پیامبران

نوشته‌ها

شباهت ها و تفاوت های توصیف پیامبران در قرآن و تورات

اشاره:

توصیفاتی که در قرآن کریم برای انبیاء به کار رفته است با توصیفاتی که تورات از پیامبران دارد،کاملا متفاوت است قرآن کریم پیامبران را بنده ای کامل و فرمانبر الهی و به دور از گناه  و خواسته های نفسانی معرفی می‌کند و از آنان به بزرگی و عظمت یاد می نماید و با الفاظی که بیان گر عظمت، بندگی خداپرستی آنان است، آن ها را توصیف می نماید. در این نوشته به صورت بسیار مختصر به این تفاوت اشاره شده است.

در قرآن پیامبران با اوصاف زیر شده اند:

عبد و بنده خداوند، هدایت شده، رسول و فرستاده خداوند، بنده صالح و شایسته، مخلصین و بابصیرت، شاکر خداوند، مشمول سلام و برکات خداوند، برگزیده، مطیع و فرمانبر دستورات الهی، دارای علم و حکمت، مشمول منت پروردگار، خلیفه خدا در روی زمین، موحد و یکتاپرست، دلسوز مردم،[۱]

امّا توراتی که در دست یهودیان می‌باشد، همان کتابی که از جانب خداوند بر حضرت موسی (علیه‌السلام) نازل شده است، نمی باشد و لذا در «سفر پیدایش و بقیه اسفار پنج گانه» این کتاب به پیامبران الهی نسبت های ناروائی داده است و صدور هر گونه کار قبیح و زشت را از انبیاء جایز دانسته است که هیچ گونه سازگاری با ساحت انبیاء ندارد که به عنوان نمونه عبارت هایی از این کتاب ذکر می‌شود:

۱. درباره حضرت نوح (علیه‌السلام) بر خلاف قرآن که او را بنده شاکر خداوند، برگزیده و رسول، هدایت شده، مشمول سلام و برکات خداوند معرفی می کند، آمده است که وی فردی شرابخوار بوده و در اثر نوشیدن شراب مست و بی هوش می شده . در سفر پیدایش باب ۹ فقره ۲۱ آورده است که «روزی نوح شراب زیاد نوشید، در حالت مستی در خیمه اش برهنه خوابید پسرش سام متوجه شد و آن را پوشانید».[۲]

۲. درباره حضرت موسی (علیه‌السلام) که در قرآن کریم از او و قومش در آیات متعددی یاد کرده و او را فرستاده، برگزیده، هدایت شده معرفی کرده است، در تورات آمده است که او به دنبال فرار از دستور خداوند است و از خداوند می‌خواهد که کسی دیگری را به جای او بفرستد مثلا او گفته است «خداوندا تمنا می‌کنم کسی دیگری را به جای من بفرست پس خداوند بر موسی خشمگین شد…»[۳]

۳. حضرت هارون (علیه‌السلام) که از نظر قرآن، رسول و فرستاده خدا، مشمول سلام و برکات خداوند، وزیر و جانشین حضرت موسی (علیه‌السلام) و تصدیق کننده او است، در تورات قضیه گوساله پرستی و پرستش آن و قربانی کردن برای آن را به او نسبت داده و او را گمراه کننده بنی اسرائیل در غیاب حضرت موسی (علیه‌السلام) می داند: «هارون بدیشان گفت گوشواره های طلا که در گوش زنان و پسران و دختران شماست نزد من آورید و از آن گوساله­ی ریخته شده ای ساخت.[۴]

۴. حضرت لوط (علیه‌السلام) از نظر قرآن، پیامبر و فرستاده خداوند، مطیع و فرمانبر دستورات الهی، دارای حکمت و علم و دانش است. تورات او را شخصی که به او شراب خورانیده شد و با دخترانش همبستر شد معرفی کرده است و می گوید…« لوط با دو دختر خود در کوه ساکن شد… دختر بزرگ به کوچک گفت پدر کاملا پیر شده و مردی بر روی زمین نیست که به حسب عادت جهان به ما در آید تا پدر خود را شراب بنوشانیم و با او همبستر شویم… پس در همان شب پدر خود را شراب نوشانیدند و دختر بزرگ آمده با پدر خویش همخواب شد…. پس هر دو دختر لوط، از وی حامله شدند».[۵]

۵. در مورد حضرت داود (علیه‌السلام) که قرآن او را فرستاده خدا و هدایت شده دارای علم و دانش و حکمت بنده‌ی خدا، خلیفه خدا در روی زمین، کُشنده­ی جالوت، و مورد تفضل و عنایت خداوند، قادر بر فهم زبان پرندگان معرفی می‌کند، تورات او را شخصی هوا پرست و زناکار با زن شوهر دار معرفی می‌کند و می‌گوید «… در وقت عصر که داود از بسترش برخاسته بر پشت بام خانه گردش کرد و از پشت بام زنی را دید که خود را شستشو می‌کند و آن بسیار نیکو منظر بود پس داوود فرستاده، درباره زن استفسار نمود… داوود با او همبستر شد… و آن زن حامله شد…»[۶]

۶. حضرت سلیمان (علیه‌السلام) که قرآن او را فردی موحد و بنده خدا، هدایت شده، دارای حکمت و علم، قادر بر تسخیر جن و باد می داند، تورات به او نسبت بت پرستی می دهد و او را به عنوان شخصی که در آخر عمر به خاطر زنان و نداشتن ایمان کافی منحرف شد و به بت پرستی روی آورد و مورد خشم خداوند واقع شد. در کتاب اول پادشاهان می‌گوید: «و سلیمان پادشاه سوای دختر فرعون، زنان غریب بسیاری را از موأبیان، عمونیان و ادومیان و صدوقیان دوست می‌داشت و از امت هائی که خداوند درباره ایشان بنی اسرائیل را فرموده بود که شما به ایشان در نیائید… مبادا دل شما را به پیروی خدایان خود مایل گردانند و سلیمان با اینها به محبت ملحق شد و در وقت پیری سلیمان واقع شد که زنانش دل او را به پیروی خدایان غریب مایل ساختند و دل او مثل دل پدرش داود با یهوه خدایش کامل نبود… پس خشم خداوند بر سلیمان افروخته شد…»[۷]

آنچه مسلم است و حکمت الهی اقتضا می‌کند این است که باید پیامبران از لحاظ جسم، خلق و خوی و کمالات اخلاقی کامل ترین و از نظر دانش و شرافت، صداقت، برترین و از نظر عقل و درایت و هوشمندی با هوش ترین و از نظر رذائل اخلاقی و عیوب جسمانی نفرت زا مصون ترین افراد عصر و زمان خود باشند زیرا در غیر این صورت دستور پیروی از آنها از جانب خداوند بی مورد خواهد بود که با حکمت الهی سازگار نیست و نمی‌توانند انسان را به کمال برسانند و آن را از ضلالت و گمراهی نجات دهند لذا آنچه که در کتابی به اسم تورات در مورد انبیاء آمده صحت ندارد و معلوم می‌شود این تورات موجود نمی‌تواند کتاب آسمانی و وحی الهی باشد بلکه ساخته و پرداخته دست بشر است.

پی نوشت:

[۱]. قرآن کریم: ص،۳۸، انعام،۶، نساء،۱۶۳، آل عمران،۸۴، انبیاء،۷۲، اسراء،۳، هود، ۴۸، آل عمران،۲۳، عنکبوت،۱۴، نوح،۷۱، هود،۳۶، انعام،۸۴، صافات،۳۷، عنکبوت،۲۶، انبیاء،۲۱و۴۸، مومنون،۴۵، یونس،۷۵، صافات،۱۲۰ و ۱۱۴، قصص،۳۴، فرقان،۳۰، طه،۳۰، اعراف،۱۴۲، طه،۹۰، نمل،۱۵و۲۷، ص،۱۷ و۳۰ و ۲۶، بقره،۲۱، سبأ،۱۰، اعراف،۱۶۴، صافات،۱۱۴، غافر،۵۳.

[۲]. سفر پیدایش باب ۹ فقره ۲۱ به نقل از فصلنامه اندیشه نوین دینی سال ۶، بهار ۸۹، شماره ۲۰، دانشگاه معارف، ص۳۷.

[۳]. کتاب مقدس ترجمه قدیم با حروف چینی جدید، انتشارات ایلام، سال نشر ، ۲۰۰۲م، سفر خروج باب ۴، فقرات ۸ ـ ۱۴.

[۴]. همان، باب ۳۲، فقرات ۱ تا ۶.

[۵]. همان، سفر پیدایش فقرات ۲۸ ـ ۳۹، باب ۱۸.

[۶]. همان، کتاب دوم سموئیل باب ۱۱، فقرات ۲ ـ ۲۵.

[۷]. کتاب مقدس و ترجمه قدیم، انتشارات ایلام، کتاب اول پادشاهان باب ۱۱ فقرات ۶ ـ ۱.

برخی از پیش‌گویی‌های پیامبران و اولیا درباره حادثه کربلا

اشاره:

نهضت خون بار کربلا و شهادت ابوعبدالله الحسین علیه‏السّلام و خاندان و یاران باوفای آن حضرت، از آنجا که پشتوانه محکم برای بقاء اسلام و حفظ آن از انحرافات و نابودی اسلام می‏ باشد، همان اسلامی که خود رمز سعادت انسانیت در آن است. از دورانهای بسیار دور، قبل از ولادت سیدالشهداء و قبل از بعثت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم و بلکه از اوائل خلقت حضرت آدم علیه‏ السّلام مورد گفتگو واقع شده و پیامبران بزرگ الهی از آن آگاه و به آن خبر می‏ دادند یا نگران آن بوده ‏اند که در این مقاله به آن اشاره شده است.

 

 پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم و امیرالمؤمنین و حضرت فاطمه علیهماالسلام و به طور کلی خاندان نبوت که این واقعه از جهات مختلف برای آنها روشن بوده است، دلیل این مطلب اخبار و روایات و اسناد معتبر تاریخی است که در کتب اسلامی موجود است. و اینک ما در این رهگذر روایاتی را که در این مورد آمده است ذکر می‏ کنیم.

پیشگویی امام علی علیه السلام درباره کربلا

هرثمه بن سلیم گوید: با علی علیه‏ السّلام به صفین (برای جنگ با معاویه) می‏ رفتیم، وقتی به زمین کربلا رسیدیم حضرت در آنجا با ما نماز جماعت خواند بعد از سلام نماز با دست مبارک مقداری از خاک کربلا برداشت و بوئید، سپس فرمود:

خوشا به حال تو ای خاک، البته که از تو گروهی (روز قیامت) محشور شوند که بی‏ حساب وارد بهشت می‏ گردند.

هرثمه وقتی به خانه برگشت به همسر خود به نام جرداء که از شیعیان حضرت بود گفت: آیا نمی‏ خواهی تو را از کار مولایت اباالحسن به شگفت آورم؟ وقتی به سرزمین کربلا رسیدیم مقداری از خاک آن زمین برداشت و بوئید و گفت: خوشا به حال تو ای خاک البته که از تو گروهی روز قیامت محشور می‏ شوند که بی‏ حساب وارد بهشت می‏گردند، او از کجا علم غیب دارد؟

جرداء همسرش گفت: ای مرد ما را رها کن، امیرالمؤمنین جز حق نمی‏ گوید. هرثمه گوید: (روزگار گذشت تا در زمان یزید) عبیدالله بن زیاد برای جنگ امام حسین علیه‏السلام مردم را بسیج می‏ کرد، من در آن لشکر بودم، وقتی به زمین کربلا و امام حسین و اصحاب او رسیدم، به یادم آمد آن منزلی را که با علی علیه‏السلام آمده بودم و آنجائی که حضرت خاک را برداشته و آن سخن را گفته بود شناختم. از آمدن خود ناراحت شدم، اسب خود را به طرف اباعبدالله الحسین رانده نزد حضرت آمدم سلام کردم و حدیث پدر بزرگوارش در این امکان را نقل کردم. حضرت فرمود: به کمک ما آمدی یا بر علیه ما؟ گفتم: ای پسر پیامبر نه با شما و نه بر علیه شما، زن و فرزندم را رها کردم و از پسر زیاد بر ایشان نگرانم، حضرت فرمود: زود برگرد و دور شو تا کشته شدن ما را نبینی، سوگند به آنکه جان حسین در دست اوست، هیچ کس امروز نیست که کشته شدن ما را ببیند و یاری نکند مگر اینکه داخل جهنم شود. هرثمه گوید: به سرعت از زمین کربلا فرار کردم تا کشته شدن آنها را نبینم. [۱]

حضرت آدم علیه السلام در کربلا

هنگامی که حضرت آدم علیه السلام به زمین فرستاده شد، میان او و همسرش «حوا» جدایی افتاد. آدم برای یافتن همسرش، به جست‌وجو پرداخت. در میانه راه، گذارش به کربلا افتاد. پس بی‌اختیار، اشک از چشمانش جاری شد و ابری از غم، دلش را تسخیر کرد. سر به آسمان بلند کرد و گفت: خدایا! آیا دیگربار، دچار معصیتی شده‌ام که این حال به من دست داده است؟

خطاب رسید : «ای آدم! گناهی از تو سر نزده است، بلکه در این سرزمین، فرزند تو ـ حسین علیه السلام ـ را با ستم، به قتل می‌رسانند»

عرض کرد: خدایا حسین کیست؟ آیا از پیامبران است؟

ندا آمد: «نه، پیامبر نیست، ولی فرزند پیامبر آخرالزمان ـ محمد بن عبدالله ـ است.»

عرض کرد: خدایا! قاتل او کیست؟

خطاب آمد: «نامش یزید است که ملعون آسمان‌ها و زمین‌ است.»

در این هنگام، به جبرئیل رو کرد و گفت: درباره قاتل حسین علیه السلام چه باید کرد؟

جبرئیل گفت: «باید او را لعن کرد».

آدم علیه السلام چهار بار یزید را لعن کرد و راه خود را در پیش گرفت و از سرزمین کربلا خارج شد.[۲]

کشتی نوح علیه السلام در کربلا

عجله کنید: «همه سوار بر کشتی شوید. کودکان را فراموش نکنید. عذاب خداوند نازل شده است» این کلامی بود که حضرت نوح علیه السلام به قوم خود می‌گفت : از آسمان و زمین آب فوران می‌کرد. وزش باد شدید نیز وحشت و اضطراب مردم را دو چندان کرده بود. همه بر کشتی سوار شدند و کشتی بر امواج پر تلاطم آب سرگردان شد. مدتی در راه بود که ناگهان از حرکت ایستاد. نوح علیه السلام، مضطرب و نگران گفت: خدایا! چه شده است؛ چرا کشتی حرکت نمی‌کند؟

ناگهان ندا آمد: «ای نبی‌الله! این‌جا، سرزمینی است که فرزند زاده خاتم الانبیا صلی الله علیه و آله و پسر اشرف اولیا کشته می‌شود.»

نوح علیه السلام پرسید: قاتل او کیست؟

ندا آمد: «قاتل او، ملعون آسمان‌ها و زمین است.» نوح علیه السلام چهار بار قاتـلان آن حضرت را لعن کرد تا سرانجام کشتی به راه افتاد و از غرق شدن نجات پیدا کرد.[۳]

عبور حضرت ابراهیم علیه السلام از قتل‌گاه

ابراهیم علیه السلام به سرزمین کربلا رسید. آرام آرام با مرکبش می‌گذشت که ناگهان به گودال قتل‌گاه رسید و اسب، او را به زمین زد. ابراهیم علیه السلام زبان به استغفار گشود و عرض کرد: خدایا! از من، چه خطایی سر زده است که به این بلا دچار شدم؟

جبرئیل نازل شد و عرض کرد: «ای ابراهیم! از تو گناهی سر نزده است. در این سرزمین، فرزند آخرین فرستاده خدا، ـ محمدبن عبدالله ـ را به قتل می‌رسانند.» ابراهیم علیه السلام پرسید قاتل او کیست؟

جبرئیل گفت: «قاتل او، ملعون آسمان‌ها و زمین است که قلم، بر روح اعظم، لعن او را نگاشته است.» در این هنگام، ابراهیم دست خود را به طرف آسمان بالا برد و در حق قاتلان آن حضرت، لعن و نفرین کرد.[۴]

 باد و سلیمان علیه السلام

سلیمان علیه السلام بر بساط خود، در آسمان در حال حرکت بود. ناگهان، باد به جنب‌و جوش افتاد و بساط سلیمان از کنترل وی خارج شد. سلیمان علیه السلام تعجب کرد و وحشت و اضطرابی عجیب، سراپای او را فرا گرفت.

پرسید: چه شده است؟

باد جواب داد: ما به قتل‌گاه حسین علیه السلام رسیده‌ایم.

سلیمان پرسید: حسین علیه السلام کیست؟

باد گفت: او فرزند علی بن ابی‌طالب و دختر خاتم ‌الانبیا ـ محمد مصطفی ـ است که در این سرزمین، به دست قومی جفاکار به قتل می‌رسد.

سلیمان پرسید: نام قاتلش کیست؟

پاسخ داد: او ملعون زمین و آسمان‌ها است.

در این هنگام، سلیمان دست به آسمان برداشت و یزید را لعن کرد. باد به خود آمد و بساط سلیمان را برداشت و از زمین کربلا دور کرد.[۵]

 موسی علیه السلام  و کربلا

موسی علیه السلام با «یوشع‌ ابن نون» در راه بودند که ناگهان، نعلین موسی علیه السلام پاره شد و خاری در پایش فرو رفت و خون از آن جاری شد. موسی رو به آسمان گفت: خدایا! مگر از من گناهی سر زده است که به چنین کیفری، در دنیا مبتلا می‌شوم؟

خطاب رسید: «ای موسی! نام این سرزمین کربلا است و در همین سرزمین، خون حسین علیه السلام ریخته می‌شود و به دست قومی جفاکار به قتل می‌رسد.»

موسی گفت: خدایا! حسین کیست؟

خطاب آمد: «او فرزند محمد مصطفی، آخرین فرستاده من، است.»

عرض کرد: قاتل او کیست؟ فرمود: «کسی است که ماهیان دریا و وحشیان صحرا و پرندگان هوا نیز او را لعن می‌کنند.»

موسی علیه السلام نیز رو به آسمان کرد و قاتلان حسین علیه السلام را لعن و نفرین کرد و با یوشع از زمین کربلا گذشت.[۶]

 عیسی علیه السلام و کربلا

عیسی علیه السلام که در جمع حواریان بود و از سرزمین کربلا می‌گذشت، پس از شنیدن خبر قرار گرفتن شیری بر سر راه عابران، جلو آمد و رو به شیر گفت: چرا در این راه نشسته‌ای و مانع رفت و آمد عابران هستی؟

حیوان به زبان آمد و گفت: یا نبی‌الله! نمی‌گذاریم از این‌جا بگذری، مگر آن که بر یزید، قاتل حسین، لعن کنی.

عیسی علیه السلام پرسید: قاتل او کیست؟

شیر گفت: ملعون چرندگان و پرندگان و درندگان بیابان‌ها است، به ویژه در ایام عاشورا.

عیسی علیه السلام به همراه حواریان دست به آسمان برداشت و یزید و قاتلان امام حسین علیه السلام را لعن کرد. آن‌گاه شیر از سر راه کنار رفت و آنان از آن سرزمین گذشتند.[۷]

پی نوشت:

  1. وقعه صفین، ص ۱۴۰ بحار ج ۴۱ ص ۳۳۷٫
  2. علاّمه مجلسی، بحارالانوار، ج۱۰، ص ۱۵۶٫
  3. همان، ص ۱۵۸٫
  4. همان.
  5. همان، ص ۱۵۷٫
  6. همان، ص ۱۵۶٫
  7. همان، ص ۱۵۷

 منبع: پایگاه اطلاع رسانی حوزه.

لزوم برترى امام از دیدگاه اهل سنّت

اشاره:

چکیده مسئله خلافت (جانشینی پیامبر صلی الله علیه و آله) بعد از ارتحال رسول الله مورد اختلاف صحابه قرار گرفت. جمعی از آنان، یعنی اهل سنّت، امامت را تابع انتخاب دانسته و آن را امری فقهی می دانند که به خود مسلمانان واگذار شده است و جمعی دیگر، یعنی شیعیان ، قائل به نص و انتصاب امامت شده و آن را از مسائل کلامی دانسته اند. و با مراجعه به روایات فریقین پى مى بریم که تأکید فراوانى بر موضوع امامت شخص برتر شده است.

الف) روایات عامه

۱ . پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) فرمود:

«هر کس شخصى را بر ده نفر بگمارد در حالى که مى داند در میان آن ده نفر، برتر از او وجود دارد، خدا و رسول و آن جماعت مسلمانان را فریب داده است.»(۱)

۲ . احمد بن حنبل به سند خود از ابن عباس روایت کرده که گفت: «هرکس فردى را سرپرست جماعتى قرار دهد در حالى که مى داند در میان آنان کسى وجود دارد که بیشتر مورد رضاى خداوند است، به خدا و رسول او و مؤمنین خیانت کرده است.»(۲)

۳ . باقلانى در حدیثى از پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) نقل کرده که فرمود: «افضل مردم باید امامت را بر عهده گیرد.»(۳)

ب) روایات اهل بیت(علیه السلام)

امام رضا(علیه السلام) در حدیثى طولانى مى فرماید:

« إنّ الأنبیآء و الأئمه یوفّقهم اللّه و یؤتیهم من مخزون علمه و حکمه ما لا یؤتیه غیرهم فیکون علمهم فوق کّل علم أهل زمانهم فى قوله . عزوجل .( أَ فَمَنْ یَهْدی إِلَى الْحَقِّ…)»؛(۴) «همانا پیامبران و پیشوایان را خداوند موفق مى گرداند و آنان را از علم و حکمت هاى مخزونش به مقدارى عطا مى کند که به دیگران عطا نمى کند، پس علم آنان فوق علم اهل زمانشان است. این مطلب در قول خداوند . عزّ وجلّ . ( أَ فَمَنْ یَهْدی إِلَى الْحَقِّ…) اشاره شده است….».

امام باقر(علیه السلام) فرمودند:

(جَعَلَهُمُ اللّهُ عَزَّوَجلَّ اَرکانَ الاَْرضِ أنْ تَمیدَ بِأَهْلِها وَ عُمُدَ الاِسْلامِ وَ رابِطَهً عَلى سَبیل هُداهُ….)(۵)، «خداوند عزوجل ائمه را ارکان زمین قرار داد تا اینکه مردم دچار اظطراب نباشند و آنها را ستونهاى اسلام و وسیله هدایت مردم به راه خویش قرار داد که هیچ هدایت شده اى بدون هدایت آنها هدایت نمى شود».(۶)

پی نوشت:

۱ . کنز العمال، ج ۶، ص ۱۹، ح ۱۴۶۵۳٫

۲ . مسنداحمد، ج ۱، ص ۱۶۵٫

۳ . نصوص الفکر السیاسى، ص ۵۴٫

۴ . عیون اخبار الرضا(علیه السلام)، ج ۱، ص ۱۷۴، باب ۲۰٫

۵ . کافى، ج ۱، ص ۱۹۷٫

۶ . على اصغر رضوانى، امام شناسى و پاسخ به شبهات (۱)، ص ۱۳۳٫

هُنر بیان نبوى

اشاره:

هنر بیان زیبا و کلام شیوا آن است که در دل انسان نفوذ کند و روح را از تاریکى و زشتى و پلیدى برهاند و در افقى وسیع و با صفا که به نور ایمان روشن است سر دهد. سخن از فصاحت و بلاغت و هنر بیان مؤمن ترین انسان جهان، حضرت محمّد(صلى الله علیه وآله) است; همان کس که در فصاحت ممتاز و در بلاغت بى همتا بود; چرا که قلب وى مهبط الهام پاک بود و گفتار الهى بر زبانش جارى. یکى از اعراب که در دانش احوال و اخبار عرب تبحّرى بسزا داشت به آن حضرت(صلى الله علیه وآله) عرض کرد: من در میان عرب گشته ام و گفتار فصحاى عرب بسیار شنیده ام ولى از تو فصیح تر ندیده ام، چه کسى تو را این هنر و ادب آموخت؟ پیامبر سخن(صلى الله علیه وآله) فرمود: «خدایم آموخت و نیک آموخت.»

مقدّمه

در ظلمت‌کده جهان که حقیقت با اوهام آمیخته و راه از چاه هویدا نیست و از تصادم امیال و وظایف و قیود در هر قدم هزاران پیچ و خم و پرتگاه در پیش است، براى فرار از حیرت و گمراهى دلیل راهى باید جست و به پرتو او این راه سخت و پر خطر را آسان پیمود. دلیل راه بودن از همه کس ساخته نیست. اگر پیمودن راه مشکل و پرخطر باشد، بى تردید رهبرى هزار بار مشکل تر است. طینتى پاک باید و گوهرى اصیل و روحى همچون کوه استوار، و همتى همچون آسمان بلند و حوصله اى چون دریا وسیع، و از همه مهم تر، دلى باید از شوق لبریز و سرى از عشق پرشور و روحى از پرتو روشن، تا به نیروى شوق و راهنمایى عشق و پرتو غیب راه از چاه باز شناسد و از تاریکى نجات یابد و آنگاه گمشدگان مسالک را از مهالک برهاند و به سرمنزل مقصود برساند. این مقام عالى اوج کمال انسانى است و بى تردید، حضرت محمد(صلى الله علیه وآله)کسى است که به این مقام رسیده است؛ چرا که رفتارش براى همگان سرمشق کمال و گفتارش دستور فضیلت و اخلاق است. سخنانى که از روح بزرگ آن حضرت(صلى الله علیه وآله)تراوش مى کند براى جان هاى سرگشته و حیرت زده که در کار خویش فرو مانده و در ظلمات وهم و تردید فرو رفته اند همانند آب حیات است که آنها را در جهان معانى، زندگى جاودانه مى بخشد; و این یعنى: هنر بیان نبوى.

حضرت محمّد(صلى الله علیه وآله) از خاک تا افلاک

در سرزمینى به دور از تمدن، در میان دره اى خشک و بى حاصل، طفلى یتیم که از نعمت پدر و محبت مادر محروم گشته بود در سایه سرپرستى جد و عمویش پرورش یافت.

در دوران جوانى در عین اینکه امین و درستکار بود و به همراه عمویش با فقر دسته و پنجه نرم مى کرد، روح وى در معبر زندگانى از آلایش زشتى و پستى بر کنار ماند. در سن چهل سالگى بر ضد بت پرستى و جاهلیّت و بیدادگرى، که در آن روزگار در میان مردمش سخت رواج داشت، قد برافراشت و با اتکا به خداوند مردم را به یگانگى فراخواند و دلسوزانه و مصرّانه مى خواست که از پرستش بتان چشم بپوشند و خداى یگانه بى همتا را خالصانه عبادت کنند و با یکدیگر برادر و برابر باشند و هیچ کس را جز به وسیله پرهیزگارى امتیازى ندهند.

قریش چون او را در گفتار و کار خویش استوار یافتند براى ریختن خونش نقشه کشیدند. آن حضرت(صلى الله علیه وآله) به ناچار از دیار خود چشم پوشید و در مدینه مقیم شد و کار صورت دیگرى گرفت. در جنگ هاى زیاد با دشمنان خدا مبارزه کرد و به نیروى ایمان و پشتیبانى خدا و هنر بیان پاک از هیچ کس باک نداشت. چیزى نگذشت که سراسر جزیره العرب و پس از مدتى قسمت اعظم دنیاى آن زمان پیرو تعلیمات او شد.

در همه مدت دعوت، کار حضرت محمد(صلى الله علیه وآله) ابلاغ بود و مهم ترین وسیله ابلاغ الهى آن حضرت(صلى الله علیه وآله) جز «سخن» چیز دیگرى نبود. پیامبراعظم(صلى الله علیه وآله) جان هاى قابل را که استعداد هدایت داشتند به نیروى بیان و سخن پاک صیقل مى داد. به راستى، این ولى اللّه اعظم(صلى الله علیه وآله) به تأیید خدا و به نیروى سخن پاک حکومت بر دل ها داشت. و به اعجاز قرآن و قدرت بیان چنان جان ها را مسخّر کرد که پس از قرن ها هنوز آن دولت پاینده خلل نیافته است.

فصاحت و بلاغت نبوى

بى تردید، حضرت محمد(صلى الله علیه وآله) در هنر فصاحت و بلاغت از همه گوى سبقت ربوده و به گفته خود، فصیح ترین عرب بود: «ادبى و انا افصح العرب.»۱

فصاحت نبوى هم اکتسابى بود و هم آمیخته به عطاى الهى. اکتسابى بودن از آن روى که در طایفه بنى سعد پرورش یافته بود. لهجه اصیل و دلاویز بنى سعدیان در سراسر جزیره العرب، زبانزد عام و خاص گشته بود. به همین خاطر، جد پیامبر(صلى الله علیه وآله) او را براى لهجه آموزى به آنان سپرد و اثر آن چنان بود که حضرت(صلى الله علیه وآله) خود مى فرمود:«هر چه از فصاحت و بلاغت آموخته ام مربوط به دوران چهار ساله اى است که نزد قبیله بنى سعد بودم.»۲

و اگر گفته مى شود: فصاحت نبوى آمیخته به عطاى الهى است، به خاطر آن است که قرآن، این مجموعه عظیم هنر بیانى خدا و معجزه جاودانه نبوى، با کلمات فصیح عربى که نظم و اسلوب آن چون الماس تراشیده شده و زیبا و یکدست گشته، توسط روح القدس، فرشته امین به قلب آن حضرت(صلى الله علیه وآله) القا مى شد و مسلّم است پیامبر(صلى الله علیه وآله) در سایه قرآن، مافوق بلاغت عادى لب به سخن مى گشود.

