پیغمبر

نوشته‌ها

حادثه دلخراش رحلت پیامبر گرامى اسلام (صلی الله علیه و آله)

اشاره:

پیامبر اکرم (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلّم) پس از بیست و سه سال دعوت و مجاهدت و ابلاغ پیام الهی و پس از فراز و نشیب‌های فراوان در راه انجام رسالت بزرگ خویش، سرانجام در روز دوشنبه، بیست و هشتم ماه صفر یازدهم هجرت  (در تاریخ وفات پیامبر اکرم احتمال زیادی بیان شده است و این بنابر قول مشهور علمای شیعه است)
پس از چهارده روز بیماری و کسالت، رحلت فرمودند و در هجرۀ مسکونی خویش در جوار مسجدی که تاسیس کرده بود، به خاک سپرده شد.

شیخ مفید در ارشاد می ‏نویسد: وقتى پیامبر ( صلی الله علیه و آله و سلم) از نزدیکى مرگش، که قبلا آن را براى امت خود بیان کرده بود مطمئن شد، پیوسته در میان مسلمانان به سخنرانى می ‏ایستاد و آنها را از فتنه و اختلاف پس از رفتنش برحذر می‏داشت و همواره به آنها تأکید می‏کرد که به سنتهاى وى تمسک کنند و بر آنها با یکدیگر وحدت داشته باشند. مسلمانان را تشویق می‏کرد که به عترتش اقتدا کنند و آنها را اطاعت و یارى و پاسبانى نمایند و در امور دینى بدیشان چنگ آویزند و از اختلاف و ارتداد پرهیزشان می‏داد. از جمله مسایلى که پیغمبر (صلی الله علیه و آله) به مسلمانان تذکر داد روایتى است که همه بر صدور آن اتفاق دارند. در این روایت آمده است که پیغمبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: اى مردم! من شما را ترک می‏کنم و شما در حوض بر من وارد می‏شوید بدانید که من درباره ثقلین از شما پرسش خواهم کرد. مواظب باشید که پس از من با آنها چگونه رفتار می‏کنید. زیرا خداوند لطیف و خبیر مرا آگهى داد که این دو از هم جدا نمی‏شوند تا مرا ملاقات کنند. من از پروردگارم چنین تقاضا کردم و او هم خواسته‏ام را روا کرد. بدانید که من این دو چیز را در شما وانهادم: کتاب خدا و عترتم، اهل بیتم را. از آنها پیشى نگیرید که دچار پراکندگى شوید و از آنها کوتاهى نکنید که به هلاکت می‏ افتید و به آنها نیاموزید که ایشان از شما داناترند. اى مردم! نبینم پس از من به کفر بازگردید و گردن یکدیگر را بزنید و مرا در سپاهى همچون سیل گران دیدار کنید. هان بدانید که على بن ابیطالب برادر و وصى من است. او بعد از من بر تأویل قرآن می‏جنگد چنان که من بر تنزیل آن پیکار کردم.

آن حضرت در هر مجلسى که می‏ نشست این سخن و یا نظایر آن را بر زبان می ‏آورد سپس براى اسامه بن زید بن حارثه لوای فرماندهى را بست و به وى دستور داد که با جمهور مردم به همان محل از بلاد روم رود که پدرش کشته شده بود. آن حضرت در صدد شد که عده‏اى از پیشگامان مهاجر و انصار را نیز به این سپاه الحاق فرماید تا در مدینه به هنگام وفاتش کسى نباشد که در امر ریاست اختلاف نورزد و در پیشى گرفتن براى امارت بر مردم طمع نکند و کار براى جانشین پس از او هموار گردد و دیگر کسى در گرفتن حق او به منازعه نپردازد. پیغمبر (صلی الله علیه و آله) لواى امارت را بست و در حرکت دادن اصحاب و راه انداختن اسامه از مدینه به اردوگاهش در جرف، جدیت نشان داد و مردم را به حرکت و همراهى با او برانگیخت و از ملامتگرى و کندى کردن در همراهى اسامه بر حذر داشت. در لحظاتى که پیامبر (صلی الله علیه و آله) به این امور اشتغال داشت ناگهان مرضى که باعث وفات وى گردید، بر حضرتش عارض شد. چنان چه در علل و عوامل این حوادث خوب تأمل کنیم و تنها با انصاف و به دور از شایبه‏ های عقیدتى به آنها بنگریم، می‏ توان گفت که پیغمبر (صلی الله علیه و آله) با وجود اطمینان از نزدیکى مرگش بواسطه وحى یا غیر آن و با وجود اشارتهاى علنى حضرتش به این امر در خطبه‏اى که در حجه الوداع ایراد کرد و ما نیز متذکر آن شدیم که در آن آمده بود: من نمی‏دانم شاید سال آینده شما را دیدار نکنم و نیز فرمایش آن حضرت در یکی دیگر از خطبه‏ هایش که بعدا خواهد آمد فرمود: وقت آن رسیده که از میان شما بروم و نیز تأکید وى بر وصیت به (نگاهداشت حق) ثقلین و این فرمایش او که گفت: جبرئیل هر سال یک بار قرآن را بر من عرضه می‏داشت و امسال دو بار آن را بر من عرضه کرد و من این کار را جز نشانه‏اى براى نزدیکى مرگم نمی‏دانم و نیز اعتکاف بیست روزه آن حضرت در این سال بر خلاف قبل که اعتکافش ده روزه بود، این قراین تصریحا یا تلویحا نشان می‏دهند که پیامبر (صلی الله علیه و آله) به نزدیک بودن اجلش آگاه بوده و بیمارى وى و شدت یافتن آن نیز مزید بر علت شده است . با این همه، پیغمبر (صلی الله علیه و آله) در تجهیز سپاه اسامه می‏کوشد و مردم را به پیوستن بدان برمی‏انگیزد و اسامه جوان را بر سران و سرشناسان مهاجر و انصار، امارت می‏دهد و شدت بیماری و اطمینان از نزدیک بودن مرگش وى را از تلاش در تجهیز سپاه اسامه باز نمی‏دارد.

ظاهر حال و تدبیر درست چنین اقتضا می‏کرد که پیامبر (صلی الله علیه و آله) در چنین شرایطى که نگران مرگ خود بود، سپاهى متشکل از بزرگان صحابه و جمهور مسلمین را روانه نسازد زیرا جبران حوادثى که به هنگام وفات آن حضرت احتمال وقوع داشت و نیز تحکیم مسأله خلافت در طول حیاتش، بسیار مهم‏تر از روانه داشتن سپاه براى جنگ با رومیان بود. حتى در چنین حالتى روا نبود که پیامبر (صلی الله علیه و آله) سپاهیان را از مدینه بیرون بفرستد بلکه باید آنها را در مدینه نگاه می‏داشت تا آن شهر در برابر فتنه‏ هایى که مقارن با وفات وى رخ می‏داد، آماده و مهیا باشد. این در حالى بود که خود پیامبر (صلی الله علیه و آله) به وقوع این فتنه ‏ها اشاره کرده و فرموده بود: «فتنه ‏ها چونان پاره‏ هاى شب تاریک روى آورده ‏اند» ، خصوصا آن که گروهى از اعراب در جاهاى مختلف همین که از بیمارى آن حضرت مطلع شدند، به ارتداد رفتند و یکى از آنها ادعاى نبوت کرد و بنابر تصریح طبرى خبر این حوادث به گوش پیغمبر (صلی الله علیه و آله) رسیده بود. گذشته از اینها پیغمبر (صلی الله علیه و آله) مؤید به وحى بود و به خوش تدبیرى از دیگر مردمان، متمایز بود.

همین که می‏بینیم با وجود آن همه تشویقها، سپاه اسامه روانه نمی‏شود و هم‏چنان در اردوگاه جرف می‏ماند تا پیامبر (صلی الله علیه و آله) وفات می‏یابد، درمی ‏یابیم که در این مسأله علتى بوده و روانه کردن این سپاه یک مسأله معمولی براى جنگ با روم و فتح آن کشور نبوده است. حتى با قطع نظر از تمام این مسایل، می‏ بینیم که ظاهر امر اقتضا می‏ کند که پیغمبر (صلی الله علیه و آله) در چنین شرایطى به خود و به بیمارى شدیدش مشغول گردد نه به روانه کردن سپاهی براى جنگ که مثل حمله دشمنان یا بروز حادثه‏ اى که تأخیر در برابر آن پسندیده نیست، از چنان فوریت و عجله‏ای برخوردار نمی‏ باشد.

ابن سعد در طبقات به سند خود از ابومویهبه آزاد کرده رسول خدا (صلی الله علیه و آله) از آن حضرت نقل کرده است که آن حضرت در دل شب فرمودند: به من دستور داده شده که برای اهل بقیع آمرزش بخواهم، با من روانه شو. با او به راه افتادم تا آن که به بقیع رسید مدت درازى به آمرزشخواهى براى آنان پرداخت سپس فرمود: خوشا به حالتان به خاطر حالتى که داشتید در قیاس با آن چه مردمان در آن‏اند، فتنه ‏ها مثل پاره‏ هاى شب تاریک هجوم آورده‏اند پشت هم می‏آیند، آخرین آنها از اولین آنها پیروى می‏کند و آخرین آنها از نخستین آنها بدتر است. سپس فرمود : گنجینه‏ هاى دنیا و جاودانگى و سپس بهشت را به من دادند مرا میان آنها و دیدار پروردگارم و بهشت مخیر کردند. گفتم: پدر و مادرم فدایت گنجینه هاى دنیا و جاودانگى و سپس بهشت را بگیر. فرمود: من دیدار پروردگارم و بهشت را برگزیدم.

شیخ مفید گوید: چون پیامبر (صلی الله علیه و آله) احساس بیمارى کرد، دست على (ع) را گرفت و در حالى که جماعتى او را دنبال می‏ کردند به طرف بقیع رفت و فرمود: مرا گفته‏اند که براى اهل بقیع آمرزش بخواهم. همگان با پیامبر (صلی الله علیه و آله) روانه شدند تا این که آن حضرت در میان قبرها ایستاد و فرمود: سلام بر شما اى اهل قبور! خوشا به حال شما به خاطر زمانى که در آن بودید در قیاس با آن چه مردمان در آن‏اند. فتنه ‏ها چونان پاره‏ هاى شب تاریک روی آورده‏اند آخرین آنها تابع اولین آنهاست. سپس مدت درازی براى اهل بقیع طلب مغفرت کرد و رو به على (ع) کرد و فرمود:

جبرئیل هر سال یک بار قرآن را بر من عرضه می‏داشت ولى امسال دو بار عرضه کرد و من آن را فقط علامت حضور مرگم می‏دانم. سپس فرمود: علی! مرا میان گزینش گنجینه‏ هاى دنیا و جاودانگی در آن یا بهشت مخیر کردند و من دیدار پروردگارم و بهشت را برگزیدم. آن حضرت (صلی الله علیه و آله) دهه آخر رمضان را به اعتکاف می‏ نشست اما چون سالى که در آن جان داد فرا رسید بیست روز اعتکاف گرفت.

شیخ مفید گوید: سپس پیغمبر (صلی الله علیه و آله) به خانه‏اش بازگشت و سه روز تب زده در خانه ماند. آنگاه در حالى که سرش را پیچیده بود و دست راستش را به امیرالمؤمنین (ع) و دست چپش را به فضل بن عباس تکیه داده بود، راهى مسجد شد و بر فراز منبر نشست و سپس فرمود: مردم! وقت آن رسیده که از میان شما رخت بربندم، هر که را نزد من وعده‏اى بود بیاید تا برایش برآورده سازم، و هر که را بر من وامى بود مرا بدان آگهى دهد. اى مردم! میان خود و هر کسى جز عمل و کردار چیز دیگرى وجود ندارد تا خداوند بدان خیرش دهد یا شرى را از او بازدارد . اى مردم! هیچ مدعى ادعا نکند و هیچ منت گذار منت ننهد به خدایى که مرا به حق به پیامبرى فرستاد، جز عمل با رحمت چیز دیگرى نجات بخش نیست، اگر (خدا را) عصیان کرده بودم هر آینه سقوط می‏کردم. خدایا! آیا پیامت را رساندم؟ آنگاه از منبر پایین آمد و با مردم نمازى سبک (کوتاه) گذارد و آنگاه به خانه‏اش رفت. در آن زمان آن حضرت در خانه ام سلمه بود . یک یا دو روز در خانه ام‏سلمه بود که عایشه پیش ام سلمه آمد و از او خواست که پیامبر (صلی الله علیه و آله) را به خانه وى انتقال دهد تا او از حضرتش پرستاری کند. عایشه از زبان پیامبر (صلی الله علیه و آله) در این باره اجازه گرفت و آنها به او اجازه دادند و در نتیجه پیغمبر (صلی الله علیه و آله) را به اتاقى که متعلق به عایشه بود، انتقال دادند.

طبری به سند خود از عبید الله بن عبد الله بن عتبه از عایشه نقل کرده است که گفت: بیمارى رسول خدا (صلی الله علیه و آله) شدت می‏گرفت و پیوسته از خانه این همسرش به خانه آن یکى می‏گردید. آن حضرت در خانه میمونه بود که زنانش را طلبید و از آنها اجازه خواست که در خانه من مورد پرستارى قرار گیرد. زنانش به او اجازت دادند. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) با دو مرد که یکى از آنها فضل بن عباس و دیگری مردى بود، از خانه بیرون آمد. پاهایش روى زمین کشیده می‏شد. سرش را پیچیده بود تا این که وارد خانه‏ام شد. عبید الله گوید: این حدیث را به نقل از عایشه براى عبدالله بن عباس نقل کردم، از من پرسید: آیا می‏دانى آن مرد دیگر که بود؟ گفتم: نه. گفت: على بن ابیطالب بود ولى عایشه نمی‏تواند او را به نیکی یاد کند.

حاکم در مستدرک به سند خود از گروهى از اصحاب از جمله عبید الله بن عبد الله بن عتبه، از عایشه نقل کرده است که بیمارى رسول خدا (صلی الله علیه و آله) که به واسطه آن از دنیا رفت در خانه میمونه آغاز شد. سپس آن حضرت در حالى که سرش را پیچیده بود بر من وارد گشت. او را دو مرد در میان گرفته بودند و پاهایش روى زمین کشیده می‏شد طرف راستش عباس بود و طرف چپش مردى دیگر. عبید الله گوید: ابن عباس به من گفت: مردى که طرف چپ پیغمبر (صلی الله علیه و آله) بود على است. بیمارى چند روزى به طول انجامید و آن حضرت سنگین شد. بلال هنگام نماز صبح بیامد و رسول خدا (صلی الله علیه و آله) غرق در بیماری ‏اش بود. بلال صدا زد: خدا بیامرزدتان نماز! آنگاه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) با شنیدن صداى بلال، شروع به گفتن اذان کرد.

نگارنده: در این‏جا روایات مختلفى نقل کرده‏اند که آیا رسول خدا (صلی الله علیه و آله) کسى را مأمور کرد تا با مردم نماز گزارد یا نه؟ ابن هشام در سیره می ‏نویسد: وقتى بلال، آن حضرت را به نماز فرا خواند، فرمود: کسى را بگویید که با مردم نماز بگزارد. عبد الله بن زمعه بیرون آمد و ناگهان چشمش به عمر افتاد و به او گفت: برخیز و با مردم نماز بگزار. ابوبکر در آن هنگام غایب بود. چون عمر، تکبیر گفت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) صداى او را شنید و به دنبال ابوبکر فرستاد. ابوبکر، پس از آن که عمر نماز را به اتمام رسانده بود، آمد و با مردم نماز گزارد .

طبری از عایشه نقل کرده است که پیغمبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: به ابوبکر بگویید که با مردم نماز بگزارد. عایشه گفت: او مردی رقیق القلب است. پیغمبر (صلی الله علیه و آله) مجددا سخن خود را تکرار کرد و عایشه هم همان جواب را داد. لذا پیامبر (صلی الله علیه و آله) خشمگین شد و فرمود: شما همان زنان همدم یوسف هستید. آنگاه آن حضرت در حالى که میان دو مرد ایستاده بود و پاهایش روى زمین کشیده می‏شد از خانه بیرون آمد. چون به ابوبکر نزدیک شد، ابوبکر عقب نشست اما پیامبر (صلی الله علیه و آله) به او اشاره کرد که در جاى خود بایست و خود در کنار ابوبکر نشست. عایشه نقل کرد که ابوبکر به نماز پیامبر (صلی الله علیه و آله) اقتدا کرده بود و مردم به نماز ابوبکر. ابن سعد و دیگر مورخان نیز همین روایت را نقل کرده‏اند.

شیخ مفید گوید: پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: یکى از مسلمانان با مردم نماز بگزارد من مشغولم. عایشه گفت: به ابوبکر بگویید برود و حفصه هم گفت: به عمر بگویید برود. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به آنها فرمود: کافى است. شما همان ندیمکهاى یوسف هستید و خود برخاست در حالى که از شدت ضعف نمی‏توانست درست بایستد آنگاه دست على بن ابیطالب و فضل بن عباس را گرفت و بر آنها تکیه کرد. پاهایش از ضعف روى زمین کشیده می‏شد. همین که پیغمبر (صلی الله علیه و آله) به مسجد رسید، ابوبکر را دید که به سوى محراب پیشى گرفته است لذا با دستش به او اشاره کرد که عقب‏تر از وی بایستد و خود آن حضرت در جایگاه ابوبکر ایستاد و تکبیر گفت و نمازى را که ابوبکر شروع کرده بود، از نو خواند و به نمازى که ابوبکر خوانده بود، اعتنایى نکرد.

نگارنده: ما را با نظر این مورخان، که در عقیده و نقل (روایت) با یکدیگر اختلاف دارند، چکار؟ برخى از آنها روایت می‏کنند که آن حضرت شخص خاصى را مأمور این کار نکرده است و بعضى دیگر می‏گویند: پیامبر (صلی الله علیه و آله) در آغاز کسی را معین نفرمود اما بعدا وقتى شنید عمر تکبیر نماز را سر داده، ابوبکر را فرستاد و مردم دو بار نماز صبح خواندند. پاره‏ اى دیگر از مورخان می‏ نویسند پیامبر (صلی الله علیه و آله) از همان آغاز ابوبکر را مأمور این کار کرد.

ما را با این اخبار متناقض چکار؟ اما این نکته را شایان ذکر می‏دانیم که تمام این اخبار در این مسأله متفقند که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در حالت سخت بیمارى و ضعف به سمت مسجد حرکت کرد . در حالى که نمی‏ توانست روى پاى خود بایستد یا قدم از قدم بردارد و پاهایش روى زمین کشیده می‏شد و نشسته نماز گزارد. اگر پیامبر (صلی الله علیه و آله) با این اعمال می‏ خواست ابوبکر را تأیید کند، او را براى نماز تعیین کرده و مردم هم پشت او به نماز ایستاده بودند و اگر بیرون نمی‏آمد او را بیشتر تأیید کرده بود چون با آمدن آن حضرت به مسجد، این شبهه ایجاد می‏شد که شاید پیامبر (صلی الله علیه و آله) از پیش نمازی ابوبکر راضى نیست.

اقتدای مردم به ابوبکر و اقتداى او به پیامبر (صلی الله علیه و آله)، موجب آن است که شخصی در آن واحد هم امام باشد و هم مأموم و این امر در شرع جایز نیست. وانگهى چرا پیامبر (صلی الله علیه و آله) نگذاشت که امامت نماز تا به آخر با ابوبکر باشد؟ !

شیخ مفید گوید: چون پیامبر (صلی الله علیه و آله) سلام نماز را داد به سوی خانه ‏اش رفت و ابوبکر و عمرو و گروهى از مسلمانان حاضر در مسجد را فرا خواند و سپس فرمود: مگر به شما نگفته بودم که سپاه اسامه را روانه کنید؟ گفتند: چرا، رسول خدا فرمود: پس چطور اجراى فرمان مرا به تأخیر انداختید؟ ابوبکر گفت: من رفته بودم اما بازگشتم تا با شما تجدید دیدار کنم . عمر هم گفت: رسول خدا! من نرفته بودم چون دوست نداشتم از شما تقاضاى مرکوب بکنم. پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: سپاه اسامه را روانه کنید. او این عبارت را سه بار بر زبان آورد و آنگاه از شدت دردی که بر حضرتش عارض شده بود و همچنین از شدت اندوه، بیهوش شد. مدتى در این حالت گذشت. مسلمانان گریه سردادند و فغان از همسران و فرزندان و زنان مسلمین و تمام کسانى که حضور داشتند، برخاست. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به هوش آمد و به آنها نگریست و سپس فرمود : دوات و کتف (استخوان شانه شتر) تا مکتوبى براى شما بنویسم که بعد از آن هرگز گمراه نشوید. سپس بیهوش شد. یکى از حاضران دوات و کتف طلبید اما عمر گفت: برگرد، او هذیان می‏گوید! مرد بازگشت و حاضران از این جهت که در حاضر کردن دوات و کتف سهل انگارى کرده بودند، احساس پشیمانى کردند و به ملامت یکدیگر پرداختند و گفتند: انا لله و انا الیه راجعون. از مخالفت با رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بیمناک و نگران شدیم. چون رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به هوش آمد یکى از حاضران از آن حضرت پرسید: آیا برایتان دوات و کتف نیاوریم؟ فرمود: آیا بعد از آن حرفى که زدید؟ هرگز! اما شما را سفارش می‏کنم که با اهل بیتم به نیکى رفتار کنید . آنگاه صورتش را از آنها برگرداند و حاضران برخاستند.

بخاری در جزء چهارم از صحیح در باب سخن بیمار که می‏گوید «از کنار من برخیزید» از کتاب بیماران و طب به سند خود از عبید الله بن عبد الله بن عباس نقل کرده است که گفت: چون رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به حال احتضار افتاد، در خانه عده‏اى از جمله عمر بن خطاب حضور داشتند . پیغمبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: بیایید برایتان مکتوبی بنویسم که بعد از آن گمراه نشوید. عمر گفت : بیمارى بر پیامبر چیره گشته حال آن که شما قرآن دارید. کتاب خدا ما را بس است. حاضران به اختلاف افتادند. برخى مشاجره می‏ کردند که بگذارید پیامبر برایتان مکتوبى بنویسد تا پس از آن گمراه نشوید و برخى همان سخنى را می‏گفتند که عمر گفته بود. چون بیهوده گویى و اختلاف در محضر پیامبر (صلی الله علیه و آله) بسیار شد، آن حضرت فرمود: برخیزید. عبیدالله گوید: ابن عباس همواره می ‏گفت: فاجعه بزرگ آن بود که با اختلاف و بیهوده ‏گویی خود بین رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و نوشتن آن نامه، مانع شدند!

ابن سعد در طبقات به سند خود از عبید الله بن عبد الله بن عتبه بن عباس همین روایت را نقل کرده جز این که در الفاظ حدیث برخى اختلافات وجود دارد. وى روایت می‏کند: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در حال احتضار بود و در خانه عده‏اى از جمله عمر بن خطاب حضور داشتند. پیغمبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: بیایید مکتوبى برایتان بنویسم که بعد از آن هرگز گمراه نشوید. عمر گفت: بیماری بر رسول خدا غلبه کرده حال آن که قرآن پیش شماست و کتاب خدا ما را بس است. حاضران با یکدیگر به اختلاف پرداختند. برخى می‏گفتند اجازه دهید رسول خدا برایتان مکتوبى بنویسد و برخی نیز همان گفته عمر را بر زبان می‏آوردند. چون بیهوده گویى و مشاجره زیاد شد و رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را غمگین کردند، فرمود: از کنار من برخیزید آنگاه عبید الله بن عبد الله گفت: ابن عباس همواره می‏گفت: تمام فاجعه آن بود که با بیهوده گویى و مشاجره خود مانع نوشتن آن نامه توسط رسول خدا (صلی الله علیه و آله) شدند.

بخاری در جزء سوم صحیح در باب مرض النبى (صلی الله علیه و آله) به سند خود از سعید بن جبیر نقل کرده است که گفت: ابن عباس می‏گفت: روز پنجشنبه؛ و چه پنجشنبه ‏ای؟ ! بیمارى رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بر آن حضرت چیرگى آورد آنگاه فرمود: بیایید مکتوبی برایتان بنویسم تا بعد از آن هرگز گمراه نشوید. آنها با هم در این باره به تنازع پرداختند حال آن که پیش هیچ پیامبرى تنازع زیبنده نیست. آنها گفتند: چه می ‏گوید آیا هذیان می‏گوید؟ از او دوباره پرسیدند خواستند به آن حضرت جواب دهند که فرمود: مرا واگذارید! حالتى که در آنم براى من بسیار بهتر از آن چیزى است که شما مرا بدان می‏خوانید و آنها را به سه چیز وصیت کرد، فرمود: مشرکان را از جزیره العرب بیرون برانید و از وفد همچنان که من پذیرایى می‏کردم، پذیرایی کنید و در مورد وصیت سوم سکوت کرد یا گفت: آن را فراموش کردم.

طبری در تاریخ همین روایت را به سند خود از سعید بن جبیر از ابن عباس نقل کرده جز آن که آورده است: پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: پس از من گمراه نشوید. و گفته است: رفتند تا براى وى (دوات و کتف) بیاورند و گفت: عمدا از ذکر وصیت سوم خوددارى ورزید یا گفت: فراموش کرده‏ام .

ابن سعد در طبقات به سند خود از سعید بن جبیر از ابن عباس همانند این روایت را نقل کرده جز این که گفته است و دوات و صحیفه ‏ای بیاورید و گفت: می‏ خواستند آن چه را خواسته بود برایش بیاورند و گفت: در مورد وصیت سوم سکوت کرد نفهمیدم گفت: آن را فراموش کردم یا عمدا درباره آن چیزى نگفت.

کسی که در این روایات تأمل می‏کند در این شکى ندارد که محدثان عمدا در مورد وصیت سوم سکوت اختیار کرده‏اند نه از روی فراموشى و علت این سکوت هم سیاست بوده است که موجب شد عمدا آن را نگویند یا خود را به فراموشى بزنند. و اصلا پیغمبر (صلی الله علیه و آله) به خاطر همین وصیت بوده که خواستار دوات و کتف شده است.

بخاری در صحیح در این قسمت به سند خود از عبید الله بن عبد الله بن عتبه از ابن عباس نقل کرده که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در حال احتضار بود و عده‏اى در خانه حضور داشتند. پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: بیایید برایتان مکتوبى بنویسم که بعد از آن گمراه نشوید. یکى از حاضران گفت : بیمارى بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) چیره شده، قرآن پیش شماست و ما را کتاب خدا کافى است. حاضران با یکدیگر به اختلاف افتادند و به مشاجره پرداختند برخی می‏گفتند: برایش دوات و کتف ببرید تا مکتوبی برایتان بنویسد که بعد از آن گمراه نشوید و عده‏ای دیگر، سخنى جز این می‏گفتند. چون بسیار اختلاف ورزیدند و سخنان بیهوده گفتند: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: برخیزید . عبید الله گفت: ابن عباس می‏گفت: فاجعه بزرگ آن بود که به خاطر اختلاف و بیهوده‏ گویى بسیار خود نگذاشتند رسول خدا (صلی الله علیه و آله) آن مکتوب را بنویسد.

قسطلانی در کتاب ارشاد السارى نوشته است مقصود از «یکى از حاضران» در این روایت همان عمر بن خطاب است.

ابن سعد در طبقات به سند خود از سعید بن جبیر، از ابن عباس نقل کرده است که گفت: پیامبر (صلی الله علیه و آله) روز پنج شنبه بیماری‏اش شدت یافت. آنگاه ابن عباس شروع به گریستن کرد و گفت: روز پنج شنبه و چه روز پنج شنبه ‏ای! ! بیمارى پیامبر (صلی الله علیه و آله) شدت گرفت. آنگاه فرمود: دوات و صحیفه ‏اى برایم بیاورید تا برایتان مکتوبى بنویسم که بعد از آن هرگز گمراه نشوید. یکی از حاضران گفت: پیامبر خدا هذیان می‏گوید. به آن حضرت عرض شد: آیا آن چه را خواستى برایت نیاوریم؟ فرمود: آیا بعد از این حرفى که گفتید؟ لذا دیگر خواستار دوات و صحیفه نشد.

