کوفه

نوشته‌ها

دفاع توماس کارلایل درباره امیر مومنان على (علیه السلام )+

اشاره:

محمّد(ص) در اول امر کسانیرا که مستعد و لائق میدید رسالت و دعوت خود را به آنها اظهار نموده با این وصف جز سخریه و استهزاء اجابتى نمیدید. در مدت سه سال سیزده نفر دعوت او را اجابت نموده ایمان آوردند . گرچه سیر دعوت محمّد(ص) کند بوده و لیکن از چنین دعوت مهمى آنهم در آن حال و محل، بایستى انتظار کندى داشت. بعد از سه سال از بزرگان قبیله قریش و یا خویشان خود مجلسى مرکب از چهل تن تشکیل داده و در همان مجلس خطبه القاء نموده و در ضمن رسالت خود بسط و انتشار دعوت بتوحید را باطرا ف و اکناف عالم، که یگانه مقصود و مقصد محمّد(ص) بود، بحضار فهمانده راجع به امداد واستمداد، استفسار نمود. در حالتیکه سکوت و سکون، مجلس را فراگرفته بزرگى مقصد و اهمیت دعوت در وجود مستمعین، وحشت ودهشت تولید نموده و یک بیک متفکر بودند، على (ع) فرزند شانزده ساله ابوطالب از سکوت حضار متألم و غضبناک گشته و از جاى خود برخاسته با لهجه تند گفت: منم آنکسى که تا آخرین نفس به تو کمک و همراهى خواهم کرد گرچه نمى توان گفت همه اهل مجلس که یکى ابوطالب پدر على و عم محمّد(ص) بود، این استنصار و دعوت را رد میکردند لیکن منظره حیرت آور یک مرد چهل و سه ساله و یک جوان شانزده ساله که سؤال و جوابشان متضمن مقابله باتمام اهل عالم و مجادله با حکومات معظمه مقتدره ( رومان ) و کسرى و غیره بود، ایجاد وحشت و دهشت میکرد.

..و اما علو روحیات وفضائل نفسیه على (ع) ایجاب مى کرد که او یگانه محبوب عالمیان گشته کبر نفسش آشکار شود. وجدان على (ع) بر عفت و رحمت و عدالت فیضان داشت و قلب پاکش به شجاعت و حماسه فوران على (ع) که شجاعت و شهامت مشهورش با رقت و موهبت ممزوح بود . در کوفه به واسطه شدت عدلش که همه نفوس طاقت تحمل قوانین آن را در خودشان نمى دیدند ، به دست یکى از خوارج کشته شد. و نزدیک رحلت او از دارفانى وصیت کرد:

اگر من مُردم در قصاص از قوانین اسلام و عدل تجاوز نکرده و اگر عفو کنید به تقوى نزدیک بوده اگر زنده ماندم در امر خود مختارم .

اما على؛ ما را نمىرسد جز آن که او را دوست بداریم و به او عشق بورزیم ، چه او جوانمردى بس عالیقدر و بزرگ نفس بود، از سرچشمه وجدانش خیر و نیکى مى جوشید، از دلش شعله هاى شور و حماسه زبانه مى زد، شجاعتر از شیر ژیان بود ولى شجاعتى ممزوج با لطف و رحمت و عواطف رقیق و رأفت…

در کوفه غافلگیر و کشته شد، شدت عدلش موجب این جنایت گردید! چنانکه هر کس را مانند خود عادل مىدید!. پیش از مرگش درباره قاتل خود گفت: «اگر زنده ماندم خود مىدانم و اگر درگذشتم کار به دست شمااست، اگر خواستید قصاص نمائید در برابر یک ضربت تنها یک ضربت زنید، اگر در گذرید به تقوا نزدیک تر است!»

منبع:

۱- زندگانى محمد(ص)، ۴۳ و ۴۵٫

فضایل و ویژگی های حضرت زینب (سلام الله علیها)

اشاره:

زینب (علیهاالسلام) دختر على و زهرا (علیهماالسلام) در روز پنجم جمادى الاولى سال پنجم یا ششم هجرت در مدینه منوره دیده به جهان گشود، در پنج ‏سالگى مادر خود را از دست داد و ازهمان دوران طفولیت ‏با مصیبت آشنا گردید. در دوران عمر با برکت ‏خویش، مشکلات و رنج‏هاى زیادى را متحمل شد، از شهادت پدر و مادر گرفته تا شهادت برادران و فرزندان، و حوادث تلخى چون اسارت و… را تحمل کرد. این سختى‏ ها از او فردى صبور و بردبار ساخته بود. (۱)

او را ام کلثوم کبرى، و صدیقه صغرى مى ‏نامیدند. از القاب آن حضرت، محدثه، عالمه و فهیمه بود. او زنى عابده، زاهده، عارفه، خطیبه و عفیفه بود. نسب نبوى، تربیت علوى، و لطف خداوندى از او فردى با خصوصیات و صفات برجسته ساخته بود، طورى که او را «عقیله بنى هاشم‏» مى ‏گفتند. با پسرعموى خود«عبدالله بن جعفر» ازدواج کرد و ثمره این ازدواج فرزندانى بود که دو تن از آن‏ها (محمد و عون) در کربلا، در رکاب ابا عبدالله الحسین(علیه السلام) شربت ‏شهادت نو شیدند. (۲)

آن بانوى بزرگوار سرانجام در پانزدهم رجب سال ۶۲ هجرت، با کوله بارى از اندوه و غم و محنت و رنج دار فانى را وداع گفت. در این مقاله برآنیم که گوشه هایى از مناقب و فضائل آن حضرت را بررسى و بیان نماییم.
زینت پدر

معمولا پدر و مادر نام فرزند را انتخاب مى‏ کنند، ولى در جریان ولادت حضرت زینب (علیهاالسلام) والدین او این کار را به پیامبر اسلام جد بزرگوار آن بانو، واگذار نمودند.

پیامبر (صلى الله علیه وآله) که در سفر بود، بعد از بازگشت از سفر، به محض شنیدن خبر تولد، سراسیمه به خانه على (علیه السلام) رفت، نوزاد را در بغل گرفت و بوسید، آن گاه نام زینب (زین + اب) را که به معناى «زینت پدر» است‏ براى این دختر انتخاب نمود. (۳)
علم الهى

مهمترین امتیاز انسان نسبت ‏به سایر موجودات – حتى ملائکه – دانش و بینش اوست. « وعلم آدم الاسماء کلها ثم عرضهم على الملائکه فقال انبئونى باسماء هؤلاء ان کنتم صادقین. قالوا سبحانک لا علم لنا الا ما علمتنا انک انت العلیم الحکیم‏.»(۴) ؛« سپس علم اسماء[علم اسرار آفرینش و نامگذارى موجودات] را همگى به آدم آموخت. بعد آن‏ها را به فرشتگان عرضه داشت و فرمود: «اگر راست مى ‏گویید، اسامى این‏ها را به من خبر دهید.» عرض کردند: «تو منزهى. ما چیزى جز آن چه به ما تعلیم داده‏اى نمى‏ دانیم؛ تو دانا و حکیمى.»

و برترین علم‏ها، علمى است که مستقیما از ذات الهى به شخصى افاضه شود، یعنى داراى علم «لدنى‏» باشد. خداوند متعال در مورد حضرت خضر (علیه السلام) مى ‏فرماید:« وعلمناه من لدنا علما.» (۵) ؛«علم فراوانى از نزد خود به او آموخته بودیم.»

زینب (علیهاالسلام) به شهادت امام سجاد (علیه السلام) داراى چنین علمى است، آن جا که به عمه‏ اش خطاب کرد و فرمود:« انت عالمه غیر معلمه وفهمه غیر مفهمه (۶)؛ تو بی آنکه آموزگاری داشته باشی؛ عالم و دانشمند هستی.»
عبادت و بندگى

زینب (علیهاالسلام) به خوبى از قرآن آموخته بود، که هدف از آفرینش و خلقت انسان رسیدن به قله کمال بندگى است. «ما خلقت الجن والانس الا لیعبدون‏» (۷) ؛ «من جن و انس را نیافریدم جز براى این که عبادت کنند.»

او عبادت‏ها و نماز شب‏هاى پدر و مادر را از نزدیک دیده بود. او در کربلا شاهد بود که برادرش امام حسین (علیه السلام)در شب عاشورا به عباس فرمود:«ارجع الیهم واستمهلهم هذه المشیه الى غد لقد نصلى لربنا اللیله وندعوه و نستغفره فهو یعلم انى احب الصلوه له وتلاوه کتابه وکثره الدعاء والاستغفار (۸) ؛ به سوى آنان باز گرد و این شب را تا فردا مهلت‏ بگیر تا بتوانیم امشب را به نماز و دعا و استغفار در پیشگاه خدایمان مشغول شویم. خدا خود مى‏ داند که من نماز، قرائت قرآن، زیاد دعا کردن و استغفار را دوست دارم .» در این جملات صحبت از اداى تکلیف نیست، بلکه سخن از عشق به عبادت و نماز است.

شب خیز که عاشقان به شب راز کنند

گرد در بـــام دوســـت پــرواز کنند

هر جـــا که درى بـود به شــب در بندند

الا در دوست را که شب باز کنند

حضرت زینب (علیهاالسلام) نیز ازعاشقان عبادت و شب زنده داران عاشق بود، و هیچ مصیبتى او را از عبادت باز نداشت. امام سجاد (علیه السلام) فرمود:« ان عمتى زینب کانت تؤدى صلواتها، من قیام الفرائض والنوافل عند مسیرنا من الکوفه الى الشام وفى بعض منازل کانت تصلى من جلوس لشده الجوع والضعف (۹)؛ عمه ‏ام زینب در مسیر کوفه تا شام همه نمازهاى واجب و مستحب را اقامه مى نمود و در بعضى منازل از شدت گرسنگى و ضعف، نشسته نماز می گزارد.»

امام حسین (علیه السلام) که خود معصوم و واسطه فیض الهى است هنگام وداع به خواهر عابده ‏اش مى ‏فرماید:« یا اختاه لا تنسینى فى نافله اللیل (۱۰)؛ خواهر جان! مرا در نماز شب فراموش مکن!» این نشان از آن دارد که این خواهر، به قله رفیع بندگى و پرستش راه یافته و به حکمت و هدف آفرینش دست ‏یازیده است.

عفت و پاکدامنى

عفت و پاکدامنى، برازنده‏ ترین زینت زنان، و گران قیمت‏ ترین گوهر براى آنان است. زینب (علیهاالسلام) درس عفت را به خوبى در مکتب پدر آموخت، آن جا که فرمود:«ما المجاهد الشهید فى سبیل الله باعظم اجراً ممن قدر فعف یکاد العفیف ان یکون ملکا من الملائکه(۱۱)؛ مجاهد شهید در راه خدا، اجرش بیشتر از کسى نیست که قدرت دارد اما عفت مى ‏ورزد،- یعنی قدرت انجام گناه را دارد ولی از آن دوری می کند- نزدیک است که انسان عفیف فرشته ‏اى از فرشتگان باشد.»

یحیى مازنى روایت کرده است :

«مدتها در مدینه در خدمت حضرت على (ع) به سر بردم و خانه ام نزدیک خانه زینب (س) دختر امیرالمؤ منین (ع) بود. به خدا سوگند هیچ گاه چشمم به او نیفتاده صدایى از او به گوشم نرسید.

به هنگامى که مى خواست به زیارت جد بزرگوارش رسول خدا (ص) برود، شبانه از خانه بیرون مى رفت ، در حالى که حسن (ع) در سمت راست او و حسین (ع) در سمت چپ او و امیرالمؤمنین (ع) پیش رویش راه مى رفتند.

هنگامى که به قبر شریف رسول خدا (ص) نزدیک مى شد، حضرت على (ع) جلو مى رفت و نور چراغ را کم مى کرد. یک بار امام حسن (ع) از پدر بزرگوارش درباره این کار سؤال کرد، حضرت فرمود: « مى ترسم کسى به خواهرت زینب نگاه کند.»

زینب کبرى عفت ‏خویش را حتى در سخت‏ ترین شرایط به نمایش گذاشت. او در دوران اسارت و در حرکت از کربلا تا شام سخت ‏بر عفت ‏خویش پاى مى ‏فشرد. مورخین نوشته ‏اند: « وهى تستر وجهها بکفها، لان قناعها قد اخذ منها (۱۲)؛ او صورت خود را با دستش مى ‏پوشاند چون رو سریش از او گرفته شده بود.»

شاعر عرب به همین قضیه اشاره کرده و مى‏ گوید:

ورثت زینب من امها

کل الذى جرى علیها وصار

زادت ابنه على امها

تهدى من دارها الى شر دار

تستر بالیمنى وجهها فان

اعوزها الستر تمد الیسار

« زینب تمامى آن چه را بر مادر گذشت به ارث برد، منتهى دختر سهم اضافه ‏اى برداشت که از خانه‏ اش به بد ترین خانه حرکت کرد (به اسارت رفت).

صورت را[در اسارت] با دست راست مى ‏پوشاند و اگر نیاز می شد،از دست چپ هم بهره مى ‏برد. »

و آن بانوى بزرگوار بود که براى پاسدارى از مرزهاى حیا و عفاف بر سر یزید فریاد مى‏ آورد که « امن العدل یا ابن الطلقاء تحذیرک حرائرک و امائک و سوقک بنات رسول الله سبایا؟ قد هتکت ‏ستورهن و ابدیت وجوههن (۱۳)؛ اى پسر آزاد شده ‏هاى[جدمان پیامبراسلام] آیا این از عدالت است که زنان و کنیزکان خویش را پشت پرده نشانى، و دختران رسول خدا (صلى الله علیه وآله) را به صورت اسیر به این سو و آن سو بکشانى؟ نقاب آنان را دریدى و صورت‏هاى آنان را آشکار ساختى.»
ولایت مدارى

قرآن بدون هیچ قید و شرطى در کنار اطاعت مطلق از خداوند، دستور به اطاعت از پیامبر (صلى الله علیه وآله) و صاحبان امر، یعنى، ائمه اطهار(علیهم السلام) مى ‏دهد.« اطیعواالله واطیعواالرسول واولى الامرمنکم‏» (۱۴)؛ «از خداوند و رسول و اولی الامر اطاعت کنید.»

زینب (علیهاالسلام) که حضور هفت معصوم (۱۵) را درک کرده، در تمامى ابعاد ولایت مدارى (معرفت امام، تسلیم بى چون و چرا بودن، معرفى و شناساندن ولایت، فداکارى در راه آن و) … سر آمد است. او با چشمان خود مشاهده کرده بود که چگونه مادرش خود را سپر بلاى امام خویش قرار داد و خطاب به ولى خود گفت:« روحى لروحک الفداء ونفسى لنفسک الوقاء (۱۶)؛[اى ابالحسن] روحم فداى روح تو و جانم سپر بلاى جان تو باد.» و سرانجام جان خویش را در راه حمایت از على (علیه السلام) فدا نمود و شهیده راه ولایت گردید. زینب (علیهاالسلام) به خوبى درس ولایت مدارى را از مادر فرا گرفت و آن را به زیبایى در کربلا به عرصه ظهور رساند.

از یک سو در جهت معرفى و شناساندن ولایت، از طریق نفى اتهامات و یادآورى حقوق فراموش شده اهل بیت تلاش کرد. از جمله در خطبه شهر کوفه فرمود:« وانى ترحضون قتل سلیل خاتم النبوه ومعدن الرساله وسید شباب اهل الجنه (۱۷)؛ لکه ننگ کشتن فرزند آخرین پیامبر و سرچشمه رسالت و آقاى جوانان بهشت را چگونه خواهید شست؟»

و همچنین در مجلس ابن زیاد (۱۸)، شهر شام، و مجلس یزید، ولایت و امامت را به خوبى معرفى نمود.

از سوى دیگر سر تا پا تسلیم امامت ‏بود؛ چه در دوران امام حسین( علیه السلام) و چه در دوران امام سجاد (علیه السلام) حتى در لحظه اى که خیمه گاه را آتش زدند، یعنى در آغاز امامت امام سجاد (علیه السلام) نزد آن حضرت آمد و عرض کرد:«اى یادگار گذشتگان … خیمه ها را آتش زدند ما چه کنیم؟ فرمود:«علیکن بالفرار؛ فرار کنید.» (۱۹)

از این مهمتر در چند مورد، زینب (علیهاالسلام) از جان امام سجاد (علیه السلام) دفاع کرد و تا پاى جان از او حمایت نمود.

الف- در روز عاشورا؛ هنگامى که امام حسین (علیه السلام) براى اتمام حجت، درخواست ‏یارى نمود، فرزند بیمارش امام زین العابدین (علیه السلام) روانه میدان شد. زینب با سرعت ‏حرکت کرد تا او را از رفتن به میدان نبرد باز دارد، امام حسین (علیه السلام) به خواهرش فرمود: «او را باز گردان، اگر او کشته شود نسل پیامبر در روى زمین قطع مى ‏گردد.» (۲۰)

ب- بعد از عاشورا در لحظه هجوم دشمنان به خیمه ها شمر تصمیم گرفت امام سجاد (علیه السلام) را به شهادت برساند، ولى زینب (علیهاالسلام) فریاد زد: « تا من زنده هستم نمى ‏گذارم جان زین العابدین در خطر افتد. اگر مى ‏خواهید او را بکشید، اول مرا بکشید، دشمن با دیدن این وضع، از قتل امام (علیه السلام) صرف نظر کرد. (۲۱)

ج- زمانى که ابن زیاد فرمان قتل امام سجاد (علیه السلام) را صادر کرد، زینب (علیهاالسلام) آن حضرت را در آغوش کشید و با خشم فریاد زد: «اى پسر زیاد! خون ریزى بس است. دست از کشتن خاندان ما بردار. و ادامه داد:« والله لا افارقه فان قتلته فاقتلنى معه؛ به خدا قسم هرگز او را رها نخواهم کرد؛ اگر مى ‏خواهى او را بکشى مرا نیز با او بکش.»

ابن زیاد به زینب نگریست و گفت:« شگفتا از این پیوند خویشاوندى، که دوست دارد من او را با على بن الحسین بکشم. او را واگذارید.»

البته ابن زیاد کوچکتر از آن است که بفهمد این حمایت فقط به خاطر خویشاوندى نیست، بلکه به خاطر دفاع از ولایت و امامت است. اگر فقط مساله فامیلى و خویشاوندى بود، باید زینب (علیهاالسلام) جان فرزندان خویش را حفظ و آن‏ها را به میدان جنگ اعزام نمى  ‏کرد.

آنکـــه قلبـــش از بلا سـرشار بود

دخت زهرا زینب غمخوار بود

او ولایت را به دوشش مى ‏کشیـد

چـون امـام عصر او بیمار بود

بــا طنیــن خطبــه ‏هاى حیــدرى

ســخــت او رسواگر کفار بود

روحیه بخشى

در مسافرت‏ها و نیز در حوادث تلخ، آن چه بیش از هر چیز براى انسان لازم است، روحیه و دلگرمى است. اگر انسان براى انجام کارهاى مهم و حساس روحیه نداشته باشد، آن کار با موفقیت انجام نشده و به نتیجه نخواهد رسید و چه بسا با شکست نیز مواجه شود. یکى از بارزترین اوصاف زینب (علیهاالسلام) روحیه بخشى اوست. او بعد از شهادت مادر، روحیه بخش پدر و برادران بود، در شهادت برادرش امام حسن (علیه السلام) نقش مهمى را براى تسلاى بازماندگان ایفا کرد. پس از شهادت امام حسین (علیه السلام) و در طول دوران اسارت، این صفت نیکوى زینب بیشتر ظهور کرد. او پیوسته یاور غمدیدگان و پناه اسیران بود، از گودى قتلگاه تا کوچه‏ هاى تنگ و تاریک کوفه، از مجلس ابن زیاد تا ستمکده یزید، در همه جا فرشته نجات اسرا بود.

نه تنها زینب از دین یاورى کرد

به همت کاروان را رهبرى کرد

بــه دوران اســارت با یتیــمــان

نوازشـ‏ها به مهــر مــادرى کرد

او حتى تسلى بخش دل امام سجاد (علیه السلام) بود، آن جا که مى ‏گفت:«لا یجزعنک ما ترى، فوالله ان ذلک لعهد من رسول الله الى جدک وابیک وعمک (۲۲)؛ [اى پسر برادر!] آن چه مى‏ بینى (شهادت پدر) تو را بى تاب نسازد. به خدا سوگند! این عهد رسول خدا با جد، پدر و عمویت است.»
صبر

یکى از بارزترین اوصاف انسان‏هاى کامل، صبر و بردبارى در فراز و نشیب‏ هاى روزگار و تلخى ‏هاى دوران است. قرآن کریم در آیات متعددى به صابران بشارت داده (۲۳) و پاداش‏هاى فراوان آن‏ها را یادآورى نموده است. زینب (علیهاالسلام) از این جهت در اوج کمال قرار دارد. در زیارتنامه آن حضرت مى‏ خوانیم:« لقد عجبت من صبرک ملائکه السماء؛ ملائکه آسمان از صبر تو به شگفت آمدند.» مخصوصا در ماجراى کربلا آن چنان صبر و رضا و تسلیم از خود نشان داد، که صبر از روى او خجل است.

خــدا در مکتـب صبـر على پرداخت زینب را

بــــــراى کربـــــــلا با شیــــــر زهرا ســــاخت زینب را

بســان لیله القدرى که مخفى ماند قدر او

کسى غیر از حسین بن على نشناخت زینب را …

سلام بر تو اى کسى که صبر شد حقیر تو

نــــدیـــده بـــعـــد فاطــمــه جـــهـــان زنــى نـظیر تو

در مجلس ابن زیاد؛ آن گاه که آن ملعون با نیش زبانش نمک به زخم زینب مى ‏پاشد و براى آزردن او مى‏ گوید:«کیف رایت صنع الله باخیک واهل بیتک (۲۴)؛ کار خدا را با برادر و خانواده ‏ات چگونه یافتى؟» او در واقع با تعریض مى ‏خواهد بگوید که دیدى خدا چه بلایى به سرتان آورد؟ زینب (علیهاالسلام) در پاسخ درنگ نمى‏ کند، با آرامشى که از صبر و رضاى قلبى او حکایت داشت فرمود:« ما رایت الا جمیلا(۲۵) جز زیبایى ندیدم.» ابن زیاد از پاسخ یک زن اسیر در شگفت مى‏ ماند، و ا ز این همه صبر و استقامت و تسلیم او در مقابل مصیبت‏ها متعجب مى‏ شود و قدرت محاجه را از دست مى ‏دهد.

اى زینبى که محنت عالم کشیـده‏ اى

غیر از بلا و درد به عالم چه دیده‏ اى؟

یارب زنى و این همه استوارى و علو

چــون زینــب صبــور مگــر آفریـده‏ اى؟
ایثار

یکى دیگر از صفات حسنه انسان‏هاى برتر، مقدم داشتن دیگران بر خود است. امام على (علیه السلام) فرمود: « الایثار اعلى الایمان(۲۶)؛ ایثار، بالاترین درجه ایمان است.» و فرمود:« الایثار اعلى الاحسان(۲۷)؛ ایثار برترین احسان است.»

زینب مجلله دراین صفت نیز گوى سبقت را از دیگران ربوده است. او براى حفظ جان دیگران، خطر را به جان مى‏ خرد و در تمام صحنه‏ ها، دیگران را بر خود مقدم مى ‏دارد.

او در ماجراى کربلا حتى از سهمیه آب خویش استفاده نمى ‏کرد و آن را نیز به کودکان مى‏ داد. در بین راه کوفه و شام، با این که خود گرسنه و تشنه بود، ایثار را به بند کشیده و آن را شرمنده ساخت. امام زین العابدین ۰علیه السلام)مى‏ فرماید:« انها کانت تقسم ما یصیبها من الطعام على الاطفال لان القوم کانوا یدفعون لکل واحد منا رغیفاً من الخبز فى الیوم واللیله (۲۸)؛ عمه ‏ام زینب[در مدت اسارت]، غذایى را که به عنوان سهمیه و جیره مى ‏دادند، بین بچه‏ ها تقسیم مى‏ کرد، چون در هر شبانه روز به هر یک از ما یک قرص نان مى‏ دادند.»

او سختى‏ ها و تازیانه‏ ها را به جان خود مى ‏خرید و نمى ‏گذاشت‏ بر بازوى کودکان اصابت کند.

براى حفظ جان کودکانت در بر دشمن

به پیش تازیانه بازوى خود را سپر کردم
شجاعت و شهامت

از صفات بارز پروا پیشگان این است که خدا در نظر آنان بزرگ و غیر او در نظرشان کوچک، حقیر و فاقد اثر مى‏ باشد. امام على (علیه السلام) مى‏ فرماید:«عظم الخالق فى انفسهم فصغر ما دونه فى اعینهم (۲۹)؛ خالق در جان آنان بزرگ است، پس غیر او در چشمشان کوچک مى‏ باشد.»

سّر شجاعت اولیاى الهى نیز در همین است. زینب که خود چنین دیدى دارد، و در خانواده شجاع تربیت ‏شده است، از شجاعت ‏حیدرى بهره ‏مند است. او به « لبوه الهاشمیه (۳۰)؛ شیر زن هاشمى‏» لقب گرفته است و چون مردان بر سر دشمن فریاد مى ‏زند، توبیخشان مى‏ کند، تحقیرشان مى ‏کند، و از کسى هراسى به دل ندارد. او از برق شمشیر خون چکان آدمکشان واهمه ندارد، در آن روز فراموش نشدنى، در میان آن همه شمشیر و آن همه کشته فریاد مى‏ زند که آیا در میان شما یک مسلمان نیست؟ در مجلس ابن زیاد، بدون توجه به قدرت ظاهرى او گوشه‏ اى مى‏ نشیند و با بى اعتنایى به سؤالات او تحقیرش مى ‏کند، او را «فاسق‏» و«فاجر» معرفى مى ‏کند و مى ‏گوید:

«الحمدلله الذى اکرمنا بنبیه محمد (صلى الله علیه وآله) وطهرنا من الرجس تطهیراً وانما یفتضح الفاسق ویکذب الفاجر وهو غیرنا (۳۱)؛ سپاس خداى را که ما را با نبوت حضرت محمد (صلى الله علیه وآله) گرامى داشت، و از پلیدى ‏ها پاک نمود. همانا فقط فاسق رسوا مى‏ شود، و بدکار دروغ مى‏ گوید، و او غیر ما مى ‏باشد.»

و همچنین در مقابل یزید و دهن کجى ‏ها و بد زبانى ‏هاى او، شجاعت ‏حیدرى را به نمایش گذارده، چنین مى ‏گوید: «لئن جرت على الدواهى مخاطبتک انى لاستصغر قدرک واستعظم تقریعک واستکبر توبیخک (۳۲)؛ اگر فشارهاى روزگار مرا به سخن گفتن با تو واداشته[بدان که] قدر و ارزش تو در نزد من ناچیز است، ولیکن سرزنش تو را بزرگ شمرده و توبیخ کردن تو را بزرگ مى ‏دانم.»

صداى زنده على به صوت دلپذیر تو

اسیر شام بودى و یزید شد اسیر تو

فصاحت و بلاغت

هر خطیبى بخواهد فصیح و بلیغ سخن بگوید، علاوه بر استعداد ذاتى، باید بارها تمرین عملى انجام دهد، همچنین در حین خطابه لازم است از نظر روانى و جسمانى کاملا آماده باشد تا بتواند خطبه‏ اى فصیح و بلیغ ادا کند. و مستمعین باید با او هماهنگ باشند والا یاراى سخن گفتن نخواهد داشت تا چه رسد به این که فصیح و بلیغ بگوید.

زینب بدون آن که دوره دیده و یا تمرین خطابه کرده باشد و در حال تشنگى، گرسنگى، خستگى اسارت، و از نظر روانى داغ دار، آواره و تحقیر شده با کسانى سخن مى‏ گوید که نه تنها با او هماهنگ نیستند بلکه حتى سنگ و خاکروبه بر سر او ریخت ه‏اند، با این حال صداى زینب بلند مى‏ شود که:« اى مردم کوفه! اى نیرنگ بازان و بى وفایان . . .» سخنان زینب (علیهاالسلام) چنان بود که وجدان خفته مردم را بیدار کرد و صداى گریه از زن و مرد و پیر و جوان و خردسال بلند شد.

خزیم اسدى مى ‏گوید: متوجه زینب شدم، به خدا سوگند زنى را که سر تا پا شرم و حیا باشد، سخنران ‏تر از او ندیدم، گویى زینب از زبان على (علیه السلام )سخن مى‏ گفت.

و همو مى ‏گوید: « پیر مردى را در کنار خود دیدم که بر اثر گریه محاسنش غرق اشک شده بود و مى‏ گفت: پدر و مادرم فداى شما باد، پیرمردان شما بهترین پیرمردها، جوانان شما برترین جوان‏ها و زنان شما نیکوترین زنان هستند. نسل شما بهترین نسلى است که نه خوار مى‏ گردد و نه شکست مى ‏پذیرد. (۳۳)

شیخ جعفر نقدى (ره ) مى نویسد:

« مى گویم : و این حذلم بن کثیر (راوى این خبر) از فصحاء و سخنوران و نیکو گفتاران عرب است که که از فصاحت و زبان آورى و نیکو گفتارى و از بلاغت و رسایى سخن و مطابق اقتضاى مقام و مناسب حال مخاطب سخن گفتن زینب تعجب نموده و به شگفت آمده ، و از براعت و برترى فضل و کمال و علم و دانش و شجاعت ادبیه و دلاورى پسندیده آن مخدره ، حیرت و سرگردانى او را فرا گرفته ، به طورى که نتواسته او را (به کسى ) تشبیه و مانند نماید، مگر به پدرش سید و مهتر هر بلیغ و فصیحى .

پس (از این رو) گفته : « کانها تفرع عن لسان امیرالمؤ منین » ؛ یعنى گویا علیا حضرت زینب (س) (سخنانش را در کوفه ) از زبان امیرالمؤ منین (ع) قصد و آهنگ مى نمود، و هر که درباره کربلا و در احوال و سرگذشت هاى حسین (ع) کتابى نوشته ، این خطبه و سخنرانى را نقل نموده است .

و جاحظ در کتاب خود « البیان و التبیین » آن را از خزیمه الاسدى روایت نموده که خزیمه گفته : «زنان کوفه را در آن روز دیدم به پا ایستاده (برکشته شدگان در کربلا) ندبه و زارى و شیون مى نمودند، در حالى که گریبان ها (شان را) مى دریدند.
جود و سخاوت زینب (س)

روزى میهمانى براى امیرالمؤ منین (ع) رسید. آن حضرت به خانه آمده و فرمود:«اى فاطمه ، آیا طعامى براى میهمان خدمت شما مى باشد؟» عرض کرد:« فقط قرض نانى موجود است که آن هم سهم دخترم زینب مى باشد.»

زینب (س) بیدار بود، عرض کرد:« اى مادر، نان مرا براى میهمان ببرید، من صبر مى کنم .» طفلى که در آن وقت ، که چهار یا پنج سال بیشتر نداشته این جود و کرم او باشد، دیگر چگونه کسى مى تواند به عظمت آن بانوى عظمى پى ببرد؟

زنى که هستى خود را در راه خدا بذل بنماید، و فرزندان از جان عزیزتر خود را در راه خداوند متعال انفاق بنماید و از آنها بگذرد بایستى در نهایت جود بوده باشد.
نبوغ و استعداد حضرت زینب (س)

در تاریخ آمده که روزى امیرمؤ منان (ع) در میان دو فرزند خردسالش عباس و زینب نشسته بود که رو به عباس نموده فرمود:« قل واحد» بگو یک .

عباس آن را گفت .

سپس فرمود:« قل اثنان» بگو دو.

عباس در پاسخ گفت : «استحیى ان اقول باللسان الذى قلت واحد، اثنان » ؛ شرم دارم با زبانى که یکى گفته ام ، دو بگویم .

آن گاه امیرمؤ منان (ع) چشمان عباس (ع) را بوسه زد؛ چرا که کلام این فرزند خردسال اشاره به وحدانیت خداى تعالى و توحید او مى کرد.

سپس رو به زینب (س) کرد، ولى زینب منتظر سؤ ال پدر نمانده ، خود سؤ الى مطرح کرد و گفت : «پدر! ما را دوست دارى ؟»

امیرمؤ منان (ع) فرمود:« آرى دخترم ، فرزندان پاره هاى قلب ما هستند.»

زینب (س) با این مقدمه ، وارد سؤ ال اصلى شد و پرسید: « پدر! دو محبت – محبت خدا و محبت اولاد – در قلب مؤ من جا نمى گیرد. پس اگر باید دوست داشته باشى ، شفقت و مهربانى را نثار ما کن و محبت خالص را تقدیم خداوند.»

على (ع) که این درک ، و شناخت و استعداد را در این دختر و پسر خردسالش مشاهده نمود، بر علاقه اش نسبت به آنان افزوده شد. زینب (س) به دلیل همین نبوغ و استعداد و دیگر کمالاتى که در وجودش بود، از احترام ویژه خانواده پدر برخوردار شد.
صدیقه صغرى

مرحوم علامه مامقانى (ره ) در مجلد سوم کتاب شریف «تنقیح المقال» درباره سیدتنا زینب الکبرى (س) مى نویسد:

«درباره سیدتنا زینب الکبرى مى گویم : زینب و چیست زینب و چه چیز تو را دانا گردانید-و از کجا درک نموده و دریافتى- که -شرافت و بزرگى و فضیلت و برترى- زینب چیست ؟ -پس به طور اختصاص آن هم یک از هزار هزار آن است که – زینب عقیله یعنى خاتون بزرگوار و گرامى فرزندان هاشم (ابن عبد مناف پدر جد رسول خدا) است ، و محققا صفات حمیده و خوى هاى پسندیده را دارا بود که پس از مادرش ، صدیقه کبرى (س) کسى دارا نبوده است ، تا این که حق و سزاوار است گفته شود:

« او است صدیقه صغرى ، زینب را در حجاب و پوشش و عفت و پاکدامنى (از دیگران ) زیادت و افزونى است (و آن این است ) که تن او را در زمان پدرش (امیرالمؤ منین ) و دو برادرش (امام حسن و امام حسین ) کسى از مردان ندید تا روز « طف » -کربلا، و این که زمین کربلا را طف مى نامند، براى آن است که طف زمینى بلند و جانب و کنار را گویند، و زمین کربلا کنار فرات است – و زینب (س) در صبر و شیکبایى-از مصایب و اندوه هاى بزرگ- و ثبات و پایدارى و قیام و ایستادگى -در آشکار ساختن حق و درستى – و قوت و نیروى ایمان و گرویدن -به عقاید و احکام دین مقدس ‍ اسلام – و تقوا و پرهیزکارى و اطاعت و فرمانبرى-از آنچه خداى تعالى فرموده- وحیده و یگانه بود -که پس از مادرش علیا حضرت فاطمه (س) در دنیا چنین خاتونى که داراى این صفات حمیده و خوى هاى پسندیده بى مانند باشد، سراغ ندارم.»

زینب (س) در فصاحت و آشکارا سخن گفتن و زبان آورى و در بلاغت و رسایى سخن و سخن گفتن مطابق اقتضاى مقام و مناسب حال ، گویى از زبان (پدر بزرگوارش ) امیرالمؤ منین (ع) قصد و آهنگ مى نمود، چنان که پوشیده نیست بر کسى که در خطبه و سخنرانى او -در مجلس ابن زیاد در کوفه ، و مجلس یزید در شام – از روى تحقیق و درستى فکر نموده و بیندیشد، و اگر ما -علما و بیان کننده اصول و فروع دین مقدس اسلام- بگوییم : زینب (س) مانند امام (ع) داراى مقام عصمت بوده -از گناه بازداشته شده و هیچ گونه گناهى نکرده با این که قدرت و توانایى بر آن داشته و معنى عصمت نزد ما امامیه همین است-کسى را نمى رسد که (گفتار ما را) انکار کند و نپذیرد.

اگر به احوال و سرگذشت هاى او در طف و کربلا و پس از کربلا -در کوفه و شام – آشنا باشد، چگونه چنین نباشد؟ و اگر چنین نبود هر آینه امام حسین (ع) مقدار و پاره اى از بار سنگین امامت و پیشوایى را روزگارى که امام سجاد(ع) بیمار بود بر او حمل و واگذار نمى نمود، و پاره اى از وصایا و سفارشهاى خود را به او وصیت نمى کرد و امام سجاد (ع) او را در بیان احکام و آنچه که از آثار و نشانه هاى ولایت و امامت است . نایبه به نیابت خاصه و جانشین خود نمى گرداند.
مفسر قرآن

فاضل گرامى سید نورالدین جزایرى در کتاب خود « خصایص ‍ الزینبیه » چنین نقل مى کند:

« روزگارى که امیرالمؤ منین (ع) در کوفه بود، زینب (س) در خانه اش مجلسى داشت که براى زنها قرآن تفسیر و معنى آن را آشکار مى کرد. روزى « کهیعص» را تفسیر مى نمود که ناگاه امیرالمؤ منین (ع) به خانه او آمد و فرمود: «اى نور و روشنى دو چشمانم ! شنیدم براى زن ها« کهیعص» را تفسیر مى نمایى ؟

زینب (س) گفت :« آرى .» امیرالمؤ منین (ع) فرمود:« این رمز و نشانه اى است براى مصیبت و اندوهى که به شما عترت و فرزندان رسول خدا(ص) روى مى آورد. پس از آن مصایب و اندوه ها را شرح داد و آشکار ساخت . پس آن گاه زینب گریه کرد، گریه با صدا – صلوات الله علیها.
گفتن مسائل شرعى

شیخ صدوق ، محمد بن بابویه (ره ) مى گوید:«حضرت زینب (س) نیابت خاصى از طرف امام حسین (ع) داشت و مردم در مسائل حلال و حرام به او مراجعه کرده از او مى پرسیدند، تا اینکه حضرت سجاد (ع) بهبود یافت .»

شیخ طبرسى (ره ) گوید:« حضرت زینب (س) روایات بسیارى را از قول مادرش حضرت زهرا (س) روایت کرده است .»

از عماد المحدثین روایت شده است که : «حضرت زینب (س) از مادر و پدر و برادرانش و از ام سلمه و ام هانى و دیگر زنان روایت مى کرد و از جمله کسانى که از او روایت کرده اند، ابن عباس و على بن الحسین (ع) و عبدالله بن جعفر و فاطمه صغرى دختر امام حسین (ع) و دیگرانند.»

همچنین ابوالفرج گوید: «زینب بانویى عقیله که ابن عباس سخنان حضرت زهرا(س) را در مورد فدک از قول او نقل کرده و مى گوید: عقیله ما، زینب دختر على (ع) به من گفت .»

از ظاهر فرمایش فاضل دربندى و دیگر عالمان چنین به دست مى آید که حضرت زینب کبرى (س) علم منایا و بلایا (خوابها و حوادث آینده ) را همچون بسیارى از یاران حضرت على (ع)، مانند میثم تمار و رشید هجرى و برخى دیگر مى دانسته و بلکه در ضمن اسرارى که بیان کرده ، به طور قطع و مسلم آن حضرت را از مریم دختر عمران و آسیه دختر مزاحم و دیگر زنان با فضیلت برتر دانسته است .

وى در ضمن فرمایش حضرت سجاد (ع) که به آن حضرت فرموده بود: « اى عمه تو بحمدالله دانشمند بدون آموزگار و فهمیده بدون آموزنده هستى .» ، گوید:« این فرمایش خود دلیل و حجت بر آن است که زینب دختر حضرت امیرالمؤ منین (ع) محدثه بوده یعنى به او الهام مى شده است و عمل او از علم لدنى و آثار باطنى مى باشد.»
آینه تمام نماى مقام رسالت و امامت

محمد غالب شافعى ، یکى از نویسندگان مصرى گفته است :

« یکى از بزرگترین زنان اهل بیت از نظر حسب و نسب و از بهترین بانوان طاهر، که داراى روحى بزرگ و مقام تقوا و آیینه تمام نماى مقام رسالت و ولایت بوده ، حضرت سیده زینب ، دختر على بن ابى طالب ( کرم الله وجهه) است که به نحو کامل او را تربیت کرده بودند و از پستان علم و دانش خاندان نبوت سیراب گشته بود، به حدى که در فصاحت و بلاغت یکى از آیات بزرگ الهى گردید و در حلم و کرم و بینایى و بصیرت در تدبیر کارها در میان خاندان بنى هاشم و بلکه عرب مشهور شد و میان جمال و جلال و سیرت و صورت و اخلاق و فضیلت جمع کرده بود.

آنچه خوبان همگى داشتند، او به تنهایى دارا بود. شبها در حال عبادت بود و روزها را روزه داشت و به تقوا و پرهیزکارى معروف بود… ))
ایراد خطبه در کودکى

از عجایب اینکه زینب (س) در حدود شش سالگى ، خطبه غرا و طولانى مادرش حضرت زهرا (س) را که در مسجد النبى ، پیرامون فدک و رهبرى امام على (ع) ایراد کرد، حفظ نموده بود، براى آیندگان روایت مى کرد، با اینکه آن خطبه هم مشروح و طولانى است و هم واژه ها و جمله هاى دشوار و پر معنى و بسیار در سطح بالا دارد و این از عجایب روزگار است و دیگران آن خطبه را از زینب (س) نقل نموده اند.
تلاوت قرآن

روایت شده :« که روزى زینب (س) آیات قرآن را تلاوت مى کرد، حضرت على (ع) نزد او آمد، ضمن پرسشهایى ، با اشاره و کنایه ، گوشه هایى از مصایب زینب (س) را که در آینده رخ مى داده ، به آگاهى او رسانید.»

زینب (س) عرض کرد: « من قبلا این حوادث را که برایم رخ مى دهد، از مادرم شنیده بودم ».
شباهت زینب (س) به خدیجه

جالب اینکه شباهت حضرت زینب (س) به حضرت خدیجه (س) از امیرمؤ منان على (ع) نیز نقل شده است ، چنان که در روایت آمده است :

« وقتى که اشعث بن قیس از حضرت زینب (س) خواستگارى کرد، حضرت على (ع) بسیار دگرگون و خشمگین شد، و با تندى به اشعث فرمود:

«این جراءت را از کجا پیدا کرده اى که زینب (س) را از من خواستگارى مى کنى ؟! زینب (س) شبیه خدیجه (س)، پروریده دامان عصمت است ، شیر از دامان عصمت خورده ، تو لیاقت همتایى از او را ندارى ، سوگند به خداوندى که جان على در دست او است ، اگر بار دیگر این موضوع را تکرار کنى ، با شمشیر جوابت را مى دهم ، تو کجا که با یادگار حضرت زهرا (س) همسر و هم سخن شوى ؟! »

همچنین از پاره اى روایت فهمیده مى شود که به خاطر شباهتى که حضرت زینب (س) به خاله پیامبر (ص) به نام ام کلثوم داشت ، پیامبر(ص) کنیه او را (( ام کلثوم )) گذاشت .
شباهت زینب (س) به پدر بزرگوار خود

مرحوم سید نورالدین جزایرى (ره ) در مورد شباهت حضرت زینب (س) به پدر بزرگوار خود چنین نوشته است :

« غالبا کلیه پسر شباهت به پدر، و دختر شباهت به مادر پیدا مى کند، به جز حضرت فاطمه زهرا(س):

«کانت مشیتها مشیه ابیها رسول الله و منطقها کمنطقه» . و نیز حضرت زینب (س) که«منطقها کمنطق ابیها امیرالمؤ منین علیه السلام » بود.
نسبت مردانگى به حضرت زینب (س)

روایت شیخ بزرگوار صدوق را در کتاب « اکمال الدین» و شیخ طوسى را در کتاب « غیبت » مورد مطالعه قرار دهید! این دو تن به صورت مسند از احمد بن ابراهیم روایت مى کنند که گفت :

«در سال ۲۸۲ بر حکیمه دختر حضرت جواد الائمه امام محمد تقى (ع) وارد شدم و از پس پرده با او صحبت کرده از دین و آیین او پرسیدم و او نام امام خود را برده گفت : «فلانى پسر حسن». به او عرض کردم :« فدایت شوم ، آیا آن حضرت را به چشم خود دیده اید یا اینکه از روى اخبار و آثار مى گویید؟» گفت :

«از روى روایتى که از حضرت عسکرى (ع) به مادرش نوشته شده است .» گفتم :« آن مولود کجاست ؟» گفت : « پنهان است .» گفتم :« پس شیعه چه کنند و نزد چه کسى مشکلات خویش را بازگو نمایند؟»

گفت : « به جده ، مادر حضرت عسکرى .» گفتم :« آیا به کسى اقتدا کنم که زنى وصایت او را بر عهده دارد؟» گفت : « به حسین بن على (ع) اقتدا کن که در ظاهر به خواهرش زینب (س) وصیت کرد و هر گونه دانشى که از حضرت سجاد (ع) بروز مى کرد، به حضرت زینب (س) نسبت داده مى شد تا بدین گونه جان حضرت سجاد (ع) محفوظ بماند…»
زینب ، چشمه علم لدنى

در مقام علم و یقین ، چنان که علم امام لدنى است ، نه کتابى و تحصیلى رشته علمى که خداى عالم به قلب خاتم الانبیاء و دودمانش انداخت که در قرآن مى فرماید:« از نزد خود به او علم دادیم » به على (ع) و حسن و حسین داد به زینب هم عنایت فرمود.

