جنگ تبوک ۲۹ رجب

به پیغمبر اسلام خبر رسید رومیان در صدد تهیه سپاه براى حمله به حدود مرزى عربستان و شمال کشور اسلام هستند و مى خواهند نفوذ خود را در آن ناحیه توسعه داده و تثبیت کنند .

رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)با شنیدن این خبر تصمیم گرفت با سپاهى گران شخصا به جنگ آنان برود و خیال تعرض و حمله به کشور اسلامى را از سر رومیان بیرون کند و به همین منظور بر خلاف جنگهاى قبلى که مقصد جنگ را اعلام نمى کرد در این جنگ اعلام کرد قصد رفتن به تبوک و جنگ با رومیان را دارد و ثروتمندان مسلمان را نیز وادار کرد تا به هر اندازه مى توانند براى تجهیز سپاه و تهیه آذوقه کمک کنند.چنانکه مورخین گفته اند:گروه زیادى چون عثمان،طلحه،عباس بن عبد المطلب،زبیر و عبد الرحمن بن عوف کمکهاى مالى شایانى براى تجهیز سپاه کردند و برخى از منافقین نیز براى خود نمایى مبالغى پرداختند.

سختى کار

فاصله تبوک تا مدینه حدود یک صد فرسخ راه است و از دورترین سفرهاى جنگى بود که پیغمبر خدا و مسلمانان مى بایستى راه آن را طى کنند و دشمن نیز سپاه روم بود که از نظر افراد و لوازم جنگى تفوق کاملى بر مسلمانان داشت و به همین جهت نیز پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم)مقصد را اعلام کرد تا مسلمانان با آمادگى و تهیه بیشترى قدم در این راه نهند و آذوقه و لوازم بیشترى با خود بردارند.

اتفاقا آن ایام مصادف با اواخر تابستان و فصل گرماى کشنده حجاز و برداشت محصول خرماى مدینه و از نظر خشکسالى و کم آبى نیز سالى استثنایى بود و راستى براى مسلمانان مسافرت دشوار و سختى بود و گرد آوردن سپاهى که بتواند در برابر سپاه مجهز و فراوان روم مقابله و برابرى کند کارى بسیار مشکل و دشوار،اما عزم راسخ و ایمان کامل پیغمبر اسلام به کمک الهى و تعقیب هدف نهایى خود همه این مشکلات را حل کرد و روزى که لشکر اسلام از مدینه حرکت مى کرد سى هزار سرباز که مرکب از ده هزار سواره و بیست هزار پیاده بود همراه داشت .

رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)براى تجهیز این سپاه گران که تا به آن روز در اسلام سابقه نداشت از همه قبایل اطراف کمک گرفت و حتى نامه اى به مکه نوشت و«عتاب بن اسید»فرماندار خود را که در مکه منصوب کرده بود مأمور کرد تا قبایل اطراف را براى حرکت بسیج کند و براى هر قبیله اى پرچمى جدا و امیرى مستقل تعیین کرد و مخارج عظیم آن را نیز از راه زکات و کمک مالى ثروتمندان تأمین نمود.

کارشکنى ها

ناگفته پیداست که در چنین شرایطى یک عده منفى باف و مخالف هم هستند که به واسطه علاقه مفرط به دنیا و نداشتن ایمان و نبودن روح فداکارى در آنان،براى خود بهانه ها مى تراشند تا از زیر بار وظیفه دینى شانه خالى کنند و بلکه براى افراد دیگر نیز وظیفه تعیین کرده و دست به کار شکنى و مخالفت مى زنند و تا جایى که بتوانند مانع پیشرفت کارها مى شوند،بخصوص که در دل هم نفاق و عداوت و دشمنى با اصل هدف و مرام داشته باشند.

محیط مدینه هم که از نخستین روز ورود پیغمبر اسلام آلوده به چنین افراد منافقى بود و در فرصتهاى مختلف از کارشکنى و مشوب ساختن اذهان عمومى نسبت به رهبر عالى قدر اسلام و اهداف عالیه او خوددارى نمى کردند وقتى از ماجرا مطلع شدند به اقتضاى طبیعت آلوده و ناپاک خود با تبلیغات مسموم و نیش زدن از شرکت افراد در این جهاد مقدس با هر وسیله و امکان،جلوگیرى مى نمودند و کم کم پا را فراتر نهاده به صورت گروهى و دسته جمعى به فعالیتهاى مخفى و پنهانى علیه پیغمبر اسلام و منع از بسیج لشکر دست زدند.

از آن جمله شخصى است به نام جد بن قیس که وقتى پیغمبر اسلام به او پیشنهاد شرکت در جنگ با رومیان را داد براى تراشیدن بهانه و عذر و یا به صورت استهزا و تمسخر،در پاسخ آن حضرت گفت:من به زنان علاقه زیادى دارم و مى ترسم وقتى زنان زیباى روم را ببینم نتوانم خوددارى کنم و به فتنه دچار شوم!

این بهانه به قدرى زننده و شرم آور بود که خداى تعالى گفتار او را در ضمن آیه اى در قرآن بیان فرموده و خود عهده دار پاسخ آن گردید که فرماید: «و منهم من یقول اذن لى و لا تفتنى ألا فى الفتنه سقطوا و ان جهنم لمحیطه بالکافرین» (۱)

[و برخى از آنها گویند به ما اجازه بده(تا در شهر بمانیم)و ما را دچار فتنه مکن!آگاه باش که اینان به فتنه در افتادند و همانا دوزخ به کافران احاطه دارد.]

و جمعى هم بودند که گرماى هوا را بهانه کرده و از رفتن به جنگ خوددارى کردند و به دیگران نیز مى گفتند:در این گرماى سخت به این سفر نروید که آنان را نیز خداى تعالى به آتش جهنم بیم داده و در پاسخشان فرموده:

«قل نار جهنم أشد حرا لو کانوا یفقهون،فلیضحکوا قلیلا و لیبکوا کثیرا جزاءا بما کانوا یکسبون» (۲)

[به اینها بگو آتش جهنم گرمتر است اگر مى فهمند،اینان باید کم بخندند و بسیار گریه کنند که به جزاى سخت کردار خود خواهند رسید.]