ابن سعد همچنین در طبقات به سند خود از جابر بن عبد الله انصارى نقل کرده است که گفت : رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در آن بیماری‏اش که منجر به وفاتش شد دوات و صحیفه خواست تا براى امتش چیزى بنویسد که نه خود گمراه شوند و نه به گمراهى اندازند در خانه بحث و مشاجره درگرفت و عمر بن خطاب سخنانى گفت و پیغمبر (صلی الله علیه و آله) خواسته‏اش را رد کرد.

ابن سعد در همان کتاب به سند خود از سعید بن جبیر از ابن عباس نقل کرده است که می‏گفت : روز پنج شنبه، عجب پنج شنبه‏ای! ابن عباس این سخن را می ‏گفت و من به اشکهایش که مثل دانه‏ هاى مروارید بر گونه‏اش جارى بود، می‏ نگریستم. او گفت: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: کتف و دوات بیاورید تا برایتان مکتوبى بنویسم که پس از آن هرگز گمراه نمی ‏شوید. (حاضران) گفتند: رسول خدا هذیان می‏گوید!

طبری همین روایت را در تاریخ خود به نقل از سعید بن جبیر از ابن عباس، با اندک تفاوتی، نقل کرده است. در این روایت آمده است که ابن عباس گفت: پنچ شنبه، عجب پنج شنبه‏ای! سپس به اشکهایش نگاه کردم که مثل دانه‏ هاى مروارید بر گونه ‏هایش می‏ریخت آنگاه گفت: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: برایم لوح و دوات یا کتف و دوات بیاورید تا برایتان مکتوبى بنویسم که پس از آن گمراه نمی ‏شوید. (حاضران) گفتند: رسول خدا هذیان می‏گوید.

ابن سعد در طبقات به سند خود از عمر بن خطاب نقل کرده است که گفت: در محضر پیامبر (صلی الله علیه و آله) بودیم و میان ما و زنان پرده‏اى بود. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: مرا با آب، هفت مشک بشویید و صحیفه و دواتی برایم بیاورید تا مکتوبى برایتان بنویسم که پس از آن هرگز گمراه نشوید . زنان گفتند: حاجت رسول خدا را برآورده سازید. عمر گفت: به زنها گفتم خاموش! شما زنان اویید هرگاه که بیمار گردد براى او گریه می‏کنید. و چون بهبود یابد، گردنش را می‏گیرید . رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: این زنها از شما بهترند.

همچنین ابن سعد به سند خود از جابر نقل کرده است که گفت: پیغمبر (صلی الله علیه و آله) به هنگام مرگ خواستار صحیفه‏اى شد تا براى امت خود چیزی بنویسد که نه گمراه کنند و نه گمراه شوند. در محضر آن حضرت به مشاجره پرداختند تا این که وى خواسته‏اش را پس گرفت.

وی همچنین به سند خود از عکرمه بن ابن عباس نقل کرده است که پیامبر (صلی الله علیه و آله) در بیماری‏اش که منجر به مرگ او شد. فرمود: دوات و صحیفه ‏اى برایم بیاورید تا برایتان مکتوبى بنویسم که پس از آن تا ابد گمراه نشوید. عمر بن خطاب گفت: فلانى و فلانى را با شهرهاى روم چه کار؟ رسول خدا مرده نیست تا آنها را فتح کنیم و چنانچه مرده باشد، مثل بنی اسرائیل که منتظر موسى شدند، در انتظار او می‏ مانیم. زینب همسر پیامبر (صلی الله علیه و آله) گفت: آیا نمی ‏شنوید پیامبر از شما چه خواست؟ حاضران به مشاجره پرداختند و پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: برخیزید…

طبری در قسمتى از حدیثى که از ابن عباس روایت کرده، آورده است: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: على را پیش من فرستید، او را بخوانید. عایشه گفت: کاش پى ابوبکر می  ‏فرستادی. حفصه نیز گفت: کاش پى عمر می ‏فرستادی. همه پیش آن حضرت جمع شدند. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: بازگردید اگر مرا به شما نیازى بود به دنبالتان می ‏فرستم. آنها هم برگشتند. در آخر این حدیث نکته‏اى آمده که با آغاز آن تناسب ندارد.

روایتی که نقل کرده‏اند مبنى بر این که پیامبر بمرد در حالى که سرش در دامن عایشه بود امکان ندارد که درست باشد. چون معمولا در چنین شرایطى زنان به خاطر ضعف و بی‏ تابی‏یى که در خود دارند نمی‏ توانند عهده‏ دار چنین امورى شوند و ممکن نیست که على (ع) در چنین حالتى از پیامبر دور شده باشد و (رسیدگى به) آن حضرت را به عهده زنان گذاشته باشد. علت طرح این نکته، معروف و معلوم است.

ابن سعد تعدادى روایت نقل کرده مبنى بر این که آن حضرت در دامان على بن ابیطالب (ع) جان داد. آخرین آنها روایتى است که به سند خود از ابوغطفان، از ابن عباس نقل کرده است که گفت: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در حالى که به سینه على تکیه داده بود، از دنیا رفت. گفتم: عروه از قول عایشه به من گفت که عایشه گفته است رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در حالى که میان سینه و گردن من بود جان داد. ابن عباس گفت: آیا معقول است؟ ! به خدا سوگند رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در حالى که به سینه على تکیه داده بود جان داد و على و برادرم فضل او را غسل دادند و پدرم هم از حضور در مراسم غسل وی، خودداری ورزید.

حاکم در مستدرک روایتى آورده و آن را صحیح دانسته است. وی این روایت را به سند خود از احمد بن حنبل، به سندش از ام سلمه نقل کرده که گفت: به خدایى که بدو سوگند می‏ خورم على از نظر دیدار نزدیک‏ترین مردم به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بود.

صبحگاهان پیش رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بازگشتیم، آن حضرت پیوسته می‏ فرمود: على آمد؟ على آمد؟ فاطمه گفت: گویا شما او را به دنبال کارى فرستادید. لحظاتى بعد على آمد. ام سلمه گفت: خیال کردم پیامبر با على کارى دارد. از اتاق بیرون آمدم و کنار در نشستم و نزدیک‏ترین کسان به در بودم. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) خود را روى على انداخت و با وى شروع به نجوا کرد. سپس در همان روز رسول خدا (صلی الله علیه و آله) قبض روح شد. بنابراین على از نظر دیدار، نزدیک‏ترین کس به پیامبر (صلی الله علیه و آله) بود.

وفات آن حضرت چنان که در میان علماى امامیه مشهور است، به هنگام زوال آفتاب روز دوشنبه بیست و هشتم صفر اتفاق افتاد. کلینى از علماى شیعه می‏گوید: وفات پیامبر (صلی الله علیه و آله) در دوازدهم ربیع الاول سال یازده هجرى به وقوع پیوست. شیخ مفید در ارشاد و طبرسى در اعلام الورى سال وفات آن حضرت را سال دهم هجرى ذکر کرده‏اند.

طبری در تاریخ می ‏نویسد: میان علما خلافى نیست که آن حضرت روز دوشنبه در ماه ربیع الاول از دنیا رفت. اما این که در چه ساعتى از آن روز بدرود حیات گفته اختلاف شده است. از فقهاى اهل حجاز نقل است که آن حضرت در نیم روز دوشنبه دوم ماه ربیع جان داده است و واقدى گوید: روز دوشنبه دوازدهم ماه ربیع الاول از دنیا رفته است.

ابن سعد در طبقات گوید: آن حضرت در روز چهارشنبه دهم صفر سال یازدهم هجرى بیمار شد و سیزده شب در بستر بیمارى بود و روز دوشنبه دوم ماه ربیع الاول سال یازدهم هجرى بدرود حیات گفت. سپس وى روایت کرده است که آن حضرت روز چهارشنبه بیست و نهم صفر سال یازدهم هجرى به بستر بیمارى افتاد و روز دوشنبه، دوازدهم ربیع الاول از دنیا رفت.

عمر آن حضرت شصت و سه سال بود. در چهل سالگى به پیغمبرى مبعوث شد و پس از بعثت سیزده سال در مکه زیست و بعد از هجرت ده سال در مدینه زندگى کرد.

وقتی رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بدرود حیات گفت، ابوبکر در خانه‏اش در سنج، محلی بیرون از مدینه، بود. طبرى و ابن سعد و مورخان دیگر نوشته‏ اند: عمر گفت که رسول خدا نمرده بلکه به سوى پروردگارش رفته چنان که موسى بن عمران رفت و چهل شب از میان آنها غایب گردید و بعد از آن که گفتند که مرده است، بازگشت. به خدا قسم رسول خدا (صلی الله علیه و آله) باز می‏گردد و دست و پاى کسانى را که ادعا می ‏کنند مرده است، قطع می‏کند.

در روایت ابن سعد آمده است که خود عمر و مغیره بن شعبه، بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) وارد گشتند و جامه از روى آن حضرت برگرفتند. عمر گفت: غش و بیهوشى رسول خدا چه سخت است. مغیره گفت : به خدا رسول خدا مرده است. عمر گفت: دروغ می‏گویى او نمرده…

ابوبکر وقتى خبر رحلت آن حضرت را شنید به مدینه آمد و داخل خانه پیامبر شد و پیکر آن حضرت را دید و سپس از خانه بیرون آمد و گفت: مردم! هر که محمد را می‏ پرستید، محمد مرده است و آن که خدا را می ‏پرستید، خداوند زنده است و نمرده. سپس این آیه را برخواند: «و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل…» (۱)

عمر گفت: وقتى ابوبکر این آیه را خواند، بر زمین افتادم و دانستم که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) از دنیا رفته است. نظیر همین گفتار به هنگام بیمارى رسول خدا (صلی الله علیه و آله)، زمانى که آن حضرت خواستار دوات و صحیفه شد، در حدیثى که قبلا از ابن سعد نقل کردیم بر زبان عمر جارى شده بود.

مظنون این است که مرگ پیامبر (صلی الله علیه و آله) بر عمر پوشیده نبود اما انگیزه‏اى که موجب شد عمر در هر دو مورد چنین جمله ‏اى به زبان آورد، مقصودى سیاسى بود. وى در نخستین جا (بیمارى پیامبر (صلی الله علیه و آله) می‏خواست توجه مردم را از صحیفه و نوشتن مکتوب منصرف سازد و در دومین جا (پس از رحلت پیامبر (صلی الله علیه و آله)) می‏خواست مردم را از گفت‏وگو درباره مسأله خلافت باز دارد و آنها را به چیزى سرگرم سازد تا ابوبکر برسد. (و الله اعلم) .

ابن سعد در طبقات روایت کرده است که على بن ابی‏طالب و فضل بن عباس و اسامه بن زید، پیامبر (صلی الله علیه و آله) را غسل دادند. در روایت دیگرى آمده است: علی، آن حضرت را غسل می‏داد و فضل و اسامه پیکر مبارکش را می‏ پوشاندند.

در روایت دیگرى گفته شده است: على او را می‏ شست و فضل در آغوشش گرفته بود و اسامه آن حضرت را بر می‏گرداند. در روایت دیگرى آمده است: على گفت: پیغمبر (صلی الله علیه و آله) مرا وصیت فرمود که جز من کسى دیگرى او را غسل ندهد. بنابراین فضل و اسامه از پشت پرده و در حالى که چشمانشان را با پارچه ‏اى بسته بودند، آب به دست من می‏دادند.

در روایتى است که على آن حضرت را غسل داد. او دستش را زیر پیراهن پیامبر (صلی الله علیه و آله) می‏ برد و فضل جامه را بر پیکر آن حضرت نگاه می ‏داشت و بر دست على خرقه‏اى بود. ابن سعد روایات دیگرى جز اینها در این مورد نقل کرده است.

شیخ مفید گوید: چون امیرالمؤمنین (ع) خواست پیغمبر (صلی الله علیه و آله) را غسل دهد، فضل بن عباس را طلبید و بدو فرمود که نخست چشمانش را ببندد و سپس به وى آب رساند تا آن حضرت را غسل دهد. آنگاه پیراهن پیامبر (صلی الله علیه و آله) را از یقه تا ناف پاره کرد و خود عهده‏ دار غسل و حنوط و تکفین وى شد. فضل به او آب می‏داد و وى را در غسل دادن پیامبر (صلی الله علیه و آله) یارى می‏کرد. همین که آن حضرت از کار غسل و تجهیز جنازه پیامبر (صلی الله علیه و آله) فارغ شد، جلو ایستاد و به تنهایى و بى آن که کسى با وى باشد، بر پیکر آن حضرت نماز گزارد. در این هنگام مسلمانان در مسجد بودند و با هم بحث می‏کردند که چه کسى براى نماز خواندن بر او جلو بایستد و کجا وى را به خاک بسپارند؟ امیرالمؤمنین (ع) نزد آنها رفت و گفت: رسول خدا، مرده و زنده، امام و پیشواى ماست. آنگاه مردم دسته دسته بر وى وارد می‏شدند و بدون امام (پیش نماز) بر پیکرش نماز می‏ گزاردند و برمی ‏گشتند. و خداوند جان پیامبرى را در جایى نستاند جز آن که همان جا را براى دفنش پسندید و من او را در همان حجره‏ اى که بدرود حیات گفت به خاک می‏ سپارم. مسلمانان این سخن را پذیرفتند و بدان رضایت دادند.

ابن هشام می‏نویسد: نخست مردان، سپس زنان و آنگاه کودکان بر جنازه‏اش نماز گزاردند. ابن عبد البر در استیعاب می‏نویسد: على و عباس و بنى هاشم (در آغاز) بر وى نماز گزاردند . سپس آنها بیرون آمده، مهاجران و آنگاه انصار و سپس مردم پاره پاره و بى آن که کسى به عنوان پیش نماز داشته باشند، بر آن حضرت نماز گزاردند و پس از مردم، زنان و کودکان بر آن حضرت نماز خواندند. چون مسلمانان همه بر جنازه حضرتش نماز گزاردند، عباس بن عبدالمطلب کسى را به سوى ابو عبیده بن جراح، که برای مکیان قبر می‏کند و بنابر عادت مکیان (۲) ضریح می‏ساخت، فرستاد و یک نفر را هم به سوى زید بن سهیل که براى اهل مدینه قبر می‏کند و لحد (۳) می‏ساخت، فرستاد و آن دو را به نزد خود طلبید و گفت: خدایا! خودت برای پیغامبرت انتخاب کن. پس ابوطلحه زید بن سهل را دید. به او گفته شد: براى رسول خدا قبرى مهیا کن. زید، لحدی براى او حفر کرد. امیرالمؤمنین و عباس بن عبد المطلب و فضل بن عباس و اسامه بن زید داخل شدند تا کار دفن رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را به انجام رسانند. انصار از پشت خانه فریاد زدند: تو را به خدا و حق امروزمان در مورد رسول خدا سوگند می‏دهیم که یکى از ما را وارد قبر رسول خدا کنى و ما را از حظ به خاک سپارى حضرتش بهره‏مند سازد. على گفت: اوس بن خولی، وارد شود. این اوس از جنگجویان بدر، و مردی فاضل از بنى عوف از خزرج بود. چون داخل شد، على به او فرمود در قبر فرو شو. اوس وارد قبر شد و امیرمؤمنان (ع)، رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را بر دستان او گذارد و وارد قبرش کرد. چون اوس، رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را بر زمین نهاد، بدو فرمود: بیرون شو. اوس بیرون آمد و على (ع) در قبر شد و روى رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را کنار زد و گونه‏ اش را بر زمین به طرف قبله در سمت راستش، نهاد. سپس بر وى آجر گذاشت و روى او خاک ریخت و قبرش را مربع ساخت و بر آن خشتى نهاد و به اندازه یک وجب از زمین بلندترش ساخت. »

روایت کرده‏اند که قبر آن حضرت یک وجب و چهار انگشت از زمین بالاتر بود. ظاهر عبارت شیخ مفید این است که دفن پیامبر (صلی الله علیه و آله) در همان روزى بود که وفات یافته بود. ابن هشام روایت کرده است که آن حضرت (صلی الله علیه و آله) روز دوشنبه درگذشت و روز سه شنبه غسل داده شد و روز چهارشنبه، شبانه، به خاک سپرده شد. ابن سعد نیز مثل همین روایت را نقل کرده جز قسمت غسل در روز سه شنبه. همچنین روایت کرده‏اند که آن حضرت در روز دوشنبه هنگام غروب جان داد و در تاریکى به خاک سپرده شد و جز نزدیکانش عهده‏ دار کار او نشدند و در روایتى است که پیغمبر (صلی الله علیه و آله) در سحرگاه شب چهار شنبه به خاک سپرده شد و در روایت دیگرى است که آن حضرت روز دوشنبه هنگام غروب خورشید از دنیا رفت و روز سه شنبه هنگام غروب به خاک سپرده شد. شاید این روایت با آن چه نقل کرده‏ اند مبنى بر این که آن حضرت را یک شبانه روز پس از وفاتش رها کردند موافق باشد. روایت ابن هشام هم که گفته است آن حضرت روز دوشنبه مرد و روز سه شنبه به خاک سپرده شد، محمول بر آن است. نیز روایت شده است که آن حضرت روز دوشنبه هنگام غروب بدرود حیات گفت و روز چهارشنبه به خاک سپرده شد. این سخن با دفن آن حضرت در شب چهارشنبه منافات ندارد زیرا کلمه «یوم» بر «لیله» و یا «لیله» بر «یوم» اطلاق می‏شود.

شیخ مفید گوید: اکثر مردم به خاطر مشاجراتى که در مورد خلافت میان مهاجران و انصار صورت گرفت در مراسم به خاک سپارى آن حضرت شرکت نداشتند و به همین خاطر اغلب آنها نتوانستند بر جنازه آن حضرت نماز بگزارند.

ابن سعد در طبقات گوید: على (ع) بر قبر پیامبر (صلی الله علیه و آله) آب پاشید. ابن عبد البر در استیعاب نویسد: على (ع)، قبر پیامبر (صلی الله علیه و آله) را صاف کرد و بر آن آب پاشید.

تنی چند روایت کرده‏اند که چون رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به خاک سپرده شد، فاطمه (س) گفت: آیا دلهاتان اجازه داد که بر پیکر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) خاک بریزید. آنگاه از خاک قبر مبارک آن حضرت، مشتى برداشت و بر دیدگانش نهاد و این دو بیت را خواند:

ماذا على من شم تربه احمد

 ان لا یشم مدى الزمان غوالیا

 صبت علی مصائب لوانها

 صبت علی الایام عدن لیالیا

مرا چه شود از بوییدن تربت احمد (صلی الله علیه و آله) که در طول روزگاران غالیه‏ها بوییده نشوند؟

بر من مصایبى فرو ریخت که اگر بر سر روزهاى (تابناک) می‏بارید، شب می‏شدند.

ابن سعد گوید: هند دختر اثاثه بن عباد بن عبد المطلب بن عبد مناف، خواهر مسطح بن اثاثه در سوگ آن حضرت اشعارى سرود. (۴)

پی‏ نوشت:

  1.  آل عمران/۱۴۴؛ و محمد نیست مگر پیامبرى که پیش از وى رسولان در گذشته‏اند…
  2.  ضریح آن است که در زمین کنده می‏شود و میت را در میان آن به خاک می‏سپارند.
  3. لحد، در زمینى که قبر در آن است حفره‏اى می‏کنند تا جایى که به آخر قبر می‏رسد، سپس در سمت قبله به اندازه‏ای که میت در آن جاى بگیرد، قسمتى را گود می‏کنند و میت را در آن می‏نهند و با آجر و یا غیر آن روى او را می‏پوشانند و سپس بر آن خاک می‏ریزند. لحد بهتر از شکافتن است.
  4.  در این جا مؤلف محترم اشعارى از صفیه دختر عبد المطلب و حسان بن ثابت و ابوسفیان بن حارث بن عبد المطلب را در رثاى پیامبر (صلی الله علیه و آله) ذکر کرده که جهت اختصار از آوردن آنها خوددارى شد. (مترجم)
  5. منبع: برگرفته از کتاب سیره معصومان ؛ ج ۱

تحلیلى بر وجود نازنین دُردانه آفرینش

اشاره:

باید بدانیم دین براى پرورش جان انسانى آمده است و همانطورى که مستحضرید، جان انسان نه مذکّر است و نه مؤنث. محور عنصرى رسالت همه پیام آوران، مخصوصاً خاتم آنها (علیهم آلاف التحیه والثناء) دو چیز است : یکى «تعلیم کتاب و حکمت» و دیگرى «تزکیه نفوس» . یعَلِّمُهُمُ الکِتابَ وَالحِکمَه وَ یزَکّیهِمْ (۱). نه تعلیم کتاب و حکمت با تن و بدن کار دارد و نه تهذیب و تزکیه با تن کار دارد. هر دو با جان انسان در ارتباط اند و جان انسانى نه زن است و نه مرد ! روح از آن جهت که مجرّد است نه مذکّر است، نه مؤنث ! بدن یا مذکّر است یا مؤنث.

پس آنچه در قلمرو رسالت انبیاء است جان آدمى است که فراتر از تذکیر و تأنیث است. و آنچه محکوم به تذکیر و تأنیث است ، در قلمرو مستقیم رسالت انبیاء نیست . کارهاى اجرائى بر اساس ساختار گوناگون تن تقسیم شده است . و هر کمالى را جان انسانى که تحصیل کرد ، توان آن را دارد که در محدوده تن پیاده کند.

گرچه زنان بى شمارى به مقام والاى کمال بار یافته اند ، ولى افرادى چون فاطمه زهرا (سلام الله علیها) اندک اند ؛ چه اینکه مردان زیادى به کمالهاى والا راه یافته اند، ولى افرادى چون على بن أبیطالب (سلام الله علیه) کم اند .

سخنى را امام حسین، سالار شهیدان (سلام الله علیه) نقل مى کند؛ مى گوید: وقتى آیه: یا أیهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَجعَلُوا دُعاءَ الرَّسُولِ بِینَکُمْ کَدُعاءِ بَعضِکُمْ بَعضاً (۲) نازل شده است ؛ یعنى مؤمنین ! در هنگام خواندن پیامبر را با افراد دیگر یکسان قرار ندهید ، او را با اسم صدا نزنید و نخوانید ؛ مادرم فاطمه (سلام الله علیها) هیبت زده شد ! گفت : اوّلین کسى که موظّف است به این آیه عمل کند ، ما خاندان رسالت ایم . من از این به بعد نمى توانم پدرم را به عنوان (یا اَبَه) خطاب کنم ! بلکه باید او را به عنوان « یا رسول الله » صدا بزنم.

حسین بن على (سلام الله علیهما) از مادرش نقل مى کند، مى گوید : تَهَیبْتُ (۳). هیبت این پیام مرا گرفت . من براى اوّلین بار که خواستم پدرم را صدا بزنم ، گفتم : یا رسول الله ! آنگاه پیغمبر (علیه و على آله آلاف التحیه والثناء) به فاطمه (سلام الله علیها) فرمود : أنْتِ مِنّى وَ أنَا مِنکِ . تو از منى و من هم از تو . تو بیگانه نیستى . این آیه مال دیگران است . بیگانگان اگر بخواهند ما را صدا بزنند ، باید با وصف ممتاز رسالت ما را بخوانند . ولى شما که آشنائید و از خود من اید ، و من از شمایم ، نباید شما هیبت زده مرا به عنوان « یا رسول الله » خطاب کنید . تو بگو : « یا اَبَه » ! فَإنَّهُ اَحَبُّ لِلْقَلبْ وَ اَرضى لِلْرَّبْ (۴).

تو اگر مرا به عنوان « پدر » صدا بزنى ، براى قلبم محبوب تر است و پیش ذات أقدس إله مرضى تر ! خدا از این راضى است که تو مرا به عنوان پدر خطاب کنى و من هم خرسندم که تو مرا به عنوان پدر صدا بزنى ! بسیار خوشحال ام که فرزندى چون تو دارم . تو هم خوشحالى که فرزند منى !

این جریان نشان مى دهد ، همانطورى که وجود مبارک رسول گرامى نسبت به امیرالمؤمنین و امام حسن و امام حسین (علیهم السَّلام) فرمود :

أنتَ مِنّى أنَا مِنکْ (۵) ،

به فاطمه زهرا (سلام الله علیها) هم فرمود :

أنْتِ مِنّى وَ أنَا مِنکِ .

و این براى آن است که وجود مبارک این بى بى به مقام والاى عصمت و حجیت کامل رسیده است . لذا امیرالمؤمنین (سلام الله علیه) در بخشى از سخنانى که در نهج البلاغه آمده است ، به فتواى سیده دو عالم استناد مى کند . مى فرماید : این مطلب را فاطمه چنین گفته است و فتوا داده است !

قول فاطمه معصومه (سلام الله علیها) مانند قول سیزده معصوم دیگر حجّت است . سنّت هر معصومى ، خواه به صورت گفتار ، خواه به صورت نوشتار ، خواه به صورت رفتار حجّت است. درباره وجود مبارک پیامبر که نوشتارى ندارد ، املاء اش مانند قول اش حجّت است. دیگران، یعنى هر کدام از سیزده معصوم دیگر حرفى بزنند ، املاء کنند ، چیزى را بنویسند ، کارى را امضاء بکنند ، کارى را انجام بدهند ، شرعاً حجّت است. جامعه اسلامى مى تواند به استناد سنّت فاطمه معصومه (سلام الله علیها) أعم از قولاو ، فعل او، املاى او، کتابت او ، تقریر او استناد کند . چنین کسى به منزله جان پیامبر مى شود.

و اگر به منزله جان پیامبر شد ، آنچه در جان پیامبر مى گذرد ، او با خبر است ! این أنتَ مِنّى وَ أنَا مِنکِ یک تعبیر تعارف آمیز نیست . زیرا معصوم از گزند تعارف و مبالغه و اغراق مصون است . وقتى بفرماید : تو از منى و من از تو ام ، یعنى در مقام نورانیت ، آنچه من درک مى کنم ، تو با خبرى . آنچه من مى یابم ، تو مستحضرى . البتّه همه سیزده معصوم دیگر در شعاع ولایت رسول گرامى و رسالت و نبوّت او فیض مى گیرند . ولى در همان محدوده از فیض غیب برخوردارند . اگر روح قُدُس در قلب پیغمبر نازل مى شود و اگر روح امین در دل پیغمبر فرود مى آید ، و کسى که به منزله جان پیغمبر است ، آنچه در جان پیغمبر مى گذرد ، او با خبر است.

اینکه وجود مبارک امیرالمؤمنین (سلام الله علیه) به پیغمبر فرمود :

إنّى أرى نُورَ الوَحى وَ اَشُّمُ رِیحَ النُّبُوَّه (۶)،

و وجود مبارک رسول گرامى به امیرالمؤمنین (سلام الله علیهما) فرمود :

یا على ! إنَّکَ تَرى مَا أرى وَ تَسمَعُ مَا اَسمَعْ إلا أنَّکَ لَستَ بِنَبِی‌ وَ إنَّکَ لَوَزیر(۷) ،

یعنى یا على ! آنچه را من مى بینم ، تو مى بینى . و آنچه را من مى شنوم ، تو مى شنوى . لکن تو پیامبر نیستى و وزیر منى و خلیفه و جانشین منى ؛ براى آن است که وجود مبارک امیرالمؤمنین (سلام الله علیه) به منزله جان پیغمبر است . این یک مقدّمه ؛ و فرشته وحى در جان پیغمبر نزول مى کند ، که خدا فرمود : نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الأمینُ عَلى قَلبِکَ لِتَکُونَ مِنَ المُنذِرینْ (۸). این دو مقدّمه .

پس کسى که به منزله جان پیغمبر است ، آنچه در جان آن حضرت فرو مى آید ، این با خبر است . منتها آنچه که فرو مى آید ، بر جان پیامبر فرود مى آید ، نه بر جان دیگران ! لکن کسانى که در حریم اَمن جان پیامبر راه دارند ، از برکت پیغمبر (علیه و على آله آلاف التحیه والثناء) از این معارف و مآثر برخوردار خواهند بود . خواه در حرم اَمن دل پیغمبر کسى چون على باشد ، راه دارد . خواه چون فاطمه باشد ، راه دارد .

مى بینید در این محدوده که سخن از جان است و دل ، سخن از مذکّر و مؤنث نیست . وقتى سخن از جان است ، سخن از قلب است ، و روح انسان نه مذکّر است ، نه مؤنث ، هر کس پرهیزکارتر و آگاه تر بود ، به پیغمبر نزدیک تر است و از وحى اى که بر آن حضرت فرود مى آید ، با خبر تر .