مجلله زینب (س) از همان ابتدایى که خداوند او را آفرید، روح لطیفش را چشمه علمى از همان علم لدنى قرار داد. اینها کوچک و بزرگ ندارند.

منبع :سایت جامع فرهنگی مذهبی آوینی

پى‏ نوشت‏:

۱- شیخ ذبیح الله محلاتى، ریاحین الشریعه، (تهران، دارالکتب الاسلامیه) ج‏۳، ص‏۴۶٫

۲- همان، ج‏۳، ص‏۲۱۰٫

۳- همان، ج‏۳، ص‏۳۹٫

۴- بقره/۳۱- ۳۲٫

۵- کهف/۶۵٫

۶- شیخ عباس قمى، منتهى الآمال،(تهران، علمیه اسلامیه، چاپ قدیم،۱۳۳۱ ه . ش) ج‏۱، ص‏۲۹۸٫

۷- ذاریات/۵۶٫

۸- محمد بن جریرطبرى، تاریخ طبرى، ج‏۶، ص‏۲۳۸٫

۹- ریاحین الشریعه، ج‏۳، ص‏۶۲٫

۱۰- همان، ص ۶۱- ۶۲٫

۱۱- نهج البلاغه، فیض الاسلام، حکمت ۴۶۶٫

۱۲- جزائرى، الخصائص الزینبیه، ص‏۳۴۵٫

۱۳- محمد باقر مجلسى، بحارالانوار،(بیروت، داراحیاء التراث العربى)، ج‏۴۵، ص‏۱۳۴٫

۱۴- نساء/۵۹٫

۱۵- پیامبراکرم صلى الله علیه و آله، على علیه السلام، فاطمه علیهاالسلام، امام حسن علیه السلام، امام حسین علیه السلام، امام سجاد علیه السلام و امام باقر علیه السلام .

۱۶- الکوکب الدرى، ج‏۱، ص‏۱۹۶٫

۱۷- بحارالانوار، ج‏۴۵، صص‏۱۱۰- ۱۱۱٫

۱۸- همان، ج‏۴۵، ص‏۱۳۳٫

۱۹- همان، ج‏۴۵، ص‏۵۸، ومعالى السبطین، ج‏۲، ص‏۸۸ .

۲۰- بحارالانوار، ج‏۴۵، ص‏۴۶٫

۲۱- همان، ج‏۴۵، ص‏۶۱ .

۲۲- همان، ج‏۴۵، ص‏۱۷۹٫

۲۳- مثل بقره/۱۵۵ و . . .

۲۴- بحارالانوار، ج‏۴۵، صص‏۱۱۵- ۱۱۶٫

۲۵- همان، ص‏۱۱۶٫

۲۶- میزان الحکمه، ج‏۱، ص‏۴٫

۲۷- همان.

۲۸- ریاحین الشریعه، ج‏۳، ص‏۶۲٫

۲۹- نهج البلاغه، فیض الاسلام، خطبه ۱۸۲٫

۳۰- زیارت نامه حضرت زینب علیهاالسلام .

۳۱- بحارالانوار، ج‏۴۵، صص‏۱۵۴- ‏۱۱۵٫

۳۲- همان، ص‏۱۳۴٫

۳۳- همان، ج‏۴۵، صص‏ ۱۰۸ و۱۱۰ .

شهرهاى مقدس شیعه

اشاره:

 مناطقى که اهل‌بیت(ع) نشانى از خود دارند در منظر شیعیان از قداست و شرافت خاصى برخوردار است. اگر شهر مدینه شرافت و عظمت پیدا کرد به‌خاطر قدوم مبارک رسول خدا(ص) بود و امروز هم به‌خاطر وجود قبر شریف آن حضرت و اهل‌بیت‌اش از قداست خاصى برخوردار است و همچنین شهرها و مناطق دیگرى که با حضور و شهادت اهل‌بیت(ع) شرافت و قداست یافتند در نزد شیعیان عزیز مى‌باشند. منظور از شهرهاى مقدس شیعه جاها و شهرهایى است که به نوعى وابسته به پیامبر(ص) و اهل‌بیت آن حضرت مى‌باشد که به‌طور خلاصه به معرفى این شهرها مى‌پردازیم.

 شهرهاى مقدس در عربستان

 مدینه

شهر یثرب که بعد از ورود رسول خدا ـ صلى الله علیه و آله ـ به این شهر «مدینهٔ النبی» و به اختصار مدینه خوانده شد، ‌در حدود ۴۵۰ کیلومترى شمال مکه واقع است که جمعیت آن در سال ۱۴۱۵ هجرى ۶۶ هزار نفر بوده است. آب و هواى مدینه در مقایسه با مکه بسیار بهتر است چرا که زمین‌هاى حاصل‌خیز و آب نسبتاً مکفى دارد با این حال باید گفت مدینه هم سرزمین کم آبى به حساب مى‌آید.

با ورود پیامبر ـ صلى الله علیه و آله ـ در سال ۶۲۲ میلادى به مدینه این شهر به مدینهٔ النبى تبدیل شد و نور ایمان در قلب اکثر قبایل تابید و همگى اسلام آوردند. رسول خدا ـ صلى الله علیه و آله ـ در همان آغاز، مدینه را چون مکه «حرم» دانست. براین اساس مکه حرم خدا و مدینه حرم رسول الله است و این بهترین شرافتى بود که مدینه مى‌توانست به‌دست آورد. پیامبر بزرگوار اسلام در سخنان بى‌شمارى مدینه را تمجید کرده و مردم آن را بسیار ستوده است. این شهر در طول تاریخ از نظر پیشرفت شهرى همواره سیر صعودى داشته و امروزه وجود مرقد شریف و مطهر رسول خدا ـ صلى الله علیه و آله ـ و در کنار آن، مزار شریف ائمه بقیع و مزار سایر اصحاب بزرگ رسول خدا ـ صلى الله علیه و آله ـ به این شهر قداست و عظمت خاصى بخشیده؛ مخصوصاً وجود قبور شریف حضرت زهرا ـ سلام الله علیها ـ ، امام حسن مجتبى ـ علیه السلام ـ ، امام زین‌العابدین ـ علیه السلام ـ ،‌امام باقر و امام صادق ـ علیهما السلام ـ این شهر را به یکى از مقدس ترین شهرهاى جهان اسلام مخصوصاً تشیع تبدیل کرده به‌طورى که سالانه قلوب پر مهر و محبت میلیون‌ها عاشق از سراسر دنیا را به خود جذب کرده و با دریاى برکت و فیوضات خود دل این ارادتمندان را از برکات بى‌شمار خود سیراب مى‌کنند.

 شهرهاى مقدس شیعه در عراق

سرزمین عراق بنابر کاوش‌هاى باستان ‌شناسان، یکى از کهن‌ترین جایگاه‌هاى سکونت انسان و تمدن بشرى است و پیشینه تاریخى آن به هزاران سال پیش از میلاد مسیح باز مى‌گردد. ارتش اسلام در سال ۱۴ یا ۱۵ ه‍. به فرماندهى سعدبن ابى‌وقاص به عراق حمله کرد و طى چند سال جنگ در سال ۱۶ هجرى ارتش ساسانى را شکست داد و عراق را به تصرف درآورد. از این تاریخ، عراق جزئى از متصرفات اسلامى گردید. سرزمین عراق یکى از سرزمین‌هاى مقدس براى مسلمانان مخصوصاً شیعیان مى‌باشد. این سرزمین، ‌مدفن و آرامگاه امامان بزرگوار شیعه ـ علیهم السلام ـ ، صحابه پیامبر ـ صلى الله علیه و آله ـ تابعین، امامان مذاهب سنى، رؤساى فرقه‌ها و گروه‌ها و طوایف مى‌باشد که ما در اینجا به شهرهاى مهم و مقدس آن به‌طور خلاصه مى‌پردازیم.

نجف اشرف:

این شهر که در ۱۶۰ کیلومترى جنوب غربى بغداد و در کناره دشت بى‌آب و علف صحراى شام واقع است، ‌داراى آب و هواى بسیار گرم و زمینى خشک و کم آب مى‌باشد. در منابع شیعه، روایات فراوانى درباره فضیلت و قداست سرزمین نجف آمده است، به همین جهت هر مؤمنى آرزوى زیارت این سرزمین و زندگى و دفن شدن در آن را دارد. امروزه این شهر مرکز یکى از استان‌هاى عراق و از شهرهاى مهم این کشور به شمار مى‌رود.

شهر نجف یکى از مقدس‌ترین شهرهاى شیعیان مى‌باشد. وجود پر برکت حرم مطهر حضرت على ـ علیه السلام ـ به این شهر قداست خاصى بخشیده و شیعیان براى این شهر احترام زیادى قائل هستند. جدا از وجود مرقد شریف امام اول شیعیان در این شهر، آثار و ابینه‌هاى تاریخى فراوانى باعث عظمت این شهر شده است که به بعضى اشاره مى‌شود:

۱) قبرستان وادى‌السلام:

این قبرستان یکى از مقدس‌ترین گورستان‌هاى مسلمانان و شیعیان است.

۲) مقام حضرت حجّت:

این مقام در گورستان وادى السلام قرار دارد و جایگاه مقدسى است که به حضرت ولى عصر ـ عج الله تعالى فرجه الشریف ـ نسبت داده مى‌شود.

۳) آرمگاه حضرت هود و حضرت صالح.

۴) آرامگاه کمیل بن زیاد نخعی.

۵) آرامگاه علماء و مراجع بزرگى مانند شیخ طوسى، علامه حلى، ‌مقدس اردبیلى، شیخ انصارى و … .

همه این عوامل باعث شده تا شیعیان از سرتاسر جهان هرساله این شهر را چون نگینى در آغوش بگیرند و به این شهر با دیده احترام بنگرند.

کوفه:

شهر کوفه نخستین شهر اسلامى است که در سال ۱۷ ه‍. به دستور خلیفه دوم و به دست سعد ابن ابى‌وقاص در بخش میانى عراق ساخته شد. کوفه براى نخستین بار در سال ۳۶ ه‍. پایتخت دولت اسلامى گردید و این هنگامى بود که على ـ علیه السلام ـ براى جنگ جمل، مدینه منوره را به قصد عراق ترک کرد. بعدها به‌تدریج بر اهمیت شهر افزوده شد و یکى از مراکز مهم علمى و سیاسى جهان اسلام گردید. جمعیت آن را در آن زمان افزون بر یک میلیون نفر دانسته‌اند.

امروزه شهر کوفه موقعیت پیشین خود را از دست داده و به‌عنوان یک بخش از شهر نجف شمرده مى‌شود و فاصله دو شهر هشت کیلومتر است که تقریباً به یکدیگر متصل مى‌باشند. این شهر به علت موقعیت جغرافیایى‌اش از آب و هواى ملایم و خنک‌تر از نجف برخوردار است.

این شهر به علت مرکزیت حکومت حضرت على ـ علیه السلام ـ و وجود اماکن و ابینه‌هاى تاریخى از آن زمان، ‌از قداست خاصى در میان مسلمانان و به‌خصوص شیعیان دارد.

که به این اماکن به‌صورت خلاصه اشاره مى‌شود:

۱) مسجد جامع کوفه:‌ این مسجد یکى از چهار مسجد مهم و مقدس جهان اسلام است. در درون این مسجد جایگاه‌هاى مقدسى وجود دارد مانند ستون‌ها و محراب‌هاى هفت‌گانه که محل نمازگزارى برخى از معصومان مى‌باشد،‌ محراب على ـ علیه السلام ـ که محل شهادت آن حضرت نیز مى‌باشد و … .

۲)حرم مسلم بن عقیل؛

۳) آرامگاه هانى بن عروه؛

۴) آرامگاه مختار ثقفى؛

۵) خانه امیرالمؤمنین ـ علیه السلام ـ ؛

۶) آرامگاه میثم تمّار؛

۷) مسجد سهله که یکى از مساجد مقدس مى‌باشد و … .

منبع :سایت اندیشه قم

مختار اصلانى

خطب امام سجاد علیه السلام

اشاره:

علی بن حسین بن علی بن ابی‌طالب، مشهور به امام سجاد و زین العابدین (۳۸- ۹۵ق)، چهارمین امام شیعیان. مدت امامت وی ۳۵ سال بود. امام سجاد(ع) در واقعه کربلا حضور داشت ولی به علت بیماری، در جنگ شرکت نکرد. لشکر عمر بن سعد پس از شهادت امام حسین(ع) او را همراه اسیران کربلا به کوفه و شام بردند. خطبه امام سجاد در شام باعث آگاهی مردم از جایگاه اهل بیت شد. واقعه حره، نهضت توابین و قیام مختار در زمان امام سجاد(ع) روی داد. مجموعه ادعیه و مناجات امام سجاد(ع) در کتاب صحیفه سجادیه گرد آمده است. رساله الحقوق، رساله‌ای کوچک درباره تکالیف بندگان در برابر خدا و خلق خدا، منسوب به اوست.

خطبه تاریخی امام سجاد علیه السلام

در این اثناء امام زین العابدین علیه السلام از سراپرده خود بیرون آمد و با اشاره مردم را به سکوت، دعوت کرد، نفسها در سینه ها ماند و سکوت مطلق همه جا را فرا گرفت، آنگاه امام سجاد علیه السلام اینگونه خطبه تاریخی خود را ایراد فرمود: پس از حمد و ثنای الهی، از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم یاد کرد و بر او درود فرستاد و خطاب به مردم گفت: ایها الناس! من عرفنی فقد عرفنی، و من لم یعرفنی فانا علی بن الحسین المذبوح بشط الفرات من غیر ذحل و لا ترات، انا ابن من انتهک حریمه و سلب نعیمه و انتهب ماله و سبی عیاله، انا ابن من قتل صبرا، فکفی بذلک فخرا. ایها الناس! ناشدتکم بالله هل تعلمون انکم کتبتم الی ابی وخدعتموه، و اعطیتموه من انفسکم العهد و المیثاق والبیعه ثم قاتلتموه و خذلتموه؟ فتبا لکم ما قدمتم لانفسکم و سوء لرأیکم، بایه عین تنظرون الی رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم یقول لکم: قتلتم عترتی و انتهکتم حرمتی فلستم من امتی. ای مردم! هر کس مرا می شناسد، می داند که من کیستم، و آن که مرا نمی شناسد (بداند که) من علی فرزند حسین هستم که او را در کنار فرات (با کامی خشکیده و عطشناک) بدون هیچ گناهی، از دم شمشیر گذراندند، من فرزند آن کسی هستم که پرده حریم حرمت او را دریدند، و اموال او را به غارت بردند، و افراد خانواده او را به زنجیر اسارت کشیدند، من فرزند آن کسی هستم

که او را به زاری کشتند، و همین افتخار ما را بس است. ای مردم! شما را بخدا سوگند آیا به خاطر دارید که به پدرم نامه ها نوشتید (و او را دعوت کردید) ولی با او نیرنگ باختید؟! (به خاطر دارید که) با او پیمان (وفاداری) بستید و با او (و نماینده او) بیعت کردید، ولی (به هنگام حادثه) او را تنها گذاردید؟! (و به این هم بسنده نکردید) و با او به پیکار برخاستید؟! شما را هلاکت و نابودی باد! چه (بد) توشه ای (از پیش) برای خود فرستادید! و رأی شما (چه) زشت و ناپسند بود. به من بگوئید که با کدام چشم می خواهید به روی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بنگرید هنگامی که به شما بگوید: عترت مرا کشتید، حریم حرمت مرا شکستید، پس شما دیگر از امت من به حساب نمی آیید؟!. وقتی سخن امام بدین جا رسید، از هر طرف صدای آن جماعت بیشمار به گریه بلند شد و به همدیگر می گفتند: (دیدید) که نابود شدید و درنیافتید؟ امام سجاد علیه السلام در دنباله سخنان خود فرمود: رحمت خدا بر آنکس باد که پند مرا بپذیرد و سفارش مرا در رابطه با خدا و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و دودمان او به خاطر بسپارد، چرا که من به نیکی از رسول خدا علیه السلام پیروی می کنم و رفتار او را در پیش می گیرم. مردم یک صدا بانگ برداشتند که: ای پسر پیامبر خدا! ما فرمانبردار (فرامین) توایم! و پیمان تو را محترم و دلهای خود را به جانب تو معطوف می داریم! و هوای

تو را در سر می پروریم! رحمت خدا بر تو باد! تو فرمان بده تا با هر آنکه با تو در آمیزد، بستیزیم! و با هر کس که تسلیم فرامین تو باشد، از در آشتی درآییم! و یزید را (از اریکه قدرت به زیر کشیم و او را) اسیر کنیم! و از کسانی که بر شما و خاندان ستم روا داشتند، بیزاری جسته و انتقام خون پاکان شما را از آنان بگیریم!! امام سجاد علیه السلام فرمود: هیهات! ایها الغدره المکره! حیل بینکم و بین شهوات انفسکم، اتریدون ان تأتوا الی کما اتیتم الی آبائی من قبل، کلا و رب الرقصات الی منی، فان الجرح لما یندمل، قتل ابی بالامس و اهل بیته معه، فلم ینسنی ثکل رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم وثکل ابی و بنی ابی وجدی شق لها زمی و مرارته بین حناجری و حلقی، و غصصه تجری فی فراش صدری، و مسالتی ان لا تکونوا لنا و لا علینا. هیهات! ای بی وفایان نیرنگباز! در میان شما و خواسته های شما پرده ای کشیده شده است، آیا برآنید که با من نیز به همان گونه که با پدران من رفتار کردید، عمل کنید؟! (مطمئن باشید که به یاوه های شما ترتیب اثر نمی دهم و) هرگز چنین نخواهد شد (که شما مرا به راهی که می خواهید سوق دهید)! بخدای راقصات [۱] بسوی منی سوگند، که هنوز آن زخم عمیقی که دیروز از قتل عام و کشتار پدرم و فرزندان و (اصحاب) او در قلب من پدید آمده است، التیام نیافته و هنوز داغ رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم

را فراموش نکرده بودم که آلام و مصیبتهای پدرم و فرزندان پدر و جد بزرگوارم، موی سر و صورت مرا سپید کرد و هنوز مزه تلخ آن را در گلوگاه خود احساس می کنم، و اندوه این آلام جانفرسا هنوز در قفسه سینه من مانده است! خواسته من از شما این است که (حداقل بی تفاوت باشید!) نه از ما طرفداری کنید و نه با ما از در جنگ و دشمنی درآیید! پس امام سجاد علیه السلام خطبه خود را با این ابیات پایان داد: لا غرو ان قتل الحسین و شیخه قد کان خیرا من حسین و اکرما فلا تفرحوا یا اهل کوفه بالذی اصیب حسین کان ذلک اعظما قتیل بشط النهر نفسی فداءه جزاء الذی ارداه نار جهنما [۲] .

خطبه حضرت سجاد علیه السلام در مسجد شام
حضرت علی بن الحسین علیه السلام از یزید درخواست نمود که در روز جمعه به او اجازه دهد در مسجد خطبه بخواند، یزید رخصت داد؛ چون روز جمعه فرا رسید یزید یکی از خطبای مزدور خود را به منبر فرستاد و دستور داد هر چه تواند به علی و حسین علیهماالسلام اهانت نماید و در ستایش شیخین و یزید سخن براند، و آن خطیب چنین کرد. امام سجاد علیه السلام از یزید خواست تا به وعده خود وفا نموده و به او رخصت دهد تا خطبه بخواند، یزید از وعده ای که به امام علیه السلام داده بود پشیمان شد و قبول نکرد. معاویه پسر یزید به پدرش گفت: خطبه این مرد چه تأثیری دارد؟ بگذار تا هر چه می خواهد، بگوید. یزید گفت: شما قابلیتهای این خاندان را نمی دانید، آنان علم و فصاحت را

از هم به ارث می برند، از آن می ترسم که خطبه او در شهر فتنه برانگیزد و وبال آن گریبانگیر ما گردد [۳] . به همین جهت یزید از قبول این پیشنهاد سرباز زد و مردم از یزید مصرانه خواستند تا امام سجاد علیه السلام نیز به منبر رود. یزید گفت: اگر او به منبر رود، فرود نخواهد آمد مگر اینکه من و خاندان ابوسفیان را رسوا کرده باشد! به یزید گفته شد: این نوجوان چه تواند کرد؟! یزید گفت: او از خاندانی است که در کودکی کامشان را با علم برداشته اند. بالاخره در اثر پافشاری شامیان، یزید موافقت کرد که امام به منبر رود. آنگاه حضرت سجاد علیه السلام به منبر رفته و پس از حمد و ثنای الهی خطبه ای ایراد کرد که همه مردم گریستند و بیقرار شدند. فرمود: ایها الناس! اعطینا ستا و فضلنا بسبع: اعطینا العلم و الحلم و السماحه والفصاحه و الشجاعه و المحبه فی قلوب المؤمنین، و فضلنا بان منا النبی المختار محمدا و منا الصدیق و منا الطیار و منا اسد الله و اسد رسوله و منا سبطا هذه الامه.من عرفنی فقد عرفنی و من لم یعرفنی انبأته بحسبی و نسبی. ایها الناس! انا ابن مکه و منی، انا ابن زمزم و الصفا، انا ابن من حمل الرکن باطراف الردا، انا ابن خیر من ائتزر و ارتدی، انا ابن خیر من انتعل و احتفی، انا ابن خیر من طاف وسعی، انا ابن خیر من حج ولبی، انا ابن خیر من حمل علی البراق فی الهواء، انا ابن من اسری به من المسجد الحرام الی المسجد الاقصی، انا ابن من

بلغ به جبرئیل الی سدره المنتهی، انا ابن من دنا فتدلی فکان قاب قوسین او ادنی، انا ابن من صلی بملائکه السماء، انا ابن من اوحی الیه الجلیل ما اوحی، انا ابن محمد المصطفی، انا ابن علی المرتضی، انا ابن من ضرب خراطیم الخلق حتی قالوا: لا اله الا الله. انا ابن من ضرب بین یدی رسول الله بسیفین و طعن برمحین و هاجر الهجرتین و بایع البیعتین و قاتل ببدر و حنین و لم یکفر بالله طرفه عین، انا ابن صالح المؤمنین و وارث النبیین و قامع الملحدین و یعسوب المسلمین و نور المجاهدین و زین العابدین و تاج البکائین و اصبر الصابرین و افضل القائمین من آل یاسین رسول رب العالمین، انا ابن المؤید بجبرئیل، المنصور بمیکائیل. انا ابن المحامی عن حرم المسلمین و قاتل المارقین و الناکثین و القاسطین و المجاهد اعداءه الناصبین، و افخر من مشی من قریش اجمعین، و اول من اجاب و استجاب لله و لرسوله من المؤمنین، و اول السابقین، و قاصم المعتدین و مبید المشرکین، و سهم من مرامی الله علی المنافقین، و لسان حکمه العابدین و ناصر دین الله و ولی امر الله و بستان حکمه الله و عیبه علمه، سمح، سخی، بهی، بهلول، زکی، ابطحی، رضی، مقدام، همام، صابر، صوام، مهذب، قوام، قاطع الاصلاب و مفرق الاحزاب، اربطهم عناناو اثبتهم جنانا، و امضاهم عزیمه و اشدهم شکیمه، اسد باسل، یطحنهم فی الحروب اذا ازدلفت الاسنه و قربت الاعنه طحن الرحی، و یذرؤهم فیها ذرو الریح الهشیم، لیث الحجاز و کبش العراق، مکی مدنی خیفی عقبی بدری احدی شجری مهاجری. من العرب سیدها، و من الوغی

لیثها، وارث المشعرین و ابو السبطین: الحسن و الحسین، ذاک جدی علی بن ابی طالب. ای مردم! خداوند به ما شش خصلت عطا فرموده و ما را به هفت ویژگی بر دیگران فضیلت بخشیده است، به ما ارزانی داشت علم، بردباری، سخاوت، فصاحت، شجاعت و محبت در قلوب مؤمنین را، و ما را بر دیگران برتری داد به اینکه پیامبر بزرگ اسلام، صدیق (امیرالمؤمنین علی علیه السلام)، جعفر طیار، شیر خدا و شیر رسول خدا صلی الله علیه و آله (حمزه)، و امام حسن و امام حسین علیه السلام دو فرزند بزرگوار رسول اکرم صلی الله علیه و آله را از ما قرار داد [۴] . (با این معرفی کوتاه) هر کس مرا شناخت که شناخت، و برای آنان که مرا نشناختند با معرفی پدران و خاندانم خود را به آنان می شناسانم. ای مردم! من فرزند مکه و منایم، من فرزند زمزم و صفایم، من فرزند کسی هستم که حجرالاسود را با ردای خود حمل و در جای خود نصب فرمود، من فرزند بهترین طواف و سعی کنندگانم، من فرزند بهترین حج کنندگان و تلبیه گویان هستم، من فرزند آنم که بر براق سوار شد، من فرزند پیامبری هستم که در یک شب از مسجد الحرام به مسجد الاقصی سیر کرد، من فرزند آنم که جبرئیل او را به سدره المنتهی برد و به مقام قرب ربوبی و نزدیکترین جایگاه مقام باری تعالی رسید، من فرزند آنم که با ملائکه آسمان نماز گزارد، من فرزند آن پیامبرم که پروردگار بزرگ به او وحی کرد، من فرزند محمد مصطفی و علی مرتضایم، من فرزند کسی هستم

که بینی گردنکشان را به خاک مالید تا به کلمه توحید اقرار کردند. من پسر آن کسی هستم که برابر پیامبر با دو شمشیر و با دو نیزه می رزمید، و دو بار هجرت و دو بار بیعت کرد، و در بدر و حنین با کافران جنگید، و به اندازه چشم بر هم زدنی به خدا کفر نورزید، من فرزند صالح مؤمنان و وارث انبیا و از بین برنده مشرکان و امیر مسلمانان و فروغ جهادگران و زینت عبادت کنندگان و افتخار گریه کنندگانم، من فرزند بردبارترین بردباران و افضل نمازگزاران از اهل بیت پیامبر هستم، من پسر آنم که جبرئیل او را تأیید و میکائیل او را یاری کرد، من فرزند آنم که از حرم مسلمانان حمایت فرمود و با مارقین و ناکثین و قاسطین جنگید و با دشمنانش مبارزه کرد، من فرزند بهترین قریشم، من پسر اولین کسی هستم از مؤمنین که دعوت خدا و پیامبر را پذیرفت، من پسر اول سبقت گیرنده ای در ایمان و شکننده کمر متجاوزان و از میان برنده مشرکانم، من فرزند آنم که به مثابه تیری از تیرهای خدا برای منافقان و زبان حکمت عباد خداوند و یاری کننده دین خدا و ولی امر او، و بوستان حکمت خدا و حامل علم الهی بود. او جوانمرد، سخاوتمند، نیکوچهره، جامع خیرها، سید، بزرگوار، ابطحی، راضی به خواست خدا، پیشگام در مشکلات، شکیبا، دائما روزه دار، پاکیزه از هر آلودگی و بسیار نمازگزار بود. او رشته اصلاب دشمنان خود را از هم گسیخت و شیرازه احزاب کفر را از هم پاشید. او دارای قلبی ثابت و قوی و اراده ای محکم و استوار

و عزمی راسخ بود وهمانند شیری شجاع که وقتی نیزه ها در جنگ به هم در می آمیخت آنها را همانند آسیا خرد و نرم و بسان باد آنها را پراکنده می ساخت. او شیر حجاز و آقا و بزرگ عراق است که مکی و مدنی و خیفی و عقبی و بدری و احدی و شجری و مهاجری [۵] است، که در همه این صحنه ها حضور داشت.او سید عرب است و شیر میدان نبرد و وارث دو مشعر [۶] ، و پدر دو فرزند: حسن و حسین. آری او، همان او (که این صفات و ویژگیهای ارزنده مختص اوست) جدم علی بن ابی طالب است. ثم قال: انا ابن فاطمه الزهراء، انا ابن سیده النساء. فلم یزل یقول: انا انا، حتی ضج الناس بالبکاء و النحیب، و خشی یزید ان یکون فتنه فأمر المؤذن فقطع الکلام، فلما قال المؤذن: الله اکبر الله اکبر، قال علی: لا شی ء اکبر من الله، فلما قال المؤذن: اشهد ان لا اله الا الله، قال علی بن الحسین: شهد بها شعری و بشری و لحمی و دمی، فلما قال المؤذن: اشهد ان محمدا رسول الله، التفت من فوق المنبر الی یزید فقال: محمد هذا جدی ام جدک یا یزید؟ فان زعمت انه جدک فقد کذبت و کفرت و ان زعمت انه جدی فلم قتلت عترته؟ آنگاه گفت: من فرزند فاطمه زهرا بانوی بانوان جهانم. و آنقدر به این حماسه مفاخره آمیز ادامه داد که شیون مردم به گریه بلند شد! یزید بیمناک شد و برای آنکه مبادا انقلابی صورت پذیرد به مؤذن دستور داد تا اذان گوید تا بلکه امام سجاد علیه السلام

را به این نیرنگ ساکت کند!! مؤذن برخاست و اذان را آغاز کرد، همین که گفت: الله اکبر، امام سجاد علیه السلام فرمود: چیزی بزرگتر از خداوند وجود ندارد. و چون گفت: اشهد ان لا اله الا الله، امام علیه السلام فرمود: موی و پوست و گوشت و خونم به یکتائی خدا گواهی می دهد. و هنگامی که گفت: اشهد ان محمدا رسول الله، امام علیه السلام به جانب یزید روی کرد و فرمود: این محمد که نامش برده شد، آیا جد من است و یا جد تو؟! اگر ادعا کنی که جد توست پس دروغ گفتی و کافر شدی، و اگر جد من است چرا خاندان او را کشتی و آنان را از دم شمشیر گذراندی؟! سپس مؤذن بقیه اذان را گفت و یزید پیش آمد و نماز ظهر را گزارد [۷] . در نقل دیگری آمده است که: چون مؤذن گفت: اشهد ان محمدا رسول الله، امام سجاد علیه السلام عمامه خویش از سر برگرفت و به مؤذن گفت: تو را بحق این محمد که لحظه ای درنگ کن، آنگاه روی به یزید کرد و گفت: ای یزید! این پیغمبر، جد من است و یا جد تو؟ اگر گویی جد من است، همه می دانند که دروغ می گوئی، و اگر جد من است پس چرا پدر مرا از روی ستم کشتی و مال او را تاراج کردی و اهل بیت او را به اسارت گرفتی؟! این جملات را گفت و دست برد و گریبان چاک زد و گریست و گفت: بخدا سوگند اگر در جهان کسی باشد که جدش رسول خداست، آن منم، پس چرا این

مرد، پدرم را کشت و ما را مانند رومیان اسیر کرد؟! آنگاه فرمود: ای یزید! این جنایت را مرتکب شدی و باز می گویی: محمد رسول خداست؟! و روی به قبله می ایستی؟! وای بر تو! در روز قیامت جد و پدر من در آن روز دشمن تو هستند. پس یزید فریاد زد که مؤذن اقامه بگوید! در میان مردم هیاهویی برخاست، بعضی نماز گزاردند و گروهی نماز نخوانده پراکنده شدند [۸] . و در نقل دیگری آمده است که امام سجاد علیه السلام فرمود: انا ابن الحسین القتیل بکربلا، انا ابن علی المرتضی، انا ابن محمد المصطفی، انا ابن فاطمه الزهراء، انا ابن خدیجه الکبری، انا ابن سدره المنتهی، انا ابن شجره طوبی، انا ابن المرمل بالدماء، انا ابن من بکی علیه الجن فی الظلماء، انا ابن من ناح علیه الطیور فی الهواء [۹] . من فرزند حسین شهید کربلایم، من فرزند علی مرتضی و فرزند محمد مصطفی و پسر فاطمه زهرایم، و فرزند خدیجه کبرایم، من فرزند سدره المنتهی و شجره طوبایم، من فرزند آنم که در خون آغشته شد، و پسر آنم که پریان در ماتم او گریستند، و من فرزند آنم که پرندگان در ماتم او شیون کردند. بازتاب خطبه امام سجاد هنگامی که امام سجاد علیه السلام آن خطبه رسا را ایراد فرمود، مردم حاضر در مسجد را سخت تحت تأثیر قرار داد و انگیزه بیداری را در آنان برانگیخت و به آنان جرأت و جسارت بخشید. یکی از علمای بزرگ یهود که در مجلس یزید حضور داشت، از یزید پرسید: این نوجوان کیست؟! یزید گفت: علی بن الحسین است. سؤال کرد:

حسین کیست؟ یزید گفت: فرزند علی بن ابی طالب است. باز پرسید: مادر او کیست؟ یزید گفت: دختر محمد. یهودی گفت: سبحان الله!! این فرزند دختر پیامبر شماست که او را کشته اید؟! شما چه جانشین بدی برای فرزندان رسول خدا بودید؟! بخدا سوگند که اگر پیامبر ما موسی بن عمران در میان ما فرزندی می گذاشت، ما گمان می کردیم که او را تا سر حد پرستش باید احترام کنیم، و شما دیروز پیامبرتان از دنیا رفت و امروز بر فرزند او شوریده و او را از دم شمشیر خود گذراندید؟! وای بر شما امت!! یزید در خشم شد و فرمان داد تا او را بزنند، آن عالم بزرگ یهودی بپای خاست در حالی که می گفت: اگر می خواهید مرا بکشید، باکی ندارم! من در تورات یافته ام کسی که فرزند پیامبر را می کشد او همیشه ملعون خواهد بود و جایگاه او در آتش جهنم است [۱۰] . سپس یزید دستور داد تا سر مقدس امام حسین علیه السلام را بر سر درب کاخ خود بیاویزند. هند _ دختر عبدالله بن عامر _ همسر یزید، چون شنید که یزید سر امام حسین علیه السلام را بر سر در خانه اش آویخته است، پرده ای که یزید را از حرمسرای او جدا می کرد، پاره کرد و بدون روسری بسوی یزید دوید، در آن هنگام یزید در مجلس عمومی نشسته بود، هند به یزید گفت: ای یزید! سر فرزند فاطمه دختر رسول خدا باید بر سر در خانه من آویخته شود؟! یزید از جای خود برخاست و او را پوشاند و گفت: آری برای حسین ناله کن! و بر فرزند دختر پیامبر اشک

بریز! که همه قبیله قریش بر او گریه می کنند! عبیدالله بن زیاد در کشتن او شتاب کرد که خدا او را بکشد! [۱۱] . اینگونه امور باعث گردید که یزید از آن غرور و شادی که در آغاز کار داشت و بر لبان مبارک امام چوب می زد و شعر می خواند دست بردارد و با نسبت دادن قتل امام حسین علیه السلام به عبیدالله بن زیاد خود را تبرئه کند! هم در کتاب تذکره سبط ابن جوزی و هم در کامل ابن اثیر نقل شده است که: چون سر امام را به شام آوردند، نخست یزید شاد شد و از کار ابن زیاد اظهار خشنودی نمود و برای ابن زیاد جوایز و هدایایی فرستاد، اندکی که از ماجرا گذشت، نفرت و خشم مردم را از این عمل زشت احساس کرد و دید که مردم به او دشنام می دهند، از کرده و گفته خود پشیمان شد و می گفت: خداوند پسر مرجانه را لعنت کند که کار را آنچنان بر حسین سخت گرفت که راه مرگ را آسانتر شمرد و شهید گردید! و می گفت: مگر در میان من و ابن زیاد چه بود که مرا چنین مورد خشم مردم قرار داد و تخم دشمنی مرا در دل نیکوکار و بزهکار کاشت؟! [۱۲] . سیوطی می گوید: «فسر بقتلهم اولا ثم ندم لما مقته المسلمون علی ذلک و ابغضه الناس و حق لهم ان یبغضوه!» [۱۳] . البته این امر در تاریخ سابقه دارد که امیران و فرمانروایان و پادشاهان چون عملی انجام می دادند که مردم را به خشم می آورد، تلاش می کردند که برای تثبیت اقتدار خود انجام آن عمل

زشت را به دیگران نسبت داده و خود را تبرئه کنند! و در همین راستا یزید پس از خطبه عقیله زینب علیها السلام و خطبه علی بن الحسین علیه السلام و اعتراض ابوبرزه اسلمی و همسر خود هند دختر عبدالله بن عامر و دیگران، به ناگهان مشی سیاسی خود را تغییر داد و قتل امام حسین علیه السلام را به عبیدالله بن زیاد نسبت داد! و می گفت: «لعن الله ابن مرجانه!»، در حالی که پس از ماجرای عاشورا عبیدالله بن زیاد به شام آمد و یزید به او مال فراوانی بخشید! و در نزد خود نشانید و او را به حرمسرای خود برده و شراب خوردند و در حال مستی می گفت: اسقنی شربه تروی مشاشی ثم مل فاسق مثلها ابن زیاد صاحب السر و الامانه عندی و لتسدید مغنمی و جهادی قاتل الخارجی اعنی حسینا و مبید الاعداء و الاضداد (تذکره سبط ۱۴۶). طبری می گوید: «فسر بقتلهم اولا و حسنت بذلک منزله عبیدالله عنده ثم لم یلبث الا قلیلا حتی ندم علی قتل الحسین»، تا آنجا که می گوید یزید گفت: «لعن الله ابن مرجانه! فبغضنی الی المسلمین و زرع لی فی قلوبهم العداوه فبغضنی البر والفاجر بما استعظم الناس من قتلی حسینا!»، از این نقل واضح است که تزلزل موقعیت اجتماعی و خشم مردم نسبت به او، یزید را وادار به تغییر روش کرد. [۱۴] .

خطبه حضرت سجاد علیه السلام در مجلس یزید

پس از اینکه کاروان اسیران را وارد شام کردند، روانه مسجد جامع شهر شدند و در مسجد منتظر ماندند تا اجازه ورود به مجلس یزید را بگیرند. در این هنگام مروان بن حکم به مسجد آمد و از حادثه کربلا پرسید، برای او شرح دادند، و او چیزی نگفت و رفت! پس از او یحیی بن حکم وارد مسجد شد و او نیز از جریان کربلا جویا شد، برای او نیز ماجرا را نقل کردند، او از جای برخاست در حالی که می گفت: بخدا سوگند در روز قیامت از دیدار محمد محروم و از شفاعت او دور خواهید ماند، و من از این پس با شما یکدل نباشم و در هیچ امری شما را همراهی نخواهم کرد! [۱۵] . بهر حال اجازه ورود به مجلس یزید صادر شد و اهل بیت علیه السلام را در حالی که دست مردها _ که دوازده نفر بودند [۱۶] _ به گردنشان بسته شده بود و همه اسیران نیز به یکدیگر زنجیر شده بودند وارد مجلس یزید نمودند. یزید در قصر خود در محلی مشرف بر جیرون [۱۷] نشسته بود و ورود سرهای مقدس و کاروان اهل بیت را مشاهده می کرد و این اشعار را زمزمه می کرد: لما بدت تلک الحمول و اشرقت تلک الشموس علی ربی جیرون نعب الغراب فقلت صح او لا تصح فلقد قضیت من الغریم دیونی [۱۸] . پس از وارد نمودن اسیران به مجلس یزید، ایشان را در مقابل او نگاه داشتند، امام چهارم علیه السلام به یزید فرمود: اگر رسول خدا صلی الله علیه و آله ما را در این حالت ببیند گمان داری با تو چه خواهد کرد؟ و فاطمه دختر امام حسین علیه السلام فریاد زد: ای یزید! آیا دختران رسول خدا صلی الله علیه و آله باید اینگونه به اسارت گرفته شوند؟ اهل مجلس با شنیدن این جمله

از دختر امام حسین علیه السلام به گریه افتادند به گونه ای که صدای گریه ایشان شنیده می شد. یزید چون وضعیت را بدین صورت دید ناچار دستور داد دستهای امام چهارم را باز کنند. در این هنگام سر مبارک امام حسین علیه السلام را در حالی که شستشو داده و محاسن مبارک حضرت را شانه زده بودند، در تشتی از طلا قرار داده و در مقابل یزید گذاردند، و یزید با چوبی که در دست داشت بر دندانهای مبارک امام علیه السلام می زد [۱۹] . یزید گفت: نفلق هاما من اناس اعزه علینا و هم کانوا اعق و اظلما [۲۰] . یحیی بن حکم [۲۱] گفت: لهام بجنب الطف ادنی قرابه من ابن زیاد العبد ذی النسب الوغل سمیه امسی نسلها عدد الحصی و بنت رسول الله لیست بذی نسل [۲۲] . یزید بر سینه او کوبید و گفت: خاموش باش! [۲۳] . سپس یزید روی به اهل مجلس کرد و گفت: این مرد [۲۴] می بالید و می گفت: پدر من بهتر از پدر یزید، و مادرم بهتر از مادر او، و جد من بهتر از جد اوست، و من خود را بهتر از او می دانم و همین ها بود که او را کشت!!! اما سخن او که پدرم بهتر از پدر یزید است، کار پدر من با پدر او به داوری کشید و خدا به نفع پدر من داوری کرد!! و اما سخن او که مادرم بهتر از مادر یزید است، آری بجان خودم سوگند که بدون تردید فاطمه دختر رسول خدا بهتر از مادر من است. و اما گفته او که جدم بهتر از جد اوست،

بلی! مسلما کسی که به خدا و روز قیامت ایمان دارد، نمی تواند بگوید که جد من بهتر از محمد است! [۲۵] . و اما اینکه گفت: من بهتر از یزیدم، پس شاید او این آیه را تلاوت نکرده است قل اللهم مالک الملک! [۲۶] [۲۷] . آنگاه یزید به امام سجاد علیه السلام گفت: ای پسر حسین! پدرت رابطه خویشاوندی را نادیده گرفت و مقام و منزلت مرا در نیافت! و با سلطنت من درآویخت و خدا آنگونه که دیدی با او رفتار کرد!! علی بن الحسین علیه السلام این آیه را تلاوت فرمود: ما اصاب من مصیبه فی الارض و لا فی انفسکم الا فی کتاب من قبل ان نبرأها ان ذلک علی الله یسیر [۲۸] . یزید به فرزند خود خالد گفت: پاسخ او را بده! ولی خالد ندانست چه جوابی گوید! یزید به او گفت: بگو ما اصابکم من مصیبه فبما کسبت ایدیکم و یعفو عن کثیر [۲۹] . ابن شهر آشوب گفته است: پس از آن علی بن الحسین علیه السلام فرمود: ای پسر معاویه و هند و صخر! نبوت و پیشوایی همیشه در اختیار پدران و نیاکان من بوده پیش از آنکه تو زاده شوی! به راستی که در جنگ بدر و احد و احزاب، پرچم رسول خدا در دست جدم علی بن ابی طالب، و پرچم کافران در دست پدر و جد تو بود! آنگاه علی بن الحسین علیه السلام این شعر را خواند: ماذا تقولون اذ قال النبی لکم ماذا فعلتم و انتم آخر الامم بعترتی و باهلی بعد مفتقدی منهم اساری و منهم ضرجوا بدم [۳۰] .

