کنیز

نوشته‌ها

طرح دو مسئله عجیب و حیرت انگیز

اشاره:

بنابر آنچه که در تواریخ و روایات آمده است ، ظلم و جنایات خلفا بنى العبّاس نسبت به اسلام و نیز اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام به مراتب بیشتر و خطرناکتر از ظلم و جنایات خلفا بنى امیّه بوده است . بنى امیّه به زور سرنیزه و شمشیر حکومت غاصبانه خود را نگه مى داشتند و همگان متوجّه خطر آن ها بودند. ولى بنى عبّاس با مکر و حیله و تزویر جلو مى رفتند؛ و با پنبه سَر مى بریدند و همه افراد متوجّه خطر آن ها نمى شدند.

یکى از آن خلفا، مامون عبّاسى بود، پس از آن که امام علىّ بن موسى الرّضا علیهما السلام را مسموم و شهید کرد، به علل و دلایل مختلف شیطانى دختر خود، ام ّالفضل را به ازدواج فرزند آن حضرت ، امام محمّد جواد علیه السلام درآورد.

و از سوئى دیگر هر لحظه به شیوه هاى گوناگون سعى در خورد کردن و تضعیف روحیّه آن امام مظلوم را داشت ؛ ولى قضیّه ، معکوس در مى آمد که تاریخ شاهد این مدّعى است ، و در ذیل به نمونه اى از آن شیوه ها اشاره مى شود:

روزى مامون عبّاسى عدّه اى از علما و حکما و قضات را جهت بحث با امام محمّد جواد علیه السلام – که در سنین ۹ سالگى بود – به دربار خود دعوت کرد، که از جمله دعوت شدگان یحیى بن اکثم بود، که با توطئه اى از قبل تعیین شده خطاب به مامون کرد و گفت :

یا امیرالمؤ منین ! آیا اجازه مى فرمائى از ابوجعفر، محمّد جواد سؤ الى را جویا شوم ؟

مامون گفت : از خود حضرت اجازه بگیر.

یحیى بن اکثم ، امام جواد علیه السلام را مخاطب قرار داد و عرضه داشت : اى سرورم ! آیا اجازه مى فرمائى که سؤ ال کنم ؟

حضرت جواد علیه السلام فرمود: آنچه مى خواهى سؤ ال کن .

یحیى پرسید: نظر شما درباره شخصى که احرام حجّ بسته است و در حین احرام حیوانى را شکار کند، چیست ؟

حضرت فرمود: منظورت چیست ؟

آیا حیوان را در داخل حرم و یا بیرون از آن شکار کرده است ؟

آیا عالِم به مسئله بوده ، یا جاهل ؟

آیا از روى عمد و توجّه آن را شکار کرده ؟

آیا به تکلیف رسیده بوده یا نابالغ بوده است ؟

آیا دفعه اوّل شکار او بوده و یا آن که به طور مکرّر در حرم شکار انجام داده است ؟

و آیا شکار پرنده بوده ، یا غیر پرنده ؟

آیا شکار از حیوانات کوچک بوده ، یا از حیوانات بزرگ ؟

آیا در شب شکار کرده است ، یا در روز؟

آیا در احرام عمره شکار کرده ، یا در احرام حَجّه الا سلام ؟

و آیا آن شخص از گناه خود پشیمان شده بود، یا خیر؟

با طرح چنین فرع هائى از مسائل ، یحیى بن اکثم متحیّر و سرافکنده شد و عاجز و درمانده گشت ؛ و در میان تمام حضّار خجالت زده و شرمسار گردید.

و چون جمعیّت مجلس را ترک کردند و خلوت شد، امام علیه السلام به تقاضاى مامون ، جواب تمام فروع آن مسائل را به طور کامل بیان نمود.

سپس مامون خطاب به حضرت جوادالا ئمّه علیه السلام کرد و گفت : یاابن رسول اللّه ! اکنون شما سؤ الى را براى یحیى بن اکثم مطرح نما، تا جواب آن را بگوید.

حضرت پس از اجازه از یحیى ، فرمود: بگو، جواب این مسئله چگونه است:

شخصى در اوّل روز به زنى نگاه کرد؛ ولى نگاهش حرام بود.

و چون مقدارى از روز گذشت ، آن زن بر این شخص حلال گشت .

وقتى ظهر شد زن حرام گردید؛ و نزدیک عصر نیز حلال شد.

هنگامى که خورشید غروب کرد، زن دو مرتبه بر او حرام گشت .

همین که مقدارى از شب گذشت حلال گردید.

و همچنین در نیمه شب آن زن بر او حرام گردید.

و در هنگام طلوع سپیده صبح نیز بر آن شخص حلال گشت ؟

یحیى گفت : سوگند به خداى یکتا، جواب و علّت آن را نمى دانم ، و چنانچه صلاح مى دانى ، خودتان بیان فرما؟

امام جواد علیه السلام فرمود: آن زن کنیز مردى بود، که نگاه کردن دیگران به او حرام بود، چون مقدارى از روز سپرى شد، شخصى آن کنیز را خریدارى نمود و بر او حلال شد، هنگام ظهر کنیز را آزاد کرد و بر او حرام گردید.

پس چون عصر فرا رسید آن کنیز را به ازدواج خود درآورد؛ و نیز بر او حلال شد، هنگام غروب خورشید زن را ظهار کرد و از جهت زناشوئى بر او حرام گشت .

پس از گذشت پاسى از شب با پرداخت کفّاره ظهار آن کنیز را مَحرم خود ساخت ؛ و در نیمه شب او را طلاق رجعى داد و باز بر او حرام گردید؛ و هنگام طلوع سپیده صبح نیز بدون جارى کردن صیغه عقد به او رجوع کرد و حلال گردید.(۱)

پی نوشت:

۱.احتجاج طبرسى : ج ۲، ص ۴۷۲ ۴۷۵، إ علام الورى طبرسى : ج ۲، ص ۱۰۲، تاریخ اهل البیت : ص ۸۵، کشف الغمّه : ج ۲، ص ۳۷۰، فصول المهمّه ابن صبّاغ مالکى : ص ۲۷۵، عیون المعجزات : ص ۱۲۴٫

کرامتی از کنیز فاطمه سلام الله علیها

ام ایمن از بانوان بسیار ارجمند و پاک سرشت است که فرزندش «اَیمن» در جنگ حنین به شهادت رسید.

از افتخارات این بانوی بلند مقام اینکه از شاگردان و کنیزان حضرت زهرا علیها السلام بود، پس از شهادت حضرت زهرا علیها السلام ام ایمن به قدری ناراحت شد که دیگر نتوانست در مدینه بماند و جای خالی حضرت زهرا علیها السلام را بنگرد، تصمیم گرفت به مکه برود و در آنجا در کنار خانه خدا به زندگی ادامه دهد.

بار سفر بست و به سوی مکه حرکت کرد، در مسیر راه در بیابان تشنه شد، آبی که همراه داشت، تمام شده بود، شدت تشنگی او به حدی رسید که در خطر مرگ افتاد، در این لحظه دل به خدا بست و چنین دعا کرد:

«یا رب انا خادمه فاطمه اتقتلنی عطشا؟»؛ پروردگارا! آیا مرا بر اثر تشنگی می مرانی، با اینکه من کنیز فاطمه علیها السلام هستم.

پس از این دعا، خداوند دلوی پر از آب از آسمان برای او نازل کرد، او از آب آن آشامید، از آن پس، تا هفت سال گرسنه و تشنه نشد، حتی در روزهای گرم تابستانی، در بیابانها مردم می دیدند او تشنه نمی شود.[1]

[1] .    بحار الانوار، ج 43، ص 28.

تحلیلی از ازدواج حضرت امام حسن عسکری(علیه السلام)

ماجراي ازدواج امام حسن عسکری(ع) از جمله رخدادهايي بود که در زمان پدر اتفاق افتاد و آن گونه که از منابع بر مي‏ آيد در اين زمينه چهار نظريه وجود دارد. 

