یهودی

نوشته‌ها

برداشتی ناروا از موعود(۱)

اشاره:

اعتقاد به موعود نجات بخش در آیین های بسیاری، اعم از الهی و غیر الهی وجود دارد. این باور با فطرت بشر درآمیخته و گره خورده است؛ اما صد افسوس که به وسیله برخی افراد دروغ پرداز برای ایجاد فتنه و فساد و بهره کشی، برای رسیدن به آمال ناپاک دنیوی مورد سوء استفاده قرار گرفته است. آنان با تفسیر ها و برداشت های ناروا از متون مقدس اسلام، مسیحیت و یهودیت، دست به انحراف زده و به اعمالی پلید و دور از شأن انسانی و دینی مانند هدر دادن اموال و خون های بسیاری برای همخوانی با تفسیر های ناروای خویش پرداختند. در این نوشته سعی شده با ارایه ی روشن تاریخ پیدایش و شیوه های حرکت مسیحیت صهیونیست، هشدار داده و نشان دهیم که حرکت صهیونیسم به هیچ یک از فرقه های مسیحی بها نمی دهد، بلکه اگر بتوانند مسیحیان به اصطلاح صهیونیست را نیز از بین خواهند برد!

مسیحیت صهیونیست

در فرهنگ موعود «مسیحیت صهیونیست» جایگاهی ویژه دارد. صهیونیست ها با تفسیری خاص از موعتود به دنبال جنگی هسته ای و ویرانگر در سطح جهان بوده و آغاز حرکت خویش را از سرزمین های اسلامی می دانند، از این رو با قساوت و خونریزی در خاورمیانه به ویژه فلسطین، این حرکت غیر انسانی و ضد دینی را آغاز کرده و به دنبال گسترش آن در سطح کشورهای منطقه و از آنجا به تمامی جهان هستند.

آموزه های تورات تحریف شده و سیاستمداران صهیونیست در سراسر دنیا دست به دست هم داده اند تا با امکانات نظامی و فرهنگی امریکا به ویژه استفاده از فریبندگی های جذاب سینما و حتی بازی های رایانه ای، در باوراندن آموزه های توراتی، رؤیای حکومت نیل تا فرات را به واقعیت تبدیل کنند. از این رو با تکیه بر ظهور عیسی مسیح (علیه السلام) و در صورت تشکیل اسرائیل بزرگ و واقعه ی «آرماگدون» به دنبال زمینه سازی ظهور و نابودی عوامل مزاحم هستند، که در صدر این استراتژی دهشتناک، شیعیان و مسلمانان منتظر موعود آخر الزمان قرار دارند.

شایان ذکر است که جریان افراطی مسیحی صهیونیستی طی چند سال اخیر فعالیت گسترده ای را در امریکا درباره ی خطر قیام مهدی (عج) به عنوان تهدیدی برای امنیت ملی ایالات متحده و حیات اسرائیل و لزوم چاره اندیشی برای مقابله با آن آغاز کرده است.

غربی ها برای رویارویی با ظهور، در صدد اقدامات پیشگیرانه، خصوصاً تسلط بر خاورمیانه که محل ظهور امام مهدی (علیه السلام) و فرود آمدن عیسی مسیح (علیه السلام) است برآمده اند تا اوضاع منطقه را کاملاً زیر نظر بگیرند و قیام های زمینه ساز ظهور را در وقت مناسب سرکوب کنند.(۱) در این راه به طراحی دسیسه های عجیب و فریبنده دست زدند، از جمله حوادث یازده سپتامبر ۲۰۰۱ و ریختن خون هزاران شهروند بی گناه، تا بتواننند غربیان را به ستیز با مسلمانان و شرقیان وا دارند.

تاریخچه پیدایش

مسیحیت صهیونیست

تاریخ پیدایش صهیونیسم مسیحی به قبل از تشکیل دولت اسرائیل بلکه سال ها پیش از آن برمی گردد.

ریشه ی اصلی به وجود آمدن آن به ظهور فرقه ی پروتستان توسط «لوتر» باز می گردد. «مارتین لوتر» روحانی مسیحی بود که در ۱۴۸۳ .م در ایالت ساکسون آلمان در خانواده ای روستایی به دنیا آمد و در ۱۵۰۷ به عنوان استاد در دانشگاه «وینبرگ» منصوب شد. وی پس از دیدار از قصر پاپ، از وضع موجود متنفر شد و از آن پس آشکارا از انحرافات کلیسا انتقاد می کرد. او بنیان گذار آرای جدیدی در مسیحیت شد. وی که تحت تأثیر آموزه های فلسفی، تئوریک و جهان بینی عبرانی بوده است، دگرگونی های شگرفی در مفاهیم دینی کلیسای کاتولیک به وجود آورد.

رویکرد به «بهشت دنیایی» به جای «آخرت گرایی»، «تشریع و بدعت در ربح و ربا» و جایز دانستن آن، بزرگداشت یهودیان و برتر دانستن قوم یهود و متعلق به قوم یهود از جانب خداوند، از شاخصه های پروتستانیسم لوتری است. وی یهودیان را خویشاوندان خداوند (عیسی مسیح) و برادران و پسر عموهای وی خواند.

ستایش لوتر از یهودیان در اوضاعی که کلیسای کاتولیک به عنوان باور حاکم و مقتدر، بر اعتقاداتی کاملاً ضد یهودی استوار بود، این شبهه را به طور فزاینده مطرح می کرد که شاید پروتستانیسم، مسیحیتی است که بنیادها و شالوده های آن یهودی است و شاید این نظریه به نحوی بیانگر پیدایی مسیحیت یهودی باشد. (۲)

از سوی دیگر بعضی نوشته اند: «از آن هنگام که «مارتین لوتر» به سال ۱۵۲۱ حملات پرخاشگرانه ی خود را به کلیسای رومی با بی باکی آغاز کرد و توانست یوغ پاپ را برافکند، انتظار آمدن «مسیحا» میان یهودیان قوت یافت. خود لوتر یهودیان را چندان دوست نمی داشت، ولی آشکار ا و به شدت مخالف آزار آنان بود. وی به مناسبتی در ۱۵۲۳ درباره ی ایشان گفت: «آنان از نژاد خداوند گار ما هستند، بنابراین، اگر بنا باشد کسی به گوشت و خون مباهات کند، یهودیان بیش از ما به مسیح تعلق دارند، از این رو، من از عزیزانی که طرفدار پاپ هستند، خواهش می کنم که اگر از بدگویی درباره ی من به عنوان یک بدعت گذار خسته شده اند، مرا به عنوان یک یهودی ناسزا بگویند…». وی در جای دیگر گفت: «توصیه من این است که با آنان از روی مهر رفتار کنیم … اگر بنا داریم به آنان کمک کنیم، نباید به شریعت پاپ، بلکه به شریعت محبت مسیحی عمل کنیم.به آنان روح دوستی نشان دهیم. بگذاریم زندگی کنند و به کار مشغول شوند تا به زیستن در کنار ما رغبت کنند.»(۳)

قرن ها بود که چنین بیانات احساس آمیزی از دهان یک مسیحی بیرون نیامده بود و این سخنان امیدهای تازه ای را در دل های یهود برانگیخت.»

هدف اصلی لوتر، پروتستان کردن یهودیان بود، اما آن ها به جای این که مسیحی شوند، یاران و پیروانی جمع می کردند تا مسیحیت را یهودی کنند. به همین دلیل بعدها «لوتر» نفرت خود را از یهود در کتاب دیگر خویش به نام «آن چه به یهود و دروغ هایشان مربوط است» که در ۱۵۲۴ .م تألیف نموده، ابراز می کند و خواستار بیرون راندن یهود می شود.

جنبش اصلاح طلبان پروتستان، وقتی از پروتستان شدن یهودیان ناامید شد، دعوت بازگشت یهود به فلسطین جهت رهایی از دست آن ها را پذیرفت و این آغاز رشد و نمای «مسیحیت صهیونیستی» بود.(۴)

تحول باور «مسیحی ـ یهودی» و تبدیل آن به مسیحیت صهیونیستی به عنوان ایدئولوژی پروتستان ها و قرون میانه توسط پیورتین ها» و فردی به نام «ویلیام تیندل» پایه گذاری شده و در اروپا گسترش یافت.

انتشار عقیده «هزاره» و بازگشت مسیح (۵) در اقیانوس حوادث قرن هفدهم باعث به قدرت رسیدن جناح «مسیحیت یهودی» و در نهایت قدرت یافتن ایده ی برانگیختگی اسرائیل حتی میان دانشمندان، فلاسفه و ادبای اروپا شد.

جان نلسون داربی (م ۱۸۸۲) کشیش معروف کلیسای انگلستان در اواخر قرن نوزدهم با تبلیغات خود مکتب جدید صهیونیسم مسیحی را بین پروتستان ها بنا نهاد.(۶)

صهیونیسم مسیحی

صهیونیسم به جنبش ملی گفته می شود که برای حضور یهودیان در فلسطین و حق حاکمیت یهود بر کل آن سرزمین تلاش می کند. جنبش صهیونیستی در ابتدا دارای ماهیتی سکولار بود و رهبران آن ایدئولوژی های خارجی از جمله سوسیالیسم و ناسیونالیسم را وارد یهودیت کرده و میان اقشار یهودی و احزاب به ویژه بعد از واقعه ی قتل عام یهودیان توسط هیتلر، جای پای به دست آوردند.(۷) حمایت از این جنبش میان بسیاری از مسیحیان پروتستان طرفدار وضع احکام دینی در هر عصر نیز آشکار شد. مسیحیانی که فعالانه و جدی از ادعای یهودیان برای بازگشت به فلسطین حمایت کرده و آنها را تأمین و محافظت می کنند. مسیحیان صهیونیست شناخته می شوند.(۸)

مسیحیان صهیونیست از سیاست های اسرائیل، چه خوب و چه بد حمایت کرده و به ضدیت با منتقدان و دشمنان اسرائیل می پردازند و مخالف هرگونه راه حل صلح طلبانه که ممکن است منجر به ملی شدن فلسطین شود، هستند. از نظر آنان خداوند، فلسطین را به یهودیان بخشیده و فلسطینیان متجاوز بوده و هیچ حقی در سرزمین موعود ندارند.(۹)

در مجموع می توان گفت: صهیونیسم مسیحی عنوان حمایت فعالی است که توسط مسیحیان از جنبش صهیونیسم به عمل می آید.

مراحل رسالت:

گروه های مسیحی صهیونیست بر اساس پیشگویی هایی که در کتاب مقدس آمده، مراحل و حوادثی را مطرح می کنند که باید توسط آن ها عملی شوند که عبارتند از:(۱۰)

۱ ـ یهودیان از سراسر جهان باید به فلسطین آورده شوند و کشور اسرائیل در گستره ای از رودخانه ی نیل تا فرات به وجود آید. اینان معتقد ند: یهودیانی که به اسرائیل مهاجرت نمایند، اهل نجات خواهند بود.

۲ ـ یهودیان به کمک امریکا و انگلیس باید مسجد الاقصی و صخره در بیت المقدس را منهدم کنند و به جای این دو مسجد مقدس مسلمانان، معبد بزرگ سلیمان را بنا نمایند.(۱۱)

۳ ـ روزی که یهودیان، مسجد واقعی و صخره را منهدم کنند، جنگ نهایی مقدس (آرماگدون)(۱۲) به رهبری امریکا و انگلیس آغاز شده، در این جنگ جهانی تمام جهان نابود خواهد شد.

۴ ـ روزی که جنگ آرماگدون آغاز شود، تمامی مسیحیان پیرو اعتقادات «عملی نمودن خواسته های مسیح» که مسیحیان دوباره تولد یافته می باشند، مسیح را خواهند دید و توسط یک سفینه ی عظیم از دنیا به بهشت منتقل می شوند و از آن جا همراه با مسیح نظاره گر نابودی جهان و عذاب سخت در این جنگ مقدس خواهند بود.

۵ ـ در جنگ آرماگدون زمانی که ضد مسیح (دجال) در حال دستیابی به پیروزی است، مسیح همراه مسیحیان دوباره تولد یافته، در جهان ظهور خواهد کرد و ضد مسیح را در پایان این جنگ مقدس شکست می دهد. سپس وی حکومت جهانی خود را در مرکز بیت المقدس برپا خواهد ساخت و معبدی را که به جای مسجد الاقصی و صخره توسط مسیحیان و یهودیان قبل از آغاز جنگ ساخته شده، محل سکونت جهانی خود قرار خواهد داد.

۶ ـ این حادثه پس از ۲۰۰۰ میلادی حتماً اتفاق خواهد افتاد.

۷ ـ قبل از آغاز جنگ آرماگدون، رعب و وحشت جامعه ی امریکا و اروپا را فرا خواهد گرفت.

۸ ـ قبل از ظهور دوباره ی مسیح صلح در جهان هیچ معنا ندارد و مسیحیان برای تسریع در ظهور مسیح باید مقدمات جنگ آرماگدون و نابودی جهان را فراهم نمایند.(۱۳)

نظریه مشیت گرایی

تلاش چندین ساله و طولانی صهیونیست ها در جهان علیه مسلمانان و جریان اسلام خواهی در غرب و شرق عالم تحت عنوان«مشیت گرایی الهی» صورت گرفته است.

نظریه «مشیت گرایی الهی» صهیونیسم هم ردیف نظریه «برخورد تمدن ها» است. هر دو نظریه بر مبنای جنگ آینده و آینده ای با روابط خونین بین تمدن ها ارایه شده است. نظریه «مشیت گرایی» از قدمت و سابقه بیشتری برخوردار است، حتی از بعد سیاسی و معنوی درحال اجرا شدن است. رسانه ها، ماهواره ها و برنامه های تلویزیونی، به معرفی این دیدگاه و تبلیغ برخورد بزرگ جهان آینده از سوی صهیونیست ها و متحدان امریکایی و اروپایی آن ها می پردازند.

در این استراتژی و آینده پژوهی، جناح های حق و باطل مشخص شده اند، یعنی صهیونیست ها، طرفداران حق و مسیح، اما مخالفان آن ها، دجال یا ضد مسیح تلقی می شوند.

ادامه دارد…

پی نوشت:

برخی گزارش ها حاکی از آن است که مأموران امنیتی عربستان سعودی (دست نشاندگان امریکا) کاملاً مراقب اوضاع شهر مکه اند تا در صورت قیام امام مهدی (علیه السلام) و یارانش با اینان برخورد و مقابله کنند، چنان که در سال های اخیر، دوربین های مدار بسته ی متحرکی در بخش های مختلف مسجد الحرام کار گذاشته اند. یک دوربین ثابت نیز به طور شبانه روزی، محل رکن و مقام را که امام عصر (علیه السلام) از آن جا قیام می کند و پیام خویش را به گوش جهانیان می رساند، زیر نظر دارد.