نشانه این که این بى بى جزء نزدیکترین افراد به پیغمبر اسلام (علیه و على آله آلاف التحیه والثناء) است ، این است که : در همه موارد صحنه قیامت کُبرى ، بى بى مى تواند حضور داشته باشد . شرح قیامت کار آسانى نیست ! روزى است که انسانها را پیر مى کند !! یوماً‌ یجعَلُ الوِلدانَ شِیباً (۹).

آن روز اَحدى حقّ سخن گفتن ندارد ، قهراً اَحدى حقّ حرکت هم ندارد تا خدا اذن بدهد . یومَ یقُومُ الرُّوحُ وَالمَلائِکَهْ لا یتَکَلَّمُونَ إلا مَنْ اَذِنَ لَهُ الرَّحمنُ وَ قالَ صَواباً (۱۰). آن روز هیچ فرشته اى حقّ حرف ندارد ، مگر اینکه خدا اذن بدهد و آنگاه سخن صحیح بگوید . اگر هیچ کسى حقّ حرف ندارد ، هیچ کسى هم حقّ حرکت ندارد . هیچ کسى حقّ هیچ کارى را ندارد ، مگر اینکه خدا اجازه بدهد .

در چنین روزى اهل بیت (علیهم الصَّلاه و علیهم السَّلام) سخنگویان الهى محسوب مى شوند .

اینکه در چند جاى قرآن دارد : قالَ الَّذِینَ اُوتُوا العِلمْ وِیلَکُمْ لَقَدْ لَبِثتُمْ فِى کِتابِ اللهِ إلى یومِ البَعثْ وَ هذا یومُ البَعثْ (۱۱). یا وَ عَلَى الأعرافِ رِجالٌ یعرِفُونَ کُلَّاً بِسیماهُمْ (۱۲)، معلوم مى شود این مردان الهى که از علم برخوردارند و حقّ سخن دارند ، اینها اهل بیت اند طبق روایات و مأذون از طرف خدایند .

در چنین روزى هیچ کسى حقّ سخن ندارد ، و گرفتار وحشت اند ، فاطمه زهرا (سلام الله علیها) از عظمت و وحشت آن روز با خبر است و از پیغمبر مى پرسد : من شما را در قیامت کجا ببینم ؟ فرمود :

دَمِ در بهشت ، پرچم حمد به دست من است . وَ بِیدى لِواءُ الحَمْد (۱۳). پرچم حمد به دست کسى است که در دنیا اهل حمد و ثناء باشد .

وقتى اهل حمد و ثناء شد ، به جائى مى رسد که خدا نعمت هاى فراوانى را به او عرضه مى کند . وقتى نعمت هاى فراوان را به او عرضه کرد ، او این نعمت ها را به دیگران مى دهد . وقتى این نعمت ها را به دیگران داد ، مى شود ولى نعمت دیگران ! وقتى ولى نعمت دیگران شد ، مشکور و محمود دیگران مى شود ، منتها به اذن خدا ؛ حمد و ثناء در مقابل نعمت است . کسى حمید است ، کسى محمود است که ولى نعمت باشد !

اگر نعمتى از کسى به دیگرى رسید ، آن متنعّم از این مُنعِم حق شناسى مى کند و ثناى گوى اوست . گرچه همه ثناها به خدا بر مى گردد ؛ اَلحَمدُ لله ، چون رَبِّ العالَمین(۱۴) است ، ولى دیگران که مجارى نعمت اند ، مظاهر محمود بودن اند . وقتى انسان ولى نعمت جامعه انسانى شد ، محمود آنهاست . وقتى هم ولى نعمت مى شود که نعمت هاى فراوانى به او برسد . وقتى نعمت هاى فراوان به او مى رسد که خود همه نعمت هائى که خدا به او داد ، به جا صرف بکند و نمازهاى واجب و مستحبّ ، و سائر فرائض و نوافل را انجام بدهد ، تا پرچم حمد به دست او باشد .

در سوره مبارکه اسراء آمده است :

وَ مِنَ اللّیلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نافِلَهً لَکَ عَسى أنْ یبعَثَکَ رَبُّکَ مَقاماً مَحمُوداً (۱۵). فرمود : شب برخیز ، نماز شب را احیاء کن و زنده کن ، شاید به مقام حمد برسى ! مقام محمود منزلتى است که دیگران در پیشگاه او حامد و شاکر و ثناگویند . ثناى درست که مصون از تملّق است در برابر نعمت صحیح و مُنعِم راستین است . اگر نعمتى دروغ بود ، ثنایش دروغ است . اگر نعمت راست بود ، ولى مُنعم دروغ بود ، ثنایش کاذب است . ولى اگر نعمت حق بود ، منعم حقیقى بود ، یعنى این نعمت از این منعم به جامعه انسانى رسیده است ، جامعه انسانى ثناگوى چنین مُنعمى است . این منعم مى شود « محمود » .

محمود بودن یک منزلت است ، یک درجه است که هر کس به آن مقام نمى رسد . و هیچ کسى در جوامع انسانى به اندازه رسول گرامى (علیه و على آله آلاف التحیه والثناء) حمید ، محمود نیست ! آنطورى که در ارشاد القلوب دیلمى آمده ، وجود مبارک پیغمبر (علیه و على آله آلاف التحیه والثناء) فرمود : اَجوَدُ الأجواد‎ْ اَللهُ رَبُّ العالَمینْ وَ أنَا اَجوَدُ وُلدِ آدَمْ (۱۶). فرمود : بخشنده ترین بخشنده ها بالذّات ، ذات أقدس إله است . ولى در بین بشر ، اَحدى به بخشندگى من نرسید و نخواهد رسید . سخن از جود و بخشش حاتم طاعى و مانند آن نیست ! زیرا او بر فرض رَمه شتر یا یک رَمه گاو و گوسفند را قربانى مى کرد و مهمان نوازى مى کرد . یک نانى مى داد و یک گوشتى که تن را مى پروراند . فرمود : من غذائى آوردم که جان همگان را مى پروراند . یعَلِّمُهُمُ الکِتابَ وَالحِکمَه وَ یزَکّیهِمْ .

مسائل مالى در پیشگاه آن حضرت مطرح نبود . بیش از اندازه اى که دیگران جود مالى داشتند ، آن حضرت سخاى مالى داشت . امّا کالائى که او آورد ، دیگران نیاوردند . فرمود : أنَا أجوَدُ وُلدِ آدَمْ . هیچ کسى به اندازه من بخشنده نیست . نه بخشش ظاهرى ، نه بخشش باطنى .

قهراً هیچ کسى به اندازه پیغمبر حمید نیست ، محمود نیست . و هیچ کسى به اندازه پیغمبر پرچمدار حمد و ثناء نیست . و هیچ کسى در قیامت این لِواى حمد را به دست نمى گیرد ، مگر پیغمبر . و طبق نقل مرحوم شیخ طوسى ، على بن أبیطالب هم حامل این پرچم و لواى حمد است که فرمود : آدَمْ وَ مَنْ دُونَهُ تحت این پرچم اند (۱۷).

آنگاه فاطمه مى پرسد: من شما را کجا پیدا کنم ؟ فرمود : پرچم حمد به دست من است دم در بهشت ! عرض کرد : آن روز ، روز فَزَع اکبر است . اگر شما را‌ آنجا نیافتم ، چه کنم ؟ فرمود‌ : کنار حوض کوثر . عرض کرد : اگر آنجا نیافتم چه کنم ؟ فرمود : عِندَ الصِّراط ، عِندَ الحِساب ، عِندَ المیزان ، همه این موارد من حضور دارم . عرض کرد : من اگر شما را اینجا نیافتم ، چه کنم ؟ فرمود : کنار جهنّم هستم که دوستانم را از جهنّم باز مى دارم ! فاطمه (سلام الله علیها) با شنیدن این جمله خوشحال شد!

بنا بر گزارش شبستان، آیت الله جوادى آملى ادامه مى دهند: خوب؛ زن به جائى مى رسد که در قیامتى که احدى حقّ حرف ندارد و حقّ حرکت ندارد، مانند پدرش و همسرش و سایر ائمه (علیهم الصَّلاه و علیهم السَّلام) بر کلّ فضاى قیامت اینها اشراف دارند و مى توانند همه جا حضور پیدا کنند . این که گفته مى شود : وقتى فاطمه (سلام الله علیها) عبور مى کند ، مى گویند : غُضُّوا اَبصارَکُمْ (۱۸)، نه به این معناست که شما چون نامحرم اید ، چشم ها را بپوشانید ، یا دیدها را بشکنید که او را نبینید ! آن روز سخن از محرم و نامحرم نیست ! چون قیامت ظرف تکلیف نیست . و این دستور هم دستور تکوینى است و نه تشریعى ! یعنى شما توان آن را ندارید که نور این بى بى را ببینید !! چشم ها را فرو بربندید و دیده ها را بشکنید . توان آن را ندارید که نورانیت او را ببینید !

و این که احیاناً در بعضى از دعاها اینچنین آمده است که : دست ما از ریشه چادر بى بى کوتاه نشود ، بر اثر یک روایتى است که وجود مبارک بى بى (سلام الله علیها) در قیامت چادرى بر سر مى کند که ریشه هاى او و دامنه هاى او به تمام افراد شایسته اهل محشر مى رسد ؛ طبق این حدیث است . منظور این چادر ظاهرى است یا پوشش رحمت است ؟!

اگر کسى طبق بیان پیغمبر که فرمود : أنْتِ مِنّى وَ أنَا مِنکِ ، به منزله پیغمبر شد و پیغمبر هم رَحمَهٌ‌ لِلعالَمین(۱۹) است . وَ مَا اَرسَلناکَ إلا کافَّهً لِلنّاسْ (۲۰)، یا رَحمَهً‌ للعالَمینْ ، قهراً چنین بانوئى مظهر رحمت جهانشمول ذات أقدس إله خواهد بود .

این بانو با آن تعلیم و تزکیه توانست در حرمى راه پیدا کند که فرشته امین در آن حرم نازل مى شود . لذا بعد از رحلت پیغمبر (علیه و على آله آلاف التحیه والثناء) جبرئیل هم بر آن حضرت نازل مى شد . منتها وحى تشریعى تمام شد ، احکام فقهى تمام شد ، لکن وحى تَسدیدى ، وحى هاى اِنبائى ، مَلاحِم ، اخبار غیبى تا روز قیامت ادامه دارد . چون رسالت قطع شدنى است ، نبوّت قطع شدنى است ، امّا ولایت قطع شدنى نیست . تا روز قیامت انسانها مى توانند به مقام شامخ ولایت راه پیدا کنند .

ما براى اینکه این راه را طى کنیم ؛ اوّلین شرط آن است که خود را معطّر کنیم . معطّر کردن به این است که از بُوى بَد برهیم . یا بد بُو نباشیم ، یا اگر بُوى بدى داشتیم و داریم ، آن را با عطر بر طرف کنیم . وجود مبارک امیرالمؤمنین طبق نقل مرحوم شیخ طوسى از رسول گرامى (علیهما آلاف التحیه والثناء) نقل کرد که وجود مبارک پیغمبر طبق این نقل فرمود : تَعَطَّرُوا بِالإستِغفارْ لا تَفضَحَنَّکُمْ رَوائِحُ الذُّنُوبْ (۲۱). یعنى با استغفار خود را معطّر کنید تا بوى بَد گناه شما را رسوا نکند . یک انسان گنه کار ، بَد بُو است . و قیامت بُوى بَد عدّه اى ظهور مى کند . آنها که معطّر اند ، خوشبویند ، هم براى خود راحتى آفریده اند ، هم براى دیگران . اگر کسى گناه نکرد که معطّر است ، و اگر خداى ناکرده آلوده شد ، قبل از هر چیز شایسته است که خود را معطّر کند به استغفار.

و وجود مبارک فاطمه (سلام الله علیها) چون اهل نیایش و استغفار و تعبّد بود ، به اینجا رسیده است . فاطمه نه چون دختر پیغمبر است به اینجا رسیده است . براى اینکه پیغمبر فرزندان دیگرى هم داشت . نه چون همسر على بن أبیطالب است به اینجا رسیده است ! چون على بن أبیطالب همسران دیگرى هم بعد از فاطمه داشت . فاطمه نه چون مادر یازده امام است به اینجا رسیده است . چون فاطمه بنت اسد مادر دوازده امام هست ، ولى به اینجا نرسید !!

فاطمه بنت اسد ، مادر امیرالمؤمنین (سلام الله علیه) ، مادر دوازده امام هست ، و پیغمبر را وصى خود قرار داد ، و به پیغمبر عرض کرد : من از جریان قبر هراسناک ام ، از جریان قیامت وحشت ناک ام ؛ وجود مبارک پیغمبر وصى او شد ، در مراسم تدفین او شرکت کرد . امّا فاطمه بنت اسد که مادر دوازده امام است ، به این مقام نرسیده است ! تعبّد فاطمه و اصرار فاطمه بر بندگى او را به اینجا رسانده است.

وجود مبارک حضرت زهرا(س) چون اهل نیایش و استغفار و تعبّد بود، به مقام ولایت رسیده است، نه چون دختر پیغمبر است یا همسر على بن أبیطالب است یا مادر یازده امام است… تعبّد فاطمه(س) و اصرار فاطمه(س) بر بندگى او را به این مقام رساند.

در شرح حال آن بانو آمده است که : وقتى پیغمبر فرمود : پایان روز جمعه ، هنگامى که نیمى از آفتاب در کرانه غرب غروب کرد و نیمى از قرص آفتاب هنوز روشن است و غروب نکرد ، آن لحظه ، لحظه استجابت دعاست . فاطمه معصومه (سلام الله علیها) کسى را مأمور کرده بود که در روزهاى جمعه به پشت بام برود ، آن لحظه خاصّى که آفتاب در شُرف غروب است ببیند ، و او را با خبر کند که در آن لحظه خاصّ با راز و نیاز مخصوص به سر ببرد .

حرزى داشت که ابن طاووس به طور مُرسل این حرز را که وسیله صیانت این بى بى از آفت هاى دنیا و آخرت است ، نقل مى کند که بى بى نوشت : بِسْمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیمْ . یا حَى یا قَیومْ . اَغِثنِى ! اى خدائى که زنده اى و قیم و قیوم موجودات دیگرى ، مرا در پناه خود پناه ده ؛ وَ لا تَکِلْنِى إلى نَفسِى طَرفَهَ عَینٍ اَبَداً (۲۲). یک لحظه مرا به حال خود من وا نگذار ! با این دعا و با آن شب زنده دارى و با آن تخضّع جائى را طى کرده است که رسول گرامى درباره او فرمود : تو از منى و من از تو ام . اگر تو به من بگوئى پدر ، براى من محبوب تر است و پیش خدا خوشایند بیشتر . اَحَبُّ لِلْقَلبْ وَ اَرضى لِلْرَّبْ . …

پى نوشت:

(۱) سوره بقره / آیه ۱۲۹

(۲) سوره نور / آیه ۶۳

(۳) کشف الیقین / صفحه ۳۵۴

(۴) کشف الیقین / صفحه ۳۵۴

(۵) بحار الأنوار / جلد ۴۳ / صفحه ۳۳ / باب ۲ ـ مَناقِبِها وَ فَضائِلها وَ بَعضُ أحوالِها وَ مُعجزاتِها (صَلَواتُ اللهِ عَلیها)

(۶) نهج البلاغه / خطبه ۱۹۲ / بابُ فضل الوحى< /p> (7) بحار الأنوار / جلد ۱۴ / صفحه ۴۷۶ / باب ۲۱ ـ مَا وَرَدَ بِلَفظِ النَّبِى مِنْ الأنبیاء …

(۸) سوره شعراء / آیات ۱۹۳ و ۱۹۴

(۹) سوره مزّمل / آیه ۱۷

(۱۰) سوره نباء / آیه ۳۸

(۱۱) سوره روم / آیه ۵۶ ـ با تلخیص ؛ وَ قالَ الَّذِینَ اُوتُوا العِلمَ وَالإیمانَ لَقَدْ لَبِثتُمْ فِى کِتابِ اللهِ إلى یومِ البَعث فَهذَا یومُ البَعثِ وَ لکِنَّکُمْ کُنتُمْ لا تَعلَمُونْ .

(۱۲) سوره اعراف / آیه ۴۸

(۱۳) بحار الأنوار / جلد ۱۶ / صفحه ۳۲۷ / باب ۱۱ ـ فَضائِلُهُ وَ خَصائِصُهُ (ص) …

(۱۴) سوره حمد / آیه ۲

(۱۵) سوره اسراء / آیه ۷۹

(۱۶) ارشاد القلوب / جلد ۱ / صفحه ۱۴ / اَلبابُ الأوّل فِى ثَوابِ المُوعِظَه وَالنَّصیحَهَ بِها

(۱۷) بحار الأنوار / جلد ۴۰ / صفحه ۸۲ ـ … آدَمْ وَ مَنْ دُونَهُ تَحتَ ذلِکَ اللِّواء .

(۱۸) بحار الأنوار / جلد ۷ / صفحه ۳۳۶

(۱۹) سوره انبیاء / آیه ۱۰۷

(۲۰) سوره سباء / آیه ۲۸

(۲۱) الأمالى للطوسى / صفحه ۳۷۲

(۲۲) مهج الدعوات / صفحه ۵ ؛ حرزُ فاطمهُ الزَّهراء (س)

دو رکعت نماز احیاگر

اشاره:

صحیفه ى تاریخ، تا به حال شاهد عبادتهایى بس شگفت از اولیاى الهى بوده است. در میان تمامى عبادتها، آنچه به صفحات تاریخ زینت و جلوه اى بى نظیر بخشیده، عبادتهاى بانوى بزرگوارى است که در اوج جوانى، مایه ى فخر و مباهات عابدان گردیده است. این عابده ى بى همتا، هموست که در وصف عبادتش چنین آمده است:
در تمام دنیا، عابدتر از فاطمه علیهاالسلام یافت نمى شود؛ او به حدى براى عبادت برپا مى ایستاد که پاهایش ورم مى کرد.

روایت است که :

روزى سید انبیاء صلى الله علیه و آله در مسجد نشسته بودند که جماعتى از بزرگان عرب و قریش خدمت آن بزرگوار شرفیاب شدند و عرض کردند: اى افتخار عرب ! ما را عروسى هست و دختر فلان را به پسر فلان مى دهیم و آن ها از اشرافند و با شما نسبتى دارند، استدعا مى کنیم که فاطمه علیهاالسلام را در این عروسى رخصت فرمایى که مجلس ‍ ما را مزین فرماید به قدوم خود.
حضرت رسول صلى الله علیه و آله فرمودند: از فاطمه طاهره مى پرسم : اگر اراده کند خواهد آمد.
این را فرمود و تشریف به خانه بردند و فرمودند: اى فاطمه و اى نور دیده من ! اکابر عرب جمع شدند و عروسى دارند و به نزد من آمدند که تو را به عروسى خود برند خواهى رفت یا نه ؟
فاطمه علیهاالسلام زمانى سر در پیش افکند، بعد از آن سر برآورد و عرض ‍ کرد: اى پدر بزرگوار! ایشان که مرا به عروسى خواسته اند مقصود آن ها استهزاء است نسبت به من ؛ زیرا که زنان قریش همه با لباس هاى فاخر و جواهر زینت کرده اند و با کمال حشمت و تنعم نشسته اند و مرا لباسى غیر از چادرى و کهنه پیراهنى و کفشى که چند جاى او را وصله زده ام چیز دیگر نیست و با این حال رفتن به آن جا غیر شماتت حاصلى ندارد.
چون رسول اکرم صلى الله علیه و آله از فاطمه علیهاالسلام این کلمات را شنید، بسیار غمناک گردید، در آن حال جبرئیل نازل شد و عرض کرد: یا رسول الله ! حق تعالى سلام مى فرستد و مى فرماید فاطمه را با لباسى که دارد به عروسى بفرست که ما را در این حکمتى است .
رسول اکرم صلى الله علیه و آله پیغام حق تعالى را به فاطمه رسانید، پس آن مخدره شکر حق تعالى را به جا آورد و عرض کرد: صدقنا و آمنا هر چه امر و حکم الهى است عین لطف و مرحمت است .
سپس حضرت صدیقه علیهاالسلام برخاست و با جامه هاى کهنه خود به عروسى تشریف برد، اما از جهت شماتت زنان قریش دلتنگ بود، فرشتگان هفت آسمان و زمین سرنیاز به درگاه بى نیاز نهادند، عرض کردند: باز خدایا! این دختر پیغمبر آخرالزمان است که او را از جمله پیغمبران برگزیدى ، آیا او را دلشکسته مى نمایى ؟
خطاب از جانب رب الارباب به جبرییل شد که دختر برگزیده ما را دریاب و آن چه باید به جهت او مهیا کن .
پس امین وحى به شتاب تمام به جنت فردوس شتافت و براى او جامه هاى بهشتى حاضر نمود و هنوز حضرت فاطمه علیهاالسلام هفت قدم از خانه بیرون ننهاده که صد هزار حورى ماه لقاگرد وى حاضر شدند و جبرئیل سر تا پاى فاطمه طاهره را از سندس و استبرق بیاراست و حوریان هر ساعت خاک قدم فاطمه را به دیده مى کشیدند، چون فاطمه این لطف و حشمت حق تعالى را نسبت به خود ملاحظه کرد، به سجده شکر رفته و حق تعالى چندان از نور لطف خود روشنایى و تجلى به فاطمه علیهاالسلام نثار کرد که شرح آن ممکن نیست ، پس فاطمه حمد و ثناى الهى مى کرد و مى رفت تا آن که به خانه عروس رسید، زنان قریش به انتظام مقدم شریف فاطمه علیهاالسلام بودند که ناگاه روشنایى و نورى مشاهده کردند، چون برق که عالم از آن روشن شد. مردم آن محله همگى متعجب شدند که این روشنایى چیست . ناگاه آواز از حوریان برآمد که هر که مى شنید از خود بى خود مى شد و همه زنان از حسن صورت فاطمه علیهاالسلام متحیر شدند و عروس را تنها گذاشتند و به استقبال ایشان شتافتند. فاطمه را دیدند که صد هزار حور بهشتى با او خرامان مى آمدند و حوران عود و عنبر مى سوختند و از بوى خوش ایشان جمله زنان مدهوش شدند، همه به یک بار در قدم فاطمه افتادند و دست و پاى او را بوسیده و با تعظیم هر چه تمامتر او را به خانه آوردند.
چون آن سیده زنان قرار گرفت ، حوریان گرد او صف زده بر روى هوا ایستادند، به نحوى که پاى هیچ کدام بر زمین نبود، زنان عرب از مشاهده این امر و عطرهاى بهشتى دم به دم مى افتادند و سجده مى کردند و عروس ‍ نیز از کرسى درافتاد و بى هوش گردید و بعد از ساعتى در آن بى هوشى مرد، چون عروس را مرده یافتند همه فریاد واویلا برآوردند و به گریه و زارى نشستند و عروسى به عزا مبدل شد.
حضرت فاطمه علیهاالسلام از مشاهده آن حال بسیار دلتنگ گردید، در آن حال برخاست تجدید وضو نمود و دو رکعت نماز به جاى آورد، بعد از آن سر به سجده نهاد و عرض کرد: ملکا! پادشاها! به عزت و جلال بى زوال تو و به حرمت شرف طاعت بندگان خالص تو و به برکت محمد و على که برگزیدگان درگاه تواند که این عروس را زنده گردان !
هنوز حضرت فاطمه علیهاالسلام در مناجات بود که عروس عطسه زد و از جا برخاست و به دست حضرت فاطمه علیهاالسلام افتاد و عرض کرد: السلام علیک یا بنت رسول الله ! تو و پدر تو بر حقید و خداى را که شما پرستش مى کنید بر حق است و کفارى که راه بت پرستى را گرفته اند بر باطلند.
گویند: در آن روز هفتصد مرد از کسان عروس و غیر ایشان به شرف اسلام مشرف شدند و این مطلب در تمام شهر منتشر گردید. پس فاطمه زهرا علیهاالسلام مراجعت نمود به خانه و شرح آن واقعه را براى پدر بزرگوار خود بیان نمود. رسول خدا صلى الله علیه و آله سجده شکر به جا آوردند، سپس فرمودند: اى نور دیده ! از آن چه گفتى من هزاران بیشتر و بهتر از حق تعالى امید دارم .

پی نوشت:

۱.  الموسوعه الکبری، ج۲۱، ص۶۰۷.

سبط اکبر

اشاره:

طبق روایات مشهور، امام حسن(علیه السلام) در نیمه رمضان سال سوم هجرت به دنیا آمد و تا روزى که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) از دنیا رفت( بیست و هشتم صفر سال یازدهم ) هفت ‏سال و شش ماه از عمر شریف خود را در کنار جدش رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و دامان پر مهر آن بزرگوار گذراند. و چنانکه از روایات استفاده میشود، شاید بهترین دوران زندگى آن امام مظلوم همان چند سال بوده که از هر جهت مورد محبت افراد خانواده و به خصوص جد بزرگوار خود قرار داشته است.

و حتى از برخى روایات استفاده میشود که محبت و علاقه رسول خدا نسبت ‏به این کودک و برادرش حسین(علیه السلام) از حد عادى گذشته و بیش از حد معمول بود.

«روى البراء بن عازب قال‏«رایت النبى-صلى الله علیه و آله-و الحسن على عاتقه یقول: اللهم انى احبه فاحبه‏» (۲)

“براء بن عازب” روایت کرده گوید:

«پیغمبر(صلی الله علیه و آله) را دیدم که حسن را بر شانه خود داشت و میفرمود: خدایا من او را دوست دارم تو هم او را دوست ‏بدار.»

به راستى که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را دیدم حسن را بر گردن خود سوار کرده بود و میفرمود: هر کس مرا دوست دارد، باید او را دوست‏ بدارد، هر که حاضر است این گفتار را به آنکه غایب است‏ برساند، و اگر این دستورصریح رسول خدا نبود، من براى شما آن را نمیگفتم.

“زهیر بن اقمر” گوید: پس از داستان شهادت امیر المؤمنین(علیه السلام) هنگامى که فرزندش حسن بن على(علیه السلام) سخنرانى میکرد، مردى گندم گون و بلند قامت از قبیله ازد برخاست و گفت:

« لقد رایت رسول الله واضعه فى حبوته یقول: من احبنى فلیحبه فلیبلغ الشاهد الغائب و لولا عزمه من رسول الله(صلی الله علیه و آله) ما حدثتکم‏ » (۳)

( به راستى که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را دیدم حسن را بر گردن خود سوار کرده بود و میفرمود: هر کس مرا دوست دارد، باید او را دوست‏ بدارد، هر که حاضر است این گفتار را به آنکه غایب است‏ برساند، و اگر این دستورصریح رسول خدا نبود، من براى شما آن را نمیگفتم.)

و از عایشه روایت‏ شده که گوید:

«ان النبى-صلى الله علیه و آله-کان یاخذ حسنا فیضمه الیه ثم یقول: اللهم ان هذا ابنى و انا احبه فاحبه، و احب من یحبه‏» (۴)

( به راستى که رسم پیغمبر(صلی الله علیه و آله) چنان بود که حسن را میگرفت و به خود میچسباند، سپس میگفت: خدایا این پسر من است و من او را دوست میدارم، پس او را دوست‏ بدار و هر کس او را دوست میدارد دوست‏ بدار.)

و از“کشف الغمه مرحوم اربلى” و بیش از بیست کتاب از کتابهاى اهل سنت نقل شده که”ابو هریره” گفته است: من هیچ گاه حسن را ندیدم، جز آنکه اشکهایم جارى شده، و جهت آن این است که روزى او را دیدم که آمد و میدوید تا اینکه در دامان رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نشست.

وى دنباله حدیث را ادامه داده چنین گفت:

«…و رسول الله یفتح فمه ثم یدخل فمه و یقول: اللهم انى احبه، و احب من یحبه-یقولها ثلاث مرات‏» (۵)

(در آن حال رسول خدا(صلی الله علیه و آله) دهان خود را باز کرده و در دهان حسن برد و میگفت: خدایا من او را دوست دارم و هر که او را دوست میدارد نیز دوست میدارم-سه بار این سخن را گفت-.)

