یحیی بن اَکثَم

نوشته‌ها

کراماتی از امام هادی (علیه السلام)

اشاره:

علی بن محمد مشهور به امام هادی یا امام علی النقی (۲۱۲-۲۵۴ق) دهمین امام شیعیان و فرزند امام جواد(ع) است. او از ۲۲۰ تا ۲۵۴ق به مدت ۳۳ سال، امامت را به عهده داشت. امام هادی با چند تن از خلفای عباسی از جمله متوکل همزمان بود و بیشتر سال‌های امامت را در سامرا تحت نظارت حاکمان عباسی گذراند. از امام هادی(ع) احادیثی در امور اعتقادی، تفسیر، فقه و اخلاق روایت شده و بخشی از آنها درباره مباحث کلامی همچون تشبیه و تنزیه و جبر و اختیار است. زیارت جامعه کبیره و غدیریه از امام دهم شیعیان نقل شده است. امام هادی(ع) به واسطه جمعی از وکیلان که سازمان وکالت خوانده می‌شد، با شیعیان ارتباط داشت. عبدالعظیم حسنی، عثمان بن سعید، ایوب بن نوح، حسن بن راشد و حسن بن علی ناصر، از اصحاب او به شمار آمده‌اند.

احترام پرندگان به امام هادی(علیه السلام)
ابوهاشم جعفری می‌گوید:
« متوکل تالار آفتابگیری درست کرده بود که پنجره‌های مشبک داشت و داخل آن پرندگان خوش آواز را رها ساخته بود. روزهایی که سران حکومت برای سلام رسمی و تبریک نزد او می‌آمدند، متوکل درون همین تالار می‌نشست اما بر اثر سر و صدای پرندگان، نه حرف دیگران را می‌شنید و نه دیگران حرفش را می‌شنیدند.
فقط وقتی که امام هادی (علیه السلام ) وارد می‌شدند تمام پرندگان ساکت و آرام می‌شدند و تا وقتی امام هادی از آنجا خارج نمی‌شد سر و صدایی شنیده نمی‌شد». (۱)

آگاهی از سؤال ذهن اصحاب

محمد بن شرف می‌گوید:
همراه امام هادی علیه السلام در یکی از کوچه ‌های مدینه راه می‌رفتم. خواستم از امام هادی علیه السلام مسأله‌ای بپرسم اما قبل از این که سوالم را مطرح کنم، امام به من فرمود: «ما در جای شلوغی هستیم و مردم در رفت‌ و آمدند. اکنون زمان خوبی برای سوال ‌کردن نیست.» (۲)

پیشگویی مرگ جوان غافل

ابوحسین سعید پسر سهل بصری ملّاح می‌گوید:
« روزی امام هادی (علیه السلام) به مجلس ولیمه یکی از فرزندان خلیفه عباسی دعوت شد. همراه امام وارد مجلس شدیم. حاضران با دیدن امام به احترامش سکوت کردند. ولی جوانی در این مجلس حضور داشت که احترام امام هادی را نگه نداشت و در مجلس به خنده و حرف‌ های یاوه مشغول بود. در این هنگام حضرت هادی (علیه السلام) رو به او کرد و فرمود: «در خنده زیاده‌روی می‌کنی و از یاد خدا غافل هستی، در حالی که سه روز بعد در قبرستان خواهی بود.»
جوان ساکت شد و چیزی نگفت. ما روزها را شمارش کردیم، دقیقا پس از سه روز از دنیا رفت و همان روز به خاک سپرده شد. (۳)

تبدیل کردن خاک به طلا

داود بن قاسم جعفری می‌گوید:
« یک سال پیش از سفر حج، برای وداع با امام هادی (علیه السلام) وارد شهر سامرا شدم. امام مرا تا بیرون شهر بدرقه کرد. آنگاه از مرکب خویش پیاده شد و روی زمین با دست خود دایره‌ای کشید و فرمود: «ای عمو، آنچه را در این دایره هست برای مخارج و هزینه سفر حج‌ ات بردار.»
همین که دست بر خاک گذاشتم، شمشی به وزن دویست مثقال از طلا به دستم آمد.(۴)

شِفای نابینا

هاشم بن زید می‌گوید:
« با چشمان خود دیدم که کوری را نزد امام هادی(علیه السلام) را آوردند و امام، او را بینا کرد. و نیز دیدم که با گِل، پرنده‌ای درست کرد و در آن دمید، و پرنده جان گرفت و به پرواز درآمد.
به امام گفتم: «میان شما و حضرت عیسی( علیه السلام) تفاوتی نیست!»
امام فرمود: «اَنَا مِنهُ و هُوَ مِنِّی»؛ من از او هستم و او از من است. (۵)

نجات جان یونس نقاش

روزی یونس نقاش با دل ترسان و مضطرب نزد امام هادی (علیه السلام) رفت و گفت: «ای آقای من، تو را درباره خانواده‌ام سفارش به نیکی می‌کنم.»

امام فرمود: «چه خبر شده؟»
یونس گفت: «تصمیم گرفتم از این جا بروم.»
امام هادی (علیه السلام) در حالی که تبسمی بر لب داشت فرمود: «چرا؟»
یونس گفت: «موسی بن بغا (یکی از مقامات حکومت بنی‌عباس) نگینی به من سپرد که بسیار ارزشمند و قیمتی است و از من خواست روی آن نقشی حک کنم. موقع کار این نگین دو نیم شد. فردا قرار است آن را تحویل بدهم و در این صورت یا هزار تازیانه می‌خورم یا مرا می‌کشند.»حضرت
هادی (علیه السلام) فرمود: «به منزلت برگرد. تا فردا جز خیر چیزی نخواهد بود.»
فردا یونس دوباره ترسان و لرزان خدمت امام هادی (علیه السلام) رسید و اظهار داشت: «مامور آمده و نگین را می‌خواهد.»
امام فرمود: «برگرد که جز خیر نخواهی دید.»
یونس پرسید:«ای آقای من، به او چه بگویم؟»
امام تبسمی کرد و فرمود: «برگرد و به آنچه به تو می‌گوید گوش بده. جز خیر نخواهد بود.» یونس رفت و پس از مدتی با لبان خندان بازگشت. به امام گفت: «ای سید من! مامور می‌گوید کنیزانم با هم اختلاف دارند. آیا می‌توانی این نگین را دو نیمه کنی تا ما نیز تو را بی‌نیاز کنیم؟»
امام هادی (علیه السلام) خشنود شد و رو به آسمان عرض کرد: «خدایا حمد از آنِ توست که ما را از آن گروهی قرار دادی که تو را ستایش کنند.» (۶)

