پیش از بعثت

نوشته‌ها

آئین نیاکان پیامبر اسلام (ص)

آشنائى با آئین پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) پیش از برانگیختگى به رسالت، در گرو این است که وضع آئین نیاکان و برخى از اعمال او، روشن گردد، زیرا معمولاً ایمان و توحید و یا ضلالت و گمراهى کودک، شاخه اى از درختى است که در دل خانه مى روید و شاخ و برگ مى کشد، اگر ایمان و توحید شخصیتهائى مانند «عبدالمطلب» و «ابوطالب» و «والدین پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)» به روشنى ثابت گردد، شک و تردید در ایمان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) قبل از بعثت و گرایش او به آئین توحید، وسوسه اى بیش نخواهد بود.

ما براى اینکه پیرامون این موضوع به صورت مستدل و مبسوط سخن گفته باشیم نخست وضع آئین نیاکان و اعضا بیت هاشمى را تشریح مى نمائیم و سپس به تبیین وضع آئین رسول گرامى پیش از بعثت مى پردازیم.

نخست پیرامون آئین «عبدالمطلب»، «ابوطالب»، «عبدالله»پدر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، و «آمنه» مادر گرامى رسول الله سخن مى گوئیم. اینک تفصیل گفتار پیرامون شخصیتهاى چهارگانه:

۱- ایمان عبدالمطلب.

مقصود از «ایمان» در این بحث، اعتقاد به خدا و اذعان به وجود او نیست، زیرا قاطبه عرب به جز انگشت شمارى از آنان، به وجود خالق یکتا معتقد بودند، و اعتقاد به خدا جز فرهنگ رسمى عرب به شمار مى رفت که از ابراهیم (ع) به یادگار مانده بود، بلکه مقصود از آن یکتاپرستى و پرهیز از پرستش اصنام و بت ها است که اکثریت قریب به اتفاق عرب را فرا گرفته بود، و جز افراد معدودى از «اصناف» همگان «بت» را مى پرستیدند، ولى سران بیت هاشمى از این پلیدى به دور بودند هر چند برخى از آنان از وضع محیط متأثر بوده و افرادى در آن بیت مانند «ابولهب» از آن دفاع مى کردند، ولى در اخلاص و توحید عبدالمطلب در یکتاپرستى کافى است که به سخنان مورخان درباره او گوش فرا دهیم.

۱- یعقوبى تاریخ نگار قرن سوم مى نویسد:

نیاى پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) «عبدالمطلب»، پرستش بتان را ترک گفت، و توحید در عبادت را پیشه خود ساخت، و به نذر خود در راه خدا وفا نمود و سنتهائى را پى ریزى کرد که وحى الهى اکثر آنها را تصویب نمود آنگاه به سنتهایى که نیاى پیامبر پى ریزى کرده بود اشاره مى کند.(۱)

۲- در حمله «ابراهه» به سرزمین مکه به قصد تخریب خانه خدا، توحید و یکتاپرستى «عبدالمطلب» و روگردانى او از «بتان» قریش، به خوبى دیده مى شود او وقتى از تصمیم ابرهه آگاه شد، و گزارش رسید که شتران او را سپاه پیل به یغما برده است، یک سره به اردوگاه «ابرهه» رفت و مورد تجلیل و احترام او قرار گرفت، تنها چیزى که از او درخواست کرد این بود که دستور دهد اموال به غارت رفته او را، بازگردانند.

«ابرهه» از درخواست کوچک او در برابر تصمیم خطرناکى که او نسبت به تخریب کعبه نموده بود، در شگفت فرو رفت، و گفت من از درخواست ناچیز تو در شگفتم من آمده ام خانه اى را ویران کنم که مایه افتخار قبیله و نیاکان تو است ولى تو سخن از شترهائى که به غارت رفته مى رانى چه بهتر بود که از من درخواست مى کردى تا از این کار صرف نظر کنم.

«عبدالمطلب» با چهره باز و قلبى مطمئن گفت: من صاحب شترم و براى مطالبه آن آمده ام خانه نیز صاحبى دارد، که از آن حفاظت مى کند ابرهه گفت چیزى نمى تواند مانع از تصمیم من گردد این سخن را بگفت فوراً دستور داد که شتران او را بازگردانند او نیز پس از تحویل، همه را نذر کعبه کرد، و در حرم رها نمود که هر نوع دست درازى به آنها، مایه ظهور خشم الهى گردد آنگاه به سوى قریش آمد و همگان را از تصمیم ابرهه آگاه ساخت، سپس یک سره به سوى کعبه رفت و حلقه باب کعبه را با گروهى از قریش به دست گرفت و به مناجات با خداى خود پرداخت و در ضمن گفتگوى خود با خدا، چنین گفت:

پروردگارا! به جز تو به کسى امیدى ندارم، آنان را از حریم خانه خود بازدار، دشمن خانه تو، دشمن تو است، آنان را از تخریب جلوگیرى نما!(۲)

اگر نیاى پیامبر یک فرد بت پرست بود در این لحظات حساس باید بسان دیگر مشرکان به بتان کعبه پناه ببرد، و دست حاجت به سوى آنها دراز نماید.

۳- در یکى از سالها، که آسمان از ریزش باران بخل مى ورزید، در چنین شرائطى قریش حضور «عبدالمطلب» رسیدند و همگان بر فراز کوه «ابى قبیس» قرار گرفتند نیاى پیامبر او را در حالى که آن روز کودکى بیش نبود همراه خود به کوه آورد و با خداى خود چنین راز و نیاز کرد:

خداوندا این افراد بندگان و کنیزان و کودکان آنها هستند، تو از وضع آنان و خشک سالی هاى پى درپى آگاه هستى، پروردگارا دامها نبود شده چیزى نمانده که نفوس نیز هلاک شوند، خداى قطحى را به فراخى تبدیل بفرما، او در حالى که با خداى خود سخن مى گفت ناگهان رحمت حق فرود آمد، بیابانها و گودالها را پر آب نمود. در این مورد سرایندگان اشعارى عبدالمطلب سرورده اند که یک بیت آن را مى نگاریم:

«مبارک الاسم یستسقى الغمام به ما فى الانام له عدل ولا خطر (۳)

«نام مبارک، نامى که به وسیله او از ابر آسمان، باران طلبیده مى شود در میان مردم براى او لنگه و همتائى نیست» .

در این مورد ابوطالب قصیده اى که در سیره حلبى و غیره نقل شده است .

۴- شهرستانى در ملل و نحل سرگذشت «استسقأ» عبدالمطلب را روشنتر نقل مى کند و مى گوید: دو سال گذشت قطره اى باران از آسمان مکه به سرزمین آن فرود نیامد، وى به ابوطالب دستور داد که فرزند او را «محمد» که در آن روزها کودک شیرخوارى بیش نبود حاضر کند، او نوه خویش را روى دست گرفت و رو به کعبه ایستاد، و گفت خدایا به حق این کودک ما را از باران رحمت خود سیراب نما.

این جمله ها را مى گفت در حالى که نوه خود را به سمت بالا مى اندخت، و مى گرفت، دعاى او به هدف اجابت رسید، و چیزى نگذشت که باران رحمت به شدت بارید تا آنجا که ترسیدند که به مسجد الحرام آسیبى وارد شود.

سپس مى نویسد: او در پرتو این نور (محمد) فرزندان خود را به اخلاقى نیک و روشهاى ستوده دستور مى داد، و مى گفت پس از این جهان سراى دیگرى است که در آنجا نیکوکاران به پاداش کار خود و بدکاران به کیفر اعمال خود خواهند رسید. ۴

۵- در سایه اختلافى که میان او و قریش پس از حفر چاه زمزم رخ داد، قریش براى رفع اختلاف تصمیم گرفتند که همراه عبدالمطلب به کاهنى که در جانب شام زندگى مى کرد، مراجعه کنند در نیمه راه، عطش بر آنان غلبه کرد و همگى در آستان مرگ قرار گرفتند، در این موقع تصویب شد که هر فردى از آنان براى خود گودالى به عنوان قبر بکند، که اگر مرگ او فرا رسد کسى که در کنار او است او را در گودال دفن کند و بدین صورت همگى جز آخرین نفر، در زیر خاک قرار گیرند و طعمه درندگان نشوند. هر فردى براى خود قبرى کند و در انتظار فرا رسیدن مرگ خود نشست و همگى در این حالت به سر مى بردند که ناگهان «عبدالمطلب» گفت برخیزید در این بیابان گشت بزنیم شاید برآبى دست یابیم زیرا دراز کشیدن و در انتظار مرگ نشستن جز ناتوانى، چیزى نیست، گشت زنى آغاز گردید، افراد در اطراف بیابان پراکنده شدند، ناگهان آبى از زیر پاى شتر عبدالمطلب فوران کرد «عبدالمطلب» و یاران او تکبیر گفتند و با شادى و خرسندى خاصى از آن نوشیدند و ظرفها را پر کرده و در همان نقطه از مخاصمه با عبدالمطلب دست برداشتند و گفتند: خدائى که در این بیابان ترا با این آب زلال سیراب کرده همان خدا نیز زمزم را در اختیار تو نهاده است لازم است همگى به مکه بازگردیم و سرپرستى «سقایت حجاج» را بر عهده بگیرى. (۵)

۶- ام ایمن مى گوید «سرپرستى محمد» – پس از بازگشت از صحرا – بر عهده من بود، روزى از او غفلت کردم ناگهان «عبدالمطلب» را بر بالین خود دیدم و به من گفت من فرزندم را در نقطه اى به نام «سدره» یافتم مبادا از او غفلت ورزى، اهل کتاب مى گویند او پیامبر این امت است و من از شر آنان نسبت به او در امام نیستم. ام ایمن افزود: عبدالمطلب غذائى صرف نمى کرد مگر اینکه مى گفت: فرزندم را حاضر کنید و او را گاهى در کنار خود و گاهى روى زانوى مى نشاند و در همه چیز او را بر خود مقدم مى داشت. (۶)

۷- او به هنگام مرگ، حکومت و امور مربوط به کعبه را به فرزند خود «زبیر» و سقایت زمرم و سرپرستى پیامبر را به فرزند دیگرش «ابوطالب» واگذار کرد و وجود محمد را در خانواده خویش شرف عظیم نامید و اشعارى به هنگام مرگ سروده که مضمون آن تأکید بر سعى و کوشش در حفظ پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از گزند دشمنان مى باشد. (۷)

با توجه به این قضایا و نظایر آن در تاریخ، دیگر نباید در ایمان عبدالمطلب و توحید و یکتا پرستى او، شک و تردید نمود، مردى که پیوسته مورد عنایت گسترده الهى مى باشد ، محال است گرد بت بگردد ، از عبادت خداى یکتا روى گرداند و به مخلوق چوبین و آهنین او متوسل گردد.

پس از درگذشت پیامبر گرامى و مطرح شدن خلافت عترت و پیدایش محدثان عثمانى که پیوسته در پائین آوردن مقام على و فرزندان او کوشش مى نمودند، خصوصیات زندگى نیاکان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را به دست فراموشى سپرده زیرا نقل هر نوع رویدادى که از کرامت و فضیلت این بیت حکایت مى کرد مایه سرفرازى امام بود از این جهت، غرض ورزی ها و یا خوف و ترس سبب شد که این بخش از زندگى بیت نبوى به صورت بسیار کم رنگ در تاریخ مطرح گردد و این مقدار کمى که نقل گردیده در پرتو الطاف الهى از گزند دشمنان مصون مانده است .