و آیات زیاد دیگرى که در مذمت بهانه جویان و متخلفان از جنگ تبوک و منافقانى که مانع شرکت و حرکت دیگران نیز بودند نازل شده و ضمن پاسخهاى محکمى که به آنها داده شده وعده گاه آنها را آتش دوزخ و عدالت الهى قرار داده است. (۳)

شدت عمل در برابر منافقان

کار از ایرادهاى فردى و بهانه جوییهاى شخصى به توطئه هاى دسته جمعى و فعالیتهاى گروهى کشید و پیغمبر خدا اطلاع یافت که منافقان گذشته از اینکه خودشان حاضر به شرکت در جنگ نیستند در خانه یکى از یهودیان مدینه به نام سویلم که در محله«جاسوم»قرار داشت انجمن کرده تا مردم را از شرکت در جنگ باز دارند.براى سرکوبى آنان و تنبیه توطئه گران و عبرت دیگران،پیغمبر اسلام طلحه بن عبید الله را با گروهى از مجاهدان مأمور کرد تا خانه مزبور را آتش زده و ویران کنند.

منافقان بى خبر از همه جا دست به کار طرح نقشه علیه مسلمانان و جلوگیرى از حرکت قبایل و شرکت سربازان در این جنگ بودند که شعله هاى آتش از گوشه و کنار خانه بلند شد و توطئه کنندگان بسرعت خود را از میان شعله ها بیرون انداخته فرار کردند و یکى از آنها نیز ناچار شد تا خود را از بام پرت کند که وقتى به زمین افتاد یک پایش شکست و این جریان،درس عبرتى براى سایر کارشکنان و منفى بافان گردید و جلوى تبلیغات مسموم کننده مخالفان را گرفت و دانستند که ممکن است با عکس العمل شدید پیغمبر اسلام روبه رو شوند.

گریه کنندگان(بکائین)

در برابر اینان افرادى هم بودند که دلباخته جانبازى در راه دین و عاشق شرکت در این جنگ بودند اما در اثر فقر و تنگدستى نتوانستند براى خود آذوقه و مرکبى تهیه کنند و به ناچار به نزد پیغمبر آمده و از آن حضرت خواستند تا مرکبى به آنها بدهد که در رکاب آن حضرت به جنگ رومیان بروند،و چون با پاسخ منفى پیغمبر رو به رو شدند و از آن بزرگوار شنیدند که فرمود:من مرکبى ندارم که در اختیار شما بگذارم از شدت غم و اندوه اشک در دیدگانشان گردش کرد و سرشکشان بر چهره جارى شد و در تاریخ اسلام به«بکائین»معروف شدند که نام یک یک آنها را نیز تاریخ نویسان در کتابهاى خود ثبت کرده و نوشته اند. (۴)

خداى تعالى نیز عذر آنها را از عدم شرکت در جنگ پذیرفت و در ضمن آیه ۹۲ از سوره توبه به اطلاع پیغمبر خویش رساند تا آنان را از شرکت در این جنگ معاف دارد.

متخلفان از جنگ

یکى از سنتهاى الهى در مورد مردمان دیندار و با ایمان سنت آزمایش و امتحان است که روى مصالح و حکمتهایى آنها را گاه و بى گاه به وسایط گوناگون و وسایل مختلف مورد ابتلا و آزمایش قرار مى دهد تا مؤمنان واقعى و راستگو از منافقان و دورویان دروغگو متمایز و جدا گردند و این حقیقت را در آیاتى از قرآن کریم یادآورى کرده است.

و جنگ تبوک یکى از این صحنه ها بود که جمع زیادى از مردم در آن آزمایش شدند،برخى مانند همین بکایین از شدت ناراحتى و افسردگى که نمى توانستند در این جنگ شرکت کنند همچون ابر بهار مى گریستند و جمعى نیز گرما و جمع آورى محصول خرما و غیره را بهانه کرده شانه از زیر بار این فریضه بزرگ الهى خالى مى کردند و گروهى نیز که مى خواستند جمع میان هر دو کار کنند و در دل نفاق و دورویى نداشتند به سرنوشت سخت و دشوارى دچار گشتند.

از جمله افرادى که از رفتن به تبوک خود دارى کردند این چهار نفرند:کعب بن مالک،مراره بن ربیع،هلال بن امیه،ابو خیثمه.

ابو خیثمه پس از گذشتن یکى دو روز از حرکت سپاه اسلام که مدینه کاملا خلوت شده بود نزدیکیهاى ظهر وارد باغ خود شد و دو همسر خود را مشاهده کرد که هر کدام سایبان حصیرى مخصوص به خود را براى پذیرایى شوهر آب پاشیده و غذاى لذیذ و آب سرد و گوارایى فراهم کرده و هر کدام براى پذیرایى بهتر از شوهر،خود را آرایش کرده اند.

ابو خیثمه با دیدن آن دو،ناگهان به یاد پیغمبر بزرگوار خود و رهبر اسلام افتاد که در آن گرماى سوزان در بیابانهاى حجاز براى سرکوبى دشمنان دین پیش مى رود و آن همه مرارت و رنج و سختى را بر خود هموار مى سازد،با خود گفت:انصاف نیست که من در کنار زنان زیباى خود در زیر سایبان بیاسایم اما رسول خدا گرفتار آفتاب و بادهاى سوزان و گرماى کشنده بیابان باشد!

از این رو تصمیم به حرکت گرفت و به زنان خود گفت:شتر مرا حاضر کرده و توشه راه مرا مهیا سازید که من هم اکنون باید حرکت کنم.

ابو خیثمه در تبوک به پیغمبر اسلام رسید و از تأخیر خود اظهار ندامت وعذرخواهى کرد و رسول خدا نیز او را پذیرفت و همچنان با لشکر اسلام بود تا به مدینه بازگشت.

اما آن سه نفر دیگر یعنى کعب بن مالک و مراره و هلال بدون آنکه در دل نفاقى داشته باشند و از روى دشمنى با اسلام از سپاه عقب مانده باشند،بلکه روى تنبلى و گرفتارى امروز و فردا کردند و هر روز مى گفتند فردا حرکت مى کنیم تا یک روز هم مطلع شدند سپاه اسلام از تبوک بازگشته و نزدیکیهاى مدینه است.اینان براى قبول شدن توبه خود به سرنوشت رقت بار و سختى دچار شدند و پس از محرومیتهاى زیادى که کشیدندـبه شرحى که در صفحات آینده مى خوانیدـتوبه شان پذیرفته شد و زندگى عادى خود را از سر گرفتند.

