خدمتکار پدر و مادر، همنشین انبیاء است

محبت به والدین به ویژه آنانکه در دوره پیری و کهنسالی قرار دارند مورد تاکید فراوان قرار گرفته است.

کسب رضایت والدین و خدمت به آنها در برخی از روایات هم ردیف رضایت خداوند قرار گرفته است و از سوی دیگر محبت به آنها بهشت را برای احسان کنندگان به والدین رقم می زند.

در روایت جالبی از پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم نتیجه خدمت به پدر و مادر به گونه ای دیگر بیان شده است.

ایشان می فرمایند:

خاک بر سرش ! خاک بر سرش ! خاک بر سرش! کسی که پدر و مادرش، یکی یا هر دو پیش او به پیری برسند و او بهشتی نشود. (نهج الفصاحه حدیث ۱۶۶۶)

در روایت دیگری از ایشان نیز گفته شده :

خشنودی خدا در خشنودی پدر و مادر است و دلگیری وی در دلگیری آنهاست.(نهج الفصاحه)

خدمتکار پدر و مادر همنشین انبیا است

روزى حضرت موسى (علیه السلام ) در ضمن مناجات به پروردگار خود عرض کرد خدایا مى خواهم همنشینى که در بهشت دارم ببینم چگونه شخصى است . جبرئیل بر او نازل شد و عرض کرد یا موسى فلان قصاب در محله فلانى همنشین تو خواهد بود. حضرت موسى به درب دکان قصاب آمده ، دید جوانى شبیه شبگردان مشغول فروختن گوشت است .

شامگاه که شد جوان مقدارى گوشت برداشت و بسوى منزل روان گردید. موسى از پى او تا درب منزلش آمد و به او گفت مهمان نمى خواهى؟ جوان گفت خوش آمدید. او را به درون برد. حضرت موسى دید جوان غذائى تهیه نمود، آنگاه زنبیلى از سقف به زیر آورد و پیرزنى فرتوت و کهنسال را از درون زنبیل خارج کرد. او را شستشو داده غذایش را با دست خویش ‍ به او خورانید. موقعى که خواست زنبیل را به جاى اول بیاویزد زبان پیرزن به کلماتى که مفهوم نمى شد حرکت نمود. بعد از آن جوان براى حضرت موسى غذا آورد و خوردند. حضرت پرسید حکایت تو با این پیرزن چگونه است ؟ عرض کرد این پیرزن مادر من است چون مرا بضاعتى نیست که جهت او کنیزى بخرم ناچار خودم کمر به خدمت او بسته ام .

حضرت موسى پرسید آن کلماتى که به زبان جارى کرد چه بود؟ (در کتاب قره العین نقل از مختصر الکلام)

جوان گفت هر وقت او را شستشو مى دهم و غذا به او مى خورانم مى گوید: غفر الله لک و جعلک جلیس موسى یوم القیمه فى قبته و درجته؛ خداوند ترا ببخشد و همنشین حضرت موسى در بهشت باشى به همان درجه جایگاه .

عرض کرد یا رسول الله پدر و مادرم پیر شده اند و آنها مى گویند ما به تو انس داریم و رفتن مرا به جهاد دوست ندارند و فرمود با پدر و مادرت باش ؛ فو الذى نفسى بیده لانسهما بک یوما و لیله خبر من جهاد سنه سوگند به کسى که جانم به دست اوست یک شبانه روز انس آنها به تو بهتر از یک سال گذراندن در جبهه جنگ است

موسى (علیه السلام ) فرمود اى جوان بشارت مى دهم به تو که خداوند دعاى او را درباره ات مستجاب گردانیده ، جبرئیل به من خبر داد که در بهشت تو همنشین من هستى .( در جنه العالیه از تحفه شاهى فاضل کاشفى)

عدم رضایت والدین مرگ را دشوار مى کند

حضرت رسول (صلى الله علیه و آله و سلم ) به بالین جوانى رفتند که در حال احتضار و مشرف به مرگ بود ولى جان دادن بسیار بر او سخت و دشوار مى نمود. حضرت او را صدا زدند. جواب داد. فرمودند چه مى‌بینى؟ عرض کرد دو نفر سیاه را مى بینم که روبروى من ایستاده اند و از آنها مى ترسم . آنجناب پرسیدند آیا این جوان مادر دارد؟ مادرش آمد و عرض کرد بلى یا رسول الله من مادر او هستم . حضرت پرسیدند آیا از او راضى هستى؟ عرض کرد راضى نبودم ولى اکنون به واسطه شما راضى شدم . آنگاه جوان بیهوش شد، وقتى به هوش آمد باز او را صدا زدند. جواب داد. فرمودند چه مى بینى؟ عرض کرد آن دو سیاه رفتند و اکنون دو سفیدرو و نورانى آمدند که از دیدن آنها من خشنود مى شوم و در آن هنگام از دنیا رفت .(۱۱)

پدر و مادر کافر نیز… باید احترام و خدمت شوند

در کافى از زکریا بن ابراهیم نقل شده که گفت من نصرانى بودم و مسلمان شدم پس از آن به عنوان حج از محل خود به جانب مکه رفتم در آنجا خدمت حضرت صادق (علیه السلام ) رسیدم . عرض کردم من نصرانى بودم و اسلام آورده ام . فرمود چه چیز در اسلام دیدى ؟ گفتم این آیه موجب هدایت من شد:

