پیامبر اکرم

نوشته‌ها

شبی چون صبح نورانی

اشاره:

آن شب که شاعر حافظ قرآن، با الهام گرفتن از قرآن، آن را «شب وصل» می نامد و نامه هجران را در آن شب، طی شده و پایان ـ یافته می خواند، کدام شب نورانی و دل افروز است؟ شبی که باید در عاشقی ثابت قدم بود، در طلب کوشید و بیدار ماند و دیدار جست و احیا گرفت و به نیایش پرداخت و کار خیر کرد و صالحات به جا آورد و به نیازمندان رسید و دانایی طلبید و مذاکره علم کرد؛ شبی که در آن، کاری بی اجر نخواهد ماند؛ شبی که باید به یاد روی آن محبوب عزیز و آن یار آواره از دیار، و پنهان رخسار، با دردمندی های عاشقانه نالید و دیدار روی او را از خدای طلبید، کدام شب عزیز است؟

سوره قدر

ا ِنَّا أَنْزَلْناهُ فی لَیْلَهِ الْقَدْر* وَ ما أَدْراکَ ما لَیْلَهُ الْقَدْرِ* لَیْلَهُ الْقَدْرِ خَیْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ* تَنَزَّلُ الْمَلائِکَهُ وَ الرُّوحُ فیها بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ کُلِّ أَمْرٍ* سَلامٌ هِیَ حَتَّی مَطْلَعِ الْفَجْرِ*

ما قرآن را در شب قدر فرو فرستادیم* تو شب قدر را چگونه شبی می دانی؟* شب قدر، از هزار ماه بهتر است* در آن شب فرشتگان و روح ]جبرئیل[، به اذن خدا، همه فرمان ها و سرنوشت ها را فرود می آورند* آن شب، تا سپیده دمان، همه سلام است و سلامت.

کدامین شب؟

این امر بزرگ چیست و این شب کدام است؟ آن شب فرخنده که قرآن فرود آمده است، چه شب است؟ آن شب که از هزار ماه بهتر است، کدام لحظات گرانقدر است؟

آن شب که فرشتگان فرود می آیند، و روح (جبرئیل) نیز فرود می آید، کدامین است؟ آن شب که فرمان ها و تقدیرها را به زمین می آورند و طبق حکمت بر می نهند و معین می دارند؟ …

آن شب که تا سپیده دمان، همه آنات و لحظات آن، درود است و سلام، و رحمت است و سلامت، و ایمنی است و فرخندگی؟ …

این واقعیت بزرگ، که با «فعل مضارع» بیان شده و استمرار را می رساند، چیست: «تنزّل الملائکه والرّوح…» فرشتگان و روح، همی فرود آیند، و همی فرود آیند؛ به کجا؟

آری؛ فرشتگان و روح، در هر سال، در شب هنگام «قدر» پیوسته فرود آیند و به «اذن خدا»، هر «امر» و «تقدیری» را فرود آورند… این امر، چگونه است؟ این فرشتگان، نزد چه کسی می روند و فرمان ها و تقدیرها را به چه کسی می سپارند؟ آن جا که روح بزرگ فرود می آید، کجا است؟ و آن آستان مقدس و مطلع نور و مرکز ناموس که «کل امر» به همراه فرشتگان، به جانب آن فرود آورده می شود، کدام آستان است؟ در شب قدر، فرودگاه فرشتگان آسمان، در کدام سرمنزل قدس و مهبط مطهر است؟

شبی در هر سال

چنان که از آیه های «سوره قدر» به روشنی فهمیده می شود، در هر سال، شبی هست که از هزار ماه ـ به ارزش و قدر فضیلت ـ برتر است.[۱] این شب، در هر سال هست. در هر سال، یک شب، شب قدر است. در این شب، فرشتگان به همراه بزرگ خویش (روح) به زمین می آیند و هر امر و فرمان و تقدیری که از سوی خدا معین شده است ـ برای یک سال، تا شب قدر سال آینده ـ فرود می آورند.

آنچه از احادیثی که در تفسیر این سوره، و تفسیر آیات آغاز سوره «دخان» و جز آن رسیده است، فهمیده می شود این است که فرشتگان در شب قدر، مقدرات یکساله را به نزد «ولی مطلق زمان» می آورند و بر او عرضه می دارند و به او تسلیم می کنند. این واقعیت، همواره بوده است و خواهد بود. در روزگار پیامبر اکرم، محفل نزول فرشتگان شب قدر، آستان مصطفی صل الله علیه و آله و سلم بوده است. این امر، مورد قبول همگان است. امر دیگری که مورد قبول است، این که پس از پیامبر اکرم صل الله علیه و آله و سلم نیز «شب قدر» هست؛ چنان که در «قرآن کریم» در «سوره قدر» و «سوره دخان» به روشنی ذکر شده است که شب قدر، در هر سال هست. رشید الدین میبدی، مفسر معروف سنّی می گوید:

برخی گفته اند: «این شب قدر، به روزگاران پیامبر صل الله علیه و آله و سلم بود و سپس از میان رفت»؛ اما چنین نیست؛ زیرا همه اصحاب پیامبر و علمای اسلام معتقدند شب قدر، تا قیام قیامت، باقی است.[۲]

شیخ طبرسی نیز، در این باره، روایتی از ابوذر غفاری نقل می کند:

ابوذر غفاری به پیامبر خدا گفت: «ای پیامبر! آیا شب قدر و نزول فرشتگان در آن شب، تنها در زمان پبامبران وجود دارد و چون پیامبران از جهان رفتند، دیگر شب قدری نیست؟» پیامبر فرمود: «نه؛ بلکه شب قدر، تا قیام قیامت هست».[۳]

صاحب شب قدر

هنگامی که در شناخت قرآنی به این نتیجه می رسیم که «شب قدر» در هر سال هست، باید توجه کنیم «صاحب شب قدر» نیز باید همیشه وجود داشته باشد ـ چنان که در احادیث آمده است[۴] ـ وگرنه فرشتگان بر چه کسی فرود می آیند؟ و کتاب تقدیر را نزد چه کسی می گشایند؟ و مجاری امور را به اذن خدا، به چه کسی می سپارند؟

هدایت و ولایت «تکوینی»، از هدایت و ولایت «تشریعی» جدا نیست. عکس این قضیه نیز صادق است؛ پس چنان که «قرآن کریم» تا قیام قیامت هست و «حجت» است، صاحب شب قدر نیز همواره هست و همو «حجت» است. پس از رحلت پیامبر اکرم صل الله علیه و آله و سلم ، این مقام، از آن جانشینان پیامبر است. همین دو واقعیت بزرگ است (یعنی وجود شب قدر در هر سال و وجود صاحب شب قدر در هر عصر) که امام علی بن ابی طالب علیه السلام از آن ها این چنین یاد می کند:

شب قدر، در هر سال هست. در این شب امور همه سال ]و تقدیرها و سرنوشت ها[ فرو فرستاده می شود. پس از درگذشت پیامبر صل الله علیه و آله و سلم نیز این شب، صاحبانی دارد… .

قرآن و شب قدر

در برخی از احادیث آمده است که راوی به امام جعفر صادق علیه السلام می گوید: «درباره شب قدر، به من اطلاعاتی بدهید! آیا این شب، فقط در روزگاران گذشته ]مثلاً روزگار حیات پیامبر صل الله علیه و آله و سلم [ بوده است ]و اکنون دیگر نیست[ یا این که شب قدر، در هر سال، هست؟» امام می فرماید:

لو رفعت لیله القدر، لرفع القرآن

اگر شب قدر را بردارند، قرآن را نیز بر می دارند.[۵]

این بیان امام، اشاره است به همان حکمت عمیق و راز عظیم وجود و ارتباط و امتزاج هدایت تکوینی و هدایت تشریعی و رابطه مستقیم «حجت صامت» یعنی «قرآن»، با «حجت ناطق»، یعنی امام. این تعلیم، توضیح سخن معروف پیامبر اکرم صل الله علیه و آله و سلم است، در حدیث ثقلین.

خلیفه الهی

در قرآن کریم، سخن از خلافت الهی در زمین رفته است؛ خدا به فرشتگان گفت:

از جانب خود، در زمین خلیفه ای بگذارم و بگمارم[۶].

درباره این موضوع یادآوری می کنیم مقصود از تعبیرهای «ولیّ مطلق»، «ولیّ کامل»، «ولیّ زمان»، «ولیّ عصر»، «حجّت ناطق»، و «صاحب شب قدر»… همان «خلیفه خدا» است در زمین. پس از درگذشت پیامبر اکرم صل الله علیه و آله و سلم و پایان یافتن دور نبوت و پیامبری، این مرتبه بزرگ، از آن اوصیای پیامبر است؛ یعنی علی و یازده فرزندش.

خلافت، عهد خدایی است و عهد خدایی، جز به پاکان، نیکان، معصومان و مطهّران نخواهد رسید. اینانند که می توانند وارث علوم انبیا و حامل عهد خدا باشند که «لا ینال عهدی الظالمین»… .[۷]

این است و این ها که مسأله شب قدر و خلافت الهی در زمین و حضور مداوم آن که به تعبیری دیگر، ادامه بقای قرآن است در ارض و ادامه حجیت آن ـ در رابطه مستقیم قرار دارد با لزوم امام. و از اینجا است که «سوره قدر» و «سوره دخان»، از مهم ترین دلیل های حضور و لزوم «امامت حقه» و «خلافت الهیه» است در زمین. و از عظیم ترین اسناد تداوم ناموس الهی در جهان است. و براساس این شناخت قرآنی است که امام نهم، حضرت جواد علیه السلام، تعلیمی به شیعه می دهد، بسیار گرانقدر، و معرفت آموز و می فرماید:

با مخالفان امامت، به سوره «انّا انزلناه» استدلال کنید، تا پیروز شوید.[۸] به خدا سوگند! این سوره، پس از درگذشت پیامبر، حجت خدای متعال است بر خلق.[۹] این سوره، نقطه اوج دین شما است. این سوره، نشانه ابعاد علم ما است. ای شیعیان! همچنین به سوره «حم دخان» که در آن، آیه (إِنَّا أَنْزَلْناهُ فی لَیْلَهٍ مُبارَکَهٍ إِنَّا کُنَّا مُنْذِرینَ)[۱۰] آمده است، استدلال کنید. این سوره ]و این مقام[ پس از رسول الله، ویژه ولیّ امر ]حجّت خدا[ است در هر عصر… .[۱۱]

پی نوشت:

[۱]. «شب زنده داری و عبادت و انجام کار خیر در این شب، بهتر است از شب زنده داری و عبادت و کار خیر، در هزار ماه که شب قدر نداشته باشد» (مجمع البیان، ج ۱۰، ص ۵۲۰).

[۲]. کشف الاسرار، ج ۱۰، ص ۵۵۹٫

[۳]. مجمع البیان، ج ۱۰، ص ۵۱۸٫

[۴]. همان، حدیث ۷٫

[۵]. نور الثقلین، ج ۵، ص ۶۲۱٫

[۶]. بقره: ۳۰٫

[۷]. بقره: ۱۲۴٫

[۸]. یعنی لزوم امام را با این سوره اثبات کنید. بپرسید از آنان که معنای این سوره چیست و نزول فرشتگان و عرضه مقدرات، در شب قدر بر چه کسی است؟

[۹]. یعنی پس از درگذشت پیامبر صل الله علیه و آله و سلم نیز این سوره مصداق دراد و خواهد داشت. بپرسید: آن مصداق کیست؟

[۱۰]. دخان: ۳٫

[۱۱]. کافی، کتاب الحجه، باب فی شأن انا انزلناه فی لیله القدر و تفسیرها، حدیث ۶٫

منبع :امان – مهر و آبان ۱۳۸۶، شماره ۷ –

آثار و برکات اخلاقى – تربیتى سید الشهداء (ع)

اشاره:

قیام امام حسین علیه‌السلام آثار و برکاتی در جامعه بشری از خود برجا گذاشته است. این آثار در ابعاد مختلف قابل توجه است. از ابعاد انسانی و اخلاقی گرفته تا ابعاد سیاسی و دینی و  اجتماعی و… حتی برخی از مبارزین غیر مسلمان از نهضت امام حسین علیه‌السلام الگو گرفته و در اهداف خود به پیروزی رسیده اند. در این مقاله مختصر به آثار و برکات اخلاقی نهضت عاشورا پرداخته شده است.

 

۱. ایجاد اخلاق جدید در جامعه مسلمین

اگر دیدى که نابینا و چاه است‏

اگر خاموش بنشنیى گناه است

یکى از آثار و برکات سیدالشهدا (ع) در بعد اخلاقى – تربیتى این است که قیام او باعث گردید در جامعه مسلمانان نوعى اخلاق جدید بلند نظرانه پدید آید و نظر انسان را به زندگى خود و دیگران، دگرگون سازد تا بتواند بدین وسیله جامعه را اصلاح نماید . و به عبارت دیگر، با خودسازى به دیگر سازى نیز بپردازد.

آرى، در آن زمانى که بنیاد روانى و اخلاقى مردم در هم ریخته و ویران شده بود و این ویرانى شامل رهبران مسلمین و بزرگان آنان نیز شده بود و با اخلاق و شیوه‏اى وحشتناک زندگى مى ‏کردند ، امام حسین (ع) یگانه درمان آن حالت بیمار گونه را که در مجتمع مسلمانان مورد قبول واقع شده بود، در قیام آشکار و فریاد درآن سکوت مرگبار دید. لذا آن حضرت با خون پاک خود و فرزندان و یارانش و با همه اعتبارات احساسى و تاریخى ، حتى شمشیر و عمامه جدش رسول خدا (ص) ، وارد مبارزه گردید تا همه روزنه ‏ها و راههاى توجیه را فرو بندد.

سیدالشهدا (ع) نیک دریافته بود که وجدان شکست خورده و اخلاق پست امت را نمى ‏توان به وسیله رویارویى ساده دگرگون ساخت، از این رو با قیام و شهادت خویش دیرى نپایید که اخلاق هزیمت و فرار را به نیرویى عظیم درآورد و اخلاق جدیدى به جاى آن جایگزین نمود. براستى شهادت حسین بن على (ع) تأثیر ژرف و شگرفى بر شیعیان ساکن و ساکت بجاى گذاشت ، و سرنوشت غم انگیز نواده پیامبر اکرم (ص) عواطف اخلاقى و مذهبى مردم را بهم ریخت.

در اثر قیام و شهادت امام حسین (ع) موجى در روح مسلمین به وجود آمد، حمیت و عزت، شجاعت و صلابت به وجود آمد،و احساسات بردگى و اسارتى که از اواخر حکومت عثمان و تمام دوره معاویه بر روح جامعه اسلامى حکم فرما بود، تضعیف شد و ترس آنها را فرو ریخت ، خلاصه، ابا عبدالله (ع) به اجتماع اسلامى شخصیت داد.

کربلا و قیام سیدالشهدا (ع) نمایشگاه اخلاق عالى اسلامى و انسانى با همه صفات و طراوت آن بود و این اخلاق را نه به زبان که در عمل به خون پاک خویش بر صفحه ماندگار تاریخ به ثبت رسانید.

از پا حسین افتاد و ما بر پاى بودیم‏

زینب اسیرى رفت و ما بر جاى بودیم

۲. احساس گناه در بین مسلمین

یکى دیگر از آثار نهضت و شهادت سیدالشهدا (ع) این بود که مردم پس از مدت کوتاهى متوجه عدم توانایى و ضعف نفس خود شدند، لذا احساس عمیق ندامت و گناه کرده و چنین اندیشیدند که براى جبران این اهمال کارى و غفلت ، و نیز براى طلب بخشایش الهى، باید جانبازی هاى مشابهى را انجام دهند. و از جمله کارهاى امام زین ‏العابدین (ع) این بود که کوشید این احساس گناه را شعله‏ور سازد. از این رو به گروه انبوهى از مردم کوفه نهیب زده و فرمود:

«اى مردم، شما را به خدا سوگند مى دهم، آیا شما فراموش کردید که نامه‏ ها براى پدرم نوشتید و چون به سوى شما آمد، به او خدعه و نیرنگ زدید؟! شما با پدرم عهد و پیمان بستید و با وى بیعت کردید، اما بیعت خود را شکستید و او را به قتل رساندید پس هلاکت بر شما باد و با این توشه‏اى که به آخرت فرستادید هلاکت بر شما باد . چه رأى زشت و پلیدى را که براى خود پسندیدید! آنگاه که به دیدار پیغمبر خدا (ص) مى‏ شتابید و به شما بگوید: «عترت مرا کشتید ، هتک حرمت مرا کردید.» با چه دیده‏اى به او نظر خواهید کرد؟ و سرانجام به شما خواهد گفت : «از امت من نخواهید بود» ۱.

این احساس گناه عامل همیشه شعله‏ ورى بود که مردم را براى شورش و انتقام جویى همواره به جلو مى ‏راند.

استاد «عادل ادیب» در این باره مى‏ نویسد: شهادت فجیع امام حسین (ع) در کربلا موجى شدید از احساس گناه در وجدان هر مسلمانى برانگیخت . آنان پى بردند که مى‏ توانستند او را یارى دهند. اما از آن پس که با او براى قیام پیمان بستند، او را یارى نکردند . این احساس گناه دو جنبه داشت: از یک طرف انسان را وادار مى ساخت که گناهى را که مرتکب شده با کفاره بشوید، و از طرف دیگر نسبت به کسانى که او را به ارتکاب چنین گناهى واداشته بودند، احساس کینه و نفرت کند. به طورى که انگیزه انقلاب هاى متعددى که در اثر قتل امام (ع) برپا شد، همان کفاره یارى نکردن به حضرت او، و انتقام گرفتن از امویان بود .

مقدر چنین بود که آتش این احساس گناه، پیوسته برافروخته بماند و انگیزه انتقام از بنى امیه در هر فرصت به انقلاب و قیام بر ضد ستمگران منتهى گردد. ۲

بارى ، بر اثر شهادت امام حسین (ع) این آیه شریفه مصداقى روشن یافت:

«و یوم یعض الظالم على یدیه » . ۳ و روزى که ستمکار دستهاى خود را از پشیمانى مى ‏گزد.

۳. ازدیاد محبوبیت سید الشهداء (ع) و خاندان وحى

سؤمین اثر مهم تربیتى قیام و شهادت سیدالشهداء (ع) ، بالا بردن محبوبیت خاندان حضرت على (ع) در اجتماع اسلامى و شناساندن بیشتر و بهتر آنان به مردم بوده است .

مسئله داشتن محبوبیت و قبضه کردن افکار اجتماع از مسائل حیاتى و مهمى است که همواره مورد نظر حکومت ها بوده و هست . حکومتها هر چند به طور اکثر تکیه گاه بزرگى جز قدرت ندارند، اما به خوبى مى دانند که نیرومندتر از قدرت نظامى ، جایگاهى است که در دلهاى مردم مى‏ باشد، وسعى دارند آن را براى خویش به دست آورند . معاویه نیز با همه تلاشهاى شیطانى خود به طور کلى مى خواست دو چیزرا به دست آورد: یکى محبوبیت بخشیدن به خاندان و شجره خبیثه بنى امیه ، و دیگرى سقوط خاندان و شجره طیبه حضرت على (ع) از محبوبیت . متأسفانه معاویه در این تلاش خود موفقیت بسیارى هم کسب کرد. اما با ظهور حماسه حسینى و جانبازیهاى مردان راستین خدا، نفوذ معنوى و اعتبار روحانى عمیقى براى سیدالشهدا و اهل بیت (ع) ایجاد نمود . به طورى که هر چه از آن واقعه مى گذشت مردم بیشترى به خاندان حضرت على (ع) جذب مى‏شدند این محبوبیت رفته رفته چنان بالا گرفت که عده‏اى براى خونخواهى و به نام هوا داران از خاندان رسول خدا (ص) دست به قیام زدند.

آرى ، اگر حسین بن على (ع) پیش از نهضت مردان ه‏اش به عنوان امام وقت و سبط پیغمبر و فرزند على و فاطمه، و بزرگترین شخصیت از خاندان وحى شناخته مى‏شد، پس از قیام با حفظ مقامات سابق، به نام عالی ترین و کامل ترین نمونه مردانگى و مجاهدت و فداکارى در راه خدا و حقیقت شناخته شد.

«مسیوماربین آلمانى» در این خصوص مى‏ نویسد: «مهمترین اثر این نهضت این بود که ریاست روحانى که در عوالم سیاست اهمیت شایانى داشت، مجدداً به دست بنى ‏هاشم افتاد، و به ویژه در بازماندگان حسین (ع) مسلم گردید، و چندى طول نکشید که (حکومت) ظلم و جور معاویه و جانشیان او منهدم شد و در کمتر از یک قرن قدرت از بنى امیه سلب گردید. منهدم شدن (قدرت) بنى امیه به قسمى شد که امروز نام و نشانى از آنها نمودار نیست و اگر در متن کتب تاریخى نامى از این قوم ذکر شده در تعقیب آن هزاران نفرین و ناسزا هم نوشته شده است، واین نیست مگر به واسطه قیام امام حسین (ع) و یاران با وفاى او » ۴

 پى نوشت:

۱- سیرهء امامان , سید محسن امین , ص ۱۸۸

۲- زندگانى تحلیلى پیشوایان ما, عادل ادیب , ص ۱۴۹

۳- سورهء فرقان , آیه ۲۷

۴- نقل از کتاب درسى که حسین به انسانها آموخت شهید هاشمى نژاد, ص ۴۴۵

منبع: کتاب آثار و برکات سید الشهدا

به قلم :علیرضا رجالى تهرانى

ریشه‏ هاى علوم ولوى

 

 

اشاره:

بر آنیم تا با مطرح کردن تعدادى از شخصیت ها و راویانى که اهل بیت و پیشوایان معصوم شیعه علیه السلام از طریق آنان نقل روایت و درایت کرده ‏اند به این سؤال پاسخ دهیم که آیا اهل بیت علیه السلام از چنین شخصیت ها و راویان غیر معصوم کسب علم کرده ‏اند یا خیر؟

بدون شک هرکس با جوامع روایى شیعه و اهل سنت آشنا باشد، کم و بیش به این حقیقت رسیده است که در پاره اى از موارد اهل بیت علیه السلام و امام معصوم از افراد غیر معصوم به صورت مرسل، یا غیر مرسل نقل حدیث کرده‏اند. این گونه اسناد اختصاص به جوامع روایى معتبر و غیر معتبر، شیعه و سنى نداشته و در همه آنها دیده مى‏شود.افزون بر آن، افرادى چون جمال الدین معزى در «تهذیب الکمال‏»، رازى در «الجرح والتعدیل‏»، ذهبى در «سیر اعلام النبلاء» و ابن حجر در «تهذیب التهذیب‏» در شرح حال پیشوایان معصوم شیعه‏ علیه السلام، افرادى را به عنوان مشایخ روایى آنان برشمرده ‏اند.

نام تنى چند از آنان عبارت است از: هند بن ابى هاله تمیمى، عمر بن خطاب، ذکوان مولى عایشه، سعید بن مرجانه، سعید بن مسیب، عبد الله بن عباس، عمرو بن عثمان بن عفان، مروان بن حکم، مسور بن مخرمه، ابو رافع مولى رسول الله‏صلى الله علیه و آله و سلم، ابوهریره، زینب بنت ابى سلمه، صفیه بنت‏حیى، عایشه،ام سلمه، عبد الله بن عمر، ابوسعید خدرى، جابر بن عبد الله انصارى، عبدالله بن جعفر، محمد بن حنفیه،سمره بن جندب، انس بن مالک، عطاء بن یسار، یزید بن هرمز، سلمان، ابوذر، عروه بن زبیر، عطاء بن ابى رباح، قاسم بن محمد بن ابى بکر، محمد بن مسلم بن شهاب زهرى، نافع مولى ابن عمر، عبد الله بن دینار، عبید الله بن ارطاه‏و …. ()

در پاسخ به این پرسش باید گفت: اگر پیشوایان معصوم شیعه علیه السلام در دوران عمر با برکت‏خود از چنین افرادى نقل روایت‏یا درایت کرده‏اند به خاطر جهاتى است که اینک به برخى از آنها اشاره مى‏ شود.

دلایل نقل معصومین علیه السلام از افراد غیر معصوم

دلیل اول. اصالت دادن به سنت پامبر صلى الله علیه و آله و سلم پس از قرآن: از آنجا که سنت، مفسر و مبین کلام خداوند و حاصل وحى الهى است و در حقیقت پشتوانه عظیم اصول اعتقادى و منبع غنى معارف اسلامى به شمار مى ‏رود، پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم از همان آغاز به اهمیت و نقش بنیادین سنت عنایت‏ خاصى داشته و در این راستا، هریک از امامان معصوم علیه السلام بر اهمیت و گسترش آن اهتمام فراوانى داشتند.

متاسفانه در صدر اسلام وحتى در زمان حیات پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم برخى به بهانه ‏هایى چون جلوگیرى از اختلاط قرآن با سنت و یا احتیاط در نقل سنت، تمام همت‏ خود را براى جلوگیرى از نشر سنت و از بین بردن آن به کار بردند. عبد الله بن عمر گوید: من هر آنچه را از پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم مى ‏شنیدم مى‏نوشتم و آن را حفظ مى‏ کردم. قریش مرا از این کار بازداشتند و گفتند: پیامبر چون ما بشرى است که حالات روانى غضب و رضایت دارد; آیا صلاح است که سخنان او را حفظ کرده و بنویسى؟ ابن عمر گوید: این مطلب را خدمت پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم عرضه داشتم، پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم فرمود:

«اى عبدالله! هر آنچه از من مى ‏شنوى بنویس، به خدا قسم! از من مطلبى جز حق صادر نمى ‏شود». (۲)

با رحلت پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم دستور رسمى وعلنى ممنوعیت «سنت‏» وجلوگیرى از تدوین، حفظ و گسترش آن از سوى خلیفه اول صادر گردید. ذهبى به نقل از ابن ابى ملیکه مى‏ نویسد:

«خلیفه اول پس از رحلت پیامبر، مردم را جمع کرد و گفت: شما از پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم حدیث نقل مى‏ کنید در حالى که با هم اختلاف‏هایى دارید و پیدا خواهید کرد و به طور مسلم بعد از شما مردم به اختلافات بزرگترى خواهند افتاد; بنابراین، از رسول خدا چیزى نقل نکنید، هر کس از شما سؤالى کند، بگویید در میان ما و شما قرآن است، حلال آن را حلال و حرام آن را حرام بشمارید». (۳)

این شیوه در زمان خلیفه دوم از شدت بیشترى برخوردار گردید و او سردمداران سیاسى را مامور جلوگیرى از رواج سنت مى ‏کرد. قرظه بن کعب صحابى مى‏ گوید:

«آنگاه که عمر ما را براى فرمانروایى عراق فرستاد، ما را پیاده تا حومه شهر مدینه (صرار) بدرقه کرد و سپس گفت: مى‏دانید چرا شما را بدرقه کردم؟ گفتیم به جهت احترام. گفت: علاوه بر آن منظورى داشتم و آن این که: شما به محلى مى‏روید که مردمش مانند زنبوران عسل در کندو و زمزمه قرآن دارند، آنان را با حدیث گفتن از رسول خدا باز دارید. برایشان حدیث نگویید من در ثواب این کار با شما شریک هستم. قرظه مى‏گوید: بعد از شنیدن این دستور سرى خلیفه، دیگر براى مردم عراق حدیث نگفتم. وقتى مردم عراق از او مى‏ خواستند که برایشان حدیث ‏بگوید او جواب مى‏داد: خلیفه، مرا از حدیث گفتن نهى کرده است‏». (۴)

خلیفه دوم قبل از مرگش چندتن از صحابه را که در نقاط مختلف اسلامى سکونت داشتند به مدینه فرا خواند و به آنان گفت: این احادیث چیست که در دنیا منتشر ساخته ‏اید!

وى، عده‏اى از صحابه (مانند: عبدالله بن مسعود، ابوذر و ابو درداء) را از نقل احادیث نهى کرد. این گروه از صحابه پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم از شهر مدینه بیرون رفتند و از طرف خلیفه در این شهر محبوس ماندند و تا هنگام مرگ خلیفه تحت نظر بودند. (۵)

پس از خلیفه دوم، عثمان و دیگر حکام اموى بر اساس سیاست از قبل طراحى شده و در هر زمان با رنگى و شکلى از نشر سنت رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم جلوگیرى کردند. عبد الله بن عامر گوید: از معاویه بر بالاى منبر شنیدم که مى‏گفت: «اى مردم از احادیث رسول خدا بپرهیزید وآنها را نقل نکنید مگر آن احادیثى را که عمر اجازه داد و در زمان او نقل مى‏ شد». (۶)

در مقابل این ایده و سیاست، اهل بیت علیه السلام و پیروانشان به هر شیوه ممکن از سنت و محتواى غنى و ارزشمند آن پاسدارى کردند. آنان با تسلط بر سنت رسول خدا، بسیارى از سؤالهاى مردم را با حدیث پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم جواب مى‏دادند و نه تنها در مقابل سؤال، بلکه در مناسبت هاى گوناگون کلمات گهربار خود را مسندا و یا مرسلا از رسول گرامى اسلام نقل مى‏ کردند و در این زمینه تاکید مى ‏کردند که ما هرچه داریم از رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم است. (۷)

در پاره اى از موارد چون حدیث ‏شریف سلسله الذهب امامان معصوم علیه السلام، سلسله سند را از طریق پدران معصوم خودبه رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم رسانده و گاه از طریق دیگران به این مقصود مى ‏پرداختند و بدین وسیله سعى مى‏کردند تا احادیث پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم به فراموشى سپرده نشود.

دلیل دوم. مبارزه با تبلیغات مسموم: روشن است که قرن دوم و سوم اسلامى و کمى پیش از آن، دوران بروز روایت و نقل و مذاکره حدیث ‏به شمار مى‏ رود. این حالت که تا حدودى عکس العمل ممنوعیت نقل سنت و روایت در قرن اول اسلامى به حساب مى‏ آید باعث ‏شده بود تا همگان به ویژه آنان که در مدینه بودند در این محیط قرار گرفته و آنان که صاحب درایت ‏بودند را غیر عالم و گمراه تلقى کنند.شخصیت هاى بى نظیرى چون امام باقر وامام صادق علیه السلام بر اثر تبلیغات مسموم دستگاه هاى حاکم به ویژه در کوفه و شام به جهالت وضلالت متهم مى‏ شدند; چرا که مجالس درسى خود را با نقل روایت‏ سپرى نمى‏ کردند. یحیى بن عبدالله گوید: روزى جمعى از کوفه در محضر امام صادق علیه السلام بودند; امام علیه السلام خطاب به آنان فرمود: «شگفت از این مردم که بر این باورند تمام دانش خود را از رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم گرفته‏ اند و بدان عمل کرده و خود را هدایت شده مى ‏پندارند ولى ما را عالم این درگاه نمى ‏دانند. ما خاندان و فرزندان او هستیم و در خانه هاى ما وحى نازل شده و از نزد ما علم به آنان رسیده است. آیا آنان مى‏ پندارند که خود مى‏ دانند و هدایت ‏شده ‏اند ولى ما جاهل و گمراهیم؟! این محال است‏». (۸)

جامعه و محیط فرهنگى آن زمان چنین اقتضا مى‏ کرد که درایت منهاى قالب روایت، هیچ انگاشته شود و روایت هرچند بى درایت مایه کمال علم و دانش به شمار رود. این برداشت همچنان تا قرنهاى بعدى ادامه داشت و از این رو، القاب «حافظ‏» و «حاکم‏» رایج گردید.ذهبى در توجیه کم‏رنگ کردن شرح حال امام سجاد و امام باقر و امام صادق علیه السلام مى ‏نویسد:

«محمد بن على چون پدر و فرزندش جعفر، روایت زیادى نداشتند و روایات هرکدام از لحاظ کمیت قابل اعتنا نیست; بلکه آنان فقط پاسخ به سؤالات و فتاوایى از خود به یادگار گذاشته‏اند». (۹)

ازاین رو، پیشوایان معصوم شیعه علیه السلام مجبور بودند تا درایات گهربار خود را در قالب روایات بیان کرده و کلمات خود را در ظاهر به راویان و امامان قبل از خود مستند سازند.

دلیل سوم. رفع اتهام از ارسال سند: از آنجا که دوران اهل بیت علیه السلام و امامان معصوم شیعه علیه السلام مواجه با حدیث گرایى ونقل اثر به ویژه در مدینه بود و از طرفى از همان آغاز قرون اسلامى فن نقد اسناد و احادیث‏به وسیله مسلمانان ابداع شده بود، هر شخصیتى خود را مقید به این شیوه مى‏دید و برآن بود تا احادیث‏ خود را به گونه‏اى مسند و متصل بیان کند.

در واقع، نقل احادیث و روایات از افراد ثقه و مورد اعتماد و منطبق با شرایط ویژه، به گونه اى که اتصال دقیق برقرار شود و به پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم و یا ابتداى سند برسد، از امتیازاتى است که اختصاص به مسلمانان داشته و دیگر فرهنگ ها و ملل دنیا از این نعمت محرومند.

خطیب بغدادى در کتاب «شرف اصحاب الحدیث‏» به نقل از ابوعلى جبانى مى‏ نویسد:

«خداوند سه چیز را در انحصار این امت قرار داده و دیگران پیش از آن محروم بوده‏اند، اسناد یا سند شناسى، علم انساب و نسب شناسى، علم ادبیات چون صرف و نحو و معانى‏».

از این رو، محدثان و کاتبان حدیث رنجها بر خود هموار کرده و با تحمل مشقتها از شهرى به شهر دیگر مى‏رفتند تا با شنیدن احادیث از زبان خود دانشمندان و ناقلان حدیث، این مهم را به انجام رسانند. اهل بیت پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم و امام معصوم شیعه علیه السلام با آن‏که خود در اوج قله علمى قرار داشتند و هیچ گونه نیازى براى به کار بردن این شیوه در حقشان نبود، باز خود را در این دایره محدود، مى‏ دیدند و گاه و بى گاه به خاطر عدم رعایت این شیوه متهم به ارسال سند و یا عدم اسناد مى ‏شدند.

روزى عباد بن کثیر بصرى که از زاهدان دروغین زمان امام صادق علیه السلام بود خدمت امام صادق علیه السلام رسید در حالى که لباس غیر متعارف و به اصطلاح تزهدانه بر تن داشت. حضرت او را نصیحت کرده و گفت: پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم فرمود: «هر کس لباس شهرت وغیر متعارف در دنیا بپوشد خداوند لباس ذلت و پستى در روز قیامت‏بر تن او خواهد کرد».

عباد بن کثیر، گفته حضرت را مورد شک قرار داد و از روى اتهام به این کلام نگریست. امام صادق علیه السلام فرمود:

«یا عباد تتهمنی! حدثنی آبائی عن رسول الله‏»; (۱۰) اى عباد! آیا گفته من را بدون سند مى‏ پندارى. این روایت را از طریق پدرانم از پیامبرصلى الله علیه و آله و سلم براى تو نقل کردم.

در روایت دیگرى آمده است: جابر به امام باقرعلیه السلام عرض کرد: هرگاه کلامى برایم فرمودید سند آن را بازگو کنید. حضرت درجواب فرمود: هرآنچه را من براى تو بگویم از طریق پدرانم از رسول خداصلى الله علیه و آله و سلم و جبرئیل و در نهایت از خدا نقل مى ‏کنم. (۱۱)

از این رو، پیشوایان معصوم شیعه علیه السلام براى رفع این اتهام و در نهایت، رساندن پیام معارف الهى به گوش تمامى مسلمانان از هر فرقه و طایفه، کلمات خود را در بسیارى از موارد از طریق پدران معصوم خود و یا دیگران نقل مى‏ فرمودند.

البته این بدان معنا نبود که پیشوایان معصوم ‏علیه السلام با هرگونه ترفندى هرچند باطل در صدد نشر افکار خود باشند بلکه گاه براى به کار گرفتن شیوه اسناد افزون بر آن‏که خود از پدرانشان شنیده و یا به ارث برده بودند از دیگران که ائمه علیهم السلام از آنان شنیده بودند، این گونه روایات را نقل مى‏ کردند.

دلیل چهارم. معرفى الگو: در پاره‏اى از موارد، پیشوایان معصوم شیعه علیه السلام از افرادى نقل روایت کرده‏اند که داراى موقعیت ویژه اى در میان مردم بوده‏ اند. افرادى چون ابوذر و سلمان که زهد و پارساییشان زبانزد خاص و عام بود از چهره‏ هایى بودند که در این زمینه مورد تکریم و تمجید همگان قرار گرفته بودند.

گرچه اهل بیت علیه السلام سرآمد واقعى ارزش هاى اسلامى بوده و هستند; اما با توجه به حساسیتى که جمع زیادى از مردم بر اثر تبلیغات مسموم و گمراه کننده، نسبت‏به آنان پیدا کرده بودند و حتى جمعى آنان را در حد عامه مردم و پایان تر از آن مى‏دانستند، چنین موقعیتى در بین توده مردم نداشتند.

در صدر اسلام آوازه زهد ابوذر و سلمان به یقین بیشتر از زهد و پارسایى اهل بیت ‏علیه السلام طنین انداز شده بود. از این رو، امامان اهل بیت علیه السلام براى تبیین حقایق ارزشى انسانى و اسلامى و تبیین معارف اخلاقى به فعل یا قول این گونه افراد وجیه المله‏اى استناد کرده و یا سلسله سند خود را از طریق آنان به پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم مى ‏رساندند.

بررسى روایاتى که اهل بیت علیه السلام از طریق افرادى چون ابوذر و سلمان نقل کرده‏اند این حقیقت را به خوبى آشکار مى ‏سازد. (۱۲)

دلیل پنجم. زدودن نقاب از چهره برخى از شخصیت هاى برجسته: چهره‏هاى تابناکى در طول تاریخ به خاطر حمایت از مکتب اهل بیت علیه السلام مورد بى مهرى حزب مخالف قرار گرفته و شخصیت آنها یا تحریف شده و یا کمتر نام و نشانى در متون اهل سنت از آنان دیده مى‏شود. برخى از این افراد به جرم نقل حتى یک روایت در فضیلت اهل بیت علیه السلام به انواع و اقسام تهمتها متهم شده و نامشان از ردیف اسامى راویان و عالمان حذف گشته است. مثلا «احمد بن ازهر بن منبع نیشابورى‏» که بسیارى از دانشمندان رجالى او را ستوده ‏اند از سوى «یحیى ین معین‏» رجالى بزرگ اهل سنت‏ به خاطر نقل روایت «یا علی انت‏سید فی الدنیا و سید فی الاخره‏» بایکوت گردید و یحیى ین معین او را غالى، افراطى و کافر به ولایت فقیهان وعالمان زمان دانست.

در این شرایط بود که پیشوایان معصوم شیعه ‏علیه السلام، سعى در معرفى چنین شخصیت هایى داشته و نامشان را به طور مکرر در طریق روایات ذکر مى ‏کردند.

شاید یکى از علل ذکر نام جابر بن عبدالله در طریق اسناد روایات به معصومین علیه السلام زدودن نقاب ازچهره این شخصیت عظیم و برجسته اسلامى بود و او در پرتو این معرفى توانست‏ بسیارى از حقایق اسلامى را براى دوستان ودشمنان مکتب خود بیان کند.

دلیل ششم.مقایسه و نقد آراى سران مذاهب: در اواخر ایام تابعین واوایل ایام تابعان تابعین بر اثر اختلاف نظر فقیهان جامعه اسلامى، در مسائل نظرى پدیده مذاهب به وجود آمد. این اختلاف فتوا درمسایل نظرى که به طور کلى به خاطر دور شدن از آرا و نظرات اهل بیت علیه السلام وحدیث زدگى به ویژه در عراق به وجود آمده بود مایه سردرگمى جمعى از مسلمانان گردیده بود.

از این رو، پیشوایان معصوم شیعه علیه السلام با طرح نظرها و آراى فقیهان نامى دوران معاصر خود، شاگردان مکتب خود را با سستى مبانى آنان آشنا مى‏ کردند و گاه شیوه بحث و نقادى را از این طریق به آنان مى ‏آموختند. به عنوان نمونه مى‏ توان گفت در کتب اربعه شیعه به نقل از حضرات معصومین علیه السلام در حدود ۹۵ مورد اسم «ابن ابى لیلى‏» (محمد بن عبد الرحمان بن ابى لیلى انصارى ۷۴ ۱۴۸ق) و نقد آراى او دیده مى ‏شود. (۱۳)

همچنین در کتب اربعه شیعه در حدود ۳۷ مورد اسم «ابن شبرمه‏» (عبد الله بن شبرمه بن طفیل ۷۲ ۱۴۴ ق، قاضى و فقیه) و نقد آراى او توسط امامان معصوم شیعه علیه السلام دیده مى‏ شود. (۱۴)

بنابراین نقل فتوا و روایت از سران مذاهب هرگز به معناى استفاده از آنها نیست و در اکثر موارد این مطالب به نقل کشیده مى ‏شود و هیچ گونه دلالتى بر استفاده علمى اهل بیت علیه السلام از آنها ندارد. (۱۵)

دلیل هفتم. جدال احسن با مخالفان مذهب اهل بیت علیه السلام: گاهى براى تسلیم کردن طرف مقابل باید به قیاسى تمسک کرد که صغرى یا کبراى آن مورد پذیرش او باشد. هرچند مورد قبول استدلال کننده نباشد; این نوع قیاس را جدل نامند.