سپس امام چهارم علیه السلام ادامه داده فرمود: ای یزید! وای بر تو! اگر می دانستی چه عمل زشتی را مرتکب شده ای و با پدرم و اهل بیت و برادر و عموهای من چه کرده ای، مسلما به کوهها می گریختی! و بر روی خاکستر می نشستی! و فریاد به واویلا بلند می کردی! که سر پدرم حسین فرزند فاطمه و علی را بر سر در دروازه شهر آویخته ای! و ما امانت رسول خدا در میان شما هستیم؛ تو را به خواری و پشیمانی فردا بشارت می دهم! و پشیمانی فردا زمانی است که مردم در روز قیامت گرد آیند [۳۱] . در نقلی دیگر آمده است که یزید رو به زینب کبری علیها السلام کرد و گفت: سخن بگو. حضرت زینب علیها السلام به امام سجاد علیه السلام اشاره نموده فرمود: ایشان سخنگوی ماست. سپس امام سجاد علیه السلام این اشعار را خواند: لا تطمعوا ان تهینونا فنکرمکم و ان نکف الاذی عنکم و تؤذونا و الله یعلم انا لا نحبکم و لا نلومکم ان لا تحبونا [۳۲] . یزید گفت: راست گفتی ای جوان، ولی پدر و جد تو خواستند امیر باشند و خدای را سپاس که آنان را کشت و خونشان را ریخت! [۳۳] .

پی نوشت: 

[۱] راقصات، به شترانی گفته می شود که زائران خانه خدا را از مکه به منی و عرفات می برند.

[۲] «شگفت آور نیست اگر حسین کشته شد و پدر بزرگوارش علی، که به از حسین بود، او نیز کشته شد؛ ای اهل کوفه! شادمان نباشید به این مصیبت که بر حسین وارد شد که این مصیبتی است بزرگ؛ جانم فدای آن که در کنار

نهر فرات شهید شد، و کیفر آنکس که او را کشت آتش جهنم است».

[۳] نفس المهموم ۴۵۰٫

[۴] در این خطبه آمده که هفت عامل برتری به اهل بیت داده شده، ولی شش خصلت بیشتر ذکر نگردیده است.در نقل کامل بهائی آمده است که خصلت هفتم: «و المهدی الذی یقتل الدجال»«و مهدی که دجال را می کشد، از ماست». (نفس المهموم ۴۵۰).

[۵] از شجره رسالت و در بیعت شجره شرکت کرد، و از مکه به مدینه هجرت نمود.

[۶] ممکن است مراد از دو مشعر، دو بهشت باشد زیرا مشعر به موضعی گفته می شود که دارای درخت زیادی باشد، بنابراین مراد «وارث دو بهشت است»، و در آیه مبارکه آمده است «و لمن خاف مقام ربه جنتان»؛ و ممکن است مراد از مشعر، مزدلفه باشد و آن جایی است که حاجیان شب دهم تا طلوع آفتاب روز دهم ذیحجه در آنجا وقوف می کنند و این موقف از جمله مکانهای حرم است، و در این صورت مراد از دو مشعر، مزدلفه و عرفات باشد.

[۷] بحارالانوار ۴۵/۱۳۷؛ الاحتجاج ۲/۱۳۲ به اختصار نقل کرده است.

[۸] نفس المهموم ۴۵۱٫

[۹] نفس المهموم ۴۵۱٫ [

[۱۰] حیاه الامام الحسین ۳/ ۳۹۵٫

[۱۱] بحارالانوار ۴۵/ ۱۴۲٫

[۱۲] قمقام زخار ۵۷۷٫

[۱۳] تاریخ الخلفاء ۲۰۸٫

[۱۴] تاریخ طبری ۵/۲۵۵٫

[۱۵] تاریخ طبری ۵/ ۲۳۴٫

[۱۶] العقد الفرید ۴/ ۱۶۹٫

[۱۷] جیرون در دمشق، ابتدا مصلای صابئین بوده و سپس یونانی ها در آن مکان به تعظیم دین خود پرداخته و بعد از آن بدست یهود افتاد و همچنین زمانی در اختیار بت پرستان بود، و درب این بنا را که از بناهای بسیار زیبا بوده «باب جیرون» می گفتند، و سر حضرت یحیی بن زکریا را

بر در همین باب جیرون آویختند و پس از آن سر حسین بن علی در همین موضع آویخته شد و مکان آن ظاهرا در همین مسجد اموی است. مقتل الحسین مقرم ۳۴۸٫

[۱۸] «آن قافله ها پدیدار شدند، و آن آفتابها بر بلندیهای جیرون تابیدند؛ کلاغ فریادی کشید گفتم که: فریاد بزنی یا نزنی، من از بدهکار خود طلب خود را گرفتم». یعنی با شنیدن بانگ کلاغ _ که در میان مردم، نشانه شومی و بدفالی است _ به او گفتم که کار، از کار گذشته است و هر چه پیامد می خواهد داشته باشد من، به مراد دل خود رسیدم و انتقام کشته شدگان خاندان خود را گرفتم!.

[۱۹] نفس المهموم ۴۳۵٫

[۲۰] اخبار الدول و آثار الاول للقرمانی ۱۰۸٫

[۲۱] «سرهایی را شکافتیم از کسانی که عزیز بودند، و آنها آزار دهنده تر و ستمکارتر بودند».

[۲۲] صاحب «مناقب» نام این شخص را عبدالرحمن بن حکم ذکر کرده است که برادر یحیی بن حکم بن العاص است، و ابوالفرج از کلبی روایت کرده است که عبدالرحمن بن حکم بن ابی العاص نزد یزید نشسته بود که عبیدالله بن زیاد سر حسین را نزد او فرستاد و چون طشت را در پیش یزید گذاشتند عبدالرحمن گریست و گفت: ابلغ امیرالمؤمنین فلا نکن کوتر قوس و لیس لها نبل «به امیرالمؤمنین ابلاغ کن که ما همانند کمانی که تیر نداشته باشد، نیستیم». و ابن نما این اشعار را به حسن بن حسن نسبت داده است. (مثیر الاحزان ۱۰۰).

[۲۳] «آن کسانی که در کنار طف بودند به ما نزدیکترند از ابن زیاد عبد، که نسب پستی دارد؛ نسل سمیه مادر زیاد به شماره ریگهاست!

اما از دختر پیغمبر نسلی بجای نماند».

[۲۴] ارشاد شیخ مفید ۲/ ۱۱۹٫

[۲۵] و در روایتی دیگر آمده است که: یزید سر به گوش عبدالرحمن نهاد و گفت: سبحان الله! آیا در چنین موقعیتی اینگونه سخن می گوئی؟! آیا سکوت برای تو میسر نبود؟ **زیرنویس=الدمعه الساکبه ۵/۹۴٫

[۲۶] منظورش از این مرد، امام حسین علیه السلام است.

[۲۷] این تعبیر از یزید حاکی از بی ایمانی اوست، زیرا می گوید «کسی که به خدا و روز قیامت ایمان دارد» و نمی گوید «من می گویم که پیامبر جد حسین بهتر از جد من است».

[۲۸] سوره آل عمران: ۲۶٫

[۲۹] بحارالانوار ۴۵/ ۱۳۱٫

[۳۰] سوره حدید: ۲۲٫

[۳۱] سوره شوری: ۳۰٫

[۳۲] ارشاد شیخ مفید ۲/ ۱۲۰٫

[۳۳] «چه پاسخ می دهید هنگامی که پیامبر شما را گوید: چه کردید در حالی که شما آخرین امتید، به عترت و خاندانم بعد از فقدان من، برخی را اسیر و بعضی را آغشته به خون نموده اید».

مؤلف: علی نظری منفرد

یحیى بن زید، آفتاب جوزجان*

اشاره

هزار و دویست و نود و سه سال از خاطره پرشکوه قیام تاریخى ریحانه باغ ولایت «قتیل جوزجان» امامزاده یحیى بن زید بن على ابن الحسین بن على بن ابی‏طالب علیه‏السلام در ولایت سرپل افغانستان سپرى می‏گردد. بی ‏تردید، پس از قیام زید بن على علیه‏السلام ، این دوّمین انقلاب و رستاخیزى بود که در قلب قاره «آسیا» (افغانستان امروز) در دفاع از حریم امامت و مسلمانان ستمدیده خراسان تحقق یافت. اینک پس از دوازده قرن و اندی، یاد و خاطره سردار بزرگ خراسان آفتاب جوزجان را باز می‏نگریم بدان امید که همواره انقلابى بمانیم و حسینى فکر کنیم.

تبار نامه

حضرت یحیی فرزند ارشد «زید ابن على علیهما‏السلام و نوه چهارمین اختر آسمان امامت و ولایت است.

در سال ۱۰۷ ق نوزادی در خانه «حلیف القرآن» زید ابن على علیه ‏السلام در محله بنی‏هاشم دیده به جهان گشود. مادرش «ریطه» از زنان قبیله نور بود و در کوفه، در عصر حکومت سیاه یوسف بن عمر، با وضع دلخراشی به شهادت رسید.(۱)

جدّ مادرى وی «ابوهاشم» از تبار امام على علیه‏السلام بود. وى در یک سفر زیارتى به «بیت المقدس» به وسیله سلیمان بن عبدالملک مظلومانه به شهادت رسید.(۲)

سفرنامه

در دل او یاوه گردد شام و روم مى نگنجد مسلم اندر مرز و بوم

معنى هجرت غلط فهمیده‏اند قصّه گویان حق زما پوشیده‏اند

«اقبال»

امامزاده یحیی بن زید علیه ‏السلام ، پس از شکست قیام کوفه و بر دار رفتن پیکر خونین پدر، با ده تن از شیعیان انقلابى شهر را به قصد خراسان ترک گفت.(۳)

او در این زمان، چهارده سال بیشتر نداشت؛ ولى در فهم و شعور دینى و سیاسى فوق العاده ورزیده و کار کشته به نظر می‏رسید. او راوى و امانتدار «انجیل آل محمد(ص)، صحیفه سجادیه» بود. راوى صحیفه عمیربن متوکل بلخى از پدرش متوکل بن هارون داستان خروج یحیى از کوفه را چنین نقل می‏کند: وی را در حالى ملاقات کردم که پس از شهادت پدرش متوجه خراسان بود. او از حال امام صادق علیه ‏السلام عموزادگان خود، که در مدینه بودند، پرسید و گفت: آیا جعفر بن محمد علیهما‏السلام را ملاقات کردی؟

گفتم: آری.

گفت: آیا چیزی درباره من فرمود؟

گفتم: آری، فرمود: تو بردار آویخته می‏شوی… .

هارون بلخى می‏گوید: «یحیى بن زید را در حالى ملاقات کردم که هیچ کس را در عقل و فضل مثل او ندیده بودم.»(۴)

از کوفه تا جوزجان

«سَلَمه بن ثابت» می‏گوید: پس از شکست قیام زید در کوفه، به یحیى بن زید گفتم: اینک کجا خواهى رفت؟

فرمود: «بین النهرین». یعنى (کربلا)

آنگاه گفتم: اکنون که چنین قصد کرده‏ای، بشتاب تا آسمان کوفه روشن نشده از شهر بیرون شوی.

ما نیز همراه وى از شهر خارج شدیم، در حالى که صداى اذان از مناره‏های مساجد کوفه به گوش می‏رسید.(۵)

بعد از آن که از کوفه خارج شد، براى وداع کنار تربت خونین قافله سالار کربلا امام حسین علیه‏السلام حضور یافت و پس از زیارت آن مکان مقدس عازم «مدائن»، شهر تاریخى عراق، گردید. در آن دیار، مدتی در منزل دهقانى از دوستان خاندان على علیه‏السلام به سر برد و قبل از دستگیری، به یارى والى مدائن از آن شهر خارج شد. اندکى بعد، خبر ورود یحیى به شهر تاریخی «ری» قلب شیعیان را شاد ساخت.

قومس

قافله مهاجران «قبله» آرام، آرام به سمنان، دروازه ورودى خراسان، رسید و در خانه شیعه مخلص آن سامان زیاد بن ابی‏زیاد قشیرى فرود آمد.(۶)

آوازه ورود پرستوهای مهاجر، خراسان را جانى تازه بخشید. جاسوسان حکومت خراسان سایه به سایه در تعقیب یحیى و انقلابیون همراهش بودند، ولى هرگز بر آنان دست نمی‏یافتند؛ زیرا مردم مسلمان منطقه نوادگان على را از چشم خود بیشتر دوست داشتند. و از آنها حمایت می‏کردند.

سرخس

زمان شتابان سپری می‏شد و خراسان همچنان به حضور «مهتاب خاوران» افتخار می‏کرد. آتش علاقه به خاندان پیامبر صلی‏ الله ‏علیه ‏و‏آله در جاى جای خراسان بزرگ بر افروخته شده بود. و شیعه در خراسان، بیش از دیگر سرزمین‏ها نیرومند و با اقتدار جلوه می‏کرد.

یحیی بن زید همراه یارانش در سرخس به خانه عمرو تمیمى و حکم بن زید، که از موالیان اهل بیت بودند، وارد شد. از دوستداران خاندان پیامبر صلی‏ الله‏ علیه‏ و‏آله دسته دسته محضر مهاجر قبله می‏رسیدند و از وى استمداد و یارى می‏طلبیدند. جمعى نیز به محضر وى شتافتند؛ ولى حضرت یحیى بن زید خواسته‏ هاى این فرقه متحجّر و متعصّب را نپذیرفت. و همکاری با آنها را رد کرد.(۷)

امّ القرای خراسان

از سرخس تا «مرو»، مرکز حکومت خراسان، ۱۸۰ کیلومتر بود. کاروان مهاجران کوفه در کاروانسرای «حفصه»، در چند مترى کاخ حاکم خراسان نصربن‏سیار، اردو زد. خبر ورود یحیی وحشتى عجیب در دل دولت مروان اموى ایجاد کرد. نصر بی‏درنگ گروهى را مأمور دستگیرى وى کرد. عصمت، که فرمانده گروه بود، فرمان محاصره کاروانسرا را صادر کرد. خود کنار سکّوى دروازه کاروانسرا قرار گرفت و دستور داد تمام مسافران خسته را از برابر چشمانش عبور دهند. ناگاه یحیی بن زید، امیر کاروان، با کلاه نمدى و لباس پشمین در برابر دیدگان حیرت زده عصمت طلوع کرد. عصمت، که مجذوب سیمای نورانى جوان چهارده ساله علوى شده بود، با دست بر پشت او زد و گفت: هرچه زودتر از این شهر خارج شو که جاى دوستان نیست…!(۸)

قبه الاسلام

کاروان خسته و سوخته دل مدینه پس از ساعتها راه پیمایی، خود را از هُرم ریگزارهاى تشنه مرو نجات داد و به شهر «بلخ» رسید. برج و باروی شهر از چند فرسخى پیدا بود. نگهبانان، در هفت برج، به انتظار ورود کاروانهاى تجارتى و سیاحتى نشسته بودند. بلخ شهرت جهانی داشت و بزرگان آن همه شیعه و از سادات حسینى شمرده می‏شدند. پرستوهاى مهاجر در خانه یکى از شیعیان شهر به نام «جریش بن عبدالرحمن شیبانی» مسکن گرفتند.(۹)

بلخ، میزبان مهتاب

شهر بلخ میزبان مهتاب و محور ارتباطى مجاهد مردان علوى درآمده بود. دوستان اهل‏بیت علیهم‏السلام از گوشه و کنار خراسان به بلخ می‏آمدند تا با یحیی دیدار کنند. او هنوز خاطره قیام پدرش زید را فراموش نکرده بود و نیک می‏دانست که داعیان بنى عباس چگونه با نیرنگ در پى قدرت می‏دوند. او می‏خواست مردم را بیدار سازد تا فریب شعارهاى دروغین جاه‏طلبان و دنیاپرستان را نخورند و عمروعاص‏ها و ابوموسی‏ها پرچمداران مسلمین نگردند.

بدین ترتیب، بلخ مرکز فرماندهى و ترویج نشر فرهنگ اهل‏بیت علیهم‏السلام شد. هنوز زمینه قیام عمومى شیعیان فراهم نشده بود که حکم دستگیرى وى به نصربن سیار، حاکم بزرگ خراسان، ابلاغ شد. این حکم به وسیله والى کوفه یوسف بن عمر صادر و به تمام ولایات خراسان ابلاغ گردیده بود. به زودى پیکی محرمانه نزد والى بلخ عقیل بن مَعقَل شتافت تا به هر طریق ممکن یحیی‏بن‏زید را دستگیر کند.(۱۰)

شانه‏ هاى زخمى

عقیل بن معقل، حاکم مزدور بلخ که حیات ننگین خود را در نابودى جوانمردان علوى و شیعیان می‏دید، فرمان داد همه ساکنان کوچک و بزرگ شهر در مسجد جامع گرد آیند. اهالى ستمدیده بلخ در مسجد شهر گرد آمدند. حاکم تک تک اهالى را در برابر چشمان حیرت زده خانواده‏شان شلاّق زد. مزدوران او با کمال وقاهت و بى شرمى ششصد تازیانه بر بازوان جریش بن عبدالرحمن شیبانی، میزبان یحیی، زدند. وی، در حالى که شکنجه را تحمل می‏کرد، گفت: «به خدا سوگند، حتى اگر یحیى بن زید زیر گامهایم باشد به شما نخواهم گفت!»

فرزند نوجوان او «قریش»، که هنوز لذّت ایمان و مبارزه در راه خدا را نچشیده بود، با مشاهده وضع اسفناک پدر صفوف فشرده جمعیت شکنجه دیده بلخ را گسست و پایگاه یحیى را نشان داد. بدین ترتیب، طرح قیام شکست خورد و یحیى دستگیر شد. او و همراهان دلیرش را به زنجیر کشیدند و به مرو اعزام کردند. یحیى مدتها در سیاهچالهاى مرو به سر برد تا این که ولید بن یزید بر اریکه قدرت تکیه زد و فرمان آزادى وى را صادر کرد.

حاکم خراسان، یک رأس اسب، یک جفت نعلین و مقدارى توشه در اختیار یحیی نهاد و کسانى را گماشت تا وى را شهر به شهر تا عراق همراهی کنند. کاروان آزادگان وارد سرخس گردید. حاکم شهر بیش از یک ساعت به آنان اجازه توقف نداد. ناگزیر راه نیشابور پیش گرفتند.

سرانجام قافله مجاهدان، که شمارشان به هفتاد نفر می‏رسید، وارد نیشابور شد. فرماندار شهر عمر بن زراره سراسیمه محل فرود کاروان را محاصره کرد و اعلام جنگ داد.(۱۱)

دفاع مقدس

امیر کاروان اظهار داشت: «ما براى جنگ نیامده‏ایم و از زندان نیز نگریخته‏ایم. پس از تهیه توشه، شهر را ترک می‏کنیم و مسیر عراق پیش می‏گیریم.»

آنها به سخنان حضرت یحیى اعتنا نکردند و ارتش اموى آماده نبرد با هفتاد و دو پرستوى مهاجر شد. شیرمرد بیشه ولایت لباس رزم پوشید و به یاران خود فرمان داد تا آماده دفاع از کیان اسلام باشند. جنگ ناخواسته با پرتاب یک تیر آغاز شد. یاران دلیر یحیی بن زید به قلب اردوگاه دشمن یورش بردند و فرمانده سپاه شیطان عمر بن زراره به دست ابوالفضل و ابراهیم که علمدار و برادران رضاعى یحیی بودند، به قتل رسید. سپاه پیروز اسلام با غنایم به دست آمده از ارتش شکست خورده حاکم نیشابور از عزیمت به عراق منصرف شد و دیگر بار آهنگ بلخ و جوزجان کرد.(۱۲)

انبار، شهر خون و قیام

سپاه کفرستیز یحیى بن زید از مسیر جاده ابریشم وارد هرات شد. از راه مرغاب و میمنه عبور کرد و به انبار، خطّه انقلابیون علوی، و مرکز تابستانى حکّام جوزجان که امروز (سرپل) خوانده می‏شود، رسید. هفتصدتن از جوانان مؤمن و مسلمان خراسان وى را همراهى می‏کردند و آماده بودند در برابر سپاه بیش از ده هزار نفرى دشمن از فرزند اهل بیت علیهم‏السلام دفاع کنند. هرچند سپاه اسلام براى جنگ آمادگی نداشت، ولى به زودى دو سپاه در دو سوى رودخانه ارغوى صف بستند و آتش جنگ زبانه کشید. اردوگاه مجاهد مردان علوى هدف تیرهای ستمگران قرار گرفت و در لحظات آغازین نبرد، دهها تن از یاران یحیی به ملکوت اعلى شتافتند.(۱۳)

حماسه حسینى

دشت سر سبز «ارغوی»* سه روز صحنه کارزار بود. در این مدت، صدها تن از طرفین کشته شدند. مردان و زنان مسلمان با تمام وجود از سربازان زخمى اسلام پذیرایی می‏کردند. دشمن هر لحظه بر جنایات خود می‏افزود. آنها اسرا و مجروحان را مورد تهاجم قرار می‏دادند و حتى پیکرهاى شهیدان را مثله می‏کردند. در سومین روز نبرد، وقتى صداى مؤذن برخاست، قهرمانان قیام جوزجان اجازه اقامه نماز خواست و با یارانش به نماز ایستاد. پس از نماز ظهر و عصر دوباره جنگ نابرابر آغاز شد. شیر مرد علوى شجاعانه سمت دشمن یورش برد، در حال پیشروى بود که ناگاه تیرى از سپاه کفر بر سجده‏گاه حضرتش اصابت کرد و چهره‏اش را غرق خون ساخت. آسمان گریست؛ زمین خراسان لرزید، فریاد وا مظلوما، وامصیبتاى مردم داغده انبار در غم مصیبت جانگاه شهید جوزجان به آسمان برخاست و حضرتش با شمارى از یاران باوفایش در عصر جمعه شعبان سال ۱۲۵ هجرى به شهادت رسید.(۱۴)

چوبه دار*

یزیدیان زمان بر پیکر بی‏جان شهداى دشت ازغوى اسب تاختند. مردی شامى به نام عنزه سر مبارک یحیى بن زید را از پیکرش جدا ساخت و به عنوان هدیه به «مرو» فرستاد. امیر مرو سر را به دارالخلافه شام گسیل کرد.

پیکر غرقه بخون حضرت یحیى را در دروازه جوزجان، محل فعلى بارگاه، به دار آویختند و چهار سال همچنان آویخته باقى گزاردند. در سال ۱۲۹ ق وقتى داعیان بنى عباس به قدرت رسیدند، ابومسلم خراسانی پیکر یحیى بن زید علیه‏السلام را از دار به زیر آورد؛ بر آن نماز گزارد و به خاک سپرد.(۱۵) تابدین وسیله مردم خراسان را به حمایت خویش برانگیزد.

مزار آفتاب

و اُخرى بارض الجوزجان محلّه‏ها و قبر بباخمرى لدى القربات(۱۶) «دعبل»

اکنون تربت مطهّر شهید جوزجان، امامزاده یحیى بن زید در هزار و پانصد مترى شرق شهر سرپل در ولایت جوزجان قرار گرفته است. مزار وی چلچراغى است که همه مذاهب و اقوام از آن نور می‏گیرند و بدان احترام بسیار می‏نهند. این بارگاه تنها امامزاده افغانستان است که با یک واسطه به امام معصوم علیه‏السلام می‏رسد. امامزادگان دیگری نیز در افغانستان وجود دارند؛ ولى به عظمت و بزرگوارى این گوهر تابناک نمی‏رسند.

باز تاب قیام

پس از خبر شهادت یحیی بن زید علیه ‏السلام ، سرزمین پهناور خراسان یکپارچه در شور و انقلاب فرو رفت؛ پرچمهاى بی‏شمار به علامت عزا در درخانه‏ها و مناره‏هاى مساجد و قلل کوهها بر افراشته شد؛ در خراسان هفتاد روز عزای عمومى اعلام گردید و مردم در سوگ وى سیاه پوش شدند.

شیعیان زنجیر پاى وى را به عنوان تبرّک، در میان خود توزیع کردند و از آن نگین انگشتر ساختند.(۱۷)

پی نوشت:

* جوزجان یکى از ولایات شمال افغانستان است. با جرجان یا گرگان اشتباه نشود که برخى از نویسندگان معاصر دچار این اشتباه فاحش شدهاند.

* نام برگزیده زندگانی یحیى بن زید اثر نگارنده است که چاپ شده است.

* گفتنى است چنار کهنى که هم اکنون نزدیک مرقد وى ایستاده است به گفته مردم همان چوبه دار اوست.

۱ ـ زید الشهید، الموسوى المقرّم، ص ۱۷۳.

۲ ـ همان، ص ۱۷۱؛ الکامل، ج ۵، ص ۲۷۲.

۳ ـ همان، ص ۲۷۱.

۴ ـ مقدمه صحیفه سجادیه.

۵ ـ زید الشهید، الموسوى المقرّم، ص ۱۷۵.

۶ ـ همان، ص ۱۷۶.

۷ ـ زید الشهید، ص ۱۷۶.

۸ ـ همان.

۹ – همان، ص ۲۷۸.

۱۰ ـ الانتفاضات الشیعه، هاشم معروف الحسین، ص ۵۰۴.

۱۱ ـ الکامل، ج ۵، ص ۲۷۱.

۱۲ ـ عمده الطالب فى انساب آل ابیطالب، ج ۲، ص ۲۹؛ طبری، ج ۵، ص ۵۳۷.

۱۳ ـ عمده الطالب، ج ۲، ص ۲۹۰.

۱۴ ـ عمدهالطالب، ج ۲، ص ۲۹۰؛ آثار باستانی خراسان، ج ۱، ص ۴۱۸.

۱۵ ـ عمده الطالب، ج ۲، ص ۲۹۰.

۱۶ ـ دیوان دعبل خزاغی، اشعار تائیه.

۱۷ ـ الانتفاضات الشیعه، ص ۵۰۶؛ تاریخ سیاسى و اجتماعى خراسان، ص ۳۸.

منبع :فرهنگ کوثر شماره ۳۰

سیدحسن احمدی نژاد

یحیى بن زید، آفتاب جوزجان*

اشاره

هزار و دویست و نود و سه سال از خاطره پرشکوه قیام تاریخى ریحانه باغ ولایت «قتیل جوزجان» امامزاده یحیى بن زید بن على ابن الحسین بن على بن ابی‏طالب علیه‏السلام در ولایت سرپل افغانستان سپرى می‏گردد. بی‏ تردید، پس از قیام زید بن على علیه‏السلام ، این دوّمین انقلاب و رستاخیزى بود که در قلب قاره «آسیا» (افغانستان امروز) در دفاع از حریم امامت و مسلمانان ستمدیده خراسان تحقق یافت. اینک پس از دوازده قرن و اندی، یاد و خاطره سردار بزرگ خراسان آفتاب جوزجان را باز می‏نگریم بدان امید که همواره انقلابى بمانیم و حسینى فکر کنیم.

تبار نامه

حضرت یحیی فرزند ارشد زید ابن على علیهما‏السلام و نوه چهارمین اختر آسمان امامت و ولایت است.

در سال ۱۰۷ ق نوزادی در خانه «حلیف القرآن» زید ابن على علیه‏السلام در محله بنی‏ هاشم دیده به جهان گشود. مادرش «ریطه» از زنان قبیله نور بود و در کوفه، در عصر حکومت سیاه یوسف بن عمر، با وضع دلخراشی به شهادت رسید.(۱)

جدّ مادرى وی «ابوهاشم» از تبار امام على علیه ‏السلام بود. وى در یک سفر زیارتى به «بیت المقدس» به وسیله سلیمان بن عبدالملک مظلومانه به شهادت رسید.(۲)

سفرنامه

در دل او یاوه گردد شام و روم               مى نگنجد مسلم اندر مرز و بوم

معنى هجرت غلط فهمیده ‏اند             قصّه گویان حق زما پوشیده ‏اند

                                                                                   «اقبال»

امامزاده یحیی بن زید علیهم‏االسلام ، پس از شکست قیام کوفه و بر دار رفتن پیکر خونین پدر، با ده تن از شیعیان انقلابى شهر را به قصد خراسان ترک گفت.(۳)

او در این زمان، چهارده سال بیشتر نداشت؛ ولى در فهم و شعور دینى و سیاسى فوق العاده ورزیده و کار کشته به نظر می ‏رسید. او راوى و امانتدار «انجیل آل محمد(ص)، صحیفه سجادیه» بود. راوى صحیفه عمیربن متوکل بلخى از پدرش متوکل بن هارون داستان خروج یحیى از کوفه را چنین نقل می ‏کند: وی را در حالى ملاقات کردم که پس از شهادت پدرش متوجه خراسان بود. او از حال امام صادق علیه ‏السلام عموزادگان خود، که در مدینه بودند، پرسید و گفت: آیا جعفر بن محمد علیهما‏السلام را ملاقات کردی؟

گفتم: آری.

گفت: آیا چیزی درباره من فرمود؟

گفتم: آری، فرمود: تو بر دار آویخته می‏ شوی… .

هارون بلخى می‏ گوید: «یحیى بن زید را در حالى ملاقات کردم که هیچ کس را در عقل و فضل مثل او ندیده بودم.»(۴)

از کوفه تا جوزجان

«سَلَمه بن ثابت» می‏ گوید: پس از شکست قیام زید در کوفه، به یحیى بن زید گفتم: اینک کجا خواهى رفت؟

فرمود: «بین النهرین». یعنى (کربلا)

آنگاه گفتم: اکنون که چنین قصد کرده‏ ای، بشتاب تا آسمان کوفه روشن نشده از شهر بیرون شوی.

ما نیز همراه وى از شهر خارج شدیم، در حالى که صداى اذان از مناره ‏های مساجد کوفه به گوش می ‏رسید.(۵)

بعد از آن که از کوفه خارج شد، براى وداع کنار تربت خونین قافله سالار کربلا امام حسین علیه‏ السلام حضور یافت و پس از زیارت آن مکان مقدس عازم «مدائن»، شهر تاریخى عراق، گردید. در آن دیار، مدتی در منزل دهقانى از دوستان خاندان على علیه ‏السلام به سر برد و قبل از دستگیری، به یارى والى مدائن از آن شهر خارج شد. اندکى بعد، خبر ورود یحیى به شهر تاریخی «ری» قلب شیعیان را شاد ساخت.

قومس

قافله مهاجران «قبله» آرام، آرام به سمنان، دروازه ورودى خراسان، رسید و در خانه شیعه مخلص آن سامان زیاد بن ابی ‏زیاد قشیرى فرود آمد.(۶)

آوازه ورود پرستوهای مهاجر، خراسان را جانى تازه بخشید. جاسوسان حکومت خراسان سایه به سایه در تعقیب یحیى و انقلابیون همراهش بودند، ولى هرگز بر آنان دست نمی‏ یافتند؛ زیرا مردم مسلمان منطقه نوادگان على را از چشم خود بیشتر دوست داشتند. و از آنها حمایت می ‏کردند.

سرخس

زمان شتابان سپری می‏ شد و خراسان همچنان به حضور «مهتاب خاوران» افتخار می‏ کرد. آتش علاقه به خاندان پیامبر صلی ‏الله ‏علیه ‏و‏آله در جاى جای خراسان بزرگ بر افروخته شده بود. و شیعه در خراسان، بیش از دیگر سرزمین‏ها نیرومند و با اقتدار جلوه می‏ کرد.

یحیی بن زید همراه یارانش در سرخس به خانه عمرو تمیمى و حکم بن زید، که از موالیان اهل بیت بودند، وارد شد. از دوستداران خاندان پیامبر صلی‏ الله‏ علیه‏ و‏آله دسته دسته محضر مهاجر قبله می‏ رسیدند و از وى استمداد و یارى می‏ طلبیدند. جمعى نیز به محضر وى شتافتند؛ ولى حضرت یحیى بن زید خواسته‏ هاى این فرقه متحجّر و متعصّب را نپذیرفت. و همکاری با آنها را رد کرد.(۷)

امّ القرای خراسان

از سرخس تا «مرو»، مرکز حکومت خراسان، ۱۸۰ کیلومتر بود. کاروان مهاجران کوفه در کاروانسرای «حفصه»، در چند مترى کاخ حاکم خراسان نصر بن ‏سیار، اردو زد. خبر ورود یحیی وحشتى عجیب در دل دولت مروان اموى ایجاد کرد. نصر بی ‏درنگ گروهى را مأمور دستگیرى وى کرد. عصمت، که فرمانده گروه بود، فرمان محاصره کاروان سرا را صادر کرد. خود کنار سکّوى دروازه کاروان سرا قرار گرفت و دستور داد تمام مسافران خسته را از برابر چشمانش عبور دهند. ناگاه یحیی بن زید، امیر کاروان، با کلاه نمدى و لباس پشمین در برابر دیدگان حیرت زده عصمت طلوع کرد. عصمت، که مجذوب سیمای نورانى جوان چهارده ساله علوى شده بود، با دست بر پشت او زد و گفت: هرچه زودتر از این شهر خارج شو که جاى دوستان نیست…!(۸)

قبه الاسلام

کاروان خسته و سوخته دل مدینه پس از ساعتها راه پیمایی، خود را از هُرم ریگزارهاى تشنه مرو نجات داد و به شهر «بلخ» رسید. برج و باروی شهر از چند فرسخى پیدا بود. نگهبانان، در هفت برج، به انتظار ورود کاروانهاى تجارتى و سیاحتى نشسته بودند. بلخ شهرت جهانی داشت و بزرگان آن همه شیعه و از سادات حسینى شمرده می ‏شدند. پرستوهاى مهاجر در خانه یکى از شیعیان شهر به نام «جریش بن عبدالرحمن شیبانی» مسکن گرفتند.(۹)

بلخ، میزبان مهتاب

شهر بلخ میزبان مهتاب و محور ارتباطى مجاهد مردان علوى درآمده بود. دوستان اهل‏بیت علیهم‏ السلام از گوشه و کنار خراسان به بلخ می‏ آمدند تا با یحیی دیدار کنند. او هنوز خاطره قیام پدرش زید را فراموش نکرده بود و نیک می‏ دانست که داعیان بنى عباس چگونه با نیرنگ در پى قدرت می‏ دوند. او می‏ خواست مردم را بیدار سازد تا فریب شعارهاى دروغین جاه‏ طلبان و دنیاپرستان را نخورند و عمرو عاص ‏ها و ابوموسی‏ ها پرچمداران مسلمین نگردند.

بدین ترتیب، بلخ مرکز فرماندهى و ترویج نشر فرهنگ اهل‏بیت علیهم ‏السلام شد. هنوز زمینه قیام عمومى شیعیان فراهم نشده بود که حکم دستگیرى وى به نصربن سیار، حاکم بزرگ خراسان، ابلاغ شد. این حکم به وسیله والى کوفه یوسف بن عمر صادر و به تمام ولایات خراسان ابلاغ گردیده بود. به زودى پیکی محرمانه نزد والى بلخ عقیل بن مَعقَل شتافت تا به هر طریق ممکن یحیی ‏بن‏ زید را دستگیر کند.(۱۰)

شانه ‏هاى زخمى

عقیل بن معقل، حاکم مزدور بلخ که حیات ننگین خود را در نابودى جوانمردان علوى و شیعیان می‏ دید، فرمان داد همه ساکنان کوچک و بزرگ شهر در مسجد جامع گرد آیند. اهالى ستمدیده بلخ در مسجد شهر گرد آمدند. حاکم تک تک اهالى را در برابر چشمان حیرت زده خانواده ‏شان شلاّق زد. مزدوران او با کمال وقاهت و بى شرمى ششصد تازیانه بر بازوان جریش بن عبدالرحمن شیبانی، میزبان یحیی، زدند. وی، در حالى که شکنجه را تحمل می‏کرد، گفت: «به خدا سوگند، حتى اگر یحیى بن زید زیر گامهایم باشد به شما نخواهم گفت!»

فرزند نوجوان او «قریش»، که هنوز لذّت ایمان و مبارزه در راه خدا را نچشیده بود، با مشاهده وضع اسفناک پدر صفوف فشرده جمعیت شکنجه دیده بلخ را گسست و پایگاه یحیى را نشان داد. بدین ترتیب، طرح قیام شکست خورد و یحیى دستگیر شد. او و همراهان دلیرش را به زنجیر کشیدند و به مرو اعزام کردند. یحیى مدتها در سیاه چالهاى مرو به سر برد تا این که ولید بن یزید بر اریکه قدرت تکیه زد و فرمان آزادى وى را صادر کرد.

حاکم خراسان، یک رأس اسب، یک جفت نعلین و مقدارى توشه در اختیار یحیی نهاد و کسانى را گماشت تا وى را شهر به شهر تا عراق همراهی کنند. کاروان آزادگان وارد سرخس گردید. حاکم شهر بیش از یک ساعت به آنان اجازه توقف نداد. ناگزیر راه نیشابور پیش گرفتند.

سرانجام قافله مجاهدان، که شمارشان به هفتاد نفر می‏رسید، وارد نیشابور شد. فرماندار شهر عمر بن زراره سراسیمه محل فرود کاروان را محاصره کرد و اعلام جنگ داد.(۱۱)

دفاع مقدس

امیر کاروان اظهار داشت: «ما براى جنگ نیامده ‏ایم و از زندان نیز نگریخته‏ ایم. پس از تهیه توشه، شهر را ترک می‏ کنیم و مسیر عراق پیش می‏گیریم.»

آنها به سخنان حضرت یحیى اعتنا نکردند و ارتش اموى آماده نبرد با هفتاد و دو پرستوى مهاجر شد. شیرمرد بیشه ولایت لباس رزم پوشید و به یاران خود فرمان داد تا آماده دفاع از کیان اسلام باشند. جنگ ناخواسته با پرتاب یک تیر آغاز شد. یاران دلیر یحیی بن زید به قلب اردوگاه دشمن یورش بردند و فرمانده سپاه شیطان عمر بن زراره به دست ابوالفضل و ابراهیم که علمدار و برادران رضاعى یحیی بودند، به قتل رسید. سپاه پیروز اسلام با غنایم به دست آمده از ارتش شکست خورده حاکم نیشابور از عزیمت به عراق منصرف شد و دیگر بار آهنگ بلخ و جوزجان کرد.(۱۲)

انبار، شهر خون و قیام

سپاه کفرستیز یحیى بن زید از مسیر جاده ابریشم وارد هرات شد. از راه مرغاب و میمنه عبور کرد و به انبار، خطّه انقلابیون علوی، و مرکز تابستانى حکّام جوزجان که امروز (سرپل) خوانده می‏ شود، رسید. هفتصدتن از جوانان مؤمن و مسلمان خراسان وى را همراهى می ‏کردند و آماده بودند در برابر سپاه بیش از ده هزار نفرى دشمن از فرزند اهل بیت علیهم ‏السلام دفاع کنند. هرچند سپاه اسلام براى جنگ آمادگی نداشت، ولى به زودى دو سپاه در دو سوى رودخانه ارغوى صف بستند و آتش جنگ زبانه کشید. اردوگاه مجاهد مردان علوى هدف تیرهای ستمگران قرار گرفت و در لحظات آغازین نبرد، دهها تن از یاران یحیی به ملکوت اعلى شتافتند.(۱۳)

حماسه حسینى

دشت سر سبز «ارغوی»* سه روز صحنه کارزار بود. در این مدت، صدها تن از طرفین کشته شدند. مردان و زنان مسلمان با تمام وجود از سربازان زخمى اسلام پذیرایی می‏ کردند. دشمن هر لحظه بر جنایات خود می ‏افزود. آنها اسرا و مجروحان را مورد تهاجم قرار می ‏دادند و حتى پیکرهاى شهیدان را مثله می‏ کردند. در سومین روز نبرد، وقتى صداى مؤذن برخاست، قهرمانان قیام جوزجان اجازه اقامه نماز خواست و با یارانش به نماز ایستاد. پس از نماز ظهر و عصر دوباره جنگ نابرابر آغاز شد. شیر مرد علوى شجاعانه سمت دشمن یورش برد، در حال پیشروى بود که ناگاه تیرى از سپاه کفر بر سجده‏ گاه حضرتش اصابت کرد و چهره ‏اش را غرق خون ساخت. آسمان گریست؛ زمین خراسان لرزید، فریاد وا مظلوما، وامصیبتاى مردم داغده انبار در غم مصیبت جانگاه شهید جوزجان به آسمان برخاست و حضرتش با شمارى از یاران باوفایش در عصر جمعه شعبان سال ۱۲۵ هجرى به شهادت رسید.(۱۴)

چوبه دار*

یزیدیان زمان بر پیکر بی‏جان شهداى دشت ازغوى اسب تاختند. مردی شامى به نام عنزه سر مبارک یحیى بن زید را از پیکرش جدا ساخت و به عنوان هدیه به «مرو» فرستاد. امیر مرو سر را به دارالخلافه شام گسیل کرد.

پیکر غرقه بخون حضرت یحیى را در دروازه جوزجان، محل فعلى بارگاه، به دار آویختند و چهار سال همچنان آویخته باقى گزاردند. در سال ۱۲۹ ق وقتى داعیان بنى عباس به قدرت رسیدند، ابومسلم خراسانی پیکر یحیى بن زید علیه ‏السلام را از دار به زیر آورد؛ بر آن نماز گزارد و به خاک سپرد.(۱۵) تابدین وسیله مردم خراسان را به حمایت خویش برانگیزد.

مزار آفتاب

و اُخرى بارض الجوزجان محلّه‏ها               و قبر بباخمرى لدى القربات(۱۶) «دعبل»

اکنون تربت مطهّر شهید جوزجان، امامزاده یحیى بن زید در هزار و پانصد مترى شرق شهر سرپل در ولایت جوزجان قرار گرفته است. مزار وی چلچراغى است که همه مذاهب و اقوام از آن نور می‏ گیرند و بدان احترام بسیار می ‏نهند. این بارگاه تنها امامزاده افغانستان است که با یک واسطه به امام معصوم علیه‏ السلام می‏رسد. امامزادگان دیگری نیز در افغانستان وجود دارند؛ ولى به عظمت و بزرگوارى این گوهر تابناک نمی‏ رسند.

باز تاب قیام

پس از خبر شهادت یحیی بن زید علیه ‏السلام ، سرزمین پهناور خراسان یکپارچه در شور و انقلاب فرو رفت؛ پرچمهاى بی‏شمار به علامت عزا در درخانه‏ ها و مناره‏ هاى مساجد و قلل کوهها بر افراشته شد؛ در خراسان هفتاد روز عزای عمومى اعلام گردید و مردم در سوگ وى سیاه پوش شدند.

شیعیان زنجیر پاى وى را به عنوان تبرّک، در میان خود توزیع کردند و از آن نگین انگشتر ساختند.(۱۷)

پی نوشت:

* جوزجان یکى از ولایات شمال افغانستان است. با جرجان یا گرگان اشتباه نشود که برخى از نویسندگان معاصر دچار این اشتباه فاحش شدهاند.

* نام برگزیده زندگانی یحیى بن زید اثر نگارنده است که چاپ شده است.

* گفتنى است چنار کهنى که هم اکنون نزدیک مرقد وى ایستاده است به گفته مردم همان چوبه دار اوست.

۱ ـ زید الشهید، الموسوى المقرّم، ص ۱۷۳٫

۲ ـ همان، ص ۱۷۱؛ الکامل، ج ۵، ص ۲۷۲٫

۳ ـ همان، ص ۲۷۱٫

۴ ـ مقدمه صحیفه سجادیه.

۵ ـ زید الشهید، الموسوى المقرّم، ص ۱۷۵٫

۶ ـ همان، ص ۱۷۶٫

۷ ـ زید الشهید، ص ۱۷۶٫

۸ ـ همان.