دعای امام و شفای بیمار

ابوهاشم جعفری می‌گوید:
«مردی در شهر سامراء به بیماری پوستی بَرَص مبتلا شد، تا آنجا که زندگی بر او تلخ و ناگوار گشت. روزی یکی از دوستانش به نام ابوعلی فهری به او گفت: «اگر خدمت امام هادی (علیه السلام) بروی و از او بخواهی برایت دعا کند، انشاءالله بیماری‌ ات خوب شود.»
این شخص بیمار روزی هنگام بازگشتِ امام هادی (علیه السلام)  از خانه متوکل، در مسیر راه امام نشست و همین که چشمش به امام افتاد برخاست که نزدیکش شود و از او درخواست دعا کند، اما امام سه بار به او فرمود: «خداوند تو را عافیت عنایت فرماید.»
ابوعلی فهّری به مرد بیمار گفت: «امام برایت دعا کرده است پیش از آن که از او بخواهی. برو که حتماً به ‌زودی خوب می‌شوی.»
مرد بیمار به خانه‌اش برگشت، شب خوابید و صبح که از خواب برخاست هیچ نشانی از بیماری بر پوستش نبود. (۷)

امام و استفتائات متوکل

۱- متوکل کاتب و نویسنده‌ای نصرانی داشت که به او بسیار احترام می‌گذاشت و به خاطر علاقه‌ای که به او داشت او را با کنیه (ابو نوح) صدا می‌زد. عده‌ای از کاتبان، نویسندگان کاخ این عمل را نادرست خوانده و گفتند: (جایز نیست کافر را با کنیه صدا بزنیم ). متوکل از فقها استفتا کرد و نتیجه منجر به دو نظر گردید: گروهی آن را جایز دانستند و گروهی منع کردند. متوکل ناچار از امام استفتا نمود و ماجرا را نوشت. امام هادی (علیه السلام) در پاسخ نوشتند: “بسم الله الرحمن الرحیم تَبَّت یَدَا اَبِی لَهَبٍ وَ تَب“(آیه اول سوره مسد). این پاسخ بدیع از بی‌نظیرترین پاسخ‌های عالم فتوا بشمار می‌رود و حضرت با استفاده از این آیه نه تنها جواز کنیه گذاری کافر را ثابت می‌کند بلکه وقوع آن را نیز در قرآن یعنی معتبرترین مدرک فتوا نشان می‌دهد. متوکل نیز از پاسخ حضرت قانع شد و به آن عمل کرد.(۸)

۲- متوکل بیمار شد و نذر کرد اگر بهبود یافت دینارهای (بسیاری) صدقه بدهد. پس از آن که سلامتی به او بازگشت خواست نذر خود را ادا نماید، فقها را جمع نمود تا مقدار دقیق بسیار(کثیره) را تعیین کنند و آنان درباره تعیین واحد خاصی برای (بسیار) به جایی نرسیدند. ناچار متوکل از امام پرسش نمود و حضرت پاسخ داد: « باید ۸۳ دینار صدقه دهی»  ‌فقها از این جواب تعجب کردند و به متوکل گفتند:« بپرس مبنا و مدرک این فتوا چیست؟» متوکل بر این اساس از حضرت دلیل فتوا را خواست. حضرت جواب فرمودند: «خداوند متعال در قرآن می‌فرماید: (خداوند شما را در مواطن و مواقف بسیاری یاری کرد) – سوره توبه/ ۲۵– و همه خاندان ما روایت کرده‌اند که مواطن و مواقفی که در جنگ‌ها و غزوات خداوند پیامبرش را در آنها یاری کرد ۸۳ موطن بوده است».(۹)

۳- مرد نصرانی که با زن مسلمانی مرتکب عمل خلاف شده بود نزد متوکل آوردند همین که خلیفه خواست بر او حد شرعی جاری کند آن مرد مسلمان گشت. یحیی بن اکثم گفت:«اسلام این مرد، شرک و عمل گذشته او را از بین برد (و دیگر حدی بر او اجرا نباید گردد)» . یکی دیگر از فقها گفت: « باید او را سه حد بزنند». و هر یک فتوایی داد تا آن که متوکل تصمیم گرفت از امام استفتا کند. لذا طی نامه‌ای موضوع را بیان کرد و از حضرت نظر خواست. امام در جواب نوشت: (باید آنقدر او را بزنند تا بمیرد) این فتوا به مذاق یحیی و دیگر فقها خوش نیامد، و نپذیرفتند و گفتند: « نه کتاب خدا گواه این مدعاست و نه سنّت پیامبر آن را تایید می‌کند» متوکل به امام (علیه السلام) نامه‌ای نوشت و در آن یادآور شد که فقهای مسلمین فتوای ایشان را نپذیرفته‌اند و آن را خلاف کتاب و سنت می‌دانند و افزود (پس برای ما منبع فتوا را بیان کن)؟ امام در جواب نوشت: (بسم الله الرحمان الرحیم خداوند متعال درباره کافران می‌فرماید: فَلَمَا رَأَوا بَأسَنَا قَالُوا آمَنَّا بِاللهِ وَحدَهُ وَ کَفَرنَا بِمَا کُنّا بِهِ مُشرِکِین، فَلَم یَکُ یَنفَعُهُم اِیمانُهُم لَمَّا رَأَوا بَأسَنا) – مؤمن/ ۸۴ و۸۵ – پس آنگاه که شدّت قهر و عقاب ما را به چشم دیدند در آن حال گفتند ما به خدای یکتا ایمان آوردیم و به همه بت‌هایی که شریک خدا می‌دانستیم کفر ورزیدیم، اما ایمانشان پس از دیدن مرگ و مشاهده عذاب به آنها هیچ سودی نبخشید. متوکل این فتوا (و استنباط از آیه) را پذیرفت و دستور داد تا حکم را بر آن مرد اجرا کنند.