این شیوه از سوى اهل بیت علیه السلام براى مجاب کردن مخالفان خود گاه و بى گاه به کار گرفته مى‏شد. در مجلس بحثى که مامون براى علماى مذاهب و ادیان تشکیل داده بود و حضرت رضا علیه السلام نماینده مسلمانان به شمار مى‏ رفت; بین حضرت رضا علیه السلام و عالم مسیحى در باره الوهیت‏ یا عبودیت عیسى علیه السلام اختلاف نظر شد. عالم مسیحى براى حضرت عیسى مقام الوهیت و فوق بشرى را ادعا مى کرد. حضرت رضا علیه السلام فرمود:

عیسى همه چیزش خوب بود جز یک چیز و آن این که بر خلاف سایر پیامبران به عبادت علاقه اى نداشت. عالم مسیحى گفت: این سخن عجیب است، او از همه مردم عابدتر بود.

حضرت رضا علیه السلام با گرفتن این اعتراف ازاین شخص، فرمود: عیسى چه کسى را عبادت مى‏ کرد؟ آیا عبادت دلیل عبودیت نیست؟ و آیا عبودیت دلیل عدم الوهیت نیست؟

و به این ترتیب حضرت رضا علیه السلام با استدلال به امرى که مورد قبول طرف مقابل بود او را محکوم کرد. (۱۶) پیشوایان معصوم شیعه علیه السلام با استفاده از صنعت جدل بسیارى از مطالب حق و مقامات اهل بیت علیه السلام را براى دیگر مذاهب اسلامى تبیین مى‏ فرمودند.

اهل سنت عنوان صحابى را براى اثبات جلالت قدر و درستى افکار و کردار اصحاب رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم ‏کافى دانسته و به این دلیل هر نوع لغزش از آنان را بر خطاى سهوى و یا اجتهاد حمل مى کنند.

پیشوایان شیعه علیه السلام با استفاده از این مطلب نادرست ولى مورد پذیرش عامه براى اقناع مخالفان و اثبات مذهب اهل‏بیت علیه السلام برخى از اصول اساسى شیعه و معارف والاى اسلامى را از طریق صحابه و یا دیگر شخصیتهاى مورد قبول عامه نقل مى‏ کردند.

گزافه نیست اگر گفته شود اکثر قریب به اتفاق راویانى که اهل بیت علیه السلام از طریق آنان نقل روایت و درایت کرده‏اند از شخصیت هاى مورد قبول عامه بوده ‏اند.

شخصیت هایى چون عایشه، عبد الله بن عمر، ابو سعید خدرى، مالک بن انس، ابن شهاب زهرى و… که مورد پذیرش اهل سنت ‏بوده و هستند واسطه در نقل بسیارى از اصول تشیع ومکتب اهل بیت علیه السلام قرار گرفته‏ اند.

امام باقر علیه السلام از طریق سالم بن عبدالله بن عمر از پدرش گوشه ‏اى از ماجراى معراج رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم را که مایه اثبات امامت و ولایت اهل بیت علیه السلام و فضیلت و برترى امیر مؤمنان علیه السلام مى ‏باشد براى دیگران نقل مى ‏کند. (۱۷)

در خاتمه شایان ذکر است: هر یک از امامان معصوم علیه السلام از پدران معصوم خود روایات و یا درایاتى را نقل فرموده ‏اند که باید گفت این نیز یکى از راههاى کسب علوم اهل بیت علیه السلام بوده است. (۱۸)

پى ‏نوشت‏:

۱.بنگرید: تهذیب الکمال:۶/۲۲۰، ۳۹۶و ۲۰/۳۸۳و ۵/۷۵; الجرح والتعدیل: ۳/۷۳، ۲۴۹و ۶/۹۷۷و ۸/۱۱۷، ۶۲۵و ۲/۱۹۸۷; سیر اعلام النبلاء: ۴/۳۸۶، ۴۰۱و ۶/۲۵۵و ۹/۳۸۷; تهذیب التهذیب: ۲/۱۰۳، ۲۹۵، ۳۴۵و ۷/۳۰۴، ۳۸۷و ۹/۳۵۰و ۱۰/۳۹۹; کافى: ۱/۴۷۲، روایت ۱;کافى ۲/۴۹، روایت ۱و ص ۱۵۲، روایت ۱۱; کافى ۴/۳۵، روایت ۲; کافى ۵/۵۲۹، روایت ۵; کافى ۶/۲۶۹، روایت ۵; کافى ۷/۱۱۳، روایت ۳; الطبقات الکبرى لابن سعد: ۲/۱۷۷، سطر ۱۳; صحیح مسلم: ۴/۱۹۰۳، روایت ۹۶.

۲. سنن ابى داود: ۲/۱۲۴[باب فی کتاب العلم].

۳. تذکره الحفاظ:۱/۳۲.

۴. تذکره الحفاظ: ۱/۷; شرف اصحاب الحدیث، ص ۸۸.

۵. المستدرک على الصحیحین: ۱/۱۱۰; شرف اصحاب الحدیث، ص ۸۷.

۶.شرف اصحاب الحدیث، ص ۹۱.

۷. بنگرید: وسائل الشیعه: ۱۸/۵۸،باب ۸، ابواب صفات القاضی، روایت ۲۶.

۸. کافى: ۱/۳۹۸، حدیث ۱.

۹. سیر اعلام النبلاء:۴/۴۰۱.

۱۰. اختیار معرفه الرجال، ص ۳۹۲، روایت ۷۳۷.

۱۱. وسائل الشیعه: ۱۸/۶۹، روایت ۶۷.

۱۲. بنگرید کافى: ۲/۱۵۲، روایت ۱۱; ۶/۲۶۹، روایت ۵ ; امالى صدوق، ص ۲۷۵، روایت ۱۵ و ص ۴۱۱ روایت ۷.

۱۳. بنگرید: المعجم المفهرس لالفاظ احادیث الکتب الاربعه: ۱/۲۱ ۲۲.

۱۴.همان: ۱/۲۳.

۱۵. در برخى از کتب عمومى اهل سنت مطالبى نقل شده که خلاف مدعاى مذکور است. این گونه مطالب افزون بر آن که از اخبار آحاد بوده و مبتلا به ضعف سند است‏با حداقل اعتقادات مبرهن و روشن شیعه ناسازگار است.ر. ک: تاریخ دمشق لابن عساکر، [ترجمه الامام زین العابدین ] روایت ۳۲و۳۳.

۱۶.بحار الانوار:۱۰/۳۰۳.

۱۷.غیبت نعمانى، ص ۹۳و ۹۴.

۱۸. در این زمینه روایات زیادى در کتابهاى روایى شیعه دیده مى‏شود; ازجمله کتاب بصائر الدرجات، ص ۳۷۷، باب ۳.

منبع : سید محمد کاظم مدرسى کلام اسلامی-ش ۱۷

شأن نزول آیه تبلیغ

اشاره

آیه تبلیغ (مائده: ۶۷) از آخرین آیات نازل شده قرآن بر پیامبر(صلی الله علیه و آله) است. طبق این آیه، پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) موظف شد پیامی را به مردم ابلاغ کند که اگر در رساندن آن کوتاهی کند، رسالت پیامبریِ خود را به انجام نرسانده است. به اعتقاد شیعیان و برخی از اهل سنت، آیه در حجه الوداع و کمی قبل از ۱۸ ذی‌الحجه سال دهم هجری نازل شده است. در باور شیعه، موضوع آیه پیام خلافت و وصایت امام علی(علیه السلام) است و پیامبر(صلی الله علیه و آله) پس از نزول آیه، این امر الهی را انجام داد.

خداى متعال در آیه ۶۷ سوره «مائده» مى فرماید: (یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النّاسِ إِنَّ اللّهَ لایَهْدِی الْقَوْمَ الْکافِرینَ) «اى پیامبر! آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده است، کاملاً (به مردم) برسان؛ و اگر نکنى، رسالت او را انجام نداده اى؛ خداوند تو را از (خطرات احتمالىِ) مردم، نگاه مى دارد؛ و خداوند، جمعیت کافرانِ (لجوج) را هدایت نمى کند». در کتاب هاى مختلفى که دانشمندان اهل تسنن، اعم از تفسیر و حدیث و تاریخ نوشته اند، روایات زیادى دیده مى شود که با صراحت مى گوید: آیه فوق درباره على(علیه السلام)نازل شده است.

این روایات را جمع زیادى از صحابه از جمله زید بن ارقم، ابوسعید خدرى، ابن عباس، جابر بن عبداللّه انصارى، ابوهریره، برّاء بن عازب، حذیفه، عامر بن لیلى بن ضمره و ابن مسعود نقل کرده اند و گفته اند: آیه فوق درباره على(علیه السلام)و داستان روز غدیر نازل گردید.

شیعیان اعتقاد دارند که: حضرت رسول(صلى الله علیه وآله)مردم را در یک جا که همان «غدیر خم» است، گرداورى کرد و خطبه اى طولانى و رسا خواند و آنها را به شهادت گرفت و آنان نیز گواهى دادند که آن حضرت اولاى از آنان به خودشان است، آنگاه پیامبر(صلى الله علیه وآله)دست على بن ابى طالب را بلند کرد و فرمود: «هر که من مولاى اویم، پس على مولاى او است، بار الها، دوست داشته باش هر که او را دوست بدارد و دشمن بدار هر که او را دشمن بدارد و یارى کن هر که او را یار باشد و خوار کن هر که از یاریش دست بردارد و حق را با او بچرخان».

سپس عمامه اش را به او پوشانید و به اصحابش دستور داد که به حضرت به عنوان امیرالمؤمنان تهنیت و تبریک گویند و آنان نیز اینچنین کردند و در پیشاپیش آنان ابوبکرو عمر قرار داشتند که به او گفتند: «خوشا بحال تو اى فرزند ابوطالب، تو مولاى ما و مولاى هر مرد مؤمن و هر زن مؤمنه اى شدى».(۱)

پس از اینکه بیعت تمام شد، این آیه نازل شد: «امروز دین و آئین شما را کامل کردم، و نعمت خود را بر شما تمام نمودم، و اسلام را به عنوان آئین شما پذیرفتم» (الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتی وَ رَضیتُ لَکُمُ الإِسْلامَ دیناً).

این مطلبى است که شیعیان بدان معتقد هستند و آن را امرى مسلّم و غیر قابل انکار مى دانند.

بسیارى از علماى اهل سنت این رویداد را با تمام تفصیل ذکر کرده اند که به برخى از آنها اشاره مى کنیم:

۱ـ امام احمد بن حنبل در مسندش از زید بن ارقم نقل مى کند که گفت: «با رسول خدا(صلى الله علیه وآله)در درّه اى به نام درّه خُم گرد آمدیم، پس دستور نماز داد، آنگاه در نیمروز نماز را با حضرت گذاردیم، سپس خطبه اى خواند و در حالى که پارچه اى بر روى درخت آویزان کرده بودند که حضرت در سایه باشد تا آفتاب سوزان کمتر بر او بتابد، فرمودند: ایا نمى دانید؟ آیا شهادت نمى دهید که من از هر مؤمنى به خود او سزاوارتر و اولى هستم؟

همه گفتند: آرى! فرمود: هر که من مولاى اویم، این على مولاى او است، خداوندا! دوست داشته باش هر که او را دوست دارد و دشمن بدار هر که او را دشمن بدارد».(۲)

۲ـ امام نسائى در کتاب خصائص از زید بن ارقم نقل مى کند که گفت: «هنگامى که پیامبر(صلى الله علیه وآله)از حجه الوداع باز مى گشت، در غدیر خم فرود آمد و دستور داد کنار درختها جمع شویم، سپس فرمود: زود است که دعوت الهى را اجابت کنم و همانا در میان شما دو چیز گرانبها مى گذارم که یکى از دیگرى بزرگ تر است: کتاب خدا و اهل بیتم، پس ببینید چگونه در رابطه با این دو با من رفتار مى کنید و به تحقیق این دو از هم جدا نمى شوند تا اینکه در حوض ـ روز رستاخیز ـ بر من وارد شوند. سپس فرمود: خداوند مولاى من است و من مولاى هر مؤمن هستم، آنگاه دست على را گرفت و فرمود: هر که من مولاى اویم، پس این شخص هم ولى او است، بار الها دوست بدار هر که دوستش دارد و دشمن بدار هر که او را دشمن بدارد».(۳)

۳ـ حاکم نیشابورى از دو طریق صحیح نزد شیخین (بخارى و مسلم) نقل مى کند که گفت: «هنگامى که رسول خدا(صلى الله علیه وآله)از حجه الوداع بازگشت، در غدیر خم فرود آمد و دستور داد زیر درختها جمع شوند، سپس فرمود: به زودى خدایم مرا دعوت مى کند و من اجابت خواهم کرد و همانا میان شما دو چیز گرانبها قرار داده ام که یکى از دیگرى بزرگتر است: کتاب خدا و عترتم، پس ببینید چگونه پس از من با آنها رفتار خواهید کرد، و همانا این دو هرگز از هم جدا نمى شوند تا اینکه در حوض بر من وارد شوند. آنگاه فرمود، خداى عزوجل مولاى من و من مولاى هر مؤمنم، سپس دست على را گرفت و فرمود: هر که من مولاى اویم، پس این على مولاى اوست، خداوندا! دوست بدار هر که ولایتش را بپذیرد و دشمن بدار هر که او را دشمن باشد».(۴)

۴ـ هم چنین این روایت را مسلم در صحیحش با سندى که به زید بن ارقم منتهى مى شود آورده ولى خلاصه اش کرده است. مى گوید: «روزى در کنار آبى که آن را «خم» مى نامند و بین مکه و مدینه واقع است، پیامبر(صلى الله علیه وآله) در میان ما به سخنرانى ایستاد وپس از حمد و ثناى الهى و پند ونصیحت فرمود: اما بعد، هان اى مردم! من انسانى مانند شمایم، بزودى فرستاده خدا خواهد آمد و من اجابت خواهم کرد و همانا در میان شما دو چیز گرانبها و سنگین مى گذارم، نخست کتاب خدا است که در آن نور و هدایت است، پس کتاب خدا را برگیرید و به آن تمسک جوئید و بسیار درباره کتاب خدا سفارش و تشویق کرد، سپس فرمود: و اهل بیتم، شما را به خدا اهل بیتم را فراموش نکنید؛ شما را به خدا اهل بیتم را به فراموشى نسپارید؛ شما را به خدا اهل بیتم را از یاد نبرید…».(۵)

۵ـ امام احمد از طریق براء بن عازب به دو سند نقل کرده که گفت: «با رسول خدا(صلى الله علیه وآله)بودیم که در غدیر خم فرود آمدیم. وقت نماز شد و همه با هم به نماز ایستادیم، براى پیامبر(صلى الله علیه وآله)فرشى زیر دو درخت انداختند، آنگاه حضرت نماز ظهر را خواند و دست در دست على گذاشت و فرمود: آیا نمى دانید که من برتر از مؤمنین به جانهاى آنها هستم؟ گفتند: آرى! حضرت فرمود: آیا نمى دانید که من از هر مؤمنى به خویشتن خویش سزاوارترم؟ گفتند: آرى! پس دست على را گرفت و گفت: هر که من مولاى اویم، پس على مولاى او است؛ خداوندا! دوست بدار هر که ولایتش را بپذیرد و دشمن بدار هر که با او دشمنى کند. براء گوید: پس از آن، عمر نزد على(علیه السلام)آمد و گفت: خوشا به حال تو اى فرزند ابوطالب، اینک مولاى هر مؤمن و مؤمنه اى گردیده اى».(۶)

و در کوتاه سخن حدیث غدیر را بسیارى دیگر از علما و بزرگان اهل تسنن ـ جز اینان که نام بردیم ـ در کتابهاى خود آورده اند، مانند: ترمذى، ابن ماجه، ابن عساکر، ابن نعیم، ابن اثیر، خوارزمى، سیوطى، ابن حجر، هیثمى، ابن صباغ مالکى، قندوزى حنفى، ابن مغازلى، ابن کثیر، حموینى، حسکانى، غزالى و بخارى در تاریخش، اینان با اختلاف مذاهب و گروه هایشان در قرن اول هجرى و تا قرن چهاردهم در کتابهاى خود این حدیث را ذکر کرده اند که عددشان از ۳۶۰ دانشمند تجاوز مى کند.(۷)

پی نوشت:

۱.مسند احمد بن حنبل، ج ۴، ص ۲۸۱، تفسیر کبیر رازى، ج ۳، ص ۶۳۶، صواعق ابن حجر، تفسیر طبرى.

۲.مسند احمد بن حنبل، ج ۴، ص ۳۷۲٫

۳.الخصائى نسائى، ص ۱۵۰٫

۴.مستدرک حاکم، ج ۳، ص ۱۰۹٫

۵.صحیح مسلم، ج ۴، ص ۱۸۷۳، همچنین این روایت را امام احمد و ترمذى و ابن عساکر نیز نقل کرده اند.

۶.مسند احمد بن حنبل، ج ۴، ص ۲۸۱، کنزالعمال، ج ۱۳، ص ۱۳۳، فضائل الخمسه من الصحاح سته، ج ۱، ص ۳۵۰٫

۷.همراه با راستگویان، ص ۹۳٫

الفاظ حدیث منزلت را از زبان صحابه

اشاره:

حدیث منزلت از درجه اعتبار خاصى برخوردار است به حدّى که بخارى و مسلم آن را در صحیحین نقل کرده اند. و به تواتر از پیامبر(صلى الله علیه وآله) نقل شده که در حقّ على بن ابى طالب(علیه السلام) فرمود: «انت منّى بمنزله هارون من موسى»؛ «تو نسبت به من همانند هارون نسبت به موسى هستى.» این حدیث را حافظان و محدثان از فریقین شیعه و سنّى به سندهاى بسیارى از صحابه نقل کرده اند. اینک به برخى از آن ها اشاره مى کنیم:

۱ ـ امام على(علیه السلام)

ابن عساکر به سندش از امام على(علیه السلام) نقل کرده که فرمود: رسول خدا(صلى الله علیه وآله) در حقّ من فرمود: «انت منّى بمنزله هارون من موسى».(۱)

۲ ـ عمر بن خطّاب

ابن عساکر به سندش از سوید بن غفله نقل مى کند که عمر روزى مردى را دید که در حقّ على(علیه السلام) دشمنى مى ورزد. به او گفت: گمان مى کنم که از منافقین هستى. شنیدم از رسول خدا(صلى الله علیه وآله) که مى فرمود: «على منّى بمنزله هارون من موسى الاّ انّه لا نبىّ بعدى».(۲)

و نیز به سندش از ابن عباس نقل کرده که از عمر بن خطّاب در حالى که جماعتى نزد او بودند و صحبت از سابقین به اسلام مى کردند، شنیدم که گفت: امّا على؛ پس از رسول خدا(صلى الله علیه وآله)شنیدم که در شأن او سه خصلت بیان داشت، دوست داشتم یکى از آن ها براى من باشد که اگر چنین مى شد براى من از هر چه خورشید بر آن مى تابد بهتر بود. روزى من و ابوعبیده و ابوبکر و جماعتى از صحابه بودیم که پیامبر(صلى الله علیه وآله) به دست خود بر شانه على زد و فرمود: اى على! تو اوّل مؤمنى هستى که ایمان آوردى و اول مسلمانى هستى که اسلام انتخاب کردى و تو نسبت به من به منزله هارون نسبت به موسى مى باشى.(۳)

۳ ـ عبدالله بن عمر

وصابى در «أسنى المطالب» به سندش از عبدالله بن عمر نقل کرده که از رسول خدا(صلى الله علیه وآله)شنیدم که مى فرمود: «امّا على؛ پس او براى من به منزله هارون نزد موسى است جز آن که بعد از من نبى نخواهد بود».(۴)

۴ ـ جابر بن عبدالله انصارى

ابن عساکر به سندش از جابر نقل کرده که پیامبر(صلى الله علیه وآله) خطاب به على(علیه السلام) فرمود: «انت منّى بمنزله هارون من  موسى».(۵)

۵ ـ ابن عباس

ابن عساکر هم چنین به سندش از ابن عباس نقل کرده که از رسول خدا(صلى الله علیه وآله) شنیدم که خطاب به على(علیه السلام)مى فرمود: «انت منّى بمنزله هارون من موسى غیر انّه لا نبىّ بعدى».(۶)

ابن عساکر به سندش از ابن عباس نقل کرده که پیامبر(صلى الله علیه وآله) خطاب به ام سلمه فرمود: «اى امّ سلمه! همانا على گوشتش از گوشت من و خونش از خون من است. و او نزد من به منزله هارون نزد موسى است جز آن که پیامبرى بعد از من نخواهد بود».(۷)

۶ ـمعاویه بن ابى سفیان

ابن عساکر از قیس بن ابى حازم نقل کرده که شخصى درباره مسأله اى از معاویه سؤال کرد؟ معاویه گفت: از على بن ابى طالب سؤال کن؛ زیرا او از من داناتر است. او گفت: گفتار و جواب تو اى امیرالمؤمنین نزد من محبوب تر است از جواب على! معاویه گفت: بد سخنى گفتى، تو از مردى کراهت دارى که رسول خدا(صلى الله علیه وآله)به او علم فراوان داده است. پیامبر در شأن او فرمود: «انت منّى بمنزله هارون من موسى الاّ انّه لا نبىّ بعدى…».(۸)

۷ ـ ابوسعید خدرى

ابن عساکر به سندش از ابوسعید خدرى نقل کرده که رسول خدا(صلى الله علیه وآله) فرمود: «انت منّى بمنزله هارون من موسى».(۹)

۸ ـ ابوهریره

همین مضمون از ابوهریره نیز نقل شده است.(۱۰)

۹ ـ انس بن مالک

ابن عساکر به سندش از انس نقل کرده که رسول خدا(صلى الله علیه وآله) فرمود: «یا على، انت منّى بمنزله هارون من موسى الاّ انّه لا یوحى الیک».(۱۱)

۱۰ ـ براء بن عاذب و زید بن ارقم

ابن عساکر به سندش از این دو نفر صحابى نقل کرده که رسول خدا(صلى الله علیه وآله) فرمود: «تو نزد من همانند هارون نزد موسى هستى جز آن که تو نبى نیستى».(۱۲)

۱۱ ـ اسماء بنت عمیس

ابن عساکر به سندش از اسماء(علیه السلام) نقل کرده که فرمود: جبرئیل بر پیامبر(صلى الله علیه وآله) نازل شد و عرض کرد: اى محمّد! همانا پروردگارت تو را سلام مى رساند و به تو مى گوید: «على نزد تو به منزله هارون نزد موسى  است جز آن که پیامبرى بعد از تو نیست».(۱۳)

۱۲ ـ ام سلمه

همین مضمون نیز از ام سلمه وارد شده است.(۱۴)

۱۳ ـ سعد بن ابى وقّاص

بخارى به سندش از سعد بن ابى وقاص نقل کرده که رسول خدا(صلى الله علیه وآله) هنگام رفتن به تبوک، على را جانشین خود قرار داد. على عرض کرد: آیا مرا جانشین خود در بین بچه ها و زنان قرار مى دهى؟ حضرت فرمود: آیا راضى نمى شوى که تو نزد من به منزله هارون نزد موسى باشى جز آن که بعد از من پیامبرى نخواهد بود».(۱۵)

مسلم نیز این مضمون را به سند خود از سعد نقل کرده است.(۱۶)(۱۷)

پی نوشت:

۱. ترجمه امام على(علیه السلام) از ابن عساکر، ج ۱، ص ۳۳۴، ح ۴۰۲و۴۰۴.

۲. ترجمه امام على(علیه السلام) از تاریخ دمشق، ج ۱، ص ۳۳۴، ح ۴۰۳.

۳. ترجمه امام على(علیه السلام) از تاریخ دمشق، ج ۱، ص ۳۳، ح ۴۰۰.

۴. اسنى المطالب، باب ۶، ص ۳۰، رقم ۲۷.

۵. ترجمه امام على(علیه السلام) از تاریخ دمشق، ج ۱، ص ۳۴۶، رقم ۴۲۷.

۶. ترجمه امام على(علیه السلام) از تاریخ دمشق، ج ۱، ص ۳۵۵، رقم ۴۰۵.

۷. ترجمه امام على(علیه السلام) از تاریخ دمشق، ج ۱، ص ۳۵۵، رقم ۴۰۶.

۸. ترجمه امام على(علیه السلام) از تاریخ دمشق، ج ۱، ص ۳۳۹، رقم ۴۱۰.

۹. ترجمه امام على(علیه السلام) از تاریخ دمشق، ج ۱، ص ۳۳۹، رقم ۴۲۰.

۱۰. ترجمه امام على(علیه السلام) از تاریخ دمشق، ج ۱، ص ۳۳۹، رقم ۴۱۲.

۱۱. ترجمه امام على(علیه السلام) از تاریخ دمشق، ج ۱، ص ۳۳۹، رقم ۴۳۶.

۱۲. ترجمه امام على(علیه السلام) از تاریخ دمشق، ج ۱، ص ۳۳۹، رقم ۴۳۳.

۱۳. ترجمه امام على(علیه السلام) از تاریخ دمشق، ج ۱، ص ۳۳۹، رقم ۴۴۴.

۱۴. ترجمه امام على(علیه السلام) از تاریخ دمشق، ج ۱، ص ۳۳۹، رقم ۴۴۲.

۱۵. صحیح بخارى، ج ۳، ص ۱۷۶، ح ۴۴۱۶، باب غزوه تبوک.

۱۶. صحیح مسلم با شرح نووى، ج ۱۵، ص ۱۷۴، باب فضائل الامام على(علیه السلام).

۱۷-على اصغر رضوانى، امام شناسى و پاسخ به شبهات(۲)، ص ۲۱۵.

منابع علمى اهل بیت (علیه السلام)

اشاره:

آیت الله ناصر مکارم شیرازى از مسائل مهمى که در مورد علم امامان معصوم (علیه السلام) شایان دقت و توجه است منابع علمى امامان (علیه السلام) است که این آگاهى وسیع آنها بر امور دین و دنیا از کجا پیدا مى‏ شود، و با اینکه مسلم است وحى آسمانى بر آنان نازل نمى‏ گردد و درهاى وحى بعد از وفات خاتم انبیاء براى همیشه بسته شد چگونه آنها از مسائل شریعت و مصالح اسلام و مسلمین و حقایق مربوط به گذشته و آینده که در امر هدایت امت ضرورى است آگاه مى ‏شوند؟ از اشاراتى که آیات قرآن، و بیانات مشروح و گسترده ‏اى که در روایات اسلامى آمده به خوبى مى ‏توان از این منابع اگاه شد. این منابع بسیار متنوع و به شرح زیر مى‏ باشد:

۱. آگاهى کامل از کتاب الله و قرآن مجید به گونه‏اى که تفسیر و تأویل، و ظاهر و باطن، و محکم و متشابه آن، را به خوبى مى‏ دانند. قرآن مجید مى‏ گوید:و یقول الذین کفروا لست مرسلا قل کفى بالله شهیدا بینى و بینکم و من عنده علم الکتاب : «کافران مى‏ گویند تو پیامبرنیستى، بگو همین بس که خداوند، و کسى که علم کتاب (و آگاهى بر قرآن) نزد او است گواه باشد».(رعد ۴۳) از این آیه به خوبى روشن مى‏ شود کسى وجود دارد که تمام علم کتاب نزد او است (توجه داشته باشید که علم الکتاب به صورت مطلق آمده است، و شامل تمام علوم مربوط به کتاب الهى مى‏شود، بر خلاف آنچه در آیه ۴۰ سوره نمل آمده: قال الذى عنده علم من الکتاب انا آتیک به قبل ان یرتد الیک طرفک:«آن کسى که دانشى از کتاب آسمانى (بخشى از علم کتاب) نزد او بود گفت آن (تخت ملکه سبا) را پیش از آنکه چشم بر هم زنى، نزد تو خواهم آورد». به یقین کتاب الله سرچشمه فیاض علوم و دانش ها است، و آگاهى بر آن رهگشاى تمام امور است، جایى که آصف بن برخیاء وزیر سلیمان به خاطر آگاهى به بخشى از کتاب آسمانى قادر به انجام چنان کار مهمى باشد، و تخت ملکه سباء را در یک چشم بر هم زدن از جنوبى ‏ترین بخش جزیزه العرب (یمن) به شمالى‏ترین بخش آن (شامات مرکز حکومت سلیمان برساند،مسلما کسى که به تمام علم کتاب آگاه است، کارهایى بسیار مهمتر از آن مى‏توند انجام دهد، اما چه کسى علم الکتاب نزد او است، قرآن تنها اشاره سربسته‏ اى به آن دارد. بعضى گفته‏ اند منظور خداوند است (بنابراین عطف جمله«من عنده علم الکتاب» عطف تفسیرى خواهد بود که بر خلاف ظاهر کلام است). جمعى از مفسران نیز گفته ‏اند: منظور از آن دانشمندان اهل کتاب و افرادى هم چون سلمان و عبدالله بن سلام است که نشانه‏ هاى پیامبر (ص) را در کتب آسمانى پیشین دیده بودند و گواه بر حقانیت او مى‏ شدند. ولى بسیارى از مفسران در کتب خود نقل کرده‏ اند که این آیه اشاره به على بن ابیطالب (علیه السلام) (و ائمه هدى) است. مفسر معروف قرطبى در تفسیر این آیه از عبدالله بن عطا نقل مى‏ کند که به ابو جعفربن على بن الحسین گفتم مردم گمان مى‏ کنند الذى عنده علم الکتاب عبدالله بن سلام است، گفت :انما ذلک على بن ابیطالب رضى الله عنه او فقط، على بن ابیطالب است و کذالک قال محمد بن حنیفه:«محمد بن حنیفه نیز همین را گفته است».(۱) جالب توجه اینکه این سوره (سوره رعد) در مکه نازل شده در حالى که عبدالله بن سلام و سلمان فارسى و سایر علماى اهل کتاب همه در مدینه به اسلام پیوستند. این سخن از سعیدبن جبیر نیز نقل شده که وقتى از او سؤال کردند آیا «من عنده علم الکتاب»،عبدالله بن سلام است؟ گفت چگونه مى ‏تواند او باشد در حالى که این سوره مکى است.(۲) و نیز شیخ سلیمان قندوزى حنفى (۳)در «ینابیع الموده»از «ثلعبى» و «ابن مغازلى» از«عبدالله بن عطا»نقل مى‏ کند که با محمد باقر (علیه السلام) در مسجد بودم فرزند عبدالله بن سلام را دیدم، گفتم این فرزند کسى است که علم الکتاب نزد او است، فرمود:این آیه درباره على بن ابیطالب (علیه السلام) است.(۴) در همان کتاب در روایت دیگرى از عطیه عوفى از«ابو سعید خدرى» نقل شده که از پیغمبر اکرم (ص) از آیه الذى عنده علم من الکتاب (نمل . ۴۰) سؤال کردم، فرمود: او وزیر برادرم سلیمان بن داود بود، سپس از آیه قل کفى بالله شهیدابینى و بینکم و من عنده علم الکتاب پرسیدم، فرمود: ذاک اخى على بن ابیطالب:«او برادرم على بن ابیطالب (علیه السلام) است».(۵) و نیز در روایت دیگرى از ابن عباس مى‏ خوانیم که گفت :من عنده علم الکتاب انما هو على لقد کان عالما بالتفسیر و التأویل و الناسخ و المنسوخ : «کسى که علم کتاب نزد او است فقط على (علیه السلام) است، او عالم به تفسیر قرآن و تأویل آن و ناسخ و منسوخ آن است».(۶) کوتاه سخن اینکه: آیه فوق را هرگز به علماى اهل کتاب نمى ‏توان تفسیر کرد، زیرا این سوره در مکه نازل شده و آنها بعد از هجرت در مدینه به مسلمانان پیوستند و طبق روایات بالا درباره على (علیه السلام) است (و از او به سایر امامان معصوم مى‏ رسد). آرى این آگاهى وسیع نسبت به قرآن مجید، و اسرار و دقائق و ظاهر و باطن آن یکى از منابع اصلى علم امامان معصوم (علیه السلام) است.(۷)

از شواهد این معنى، آیه شریفه و ما یعلم تأویله الاالله والراسخون فى العلم:«تأویل قرآن را جز خدا و ثابت قدمان در علم نمى‏ دانند».(آل عمران . ۷) توضیح اینکه: درمیان مفسران گفتگو است که آیا«الراسخون فى العلم »عطف بر «الله» است، یعنى تأویل قرآن را جز خداوند و راسخان در علم نمى‏ دانند، یا آغاز جمله مستقلى است، بنابراین مفهوم آیه چنین مى‏ شود تأویل قرآن را فقط خدا مى‏ داند، اما راسخان در علم مى‏ گویند: «گرچه تأویل آیات متشابه را نمى‏ دانیم، اما در برابر همه آنها تسلیم هستیم». آنچه معنى اول را تأیید مى‏ کند آن است که:

اولا بسیار بعید است در قرآن اسرارى باشدکه جز خداوند نداند، چرا که قرآن براى تربیت و هدایت مردم نازل شده، و معنى ندارد که در چنین کتابى آیات و جمله‏ هایى باشد که جز خداوند مقصود آن را نداند.

ثانیا: همان گونه که مفسر بزرگ «طبرسى» در «مجمع البیان» مى‏ گوید:هرگز درمیان مفسران قرآن دیده نشده است که بگویند فلان آیه از آیاتى است که جز خدا کسى معنى آن را نمى‏ داند، بلکه دائما براى کشف اسرار آیات از طرق مختلف از جمله روایات معصومین (علیه السلام) تلاش مى‏ کنند، در واقع این سخن بر خلاف اجماع مفسران است .

ثالثا: اگر تسلیم بودن بدون آگاهى است باید «راسخان در ایمان گفته شود، نه راسخان در علم»، کسى که چیزى را نمى‏داند چگونه مى ‏توان نام راسخان در علم بر او گذاشت .

رابعا: در روایات متعددى آمده است که «راسخان در علم ،تأویل آیات قرآن را مى ‏دانند» واین دلیل بر آن است که این عبارت عطف بر «الله» مى ‏باشد: در حدیث دیگرى از همان امام آمده است که فرمود:الراسخون فى العلم امیر المؤمنین و الائمه من بعده:«راسخان در علم امیر مؤمنان و امامان بعداز او هستند».(۸) در حدیث دیگرى از همان امام آمده است که فرمود:نحن الراسخون فى العلم و نحن نعلم تأویله:«ما راسخان در علم هستیم ،و ما تأویل قرآن را مى‏ خوانیم».(۹) و نیز در حدیث دیگرى مى‏ خوانیم که امام باقر (علیه السلام) (یا امام صادق (علیه السلام) در تفسیر آیه و ما یعلم تأ ویله الاالله و الراسخون فى العلم،فرمود:فرسول الله افضل الراسخین فى العلم، قد علمه الله عزوجل جمیع ما انزل علیه من التنزیل والتأویل، و ما کان الله لینزل علیه شیئا لم یعلمه تأویله، واو صیائه من بعده یعلمونه کله : «رسول خدا(ص) برترین راسخان در علم بود،خداوند عزوجل تمام آنچه را بر او نازل کرد از تنزیل و تأویل به او تعلیم داد، و ممکن نیست خداوند چیزى بر او نازل کند و تأویل و تفسیرش را به او نیاموزد، و اوصیاء پیامبر(ص) بعد از او تمام آن را مى ‏دانند».(۱۰) در این زمینه احادیث متعدد دیگرى وجود دارد که همین معنى و مفهوم را تأیید مى‏ کند.(۱۱)

با دلائل چهارگانه ‏اى که در بالا گفتیم . و هر یک به تنهایى براى اثبات مقصود کافى بود . تردیدى باقى نمى ‏ماند که عبارت والراسخون فى العلم ،عطف بر «الله »است، و مفهومش آگاهى آنان بر تأویل و عمق قرآن است . نکته دیگرى که شایان توجه است اینکه تعبیر به الراسخون فى العلم، دو بار در قرآن مجید آمده است، یک بار در آیه مورد بحث (۷ آل عمران) و یک بار در آیه ۱۶۲ سوره نساء، آنجا که بعد از اشاره به کارهاى زشت و نادرست اهل کتاب (یهود ونصارى) از جمله ربا خوارى و غارتگرى اموال مردم است، مى‏ فرماید: لکن الراسخون فى العلم منهم و المؤمنون یؤمنون بما انزل الیک و ما انزل من قبلک:«گروهى از اهل کتاب که راسخان در علمند و همچنین مؤمنان (از یاران پیامبر) به آنچه بر تو نازل شده، و آنچه قبل او تو (از کتب آسمانى) نازل گردیده است، ایمان مى ‏آورند، یعنى هر دو گروه به تمام کتب انبیاء (چه قرآن و چه کتب پیشین) ایمان دارند». چنین به نظر مى‏رسد کسانى که نام «عبدالله بن سلام» و امثال او را از علماى اهل کتاب که اسلام را پذیرفته‏ اند، در تفسیر راسخان در علم ذکر کرده‏ اند مربوط به این آیه است (آیه ۱۶۲ نساء) نه آیه ۷ سوره آل عمران، زیرا آنچه درباره علماى اهل کتاب سخن مى‏ گوید: ایه اول است، اما آیه مورد بحث ما(۷ . آل عمران) هیچ ارتباطى به مسأله اهل کتاب ندارد (دقت کنید). ضمنا از اینجا نکته مهم دیگرى نیز روشن مى‏شود و آن اینکه آنچه در خطبه اشباح در نهج البلاغه آمده است و مى‏ گوید :و اعلم ان الراسخین فى العلم هم الذین اغناهم الله عن اقتحام السدد المضروبه دون الغیوب لا قرار بجمله ما جهلوا تفسیره من الغیب المحجوب …«بدان راسخان در علم، کسانى هستند که خداوند آنان را با اقرار اجمالى به تمام آنچه از آنهاپوشیده است و تفسیر آن را نمى‏دانند از فرو رفتن در اسرار نهانى بى نیاز ساخته است».(۱۲) نیز ممکن است اشاره به آیه سوره نساء باشد که سخن از تسلیم بى قید و شرط جمعى از علماى اهل کتاب و مؤمنان در برابر قرآن و سایرکتب آسمانى مى ‏گوید، نه آیه سوره آل عمران (بازهم دقت کنید) کوتاه سخن اینکه ظاهرا آیه ۷ سوره آل عمران این است که مى‏ گوید تأویل قرآن را خداوند و راسخان درعلم مى‏ دانند، و با توجه به اینکه منظوراز راسخان در علم در درجه اول پیامبر و امامان معصوم است یکى از مهمترین منابع علمى آنها شناخته مى‏شود و آن قرآن مجید و تأویل و تفسیر و ظاهر و بطون آن است. این سخن را با اشاره دیگرى به آیات قرآن به پایان مى‏ رسانیم : در آیه ۴۹ سوره عنکبوت مى‏ خوانیم بل هو آیات بینات فى صدور الذین اوتواالعلم:«آنها آیات روشنى است که درسینه‏ هاى کسانى که علم به آنها داده شده است قرار دارد»،و در منابع اهل بیت (علیه السلام) روایات بسیارى دیده مى‏ شود که عنوان الذین اوتواالعلم در این آیه به امامان معصوم (بعد از پیامبر)تفسیر شده است . براى آگاهى بیشتر به بحارالانوار و تفسیر برهان مراجعه فرمائید.(۱۳)