و نیز عالمی روحانی از تاجری عربستانی نقل کرد: پس از جنگ دوم خلیج فارس در سال ۱ ـ ۱۹۹۰ .م و باقی ماندن نیروهای امریکایی در خاورمیانه از جمله در عربستان سعودی، روزی از افسری امریکایی پرسیدم: چرا ماندن شما در منطقه به طول انجامید؟ گفت: ما مانده ایم تا آن اسماعیلی را که می گویند از کنار کعبه قیام می کند، از بین ببریم!

مدنی تنکابنی، جهان در آستانه ظهور، ص ۱۰۰ ـ ۹۷٫

ویل دورانت، تاریخ تمدن، ج ۶، (اصلاح دینی)، ترجمه فریدون بدره ای و … انتشارات آموزش انقلاب اسلامی، تهران، چاپ سوم، ۱۳۷۱، ۴۵۱ ـ ۴۰۶؛ هنری لوکاس، تاریخ تمدن، ترجمه عبدالحسین آذرنگ، انتشارات کیهان، تهران، چاپ دوم، پاییز ۱۳۷۲، ص ۷۱ ـ ۶۴؛ احمد رهنمایی، غرب شناسی، مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی، قم، چاپ دوم، پاییز ۱۳۸۰، ص ۱۱۹ ـ ۱۱۵؛ محمد معین، فرهنگ فارسی، انتشارات امیرکبیر، تهران، چاپ چهارم، ۱۳۶۰، ج ۶، ص ۱۸۳۵٫

جولیوس گرینستون، انتظار مسیحا در آیین یهود، مترجم حسین توفیقی، مرکز مطالعات و تحقیقات ادیان و مذاهب، قم، چاپ اول، ۱۳۷۷٫ ص ۱۲۹ و ۱۳۰٫

مجله فرهنگ موعود؛ ش ۴۱، ص ۲۲٫

حسین توفیقی، نگاهی به ادیان زنده جهان، مرکز مدیریت حوزه های علمیه خواهران، قم، چاپ اول، شهریور ۱۳۷۷، ص ۲۰۱؛ جهان در آستانه ظهور، ص ۱۴٫

مقاله آرماگدون، صهیونیسم و پروتستانیزم، برگرفته شده از سایت http.www.mahdinews.com

موسوعه السیاسه، ج ۳، ص ۶۶۲؛ عبدالرسول بیات و دیگران، فرهنگ واژه ها، مؤسسه اندیشه و فرهنگ دینی، قم، ۱۳۸۱، ص ۳۷۲ ـ ۳۶۷٫

موسوعه السیاسه، ج ۳، ص ۶۶۳؛ مجله موعود، ش ۴۰، ص ۳۴٫

مجله موعود، ش ۴۰، ص ۳۵٫

مقاله آرماگدون، صهیونیسم و پروتستانیزم، برگرفته از سایت های:

http.www.mahdinews.com و http.www.perstian talk.com / view post sasp? Pos tid

از ۱۹۶۷ تا به حال مسجد اقصی و صخره بیش از چند بار مورد حمله ی یهودیان و مسیحیان صهیونیست قرار گرفته است.

«هارمجدون» یا «آرماگدون» [Arma geddon] نام یک منطقه است. «محلی در بیست مایلی جنوب ـ جنوب شرقی حیفا و پانزده مایلی دریای مدیترانه، میان مرز اردن و فلسطین اشغالی، شواهدی نشان می دهد این نبرد هسته ای خواهد بود! در این استراتژی که با تبلیغ فراوان همراه است، چند ادعا همواره تکرار می شود: یهودیان امت برگزیده خداوند هستند. خداوند سرزمین قدس را به امت برگزیده خود داده است. قوم بنی اسرائیل معتقدند تنها کسانی که از انسانیت، حقانیت و مشروعیت برخوردار هستند، یهودیانند و هیچ اندیشه دیگری بهره ای از حق حیات ندارد و همه باید زیر حاکمیت اسرائیل به زندگی ادامه دهند! این رژیم با این نگرش، بستری برای قتل عام و خونریزی در منطقه مسلمان نشین خاورمیانه فراهم کرده، دولت های غربی با اشتیاق از آن حمایت می کنند.

سایت www.mahdinews.com برگرفته از هفته نامه پرتو، وابسته به مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی، ۸ فروردین ۱۳۸۳، جهان در آستانه ظهور، ص ۱۳۷ ـ ۱۳۳٫

منبع :نامه جامعه – مهر ۱۳۸۳، شماره ۱ –

مناظرات علمی اهل بیت(علیه السلام).

اشاره:

یکی از پرشورترین و پررنگ‌ترین مصادیق بارز احیا و تبیین معارف اسلامی به وسیله اهل بیت(علیه السلام)، توجه وِیژه‌آنان به تشکیل جلسات رسمی و غیررسمی مناظره و احتجاج بود. این بخش از فعالیت‌آنان به اندازه‌ای در تاریخ اسلام، انعکاس شفاف داشته است که می‌توان چندین جلد کتاب قطور در این زمینه گردآورد. برای آشنایی اجمالی خوانندگان گرانقدر با این گونه مناظرات، پاره‌ای از آنها را نقل می‌کنیم.

  1. احتجاج امام علی(علیه السلام) با مرد یهودی

ابوطفیل عامر بن وائله می‌گوید: آن گاه که لقب «امیرالمؤمنین» برای خلیفه دوم تثبیت گردید، روزی نزد او نشسته بودیم که مردی یهودی از اهل مدینه وارد شد. وی بر این باور بود که از نوادگان هارون، برادر حضرت موسی است! نزد خلیفه ایستاد و به وی گفت: ای امیرمؤمنان! کدام یک از شما آگاه‌تر به دانش پیامبر و کتاب پروردگارتان هستید تا من از او آنچه را می‌خواهم، پرسش کنم؟!

خلیفه اشاره‌ای به سمت علی بن ابی‌طالب(علیه السلام) کرد، مرد یهودی گفت: آیا چنین است ای علی!؟ امام فرمود: آری، هر چه می‌خواهی بپرس. مرد  یهودی گفت: از تو درباره سه مطلب پرسش می‌کنم، بعد از سه مطلب و سپس از یک مطلب. امام علی(علیه السلام) فرمود: برای چه نمی‌گویی از هفت مطلب از تو پرسش می‌کنم؟!

یهودی گفت: زیرا سه مطلب از شما می‌پرسم، اگر پاسخ صحیح دریافت کردم، از سه مطلب دیگر سؤال می‌کنم، و اگر جواب صحیح دادید، مطلب آخر را می‌پرسم؛ اما اگر در سه مطلب اول خطا کردید، دیگر از شما سؤالی ندارم. فرمود: تو از کجا می‌دانی که جواب‌های من به شما صحیح است یا خطا؟

در این هنگام، مرد یهودی از جیب لباس خود کتاب کهنه‌ای را خارج کرد و گفت: این کتاب را که من از پدران و اجدادم به ارث برده‌ام، املای حضرت موسی و دست خط هارون است. در این کتاب مطالبی که می‌خواهم بپرسم، وجود دارد.

امام علی(علیه السلام) فرمود: پس باید در صورتی که جواب صحیح به تو دادم، به سرعت اعتراف کنی. مرد یهودی گفت: به خدا سوگند! اگر جواب مرا به شکل صحیح بدهی، حتماً در جلوی چشمان شما تسلیم خواهم شد. امام فرمود: پس بپرس.

مرد یهودی گفت: به من بگو اولین سنگی که بر زمین قرار گرفت، کدام بود؟ اولین درختی که بر زمین رویید، چه بود؟ اولین چشمه‌ای که بر زمین جوشید، چه نام داشت؟

امام علی(علیه السلام) فرمود: ای یهودی! اولین سنگ روی زمین، حجرالأسود بود که خداوند آن را همراه حضرت آدم در بهشت قرار داد، سپس آن را به عنوان رکن بیت خود (خانه کعبه) قرار داد؛ به گونه‌ای که مردم آن را مسح کرده، می‌بوسند و عهد و میثاق خود را با پروردگار خویش با آن سنگ تجدید می‌کنند؛ اگر چه یهودیان بر این باورند که اولین سنگ، همان صخره‌ای است که در بیت المقدس وجود دارد. مرد یهودی با شنیدن اولین پاسخ، بلافاصله گفت: خدا را شاهد می‌گیرم که درست گفتی.

امام علی‌(علیه السلام) فرمود: اما اولین درختی که روی زمین رویید، درخت خرمایی بود که میوه‌ای به نام عَجوَه داشت و خداوند آن را در بهشت با حضرت آدم قرار داد؛ اما یهودیان بر این باورند که آن درخت، درخت زیتون است. مرد یهودی با شنیدن این پاسخ، گفت: خدا را شاهد می‌گیرم که درست گفتی.

امام فرمود: اما اولین چشمه‌ای که روی زمین جوشید، چشمه حیاتی است که یار همراه موسی در آن، ماهی شور را از روی فراموشی جا گذاشت و وقتی آب چشمه با آن ماهی تماس پیدا کرد، ماهی زنده شد و حرکت کرد. مرد یهودی گفت: خدا را شاهد می‌گیرم که بی‌گمان درست گفتی.

امام علی(علیه السلام) به او فرمود: بپرس! یهودی گفت: به من بگو آیا در امت اسلامی بعد از پیامبرشان پیشوای عادلی وجود دارد؟ به من بگو منزلگاه ابدی محمد کجاست و او در کجای بهشت جای دارد؟ همچنین چه کسانی با او در آن منزلگاه ساکن و محشورند؟

امام علی(علیه السلام) فرمود: ای یهودی! برای این امت بعد از پیامبرشان دوازده پیشوای عادل مقرر گردیده که مخالفت مخالفان و دشمنان آنان، بدان‌ها هیچ ضرری نمی‌رساند. یهودی با شنیدن این جواب مجدداً پاسخ را تصدیق کرد.

امام فرمود: اما منزلگاه محمد(صلی الله علیه و آله) در بهشت، همان بهشت عدنی است که در وسط بهشت قرار داشته، نزدیک‌ترین نقطه به عرش الهی محسوب می‌گردد. یهودی گفت: راست گفتی.

امام فرمود: اما کسانی که با محمد(صلی الله علیه و آله) در بهشت فوق محشور می‌شوند، همان دوازده پیشوا هستند. یهودی گفت: خدا را شاهد می‌گیرم که درست گفتی.

امام علی(علیه السلام) فرمود: بپرس! یهودی گفت: از وصی محمد(صلی الله علیه و آله) برایم بگو که از خانواده و اهل او محسوب می‌گردد، چقدر بعد از وی در دنیا زندگی می‌کند؟ آیا با مرگ طبیعی از دنیا می‌رود یا کشته می‌گردد؟

امام علی(علیه السلام) فرمود: ای مرد یهودی! او بعد از پیامبر، سی سال زندگی می‌کند. بعد امام اشاره‌ای به سر خود کرده، فرمود: سر او با خون خضاب می‌گردد! مرد یهودی این کلام امام علی(علیه السلام) را نیز تصدیق کرد و بلافاصله گفت:

«اشهد ان لا اله الاّ الله و أنّ محمداً رسول الله و أنّکَ وصیّ رسول الله».۱

  1. مناظره امام حسن(علیه السلام)

در حدیثی از امام صادق(علیه السلام) آمده است: هنگامی که به پادشاه روم، فرمان امیرمؤمنان علی(علیه السلام) و فرمان معاویه بن ابی سفیان ابلاغ گردید و خبر رسید که دو سفیر از طرف آنان به دیدار پادشاه می‌آیند تا فرمان یادشده را پی‌گیری کنند، پادشاه گفت: آنان از  چه سمتی خارج می‌گردند؟ به او گفته شد: مردی از کوفه و مردی دیگر از شام. پادشاه به وزرای خویش گفت: ببینید آیا کسی از تجار عرب آن دو نفر را می‌شناسد؟

دو نفر از تجار شام و دو نفر از تجار مکه احضار شدند. پادشاه از آنان درباره خصوصیات آن دو سفیر پرسش کرد و آنان نیز توضیحاتی دادند. سپس پادشاه به خزانه‌داران اموال خود گفت: برای من مجسمه‌ها را بیاورید. آنها را آوردند. نگاهی به آنها انداخت و گفت: شامی، گمراه و کوفی، هدایت شده است.

بعد برای معاویه نوشت: آگاه‌ترین فرد خانواده خود را به سوی من بفرست. به امیرمؤمنان(علیه السلام) نیز نوشت: برترین و آگاه‌ترین اهل بیت خود را به سوی من بفرست تا سخنان هر دو را بشنوم و در انجیل نگاه کنم و به شما بگویم کدام یک از شما به این امر (خلافت) سزاوارتر است.

معاویه، فرزند خود یزید را فرستاد و امیرمؤمنان(علیه السلام)، فرزند خود امام حسن(علیه السلام) را. هنگامی که یزید بر پادشاه وارد شد، پادشاه دست او را گرفت و صورتش را بوسید و یزید نیز متقابلاً بر سر پادشاه بوسه‌ای زد. بعد امام حسن(علیه السلام) داخل شد و فرمود: «حمد و سپاس خدایی را که مرا یهودی، نصرانی، مجوسی، خورشیدپرست، ماه‌پرست، بت‌پرست، گاو‌پرست، و از مشرکان قرار نداد، بلکه مرا مسلمان قرار داد…». بعد بر جای خود نشست و چشم خود را نیز به سوی بالا انداخت.

پادشاه روم به هر دو نفر نگاهی افکند و سپس آن دو را از یکدیگر جدا ساخت. اول یزید را احضار کرد و سیصد و سیزده صندوق آماده ساخت که در آنها تماثیل انبیا وجود داشت… سپس مجسمه‌ای را خارج کرد و به یزید نشان داد. یزید آن را نشناخت، این کار را درباره مجسمه‌ای دیگر نیز انجام داد، اما یزید نتوانست هیچ کدام را شناسایی کند و از ارائه پاسخ درمانده گردید. بعد پادشاه از او درباره «روزی خلایق» و مکان «ارواح مؤمنین و کفار» بعد از مرگ پرسش کرد که یزید به هیچ یک از سؤال‌ها نتوانست پاسخی بدهد.

سپس حسن بن علی(علیه السلام) را فراخواند و گفت: اول از یزید بن معاویه آغاز کردم تا بداند تو آگاهی بر آنچه او آگاه نیست و پدر تو آگاه است به آنچه پدر او نمی‌داند. به درستی که پدر تو و پدر او از پیش معرفی گردیده‌اند. من در انجیل نظر افکندم و دیدم محمد(صلی الله علیه و آله)، رسول خدا و وزیر او، علی(علیه السلام) است. در بین اوصیا نگاه کردم و دیدم پدر تو وصیّ محمد(صلی الله علیه و آله) است. حسن بن علی(علیه السلام) به پادشاه فرمود: بپرسید از من از آنچه به ذهن شما خطور می‌کند؛ از مجموعه علومی که در انجیل، تورات و قرآن وجود دارد.