با آنکه گفته اند: فصاحت در کلمه و کلام است۳ ولى هنوز فصاحت نبوى بیانگر جمال جان است و قدرت بیان آن حضرت(صلى الله علیه وآله)برخاسته از ضمیر مصفایش، و همچون حفّار معادن الماس از زوایاى درون توانمند خویش آن معانى باریک را، که به روزگاران از تجربه ها و حادثه ها و موهبت ها تکوین شده، کشف مى کند و در قالب سخن و کلمات طیّبه ظهور مى دهد. بنابراین، باید گفت: حضرت محمد(صلى الله علیه وآله)، سرآمد همه پیامبران، یکى از معجزاتش جلوه شخصیت او بود: هنر بیان معجزه آسایش که مورد اعتراف دوست و دشمن بود.

فصاحت و بلاغت نبوى از نگاه دیگران

در وصف هنر بیان نبوى، سخنان جاحظ که بحق یکى از معروف ترین، تواناترین و آگاه ترین نویسندگان عرب در همه قرون به حساب مى آید، بهترین گواه است. وى حق سخن را درباره هنر فصاحت و انسجام و شیرینى کلام نبوى ادا کرده است:

«کلام حضرت محمد(صلى الله علیه وآله) سخنى است که شمار حروفش اندک و شمار معانى اش بسیار، از تصنّع برى و از تکلّف بر کنار است. آنجا که تفصیل باید مفصّل و آنجا که اختصار شاید مختصر است. از کلمات نامأنوس فرارى و از سخنان مبتذل و بازارى مبّراست. کلماتش با حکمت همدوش و با عصمت هماغوش و با تأیید الهى قرین و با توفیق همنشین بود. خداوند گفتار او را با محبت و قبول توأم ساخته است. مهابت و حلاوت و افهام و اختصار را با هم دارد. از تکرار سخن بى نیاز و شنونده را به کار نیاز نمى افتد. آنگاه که لب به سخن مى گشود هیچ سخنرانى بر او فایق نمى شد و او را مجاب نمى کرد. سخنان مفصّل را با کلمه مختصر، رد مى کرد. گوشه و طعنه نمى زد. در سخن نه کند بود و نه تند. گفتارش نه طولانى بود و نه مبهم. سخنى سودمندتر و شیواتر و رساتر و مؤثرتر و روان تر و فصیح تر و واضح تر از سخن وى نشنیدند.»۴ جاحظ پس از ذکر این سخن، از بیم آنکه مبادا گفتار وى در نظر کوته نظران و بى خبران گزاف جلوه کند چنین مى گوید: «شاید آنها که از دانش بهره کافى ندارند و از رموز سخن و سخندانى بى خبرند گمان برند که ما در ستایش هنر سخن محمدى راه تکلّف پیمودیم و درباره اهمیت آن گزاف گفتیم. چنین نیست. قسم به آن خدایى که گزافه گویى را بر دانشمندان حرام کرده و تکلّف را در نگاه صاحب نظران قبیح ساخته و دروغگویان را در پیش خردمندان بى قدر نموده، این گمان را کسانى مى کنند که از راه حقیقت منحرف شده اند.»۵

ابن ابى قحافه که در علم احوال و اخبار عرب تبحّرى بسزا داشت، یکبار به آن حضرت(صلى الله علیه وآله)گفت: من در میان عرب گشته ام وگفتار فصحاى عرب را بسیار شنیده ام اما از تو اى پیامبر فصیح تر ندیده ام، چه کسى تو را این هنر و ادب بیاموخت؟ آن حضرت در پاسخ فرمود: «خدایم چنین آموخت و نیک آموخت.»۶

کیفیت و کمیّت هنر بیان نبوى

سخن پیامبر(صلى الله علیه وآله)، پیامبر سخن است و فضل آن بر دیگر سخنان همان است که پیامبر(صلى الله علیه وآله) را بر دیگران افضل است; چرا که سخن، صداى ضمیر سخنور است و فضل حاکى از فضیلت سخنگو. عبارت پیامبر(صلى الله علیه وآله) در عین سادگى چنان پرشور و هیجان است که گویى حیات و قوت در آن موج مى زند و عقل نورانى از خلال کلمات پرتو افشانى مى کند.

سخن گفتن حضرت محمد(صلى الله علیه وآله) آداب خاصى داشت. جز به موقع سخن نمى گفت و بیش از حاجت کلامى بر زبان جارى نمى ساخت. پیوسته در اندیشه بود و آنگاه که خاموشى وى دراز مى شد مى فرمود: «ما پیامبران کم سخنیم.»۷ و یا مى فرمود: «خدا پرگویى را دوست ندارد، هر کس سخن به قدر حاجت گوید خدایش سرسبز دارد.»۸

پیامبر(صلى الله علیه وآله) صدایى رسا داشت و با این همه، سخن آهسته مى گفت و مى فرمود: «خدا بلند [سخن] گفتن را دوست ندارد.»۹

میراث بزرگ هنر بیان نبوى که به صورت مضبوط پس از طى قرن ها از دستبرد روزگار مصون مانده و در قالب حدیث نبوى به دست ما رسیده، یادگار ایام مدینه است; میراثى که شعله اى جهان افروز است و براى روشن کردن جان ها و رهانیدن جهان، از این افراط هاى خطرناک و تفریط هاى هول انگیز مایه اى رسا دارد.

با مقیم شدن پیامبر(صلى الله علیه وآله) و مسلمانان در مدینه، مجال بحث و توضیح دین بیشتر گشت و مستمعان به نقل سخنان وى رغبتى فوق العاده داشتند.

پیامبر(صلى الله علیه وآله) معمولا پس از نماز سخن مى گفت و در مناسبات خاص و حوادث بزرگ سخنان وى بیشتر مى شد. آن حضرت ضمن گفتار، به سؤال افراد پاسخ مى داد. اما فرو رفتن در سؤال را خوش نداشت و مى فرمود: «مادام که چیزى نگفتم مرا واگذارید. اسلاف شما از کثرت سؤال به ضلال افتادند. وقتى دستورى به شما دادم هر چه توانید بدان کار کنید و چون از کار منعتان کردم بس کنید که راه صلاح این است.»۱۰

تجلّى هنر بیان نبوى

در این بخش با ذکر نمونه هایى ارزنده از سخنان گهربار آن حضرت(صلى الله علیه وآله)، از این خرمن درافشان به انداره وسع خود خوشه برمى چینیم:

. «ینبغى ان یکون للمؤمن ثمانیه خصال: وقار عند الهزائر صبر عند البلاء و شکر الرخاء و قنوع بما رزقه اللّه عزوجل، لا یظلم الاعداء ولا یتحامل على الصداقاء بدنه فى تعب و الناس منه فى راحه»;۱۱ سزاوار است که مؤمن هشت صفت داشته باشد: با بزرگ منشى و وقار در حوادث سخت قرین باشد، به هنگام بلاها و امتحانات صبر و شکیبایى داشته باشد، به هنگام گشایش شکر و سپاسگذارى خدا کند، به رزقى که خداى عزیز و بلند مرتبه به وى روزى کرده است قناعت کند، به دشمنان ستم نکند، مزاحم دوستان نشود، تنش در رنج باشد و مردم از او در آسایش باشند.

. «نوم العالم افضل من عباده العابد»;۱۲ خواب دانشمند از عبادت عابد و پرهیزگار ارزشمندتر است.

. «نعمِ العطیهُ کلمهُ حق تَسمِعُها ثُمَّ تَحمِلُها الى اخ لک مسلم»;۱۳ چه نیکو هدیه و عطایى است سخن حقى که نیک بشنوى و به برادر مؤمن خویش برسانى.

. «من سلک طریقاً یلتمس فیه علماً سهل اللّه له طریقه الى الجنه»;۱۴ هر که در جستوجوى علم راهى را طى کند خدا براى وى راهى سوى بهشت بگشاید.

. «من اقتصد اغناه اللّه و من بذر أفقره اللّه و من تواضع رفعه اللّه و من تجبر قصمه اللّه»;۱۵ آن کس که میانه روى کند خدا بى نیازش سازد و هر که اسراف نماید خدا فقیر و نیازمندش کند. هر که فروتنى کند خدایش او را بالا برد و هر که فخر و بزرگى فروشد خدایش او را در هم شکند.

. «ما من ساعه تمر بابن آدم لم یذکر اللّه فیها الاحسر علیها یوم القیامه»;۱۶ ساعتى در دنیا بى ذکر خداى بر آدمى نگذرد، مگر روز قیامت بر آن حسرت خورد.

. «لکلّ شىء آفه تفسده و آفه هذا الدین ولاه السوء»;۱۷ هر چیزى آفتى دارد که مایه فساد و تباهى آن مى شود و آفت این دین زمامداران بدند.

. «اقرءوا القرآن فان اللّه تعالى لایعذب قلباً وعى القرآن»;۱۸ قرآن بخوانید و با آن مأنوس شوید. به راستى خداوند آن دلى که قرآن را دریافته باشد معذب نمى کند.

. «افضل العباده انتظار الفرج»;۱۹ بهترین عبادت انتظار گشایش و فرج است.

. «اقبل الحق ممن اتاک به من صغیراً و کبیر و ان کان بغیضاً بعیداً و اردد الباطل على من جاءک به من صغیراً و کبیر و ان کان حبیباً قریباً»;۲۰ حق را از هر که آن را ارائه دهد بپذیر، خواه خردسال باشد، خواه پیر، خواه دشمن باشد، خواه بیگانه. و باطل و ناحق را طرد کن و نپذیر، اگرچه از جانب دوست نزدیکت باشد.

چه زیباست که راز و نیاز همه ما به اقتداى پیامبر سخن، همان دعاى پاک او باشد که خدا را این گونه مى خواند: «اللهم اقسم لنا من خشیتک ما تحول بیننا و بین معاصیک و من طاعتک ما تبلغنا به رضوانک و من الیقین ما یهون علینا مصیبات الدنیا و متعنا باسماعنا و ابصارنا و قوتنا ما احییتنا و اجعله الوارث منا و اجعل ثارنا على من ظلمنا انصرنا على من عادانا ولا تجعل مصیبتنا فى دیننا ولا تجعل الدنیا اکبر همنا و لا مبلغ علمنا و لا تسلط علینا من لایرحمنا»;۲۱ پروردگارا! از خشیت خود جرعه اى نصیبم ساز که میان ما و نافرمانیت حایل شود، و از اطاعت خود آنقدر توفیقمان ده که ما را به بهشت رساند، و از یقین آن اندازه که مصیبت هاى جهان را بر ما آسان کند و ما را تا هنگامى که زنده مى دارى از چشم و گوش و نیرویمان بهرهور ساز و این بهرهورى را برایمان نگه دار و انتقام ما را از کسانى که به ما ستم روا داشتند بگیر و ما را بر کسانى که نسبت به ما عداوت و دشمنى مى کنند پیروز گردان. مصیبت ما را در دینمان قرار مده و کار دنیا را بزرگ ترین غم ما و نهایت علم و دانش ما مساز، و کسى را که به ما رحم نمى کند بر ما مسلط مگردان.

نتیجه

در این جهان، برگزیدگان خدا کسانى هستند که اعمال بزرگ و حیرت انگیزشان، و خوبى هاى کردارى و رفتارى آنان مایه بهبود و کمال و صلاح انسانیت شده است. رفتار و گفتار آنان براى راهنمایى مردم در راه رسیدن به کمال مطلوب انسانیت و رها ساختن بى خبران از بند هوا و شهوت بهترین وسیله است.

حضرت محمد(صلى الله علیه وآله) خاتم پیامبران، با کلام پاک و شیوا و رسایش از محرومان و بدویان، مردمى مورد احترام جهانیان ساخت. هنر بیان نبوى بهترین و ارزنده ترین عامل براى گذر جامعه بدوى از فرهنگ جاهلى به جامعه دادگر دینى مورد رضایت خداوندى بود.

مهم ترین اصول گفتار پیامبر(صلى الله علیه وآله) را سادگى و روانى، آگاهى و بینایى و عرفان و حکمت و صداقت تشکیل مى دهد. سخنان آن حضرت تراوش روحى نیرومند و فطرتى پارسا و مهربان و برخاسته از روانى پاک و ایمانى استوار بود.بر سراپرده اندیشه اش پرتو «لااله الااللّه» تجلّى داشت و در تمام گفتارش کارکرد این اندیشه نمایان بود. هدفش از آن همه شیوایى و هنر بیانى، فلاح و رستگارى همه انسان ها بود.

پى نوشت:

۱. محمّدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج ۱۶، روایت ۲، باب ۱۸، ص ۱۵۸٫

۲. جاراللّه محمود زمخشرى، ربیع الابرار، چ سوم، بیروت، ۱۴۰۱ ق، ص ۷۲٫

۳. سعدالدین تفتازانى، مختصرالمعانى، ۱۳۹۸ ق، ص ۲۳٫

۴ و ۵. ابوعمرو عثمان جاحظ، البیان و التبیین، چ دوم، ۱۴۰۹ ق، ص ۱۱۲ / ص ۱۱۳٫

۶. کمال الدین عراقى، کمال النصیحه و الادب، ۱۴۰۷ ق، ص ۹۷ / محمّدباقر مجلسى، پیشین، ج ۱۶، باب ۹۹، ص ۲۱۰٫

۷. مصطفى صادق رافعى، اعجازالقرآن و بلاغه النبویه، ۱۴۱۱ ق، ج سوم، ص ۸۰٫

۸ و ۹. شیخ حرّ عاملى، وسائل الشیعه، چ سوم، بیروت، ۱۴۱۲ ق، ج ۱، ص ۱۷ / ص ۱۸٫

۱۰. شیخ محمّد خضرى، نورالیقین، نجف، ۱۳۹۸ق، ص ۷۵٫

۱۱. ابوالقاسم پاینده، نهج الفصاحه، چ پنجم، جاویدان، ۱۳۸۲، ح ۳۲۲۰٫

۱۲. همان، ح ۳۱۳۸٫

۱۳. همان، ح ۳۱۲۷٫

۱۴. همان، ح ۳۰۲۶٫

۱۵. همان، ح ۲۹۳۹٫

۱۶. همان، ۲۶۷۷٫

۱۷. همان، ۲۲۵۵٫

۱۸. همان، ح ۴۲۶٫

۱۹. همان، ح ۴۰۹٫

۲۰. همان، ح ۴۲۸٫

۲۱. همان، ح ۵۰۳٫ درباره عظمت این دعاى پیامبر(صلى الله علیه وآله) و محتواى والا و کامل و جامع آن همین بس که مرحوم شیخ عبّاس قمى در کتاب ارزشمند مفاتیح الجنان در شرح اعمال ماه پرفضیلت شعبان این دعا را ذکر کرده و گفته است: این دعاى جامع و کاملى است که سزاوار است مؤمن خود را پیوسته ملازم با این دعا نماید و در همه موقع نافع مى باشد.

منبع: ماهنامه معرفت ، شماره ۱۱۰

مصلحت اندیشى و تکلیف ‎محورى در اندیشه و سیره امام على(ع)

 موسى سلیمى

مقدمه:

مبحث تکلیف‎محورى و مصلحت‎‎اندیشى، یکى از مباحث مهم در اندیشه سیاسى اسلام است. اهمیت این بحث به این دلیل دو چندان گردیده، که در کشورمان بعد از سالها، حکومت اسلامى برپا شده است. به همین دلیل، گاه در برخى موارد، اختلاف نظر در بعضى احکام پیدا می‎شود. به طور مثال، آیا اجراى حکم قصاص در شرایط کنونى، به مصلحت اسلام و کشور است؟ در هنگام تزاحم احکام بخصوص  در مسائل اجتماعى، ترجیح یک امر بر دیگرى اغلب مشکل است. این امر، باید به وسیله فقیه آشنا به مبانى و احکام فقه صورت گیرد و اهمال و بی‎دقتى در این امر، می‎تواند ضربات جبران ناپذیرى برپیکره دین وارد آورد.

در این تحقیق مختصر، سعى برآن بوده است تا ابتدا کلیات مفهومى دو واژه: مصلحت ‎اندیشى و تکلیف‎محورى، بررسى شود. بعد از آن، به خاستگاههاى فقهى و عقلى مصلحت اشاره‎اى می‎شود. سپس، انواع مصلحت بررسى می‎گردد. همچنین، نگاهى گذرا به رابطه میان مصلحت‎اندیشى و تکلیف‎محورى خواهیم داشت. سپس، نمونه‎هایى از مصلحت‎اندیشی‎هاى امام(علیه السلام) را ذکر کنیم. بعد از آن، جایگاه و نقش تکلیف محورى را در اندیشه امام(علیه السلام) بررسى می‎کنیم. همچنین، نکاتى چند درباره مصلحت و کیفیت بهره‎گیرى از مصلحت را ذکر می‎نماییم. در نهایت، به یک نتیجه‎گیرى کلى از مباحث مطرح شده می‎پردازیم.

الف ـ کلیات مفهومى

تکلیف و تکلفه مصدر باب تفعیل به شمار می‎روند. به لحاظ لغوى، تکلیف به معناى مشقت و سختى و جمع آن تکالیف می‎باشد. معناى اصطلاحى که از آن مدنظر داریم، عبارت است از: «عمل به یک سلسله دستور‎ها و قوانین که از طرف شارع مقدس وضع شده و به وسیله پیامبران به ما ابلاغ شده، که در نتیجه عمل به آن، می‎توان به سعادت دنیا و آخرت رسید.» [۲]

در مقابل تکلیف واژه مصلحت است که وزناً و قیاساً هم بر وزن منفعت می‎باشد. به لحاظ لغوى هم، واژه مصلحت به معناى منفعت، سود و بهره است. معناى اصطلاحى مورد نظر این واژه عبارت است از: «جلب منفعت و دفع ضرر، در حدودى که مقاصد شرع حفظ شود.»

مصلحت، تقسیم ‎بندیهاى گوناگونى دارد. به لحاظ زمانى، می‎توان مصلحت را به مصالح دائمى (ثابت) و موقت (متغیر) تقسیم کرد.

مراد از مصلحت ثابت، مصلحتى همیشگى است، که در همه زمانها ارزش آن محفوظ می‎ماند و بدان عمل می‎شود.

مصلحت متغیر، آن است که در صورت تعارض حکم سابق واخیر، به حکم اخیر عمل کنیم.

ازحیث اعتبار شارع، می‎توان مصلحت را به ۳ بخش تقسیم کرد:

۱.مصالح معتبره: شارع دلیل اعتبار حکم را ذکر کرده‎است؛ مثل قصاص براى حفظ نفس.

۲.مصالح ملغاه: شارع به الغاى آن تصریح کرده است؛ مثل ربا.

۳. مصالح مسکوت عنها (مصالح مرسله): شارع نه بر الغاى آن تصریح کرده و نه بر اعتبار آن.

مصالح مرسله که در فقه اهل سنت یکى از منابع استنباط و اخراج حکم است، به ۳ قسمت تقسیم می‎شود:

۱.   ضروریه: هدف و مقصود اصلى شریعت، بر حفظ آن می‎باشد؛ مثل: دین، نفس و عقل.

۲. حاجیه: براساس نیاز جامعه، حکمى جعل گردد، نه براساس ضرورت؛ مانند: احکام بیع و اجاره.

۳. تحسینیه (اخلاقیات): نه در حد ضرورت و نه در حد غیرضرورى است، که رعایت آن باعث کمال می‎شود.[۳]

از حیث دامنه و گستره تأثیر، می‎توان مصلحت را به مصالح فردیه و نوعیه تقسیم کرد

در تلقى شیعه، مصالح مرسله موجب کنار نهاده شدن نصوص دینى است و موجب می‎شود که عامل به آن، بر آراى شخصى خود تکیه کند و احیاناً فتواى خلاف بدهد. از دیدگاه شیعه، حکم ناشى از مصالح مرسله، به خود شارع انتصاب نمی‎یابد و حکم می‎باشد، نه فتواى کاشف از حکم شرع؛ (اگرچه مانند حکم شرعى لزوم اجراى آن محرز است) و به عنوان اختیارات ولى امر محسوب می‎شود.

منظور ما از مصلحت در این تحقیق، آن نوع مصلحتى است که پایه حکم و احکام حکومتى قرار می‎گیرد. البته، در تعریف خود حکم حکومتى هم اختلاف نظر وجود دارد. برخى حکم حکومتى را در طول احکام اولیه و ثانویه می‎دانند. برخى می‎گویند علاوه بر احکام اولیه و ثانویه، شق سومى به نام احکام حکومتى داریم. مراد از حکم حکومتى، حکمى است که فقیه یا  حکومت اسلامى گاهى مصلحت تامه ملزمه یا مفسده تامه ملزمه‎اى را تشخیص می‎دهد و براساس آن، حکمى صادر می‎کند که از نظر قرآن و روایات، همان حکم الله است. و آن مصلحتى که فقیه در نظر می‎گیرد، گاهى ـ مانند قضیه تحریم تنباکو ـ عنوان ثانوى است یا ـ مثل حکم بر اول ماه ـ ثانوى نیست و[۴] همه‌ مصالح یاد شده، در طول تکلیف محورى جا دارند.

ب ـ خاستگاههاى عقلى و فقهى مصلحت

۱. مصلحت و بناى عقلا

بناى عقلا صرفاً در امور اجتماعى و غیرعبادى اهمیت دارد و الا، استحسانات و استنتاجات استقلالى آن، نمی‎تواند تغییر دهنده موضوعات و احکام عبادى باشد؛ چون در احکام عبادى، عقل توان ادراک ندارد. به عبارتى، این نوع احکام حقایق ملکوتى به شمار می‎روند، که ملاکها آن صرفاً الهى است و با عقول عامه درک نمی‎شود. حضرت رسولe و امامان (علیه السلام) فقط در امور اجتماعى و در محدوده‌ مصالح بشرى، با مردم مشورت می‎کردند و در هیچ یک از احکام تعبدى و موضوعات عبادى مشورت با مردم صحیح شمرده نمی‎شد. از این‎رو، رابطه بناى عقلا در امور اجتماعى با تکلیف‎محورى، عموم و خصوص مطلق است[۵].

۲. مصلحت و عرف

منظور از عرف، چیزى است که در میان مردم متداول است، با نص شرعى مخالفتى ندارد، مصلحتى را از میان نمی‎برد و مفسده نیز به بار نمی‎آورد. عرف روش عمومى مردم که از مصلحت اندیشى سرچشمه گرفته و براى حفظ فرد یا جامعه سامان یافته باشد، در صورتى معتبر است که برخورد و تعارض با شرع نداشته باشد. رابطه این نوع عرف هم باتکلیف‎محورى، عموم وخصوص مطلق است[۶].

۳. مصلحت و قاعده لاضرر

پیروى از احکام و دستورهاى اسلامى تا جایى لازم است، که مستلزم ضرر و زیان نباشد. در اینجا باید به این نکته اشاره کرد که در ضرر به شخص، مصلحت شخصى و فردى و در ضرر به جمع، مصلحت جمعى منظور است. نفع این قاعده، به کلیت اجتماع مسلمانان برمی‎گردد؛ به طورى که می‎توان گفت که در نهایت، براى «مصالح عمومی» در نظر گرفته شده است. در این موارد، احکام صادره از جانب شرع، براساس لاضرر جمعى ونرسیدن ضرر به جامعه انسانى است. در واقع، مصلحت نوعى لحاظ شده است، نه مصلحت فردی. به طور مثال، پرداخت زکات براساس مصلحت نوعى است، نه فردی.

۴. مصلحت و اصل تقدیم اهم بر مهم (تزاحم احکام)

هرگاه دو حکم لازم‎الاتباع شرعى در یک مقام با هم جمع شوند، با هم برخورد کنند و در مقام تزاحم قرار گیرند به طورى که قدرت اعمال و انجام دادن هر دو حکم شرعى را نداشته باشیم، به حکم عقل می‎بایست امر اهم را انجام دهیم. در این باره، علاوه بر اینکه عقل و اجماع برآن صحه می‎گذارد، روایتى از پیامبرe نقل شده است که فرمودند: «اذا اجتمعت حرمتان طرحت الصغرى للکبری» (هرگاه دو امر محترم در یک مورد جمع شوند، می‎بایست امر کوچکتر را براى امر بزرگتر رها کرد). اقوا بودن مصلحت در امور اجتماعى، سیاسى و حکومتى، کارى است دشوار که فقط از عهده فقیه کارشناس بر‎می‎آید. در تزاحم مصالح نوعیه با شخصیه، مصالح نوعیه تقدم دارد. در دل این قاعده یک قاعده عقلى دیگرى به نام «دفع افسد به فاسد» یا «اصل خیر الشرین» نیز مطرح می‎شود. در تزاحم، چه در انتخاب اهم و مهم و چه در انتخاب افسد و فاسد، مکلف باید:

اولاً، حتماً به یکى از آن دو عمل کند.

ثانیاً، انجام آن یک امر، انجام ندادن دیگرى را در پى دارد. پس، هیچ امکانى براى انجام هر دو حکم نیست. رابطه این نوع مصلحت با تکلیف‎محورى، عموم و خصوص مطلق است.

ب ـ انواع  مصلحت

۱. مصالح واقعى

این گونه مصلحتها، در بطن کلیه‌ احکام شریعت نهفته است، و از آنها به مصالح «نفس الامری» تعبیر می‎شود. این نوع مصالح، در مسائل عبادى فردى و شخصى بیشتر وجود دارد.

۲. مصالح حکومتى

این نوع مصالح تابع ضرورت است و کاشف آن عقل به شمار می‎رود. در حکومت اسلامى، این نوع مصلحت و تشخیص ضرورت، می‎بایست با روح شریعت هماهنگ باشد. اگرچه این نوع حکم حکومتى و تشخیص موارد ضرورى، به عنوان یک حکم «مستنبط» نیست، لیکن از عقل آشناى با مبانى شریعت می‎بایست صادر شود تا همواره در بستر شریعت بوده و با روح شریعت هماهنگى داشته باشد. مصلحت حکومت را یک عقل تزاحم‎شناس می‎تواند تشخیص دهد. در بسیارى از مسائل، چندین مصلحت وجود دارد که باید بهترین را انتخاب کرد. عقل تزاحم‎شناس، باید مصالح مقدر و محقق را درک کند. نه تنها صورتهاى فعلى یک قضیه، بلکه عقل تزاحم‎شناس باید زوایاى پنهان پیشآمدها و تبعات آینده آن را نیز کاوش کند. از این‎رو، مجتهد باید آگاه به زمان باشد. و فقط عقل شریعت‎آشنا و تزاحم‎شناس که با مذاق شارع و انگیزه او از جعل احکام اجتماعى اسلام آشناست، می‎تواند این مصالح حکومتى را تشخیص دهد[۷].

۳. مصالح به معناى منافع

تسرى و انتقال ناصواب این نوع مصلحت به نوع قبلى (مصلحت تابع ضرورت)، باعث نتیجه‎گیریهاى نامیمون، و به دور از حقیقت همچون: «عرفى شدن دین» شده است. علت اصلى این تسرى ناصواب علاوه بر ناآشنایى با مبانى فقهى و حکومتى اسلام و نادیده گرفتن مصلحت، تابع ضرورت وجود مرزهاى نزدیک میان مصلحت به معناى منفعت یا اصالت فایده «(علیه السلام)tility» است که جرمى بنتام و جان استوارت میل از اصحاب آن به شمار می‎روند. در این مصلحت که به معناى مفید بودن است، دیگر بحث ضرورت نیست، بلکه بحث بود و نبود است؛ به طورى که یک نوع عملیات کاوشگرانه و کارشناسانه‌ محض است، که چه چیزى به سود جامعه بشرى است و چه چیزى به سود آن نیست[۸]. پرسش اصلى این است که آیا اگر عقلاى عالم به این نتیجه رسیدند که امرى به سود آنان است، آیا این امر حجت است؟ آیا در جامعه‌ دینى، چنین امرى پذیرفتنى است؟ در پاسخ به آن، ۲ نظر وجود دارد:

پاسخ اول: رأى اغلب فقیهان این است که سود‎شناسى مردم، به خودى خود حجت نیست. از منفعتها و سودهایى که مردم از خود بروز داده‎اند، فقط منفعتها و سودهایى حجت است که یا شارع آن را امضا یا درباره آن سکوت کرده باشد. بدیهی‎ترین نتیجه این سخن، این است که در این معناى خاص از مصلحت، فقط و فقط موارد و مصالحى که زمان شارع اتفاق افتاده و از سوى شارع تقریر شده، حجت است.

پاسخ دوم: مصلحتهایى را که عقلا از آن جهت که عاقل به شمار می‎روند، آنها را یافته‎اند، حجت و پذیرفتنی‎اند. بر

طبق این مبنا، می‎توان مصالح داخل در این محدوده را در یک جامعه دینى در نظر گرفت و براى آن، کارآمدى و کارآیى قائل شد. البته، این امر مشروط به ۲ امر است:

۱. شرع در این مسائل ساکت باشد؛ چرا که شرع خود رئیس العقلاء است و اگر شرع در خصوص موضوعى سخن بگوید، همان سخن حجت و ملاک است.

۲. فقط در خصوص مسائل اجتماعى باشد، نه در حوزه‌ شخصی؛ زیرا حوزه‌ شخصى و فردیات (عبادات فردی) مناطات ملکوتى دارند و فقط شارع است که این مناطات را می‎داند و می‎شناسد. به همین دلیل، فرموده‎اند: «ان دین الله لایصاب بالعقول»[۹]

در خصوص مصالح فوق و رابطه آنها با تکالیف محورى، می‎توان گفت که مصالح نفس‎الامرى نسبت عموم و خصوص مطلق با تکلیف‎محورى دارند. همچنین درباره مصالح حکومتى و مصلحت به معناى منفعت به نحوى که تأیید شده‌ شرع باشد، می‎توان ‎گفت‎که ‎رابطه آنها با تکلیف‎محورى، عموم و خصوص مطلق است.