نخست، مليکه دختر يشوعا فرزند قيصر روم: شيخ صدوق به سند خود از ابوالحسين بن محمد بن بحر شيباني نقل کرده که: «گفت: در سال 286 ه. ق وارد کربلا شدم و قبر [فرزند] غريب رسول خدا را زيارت نمودم و به بغداد باز گشتم و در هواي گرم و سوزان به مقبره‏ ي قريش رفتم. چون به بارگاه امام کاظم عليه‏ السلام رسيدم و نسيم تربت رحمت بار او را، که بوستان‏هاي آمرزش و غفران، آن را در ميان گرفته بود، فرو بردم و با اشک‏هاي پياپي و ناله‏ هاي دمادم بر او گريستم به گونه‏ اي که اشک مانع ديد من شده بود. هنگامي که آرام گرفتم، ديده گشودم و پيرمردي را ديدم با پشتي خميده و شانه‏ هايي کوژ که پيشاني و دستانش در اثر سجده، پينه بسته بود. آن پيرمرد به فرد ديگري که در سر قبر، کنار او بود مي‏ گفت: اي برادرزاده، عمويت به وسيله ‏ي اسرار علوم ارزشمندي که جز سلمان نداشت، و آن دو سيد آن را بدو سپردند، مقامي بس ارجمند يافته است. وفات عمويت نزديک است و روزهاي آخر عمر خويش را مي‏ گذراند و از اهل ولايت کسي را ندارد که اسرار خود را به وي بسپارد.  
من با خود گفتم: پيوسته رنج سفر بر خود هموار کرده و سوار بر شتر و استر براي کسب دانش از اين سو به آن سو مي‏ روم و اکنون از اين پيرمرد سخني مي‏ شنوم که دلالت بر علم فراوان و آثار عظيم و برجسته‏ اي دارد.  
گفتم: اي پيرمرد، آن دو سيد کيستند؟  
– آن دو ستاره‏اي که در سر من رأي (سامرا) رخ در نقاب خاک کشيده‏ اند.  
– به دوستي و جايگاه والاي امامت اين دو بزرگوار سوگند مي‏ خورم که در جست و جوي علم و دانش و آثارشان هستم و از عمق جان سوگندها مي‏خورم که راز و اسرار آنها را نگاه دارم.  
– اگر راست مي‏گويي آن آثار و نشانه‏ هايي را که از راويان اخبار آنان همراه داري، ارائه بده. چون کتب مرا بررسي کرد و روايات آنها را ملاحظه کرد، گفت راست گفتي. من بشر بن سليمان نخاس از سلاله‏ ي ابوايوب انصاري و از دوستان ابوالحسن و ابومحمد (امام هادي و عسکري عليهماالسلام) هستم و در سر من رأي همسايه‏ ي آنها بودم.  
– اکنون برادر ديني‏ات را به ذکر بخشي از کراماتي که از آن بزرگواران مشاهده کرده‏اي، گرامي بدار.  
– مولايم ابوالحسن، علي بن محمد عسکري احکام برده فروشي را به من آموخت و من جز با اجازه‏ ي آن حضرت تن به اين کار نمي‏ دادم و از موارد شبهه پرهيز مي‏ کردم، تا اين که آن مسائل را کاملاً فرا گرفتم و تفاوت ميان حلال و حرام را به خوبي آموختم. شبي در سر من رأي در خانه‏ ي خود بودم و پاسي از شب گذشته بود که در منزل به صدا در آمد. شتابان پشت در رفتم، ديدم کافور خادم، پيک مولايم امام هادي عليه‏ السلام است که مرا براي رسيدن به خدمت آن حضرت فرا مي‏ خواند. جامه پوشيدم و خدمت وي رسيدم و ملاحظه کردم از پشت پرده با پسرش ابومحمد و خواهرش حکيمه گفت و گو دارد. چون نشستم، فرمود: اي بشر، تو از فرزندان انصار هستي و دوستي امامان همواره نسلي پس از نسل ديگر در ميان شما وجود داشته و مورد اعتماد ما خانواده‏ ايد. من در نظر دارم تو را در ميان شيعيان به فضيلتي برتري بخشم و جا دارد که تو بر آن سبقت گيري و آن، رازي است که تو را از آن آگاه مي‏ کنم و تو را براي خريداري کنيزي مي‏ فرستم. آنگاه حضرت نامه‏ اي به خط و زبان رومي نگاشت و آن را مهر کرد و کيسه‏ اي زرد رنگ، که حاوي 220 دينار بود، بيرون آورد و فرمود: اين نامه و پول را گرفته و به بغداد برو و روز فلان [که حضرت آن را معين کردند] هنگام بر آمدن آفتاب کنار فرات حاضر شو. هنگامي که کشتي حامل اسيران و کنيزکان به ساحل رسيد، گروهي از گماشتگان امراي بني عباس و گروهي اندک از جوانان عرب (عراق) را مشاهده مي‏ کني که اسيران را در ميان گرفته‏ اند.  
تو در آن هنگام از مکاني دور مراقب اوضاع بوده و برده فروشي را به نام عمر بن يزيد نخاس، زير نظر داشته باش. زماني که او کنيزکان خويش را بر مشتريان عرضه مي‏ کند تو آن کنيزکي را که داراي اوصاف معين (که حضرت آن را برشمردند) است از او خريداري کن. آن کنيز دو جامه‏ ي پرنيان بر تن دارد و از باز کردن سر و روي و دست نهادن بر بدنش و نيز از نگاه‏هاي خريدارانه که از پس نقاب نازکي صورت مي‏ گيرد جلوگيري مي‏ کند. نخاس (برده فروش) او را کتک مي‏ زند و کنيزک به شيوه‏ ي روميان فرياد مي‏ زند، بدان که وي به زبان رومي مي‏ گويد: آه که حرمتم پاي‏مال و هتک شد.  
در اين هنگام يکي از خريداران مي‏ گويد: من اين کنيز را به سيصد درهم مي‏ خرم، چرا که پاک‏دامني‏ اش مرا راغب‏ تر کرده است. ولي کنيزک به زبان عربي به او مي‏ گويد: اگر تو به شکل و شمايل سليمان و صاحب پادشاهي وي نيز شوي و نزد من آيي، به تو تمايل نداشته و راغب تو نخواهم گشت. مال خود را تباه مکن.  
نخاس به آن کنيز مي‏ گويد: نمي‏ دانم با تو که به هيچ خريداري راضي نمي‏ شوي چه کنم؟ در صورتي که چاره‏ اي جز فروختن تو ندارم. کنيزک در پاسخ وي مي‏ گويد: چرا شتاب مي‏ کني؟ حتماً بايد مشتري مطابق ميل من پيدا شود تا من از جنبه‏ ي وفاداري و ديانت به وي اعتماد داشته باشم.  
سخن که به اين جا رسيد، تو نزد صاحب آن کنيز برو و بگو: من نامه‏ اي از يکي از اشراف و بزرگان آورده‏ ام که به زبان و خط فرنگي از روي محبت و مهرباني نوشته شده و کرم و سخاوت و وفاداري خود را در اين نامه توصيف کرده است. آن گاه اين نامه را به آن کنيز بده. چنانچه پس از خواندن نامه، به صاحب اين نامه راضي شد، من از ناحيه‏ ي آن شخص بزرگوار وکالت دارم اين کنيز را براي او خريداري نمايم.  
بشر بن سليمان مي‏ گويد: آنچه را مولايم امام هادي عليه‏ السلام درباره‏ ي آن کنيز فرموده بود انجام دادم. وقتي چشم آن کنيز به نامه‏ ي مبارک امام هادي عليه‏ السلام افتاد به شدت گريست. آن گاه به عمر بن يزيد گفت: مرا به صاحب اين نامه بفروش و سوگندهاي بزرگ خورد و گفت: چنانچه مرا به صاحب اين نامه نفروشي، خويشتن را هلاک خواهم کرد!  
بشر گفت: من پس از اين ماجرا درباره‏ ي بهاي آن کنيز با برده فروش به گفت و گو پرداختم تا اين که وي به همان مبلغي که مولايم امام هادي عليه‏ السلام در کيسه‏ ي زرد به من سپرده بود، راضي شد. برده فروش پول را از من ستاند و من کنيزک را درحالي که خندان و خوشحال بود، تحويل گرفتم و او را به حجره‏ اي که در بغداد گرفته بودم بردم. وي قرار و آرامش نداشت و نامه‏ ي امام عليه‏ السلام را از چاک گريبان بيرون آورده، آن را مي‏ بوسيد و بر چشمان و گونه‏ ي خود مي‏ نهاد و بر اندام خويش مي‏ کشيد.  
من با شگفتي به آن کنيزک گفتم: چگونه نامه‏ اي که صاحبش را نمي‏ شناسي مي‏ بوسي؟!  
وي در پاسخ گفت: تو به عظمت و بزرگواري فرزندان پيامبران پي نبرده‏اي. کاملاً به سخن  من توجه کن تا تو را از اوضاع و احوال خويشتن آگاه کنم:  
من مليکه دختر يشوعا فرزند قيصر روم هستم و مادرم از فرزندان حواريون است که به شمعون، وصي حضرت عيسي عليه‏ السلام نسبت دارد. اينک تو را در جريان موضوعي شگفت قرار مي‏ دهم. جدم قيصر بر آن شد تا مرا در سيزده سالگي به همسري پسر برادر خود در آورد. پس از اين تصميم، سيصد نفر از نوادگان حواريون عيسي و کشيشان و راهبان و نيز هفتصد تن از صاحب منصبان و چهار هزار تن از سران و بزرگان سپاه و سرکردگان قبايل را در قصر خود گرد آورد. آن گاه دستور داد تا تختي – که آن را در ايام پادشاهي خويش به انواع و اقسام جواهر آراسته بود – حاضر کنند. تخت را در منتهي اليه چهل پله نصب کردند و پسر برادرش بر فراز آن تخت قرار گرفت.  