پادشاه، مجسمه‌ها را بر امام حسن(علیه السلام) عرضه کرد. اولین آنها در شمایل ماه بود. امام فرمود: این مجسمه، توصیف آدم ابوالبشر است. بعد مجسمه‌دیگری آورد در شمایل خورشید، امام فرمود: این مجسمه، توصیف حوا، امّ البشر است. مجسمه دیگری آورد که بسیار زیبا و خیره‌کننده بود. امام فرمود: این مجسمه، توصیف شیث بن آدم است. بر همین روال نمونه‌های دیگری را عرضه و پاسخ را از امام دریافت کرد.

پادشاه در خاتمه گفت: شهادت می‌دهم ای اهل بیت محمد که به شما دانش اولین و آخرین، دانش تورات، انجیل، زبور، صحف ابراهیم و موسی، یکجا داده شده است!

در ادمه، پس از گفت و گوی بسیار طولانی دیگر، یزید ساکت شد و غمگین نشست. پادشاه جایزه‌ای به حسن بن علی(علیه السلام) داد و پس از احترام خاصی که به وی گذاشت، گفت: از پروردگارت بخواه تا دین پیامبر تو را نصیبم گرداند.

یزید بن معاویه را نیز به سوی پدرش بازگردانید و برای معاویه چنین نوشت:

«… کسی که خداوند پس از پیامبر شما به او علم عنایت کرده و از تورات و انجیل و زبور و فرقان و آنچه در این کتاب‌هاست، آگاه گردانیده، حق با او و جانشینی پیامبر، مختص به اوست».

بعد برای امیرمؤمنان علی(علیه السلام) نوشت:

«به درستی که حق و خلافت برای توست و نبوت در تو و فرزندت تجلی یافته است، پس بستیز با هر که با تو در ستیز باشد؛ خداوند دشمن تو را به دست تو عذاب و در دوزخ ابدی جای می‌دهد. به درستی که نامی از دشمنت را در انجیل نیافتم، لعنت و نفرین خداوند، فرشتگان و تمام اهل آسمان و زمین بر او باد!».۲

  1. مناظره امام باقر(علیه السلام)

هشام بن عبدالملک، امام باقر(علیه السلام) را از مدینه به شام فرا خواند. در شام او و امام در یک مکان جلوس می‌کردند و جمعی از مردم نیز در مجالس آنان حضور می‌یافتند. راوی می‌گوید: زمانی ما نشسته بودیم و نزد ایشان افرادی مشغول پرسش‌گری بودند، نگاه امام به تعدادی مسیحی افتاد که از دامنه کوهی بالا می‌رفتند. امام فرمود: آنان کیان‌اند؟ آیا  امروز، روز عید آنان است؟ حاضران گفتند: خیر یابن رسول الله! آنان دانشمندی دارند که در این کوه زندگی می‌کند. هر سال در چنین روزی نزد او می‌روند و او نیز در جمع آنان حاضر می‌شود و هر چه درباره پدیده‌های یک سال آینده می‌خواهند، از او می‌پرسند. امام باقر(علیه السلام) فرمود: آیا او با سواد است؟ گفتند: او از باسوادترین مردم زمان ماست؛ به طوری که حواریان عیسی(علیه السلام) را نیز از نزدیک دیده و با آنها همنشین بوده است. امام فرمود: پس برخیزید و به دیدارش بشتابیم. حاضران گفتند: هر طور شما صلاح بدانید.

امام باقر(علیه السلام) با اطرافیان خود روانه کوه گردیدند. وقتی به کوه رسیدند و وسط جمعیت مسیحیان رفتند، مشاهده کردند که مسیحیان بساطی پهن کرده و پشتی‌ها چیده‌اند. توجه آن دانشمند مسیحی به سمت امام باقر(علیه السلام) جلب گردیده، از ایشان پرسید: آیا شما از ما هستید یا از امت مرحومه؟ امام فرمود: از امت مرحومه. پرسید: آیا از دانشمندان آنان هستید یا از عوام آنها؟ امام فرمود: از عوام آنها نیستم. او گفت: از شما بپرسم، یا شما از من می‌پرسید؟ امام فرمود: شما بپرسید. آن مرد گفت: ای مسیحیان! مردی از امت محمد می‌گوید از من بپرسید، معلوم می‌شود او به مسائل آگاهی دارد!

آن گاه پرسید: ای بنده خدا! به من بگو چه ساعتی از شبانه‌روز است که نه از شب محسوب می‌شود، نه از روز؟ امام فرمود: بین طلوع فجر (سپیده دم) تا طلوع خورشید.

مرد مسیحی گفت: پس اگر از ساعت شب و روز به شمار نمی‌آید، از چه ساعتی محسوب می‌گردد؟ امام فرمود: از ساعات بهشت است و دردمندان ما در آن ساعت شفا می‌یابند.

دانشمند مسیحی گفت: درست گفتی! باز من بپرسم یا تو می‌پرسی؟ امام فرمود: بپرسید. دانشمند مسیحی خطاب به حاضران گفت: ای مسیحیان! ذهن این مرد از مسائل علمی پر است. به من بگو: چگونه است که بهشتیان غذا میل می‌کنند، اما فضولات آن را دفع نمی‌کنند؟ امام فرمود: آنان همانند جنین در شکم مادر هستند که غذا می‌خورند، اما مدفوعی ندارند.

مرد مسیحی گفت: درست گفتی! سپس رو به امام کرده، گفت: مگر شما نگفتید من از دانشمندان امت مرحومه نیستم؟! امام فرمود: من چنین چیزی نگفتم؛ بلکه گفتم: من از عوام و جاهلین آنان نیستم.

دانشمند مسیحی گفت: باز من بپرسم یا شما می‌پرسید؟ امام فرمود: شما بپرسید. مسیحی رو به حاضران کرد و گفت: به خدا سوگند، اکنون مطلبی از او بپرسم که در پاسخ آن فرو بماند! امام فرمود: بپرس.

گفت: مردی با زنی ازدواج می‌کند و همسر او فرزند دوقلویی را به شکل همزمان و در یک ساعت به دنیا می‌آورد. از سوی دیگر، در یک ساعت هر دو از دنیا می‌روند و در خاتمه هر دو در یک ساعت در یک قبر گذاشته می‌شوند؛ با این توصیف، یکی از آنها ۱۵۰ سال عمر می‌کند و دیگری ۵۰ سال، این دو چه کسانی هستند؟

امام فرمود: عُزَیر و عَزره هستند که جنینی آنان در شکم یک مادر و تولدشان در یک ساعت بود، طبق گفته شما. عرزه و عزیر سی‌سال زندگی کردند، بعد خداوند جان عزیر را به مدت صد سال قبض کرد و عزره را زنده نگاه‌داشت، سپس عزیر را زنده کرد و او با برادرش عزره، بیست سال دیگر زندگی کرد.

دانشمند مسیحی به حاضران گفت: ای مسیحیان! من هنوز کسی را دانشمند‌تر از این مرد ندیده‌ام. تا زمانی که او در شام به سر می‌برد، هیچ مطلبی را از من نپرسید و مرا به جایگاه خودم برگردانید.

اطرافیان وی، او را به جایگاه خودش برگرداندند و از آن به بعد به امام باقر(علیه السلام) مراجعه می‌کردند.۳

  1. مناظره امام رضا(علیه السلام)

روزی مأمون به امام رضا(علیه السلام) گفت: برای من یکی از بزرگ‌ترین فضایل امیرمؤمنان(علیه السلام) را که مورد تصریح قرآن است، بیان نمایید. امام فرمود: فضیلتی که در مباهله رخ داد و خداوند درباره آن چنین فرمود:

(فَمَنْ حَاجّکَ فیهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَکُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَکُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَکُمْ ثُمّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللّهِ عَلَى الْکاذِبینَ).۴

رسول خدا(صلی الله علیه و آله)، امام حسن و امام حسین(علیه السلام) را به عنوان دو فرزند خود، فاطمه(س) را به عنوان «نساء» خود و امیرمؤمنان(علیه السلام) را به عنوان «نفس» خویش (طبق حکم خداوند در آیه) دعوت کرد. وقتی اثبات شد که هیچ کس در بین آفریده‌های خداوند برتر و والاتر از رسول خدا نیست، معلوم می‌شود هیچ‌کس از نفس رسول خدا نیز برتر نمی‌باشد.

مأمون به امام رضا(علیه السلام) گفت: خداوند لفظ «أبناء» را به شکل جمع به کار برده؛ در حالی که رسول خدا، فقط دو پسر خود را فراخواند؟ مگر لفظ «نساء» را خداوند به شکل جمع نیاورده؛ در حالی که رسول خدا، فقط دختر خود را فراخواند؟ پس چرا روا نباشد که رسول خدا نفس خود را فراخواند و مراد از «أنفسنا» فقط خودش باشد نه غیر از ایشان؟ بنابراین چه فضیلتی برای امیرمؤمنان(علیه السلام) اثبات می‌گردد؟!

امام رضا(علیه السلام) فرمود: آنچه درباره امیرمؤمنان برداشت کردی، غلط است؛ زیرا عرفاً همیشه شخص دعوت‌کننده، غیر خود را دعوت می‌کند، چنان که شخص فرمان‌دهنده نیز همواره به غیر از خود فرمان می‌دهد، نه به خودش؛ بنابراین امر کردن به نفس خود به شکل حقیقی و صحیح امکان‌پذیر نیست. پس چون پیامبر خدا در داستان مباهله هیچ کس را فرانخواند، مگر امیرمؤمنان(علیه السلام) را، اثبات می‌گردد که در واقع علی(علیه السلام) همان «نفس» پیامبر(صلی الله علیه و آله) است که خداوند در قرآن، قصد کرده است.

اینجا بود که مأمون از ادامه سؤال درماند و ساکت شد.۵

پی‌نوشت‌:

۱ . کمال الدین، ص۱۷۲؛ بحارالانوار، ج۱۰، ص۲۰ـ۲۲٫

  1. تفسیر قمی، ص۵۹۵ـ۵۹۹؛ بحارالانوار، ج۱۰، ص۱۳۲ـ۱۳۶٫

۳ . همان، ص۸۹، بحارالانوار، ج۱۰، ص۱۴۹ـ۱۵۱٫

۴ . آل عمران/۶۱٫

۵ . بحارالانوار، ج۱۰، ص۳۵۰ و ۳۵۱٫

اعتراف عالم یهودی به ذکر فضایل حضرت محمد (ص) در تورات.

چکیده:

اکنون سومین سؤال را پاسخ بده، چرا خداى سبحان، این نمازهاى پنجگانه را در میان ساعات شب و روز و در پنج وقت، بر امّت تو، مقرّر فرموده است؟ حضرت فرمود: هرگاه وقت زوال رسد، آفتاب در حلقه [نصف‏النهار] خود در آید، چون در آن داخل شد، آفتاب زوال یابد و همه خلایقِ مادون عرش، پروردگارم را تسبیح گویند و آن، ساعتى است که پروردگارم بر من رحمت فرستد، از این رو خداى متعال نماز آن وقت را بر من و بر امّت من واجب و فرمود: «نماز را از زوال آفتاب، بپاى دار» و آن ساعتى است که در قیامت جهنم را حاضر مى‏کنند، از این رو هیچ مؤمنى در آن لحظه در نماز، به حال سجده یا رکوع یا ایستاده نخواهد بود، مگر آنکه خداى متعال، تن او را بر آتش حرام فرماید.

نمونه های آماده

در این باره از امام حسین (ع) نقل شده است که فرمودند: مردى یهودى خدمت پیامبراکرم (ص) آمد و عرض کرد: اى محمّد! آیا باور دارى که فرستاده خدایى و به تو وحى مى‏شود، همانگونه که به موسى بن عمران وحى مى‏شد؟ حضرت فرمود: آرى، من سرور فرزندان آدمم و فخر نمى‏ورزم، من خاتم پیامبران و امام پارسایان و رسول پروردگار عالمیانم. مرد یهود عرض کرد: اى محمّد! آیا به سوى عرب فرستاده شده ‏اى یا به سوى عجم یا به سوى ما؟ حضرت فرمود: من فرستاده خدا به سوى همه مردمم. یهودی عرض کرد: من، پیرامون ده سخن از شما مى‏پرسم که خداى متعال آنها را در بقعه مبارکه در آن زمان که موسى بن عمران با او مناجات مى‏کرد، به او عطا فرمود و آنها را جز پیامبر مرسل و فرشته مقّرب او نداند. پیامبراکرم (ص) فرمود: هر چه خواهى بپرس.

عرض کرد: اى محمّد! به من خبر ده از آن کلماتى که خداى متعال، آنها را در آن زمان که ابراهیم کعبه را مى‏ساخت، براى او برگزید؟ حضرت فرمود: آرى، آنها «سُبحانَ اللَّهِ وَ الحَمدِللَّهِ وَ لا إلهَ إلَّا اللَّهُ وَ اللَّهُ أَکبَر» است. عرض کرد: اکنون از تفسیر «سُبحانَ اللَّهِ وَ الحَمدِللَّهِ وَ لا إلهَ إلَّا اللَّهُ وَ اللَّهُ أکبَر» به من خبر ده. حضرت فرمود: خدا مى‏داند که آدمى زادگان و جنّیان به خدا دروغ گویند و نسبت ناروا دهند،از این رو فرمود: سبحان‏اللَّه، یعنى خدا و آنچه درباره او مى‏پندارند و مى‏گویند، پاک و منزّه است و اینکه فرمود: الحمدللَّه، براى این است که خدا مى‏داند، بندگان او سپاس نعمت بیکران او را ادا نکنند، از این رو او خود را -پیش از آنکه خلایق بستایند- ستود و آن آغاز هر کلام است. اگر آن نباشد او به هیچکس، نعمتى نخواهد داد؛ و لا اله الاّ اللَّه، حاکى از یگانگى خداست، خداى سبحان هیچ عملى را جز با آن نپذیرد و هیچ کس جز با آن، به بهشت نرود و آن است کلمه تقوى. این کلمه، تقوى نامیده شد به سبب آن که در میزان قیامت، سنگین و گرانبها است و اللَّه اکبر کلمه‏اى است که سخنى برتر از آن نیست و محبوبترین سخن نزد خداست، یعنى هیچ چیز بزرگتر از او نیست و چون نزد خدا کرامت دارد، نمازها با آن آغاز مى‏شود و از بزرگترین نامهاى خداوند است.

عرض کرد: راست فرمودى اى محمّد! پاداش گوینده آن چیست؟ فرمود: هرگاه بنده‏اى بگوید: سبحان‏اللَّه، همه آنچه پایین تر از عرش است با او تسبیح مى‏گویند. سپس ده برابر این همه به گوینده، پاداش مى‏دهند و هرگاه بگوید: الحمدللَّه، خداى متعال او را نعمت دنیا انعام فرماید تا او را با نعمت اخروى، ملاقات کند و آن، سخنى است که هرگاه بهشتیان به بهشت در آیند، آن را مى‏گویند و امّا پاداش گوینده لا إلهَ إلَّا اللَّهُ، بهشت است و امّا پاداش گوینده اللَّه اکبر، بالاترین درجات بهشت و برترین منزل آن، نزد خداست.