خلاصه روابط مصالح مطرح شده را با تکلیف‎محورى، به گونه ذیل می‎توان بیان داشت[۱۰]:

انواع مصلحت دایره مشمول آن رابطه آن با تکلیف‎محورى
مصالح نفس‎الامرى مصالح ثابت، معتبره، ملغاه، لاضرر عموم و خصوص مطلق
مصالح حکومتى عرف، بناى عقلا، مصالح متغیر، مصالح مرسله عموم و خصوص مطلق
مصالح به معنى منافع ۱. منفعتى که شارع امضا یا تقریر کرده باشد.۲. منفعت عقلى به شرطی که شرع ساکت باشد، و نیز در خصوص مسائل اجتماعى باشد. عموم و خصوص مطلق

رابطه میان مصلحت‎اندیشى و تکلیف‎محورى

دین، برنامه‎اى است که خداوند، خالق هستى، براى هدایت انسانها فرستاده است. این برنامه، به گونه‎اى تنظیم شده است، که متناسب با اوضاع و احوال مختلف باشد، در طول زمان کارآیى لازم را داشته باشد و گذشت زمان نتواند عامل به فراموشى سپردن آن باشد.

این برنامه که تضمین کننده سعادت دنیوى و اخروى انسانهاست، در آن مکانیزمهایى براى تطبیق دین با اوضاع و شرایط متنوع تاریخى در نظر گرفته شده است؛ به طورى که سبب حفظ و بقاى دین در طول سالها و زمانهاى متمادى و طولانى خواهد شد. احکام این دین، به ۲بخش: اولیه وثانویه تقسیم می‎شود. احکام اولیه، ثابت و همیشگى است ‌ولى احکام ثانویه، در موارد عسروحرج می‎باشد. در دین، به ولی‎فقیه اجازه داده شده است تا در مقاطع حساس براى حفظ اصل دین، حکم حکومتى صادر کند. و در برخى موارد، حتى براى مدت کوتاهى، ولی‎فقیه می‎تواند برخى فروع همچون: نماز و حج را تعطیل کند. این انعطاف‎پذیرى، نتیجه‌ همان مصلحت‎اندیشى و آینده‎نگرى است، که خداوند علیم و توانا در آیین آسمانى خود لحاظ کرده است. لذا، می‎توان گفت که رابطه میان تکلیف محورى و مصلحت‎اندیشى، همانا عموم و خصوص مطلق است. این مصلحت‎اندیشى، ضامن حفظ دین در شرایط گوناگون است.

بنابراین، مصلحت‎اندیشى، در طول تکلیف‎محورى است. باید توجه داشت که اصالت برتکلیف است. حضرت(علیه السلام) با توجه به نگاهى که نسبت به دنیا دارند، در جاهاى مختلف متذکر می‎شوند که دنیا محل امتحان و آزمایش است. در نظر حضرت(علیه السلام)، دنیا فی‎ نفسه ارزشى ندارد. حداکثر، دنیا از این جهت که مزرعه آخرت است، با ارزش است حضرت(علیه السلام) در مذمت دنیا، سخنان فراوانى دارد؛ چنانکه می‎فرمایند:[۱۱] پس دنیا را خرد مقدار‎تر از پرکاه و خشکیده‌ گیاه ببینید. و از پیشینیان خود پند بگیرید قبل از آنکه  پیشینیان از شما عبرت بگیرند. دنیاى نکوهیده را برانید، چه اوکسانى را از خود رانده است که بیش از شما عاشق و شیفته آن بوده‎اند.

دیدگاه حضرت(علیه السلام) نسبت به دنیا بخوبى نشان می‎دهد که ایشان نسبت به حکومت، سیاست و دیگر اسباب دنیوى چگونه نگاه می‎کردند. از نظر امام(علیه السلام) این دنیا و اسبابش، وسیله‎اى براى هدف برتر‎ند؛ که همانا اطاعت و بندگى خدا و عمل به تکالیف او است. امام(علیه السلام) سیاست را وسیله‎أى براى اجراى حدود، احکام الهى و تکالیف اجتماعى دین می‎دانستند. به همین دلیل، حکومت در نظر امام(علیه السلام) فى نفسه ارزش نداشت. هنگامى که عبدالله بن عباس، حضرت (علیه السلام) را در حال وصله زدن کفش خود می‎بیند، حضرت علی(علیه السلام) از عباس سؤال می‎کنند: ارزش این کفش چقدر است؟

عباس پاسخ می‎دهد:

 ارزشى ندارد.

آنگاه حضرت می‎فرمایند:[۱۲]

 به خدا سوگند که این کفش پاره نزد من، از حکومت بر شما محبوبتر است، مگر آنکه با در دست داشتن حکومت،‌ حقى را بر دارم یا باطلى را سرکوب کنم.

هنگامى که مردم بعد از قتل عثمان براى بیعت نزد امام آمدند، ایشان فرمودند:[۱۳] اگر این حضور حاضران و بیعت‎کنندگان نبود و حجت بر من تمام نمی‎شد و چنانچه خداوند از دانشمندان ربانى آگاه، پیمانى سخت نگرفته بود که در برابر شکمبارگى ستمگر و گرسنگى مظلوم هیچ آرام و قرار نگیرند، بی‎تأمل رشته این کار را از دست می‎گذاشتم و پایانش را چون آغازش می‎انگاشتم و می‎دیدید که دنیاى شما را به چیزى نمی‎شمارم و پشیزى ارزش نمی‎گذارم.

در جایى دیگر، امام(علیه السلام) به طلحه و زبیر می‎گویند:[۱۴]  به خدا قسم، نسبت به حکومت رغبتى نداشتم و مرا در حکومت نیازى نبود،‌ شما مرا به آن خواندید و شما بار آن را به دوشم نهادید.

به همین دلیل، حضرت حکومت را امانتى می‎دانستند که باید در حفظ آن کوشید؛ چنانکه فرمودند:[۱۵] همانا حکومت در مسئولیت و کارى که بر عهده تو است، برایت طعمه نیست بلکه امانتى است برگردنت.از جمله مهمترین اهداف حکومت، برقرارى عدالت، مساوات و دفاع از حق مظلوم است. در این موارد، حضرت(علیه السلام) به هیچ‎وجه درنگ نمی‎کردند؛ هر چند به قیمت از بین رفتن حکومت می‎شد. در نزد حضرت(علیه السلام) اجراى احکام اسلام اصالت دارد، نه حفظ حکومت. لذا، حضرت به خاطر سختگیرى در این امر، مخالفان زیادى پیدا کردند که در اجراى کارهاى امام(علیه السلام) مانع تراشى می‎کردند. حضرت درباره برگرداندن اموال بیت‎المال که عثمان به میل خودش به دیگران بخشیده بود، می‎فرمایند:[۱۶]به خدا قسم، اگر آن املاک را بیابم به مسلمانان برمی‎گردانم؛ اگر چه مهریه‌ زنان شده باشد یا با آن کنیزها خریده باشند، زیرا گشایش امور با عدالت است و کسى که عدالت او را در مضیقه اندازد، ظلم و ستم مضیقه بیشترى براى او ایجاد می‎کند.

لذا، حضرت در امر حکومتدارى هیچ وقت تقوا را زیر پا نمی‎گذاردند. از آنجا که حضرت(علیه السلام) نمی‎‎توانستند دست به خیلى از کارها بزنند، برخى از مردم نادان گمان می‎کردند که معاویه سیاستمدار‎تر از حضرت است. لذا، آنان در این باره، اعتراض کردند. حضرت(علیه السلام) در پاسخ چنین فرمودند:[۱۷] سوگند به خدا، که معاویه از من سیاستمدار‎تر نیست. ولى او نیرنگ می‎کند و گناهکار است. و اگر نیرنگ و حیله ناشایسته نبود، من سیاستمدار‎ترین مردم بودم. اما هر نیرنگى، خود گناهى است و هر گناهى، یک نوع کفر است. و روز رستاخیر براى هر نیرنگ بازى و مکارى، نشانه‎اى است که به آن شناخته می‎شود. به خدا سوگند، من با کید و مکر اغفال نمی‎شوم، و در سختى وگرفتارى عاجز و ناتوان نمی‎گردم.

همچنین، امام روزى از فرار مردم به سوى معاویه، نزد مالک اشتر شکایت کردند. مالک گفت: اینها از عدالت شما به تنگ آمده‎اند. اگر صلاح بدانید، مقدارى سرکیسه را باز کنید. آنان به سوى شما باز خواهند گشت، نسبت به شما حمیت نشان خواهند داد و دوستی‎شان بر شما خالص خواهد گشت.

حضرت(علیه السلام) در پاسخ فرمودند: اما از اینکه از طرز عمل و روش ما در باره عدالت سخن گفتى، خداوند متعال می‎فرماید:[۱۸] هر آن‎کس که عمل صالحى انجام دهد و یا به عمل زشتى روى آورد، در حقیقت بر خود کرده است و خدا بر بنده‎اى ظلم نمی‎کند.[۱۹]

امیرمؤمنان(علیه السلام) سیاست را در معناى والا والهى می‎شناختند و از سیاستهاى رایج و پیشین که همگى در خدمت قدرت و مکنت سیاستمداران بود، بشدت بیزار بودند. ایشان همه وجود خود و حکومتش را براى هدایت کردن مردمان به سوى خدا می‎خواستند. امام (علیه السلام) در نامناسبترین اوضاع و احوال و تحت بیشترین فشارها، اجازه خودکامگى و بهره‎گیرى از استبداد را براى گشودن راهها وحل مشکلات به کسى ندادند و خود از این ‎گونه روشها بشدت پرهیز می‎کردند.[۲۰]

د ـ نمونه‎هایى از مصلحت‎اندیشى در سیرۀ امام‎على علیه السلام

۱. خانه نشینى امام علی

یکى از بزرگترین نمونه‎هاى عمل به مصلحت از سوى حضرت علی، خانه‎نشین شدن ایشان پس از رحلت پیامبر بود. حضرت(علیه السلام) در این‎باره می‎فرمایند:[۲۱]هان به خدا قسم، ابوبکر، پسر قحافه، جامه خلافت را پوشید در حالى که می‎دانست جایگاه من در خلافت، چون محور سنگ آسیا به آسیاست. سیل دانش از وجودم همچون سیل سرازیر می‎شود، و مرغ اندیشه به قله منزلتم نمی‎رسد. اما از خلافت چشم پوشیدم و روى از آن برتافتم. و عمیقاً اندیشه کردم که با دست بریده وبدون یاور بجنگم یا آن عرصه‎گاه ظلمت کور را تحمل نمایم؛ فضایى که پیران در آن فرسوده و کمسالان در آن پیر ومؤمن تا دیدار حق دچار مشقت می‎شود. دیدم خویشتندارى در این امر عاقلانه‎تر است. پس، صبر کردم در حالى که گویى در دیده‎ام خاشاک و در گلویم استخوان بود. می‎دیدم که میراثم به غارت می‎رود.

همچنین، حضرت علی در پاسخ به ابوسفیان و عباس که بعد از سقیفه می‎خواستند با امام بیعت کنند، فرمودند:…[۲۲]

اى مردم!‌با کشتیهاى نجات امواج فتنه‎ها را بشکافید، از جاده دشمنى و اختلاف کنار روید، تاجهاى مفاخرت و برتری‎جویى را از سر بیندازید. رستگار گردد آن که با داشتن یار قیام نماید، یا در بی‎قدرتى راه سلامت گیرد و دیگران را راحت گذارد. حکومت بدین صورت، آبى متعفن و لقمه‎اى گلوگیر است. و هر کس میوه را به موقع نچیند، چون کشاورزى است که بذر را در زمین دیگرى بپاشد. اگر از قدر و منزلتم بگویم، تهمتم می‎زنند که برحکومت حریص است و اگر ساکت بمانم، می‎گویند از مرگ ترسیده. هرگز، آنهم با آن مبارزات و جنگها! به خدا قسم، عشق پسر ابوطالب به مرگ، از علاقه کودک شیرخوارى به پستان مادر بیشتر است. سکوتم محض اسرارى است که در سینه دارم که اگر بگویم، همه‌ شما مردم همچون ریسمانهاى بسته در دلو در اعماق چاه، به لرزه خواهید افتاد.

آن زمان، هنوز اسلام واقعى در دل همه مسلمانان وارد نشده بود، و اسلام را هنوز خیلیها به صورت سطحى ‎پذیرفته بودند. همچنین، در آن دوران با ظهور پیامبران دروغین و مرتد شدن گروهى از مسلمانان[۲۳]وقوع جنگ داخلى و محو کلیت دین هر لحظه انتظار می‎رفت. همین امور موجب شد که حضرت با وجود اینکه  می‎دید میراثش به غارت می‎رود و حقش غصب می‎شود، امر اهم (حفظ اصل دین) را بر امر مهم (خلافت و پیشوایى مسلمانان) ترجیح دادند.

۲. عفو مجروحان و آزادى امیران

در روایتى از حضرت امام صادق درباره‌ اسیران امیرمؤمنان  آمده است که پس از ورود لشکر سپاه امام به بصره و اتمام جنگ حمل، امام علی به عفو مجروحان و آزادى اسراء دستور دادند. امام صادق مصلحت واقعى در این حکم را چنین بیان می‎دارند که چون امام می‎دانستند که پس از ایشان حکومت در دست دیگران قرار می‎گیرد و اگر امروز سختگیرى کنند و دستور پیگیرى دهند در آینده به سود شیعیانشان نخواهد بود، بنابراین با در نظر گرفتن این جهت و در چنین شرایطى، فرمان آزادی‎ و بخشش اسرا را صادر کردند. در ادامه روایت، امام صادق می‎فرمایند:[۲۴] هنگامى که حضرت حجت بیایند با اسراى جنگى به غیراز آن سیره (حضرت علی) رفتار خواهند کرد؛ چرا که دیگر هیچگاه قدرت و دولت به دست دشمنان نخواهد افتاد.

۳. تخریب خانه‎ها و مغازه‎ها

از جمله موارد توجه به مصلحت در امور حکومتى، دستور حضرت براى تخریب مغازه‎ها و دکانهایى بود، که خارج از محدوده‌ مقرر ساخته شده بودند[۲۵]. همچنین، امام(علیه السلام) دستور داد تا منازل کسانى که به سوى معاویه می‎گریختند، خراب شود[۲۶].

۴. ازدواج اجبارى

همچنین، حضرت علی براى حفظ مصالح جامعه مسلمانان و پالایش جامعه از فساد، به ازدواج اجبارى زنان فاحشه و زناکار دستور دادند، با رهنمون کردن آنان به کانونهاى خانواده، ایجاد علقه و دلبستگى خانوادگى میان آنان و خانواده، هم آنان و هم جامعه، از ورطه هلاکت و فساد خارج شوند.[۲۷]

۵. توقف جنگ در صفین

در ماجراى جنگ صفین و بالا بردن قرآن بر سرنیزه‎ها، در‎خواست کنندگان توقف جنگ، دور امام را گرفتند و تهدید کردند که او را تنها خواهند گذاشت. حتى آنان تهدید کردند که با تمام نیرو با امام خواهند جنگید. آنان از علی خواستند تا به مالک اشتر دستور دهند که حمله را متوقف کند. امام  خود را بر سر دوراهى دیدند، که راه سومى وجود نداشت. امام یا باید می‎جنگیدند  ـ که در این صورت ناچار به نبرد با دشمنان و جمعى زیاد از سپاه خودى بودند؛ آنهم با اندکى از افراد آگاه، که همواره سر به فرمان او داشتند ـ یا اینکه نبرد را متوقف کنند و پیروزى ا زدست لشکریان حق خارج شود. امام به دلیل اینکه مبادا پیروان بیداردلش پیش از رسیدن به نتیجه‎اى که پایه‎هاى حق استوار گردد محاصره شوند، راه متوقف کردن جنگ را برگزیدند. امام(علیه السلام) خود را در مقابل شورش دیدند که به خاتمه قدرت او منجر می‎شد. امام به مالک اشتر که نزد ایشان برگشت و پیشنهاد کرد تا با افراد زیر فرمانش با عاصیان مبارزه کند، فرمودند: نه، اى مالک! من فرمانده بودم، و اینک فرمانبر شده‎ام.»[۲۸]

نتیجه‎گیرى

به طورکلى، می‎توان گفت که از این جهت که تکلیف محورى اعم از مصلحت‎اندیشى است، پس حضرت تکلیف‎محور بودند. باید به این نکته توجه کرد که مصلحت‎اندیشیها لازم است در راستاى روح کلى تکلیف و در جهت حفظ اساس و اصل دین باشد. در مقام تزاحم احکام بویژه در مسائل اجتماعى، ترجیح یک مصلحت اغلب دشوار است. یک عقل تزاحم‎شناس و آگاه به مبانى و اصول فقهى، می‎تواند با لحاظ مسائلى که درباره‌ مصالح طولى، تقدم مصالح نوعیه بر شخصیه و مردم سالارى ذکر شد، بهترین گزینه و تصمیم ممکن را انتخاب و اتخاذ کند.

در واقع، مصلحت‎اندیشى وسیله‎اى براى حفظ و بقاى دین در زمانها و مکانهاى گوناگون است که نوعى انعطاف‎‎پذیرى به دین و احکام اسلامى می‎دهد تا در شرایط مختلف و حساس، اصل آن حفظ شود. لذا، اصالت برانجام دادن تکالیف اولیه است. پس، نباید مصلحت به وسیله‎اى براى حفظ حکومت و قدرت تبدیل شود و به بهانه‌ حفظ آن،‌ احکام دین به تعطیلى کشانده شود. در اسلام، حکومت تا جایى معتبر است که عامل و ابزارى براى اجراى احکام باشد. اگر قرار باشد خود آن به تعطیل دین بپردازد، از نظر اسلام مشروعیت ندارد و نقض غرض خواهد شد.

پى نوشتها :

[۱] دانشجوى کارشناسى ارشد علوم سیاسى دانشگاه امام صادق ع

[۲] فرهنگ جدید عربى ـ فارسى (ترجمه المنجد الطلاب)، ترجمه محمد بندر ریگى

[۳] نک، سید محمدناصر تقوى، حکومت ومصلحت، تهران، امیرکبیر، ۱۳۶۷

[۴] سید محمد ناصر تقوى، بررسى مصلحت در نظام سیاسى اسلام (پایان نامه)، (تهران: دانشگاه امام صادق(علیه السلام)، ۱۳۷۶)، صص۸-۴۷

[۵] نک، رمضان السیوطى، ضوابط المصلحه فى الشریعهالاسلامیه، قاهره، ۱۹۹۶.

[۶] همانجا.

[۷] دراین‎باره ر.ک. اصغر افتخارى، مصلحت و حاکمیت، (مجله) حکومت اسلامى، ش۹.

[۸] دراین‎باره ر.ک. دیوید کلینتون، دو رویه منفعت ملى، ترجمه اصغر افتخارى، تهران، پژوهشکده مطالعات راهبردى، ۱۳۷۹ ، فصل اول .

[۹]سید محمد ناصر تقوى، بررسى مصلحت در نظام سیاسى اسلام (پایان نامه)، (تهران: دانشگاه امام صادق(علیه السلام)، ۱۳۷۶)، صص۱۴۳-۱۴۷

[۱۰] جهت مطالعه بیشتر دراین‎باره ر.ک. اصغر افتخارى ، مصلحت به‎‎‎مثابه روش‎،  در کتاب « مصلحت وحکومت » از مجموعه آثارکنگره بین‎المللى امام‎خمینى،( قم،۱۳۷۸)،ج۷. گفتنى است در این مجموعه، مقالات متعدد دیگرى در همین ارتباط درج شده است.

[۱۱]«فلتکن الدنیا فى اعینکم اصغر من حثاله القرظ و قراضه الجلم و اتعظوا بمن کان قبلکم قبل ان یتعظ بکم من بعدکم و ارفضوها ذمیمه فانها رفضت من کان أشغف بهامنکم» نهج‎البلاغه، ترجمه حسین انصاریان، چاپ اول، (تهران: انتشارات پیام آزادى، ۱۳۷۸)، خطبه ۳۲

[۱۲]«و الله لهى احب الى امرتکم الا ان اقیم حقاً  او أدفع باطلاً» همان، خطبه ۳۳

[۱۳]«لولا حضور الحاضر و قیام الحجه بوجود الناصر و ما أخذ الله على العلماء ألایقار و على کظه ظالم و سغب مظلوم لالقیت حبلها على غاربها و لسقیت آخرها بکأس اولها و لالفیتم دنیاکم هذه أزهد عندى من عفطه عنز» همان، خطبه ۳

[۱۴]«والله ما کانت لی‎فى الخلافه رغبه و لا فى الولایه اربه و لکنکم دعوتمونى الیها و حکمتمونى علیها» همان، خطبه ۱۹۶

[۱۵] «وان عملک لیس لک بطعمه‌ و لکنه فى عنقک امانه»همان، نامه ۵

[۱۶]  «والله لو وجدته قد تزوج به النساء و ملک به الاماء لرددته فان العدل سعه و من ضاق علیه العدل فالجور علیه اضیق» همان، خطبه ۱۵

[۱۷]«والله ما معاویه بأدهى منى و لکنه یغدر و یفجر و لولا کراهیه الغدر لکنت من أدهى الناس» همان، خطبه ۲۰۰

[۱۸] «من عمل صالحاً فلنفسه  و من اساء فعلیها و ما ربک بظلام  لِلعبید»

[۱۹] سید‎اصغر ناظم‎زاده قمى، تجلى امامت (تحلیلى از حکومت امیرالمؤمنین(علیه السلام))، (قم: الهادى، ۱۳۷۲)، صص ۷۹-۸۰

[۲۰] مصطفى دلشاد تهرانى، دولت آفتاب (اندیشه سیاسى و سیره حکومتى علی(علیه السلام)) (تهران: خانه اندیشه جوان،‌۱۳۷۷)، ص۴۵

[۲۱]«اما والله لقد تقمصها ابن ابی‎قحافه و إنه لیعلم ان محلى منها محل القطب من الرحی…» نهج‎‎البلاغه، خطبه ۳

[۲۲] «أیها الناس شقوا امواج الفتن بسفن النجاه و عرجوا عن طریق المنافره وضعوا تیجان المفاخره» همان، خطبه ۵

[۲۳] «وان القائم (عج) یسیر منهم بخلاف تلک السیره لأنه لا دوله لهم» همان، نامه ۶۲

[۲۴] کلینى، فروع کافى، ج۵، ص۳۳ کتاب الجهاد .

[۲۵] جعفر مرتضى العاملى، السوق فى ظل دوله الاسلامیه، چاپ اول، (لبنان: الدار الاسلامیه، ۱۴۰۸ق)، صص۱۰-۳۵

[۲۶] بلاذرى، انساب الاشراف، تحقیق محمودى (بیروت: دارالمعارف و مؤسسه الاعلمى للمطبوعات، ۱۳۹۴ق)، صص ۴۲۰و۴۶۵

[۲۷] شیخ طوسى، التهذیب، ج۱۰، ص۱۵۴

[۲۸] محمد جواد نثرى، امیرالمؤمنین اسوه وحدت،‌ ترجمه: محمدرضا عطائى (مشهد: بنیاد پژوهشهاى اسلامى، ۱۳۶۶) ، ص۴۵۲

  منبع: مجله اندیشه صادق، شماره ۱

حق گرایى و باطل ستیزى در سیره امام کاظم(علیه السلام)

اشاره:

هر یک از امامان(علیه السلام) همانند پیامبران(علیه السلام) مظهر اسمى از اسماى الهى هستند که در القاب نام هاى ایشان نمود مى یابد چنان که حضرت موسى(علیه السلام) کلیم الله و حضرت محمد(صلی الله علیه و آله) حبیب الله و امام على بن موسى(علیه السلام) رضا و امام موسى بن جعفر(علیه السلام) کاظم است. امام موسى کاظم(علیه السلام) همانند دیگر اوصیاى الهى کوشید تا در قول و عمل به عنوان نمونه عینى و شاهد کامل الهى ظاهر شود. زندگى او سرشار از آموزه ها و درس هایى است که مى تواند راهنماى عمل هر یک از افراد و جوامع بشرى باشد. هر کسى که بخواهد در مسیر کمالى قرارگیرد و زندگى فردى و اجتماعى خود را چنان بسازد که احساس خوشبختى کند و هرگونه اندوهى از گذشته و ترسى از آینده خویش بزداید، مى تواند با رجوع به آن بزرگوار، خود را در این حالت قراردهد.

هر یک از امامان(علیه السلام) همانند پیامبران(علیه السلام) مظهر اسمى از اسماى الهى هستند که در القاب نام هاى ایشان نمود مى یابد چنان که حضرت موسى(علیه السلام) کلیم الله و حضرت محمد(صلی الله علیه و آله) حبیب الله و امام على بن موسى(علیه السلام) رضا و امام موسى بن جعفر(علیه السلام) کاظم است. آن حضرت در برابر بسیارى از مصایب و شدایدى که در زندگى خویش تحمل کرد کظم غیض نموده و با در پیش گرفتن صبر و شکیبایى بى مانند نمونه اى از پایدارى در برابر ظلم و ستم ستمگران و دولت مردان باطل را به همه جهانیان نشان داده است. نوشتار حاضر تلاش مى کند تا صبر و پایدارى آن حضرت(علیه السلام) را براساس سیره و قول ایشان بنمایاند و نشان دهد که چگونه آن حضرت(علیه السلام) در برابر فشارها حکومت هاى ظالم بنى عباسى صبر پیشه کرد و هرگز دمى از مبارزه با ظلم و احقاق حق دست برنداشت. سال هاى زندان هاى مخوف و وحشتناک را تحمل کرد ولى هرگز از راه مبارزه دست نکشید و همواره درپى احقاق حق و بازگو کردن آن و ستیز با باطل بود. با هم این مطلب را از نظر مى گذرانیم.

حق گرایى و حق خواهی، آرمان پیامبران

حق به امرى گفته مى شود که واجب و ثابت است و در اصل به معناى مطابقت و موافقت مى آید. البته این واژه کاربردهاى چندگانه اى دارد که مى توان به ایجاد چیزى براساس حکمت و یا چیزى که براساس حکمت ایجاده شده و یا سخنى که به اندازه و به موقع گفته شود و یا اعتقاد به چیزى چنان که هست (مفردات راغب اصفهانى ذیل واژه حق) اشاره کرد.

در همه این کاربردها اصل مطابقت با واقع هستى مورد توجه مى باشد بر این اساس قرآن گاه خداوند را حق و گاه هستى و آفریده الهى را حق مى شمارد و هر چیزى را که برخلاف آن باشد به عنوان باطل مى شمارد.

قرآن در بیان تمثیلى مى کوشد تا این معنا را به مردم بفهماند که باطل از آن جایى که چیزى جز نیستى نمى باشد مى کوشد تا خود را با آویختن و آمیختن به حق معنا کند و وجود دهد. از این رو باطل همواره به حق مى چسبد تا خودنمایى بلکه وجودنمایى کند. در آیه ۱۷ سوره رعد خداوند به خودنمایى باطل بر محور حق اشاره مى کند و توضیح مى دهد که چگونه باطل همانند حبابى بر آب، سست و پوچ است و بى حق مى ترکد.

از آن جایى که میان حق و باطل هیچ واسطه اى نیست (یونس آیه۳۲) و در زندگى انسان ها آن دو ملازم یک دیگرند (رعد آیه۱۷) براى بسیاری، مشکل جداسازى پدید مى آید؛ ولى از آن جایى که فطرت و طبیعت آدمى براساس حق جویى و حقیقت پذیرى قرارداده شده (بقره آیه۷۱ و نیز انبیاء آیه۵۵) انسان مى تواند با تکیه بر فطرت و طبیعت سالم خویش آن دو را شناخته و با گرایش به حق خود را از گرفتارى هاى باطل و پیامدهاى زیانبار آن در امان نگه دارد.

قرآن بیان مى کند که حق پذیری، تنها رمز سعادت و رهایى انسان ها از آتش دوزخ و خشم الهى است (زخرف آیات ۷۴تا ۷۸) و برانسان است تا در برابر حق تسلیم بوده و آن چه از سوى خداوند از راه آموزه هاى وحیانى به آدمى مى رسد بپذیرد. (یونس آیه۹۴)

دل هاى پاک چون دل هاى پاک پیامبران که براساس فطرت است محل نزول کلام حق الهى است (سبا آیه۴۸) و بر مردم است که از حقى که از سوى خداوند بر دل هاى پیامبران و مردان پاک سیرت الهى فرود مى آید پیروى کنند. (محمد آیه۳)

از آن جایى که حق مطلق، خداوند است و حرکت پیامبران و معصومان(علیه السلام) برمدار حق است، اراده الهى بر این تعلق گرفته است تا در نهایت حق بر باطل پیروز شود و باطل از میان برود. (انفال آیه۷ و توبه آیه۴۸ و یونس آیه۸۲ و شورا آیه۲۴)

حق در تحلیل قرآنى پایه و محور احکام و قوانین وحیانى الهى چون احکام اسلام است (توبه آیه۳۳) و خداوند پیامبرانش را با این هدف فرستاده است تا حق را به مردم معرفى کنند و آن را در جامعه تحقق بخشند. (فتح آیه۲۸)

 ویژگى هاى حق طلبان و باطل ستیزان

حق طلبان کسانى هستند که در برابر هوس ها و تمایلات فسادانگیز باطل گرایان و حق ناپذیران تسلیم نمى شود (مؤمنون آیه۷۰و ۷۱) و همانند حضرت ابراهیم(علیه السلام) جز به حق، روى خوش نشان نداده و با باطل در هر لباس و جامه اى مبارزه مى کنند (بقره آیه۱۳۵ و انعام آیات۷۹ و ۱۶۱ و نحل آیه۱۲۰ و آیات دیگر) دل هایشان در برابر حق نرم است و از سلامت فطرت و صفا بهره مند مى باشند. (حج آیات ۵۲تا ۵۴)

اجتناب از اندیشه هاى سودجویانه (نور آیات ۴۸و ۴۹) در کنار تامل در کیفیت آفرینش (ق آیات۵و ۶)، دورى از هرگونه استکبار (مائده آیه۸۲)، داشتن تواضع و فروتنى (مائده آیه۸۳)، دارابودن سلامت قلب و صفاى باطن (حج آیات۵۳و ۵۴) و علم کامل به وحدانیت خداوندى و توحید مطلق (حج آیه۵۴) از ویژگى هاى حق طلبان است.

