شیعه شناسی » اخلاق و عرفان » فضائل و رذائل »

حسد و مفاسد آن

 

اشاره:

صفات رذیله امراض روحی و معنوی است که بسیاری از انسانها مبتلای آنها هستند. این صفات هم دنیای انسان را خراب می کند و هم باعث بدفرجامی انسان در عقبا می شود. حسد یکی از صفات رذیله است که مفاسد زیادی را نصیب دارنده آن می کند. در این نوشتار به برخی از مفاسد این صفت اشاره شده است.

 

حسد عبارت است از تمنّاى زوال نعمتى از مسلمانی که صلاح  او در آن است و اگر تمنّاى زوال نعمت از او نکند، بلکه مثل آن را براى خود خواهد، آن را «غبطه» و «منافسه» خوانند. اگر زوال چیزى را از کسى خواهد، که صلاح او نباشد آن را غیرت گویند.

ضد حسد، نصیحت است. و آن عبارت است از خواستن نعمتى که صلاح برادر مسلم باشد، از براى او. و چون هر کسى نمى تواند بفهمد که این نعمت صلاح است یا فساد، و بسا چیزهائى که در نظر ظاهر، کسى آن را صلاح پندارد و در حقیقت وبال و فساد بر صاحب خود باشد، پس شرط نصیحت و دوستى آن را صلاح پندارد و در حقیقت وبال و فساد بر صاحب خود باشد.

پس شرط نصیحت و دوستى آن است که در امورى که صلاح و فساد آن مشتبه است، خواستن و نخواستن آن از براى برادر دینى مشروط به صلاح و فساد باشد، یعنى چنان خواهد که: اگر فی الواقع صلاح اوست باقى باشد. و اگر باعث فساد است، زایل شود.

معیار در نصیحت، آن است که: آنچه را از براى خود خواهى از براى برادر خود نیز خواهى. و آنچه را که از براى خود مکروه داشته باشى، از براى او نیز مکروه داشته باشى.

معیار در حسد، آن است که: آنچه را از براى خود نخواهى از براى او خواهى. و آنچه را از براى خود خواهى، از براى او نخواهى.

مخفى نماند که: حسد، اشدّ امراض نفسانیّه، و دشوارترین همه، و بدترین رذایل، و خبیث ترین آنهاست.

عقبه زین صعب تر در راه نیست اى خنک آن کس حسد همراه نیست

صاحب خود را به عذاب دنیا گرفتار، و به عقاب عقبى مبتلا مى سازد، زیرا که حسود در دنیا لحظه اى از حزن و الم و غصه و غم خالى نیست. چون که او هر نعمتى که از کسى دید متألّم مى شود. و چون نعمت خدا نسبت به بندگان خود بى نهایت است، و هرگز منقطع نمى شود، پس حسود بیچاره، پیوسته محزون و غمناک است. اصلا به محسود ضررى نمى رسد، بلکه ثواب و حسنات او زیاد مى شود و درجات او بلند مى گردد. و به جهت غیبتى که حسود از او مى کند و سخنى که نباید، در حق او مى گوید، وزر و وبال محسود را بر دوش خود مى گیرد. و اعمال صالحه خود را به دیوان اعمال او نقل مى نماید. و با وجود همه این ها چنانچه حسود به دقّت تأمل کند، مى فهمد که او در مقام عناد و ضدّیت با رب الارباب است، زیرا هر که را  که نعمتى و کمالى است از «رشحات»[۱] فیض واجب الوجود، و مقتضاى حکمت شامله، و مصلحت کامله او است.

پس مشیّت و اراده او چنین اقتضا فرموده است که آن نعمت از براى آن بنده حاصل باشد. ولى این حسود مسکین، زوال آن را مى خواهد. و این نیست مگر نقیض مقدّرات الهى را خواستن. و اراده خلاف مراد خدا را کردن، بلکه حسود، طالب نقص است بر خداوند- سبحانه-. یا خدا را- العیاذ بالله- جاهل مى داند، زیرا که اگر آن محسود را قابل و لایق آن نعمت مى داند و با وجود این، زوال آن را از خدا مى طلبد، این نقص بر خداست، که کسى را که سزاوار نعمتى باشد منع نماید. و اگر او را لایق نمى داند، پس خود را داناتر از خدا مى داند به مصالح و مفاسد. و این هر دو کفر است.