امام و توطئه یحیی بن اَکثَم

یحیی بن اکثم سؤالاتی را از قبل آمده کرده و آنها را برای آزمودن امام هادی (علیه السلام) در نظر گرفته بود به امام (علیه‌السلام) ارائه نموده و خواستار جواب از حضرت شدند. حضرت سؤالات را گرفتند و به آنها پاسخ دادند که برخی سؤالات و جواب‌ های حضرت امام هادی (علیه السلام) عبارتند از:

سوال۱: خداوند در قرآن می‌فرماید:  قَالَ الَّذی عِندَهُ عِلمٌ مِن الکِتابِ أنَا آتِیکَ بِهِ قَبلَ أن یَرتَدَّ اِلَیکَ طَرفُکَسوره نمل/ ۴۰– ؛ آن که نزدش بهره‌ای از کتاب بود (به سلیمان) گفت: « من تخت(ملکه سبأ) را قبل از آن که پلک بزنی نزدت حاضر خواهم کرد». سؤال کننده حضرت سلیمان و پاسخ دهنده آصف (ابن بَرخیا) است آیا سلیمان پیامبر به علم آصف نیازمند است؟

جواب امام – سلیمان به آنچه آصف می‌دانست و فراتر از آن عالم و آگاه بود لیکن می‌خواست به امّت خود اعم از جن و انس بفهماند که حجت پس از او آ‎صف است و آنچه آصف انجام داد از سلیمان آموخته بود به امر پروردگار تا در پیشوایی و ولایت وی اختلاف به وجود نیاید و حجت بر همگان تمام باشد.

سوال۲- خداوند در قرآن کریم می‌فرماید: فَاِن کُنتَ فِی شَکٍّ مِمّا اَنزَلنَا اِلَیک فََسئَل الّذینَ یَقرَؤُونَ الکِتابَسوره یونس/ ۹۴- اگر در آنچه بر تو فرو فرستاده‌ایم شک داری پس از قاریان کتب آسمانی بپرس اگر مخاطب آیه خود پیامبر باشد پس او نیز شک کرده است (و دچار تردید شده است) و اگر مخاطب آیه کسی دیگری است پس قرآن بر چه کسی نازل شده است؟

جواب امام- مخاطب آیه شخص پیامبر است و کمترین شک و تردیدی درباره آنچه بر او نازل شده بود نداشت لیکن جاهلان می‌گفتند چرا خداوند از ملائکه پیامبری مبعوث نکرد؟ و چرا خداوند پیامبر خود را از خوردن، آشامیدن و رفت و آمد در معابر و بازارها بی‌نیاز نساخت؟) لذا خداوند به رسول اکرم وحی نمود در حضور معترضان جاهل از قاریان کتاب “تورات” بپرسد. (آیا خداوند تاکنون پیامبری را که نه بخورد و نه بیاشامد و نه در بازارها رفت و آمد کند فرستاده است؟(و چون چنین نیست ای محمد تو نیز مانند آنان هستی و در این موارد با دیگران فرقی نداری) و این که خداوند تعبیر: فإن کنت فی شک؛ «اگر شک داری» را به کار می‌برَد – با آن که پیامبر هرگز شک نداشته است- برای رعایت انصاف در گفتگو و مجادله است که خداوند در آیه مباهله می‌فرماید: فَقُل تَعَالَوا نَدعُ اَبنَائَنا و اَبنَائَکُم و نِسائَنا و نِسائَکُم و اَنفُسَنا و اَنفُسَکُم ثُمَّ نَبتَهِل فَنَجعَل لَعنَهَ اللهِ عَلی الکاذِبینآل عمران/ ۶۱– بگو:«ای کافران» بیایید همگی فرزندان، همسران و خود را بخوانیم سپس به مباهله بپردازیم و لعنت خدا را به دروغگویان قرار دهیم . اگر خداوند می‌فرمود: « بیایید لعنت خدا را بر شما قرار دهیم، آنان دعوت حق را نمی‌ پذیرفتند. لذا با آن که خداوند می‌دانست فرستاده و پیامبرش راستگو ست و ادای وظیفه کرده است و همچنین خود پیامبر نیک می‌دانست که در گفته‌هایش صادق است لیکن ترجیح داد انصاف در گفتار را رعایت کند و دروغگویان را مردد قرار دهد»

سوال۳- خداوند می‌فرماید: وَ لَو أنَّما فِی الارضِ مِن شَجَرَهٍ اَقلامٌ وَالبَحرُ یَمُدُّهُ مِن بَعدِهِ سَبعَهَ اَبحُرٍ مَا نَفَدَت کَلِماتُ اللهِ– لقمان/ ۲۶- (اگر تمامی درختان عالم قلم شود و دریا به اضافه هفت دریای دیگر مرکب گردد نخواهند توانست که کلمات الهی را بنگارند و به پایان رسانند) این دریاهای هفتگانه چه نام دارند و کجا هستند؟

جواب امام- مطلب از همین قرار است و اگر تمامی درختان عالم قلم شوند و تمام زمین تبدیل به چشمه و دریا شود – مانند طوفان نوح – نمی‌توانند کلمات الهی را به پایان رسانند. امّا این دریاها عبارتند از: عین الکبریت، عین الیمن، عین برهوت، عین الطبریه، چشمه گرم ماسیدان (ماسبدان در تحف العقول) معروف به “سان” چشمه آب گرم افریقیه معروف به “لسنان” و عین با حوران. و کلمات الهی که پایان نپذیرد ماییم که تمامی فضائل و صفاتمان به قلم نخواهد آمد.