۲- ایمان ابوطالب پیش از بعثت

سیاست گذاران حکومتهاى وقت، از ترس اینکه مبادا فضیلتى در حق امام على (ع) به نام «ایمان پدر بزرگوار» او به نبوت پیامبر، ثابت گردد، سعى و تلاش نموده اند که او را یک فرد غیر مؤمن قلمداد کنند، و اگر یک دهم شواهدى که بر ایمان ابوطالب وجود دارد، درباره یک فرد بى طرف وجود داشت، همگان به ایمان او اذعان پیدا مى کردند و او را صحابى عادل، و جانباز و فداکار، معرفى مى نمودند ولى چون این دلائل انبوه درباره والد امیرمؤمنان على (ع) است پرده هاى ضخیم تعصب مانع از آن شده است که سیماى واقع به نحوى که هست مشاهده گردد از آنجا که درباره ایمان او کتابها و رساله هاى فراوان نوشته شده است و ما نیز در کتاب «فروغ ابدیت» به گونه اى گسترده سخن گفته ایم، از این جهت در این مورد به فشرده گوئى پرداخته و به اندکى از دلائل روشن اشاره مى نمائیم و مجموع دلائل خود را درباره ایمان او به پیش از بعثت و یا پس از آن در دو بخش مطرح مى کنیم:

الف: یکتا پرستى ابوطالب پیش از بعثت.

۱- توسل به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در طلب رحمت

پس از درگذشت عبدالمطلب، که حفاظت پیامبر بر عهده ابوطالب بود، بار دیگر خشکسالى عجیبى مکه و حومه آن را فرا گرفت قریش حضور عموى پیامبر رسیدند و از او درخواست نمودند که براى آنان رحمت بطلبد او برادرزاده خود را بیرون آورد که بسان خورشیدى بود که ابرهاى سیاه، از اطراف آن کنار رفته باشد، و او را روى دست گرفت و پشت او را بر دیوار کعبه قرارداد، در حالى که با انگشت خود به او اشاره مى کرد، مناجات خود را آغاز نمود و در آسمان لکه ابرى وجود نداشت، ولى ناگهان دعاى او مستجاب شد از کنار و گوشه، ابرهه گرد آمدند باران شدیدى منطقه را فرا گرفت، بیابانها و آبادیها از باران پر شد ابوطالب بعدها در قصیده اى که در مدح پیامبر سروده به این واقعه اشاره مى کند و قصیده از قصائد معروف است که در کتابهاى ادب و حدیث و تاریخ نقل شده است چنانکه مى فرماید:

«و ابیض یستسقى الغمام بوجهه ثمال ایتامى عصمه للارامل.

سفید روئى که با چهره نورانى او باران طلبیده مى شود، پناهگاه یتیمان و سرپرست بیوه زنان است.» (۸)

وى این قصیده را موقعى که «بنى هاشم» همگى در شعب محصور بودند، سروده و در آن ایمان روشن خود را به پیامبر گرامى و آئین استوار او ابراز داشته است اگر در زندگى ابوطالب دلیل و گواهى برایمان او جز چنین «استسقائى» و شعرى جز این قصده وجود نداشت کافى بود که اهل تحقیق، ایمان او را به پیامبر گرامى یک امر مسلم بگیرند.

۲- زاهدى او را از تولد فرزندش على آگاه مى سازد.

یکى از افراد وارسته روزگار که به زهد و عبادت معروف بود، به ابوطالب گفت به من الهام شده است که به همین زودى از صلب تو فرزندى که ولى خدا مى باشد، متولد مى گردد، وقتى على (ع) در کعبه دیده به جهان گشود او را در میان مردم از ولادت فرزند خود در خانه خدا مطلع ساخت، سپس ابوطالب وارد کعبه شد و از خدا درخواست کرد که او را در گزینش نام براى نوزاد کمک کند، هاتفى ند در داد و گفت:

«ان اسمه فى شامخ العلى على اشتق من العلى

«نام او از نام بلند (خداالعلى) گرفته شده و از آن مشتق مى باشد و اسم او «على» است (۹).

۳- برادر زاده را همراه خود به شام مى برد.

کاروان قریش عازم شام بود، و قرار بود ابوطالب نیز با آن کاروان براى امر بازرگانى به شام برود، تصمیم گرفته بود برادرزاده را در مکه نزد اقوام خود بگذارد، به هنگام حرکت کاروان اشگ در دیدگان برادرزاده حلقه زد و عواطف سرشار عمو را طوفانى ساخت، از این جهت ابوطالب ناچار شد که «محمد» را نیز همراه خود به شام ببرد، و رنج سفر با کودک دوازده ساله را، تحمل کند در این مسافرت ابوطالب از نزدیک احترام بى سابقه «راهب فصرى» را از برادر زاده خود مشاهد کرد، راهب شام با کمال صراحت گفت او همان پیامبرى است که حضرت مسیج و پیش از او موسى بن عمران از طلوع او خبر داده است اگر یهودیان او را شناسائى کنند به قتل مى رسانند. (۱۰)

یک چنین گفتارى از یک راهب بیگانه درباره «محمد» مایه ایمان هر انسانى بى غرض مى گردد تا چه رسد به ابوطالب که نسبت به برادرزاده خود سراسر عشق و اخلاص بود.

۴- مورد اعتماد عبدالمطلب بود

از همه این مسائل صرف نظر کنیم تاریخ نگاران اتفاق نظر دارند که «عبدالمطلب» ابوطالب را کفیل پیامبر قرار داده بود آیا صحیح است که شخصیتى مانند عبدالمطلب که سرشار از توحید و اخلاص بود برادرزاده خود را که مى دانست پیامبر آخرلزمان است به یک فرد مشرک و بت پرست بسپارد، و مردى را که سرانجام بتها را خواهد شکست در اختیار فردى بگذارد که در برابر بتها سجده و کرنش مى نماید، عقل و خرد مى گوید اگر خط مشترکى معنوى میان او و فرزندش ابوطالب وجود نداشت هرگز عزیز قریش را به چنین انسانى نمى سپرد.

ابوطالب در اشعار خود به چنین وصیت اشاره کرده و مى گوید:

راعیت فیه قرابه موصوله و حفظت فیه وصیه الاجداد(۱۱).

«درباره محمد پیوند خویشاوندى و سفارش نیاکان را رعایت کردم یعنى اگر درباره او جانبازى و فداکارى مى کنم به خاطر سفارشى که از نیاکان درباره حفظ «محمد» به ما رسیده است».

این حوادث چهارگانه که همگى پیش از بعثت رخ داده به اضافه دیگر حوادثى که در این مقطع تحقق پذیرفته ما را به ایمان و اخلاص و یکتاپرستى ابوطالب رهبرى مى کند و شک و شبهه را از دلها مى زداید اکنون وقت آن رسیده که به دلائل ایمان او به نبوت پیامبر گرامى پس از بعثت اشاره کنیم این دلائل به اندازه اى فراوان است که نقل یک دهم آنها براى ما در این صفحات امکان پذیر نیست .

ایمان ابوطالب پس از بعثت

هر چند پیرامون ایمان او به برادرزاده خود کتابهاى فراوانى نوشته شده و حقیقت به نحو روشن، بازگو شده است ولى مشکل اذعان به ایمان او دو چیز است که یکى علاج پذیر و دیگرى علاج پذیر نیست .

علت شک در ایمان براى ساده لوحان این است که چرا او مانند ابوذر و ابن مسعود در مسجد الحرام تظاهر به ایمان ننموده و فقط، سعى خود را مبذول مى داشت که برادرزاده را از گزند دشمن حفظ کند.

در حالى که نکته تردید و یا انکار غیر این گروه این است که او پدر على امیر مؤمنان است اگر ثابت شود که پدر او یک فرد مؤمن بوده در این صورت گذشته بر اینکه فضیلتى براى او ثابت مى شود، سبب مى گردد که دیگر خلفا از این فضیلت بى بهره شوند.

اگر جهت نخست از طریق دلائل تاریخى قابل رفع است، ولى جهت دوّم با بحث علمى برطرف نمى گردد، از این لحاظ ما در این جا دلائل ایمان او به نبوت برادرزاده اش را مى نگاریم تا گروه نخست پس از دقت، شک را از دلها، بزدایند همچنانکه از خداوند «مقلب القلوب» خواستاریم، با ولایت تکوینى در دلهاى گروه دوم تصرف کند و آنها را براى درک حقیقت آماده سازد و به آنان گوش شنوا و چشم بینا عنایت فرماید. اینک دلائل ایمان ابوطالب:

دلائل سه گانه بر ایمان ابوطالب

بهترین و مطمئن ترین راه براى کشف خصوصیات روحى یک فرد، دقت در امور سه گانه مربوط به او است:

۱- گفتار او در این مورد.

۲- رفتار او در این ماجرا.

۳- سخنان نزدیکان وى در حق او.

ما براى کشف حقیقت هر سه را مى پیمائیم، سرانجام ببینیم هر سه راه ما را به کجا رهبرى مى کنند.

آثار ادبى که از او به یادگار مانده است

ما از میان قصائد طولانى وى، قطعاتى را چند انتخاب مى نماییم و براى روشن شدن مطلب ترجمه آنها را نیز مى نگاریم:

لیعلم خیار الناس ان محمداً نبىّ کموسى و المسیح بن مریم اتانا بهدى مثل ما اتیابه فکل بامرالله یهدى و یعصم (۱۲).

«اشخاص شریف و فهمیده بدانند که محمد بسان موسى و مسیح پیامبر است همان نور آسمانى را که آن دو نفر در اختیار داشتند، او نیز دارد و تمام پیامبران به فرمان خداوند، مردم را راهنمائى و از گناه باز مى دارند».

تمنیتم ان تقتلوه و انما امانیکم هذى کاحلام نائم نبى اتاه الوحى من عند ربه و من قال لا، یقرع بها سن نادم

«سران قریش، تصور کرده اند که مى توانند بر او دست بیابند در صورتى که آرزوئى را در سر مى پرورانند، که کمتر از خوابهاى آشفته نیست او پیامبر است. وحى از ناحیه خدا بر او نازل مى گردد و کسى که بگوید نه، انگشت پشیمانى به دندان خواهد گرفت».

الم تعلموا انا وجدنا محمداً رسولا کموسى خط فى اول الکتب و ان علیه فى العباد محبه ولا حیف فیمن خصه الله بالحب

«قریش آیا نمى دانید که ما او (محمد) را مانند موسى پیامبر یافته ایم و نام و نشان او در کتابهاى آسمانى قید گردیده است، و بندگان خدا محبت مخصوص به وى دارند و نباید درباره کسى که خدا محبت او را در دلهائى به ودیعت گذارده ستم کرد».

والله لن یصلوا الیک بجمعهم حتى اوسد فى التراب دفینا فاصدع بامرک ما علیک غضاضه وابشر بذاک و قرمنک عیوناو دعوتنى و علمت انک ناصحى ولقد دعوت و کنت ثم امینا ولقد علمت ان دین محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) من خیر ادیان البریه دینا(۱۳).

«برادرزاده ام، هرگز قریش به تو دست نخواهند یافت، و تا آن روزى که لحد را بستر کنم، و در میان خاک بخوابم، دست از یارى تو برنخواهم داشت، به آنچه مأمورى آشکار کن، ازهیچ چیز مترس، و بشارت ده، و چشمانى را روشن ساز، مرا به آئین خود خواندى و مى دانم تو، پند ده من هستى، و در دعوت خود امین و درستکارى، حقا که کیش «محمد» از بهترین آئینها است.»

او تؤمنوا بکتاب منزل عجیب على نبى کموسى او کذى النون (۱۴).

«یا اینکه ایمان، به قرآن سراپا شگفتى بیاورید که بر پیامبرى مانند موسى و یونس نازل گردیده است».

هر یک از این قطعات، قسمت کوچکى از قصائد مفصل و سراپا نغز ابوطالب است که ما به عنوان نمونه، برجسته هاى آنها را، که صریحاً ایمان او را به کیش برادرزاده اش مى رساند انتخاب نمودیم.