و چون شکى نیست که: آنچه خدا مى کند محض خیر و مصلحت، و خالى از جمیع شرور و مفاسد است. پس حاسد فی الحقیقه دشمن خیر، و طالب شرّ و فساد است. پس او شریر و مفسد است. و از این ها معلوم مى شود سرّ آنچه مذکور شد، که: حسد، بدترین رذایل، و حاسد، شریرترین مردمان است. و چه خباثت از این بالاتر که: کسى متألّم باشد از راحت بنده اى از بندگان خدا، که هیچ ضررى به او نداشته باشد. و از این جهت آیات و اخبار بى نهایت در مذمّت این صفت وارد شده است. چنان که خداى- تعالى- در مذّمت قومى مى فرماید:

«أَمْ یَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلى  ما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ» یعنى: «آیا حسد مى کنند مردمان را بر آنچه خداى- تعالى- از فضل خود بر ایشان عطا فرموده؟».[۲] از حضرت پیغمبر(صلی‌الله علیه و آله) روایت شده  که «حسد، مى خورد اعمال حسنه را، همچنان که آتش هیزم را مى خورد».[۳] و از آن حضرت منقول است که: «پروردگار عالم به موسى بن عمران(علیه‌السلام) وحى فرمود که: حسد مبر به مردم بر آنچه از فضل من به ایشان رسیده است. و چشمهاى خود را بر آن مینداز. و دل خود را همراه او مکن. به درستى که: کسى که حسد دارد خشمناک بر نعمتهاى من است. و برابرى مى کند قسمتهائى را که من میان بندگان خود تقسیم کرده ام. و هر که چنین باشد من از او نیستم و او از من نیست».[۴] و نیز از آن بزرگوار منقول است که: «ترسناک ترین چیزى که از آن بر امت خود مى ترسم این است. که: مال ایشان زیاد شود، پس بر یکدیگر حسد بورزند و یکدیگر را به قتل رسانند».[۵] و نیز فرمود: «به درستى که از براى نعمتهاى خدا، دشمنانى هست. عرض شد:

کیان اند؟ فرمود: کسانى که حسد مى برند مردم را بر آنچه از فضل خدا به ایشان رسیده».[۶] و در بعضى از احادیث قدسیّه وارد شده است که: «خدا فرمود که: حاسد، دشمن نعمت من، و خشمناک از براى قضاى من است. و راضى به قسمتى که در میان بندگانم کرده ام نیست».[۷] و از حضرت ابى عبد الله(علیه‌السلام) مروى است که: «آفت دین، حسد و عجب و فخر است».[۸] و نیز از آن جناب مروى است که: «حاسد ضرر به نفس خود مى رساند پیش از آنکه ضررى به محسود برسد، مانند ابلیس، که به واسطه حسد، از براى خود لعنت را حاصل کرد و از براى آدم برگزیدگى و هدایت و بلندى و ارتفاع به محل حقایق عهد و اصطفا را. پس محسود باش و حاسد مباش. به درستى که ترازوى حاسد، همیشه سبک است، به واسطه ترازوى محسود. یعنى اعمال حسنه حاسد به ترازوى اعمال محسود گذارده مى شود. و روزى هر کسى قسمت شده است. پس چه نفعى مى رساند حسد به حاسد؟ و چه ضرر مى رساند به محسود؟ اصل حسد، از کورى دل، و انکار فضل خداست. و این، دو بال اند از براى کفر. و فرزند آدم به واسطه حسد در حسرت ابدى افتاد و به هلاکتى رسید که هرگز نجاتى از براى او نیست».[۹] از کلام بعضى از حکماست که: «حسد، جراحتى است که بهبود از براى آن نیست».[۱۰] یکى از بزرگان دین گفته است که: «حاسد را از مجالس و مجامع عاید نمى شود مگر مذمت و ذلت. و از ملائکه به او نمى رسد مگر بغض و لعنت. و از خلق نفعى نمى برد مگر غم و محنت. و در وقت مردن نمى بیند مگر هول و شدّت. و در قیامت چیزى به او نمى رسد مگر عذاب و فضیحت».[۱۱]

حسود سود نمى برد

صاحب این صفت، همیشه خوار و بى مقدار است. به همین جهت حضرت امیر المؤمنین- علیه السّلام- فرموده است که: «الحسود لا یسود» یعنى: «حسود به شرف و بزرگى نمى رسد».[۱۲] و حسود پیوسته به غصه و ألم گرفتار است. از این جهت است که سیّد انس و جانّ فرموده: «أقلّ النّاس لذّه، الحسود» یعنى: «کمترین مردمان از حیث لذّت، حسود است».[۱۳] چون که مذاق طبعش همیشه از تلخى حسد متغیر است. بر طبق این کلام است آنچه حضرت امیر المؤمنین(علیه‌السلام) فرموده اند: «الحسود مغموم» یعنى: «حسد، آدمى را به غم و اندوه مبتلا مى سازد».[۱۴]

خلاصه آنکه: صفت حسد، موجب عذاب و نکال اخروى، و مایه اندوه و ملال دنیوى است. و آدمى را صفتى از این ناپسندتر، و دل بیچاره را مرضى از این کشنده تر نیست. اخبار و آثار در مذمت آن بى شمار وارد شده است. آنچه مذکور شد از براى قابل هدایت کافى است. و این همه در صورتى است که غرض او از زوال نعمت از محسود امر دینى نباشد. اما هرگاه غرض، دیندارى باشد داخل حسد نیست. و بر آن ضررى مترتب نمى باشد، مثل اینکه: هر گاه نعمتى یا دولتى یا منصبى و عزتى، به کافرى یا فاجر معصیت کارى برسد و او به دست آویزى آن، فتنه برپا، یا اذیّت بندگان خدا نماید. یا در میان مردم افساد کند. یا مرتکب معصیتى گردد و به این سبب کسى طالب زوال نعمت از او باشد و عزت او را مکروه داشته باشد، ضرر ندارد، و داخل حسد نیست. و بر آن معصیتى مترتب نمى گردد.