۲. وراثت از پیامبر دومین منبع از منابع علوم امامان معصوم (علیه السلام) وراثت از پیامبر (ص) است به این معنى که پیغمبر اکرم (ص) تمام معارف و شرایع اسلام را به على (علیه السلام) آموخت، و طبق بعضى از روایات على (علیه السلام) با خط خود در کتابى نوشت و این علم او آگاهى نسل اندر نسل به فرزندان على (علیه السلام) یعنى امامان معصوم (علیه السلام) رسید. یا به تعبیر دیگر . آن گونه که در روایات اسلامى وارد شده است . پیامبر (ص) هزار باب علم به على (علیه السلام) آموخت که از هر بابى هزار باب دیگر گشوده مى‏ شد. در کتاب کافى روایات متعددى در این زمینه دیده مى‏ شود، از جمله در حدیثى از ابو بصیر مى‏ خوانیم: مى‏ گوید از امام صادق (علیه السلام) پرسیدم که پیروان شما مى‏ گویند رسول خدا(ص) یک باب از علم به على (علیه السلام) آموخت که از آن هزار باب گشوده شد، امام فرمود:علم رسول الله علیا الف باب، یفتح من کل باب الف باب:«رسول خدا به على (علیه السلام) هزار باب از علم آموخت (نه فقط یک باب) و از هر بابى هزار باب گشوده شد. سپس فرمود: اى ابوبصیر! ان عندنا الجامعه… قلت و ماالجامعه؟ قال صحیفه طولها سبعون ذراعا بذراع رسول الله (ص) و املائه، من فلق فیه، وخط على بیمینه، فیها کل حلال و حرام و کل شى‏ء یحتاج الناس الیه حتى الارش فى الخدش . فرمود:«جامعه» در نزد ما است… عرض کردم:جامعه چیست؟ فرمود: طومارى است که در طول آن هفتاد ذراع رسول خدا (ص) بود، و از دهان مبارکش املاء کرد و على (علیه السلام) به دست خودش نوشت، هر حلال و حرامى در آن است و هر چیزى که مردم (تا دامنه قیامت) به آن نیاز دارند در آن وجود دارد، حتى دیه یک خراش بر بدن»!(۱۴) شایان توجه است که در مورد حدیث معروف «مدینه العلم» روایات بى شمارى در معروفترین کتب اهل سنت و شیعه وارد شده است، از جمله راویان این حدیث «ابن عباس» و «جابربن عبدالله» و «عبدالله بن عمر» و«على» (علیه السلام) مى‏ باشند. از جمله کسانى که این حدیث را در کتب خود نقل کرده‏ اند «حکیم نیشابورى» در «مستدرک»، «ابوبکر نیشابورى »در «تاریخ بغداد»،«ابن مغازلى »در «مناقب امیرالمؤمین»(علیه السلام)، «گنجى» در «کفایهالاعتدال»، «قندوزى» در «ینابیع الموده» و «نبهانى» در «الفتح الکبیر» و گروه دیگر.(۱۵) در روایات متعددى نیز با صراحت مى‏ خوانیم که امامان اهل بیت (علیه السلام) مى‏ فرمودند:آنچه ما نقل مى‏ کنیم همه را مى‏ توانید از پیامبر(ص) نقل کنید، چرا که ما همه اینها را به وسیله اجداد خود از پیامبر(ص) شنیده‏ ایم! (دقت کنید). یکى از یاران امام صادق (علیه السلام) از آن حضرت پرسید: ما گاهى حدیثى را از شما مى‏ شنویم، سپس شک مى‏ کنیم که از شما شنیده بودیم یا از پدرتان ؟ فرمود:ما سمعته منى فاروه عن ابى، و ما سمعته منى فاروه عن رسول الله:«آنچه را از من شنیده‏اى از پدرم روایت کن، و آنچه را از من شنیده‏اى از رسول خدا(ص) روایت کن»!(۱۶) در جاى دیگر نیز مى ‏فرماید:حدیثى حدیث ابى، و حدیث ابى حدیث جدى، و حدیث جدى حدیث الحسین، و حدیث الحسین حدیث الحسن، و حدیث الحسن حدیث امیر المؤمنین (علیه السلام)، و حدیث امیرالمؤمنین (علیه السلام) حدیث رسول الله (ص) و حدیث رسول الله قول الله عزوجل : «حدیث من حدیث پدر من است، و حدیث پدرم حدیث جد من است، و حدیث جد من حدیث حسین (علیه السلام) است، و حدیث حسین حدیث حسن است، و حدیث حسن (علیه السلام) حدیث امیرمؤمنان (علیه السلام) است، و حدیث امیرمؤمنان حدیث رسول خدا (ص) است و حدیث رسول خدا (ص) حدیث خداوند متعال است».(۱۷) و در حدیث سومى از آن حضرت مى‏ خوانیم که صریحا فرمود: مهما اجلتک فیه بشى‏ء فهو من رسول الله لسنا نقول برأینا من شى‏ء:«هر گاه پاسخى درباره چیزى به تو دادم آن از رسول خدا(ص) است ما به رأى خودمان چیزى نمى ‏گوئیم»!(۱۸)

۳. ارتباط با فرشتگان از منابع علم امامان ارتباط آنها با فرشتگان است، البته نا نه این معنى که آنها در زمره انبیاء و پیامبران بودند، چرا که مى‏ دانیم پیامبر اسلام (ص) آخرین پیامبران و رسولان الهى بود و با وفات او وحى الهى پایان یافت، بلکه آنان همچون «خضر» و «ذوالقرنین» و «مریم» بودند مطابق ظاهر آیات قرآن با فرشتگان الهى ارتباط داشتند، و حقایقى از عالم غیب به قلب آنان الهام مى شد. در حدیثى از امام باقر (علیه السلام) مى ‏خوانیم که فرمود:ان علیا کان محدثا:«على (علیه السلام) محدث بود (سخنان به او گفته مى ‏شد)»،و هنگامى که از آن حضرت توضیح خواستند که چه کسى مى‏ گفت، فرمود:یحدثه ملک:«فرشته با او سخن مى‏ گفت»،و هنگامى که سؤال کردند آیا او پیامبربود، دست خود را به علامت نفى و انکار تکان داد، سپس افزود:کصاحب سلیمان، او کصاحب موسى، او کذى القرنین:«او همانند دوست سلیمان (آصف بن برخیا) یا دوست موسى (یوشع یا خضر) یا ذى القرنین (۱۹) (در این زمینه روایات متعددى نیز وجود دارد)».(۲۰)

۴. القاى روح القدس چهارمین منبع علم امامان فیض روح القدس است . توضیح اینکه در آیات قرآن کرارا سخن از تأیید «روح القدس» به بیان آمده که در سه مورد درباره حضرت مسیح (علیه السلام) است(۲۱)و در یک مورد درباره پیامبر اسلام (ص).(۲۲) در اینکه «روح القدس» کیست؟ در میان مفسران گفتگوى بسیار است، گروهى از مفسران، آن را به «جبرئیل» تفسیر کرده‏ اند، و در مورد حضرت مسیح (علیه السلام) به آن روح مقدس و پاکى که در او بوده، یا به معنى انجیلى که بر او فرستاده شده است، تفسیر شده، و گاه گفته‏ اند منظور اسم اعظم خداوند است که مسیح با آن مردگان را زنده مى‏ کردند.(۲۳) ولى از تعبیرات قرآن مجید و هم چنین روایات مختلف اسلامى چنین استفاده مى‏ شود که روح القدس، معانى متعددى دارد و در هر جا ممکن است معنى خاص خود را ببخشد: در یک آیه از قرآن مجید که مى‏ فرماید:قل نزله روح القدس من ربک بالحق:«بگو روح القدس آنرا از سوى پروردگارت به حق بر تو نازل کرده» (نحل . ۱۰۲)، ظاهرا به معنى «جبرئیل» است که قرآن را از سوى خدا بر پیامبر (ص) نازل مى‏کرد. ولى در سه مورد دیگر در قرآن مجید که همه درباره حضرت مسیح (علیه السلام) است به نظر مى‏رسد که مفهوم دیگرى دارد، زیرا تعبیراذا ایّدتک بروح القدس . یا و ایّدناه بروح القدس نشان مى‏ دهد که اشاره به روحى است که همواره با مسیح (علیه السلام) بوده و او را تأیید و تقویت مى‏ کرده است . از روایاتى که در منابع اهل بیت (علیه السلام) وارد شده به خوبى بر مى ‏آید که روح القدس، روح مقدسى بوده که با همه‏ پیامبران و انبیاء و معصومین (علیه السلام) بوده است، و امدادهاى الهى را در موارد مختلف به آنها منتقل مى ‏ساخته، حتى از روایات متعددى که در منابع اهل سنت نیز وارد شده است استفاده مى ‏شود که گاه که کارهاى مهم یا سخنان و اشعار پر مغز از کسى صادر مى‏ شد، مى ‏فرمودند: «این به کمک روح القدس بوده است». از جمله در حدیثى که در تفسیر الدارالمنثور آمده است مى‏ خوانیم که پیامبر اکرم (ص) درباره شاعر معروف اسلامى «حسّان بن ثابت» فرمود: اللهم اید حسانا بروح القدس کما نافح عن نبیه:«خداوند!«حسّان» را به روح القدس تقویت کن آن گونه که از پیامبرش دفاع کرد».(۲۴) درباره شاعر معروف اهل بیت (علیه السلام) «کمیت بن زید اسدى» مى‏ خوانیم که امام باقر(علیه السلام) به او فرمود: براى تو همان است که پیامبر اکرم (ص) به حسّان بن ثابت فرمود: لن یزال معک روح القدس ما ذبیت عنا:«همیشه روح القدس با تو خواهد بود مادامى که از ما دفاع مى‏ کنى».(۲۵) در حدیث دیگرى آمده است که امام على بن موسى الرضا (علیه السلام) هنگامى که دعبل خزاعى شاعر با شهامت بعضى از اشعار قصیده معروف «مدارس آیات» را خواند ، امام گریه شدیدى کرد و سپس فرمود: نطق روح القدس على لسانک بهذین البیتین:«روح القدس در این دو بیت به زبان تو سخن گفت».(۲۶) و از اینجا به خوبى روشن مى‏ شود که «روح القدس» یک روح امدادگرى است که انسان را به هنگام انجام کارهاى مهم معنوى و الهى یارى مى ‏دهد، و البته به تفاوت مراتب اشخاص متفاوت است، در پیامبران و امامان معصوم (علیه السلام) به گونه فوق العاده‏اى قوى‏تر و بارزتر عمل مى‏ کند، و در دیگران به اندازه خودشان هر چند از ماهیت و جزئیات آن اطلاع زیادى در دست ما نیست. در حدیثى از امام صادق (علیه السلام) مى‏ خوانیم که در تفسیر والسابقون السابقون اولئک المقربون مى‏ فرماید:فالسابقون هم رسل الله (علیه السلام) و خاصه الله من خلقه، جعل فیهم خمسه ارواح، ایدهم بروح القدس فبه عرفوا الاشیاء…: «پیشگامان همان رسولان الهى (علیه السلام) و خاصان خداوند از خلقند، در آنها پنج روح قرار داده (ار جمله اینکه) آنها را با روح القدس تقویت نموده که به وسیله آن اشیاء را مى ‏شناسند…».(۲۷) در حدیث دیگرى در همین رابطه از امام باقر (علیه السلام) آمده است که بعد از بر شمردن ارواح پنج گانه که در انبیاء و اوصیاء وجود دارد مى ‏فرماید: فبروح القدس… عرفوا ما تحت العرش الى ما تحت الثرى : «به وسیله روح القدس آنچه را در زیر عرش تا آنچه را در زیر زمین است مى ‏دانند».(۲۸) احادیث فراون دیگرى در این زمینه در اصول کافى و سایر کتب دیده مى‏ شود که شرح همه آنها در این مختصر نمى‏ گنجد. آرى امدادهاى الهى از طریق روح القدس یکى دیگر از منابع علمى معصومان است .

۵. نور الهى پنجمین منبعى که براى امامان مى‏ توان ذکر کرد همان چیزى است که در روایات متعددى در اصول کافى آمده است، از جمله:«حسن بن راشد» مى‏ گوید: از امام صادق (علیه السلام) شنیدم که مى‏ فرمود:… فاذا مضى الامام الذى کان قبله رفع لهذا منار من نور ینظر به الى اعمال الخلائق فبهذا یحتج الله على خلقه : «هنگامى که امام پیشین از دنیا مى‏ رود، خداوند براى امام بعد از او ستونى از نور بر مى‏ افروزد که به وسیله آن اعمال مردم رامى بیند، و از این طریق خداوند، حجت را برخلق خود تمام مى‏ کند».(۲۹) در بعضى از روایات نیز تعبیر به «عمود من نور»(ستونى از نور)شده (۳۰)ولى غالبا تعبیر «منار من نور»آمده است، البیه تفاوت چندانى میان این دو تعبیر نیست . براى آگاهى بیشتر به بحارالانوار جد ۶، صفحه ۱۳۲ مراجعه فرمائید، مرحوم علامه مجلسى شانزده حدیث در این زمینه نقل مى ‏کند و همچنین در باب «عرض اعمال» (جلد ۲۳،صفحه‏۳۳۳به بعد) روایات متعددى در این زمینه آمده است . از مجموع آنچه گفته شد به خوبى استفاده مى ‏شود که منابع علم امامان معصوم متعدد و متنوع است، در درجه اول مسأله آگاهى آنها به تمام معانى قرآن مجید است، و در درجه دوم علومى است که از رسول خدا پیامبراکرم (ص) به آنها رسیده است، و در درجه بعد تأییدات الهى و الهامات قلبى و ارتباط با فرشتگان و عالم غیب است . و مجموع این جهات به امام معصوم علوم و آگاهى فراوانى مى‏ بخشد تا بتواند در انجام مأموریت خود، که همان حفظ اسلام و قرآن و سنت پیامبر(ص) و هدایت خلق به سوى خالق، و تربیت نقوس، و اقامه حدود، و تدبیر امور مى‏ باشد، به خوبى انجام دهد. نکته قابل ملاحظه دیگر اینکه از پاره‏اى از روایات استفاده مى ‏شود که در هر شب جمعه روح امامان (علیه السلام)، علوم و دانش هاى تازه‏اى را (براى مسائل تازه) از سوى خداوند دریافت مى‏ دارند.(تا خود را با تمام نیازمندیهاى امت اسلامى تطبیق دهند) از جمله در حدیثى از امام صادق (علیه السلام) مى‏ خوانیم که فرمود: ان لنا فى کل لیله جمعه سرورا:(ما در هر شب جمعه خوشحالى تازه‏اى داریم». راوى مى‏ گوید گفتم: زادک الله و ماذاک:«خداوند بر سرور شما بیفزاید،منظورتان از این خوشحالى چیست»؟! فرمود:اذا کان لیله الجمعه وافى رسول الله العرش و وافى الائمه معه و معهم، فلا ترد ارواحنا الى ابداننا الا بعلم مستفاد، ولو لا ذلک لانفدنا:«هنگامى که شب جمعه مى‏ شود(روح مقدس) رسول خدا (ص) به عرش (الهى) مى ‏رود، و ارواح ائمه نیز با او ملاقات مى‏ کنند و (روح) من یسر با آنها به آنجا مى‏ رود، سپس روح ما به بدن ما باز نمى‏ گردد مگر با علم و دانش جدیدى، و اگر چنین نبود دانش ما پایان مى ‏گرفت»!(۳۱) در همان باب روایات متعدد دیگرى در این زمینه نیز دیده مى‏ شود که شرح همه آنها به طول مى ‏انجامد. با توجه به آنچه در این فصل آوردیم روشن مى ‏شود که مسأله منابع علمى امامان مسأله ساده ‏اى نیست، منابعى در اختیار آن بزرگواران است که آنهارا از سایر مردم ممتاز مى‏ سازد و به انجام وظائف مهمى که در مورد حفظ اسلام و تعلیمات قرآن و هدایت بندگان بر عهده دارند به آنان کمک مى‏ کند.

پى نوشت:

۱. تفسیر قرطبى، جلد ۵، ص ۳۵۶۵٫

۲. درالمنثور، جلد ۴، ص ۶۹٫

۳. قندوز شهرى است در شمال افغانستان و این عالم اهل سنت منسوب به آنجا است.

۴. ینابیع الموده، ص ۱۰۲٫

۵. همان مدرک، ص ۱۰۳٫

۶. همان مدرک، ص ۱۰۴٫

۷. در این زمینه روایات متعدد جالبى نیز از طرق ائمه اهل بیت (علیه السلام) وارد شده است که براى اطلاع بیشتر مى‏توانید به کتاب تفسیر کنزالدقائق، جلد ۶، ص ۴۸۰، و تفسیر برهان ذیل آیه مورد بحث مراجعه فرمائید.

۸. اصول کافى، جلد اول، ص ۲۱۳، حدیث ۳ و ۱٫

۹. اصول کافى، جلد اول، ص ۲۱۳، حدیث ۳ و ۱٫

۱۰. همان مدرک ،حدیث ۲٫

۱۱. براى توضیح بیشتر به کتاب جامع الاحادیث جلد اول، ص ۲۷ و تفسیر کنزالدقائق ص ۴۲ تا ۴۵، و اصول کافى، جلد ۱، ص ۴۱۵ مراجعه شود.

۱۲. نهج البلاغه، خطبه ۹۱ (خطبه اشباح).

۱۳. بحارالانوار، جلد ۲۳، ص ۱۸۸ تا ۲۰۸ و تفسیر برهان جلد ۳، ص ۲۵۴ تا ۲۵۶ (در این دو کتاب حدود بیست حدیث در این زمینه نقل شده است).

۱۴. اصول کافى، جلد ۱، ص ۲۳۹٫

۱۵. براى آگاهى بیشتر به احقاق الحق، جلد ۵، ص ۴۶۸ تا ۵۰۱ و براى آگاهى به منابع این حدیث در کتاب شیعه به کتاب شریف جامع الاحادیث طبع قدیم صفحه ۱۶ به بعد مراجعه فرمائید.

۱۶. جامع الاحادیث، جلد ۱، ص ۱۷، حدیث ۴ باب حجیه فتوى الائمه.

۱۷. همان مدرک ،حدیث ۱٫

۱۸. همان مدرک ،حدیث ۷(در این زمینه در همان کتاب احادیث دیگرى نیز وجود دارد) .

۱۹. اصول کافى، جلد ۱، ص ۲۷۱٫

۲۰. همان مدرک.

۲۱. ۸۷ و ۲۵۳، و مائده ۱۱۰٫

۲۲. بقره، ۱۱۰٫

۲۳. این چهار معنى در تفسیر کنزالدقائق، جلد ۲، ص ۷۸ آمده ،ولى در بعضى از تفاسیر معروف فقط معنى اول ذکر شده است، و در تفسیر فخر رازى به سه معنى قناعت شده است: جبرئیل و انجیل و اسم اعظم (تفسیر فخر رازى، جلد ۳، ص ۱۷۷).

۲۴. الدرالمنثور، جلد ۱، ص ۸۷ (ذیل آیه ۸۷ سوره بقره) دو روایت نیز قریب به همین مضمون در صحیح مسلم، جلد ۴، ص ۱۹ و ۳۲ باب فضائل حسان بن ثابت آمده است .

۲۵. سفینه البحار، ج ۲، ص ۴۹۵۴٫

۲۶. کشف الغمه، جلد ۳، ص ۱۱۸٫

اعلام الورى، ص ۳۳۱، آن دو شعر عبارت است از:

خروج امام لا محاله خارج

یقوم على اسم الله و البرکات‏

یمیز فینا کل حق و باطل‏

و یجزى على النعماء و النقمات‏

۲۷. اصول کافى، ج ۱، ص ۲۷۱٫

۲۸. همان مدرک، ص ۲۷۲٫

۲۹. اصول کافى، ج ۱، ص ۳۸۷، حدیث ۲

۳۰. همان مدرک، حدیث ۴٫

۳۱. اصول کافى، ج ۱، ص ۲۵۴(باب فى ان الائمه (علیه السلام) یزدادون فى لیله الجمعه).

منبع:پیام قرآن ،جلدنهم ،آیه الله مکارم شیرازى با همکارى جمعى ازفضلاء‏

تصریح رسول خدا (صلى الله علیه وآله) بر انتصابى بودن مقام امامت

اشاره:

امامت رهبری و پیشوایی جامعه اسلامی به نصب الهی و جانشینی پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) در امور دینی و دنیوی است. این آموزه، از اصول مذهب شیعه و از اختلافات اعتقادی میان شیعه و اهل سنت است. اهمیت امامت نزد شیعیان باعث شده که آنان امامیه لقب گیرند. بنابر آموزه‌های شیعه، پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) از ابتدای دوران رسالت به معرفی خلیفه خویش و امام مسلمانان پس از وفات خود، اهتمام جدی داشت. اقدامات آن حضرت در این مسیر، از نخستین دعوت علنی، با معرفی امام علی(ع) به عنوان خلیفه و جانشینِ بعد از خود آغاز شد .

۱. ابن هشام نقل مى کند: جماعتى از قبیله «بنى عامر بن صعصعه خدمت رسول خدا(صلى الله علیه وآله)رسیدند. حضرت آنان را به خداوند متعال دعوت و رسالت خود را بر آنان عرضه نمود. شخصى از آنان به نام «بحیره بن فراس» به رسول خدا(صلى الله علیه وآله) عرض کرد: به من بگو اگر ما با تو بر اسلام بیعت کنیم، آن گاه که بر دشمنانت غلبه کردى، آیا ما بعد از تو حقّى در امر خلافت داریم؟ حضرت فرمود: امر امامت و خلافت و جانشینى من به دست خداست و هر جا که صلاح بداند قرار مى دهد. او در جواب پیامبر(صلى الله علیه وآله) عرض کرد: آیا ما گلوهاى خود را هدف تیر و نیزه ها قرار دهیم تا شما به پیروزى برسى، ولى در خلافت و جانشینى تو سهمى نداشته باشیم؟ ما این چنین دینى را نمى پذیریم…».(۱)

۲ . ابن کثیر نیز به سند خود نقل مى کند که قبیله «کنده» به خدمت رسول خدا(صلى الله علیه وآله)شرفیاب شده، عرض کردند: اگر تو بر دشمنانت ظفر یافتى ما را در خلافت و جانشینى بعد از خود سهیم مى گردانى؟ حضرت فرمود: ملک و سلطنت و حکومت براى خداوند است، هر کجا که صلاح بداند آن را قرار مى دهد. آنان نیز به رسول خدا(صلى الله علیه وآله) عرض کردند: ما را به دینى که آورده اى حاجتى نیست.(۲)

۳ . ابن کثیر نقل مى کند که «عامر بن طفیل» و «اربد بن قیس» در مدینه خدمت رسول خدا(صلى الله علیه وآله)رسیدند، عامر بن طفیل عرض کرد: اى محمّد! اگر من اسلام آورم چه امتیازى برایم قرار خواهى داد؟ حضرت فرمود: هر امتیازى که مسلمانان دارند، به تو نیز خواهم داد. عامر گفت: آیا امر خلافت و جانشینى بعد از خود را به من وا مى گذارى؟ پیامبر(صلى الله علیه وآله) فرمود: امر امامت براى تو و قومت نخواهد بود(۳).(۴)

پی نوشت:

۱ . تاریخ طبرى، ج ۲، ص ۸۴؛ سیره ابن هشام، ج ۲، ص ۳۲؛ سیره حلبى، ج ۲، ص ۳.

۲ . سیره ابن کثیر، ج ۲، ص ۱۵۹.

۳ . سیره ابن کثیر، ج ۴، ص ۱۱۴.

۴ . على اصغر رضوانى، امام شناسى و پاسخ به شبهات (۲)، ص ۱۹.

قیام های علویان در زمان امام رضا علیه السلام (۱)

اشاره:

ایستادگی در برابر ستمگران از شاخصه های مردم آزاده ای بوده که همواره برای رسیدن به آرمان های خود و دفاع از ارزش ها و نیز برای رهایی از بند اسارت و تحقیر زورمداران ، دست به اسلحه برده و جان و مال خویش را فدا می کردند . این خود یکی از سنت های تاریخی است که هر گاه حاکمی بر رعیت خود ظلم و ستم روا دارد ، کسانی پیدا شوند که در مقابل این ستم ها دم بر آورده و برای نجات جان مظلومان به سلاح و شمشیر پناه برند . تاریخ اسلام هم از این قاعده مستثنی نیست .
نخستین قیام های مردمی ، از زمان نخستین خلفای اسلامی شروع شد و در دوره های مختلف شورش های مختلفی بر علیه خلفا و حکام کشورهای اسلامی بر پا شد . اگر چه بسیاری از این شورش هابا اهداف خاصی صورت پذیرفته، اما یقینا بعضی از این قیام ها اثرات مثبت زیادی در بر داشته است . در طول تاریخ پر فراز و نشیب اسلام ، بعد از پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه وآله و سلم علویان، بیش از همه مورد ظلم و ستم واقع شدند و این طبیعی بود که در هر دوره ای عده ای از علویان برای احقاق حقوق از دست رفته ی خودشان پرچم مخالفت بر افراشته و سر به شورش بردارند. بعد از پیامبراکرم صلی الله علیه و اله و سلم جریان سقیفه باعث انحراف اسلام از مسیر اصلی خود گردید و نسبت به علی علیه السلام و پیروانش ستمی بزرگ روا داشته شد که بدون شک ریشه ی تمامی ظلم و ستم ها در ادوار بعدی را می توان همین جریان دانست . گرچه در این دوران هم قیام هایی بر علیه خلفا صورت گرفت اما به جرات می توان گفت نقطه ی عطف و سر آغاز مهم ترین قیام ها نهضت عظیم عاشوراست که خود الگوی انقلاب ها ی اسلامی خواهد شد . در دوره ی حکومت امویان نیز قیام هایی بر علیه حکام صورت پذیرفت که برخی مورد تایید ائمه ی هدی علیه  السلام بوده و برخی نیز بر خلاف میل آنان بوده و هیچ تاییدی از جانب ایشان نسبت به این قیام ها به دست نیامده است . پس از آن ، عباسیان قیام کرده و با خدعه و نیرنگ حکومت را از چنگ امویان بیرون کشیده و خود را به قدرت رسانیدند . در این زمان بود که قدرت و حکومت چشم آنان را کور کرد و نسبت به رقبای علوی خود ظلم و ستم را از حد گذراندند . در مقابل علویان نیز ساکت ننشسته و هرگاه فرصتی می یافتند سر به شورش بر می داشتند و در مقابل عباسیان قد علم می کردند . دوران امام رضا علیه السلام یکی از حساس ترین دوره های تاریخ شیعه است . از شاخصه های مهم این دوره قیام های متعددی است که از جانب علویان و غیر علویان علیه عباسیان اتفاق افتاده است . در این تحقیق سعی بر آن است تا قیام های علویان در این دوره مورد بررسی قرار گرفته و مواضع امام رضا علیه السلام د راین قیام ها روشن گردد. چهار چوب این پژوهش از سه بخش تشکیل شده است .بخش نخست دور نمایی کلی از روابط علویان و عباسیان را بدست میدهد .بخش دوم دارای سه فصل است که در هر فصل به ترتیب به اوضاع عصر منصور و هادی وهارون عباسی اشاره ای مختصر گردیده و قیامهای مهم هر دوره به صورت مجمل معرفی شده است . بخش پایانی نیز از سه فصل تشکیل یافته که فصل اول مقایسه اوضاع سیاسی، اجتماعی عصر امام کاظم وامام رضا علیه السلام را دربر دارد . در فصل دوم نیز قیامهای علویان در عصر امام رضا علیه السلام ، مواضع عباسیان و موضع امام رضا علیه السلام در هر قیام بیان شده است .در فصل پایانی بخش سوم نیز به مواضع کلی ائمه در برخورد با قیامها اشاره گردیده است .بی گمان در این نوشتار ، خطاها وکاستی های فراوانی وجود داشته ودارد که بسیاری از این اشکالات به مدد استاد گرانقدر ، جناب آقای دکتر اکبری زادگان ، رفع گردیده وبسیاری نیز از جانب این استاد ارجمند به دیده اغماض نگریسته تا موجب رشد نگارنده و تقویت روحیه ی وی گردد .در پایان از زحمات این استاد ارجمند و همه ی کسانی که مرا در این پژوهش یاری رساندند ، قدر دانی می نمایم .موضوع تحقیق ، جایگاه و اهمیت آن یکی ازموضوعات و مباحثی که می بایست در تاریخ بیشتر به آن پرداخته شود ، بررسی مواضع سیاسی امامان معصوم علیه السلام است . برای رسیدن به این مهم لازم است اوضاع سیاسی ،اجتماعی وفرهنگی عصر هر معصوم به صورت جداگانه مورد مطالعه قرار گیرد .طبیعتاً بخشی از این اوضاع سیاسی، اجتماعی به قیام های مردم علیه دستگاه حکومت برمی گردد که با مطالعه همه جانبه ی این قیام ها بخشی از سؤالهای مربوط به سیره ی معصومین علیه السلام جواب داده خواهد شد. از این روی با توجه به گسترده بودن دایره ی موضوع مذکور ، بخش کوچکی از این حجم عظیم را بر عهده گرفته وقیام های علویان در عصر امام رضا علیه السلام را در حد توان خود مورد بررسی قرار می دهیم.

هدف تحقیق

بخشی از قیامهای علویان در ادوار مختلف ، توسط محققین محترم، مورد مطالعه و بررسی قرار گرفته است ، اما آن دسته از قیامها که مربوط به دوره ی امام رضا علیه السلام وامامان پس از ایشان می باشد کمتر مورد مداقه و توجه قرار گرفته است .هدف از این تحقیق بررسی قیام هایی است که در زمان امام هشتم علیه السلام اتفاق افتاده است . البته بررسی این قیام ها با نگرش کلی بر مواضع آن حضرت علیه السلام در این قیام ها همراه خواهد بود. تبیین سطح آگاهی علویان نسبت به مسأله ی امامت نیز ، از مسایلی است که در این تحقیق ، به صورت گذرا پی گیری خواهد شد .

سئوال های تحقیق

این تحقیق سئوال های اساسی زیر را پاسخ می دهد : ۱.در زمان امام رضا علیه السلام چه قیام ها وحرکاتی برعلیه دستگاه خلافت صورت گرفت ؟
۲. موضع امام رضا علیه السلام در قیام هایی که به اسم علویان صورت می گرفت چه بود ؟ آیا امام رضا علیه السلام با قیام کنندگان علوی همکاری می کرد ند ؟ همچنین تحقیق حاضر سئوالهای فرعی دیگری را به صورت گذرا پاسخ می دهد که عبارتند از :۱.واقعیت تاریخی در مورد ماهیت امامت در عصر امام رضا علیه السلام چه بود ؟ به عبارت دیگر توجه شیعیان به مساله امامت در آن عصرچگونه بوده است ؟ ۲.مفهوم اهل بیت یا آل محمد صلی الله علیه وآله وسلم در دوره امام رضا علیه السلام چه بوده است؟

روش تحقیق

بررسی قیامهای علویان در هر عصری به مطالعه ی اوضاع و شرایط حاکم بر آن عصر ، نیاز دارد که این امر خود نیازمند پژوهش در تاریخ است . از این رو، شیوه ی تحقیق در این پژوهش ، به روش کتابخانه ای است که بنا به اقتضای طبیعی پژوهش های تاریخی ، از منابع ومآخذ معتبر و کهن تاریخ عمومی ،تاریخ ائمه ،و…، فیش برداری شده وپس از تنظیم آن فیشها و ارائه چارچوب ، در نهایت به رشته تحریر در آمده است .هر چند برای تحلیل داده ها و آشنایی با دیدگاه های معاصران از مراجعه به آثار آنها بی نیاز نبوده است .

پیشینه تحقیق

تا کنون تحت عناوین مختلف ، کتابهای متعددی که به نوعی موضوع مورد نظر ما را در بر دارد ، به رشته ی تحریر در آمده است . اما کتابی که منحصراً در مورد قیام های علویان در زمان امام رضا علیه السلام نگارش شده باشد ، یافت نشد. منابع و مآخذی که در تدوین این پزوهش ، براساس قرابت در موضوع ، از آنها استفاده شده است ، به دو گروه تقسیم میشود : الف ـ منابع تاریخی دست اول ، ب ـ مطالعات وتحقیقات معاصر.گروه اول خود به دو دسته تقسیم می شود: منابع تاریخ عمومی وکتاب های رجال وسیره .

الف ـ منابع تاریخ عمومی

۱. تاریخ الرسل والملوک : تألیف ابوجعفر محمد بن جریر طبری ( متوفی۳۱۰ ق ) . به صورت سالنگاری نگارش یافته و وقایع تاریخی از آغاز آفرینش تا سال ۳۰۲ هجری قمری را نقل کرده است .از محاسن تاریخ طبری ذکر تفصیلی رویدادهاست ، اما این بیان تفصیلی چون با اظهار نظر و قضاوت وگزینش مولف همراه نیست گاه در تضاد و تناقض با هم قرار می گیرد . تاریخ طبری در مورد موضوع بحث این تحقیق نیز به خوبی به ذکر وقایع پرداخته است ، اما این توجه کمی با عنایت و توجه کیفی همراه نیست علاوه بر این که مولف این کتاب با اظهار بی طرفی ظاهری ، نه تنها مظلومیت علویان را به تصویر نمی کشد بلکه سعی وتلاشی هم برای محکوم کردن کارهای ناشایست خلفا انجام نمی دهد . ۲.تاریخ یعقوبی : اثر احمد بن ابی یعقوب ، معروف به ابن واضح یعقوبی ( متوفی ۲۷۹ ق ) .در دو جلد تنظیم شده است . جلد اول تاریخ پیش از اسلام ، از آدم وحوا تا تاریخ پیامبر اسلام را بیان داشته است . جلد دوم این کتاب از تولد پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم شروع شده و تا دوران معتمد عباسی ادامه می یابد .یعقوبی بر خلاف طبری با ایجاز و اختصار بیشتری با مطالب بر خورد کرده است ودر نقل اخبار و رویدادها نیز گزینش خویش را دخالت داده است . این مورخ از قیام علویان در مقابل خلفا دفاع کرده است . از محاسن دیگر یعقوبی این است که در نقل ارقام و اعداد ، اشعار و ذکر اسامی اشخاص دقت زیادی داشته است .۳. الکامل فی التاریخ : نوشته ی عز الدین ابوالحسن علی بن محمد معروف به ابن اثیر (۶۳۰ ق) بخش اعظم این کتاب در تاریخ اسلام از آغاز تا سال ۶۲۸ قمری وشامل اخبار سیاسی و نظامی وگاه فرهنگی شرق و غرب جهان اسلام است . این اثر تاریخی نیز به صورت سال نگاری تدوین شده است .مولف الکامل سال ها پس ازطبری و یعقوبی کتاب خود را نوشته است . در نقل حوادثی که به زمان آنها نزدیکتر بوده نظر آنان را ترجیح داده است ودر پاره ای موارد ، چیزی بیش از طبری ندارد و دقیقاً همان مطلب طبری را نقل کرده است . اما روش او در ذکر روایات مختلف در باره یک واقعه کاملاً باروش طبری متفاوت است .زیرا اوکامل ترین روایت را انتخاب کرده و یا روایتی را که به نظر او درست تر بوده ذکر کرده است . موضع گیری ابن اثیر نسبت به قیامها در قیاس با طبری نیز مثبت تر و با محکوم کردن اعمال زشت دستگاه خلافت همراه می باشد .۴. الاخبار الطوال : نوشته ی احمد بن داوود دینوری ( متوفی ۲۸۲ق ).از کهنترین تاریخنامه های عمومی مختصر تاپایان عصر معتصم عباسی است .دینوری آغاز کتاب را مختصراً به تاریخ فرزندان آدم و اختلاف زبان ها واقوام ومهاجرت های سامیان و فرمانروایان مشهور آنان اختصاص داده است .پس از آن به ذکر احوال فرمانروایان ایرانی پرداخته ودر ادامه از دوره ی خلافت خلفا وامام علی وحسنین علیه السلام وواقعه ی کربلا اخباری بیان داشته است .احوال خلفای مروانی از دیگر مسائلی است که دینوری در تاریخ خود به آن پرداخته است .از فصول دیگر این کتاب دعوت عباسی وذکر اخبار عصر عباسی ،به ایجاز ، از دوره ی منصور تا عصر معتصم می باشد . ۵.الامامه والسیاسه( تاریخ الخلفا ) : منسوب به ابن قتیبه دینوری .از دوران خلافت ابوبکر و عمر شروع می شود وبه دوران درگیری امین ومامون ختم می گردد نویسنده در جلد اول آن تا واقعه ی حره را بیان کرده وجلد دوم کتاب خود رابه واقعه حره و اخبار بعد از آن ، تا دوران امین ومامون اختصاص داده است .از این روی جلد دوم این اثر در تحقیق حاضر مورد استفاده بوده است .

ب ـ کتابهای رجال و سیره

۱. مقاتل الطالبیین : تالیف ابوالفرج اصفهانی ( متوفی ۳۵۶ ق ) .این کتاب اثری کم نظیر در اطلاع رسانی پیرامون زندگی فرزندان ابی طالب است که به شهادت رسیده اند یا به طرز مرموزی به قتل رسیده اند . گر چه گرایش های زیدی با تسامح مذهبی ابوالفرج در اثرش آشکار است ، اما باید اعتراف کرد که بیشترین اخبار و اطلاعات در مورد حرکت ها و قیام های شیعه را می توان از این اثر بدست آورد .سعی ابوالفرج در این کتاب بر آن بوده که زندگی اشخاص را به ترتیب زمانی شرح دهد اما معمولاً از ذکر تاریخ حوادث خودداری نموده و همانند طبری اخبار گوناگون را نقل کرده است .یکی از بزرگترین اشکالات اصفهانی این است که امامان شیعه را با دیگر علویان یکسان می داند و هیچ امتیازی بین آنان قائل نیست . ۲.انساب الاشراف : نوشته ی احمد بن یحیی بلاذری ( ۲۷۹ق ) .وی تاریخ وانساب تیره های عرب و مشاهیر آنها را تا روزگار خود ثبت کرده است .کتاب از حضرت آدم آغاز شده وپس از ذکر پیامبران به نسب عرب رسیده و به بررسی انساب عدنان پرداخته وچون به پیامبر اسلام رسیده فصل مفصلی به سیرت حضرتش تا رحلت و ماجرای سقیفه اختصاص داده است .پس از آن به اخبار و انساب صحابه و علویان وعباسیان وامویان پرداخته است .بخشی از این کتاب مربوط به جنگها واحوال خلفاست .از این روی منبع خوبی برای تحقیق در باره موضوع مورد نظر ما به شمار می رود .

ج ـ مطالعات وتحقیقات معاصر

۱. جهاد الشیعه : نوشته ی خانم سمیره مختاراللیثی . این کتاب دارای یک مقدمه و پنج فصل است قیام ها را به ترتیب زمانی مورد بحث قرار داده و ترتیب فصل ها را بر اساس خلافت خلفای عباسی تدوین کرده است .وی در هر فصل درباره ی قیام هایی که در عهد یکی از خلفای عباسی روی داده بحث کرده است .قوت و استحکام علمی ، تحلیل دقیق داده ها و چینش منطقی آن درباز آفرینی تاریخ حرکت ها و نهضت های شیعی در عصر اول عباسی با نثری ساده و روان ، از جمله مزایای این کتاب است .اما نباید از نظر دور ماند که مؤلف ، به اصول اعتقادات مذهب شیعه به استثناء زیدیه ، ( مانند عصمت ائمه ، انتظار مهدی ، غصب حق علی علیه السلام ) به عنوان آراء غلوآمیز ومنحرف ، تاخته وآرای زیدیه را حرکتی جهت اعتدال نظریات افراطی شیعه ، معرفی کرده است ودر بعضی موارد در معرفی ائمه ، تحت تأثیر اعتقادات مذهبی ، از روش علمی تحقیق خارج گردیده است. بعلاوه نویسنده ی این اثر به بیان مواضع امامان شیعه در قیام های عصر خود نپرداخته است و این خود نقص دیگری است که در این کتاب به چشم می خورد .۲. قیام های شیعه در عصر عباسی : نوشته ی محمد کاظمی پوران .دارای یک مقدمه و سه بخش است که در بخش اول ، حکومت های اموی و نهضت های مردمی در این دوره را به صورت خلاصه مورد بررسی قرار داده است .در بخش دوم قیام ها و نهضت های دوره ی عباسی را با تفصیل بیشتری شرح داده است . در بخش پایانی هم ، تاریخ تشیع و دوره های مختلف شیعه را به صورت گذرا بیان داشته و درنهایت نظر ائمه ی اطهار علیه السلام را در مورد قیام ها ی علویان بیان نموده است . با توجه به این که این اثر توانسته حرکتهای انقلابی عصر عباسی را نمایش دهد اما محدوده ی زمانی خاص را مورد مطالعه قرار داده و تنها بخشی از قیام ها را بررسی کرده است. بنا بر این قیام های دوره ی امام رضا علیه السلام راکه مورد بحث تحقیق حاضر است ، در این اثر نمی توان یافت . به همین جهت برآن شدیم تا قیام های این برهه از زمان را به صورت مجمل مورد بررسی قرار دهیم . دسته ی دیگری از کتاب ها وجود دارند که هرچند به طور مستقیم در باره ی قیام های شیعه نگارش نیافته اند ، اما در شناخت موضوع و جوانب آن ، دخالت دارند .از جمله ی این کتاب ها می توان حیات فکری و سیاسی امامان شیعه ، نوشته ی رسول جعفریان ، حیات سیاسی امام رضا علیه السلام ، تألیف جعفر مرتضی عاملی ، امامان شیعه وجنبش های مکتبی اثر محمد تقی مدرسی و… را نام برد.
بخش اول: دور نمائی از رابطه ی علویان و عباسیان
آغاز کار عباسیان( ۱۳۲ق )،وحشت عباسیان از علویان، سیاست های کلی خلفای عباسی برای مقابله با علویان، موضع علویان در مقابل توطئه ی عباسیان، حمایت های مردمی از نهضت های شیعه،عوامل استمرار و تداوم قیام ها ی شیعه

آغاز کار عباسیان ( ۱۳۲ ق )

پیش از آنکه قیام های علویان در ادوار مختلف عصر عباسی مورد بررسی قرار گیرد ، لازم است روابط عباسیان و علویان و اوضاع سیاسی و اجتماعی این دو رقیب مورد مطالعه قرار گیرد تا قضاوت درباره ی قیام های علویان ممکن باشد .از سطور تاریخ حکومت امویان چنین استنباط می شود که امویان برای حفظ حکومت خود و کنار زدن رقبای علوی خود از هیچ جنایتی فرو گذار نکردند . قتل عام شیعیان به هر طریق ممکن جزء لاینفک حکومت امویان به شمار می رفت . این جرم و جنایت در مرحله ای از تاریخ تا جایی پیش رفت که ائمه معصومین شیعیان خود را امر به تقیه می کردند و در مواردی شیعیان هجرت و فرار به سرزمین های امن را برای نجات جان خویش بر می گزیدند .یکی دیگر از رقبای امویان بنی عباس بودند که مترصد فرصتی بودند تا حکومت را به چنگ آورند . در میان ایرانیان به یاری این دو گروه مخالف علوی برخاستندو رشته ی خلافت را از دست امویان گرفته و به دست عباسیان دادند.(۱) هوا خواهان خاندان علی علیه السلام در تحکیم قدرت عباسی کمک شایسته ای کرده و سهمی به سزا داشتند ولی بنی عباس نسبت به آنها از راه حیله و خدعه وارد شدند . اگرچه علنا به فرقه ی شیعه تعرضی نداشتند ولی مخفیانه پیشوایان و رهبران آنها را از سر راه خود بر می داشتند ، عده ای را تبعید و بعضی را می کشتند تا از قدرت معنوی و نفوذ آنان بکاهند.