و این محبت تا بدان جا رسیده بود که آن دو کودک را ریحانه( و گل خوشبوى خود) میخواند، و به این مضمون نیز روایت زیادى در کتابهاى شیعه و اهل سنت آمده، مانند این حدیث که از ابو ایوب انصارى و یا سعد بن ابى وقاص[این تردید در خود حدیث است] نقل شده که گفته است:

«دخلت على رسول الله-صلى الله علیه و آله-و الحسن و الحسین رضى الله عنهما یلعبان بین یدیه و فى حجره، فقلت: یا رسول الله اتحبهما؟قال: و کیف لا احبهما و هما ریحانتاى من الدنیا، اشمهما» (۶)

( من به نزد رسول خدا(صلی الله علیه و آله) رفتم و حسن و حسین رضى الله عنهما در کنار او و پیش روى آن حضرت بازى میکردند.من عرض کردم: اى رسول خدا آیا ایشان را دوست دارى؟ فرمود: چگونه دوست ندارم ایشان را که آن دو، گلهاى خوشبوى من از دنیا هستند، و من آن دو را میبویم.)

و در حدیث دیگرى که از ابو بکر نقل شده این گونه است که گوید:

«رایت الحسن و الحسین یثبان على ظهر رسول الله و هو یصلى فیمسکهما بیده حتى یرفع صلبه و یقومان على الارض، فلما انصرف اجلسهما فى حجره و مسح رؤسهما ثم قال: ان ابنى هذین ریحانتاى من الدنیا» (۷)

( حسن و حسین را دیدم در حالى که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نماز میخواند بر پشت آن حضرت میپریدند و رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نماز میخواند، رسول خدا (صلی الله علیه و آله) آن دو را با دست‏ خود نگه میداشت تا برخیزد و پشت آن حضرت راست ‏شده و آن دو کودک به راحتى روى زمین بایستند، و چون نمازش به پایان رسید، آن دو را در دامان خود نشانید و دست ‏بر سرشان ‏کشید، سپس فرمود: این دو پسر من دو گل خوشبوى من از دنیا هستند.)

و در حدیث دیگرى است که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود:

«الولد ریحانه، و ریحانتى الحسن و الحسین‏» (۸)

( فرزند گل خوشبوست، و گل خوشبوى من حسن و حسین هستند.)

و از ذخایر العقباى محب الدین طبرى از سعید بن راشد روایت ‏شده که گوید:

«جاء الحسن و الحسین یسعیان الى رسول الله-صلى الله علیه و آله-فاخذ احد هما فضمه الى ابطه، و اخذ الآخر فضمه الى ابطه الاخرى و قال: هذان ریحانتاى من الدنیا» (۹)

( حسن و حسین آمدند و به طرف رسول خدا(صلی الله علیه و آله) میدویدند، حضرت یکى از آن دو را گرفت و در بغل خود چسبانید، و آن دیگرى را گرفت و در بغل دیگر خود چسبانید و فرمود: این دو، گلهاى خوشبوى من از دنیا هستند.)

و از کتاب مقتل خوارزمى از جابر بن عبد الله انصارى روایت‏ شده که گوید: از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) شنیدم که سه روز پیش از رحلت‏ خود به على(علیه السلام) میفرمود:

«سلام الله علیک ابا الریحانتین، اوصیک بریحانتى من الدنیا، فعن قلیل ینهد رکناک و الله خلیفتى علیک، فلما قبض رسول الله-صلى الله علیه و آله-قال على علیه السلام: هذا احد رکنى الذى قال رسول الله، فلما ماتت فاطمه علیها السلام قال على علیه السلام: هذا الثانى الذى قال لى رسول الله-صلى الله علیه و آله‏»(درود بر تو اى پدر دو گل خوشبو، تو را به آن دو گل خوشبوى من از دنیا سفارش میکنم که به زودى دو رکن و اساس و پایه زندگیت ‏شکسته خواهد شد، و خداوند پس از من نگهبان تو؛ و چون رسول خدا(صلی الله علیه و آله) از دنیا رفت، على(علیه السلام) فرمود: این بود یکى از آن دو رکن و پایه‏اى که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به من فرمود، و چون فاطمه(علیه السلام) از دنیا رفت على(علیه السلام) فرمود: و این هم دومى بود که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرموده بود.)

 روایاتى در خصوص امام حسن(علیه السلام)

“ذهبى” در کتاب تذکره الحفاظ از ابى بکره روایت کرده که گوید: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) چنان بود که هرگاه نماز میگذارد، حسن میآمد و بر پشت ‏یا گردن آن حضرت بالا میرفت و رسول خدا(صلی الله علیه و آله) او را با آرامى بلند میکرد که نیفتد، و این کار بارها اتفاق افتاد، و چون نماز آن حضرت تمام میشد عرض میکردند: اى رسول خدا(صلی الله علیه و آله) ما ندیدیم این کارى را که با حسن کردى با هیچ کس دیگرى بکنى! فرمود:

«انه ریحانتى من الدنیا و ان ابنى هذا سید» (۱۰)

(آرى به راستى که او گل خوشبوى من است در دنیا، و به راستى که این پسر من سید و آقاست.)

حاکم در مستدرک، و احمد بن حنبل در مسند، به سند خود از مردى به نام شداد بن هاد، روایت کرده‏اند که گوید:

«خرج علینا رسول الله(صلی الله علیه و آله)فى احدى صلاتى العشى: الظهر او العصر و هو حامل احد ابنیه الحسن او الحسین فتقدم رسول الله(صلی الله علیه و آله)فوضعه عند قدمه الیمنى فسجد رسول الله(صلی الله علیه و آله) سجده اطالها قال ابى: فرفعت راسى من بین الناس فاذا رسول الله(صلی الله علیه و آله) ساجد و اذا الغلام راکب على ظهره فعدت فسجدت فلما انصرف رسول الله(صلی الله علیه و آله)قال الناس: یا رسول الله لقد سجدت فى صلاتک هذه سجده ما کنت تسجدها، افشیء امرت به او کان یوحى الیک؟ قال: کل ذلک لم یکن و لکن ابنى ارتحلنى فکرهت ان اعجله حتى یقضى حاجته‏» (۱۱)

(رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در هنگام یکى از دو نماز ظهر یا عصر به نزد ما آمد و یکى از دو فرزندش حسن و حسین(علیه السلام) را به همراه خود داشت، پس آن حضرت در جلوى صفوف ایستاد و آن دو کودک را نزد پاى راست‏ خود گذارد، سپس به سجده رفت و سجده را طولانى کرد.

راوى گوید: پدرم گفت: من از میان مردم سرم را از سجده بلند کردم و دیدم که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در سجده است و آن کودک بر پشت آن حضرت سوار شده، من به حال سجده برگشتم و چون نماز آن حضرت تمام شد مردم عرض کردند: اى رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در این نمازى که امروز خواندى سجده‏اى طولانى داشتى که در نمازهاى دیگر نداشتى، آیا دستورى به شما در این باره رسیده بود یا وحى بر شما نازل گردید؟ فرمود: هیچ یک از اینها نبود، بلکه پسرم بر پشت من سوار شده بود و نخواستم او را ناراحت کنم تا هر کارى که میخواهد انجام دهد.)

بار خدایا تو میدانى که حسن و حسین در بهشت هستند، و پدرشان در بهشت و مادرشان در بهشت و جدشان در بهشت و جده‏شان در بهشت و دایى شان در بهشت و خاله‏شان در بهشت، و عمویشان در بهشت و عمه‏شان در بهشت هستند. و هر کس ایشان را دوست دارد در بهشت است و هر کس دشمنشان دارد در جهنم است.

 یک درس آموزنده 

نگارنده گوید: این حدیث و نظایر آن که در باب محبت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نسبت‏ به حسنین(علیه السلام) پیش از این گذشت، و سوار کردن آنها بر دوش خود، و بردن آنها بر فراز منبر و امثال آن، گذشته از اینکه حکایت از شدت علاقه و محبت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نسبت ‏به آن دو بزرگوار میکند، یک درس آموزنده تربیتى هم براى مسلمانان در باره تربیت فرزند و احترام و تکریم نسبت ‏به کودک و ایجاد شخصیت در وى از این طریق میباشد، که این خود نیاز به بحثى جداگانه دارد که باید در کتاب هاى آموزشى و تربیتى از آن به تفصیل بحث کرد. از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و فرزندان معصوم آن حضرت در این باره روایت دیگرى هم نقل شده که حتى نسبت‏ به فرزندان دیگران نیز گاهى بدین گونه رفتار میکردند، و بزرگان را از تحقیر و اهانت کودکان نهى فرموده و بازمیداشتند، که ما فقط براى تذکر این چند جمله را ذکر کرده و شما را به کتابهاى مفصل دیگرى که در این باره نوشته شده و جنبه‏هاى تربیتى کودک را از نظر اسلام مورد بحث قرار داده‏اند، راهنمایى میکنیم. حدیث دوم محب الدین طبرى در کتاب ذخائر العقبى، و نیز على بن عیسى اربلى در کتاب کشف الغمه از جنابذى به سندشان از ابن عباس روایت کرده‏اند که گوید:

«بینا نحن ذات یوم مع النبى صلى الله علیه و آله اذ اقبلت فاطمه(علیه السلام) تبکى: فقال لها رسول الله صلى الله علیه و آله: فداک ابوک، ما یبکیک؟قالت: ان الحسن و الحسین خرجا، و لا ادرى این باتا؟فقال لها رسول الله صلى الله علیه و آله: لا تبکى فان خالقهما الطف بهما منى و منک، ثم رفع یدیه، فقال: اللهم احفظهما و سلمهما، فهبط جبرئیل، و قال: یا محمد لا تحزن، فانهما فى حظیره بنى النجار نائمان، و قد وکل الله بهما ملکا یحفظهما، فقام النبى صلى الله علیه و آله و معه اصحابه حتى اتى الحظیره فاذا الحسن و الحسین علیهما السلام معتنقان نائمان، و اذا الملک الموکل بهما قد جعل احد جناحیه تحتهما و الآخر فوقهما، یظلهما، فاکب النبى صلى الله علیه و آله علیهما یقبلهما، حتى انتبها من نومهما، ثم جعل الحسن على عاتقه الایمن، و الحسین على عاتقه الایسر، فتلقاه ابوبکر، و قال: یا رسول الله! ناولنى احد الصبیین احمله عنک!فقال صلى الله علیه و آله: نعم المطى مطیهما، و نعم الراکبان هما، و ابوهما خیر منهما.

حتى اتى المسجد فقام رسول الله-صلى الله علیه و آله-على قدمیه و هما على عاتقیه ثم قال:

معاشر المسلمین، الا ادلکم على خیر الناس جدا و جده؟

قالوا: بلى یا رسول الله.

قال: الحسن و الحسین، جدهما رسول الله صلى الله علیه و آله خاتم المرسلین، و جدتهما خدیجه بنت‏خویلد، سیده نساء اهل الجنه.

الا ادلکم على خیر الناس ابا و اما؟

قالوا: بلى یا رسول الله.

قال: الحسن و الحسین، ابوهما على بن ابیطالب، و امهما فاطمه بنت محمد.ثم قال صلى الله علیه و آله: الا ادلکم على خیر الناس عما و عمه؟

قالوا: بلى یا رسول الله.

قال: الحسن و الحسین عمهما جعفر بن ابى طالب، و عمتهما ام هانى بنت ابى طالب.

ثم قال: ایها الناس، الا ادلکم على خیر الناس خالا و خاله؟

قالوا: بلى یا رسول الله.

قال: الحسن و الحسین، خالهما القاسم بن رسول الله، و خالتهما زینب، بنت رسول الله.

ثم قال: اللهم انک تعلم ان الحسن و الحسین فى الجنه، و اباهما فى الجنه و امهما فى الجنه، و جدهما فى الجنه و جدتهما فى الجنه، و خالهما فى الجنه و خالتهما فى الجنه، و عمهما فى الجنه و عمتهما فى الجنه، و من احبهما فى الجنه و من ابغضهما فى النار» (۱۲)

(روزى ما در خدمت پیغمبر(صلی الله علیه و آله) بودیم که ناگهان فاطمه(علیه السلام) در حالى که میگریست آمد، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به او فرمود: پدرت به فدایت! چرا میگریى؟

عرض کرد: حسن و حسین بیرون رفته و نمیدانم کجا آرمیده‏اند!

رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به او فرمود: گریه نکن که آفریدگارشان نسبت ‏به آن دو از من و تو مهربانتر است، آنگاه دست هاى خود را بلند کرد و گفت: بار خدایا آن دو را نگهدارى کن و سالم بدار.

در این وقت جبرئیل نازل شد و گفت: اى محمد محزون مباش که آن دو در باغ بنى النجار خوابیده‏اند و خداوند فرشته‏اى را بر ایشان موکل ساخته تا ایشان را نگهبانى کند.

آنگاه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در حالى که اصحاب و یاران همراه آن حضرت بودند برخاسته به باغ بنى النجار آمدند و حسن و حسین را در حالى ‏که دست ‏به گردن یکدیگر انداخته و در خواب بودند مشاهده کردند، و فرشته‏اى که موکل بر ایشان بود یک بال خود را زیر ایشان و بال دیگر را بر سر ایشان گشوده و [ آنجا را براى ]آنها سایه میکرد.

در این وقت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) خود را روى آن دو انداخته آنها را میبوسید تا وقتى که از خواب بیدار شدند، سپس حسن را بر دوش راست ‏خود و حسین را بر دوش چپ خود سوار کرد. پس ابوبکر آن حضرت را دیدار کرده، عرض کرد: اى رسول خدا(صلی الله علیه و آله) یکى از این دو کودک را به من بدهید تا در آوردن آن دو به شما کمک نمایم.

رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: مرکب این دو مرکب خوبى است، و سواران هم سواران خوبى هستند، و پدرشان بهتر از آن دو است.

پس همچنان آمد تا به مسجد رسید، سپس همان گونه که آن دو کودک روى شانه ‏هاى آن حضرت بودند، سر پا ایستاد و فرمود:

اى گروه مسلمانان! آیا شما را به کسى که جد و جده‏اش بهترین مردم هستند راهنمایى نکنم؟

عرض کردند: چرا اى رسول خدا(صلی الله علیه و آله)!

فرمود: حسن و حسین هستند، که جدشان رسول خدا(صلی الله علیه و آله) خاتم پیامبران مرسل، و جده‏شان خدیجه دختر خویلد سیده زنان بهشت است.

آیا شما را راهنمایى نکنم به کسى که پدر و مادرش بهترین مردم‏اند؟

عرض کردند: چرا اى رسول خدا!

فرمود: حسن و حسین که پدرشان على بن ابیطالب و مادرشان فاطمه دختر محمد(صلی الله علیه و آله) است.

سپس فرمود: آیا شما را راهنمایى نکنم به کسى که عمو و عمه‏شان بهترین مردم هستند؟

عرض کردند: چرا اى رسول خدا(صلی الله علیه و آله)!

فرمود: حسن و حسین هستند که عمویشان جعفر بن ابیطالب و عمه ‏شان ام هانى دختر ابى طالب است. سپس فرمود: اى مردم آیا شما را راهنمایى نکنم به کسى که دایى و خاله‏شان بهترین هستند؟

عرض کردند: چرا اى رسول خدا(صلی الله علیه و آله)!

فرمود: حسن و حسین، که دایى شان قاسم فرزند رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و خاله‏شان زینب دختر رسول خدایند.

سپس فرمود: بار خدایا تو میدانى که حسن و حسین در بهشت هستند، و پدرشان در بهشت و مادرشان در بهشت و جدشان در بهشت و جده‏شان در بهشت و دایى شان در بهشت و خاله‏شان در بهشت، و عمویشان در بهشت و عمه‏شان در بهشت هستند. و هر کس ایشان را دوست دارد در بهشت است و هر کس دشمنشان دارد در جهنم است.

و از جمله خاطرات آن حضرت با جدش رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در کودکى حدیثى است که علامه مجلسى(ره) از کتاب بشاره المصطفى نقل کرده که به سندش از یعلى بن مره روایت کرده، گوید:

رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را به غذایى دعوت کرده بودند و ما در خدمت آن بزرگوار براى صرف غذا میرفتیم که ناگاه حسن را دیدیم که در کوچه بازى میکرد، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) که او را دید در جلوى مردم دوید و دست‏ خود را گشود تا آن کودک را بگیرد و کودک نیز از این طرف و آن طرف میگریخت، و رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را میخنداند تا اینکهحضرتکودک را گرفت و یک دست‏ خود را بر چانه حسن گذارد و دست دیگر را بر بالاى سر او نهاد آنگاه صورتش را نزدیک صورت کودک برده و او را بوسید، آنگاه فرمود:

«حسن منى و انا منه احب الله من احبه…» (۱۳)

(حسن از من است و من از اویم، خدا دوست دارد هر کس که او را دوست دارد…) و از کتاب “ لفتوانى” از علماى اهل سنت روایت کرده که روزى رسول خدا(صلی الله علیه و آله)فرزندش حسن را طلبید و آن کودک در حالى که گردن‏بندى از گل میخک در گردنش بود به نزد آن حضرت آمد، و راوى حدیث گوید: من گمان کردم مادرش او را نگهداشته بود تا آن گردن ‏بند را به گردنش بیندازد.

پس رسول خدا(صلی الله علیه و آله) آغوش خود را براى گرفتن آن کودک باز کرد و کودک نیز آغوش خود را باز کرد و چون رسول خدا(صلی الله علیه و آله) او را در بر گرفت ‏سه بار فرمود:

«اللهم انى احبه فاحبه و احب من احبه-ثلاث مرات‏» (۱۴)

(خدایا من او را دوست دارم پس تو هم او را دوست ‏بدار و دوست دار هر کس که او را دوست دارد.)

  رسول خدا حسن را میبوسید و میبویید

“حاکم نیشابورى” در مستدرک به سند خود از“عروه” نقل کرده که گوید: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرزندش حسن را بوسید و به سینه چسبانید و او را میبویید و مردى از انصار مدینه نزد آن حضرت بود، آن مرد انصارى که این ماجرا را دید، گفت: من پسرى دارم که به حد بلوغ رسیده و تاکنون هیچ گاه او را نبوسیده‏ام!

«فقال رسول الله: ارایت ان کان الله نزع الرحمه من قلبک فما ذنبى؟»(رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: اگر خداوند رحم را از دل تو گرفته، گناه من چیست؟) (۱۵)

و در روایت دیگرى که”بخارى” از “ابوهریره” در کتاب”الادب المفرد” روایت کرده، این گونه است:

«قبل رسول الله حسن بن على و عنده الاقرع بن حابس التمیمى جالس فقال الاقرع: ان لى عشره من الولد ما قبلت منهم احدا؟ فنظر الیه رسول الله(صلی الله علیه و آله) ثم قال: من لا یرحم لا یرحم‏» (۱۶)

(رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در حالى که ” اقرع بنحابس تمیمى”- یکى از سران قریش- نزد او نشسته بود (فرزندش) حسن بن على را بوسید،”اقرع” که آن منظره را دید گفت: من ده فرزند دارم و تاکنون یکى از آنها را نبوسیده‏ام! رسول خدا(صلی الله علیه و آله) که این سخن را شنید رو به او کرده فرمود: هر کس رحم نکند مورد ترحم(خدا) واقع نشود!)

و در”مناقب ابن شهر آشوب” است که در روایت‏“حفص فراء” این گونه است که:

«فغضب رسول الله حتى التمع لونه و قال للرجل: ان کان قد نزع الرحمه من قلبک فما اصنع بک؟ من لم یرحم صغیرنا و یعزز کبیرنا فلیس منا» (۱۷)

(در این وقت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) غضب کرد، به گونه‏اى که رنگ مبارکش دگرگون شد و به آن مرد فرمود: اگر مهر و محبت از دل تو گرفته شده من با تو چه کنم؟ کسى که به کوچک ما رحم نکند و بزرگ ما را محترم نشمارد از ما نیست.)

 روایتى که درباره حسنین(علیه السلام)آمده است

“ترمذى” در صحیح خود از“انس بن مالک” روایت کرده که گوید:

«سئل رسول الله- صلى الله علیه و آله- اى اهل بیتک احب الیک؟ قال: الحسن و الحسین و کان یقول لفاطمه: ادعى ابنى، فیشمهما و یضمهما الیه‏» (۱۸)

(از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) پرسیدند: کدام یک از خاندانتان نزد شما محبوبتر هستند؟ فرمود حسن و حسین، و رسم آن حضرت این بود که به فاطمه میفرمود: دو پسرم را نزد من بخوان، پس آن دو را میبویید و به خود میچسبانید.)

 چه خوب سوارانى و چه خوب مرکبى؟

“زرندى” در کتاب“نظم درر السمطین” از امیر المؤمنین على بن ابیطالب(علیه السلام) روایت کرده که روزى رسول خدا(صلی الله علیه و آله) از خانه بیرون آمد و حسن بر شانه راست آن حضرت و حسین بر شانه چپ آن حضرت سوار بودند، عمر که چنان دید عرض کرد:

«نعم المطیه لهما انت‏یا رسول الله؟قال رسول الله: و نعم الراکبان هما» (۱۹)

(چه خوب مرکبى هستى شما براى این دو، اى رسول خدا(صلی الله علیه و آله)؟ رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نیز فرمود: و چه خوب سوارانى هستند آن دو!)

نگارنده گوید: به این مضمون و با مختصر اختلافى روایت ‏بسیارى در کتابهاى شیعه و اهل سنت آمده (۳)و”سید حمیرى” نیز این مضمون را به نظم ‏در آورده و گفته است:

اتى حسنا و الحسین الرسول

و قد برزا ضحوه یلعبان

فضمهما و تغذاهما

و کانا لدیه بذاک المکان

و مرا و تحتهما منکباه

فنعم المطیه و الراکبان

  رفتار خاص پیامبر با امام حسن(علیه السلام)

“حاکم” در “مستدرک” به سند خود از ابن عباس روایت کرده که گوید: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به نزد ما آمد در حالى که حسن بن على را بر گردن خود سوار کرده بود، در این وقت مردى آن منظره را دید و به حسن بن على گفت:

«نعم المرکب رکبت‏یا غلام؟ قال: فقال رسول الله(صلی الله علیه و آله): و نعم الراکب هو»!

(اى پسرک! خوب مرکبى سوار شده‏اى؟ رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نیز فرمود: و او نیز سوار خوبى است!)

و به دنبال آن گفته: این حدیثى است که سندهاى آن صحیح و درست است (۲۰)

اى مردم، من(به دیدار خدا) خوانده شده‏ام و آن را پذیرفته‏ام، و من دو چیز سنگین در میان شما میگذارم: کتاب خدا و عترتم. کتاب خدا ریسمان کشیده‏اى است از آسمان به زمین، و عترت من خاندانم هستند؛ و به راستى که خداى لطیف خبیر به من خبر داده که این دو از یکدیگر جدا نشوند تا در کنار حوض(کوثر) بر من وارد شوند، پس بنگرید تا چگونه سفارش مرا پس از من در باره آن دو به جاى آورید.

 ارثى را که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به حسنین(علیه السلام)عطا فرمود .

“هیتمى” در “مجمع الزوائد” از “ابى رافع” روایت کرده که گوید: فاطمه(س) حسن و حسینعلیها السلام را در هنگام بیمارى رسول خدا(صلی الله علیه و آله)-همان بیمارى که منجر به رحلت آن بزرگوار گردید- نزد آن حضرت آورد و عرض کرد:

«هذان ابناک فورثهما شیئا.»

(این دو پسران تو هستند به آن دو چیزى به ارث عطا فرما!) رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود:

«اما الحسن فله ثباتى و سوددى، و اما الحسین فان له حزامتى وجودی» (۲۱)

(اما به حسن ثبات و سیادت خود را بخشیدم، و اما به حسین دوراندیشى و انضباط و جود و بخشش را دادم.)

و در ربیع الابرار”زمخشرى” این گونه است که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) حسن را در بر گرفت و او را بوسیده روى زانوى راست‏خود نشانید و فرمود:

«اما ابنى هذا فنحلته خلقى و هیبتی»(اما این پسرم را خوى خود و هیبتم را به او بخشیدم.)

و آنگاه حسین را در بر گرفت و بوسید و روى زانوى چپ خود نشانید و فرمود:

«نحلته شجاعتى و جودی» (۲۲)

(و به او نیز شجاعت وجود و سخاوت خود را بخشیدم)

و در“کنز العمال” این گونه است که فرمود:

«اما الحسن فله هیبتى و سؤددى و اما الحسین فله جراتى و جودی» (۲۳)

و در حدیث دیگرى فرمود:

«اما الحسن فقد نحلته حلمى و هیبتى، و اما الحسین فقد نحلته نجدتى و جودی» (۲۴)

و بالاخره رسول خدا(صلی الله علیه و آله) آن دو فرزند محبوب خود را به خدا و مؤمنان صالح سپرد.

“ابن حجر هیثمى” در کتاب“الصواعق المحرقه” از “ابى الدنیا” روایت کرده که گوید:”زید بن ارقم” در مجلس عبید الله هنگامى که مشاهده کرد آن فاسق، قضیب (۲۵)خود را بر لبهاى حسین(علیه السلام) میزند رو به او کرده گفت:

«ارفع قضیبک فو الله لطالما رایت رسول الله(صلی الله علیه و آله) یقبل ما بین هاتین الشفتین، ثم جعل زید یبکى، فقال ابن زیاد: ابکى الله عینیک لولا انک شیخ قد خرفت لضربت عنقک‏»

(قضیب خود را بردار، که به خدا سوگند چه بسیار زیاد دیدم که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) میان این دو لب را میبوسید، زید این سخن را گفته و گریست.”ابن زیاد” گفت: خدا چشمت را بگریاند، اگر پیرمردى نبودى که عقلت تباه گشته، هم اکنون گردنت را میزدم.)

“زید بن ارقم” این سخنان را گفته، سپس برخاست در حالى که میگفت:

«ایها الناس انتم العبید بعد الیوم قتلتم ابن فاطمه، و امرتم ابن مرجانه و الله لیقتلن خیارکم و یستعبدن شرارکم، فبعدا لمن رضى بالذله و العار»

(اى مردم شما پس از امروز بردگانى خواهید بود. پسر فاطمه را کشتید و پسر مرجانه را فرمانروا کردید. به خدا سوگند که وى خوبانتان را میکشد، بدانتان را تحت فرمان گیرد، پس دورى از رحمت‏ حق بر کسى باد که تن به خوارى و ننگ دهد.)

آنگاه به”ابن زیاد” رو کرده و گفت:

«لاحد ثنک بما هو اغیظ علیک من هذا، رایت رسول الله اقعد حسنا على فخذه الیمنى، و حسینا على الیسرى، ثم وضع یده على یا فوخهما ثم قال: اللهم انى استودعک ایاهما و صالح المؤمنین‏» (۲۶)

(اکنون براى تو حدیثى گویم که خشم تو را بیش از این برانگیزاند. رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را دیدم که حسن را بر زانوى راست‏ خود نشانیده بود و حسین را بر زانوى چپ نهاده بود، آنگاه دست ‏خود را بر جلوى سر آنها نهاده بود و میگفت: بار خدایا من این دو را به تو و مؤمنان شایسته میسپارم.)

و بالاخره در پایان عمر پر برکت‏ خود نیز سفارش آنها را به طور کلى و تحت عنوان‏«عترت‏» فرمود و بارها با بیانات گوناگون و در جاهاى مختلف و از آن جمله این گونه فرمود:

«ایها الناس انى اوشک ان ادعى فاجیب و انى تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتى، کتاب الله حبل ممدود من السماء الى الارض، و عترتى اهل بیتى، و ان اللطیف الخبیر اخبرنى انهما لن یفترقا حتى یردا على الحوض فانظروا کیف تخلفونى فیهما» (۲۷)

(اى مردم، من(به دیدار خدا) خوانده شده‏ام و آن را پذیرفته‏ام، و من دو چیز سنگین در میان شما میگذارم: کتاب خدا و عترتم. کتاب خدا ریسمان کشیده‏اى است از آسمان به زمین، و عترت من خاندانم هستند؛ و به راستى که خداى لطیف خبیر به من خبر داده که این دو از یکدیگر جدا نشوند تا در کنار حوض(کوثر) بر من وارد شوند، پس بنگرید تا چگونه سفارش مرا پس از من در باره آن دو به جاى آورید.)