حق در اندیشه سیاسى و اجتماعى آموزه هاى قرآنی، محور و میزان قضاوت و نیز حکومت است (اعراف آیه۱۸۱) و کسى که در اندیشه حق و در عمل عامل به حق است، از او چیزى جز عدل و داد بیرون نمى آید و در هیچ اندیشه و عملى راه به انحراف نمى برد و از راه حق و عدالت خارج نمى شود.

این مسئله موجب شده تا در تحلیل قرآنى انسانهاى حق گرا و عدالت ورز همانند باطل گرا و مفسد نباشند و انسان هاى نیکوکار با انسان هاى منحرف و متجاوز و مفسد یکسان شمرده نشوند. (ص آیات۲۷ و ۲۸ و جاثیه آیه۲۱- ۲۲)

حق خواهى و باطل ستیزى امام موسى کاظم(علیه السلام)

امام موسى کاظم(علیه السلام) به سبب مبارزه دایمى در زندگى خویش به این نام شناخته شده است. او توانست با حق خواهى به عنوان هدف آرمانى در زندگى فردى و اجتماعى خویش و ظلم و باطل ستیزی، در چنان جایگاهى قرار گیرد که مصداق بارز کاظم شناخته شود. کاظمیت آن امام همام(علیه السلام) زمانى معناى واقعى به خود مى گیرد که در برابر فشارهاى ظالمان و سختى ها و مصایب بى شمارى که از سوى دشمنان اعمال مى شد صبر و شکیبایى مى ورزد و با کظم و خود نگه دارى و محافظت بر اصول حق و ارزشى به مبارزه خویش ادامه مى دهد.

در سیره امام کاظم(علیه السلام) حق گرایى و باطل ستیزى در عمل اجتماعى و سیاسى از جایگاه خاصى برخوردار است. آن بزرگوار هرگز حاضر نشد تا با همه زندان ها و شکنجه ها دست از حق گویى و حق گرایى برداشته و با باطل کنار آید.

این یوسف علوی، حاضر شد ۷ تا ۱۴ سال در زندان خلفاى زور و باطل بماند ولى دست از مبارزه با ظلم و باطل نشوید و با آنان کنار نیاید.

 محدوده فدک

سران خلافت سلطنتى از آن حضرت خواستند تا دست از حق گویى و مبارزه بکشد و در برابر گرفتن حق و حقوقى هرچند حتى فدک، با خلافت سلطنتى کنار آید. از این رو به ایشان پیشنهاد مى دهند ماهانه حقوقى کلان در اختیارش گذاشته و یا زندگى او را تامین کنند؛ ولى آن حضرت(علیه السلام) همانند حضرت یوسف صدیق(علیه السلام) مى فرماید: رب السجن احب الى مما یدعوننى الیه؛ پروردگار من! زندان در نزد من محبوب تر است از آن چه آنان بدان مى خوانند.

آن حضرت حاضر نمى شود تا دست از حق گویى و حق طلبى و باطل ستیزى بردارد. و لذا در برابر بخشش فدک بیان مى کند که مفهوم فدک در اندیشه سیاسى خلافت ولایى الهی، چیزى جز همه دارالاسلام نیست. بر این اساس هنگامى که از او مى خواهند تا محدوده فدک را نشان دهد تا آن را به عنوان میراث فاطمى(س) بازگردانند، آن حضرت(علیه السلام) همه مرزهاى خلافت سلطنتى از آسیاى میانه تا سند و ایران و شرق و غرب ممالک اسلامى تا آفریقا و اندلس را نشان مى دهد و محدوده فدک را این گونه مشخص مى کند.

هدف، باطل را توجیه نمى کند

حق گرایى و باطل ستیزى در همه وجود امام کاظم(علیه السلام) آن صابر صدیق نبوى(علیه السلام) به خوبى به شکل قول و عمل و گفتار و سیره خودنمایى مى کند.

از نظر آن حضرت(علیه السلام) هرگز باطل نمى تواند راهى به سوى حق باشد و دولت ظالم و باطل نمى تواند عدالت و حق را اجرا کند بر این اساس در اندیشه و تحلیل آن حضرت(علیه السلام) نمى توان به سوى حق با ابزار باطل رسید و اگر کسى بخواهد عدالتى را ایجاد کند و حقى را بر پا دارد نمى تواند از ابزار باطل سود برد. به عبارت دیگر هدف هرچند والا و عالى باشد نمى تواند ابزار باطل را توجیه و به آن جواز استفاده دهد.

در این باره آن حضرت خطاب به یکى از یاران خویش مى فرماید: یا فلان! اتق الله و قل الحق و ان کان فیه هلاکک فان فیه نجاتک و دع الباطل و ان کان فیه نجاتک فان فیه هلاکک؛ خود را از خشم خدا حفظ کن و تقوا پیشه کن و سخن حق را بى پروا و هیچ ترسى بگو هرچند که نابودى تو در آن باشد؛ اما بدان که حق، موجب نابودى تو نیست بلکه آن نجات دهنده توست. اما باطل را همواره رها کن هرچند که به ظاهر نجات تو در آن باشد؛ زیرا هرگز باطل نجات بخش نیست بلکه در نهایت موجب هلاکت تو مى شود.

حق گرایى و حق طلبى و باطل ستیزى هرچند که بهاى سنگینى دارد که باید پرداخته شود ولى آن حضرت(صلی الله علیه و آله) با کاظمیت خویش توانست با صبر و شکیبایی، همه فشارها و اهانت ها و زندان ها را تحمل کند.

قرآن بیان مى کند که حق گرایان همواره از سوى حق ستیزان مورد فشار و تهدید و زندان شکنجه قرار مى گیرند که حضرت یوسف(علیه السلام) و ساحران بازگشته به دین توحیدى موسى(علیه السلام) از آن جمله هستند که در برابر فشارها صبر و تحمل پیشه کردند. حق ستیزان باطل ستیزان را متهم مى سازند (مومنون آیه ۶۹و ۷۰) و اجازه نمى دهند که آنان زندگى خویش را در مسیر کمالى و رشدى طى کنند.

استکبار ورزى و تکبر و خود برتربینى حق ستیزان (یونس آیات ۷۵و ۷۶) و تعصب هاى بى جا (سبا آیه ۴۳) و حسادت (بقره آیه ۱۰۹) و جرم و جنایت و بزهکارى آنان (انفال آیه ۸ و نیز یونس آیه ۸۳) از مهم ترین علل و عواملى است که موجب مى شود تا شخص در رفتار شخصى و اجتماعى خویش به سوى حق ستیزى و باطل متمایل شود.

از این رو حضرت کاظم(علیه السلام) همواره با هرگونه عاملى که موجبات گرایش به حق ستیزى را پدید آورد مبارزه مى کند و از یاران خویش مى خواهد که این گونه عمل کنند و هرگز در هیچ عمل کوچک و بزرگى از حق دست بر ندارند و براى دست یابى به آرامش و آسایش ظاهرى به باطل گرایش نیابند.

آن حضرت(علیه السلام) روش هاى مختلفى را براى احقاق حق و ابطال باطل در پیش گرفت که یکى از آنها نفوذ دادن یاران باوفا و آزموده خویش در دستگاه حکومتى بود تا دوستان ایمانى را یارى کرده و به مردم کمک کنند و جان و مال و عرض ایشان را از ظلم و ستم حاکمان حفظ کنند از جمله این یاران مى توان به على بن یقطین اشاره کرد که با نفوذ در دستگاه حکومتى توانست کمک هاى بسیارى را به مومنان و دفع ظلم کند.

البته این روش مبارزه با ظلم مبتنى بر حق بوده و آن حضرت هرگز از باطل براى دست یابى به حق استفاده نکرد؛ بلکه در همان حال به یاران سفارش مى کرد که هرگز کارى نکنند که براى دست یابى به حقى ظلم و باطلى را مرتکب شوند. بنابراین زمانى که یکى دیگر از یاران خواست تا کارى کند که از نظر امام در حکم بهره گیرى از باطل براى رسیدن به حق بود، او را بر حذر داشت و آن یار باوفا و شیعه واقعى حق و عدالت، نیز شتران خویش را فروخت تا تن به باطلى نسپارد.

امام موسى کاظم(علیه السلام) شیر بیشه امامت و شمشیر آخته اسلام و حق ضد کفر و باطل و ظلم بود این مساله موجب شد تا او را سال ها از زندانى به زندانى منتقل کنند. ولى آن حضرت این سخن شاعر عرب را زمزمه مى کرد: مرا ملامت کردند که تو زندانى شدى (و امامت در میان مردم نکردی) گفتم این که عیب نیست. کدام شمشیر کارى هست که او را در غلاف قرار ندهند. مگر نمى بینى شیر را که به بیشه خود خو مى گیرد و از آن بیرون نمى رود اما درندگان پست و ضعیف هماره آزاد و دایم در تردد و حرکت به این سو و آن سویند.

آن حضرت(علیه السلام) نیز شیرى بود که به زندان افتاد تا علاقه مردم را از وى ببرند و از مقام عظماى ولایت فرو اندازند ولى همه این کارها بى فایده و بى اثر بود؛ زیرا زندانبان او هم که فضل برمکى بود دل در محبت او باخت و در برابر عظمت وى تواضع کرد.

عار نبود شیر را از سلسله

ما نداریم از رضاى حق گله

شیر را بر گردن از زنجیر بود

بر همه زنجیرسازان میر بود

آن حضرت(علیه السلام) حتى در زندان هم میر و والى بر کائنات بود و حتى شیر پرده نیز اسیر اشاره او مى شد. این گونه است که مهر و محبت او هر روز در دل ها بیش تر مى شد و دشمنان به ویژه هارون الرشید این حاکم جور و باطل را مهر و محبت مردمی، سخت به وحشت مى افکند. و لذا او را به شهادت رساندند تا این نور را خاموش کنند و یکى از باطل ستیزان را از میدان به در برند. این در حالى است که شهادت آن حضرت خود آغازى بر پایان حکومت خلافت سلطنتى شد و بزرگ ترین دوران طلایى عباسى آغاز زوال را پذیرفت.

منبع: روزنامه کیهان

جنبه‏ هاى غیبى عاشورا

اشاره:

خداوند کریم مظهر کرامت است و در آیات متعددى از قرآن به این مطلب اشاره شده است. از جمله مى‏فرماید: «تبارک اسم ربک ذى الجلال و الاکرام.»(۱) از مصادیق بارز کرامت امر نبوت پیامبران است که بدینوسیله از اکرام الهى بهره‏مند شده تا در مکتب وحى درس کرامت دهند و بر محور این ویژگى انسانها را به سوى نور و سعادت رهنمون گردند پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) در این‏باره مى‏فرماید: «انى بعثت لاتمم مکارم الاخلاق.»(۲)

خداوند بندگان خاص و اولیاء خویش را به مقام مکرّمان رسانید و آنها را به عالى‏ترین درجات و رفیع‏ترین مراتب انسانى نائل گرداند و نفسشان را از هرگونه فرومایگى و پستى منزّه و مبرّا کرد. کرامت در سایه سار تقواى الهى و رستن از وابستگى‏هاى دنیوى و محدودیت‏هاى مادى حاصل مى‏گردد و پیشوایان دین بوسیله آن از مبدأ فیض ربوبى، دلها و چشمهاى عاشق حق را به فراسوى ماده و طبیعت سیر مى‏دهند. کرامت فضیلتى است چون اعجاز که اولیاء الهى بدان متصفند و در پرتو آن توان خرق عادت دارند.

امام حسین(علیه السلام) که در خاندانى کریم پرورش یافت اهل کرامت است و در زندگى جاودانه و مبارزه خالصانه‏اش خوارق عادات بسیارى به چشم مى‏خورد. آن حضرت در دعاى شب عاشورا فرمود: «اللهم انى احمدک على ان اکرمتنا بالنبوه و علّمتنا القرآن و فقّهتنا فى الدین.»(۳)

پیامبران و امامان(علیه السلام) خزانه داران دانش الهى‏

خداوند متعال وجود مقدّس رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) را از نور خویش بیافرید و او را با اخلاقى نیک و خصالى پسندیده براى رهبرى مردم برگزید. قلب پاک آن حضرت را جایگاه وحى الهى و تجلى گاه انوار خدایى قرار داد، مقامش را چنان رفیع گرداند که جز ذات احدى و وصى بر حقش على بن ابیطالب(علیه السلام) کسى او را نشناخت. لطف و اراده پروردگار مهربان بر این تعلق گرفت که بعد از رحلت آن شخصیت یگانه، احکام جاودانى دین اسلام بدون مُبَیّن و مفسّر باقى نماند و جانشینى او را کسى بر عهده گیرد که همانند آن حضرت داراى مقام عصمت و صاحب نفسى پاک و آراسته باشد. از این رو خلافت ائمه معصومین(علیه السلام) که منصبى است الهى در وجود امیرالمؤمنین(علیه السلام) و یازده فرزندش ثابت و منحصر گشت و علم و ایمان و آثار نبوت به آنها واگذار شد. خداوند در باطن آن حضرت نیرویى قرار داد تا به وسیله آن قدرت یابند، از وجود کائنات خبر دهند و از هر اتفاق در عالم خلقت آگاه شده و با نور عظمت خویش راه را بر مشتاقان حق و حقیقت بگشایند و آنان را به سر منزل مقصود برسانند. یکى از یاران امام صادق(علیه السلام) مى‏گوید: روزى در کنار حجر اسماعیل خدمت آن حضرت نشسته بودیم. که فرمود: سوگند به صاحب این خانه اگر من نزد موسى و خضر بودم به آنها مى‏گفتم که من از شما اعلم هستم و به آنان مطالبى را مى‏گفتم که از آن بى‏اطلاع بودند.

زیرا موسى و خضر فقط از گذشته خبر داشتند ولى ما از آینده خبر داریم تا قیام قائم و این علم را ما از پیامبر(صلی الله علیه و آله) به ارث برده‏ایم.(۴) از روایات استفاده مى‏شود که براى خداوند دو علم است یکى آنکه خاص حضرت احدیت است و کسى بر آن اطلاعى ندارد دیگرى آن است که به رسولان و فرشتگان عطا نموده است علم امامان معصوم(علیه السلام) به حالات بندگان و اخبار زمان و مکان از همین نوع است. ائمه اطهار(علیه السلام) بوسیله قوه مقدسى که خداوند از ابتداى خلقت در نهاد آنها گذاشته است، از مکتونات قلبى انسانها مطلع شده و از حوادث حال و آینده خبر مى‏دادند. در زندگى آنها حالات غیبى و خوارق عاداتى بسیار وجود دارد که بنابر مقتضیات زمان گاه بر دیگران آشکار و گاهى مکتوم مانده است.

امام حسین صاحب کرامات‏

زندگى سومین پیشواى شیعیان جهان که براى آحاد بشر مایه فخر و مباهات و تمسک به راه و هدفش موجب قرب پروردگار و رستگارى در دنیا و آخرت مى‏باشد آکنده از پیش بینى‏ها و وقایع خارق العاده‏اى است که براى آن حضرت از هنگام ولادت تا شهادت اتفاق افتاد. جانبازى دلیرانه و خالصانه آن امام همام در عرصه کربلا و در روز عاشورا حماسى‏ترین و بى‏نظیرترین واقعه تاریخى است که پس از گذشت سالیان طولانى نه تنها به بوته فراموشى سپرده نشده بلکه سرّ عمشق دلدادگان مکتب حق شده و شعاع عشق و عظمتش قلب آزادگان عالم را کاویده و آنها را به تجلیل و تکریم از آن همه شجاعت و از خود گذشتگى واداشته است و یادآورى مصائب و مظلومیت او تا ابدیت تاریخ دوستدارانش را به سوگ و ماتم نشانده است.

امام حسین(علیه السلام) در نهضت مقدسش به حفظ ارزشها و زدودن تحریف و بدعت‏هایى که نا اهلان بر دین جدش وارد ساخته بودند پافشارى نمود و با نثار جان خویش و یارانش آیین حیاتبخش الهى را زنده کرد و با رسوا نمودن حیله گران اموى که غاصب حکومت در جامعه اسلامى بودند حقانیت خویش را ثابت نمود. با گذر بر روایات بسیار در شأن امام حسین(علیه السلام) علاوه بر اینکه به مقام شامخ آن حضرت در پیشگاه الهى، انبیاء و اولیاء پى مى‏بریم، از کرامات خاص وى در زندگى و شهادتش مطلع مى‏گردیم.

آدم (علیه السلام) گریست‏

در تفسیر آیه ۳۷ سوره بقره نقل مى‏شود: هنگامى که آدم کلماتى نورانى را دید که بر ساق عرش نوشته شده از جبرئیل پرسید این کلمات چیست؟ جبرئیل گفت: اینها اسامى رسول خدا و خاندان بزرگوارش مى‏باشد، بدانها متوسل شو و خدا را بخوان. آدم چنین گفت: یا حمید بحق محمّد یا عالى بحق على… و آنگاه خدا را به این نامها قسم داد. به نام حسین که رسید قلبش از اندوه گرفت و اشک از چشمانش سرازیر شد. علت این گریه و اندوه را از جبرئیل پرسید و او گفت: “حسین” فرزند تو به مصیبتى بزرگ مبتلا مى‏گردد که تمامى مصائب در برابر آن کوچک است. آدم پرسید آن مصیبت کدام است؟ جبرئیل گفت: حسین تشنه و غریب و تنها کشته مى‏شود و یار و یاورى ندارد، اى آدم اگر او را ببینى در حالى که مى‏گوید: آه از تشنگى و آه از بى‏یاورى و از شدت تشنگى بین او و آسمان دود حائل مى‏شود و هیچکس جواب نمى‏دهد مگر با شمشیر و شربت مرگ!(۵)

امام حسین(علیه السلام) محبوب پیامبر و على(علیه السلام)

رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بارها در حضور مردم به مقام و عظمت نوادگانش امام حسن(علیه السلام) و امام حسین(علیه السلام) تأکید نمود و به احترام آنها در منبر و محراب مراسم را به اختصار برگزار کرد. پیامبر امام حسین(علیه السلام) را پاره جگر خویش خواند و در کلامى گرانقدر فرمود: «حسین منّى و انا من حسین» وى دوستداران اباعبداللّه(علیه السلام) را دعا مى‏کرد و از مخالفانش تبرّى مى‏جست. گاهى اوقات که آن حضرت در منزل یکى از همسرانش به سر مى‏برد و از آمدن حسین(علیه السلام) که کودک بود به حجره‏اش جلوگیرى مى‏کردند برافروخته مى‏شد و از این کار اعلام ناراحتى مى‏نمود. در یکى از روزها که آن حضرت در منزل ام سلمه بود فرشته‏اى – جبرئیل – با کسب اجازه به محضرش شرفیاب شد. در همین اثنا حسین(علیه السلام) به آغوش پیامبر جست و مورد مهر و محبت واقع شد. جبرئیل که ناظر این صحنه بود عرض کرد: همانا امّت شما این طفل را خواهند کشت. اگر بخواهید به شما نشان خواهم داد سپس خاک سرخى که همراه داشت به پیامبر داد و پیامبر آن را به ام سلمه سپرد و فرمود: از آن نگهدارى کن. ام سلمه گوید: آن خاک را در شیشه‏اى نگه داشتم تا روزى که تبدیل به خون شد فهمیدم در چنین روزى حسین شهید شده است.(۶)

مطلب فوق را ام سلمه در هنگامى که امام حسین(علیه السلام) از عراق خارج شد به وى یادآورى کرد و گفت: با رفتن به سوى عراق ما را محزون نکن، زیرا من از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) شنیدم که فرمود: فرزندم حسین در عراق و در زمین کربلا کشته خواهد شد و اکنون مشتى از آن خاک در شیشه نزد من است. امام فرمود: مى‏دانم کشته مى‏شوم و اراده الهى بر این تعلق گرفته که خویشاوندان و خاندان من اسیر گردند در حالى که صداى استغاثه ما را کسى نمى‏شنود و مى‏دانم در چه ساعتى و چه روزى در کدام سرزمین کشته خواهم شد.

تربت مبارک‏

واقعه شهادت سیدالشهداء یکى از اسرار خلقت است که قضایاى غمبار آن در اندیشه و کلام پیامبران و اوصیاء الهى سارى و جارى بوده به طورى که آنها با بیان گوشه هایى از این حماسه جاوید همواره مغموم و محزون بودند. آدم ابوالبشر بر غمش گریست و ابراهیم خلیل پس از آنکه به قدرت الهى صحنه کربلا را مشاهده نمود قلبش پر از اندوه شد و اشک از دیدگانش فرو ریخت. «زمانى که امیرالمؤمنین(علیه السلام) همراه یارانش عازم نبرد صفین شدند از کربلا عبور کردند. پس در آن سرزمین توقف نموده و با صداى بلند فرمودند: اینجا را مى‏شناسید؟ و آنگاه با دست خود به جایى اشاره کرده و فرمودند: آنجا محل نزول آنهاست و سپس جاى دیگرى را نشان داده و بیان نمودند: اینجا جایى است که خون آنها ریخته خواهد شد و باز فرمود: چه مبارک تربتى هستى که گروهى از خاک تو بر مى‏خیزند و به محشر مى‏آیند و بدون حساب به بهشت داخل مى‏شوند و آنگاه اشک از دیدگان مبارکش جارى شد و افرادى که در خدمتش بودند نیز گریستند.»(۷)

مقامات عالى‏

خداوند متعال براى اهل بیت(علیه السلام) مقاماتى مهیا دیده که با دفاع از حق و شهادت در این راه بدان خواهند رسید.

مسلم اسرار این مطلب را کسى جز پروردگار نمى‏داند. هر فعلى که از طرف ائمه اطهار انجام مى‏پذیرد اعم از سکوت، مبارزه،قیام و قعود طبق برنامه خاصى است که از جانب خداوند بدانها رسیده است. و این مسئله با اختیار و تصمیم آن بزرگان منافاتى نداشته و آنها براى اطاعت از پروردگار عالم به انجام تکلیف همت مى‏گمارند و از سرنوشتى که برایشان مقدر شده سرباز نمى‏زدند و قبول هرگونه مصیبت در راه خدا را سبب تقرب به حق و رسیدن به درجات عالیه‏اى مى‏دانستند که خداوند براى آنها مهیا نموده است. امام حسین(علیه السلام) با قیام جاودانه خویش از توطئه‏ها و حیله‏هاى دشمن پرده برداشت و دیندارى و شجاعت را در بین مسلمانان احیاء کرد و با نثار خون خویش درس ایستادگى در برابر ظلم را با کمى افراد و تجهیزات به دیگران آموخت. آن حضرت از شهادت خویش آگاه بود و مطالبى که در مدت حرکتش از حجاز تا عراق بر زبان راند گویاى این حقیقت است.

در سرزمین ثعلبه هنگام ظهر امام حسین(علیه السلام) اندکى خوابید و وقتى بیدار شد فرمود: در خواب هاتفى را دیدم که مى‏گفت: شما به شتاب مى‏روید و مرگ شما را با شتاب به بهشت مى‏برد. على اکبر(علیه السلام) که چنین سخنى را از پدر شنید گفت: پدر جان مگر ما بر حق نیستیم؟ امام حسین(علیه السلام) فرمود: آرى به خدا قسم ما بر حق هستیم. على اکبر عرضه داشت در این صورت ما از مرگ باکى نداریم و امام حسین(علیه السلام) که از استقبال فرزندش شاد شده بود بیان داشت: فرزندم خدا به تو جزاى خیر دهد.(۸)

اینگونه خبر از آینده دادن مختص اولیاء الهى است و از مصادیق آن مى‏توان وجود مقدس اباعبداللّه (علیه السلام) را نام برد. امام علاوه بر این مورد، بارها در مسیر حرکت به سوى کربلا و خصوصاً شب عاشورا همراهان را از اتفاقاتى که در پیش دارند آگه نمود. در مبارزه نابرابر سپاهیان کفر با امام شهیدان اگرچه دشمن مستانه در شیپور پیروزى دمیدامّا فتح واقعى از آن امام حسین(علیه السلام) و یارانش بود. امام پیروزى را در مبارزه ظاهرى و کشت و کشتار نمى‏دانست، بلکه آن را در رسیدن به هدفهاى مقدسى مى‏دانست که به خاطر آنها قیام کرده و شهادت را انتظار مى‏کشید.

یارى فرشتگان و جنیان‏

حمایت پروردگار و امدادهاى غیبى در اکثر نبردهاى مسلمین آنها را بر دشمن فائق گرداند، در جنگ بدر که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و یارانش به جنگ با کفار پرداختند بیش از سه هزار فرشته آنها را یارى داده تا دشمن را شکست دهند و با پیروزى از میدان جنگ بیرون آیند. «در روزى که امام حسین(علیه السلام) از مکه حرکت نمود، گروهى از فرشتگان آن حضرت را ملاقات کرده و گفتند: اى حجت خدا ذات مقدس باریتعالى در بسیارى از جنگ‏ها به وسیله ما، جدت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را یارى نمود. اینک براى یارى تو آمده‏ایم. امام حسین(علیه السلام) به آنها فرمود: وعدگاه من و شما زمین کربلاست که من در آنجا کشته مى‏شوم. علاوه بر فرشتگان جمعى از جنیان نزد امام آمده و گفتند: ما از شیعیان و یاران تو هستیم، اگر فرمان دهى تمام دشمنانت را نابود خواهیم کرد. امام حسین(علیه السلام) در حق آنها دعا کرد و فرمود: به خدا قسم قدرت ما بر کشتن آنها بیش از شماست. لکن مى‏خواهیم حجت بر همه تمام گردد تا کسانى که هلاک مى‏شوند و یا به سعادت مى‏رسند هر دو از روى دلیل و آگاهى باشد.»(۹)

احسان به دشمن‏

نیکى و احسان به انسانها از خصائص بزرگان دین است. آنها حتى در رویارویى با دشمنان و معاندان رفتارى پسندیده داشتند و دیگران را به رعایت این عمل ترغیب نموده‏اند. بخششهاى سخاوتمندانه رسول خدا(صلی الله علیه و آله)، از خود گذشتگى‏هاى على(علیه السلام) در جنگها و چشم پوشى و بخشش امام حسن(علیه السلام) در برخوردهاى سخیف مخالفان، مظهر اخلاق و رفتار الهى در مکتب حیاتبخش اسلام است. امام حسین(علیه السلام) که در خاندانى پاک، سخاوتمند و با فضیلت پرورش یافت در مواجهه با لشکر دشمن، زیباترین و پسندیده‏ترین روش را برگزید. بطورى که نکات آموزنده و تربیتى آن تا ابدیت الگو و سرمشق انسانهاى آزاده قرار خواهد گرفت.

در منزل «ذوحسم» که امام و یارانش فرود آمدند، لشکر حر بن یزید ریاحى با هزار سوار رسید. ابن زیاد فرمان داده بود امام حسین(علیه السلام) را هرکجا دیدند محاصره کرده و از رفتن وى به کوفه جلوگیرى کنند. امام حسین(علیه السلام) که حر و لشکریانش را تشنه یافت. ابتدا دستور داد او و افرادش و حتى اسبهایشان را سیراب کنند و پس از آن به «على بن طمان محاربى» که از دشمنان بود و تازه از راه رسیده بود و از همه تشنه‏تر بود آب داد امام او را کمک کرد تا آب نوشید زیرا از شدت تشنگى نمى‏توانست از لب مشک آب بنوشد.(۱۰)

چشمه آب‏

عبیداللّه بن زیاد دورادور جریان جنگ و مقابله با امام حسین را از طریق ابن سعد و دیگر سرداران برگزیده‏اش کنترل مى‏کرد: عمر سعد بنا بر خواسته او سوارانى انتخاب نمود و بر فرات گمارد تا نگذارند امام و اصحابش از آب استفاده کنند. این بزرگترین بى‏رحمى در حق امام و فرزندانش بود. اولین محاصره و بستن آب روز ششم محرم اتفاق افتاد. تشنگى، خاندان و اصحاب امام را آزار مى‏داد و آنها را سخت تحت فشار قرار داده بود. در این هنگام امام حسین(علیه السلام) به بیرون خیمه آمد، سنگى برداشت و به اندازه ۱۹ قدم به طرف قبله حرکت نمود و آن جا چاه آبى خوشگوار هویدا گشت، همگى از آن نوشیدند و پس از آن آب چشمه خشک گردید و از بین رفت. این خبر به گوش ابن زیاد رسید، به عمر سعد نوشت، شنیده‏ام حسین بن على چاه حفر مى‏کند و خود و یارانش از آن مى‏نوشند. از این کار ممانعت کن و اوضاع را بر آنها تنگ گیر. پس از این فرمان، عمر سعد عمربن حجاج را با پانصد سوار فرستاد و جلو آب را گرفتند و نگذاشتند امام دیگر از آب استفاده کند.(۱۱)

محل شهادت‏

کاروان امام حسین(علیه السلام) در کنار دهکده‏اى به نام «عقر» توسط حر و لشکریانش متوقف شده بود، امام از حر خواست آنها را مقدارى جلوتر ببرد تا در کنار فرات رسیدند. اسب امام در این مکان ایستاد و دیگر از جایش حرکت نکرد امام حسین(علیه السلام) از نام این سرزمین پرسید؟ همراهان گفتند: اینجا را ماریه و به قولى کربلا گویند. چشمان امام از اشک پر شد و فرمود: خداوندا از غم و اندوه به تو پناه مى‏برم، این جا محل ریختن خونهاى ماست، بارها را باز کنید و شتران را بخوابانید و خیمه‏ها را بپا کنید.»(۱۲)

نفرین امام

امام حسین(علیه السلام) در تمام منزلگاهها که توقف مى ‏نمود هرکجا موقعیتى پیش مى‏آمد به موعظه سپاه دشمن مى‏پرداخت و آنها را از جنگ باز مى‏داشت، حتى در ملاقاتى با عمر سعد سعى نمود او را از این گمراهى نجات دهد و هر وعده‏اى که ابن زیاد به او داده بود را به بهترین وجه برآورده کند، امّا سخنانش بر قلب قسى او اثرى نبخشید و هربار به بهانه ‏اى واهى از نصایح امام سرباز زد. امام حیسن(علیه السلام) که سخت دلى او و سست پیمانى لشکرش را دید، احتمال هرگونه تعرضى را به خیام حرمش داد. بنابراین فرمان داد اطراف حرم خندقى کنده و از هیزم پرکنند و سپس آتش بزنند.