۹ – همان، ص ۲۷۸٫

۱۰ ـ الانتفاضات الشیعه، هاشم معروف الحسین، ص ۵۰۴٫

۱۱ ـ الکامل، ج ۵، ص ۲۷۱٫

۱۲ ـ عمده الطالب فى انساب آل ابیطالب، ج ۲، ص ۲۹؛ طبری، ج ۵، ص ۵۳۷٫

۱۳ ـ عمده الطالب، ج ۲، ص ۲۹۰٫

۱۴ ـ عمدهالطالب، ج ۲، ص ۲۹۰؛ آثار باستانی خراسان، ج ۱، ص ۴۱۸٫

۱۵ ـ عمده الطالب، ج ۲، ص ۲۹۰٫

۱۶ ـ دیوان دعبل خزاغی، اشعار تائیه.

۱۷ ـ الانتفاضات الشیعه، ص ۵۰۶؛ تاریخ سیاسى و اجتماعى خراسان، ص ۳۸٫

منبع :فرهنگ کوثر شماره ۳۰

سیدحسن احمدی نژاد

آیا شیعیان قاتل امام حسین هستند؟

اشاره

برخی از مغرضین با استناد به برخی کتاب های علمای شیعه و برداشت های ناقص و غیر صحیح خود مردم کوفه را شیعه امیرالمؤمنین و امام حسین (علیه السّلام) معرفی کرده تا قاتلان آن حضرت را همین گروه بدانند. آنان به خاطر اینکه مردم کوفه امام حسین (علیه‌السلام) را  به کوفه دعوت کردند و سپس علیه او شمشیر کشیدند، این نتیجه را می گیرند که این مردم کوفه که شیعه علی (علیه‌السلام) بودند که حسین(علیه‌السلام) را به شهادت رساندند. در این مقاله مطالبی در رد این ادعا پرداخته شده است.  

احمد الکاتب و بعضی دیگر از هم مسلکان او می گویند: امام حسین (علیه السّلام) در نفرین به شیعیان خود این گونه گفته است:«اللهم ان مَتَّعْتَهم الی حین فَفَرِّقْهم فِرَقاً، واجعلهم طرائق قِدَداً، ولا تُرْضِ الوُلاهَ عنهم ابداً، فانهم دَعَوْنا لِینصرونا، ثم عَدَوا علینا فقتلونا؛ [۱] پروردگارا! این گروه را تا مدت معینی از دنیا برخوردار ساز و آنان را در فرقه ها و دسته جات متعدد قرار بده و هیچ گاه والیان را از آنان خرسند مساز! زیرا اینان ما را دعوت کردند تا یاری کنند اما بر خلاف انتظار با ما دشمنی کردند و ما را کشتند.»

پاسخ به ادعای نفرین امام حسین

با توجه به اشکالی که برخی در این روز ها بر علیه شیعه به صورت گسترده دامن زده و آن را به عنوان تصریح امام حسین (علیه السّلام) به قاتل بودن شیعیان در واقعه کربلاء طرح می نمایند، به شکل مفصل به پاسخ این قسمت از اشکال فوق می پردازیم:

تعریف و مفهوم شیعه

قائل شدن به این مطلب که شیعیان، امام حسین (علیه السّلام) را به شهادت رسانده اند دارای تناقض و تضادی آشکار است. چرا که شیعه به یار و انصار و پیرو و نیز دوست دار یک شخص گویند، اما این که به قاتل و دشمنی که در صف و سپاه مقابل قرار گیرد نیز شیعه بگویند، کلامی واضح البطلان است. حال با این توصیف چگونه می توان میان محبت و یاری و پیروی، و جنگ و دشمنی جمع کرد؟! و اگر بنا باشد افراد در سپاه عمر سعد و عبید الله بن زیاد را شیعه بنامیم پس یاران آن حضرت که تا آخرین لحظه در کنار آن حضرت ایستادگی و جان فشانی کردند و در این راه به شهادت رسیدند را چه بنامیم؟! !

و اگر بر فرض هم تسلیم شده و این ادعا را بپذیریم که قاتلین امام حسین (علیه السّلام) از شیعیان بوده اند، باید گفت: اینان شیعیانی بوده اند که از شیعه بودن خود بر گشته و به دشمنان آن حضرت پیوسته اند و در این حال دیگر به چنین شخصی شیعه نمی گویند، بلکه تعبیر دشمن در حق او شایسته تر است.

دیدگاه سیدمحسن امین

در این زمینه کلام سید محسن امین در کتاب اعیان الشیعه جالب به نظر می رسد:

«حاش لله ان یکون الذین قتلوه هم شیعته، بل الذین قتلوه بعضهم اهل طمع لا یرجع الی دین، وبعضهم اجلاف اشرار، وبعضهم اتبعوا روءساءهم الذین قادهم حب الدنیا الی قتاله، ولم یکن فیهم من شیعته ومحبیه احد، اما شیعته المخلصون فکانوا له انصاراً، وما برحوا حتی قتلوا دونه، ونصروه بکل ما فی جهدهم، الی آخر ساعه من حیاتهم، وکثیر منهم لم یتمکن من نصرته، او لم یکن عالماً بان الامر سینتهی الی ما انتهی الیه، وبعضهم خاطر بنفسه، وخرق الحصار الذی ضربه ابن زیاد علی الکوفه، وجاء لنصرته حتی قتل معه، اما ان احداً من شیعته ومحبیه قاتله فذلک لم یکن، وهل یعتقد احد ان شیعته الخلص کانت لهم کثره مفرطه؟ کلا، فما زال اتباع الحق فی کل زمان اقل قلیل، ویعلم ذلک بالعیان، وبقوله تعالی: «وقلیل من عبادی الشکور؛ [۲] منزه است خداوند از این که قاتلین امام حسین (علیه السّلام) از شیعیان باشند؛ بلکه کسانی که ایشان را کشتند از اهل طمع بودند که دین نداشتند و بعضی از اشرار نااهل بودند و بعضی از ایشان به دنبال رؤسای خود رفتند؛ رؤسایی که حب دنیا ایشان را به جنگ حسین بن علی (علیهما السّلام) کشانده بود؛ و در بین ایشان کسی از شیعیان و دوست داران حضرت نبود؛ اما شیعیان حضرت و مخلصین برای حضرت همگی یاران او شدند و در این که در راه او کشته شوند درنگ ننمودند؛ و او را تا آخرین لحظات زندگانی با تمام نیرو یاری کردند؛ و بسیاری از ایشان نیز نتوانستد حضرت را یاری بنمایند یا نمی دانستند که کار حضرت به اینجا منتهی خواهد شد؛ بعضی نیز در این هنگام جان خود را به خطر  انداخته و حصاری را که ابن زیاد دور کوفه کشیده بود شکستند و برای یاری حضرت آمدند تا این که در کربلا شهید شدند؛ اما این که ادعا شود یکی از شیعیان در جنگ با حضرت حضور داشته است این صحت ندارد؛ و آیا کسی می تواند اعتقاد داشته باشد که یکی از شیعیان و دوست داران حضرت که چنین علاقه ای به حضرت داشته به جنگ ایشان برود؟ هرگز؛ همیشه چنین بوده است که طرف داران حق در هر زمانی  اندک بوده اند و این همیشه دیده شده است و خداوند فرموده اند: و عده کمی از بندگان من شکرگذار هستند.»

هویت کوفیان در زمان امام حسین

درست است که آن دسته از مردمانی که برای کشتن امام حسین (علیه السّلام) به کربلا آمده بودند از اهالی کوفه بودند، اما در آن زمان دیگر در کوفه شیعه ای که در تشیع خود شهرتی داشته باشد وجود نداشت. چون زمانی که معاویه به حکومت رسید زیاد بن ابیه را بر کوفه حاکم نمود و او نیز هر شیعه ای را که می شناخت مورد تعقیب قرار داد و آن ها را مورد کشت و کشتار و هدم و غارت قرار می داد و یا دستگیر کرده و به حبس و زندان می فرستاد تا این که در شهر کوفه، دیگر شخصی که به شیعه بودن شهرت داشته باشد وجود نداشت.

پس درحقیقت طبق آن چه که در مصادر تاریخی آمده شیعیان در کوفه تنها عده کمی از جمعیت ۱۵۰۰۰ نفری کوفه را تشکیل می دادند؛ که بسیاری از ایشان در زمان معاویه تبعید شده و یا به زندان افتاده و عده بسیاری نیز به شهادت رسیده بودند. بسیاری از ایشان نیز به خاطر مشکلات فراوان به شهرهای دیگر هم چون: موصل، خراسان و قم پناهنده می شدند؛ عده زیادی از ایشان نیز مانند: بنی غاضره می خواستند به یاری امام بشتابند که سربازان عبید الله بن زیاد مانع شدند.

ابن ابی الحدید معتزلی در این باره می گوید:

«کتب معاویه نسخه واحده الی عُمَّاله بعد عام المجُاعه: (ان برئت الذمّه ممن روی شیئاً من فضل ابی تراب واهل بیته). فقامت الخطباء فی کل کُوره وعلی کل منبر یلعنون علیًّا ویبراون منه، ویقعون فیه وفی اهل بیته، وکان اشد الناس بلاءاً حینئذ اهل الکوفه لکثره ما بها من شیعه علی علیه السلام، فاستعمل علیهم زیاد بن سُمیّه، وضم الیه البصره، فکان یتتبّع الشیعه وهو بهم عارف، لانه کان منهم ایام علی علیه السلام، فقتلهم تحت کل حَجَر ومَدَر واخافهم، وقطع الایدی والارجل، وسَمَل العیون وصلبهم علی جذوع النخل، وطردهم وشرّدهم عن العراق، فلم یبق بها معروف منهم؛ [۳][۴] معاویه بعد از سال خشکسالی، نامه ای به یکی از کارگزاران خویش نوشت مبنی بر این که هر کس چیزی از فضایل ابو تراب (امیرالمؤمنین علیه السّلام) و خاندان او نقل کرد، در مقابل او هیچ مسئولیتی بر عهده شما نیست. (به این معنا که: هر اتفاقی برای این شخص افتاد و شما هر بلایی به سر او آوردید جایز است) از این رو سخنرانان در هر کوی و برزن و بر فراز هر منبری علی را لعن کرده و از او بیزاری می جستند و به او و اهل بیت او دشنام می دادند؛ و بیچاره ترین مردم در آن زمان، مردم کوفه بودند؛ زیرا شیعه علی (علیه السّلام) در آن شهر زیاد بود؛ معاویه، زیاد بن سمیه را حاکم کوفه و هم زمان شهر بصره را نیز تحت امر او ساخت. و او به دنبال شیعیان می گشت ـ او شیعیان را می شناخت، زیرا در زمان خلافت علی (علیه السّلام) از طرفداران او بود ـ پس ایشان را حتی زیر هر سنگ و کلوخی هم که بودند می یافت و به قتل می رساند و یا تهدید به قتل می کرد؛ و دست ها و پا ها را جدا کرده و چشم ها را کور می کرد؛ و ایشان را بر تنه های درخت خرما به دار می کشید؛ و یا از عراق بیرون می کرد؛ تا جایی که کسی از شیعیان شناخته شده در عراق باقی نماند.»

طبرانی در المعجم الکبیر با سند خود از یونس بن عبید از حسن نقل نموده است:

«کان زیاد یتتبع شیعه علی رضی الله عنه فیقتلهم، فبلغ ذلک الحسن بن علی رضی الله عنه فقال: اللهم تفرَّد بموته، فان القتل کفاره؛ [۵][۶] زیاد شیعیان [حضرت] علی (علیه السلام) را مورد تعقیب قرار می داد و در صورت دست یافتن به آن ها از دم تیغ می گذراند، و چون این خبر به حسن بن علی (علیهما السلام) رسید فرمود: خدایا او را به مرگی منحصر به فرد مبتلا ساز، که قتل و مرگ کفاره او می باشد.»

هیثمی بعد از نقل این خبر می گوید: رواه الطبرانی ورجاله رجال الصحیح. این روایت را طبرانی نقل کرده و رجال آن صحیح است.

هم چنین ذهبی در سیر اعلام النبلاء می گوید: قال ابو الشعثاء: کان زیاد افتک من الحجاج لمن یخالف هواه؛ ابو الشعثاء گفته است: زیاد نسبت به کسانی که با خواسته های او مخالفت می ورزیدند از حجاج بن یوسف نیز خون ریز تر بودند.

حسن بصری می گوید:

«بلغ الحسن بن علی ان زیاداً یتتبَّع شیعه علی بالبصره فیقتلهم، فدعا علیه. وقیل: انه جمع اهل الکوفه لیعرضهم علی البراءه من ابی الحسن، فاصابه حینئذ طاعون فی سنه ثلاث وخمسین؛ [۷] به [امام] حسن بن علی (علیهما السلام) خبر دادند که زیاد شیعیان علی (امیرالمؤمنین علیه السّلام) را در بصره مورد تعقیب قرار داده و می کشد، حضرت او را نفرین نمود و گفته شده: او مردم کوفه را جمع کرد تا اعلام برائت و بیزاری از ابی الحسن (امیرالمؤمنین علیه السّلام) را به آنان عرضه نماید، که در همین وقت سال ۵۳ هـ. او مبتلا به بیماری طاعون شد.»

ابن اثیر در الکامل می گوید:

«وکان زیاد اول من شدد امر السلطان، واکّد الملک لمعاویه، وجرَّد سیفه، واخذ بالظنه، وعاقب علی الشبهه، وخافه الناس خوفاً شدیداً حتی امن بعضهم بعضاً؛ [۸] زیاد اولین کسی بود که در سلطنت خود بیش ترین سخت گیری ها را به عمل آورد، و بر حکومت و فرمانروایی معاویه تاکید ورزید، و سیف خود را از نیام برکشید، و به مجرد ظن و گمان به کسی او را دستگیر می نمود، و بر اساس شبهه عقاب می نمود، و مردم از او خوف و ترس شدیدی داشتند؛ مگر این که بعضی به بعضی دیگر امن بدهند.»

ابن حجر در لسان المیزان می نویسد:

«وکان زیاد قوی المعرفه، جید السیاسه، وافر العقل، وکان من شیعه علی، وولاَّه امره القدس، فلما استلحقه معاویه صار اشد الناس علی آل علی وشیعته، وهو الذی سعی فی قتل حجر بن عدی ومن معه؛ [۹]

زیاد شخصی آگاه بود، و سیاست را خوب می دانست، و از عقلی وافر برخوردار بود، و از شیعیان علی بود که او را به ولایت امارت قدس می نمود، اما زمانی که به معاویه پیوست شدیدترین و سخت گیرین ترین مردم بر علیه خاندان و شیعیان [حضرت] علی (علیه السلام) شد، و او همان کسی بود که در قتل حجر بن عدی و همراهانش نقش به سزایی داشت.»

از مجموع مباحث گذشته مشخص گردید که در زمان واقعه کربلاء دیگر شیعه شناخته شده ای در کوفه باقی نمانده بود که بخواهد در جنگ با امام حسین (علیه السّلام) شرکت کرده باشد، پس چگونه می توان ادعا که شیعیان کوفه قاتل امام حسین (علیه السّلام) بوده اند؟

و هیچ ناظر منصفی نمی تواند بگوید: این شیعیان بودند که برای امام حسین (علیه السّلام) نامه نوشته و او را دعوت نمودند، چرا که معروف ترین نویسند گان نامه اشخاصی هم چون: شبث بن ربعی و حجار بن ابجر و عمرو بن حجاج و غیره بودند که هیچ کس نگفته این ها شیعه بودند.

تغییر هویت کوفیان

بسیاری از روایات و کلمات تاریخی را می بینیم که به خوبی دلالت می کند که ایشان از طرفداران خلفای قبل از امیر مومنان علی (علیه السّلام) بوده اند از آن جمله می توان به ماجرای ذیل که آن را بسیاری از مولفین کتب تاریخی روایت کرده اند اشاره کرد: که وقتی امیر مومنان علی (علیه السّلام) خلافت را در کوفه به دست گرفتند خواستند یکی از بدعت های عمر ـ نماز تراویح ـ را ریشه کن نمایند؛ لذا به امام حسن (علیه السّلام) دستور دادند که به مسجد رفته و مانع مردم شوند اما تا حضرت با این عمل مخالفت نمودند، مردم صدا به اعتراض بلند کرده که: «وا عمراه، وا عمراه» به دنبال آن حضرت امیر (علیه السّلام) فرمودند: «قل لهم صلوا» به آنان بگویید به هرنحوی که می خواهند نماز بخوانند.

«وقد روی: ان عمر خرج فی شهر رمضان لیلا فرای المصابیح فی المسجد، فقال: ما هذا؟ فقیل له: ان الناس قد اجتمعوا لصلاه التطوع، فقال: بدعه فنعمت البدعه! فاعترف کما تری بانها بدعه، وقد شهد الرسول (صلی الله علیه و آله وسلّم) ان کل بدعه ضلاله. وقد روی ان امیرالمؤمنین (علیه السّلام) لما اجتمعوا الیه بالکوفه فسالوه ان ینصب لهم اماما یصلی بهم نافله شهر رمضان، زجرهم وعرفهم ان ذلک خلاف السنه فترکوه واجتمعوا لانفسهم وقدموا بعضهم فبعث الیهم ابنه الحسن (علیه السّلام) فدخل علیهم المسجد ومعه الدره فلما راوه تبادروا الابواب وصاحوا وا عمراه!؛ [۱۰][۱۱] روایت شده است که عمر در ماه رمضان شب هنگام بیرون آمد و در مسجد چراغ هایی را دید؛ سؤال کرد: این چیست؟ به او گفتند: مردم برای نماز مستحبی جمع شده اند (و نماز را به جماعت بخوانند)؛ عمر گفت: این کار بدعت است، اما بدعت خوبی است. پس همان گونه که مشخص است خود اعتراف کرد که این کار بدعت است و رسول خدا شهادت داده اند که هر بدعتی گمراهی است. و از امیرالمؤمنین (علیه السّلام) روایت شده است که وقتی در کوفه گرد ایشان جمع آمدند، و از حضرت خواستند که برای ایشان امامی قرار دهد که با او نماز مستحب ماه رمضان را بخوانند، ایشان را از این کار منع کرده و ایشان را آگاه نمود که این کار بر خلاف سنت رسول خداست؛ آن ها امیر  مومنان (علیه السّلام) را رها کرده و خودشان گرد هم جمع شدند و یکی را جلو  انداختند (تا امام جماعت شود)؛ پس حضرت امام حسن مجتبی را به نزد ایشان فرستادند؛ حضرت وارد مسجد شدند در حالی که شلاقی به همراه داشتند؛ وقتی مردم ایشان را دیدند فرار کرده و فریاد می زدند  ای وای سنت عمر از بین رفت!»

این ماجرا به حدی گسترده بود که حضرت در ضمن خطبه ای مفصل می فرمایند: من از شورش عمومی و نیز از بر هم خوردن پایه های حکومت اسلامی در کوفه ترسیدم!! ! این خود بیان گر آن است که بیشتر مردم کوفه از طرفداران خلیفه دوم بودند و این با شیعه بودن مردم کوفه آن هم سال ها قبل از واقعه کربلاء منافات دارد.

«علی بن ابراهیم، عن ابیه، عن حماد بن عیسی، عن ابراهیم بن عثمان، عن سلیم بن قیس الهلالی قال: خطب امیرالمؤمنین (علیه السّلام) فحمد الله واثنی علیه ثم صلی علی النبی صلی الله علیه وآله، ثم قال… قد عملت الولاه قبلی اعمالا خالفوا فیها رسول الله (صلی الله علیه و آله وسلّم) متعمدین لخلافه، ناقضین لعهده مغیرین لسنته ولو حملت الناس علی ترکها وحولتها الی مواضعها والی ما کانت فی عهد رسول الله (صلی الله علیه و آله وسلّم) لتفرق عنی جندی حتی ابقی وحدی او قلیل من شیعتی الذین عرفوا فضلی وفرض امامتی من کتاب الله (عزّوجلّ) وسنه رسول الله صلی الله علیه وآله… والله لقد امرت الناس ان لا یجتمعوا فی شهر رمضان الا فی فریضه واعلمتهم ان اجتماعهم فی النوافل بدعه فتنادی بعض اهل عسکری ممن یقاتل معی: یا اهل الاسلام غیرت سنه عمر ینهانا عن الصلاه فی شهر رمضان تطوعا ولقد خفت ان یثوروا فی ناحیه جانب عسکری ما لقیت من هذه الامه من الفرقه وطاعه ائمه الضلاله والدعاه الی النار؛ [۱۲] امیر مومنان خطبه ای خوانده و در آن خدا را حمد و ثناء گفته و سپس بر رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلّم) درود فرستادند؛ سپس فرمودند: …خلفای قبل از من کارهایی انجام دادند که در آن با رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلّم) مخالفت کردند و در آن بنای مخالفت با رسول خدا را از روی عمد داشتند. پیمان او را شکسته و سنت او را تغییر دادند؛ و اگر مردم را بر ترک آنها وادار نمایم و آنها را به جایگاه خود بازگردانم و به آنچه در زمان رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلّم) بود لشکر من از گرد من پراکنده شده و تنها باقی می مانم و یا با عده کمی از شیعه ام که برتری من و وجوب امامت من از کتاب خدا و سنت رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلّم) را می دانند.

… قسم به خدا که مردم را دستور دادم که در ماه رمضان غیر از نماز واجب را به جماعت نخوانند و ایشان را آگاه نمودم که خواندن نماز مستحبی به جماعت بدعت است؛ پس عده ای از لشکریان که همراه من جنگیده بودند ندا دادند:  ای اهل اسلام سنت عمر تغییر کرد!! ! ما را از نماز مستحبی در ماه رمضان باز می دارند!! ! و ترسیدم که بر من از سمت لشکرم شوریده همان گونه که از این امت تفرقه و اطاعت از امامان گمراهی و دعوت کنندگان به سوی آتش دیدم.»

همان طور که در این روایت صحیح آمده است، حضرت حتی در زمان خویش شیعیان را اقلیت کوفه می دانند!! !

خالی بودن کوفه از شیعیان

از معروف ترین افرادی که در تومار قاتلین امام حسین (علیه السّلام) آمده اسامی این افراد به چشم می خورد:

عمر بن سعد بن ابی وقاص و شمر بن ذی الجوشن و شبث بن ربعی و حجار بن ابجر و حرمله بن کاهل و سنان و…

و در این بین نمی توان حتی یک نفر معروف به شیعه اهل بیت (علیهم السّلام) را یافت. و تمام افراد نام برده شده بالا نه به تشیع و نه به موالات و دوستی امیرالمؤمنین (علیه السّلام) شناخته شده اند.

قاتلان حسین (علیه‌السلام) از شیعیان آل ابی سفیان

بعد از فحص و تتبع فراوان در کلمات و فرمایشات امام حسین (علیه السّلام) در کربلاء و خُطبه آن حضرت در باره آن قوم جنایت کار و احتجاجات آن حضرت بر علیه آنان هرگز با تعبیری بر خورد نکردیم که حضرت آنان را از شیعیان و یا موالین خود و یا پدر بزرگوارش امیرالمؤمنین (علیه السّلام) دانسته باشد و حال آن که جا داشت اگر چنین می بود آن حضرت به عنوان راهی که می توانست احتمال تاثیر در قلوب آنان را بیش تر سازد با این تعبیر آنان را خطاب فرماید که: شما که از شیعیان و محبین و پیروان پدر و یا خود من هستید پس چرا حال این گونه به جنگ و نبرد با من بر خواسته اید؟ همان گونه که این کلام در کلمات و تعابیر غیر آن حضرت هم دیده و یا شنیده نشده که آن گروه را با این تعبیر توصیف نموده باشند. و این خود دلیل واضحی است بر این مطلب که این قوم شیعه اهل بیت (علیهم السّلام) نبوده اند.

بلکه بالعکس در تعبیری که آن حضرت در لحظات آخر خطاب به آن قوم جنایت پیشه فرمودند مطلب دیگری را ثابت می کند.

امام حسین (علیه السّلام) در روز عاشوراء آنان را با تعبیر شیعه آل  ابی سفیان معرفی می فرماید:

«ویحکم یا شیعه آل ابی سفیان! ان لم یکن لکم دین، وکنتم لا تخافون المعاد، فکونوا احراراً فی دنیاکم هذه، وارجعوا الی احسابکم ان کنتم عُرُباً کما تزعمون؛ [۱۳][۱۴][۱۵] وای بر شما  ای پیروان ابو سفیان! اگر دین ندارید و از روز معاد نمی هراسید، لا اقل در دنیا آزاد مرد باشید و آن گونه که می پندارید به حسب و نسب خود که عرب هستید باز گردید.»

تعبیرات به کار رفته از سوی قاتلان

از تعبیرات به کار رفته در روز عاشوراء خطاب به امام حسین (علیه السّلام) به خوبی می توان پی برد که آیا این گروه، از چه قوم و قماشی بودند؟ از شیعیان آن حضرت یا از دشمن ترین دشمنان وی؟! !

قاتلان آن حضرت در آن روز به حضرت خطاب می کردند و می گفتند:

این جنگ و قتال ما با تو از روی دشمنی و عداوت با پدرت علی بن ابی طالب است. «انما نقاتلک بغضاً لابیک» یعنی: ما از روی بغض و کینه ای که با پدرت علی بن ابی طالب داریم با تو به جنگ و نبرد برخاسته ایم. [۱۶]

حال با این تعبیر آیا می توان گفت: که قاتلان آن حضرت در روز عاشوراء از شیعیان امیرالمؤمنین و امام حسین (علیهما السّلام) بوده اند.

و یا بعضی دیگر را می بینیم که این تعبیر را خطاب به امام حسین (علیه السّلام) دارند:

«یا حسین، یا کذّاب ابن الکذّاب؛ [۱۷] ای حسین  ای درو غ گوی فرزند دروغ گو!»

و یا در جای دیگر خطاب به امام حسین (علیه السّلام) این جمله را گفتند: «یا حسین ابشر بالنار؛ [۱۸] [۱۹] ای حسین تو را بشارت باد به آتش دوزخ.»

شخص دیگری خطاب به امام حسین (علیه السّلام) و اصحابش این گونه گفت: «انها لا تُقْبَل منکم؛ [۲۰] این نمازی که شما ها می خوانید مورد قبول خداوند واقع نمی شود.»

و بسیاری از جملات و عبارات دیگر که به خوبی از حقد و بغض و کینه با امیرالمؤمنین و امام حسین (علیهما السّلام) و اهل بیت (علیهم السّلام) دارد.

هویت قاتلان با اعمال خود

این قوم نه تنها از شیعیان و موالیان امام حسین (علیه السّلام) نبوده اند، بلکه از دشمن ترین دشمنان آن حضرت بوده اند، چرا که آن حضرت و اهل بیت و حتی طفل شیر خواره آن حضرت را از جرعه ای آب محروم ساختند و با همین حال به شهادت رساندند و پیکر های مطهر شهدا را با سُمّ ستوران پایمال نموده و سر از بدن ها جدا ساخته و زن ها و فرزندان آن حضرت را به اسارت گرفتند و اموال آنان را به غارت بردند و ده ها جنایت دیگر که از دشمن ترین دشمنان نیز انتظار ارتکاب آن نمی رفت؛ چه رسد به این که این اعمال از شیعیان سرزده باشد.

ابن اثیر در تاریخ خود می گوید:

«ثم نادی عمر بن سعد فی اصحابه مَن ینتدب الی الحسین فیُوطئه فرسه، فانتدب عشره، منهم اسحاق بن حیوه الحضرمی، وهو الذی سلب قمیص الحسین، فبرص بعدُ، فاتوا فداسوا الحسین بخیولهم حتی رضّوا ظهره وصدره؛ [۲۱]

عمر بن سعد خطاب به لشکریانش فریاد زد: چه کسی حاضر است با اسب خود پیکر حسین را لگد مال کند. این جا بود که ده نفر از سپاه او که از جمله آن ها اسحاق بن حیوه حضرمی ـ کسی که جامه و پیراهن آن حضرت را نیز به غارت برد و بعد ها به بیماری برص و پیسی مبتلاء شد ـ آمده و پیکر حسین را با اسب هایشان آن قدر لگد کوب کردند که سینه و پشت با هم یکی شد.»

همو در جای دیگر می گوید:

«وسُلِب الحسین ما کان علیه، فاخذ سراویله بحر بن کعب، واخذ قیس بن الاشعث قطیفته، وهی من خز، فکان یُسمَّی بعدُ (قیس قطیفه)، واخذ نعلیه الاسود الاودی، واخذ سیفه رجل من دارم، ومال الناس علی الورس والحلل فانتهبوها، ونهبوا ثقله وما علی النساء، حتی ان کانت المراه لتنزع الثوب من ظهرها فیؤخذ منها؛ [۲۲]

تمام اموالی که متعلق به [امام] حسین (علیه السلام) بود به غارت برده شد. شلوار آن حضرت را بحر بن کعب و روپوش ابریشمی آن حضرت را قیس بن اشعث، که به همین علت از آن به بعد به «قیس قطیفه» اشتهار یافت و نعلین (کفش های) آن حضرت را اسود اودی به سرقت برد. و نیز شمشیر آن حضرت را مردی از قبیله دارم برد اخذ، و عده ای به جامه سرخ رنگ و بعضی اشیاء قیمتی آن حضرت تمایل نموده و غارت کردند، و نیز هر آن چه متعلق به زنان بود را به یغما بردند تا جایی که اگر زنی می خواست جامه ای را بر تن کند از پشت سر آن را می ربودند.»

ابن کثیر از ابو مخنف نقل می کند:

واخذ سنان وغیره سلبه، وتقاسم الناس ما کان من امواله وحواصله، وما فی خبائه حتی ما علی النساء من الثیاب الطاهره؛

سنان و بعضی دیگر لیف خرمای آن حضرت را غارت نمودند، و تمام اموال و ما حصل و هر آن چه که در خیمه آن حضرت بود را بین خود تقسیم کردند و حتی لباس های زنان را به غارت بردند.

«وجاء عمر بن سعد فقال: الا لا یدخلن علی هذه النسوه احد، ولا یقتل هذا الغلام احد، ومن اخذ من متاعهم شیئاً فلیردّه علیهم. قال: فوالله ما ردَّ احد شیئاً؛ [۲۳] عمر بن سعد آمد و گفت: همه بدانند! کسی اجازه ندارد متعرض این زنان شود و یا این جوان را بکشد، و هر کس کالا و یا متاعی از اینان به غارت برده به آنان بازگرداند. راوی می گوید: به خدا سوگند! هیچ کس چیزی از اشیاء به غارت رفته را برنگرداند.»

حال با این اعمال و رفتاری که از کسی جز انسان کینه توز و شقی و پست و دشمن ترین دشمنان سر نمی زند باز هم می توان گفت: قاتلین آن حضرت شیعیان او بوده اند؟!

اسامی افراد

اگر کسی دلایلی که تا کنون گفته شد را در شیعه نبودن حاضران در کربلاء نپذیرد و اصرار به شیعه بودن آنان داشته باشد آیا در رابطه با آمرین و حکم فرمایانی که باعث و بانی این حادثه شدند چه می خواهد بگوید؟! آیا افرادی که اسامی بعضی از آن ها در ذیل می آید نیز از شیعیان و محبین امیرالمؤمنین (علیه السّلام) و امام حسین (علیه السّلام) هستند؟! ! افرادی هم چون:

یزید بن معاویه ـ عبید الله بن زیاد ـ عمر بن سعد ـ شمر بن ذی الجوشن ـ قیس بن اشعث بن قیس ـ عمرو بن حجاج زبیدی ـ عبدالله بن زهیر ازدی ـ عروه بن قیس احمسی ـ شبث بن ربعی یربوعی ـ عبد الرحمن بن ابی سبره جعفی ـ حصین بن نمیر ـ حجار بن ابجر.

و نیز عده ای دیگر که اسامی آن ها در زیر می آید و در جریان واقعه کربلاء و به شهادت رساندن آن حضرت و اصحابش مباشر و مستقیم وارد صحنه شده بودند. افرادی هم چون: سنان بن انس نخعی ـ حرمله کاهلی ـ منقذ بن مره عبدی ـ ابو الحتوف جعفی ـ مالک بن نسر کندی ـ عبد الرحمن جعفی ـ قشعم بن نذیر جعفی ـ بحر بن کعب بن تیم الله ـ زرعه بن شریک تمیمی ـ صالح بن وهب مری ـ خولی بن یزید اصبحی ـ حصین بن تمیم و غیره…

با مراجعه به حوادث کربلاء در روز عاشوراء صحت ادعا ی ما ثابت می شود.

گفتار یزید در هویت قاتلان

خود یزید بن معاویه که نوک پیکان اتهام را به سوی خود می دید هرگز نگفت: این شیعیانش بودند که حسین را کشتند. در حالی که اگر چنین دروغی در آن زمان کمترین خریداری می داشت حتما در گفتن آن لحظه ای درنگ نمی کرد. بلکه او مسئولیت شهادت امام حسین (علیه السّلام) را به عهده عبید الله بن زیاد والی و فرماندار کوفه می اندازد؛ تا شاید به این وسیله بتواند قدری از بار ننگ و گناه خویش بکاهد.

ابن کثیر و ذهبی و غیر این دو نوشته اند:

«لما قتل عبیدُ الله الحسینَ واهله بعث برؤوسهم الی یزید، فسُرَّ بقتلهم اولاً، ثم لم یلبث حتی ندم علی قتلهم، فکان یقول: وما علیَّ لو احتملتُ الاذی، وانزلتُ الحسین معی، وحکَّمته فیما یرید، وان کان علیَّ فی ذلک وهن، حفظاً لرسول الله صلی الله علیه وسلم ورعایه لحقه، لعن الله ابن مرجانه یعنی عبید الله فانه احرجه واضطره، وقد کان سال ان یخلی سبیله ان یرجع من حیث اقبل، او یاتینی فیضع یده فی یدی، او یلحق بثغر من الثغور، فابی ذلک علیه وقتله، فابغضنی بقتله المسلمون، وزرع لی فی قلوبهم العداوه؛ [۲۴][۲۵] زمانی که عبیدُ الله بن زیاد [امام] حسین (علیه السلام) و اصحاب او را به قتل رساند و سر های آنان را برای یزید فرستاد، ابتدا یزید از این عمل شاد و خرسند شد، اما طولی نکشید که از کشته شدن آن ها نادم شده و همواره می گفت: اگر من احتمال اذیت آنان را می دادم اجازه این کار را نمی دادم، و حسین را همراه خود در این مکان فرو می آوردم و به خواست او فرمان می دادم، و حتی اگر با این کار به من توهین صورت می گرفت من این کار را برای حفظ حرمت رسول الله (صلّی الله علیه و آله وسلّم) و رعایت حق او انجام می دادم، خدا لعنت کند ابن مرجانه یعنی عبید الله بن زیاد را که او حسین را به عسر و حرج و اضطرار کشانید، و از او خواست تا از همان جا که آمده بازگردد، یا به سوی من آید و با من بیعت نماید، یا به یکی از سرحدات و مرز ها برود. اما حسین از این کار امتناع ورزید و در نتیجه ابن زیاد او را به قتل رسانید، و با این کارش مرا مورد بغض و کینه مسلمانان قرار داد و در دل ها تخم دشمنی مرا پاشید.»

اگر چه این گفتار در ابتدای تحقیق مورد نقد قرار گرفت اما در این قسمت فقط به این نکته توجه داریم که یزید هم نگفت: شیعیان حسین را کشتند بلکه ابن زیاد را در شهادت آن حضرت دخیل می داند.

صف بند ی قاتلان در کربلاء

در دسته بندی های همان زمان نیز به صرف این که کسی در جبهه آن حضرت حضور می یافت از شیعیان او محسوب می شد و به کسی که در صف مقابل او بود هرگز چنین تعبیری اطلاق نمی شد. به عنوان مثال زهیر بن قین که ابتدا عثمانی مذهب بود و از آن حضرت گریزان بود اما وقتی که در سپاه آن حضرت قرار گرفت او را به عنوان شیعه آن حضرت خطاب کردند.

تاریخ طبری در مورد زهیر می نویسد:

«فقال له زهیر یا عزره ان الله قد زکاها وهداها فاتق الله یا عزره فانی لک من الناصحین انشدک الله یا عزره ان تکون ممن یعین الضلال علی قتل النفوس الزکیه قال یا زهیر ما کنت عندنا من شیعه اهل هذا البیت انما کنت عثمانیا؛ [۲۶]

زهیر به عزره گفت:  ای عزره خداوند او را پاک گردانید و هدایت نمود؛ پس از خدا بترس که من از خیر خواهان توام؛ تو را به خدا قسم می دهم که مبادا از کسانی باشی که گمراهان را در کشتن جان های پاک یاری کنی! وی پاسخ داد:  ای زهیر! ما تو را از شیعیان این خاندان نمی شناختیم (ولی امروز تو را در صف شیعیان او می بینیم) در حالی که تو عثمانی مذهب بودی!!»

این عبارت به خوبی نشان می دهد که به صرف حضور در یکی از دو جبهه اطلاق شیعه و یا دشمن آن حضرت صورت می پذیرفت.

سعی عده قلیل شیعیان در یاری امام

تمامی این شواهد و مدارک جدای از قتل و کشتار هایی است که معاویه در مورد شیعیان امیر مومنان و امام حسن (علیهما السّلام) انجام داد و بسیاری از ایشان را شهید کرده و عده بسیاری را تبعید کرد و یا به زندان  انداخت؛ با این همه باز می بینیم که طبق مدارک تاریخی همان عده  اندک شیعه باقی مانده در کوفه نیز خواستند به یاری امام حسین (علیه السّلام) بیایند اما با نیروهای ابن زیاد مواجه شده و دستگیر شدند، و تنها عده ای انگشت شمار مانند زهیر و حبیب بن مظاهر توانستند از این حصار عبور کنند و در بین آن ها هم عده ای بعد از شهادت حضرت به کربلا رسیدند.

لذا با این حساب دیگر شیعه ای در کوفه باقی نمی ماند که بخواهد به جنگ حسین بن علی (علیهما السّلام) بیاید.

بیعت و دعوت از امام حسین (علیه السّلام) دالّ بر شیعه بودن نیست

بعضی می گویند: چون اهل کوفه با امام حسین بیعت کرده بودند و آن حضرت را به کوفه دعوت نموده بودند، پس آن ها از شیعیان آن حضرت به حساب می آمدند. در حالی که باید گفت: بیعت هرگز دالّ بر شیعه بودن نمی کند، چون لازمه این سخن آن است که بگوییم: «همه صحابه و تابعین که با امیرالمؤمنین (علیه السّلام) بیعت کردند از شیعیان آن حضرت به حساب می آمدند!! » در حالی که تا کنون کسی این سخن را نگفته است؛ و بسیاری از بیعت کنندگان با آن حضرت در صف دشمنان آن حضرت در جنگ ها بودند.

پس این که در برخی از کتاب های تاریخی آمده است: که چون کوفیان برای آن حضرت نامه نوشتند و آن حضرت را به کوفه دعوت کردند این نوعی بیعت با آن حضرت به حساب آمده و آنان را در زمره شیعیان قرار می دهد و از این رو نتیجه گرفته اند که: قاتلان آن حضرت شیعیان او بوده اند.

در پاسخی که بالاتر بیان شد بطلان این سخن آشکار گشت اضافه بر این که ایشان این عمل را تنها بدین سبب انجام دادند که آن حضرت را از صحابه رسول خدا بلکه بهترین صحابه در آن زمان و نوه رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلّم) می دانستند؛ و از سوی دیگر بی مبالاتی های یزید و اوصاف دیگری که در بالا در باره شخصیت یزید گفته شد را از او دیده و یا شنیده بودند لذا می خواستند با این عمل خود در رویه عمل حاکم اسلامی تغییر ایجاد نمایند و این دعوت و بیعت به این معنا نبود که آن حضرت را به عنوان امام سوم و معصوم قبول داشته باشند و به این جهت لیاقت آن حضرت را برای خلافت بیشتر از دیگران بدانند.

پی نوشت:

  1. سایت خیمه نیوز، فردا ـ ۵ آبان ۱۳۸۷ ساعت ۱۴: ۰۳.
  2. سیدمحسن امین عاملی، اعیان الشیعه، ج۱، ص۵۸۰.
  3. ابن ابی الحدید معتزلی، شرح نهج البلاغه، ج۱۱، ص۴۴.
  4. محمد بن عقیل، النصایح الکافیه، ص۹۷.
  5. سلیمان بن احمد طبرانی، المعجم الکبیر، ج۳، ص۷۰.
  6. ابو الحسن نور الدین علی بن ابی بکر بن سلیمان الهیثمی، مجمع الزوائد، هیثمی، ج۶، ص۲۶۶.
  7. محمد بن احمد ذهبی، سیر اعلام النبلاء، ج۳، ص۴۹۶.
  8. ابوالحسن علی بن ابی الکرم ابن اثیر جزری، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۴۸.
  9. ابن حجر عسقلانی، لسان المیزان، ج۲، ص۴۹۳.
  10. ابن ابی الحدید معتزلی، شرح نهج البلاغه، ج۱۲، ص۲۸۳.
  11. محمد بن حسن حر عاملی، وسائل الشیعه، ج۵، ص۱۹۲، ح ۲.
  12. محمد بن یعقوب کلینی، الکافی، ج۸، ص۵۸، ح ۲۱.
  13. موفق بن احمد خوارزمی، مقتل الحسین، ج۲، ص۳۸.

     ۱۴٫ محمدباقر مجلسی، بحار الانوار، ج۴۵، ص۵۱.   

  1. علی بن موسی سید بن طاووس، اللهوف فی قتلی الطفوف، ص۷۱.
  2. قندوزی حنفی، ینابیع الموده، ص۳۴۶.
  3. ابوالحسن علی بن ابی الکرم ابن اثیر جزری، الکامل، ج۳، ص۱۷۴.
  4. ابوالحسن علی بن ابی الکرم ابن اثیر جزری، الکامل، ج۳، ص۱۷۳.
  5. اسماعیل بن عمر ابن کثیر، البدایه والنهایه، ج۸، ص۱۹۶.
  6. اسماعیل بن عمر ابن کثیر، البدایه والنهایه، ابن کثیر، ج۸، ص۱۹۸.
  7. ابوالحسن علی بن ابی الکرم ابن اثیر جزری، الکامل، ج۳، ص۱۸۴.
  8. ابوالحسن علی بن ابی الکرم ابن اثیر جزری، الکامل، ج۳، ص۱۸۳.
  9. اسماعیل بن عمر ابن کثیر، البدایه والنهایه، ابن کثیر، ج۸، ص۲۰۵.
  10. اسماعیل بن عمر ابن کثیر، البدایه والنهایه، ج۸، ص۲۵۴.
  11. ابوالحسن علی بن ابی الکرم ابن اثیر جزری، الکامل، ج۴، ص۸۷.
  12. محمد بن جریر طبری، تاریخ طبری، ج۴، ص۳۱۶.

منبع: ویکی فقه (برخی از مقاله قاتلان حسین (ع) با اصلاحات مختصر)

سوگوارى خاندان سیدالشهدا(ع) در کربلا، مدینه، کوفه و شام

اشاره:

سوگوارى براى خاندان عترت و بخصوص سالار شهیدان و امامى که همراه با یاران وفادار خود، خالصانه براى زنده نگاه داشتن آیین حق و ارزش‏هاى معنوى، به ستیز و مبارزه با ستمگران عصر خویش برخاست و از سیماى پلید دستگاه فاسد بنى ‏امیه پرده برافکند، حرکتى است اسلامى و در واقع شعارى است که از شعور و معرفت افراد حکایت دارد. روش ائمه هدى و بانوان اهل بیت در این زمینه مى‏ تواند براى علاقه‏ مندان مفید و آموزنده باشد. آن انوار فروزان تأکید داشتند از طریق مجالس عزادارى و جارى ساختن اشک از دیدگان، مى ‏توان واقعه کربلا را چون مشعلى فروزان، روشن و پرفروغ نگاه داشت.

چشمه اشک در کویر غم‏

بر اساس سنت‏هاى شیعه، گریه بر فداکارى عاشورا، فریاد قلب و نبرد عاطفى با همه ستمگران تاریخ است. در حال گریه آدمى بیش از هر حالتى خود را به محبوبى که برایش سوگوارى مى‏کند، نزدیک مى‏بیند.