یهودى عرض کرد: راست فرمودى اى محمّد! از ده سؤال، یکى را پاسخ فرمودى آیا اجازه است دومین سؤال را مطرح کنم؟ فرمود: هر چه خواهى بپرس. پس این را فرمود که در حالى که جبرئیل از جانب راست و میکائیل از جانب چپ او پاسخها را به پیامبر (ص) تلقین مى‏کردند. یهودى پرسید: چرا شما «محمّد و احمد و ابوالقاسم و بشیر و نذیر و داعى» نام گرفته‏اى؟ حضرت فرمود: امّا محمّد، زیرا من در آسمان ستود ه‏ام. امّا احمد، زیرا من در زمین ستوده‏ام. امّا ابوالقاسم، زیرا خداى متعال آتش را میان پیشینیان و پسینیان از کافران و تکذیب کنندگان من، تقسیم کند. امّا داعى، زیرا من آدمیان را به دین پروردگارم، یعنى آیین اسلام فرا مى‏خوانم. امّا نذیر، زیرا هر که را نافرمانیم کند به آتشش بیم دهم و امّا بشیر، زیرا هر که را فرمانم برد به بهشتش مژده دهم.

عرض کرد: راست فرمودى اى محمّد! اکنون سومین سؤال را پاسخ بده، چرا خداى سبحان، این نمازهاى پنجگانه را در میان ساعات شب و روز و در پنج وقت، بر امّت تو، مقرّر فرموده است؟ حضرت فرمود: هرگاه وقت زوال رسد، آفتاب در حلقه [نصف‏النهار] خود در آید، چون در آن داخل شد، آفتاب زوال یابد و همه خلایقِ مادون عرش، پروردگارم را تسبیح گویند و آن، ساعتى است که پروردگارم بر من رحمت فرستد، از این رو خداى متعال نماز آن وقت را بر من و بر امّت من واجب و فرمود: «نماز را از زوال آفتاب، بپاى دار» و آن ساعتى است که در قیامت جهنم را حاضر مى‏کنند، از این رو هیچ مؤمنى در آن لحظه در نماز، به حال سجده یا رکوع یا ایستاده نخواهد بود، مگر آنکه خداى متعال، تن او را بر آتش حرام فرماید. امّا نماز عصر، آن ساعتى است که آدم (ع) از آن درخت نهى شده، خورد و او را از بهشت پایین آورد. پس خداى متعال نسل او را تا روز قیامت به این نماز، فرمان داد. این نماز از محبوب‏ترین نمازها نزد خداى سبحان است، از این رو پروردگارم به من سفارش فرمود تا آن را در میان همه نمازها مراعات کنم. امّا نماز مغرب، آن ساعتى است که خداى سبحان، توبه آدم را پذیرفت. پس میان خوردن از درخت نهى شده و توبه آدم، سیصد سال از روزهاى دنیا فاصله بوده -و یک روز از ایّام آخرت، چون هزار سال دنیا است- پس آدم (ع) سه رکعت نماز گزارد. یک رکعت براى گناه خودش و یک رکعت براى گناه حوّا و یک رکعت براى توبه خود. از این رو خدا توبه او را پذیرفت و برامّت من، این نماز سه رکعتى را واجب فرمود و آن ساعتى است که دعا در آن، مستجاب است و پروردگارم به من وعده داده که سؤال کننده خود را در آن وقت ناامید ننماید. امّا نماز عشا، پس چون قبر را تاریکى ویژه و قیامت را تاریکى ویژه ‏اى است، خداى متعال این نماز را به من و امّتم فرمان داد و هیچ گامى به سوى نماز عشا برداشته نمى‏شود، مگر آنکه خداى سبحان گودالهاى آتش را بر او، حرام فرماید و قبرش را روشن کند و در روز قیامت، نورى که با آن از صراط بگذرد به او بخشد. نماز عشا نمازى است که خداى سبحان آن را براى پیامبران پیش از من برگزید. امّا نماز صبح، از آن روایت که: آفتاب هنگام طلوع از شاخ شیطان سر مى‏زند و خداى سبحان به من فرمان داده است تا پیش از طلوع آفتاب، نماز فجر گزارم و امّتم پیش از آنکه کفّار سجده بر خورشید آرند، براى خداى متعال سجده کنند و شتاب به آن، نزد خدا محبوبتر است و آن نمازى است که فرشتگان شب و فرشتگان روز [هر دو] آن را گواهى مى‏دهند.

یهودى عرض کرد: راست فرمودى اى محمّد! اکنون چهارمین سؤال را پاسخ فرما: چرا خداى متعال فرمان داده تا این چهار عضو -که نظیف‏ترین مواضع بدن آدمى ‏اند- شسته شوند؟ حضرت فرمود: زیرا همین که شیطان به وسوسه برخاست و آدم (ع) را به آن درخت نهى شده، نزدیک کرد و آدم به آن نگریست و طراوت صورتش برفت، پس باز ایستاد و این، اولین گامى بود که به سوى گناه برداشته شد. سپس درخت را گرفت و آن را شکافت و از آن خورد، چون از آن خورد، لباس‏ها از او پریدند و نور از بدنش برفت، اینجا بود که آدم پشیمان شده دست خویش بر سر نهاد و گریست. چون خدا توبه او را پذیرفت، بر او و فرزندان او واجب فرمود که این چهار عضو را بشویند. دستور داد که صورت را بشویند، زیرا آدم به آن درخت نگریست. دستها را تا آرنج بشویند، زیرا دستان خویش به سوى گناه دراز کرد. سر را مسح کنند، زیرا دست خویش هنگام پشیمانى و پیش از پذیرش توبه بر فرق سر نهاد و پاها را مسح کنند، زیرا به سوى گناه رفتند.

یهودی عرض کرد: راست فرمودى اى محمّد! اکنون بگو: پاداش کسى که طبق فرمان شما وضو بسازد چیست؟ فرمود: اولین بار که آب وضو را مس کند، شیطان از او دور شود و هرگاه مضمضه کند، خدا زبان و دلش را با نور حکمت درخشان سازد و هرگاه استنشاق کند، خدا او را از عذابهاى قبر و آزارهاى آتش ایمن دارد، پس چون صورت خود را بشوید، خدا چهره او را -در آن روز که چهره‏ها سیاه شوند- سپید کند و هرگاه دستان خویش را تا آرنج بشوید، خدا طوقهاى آتش را بر او حرام کند و هرگاه سر خود را مسح کند، خدا گناهان او را پاک سازد و هرگاه پاهاى خود را مسح کند، خدا قدمهاى او را -در آن روز که گامها بلغزند- از صراط بگذراند.

عرض کرد: اکنون – اى محمّد! – پرسش پنجم را پاسخ فرما: آن هشت فرمان که در تورات آمده و خداى متعال به بنى اسرائیل، دستور داده تا در آنها -پس از موسى- از وى پیروى کنند، کدامند؟ پیامبر فرمود: تو را به خدا سوگند اگر پاسخ گویم، آیا به آن اقرار مى‏کنى؟ عرض کرد: آرى اى محمّد! حضرت فرمود: نخستین نوشته تورات، «محمّد رسول‏اللَّه» است و محمّد به زبان عبرانى «طاب» است. امّا دومین و سومین و چهارمین و پنجمین نوشته تورات، علىّ بن ابى طالب و فاطمه و دو فرزند آنان حسن و حسین‏ است. در تورات نام آنان به زبان عبرى ایلیا، و شبر و شبیر و هلیون است. یهودی عرض کرد: راست فرمودى اى محمّد! اکنون از برترى خود بر پیامبران و فضیلت دودمان خود بر مردم به عنوان ششمین نوشته سخن بگو. فرمود: امّا فضیلت من بر پیامبران دیگر هیچ پیامبرى نیست مگر آنکه قوم خود را نفرین کرده است و من، خواسته خود را شفاعت امّت خود در قیامت گزیده‏ام، امّا فضیلت کسان و اهل بیت و نسل من، همانند فضیلت آب بر چیزهاى دیگر است. هر چیزى با آب پایدار و زنده است، چنانکه پروردگار متعال فرمود: «و هر موجود زنده‏اى را از آب پدید آوردیم، آیا ایمان نمى‏آورند» و محبّت اهل بیت و کسان و ذریه من، دین را کامل کند.

عرض کرد: راست فرمودى اى محمّد! اکنون سؤال ششم را پاسخ فرما: چرا خداى متعال بر امّت تو، [تنها] سى روز روزه، واجب فرمود و بر امّت‏هاى دیگر بیش از آن؟ حضرتفرمود: آدم (ع) چون از آن درخت نهى شده خورد، آثار آن تا سى روز در بدن او ماند. از این رو خداى متعال براى نسل او، سى روز گرسنگى و تشنگى را مقرر فرمود -و آنچه که در شب مى‏خورند، تفضّلى است از خدا بر بندگان خود- و این چنین براى آدم سى روز روزه واجب بود، چنانکه بر امّت من نیز. عرض کرد: راست فرمودى اى محمّد! پاداش کسى که آن را روزه بدارد چیست؟ فرمود: هیچ مؤمنى یک روز از ماه رمضان را با توجه و مراقبت روزه نمى‏گیرد، مگر آنکه خداى متعال هفت نیکى، برایش مقرر دارد: اوّل آنکه حرام را از بدنش ذوب کند و ببرد. دوم آنکه به رحمت خدا نزدیک شود. سوم آنکه گناهانش را بپوشاند. آیا نمى‏دانى که کفارات روزه، گناهان را مى‏پوشاند. چهارم آنکه سکرات مرگ را بر او آسان سازد. پنجم آنکه از گرسنگى و تشنگى روز قیامت امانش بخشد. ششم آنکه برائت از آتش عطایش کند. هفتم آنکه از غذاهاى گواراى بهشتى اطعامش فرماید.

عرض کرد: راست فرمودى اى محمّد! حال از سؤال هفتم پاسخ فرما: چرا خداى متعال فرمان داده تا بعد از عصر در عرفات وقوف کنند؟ حضرت فرمود: زیرا پس از عصر، ساعتى است که در آن آدم (ع) پروردگارش را نافرمانى کرد. از این رو خداى متعال به امّت من در این ساعت و در محبوب‏ترین مکانها نزد خود -که عرفات است- وقوف و تضرّع و نیایش را واجب و اجابت دعاها را تکفل فرمود. ساعتى که مردم از عرفات بر مى‏گردند، همان ساعتى است که آدم از پروردگار خود، کلماتى را دریافت و توبه کرد که خدا توبه پذیر و مهربان است. عرض کرد: راست فرمودى اى محمّد! اکنون بیان فرما: ثواب کسى که در عرفات وقوف کند و نیایش و تضرّع و زارى به درگاه خدا داشته باشد چیست؟ پیامبراکرم (ص) فرمود: سوگند به خدایى که مرا بحق، بشیر و نذیر بنى آدم مبعوث فرمود! همانا خدا را در آسمان هفت در است: در توبه، در رحمت، در تفضّل، در احسان، در جود، در کرم و در عفو. کسى در عرفات گرد نیاید، مگر آنکه شایستگى ورود از این درها را پیدا کند و از خداى متعال این ویژگیها را دریافت نماید، زیرا خداى سبحان را صد هزار فرشته است که با هر یک، صد و بیست هزار فرشته باشد و براى خدا، صد رحمت است که آن را در این وقت بر اهل عرفات فرو فرستد، چون از عرفات بازگردند، خداى متعال آن فرشتگان را گواه گیرد که اهل عرفات را از دوزخ آزاد فرماید. آرى، چون بازگردند، خداى متعال آن فرشتگان را گواه گیرد که بهشت را بر آنان، واجب فرمود و ندا کننده‏اى ندا دهد: اى اهل عرفات! آمرزیده برگردید که مرا خشنود کردید و من از شما راضى‏ام.

مرد یهودی عرض کرد: راست فرمودى اى محمّد! از هشتمین سؤال پاسخم فرما: آن نُه خصلتى که خداى متعال در میان همه پیامبران، تنها به تو بخشیده و در میان امّتها، به امّت تو داده است چیست؟ فرمود: فاتحه الکتاب، اذان، اقامه، جماعت در مساجد مسلمانان، روز جمعه، بلند خواندن حمد و سوره در سه نماز مغرب و عشا و صبح، رخصت به امّتم هنگام بیماریها و سفر، نماز بر جنازه‏ها و شفاعت براى اهل کبائر امّتم. عرض کرد: راست فرمودى اى محمّد! ثواب کسى که فاتحه الکتاب بخواند چیست؟ فرمود: هر که آن را بخواند، خداى متعال پاداشى به شماره قرائت همه کتب آسمانى به او عطا کند. امّا اذان، مؤذن امّتم با پیامبران و صدیقان و شهیدان، محشور شود. امّا جماعت، صفوف جماعت امّتم، چون صفوف فرشتگان آسمان چهارم است و یک رکعت در جماعت، برابر بیست و چهار رکعت باشد که هر رکعتى نزد خدا، محبوب‏تر از عبادت چهل سال است. امّا روز جمعه، روزى است که خداى متعال در آن، اولین و آخرین را براى حساب گرد آورد. هیچ مؤمنى با گامهاى خود به نماز جمعه نمى‏رود، مگر آنکه خداى متعال هراسهاى روز قیامتش را بعد از خطبه ‏هاى امام تخفیف مى‏دهد و آن ساعتى است که خداى متعال به همه مردان و زنان با ایمان، رحم فرماید. امّا بلند خواندن آن سه نماز، هر آینه به اندازه‏ اى که صدایش برسد، حرارت آتش از او دور شود و صراط بر او فراخ گردد و نورى به او بخشند تا به بهشت در آید. امّا رخصت به وقت بیمارى و سفر، هر آینه خداى متعال هراسهاى قیامت را بر رخصت داران امتم تخفیف داده، چنانکه در قرآن این رخصت را فرموده است. امّا نماز بر جنازه‏ها، هیچ مؤمنى بر جنازه ‏اى نماز نخواند، مگر آنکه در قیامت شفاعت کننده باشد یا شفاعت شده. امّا شفاعت من، پس درباره مرتکبین گناه کبیره از امّتم باشد، مگر شرک و مظلمه ‏ها و حقوق مردم که شفاعت ندارند.

یهودی عرض کرد: راست فرمودى اى محمّد! اکنون به پیامبرى تو ایمان آورده، گواهى مى‏دهم که هیچ معبود به حقى، جز خداى یگانه بى‏شریک نیست و محمّد، بنده و رسول اوست و تو، خاتم پیامبران و پیشواى پارسایان و فرستاده پروردگار عالمیانى. سپس برگه سفیدى را از آستینش بیرون آورد که همه آنچه را پیامبراکرم صلى الله علیه وآله فرموده بود، به درستى در آن نوشته بود. پس عرض کرد: اى رسول خدا! سوگند به آن خدایى که تو را به راستى به پیامبرى مبعوث کرد! اینها را جز از روى الواحى که خداى متعال، براى موسى بن عمران نوشته، ننگاشته ‏ام و من در تورات، صد هزار آیه را قرائت کردم و هیچ آیه ‏اى را نخواندم، مگر آنکه تو را در آن، نوشته یافتم و در تورات، فضایل تو را تا آنجا خواندم که به تردید و حیرت افتادم.