 ذکاوت و استعداد فوق العاده امام حسن(علیه السلام)

این حدیث جالب را نیز در مورد استعداد خارق العاده و ذکاوت این کودک بشنوید:

“ابن شهر آشوب” در کتاب”مناقب آل ابیطالب” از فضایل“ابوالسعادات” روایت کرده که حسن بن على(علیه السلام) هفت ‏ساله بود که در مجلس رسول خدا(صلی الله علیه و آله) حضور مییافت و آنچه به رسول خدا(صلی الله علیه و آله) وحى میشد میشنید و آن را حفظ میکرد و نزد مادرش فاطمه(س) میآمد و آنچه را حفظ کرده بود براى مادر باز میگفت.

و هنگامى که على(علیه السلام) به نزد فاطمه(س) میآمد، آن علوم را از فاطمه میشنید و چون از آن بانوى بزرگوار میپرسید: از کجا این علوم را فرا گرفته‏اى؟ پاسخ میداد که از فرزندت حسن!

به دنبال این ماجرا روزى على(علیه السلام) در خانه پنهان شد، و حسن که قسمتى از وحى را شنیده بود به خانه آمد و همین که خواست آنچه را شنیده بود مانند روزهاى دیگر به مادر خود باز گوید، دچار لکنت زبان شد، و نتوانست آنچه را شنیده بود بیان کند.

فاطمه(س) در شگفت‏ شد، و علت را از او پرسید؟ و کودک در جواب گفت:

«لا تعجبین یا اماه فان کبیرا یسمعنى و استماعه قد اوقفنی»

(اى مادر تعجب مکن که بزرگى (اکنون) به سخن من گوش میدهد، و همان گوش دادن اوست که مرا از گفتار بازداشته!)

ابن شهر آشوب دنباله حدیث را این گونه نقل کرده که گوید:

«فخرج على فقبله‏»

یعنى در این وقت على(علیه السلام) از مخفیگاه بیرون آمد و حسن را بوسید.

و در روایت دیگرى است که در پاسخ مادر این گونه گفت:

«یا اماه قل بیانى وکل لسانى، لعل سیدا یرعانی» (۲۸)

(مادرجان! بیانم کوتاه شده، و زبانم از گفتار باز مانده، شاید بزرگى مرا تحت نظر گرفته!)

و به دنبال این حدیث‏ شریف و جالب، این را هم بد نیست ‏بدانید که قوه حافظه و حفظ حدیث در آن بزرگوار به حدى بوده که روایات بسیارى از آن بزرگوار-بدون واسطه- از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نقل شده، و در کتابهاى حدیثى“فریقین” آمده است، مانند این حدیث که امام حسن(علیه السلام) میفرماید:

«علمنى رسول الله(صلی الله علیه و آله) کلمات اقولهن فى الوتر»

(رسول خدا(صلی الله علیه و آله) کلماتى را به من یاد داد که در نماز وتر میخوانم)

و آنگاه آن کلمات را این گونه بیان کرد:

«اللهم اهدنى فیمن هدیت، و عافنى فیمن عافیت، و تولنى فیمن تولیت، و بارک لى فیما اعطیت، و قنى شرما قضیت، فانک تقضى و لا یقضى علیک، و انه لا یذل من والیت، تبارکت ربنا و تعالیت‏» (۲۹)

(خدایا مرا در زمره آنها که هدایت میکنى هدایتم کن، و در زمره آنها که عافیت میدهى عافیت ده، و در زمره آنها که دوست میدارى دوست ‏بدار، و در آنچه به من عطا میکنى مبارک گردان، و از شر آنچه را مقدر کرده‏اى مرا نگهدارى فرما، که تو حکم فرمایى و کسى را بر تو حکومتی نیست، و به راستى که خوار نگردد کسى که تواش دوست دارى، چه با برکتى تو، اى پروردگار ما و چه برترى!)

و از جمله این حدیث است که”جزرى” در “اسد الغابه” درباره همین دوران کودکى آن حضرت از“ابى الحوراء”، یکى از اصحاب آن بزرگوار، نقل کرده که به آن حضرت عرض کرد:

«ما تذکر من رسول الله؟»(از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) چه چیز به یاد دارى؟)

امام حسن(علیه السلام) فرمود:

«اخذت تمره من تمر الصدقه، فترکتها فى فمى فنزعها بلعابها، فقیل: یا رسول الله ما کان علیک من هذه التمره؟ قال: انا آل محمد لا تحل لنا الصدقه!» (۳۰)

(خرمایى از خرماهاى صدقه برگرفتم و در دهانم گذاردم، و رسول خدا(صلی الله علیه و آله) آن خرما را که مخلوط به لعاب دهانم بود برگرفت! کسى عرض کرد: اى رسول خدا(صلی الله علیه و آله) از این یک دانه خرما چه باکى بر شما بود (و چه میشد که آن را از دهان کودک بیرون نمیکشیدى؟) فرمود: صدقه بر ما خاندان محمد حلال نیست.)

 کار این مرد عرب رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را به خنده انداخت

“ابن شهر آشوب” در کتاب“مناقب” از “اسماعیل بن یزید” به سندش از امام باقر(علیه السلام) روایت کرده که فرمود: مردى در زمان رسول خدا(صلی الله علیه و آله) مرتکب گناهى شد، و براى جبران آن خود را مخفى کرد تا هنگامى که حسن و حسین(علیه السلام)را در کوچه خلوتى مشاهده کرد.

پس نزدیک رفته و آن دو را برگرفت و بر دوش خود سوار کرده به نزد رسول خدا(صلی الله علیه و آله) آورده گفت:

«انى مستجیر بالله و بهما»

(من به خداوند تعالى و به این دو پناهنده شدم!)

رسول خدا(صلی الله علیه و آله) آنقدر خندید که دست مبارکش را جلوى دهان گرفت.

سپس به آن مرد فرمود: «اذهب و انت طلیق‏»

(برو که تو آزادى.)

و به حسن و حسین نیز فرمود: شما را در باره این مرد شفیع قرار دادم! و به دنبال این ماجرا این آیه نازل گردید:

«و لو انهم اذ ظلموا انفسهم جاءوک فاستغفروا الله و استغفر لهم الرسول لوجدوا الله توابا رحیما» (۳۱)

(و اگر ایشان هنگامى که بر خود ستم میکنند نزد تو بیایند و از خداوند آمرزش خواسته و رسول خدا براى ایشان آمرزش خواهى کند حتماً خداى را توبه پذیر و مهربان خواهند یافت) (۳۲)

پى نوشت:

۱.صحیح ترمذى، ج ۲، ص ۳۰۶ و صحیح نسائى، ج ۱، ص ۲۰۹، ملحقات احقاق الحق، ج ۱۰، صص ۸۶-۶۷۶.

۲.صحیح بخارى، «کتاب بدء الخلق‏»، صحیح ترمذى، ج ۲، ص ۳۰۷، صحیح مسلم، «کتاب فضائل الصحابه‏»، بحار الانوار، ج ۴۳، ص ۲۶۶.

۳.تهذیب التهذیب، ج ۲، ص ۲۹۷، مسند احمد بن حنبل، ج ۵، ص ۳۶۶.

۴.مجمع الزائد هیتمى، ج ۹، ص ۱۷۶، کنز العمال، ج ۷، ص ۱۰۴.

۵.بحار الانوار، ج ۴۳، ص ۲۶۶، الادب المفرد بخارى، ص ۳۰۴، صحیح مسلم، ج ۷، ص ۱۲۹، مسند احمد بن حنبل، ج ۲، ص ۵۳۲، سنن ابن ماجه، ج ۱، ص ۶۴، مستدرک حاکم، ج ۳، ص ۱۶۹، حلیه الاولیاء، ج ۲، ص ۳۵، و بیش از بیست کتاب دیگر که در ملحقات احقاق الحق، ج ۱۱، صص ۲۵-۱۳ نام آنها دقیقا ذکر شده است.

۶.معجم طبرانى، ص ۲۱۰ و مجمع الزوائد، ج ۹، ص ۱۸۲، و کتابهاى بسیار دیگرى که در ملحقات احقاق الحق، ج ۱۰، صص ۱۴-۶۱۰ ذکر شده و مناقب، ج ۳، ص ۳۸۳.

۷.مقتل الحسین موفق ابن احمد، ص ۱۳۰، ملحقات احقاق الحق، ج ۱۰، صص ۱۰ و ۶۱۵، و قسمت آخر حدیث را شیخ مفید(ره) نیز در ارشاد (ج ۲، ص ۲۵) روایت کرده است.

۸ و ۹.ملحقات احقاق الحق، ج ۱۰، صص ۶۰۹، ۶۲۱، ۶۱۹، ۶۲۳.

۱۰.تذکره الحفاظ، ج ۱، ص ۱۶۷.

۱۱.مستدرک حاکم، ج ۳، ص ۱۶۵، مسند احمد بن حنبل، ج ۳، ص ۴۹۳.

۱۲.ذخائر العقبى، ص ۱۳۰، بحار الانوار، ج ۴۳، ص ۳۰۲، احقاق الحق، ج ۹، صص ۱۸۱، ۱۸۵ و ۱۸۷.

۱۳.بحار الانوار، ج ۴۳، ص ۳۰۶.

۱۴.همان، ص ۳۰۴.

۱۵.مستدرک، ج ۳، ص ۱۷۰.

۱۶.نقل از الادب المفرد بخارى، (چاپ بیروت)، ص ۳۴.

۱۷.مناقب ابن شهرآشوب، ج ۳، ص ۳۸۴.

۱۸.صحیح ترمذى، ج ۱۳، ص ۱۹۴، ملحقات احقاق الحق، ج ۱۰، صص ۶۰-۶۵۵.

۱۹.ملحقات احقاق الحق، ج ۱۰، ص ۷۲۰.

۲۰.بحار الانوار، ج ۴۳، ملحقات احقاق الحق، ج ۱۰، صص ۲۷-۷۱۴.

۲۱.مستدرک، ج ۳، ص ۱۷۰، و مضمون آن نیز در بیش از ۲۵ حدیث دیگر در کتاب هاى اهل سنت آمده که در ملحقات احقاق، ج ۱۱، صص ۸۰-۷۵ نقل شده است.

۲۲.مجمع الزوائد هیتمى، ج ۹، ص ۱۸۵.

۲۳.ربیع الابرار، ص ۵۱۳.

۲۴.کنز العمال، ج ۷، ص ۱۹۲.

۲۵.منتخب کنز العمال-حاشیه مسند-ج ۵، ص ۱۰۶.

۲۶.«قضیب‏»به معناى شاخه بریده و شمشیر بران نیز آمده، و ظاهرا برخى از امیران قدیم مانند عبید الله حرام زاده عصاهایى داشته‏اند که ظاهر آن مانند چوبدستى و عصا بوده، ولى مجوف و تو خالى بوده، و داخل آن شمشیرهاى نازک و تیزى قرار داشته که در موقع لزوم آن را بیرون آورده و از آن استفاده شمشیر میکرده‏اند، و بدانها قضیب میگفتند.

۲۷.الصواعق المحرقه، ص ۱۹۶.و قسمت ذیل آن را نیز در کنز العمال و کتابهاى دیگر از زید بن ارقم روایت کرده‏اند.ملحقات احقاق الحق، ج ۱۰، ص ۷۴۶.

۲۸.بحار الانوار، ج ۴۳، صص ۶۶-۱۰۴، ملحقات احقاق الحق، ج ۱۰، صص ۷۶-۳۰۹، اثبات الهداه، ج ۳ و ۴.

و عترت را خود اینان به‏«نسل‏»معنى کرده و برخى نیز ادعاى اتفاق امت را کرده‏اند که مراد از عترت در این حدیث على و فاطمه و حسن و حسین(علیه السلام)هستند.(ملحقات، ص ۳۰۹) و مرحوم سید مرتضى(ره) در معناى عترت تحقیق جالبى دارد که میتوانید در کتاب الشافى(ص ۱۷۷ به بعد) بخوانید و در بحار الانوار، (ج ۴۳، ص ۱۵۷ به بعد) از آنجا نقل شده است.

۲۹.مناقب ابن شهرآشوب، ج ۴، (چاپ قم)، صص ۸-۷.

۳۰.صحیح ترمذى، ج ۱، ص ۹۳، مستدرک حاکم، ج ۳، ص ۱۷۲، تاریخ ابن عساکر، ج ۴، ص ۲۰.

۳۱.اسد الغابه، ج ۲، ص ۱۱.

۳۲.سوره نساء، آیه ۶۴.

۳۳.مناقب ابن شهرآشوب، ج ۳، ص ۴۰۰.

روز موعود(مباهله)

آفتاب مدینه بالا آمده بود و چشمها به انتظار نشسته بود. مسلمانانى که از قرار این روز اطلاع داشتند جمع شده بودند و مسیحیان نجران چشم دوخته بودند که پیامبر کى و چگونه خواهد آمد به یک باره دیدند که پیامبر از خانه بیرون شد مانند همیشه ساده و با صفا و معنویت و در پیرامون او تنها مرد و زن جوانى به همراه دو فرزند خردسال اما چهره‌هایشان جذاب و گیرا، قدمهایشان استوار و دلهایشان در برابر پروردگار خاشع و بى اعتنا به دنیا و اهل دنیا به میقات خویش مى‌روند.

هیئت خروج پیغمبر با وصى‌اش على‌علیه السلام و دخترش فاطمه زهرا س و دو فرزندش حسن و حسین علیهما السلام چندگونه نقل شده است.
دست على در دست پیامبر بود. حسن و حسین پیش روى آن حضرت مى‌رفتند و فاطمه پشت سر پدر حرکت مى‌کرد. (۱) على سمت راست پیامبر و حسن و حسین سمت چپ و فاطمه پشت سر پیامبر بود. (۲) حسن طرف راست پیامبر و حسین در طرف چپ او و فاطمه پشت سر پیامبر و على پشت فاطمه بود . (۳)
دست حسن در دست پیامبر و حسین در آغوش او و على‌علیه السلام پیش روى او و فاطمه پشت سر پیامبر حرکت مى‌کرد. (۴) دست حسن در دست پیامبر و حسین در آغوش او و فاطمه پشت سر آن حضرت و على پشت سر فاطمه قرار داشت (۵) و رسول‌خدا بدانان فرمود که چون من دعا کردم شما آمین بگویید. (۶)
و در بسیارى منابع دیگر کیفیت خروج این پنج تن به طور مطلق ذکر شده است (۷) و براى هر محقق منصف که اندکى تأملى در منابع تاریخ اسلام دارد این نکته عیان گشته که اصل ماجراى خروج رسول‌خدا با على و فاطمه و حسنین مورد اتفاق فریقین است. بارى پیامبر خدا از مدینه بیرون شد (۸) در حالى که عباى موئین سیاه رنگى بر دوش داشت آمد تا به نزدیکى دو درخت رسید. او فرمود که میان دو درخت را جاروب و مسطح کردند عباى خود را روى آن دو درخت پهن کرد و همراهان خود را در زیر آن جاى داد و خود در پیش ایستاد و دوش چپ خود را در زیر عبا داخل کرد و بر کمانى که در دست داشت تکیه داد و دست راست خود را براى مباهله به سوى آسمان بلند کرد و مردم از دور نظر مى‌کردند که چه خواهد کرد.
سید و عاقب که این حال را دیدند رنگ رخسارهایشان زرد شد و پاهایشان لرزید و نزدیک بود که مدهوش شوند. یکى از آنها به دیگرى گفت آیا با او مباهله مى‌کنیم؟ آن دیگرى گفت مگر نمى‌دانى که هر گروه که با پیغمبر خود مباهله کردند بزرگ و کوچک ایشان هلاک شدند دیگرى گفت رهبانیت برطرف شد. زود دریاب این مرد را که اگر لب او به یک کلمه نفرین بجنبد ما به اهل و مال خود برنخواهیم گشت. پس به خدمت حضرت شتافتند و گفتند تو با این جماعت آمده‌اى که با ما مباهله کنى؟ حضرت فرمود بلى بعد از من اینها مقرب‌ترین خلق نزد خدا هستند. پس لرزه بر بدن آنها افتاد و با آن حضرت مصالحه کردند و راضى به جزیه شدند. پس از آن حضرت فرمود سوگند یاد مى‌کنم که اگر با من و اینهایى که زیر عبایند مباهله مى‌کردید تمام این وادى بر شما آتش مى‌گشت و به قدر یک چشم به هم زدن آتش به قوم شما مى‌رسید و همه را هلاک مى‌کرد.
پس جبرئیل نازل شد و گفت یا محمد حق تعالى سلامت مى‌رساند و مى‌فرماید به عزت و جلال خود سوگند یاد مى‌کنم که اگر به همراه اینها که در زیر عبا ایستاده‌اند با همه اهل آسمان و زمین مباهله کنى هر آینه آسمانها پاره‌پاره شوند و فرو ریزند و زمینها از هم بپاشند و پاره‌پاره بر روى آب جارى شوند و دیگر قرار نگیرند. پس حضرت دستهاى مبارک خود را به سوى آسمان بلند کرد به حدى که سفیدى زیر بغلهاى او پیدا شد و گفت بر کسى که ستم کند بر شما و حق شما را از شما بگیرد و مزد رسالت مرا که خدا براى شما مقرر کرده است که آن مودت شماست کم کند لعنت و غضب خدا پیاپى تا روز قیامت نازل شود. (۹)
و به نقلى سید و عاقب گفتند چرا با بزرگان اهل شأن که ایمان به تو آورده‌اند بیرون نیامده‌اى و تنها با تو همین جوان و زن و دو کودک است؟ حضرت فرمود که من از جانب خداوند مأمور شده‌ام که به همراه اینها با شما مباهله کنم. پس به سوى اصحاب خود بازگشتند و منذربن علقمه برادر ابوحارثه که پیشتر در مجلس مشورتى اهل نجران حاضر نبود و بعد از آن همراه این گروه شده بود بقیه را نصیحت کرد که شما و هر کسى که با کتابهاى الهى آشنا است مى‌داند که ابوالقاسم محمد همان پیامبرى است که همه پیامبران به او بشارت داده‌اند. (۱۰)
و همین گزارش حاکى است که در این وقت علائم نزول عذاب ظاهر شد. آفتاب متغیر شد و کوه‌ها لرزید و با آن که فصل تابستان بود ابر سیاهى پیدا شد درختان سر به زیر آورده بودند و مرغان بر زمین بال گسترده بودند. پس سید و عاقب به منذربن علقمه گفتند نزد محمد و پسر عمویش على را واسطه کن که محمد خاطر او را مى‌خواهد و از گفته او بیرون نمى‌رود و پیمان‌نامه درست کن. منذر به محضر رسول‌خدا رسید و مسلمان شد و پیام آنان را رساند و رسول‌خدا على را براى مصالحه با آنان فرستاد. على‌علیه السلام پرسید که با ایشان چگونه صلح کنم حضرت فرمود هر چه که رأى تو باشد پس على‌علیه السلام با آنان توافق کرد که هر سال دو هزار جامه نفیس بدهند و هر سال هزار مثقال طلا نصف آن را در محرم و نصف دیگر را در رجب. پس چون رسول‌خدا با اهل بیت خود به سوى مسجد بازگشت جبرائیل نازل شد و گفت حق تعالى به تو سلام مى‌رساند و مى‌گوید که بنده‌ام موسى به همراه هارون و فرزندان هارون با دشمن خود قارون مباهله کرد و حق تعالى قارون را با اهل و مالش و یاورانش به زمین فرو برد . به جلالت خود قسم مى‌خورم که اگر تو به همراه اهلت با اهل زمین و همه مردمان مباهله مى‌نمودید هر آینه آسمانها پاره‌پاره و کوهها ریز ریز مى‌شدند و زمین فرو مى‌رفت پس رسول به سجده رفت و پس از آن دستها را بلند کرد سه بار گفت شکرا للمنعم چون از وجه این کار پرسیدند فرمود خداوند جهانیان را شکر کردم به واسطه انعامى که نسبت به اهل بیت من کرامت فرمود و سپس از آنچه جبرئیل آورده بود به ایشان خبر داد. (۱۱)
و به نقل شیخ مفید و شیخ طبرسى چون پیامبر با آن چهار تن آمد اسقف آنان پرسید اینان چه کسانى هستند که همراهش مى‌آیند بدو گفتند این پسرعمویش و دامادش و پدر دو فرزندش و محبوبترین مردمان نزد او على‌بن ابى‌طالب است و این دو طفل دو پسر دخترش از طرف على هستند که نزد او از همه محبوبترند و آن زن دخترش فاطمه است که عزیزترین مردم نزد اوست و علاقه قلبى پیغمبر بدو از همه بیش‌تر است. (۱۲) اسقف آنان گفت ببینید که با خواص خود یعنى فرزندان و اهلش آمده است و مى‌خواهد به وسیله آنان مباهله کند چون به حقیقت کار خویش مطمئن است به خدا قسم اگر مى‌ترسید که چیزى به ضررش تمام شود آنان را نمى‌آورد از مباهله با او بپرهیزید به خدا قسم که اگر موقعیت قیصر نبود مسلمان مى‌شدم (۱۳) ـ (۱۴)
در اینجا سخنان قابل توجه دیگرى به طور جسته و گریخته در کتب تفسیر و تاریخ نقل شده است. از جمله آن که چون حضرت براى مباهله بر دو زانوى خود نشست ابوحارثه گفت بخدا سوگند چنان نشسته است که پیغمبران براى مباهله مى‌نشستند و برگشت و جرأت بر مباهله پیدا نکرد . سید به او گفت به کجا مى‌روى؟ گفت اگر بر حق نمى‌بود چنین جرأت بر مباهله پیدا نمى‌کرد و اگر با ما مباهله کند یک سال نخواهد گذشت که هیچ نصرانى باقى نخواهد ماند (۱۵) من روهایى را مى‌بینم که اگر از خدا بخواهند کوهى را از جاى خود برکند هر آینه خواهد کند پس مباهله نکنید که هلاک مى‌شوید (۱۶) و از سوى دیگر رسول‌خدا فرمود اگر با من مباهله مى‌کردند هر آینه همه به صورت میمون‌ها و خوک‌هایى مسخ مى‌شدند و تمام این وادى برایشان آتش مى‌شد و مى‌سوختند و حق تعالى جمیع اهل نجران را مستأصل مى‌کرد به گونه‌اى که حتى مرغى بر سر درختان آنان باقى نمى‌ماند . (۱۷)
سرانجام آفتاب حقیقت ظاهر شد و هیچکس از عام و خاص، مسلمان و غیرمسلمان در آن صحنه حاضر نبود جز آن که دید رسول‌خداصلى الله علیه وآله وسلم على و فاطمه و حسن و حسین‌علیهم السلام را در زیر عبا جمع کرد و آنگاه فرمود : «اللهم هؤلاء اهلى» (۱۸)
و در حق آنان آیه تطهیر را قرائت فرمود
«انما یریدالله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرهم تطهیرا» (احزاب/ ۳۲) (۱۹)
و از همینجا براى برخى این باور پیدا شده است که آیه تطهیر بار دیگر در واقعه مباهله نازل شد، چنان که پیش از آن در خانه ام سلمه نازل شده بود ولى آنچه درست به نظر مى‌رسد آن است که بگوییم پیامبر خدا آیه تطهیر را پس از نزول در مرتبه اول در موقعیت‌هاى مختلف تکرار و بر مصادیق واقعى آن تطبیق مى‌داد تا براى دیگران در شناخت اهل بیت پیغمبر جاى هیچگونه تردیدى باقى نماند. و شاهد این نظر آن است اهل تاریخ و سیره آورده‌اند که بعد از نزول آیه تطهیر تا مدت شش و یا هفت و یا هشت ماه متوالى آن حضرت به هنگام رفتن به سوى مسجد براى اداى نماز صبح بر در خانه على‌علیه السلام و فاطمه س مى‌ایستاد و ندا مى‌داد که «یا اهل البیت انما یریدالله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا» تا دیگران بعدها جرأت پیدا نکنند که زنان پیغمبر را در معناى کلمه «اهل البیت» داخل کنند و اینجا نیز از جمله آن موارد بود که پیامبر اهل بیت خود را در زیر عبا جمع کرده بود و با قرائت آیه تطهیر مصادیق آن را روشن ساخت. (۲۰)
با آن که دانشمندى سنى چون فخر رازى که امام المشککین لقب گرفته است گوید این روایت که رسول‌خداصلى الله علیه وآله وسلم حسنین و فاطمه و على را تحت کساء خود داخل کرد و آیه تطهیر را خواند، روایتى است که صحت آن در میان اهل تفسیر و حدیث همچون امورى است که مورد اتفاق مى‌باشد (۲۱)
و آنگاه که مفسر بزرگى چون زمخشرى گوید در این آیه [یعنى آیه مباهله ]دلیلى بر فضل و برترى اصحاب کساء هست که هیچ دلیلى قوى‌تر از آن یافت نشود (۲۲)
، تعجب است که معدودى از دانشمندان اهل سنت تلاش کرده‌اند واقعه مباهله را کم رنگ کنند یا ابعادى از آن را بى‌اهمیت جلوه دهند و برخى با نقل روایاتى بى‌اساس و غریب خواسته‌اند که دیگران را نیز به همراهى رسول‌خدا در این واقعه مفتخر سازند و بدین سان اگر دلیلى بر فضیلت اهل بیت یافت شده دیگران نیز شریک آن باشند. ولى در مقابل قاطبه اهل سنت در کتب خود اعتراف دارند که چون آیه مباهله نازل شد، پیامبر اسلام تنها على و فاطمه و حسنین (علیهم السلام) را براى مباهله همراه خود کرد و برخى دیگر تصریح دارند که مراد از «ابنائنا» و «نسائنا» و «انفسنا» در آیه مباهله کسى جز حسنین و فاطمه و على (علیهم السلام) نبود .
در اینجا ذکر فهرستى از کتب اهل سنت و مؤلفین آنها، اعم از کتب تفسیر و تاریخ و سیره و حدیث خالى از فائده نیست. (۲۳)
۱ـ مسند احمدبن حنبل
۲ـ تفسیر طبرى
۳ـ احکام القرآن از ابوبکر جصاص
۴ـ مستدرک حاکم نیشابورى
۵ـ معرفه علوم الحدیث از حاکم نیشابورى
۶ـ تفسیر ثعلبى
۷ـ دلائل النبوه از ابونعیم اصفهانى
۸ـ اسباب النزول از واحدى نیشابورى
۹ـ معالم التنزیل از بغوى
۱۰ـ مصابیح السنه از بغوى
۱۱ـ تفسیر کشاف از زمخشرى
۱۲ـ احکام القرآن از ابن عربى
۱۳ـ تفسیر کبیر از فخر رازى
۱۴ـ مطالب السؤول از محمدبن طلحه شامى
۱۵ـ اسدالغابه از ابن‌اثیر
۱۶ـ تذکره الخواص از سبطبن جوزى
۱۷ـ الجامع الاحکام القرآن از قرطبى
۱۸ـ تفسیر بیضاوى
۱۹ـ ذخائر العقبى از محب‌الدین طبرى
۲۰ـ الریاض النضره از محب‌الدین طبرى
۲۱ـ تفسیر القرآن از ابوبرکات عبدالله نسفى
۲۲ـ تبصیرالرحمن و تیسیر المنان از مهایمى
۲۳ـ مشکاه المصابیح از خطیب تبریزى
۲۴ـ تفسیر سراج المنیر از شیربینى
۲۵ـ البحر المحیط از ابوحیان اندلسى
۲۶ـ البدایه والنهایه از ابن‌کثیر
۲۷ـ تفسیر ابن‌کثیر
۲۸ـ الاصابه از ابن‌حجر عسقلانى
۲۹ـ الکاف الشاف فى تخریج احادیث الکشاف از ابن‌حجر عسقلانى
۳۰ـ الفصول المهمه از ابن صباغ مالکى
۳۱ـ تفسیر المواهب از حسین کاشفى
۳۲ـ معارج النبوه از معین‌الدین کاشفى
۳۳ـ الدرالمنثور از جلال‌الدین سیوطى
۳۴ـ تاریخ الخلفا از جلال‌الدین سیوطى
۳۵ـ الاکلیل از جلال‌الدین سیوطى
۳۶ـ تفسیر الجلالین از جلال‌الدین سیوطى
۳۷ـ الصواعق المحرقه از ابن‌حجر هیتمى
۳۸ـ سیره حلبى
۳۹ـ مدارج النبوه از شاه عبدالحق دهلوى
۴۰ـ مناقب مرتضوى از میرمحمد صالح کشفى ترمذى
۴۱ـ الاتحاف بحب الاشراف از شبراوى
۴۲ـ فتح القدیر از شوکانى
۴۳ـ تفسیر روح البیان از آلوسى
۴۴ـ تفسیر الجواهر از طنطاوى
۴۵ـ رشفه الصادى از ابوبکر علوى حضرمى
۴۶ـ التاج الجامع للاصول از شیخ منصور على ناصف
۴۷ـ المناقب از ابن‌مغازلى
۴۸ـ حسن الاسوه از سید صدیق حسن خان
۴۹ـ السیره النبویه از سید احمد زینى دحلان شافعى
۵۰ـ السنن الکبرى از ابوبکر احمدبن حسین بیهقى
۵۱ـ الشفاء بتعریف حقوق‌المصطفى از قاضى عیاض مغربى
۵۲ـ منهاج السنه از احمدبن عبدالحلیم‌بن تیمیه
۵۳ـ مقاصد الطالب از سید احمدبن اسماعیل برزنجى
۵۴ـ نزول القرآن از ابونعیم احمدبن عبدالله اصفهانى
۵۵ـ المنتقى فى سیره المصطفى از سعیدبن محمدبن مسعود شافعى
۵۶ـ الاختلاف فى اللفظ والرد على الجهمیه والمشبهه از ابن‌قتیبه کاتب دینورى
۵۷ـ الصحیح المسند فى تفسیر النبوى القرآن الکریم از ابومحمد سیدبن ابراهیم ابوعمه
۵۸ـ معارج القبول بشرح سلم الوصول الى علم الاصول از حافظبن احمد حکمى
۵۹ـ تفسیر الاعقم از احمدعلى محمدعلى الاعقم
۶۰ـ الانوار القدسیه از شیخ یاسین‌بن ابراهیم سنهوتى شافعى
۶۱ـ غایه المرام فى رجال‌البخارى الى سید الانام از محمدبن داودبن محمد بازلى شافعى
۶۲ـ عیون المسائل از سید عبدالقادربن محمد حسینى
۶۳ـ زهر الحدیقه فى رجال الطریقه از عبدالغنى‌بن اسماعیل نابلسى شامى
۶۴ـ فقه الملوک و مفتاح الرتاح از عبدالعزیزبن محمد رحبى حنفى
۶۵ـ تحفهالاشراف بمعرفه الاطراف از جمال‌الدین ابوالحجاج یوسف‌بن زکى
۶۶ـ توضیح الدلائل از شهاب‌الدین احمد شیرازى شافعى
۶۷ـ تاریخ دمشق از ابن‌عساکر
۶۸ـ الجامع بین الصحیحین از ابونعیم عبیدالله‌بن حسن‌بن احمد حداد اصفهانى
۶۹ـ سیر اعلام النبلاء از شمس‌الدین محمدبن احمدبن عثمان ذهبى شافعى
۷۰ـ مراح لبید از ابوعبدالمعطى محمدبن عمربن على نووى
۷۱ـ البریقه المحمودیه از شیخ ابوسعید خادمى
۷۲ـ تثبیت دلائل نبوه سیدنا محمد از شیخ عبدالجباربن محمدبن عبدالجبار
۷۳ـ تاریخ الاحمدى از احمدحسین بهادر خان حنفى
۷۴ـ العشره المبشرون بالجنه از شیخ قرنى طلبه بدوى
۷۵ـ عیون التواریخ از صلاح‌الدین محمدبن شاکر شافعى
۷۶ـ الدرر و اللآل از محمد على انسى
۷۷ـ الکوکب المضى‌ء از شیخ ابوالجود بترونى حنفى
۷۸ـ الدرر المکنونه فى النسبه الشریفه المصونه از ابوعبدالله محمدبن مدنى مالکى
۷۹ـ صحیح مسلم
۸۰ـ سنن ترمذى
۸۱ـ جامع الاصول از ابن‌اثیر
۸۲ـ مناقب خوارزمى
۸۳ـ الکامل از ابن‌اثیر
۸۴ـ انوار التنزیل از بیضاوى
۸۵ـ کفایه الطالب از کنجى شافعى
۸۶ـ تفسیر قرطبى
۸۷ـ تفسیر الخازن از علاءالدین على‌بن محمد
۸۸ـ تفسیر غریب القرآن از نیشابورى
۸۹ـ ینابیع الموده از شیخ سلیمان
۹۰ـ نورالابصار از شبلنجى
۹۱ـ تفسیر الواضح از محمد محمود حجازى
۹۲ـ على و مناوؤه از دکتر فوزى جعفر (معاصر)
۹۳ـ احسن القصص از على فکرى (معاصر)
۹۴ـ خدیجه ام‌المؤمنین، نظرات فى اشراق فجرالاسلام از عبدالمنعم محمد عمر (معاصر)
۹۵ـ تحریر المرأه فى عصرالرساله از عبدالحلیم ابوشقه (معاصر)
۹۶ـ ریاض الجنه فى محبه النبى‌صلى الله علیه وآله وسلم و اتباع السنه از محمد سلیمان فرج (معاصر)
۹۷ـ عقیله الطهر و الکرم زینب الکبرى از موسى محمد على (معاصر)
۹۸ـ الابتهاج بتخریج احادیث المنهاج از سید عبدالله‌بن محمد صدیق (معاصر)
۹۹ـ صفوه التفاسیر از محمد على صابونى مکى. (۲۴)
با این حال معلوم نیست چگونه صاحب تفسیر «المنار» مى‌خواهد در آیه مباهله سند افتخارى را که خدا و رسول‌خدا براى اهل بیت به جاى گذاشته‌اند مخدوش گرداند و سخن قاطبه علماى اهل سنت را انکار کند. او مى‌گوید حمل کلمه «نساءنا» بر فاطمه و کلمه «انفسنا» فقط بر على از نظر لغت عرب قابل توجیه نیست و تنها این کار ناشى از روایات بسیارى است که از منابع شیعى نقل شده است و معلوم است که مقصود شیعه از نقل این روایات چیست. آنها در ترویج این روایات بحدى کوشش کرده‌اند که بسیارى از اهل سنت را نیز تحت تأثیر قرار دادند وگرنه ما هیچ شخص عرب زبان را نمى‌بینیم که «نساءنا» بگوید و با وجود زنانش دخترش را قصد کند و از این دورتر آن است که از کلمه «انفسنا» فقط على مقصود باشد. (۲۵)
ما گوییم عجیب است که شیعه آن قدر توفیق داشته که تمام علماى اهل سنت را در طول قرون متأثر از افکار و آراء خود کرده و با آن که اخبار واقعه مباهله نسل به نسل توسط محدثین و مفسرین و مورخین نقل مى‌شد و موازین جرح و تعدیل در آن اعمال مى‌شده ولى با این حال علماى اهل سنت نتوانسته‌اند از این روایاتى که به گمان صاحب المنار ساخته و پرداخته شیعه است خود را دور کنند و همه در دام آن افتاده‌اند. (۲۶) واقعا این چه استدلالى است و چه تعصبى است که انسان را از درک واقعیت باز مى‌دارد. اگر این رسول‌خداست که تنها على و فاطمه و دو فرزند آنها را همراه خود کرده پس این تفسیر منسوب به عمل رسول‌خدا است و شیعه در این جهت کافى است که به اعتراف امثال فخر رازى و به روایت اشخاصى چون عائشه (۲۷) استناد کند. علاوه بر این که این مفسر ناآشنایى خود با زبان قرآن و زبان عرب را نیز ثابت کرده است. چرا که کافى بود به آیه ۱۷۶ سوره نساء (و ان کانوا اخوه رجالا و نساء فللذکر مثل حظ الانثیین) و نیز آیه ۱۰ همین سوره (یوصیکم‌الله فی اولاد کم للذکر مثل حظ الانثیین فان کن نساء…) مراجعه کند و ببیند چگونه کلمه «نساء» بر دختران حمل مى‌شود نه بر زنان. (۲۸)
اگر خوشبینانه بنگریم باید گفت منشأ خطاى این مفسر آن بوده که برخى روایات مانند روایت جابر را که گوید «نسائنا فاطمه و انفسنا على» ملاحظه کرده و چنین تصور کرده است که از لفظ «نسائنا» مراد فاطمه و از لفظ «انفسنا» مراد على است. حال آن که ما گوییم رسول‌خدا در مقام امتثال کسى را جز فاطمه و على و حسنین علیهم السلام نیاورد و این یعنى آن که تنها مصداق «انفسنا» على و تنها مصداق «نسائنا» فاطمه بوده است. پس نباید مصداق را با مفهوم اشتباه گرفت. و معناى کلام رسول‌خداصلى الله علیه وآله وسلم که فرمود «اللهم هؤلاء اهل بیتى» آن بود که خدایا من از اهل بیت و خواص خودم جز اینها کسى را نیافتم که براى این کار دعوت کنم.
بدین ترتیب صاحب المنار خواسته است تفسیر مذکور را برخلاف قواعد لغت عرب قلمداد کند بى‌توجه به آن که این زمخشرى صاحب کشاف پیشواى اهل ادب و بلاغت است که در تفسیر خود گوید: «فیه دلیل لاشى‌ء اقوى منه على فضل اصحاب الکساءعلیهم السلام.»
گذشته از این همه باید دید مراد این مفسر از این که گوید مصادر این روایات شیعه است، چه مى‌باشد؟ آیا کسانى را که سلسله اسناد روایات بدانها ختم مى‌شود مانند سعدبن ابى وقاص و جابربن عبدالله و عبدالله‌بن عباس و جمعى دیگر از صحابه و کلبى و شعبى و ابوصالح و جمعى دیگر از تابعین را شیعه به شمار آورده است و همه آنان را به جرم روایتى که مورد پسند او نیست شیعه و متهم به جعل و تزویر دانسته است و یا مقصودش آن است که شیعه این روایات را در جوامع اولیه حدیث و کتب معتبر تاریخ وارد کرده است؟ در هر دو صورت او سخن شیعه را غیرقابل قبول دانسته است ولى به قیمت آن که اساس سنت و شریعت متزلزل گردد واز سنت مأثور چیزى باقى نماند (۲۹) . گرچه قبل از صاحب المنار نیز کسانى بوده‌اند که در مقابل این همه نصوص غیرقابل انکار و توجیه، روایتى شاذ یا سخنى غریب آورده‌اند ولى بحق که او گوى سبقت را بر همه آنان ربوده است. چرا که دیگران به جاى متهم ساختن شیعه به جعل و تزویر یا با حذف نام على از میان همراهان رسول‌خدا به سرعت از آن گذشته‌اند همچون ابن‌کثیر در البدایه و النهایه (۳۰) و یا سعى کرده‌اند که علاوه بر على و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام برخى همسران رسول‌خدا یعنى عائشه و حفصه را نیز به همراهى با رسول‌خدا مفتخر سازند همچون حلبى در سیره‌اش (۳۱) و یا در جهت تثبیت موقعیت خلفاى ثلاثه و فضیلت‌سازى براى آنان از امام صادق نقل کرده‌اند که چون آیه مباهله نازل شد رسول‌خدا ابوبکر را با فرزندش و عمر را با فرزندش و عثمان را با فرزندش و على را با فرزندش آورد، همچون ابن‌عساکر در تاریخ دمشق و جلال الدین سیوطى در تفسیر آیه مباهله به نقل از او. (۳۲)
در این مورد معلوم است که راوى حدیث مى‌خواسته ترتیب خلفاى چهارگانه حفظ شود. و گویا ترتیبى را که حوادث بعدى شکل بخشید در زمان رسول‌خدا نیز معهود بود چراکه دست سیاست‌بازان واجب کرده بود که عده‌اى به تلاش و تکاپو بیافتند و سخنى ساز کنند و باورى براى بى‌خبران ایجاد کنند که خلفاى چهارگانه به اندازه فضیلت و شأن و منزلتى که نزد رسول‌خدا داشتند به خلافت رسیدند. به راستى اگر قرار بود رسول‌خدا بزرگان اصحاب و خویشاوندان خود را جمع کند. پس چرا در میان صحابه به مانند سلمان و ابوذر و عمار و مقداد توجهى نکرد و چرا عمویش عباس شیخ هاشمیون و عمه‌اش صفیه دختر عبدالمطلب و دختر عمویش ام‌هانى که از زنان برگزیده هاشمى بودند را همراه خود نکرد. (۳۳) علاوه بر آن که خلفاى چهارگانه در آن زمان همه داراى پسر نبودند (۳۴) پرواضح است که این گونه روایات غریب چرا و چگونه پدید آمده است.
در پایان این بحث جاى آن دارد که به کلام شاگرد دیگر شیخ محمد عبده یعنى ابن عاشور مغربى نیز اشاره کنیم. او مى‌گوید هرگاه لفظ «نساء» به واحد یا جماعتى اضافه شود لامحاله مراد از آن همسران مرد هستند مانند نساء النبى و نساء المؤمنین، بخلاف آنجا که لفظ «نساء» غیرمضاف باشد. پس لا محاله مراد از نساءنا ازواج النبى است و مراد از انفس در آیه شریفه انفس متکلمین و مخاطبین است یعنى ایانا و ایاکم و در مورد ابنائنا دو احتمال است یا جوانان مراد هستند و یا اطفال. آنگاه خود این مفسر از بیهقى در دلائل النبوه نقل کرده است که رسول‌خدا براى مباهله على و فاطمه و حسن و حسین را آورد و زنان و دیگر مردان مسلمان را همراه خود نکرد (۳۵) . پس باید از او پرسید آیا رسول‌خدا آشناتر به لسان وحى بود یا شما و چگونه است که رسول‌خدا برخلاف امر الهى که باید همسران خود را فراخواند. تنها دخترش را همراه خود کرد؟ در نهایت این مفسر چاره‌اى ندارد جز آن که روایات منقول در کیفیت خروج پیامبر را که مشهورترین آنها روایت سعدبن ابى‌وقاص است منکر شود.