در همين اثنا که صليب‏ها گرد او چيده شده و اسقف‏ها پيرامونش صف کشيدند و کشيشان انجيل‏ها را براي تلاوت بر سر دست گرفتند. ناگهان همه‏ ي چليپاها سرنگون گشته و بر زمين افتادند و پايه‏ هاي تخت شکست و تخت واژگون و برادرزاده‏ي پادشاه از تخت به زير افتاد و بيهوش شد. کشيشان که با اين منظره رو به رو شدند، رنگ باختند و اندامشان به لرزه در آمد. بزرگ آنان به جدم گفت: پادشاها، ما را از اين موضوع معاف دار؛ زيرا نحوست‏ هايي که از اين عقد و ازدواج بروز کرد، نشان مي‏ دهد که دين مسيح به زودي از ميان خواهد رفت؟!  
جدم اين موضوع را به فال بد گرفت، آنگاه به کشيش‏ ها گفت: اين تخت را براي دومين بار نصب کنيد و چليپاها را در جاي خود قرار دهيد و برادر اين (داماد) نگون بخت را به جاي وي بياوريد، که او را به همسري اين دختر در آورم. شايد يمن و شگون او باعث بر طرف شدن اين نحوست‏ ها گردد. زماني که دستور جدم را عملي ساختند، با همان منظره‏ ي نخست مواجه شدند. پس از اين ماجرا مردم پراکنده شدند و جدم اندوهگين وارد حرم سراي خود شد و پرده‏ ها فرو افتادند.  
در همان شب در خواب ديدم که: حضرت مسيح و شمعون و عده‏ اي از حواريون در قصر جدم گرد آمده و در همان جايي که جدم تختش را نصب کرده بود منبري نصب کردند که از عظمت و بلندي بر آسمان مفاخره مي‏ کرد. در اين حال، حضرت محمد صلي الله عليه و آله با گروهي از جوانان و تعدادي از فرزندانش بر آنها وارد شدند. حضرت مسيح به استقبال وي رفت و يکديگر را در آغوش کشيدند. پيامبر اسلام به حضرت مسيح عليه‏ السلام فرمود: اي روح‏ الله، ما آمده‏ ايم تا مليکه فرزند وصي تو شمعون را براي اين فرزندم خواستگاري نماييم و با دست مبارکش به امام عسکري صاحب اين نامه اشاره فرمود.  
پس از آن حضرت مسيح رو به شمعون کرد و گفت: افتخار دو جهان نصيبت شده. جا دارد که با خاندان محمد صلي الله عليه و آله وصلت نمايي. شمعون در پاسخ گفت: چنين خواهم کرد. آن گاه پيامبر اسلام بر فراز منبر رفت و خطبه‏ اي خواند و مرا به ازدواج امام حسن عسکري درآورد و حضرت مسيح و فرزندان رسول اکرم صلي الله عليه و آله و حواريون، گواه بر آن عقد بودند.  
از خواب که بيدار شدم از بيم اين که مبادا کشته شوم آن خواب را براي پدر و جدم نقل نکردم و اين راز را در دل پنهان مي‏ کردم. آتش محبت امام عسکري در کانون سينه‏ ام فروزان گشت تا آن جا که از خوردن و آشاميدن باز ماندم. هر روز افسرده‏ تر و لاغرتر مي‏شدم تا جايي که بيماري، مرا در بند خود گرفتار کرده بود. جدم همه‏ ي طبيبان روم را بر بالين من آورد، ولي همگي از درمان من درمانده بودند. چون جدم از معالجه‏ ي من مأيوس گشت روزي به من گفت: نور چشم عزيزم. آيا در دل آرزوي دنيوي نداري تا آن را بر آورم؟  
گفتم: جد عزيز، من درهاي معالجه و مداوا را به روي خود بسته مي‏ بينم. اگر آن آزار و اذيت‏ هايي را که در زندان‏ هايت در مورد اسيران مسلمان روا مي‏ دارند بر طرف سازي و غل و زنجير از آنها برداري و دستور آزادي آنان را صادر کني اميد است که حضرت مسيح و مادرش مرا شفا دهند.  
زماني که جدم خواسته‏ ي مرا عملي ساخت، من اندکي اظهار بهبودي کردم و مختصري غذا ميل کردم. جدم بسيار خوشحال شد و به اکرام و احترام اسيران پرداخت.  
چهار شب بعد در خواب ديدم حضرت فاطمه‏ ي زهرا (سلام الله عليها) به همراه حضرت مريم دختر عمران و هزار خدمت گزار (حوريان) بهشتي به ديدن من آمدند. حضرت مريم به من فرمود: اين بانوي با عظمت، حضرت زهراي اطهر و مادر گرامي شوهرت امام حسن عسکري است. من دست به دامان فاطمه‏ ي اطهر شدم و پس از اين که گريستم به آن حضرت عرض کردم: فرزندت حسن عسکري به من جفا نموده و از ديدنم خودداري مي‏ کند.  
فاطمه‏ ي زهرا (سلام الله عليها) در پاسخ فرمود: چگونه فرزندم به ديدنت بيايد در صورتي که تو براي خدا شريک قائل بوده و پيرو آيين ترسايان هستي و خواهرم حضرت مريم از دين و آيين تو بيزاري مي‏ جويد. حال اگر مايل باشي خدا و حضرت مسيح و حضرت مريم از تو راضي باشند و امام حسن عسکري به ديدن تو بيايد، بايد بگويي: أشهد أن لا إله إلا الله و أن – أبي – محمداً رسول الله. وقتي من اين کلمات را بر زبان آوردم سرور زنان جهان مرا در آغوش گرفت و من شادمان گشتم. آنگاه به من فرمود: اکنون در انتظار فرزندم باش که من وي را به سوي تو خواهم فرستاد.  
زماني که از خواب بيدار شدم با خود مي‏ گفتم: ديدار با ابومحمد چقدر مسرت بخش است. شب بعد امام عسکري را در خواب ديدم که نزدم آمد و گويي بدو مي‏ گفتم: اي محبوب دل من، پس از آن که دلم را اسير محبت خويش ساختي چرا مرا از ديدار خود محروم نمودي؟  
حضرت فرمود: من بدان سبب که تو مشرک بودي نزدت نمي‏ آمدم. اکنون که مسلمان شده‏ اي هر شب نزد تو خواهم آمد تا اين که خداي توانا من و تو را به حسب ظاهر به يکديگر برساند. از آن زمان تا کنون پيوسته به ديدار من مي‏ آيد.  
بشر مي‏ گويد: به او گفتم: چگونه ميان اسيران جا مي‏ گرفتي؟  
گفت: امام عسکري يکي از شب‏ ها به من فرمود: جدت در فلان روز سپاهي به جنگ مسلمانان گسيل مي‏ دارد و خود او نيز در پي آنان مي‏ رود و تو به طور ناشناس و در پوشش کنيزان، به ايشان بپيوند و با شماري از ايشان از راهي (که حضرت بيان کردند) بگذر و من چنين کردم. پيش قراولان سپاه اسلام با ما رو به رو شده و ما را اسير کردند و پايان کار من همان بود که تو ديدي و تا کنون غير از تو کسي نمي‏ داند که من دختر پادشاه روم هستم و تنها تو را در جريان امر قرار دادم. در تقسيم اسيران، من سهم پيرمردي شدم. وي نام مرا پرسيد، گفتم: نامم نرجس است. او گفت: اين نام کنيزکان است.  
بشر مي‏ گويد: به آن کنيزک گفتم: چقدر شگفت‏ آور است که تو از مردم روم هستي، ولي زبان عربي مي‏ داني!  
«او گفت: از آن جا که جدم به من علاقه‏ مند بود و دوست داشت مرا خوب تربيت کند (و با تمام فنون آشنا سازد) لذا زن مترجمي که زبان عربي را خوب مي‏ دانست تعيين کرد و او هر صبح و شام مي‏ آمد و زبان عربي را به من مي‏ آموخت تا اين که اين زبان را به خوبي فراگرفتم.  
بشر مي‏ گويد: من آن بانوي گرامي را به سر من رأي بردم و به امام هادي عليه‏ السلام سپردم، حضرت رو به آن بانو کرد و فرمود: [ديدي] خداي توانا چگونه عزت دين مقدس اسلام و ذلت دين نصارا و شرف بزرگواري اهل‏ بيت پيامبر صلي الله عليه و آله را به تو نشان داد؟  
عرض کرد: اي فرزند رسول خدا صلي الله عليه و آله موضوعي را که شما بهتر از من مي‏ دانيد چگونه توضيح دهم. امام هادي عليه‏ السلام فرمود: مي‏ خواهم تو را به يکي از دو موضوع خوشحال و مسرور نمايم. آيا هديه‏ اي به مبلغ ده هزار اشرفي بيشتر تو را خرسند مي‏ سازد يا تو را به افتخاري جاوداني مژده دهم؟  
– مرا مژده به افتخاري جاوداني بده.  
– مژده باد تو را به فرزندي که سراسر گيتي را تسخير مي‏ کند و زمين را همان گونه که از ظلم و ستم پر شده به زيور عدل و داد مي‏ آرايد.  
– چنين فرزندي از چه کسي نصيب من خواهد شد.  
– از همان کسي که پيامبر اسلام تو را در فلان شب و فلان سال رومي براي او خواستگاري نمود.  
– آيا از مسيح و وصي او؟  
– مسيح و وصي او تو را به ازدواج چه کسي در آوردند؟  
– به ازدواج پسرت امام عسکري.  
– فرزند مرا مي‏ شناسي؟  
– از آن شبي که من به دست بهترين زنان جهان، يعني مادرش زهرا عليه االسلام مسلمان شدم، وي هر شب به ديدارم آمده است.  
سپس امام هادي عليه‏ السلام به کافور، خادم خويش دستور داد: خواهرم حکيمه را نزدم حاضر نما. وقتي حکيمه وارد شد، حضرت هادي عليه‏ السلام بدو فرمود: اين همان کنيزي است که مي‏ گفتم. 