البته افراد زیاد دیگرى هم بودند که در جنگ تبوک شرکت نکردند،اما چون افراد منافق و بى ایمانى بودند پس از مراجعت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)به مدینه به نزد آن حضرت آمده و براى تخلف خود عذرها تراشیدند و سوگندها خوردند و پیغمبر اسلام مأمور شد در ظاهر عذر آنها را بپذیرد و به همان حال نفاق و بى ایمانى خودشان واگذارشان نماید،اگر چه در پیشگاه خداى تعالى عذرشان مقبول نبود و توبه شان پذیرفته نشد.

رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)على را در این سفر همراه خود نبرد

براى نخستین بار بود که پیغمبر خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)به على بن ابیطالب دستور داد در مدینه بماند و سرپرستى خانواده و خویشان او را به عهده بگیرد با اینکه در همه نبردها و سفرهاى قبلى على(ع)ملازم رکاب و پرچمدار آن حضرت در جنگها بود و چون این مطلب تازگى داشت بهانه اى به دست منافقان افتاد تا به یاوه سرایى بپردازند و هر کس پیش خود نوعى تفسیر و تأویل کند و نسبت بهانه جویى به پیغمبر و یا على بن ابیطالب(ع)بدهند.

برخى تن پروران که خود از ترس گرما و سختى،جمع آورى محصول را بهانه کرده و در مدینه مانده بودند گفتند:على هم از ترس گرما و دورى راه و مشکلات آن بهانه جویى کرده و همراه پیغمبر نرفته است و جمعى دیگر گفتند:حضور على در این سفر بر پیغمبر سنگین و دشوار بوده و از این رو پیغمبر براى بردن او بهانه جویى کرده و به عنوان سرپرستى خانواده و خویشان او را در شهر گذارده است.

اما پاسخى را که پیغمبر خدا بعدا به على(ع)داد و علت این کار را بیان فرمود به صورت رمز و کنایه پرده از روى اغراض پلید و نیتهاى فاسد و آلوده آنها برداشت و در همان سخنان،مقام على(ع)را تا سر حد خلیفه بلافصل و جانشین واقعى خود بالا برد و با این بیانى که همه مورخین اهل سنت و محدثین آنها ذکر کرده اند،جلوى همه یاوه سرائیها را نیز گرفت.

مورخین مزبور مانند ابن هشام و طبرى و ابن اثیر و دیگران و اهل حدیث نیز مانند بخارى و ترمذى و نسایى و دیگران (۵) با مختصر اختلاف و اجمال و تفصیل از راویان مختلف نقل کرده اند که وقتى این سخنان به گوش على بن ابیطالب(ع)رسید اسلحه خود را برداشته و به دنبال پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم)آمد و در«ثنیه الوداع»یا«جرف»به آن حضرت رسیده و سخن منافقان را به رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)عرض کرد.

و در برخى از نقلها است که خود على(ع)نیز به عنوان استفسار از این ماجرا عرض کرد:

«أتخلفنى مع الخوالف؟»

[آیا مرا با ماندگان و متخلفان قرار دادى؟]

پاسخى را که پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم)به على(ع)داد این بود که فرمود:

«ان المدینه لا تصلح الا بى او بک»

[مدینه جز به وجود من یا تو اصلاح نخواهد شد.]

و جمله اى را که همگى نقل کرده اند این بود که فرمود:

«أما ترضى ان تکون منى بمنزله هارون من موسى الا انه لا نبى بعدى»؟[آیا خوشنود نیستى که مقام و منزلت تو نسبت به من همانند مقام و منزلت هارون نسبت به موسى باشد؟جز آنکه پس از من پیغمبرى نیست.]

و بدین ترتیب یک سند مسلم و قطعى را براى خلافت بلافصل و جانشینى على(ع)پس از خود بیان فرمود و جز مقام نبوت همه مقامهاى دیگرى را که هارون پس از موسى(ع)داشت یعنى مقام خلافت و وصایت و وزارت و برادرى،همه را براى على(ع)پس از خود اثبات فرمود،و ضمنا با بیان بالا یعنى جمله«ان المدینه لا تصلح الا بى او بک»فهماند که منافقان و دشمنان اسلام در کمین و فرصت هستند تا در این موقعیت حساس یعنى پس از فتح مکه و سرکوبى تمام دشمنان و تسلیم قبایل دیگر،در غیاب من ضربه خود را به مدینه بزنند و تنها کسى که مى تواند غیبت مرا در مدینه جبران کند و جلوى این توطئه را بگیرد و اساسا وجود او در مدینه مانع انجام نقشه و توطئه آنهاست تو هستى و مدینه در این موقعیت جز به وجود من یا تو اصلاح پذیر نیست و مصلحت نیست که من و تو هر دو از مدینه خارج شویم!

على(ع)که این سخنان را شنید و هدف پیغمبر را از این دستور فهمید به مدینه بازگشت و به کار خود مشغول شد.

خطابه پیغمبر براى لشکریان

هنگامى که مى خواست لشکر به سوى تبوک حرکت کند پیغمبر اسلام خطبه زیر را که على بن ابراهیم (ره)در تفسیر خود نقل کرده (۶) ایراد فرمود:

«ایها الناس ان اصدق الحدیث کتاب الله،و اولى القول کلمه التقوى،و خیر الملل مله ابراهیم،و خیر السنه سنن محمد،و اشرف الحدیث ذکر الله،و احسن القصص هذا القرآن،و خیر الامور عزائمها،و شر الامور محدثاتها،و احسن الهدى هدى الانبیاء،و اشرف القتل قتل الشهداء،و اعمى الضلاله الضلاله بعد الهدى،و خیر الاعمال ما نفع،و خیر الهدى ما اتبع و شر العمى عمى القلب،و الید العلیا خیر من الید السفلى،و ما قل و کفى خیر مما کثر وألهى،و شر المعذره حین یحضر الموت،و شر الندامه یوم القیامه،و من اعظم الخطایا اللسان الکذب،و خیر الغنى غنى النفس،و خیر الزاد التقوى،و رأس الحکمه مخافه الله،و خیر ما القى فى القلب الیقین،و الارتیاب من الکفر،و التباعد من عمل الجاهلیه،و الغلول من جمر جهنم،و السکر جمر النار،و الشعر من ابلیس،و الخمر جماع الاثم،و النساء حبائل ابلیس،و الشباب شعبه من الجنون،و شر المکاسب کسب الربا،و شر المآکل اکل مال الیتیم،و السعید من وعظ بغیره،و الشقى فى بطن امه،و انما یصیر احدکم الى موضع اربعه اذرع و الامر الى آخره،و ملاک العمل خواتیمه،و أربى الربا الکذب،و کل ماهو آت قریب،و شنان المؤمن فسق،و قتال المؤمن کفر،و أکل لحمه من معصیه الله،و حرمه ماله کحرمه دمه،و من توکل على الله کفاه،و من صبر ظفر،و من یعف یعف الله عنه،و من کظم الغیظ یأجره الله،و من یصبر على الرزیه یعوضه الله،و من یتبع السمعه یسمع الله به،و من یصم یضاعف الله له،و من یعص الله یعذبه،اللهم اغفر لى و لامتى،اللهم اغفر لى و لامتى،استغفر الله لى و لکم».

[اى گروه مردم براستى که راست ترین داستانها کتاب خداست و برترین گفتارها کلمه تقوى و پرهیزکارى است و بهترین ملتها(و آیینها)ملت(و آیین)ابراهیم است،و بهترین سنتها(و روشها)سنت (و روش)محمد(صلی الله علیه و آله و سلم)است،و شریفترین سخنان ذکر خداى یکتاست،و بهترین سرگذشتها همین قرآن است،و بهترین کارها واجبات آنهاست،و بدترین کارها بدعتهاى آنهاست و بهترین راهنماییها راهنمایى پیغمبران الهى است،و شریفترین کشته شدنها کشته شدن شهیدان است،و تاریکترین گمراهى و ضلالت،گمراهى پس از هدایت است،و بهترین عملها آن عملى است که سود بخشد،و بهترین هدایتها آن است که پیروى شود،و بدترین کوریها کورى دل است،و دست بالا(یعنى دهنده)بهتر از دست پایین(یعنى گیرنده و درخواست کننده)است.

چیز اندک و به مقدار کفایت بهتر از چیز بسیارى است که غفلت آورد،بدترین عذرخواهیها عذر خواهى هنگام مرگ است و بدترین پشیمانى ها پشیمانى روز قیامت است،و از بزرگترین گناهان زبان دروغ گفتن است،و بهترین بى نیازیها بى نیازى جان است (۷) و بهترین توشه ها پرهیزکارى است،و اساس و اصل حکمت(و فرزانگى)ترس از خداست،و بهتر چیزى که در دل افتد یقین است،و شک و تردید شعبه اى ازکفر است،و خیانت از آتشهاى افروخته جهنم،و مستى از آتش دوزخ است،و شعر از شیطان است،شراب مجموعه بدیها است،و زنان دامهاى ابلیس،و جوانى شعبه اى از دیوانگى است،و بدترین کسبها(و درآمدها)کسب ربا است،و بدترین خوردنیها خوردن مال یتیم(از روى ستم و ظلم)است.

خوشبخت آن است که از سرگذشت غیر خود پند گیرد،و بدبخت آن است که در شکم مادر بدبخت،هر یک از شما به چهار ذراع جا مى رود،و(خوبى و بدى هر)کار به پایان آن است،و ملاک هر عملى خاتمه(و سرانجام)آن است،و دروغ بیش از هر گناهى رشد و نمو دارد،و هر چه آمدنى است نزدیک است،دشمنى و عداوت نسبت به مؤمن فسق و گناه است و جنگ با او کفر است،و خوردن گوشت وى (از راه غیبت)گناه و نافرمانى خداست،و حرمت(و احترام)مال او چون حرمت خون اوست.

هر کس بر خدا توکل کند خدا کفایتش کند،هر کس صبر کند پیروز گردد،و کسى که دیگرى را ببخشد خدا او را عفو کند،و هر کس خشم خود را فرو برد خداوند پاداشش دهد،و هر کس در برابر مصیبتهاى سخت صبر کند خدا عوضش دهد،و هر کس کارى را براى خودنمایى و نشان دادن به دیگران انجام دهد خداى تعالى کارهاى بد او را مشهور سازد،و هر کس که روزه بگیرد خداوند چند برابر پاداشش دهد،و هر کس نافرمانى خدا کند پروردگارش عذاب کند.

بار خدایا مرا و امتم را بیامرز!بار خدایا مرا و امتم را بیامرز،من از خدا براى خود و شما آمرزش خواهم.]

حرکت«جیش العسره»به سوى تبوک

پیش از این اشاره شد که سفر تبوک سخت ترین و طولانى ترین سفرهایى بود که پیغمبر و سپاهیان اسلام بدان اقدام کرده و مى رفتند،و با توجه به گرماى هوا و خشکسالى و فصلى که این سفر با آن مصادف شده بود کار را بسیار سخت و دشوار مى کرد و از این رو در روایات و تواریخ نام این سپاه را«جیش العسره»ـیعنى سپاه سختىـگذارده اند و در قرآن کریم نیز در سیاق آیات مربوط به جنگ تبوک در سوره توبه بدان اشاره شده است.

با این همه احوال،روزى که سپاه،از لشکرگاه مدینهـکه جایى به نام«ثنیه الوداع»بودـحرکت کرد در مقدمه لشکر ده هزار سرباز و سپاهى بود که راه خطرناک و مخوف و بیابانهاى بى سروته شمال حجاز را مى شکافت و پیش مى رفت و به دنبال آن پیغمبر اسلام با بیست هزار نفر به صورت صفوف منظم دیگر سپاه حرکت نمود.

سر راه به منزل«حجر»و ویرانه هاى قوم ثمود که آثارى از خانه هاى آنها در آنجا بود رسیدند و در کنار آن فرود آمدند و سر چاهى که در آنجا بود رفته مقدارى آب از چاه کشیدند ولى شب که شد پیغمبر اسلام دستور داد کسى از آب آن چاه نخورد و وضو هم نگیرند و اگر آردى هم با آن آب خمیر کرده اند به شتران بدهند.