وحشت عباسیان از علویان

حکومت عباسی در آغاز با تکیه بر تبلیغ به نفع علویان پا گرفت . شعار تبلیغاتیشان الرضا من آل محمد صلی الله علیه و آله و سلم بود ، اما در پایان کار از این ادعا منحرف شدند و با دعوی خویشاوندی نسبی با پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم خود را بر امت اسلامی چیره ساختند از این رو طبیعی بود عباسیان خطر واقعی را از سوی عمو زادگان علوی خود احساس کنند . زیرا آنان به لحاظ پایگاه معنوی و استدلال به مراتب نیرومند تر و به لحاظ خویشاوندی به پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله نزدیک تر بودند . افزون بر این در میان علویان افراد بسیار شایسته ای یافت می شد که با بر خورداری از بهترین صفات ، از علم و عقل و درایت و عمق بینش در دین و سیاست به راستی در خور احراز مقام خلافت بودند . به علاوه احترام و سپاسی که مردم در ضمیر خود نسبت به آنان احساس می کردند و در مقابل آنان سر تعظیم فرود می آوردند باعث وحشت عباسیان از علویان می گردید.(۲)خلفای عباسی میزان نفوذ علویان را درک کرده بودند و از رفتار و گفتار آنان می توان در یافت که تا چه اندازه از نفوذ علویان بیمناک بودند. به عنوان نمونه می توان به موارد زیر اشاره کرد:۱.سفاح از روزی که روی کار آمد از عبدالله بن حسن سراغ پسرانش (محمد و ابراهیم) را می گرفت و از اینکه آن دو به نزد وی نیامده بودند نگران و ناراحت بود و مدام به دنبال آن دو می گشت.(۳) ۲.منصور به فرزندش مهدی چنین سفارش می کند : « فرزندم…من جز دو تن از هیچ کس نمی ترسم ، یکی عیسی بن موسی و دیگری عیسی بن زید ، اما عیسی بن موسی به من آنچنان قول و پیمان داده که از او پذیرفته ام اما عیسی بن زید ، اگر برای پیروزی بر او تمام این اموال را در راهش خرج کنی و تمام این بردگان را نابود کنی و تمام این شهر را به ویرانی بکشی هرگز ملامتت نمی کنم».(۴)۳.هنگامی که منصور سرگرم جنگ با محمدبن عبدالله و برادرش بود ، شب ها خوابش نمی برد. برای سرگرمی اش دو کنیزک به وی تقدیم کرده بودند ولی او به آنها حتی نگاه هم نمی کرد وقتی علت را پرسیدند ، فریاد برآورد که :« این روز ها مجال پرداختن به زنان نیست ، مرا هرگز با این دو کاری نیست مگر روزی که سر بریده ی ابراهیم را نزد من و یا سر مرا نزد او ببرند.(۵) ۴.منصور بار ها امام صادق علیه السلام را دستگیر کرده و نقشه ی قتل او را می کشید(۶)و آن حضرت را مورد عتاب و تهدید قرار می داد و متهم می کرد به این که اندیشه ی قیام بر ضد حکومتش را دارد .(۷) ۵.بیم مهدی نیز از روشنترین مسائلی است که از سطور تاریخ استفاده می شود ، بنا به گفته ی ابن اثیر وقتی مهدی امام کاظم علیه السلام را از زندان آزاد می کند از او می خواهد که نه بر ضد وی و نه بر ضد یکی از فرزندانش قیام نکند(۸). تعقیب عیسی بن زید و حسن بن ابراهیم پس از فرار از زندان که این تعقیب مدت زیادی طول کشید (۹)نیز حاکی از وحشت مهدی از علویان می باشد .۶.ترس رشید از یحیی و علویان دیگر نیز احتیاج به توضیح ندارد . رعب و وحشت این خلیفه را از این روایت می توان به خوبی درک کرد که وقتی رشید به مدینه رفت فقط دویست دینار به امام موسی علیه السلام تقدیم کرد . این در حالی بود که به کسان دیگر که مزاحمش نبودند هزاران دینار می بخشید. علت این کار را برای پسرش مامون چنین بیان کرده که :«اگر پول بیشتری در اختیار امام قرار دهد چه بسا که فردا صد هزار شمشیر از سوی شیعیان و دوستان امام به رویش کشیده شود .»(۱۰) علاوه بر مواردی که ذکر شد ، موارد دیگری که حکایت از وحشت و ترس خلفای بنی عباس از علویان دارد را می توان بر شمرد ، ولی چون سخن به درازا می کشد ما به ذکر همین نمونه ها اکتفا کرده و در گفتاری دیگر به پاره ای از سیاست های ضد علوی عباسیان می پردازیم.

سیاست های کلی خلفای عباسی برای مقابله با علویان

عباسیان به وضوح این حقیقت را دریافته بودند که نفوذ علویان در بین مردم بیشتر از آنان است . از این روی عباسیان به فکر این بودند که چگونه علویان را از صحنه ی سیاست خارج کنند . آنها برای رسیدن به این هدف بزرگ شگرد های مختلفی به کار بردند :۱.اقامه ی دلیل و برهان بر حقانیت خود ؛ از جمله ی این دلایل و براهین ، دگرگون ساختن نظریه ی میراث بود ، آنان برای مقابله با علویان در سلسله ی وراثت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم که مردم مشروعیت خلافت را بدان اثبات می کردند ، تغییر دادند . اینان نخست رشته ی وصایت خود را به امیرالمومنین علیه السلام متصل می کردند که از او بدین ترتیب پایین می آمد : از علی علیه السلام به پسرش محمد حنفیه ، سپس ابو هاشم ، سپس علی بن عبد الله بن عباس ، بعد از آن فرزندش محمد بن علی و پس از آن ابراهیم امام و سپس برادرش سفاح و …(۱۱)۲. شگرد دیگری که عباسیان به وسیله ی آن قصد کوبیدن علویان را داشتند ، سوء استفاده از لقب مهدی بود .این اتفاق در زمان منصور صورت پذیرفت . وی چون می دید مردم گرد محمد بن عبد الله علوی جمع شده اند و او را مهدی می دانند ، تصمیم گرفت که این پدیده راپایمال کند ، بدین منظور فرزند خود را مهدی لقب داد تا وقتی به خلافت می رسد تکرار این لقب ذهن مردم را کم کم از محمد بن عبد الله علوی دور گرداند.(۱۲)۳. تشیع یا ابراز دوستی با علی بن ابی طالب علیه السلام و فرزندانش ، از شگرد های دیگر عباسیان بود که از میان خلفای عباسی ، مامون به این شگرد متوسل شد . این ابراز دوستی به خاطر شرایط خاص سیاسی بود که مامون در یک برنامه ریزی دقیق و حساب شده خود را طرفدار علی علیه السلام جلوه داد تا به نوعی با قیام های علویان مبارزه کند.(۱۳)۴. مشروعیت بخشیدن به حکومت خود ؛ عباسیان برای سرکوبی مخالفان و تثبیت حکومت و پایگاه اجتماعی خویش به هر نحو ممکن با جعل حدیث و استناد به آن ، می کوشیدند مشروعیت قانونی و حقوقی برای خود به وجود آورند . در این جهت به احادیثی از قول پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم اشاره داشتند که بر اساس آن ، حکومت به فرزندان عباس خواهد رسید.(۱۴) پیشتر نیز اشاره گردید که آنان خود را جزو خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم معرفی می کردند و بر این موضع سخت پافشاری می کردند . نمونه هایی از این مواضع را می توان در خطبه های منصور و سفاح هنگام رسیدن به حکومت در کوفه مشاهده کرد(۱۵). جواب نامه ی منصور به محمد بن عبدالله بن حسنی (نفس زکیه) نیز این ادعا را ثابت می کند.(۱۶)۵. سختگیری شدید بر گروه های سیاسی و به ویژه علویان و شیعیان در طول دوره ی حکومت عباسی ؛ در آغاز پیروزی عباسیان ، بنی هاشم و به ویژه علویان که سال ها از ستم امویان در رنج و زحمت بودند ، از هر سو به کوفه و حیره سرازیر شدند تا از بهره ی خود در حکومت جدید آگاهی یابند. سفاح سعی داشت علویان را با دادن صله و جایزه آرام کند اما علویان به ویژه فرزندان امام حسن علیه السلام به دریافت جایزه و انعام راضی نمی شدند . از زمان منصور تمام اولاد امام حسن علیه السلام به جز اندکی از آنان دستگیر و زندانی شدند و شکنجه و مرگ نصیب بسیاری از آنان شد ،(۱۷)برخورد های ناروای عباسیان با علویان نه محدود به زمان منصور بود و نه خاص اولاد امام حسن علیه السلام ،بلکه خلفای دیگر نیز شیوه ی منصور را ادامه داده و حتی اولاد امام حسین علیه السلام به ویژه ائمه ی شیعه نیز از این امر مستثنی نبودند .۶. مفتی تراشی و وادار کردن دانشمندان به تالیف کتب حدیثی ؛ زمامداران عباسی با این که در آغاز کار ، شعار طرفداری و حمایت از بنی هاشم را دستاویز رسیدن به اهداف خویش قرار داده بودند ، پس از آن که جای پای خود را محکم دیدند ، کوشیدند همانند زمامداران بنی امیه با وسائل مختلف مردم را از مکتب ائمه علیه السلام دور نگهدارند و میان آنان و پیشوایان بزرگ اسلام فاصله ایجاد کنند. به این منظور مردم را به مفتیان وابسته به حکومت وقت رجوع دادند . این موضوع در زمان امام صادق علیه السلام بیش از هر زمان دیگر به چشم می خورد . در عصر امام ششم علیه السلام حکومت های وقت می کوشیدند افرادی را که خود مدتی شاگرد مکتب آن حضرت بودند ، در برابر مکتب امام بر مسند فتوا و فقاهت نشانده ، مرجع خلق معرفی نمایند. چنان که ابوحنیفه و مالک بن انس را نشاندند .(۱۸) به همین منظور مالک بن انس را فوق العاده مورد تکریم قرار می داد و او را مفتی و فقیه رسمی معرفی می کرد . سخنگوی بنی عباس در شهر مدینه اعلام می کرد که :«جز مالک بن انس و ابن ابی ذئب کسی حق ندارد در مسائل اسلامی فتوا دهد» . او همچنین دستور داد مالک کتاب حدیثی تالیف کرده و در اختیار محدثان قرار دهد . مالک نیز کتابی به نام «موطأ » تالیف کرد . (۱۹)

موضع علویان در مقابل توطئه ی عباسیان

برخورد خشونت آمیز امویان و عباسیان با علویان که از میانه ی سده ی اول هجری آغاز شده بود ، سبب شد که شیعیان برای مقابله ، دو روش متفاوت در پیش گیرند. شیعه ی امامیه فعالیت های علمی و فرهنگی گسترده ای را به صورت نهانی آغاز کرد . فعالیت های علمی و تبلیغی دوره ی امامت امام محمد باقر علیه السلام ، امام جعفر صادق علیه السلام و امام موسی کاظم علیه السلام و تربیت شاگردان ، باعث گسترش تشیع در سرزمین ها ی اسلامی گردید. از طرف دیگر چون خلفای عباسی شدیدا پیشوایان شیعه ی امامیه را تحت نظر داشتند و چندین بار آنها را زندانی کرده یا از مدینه به مرکز خلافت احضار کردند ، آنان سازمان وکالت را تاسیس کردند.(۲۰) و بخشی از وظایف خود را به وکلا واگذار نمودند تا دور از چشم خلفای عباسی رسالت خود را به انجام رسانند . وکلا با گرد آوری وجوهات و به مصرف رساندن آنها و پاسخگوئی به شبهات دینی و ترویج تشیع به اداره ی امور شیعیان پرداختند.زیدیان روش مبارزه ی نظامی را در پیش گرفتند . بدین ترتیب یک رشته قیام های علوی از میانه ی سده ی دوم هجری در عراق ، ایران ، حجاز ، یمن و مصر آغاز شد که تا اواخر سده ی سوم هجری ادامه یافت. این قیام ها باعث گسترش تشیع در سرزمین های یاد شده گردید. رواج مذهب تشیع در اواخر سده ی دوم و اوایل سده ی سوم هجری علویان را امیدوار کرد که پیروزی های بیشتری را کسب کنند. زیدی ها که در خلافت هارون به پیروزی رسیدند و اولین دولت شیعی را به نام ادریسی هابه سال ۱۷۲قمری در مغرب اقصی تشکیل دادند ، درصدد بر آمدند از ناآرامی هایی که در پی قتل امین بوجود آمده بود، بهره برداری کنند . در زمان مامون نیز قیام هایی بر علیه حکومت صورت پذیرفت که در جای خود به توضیح مفصل مهمترین آن قیام ها خواهیم پرداخت.

.حمایت های مردمی از نهضت های شیعه

هدف تشیع برگرداندن حکومت اسلامی به راه و روش مستقیم محمد صلی الله علیه و آله و سلم و مکتب اصیل اسلام بود . بنا بر این هر قیامی که محتوای مکتبی و رنگ مردمی داشت مورد استقبال و توجه مردم بود . توده ها ی مختلف مردم با شیوه های گوناگون از این گونه نهضت ها حمایت می کردند . فقها و دانشمندان در بعضی از این قیا م ها در صف اول حمایت بودند . به عنوان مثال وقتی از مالک بن انس حکم خروج با محمد (نفس زکیه ) را پرسیدند ، وی به بیعت با محمد فتوی داد (۲۱)محمد بن عجلان نیز که از فقهای مدینه بود ، همراه محمد قیام کرد (۲۲۹ابن هرمز از کسانی بود که با محمد خروج کرد . وی را به واسطه ی پیری یا بیماری روی تختی سوار کرده بودند و همراه محمد می بردند ، در حالی که خودش می گفت : « از من کار جنگی ساخته نیست ، ولی می خواهم مردم مرا ببینند و به یاری محمد بیایند ».(۲۳) در قیام ابو السرایا نیز این مطلب قابل ذکر است که در کوفه مردم همانند مور و ملخ بیرون ریختند، این در حالی بود که همه ی آنها افراد نظامی نبودند و سلاح آنها عصا وآجر و چاقو بود(۲۴) این موارد و موارد مشابه دیگر همه حاکی از این است که هر جا قیامی به خون خواهی علویان بر پا می شد ، مردم نیز به حمایت از آن بر می خواستند . علاوه بر این که هیچ گاه دنباله ی این قیام ها در ادوار مختلف قطع نشد و استمرار و تداوم خود را حفظ کرد .

عوامل استمرار و تداوم قیام های شیعه

در هر عصر و زمانی جامعه ی اسلامی شاهد شورش و قیامی بر علیه دستگاه خلافت بوده و همیشه شیعیان نگرانی خود از وضع جامعه ی خویش را به نحوی ابراز کرده اند . این تداوم و استمرار می تواند دلایل مختلفی داشته باشد اما قبل از اینکه عوامل تداوم قیام ها در دوره ی خلفای اموی و عباسی مورد بررسی قرار گیرد ، بهتر است به این سوال پاسخ دهیم که چه چیزی زمینه ی برپایی این قیام ها را به وجود می آورد ؟برای ریشه یابی این قضیه باید به پاره ای از آیات و احادیثی که از مبانی اعتقادی شیعه می باشد ، اشاره کنیم و سپس به سیره ی عملی و گفتار ائمه ی معصومین علیه السلام به خصوص امام علی علیه السلام تمسک جوییم. آیات جهاد و فضیلت های آن به ویژه آیه ی «وَلا تَحسَبَنَّ الذینَ قُتِلوا فیِ سَبیلِ الله اموَاتاً بَل احیَاءٌ عِندَ رَبِهِم یُرزَقُون »(۲۵)وآیاتی با این مضمون و مفهوم که شیعیان را به بذل جان ومال وآبرو در راه دین خدا ترغیب و تشویق می کند ، با مؤیداتی که در احادیث وارد شده ،علویان را به قیام بر علیه ظلم و ستم و احقاق حقوق از دست رفته شان وادار می کرد. زیارت عاشورا که یکی از معتبرترین زیارات شیعه است نیز با عباراتی مثل «اِنّیِ سِلمٌ لِمَن سَالَمَکُم وَ حَربٌ لِمَن حَارَبَکُم وَ وَلِیٌ لِمَن وَالَاکُم وَعَدُوٌ لِمَن عَادَاکُم (۲۶) دوست داران اهل بیت علیه السلام را به خون خواهی و طلب حق و انتقام از دشمنان ترغیب می کند . بنابراین قیام در مقابل جور و ظلم یکی از اصول همیشگی شیعیان بوده و هیچ قدرتی تاکنون نتوانسته مانع این شور و هیجان و ازجان گذشتگی شیعه گردد . به علاوه گفتار معصومین علیه السلام برای پیروان خود خط سیر مشخصی را ترسیم کرده بود که دیگر دشوار می نمود بنی امیه و بنی عباس بتوانند با فریب کاری و قداست های دروغین آن را به انحراف بکشانند. به عنوان نمونه نامه ی امیر المؤمنین علیه السلام به فرماندارش در بصره تا حدودی بیانگر این خط سیر است :«.بدانکه هر رهبری شونده ای را رهبری است که از او پیروی می کند و از چراغ دانش او روشنی می جوید ، بدان امام شما از تمام دنیایش به دوتن پوش کهنه واز همه ی خوراک به دو گرد نان بسنده کرده است ، شما را یارای چنین کاری نیست ، ولی مرا به پرهیز کاری واوکوشش و هم گامی دائم در قول و فعل وپاک دامنی و درست اندیشی و درست کاری و تعهد یاری دهید»(۲۷) این خط سیر و نیز سیره ی عملی امام حسین علیه السلام در واقعه ی عاشورا الگوی بسیار ارزنده ای برای شیعیان و طرفداران اهل بیت علیه السلام بوده و هست ، بنا بر این طبیعی است که هر گاه فریاد مظلومی به گوش شیعه می آید به طرفداری و حمایت از مظلوم به پا می خیزد و آماده است تا آخرین قطره ی خون خود را برای برپایی عدالت نثار کند . در دوره ی معاصر نیز این امر از نظر ها پنهان نیست چه در دوران دفاع مقدس ،که شیعیان با شعار یاحسین و یا زهرا علیه السلام در مقابل تجاوز گران ایستادند و جان خویش را فدا کردند و چه بعد از آن در سال های اخیر که هر گاه ظلمی ازجانب استعمار گران و متجاوزان اسرائیلی متوجه مسلمانان می شد ، اولین گروهی که به همایت از فلسطین و مسلمانان دیگر بر می خاست ، شیعیان به خصوص شیعیان ایرانی بودند و این وضعیت همچنان ادامه خواهد داشت تا مهدی آل محمد صلی الله علیه و آله وسلم با ظهور خود دولت کریمه را بنا نهد و مردم جهان را از بند اسارت رها کند (ان شاء الله ) .عوامل متعددی می تواند در تداوم قیام شیعه نقش داشته باشد . علاوه بر این مطالبی که ذکر شد ، به چند عامل دیگر اشاره می گردد : ۱.تعدد فرق شیعه و نفوذ و رشد آنان در شهرها و سرزمین ها به گونه ای که اگر نهضتی در شهری شکست می خورد ، در شهری دیگر شروع می شد .(۲۸) به عنوان مثال بعد ازشکست قیام ابو السرایا در کوفه گماشتگان ابو السرایا در شهر های دیگر سر به شورش بر می دارند . در بخش بعدی این قیام و قیام های بعد از آن ، مورد بررسی قرار می گیرد .۲.محبت مسلمانان نسبت به اهل بیت علیه السلام و خاندان علوی از دیگر اسباب استمرار و تداوم قیام ها بود .۳.رعایت اصل تقیه در میان شیعیان سبب می شد تا دشمن تصور کند شیعیان کمترین اقدام سیاسی بر ضد آنها نخواهند داشت.۴.گشایش باب اجتهاد در شیعه کمک شایانی به رشد مردم کرده و در این امر (قیام علیه ظلم ) موثر بود.۵.همگامی شیعه با شرایط زمانی و مکانی هر عصر و مدارا داشتن با فرقه های مذهبی و اهل کتاب.۶. این انقلاب ها در پهنه ی گسترده ی سرزمین های اسلامی بروز و ظهور پیدا می کرد و با محیط طبیعی و فرهنگ هر ناحیه ، برای شوراندن مردم ، هماهنگ می شد . چنانکه نهضت یحیی بن عبد الله در دیلم قیامی بود که از درد ها و آرزو های آن سامان سخن می گفت و قیام حسین بن علی (شهید فخ) به آزادی بردگان مکه کمک می کرد ، چنانکه رهبر قیام بانگ می زد « هر بنده ای سوی ما آید آزاد است.»(۲۹)
بخش دوم: قیام های مهم شیعیِ عصر عباسی تا زمان امام رضا علیه السلام ( ۲۰۳ – ۱۳۶ ق)
فصل اول : دوران منصور ( ۱۵۸ـ۱۳۶ق )
فصل دوم : دوران هادی (۱۷۰ ـ۱۶۹ق )
فصل سوم : دوران هارون ( ۱۹۳ ـ۱۷۰ق )
فصل اول : دوران منصور(۱۵۸ ـ ۱۳۶ق)اوضاع سیاسی ، اجتماعی
رابطه ی عباسیان و علویان در هنگام دعوت عباسی ، حسنه بود . اما هنگامی که انقلاب با انتقال خلافت ، به آل عباس پایان یافت ، علویان به ویژه شاخه ی حسنی به این باور رسیدند که عباسیان آنان را فریب داده اند و خلافتی را که حق آنان بوده به خود اختصاص داده اند ، بنابر این برای آنان آسان نبود که همه ی سختی ها را در زمان امویان تحمل کنند تا بعد از دعوت که به نام ایشان بود ،حقشان غصب شود . از این رو آنان را دشمن شمردند . از سوی دیگر عباسیان در آغاز زندگی سیاسی خود کوشیدند با علویان همکاری کنند تا حکومت نوپای ایشان فرصتی برای تثبیت گام های خود داشته باشد ، سپس دو گروه اندک اندک از هم دور شدند . به ویژه هنگامی که سفاح در خطبه ی خود در کوفه اعلام کرد که خلافت عباسی است و عباسی خواهد ماند و هیچ کس در آن حقی ندارد(۳۰) که منظور او از هیچ کس علویان بودند . اما با این همه روابط میان آنان آرام و مسالمت آمیز بود تا این که در دوران منصور تغییر یافته ، بحرانی شد و آنگاه به درگیری انجامید . زیرا خلیفه احساس کرد مخالفت علوی به دشمنی سختی تبدیل شده است . منصور همه ی کسانی را که ممکن بود بر علیه حکومتش شورش کنند ، تهدید می کرد (۳۱)منصور زمانی عهده دار خلافت شد که پایه های آن مستحکم بود . وی از رقابت عبدالله بن علی که در پی خلافت بود ) وحشت کرد . همچنین از افزایش نفوذ ابومسلم و قیام پسر عموهایش آل ابیطالب علیه السلام در برابرحکومتش هراسان شد.(۳۲) این مشکلات سیاسی، فکرمنصور رابه خود مشغول کرده بود.

مواضع دستگاه خلافت و چگونگی برخورد با مشکلات

منصور برای مقابله با این مشکلات سعی کرد بی باکی ، زیرکی و نیرنگ را با هم در آمیزد . او تصمیم گرفت دشمنانش را به وسیله ی هم نابود کند . تا عرصه ی سیاسی به نفع وی باز گردد . عبد الله بن علی (عموی منصور ) علاوه بر این که به خلافت چشم داشت ، از برادر زادگانش سفاح و منصور ، به علت تمایل شدید آنان به ایرانیان ناراحت بود . وی در راس سپاهی بزرگ از عرب ، به جنگ رومی ها رفته بود که از مرگ سفاح و بیعت با منصور آگاه شد . از این روی از رفتن به جنگ منصرف شد و به حرّان برگشت و از سپاه برای خود بیعت گرفت . بدین گونه از سپاهی که برای جنگ با رومی ها تجهیز شده بود ، برای رسیدن به خلافت استفاده کرد . منصور در مقابل این خطر دست به اقدام حکیمانه ای زد ، او ابو مسلم را به جنگ عبد الله فرستاد .(۳۳) تا بدین وسیله هم دشمنان خود را به دست یکدیگر نابود سازد و هم خراسانی های موجود در سپاه عمویش را از طریق جذب کند . در جنگی که میان ابو مسلم و عبدالله صورت گرفت ، عبدالله شکست خورده و به بصره فرار کرد(۳۴) و در نهایت دستگیر و زندانی شد و در سال ۱۴۷ قمری توسط منصور کشته شد .(۳۵) بعد از شکست خوردن عبد الله ، رابطه ی ابو مسلم با منصور بسیار بد شد و میان آنان مسائلی رخ داد که موجب دوری آن دو از یکدیگر گردید . منصور برای رهایی از ابو مسلم شیوه ی سیاسی خاصی را اتخاذ کرد که بر موارد زیر استوار بود : ۱.دور کردن او از منطقه ی تحت نفوذش در خراسان تا اهالی آن جا به دور او جمع نشوند و حکومت مستقلی ایجاد نگردد ۲.با او تنها دیدار کند ، فارغ از هر گونه نفوذ و قدرتی . ۳تلطیف روابط میان آن دو تا شکی به دل او رخنه نکند . ۴اورا به نزدیکی مرکز خلافت بیاورد تا مراقبت از او آسان شود . (۳۶).عد از پیروزی ابو مسلم بر عبد الله بن علی ، بحران اختلاف میان ابو مسلم و منصور بالا گرفت و منصور با ترفند هایی از قبیل نامه نگاری و تشویق و در نهایت تهدید ، ابو مسلم را به حضور طلبید و با گفت و گویی که شبیه محاکمه بود ، اتهاماتی به ابومسلم زد و سرانجام او را در سال ۱۳۷ قمری از میان برداشت .(۳۷)اما در رابطه با علویان باید گفت ، منصور در تثبیت حکومت خود از هیچ کاری روی گردان نبود. او بیش از صد تن از علویان را بدون هیچ گناه و شاید فقط به خاطر علوی بودن به قتل رسانده ، پیکرشان را محبوس کرده بود در حالی که در کنار هریک از آنها نوشته ای قرار داشت که نام و نسب فرد کشته شده در آن ذکر شده بود و هیچ کس از این امر اطلاع نداشت تا آنکه پس از مرگ منصور همگان از آن اطلاع یافتند.(۳۸) به نقل شیخ صدوق که رحمت خداوند بر او باد ، منصور در بنای ساختمان های بغداد دستور می داد علویان را دستگیر کرده و آنان را فقط به جرم علوی بودن در استوانه ها و ستون های آن ساختمان ها قرار دهند.(۳۹)

روش سیاسی امام صادق علیه السلام

برخی ازنویسندگان اهل سنت بر این عقیده اند که امام صادق علیه السلام با کسی بر سر خلافت به مبارزه بر نخواست ،(۴۰) بلکه بیطرفی اختیار کرد وپیروانش را قانع نمود که اوضاع برای ایجاد خلافت علوی مناسب نیست ، این درحالی بود که علویان شاخه حسنی دست به شمشیر برده وحق خود را مطالبه میکردند.(۴۱)باتوجه به اوضاع سیاسی آن دوره باید روشن شود که این اعلام بی طرفی به معنای تایید حکومت عباسی نبود ، این مطلب از فرمایش امام صادق علیه السلام به خوبی روشن است ،آنگاه که به اصحاب و یاران خود فرمودند :«در خانه های خود بنشینید، هر گاه ما را گرد مردی جمع دیدید با سلاح به سوی ما بشتابید . »(۴۲)همچنین آنجا که فرمودند :«زبانهای خود را نگه دارید ، از خانه های خود بیرون نیایید ، زیرا آنچه به شما اختصاص دارد به این زودی به شما نمی رسد ».(۴۳)حضرت با اجتناب از رفت و آمد به دربار عباسی مگر به اجبار(۴۴)، نهی از همنشینی یارانش با خلفا(۴۵) ، همچنین نهی از مراجعه به طاغوت و قضات عباسی ، دریافت خراج ، زکات و… تبیین مسئله ی تقیه و کتمان اسرار اهل بیت علیه السلام(۴۶)نوعی تشکیلات مستقل را اداره می کرد به گونه ای که حکومت عباسی از آن وحشت داشت. با کمی دقت در گفتار و رفتار امام صادق علیه السلام ، می توان فهمید که آن روش سیاسی که امام صادق علیه السلام پایه گذاری کرد و بعد ها فقه سیاسی شیعه هم بر همان مبنا شکل گرفت همین بود که در عین تقیه و سکوت مشروعیت دولت عباسی را نپذیرفت و ارتباط و پیوند شیعیان را با اهل بیت علیه السلام در بدترین شرایط حفظ کرد. در حقیقت امام با این روش خود هویت فرهنگی و سیاسی جامعه را حفظ کرد و در برابر حاکمیت ، امامت خود را در این جامعه استقرار بخشید و این عین سیاست و مبارزه بر ضد حکومت است. بنابراین می توان به اشتباه فاحشی که شهرستانی مرتکب آن شده پی برد ، جایی که او در مقام وصف برخورد اجتماعی امام علیه السلام می نویسد : «ما تعرض للامامه قط و لا نازع احدا فی الخلافه قط.»(۴۷) «هرگز به فکر امامت نیفتاده و با کسی بر سر خلافت به مبارزه نپرداخت.»

نخستین قیام علوی ( نفس زکیه ۱۴۵ق)

اولین قیام علوی در زمان خلافت منصور ، قیام محمد بن عبد الله بن حسن در سال ۱۴۵ قمری بود که شیعیانش او را نفس زکیه می خواندند . المهدی نیز لقب دیگر او بود . (۴۸)محمد خلافت را حق خود می دانست ، از این رو با گروهی از یارانش از بیعت با سفاح امتناع کرد. وی توانست حمایت گروه زیادی از مردم مکه و مدینه از جمله فقیه انی چون مالک بن انس را به خود جلب کند.(۴۹) نفس زکیه پیش از دستیابی عباسیان به حکومت به خلافت چشم دوخته بود و پیروان او در حجاز ، عراق ، و خراسان برای وی دعوت می کردند و برای روز موعود آماده می شدند. اما وی در ارزیابی خود اشتباه کرد زیرا می پنداشت دعوتی که در خراسان انتشار یافته است و شعار آن «رضا من آل محمد صلی الله علیه و آله و سلم » است ، چیزی جز دعوت علویان نیست و او هم نامزد آنها برای خلافت است. از این رو وقتی سفاح برای خلافت انتخاب شد وی از بیعت با سفاح خودداری کرد و کوشید تا بر علیه او قیام کند اما پدرش با این قیام مخالفت کرد ولی در زمان منصور و بعد از موافقت پدرش ، توانست نیروهای خود را بر علیه حکومت عباسی بسیج کند.وقتی منصور به خلافت رسید ، محمد و برادرش عبدالله از بیعت با او خودداری کردند و در حجاز مخفی شدند. این کار منصور را نگران و خواب را بر او حرام کرد. وی به طور جدی به جست و جوی آنان پرداخت. محمد در آن زمان شرایط را برای قیام مساعد می دید بنابراین به خاطر دلایلی زمان منصور را برای قیام انتخاب کرد. دلایل قیام محمد نفس زکیه:
۱.در تنگنا قرار گرفتن او توسط عباسیان .
۲.تایید پدرش برای قیام او.
۳.نامه و تأییدیه هایی از امیران مناطق و فرماندهان بزرگ منصور دریافت کرد که او را به قیام تشویق می کردند .
۴.اعتراف بسیاری از مردم به ویژه حجازی ها به امامت محمد. (۵۰)
۵.اصرار یارانش برای قیام او ، به ویژه که انتظار طولانی آنها را خسته کرده بود(۵۱)
۶.منصور به شدت خانواده ی محمد را تحت فشار گذاشت تا او و برادرش را تسلیم کنند(۵۲)
۷.فتوای مالک به جواز بیعت با او و نقض بیعت با منصور(۵۳) .
۸.اعتقاد وی مبنی بر اینکه او از منصور نیرومند تر است(۵۴)

مواضع دستگاه خلافت و مشکلات قیام نفس زکیه

منصور از آنچه وحشت داشت ، پدیدار شد و دانست که مدینه پایگاه محمد است. از این رو برای جلو گیری از گسترش دعوت او ، تلاشش را در حجاز متمرکز کرد. نخست به تدابیر سیاسی روی آورد و از او خواست اختلافات میان خود را با مسالمت حل و فصل کنند. به این منظور نامه نگاری به او را آغاز کرد.(۵۵) هم زمان برای قطع کمک و بازداشتن مردم از پذیرش دعوت او تدابیر لازم را برای جداسازی حجاز از شهرهای دیگر اتخاذ کرد پس از آن به کوفه که مهد شیعیانش بود ، رفت و آنجا را در اختیار گرفت و موفق شد خراسانی ها را از پشتیبانی او باز دارد. منصور ، عیسی بن موسی ، ولیعهد خود را برای جنگ با محمد فرستاد و با فرستادن نامه هایی به مردم مدینه و وعده های دروغین ، آنان را از اطراف محمد پراکنده کرد و موفق به قتل محمد و پیروزی در جنگ با او شد. علاوه بر خودداری اهالی مدینه از همکاری با محمد مشکلات دیگری بر سر راه وی قرار گرفت که منجر به شکست او شد. خطا در زمان بندی قیام (اقدام سریع محمد در خروج در حالی که برادرش ابراهیم مریض شده بود و به همین علت حمله را دیرتر آغاز کرد).و عدم هماهنگی آنان، به منصور فرصت طلائی داد تا از آن فرصت برای سرکوبی دو برادر به صورت جداگانه اقدام کند. مشکل دیگر محمد تردید وی در مقابله با دشمن خود بود . این مشکلات باعث شکست قیام محمد گردید. محمد هنگام شکست حاضر نشد به مکه یا یمن فرار کند و یا خود را پنهان کند ، زیرا نمی خواست خون مردم مدینه ریخته شود.(۵۶) بدین صورت نخستین قیام علوی در دوره ی خلافت عباسی پایان یافت و برای منصور ، تنها مشکل پیروزی بر حرکت ابراهیم در بصره باقی ماند. از سطور تاریخ چنین استفاده می شود که ابراهیم در بصره زمینه ی مساعد برای رشد و انتشار اندیشه های همسو با علویان یافت.زیدیه و معتزله به زیر پرچم او در آمدند و مستضعفان و طبقات محروم جامعه ، به امید رهایی از رنجی که می بردند ، پیرامونش جمع شدند. امویان و عثمانی ها از او پشتیبانی کردند ، زیرا وی پیوند خویشی با عثمان بن عفان داشت (همسروی نبیره ی عثمان بود).(۵۷) فقهای بصره نیز از او حمایت کردند ، به خاطر همین عوامل به راحتی بربصره چیره شد.ابراهیم با دریافت خبر قتل برادرش همگان را به خلافت خویش دعوت کرده امیرالمومنین نام گرفت و پیروانش با او بیعت کردند. سرانجام در باخمرا از روستاهای نزدیک کوفه میان ابراهیم و سپاهیان خلیفه جنگ درگرفت و نزدیک بود پیروزی نصیب ابراهیم شود که ناگهان تیری به گردن وی اصابت کرد و با مرگ ابراهیم نتیجه ی جنگ عوض شد.(۵۸)

موضع امام صادق علیه السلام درقیام نفس زکیه

اختلاف میان فرزندان امام حسن وامام حسین علیه السلام از آنجا پدید آمدکه عبدالله بن حسن بن حسن فرزندش محمد را به عنوان قائم آل محمد معرفی کرد .بعد از آن بود که این اختلاف شدت گرفت.البته عباسیان نیز در طول زمان در تشدید این اختلاف فعالیت مِی کردند.بعد از قیام وشهادت زید، بنی هاشم از عباسی وعلوی ،به جز امام صادق علیه السلام وچند نفر دیگر با محمد بن عبدالله بیعت کردند اما امام علیه السلام مخالفت خود را با قیام اعلام کرد واین مخالفت از طرف عبدالله بن حسن حمل بر حسادت امام علیه السلام شد . اما نظر امام این بود که هنوز موقع قیام فرا نرسیده و نتیجه ی قیام چیزی جز نابودی نیست.(۵۹) بعدها در سال۱۴۵ق.نفس زکیه قیام را از سر گرفت که امام صادق علیه السلام در این جریان از مدینه خارج شده وبه منطقه ی فٌرع در راه مدینه به مکه رفتند وپس از پایان ماجرا به مدینه باز گشتند.