زمانى که آتش زبانه کشید فردى از لشکر دشمن سوار اسب شد و به سوى خیام امام جلو آمد و گفت: اى حسین، پیش از آتش آن دنیا به خود آتش زدى! حضرت فرمود: کذبت عدو اللّه دروغ گفتى اى دشمن خدا، گمان دارى تو به بهشت مى‏روى و من به دوزخ، پس روى به قبله آورد و فرمود: خدایا او را به آتش دنیا بسوزان قبل از آنکه به آتش آخرت گرفتار آید. نفرین امام در

مورد او به اجابت رسید. پاى اسب به سوراخى رفت و تعادلش به هم خورد و در حالى که پاى آن ملعون در رکاب اسب گیر کرده بود به اینطرف و آنطرف کشیده شد و نهایتاً به خندق آتش افتاد.(۱۳)

لجاجت و قساوت دشمن در کارزار کربلا چنان شد که به تذکرات و سخنرانى‏هاى امام گوش نمى‏دادند و هنگام خطابه امام همهمه مى‏کردند تا صداى آن حضرت به گوش دیگران نرسد، و چنانچه مورد مؤاخذه امام واقع مى‏شدند گفته‏هایش را تصدیق نمى‏کردند و به تکذیب آن مى‏ پرداختند. به سخن امام که فرمود: آیا امروز در شرق و غرب عالم فرزند دختر پیامبرى غیر از من مى‏شناسید. اعتنایى نکردند و با جسارت تمام در مقابل او و خاندانش اسب مى‏راندند، رجز مى‏خواندند و هتاکى مى‏کردند. عبداللّه بن حصین از لشکر ابن سعد به آواز بلند فریاد زد: اى حسین از این آب فرات که مى‏بینى چون شکم ماهى موج مى‏زند قطره‏اى نمى‏چشى تا هلاک گردى. آن حضرت از شنیدن این سخن دیده‏اش گریان شد و فرمود: «اللهم امته عطشانا؛ خدایا او را تشنه بمیران.» در آن حال اسب رمید و برزمینش زد. او برخاسته و بدنبال اسب مى‏دوید و در حالى که تشنگى بر او غالب شده و فریاد العطشش بلند بود، هرچه آب به او رساندند نتوانست آن را بخورد و با تشنگى به هلاکت رسید.(۱۴)

پدر، بر تو سلام‏

بعد از شهادت یاران و نزدیکان امام نوبت به جانبازى فرزند وى حضرت على اکبر(علیه السلام) رسید. او که ریشه‏اش از خاندان نبوت بود، در خلق و خوى شباهت زیادى به پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) داشت و این خصلت دلبستگى امام و دیگران را به وى دو چندان مى‏کرد. امام حسین(علیه السلام) فرمود: هرگاه دلمان براى پیامبر تنگ مى‏شد على اکبر را نظاره مى‏کردیم. بنابراین وداع او براى رفتن به میدان به امام بسیار گران آمد. در لشکر دشمن هماوردى براى على اکبر یافت نشد و او خود را به قلب دشمن زد و با نبردى سنگین تعداد زیادى از آنان را نابود ساخت. شدت حمله تاب و تحمّل را از آن حضرت گرفت و به سوى پدر روانه‏اش کرد، بلکه با قطره آبى عطش خود را فرونشاند و دوباره به رزم ادامه دهد. هنگامى که على اکبر نزد پدر آمد و از تشنگى سخن گفت، امام حسین(علیه السلام) زبانش را مکید و انگشترى رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را در دهانش نهاد و او را به طرف میدان بازگرداند. حضرت على اکبر(علیه السلام) پس از مبارزه‏اى سخت پدر را مورد خطاب قرار داد و فرمود: پدر جان سلام بر تو، این جدّم رسولخداست که با جامى پر از آب مرا سیراب کرد، به طورى که بعد از این تشنگى نخواهم دید.(۱۵)

جانبازى یاران‏

۱- به یقین مى‏ توان گفت در عرصه مبارزات جبهه حق و باطل هیچ گروهى به اندازه یاران امام حسین(علیه السلام) از خود ایثار و فداکارى نشان ندادند. با اینکه امام به آنها اجازه داد که وى را تنها گذاشته و به شهرى دیگر پراکنده گردند تا از تعرض و آسیب دشمن مصون بمانند بر پیمان خویش پاى فشردند و قسم یاد کردند تا لحظه آخر از امام و آیین اسلام دفاع کنند. هنگامى که امام حسین(علیه السلام) صدق نیت و اخلاص عمل یارانش را دید آنها را از سرنوشتى که در پیش دارند با خبر ساخت. پس به اذن خدا و خواست امام پرده‏ها کنار رفت و آنها جایگاه خویش را در بهشت دیده به نعمت‏هایى که خداوند برایشان فراهم نموده بود نظر افکندند و براى رسیدن به آن لحظه شمارى مى‏کردند.

در شبى که همه مى‏دانستند فرداى آن سرها جدا مى‏گردد و در ضرب شمشیرها سیلاب خون به راه مى‏افتد و اسیرى آغاز مى‏گردد، نشاط چهره یاران لشکر حق را فرا گرفت. بریر از یاران امام با عبدالرحمن انصارى سخنى به مزاح گفت. عبدالرحمن او را از این کار منع کرد و خواست از شوخى دست بردارد.

بریر در پاسخ به عبدالرحمن گفت: خویشاوندانم مى‏دانند که من هرگز اهل شوخى نبوده‏ام حتى در جوانى بسوى سخن باطل نرفته ‏ام، اما اکنون خوشحالم چون به همین زودى در پیشگاه خدا ظاهر مى‏گردیم و در جوار رحمت او در بهشت برین قرار مى‏ گیریم.(۱۶)

۲- «جون» غلام ابوذر غفارى از امام حسین(علیه السلام) اجازه خواست به میدان رود. امام فرمود: اى جون به تو اذن مى‏دهیم هر طرف مى‏خواهى بروى چونکه تو براى دیدن مشقت دنبال ما نیامدى. جون خود را روى قدمهاى امام انداخت و گفت: در هنگام خوشى در خانه شما بودم و از لطف و کرمتان بهره‏مند شدم، اکنون که هنگام سختى است شما را ترک گویم! گرچه چهره‏ام سیاه و بوى بدنم کثیف و نژادم پست است و لیاقت ندارم خون خود را با خون شما در آمیزم، اجازه دهید به میدان روم تا چهره‏ام سفید و نژادم بزرگ و بدنم خوشبو گردد و در بهشت جاى گیرم. به خدا قسم هرگز شما را ترک نمى‏گویم تا این خون سیاهم با خون شما درآمیزد. امام حسین(علیه السلام) به او اجازه داد به میدان رود. او پس از مبارزه‏اى دلاورانه تعداد زیادى را به هلاکت رساند. و خود بر زمین افتاد. امام در لحظات آخر به بالینش آمد و گفت: خدایا چهره او را سفید و بدنش را خوشبو و با محمّد(صلی الله علیه و آله) و آل محمّد(علیه السلام) محشور گردان، دعاى امام مستجاب شد و بدن او پس از شهادت بسیار خوشبو شد و فضاى اطراف را عطرآگین نمود به طورى که همه با خبر شدند.(۱۷)

خونى که به زمین برنگشت‏

وقتى تمام یاران و نزدیکان امام حسین(علیه السلام) شربت شهادت نوشیدند وى به تنهایى در مقابل آن لشکر عظیم به نبرد پرداخت و بسیارى را کشت. هیبت امام اجازه نمى‏داد کسى رویاروى او بجنگد. بنابراین دسته جمعى به طرفش هجوم برده و با هر وسیله‏اى که در اختیار داشتند بر پیکر شریف و مطهرش ضربه وارد نمودند. از شدت جراحات، توانائیش کم شد و براى لحظاتى بر زمین نشست که ناگاه سنگى بر پیشانیش اصابت نمود و خون فوران کرد، وقتى لباس خود را بالا گرفت تا خون سرش را پاک کند تیرى زهرناک بر سینه‏اش نشست و قلبش را درید. امام در حالى که سر به آسمان گرفته بود فرمود: بسم اللّه و باللّه و على مله رسول اللّه؛ آنگاه تیر را از پشت خود بیرون کشید و همانطور که خون از سینه‏اش مى‏ریخت کفى از آن پر کرد و به آسمان پاشید که قطره‏اى از آن به زمین برنگشت. در ساعات آخر کارزار ملعونى ضربه‏اى به سر مبارک امام زد به طورى که عمامه‏اش بر زمین افتاد و سرش شکافت آن حضرت او را نفرین کرد و فرمود: امیدوارم با این دست نخورى و نیاشامى و خدا تو را با ستمگران محشور کند. نفرین امام او را گرفتار کرد و زمانى که عمامه را به سرقت برد، همسرش او را طرد کرد و از خانه بیرون راند. آن ملعون خواست به صورت زنش سیلى بزند دستش به میخى گرفت و از مرفق قطع شد و همیشه فقیر و گدا باقى ماند.(۱۸)

لحظه شهادت‏

با اینکه در وجود نازنین فرزند رسول خدا(صلی الله علیه و آله) رمقى نبود تا چون ساعات اولیه بر جمیع روباهان بشورد. امّا دشمن از نفس کشیدن او نیز واهمه داشت. به این دلیل تعدادى داوطلب شدند سر آن حضرت را از پیکر جدا کنند و با آرامش خیال براى گرفتن جایزه نزد عبیداللّه بروند. آخرین نگاههاى امام تنى چند از آن گستاخان را با ترس و لرز به عقب راند، آنها در چهره پسر فاطمه(س) چشمان رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و هیبت على مرتضى(علیه السلام) را مى‏دیدند و توانایى خویش را براى کشتن آن حضرت از دست مى‏دادند شمر ملعون که رجز شهامت سرداده بود قدم به قتلگاه گذاشت و شمشیر بر گلوى آن حضرت نهاد. امام چشمانش را باز نمود و فرمود: تو کیستى؟ شمر گفت: شمر بن ذى الجوشن صبابى هستم. امام فرمود: تو مرا مى‏شناسى که فرزند على (علیه السلام) و فاطمه (س) هستم و جدم رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و برادرم امام حسن(علیه السلام) است. شمر گفت: آرى مى‏شناسم، امام پرسید: حال که شناختى چرا قصد جان من کردى؟ او گفت: قصد من گرفتن جایزه از یزید است. امام فرمود: واى بر تو که جایزه یزید محبوبتر از شفاعت جدم رسول خدا(صلی الله علیه و آله) است. و سپس افزود بحق خدا شکمت را به من نشان ده، شمر بدنش را برهنه کرد. شکمش بیمارى برص داشت مانند شکم سگها و موى آن چون موى خوک‏ها بود. امام فرمود: اللّه اکبر، جدم چه درست فرمود که چنین فردى تو را خواهد کشت.(۱۹)

دستان خشک‏

روز عاشورا براى اهلبیت پیغمبر(صلی الله علیه و آله) مالامال غم و اندوه بود. هتاکى دشمن و مظلومیت خاندان امام حسین(علیه السلام) دلها را مى‏آزارد و اشکها را روان مى‏سازد. پس از شهادت امام حسین(علیه السلام) که پیکر مقدسش بر خاک گرم کربلا قرار گرفت شخصى به نام ابحر بن کعب لباس امام را از تن بیرون آورد و بدن او را برهنه روى زمین رها کرد. به گفته تاریخ بر اثر این کار زشت دو دستش در تابستان مانند دو چوب خشک بخشکید و در زمستان‏تر بود و خون و چرک از آن مى‏آمد و به آن حال بود تا هلاک شد.(۲۰)

در غم شهادت امام حسین(علیه السلام) پیامبر گریست و امامان معصوم عزادار شدند و از آن زمان تاکنون حرارت عشق و سوزناکى این واقعه التیام نیافته. بطورى که هر ساله بیش از سال قبل در ایام عزادارى آن حضرت مردم به یاد مصائبش اشک مى‏ریزند و نهضت مقدّسش را گرامى مى‏دارند. حضرت سجاد(علیه السلام) که در حادثه کربلا حضور داشته و در طول سالیان بسیار، با یادآورى آن روز به شدت اشک ماتم مى‏ریخت، به طورى که اصحاب ترسیدند از اینهمه فشار غم و غصه جان دهد، آن حضرت در بیان خاطراتش مى‏فرمود: من با چشمان خود دیدم پدر و برادران و خویشاوندانم را کشتند و آن‏ها را در بیابان افکندند، اینک چگونه آن مصائب را فراموش کنم. من هنگامى که میدان جنگ کربلا و بدن‏هاى متلاشى شده را از نظر مى‏گذرانم گریه گلویم را مى‏گیرد و آن هنگام که خواهران و عمه‏هایم از این خیمه به آن خیمه فرار مى‏کردند را هرگز فراموش نمى‏کنم.

پى‏ نوشت‏:

۱. سوره الرحمن ، آیه ۷۸.

۲. بحار، ج ۱۶، ص ۲۱.

۳. نفس المهموم، شیخ عباس قمى، ص ۱۰۰.

۴. اصول کافى، ج ۲، ص ۳۰۷.

۵. لهوف، سید بن طاووس، ص ۲۳.

۶. ینابیع الموده، ج ۲، ص ۱۱۸ – ۱۱۷.

۷. مقتل الحسین، علامه مقرم، ص ۲۵.

۸. لهوف، ص ۷۰.

۹. همان، ص ۶۸.

۱۰. مقتل الحسین، ص ۲۱۸.

۱۱. همان، ص ۲۲۴.

۱۲. ینابیع الموده، ج ۲، ص ۱۶۱.

۱۳. همان، ص ۶۹.

۱۴. نفس المهموم ص ۱۵۲، روضه الشهداء، ملا حسین کاشفى، ص ۲۶۹.

۱۵. بحار، ج ۴۵، ص ۴۴.

۱۶. امام حسن(علیه السلام) و امام حسین(علیه السلام)، علامه محسن امین، ص ۱۲۷.

۱۷. مقتل الحسین، ص ۳۱۲.

۱۸. ینابیع الموده، ج ۲، ص ۱۸۱.

۱۹. همان، ص ۱۸۲.

۲۰. لهوف، ص ۷۳.

منبع: ماهنامه پاسدار اسلام، شماره  ۲۹۰

زهرا نساجى زواره

مناظره امام علی (علیه السلام) و جاثلیق مسیحی به روایت سلمان فارسی.

اشاره:

علی بن ابی‌طالب مشهور به امام علی(علیه السلام) و امیرالمؤمنین (۱۳ رجب سال ۲۳ قبل از هجرت – ۲۱ رمضان سال ۴۰ق)، امام اول همهٔ مذاهب شیعه، صحابی، راوی، کاتب وحی و چهارمین خلیفه از خلفای راشدین نزد اهل سنت است. وی پسرعمو و داماد پیامبر اکرم(ص)، همسر حضرت فاطمه(س)، پدر و جدِّ یازده امام شیعه است. پدر او ابوطالب و مادرش فاطمه بنت اسد بوده است. به گفته مورخان شیعه و بسیاری از علمای اهل سنت، در کعبه زاده شد و نخستین مردی بود که به پیامبراسلام(ص) ایمان آورد. از نظر شیعه، علی(علیه السلام) به فرمان خدا و تصریح پیامبر(ص)، جانشین بلافصل رسول خدا(ص) است.

سلمان می گوید: دانشمند مسیحی روی خود را به سوی علی(علیه السلام) برگردانید وگفت: ای جوان! ما در کتابهای پیامبران(علیه السلام) یافته ایم: خداوند هیچ پیامبری رانمی فرستد، مگر اینکه او دارای «وصی »ای می باشد که جانشین او گردد، اما خبردارشده ایم در میان امت محمد(صلی الله علیه و آله) در مورد نبوت اختلاف ایجاد شده، قریش علیه انصار ادعایی، و انصار علیه قریش ادعایی دارند، و هر گروهی به خواست خودعمل می کند!

باری، پادشاه ما، گروه ما را فرستاده تا درباره دین محمد(صلی الله علیه و آله) بحث کنیم، وببینیم آیا سنت پیامبران در این دین وجود دارد؟ سخن آنان را که ادعای جانشینی می کنند بشنویم، و بدانیم آیا به حق سخن می گویند، یا باطل؟ اما متوجه شدیم،آنان چون امتهای پیشین که به پیامبران خویش در مورد اوصیای آنان نسبت ناروامی دادند، اینان نیز مرتکب این خطا شده اند!

آری، قوم موسی(علیه السلام) پس از آن حضرت، به سراغ «گوساله » رفتند، و «هارون » رااز وصایت کنار زدند، و امروز هم چنین وضعی می بینیم، در صورتی که: سنت الهی در همه دورانها و امتهای گذشته برقرار بوده، و سنت خداوند تبدیل پذیر نخواهد بود (۱۷) .

به هر حال، ما به این شهر آمده ایم، و مردم ما را به سوی این پیرمرد راهنمایی کردند، او ادعایی داشت، و ما هم از وصیت پیغمبر(صلی الله علیه و آله) به او جویا شدیم، که چیزی سراغ نداشت، از قرابت او با پیامبر(صلی الله علیه و آله) نیز جویا شدیم، چون تقاضای ابراهیم(علیه السلام) در گذشته، برای اینکه امامت در «ذریه » او نیز باشد، پذیرفته نشده، وخطاب آمد: عهد امامت به ستمگران نمی رسد (۱۸) بلکه ذریه و نسل باید افراد پاک وبرگزیده باشند.

باری، ما می خواهیم بدانیم، آیا سنت محمد(صلی الله علیه و آله) هم مانند سنت پیامبران دیگراست؟ و امت او نیز چون امتهای دیگر در مورد «وصی » آن حضرت به اختلاف دچار شده اند؟ و عترت وی در میان آنان شناخته نشده است؟!

خلاصه، اگر «وصی » پیامبر(صلی الله علیه و آله) را پیدا کنیم، و جانشینی را که علم و دانش مورد احتیاج مردم نزد او باشد، بشناسیم از او سؤالهایی داریم و جوابهای او برای مادلایل محکم و روشنگری خواهد بود. ما می خواهیم از وصی پیغمبر(صلی الله علیه و آله) ازاسباب بلاها و حوادث، تبیین حق و باطل، ریشه های خانوادگی افراد، علمی که هرسال در «شب قدر» نازل می شود، آنچه را فرشتگان و روح بر پیامبر برای اثبات نبوت او نازل می کند، سؤال کنیم، و از وصی او پیروی کرده، به آن پیامبر و کتاب وی و به آنچه را پیامبران قبل از او آورده اند، ایمان بیاوریم و اگر غیر از این باشد، بر دین خود باقی بمانیم و حساب کنیم، محمد(صلی الله علیه و آله) مبعوث به رسالت نشده است!

به هر حال، ما مسایلی را از این پیرمرد پرسیدیم، و او نتوانست نبوت محمد(صلی الله علیه و آله) را ترسیم کند، و آنان طوری محمد(صلی الله علیه و آله) را معرفی کردند، که با قهر وغلبه بر قوم خود سلطه یافته، نشانه ای از نبوت نداشته، سنت پیامبران قبل از خودرا به کار نگرفته، و رحلت نموده و امت خود را چون حیوانات به حال خویش رهاکرده، تا هر گروهی توانست بر گروه دیگری غالب گردد، و با اختیار خویش به روزگار جاهلیت تاریک بازگشت کنند! و هر دین و هر حکومتی را می خواهندانتخاب نمایند!

آری، اینان محمد(صلی الله علیه و آله) را از راه انبیاء(علیه السلام) خارج کرده، نسبت به رسالت اوبی اطلاعند، وصی او را کنار زده اند، و پنداشته اند شخص ناآگاه می تواند در جای عالم بنشیند، در صورتی که چنین کاری موجب هلاکت حرث و نسل و ظهور فساد،در دریا و خشکی می گردد، و خداوند منزه است از اینکه به چنین روشی راضی باشد، بلکه خداوند پیامبر پاک و درست و برگزیده برای جهانیان می فرستد، و تاقیامت، عالم را بر جاهل امیر قرار می دهد.

خلاصه، من نزد این پیر مرد آمدم، نام او را سؤال کردم و کسی که در کنار او بود،وی را خلیفه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) معرفی کرد، من هم این عنوان را لغت جدیدی یافتم،زیرا خلافت متعلق به آدم(علیه السلام) و داود(علیه السلام) است، و نیز این عنوان برای انبیاء و اوصیاءسنت گردیده است.

من هم این ادعا را نسبت ناروا به خدا و رسول خدا(صلی الله علیه و آله) دانستم، پیر مرد هم ازاظهار علم ناتوان ماند و از عنوان خلافت عذرخواهی نمود، بلکه گفت: مردم بارضایت خویش مرا به این عنوان نامیده اند، در حالی که عالم تر از من هم در میان امت وجود دارد، من هم بر آنچه این مرد علیه خود و دیگران بیان کرد، قناعت کردم.

اکنون برای بحث و ارشاد حاضرم، اگر حقیقت برای من روشن شود، از آن پیروی می کنم. اکنون ای جوان! به خاطر خداوند لحظه ای مرا مورد سرزنش قرارمده، و اگر آنچه را موجب شفای درد سینه های ماست، نزد تو می باشد بیان کن.

در چشمه سار علم

علی(علیه السلام) فرمود: شفای درد سینه های شما، و روشنایی دلهای شما نزد من است،من آنچه را شما دنبال آن هستید شرح خواهم داد، به گونه ای که برای شما تردیدی باقی نماند. من از کارهای شما خبر می دهم و با دلیل و برهان شما را راهنمایی خواهم کرد.

اکنون به من توجه کن، گوش جان به من بسپار، ذهن خود را کاملا آماده کن، وآنچه را من بیان می کنم، به خاطر سپرده دار.

خداوند متعال، که ستایش دائم برای اوست، با فضل و لطف و عنایت خویش،عهد خود را تصدیق نمود، دین خود را عزت بخشید، و بنده و رسول خویش محمد(صلی الله علیه و آله) را نصرت داد، و احزاب را به تنهایی در هم شکست، پس ملک مطلق وحمد بی پایان متعلق به اوست، و او بر همه کاری توانا است.

خداوند متعال، محمد(صلی الله علیه و آله) را برگزیده و هدایت کرد، با رحمت خویش او راگرامی داشت و برای همه مردم فرستاد، و نیز با رافت خویش او را بر «جن و انس »مبعوث داشت، و اطاعت او را بر اهل آسمان و زمین واجب گردانید، و آن حضرت را «امام » پیامبران قبل از خود، و «خاتم پیامبران – ع » و وارث آنان قرار داد.

آری، خداوند کلیدهای دنیا و آخرت را به او سپرد، او را نبی و رسول و حبیب وامام قرار داد، به سوی خود (معراج) برد، به سمت راست عرش خود، جایی که هیچ فرشته مقربی و نیز هیچ نبی مرسلی راه نداشت، نزدیک گردانید، و به او وحی کرد: آنچه را دید، دل او هم حقیقت یافت (۱۹) و نشانه های او را هم برای انبیاء بیان کرد، و از آنان پیمان گرفت: به او ایمان بیاورند، و او را یاری نمایند (۲۰) .

سپس خداوند به پیامبران فرمود: آیا آنچه را گفتم، اقرار کردید، و از پیمان من پیروی خواهید کرد؟ آنان گفتند: اقرار داریم، خداوند هم فرمود: پس شما گواه باشید، و من هم بر شما شاهد خواهم بود (۲۱) .

هم چنین خداوند درباره پیامبر ما فرمود: او را در تورات و انجیلی که در دست آنهاست می یابند، که آنها را امر به معروف و نهی از منکر می کند، پاکیزه ها را حلال و پلیدها را برای آنان حرام می گرداند، و احکام پر رنج را که چون زنجیر به گردن نهاده بودند بر می دارد، پس آنها که به او ایمان آوردند، و او را عزت و نصرت بخشیدند، نوری (قرآن) را که به او نازل شد، پیروی نمودند، آنان رستگاران خواهند بود (۲۲) .

خلاصه، وضع پیغمبر(صلی الله علیه و آله) چنین بود، تا اینکه خداوند مقام او را کمال بخشید،او را وسیله رحمت خود نمود، مقام او را بالا برد، هرگاه خداوند نام خود را می برد،آن حضرت را به اطاعت خویش متصل ساخته و می فرماید: هر کس اطاعت رسول خدا کند، از خداوند اطاعت کرده است (۲۳) .

و نیز فرموده: هر چه را رسول(صلی الله علیه و آله) به شما دستور می دهد، بگیرید و به کاربندید، و از هر چه شما را منع می کند، پرهیز داشته باشید (۲۴) .

پیامبر(صلی الله علیه و آله) هم، رسالت الهی خویش را به پایان رسانید، ولایت خود را با دلیل وبرهان روشن نمود، آیات خداوندی را تحکیم بحشید، راه احکام شریعت را هموارنمود، و امت را به راه نجات راهنمایی کرد، باب هدایت و حکمت را به روی آنان گشود، و این ویژگی های پیامبر(صلی الله علیه و آله) چیزی بود که، پیامبران قبل از او هم مژده آن داده بودند، عیسی روح الله و معجزه الهی در «انجیل » می گوید: احمد عربی، پیامبردرس ناخوانده ای است، که صاحب شتر سرخ مو و عصا می باشد، و وصی خود رابرای امت تعیین خواهد کرد.

وصی محمد(صلی الله علیه و آله) کانون علم الهی، جایگاه اسرار خداوند، تحکیم بخش آیات کتاب او، تلاوت کننده حقیقی آیات قرآن، باب حطه (۲۵) یعنی باب توبه و گناه شویی،و وارث کتاب خداست، که او را با کتاب در میان مردم به یادگار گذاشته، و از مردم برای او پیمان اطاعت گرفته، و فرموده: قد خلفت فیکم ما ان تمسکتم به لن تضلواابدا، کتاب الله و عترتی اهل بیتی…

در میان شما چیزی را به یادگار گذاشتم، که اگر بدان چنگ زنید هرگز گمراه نخواهید شد، آنان: کتاب خدا و عترت من از اهل بیت من می باشند، آنان دوسرمایه گران قیمت هستند، کتاب خدا «ثقل اکبر» است، که چون ریسمانی ازآسمان تا زمین امتداد دارد، یک سر آن به دست شما و سر دیگر آن به دست خداوند متعال است، و کتاب و عترت(علیه السلام) جدایی ناپذیرند، تا روز قیامت کنار«حوض کوثر» بر من وارد شوند (۲۶) .

آری، از عترت جلوتر حرکت نکنید، که از دین خارج می شوید، و چیزی را ازدیگران نپذیرید که هلاک می گردید، از دیگران چیزی نیاموزید، چون آنان از دیگران اعلم می باشند، و من هم وصی پیامبر(صلی الله علیه و آله) و مفسر کتاب، عارف به حلال و حرام آن، آشنا به محکم و متشابه، ناسخ و منسوخ، و مثالها و عبرتها و معانی آن هستم، وعلم و دانشی که پس از پیامبر(صلی الله علیه و آله) مورد احتیاج امت است نزد من می باشد، ووضع هر شخص صالح و منحرف را می دانم.

باری، علم به بلاها، مرگها، وصیتها، انساب، و تشخیص حق از باطل نزد من است، من از پیدایش اسلام و کفر، وضع کرات و حکومت دولتها اطلاع دارم،بنابراین، از هر چه تا روز قیامت واقع می شود، از من سؤال کنید، از وضع آنچه درروزگار عیسی(علیه السلام) آن گاه که خداوند او را به پیامبری مبعوث داشت بپرسید، وضع هر «وصی »ای، هر گروهی را که صد نفر صد نفر هدایت یا گمراه می شوند، و ازوضع پیشوایان و سردمداران آنان تا روز قیامت سؤال کنید.

هم چنین، از هر آیه ای از کتاب خدا، که در شب یا روز نازل شده بپرسید، ازتورات و انجیل و فرقان عظیم سؤال کنید، زیرا رسول خدا(صلی الله علیه و آله) چیزی از علم خویش را برای من مکتوم نداشته، و هر چه را امتهای اهل تورات و انجیل وگروههای کافران و مخالفان و ادیان مختلف نیاز داشته باشند، برای من بیان فرموده،زیرا آن حضرت «خاتم پیامبران – ع » است و بر همگان ایمان و اطاعت و نصرت وی واجب خواهد بود، و این مطلب هم در تورات و انجیل و زبور آمده و خداوندمی فرماید: در صحیفه های پیامبران پیشین، به خصوص در صحف ابراهیم(علیه السلام) وموسی(علیه السلام) آمده است (۲۷) و خداوند هرگز عهد و پیمان خویش را در مورد بندگان ضایع نمی گرداند، و امت را پس از پیامبر(صلی الله علیه و آله) سرگردان نمی گذارد، و این کار ممکن نیست، چون خداوند خود را با خصلتهای رافت و رحمت و عفو و امر به معروف ونهی از منکر و اقامه میزان مستقیم، توصیف فرموده است.

آری، خداوند متعال به پیامبر(صلی الله علیه و آله) وحی فرموده، همانطور که به «نوح – ع » وسایر پیامبران بعد از وی وحی می کرده، چنانکه به موسی(علیه السلام) و عیسی(علیه السلام) وحی نازل می کرده، بنابراین، خداوند نبوت پیغمبر(صلی الله علیه و آله) را تصدیق فرموده، آن حضرت نیز رسالت خویش را به انجام رسانده، و من هم بر آن عمل شاهد می باشم، چنانکه خداوند خود نیز فرموده است: چگونه است آن گاه که از هر امتی شاهدی بیاوریم،و تو را نیز بر این امت به گواهی بخواهیم؟ (۲۸) .

هم چنین خداوند فرموده: برای شهادت (به نبوت تو) خداوند و کسی که علم کتاب نزد او هست، کفایت خواهد کرد (۲۹) .

