پیامبر و اهل بیت علیهم السلام » خطبه ها و نامه ها »

توبیخ خیانتکار در بیت المال.

و من کتاب له (علیه السلام) إلى بعض عُمّاله:

أَمَّا بَعْدُ، فَإِنِّی کُنْتُ أَشْرَکْتُکَ فِی أَمَانَتِی وَ جَعَلْتُکَ شِعَارِی وَ بِطَانَتِی وَ لَمْ یَکُنْ [فِی أَهْلِی رَجُلٌ] رَجُلٌ مِنْ أَهْلِی أَوْثَقَ مِنْکَ فِی نَفْسِی لِمُوَاسَاتِی وَ مُوَازَرَتِی وَ أَدَاءِ الْأَمَانَهِ إِلَیَّ؛ فَلَمَّا رَأَیْتَ الزَّمَانَ عَلَى ابْنِ عَمِّکَ قَدْ کَلِبَ وَ الْعَدُوَّ قَدْ حَرِبَ وَ أَمَانَهَ النَّاسِ قَدْ خَزِیَتْ وَ هَذِهِ الْأُمَّهَ قَدْ [فَتَکَتْ] فَنَکَتْ وَ شَغَرَتْ، قَلَبْتَ لِابْنِ عَمِّکَ ظَهْرَ الْمِجَنِّ، فَفَارَقْتَهُ مَعَ الْمُفَارِقِینَ وَ خَذَلْتَهُ مَعَ الْخَاذِلِینَ وَ خُنْتَهُ مَعَ الْخَائِنِینَ، فَلَا ابْنَ عَمِّکَ آسَیْتَ وَ لَا الْأَمَانَهَ أَدَّیْتَ؛ وَ کَأَنَّکَ لَمْ تَکُنِ اللَّهَ تُرِیدُ بِجِهَادِکَ وَ کَأَنَّکَ لَمْ تَکُنْ عَلَى بَیِّنَهٍ مِنْ رَبِّکَ وَ کَأَنَّکَ إِنَّمَا کُنْتَ تَکِیدُ هَذِهِ الْأُمَّهَ عَنْ دُنْیَاهُمْ وَ تَنْوِی غِرَّتَهُمْ عَنْ فَیْئِهِمْ؛ فَلَمَّا أَمْکَنَتْکَ الشِّدَّهُ فِی خِیَانَهِ الْأُمَّهِ أَسْرَعْتَ الْکَرَّهَ وَ عَاجَلْتَ الْوَثْبَهَ وَ اخْتَطَفْتَ مَا قَدَرْتَ عَلَیْهِ مِنْ أَمْوَالِهِمُ الْمَصُونَهِ لِأَرَامِلِهِمْ وَ أَیْتَامِهِمُ اخْتِطَافَ الذِّئْبِ الْأَزَلِّ دَامِیَهَ الْمِعْزَى الْکَسِیرَهَ، فَحَمَلْتَهُ إِلَى الْحِجَازِ رَحِیبَ الصَّدْرِ بِحَمْلِهِ غَیْرَ مُتَأَثِّمٍ مِنْ أَخْذِهِ، کَأَنَّکَ -لَا أَبَا لِغَیْرِکَ- حَدَرْتَ إِلَى أَهْلِکَ تُرَاثَکَ مِنْ أَبِیکَ وَ أُمِّکَ. فَسُبْحَانَ اللَّهِ! أَمَا تُؤْمِنُ بِالْمَعَادِ، أَوَ مَا تَخَافُ نِقَاشَ الْحِسَابِ؟ أَیُّهَا الْمَعْدُودُ کَانَ عِنْدَنَا مِنْ أُولِی الْأَلْبَابِ، کَیْفَ تُسِیغُ شَرَاباً وَ طَعَاماً وَ أَنْتَ تَعْلَمُ أَنَّکَ تَأْکُلُ حَرَاماً وَ تَشْرَبُ حَرَاماً وَ تَبْتَاعُ الْإِمَاءَ وَ تَنْکِحُ النِّسَاءَ مِنْ أَمْوَالِ الْیَتَامَى وَ الْمَسَاکِینِ وَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُجَاهِدِینَ الَّذِینَ أَفَاءَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ هَذِهِ الْأَمْوَالَ وَ أَحْرَزَ بِهِمْ هَذِهِ الْبِلَادَ؟

فرهنگ لغت

اشْرَکْتُکَ فِى أمَانَتِى: ترا در امور حکومتى شریک خود قرار دادم.

الْمُوَاسَاه: بخشش در عین نیازمندى، یارى دادن.

الْمُوَازَرَه: هم یارى، یکدیگر را کمک کردن.

کَلِبَ: سخت شد.

حَرِبَ: بسیار خشمگین شد و در جنگ مقاومت کرد.

خَزِیَتْ: خوار و بى ارزش شد.

فَنَکَتْ: بدون حزم و تأمل کارى را انجام داد.

شَغَرَتْ: بدون حامى شد.

الْمِجَنّ: سپر، «قلب ظهر المجن»: پشت سپر را گرداند، مثلى است براى کسى که بر خلاف عهد خود عمل کند.

آسَیْتَ: (در سختیها) مساعدت و یارى کردى.

تَکِیدُ: خدعه میکنى، فریب مى دهى.

الْغِرَّه: غفلت، بیخبرى.

