حكومت و سياست در سيره امام حسين (عليه السلام)

نقطه بارز در زندگى حضرت امام حسين (علیه السلام) آفرينش حادثه ى كربلا است . اين حادثه بدون شك يكى از عوامل تعيين كننده و مهمترين عامل تشكيل شيعه در تاريخ است . مبانى فكرى شيعه بويژه اساسى ترين آن كه مسئله ى امامت است، پس از حادثه ى كربلا بيشتر جان گرفت، و خط سير فكرى و سياسى اميرالمؤمنين (علیه السلام ) كه عبارت بود از دين محورى ومبارزه با انحرافات و همچنين دست يابى به سلطه ى سياسى و اداره ى بلاد پهناور اسلامى از نو زنده شد.

هر چند امام حسين (علیه السلام) در حادثه ى كربلا، شكست نظامى خورد و نيروى رزمى خود را از دست داد، و مصايب بالاتر از آن را متحمل گرديد، اما بايد اين قضيه بدور از جنبه هاى غيبى و معنوى آن، و صرف نظر از علم گسترده ى امام به وقايع و پيشگويى هايى كه پيامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) از وقوع حادثه ى كربلا كرده بود، مورد ارزيابى قرار بگيرد و به اين سؤال پاسخ داده شود كه چرا آن حضرت به جانب عراق حركت كرد و در نتيجه خود و نيروهايش را از دست داد؟ چه اشكال داشت كه كار به كار يزيد نمى داشت و آرام و بى درد سر در مدينه مى ماند؟

بايد گفت تاريخ سياست چه كسى را به ياد دارد كه او در فعاليت هاى سياسى خود با هيچ مانعى برنخورده باشد و هيچ خسارتى را متحمل نشده باشد، و بدون كوچكترين مانعى و با قاطعيت تمام به آرمان هاى سياسى خود رسيده باشد؟ كسانى كه براى دست يابى به قدرت و حاكميت سياسى و يا هر هدف مثبت يا منفى ديگر فعاليت مى كنند، چاره ى نيست كه هميشه در معرض خطراتى از قبيل : ترور، حبس، تبعيد و … قرار بگيرند، هر چند سياستمدار پخته و موفق هم باشند. اين تصور، كه حركت سياسى تنها موقعى صحيح و جايز است كه نيل به هدف قطعى و مسلم باشد، و احتمال هيچ گونه شكست و ناكامى در آن راه نداشته باشد، يك تصور ايده آليستى است، و چنين فكرى نشانه ى سادگى بينش سياسى او است، زيرا واقعيات تاريخ هرگز چنين تصورى را تجويز نكرده، و هر كه به كار سياسى اقدام مى كند با احتمالات سروكار دارد.

در اين جا نيز نبايد چنين تصور واهى داشته باشيم كه امام مى بايست به پيروزى اين سفر قطع مى داشت و كمترين احتمال شكست بخود راه نمى داد. با توجه به اين امر كه محور تفكر سياسى امام (علیه السلام) اين بود كه به هيچ وجه نمى توانست با يزيد و حاكميت او موافقتى داشته باشد هر چند كه مخالفت، به شهادت او منجر شود. چنان كه پدر بزرگوارش على (علیه السلام) در حاكميت خود معاويه را به عنوان والى شامات نپذيرفت و در اين راه پافشارى كرد تا آن كه شد آن چه شد.

زيرا در صورت سازش على (علیه السلام) با معاويه، ديگر على (علیه السلام)، على نبود؛ چون براى مردم چنين مفهوم مى گرديد كه دعوا، دعواى شخصى بخاطر رياست و مقام است، نه بخاطر آرمان و مكتب . بدينسان امام حسين (علیه السلام) اگر در برابر يزيد، بى تفاوت مى ماند، ديگر حسينى باقى نمى ماند. نكتهء ديگر هم اين است كه امام (علیه السلام) در صورت عدم بيعت، هر چند اگر قيام هم نمى كرد، يزيد او را مى كشت .

چنان كه امام حسين (علیه السلام) اين سخن را در مسافرت خود بارها گفته است، و شواهد تاريخى نيز آن را تاييد مى كند و از نظر مقتضيات سياسى معمول آن روز، يزيد هرگز اجازه نمى داد كه شخصى چون حسين با او بيعت نكرده و آرام به زندگى خود ادامه دهد، زيرا يزيد كاملاً مى شناخت كه حسين (علیه السلام) كسى نيست كه كارى به كار او نداشته و غير مسئولانه به زندگى عادى خود بپردازد، بنابراين چرا امام (علیه السلام) در پى چاره اى نباشد كه در صورت امكان، انقلابى عليه يزيد راه انداخته، و جامعه ى اسلامى را چنگال خونين آل اميه نجات دهد؟