چون از بادهاى تند و سوزان آن سرزمین که گاهى توده هاى شن را به صورت دریاى مواج به حرکت در مى آورد آگاهى داشت،دستور داد در آن شب کسى تنها از خیمه خود بیرون نیاید و دو نفر که با دستور آن حضرت مخالفت کرده و شب هنگام از خیمه خود خارج شدند به هلاکت رسیدند،یکى را باد برد و دیگرى زیر توده هاى شن مدفون گردید.

و در سیره ابن هشام است که یکى از آنها به مرض خناق مبتلا شد و دیگرى را باد به کوههاى قبیله طى انداخت و چون پیغمبر از ماجرا مطلع شد فرمود:مگر من نگفته بودم کسى تنها از خیمه بیرون نیاید و سپس درباره آن کس که به خناق دچار شده بود دعا کرد و او شفا یافت و آن دیگرى را نیز قبیله طى پس از بازگشت لشکر به مدینه به نزد پیغمبر اسلام آوردند .

و به هر صورت چون طبق دستور پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم)آبهایى را که از چاه برداشته بودند بر زمین ریختند پس از پیمودن مقدارى راه دچار بى آبى و تشنگى شدند باز هم به مدد دعا و کمک الهى قطعه ابرى آمد و به مقدارى که مردم براى آشامیدن و ذخیره احتیاج داشتند باران بارید و از این نگرانى هم بیرون آمده و نجات یافتند.

یک خبر غیبى

پیش از این گفته شد که نشانه و دلیل بر صدق گفتار پیغمبر الهى که فرستاده خداى تعالى باشد معجزه است و معجزه بر چند نوع است که یکى از آنها خبرهاى غیبى واطلاع از عالم غیب است که پیغمبر از خدا درخواست کند و بخواهد تا از ماجرایى یا ماجراهایى از پس پرده غیب آگاه شود و خداى تعالى او را آگاه مى کند.

در سفر تبوک روزى شتر پیغمبر گم شد و اصحاب آن حضرت براى پیدا کردن آن شتر به این طرف و آن طرف رفته و به جستجو پرداختند،یکى از منافقان که همراه لشکریان بود از روى تمسخر گفت:او پندارد که پیغمبر است و از آسمانها به شما خبر مى دهد اما اکنون نمى داند شترش کجاست؟رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)این سخن را شنید و رو به افرادى که در حضورش بودند کرده گفت:

مردى از لشکریان سخنى گفته ولى به خدا سوگند من نمى دانم جز آنچه را خدا به من یاد دهد و هم اکنون خداوند مرا به جاى آن شتر راهنمایى کرد و شتر در همین وادى و در فلان دره است که افسارش به درختى گیر کرده بروید و آن شتر را بیاورید!

باز هم یک خبر غیبى،و فضیلتى از ابى ذر غفارى

در میان لشکریان افرادى بودند که به خاطر کندى و یا ناتوانى مرکبشان و یا علل دیگر گاهى عقب مى ماندند و نمى توانستند همراه دیگران راه را طى کنند و چون جریان را به پیغمبر معروض مى داشتند رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)مى فرمود:او را واگذارید که اگر خیرى در او باشد خداوند او را به شما ملحق خواهد ساخت و گرنه از وجود او آسوده خواهید شد.

ابوذر غفارى شترى داشت که از راه بازماند و در نتیجه از لشکریان عقب افتاد و چون به پیغمبر اسلام جریان را گفتند حضرت همان سخن را تکرار کرد،و از آن سو وقتى ابوذر دید شتر نمى تواند راه برود افسارش را به گردنش انداخت و او را در بیابان رها ساخته و توشه و اثاث خود را از روى شتر برداشت و به دوش گرفت و به دنبال سپاه پیاده به راه افتاد .

پیغمبر اسلام و لشکریان در یکى از منزلها فرود آمده بودند که ناگهان از دور شبحى پدیدار شد و کم کم شخصى را دیدند که بار خود را به دوش گرفته و تنها پیش مى آید و چون به رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)گزارش دادند فرمود:او ابوذر است…سپس دنبال گفتار خود را چنین ادامه داد:

«رحم الله اباذر یمشى وحده و یموت وحده و یبعث وحده».

[خدا رحمت کند ابو ذر را که تنها راه مى رود و تنها مى میرد و تنها محشور مى گردد!]

و چون نزدیک شد دیدند أبوذر است،و آینده هم صدق گفتار رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)را بخوبى نشان داد که چون عثمان بن عفان ابوذر غفارى رضوان الله علیه را به جرم حقگویى به سرزمین بد آب و هواى«ربذه»تبعید کرد پس از چندى ابوذر بیمار شد در آن سرزمین در حال تنهایى با وضع رقتبارى به شهادت رسید به شرحى که همه مورخین نقل کرده اند.

و در نقل مرحوم قمى است که چون اباذر در سفر تبوک به سپاه اسلام نزدیک شد رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)فرمود :

آب براى او ببرید که تشنه است و چون براى او آب بردند مشاهده کردند ظرف چرمى خود را آب کرده و در دست دارد،پیغمبر بدو فرمود:

اى اباذر آب همراه دارى و با این حال تشنه اى؟

عرض کرد:آرى اى رسول خداـپدر و مادرم به فدایتـدر راه که مى آمدم به سنگى رسیدم که مقدارى آب باران در آن جمع شده بود و چون چشیدم دیدم آب شیرین و گوارایى است،با خود گفتم از آن نمى آشامم تا حبیب من پیغمبر از آن بیاشامد،در اینجا بود که رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)بدو فرمود :

«یا باذر رحمک الله تعیش وحدک،و تموت وحدک،و تبعث وحدک،و تدخل الجنه وحدک،یسعد بک قوم من اهل العراق،یتولون غسلک و تجهیزک و الصلاه علیک و دفنک.»

[اى اباذر خدا تو را رحمت کند که بتنهایى زندگى مى کنى و تنها مى میرى و تنها وارد بهشت مى شوى،گروهى از مردم عراق به وسیله تو سعادتمند شوند که متصدى کار غسل و تجهیز و نماز و دفن تو گردند… (۸) ]

ورود به تبوک

سرانجام سپاهیان اسلام در رکاب رهبر بزرگوار و پیامبر الهى خود پس از تحمل دشواریها و سختیهاى بسیار و پیمودن بیابانهاى مخوف و راههاى ناهموار به تبوک رسیدند،اما متوجه شدند که دشمنـیعنى لشکر رومـاز ترس مقابله با لشکر اسلام فرار کرده و به داخل مرزهاى خود عقب نشینى کرده است،و احیانا با این عمل خود،مى خواستند اساس این خبر راـکه بر ضد مسلمانان اجتماع کرده اندـتکذیب نمایند.