الْفَىء: غنیمت و خراج، و در اصل به اموالى که بدون جنگ بدست آمده گفته میشود.

الَازَلّ: تند، سریع.

الدَّامِیَه: مجروح، خون آلود.

الْمِعْزَى: بز.

الْکَسِیرَه: شکسته.

مُتَاَثِّم: دورى کننده از گناه، «تاثّم»: از گناه حذر کرد، دست کشید، توبه کرد.

لَا أباً لِغَیْرِکَ: جمله اى است در هیئت دعا که براى توبیخ و سرزنش بکار مى رود.

حَدَرْتَ: شتافتى.

التُّرَاث: میراث.

النِّقَاش: حسابرسى دقیق و کامل.

تُسِیغُ: به آسانى مى بلعى، گوارا مى خورى.

بِطانَه: دوستان سرى و درونى

حَرِبَ: خشمگین شده، غارت مال کرده است

فَنَکَت: دیوانه و کم عقل شده است

آسَیتَ: یارى کردى، شریک غم شدى

اختَطَفتَ: ربودى، قاپیدى

أزَلّ: سریع السیر، بسیار دونده

دَامِیَه المِعزَى: بز مجروح و خونین

کَسیرَه: پا شکسته

رَحِیب الصَدر: سینه گشاد

حَدَرتَ: سرازیر نمودى

تُسِیغُ: از گلو پائین مى برى

نامه اى از آن حضرت (ع) به یکى از کارگزاران خود:

اما بعد. تو را در امانت خود شریک کردم. و یار و همراز خود شمردم و هیچیک از افراد خاندان من در غمخوارى و یارى و امانتدارى در نزد من همانند تو نبود. چون دیدى که روزگار بر پسر عمت چهره دژم کرده و دشمن، آهنگ جنگ نموده و امانت مردم تباهى گرفته و این امت به تبهکارى دلیر شده و پراکنده و بیسامان گردیده، تو نیز با پسر عمت دگرگون شدى و با آنان که از او رخ برتافته بودند، رخ بر تافتى و چون دیگران او را فرو گذاشتى و با خیانتکاران همرأى و همراز شدى. نه پسر عمت را یارى کردى و نه امانتش را ادا نمودى. گویى در همه این احوال، مجاهدتت براى خدا نبوده و گویى براى شناخت طاعت خداوند حجت و دلیلى نمى شناخته اى شاید هم مى خواسته اى که بر این مردم در دنیایشان حیله کنى و به فریب از غنایمشان بهره مند گردى.

چون فرصت به دست آوردى به مردم خیانت کردى و شتابان، تاخت آوردى و برجستى و هر چه میسرت بود از اموالى که براى بیوه زنان و یتیمان نهاده بودند، برگرفتى و بربودى، آنسان، که گرگ تیز چنگ بز مجروح را مى رباید. اموال مسلمانان را به حجاز بردى، با دلى آسوده، بى آنکه، خود را در این اختلاس گناهکار پندارى. واى بر تو، چنان مى نمودى که میراث پدر و مادرت را به نزد آنها مى برى. سبحان الله، آیا به قیامت ایمانت نیست، آیا از روز حساب بیمى به دل راه نمى دهى. اى کسى که در نزد من از خردمندان مى بودى، چگونه آشامیدن و خوردن بر تو گواراست و، حال آنکه، آنچه مى خورى و مى آشامى از حرام است. کنیزان خواهى خرید و زنان خواهى گرفت، آن هم از مال یتیمان و مسکینان و مؤمنان و مجاهدانى که خدا این مالها را براى آنها قرار داده و بلاد اسلامى را به آنان محافظت نموده است.

(نامه به یکى از فرمانداران که در سال ۳۸ هجرى طبق نقل خوئى یا ۴۰ هجرى به نقل طبرى نوشته شده).(۱)

  1. علل نکوهش یک کارگزار خیانتکار:

پس از یاد خدا و درود همانا من تو را در امانت خود شرکت دادم، و همراز خود گرفتم، و هیچ یک از افراد خاندانم براى یارى و مدد کارى، و امانت دارى، چون تو مورد اعتمادم نبود. آن هنگام که دیدى روزگار بر پسر عمویت سخت گرفته، و دشمن به او هجوم آورده، و امانت مسلمانان تباه گردیده، و امّت اختیار از دست داده، و پراکنده شدند، پیمان خود را با پسر عمویت دگرگون ساختى، و همراه با دیگرانى که از او جدا شدند فاصله گرفتى، تو هماهنگ با دیگران دست از یارى اش کشیدى، و با دیگر خیانت کنندگان خیانت کردى. نه پسر عمویت را یارى کردى، و نه امانت ها را رساندى. گویا تو در راه خدا جهاد نکردى و برهان روشنى از پروردگارت ندارى، و گویا براى تجاوز به دنیاى این مردم نیرنگ مى زدى، و هدف تو آن بود که آنها را بفریبى و غنائم و ثروت هاى آنان را در اختیار گیرى، پس آنگاه که فرصت خیانت یافتى شتابان حمله ور شدى، و با تمام توان اموال بیت المال را که سهم بیوه زنان و یتیمان بود، چونان گرگ گرسنه اى که گوسفند زخمى یا استخوان شکسته اى را مى رباید، به یغما بردى، و آنها را به سوى حجاز با خاطرى آسوده، روانه کردى، بى آن که در این کار احساس گناهى داشته باشى.