راز بقاى نهضت امام حسین(ع) این است که علاوه بر تأیید منطق و خرد، در عمق احساسات و عواطف راه یافته است. گریه‏هایى این گونه مى‏تواند حماسه کربلا را در اعماق جان‏ها استوار نماید به شرط آنکه بهره‏بردارى درستى بشود. حرمت اشک و مقام ارزشمند آن در این راز نهفت ه است که ساختگى و در اختیار انسان نمى‏باشد، یعنى تا دل نسوزد و سینه نگدازد، چنین جویبارى بر گونه‏هاى آدمى جارى نمى‏شود و کسى که درون پاک و اندیشه‏اى صادقانه دارد، مى‏تواند بگرید. چنین اشکى گواهى مى‏دهد که صاحبش با امام حسین(ع) به چه میزان صمیمیت دارد، زی را با تمام وجود رخدادهاى کربلا را تصدیق مى‏کند و خود را دلبسته و وابسته به چنین حماسه‏اى مى‏داند. این ویژگى مى‏تواند رفتار فرد را در جهت خودسازى معنوى و تزکیه درونى دگرگون کند.

نخستین کسانى که وقایع عاشورا را بیان کردند و سوگوارى و ماتم‏دارى را در سرزمین حجاز، عراق و سوریه متداول ساختند، بانوانى از خاندان عترت بودند. از این جهت آشنایى با چگونگى سوگوارى‏ها و نوحه ‏خوانى‏ ها و گریستن آنان مى‏تواند براى خوانندگان مفید و آموزنده باشد.

پیشینه عزادارى زنان‏

از امورى که در سیره خاندان عصمت و طهارت در ارتباط با شهادت ائمه مطرح است، مرثیه‏سرایى و گریه مى‏باشد که هم خود آن بزرگواران در سوگ بزرگان خویش اشک مى‏ریخته‏اند و هم دیگران را به گریستن و ندبه تشویق مى‏ کرده ‏اند.

نکته دیگر اینکه: گریه و زارى به هیچ عنوان با صبر، رضا و پذیرش خواست خدا منافاتى ندارد و نمایانگر رحمت و دلسوزى در نهاد انسانى است اما گریبان چاک کردن، لطمه زدن به صورت و خراشیدن گونه در هنگام عزادارى، توسط رسول اکرم(ص) و ائمه هدى نهى شده است.(۱)

در نبرد احد که سپاهیان اسلام هفتاد شهید تقدیم نمودند، زنان مسلمان مدینه در سوگ آن مجاهدان جامه سیاه بر تن و فریاد خویش را بر گریه و زارى بلند کردند.(۲) حضرت فاطمه زهرا(س) هر دو، سه روزى یک بار به مزار شهیدان این غزوه مى ‏آمد و در آنجا دعا مى‏ خواند و گریه مى‏ کرد. «ام‏ سلمه» – همسر پیامبر(ص) – هر ماه یک روز بر سر قبر آن به خون خفتگان مى‏ آمد و بر آنها درود مى‏فرستاد و تمام روز را در آن مکان مقدس مى‏ماند. روزى با خدمتکارش آمد اما وى به آنان سلام نگفت. ام ‏سلمه او را توبیخ کرد و گفت: «چرا به آنان سلام نمى ‏گویى . به خدا سوگند! هر کس بر این شهیدان درود بفرستد، تا رستاخیز جوابش را تکرار مى‏ کنند و این سنتى است که رسول اکرم(ص) بنیان نهاد.» «فاطمه خزاعیه» که محضر نبى اکرم(ص) را درک کرده است، به قتلگاه کشتگان احد آمد و در آنجا سوگوارى کرد.(۳)

زنان پیامبر(ص) وقتى آن حضرت رحلت نمود، جامه تیره در بر کردند و به سوگوارى و ماتمدارى پرداختند چنان که «حسان بن‏ ثابت» در چکامه‏اى به این موضوع اشاره دارد.(۴)

هنگامى که «جعفر طیّار» در جنگ موته به شهادت رسید، پیامبر همچون پدرى مهربان و دلسوز به خانه وى رفت و بر سر کودکان یتیمش دست نوازش کشید و ضمن دلجویى از همسرش – «اسماء بنت عمیس خثعمى» – به دیگر زنان فرمود: با خانواده جعفر همدردى کنند، در ضمن به این بانو فر مود: سه روز لباس سیاه ماتم بپوش. ام‏سلمه نقل کرده است که اسماء سه روز در سوگ جعفر گریست، و چون به شدت سوگوارى کرده بود، پیامبر تأکید نمود بر چشمش مرهم نهد، زیرا چشمانش آسیب دیده بود.(۵) پیشقدم شدن براى ندبه و زارى بر امام حسین(ع)

حضرت صدیقه طاهره(س) در روز ولادت امام حسین(ع) و پس از آن که رسول خدا(ص) خبر شهادت فرزندش را داد، نیز به مناسبت‏هاى مختلف (که جبرئیل مى‏ آمد و خبرى به پدر بزرگوارش در باره حماسه کربلا و شهادت امام سوم مى‏ داد) به سوگوارى مى‏ پرداخت.(۶)

«ام‏ ایمن» سال‏ها پیش از واقعه کربلا حدیثى را که از رسول خدا(ص) در خصوص کربلا و شهادت امام حسین(ع) و یارانش و اسارت عقیله بنى‏هاشم، شنیده بود، براى زینب کبرا(س) بیان کرد و گریست.(۷)

در روز عاشورا ام‏سلمه رسول اکرم(ص) را در رؤیا مشاهده کرد، حضرت ناراحت و گریان بود و سر شریف‏شان خاک ‏آلود. از حضرت پرسید: این چه حالتى است که در شما مى ‏بینم؟ فرمود: امام حسین(ع) کشته شده است. در این حال با سوگ و زارى بانوان هاشمى را فرا خواند و به آنان گ فت اى زنان عبدالمطلب، مرا یارى کنید براى گریستن، زیرا آقایمان به شهادت رسیده است.(۸)

امام باقر(ع) فرمود: هنگامى که حسین بن‏ على(ع) قصد داشت از مدینه به سوى مکه حرکت کند، بانوان هاشمى آمدند و گریستند. حضرت سیدالشهدا تشریف آورد و فرمود: چرا شما گریه مى ‏کنید و دیگران را بر این مسافرت آگاه مى‏ نمایید. بانوان گفتند: چرا در اشک ریختن پیشى نگیری م و حال آنکه وقتى شهید مى‏شوید، نزد ما مانند روز رحلت جدتان رسول‏ اللَّه(ص)، شهادت على مرتضى، فاطمه زهرا(س) و امام حسن مجتبى است. سوگند مى‏دهیم شما را که مانع گریه ما نشوید. خداوند ما را فداى شما گرداند.

یکى از عمه‏ هاى حضرت در حالى که گریه مى‏ کرد گفت: گواهى مى ‏دهم اى حسین که شنیدم طایفه جنّ بر تو مى‏ گریستند.(۹)

در کربلا

هنگامى که حضرت حسین بن‏على(ع) در کربلا به شهادت رسید، نخستین کسى که بر آن حضرت گریست و نوحه خواند، حضرت زینب(س) بود. «قروه بن ‏قیس حنظلى» نقل مى ‏کند:

به خدا سوگند! فراموش نمى‏ کنم که دختر على براى برادرش سوگوارى مى‏کرد و با صوتى حزین و قلبى داغدار روضه مى‏ خواند. مرثیه‏ سرایى این بانو، دوست و دشمن را متأثر کرد.(۱۰)

البته تاریخ گزارش کرده که زینب حتى پیش از کشته شدن برادرش، به مناسبت‏هایى سوگوارى مى ‏کرده است. در عصر تاسوعا وقتى سید شهیدان جلوى خیمه نشسته بودند و سر مبارک روى زانویشان بود، لحظه‏اى خواب ایشان را فرا گرفت. ناگهان صداى فریاد خواهرشان زینب را شنیدند که مى‏ گفت لشکر دشمن نزدیک شده است. اباعبداللَّه(ع) فرمود: خواهرم، رسول خدا(ص) را در عالم رؤیا دیدم که فرمود: تو نزد ما مى‏آیى؛ که حضرت زینب(س) با صداى بلند گریست، امام ایشان را ساکت کرد.(۱۱)

شب عاشورا نیز وقتى سالار شهیدان از بى‏ وفایى دنیا سخن گفت، زینب کبرا(س) نالید و بی هوش بر زمین قرار گرفت که امام آن بانوى گرامى را به هوش آورد و نکاتى را فرمود.(۱۲)

وقتى زینب کبرا(س) خبر شهادت برادرش حضرت عباس را شنید، فریاد برآورد: واى برادر، واى عباس، واى از وضع ما پس از تو. زنان گریستند و چون حضرت اباعبداللَّه(ع) براى آخرین وداع نزد بانوان حرم آمد، صداى گریه آنان برخاست. امام حسین(ع) آنان را دعوت به صبر و سکوت کرد.(۱۳)

زنان هاشمى و علوى با دیدن ذوالجناح که با زین واژگون و یال خونین از گودال قتلگاه بازگشته بود، از خیمه ‏ها بیرون آمدند و در حالى که به شدت ناراحت بودند، ناله خود را بلند کردند و به سوى مقتل شتافتند. لشکر ستم براى غارت اموال به خیمه‏ ها یورش بردند. در این حال زنان فاطمى و علوى با گریه و ناله و فریاد از خیمه ها بیرون آمدند و رو به بیابان نهادند(۱۴) و چون خیمه‏ ها آتش گرفت، زن‏ها به شدت مى‏گریستند. در همین زمان عقیله بنى‏ هاشم با قلبى محزون فرمود: اى محمد(ص)، درود ملائک آسمان بر تو، این حسین توست که به خون آغشته گردیده، اعضایش قطع شده و دخترانت آواره ‏اند.(۱۵)

روز عاشورا دختر کوچکى از امام حسین(ع) در قتلگاه کنار پدر قرار گرفت و در حالى که به شدت مى‏گریست، شانه باباى خویش را گرفت و انگشتان پدر را بر سینه نهاد و گاهى بر دیدگانش مى‏ کشید و مى‏گفت: آیا نمى‏نگرى بر اوضاع ما و دل‏هاى غمگین ما و تازیانه خوردن عمه ‏ام! از مرثیه‏سرایى وى چشم‏ها گریان و اشک‏ها روان گردید.(۱۶)

«مصقله طحان» مى‏ گوید: از امام صادق(ع) شنیدم که فرمود: چون امام حسین(ع) شهید شد، همسر او براى حضرت ماتم برپا کرد و گریست. زنان نیز سوگوارى کردند، چنان اشک ریختند که چشمان‏شان خشک گردید. در این میان کنیزى بود که مدام مى‏گریست و قطرات اشک همچنان از دیدگانش جارى بود. به او گفتند: تو را چه شده که اشکت تمام نمى‏شود. گفت: شربتى از سویق نوشیده ‏ام. پس همسر امام توصیه کرد طعام و سویق (آرد برنج) حاضر کردند و از آن خورده و نوشیدند تا توان بیشترى براى عزادارى امام حسین بیابند.(۱۷)

در مرکز فرمانروایى بنى‏ امیه‏

وقتى اهل بیت(ع) به شام آمدند، وارد بارگاه یزید شدند، در حالى که آنان را در دو ردیف به ریسمان‏هایى بسته بودند. چون زینب کبرا(س) سرِ بریده برادر را دید، با ناله و گریه جانسوزش دل‏ها را جریحه‏دار کرد و فریاد زد: اى حسین، اى حبیب رسول خدا، اى فرزند مکه و منا، اى پسر فاطمه زهرا(س) سرور زنان، اى پسر دختر مصطفى.

راوى مى ‏گوید: به خدا قسم! هر کس در آن مجلس بود، گریست.(۱۸)

مردى از اهالى شام مى ‏گوید: وقتى یزید لعین با چوب خیزران بر لب و دندان امام حسین(ع) مى‏زد، زنى را دیدم که با دست‏هاى بسته و چشم گریان، ایستاده بود، با سوز دل مى‏نالید و از دیده اشک مى ‏بارید و آهسته مى‏ گفت: اى برادر، کاش خواهرت زینب تو را به این حال مشاهد ه نمى‏ کرد.

حضرت رقیه(س) نیز زمانى که در خرابه شام لب‏ها را بر دهان مبارک پدر نهاد، جان به جان آفرین تسلیم کرد. وقتى اهل بیت این حال را دیدند صداى خود را به ناله و شیون بلند کردند و مرد و زن از این رخداد گریان شدند.(۱۹)

در برخى منابع آمده است فاطمه دختر دیگر امام حسین(ع) وقتى سرِ پدر را دید، همراه با دیگر بانوان ضجه ‏اى زد و نالید و گفت: اى یزید، آیا دختران پیامبر اسیر باشند؟ آنگاه همه حاضران و اهل خانه یزید به طورى گریستند که صداها بلند گردید.

سپس زنى از بنى‏ هاشم که در خانه فرزند معاویه به سر مى‏ برد، براى امام حسین(ع) ندبه و عزادارى کرد و صدا مى ‏زد: یا حبیبا! اى سرور خاندان ما، اى فرزند محمد(ص)، اى پناه بیوه ‏زنان و یتیمان، اى کسى که توسط فرزند زناکارى کشته شدى. هر کس صداى این بانو را شنید گریه کرد.

«رباب» دختر امرءالقیس و مادر عبداللَّه شیرخوار و سکینه(س) که میان اسیران بود، سر امام را برداشت و به آغوش کشید و آن را بوسید. پس از آن سه روز پشت سر هم عزادارى برپا شد، این اولین مجلس عزادارى عمومى بود که در شام براى سیدالشهدا و یارانش برپا گردید.

فرداى آن روز که همسر یزید خوابى شگفت و عبرت‏ انگیز دید و شوهر را از پیامد جنایتش باخبر ساخت، یزید اسراى اهل بیت را خواست و به آنان گفت: چه چیزى را بیشتر دوست دارید، ماندن نزد من یا بازگشت به مدینه را؟ گفتند: بیش از هر چیز دوست داریم بر امام حسین(ع) بگریی م. گفت: هر چه مى‏خواهید انجام دهید. سپس حجره ‏ها و منازلى را در دمشق برایشان فراهم ساخت تا به سوگوارى بپردازند. زنى از بنى‏ هاشم و اهل یثرب باقى نماند جز آن که به نشانه عزادارى، لباس سیاه بر تن کرد و تمام آنها به مدت هفت روز ندبه و زارى کردند.(۲۰)

برخى مقتل‏ نویسان افزوده‏اند که زنان شامى و اموى نیز با آنان در سوگوارى همدردى مى‏ کردند. همچنین وقتى اسیران از این مجلس بیرون رفتند، مدت سه روز در خانه یزید بودند و آنجا هم مشغول نوحه‏ سرایى شدند.

دختر عقیل بن‏ ابى ‏طالب براى حسین(ع) و همراهانش مرثیه مى‏ خواند و مى ‏گفت: اى چشم من، با اشک و ناله بگرى و اگر ندبه کردى، بر آل پیامبر زارى کن. شهیدانى که شش نفرشان از نسل على(ع) و پنج نفر از صُلب عقیل بودند.(۲۱)

در شهر بى ‏وفایان‏

«عمرسعد» دستور داد پس از حادثه اسفناک عاشورا، زنان، دختران، خواهران و کودکان امام حسین(ع) به همراه حضرت على بن‏ الحسین(ع) به سوى کوفه حرکت داده شوند. وقتى اسیران وارد شهر شدند، مردم براى تماشا دور آنان را گرفتند. زنى متوجه آنان شد و پرسید: شما از کدام اسیران هستید؟ اهل بیت امام پاسخ دادند ما اسیران آل‏ محمدیم. آن بانو از خانه بیرون آمد و برایشان پیراهن و مقنعه تهیه کرد. در این هنگام اهل کوفه ضجه زدند. امام سجاد(ع) فرمود: براى ما نوحه ‏سرایى مى‏ کنید؟! پس ما را چه کسى کشته است؟ در این هنگام حضرت زینب کبر ا خطبه خواند، آنگاه فاطمه دختر امام حسین(ع) و سپس ام‏ کلثوم و امام زین‏ العابدین خطبه خواندند که پس از پایان هر سخنرانى، اهالى کوفه با فریاد شدید گریه و زارى سر مى ‏دادند. در آن روز هیچ مرد و زنى نبود که عزادارى نکند. نقل کرده ‏اند در اواخر خطبه فاطمه دختر ا مام، ندبه‏ ها افزایش یافت و شنوندگان و حاضران گفتند: بس است اى دختر پاکان، قلب ما را آتش زدى و گلویمان را خشک نمودى و اندرون‏ مان را شعله ‏ور ساختى.

مقتل ‏نویسان گزارش کرده‏ اند: «بشر بن‏خزیم اسدى» مى‏ گوید: آن روز هیچ زن باحیایى را ندیدم که نطقش بهتر از زینب باشد. مثل اینکه از زبان امیرالمؤمنین(ع) سخن مى‏ گوید، آنجا که به مردم اشاره کرد: ساکت شوید. در همان حال نفس‏ها در سینه‏ ها محبوس گشت، سکوت مطلق حکم فرما گردید و زنگ‏هاى شتران از صدا بازماند.

سپس فرمود: حمد مختص خداست و درود بر حضرت محمد و خاندان طاهرینش باد؛ اما بعد، اى اهل کوفه! امید آنکه هیچ گاه اشک ‏تان خشک نشود و ناله‏ هایتان قطع نشود.

سید بن‏ طاووس پس از نقل تمام خطبه حضرت زینب اضافه مى ‏کند: سوگند به خداوند! آن روز اهالى کوفه را حیرت فرا گرفته بود، در حالى که دست‏ها را بر دهان نهاده و مى‏ گریستند.

اهل کوفه ضمن عبرت و ناله، از روى رحمت و رأفت به کودکان نان و خرما مى ‏دادند. در اینجا حضرت زینب(س) فریاد زد: صدقه بر ما اهل بیت حرام است. زنانى که در کوچه‏ ها و پشت‏ بام‏ها بودند با شنیدن این سخن با شدت بیشترى گریستند.(۲۲)

هنگامى که اهل بیت را بر ابن‏ زیاد ملعون وارد نمودند، امر کرد سرِ مبارک امام حسین(ع) را آوردند و در برابرش گذاشتند. او بر آن مى‏ نگریست و مى ‏خندید و چوب بر دندان‏هاى حضرت مى‏ زد! «انس بن‏ مالک» و «زید بن ‏ارقم» که در مجلس حضور داشتند بر این عمل زشت اعتراض کرد ند. زید از جاى برخاست و گفت: شما پسر فاطمه را کشته‏اید و فرزند مرجانه را امیر خود کرده‏ اید. سوگند به خداوند، نیکان شما را خواهد کشت و بَدان را بنده خود مى‏ نماید. از رحمت الهى دور باد کسى که به ذلت و ننگ رضایت دهد.

سپس ابن‏ زیاد سخنانى بر زبان آورد که بخشى از آن این بود: خداوند بر اثر کشته شدن حسین و سرکشان و نافرمایان خاندان او، دل مرا شفا داد!

حضرت زینب(س) گریست و فرمود: به جان خودم سوگند! بزرگ فامیل مرا کشتى و شاخه‏ هاى مرا بُریدى و ریشه‏ هایم را برکندى.

«رباب» دختر امرئ‏القیس از دیدن آن سر مطهر بى‏تاب شد، به حدى که از جاى برخاست و آن را برداشت و بوسید و ناله جانگدازى سر داد.

پس از این قضایا ناله و نوحه اهل کوفه اعم از مرد و زن براى اسیران ادامه پیدا کرد و هر چه در دست آنان بود، از شدت بى‏ تابى و هول و هراس بر زمین انداختند. در این موقع حضرت ام‏ کلثوم با گریه گفت: اى اهل کوفه، واى بر شما، چرا به برادرم حسین(ع) این چنین جسارت ک ردید و او را کشتید؟! اموالش را غارت کردید و خانواده ‏اش را اسیر نمودید. مرگ بر شما باد! مى‏دانید چه خون‏هایى را بر زمین کربلا جارى ساختید و چه بانوانى را به اسارت گرفتید؟! بعد اشعارى سوزناک را برایشان خواند. در همین لحظات صداى مردم کوفه با ضجه و گریه بلند شد. زن‏ها بیشتر پریشان بودند و خاک بر سر مى‏ ریختند و جزع و فزع مى‏ کردند و مى‏ گفتند: واى بر ما.(۲۳)

بازگشت به نینوا

اسیران را در هنگام مراجعت به مدینه از میدان خونین کربلا عبور دادند. در آن زمان زمین نینوا هنوز به خون‏هاى خشکیده برخى شهیدان، نیز قطعاتى از بدن‏هاى آن فداکاران مزیّن بود. نوحه‏ سرایان اهل بیت سه روز در آنجا عزادارى کردند. صداى ناله آنان خاموش نمى‏ شد و اشک‏شان بند نمى ‏آمد.

در بعضى کتب تاریخ آمده است: وقتى که اهل بیت در کربلا به محل شهادت امام حسین(ع) رسیدند، مشاهده کردند «جابر بن‏ عبداللَّه انصارى» و جمعى از بنى‏ هاشم و افرادى از خاندان پیامبر براى زیارت امام حسین(ع) وارد آن سرزمین شده ‏اند. همگى همزمان به هم رسیدند و با گریه و حزن و در حالى که بر سر و صورت مى‏زدند، یکدیگر را ملاقات کردند.

اهالى روستاهاى اطراف کربلا و شاید برخى عشایر آن نواحى نیز به جمع مزبور پیوستند و چند روز عزا برپا کردند. «اعمش» از عطیه کوفى نقل کرده است: با جابر براى زیارت قبر امام بیرون آمدم و چون وارد کربلا شدیم، مشاهده کردیم خاندان رسول خدا(ص) از راه مى‏رسند، براى استقبال رفتیم. نزدیک‏تر که آمدیم دیدیم امام سجاد(ع)، عمه‏ها و خواهرانش هستند. جابر با سر و پاى برهنه راه افتاد تا نزد امام زین‏العابدین رسید. امام به وى فرمود: آیا تو جابرى، گفت: بلى، اى فرزند رسول خدا. امام فرمود: اى جابر! سوگند به خداوند! مردان ما را کشتند و کودکان ما ذبح و زنان ما اسیر و خیمه‏هاى ما غارت گردید.

تاریخ این ملاقات‏ها بیستم صفر سال ۶۱ هجرى است و هر ساله هزاران نفر از مسلمانان در این روز که اربعین امام حسین(ع) است گرد مى‏آیند و به نوحه‏ سرایى و ماتمدارى مى‏پردازند. کاروان اسیران پس از سه یا چهار روز از کربلا به سوى مدینه حرکت کرد.(۲۴)

بازگشت به مدینه‏

«عبدالملک بن‏ابى‏ الحدیث سلمى» مأمور گردید از سوى یزید به مدینه برود و خبر شهادت امام حسین(ع) را به والى شهر یعنى «عمرو بن‏ سعید بن‏ عاص» بدهد. وى مى‏گوید: وقتى بر کارگزار یزید وارد شدم، گفت: چه خبرى آورده‏اى؟ گفتم: ماجراى کشته شدن فرزند على را. عمرو بن ‏سعید گفت: بیرون برو و خبر مزبور را به مردم برسان. چنین کردم و هیچ ناله‏اى نشنیدم که مثل بانوان بنى‏هاشم باشد، وقتى که شنیدند فرزند دختر رسول خدا به قتل رسیده است. «ام‏لقمان» و خواهرانش «ام ‏هانى»، «اسماء»، «رمله» و «زینب» چون این خبر را شنیدند براى کشته‏ هاى خود در کربلا عزادارى کردند. ام‏لقمان ابیاتى مى‏خواند که ترجمه‏اش چنین است: چه مى‏گویید وقتى که پیامبر به شما بگوید: پس از رفتن من با عترت و خاندانم چه کردید؟! شما که آخرین امت‏ها هستید، بعضى از آنها را اسیر و برخى را به خون آغشته ساختید، درست نمى‏باشد که پس از من به خویشاوندانم بدى کنید.

مدینه با اهلش به گریه و زارى در آمد و در همان حوالى که با کاروان حسینى وداع کرده بودند، استقبال شایانى از بازماندگان عاشورا به عمل آوردند. سپس به خانه‏هاى خود رفتند و بساط ماتم و ندبه برگزار کردند. فریاد وا حسین، وا حسین از تمامى منازل بلند بود. خانه‏ اى نبود مگر اینکه به عزاخانه تبدیل گردید و نوحه‏سرایى براى شهیدان روزها و شب‏هاى متوالى در آنجا برپا بود. تا آنکه از شدت گریه، اشک‏هاى آنان به پایان رسید و بینایى زنان در خطر قرار گرفت. گلوى بانوان نیز از بس که نوحه ‏سرایى کردند، خشک شده بود.

«رباب» همسر امام، در مدینه مجلس عزاى ویژه‏ اى برپا کرد، پس از مدتى که اشراف عرب از وى خواستگارى کردند، سر باز زد و گفت: دیگر نمى‏ توانم ازدواج کنم. تا یک سال بعد که حیات داشت، زیر سایه نمى‏ رفت.

مورخان نقل کرده ‏اند وقتى کاروان اسیران به اطراف مدینه رسید، «بشیر بن ‏جذلم» به توصیه امام سجاد به داخل مدینه رفت و با گریه و زارى در حوالى مسجد پیامبر اشعارى را خواند که ترجمه‏ اش چنین است:

اى اهل یثرب (مدینه)، ماندن براى شما در مدینه روا نیست زیرا امام حسین کشته شد. پى در پى بگریید چون در کربلا بدنش به خون آغشته شد و سرش بر سر نیزه ‏ها گردید.

بشیر مى ‏گوید: به اهل مدینه گفتم: على بن ‏حسین با عمه ‏ها و خواهرانش آمده ‏اند و من فرستاده او هستم که وضع کنونى ایشان را به شما بگویم.

سپس اضافه مى‏ کند: در مدینه هیچ زن پرده ‏نشین و باحجابى نماند مگر اینکه از شهر بیرون آمد تا با بازماندگان عاشورا همدردى کند. هیچ گاه گریه‏ کنان را بیشتر از آن روز عزادار ندیدم. زنى بر امام نوحه ‏سرایى مى‏ کرد و مى ‏گفت: اى خبردهنده شهادت حسین(ع)، اندوه مرا نسبت به اباعبداللَّه زنده کردى و زخمى در دل‏هاى ما به وجود آوردى که مداوا نمى‏ شود.

«ام‏ البنین» فاطمه دختر حزام بن‏ خالد العامریه کلابیه، همسر امام على و مادر عباس و سه برادرش پس از کشته شدن چهار فرزندش، هر روز در مدینه به بقیع مى ‏رفت و عبیداللَّه فرزند عباس را نیز با خود مى ‏برد و براى آنان با ناله‏ اى دردناک و دلسوز گریه مى ‏کرد. به طورى که مردم مدینه جمع مى‏ شدند و گریه ‏هایش را گوش مى‏ دادند. ام ‏البنین اشعارى را م ى‏خواند که مفهومش چنین است:

مرا ام‏ البنین نخوانید چون با این نام، شیران بیشه را به یادم مى ‏آورید. آن وقت که پسرانى داشتم، با این اسم معروف بودم ولى حالا که آنان را از دست داده‏ ام دیگر مایل نیستم با این عنوان فراخوانده شوم.

حضرت زینب کبرا نیز مدینه را خطاب قرار داد و فرمود: اى مدینه، ما با خاندان خود از تو بیرون رفتیم ولى حالا که بازگشتیم، نه مردان و نه فرزندان خود را داریم. در هنگام خروج، دور هم بودیم اما حالا پریشان و غارت شده ‏ایم. بزرگ و مولایمان امام حسین بود ولى اکنون با ما نمى ‏باشد. بدون پشتیبان و نوحه‏ کنان بر برادرمان آمده ‏ایم، بر شتران دشمن سوار شدیم و شهرها را درنوردیدیم.

زنان بنى‏ هاشم در مدینه تا مدت‏ها لباس‏هاى سیاه و خشن بر تن کرده و از سرما و گرما شکایت نمى ‏کردند و به دلیل برپایى عزادارى نمى‏ توانستند غذا درست کنند.(۲۵)

پى نوشت:

۱) در این مورد بنگرید به کتاب مسکن الفواد، به قلم شهید ثانى.

۲) سیره ابنهشام، ج۳، ص۱۶۰ – ۱۵۹٫

۳) المغازى، واقدى، ج اول، ص۳۱۸ – ۳۱۳٫

۴) دیوان حسان بنثابت، ص۶۷٫

۵) وسائلالشیعه، شیخ حر عاملى، ج۲، ص۹۳۲؛ معجم الکبیر، طبرانى، ج۲۴، ص۱۳۹٫

۶) بحارالانوار، علامه مجلسى، ج۴۴، ص۲۳۳٫

۷) بحارالانوار، ج۱۵، ص۱۸۳٫

۸) همان، ج۴۵، ص۲۳۰٫

۹) همان، ص۸۹ – ۸۸٫

۱۰) ذریه النجاه، گرمرودى، ص۱۶۸٫

۱۱) الارشاد، شیخ مفید، ج۲، ص۸۹٫

۱۲) مقتل الحسین، خوارزمى، ج اوّل، ص۲۳۷٫

۱۳) نفس المهموم، ص۳۴۶٫

۱۴) بحارالانوار، ج۱۰۱، ص۳۲۲ و ج۴۵، ص۵۸٫

۱۵) همان، ج۴۵، ص۵۸٫

۱۶) مقتل جامع مقدم، ج ۲، ص۶۹٫

۱۷) اصول کافى، ج اوّل، ص۴۶۶٫

۱۸) معالى السبطین، ج۲، ص۱۵۵٫

۱۹) نفس المهموم، ص۴۵۶٫

۲۰) مقتل ابىمخنف، ص۲۲۲ – ۲۲۰٫

۲۱) مجالس السّنیه، ص۱۳۴؛ موسوعه آلالنبى ذیل رباب، نهضه الحسین، ص۱۴۷٫

۲۲) موسوعه آلالنبى، عایشه بنت عبدالرحمن، ص۷۳۴؛ نهضه الحسین، ص۱۳۸ – ۱۳۷؛ مجالس السّنیه، ص۱۲۳٫

۲۳) بحارالانوار، ج۴۵، ص۱۰۹ و ۱۱۳٫

۲۴) موسوعه آلالنبى، ص۷۴۷؛ مجالس السّنیه، ص۱۴۲٫

۲۵) محاسن، برقى، حدیث ۱۹۵، ص۲۰۵؛ وسائلالشیعه، ج۲، ص۸۹۰؛ سکینه بنت الحسین، بنت الشاطى، ص۶۸ و ۲۱۸؛ مجالس السّنیه، ص۱۴۴؛ امالى، شیخ طوسى، ص۳۹٫

منبع: مجله پیام زن  ، شماره ۱۶۸ اسفند ۸۴

غلامرضا گلى زواره

کاروان اسیران کربلا از شام تا مدینه

اشاره:

پس از هفت روز که اهل بیت در شام بودند، به دستور یزید نعمان بن بشیر (۱) وسائل سفر آنان را فراهم نمود و به همراهی مردی امین آنان را روانه مدینه منوره کرد (۲) . در هنگام حرکت، یزید امام سجاد علیه السلام را فرا خواند تا با او وداع کند، و گفت: خدا پسر مرجانه را لعنت کند! اگر من با پدرت حسین ملاقات کرده بودم، هر خواسته ای که داشت، می پذیرفتم! و کشته شدن را به هر نحوی که بود، گرچه بعضی از فرزندانم کشته می شدند از او دور می کردم! ولی همانگونه که دیدی شهادت او قضای الهی بود! ! چون به وطن رفتی و در آنجا استقرار یافتی، پیوسته با من مکاتبه کن و حاجات و خواسته های خود را برای من بنویس! (۳) آنگاه دوباره نعمان بن بشیر را خواست و برای رعایت حال و حفظ آبروی اهل بیت به او سفارش کرد که شبها اهل بیت را حرکت دهد و در پیشاپیش آنان خود حرکت کند و اگر علی بن الحسین را در بین راه حاجتی باشد برآورده سازد؛ و نیز سی سوار در خدمت ایشان مأمور ساخت؛ و به روایتی خود نعمان بن بشیر را و به قولی بشیر بن حذلم را با آنان همراه کرد (۴) .
و همانگونه که یزید سفارش کرده بود به آهستگی و مدارا طی مسافت کردند و به هنگام حرکت، فرستادگان یزید بسان نگهبانان گرداگرد آنان را می گرفتند، و چون در مکانی فرود می آمدند از اطراف آنان دور می شدند که به آسانی بتوانند وضو سازند.

اربعین

اهل بیت علیهم السلام به سفر خود ادامه دادند تا به دو راهی جاده عراق و مدینه رسیدند، چون به این مکان رسیدند، از امیر کاروان خواستند تا آنان را به کربلا ببرد، و او آنان را بسوی کربلا حرکت داد، چون به کربلا رسیدند، جابر بن عبد الله انصاری (۵) را دیدند که با تنی چند از بنی هاشم و خاندان پیامبر برای زیارت حسین علیه السلام آمده بودند، همزمان با آنان به کربلا وارد شدند و سخت گریستند و ناله و زاری کردند و بر صورت خود سیلی زده و ناله های جانسوز سر دادند و زنان روستاهای مجاور نیز به آنان پیوستند (۶) ، زینب علیها السلام در میان جمع زنان آمد و گریبان چاک زد و با صوتی حزین که دلها را جریحه دار می کرد می گفت: «وا اخاه! و احسیناه! و احبیب رسول الله و ابن مکه و منی! و ابن فاطمه الزهراء! و ابن علی المرتضی! آه ثم آه!» پس بیهوش گردید.
آنگاه ام کلثوم لطمه به صورت زد و با صدایی بلند می گفت: امروز محمد مصطفی و علی مرتضی و حضرت فاطمه از دنیا رفته اند؛ و دیگر زنان نیز سیلی به صورت زده و گریه و شیون می کردند .
سکینه چون چنین دید، فریاد زد: وا محمداه! و اجداه! چه سخت است بر تو تحمل آنچه با اهل بیت تو کرده اند، آنان را از دم تیغ گذراندند و بعد عریانشان نمودند! (۷)
عطیه عوفی (۸) می گوید: با جابر بن عبد الله به عزم زیارت قبر حسین علیه السلام بیرون آمدم و چون به کربلا رسیدیم جابر نزدیک شط فرات رفته و غسل کرد و ردائی همانند شخص محرم بر تن نمود و همیانی را گشود که در آن بوی خوش بود و خود را معطر کرد و هر گامی که بر می داشت ذکر خدا می گفت تا نزدیک قبر مقدس رسید و به من گفت: دستم را بر روی قبر بگذار! چون چنین کردم، بر روی قبر از هوش رفت.
من آب بر روی جابر پاشیدم تا به هوش آمد، آنگاه سه مرتبه گفت: یا حسین! سپس گفت: «حبیب لا یجیب حبیبه!» ، و بعد اضافه کرد: چه تمنای جواب داری که حسین در خون خود آغشته و بین سر و بدنش جدائی افتاده است! ! و گفت:
فاشهد انک ابن خیر النبیین و ابن سید المؤمنین و ابن حلیف التقوی و سلیل الهدی و خامس اصحاب الکساء و ابن سید النقباء و ابن فاطمه سیده النساء، و مالک لا تکون هکذا و قد غذتک کف سید المرسلین و ربیت فی حجر المتقین و رضعت من ثدی الایمان و فطمت بالاسلام فطبت حیا وطبت میتا غیر ان قلوب المؤمنین غیر طیبه لفراقک و لا شاکه فی الخیره لک فعلیک سلام الله و رضوانه و اشهد انک مضیت علی ما مضی علیه اخوک یحیی بن زکریا.
من گواهی می دهم که تو فرزند بهترین پیامبران و فرزند بزرگ مؤمنین می باشی، تو فرزند سلاله هدایت و تقوایی و پنجمین نفر از اصحاب کساء و عبایی، تو فرزند بزرگ نقیبان و فرزند فاطمه سیده بانوانی، و چرا چنین نباشد که دست سید المرسلین تو را غذا داد و در دامن پرهیزگاران پرورش یافتی و از پستان ایمان شیر خوردی و پاک زیستی و پاک از دنیا رفتی و دلهای مؤمنان را از فراق خود اندوهگین کردی پس سلام و رضوان خدا بر تو باد، تو بر همان طریقه رفتی که برادرت یحیی بن زکریا شهید گشت.
آنگاه چشمش را به اطراف قبر گردانید و گفت:
السلام علیک ایتها الارواح التی حلت بفناء الحسین و اناخت برحله، اشهد انکم اقمتم الصلوه و آتیتم الزکوه و امرتم بالمعروف و نهیتم عن المنکر و جاهدتم الملحدین و عبدتم الله حتی اتاکم الیقین.
سلام بر شما ای ارواحی که در کنار حسین نزول کرده و آرمیدید، گواهی می دهم که شما نماز را بپا داشته و زکوه را ادا نموده و به معروف امر و از منکر نهی کردید، و با ملحدین و کفار مبارزه و جهاد کرده، و خدا را تا هنگام مردن عبادت نمودید.
و اضافه نمود: به آن خدائی که پیامبر را به حق مبعوث کرد ما در آنچه شما شهدا در آن وارد شده اید شریک هستیم.
عطیه می گوید: به جابر گفتم: ما کاری نکردیم! اینان شهید شده اند.گفت: ای عطیه! از حبیبم رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که می فرمود: «من احب قوما حشر معهم و من احب عمل قوم اشرک فی عملهم» (۹) «هر که گروهی را دوست داشته باشد با همانان محشور گردد، و هر که عمل جماعتی را دوست داشته باشد در عمل آنها شریک خواهد بود» . اربعین و اختلاف اقوال
در تاریخ حبیب السیر آمده است: یزید بن معاویه سرهای مقدس شهدا را در اختیار علی بن الحسین علیه السلام قرار داد، و آن بزرگوار در روز بیستم ماه صفر آن سرها را به بدنهای پاکشان ملحق نمود و آنگاه عازم مدینه طیبه گردید (۱۰) .
ابو ریحان بیرونی در آثار الباقیه گفته است: در روز بیستم ماه صفر، سر مقدس حسین علیه السلام به بدن مطهرش باز گردانیده و دفن شد به هنگامی که اهل بیت امام حسین علیه السلام بعد از بازگشت از شام در روز اربعین جهت زیارت آمده بودند (۱۱) .
سید ابن طاووس در اقبال می گوید: چگونه روز بیستم ماه صفر، روز اربعین است در حالی که حسین صلوات الله علیه روز دهم محرم به شهادت رسید، بنابر این اربعین، روز نوزدهم ماه صفر باید باشد (۱۲) .
آنگاه سید می گوید: محتمل است ماه محرم سال ۶۱ کم بوده است، یعنی ۲۹ روز بوده که طبعا بیستم ماه صفر، روز اربعین است، و احتمال دارد که ماه محرم تمام بوده ولی چون امام حسین علیه السلام در پایان روز عاشورا شهید گردیده لذا روز عاشورا را به حساب نیاورده اند .و در مصباح آمده است: حرم حسین علیه السلام در روز بیستم ماه صفر بهمراه علی بن الحسین به مدینه رسیدند، و شیخ مفید همین قول را اختیار کرده است، و در غیر مصباح آمده است که ایشان در روز بیستم ماه صفر بعد از مراجعت از شام به کربلا رسیدند (۱۳) .
همانگونه که در نقلهای ذکر شده مشهود است اهل بیت علیهم السلام در همان سالی که حادثه کربلا رخ داد سال ۶۱ پس از مراجعت از شام و در روز اربعین به کربلا آمدند، و یا اینکه در سنه ۶۲ یعنی یک سال بعد از شهادت رهسپار کربلا شده اند؛ و ما در اینجا به صورت اختصار عینا آنچه در این رابطه گفته و یا نوشته شده است ذکر می کنیم:
قول اول: اهل بیت در همان سال ۶۱ پس از مراجعت از شام و در روز بیستم صفر به کربلا وارد شدند، و این همان قول صاحب تاریخ حبیب السیر است که قبلا بازگو کردیم، و در الآثار الباقیه ابو ریحان نیز همین قول آمده و ظاهر عبارت سید ابن طاووس در الملهوف هم همین مطلب را می رساند (۱۴) و ابن نما در مثیر الاحزان نیز همین قول را نقل کرده است (۱۵) .
قول دوم: اهل بیت علیه السلام همان سال در روز بیستم صفر به کربلا و قبل از رفتن به شام از کربلا عبور نمودند و بر مزار شهیدان خود عزاداری کردند، و سپهر مؤلف ناسخ التواریخ بر این قول است.و این احتمال گرچه بعید به نظر می رسد، زیرا در نقلی بدان اشاره نشده است ولی احتمالی است که ثبوتا مانعی ندارد و دلیلی برای اثبات آن نیست (۱۶) .قول سوم: آل البیت در سال ۶۲، یعنی یک سال بعد و در روز بیستم صفر به کربلا آمده اند .صاحب قمقام زخار می گوید: مسافت و عادت تشریف فرمائی به حرم حضرت سید الشهداء علیه السلام در روز اربعین سال ۶۱ هجری به کربلای معلی مشکل، بلکه خلاف عقل است؛ زیرا امام حسین علیه السلام در روز عاشورا به درجه رفیعه شهادت نائل آمد و عمر بن سعد یک روز برای دفن کشتگان خود در آنجا توقف و روز یازدهم به جانب کوفه حرکت کرد و از کربلای معلی تا کوفه به خط مستقیم تخمینا هشت فرسخ است، و چند روزی هم عبید الله بن زیاد اهل عصمت را در کوفه برای معرفی آنان و کار بزرگی که صورت گرفته و ارعاب قبایل عرب نگاه داشت تا از یزید خبر رسید که پردگیان حرم را به دمشق اعزام دارد و او هم اسیران را از راه حران و جزیره و حلب به شام فرستاد که مسافت دوری است و فاصله کوفه تا دمشق به خط مستقیم تقریبا صد و هفتاد و پنج فرسخ است و پس از ورود به شام به روایتی تا شش ماه اهل بیت را نگاه داشتند تا آتش شعله ور غضب یزید خاموش شد و پس از حصول اطمینان از عدم شورش مردم موافقت کرد که حضرت سجاد با پردگیان حرم به مدینه بازگردد، پس چگونه اینهمه وقایع می تواند در چهل روز صورت گرفته باشد، قطعا ورود اهل بیت علیه السلام به کربلا در سال دیگر بوده است (۱۷) که سال شصت و دو هجری باشد و هر کس به نظر تدبر در این مسأله بیندیشد نامه نگار را تصدیق خواهد کرد، و جابر بن عبد الله هم در اربعین شصت و دو به زیارت مشرف شده است و شرافت جابر در این است که او اولین کسی است که از صحابه کبار و مخلصین سوگوار که شد رحال کرده و به این سعادت نایل آمده است، کفی به فخرا، و نامه نگار در این قول منفرد است: می گویم و می آیمش از عهده برون! و الله ولی التوفیق (۱۸) .
قول چهارم: احتمال دیگری وجود دارد که اهل بیت ابتدا به مدینه آمدند و از مدینه عازم کربلا شدند و سر مقدس امام را نیز در این سفر با خود برده و به بدن مطهر حسین علیه السلام ملحق نموده اند، اما نه در اربعین سال ۶۱ هجری بلکه پس از مراجعت به مدینه به کربلا رفته اند.ابن جوزی از هشام و بعضی دیگر نقل کرده است که سر مقدس حسین علیه السلام با اسیران به مدینه آورده شد، و سپس به کربلا حمل گردیده است و با بدن مطهر دفن شده است (۱۹) .
و از بعضی از مورخان نقل شده است که: صورت حال جریان اقتضاء می کند که اهل بیت در مدتی بیش از چهل روز از زمان شهادت امام حسین علیه السلام به عراق یا به مدینه رفته باشند، و بازگشت آنها به کربلا، ممکن است، ولی روز بیستم صفر نبوده است زیرا جابر بن عبد الله انصاری هم از حجاز آمده بود و رسیدن خبر به حجاز و حرکت جابر از آنجا قهرا زمانی بیش از چهل روز را می طلبد.یا اینکه باید بگوئیم جابر از مدینه نیامده بود بلکه از کوفه و یا از شهری دیگر عازم کربلا شده بود (۲۰) .