امضاء صلحنامه

سرانجام و نقطه پایان این واقعه امضاء صلحنامه‌اى میان رسول‌خدا و مسیحیان نجران بود . گویا در تنظیم این صلحنامه و تعیین شروط آن على‌علیه السلام از جانب پیغمبر اختیار کامل داشت (۳۶) و حتى کاتب آن را نیز على شمرده‌اند. (۳۷) اینک متن این صلحنامه را به نقل از ارشاد مفید مى‌آوریم.
بسم‌الله الرحمن الرحیم
هذا کتاب من محمد النبى رسول‌الله صلى‌الله علیه و آله و سلم لنجران و حاشیتها فى کل صفراء او بیضاء و ثمره و رقیق لایؤخذ منهم شى‌ء غیر الفى حله من حلل الأواقى، ثمن کل حله اربعون درهما فمازاد او نقص فعلى حساب ذلک یؤدون الفا منها فى صفر و الفا منها فى رجب و علیهم اربعون دینارا مثواه رسولى مما فوق ذلک و علیهم فى کل حدث یکون بالیمن من کل ذى عدن عاریه مضمونه ثلاثون درعا و ثلاثون فرسا و ثلاثون جملا عاریه مضمونه لهم بذلک جوارالله و ذمه محمدبن عبدالله فمن اکل الربا منهم بعد عامهم هذا فذمتى منه بریئه.
بسم‌الله الرحمن الرحیم. این صلحنامه‌اى است از محمد پیامبر خدا (ص) براى [اهل‌] نجران و اطراف آن. از آنان چیزى از طلا و نقره و میوه و برده گرفته نشود جز دو هزار حله از حله اواقى که قیمت هر حله چهل درهم باشد و اگر کم و زیادى شد به همان اندازه حساب مى‌شود . هزار حله آن را در ماه صفر و هزار حله دیگر را در ماه رجب بپردازند و بر عهده ایشان که چهل دینار براى خرج منزل فرستادگان من بپردازند و بر عهده ایشان است که هرگاه در یمن حادثه‌اى [یا جنگى‌] از جانب قبیله ذى عدن روى داد به عنوان عاریه مضمونه [که اگر از بین رفت مانند آن پس داده شود] سى زره و سى اسب و سى شتر [به مسلمانان براى جنگ‌] بدهند و در مقابل این تعهدات براى آنان است پناه خدا و ذمه محمدبن عبدالله. پس از این سال هر کس از آنان که ربا خورد من در مقابل او تعهدى ندارم. (۳۸)
متن این صلحنامه در منابع دیگر با تفاوتهاى نه چندان زیاد نسبت به متن مفید نقل شده است و ما در اینجا درصدد بررسى این اختلافات نیستیم ولى گاه زیادتى در ذیل نامه رسول‌خدا دیده مى‌شود که قابل توجه است. این زیادت به نقل ابن‌سعد چنین است:
«و لنجران و حاشیتهم جوارالله و ذمه محمد النبى رسول‌الله على انفسهم و ملتهم و ارضهم و اموالهم و غائبهم و شاهدهم و بیعهم و صلواتهم لایغیروا اسقفا عن اسقفیته ولا راهبا عن رهبانیته ولا واقفا عن وقفانیته و کل ما تحت ایدیهم من قلیل او کثیر و لیس ربا ولادم جاهلیه و من سأل منهم حقا فبینهم النصف غیر ظالمین ولا مظلومین لنجران و من اکل ربا من ذى قبل فذمتى منه بریئه ولا یؤاخذ احد منهم بظلم اخر و على ما فى هذه الصحیفه جوارالله و ذمه النبى ابدا حتى یأتى‌الله بامره ان نصحوا و اصلحوا فیما علیهم غیر مثقلین بظلم . (۳۹)

پی نوشت :

۱) شیخ مفید، الارشاد، ج ۱، ص ۲۵۵ و نیز شیخ طبرسى، مجمع‌البیان، ذیل آیه مباهله.
۲) سیدبن طاووس، سعدالسعود، ص .۹۰
۳) سیدبن طاووس، سعدالسعود، ص .۹۰
۴) فخر رازى، التفسیر الکبیر، ذیل آیه مباهله؛ علامه مجلسى، حیاهالقلوب، ج ۴، ص ۱۲۹۹ به نقل از شیخ طبرسى و در تاریخ یعقوبى، ج ۱، ص ۴۵۱ نیز به همین صورت آمده ولى با این فرق که دست حسین نیز در دست رسول‌خدا بود.
۵) بغوى، معالم التنزیل، ذیل آیه مباهله، ج ۱، ص .۴۸۰
۶) زمخشرى، جارالله، الکشاف، ذیل آیه مباهله؛ تفسیر ثعلبى، ذیل آیه مباهله؛ قرطبى، الجامع الاحکام القرآن، ذیل آیه مباهله؛ جلال الدین سیوطى، الدر المنثور، ذیل آیه مباهله .
۷) چنان که در تاریخ المدینه المنوره از ابن‌شبه و سیره حلبى و تفسیر قمى و تفسیر التبیان دیده مى‌شود.
۸) ناگفته نماند که امروزه مسجد مباهله به عنوان مکان دقیق انجام مباهله رسول‌خدا با مسیحیان نجران شناخته شده است. موقعیت کنونى این مسجد در سمت راست شارع ستین (ملک فیصل کنونى) قرار دارد. این خیابان در مجاورت ضلع شمال شرقى بقیع است. فندق الدخیل در سمت راست و مستشفى الولاده و الاطفال در سمت چپ آن خیابان واقع بوده و مسجد المباهله یا مسجد الاجابه حدود یکصد متر از فندق الدخیل بالاتر است (قائدان، اصغر، تاریخ و آثار مکه و مدینه، ص ۳۱۱) ولى بیشتر منابع از این مکان به عنوان مسجد الاجابه فقط یاد کرده‌اند و در این که مباهله در موقعیت کنونى همین مسجد واقع شده باشد تردیدهایى وجود دارد هرچند در برخى کتب دعا و زیارت، این مکان به عنوان مسجد مباهله خوانده شده است (علامه مجلسى، بحارالانوار، ج ۹۷، ص ۲۲۵) لویى ماسینیون در تحقیق خود آورده است که رفتن به گورستان براى مباهله اشاره به ریشه و پیشینه تاریخى اسلامى آن دارد. در سال دهم هجرى محمد ص در گورستان بقیع از هیئت مسیحى براى مباهله دعوت به عمل کرد. مکان مباهله نقطه‌اى موسوم به کثیب احمر بود. این مکان از سال ۳۵۹ هجرى به بعد به نام جبل المباهله مشهور شد (منبع مذکور، ص ۶۹ به نقل از احمدبن عبدالجلیل السجزى در جامع شاهى، نسخه خطى فارسى، ص ۳۰، سطر ۳) به هر صورت این مطلب نیازمند تحقیق بیشتر است.
۹) سیدبن طاووس، سعدالسعود، ص ۹۰ با تلخیص و نیز علامه مجلسى، حیاهالقلوب، ج ۴، ص .۱۳۰۵
۱۰) سیدبن طاووس، اقبال الاعمال، ص ۵۱۱؛ علامه مجلسى، حیاهالقلوب، ج ۴، ص .۱۳۴۵
۱۱) سیدبن طاووس، اقبال الاعمال، ص ۵۱۲ با تلخیص؛ علامه مجلسى، حیاهالقلوب، ج ۴، ص .۱۳۴
۱۲) الارشاد، ج ۱، ص ۲۲۴؛ مجمع‌البیان، ذیل آیه مباهله؛ علامه مجلسى، بحارالانوار، ج ۲۱، ص ۲۲۷؛ شیخ طبرسى، اعلام الورى، ج ۱، ص .۲۵۴
۱۳) الارشاد، ج ۱، ص .۲۲۴
۱۴) در خصوص عاقبت امر ابوحارثه و سید و عاقب منابع مختلف نوشته‌اند. ابن‌سعد در الطبقات الکبرى، ج ۱، ص ۳۵۸ گوید پس از مدت کوتاهى سید و عاقب به نزد رسول‌خدا بازگشتند و مسلمان شدند رسول‌خدا آن دو را در خانه ابوایوب انصارى جاى داد. علامه طبرسى در مجمع‌البیان در ذیل آیه مباهله نیز از بازگشت آندو و مسلمان شدن آن‌دو خبر مى‌دهد و نیز در تاریخ یعقوبى ج ۱، ص ۴۵۲ آمده است که ایهم مسلمان شد ولى گزارش مفصل سیدبن طاووس از مجلس مشورتى بزرگان نصارى در سرزمین نجران حاکى از آن است که سید و عاقب خبر از درستى نبوت رسول‌خدا داشتند ولى درصدد کتمان آن و گمراه نگاه داشتن مردم بودند. در آن‌جا ابن‌طاووس آورده است که این سید و عاقب در مکر و حیله از جمله شیاطین انس بودند.
۱۵) شیخ طبرسى، مجمع‌البیان، ذیل آیه مباهله و نیز علامه مجلسى، حیاهالقلوب، ج ۴، ص ۱۲۹۹ به نقل از او و بحارالانوار، ج ۲۱، ص ۲۷۷؛ تاریخ یعقوبى، ج ۱، ص .۴۵۱
۱۶) همان و نیز زمخشرى در تفسیر الکشاف ذیل آیه مباهله و سیدبن طاووس، اقبال الاعمال، ص .۵۱۳
۱۷) فخر رازى، التفسیر الکبیر؛ شیخ طوسى، التبیان؛ شیخ طبرسى، مجمع البیان؛ علامه طباطبائى، المیزان و تفسیر ثعلبى در ذیل آیه مباهله و نیز سیره حلبى، ج ۳، ص ۲۳۶؛ علامه مجلسى، بحارالانوار، ج ۲۱، ص . ۳۲۶
۱۸) سیره حلبى، ج ۳، ص ۲۳۶؛ رحمانى همدانى، احمد، الامام على، ص ۲۶۷ به نقل از ابوحیان اندلسى در البحر المحیط، ج ۲، ص ۴۷۹ و مسند احمدبن حنبل، ج ۱، ص ۱۸۵ و کنجى شافعى در کفایه الطالب، ص ۱۴۲ و سبط ابن جوزى در تذکره الخواص، ص ۱۸؛ علامه مجلسى بحارالانوار، ج ۳۵، ص ۲۶۵ با ذکر حدیث سعدبن ابى وقاص که در صحیح مسلم آمده است.
۱۹) فخر رازى، التفسیر الکبیر، ذیل آیه مباهله؛ سیدبن طاووس، اقبال الاعمال، ص ۵۱۳؛ شبلنجى، نورالابصار، ص .۲۲۳
۲۰) شرف الدین، سید عبدالحسین، الکلمه الغراء فى تفضیل الزهراء، ص .۱۵
۲۱) عین تعبیر فخر رازى در ذیل آیه مباهله در التفسیر الکبیر چنین است:
«واعلم ان هذه الروایه کالمتفق على صحتها بین اهل التفسیر و الحدیث» و چنان در بحارالانوار، ج ۲۱، ص ۲۸۵ آمده است، عین همین تعبیر از نیشابورى در انوار التنزیل دیده شده است.
۲۲) عین تعبیر زمخشرى در الکشاف چنین است: «و فیه دلیل لاشى‌ء اقوى منه على فضل اصحاب الکساء»۸۶) فهرستى که مرحوم آیت‌الله العظمى مرعشى نجفى در تعلیقه مجلداتى از احقاق الحق تهیه کرده است با حذف مکررات به بیش از صد مورد مى‌رسد و فهرستى که مرحوم شیخ قوام الدین وشنوه‌اى در کتاب اهل بیت و آیه مباهله ارائه داده است بالغ بر شصت مورد است ولى حسن کار ایشان آن است که از علماى اهل سنت به ترتیب از قرن سوم تا قرن چهاردهم یاد کرده است. علاوه بر این دو شخصیت بزرگ، سید حسین بحرالعلوم در تعلیقه تلخیص الشافى و نیز آیت‌الله احمدى میانجى در مکاتیب الرسول به معرفى منابع در این زمینه پرداخته‌اند و ما آدرس‌هاى مطلب مورد استشهاد در عمده این منابع را در لابلاى بحث خود آورده‌ایم.
۲۳) احقاق الحق، ج ۳، ص ۴۶ و ج ۹، ص ۷۰ و ج ۲۲، ص ۳۴ و ص ۴۴ و ج ۲۴، ص ۶ و ج ۳۳، ص ۲۲ و نیز قوام‌الدین وشنوه‌اى، اهل البیت و آیه مباهله، ص ۳۴ تا ص ۷۲؛ شروانى، ما روته العامه من مناقب اهل البیت، ص .۸۵
۲۴) محمد رشید رضا، المنار، تقریر درس شیخ محمد عبده، ذیل آیه مباهله؛ علامه طباطبائى، المیزان، ذیل آیه مباهله به نقل از او
۲۵) سبیتى، عبدالله، المباهله، ص ۱۰۳
۲۶) زمخشرى در الکشاف ذیل آیه مباهله و نیز علامه مجلسى در بحارالانوار، ج ۳۵، ص ۲۲۴ حدیث عائشه را چنین نقل کرده‌اند: «ان رسول‌الله ص خرج و علیه مرط مرحل [مرجل‌] من شعر اسود فجاء الحسن فادخله ثم جاء الحسین فادخله ثم فاطمه ثم على ثم قال انما یریدالله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا» و نیز شیعه و سنى در ذیل آیه تطهیر به این حدیث عائشه اشاره کرده‌اند.
۲۷) رحمانى همدانى، احمد، الامام على‌علیه السلام، ص .۲۸۴
۲۸) علامه طباطبائى، المیزان، ذیل آیه مباهله.
۲۹) منبع مذکور، ج ۵، ص ۶۵ و نیز طبرى در جامع البیان عن تأویل آى القرآن، ج ۳، ص ۴۰۷، در ذیل آیه مباهله در ضمن حدیث شماره ۵۶۶۶ و حدیث شماره ۵۶۷۱ همراهان پیامبر را فقط فاطمه و حسنین معرفى مى‌کند ولى همو در ضمن حدیث شماره ۵۶۷۵ از منذربن ثعلبه از علباءبن احمر الیشکرى نقل مى‌کند که چون آیه مباهله نازل شد رسول خدا به دنبال على و فاطمه و حسنین فرستاد.
۳۰) در سیره حلبى، ج ۳، ص ۲۳۶ آمده است که عمر گوید از رسول‌خدا پرسیدم اگر شما ملاعنه مى‌گردید دست چه کسى را مى‌گرفتید؟ آن حضرت فرمود دست على و فاطمه و حسن و حسین و عائشه وحفصه را مى‌گرفتم. سپس حلبى اضافه مى‌کند که زیادت «عائشه و حفصه» در این روایت شاهدش آن بخش از آیه است که مى‌فرماید: «و نساءنا و نساءکم». و خطاى حلبى در این استشهاد واضح است چون اگر «نساءنا» به معناى همسران رسول‌خدا باشد پس چرا فاطمه همراه رسول‌خدا بود و اگر «نساءنا» بر دختر رسول‌خدا تطبیق کند پس چرا همسران رسول‌خدا حاضر شدند. و از خلال نکاتى که در تفسیر آیه مباهله خواهیم گفت قرائن کذب این خبر واضح‌تر خواهد شد.
۳۱) احمدى میانجى، على، مکاتیب الرسول، ج ۲، ص ۵۰۶؛ سبیتى، عبدالله، المباهله، ص ۱۰۹؛ محمدرشید رضا، المنار، ذیل آیه مباهله به نقل از ابن‌عساکر؛ جلال الدین سیوطى، الدرر المنثور، ذیل آیه مباهله به نقل از ابن‌عساکر.
۳۲) سبیتى، عبدالله، المباهله، ص .۱۰۹
۳۳) علامه طباطبائى، المیزان، ذیل آیه مباهله ص .۲۴۳
۳۴) محمدبن الطاهر ابن عاشور، التحریر والتنویر، ذیل آیه مباهله.
۳۵) این مطلب از گزارش سیدبن طاووس در اقبال الاعمال، ص ۵۱۲ استفاده مى‌شود که سابقا نقل شد.
۳۶) تاریخ یعقوبى، ج ۱، ص ۴۵۲ ولى بلاذرى و ابن‌کثیر و ابن‌قیم جوزى و عبدالمنعم کاتب این صلحنامه را مغیرهبن شعبه دانسته‌اند. ابویوسف کاتب را عبدالله بن ابى‌بکر دانسته است. و نیز بلاذرى از یحیى بن آدم نقل مى‌کند که مکتوبى از صلحنامه نزد اهل نجران دیدم که زیر آن نوشته شده بود «کتب على‌بن ابى‌طالب». بیهقى در سنن کبرى و نیز یاقوت حموى در معجم‌البلدان آورده‌اند که اهل نجران در دوران زمامدارى آن حضرت به نزد او آمدند و صلحنامه خود را آوردند و گفتند این خط شماست و به نقل دیگرى گفتند این خط شما و املاء رسول‌خدا است. آنگاه اشکهاى على ع به گونه‌اش جارى شد. سپس سربرداشت و گفت اى اهل نجران این آخرین چیزى بود که در پیشگاه رسول‌خدا نگاشتم. احمدى میانجى، على، مکاتیب الرسول، ج ۳، ص ۱۶۹ و .۱۷۰
۳۷) شیخ مفید، الارشاد، ج ۱، ص .۲۲۶
۳۸) ابن‌سعد، الطبقات الکبرى، ج ۱، ص ۲۸۸ و نیز نگاه کنید به تاریخ یعقوبى، ج ۱، ص ۴۵۲؛ ابن‌شبه، تاریخ المدینه المنوره، ج ۲، ص ۵۸۵؛ ابوالفتوح رازى، تفسیر، ذیل آیه مباهله؛ حاجى نورى، مستدرک الوسایل، ج ۱۱، ص ۱۳۳؛ ابن‌کثیر، البدایه و النهایه، ج ۵، ص ۶۶؛ مرحوم استاد احمدى میانجى در مکاتیب الرسول اختلاف منابع در نقل متن این صلحنامه را به دقت بررسى کرده و لغات مشکل آن را توضیح داده است. ایشان علاوه بر منابع بالا از فتوح البلدان و الاموال لابى عبیده و الاموال لابن زنجویه و الخراج لابى‌یوسف نیز ذکر به میان آورده است.
۳۹) الارشاد، ج ۱، ص .۲۲۷

منبع:رضا اسلامی ؛ مباهله

جلال الدین محمد مولوى بلخى.