  1. نکوهش از سوء استفاده در بیت المال:

دشمنت بى پدر باد، گویا میراث پدر و مادرت را به خانه مى برى سبحان اللّه آیا به معاد ایمان ندارى و از حسابرسى دقیق قیامت نمى ترسى اى کسى که در نزد ما از خردمندان بشمار مى آمدى، چگونه نوشیدن و خوردن را بر خود گوارا کردى در حالى که مى دانى حرام مى خورى و حرام مى نوشى چگونه با اموال یتیمان و مستمندان و مؤمنان و مجاهدان راه خدا، کنیزان مى خرى و با زنان ازدواج مى کنى که خدا این اموال را به آنان وا گذاشته، و این شهرها را به دست ایشان امن فرموده است.

و از نامه آن حضرت است به یکى از عاملان خود:

من تو را در امانت شریک خود داشتم، و از هر کس به خویش نزدیکتر پنداشتم، و هیچ یک از خاندانم براى یارى و مددکارى ام چون تو مورد اعتماد نبود، و امانتدار من نمى نمود. پس چون دیدى روزگار پسر عمویت را بیازارد، و دشمن بر او دست برد، و امانت مسلمانان تباه گردید، و این امت بى تدبیر و بى پناه، با پسر عمویت نرد مخالفت باختى و با آنان که از او به یکسو شدند به راه جدایى تاختى، و با کسانى که دست از یارى اش برداشتند دمساز گشتى، و با خیانتکاران همآواز. پس نه پسر عمویت را یار بودى، و نه امانت را کار ساز.

گویى کوششت براى خدا نبود، یا حکم پروردگار تو را روشن نمى نمود، و یا مى خواستى با این امت در دنیایشان حیله بازى، و در بهره گیرى از غنیمت آنان دستخوش فریبشان سازى.

چون مجال بیشتر در خیانت به امت به دستت افتاد، شتابان حمله نمودى و تند برجستى و آنچه توانستى از مالى که براى بیوه زنان و یتیمان نهاده بودند بربودى. چنانکه گرگ تیز تک برآید و بز زخم خورده و از کار افتاده را برباید. پس با خاطرى آسوده، آن مال ربوده را به حجاز روانه داشتى و خود را در گرفتن آن بزهکار نپنداشتى. واى بر تو گویى با خود چنین نهادى که مرده ریگى از پدر و مادر خویش نزد کسانت فرستادى. پناه بر خدا آیا به رستاخیز ایمان ندارى، و از حساب و پرسش بیم نمى آرى اى که نزد ما در شمار خردمندان بودى چگونه نوشیدن و خوردن را بر خود گوارا نمودى حالى که مى دانى حرام مى خورى و حرام مى آشامى و کنیزکان مى خرى و زنان مى گیرى و با آنان مى آرامى از مال یتیمان و مستمندان و مؤمنان و مجاهدانى که خدا این مالها را به آنان واگذاشته، و این شهرها را به دست ایشان مصون داشته.

از نامه هاى آن حضرت علیه السّلام است به یکى از کار گردانان خود (که او را بر اثر پیمان شکنى و خوردن از بیت المال سرزنش نموده است و بین رجال دانان و شرح نویسان بر نهج البلاغه اختلافست که امام علیه السّلام این نامه را به کدام یک از کار گردانانش نوشته است: بعضى گفته اند: بعبد اللّه ابن عبّاس نوشته که از جانب حضرت حاکم بصره بوده بیت المال را برداشته به مکّه رفته و در آنجا خوش مى گذرانید، دیگرى گفته: عبد اللّه را مقامى ارجمند بوده و از خدمت و متابعت آن حضرت هیچ گاه جدائى ننموده، و برخى گفته اند: نامه را بعبید اللّه ابن عبّاس برادر عبد اللّه نگاشته، و عبید اللّه کسى است که دینش درهم و پول بوده و بخبر او اعتماد نداشته ضعیف مى شمارند، و شمّه اى از داستان گریختن او با سعید ابن نمران از یمن و آمدنشان نزد امیر المؤمنین علیه السّلام به کوفه در شرح خطبه بیست و پنجم در باب خطبه ها گذشت، و سعید ابن نمران را رجال دانان از شیعیان حضرت و حسن الحال مى دانند، و دیگرى گفته: عبید اللّه ابن عبّاس از جانب حضرت حاکم یمن بوده و از او چنین چیزى نقل نشده است، خلاصه معلوم نگشته که این نامه را به کدام یک از پسر عموهایش که حاکم بصره بوده نوشته است):

(۱) پس از حمد خدا و درود حضرت مصطفى، من ترا در امانت خود (حکومت رعیّت و اصلاح امر معاش و معاد ایشان) شریک و انباز خویش ساختم، و ترا (چون) پیراهن و آستر جامه ام گردانیدم (همواره ترا از خواصّ و نزدیکترین شخص بخود مى پنداشتم) و هیچیک از خویشانم براى موافقت و یارى و رساندن امانت (اموال بیت المال) بمن از تو درستگارتر نبود، پس چون دیدى روزگار بر پسر عمویت سخت گرفته، و دشمن بر او خشم نموده، و امانت مردم (عهد و پیمانشان) تباه گشت، و این امّت (به خونریزى و ستم) دلیر شده پراکنده گردیدند، به پسر عمویت پشت سپر برگرداندى (از پیروى او دست کشیدى) و از او دورى کردى همراه دورى کرده ها، و او را یارى نکردى همدست آنانکه از یارى خوددارى کردند، و باو خیانت کردى بکمک خیانت کنندگان، پس نه به پسر عمویت همراهى نمودى، و نه امانت را اداء کردى،