خلاصه سخن: هر یک از این اشعار در اثبات ایمان و اخلاص گوینده آنها کافى است و اگر گوینده این ابیات یک فرد خارج ازمحیط اغراض و تعصبات بود همگى بالاتفاق به ایمان و اسلام سراینده آن حکم مى کردیم ولى از آنجا که سراینده آنها «ابوطالب» است و دستگاه تبلیغاتى سازمان هاى سیاسى اموى و عباسى پیوسته برضد آل ابوطالب کار مى کردند، از این نظر گروهى، نخواسته اند یک چنین فضیلت و مزیتى را براى ابوطالب اثبات کنند.

از طرفى وى، پدر على است که دستگاههاى تبلیغى خلفا برضد او پیوسته تبلیغ مى کردند، زیرا اسلام و ایمان پدر وى، فضیلت بارزى درباره او حساب مى شد در حالى که کفر و شرکت پدران دیگر خلفا موجب کسر شأن آنها بود.

به هر حال، علیرغم تمام این سروده ها و گفتارها و کردارهاى صادقانه، گروهى به تکفیر وى برخاسته، حتى به آن اکتفا نکرده و ادعا کرده اند که آیاتى درباره ابوطالب که حاکى از کفر او است، نازل شده است تو گویى جهان اسلام مشکلى جز ابوطالب نداشت و باید آیاتى درباره او فرود آید و یا پیامبر از جایگاه او در دوزخ سخن بگوید.

راه دوم براى اثبات ایمان او

راه دوم، طرز رفتار او با پیامبر، و نحوه فداکارى و دفاع او از ساحت اقدس پیامبر است و هر کدام از آن خدمات مى تواند آئینه فکر و روشنگر روحیات او باشد، زیرا:

ابوطالب شخصیتى است که راضى نشد برادرزاده او دلشکسته شود، و علیرغم تمام موانع و نبود امکانات، زحمت بردن او را به شام همراه خود پذیرفت.

پایه اعتقاد او به فرزند برادر، تا آن پایه است که او را همراه خود به مصلى برد و خدا را به مقام او قسم داد و باران رحمت طلبید.

وى در راه حفظ پیامبر از پاى ننشست و سه سال دربدرى و زندگى در شکاف کوه و اعماق دره را، بر ریاست و سیادت مکه ترجیح داد، تا آنجا که این آوارگى سه ساله، او را فرسوده ساخت و مزاج خود را ازدست داد و چند روز پس از نقض محاصره اقتصادى که به خانه و زندگى برگشت، بدرود زندگى گفت .

ایمان او به رسول خدا به قدرى قرص و محکم بود، که راضى بود تمام فرزندان گرامى وى کشته شوند ولى او زنده بماند على را در رختخواب وى مى خوابانید، تا اگر سوء قصدى در کار باشد به وى اصابت نکند بالاتر از آن روزى حاضر شد که تمام سران قریش به عنوان انتقام کشته شوند، و طبعاً تمام قبیله بنى هاشم نیز کشته مى شدند اینک شرح آن:

سران قریش در خانه ابوطالب با حضور پیامبر انجمنى تشکیل دادند سخنانى میان آنان رد و بدل گردید، سران قریش بدون اینکه نتیجه اى از مصاحبه خود بگیرند از جاى خود بلند شدند، در حالى که عقبه بن ابى معیط، بلند بلند مى گفت: او را به حال خود باقى بگذارید، پند و نصیحت سودى ندارد و باید او را ترور کرد و به زندگى وى خاتمه داد. (۱۵)

ابوطالب از شنیدن این جمله، سخن ناراحت گردید ولى چه مى توانست بکند، آنان به عنوان میهمان وارد خانه او شده بودند اتفاقاً رسول گرامى همان روز از خانه بیرون رفت و دیگر به خانه برنگشت طرف مغرب، عموهاى آن حضرت به خانه وى سر زدند، اثرى از او ندیدند ناگهان ابوطالب، متوجه گفتار قبلى «عقبه» گردید، و با خود گفت حتماً برادرزاده ام را ترور کرده اند و به زندگى او خاتمه داده اند.

با خود فکر کرد که کار از کار گذشته، باید انتقام محمد را از فرعونهاى مکه بگیرم تمام فرزندان هاشم و عبدالمطلب را به خانه خود دعوت کرد، دستور داد که هر کدام، سلاح برنده اى را زیر لباسهاى خود پنهان کنند، و دسته جمعى وارد مسجد الحرام گردند، هر یک از از آنها در کنار یکى از سران قریش بنشینند و هر موقع صداى ابوطالب بلند شد و گفت: «یا معشر قریش ابغى محمداً = اى سران قریش محمد را از شما مى خواهم»، فوراً از جاى خود برخیزند و هر کس شخصى را که در کنارش نشسته است ترور کند، تا به این وسیله جملگى به قتل برسند.

ابوطالب عازم رفتن بود که ناگهان «زیدبن حارثه» وارد خانه شد، و آمادگى آنها را دید دهانش از تعجب بازماند، و گفت هیچ گزندى به پیامبر نرسیده، و حضرتش در خانه یکى از مسلمانان مشغول تبلیغ است این را گفت و بى درنگ دنبال پیامبر دوید، و حضرت را از تصمیم خطرناک ابوطالب آگاه ساخت پیامبر نیز برق آسا، خود را به خانه رساند چشم ابوطالب به قیافه جذاب و نمکین برادر زاده افتاد در حالى که اشک شوق از گوشه چشمان او سرازیر بود، رو به وى کرد و گفت : «این کنت یا ابن اخى اکنت فى خیر؟ = برادرزاده ام کجا بودى؟ در این مدت شاد و خرم و دور از گزند بودى؟» پیامبر جواب عمو را داد و گفت : از کسى آزارى به من نرسیده است .

«ابوطالب » تمام آن شب را به فکر فرو رفته بود، و با خود مى اندیشید و مى گفت: اگر امروز برادرزاده ام مورد هدف دشمن قرار نگرفت، ولى قریش تا او را نکشند آرام نخواهند گرفت صلاح در این دید که فردا پس از طلوع آفتاب موقع گرمى قریش ، با جوانان بنى هاشم و عبدالمطلب ، وارد مسجد گردد و آنها را از تصمیم دیروز خود آگاه سازد، شاید رعبى در دل آنها بیفتد و بعدها نقشه کشتن محمد را نشکند آفتاب مقدارى بالا آمد، وقت آن شد که قریش از خانه ها به سوى محافل خود روانه شوند، هنوز مشغول سخن نشده بودند که قیافه ابوطالب از دور پیدا شد و دیدند جوانان دلاورى به دنبال او مى آیند همه دست و پاى خود را جمع کردند و منتظر بودند که ابوطالب چه مى خواهد بگوید، و براى چه منظورى با این دسته ، وارد مسجد الحرام شده است ؟.

ابوطالب در برابر محفل آنان ایستاد و گفت : دیروز محمد، ساعاتى از دیده هاى ما غائب گردید من تصور کردم که شما به دنبال گفتار «عقبه» رفته ، و او را به قتل رسانیده اید از این رو تصمیم گرفته بودم با همین جوانان وارد مسجد الحرام شوم و به هر یک دستور داده بودم در کنار یکى از شماها بنشیند و هر موقع صداى من بلند شد همگى بیدرنگ از جاى برخیزند و با حربه هاى پنهانى خود، خون شما را بریزند ولى خوشبختانه محمد را زنده یافتم و او را از گزند شما مصون دیدم ، سپس به جوانان دلاور خود دستور داد، که سلاحهاى پنهانى خود را بیرون آوردند، و گفتار خود را با این جمله پایان داد به خدا قسم اگر او را مى کشتید، احدى از شما را زنده نمى گذاشتم و تا آخرین نیرو با شما مى جنگیدم و …(۱۶).

شما اى خوانند گرامى ، اگر صفحات تاریخ زندگى حضرت ابوطالب را از نظر بگذرانید، ملاحظه خواهید نمود که وى چهل و دو سال تمام پیامبر را یارى نمود و بالاخص در ده سال اخیر زندگانى او، که مصادف با بعثت و دعوت آن حضرت بود جانبازى و فداکارى بیش از حد در راه پیامبر از خود نشان داد یگانه عاملى که او را تا این حد استوار و پاى برجا ساخته بود، همان نیروى ایمان و عقیده خالص او نسبت به ساحت مقدس پیامبر اسلام بوده است، و اگر فداکارى هاى فرزند عزیز او على را ، به خدمات پدر ضمیمه کنید، حقیقت اشعار یاد شده در زیر که ابن ابى الحدید ، در این باره سروده است براى شما روشن مى شود اینک ترجمه بخشى از آن اشعار:

«هرگاه ابوطالب و فرزند او نبود، هرگز دین، قد، راست نمى کرد.

وى در مکه پناه داد و حمایت کرد، و فرزند او در «یثرب» در گردابهاى مرگ فرو رفت. (۱۷).

وصیت ابوطالب هنگام مرگ

وى هنگام مرگ به فرزندان خود چنین گفت: من «محمد» را به شما توصیه مى کنم، زیرا او امین قریش و راستگوى عرب، و حائز تمام کمالات است آئینى آورده که دلها بدان ایمان آورده، اما زبانها از ترس شماتت به انکار آن برخاسته است من اکنون مى بینم که افتادگان و ضعیفان عرب، به حمایت او برخاسته و به او ایمان آورده اند، و محمد با کمک آنها بر شکستن صفوف قریش قیام نموده است، سران قریش را خوار، خانه هاى آنان را ویران، و بى پناهان آنها را قوى و نیرومند و مصدر کار نموده است سپس گفتار خود را با جمله هاى زیر پایان داد:

اى خویشاوندان من، از دوستان و حامیان حزب او (اسلام) گردید هر کسى پیروى او را نماید، سعادتمند مى گردد، هرگاه اجل مرا مهلت مى داد، من حوادث روزگار را از او دفع مى نمودم (۱۸).

ما شک نداریم که وى در این آرزو راستگو بوده، زیرا خدمات و جانفشانی هاى ده ساله او، گواه صدق گفتار او است چنانکه گواه صدق، وعده اى است که وى در آغاز بعثت به محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) داد، زیرا روزى که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) تمام اعمام و خویشاوندان خود را دور خود جمع کرد و آئین اسلام را به آنها معروض داشت، ابوطالب به او گفت: برادرزاده ام قیام کن، تو والا مقامى حزب تو، از گرامى ترین حزبها است تو فرزند مرد بزرگى هستى، هرگاه زبانى تو را آزار دهد، زبانهاى تیزى به دفاع از تو بر مى خیزند، و شمشیرهاى برنده اى آنها را مى رباید به خدا سوگند اعراب، مانند خضوع حیوان نسبت به مادرش، در پیشگاه تو خاضع خواهند شد.(۱۹)

آخرین راه

خوب است ایمان و اخلاص ابوطالب را از نزدیکان بى غرض او بپرسیم زیرا، اهل خانه به درون خانه و آنچه در آن مى گذرد داناترند. (۲۰)

۱- وقتى على خبر مرگ ابوطالب را به پیامبر داد، وى سخت گریست و به على دستور غسل و کفن صادر نمود، و از خدا براى او طلب مغفرت نمود.(۲۱)

۲- امام باقر مى فرماید: ایمان ابوطالب، بر ایمان بسیارى از مردم ترجیح دارد و به امیر مؤمنان دستور مى داد از طرف وى حج بجا آورند.(۲۲)

۳- امام صادق فرمود: حضرت ابوطالب بسان اصحاب کهف است، که در دل ایمان داشتند، و تظاهر به شرک مى نمودند، از این جهت دو بار مأجور خواهند بود.(۲۳)

نظر دانشمندان شیعه

علما امامیه و زیدیه، به پیروى از اهل بیت همگى اتفاق دارند که: ابوطالب یکى از افراد برجسته اسلام بوده و روزى که جان از بدنش خارج گردید، دلى مالامال از ایمان و اخلاص به اسلام و مسلمانان داشت و در این باره کتابها و رساله هاى زیادى نوشته اند از اعصار گذشته تاکنون هیجده کتاب پیرامون ایمان ابوطالب به رشته تحریر درآمده است براى آگاهى بیشتر به کتاب «الغدیر» ج ۷ ص ۴۰۲ – ۴۰۴ چاپ نجف مراجعه بفرمائید.