منابع:

۱. بحرانی، تفسیر البرهان، ج۳: ۵۹٫

۲. شیخ صدوق، امالی: ۱۵۷٫

۳. شیخ صدوق، علل الشرایع: ۳۳۷٫

۴-. شیخ حر عاملی، وسائل الشیعه، ج۳: ۸٫

۵. علامه مجلسی، بحار الأنوار، ج۹: ۲۹۴٫

پا، قدم و انگشت خداوند

در صحاح حدیثی اهل سنت برای خدا پا و قدم و انگشت ثابت شده است. در این کتاب ها به رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نسبت داده شده که فرموده است: «یُلْقَى فی النَّارِ وَتَقُولُ هل من مَزِیدٍ حتى یَضَعَ قَدَمَهُ فَتَقُولُ قَطْ قَطْ»؛[۱] وقتی جهنمیان در آتش افکنده می شوند آتش می‌گوید ایا باز هم هست تا اینکه خدواند قدمش را بر آن می‌گذارد و آتش می‌گوید بس است بس است.

هم چنین انگشت یکی از چیزهایی است که در این کتابها برای خدا ثابت شده است. نقل شده که یک یهودی پیش پیامبر اسلام آمد و گفت ای محمد خداوند آسمانها را با یک انگشت، زمین ها را با یک انگشت، کوه‌ها را با یک انگشت، درختان را با یک انگشت و همۀ مخلوقات را با یک انگشت نگه داشته سپس می‌گوید من پادشاه هستم. در این هنگام «فَضَحِکَ رسول اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) حتى بَدَتْ نَوَاجِذُهُ ثُمَّ قَرَأَ «وما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ» … فَضَحِکَ رسول اللَّهِ (ص) تَعَجُّبًا وَتَصْدِیقًا له».[۲] یعنی پیامبر خدا وقتی این سخنان یهودی را شنید خندید و حتی دندانهای نواجذ او آَشکار گردید و سپس آیه قرآن را تلاوت کرد و با تعجب سخنان یهودی را مورد تأیید قرار داد.

و جود این احادیث در صحاح اهل سنت باعث می گردد که سوالاتی زیر متوجه آنان شود:

آیا پیامبر اسلام این اموزه را از یهودی فراگرفته و تحت تأثیر علم او قرار گرفته است؟

آیا بین خدای مسلمانان و خدایی که یهودیان آن را تعریف می کنند تفاوت وجود ندارد؟

آیا پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) معنای آیه شریفه «لیس کمثله شئ» را که بر او وحی شده العیاذ بالله ندانسته و تسلیم سخنان یک یهودی شده است؟

آیا این عقیده، تشبیه و تجسیم را برای خداوند ثابت نمی کند؟

پی نوشتها

[۱] . صحیح بخاری، ج۴، ص۱۸۳۵، دار ابن کثیر , الیمامه ، بیروت، چ۲، ۱۴۰۷ق / ۱۹۸۷م، تحقیق: د. مصطفى دیب البغا

[۲] . صحیح بخاری، ج۶، ص۲۶۹۷.

مسمومیت پیامبر اسلام (ص)

شبهه: برخی شبهه می کنند که شیعیان مدعی هستند که پیامبر اسلام (صلى الله علیه وآله وسلم ) با مسمومیت از دنیا رفت در حالی که پیامبر اسلام با مرگ طبیعی از دنیا رفته است.

پاسخ

دانشمندان مسلمان در باره این که پیامبر اسلام صلى الله علیه وآله وسلم چگونه از دنیا رفت ، دیدگاه‌هاى گوناگونى دارند؛  بسیارى از علماى شیعه و سنى معتقدند که آن حضرت را مسموم  کردند و همین سم در بدن آن حضرت اثر کرده و او را به شهادت رسانده است .

حاکم نیشابورى عالم معروف اهل سنت در کتاب معتبر المستدرک على الصحیحین می‌نویسد :

«… قال سمعت الشعبى یقول والله لقد سم رسول الله صلى الله علیه وآله وسم أبو بکر الصدیق وقتل عمر بن الخطاب صبرا وقتل عثمان بن عفان صبرا وقتل على بن أبى طالب صبرا وسم الحسن بن على وقتل الحسین ابن على صبرا رضى الله عنهم فما نرجو بعدهم.»(المستدرک – الحاکم النیسابورى – ج ۳ – ص ۵۹).

داود بن یزید گوید که از شعبى شنیدم که مى گفت : به خدا قسم رسول خدا و ابوبکر با سمّ کشته شدند و عمر و عثمان و على بن ابیطالب با شمشیر کشته شدند و حسن بن على با سم و حسین بن على با شمشیر کشته شد.

و نیز ابن کثیر دمشقى سلفى که امروزه وهابیت براى سخن او ارزش ویژه‌اى قائل هستند به نقل از بیهقى می‌نویسد :

«عن عبد الله بن مسعود ، قال : لئن أحلف تسعا أن رسول الله صلى الله علیه وسلم قتل قتلا أحب إلى من أن أحلف واحده أنه لم یقتل ، وذلک أن الله اتخذه نبیا واتخذه شهیدا.» (السیره النبویه – ابن کثیر – ج ۴ – ص ۴۴۹ – ۴۵۰ ).

از عبدالله بن مسعود روایت کرده است که می‌ گفت : اگر ۹ بار قسم بخورم که رسول خدا کشته شده است برایم محبوب‌تر است از این که یک بار قسم بخورم که او کشته نشده است ؛ زیرا خداوند او را پیامبر و شهید قرار داده است .

و از علماى شیعه ، مرحوم شیخ طوسى در کتاب تهذیب الأحکام می‌نویسد :

«محمد بن عبد الله… وقبض بالمدینه مسموما یوم الاثنین للیلتین بقیتا من صفر سنه عشره من الهجره.» (تهذیب الأحکام – الشیخ الطوسى – ج ۶ – ص ۲.)

محمد بن عبد الله  (صلى الله علیه وآله وسلم ) … در روز دوشنبه ۲۸ صفر سال دهم هجرى در حالى از دنیا رفت که مسموم شده بود .

و نیز مرحوم علامه حلى در کتاب المنتهى می‌نویسد:

«محمد بن عبد الله … وقبض بالمدینه مسموما یوم الاثنین للیلتین بقینا من صفر سنه عشرین من الهجره .» (منتهى المطلب (ط.ق) – العلامه الحلى – ج ۲ – ص ۸۸۷ .)

 محمد بن اسماعیل بخارى در صحیحش می‌نویسد:

«قَالَ عُرْوَهُ قَالَتْ عَائِشَهُ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهَا کَانَ النَّبِیُّ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ یَقُولُ فِى مَرَضِهِ الَّذِى مَاتَ فِیهِ یَا عَائِشَهُ مَا أَزَالُ أَجِدُ أَلَمَ الطَّعَامِ الَّذِى أَکَلْتُ بِخَیْبَرَ فَهَذَا أَوَانُ وَجَدْتُ انْقِطَاعَ أَبْهَرِى مِنْ ذَلِکَ السُّمِّ .» (صحیح البخارى ،ج ۵ – ص ۱۳۷.)

 عایشه گفته است که رسول خدا در مریضى خود که در آن از دنیا رفتند می‌فرمودند:

 «تا کنون درد غذایى را که در خیبر خوردم احساس می‌کردم و الآن زمانى است که احساس کردم شریان‌هاى قلبم از آن پاره شده است .شاید برخى بگویند که چنین مطلبى بعید به نظر می‌رسد که سمى بعد از چهار سال اثر کند ،  ضمن این که پیامبر اسلام قبل از خوردن آن سم در جنگ خیبر از مسموم بودن گوشت گوسفند آگاه شد و از خوردن دست کشید»

چنانچه ابن کثیر دمشقى می‌نویسد : «و فى صحیح البخارى عن ابن مسعود قال : لقد کنا نسمع تسبیح الطعام وهو یؤکل – یعنى بین یدى النبى صلى الله علیه وسلم – وکلمه ذراع الشاه المسمومه ، وأعلمه بما فیه من السم .» (البدایه والنهایه – ابن کثیر – ج ۶ – ص ۳۱۷ – ۳۱۸ .)

در صحیح بخارى از ابن مسعود نقل شده است که می‌گفت : “ما صداى تسبیح گفتن غذا را هنگامى که رسول خدا از آن تناول می‌فرمود ، می‌شنیدیم” . یعنى در جلوى پیامبر صلى الله علیه وآله وسلم . و گوشت سردست مسموم با حضرت سخن گفت و ایشان از سمى بودن خود مطلع کرد.

در نتیجه این که چه کسى پیامبر را سمّ داده و این سمّ در چه زمانى بوده است ، براى ما به صورت دقیق روشن نیست .

ازطرف دیگر مى بینیم که محمد بن اسماعیل بخارى و مسلم و بسیارى دیگر از بزرگان اهل سنت نوشته‌اند :

قَالَتْ عَائِشَهُ لَدَدْنَاهُ فِى مَرَضِهِ فَجَعَلَ یُشِیرُ إِلَیْنَا أَنْ لَا تَلُدُّونِى فَقُلْنَا کَرَاهِیَهُ الْمَرِیضِ لِلدَّوَاءِ فَلَمَّا أَفَاقَ قَالَ أَلَمْ أَنْهَکُمْ أَنْ تَلُدُّونِى قُلْنَا کَرَاهِیَهَ الْمَرِیضِ لِلدَّوَاءِ فَقَالَ لَا یَبْقَى أَحَدٌ فِى الْبَیْتِ إِلَّا لُدَّ وَأَنَا أَنْظُرُ إِلَّا الْعَبَّاسَ فَإِنَّهُ لَمْ یَشْهَدْکُمْ .

(صحیح البخارى – البخارى ج ۸ – ص ۴۰، ح ۶۸۸۶ ، ج ۵ – ص ۱۴۳ و ج ۷ – ص ۱۷ و و صحیح مسلم – مسلم النیسابورى – ج ۷ – ص ۲۴ و مسند احمد – الإمام احمد بن حنبل – ج ۶ – ص ۵۳ و تاریخ الطبرى – الطبرى – ج ۲ – ص ۴۳۷ و…)

ام المومنین عایشه گفته است در دهان رسول خدا صلى الله علیه وآله وسلم  در زمان مریضى ایشان به زور دوا ریختیم ، پس با اشاره به ما فهماندند که به من دوا نخورانید ،‌ ما با خود گفتیم این از آن جهت است که مریض از دوا بدش می‌آید و وقتى حضرت بهتر شد ، فرمودند : آیا من شما را از این که به من دوا بخورانید نهی  نکردم ؟ پس فرمودند : باید در دهان هر کسى که در این خانه است ،‌ در جلوى چشم من دوا ریخته شود ؛ غیر از عباس که او شاهد ماجرا نبوده است .

نکته جالب توجه این است که بخارى این حدیث را در کتاب دیات ، باب قصاص نقل کرده است

ابن حجر عسقلانى در شرح این روایت می‌نویسد :

( قوله لددناه ) أى جعلنا فى جانب فمه دواه بغیر اختیاره وهذا هو اللدود .

 این که گفته : «لددنا» یعنى این که ما در دهان آن حضرت بدون این که اختیارى داشته باشد (بازور) دوا ریختیم

در این جا چند سؤال از برادران اهل سنت داریم که امید است پاسخ بدهند:

۱ –  چرا عایشه و کسانى که در آن‌جا حضور داشتند ، حرف پیامبر را گوش نکردند و على رغم نهى آن حضرت،  دارو را به زور در حلق آن حضرت ریختند ؟ مگر نه این که قرآن کریم می‌فرماید :

 وَ ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا . الحشر / ۷ .

 هر دستورى که رسول به شما داد اطاعت کنید و از هر گناهى نهیتان کرد آن را ترک کنید ، و از خدا بترسید که خدا عقابى سخت دارد .

۲ – چرا عایشه پیامبر اسلام صلى الله علیه وآله وسلم را با دیگر مریض‌ها یکسان می‌بیند ؟ مگر نه این که خداوند مى فرماید :

وَ مَا یَنطِقُ عَنِ الهَْوَى‏ . إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْىٌ یُوحَى‏ . النجم / ۳ و ۴ .

هرگز از روى هوى و هوس سخن نمى‏گوید و آنچه مى‏گوید چیزى جز وحیى که به وى مى‏شود نیست .

چرا فکر کرد که هر مریضى حتى پیامبر خوردن دوا را دوست ندارد؟

آیا پیامبر اسلام به اندازه اطرافیان درک نمى کرد که چه چیزى براى او خوب است و چه چیزى بد ؟ یا این که اطرافیان می‌خواستند  با انجام این عمل ، همان سخن افرادى را تکرار کنند که به هنگام درخواست قلم و کاغذ به پیامبر گرامى (ص) نسبت هذیان دادند ؟

و از همه عجیب‌تر این است که نقل کرده‌اند : پیامبر اسلام بعد از این که به هوش آمد ، دستور داد به همه آن‌ها که به زور به حضرت دوا داده بودند ، از همان دوا بخورانند غیر از عمویش عباس ! چرا پیامبر اسلام همه را مجازات می‌کند ؟ مگر قرآن کریم نفرموده :

وَ لا تَزِرُ وازِرَهٌ وِزْرَ أُخْرى‏ . الأنعام / ۱۶۴ و الأسراء /۱۵ و فاطر ۱۸ و الزمر / ۷ .

هیچ گنهکارى بار گناه دیگرى را بر دوش نمى‏کشد .

با این تفصیل باید براى مظلومیت آقا رسول الله صلى الله علیه وآله وسلم بیش از همه اشک ریخت که در میان امت خود بیش از همه مظلوم بوده است .

 مؤسسه تحقیقاتى حضرت ولى عصر (عج)

احتجاج امام علی علیه السّلام با مرد یهودی

 ابو طفیل عامر بن واثله می گوید،آن گاه که لقب  «امیر المؤمنین»برای خلیفه دوم تثبیت گردید،روزی  نزد او نشسته بودیم که مردی یهودی از اهل مدینه  وارد شد. وی بر این باور بود ک از نوادگان هارون، برادر حضرت موسی است! نزد خلیفه ایستاد و به وی گفت: «ای امیر مؤمنان! کدام یک از شما آگاه تر به دانش پیامبر و کتاب پروردگارتان هستید تا من از او آنچه را می خواهم، پرسش کنم؟!»