توقف در کربلا

خاندان داغدیده رسالت پس از ورود به کربلا برای شهیدان خود به عزاداری پرداختند، چون هنگام حرکت بسوی کوفه اجازه عزاداری به آنان نداده بودند، و همانگونه که سید ابن طاووس در الملهوف نقل کرده است که «و اقاموا المآتم المقرحه للاکباد» (۲۱) «ماتمهای جگرخراش بپا داشتند» ، و تا سه روز امر بدین منوال سپری شد (۲۲) . حرکت از کربلا
اگر زنان و کودکان در کنار این قبور می ماندند، خود را در اثر شیون و زاری و گریستن و نوحه کردن هلاک می نمودند، لذا علی بن الحسین علیه السلام فرمان داد تا بار شتران را ببندند و از کربلا به طرف مدینه حرکت کنند.چون بارها را بستند و آماده حرکت شدند، سکینه علیها السلام اهل حرم را با ناله و فریاد به جانب مزار مقدس امام جهت وداع حرکت داد و جملگی در اطراف قبر مقدس گرد آمدند.سکینه قبر پدر را در آغوش گرفت و شدیدا گریست و به سختی نالید و این ابیات را زمزمه کرد:
الا یا کربلا نودعک جسما
بلا کفن و لا غسل دفینا
الا یا کربلا نودعک روحا
لاحمد و الوصی مع الامینا (۲۳) بازگشت به مدینه
ام کلثوم علیها السلام در حالی که همراه کاروان کربلا عازم شهر مدینه گردید می گریست و این اشعار را می خواند (۲۴) :
مدینه جدنا لا تقبلینا
فبالحسرات و الاحزان جینا
خرجنا منک بالاهلین جمعا
رجعنا لا رجال و لا بنینا
و کنا فی الخروج بجمع شمل
رجعنا حاسرین مسلبینا
و کنا فی امان الله جهرا
رجعنا بالقطیعه خائفینا
و مولانا الحسین لنا انیس
رجعنا و الحسین به رهینا
فنحن الضائعات بلا کفیل
و نحن النائحات علی اخینا
و نحن السائرات علی المطایا
نشال علی الجمال المبغضینا؟
و نحن بنات یس و طه
و نحن الباکیات علی ابینا
و نحن الطاهرات بلا خفاء
و نحن المخلصون المصطفونا
و نحن، الصابرات علی البلایا
و نحن الصادقون الناصحونا
الا یا جدنا بلغت عدانا
مناها و اشتفی الاعداء فینا
لقد هتکوا النساء و حملوها
علی الاقتاب قهرا اجمعینا (۲۵)
مدینه! کاروانی سوی تو با شیون آوردم
ره آوردم بود اشکی که، دامن دامن آوردم
مدینه! در به رویم وا مکن! چون یک جهان ماتم
ولی اکنون گلاب حسرت از آن گلشن آوردم!
اگر موی سیاهم شد سپید از غم، ولی شادم
که مظلومیت خود را گواهی روشن آوردم
اسیرم کرد اگر دشمن، بجان دوست خرسندم
به پایان خدمت خود را به نحو احسن آوردم
مدینه! یوسف آل علی را بردم، و اکنون
اگر او را نیاوردم، از و پیراهن آوردم!
مدینه! از بنی هاشم نگردد با خبر یک تن؟ !
که من از کوفه، پیغام سر دور از تن آوردم!
مدینه! اگر به سویت زنده برگشتم، مکن منعم
که من این نیمه جان را هم به صد جان کندن آوردم!
مدینه! این اسیریها نشد سد رهم، بنگر!
چها با خطبه های خود به روز دشمن آوردم؟ ! (۲۶) . پاداش همراهی خوب
حارث بن کعب می گوید: فاطمه دختر علی بن ابی طالب، علیه السلام به من گفت: به خواهرم زینب علیها السلام گفتم: این مرد شامی که از شام به همراه ما آمد، شرائط خدمت را نیکو بجای آورد، بجاست که او را صلتی و یا پاداشی دهیم.
زینب علیها السلام گفت: بخدا سوگند چیزی نداریم که به او هدیه کنیم بجز همین زیورها ! گفتم: همین ها را به او خواهیم داد!
فاطمه دختر علی علیه السلام می گوید: من دست بند و بازوبند خود را بیرون آوردم و خواهرم نیز چنین کرد! و آنها را برای آن مرد شامی فرستادیم و عذر خواسته و برای او پیغام فرستادیم که این پاداش همراهی خوب تو با ما است.
آن مرد شامی زیورهای ما را باز پس فرستاد و گفت: اگر من برای دنیا هم این خدمت را کرده بودم پاداشی کمتر از این نیز سزاوار من بود، ولی بخدا سوگند که آنچه کرده ام برای خشنودی خدا بوده و به پاس خویشاوندی شما با رسول خدا بوده است (۲۷) . بشیر در مدینه
کاروان آل البیت به جانب شهر مدینه رهسپار شد.
بشیر بن جذلم می گوید: به آرامی می رفتیم تا به شهر مدینه نزدیک شدیم، حضرت سجاد علیه السلام فرمود تا بار از شتران برداشته خیمه ها را برافراشتند و اهل حرم در آن خیمه ها فرود آمدند، امام علی بن الحسین مرا طلبید و فرمود: خدای تعالی پدرت جذلم را رحمت کند که شاعری نیکو بود، آیا تو را از شعر بهره ای هست؟
عرض کردم: آری یابن رسول الله!
فرمود: هم اکنون وارد شهر مدینه شو! و خبر شهادت ابی عبد الله علیه السلام و ورود ما را به مردم ابلاغ کن!
بشیر گوید: بر اسب خویش سوار شدم و با شتاب وارد شهر مدینه شدم و به جانب مسجد نبوی رفتم، چون بدانجا رسیدم با صدایی بلند و رسا این اشعار را که مرتجلا سروده بودم، خواندم :
یا اهل یثرب لا مقام لکم بها
قتل الحسین و ادمعی مدرار
الجسم منه بکربلا مضرج
و الرأس منه علی القناه یدار (۲۸)
سپس روی به مردم کردم و گفتم: این علی بن الحسین علیهما السلام است که با عمه ها و خواهرانش در بیرون شهر مدینه فرود آمده اند و من فرستاده اویم که شما را از ماجرایی که بر آنان رفته است آگاه سازم.
وقتی این خبر را به مردم رساندم، در مدینه هیچ زنی نماند مگر اینکه از خانه خود بیرون آمد در حالی که زاری می کرد و می گریست، و من همانند آن روز را به یاد ندارم که گروه بسیاری از مردم یکدل و یکزبان گریه کنند و بر مسلمانان تلختر از آن روز را ندیدم (۲۹) .
در آن هنگام شنیدم که بانویی برای حسین علیه السلام چنین نوحه سرائی می کرد:
نعی سیدی ناع نعاه فاوجعا
و امرضنی ناع نعاه فافجعا
فعینی جودا بالدموع و اسکبا
وجودا بدمع بعد دمعکما معا
علی من وهی عرش الجلیل فزعزعا
فاصبح هذا المجد و الدین اجدعا
علی ابن نبی الله و ابن وصیه
و ان کان عنا شاحط الدار اشسعا (۳۰)
پس از خواندن این ابیات، آن بانو به من گفت: ای مرد! مصیبت و اندوه ما را در سوگ حسین تازه کردی و زخمهایی را که هنوز التیام نیافته بود از نو چنان خراشیدی که دیگر امید بهبودی نیست، خداوند تو را بیامرزد، تو کیستی؟ !
گفتم: بشیر بن جذلم، مولایم علی بن الحسین مرا فرستاد تا خبر ورودشان را به اهل مدینه بدهم، و او با اهل بیت ابی عبد الله در فلان نقطه فرود آمده است (۳۱) . استقبال از کاروان کربلا
بشیر گوید: مردم مدینه یکپارچه بسوی کاروان حرکت کردند، و من نیز اسبم را بسرعت راندم و دیدم مردم همه راهها را با حضور خود سد کرده اند، بناچار از اسب
پیاده شدم و با زحمت از میان مردم گذشتم و خود را به خیمه های آل البیت رساندم.
علی بن الحسین علیه السلام داخل خیمه بود، بیرون آمد و دستمالی در دست آن حضرت بود که اشک از رخسار مبارکش پاک می کرد، مردی منبری آورد و آن حضرت بر آن نشست و اشک از دیدگانش جاری بود، صدای مردم به گریه بلند شد و زنان ناله و زاری می کردند و مردم از هر طرف به آن حضرت دلداری و تسلیت می گفتند، آن منطقه پر از شیون و فریاد شده بود، تا آنکه حضرت سجاد علیه السلام با دست خویش اشاره کرد که ساکت شوند و سپس این خطبه را ایراد فرمود: خطبه امام سجاد علیه السلام
الحمد لله رب العالمین، مالک یوم الدین، باری ء الخلائق اجمعین، الذی بعد فارتفع فی السموات العلی و قرب فشهد النجوی، نحمده علی عظائم الامور و فجائع الدهور و الم الفجائع و مضاضه اللواذع و جلیل الرزء و عظیم المصائب الفاظعه الکاظه الفادحه الجائحه.
ایها القوم! ان الله و له الحمد ابتلانا بمصائب جلیله و ثلمه فی الاسلام عظیمه، قتل ابو عبد الله الحسین علیه السلام و عترته و سبی نساؤه وصیته و داروا برأسه فی البلدان من فوق عالی السنان و هذه الرزیه التی لا مثلهارزیه.
ایها الناس! فای رجالات منکم تسرون بعد قتله؟ ! ام ای فؤاد لا یحزن من اجله؟ ام ایه عین منکم تحبس دمعها و تضن عن انهمالها؟ ! فلقد بکت السبع الشداد لقتله و بکت البحار بامواجها و السموات بارکانها و الارض بارجائها و الاشجار باغصبانها و الحیتان و لجج البحار و الملائکه المقربون و اهل السموات اجمعون.
یا ایها الناس! ای قلب لا ینصدع لقتله؟ ! ام ای فؤاد لا یحن الیه؟ ! ام ای سمع یسمع هذه الثلمه التی ثلمت فی الاسلام و لا یصم.
ایها الناس! اصبحنا مطرودین مشردین مذودین و شاسعین عن الامصار کأنا اولاد ترک و کابل من غیر جرم اجترمناه و لا مکروه ارتکبناه و لا ثلمه فی الاسلام ثلمناها، ما سمعنا بهذا فی آبائنا الاولین
ان هذا الا اختلاق (۳۲) .
و الله لو ان النبی صلی الله علیه و آله تقدم الیهم فی قتالنا کما تقدم الیهم فی الوصایه بنا لما ازدادوا علی ما فعلوا بنا، فانا لله و انا الیه راجعون من مصیبه ما اعظمها و اوجعها و افجعها و اکظها و افظعها و امرها و افدحها فعند الله نحتسب فیما اصابنا و ما بلغ بنا فانه عزیز ذوانتقام (۳۳) .
حمد و سپاس خداوندی را سزاست که پروردگار عالمیان و مالک روز جزا و آفریننده همه خلایق است، آن خدایی که مقامش آنقدر رفیع است که گویا در بلندترین مرتبه آسمانها قرار گرفته (و از دسترس عقل و فکر بلند پروازان بشری بسیار دور است) و آنقدر به آدمی نزدیک است که حتی زمزمه ها را می شنود، او را بر سختیهای بزرگ و آسیبهای زمانه و آزار و حوادث ناگوار و مصائب دلخراش و بلاهای جانسوز و مصیبتهای بزرگ و سخت و رنج آور و بنیان سوز سپاسگزارم.
ای مردم! خداوند تبارک و تعالی، که حمد مخصوص اوست، ما را به مصیبتهای بزرگی مبتلا کرد و شکاف بزرگی در اسلام پدید آمد، ابو عبد الله الحسین و عترتش کشته شدند! اهل حرم و کودکان او را اسیر کردند و سر مبارک او را در شهرها و بر نیزه گردانیدند! و این مصیبتی است که همانندی ندارد.
ای مردم! کدامیک از مردان شما بعد از شهادت او می تواند شادی کند؟ ! یا کدام دلی است که به خاطر او محزون نباشد؟ ! و یا کدام چشمی است که بتواند اشک خود را نگاه دارد و آن را از ریختن باز دارد؟ ! هفت آسمان که دارای بنائی شدید است (۳۴) در شهادت او گریستند، دریاها با امواجشان و آسمانها با ارکانشان و زمین از همه جوانب و درختان و شاخه های درختان و ماهیان و لجه های دریاها و فرشتگان مقرب و نیز ساکنان آسمانها تمام بر او گریستند.
ای مردم! کدامین دل است که از کشته شدن او از هم نشکافد؟ ! و یا کدامین دل است که برای او ننالد؟ ! یا کدامین گوش است که صدای شکافی را که در اسلام پدید آمده بشنود و کرد نشود؟ !
ای مردم! ما صبح کردیم در حالی که رانده شدیم، از هم پراکنده شدیم و از وطن خود دور افتادیم، گویا ما فرزندان ترک و کابل بودیم، بدون آنکه جرمی کرده یا ناپسندی مرتکب شده باشیم با ما چنین کردند، حتی چنین چیزی را در مورد نیاکان بزرگوار پیشین خود نشنیده ایم، «و این بجز تزویر نیست» .
بخدا سوگند که اگر رسول خدا به جای آن سفارشها، به جنگ با ما فرمان می داد، بیش از این نمی توانستند کاری انجام دهند! ! انا لله و انا الیه راجعون.چه مصیبت بزرگ و دردناک و دلخراشی و چه اندوه تلخ و بنیان کنی؟ ! از خدا اجر این مصیبت را که به ما روی آورده است، خواهانم که او پیروز و منتقم است (۳۵) . صوحان بن صعصعه (۳۶)
در این هنگام، صوحان بن صعصعه بن صوحان عبدی از جای برخاست او مردی زمین گیر بود و از امام عذر خواهی کرد که: پاهای من علیل و ناتوان است.امام سجاد علیه السلام عذر او را پذیرفت و خشنودی خود را از او ابراز داشت و بر پدرش صعصعه درود فرستاد (۳۷) . محمد بن حنفیه
بشیر می گوید: محمد بن حنفیه از آمدن اهل بیت و شهادت برادرش حسین اطلاعی نداشت، پس از شنیدن، صیحه ای زد و گفت: بخدا سوگند که همانند این زلزله را ندیده ام مگر روزی که رسول خدا از دنیا رفت، این صیحه و شیون چیست؟ !
و چون سخت بیمار بود، کسی را قدرت آن نبود که ماجرا را به او بگوید، زیرا بر جان او بیمناک بودند.
محمد بن حنفیه در پرسش خود پافشاری کرد، یکی از غلامانش به او گفت: ای فرزند امیر مؤمنان ! برادرت حسین به کوفه رفت و مردم با او نیرنگ کردند و پسر عموی او مسلم بن عقیل را کشتند و هم اکنون او و اهل حرم و بازماندگانش بازگشته اند!
از آن غلام پرسید: پس چرا به نزد من نمی آیند؟ !
گفت: در انتظار تو هستند!
از جای برخاست و در حالی که گاه می ایستاد و گاهی می افتاد و می گفت: «لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم» ، و گویا این مصیبت را احساس کرده بود گفت: بخدا سوگند که من مصائب آل یعقوب را در این کار می بینم.و می گفت: «این اخی؟ این ثمره فؤادی؟ این الحسین؟» «برادرم کجاست؟ میوه دلم کجاست؟ حسین کجاست؟» .
به او گفتند که: برادرت حسین علیه السلام در بیرون مدینه و در فلان مکان بار انداخته است، او را بر اسب سوار کردند و در حالی که خادمان او در جلو حرکت می کردند او را به بیرون مدینه بردند، چون نگاه کرد و بجز پرچمهای سیاه چیزی را ندید، پرسید:
این پرچمهای سیاه چیست؟ ! بخدا قسم که فرزندان امیه، حسین را کشتند! !
پس صیحه ای زد و از روی اسب به زمین افتاد و از هوش رفت.
خادم او نزد امام زین العابدین علیه السلام آمد و گفت: ای مولای من! عموی خود را دریاب پیش از آنکه روح از بدن او جدا شود.
امام سجاد علیه السلام به راه افتاد در حالی که پارچه ای سیاه در دست داشت و اشک دیدگان خود را با آن پاک می کرد.امام، بر بالین عمویش محمد بن حنفیه نشست و سر او را به دامن گرفت.
چون محمد بن حنفیه به هوش آمد، به امام گفت: «یابن اخی! این اخی؟ ! این قره عینی؟ ! این نور بصری؟» ! این ابوک؟ ! این خلیفه ابی؟ ! این اخی الحسین علیه السلام؟ !»«ای پسربرادرم ! برادرم کجاست؟ نور چشمم کجاست؟ پدرت کجاست؟ جانشین پدرم کجاست؟ برادرم حسین کجاست؟» .
امام علی بن الحسین علیه السلام پاسخ داد: «یا عماه! اتیتک یتیما»«عمو جان! به مدینه یتیم بازگشتم» و بجز کودکان و بانوان حرم که مصیبت دیده و گریانند دیگر کسی را بهمراه نیاورده ام.ای عمو! اگر برادرت حسین را می دیدی چه می کردی در حالی که طلب کمک می کرد ولی کسی به یاری او نمی شتافت و با لب تشنه شهید شد؟ ! !
محمد بن حنفیه باز فریادی زد و از هوش رفت (۳۸) . ورود به مدینه
اهل بیت علیهم السلام در روز جمعه هنگامی که خطیب سرگرم خواندن خطبه نماز جمعه بود، وارد مدینه شدند و مصائب حسین علیه السلام و آنچه را بر او وارد شده بود برای مردم بازگو کردند.
داغها تازه شد و باز حزن و اندوه آنان را فرا گرفت و در سوگ شهیدان کربلا نوحه سرایی کرده و می گریستند و آن روز همانند روز رحلت نبی اکرم صلی الله علیه و آله بود که تمام مردم مدینه اجتماع کرده و به عزاداری پرداختند.
ام کلثوم علیها السلام در حالی که می گریست وارد مسجد پیامبر صلی الله علیه و آله شد و روی به قبر پیامبر صلی الله علیه و آله کرد و گفت: سلام بر تو ای جد بزرگوار من، خبر شهادت فرزندت حسین علیه السلام را برای تو آورده ام!
پس ناله بلندی از قبر مقدس رسول خدا صلی الله علیه و آله برخاست! و چون مردم این ناله را شنیدند بشدت گریستند و ناله و شیون همه جا را گرفت.
سپس علی بن الحسین علیه السلام به زیارت قبر پیامبر صلی الله علیه و آله آمد و صورت بر روی قبر مطهر نهاده گریست (۳۹) .
راوی گوید: زینب علیها السلام آمد و دو طرف در مسجد را گرفت و فریاد زد: یا جداه! من خبر مرگ برادرم حسین را آورده ام.و اشک زینب هرگز نمی ایستاد و گریه و ناله او کاستی نمی گرفت و هر گاه نگاه به علی بن الحسین علیه السلام می کرد، حزن و اندوه او تازه و غمش افزوده می شد (۴۰) .
برخیز و حال زینب خونین جگر بپرس
از دختر ستمزده حال پسر بپرس
همراه ما به دشت بلاگر نبوده ای
من بوده ام، حکایتشان سر بسر بپرس

پی نوشت:

۱.نعمان بن بشیر همان کسی است که هنگام ورود مسلم بن عقیل به کوفه از طرف یزید امیر کوفه بود، یزید او را برکنار و به جای او عبید الله بن زیاد را به امارت کوفه برگزید .نعمان به شام آمد و از هواداران معاویه و یزید بود.پس از هلاکت یزید، مردم را به بیعت عبد الله بن زبیر فرا خواند، اهالی حمص با او مخالفت کرده و او را بعد از واقعه مرج راهط در سال شصت و چهار هجری کشتند. (الاستیعاب ۴/۱۴۹۶) .
۲.قمقام زخار .۵۷۹
۳.تاریخ طبری ۵/ .۲۳۳
۴.قمقام زخار .۵۷۹
۵.او جابر بن عبد الله بن عمرو بن حرام انصاری است، مادرش نسیبه دختر عقبه می باشد، در بیعت عقبه ثانیه در مکه با پدرش حضور داشته ولی کودک بوده است؛ بعضی او را از شرکت کنندگان در جنگ بدر ذکر کرده اند؛ او با پیامبر صلی الله علیه و آله در ۱۸ غزوه شرکت نمود، و بعد از رسول خدا در صفین در خدمت علی علیه السلام بوده و از کسانی است که سنت پیامبر بسیار از او نقل شده است؛ او در آخر عمر نابینا گردید؛ در سال ۷۴ یا ۷۸ و یا ۷۹ در سن ۹۴ سالگی در مدینه رحلت نمود. (الاستیعاب ۱/۲۱۹) .
۶.الملهوف .۸۲
۷.الدمعه الساکبه ۵/ .۱۶۲
۸.عطیه عوفی را شیخ طوسی از اصحاب امیر المؤمنین در رجال خود ذکر کرده و او معروف به بکالی است که قبیله ای از همدان می باشد، و او دارای تفسیر قرآنی بوده است در پنج قسمت و خود او می گوید: قرآن را با تفسیرش سه بار بر ابن عباس عرضه کردم و اما قرائت قرآن را هفتاد مرتبه نزد او قرائت نمودم. (تنقیح المقال ۲/۲۵۳) .
۹.بحار الانوار ۶۵/ .۱۳۰
۱۰.نفس المهموم .۴۶۶
۱۱.مقتل الحسین مقرم .۳۷۱
۱۲.مسار الشیعه ۶۲.و مرحوم شیخ بهائی رحمه الله بر اساس همین احتمال روز اربعین را روز نوزدهم ماه صفر قرار داده است. (توضیح المقاصد ۶) .
۱۳.قمقام زخار .۵۸۵
۱۴.الملهوف .۸۲
۱۵.مثیر الاحزان .۱۰۷
۱۶.ناسخ التواریخ احوالات امام حسین ۳/ .۱۷۶
۱۷.از این مقدمات، نمی توان نتیجه گرفت که اهل بیت علیه السلام در اربعین سال شصت و دو به کربلا آمده اند؛ زیرا اولا نگاه داشتن اهل بیت در کوفه به مدت زیاد، قطعی نیست با توجه به اینکه بعضی ورود اهل بیت را به شام در روز اول ماه صفر ذکر کرده اند چنانچه گذشت و آن مقدمات چون قطعی نیست بنابر این نتیجه قطعی هم بدست نمی دهد؛ ثانیا احتمال دارد همانگونه که بعضی گفته اند اهل بیت در همان سال ۶۱ و قبل از رفتن به شام از مسیر کربلا عبور کرده و بر قبور شهیدان عزاداری کرده باشند چنانچه مرحوم سپهر مؤلف ناسخ التواریخ گفته است، مضافا بر اینکه مرحوم قاضی طباطبائی رحمه الله کتابی بنام «تحقیق در روز اربعین امام حسین علیه السلام» تألیف نموده و تمام ایرادهای وارده را مبنی بر آمدن اهل بیت در اربعین سال ۶۱ را پاسخ داده است، بنابر این به صرف استبعاد نمی توان به نتیجه قطعی رسید و آمدن اهل بیت را به کربلا مانند بعضی در اربعین اول انکار کرد .
۱۸.قمقام زخار .۵۸۶
۱۹.تذکره الخواص ۱۵۰.ولی در این نقل مذکور نیست که سر مقدس امام توسط چه کسی به کربلا حمل شده است، و آیا اهل بیت همراه سر مقدس به کربلا آمده اند یا تنها سر مقدس به کربلا حمل و دفن شده است؟
۲۰.قمقام زخار ۵۸۶.ولی این احتمال با تصریح بزرگانی همانند سید ابن طاووس و ابن نما و شیخ بهائی
که جابر بن عبد الله و اهل بیت در روز اربعین همزمان در کربلا بوده اند منافات دارد .
۲۱.الملهوف .۸۲
۲۲.ذریعه النجاه .۲۷۱
.۲۳ «ای کربلا! بدنی را در تو به ودیعه گذاردیم، که بدون غسل و کفن مدفون شد؛ ای کربلا ! کسی را به یادگار در تو نهادیم که او روح احمد و وصی اوست» .
۲۴.الدمعه الساکبه ۵/ .۱۶۳
۲۵.قمقام زخار .۵۸۳
این اشعار را صاحب قمقام نقل کرده است و می گوید: نسبت دادن این اشعار به آن حضرت با روایت کامل بهائی که گفته ام کلثوم در دمشق وفات یافت خالی از اشکال نیست.
ولی ما در همین کتاب از مسعودی مؤلف مروج الذهب نقل کردیم که امام علی بن ابی طالب دو فرزند به نام ام کلثوم داشته و کنیت زینب عقیله نیز ام کلثوم بوده است؛ بنابر این ممکن است مراد از ام کلثوم بر فرض صحت نقل کامل بهائی، زینب علیها السلام باشد، بعلاوه ممکن است که مراد همان ام کلثوم باشد که همراه اهل بیت به مدینه آمده و سپس به شام مراجعت کرده و در آنجا وفات یافته است.و بعضی بر این عقیده اند.
.۲۶ «ای مدینه جد ما! نپذیر ما را، که ما با حسرت و اندوه ها بازگشتیم؛ از تو با همه خویشان بیرون رفته، و چون بازگشتیم نه مردان و نه کودکانی با ماست؛ در هنگام خروج جمع ما کامل بود و اکنون در بازگشت برهنه و غارت شده ایم؛ در ظاهر در امان خدا بودیم و اکنون که بازگشتیم هنوز بر ستم ظالمان و بریدن پیمانشان بیمناک هستیم؛ انیس ما مولایمان حسین بود، و چون آمدیم حسین را در کربلا گرو گذاردیم؛ مائیم که سرگردان و بدون کفیل شدیم، مائیم که بر برادر خود نوحه کردیم؛ و مائیم که بر شتران حمل شدیم، و ما را بر شتران درشت خوی سوار کردند؛ ما دختران یاسین و طاهائیم، و مائیم که در سوگ پدر خود گریستیم؛ پاکان بدون خفاء مائیم، و مخلصان و برگزیدگان مائیم؛ ما بردباران بر بلا هستیم، و ما راستگویان ناصحیم؛ ای جد ما! دشمنان ما به آرزویشان رسیدند، و تشفی یافتند به سبب قتل ما؛ حرمت زنان را هتک نمودند و تمام آنها را بر جهاز شتران به قهر حمل کردند» .
۲۷.مرحوم مجلسی این اشعار را زیاده بر آنچه ما آوردیم، ذکر کرده است؛ به بحار الانوار ۴۵/۱۹۷ مراجعه شود.
۲۸.شعر از محمد جواد غفور زاده کاشانی (شفق) است.
۲۹.تاریخ طبری ۵/ .۲۳۳
.۳۰ «ای مردم مدینه! دیگر اینجا جای اقامت شما نیست، که حسین کشته شد و اشک من در سوگ او روان است؛ پیکر مطهرش در کربلا به خاک و خون آغشته است، و سر منورش را بر روی نیزه از شهری به شهر دیگر می برند» .
۳۱.نفس المهموم .۴۶۷
.۳۲ «خبر دهنده ای، خبر مرگ بزرگ و سالار مرا داد و دلم را به درد آورد، و با دادن آن خبر مرا بیمار کرد؛ ای چشمان من! اشک بریزید و بسیار بگریید، باز هم اشک بریزید و باز هم بگریید، در سوگ آن کسی که مصیبت او عرش خدا را به لرزه در آورد، و شکوه و جلالت دین را کاست؛ (گریه کنید) بر پسر پیامبر و فرزند وصی او، اگر چه منزل و جایگاه او از ما دور است» .
۳۳.قمقام زخار .۵۸۱
۳۴.سوره ص: .۷
۳۵.الملهوف .۸۴
۳۶.تفسیر المیزان ۲۰/۱۶۳ «و بنینا فوقکم سبعا شدادا» ای سبع سماوات شدیده فی بنائها .
۳۷.الدمعه الساکبه ۵/ .۴۲۷
۳۸.پدرش صعصعه بن صوحان، مردی بلند مرتبه و بلند قدر و از اصحاب امیر المؤمنین علیه السلام است.از امام صادق علیه السلام نقل شده است: کسی از اصحاب امیر المؤمنین علی علیه السلام نبود که حق امام علی علیه السلام بشناسد مگر صعصعه و اصحاب و یاران صعصعه.او دارای مناقب بسیاری است و ابن عبد البر او را از اصحاب رسول خدا دانسته.
صعصعه از کسانی است که عهدنامه امیر المؤمنین علیه السلام را به مالک اشتر نقل کرده است. (تنقیح المقال ۲/۹۸) .
۳۹.الملهوف .۸۵
۴۰.الدمعه الساکبه ۵/ .۱۶۴
۴۱.الدمعه الساکبه ۵/ .۱۶۲
۴۲.بحار الانوار ۴۵/ .۱۹۸
منبع : قصه کربلا، ص ۵۲۳ , نظری منفرد ، علی
 

ضرورت بحث اربعین

اشاره:

یکی از مهم ترین راه های مبارزه با تحریف و دروغ پردازی در بیان واقعه کربلا تبیین و تحلیل صحیح و فنی این حادثه است و تنها در صورت روشن شدن مرز بین دروغ و واقعیت است که بحث های آموزنده اخلاقی و تربیتیِ آن معنا پیدا می کند. بررسی دقیق این مسئله، مستلزم ارائه نگرشی صحیح از مدت اقامت آل ا… (ع) در کوفه و شام، ترسیم مسیر حرکت از کوفه به شام و از آنجا به مدینه، زمان و چگونگی دفن سر مقدس سیدالشهداء (ع)، تعیین تاریخ و چگونگی زیارت جابر بن عبدا… انصاری از کربلا و … است.

ریشه اختلافات در چیست؟

اساس و ریشه اختلاف های موجود در بیان حادثه کربلا را باید در عظمت بی مانند واقعه و در نتیجه، مبهوت ماندن گزارشگران نخستین، سعی دشمن در سانسور و تحریف، کمبود وسایل اطلاع رسانی دقیق و صحیح در آن زمان، بی دقتی و اشتباه های راویان و نویسندگان و … جست وجو کرد.»

روش بررسی گزارش های تاریخی

نویسنده تأکید دارد که باید در بررسی روایت های تاریخی این نکات را در نظر داشت:

۱. همه منابع نخستین در اختیار نویسندگان کتاب هایی همچون ارشاد و … نبوده است.

۲. چه بسا اگر به متنی هم دسترسی داشته اند، هنگام نگارش از مراجعه به آن غفلت ورزیده اند.

۳. مرحوم مفید در ارشاد و نیز دیگران، از شیوه گزینشی استفاده کرده اند؛ یعنی روایت هایی را برگزیده اند که هم آنها را مهم می دانسته اند و هم از راوی و یا راویان نخستین، سند داشته باشند؛ پس صرف نیامدن یک گزارش در کتاب هایی مثل ارشاد و … دلیل بر سستی آن نخواهد بود.

پیام رسانی در گذشته های دور

نویسنده، به جهت ارائه فهم صحیحی از سرعت حرکت کاروان، به معرفی مفهومی به نام «برید» می پردازد. یکی از راه های پیام رسانی در صدر اسلام استفاده از اسب سوارانی چالاک و تیزپا به نام «برید» بوده است.

برید و چاپار سرعت خیره کننده و شگفت آوری داشته، به گونه ای که گفته اند: «هیچ جنبنده ای از آن سریع تر حرکت نمی کرده تا آنجا که «دُرنا» نیز نمی تواند به سرعت چاپارها حرکت کند و اگر این، گفته ای اغراق آمیز باشد، مسلّم است که کسی نمی تواند به سرعت چاپارها مسافرت کند.

نمونه هایی از سرعت سیر در مسافرت های گذشته

کاروان های همراه مسافر و بار، حتی با مرکب های غیربرید، مسیرهای طولانی تری را در یک روز طی می کرده اند.

بسیاری از مورّخان نوشته اند: «حضرت سیدالشهداء (ع) به همراه اهل بیت (ع) و یارانش، روز یکشنبه ۲۸ رجب سال شصت هجری، از مدینه خارج و در شب جمعه، سوم شعبان، وارد مکه شدند.»۱ همین طور گفته اند: «فاصله این دو شهر، ۸۶ فرسنگ بوده»۲ نیز نوشته اند: «بین این دو مکان مبارک، ۱۰ منزل قرار داشته است.»۳ آن گونه که از سفرنامه «رفعت پاشا» برمی آید: «او این راه را در چهارده روز پیموده است.»۴ روشن است طی کردن مسیری که به صورت معمولی حداقل ۱۰ روز وقت می طلبد، در مدت چهار یا پنج روز، به دلیل در امان ماندن از یزیدیان و فرار از بیعت بوده است.

نویسنده، در ادامه برای تقطیع زمان ها و دستیابی منطقی به زمان چهل روزه بعد از دهم محرم ۶۱ هجری تا بیستم صفر به تقطیع فواصل مکانی می پردازد. به این صورت که:

۱ـ مدت سفر از کربلا تا کوفه

۲ـ مدت اقامت در کوفه

۳ـ مدت سفر از کوفه تا دمشق(شام)

۴ـ مدت توقف در دمشق

۵ـ مدت سفر از دمشق تا کربلا

۶ـ مدت سفر از کربلا تا کوفه

اهل بیت (ع) را بعد ازظهر روز یازدهم محرم، از کربلا به سمت کوفه حرکت دادند.۵ مرحوم مفید می فرماید: «فردای روزی که سر مقدس را به کوفه وارد کردند، کاروان اهل بیت (ع) به آن شهر رسیدند.»۶

کاروان هنگامی که به دروازه کوفه رسید دروازه شهررا بسته دید.

اکنون به سخنان شیخ مفید برمی گردیم که فرمود: «فردای روز ورود سر مبارک به کوفه، اسیران را وارد کوفه نموده و در مجلس ابن زیاد حاضر ساختند.» بنابراین تاریخ ورود آل ا… (ع) به شهر کوفه، روز دوازدهم بوده است.

مدت توقف آل ا… (ع) در شهر کوفه

پیش تر اثبات کردیم که روز ورود اسیران به کوفه، روز دوازدهم محرم بوده است و در وضعیتی که با توجه به زندانی بودن آل ا… (ع) و ندامت مردم کوفه، هر آن احتمال برپایی انقلاب و شورشی مردمی می رود بسیار طبیعی است که ابن زیاد برای حرکت دادن اسیران و سرهای شهیدان عجله داشته باشد. حال اگر این حقیقت را اضافه کنید به اینکه هیچ مدرک معتبری نداریم که اهل بیت (ع) را حداکثر بعد از بیستم محرم هم در کوفه نگاه داشته باشند، پس باید زمان خروج آل ا… (ع) را بین هجدهم۷ تا حداکثر بیستم۸ محرم دانست.

مدت سفر از کوفه تا دمشق (شام)

قبل از پرداختن به مدت زمان سیر کوفه تا شام، به بیان شیخ مفید۹ مبنی بر اینکه سرهای شهداء زودتر از کاروان به شام فرستاده شده است، پاسخ داده می شود. وی می گوید: «با مراجعه به تاریخ درمی یابیم که در مسیر کوفه به دمشق سرهای شهیدان همراه با کاروان اسیران حرکت داده می شده، بلکه از برخی منابع معتبر برداشت می شود که از همان هنگام حرکت از کوفه نیز به همراه هم بوده اند.»۱۰

در مورد نوع مرکب کاروان دو نظریه مطرح است. دیدگاه نخست، نظری مرحوم عمادالدین طبری۱۱ است که کاروان اهل بیت با چارپایان خود، کوفه تا شام را سفر کردند و دیدگاه دوم که نویسنده آن را نظریه صحیح می داند و دیگری نظری مرحوم آیت ا… قاضی است که مرکب آنها را همان مرکب برید می داند.۱۲ روشن است که کوفیان فاتح! می خواستند هرچه زودتر به دمشق برسند و این خبر مسرت آور! را به یزید پلید برسانند. به علاوه، چون احتمال شورش هم داده می شد، از این رو باید اسیران را بر مرکب هایی سوار کنند که بتوانند در موقع لزوم از معرکه فرار کنند.

نویسنده درباره مسیرکاروان می گوید: «در هیچ مدرک معتبری، مسیر دقیق حرکت قافله اسیران تبیین و ترسیم نشده است»، اما باید این نکات مهم را نیز از نظر دور نداشت:

سرهای مقدس شهیدان، همسفر اسیران بوده است و در برخی از شهرها، مکان هایی به نام «مشهد رأس الحسین (ع)» مشاهده می شود و این تسمیه از آن روست که در مسیر حرکت، مدتی سر مقدس در آنجا قرار داشته و چه بسا کرامتی از آن ظاهر شده است. در نتیجه باید اعتراف کنیم که قافله اسیران نیز از این شهرها عبور کرده اند.

با در نظر گرفتن مخالفت هایی که با حکومت یزید شروع شده بود، تغییر مسیر دادن و گاهی از بیراهه رفتن قابل توجیه است.

ما هرگز نمی توانیم با گزارش هایی که مبتنی بر توقف کاروان در بین راه، بیش از آنچه برای استراحت نیاز بوده، موافقت کنیم، زیرا؛

اولاً: در هیچ منبع کاملاً معتبری به آن اشاره نشده است.

دوم: عجله دشمن برای رسیدن به دمشق بسیار طبیعی و قابل توجیه است.

و مهم تر اینکه؛ باید حرکت قافله را به گونه ای ترسیم کرد که آنها روز اول صفر در دمشق حاضر باشند.

مدت توقف در دمشق

محبوس بودن اهل بیت (ع) برای مدتی در خرابه و یا زندانی که آنان را از سرما و گرما محفوظ نمی داشت، مسلم است.۱۳

آن گاه که یزید پلید از شعله ور شدن آتش خشم مردم و تزلزل ارکان حکومت نامشروعش هراسان شد، دستور داد اهل بیت (ع) را از زندان آزاد کنند و در بخشی از کاخ خود استقرار دهند.۱۴

تمام مدت اقامت آن بزرگواران در شهر دمشق، شش یا هفت روز بیشتر نبوده است و آنان حداکثر هشتم صفر، آنجا را ترک کرده اند.

جابر اولین زائر حسینی

اصل تحقق زیارت جابر، مسلم است برخلاف سید بن طاووس که می فرماید: «چگونه ممکن است جابر پس از گذشتن مدتی که خبر شهادت به مدینه رسیده است، از آنجا حرکت کند و این مسیر طولانی را طی کند و در روز اربعین در کربلا باشد؟»۱۵

نویسنده در پاسخ به این استبعاد سید می گوید:

اولاً: جناب جابر از دوستداران مخلص اهل بیت (ع) بوده و طبیعی است در همان روزهای نخستین با توجه به گزارش های غیررسمی (که به آن اشاره کردیم) جزو گروهی باشد که از ماجرا آگاه شده و بار سفر را بسته باشد. در این صورت زمان برای رسیدن به کربلا بسیار زیاد است.

ثانیاً: گفتیم پیک رسمی دستور داشت خود را سریع به مدینه برساند، پس حتی اگر جابر پس از انتشار خبر به صورت رسمی هم حرکت کرده باشد، باز به خوبی می توانست به کربلا برسد.

ثالثاً: حتی اگر بر فرض بپذیریم پیک، ۲۴ روز پس از شهادت به مدینه رسید و بر فرض بپذیریم که جابر تا آن موقع حرکت نکرده باشد، باز پیمودن مسیر حدود بیست مرحله ای، در حدود چهارده روز، در آن زمان امری مرسوم بوده و ابداً بعید نیست.»

نویسنده در ادامه راز زیارت اربعین و تأکید امام سجاد (ع) و کاروان اهل بیت (ع) بر آن را دانسته نه تأسی به اولین زائرحسینی که جابر باشد.

مدت سفر از دمشق تا کربلا

کاروان اهل بیت (ع) پس از توقف حداکثر هفت روزه در دمشق و آزاد شدن از قید اسارت، به همراهی نعمان بن بشیر به سوی مدینه الرسول (ص) حرکت کردند.۱۶

طول مسیر دمشق ـ مدینه

با نگاهی به نقشه پی خواهید برد که راه مستقیم شام (سوریه) به حجاز (عربستان)، هرگز از عراق عبور نمی کند و این دو مسیر قدر مشترکی ندارند که با دوراهی از یکدیگر جدا شوند، ولی در عین حال باید در نظر داشت اگر کسی به قصد حجاز و شهر مدینه از دمشق خارج شد و مقدار زیادی هم سیر کرد، ولی بعد تصمیم او عوض شد و خواست به عراق و شهر کربلا برود، به طور قطع این شخص مجبور نیست، همه مسیر را دوباره برگردد و از دمشق به عراق برود.

جمع بندی گزارش ها درباره مسیر دمشق (شام) تا مدینه

درباره مسیر شام تا مدینه هفت دسته روایت و گزارش متفاوت وارد شده که جمع بندی آنها به این صورت است:

از آنجا که دسته اول درباره همه حوادث و وقایع بین راه و نیز تاریخ ورود به مدینه ساکت است، پس هیچ گونه تعارضی با بقیه روایات ندارد.

از دسته دوم روایات استفاده می شود که آل ا… (ع) روز بیستم صفر وارد شهر مدینه شده اند. نهایت این است که در کلام این دو بزرگوار، دو احتمال داده می شود: یکی اینکه اهل بیت (ع) در روز بیستم از دمشق به سوی مدینه خارج شده باشند و دوم اینکه، آنان در این روز وارد مدینه شده باشند، در این صورت عبارت مجمل می شود و دیگر هیچ کس توان استشهاد به آن را نخواهد داشت.

اما دسته سوم تا ششم؛ نه تنها هیچ گونه تعارضی بین این روایات نیست، بلکه هر یکی مکمل و مؤید دیگری است و نتیجه مجموع اینها چنین است: امام سجاد (ع) به همراه اهل بیت (ع) و نیز به همراهی سر مقدس پدر از دمشق خارج شدند و امام سجاد (ع) در همان روز سر مبارک پدر را به بدن ملحق ساخت و در همین سرزمین با جابر بن عبداللَّه انصاری ملاقات کردند.۱۷

و اما دسته هفتم که می گویند سر مقدس حسین (ع) به همراه اهل بیت (ع) به مدینه برده و پس از آن به بدن ملحق شد؛ این گزارش به طور اساسی پذیرفتنی نیست.

دو عامل مؤثر در سرعت سیر

به نظر ما دو عامل بسیار مهم در سرعت سیر اهل بیت (ع) دخالت داشته است:

۱ـ آن داغدیدگان هنوز مزار شهیدان خود را زیارت نکرده بودند و آزادانه در کربلا مجلس سوگواری تشکیل نداده بودند. حال که خود می توانستند مسیر کاروان را تعیین کنند، دل آنها برای رسیدن به کربلا پر می زد.

مهم تر اینکه راز اصلی استحباب زیارت اربعین، در خود عدد چهل نهفته است.

۲ـ دومین محرک برای عجله داشتن و سرعت در سیر، این بوده که باید هر چه زودتر این سر به بدن ملحق شود، چرا که قطعاً مسامحه در این امر، جسارت به سر مطهر خواهد بود.

حرکت شبانه

به گفته مورخان، یزید به «نعمان بن بشیر» (کاروان دار) دستور داد، شبانه حرکت کنند.۱۸

این دستور یزید چند علت داشته است:

۱ـ یکی اینکه با تظاهر به مهربانی بگوید: «آنها شب ها حرکت کنند تا پس از این همه رنج و مشقت، از گرمای روز در امان باشند.»