اشاره:

جلال الدین محمّد مولوى بلخى (متوفاى ۶۷۲ ه.  . ق) معروف به مولانا و ملاّى رومى فرزند بهاءالدین محمّد از بزرگ ترین و پرآوازه ترین عرفا و شعراى پارسى گوست که به سال ۶۰۴ ه.  . ق در بلخ به دنیا آمد و در سن ۶۸ سالگى به سال ۶۷۲ه.  . ق در شهر قونیه خرقه هستى تهى کرد و در آرامگاه پدرش به خاک سپرده شد و مزارش تا هنوز برپا است.

پدر مولانا که از مشایخ زمانه خود بود، در اثر بى مهرى هاى سلطان محمّد خوارزم شاه (۵۹۶ . ۶۱۷ه.  . ق) از زادگاه خود به همراه فرزندش . جلال الدین . رهسپار مکه شد و از آنجا به شهر ملاطیه و لارنده، . مرکز حکومت سلجوقیان در آسیاى صغیر . رفت و پس از یازده سال اقامت در آنجا به دعوت سلطان علاءالدین کیقباد سلجوقى (۶۱۶ . ۶۳۴ه.  . ق) عازم قونیه شد، در حالى که فرزندش جلال الدین در آن هنگام (۶۲۰ه.  . ق) بیش از شانزده سال نداشت.

مولوى بخشى از علوم مرسوم آن زمانه را در محضر پدرش بهاءالدین محمّد آموخت و هنگامى که پدرش به سال ۶۲۸ ه.  . ق در قونیه درگذشت، جوانى بود بیست و چهار ساله که به محضر عارف دل آگاه آن روزگار سیدبرهان الدین ترمذى شتافت و به برکات روحانى فراوانى نایل آمد و به دستور او به مسند تدریس و ارشاد تکیه زد.

نحوه آشنایى مولوى با قلندر شور برانگیزى همچون شمس تبریزى در هاله اى از افسانه و ابهام فرو رفته و روایت افلاکى از این ماجرا با خُرافه و  اغراق آمیخته است. قدر مسلم این است که این ملاقات ناگهانى، چون بلاى آسمانى، شیرازه زندگى مولانا را از هم گسیخت و با  کناره گیرى از تدریس و ارشاد و ترک منبر و محراب، نظر اهالى قونیه را به گونه اى بر ضدّ خود برانگیخت که حتى نزدیک ترین کسانش از پیرامون او پراکنده شدند و تنى چند از آنان به روایت مورّخان به قتل مراد او شمس تبریزى کمر بستند!

از شمس تبریزى . این نادره دوران و نابغه عرفان . جز مقالات او سند مکتوبى در اختیار نداریم که آن هم تقریرات و مشهودات شمارى از مریدان اوست. اگر چه در باره این قلندر شهرآشوب این پرآوازه گمنام . به لحاظ تاریخى . سخن بسیارى در میان آمده ولى هنوز ابعاد زندگى او مبهم و ناشناخته باقى مانده و فقط از سخنان اوست که مى توان به شاکله شخصیتى وى پى برد و عظمت مقامات معنوى او را به تصویر کشید. سخنانى که بافتى مُلتِهب و تب آلوده دارند و بذر شعله را در دل شیفتگان معارف عرفانى مى کارند تا درد بى درمان جستجو را به آنان ارزانى دارند.

مولانا به هنگام قتل و یا غیبت شمس تبریزى در سال ۶۴۵ ه.  . ق، چهل و یک ساله بود و تا بیست و هفت سال پس از او (۶۷۲ ه.  . ق) به حیات خود ادامه داد و با عنایت و تشویق مراد دیگرش حسام الدین چلبى بود که توفیق آفرینش تدریجى اثر گرانسنگ و ماندگار خود . مثنوى معنوى .  را یافت که در شش دفتر تنظیم شده و داراى بیست و شش هزار بیت است، و غزلیات شورانگیز و دیگر اشعار معرفت آمیز او با تخلّص (شمس) که بالغ بر سى هزار بیت است۱، یادگار روزگار شیفتگى و پریشان احوالى اوست که بارها در ایران و سایر کشورها به چاپ رسیده و از شروح مختلفى که پژوهش گران بر مثنوى وى نگاشته اند، مى توان به ژرفاى اندیشه مولانا پى برد.

این عارف بزرگ که خود را ادامه دهنده راه حکیم سنایى غزنوى (متوفاى ۵۴۵ه.  . ق) و شیخ فریدالدین عطار نیشابورى (مقتول به سال ۶۲۷ ه.  . ق) مى داند و مى گوید: «ما از پى سنایى و عطار مى رویم۲» در مثنوى معنوى خود بارها به مناسبت از پیامبر بزرگوار اسلام(صلى الله علیه وآله) با عظمت یاد مى کند، و به تبیین عرفانى برخى از احادیث نبوى(صلى الله علیه وآله)مى پردازد.

ما به نقل ابیاتى از مثنوى او بسنده مى کنیم که به شمیم دل انگیز نبوى(صلى الله علیه وآله)معطّر و به نور نبوّت منوّرند:

بود در انجیل نام مصطفى *** آن سرِ پیغمبران، بحر صفا

بود ذکر حُلیه ها۳ و شکل او *** بود ذکر غَزْو۴ و صوم۵ و اَکْل۶ او

طایفه ى نصرانیان بهر ثواب *** چون رسیدندى بِدان۷ نام و خطاب

بوسه دادندى بر آن نام شریف *** رو نهادندى بر آن وصف لطیف

اندرین فتنه که گفتیم، آن گروه *** ایمن از فتنه بُدند و آن شکوه۸

ایمن از شرّ امیران و وزیر *** در پناه نام احمد، مُستجیر۹

و آن گروه دیگر از نصرانیان *** نور احمد داشتندى مُسْتَهان۱۰

مُستَهان و خوار گشتند از فِتَن *** از وزیر شومْ راى شومْ فن

هم مُخَبَّط۱۱ دین شان و حکم شان *** از پى طومارهاى کژْ بیان۱۲

نام احمد این چنین یارى کند *** تا که نورش چون نگهدارى کند؟

نام احمد چون حصارى۱۳ شد حصین۱۴ *** تا چه باشد ذات آن روح الامین۱۵؟

*    *    *

آن دهان کژ کرد و از تَسْخُر۱۶ بخواند *** مر محمّد را، دهانش کژ بماند

باز آمد کاى محمّد! عفو کن *** اى تو را الطاف و علم مِنْ لَدُن۱۷

من تو را افسوس۱۸ مى کردم ز جهل *** من بُدم افیوس را منسوب و اهل

چون خدا خواهد که پرده ى کس درد *** میلش اندر طعنه پاکان بَرد

ور خدا خواهد که پوشد عیب کس *** کم زند در عیب معیوبان نفس

چون خدا خواهد که مان یارى کند *** میل ما را جانب زارى کند

اى خنک چشمى که آن گریان اوست *** وى همایون دل که آن بِریان اوست

آخرِ هر گریه آخر خنده اى ست *** مردِ آخر بین، مبارکْ بنده اى ست

اشک خواهى۱۹، رحم کن بر اشک بار *** رحم خواهى، بر ضعیفان رحم آر۲۰

*    *    *

گفت پیغمبر که: «نَفْحَت هاى حق *** اندر این ایام، مى آرد سَبق۲۱»

گوش و هُش۲۲ دارید این اوقات را *** در ربایید این چنین نَفْحات۲۳ را

نَفْحه آمد، مرشما را دید و رفت *** هرکه را مى خواست، جان بخشید و رفت

نغمه دیگر رسید، آگاه باش! *** تا ازین هم وانمانى، خواجه تاش۲۴!

*    *    *

گفت پیغمبر: «ز سرماى بهار *** تن مپوشانید یاران! زینهار

زان که با جان شما آن مى کند *** کان بهاران با درختان مى کند

لیک بگریزید از بادِ خزان *** کان کند، که او کرد با باغ و رَزان۲۵»

*    *    *

گفت: صدّیقه۲۶ که: «اى زُبده ى وجود۲۷! *** حکمت بارانِ امروزین چه بود؟

این ز باران هاى رحمت بود؟ یا *** بهر تهدیدست و عدل کبریا؟

این از آن لطف بهاریّات بود؟ *** یا ز پاییزىّ پر آفات بود؟»

گفت: «این از بهر تسکین غم ست *** کز مصیبت بر نژاد آدم ست

گر بر آن آتش، بماندى آدمى *** بس خرابى در فتادىّ و کمى

این جهان ویران شدى، اندر زمان۲۸ *** حرص ها بیرون شدى از مردمان۲۹»

*    *    *

اَسْتُن حَنّانه۳۰ از هجر رسول *** ناله مى زد همچو ارباب عقول

گفت پیغمبر: «چه خواهى اى ستون؟ *** گفت: جانم از فراقت گشت خون!

مَسْندت من بودم، از من تاختى *** بر سر منبر تو مسند ساختى؟

گفت: خواهى که تو را نخلى کنند *** شرقى و غربى ز تو میوه چَنَنْد؟

یا در آن عالم، حقَت سَر وِى کند *** تا تر و تازه بمانى تا ابد؟

گفت: آن خواهم که دایم شد بقاش» *** بشنو اى غافل! کم از چوبى مباش

آن ستون را دفن کرد اندر زمین *** تا چو مردم حشر گردد یوم دین۳۱

تا بدانى هر که را یزدان بخوانْد *** از همه کار جهان بى کار مانْد

هر که را باشد ز یزدان کار و بار *** یافت بار آنجا و، بیرون شد ز کار

آن که او را نبْوَد از اسرار، داد *** کى کند تصدیق او، ناله ى جماد۳۲؟!

*    *    *

گفت پیغمبر، علىّ را که اى علىّ! *** شیر حقّى، پهلوانِ پر دلى

لیک بر شیرى مکن هم اعتماد *** اندر آ در سایه نخل امید

اندرآ در سایه آن عاقلى *** کِش نداند برد از ره ناقلى

ظلّ او اندر زمین چون کوه قاف *** روح او، سیمرغ بس عالىْ طواف

گر بگویم تا قیامت نعْت او *** هیچ آن را مقطع و غایت مجو

در بشر رو پوش کرده ست آفتاب *** فهم کن! وَ اللّه اَعْلَم بِالصّواب

هر کسى در طاعتى بگریختند *** خویشتن را مَخْلَصى۳۳ انگیختند

تو برو در سایه عاقل گریز *** تا رهى زان دشمن پنهانْ ستیز

از همه طاعات، اینَت۳۴ بهترست *** سَبْق یابى بر هر آن سابق که هست۳۵

*    *    *

پیش از عثمان، یکى نَسّاخ۳۶ بود *** کو به نَسْخِ۳۷ وحى،، جدّى مى نمود

چون نبىّ از وحى فرمودى سبق *** او همان را وا نِبشتى۳۸ بر ورق

پرتو آن وحى بر وِى تافتى *** او درون خویش، حکمت یافتى

عین آن حکمت بفرمودى رسول *** زین قَدَر گمراه شد آن بوالفضول

کان چه مى گوید رسولِ مستنیر *** مر مرا هست آن حقیقت در ضمیر

پرتو اندیشه اش زد بر رسول *** قهر حق آورد بر جانش نزول

هم ز نسّاخى بر آمد، هم زدین *** شد عَدُوِّ مصطفى و دین به کین

مصطفى فرموده کاى گبرِ عَنود! *** چون سیه گشتى اگر نور از تو بود؟!

گر تو یَنْبوع۳۹ الهى بوده اى *** این چنین آب سیه نگشوده اى

تا که ناموسش به پیش این و آن *** نشکند، بر بست این او را دهان۴۰

پی نوشت:

۱ . دویست سخنور، ص ۴۱۱ تا ۴۱۵، براى آگاهى بیشتر از شرح احوال و آثار او مى توانید به این منابع مراجعه کنید: از سعدى تا جامى، ص ۱۵۰، ۱۵۸ و ۱۸۱; تاریخ ادبیات دکتر رضازاده شفق، ص ۱۲۹; تاریخ ادبیات هرمان اته، ص ۱۵۹; قاموس الاعلام، ج ۳، ص ۱۸۳۵; ریحانه الادب، ج ۴، ص ۹۹; مجالس النفائس، ص ۳۲۱; نفحات الانس، ص ۴۵۹; مجالس المؤمنین، ج ۲، ص ۱۰۹; ریاض العارفین، ص ۷۹; طرایق الحقایق، ج ۲، ص ۱۴۰; آتشکده آذر، ص ۳۱۵; هفت اقلیم، ج ۲، ص ۴۷; مثنوى، به اهتمام دکتر محمد استعلامى; شرح مثنوى شریف در ۳ مجلد، بدیع الزّمان فروزانفر; کلیات شمس در ۱۰ مجلد، به تصحیح و تحشیه بدیع الزمان فروزانفر; مثنوى، به تصحیح رینولد.ا.نیکلسون، به اهتمام دکتر نصراللّه پورجوادى; مثنوى معنوى در ۵ مجلد، تألیف کریم زمانى; نثر و شرح مثنوى، تألیف موسى نثرى در ۶ مجلد، بحر در کوزه و سرّ نى تألیف دکتر عبدالحسین زرّین کوب.

۲ . مولوى مى گوید:

عطار: روح بود و سنایى: دو چشم او *** ما از پى (سنایى) و (عطار) مى رویم

۳ . چیله: آرایه، زیور، پیرایه.

۴ . غَزْو: جنگ، غزوه، جهاد.

۵ . صوم: روزه.

۶ . اکل: خورد و خوراک.

۷ . در متن مصحَّح مثنوى به تصحیح آقاى محمد استعلامى به جاى این کلمه «بُدآن» آمده که ظاهراً مناسب نیست.

۸ . شکوه: شکوه مجازى و دروغین نصرانیان که اسلام اختیار نکرده بودند.

۹ . مُسْتَجیر: نیازمند، پناه آورنده، در طلب مأمن و پناه.

۱۰ . مُسْتَهان: خوار و اهانت آمیز.

۱۱ . مُخَبّط: بى عقل کردن، کم فهم و اندک شعور، و نیز: تباه شده، از میان رفته.

۱۲ . کژ بیان: نوشته هاى انحراف آمیز و حق ستیز.

۱۳ . حِصار: قلعه، بارو.

۱۴ . حصین: محکم، پایدار، مقاوم.

۱۵ . مثنوى جلال الدین محمد بلخى، دکتر محمد استعلامى، تهران، کتابروشى زوّار، ج ۱، چاپ اول، ۱۳۶۰، ص ۴۱ و ۴۲٫

۱۶ . تَسخُر: از روى مسخرگى و با بى ادبى.

۱۷ . عِلْم مِنْ لَدُن: علم غیب، علم موهبتى خداوند به انبیاء و اولیاء که اکتسابى نیست.

۱۸ . افسوس کردن : به سُخره گرفتن کسى، کسى را دست انداختن.

۱۹ . اشک خواهى: اگر مى خواهى که حال زارى و نیایش به درگاه خداوند پیدا کنى.

۲۰ . مثنوى، دکتر محمد استعلامى، ج ۱، ص ۴۵ و ۴۶٫

۲۱ . اشاره دارد به حدیث: اِنَّ لِرَبّکُم فى ایّام دَهرِکُم نَفَحاتٌ، اَلا فَتَعَرَّضُوا لها.

یعنى: به درستى که پروردگارتان در تمامى روزهاى زمانه شما دم هاى جان بخش دارد، بهوش باشید از این انفاس روحانى بهره بگیرید.

۲۲ . هُش: مخفف هوش.

۲۳ . نَفَحات: نفحه ها، نَفَس هاى روح بخش، به ضرورت شعرى باید حرف دوم آن را به سکون تلفظ کرد.

۲۴ . خواجهْ تاش: مرد بزرگوار. مثنوى، دکتر محمد استعلامى، ج ۱، ص ۹۷٫

۲۵ . رَزان: درختان انگور،این سه بیت اشاره دارد به این حدیث: اِغْتَنِمُوا بَرْدَ الرَّبیع ….

۲۶ . صدّیقه: حضرت فاطمه زهرا(علیها السلام).

۲۷ . زُبده وجود: برگزیده موجودات، مورد خطاب: وجود نازنین رسول گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله) است.

۲۸ . اندر زمان: بى درنگ، فوراً.

۲۹ . مثنوى، دکتر محمد استعلامى، ج ۱، ص ۱۰۲٫

۳۰ . اُسْتُن حَنّانه: مقصود آن نیم تنه درخت خرمایى است که حضرت رسول گرامى(صلى الله علیه وآله) به هنگام سخن بر آن تکیه مى زدند.

۳۱ . یوم دین: روز قیامت.

۳۲ . مثنوى، دکتر محمد استعلامى، ج ۱، ص ۱۰۵ و ۱۰۵٫

۳۳ . مَخْلَص: راه گریز، راه چاره.

۳۴ . اینَت: این تو را.

۳۵ . مثنوى، دکتر محمد استعلامى، ج ۱، ص ۱۴۲ و ۱۴۳٫

۳۶ . نَسّاخ: کاتب.

۳۷ . نَسخ وحى: نوشتن وحى. نسخه نویسى از گفتار پیامبر گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله) به هنگام وحى. و آن شخص سعد بن أبى سرح اُموى برادر مادرى عثمان بن عفّان بوده، امّا چون مولوى سنّى حنفى بوده لذا نام او را نبرده است.

۳۸ . وانبِشى: مى نوشت.

۳۹ . یَنبوع: سرچشمه.

۴۰ . مثنوى، دکتر محمد استعلامى، ج ۱، ص ۱۵۴ و ۱۵۵٫

آیه تطهیر دلیل حقانیت مذهب شیعه

اشاره:

مذاهب اسلامی برای حقانیت خود باید ثابت کند که اصل وجود مذهب، ارکان و عقاید آن در تمام حوزه های اعتقادی و ایمانی ریشه در قرآن و احادیث نبوی دارد. در غیر این صورت قطعا مصداق یکی از فرقه های هفتاد و دو گانه خواهد بود که در حدیث نبوی از گمراهی آنها سخن گفته شده است. مذهب شیعه برای اثبات حقاین خود دلایل زیادی از قرآن و سنت پیامبر اسلام دارد. در این نوشته کوتاه به یکی از دلایل حقانیت مذهب شیعه اشاره شده است.

 

وجود مذهب شیعه مبتنی بر آیات قرآن و احادیث نبوی است. یکی از آیات که تکیه گاه مذهب شیعه را تشکیل می دهد آیه تطهیر است. خداوند در قرآن کریم می فرماید:«إِنَّمَا یرِیدُ اللَّهُ لِیذْهِبَ عَنکُمُ ا لرِّجْسَ أَهْلَ ا لْبَیتِ وَیطَهِّرَکُمْ تَطْهِیرًا؛ همانا خدا می خواهد که هر گونه رجس و پلیدی را از شما اهل بیت دور کند و شما را پاک و طاهر قرار دهد».[۱]

این آیه شریفه دلالت بر عصمت اهل بیت ـ علیه السلام ـ دارد؛ زیرا در این آیه هر نوع رجس و پلیدی که شامل گناهان صغیره و کبیره می شود به اراده تکوینی خداوند از اهل بیت برداشته شده است. اهل بیت بنا بر روایات فراوانی که از طریق فریقین وارد شده اختصاص به پیغمبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ و علی ـ علیه السلام ـ و فاطمه ـ علیه السلام ـ و حسن و حسین ـ علیه السلام ـ دارد. در بعضی از این روایات آمده که پیغمبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ فاطمه و علی و حسن و حسین ـ علیه السلام ـ را زیر عبا جمع کرد و فرمود: «خدایا اینها خاندان من هستند رجس و پلیدی را از آنها دور کن». در این هنگام آیه تطهیر نازل شد. فخر رازی می گوید در صحت این روایت جای مناقشه نیست زیرا مورد اتفاق علمای تفسیر و حدیث است.[۲]

سیوطی در حدود ۱۸ روایت ذکر نموده است که دلالت بر نزول آیه تطهیر در شأن پنج تن دارند و در دسته ای از آنها خود زنان پیغمبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ و پیشاپیش آنها ام سلمه و عایشه اعتراف نموده اند به این که آیه ویژه پنج تن است و خودشان از جمله اهل بیت ـ علیه السلام ـ نیستند.[۳]

افزون بر آن پیغمبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ پیشاپیش زمینه هر گونه شبهه را از بین برده زیرا می دانسته که ممکن است مسلمان ها قرآن را بخوانند و «اهل بیت» را بر طبق آیات ما قبل و ما بعد این آیه حمل کنند همان آیاتی که به بانوان پیغمبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ هشدار می دهد و لذا پیامبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ برای آموزش مردم طبق برخی از روایات تا نه ماه پس از نزول آیه تطهیر پیش از اقامه نماز صبح همواره از در خانه علی ـ علیه السلام ـ و فاطمه ـ علیه السلام ـ و حسنین ـ علیه السلام ـ می گذشت و صدا می زد که: «الصلوۀ یا اهل البیت» و آن گاه آیه تطهیر را تلاوت می نمود.[۴]

پس این آیه شریفه همان معیاری را مورد تایید قرار می دهد که در مذهب شیعه نسبت به امامان وجود دارد و هیچ مذهب دیگری اسلامی چنین اعتقادی ندارد.

پی نوشت:

[۱] . احزاب / ۳۳.

[۲] . فخر رازی، محمد، تفسیر کبیر، بیروت، دارالفکر، ۱۴۱۵ق، ج۸، ص۹۰.

[۳] . سیوطی، الدرالمنثور، دارالمعرفه، چاپ اول، ۱۳۶۵، ج۵، ص۱۹۶؛ سنن ترمذی، ج۵، ص۳۱.

[۴] . محمد بن عیسی الترمذی، سنن الترمذی، بیروت، دارالفکر، چاپ دوم، ۱۴۰۳ق، ج۵، ص۳۱.

نویسنده: حمیدالله رفیعی

آیه اطاعت دلیل حقانیت مذهب شیعه

اشاره:

در قرآن آیاتی متعددی وجود دارد که عقاید مذهب شیعه امامیه را مورد تأیید قرار می دهند. تأیید عقاید مذهب شیعه مساوی با حقانیت این مذهب است. یکی از این آیات آیه اطاعت است که به صورت مختصر به وجه دلالت آن بر حقانیت مذهب شیعه می پردازیم:

 

 

در قرآن کریم می فرماید: «یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُواْ أَطِیعُواْ اللّهَ وَأَطِیعُواْ الرَّسُولَ وَأُوْلِی الأَمْرِ مِنکُمْ فَإِن تَنَازَعْتُمْ فِی شَیءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللّهِ وَالرَّسُولِ إِن کُنتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَالْیوْمِ الآخِرِ ذَلِکَ خَیرٌ وَأَحْسَنُ تَأْوِیلاً؛ ای کسانی که ایمان آورده اید! اطاعت کنید خدا را، و اطاعت کنید پیامبر و اولی الامر از خودتان را…».[۱]

به طور اطلاق در این آیه خدا به اطاعت از خود و رسول و اولی الامر دستور داده و اطاعت از اولی الامر و اطاعت از خدا و رسول بدون قید و شرطی در کنار هم قرار گرفته است. بنابراین اطاعت از اولی الامر با اطاعت از خدا و رسول خدا تفاوت ندارد و لازمه موافقت اوامر و نواهی اولی الامر با اوامر و نواهی خدا و رسول، آن است که آنها از خطا و گناه باید معصوم باشند. اگر اولی الامر معصوم نباشد، لازمه این آیه شریفه این می شود که خدا به اطاعت از کسانی امر کرده باشد که مصون از گناه نیستند و چنین فرمان مطلق از خدای حکیم عقلاً قبیح و منکر است. زیرا مستلزم عصیان خالق و اطاعت مخلوق است و چنین اطاعتی مطابق احادیث رسیده از پیغمبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ جایز نیست.[۲]

فخر رازی از علمای برجسته اهل سنت نیز در تفسیر این آیه گفته است که لازمه امر به اطاعت مطلقه از اولی الامر عصمت آنها است، او در این رابطه می گوید: اگر امام معصوم نباشد تضاد در حکم الهی لازم می آید زیرا از یک طرف اطاعت آنها را واجب کرده و از طرفی دیگر آن جا که آنان به خطا فرمان می دهند ارتکاب آن عمل ممنوع است. لکن فخر رازی به بهانه این که شخص معصوم در میان امت قابل تشخیص نیست و نیز به دلیل اینکه پیامبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ فرموده است: «امت من هرگز به خطا اتفاق نمی کند»، اهل حل و عقد را مصداق اولی الامر قرار داده و رأی آنها را معصوم پنداشته است.[۳]

این سخن فخررازی قابل پذیرش نیست زیرا اولاً هیچ گاه اجماع امت به عنوان اهل حل و عقد در میان مسلمانان تحقق پیدا نکرده است. ثانیاً با فرض تحقق، به علت عدم معصوم بودن افراد حل و عقد ممکن نیست، با جمع شدن آنان وصف عصمت برای این جمع به وجود آید. ثا لثاً امت اسلامی در مساله امامت و حکومت از شخص خلیفه پیروی می کند نه از شورای حل و عقد زیرا در خارج اولی الامر فقط یک نفر بوده است و شورای حل و عقد هیچ گاه خلافت را به عهده نداشته است.