بررسى حدیث «ضحضاح»

برخى از نویسندگان مانند بخارى و مسلم، از راویانى چون: سفیان ابن سعید ثورى، عبدالملک ابن عمیر، و عبدالعزیز ابن محمد درآوردى، به پیامبر گرامى چنین نسبت داده اند:

«وجدته فى غمرات من النارفاخرجته الى ضحضاح».

«او (ابوطالب) را در انبوه آتش یافتم، پس وى را به ضحضاح (پایاب) منتقل نمودم».

«لعله تنفعه شفاعتى یوم القیامه فیجعل فى ضحضاح من النار یبلغ کعبیه یغلى منه دماغه».

«شاید که شفاعت من به او (ابوطالب) در رستاخیز سودى رساند پس در پایابى از آتش قرار گیرد که آتش بر، برآمدگى پاهاى وى برسد به طورى که مغز او به جوش آید».

گرچه انبوه روایات اسلامى یاد شده و دلائل روشنى که بیان گردید، بى پایگى «حدیث ضحضحاح» را اثبات مى نماید، لکن به منظور روشن تر شدن مسأله در دو زمینه، به بررسى آن مى پردازیم:

۱- بى پایگى سند حدیث ضحضاح

چنانکه بیان گردید، راویان حدیث ضحضحاح عبارتنداز: سفیان ابن سعید ثورى، عبدالملک ابن عمیر، عبدالعزیز ابن محمد درآوردى که ما با استناد به سخنان دانشمندان علم رجال (از اهل سنت) (که احوال محدثان را بیان مى نمایند)، وضعیت آنان را مورد تحقیق قرار مى دهیم:

الف: سفیان ابن سعید ثورى

ابوعبدالله محمد بن احمد بن عثمان ذهنى – یکى از دانشمندان رجال اهل سنت – پیرامون سفیان ثورى، چنین مى گوید:

«کان یدلس عن الضعفاء = سفیان ثورى چنین بود که احادیث جعلى را از راویان ضعیف، حکایت مى نمود(۲۷)»

این سخن گواه روشنگرى است بروجود تدلیس در روایات سفیان ثورى به طورى که احادیث وى را از درجه اعتبار ساقط مى کند.

ب: عبدالملک ابن عمیر

ذهبى، در مورد وى، چنین مى گوید:

«طال عمره وسأ حفظه، قال ابوحاتم لیس بحافظ، تغیر حفظه و قال احمد ضعف یغلط و قال ابن معین: مخلط، و قال ابن خراش: کان شعبى لا یرضاه و ذکر الکوسج عن احمد انه ضعیف جدا».(۲۵)

«توان حفظ و نگهدارى حدیث را نداشت و نیروى حافظه وى نیز، دگرگون گردید احمد ابن حنبل مى گوید: او ضعیف و پر غلط مى باشد، ابن معین مى گوید: وى احادیث نادرست را با روایات صحیح، درهم آمیخته است. ابن خراش مى گوید: شعبى نیز به وى رضایت نداده است کوسج نیز از احمد ابن حنبل حکایت نموده که وى را به شدت تضعیف کرده است» .

از مجموع این سخنان استفاده مى شود که عبدالملک ابن عمیر، داراى صفات یادشده در زیر بوده است:

۱- بى حافظه و فراموشکار.

۲- ضعیف (در اصطلاح رجال) یعنى کسى که نمى توان به روایت وى اعتماد نمود.

۳- پر غلط (کسى که روایات نادرست را با روایات صحیح، مخلوط مى نماید).

۴- مخلط.

روشن است که هر یک از صفات یاد شده، به تنهائى بر بى پایگى احادیث عبدالملک ابن عمیر، گواهى مى دهد در حالى که تمام این نقاط در وى گرد آمده است .

ج – عبدالعزیز ابن محمد درآوردى

دانشمندان علم رجال از اهل سنت وى را نیز فراموشکار و بى حافظه دانسته اند که نمى توان به روایات او استدلال کرد.

احمد بن حنبل، پیرامون او، چنین مى گوید:

«اذا حدث من حفظه جأببواطیل» .(۲۶)

«هر گاه از حفظ، حدیث یا روایت نماید، سخنان بى پایه و نامربوط ارائه مى دهد».

ابو حاتم نیز درباره وى مى گوید:

«لا یحتج به = به سخن وى نمى توان استدلال کرد». (همان منبع).

ابو زارعه نیز او را «سیئى الحفظ = یعنى بد حافظه، معرفى نموده است. (۲۷) (مدرک سابق).

از مجموع آنچه بیان گردید، به روشنى معلوم مى شود که روایان اصلى حدیث ضحضاح، در نهایت ضعف بوده و هرگز نمى توان به احادیث آنان، اعتماد نمود.

۳- متن حدیث ضحضاح، با کتاب و سنت، مخالف است

در حدیث یاد شده به رسول خدا چنین نسبت داده اند که آن حضرت ابوطالب را از انبوه آتش دوزخ، به پایابى از آتش منتقل نموده و بدین سان، موجب تخفیف عذاب وى گردید، و یا آرزو نموده که تا روز رستاخیز از وى شفاعت نماید. در حالى که قرآن مجید و سنت پیامبر گرامى (صلی الله علیه و آله و سلم) تخفیف عذاب کافران و شفاعت شخص دیگرى از آنان را نفى مى نماید بنابراین، اگر ابوطالب کافر بود، هرگز پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نمى توانست موجب تخفیف عذاب وى گردد و یا براى او آرزوى شفاعت نماید و بدین سان بى پایگى محتواى حدیث ضحضاح نیز، به ثبوت مى رسد.

اینک دلائل روشن این مسأله را در پرتو کتاب و سنت، از نظر شما مى گذارنیم:

الف – قرآن کریم در این زمینه چنین مى فرماید:

«والذین کفروا لهم نارجهنم لا یقضى علیهم فیموتوا ولا یخفف عنهم من عذابها کذلک نجزى کل کفور». (۲۸)

«آتش دوزخ براى کافران است نه مرگ آنان فرا مى رسد که بمیرند و نه عذاب آنان تخفیف داده مى شود ما کافران را این چنین، کیفر مى دهیم».

ب – سنت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز شفاعت براى کافران را نفى مى کند که به عنوان نمونه به برخى از این احادیث، اشاره مى نمائیم:

۱- ابوذر غفارى از پیامبر گرامى (صلی الله علیه و آله و سلم) چنین روایت مى کند:

«اعطیت الشفاعه و هى نائله من امتى من لا یشرک بالله شیئا» .(۲۹)

«به من شفاعت عطا گردید و آن براى کسانى از امت من است که به خدا مشرک نباشند».

۲- ابوهریره نیز از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) چنین روایت مى کند:

«و شفاعتى لمن شهدان لا اله الا الله مخلصا و ان محمداً رسول الله یصدق لسانه و قلبه و قلبه لسانه» .(۳۰)

«شفاعت من براى کسى است که با اخلاص به یگانگى خدا گواهى دهد و بگوید: اشهد ان لا اله الا الله و به رسالت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز شهادت دهد و بگوید اشهد ان محمداً رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) به طورى که سخن او با ایمان قلبى وى هماهنگ باشد».

آیات و روایت یاد شده به روشنى بى پایگى متن حدیث ضحضاح را به ثبوت مى رسانند.

نتیجه:

در پرتو آنچه گذشت، معلوم گردید که حدیث ضحضاح، از نظر سند و از جهت متن و محتوا، هیچ پایه و اساس ندارد و نمى توان بدان استدلال نمود و بدین سان استوارترین دژى که دشمنان ابوطالب به منظور مخدوش ساختن ایمان نیرومند ابوطالب به آن پناهنده مى شدن فرو مى ریزد.

* * *

ایمان والدین پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)

دلائل روشن تاریخى ما را به ایمان نیاکان و عموى پیامبر حضرت ابوطالب (ع) رهبرى نمود، اکنون وقت آن رسیده است که ایمان پدر و مادر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را مورد بررسى قرار دهیم.

نظریه مشهور در میان علما اسلام مانند «امامیه و زیدیه» و محققان اهل سنت این است که «والدین» پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بر خط توحید بودند و آنى از آن منحرف نشده اند از آنجا که تاریخ از زندگانى هر دو کمتر ضبط کرده است از این جهت، منکران ایمان آنان کوچک ترین دلیلى در دست ندارند، در حالى که براى اثبات ایمان آنان قرائنى در دست هیت که اینک به ترتیب مى نگاریم:

۱- روزى «فاطمه خثعمى» خود را بر «عبدالله» عرضه کرد او در پاسخ درخواست او دو شعر انشأ کرد که از تقلید او به عفت و پاکدامنى، کاملاً حکایت مى کند و چنین گفت:

اما الحرام فالممات دونه والحل لا حل فاستبینه یحمى الکریم عرضه و دینه فکیف بالامر الذى تبغینه. (۳۱)

«مرگ بهتر از اجابت به درخواست حرام است، درخواست حلالى وجود ندارد که در آن بررسى کنم، مرد کریم آبرو و دین خود را حفظ مى کند، چگونه خود را به درخواست تو آلوده کنم».

۲- پیامبر گرامى در سخنان خود مى فرماید: «لم ازل انقل من اصلاب الطاهرین الى ارحام الطاهرات = من پیوسته از صلب پدران طاهر، به رحمهاى مادران پاک منتقل مى شدم. مقصود از طهارت در این حدیث تنها پاکیزگى از اعمال زشت نیست، بلکه معنى وسیعى دارد که پاکیزگى از شرک و بت پرستى را نیز دربر مى گیرد. (۲۳)

۳- درباره ایمان مادر پیامبر «آمنه» کافى است بدانیم که از نبوت فرزند خود کاملاً آگاه بود، در سفرى که براى دیدن بستگان خود به مدینه رفته بود، و پیامبر را نیز همراه داشت، پیوسته مى دید که «احبار» یهود مدینه از نبوت فرزند او خبر مى دهند و او از ترس گزند آنان فوراً مدینه را به عزم مکه ترک گفت و در نیمه راه در نقطه اى به نام «ابوأ» درگذشت و به هنگام احتضار دیدگان خود را باز کرد، و به صورت فرزند خود نگریست و این دو بیت را سرود:

ان صح ما ابصرت فى المنام فانت مبعوث الى الانام فا لله انهاک عن الاصنام ان لا توالیها مع الاقوام

«اگر آنچه در رؤیا دیده ام صحیح و پا برجا باشد تو برانگیخته شده جهانیان هستى خدا ترا از گرایش به بت باز داشته تا مانند دیگران به ولایت آنها معتقد نباشى».

آنگاه آخرین جمله هاى او این بود «کل حى میت، و کل جدید بال، و کل کبیر یفنى، و انا میته و ذکرى باق و ولدت طهرا».

«هر زنده اى مى میرد، هر تازه اى کهنه مى شود، هر بزرگى، فناپذیر است و من مى میرم و یاد من جاودان است و بر آئین پاک متولد شدم».

زرقانى در شرح مواهب از جلال الدین سیوطى نقل مى کند که او پس از نقل این قسمت مى گوید این اعترافها حاکى است که او یکتا پرست بوده زیرا از آئین ابراهیم نام برده و از رسالت فرزند خود بشارت داده است.