سوال ۴- خداوند می‌فرماید: وَ فیها مَا تََشتَهِیهِ الاَنفُسُ وَ تَلَذَّ الاَعیُنُ، در بهشت آنچه دل خواهد و چشم را خوش آید یافت شود – سوره زخرف/ ۷۱- دل حضرت آدم نیز هوای خوردن گندم کرد پس چرا مجازات گشت و از بهشت رانده شد؟

جواب امام- در بهشت آنچه دل آدمی بخواهد و چشم ببینند از خوردنی و نوشیدنی و سرگرمی یافت می‌شود و خداوند تمام آنها را بر حضرت آدم مباح ساخت، اما درختی که خداوند آدم و حوا را از نزدیک شدن و خوردن میوه آن منع کرد، درخت (حسد) بود. خداوند از آدم و همسرش عهد گرفت که با چشم حسادت به هیچ یک از مخلوقات ننگرند و بر آن که از فضل الهی برخوردار است حسد نورزند لیکن آدم فراموش کرد و خداوند عزم او را سست یافت.

منبعسازمان تبلیغات اسلامی (www.ido.ir)

پی نوشت:

۱- بحار الانوار، ج ۵۰، ص ۱۴۸، ح ۳۴٫
۲- بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۱۷۶٫
۳- بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۱۸۱، ح ۵۷٫
۴- بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۱۷۲، ح ۵۲٫
۵- بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۱۸۵/ شماره ۶۳ از کتاب عیون المعجزات .
۶- بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۱۲۵، ح ۳٫
۷- بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۱۴۵، ح ۲۹٫
۸ – تاریخ بغداد، ج۱۲، ص۵۷٫
۹- تاریخ اسلام ذهبی و تذکره الخواص، ص۳۶۰

روش‌های تربیت دینی کودکان

رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم): «الولد الصّالح ریحانه من ریاحین الجنّه؛ فرزند صالح، گلی از گل‌های بهشت است».

انسان هنگام تولد، موجودی ناتوان و نیازمند به پرستار، ولی دوست داشتنی و با یک سلسله استعدادهای مختلف است که با تولد خویش، به زندگی پدر و مادر رونقی تازه و گرمی و صفا می‌بخشد و ساعت‌ها آنان را سرگرم خود می‌سازد.

از همین لحظات آغازین زندگی یک کودک با پرورش جسمی و روحی او، آینده و سرنوشت او نیز رقم می‌خورد. کودک برای این که بتواند انسانی مستقل، اجتماعی، تکامل یافته و دارای صفات و ملکات نیکو گردد، نیاز به یک مربی شایسته و پرهمت دارد تا استعدادها و توانمندی‌های او را به ثمر برساند.

مربیان طفل، از جمله پدر و مادر او، معلم و یا بزرگان او موظفند گام به گام، او را به شاهراه ترقی و تکامل هدایت کنند و یاریگر او باشند تا آنجا که بتواند تا حدودی مستقل از آنان پیش رود و در کوره آزمون زندگی، به صورت فردی با تجربه درآید که شلاق عادات و سنن زشت، روح و ذهنش را مکدر نسازد.

این نوشتار بر آن است تا راهکارهای تربیت دینی کودک را به مربیان طفل، یعنی پدر و مادر بیاموزد. از این رو، می‌کوشیم تا از میان رهنمودهایی که در زمینه تعلیم و تربیت دینی کودکان ارائه شده است، دو شیوه عملی مهم و اساسی را معرفی کنیم و سپس به شرح و بیان هر کدام بپردازیم:

اولین راهکار، درباره راه‌های ایجاد شوق و رغبت در کودکان و نیز موانع آن بحث می‌کند.

راهکار دوم، اصل تشویق و پاداش است که از اینها به عنوان دو ابزار مؤثر برای تقویت نیروی مربی یاد می‌شود و به بحث درباره میل روانی بشر به تشویق و پاداش می‌پردازد.

۱-تربیت کودکان از راه ایجاد میل و رغبت در آنها

هر حرکتی که از انسان سر می‌زند، در قالب یکی از چهار شکل زیر صورت می‌گیرد:

الف) حرکت غریزی که تابع غریزه است؛ مثل گنجشک که در فصل بهار لانه می‌سازد و اراده و عقل ندارد.

ب) حرکت انعکاسی که در واقع واکنشی است که موجود، در برابر پاره‌ای از تحریکات از خود نشان می‌دهد و در این شکل هم اراده‌ای لازم نیست.

ج) حرکتی است از نوع حرکات عادی که نتیجه عادت‌های ما محسوب می‌شود.

د) دسته آخر، حرکات ارادی هستند که مهمتر از سه نوع پیشین است.

ارزش کار انسان بسته به اراده اوست و بر این اساس، اگر کسی کاری انجام دهد که در آن اراده‌ای نداشته باشد، این کار او ارزشی ندارد، حتی می‌توان گفت چنین فردی، در حقیقت برده‌ای بیش نیست؛ زیرا آزادی عمل نداشته است. این سخن در مواردی که والدین کارهایی را بر کودکانشان تحمیل می‌کنند نیز صحت دارد، یعنی زمانی که ما فرزندانمان را وادار به انجام کارهایی می‌کنیم، در واقع او اراده‌ای از خود ندارد و بر آن مجبور است. اگر اجبارش کنیم نماز بخواند، تهدیدش کنیم درس بخواند، یا با اکراه شدید او را به مسجد ببریم و یا او را به خواندن قرآن مجبور سازیم، این کار نه تنها اثر تربیتی ندارد، بلکه کار کودک نیز ارزشی ندارد. ممکن است در این کار موفقیت آنی نصیبمان شود، ولی تا زمانی این کار، بدون مشکل صورت می‌گیرد که کودک احساس کند نیرویی برتر او را مجبور می‌کند و به محض این که حس کرد اجباری نیست، از انجام آن کار دست می‌کشد؛ زیرا در این حالت‌ها، هم به شخصیت او اهانت می‌شود، هم این کار را از روی بی‌میلی انجام می‌دهد. بنابراین، تهدیدها و اجبارها بر روح و روان کودکان آثار ناگواری برجای می‌گذارد.