(۲) و گویا تو با کوشش خود (در راه دین) خدا را در نظر نداشتى، و گویا تو (در ایمان) به پروردگارت بر حجّت و دلیلى نبودى (مانند سست ایمانان خدا را نشناخته او را سرسرى پنداشتى) و بآن ماند که تو با این مردم مکر و حیله بکار مى بردى، و قصد داشتى آنها را از جهت دارائیشان بفریبى (خلاصه منظور از اظهار دین و ایمانت آن بود که مردم را فریفته دارائیشان را بربائى) که چون بسیارى خیانت بمردم ترا توانا ساخت زود حمله نموده برجستى، و ربودى آنچه بر آن دست یافتى از دارائیهاشان که براى بیوه زنان و یتیمانشان اندوخته بودند مانند ربودن گرگ سبک ران بز از پا افتاده را، پس آن مال را به حجاز (مکّه یا مدینه) با گشادگى سینه (خرّم و شاد) بروى، و از گناه ربودن آن باک نداشتى، غیر ترا پدر مباد (افّ بر تو) بآن ماند که تو میراثت را (که) از پدرت و مادرت (رسیده برداشته) نزد خانواده ات آورده اى (بیت المال را مرده ریگ پدر و مادر پنداشتى)

(۳) خدا را تسبیح کرده او را از هر عیب و نقصى منزّه مى دانم (شگفتا) آیا تو بمعاد و بازگشت ایمان ندارى، یا از مو شکافى در حساب و باز پرسى (در آخرت) نمى ترسى اى آنکه نزد ما از خردمندان بشمار مى آمدى، چگونه آشامیدن و خوردن (آن مال) را جائز و گوارا دانى، با اینکه میدانى حرام مى خورى و حرام مى آشامى و کنیزان خریده زنان نکاح میکنى از مال یتیمان و بى چیزان و مؤمنان جهاد کنندگانى که خدا این مال را براى آنان قرار داده، و بآنها این شهرها را (از دشمنان) محافظت و نگاه دارى نموده است.

اما بعد (از حمد و ثناى الهى) من تو را شریک خویش در امانتم (حکومت و زمامدارى) قرار دادم و تو را از خواص و صاحب سرّ خود گردانیدم و در میان خاندان و خویشاوندانم کسى مطمئن تر از تو براى همکارى، یارى و اداى امانت نسبت به من نبود اما همین که دیدى زمان بر پسر عمویت سخت گرفته و دشمن در نبرد با او محکم ایستاده و به غارتگرى دست زده و امانت در میان مردم خوار و بى مقدار شده و این امت (از فرمان حق) تجاوز نموده و بى پناه گشته است (در چنین شرایطى تو) به پسر عمویت پشت کردى و با کسانى که از او جدا شدند، همراه گشتى و با آنها که دست از یاریش کشیدند هماهنگ شدى و همراه خائنان، به او خیانت کردى; نه پسر عمویت را یارى رساندى و نه امانت را ادا نمودى.

گویا تو جهاد خود را براى خدا انجام ندادى و گویا حجّت و بیّنه اى از سوى پروردگارت نداشتى و گویا تو با این امت براى غصب دنیایشان حیله و نیرنگ به کار مى بردى و مقصودت این بود که آنها را بفریبى و غنایمشان را در اختیار بگیرى (و آن نیات آلوده سبب شد که) آن زمان که امکان تشدید خیانت نسبت به امت را پیدا کردى به سرعت حمله کردى و با عجله بر بیت المال پریدى و آنچه در قدرت داشتى از اموالشان که براى زنان بیوه و یتیمان آنها نگهدارى مى شد ربودى. همانند گرگ چالاکى که بزغاله مجروح و استخوان شکسته اى را برباید، آن گاه آن را با خاطرى آسوده به سوى حجاز حمل کردى بى آنکه در این کار احساس گناه کنى. دشمنت بى پدر باد، گویا میراث پدر و مادرت را براى خانواده ات مى بردى. سبحان الله آیا به معاد ایمان ندارى و از بررسى دقیق حساب روز قیامت نمى ترسى؟! اى کسى که در گذشته نزد ما از خردمندان به شمار مى آمدى، چگونه آب و غذایى را گوارا مى نوشى و مى خورى در حالى که مى دانى حرام مى خورى و حرام مى نوشى و چگونه با اموال یتیمان و مساکین و مؤمنان و مجاهدانى که خداوند این اموال را به آنها اختصاص داده و بلاد اسلام را به وسیله آنان حفظ کرده، کنیزانى را مى خرى و زنانى را به همسرى در مى آورى (نمى دانى آمیزش با آن کنیزان حرام و نکاح با آن زنان نارواست).