حکيمه، آن بانوي سعادتمند را در بر گرفت و از ديدن او بسيار خرسند گرديد. امام هادي عليه‏ السلام به حکيمه فرمان داد اين بانو را به منزل ببرد و واجبات و مستحبات (احکام دين) را به او آموزش دهد که وي همسر امام حسن عسکري و مادر حضرت قائم عليه‏ السلام است»1
آنچه بيان شد تمام ماجرايي بود که شيخ صدوق و طبري و شيخ طوسي درباره‏ ي نام و نسب همسر امام عسکري عليه‏ السلام روايت کرده‏ اند. با ملاحظه‏ ي اين سرگذشت، چند امر روشن مي ‏شود:  
1) نام آن بانو مليکه و نام پدرش يشوعا فرزند قيصر روم بوده است.  
2) شبي امام هادي عليه‏ السلام و پسرش امام عسکري و خواهرش حکيمه با هم درباره ‏ي ازدواج امام عسکري به مشورت پرداخته و سپس براي انجام اين کار کسي را نزد بشر بن سليمان نخاس فرستادند.  
3) آن بانو به سن رشد رسيده بوده بلکه سن او بيش از سيزده سال بوده است.  
4) وي بانويي آگاه و اديب و به زبان عربي آشنا بوده است.  
5) آن بانو هنگام اسارت، مسلمان بوده است.  
6) امام هادي عليه‏ السلام وي را به حکيمه سپرد تا واجبات و مستحبات را بدو بياموزد.  
اما تاريخ، رخدادهايي را که پس از اين ماجرا و اين که همسر امام عسکري عليه‏ السلام چند روز در منزل حکيمه به سر برده و امام عسکري چه زماني براي ديدار آن بانو وارد خانه‏ ي حکيمه شده و چه زماني وي را به همسري برگزيده بيان نکرده است.  
دوم، نرجس کنيز حکيمه: در مقابل نظريه ‏ي شيخ صدوق که گذشت، نظريه‏ ي ديگري ارائه شده که محمد بن عبدالله مطهري مي‏ گويد: «پس از رحلت امام حسن عسکري عليه‏ السلام خدمت حکيمه دختر امام جواد رفتم تا از او درباره‏ي حضرت حجت و اختلاف و سرگرداني که مردم را فراگرفته بود، پرسش نمايم. به من اجازه‏ي نشستن داد و فرمود: اي محمد، به راستي که خداوند – تبارک و تعالي – زمين را از حجتي گويا (آشکار) يا خاموش (نهان)، خالي نخواهد گذاشت و امامت را پس از حسن و حسين عليهماالسلام در دو برادر قرار نداده و اين افتخار را تنها نصيب حسن و حسين کرده است تا با اين فضيلت، نظير و مانندي نداشته باشند. فرزندان امام حسين عليه‏ السلام را به وسيله‏ ي امامت، بر فرزندان امام حسن عليه‏ السلام برتري داد، همان گونه که فرزندان هارون را به فضيلت نبوت، بر فرزندان موسي برتري داده است، هر چند خود موسي حجت بر هارون بود، ولي فضيلت نبوت، تا قيامت در فرزندان هارون وجود خواهد داشت. پس به ناچار بايد امت، به سرگرداني و امتحاني دچار شوند تا باطل گرايان از مخلصان جدا گردند و مردم بر خداوند حجتي نداشته باشند و اکنون بعد از وفات امام حسن عسکري عليه‏ السلام دوره‏ ي حيرت رسيده است.  
عرض کردم: بانوي من، آيا  امام حسن عسکري عليه‏ السلام فرزند پسر داشت؟  
وي تبسمي کرد و فرمود: اگر امام حسن پسر نمي‏ داشت امام بعد از او چه کسي خواهد بود با آن که من به تو خبر دادم که پس از حسن و حسين عليهماالسلام دو برادر به امامت نمي‏ رسند.  عرض کردم: بانوي من، ولادت و غيبت مولايم را براي من باز گو؟  
فرمود: آري، من کنيزي داشتم به نام نرجس. برادرزاده‏ ام به ديدن من آمد و خيره به او نگريست. گفتم: سرور من، شايد او را دوست داري؟  
گفت: خير، عمه جان، ولي از [ديدن] او در شگفت شدم.  
گفتم: براي چه؟  
فرمود: به زودي پسري از او به وجود مي‏ آيد که نزد خدا گرامي خواهد بود و خداوند به وسيله‏ ي او زمين را پر از عدل و داد مي‏ گرداند، هم چنان که پر از جور و ظلم شده باشد.  
بدو گفتم: او ا خدمت شما بفرستم؟  
فرمود: از پدرم در اين باره کسب اجازه کن.  
حکيمه گفت: جامه پوشيدم و خدمت امام هادي عليه‏ السلام رسيدم و عرض سلام کردم و نشستم. حضرت آغاز سخن کرد و فرمود: اي حکيمه، نرجس را نزد پسرم ابومحمد بفرست!  
عرض کردم: سرورم براي همين کار خدمت رسيدم که در اين موضوع از شما کسب اجازه نمايم.  
فرمود: اي مبارکه، خداي – تبارک و تعالي – دوست داشته که تو را در پاداش اين کار شريک گرداند و بهره‏ اي از نيکي و خير به تو عطا فرمايد.  
حکيمه گفت: بي‏ درنگ به خانه باز گشتم و نرجس را آراستم و به ابومحمد (امام عسکري) عليه‏ السلام بخشيدم و حجله‏ ي آنها را در منزل خودم قرار دادم. چند روزي نزد من بود و سپس نزد پدر بزرگوارش رفت و من نرجس را با او فرستادم»2
اين روايت حاکي از اين است که همسر امام عسکري و مادر حضرت قائم عليهماالسلام کنيز حکيمه بوده است و دليل آن هم سخن حکيمه است که گفت: «من کنيزکي داشتم» و نگفت نزد من کنيزکي بوده است.  
مطلب ديگري که از اين روايت بر مي‏آيد اين است که حکيمه پس از آن که درباره‏ ي کنيزک و امام عسکري کسب اجازه کرد و امام هادي عليه‏ السلام اجازه داد، گفت: بي‏ درنگ به خانه بازگشتم و نرجس را آرايش کرده و به ابومحمد عليه‏ السلام بخشيدم. معناي هبه اين است که کنيز ملک حکيمه بوده و او آن را به پسر برادرش امام حسن عسکري عليه‏ السلام هديه کرده است.  
سوم، کنيزي تولد يافته در خانه ‏ي حکيمه: صاحب کتاب عيون المعجزات مي‏گويد: «در کتب فراوان، روايات زياد و صحيحي را خواندم که حکيمه دختر ابوجعفر محمد بن علي (امام جواد) عليه ‏السلام کنيزکي داشت به نام نرجس که در خانه ‏اش متولد شده بود و تحت تربيت او قرار داشت. هنگامي که به سن رشد رسيد، ابومحمد عليه ‏السلام وارد خانه ‏ي وي شد و بدان کنيزک نگريست، عمه ‏اش حکيمه بدو گفت: سرورم، مي‏ بينم بدين کنيزک مي‏ نگري.  
حضرت فرمود: من از شگفتي و تعجب بدو مي‏ نگرم؛ زيرا فرزندي از او به وجود مي‏ آيد  
که نزد خداوند گرامي خواهد بود. آن گاه از عمه ‏اش خواست تا در زمينه‏ ي بخشيدن کنيز به او، از پدرش امام هادي کسب اجازه نمايد. حکيمه اين کار را کرد و امام هادي به وي دستور داد تا آن کنيز را به امام عسکري عطا کند»3
چهارم، مريم علويه دختر زيد: مريم دختر زيد و خواهر حسن و محمد فرزندان زيد حسيني از داعيان (مبلغان) طبرستان4(مازندران) بوده است. مستند اين نظريه، کتاب هداية الکبري حضيني و دروس شهيد اول – که آن را با تعبير «قيل» آورده – است. شهيد مي‏ گويد: «و گفته شده: همسر امام عسکري عليه‏ السلام نرجس و نيز گفته‏ اند مريم علويه دختر زيد بوده است»5
ملاحظه مي‏ کنيم که در موضوع همسر امام عسکري و مادر حضرت قائم عليه‏ السلام، سه محور مورد بحث بوده است: يک محور تقريباً مورد اتفاق مورخان و يکي مورد اختلاف و آخرين محور آن براي ما مبهم و نامعلوم است.  
محور مورد اتفاق
1. همسر امام عسکري و مادر حضرت قائم عليه ‏السلام کنيز بوده است.  
2. آن کنيز در خانه‏ ي حکيمه دختر امام جواد عليه‏ السلام به سر مي‏برده است.  
3. حکيمه بود که در ازدواج امام عسکري عليه‏السلام با اين کنيزک، با برادر خود امام هادي عليه ‏السلام گفت و گو نمود.  
اما آنچه محل اختلاف است اين که آيا اين کنيز همان کنيزي است که بشر بن سليمان به دستور امام هادي عليه ‏السلام آن را خريداري کرد و يا کنيز حکيمه بوده و او آن را به امام عسکري عليه ‏السلام هديه کرد و يا کنيزک در خانه‏ي حکيمه تولد يافته بود؟ و آيا اين ازدواج نتيجه ‏ي درخواست حکيمه از امام حسن عسکري عليه ‏السلام بود که درباره‏ي آن با برادرش گفت و گو کرد يا به فرمان امام عسکري عليه‏السلام انجام شده بود؟ و آيا اين کنيز دختر يشوعا بوده و يا در خانه ‏ي حکيمه متولد شده يا دختر زيد علوي بوده است؟ و آيا نام وي مليکه، نرجس، صقيل، حکيمه يا ريحانه بوده و يا نام ديگري داشته است؟  
آنچه از اين قضيه مبهم بوده و برايمان روشن نيست يا بيان گشته ولي به ما نرسيده است يا در منابعي آمده، ولي بدان دست نيافته‏ ايم، موضوع ازدواج حضرت است که در چه سالي واقع شده و آيا فرزندي غير از حضرت حجت عليه‏ السلام براي امام عسکري عليه ‏السلام متولد شده يا خير؟  