گرچه خود همین فرار دشمن و عقب نشینى آنها،از نظر سیاسى پیروزى بزرگى براى مسلمانان به شمار مى رفت و به آنها و همه دشمنان نیرومند و مجاور مرزهاى کشور اسلامى آن روز نشان مى داد که مسلمانان آماده اند تا هر تجاوزى را در هر کجاـبه هر اندازه هم که راهش دور و پیمودن آن سخت و دشوار باشدـپاسخ دهند و به دفع آن اقدام نمایند،اما رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)مى خواست تا بهره زیادترى از این سفر برده باشد و از این رو براى ادامه پیشروى در داخل خاک دشمن یا بازگشت به مدینه،روى دستور خداى تعالى با سران سپاه به مشورت پرداخت و پس از مذاکره اى که انجام شد پیشروى در خاک دشمن را مصلحت ندیدند و از این رو پیغمبر اسلام مدت ده روزـو به گفته برخى بیست روزـدر همان تبوک توقف کرد و در این مدت با مرزداران آن نواحى که همگى مسیحى و عمال سیاست روم بودند قراردادها و پیمانهایى به عنوان عدم تعرض منعقد کرد تا از ناحیه آنها خیالش آسوده شود و دولت روم نتواند از وجود آنها به نفع خود استفاده کند و فکر حمله مجددى را به سرزمین حجاز طرح نماید.

و از آن جمله با فرمانرواى«أذرح»،«جرباء»و«ایله»پیمانهایى منعقد کرد که متن قرار داد کتبى آن حضرت را با فرمانرواى«ایله»که نامش یحنه بن رؤبه بود مورخین بدین شرح ضبط کرده اند :

[بسم الله الرحمن الرحیم،این امانى است از خدا و محمد پیامبر او براى یحنه بن رؤبه و مردم ایله که کشتى هاى آنها و کاروانهاشان در دریا و صحرا در امان باشد،آنها و هر که با ایشان است از مردم شام و یمن و مردم دریا در پناه خدا و رسول او هستند و کسى حق ندارد ایشان را از استفاده کردن از دریا و صحرا جلوگیرى کند،و هر یک از آنها که مرتکب جرمى شود دارایى و ثروت او مانع و حایل مجازات او نخواهد بود و در این صورت مال او بهره کسى است که آن را به دست آورد…]

حاکم«ایله»گذشته از امضا کردن این پیمان حاضر شد سالیانه مبلغ سیصد دینار طلا به عنوان جزیه بپردازد و هر مسلمانى هم که از آن ناحیه عبور مى کند از او پذیرایى به عمل آورد و هنگام ورود به تبوک نیز استر سفیدى به عنوان هدیه براى رسول خدا آورد.

با سایر فرمانروایان آن حدود نیز پیمانهایى مشابه پیمان فوق امضا کرد و براى تسلیم شدن برخى از فرمانروایان دیگر نیز که فاصله زیادى با تبوک داشتند گروههایى از سپاهیان را اعزام فرمود و خود آماده مراجعت به مدینه گردید و از آن جمله ابو عبیده جراح را با گروهى به سوى قبیله«جذام»گسیل داشت،که با مقدارى غنیمت و اسیر بازگشت و نیز سعد بن عباده را با جمعى مأمور سرکوبى بنى سلیم نمود که چون سعد بن عباده به نزدیک سرزمین آنها رسید گریختند و از آن جمله گفته اند:خالد بن ولید را نیز مأمور رفتن به سوى دومه الجندل کرد .

دومه الجندل یکى از قلعه هاى محکم مرزى و مناطق سرسبز و خوش آب و هواى حدود شام و سوریه بود که حاکمى مسیحى به نام اکیدر بر آنجا حکومت مى کرد.

گفته اند:رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)خالد بن ولید را مأمور کرد تا با جمعى از سپاهیانـکه طبق برخى از تواریخ پانصد نفر بودندـبراى جنگ با او به دومه الجندل برود و خود با همراهان به سوى مدینه حرکت کرد.

خالد به دنبال مأموریت خود به دومه الجندل آمد و شب هنگام بدان ناحیه رسیده و اکیدر را که با چند تن از نزدیکان خود براى شکار از قلعه خارج شده بود دستگیر ساختند و همراهان او به داخل قلعه فرار کردند.

خالد بدو گفت:اگر مردم دومه الجندل درهاى قلعه را باز کنند و اسلحه خود را تحویل دهند،از کشته شدن و اسارت مصون خواهند ماند و گرنه خونشان را خواهد ریخت،مردم دومه الجندل که از گفتار فرمانده سپاه مسلمانان مطلع شدند تسلیم شدند تا در ضمن اکیدر را نیز از خطر کشته شدن به دست سپاهیان اسلام برهانند وبدین ترتیب درهاى قلعه گشوده شد و اسلحه خود را که عبارت از ۴۰۰ زره و ۵۰۰ شمشیر و ۴۰۰ نیزه بود تحویل دادند و خالد آنها را به ضمیمه مقدارى گندم و شتر و گوسفند برداشته با اکیدر روانه مدینه شد.

و دنباله ماجرا را مورخین این گونه نوشته اند که چون به مدینه آمد پیمانى را امضا کرد که بر ضد مسلمانان اقدامى نکند و سالیانه مبلغى به عنوان جزیه بپردازد و بدین ترتیب منظور رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)عملى شد و او را آزاد کرده به دومه الجندل بازگشت.