۲ـ دیگر آن که در مناطقی که اکثریت با حامیان بنی امیه بود (بیشتر محدوده شام شامل عده ای بود که از موضع جدید یزید آگاه نبودند) به کاروانیان جسارت نورزند که نتیجه این عمل، تشدید خشم محبّان اهل بیت (ع) و در نتیجه، سست تر شدن حکومت او بود.

۳ـ حرکت شبانه و آرام در محدوده کربلا ـ مدینه با حال و وضع آل ا… (ع) سازگارتر بود، چون چندان عجله ای نداشتند، علاوه بر اینکه به این وسیله، کاروان از حرارت خورشید و گرمای روز آسیبی نمی دید.

نتیجه مطالب فوق، این است که می پذیریم حرکت کاروان تا آن هنگام که در شام حرکت می کردند، شبانه بوده و قبول می کنیم قافله در مسیر بازگشت از کربلا به مدینه، شبانه حرکت کرده است.

اهل بیت (ع) دیگر اسیر نبودند که فقط کاروان دار تصمیم بگیرد، بنابراین هیچ مانعی نیست که بگوییم از آن هنگام که پیشنهاد رفتن به کربلا مطرح شد، در روز هم حرکت می کردند تا هر چه سریع تر به آرزوی خود، یعنی زیارت مرقد شهیدان برسند و هر چه سریع تر سر امام را به بدن ملحق سازند.

بررسی اشکال ها

چکیده همه این اخبار این است که امام سجاد (ع) به همراه اهل بیت (ع) و سر نورانی سیدالشهداء (ع) و به گفته ابن اعثم در فتوح و دیگران، سرهای دیگر شهیدان را نیز با خود بردند. از دمشق خارج شدند و در مسیر بازگشت، پیش از آنها همان روز، گروهی اندک از جمله جابربن عبداللَّه انصاری به همراه عطیه برای زیارت آمده اند، آن گاه همگی به مزار شهیدان رفتند و به سوگواری جانسوزی پرداختند و در همان روز امام سجاد (ع) سر پدر را به بدن ملحق ساخت. جابر و عطیه، همان روز کربلا را به سمت کوفه ترک کردند، اما خاندان داغدیده، چند روزی در آن سرزمین ماندند و مجلس سوگ تشکیل دادند و در مجلس عزاداری آن بانوان محترم، زنان روستاهای اطراف هم حاضر شده و همنوا با آنان گریستند.

اشکال نخست

اهل بیت (ع) خود تصمیم گیرنده نبوده اند و باید رضایت یزید برای حرکت سمت به کربلا جلب شود و با خبث طینتی که در این پلید سراغ داریم، گمان نمی رود او این اجازه را به آنان داده باشد.

پاسخ

ما در جواب، سه گزینه مطرح می کنیم:

گزینه اول: خود یزید پیشنهاد رفتن به مدینه از سمت عراق را داده باشد و احتمال قوی هم می داده که در این صورت، اهل بیت (ع) به کربلا خواهند رفت. در توجیه این احتمال می گوییم: چه مانعی دارد یزید که پایه های حکومت نامشروع خود را سست و ویران می بیند، چنین دستوری بدهد تا بتواند با مهربانی ظاهری با خاندان نبوت از بی اعتمادی مردم بکاهد؟

گزینه دوم: پیشنهاد اصلی رفتن از مسیر دمشق ـ عراق ـ مدینه، از طرف خود اهل بیت (ع) مطرح شده باشد و یزید هم می داند که این پیشنهاد به منظور رفتن به کربلاست، ولی باز موافقت می کند؛ به همان دلیلی که در گزینه پیشین اشاره کردیم.

گزینه سوم: اهل بیت (ع) به صورت طبیعی از دمشق در جاده دمشق ـ مدینه، به حرکت درآیند و در بین راه تصمیم خود را نسبت به رفتن به عراق و آن گاه کربلا مطرح سازند. یعنی در دمشق به طور کلی صحبتی از رفتن به عراق و کربلا در میان نیامده باشد.

اشکال دوم

کاروانی که در آن بانوان و کودکان، خسته و زجر کشیده بودند، کاروانی که با نهایت احترام و وقار حرکت می کردند، کاروانی که شبانه سیر می کردند، اگر در مسیر مستقیم دمشق ـ کربلا هم به راه افتاده باشند، اگر هر شب هشت فرسنگ راه بروند، ۲۲ روز باید بگذرد تا به مقصد برسد، آن گاه چگونه روز بیستم صفر در کربلا باشند؟

پاسخ

در جواب این ایراد باید گفت: کاروانی که از هر لحاظ بسیار مجهز بوده، کاروانی که محافظانی داشته و مصیبت دیدگانی که هنوز آلام آنها تسکین نیافته و آنچه آرامش نسبی به آنها می دهد، زیارت مرقد امام حسین (ع) است، قافله ای که سر مقدس حسین (ع) را همراه دارد که باید هرچه زودتر آن را به بدن ملحق سازند، بزرگوارانی که می خواهند هر چه سریع تر به فیض بی مانند زیارت اولین اربعین برسند، قافله ای که دیگر اسیر نیست و خود می تواند تصمیم بگیرد، اگر هم بر فرض همه مسیر را شبانه حرکت کرده باشند، این چنین کاروانی از هر مسیری که برود به خوبی می تواند خود را روز اربعین به کربلا برساند و چنان که همین قافله مسیر۱۰مرحله ای مدینه ـ مکه را به نصف تقلیل داد، اینجا هم می تواند چنین کند.

اشکال سوم

اگر عطیه که به همراه جابر بوده، امام سجاد (ع) را ملاقات کرده، چرا تنها به ذکر کلمات جابر به هنگام زیارت می پردازد، ولی هیچ گونه اشاره ای به نحوه خواندن زیارت از طرف امام نمی کند؟ آیا حق این نبود که عطیه، این مطلب مهم را هم می گفت؟ و چون چنین چیزی در گزارش عطیه نیست، پس باید گفت او امام سجاد (ع) و اهل بیت (ع) را ملاقات نکرده است.

پاسخ:

باید توجه کرد در روز اربعین نخست جابر و عطیه وارد شدند و زیارت کردند و آن گاه خاندان نبوت وارد شدند؛ از این رو عطیه گزارش زیارت جابر را نقل کرده است؛ اما پس از آنکه اهل بیت (ع) داغدار وارد شدند و پس از آنکه بر اساس گفته مرحوم سید در مصرع و مقتل شهیدان به سوگواری عمومی مشغول شدند، بسیار طبیعی است که نامحرمان از جمله جابر و عطیّه به کناری بروند تا بانوان داغدیده و رنج کشیده بهتر بتوانند زیارت و سوگواری کنند و در این هنگام بوده که امام سجاد (ع) به همراه اهل بیت (ع) به زیارت و سوگواری خانوادگی پرداخته اند و عطیه حاضر نبوده تا گزارش کند.

توضیح:

در کتاب «ثارالله» هفت اشکال بررسی شده است که دراینجا به سه اشکال عمده آن پرداخته شد.

فرجام سخن

نتیجه اینکه اهل بیت (ع) بزرگوار امام حسین (ع) در مسیر بازگشت از شام به سوی مدینه در روز اربعین سال ۶۱ هجری(اولین اربعین) وارد کربلا شده اند و همه احتمال های سست و بی مدرکی که گروهی ادعا کرده اند از جمله:

۱ـ ورود اهل بیت (ع) در اربعین سال ۶۲ بوده است.۱۹

۲ـ ورود آنان در اربعین سال ۶۱ بوده است، منتها قبل از رفتن به شام۲۰

۳ـ ورود آنان در اربعین دوم یعنی چهل روز دوم (۸۰ روز بعد از عاشورا) بوده است که مرحوم قاضی این احتمال را از بعضی نقل کرده و آن را رد می کند.۲۱

و … احتمال های دور از ذهن و غیرمستند دیگر، قطعاً و جزماً مردود و باطل است، بلکه دوباره می گوییم حتی اگر دو کتاب شریف «ملهوف» و «مثیر الاحزان» را نداشته باشیم، باز می شود با استناد به مدارک محکم دیگر، این مطلب را اثبات کرد.

پی نوشت:

۱. الارشاد، ج ۱، ص ۳۴و۳۵. اریخ الطبری، ج ۵، ص ۳۴۱ و ۳۸۱

۲. نزههالقلوب،ص ۱۶۹

۳. مسالک الممالک، ص۲۷

۴. مرآهالحرمین،ص۳۹۵و ۴۰۹

۵. الارشاد،ج۲، ص ۱۱۴؛ الملهوف، ص ۱۸۹ و تاریخ الطبری، ج ۵، ص ۴۵۵

۶. الارشاد،ج۲،ص۱۱۴

۷. اربعین الحسینیه، ص۲۵۵

۸. تحقیق درباره اربعین حضرت سیدالشهداء (ع)، ص۳۷

۹. الارشاد، ج ۱، ص۱۱۹

۱۰. الکامل فی التاریخ، ج ۴، ص ۸۳ و ۸۴؛

۱۱. کامل بهایی، ج ۲، ص۲۹۱

۱۲. تحقیق درباره اربعین حضرت سیدالشهداء (ع)، ص۱۰۹ و ۱۱۰

۱۳. امالی (شیخ صدوق)، ص۱۶۷، اللهوف، ص ۲۱۹، بصائر الدرجات، صص۳۳۸ و ۳۳۹

۱۴. الکامل فی التاریخ، ج ۴، ص ۸۶، تاریخ الطبری، ج ۵، ص ۴۶۲، البدایه

۱۵. اقبال الاعمال، ص ۵۸۹

۱۶. تاریخ الطبری، ج ۵، ص ۴۶۲، الارشاد، ج ۲، ص ۱۲۲ و الکامل فی التاریخ، ج ۴، ص ۸۷ و ص ۸۸

۱۷. تاریخ حبیب السیر، ج ۲، ص ۶۰، الملهوف، ص ۲۲۵ و مثیر الأحزان، ص ۱۵۷

۱۸. الارشاد، ج ۲، ص ۱۲۲ و روضه الواعظین، ص۲۳۱

۱۹. قمقام زخار، ج ۲، ص۵۸۶

۲۰. ناسخ التواریخ، ج ۶، ص۳۵۴

۲۱. تحقیق درباره اربعین حضرت سیدالشهداء، صص ۱۹۵ و ۱۹۶

غیبت صغری و وضعیت علمی و فرهنگی شیعه

اشاره

در مقاله حاضر، سابقه بحث از غیبت در کلام معصومین (علیهم‌السلام) زمینه های اجتماعی و سیاسی غیبت امام عصر (عج)، تاریخ غیبت صغری و وضعیت سیاسی جامعه اسلامی در این عصر مورد بررسی قرار گرفت. در این قسمت، نویسنده جغرافیای انسانی شیعه و ترکیب جمعیتی مهمترین شهرهای اسلامی در عصر غیبت صغری را به اجمال مرور خواهد کرد.

 

در دوران غیبت صغری شیعیان در شهرهای مختلفی در بلاد اسلامی می زیستند. تراکم جمعیتی شیعیان در برخی شهرها به گونه ای بود که قشر غالب جمعیتی را تشکیل می دادند و به واسطه کثرت جمعیت شیعی و غلبه این مذهب، آن شهر به عنوان شهری شیعه مذهب و یا دارای گرایش های شیعی، شناخته و معروف می شد، مانند شهرهای قم و کوفه. در بسیاری از شهرها جمعیت شیعیان به صورت اقلیت وجود داشتند. در گزارش های تاریخی پراکنده ای که نقل شده به وجود شیعیان در شهرهای مختلف اشاره شده است. این جا به طور مختصر پراکندگی شیعیان در سرزمین های اسلامی را در این عصر بررسی می کنیم.

قم:

این شهر مهمترین شهر شیعیان و پایگاه تشیع در ایران محسوب می شد. سابقه تشیع در شهر قم، که شهری اسلامی بود و به قولی در زمان حجاج بن یوسف ثقفی در سال ۸۳ هجری احداث شده بود، به زمان مهاجرت عده ای از اشعریان کوفه به شهر قم می رسد. در اواخر قرن اول هجری، گروهی از خاندان اشعری، که از دیرباز دارای گرایش های شیعی بودند، به شهر قم هجرت کردند و با آمدن آنها اولین بارقه های تشیع در این شهر درخشید. (۱) تشیع قم از چنان شهرتی برخوردار بوده که در تمامی آثار جغرافی دانان قرن چهارم و پس از آن، بدان اشاره شده است، بلخی در المسالک و الممالک نوشته است که «اهل قم همه مذهب تشیع دارند و اصل ایشان بیشتر از عرب است ». (۲)

مقدسی نیز گفته است: «و اهل قم شیعه غالیه هستند» (۳)

آدام متز در تمدن اسلامی در قرن چهارم شهر قم را به عنوان یکی از شهرهای مهم شیعی ذکر کرده است. (۴)

روابط گسترده شیعیان قم با ائمه (علیهم‌السلام) حاکی از این است که از نیمه قرن سوم هجری این شهر مهمترین مرکز تشیع در فلات ایران بوده است.

روایات بسیاری از امام صادق (علیه‌السلام) و سایر ائمه (علیهم‌السلام) در فضیلت قم و اهل آن بیان شده است که مبین همین موضوع است. در روایتی امام صادق (علیه‌السلام) فرموده است: قم سرزمین و ما و سرزمین شیعیان ماست. (۵)

همچنین نقل شده است که امام عسکری (علیه‌السلام) برای مردم «قم » و مردم «آبه » نامه نوشته و برای آنها آرزوی هدایت الهی کردند. (۶)

در دوران امام عسکری (علیه‌السلام) مکاتبات و مراودات اهل قم با امام بسیار زیاد بود. معمولا گروه هایی به خدمت امام می رسیدند تا مسائل خود را بپرسند و وجوهات خود را بپردازند. (۷)

تشیع یکپارچه مردم قم در تمام ممالک شناخته شده بود و دلیل عمده اش این بود که هیچ شهری در آن زمان وجود نداشت که مردمش این چنین به طور کامل شیعه دوازده امامی باشند و از همین رو بود که این شهر پناهگاه و ماوای علویانی بود که از ظلم و ستم حکام و امراء عباسیان گریزان بودند و به این شهر پناه می آوردند. نمونه بارز این امر آمدن فاطمه معصومه دختر موسی بن جعفر (علیه‌السلام) و موسی مبرقع فرزند امام جواد (علیه‌السلام) به این شهر بود که مورد توجه خاص مردم این شهر قرار گرفتند. (۸) در کتاب تاریخ قم شرح مفصلی از ساداتی که به قم عزیمت کرده و خاندان هایی به وجود آوردند ذکر شده است. مؤلف کتاب چنین به دست می دهد که گویا سادات، شهر قم را حتی به طبرستان و ری نیز ترجیح می دادند.

کوفه:

این شهر از دیرباز به داشتن جمعیت شیعی معروف بود، سابقه تشیع شهر کوفه به دوران خلافت امام علی (علیه‌السلام) می رسد، اگرچه طبق شواهدی گرایش های شیعی پیش از آن نیز در این شهر وجود داشت ولی دوران چند ساله اقامت امام در این شهر این امر را تشدید کرد، به طوری که در پایان قرن اول هجری کوفه شهری شیعی تلقی می شد که محل تجمع سران شیعه در عراق و مرکز مخالفت با امویان بود. در زمان امام صادق (علیه‌السلام) تشیع کوفه بسیار حایز اهمیت بود و امام (علیه‌السلام) برآن تاکید داشتند، دلیل این امر را شاید بتوان رویارویی این شهر با شهر بصره که دارای تمایلات شدید عثمانی بود، دانست.

مراودات و مکاتبات کوفیان با ائمه (علیهم‌السلام) گویای فعالیت و نشاط علمی و اجتماعی جامعه شیعی در این شهر است که انتقال امام جواد (علیهم‌السلام) در اواخر عمر به بغداد و امام هادی و امام عسکری (علیه‌السلام) به عراق در تقویت آن بی تاثیر نبود. در دوران غیبت صغری اکثریت مردم کوفه شیعه مذهب بودند. «مقدسی » جغرافی نویس قرن چهارم تاکید می کند که: «برتری جمعیتی در کوفه با شیعیان است به جز در محله کناسه که آنها سنی مذهبند». (۹)

بغداد:

این شهر نیز از شهرهای شیعه نشین بود، مجاورت بغداد با کوفه که مرکز اصلی تشیع در عراق بود سبب شده بود تا گرایش های شیعی در این شهر نیز شایع شود. در قرن سوم و چهارم، بخش عمده ای از مردم شهر بغداد شیعه بودند، مقدسی دراین باره می گوید: «برتری جمعیتی در شهر بغداد با حنبلیان و شیعیان است ». (۱۰)

محله «کرخ » معروف ترین محله شیعه نشین بغداد بود، عثمان بن سعید عمروی اولین نائب امام (علیه‌السلام) پس از رحلت امام عسکری (علیه‌السلام) به بغداد آمده و در این محله سکنی گزید. (۱۱) سایر نائبان چهارگانه نیز در بغداد سکنی داشتند. محله «باب الطاق » نیز از محلاتی بود که شیعیان در آن اقامت داشتند.

یکی از خصوصیات شهر بغداد درگیری های دائمی میان شیعیان و سنیان این شهر بود که برخی اوقات با زد و خورد همراه بود. (۱۲)

دیگر ایالات مهم شیعه نشین:

خراسان از نواحی ای بود که جمعیت بسیاری از شیعیان را درخود جای داده بود، گرایش های شیعی از قدیم در نواحی خراسان وجود داشت. حضور خراسانیان در قیام ابومسلم خراسانی و نهضت بنی عباس که با نام «الرضا لآل محمد» برپا شد، خود حاکی از وجود گرایش های شدید شیعی در این نواحی است، همچنین در میان اصحاب ائمه (علیهم‌السلام) و کسانی که از ایشان روایت کرده اند به نام بسیاری از اهل خراسان برمی خوریم. (۱۳)

در میان شهرهای خراسان، مشهد و نیشابور به داشتن جمعیت شیعی بیشتر ممتاز بودند. چندتن از اصحاب بزرگ ائمه (علیهم‌السلام) و مؤلفان برجسته شیعه از این شهر برخاستند. خاندان «فضل بن شاذان » از معاریف شهر بودند. فضل بن شاذان خود از چهره های ممتاز شیعه و از اصحاب امام هادی (علیه‌السلام) بود که کتاب پرارج ایضاح را نوشت. او همچنین کتابی در باب غیبت امام (علیه‌السلام) داشته است. (۱۴) وجود وکیلان امام (علیهم‌السلام) در عصر غیبت نشان دهنده کثرت جمعیت شیعی و اهمیت آن در این شهر است. از جمله این وکیلان که از وی نام برده شده «محمدبن شاذان نیشابوری » است. (۱۵) مقدسی نیز در اواخر این عصر اظهار می دارد که در نیشابور برتری جمعیتی با شیعیان است. (۱۶)

ولایت «بیهق » در خراسان که بزرگترین شهر آن سبزوار بود نیز دارای جمعیتی شیعی بود. نویسنده کتابی ادعا کرده است که مذهب غالب مردمان این شهر تشیع افراطی بوده است و حتی برخی از دانشمندان اهل سنت در این شهر نیز به شیعه گری متهم شده بودند. (۱۷) در واقع تشیع سبزوار تحت تاثیر نیشابور و همچنین مهاجرت علویان از طبرستان بود.

مقدسی همچنین از شهری به نام «رقه » در خراسان نام برده که اهالی آن شیعه بودند. (۱۸) در طی دوران غیبت وکیلان متعددی از ناحیه امام (علیهم‌السلام) در خراسان تعیین شدند که این امر گویای آن است که جمعیت شیعیان در خراسان تا چه حد توسعه داشته است. (۱۹) در سایر شهرهای خراسان نیز شیعیان به طور پراکنده وجود داشتند. در کتب رجالی از عده ای از علمای شیعه که از این شهرها برآمدند نام برده شده است.

در ماوراءالنهر در حوالی «سمرقند» و «کش » تشیع امامی از اواخر قرن سوم؛ یعنی آغاز غیبت صغری رواج یافت. عامل اساسی در این امر وجود برخی عالمان بزرگ شیعه در این ناحیه بود. «محمدبن مسعود سمرقندی عیاشی » مؤلف تفسیر عیاشی از برجسته ترین عالمان شیعه بود که در سمرقند مجلس درس داشت و خانه او مرکزی علمی و آموزشی بود. وی شاگردان بسیاری داشت که مکتب تشیع در این ناحیه را پدید آوردند. (۲۰) از وکیلان امام (علیه‌السلام) در ماوراءالنهر نامی برده نشده است، شاید امور شیعیان این نواحی نیز توسط وکیلان خراسان رسیدگی می شد. به نظر می رسد که در عصر غیبت تشیع در ماوراءالنهر رشد و توسعه بیشتری داشته به طوری که شیخ صدوق که در چند دهه بعد به این نواحی سفر می کند از دیدار خود با شیعیان آن جا سخن می گوید. دیداری که نهایت آن منجر به تالیف کتاب معروف وی من لایحضره الفقیه گردید. (۲۱)

منطقه «سیستان» گرچه پناهگاه و ماوای خوارج بود، ولیکن از وجود شیعیان در این منطقه اخباری به دست رسیده است. در میان اصحاب ائمه (علیهم‌السلام) مردمانی از سیستان بودند. شیخ طوسی نیز از عالم بزرگ شیعی در سیستان به نام «محمدبن بحر رهنی » یاد می کند که بیش از ۵۰۰ کتاب داشت. (۲۲) همچنین در عصر غیبت وکیلانی از جانب امام برای رسیدگی به امور شیعیان در این ناحیه تعیین شده بودند. (۲۳)

در «گرگان » و «طبرستان » نیز شیعیان بسیاری زندگی می کردند. مقدسی تاکید می کند که: «شیعیان در گرگان و طبرستان دارای عظمت و شکوهی هستند.» (۲۴) بی تردید این امر به واسطه امارت علویان در طبرستان بوده است که از سال ۲۵۰ هجری بر نواحی طبرستان استیلا داشتند. گزارش های دیگری حاکی از وجود شیعیان دوازده امامی در گرگان پیش از این زمان است.

«جعفربن شریف جرجانی » می گوید: «اموالی را از طرف شیعیان گرگان به سامراء بردم، امام عسکری (علیه‌السلام) فرمود آنها را به مبارک بدهم. پس از آن خدمت ایشان عرض کردم: شیعیان شما در گرگان به خدمت شما سلام رسانیدند.» (۲۵) همچنین از عده ای از راویان اخبار و مؤلفان برجسته گرگانی در این عصر در کتب رجالی نام برده شده است، از جمله «ابویحیی احمد بن داوود جرجانی » که دارای تالیفاتی بود. (۲۶)

در «اهواز» شیعیان نیمی از ساکنان این شهر را تشکیل می دادند که به نام «مروشیین » معروف بودند در مقابل سنی ها که به نام «فضلی » شناخته می شدند. (۲۷) چهره های شاخصی از شیعیان و اصحاب ائمه (علیهم‌السلام) در اهواز می زیستند از جمله «علی بن مهزیار اهوازی » که از اصحاب امام جواد و امام هادی (علیهم‌السلام) بود و بیش از سی کتاب داشت. همچنین نام عده ای از وکیلان امام مهدی (علیهم‌السلام) در اهواز ذکر شده است: از جمله «محمدبن ابراهیم بن مهزیار» ، این امر حاکی از کثرت جمعیت شیعی در اهواز و اهمیت آن است. (۲۸)

در ایالت فارس شیعیان بیشتر در نواحی ساحلی سکونت داشتند، بنا به گزارش مقدسی آنها عادت داشتند که وقتی نماز عصر را می گزاردند علما در مجلس نشسته و برای مردم صحبت می کردند تا موقع غروب و همین طور پس از نماز صبح تا به هنگام ظهر، و در روزهایی که مراسم اجتماعی داشتند در نواحی مختلف گرد می آمدند. (۲۹)

شهر «ری » دارای گرایش های شیعی قوی بود که از آغاز قرن سوم هجری در این شهر نمودار شد و با به امارت رسیدن شخصی به نام «مادرائی » در دهه های میانی این قرن در این شهر، بروز و ظهور آشکاری یافت. وجود راویان و محدثان و عالمان برجسته ای که در عصر غیبت در این شهر ظهور کردند حاکی از جو شیعی این شهر است که نمونه بارز آن را می توان در محمد بن یعقوب کلینی نویسنده کتاب الکافی یافت. وجود وکلای ناحیه مقدسه در این شهر نیز ارتباط نزدیک شیعیان این شهر با امام (علیه‌السلام) را نشان می دهد.

یکی از این وکیلان محمد بن جعفر اسدی (م. ۳۱۲ ق). است که به عدالت و وثاقت شناخته شده بود و امام (علیه‌السلام) مردم را به وی ارجاع می دادند. (۳۰) رویکرد علویان به این شهر نیز خود دلیلی بر غلبه جو شیعی بر این شهر است. نمونه مشخص آن «عبدالعظیم حسنی » است که در این شهر سکونت گزید و همان جا درگذشت. درباره شهرهای «کاشان » و «آبه » نیز گفته شده است شیعیان بسیاری داشته اند. (۳۱)

مقدسی گزارش هایی از وجود شیعیان در نیمه قرن چهارم در نواحی مختلف به دست می دهد. بنا به گزارش او در شمال عراق شهر «جبله » شیعه نشین بوده (۳۲) و در شام مردمان «طبریه » و «نابلس » و «قدس » و اکثر مردم «امان » بر مذهب تشیع بودند. (۳۳) شهر «حمص » نیز با تشکیل دولت حمدانیان در شام به تشیع روی آورد. (۳۴) در «مصر» گویا شیعیان در شهر «صندفا» و «اسکندریه » بودند. از وجود شیعیان در سایر شهرهای مصر خبری به دست نرسیده است. با این حال درباره وکلای امام (علیه‌السلام) در مصر گزارش هایی در دست است. (۳۵) مقدسی همچنین مردم «هجر» ، «صعده » و «عمان » را که تحت نفوذ «قرامطه » بودند شیعه می داند. (۳۶)

تشیع در «سند» نیز کمابیش رواج داشت. داعیان اسماعیلی از سال ۲۷۰ ق. در این ناحیه فعالیت داشتند. در شهر «ملتان » به نام خلیفه فاطمی خطبه خوانده می شد و اذان و اقامه را به ترتیب مذهب تشیع می گفتند. (۳۷) گذشته از این نواحی نام بسیاری از وکیلان امام (علیهم‌السلام) در عصر غیبت در نواحی مختلفی چون حجاز، قزوین، همدان، آذربایجان و کرمانشاه در منابع ذکر شده است. (۳۸)

پی نوشت:

۱. ر. ک: جعفریان، رسول، تاریخ تشیع در ایران، انصاریان، قم، ۱۳۷۵، ج ۱، ص ۱۸۶.

۲. البلخی، احمدبن سهل، المسالک و الممالک، لیدن، بریل، ۱۹۳۵ م، ص ۳۰۵.

۳. المقدسی، محمدبن احمد، احسن التقاسیم، دار صادر، بیروت، ۱۴۱۱ ق، ص ۳۹۵.

۴. متز، آدام، تمدن اسلامی در قرن چهارم هجری، ترجمه علیرضا ذکاوتی، امیرکبیر، تهران، ۱۳۶۴، ج ۱، ص ۷۷.

۵. قمی، عباس، سفینه البحار، ج ۲، ۴۴۷.

۶. همان، ج ۱، ص ۵۵.

۷. ر. ک: کمال الدین و تمام النعمه، ۴۷۶.

۸. ر. ک: جعفریان، رسول، همان، ج ۱، ص ۱۹۸، به نقل از تاریخ قم، ص ۹۸ و ۲۰۹.

۹. المقدسی، ص ۱۲۰.

۱۰. همان.

۱۱. الطوسی، الغیبه، ص ۲۳۵.

۱۲. ر. ک: جعفریان، رسول، جغرافیای تاریخی و انسانی شیعه در جهان، انصاریان، قم، ۱۳۶۸، ص ۵۴.

۱۳. ر. ک: الطوسی، محمدبن حسن، الرجال، جامعه المدرسین، قم، ۱۴۰۷ ق، ص ۲۰۰، ۲۱۶، ۲۱۸، ۳۴۳، ۳۷۶، ۳۸۶.

۱۴. الطوسی، محمدبن حسن، اختیار معرفه الرجال المعروف برجال الکشی، دانشگاه مشهد، ۱۳۴۸، ص ۵۳۹.

۱۵. الطبرسی، اعلام الوری، ص ۴۹۹؛ التفرشی، مصطفی بن حسین، نقدالرجال، مؤسسه آل البیت، ۱۴۱۸ ق، ج ۴، ص ۲۲۸.

۱۶. المقدسی، ص ۳۲۳.

۱۷. جعفریان، رسول، تشیع در ایران، ج ۱، ص ۲۶۱.

۱۸. المقدسی، ص ۳۲۳.

۱۹. ر. ک: کمال الدین و تمام النعمه، ۵۰۴؛ رجال کشی ص ۵۴۲؛ تنقیح المقال، ج ۲، ش ۶۴۷۰؛ جاسم حسین، ص ۱۳۵.

۲۰. النجاشی، الرجال، ص ۳۷۲.

۲۱. ر. ک: ابن بابویه، محمدبن علی، من لایحضره الفقیه، مقدمه مؤلف.

۲۲. الطوسی، فهرست، ص ۱۳۲.

۲۳. ر. ک: جاسم حسین، ص ۷۸.

۲۴. المقدسی، احسن التقاسیم، ص ۳۶۵.

۲۵. جعفریان، رسول، همان، ج ۱، ص ۲۹۴.

۲۶. الطوسی، فهرست، ص ۳۳ و ۱۹۳؛ النجاشی، الرجال، ص ۴۵۴ و ۳۸۱.

۲۷. المقدسی، احسن التقاسیم، ص ۴۱۵ و ۴۱۷.

۲۸. ر. ک: الطوسی، فهرست، ص ۸۸؛ التفرشی، ج ۴، ص ۹۵؛ الطوسی، الغیبه، ۲۱۱.

۲۹. المقدسی، احسن التقاسیم، ص ۴۳۹.

۳۰. الطوسی، الغیبه، ص ۴۱۶ – ۴۱۵.

۳۱. جعفریان، رسول، جغرافیای تاریخی و انسانی شیعه و جهان، ص ۹۸.

۳۲. المقدسی، احسن التقاسیم، ص ۱۴۲.

۳۳. همان، ص ۱۷۹.

۳۴. جعفریان، رسول، همان، ص ۲۷، به نقل از خطط مقریزی، ج ۴، ص ۴۶.

۳۵. المقدسی، همان، ص ۲۰۰ و ر. ک: جاسم حسین ص ۷۸؛ الطوسی، الغیبه، ۴۳.

۳۶. همان، ص ۹۶.

۳۷. همان، ص ۴۸۱.

۳۸. ر. ک: جاسم حسین، ص ۷۸؛ الطوسی، الغیبه، ص ۲۱۰؛ رجال کشی، ص ۶۷؛ نجاشی، ص ۲۴۳؛ شیخ حر عاملی، وسایل الشیعه، ج ۲، ص ۹.

منبع :موعود – اسفند ۱۳۸۰، شماره ۲۹ و ۳۰ –

نقش موالی در تشیع

اشاره:

 یکی از نظریات در مورد آغاز تشیع یا رشد و گسترش آن در قرن اوّل، آن است که موالی از خارج محدوده اسلامی به این گستره وارد شدند و با اهداف خاص خود که اغلب غیر خیرخواهانه نیز بود، محبّت اهل بیت علیه السلام را به عنوان تشیّع برگزیده و با مخلوط کردن آموزه های قلبی خود با این محبّت، این مکتب را به وجود آورده یا لااقل آن را از شکل ساده ابتدایی خود درآورده و به صورت ویژه ای ارائه دادند. آنان بیشترین نقش را در رشد و گسترش آن به ویژه در قرن اوّل هجری بازی کردند. برای بررسی این نظریه، ناچاریم در آغاز به معرفی موالی پرداخته، پس از آن، نقش آنان را در آغاز یا گسترش تشیع مورد دقت قرار دهیم.

موالی، جمع مولی است که گرچه تا بیست و هفت معنی برای آن بر شمرده اند،۱ اما در بحث ما، یعنی در اصطلاح تاریخی آن زمان، به عجم ها، یعنی غیرعرب هایی گفته می شد که با ورود به حوزه اسلامی و پیمان بستن با قبایل عرب در شمار قبیله آنها در می آمدند؛ به گونه ای که آن قبایل عربی، هنگام معرفی، نام آنان را به نام قبیله خود اضافه می کردند؛ مثلاً به هر یک از موالی قبیله بنی تمیم، مولی بنی تمیم اطلاق می شد.

مهم ترین بهره ای که موالی از این نوع پیمان می بردند، آن بود که در هنگام ارتکاب جنایت و محکوم شدن به دیه، افراد قبیله به یاری آنان می شتافتند۲: همچنان که آنان نیز در جنگ ها، هم راه قبیله هم پیمان خود می جنگیدند.۳

اولین ورود گسترده آنها به حوزه اسلامی در قالب یک لشکر چهارهزار نفره بود که پس از شکست رستم فرخزاد فرمانده سپاه ایرانی در مقابل مسلمانان و کشته شدن وی، آنها تصمیم به پذیرفتن دین اسلام گرفته، به همین منظور با سعدبن ابی وقّاص فرمانده مسلمانان وارد مذاکره شدند.

آنها که در آن هنگام با عنوان، سربازان شاهانشاه، معروف بودند و رهبری خود را به دست شخصی با نام «دیلم» سپرده بودند، پس از ورود به حوزه اسلامی، با تیره ای از بنی تمیم به رهبری «زهره بن حویه» پیمان بستند و بدین ترتیب با عنوان «موالی بنی تمیم» مشهور شدند و پس از شرکت در جنگ های مدائن و جلولاء، به کوفه آمده، در منطقه ای از آن ساکن شدند.۴ از این زمان به بعد بود که آنان در تحوّلات مختلف سیاسی و حتی عقیدتی کوفه تأثیرگذار شدند.

این گروه که به علّت پرطراوت بودن پوست و گونه شان از سوی عرب ها با عنوان «حمراء» (سرخ رو) شناخته می شدند و با توجه به نام رهبرشان، از آنها با عنوان «حمراء دیلم» یاد می شد، در کوفه، هسته اولیه موالی را تشکیل دادند و با گذشت زمان و نیز مهاجرت ایرانیان دیگر جمعیت شان رو به فزونی گذاشت؛ به گونه ای که در زمان حکومت حضرت علی علیه السلام در کوفه (۳۵ـ۴۰ ق.)، آنها حدود یک پنجم جمعیت کوفه را تشکیل می دادند.۵ در همین زمان، آنها در کوفه، دارای مسجدی مشهور بودند که به «مسجدالحمراء» معروف بود.۶

در زمان حکومت معاویه (۴۱ ـ ۶۰ ق.)جمعیت آنان در کوفه بالغ بربیست هزار نفر شده بود ۷ و معاویه با شنیدن این آمار، وحشت زده شد و قصد کشتن آنان را داشت؛ اما با مشورت احنف بن قیس از این تصمیم خطرناک منصرف شد ۸ و سرانجام برای دوری گزیدن از خطر آنها، به زیادبن ابیه حاکم خود در کوفه دستور داد تا تعداد زیادی از آنها را به شهرهای دیگری، همچون شام و بصره بکوچاند.۹

در سپاه امام حسن علیه السلام بخش مهمی را این گروه به خود اختصاص داده بودند؛۱۰ اما در واقعه عاشورا، در دو طرف درگیر، یعنی نیروهای امام حسین علیه السلام و سپاه یزید، نقش چندانی از آنها مشاهده نمی کنیم.

بیشترین ظهور و بروز سیاسی موالی در سپاه مختار بود که در سال ۶۶ ق. علیه امویان قیام کرد؛ به گونه ای که بیشترین درصد سپاه مختار را در مقابله با سپاه شام، ایرانیان تشکیل می دادند.۱۱ همچنین حضور پرتراکم آنان این چنین ترسیم شده که در میان اردوگاه سپاه مختار، کمتر به زبان غیر فارسی تکلّم می شد.۱۲

از آن جا که مختار به عنوان یک شخصیت شیعی مطرح بود و در کتاب های تاریخی اهل سنّت و نیز کتاب های فرقه شناسی، عقاید مختلفی، همانند مهدویت۱۳ و بَداء۱۴ نسبت داده شده است۱۵ و این عقاید، در ظاهر با عقاید شیعه اشتراک دارد و تا آن زمان به صورت گسترده در محافل عربی رایج نبوده است؛ از این رو چنین تصور شده که این عقاید از سوی سپاهیان ایرانی مختار به او القاء شده است و بدین ترتیب، نقشی عظیم برای موالی در پدیدآمدن تشیّع تصوّر می شود.

در نقد و بررسی این دیدگاه، باید نکات زیر را مورد توجه قرار دهیم:

۱.شکی نیست که بسیاری از موالی و ایرانیان به حضرت علی علیه السلام و خاندان اهل بیت علیه السلام علاقه وافری داشتند که ریشه های آن را می توان در دفاع حضرت علی علیه السلام از خون به ناحق ریخته شده جُفینه، دختر ابولوءلوء و نیز هرمزان فرمانده سابق ایرانی ساکن در مدینه، جست وجو کرد. به دنبال کشته شدن عمر به دست ابولوءلوء، فرزند عصبانی او ـ عبیداللّه بن عمر ـ ناجوانمردانه اقدام به قتل آنها کرد و حضرت علی علیه السلام از عثمان در خواست قصاص او را کرد و عثمان به این درخواست توجهی نکرد.۱۶ همچنین از متون تاریخی چنین برمی آید که تا قبل از ورود حضرت علی علیه السلام به کوفه، سیاست حاکم و نیز رفتار مردمان عرب با موالی، بدین گونه بود که با آنها به عنوان شهروند درجه دوّم برخورد می کردند و آنها را از بسیاری از حقوق طبیعی، اجتماعی و دینی محروم می کردند. سهم بسیار اندکی از بیت المال به آنها می دادند و هنگامی که برای اولین بار حضرت علی علیه السلام موالی را با عرب های کوفی در پرداخت عطا یکسان قرار داد، به شدّت از سوی عرب ها مورد اعتراض واقع شد.۱۷ همچنین عرب ها از آنها زن می گرفتند؛ اما اجازه ازدواج با زنان عرب را به آنها نمی دادند.

با ورود حضرت علی علیه السلام به کوفه، موالی نزد او رفته، تبعیضات فوق را یادآور شدند. حضرت علی علیه السلام قصد داشت که با سخن گفتن با کوفیان عرب، این مشکلات را بر طرف کند؛اما آنها به هیچ وجه زیربار نرفتند و حضرت علی علیه السلام در حالی که غضب ناک بود، نزد موالی بازگشت و به آنها فرمود: «ای گروه موالی! این عرب ها، شما را به منزله یهود و نصاری قرارداده اند؛ از شما زن می گیرند؛ اما به شما زن نمی دهند و شما را در گرفتن عطا از بیت المال مساوی خود قرار نمی دهند؛ پس شما تجارت کنید تا خدا به شما برکت دهد؛ زیرا از رسول خدا صلی اللّه علیه وآله شنیدم که می فرمود: روزی، ده جزء است که نه جزء آن در تجارت و یک جزء آن در کارهای دیگر است».۱۸

۲.تبعیضات اعمال شده درباره موالی، در زمان تسلّط بنی امیه بر حکومت اسلامی شدّت بیشتری به خود گرفت؛ به گونه ای که از آنها با عنوان «عَلوج»، یعنی خر وحشی فربه یاد می کردند۱۹ و هیچ گاه آنان را با کنیه ـ که نشانه احترام است ـ صدا نمی زدند. به آنها اجازه خواندن نماز بر مردگان را نمی دادند و در هنگام حضور در سفره ها، آنها را در کناری قرار می دادند تا موالی بودن آنها مشخص باشد و حتی در محاکم قضایی، شهادت و گواهی موالی را نمی پذیرفتند و در جنگ ها، علاوه بر آن که مناصب فرماندهی در اختیار آنان نمی گذاشتند، به آنان اجازه سوار شدن بر اسب را نیز نمی دادند و از آنها به عنوان پیاده نظام استفاده می کردند.۲۰

۳.این سیاست ها که اغلب از سوی حکومت ها پیشتیبانی می شد، باعث می شد تا موالی همیشه به دنبال رهایی از این جور و ستم باشند. از این رو وقتی مختار با فراخوانی موالی، به جمع آوری سپاه پرداخت، این گروه که در آغاز انقلاب مختار، از پانصدنفر تجاوز نمی کردند، به سرعت به او پیوستند؛ به گونه ای که اکثر سپاه او را تشکیل دادند.۲۱

یکی از سیاست های مختار که باعث جذب تعداد زیادی از موالی شد، آن بود که به آنها اجازه داد تا سوار بر اسب در نبرد شرکت کنند.۲۲ بدیهی است که شعار مختار در انتقام از خون حسین علیه السلام نیز می توانست انگیزه ای قوی برای پیوستن موالی به او باشد؛ زیرا آنان همواره از خاندان اهل بیت علیه السلام خاطرات خوبی داشتند.

۴.با نگاهی به تاریخ موالی در زمان امویان و شرکت فعال آنها در هر قیام و شورش ضد حکومتی ـ اعم از قیام های علویان و خوارج۲۳ ـ می توان دریافت که شرکت آنها در این قیام ها، بیشتر به شکل سیاسی خود مطرح بوده است و نه عقیدتی؛ بدین معنی که آنها به هر طریق می خواستند از جور بنی امیه رهایی یابند و دیگر مسائل عقیدتی، مانند اعتقاد به ولایت و خلافت بلافصل حضرت علی علیه السلام و نیز آموزه های دیگر شیعی برای آنها مطرح نبود. تا آن که بالاخره حضور گسترده ایرانیان در قیام عباسیان، باعث سرنگونی حکومت اموی به دست ایرانیان شد.

۵.با مطالعه وضعیت فرهنگی و عقیدتی موالی، به ویژه تا زمان قیام مختار، به این نتیجه می رسیم که آموزه های اسلامی و به ویژه شیعی در میان آنها رواج نداشته است و اصولاً عقایدی همچون وصایت، مهدویت، رجعت، بداء، عصمت و… برای آنها ناشناخته بوده است. بنابراین آنها نمی توانسته اند در مقابل کسانی همچون مختار و عرب های کوفی سپاه او، از چنان قدرت فرهنگی و عقیدتی برخوردار باشند که بر آنها تأثیر گذارند و چنانچه گفته شد، تنها علّت پیوستن آنان به سپاه مختار، رهایی از جور وستم بنی امیه و نیز تبعیضات اجتماعی و محرومیت آنان از حقوق اجتماعی بوده است.

۶.عقایدی مانند مهدویت، یک عقیده خالص اسلامی است که ریشه های آن در روایات پیامبر اکرم صلی اللّه علیه وآله وجود دارد و در کتاب های مختلف اهل سنّت و شیعه بیان شده اند۲۴ و حتی اگر ادّعای مهدویت محمد حنفیه از سوی مختار صحت داشته باشد، آن را باید نوعی مصداق یابی برای احادیث پیامبر اکرم صلی اللّه علیه وآله تلقی کرد و همین نکته، تأثیرپذیری مختار از روایات پیامبرصلی اللّه علیه وآله و نه از تلقینات موالی را روشن می سازد.