پی نوشت

1. صدوق، کمال الدین، ص 417؛ مسعودی، دلائل الامامه، ص 263؛ طوسی، الغیبه، ص 124.

2. صدوق، کمال الدین، ج 2، ص 426.

3. عیون المعجزات، ص 138.

4.  حسین بن حمدان، هدایه الکبری، ص 328.

5. شهید اول، دروس، ص 155؛ بحار، مجلسی، ج 51، ص 28.

منبع :با خورشید سامرا، محمد جواد طبسی

 

 

نجمه خاتون مادر امام رضا علیه السلام

نجمه؛ مادر خورشید

 دیباچه

با توجه به جایگاه و نقش ممتاز «مادر» در شکل گیری شخصیت و عملکرد انسان، بایسته است سیمای تابناک مادران آسمانی نیز در زندگی معصومان: به تصویر کشیده شود. این نوشتار، به معرّفی بانویی از خاندان عصمت و طهارت:می پردازد.

ارحام مطهّره

ائمّه:در راستای مبارزه با «تبعیض نژادی»| برنامه های گوناگونی به اجرا درآوردند؛ از جمله تربیت بردگان و آزادی آنان در مناسبت های متعدّد . اما آن چه شایان دقت و توجه است، ازدواج ائمّه: با برخی از کنیزان صالح و تولد «امام معصوم» و «امام زادگان» از دامن و نسل آنهاست!

و در یک معرّفی گذرا، امامانی که مادرشان کنیز (امّ ولد) بوده – گرچه، برخی جزو شاه زادگان و بزرگ زادگان هستند – عبارتند از: امام سجّاد و امام کاظم تا امام مهدی:.

چه بسا برای برخی از خوانندگان هضم این مطلب، کمی دشوار باشد؛ اما واقعیت و حقیقت، همان پیوند نور با نور است و اوج پاکی و طهارت!