مانع ایجاد رغبت

مشکل دیگر آن است که بسیاری از بزرگترها فقط آمرند و ناهی و فقط به کودک می‌گویند این کار را نکن، دروغ نگو، راست بگو و… و چون کودک می‌بیند که والدین خودشان در عمل برخلاف گفته خویش هستند و عامل به گفتارشان نیستند، انگیزه‌ای برای این کارها پیدا نمی‌کند. در روایت‌های گوناگون حتی در قرآن کریم نیز توصیه شده است که آنچه را می‌گویید، خودتان هم عمل کنید: «لم تقولون ما لا تفعلون؛ چرا آنچه را می‌گویید، انجام نمی‌دهید».

امام صادق(علیه السلام) می‌فرماید: «کونوا دعاه الناس بغیر السنتکم؛ بکوشید به وسیله اعمالتان انسان‌ها را به نیکی‌ها و خوبی‌ها دعوت کننده باشید».

نقل است که شخصی پسر خودش را پیش یحیی بن اکثم، قاضی القضات زمان مأمون الرشید عباسی برد و گفت: پسرم نماز نمی‌خواند، تربیتش کن و نصیحتش کن نماز بخواند، قاضی نصیحت کرد: جوان چرا نماز نمی‌خوانی، نماز فریضه دینت است، مسلمان باید نماز بخواند و از این سخن‌ها بسیار گفت. پسر گفت: من نماز می‌خوانم، پدرم دروغ می‌گوید. پدر به قاضی گفت: نخیر، من دلیل دارم که نماز نمی‌خواند، ایشان حمد و سوره هم بلد نیست. پسر گفت: نخیر حمد و سوره را هم بلدم. پدر گفت: سؤال کن قاضی، بپرس ببین حمد و سوره را می‌تواند بخواند یا نه؟ پسر شروع کرد به خواندن مصرع تصنیفی و گفت:

علّق القلب الربابا ما شبّ و شابا انّ حکم اللّه حق لا ارادفه الارتیاب

من در پیری و جوانی به تار و تنبور دلبستگی دارم و حکم خدا هم حق است و شکی در آن نیست.

پس پیش از آن که قاضی حرفی زده باشد، پدر دست پاچه شد، صدا زد جناب قاضی پسر من حمد و سوره را دیروز یاد گرفته و قبلاً بلد نبوده است، پس از آن، تازه معلوم شد خود پدر هم حمد و سوره را نمی‌داند، ولی انتظار دارد پسرش نماز بخواند و حمد و سوره صحیحی را هم تحویل دهد.

از آنجا که خود پدر و مادر یا مربی مظهر عمل نیستند، بلکه مظهر و اهل حرفند، اجبارها و تهدیدها در تربیت کودک، معمولاً به شکست می‌انجامد.

سعدی داستان جالبی نقل کرده است که مردی پرطمع، پیش شاه به خضوع و کرنش پرداخت،

یکی پرطمع پیش خوارزمشاه               شنیدی که شد بامدادی به چاه
چو دیدش به طاعت دو تا گشت و راست   دگر پیش او خاک بوسید و خواست

او نزد پادشاه تعظیمی کرد، گویا در برابر خدا رکوع می‌کند، پس روی خاک افتاد، مثل این که دارد دو سجده نماز را به جا می‌آورد، فرزند وی که همراهش بود زبان به اعتراض گشود:

پسر گفتش‌ای بابک نامجوی      یکی مشکلی پُرسمت راست گوی
نگفتی که قبله است سوی حجاز؟  چرا کردی امروز این سو نماز؟

تو همیشه می‌گفتی قبله به طرف حجاز است، ولی امروز به این طرف نماز خواندی.

آیا چنین پدری می‌تواند در تربیت فرزند خویش توفیقی به دست آورد؟ بنابراین در مسئله فعل ارادی، اگر رغبت نباشد، اجبار است، اگر شوق نباشد، تحمیل است و در این صورت شکست مربی کودک قطعی و مسلم است.

۲- تشویق و پاداش

پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) می‌فرماید: اکرموا اولادکم و احسنوا آدابهم یغفر لکم.

فرزندانتان را گرامی بدارید و آنان را نیکو تربیت کنید تا مورد آمرزش خداوند قرار گیرید.

پدر و مادر یا مربی برای تربیت و اصلاح کودک، می‌توانند از دو ابزار مؤثر استفاده کنند؛ یکی تنبیه و دیگری تشویق و پاداش. در این گفتار، هدف ما ارزیابی پیامدهای نیک و بد تشویق و پاداش و تعیین حدود استفاده‌های مربی از این دو ابزار است. بدون شک، اِعمال تنبیه و خشونت به تأثر روحی کودک می‌انجامد و اگر این حالت از راه صحیح و به میزان مناسب پدید آمده باشد، سبب عبرت اندوزی کودک خواهد شد و با احساس پشیمانی، به طور جدی تصمیم می‌گیرد دست به کاری نزند که پس از آن، تنبیه و خشونت و سرزنش به دنبال داشته باشد. همچنین تشویق و پاداش، موجب نشاط و شادی کودک می‌شود و در صورتی که این نشاط و شادمانی از راه صحیح و به اندازه لازم، ایجاد شده باشد، کودک با اشتیاق تمام می‌کوشد که همواره کارهایی را انجام دهد که معمولاً پس از آن مربی او را تشویق می‌کند و پاداش می‌دهد تا در آسمان زندگی خوش درخشد. ولی یک مربی باید توجه داشته باشد که از یک سو عقل و هوش کودک را پرورش دهد و قوه تمییز و تشخیص او را به کار گیرد تا بتواند نیک و بد را با عقل خود از هم جدا سازد و هم این که او را به نیکی عادت دهد و از بدی دور گرداند، به عواطف او توجه کند و با تحریک‌های عاطفی به مقاصد خویش برسد.