علل شکست قیام نفس زکیه

متأسفانه حکومت محمد در مدینه بیش از چند ماه به طول نینجامید و بیش از آنکه قیامش سامانی بگیرد ، با حمله ی سپاهیان عباسی ، با ناکامی روبرو شد . شاید بتوان علت شکست قیام نفس زکیه را در موارد زیر خلاصه کرد :۱.اقدام و قیام زودرس محمد بدون اعلام آمادگی در سایر شهرها از جمله بصره .۲.عدم برآورد صحیح محمد از سپاه و یاران خود در مقابل تجهیزات و امکانات انسانی و مالی حکومت .۳.انتخاب نابجای مدینه به عنوان مرکز قیام ، در حالی که این شهر از حیث نیرو و امکانات و نیز موقعیت استراتژیک ، آمادگی دفاع در مقابل سپاه عباسی را نداشت
۴.تقسیم سپاه و امکانات محمد بین شهرهای مکه ، مدینه ، شام و یمن .۵.برتری سپاه دشمن از لحاظ تعداد و تجهیزات و نیز برتری سواره نظام دشمن .۶.گزینش شیوه ی قلعه نشینی و صدور اجازه ی خروج برای مردم مدینه از سوی محمد که منجر به تخلیه ی شهر و سهولت حمله ی دشمن به آن شد .۷.استفاده های مکرر دشمن از حیله های جنگی ، همانند برافراشتن پرچم سیاه ، گذر از خندق ، حمله از کوه و پرتاب سنگ از بلندی ها .۸.به کارگیری جنگ روانی و تبلیغاتی علیه مردم مدینه توسط سپاه عباسی .(۶۰)

پی نوشت:

۱ . طبری ، تاریخ طبری ، ترجمه ی ابوالقاسم پاینده ، اساطیر ، تهران ، چ ۵ ، ۱۳۷۵ ش ، ج ۱۱ ، ص ۴۶۲۴.
۲.مرتضی حسینی ، جعفر ، زندگی سیاسی هشتمین امام ، ترجمه ی سید خلیل خلیلیان ، دفتر نشر فرهنگ اسلامی ، بی جا ، ۶۳ ۱۳ ، صص۴۰و۴۱ .
۳. اصفهانی ، ابوالفرج ، مقاتل الطالبین ، ترجمه ی سید هاشم رسولی محلاتی ، نشر صدوق ، تهران ، چ دوم ، ۱۳۴۹ ، ج ۱ ، ص ۱۷۴ .
۴. طبری ، همان ، ج۱۱ ، ص ۵۰۵۲ .
۵. ابن خلدون ، تاریخ ، موسسه اعلمی للمطبوعات ، لبنان ، چ اول ، ۱۳۹۱ ق ، ج ۳ ، ص۱۹۳ .
۶. قمی ، شیخ عباس ، منتهی الامال ، مومنین ، قم ، چ اول ، ۱۳۷۹ش ، ج۲، ص ۲۸۴ .
۷. همان ص ۲۸۹ .
۸. ابن اثیر ، الکامل ، ترجمه ی ابوالقاسم حالت و عباس خلیلی ،موسسه ی مطبوعاتی علمی ، تهران ،۱۳۷۱ ش ، ج۱۶ ص ۳۰ .
۹. طبری ، همان ، ج ۱۲ ، ص ۵۱۲۵ .
۱۰. صدوق ، عیون اخبار الرضا ، رضا مشهدی ، قم ، چ دوم ، ۱۳۶۳ ش ، صص ۹۱و۹۲ .
۱۱. ابن خلدون ، همان ، ج۳ ، ص ۱۷۳ .
۱۲. مرتضی حسینی ، جعفر ، همان ، ص ۵۱ .
۱۳. همان ، ص ۵۰ .
۱۴. طبری ، همان ، ج۱۱ ، ص ۴۹۷۱ .
۱۵. ابن کثیر ، البدایه و النهایه ، دار الفکر ، لبنان ، چ اول ، ۱۳۹۱ق ، ج ۱۰ ، صص۴۰ و۴۱ .
۱۶. برای اطلاع از این نامه ر. ک . طبری ، همان ، وقایع سال ۱۴۵ صص ۴۸۰۸ ـ ۴۸۱۳.
۱۷. بلاذری، انساب الاشراف ، دارالفکر ، بیروت ،چ اول ، ۱۴۱۷ق ، ج۳ ، ص۸۵
۱۸.یشوایی ، مهدی ، سیره پیشوایان ، موسسه امام صادق علیه السلام، قم ، چ سیزدهم ،۱۳۸۱ش ، ص ۴۰۰ .
۱۹. دینوری ، الامامه و السیاسه ، ترجمه ی ناصر طباطبائی ، ققنوس ، تهران ، ۱۳۸۰ش ، ص۳۷۹ .
۲۰. برای اطلاع بیشتر ر.ک. جمعی از نویسندگان ، درسنامه ی عصر غیبت ، مرکز جهانی علوم اسلامی ، قم ، چ هفتم ، ۱۳۸۳ ش ، ص ۱۳۸ .
۲۱. اصفهانی ، ابو الفرج ، همان ، ص ۲۶۷ .
۲۲. همان ، ص ۲۷۱ .
۲۳. همان ، ص ۲۶۴ .
۲۴ همان ، ص ۴۸۳ .
۲۵. سوره ی آل عمران (۳) آیه ی ۱۶۹
۲۶. قمی ، شیخ عباس ، مفاتیح الجنان ، فاطمه الزهراعلیها سلام ، قم ، چ چهارم ، ۱۳۷۹ ش ، فرازی از زیارت عاشورا ، ص ۷۵۰ .
۲۷. دشتی ، محمد ، ترجمه ی نهج البلاغه ، مشرقین، قم ، چ چهارم ،۱۳۷۹ ش ، نامه ی ۴۵ ، ص ۵۵۳ .
۲۸. آیینه وند ، صادق ، قیام های شیعه در تاریخ اسلام ، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ، تهران ، ۱۳۶۱ش، ص ۹ .
۲۹. همان ، صص ۹و۱۰ .
۳۰. طبری ، همان ، ج۶ ،صص ۸۲ و۸۳ .
۳۱. طقوش ، محمد سهیل ، دولت عباسیان ، ترجمه ی حجت الله جودکی ، پژوهشگاه حوزه و دانشگاه ، قم ، ۱۳۸۷ ش ، صص۵۱ – ۴۸ .
۳۲. دینوری ، اخبار الطوال ، ترجمه ی محمود مهدوی دامغانی ، نی ، تهران ، چ چهارم ، ۱۳۷۱ش ، ص۴۱۷
۳۳. مستوفی ، حمد الله ، تاریخ گزیده ، دنیای کتاب ، تهران ، چ دوم ، ۱۳۶۱ ش ، ص ۲۹۱ .
۳۴.طبری ، همان ، ج۱۱ ،ص ۴۶۹۰ .
۳۵. ابن اثیر ، الکامل ، ترجمه ی عباس خلیلی ، کتب ایران ، بی جا ، بی تا ، ج ۹ ، ص۲۷۷ .
۳۶. طقوش ، همان ، صص ۴۵ – ۴۱ .
۳۷. دینوری ، همان ، ص ۴۲۲ .
۳۸. خضری ، سید احمد رضا ، تاریخ تشیع ، پژوهشگاه حوزه و دانشگاه ، قم ، چاپ دوم ، ۱۳۸۵ ، ج ۲ ، ص ۲۶۰.
۳۹. صدوق ، عیون اخبار الرضا ، مطبعه الحیدریه ، نجف ، ۱۳۹۰ ق ، ص ۹۰ .
۴۰.شهرستانی، محمد ، الملل والنحل ، دارالمعرفه ، بیروت ، ۱۴۰۲ق، ج اول ، ص ۱۶۶.
۴۱. اصفهانی، ابوالفرج، همان، ص ۳۰۰.
۴۲. مجلسی ، سید محمد باقر ،بحار الانوار ، دار احیاء التراث العربی ،لبنان ، چ سوم، ۱۴۰۳ق، ج۵۲ ،ص۱۳۹.
۴۳.همان.
۴۴. نوری طبرسی ، حسین ، مستدرک الوسائل ، موسسه ی آل البیت لاحیاء التراث، بیروت ، چ دوم ، ۱۴۰۸ ق ، ج۱۲، ص۳۰۷ .
۴۵. همان ، ص ۳۱۰ .
۴۶.. همان صص ۲۵۱ و ۲۹۵ .
۴۷. شهرستانی ، همان .
۴۸. ابن خلدون ، تاریخ ، ترجمه ی عبد المحمد آیتی ، موسسه ی مطالعات و تحقیقات فرهنگی ، چ اول ، بی جا ، ۱۳۶۳ ، ج ۲ ، ص ۲۹۷ .
۴۹. طبری ،همان ، ج ۱۱، ص۴۷۹۶ .
۵۰.طقوش ، محمد سهیل ، همان ، ص ۴۹ .
۵۱. اصفهانی ، ابوالفرج ، همان ، ص ۲۴۸ .
۵۲. همان ، صص ۲۴۷و۲۴۸.
۵۳.طبری ،همان ، ج ۱۱ ، ص۴۷۹۶ .
۵۴..طقوش ، محمد سهیل ، همان ، ص ۵۰ .
۵۵. ابن طقطقی، تاریخ الفخری ، ترجمه ی محمد وحید گلپایگانی ، بنگاه ترجمه و نشر کتاب ، تهران ، چ دوم ، ۱۳۶۰ ، ص۲۲۵ .
۵۶. ابن ابی الحدید ، شرح نهج البلاغه ، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم ، دار احیاءالکتب العربی، بی جا ، بی تا.ص ۳۰۷ .
۵۷. طبری ، همان ، ج ۱۱ ، ص ۴۷۸۶.
۵۸. ابن خلدون، همان، ج۲،صص۳۰۳ – ۳۰۶ .
۵۹. اصفهانی ،ابوالفرج ، همان ، صص ۲۴۲و۲۴۳.
۶۰. کاظمی پوران ، محمد ، قیام های شیعه در عصر عباسی ، وزارت فرهنگ وارشاد اسلامی ، تهران ، چ اول ، ۱۳۸۰ ش ،ص ۱۲۸.

نقش و جایگاه امام زادگان در غنی سازی فرهنگ تشیع

اشاره:
فرهنگ، دستاورد های معنوی، نامحسوس و غیرمادی انسان را می توان در دو بعد، اصولی و غیر رسمی و تود ه ای تعریف و تحلیل کرد. در حالی که نظام سیاسی نقش مهمی در فرهنگ سازی یک دوران دارد، عامه مردم نیز با ایده ، سلائق و ساز و کار های خود، بخش قابل توجهی از این فرهنگ را شکل می دهند. مقاله حاضر با ارائه معنا و مفهومی علمی از فرهنگِ عامه مذهبی، به ترسیم چهارچوب قابل قبولی از این فرهنگ، تشریح سطوح مختلف آن و نقش و جایگاه امام زادگان در شکل گیری، تقویت و غنی سازی فرهنگ تشیع می پردازد. (۳) این تحقیق با استفاده از منابع کتابخانه ای و روش تحقیق میدانی صورت می گیرد.

مقدمه

برخلاف شرایط سیاسی، اجتماعی و فرهنگی که در واکنش به عصر حاکمیت کلیسا و دین مسیح در قرون وسطی در برابر دین و حیات دینی پدید آمد، محققین پس از تجربه بحران ها، ناملایمات و سرخوردگی جوامع غربی در دوران پس از جنگ جهانی دوم، به مقوله دین و مذهب توجه ویژه ای نشان دادند. گرچه برخی همچنان قدرت دیانت را در تغییر روحیات ملل محدود و زائل شدنی می دانستند(لوبن، ۱۳۷۷: ۲۰۲). تدوین تواریخ دینی در کنار جامعه شناسی و روان شناسی دین در همین راستا صورت گرفت. جامعه شناسی دین(کارکردگرایانه) به نقش تعیین کننده باورداشت های مذهبی، صور گوناگون آن و اهمیت آن در گروه ها و جوامع می پردازد. مهم کارکرد این باورداشت ها بدون توجه جدی به منشاء و سرچشمه آنهاست. تمرکز این شاخه علمی « بر این واقعیت استوار است که کلیه سنن و مناسک و نهاد های اجتماعی دوام و بقایشان به کار یا وظیفه ای بستگی دارد که در نظام اجتماعی یعنی کل بر عهده دارند. آنچه مطرح است فایده و سودمندی آنها در کل نظام است»(توسلی، ۱۳۸۹: ۲۰۲). از سوی دیگر، روان شناسی دین، باتوجه به پیوستگی میان سنت های دینی خاص و گرایش های ویژه در روان شناسی، شکل گرفت. دوره آغازین این رشته علمی، سال ها پیش از سرخوردگی عمیق ناشی از جنگ جهانی اول ظهور کرد. دورانی که دین را امری منسوخ و بدون هیچ ارتباطی با وقایع جاری سیاسی و اجتماعی قلمداد می کرد(وولف، ۱۳۸۶: ۳۵).
آداب و مناسک اسلامی به ویژه شیعی، از ابعاد مختلف جامعه شناسی و روان شناسی دینی قابل توجه و تبیین است. از دیرباز، شیعیان با پیشینه و فرهنگ غنی خود در میان سایر مذاهب اسلامی، متمایز بوده اند. این فرهنگ به موازات نکات مشترک فراوان، بنابر جغرافیای تاریخی و قومی بهره مند از وجوه خاص است. یکی از وجوه مشترک شیعیان، وجود مقابر و مشاهد متبرکه امام زادگان و زیارت ایشان در اقصا نقاط جهان اسلام است. بنابر نص کتب تراجم و رجال اهل سنت در احوالات ائمه حدیث، «اهتمام به توسل و زیارت مشاهد متبرکه» در طول تاریخ رایج و متداول بوده است و عموم مسلمانان از شیعه و سنی، با استناد به آیات، احادیث و روایات متعدد، بر مشروعیت امر زیارت اتفاق نظر دارند(غیب غلامی، ۱۳۷۶: ۱۰۵ و ۱۸۸). با توجه به باورها و اعتقادات اصیل، راسخ و خالصانه شیعیان درباره مقام و منزلت خاندان عصمت و طهارت علیهم السلام و مقوله شفاعت، جایگاه زیارت و توسل در فرهنگ تشیع بیشتر نمایان می گردد. پرسش اساسی این است که؛ امام زادگان به عنوان یکی از نمادهای جریان تشیع در طول تاریخ، چه جایگاه و نقشی در فرهنگ تشیع داشته اند؟ پژوهش حاضر با تعریف و ترسیم علمی خطوط اصلی فرهنگ و واکاوی ویژگی های فرهنگِ عامه شیعه، بر آن است تا نشان دهد امام زادگان همواره در ساخت و غنی سازی فرهنگ شیعه، موقعیت ممتازی داشته اند که تاکنون کمتر به آن پرداخته شده است. برای تبیین و تفهیم علمی موضوع، مفاهیم جامعه شناختی مانند فرهنگ، فرهنگ عامه، جامعه شناسی دین و روان شناسی دین مورد استفاده قرار گرفته است. زیرا دین و مذهب همراه با زبان، ارزش ها، باورها، قوانین، سنن و علوم، یکی از مهمترین عناصر فرهنگی جامعه را تشکیل می دهند که از نسلی به نسل دیگر منتقل می شوند.
زیارت، اعتقاد، باور و هنجاری رایج در تمامی فرهنگ ها و در میان شیعه، با اعتقاد به اصل امامت و منزلت اهل البیت(ع) بارزتر است. از همان قرون نخستین اسلامی، پراکندگی و توزیع وسیع جغرافیایی اماکن متبرکه شیعه، به ویژه مشاهد خاندان پیامبر(ص) از شرق تا غرب قلمرو اسلامی، توسعه فرهنگ شیعی و ارادت به اهل البیت(ع) را در پی داشته است.(۴) دوستی این خاندان، سنگ بنای تشیع در تمامی فرق آن بوده است. مظلومیت علویان در برابر ظلم حکام اموی و عباسی دیگر دلیل نفوذ آنان در میان مردم و توسعه تشیع بود(جعفریان، ۱۳۷۵: ۹۰.۸۷). امام زادگان بیشترین پراکندگی و توزیع را در جغرافیای تاریخی و دینی جهان اسلام و تشیع دارند به نحوی که در بسیاری از مواقع، جوامع شیعه به نام این اماکن شناخته می شوند. از این رو، توجه به زوایای مختلف آن به منظور مهندسی فرهنگ شیعه ضروری به نظر می رسد.

زیارت، تبلورِ دینِ عامه

دین عامیانه، دین عامه، دین مردم عادی در برابر دین روحانیون(دین یاران)، باورها، شعائر، ارزش ها و هنجارهای غالب و رایج نزد یک ملت و قشرهای فرودست جامعه است. مردمی که به شیوه خاص خود و بنا بر نیازها و فهم خودشان، دین را تفسیر و درک می کنند. رابرت تاولر جامعه شناس انگلیسی، اصطلاح دین عامه را به جای دین عامیانه پیشنهاد کرده است. به نظر وی، «اگر منظور ما از دین رسمی، باورها و اعمالی باشد که نهاد های تخصصی دینی آنها را تجویز، تنظیم و مقرر کرده اند و در جامعه رواج داده اند؛ آنگاه دین عامه را می توان عبارت از باورها و اعمالی دانست که به طبیعتی علنا دینی متعلق اند و تحت سلطه یک نهاد دینی غالب قرار ندارند»(موسی پور، ۱۳۸۹: ۸ و ۱۶).
دین عامه متعلق به سطوح فرودست جامعه است و نکته اساسی اینکه، معنا، شناخت و تفسیر درباره جامعه را می توان از هر سطحی، به ویژه سطوح فرودست ساختار اجتماعی به دست آورد. بنابراین شناخت ابعاد و وجوه دین عامه در میان جوامع پیشرفته کنونی از اهمیت بالایی برخوردار است. توجه به این مساله برای شناخت فرهنگ های محلی و روستایی نیز با ارزش است. در این فرهنگ ها، معنای آداب و رسوم و سنت و معنای کیفی و شیوه انتقال ارزش های سنتی در فرهنگ های فاقد سواد و کتابت مورد توجه محققین قرار می گیرد(لانگ، ۱۳۸۹: ۲۳.۱۹). در حالی که برخی دین عامیانه را متعلق به جماعت روستایی و رعیتی در برابر دین شهری می دانند،«نوعی دین شهری یا دین عمومی است و زمینه ای کلی و وسیع پدید می آورد که در آن می توان از هر چیز که در جامعه ماهیتی دینی دارد سخن گفت.»(لانگ: ۱۳۸۹: ۲۹) تنوع و ترکیب متفاوت باورها و رفتارها در دین عامیانه و رواج آن در میان فرودستان وجه مشخصه آن است.
از آنجا که علمای اهل سنت خود را اهل تمییز جامعه اسلامی و شیعیان را توده های مردمی فرودست و عوام می دانستند، تشیع تا پیش از حاکمیت سیاسی، به عنوان دین عامیانه در نظر گرفته می شد. آداب و رسوم و مناسک دینی عموم مردم و از جمله زیارت مقابر و مشاهد، شکل و عنوان دین عامیانه به خود گرفت و حتی گاه جایگزین حج گردید(پاتای، ۱۳۸۹: ۱۱۰.۱۰۹). «باور بر این بود که اسلام رسمی، عبارت بوده است از اسلامی که پیشوایان و نمایندگان آن با مراجع حکومتی در پیوندی نزدیک بوده اند و در حقیقت آنان را با مشروعیت بخشی دینی مورد تایید قرار می دادند»(واردنبورگ، ۱۳۸۹: ۷۴).
زیارت و توسل به وجود امام زادگان نتیجه نگرش شیعی است. نگرش در قالب نظمی سازمان یافته، تعریف می شود و به صورت برخی از محرک های خارجی عمل می کند و یا رفتار خاصی را می پذیرد. نگرش ها، عقاید و باورها ارتباط تنگاتنگی دارند و می توان گفت که زیربنای عقلی و منطقی عقاید و باورها را تشکیل می دهد «نگرش نتیجه آموزش است که بخش عمده آن در خانواده صورت می گیرد یا دست کم در روابط میان افراد پدید می آید.» (روش بلاو و نیون، ۱۳۷۰: ۱۲۴). امام زادگان به عنوان بستر و محملی برای شکل گیری یا تقویت برخی نگرش ها و عقاید شیعی عمل کرده اند و مکان زیارت این فرصت و موقعیت را برای برقراری رابطه دینی، مذهبی و شکل دهی نگرش ها و عقاید فراهم ساخته است.
با آنکه نمی توان تشیعِ مدعیِ عرضه اسلامِ حقیقی که اسلام سنی را فاقد صلاحیت مرجعیت اصلی و شایسته دینی، معرفت و بصیرت باطنی می داند، به سادگی به گونه ای از اسلام عامیانه فروکاست لیکن اهمیت و زیارت اعقاب پیامبر(ص) و پیشوایان برجسته دینی را یکی از رایج ترین و بارزترین صورت های اسلام عامیانه می دانند(واردنبورگ: ۱۳۸۹: ۶۰). شاید حضور پر رنگ زنان در این عرصه، موجب تاکید بیشتر محققین شده است. زنان به دلایل و عوامل متعدد جنسیتی و فرهنگی نقش بیشتری در ترویج دین عامیانه بازی می کنند. بر خلاف ادعای مستشرقین، زنان اعمال دینی خاص خود را که آکنده از عناصر محلی و عامیانه است پدید آورده و حفظ می کنند اما این امر محدود به دین اسلام نیست. نتیجه آنکه، درک لایه خاصی از فرهنگ دینی اسلامی به واسطه دین عامیانه و در مبحث زیارت و اماکن زیارتی شیعه تحقق می یابد. دین عامیانه بخشی از اسلام و به همان اندازه بنیاد علما(مرجعیت و اعتبار متن)، اسلامی است(برکی، ۱۳۸۹: ۱۳۵).

فرهنگِ عامه ی شیعه

حمید عنایت، فرهنگ را مجموعه اندیشه ها و هنجار های متمایزکننده رفتار اعضای یک جامعه از رفتار جوامع دیگر می داند(عنایت، ۱۳۶۹: ۵۹). در تعریفی دیگر، فرهنگ را مجموعه رفتار های اکتسابی و ویژگی اعتقادی اعضای یک جامعه معین تعریف کرده اند(کوئن، ۱۳۸۶: ۵۶). ویژگی های اعتقادی افراد از سوی والدین و جامعه به آن ها منتقل می شود و نسل اندر نسل درونی و ذاتی شده و تعاملات جوامع دینی در طول تاریخ در این امر موثر بوده است. در مطالعات فرهنگی، واژه عامه گاه معنا و مفهومی پست و در مفهومی جدیدتر، محبوبیت معنا می ‎دهد. مفهوم جدید فرهنگ عامه یعنی فرهنگی که مردم آن را برای خودشان خلق کرده اند، متفاوت و در عین پیوند با گذشته، یک تاکید مدرن است(استریناتی: ۱۳۸۰: ۲۴). فرهنگ عامه یا فولکلر، «به مطالعه زندگی توده عوام در کشور های متمدن می پردازد زیرا در مقابل ادبیات توده، فرهنگ رسمی و استادانه وجود دارد.» قلمرو فرهنگ توده بسیار گسترده بوده و موارد متعددی مانند ادبیات توده(قصه ها، افسانه ها، آوازها، ترانه ها، مثل ها، معماها و متلک ها)، اعتقادات، اوهام، اعتقادات، رسوم مذهبی و ملی و عادات مربوط به زندگی عمومی را نیز شامل می شود(هدایت، ۱۳۷۸: ۲۳۴.۲۳۳).
ادیان و مذاهب آسمانی، گرچه بنیانی فرازمینی دارند اما به واسطه مخاطبان زمینی خود، در روندی تاریخی تغییر، تحول و دگرگونی را تجربه می کنند. به اذعان علما، الهام و مشروعیت گونه ای از تجربه های دینی ماخوذ و منبعث از مردم است. تجربیاتی که علما گاه به مخالفت با آن پرداخته، بدعت نامیده اند(برکی، ۱۳۸۹: ۱۱۸). این واکنش از سوی علمای اهل سنت نسبت به شیعیان حادتر و شدیدتر بوده است زیرا شیعیان در حالت عادی همواره در مظان اتهام بدعت دینی قرار داشتند و برپا داشتن بقاع متبرکه بر گرد مشاهد امامان و منسوبان ایشان، آن را تشدید می کرد. جوامع انسانی دارای فرهنگ دینی مخصوص خود هستند. شیعیان با اعتقادات، باورها و عادات خویش، فرهنگ دینی خود را دارند. در کنار فرهنگ مشترک امت اسلامی، جهان تشیع خود فرهنگی متمایز دارد که ویژگی ها و شاخص های آن در طول تاریخ قابل تشخیص و تمییز بوده است. توسل به ائمه معصومین، طلب شفاعت از ایشان و زیارت مشاهد و مقابر متبرکه امامان شیعه و منسوبان آنها، به ویژه با تاکید بر جنبه فوق طبیعی امام، از شاخص ها و ویژگی های مهم فرهنگ شیعه است(مدرسی طباطبایی، ۱۳۸۹: ۴۳.۴۲). با آنکه، قرآن کریم، سنت نبوی و سیره امامان معصوم علیه السلام، شاکله اصلی این فرهنگ را تشکیل می دهند اما باید گفت که بخش قابل توجهی از فرهنگ عامه شیعه، به واسطه وجود این اماکن، مراسم و مناسک و آداب و رسوم مذهبی و اجتماعی پیرامون آن شکل گرفته و غنی شده است.
در نظر گرفتن وجه عامه برای این فرهنگ از آن رو است که جماعت اهل سنت عموم شیعیان را دون پایه و متصف به ویژگی های دین و مذهب مردمی یا غیر رسمی می دانستند. « از نظر علما، خطر دین عامیانه این بود که می توانست مرجعیت و اقتدار ایشان را به چالش بکشد. در وهله اول، جشن ها و رفتار های دینی عامیانه غالبا با اعمالی همراه می شدند که تخطی و تجاوز از حدود شریعت را موجب می گردید و بدین ترتیب نظام شرعی و اخلاقی ای که مرجعیت و اقتدار علما بر آن استوار بود، تضعیف و متزلزل می شد»(برکی، ۱۳۸۹: ۱۲۷). تشیع نیز همواره دارای دو سطح عالی(رسمی) و میانه و پایین(غیررسمی و مردمی) فرهنگ بوده است. بدین معنی که چه در دوران پیش از تشکیل دولت صفوی و چه پس از آن، با آنکه دولت های شیعی مذهب سکان دار این فرهنگ بودند اما مردم عادی با ساز و کارها و مکانیسم های مخصوص به خود، همراه با انباشت سنن و تجارب تاریخی بازمانده از قرون و اعصار متمادی، در ظهور، شکل دهی و هدایت جریان عناصر داخلی این فرهنگ در ابعادی وسیع تر از حاکمیت شیعی نقش داشته اند. به رغم تمایزهای قومی و محلی، خطوط اصلی فرهنگ عامه شیعه: هویت، معارف، تاریخ، ادبیات و هنر به واسطه وجود امام زادگان و با استفاده از راهکارهای خاص شیعی، غنی و پربار شده است.

هویت شیعی

هویت و چیستی انسان در گرو عوامل مختلف است. ساختار تمدن، نمود بیرونی و باورها و اعتقادات دینی، بن مایه مستحکم هویت انسانی است. هویتی که در بعد اجتماعی، نظم موجود و ضروری جامعه را تداوم می بخشد. حمایت و تسلی، امنیت عاطفی، نقطه اتکای ثابت در بحبوحه ناسازگاری های آرا و عقاید، استواری و مشروعیت بخشیدن به نظم اجتماعی، تقدس بخشیدن به هنجارها، فراز بردن اهداف گروهی، کمک به خودشناسی، احساس هویت و فرایند اجتماعی شدن انسان، مهمترین کارکردهای دین است(همیلتون،۱۳۹۰: ۲۰۸). ساختارها و الگو های دینی به گونه ا ی تعیین کننده در شکل گیری هویت های اجتماعی جمعیت انسانی مشارکت دارند و دغدغه ها و دلبستگی های دینی بر زندگی روزانه انسان ها سایه افکنده، امید های دینی، خط مقدم دفاع در برابر بحران ها را تشکیل می دهند. بدین ترتیب دین را باید هویت و هویت بخش دانست(برکی، ۱۳۸۹: ۱۱۷).
مناسک اساسا برای حفظ انسجام گروهی اند و برای کارکرد درست زندگی اخلاقی به اندازه خوراک برای حفظ زندگی جسمانی اهمیت دارند و از طریق همین مناسک، گروه خود را تایید و حفظ می کند(همیلتون، ۱۳۹۰: ۱۷۸). در گذشته، جوامع متفرق و پراکنده شیعی زیر بار ظلم و ستم و محدودیت های سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی، تبعیض ها و بی عدالتی ها، در معرض از دست دادن هویت و ماهیت اصلی خویش و خروج از مذهب آباء و اجدادی یا از دست دادن آن بودند. مشاهد و مزار متبرکه امامان و فرزندان ایشان با غنا بخشیدن به تاریخ و ادبیات مذهبی، امیدها را زنده نگه داشته، مأمن، ملجأ و پناهگاهی برای شیعیان و پیروان خویش بوده اند. این اماکن به موازات حفظ امنیت فیزیکی باورمندان خویش، با تقویت باورداشت ها و عقاید دینی در جریان زیارت و مراسم و مناسک مذهبی، از بی هویتی، سرخوردگی و سوق یافتن به دامان غیر ممانعت به عمل می آورند. بدین ترتیب ارزش کاربردی این اماکن مقدس و متبرک در انسجام بخشی و تعلق خاطر یافتن پیروان آشکار می گردد. زیرا بستر جغرافیایی و بودباش شیعیان نیز خود تا حدود زیادی به وجود این اماکن بستگی داشت. بسیاری از روستاهای بزرگ و شهرها، ظهور و رشد خود را مدیون اماکن مذهبی هستند. دهکده بی بی حکیمه در جنوب کهگیلویه و روستای پیشوای ورامین از این نمونه اند(خسروی، ۱۳۸۵: ۵۸).
همچنین، هویت جوامع شیعی از ابعاد توده ای، اقلیت و خرده فرهنگ بودن قابل بررسی و تبیین است. شیعیان در حکم یک جامعه توده ای بوده اند. پراکندگی و نبود هیچ نوع رابطه منسجم معنادار یا اخلاقی با یکدیگر و ارتباط قراردادی و سرد از ویژگی های این نوع جوامع است. این جوامع ممکن است دچار ضربه و دگرگونی فرهنگی ذاتیِ تمامیِ جوامع و فرهنگ ها شوند.(۴) شیعیان در این جامعه توده ای به تدریج درمی یابند که فقط باید به خود متکی باشند و اتکای به خویشتن در گرو داشتنِ هویت مستقل است. اقلیت شیعی، جامعه کوچک، پرتوان با پتانسیل فراوان فرهنگی، تشیع و شعائر و مناسک آن را محملی برای رسیدن به سرمنزل مقصود، حفظ هویت دینی، قومی و مقابله با مخاطرات اجتماعی و مذهبی قرار داده است. «افراد ممکن است از جهات متعددی در اقلیت قرار گیرند گاهی فقط بر اساس باور های خاصی از اکثریت جدا می شوند که به آنها اقلیت منفرد(Single minority) می گویند و گاهی جهات دیگری نیز مثل نژاد، رنگ پوست و جنسیت نیز به آن اضافه می شود که به آن اقلیت مضاعف (Double minority) گفته می شود»(لطفی، ۱۳۸۱: ۳۶۸). شیعیان در بیشتر مقاطع تاریخی، اقلیت مضاعف محسوب شده، حفظ هویت تاریخی آنان سخت تر و با اهمیت تر بوده است. در بسیاری از کشورها مانند ایران، شیعیان ابتدا در حکم خرده فرهنگ بودند. این اصطلاح آنان را از فرهنگ رسمی اکثریت سنی متمایز و پس از رسمیت یافتن تشیع در عهد صفوی، تمایز ذاتی، ملی و هویتی ایران در برابر ترکان عثمانی و ازبکان سنی را نمایان ساخت. ظهور، رشد و پویایی این فرهنگ افزون بر عرصه های زندگی خصوصی، در جامعه شیعه و قبل از آن در میان سنیان، در اماکن متبرکه شیعه یعنی همان امام زادگان تبلور و نماد یافته است. زیرا تمامی تعاملات انسانی، در مکان محدوده فیزیکی معینی روی می دهند. شیعه با ایفای نقش مذهبی و ابراز کنش در یک موقعیت خاص و در سمت اجتماعی معین، به هم نوایی، هم رنگی و هم شکل طلبی(Conformity)، وحدت و اتحاد برای نمایش هویت فردی و جمعی در برابر اکثریت سنی مذهب سوق یافت. حضور مداوم در اماکن متبرکه، قرائت نماز، خواندن زیارت و به جا آوردن آداب و رسوم ویژه آن بزرگواران و اماکن مقدس، مظاهر اصلی و فرعی نقش پذیری و اجتماعی شدن دینی و مذهبی را تشکیل می دهند.
وجه مشترک در تمامی موارد ذکرشده، تعامل اجتماعی است. امام زادگان به عنوان فضاهای اجتماع طلب، در برابر فضاهای اجتماع گریز، با جذب شیعیان و حتی غیرشیعه به سوی خود، تسهیل کننده تعامل اجتماعی اند. فضاهای اجتماع طلب در کسب رضایت انسان از زندگی، امید به آینده، پویایی و تحرک او نیز نقش دارند. همچنین از منظر هنر معماری مذهبی، بناهای زیارتی به دلیل ویژگی های نور و صداها و نجواهای مذهبی، محیط تعاملی ای پویا هستند. زیارت و صداهای آن را باید موسیقی دلنشین و عمیق مذهبی و تاثیرگذار دانست(فرگاس، ۱۳۷۹: ۳۶۴.۳۶۱). تماس های انسانی در این اماکن به دلیل ویژگی های بصری، نورپردازی، جایگاه مضجع و مرقد و ضریح، سهل تر و راحت تر صورت می گیرد و عوامل بازدارنده در آن به حداقل می رسد. این تعامل منحصر به شیعیان نبوده، سایرین را نیز شامل می شود. تاثیر روحانی زیارت و مشاهد مقدس شیعی در افکار عمومی می تواند یکی از عوامل مهم در فرهنگ پذیری و هویت جدید بخشیدن به اغیار و پیروان دیگر ادیان و مذاهب باشند. استمرار تاریخی روند زیارت، توسل و آداب مذهبی، عجین شدن حیات مذهبی تشیع با زندگی روزمره تمامی مردم پیرامونی از دلایل محکم بر صحت این مدعاست.

معارف شیعی

معارف دینی زیرمجموعه معارف انسانی و نتیجه شعور اجتماعی انسانهاست. «شعور اجتماعی چیزی جز تولید واقعی اندیشه ها، تئوری ها، مفاهیم، تصویر های هنری وغیره نیست»(برومند، بی تا: ۵). دین و مذهب از طرحی ساده به یکی از اشکال اساسی و آرمانی شعور اجتماعی و تاثیرگذار در حیات معنوی جوامع بشری تبدیل شده است. دین عامیانه به عنوان یکی از شیوه های مقدماتی انتقال سنت فرهنگی نیز لحاظ می شود. شاید عنصر مشترک در میان همه اشکال و گونه های دین عامیانه، شیوه انتقال فرهنگ باشد. آنگاه که دین عامیانه جنبه محلی نیز یافت، نمادها فعالانه وارد عمل می شوند. این نقش حتی با وجود و حضور رسانه ها در دنیای مدرن و فرامدرن همچنان پایدار مانده است(لانگ: ۱۳۸۹: ۳۵.۳۴). اگر تاریخ، ادبیات و آداب شیعه به عنوان شاخص معارف مذهبی آن قلمداد شود، بی تردید مشاهد اعقاب رسول الله(ص) در انتقال آن نیز دخیل هستند. این اماکن نه تنها در ظهور و احیای معارف مذهبی که در انتقال مسالمت آمیز و نامحسوس آن در ادوار مختلف تاریخی نقش داشته اند. قرارگرفتن در میان جوامع شیعی، ساز و کار زیارت، حفظ بقعه و جایگاه و سفرهای زیارتی پیروان و معتقدان، در انتقال این معارف نقش ایفا می کنند.
به گفته اسلام شناسان، نوعی از معرفت که از آن به معرفت روحانی یاد می شود و از طریق رابطه شخصی نزدیک میان مراد و مرید محقق می گردد، از نقاط قوت بزرگ اسلام در قرون میانه به شمار می آید(واردنبورگ، ۱۳۸۹: ۸۴). این نوع از معرفت، در ابراز ارادت و زیارت خالصانه بیشتر خودنمایی می کند. این رابطه، موجب بازشدن در های مشارکت در انتقال معارف دینی، دست کم در سطح عوام می شد و گرچه همواره در معرض اتهامات علمای اهل سنت قرار داشت اما گامی موثر در گرایش عمومی در قرون میانه اسلامی به تعدیل فرآیند تمرکزگرایی در انحصار و انتقال معارف دینی و مذهبی و همگن سازی اسلامی، از سوی فرهنگ پایین جامعه می توانست تلقی شود(برکی، ۱۳۸۹: ۱۲۹ و ۱۳۵).
پیدایش مراکز عمده علمی شیعی نتیجه مستقیم وجود مشاهد اعقاب امامان بوده است. شهر مقدس قم به عنوان کانون اصلی وابستگی شیعیان، گرچه پس از مشهد مقدس در جایگاه مذهبی دوم در ایران قرار دارد اما عزیمت حضرت فاطمه معصومه(س) موجب مهاجرت شیعیان بیشتری به آن منطقه، آبادانی و گسترش آن و از همه مهمتر تمرکز علمای برجسته شیعه و شکل گیری مرکزیت حوزه علمیه جهان تشیع شده است. بدون شک، حوزه علمیه قم با ۱۴ قرن میراث شیعه و در مدت نزدیک به یک قرن فعالیت علمی، فرهنگی، سیاسی و اجتماعی خود، جایگاه رفیعی در نگهداری، بازتولید و انتقال معارف اصیل شیعی داشته است.
یکی دیگر از عوامل تسهیل کننده جریان انتقال معارف شیعی را باید فرهنگ وقف دانست. فرهنگی که نه تنها آثار مادی و ملموس بلکه نتایج درازمدت معنوی و اخلاقی در طول تاریخ به دنبال داشته است. به موازات احداث و توسعه زیارتگاه ها در دوران حکومت های شیعی، املاک و مستغلات فراوان وقف آن گردید. این امر بر وسعت دارایی و تمول اماکن افزود و زمینه و بستری برای تبلیغ مذهبی و توسعه معارف دینی فراهم شد تا جایی که امروزه در پرتو سرمایه های ناشی از فرهنگ وقف، فعالیت های فرهنگی نیز گسترش یافته است. رقابت و دشمنی تاریخی صفویان و عثمانیان، جدایی مراکز اصلی زیارت شیعه و لزوم کسب مشروعیت سیاسی مذهبی، در این جریان نیز موثر واقع شد. مشهد امام رضا(ع) و مشاهد منسوبان به آن حضرت توسعه و رونق فراوان یافت و بر شمار موقوفات آنها افزوده شد(بلر و بلوم، ۱۳۹۰: ۴۸۴). کمتر امام زاده ای می توان یافت که اراضی، املاک و مستغلاتی مانند حمام، آسیاب و بازار در وقف آن نباشد.
از نظر جامعه شناسی دین، زیارت، دربردارنده شیوه های اساسی ارتباط نمادین انسان ها یعنی زبان گفتاری، نوشتاری و جسمانی است که آموزش و حفظ میراث فرهنگی را تسهیل می کنند(کوئن، ۱۳۸۶: ۵۷). زیارت نامه در حکم زبان نوشتاری در خدمت بخش میانی و فرادست زائران و این گروه همراه با بخش فرودست متکی و مجهز به زبان گفتاری و فرهنگ شفاهی عمل کرده، معارف را پذیرا می شوند. در نهایت، زبان جسمانی روند انتقال معارف مذهبی را تکمیل می کند. زبان جسمانیِ زیارت مانند نشستن، ایستادن، زانوزدن، دست کشیدن به اشیای مقدس، چرخ زدن و به سجده افتادن، در زمره پیام های غیرکلامی عمل می کند. نظام ارتباطی در ارتباط غیرکلامی و رمزگشایی و واکنش به پیام های غیرکلامی در مقایسه با واکنش به پیام های کلامی؛ بسیار سریع تر و خودکارتر می باشد. حداقل تفسیر، بازبینی آگاهانه و قدرت بالا در آشکار ساختن نگرش ها، ارزش ها، احساسات و هیجانات پنهانی و مذهبی از ویژگی های این نوع از ارتباط است(فرگاس، ۱۳۷۹: ۱۷۶.۱۷۴). راه ها و کاربست های انتقال این معرفت دینی و روحانی بسیار جالب توجه و استثنایی است. فعالیت شیعیان در اماکن مقدس شامل مجموعه ای از اوراد و اذکار، زیارت خوانی، اعمال و حرکات بدنی و ساخت و کاربرد نمادهای مقدس و آلات و ادوات و متعلقات مذهبی است. «بسیاری از آیین ها یا اعمال مذهبی برای کاربرد اندام های حسی، به ویژه چشم و گوش و نیز بینی، زبان و اندام های بساوایی طراحی شده است. گذشته از این، آداب و رسوم مذهبی نوعا مستلزم فعالیت های بدنی است»(وولف، ۱۳۸۶: ۹۶). با وجود تفاوت های قومی و جغرافیایی، بسیاری از اعمال مذهبی شیعه و حس های جنبشی ناشی از آن، با یکدیگر شباهت دارد. توجه به آستان بوسی ها، طرح ها، تزیینات و کاربرد رنگ ها، شکل و معماری شیعی، دخیل بستن ها، نذورات و ادای دِین، اهم آن را تشکیل می دهد.
باید توجه داشت که کاربست نمادهای دینی و مذهبی مانند انواع دخیل بستن و نشانه گذاری های مذهبی و یا شکل خاصی از زیارت و طواف، از جهات گوناگون در خور توجه و دقت نظر است. «نماد های مقدس یا به عبارت دیگر همان دین، در ایجاد تصویر آدم ها از جهان و مرتبط ساختن آن با روحیات شان نقش مهمی بر عهده دارد. نماد های مقدس، روحیات آدم ها را از جهت عقلی، منطقی جلوه می دهند، زیرا این روحیات را به صورت شیوه ای از زندگی نشان می دهد که با محتوای جهان بینی آنها تطبیق آرمانی دارد»(همیلتون، ۱۳۹۰: ۲۶۶). در اینجا نیز دیدگاه کارکردگرایانه دین مطرح است به این معنی که به جای توجه به سرچشمه و بن مایه ها، به کارکردهای اجتماعی و نقش آن در شکل گیری و نگه داشت نظم اجتماعی نظر دارد. باورداشت های نادرست و عملکرد های خطاآمیز، با وجود نادرستی شان کارکرد های اجتماعی ارزشمندی دارند. مناسک، به پیامد هایی منجر می شوند که ارزش اجتماعی سودمندی دارند. از آنجا که مناسک، بیان نمادین و تنظیم شده برخی احساسات هستند و در نگاهی کلی، احساسات جزیی از معارف به حساب می آیند؛ مناسک کارکرد اجتماعی خاصی دارند و ضمن تنظیم و حفظ احساساتِ مبنای ساختمان جامعه، آن را از نسلی به نسلی دیگر منتقل می کنند(همیلتون، ۱۳۹۰: ۱۹۷.۱۹۶).
در دنیای پیشرفته و ماشینی که هر اندیشه و باوری در معرض نابودی و مستهیل شدن در فرهنگ جهانی و جهانی شدن است، مذهب و ساز و کارهای آن مانند سازمان های واسطه عمل می کنند تا افراد در مقابل کنترل و استثمار موسسات کلیدی مانند رسانه های جمعی آسیبی نبینند. «هیچ نظم اخلاقی برای جلوگیری از این موقعیت وجود ندارد. ایمان دینی و حقایق مربوط به جوامع کوچک از بین رفته و جای خود را به حضور غیراخلاقیِ فردگراییِ عقلانی و ناهنجاری سکولار که همراه ظهور مصرف انبوه و فرهنگ تود ه ای یعنی جانشین های اخلاقی در یک جامعه توده ای است می دهد»(استریناتی، ۱۳۸۰: ۲۹). در این میان، فرهنگ توده ای شیعی با آداب و مناسک توانسته است تا حدود زیادی نظم و ارزش های اخلاقی خود را برپا نگاه دارد. افزون بر این، با حاکمیت سیاسی شیعه در نظام سیاسی جمهوری اسلامی، امام زادگان مانند بسیاری از مساجد به مراکز فرهنگی تبدیل شده اند و علاوه بر انجام فعالیت های فرهنگی، در ترویج و تبلیع مذهب تشیع، ابهام زدایی، جلسات احکام و شریعت پروری فعالیت می کنند.