رابعاً مضمون کلام پیغمبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ این نیست که رأی هیأت حاکمه به خطا نمی رود زیرا گذشته و حال، شهادت به خطای رأی نمایندگان امت می دهد بلکه معنای حدیث این است که امت بر خطا اجماع نمی کند و هیچ گاه وضعیت به حدی نمی رسد که حتی یک نفر هم از حق پیروی نکند، هر چند آن یک نفر معصوم باشد و هیچ دلیلی بر این وجود ندارد که کلمه «امت» به اهل حل و عقد معنی شود.[۴]

خامساً راه شناخت فرمانروایان مفترض الطاعه، قرآن و روایاتی است که در منابع معتبر اهل سنت نیز آمده است. آیات ولایت، مودت، تطهیر، مباهله و آیه تبلیغ و روایات وارده در تفسیر آنها و نیز روایات ثقلین، منزلت، غدیر، سفینه و اولی الامر را معرفی نموده است و روایاتی مربوط به آیه اطاعت به این مضمون که اولی الامر کیانند زیاد است در اینجا به ذکر سه نمونه اکتفا می کنیم:

سلیمان حنفی نقل نموده که از امام علی ـ علیه السلام ـ سئوال شد : کوچک ترین امری که موجب گمراهی انسان می شود چیست؟ حضرت فرمود: «نشناختن ولی الله مفترض الطاعه که حجت خدا و شاهد بر خلق است و خدا به اطاعت او دستور داده است». وقتی سائل از حضرت درخواست توضیح بیشتری می کند می فرماید: «منظور کسانی است که خدا در قرآن آنها را قرین خود و رسولش قرار داده و فرموده است: (ای مؤمنان، خدا و رسول و اولی الامر را اطاعت کنید)». و سپس ادامه می دهد: منظور از اولی الامر کسانی است که پیغمبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ در مواضع متعدد و حتی در خطبه ای که هنگام رحلت خود آنها را معرفی نموده و فرموده است: دو چیز نفیس را میان شما می گذارم یکی کتاب الله و دیگری عترت و اهل بیتم ـ علیه السلام ـ ».[۵]

در تفسیر همین آیه از پیغمبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ نقل شده که حضرت اسامی دوازده امام را به ترتیب برده و آنها را معرفی کرده است.[۶]

جابر بن عبدالله انصاری می گوید: وقتی آیه «اولوالامر» نازل شد از پیغمبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ پرسیدم مراد چه کسانی هستند؟ فرمود: «آنهایی که خدا اطاعت شان را قرین اطاعت خود و رسولش قرار داده و آنها خلفاء من و ائمه مسلمین بعد از من هستند، اول آنها علی ـ علیه السلام ـ است بعد امام حسن ـ علیه السلام ـ و بعد…».[۷]

بنابراین از این آیه شریفه به وضوح  نتیجه گرفته می شود که اولی الامر باید افراد معصوم و معینی باشند و خدا باید آنان را معرفی کرده باشد زیرا درک عصمت از حیطه عقل خارج است و معقول نیست خدا از یک طرف امر به اطاعت بدون چون و چرا از اولی الامر بکند و از طرفی تعریف آنها را به مردمی واگذار کرده باشد که معصوم را نمی شناسند چون چنین فرمانی تکلیف به امر غیر مقدور است.

پس بر طبق این آیه شریفه انسان های غیر معصوم و غیر عادل حق ندارند به عنوان خلیفه ، امام و جانشین رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم قرار گیرند و هر مذهبی که پیشوایان این گونه دارند به حکم همین آیه شریفه نمی تواند مذهب حق باشد. از میان مذاهب اسلامی تنها در مذهب شیعه امامیه این آیه شریفه سرخط امامت قرار گرفته و در این مذهب این باور وجود دارد که امامان شان از سوی پیامبر اسلام معرفی گردیده  و هیچ کسی دیگری در انتخاب آنان کمترین نقشی نمی تواند داشته باشد.

پی نوشت:

[۱] . نساء ، ۵۹.

[۲] . طباطبایی، سید محمد حسین، المیزان، ج۴، ص۶۲۰، قم، دفتر نشر اسلامی، بی تا.

[۳] . فخر رازی، محمد، تفسیر کبیر، ج۱، ص۱۴۴،  بیروت، دارالفکر، ۱۴۱۵ق.

[۴] . طباطبایی، سید محمد حسین، المیزان، ج۴، ص۶۲۶، قم، دفتر نشر اسلامی، بی تا.

[۵] . سلیمان بن ابراهیم حنفی قندوزی، ینابیع الموده، ج۱، ص۳۵۱، دارالاسوه، چاپ اول، ۱۴۱۶ق.

[۶] . ینابیع الموده، ج۱، ص۳۵۱.

[۷] . میرزا محمد المشهدی، تفسیبر کنز الدقائق، ج۲، ص۴۹۲، قم، مؤسسه النشر الاسلامی، چاپ اول، ۱۴۰۷ق.

نویسنده: حمیدالله رفیعی

فاطمه سلام ‌اللّه ‌عليها از ديدگاه قرآن

آيه اول:

انما يريد اللّه ليذهب عنکم الرجس اهل البيت و يطهّرکم تطهيرا؛[1] خدا چنين مى خواهد که رجس (هر آلايش) را از شما خاندان نبوت ببرد و شما را پاک و منزه گرداند.

برخى را عقيده بر اين است که چون اين آيه شريفه بين دو آيه واقع شده که آن آيات درباره زوجات پيغمبر(ص) نازل گرديده است، بنابراين به همان نسق، اين آيه هم بايد در شأن زوجات آن حضرت باشد، و ما لازم مى دانيم که از پنج طريق به اين آيه نظر کنيم:

1ـ اول بررسى اين که بعد از نزول اين آيه، از رسول اکرم صلى اللّه عليه وآله درباره آن نصى (کلام صريحى) هست که آيه تطهير در شأن چه کسى نازل شده است؟

2ـ دوم اين که در اين موضوع، از خود زنهاى پيغمبر اکرم صلى اللّه عليه وآله کلام معتبر و صريحى وجود دارد که دلالت مى کند اين آيه درباره کيست؟، آيا يکى از آنان ادّعا کرده است که آيه تطهير در شأن ما زنان پيامبر نازل شده است؟ و يا اين که عکس اين مطلب را اظهار نموده است؟

3ـ سوم اين که آيا على سلام اللّه عليه و يا اولاد اميرالمؤمنين (ع) با اين آيه احتجاج و مناهده کرده اند؟ آيا ادّعا کرده اند که اين آيه در شأن ما اهل بيت است و در غير ما نيست؟ و آيا در مقام احتجاج از صحابه شنيده اند؟

4ـ چهارم اين که آيا از خود صحابه کلام معتبر و صريحى در اين باره موجود است که آيه تطهير درباره چه کسى نازل شده است؟

5ـ پنجم اين که رجال تفسير و حديث در اين مورد چه مى گويند؟ آيا با نظر آن کسانى که مى گويند آيه تطهير (مانند دو آيه قبل و بعد آن) مربوط به زوجات پيغمبر است هم راى و موافق هستند؟ يا اين که مى گويند نه خير، چون درباره شان نزول اين آيه، نص (کلام معتبر و صريحى) وجود دارد، لذا بايد تابع آن نص شد.

بنابراين آنچه درباره تطهير بيان مى شود از اين پنج طريق که گفته شد، بيرون نيست.

آيه تطهير و گفتار پيامبر صلى اللّه  عليه  و آله

اما آنچه نفس قضيه است: در شأن نزول اين آيه روايات متواترى در دست است که حاکى است آيه تطهير در خانه ام سلمه نازل شده است و در آن هنگام رسول اکرم (ص)، حضرت صديقه، اميرالمؤمنين، و حسنين صلوات اللّه عليهم حضور داشته اند، جناب ام سلمه خودش از رسول اکرم صلى اللّه عليه وآله تقاضا مى کند که من نيز به جمع شما داخل بشوم و تحت کسا نزد شما خاندان رسالت قرار گيرم؟ حضرت او را نهى کرد و فرمود: نه، تو داخل نشو (وانت فى خير) چون اين آيه مخصوص است به ما پنج تن.

نام جماعتى از صحابه که شان نزول اين آيه را به همين ترتيب نقل کرده اند و روايات آنها متواتر است به اين شرح مى باشد:

سعدبن ابى وقاص ـ انس بن مالک ـ ابن عباس ـابوسعيد خدرىـ عمر بن ابوسلمه ـ واصلة بن اسقع ـ عبداللّه بن جعفر ـ ابوحمرا هلال ـ عايشه ـ ام سلمه ـ ابوهريره ـ معقل بن يسار ـ ابوطفيل ـ جعفربن حبان ـ حبيره ـ ابوبرزه اسلمى ـ مقداد بن اسود.

رواياتى که صحابه مذکور نقل کرده اند، در اين موضوع هم راى و هم سخن هستند که آيه شريفه تطهير در خانه «ام سلمه» نازل شده، و فقط در شأن پنج تن بوده است و هيچ يک از زنان پيغمبر(ص) داخل اين قضيه نيست، و اين مطلب از مسلّمات است. غير از حضرات صحابه، تقريبا 300 نفر ديگر نيز اين روايت را به همان ترتيب و با ذکر اين که محل نزول آيه خانه “ام سلمه” بوده است، نقل کرده اند. و ما مشخصات اين 300 نفر را که در قرون مختلفه مى زيسته اند بطور تقصيل در کتاب”الغدير”   شرح داده ايم.

تمام اين 300 نفر نصوصى از پيغمبر اکرم صلى اللّه عليه وآله نقل کرده اند، که بعد از نزول آيه تطهير از حضرت پرسيده شد که اين آيه شريفه در شان کيست؟ حضرت فرمود: منم، على، فاطمه، حسنين عليهم السلام.

پس با توجه به مطالب فوق، جاى هيچ گونه ترديدى نيست که حضرت صديقه زهراء سلام اللّه عليها نيز مشمول آيه تطهير است و در کلمه «اهل البيت» او نيز مراد مى باشد. گذشته از اينها، پيغمبر اکرم صلى اللّه عليه وآله، براى اثبات و روشن شدن حقيقت امر کار بسيار جالبى کرده است که 9 نفر از صحابه آنرا نقل کرده اند، به اين شرح که بعد از نزول اين آيه، حضرت رسول صلى اللّه عليه وآله، هر روز (تا زمان وفاتش تقريبا)، هنگام خروج از منزل که براى اقامه نماز صبح به مسجد تشريف مى برد، قبل از نمازصبح به در خانه حضرت صديقه سلام اللّه عليها مى آمد و مى فرمود:

السلام عليکم يا اهل البيت، انما يريد اللّه ليذهب عنکم الرجس اهل البيت و يطهرکم تطهيرا

سلام بر شما اى اهل البيت، بدرستى که خدا اراده فرموده است که هر ناپاکى را از شما خاندان نبوت دور گرداند و شما را پاک و منزه نمايد

راوى ديگرى مى گويد: من شش ماه در مدينه بودم و اين جريان را هر روز مشاهده کردم، راوى ديگر نقل مى کند: من نه ماه در مدينه توقف کردم و هر روز ناظر اين صحنه بودم. راوى ديگر اظهار مى دارد: من 12 ماه در مدينه ساکن بودم و هر روز شاهد اين روش پيامبر(ص) بودم و اين جريان تا آخرين روز زندگانى رسول اکرم صلى اللّه عليه وآله ادامه داشته است

پس با توجه به مطالب مذکور کاملا روشن است که آيه تطهير مخصوص بوده است به خانه حضرت صديقه سلام اللّه عليها، و آن اشخاصى که در آنجا ساکن بوده اند.

حضرت رسول اکرم صلى اللّه عليه وآله که به اين روش، به اين استمرار، به اين استقرار و در اين مدت متوالى، هر روز بر در خانه زهرا سلام اللّه عليها مى آمد، منظورش اين بوده است که اگر کسى سخنان آموزنده و تعيين کننده او را ديروز نشنيده است امروز بشنود، و اگر امروز نشد فردا، و اگر فردا نشد، روزهاى ديگر…

همه صحابه، چه آنانکه در مدينه حضور داشتند، و چه مسافرينى که وارد شهر مى شدند، از اين روش رسول اکرم صلى اللّه عليه وآله، آگاه شدند که آيه تطهير فقط و فقط در شأن خاندان پيغمبر صلى اللّه عليه وآله (پنج تن) نازل شده است.

آيه تطهير و گفتار زنان پيامبر اکرم صلى  اللّه  عليه  و آله

اينک بررسى اين که آيا از همسران پيغمبر صلى اللّه عليه وآله در مورد آيه تطهير ادعائى کرده است يا نه؟ در اين مورد شيعيان رواياتى از زنان پيغمبر صلى اللّه عليه وآله، از جمله ام سلمه نقل کرده اند که آن احاديث را حضرات عامه نيز صحيح و معتبر شمرده اند.

يکى از آن روايات که مورد قبول فريقين (شيعه و سنى) مى باشد، اين است که ام سلمه مى فرمايد: من از پيغمبر(ص) پرسيدم که اين آيه تطهير در شأن کيست؟ حضرت فرمود: درباره من، على، فاطمه، حسنين است و توهم مشمول اين آيه نيستى. “ام سلمه” که سرآمد زن هاى پيغمبر صلى اللّه عليه وآله است خودش آشکارا اعلام و اقرار مى کند که من مشمول اين آيه نيستم، ما همسران نبى، مورد خطاب اين قضيه نيستيم، و کاملا واضح است که اگر آيه شريفه تطهير درباره زنان پيغمبر صلى اللّه عليه وآله بود، جناب عايشه آنرا بر پيشانى جمل مى نوشت و غوغائى بر پا مى کرد، در صورتى که هيچيک از همسران رسول اکرم صلى اللّه عليه وآله هرگز چنين ادعائى نکرده اند که اين آيه در شأن آنان بوده است .

آيه تطهير و گفتار ائمه اطهار (ع) و حضرت زهرا(س)

اميرالمؤمنين (ع)، حضرت صديقه سلام اللّه عليها، حسن بن على (ع)، حسين بن على (ع)، حضرت سجاد، حضرت باقر، و حضرت صادق عليهم السلام همگى در هنگام منقبت شمارى به اين آيه استناد و احتجاج کرده و برهان سخن خويش قرار داده اند.

اميرالمؤمنين (ع) در يوم الدار براى اثبات گفتار خود به اين آيه احتجاج و استناد نموده است که آيا آيه تطهير در مورد ما نيست؟ و تمامى صحابه و تابعين، ضمن قبول اظهارات آن حضرت عرض کرده اند: بلى، اين آيه در شأن شماست، و اين مطلب از مسلمات است .

آيه تطهير و گفتار صحابه

همانطورى که در قسمت اول اين بخش اشاره شد، تمام صحابه و تابعين در اين مطلب هم راى و هم سخن هستند که آيه تطهير در شأن پنج تن است و از آنان کسى که مخالف اين عقيده است، فقط و فقط عکرمه است که داستان سياق از او نقل شده است

آيه تطهير و رجال تفسير و حديث

علماء و رجال تفسير و حديث پس از بررسى روايات مذکور، همگى، متفق القول و هم عقيده اند که سند عکرمه اعتبار ندارد، و اين استدلال سياق و برهان صحيحى نيست . به ملاحظه اين که ضمائر آيه شريفه تطهير همه مذکر است و ضمائر دو آيه قبل و بعد آن مؤ نث مى باشد. بنابراين سياق آيه تطهير که در وسط آن دو آيه است عوض شده، و تغيير کرده است در نتيجه نمى شود که مربوط به همسران پيغمبر(ص) بوده باشد، و اگر جز آيه تطهير منقبت ديگرى در شأن زهراى اطهر (ع) نبود، همين يک آيه برهانى است کافى و نشانگر اين که حضرت صديقه سلام اللّه عليها معصومه است، و عصمت از جمله شئون و مناصب ولايت است، و ما، غير ولى که معصوم باشد سراغ نداريم. از ابتداى خلقت، آدم تا آخر، هر کسى که معصوم است ولى است، يا پيغمبر است، يا امام است، و يا صديق است که حضرت صديقه سلام اللّه عليها نيز يکى از آنان است

آيه دوم  

فقل تعالوا ندع ابنائنا و ابنائکم و نسائنا و نسائکم و انفسنا و انفسکم ثم نبتهل فنجعل لعنة اللّه على الکاذبين؛[2] پس بگو (اى پيامبر)  بيائيد ما و شما با فرزندان و زنان خود با هم با مباهله بر خيزيم (يعنى در حق يکديگر نفرين کنيم) تا دروغگويان را به لعن و عذاب خدا گرفتار سازيم.

اين آيه بطور صريح و آشکارا ندا مى کند بر اين که پيغمبر اکرم صلى اللّه عليه وآله هنگامى که با نصاراى نجران مباهله فرمود، حضرت صديقه سلام اللّه عليها نيز در اين مورد شرکت داشت، و او وجود مقدسى است که ميان چهار معصوم ديگر در آيه مباهله قرار گرفته است، دو معصوم: ابنائنا (حسنين عليهم السلام) و دو معصوم: انفسنا (پيغمبر صلى اللّه عليه وآله و على (ع) و يک معصومه: نسائنا: ما بين آنها، که از نساء منحصر است به اين وجود مقدس، و با توجه به اين مطلب که مباهله (ابتهال و نفرين کردن) با نصاراى نجران يک کار عادى نيست، و با زن و مرد عادى نمى توان اقدام به مباهله کرد و طرف مقابل را مغلوب و رسوا نمود، بلکه صلاحيت اقدام به چنين امر خطيرى را افراد مقدس و شايسته اى دارا هستند که مورد نظر مرحمت حضرت حق تبارک و تعالى بوده باشند، و حضرت صديقه سلام اللّه عليها نيز يکى از آن شخصيت هائى است که مشمول اين آيه شريفه است و اين از مسلمات است.

آيه سوم    

فتلقى آدم من ربه کلمات فتاب عليه؛[3] پس حضرت آدم (ع) از حضرت حق تبارک و تعالى کلمات را فرا گرفت و آن کلمات را وسيله (قبول) توبه خويش قرار داد درباره اين آيه احاديثى نقل شده است که بسيار فوق العاده است، و با توجه به آيه مذکور و اين روايات، انسان مى تواند بخوبى درک نمايد که حضرت صديقه سلام اللّه عليها علت خلقت است و يکى از اسباب آفرينش جهان مى باشد، يعنى همانطور که رسول اکرم صلى اللّه عليه وآله، اميرالمؤمنين و حسنين عليهم السلام سبب خلقتند، حضرت صديقه سلام اللّه عليها نيز يکى از علل آفرينش است، و معقول نيست کسى علت خلقت باشد و ولايت نداشته باشد.

در اين باره دو روايت، يکى از جناب اميرالمؤمنين سلام اللّه عليه و ديگرى از جناب ابن عباس نقل مى کنم: روايتى که از وجود مقدس اميرالمؤمنين (ع) است و جمعى از حفاظ عامه آن را ذکر کرده اند چنين است: سالت النبى صلى اللّه عليه وآله قول اللّه تعالى: فتلقى آدم من ربه کلمات فتاب عليه فقال: ان اللّه اهبط آدم بالهند، و حوا بجدة… حتى بعث اللّه اليه جبرئيل و قال: يا آدم الم اخلقک بيدى؟، الما انفخ فيک من روحى؟،… قال بلى، قال: فما هذا البکاء؟، قال: و ما يمنعنى من البکاء و قد اخرجت من جوار الرحمان. قال: فعليک بهولاء الکلمات فان اللّه قابل توبتک و غافر ذنبک، قل يا آدم: اللهم انى اسالک بحق محمد و آل محمد، سبحانک لا اله الا انت عملت سوءا و ظلمت نفسى فاغفرلى، انک انت الغفور الرحيم، فهولاء الکلمات التى تلقى آدم  .

حضرت اميرالمؤمنين  عليه السلام مى فرمايد:

از پيغمبر اکرم صلى اللّه عليه وآله معناى آيه شريفه فتلقى آدم من ربه کلمات فتاب عليه را سؤال کردم، فرمود: هنگامى که خداى متعال، آدم را در هند، و حوا را در جده فرود آورد… (حضرت آدم مدت ها گذشت که اشک غم بر چهره مى ريخت) تا اين که خداى تعالى جبرئيل را نازل کرد و فرمود: يا آدم، آيا من تو را به دست (قدرت) خودم نيافريدم؟ آيا از روح خود بر تو ندميدم؟ و ملائک را به سجده کردن بر تو فرمان ندادم؟ و حوا، کنيز خود را به تو تزويج نکردم؟ حضرت آدم عرض کرد: بلى، خطاب آمد: پس اين گريه (مداوم) تو از چيست؟ عرض کرد: خدايا، چرا گريه نکنم، که از جوار رحمت تو رانده شده ام . خداى تعالى فرمود: اينک فراگير اين کلمات را که به وسيله آن، خدا توبه ترا قبول مى کند و گناهت را مى بخشد، بگو يا آدم: خدايا، پاک و منزهى تو، نيست خدائى جز تو، بد کردم و بخود ستم روا داشتم، پس به حق محمد و آل محمد، مرا ببخش، بدرستى که اين توئى بسيار بخشنده مهربان. پيامبر اکرم (ص) در پايان سخن فرمود: اين است آن کلماتى که خداى تعالى به حضرت آدم آموخته است، گوئى خداى تعالى حضرت آدم را با اين کلمات تسلى داده است، که اگر از جوار رحمت من دور شده اى، اين که ارزش فراگرفتن اين کلمات گرانقدر، عوض، هم سنگ و برابر جوار رحمان و هم تراز فردوس و جنان است، و جبران آن نعمتى که از آن محروم شده اى.

حافظ ابن النجار   که يکى از بزرگان عامه (سنى) است به سند خودش از ابن عباس روايت مى کند:

سألت رسول اللّه صلى اللّه عليه وآله عن الکلمات التى تلقيها آدم من ربه فتاب عليه، قال: سال بحق محمد، و على، و فاطمة، والحسن والحسين الا تبت على فتاب اللّه عليه تبارک و تعالى

از پيغمبر اکرم صلى اللّه عليه وآله سوال کردم: آيا آن کلمات که حضرت آدم از پروردگار خود فرا گرفت و به وسيله آن توبه او مورد قبول واقع شد چيست؟، حضرت فرمود: آدم (ع) با اين کلمات از خدا درخواست کرد که توبه او را بپذيرد: به حق محمد، على، فاطمه، حسن و حسين، توبه مرا قبول فرما   پس خداى تبارک و تعالى توبه او را پذيرفت.

اين روايت را سيوطى   در   درالمنثور، بدخشانى از حافظ کبير دارقطنى و از ابن النجار و ابن مغازلى در مناقبش، با ذکر سند نقل کرده اند، و با توجه به مطالبى که گفته شد از اين آيه هم استفاده مى شود که وجود مقدس حضرت صديقه سلام اللّه عليها سبب خلقت عالم و«ولية اللّه» بوده است.

آيه چهارم:

واذا بتلى ابراهيم ربه بکلمات فاتمهن؛[4] هنگامى که پروردگار حضرت ابراهيم را با کلماتى امتحان فرمود و آن کلمات را تمام کرد   همانطوريکه در آيه قبل گفته شد که مقصود از کلمات چيست، در اين آيه نيز مراد از کلمات عبارتند از:

رسول اکرم صلى اللّه عليه وآله، اميرالمؤ منين، حضرت صديقه و حسنين سلام اللّه عليهم

   در اين باره مفضل بن عمر   يکى از بزرگان صحابه حضرت صادق سلام اللّه عليه، که حکيم، فيلسوف و فقيهى فوق العاده است، روايتى از آن حضرت نقل مى کند و مى گويد: قول اللّه عزوجل و اذا بتلى ابراهيم ربه بکلمات فاتمهن ما هذه الکلمات؟ قال هى الکلمات التى تلقيها آدم من ربه فتاب عليه، و هو انه قال: اسالک بحق محمد و على و فاطمه والحسن والحسين الا تبت على، فتاب اللّه عليه، انه هو التواب الرحيم. قلت له: يا بن رسول اللّه فما يعنى عزوجل بقوله: «فاتمهن»؟ قال يعنى: اتمهن الى القائم اثنى عشر اماما تسعة من ولد الحسين عليهم السلام از حضرت صادق سلام اللّه عليه معنى آيه شريفه (و اذا بتلى ابراهيم ربه بکلمات) را پرسيدم که مقصود خداى تعالى از اين کلمات چيست؟ فرمود: اين کلمات، همان کلمات است که حضرت آدم، از خداى تعالى فرا گرفت و چنين عرض کرد: پروردگارا، به حق محمد، على، فاطمه، حسن و حسين از تو درخواست مى نمايم که توبه مرا بپذيرى، پس توبه اش مورد قبول واقع گرديد، بدرستى که خدا، بسيار توبه پذير و مهربان است “مفضل بن عم” مى گويد، سپس از حضرت صادق (ع) پرسيدم مقصود خداى تعالى از (اتمهن) در اين آيه چيست، فرمود:

يعنى نام نه امام ديگر از اولاد حسين بن على عليهما السلام تا قائم آل محمد (ع) را به پنج تن محلق نمود لذا کلماتى که حضرت ابراهيم به وسيله آنها آزموده شد، جامع تر، بالاتر، عالى تر، از کلماتى است که حضرت آدم (ع) فرا گرفت.

اين کلمات همان است که حضرت صادق سلام اللّه عليه، در رواتى مى فرمايد: “نحن الکلمات” يعنى مائيم آن کلمات که خدا در قرآن به آنها اشاره مى فرمايد. چهارده معصوم عليهم السلام را از اين جهت “کلمه” ناميده اند که نام هاى آنها در عرش نوشته شده است و هم چنين به ملاحظه آن کلمه اى است که دوبار بر شانه آنان نقش بسته است يک بار در رحم مادر و بار دوم بعد از ولادت، هنگامى که نطفه امام سلام اللّه عليه منعقد مى شود، بعد از دميده شدن روح، بر دوش او نوشته مى شود: «و تمت کلمة ربک صدقا و عدلا، لا مبدل لکلماته»؛ «از روى راستى و عدالت کلمه پرورگارت به حد کمال رسيد، هيچکس تبديل و تغيير کلمات خدائى نتواند کرد».

قتى که امام سلام اللّه عليه از مادر متولد مى شود، آنگاه نيز بر شانه چپش آيه مذکور نقش مى بندد و درباره اين کلمات است که حضرت ولى عصر سلام اللّه عليه در دعاى رجبيه اش مى فرمايد: «لا فرق بينک و بينها الا انهم عبادک و خلقک فتقها و رتقها بيدک، بدؤها منک و عودها اليک، اعضاد و اشهاد و مناة و اذواد و حفظة و رواد».

هرگز امکان ندارد اشخاص که در منطق وحى، «کلمات الهى» ناميده شوند، و انبياء به آنان متوسل شده باشند، ولى خودشان عارى از ولايت باشند، و حضرت صديقه سلام اللّه عليها نيز داخل اين کلمات است، جزء اين کلمات است که (معرفت) آنها را به حضرت آدم، به حضرت موسى، به حضرت عيسى و ساير انبياء آموخته اند، و همه انبياء به آنان متوسل شده اند و باز تکرار مى کنيم، هرگز معقول نيست که کسى «کلمة اللّه» باشد، و انبياء به او توسل کنند، ولى مقام ولايت نداشته باشد. لذا اين آيه هم از آياتى است که مى توان از آن اثبات مقام ولايت حضرت صديقه سلام اللّه  عليها را استفاده کرد.

نویسنده: علي آل کاظمي

منبع :پايگاه اطلاع رساني استاد آل کاظمي

[1] . احزاب/33.

[2] . آل عمران/61.

[3] . بقره/37  .

[4] . بقره/124.