باز هم خداوند متعال، نبوت محمد(صلی الله علیه و آله) را تصدیق فرموده، به وی وسیله عطاکرده، و او را وسیله ارتباط با خویش قرار داده و می فرماید: ای اهل ایمان! خدا را درنظر داشته، و همراه صادقین باشید. (۳۰) و آن صادقین ما هستیم، من برادر پیامبر(صلی الله علیه و آله)در دنیا و آخرت می باشم، و شاهد او برای بعد از رحلت او خواهم بود، و من وسیله میان پیغمبر(صلی الله علیه و آله) و امت او هستم، و من و فرزندانم وارث او می باشیم، و من وفرزندانم مانند «کشتی نوح – ع » در میان امت او می باشیم، که هر کس در آن نشست، نجات یافت و هر کس تخلف نمود هلاک گردید، و من و فرزندانم مانند«باب حطه » برای توبه و بازگشت از گناه، در میان «بنی اسرائیل » هستیم، و من نسبت به پیامبر(صلی الله علیه و آله) مثل «هارون » نسبت به «موسی – ع » می باشم، با این تفاوت که پس از پیغمبر(صلی الله علیه و آله) پیامبر دیگری نمی آید.

باری، شاهد از جانب پیامبر(صلی الله علیه و آله) در دنیا و آخرت من هستم، و رسول خدا(صلی الله علیه و آله)هم، که بر اساس هدایت و راهنمایی های الهی سخن می گفت، اطاعت و محبت نسبت به من را برای اهل ایمان و کفر و نفاق واجب شمرده، هر کس مرا دوست بدارد مؤمن است، و هر کس با من کینه ورزد، کافر خواهد بود.

به خدا سوگند، من هرگز دروغ نگفته ام، هرگز پیامبر(صلی الله علیه و آله) هم به من دروغ نگفته،من گمراه نشده ام، کسی هم مرا به گمراهی نکشانده، و من بر راه هدایتی که خداوندبرای پیامبر خویش تبیین فرموده، و آن حضرت نیز مرا بدان فرا خوانده حرکت می کنم. بنابراین، شما از هر چه هست و هرچه خواهد شد تا روز قیامت، از من سؤال کنید.

حجت اوصیاء

جاثلیق، با شنیدن سخنان علی(علیه السلام) متوجه همراهان خویش شد و گفت: به خداوند سوگند، این شخص سخنگوی دانشمند پرتوان و گشاینده مشکل ما است،ما هم از خداوند می خواهیم، به وسیله او به حق دست یابیم و نور هدایت گیریم،چون این مرد «حجت اوصیاء» از جانب «انبیاء – ع » برقوم خویش می باشد.

آن گاه، جاثلیق علی(علیه السلام) را مخاطب قرار داد و گفت: این مردم چگونه از تو، روی گردان شدند؟ و مقامی را ادعا کردند که تو بدان سزاوارتری؟ البته این کار به زیان خود آنها تمام شده، آنان به حق خود ظلم کرده اند، و این کار به ضرر «اوصیاء»نخواهد بود، زیرا خداوند با عطای علم و دانش و ارتباط با پیامبران(علیه السلام)، آنان را ازدیگران بی نیاز کرده است.

اکنون، ای عالم حکیم! از وضع من و خود خبر بده، آیا تو در پیشگاه خداوند چه مقامی داری؟ و وضع من نزد خدا چگونه خواهد بود؟

امام علی(علیه السلام) فرمود: من، در پیشگاه خداوند مؤمن هستم، و نیز در نزد خود بافضل و رحمت و هدایت و نعمتی که به من عطا فرموده، مؤمن استواری هستم،خداوند متعال هم پیمان مرا از اهل ایمان گرفته و به عرفت خویش هدایت فرموده، و من در این جهت هیچگونه شک و تردیدی ندارم، بر میثاق الهی که از من گرفته استوار می مانم، و با لطف و رحمت الهی، این روش را تغییر نخواهم داد.

البته جایگاه من هم بهشت می باشد، و در این جهت هم هیچ شک و تردیدی ندارم، چنانکه اگر کسی هم پس از آنکه خداوند به من یقین و گواهی عطا کرده،شک و تردید کند، گرفتار شرک و الحاد گردیده است.

اما تو، در پیشگاه خداوند کافر هستی، زیرا پیمانی را که خداوند به هنگام ولادت و آن گاه که بالغ شده ای، و قدرت تشخیص خوب و بد، و خیر و شر رایافته ای، از تو گرفته و بدان اقرار نموده ای، منکر شده ای، چنانکه آنچه را خداوند ازاخبار پیامبران(علیه السلام) در انجیل نازل فرموده، نادیده انگاشته ای، و اگر بر این حال باقی بمانی، بدون تردید در آتش خواهی بود.

جایگاه ما، در بهشت و دوزخ

جاثلیق ادامه داد: به من خبر بده، جایگاه من در آتش، و جایگاه تو در بهشت کجاست؟

علی(علیه السلام) فرمود: من هنوز داخل بهشت نشده ام، که جای خود را در بهشت وجای تو را در دوزخ بشناسم، اما می توانم به استناد کتاب خداوند متعال، جایگاههارا به تو معرفی کنم.

خداوند متعال، محمد(صلی الله علیه و آله) را بر اساس حق مبعوث داشته، و بر او کتابی نازل کرده که: «از پیش و پس در آن باطل راه ندارد، زیرا آن نازل شده خدای حکیم وحمید است » (۳۱) .

خداوند در این کتاب، همه علوم را تبیین و تحکیم بخشیده، و برای رسول خود،اخبار بهشت و درجات و منزلهای آن را بیان فرموده، بهشت را میان بندگان تقسیم نموده، و هر کس در مقابل عمل خویش و فضایل و ایمانی که داشته، مکان و منزلتی خواهد داشت.

بر این اساس، خداوند مقام ما را تصدیق کرده، و منزلگاه «نیکان » و جایگاه «فاجران » را که، عذاب برای آنان آماده شده به ما معرفی نموده، و می فرماید:«دوزخ دارای هفت در است، و هر دری برای گروهی از گمراهان معین گردیده است (۳۲) .

بنابراین، هر کس بر حال کفر و فسق و شرک و نفاق و ظلم بمیرد، «هر کدام ازدری داخل دوزخ خواهند شد». (۳۳) چنانکه خداوند در جای دیگر می فرماید: «در این عذاب برای هوشمندان، عبرت و بصیرتی است » (۳۴) و پیامبر(صلی الله علیه و آله) و آل او«متوسمین » هستند، و من و امامانی که از نسل من به وجود می آیند، «متوسمین » وهوشمندان خواهیم بود.

هر چه می خواهی سؤال کن

آن گاه جاثلیق، رو به یاران خود کرد و گفت: ما به خوب شخصی دست یافتیم،امید است به وسیله او به حق ست یابیم و خواسته خویش را به دست آوریم،اکنون مسایل دیگری از وی سؤال می کنیم، اگر توانست جواب ما را بدهد، در کارخود تجدید نظر می کنیم، و آن را از او می پذیریم.

امام علی(علیه السلام) فرمود: اگر سؤالهای تو را جواب دهم، و همراه با دلیل و برهان روشن باشد، که نتوانی آن را رد کنی و به پذیرش آن ناچار شوی، حاضری به دین مادرآیی؟

جاثلیق گفت: آری.

امام علی(علیه السلام) فرمود: می توانی خدا را بر خود گواه و کفیل بگیری، که اگر حق وراه و هدایت برای تو روشن گردید ، خود و یاران تو به دین ما درآیید ؟

جاثلیق گفت آری ،نسبت به تعهد باتو ،خدارا وکیل وشاهد برخودمی گیرم ،که تسلیم دین شما شوم.

علی (علیه السلام) فرمود: حال که چنین است ،ازیاران خویش عهد و پیمان بگیر، که جاثلیق این عمل را انجام داد، و علی(علیه السلام) فرمود: اکنون هرچه می خواهی سؤال کن.

خدا، و «عرش »

جاثلیق پرسید :به من بگو،آیاخدا«عرش »را حمل می کند؟ یا«عرش » خدارا؟

امام علی (علیه السلام)فرمود: خداوند عرش، آسمانها، زمین، و آنچه در آسمان و زمین وآنچه را در آنها وجود دارد ،حمل می کند، و در کتاب خویش هم فرموده است :«خداوند آسمانها وزمین را از اینکه نابود شوند، نگه می دارد و اگر آنها رو به زوال نهند، غیراز او هیچ کس نمی تواند آنهارا محفوظ بدارد ،به راستی خداوند حلیم وآمرزنده است » (۳۵) .

حاملان «عرش »

جاثلیق گفت: این آیه قرآن که می گوید: «عرش پروردگارتورا،درآن روزهشت(فرشته) حمل می کنند». (۳۶) چگونه خواهد بود؟ در حالی که تو گفتی :خداوند عرش و آسمانها و زمین را حمل می کند؟!

علی(علیه السلام) فرمود :عرش را خداوند از نورهای چهارگانه آفریده است: نور قرمز، که از آن قرمزی به وجود می آید، نور سبز که منشا نور سبز است، نور زرد، که زردی رارنگ می بخشد ، و نور سفید که سفیدی را تشکیل می دهد، و این نورها علمی است، که خداوند حمل آن را عهده دار است ، و این نورها از عظمتی که به عظمت و نور اوست، دلهای اهل ایمان سفید و نورانی می گردد، اما در مقابل عظمت ونور او،جاهلان به دشمنی می پردازند، ولی به عظمت و نور حق، هر چه در آسمانها و زمین است، و همه خلایق، بهره مند می شوند، و با اعمال و ادیان مختلف وسیله پیدامی کنند، و هر محمولی را خداوند با نور عظمت و قدرت خویش حمل می کند، بدون اینکه به حال او نفع و ضرر، موت و حیات و زنده شدنی مطرح باشد.

بنابراین، همه چیز محمول است، و خداوند متعال نه دارنده آسمانها و زمین است از نابودی، و مسلط بر آسمانها و زمین و هر چه در آنهاست، و پرودگار عالم حیات همه چیز و نور (وجودی) همه چیز است، «خداوند از آنچه می گویند،بسیار منزه و برتر و متعالی تر است » (۳۷) .

خدا کجاست ؟

جاثلیق گفت : به من بگو خدا کجاست ؟!

حضرت علی(علیه السلام) بیان داشت: خدا اینجاست، خدا اینجاست، خدا اینجاست، او در بالا و پایین وجود دارد، بر ما محیط است، با ماهست و خود فرموده : «هیچ رازی را سه نفر باهم نمی گویند، مگر اینکه خدا چهارمی آنهاست، و نه پنج نفرمگر اینکه خدا ششمی آنهاست، نه کمتر و نه بیشترآن جز اینکه آنان هر جا باشند،خدا با آنهاست، آن گاه روز قیامت از اعمالی که (همه) انجام داده اند، آگاه است وخبر خواهد داد،زیرا خداوند به هر کاری توانا است » (۳۸) .

کرسی هم ، بر آسمانهاوزمین احاطه دارد، و «نگهداری آنها (برای خداوند)هیچگونه زحمتی ندارد، زیرا او دانای بزرگوار، و توانای با عظمت است » (۳۹) .

آنهایی هم که «عرش » را حمل می کنند، علمایی (انبیاء) هستند که خداوند علم خویش را بر آنان افزوده است، و آنان بیش این چهار گروه (که روز قیامت هر گروهی دو نفر می شوند) (۴۰) نیستند، که خداوند آنان را در ملکوت (عالم فرشتگان) خویش آفریده و آن ملکوت جایی است که خداوند آن را به برگزیدگان نشان داده، وهم چنین به ابراهیم خلیل (علیه السلام) نمایانده و فرموده است:« هم چنین، ما به ابراهیم ملکوت و باطن آسمانها و زمین را ارائه دادیم، تا به مقام اهل یقین برسد» (۴۱) .

بنابراین، حاملان عرش الهی چگونه می توانند، آن را حمل کنند، در حالی که باحیات الهی دلهای آنان حیات می یابد؟ و با نور الهی آنان به معرفت حق، هدایت می یابند؟

جاثلیق باشنیدن این مطالب متوجه یاران خود شد، و گفت: بخداسوگند، این مرد حق است، و با عنایت خداوند، از زبان مسیح(علیه السلام) و پیامبران(علیه السلام) واوصیا سخن می گوید.

بهشت کجاست؟

جاثلیق پرسید: آیابهشت دردنیاست یاآخرت؟ وآخرت ودنیادرکجا قراردارند؟

علی(علیه السلام) فرمود: دنیا درآخرت است، وآخرت بر دنیااحاطه دارد، ومانندانتقال ازحیات به مرگ ظاهرمی شود، آخرت هم خانه حیات وزندگانی است، اگر به آن آگاهی داشته باشند، واین بدان جهت است ،که دنیا انتقال دهنده است، وآخرت جای حیات وماندن ، مثل وضع کسی که می خوابدوجسم او به خواب می رود، اماروح نمی خوابد، بدن می میرد اما روح نمی میرد، و خداوند هم فرموده است: «به راستی، خانه آخرت سراسر حیات (و حرکت) است اگر آنان این رابدانند» (۴۲) .

بنابراین، دنیا نشانی ازآخرت است ،وآخرت نیز نشانی از دنیا، چنانکه دنیاآخرت نیست و آخرت هم دنیا نخواهد بود، بلکه هرگاه روح از جسم جدا شود، هریک به جایگاه خلق و پیدایش خود باز می گردد.

هم چنین بهشت و دوزخ، در دنیا و آخرت موجودند، چون شخص وقتی می میرد، به خانه ای از زمین منتقل می شود، که یا باغی از باغهای بهشت است، یا(سرزمین محدودی ازسرزمینهای آتش، و روح هم روانه یکی از این دو خانه می گردد،یابه خانه نعمتها که درآن مرگی وجود ندارد، اقامت می گزیند، یا در خانه عذاب دردناک که مرگی درآن نیست گرفتارمی گردد.

به هرحال، نشانه وراه برای هرکس که عاقل باشدروشن است، و خداوند هم فرموده است: «اگراز عالم آخرت غافل نمی شدید ،درحقیقت به طور یقین می دانستید،و دوزخ رامشاهده می کردید، سپس به طوریقین می دیدید، آنگاه ازنعمتها شماراسؤال می کنند» (۴۳) .

خداوند، در باره کافران هم فرموده است: «بر چشم(دل) آنها پرده(غفلت)بود، و ازیاد من غافل بودند ،وتوانایی شنیدن (آیات الهی را) نداشتند» (۴۴) .

بنابراین، اگر انسان بداند چه وضعی خواهد داشت؟ ازترس مرگ خواهد مرد، وکسی نجات خواهد یافت،که به فضیلت یقین آراسته باشد.

تکلیف بهشت ودوزخ

جاثلیق پرسید:معنای این سخن خداوند چیست ،که می فرماید:«آنان حق عظمت خداوند را نشناختند،و زمین (روز قیامت) در قبضه قدرت اوست، وآسمانها رابه قدرت خویش، درهم می پیچد و ذات پاک او از آنچه مشرکان می پندارند، منزه ومتعالی است » (۴۵) .

راستی، اگر زمین درقبضه الهی باشد،و او آسمانها را در هم پیچد، در حالی که بهشت و دوزخ در آنها قرار دارد، پس بهشت و دوزخ درکجا خواهد بود؟

علی(علیه السلام) دستور داد: برای او دوات و کاغذی حاضرکردند، آن گاه برکاغذ نوشت:بهشت و دوزخ، سپس کاغذ را در هم پیچید ودست عالم مسیحی داد و فرمود: آیااین کاغذ در هم پیچیده نیست؟

دانشمند مسیحی گفت: همینطوراست.

آن گاه علی(علیه السلام) فرمود: کاغذ را باز کن و ببین نوشته دوزخ وبهشت درآن محوشده است ؟

وقتی جاثلیق جواب داد: نوشته بهشت و دوزخ به جای مانده، علی(علیه السلام) فرمود:قدرت خداوندمتعال هم، چنین است، و آن گاه که آسمانها را درهم پیچد و زمین رادر قبضه قدرت خویش گیرد، بهشت و دوزخ نابودنخواهدشد، همانطور که نوشته آن براین کاغذ محو نگردیده است.

«وجهه »، به کدام سو؟

جاثلیق ادامه داد: این آیه قرآن که می فرماید: «همه چیزنابودمی شود، مگروجهه خدا» (۴۶) .

وجهه خداچیست؟ چگونه است، به کدام طرف است؟ و برای آن چه دلیلی داریم؟

علی(علیه السلام) به خدمتگزار خویش دستور داد: مقداری هیزم وآتش حاضر کند، وقتی هیزم آماده شد، دستور داد آن را برافروزند، آن گاه که آتش شعله ور شد، جاثلیق رامخاطب قرارداد و فرمود: آیا می توانی برای این شعله آتش ، وجهه و صورتی تعیین کنی؟

جاثلیق گفت: نه، چون ازهرطرف به سوی این آتش روی آوریم، وجهه وصورت آن حساب خواهدشد .

آن گاه علی(علیه السلام) فرمود: وقتی آتشی که مخلوق اوست و تحت تدبیر الهی می باشد، با وجود ضعف و سرعت در زوال ،وجه معینی ندارد، بلکه به هرسوبنگری وجه اوست، برای خدایی که آتش را آفریده، و همه آنچه درملکوت وجود دارد، در تصرف اوست، چگونه می شود برای وی وجه معینی توصیف کرد؟یابه حدی محدودنمود؟ یا با چشم او را مشاهده کرد؟یا با عقل براو احاطه کرد؟یااو را در «وهم » گنجانید؟

ای برترازخیال وقیاس وگمان و وهم وزهرچه گفته ایم وشنیدیم وخوانده ایم

مجلس تمام گشت وبه آخررسید عمر ما همچنان ،دراول وصف تو مانده ایم (۴۷)

آن گاه امام(علیه السلام) آیه قرآن قرائت کردکه می فرماید:

«خدای یگانه راهیچ مثل ومانندی نیست ،واوبرهمه چیز شنوا و بیناست » (۴۸) .

درآغوش اسلام

جاثلیق، باشنیدن این توضیحات گفت: درست گفتی، ای وصی علیم و حکیم ورفیق و هادی، و من شهادت می دهم که غیراز خدای یگانه، خدایی نیست،محمد(صلی الله علیه و آله) بنده ورسول اوست، او مبعوث به حق الهی برای بشارت وانذاراست،و تو وصی وصدیق وهمراه وکانون سر او، و امین او در میان اهل بیت او، و ولی مؤمنان بعد از او هستی.

آری، هر کس تو را دوست بدارد و ولایت تورا بپذیرد، هدایت یافته، قلب اونورانی می گردد، اعانت و کفایت و شفاعت تو را دریافت می دارد، و هرکس از توروی برگرداند واز راه تو منحرف شود، گمراه گردیده، فریب و زیان دیده و به پیروی ازهوای نفس خویش، بدون هدایت خدا و رسول(صلی الله علیه و آله) مبتلا گردیده است، درصورتی که هدایت و نورانیت تو ،برای هدایت همگان کافی و شافی خواهدبود.

چراچنین کردید؟

آنگاه جاثلیق، متوجه جمعی که درآنجا بودندگردید و گفت: ای مردم! شمابه آرزوهای خویش دست یافته اید، اما درباره سنت پیامبر خود، به خطا و انحراف رفته اید، بیایید از این مرد اطاعت کنید، تا هدایت و رشد یابید. چه چیزی شما رابه این روزگار انداخته؟ پس ازاین دلایل و راهنمایی هایی که برای شما صورت گرفته،دیگر چه عذر و بهانه ای دارید؟ وصایت سنت الهی است که در امتهای قبل از شمارایج بوده، و تبدیل و تغییر سخنان و سنتهای خداوند مجاز نخواهدبود.

باری، خداوند عزوجل، اختلاف در میان امتها راهم، در مورد تغییر اوصیای بعدازپیامبران(علیه السلام) خبرداده، و تعجب از شماست که با مشاهده این تغییر بازهم به ناحق قدم می گذارید، نکند دلها قساوت گرفته باشد، حسد ظاهر شده، و کینه ها بروزکرده، و راه تهمت و نسبت ناروا بازشده است؟!

ستایش علی (علیه السلام)

سلمان می گوید: جاثلیق و دانشمندان همراه او مسلمان شدند، و شهادت به وصایت علی(علیه السلام) از محمد (صلی الله علیه و آله) که نبوت اوبرحق بود، و آن را در تورات و انجیل دیده بودند، دادند، آن گاه تصمیم گرفتند نزد پادشاه خود بر گردند و آنچه را دیده وشنیده بودند، بازگو نمایند.

امام علی(علیه السلام) هم گفت: حمد خدایی راکه دلایل نبوت محمد(صلی الله علیه و آله) و آل او راآشکار ساخت، دین خویش راعزت ونصرت بخشید، پیامبر خود را تصدیق نمود،آیین او را برهمه ادیان پیروز گردانید، اگرچه مشرکان این جهت را پسندنمی داشتند.

الحمدلله رب العالمین وصلی الله علی محمدوآله.

آن گاه جماعت حاضردرمسجد ،به هم تبریک گفتند ،چون علی(علیه السلام) با دلایل وبرهان محکم خویش توانسته بود، غبار ذلت و زبونی رااز آنان برطرف نماید.سپس به علی(علیه السلام) هم گفتند: ای ابوالحسن! خدا به تو جزای خیردهد، که توانستی حق پیامبر خویش رااداکنی.

آن گاه جمعیت حاضردرمسجد متفرق شدند، درحالی که گویا آن مطالب وحقایق را،اصلا نشنیده و نفهمیده اند، و آنچه را هم شنیده بودند به فراموشی سپردند!

تکرار تاریخ

سلمان خیرمی گوید: مسیحیان از مسجد بیرون آمدند، مردم هم متفرق شدند،وقتی مسیحیان می خواستند «مدینه » را ترک بگویند، در حالی که مسلمان شده ودرحق علی(علیه السلام)دعا می کردند ،برای خداحافظی نزدآن حضرت آمدند، علی(علیه السلام)هم ازخانه بیرون آمد و با آنان نشستی صورت داد.

ای علی، که جمله عقل ودیده ای شمه ای واگو،ازآن چه دیده ای

بازگو، دانم که این اسرار هوست زانکه بی شمشیرکشتن ،کاراوست

صد هزاران می چشاند روح را که خبر نبود، دل مجروح را

صدهزاران روح بخشد هوش را که خبرنبود،دوچشم وگوش را

بازگو ای بازعرش خوش شکار تاچه دیدی این زمان از کردگار (۴۹)

آن گاه جاثلیق، لب به سخن گشود و گفت: ای وصی محمد(صلی الله علیه و آله) و پدر نسل او،ما این امت را در هلاکت می بینیم، چون اینان مثل امت «بنی اسرائیل » ازقوم موسی(علیه السلام) که از آن پیامبر (علیه السلام) دست بر داشتند و به «سامری » روی آوردند، شده اند. ما این مطلب را هم یافته ایم، که هر پیامبری را خداوند مبعوث داشته است، او دشمنانی ازشیطانهای جن وانس دارد، که درکار نبوت دخالت می کنند، امت رابه هلاکت می کشانند، وصی پیامبر(علیه السلام) را طرد می کنند، و به جای آن «وصی » خود ادعای خلافت دارند!

اکنون چیزی راکه خداوندبه صادقین وعده داده است، آن رابه مانشان داد ودانستیم این قوم، خویش رابه هلاکت کشانده اند، راه تو و راه آنان را خداوند برای ماروشن گردانید، به اعمال آن قوم هم بصیرت یافتیم، اکنون ما از دوستداران تو، وبردین توهستیم و از تواطاعت می کنیم.

حال هردستوری داری بیان کن، اگر مایلی دراینجا بمانیم و تو را علیه دشمنانت یاری کنیم، اگر دستور رفتن می دهی می رویم، و اگر می خواهی برگردیم منصرف می شویم .

به هرحال، برای آنچه که پیش آمده باید صبر و حوصله زیاد داشته باشی، و این شیوه و سنت اوصیای پس ازپیامبران(علیه السلام) است، اما آیا درباره آنچه برای امت پیش آمده، عهد و پیمانی هم از پیغمبر(صلی الله علیه و آله) نزد تو هست ؟

اختلاف امتها!

علی(علیه السلام) فرمود: آری ،بخدا سوگند، عهد و پیمانی از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نزد من هست،که وضع این قوم و کاری را که انجام داده اند بیان کرده است. چگونه ممکن است کار امت برمن پوشیده باشد؟ درحالی که وضع من نسبت به پیغمبر(صلی الله علیه و آله)مانند وضع «هارون » به موسی(علیه السلام) و «شمعون » نسبت به عیسی(علیه السلام) بوده است ؟

آیاشما نمی دانید که، که درباره «شمعون بن حمون صفا» پسردایی عیسی(علیه السلام)،امت عیسی(علیه السلام) به اختلاف افتادند و به چهار فرقه تقسیم شدند، و این چهار فرقه هم به هفتاد و دو فرقه تقسیم گردیدند، که جزیک فرقه، بقیه به هلاکت رفتند؟

آیا نمی دانید،امت موسی(علیه السلام) نیزبه هفتاد و یک فرقه تقسیم شدند، که به غیرازیک فرقه، بقیه به هلاکت مبتلا گردیدند؟!

حضرت محمد(صلی الله علیه و آله) هم در عهد و پیمان خویش، به من اطلاع داده، که امت اوبه هفتادوسه فرقه تقسیم می شوند، سیزده فرقه آنان ادعای محبت ومودت مارامی کنند، که جز یک فرقه، بقیه راه ضلالت و هلاکت را پیش می گیرند، من هم به لطف و هدایت خداوندی راه خود را در پیش دارم، و می دانم سرنوشت این قوم به کجا می انجامد، اینان مدت زیادی دوام نخواهند آورد، خداوند هم بازبان پیامبرخویش فرموده است: «نمی دانم، شاید این امتحانی باشد برای شما، و بهره ای تاهنگام مرگ » (۵۰) .

به هرحال ،من در برابر آنان به خاطر این مدت اندک، صبر پیشه ساختم، تاخداوند کار خود را در باره آنان به نهایت برساند، و سرنوشت محتوم اوفرارسد.

آن گاه موضوع نفاق وحسد و کینه ها و بیماری قلبها راپس از وفات رسول خدا(صلی الله علیه و آله) مطرح کرد، و گفت: خداوند فرموده است: «منافقان ازآن بترسند،که سوره ای نازل شود، و آنچه را در قلب دارند آشکار سازد. (ای پیامبر! به آنان) بگو:استهزاءکنید! خداوند آنچه راشما می ترسید به سرشما خواهد آورد (۵۱) . و می فهمیدچه کرده اید.

اگرهم ازآنان سؤال کنی: (چرا استهزاء می کنید؟) می گویند: شوخی و مزاح کردیم! آیا شما با خدا و آیات خدا و رسول او شوخی می کنید؟ عذر نیاورید، پس از ایمان راه کفر را پیش گرفتید، اگر از برخی ازافراد ساده لوح شماگذشت کنیم،طایفه دیگری رابه عذاب مبتلا خواهیم کرد، چون آنان مجرم هستند (۵۲) .

آری، خداوند گروهی ازآنان رامورد عفو قرار می دهد، و به من هم وعده داده که براهل فتنه پیروز شوم، و کار را به من برگردانند، اگرچه بیهوده کاران، آن راناپسندمی دارند! ضمنا نوشته ای ازرسول خدا(صلی الله علیه و آله) درباره مصالحه موقت (هدنه)نزد شماهست، که حادثه ای به وجود نیاورید، و حادثه جویی راپناه ندهید (ودرعین حالی که شما مسلمان شده، اما در حکومت مسیحیت به سرمی برید) تا حکومت اسلامی با شما وفاداری می کند، شما هم به آن عهدوفادار باشید، تا بر اساس آن، درذمه و پناه دولت اسلام قرارداشته باشید.

برای حفظ اساس اسلام

این راهم بدانید،که اکنون زمان یاری ماوشمشیرازغلاف بیرون کشیدن نیست،قیام به حقی علیه آنان صورت نمی گیرد، تا خود باز گردند و اطاعت مرا بپذیرند،زیرا من فریضه ای از جانب خداوند و رسول هستم، و مثل حج و زکات وروزه می باشم (۵۳) .

بنابراین، آیا برقراری این احکام و حدود الهی، جز به وسیله عالم فرزانه ای که به حق هدایت کند، و برای پیروی ازدیگران برتر باشد، ممکن است؟

قرآن کریم خطاب به پیامبر(صلی الله علیه و آله) می فرماید: «به آنان بگو آیا کسی ازشریکهای شما ،کسی رابه حق هدایت می کند؟ بگو: خداوند به حق هدایت می کند، آن وقت کسی که به حق هدایت می کند برای پیروی شایسته تر است؟ یا کسی که خود نیزهدایت پذیر نیست؟ واین چه حکمی است که می کنید؟» (۵۴) .

باری، خداوند شما را مورد رحمت خویش قراردهد، من فریضه از جانب خدا ورسول(صلی الله علیه و آله) بر شما هستم، بلکه بالاترین وعالی ترین و جامع ترین فرایض هستم،چنانکه استوارترین شخص برای تحکیم پایه های ایمان وشرایع اسلام می باشم، وتوانایی این را دارم، که نیازمندیهای مردم را، در آنچه خیر و صلاح آنها در آن است،و آنچه موجب فساد دنیا و آخرت آنان می شود، پاسخگو و راهنماباشم.

امااینان ازمن روی گردان شدند، فضل و کمال مرا مهار کردند، در صورتی که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) امامت وپیروی ازراه مرا واجب گردانیده بود، و شما خودمشاهده کردید، آنان با وجود حجت استواری چون من، چگونه در لباس ذلت و زبونی فرورفته بودند!

راستی، دیگر خداوند چگونه حجت خودرا برای آنان اثبات کند، در حالی که آنان عهد و پیمان پیامبر خویش را به فراموشی سپردند؟ با وجود اینکه آن حضرت مقام و منزلت مرابرای آنها بیان کرده، و با تاکید فراوان آنان رابه اطاعت من فراخوانده بود؟

هم چنین، رسول خدا(صلی الله علیه و آله)براساس رسالت الهی خویش، فقر و نیازمندی آنان رابه علم ودانش من، و بی نیازی مرا به علم و دانش آنان و همه امت اعلام داشته بود، چون خداوند چنین علم وحکمتی رابه من عطا فرمود، با این حال چگونه من غمناک نباشم برکسی که پس از روشن بودن حق، راه انحراف و گمراهی راپیش گرفته است ؟!