تاریخ شیعه

اگر در نظر اهل سنت، تاریخ عبارت است از شرح احوال انبیا، امت ها، مظاهر آفرینش الهی از بدو خلقت تا زمان پیامبر اسلام(ص) و دولت های اسلامی، «شیعه امامیه، استمرار حکم الهی را بعد از ختم نبوت به وجود امامان(ع) و قیام های انقلابی شیعیان برای اعتلاء کلمه حق می دانند و سیره ائمه اثناعشر(ع) و تاریخ حرکات شیعه، همچنین تاریخ اسلام و جهان را بر این اساس تدوین کرده اند»(مشایخ فریدنی، ۱۳۷۳: ۳۷۹). مبنای بخشی از تاریخ تشیع را تاریخ روایی تشکیل می دهد. تاریخ بر دو گونه حقیقی(واقعی) و روایی است و تاریخ روایی مبتنی بر فرهنگ و سنت شفاهی است(آموزگار، ۱۳۸۶: ۱۸۵). افزون بر تاریخ، باورها، آموزه ها و حتی رفتار های به لحاظ رسمی تقدس یافته نیز در معرض تاثیرپذیری از فرهنگ شفاهی قرار دارند. در تاریخ روایی، حماسه ها، افسانه ها و باورهای قومی گاه با مبانی غیرعقلی و غیرمنطقی به ظهور می رسد اما آنچنان جایگاهی در میان مردم می یابد که به سختی می توان درصدد تصحیح آن برآمد و ناچار باید به صورت موجود آن را پذیرفت. ارزش فرهنگی این تاریخ در نمایش احساسات، عواطف و باورها، فرهنگ قومی و فولکلر است. شباهت های انکارناپذیر، تکرار و خوانش های تقریبا یکسان از دیگر ویژگی های تاریخ روایی است.
در کنار متون تاریخی، آنچه در قالب سنت شفاهی در میان شیعیان انتقال یافته، سهم قابل توجهی از تاریخ روایی را به خود اختصاص می دهد. امام زادگان یکی از محورهای مهم شکل گیری تاریخ روایی شیعه در طول تاریخ بوده اند و در جغرافیای تاریخی شیعه، نقش مهمی در تاریخ سازی و انتقال آن داشته اند. اخبار و روایات عامیانه درباره ی اصل و نسب، ابعاد زندگی، نحوه مهاجرت یا کوچ اجباری خاندان اهل البیت(ع) و علویان، اسکان در مناطق مختلف، مبارزات آنان با حکام ظلم و جور، معجزات ، کرامات و داستان به شهادت رسیدن ایشان، همه و همه در ساخت و پرداخت این تاریخ دخیل هستند. بومی بودن و خوانش محلی از ویژگی های تاریخ روایی شیعه بوده است و به ندرت می توان در سایر مناطق هم کیش و مذهب، آن روایت تاریخی را بازیافت. البته در مواردی با توجه به شهرت و جایگاه امام زاده، این تاریخ از حالت بومی و محلی فراتر رفته، عمومی می شود. حضرت عبدالعظیم حسنی(ع) در شهر ری از این نمونه است.
تعدد و تنوع داده های تاریخ روایی اما م زادگان همراه با تاریخ روایی مکان مشاهد متبرکه، بر گستردگی این حوزه می افزاید زیرا «زیارتگاه ها با تاریخ و سوابق محلی که در آن قرار گرفته اند و یا قومی که حیات و ثبات خود را مدیون آن هستند، عجین شده اند و این پیوستگی سبب شده است تا این اماکن مقدس از عناصر مهم تاریخی به شمار آیند. آثاری که در هر گوشه از آن می توان اثری هنری، دست مایه ای و جای پایی از گذشته ها را یافت. چگونگی ساخت یک امام زاده و تاریخ ساخته شدن آن و انگیزه هایی که موجب به وجود آمدن آن شده است، روایت ها و حکایت هایی که در مورد آن نقل می شود همگی به بازشدن گره های کور و نکات مبهم تاریخ کمک می کنند. کارکردهای تاریخی زیارتگاه ها به دلیل ارتباط و تلفیقی که بین مذهب و فرهنگ یک قوم ایجاد کرده اند، از اهمیت ویژه ای برخوردار است»(یوسفی جولندان، ۱۳۹۰: ۲۱). این بخش از تاریخ تشیع به دلیل عدم انعکاس در منابع رسمی، رایج و شناخته شده، از اهمیت قابل توجهی برخوردار است. تاریخ روایی شیعه، جزیی از سنت شفاهی شیعه و غالبا به صورت شفاهی، میراثی غنی همراه با آداب و رسوم و مناسک برجای نهاده است. روایت شفاهی این تاریخ می تواند ناشی از همان تقدس ذاتی موضوع باشد که کمتر تلاشی برای مکتوب و نوشتاری کردن آن( دنیوی ساختن متن)، صورت می گیرد. این در حالی است که شاکله تاریخ مکتوب بسیاری از اقوام را، اطلاعات ماخوذ از طریق سنت شفاهی، تشکیل می‌دهد.
بخشی از مواد این تاریخ را به ویژه پس از حاکمیت سیاسی صفویان و تاثیرات مذهبی در منطقه خاورمیانه تا شرق دور، تعزیت امامان(تعزیه داری)، کتب مقتل و نمایشنامه های غم انگیز تشکیل می دهد. «سایر فرق شیعه مثل اسماعیلیه بهره و اسماعیلیه نزاری و خوجه ها در هند و نوربخشیه در اسکاردو و نواحی کشمیر و غلات علی اللهی و اهل حق در کردستان و عراق و نیز صوفیان و سایر عقایدی که از مبادی شیعه نشات گرفته اند، همه آنها تاریخ تشیع و اسلام را بر طبق سنن و روایات خود تدوین نموده اند و از تاریخ برای ابطال دعاوی مخالفان و اثبات نظرات خویش استفاده کرده اند»(مشایخ فریدنی، ۱۳۷۳: ۳۸۵.۳۸۴). غنای تاریخ روایی شیعه به نسابه ها و کتب انساب شیعه نیز باز می گردد. سلسه نسب سادات و امام زادگان در تایید و تحکیم تاریخ تشیع در هر منطقه موثر است. از سوی دیگر حفظ شجره نسب توسط خاندان های محتشم سادات، علاوه بر حفظ اصالت و نسب این خاندان ها و ممانعت از ورود بیگانه به آن، نخستین نمونه های تاریخ خانوادگی و انسابی در جهان را نیز پدید آورده است که خود دست مایه بسیاری از مردم و وعاظ در پردازش تاریخ روایی شیعیان در طول تاریخ بوده است.

ادبیات شیعه

در معنای عام، هر نوع متن تولید شده گفتاری و نوشتاری متعلق به یک قوم را ادب آن قوم محسوب می کنند. این متن شامل تاریخ، ادب منظوم و منثور در معنای خاص آن، متون دینی و حتی علمی نیز می شود. پاسخ گویی به افترا های مخالفان، شرح مظالم حکام جور، ذکر مصائب و مراثی اهل البیت(ع) و توصیف حوادث خونبار تاریخ تشیع، مضامین مهم ادب شیعی را در عصر اموی و عباسی تشکیل می داد(آل داوود، ۱۳۷۳: ۲۲۴.۲۲۳). این مضامین در قالب سنن شفاهی و فرهنگ غیرمکتوب در طول قرن ها و در مقیاسی وسیع شکل گرفته و تکثیر یافت. به تبع امامان معصوم(ع) به عنوان محور اصلی تاریخ و ادبیات شیعی، اعقاب ایشان قرار دارند. حجم داده های ادبی شیعه شامل مراثی، مدایح، تاریخ روایی منظوم و منثور، چکامه، سوگ نامه، حماسه و داستان سرایی، افسانه پردازی و دیگر اشکال ادبیات عامه مانند ضرب المثل، از حد و اندازه بیرون است و معرفی و بررسی آن مجالی دیگر می طلبد. برای قرن ها، سینه دل سوخته شیعیان جایگاه واقعی ادبیات شیعی بود و از دوران جدید، زمینه های گوناگونی برای ظهور و بروز یافت به نحوی که حاکمان صفوی، تنها شکل قابل قبول ادبیات را مدح و ثنای رهبران شیعه و ائمه معصومین(ع) می دانستند. شاعران برجسته این دوران مانند محتشم و کلیم کاشانی به واسطه نمایش تاریخ تشیع در قالب ادبیات مذهبی شهره آفاق شدند. از قرن دهم ه.ق/شانزدهم م. سهم مذهب شیعه در ادبیات ایران زمین بسیار قابل توجه بوده است. حتی در اشکال برجسته متون تاریخ سیاسی این دوران، علائق مذهب شیعه نمایان است. نمونه های برجسته تاریخ سیاسی و خاندانی و تذکره ها، مزین به اشعار و شاه بیت هایی در مدح و ثنای اعقاب رسول الله(ص) است.
ژانر های قصه های عامیانه، ترانه های عامیانه، هنر و اسطوره به صورت اشکال بیانی دین عامیانه؛ مهمترین مجاری ظهور و بروز دین و مذهب به عنوان امری فراگیر، در زمره ادبیات شیعه جای می گیرد. ادب شیعی می تواند به مثابه رهیافتی در تفسیر فرهنگ و جامعه اسلامی چشم اندازی از یک فلسفه نظری تاریخ را شکل دهد.

هنر شیعی

در معجون فرهنگ، هنر جایگاه رفیع و ارزنده ای دارد و زمانی که جنبه دینی و مقدس یافت، بارزتر می گردد. به گواهی تاریخ، دین و مذهب در ظهور و رشد انواع هنر نقش داشته است و نخستین هنرهای انسانی مانند نقاشی منتج از جهان بینی و باورهای دینی انسان بوده است. اماکن مذهبی در برابر ناملایمات و بحران های سیاسی و اجتماعی، حافظ و نگهدارنده هنر نیز بوده است. هنری که ارزش ها و باورهای مذهبی را نمایان ساخته، تبلیغ و ترویج می کند. در تمامی جوامع، معابد و پرستشگاه ها این نقش را بازی کرده اند. در اقلیت بودن شیعیان و مظلوم واقع شدن ایشان موجب شده تا به واسطه معماریِ اماکن مقدس خویش از جمله مزارات و زیارتگاه ها، هنر مذهبی و ایدئولوژیکی خود را حفظ کرده، تداوم بخشند. هنر معماری، فرآیندی از علم و هنر، ذوق و سلیقه، اعتقاد، ایمان و مهارت، در راستای تمدن و فرهنگ و در رهگذر تاریخ، زبان گویای زمانه خویش،گنجینه با ارزشی از سایر هنرها را در درون خود جای داده است(ابوالقاسمی، ۱۳۸۹: ۳۷۸).
شاید اغراق نباشد اگر گفته شود معماری امام زادگان در هر منطقه، تابلوی معرفی شیعه است. تا پیش از قوت یافتن شیعیان در ابتدای قرون جدید، این جریان در نقاط مختلف جغرافیایی به صورت منفرد و ناپیوسته ادامه داشت. در قرون نخستین اسلامی، «سلسله ها و نهضت های شیعی برای زیارت مقابر و آرامگاه های اعقاب علی(ع) اهمیت زیادی قائل بودند و همیشه تلاش می کردند که اماکن مقدسه سنتی و کهن ایران را اسلامی کنند و همین روند از طرف ایران به سرزمین های غرب اسلامی، مخصوصا مصر عصر فاطمی، نیز توسعه یافت. این پدیده در ایران ریشه ای عمیق و کهن داشت»( اتینگهاوزن و گرابر، ۱۳۹۰: ۳۰۱). با ورود ترکان و تقویت اسلام سنی، کارکرد و شکل مقابر تغییر یافت. به جای اعقاب امام علی(ع)، قدیسین و اولیاءالله و صحابه افسانه ای پیامبران و اغلب شخصیت های عهد عتیق صاحب آرامگاه شدند. این آرامگاه ها کانون زیارت و اعتقاد عمومی شد( اتینگهاوزن و گرابر، ۱۳۹۰: ۳۸۱).
در تاریخ ایران اسلامی، حکومت های شیعی در ساخت، توسعه و رونق بخشیدن به بقاع متبرکه امام زادگان سهم عمد ه ای داشته اند. در قرون نخستین اسلامی، از میان اماکن مقدس، مقابر امامان شیعه و بستگان آنها در ایران و عراق به کانون های طبیعی تمایلات مذهبی شیعیان تبدیل شد. با تکامل مراسم عزاداری عاشورا و پیچیده ترشدن شعایر مذهبی، مقابر دارای علائم تکریم و تعظیم گوناگونی چون نرده، صندوقچه و ضریح های گرانقدر و سرانجام همین مشخصات منجر به احداث بناهای واقعی شد. رشد سریع رسم زیارت قبور ائمه، خواندن نماز و ادعیه و ختم قرآن در این اماکن، عوامل عمده ی بنای آرامگاه ها بوده است. به دنبال آن، «بنای آرامگاه ها به عنوان سمبل خواسته های سیاسی و مذهبی شیعه شناخته شد. پس تعجبی نیست که آرامگاه ها، هدایای فراوان شامل پول و ملک و اثاث و موقوفاتی برای تامین آینده را به خود جلب می کرد»(هیلن براند، ۱۳۸۹: ۶۱).
شعائر مذهبی شیعه را می توان در ساختار و محتوای معماری مشاهد جستجو کرد. مضامین و محتوای شیعی در کتیبه های آجر و کاشی، گچ بری(دیوارها)، هنرهای تزیینی: منبت، معرق، خاتم، فلزکاری(درها) و کار بر روی پارچه(پوشش ضریح و مرقد)، همراه با نمادها، نقوش و سمبل های مذهبی مانند سرو، سروِ کوهی و طاووس، از جمله ابزار رمزآلود تبلیغاتی در فرهنگ شیعیان بوده است. به گفته هیلن براند، «با سمبل ها بود که شیعه با احداث آرامگاه ها می توانست حقانیت خود را به اثبات رسانده، به بهشتی که انسان پرهیزگار در انتظار آن بود اشاره نماید»(هیلن براند، ۱۳۸۹: ۶۸.۶۷). اوج این اقدامات در دوران صفویه و قاجاریه مشاهده می شود. زیرا «شالوده کلامی و مذهبی مشروعیت صفویان در پذیرش تشیع دوازده امامی از سوی عموم مردم و نقش صفویان به عنوان متولیان این مذهب بود»(بلر و بلوم، ۱۳۹۰: ۴۷۶). استادان و هنرمندان معماری در شاخه های مختلف بنایی، آجرکاری، کاشی کاری، گچ بری، خطاطی، نقاشی، منبت، معرق و خاتم به دستور شاهان این سلسله به ساخت و تعمیر و تزیین بقاع پرداختند و بر رونق مذهبی این اماکن و شکوه مراسم مذهبی در آن افزودند. آن گونه که استاد حسین به دستور شاه اسماعیل بقعه هارون ولایت را در اصفهان ساخت و بقعه و بارگاه سید علاءالدین حسین در شیراز تزیین و تجدید بنا شد(پانوسی، ۱۳۸۳: ۱۵۱).
هنرهای به کار رفته در امام زادگان با دیگر نمونه ها، تفاوت بنیادین دارد به این معنی که به عنوان جایگاه پرستش و تجلی گاه الوهیت خداوند، دارای تقدس و تبرک اند. زیارتگاه های شیعی به دلیل وجود منسوبان پیشوایان مذهبی و ظهور معجزات و کرامات مکرر و فراوان، به فضاهای قدسی تبدیل شده اند. «تجلیات قداست و تکرار هر تجلی قدرت(kratophanie) و تجلی قداست(hierophane), بی هیچ تمایزی, محلی را که صحنه آن تجلیات بوده است, ذاتاَ دگرگون می کند: یعنی محل مزبور از فضای دنیاوی که تا آن زمان بوده است, به فضای قدسی ارتقا می یابد»(الیاده، ۱۳۸۹: ۴۳۴).

نتیجه

شیعیان مانند پیروان سایر مذاهب، فرهنگ مخصوص به خود را دارند. شکل گیری فرهنگ شیعه نتیجه کنش و عملکرد سطوح مختلف جامعه ی شیعه است. از نظر علمای اهل سنت، فرهنگ شیعه تا پیش از حاکمیت سیاسی شیعیان، اسلام عامیانه قلمداد می شد. پس از قدرت یابی شیعیان و تشکیل حکومت های قدرتمند شیعی مانند صفویه، آداب و مراسم مذهبی مانند زیارت اماکن و مشاهد متبرکه(امام زادگان) جنبه اسلام عامیانه یافت. از اینرو، زیارت را می توان متعلق به فرهنگ عامه شیعه دانست. این فرهنگ دربردارنده هویت، معارف مذهبی، تاریخ، ادبیات و هنر شیعی است. امام زادگان در آفرینش، نگهداری و تداوم عناصر فرهنگ شیعی به طور مستقیم و غیرمستقیم دخالت دارند. بخش عمده ای از محتوای فرهنگ عامه شیعه، به برکت وجود مشاهد و مزار اعقاب رسول الله(ص) و در مباحث هویت، معارف مذهبی، تاریخ، ادبیات و هنر غنی سازی شده است. هویتی که شیعیان را در اعصار مختلف در برابر بحران ها و ناملایمات سیاسی و اجتماعی مصون و محفوظ داشته و در فرهنگ پذیری اغیار از شیعه نیز موثر بوده است. تاریخ شیعی از نوع روایی و مبتنی بر فرهنگ شفاهی است. همانگونه که قالب های ادبیات شیعه شامل مدایح، مراثی، سوگ نامه و تعزیه خوانی نیز در بستر فرهنگ شفاهی شکل گرفته است. ظهور و بروز هنر شیعی در معماری مذهبی امام زادگان از جلوه ای ویژه برخوردار بوده، ترکیبی از هنرهای کاربردی و تزیینی را به خود اختصاص داده است.

پی نوشت:

۱.دکتر مهدی ابوالحسنی ترقی، مدرس تاریخ، دانشگاه فرهنگیان، پردیس شهید باهنر اصفهان.
۲.مریم توسلی کوپایی، کارشناس ارشد تاریخ.
۳. برای بحثی مفصل در این باره رک: کمونه حسینی: ۱۳۷۱؛ توال: ۱۳۸۰: ۱۲۷. ۴۵؛ جعفریان: ۱۳۷۱: صص ۹۶.۹٫
۴. فردی که تحت تاثیر محیط فرهنگی بیگانه است و بین مردمی زندگی می کند که در باور های اساسی خود با او وجه مشترکی ندارند، دچار ضربه فرهنگی می شود. کوئن: ۱۳۸۶ :۶۴٫

منابع و مآخذ
.آل داوود، سید علی.(۱۳۷۳). «ادب»، دائره المعارف تشیع، تشیع، سیری در فرهنگ و تاریخ تشیع، تهران: نشر سعید محبی: ۲۴۹.۲۲۳٫
.آموزگار، ژاله.(۱۳۸۶). زبان, فرهنگ, اسطوره, تهران: نشر معین.
.ابوالقاسمی، لطیف.(۱۳۸۹).«هنجار شکل یابی معماری اسلامی ایران»، گردآورنده محمدیوسف کیانی، معماری ایران(دوره اسلامی)، تهران: سمت:۳۹۵.۳۷۸٫
.اتینگهاوزن، ریچارد و الگ گرابر.(۱۳۹۰). هنر و معماری اسلامی(۱)، ۱۲۵۰.۶۵۰ ه.ق، ترجمه یعقوب آژند، تهران:سمت.
.الیاده، میرچا.(۱۳۸۹). رساله در تاریخ ادیان, ترجمه جلال ستاری, تهران: سروش.
.استریناتی، دومینیک.(۱۳۸۰). مقدمه ای بر نظریه های فرهنگ عامه، ترجمه ثریا پاک نظر، تهران: گام نو.
.برکی، جوناتان.پ(۱۳۸۹).«دین عامیانه»، ابراهیم موسی پور، مقدمه ای بر پژوهش دین عامیانه، تهران: جوانه توس: ۱۳۷.۱۱۷٫
.برومند، محمدتقی.(ترجمه و تنظیم)(بی تا). شعور اجتماعی، بی جا: بامداد.
.بلر، شیلا و جاناتان بلوم.(۱۳۹۰). هنر و معماری اسلامی(۲)، ترجمه یعقوب آژند، تهران: سمت.
.پاتای، رافائل.(۱۳۸۹). «اسلام عامیانه»، ابراهیم موسی پور، مقدمه ای بر پژوهش دین عامیانه، تهران: جوانه توس:۱۱۶.۱۰۷٫
.پانوسی، استفان.(۱۳۸۳). گرایش های علمی و فرهنگی در ایران از هخامنشیان تا پایان صفویه، تهران: نشر بلخ.
.توال، فرانسوا.(۱۳۸۰). ژئوپلیتیک تشیع، ترجمه حسن صدوق ونینی، تهران: انتشارات دانشگاه شهید بهشتی.
.توسلی، غلامعباس.(۱۳۸۹).نظریه های جامعه شناسی، تهران: سمت.
.جعفریان، رسول.(۱۳۷۱).جغرافیای تاریخی و انسانی شیعه در جهان اسلام، قم: انتشارات انصاریان.
.ــــــــــــــ .(۱۳۷۵). تاریخ تشیع در ایران، جلد اول، قم: انتشارات انصاریان.
.خسروی، خسرو.(۱۳۸۵). جامعه شناسی ده در ایران, تهران: مرکز نشر دانشگاهی.
.دارندرف، رالف.(۱۳۷۷). انسان اجتماعی، جستاری درباب تاریخچه، معنا و نقد مقوله نقش اجتماعی، ترجمه غلامرضا خدیوی، تهران: انتشارات آگاه.
.روش بلاو، آن ماری و ادیل نیون.(۱۳۷۰). روان شناسی اجتماعی، مقدمه ای بر نظریه ها و آیین ها در روان شناسی اجتماعی، ترجمه سید محمد دادگران، تهران: انتشارات مروارید.
.عنایت، حمید.(۱۳۶۹). شش گفتار درباره دین و جامعه، تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامی.
.غیب غلامی، حسین.(۱۳۷۶). بنای برقبور در مذاهب مختلف اسلامی به استناد قرآن و کتب معتبره فقهی و حدیثی اهل سنت، قم: نشر الهادی.
.فرگاس، جوزف.پی.(۱۳۷۹). روان شناسی تعامل اجتماعی(رفتار میان فردی)، ترجمه خشایار بیگی، مهرداد فیروزبخت، تهران: انتشارات ابجد.
.کمونه حسینی، سید عبدالرزاق.(۱۳۷۱). آرامگاه های خاندان پاک پیامبر(ص) و بزرگان صحابه و تابعین، ترجمه عبدالعلی صاحبی، مشهد: بنیاد پژوهش های اسلامی آستان قدس رضوی.
.کوئن، بروس.(۱۳۸۶). مبانی جامعه شناسی، با تجدیدنظر اساسی و اضافات، ترجمه و اقتباس دکتر غلامعباس توسلی و رضا فاضل، تهران:سمت.
.لانگ، چارلز.ه.(۱۳۸۹). «دین عامیانه»، ابراهیم موسی پور، مقدمه ای بر پژوهش دین عامیانه، تهران: جوانه توس: ۴۴.۱۹٫
.لطفی، حمید.(۱۳۸۱). روان شناسی اجتماعی(نظریه ها و کاربردها)، روان شناسی همرنگی با جماعت، بی جا:مولف.
.لوبن، گوستاو.(۱۳۷۷). تطور ملل، ترجمه علی دشتی، تهران: انتشارات اساطیر.
.مدرسی طباطبایی، سید حسن.(۱۳۸۹). مکتب در فرایند تکامل، نظری بر تطور مبانی فکری تشیع در سه قرن نخستین، ترجمه هاشم ایزدپناه، تهران: انتشارات کویر.
.مشایخ فریدنی، محمدحسین.(۱۳۷۳).«تاریخ نگاری شیعیان»، دائره المعارف تشیع، تشیع، تهران: نشر سعید محبی:۳۹۴.۳۷۷٫
.موسی پور، ابراهیم.(۱۳۸۹). مقدمه ای بر پژوهش دین عامیانه، تهران: جوانه توس.
.واردنبورگ، ژاک.(۱۳۸۹).«مساله ی دین رسمی و دین عامیانه در مطالعات اسلامی»، ابراهیم موسی پور، مقدمه ای بر پژوهش دین عامیانه، تهران: جوانه توس: ۱۰۶.۵۹٫
.وولف، دیوید.ام.(۱۳۸۶). روان شناسی دین، ترجمه محمد دهقانی، تهران: انتشارات رشد.
.هدایت، صادق.(۱۳۷۸). فرهنگ عامیانه مردم ایران، تهران: نشر چشمه.
.همیلتون، ملکم.(۱۳۹۰). جامعه شناسی دین، ترجمه محسن ثلاثی، تهران: نشر ثالث.
.هیلن براند، ربرت.(۱۳۸۹).«مقابر»، گردآورنده محمدیوسف کیانی، معماری ایران(دوره اسلامی)، ترجمه کرامت الله افسر تهران: سمت: ۱۱۸. ۵۸٫
.یوسفی جولندان، منصور.(۱۳۹۰). کارکرد مزارات و زیارتگاه ها در کشورهای آسیای میانه، رشت: انتشارات فرهنگ ایلیا.

نویسندگان:دکتر مهدی ابوالحسنی ترقی(۱). مریم توسلی کوپایی(۲)

 

عظمت و فضیلت قرآن مجید از دیدگاه پیامبر اکرم صلى‏ الله ‏علیه ‏و‏آله

اشاره:

درک عظمت قرآن کریم، منوط به معرفت قرآن در تمامى ابعاد است. یعنى شناخت حقایق و معارف غیبى، اسرار و حکم، شرایع و احکام، قصص و امثال، محکم و متشابه، تأویل و تنزیل و ظاهر و باطن آن، که هر کدام بُعدى از ابعاد و جلوه اى از جلوه هاى قرآن کریم است . قرآن کریم در برگیرنده عالى ترین معارف الهى در زمینه شناخت خداوند متعال، اسما و صفات الهى، اسرار توحید، ویژگی هاى سفیران و پیامبران الهى، اسرار جهان غیب، سنتهاى حاکم بر جامعه هاى بشرى، شناخت انسان و فرجام کار او، اخبار غیبى مربوط به گذشتگان و آیندگان است و همچنین حاوى نظام هاى اجتماعى، حقوقى، اقتصادى و سیاسى است که بشر براى سعادت و خوشبختى جاودانه خود به آن نیاز دارد.

قرآن کریم نشانگر راهى است که پیمودن آن انسان را از یوغ بردگى ستمگران نجات مى دهد و از اسارت در زنجیر جهل، خرافه و هواهاى شیطانى مى رهاند و او را در مسیر سلامت قلب، پاکى ظاهر و باطن و پیشرفت مطلوب انسانى و معنوى قرار مى دهد. قرآن حاوى معیارهاى جاودانه براى شناخت حق از باطل و سره از ناسره است. با شناخت این ویژگیها و خصوصیات است که درک عظمت و رفعت ذاتى قرآن کریم و برترى آن بر دیگر انوار الهى روشن مى شود.

علاوه بر همه این ویژگیها، اتصال قرآن به معدن عظمت الهى، عظمت و رفعتى فراتر از اندیشه هاى عادى به آن بخشیده، و این کتاب را داراى برکات و آثار خاصى در جسم و روح انسان ـ بلکه در تمام جهان هستى ـ قرار داده است.

از آنجا که شناخت و استفاده از این کتاب الهى به فراخور استعداد انسانها متفاوت است، درک عظمت قرآن نیز متناسب با این درک متفاوت خواهد بود.

شناخت حقیقت قرآن کریم و احاطه کامل بر همه ابعاد آن جز براى کسانى که قلب مطهر آنها وعاء تجلى نور قرآن بوده، میسر نیست. از این رو، براى شناخت ابعاد گوناگون عظمت وفضیلت قرآن، ناگزیر باید به حاملان علوم الهى و آگاهان به اسرار این کتاب عظیم که همانا پیامبر اکرم ـ صلى الله علیه و آله ـ و اهل بیت ـ علیهم السلام ـ هستند، مراجعه کرد و در سایه آموزه هاى آنها به فهم تعالیم قرآن نایل آمد و عظمت آن را درک کرد.

به عبارت دیگر، رابطه مستحکم بین قرآن کریم و اهل بیت ـ علیهم السلام ـ به گونه اى است که شناخت یکى از آنها، تنها با شناخت آن دیگرى، و استعانت از آن میسر است؛ چون از یکسو قرآن کریم عهده دار ارائه تصویرى کامل از چهره نورانى حجت هاى الهى در روى زمین و بیان رسالت آسمانى آنها است و از سوى دیگر، حجت هاى الهى مسئولیت حفظ، حراست، نشر معارف و تبیین حقایق باطنى قرآن راـ براى مردم ـ به عهده دارند.

پیامبر اعظم ـ صلى الله علیه و آله ـ و اهل بیت ـ علیهم السلام ـ از یک سو با آشنا کردن مردم با معارف قرآن سعى کردند که زمینه درک عظمت قرآن را در خود مردم فراهم آورند و از سوى دیگر، به عنوان گواهان راستگو، فضیلت و عظمت قرآن را بازگو کردند تا مردم را جهت استفاه بیشتر از قرآن ترغیب کنند. در حقیقت، بازگویى عظمت و فضیلت قرآن کریم توسط اهل بیت ـ علیهم السلام ـ مقدمه اى است براى ایجاد زمینه فکرى و روحى در مردم در جهت توجه شایسته به قرآن کریم و استفاده از معارف حیات بخش آن.

در این نوشتار بر آن هستیم که بخش هایى از سخنان پیامبر اعظم صلى الله علیه و آله و اهل بیت علیهم السلام را راجع به عظمت قرآن نقل و بررسى کنیم.

قرآن کریم، خورشید هدایت

پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله درباره جایگاه و نقش قرآن کریم در زندگى انسان فرموده اند:

«اى مردم! شما در منزل آرامش و صلح هستید و شما در حال سفرید، شما را به شتاب مى برند. شاهدید که (گذر) شب و روز، هر نوى را کهنه مى کند و هر دورى را نزدیک مى گرداند و هر وعده اى را به سر مى آورد. پس، براى میدان مسابقه دور و درازى که در پیش دارید، آماده کوشش شوید.»

مقداد عرض کرد: اى پیامبر خدا! آرامش و صلح یعنى چه؟

پیامبر فرمود: «دنیا» سراى تلاش و سپرى شدن است، پس، هر گاه فتنه ها همچون پاره هاى شب تار شما را فرا گرفت به قرآن روى آورید، که آن شفیعى است که شفاعتش پذیرفته است و شاکى و خصمى است که شکایتش قبول مى شود. هر که آن را پیش روى خود قرار دهد، او را به سوى بهشت راهنمایى کند و هر که آن را پشت سر خود قرارش دهد، او را به دوزخ کشاند. قرآن راهنمایى به سوى بهترین راه است. آن کتابى است که در آن تفصیل، روشنگرى و تحصیل(حقایق) است، و جدا کننده (میان حق و باطل)است و شوخى نیست. ظاهرى دارد و باطنى، ظاهرش حکم و دستور است و باطنش دانش. ظاهرش زیبا و باطنش ژرف و عمیق است. ستارگانى دارند، و ستارگانش نیز ستارگانى دارند ستارگانى که شگفتیهایش بى شمار است، و عجایب و غرایبش کهنه و تمام نمى شود. در قرآن چراغهاى هدایت و پرتوگاه حکمت است، براى کسى که صفت (حق) را بشناسد راهنماى معرفت است. پس، باید آدمى دقت نظر کند و صفت(حق)را پیش چشمش آرد، تا از هلاکت رهایى یابد و از تنگنا به در آید؛ زیرا که اندیشیدن، مایه حیات دل شخص بینا و با بصیرت است، همچنان که آدمى به نور چراغ در تاریکیها راه مى پیماید. پس بر شما است که نیکو برهید و کم (در شبهات و تاریکیها) منتظر بمانید.»

پیامبر اعظم ـ صلى الله علیه و آله ـ در این بیان، به جهت هاى مهمى از عظمت قرآن کریم اشاره فرموده اند. جمله «هر گاه فتنه ها همچون پاره هاى شب تار شما را فرا گرفت، به قرآن روى آورید» به مهمترین رسالت قرآن کریم که هدایت و راهنمایى انسانهاست، اشاره دارد. قرآن کریم این رسالت را در همه شرایط و دوره هاى زندگى بشر حتى سخت ترین شرایط ظلمانى به عهده دارد. در شرایطى که انسان هیچ روزنه نورى در جامعه پیدا نمى کند و هیچ راهنماى امینى را نمى شناسد، این قرآن است که مى تواند او را به سوى سعادت و کمال هدایت کند، و چون چراغى روشن در دست وى، راه سعادت را به او نشان دهد. از این روى فرموده است:

«هر که آن را پیش روى خود قرار دهد، او را به سوى بهشت راهنمایى کند و هر که پشت سر خود قرارش دهد، او را به دوزخ کشاند. قرآن راهنما به سوى بهترین راه است که در آن است تفصیل، روشنگرى و تحصیل (حقایق).»

همچنین فرموده است:

«چراغ هاى هدایت و پرتوگاه حکمت در آن است، براى کسى که بشناسد صفت (حق) را راهنماى معرفت است پس باید آدمى دقت نظر کند و صفت (حق) را پیش چشمش آرد، تا از هلاکت رهایى یابد و از تنگنا به در آید…»

پیامبر اکرم ـ صلى الله علیه و آله ـ در این حدیث با اشاره به عظمت علمى قرآن کریم فرمودند:

«(قرآن) ظاهرى دارد و باطنى. ظاهرش حکم و دستور است و باطنش دانش، ظاهرش زیبا و باطنش ژرف و عمیق است.»

این بخش از حدیث به این نکته اشاره دارد که همان گونه که انسان موجودى است داراى ظاهر و باطن، قرآن هم که براى راهنمایى انسان است بر همین منوال نازل شده است تا هم تأمین کننده نیازهاى ظاهرى و هم تأمین کننده نیازهاى باطنى او باشد. ظاهر قرآن همان احکام و شرایع خدا است که نسخه اصلاح رفتار و ظاهر انسانها است و باطن آن معارف الهى است که نیازهاى درونى و فکرى او را تأمین کند.

حضرت در جایى دیگر درباره قرآن فرموده اند:

«فضل القرآن على سائر الکلام کفضل الله على خلقه.»

«برترى قرآن بر دیگر سخنان، چون برترى خدا بر مخلوقاتش است.»

آرى! قرآن بر همه کتاب هاى آسمانى و همچنین تمام معارف بشرى برترى دارد. یعنى هیچ شاهکار ادبى در بلاغت و شیوایى، و هیچ سخنى حکیمانه در حکمت و استوارى و هیچ کتاب علمى در تبیین حقایق عالم هستى به پایه این کتاب نمى رسد.

پیامبر اعظم ـ صلى الله علیه و آله ـ در سخنى دیگر درباره عظمت قرآن چنین فرموده است:

«من أعطاه الله القرآن فرأى أن رجلا أعطى أفضل مما أعطى فقد صغر عظیما و عظم صغیرا.»

«اگر خدا قرآن را به هر کس عطا کند و او گمان کند که به دیگران نعمتى بزرگتر از این نعمت داده شده است، بى گمان چیز کوچکى را بزرگ شمرده و بزرگى را کوچک شمرده است.»

اعطا قرآن که بر اساس این حدیث برترین نعمتى است که خداوند به انسانها داده است، مراتب گوناگونى دارد که مرتبه کامل آن یعنى اعطا قرآن با تمام معارف باطنى آن، مخصوص پیامبر و اهل بیت ـ علیهم السلام ـ است ولى به قرینه این که این حدیث در مقام بیان فضیلت قرآن است معلوم مى شود که مراد از آن تنها مرتبه بالاى اعطا نیست، بلکه معناى گسترده آن است که شامل قرائت و حفظ قرآن هم مى شود. این برداشت مطابق با حدیثى است که به همین مضمون در مجمع البیان نقل شده است. بنابر این، هر کسى که جهت فراگیرى قرائت یا حفظ قرآن کریم، امکان تشرف به محضر آن را پیدا کند، باید بداند که خداوند بالاترین نعمت را در اختیار او قرار داده است، چرا که قرائت قرآن مقدمه اى براى استفاده از قرآن و نیل به معارف آن است؛ پس باید در جهت استفاده کاملتر از آن و رسیدن به مقام فهم معارف عالى آن تلاش کند.

پیامبر اعظم ـ صلى الله علیه و آله ـ و اهل بیت ـ علیهم السلام ـ به گسترش تعلیم قرآن کریم اهتمام خاصى داشتند.

حضرت پیامبرـ صلى الله علیه و آله ـ اهمیت آموزش قرآن را با ذکر مثالى قابل فهم براى مردم چنین بیان فرموده اند:

«أیکم یحب أن یغدو الى العقیق أو الى بطحاء مکه، فیؤتى بناقتین کوماوین حسنتین، فیدعى بهما الى أهله من غیر مأثم و لاقطیعه رحم؟ قالوا: کلنا نحب ذلک یا رسول الله!.. قال: لأن یأتى أحدکم المسجد فیتعلم آیه، خیر له من ناقه، و أیتین خیر له من ناقتین، و ثلاث خیر له من ثلاث.»

«کدام یک از شما دوست دارد که صبحگاهان به سرزمین عقیق یا بطحا در مکه برود، و دو شتر بزرگ کوهان به او بدهند، و او آن دو شتر را به میان اهلش بیاورد بدون آن که گناه و یا قطع رحمى مرتکب شده باشد؟ مردم پاسخ گفتند: اى رسول خدا! همه ما چنین چیزى را دوست مى داریم، حضرت فرمود: اگر یکى از شما به مسجد بیاید و آیه اى را فرا گیرد، برایش بهتر از یک شتر است و اگر دو آیه فرا گیرد بهتر از دو شتر است و اگر سه آیه فرا گیرد بهتر از سه شتر است.»

شتر کوهان بلند در عربستان از ارزش زیادى برخوردار بود، به طورى که هر کس براى به دست آوردن چنین ثروتى رنج رفتن به وادى عقیق و یا بطحاى مکه را بر خود هموار مى کرد. پیامبر ـ صلى الله علیه و آله ـ فرمودند: همان گونه که براى به دست آوردن نعمتهاى مادى زودگذر و ناپایدار که نگه دارى آن با رنجهاى فراوانى همراه است با کمال میل تلاش مى کنید، باید براى به دست آوردن نعمتهاى پایدار معنوى که همواره به آن نیاز دارید و همیشه شما را همراهى مى کند، بیشتر تلاش کنید.

حضرت على ـ علیه السلام ـ از پیامبر ـ صلى الله علیه و آله ـ چنین نقل کرده اند:

«خیارکم من تعلم القرآن و علمه.»

«بهترین شما آن کسانى اند که قرآن را فرا گیرند و به دیگران آموزش دهند.»

در توضیح این حدیث باید گفت که برترین و والاترین دست آورد زندگى انسان علم و معرفت است و در میان علوم و معارف، قرآن کریم برترین علوم است. بنابر این، تلاش براى تعلم و تعلیم آن بهترین تلاش است، و صاحبان این تلاش برگزیده ترین و بهترین انسانها هستند؛ چرا که سعى خود را در کارى به کار مى برند که هیچ تلاشى به پایه آن بازده معنوى براى انسان ندارد، اما آموختن علوم دیگر غیر از قرآن هر چند هم خوب باشند به علت وجود برخى ناخالصى ها در آنها به این حد بازدهى ندارند.

به بیان دیگر، هر کسى که براى برداشت محصولات فکرى از غیر قرآن، تلاش کند در قیامت گرفتار نتایج کار خود خواهد بود؛ چرا که حق خالص در غیر قرآن کریم وجود ندارد. از این روى، محصولات فکرى که از آن برداشت مى کند و تأثیر هایى که در اثر ممارست با آن در روح ایجاد مى شود، نمى تواند کاملا عارى از شوب جهل بوده باشد. پس به مقتضاى آیه (کل نفس بما کسبت رهینه) در آخرت مسؤل و گرفتار اندوخته هاى خود خواهد بود. اما قرآن کریم نورى است که در آن ظلمت راه ندارد. از این رو، اگر کسى به گرفتن معارف قرآن همت گمارد و در این راه از شیوه اى شایسته، یعنى شیوه اى که خود قرآن کریم و آورنده آن یعنى حضرت محمد ـ صلى الله علیه و آله ـ و اوصیاى معصوم ـ علیهم السلام ـ مقرر کرده اند، استفاده بکند، این تلاش او هیچ گونه اثر منفى در روحش ـ که موجب گرفتارى وى در عالم آخرت باشد ـ نخواهد داشت.