حالا كه بايد حركت اعتراض آميزى از خود نشان دهد، چه نقطه ى را پايگاه سياسى و نظامى خود قرار دهد؟ مكه، مدينه، يمن و كوفه از مراكز عمده ى تجمع شيعى است، اما مكه و مدينه و يمن بستر مناسب براى مقاومت دفاع در برابر يزيد نبود، و آمادگى دفاع از حسين (علیه السلام) و جلوگيرى از كشته شدن وى را نداشتند. و تنها نقطه ى كه بيشتر احتمال مقاومت و دفاع در آن وجود داشت، همان كوفه بود درست است كه كوفه، سوابقى كه بتوان به آن اطمينان كرد نداشت .

اما بى تابى كوفه براى تشريف فرمايى امام به آن جا، و سرازير شدن سيل نامه هاى اشراف و سران و مردم عادى به سوى امام و قول به مقاومت در برابر بنى اميه، و پشتيبانى از آن حضرت اين ضعف را از ميان مى برد، و هر چند مردم كوفه بر اصرار خود داير برحمايت از امام مى افزودند، درصد احتمال پيروزى امام (علیه السلام) در مقابل دستگاه يزيد افزوده مى شد، ولى احتمال خطر و شكست هم بود.

حالا اگر امام اين راه را انتخاب نمى كرد، چه مى كرد؟ آيا يزيد كسى بود كه در صورت عدم بيعت امام (علیه السلام) به زنده ماندن وى راضى مى شد؟ آيا امام كسى بود كه با يزيد بيعت كرده و در مقابل جريان هاى ضد اسلام و كفر آميز حاكم بر كشورهاى اسلامى، تنها به صورت يك تماشاگر بى تفاوت و شخصيت غير مسئولى كه فقط به جان خود و زندگى و منافع خود مى انديشد، زندگى مى كرد؟

اگر امام به كوفه نمى رفت و در همان مكه و جاهاى ديگر هدف سوء قصد قرار مى گرفت و به شهادت مى رسيد، نمى گفتند چرا امام (علیه السلام) در مقابل آن همه نامه هاى كوفى ها و اصرار آنان در رابطه به دعوت از او، بى اعتنايى كرد و به آن جا نرفت، تا در پناه شمشير زن هاى مردم كوفه از خطر ترور درامان مى ماند، و پيروزمندانه به اهداف سياسى خود نايل مى شد؟

اما از نظر تاريخى، گفته شده كه چهل هزار نفر بعد از آن كه هلاكت معاويه، و مخالفت امام حسين (علیه السلام) از بيعت با يزيد را شنيدند، براى آن حضرت نامه نوشتند بدين مضمون :

بسم الله الرحمن الرحيم

درود بر تو بعد سپاس خدا را كه دشمن غدارت را نابود كرد، كسى كه به زور بر امت مسلط شده و دارايى ها را غصب كرد، و بدون رضايت مردم بر مردم حكومت كرد، خوبان را كشت و بدان را باقى گذارد، و بيت المال را سرمايه ى شخصى و خانوادگى اش درست كرد، خداوند او را چون قوم ثمود از رحمتش دور كرد . ما امام و قيم امر نداريم، بيا به كوفه، شايد خداوند بوسيله ى تو، ما را بر محور حق گرد آورد، و اينك نعمان بن بشير والى كوفه در دارالاماره است، ما از او اطاعت نكرده و در هيچ جمعه و عيدى با او نماز نمى خوانيم، اگر بشنويم بطرف كوفه مى آيى، او را از كوفه بيرون كرده و به شام مى رسانيم >. بعد از دو روز قاصد ديگرى فرستادند كه حاصل صد و پنجاه نامه ى دعوت بود، امام به اين نامه ها وقعى نگذاشت و پاسخى نداد، بعد از آن در يك روز ششصد نامه به آن حضرت رسيد و بدين سان نامه هاى متواتر رسيد تا به دوازده هزار نامه بالغ گرديد. نامه ى ديگرى نوشتند:

بسم الله الرحمن الرحيم

از طرف شيعيان و مؤمنين مردم كوفه براى امام حسين (علیه السلام) و بعد، اماما! هر چه سريعتر تشريف بياوريد كه مردم انتظار قدوم شما را دارند، و جز به شما به كسى رأى نمى دهند، تعجيل كن، تعجيل كن، تعجيل والسلام.

تا آن كه قيس ابن مصهر و عبدالله ابن وال به نمايندگى از مردم كوفه براى دعوت شفاهى از امام (علیه السلام) و مذاكره پيرامون آن در مكه حضور آن حضرت رسيدند بار ديگر هانى ابن هانى از آگاهان كوفه در مكه از امام ديدار بعمل آورد، و از آمادگى اشراف و مردم كوفه اطمينان داد.