نامه در یک نگاه:

این نامه همان گونه که در پایان آن در بحث نکات به صورت مشروح خواهد آمد، بنابر معروف به عبد الله بن عباس نوشته شده است و امام(علیه السلام) او را به جهت عدم رعایت موازین صحیح در بیت المال سرزنش و نکوهش کرده است و همچون پدرى دلسوز و با محبّت که فرزندش را در راه خطا مى بیند، بر او بانگ مى زند و فریاد مى کشد و او را بر مسیر صحیح فرا مى خواند، ابن عباس را زیر رگبار سرزنش هاى خود گرفته است.

در بخش اوّلِ این نامه، احسان خود را به او یادآور مى شود که وى را به عنوان یکى از خواص خود به یکى از مهم ترین مقام ها; یعنى فرماندارى بصره منصوب کرده است.

در بخش دوم به بدى هاى او نسبت به خود اشاره مى کند و وى را به سبب عدم رعایت موازین عدالت در امر بیت المال نکوهش مى کند و به تقواى الهى و باز گرداندن اموال مسلمین فرمان مى دهد.

در بخش سوم سوگند مى خورد که اگر فرزندانش حسن و حسین(علیهما السلام) با تمام قرب و منزلتى که نزد او دارند مرتکب چنین کارى شوند ملاحظه آنها را نیز نمى کند.

در چهارمین و آخرین بخش به او هشدار مى دهد که زندگى دنیا فانى و ناپایدار است و به زودى از این جهان چشم مى پوشد و در پیشگاه عدل الهى حاضر مى شود و باید در برابر اعمال خود پاسخ گو باشد و از بسیارى از اعمال خود پشیمان مى گردد; اما پشیمانى اش سودى ندارد.

در اینکه مخاطب این نامه واقعا عبد الله بن عباس از یاران معروف امام على(علیه السلام) و یا برادرش عبیدالله یا شخص دیگرى است اختلاف زیادى در میان مورخان و شارحان نهج البلاغه و علماى رجال دیده مى شود که ما در پایان این نامه به آن اشاره خواهیم کرد و آنچه را نزدیک تر به نظر مى رسد بیان مى کنیم.

آیا به معاد ایمان ندارى که چنین مى کنى؟!

امام(علیه السلام) در آغاز این نامه به محبّت هایى که در حق این فرماندار کرده اشاره مى کند و او را به یاد خدماتش به او مى اندازد تا از خطایى که مرتکب شده بسیار شرمنده شود. مى فرماید: «اما بعد (از حمد و ثناى الهى) من تو را شریک خود در امانتم (حکومت و زمامدارى) قرار دادم و تو را از خواص و صاحب سرّ خود گردانیدم و در میان خاندان و خویشاوندانم کسى مطمئن تر از تو براى همکارى، یارى و اداى امانت نسبت به من نبود»; (أَمَّا بَعْدُ، فَإِنِّی کُنْتُ أَشْرَکْتُکَ فِی أَمَانَتِی، وَجَعَلْتُکَ شِعَارِی(۲) وَبِطَانَتِی(۳)، وَلَمْ یَکُنْ رَجُلٌ مِنْ أَهْلِی أَوْثَقَ مِنْکَ فِی نَفْسِی لِمُوَاسَاتِی وَ مُوَازَرَتِی(۴) وَ أَدَاءِ الاَْمَانَهِ إِلَیَّ).

امام(علیه السلام) در این عبارات کوتاه به سه نکته در مورد این فرماندار اشاره مى کند:

  1. او را در امر زمامدارى امت سهیم و شریک کرده و یکى از مهم ترین مناصب را در اختیار او گذارده است.
  2. او را محرم اسرار خود و بطانه و شعار خویش قرار داده که نشانه نهایت اعتماد و خوش بینى است.
  3. از میان تمام خویشاوندان و بستگان، او را از همه مطمئن تر براى همکارى در امر مهم حکومت اسلامى شناخته است، بنابراین شایسته نبود که در برابر این همه محبّت و اعتماد و اطمینان، خلافى از او سر بزند.

آن گاه امام(علیه السلام) به تخلفات فرماندار خود پرداخته و مطلب را از اینجا شروع مى کند و مى فرماید: «اما همین که دیدى زمان بر پسر عمویت سخت گرفته و دشمن در نبرد با او محکم ایستاده و به غارتگرى دست زده و امانت در میان مردم خوار و بى مقدار شده و این امت (از فرمان حق) تجاوز نموده و بى پناه گشته است (در چنین شرایطى تو) به پسر عمویت پشت کردى و با کسانى که از او جدا شدند همراه گشتى و با آنها که دست از یاریش کشیدند هماهنگ شدى و همراه خائنان، به او خیانت کردى; نه پسر عمویت را یارى رساندى و نه امانت را ادا نمودى»; (فَلَمَّا رَأَیْتَ الزَّمَانَ عَلَى ابْنِ عَمِّکَ قَدْ کَلِبَ(۵)، وَالْعَدُوَّ قَدْ حَرِبَ، وَأَمَانَهَ النَّاسِ قَدْ خَزِیَتْ، وَهَذِهِ الاُْمَّهَ قَدْ فَنَکَتْ(۶) وَشَغَرَتْ(۷)، قَلَبْتَ لاِبْنِ عَمِّکَ ظَهْرَ الْمِجَنِّ(۸) فَفَارَقْتَهُ مَعَ الْمُفَارِقِینَ، وَخَذَلْتَهُ مَعَ الْخَاذِلِینَ، وَخُنْتَهُ مَعَ الْخَائِنِینَ، فَلاَ ابْنَ عَمِّکَ آسَیْتَ(۹)، وَلاَ الاَْمَانَهَ أَدَّیْتَ).