خلیفه اشاره ای به سمت علی بن ابی طالب علیه السّلام کرد، مرد یهودی گفت:آیا چنین است ای علی!؟امام فرمود: آری،هرچه می خواهی بپرس. مرد یهودی گفت،از تو دربارهء سه مطلب پرسش می کنم، بعد از سه مطلب  و سپس از یک مطلب.امام علی علیه السّلام فرمود:برای چه  نمی گویی از هفت مطلب از تو پرسش می کنم؟!

یهودی گفت:زیرا سه مطلب از شما می پرسم، اگر پاسخ صحیح دریافت کردم،از سه مطلب دیگر سؤال می کنم،و اگر جواب صحیح دادید،مطلب آخر را می پرسم؛اما اگر در سه مطلب اول خطا کردید، دیگر از شما سؤالی ندارم، فرمود:تو از کجا می دانی که  جواب های من به شما صحیح است یا خطا؟

در این هنگام،مردم یهود از جیب لباس خود کتاب  کهنه ای را خارج کرد و گفت:این کتاب را که من از پدران و اجدادم به ارث برده ام،املای حضرت موسی  و دست خط هارون است.در این کتاب مطالبی که  می خواهم بپرسم،وجود دارد.

امام علی علیه السّلام فرمود:پس باید در صورتی که جواب  صحیح به تو دادم،به سرعت اعتراف کنی.مرد یهودی  گفت: به خدا سوگند! اگر جواب مرا به شکل صحیح  بدهی،حتما در جلوی چشمان شما تسلیم خواهم شد. امام فرمود:پس بپرس.

مرد یهودی گفت:به من بگو اولین سنگی که بر زمین قرار گرفت،کدام بود؟اولین درختی که بر زمین  رویید،چه بود؟اولین چشمه ای که بر زمین جوشید، چه نام داشت؟

امام علی علیه السّلام فرمود:ای یهودی! اولین سنگ روی  زمین،حجر الأسود بود که خداوند آن را همراه حضرت  آدم در بهشت قرار داد، سپس آن را به عنوان رکن بیت  خود(خانه کعبه)قرار داد؛به گونه ای که مردم آن را مسح کرده،می بوسند و بدو میثاق خود را با پروردگار خویش با آن سنگ تجدید می کنند؛اگرچه یهودیان  بر این باورند که اولین سنگ،همان صخره است  که در بیت المقدس وجود دارد.مرد یهودی با شنیدن  اولین پاسخ، بلافاصله گفت:خدا را شاهد می گیرم که  درست گفتی.

امام علی علیه السّلام فرمود:اما اولین درختی که روی زمین  رویید،درخت خرمایی بود که میوه ای به نام عجوه  داشت و خداوند آن را در بهشت با حضرت آدم قرار داد؛ اما یهودیان بر این باورند که آن درخت،درخت زیتون  است.مرد یهودی با شنیدن این پاسخ،گفت:خدا را شاهد می گیرم که درست گفتی.

امام فرمود:اما اولین چشمه ای که روی زمین  جوشید،چشمه حیاتی است که یار همراه موسی در آن، ماهی شور را از روی فراموشی جا گذاشت و وقتی آب  چشمه با آن ماهی تماس پیدا کرد،ماهی زنده شد و حرکت کرد.مرد یهودی گفت:خدا را شاهد می گیرم  که بی گمان درست گفتی.

امام علی علیه السّلام به او فرمود:بپرس! یهودی گفت: به  من بگو آیا در امت اسلامی بعد از پیامرشان پیشوای  عادلی وجود دارد؟ به من بگو منزلگاه ابدی محمد کجاست و او در کجای بهشت جای دارد؟همچنین چه  کسانی با او در آن منزلگاه ساکن و محشورند؟

امام علی علیه السّلام فرمود:ای یهودی!برای این امت بعد از پیامبرشان دوازده پیشوای عادل مقرر گردیده که  مخالفت مخالفان و دشمنان آنان، بدان ها هیچ ضرری  نمی رساند.یهودی با شنیدن این جواب مجددا پاسخ را تصدیق کرد.

امام فرمود:اما منزلگاه محمد صلّی اللّه علیه و اله در بهشت،همان  بهشت عدنی است که در وسط بهشت قرار داشته، نزدیک ترین نقطه به عرش الهی محسوب می گردد. یهودی گفت:راست گفتی.

امام فرمود:اما کسانی که با محمد صلّی اللّه علیه و اله در بهشت  فوق محشور می شوند،همان دوازده پیشوا هستند. یهودی گفت:خدا را شاهد می گیرم که درست گفتی.

امام علی علیه السّلام فرمود:بپرس! یهودی گفت:از وصی  محمد صلّی اللّه علیه و اله برایم بگو که از خانواده و اهل او محسوب  می گردد،چقدر بعد از وی در دنیا زندگی می کند؟آیا با مرگ طبیعی از دنیا می رود یا کشته می گردد؟

امام علی علیه السّلام فرمود:ای مرد یهودی! او بعد از پیامبر، سی سال زندگی می کند. بعد امام اشاره ای به سر خودکرده، فرمود:سر او با خون خضاب می گردد! مرد یهودی این کلام امام علی علیه السّلام را نیز تصدیق کرد و بلافاصله گفت:

«اشهد ان لا اله الاّ اللّه و أنّ محمدا رسول اللّه و أنّک وصیّ رسول اللّه».[1]

[1] . کمال الدین،ص 271؛بحار الانوار،ج 01،ص 02-22.  برگرفته از فرهنگ کوثر شماره 82.

مذهب شیعه و عبدالله بن سبا

 

اشاره:

دشمنان مذهب شیعه پیوسته علیه آن تبلیغات سؤ داشته اند. این طایفه همیشه به مطالبی می پردازند تا به تصور خود ثابت کنند که مذهب شیعه امامیه از مذهب اسلامی نیست. برخی از دشمنان شیعه به ویژه وهابیت تأسیس شیعه را به عبدالله بن سبأ یهودی نسبت می دهند. بنابراین در این رابطه لازم است که مطالبی ارائه شود:

 

طرفداران این پندار گفته اند عبدالله بن سبا مردی یهودی از اهل صنعای یمن، در زمان عثمان به ظاهر ایمان آورد ولی پنهانی در میان مسلمانان مکر و حیله به کار می‌برد و در شهرهای بزرگ اسلامی مانند شام، کوفه، بصره و مصر گردش کرده، در مجامع مسلمین حاضر می شد و در بین مردم این را تبلیغ می‌کرد که پیغمبر اسلام محمد- صلی الله علیه و آله و سلم- را نیز مانند عیسی بن مریم- علیهما السلام- رجعتی است و همچنانکه هر پیغمبری وصی داشت، وصی محمد- صلی الله علیه و آله و سلم- هم علی است و او خاتم اوصیاء است همان‌گونه که محمد– صلی الله علیه و آله و سلم- خاتم انبیاء است و چون عثمان حق این وصی را غصب کرده و درباره او ستم نموده است پس باید قیام کرد و حق را به اهلش باز گرداند.[۱] از دیدگاه این گروه محاصره عثمان و کشته شدنش به رهبری و مباشرت عبدالله بن سبا و سبائیان صورت گرفت.

 ای طائفه به این باور هستند که پس از آنکه مسلمانان با علی- علیه السلام- بیعت کردند، طلحه و زبیر برای خون خواهی عثمان به بصره رفتند. گفته می شود در بیرون بصره بین حضرت علی- علیه السلام-  و آن دو که سرکرده سپاه جنگ جمل بودند تفاهم به وجود می آمد. وقتی که سبائیان دیدند اگر این تفاهم صورت گیرد مسبب اصلی قتل عثمان که خود سبائیان بودند مشخص گشته و گرفتار خواهند شد، شبانه تصمیم گرفتند به هر وسیله و هر دسیسه ای که شده آتش جنگ را بر افروزند، پس از این تصمیم، بنا گذاردند دسته ای از ایشان به حالت استتار میان سپاه علی و دسته ای دیگر میان لشکر طلحه و زبیر، شب هنگام از تاریکی استفاده نموده این دو لشگر را علیه یکدیگر بشورانند و نگذارند کسی از این راز آگاه شود. آنان این نقشه خطرناک را با موفقیت انجام دادند.[۲] و نیز می‌گویند عبدالله بن سبا الوهیت علی – علیه السلام- را مطرح کرده و می گفت: «یا علی در دل من چنین راه یافتی که تو خدایی و من پیغمبر هستم». از این رو بعد از شهادت امیرالمؤمنین علی- علیه السلام- وقتی خبر به عبدالله بن سبا رسید، گفت: «علی نمرده است اگر مغز او را در هفتاد انبان می‌کردی و هفتاد گواه بر قتل او می گرفتی باز هم باور نمی‌کردم. او کشته نشده و نخواهد مرد تا آنکه سراسر زمین از آن او شود».[۳] او قائل به این بود که حضرت نمرده، بلکه غائب شده و در آینده رجعت خواهد کرد.[۴]

این مطالب را نویسنگانی چون ابن اثیر، ابن خلدون و ابن کثیر و… نقل کرده اند که با مراجعه به منابع این کتابها در مییابیم که همگی این مطلب را از کتاب «تاریخ الامم و الملوک» ابوجعفر محمد بن جریر طبری متوفی سال ۳۱۰ هجری قمری نقل کردهاند.

طبری نیز این داستان را از سیف بن عمر تمیمی کوفی کرده که وفات او در سال ۱۷۰ هجری قمری در زمان خلافت هارون الرشید اتفاق افتاده است. روایت سیف بن عمر از نظر رجالی‌های اهل سنت قابل اعتبار نیست. در زیر به نظر برخی از آنان اشاره می شود:

۱. یحیی بن معین (متوفی سال ۲۳۳ هجری قمری) درباره او گفته «حدیث او ضعیف است و سست».

۲. نسائی (متوفی سال ۳۰۳ هجری قمری) گفته «او ضعیف است و حدیثش را ترک کرده اند، نه مورد اعتماد است و نه امین».

۳. ابو داود (متوفی سال ۲۷۵ هجری قمری) گفته: «بی ارزش است و بسیار دروغگو است».

۴. ابن حبان (متوفی سال ۳۵۴) گفته: «حدیث هائی را که خود جعل می‌کرده، آن را از زبان شخص موثقی نقل می‌کرده است» و نیز گویند «سیف متهم به زندقه است و گفته اند حدیث جعل می‌کرده است».[۵]

تاریخ نگاران اسلامی مانند ابن شهاب زهری، عروه بن زبیر، ابان بن عثمان، ابوبکر بن حزم، موسی بن عقبه و واقدی و دیگرانی که در اواخر روزگار امویان می زیسته و روایات و رویدادها را در کتاب های خود ثبت کرده اند، هیچ نامی از او نبرده و به هیچ وجه درباره او چیزی ننوشته اند و همچنین امویان مانند معاویه و امثال او که به نفع خود و ضرر علی- علیه السلام- و پیروانش روایت جعل می کردند، از عبدالله بن سبأ نام نبرده اند. در متون تاریخی اسلام که در سده های اول و دوم نگاشته شده از چنین شخصی سخن نگفته نشده است در حالی که شخصی که توانسته یک مذهب را تأسیس کند باید بسیار معروف بوده و از چشم و قلم  تاریخ نویسان نباید پنهان بماند. بنابراین با قاطعیت می توان گفت که عبداله بن سبأ و داستانهایی که از او نقل شده دراواخر نیمه نخست قرن دوم هجری از سوی سیف بن عمر که دشمن سرخت اهل بیت رسول خدا بوده ساخته و پرداخته شده است.

افزون بر اینها حوادث محاصره شدن عثمان و کشته شدن او از حوادث متواتر و بسیار مشهور است و هیچ پیوستگی با عبدالله بن سبأ پیدا نمی کند چه اینکه اگر حوادثی که منجر به مرگ عثمان شد از سوی چنین شخصی بوده باشد از نظر هوادران عثمان مخفی نمی ماند در حالی هیچ سخنی از او به زبان هواداران عثمان جاری نشده است.

از همه مهمتر ریشه مذهب شیعه روشن تر از آن است که بتوان آن را در هاله ابن سبأ و امثال او قرار داد. زیرا هم امامت امام علی – علیه السلام- و هم امامت سایر ائمه- علیهم السلام – در قرآن و احادیث نبوی ریشه دارد. از این‌روعقاید و فروع دین شیعه در قرآن و احادیث نبوی می درخشد و هیچ ارتباطی با هیچ کسی جز قرآن و احادیث پیامبر اسلام – صلی الله علیه و آله و سلم- ندارد.

پی نوشت:

[۱]. ابوالفداء الحافظ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۷، ص۱۶۷، بیروت،مکتبه المعارف، چ۱، ۱۹۶۶م.

[۲]. عسکری، مرتضی،عبدالله بن سبا، مترجم زنجانی و…، ج۱، ص۴۰ـ ۴۱ انتشارات مجمع علمی اسلامی، چ۳.

[۳]. مشکور، محمد جواد، فرهنگ فرق اسلامی، ص۲۲۵، مشهد،انتشارات آستان قدس رضوی، چ۴، ۱۳۸۴ش.

[۴]. همان، ص۲۲۴.

[۵]. عسکری، مرتضی، عبدالله بن سبا،ج۱، ص۷۰.

تزاحم دعاها مانع استجابت دعا

 گاهی شخصی که از ستم دیگران به ستوه آمده، علیه ستمگران دعامی کند و از خداوند انتقام خود را می طلبد ولی در همین حال این شخص به ظاهر مظلوم به خاطر ستمی که خود به دیگری کرده، مورد غضب قرار گرفته است. همین تزاحم دعاهامی تواند مانع استجابت گردد. تزاحم در حدیث قدسی یکی از موانع دعا معرفی گردیده است خداوند متعال در این باره می فرماید: «.. اما أن تکون قد ظلمت رجلا فدعا علیک فتکون هذه بهذه لا لک ولا علیک»[۱] یا این است که تو به دیگری ستم کرده ای و او بر ضرر تو دست به دعا برداشته است پس این به واسطه آن دفع می شود. از حضرت صادق علیه السلام روایت شده است که: «هر گاه شخصی مورد ستم دیگری واقع شود، سپس علیه او از درگاه خداوند تقاضای انتقام کند، خداوند می فرماید: شخص دیگری هست که ادعا دارد از سوی تو مظلوم واقع شده و بر تو نفرین می کند، اگر می خواهی تا دعای تو رادر باره او و دعای او را در حق تو به اجابت رسانم و گرنه هیچ یک را برآورده نمی کنم; تا از عفو خود شما را بهره مند سازم».

گاهی هم انسان برای موفقیت خود دعا می کند در حالی که بسیاری از اشخاص دیگر که از دست او دل شکسته اند برای ناکامیش با دل سوزان و اشک ریزان دعا می کنند.   بنابر این دعا کننده باید قبل از دعا، دیگران را از خود راضی سازد. امام صادق علیه السلام  فرمود:« یقول الله : وعزتی وجلالی ، لا أجیب دعوه مظلوم دعانی فی مظلمه ، و لأحد من خلقی عنده مظلمه مثلها».[۲] یعنی خداوند به ذات و عزتش قسم بپاد کرده که دعلی مظلومی را در باره آن ظلم مرا می خواند مستجاب نمی کنم در حالی که مثل آن را در حق یکی از مخلوقات من مرتکب  شده باشد.