داستان عقبه و نقشه قتل پیغمبر اسلام

حلبى در کتاب سیره خود و واقدى در کتاب مغازى و دیگر از مورخین سنى و شیعه با مختصر اختلافى از حذیفه بن یمان و دیگران روایت کرده اند که گروهى از منافقان توطئه کردند تا در مراجعت از تبوک پیغمبر اسلام را به قتل رسانده و به اصطلاح ترور کنند به این ترتیب که در یکى از گردنه هایى که سر راه است شتر آن حضرت را رم دهند تا رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)را به دره افکند و در بسیارى از روایات است که آنها دوازده نفر بودند هشت تن از قریش و چهار تن از مردم مدینه (۹) و به هر ترتیب تصمیم خود را براى این کار قطعى کردند و از آن سو خداى تعالى به وسیله جبرئیل جریان توطئه آنها را به اطلاع رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)رسانید و پیغمبر اسلام چون به گردنه نخست رسید به لشکریان دستور داد هر که مى خواهد از وسط بیابان عبور کند چون بیابان وسیع است،ولى خود آن حضرت مسیرش را از بالاى دره قرار داد و عمار بن یاسر را مأمور کرد تا مهار شتر را از جلو بکشد و به حذیفه نیز دستور داد از پشت سر شتر بیاید.

شب هنگام بود و رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)تا بالاى دره آمد بود،منافقانى که قبلا خود را آماده کرده تا نقشه خود را عملى سازند جلوتر خود را به اطراف آن گردنه رسانده و براى آنکه شناخته نشوند سر و صورت خود را با پارچه اى بسته بودند،همین که شتر به بالاى گردنه رسید چند تن از آنها از عقب خود را به شتر پیغمبر رساندند،رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)به آنها نهیبى زد و به حذیفه فرمود:

ـبا عصایى که در دست دارى به روى شتران ایشان بزن.

حذیفه پیش رفت و عصاى خود را به روى شتران آنها زد و آنان که پیش خود حدس زدند پیغمبر خدا از طریق وحى از توطئه آنها با خبر شده دچار وحشت و رعب شدند و درنگ را جایز ندانسته گریختند و در نقلى است که رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)بر آنها نهیب زد و آنها گریختند.

و در سیره حلبیه است که شتر آن حضرت را نیز رم دادند و شتر از جا پرید و قسمتى از بار خود را نیز انداخت،در این وقت رسول خدا خشمناک شده به حذیفه دستور داد با عصاى سرکج خود که از آهن بود مرکبهاى آنها را از پیش رو بزند و آنها فرار کردند و بسرعت خود را به پایین کوه رسانده و در میان لشکریان خود را گم کردند و چون حذیفه بازگشت پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم)از او پرسید.

آنها را شناختى؟عرض کرد:

ـشترانشان را شناختم که یکى از آنها شتر فلانى و آن دیگر شتر فلانکس بود ولى خود آنها سر و صورتشان بسته بود و در تاریکى شب گریختند و من آنها را نشناختم!

فرمود:مى دانى چه کار داشتند و منظورشان چه بود؟

عرض کرد:نه.

فرمود:اینها نقشه کشیده بودند تا به دنبال من به بالاى گردنه بیایند و شتر مرا رم دهند و مرا به دره بیفکند!ولى خداوند مرا از توطئه آنها با خبر ساخت،حذیفه عرض کرد:اى رسول خدا!آیا دستور نمى دهى گردن آنها را بزنند؟

فرمود:خوش ندارم که مردم بگویند:محمد شمشیر در میان اصحاب و یاران خود نهاده است!

و طبق روایت مرحوم طبرسى(ره)در اعلام الورى پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم)نام یک یک آنها را براى حذیفه و عمار ذکر فرمود و سپس به آن دو دستور داد آن را مکتوم بدارند و به دیگران نگویند. (۱۰)

یک مسلمان نمونه

عبد الله مزنى از مسلمانان نمونه اى بود که در مکه دعوت پیغمبر اسلام را پذیرفت و به دین اسلام در آمد،وقتى قبیله اش مطلع شدند که وى مسلمان شده او را تحت فشار قرار دادند تا دست از اسلام بردارد و از هر سو کار را بر او سخت گرفتند اما عبد الله همه دشواریها را تحمل مى کرد و از آیین مقدس خود دست برنداشت،عمویش که سمت سرپرستى او را بر عهده داشت براى آنکه وى را به زانو درآورده تا تسلیم شود جامه او را بیرون آورد و پوشش او منحصر به یک پارچه مویى و خشن گردید که خطهاى سفیدى در آن بود،اما عبد الله باز هم تحمل نمود و آن پارچه را دو قسمت کرد قسمتى را به کمر بست و قسمت دیگر را به شانه خود انداخت و دیگر نتوانست در مکه توقف کند و خود را به مدینه و نزد رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)رسانید و به خاطر همان دو قطعه پارچه پشمین به«ذو البجادین»معروف شد،چون«بجاد»در لغت به معناى پارچه مویى خطدار و خشن است.

ذو البجادین در این جنگ شرکت کرده بود و چون به تبوک رسیدند نزد رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)آمده گفت :اى رسول خدا درباره من دعا کن تا شهادت روزى من گردد!پیغمبر فرمود:پوست درختى براى من بیاور و چون آورد آن را به بازوى عبد الله بست و گفت:

«اللهم حرم دمه على الکفار».

[خدایا خون او را بر کافران حرام گردان!]عبد الله با تعجب گفت:اى رسول خدا من که این را نخواستم!

فرمود:وقتى براى جنگ با دشمنان دین در راه خدا بیرون آمدى و تب تو را گرفت و همان تب سبب مرگ تو گردید تو شهید هستى!

عبد الله دیگر چیزى نگفت و چند روزى گذشت که ناگهان عبد الله تب کرد و به دنبال آن تب از دنیا رفت.

نیمه شبى بود که برخى از مجاهدان و سربازان دیدند در قسمتى از بیابان و کنار خیمه لشکریان آتشى افروخته شده و رفت و آمد و جنب و جوشى در روشنایى آتش به چشم مى خورد،عبد الله بن مسعود گوید:حس کنجکاوى مرا وادار کرد به نزدیک آن روشنایى بروم و ببینم چه خبر است؟و چون نزدیک آمد پیغمبر اسلام را مشاهده کرد که با چند تن از اصحاب مشغول کندن قبرى هستند تا جنازه ذو البجادین را در آن دفن کنند و چون قبر تمام شد خود پیغمبر به میان قبر رفت و به اصحاب فرمود:برادرتان را نزدیک آورید و سپس جنازه او را بغل کرد و به پهلو روى زمین قبر خوابانید آن گاه دست به دعا برداشت و گفت:

«اللهم انى امسیت راضیا عنه فارض عنه».