شیخ مفید که بیانگر عقائد امامیه است مى گوید: علماى امامیه اتفاق نظر دارند که نیاکان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از آدم تا عبدالله همگى مؤمن و موحد بودند و در این مورد با آیات قرآن و اخبار استدلال نموده اند و خود پیامبر فرمود: من پیوسته از صلب پدران پاک به رحمهاى مادران پاکیزه منتقل مى شدم تا دیده به این جهان گشودم سپس مى افزاید: آمنه بنت وهب بر خط توحید بود و او در زمره مؤمنان محشور مى شود.

۴- ابن کثیر در کتاب «البدایه و النهایه» روایات فراوانى را گردآورده که همگى از ایمان و توحید «والدین» پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) حکایت مى کند که ما برخى را نقل مى کنیم:

روزى پیامبر در یکى از خطابه هاى خود چنین گفت: «من محمد بن عبدالله هستم هر موقع مردم دو دسته مى شدند خدا مرا در جانب بهترین آنان قرار مى داد تا اینکه از ابوین خود متولد شدم و هرگز دامنم به پلیدی هاى جاهلیت آلوده نشد و از آدم تا برسید به والدینم، میوه ازدواج هستم، نه عمل زشت از این جهت بهترین شما هستم از نظر پدر» .

۵- عائشه مى گوید: پیامبر از جبرئیل نقل کرد که او گفت، شرق و غرب را زیر و رو کردم، بهتر از «محمد» ندیدم. قبیله اى بهتر از بنى هاشم پیدا نکردم، و مقصود از «بهترین» همان ثبات در خط توحید و حفظ سنتهاى ابراهیمى است .

۶- شکى نیست که ابراهیم درباره فرزند خود چنین دعا کرد …

را به صورت یک اصل ثابت در نسل او باقى بدار. چنانکه مى فرماید: «وجعلها کلمه باقیه فى عقبه ».

دعاى ابراهیم هر چند شعاع گسترده اى دارد ولى نیاکان پیامبر قدر مسلم آن است اگر دعاى ابراهیم درباره فرزندان خود به هدف اجابت رسیده و توحید به عنوان یک اصل ثابت در «نسل» او باقى مانده است. قطعاً نیاکان پیامبر مصداق مسلم آن بوده اند.

پى نوشتها:

۱- تاریخ یعقوبى، ج ۲، ص ۸ ط نجف.

۲- سیره ابن هشام، ج ۱، ص .۵۰ کامل ابن اثیر، ج ۱، ص ۱۲٫

۳- سیره حلبى، ج ۱، ص ۱۳۱ – ۱۳۳٫

۴- ملل و نحل شهرستانى، ج ۲، ص ۲۴۸ مصر تحقیق «بدران».

۵- سیره ابن هشام، ج ۱، ص ۱۴۴ – ۱۴۰٫

۶- سیره زینى دحلان در حاشیه سیره حلبى، ج ۱، ص ۶۴٫

۷- تاریخ یعقوبى، ج ۲، ص ۱۰٫

۸- سیره حلبى، ج ۱، ص ۱۱۶، و ابن هشام متن قصیده را در سیره آورده است به ج ۱، ص ۲۷۲ – ۲۸۰ مراجعه شود.

۹- سیره ابن هشام، ج ۱، ص ۱۸۲، طبقات کبرى، ج ۱، ص ۱۲۰٫

۱۰- سیره ابن هشام، ج ۱، ص ۱۸۲، طبقات کبرى، ج ۱، ص ۱۲۰٫

۱۱- دیوان ابوطالب، ص ۳۲ سیره ابن هشام، ج ۱، ص ۳۷۳٫

۱۲- شرح ابن ابى الحدید، ج ۱۴، ص ۷۴ و دیوان ابوطالب، ص ۱۷۳٫

۱۳- مستدرک حاکم، ج ۲، ص ۶۲۳، مجمع البیان، ج ۷، ص ۳۷، الحجه، /۵۷٫

۱۴- لانعوذ الیه ابداً و ما خیر من ان نغتال محمداً.

۱۵- والله لو قتلتموه ما ابقیت منکم احداً حتى نتفانى نحن و انتم «طبقات الکبرى، ج ۱، ص ۲۰۲ – ۲۰۳»، طرائف، ص ۸۵٫

۱۶- شرح ابن ابى الحدید، ج ۱۴، ص ۸۴٫

۱۷- کونوا له ولاه، ولحزبه حماه، والله لا یسلک احد سبیله الا رشد، ولا یأخذ رشده ولا یأخذ احد بهداه، الاسعد، ولو کان لنفسى مده و فى اجلى تأخیر لکففت عنه الهزاهز، ولدافعت عنه الدوافع، سیره حلبى، ج ۱، ص ۳۹۰، تاریخ الخمیس، ج ۱، ص ۳۳۹٫

۱۸- اخرج ابن اخى فانک الرفیع کعبا، والمنیع حزبا والأَ عْلى أباً و الله لا یسلقک لسان الاسلقته السن حداد، و اجتذبته سیوف حداد، والله لتذلین لک العرب ذل الیهم لحاضنها «الطرائف» تألیف سید بن طاوس ص ۸۵ نقل از کتاب «غایه السئول فى مناقب آل الرسول «نگارش ابراهیم بن على دینورى».

۱۹- اهل البیت ادرى بما فى البیت.

۲۰- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج ۱۴، ص ۷۶٫

۲۱- همان مدرک ص ۶۸٫

۲۲- اسروا الایمان و اظهروا الشرک فاتاهم الله اجرهم مرتین. اصول کافى، ص ۲۴۴٫

۲۳- میزان الاعتدال، ج ۲، ص ۱۶۹٫

۲۴- میزان الاعتدال، ج ۲ ص ۶۶۰٫

۲۵- میزان الاعتدال، ج ۲، ص ۶۳۴٫

۲۶- سوره فاطر، آیه ۳۶٫

۲۷- الترغیب و الترهیب، ج ۴، ص ۴۳۳٫

۲۸- الترغیب و الترهیب، ج ۴، ص ۴۳۳٫

۲۹- سیره حلبى، ج ۱، ص ۴۶ و غیره.

۳۰- سیره زینى دحلان در حاشیه سیره حلبى، ج ۱، ص ۵۸.

منبع: تفسیر منشور جاوید، آیت الله سبحانى، ج ۷، ص ۳۵۰- ۳۷۵

آیات قرآن و عصمت پیامبر (ص) پیش از بعثت

آیت الله جعفر سبحانى

گروهى از بداندیشان که در صفحه زندگى پیامبر خاتم، نقطه سیاهى نجسته ‏اند، به فکر افتاده ‏اند که براى او پیش از بعثت نقطه ضعفى جستجو کنند تا شاید بتوانندعصمت او را در تمام دوران عمر متزلزل سازند.

 در این مورد، آیات پنجگانه‏ اى را دستاویز خود قرار داده و به مرام خود استدلال نموده ‏اند که مربوط به زندگى وى پیش از بعثت است مطرح نموده اند. ما دراینجا به توضیح و تفسیر این آیات برای خلع سلاح کردن مخالف پرداخته تا ثابت شود که بر عصمت آن جضرت پیش از بعثت هیچ خدشه ای وارد نیست.

آیه یکم:

«و وجدک ضالا فهدى» (الضحى – ۶).

قرآن در سوره «الضحى» پیامبر (ص) را به عنوان یک فرد «ضال» معرفى مى‏کند و این معرفى مربوط به دوران کودکى و جوانى او است، آنجا که مى‏فرماید:

«الم یجدک یتیماً فاوى و وجدک ضالا فهدى و وجدک عایلا فاغنى» (الضحى آیه ‏هاى ۶ – ۸): «آیا ترا یتیم نیافت و پناه داد وضال یافت و هدایت کرد تهى دست یافت و توانگر نمود.»

پیش داوران، لفظ «ضال» را به معنى گمراه در امور دینى تفسیر کرده و آن را معادل «کفر»، «شرک»، و… مى ‏دانند و مى ‏گویند: پیامبر در مرحله ‏اى از عمر بر همین حالت بوده ولى در پرتو نعمت الهى، هدایت یافت و بر هدایت مردم گمارده شد.

پاسخ:

ما در توضیح آیه از احتمالات متعددى که فخر رازى در تفسیر خود یاد کرده صرف نظر کرده و به توضیح آیه مى‏ پردازیم.

لفظ «ضال» در لغت عرب در موارد سه گانه به کار مى‏رود:

۱- گمراه ۲- گمشده ۳- گمنام. و آیه را به هر یک از سه اختمال تفسیر کنیم، خدشه‏اى بر ساحت مقدس و عصمت پیامبر وارد نمى‏شود، مشروط براینکه در تفسیر آیه، صبر و حوصله به خرج دهیم تا به حقیقت برسیم:

الف: «ضال» به معنى گمراه:

گمراهى در انسان به دو صورت متصور است:

۱- انسان پاسى از عمر خود را در شرک و کفر، یا گناه و نافرنانى بگذارند و آئینه روح او کاملاً تاریک و تیره گردد و در آیه «غیر المغضوب علیهم ولا الضالین» لفظ «ضال» در همین معنى به کار رفته است. در این مورد، ضلالت یک حالت وجودى و سایه و تاریکى است که بر روح و روان انسان حاکم مى‏گردد و تیرگى برروشنى عقل و خرد، چیره مى‏شود.

۲- انسانى که هنوز چند صباحى از عمر او نگذرد ولى در مسیر شکوفایى نیروى فکرى و عقلى قرار گیرد، یعنى انسانى که دوران صباوت و کودکى خود را مى‏گذراند، به یک معنى «ضال» یعنى فاقد هدایت است در این مورد ضلالت یک حالت وجودى و یک وصف ثبوتى در روح و روان او نیست، بلکه کاملاً جنبه عدمى دارد و مقصود این است که فعلاً فاقد هدایت است و اگر وضع به همین منوال پیش رود، به ضلالت به معنى نخست که حالت تیرگى در روح است، منجر مى‏گردد.

هرگاه مقصود از «ضال» در آیه، «گمراه» باشد، مقصود یک چنین ضلالت است، ضلالتى که بازگشت آن به فقدان هدایت است، نه حالت تیرگى و سیاهى دل وناپاکى روح و روان.

گواه بر این سخن، این است که آیه در مقام بیان نعمتهایى است که خداوند جهان در دوران کودکى به پیامبر خود ارزانى داشته است، یکى از آن نعمتها این است که او در رحم مادر بود که پدر را از دست داد، در سن شش سالگى بود که مادرش درگذشت، در این شرایط سخت خداوند به او پناه داد و با کمال عزت در آغوش گرم جد بزرگوار خود «عبدالمطلب «و عموى گرامیش ابوطالب بزرگ شد.

او در آغاز زندگى «فاقد هدایت» بود زیرا هیچ موجودى بالذات داراى کمال نیست و هر کس و هر چیز، هر چه دارد از خداوند بزرگ دریافت کرده است، و اگر لطف او نبود، هیچ انسانى راه به مقصد نمى‏برد، موسى بن عمران خداى جهان را به فرعون چنین توصیف مى‏کند: «ربنا الذى اعطى کل شى‏ء خلقه ثم هدى» (طه – ۵۰)

خداى ما، خدایى است که آفرینش هر موجود را به او عطا کرده سپس او را هدایت نموده است .

بنابراین، آیه به حکم گفتگو پیرامون نخستین دوران زندگى پیامبر (ص) است و ناظر به فقدان هدایتهاى ذاتى است و هدایت هر موجودى حتى پیامبر گرامى از جانب او است و یک چنین ضلالت نمى‏تواند معادل با شرکت باشد، بلکه به معنى فقدان کمال است که بالذات واجد آن نبود و خدا به او لطف فرمود و این فقدان از نخستین لحظه پیدایش انسان در رحم، آغاز مى‏گردد و به تدریج هدایت الهى جاى آن را مى‏گیرد و هر چه انسان روبه رشد رود هدایت الهى نیز با او همگام مى‏گردد، و پیامبر گرامى نیز از این اصل «مستثنى» نبود، و از لحظه‏اى که شایسته دریافت هدایت الهى شد از درون و برون در پوشش آن قرار گرفت .