به عبارت دیگر: همسری و پیوند نکاح با پیامبران و امامان، گرچه شرایطی لازم دارد؛ ولیکن رسیدن به مقام «مادری» – به ویژه تولد معصوم – نیازمند عبور از صافی های گوناگون است. لذا ملاک اصلی، همان کفو، همتایی، همدلی و طهارت روح و دل است.

در نتیجه، انتخاب برخی از کنیزان توسط ائمّه:به عنوان «مادر فرزندان» خود، بیانگر ویژگی های والای روحی و قلبی آنان است.[1]

برای مادر امام رضا علیه السلام – به ویژه در دورة کنیزی – نام ها و القابی بیان شده است؛ همچون: اروی، تکتم، خیزران، سکن، سکینه، سمّان، سمانه، شقراء، صقر، کلیمه و نجمه.

البته در هنگام خرید این کنیز توسط اهل بیت: به اسم«تکتم» نامیده می شد و بعد از تولد امام رضا علیه السلام، از سوی امام کاظم علیه السلامبه لقب وکنیة«طاهره» و «امّ البنین» مفتخر گردید. [2]

تعدّد اسامی، بیشتر به مسألة «بردگی» ارتباط دارد؛ زیرا در هر خرید و فروش غلامان و کنیزان، نام آنها توسط مالکان و اربابان تغییر پیدا می کرد.[3]

با این وصف ما نیز از میان اسامی فوق، یکی را برگزیده و به تکمیل مقاله می پردازیم.

در فرازی از حدیث «لوح و صحیفة فاطمه3» آمده است: «ابوالحسن علی بن موسی الرضا، امّه جاریة و اسمها نجمة.»[4] لذا زیبنده است با نام و یاد این بانو – که در «منظومة موسوی و رضوی» ستاره و کوکبی تابناک است – گفتار و نوشتارمان را مزین گردانیم.

خاندان

با گسترش اسلام و نفوذ چشمگیر آن در غرب و شرق، بخشی از غنائم جنگی رزمندگان مسلمان را «بردگان» تشکیل می داد؛ لذا در صورت عدم نیاز، مورد مبادله و فروش قرار می گرفت. بنابراین، چه بسا خاندان پدری و مادری برده ها، قابل توجه خریداران و مورخان نبوده است. اما آنچه در خصوص حضرت نجمه ثبت و ضبط شده، چنین است: خیزران المرسیة؛ سکن النّوبیه؛ سکینة النّبویة؛ شقراء النّوبیه.[5]

پسوند «المرسیة» و «النوبیة» می تواند قرینة دیگری بر غیر بومی بودن این بانوی گرامی باشد. آقای دکتر علی قائمی در این باره می نویسد:

1. گفته اند که او، امّ ولد (کنیز) و از اهالی نوبه (کشور مغرب) بود.

2. برخی، او را از اهالی مارسی – بندر جنوبی فرانسه – خوانده و مرسیه (مارسیه) بدان خاطر نامیده شده است.

3. «یاقوت حموی»، مرسی را از شهرهای جزیرة سیسیل ذکر می کند و او را از اهالی آن شهر می داند.[6]

و در یک کلام: «نجمه» از نژاد آفریقای شمالی یا اروپایی (اندلس) بود[7] که دست سرنوشت، زندگی جدیدی را برای امثال وی رقم زده است.

با این وجود، زادگاه معنوی او، کشور پهناور اسلامی و نسب و حسب وی، عفّت و ایمان است؛ چرا که بعد از سپری کردن دوران کودکی و بردگی در سرزمین اسلامی[8]، زندگی دنیوی و اخروی اش با عرشیان و ملکوتیان پیوند می خورد.

تولد دیگر

چگونگی راه یابی نجمه به خانة امامت و ولایت، حکایت شیرینی دارد؛ در روایت علی بن میثم آمده است که:

حمیده مصفّاه[9] – مادر امام کاظم علیه السلام- در میان کنیزان، دختر صالح، خردمند و نیکویی به نام «تکتم» را برگزید و خریداری کرد…[10]

اما در روایت هشام بن احمد[11] می خوانیم:

امام کاظم علیه السلامیک روز به من فرمود: ایا می دانی که از اهل مغرب، کسی (برده فروشی) به مدینه آمده است؟ گفتم: نه. فرمود: چرا، مردی آمده است! بیا باهم نزد او برویم. سپس حضرت سوار [بر اسب] شد و ما نیز سوار شدیم و حرکت کردیم تا این که به نزد آن مرد مغربی رسیدیم؛ دیدیم او بردگانی دارد. حضرت به او فرمود: بردگانت را به ما نشان بده. در این هنگام، برده فروش نه کنیز را آورد و نشان داد؛ اما حضرت نپسندید و فرمود: من به اینها نیاز ندارم. بعد از لحظاتی فرمود: بردگانت را به ما نشان ده. مرد مغربی گفت: غیر از اینها، کنیزی ندارم. اما امام کاظم علیه السلامهمان مطلب را تکرار کرد؛ لذا فروشنده گفت: سوگند به خدا! جز کنیزی بیمار، بردة دیگری ندارم. حضرت پرسید: پس، چرا او را نشان نمی دهی؟ مرد از نشان دادن کنیز امتناع کرد، امام کاظم علیه السلامنیز منصرف شد…

هشام بن احمد در ادامه می گوید:

فردای آن روز، امامعلیه السلام مرا به حضور خواست و فرمود: هم اکنون نزد آن برده فروش برو و از او بپرس بهای آن کنیز چقدر است؟ هر مبلغی که معین کرد، بگو می پذیرم.

آنگاه من نزد مرد مغربی رفتم و بعد از دقایقی خرید و فروش انجام گرفت. برده فروش به من گفت: کنیز را به تو فروختم؛ ولیکن آن مردی که دیروز همراهت آمده بود، چه کسی بود؟ گفتم: مردی از تیرة بنی هاشم. پرسید: از کدام [خاندان] بنی هاشم؟ گفتم: بیش از این نمی دانم. در این موقع گفت: حالا تو گوش کن! همانا این کنیز جوان، داستانی دارد: وقتی او را از دورترین نقاط مغرب خریدم، [در مسیر] بانویی از اهل کتاب (مسیحی یا یهودی) با من ملاقات کرد و پرسید: این دختر ممتاز، همراه تو چه می کند؟! گفتم: او را برای خود خریده ام. بانوی اهل کتاب گفت: «ما ینبغی أن تکون هذه الوصیفة عند مثلک؛ سزاوار نیست این کنیز جوان همراه فردی مانند تو باشد. انّ هذه الجاریی ینبغی أن تکون عند خیر أهل الارض؛ بلکه او شایستة همسری بهترین مرد روی زمین است. فلا تلبث عنده الاّ قلیلاً حتّی تلد منه غلاماً یدین له شرق الارض و غرب ها؛ چرا که پس از سپری شدن مدت زمانی از زندگی مشترک این کنیز و آن مرد، پسری از آنان متولد خواهد شد که شرق و غرب، مطیع او خواهند گردید.»

هشام بن احمد در پایان می گوید:

«آن کنیز (نجمه) را نزد امام کاظم علیه السلامبردم…»[12]

به نقل درّ النّظیم و اثبات الوصیة، امام کاظم علیه السلامپس از خریدن تکتم به عدّه ای از یارانش فرمود: «سوگند به خدا! من این کنیز را نخریدم مگر به دستور و وحی خدا.»

اصحاب چگونگی دریافت این مطلب را پرسیدند و حضرت پاسخ داد:

«در عالم خواب، پدرم و جدّم پیش من آمدند در حالی که همراه آنان پارچه ای از جنس حریر بود؛ آنگاه پارچه را باز کردند، پیراهنی بود که چهرة این کنیز در آن وجود داشت…»[13]

در جمع بندی این روایات، می توان گفت:

امام کاظم علیه السلاماین کنیز را برای مادرش خریده است، حال چه به شکل وکالت از سوی مادر، و چه به صورت استقلال و بخشش نجمه به عنوان خدمتکار مادرش.