بر این اساس است که على ـ علیه السلام ـ فرمودند:

«در روز قیامت گوینده اى صدا مى زند: آگاه باشید امروز هر کشت کارى گرفتار کشت خود و گرفتار سرنوشت کارى است که انجام داده، جز حارثان قرآن [آنان که به فراگیرى و مطالعه قرآن و بذر افشانى آن مشغول بودند] پس شما از فراگیران و بذر افشانان قرآن و پیروان آن باشید! با قرآن خدا را بشناسید و خویشتن را با آن اندرز دهید. هر گاه(نظر شما بر خلاف قرآن بود) خود را متهم کنید، و خواسته هاى خویشتن را در برابر قرآن نادرست بشمارید.»

البته این ویژگى که در مورد قرآن کریم ذکر شده است شامل مطالعه وتحقیق در سخنان پیامبر اعظم ـ صلى الله علیه و آله ـ و اهل بیت ـ علیهم السلام ـ نیز مى شود؛ زیرا اصولا سخنان پیامبر ـ صلى الله علیه و آله ـ و اهل بیت ـ علیهم السلام ـ به منزله تفسیر و تبیین حقایق و معارف قرآن کریم است و چیزى مستقل از قرآن نیست. از این رو است که تحقیق و تدبر در قرآن، بدون مراجعه و بررسى سخنان و احادیث اهل بیت ـ علیهم السلام ـ نمى تواند انسان را به حقیقت و عمق معناى قرآن برساند.

یکى از ابعاد عظمت قرآن کریم فراگیر بودن آن بر تمام معارفى است که بر پیامبران قبلى در کتاب هاى الهى نازل شده است، چون قرآن وجه نهایى و کامل آن کتاب ها است و به هیچ وجه محتواى این کتاب الهى گسسته از آن کتاب ها نیست، قرآن بر محتواى آنها احاطه و نظارت دارد، چه در مواردى که احکام آنها را نسخ کرده و چه در مواردى که ابقا کرده است. این ویژگى باعث مى شود که پذیرش معارف قرآن براى پیروان حقیقى ادیان الهى آسان باشد.

پیامبر اکرم ـ صلى الله علیه و آله ـ در اشاره به این معنى فرمودند:

«اعطیت السور الطوال مکان التوراه و اعطیت المئین مکان الانجیل و اعطیت المثانى مکان الزبور و فضلت بالمفصل ثمان و ستون سوره و هو مهیمن على سائر الکتب و التوراه لموسى و الانجیل لعیسى و الزبور لداود.»

«سوره هاى بلند به جاى تورات به من داده شد، و سوره هاى صدگانى به جاى انجیل، و سوره هاى “مثانى” به جاى زبور و سوره هاى مفصل نیز مایه برترى من است، و قرآن خود گواه کتابهاى آسمانى است و مشرف بر آنها.» همچنین نقل شده است که فرمود:

«و أعطیت جوامع الکلم.»

«سخنان جامع به من داده شده است.»

عطاء از امام باقر ـ علیه السلام ـ پرسید: منظور از «جوامع الکلم» چیست؟ امام علیه السلام فرمود: «مراد از جوامع الکلم، «قرآن» است.»

قرآن شامل سخنان فراگیر و پرمحتوى است ؛ چرا که قرآن در هر موضوعى از موضوع هاى مربوط به هدایت انسان در بردارنده کلیات و ضوابط مربوط به آن موضوع است که از آن مى توان مطالب زیادى را استخراج کرد و احتمال دارد که منظور از جوامع الکلم بودن قرآن، جامعیت قرآن براى همه طبقات انسانها از صاحبان دانش و مردم عادى باشد. یعنى هر کسى به حسب کمال و ضعف ادراک خود و درجه اى که از علم دارد مى تواند از آن استفاده بکند.

بنابراین، یکى از ابعاد عظمت و رفعت قرآن این است که معارف الهى را با روشهاى متفاوت و در سطوح گوناگونى تبیین کرده است، تا هم ژرف اندیشان خود را از آن بى نیاز نپندارند، و هم ساده اندیشان به بهانه پیچیدگى مطالب آن، خود را از آن محروم نبینند. قرآن سفره گسترده الهى است که همه اصناف مردم، در هر سطح علمى که باشند، مى توانند به فرا خور همت و استعداد خود از آن بهره ببرند.

پیامبر اکرم ـ صلى الله علیه و آله ـ فرموده است :

«القرآن مأدبه الله، فتعلموا من مأدبه الله ما استطعتم، انه النور المبین و الشفاء النافع، تعلموه؟ فان الله شرفکم بتعلمه.»

«قرآن سفره خداست، پس تا مى توانید از میهمانى او فرا گیرید، آن نور روشن و درمان سودمند است، آن را فرا گیرید؛ چرا که خدا با آموختن آن به شما شرافت مى بخشد.»

در توضیح این حدیث شریف باید گفت: روح انسان در حرکت تکاملى خود نیازمند غذاى روحانى است که نیاز انسان به معارف حیات بخش و هدایتگر را پاسخ گوید استعدادهاى فطرى او را شکوفا سازد و حتى ظرفیت و قابلیتهاى جدیدى در او ایجاد مى کند، قرآن کریم چنین تغذیه اى را براى همه انسانها فراهم مى کند، قرآن سفره گسترده الهى است که در اختیار انسان قرار داده شده است و هر کس به فراخور حال خود به بهره بردارى از آن دعوت شده است، و قرآن نور و شفاست، تاریکی هاى جهل و دردهاى ناشى از جاهلیت را از بین مى برد. بنابراین، رسیدن به کرامت و شرف انسانى در گرو فراگیرى آن است.

براى فهم عمیق تر عظمت قرآن کریم، به بررسى دو صفت از صفت هاى قرآن کریم که در این حدیث به آنها اشاره شده است مى پردازیم:

۱ ـ مأدبه الله

«مأدبه الله» به سفره میهمانى گفته مى شود: همچنین ممکن است به معناى جاى فراگیرى ادب نیز به کار رود.

بنا بر معناى اول، اطلاق وصف «مأدبه الله» بر قرآن کریم به لحاظ این است که معارف و علوم قرآن کریم تأمین کننده غذاى روح است، روح انسان به لحاظ فطرى نیازمند معارف و علوم راستین است، به خصوص علوم و معارفى که مربوط به شناخت مبدأ و معاد و سیر حرکت او به سوى جهان ابدى است و قرآن به عنوان منبع این معارف با عرضه غذاى سالم و مطمئن نیاز روح را رفع مى کند، اگر بشر نیازمند معارف، سر این سفره ننشیند و غذاى مورد نیاز خود را از آن اخذ نکند، براى رفع نیاز خود به غذاهاى آلوده روى مى آورد و روح خود را با آن مسموم مى کند. اما برمعناى دوم، به قرآن کریم به این لحاظ «مأدبه الله» است که جایگاه ادب آموزى انسان است که از سوى خداوند متعال براى انسان مهیا شده است.

سید مرتضى، از بزرگان شیعه در قرن چهار هجرى در بیان این صفت و وجه اطلاق آن بر قرآن کریم سه بیان را ذکر کرده اند:

«مأدبه به ضم دال یا به فتح آن از ریشه ادب به ضم عین گرفته شده و به غذایى گفته مى شود که انسان براى کسى که دعوت کرده آماده کند. بنابراین، پیامبر اکرم ـ صلى الله علیه و آله ـ فایده اى را که انسان از قرائت و حفظ قرآن کسب مى کند به انتفاع شخص دعوت شده از غذایى که برایش آماده مى کند، تشبیه فرموده است. ممکن است وجه تشبیه این باشد که خواسته شده به گرد قرآن فراهم آیند، چنان که دعوت شدگان بر سر سفره جمع مى شوند و ممکن است که هر دو وجه مراد باشد.

اگر مأدبه به فتح دال از ریشه ادب به ضم عین گرفته شده باشد پس معناى جمله ” قرآن، مأدبه خداست “ این خواهد بود که قرآن براى نگه داشت ادب خلق نازل شده است.»

برخى از این اوصاف به شفا بودن قرآن دلالت دارد.

توضیح این که قلب ـ که تعبیرى است از روح و شخصیت واقعى انسان ـ اگر سالم باشد، مى تواند حقایق جهان هستى، به خصوص حقایق مربوط به خود را درک کند، و به مبدا و معاد ایمان بیاورد، و به خوبیها میل پیدا کند، و از هر چیزى که مانع رسیدن او به کمال است، به خصوص کفر و شرک دورى بجوید، اما اگر در اثر کردار بد، قلب انسان مریض شود، نمى تواند حق را بشناسد و اگر هم بشناسد، نمى تواند به آن گزارش پیدا کند و پایبند آن شود، بلکه همواره به کارهاى باطل میل پیدا مى کند، تا جایى که تمام استعدادهاى الهى خود را براى کمال از دست مى دهد و براى ابد گرفتار بدبختیهایى مى شود که به دست خود براى خود ساخته است.

امراض روح، چون امراض جسم انواع و اقسامى دارد که هر کدام نیاز به درمان خاص خود دارد، برخى از این امراض چنان سخت است که هر طبیبى نمى تواند آن را مداوا کند، و هر درمانى در آن مؤثر واقع نمى شود.

۲ ـ الشفاء النافع

قرآن کریم جامع ترین و موثرترین دوای امراض روحى است. از این رو، قرآن به «دواء لیس بعده دواء»، «دارویى که بالاتر از آن دارویى نیست»، توصیف شده است.

پیامبر اعظم ـ صلى الله علیه و آله ـ فرمود:

«ان القلوب تصدا کما یصدأ الحدید قیل: یا رسول الله: و ما جلاؤها؟ قال: قراءه القرآن و ذکر الموت.»

«دل ها چون آهن زنگ مى زند. سؤال شد: اى رسول خدا! جلاى دل ها چیست؟ حضرت فرمود: خواندن قرآن و یاد مرگ.»

قرآن کریم نه تنها مرضهاى روحى را شفا مى دهد بلکه حتى قلب مرده را زنده مى کند.

پیامبر اکرم ـ صلى الله علیه و آله ـ به انس فرمود:

«یا بن أم سلیم! لاتغفل عن قراءه القرآن صباحا و مساء، فان القرآن یحیى القلب المیت، و ینهى عن الفحشاء و المنکر.»

«اى پسر ام سلیم! از خواندن و تلاوت قرآن در صبح و شام غافل مباش! چرا که قرآن دل مرده را زنده مى کند، و از کار زشت و ناپسند باز مى دارد.»

مقام پیامبر صلى الله علیه و آله و عظمت معنوى قرآن کریم

قرآن کریم کتابى عادى چون کتابهاى دیگر نیست که ابتدا و انتهاى آن در اختیار ما باشد، بلکه کتابى است که از ساحت قدس اللّه ، با جلال و شکوه خاصى نازل شده است و در عوالم قبل از نزول و حین نزول و پس از آن تجلیات خاصى داشته است. از این رو، غیر از جنبه هاى شناخته شده آن، اتصالش به معدن عظمت الهى، عظمتى فراتر از اندیشه هاى عادى بشرى به آن بخشیده است.

براى درک عظمت معنوى قرآن کریم بررسى عظمت متکلم و پدید آورنده آن، عظمت حامل و مرسل الیه آن، عظمت حافظ و نگهبان آن، عظمت شارح و مبین آن، عظمت وقت ارسال و کیفیت ارسال آن، عظمت مطالب و محتویات آن، عظمت رسالت آن و عظمت جایگاه آن در روز قیامت لازم است، برخى از این امور ذاتا و برخى عرضا در عظمت معنوى دخیل قرآن بوده و برخى کاشف از عظمت آن است.

قرآن کریم از همه این ابعاد، بالاترین رتبه عظمت را داراست؛ چون گوینده آن: خداوند متعال، و حامل آن: ملک مقرب، جبرئیل است، گیرنده و مخاطب آن اشرف مخلوقات، خاتم پیامبران، حضرت محمد ـ صلى الله علیه و آله ـ و حافظ و نگهبان آن خداوند متعال است، و شارح، مفسر و معلم آن، اهل بیت اطهار ـ علیهم السلام ـ هستند، و زمان ارسال آن، شب قدر است، پس همه جهت هایى که در عظمت قرآن دخیل است، خود از بعد عظمت بى نظیرند.

در احادیث اهل بیت ـ علیهم السلام ـ جهت هایى که در عظمت معنوى قرآن کریم دخیل بوده و یا بیانگر آن است به مناسبتهاى مختلف تبیین شده است. این احادیث را مى توان در چند دسته زیر مورد بررسى قرار داد:

۱ ـ روایاتى که راجع به کیفیت نزول قرآن کریم و برخى سوره هاى آن آمده است؛

۲ ـ احادیثى که راجع به عظمت محتوى قرآن وارد شده است؛

۳ ـ احادیثى که بر تمثل قرآن کریم در روز قیامت دلالت دارد؛

۴ ـ روایاتى که از وجود آثار خاصى براى برخى از سوره ها و آیه هاى قرآن کریم خبر مى دهد؛

۵ ـ احادیثى که از حاوى بودن قرآن کریم بر اسم اعظم الهى حکایت مى کند. اسم اعظم حقیقتى که است تمام مخلوقات خدا مسخر آن هستند و کسى که علم مربوط به اسم اعظم خدا به او داده شود، هر کارى را به اذن خداوند متعال مى تواند انجام دهد.

ما در بخش قبلى به احادیثى که بیانگر قرآن کریم در بعد محتوا و رسالت بود، اشاره کردیم و در این جا تنها به ذکر چند نمونه از سخنان ائمه اطهار ـ علیهم السلام ـ در باره عظمت مخاطب قرآن، یعنى حضرت محمد ـ صلى الله علیه و آله ـ اکتفا مى کنیم:

امام صادق ـ علیه السلام ـ فرمودند:

«خداوند چون خلق را آفرید آن را دو دسته کرد و برگزیده خویش را در میان یکى از دو دسته قرار داد و آن گاه آنان را سه دسته کرد و برگزیده خویش را در میان یکى از سه دسته قرار داد آن گاه همچنان برگزید، تا آن که عبد مناف را انتخاب کرد و از عبد مناف هاشم را آن گاه از هاشم، عبدالمطلب و از عبدالمطلب عبدالله و از عبدالله، محمد رسول خدا را برگزید، در نتیجه پیامبر ولادتى پاکتر و پاکیزه تر از همه مردم دارد، خداوند او را نسبت به حق بشارت داد وبیم دهنده برانگیخت و کتاب را بر وى فرو فرستاد و هر چه که باشد در کتاب تبیین شده است.»

از امام هادى ـ علیه السلام ـ درباره عظمت آورنده قرآن کریم، یعنى خاتم الانبیاء ـ صلى الله علیه و آله ـ چنین نقل شده است :

«چون پیامبر اکرم ـ صلى الله علیه و آله ـ چهل سالش تکمیل شد، خداوند عزوجل به قلب او نگریست و دید که قلب پیامبر از همه دلها برتر، والاتر، مطیع تر، خاشع تر، و خاضع تر است، به درهاى آسمان اجازه داد، آنها گشوده شدند و محمد به آسمانها نگریست، خداوند به فرشتگان اجازه داد، آنان فرود آمدند و محمد ـ صلى الله علیه و آله ـ آنان را مى دید، و خداوند به رحمت دستور داد و رحمت از ساق عرش تا سر محمد ـ صلى الله علیه و آله ـ فرود آمد و او را فرا گرفت، وى به جبرئیل روح الامین ـ که گردنبندى از نور دارد و طاووس فرشتگان است و به سوى او فرود آمده بود ـ نگاه کرد، جبرئیل شست پیامبر را گرفت و تکان داد و گفت: اى محمد! بخوان وى گفت: چه بخوانم؟ گفت: اى محمد! “بخوان به اسم پروردگارت که آفریده است، انسان را از علق آفریده، بخوان به نام پروردگار گرامى ات، هم او که با قلم، به انسان آنچه را که نمى دانست یاد داد.”

آن گاه آنچه را که خداوند به وى گفته بود به پیامبر وحى کرد و سپس به بالا صعود کرد. پیامبر ـ صلى الله علیه و آله ـ از کوه پایین آمد و عظمت جلال خدا او را فرا گرفت و از بزرگى مقام الهى که به دل او راه یافته بود، تب و لرز بر او عارض گردید. ترس از تکذیب قریش و اتهام جنون و اتهام به این که شیطان بر او مسلط شده است بر پیامبر ـ صلى الله علیه و آله ـ سخت و گران آمد.پیامبرى که از روزهاى نخستین زندگى اش عاقل ترین خلق خدا و گرامى ترین، بزرگوارترین آفریده او بود هم او که شیطان و کارهاى دیوانگان و گفتارشان نزد وى از هر چیزى مبغوض تر بود. پس خدا خواست تا سینه پیامبر را فراخى دهد و دل وى را قوى سازد و در این راستا کوه ها و صخره ها و سنگ ریزه ها را به سخن واداشت و پیامبر به هر چه از اینها که مى رسید ندایش مى دادند: درود بر تو اى محمد! درود بر تو اى ولى خدا! درود بر تو اى رسول خدا! بشارت باد تو را، چرا که خداوند عز و جل تو را بر فراز خلائق از اولین و آخرین برترى داده، زینت کرده و گرامى داشته است.»

در این دو حدیث با اشاره به برخى از مقامات معنوى حضرت محمد ـ صلى الله علیه و آله ـ این نکته بیان شده که نزول قرآن کریم به وى به این جهت بوده که وى برگزیده ترین و پاکترین و والاترین انسان روى زمین بوده است.

فضیلت پیامبر صلى الله علیه و آله و اهل بیت علیهم السلام در مقایسه با قرآن

پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله و اهل بیت علیهم السلام براى تعلیم راه دیندارى به مردم موظف به احترام به کعبه و قرآن کریم بودند و حتى براى حفظ آنها حاضر به گذشتن از جان خود بودند، ولى این به معناى بالاتر بودن مقام آن دو از پیامبر ـ صلى الله علیه و آله ـ و اهل بیت ـ علیهم السلام ـ نیست بلکه چنان که از احادیث خلقت نور حضرت محمد ـ صلى الله علیه و آله ـ و على ـ علیه السلام ـ قبل از خلقت همه عالم ـ فهمیده مى شود که مقام حضرت محمد ـ صلى الله علیه و آله ـ و اهل بیت ـ علیهم السلام ـ از همه مخلوقات عالم حتى از قرآن کریم و کعبه معظمه نیز بالاتر است.

مرحوم کاشف الغطاء که از علماى بزرگ شیعه است و در این باره آورده است:

«قرآن از همه کتابهاى آسمانى و از سخنان انبیا و اصفیا برتر است، ولى از پیامبر ـ صلى الله علیه و آله ـ و جانشینانش ـ علیه السلام ـ برتر نیست، هر چند احترام و با بزرگداشت آن، بر آنان واجب باشد، چرا که بر

مملوکان ـ هر چند به سلطان هم نزدیک باشند ـ لازم است که سخنان و خاندان و فرزندان و خانه و لباس سلطان را احترام کنند؛ چرا که این در حقیقت بزرگداشت سلطان است. بنابر این، تعظیم ایشان به حجر الاسود و ارکان کعبه و قرآن و نوشته هاى آن از قبیل اسمها و صفات از همین حیث است، نه این که منجر به زیادت شرافت آنها شود.»

البته این مطلب نسبت به نمود ظاهرى و کتبى قرآن کریم است اما مراتب بالاى قرآن کریم به حکم آیه کریمه «بل هو آیات بینات فى صدور الذین اوتوا العلم» با نور وجود حضرت پیامبر اکرم ـ صلى الله علیه و آله ـ و اهل بیت ـ علیهم السلام ـ متحد است و از یکدیگر جدایى ندارند.

منبع: فرهنگ جهاد ، بهار و تابستان ۱۳۸۵، شماره ۴۳ و ۴۴

بررسی سیره های سوگواری عاشورایی

 اشاره

شکل گیری آیین سوگواری عاشورایی به دوران زندگی پیشوایان معصوم شیعه باز می گردد. این سنت همواره مورد تأیید و تشویق آن بزرگواران قرار می گرفته و به جرأت می توان گفت ائمه معصومین(علیهم السلام) در گسترش فرهنگ سوگواری عاشورایی بیشترین نقش را داشته اند. آن بزرگواران با برپایی مجلس های گوناگون عزاداری، یاد و خاطره شهیدان کربلا را زنده نگاه می داشتند. اما امروزه سیل گسترده ای از آسیب ها و آفت ها به مجالس حسینی هجوم آورده است و سلایق مختلف و قرائت های گوناگون از مکتب سرخ عاشورا سبب بروز مشکلاتی در سوگواری های حسینی شده است. این مقاله تلاش دارد تا با نگاهی به سیره سوگواری معصومین(علیهم السلام) فرصتی را برای بازگشت مجالس حسینی به اصل سوگواری صحیح و راستین ایجاد کند.

سیره پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله)

خداوند متعال در قرآن کریم می فرماید: همانا که در پیروی از رسول خدا، سرمشق و الگوی نیکویی وجود دارد.۱ رفتار پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) برای همه انسان ها بهترین الگوی رفتاری و سرمشق زندگی است به گونه ای که پیروی از رفتار و اسوه سازی از کردار نیکوی ایشان، خود، برنامه ای کامل برای رستگاری بشر خواهد بود.

در سیره عملی رسول اکرم(صلی الله علیه وآله) نمونه هایی از عزاداری وجود دارد که شیعه و سنی در باره آن اتفاق نظر دارند و هر دو، آن را نقل کرده اند. چه بسا در بسیاری موارد، خود ایشان، برپایی عزاداری را دستور داده یا در آن شرکت داشته است. مثلاً، ایشان در پایان جنگ احد دستور داد برای بزرگداشت شهیدان احد، به ویژه حضرت حمزه(علیه السلام)، مجلس عزاداری برپا کنند. «ابن مسعود» می نویسد: «رسول خدا(صلی الله علیه وآله) در جنگ احد به شدت بر جنازه حمزه(علیه السلام) گریست، در حالی که مانند آن را از ایشان ندیده بودیم. جنازه او را به سوی قبله گذاشت، سپس با صدای بلند گریه کرد، به قدری که از هوش رفت. سپس فرمود: ای عموی رسول خدا! ای شیر خدا! و ای شیر رسول خدا! ای حمزه! ای عمل کننده به کارهای ثواب! ای حمزه! ای زداینده غم ها و سختی ها از چهره رسول خدا».۲

همانند این مطلب در کتاب های دیگر اهل سنت، مانند «مستدرک حاکم نیشابوری» نیز به چشم می خورد. افزون بر آن، نمونه های دیگری از عزاداری پیامبر(صلی الله علیه وآله) در تاریخ آمده است از جمله: عزاداری پیامبر(صلی الله علیه وآله) در شهادت حضرت جعفربن ابی طالب(علیه السلام)، عزاداری بر فرزند خردسال شان ابراهیم، عزاداری در کنار قبر مادر بزرگوارشان آمنه (علیهاالسلام)، عزاداری در کنار مزار دخترشان که در مدینه از دنیا رفت، عزاداری بر «سعد بن خوله»، و گریستن در مرگ «عثمان بن مظعون» و… که شیعه و سنی این موارد را نقل کرده اند۳٫

همچنین گریه و عزاداری پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) بر ماجراهایی که بعدها رخ داد، نیز نقل شده است. «حافظ بن علی بن بیهقی»، به نقل از امام زین العابدین(علیه السلام) و ایشان نیز از «اسماء بنت عمیس» این گونه نقل می کند:

«من در ولادت حسن و حسین(علیهماالسلام) قابله جده ات، فاطمه(علیهاالسلام) بودم. چون حسین(علیه السلام) به دنیا آمد، رسول خدا(صلی الله علیه وآله) به من فرمود: ای اسماء! فرزندم را بیاور! من نیز حسین(علیه السلام)را در پارچه سفیدی پیچیدم و نزد آن حضرت آوردم. ایشان در گوش راست او، اذان و در گوش چپش، اقامه گفت و آن را در دامن خود گذاشته و گریست. عرض کردم: پدر و مادرم به فدایت باد! برای چه گریه می کنید؟ فرمود: بر این پسرم می گریم. گفتم: او که هم اکنون به دنیا آمده (و باید شاد باشید). فرمود: ای اسماء! پسرم را گروهی ستمگر خواهند کشت. خدا شفاعتم را به ایشان نرساند. سپس به من فرمود: به فاطمه(علیهاالسلام) چیزی نگویی؛ چون تازه بچه دار شده است.۴»

بدین ترتیب، نخستین مجلس عزاداری بر سالار شهیدان، ساعتی پس از ولادت او برپا شد. در مقتل «ابن جوزی» آمده است:

«پیامبر(صلی الله علیه وآله) برای سفری آماده می شد و امام حسین(علیه السلام) در آن زمان دو سال بیشتر نداشت. حضرت در آغاز حرکت، ناگهان توقف کرد و فرمود: اِنّا للّه وَ انّا اِلَیهِ رَاجِعوُن. آنگاه اشک از چشمان شان سرازیر گردید. اصحاب، دلیل گریه را جویا شدند و ایشان در پاسخ آنان فرمود: هم اکنون جبرئیل بر من نازل شد و مرا از سرزمینی خبر داد که در کنار رود فرات واقع شده و نامش کربلاست و حسین(علیه السلام)، فرزند فاطمه(علیهاالسلام) در آن سرزمین به شهادت می رسد. اصحاب پرسیدند: قاتل او چه کسی است؟ حضرت فرمود: مردی به نام یزید، فرزندم را خواهد کشت. هم اکنون محل دفن فرزندم را می نگرم. آنگاه با حالتی بسیار غمگین از سفر منصرف شد. سپس خطبه ای خواند و پس از پایان خطبه، دست راست خود را بر سر حسن(علیه السلام) و دست چپ خود را بر سر حسین(علیه السلام) گذاشت. بعد دستانش را به سوی آسمان بلند کرد و فرمود: خدایا! محمد(صلی الله علیه وآله)، بنده و پیامبر توست و این دو، برگزیدگان خانواده من و اصل و ریشه من هستند. این دو را جانشین خود در میان امّتم می گذارم. خدایا! شهادت را برای حسین(علیه السلام)، مبارک گردان و او را سرور شهیدان امتم قرار ده و برای قاتل و خوار کننده اش، هیچ برکتی روا مدار!

چون سخن پیامبر(صلی الله علیه وآله) به این جا رسید، صدای حاضران در مسجد به گریه بلند شد. حضرت فرمود: آیا بر او گریه می کنید و او را یاری نمی دهید؟! سپس از مسجد بیرون رفت. پس از چند لحظه، با چشمان اشک بار به مسجد باز گشت و با چهره ای برافروخته فرمود: ای مردم! من دو گوهر گران بها را در میان شما بر جای می گذارم؛ کتاب خدا و عترتم که با آب حیاتم و ثمره وجودم آمیخته اند. این دو از هم جدا نخواهند شد تا هنگامی که در کنار حوض کوثر بر من وارد شوند و من درباره اهل بیتم، چیزی جز دوستی آنان از شما نمی خواهم و این چیزی است که پروردگارم به من دستور فرموده است. پس به هوش باشید که در روز قیامت، در کنار حوض کوثر، شما را در حالی که با اهل بیتم، دشمنی ورزیده و بر آنان ستم روا داشته باشید، دیدار نکنم.»۵

گفتنی است گریه و سوگواری بر امام حسین(علیه السلام) در تاریخ پیامبران الهی نیز وجود دارد که از آن میان، به عزاداری حضرت آدم(علیه السلام) می توان اشاره کرد. با این حال، نخستین برپا کننده مجلس عزا برای امام حسین(علیه السلام) در اسلام، حضرت رسول اکرم(صلی الله علیه وآله) است.

سیره ائمه معصومین(علیهم السلام)

الف) سیره امام سجاد(علیه السلام)

ایشان را یکی از «بکائون» عالم نامیده اند؛ زیرا در سجده های طولانی خویش، چنان اشک می ریخت که زمین، تر می شد. البته گریه ایشان تنها به خوف الهی خلاصه نمی شد، بلکه با گذشت بیش از بیست سال از جریان کربلا، ایشان هم چنان از گریستن بر مظلومیت خانواده خویش، به ویژه پدر بزرگوارشان دست بر نمی داشت. آن حضرت با این کار، غم ایام را بر خود هموار می کرد و با خنثی ساختن تبلیغات سوء بنی امیه، جنایات های آنان را به مردم یادآور می شد.

روزی یکی از خدمت گزاران ایشان با دیدن این حالت گفت: «فدایت شوم ای پسر رسول خدا! بیمناکم به دلیل این همه گریه و غصه تلف شوید!» حضرت فرمود: «در پیشگاه خداوند، غم و غصه فراوانی دارم و چیزی را دیده ام که تو ندیده ای! هر گاه جریان شهادت فرزندان فاطمه(علیهاالسلام) را به یاد می آورم، بغض به قدری گلویم را می فشارد که نزدیک است خفه شوم…، پسر رسول خدا (صلی الله علیه وآله) را کشتند، در حالی که تشنه بود… .یعقوب، دوازده پسر داشت و خداوند، یکی از آنان را برای مدتی از پیش چشم او دور کرد، در حالی که می دانست فرزندش زنده است. با این حال آن قدر گریست که چشمانش نابینا شد. من چگونه نگریم در حالی که در یک روز، هفده تن از خانواده ام از پدر و برادر و عمویم را پیش چشمم سر بریدند؟ چگونه اندوه من پایان یابد؟ چرا گریه نکنم، در حالی که پدرم را از آبی که برای همه حیوانات و درندگان آزاد بود، باز داشتند؟!»۶٫

ب) سیره امام باقر(علیه السلام)

امام باقر(علیه السلام) در دوران خفقان اموی، شاعران معاصر خویش را، به طور پنهانی فرا می خوانْد و آنگاه با برپایی مجلس عزاداری، نوحه سرایی آنان را می شنید و به همراه دیگر حاضران می گریست.۷ «کمیت بن زید اسدی» یکی از شاعران است که اشعار جان سوزی در توصیف حادثه کربلا سروده است. امام باقر(علیه السلام) درباره ایشان فرمود: «اگر سرمایه ای داشتیم، در پاداش شعر کمیت به او می بخشیدیم، ولی جزای او همان دعایی است که پیامبر درباره حسّان بن ثابت فرموده است و به دلیل دفاع از اهل بیت همواره از پشتیبانی فرشته روح القدس برخوردار خواهد بود»۸٫ همچنین ایشان در تشویق مردم به برپایی این آیین می فرمود: «در روز عاشورا برای امام حسین(علیه السلام) مجلس عزاداری برپا دارید و همراه با خانواده بر مصایب آن حضرت بگریید و شیون و زاری کنید. همچنین هنگام دیدار، بر آن حضرت بگریید و همدیگر را تعزیت دهید و بگویید: اَعظَمَ اللّهُ اُجورَنَا بِمُصابِنا بِالحُسین(علیه السلام) وَ جَعَلَنا و ایّاکُم مِنَ الطّالبینَ بِثَارِهِ مَعَ وَلِیّهِ الامامَ المَهدی مِن آلِ مُحمَّدٍ(صلی الله علیه وآله).۹ هر کس چنین کند، من پاداش دو هزار حج و عمره و جهاد در رکاب رسول الله (صلی الله علیه وآله) و ائمه(علیهم السلام) را برایش تضمین می کنم»۱۰٫ در واقع، امام باقر(علیه السلام)، عزاداری عاشورایی را به شکل امروزی آن پایه ریزی کردند.

ج) سیره امام صادق(علیه السلام)

عصر امام صادق(علیه السلام) به دلیل انتقال قدرت از بنی امیه به بنی عباس، با کشمکش های سیاسی همراه بود. از این رو، رژیم حاکم تا اندازه ای از فعالیت ها و حرکت های مذهبی غافل ماند. به همین دلیل، این گونه فعالیت ها در جامعه گسترش یافت. حضرت صادق(علیه السلام)، نیز با بهره گیری از این فرصت، به پرورش شاگردانی در زمینه های علمی و نیز گسترش شعایر مذهبی به ویژه عزاداری برای سالار شهیدان پرداخت. دوران امام صادق(علیه السلام) را باید دوره تثبیت فرهنگ عزاداری برای امام حسین(علیه السلام) دانست. ایشان با تفقّد و تشویق شاعران، این مجلس ها را به طور آشکار گسترش داد به گونه ای که همگان در آن شرکت می جستند. در تاریخ آمده است: «ابو هارون، شاعر معاصر امام صادق(علیه السلام) که مردی نابینا بود، روزی نزد امام آمد. حضرت به او فرمود: ای اباهارون! از آن اشعاری که در سوگ جدم، حسین(علیه السلام)سروده ای، بخوان! سپس دستور داد زنان در مجلس حضور یابند و پشت پرده بنشینند و بر مصایب اهل بیت(علیهم السلام) گریه کنند. ابوهارون، قصیده معروف خود را در وصف کربلا و توصیف حال عاشقان زیارت آرامگاه حضرت حسین(علیه السلام) خواند به گونه ای که صدای شیون از جمعیت برخاست. حضرت امام صادق(علیه السلام) به شدت می گریست و شانه هایش تکان می خورد».۱۱

ایشان همواره از یادآوری واقعه کربلا اندوهگین می شد و هر گاه نام حسین(علیه السلام) برده می شد، آن روز خنده از لبان ایشان محو می گردید. «ابوبصیر» می گوید:

«در محضر آن حضرت بودم که یکی از نوادگان امام حسین(علیه السلام) وارد مجلس شد. حضرت او را مورد نوازش قرار داد و بوسید. سپس فرمود: خدا خوار کند کسی را که به شما توهین کرد و انتقام شما را بگیرد! خدا لعنت کند کسانی را که پدران شما را به شهادت رساندند… . همانا پیامبران، صدیقان، شهدا و فرشتگان الهی بر حسین(علیه السلام) بسیار گریستند. آنگاه خود حضرت نیز بسیار گریه کرد و فرمود: ای ابابصیر! هرگاه چشمم به یکی از فرزندان و نسل حسین می افتد به یاد آن چه برای پدرشان و یارانش رخ داده است، حالتی به من دست می دهد که نمی توانم تاب بیاورم…».۱۲

د) سیره امام کاظم و امام رضا(علیهماالسلام)

در دوران امام کاظم(علیه السلام) به دلیل خفقان شدید بنی عباس از رونق مجلس های عزاداری کاسته شد، زیرا عمر پربرکت آن حضرت در زندان های عباسیان گذشت. البته این وضع در زمان حضرت رضا(علیه السلام) اندکی بهبود یافت. دلیل آن نیز توطئه ولی عهدی مأمون بود که امام رضا(علیه السلام) این فرصت را غنیمت شمرد، و این سنت را زنده کرد.

«ابو علی دعبل خزاعی» شاعر توانا و علاقه مند به خاندان عصمت و طهارت(علیهم السلام) در دوران امامت امام رضا(علیه السلام) می زیست. وی در سال ۱۹۸ هجری قمری در مرو به حضرت رسید که با استقبال ایشان روبه رو شد. او می گوید:

«در شهر مرو، مولایم علی بن موسی(علیه السلام) را دیدم که با حالتی محزون میان یاران خود نشسته بود. با دیدن من خوشحال شد و فرمود: خوشا به سعادتت ای دعبل که ما را با دست و زبانت یاری می کنی! سپس مرا احترام کرد، نزد خود نشانید و فرمود: دوست دارم برای من، شعری بخوانی. این روزها، روز حزن و اندوه ماست و روز شادی دشمنانمان. من نیز شعری را که تازه سروده بودم، خواندم و حضرت و خانواده و یاران ایشان به شدت گریستند».۱۳

بزرگان دینی و امام خمینی(ره)

با آغاز غیبت کبرای صاحب العصر(عج)، که رهبری جامعه بر عهده علما و فقهای دین قرار گرفت، این روش به گونه دیگر ادامه یافت. این بزرگان با پیروی از شیوه رفتاری پیشوایان معصوم(علیهم السلام) در گسترش این فرهنگ کوشیده اند. آنان چنان رابطه تنگاتنگی با مجالس روضه داشته اند که همواره خود را مدیون روضه اباعبدالله(علیه السلام) می دانستند. به همین دلیل، به همراه دسته جات عزاداری در کوچه و بازار به راه می افتادند و مانند همه مردم بر سر و سینه می زدند. افزون بر آن، برخی از این بزرگان، مجلس درس و بحث خود را نیز با یاد و خاطره شهیدان کربلا آغاز می کردند یا به پایان می رساندند.

در این میان، حضرت امام خمینی(ره)، از نقش ویژه ای برخوردار است. ایشان هنگام اقامت در کربلا، در روزهای تاسوعا و عاشورا، برای امام حسین(علیه السلام)، مجلس عزاداری برپا می کرد و خود از آغاز تا پایان مجلس، با حاضران همراه بود. همچنین در روزهای عاشورا در حسینیه جماران، مجلس روضه برگزار می کرد و به احترام نام مقدس امام حسین(علیه السلام) بر روی زمین می نشست و با فروتنی تمام، اشک می ریخت. ایشان، به قدری دل باخته نام مقدس امام حسین(علیه السلام) بود که با شنیدن صدای مداح و روضه خوان، صدای هق هق گریه هایش برمی خاست.

امام در غم از دست دادن فرزند بزرگ خود «آیت الله سید مصطفی خمینی» حتی قطره ای اشک نریخت، ولی به محض شنیدن روضه روضه خوان، اشک از دیدگانش سرازیر می گشت.

در بعد از ظهر عاشورای سال ۱۳۴۲، او را در مدرسه فیضیه می بینند، در حالی که به حالت نماز، تحت الحَنَک عمامه خود را باز کرده و قدری گل به جلوی عمامه خویش مالیده بود. مردم و طلاب، بزرگ مرد انقلاب اسلامی را در حالی می دیدند که در پیش مقام قدسی حسین(علیه السلام) رخ بر خاک می ساید۱۴٫

همچنین در احوال «ملا آقای دربندی» . از شاگردان مرحوم انصاری(ره) . می نویسند:

«در اقامه مصیبت حضرت سیدالشهداء(علیه السلام) اهتمامی فراوان داشت و بر آن مواظبت می کرد. در این امر به گونه ای بود که در بالای منبر از شدت گریه، غش کرد و در روزعاشورا لباس های خود را از بدن در می آورد و پارچه ای به خود می بست و خاک بر سر می ریخت. و گِل به بدن می مالید و با همان شکل و صورت بر منبر می رفت و روضه خوانی می کرد».۱۵

حضرت «آیت الله بروجردی(ره)» در شرح حال خود می فرماید:

«دورانی که در بروجرد بودم، یک مدت چشمانم کم نور شده بود و به شدت درد می کرد، تا این که روز عاشورا هنگامی که دسته های عزاداری در شهر به راه افتاده بودند، مقداری گِل از سر یکی از بچه های عزادار دسته . که به علامت عزاداری، گل به سر خود مالیده بود . برداشتم و به چشم خود کشیدم. در نتیجه، چشمانم دید و نور خود را باز یافت و دردش تمام شد».۱۶

به همین دلیل، ایشان تا پایان عمر شریف خود، با وجود سن زیاد، به عینک و یا جراحی چشم نیاز پیدا نکرد. درباره «علامه امینی(ره)» صاحب کتاب الغدیر نیز گفته اند: «او از محبین کامل و عاشق آل محمد(علیهم السلام) بود. می توان گفت کتاب او نیز اثری از آثار این عشق بی کران است. بسیار اتفاق می افتاد که اهل منبر و نوحه خوانان از مشاهده انقلاب حال او به هنگام ذکر مصیبت، منقلب می شدند و چونان خود او، از سرِ درد می گریستند. این حالت هنگامی بیشتر اوج گرفت که گوینده مصیبت به نام بانوی کبری صدیقه زهرا(علیهاالسلام) می رسید. این جا بود که خون در رگ های پیشانی او متراکم شده و گونه هایش برافروخته می گشت و چونان کسی که از ظلمی که بر ناموس او رفته است، در برابرش سخن گویند، از چشمانش همراه اشک بی امان، شعله آتش بیرون می زد»۱۷٫

پی نوشت:

۱. حشر / ۷٫

۲. سیره الحلبیه، ج ۲، ص ۶۰ .

۳. برگرفته از «پاسخ به شبهات عزاداری».

۴. ذخائر العقبی، ص ۱۱۹٫

۵. مقتل ابن الجوزی، ج۱، ص۱۶۴٫

۶. مناقب آل ابی طالب، ج۴، ص۱۸۰٫

۷. مصباح المجتهد، ص۷۱۳٫

۸. همان.

۹. خداوند پاداش ما را در مصیبت حسین(علیه السلام) افزون کند و ما را از خون خواهان او قرار دهد همراه ولّی خدا، امام مهدی (عج) از خاندان پیامبر(صلی الله علیه وآله).