[خدایا من از این مرد خوشنود و راضى هستم تو نیز از او راضى باش.]

عبد الله بن مسعود گوید:من در آن وقت آرزو کردم که اى کاش من به جاى ذو البجادین بودم !

در بازگشت پیامبر از تبوک داستان مسجد ضرار پیش آمد که در عنوان جداگانه اى به بحث آن مى پردازیم.

سرنوشت سه تن متخلفان از جنگ

چنانکه پیش از این اشاره شد هنگامى که لشکر اسلام به سوى تبوک حرکت مى کرد جمعى از منافقان به بهانه هاى مختلف از رفتن به همراه لشکریان تعلل کردند و سرانجام هم نرفتند و پس از مراجعت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)نیز به نزد آن حضرت آمده و براى نرفتن خود عذرها تراشیده و قسمها خوردند و پیغمبر اسلام نیز موظف بود در ظاهر گفتار آنها را قبول کند و باطن کارشان را به خدا واگذارد،ولى گروهى هم بودند که با اجازه پیغمبر اسلام و یا بدون کسب اجازه آن حضرت حرکت خود را موکول به بعد کردند و به خاطر سر و صورت دادن به کارها و ضبط محصول خرما و یا گرفتاریهاى دیگرى که داشتند در مدینه ماندند تا پس از انجام کارها خود را به تبوک برسانند،اما تنبلى و ترس از گرماى هوا و غیره مجال آن را که بتوانند به تبوک بروند به آنها نداد و یک روز هم خبردار شدند که لشکر اسلام مراجعت کرده و به نزدیکیهاى مدینه رسیده اند.

اینان روى ایمانى که داشتند هیچ گونه بهانه اى براى غیبت و تأخیر خود ذکر نکردند و چنانکه در دل خود را مقصر مى دانستند از اظهار آن نیز در نزد مردم باکى نداشتند و هر جا صحبت مى شد علنا مى گفتند:ما از اینکه به همراه مسلمانان به جنگ نرفته ایم شرمنده و مقصر هستیم و عذرى جز تنبلى و امروز و فردا کردن و علاقه به مال دنیا نداشته ایم.

و از این رو وقتى پیغمبر اسلام به مدینه آمد و علت غیبت و خوددارى آنها را از رفتن به تبوک سؤال کرد بدون ترس و واهمه حقیقت را اظهار کرده و گفتند:ما هیچ گونه بهانه اى جز تنبلى نداشتیم و از این رو خود را مقصر و گناهکار مى دانیم و پیغمبر اسلام نیز فرمود :راست گفتید و اینک بروید تا خدا درباره شما حکم کند.

اینان سه نفر بودند که هر سه از مردان سرشناس مدینه و افرادى بودند که به شایستگى و صلاح شهرت داشتند:یکى مراره بن ربیع،دیگرى کعب بن مالک و سومى هلال بن امیه واقفى بود .

پیغمبر اسلام کم کم دستور داد مردم ارتباط خود را با این سه نفر متخلف قطع کنند و حتى از تکلم و معامله با آنها خوددارى نمایند.پنجاه روز بر این منوال گذشت و در روزهاى آخر حتى زنان آنها نیز مأمور شدند از آمیزش با آنان خوددارى کنند.و خلاصه کارشان به جایى رسید که شهر مدینه با آن همه وسعت و جمعیت بر آنها تنگ شد،چون احدى با آنها سخن نمى گفت و پاسخشان را نمى داد و از آمیزش و مخالطت با آنان خوددارى مى کردند و از این رو برخى از آنها مانند کعب بن مالک به کوه و صحرا پناهنده شد و به کنار کوه«سلع»آمده و در آنجا خیمه و چادرى زده و زندگى مى کرد،تا سرانجام پس از گذشتن پنجاه روز توبه آنها قبول شد و خداى تعالى در ضمن آیه ۱۱۷ و ۱۱۸ سوره توبه قبولى توبه شان را به وسیله پیغمبر خود به اطلاع آنان رسانید. (۱۱)

پى نوشتها:

۱.سوره توبه،آیه .۴۹

۲.سوره توبه،آیه هاى ۸۲ـ .۸۱

۳.آیات مزبور همگى در سوره برائت است و از آیه ۳۸ شروع شده تا اواخر سوره و در خلال آنها ذکر شده است،و براى اطلاع بیشتر از تفسیر آیات و سخن منافقان مى توانید به کتاب بحار الانوار،ج ۲۱،ص ۱۸۵ به بعد مراجعه کنید.

۴.ترجمه سیره ابن هشام،ج ۲،ص .۳۲۳

۵.براى اطلاع کامل از همه روایاتى که در این باره نقل شده به احقاق الحق،ج ۵،صص ۲۳۴ـ۱۳۲ مراجعه شود.

۶.خطبه فوق را صدوق(ره)نیز در من لا یحضر و از اهل سنت مقریزى در«الامتاع»با مختصر تفاوتى نقل کرده اند.

۷.شاید منظور از غناى نفس بلند نظرى و بى نیازى طبع،در برابر گدا طبعى و نظر تنگى باشد .

۸.و ما تفصیل آن را در تاریخ زندگى امیر المؤمنین على(ع)نگاشته ایم بدانجا مراجعه شود .

۹.و در چند حدیث نیز عدد آنها چهارده نفر ذکر شده شش تن از قریش و بقیه از مردم مدینه .

۱۰.و نظیر این ماجرا را در مراجعت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)از سفر حجه الوداع نیز نقل کرده اند،و نام برخى نیز از آنها که بعدا زمام امور مسلمانان را در دست گرفتند در میان توطئه گران ذکر شده،چنانکه در اینجا نیز در بعضى روایات نامشان به چشم مى خورد!

۱۱.و در تفسیر قمى است که آن هر سه وقتى متوجه شدند مردم از آنها دورى مى کنند و حتى همسران ایشان نیز از نزدیک شدن با آنها خوددارى مى نمایند هر سه از شهر خارج شده به کنار کوه«سلع»رفتند،و در آنجا خیمه اى زده و روزها را روزه مى گرفتند و کارشان گریه و زارى و توبه و استغفار به درگاه خداى تعالى بود،و هنگام افطار خانواده هاشان مى آمدند

منبع: رسولى محلاتى؛ زندگانى حضرت محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) ص ۵۹۶