تجلّی اخلاق

«نجمه» بعد از ورود به خانة امام صادق علیه السلام و آشنایی نزدیک با خاندان رسالت و امامت:، خیلی زود با رفتار نیکویش محبّت و توجه دیگران را به خود جلب کرد. در این باره، علی بن میثم می گوید:

«… کانت من أفضل النّساء فی عقلها و دینها و اعظامها لمولاتها حمیدة المصفّاة حتّی أنّها ما جلست بین یدیها منذ ملکتها اجلالاً لها؛

… نجمه از جهت عقل، دیانت و بزرگ داشت مقام مخدوم و مولایش «حمیده مصفّاه» جزو بهترین بانوان شمرده می شد. او چنان مؤدّب بود که از همان دورة کنیزی در مقابل حمیده سراپا می ایستاد، و به خدمت و تکریم همسر امام صادق علیه السلام و مادر امام کاظم علیه السلام می پرداخت.»[14]

بهار دل

مدت زمانی از حضور نجمه در خانة اهل بیت: به عنوان «خدمتکار» سپری شد؛ حمیده که خود نیز روزگاری کنیز بوده و با توفیق الهی، شایستگی همسری امام صادق علیه السلامرا پیدا کرده بود؛ به عنوان «مادر» آرزو داشت برای عزیزترین پسرش، عروسی پاک، مهربان و دانا انتخاب کند. گرچه هر روز که می گذشت، تصویر عروس خود را در «سیمای نجمه» جست و جو می کرد؛ اما برای تحقّق آرزو و تقویت شناخت و اطمینان قلبی اش، هماره به درگاه پروردگار. «نیایش» می نمود… سرانجام در «رؤیایی راستین» فصل بهاران را به نظاره نشست. حمیده خود چنین تعریف می کند: در عالم خواب، پیامبر خدا6ر ا مشاهده نمودم که فرمود:

«یا حمیدة! هی نجمة لابنک موسی، فانّه سیولد له منها خیر أهل الارض؛ ای حمیده! نجمه، سزاوار پسرت موسی است؛ زیرا از این دختر برای موسی، فرزندی متولد خواهد شد که بهترین فرد روی زمین می باشد.»

از سوی دیگر، امام کاظم علیه السلام نیز رؤیای دیگری مشاهده کرد که پیام آور بشارت آسمانی بود. آن حضرت به برخی از یارانش فرمود: در عالم خواب، پدرم و جدّم را دیدم … آنان به من فرمودند: «ای موسی! برای تو از این کنیز بهترین اهل زمین بعد از تو، متولد خواهد شد..»[15]

حمیده خاتون پس از آن رؤیای صادقه یک روز فرصت را غنیمت شمرده و به پسر ارجمندش امام موسی کاظم علیه السلامچنین گفت:

«یا بنی! انّ تکتم جاریة، ما رایتُ جاریة قطّ أفضل منها، و لستُ أشکّ أن الله تعالی سیطهّر نسلها ان کان لها نسل؛ پسرم! همانا تکتم (نجمه) کنیز است؛ اما من هرگز کنیزی بهتر از او ندیده ام! لذا تردید ندارم خداوند متعال به زودی نسلی پاک به وی عطا می کند، البته اگر برای او نسلی [مقدّر] بوده باشد.»

آن مادر خردمند و مهربان بعد از این پیشنهاد، به امام کاظم علیه السلامگفت: «فرزندم! هم اکنون کنیزم را به تو بخشیدم، و سفارش می کنم تو را به نیکی و محبّت ورزیدن به او.»[16]

از این هنگام است که نجمه به عنوان عروس خانوادة امام جعفر صادق علیه السلام، مرحلة زیبا و پرشکوهی را آغاز کرد. از این رو، در طول زندگی اش با یادآوری نعمت های گوناگون الهی، بر عبادت و شکر و دعای خالصانة خود می افزود.

نخستین گل موسوی

روزها، هفته ها و ماه ها همچنان سپری می شد. گویا نجمه چهارمین ماه از دورة آبستنی را می گذراند؛ اما هیچ ناراحتی در وجود خود احساس نمی کرد. از این رو، به برخی از بانوان چنین می گفت: «در این دورة جنینی، سنگینی حمل را حس نکردم؛ اما در وقت خوابیدن، صدای تسبیح، تهلیل و تمجید را از شکم خود می شنیدم که این مسئله، مرا آشفته و هراسناک نموده بود؛ ولی به هنگام بیداری، چیزی نمی شنیدم.»[1علیه السلام ]

… در چهرة هریک از اعضای خانواده «شادی» موج می زد، ولی سیمای نجمه هر روز تابناک تر می شد؛ چرا که به زودی نخستین غنچة زندگی اش شکوفا شده و به افتخار «مادری» می رسید.

با فرارسیدن یازدهم ذی قعدة 148 ق. زنگ تولدی خجسته نواخته شد، و پسری از تبار ابرار و صالحان چشم به دنیا گشود و همچون نیاکانش توحید، ایمان و کرامت را سرآغاز زندگی خود قرار داد. نجمه نخستین خاطرة شیرین نوزادش را این گونه بازگو می کند:

«پس از زایمان، دیدم پسرم روی زمین قرار گرفت و در حالی که دستانش را به زمین تکیه داده و سرش را به سوی آسمان بلند کرده بود، لب هایش را تکان می داد، گویا سخن می گفت!»[18]

مولودی مبارک

نجمه در حالی که نوزادش را در آغوش گرفته، چشم انتظار آمدن شوهرش است؛ شنیدن کلام شریک زندگی و مشاهدة لبخند او، بر شیرینی و شادکامی او و اهل بیت پیامبر6خواهد افزود. دقایقی نگذشته بود که امام کاظم علیه السلام وارد منزل شد و به همسرش چنین شادباش گفت:

«هنیئاً لکِ یا نجمة کرامة ربّکِ؛ ای نجمه! کرامت و عطای پروردگارت برتو گوارا و مبارک باد!»

نجمه این خاطرة به یادماندنی را بدین گونه تعریف می کند:

در این موقع، من نوزادم را که در پارچه ای سفید پیچیده شده بود، به پدرش دادم؛ آن حضرت نخست در گوش راست او اذان و درگوش چپش اقامه گفت؛ سپس آب فرات (زلال و گوارا) طلبید و کام او را با آن برداشت و چون نوزاد را به من برگرداند، چنین فرمود:

«خذیه فانّه بقیة الله تعالی فی ارضه؛ نوزاد را بگیر، به درستی که او «بقیة الله» و ذخیره و حجّت خداوند متعال در روی زمینش است.[19]

از تبار علی

قصة نامگذاری این مولود آسمانی نیز شنیدنی است! «جابر بن عبدالله انصاری» وقتی توفیق یافت اسامی معصومان:را در لوح و صحیفة فاطمه زیارت نماید، نقل می کند که در آن نوشته شده بود:

«… ابوالحسن علی بن موسی الرضا امّه جاریة و اسمها نجمة…»[20] بی گمان این لوح عرشی به عنوان «میراث» نزد امام کاظم علیه السلام بود. از سوی دیگر، آن حضرت با دیدن رؤیای پیش از ازدواج، تولد هشتمین امام و حجّت الهی را لحظه شماری می کرد؛ چرا که در عالم خواب، پدر و جد بزرگوارش به او بشارت داده بودند:

«هرگاه آن مولود مسعود به دنیا آمد، نامش را «علی» بگذار…»[21]

بنابراین امام کاظم علیه السلام نام نخستین پسرش را «علی»، لقبش را «رضا» و کنیه اش را «ابوالحسن» نهاد.[22]

بانوی محراب

نجمه بعد از رهایی از دورة بردگی و استقرار در منزل قدسی ترین و کریم ترین خاندان و مفتخر شدن به جایگاه مطلوب و رؤیایی عروس خاندان نبوت و امامت، «عبادت» و «دعا» را سر لوحة برنامة زندگی اش قرار داد؛ زیرا او به خوبی می دانست رمز عروج پیامر6به ملکوت و عرش الهی، همان بندگی خالص و عبودیت آن حضرت بود.[23] و مکارم اخلاقش. از این رو، نجمه به شکرانة تمام نعمت های الهی غالباً در محراب و سجّادة نیاز، ایات قرآنی را زمزمه می نمود تا همچون: مریم، خدیجه، فاطمه، زینب، حمیده و دیگر بانوان مطهر و مؤمن «خشنودی خدا» را به دست آورد.