پیشوای عالی قدر اسلام، حضرت محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) در زمینه تربیت کودکان مسئله‌ای را مطرح می‌کند که شایسته است به عنوان ارزنده‌ترین برنامه تربیتی به آن توجه شود. ایشان می‌فرماید: الولد سیّد سبع سنین و عبد سبع سنین و وزیر سبع سنین فان رضیت خلائقه لاِحدی و عشرین و الّا فاضرب علی جنبه فقد اغدرت الی اللّه.

مضمون سخن پیامبر این است که کودک در هفت سال اول زندگی، سرور پدر و مادر است و آنها ناگزیرند خواسته‌های فرزند خود را صمیمانه اجرا کنند. در هفت سال دوم زندگی، درست همچون بنده‌ای باید مجری اوامر باشد و از خود هیچ گونه مخالفتی ابراز ندارد و این خود، مستلزم داشتن برنامه‌های صحیح تربیتی والدین است. در هفت سال سوم، نه سرور است و نه بنده. او دیگر به مرحله تکامل رسیده و از نظر عقل و احساسات در آستانه استقلال برای زندگی قرار گرفته است، ازاین رو باید در خانواده همچون وزیر مشاور باشد و افراد خانواده در مسائل خانوادگی و اجتماعی و فردی از فکر و نظر او مدد بگیرند و اشتباهات و خطاهای او را دوستانه گوشزد کنند. هنگامی که به ۲۱ سالگی رسید، در صورتی که اخلاق او شایسته و پسندیده باشد، مربی به هدف مقدس خود نایل آمده است و شیرینی لذت این موفقیت، بزرگ ترین پاداش برای او محسوب می‌شود. جوانی که در چنین سنی واجد صلاحیت اخلاقی و اجتماعی باشد، شایسته تشویق است.

تأمین روحی، غریزه‌ای که باید ارضا شود

اساسا تشویق و پاداش، به کودک رضایت خاطر می‌بخشد، به ویژه اگر از طرف کسانی صورت بگیرد که مورد احترام کودک هستند. با این کار، در کودک انرژی و انگیزه بیشتری برای کار و کوشش و پیشرفت پدید می‌آید و در او میل به ادامه فعالیت و استقامت ایجاد می‌شود، اگر چه بهتر است کودک را به گونه‌ای بار آوریم که همواره از خودش پاداش درونی دریافت کند و از دیگران انتظار کمتری برای تشویق و پاداش داشته باشد که البته چنین حالتی برای سلامت روان انسان بسیار لازم است. به عقیده روان شناسان علت بیماری بسیاری از بیماران روحی و عصبی، این است که غریزه تأمین روحی آنان ارضا نشده است و آنها احساس تنهایی می‌کنند؛ چرا که می‌بینند جامعه به زندگی و افکار و علاقه‌های آنان توجهی ندارد. در نتیجه، نظم روحی و عصبی آنان به هم می‌ریزد. در صورتی که اگر غریزه تأمین روحی آنان ارضا می‌شد، یعنی جامعه برای افکار و رفتار و خواسته‌های آنان ارزش قائل می‌شد و نیز در صورت لزوم، آنان را تشویق و احترام می‌کرد، این چنین نمی‌شد.

رعایت اعتدال در تشویق

هرگاه بپذیریم که نیاز به خواسته شدن و تأیید دیگران و آرامش روحی، در صف غرایز انسانی قرار دارد، وظیفه مربی و اجتماع این گونه است که:

والدین در درجه اول باید فرزند را به گونه‌ای پرورش دهند که خود دارای شخصیتی کامل باشد، یعنی بتواند از تأیید و تأمین درونی وجودش برخوردار باشد و نیازی به پذیرش و توجه دیگران نداشته باشد، آن گونه که رهبران اسلام نیز بر آن سفارش کرده اند. ولی وظیفه اجتماع چیست؟ آیا اگر صرفا به افراد چنین روحیه‌ای ببخشیم که توجهی به مدح و ذم دیگران نداشته باشند و خود با انجام وظایف، به خویشتن خرسندی و نشاط بخشند، کافی است؟ آیا اجتماع باید طوری باشد که خوب و بد را یکسان ببیند؟ آیا بهتر نیست جامعه، بزرگترین کیفردهنده بدکاران و بهترین مشوق و پاداش دهنده همه افراد نیک و خیرخواه اجتماع باشد تا از راه تشویق و پاداش، انرژی و انگیزه فوق العاده‌ای به کودکان و جوانان بدهد و آنها نیز با نشاط و پایداری و اطمینان خاطر در مسیر اهداف زندگی خود گام بردارند.

خوشبختانه دستورات اسلام، در این زمینه نیز پربار است، چنان که علی(علیه السلام) می‌فرماید:

باید نیکوکار و بدکار، در نظر تو یکسان نباشد؛ زیرا روشی غیر از این، نیکوکاران را از نیکی بازمی دارد و بدکاران را به بدی تشویق می‌کند و هر یک از ایشان را به آنچه خود برای خود برگزیده است، پاداش یا کیفر بده.

این موضوع، در مورد تربیت دینی کودکان نیز که هدف این مقاله هست، کاملاً صدق می‌کند، ولی باز هم آگاهی و احتیاط مربی بسیار لازم است؛ چرا که حالات و روحیات اطفال به طور کلی با یکدیگر فرق دارند. شواهد تجربی حاکی است که با صرف نظر از همه تفاوت‌های فردی، سنی و هوشی، کارگرترین مشوق، ستایش است و سرزنش و انتقاد، اثری کمتر دارد.

منبع: مجله گنجینه مهر ۱۳۸۴، شماره ۵۴

شهادت عصا بر امامت امام جواد

کلینى ‏رحمه الله در کتاب «کافى» بابى تحت عنوان «آنچه به سبب آن ادّعاى حقّ و باطل از یکدیگر جدا مى‏ گردد» تشکیل داده و در آنجا از محمّد بن ابى العلاء نقل کرده است که گفت:

از یحیى بن اکثم قاضى سامراء – بعد از آنکه او را بسیار امتحان نمودم و با او مناظره و گفتگو و مراسله داشتم و از علوم آل محّمد علیهم السلام سؤال کردم – شنیدم که گفت: روزى وارد مسجد رسول خدا صلى الله علیه وآله وسلم شدم تا قبر مبارک او را طواف کنم، حضرت جواد علیه السلام را دیدم که در آنجا طواف مى ‏کند، درباره مسائلى که در نظر داشتم با آن حضرت گفتگو کردم و او همه را جواب فرمود . به ایشان عرض کردم: مى‏ خواهم سؤالى از شما بپرسم ولى بخدا قسم خجالت مى‏ کشم.