از سخنان على (ع) کاملاً استفاده مى‏شود که آغاز این هدایت از لحظه‏اى بود که وى از شیر گرفته شد آنجا که مى‏فرماید:

« ولقد قرن الله به من لدن ان کان فطیما اعظم ملک من ملائکته یسلک به طریق المکارم و محاسن اخلاق العالم لیلا و نهاراً » ۱

خداوند از روزى که پیامبر، از شیر گرفته شد، بزرگ‏ترین فرشته را با او همراه ساخت تا راه بزرگواریها و خویهاى نیکو را به او بنمایاند».

خلاصه: هدایتى که در آیه «و وجدک ضلا فهدى» آمده، همان هدایتى است که در گفتگوى موسى با فرعون، آمده است که فرمود:

«اعطى کل شى‏ء خلقه ثم هدى» هدایت و راه‏یابى هر انسانى افاضه‏اى است و همگى از جانب خدا مى‏باشد و افاضه چنین هدایتها گواه بر کفر و شرک و نافرمانى از فرمان نیست، و ضلالتى هم که از کلمه «ضال» استفاده مى‏شود همان زمینه‏هاى «خسرانى است که همه انسانها را شامل است و همگى محکوم به آن مى‏باشند، ولى گستردگى این «خسران» مانع از آن نیست که هدایت الهى از لحظاتى که به انسان درک و فهم مى‏دهد آن را بى اثر سازد چنان که مى‏فرماید: «ان الانسان لفى خسر الا الذین آمنوا و عملوا الصالحات»

(العصر – ۱ و ۲):

«همه انسانها در ضرر و زیانند مگر کسانى که ایمان آورند و عمل صالح کنند».

زمینه خسران در همه انسانها وجود دارد، و اگر پذیراى هدایت الهى شد اثر آن خنثى مى‏گردد و در غیر این صورت قوه خسران و زمینه‏هاى آن حالت فعلیت به خود مى‏گیرد همچنان که زمینه‏هاى ضلالت در همگان وجود دارد و هدایت الهى، اثر آن را از بین مى‏برد، ولى متمردان، به آن فِعْلیت و تحقق و ثبات مى‏بخشند چنان که مى‏فرماید: «فمنهم من هدى الله و منهم من حقت علیه الضلاله» (نحل آیه ۳۶).

«خداوند گروهى را هدایت کرد، و براى برخى دیگر ضلالت، لازم و ثابت شد.

و در آیه دیگر مى‏فرماید:

«فریقاً هدى و فریقاً حق علیهم الضلاله» (اعراف – ۳۰).

«گروهى را هدایت ولى گروهى به خاطر عدم بهره‏بردارى از هدایتهاى الهى، ضلالت و گمراهى دامنگیرشان شد.

بنابراین، در سیر معنوى انسان هدایت و ضلالت به این صورت تجلى مى‏کند.

نخست، ضلالت و خسران ذاتى است که بازگشت آن به فقدان کمال است، و این حکم بر سراسر «عالم امکان» حاکم است .

آنگاه هدایت و راهنمایى الهى است که از مجارى گوناگون سراسر وجود بندگان و اشیا را فرا مى‏گیرد.

مردم در برابر این هدایت بر دو نوعند، پذیراى لطف الهى، وناپذیر، گروه نخست زمینه‏هاى ضلالت‏هاى ذاتى و خسران طبیعى را از بین مى‏برند، ولى گروه دوم، بر آن ثبات و استوارى مى‏بخشد.

و در آیه مورد بحث، مقصود از ضلالت در کلمه «ضالاً» همان ضلالت نخست، و مقصود از هدایت در کلمه «فهدى» همان هدایتهاى تکوینى و تشریعى است ولى مقصود از «ضلالت» در «حقت علیه الضلاله» همان حالتى است که براى انسان پس از رد هدایت الهى دست مى‏دهد و تیرگى و تاریکى فضاى روح را فرا مى‏گیرد.

ضلالت نخست لازمه وجود امکانى است و هیچ موجود ممکن نمى‏تواند پا از آن فراتر نهد، در حالى که دومى عیب و مایه نکوهش و موجب مجازات است و انسان در قبول و عدم آن کاملاً مختار و آزاد است .

ب – ضال به معنى گمشده

در لغت عربى گاهى این واژه به معنى شخص و یا متاع گمشده به کار مى‏رود و این یک معنى رایجى است که در فقه و حدیث براى آن شاهد فراوان است .

در فقه اسلامى بابى است به نام «جُعاله» که در آن باب مى‏گویند شخصى که کالاى او گمشده مى‏تواند به صورت کلى – نه با فرد مشخص – قرارداد ببندد و بگوید:

«من رد ضالى فله کذا» :

«هر کس شى‏ء گمشده مرا پیدا کند و به من باز گرداند، براى او چنین پاداشى است».

در این عبارت «ضاله» به معنى گمشده است، عرب به شتران سرگردان در بیابانها «ضوال الابل» مى گویند، گویا گمشده و صاحب آن از پى اطلاع است؛ ابن منظور در لسان العرب مى‏نویسد: عرب کلمات حکیمانه را «ضاله» مى‏گوید و در حدیث آمده است :

«الکلمه الحکیمه ضاله المؤمن».

«سخنان حکیمانه گمشده مؤمن است زیرا انسان پى‏گمشده‏اى مى‏رود که گرانبها و ارزنده باشد و اگر چیز بى ارزشى از او گم شود آن را تعقیب نمى‏کند.

بنابراین هیچ بعید نیست که آیه ناظر به تاریخ دوران صباوت پیامبر (ص) باشد که در «شعاب مکه » گم شده بود و اگر رحمت الهى شامل حال او نگشته بود ، جان خود را از دست مى داد، و تاریخ حیات او بر چنین وضعى گواهى مى‏دهد۲

ج – ضال به معنى گمنام

این واژه در لغت عرب به معنى گمنام و مخفى وپنهان به کار مى‏رود، در زبان عرب مى‏گویند «ضل الشى‏ء ، اى خفى و غاب» در قرآن از زبان مشرکان منکر معاد نقل مى‏کند: «أ اذا ضللنا فى الارض أَ اِنّا لفى خلق جدید» (سجده – ۱۰).

«آیا آن روز که در زمین مخفى و پنهان شدیم باز در آفرینش جدیدى خواهیم بود؟».

ابن منظور در «لسان العرب» بر وجود این معنى در لغت عرب شواهدى را نقل مى‏کند . در این صورت احتمال دارد که مقصود از «ضال» گمنامى و ناشناختگى او باشد که به وسیله فیض نبوت ونزول وحى «بلند آوازه شده»، و آیه «ورفعنا لک ذکرک» که در سوره بعد آمده است گواه بر این معنى مى‏باشد و این دو سوره از نظر مشامین کاملاً به هم مربوط مى‏باشند و سوره دوم ، به تعلیل مطالبى که در سوره نخست آمده است مى‏پردازد.

هرگاه مقصود از لفظ «ضال» گمنامى و ناشناختگى باشد در این صورت مقصود از «فهدى» هدایت پیامبر نیست ، بلکه هدایت مردم به سوى پیامبر است و در حقیقت ترکیب آیه چنین است : «فهدى الناس الیک = مردم را به سوى تو هدایت نمود» و تفسیر سوم از برخى از پیشوایان معصوم نقل شده است ۳

با توجه به هر سه تفسیر مى توان گفت در آیه کوچکترین اشاره‏اى به نظریه پیشداوران درباره عصمت پیامبر (ص) نیست، و کسانى که از آن برداشت نادرست مى‏کنند، جهتى جز شتابزدگى در تفسیر آیه ندارد و اگر با صبر و حوصله پیش روند ، مشکلات آیات برطرف مى‏گردد.

آیه: دوم:

«فالرجز فاهجر» (مدثر – ۵).

قرآن به پیامبر در سوره «مدثر» دستور مى ‏دهد که از «رجز» اجتناب ورزد، اگر مقصود از آن «بت» باشد، خطاب دورى از آن، چه معنى مى‏ دهد؟ چنان که مى ‏فرماید:

«یا ایها المدثر قم فانذر و ربک فکبر و ثیابک فطهر و الرجز فاهجر ولا تمنن تستکثر و لربک فاصبر» (مدثر – ۱ – ۷).

«اى جامه به خود پیچیده! برخیز، بیم ده، خداى خود را بزرگ شمار، و جامه خود را پاک کن، و از «رجز» دورى جوى، منت مگذار تا فزونى جویى و براى خدا صبر و شکیبائى پیش‏گیر.

پاسخ :

لفظ «رجز» در زبان عرب در موارد سه گانه زیر که شاید همگى از جزئیات یک معنى وسیع و کلى باشند، به کار مى‏ رود:

۱- عذاب ۲- آلودگى ۳- بت.

اکنون هر سه احتمال را در تفسیر آیه یادآور مى‏شویم تا روشن شود که در هیچ کدام گواهى بروجود لغزش فکرى در پیامبر (ص)، قبل از بعثت نبوده است .

الف – «رجز» به معنى عذاب

توضیح اینکه «رجز» به کسر «را» نه بار در قرآن وارد شده و در مجموع، مقصود از آن «عذاب» است جز یک مورد، و موارد آنها را فهرست‏وار یادآور مى‏شویم:

بقره /۵۹، اعراف /۱۳۴، و ۱۳۵ و ۱۶۲، انفال /۱۱، سبأ /۵، جاثیه /۱۱ عنکبوت /۲۹٫

ولى همین لفظ به ضم «را» فقط یک بار وارد شده، است و آن همان آیه سوره «مدثر» است که هم اکنون به توضیح آن مى‏پردازیم و هر سه احتمال را مطرح مى‏نماییم:

الف: «رجز» به معنى عذاب: اگر مقصود ازآن «عذاب» باشد هدف دورى از اعمالى است که مایه عذاب مى‏گردد و این نوع خطاب نشانه وجود زمینه‏هاى نزدیکى به وسایل عذاب در پیامبر نیست تا با عصمت او سازگار نباشد، زیرا خطابات قرآن جنبه عمومى دارد و آنجا که به شخص پیامبر خطاب مى‏نماید، مقصود تعلیم دیگران و تفهیم عموم ملت است مانند قول معروف «ایاک اعنى واسمعى یا جاره = به تو مى‏گویم، بشنواى «جاره» (نام زنى است).

این نوع سخن گفتن، از بلاغت خاصى برخوردار است و هر نوع تبعیض را از میان بر مى‏دارد و همه مردم مى‏گویند جایى که عزیزترین انسان داراى چنین خطاب و تکلیف باشد، حساب ما پاک است .

شما از این طریق مى‏توانید بر هدف بسیارى از خطابهاى قرآن که در آغاز نظر، با عصمت او سازگار نیست، دست یابید از باب نمونه قرآن درباره «مضرات شرک» و اینکه مایه تباهى کلیه اعمال نیک مى‏گردد، پیامبر را مورد خطاب قرار مى‏دهد تا تمام مشرکان جهان حساب خود را ببرند و مى‏فرماید: «لین اشرکت لیحبطن عملک» (زمر – ۶۵).

اگر شرک ورزى همه اعمال نیک تو تباه مى‏گردد».

این خطاب به پیامبر (ص) است ولى مقصود امت و هدف، تربیت کلیه انسانهاست.