۱۰. کامل الزیارات، جعفر بن محمد قولویه القمی، ص ۱۷۴٫

۱۱. بحارالانوار، ج۴، ص۲۹۱٫

۱۲. همان، ج۴۵، ص۲۰۸٫ کامل الزیارات، ص۸۸٫

۱۳. بحارالانوار، ج۴۵، ص۲۵۷٫

۱۴. آئین ستایشگری، ص۳۱٫

۱۵. همان، ص۲۸٫

۱۶. همان، ص۲۸٫

۱۷. همان، ص۳۱٫

منبع :شمیم یاس – بهمن ۱۳۸۴، شماره ۳۵ –

نقش اخلاق در سیره عملى پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله)

اشاره:

یکى از شاخصه هاى پر اهمیت در پیشرفت اسلام اخلاق نیک و کلام‏ دلاویز و پرجاذبه پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) با انسان‏ها بود، این خلق نیکوتا بدان حدى بود که معروف شد سه چیز در پیشرفت اسلام نقش به‏ سزایى داشت، اخلاق پیامبر (صلی الله علیه وآله)، شمشیر و مجاهدات حضرت على (علیه السلام)،  انفاق ثروت حضرت خدیجه (سلام الله علیها)

 

در قرآن مجید، به نقش اخلاق پیامبر (صلی الله علیه وآله) درپیشرفت اسلام و جذب ‏دل‏ها تصریح شده است، آن جا که مى‏خوانیم: «فبما رحمه من الله‏لنت لهم و لو کنت فظا غلیظ القلب لانفضوا من حولک فاعف عنهم‏و استغفر لهم و شاورهم فى الامر; اى رسول ما! به خاطر لطف ورحمتى که از جانب خدا، شامل حال تو شده، با مردم مهربان‏گشته‏اى، و اگر خشن و سنگدل بودى، مردم از دور تو پراکنده‏مى‏شدند، پس آن‏ها را ببخش، و براى آن‏ها طلب آمرزش کن، و درکارها با آن‏ها مشورت فرما.»

ازاین آیه استفاده مى‏شود که :

۱- نرمش و اخلاق نیک، یک هدیه الهى است، کسانى که نرمش ندارند،از این موهبت الهى محرومند.

۲- افراد سنگ‏دل و سخت‏گیر نمى‏توانند مردم‏دارى کنند، و به جذب‏نیروهاى انسانى بپردازند; ۳- رهبرى و مدیریت صحیح با جذب و عطوفت همراه است.

۴- باید دست‏ شکست‏ خوردگان در جنگ و گنهکاران شرمنده را گرفت وجذب کرد (با توجه به این که شان نزول آیه مذکور در موردندامت فراریان مسلمان در جنگ احد نازل شده است).

۵- مشورت با مردم از خصلت‏هاى نیک و پیوند دهنده است که موجب‏ انسجام مى‏گردد.

پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله) علاوه بر این که ارزش‏هاى اخلاقى را بسیار ارج ‏مى ‏نهاد، خود در سیره عملى ‏اش مجسمه فضایل اخلاقى و ارزش‏هاى والاى‏انسانى بود، او در همه ابعاد زندگى با چهره‏اى شادان و کلامى‏دلاویز با حوادث برخورد مى‏کرد.

به عنوان مثال، درتاریخ آمده‏است:در سال نهم هجرت هنگامى که قبیله سرکش طى بر اثر حمله‏ قهرمانانه سپاه اسلام شکست ‏خوردند، عدى بن حاتم که از سرشناسان‏این قبیله بود به شام گریخت، ولى خواهر او که «سفانه‏» نام‏داشت‏ به اسارت سپاه اسلام درآمد.

سفانه را همراه سایر اسیران به مدینه آوردند و آنان را درنزدیک مسجد در خانه‏اى جاى دادند، روزى رسول خدا (صلی الله علیه وآله) از آن‏اسیران دیدن کرد، سفانه از موقعیت استفاده کرده و گفت: «یا محمد هلک الوالد و غاب الوافد فان رایت ان تخلى عنى، و لا تشمت ‏بى احیاء العرب، فان ابى کان یفک العانى، و یحفظ الجار، و یطعم‏الطعام، و یفشى السلام، و یعین على نوائب الدهر;

اى محمد!پدرم (حاتم) از دنیا رفت، و نگهبان و سرپرستم (عدى) ناپدید شدو فرار کرد، اگر صلاح بدانى مرا آزاد کن، و شماتت و بدگویى‏ قبیله ‏هاى عرب‏ها را از من دور ساز، همانا پدرم (حاتم) بردگان‏را آزاد مى‏ساخت، از همسایگان نگهبانى مى‏نمود، و به مردم غذامى‏ رسانید، و آشکارا سلام مى‏کرد، و در حوادث تلخ روزگار، مردم‏را یارى مى‏نمود.»

پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) که به ارزش‏هاى اخلاقى، احترام شایان مى‏نمود، به‏سفانه فرمود:

«یا جاریه هذه صفه المؤمنین حقا، لو کان ابوک مسلما لترحمناعلیه;

اى دختر! این ویژگى‏هایى که برشمردى، از صفات مؤمنان‏راستین است، اگر پدرت مسلمان بود، ما او را مورد لطف و رحمت‏قرار مى‏دادیم.» آنگاه پیامبر (صلی الله علیه وآله) به مسؤولین امر فرمود:«خلوا عنها فان اباها کان یحب مکارم الاخلاق; این دختر را به‏پاس احترامى که پدرش به ارزش‏هاى اخلاقى مى‏نمود، آزاد سازید.».

آن گاه پیامبر (صلی الله علیه وآله) لباس نو به او پوشانید، و هزینه سفر به شام‏را در اختیار او گذاشت، و او را همراه افراد مورد اطمینان به‏شام نزد برادرش رهسپار کرد.

نمونه‏ هایى از اخلاق پیامبر (صلی الله علیه وآله)

در سیره عملى پیامبر (صلی الله علیه وآله) صدها نمونه از اخلاق نیک و زیبا وجوددارد که هر کدام نشانگر قطره‏اى از اقیانوس عظیم حسن خلق آن‏حضرت است، همان گونه که خداوند با تعبیر «و انک لعلى خلق ‏عظیم; و همانا تو اخلاق عظیم و برجسته‏اى دارى‏» به این مطلب‏اشاره فرموده است.

نظر شما را به چند نمونه از آن‏ها جلب‏مى‏کنیم: ۱- عدى بن حاتم مى‏گوید: «هنگامى که خواهرم سفانه به اسارت‏سپاه اسلام درآمد و من به سوى شام گریختم، پس از مدتى خواهرم‏با کمال وقار و متانت ‏به شام آمد و مرا در مورد این که‏گریخته‏ام و او را تنها گذاشتم سرزنش کرد، عذرخواهى کردم، پس‏از چند روزى از او که بانویى خردمند و هوشیار بود، پرسیدم:«این مرد (پیامبر اسلام) را چگونه دیدى؟» گفت: «سوگند به‏خدا او را رادمردى شکوهمند یافتم، سزاوار است که به اوبپیوندى که در این صورت به جهانى از عزت و عظمت پیوسته‏اى‏».

با خود گفتم به راستى که نظریه صحیح همین است، به عنوان پذیرش‏اسلام، به مدینه سفر کردم، پیامبر (صلی الله علیه وآله) در مسجد بود، در آن جا به‏محضرش رسیدم، سلام کردم، جواب سلامم را داد و پرسید:کیستى؟ عرض کردم عدى بن حاتم هستم، آن حضرت برخاست و مرا به‏سوى خانه‏اش برد، در مسیر راه با این که مرا به خانه مى‏برد،بانویى سالخورده و مستضعف با او دیدار کرد، اظهار نیاز نمود،پیامبر (صلی الله علیه وآله) به مدتى طولانى در آنجا توقف کرد و آن بانو را درمورد تامین نیازهایش راهنمایى فرمود. با خود گفتم:«سوگند به خدا این شخص پادشاه نیست.»

سپس از آن جا گذشتیم وبه خانه رسول خدا (صلی الله علیه وآله) وارد شدم، پیامبر (صلی الله علیه وآله) از من استقبال وپذیرایى گرمى نمود، زیراندازى که از لیف خرما بود، نزدم آوردو به من فرمود:

بر روى آن بنشین. گفتم: بلکه شما بر آن‏بنشینید. فرمود: نه، شما بر آن بنشین، خود آن حضرت بر روى‏زمین نشست، با خود گفتم: این نیز نشانه دیگر که آن حضرت،پادشاه نیست. سپس مطلبى از دینم را که راز پوشیده بود بیان‏فرمود، دریافتم که او بر رازها آگاهى دارد، و فهمیدم که‏پیامبر مرسل مى‏باشد، بیانات و پیشگوییها و مهربانى‏هایش مراشیفته‏اش کرده و همانجا مسلمان شدم.»

۲- در جنگ خیبر که با حضور شخص پیامبر (صلی الله علیه وآله) در سال هفتم هجرت‏رخ داد، پس از پیروزى سپاه اسلام بر سپاه کفر، جمعى از یهودیان‏به اسارت سپاه اسلام درآمدند، یکى از اسیران، صفیه دختر حى بن‏اخطب (دانشمند سرشناس یهود) بود.بلال حبشى، صفیه را به همراه زنى دیگر به اسارت گرفت و آن‏ها رابه حضور پیامبر (صلی الله علیه وآله) آورد، ولى هنگام آوردن آن‏ها اصول اخلاقى رارعایت نکرد، و آن‏ها را از کنار جنازه‏هاى کشته‏شدگان یهود حرکت‏داد، صفیه وقتى که پیکرهاى پاره پاره یهودیان را دید بسیارناراحت‏شد و صورتش را خراشید، و خاک بر سر خود ریخت، و سخت‏گریه کرد.

هنگامى که بلال آنها را نزد پیامبر (صلی الله علیه وآله) آورد،پیامبر (صلی الله علیه وآله) از صفیه پرسید: «چرا صورتت را خراشیده‏اى و این‏گونه خاک‏آلود و افسرده هستى؟! » صفیه ماجراى عبورش از کنارجنازه‏ها را بیان کرد، رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) از رفتار غیر انسانى و خلاف‏اخلاق اسلامى بلال حبشى ناراحت‏ شده و بلال را سرزنش کرده و فرمود: «ا نزعت منک الرحمه یا بلال حیث تمر بامراتین على قتلى‏رجالهما; اى بلال! آیا مهر و محبت و عاطفه از وجود تو رخت‏بربسته که آن‏ها را از کنار کشته‏شدگانشان عبور مى‏دهى؟! چرابى‏رحمى کردى؟»

جالب این که پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) براى جبران رنج‏ها و ناراحتى‏هاى‏صفیه، با او ازدواج کرد، سپس او را آزاد، و بار دیگر باپیش ‏نهاد صفیه با او ازدواج نمود و به این ترتیب، ناراحتى‏هاى اورا به طور کلى از قلبش زدود.

۳- در ماجراى جنگ حنین که در سال هشتم هجرت رخ داد، شیماءدختر حلیمه که خواهر رضاعى پیامبر (صلی الله علیه وآله) بود، با جمعى از دودمانش‏به اسارت سپاه اسلام درآمدند، پیامبر (صلی الله علیه وآله) هنگامى که شیماء را درمیان اسیران دید، به یاد محبت‏هاى او و مادرش در دوران‏شیرخوارگى، احترام و محبت‏شایانى به شیماء کرد. پیش روى اوبرخاست و عباى خود را بر زمین گستراند، و شیماء را روى آن‏نشانید، و با مهربانى مخصوصى از او احوال‏پرسى کرد، و به اوامر فرمود: «تو همان هستى که در روزگار شیرخوارگى به من محبت‏کردى…» (با این که از آن زمان حدود شصت‏سال گذشته بود).

شیماء از پیامبر (صلی الله علیه وآله) تقاضا کرد، تا اسیران طایفه‏اش را آزادسازد، یامبر (صلی الله علیه وآله) به او فرمود:«من سهمیه خودمرا بخشیدم،و در مورد سهمیه سایر مسلمانان،به تو پیشنهاد مى‏کنم که بعد از نماز ظهر برخیز و در حضورمسلمانان، بخشش مرا وسیله خود قرار بده تا آنها نیز سهمیه خودرا ببخشند.

شیماء همین کار را انجام داد، مسلمانان گفتند: «ما نیز به‏پیروى از پیامبر (صلی الله علیه وآله) سهمیه خود را بخشیدیم.»

سیره‏ نویس معروف‏ ابن هشام مى ‏نویسد:

«پیامبر (صلی الله علیه وآله) به شیماء فرمود: اگر بخواهى باکمال محبت و احترام، در نزد ما بمان و زندگى کن، و اگر دوست‏دارى تو را از نعمت‏ها بهره‏مند مى‏سازم و به سلامتى به سوى قوم‏خود بازگرد؟» شیماء گفت: مى‏خواهم به سوى قوم خود بازگردم.پیامبر (صلی الله علیه وآله) یک غلام و یک کنیز به او بخشید و این دو با هم‏ازدواج کردند، و به عنوان خدمتکار خانه شیماء به زندگى خودادامه دادند.

۴- مهربانى و اخلاق نیکوى پیامبر (صلی الله علیه وآله) در حدى بود که امام صادق (علیه السلام)فرمود:روزى رسول خدا (صلی الله علیه وآله) نماز ظهر را با جماعت‏خواند، مردم بسیارى به‏او اقتدا کردند، ولى آن‏ها ناگاه دیدند آن حضرت بر خلاف معمول‏دو رکعت آخر نماز را با شتاب تمام کرد (مردم از خودمى‏پرسیدند، به راستى چه حادثه مهمى رخ داده که پیامبر (صلی الله علیه وآله)نمازش را با شتاب تمام کرد؟!) پس از نماز از پیامبر (صلی الله علیه وآله)پرسیدند: «مگر چه شده؟ که شما این گونه نماز را (با حذف‏مستحبات) به پایان بردى؟» پیامبر (صلی الله علیه وآله) در پاسخ فرمود:«اما سمعتم صراخ الصبى; آیا شما صداى گریه کودک رانشنیدید؟» معلوم شد که کودکى در چند قدمى محل نمازگزاران‏گریه مى‏کرده، و کسى نبود که او را آرام کند، صداى گریه او دل‏مهربان پیامبر (صلی الله علیه وآله) را به درد آورد، از این رو نماز را با شتاب‏تمام کرد، تا کودک را از آن وضع بیرون آورده، و نوازش نماید.

۵- عبد الله بن سلام از یهودیان عصر پیامبر (صلی الله علیه وآله) بود، عواملى ازجمله جاذبه‏هاى اخلاق پیامبر (صلی الله علیه وآله) موجب شد که اسلام را پذیرفت ورسما در صف مسلمانان قرار گرفت، او دوستى از یهودیان به نام‏«زید بن شعبه‏» داشت، عبدالله پس از پذیرش اسلام همواره زیدرا به اسلام دعوت مى‏کرد، و عظمت محتواى اسلام را براى او شرح‏مى‏داد بلکه به اسلام گرویده شود، ولى زید هم چنان بر یهودى‏بودن خود پافشارى مى‏کرد و مسلمان نمى‏شد.

عبدالله مى‏گوید: روزى‏به مسجدالنبى رفتم ناگاه دیدم، زید در صف نماز مسلمانان نشسته‏و مسلمان شده است، بسیار خرسند شدم، نزدش رفتم و پرسیدم «علت‏مسلمان شدنت چه بوده است؟» زید گفت: تنها در خانه‏ام نشسته‏بودم و کتاب آسمانى تورات را مى‏خواندم، وقتى که به آیاتى که‏در مورد اوصاف محمد (صلی الله علیه وآله) بود رسیدم، با ژرف‏اندیشى آن را خواندم‏و ویژگى هاى محمد (صلی الله علیه وآله) را که در تورات آمده بود به خاطر سپردم،با خود گفتم بهتر آن است که نزد محمد (صلی الله علیه وآله) روم و او رابیازمایم، و بنگرم که آیا او داراى آن ویژگى‏ها که یکى از آنها«حلم و خویشتن‏دارى‏» بود هست‏یا نه؟ چند روز به محضرش رفتم،و همه حرکات و رفتار و گفتارش را تحت نظارت دقیق خود قراردادم، همه آن ویژگى‏ها را در وجود او یافتم، با خود گفتم تنهایک ویژگى مانده است، باید در این مورد نیز به کند و کاو خودادامه دهم، آن ویژگى حلم و خویشتن‏دارى او بود، چرا که درتورات خوانده بودم: «حلم محمد (صلی الله علیه وآله) بر خشم او غالب است، جاهلان‏هرچه به او جفا کنند، از او جز حلم و خویشتن‏دارى نبینند.»

روزى براى یافتن این نشانه از وجود آن حضرت، روانه مسجد شدم،دیدم عرب بادیه‏نشینى سوار بر شتر به آنجا آمد، وقتى که ‏محمد (صلی الله علیه وآله) را دید، پیاده شد و گفت: «من از میان فلان قبیله به‏اینجا آمده‏ام، خشکسالى و قحطى باعث‏شده که همه گرفتار فقر ونادارى شده‏ایم، مردم آن قبیله مسلمان هستند، و آهى در بساطندارند، وضع ناهنجار خود را به شما عرضه مى‏کنند، و امید آن رادارند که به آنها احسان کنى.»

محمد (صلی الله علیه وآله) به حضرت على (علیه السلام)فرمود:آیا از فلان وجوه چیزى نزد تومانده است؟ حضرت على (علیه السلام) گفت: نه،پیامبر (صلی الله علیه وآله) حیران و غمگین شد، همان دم من به محضرش رفتم عرض‏کردم اى رسول خدا! اگر بخواهى با تو خرید و فروش سلف کنم،اکنون فلان مبلغ به تو مى‏دهم تا هنگام فصل محصول، فلان مقدارخرما به من بدهى، آن حضرت پیشنهاد مرا پذیرفت، و معامله راانجام داد، پول را از من گرفت و به آن عرب بادیه‏نشین داد.

من‏هم چنان در انتظار بودم تا این که هفت روز به فصل چیدن خرمامانده بود، در این ایام روزى به صحرا رفتم، در آنجا محمد (صلی الله علیه وآله)را دیدم که در مراسم تشییع جنازه شخصى حرکت مى‏کرد، سپس درسایه درختى نشست و هر کدام از یارانش در گوشه‏اى نشستند، من‏گستاخانه نزد آن حضرت رفتم، و گریبانش را گرفتم و گفتم:«اى پسر ابو طالب! من شما را خوب مى‏شناسم که مال مردم رامى‏گیرید و در بازگرداندن آن کوتاهى و سستى مى‏کنید، آیا مى‏دانى‏که چند روزى به آخر مدت مهلت ‏بیشتر نمانده است؟»

من با کمال‏بى‏پروایى این گونه جاهلانه با آن حضرت رفتار کردم (با این که‏چند روزى به آخر مدت مهلت‏باقىمانده بود) ناگاه از پشت‏سر آن‏حضرت، صداى خشنى شنیدم، عمر بن خطاب را دیدم که شمشیرش را ازنیام برکشیده ، به من رو کرد و گفت: «اى سگ! دور باش.» عمرخواست ‏باشمشیر به من حمله کند، محمد (صلی الله علیه وآله) از او جلوگیرى کرد وفرمود:«نیازى به این گونه پرخاش‏گرى نیست، باید او (زید) را به حلم‏و حوصله سفارش کرد، آن گاه به عمر فرمود:«برو از فلان خرمافلان مقدار به زید بده.»

عمر مرا همراه خود برد و حق مرا داد،به علاوه بیست پیمانه دیگر اضافه بر حقم به من خرما داد. گفتم: این زیادى چیست؟ گفت:چه کنم حلم محمد (صلی الله علیه وآله) موجب آن شده است، چون تو از نهیب وفریاد خشن من آزرده شدى،محمد (صلی الله علیه وآله) به من دستور داد این زیادى‏را به تو دهم، تا از تو دلجویى شود، و خوشنودى تو به دست آید.

هنگامى که آن اخلاق نیک و حلم عظیم محمد (صلی الله علیه وآله) را دیدم مجذوب اسلام‏و اخلاق زیباى محمد (صلی الله علیه وآله) شدم، و گواهى به یکتایى خدا، و رسالت ‏محمد (صلی الله علیه وآله) دادم و در صف مسلمانان درآمدم.

این‏ها چند نمونه از سلوک اخلاقى پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله) بود، که هرکدام چون آیینه اى شفاف ما را به تماشاى جمال زیباى اخلاق نیک‏آن حضرت دعوت مى‏کند، و یکى از راز و رمزهاى مهم پیشرفت اسلام‏در صدر اسلام را که بسیار چشمگیر بود، به ما نشان مى‏دهد. در فرازى از گفتار حضرت على (علیه السلام) در شان اخلاق پیامبر (صلی الله علیه وآله) چنین‏آمده:«رفتار پیامبر (صلی الله علیه وآله) با همنشینانش چنین بود که دائما خوش‏رو،خندان، نرم و ملایم بود، هرگز خشن، سنگدل، پرخاشگر، بدزبان،عیبجو و مدیحه‏گر نبود، هیچ کس از او مایوس نمى‏شد، و هر کس به‏در خانه او مى‏آمد، نومید باز نمى‏گشت، سه چیز را از خود دورکرده بود; مجادله در سخن، پرگویى، و دخالت در کارى که به اومربوط نبود، او کسى را مذمت نمى‏کرد، و از لغزش‏هاى پنهانى مردم‏جستجو نمى‏نمود، جز در مواردى که ثواب الهى دارد سخن نمى‏گفت،در موقع سخن گفتن به قدرى گفتارش نفوذ داشت که همه سکوت نموده‏و سراپا گوش مى‏شدند… .»

فرا رسیدن ماتم جانسوز رحلت کامل‏ترین انسان، حضرت ختمى مرتبت‏و شهادت سبط اکبرش حضرت امام حسن مجتبى علیه السلام را در این‏روز و هم چنین شهادت امام على بن موسى الرضا علیه السلام را درآخر این ماه به فرزند دلبندش حضرت ولى الله الاعظم ارواحنافداه، مقام معظم رهبرى و به جهان بشریت، و مسلمانان دنیا وشیعیان و به ویژه امت پاسدار اسلام و پیروان اهل بیت عصمت وطهارت تسلیت عرض مى‏کنیم به این امید که ان شاء الله پیروى ازثقلین را سرلوحه اعمال خود قرار دهیم تا پیامبر و خداى پیامبراز ما خشنود و به شفاعت آن ذوات پاک در روز «وا نفسا» نایل‏آییم.

منبع: ماهنامه پاسدار اسلام شماره ۱۰

رابطه حضرت زهرا (سلام الله علیها) با پدر

اشاره:

گاهى شکوه بانوى بزرگ جهان، چنان دل و جان را می‌آکند که توان هر سخن را از انسان می‌گیرد. جایگاه رفیع فاطمه اطهر (سلام الله علیها)، خیره‌کننده دیدگان هر بیناست باید چشم بصیرت داشت، تا گوشه‌اى از سراپرده جلال فاطمى را دید. صحیفه ى تاریخ، تا به حال شاهد عبادتهایى بس شگفت از اولیاى الهى بوده است. در میان تمامى عبادتها، آنچه به صفحات تاریخ زینت و جلوه اى بى نظیر بخشیده، عبادتهاى بانوى بزرگوارى است که در اوج جوانى، مایه ى فخر و مباهات عابدان گردیده است.

۱ . حضرت زهرا(س)، در چهره، گفتار و رفتار، شباهت بسیار به رسول خدا(ص) داشت و هیبت و هیئت او، یادآور پیامبر(ص) بود.

۲. آن حضرت، شیفته نیایش به درگاه الهى بود. آن قدر در پیشگاه خدا به عبادت می‌ایستاد که قدم‌هایش ورم می‌کرد. در نمازهایش از خوف خدا می‌گریست.

۳. براى هر یک از روزهاى هفته، دعاى ویژه‌اى داشت. براى تعقیبات نماز هم ادعیه خاص داشت.

۴. روزى خسته از کارهاى طاقت سوز خانه، با دست‌هاى تاول‌زده به محضر پیامبر خدا(ص) رفت تا براى کمک در انجام کارهاى خانه، کنیزى براى خود بگیرد. رسول خدا(ص) بهتر از کنیز و خدمتکار را به او عطا کرد؛ یعنى «تسبیحات حضرت زهرا». این ذکرهاى شریف را حضرت جبرائیل، از سوى خدا تعلیم حضرتش نموده بود.

آرى … الهام و نیرو گرفتن از یاد خدا، براى غلبه بر دشواری‌هاى زندگی! حضرت زهرا(س)، ساده زندگى و سختی‌هاى دنیا را تحمل می‌کرد، تا به شیرینی‌هاى آخرت برسد.

۵ . تسبیح حضرت زهرا(س)، نخى بود که به تعداد ذکرها و تکبیرها، «گره» داشت و با آن تسبیح می‌گفت. پس از شهادت حمزه(ع) در جنگ احد، از خاک تربت او تسبیح ساخت و با آن ذکر می‌گفت. از آن پس مردم نیز چنان کردند. این نوعى احیاى فرهنگ شهادت و الهام گیرى از روح شهیدان راه خداست.

۶. حضرت زهرا(س) هم در سخن، معلم حجاب بود، هم در رفتار، اسوه عفاف. داستان آن مرد نابینا که به محضر پیامبر آمده بود و حضرت فاطمه به پشت پرده رفت، شاهد این سخن است.

۷ . گاهى شب‌هاى جمعه تا صبح، به نماز و دعا می‌پرداخت و براى دیگران دعا می‌کرد، اما براى خود چیزى از خدا نمی‌خواست. وقتى فرزندان خردسالش راز این کار را می‌پرسیدند، می‌فرمود: فرزندانم! اول همسایگان، آن‌گاه خانه!

۸ . فاطمه زهرا(س) محبوب دل رسول خدا بود و پیامبر(ص) به او علاقه خاصى داشت، چرا که اهل زهد و عبادت بود، از این جهت، نزد پیامبر اکرم، یادآور حضرت خدیجه(س) بود.

۹ . «ادب»، سیره رایج بین این دختر و پدر بزرگوارش بود. هر‌گاه رسول خدا(ص) نزد فاطمه می‌رفت، وى برمی‌خاست، پدر را می‌بوسید و احترام کرده، او را در جاى خویش می‌نشاند.

۱۰. کمال ایمان و خلوص در بندگى و قرب او در پیشگاه معبود، در حدّى بود که خشم و رضاى او، خشم و رضاى پروردگار محسوب می‌شد. پیامبر اکرم(ص) فرمود: هر که او را بیازارد، مرا آزرده و هر که مرا بیازارد ، خدا را آزرده است.

۱۱. وى از توان مالى خویش در راه محرومان نیازمند، بهره می‌گرفت. یک بار، پارچه‌اى را که داشت، به رسول خدا(ص) داد. آن حضرت نیز آن را تکه‌تکه برید و به تعدادى از اسیرانِ بی‌لباس رومى می‌داد که خود را بپوشانند.

۱۲. حضرت زهرا(س)، ساده زندگى می‌کرد. از تجمل در زندگى پرهیز داشت. وسایل زندگى او ساده و مهریه‌اش اندک بود.

۱۳. پیامبر خدا، در شب عروسى حضرت زهرا گوسفندى ذبح کرد و به تعداد زیادى از مسلمانان مهمانى داد. جمعیت مهمان و افرادى که برایشان غذا فرستاده شد، فراوان بود، ولى با دعاى حضرت رسول، غذاى اندک برکت یافت و همه سیر شدند.

۱۴ . حضرت فاطمه(س) در صحنه‌هاى اجتماعى دفاع از دین و پیشوا، حاضر بود. از جمله در جنگ احد شرکت داشت و به امدادگرى و مداواى زخم‌هاى رسول خدا(ص) مشغول بود.

۱۵. آزاد ساختن بردگان در نظر او کارى ارزشمند بود. گردنبندى را که علی(ع) براى او خریده بود، فروخت و با پول آن برده‌اى خرید و آزاد کرد.

۱۶. آیین خانه‌دارى و همسردارى را به خوبى مراعات می‌کرد. گاهى در خانه غذایى نبود و کودکان گرسنه بودند، اما فاطمه(س) چیزى به حضرت علی(ع) نمی‌گفت و چیزى از او درخواست نمی‌کرد. بیم داشت که همسرش نتواند خواسته او را برآورده و تأمین کند و شرمنده شود!

۱۷. خانواده فاطمه(س)، خانواده کمک به بیچارگان و ایثارگرى نسبت به نیازمندان بود. علی(ع) و زهرا(س) سه روز روزه نذرى گرفتند و هر سه روز، افطار خود را به یتیم، مسکین و اسیر دادند. خداى متعال در ستایش و تقدیر از این ایثار خالصانه که جز به خاطر خدا انگیزه دیگرى نداشت، سوره «هل اتی» را نازل فرمود که اشاره به این داستان دارد.

۱۸. کارها میان علی(ع) و فاطمه(س) تقسیم شده بود. آوردن آب و تهیه هیزم و کارهاى خارج از خانه بر عهده على (ع) بود و درست کردن آرد و خمیر و نان پختن و کارهاى داخل خانه با فاطمه(س) بود.

۱۹. همدم رنج‌ها و غصه‌هاى شوهر بود و او را پناه محسوب می‌شد. علی(ع) می‌فرمود: وقتى به خانه می‌آمدم و به زهرا نگاه می‌کردم، تمام غم و اندوهم برطرف می‌شد. هرگز کارى نکردم که فاطمه از من خشمناک و ناراحت شود. فاطمه نیز، هرگز مرا خشمناک نساخت.

۲۰. زهراى اطهر(س)، احیاگر یاد شهیدان بود. روزهاى دوشنبه و پنجشنبه به احد می‌رفت و مزار شهداى احد و حضرت حمزه را زیارت می‌کرد .

۲۱. از تواضع او یکى هم رفتار شایسته با خدمتکار خانه‌اش «فضّه» است. در سال‌هاى آخر که پیامبر خدا(ص)، فضّه را براى خدمت به خانه او فرستاد، فاطمه(س) کارهاى خانه را میان خودش و فضّه خادمه تقسیم می‌کرد.

۲۲. در مسائل اجتماعى و سیاسى جامعه اسلامی، بی‌اعتنا نبود و جبهه حق را یارى می‌کرد.

۲۳. زهرا(س) تا زنده بود، علی(ع) حامى نیرومندى داشت. اما پس از شهادت فاطمه، حضرت على تنها و بی‌پناه ماند.

۲۴. حضرت زهرا(س) پس از وفات پیامبر خدا، دیگر خندان و شادمان دیده نشد، تا آنکه چشم از جهان فرو بست.

۲۵. پیش از وفات، به «اسماء» وصیتى کرد که پس از مرگ، بدن مرا داخل تابوتى بگذارند، تا حجم بدن دیده نشود. این شیوه تا آن زمان مرسوم نبود. این وصیت، درسى از عفاف و حیا بود که بانوان باید در برابر دیدگان نامحرمان، آن را مورد توجه خود قرار دهند.

۲۶. آگاهی، درایت و آینده نگرى او تا آنجا بود که براى افشاى ستم غاصبان، وصیت فرمود که پیکرش را شبانه غسل دهند و به خاک سپارند، تا ظالمانى که او را آزرده بودند، در مراسم دفن او حضور نیابند و از این حضور، بهره‌بردارى سیاسى براى تطهیر خود و توجیه کارهایشان نکنند.

اینها و نمونه‌هاى دیگرى از سیره رفتارى آن بانوى بی‌همتا، جلوه‌هاى «الگو» بودن او براى همه فضیلت‌خواهان و حق‌جویان است که در پى «اسوه» و سرمشقِ «چگونه زیستن»اند.

امید است که این گونه خصلت‌ها و رفتارها، همچون تابلویی، پیوسته در برابر دیدگانمان باشد و اگر همواره آن حضرت را سرمشق و اسوه می‌دانیم و معرفى می‌کنیم، «جهات الگویی» او را نیز در قالب سیره عملى و رفتارى حضرتش بشناسیم و بشناسیم.این گونه، بهتر می‌توان مشى و مرام فاطمى را در بستر زندگى و اخلاق عینى اجرا کرد.

جواد محدثی.

امام حسن (علیه‌السلام) و فرشتگان

اشاره:

رشته یا مَلَک (جمع آن ملائکه) موجوداتی نامرئی و فراطبیعی، که مأمور اجرای اوامر خدا در دنیا و آخرت‌اند. فرشتگان دسته‌ها و وظایف مختلفی دارند مانند: نوشتن نامه اعمال، آوردن وحی بر اولیاء، حفاظت از انسان‌ها و یاری مؤمنان، رساندن روزی مادی و معنوی، گرفتن جان‌ها، دعا و استغفار کردن برای مؤمنان، هدایت قلب‌ها، مأموران عذاب. گروهی از فرشتگان نیز فارغ از امور دنیا به عبادت خدا و رکوع و سجود مشغولند. در این صفحه به محافظت فرشتگان از امام حسن و امام حسین(علیهماالسلام) اشاره شده است.

مَا رُوِیَ أَنَّ فَاطِمَهَ أَتَتْ رَسُولَ اللَّهِ ص تَبْکِی وَ تَقُولُ إِنَّ الْحَسَنَ وَ الْحُسَیْنَ خَرَجَا وَ لَا أَدْرِی أَیْنَ هُمَا.

فَقَالَ : طِیبِی نَفْساً فَهُمَا فِی ضَمَانِ اللَّهِ حَیْثُ کَانَا

فَنَزَلَ جَبْرَئِیلُ وَ قَالَ هُمَا نَائِمَانِ فِی حَائِطِ بَنِی النَّجَّارِ مُتَعَانِقَیْنِ وَ قَدْ بَعَثَ اللَّهُ مَلَکاً قَدْ بَسَطَ جَنَاحاً تَحْتَهُمَا وَ جَنَاحاً فَوْقَهُمَا.

فَخَرَجَ رَسُولُ اللَّهِ وَ أَصْحَابُهُ مَعَهُ فَرَأَوْهُمَا وَ حَیَّهٌ کَالْحَلْقَهِ حَوْلَهُمَا فَأَخَذَهُمَا رَسُولُ اللَّهِ عَلَى مَنْکِبَیْهِ فَقَالُوا نَحْمِلُهُمَا عَنْکَ.

قَالَ: نِعْمَ الْمَطِیَّهُ مَطِیَّتُهُمَا وَ نِعْمَ الرَّاکِبَانِ هُمَا وَ أَبُوهُمَا خَیْرٌ مِنْهُمَا

روایت شده است که حضرت فاطمه(سلام اللَّه علیها) خدمت پیامبر اکرم(صلّى اللَّه علیه و آله) رسید و در حالى که گریه مى کرد، گفت: حسن و حسین از خانه خارج شده اند و نمى دانم به کجا رفته اند؟

حضرت فرمود: مطمئن باش که آنها در پناه خدا هستند.

در این هنگام جبرئیل شتابان آمد و گفت: آنها در باغ بنى نجّار، در کنار هم خوابیده اند. و خداوند فرشته اى را فرستاده که یک بالش را زیر آنها و یک بالش را روى آنها گسترده است.

رسول خدا(صلّى اللَّه علیه و آله) با اصحابشان بیرون آمدند و آن دو را همان جا دیدند در حالى که مارى دور آنها حلقه زده بود.

حضرت آنها را بر دوش خود گرفت. اصحاب گفتند: بگذار ما آنها را بیاوریم.

حضرت فرمود: چه خوب مرکوب است مرکوب آنها! و چه سواران خوبى! و پدرشان بهتر از آنهاست.[۱]

پی نوشت:

[۱] . الخرائج و الجرائح، ج‏۱، ص ۲۴۰؛ امالى صدوق، ص ۳۶۰؛ جلوه‏ هاى اعجاز معصومین علیهم السلام، ص ۱۹۱.

حرام بودن آتش بر حضرت فاطمه زهرا (علیهاالسّلام)

اشاره:

اسباب و عوامل طبیعی که در دنیا اثر خود را می گذارد، به اراده خداوند ساخته و منظم شده است. به آتش خصوصت سوزاندن و به آب اثر خاموش کردن آتش را داده است. همانگونه خداوند متعال حضرت ابراهیم(علیه‌السلام) را از سوزاندن توسط آتش نگه داشت و آن را برای آن حضرت گلستان قرار داد، برای هر کسی دیگیر اگر بخواهد این کار ممکن می شود. در این نوشته مطلبی نقل شده که جسم حضرت فاطمه(سلام‌الله علیها) توسط حرارت آتش نمی سوزد.

 

روزی عایشه نزد حضرت فاطمه (علیهاالسّلام) آمد؛ در حالی که آن حضرت برای امام حسن و امام حسین (علیهم السّلام) با آرد و شیر و روغن در دیگی غذای حریره درست می کرد. دیگ بر روی اجاق و آتش می جوشید و بالا می آمد و حضرت فاطمه (علیهاالسّلام) آن را با دست خود هم می زد.

عایشه با اضطراب و نگرانی از نزد او بیرون آمده، نزد پدرش ابوبکر رفت و گفت:

ای پدر! من از فاطمه چیز شگفت آوری دیدم و آن اینکه دست به درون دیگی که بر روی آتش می جوشید، برده، آن را به هم می زد.

گفت:

دخترکم! این را پنهان کن که کار مهمّی است.

این خبر که به گوش پیامبراکرم (صلی الله علیه وآله و سلم) رسید. بر بالای منبر رفت و حمد و سپاس الهی را به جای آورد. سپس فرمود:

«همانا مردم، دیدن دیگ و آتش را بزرگ شمرده و تعجّب می کنند. سوگند به آن کسی که مرا به پیامبری برگزید و به رسالت انتخاب فرمود، همانا خدای عزّ وجلّ آتش را بر گوشت، خون، موی، رگ و پیوند فاطمه حرام کرده است، فرزندان و شیعیان او را از آتش دور نمود. برخی از فرزندان فاطمه دارای رتبه و مقامی هستند که آتش و خورشید و ماه از آنها فرمانبرداری کرده در پیش رویش جنیّان شمشیر زده؛ پیامبران به پیمان و عهد خود درباره  او وفا می کنند؛ زمین گنجینه های خودش را تسلیم او نموده، آسمان برکاتش را بر او نازل می کند.

وای، وای، وای به حال کسی که در فضیلت و برتری فاطمه شکّ و تردید به خود راه دهد! و لعنت و نفرین خدا بر کسی که شوهر او، علیّ بن ابی طالب (علیه السّلام) را دشمن داشته و به امامت فرزندان او راضی نباشد. همانا فاطمه، خود، دارای جایگاهی است و شیعیانش نیز بهترین جایگاه ها را خواهند داشت. همانا فاطمه پیش از من دعا می کند و شفاعت می نماید و شفاعتش به رغم میل کسانی که با او مخالفت می کنند، پذیرفته می شود.[۱]

پی نوشت:

[۱] . رحمانی همدانی، احمد، فاطمه ی زهرا(س)، شادمانی دل پیامبر، ص ۱۵۲.

سخن گفتن در رحم مادر

اشاره:

اینکه یک کودک شیر خوار به اذن و اراده خدواند لب به سخن می کشاید کار ناممکن نیست. قرآن کریم از سخن گفتن حضرت مسیح(علیه‌السلام) در بین گهوازه که تازه به دنیا آمده بود، خبر داده است. بنابراین سخن گفتن طفل در شکم مادر نیز از اموری است که به اراده و اذن خداوند ممکن می شود. در این نوشته به سخن گفتن حضرت فاطمه(سلا‌م الله علیها) در شکم مادر در دو مطلب اشاره شده است.

 

۱. اقرار به رسالت پدر در شکم مادر

وقتی که کفّار از پیامبراکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) انشقاق قمر را خواستند، زمانی بود که حضرت خدیجه (علیهاالسّلام) به حضرت فاطمه (علیهاالسّلام) حامله بود و حضرت خدیجه (علیهاالسّلام) از این سؤال کفّار ناراحت شده و گفت:

«زهی تأسّف برای کسانی که محمّد را تکذیب می کنند! در حالی که او فرستاده ی پروردگار من است.»

پس حضرت فاطمه (علیهاالسّلام) از شکم مادرش صدا کرد:

«ای مادر! نترس و محزون نباش؛ زیرا خدا با پدر من است.»

پس وقتی که مدّت حمل حضرت خدیجه (علیهاالسّلام) تمام شد و موقع وضع حمل رسید، حضرت فاطمه (علیهاالسّلام) را به دنیا آورد و او به نور جمال خود، تمام جهان را روشن و منوّر ساخت.[۱]

۲. فاطمه مونس مادر

حضرت فاطمه (علیهاالسّلام) در رحم مادرش حضرت خدیجه (علیهاالسّلام) سخن می گفت و آرام بخش و تسکین خاطر او بود، حضرت خدیجه (علیهاالسّلام) در پاسخ پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) که پرسید با که سخن می گویی؟ گفت:

«فرزندی که در رحم دارم، با من سخن می گوید و مونس من است.

کسی که جبرئیل به دختر بودنش خبر می دهد.»[۲]

پی نوشت:

[۱] . روش الفائق، ص ۲۱۴.

[۲] . سبحانی نسب، علیرضا، جرعه ای از کوثر(پژوهشی پیرامون اسامی و القاب فاطمه ی زهرا) ص ۱۴۳؛ سیمای فاطمه ی زهرا(س) در قرآن و عترت، ص ۶.