پیامبر و اهل بیت علیهم السلام » معجزات و کرامات » امام علی(ع) »

تکلم با شیر

 

اشاره:

سخن گفتن انسان با حیوانات چیزی است که در قرآن کریم به آن پرداخته شده است. قرآن کریم سخن گفتن حضرت سلیمان (علیه‌السلام) را با حیوانات مختلف بازگو نموده است. همچننی در متون حدیثی سختن گفتن برخی دیگر از پیامبران الهی نیز نقل شده است. بنابراین سخن گفتن حیوانات با اولیای الهی به اراده خداوند چیزی نیست که قابل انکار باشد. در این نوشته مختصر سخن گفتن امام علی(علیه‌السلام) با شیر که به صورت معجزه آسایی انجام شده منعکس شده است.

منقذ بن اصبغ اسدی گوید: در شب نیمه شعبان در خدمت امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) بودم، امام سوار شتری شدند و برای کار مهمی به دهی رفتند، در اثنای راه در جایی فرود آمدند و خواستند که تجدید وضو نمایند، من افسار شتر را داشتم، یک مرتبه گوش های شتر تیز و مضطرب شد که نتوانستم آن را نگه دارم؛ امام پرسید: چه شده است؟

عرض کردم: شتر چیزی دیده که این طور بی تابی می کند.

امام نگاه کرد و فرمود: درنده ای است؛ ذوالفقار را برداشت و نعره ای زد و چند قدم برداشت؛ آن درنده شیر بود چون صدای امام را شنید نزدیک آمد و مانند گناهکاران، سر در پیش انداخت؛ امام دست دراز کرد موی گردن شیر را گرفته و فرمود: مگر نمی دانی من اسدالله و ابوالاشبال (پدر بچه شیرها) و حیدرم، قصد شترم را نمودی؟

شیر به زبان فصیح عرض کرد: یا امیرالمؤمنین(علیه‌السلام)! هفت روز بود که شکاری به دستم نیفتاد و گرسنگی بی طاقتم کرده است، از دور شبح شما را دیدم خجل که خدای تعالی بر من گوشت دوستان و عترت شما را حرام گردانیده و بر دشمنان شما حلال نموده است. امام دست بر پشت شیر کشید و با او حرف زد تا آن که عرض کرد: یا ولی الله! گرسنگی، گرسنگی؛ امام دست برآورد و فرمود: خداوندا! به حق محمد و آل محمد (ص) او را روزی ده؛ همان حال، چیزی نزد شیر آمد و به خوردن مشغول شد.

بعد امام پرسید: مسکن تو کجاست؟

گفت: کنار رود نیل.

فرمود: این جا چه می کنی؟

عرض کرد: به قصد زیارت شما به حجاز آمدم، در آن جا کوفه را نشان دادند و نزد شما آمدم، حال اجازه رفتن می خواهم که دو پسر و جفتی دارم که از من بی خبرند.

چون اجازه گرفت، عرض کرد: یا امیرالمؤمنین(علیه‌السلام)! در این سفر به قادسیه می روم و از گوشت سنان بن و اهل شامی که از دشمنان شماست، و در جنگ صفین گریخته، توشه راه کنم. امام دعا کرد و شیر رفت.

منقذبن اصبغ گوید:متعجب و حیران شدم که امام فرمود: ای منقذ! از این واقعه تعجب نمودی؟! بدان خدایی که دانه را می رویاند و خلق را می آفریند، اگر از معجزاتی که رسول خدا به من تعلیم داده، ظاهر کنم مردم به گمراهی می افتند؛ و بعد امام متوجه نماز شد و پس از آن نمازش تمام شد در خدمتش بودم تابه قادسیه رسیدیم که هنگام اذان صبح بود؛ و در میان مردم غوغایی بود که می گفتند: سنان بن و اهل شامی را شیری خورد و استخوان های بدنش را نشان دادند؛ من واقعه سخن گفتن شیر را با امام را برای مردم نقل کردم، مردم دویدند و به خدمت امام رسیدند و از وجودش تبرک می جستند.[۱]

منبع:

سایت الغدیر

[۱] . تحفه المجالس، ص ۸۴.