ب: رجز به معنى آلودگى ظاهرى

اگر مقصود از این واژه آلودگى ظاهرى باشد جز یک دستورالعمل چیز دیگرى نخواهد بود، – مثل اینکه به پیامبر دستور دهد که نماز بگزار – و برخى مى‏گویند: مقصود از آیه همین معنى است به گواه اینکه از ابن مسعود نقل شده که مى‏گوید: ما با پیامبر در مسجدالحرام بودیم، ابوجهل وارد شد و گفت آیا در میان شماکسى هست که این چیز آلوده را بر محمد پرتاب کند فوراً مردى برخاست و آن را گرفت و به سوى پیامبر (ص) پرتاب کرد. ۴

و اگر مقصود آلودگى روحى و اخلاقى باشد که از صفات زشت دورى جوید، مفاد آن همان است که در معنى نخست: (عذاب)، یادآور شدیم و این خطابها جنب تعلیمى دارد.

ج: رجز به معنى بت و صنم: فرض کنیم که مقصود از آن «بت» است هر چند ثابت نیست که یکى از معانى آن بت باشد، بلکه ظاهر این است که این لفظ معنى گسترده‏اى دارد به معنى «آلوده» که بت نیز یکى از جزئیات آن است مانند قمار و ادوات و آلات آن که قرآن از آنها و شراب به لفظ «رجس» تعبیر آورده است آنجا که مى‏فرماید: «انمإ؛ّّ الخمر و المیسر و الانصاب والا زلام رجس من عمل الشیطان» (مائده – ۹۰).

«شراب و قمار و بت پرستى و «ازلام» (یک نوع بخت آزمایى) پلیدى است و از کارهاى شیطان به شمار مى‏رود».

همان طور که «رجس» با معنى وسیع خود بر همه اطلاق مى‏گردد همین «رجز» نیز این حالت را دارد.

حالا ما فرض کنیم که «بت» از معانى مستقیم این لفظ است و مقصود از آن در آیه همین است ولى دستور به دورى از بت، شاهد بروجود بت‏پرستى در مخاطب که خطاب به او جنبه کلى و قانونى و جهانى دارد، نیست؛ زیرا همان طور که یادآور شدیم خطابهاى قرآن همگى از مقوله: «ایاک اعنى واسمعى یا جاره» است .

شاهد این گفتار این است که در ظرف نزول این آیه نه تنها پیامبر بت را نمى‏پرستید (و هیچ گاه به دور بت نگشته است) بلکه در آن زمان کمر همت بر بت شکنى بسته و در اوج مبارزه با مشرکان و بت‏پرستان بوده است .

آیه سوم:

«و کذلک او حینا الیک رَوحاً مِنْ امرنا ما کنت تدرى ما الکتاب ولا الایمان ولکن جعلناه نوراً نهدى به من نشاء من عبادنا وانک لتهدى الى صراط مستقیم» (شورى – ۵۲).

«بر تو نیز بسان گذشتگان از پیامبران، روحى را به فرمان خود وحى کردیم و تو پیش از آن نمى‏دانستى که کتاب و ایمان چیست؟ ولى آن نورى را قرار دادیم که هر کس از بندگان خود را بخواهیم با آن هدایت مى‏کنیم، تو نیز به راه راست هدایت مى‏نمایى».

مخالفان عصمت جمله «ما کنت تدرى ما الکتاب ولا الایمان» را شاهد بر آن گرفته که پیامبر (ص) پیش از وحى، فاقد ایمان بود، و در سایه وحى ایمان آورد، و حال فاقد ایمان، از نظر عصمت، روشن است .

این گونه افراد، پیشداورانى هستند که قبلاً مدعا را مى‏سازند سپس به دنبال دلیل آن مى‏روند وگرنه با اندکى دقت در مفاد آیه با توجه به آیات مشابه، مى‏توان به هدف آیه پى برد، و از جدال و ستیز با رجال وحى و آموزگاران الهى یعنى زبده‏ترین انسانهاى جهان، دست برداشت اینک قبلاً نکاتى را یادآور مى‏شویم:

نکته اول:

از «روح» که به پیامبر وحى شده است همان قرآن است و اگر خدا قرآن را روح مى‏خواند براى این است که قرآن مایه حیات اخروى انسان است، همان طور که روح در این جهان مایه حیات دنیوى است و قرائن موجود در خود آیه و ما قبل آن، این معنى را کاملاً تأیید مى‏کنند.

زیرا مهم‏ترین محور بحث در سوره شورى همان مسأله «وحى الهى» است که به صورت یک فیض معنوى از آغاز آفرینش انسان تا زمان پیامبر خاتم (ص)، جریان داشته است. ۵

گذشته براین، در آیه ما قبل، طرق سه گانه سخن گفتن خدا با پیامبران مطرح گردیده چنان که مى‏ فرماید:

«و ما کان لبشر ان یکلمه الله الا وحیاً او من وراء حجاب او یرسل رسولاً فیوحى باذنه مایشاء انه علىّ حکیم» (شورى – ۵۱)

«در شأن خدا نیست که با بشرى سخن بگوید مگر از طریق وحى (القاء به قلب) یا از پشت حجاب (همان گونه که با موسى در طور سخن گفت) و یا رسولى (مانند جبرئیل) مى‏فرستد که به اذن او (خدا) آنچه را بخواهد وحى مى‏کند او بلند مقام و حکیم است».

علاوه بر این آیه «وحى کردن روح را» بر پیامبر، بر وحى روح بر سایر پیامبران عطف مى‏کند و مى‏فرماید: «و کذلک او حینا روحاً من امرنا»: یعنى همچنان که بر پیامبران پیشین وحى کردیم بر تو نیز به فرمان خود وحى نمودیم. از اینکه وضع پیامبر را بر وضع پیامبران پیشین عطف مى‏کند و مى‏فرماید: بر تو نیز مانند گذشتگان «روحى» وحى کردیم، مى‏توان به خوبى حدس زد که مقصود از «روح» سخن خدا و کلام او است؛ در پیامبر اسلام به صورت قرآن و در پیامبران دیگر به صورت صحف و تورات و انجیل و زبور.

خلاصه با توجه به سه مطلب مى‏توان فهمید که مقصود از روح، وحى الهى است

۱- محور اساسى بحث در سوره، مسأله وحى است .

۲- آیه ما قبل، طرق سخن گفتن خدا را با بشر، توضیح مى‏دهد.

۳- آیه مورد بحث گفتار خود را با جمله «و کذلک» آغاز مى‏کند و وضع پیامبر را با

وضع پیامبران پیشین یکسان معرفى مى‏کند. در این صورت به طور اطمینان مى‏توان گفت: «روحى» که به پیامبر وحى شده است همان قرآن و معجزه جاودان او است .

در برخى از روایات «روحا» به «روح القدس» تفسیر شده است ولى این تفسیر با ظاهر آیه مطابق نیست زیرا آیه مى‏گوید: «ما به تو روحى را وحى کردیم» و روح، در آیه به حکم اینکه مفعول «اوحینا» است چیزى است که وحى شده است در حالى که روح القدس وحى کننده و پیام رسان نه وحى شده ۶٫

جمله: «ما کنت» و یا «ماکان» در زبان عرب غالباً درجایى به کار مى‏روند که گوینده بخواهد امکان و توان، و یا شأن و شایستگى را از چیزى نفى کند و قرآن نیز این نوع جمله‏ها رادر همین مقوله به کار برده است که نمونه‏هایى را یادآور مى‏شویم:

الف: «و ما کان لنفس ان تموت الا باذن الله» (آل عمران – ۱۴۵).

«ممکن نیست نفسى بمیرد مگر به اذن خدا».

ب: «ما کان لنبى ان یَغُلّ» «آل عمران ۱۶۱).

«در شأن پیامبر نیست که خیانت ورزد».

ج: «و ما کان للمشرکین ان یعمروا مساجد الله» (توبه – ۱۷).

«بر مشرکان نیست که مسجدهاى خدا را تعمیر کنند».

د: «ما کنت قاطعه امراً حتى تشهدون» (النمل – ۳۲).

«بر من شایسته نیست که بدون حضور شما (در چنین امر خطیرى) تصمیم بگیرم.

با توجه به این اصل، معنى جمله «ما کنت تدرى ما الکتاب ولا ایمان» این است که اگر ما به تو وحى نمى‏کردیم در تو اى پیامبر، امکان آگاهى از کتاب، و دست‏یابى برایمان نبود.

نکته سوم:

ظاهر آیه این است که پیامبر پیش از وحى قرآن، نسبت به کتاب و ایمان، فاقد درایت و آگاهى بود و پس از نزول آن، بر علم و آگاهى دست یافت اکنون باید دید آن کدام نوع آگاهى از کتاب و ایمان است که فقط در گروه نزول وحى است و شأن پیامبر و هیچ انسانى نیست که بدون کمک وحى بر آن دست یابد و آگاهى از آن فقط و فقط در گروه نزول وحى امکان‏پذیر مى‏باشد. دراین جا دو احتمال وجود دارد:

الف: آگاهى مربوط به اصل نزول کتاب و اصل ایمان به خداى یکتا.

ب: آگاهى مربوط به مضامین و محتویات قرآن اعم از عقاید، معارف، قصص و داستان، احکام و وظایف، و ایمان به مطالب گسترده آن.

احتمال نخست چیزى نیست که آگاهى از آن در گروه نزول وحى بر پیامبر باشد، زیرا اهل کتاب از نبوت و رسالت او آگاه بودند و شخص پیامبر نبوت و رسالت خود را ازنیاکانش شنیده بود و خدا و یکتایى او چیزى نیست که عقل بر آن حاکم نباشدو حنیفان زمان پیامبر بدون اینکه وحى بر آنها نازل شود، همگى موحد بودند، طبعاً مقصود همان قسم دوم است که هیچ انسانى بدون اتکاء به وحى نمى‏تواند از چنین اصول و معارف احکام و وظایف حتى قصص و سرگذشت صحیح پیامبران مطلع گردد و آگاه باشد، و بر آنها ایمان بیاورد.

شکى نیست که پیامبر گرامى پیش ازنزول وحى از تفاصیل معارف الهى و سنن تشریعى آگاه نبود و او در سایه وحى الهى از آنها آگاه شد و بر آن ایمان آورد و این غیر از این است که بگوییم که پیامبر از هیچ چیز حتى از ایمان به خدا و یکتایى او آگاه نبود.

شما مى‏توانید مفاد آیه مورد بحث را هم در مورد «ما کنت تدرى ما الکتاب» و هم در مورد «ولا الایمان» به کمک دو آیه دیگر به دست بیاورید.

الف: «تلک مِن انباء الغیب نوحیها الیک ما کنت تعلمها انت ولا قومک من قبل هذا فاصبر ان العاقبه للمتقین» (هود – ۴۹).

«این (سرگذشت پیامبران) از خبرهاى غیبى است که به تو وحى مى‏کنیم تو و نه قوم تو قبلاً از آن آگاه نبودید، بردبار باش، سرانجام از آن پرهیزگاران است .

جمله «ما کنت تعلمها» در این آیه معادل جمله «ما کنت تدرى ما الکتاب» در آیه مورد بحث است و مقصود از هر دو، آگاهى از تفاصیل مضامین کتاب الهى است.

ب: «آمن الرسول بما انزل الیه من ربه و المؤمنون کل آمن بالله و ملائکته و کتبه و رسله لانفرق بین احد من رسله و قالوا سمعنا و اطعنا غفرانک ربنا والیک المصیر»(بقره /۲۸۵).

«پیامبر به آنچه که از پروردگار وى به او نازل شده، ایمان آورد، و همچنین افراد با ایمان همگى به خدا و فرشتگان و کتابها و پیامبران او ایمان آوردند، (مى‏گویند) ما میان پیامبران او (از این نظر که همگى از جانب خدإ؛ّّ آمده‏اند) فرق نمى‏گذاریم، مى‏گویند شنیدیم و اطاعت نمودیم خدایا ما را ببخش و بازگشت به سوى تو است».