خداوندهم می فرماید: آن که هوای نفس خویش راخدای خود قرار داده، وخداوند او را پس از اتمام حجت گمراه نموده، و برگوش و قلب او مهر «قهر» نهاده، وبر چشم وی پرده ظلمت کشیده، بعد از خدا چه کسی اوراهدایت می کند؟ آیامتذکر این معنا نمی شوید؟ (۵۵) .

خلاصه، خداوند اگر کسی را هدایت کند، در برابر او بیش از دو راه وجود ندارد:راه بهشت ودوزخ، یعنی انتخاب دنیا، یا آخرت. شما هم وضع این قوم رادیدید، ومشاهده کردید چون امتهای گذشته، اینان چگونه استحقاق عذاب یافتند؟ وچگونه کلام خدا را تغییر دادند، و چگونه مانند امتهای پیشین که سنت شکنی کردندو نابود شدند، سنت شکنی درمیان اینان نیز جریان یافت؟!

تکلیف شما

اما شما، تکلیف دارید به دستگیره و ریسمان محکم الهی چنگ زنید، حزب خدا و رسول(صلی الله علیه و آله) باشید، و عهد و پیمانی را که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بر عهده شماگذاشته، بدان وفادار بمانید.

فان الاسلام بدا غریبا، و سیعود غریبا (۵۶) .

زیرا اسلام باغربت و مظلومیت آغاز گردیده، و بعدهم به غربت و بی کسی دچار خواهد شد.

بنابر این، وقتی شما به ملت ومملکت خویش باز گشتید، مانند «اصحاب کهف »مخفیانه و با ملاحظه رفتار نمایید، و از این که وضع خود را برای زن و فرزند ودوست غمخوار وقوم خویش بیان نمایید، پرهیز داشته باشید، زیرا این (دستور)دین خداست که اولیای او تقیه و مخفی کاری رارعایت کنند، چون اگر شما وضع خود را افشا کنید، شما را به قتل می رسانند.

اما اگر با پادشاه ملاقات داشتید، و فرصت مناسبی یافتید، چنانچه در او زمینه پذیرش اسلام رامشاهده کردید، مقداری از مطالب رادر اختیار اوبگذارید، زیرا (این روش یا) آن پادشاه «باب خدا» و حصار ایمان است، که داخل آن نمی شود کسی،مگر این که خدااز او پیمان گرفته، قلب او را نورانی گردانیده، و او را یاری کرده باشد.

بنابراین، شما به شهرهای خود باز گردید، بر عهد و پیمان خویش استوار باشید،زیرا به زودی روزگاری برای مردم پیش می آید، که بعد از من واینان قدرتمندانی حاکم می گردند، که دین خداوند متعال را تغییر می دهند، آیات الهی راتحریف می کنند، اولیای خدارابه قتل می رسانند، دشمنان خدا را عزت می دارند، بدعتهافراوان می شود، و سنتها ویران می گردد، تا جایی که زمین از ظلم وستم انباشته می شود.

امید پیروزی

اما نگران نباشید، چه اینکه خداوند پس از سختی های زیاد، به وسیله اهل بیت ما،بلاها و ناراحتی ها را از افراد دعوت کننده به سوی خدا، برطرف می گرداند، تاجایی که زمین پس از آن که ازظلم و ستم انباشته شده، از عدل و قسط لبریز می گردد.

این راهم بدایند که، رسول خدا (صلی الله علیه و آله) با من عهدکرده، کار رهبری بعد از سی سال (بیست وپنج سال) از وفات آن حضرت، به من برمی گردد، اما در حالی که فتنه ها ظهور کرده، امت درباره من اختلاف راه می اندازند، گروهی ازدین خدابیرون می روند، و آن حضرت به من دستورداده، باناکثین بیعت شکنان (جنگ جمل)،قاسطین ستمگران (جنگ صفین)، مارقین خوارج (جنگ نهروان) (۵۷) جنگ کنم،اگر کسی از شما آن زمان و آن شرایط را درک کند، و بخواهد بهره ای از جهاد داشته باشد با من همراه گردد، چون بخدا سوگند این جهاد خالص است، که کتاب خدا وسنت رسول او آن رابرای ماخالص کرده است.

بنابراین، خدا شما را رحمت کند، پلاس خانه خود باشید (ازقیام و نهضت خودداری کنید) تا زمان ظهور امر ما برسد، هر کس ازشما در این مدت بمیرد، ازمظلومان خواهد بود (وپاداش آنان را خواهد داشت) و هر کس از شما زنده بماند،چیزهایی را خواهددید، که چشم او روشن می گردد، ان شاء الله.

امااین راهم بدانید، که این قوم بانادانی خود علیه کار من راه خطا را خواهندپیمود، چون دانایی لازم راندارند عهد پیامبر ما را در باره ما می شکنند، و به زودی درمیان آنان پادشاهی به وجود خواهد آمد، که عهد خدا و رسول در میان آنان کهنه و فرسوده می گردد، آنچه به آنها تذکر داده شده فراموش می کنند، چون امتهای گذشته به بلاهایی مبتلا می گردند، تاجایی که به هرج ومرج وفساد و ستمگری گرفتار می شوند، چون مدت آنان طولانی و بلاهای آنان شدید می باشد، و من هم ماموربه صبر و تسلیم دربرابر حکم خدا هستم، اما هر شخص مؤمنی درآن بلای عظیم وحوادث تلخ، رنج می برد و خون دل می خورد، تا جان بسپارد و خدای خویش را ملاقات کند.

اما، وای به حال آنهایی که به «ثقلین » چنگ می زنند و حوادث سختی که بر آنان وارد می کنند، وای به حال جوجه های آل محمد(صلی الله علیه و آله) (۵۸) از دست خلیفه ای که به زوربرگرده مردم سوار می شود، که فاجر و خوشگذران است و فرزند مرا و فرزندان او رامی کشد (۵۹) .

پیروزی نهایی

ولی خدای مهربان، زمین را از حجت و پیشوا خالی نمی گذارد، آن حجت یاظاهر و قابل مشاهده است، یا در پس پرده غیبت می ماند، تا دلایل بینات الهی بامردم قطع نگردد، و عطای الهی متعلق به کسانی باشد که از او پیروی می کنند.

اما چنین اهل ایمانی کجایند؟ تعداد آنان چند نفر است ؟ آنان افراد کمی هستند،ولی آنان بزرگوارانی هستند که درپیشگاه خداوند عظمت والایی دارند،تاجایی که خداوند به وسیله آنان دین و علم خویش را حفظ می کند، تا آنان علم الهی را درسینه های خویش بپرورانند و به افراد مانند خود منتقل نمایند.

آری، اهل ایمان واقعی درچنین روزگارانی، به خاطر درک حقیقت ایمان درامواج علم فرو می روند، و ازروح یقین طراوت واستراحت می گیرند، و یا ازآنچه جاهلان باآن وحشت دارند، انس والفت برقرار می کنند، و آنچه راافراد خوشگذران سنگلاخ می شمارند، برای خویش نرم و آسان می دانند.

آری، آنان شب رابه صبح می آورند، در حالی که روحهای آنان به عالم بالاوابسته است، آنان حجتهای خداوند روی زمین وامینان و پناهگاه بندگان خدامی باشند، آه، آه، که من شوق فراوانی به دیدارآنهادارم، اما آنان چه صبرتلخی دربرابر دشمنان دارند؟! ولی خداوند مهربان ما و آنها را در «بهشت عدن » با پدران وهمسران صالح و فرزندان صالح آنان، در کنار هم فراهم می آورد.

اشک گرم علی (علیه السلام)

سلمان می گوید: علی(علیه السلام) این مطالب را بیان کرد، آن گاه گریه واشک سر داد، وآن جماعت هم باعلی(علیه السلام) گریه کردند، و در حالی که باآن حضرت وداع می کردند،گفتند: شهادت می دهیم که تو وصی، امام و برادر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) هستی، ماخصوصیات وعکس تورا نگه داری می کنیم، طولی هم نمی کشد که پس ازاین قریشی (یاپس ازخلافت ابوبکر و عمر) (۶۰) نمایندگانی به «روم » نزد پادشاه اعزام خواهند شد، و ما صورت پیامبران (علیه السلام)، صورت پیامبر شما، دو فرزند تو حسن وحسین(علیه السلام)، وسیده زنان عالمین (فاطمه – س) بعد از مریم بتول (س) را به آنان ارائه خواهیم داد، این یاد بودها نزد ما محفوظ خواهد بود، ما هم وقتی نزدپادشاه رفتیم،از نور هدایت وبرهانی که درقلب مابه ودیعت نهادی، او را با خبر خواهیم کرد، وکرامت و صبر و شکیبایی در برابر مصایبی که بدان مبتلاشده ای برای اوبیان خواهیم نمود.

اضافه بر این، پس از بازگشت، برای دولت تو مرزبانانی می باشیم، و نیز برای توو پیشرفت کار تو دعوت و تبلیغ به عمل می آوریم. راستی چقدر این بلا عظیم، واین مدت طولانی است؟ از خداوند توفیق و استقامت تو را خواهانیم، والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته.

سه توضیح

۱- درباره سند این کتاب، همانطور که در آغاز این فصل اشاره کردیم، مدارک دیگری را از عالمان بزرگ و محدثان رجال شناس اضافه می کنیم:

الف : محمد بن علی بن حسین بن موسی قمی، معروف به «شیخ صدوق » متوفای ۳۸۱ هجری، بخشهایی از مطالب کتاب سلمان را، در کتاب «التوحید» صفحه های ۲۸۶ و ۳۱۶ ، آورده است.

ب : ابو محمد، حسن بن ابوالحسن محمد دیلمی، متوفای ۸۰۱ هجری، همه خبر جاثلیق را، در کتاب « ارشاد القلوب »، ج ۲ ، صفحات ۲۹۹ – ۳۱۵ آورده است (۶۱) .

ج: محمد باقر بن تقی، «علامه مجلسی »، متوفای ۱۱۱۱ هجری، بخشهایی ازاین خبر را، در بحارالانوار، ج ۳، ص ۲۷۲ و ص ۳۲۸ و ص ۳۳۴، و ج ۱۰، ص ۵۲ -۶۲ و ج ۴۱، ص ۳۰۸ و ۳۰۹ و ج ۵۵، ص ۹ و همه خر جاثلیق را در ج ۳۰،ص ۵۳-۸۲، ذکر نموده است.

د: میرزا حسین بن محمد تقی، معروف به «محدث نوری » متوفای ۱۳۲۰هجری، همه کتاب سلمان را، در کتاب عمیق «نفس الرحمن فی فضائل سلمان »،ص ۳۲۹ و ص ۴۸۹-۵۱۱، با ذکر سلسله راویان حدیث، ضبط نموده است.

ه – علامه شیخ عبدالحسین امینی، متوفای ۱۳۹۰ هجری بخشهایی از «خبرجاثلیق » را در کتاب عظیم «الغدیر» ج ۷ ، ص ۱۷۸-۱۷۹ ، آورده است.

ز – دکتر حسین مجیب مصری، در کتاب «سلمان فارسی ، در ترازوی ادب وتحقیق » به ترجمه فارسی «حسین یوسفی آملی »، خلاصه «خبر جاثلیق » را ،ص ۲۱۴ و ۲۱۵ در طی یک صفحه آورده است.

۲- اینجانب ، تاکنون ترجمه کاملی از کتاب سلمان را مشاهده نکرده بودم، بدین جهت همه کتاب را از اول تا آخر ترجمه نموده، و در مواردی توضیح اندکی داخل پرانتز، و نیز مدارکی را از کتابهای شیعی و اهل سنت در پاورقی به آن اضافه کرده ام.

۳- همانطور که در آغاز فصل اشاره شد، در «کتاب سلمان » و خبر جاثلیق، از نظرمحتوایی، نکاتی وجود دارد، که قابل بحث و بررسی بیشتری می باشد، که این کار به وقت دیگری موکول گردید.

پی نوشت:

۱ سلمان پاک، ص ۱۶۸ – ۷۰٫

  1. الفهرست، ص ۸۰٫
  2. معالم العلماء، ص ۵۷٫
  3. الشیعه و فنون الاسلام، ص ۶۷٫
  4. الاوائل، ص ۵۶۳; معالم العلماء، ص ۲٫
  5. بهجه الآمال، ج ۴، ص ۴۰۵٫
  6. جامع الرواه، ج ۱، ص ۳۷۱٫
  7. قاموس الرجال، ج ۴، ص ۴۳۰٫
  8. ارشاد القلوب، ج ۲، ص ۲۹۹ – ۳۱۵٫
  9. بحارالانوار، ج ۳۰، ص ۵۳ – ۸۲٫
  10. نفس الرحمن، ص ۴۹۳ – ۵۱۱٫
  11. التوحید، ص ۲۸۶ و ۳۱۶٫
  12. رجوع کنید، به نفس الرحمن، ص ۴۸۹ – ۴۹۳٫
  13. لغت نامه دهخدا، ج ۲۷، ص ۱۸۷ و کتاب: حدود العالم من المشرق الی المغرب، ص ۲۳، و ۱۸۶٫
  14. سوره ص، آیه ۲۶٫
  15. سوره نساء، آیه ۱۶۵٫
  16. سوره احزاب، آیه ۶۲٫
  17. سوره بقره، آیه ۱۲۴٫
  18. سوره نجم، آیه ۱۱٫
  19. سوره اعراف، آیه ۸۱٫
  20. سوره اعراف، آیه ۸۱٫
  21. سوره اعراف، آیه ۱۵۷٫
  22. سوره نساء، آیه ۸۰٫
  23. سوره حشر، آیه ۷٫
  24. اشاره به آیه ۵۸، سوره بقره: و قولوا حطه، و سوره اعراف، آیه ۱۶۱٫
  25. صحیح مسلم، ج ۵، ص ۲۶; کنزالعمال، ج ۱، ص ۱۷۳٫
  26. سوره اعلی، آیه ۱۸ – ۱۹٫
  27. سوره نساء، آیه ۴۱٫
  28. سوره رعد، آیه ۴۳٫
  29. سوره توبه، آیه ۱۱۹٫
  30. سوره فصلت، آیه ۴۲٫
  31. سوره حجر، آیه ۳۴٫
  32. سوره حجر، آیه ۳۴٫
  33. سوره حجر، آیه ۷۵٫
  34. سوره فاطر، آیه ۴۱٫
  35. سوره الحاقه، آیه ۱۷٫
  36. سوره اسری، آیه ۴۳٫
  37. سوره مجادله، آیه ۷٫
  38. سوره بقره، آیه ۲۵۵٫
  39. مجمع البیان، ج ۱۰، ص ۲۴۶٫
  40. سوره انعام، آیه ۷۵٫
  41. سوره عنکبوت، آیه ۶۴٫
  42. سوره تکاثر، آیه ۵ – ۸٫
  43. سوره زمر، آیه ۶۷٫
  44. سوره زمر، آیه ۶۷٫
  45. سوره قصص، آیه ۸۸٫
  46. کلیات سعدی، دیباچه، ص ۵۳٫
  47. سوره شوری، آیه ۱۱٫
  48. مثنوی معنوی، دفتر اول، ص ۹۸٫
  49. سوره انبیاء آیه ۱۱۱٫
  50. سوره توبه، آیه ۶۴ و ۶۵٫
  51. سوره توبه، آیه ۶۴ و ۶۵٫
  52. امام باقر(علیه السلام) نیز فرموده: بنی الاسلام علی خمس: الصلاه و الزکاه و الصوم و الحج و الولایه… اصول کافی،ج ۲، ص ۲۱٫
  53. سوره یونس، آیه ۳۵٫
  54. سوره جاثیه، آیه ۲۳٫
  55. کنزالعمال، ج ۱، ص ۲۳۸; بحارالانوار، ج ۸، ص ۱۲٫
  56. این موضوع را امام(علیه السلام) در خطبه سوم نهج البلاغه بیان فرموده، و رسول خدا(صلی الله علیه و آله) هم فرموده است:ستقاتل بعدی الناکثین و القاسطین و المارقین، و ابن ابی الحدید هم می گوید: این خبر یکی از دلایل نبوت پیامبر(صلی الله علیه و آله) است. شرح نهج البلاغه، ج ۱، ص ۲۰۱٫
  57. در کتابهای انبیاء(علیه السلام): فرخین المستشهدین، یعنی جوجه های شهید، به حسن و حسین(علیه السلام) گفته شده. بحارالانوار، ج ۲۰، ص ۸۴٫
  58. این مطلب را پیامبر(صلی الله علیه و آله) نیز از قبل بیان فرموده است. ربیع الابرار، ج ۲، ص ۵۶٫
  59. بحارالانوار، ج ۳۰، ص ۸۴; تفسیر قمی، ص ۲۶۹٫
  60. الذریعه، الی تصانیف الشیعه، ج ۱، ص  ۵۱۷٫

منبع: https://imamalicenter.se/fa/jaslighFA

بلا و آزمایش در احادیث

     (۱) امام صادق (علیه السلام) :

    إنَّ لِلّهِ عَزَّ  وَ جَلَّ عِبَاداً فِی الأرض مِن خَالِص عِبَادِهِ مَا یُنزلُ مِنَ السَّمَاء تُحفَهً إلَی الأرض إلَّا صَرَفَهَا عَنهُم إلَی غَیرِهِم وَ لَا بَلِیَهً إلّا صَرَفَهَا إلَیهِم؛ خدای عز و جل بندگانی در زمین دارد و در بین بندگان خالصش، کسانی هستند که هر نعمتی از آسمان به زمین فرود آید، آن را از ایشان باز دارد و به دیگران دهد، و هر گرفتاری که نازل شود، بر ایشان فرود آورد.

    (اصول کافی (ط-الاسلامیه) ، ج۲ ، ص ۲۵۳ (باب شده ابلاء المومن  ۵)

     (۲) امام باقر (علیه السلام) :

    إنَّ اللّهَ تَبارَکَ وَ تَعالی إذا أحَبَّ عَبداً غَتَّهُ بِالبَلاءِ غَتّاً وَ ثَجَّهُ بِالبَلاءِ ثَجّاً فإذا دَعاهُ قالَ لَبَّیکَ عَبدی لَئِن عَجّلتُ لَکَ ما سَأَلتَ إنّی علی ذلِکَ لَقادرٌ و لَئِنِ ادَّخرتُ لَکَ فَما ادَّخرتُ  لَکَ فَهُوَ خَیرٌ لَکَ؛ خداوند تبارک و تعالی چون بنده ای را دوست دارد در بلا و مصیبتش غرقه سازد و باران گرفتاری بر سرش فرود آرد و آنگاه که این بنده خدا را بخواند فرماید : لبیک بنده ی من ! بی شک اگر بخواهم خواسته ات را زود اجابت کنم می توانم اما اگر بخواهم آن را برایت اندوخته سازم این برای تو بهتر است.

    (اصول کافی(ط-الاسلامیه)، ج۲ ، ص ۲۵۳ (باب شده ابلاء المومن  ۷)

     (۳) امام صادق (علیه السلام) :

    المومِنُ لَا یَمضِی عَلَیهِ اربَعُونَ لَیلَه الَا عَرَضَ لَهُ امرُ یَحزُنُهُ یُذَکَرُ بِهِ؛ چهل شب بر بنده مؤمن نگذرد مگر اینکه واقعه ای برایش رخ دهد و او را غمگین سازد و به واسطه آن ، متذکر گردد.

    (اصول کافی(ط-الاسلامیه) ، ج۲ ، ص ۲۵۴ (باب شده ابلاء المومن  ۱۱)

     (۴) امام صادق (علیه السلام) :

    اِنَ فِی الجَنَه مَنزِلَهً لَا یَبلُغُهَا عَبدٌ اِلَا بِالِابتِلَاء فِی جَسَدِهِ؛ در بهشت مقام و منزلتی وجود دارد که هیچ بنده ای به آن نرسد ، مگر به درد و بیماری ای که در بدنش حادث شود.

    (اصول کافی(ط-الاسلامیه) ، ج۲ ،ص۲۵۵ (باب شده ابلاء المومن  ۱۴)

     (۵) امام صادق (علیه السلام) :

    إنَّ المُومِنَ مِنَ اللهِ عَزَّ وَ جَلَّ لَبِأَفضَلِ مَکَان ثَلَاثاً إنَّهُ لَیَبتَلِیهِ بِالبَلَاء ثُمَّ یَنزعُ نَفسَهُ عُضواً عُضواً مِن جَسَدِهِ وَ هُوَ یَحمَدُ اللهَ عَلَی ذَلِکَ؛ جایگاه مومن نزد خدای عزوجل برترین جایگاه است و این جمله را سه بار فرمود چرا که گاه بنده ای را خداوند به گرفتاری مبتلا می سازد و می فرماید . آنگاه جانش را عضو عضو از پیکرش بیرون می کشد، در حالی که وی بر این پیشامد خداوند را حمد و ستایش می گوید.

    (اصول کافی(ط-الاسلامیه) ، ج۲ ، ص۲۵۴(باب شده ابلاء المومن  ۱۳)

     (۶) امام صادق (علیه السلام) :

    یَا عَبدَ اللهِ لَو یَعلَمُ المُومِنُ مَا لَهُ مِنَ الاَجرِ فِی المَصَائِبِ لَتَمَنَی اَنَهُ قُرَضَ بِالمَقَارِیضُ؛ ای عبد الله، اگر مومن می دانست که پاداش مصائب و گرفتاری هایش چه اندازه است ، آرزو می کرد با قیچی تکه تکه شود.

    (اصول کافی(ط-الاسلامیه) ، ج۲ ،ص۲۵۵(باب شده ابلاء المومن ۱۵)

     (۷) امام باقر (علیه السلام) :

    إنَّ اللهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَیَتَعَاهَدُ المُومِنُ بِالبَلَاء کَمَا یَتَعَاهَدُ الرَّجُلُ اَهلَهُ بالهَدِیَّهِ مِنَ الَغیبَهِ وَ یَحمِیهِ الدُّنیَا کَما یَحمِی الطَّبیبُ المَریضَ؛ خداوند عزیز و با جلال از بنده مؤمنش با رنج و بلا دلجویی می کند، همچنان که شخص با هدیه ای که از سفر آورده، از خانواده اش دلجویی می کند و خدا مومن را از دنیا پرهیز می دهد، همچنان که طبیب بیمار را (از بعضی خوردنی ها و آشامیدنیها) پرهیز می دهد.

    (اصول کافی(ط-الاسلامیه) ، ج ۲ ،ص ۲۵۵(باب شده ابلاء المومن ۱۷)

     (۸) امام صادق (علیه السلام) :

    قَالَ رَسُولُ اللهِ مَثَلُ المَؤمِن کَمَثَل خَامَهِ الزَّرع تُکفِئُها الرِّیاحُ کَذَا وَ کَذَا و کَذَلِکَ المُومِنُ تکــفِئُهُ الأوجاعُ وَ الأمراضُ وَ مَثَلُ المُنافِق کَمَثَل الإرزَبَّهِ المُستَقیمَهِ الَّتی لا یُصِیبُها شَیءٌ حَتّی یَأتِیَهُ المَوتُ فَیَقصِفَهُ قَصفاً؛ رسول خدا فرمودند: حکایت مومن حکایت ساقه گیاه است که بادها آن را به این سو و آن سو کج و راست می کنند. مومن هم به واسطه ی بیماریها و دردها کج و راست می شود. اما حکایت منافق، حکایت عصای آهنین بی انعطافی است که هیچ آسیبی به آن نمی رسد، تا اینکه مرگش به سراغش می آید و کمرش را در هم می شکند.

    (اصول کافی(ط-الاسلامیه) ، ج۲ ،ص۲۵۸(باب شده ابلاء المومن ۲۵)

     (۹) امام صادق (علیه السلام) :

    إنَّ فی کِتابِ عَلیٍّ إنَّ أشَدَّ النَّاسِ بَلَاءً النَّبیّونَ ثُّمَ الوَصیُّونَ ثُّمَ الأمثَلُ فَالأمثَلُ وَ إنَّما یُبتَلَی المُومِنُ عَلَی قَدر أعمالِهِ الحَسَنَهِ فَمَن صَحَّ دِینُهُ وَ حَسُنَ عَمَلُهُ أشتَدَّ بَلَاؤُهُ وَ ذَلِکَ أنَّ اللهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَم یَجعَل الدُّنیا ثواباً لِمُؤمِن وَ لَا عُقُوبَه لَکافِر وَ مَن سَخُفَ دینُهُ وَ ضَعُفَ عَمَلُهُ قَلَّ بَلَاؤُهُ وَ أنَّ البَلَاءَ أسرَعُ إلَی المُومِنُ التَّقیِّ مِنَ المَطَرِ إلَی قَرَار الأرض؛ درکتاب علی آمده: شدیدترین بلاها در بین آفریدگان، نخست به پیامبران و سپس به اوصیاء می رسد و آنگاه به مثل و شبیه ترین مردم به آنها. مومن به مقدار نیکی هایش آزموده می شود. هر که دینش درست و کارش نیک باشد، بلایش شدیدتر است، چرا که خدای عزوجل دنیا را مایه پاداش مومن قرار نداده و نه وسیله عذاب کافر. اما آن که دینش نادرست و کارش سست باشد، بلایش اندک است. بلا به انسان مومن پرهیزکار زودتر می رسد تا باران به سطح زمین.

    (اصول کافی(ط-الاسلامیه) ، ج۲ ،ص۲۵۹(باب شده ابلاء المومن ۲۹)

     (۱۰) امام صادق (علیه السلام) :

    کُلَّما أزدَادَ العَبدُ إیماناً ازدَادَ ضِیقاً فِی مَعِیشَتِهِ؛ هر اندازه که ایمان بنده افزون گردد، تنگ دستی اش بیشتر و زندگی اش سخت تر شود.

    (اصول کافی(ط-الاسلامیه) ، ج۲ ، ص۲۶۱ (باب فضل فقراء المسلمین  ۴)

     (۱۱) امام صادق (علیه السلام) :

    مَرَّ رَسُولُ اللهِ (ص) بِجَدیٍ أَسَکَّ مُلقًی عَلَی مَزبَلَه مَیتاً فَقَالَ لِأَصحَابِهِ کَم یُسَاوِی هَذَا فَقالُوا لَعَلَّهُ لَو کَانَ حَیَّاً لَم یُسَاوِی دِرهَماً فَقَالَ النَّبِیُّ (ص) و الَّذِی نَفسِی بِیَدِهِ لَلدُّنیَا أَهوَنُ عَلَی اللهِ مِن هَذَا الجِدیٍ عَلَی أَهلِهِ؛ روزی رسول خدا (ص) از کنار بزغاله گوش بریده مرده ای که در زباله دان افتاده بود، گذر می کرد.پس رو به اصحاب کرد و فرمود :این ، به چند ارزد. گفتند: شاید اگر زنده بود، یک درهم. پیامبر (ص) فرموده: به خدایی که جانم در دست اوست، دنیا در پیشگاه خدا، بی ارزش تر از این بزغاله نزد صاحبش.

    (اصول کافی(ط-الاسلامیه) ،ج۲ ، ص۱۲۹(باب ذم الدنیا و الزهد فیها)

     (۱۲) امام صادق (علیه السلام) :

    قالَ اللهُ عَرَّ وَ جَلَّ لَو لَا أن یَجِدَ عَبدِیَ المُومِنُ فِی قَلبِهِ لَعَصَّبتُ رَأسَ الکَافِرِ بِعِصَابَهِ حَدِیدٍ لا یُصَدَّعُ رأسُهُ أَبَدا؛ خداوند عروجل می فرماید اگر بنده مومن من دل آزرده نمی شد، سر انسان کافر را با دستمالی آهنین می بستم، تا هرگز دچار سردرد نشود.

    (اصول کافی(ط-الاسلامیه) ، ج۲ ،ص۲۵۷(باب شده ابتلاء المومن،  ۲۴)

پیامبران در تورات یهودیان

متأسفانه در کتاب مقدس نسبت های ضداخلاقی و ناروائی به پیامبران الهی نسبت داده شده است. به صورت مثال: حضرت لوط توسط دخترانش با شراب مست می شود و در نتیجه با دختران خود همبستر می شود تا از لوط نسلی بیادگار بماند.[۱] حضرت ابراهیم به علّت ترس از جانش زن خود ساره را که از زیبایی فوق العاده برخوردار بوده به عنوان خواهر خود در دربار فرعون معرّفی و به فرعون تزویج می کند. سرانجام فرعون از واقعیت مطلب مطلع می شود، و ابراهیم را بخاطر اقدامش سرزنش می کند.[۲] حضرت داود به خاطر پنهان نگهداشتن رابطه نامشروعش با زن اوریا ، او را که از مجاهدان مخلص و پاکدل بوده است بر اثر یک توطئه به قتل می رساند. و زن او را تصاحب می کند.[۳] حضرت سلیمان بخاطر تمایل زنانش به بت پرستی، دستور ساخت و ساز بتخانه های متعدد را صادر می کند.[۴]

با توجه به وجود این مطالب در تورات، یهودیان باید به سؤالات زیر پاسخ بگویند:

مگر نه این است که پیامبران الهی از سوی خداوند برای ارشاد و هدایت بشر ارسال می شده اند بنابراین پیامبران باید در قله ای از فضایل انسانی قرار داشته باشند تا بتوانند دیگران را هدایت کنند. آیا این پیامبرانی که در تورات معرفی شده شایستگی هدایت دیگران را دارند؟

آیا وجدان یک انسان عاقل می پذیرد که پیامبران الهی مرتکب گناهانی شده که یک فرد معمولی با عقل سلیم مرتکب آن نمی شود؟

آیا وجود این گونه آموزه ها در تورات فعلی دلیل روشن بر تحریف آن نیست؟

پی نوشتها

[۱] . همان عهد عتیق سفر پیدایش، باب ۱۹: ۳۸ـ۳۱.