ما کنت تدرى ما الکتاب و لا الایمان و لکن جعلناه نورا نهدى به من نشاء.( تو اى پیغمبر کتاب و ایمان را نمى دانستى لکن ما ایمان را (یا کتاب ) نورى قرار دادیم که هدایت مى کنیم به وسیله آن هر کس را بخواهیم منظور این است که خداوند مرا هدایت کرد و به همین جهت حضرت فرمود لقد هداک الله ؛ براستى خدا تو را هدایت کرد)

حضرت فرمود به راستى خدا هدایتت کرده . بعد سه مرتبه گفت (اللهم اهده ) خدایا او را به راههاى ایمان هدایت فرما و فرمود پسرک من هر چه مى خواهى سوال کن . گفتم پدر و مادر و خانواده ام نصرانى هستند و مادرم کور است آیا من با آنها زندگى کنم در ظرف آنها مى توانم غذا بخورم . پرسید آنها گوشت خوک مى خورند؟ گفتم نه حتى دست به آن نمى زنند. فرمود با آنها باش مانعى ندارد. آنگاه دستور داد نسبت به مادرت خیلى مهربانى کن و هر گاه بمیرد او را به دیگرى واگذار منما و به هیچ کس مگو که پیش من آمده اى تا در منى مرا ببینى . انشاء الله گفت . در منى خدمتش ‍ رسیدم و مردم مانند بچه هاى مکتب دور او را گرفته بودند و سوال مى کردند.

وقتى به کوفه آمدم با مادرم مهربانى فراوان کردم و به او غذا مى دادم ، لباس ‍ و سرش را از جانور مى جستم . مادرم گفت فرزند من تو در موقعى که به دین ما بودى اینطور با من مهربانى نمى کردى ، اکنون چه انگیزه اى تو را وادار به این خدمت نموده ؟ گفتم مردى از اهل بیت پیغمبرمان مرا به این روش امر کرده است . گفت آن شخص پیغمبر است ؟ گفتم نه او پسر پیغمبر است . گفت نه مادر او پیغمبر است زیرا چنین گفتارى از سفارشات انبیاء است . گفتم مادر بعد از پیغمبر ما پیغمبرى نخواهد آمد و او پسر پیغمبر است . گفت دین تو بهترین ادیان است آن را بر من عرضه بدار. من دو شهادت را به او آموختم . داخل اسلام شد و نماز خواندن را نیز فرا گرفت ، نماز عصر و مغرب و عشاء را خواند در همان شب ناگهان حالش تغییر کرد، مرا پیش خواند گفت نور دیده آنچه به من گفتى اعاده کن .

من شهادت را برایش گفتم ، اقرار کرد و در دم از دنیا رفت . صبحگاه مسلمانان او را غسل دادند و من بر او نماز خواندم و در قبرش ‍ گذاشتم .(بحارالانوار، ج ۱۶، ص ۱۸)

برادر رضاعى رسول الله (صلى الله علیه و آله ) نزد ایشان آمد، ولى پیامبر آن استقبال و پذیرایى را که از خواهرش کرده بود، از برادر نکرد. علت این کار را از ایشان پرسیدند. حضرت در پاسخ فرمود: ((خواهرم بیشتر از برادرم در خدمت به پدر و مادر کوشا بود))
جبهه جنگ یا… خدمت پدر و مادر؟

در امالى صدوق از جابر نقل مى کند که حضرت صادق فرمود مردى خدمت پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) آمد و عرض کرد یا رسول الله من خیلى مایل به جهاد هستم . فرمود جهاد کن در راه خدا اگر کشته شوى زنده و جاوید خواهى بود در نزد خدا و توشه و بهره مردان زنده را مى گیرى و اگر بمیرى پاداش تو بر خداوند است و هرگاه زنده بازگردى به وطنت ، گناهانت آمرزیده شده و پاک هستى همانند روزى که از مادر متولد شده اى. عرض کرد یا رسول الله پدر و مادرم پیر شده اند و آنها مى گویند ما به تو انس داریم و رفتن مرا به جهاد دوست ندارند و فرمود با پدر و مادرت باش ؛ فو الذى نفسى بیده لانسهما بک یوما و لیله خبر من جهاد سنه سوگند به کسى که جانم به دست اوست یک شبانه روز انس آنها به تو بهتر از یک سال گذراندن در جبهه جنگ است .( بحارالانوار، ج ۱۶، ص ۲۱)

خدمت به پدر و مادر

رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) یک خواهر و یک برادر رضاعى (شیرى ) داشت . روزى خواهرش نزد ایشان آمد. وقتى نگاه پیامبر به او افتاد، با شادمانى از جا بلند شد و براى او زیرانداز پهن کرد و وى را روى آن نشانید. سپس با خوشحالى و روى خندان با وى به گفت وگو پرداخت . پس از مدتى خواهر بلند شد و رفت .

پس از او نیز برادر رضاعى رسول الله (صلى الله علیه و آله ) نزد ایشان آمد، ولى پیامبر آن استقبال و پذیرایى را که از خواهرش کرده بود، از برادر نکرد. علت این کار را از ایشان پرسیدند. حضرت در پاسخ فرمود: ((خواهرم بیشتر از برادرم در خدمت به پدر و مادر کوشا بود)).( اصول کافى ، ج ۲، ص ۱۶۱)

فرآوری: زهرا اجلال

بخش اخلاق و عرفان اسلامی تبیان