آيا امام (علیه السلام) مى توانست با اين همه دعوت نامه هاى كتبى و شفاهى بى توجهى نشان دهد؟ و چه مجوز شرعى و سياسى وجود داشت كه امام با اين همه الحاح و اصرار و اعلام آمادگى، پاسخ مثبت ندهد؟ آنان كه در هيچ جمعه و عيدى دور نعمان ابن بشير والى كوفه جمع نمى شدند و از او فرمان نمى بردند و يك ارتش مجهزى براى امام بودند، اگر امام اجابت آن ها را نمى كرد، قضاوت تاريخ چگونه بود؟ و آيا هر سياستمدار ديگرى كه خواهان تغيير اوضاع سياسى باشد، و چنين نيروى آماده اى در اختيار داشته باشد، دست به اقدام نمى زند؟

آيا صحيح بود امام (علیه السلام) در پاسخ مى فرمود: به شما اعتماد و اطمينان ندارم ؟ و با اين اصرار و الحاح و مخالفت علنى از والى كوفه و آمادگى براى هرگونه مقابله آيا مى توان گفت كه آنان از اول قصد خيانت و بى وفايى را داشته اند؟ امام آخرين درجه ى دقت و احتياط را بكار برد، و براى كسب اطمينان بيشتر مسلم ابن عقيل را فرستاد و بدو خطاب كرد كه : و ان رأيت الناس مجتمعين على بيعتى فعجل لى بالخبر حتى اعمل على حسب ذلك؛ اگر ديدى مردم يك پارچه بيعت مى كنند، بسرعت گزارش بده و خبر آن را به من برسان تا براساس آن عمل نمايم.

گزارش مسلم مثبت بود و نوشته بود بيش از بيست هزار نفر به تو بيعت كرده اند بيدرنگ حركت كن . نامه هاى مردم كوفه و اظهارات نمايندگان آن ها، و گزارش مسلم از اوضاع كوفه، همگى نشان مى داد كه در آن جا مقاومت و مبارزه ى سرسختانه، عليه سلطه ى اموى در حال شكل گرفتن است و نمى شود گفت مردم قصد خيانت و بى وفايى را دارند، زيرا اين قضاوت بسيار عجولانه بود، از ين رو امام براى تغيير اوضاع كوفه، تأخير در رفتن را صواب نمى ديد، و اگر حركت نمى كرد در برابر تاريخ چه جوابى داشت ؟

امام در طول راه با كاروانى از يمن برخورد كرد كه بطرف شام حركت مى كرد و هدايايى براى يزيد مى برد، امام (علیه السلام) كاروان را توقيف و هدايا را مصادره كرد، و از افراد آن نيز دعوت كرد كه تا در صورت تمايل همراه او به عراق بيايند، و در غير اين صورت باز گردند و اين هم نشان مى دهد كه امام براى ايجاد يك تحول سياسى مصمم بوده است .

آن حضرت وقتى كه خبر شهادت مسلم را شنيدظ، هر چند از اعتماد و خوشبينى آن حضرت نسبت به مردم كوفه كاسته شد، ولى هنوز احتمال نيل به پيروزى در كوفه صددرصد از بين نرفته بود، زيرا وقتى كه با ياران مشاوره كرد، آن ها گفتند شما مانند مسلم نيستيد، اگر مردم كوفه شما را ببينند شايد به سوى شما بيايند، و با توجه به نامه هاى كوفه اين احتمال بعيد نبود.

اما وقتى امام (علیه السلام) پيام شفاهى مسلم را داير بر انصراف از كوفه توسط عمر سعد شنيد، تصميم به بازگشت گرفت ولى حر از بازگشت آن حضرت ممانعت نمود. از آن به بعد امام (علیه السلام) همواره در ديدارهاى خود با فرماندهان سپاه دشمن و فرستادگان آن ها و حتى خطاب به مردم كوفه تصميم به بازگشت خود را تكرار مى كرد و مى فرمود: «يا ايها الناس اذا كرهتمونى فدعونى انصرف عنكم الى مأمن الارض»؛ اى مردم اگر مرا خوش نداريد، مرا واگذاريد تا از نزد شما به سوى امن ترين مكان يعنى مكه بروم.

ببينيم خود امام مسئله را چگونه توجيه كرد، و شواهد تاريخى اين مطلب را چگونه نشان مى دهد؟ امام حسين (علیه السلام) در موارد متعددى فرموده است كه يزيد و عمالش اجازه ى ادامه زندگى براى آن حضرت در مكه را نداده و به هر صورت او را به قتل مى رساند:

1- در جواب اعتراض ابن عباس فرمود: لان اقتل خارجاً من شبرين احب الى من اقتل خارجاً من شبر؛ اگر به فاصله ى دورتر از دو وجب كشته شوم، بهتر است كه به فاصله ى يك وجب كشته شوم.