۷.این نکته را نیز باید مورد توجه قرار داد که با وجود غلبه گرایش ضدّ اموی در محافل موالی، تعداد زیادی از آنها نیز راه همکاری با حکومت را در پیش گرفته بودند و تعداد زیادی از نگهبانان زیادبن ابیه، از موالی بودند۲۵ برخی از منابع، قاتل هانی بن عروه را غلام عبیداللّه بن زیاد می دانند که با «نام رُشَید ترکی» معروف بوده و از موالی به شمار می رفته است.۲۶

۸.اگر بخواهیم به صورت آماری به مسئله بنگریم، کافی است متذکّر شویم که در دوران شکل گیری و تثبیت فرهنگی عقیدتی شیعه که معمولاً از امام سجادعلیه السلام تا امام صادق علیه السلام را در بر می گیرد، یاران غیرعرب این سه امام علیه السلام که از آنها با عنوان موالی یاد می شود، نسبت به یاران عرب آن بزرگواران، درصد ناچیزی را تشکیل می دادند؛ به گونه ای که از تعداد ۱۶۱ نفر از اصحاب امام سجاد علیه السلام تنها ۲۰ نفر از موالی بوده اند و نیز از تعداد ۴۶۶ نفر از اصحاب امام باقرعلیه السلام، ۲۵ نفر و از تعداد ۳۲۲۳ نفر از اصحاب امام صادق علیه السلام، تنها ۴۴۰ نفر از موالیان بوده اند.۲۷ این مقایسه آمار ی به خوبی می تواند نقش کم رنگ فرهنگی و عقیدتی موالی در تشیع را نشان دهد.

همان گونه که قبلاً اشاره شد، در همین زمان، موالی در محافل فرهنگی و عقیدتی اهل سنّت حضوری فعال داشتند که این نشان گر تأثیر فراوان آنان در رشد و شکوفایی مکاتب مختلف کلامی، فقهی و تفسیری اهل سنّت می باشد.

از این بحث نتیجه می گیریم که گرچه موالی دوستدار اهل بیت علیه السلام بودند، اما از آموزه های شیعی آنها شناخت عمیقی نداشتند و همگامی آنها با قیام های شیعی، بیشتر جنبه سیاسی داشته است. بنابراین نمی توانسته اند در شکل گیری مذهب تشیع، رشد و شکوفایی و تطوّر آن در ابعاد مختلف فقهی و کلامی نقش بارزی داشته باشند.

پی نوشت:

ا.علامه امینی، الغدیر، ج ۱، ص ۳۶۲.

۲.شوقی حنیف، تاریخ الادب العربی، ج ۲، ص ۲۱۳.

۳.محمد حسین زبیدی، الحیاه الاجتماعیه والاقتصادیه فی الکوفه، ص ۷۴.

۴.بلاذری، فتوح البلدان، ص ۲۷۹.

۵.جرجی زیدان، تاریخ التمدن الاسلامی، ج ۴، ص ۳۷۱.

۶.علامه مجلسی، بحارالانوار، ج ۱۰، ص ۴۳۸.

۷. الحیاه الاجتماعیه، ص ۸۷.

۸.ابن عبدربه، العقدالفرید، ج ۳، ص ۳۶۱.

۹.فتوح البلدان، ص ۲۷۹.

۱۰.شیخ راضی آل یاسین، صلح امام حسن (ع) ترجمه سید علی خامنه ای، ص ۱۰۴.

۱۱.دینوری، الاخبار الطوال، ص ۲۸۸.

۱۲.همان، ص ۴۷.

۱۳.گفته شده است که مختار، مهدویت محمد حنفیه فرزند حضرت علی علیه السلام را ادعا داشت و خود را نماینده او در کوفه می دانست (ر.ک: تاریخ الطبری، ج ۴،ص ۶۶و۶۷).

۱۴.بداء در ظاهر معنای خود به تغییر در علم الهی تفسیر شده است و چنین گفته شده که مختار گاهی از سوی خداوند وعده های پیروزی به سپاهیان خود می داد که به وقوع نمی پیوست؛ از این رو برای این که به دروغ گویی متهم نشود، عقیده بداء ـ یعنی تغییر علم خداوند ـ را مطرح می کرد؛ بدین معنی که از علم سابق خود دست برداشته، علم جدیدی برای او حادث شده است (ر.ک: شهرستانی، الملل و النحل ج ۱، ص ۱۴۹)؛ البته شیعه امامی به نوعی از بداء اعتقاد دارد که آن را به معنای «ابداء» یعنی اظهار، تفسیر می کند و معتقد است که خداوند، چیزی را که دیگران نمی دانستند، برای آنان اظهار و روشن کرده است. (ر.ک: جعفر سبحانی، البداء فی ضوء الکتاب و السنه، ص ۷۰).

۱۵.عبدالقاهر بغدادی، الفَرق بین الفِرق، ص ۴۷؛ عبدالرحمن بدوی، مذاهب الاسلامیین، ج ۲، ص ۷۱.

۱۶.ابن اثیر، الکامل، ج ۲،ص ۲۲۶.

۱۷.نهج البلاغه، ترجمه فیض الاسلام، خطبه ۱۲۶.

۱۸.حرّعاملی، وسائل الشیعه، ج ۱۴، ص ۴۶.

۱۹.تاریخ التمدن الاسلامی،ج ۴، ص ۲۷۲.

۲۰.الحیاه الاجتماعیه، ص ۷۷و۷۸.

۲۱.یولیوس ولهوزن ،تاریخ سیاسی صدر اسلام، شیعه و خوارج، ترجمه محمودرضا افتخارزاده، ص ۱۹۳.

۲۲.الحیاه الاجتماعیه، ص ۷۷و ۷۸.

۲۳.همان، ص ۸۳.

۲۴.مسند احمد، ج ۳، ص ۳۶؛ حاکم نیشابوری، المستدرک علی الصحیحین، ج ۴، ص ۵۵۷؛ متقی هندی، کنزالعمال، ج ۱۴،ص ۲۷۱؛ ر.ک: فقیه ایمانی، المهدی عند اهل السنه، انتشارات امیرالموءمنین علیه السلام.

۲۵.صلح امام حسن علیه السلام، ص ۱۰۵.

۲۶.تاریخ الطبری، ج ۴، ص ۲۸۴.

۲۷.رسول جعفریان، تاریخ تشیع در ایران از آغاز تا قرن هفتم هجری، ص ۸۸.

منبع :پرسمان – مرداد ۱۳۸۳، شماره ۲۳ .

وقایع بعد از عاشورا

اشاره:

یکی از بزرگترین فجایع بشری در ۱۰ محرم سال ۶۱ هـ ق در سرزمین کربلا توسط امویان به وقوع پیوست هنوز نیم قرنی از رحلت پیامبر اسلام سپری نشده بود که فرزند دختر آن بزرگوار را امت خودش به دستور کسی که جانشین ظاهری آن حضرت بود به شهادت رساندند و فجایع عظیم دیگری از جمله بریدن سر کشته‌ها و غارت اموال و به اسارت گرفتن اهل‌بیت (علیهم‌السلام) مبادرت ورزیدند.

وقایعی که بعد از شهادت امام حسین (علیه‌السلام) از کربلا تا مدینه برای اهل‌بیت (علیهم‌السلام) اتفاق افتاد خیلی بیشتر از آنست که بتوان آنها را در پاسخ یک سؤال و بطور مختصر بیان نمود. همچنین بیشتر وقایع را ثبت نکرده‌اند و یا اگر ثبت شده به تاریخ دقیق آن اشاره نشده و به طور مطلق به محل وقوع آن اشاره رفته. حال در پاسخ این پرسشگر عزیز بطور خلاصه و فهرست‌وار به وقایع مهم که بعد از شهادت امام حسین (علیه‌السلام) که گویا منظور سؤال‌کننده که گفته بعد از واقعه عاشورا، همان شهادت امام حسین (علیه‌السلام) باشد. اشاره می‌شود.

سال ۶۱ هـ ق عصر روز دهم محرم لشکر یزید بعد از اینکه امام حسین (علیه‌السلام) را به شهادت رساند به دستور فرماندهان خود دست به غارت و آتش زدن خیمه‌ها و آزار و اذیت خاندان نبوت زدند، آن نامردمان به سوی خیمه‌های حرم امام حسین (علیه‌السلام) روی آوردند و اثاث و البسه و شتران را به یغما بردند و گاه بانویی از آن اهل‌بیت پاک با آن بی‌شرمان بر سر جامه‌ای در کشمکش بود و عاقبت آن لئیمان جامه را از او می‌ربودند.[۱]

دختران رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و حریم او از خیمه‌ها بیرون آمده و می‌گریستند و در فراق حامیان و عزیزان خود شیون و زاری می‌نمودند.

بعد از این اهل‌بیت را با سر و پای برهنه و لباس به یغما رفته به اسیری گرفتند و آن بزرگواران به سپاه دشمن می‌گفتند که ما را بر کشته حسین (علیه‌السلام) بگذرانید. چون اهل‌بیت (علیهم‌السلام) نگاهشان به کشته‌ها افتاد فریاد کشیدند و بر صورت خود زدند.[۲] بعد از این قضایا عمر سعد ملعون در میان یارانش جار کشید: چه کسی است که اسب بر پشت و سینه حسین (علیه‌السلام) بتازد! ده کس داوطلب شدند و تن حسین (علیه‌السلام) را با سمّ اسبان لگدکوب کردند.[۳]

و همان عصر عاشورا بود که عمر سعد سر مبارک امام حسین را با خولی بن یزید اصبحی و حمید بن مسلم ازدی نزد عبیداله بن زیاد به کوفه فرستاد و سرهای یاران و خاندان او را جمع کرده و هفتاد دو سر بود و به همراهی شمر بن ذی‌الجوشن و قیس بن اشعث به کوفه فرستاد.[۴] سپس کشته‌های خودشان را پیدا کرده دفن نمودند ولی جنازه بی سر و زیر پای اسبان لگدکوب شده امام حسین (علیه‌السلام) و یارانش تا روز دوازدهم محرم عریان در بیابان کربلا بود تا اینکه توسط قبیله بنی‌اسد و به راهنمائی امام سجاد (علیه‌السلام) دفن شدند.[۵]

شب یازدهم محرم را گویا اسرای اهل‌بیت در یک خیمه نیم‌سوخته سپری نمودند در این رابطه در مقاتل چیزی از احوال اهل‌بیت (علیهم‌السلام) نقل نشده ولی می‌توان تصور کرد که چه شب سختی را بعد از یک روز پر سوز و از دست دادن عزیزان و غارت اموال و اسارت و سوختن خیمه‌ها و اهانت‌ها و… داشته‌اند.

عمر سعد ملعون در روز ۱۱ محرم دستور کوچ از کربلا به سوی کوفه را می‌دهد و زنان و حرم امام حسین (علیه‌السلام) را بر شتران بی‌جهاز سوار کرده و این ودایع نبوت را چون اسیران کفّار در سخت‌ترین مصائب و هُموم کوچ می‌دهند.[۶] در هنگام حرکت از کربلا عمر سعد دستور داد که اسرا را از قتلگاه عبور دهند. قیس بن قرّه گوید: هرگز فراموش نمی‌کنم لحظه‌ای را که زینب دختر فاطمه (سلام‌الله علیها) را بر کشته بر خاک افتاده برادرش حسین عبور دادند که از سوز دل می‌نالید… و امام سجاد (علیه‌السلام) می فرماید: … من به شهدا نگریستم که روی خاک افتاده و کسی آنها را دفن نکرده، سینه‌ام تنگ شد و به اندازه‌ای بر من سخت گذشت که نزدیک بود جانم بر آید و عمه‌ام زینب وقتی از حالم با خبر شد مرا دلداری داد که بی‌تابی نکنم.[۷] (گویا اسرای کربلا را دوبار به قتلگاه می‌آورند، یک دفعه همان عصر روز عاشورا بعد از غارت خیام و به درخواست خود اسرا و یک بار هم در روز یازدهم محرم هنگام کوچ از کربلا و به دستور عمر سعد و این کار عمر سعد شاید به خاطر این بود که می‌خواست اهل‌بیت (علیهم‌السلام) با دیدن جنازه‌های عریان و زیر آفتاب مانده شکنجه روحی به اسرا داده باشد.)

بعد از اینکه روز یازدهم محرم اسرا را از کربلا حرکت دادند به سوی کوفه به خاطر نزدیکی این دو به هم روز ۱۲ محرم اسرا را وارد شهر کوفه نمودند گویا شب دوازدهم را اسرا در پشت دروازه‌های کوفه و بیرون شهر سپری کرده باشند در اثر تبلیغات عبیدالله بن زیاد علیه امام حسین (علیه‌السلام) و خارجی معرفی کردن آن حضرت مردم کوفه از این پیروزی خوشحال می‌شوند و جهت دیدن اسرا به کوچه‌ها و محله‌ها روانه می‌شوند و با دیدن اسرا شادی می‌کنند.

ولی با خطابه‌هایی که امام سجاد (علیه‌السلام) و خانم زینب (سلام‌الله علیها) و سایرین از اسرا ایراد می‌کند و خودشان را به کوفیان و مردم می‌شناسانند و به حق بودن قیام امام حسین (علیه‌السلام) اذعان می‌کنند شادی کوفیان را به عزا تبدیل می‌کنند. در طول مدتی که در کوفه و در میان مردم به عنوان اسیر جنگی حرکت می‌کردند سرها بالای نیزه بود و اسرا در کجاوه‌های جا داده شده بودند و آنان که خیال می‌کردند اسرا از خارجیان هستند و بر خلیفه یزید عاصی شده‌اند، جسارت و اهانت می‌کردند، عده‌ای هم از نسب اسرا سؤال می‌کردند با این وضع وارد دارالاماره می‌شوند و در مجلس عبیدالله بن زیاد که حاکم کوفه و باعث اصلی شهادت امام حسین، این ملعون جلوی چشم اسرا و مردم با چوب‌دستی به سر مبارک می‌زد و خود را پیروز میدان قلمداد می‌کرد و کشته شدن امام حسین (علیه‌السلام) را خواست خدا قلمداد می‌‌نمود.[۸] ولی با جواب‌های که از جانب خانم زینب و امام سجاد (علیه‌السلام) می‌شنید بیشتر رسوا می‌شد.

در خبرها آمده که ابن زیاد بعد از آنکه یک روز (یا چند روز بنا به روایتی) سرها را در کوچه‌ها و محله‌های کوفه گردانید، آنها را به شام نزد یزید بن معاویه فرستاد[۹] و بعد از آن اسرا را به سرپرستی مخضّر بن تعلبه عائذی و شمر بن ذی‌الجوشن به شام روانه کرد. دستور داد که امام سجاد را با غل جامعه دست‌ها را بر گردن بستند و سوار بر شتر بی‌جهاز به سوی شام حرکت دادند. مدتی که اسرا از کوفه و شام در حرکت بودند را منابع ذکر نکردند چه وقایعی اتفاق افتاده و تنها به برخی بی‌ادبی‌های حاملین سرهای مبارک از قبیل شراب اشاره دارند و در طول مسیر از شهرهای مختلف گذر می‌کردند.

نقل شده که اهل‌بیت (علیهم‌السلام) را سه روز پشت دروازه‌های دمشق نگه داشتند تا شهر را آذین‌بندی کنند و آماده برای جشن و شادی نمایند. در بیشتر منابع نقل شده که روز اول صفر سر امام حسین (علیه‌السلام) را همراه کاروان اسرا وارد دشمق کردند.[۱۰] واقعه دلخراشی که برای اسرا اتفاق افتاد این بود که علی‌رغم خواست آن بزرگواران مبنی بر ورود به شهر از جای خلوت و بطور جداگانه از سرهای مبارک ولی شهر ملعون دستور داد سرها جلوی کاروان اسرا و از دروازه ساعات که جمعیت انبوهی تجمع کرده بودند وارد کنند، و مردم غافل شام که از حقیقت ماجرا بی‌خبر بودند با مشاهده کاروان شادی و هلهله می‌کردند و بر سرها اهانت می‌نمودند. سفر شام برای اهل‌بیت امام حسین (علیه‌السلام) بسیار تلخ و مصیبت‌های دوران اسارت در این دیار، برایشان از سخت‌ترین مصیبت‌ها بوده است. وقتی از امام سجاد (علیه‌السلام) پرسیدند در سفر کربلا، سخت‌ترین مصیبت‌های شما کجا بود، سه بار فرمودند: «الشام، الشام، الشام».[۱۱] در شام نیز اسرای آل محمّد (صلی الله علیه و آله) را در حالی که به ریسمان بسته شده بودند، به مجلس یزید وارد کردند، وقتی بدان حال در پیش روی یزید ایستادند، سر امام را در برابر یزید می‌گذارند و این صحنه از سوزناک‌ترین صحنه‌هایی است که برای امام سجاد و خانم زینب اتفاق می‌افتد. چرا که یزید ملعون بر سر امام توهین کرده و شماتت می‌کند و با قرائت اشعاری خود را پیروز میدان می‌داند و به مردم اجازه حضور می‌دهد و در آن مجلس به لب‌های مقدس امام جلوی چشم اسرا خیزران می‌زند.[۱۲] گویا در این مجلس است که یک مرد شامی به خود اجازه می‌دهد و این جسارت بزرگ را می‌کند. دختر امام حسین به نام فاطمه را از یزید به کنیزی می‌خواهد و با پاسخ تند دختر امام و خانم زینب روبرو می‌شود و بعد از گفتگوئی میان حضرت زینب و یزید خانم زینب خطبه‌ای در مجلس یزید ایراد می‌کنند و شجاعانه به اعمال پلید یزید اشاره می‌کند و یزید را در مجلس خود رسوا و خار می‌کند.

اسرا در مدتی که در شام بودند بنابر روایتی در یک خرابه صورت زندانی نگهداری می‌شدند[۱۳] و در این مدت یزید ملعون چندین مرتبه خواست که امام سجاد (علیه‌السلام) را شهید کند که خانم زینب مانع می‌شدند.

در مقاتل آمده که یزید خطیبی خواست که در اجتماع مردم صحبت کند و از یزید و معاویه ستاش کند و به امام علی و فرزندان آن حضرت جسارت کند و در رابطه با پیروزی ظاهری یزید به اصطلاح سخنرانی کند و خطیب ایراد سخن کرد و اوامر یزید را اجرا نمود و به ذم امام حسین (علیه‌السلام) پرداخت در این حین امام سجاد (علیه‌السلام) فرمود: ای یزید! به من اجازه بده بالای این چوب‌ها روم (منظور میزی بود که خطیب شامی روی آن صحبت می‌کرد) تا چند کلمه‌ای صحبت کنم که موجب خشنودی خداوند و اجر و ثواب حضار باشد. یزید نپذیرفت. ولی مردم اصرار کردند تا امام به منبر رفت امام خطبه‌ای خواند بعد از حمد و ثنای خدا خود را معرفی کردند، که اصل و نسبشان کیست به ماجرای کربلا و اسیری خود اشاره فرمودند. در مجلس غوغائی بر پا شد و همه علیه یزید همهمه می‌کردند یزید از مؤذن خواست که اذان بگوید. ولی امام از این اذان هم علیه یزید استفاده کرده و یزید را رسوا نمود.[۱۴]

از جمله وقایعی که برای اسرای اهل‌بیت در شام اتفاق افتاد بنا به گفته برخی منابع وفات دختر سه ساله امام حسین (علیه‌السلام) است . از کامل بهائی نقل شده اهل‌بیت (علیهم‌السلام) شهادت پدران را از کودکان خردسال پنهان می‌داشتند. و به آنها می‌گفتند که پدر شما سفر کرده، تا اینکه شبی دختری از امام حسین (علیه‌السلام) به نام رقیه از خواب بلند می‌شود و بهانه بابا را می‌گیرد و ضجه و ناله می‌کند و همه اهل خرابه با این کودک همنوا می‌شوند تا اینکه سر امام را در طشتی می‌آورند خانم رقیه سر را به بالین گرفته و با آن سر درد دل می‌کند. پدر بعد از تو محنت‌ها کشیدم بیابان‌ها و صحراها دویدم.

بعد از مدتی دیدند که سر به یک طرف افتاد و کودک هم طرف دیگر او را حرکت دادند. دیدند که جان به جان آفرین تسلیم کرده[۱۵] بعد از اینکه مردم شام بوسیله خطابه‌های حضرت زینب و امام سجاد ـ علیهما‌السلام ـ شناخت کامل از اسرای اهل‌بیت (علیهم‌السلام) یافتند یزید تحت فشار افکار عمومی و جهت جلوگیری از رسوائی بیشتر سه پیشنهاد از امام سجاد (علیه‌السلام) را خواست اینکه سر امام حسین را پس دهد، چیزهائی که غارت شده برگردانند، اسرا را در صورت کشتن امام سجاد با یک فرد امین به مدینه روانه کند ولی یزید سر امام را پس نداد و از کشتن امام منصرف شد و پیراهن کهنه امام حسین (علیه‌السلام) را با مقداری پول پس داد.[۱۶] و اجازه داد که اسرای اهل‌بیت در شام برای شهدای کربلا عزاداری کنند. بعد از اینکه مدتی اسرا در شام مقیم بودند یزید از قتنه مردم بیمناک شده و از نعمان بن بشیر، که قبلاً امیر کوفه بود، خواست فردی پارسا و امین همراه اسرا آنها را بنا به خواست خودشان روانه مدینه نماید. راوی می‌گوید: هنگامی که اهل و عیال امام حسین (علیه‌السلام) از شام برگشتند و به عراق رسیدند از راهنمای کاروان خواستند که آنها را از راه کربلا عبور دهد و ایشان قبر امام حسین (علیه‌السلام) را زیارت کنند و چند روزی بعد از رسیدن به کربلا مشغول عزاداری و سوگواری برای امام و شهدای کربلا بودند.[۱۷] گویا خروج اسرا از شام به طرف مدینه در بیستم صفر ۶۱ بوده یعنی مدت ۲۰ روز از ورود به شام تا خروج از آن طول کشیده، بعد از زیارت قبور شهدای کربلا راهی مدینه شدند و بالاخره زینبی که با برادران و اقوام خویش از مدینه خارج شده بود بدون برادر و خویشان و با رنج سفر و داغ شهداء و مصیبت‌هایی که در طول این مدت دیده بود وارد مدینه شد.

باید در پایان نیز خاطر نشان شد که در این مختصر نمی‌شد همه وقایع اتفاق افتاده از کربلا تا شام و مدینه را توضیح داد و همچنین در اکثر منابع تاریخی به تاریخ دقیق خیلی از وقایع اشاره نشده بود و لذا به این خاطر از پرسشگر از اینکه نتوانستیم تاریخ دقیق را یافته و ذکر کنیم عذرخواهی می‌کنیم.

پی نوشت:

[۱] . ابی مخنف، اولین مقتل سالار شهیدان، ترجمه و متن کامل وقعه الطف، سیدعلی محمد موسوی جزایری، انتشارات بنی‌الزهرا، چاپ اول ۱۳۸۰.

[۲] . سید بن طاووس، اللهوف علی قتلی الطُّفوف، تحقیق و تقدیم شیخ فارس تبریزیان، چاپ: اسوه نوبت دوم، ۱۳۵۷، ص۱۸۰.

[۳] . شیخ عباس، قمی، ترجمه نفس المهوم (در کربلا چه گذشت)، انتشارات مسجد مقدس جمکران، چاپ پنجم، (صلی الله علیه و آله) ۴۸۵، اولین مقتل سالار شهیدان، پیشین، ص۳۴۹.

[۴] . شیخ عباس، پیشین، همان، ص۴۸۶، و شیخ عباس پیشین، همان، ص ۳۵۱.

[۵] . شیخ عباس، پیشین، همان، ص۴۹۲، اولین مقتل، پیشین، ص۳۵۳.

[۶] . شیخ عباس قمی، ترجمه نفس المهوم، ترجمه محمدباقر کسره‌ای، انتشارات جمکران، چاپ پنجم، ص ۴۹۰، ابی محنف، اولین مقتل سالار شهیدان، پیشین، ص ۳۵۱.

[۷] . شیخ عباس، پیشین، ص ۴۹۲ و حسین نفس مطمئنه، محمدعلی عالمی، انتشارات هاد، چاپ اول، ۱۳۷۲، ص ۳۰۶.

[۸] . ابن مخنف، اولین مقتل سالار شهیدان، ترجمه وقعه الطف، سید علی محمد موسوی جزایری، انتشارات بنی‌الزهرا، چاپ اول، ص ۳۶۱، و ترجمه نفس‌المهموم، پیشین، ص ۵۱۹.

[۹] . محمدعلی عالمی، حسین نفس مطمئنه، انتشارات هاد، چاپ اول، ص ۳۲۹، خرداد ۱۳۷۲.

[۱۰] . جواد محدثی، فرهنگ عاشورا، نشر معروف، ص ۲۴۰، اسفند ۱۳۷۴.

[۱۱] . ابو مخنف، مقتل‌الحسین، ترجمه سیدعلی محمد موسوی جزایری، انتشارات بنی‌الزهرا، چاپ اول، ۱۳۸۰، ص ۳۸۵.

[۱۲] . ابومخنف، پیشین، ص ۳۸۷.

[۱۳] . شیخ عباس قمی، نفس‌المهوم، ترجمه آیت‌الله شیخ محمد باقر کسره‌ای، ص ۵۶۸، انتشارات صاحب‌الزمان جمکران، چاپ پنجم، ۱۳۷۴، ص ۵۶۸.

[۱۴] . ابومخنف، اولین مقتل سالار شهیدان، ترجمه سیدعلی محمد موسوی جزایری. انتشارات بنی‌الزهرا، چاپ اول ۱۳۸۰، ص ۴۰۵.

[۱۵] . محمدعلی، عالمی، حسین نفس مطمئنه، انتشارات هادی، چاپ اول، ۱۳۷۲، ص ۳۵۰.

[۱۶] . ابومخنف، پیشین، ص ۴۰۸.

[۱۷] . ابومخنف، پیشین، ص ۴۱۱.

مقاومت در برابر صلح امام حسن (علیه السلام)

دقیقاً روشن کنید چه گروه‌ها و افرادی در برابر صلح امام حسن (علیه السلام ) مقاومت کردند؟ لطفاً توضیح دهید؟

پاسخ :

اگر ما تاریخ اسلام را از متون اصلی و مورد اعتماد به دقت مورد بررسی قرار دهیم خواهیم دید که امام حسن (علیه السلام ) در واقع اقدام به صلح نکرد، بلکه صلح به آن حضرت تحمیل شد. یعنی شرایط جامعه اسلامی به گونه‌ای بود که صلح غیر قابل اجتناب بود. لذا صلح امام حسن (علیه السلام ) با معاویه، از دشوارترین حوادثی بود که اهل‌بیت ( علیهم السلام) پس از رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) از ناحیه این امت بدان دچار شدند. امام حسن با این صلح مصائب و دردهای رنج آوری را تحمل کرد که هیچ کس جز امام معصوم به کمک خداوند، قدرت تحمل آن را ندارد. اما در رابطه با جواب سؤال فوق که مخالفین صلح امام چه کسانی و چه گروه‌هایی بودند باید ابتدا به ترکیب نیروهای اردوگاه امام نگاه کرد، که چه افرادی و چه گروه‌هایی با چه هدف‌هایی در این اردو شرکت کرده بودند. بعد ببینیم چه کسانی و چرا مخالفت با صلح می‌کردند.

ترکیب سپاه امام طوری بود که هر گروهی با اهداف خاص خود، در آن شرکت داشتند. گروه اول: جمعی از شیعیان امام و پدرش. گروه دوم: جمعی از طرفداران حکمیت (خوارج) که به هر طریقی در صدد جنگ با معاویه بودند، گروه سوم: طرفداران هرج و مرج و آشوب و طمعکاران غنیمت جنگی و احیاناً شکاک؛ و گروه چهارم: صاحبان عصبیت‌های قبیله‌ای که دنباله‌رو سران قبایل بودند و دین انگیزه آنان نبود.[۱]

لذا با توجه به این ترکیب، معلوم است که هدف همه موافقین مبارزه و جنگ یکی نبود. بلکه برای برخی منافع شخصی یا قبیله‌ای (نه تکلیف شرعی) اهمیت داشت، لذا امام در جواب حجر بن عدی (که خواهان ادامه جنگ بود) فرمود: ای حجر همه مردم آنچه را که تو دوست می‌داری، دوست ندارند و عقیده آنان همچون عقیده تو نیست و آنچه که من کردم فقط برای این بود که تو و امثال تو باقی بمانید و خداوند هر روز در شأنی است.[۲]

معترضان به امام حسن در جریان صلح آن حضرت بیشتر از دو گروه بودند، یکی خوارج که به هر نحو ممکن می‌خواستند به هدف خود که همان کشتن معاویه بود برسند. به همین دلیل با امام علی (علیه السلام ) نیز به مقابله برخاستند. و گروه دوم تعدادی از شیعیان که روحیه انقلابی و‌ آتشین داشتند و با تسامح میانه‌ای نداشتند. آنها با صلح مخالف بوده و گاه و بیگاه به امام اعتراض می‌کردند و حتی با عبارت‌های نامناسب امام حسن (علیه السلام ) را خطاب کرده، «یا مذل المؤمنین» می‌خواندند.[۳] ولی امام این گروه را با بیان هدف خود و تشریح وضع موجود قانع می‌کردند. آنها هم قبول کرده و پیروی از امام می‌نمودند. امام در جواب‌شان می‌فرمود: من مذل المؤمنین نیستم، بلکه معز المؤمنین هستم.

امام در جواب معترضان در جای دیگر فرمودند: که اقدام من شبیه اقدام آن عالم (حضرت خضر) همراه موسی است که کشتی را سوراخ کرد و هدف او حفظ کشتی برای صاحبانش بود و هدف من هم حفظ اصل دین و تشیع است.[۴]

از میان معترضان می‌توان به افرادی همچون حجر بن عدی، مالک بن حمزه، مسیب بن نجبه و سلیمان بن صرد خزائی و قیس بن سعد اشاره کرد که از بزرگان صحابه امیرالمؤمنین (علیه السلام ) و امام حسن مجتبی (علیه السلام ) بودند.

قیس بن سعد که با صلح مخالف بود بعد از صلح مضطرب بود. روزی به مجلسی که معاویه هم در آن بود وارد شد و متوجه حضرت امام حسین (علیه السلام ) شد و از آن حضرت پرسید که بیعت کنم؟ حضرت اشاره به امام حسن کرد و فرمود: او امام من است و اختیار با او است.[۵] این مطلب در منابع اهل‌سنت به صورت مخالفت امام حسین با امام حسن (علیه السلام ) آمده، که البته نمی‌تواند درست باشد زیرا امام حسین (علیه السلام ) تا وقتی که امام حسن (علیه السلام ) زنده بودند، خود را مطیع برادر و امام خویش می‌دانستند و هیچگاه کوچک‌ترین اعتراضی نکرده است. او می‌دانست که برادرش هر تصمیمی بگیرد، بهترین تصمیم است. البته منابع تاریخی که توسط متعصبین سنی مذهب به رشته تحریر در آمده از همان ابتدا سعی دارند که امام حسن (علیه السلام ) را یک فرد صلح طلب معرفی کنند و این طور القا کنند که این امام حسن (علیه السلام ) بود که درخواست صلح کردند و به دنبال این طرز تفکر است که خیلی از یاران و حتی برادر امام حسن (امام حسین (علیه السلام )) را در زمره مخالفین صلح قرار می‌دهند. آنها امام حسن (علیه السلام ) را تبرئه می‌کنند و مظلوم و صلح‌طلب نشان می‌دهند تا به دیگران تهمت بزنند. اما آنچه از منابع معتبر شیعی بر می‌آید این است که معاویه ابتدا درخواست صلح کرده و از طرف دیگر با حیله و ترفند با توجه به اینکه نیروهای موجود در اردوگاه امام از تیره‌های مختلف بودند سعی کرد اختلاف افکنی کند و تا حدودی هم موفق شد و لذا وضعی پیش آمد که امام مجبور به صلح شدند. حضرت در جواب معترض دیگری فرمود: از صلح با معاویه منظوری جز این نداشتم که شما را از کشته شدن برهانم.[۶]

بنابراین در رابطه با مخالفت عده‌ای با صلح امام حسن می‌توان گفت: کسانی که امام را به راحت طلبی و عافیت اندیشی متهم کرده‌اند، اغلب از خوارج و کسانی بودند که به دنبال منافع شخصی خود بودند. هر چند و در این میان گروهی از شیعیان بودند که تحت تأثیر شور و احساس، و داشتن روحیه انقلابی و همچنین برای کسب پیروزی در مقابل معاویه یا گرفتن امتیاز از معاویه با صلح مخالفت می‌کردند. ابن اثیر معتقد است مخالفت قیس بن سعد با صلح و عدم بیعت او با معاویه گرفتن امتیازات بیشتر در رابطه با شیعیان بوده.[۷]

معرفی منابع، جهت مطالعه بیشتر:

۱ـ اخبار الحسن، هیثم بن عدی ثعلبی.

۲ـ صلح حسن و معاویه، احمد بن محمد.

۳ـ مقاتل الطالبیین، ابوالفرج اصفهانی.

۴ـ جاودانه‌ترین نرمش قهرمانانه تاریخ، شیخ راضی یاسین، ترجمه سید علی خامنه‌ای.

۵ـ حسن کیست؟، فضل الله کمپانی.

پی نوشت:

[۱] . شیخ مفید، ارشاد، ج ۲، انتشارات اهل بیت، چاپ اول، ۱۴۱۳، قم، ص ۱۳٫

[۲] . ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج ۷، ترجمه محمود مهدوی دامغانی، نشر نی، چاپ اول ۷۴، ص ۹٫

[۳] . جعفریان، رسول، حیات فکری سیاسی ائمه، انتشارات انصاریان، چاپ پنجم ۸۱، ص ۱۵۳٫

[۴] . محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج ۴۴، مؤسسه وفا، بیروت، لبنان، چاپ دوم، ۱۴۰۳، ص ۱۹٫

[۵] . بحارالانوار، پیشین، ص ۶۱٫ منتهی الآمال، شیخ عباس قمی، ج ۱، انتشارات هجرت، چاپ هشتم، ۷۳، ص ۴۳۲٫

[۶] . آل یاسین، شیخ راضی، صلح امام حسن، ترجمه سید علی خامنه‌ای، انتشارات آسیا، چاپ یازدهم، ۶۵، ص ۳۲۴٫

[۷] . ابن اثیر، الکامل، ترجمه عباس خلیفی، ج ۱، انتشارات علمی، ص ۲۵۱٫

یک خبر غیبی

اشاره:

غیب مخالف حضور است. حضور هر چیزی با حواس پنجگانه امکان پذیر است. همچنان با علم حصولی نیز  حضور چیزی برای کسی  به  معنای علم به آن تحقق پیدا می کند. اما اگر چیزی با حواس درک نشود وعلم حصولی هم به آن تعلق نگیرد، آن چیز در عالم غیب قرار گرفته و رابطه علمی انسان با آن قطع خواهد بود. با توجه به اینکه خداوند محیط بر همه موجودات است، به همه چیز علم دارد. این علم به اراده و اذن خداوند به انبیاء و اولیاء نیز اعطا شده است که در این نوشته مختصر از علم غیب امام کاظم(علیه‌السلام) سخن گفته شده است.

علی بن حمزه گوید: در محضر موسی بن جعفر (علیه‌السلام) بودیم. مردی از اهل ری بر امام وارد شد که به او جندب می گفتند. سلام کرد و نشست واما (علیه‌السلام) با او احوالپرسی و سؤال و جواب خوبی کرد. آنگاه به او فرمود: ای جندب! از برادرت چه خبر؟

پاسخ داد: در خیر و خوبی است و به شما سلام می‌رساند. امام (علیه‌السلام) : ای جندب! خداوند تو را در مصیبت برادرت بزرگ گرداند.

جندب گفت: نامه‌اش سیزده روز پیش در کوفه به من رسید که در سلامت بسر می‌برد.

امام (علیه‌السلام) : والله او دو روز بعد از نامه‌اش فوت کرد و اموالی را به همسرش داد و گفت: این اموال نزد تو باشد تا برادرم از سفر باز گردد و به او تحویل دهی و همسرش آن اموال را در زمین خانه او قرار داد. وقتی نزد او رفتی با مهربانی رفتار کن و امیدوارش گردان که اموال را بزودی در اختیار تو قرار خواهد داد.

علی بن ابی حمزه گوید: جندب مرد بزرگ و زیبایی بود. وقتی او را پس از وفات امام کاظم (علیه‌السلام) ملاقات کردم از آنچه امام فرموده بود، سؤال کردم. در جواب گفت: به خدا سوگند راست گفت سید و سرور من. چه در مورد نامه و چه درباره اموال کم و زیاد نگفت.[۱]

پی نوشت:

[۱] . بحارالانوار، ج ۴۸، ص ۶۱.

شهادت عمرو بن حمق

 

اشاره:

از امام علی (ع) پیش گویی‌های زیادی نقل شده که دلیل بر امامت آن حضرت می باشند. پیشگویی آن حضرت و همچنین سایر امامان اهل بیت با علم لدنی انجام می گرفت یعنی علمی که خداوند به آن حضرات داده اند. در این نوشتار به یکی از پیشگویی‌های امام علی(ع) درباره شهادت عمرو بن حمق و حوادثی که برای واقع شده، بیان گردیده است.

 

جابر بن عبدالله انصاری گفت: رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله) سریه ای را (به منطقه ای) گسیل داشت و به آن ها فرمود: در فلان ساعت از شب به زمینی می رسید که حرکت شما در آن سرزمین به طول نمی انجامد. پس وقتی که بدانجا رسید، به سمت چپ بروید و در آن جا (در ساقیه) به مرد فاضل نیکوکاری برخورد می کند و از او می خواهید که راه را به شما نشان دهد و او از راهنمایی کردن شما قبل از این که از طعامش بخورید، سرباز می زند. گوسفندی را برای شما ذبح می کند و به شما طعام می دهد و سپس برخاسته و راه را به شما نشان می دهد پس از قول من به او سلام برسانید و به او بگویید که من در مدینه ظهور کرده ام. آنها رفتند و هنگامی که در همان وقت معین به آن محل رسیدند، راه را گم کردند. یکی از آنها گفت: آیا رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله) به شما نفرمود که به سمت چپ بروید؟ و آنها چنین کردند و به مردی برخورد کردند که رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله) وصف نموده بود از او راه را پرسیدند. مرد گفت: راه را به شما نشان نمی دهم، مگر این که از غذای من بخورید.

سپس برای آنها گوسفندی ذبح نمود و آنها از طعامش خوردند و او برخاست و راه را به آنها نشان داد و گفت: آیا رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله) در مدینه ظهور کرده است؟ گفتند: بلی و سلام رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله) را به او رساندند. آن شخص، قیمی برای کارهای خود قرار داد و به سوی رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله) رفت: او عمرو بن حمق خزاعی… بود. مدتی نزد آن جناب ماند و رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله) به او فرمود: برگرد به آن محلی که از آن جا به سوی من هجرت کردی تا زمانی که برادرم امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) به کوفه نزول اجلال فرماید و آن جا را دار هجرتش قرار دهد، آن گاه خدمت او (امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) ) بیا.

عمرو بن حمق به دنبال کار خود رفت تا این که امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) به کوفه تشریف آورد و او نزد امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) آمد و با آن حضرت در کوفه اقامت جست. روزی امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) نشسته بود و عمرو در مقابلش. حضرت به او فرمود: ای عمرو آیا خانه داری؟

گفت: بلی.

فرمود: آن را بفروش و پولش را صرف ازدیان (قبیله ازد) کن. در آینده اگر من از دنیا بروم، به دنبال تو می گردند و ازدیان از پی تو می آیند تا این که از کوفه به طرف موصل خارج شوی. در مسیرت به مرد نصرانی فلجی برخورد می کنی و نزدش می نشینی و از او آب می طلبی و او تو را سیراب می کند. از وضعت می پرسد و تو به او خبر می دهی. پس او را به اسلام دعوت کن و او احتمالاً اسلام می آورد. وقتی اسلام آورد، دستت را بر روی زانوهایش بکش و او در حالی که سلامت خود را بازیافته و مسلمان شده، از جا برمی خیزد و از تو پیروی می کند. در ادامه راه به مردی نابینا که در کنار جاده نشسته برخورد می کنی و از او آب می طلبی. او هم تو را سقایت می کند. به او بگو که معاویه به خاطر ایمانت به خدا و رسولش و اطاعتت از من و اخلاصت در ولایت من و خیر خواهی از برای خدا در دینت، به دنبال توست تا تو را به قتل برساند و مثله کند. پس او را به اسلام دعوت کن که حتماً اسلام می آورد. پس دستت را بر چشمان او بکش که به اذن خدا، نابینا می گردد. پس آن دو به دنبال تو می آیند و با تو خواهند بود و آن دو نفر، جسدت را در زمین دفن خواهند کرد. سپس به دیری در کنار نهری که به آن دجله گفته می شود می روی. در آن جا صدیقی است که پاره ای از علوم مسیح(علیه‌السلام) را می داند. او را یار و یاور بر سر خود نمی یابی، تا این که خداوند او را بر اعانت تو هدایت کند. وقتی لشکریان ابن ام الحکم، که او خلیفه معاویه در جزیره است و ساکن در موصل می باشد، تو را بیابد نزد همان صدیق که در دیر واقع در بلندی های موصل است برو و او را صدا بزن. او امتناع می کند، پس اسم اعظم خدای تعالی را که به تو یاد دادم، به او بگو (که در اثر ذکر این اسم) دیر برای تو پایین می آید تا این که به بالای آن می رسی و هنگامی که آن راهب صدیق تو را ببیند، به شاگردی که همراه اوست می گوید: اکنون زمان حضرت مسیح نیست. محمد(صلی‌الله علیه و آله) هم که رحلت فرموده و وصی اش هم در کوفه به شهادت رسیده، پس این، شخص کریمی از حواریین آن جناب است.

سپس راهب با خشوع و فروتنی به نزد تو می آید و می گوید: ای شخص بزرگ، تو مرا در منزلتی قرار دادی که استحقاق آن را ندارم. اکنون مرا به چه امر می کنی؟ و به او می گویی این دو شاگرد مرا، نزد خودت پنهان کن و از فراز دیر، نظر کن که چه می بینی. وقتی که به تو بگوید: همانا اسب سواران بسیاری را می بینم که به جانب ما می آیند، شاگردانت را نزد او بگذار و از دیر پایین بیا و اسبت را سوار شو و به طرف غاری در کنار ساحل دجله برو و پنهان شو. آن غار تو را پنهان می دارد در حالی که در میان آن جن و انس های فاسقی هستند. هنگامی که در آن جا پنهان شدی، یکی از جن های فاسق و سرکش، تو را می شناسد و به صورت ماهی سیاهی در نزد تو ظاهر می شود و تو را می گزد که باعث ضعف شدید تو می شود و اسب تو فرار می کند و آن لشکریان به طرف تو می شتابند و می گویند: این اسب عمرو است و به دنبال رد پای اسب می آیند. وقتی که آنها را در پایین غار مشاهده کردی، به طرف آنها بیرون بیا و در حالی که بین جاده و دجله قرار می گیری، در آن قسمت از زمین، منتظر آنها بایست. همانا خدای تعالی، آن جا را قبر و حرم تو قرار داده. پس با شمشیرت، هر چه قدرت داری از آنها بکش تا این که مرگ تو فرا رسد. وقتی که بر تو غلبه نمایند، سرت را بریده و بر نیزه می کنند، به نزد معاویه می برند و سر تو، اولین سری است در اسلام که از این شهر به آن شهر برده می شود.

سپس امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) گریه کرد و فرمود: جانم فدای ریحانه رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله) و میوه دل و نور چشم آن حضرت، فرزندم حسین(صلی‌الله علیه و آله). به درستی که بعد از تو ای عمرو، او را همراه فرزندانش می بینم که از کربلا، در کنار فرات، به طرف یزید بن معاویه علیهما لعنه الله حرکت می کنند (منظور سرهای شهدای کربلا است که به طرف شام برده می شود). سپس در همراه تو (که قبلاً) نابینا و فلج بودند، از دیر پایین آمده و جسد تو را در محلی که کشته شدی، دفن می کنند و فاصله مقبره تو با دیر و موصل، صد و پنجاه قدم است. پس آن گونه شد که امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) از قول رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله) نقل کرد و این یکی از دلایل امامت آن جناب است.[۱]

پی نوشت:

[۱] . علی(علیه‌السلام) و المناقب، ص ۲۳۹ – ۲۳۴.

منبع: سایت الغدیر