البته دوران حمل و شیردهی، برنامة روزانة مادران را دچار تغییر می کند؛ اما گویا نجمه راهکاری مناسب در نظر دارد! بهتر است این روایت را بخوانیم:

امام رضا علیه السلامدر هنگام تولد از لحاظ جسمی، قوی و درشت بود و بسیار شیر می نوشید؛ روزی مادرش گفت: دایه ای [نیکو خصال] برای فرزندم پیدا کنید تا مرا در شیردادن کمک کند. از نجمه پرسیدند: مگر شیر تو، او را کفایت نمی کند؟ پاسخ داد:

«لا اکذب، والله! ما نقص الدَّرُّ ؛ ولکن علی ورد من صلاتی و تسبیحی و قد نقص منذ ولدتُ؛ دروغ نمی گویم، سوگند به خدا! شیرم کم نشده، ولیکن برای من ذکرهایی از نماز، دعا و تسبیح وجود دارد که از زمان تولد فرزندم، آن اذکار دچار کاستی شده است.»[24]

آری! عروس اهل بیت:شدن، همسر امام بودن، و مادر ولی و بقیة اللهگردیدن، این انتظار ایمانی و عرفانی را می طلبد و می خواهد که بر کیفیت و کمیت «عبادات و طاعات» افزوده شود، و نجمه در سخت ترین لحظات نیز عبادات و خانه داری حضرت فاطمه زهرا را سرمشق و اسوة زندگی خود قرار داد.

شکوفه ای دیگر

بعد از سالیان متمادی، دیدگان اهل بیت: به سیمای نوزادی دیگر روشنی یافت؛ چرا که در سال 1علیه السلام 3 ق. از دامن پاک نجمه ماه و قمری تابناک، جلوه گر شد. امام کاظم علیه السلامپس از در آغوش گرفتن دخترش و زمزمة اذان و اقامه، نام مقدس «فاطمه» را بر آن مولد معصوم نهاد.[25]

از آن جا که امام کاظم علیه السلام در طول زندگی اش با چند کنیز (امّ ولد) ازدواج کرده و صاحب فرزندان بسیاری (حد اقل 30 پسر و دختر) شده است، و نیز با توجه به این مطلب که نجمه اولین همسر آن حضرت می باشد، جای این پرسش است که: ایا نجمه از زمان تولد پسرش امام رضا علیه السلام(148 ق.) تا هنگام ولادت دخترش حضرت فاطمه معصومه3(1علیه السلام 3ق.) صاحب فرزند یا فرزندان دیگری نشده است؟!

مونس دل

نسیم بهشتی، هماره دل و جان نجمه را نوازش می داد؛ اما هر از چندگاهی بحران های سیاسی- اجتماعی، تار و پود زندگی و قلب بنی هاشم و شیعیان را آشفته می کرد که بی شک اوج این غم ها، بازداشت های مکرر امام کاظم علیه السلام از سوی حکومت ستمگر بنی عباس بود.

سال هایی که امام در زندان های متعدد به سر می برد، فرزند برومندش حضرت رضا علیه السلام تسلّی بخش دل های رنجور بود. از این رو، نجمه در کنار دیگر اعضای خانواده، با تکیه بر «عبادت» و «شکیبایی»[26]، فراق آن حضرت و دیگر مشکلات را تحمل می کرد…

رحلت

سرانجام آن بانوی مؤمن، خردمند و مهربان، ندای «ارجعی» را شنید و روحش به سوی باغستان نور، پرواز کرد و دیدگان خاندان موسوی، اشکبار و دل های آنان سوگوار شد.

در این میان، فرزندانش در کمال ناباوری با «مادر» وداع کردند و پس از طواف تابوت در گرداگرد مزار مقدس پیامبر و تشییعی باشکوه، پیکر مطهّر نجمه در مشربة «امّ ابراهیم» به خاک سپرده شد.[2علیه السلام ]

شاید بتوان رحلت «امّ الرضا» را بعد از دوران شهادت شوهرش امام موسی کاظم علیه السلام دانست…

پی نوشت ها:

1. در این زمینه، پژوهشگر و دوست گرانقدر آقای محمد اصغری نژاد مطالب خوبی نوسته است. ر.ک: حمیدة مصفّاه، ص 44 – 68 (نورالسّجاد، قم، اول، 13علیه السلام 9 ش.)

2. بحارالانوار، ج 49، ص 2،3 و علیه السلام – 10؛ منابع بعدی.

3. ناسخ التواریخ، (احوالات حضرت علی بن موسی الرضا علیه السلام)، عباسقلیخان سپهر، ج 1، ص 14 (اسلامیه، تهران، 1348 ش.)

4. بحارالانوار، ج 36، ص 193 و 194.

5. ر.ک: به آدرس شمارة 2.

6. در مکتب عالم آل محمد،؛ امام علی بن موسی الرضا علیه السلام، ص 30 و 30 (انتشارات امیری، تهران، اول، 13علیه السلام 8 ش.)

7. ویژگیهای امام رضا علیه السلام(خصائص الرضویه)، عبدالکریم پاک نیا، ص 15 (نسیم کوثر، قم، اول، 1384 ش)؛ معارف و معاریف، سید مصطفی حسینی دشتی، ج 10، ص 84.

8. در روایت علی بن میثم می خوانیم: «اشترت حمیدة … جاریة مولدة و اسمها تکتم…» واژة «مولّدة» به این معنا می باشد: زنی که در بین مردم عرب زبان به دنیا آمده، با فرزندان آنان بزرگ شده و به آداب آنها تربیت یافته است. (بحارالانوار، ج 49، ص 4 – 6).

9. برای آشنایی بیشتر با این بانوی گرامی، به کتاب «حمیدة مصفّاه» مراجعه بفرمایید.

10. همان، ص 42؛ بحارالانوار، ج 49، ص 5 و7.

11. البته در برخی منابع «هشام بن احمر» ثبت شده است؛ مثل: داستان های اصول کافی، محمد محمدی اشتهاردی، ج 2، ص 55. (دفتر نشر معارف اسلامی، قم، اول، 1413 ق.)

12. ر.ک: همان، ص 55 – 5علیه السلام ؛ بحارالانوار، ج 49، ص علیه السلام و 8.

13. منتهی الآمال، شیخ عباس قمی، ج 2، ص 290 و 291.

14. همان، ص 289؛ بحارالانوار، ج 49، ص 50.

15. منتهی الامال، ج 2، ص 290 و 291.

16. همان، ص 289 و 290؛ بحارالانوار، ج 49، ص5. البته به روایت دیگر: «سیظهر نسلها؛ نسلش را آشکار می کند.» ناسخ التواریخ، ج 1، ص 12.

17. بحارالانوار، ج 49، ص 9؛ ناسخ التواریخ، ج 1، ص 1علیه السلام و 18.

18. همان.

19. همان، و به نقل دیگر،: «بقیةالله عزوجل» بحارالانوار، ج 24، ص 212.

20. بحارالانوار، ج 36، ص 193 و 194.

21. منتهی الامال، ج 2، ص 291.

22. بحارالانوار، ج 49، ص 4، 12، 19 و 20.

23. اسراء / 1.

24. بحارالانوار، ج 49، ص 5؛ ناسخ التواریخ، ج 1، ص 18 و 19.

25. رک : نرم افزار «گلشن قم»، آستانه مقدسه حضرت معصومه(س)، 1385ش.

26. منتهی آلامال، ج 2، ص 253.

27. شجره طیبه، زندگینامة چهارده معصوم و پیامبران)، سید محسن حجازی زاده، ص 194 (مؤسسة انتشاراتی لاهوت، تهران، اول، 1383ش.)