شکى نیست ایمانى که پیامبر با آن در جمله (آمن الرسول) توصیف شده است، ایمان پس از نزول وحى است، ولى متعلق آن، ایمان به اصل کتاب و یا ایمان به وجود خدا نیست، بلکه متعلق آن ایمان به چیزى است که بر او نازل شده است «بما انزل» و آنچه بر او نازل شده همان اصول و معارف و قصص و سرگذشت و احکام و وظایف است، و یک چنین ایمان، پس از نزول وحى، به پیامبر دست داده است، زیرا ایمان متفرع به علم و آگاهى است، و چون چنین آگاهى بعد از نزول وحى بوده طبعاً ایمان هم پس از آن بوده است .

بنابراین متعلق ایمان در جمله «و لا الایمان» با متعلق ایمان در آیه «آمن الرسول» یکى است و آن عبارت است از ایمان «بما انزل الیه من ربه»:

«آنچه از خدا بر او نازل شده است» ؛ ولى علت اینکه در آیه مورد بحث ایمان نفى شده و در آیه دیگر اثبات شده است این است که در آیه مورد بحث موضوع سخن حال پیامبر پیش از بعثت است و در آیه دیگر موضوع بحث حال او پس از بعثت است .

با توجه به این قرائن و توضیحات هر نوع اندیشه ناروا درباره پیامبر (ص) نسبت به قبل از بعثت کاملاً منفى است و بزرگان از مفسران اجمال گفتار ما را در کتابهاى خود آورده‏اند شما مى‏توانید به مدارک یاد شده در زیر مراجعه فرمایید: ۷

آیه چهارم:

«قل لوشاء الله ماتلوته علیکم ولا ادریکم به فقد لبثت فیکم عمراً من قبله افلا تعقلون» (یونس /۱۶)

«بگو اگر خدا مى ‏خواست من قرآن را بر شما تلاوت نمى‏ کردم و از آن آگاهتان نمى‏ نمودم من مدتها در میان شما پیش از آن زندگى کرده ‏ام، چرا نمى ‏اندیشید؟!

هدف آیه باتوجه به ما قبل آن کاملاً روشن مى‏گردد، در آیه ما قبل دو پیشنهاد از جانب مشرکان مطرح شده و این آیه پاسخ از پیشنهاد نخست آنها است اینک آیه ما قبل:

«و اذا تتلى علیهم آیاتنا بینات قال الذین لا یرجون لقائنا انت بقران غیر هذا او بد له قل ما یکون لى ان ابدله من تلقاء نفسى ان اتبع الا ما یوحى الى انى اخاف ان عصیت ربى عذاب یوم عظیم» (یونس /۱۵).

«هر موقع آیات روشن پیامبر بر آنها تلاوت مى‏شود، کسانى که به لقاء ما (روز رستاخیز) امید ندارند مى‏گویند قرآنى غیر این بیاور، و یا آن را عوض کن؛ بگو من حق ندارم آن را از پیش خود تبدیل کنم، من از آنچه که بر من وحى مى‏شود، پیروى مى‏نمایم من اگر مخالفت پروردگارم را بکنم از عذاب روز بزرگ مى‏ترسم.

در این آیه کافران که نبوت و آسمانى بودن کتاب او را منکر بودند دو پیشنهاد به پیامبر کردند.

۱- قرآنى جز این (با همان فصاحت و بلاغت) بیاور.

۲- برخى از آیات قرآن مربوط به نکوهش بتان را تغییر بده.

اتفاقاً پاسخ هر دو پیشنهاد در ضمن هر دو آیه آمده است و ماهیت جوابها مختلف و گوناگون است. در انتقاد از پیشنهاد دوم، سخن از امکان و عدم امکان آن به میان نیامده فقط یادآور مى‏شود که من تابع و پیرو وحى الهى هستم و حق دگرگون کردن آن را ندارم و از هر نوع مخالفت ومعصیت و سرپیچى از وحى، مى‏ترسم زیرا مخالفت، در روز قیامت کیفر به دنبال دارد: «قل ما یکون لى ان ابدله تلقاء نفسى…».

در حالى که در انتقاد از پیشنهاد نخست مسأله ممکن نبودن آن را یادآور مى‏شود و مى‏فرماید:

قرآن ساخته و پرداخته من نیست و مرا یا راى تنظیم و تدوین و انشاء آیات و سور آن نیست که تا یکى را ببرم و دیگرى بیاورم هر چه هست از آن خدا است و او همین را در اختیار من نهاده است و به فرمان او آن را بر شما مى‏خوانم و آموزش مى‏دهم و اگر او نمى‏خواست، نه، مى‏خواندم و نه، مى‏آموختم.

گواه این سخن که قرآن چکیده فکر و اندیشه من نیست این است که سالهاى دراز در میان شما بودم و با شما زندگى کرده‏ام و در این مدت، سخنى مشابه آیات و صور آن از من نشنیده‏اید و اگر از من بود لااقل در این مدت سخنى شبیه قرآن از من مى‏شنیدید، چرا نمى‏فهمید؟!

در نتیجه، این آیه مانند آیه قبلى فقط ناظر به این است که قرآن از جانب خدا است و او به من آموخته است و من تا قبل از نزول وحى از آن آگاه نبودم. و این حقیقتى است که همه مسلمانان بر آن اعتقاد دارند و این مطلب با ایمان و توحید رسول گرامى قبل از بعثت منافاتى ندارد و مسلماً وضع پیامبر پس از نزول وحى با وضع او قبل از نزول آن فرق داشته است، و آن، اطلاع تفصیلى از اصول و احکام و معارف و سنن و قصص و سرگذشتها بوده است .

آیه پنجم:

«و ما کنت ترجوا ان یلقى الیک الکتاب الا رحمه من ربک فلا تکونن ظهیراً للکافرین (قصص /۸۶).

: «تو هرگز امید آن نداشتى که کتاب بر تو نازل گردد مگر از طریق رحمت پروردگارت (به پاس این نعمت) پشتیبان کافران مباش».

در آغاز آیه، امیدوارى پیامبر را بر نزول کتاب بر او نفى مى‏کند، ولى در ذیل، استثنایى به صورت «الارحمه من ربک» وارد شده که باید درباره آن دقت کرد و مفهوم آن را به دست آورد و ذیل آیه توان آن را دارد که ثابت کند که رسول گرامى قبل از بعثت به نوعى امید به القاء کتاب بر خود داشت؛ و به عبارت دیگر، از یک نظر فاقد امید بود، ولى از طریق دیگر به نزول آن امید داشت. اینک توضیح جمله .

در مورد این استثنا سه احتمال وجود دارد که استوارترین آنها احتمال سوم است

۱- لفظ «الا» در جمله «الا رحمه من ربک» به معنى استثنا نیست که از جمله قبل، چیزى را «منها» کند، بلکه به معنى «لکن» است که در مقام استدراک از گفتار قبل به کار مى‏رود، و معنى جمله چنین است: تو امید نداشتى که کتاب برتو القاء گردد لیکن با این نومیدى رحمت پروردگار ایجاب کرد که چنین نعمتى شامل تو شود. این نظر از «قراء» که از ادباى زبان عربى است نقل شده است. ۸

در این فرض چیزى از جمله پیشین استثنا و به اصطلاح «منها» نشده است و جمله قبل به حالت نفى مطلق باقى مانده است و آن اینکه پیامبر هیچ نوع امیدى به نزول کتاب نداشت؛و در حقیقت مفاد آیه مثل این است که فردى به یک نفر کمک مادى کند در مقام توضیح کار خود بگوید من به فلانى بدهکار نبودم، لیکن به خاطر پیوند خویشاوندى به وى کمک کردم .

البته یک چنین تفسیر با امکان حمل «الا» بر «استثنا»، نه «استدراک» بر خلاف ظاهر است و در سخنان افراد بلیغ وجود آن کاملاً نادر مى‏باشد.

۲- لفظ «الا رحمه» به معنى استثنا و خارج کردن چیزى از جمله پیشین است، نه به معنى استدراک، ولى جمله‏اى که «الا رحمه» متوجه آن مى‏باشد و از آن استثنا مى‏کند از مفاد آیه استفاده مى‏شود و در تقدیر است گویا خدا چنین مى‏فرماید: «و ما القى علیک الکتاب بسبب من الاسبباب الارحمه» قرآن به هیچ جهتى بر تو فرود نیامد، مگر از جهت رحمت حق و این نظریه را زمخشرى در کشاف نقل کرده است.

ناگفته پیدا است که تقدیر جمله برخلاف قاعده است و تا ضرورتى ایجاب نکند، نباید سراغ آن رفت .

۳- لفظ «الا رحمه» استثنا از جمله موجود در خود آیه است. و معنى آیه این است: تو امیدى به نزول قرآن برخود نداشتى، مگر از یک طریق و آن اینکه رحمت و کرم حق شامل حال تو گردد و چنین افتخارى نصیب حال تو شود.

و به دیگر سخن، امید به نزول قرآن به دو صورت متصور بود:

الف: پیامبر از طریق مجارى عادى به نزول آن بر خود امیدوار شود، که آیه وجود چنین امید را نفى مى‏کند زیرا هیچ نوع جریان عادى بر نزول آن گواهى نمى‏داد.

ب: فضل و کرم خدا شامل حال پاک‏ترین بنده او شود و او را با چنین نعمت بپوشاند، امید از این طریق منفى نبود و پیامبر مطمئن بود که روزى رحمت حق شامل او مى‏گردد و کتاب هدایت را در اختیار او مى‏گذارد.

تفسیر سوم، کاملاً با ظاهر آیه تطبیق مى‏کند و با آنچه که از زندگانى پیامبر قبل از بعثت آگاهى داریم سازگار مى‏باشد و در میان مفسران، فخررازى به صورت روشن این نظر را بیان کرده و از سخنان مرحوم علامه طباطبائى ۹ نیز به گونه‏اى استفاده مى‏شود.

گروه پیشداوران بدون دقت در مفاد این آیات، آنها را دستاویز خود قرار داده‏اند.

پى نوشتها:

۱- نهج البلاغه عبده خطبه ۱۸۷٫

۲- لسان العرب ج ۱۱، ص ۳۹۲، بحارالانوار ج ۱۶، ص ۱۳۷٫

۳- بحارالانوار، ج ۱۶، ص ۱۴۲٫

۴- عیون الاثر، ج ۱، ص ۱۰۳٫

۵- البته مقصود «وحى تشریعى» است که مایه‏هاى نبوت را تشکیل مى‏دهد نه هر وحى، و ما تفصیل آن را در کتاب «مفاهیم القرآن»، ج ۳، ص ۲۴۴ – ۲۵۹ آورده‏ایم .

۶- و به اصطلاح، روح القدس مُوحى است نه موحا و برخى از روایاتى که روح را به «روح القدس» تفسیر کرده‏اند باید به نوعى توجیه شوند.

۷- تفسیر کشاف، ج ۳، ص ۸۸ – .۸۹ مجمع البیان، ج ۵، ص ۳۷، تفسیر رازى، ج ۲۷، ص ۱۹۰، روح البیان، ج ۸، ص ۳۴۷ روح المعانى، ج ۲۵، ص .۵۸ المیزان، ج ۱۸، ص ۸۰٫

۹- مجمع الییان، ج ۴، ص .۲۶۹ و تفسیر رازى، ج ۶، ص .۴۹۸ در این فرض مفاد جمله چنین است «ولیکن رحمه من ربک القى الیک (یا) لکن ربک رحمتک و انعم به علیک».

۱۰- تفسیر فخر رازى، ج ۶، ص ۴۸۶، و المیزان، ج ۱، ص ۹۱٫