مخفى نماند  همچنان که اشاره به آن شد حسد آن است که: کسى طالب زوال نعمتى از برادر دینى خود باشد. و اگر زوال آن را نخواهد و لیکن مثل آن را از براى خود خواهد این منافسه و غبطه است. و بر آن مذمتى نیست، بلکه آن در امور پسندیده است.

این است مراد، از آنچه از حضرت رسول(صلی‌الله علیه و آله) مروى است که: «حسد نیکو نیست مگر بر دو کس: یکى مردى که: خدا او را مالى داده باشد و همه آن را در راه خدا صرف کند. و دیگرى مردى که: خدا علمى به او کرامت فرموده باشد و او به آن عمل کند و مردم را تعلیم کند».[۱۵] و سبب غبطه بردن بر شخصى، محبّت آن بر نعمتى است که از براى او حاصل است.

پس اگر آن نعمت، امر دینى باشد، سبب آن غبطه، محبّت خدا و محبّت طاعت اوست. این امرى است مستحسن و مرغوب. و اگر امر دنیوى باشد که مباح باشد، سبب آن، محبّت تنعّم و التذاذ در دنیاست. و این اگر چه حرام نباشد و لیکن شکى نیست که: باعث پستى مرتبه، و بازماندن از مقامات بلند، و منازل ارجمند است.

از براى غبطه دو مرتبه است:

یکى آنکه: منظور آدمى، رسیدن خود به نعمتى باشد که از براى دیگرى هم حاصل است به جهت «تمشیت»[۱۶] امر دین یا دنیاى خود، و هیچ چیز دیگر در نظر او نباشد. و این هیچ گونه ناخوشى ندارد.

دوم آنکه: علاوه بر تمشیت امر خود، بر خود نپسندد که کمتر از آن شخص دیگر باشد. و خود را راضى به نقصان از او نکند. و این مرتبه موضع خطر و لغزش است، زیرا که: بسا باشد رسیدن به آن نعمت، میسّر نشود. پس نفس، میل به زوال نعمت از آن شخص مى کند تا بالاتر از او نباشد. و کم کسى است که: خود را پست تر از دیگرى بتواند دید و خود نتواند به مرتبه او رسید و پستى مرتبه او را میل نداشته باشد. و این خود صفت حسد است که اخبث صفات، و ارذل ملکات است.[۱۷]

پی نوشت:

[۱]. جمع رشحه بمعناى تراوش و قطره.

[۲] .نساء،( سوره ۴) آیه ۵۴.

[۳] .بحار الأنوار، ج ۷۳، ص ۲۵۷، ح ۳۰.

[۴] .کافى، ج ۲، ص ۳۰۷، ح ۶.

[۵] .محجه البیضاء، ج ۵، ص ۳۲۶. و احیاء العلوم، ج ۳، ص ۱۶۳.

[۶] .بحار الأنوار، ج ۷۳، ص ۲۵۶، ح ۲۶( با اندک تفاوتى).

[۷] .محجه البیضاء، ج ۵، ص ۳۲۶( با اندک تفاوتى).

[۸] .کافى، ج ۲، ص ۳۰۷، ح ۵.

[۹] .بحار الأنوار، ج ۷۳، ص ۲۵۵، ح ۲۳.

[۱۰] .محجه البیضاء، ج ۵، ص ۳۳۰.

[۱۱]. محجه البیضاء، ج ۵، ص ۳۳۰.

[۱۲]. غرر الحکم، چاپ دانشگاه، ج ۱، ص ۲۵۵.

[۱۳]. بحار الأنوار، ج ۷۳، ص ۲۵۰، ح ۸.

[۱۴]. بحار الأنوار، ج ۷۳، ص ۲۵۶، ح ۲۹.

.[۱۵] احیاء العلوم، ج ۳، ص ۱۶۶. و محجه البیضاء، ج ۵، ص ۳۳۲.

[۱۶]. به راه انداختن.

[۱۷] . برگرفته از: نراقى، احمد بن محمد مهدى، معراج السعاده، ص ۴۵۵- ۴۶۰، هجرت – ایران – قم، چاپ: ۶، ۱۳۷۸ ه.ش.