جمله «قَلَبْتَ لاِبْنِ عَمِّکَ ظَهْرَ الْمِجَنِّ» که معناى تحت اللفظى آن این است: «سپر را براى پسر عمویت وارونه کردى» کنایه از پشت کردن به کسى است، زیرا مجاهدان در میدان جنگ هنگامى که رو به روى طرف مقابل مى ایستند روى سپر به طرف آنهاست اما اگر فرار کنند باطن سپرها مقابل آنها خواهد بود به همین جهت به عنوان کنایه، این جمله در پشت کردن به شخص یا چیزى به کار مى رود.

امام(علیه السلام) در پنج جمله نخستین، وضع زمان را براى او ترسیم مى کند: سخت شدن شرایط محیط، جسور شدن دشمن در جنگ، بى اعتبارى امانت در میان مردم، تعدى کردن امت از احکام الهى و بى پناه شدن.

سپس امام(علیه السلام) با چند جمله، مخالفت پسر عمویش را با خود از چند زاویه بررسى مى کند: پشت کردن به او، هم صدا شدن با مخالفان، دست کشیدن از یارى، همراهى با بى طرفان و خیانت کردن در بیت المال با خائنان. به این ترتیب تمام اوصاف او را با این تعبیرات گویا و پرمعنا مجسم ساخته و خلاصه اش همان است که در دو جمله آخر با فاء تفریع بیان فرموده است: دست برداشتن از یارى و خیانت در امانت.

آن گاه امام(علیه السلام) از زاویه دیگرى به اعمال او نگاه مى کند و براى برانگیختن وجدان مذهبى او این جمله ها را بیان مى دارد و مى فرماید: «گویا تو جهاد خود را به خاطر خدا انجام ندادى و گویا حجت و بینه اى از سوى پروردگارت نداشتى و گویا تو با این امت براى غصب دنیایشان حیله و نیرنگ به کار مى بردى و مقصودت این بود که آنها را بفریبى و غنایمشان را در اختیار بگیرى»; (وَکَأَنَّکَ لَمْ تَکُنِ اللهَ تُرِیدُ بِجِهَادِکَ، وَکَأَنَّکَ لَمْ تَکُنْ عَلَى بَیِّنَه مِنْ رَبِّکَ، وَکَأَنَّکَ إِنَّمَا کُنْتَ تَکِیدُ هَذِهِ الاُْمَّهَ عَنْ دُنْیَاهُمْ، وَتَنْوِی غِرَّتَهُمْ(۱۰) عَنْ فَیْئِهِمْ).

امام(علیه السلام) در این سه جمله، نخست در خلوص نیّت او در امر جهاد تردید مى کند و سپس در اینکه اعمالش مستند به دلیل باشد ابراز تردید مى فرماید و سرانجام عمل او را شبیه کسى مى شمرد که با ظاهر سازى و عوام فریبى مى خواهد حقوق مردم را که خدا در بیت المال قرار داده برباید.

شاید این فرماندار (هر کس که باشد) با شنیدن این جمله ها تکانى بخورد و به راه آید و اموال بیت المال را به جاى خود باز گرداند.

سپس امام(علیه السلام) در ادامه این سخن مى فرماید: «(و آن نیات آلوده سبب شد که) آن زمان که امکان تشدید خیانت نسبت به امت را پیدا کردى به سرعت حمله کردى و با عجله بر بیت المال پریدى و آنچه در قدرت داشتى از اموالشان را که براى زنان بیوه و یتیمان آنها نگهدارى مى شد ربودى; همانند گرگ چالاکى که بزغاله مجروح و استخوان شکسته اى را برباید، آن گاه آن را با خاطرى آسوده به سوى حجاز حمل نمودى بى آنکه در این کار احساس گناه کنى. دشمنت بى پدر باد گویا میراث پدر و مادرت را براى خانواده ات مى بردى»; (فَلَمَّا أَمْکَنَتْکَ الشِّدَّهُ  فِی خِیَانَهِ الاُْمَّهِ أَسْرَعْتَ الْکَرَّهَ(۱۱)، وَعَاجَلْتَ الْوَثْبَهَ(۱۲)، وَاخْتَطَفْتَ مَا قَدَرْتَ عَلَیْهِ مِنْ أَمْوَالِهِمُ الْمَصُونَهِ لاَِرَامِلِهِمْ وَ أَیْتَامِهِمُ اخْتِطَافَ(۱۳) الذِّئْبِ الاَْزَلِّ(۱۴) دَامِیَهَ(۱۵) الْمِعْزَى(۱۶) الْکَسِیرَهَ(۱۷)، فَحَمَلْتَهُ إِلَى الْحِجَازِ رَحِیبَ(۱۸) الصَّدْرِ بِحَمْلِهِ غَیْرَ مُتَأَثِّم(۱۹) مِنْ أَخْذِهِ، کَأَنَّکَ لاَ أَبَا لِغَیْرِکَ حَدَرْتَ(۲۰) إِلَى أَهْلِکَ تُرَاثَکَ مِنْ أَبِیکَ وَأُمِّکَ).