 امام علیه السلام فرمود: من از آن سؤال به تو خبر مى‏ دهم قبل از آنکه بپرسى، مى‏ خواهى از امام سؤال کنى که کیست؟

 عرض کردم: بخدا قسم سؤال مورد نظرم همان است.

 فرمود: من امام هستم، عرض کردم نشانه‏ اى مى‏ خواهم تا یقین کنم.

 آن حضرت در دست خود عصایى داشت، وقتى من چنین گفتم فوراً آن عصا شروع به صحبت کرد و گفت:

 إنّ مولای امام هذا الزمان وهو الحجّه.  به راستى مولا و صاحب من امام این زمان است و او حجت پروردگار است.[۱]

پی نوشت ها:

[۱] . الکافى، ج۱، ص ۳۵۳، حدیث ۹؛  مناقب ابن شهراشوب، ج۴، ص ۳۹۳؛  بحار الأنوار، ج۵۰، ص۶۸، حدیث ۴۶٫

 منبع : پایگاه علمی المنجی.

اقرار دشمن به فضل امام جواد (علیه السلام)

ریان بن شبیب روایت کند: همین که مامون اراده کرد دخترش ام الفضل را به همسرى امام جواد علیه السلام در آورد، خبر به عباسیان رسید و بر آنها گران آمد و آن را عملى پر خطر شمردند و ترسیدند که ماجراى امام رضا علیه السلام دوباره تکرار شود. پس نزدیکان و خویشان مامون جمع شدند، و او را گفتند: تو را به خدا قسم ، اى امیرالمؤمنین ! از این امر که قصد نموده اى ، صرف نظر کن ! و دخترت را به عقد کسى از خاندان خود که شایستگى دارد، در آور!

مامون به ایشان گفت: درباره آنچه که بین شما و آل ابى طالب وجود دارد، باید گفت که شما، خود سبب آن بوده اید و اگر انصاف مى داشتید، در مى یافتید که آنان از شما سزاوارترند. و چنین عملى قطع رحم است و پناه بر خدا ! به خدا سوگند! از این که رضا را ولیعهد خویش ساختم پشیمان نیستم !  امام جواد ، من او را برگزیدم ، چرا که با سن کم ، در علم و فضل ، بر همه اهل فضل و دانش برترى دارد و این امرى شگفت و عجیب است . امیدوارم آن چه که من از او مى دانم ، براى مردم نیز روشن شود، که در این صورت خواهید فهمید که نظر درست همان است که من در او دیده ام .

آنان در جواب گفتند: این جوان اگر چه تو را به حیرت آورده ، اما کودکى است که نه چیزى میداند و نه به دین آشناست؛ پس او را واگذار تا ادب بیاموزد و در دین به فقاهت رسد، سپس همانطور که خواهى عمل کن!

مامون گفت: واى بر شما! من بر این جوان آگاه ترم. او از اهل بیتى است که علمشان از خدا و امداد و الهام اوست. پدرانش همیشه در علم دین و ادب، از مردم ناقص، بى نیاز بوده اند. حال اگر خواهید، ابا جعفر را بیازمایید تا آنچه درباره او گفتم بر شما آشکار شود.مردم گفتند: اى امیرالمؤمنین! ما حاضریم که او را امتحان کنیم . پس کسى را انتخاب خواهیم کرد تا در برابر تو چیزى از فقه دین از او پرسد، اگر جواب داد، ما دیگر اعتراضى نخواهیم داشت و صلابت راى امیرالمؤمنین بر خاص و عام روشن شود و اگر از پاسخ عاجز ماند، درستى سخن ما آشکار شود.

مامون گفت: کارى را که می خواهید انجام دهید.

آنها از پیش مامون بیرون رفتند و بر آن اتفاق نمودند که یحیى بن اکثم – که در آن روزگار قاضى بود مساله اى را مطرح سازد که او جوابش را نداند. و به او وعده اموال با ارزشى را دادند، نزد مامون بازگشتند و از او خواستند روزى را براى اجتماع معین کنید. او نیز خواستشان را بر آورد. مردم در روز معین جمع شدند و یحیى بن اکثم نیز حاضر شد. مامون امر کرد که محل جلوسى براى امام آماده کنند امام که در آن هنگام کودکى نه سال و چند ماه بود، وارد شد و جلوس فرمود. و یحیى بن اکثم در برابرش نشست و بقیه مردم در جاى خود ایستادند. مامون نیز در مکانى نزدیک ابو جعفر علیه السلام نشسته بود.

یحیى بن اکثم به مامون گفت: اى امیرالمؤمنین ! آیا اجازه فرمایى تا از ابا جعفر پرسشى کنم؟

مامون گفت: از او اذن بخواه!

یحیى بن اکثم رو به امام کرد و گفت: فدایت شوم ! آیا مرا اجازه دهى؟

ابو جعفر علیه السلام فرمود: اگر خواهى بپرس!

یحیى گفت : فدایت شوم!  نظرت درباره محرمى که حیوانى را کشته، چیست؟

ابو جعفر علیه السلام پاسخ فرمود: آیا آنرا در حرم کشته، یا در خارج از حرم؟ عالم بوده یا جاهل؟ به عمد کشته یا به سهو؟ محرم ، آزاده بوده یا بنده؟ کوچک بوده یا بزرگ؟ بار اول بوده که حیوانى را کشته یا براى چندمین بار بوده ؟ صید از پرندگان بوده یا از غیر آنها؟ بزرگ بوده یا کوچک؟ محرم ، بر عملش اصرار داشته یا از آن پشیمان بوده؟ حیوان را در شب کشته یا در روز؟ وقتى آنرا کشته ، احرام عمره داشته یا احرام حج؟

یحیى بن اکثم از این پاسخ متحیر شد و آثار ناتوانى و شکست در چهره اش پدیدار گشت و چنان به لکنت افتاد که مردم از حالش آگاه شدند.