2- در جواب اعتراض ديگرى فرمود: ان القوى لا يتركونى … فلا يزالون حتى ابايع و انى كاره فيقتلونى؛ اين قوم پيوسته از من بيعت مى خواهند و من چنين نخواهم كرد، در نتيجه مرا مى كشند.

3 – و درجواب اعتراض ديگرى نيز فرمود: لو كنت فى حجرهامة من هوام الارض، لا ستخرجونى و يقتلوننى؛ اگر در سوراخ حشرهء از حشرات زمين باشم، مرا بيرون كرده و به قتل مى رسانند .

4- در مورد ديگر كه سبب عجله ى آن حضرت را پرسيدند، فرمود: لو لم اعجل لاخذت؛ اگر عجله نكنم دستگيرم مى كنند.

اين برداشت امام (علیه السلام) از مسئله بود، و يقين داشت كه در صورت بيعت او را مى كشند، حال وقتى كه قرار شد حضرت از مكه بيرون رود، در كدامين نقطه ى از نقاط كشور اسلامى بايد كوچ نمايد تا در امان بماند؟ در مدت اقامت امام در مكه نامه هاى كه از كوفه به آن حضرت رسيد آن قدر زياد و با قاطعيتى نوشته شده بود كه بعدها بصورت دليل عمده ى امام براى سفر به عراق درآمده بود و آن حضرت در موارد بسيارى كه از علت سفر به عراق سؤال مى شد، در جواب نامه هاى مردم كوفه را مطرح مى كرد.

بالاخره قيام عاشورا، سرفصلى بود براى نهضت هايى كه بعد از آن عليه حكام ظالم بوقوع پيوست، عينيت شيعه را شفاف تر كرد، و به امتى كه حيات فكرى، سياسى و شخصيت اسلامى خود را از دست مى داد، حيات تازه و شخصيت نو آفريد، و چهره هاى تزوير و كفرهاى پنهان را كه در نقاب دين ظاهر شده بودند، بر ملا و افشاء نمود.

چنان كه حكام ظالم براى دوام حاكميت و استحكام پايه هاى حكومت خود، مسئله ى جبر را پيش كش مى كرد، و لزوم حفظ جماعت و اطاعت از ائمه و حرمت نقض بيعت را دستاويز اساسى خود قرار مى دادند، و با بكارگيرى اين مفاهيم، بشكل تحريف شده ى آن، مردم را وادار به پذيرش حكومت خود مى كردند، چه آن كه حفظ جماعت، اطاعت از حاكميت و التزام به بيعت، حاوى مفاهيم اساسى دينى، سياسى و اسلامى است كه از نظر عقل نيز، دوام جامعه و حفظ نظام اجتماعى از تزلزل بر اين سه اصل استوار است .

اما امام (علیه السلام) با قيام خود ثابت كرد كه اطاعت از هر نظامى، و فرمان بردن از هر امامى لازم نيست، و اعتراض و مقاومت عليه حكومت هاى جائر، مسرف، فاسق و منحرف از دين را نبايد بحساب تفرقه افكنى و اغتشاش و مايه ى بهم خوردن جماعت گرفت، زيرا آن حضرت از زبان جدش پيامبر (صلی الله علیه و آله) روايت كرد كه : «كسى كه پادشاهى ستمگرى را ببيند كه حرام خدا را حلال مى داند، و عهد خدا را مى شكند، مال خدا را بخود اختصاص مى دهد و حدود خداوندى را محترم نمى شمارد، بر او واجب است كه قيام نمايد و با سكوت و بى تفاوتى خود بر چنين نظامى مهر تاييد نزند و بدانيد كه يزيد چنين كسى است ».

و ما الامام الا القائم بالقسط و… امام و زمامدار امت كسى است كه عدالت خواه باشد، و كتاب خدا را بداند و همه ى سعى و تلاشش براى خدا باشد، و يزيد چنين كسى نيست، پس براندازى حكومت چنين كسانى يك وظيفه ى الهى است .

نتيجهء روشن قيام عاشورا و درسى كه بايد از آن گرفت، پيوند ناگسستنى دين و سياست و مداخلهء قاطع دين مداران در سرنوشت سياسى جامعه و حركت دادن جامعه به سمت و سوى سياست دينى و الهى است .

نویسنده: رسول جعفريان

منبع:

حيات فكرى و سياسى امامان شیعه : جعفريان، رسول، ج 1 ص 116 چاپ اول، قم، مركز چاپ و نشر سازمان تبليغات اسلامى، 1371.