امام کاظم(علیه السلام) فرمود: «لا تحقروا دعوه احد فانه یستجاب للیهودی والنصرانی فیکم و لا یستجاب لهم فی انفسهم »[۳]؛ دعای هیچ کس را کوچک نشمارید; زیرا درخواست یهودی و نصرانی در باره شما به اجابت می رسد گر چه در باره خود آنان مستجاب نمی گردد.»

از این فرمایش امام کاظم علیه السلام به دست می آید که یک مسلمان حتی نسب به کفار هم نباید مرتکب ظلم شود.

پی نوشتها

[۱] . ابن فهد حلی، عده الداعی ونجاح الساعی ، ص۳۲،  قم،  مکتبه وجدانی،  تحقیق : تصحیح : احمد الموحدی القمی.

[۲] . قطب الدین الراوندی ، الدعوات ( سلوه الحزین )، ص۲۵،قم، مدرسه الإمام المهدی (ع) ،  چ۱، ۱۴۰۷ش

[۳] . فیض الکاشانی،  الوافی، ج۹، ص۱۵۳۳، اصفهان، مکتبه الامام أمیر المؤمنین علی (ع) العامه ، چ۱، ۱۴۰۶ق / ۱۳۶۵ش. تحقیق : عنی بالتحقیق والتصحیح والتعلیق علیه والمقابله مع الأصل ضیاء الدین الحسینی « العلامه » الأصفهانی

خطبه امام سجاد علیه السلام در شام

مقدمه

اهل بیت پیامبر(ص) در اول صفر سال 61 هجری قمری در شرایطی وارد شهر شام شدند که حدود چهل سال در این شهر و اطراف آن بر ضد امیرالمؤمنین علی علیه السلام تبلیغات مسموم صورت گرفته بود.

معاویه تعدادی خطیب پول پرست را مأمور ساخته بود که به مقام و منزلت شامخ حضرت علی علیه السلام توهین و جسارت کنند و آن حضرت را مورد فحّاشی و بدگویی قرار دهند.

مردم شهر شام نیز از هنگامی که این شهر به قلمرو مسلمانان در آمده بود، تا عصر امام سجاد(ع) تنها حاکمان و فرمانروایان طائفه بنی ‌امیه را در خود دیده بودند و لذا نه محضر پیامبر(ص) را درک کرده بودند و نه روش اصحاب صالح آن حضرت را.

شامیان در این مدت اسلام را در چهره امویان دیده بودند و تنها آنان را بازماندگان و خاندان پیامبر می ‌دانستند و بر خلاف کوفیان تنها همین را می‌ دانستند که فردی خارجی به نام «حسین» بر امیرالمؤمنین یزید!!! شوریده و توسط سپاه خلیفه به قتل رسیده و خاندان وی به اسارت گرفته شدند. از این رو به شکرانه این پیروزی و ورود کاروان اسرا شهر را آراسته و جشن گرفته بودند.

خطبه امام سجاد علیه السلام در مسجد شام

یکی از حساس ترین سخنان امام سجاد علیه السلام که تحولی عظیم در بینش مردم نسبت به امویان ایجاد کرد و معادلات یزید را بر هم زد و خط مشی او را نسبت به اهل بیت علیهم السلام کاملاً تغییر داد خطبه ای است که آن حضرت در جمع مردم و رجال سیاسی و دینی شام ایراد کردند. این خطبه که در مسجد شام ایراد گردیده اوج موفقیت امام سجاد علیه السلام در ابلاغ رسالت و تبلیغ عاشورا و تداوم خط شهیدان کربلاست.

در این مجلس یزید ملعون به یکی از خطیبان درگاهش دستور داد تا به مذمت علی علیه السلام و اولادش و به توجیه و تمجید فجایع عاشورا اقدام نماید. خطیب پس از اینکه بر فراز منبر رفت و حمد و ثنای خداوند را بجای آورد فوق العاده از حضرت علی(ع) و امام حسین(ع) غیبت و بدگوئی کرد و نسبت به بزرگداشت معاویه و یزید سخنانی طولانی گفت و آن ها را به هر عمل نیکوئی نسبت داد.

در این حال امام سجاد(ع) بر آن خطیب فریاد زد و فرمود: ای خطیب، وای بر تو! رضایت مخلوق را بوسیله غضب خالق خریدی. اینک جایگاه خود را در آتش شعله ور دوزخ آماده بنگر و خود را برای آنجا آماده ساز!

آنگاه حضرت به یزید فرمود:

آیا اجازه می دهی من هم با مردم سخن بگویم؟

اما یزید به دلیل ترسی که از افشاگری های امام و نفوذ کلام ایشان داشت به این کار رضایت نداد.

در این حال معاویه پسر یزید به پدرش گفت: خطبه این مرد چه تأثیری دارد؟ بگذار تا هر چه می خواهد، بگوید.

یزید در جواب پسرش گفت: شما قابلیت های این خاندان را نمی دانید، آنان علم و فصاحت را از هم به ارث می برند، از آن می ترسم که خطبه او در شهر فتنه بر انگیزد و وبال آن گریبان گیر ما گردد.

اما مردم شام با اصرار فراوان از یزید خواستند تا امام سجاد علیه السلام نیز به منبر برود.

یزید گفت: اگر او به منبر رود، فرود نخواهد آمد مگر اینکه من و خاندان ابوسفیان را رسوا کرده باشد!

به یزید گفته شد: این نوجوان چه می تواند بکند؟!

یزید گفت: او از خاندانی است که در کودکی کامشان را با علم برداشته اند.

بالاخره در اثر پافشاری شامیان، یزید موافقت کرد که امام علیه السلام به منبر برود.

حضرت سجاد علیه السلام پس از اینکه بر فراز منبر رفت به گونه ای سخنرانی نمود که چشم عموم مردم گریان و قلب آنان ترسان شد. ایشان پس از حمد و ثنای الهی فرمودند:

أَیُّهَا النَّاسُ أُعْطِینَا سِتّاً وَ فُضِّلْنَا بِسَبْعٍ أُعْطِینَا الْعِلْمَ وَ الْحِلْمَ وَ السَّمَاحَةَ وَ الْفَصَاحَةَ وَ الشَّجَاعَةَ وَ الْمَحَبَّةَ فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ وَ فُضِّلْنَا بِأَنَّ مِنَّا النَّبِیَّ الْمُخْتَارَ مُحَمَّداً وَ مِنَّا الصِّدِّیقُ وَ مِنَّا الطَّیَّارُ وَ مِنَّا أَسَدُ اللَّهِ وَ أَسَدُ رَسُولِهِ وَ مِنَّا سِبْطَا هَذِهِ الْأُمَّةِ مَنْ عَرَفَنِی فَقَدْ عَرَفَنِی وَ مَنْ لَمْ یَعْرِفْنِی أَنْبَأْتُهُ بِحَسَبِی وَ نَسَبِی

ای مردم! خداوند به ما شش خصلت عطا فرموده و ما را به هفت ویژگی بر دیگران فضیلت بخشیده است، به ما ارزانی داشت علم، بردباری، سخاوت، فصاحت، شجاعت و محبت در قلوب مؤمنین را، و ما را بر دیگران برتری داد به اینکه پیامبر بزرگ اسلام، صدیق [امیر المؤمنین علی علیه السلام]، جعفر طیار، شیر خدا و شیر رسول خدا صلی الله علیه و آله [حمزه]، و امام حسن و امام حسین علیه السلام دو فرزند بزرگوار رسول اکرم صلی الله علیه و آله را از ما قرار داد. [با این معرفی کوتاه] هر کس مرا شناخت که شناخت، و برای آنان که مرا نشناختند با معرفی پدران و خاندانم خود را به آنان می شناسانم.

أَیُّهَا النَّاسُ أَنَا ابْنُ مَکَّةَ وَ مِنَی أَنَا ابْنُ زَمْزَمَ وَ الصَّفَا أَنَا ابْنُ مَنْ حَمَلَ الرُّکْنَ بِأَطْرَافِ الرِّدَا أَنَا ابْنُ خَیْرِ مَنِ ائْتَزَرَ وَ ارْتَدَی أَنَا ابْنُ خَیْرِ مَنِ انْتَعَلَ وَ احْتَفَی أَنَا ابْنُ خَیْرِ مَنْ طَافَ وَ سَعَی أَنَا ابْنُ خَیْرِ مَنْ حَجَّ وَ لَبَّی أَنَا ابْنُ مَنْ حُمِلَ عَلَی الْبُرَاقِ فِی الْهَوَاءِ أَنَا ابْنُ مَنْ أُسْرِیَ بِهِ مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَی الْمَسْجِدِ الْأَقْصَی أَنَا ابْنُ مَنْ بَلَغَ بِهِ جَبْرَئِیلُ إِلَی سِدْرَةِ الْمُنْتَهَی أَنَا ابْنُ مَنْ دَنا فَتَدَلَّی فَکانَ قابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنی أَنَا ابْنُ مَنْ صَلَّی بِمَلَائِکَةِ السَّمَاءِ أَنَا ابْنُ مَنْ أَوْحَی إِلَیْهِ الْجَلِیلُ مَا أَوْحَی أَنَا ابْنُ مُحَمَّدٍ الْمُصْطَفَی أَنَا ابْنُ عَلِیٍّ الْمُرْتَضَی أَنَا ابْنُ مَنْ ضَرَبَ خَرَاطِیمَ الْخَلْقِ حَتَّی قَالُوا لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ

ای مردم! من فرزند مکه و منایم، من فرزند زمزم و صفایم، من فرزند کسی هستم که حجر الاسود را با ردای خود حمل و در جای خود نصب فرمود، من فرزند بهترین طواف و سعی کنندگانم، من فرزند بهترین حج کنندگان و تلبیه گویان هستم، من فرزند آنم که بر براق سوار شد، من فرزند پیامبری هستم که در یک شب از مسجد الحرام به مسجد الاقصی سیر کرد، من فرزند آنم که جبرئیل او را به سدرة المنتهی برد و به مقام قرب ربوبی و نزدیکترین جایگاه مقام باری تعالی رسید، من فرزند آنم که با ملائکه آسمان نماز گزارد، من فرزند آن پیامبرم که پروردگار بزرگ به او وحی کرد، من فرزند محمد مصطفی و علی مرتضایم، من فرزند کسی هستم که بینی گردنکشان را به خاک مالید تا به کلمه توحید اقرار کردند.

أَنَا ابْنُ مَنْ ضَرَبَ بَیْنَ یَدَیْ رَسُولِ اللَّهِ بِسَیْفَیْنِ وَ طَعَنَ بِرُمْحَیْنِ وَ هَاجَرَ الْهِجْرَتَیْنِ وَ بَایَعَ الْبَیْعَتَیْنِ وَ قَاتَلَ بِبَدْرٍ وَ حُنَیْنٍ وَ لَمْ یَکْفُرْ بِاللَّهِ طَرْفَةَ عَیْنٍ أَنَا ابْنُ صَالِحِ الْمُؤْمِنِینَ وَ وَارِثِ النَّبِیِّینَ وَ قَامِعِ الْمُلْحِدِینَ وَ یَعْسُوبِ الْمُسْلِمِینَ وَ نُورِ الْمُجَاهِدِینَ وَ زَیْنِ الْعَابِدِینَ وَ تَاجِ الْبَکَّائِینَ وَ أَصْبَرِ الصَّابِرِینَ وَ أَفْضَلِ الْقَائِمِینَ مِنْ آلِ یَاسِینَ رَسُولِ رَبِّ الْعَالَمِینَ أَنَا ابْنُ الْمُؤَیَّدِ بِجَبْرَئِیلَ الْمَنْصُورِ بِمِیکَائِیلَ أَنَا ابْنُ الْمُحَامِی عَنْ حَرَمِ الْمُسْلِمِینَ وَ قَاتِلِ الْمَارِقِینَ وَ النَّاکِثِینَ وَ الْقَاسِطِینَ وَ الْمُجَاهِدِ أَعْدَاءَهُ النَّاصِبِینَ وَ أَفْخَرِ مَنْ مَشَی مِنْ قُرَیْشٍ أَجْمَعِینَ وَ أَوَّلِ مَنْ أَجَابَ وَ اسْتَجَابَ لِلَّهِ وَ لِرَسُولِهِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ وَ أَوَّلِ السَّابِقِینَ وَ قَاصِمِ الْمُعْتَدِینَ وَ مُبِیدِ الْمُشْرِکِینَ وَ سَهْمٍ مِنْ مَرَامِی اللَّهِ عَلَی الْمُنَافِقِینَ وَ لِسَانِ حِکْمَةِ الْعَابِدِینَ وَ نَاصِرِ دِینِ اللَّهِ وَ وَلِیِّ أَمْرِ اللَّهِ وَ بُسْتَانِ حِکْمَةِ اللَّهِ وَ عَیْبَةِ عِلْمِهِ

من پسر آن کسی هستم که برابر پیامبر با دو شمشیر و با دو نیزه می رزمید، و دو بار هجرت و دو بار بیعت کرد، و در بدر و حنین با کافران جنگید، و به اندازه چشم بر هم زدنی به خدا کفر نورزید، من فرزند صالح مؤمنان و وارث انبیا و از بین برنده مشرکان و امیر مسلمانان و فروغ جهادگران و زینت عبادت کنندگان و افتخار گریه کنندگانم، من فرزند بردبارترین بردباران و افضل نمازگزاران از اهل بیت پیامبر هستم، من پسر آنم که جبرئیل او را تأیید و میکائیل او را یاری کرد، من فرزند آنم که از حرم مسلمانان حمایت فرمود و با مارقین و ناکثین و قاسطین جنگید و با دشمنانش مبارزه کرد، من فرزند بهترین قریشم، من پسر اولین کسی هستم از مؤمنین که دعوت خدا و پیامبر را پذیرفت، من پسر اول سبقت گیرنده ای در ایمان و شکننده کمر متجاوزان و از میان برنده مشرکانم، من فرزند آنم که به مثابه تیری از تیرهای خدا برای منافقان و زبان حکمت عباد خداوند و یاری کننده دین خدا و ولی امر او، و بوستان حکمت خدا و حامل علم الهی بود.