مامون گفت: خدا را بر نعمت و توفیق رایى که اتخاذ کرده ام سپاس!

سپس روى به نزدیکانش کرد و گفت : آیا به خطایتان در آنچه انکار مى کردید آگاهى یافتید؟

و رو به ابو جعفر علیه السلام کرد و گفت : اى ابا جعفر! آیا خطبه و سخنى دارى؟

امام علیه السلام فرمود: آرى!

پس مامون گفت: جانم به فدایت! خطبه ات را ایراد فرما که تو را براى خود برگزیدم و ام الفضل، دخترم را به عقد تو در آوردم ؛ اگر چه عده اى با این امر مخالفند.

ابو جعفر فرمود: الحمد لله اقرارا بنعمه و لا اله الا الله اخلاصا لوحدانیه و صلى الله على محمد سید بریته و الاصفیاء من عترته اما بعد ، یکى از بخششهاى خداوند بر مردمان آنست که ایشان را بواسطه حلال، از حرام بى نیاز ساخته است، و خداى سبحان فرماید: و البته باید مردان و زنان بى همسر و کنیزان و بندگان خود را به نکاح یکدیگر در آورید، اگر مرد و زنى فقیرند، خدا به لطف خود آنان را بى نیاز سازد که خدا به احوال بندگان ، آگاه و لطفش نامتناهى است. 1

سپس محمد بن على بن موسى خطبه عقد ام الفضل ، دختر مامون را خواند و مهریه اش را، مهریه جده اش فاطمه زهرا علیه السلام که پانصد درهم است قرار دهد، حال ، اى امیرالمؤمنین ! آیا به این صدق راضى هستى ؟

مامون گفت : آرى ! دخترم ام الفضل را به صداق مذکور به عقد تو اى ابا جعفر در آوردم ؛ حال ، آیا نکاح را قبول دارى ؟

ابو جعفر علیه السلام فرمود: آرى ! نکاح را قبول می کنم و به آن رضا می دهم .

وقتى مردم متفرق شدند و تنها گروهى از خواص باقى ماندند، مامون خطاب به ابو جعفر علیه السلام عرض کرد: فدایت شوم ! اگر صلاح دانى احکام وجوه شکار محرم را بیان فرما تا استفاده کنیم .

و امام احکام آن را به طور کامل بیان نمود.

مامون خطاب به امام علیه السلام عرض کرد: احسنت یا ابا جعفر! احسن الله الیک ! اگر خواهى از یحیى مساله اى بپرس ! همانطور که او از تو مساله اى پرسید.

پس امام علیه السلام فرمود: به من جواب بده از مردى که در اول روز به زنى نگاه کند و نگاهش بر او حرام باشد و وقتى که خورشید بالا آید، بر او حلال شود، و چون ظهر شود بر او حرام شود و وقت عشا بر او حلال شود، و وقتى نیمه شب آید بر او حرام شود و در هنگام طلوع فجر بر مرد حلال شود. این زن کیست و چرا با آن مرد، چنین حلال و حرام مى شود؟

یحیى ، خطاب به حضرت عرض کرد: به خدا قسم ! که جواب این سوال نزد شماست و من جواب آن سوال آنرا ندانم . اگر خواهى بیان فرما! تا استفاده کنیم .

مام علیه السلام فرمود: این زن ، کنیز مردى است که در اول روز مردى اجنبى به او مى نگرد و این نگاه حرام است و وقتى خورشید بالا مى آید، آن را از صاحبش مى خرد، پس برایش حلال مى شود، و هنگام ظهر آن را آزاد مى کند، پس بر او حرام مى شود و هنگام عصر با او ازدواج مى کند، پس بر او حلال مى شود، و وقت مغرب او را ظهار مى کند، پس بر او حرام مى گردد و هنگام عشاء کفاره ظهار را مى دهد، پس بر او حلال مى شود، و نصف شب او را یک بار طلاق مى دهد، پس بر او حرام مى شود و هنگام فجر رجوع مى کند، پس بر او حلال مى شود.

راوى در ادامه مى گوید: مامون به حاضرین رو کرد و گفت : آیا کسى از شما مى توانست این چنین به مساله پاسخ دهد؟

آنها گفتند: نه به خدا قسم ! که امیرالمؤمنین از ما آگاه تر است .

پس مامون به ایشان گفت : واى بر شما! این خاندان از میان خلق، به فضل و دانشى که مشاهده کردید مختص گشته اند. کمى سن مانع کمال آنها نشود، آیا ندانید که رسول خدا صلى الله علیه وآله دعوتش را با دعوت علی علیه السلام شروع کرد، در حالى که او تنها ده سال داشت و اسلام او را پذیرفت و بر او حکم به اسلام نمود و کسى دیگر را با چنین سنى به اسلام دعوت نکرد و با حسن و حسین علیها السلام بیعت کرد، در حالى که کمتر از شش سال داشتند و با هیچ کودکى جز آنان بیعت نکرد!

آیا حال ندانید که خداوند این قوم را به چه چیز اختصاص داده است و اینان ذریه اى هستند که براى آخرین شان همان جارى است که براى اولى شان ؟

گفتند: اى امیرالمؤمنین راست گفتى !

و سپس قوم برخاستند و فرداى آن روز ابو جعفر علیه السلام در آن جا حاضر شد و مردم نیز آمدند و بزرگان و حاجبان و خاص و عام براى تهنیت به مامون و ابوجعفر علیه السلام به حضور رسیدند. 2

1. نور، آیه 32.

2. رساله امامت ،214-220.

منبع :زندگانى امام جواد علیه السلام؛حسین ایمانى یامچى