تعبیرات امام(علیه السلام) بسیار گویا و تشبیه آن حضرت در این زمینه فوق العاده کوبنده و پر معناست و براى بیان چنین مقصدى جمله هایى از این بهتر تصور نمى شود.

تعبیر به «أَسْرَعْتَ الْکَرَّهَ; به سرعت حمله نمودى» و «عَاجَلْتَ الْوَثْبَهَ; با شتاب بر آن پریدى» و تعبیر به «اخْتَطَفْتَ; آنها را ربودى» و تشبیه به گرگ چالاکى که بزغاله مجروح استخوان شکسته اى را برباید و تعبیر به «تُرَاثَکَ مِنْ أَبِیکَ وَأُمِّکَ; اموال بیت المال را همچون میراث پدر و مادر شمردى» همه و همه گویاى زشتى فوق العاده اعمال اوست.

جمله «لاَ أَبَا لِغَیْرِکَ; دشمنت بى پدر باد» نوعى احترام است به آن فرماندار، زیرا در آنجا که مى خواهند تحقیر کنند مى گویند: «لا أباً لَکَ» (بى پدر شوى) بنابراین امام(علیه السلام) در عین سرزنش شدید احترام او را نیز به مقدار لازم حفظ مى کند.

تعبیر به «تُرَاثَکَ مِنْ أَبِیکَ وَأُمِّکَ» تعبیر زیبایى است که در این گونه موارد به کار مى رود و کسى که بى محابا روى مالى افتاده و از آن بهره مى گیرد، گفته مى شود: مثل اینکه میراث پدر و مادر را به چنگ آوردى.

امام(علیه السلام) در پایان این بخش از نامه خود به صورت اظهار تعجب مى فرماید: «سبحان الله آیا به معاد ایمان ندارى و از بررسى دقیق حساب روز قیامت نمى ترسى»; (فَسُبْحَانَ اللهِ! أَ مَا تُؤْمِنُ بِالْمَعَادِ؟ أَوَمَا تَخَافُ نِقَاشَ(۲۱) الْحِسَابِ!).

اشاره به اینکه کسى که ایمان به قیامت دارد و معتقد به این آیه است: (فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّه خَیْراً یَرَهُ * وَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّه شَرًّا یَرَهُ)(۲۲) نباید این گونه در اموال بیت المال تصرف کند. این عمل با آن ایمان سازگار نیست; یا ایمان ضعیف است یا قیامت به فراموشى سپرده شده است.

***

امام(علیه السلام) سپس در ادامه سرزنش ها و اعتراضات شدید، به مخاطب خود مى فرماید: «اى کسى که در گذشته نزد ما از خردمندان به شمار مى آمدى چگونه آب و غذایى را گوارا مى نوشى و مى خورى در حالى که مى دانى حرام مى خورى و حرام مى نوشى و چگونه با اموال یتیمان و مساکین و مؤمنان و مجاهدانى که خداوند این اموال را به آنها اختصاص داده و بوسیله آنان بلاد اسلام را حفظ کرده، کنیزانى را مى خرى و زنانى را به همسرى در مى آورى (نمى دانى آمیزش با آن کنیزان حرام و نکاح با آن زنان نارواست)»; (أَیُّهَا الْمَعْدُودُ ـ کَانَ ـ عِنْدَنَا مِنْ أُولِی الاَْلْبَابِ، کَیْفَ تُسِیغُ(۲۳) شَرَاباً وَ طَعَاماً وَ أَنْتَ تَعْلَمُ أَنَّکَ تَأْکُلُ حَرَاماً، وَ تَشْرَبُ حَرَاماً، وَتَبْتَاعُ الاِْمَاءَ وَتَنْکِحُ النِّسَاءَ مِنْ أَمْوَالِ الْیَتَامَى وَالْمَسَاکِینِ وَالْمُؤْمِنِینَ وَالْمُجَاهِدِینَ الَّذِینَ أَفَاءَ(۲۴) اللهُ عَلَیْهِمْ هَذِهِ الاَْمْوَالَ، وَأَحْرَزَ بِهِمْ هَذِهِ الْبِلاَدَ!).

تعبیر به «کانَ» که ناظر به زمان گذشته است اشاره به این است که ما تو را قبلاً جزء خردمندان مى دانستیم ولى با این اعمالت که از خود نشان داده اى اکنون در زمره آنان نیستى.

جمله «کَیْفَ تُسِیغُ…» اشاره به این است که تمام زندگى تو آمیخته با حرام شده و آب و غذایى که از اموال غصب شده بیت المال به دست مى آورى، نوشیدن و خوردنش بر تو حرام است و همسرانى که از کنیزان با پول حرام خریدارى مى کنى و مهریّه حرامى که براى زنان آزاد قایل مى شوى سبب مى شود زندگى خانوادگى تو نیز آلوده به حرام گردد.

جمله «مِنْ أَمْوَالِ الْیَتَامَى وَالْمَسَاکِینِ…» اشاره به این است که اگر این اموال مال افراد ثروتمندى بود غصب آنها کمتر قبح و زشتى داشت; ولى غصب اموالى که متعلّق به دو گروه یتیمان و محرومان و مجاهدان و مدافعان اسلام است بسیار قبیح تر و زشت تر است.