سَمِحٌ سَخِیٌّ بَهِیٌّ بُهْلُولٌ زَکِیٌّ أَبْطَحِیٌّ رَضِیٌّ مِقْدَامٌ هُمَامٌ صَابِرٌ صَوَّامٌ مُهَذَّبٌ قَوَّامٌ قَاطِعُ الْأَصْلَابِ وَ مُفَرِّقُ الْأَحْزَابِ أَرْبَطُهُمْ عِنَاناً وَ أَثْبَتُهُمْ جَنَاناً وَ أَمْضَاهُمْ عَزِیمَةً وَ أَشَدُّهُمْ شَکِیمَةً أَسَدٌ بَاسِلٌ یَطْحَنُهُمْ فِی الْحُرُوبِ إِذَا ازْدَلَفَتِ الْأَسِنَّةُ وَ قَرُبَتِ الْأَعِنَّةُ طَحْنَ الرَّحَی وَ یَذْرُوهُمْ فِیهَا ذَرْوَ الرِّیحِ الْهَشِیمَ لَیْثُ الْحِجَازِ وَ کَبْشُ الْعِرَاقِ مَکِّیٌّ مَدَنِیٌّ خَیْفِیٌّ عَقَبِیٌّ بَدْرِیٌّ أُحُدِیٌّ شَجَرِیٌّ مُهَاجِرِیٌّ مِنَ الْعَرَبِ سَیِّدُهَا وَ مِنَ الْوَغَی لَیْثُهَا وَارِثُ الْمَشْعَرَیْنِ وَ أَبُو السِّبْطَیْنِ الْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ ذَاکَ جَدِّی عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ ثُمَّ قَالَ أَنَا ابْنُ فَاطِمَةَ الزَّهْرَاءِ أَنَا ابْنُ سَیِّدَةِ النِّسَاءِ

او جوانمرد، سخاوتمند، نیکوچهره، جامع خیرها، سید، بزرگوار، ابطحی، راضی به خواست خدا، پیشگام در مشکلات، شکیبا، دائما روزه دار، پاکیزه از هر آلودگی و بسیار نمازگزار بود. او رشته اصلاب دشمنان خود را از هم گسیخت و شیرازه احزاب کفر را از هم پاشید. او دارای قلبی ثابت و قوی و اراده ای محکم و استوار و عزمی راسخ بود وهمانند شیری شجاع که وقتی نیزه ها در جنگ به هم در می آمیخت آنها را همانند آسیا خرد و نرم و بسان باد آنها را پراکنده می ساخت. او شیر حجاز و آقا و بزرگ عراق است که مکی و مدنی و خیفی و عقبی و بدری و احدی و شجری و مهاجری است، که در همه این صحنه ها حضور داشت.او سید عرب است و شیر میدان نبرد و وارث دو مشعر، و پدر دو فرزند: حسن و حسین. آری او، همان او [که این صفات و ویژگی های ارزنده مختص اوست] جدم علی بن ابی طالب است. آنگاه گفت: من فرزند فاطمه زهرا بانوی بانوان جهانم.

حضرت سجاد علیه السلام آنقدر به این حماسه مفاخره آمیز ادامه داد تا اینکه صدای مردم به ضجه و گریه بلند شد. چون یزید ترسید مبادا فتنه بپا شود لذا دستور داد تا مؤذن شروع به اذان کرد و سخن امام سجاد را قطع نمود.

وقتی مؤذن گفت:

اللَّهُ أَکْبَرُ اللَّهُ أَکْبَرُ

حضرت سجاد فرمود: چیزی از خدا بزرگتر نیست.

هنگامی که مؤذن گفت:

أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ

علی بن الحسین فرمود: مو، پوست، گوشت و خون من به یگانگی خدا شهادت می دهند.

موقعی که گفت:

أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ

در این حال امام سجّاد علیه السلام عمامه خویش را از سر برداشت و خطاب به مؤذّن گفت: تو را به حقّ محمّد ساکت باش تا من سخنی بگویم. آنگاه از بالای منبر خطاب به یزید فرمودند:

ای یزید! این پیغمبر، جد من است و یا جد تو؟ اگر گویی جد من است، همه می دانند که دروغ می گویی، و اگر جد من است پس چرا پدر مرا از روی ستم کشتی و مال او را تاراج کردی و اهل بیت او را به اسارت گرفتی؟! حضرت این جملات را گفت و دست برد و گریبان چاک زد و گریست و گفت:

به خدا سوگند اگر در جهان کسی باشد که جدش رسول خداست، آن منم، پس چرا این مرد، پدرم را کشت و ما را مانند رومیان اسیر کرد؟! آنگاه فرمود: ای یزید! این جنایت را مرتکب شدی و باز می گویی: محمد رسول خداست؟! و روی به قبله می ایستی؟! وای بر تو! در روز قیامت جد و پدر من در آن روز دشمن تو هستند.

در این هنگام یزید فریاد زد که مؤذن اقامه بگوید! و آنگاه در میان مردم هیاهویی برخاست، بعضی نماز گزاردند و گروهی نماز نخوانده پراکنده شدند.

بازتاب خطبه امام سجاد علیه السلام

هنگامی که امام سجاد علیه السلام آن خطبه رسا را ایراد فرمود، مردم حاضر در مسجد را سخت تحت تأثیر قرار داد و انگیزه بیداری را در آنان برانگیخت و به آنان جرأت و جسارت بخشید.

روایت شده است که یکی از دانشمندان یهود که در آن مجلس حضور داشت به یزید گفت:

این جوان کیست؟

یزید گفت: او علی بن الحسین است.

یهودی گفت: حسین کیست؟

یزید در جواب گفت: پسر علی بن ابی طالب می باشد.

عالم یهودی گفت: مادر حسین کیست؟

یزید گفت: فاطمه دختر محمّد.

یهودی گفت: سبحان اللَّه!! این حسین پسر دختر پیامبر شما است و مع ذلک او را با این سرعت کشتید. چه بد با ذرّیه پیامبر خدا رفتار کردید!! بخدا قسم اگر حضرت موسی یک نوه از صلب خود در میان ما یهودیان به یادگار می نهاد ما او را پرستش می کردیم، ولی شما که دیروز پیغمبر خود را از دست داده اید امروز برجستید و پسر او را شهید کردید؟ اف بر شما، چه بد امتی هستید!

در این حال یزید عصبانی شد و فرمان داد تا او را بزنند.

در این هنگام آن یهودی برخاست و گفت:

اگر می خواهید مرا بزنید بزنید، می خواهید بکشید بکشید، رها می کنید رها کنید؛ در هر صورت من در تورات می نگرم که می گوید: هر کسی ذریه پیامبری را بکشد تا زنده باشد همیشه ملعون خواهد بود و هنگامی که بمیرد دچار آتش جهنم خواهد شد.

منبع: بحار الأنوار (ط – بيروت)، ج‏45، ص: 140

آخرالزمان در یهود و مسیحیت

در تعالیم بسیاری از ادیان خبر از وقوع آخرالزمان و پایان دنیا در زمان نامشخصی در آینده آمده است. در حالی که چنین حادثه ای با نابودی تمدن بشری یا پاکسازی زمین از زندگی انسان، در اذهان تجلی می یابد، مذاهب آزاداندیش معمولاً با نگاه تشبیهی به آن نگریسته و آن را نمادی از مرگ می دانند.

اغلب مذاهب در تعالیم خود ادعا می کنند «برگزیدگان» یا «شایستگان» مذهب حقیقی واحد، از حوادث آینده در امان خواهند ماند و به پاس کشمکش ها و رنج هایی که در این میان تحمل کرده اند به سوی بهشت رهنمون می شوند. هم چنین گفته شده ناشایستگان (بی ایمانان یا پیروان دیگر ادیان) با زندگی ابدی در دوزخ، سرگردانی معنوی یا نابودی روبرو می شوند. از منظر دیدگاه های میانه روتر بهشت و جهنم واقعی نبوده، تشبیهی از حالات روحانی و معنوی در زندگی و یا بعد از آن به حساب می آیند.

این موضوع در کتب مذهبی با واژه «آخرت شناسی»1 شناخته شده و می توان ردپای آن را در ابتدایی ترین اعصار تمدن یافت. افسانه های مشهوری در ارتباط با پایان جهان وجود دارد. از جمله داستان «رگناروک»2 و کتاب مکاشفه. کتاب مکاشفه توصیف گر جنگ پایانی میان خیر و شر و «آرماگدون» پیشگویی شده از منظر مسیحیت می باشد.

آخرالزمان یهودی

در کتاب تلمود در رسالة آودا زراه3 در صفحة 9A آمده است جهان ما تنها شش هزارسال عمر خواهد نمود:

… تنا دبی ایلییا هو4 آموخت: جهان مقدر است شش هزار سال عمر کند. دو هزارسال اول «پوچ» است؛ دو هزار سال بعد عصر تورات است. [از ابراهیم تا کامل شدن میشنا، قسمت اول تلمود]؛ و دوهزار سال بعد [آخر] دورة ماشیح است؛ یعنی عصر مسیحایی ممکن است در این دوره آغاز شود. به خاطر گناهان ما [یهودیان] بسیاری از [فرصت های آمدن ماشیح] سپری شده [و ماشیح هنوز نیامده است].

در آیین یهودیان پایان دنیا «آچاریت هیامیم»5 (به معنی آخرالزمان) نام دارد که طی آن هزاران حادثه برای واژگونی جهان کهنه و آغاز مرحلة جدیدی که در آن همة انسان ها خداوند را ـ به عنوان کسی که بر همه کس و همه چیز حکمرانی می کند ـ می شناسند، رخ می دهد. یکی از حکیمان تلمود می گوید: «پایان دوران را برسان، اما اجازه بده من آن زمان را نبینم.» چون این دوره با کشمکش ها و رنج های فراوانی همراه خواهد بود.

تقویم یهودی (لاچ)6 کاملاً براساس زمان فرض شدة خلقت جهان در کتاب پیدایش تنظیم شده است. بسیاری (به طور برجسته محافظه کاران، یهودیان اصلاح طلب و بعضی مسیحیان) معتقدند عصر تورات نمادین است. برمبنای تعالیم یهودیان دیرین و یهودیان ارتودوکس عصر حاضر، این دسته بندی دقیق و واقعی است و همیشه استوار بوده و خواهد بود. تنظیم های دقیق با سال های کبیسه، به منظور در نظر گرفتن تفاوت میان تقویم قمری و تقویم شمسی به عمل آمده است؛ زیرا تقویم یهودیان براساس هر دو می باشد. بنابراین سال 2000 میلادی برابر است با سال 5760 تقویم یهودی، از زمان آفرینش جهان؛ براساس این محاسبات پایان جهان در سال 2240 روی خواهد داد.

برمبنای عقاید رایج یهودی، پایان جهان با حوادث زیر همراه است.

1. تجمع یهودیان پراکنده و تبعید شده در اسرائیل؛

2. شکست همة دشمنان اسرائیل؛

3. ساخت معبد سوم در اورشلیم (قدس) و از سرگیری آیین قربانی و امور معبد؛

4. تجدید حیات مردگان یا جذبه؛

5. و ظهور مسیحای یهودیان که پادشاه اسرائیل خواهد بود. او یهودیان اسرائیل را به اسباط اولیه شان تقسیم خواهد کرد. در این زمان یأجوج پادشاه مأجوج به اسرائیل حمله می کند. یأجوج کیست و ملت مأجوج کدام ملت است هنوز مشخص نیست. مأجوج وارد جنگ بزرگی می شود که در آن بسیاری از نیروهای هر دو طرف کشته می شوند و خداوند در آن مداخله نموده و یهودیان را نجات می دهد. این جنگ «آرماگدون» نام گرفته است. خداوند پس از اینکه این دشمن را برای همیشه نابود کرد، همة نیروهای اهریمنی را از بین می برد. بعداز سال 6000 ، (هزارة هفتم) عصر قدوسیت، آسودگی، زندگی روحانی و صلح فراگیر آغاز می شود که «اُلام هابا»7 نام دارد.

گروهی از یهودیان «هسیریک»8 معتقدند «ماشیح» احتمالاً آمده و مأموریت خود را آغاز نموده است. شکست عراق توسط ارتش ایالات متحده در جنگ خلیج در سال 1991 و اینکه اسرائیل صدمات جدی در آن جنگ ندید، به عنوان نشانه ای از حضور ماشیح در سرزمین به شمار رفته است. این عقیده از سوی تمام گروه های دیگر یهودی که هنوز منتظر «آخرالزمان» سنتی نوشته های انبیا و کتاب مقدس یهودیان می باشند مردود اعلام گردید.

آخرالزمان مسیحی

مسیحیان اولیه در قرن اول میلاد نگرانی هایی از زمان وقوع آخرالزمان داشتند. آنها معتقد بودند آخرالزمان در زمان حیاتشان روی خواهد داد. «پل» (حواری) پایان جهان را با درد زایمان مقایسه کرد و این مقایسه، چنین می نمود که جهان در حال حاضر آبستن نابودی خود است. اما هیچ کس نمی دانست کی اتفاق خواهد افتاد. زمانی که پیروان پل در «تسالونیکا» توسط رومی ها مورد اذیت و آزار قرار می گرفتند، بسیاری گمان می کردند این نشانة نزدیکی آخرالزمان است. با این وجود شک و تردید گسترش می یافت. در دهة 90 مسیحیان می گفتند: «ما این چیزها را در زمان پدرانمان هم شنیده ایم [پایان جهان]. اما ببین ما پیر شده ایم و هیچ کدام اتفاق نیافتاد.»

در دهة 130 «سنت ژاستین مارتیر»9 ادعا کرد خدا به این دلیل پایان جهان را به تأخیر انداخته که می خواهد گسترش مسیحیت را در سراسر جهان مشاهده کند. در دهة 250 میلادی، «سنت سپرییان»10 نوشت که گناهان مسیحیان در آن زمان مقدمه و گواه نزدیکی پایان بوده است. با این حال تا قرن سوم بیشتر مردم معتقد بودند زمان پایان بسیار فراتر از زمان حیاتشان است.

این عقیده وجود داشت که مسیح غیب گویی دربارة آینده را تقبیح نموده و به این سبب این تلاش ها برای پیشگویی آخرالزمان بی ثمر می ماند. با این وجود به کمک عقاید یهودی پیشگویی ها ادامه می یافت. با استفاده از این سیستم، تاریخ پایان در 202 میلادی ثبت شد. اما وقتی این تاریخ سپری شد همة امیدها روی سال 500 میلادی تمرکز یافت. با گذشت این تاریخ، زمان پایان در افق محو شد و به طور فزاینده ای دور شمرده شد.

در حال حاضر بسیاری از مسیحیان معتقدند آخرالزمان نزدیک است. بعضی فرقه ها آن را در زمان حیات خود یا اندکی بعداز آن می پندارند.

منبع: دایرة المعارف ویکی پدیا

29 ژوئن 2005

پی نوشت ها:

1. Eschatoogy.

2.« Ragnarok» یا نابودی خدایان، اسطورة اسکاندیناویایی که دربارة پایان عمر انسان و خدایان می باشد.

3. Arodah Zarah.

4. Tanna Debey Eiyahu.

5. Acharit Hayamim.

6. uach

7. Oam Haba

8. فرقه یهودیان باطنی گرا که در قرن 18 در لهستان پایه ریزی شد.

9. Saint Justin Martyr

10. Saint Cyprian

منبع :موعود – شهریور 1384، شماره 56 –