******

پی نوشت:

۱ . سند نامه: بخش هایى از این نامه را ابن قتیبه (متوفاى ۲۷۶) در کتاب عیون الاخبار آورده است و بلاذرى (متوفاى ۲۷۹) در کتاب انساب الاشراف و ابن عبد ربه (متوفاى ۳۲۸) در عقد الفرید آورده و اینها همگى قبل از سید رضى مى زیسته اند و از کسانى که پس از سید رضى بوده و آن را در کتاب هاى خود آورده اند، احمد بن محمد بن میدانى در مجمع الامثال و سبط بن جوزى در تذکره الخواص است. ابن ابى الحدید در شرح نهج البلاغه خود مى گوید: راویان اتفاق نظر دارند که این نامه از على(علیه السلام) است و در اکثر کتب تاریخى آمده است (مصادر نهج البلاغه، ج ۳، ص ۳۴۴).

۲ . «شِعار» به لباس زیرین گفته مى شود که با موى بدن انسان تماس دارد و از این رو به صاحب سرّ و محرم راز نیز شعار مى گویند. در مقابل «دثار» که به معناى لباس رویین است. واژه شعار معناى دیگرى هم دارد و آن علامت است و همچنین سخنان و جمله هایى که اهداف قوم و ملتى را نشان مى دهد. در نامه بالا همان معناى اوّل اراده شده است.

۳ . «بِطانه» به معناى لباس زیرین در مقابل «ظِهاره» است که به لباس رویین گفته مى شود. نیز به افرادى که محرم اسرار هستند بطانه گفته مى شود و منظور امام از این واژه معناى اخیر است.

۴ . «مُوازَرَه» به معناى معاونت از ریشه «وِزر» به معناى سنگینى گرفته شده است، زیرا کسى که به دیگرى کمک مى کند بخشى از بار سنگین او را بر دوش مى گیرد و وزیر را نیز به همین جهت وزیر مى گویند.

۵ . «کَلِبَ» فعل ماضى است، از ریشه «کلب» بر وزن «قلب» در اصل به معناى ضربه زدن بر اسب با مهمیز است. (مهمیز شىء نوک تیزى است که در کنار چکمه قرار مى دادند و سوارکاران براى دواندن اسب از آن استفاده مى کردند). کَلِب در اینجا به معناى شدت یافتن و سخت شدن است.

۶ . «فَنَکَت» فعل ماضى از ریشه «فَنک» بر وزن «زنگ» به معناى تعدى و لجاجت و سرکشى است.

۷ . «شَغَرَت» این واژه فعل ماضى از ریشه «شَغر» بر وزن «صبر» به معناى بى پناه و بى دفاع شدن است.

۸ . «المَجِنّ» به معناى سپر است از ریشه «جَن» بر وزن «فن» به معناى پوشانیدن گرفته شده، زیرا سپر انسان را در برابر ضربات دشمن مى پوشاند.

۹ . «آسَیْتُ» از ریشه «مواسات» به معناى همکارى کردن است.

۱۰ . «غِرّه» به معناى خدعه کردن و غافل نمودن است.

۱۱ . «کرَّه» به معناى حمله کردن است.

۱۲ . «الوَثْبَه» از ریشه «وَثْب» بر وزن «وصف» به معناى پیروزى گرفته شده سپس به معناى پریدن و جستن براى گرفتن چیزى نیز آمده است.

۱۳ . «اِخْتِطاف» به معناى ربودن چیزى با سرعت است.

۱۴ . «الاَزَلّ» از ریشه «زلل» به معناى انسان یا حیوانى است که ران هاى باریکى داشته باشد و با توجّه به اینکه چنین کسى با سرعت مى تواند راه برود، این واژه به معناى سریع و پرشتاب مى آید.

۱۵ . «دامِیَه» به معناى مجروح و خون آلود است از ریشه «دم» به معناى خون گرفته شده.

۱۶ . «المِعزَى» به معناى بز است.

۱۷ . «الکَسیره» به معناى شکسته و استخوان شکسته است و هنگامى که در مورد گوسفند و امثال آن به کار رود به معناى دست و پا شکسته است.

۱۸ . «رحیب» به معناى گشاده و وسیع است از ریشه «رحب» بر وزن «قفل» که به معناى وسعت یافتن است گرفته شده و رحیب الصدر به کسى گفته مى شود که خونسرد، بى تفاوت و داراى سعه صدر باشد.

۱۹ . «متأثم» کسى است که احساس گناه مى کند.

۲۰ . «حَدَرْتَ» از ریشه «حَدْر» بر وزن «قدر» به معناى فرود آمدن و پایین رفتن است و از آنجا که پایین رفتن معمولاً به سرعت انجام مى شود این واژه به معناى سرعت کردن نیز به کار مى رود.

۲۱ . «نِقاش» به معناى دقت و سخت گیرى در حساب است.

۲۲ . زلزله، آیه ۷ و ۸٫

۲۳ . «تَسیغُ» از ریشه «سَوْغ» بر وزن «قوم» به معناى گوارا بودن گرفته شده که معمولاً در مورد غذا و آب به کار مى رود; ولى به طور کنایه در امور دیگر نیز استعمال مى شود.

۲۴ . «أفاء» از ریشه «فىء» به معناى بازگشت است گویى اموالى که در دست کفّار بوده جنبه غصب داشته و هنگامى که به غنیمت گرفته مى شود، به صاحبان اصلى باز مى گردد.

منب,: ahlolbait.ir/article/16482/