[۲] . همان، باب ۱۲: ۲۰ـ۱۲ و باب ۲۰: ۱۲ـ۲.

[۳] . همان کتاب دوم سموئیل باب ۱۱: ۲۷ـ۲.

[۴] . همان کتاب اول پادشاهان باب ۱۱: ۱۴-۱.

نویسنده: حمید رفیعی

بازتاب زیبایی‌شناختی سیمای پیامبران در قصاید خاقانی.

 

اشاره:

زندگی و سرگذشت پیامبران به عنوان انسان‌هایی کامل و دارای شخصیّت آسمانی و سیره انسانی در اکثر متون ادب فارسی انعکاس یافته و یکی از غنی‌ترین منابع الهام در شکل‌گیری آثار هنری و ادبی، همواره سرچشمه مضمون‌آفرینی و تصویرسازی شاعران و نویسندگان در ادب فارسی بوده است. آنچه در این مقاله به آن پرداخته می‌شود، تحلیل سرگذشت پیامبران در قصاید خاقانی است.

شاعر شروان برای طرح هنرمندانه اشعارش از سرگذشت هفده‌ پیامبر بهره برده‌ که جلوه‌های زندگی حضرت ‌رسول اکرم (ص)، بالاترین کاربرد را در میان هفده‌ پیامبر به خود اختصاص داده است. خاقانی با استفاده از داستان پیامبران، گاه تنها در پی ذکر گوشه‌های از زندگی آنان در قالب شعر است؛ امّا در بسیاری از مواقع، وی سرگذشت انبیا را وسیله‌ای برای طرح موضوع‌های مختلف می‌کند. شاعر با دست‌مایه قرار دادن داستان انبیا در پی طرح موضوع‌های متنوّعی است که در این میان، مدح، نخستین رتبه را دارد. این رویکرد خاقانی بر تعلّق خاطر شاعر به ممدوحان و دستگاه قدرت، ناظر است. شاعر شروان برای رسیدن به مقصود خویش از شیوه‌های بلاغیِ گونا‌گونی مانند تشبیه و اغراق بهره جسته است. وی با این شگردها، کوشیده است توصیف‌هایی دقیق و روشن از موضوع‌های شعریش ارائه کند.

«هنر کلامی» برای مؤثّر شدن از دست‌مایه‌هایی گوناگون بهره می‌گیرد. این دست‌مایه‌ها که در نتیجه برانگیخته شدن الهام شاعر است، از عواملی که جهان پیرامونی او را می‌سازند، تأثیر می‌پذیرد. داستان‌های کهن و سرگذشت پیامبران، یکی از سرچشمه‌های برانگیخته شدن الهام شاعران شمرده می‌شود. داستان انبیا در آثار شاعران به صورت تلمیح نمود می‌یابد. تلمیح، یکی از دست‌مایه‌های زیباشناختی است که در آن الفاظی اندک بر معانی بسیار دلالت دارد (شمس ‌قیس، ۱۳۷۳: ۳۷۷). جرجانی معتقد است تلمیح، اشاره غیر صریح است (جرجانی، بی‌تا: ۶۹) شفیعی‌کدکنی، نیز بیان غیر صریح را در تلمیح با عبارت رمز و نشانه آورده است (شفیعی‌ کدکنی، ۱۳۵۰: ۱۸۲). شمیسا ضمن تعریف‌ تلمیح، متذکّر می‌شود که در اشارات و تلمیحات نباید تمام داستان یا مثل سائر بیان شود (شمیسا، ۱۳۷۳: ۵). آنچه در نمایان شدن سرگذشت پیامبران، مهم است، انعکاس موجز و تلمیحی جلوه‌های زندگی انبیای الهی است؛ از این‌ رو، پرهیز از اطناب، یکی از ویژگی‌های تلمیح شمرده می‌شود.

ارزش زیبایی‌شناختی تلمیح در آن است که در ژرف‌ساخت آن، تشبیه و تناسب وجود دارد؛ «زیرا اوّلاً ایجاد رابطه تشبیهی بین مطلب و داستان است؛ دوم آن‌که بین اجزای داستان، تناسب وجود دارد» (شمیسا، ۱۳۶۸: ۹۰).

نکته دیگری که در تأثیرپذیری شاعران و نویسندگان از داستان زندگی پیامبران گفتنی است، متأثّر شدن غیر مستقیم آن‌هاست. اگر شاعر بتواند جلوه‌های زندگی انبیا را در خود درونی ‌کند و به ادراکی زیبایی‌شناختی از آن برسد و آنگاه میان این ادراک عاطفی با موضوعی که می‌خواهد از آن سخن بگوید، تناسب برقرار کند، می‌تواند از تلمیح برای نافذ و مؤثّر شدن اثر ادبی، نهایت بهره را ببرد.

۲ـ چگونگی بهره‌گیری از داستان پیامبران در قصاید خاقانی

تاریخ و زندگی پیامبران به ‌عنوان انسان‌هایی کامل و آسمانی برای بشر الگویی بوده است. علاقه مردم به سرگذشت انبیا، تاریخ زندگی آنان را از حالت تاریخی به جنبه اساطیری سوق داده است. افراد، گرایش‌ها و خواسته‌های خود را در زندگی پیامبران وارد می‌کردند و آن را به ‌صورت قصّه درمی‌آوردند. این داستان‌ها، محصول تجربیات زندگی انسانی، آرمان‌های آمیخته با تخیّل و شرح و وصفی گویا از کمال مطلوب او؛ بلکه آینه تمام‌نمای روح انسانی بوده است. در این میان، نوع نگرش شاعران به سرگذشت پیامبران، دستاوردهایی تازه‌  در پی داشته است.

اشاره ‌به داستان پیامبران در شعر شاعران اواخر قرون چهار و پنج و بسیاری از شاعران قرن شش هجری از محدوده اشارات موجز به آیات قرآن کریم فراتر نرفته است؛ تنوّع در محدوده همین اشارات موجز ‌به میزان وسعت اطّلاعات شاعر از علوم متداول عصر؛ ب‌خصوص قرآن و حدیث و تفسیر بستگی دارد (رک. پورنامداریان، ۱۳۶۴: ۷).

خاقانی (متوفّی ۵۹۵ ه. ق.) با اطّلاعات وسیع خود از علوم زمانه در بهره‌گیری از تلمیحات از همه شاعران پیشی گرفته است. بهره‌گیری خاقانی از داستان پیامبران از نظر کمّی و کیفی، تحوّل و تنوّع چشم‌گیری دارد. تنوّع مایه‌های تلمیحی در حوزه داستان پیامبران، ناشی از وسعت اطّلاعات خاقانی در زمینه قرآن و تفسیر و حدیث و تنوّع مضمون‌های شعری و نیروی تخیّل اوست. خاقانی بر خلاف شاعران پیش از خود که از داستان پیامبران در حوزه بسیار محدودی استفاده می‌بردند، از مایه‌های متنوّع‌تری بهره می‌برد. هم‌چنان ‌که موضوعات تاریخی، فلسفی، طبّی و نجوم در اشعار وی نمود فراوانی دارد، قصص پیامبران، اشارات قرآنی، تفسیری و حدیثی و باورهای مسیحی به صورت‌های گوناگون در تصویرسازی اشعارش، مجال ظهور یافته است. رعایت تناسب‌ها در شعر و آوردن صنایع لفظی و معنوی، شیوه‌ای بوده است که همه شاعران سده ششم هجری با آن مأنوس بوده‌اند؛ امّا خاقانی در این ‌باب بیش‌ از دیگران با وسواس به‌ مراعات گوناگون تناسب‌های داستان پیامبران پرداخته است. وی متأثّر از جامعه سنتی که نهادها و جریان‌های اجتماعی را به دو قطب متضاد تقسیم می‌کرد، کوشید در برابر هر پیامبر به عنوان مظهر خیر، شخصیتی شرور را به ‌عنوان نماد فساد و شرّ قرار دهد.

نام پیامبران برای خاقانی در حوزه ساخت ترکیب‌ها نیز منشا الهام بوده است. این ترکیبات که نام پیامبران با داستان‌ها و روایات مربوط‌ به آن‌ها، جزء اصلی و مادّه اوّلیه ساختار آن‌هاست، از دو اسم، یا از اسم خاص به ‌علاوه اسم معنی و یا از اسم ‌خاص به‌ علاوه اسم ذات تشکیل شده‌اند. (رک. معدن‌کن، ۱۳۷۵: ۱۰۰ـ ۱۰۱)

جلوه‌های زندگی حضرت رسول اکرم (ص) با ۲۳۷ بار تکرار، بالاترین و سرگذشت حضرت زکریا (ع) و شیث نبی (ع) و حضرت صالح (ع) با یک‌بار تکرار، کمترین بسامد را به ‌خود اختصاص داده است. بدیهی ‌است که مسلمان ‌بودن خاقانی و دل‌بستگی فراوان او به حضرت محمّد (ص) به عنوان انسانی کامل، مهم‌ترین عامل در گرایش شاعر به سرگذشت آن حضرت در شعرش بوده است. اگر نظر زرّین‌کوب را در باره عُقده حقارت خاقانی بپذیریم (رک. زرّین‌کوب، ۱۳۷۲: ۱۸۷) شاید بشود ادّعا کرد با عنایت به این که زندگی پیامبران، ارزشی اجتماعی و معنوی تلقّی می‌شد، وی برای بزرگ‌نمایاندن خویش به استفاده از تاریخ زندگی انبیا دست یازیده است. خاقانی، شانزده قصیده در مدح حضرت رسول اکرم (ص) و یا تخلّص به مدح او و یا صفت خاک شریف پیامبر (ص) دارد و دو قصیده را پیش بالین مقدّس مصطفی (ص) انشاد کرده است. اشعار خاقانی را در اشاره به پیامبر اکرم (ص) می‌توان به دو دسته تقسیم کرد: دسته اوّل، ابیاتی در مدح و نعت رسول (ص)؛ و دسته دوم، ابیاتی که در مدح یا مرثیه کسی است.

شاعر در مدح و نعت رسول (ص) به ویژگی‌ها و جلوه‌های گوناگونی از زندگی حضرت نظر کرده است، چون ولادت، وفات، یتیمی، اُمّی بودن، نامه به پادشاهان، معراج، قاب قوسین، بُراق، بت‌شکنی، جنگ‌ها، بحیرا، شق‌ُّ القَمر، گواهی سنگریزه و….

خاقانی در نعت حضرت رسول اکرم (ص)، وی را «عیب‌پوش عالم اشرار» (کنایه از دنیا) و «ترجمان عالم اسرار» برمی‌شمرد و او را «سرو جویبار الهی» در نظر می‌آورد:

هم عیب را به عالَم اَشرار، پرده‌پوش

او، سَرو جویبار الهی و نَفْس او

هم غیب را ز عالَم اَسرار، ترجمان

چون سرو در طریقت، هم پیر و هم جوان

شعرهایی را که خاقانی در تقسیم‌بندی دوم سروده، در سه حوزه، قابل دسته‌بندی است:

الف ـ اشعاری که در مدح ممدوحان سروده است.

ب ـ اشعاری که در مرثیه عزیزان از دست رفته سروده است.

ج ـ اشعاری که شاعر در ستایش و مباهات خود گفته است.

برای نمونه، زمانی که شاعر می‌خواهد خجستگی سلطان محمّد ملکشاه را توصیف کند، از درون‌مایه نعت نبوی بهره می‌برد:

خسروِ مهدی‌نیت، مهدی آدم‌صفت

آدمِ موسی‌بَنان، موسیِ احمدقَدم

شاعر با چنین رویکردی به ممدوح خود مشروعیّت دینی بخشیده و او را در چشم دیگران، پادشاهی آرمانی جلوه داده است. وی در مباهات خود و نکوهش حُسّاد، ذهن و فطنت خویش را سِحر و معجزه برمی‌شمرد که حریفان حسد با آن، دشمنند.

دشمنند این ذهن و فطنت را حریفان حسد

حُسن یوسف را حسد بُردند مُشتی ناسپاس

مُنکِرند این سِحر و معجز را رفیقانِ ریا

قولِ احمد را خطا گفتند جوقی ناسزا

خاقانی در ابیات فوق با تشبیهی تمثیلی و با توسّل به گوشه‌ای از تاریخ زندگی آن حضرت (ص) به رد دشمنان و برتری خویش پرداخته است.

شاعر شروان به ۲۸ جلوه از زندگی رسول اکرم (ص) که مشتمل‌ بر اصول اخلاقی و انسانی است، توجّه کرده است. زندگی پیامبرانی چون زکریا (ع)، شیث (ع)، صالح (ع)، هود (ع)، یعقوب (ع) تنها یک مورد در قصاید او مُتبلور شده است.

«گناه آدم»، «آتش ابراهیم»، «بهشت ادریس»، «نغمه داوود»، «شهادت زکریا»، «نگین سلیمان»، «علم شیث»، «ناقه صالح»، «دَم عیسی»، «معراج محمّد (ص)»، «آتش موسی»، «طوفان نوح»، «عذاب هود»، «تولّد یحیی»، «حُزن یعقوب»، «چاه یوسف»، «ماهی یونس» از بیشترین عناصر تلمیحی مورد استفاده خاقانی در زمینه داستان پیامبران هستند.

موضوع گناه و هبوط آدم، دستمایه تلمیحی خاقانی برای سرودن ابیات فراوانی قرار گرفته است. وی بنا بر نظر بیشتر مفسّران قرآن (رک. طبری،:۱۳۵۶: ۱/ ۵۲ ، ۵۳) درخت ممنوعه را گندم می‌داند؛ از این رو خود را مضمراً به «آدم» تشبیه می‌کند که برای گندمی از بهشت رانده شد. او نیز برای کسب نان بر آستان دنیاداران، خوار و ذلیل شده و از درِ همّت دور مانده است:

آدم برای گندمی از روضه، دور مانْد

آدم ز جنّت آمد و من در سَقَر شدم

من، دور ماندم از درِ همّت برای نان

او از بلای گندم و من از بلای نان

خاقانی برای نکوهش طمع با تلمیح به داستان آدم، علّت لغزش او را فقدان قناعت و گناه خود را برابر با گناه آدم و زندانی شدن خود را در سَقَر چون هبوط آدم از بهشت دانسته است. شاعر پس از سنجیدن خود با آدم، مصائب خویش و این پیامبر را از گندم و نان می‌داند؛ همچنان که گندم و نان، آدم را از بهشت دور ساخت، طمعِ نان و مال نیز او را از همّت دور نموده است. از این رو از خدا می‌خواهد که گندم و نان را عذاب دهد:

یا رب! ز حال آدم و رنج من، آگهی

خود کُن عذاب گندم و خود دِه جزای نان

خاقانی در مکالمه‌ای که با دل خویش ترتیب می‌دهد، ضمن برحذر داشتن خود از هم‌نشینی با نااهلان و ناجنسان با استعاره‌ای تمثیلی به داستان هبوط آدم، از وی می‌خواهد تا برای رسیدن به سَلوَت از ناجنسان کمک نجوید؛ زیرا گرفتار گمراهی آنان می‌شود؛ همچنان که آدم هم از وسوسه ناجنسی (شیطان) از بهشت رانده شد.

تا به نااهلان نگویی سرِّ وحدت، هین و هین!

عیسی از گفتار نااهلی برآمد بر فلک

تا ز ناجنسان نجویی برگ سَلوت، هان و هان!

آدمی از وسواس ناجنسی فرورفت از جنان

نکته‌ای که در تلمیحات خاقانی به عصیان و هبوط آدم گفتنی است، این است که شاعر بیش از آن که بخواهد گزارشی از شرح حال حضرت آدم ارائه کند، با ادراکی زیبایی‌شناختی از این واقعه می‌کوشد تأثّرات خویش را جامه بیان بپوشاند.

تأمّل در گوشه‌هایی از تاریخ پیامبران در اشعار خاقانی، حاکی از این است که نخبگان فرهنگی و ادبی در عصر وی به این موضوعات، گرایش فراوانی داشته‌اند؛ چنان که نگاهی اجمالی به متون عرفانی در قرون ۵ و ۶ بویژه کشف الاسرار میبدی، ناظر بر این است که این موضوع‌ها، جزء دل‌بستگی‌های معنوی دیگر شاعران و نویسندگان بوده است.

۴ـ سرگذشت انبیا، دست‌مایه‌ای برای تعبیر موضوعات

زمینه و محتوای قصایدی که خاقانی در تلمیح ‌به داستان پیامبران از آن‌ها استفاده کرده، گوناگون است. مدح ممدوحان، نعت رسول اکرم (ص)، مدح خود و ستایش هنر شعر و شاعری و نکوهش حاسدان و رقیبان، حکمت و موعظه، شکایت از روزگار، سوگ عزیزان و ستایش پروردگار از مضامین تلمیحی داستان پیامبران در قصاید خاقانی است.

بیشترین محتوای تلمیح ‌به داستان پیامبران، مدح ممدوحان در ۲۴۳ بیت، معادل ۸/۳۵ درصد و کمترین هجو و مطایبه در دو بیت، معادل ۳/۰ درصد است. خاقانی، شاعری درباری است؛ از این ‌رو بسیاری از شروانشاهان و بانوان آنان را و برخی از اتابکان و وزیران و دبیران و نیز بسیاری از دانشمندان زمان را که مورد احترام و تکریم او بوده‌اند، مدح گفته است. با این که خاقانی، گرایش‌های عرفانی دارد، تعلّق خاطر او به ممدوحان دنیایی به گونه‌ای است که گاه ترک ادب شرعی می‌کند؛ چنان که ممدوح به مانندِ حضرت عیسی (ع)، جایگاه شفابخشیِ جان شاعر را احراز می‌کند:

کلیمِ طور مَکارم، اَجل بهاء الدّین

که مدح اوست مسیحای جان بیمارم

به واسطه قداست اندیشه‌های دینی، شاعران نیز برای قداست بخشیدن به ممدوحان و ارتقای مقام معنوی آنان به سرگذشت پیامبران دست یازیدند. برای نمونه، گفتنی است که خاقانی اغلب از عصای موسی (ع) به عنوان «اژدها» یاد می‌کند؛ برای مثال در بیت زیر، «ترکش اخستان شاه» را به «اژدهای موسی» تشبیه کرده است:

تا تَرکَشَت، اژدهای موسی

بنمود مَجوس مُخبران را

شاعر در ستایش ممدوحان نیز از تناسب موسی، عصا و مار نهان بهره می‌برد. او شباهتی بین ناصرالدّین ابراهیم و موسی می‌یابد؛ زیرا ممدوح او، دانشمندی صاحب‌عصا و مقام و قدرت است، از این رو همانند موسی است:

صاحب دلق و عصا، چون عُمر و چون کلیم

گنجِ روان زیر دلق، مار نهان در عصا

با آن ‌که خاقانی در هجو برخی از افراد، اشعاری سروده است، نخواسته با استفاده از داستان پیامبران آنان را هجو کند. حرمت انبیا و قداست سرگذشت آنان نزد مسلمانان به خاقانی اجازه نمی‌داد او در هجو مخالفان، داستان پیامبران را دست‌مایه‌ای تلمیحی قرار دهد؛ از این رو، هجو مخالفان با استفاده از داستان انبیا تنها در دو بیت انعکاس یافته است.

ستایش پیامبر و کعبه، زمینه‌ای گسترده از سخن خاقانی را در برمی‌گیرد. بلندترین و شیواترین ستایش‌ها از حضرت رسول (ص) و قبله‌گاه مسلمانان در پهنه ادب فارسی از آن اوست. او چون مسلمانی پرشور با دلدادگی هرچه تمام‌تر پیامبر را می‌ستاید و کعبه را بزرگ می‌دارد؛ گویی خاقانی با ستایش پیامبر اسلام و کعبه، کیستی و چیستی خود را می‌نمایاند.

خودستایی و نکوهش حاسدان از زمینه‌های دیگر تلمیحات شعر خاقانی است. شاعر شروان همان‌ گونه‌ که در ستایش کرانه نمی‌شناسد، در هنگام نکوهش حاسدان و دشمنان برای برتر نشان دادن خود تا حدّ توان بر آنان می‌تازد. گویی شاعر ما، احساس می‌کند با بهره‌گیری از داستان پیامبران، بهتر می‌تواند مخالفان و حاسدان خود را منکوب نماید. او در ۷۷ بیت، معادل ۳/۱۱ درصد به ستایش خود و نکوهش حاسدان پرداخته است.

در قصاید خاقانی، گاه داستان پیامبران دست‌مایه‌ای برای بیان موعظه و اندیشه‌های صوفیانه قرار می‌گیرد که با شخصیّت عارفانه و نگرش بدبینانه او به دنیا مطابقت دارد؛ ۶۸ بیت، معادل ۱۰‌ درصد، مضامین اصلی اشعار عرفانی او، موعظه و حکمت و ترک دنیاست؛ یعنی به ‌مسائل کلّی و اوّلیه صوفیانه که مبتنی بر زهد و فقر است، نظر دارد، نه به دقایق و جزئیّات آن. با توجّه به موضوع رَنگرزی و خُم عیسی (ع) (ابوالفتوح رازی، ۱۳۳۴: ۳/ ۵۰، ۵۱: میبدی، ۱۳۵۷: ۲/ ۱۳۳) خاقانی، متأثّر از روایات و تفاسیر اسلامی، تصویری بدیع و تعبیری عرفانی با تلمیح به این داستان از یکرنگی دل و رنگارنگ بودن لباس ارائه کرده است:

چون تو یکرنگی به دل، گر رنگ‌رنگ آید لباس

کی عجب چون عیسی دل بر دَرَت دارد دکان؟

وی برای طرح موضوع همّت‌مندی خویش با کمک از همین تلمیح در تشبیهی تمثیلی چنین می‌سراید:

همّت و آنگه ز غیر، برگ و نوا خواستن؟

عیسی و آنگه به وام، نیل و بَقَم داشتن؟

خاقانی در شکایت از زندان، فقر و ناتوانی، ناسازگاری بخت، سِفله‌پَروری زمانه، بی‌قدری دانش، تنهایی و بی‌وفایی دوستان و… در ۴۴ بیت، معادل ۵/۶ درصد از این‌ گونه تلمیحات استفاده می‌کند.

او سرخورده از دوستان، آنان را همچون فرعون، گرگ‌پیشه و ظالم می‌داند و در جستجوی یاری همچون موسی است:

هم به دشمن درون گریزم، از آنک

همه، فرعونِ گرگ‌پیشه شدند

یاری از دوستان نمی‌یابم

من، عصا و شبان نمی‌یابم

کاربرد ابزارهای بیانی

خاقانی با استفاده از تلمیح، ضمن اشاره به داستان زندگی پیامبران، آن را دستاویزی برای مؤثّر کردن شعرهایش قرار داده است. در برخی موارد مضمون‌سازی خاقانی درباره زندگی پیامبران، گسترده و متنوّع است. به ‌عنوان نمونه می‌توان به معراج پیامبر (ص) در قصاید خاقانی اشاره کرد. وی گاه ممدوح را در اَعمال و مَنش به پیامبران تشبیه می‌کند. برای نمونه، ذهن مطلق‌نگر خاقانی در مدح مُقتفی، خلیفه عبّاسی، اغراق را به جایی رسانده که ممدوح را «آدم ثانی» دانسته است. ممدوحی که در طینت او، «نور یدالله» سرشته شده است:

انصاف ده که آدمِ ثانی است مُقتفی

در طینت است نور یدالله، مُخمّرش

بدین ‌ترتیب شاعر، هم ممدوح را به صورت اغراق‌آمیز توصیف کرد و هم به گوشه‌هایی از زندگی حضرت آدم اشاره نمود. از این رو، خاقانی با ارائه شخصیّت پیامبران در قالب تشبیه و در مقام الگوسازی، ضمن ارتقای معنوی ممدوحان، شخصیّت دینی آنان را تبیین می‌کند. این رویکرد خاقانی، ناظر بر این است که فرهنگ دینی در قرن ششم، فرهنگ حاکم بر جامعه ایرانی بوده است.

میزان بهره‌گیری خاقانی در قصاید از آرایه‌های بیانی در طرح شاعرانه سرگذشت هریک از انبیا متفاوت است. بیشترین و کمترین بسامد کاربرد شیوه‌های بیانی در طرح زوایای مختلف زندگی پیامبران به قرار زیر است:

ـ آدم: تشبیه با ۳۶ بار و مجاز با پنج‌ بار، بیشترین و کمترین کاربرد را داشته‌است.

ـ ابراهیم: تشبیه با ۲۲ بار، بیشترین بسامد را داشته است؛ امّا استعاره و کنایه هرکدام تنها ۳ ‌بار استفاده شده‌ است. مجاز نیز هیچ ‌کاربردی نداشته‌ است.

ـ ادریس: تشبیه با ۱۳ ‌بار و کنایه با ۳ ‌بار، تکرار بیشترین و کمترین بسامد را به ‌خود اختصاص داده است.

ـ داوود: تشبیه و کنایه به‌ ترتیب با ۱۴ و ۴ بار، بیشترین و کمترین کاربرد را داشته است. در این ‌تلمیحات از استعاره و مجاز استفاده نشده است.

ـ سلیمان: تشبیه با ۶۸ بار و مجاز با ۲ بار، بیشترین و کمترین ‌میزان استفاده‌ را داشته‌ است.

ـ شیث و صالح: در هرکدام تنها ۱‌ بار از استعاره استفاده شده است.

ـ عیسی: بیشترین بسامد مربوط‌ به تشبیه با ۱۳۴ بار و کمترین مربوط‌ به مجاز با ۷ ‌بار تکرار است.

ـ محمّد: تشبیه با ۱۵۵ بار و مجاز با ۲۰ ‌بار تکرار، بیشترین و کمترین بسامد را کسب کرده‌اند.

ـ موسی: تشبیه و مجاز هرکدام با ۶۵ بار و ۲ بار به ‌ترتیب بیشترین و کمترین بسامد را به‌ خود اختصاص داده‌اند.

ـ نوح: از تشبیه ۲۸ بار و استعاره ۱۲ ‌بار استفاده‌ شده ‌است. کنایه و مجاز کاربرد نداشته است.

ـ هود: تنها ۶‌ تشبیه و ۲ استعاره کاربرد داشته است.

ـ یحیی: فقط از ۵ تشبیه و ۱‌ استعاره استفاده شده است.

ـ هود: از تشبیه ۵‌ بار و از استعاره و کنایه هرکدام ۲ بار استفاده شده و از مجاز هم استفاده نشده است.

ـ یوسف: بیشترین میزان کاربرد مربوط‌ به تشبیه با ۴۷ بار تکرار، و کمترین مربوط ‌به کنایه با ۲ بار تکرار است. مجاز کاربردی نداشته است.

ـ یونس: ۹‌ بار از تشبیه و ۶‌ بار از کنایه بهره گرفته شده است. کنایه و مجاز کاربرد نداشته است.

همان ‌گونه که از سطرهای پیشین برمی‌آید، خاقانی اغلب از تلمیح به پیامبران در مقام شباهت‌سازی استفاده‌ کرده است. در تلمیحات مربوط‌ به پیامبران از میان تصویرهای خیالی، تشبیه، جایگاه ویژه‌ای دارد. او ۶۰۸ بار، معادل ۲۵/۵۱ درصد از انواع تشبیه در تلمیح ‌به داستان پیامبران استفاده ‌کرده است. کارکرد مهم تشبیه، تبیین، تعریف و محسوس کردن مشبّه است؛ خاقانی نیز برای برجسته ساختن مشبّه، بیشترین گرایش را به تشبیه داشته است. گاه تزاحم تصویر در شعر خاقانی، موجب می‌شود که او به اضافه‌های تشبیهی روی آورد؛ چنان که گاه ترکیبات تشبیهی خاقانی، ترکیبات تلمیحی‌ به داستان پیامبران است. او از ترکیبات تلمیحی، ۱۶ ‌بار، معادل ۵/۱ درصد از کلّ تشبیه استفاده ‌کرده است. خاقانی از تمثیل که زیرساختی تشبیهی دارد، هم کمک‌ گرفته است. در قصاید خاقانی، این ‌گونه تشبیهات که در یک ‌طرف آن از تمثیل ‌به داستان پیامبران استفاده شده، ۶۱ مورد، معادل ۱۰‌ درصد از کلّ تشبیه است. برای نمونه آنگاه که شاعر می‌خواهد در درون زندان، تنهایی خود را توصیف کُند، با دستاویز قرار دادن معراج حضرت عیسی (ع) از عهده این امر برمی‌آید:

تنم چون رشته مریم، دوتا شد

دلم چون سوزن عیسی است یکتا

اغلب استعاره‌های مورد استفاده در شعرهای تلمیحی، بدیع و بی‌سابقه است. اگرچه اغلب استعاره‌های خاقانی دور از ذهن و پوشیده ‌است، استعاره‌های او در زمینه تلمیح‌ به داستان پیامبران ساده ‌است. خاقانی، ورود خورشید را به برج میزان و طلوع آن را با دست موسی (ید بیضا) و زر سامری که هر دو استعاره‌هایی از خورشیدند، بیان می‌کند:

برآید ز جَیبِ فلک، دست موسی

زرِ سامری، نقدِ میزان نماید

و یا آنگاه که می‌خواهد بی‌نیازی خویش را به تصویر بکشاند، آن را در قالب مُلک سلیمانی بیان می‌کند:

مرا، آیینه وحدت نماید صورت عَنقا

مرا، پروانه عُزلت دهد مُلکِ سلیمانی

شاعر در بیت بالا، درویشی را مُلک سلیمانی می‌پندارد که برای ورود به آن، اجازه‌نامه‌ای چون عزلت نیاز است.

او از استعاره ۳۶۱ بار، معادل ۵/۳۰ درصد استفاده ‌کرده است. خاقانی در تلمیح ‌به داستان پیامبران از استعاره کنایی نیز بهره برده است؛ ۴۳ بار، معادل ۵/۳ درصد از کلّ استعاره. با عنایت به سیر تطوّر شگردهای بلاغی در ادبیّات کلاسیک از تشبیه به استعاره و با توجّه به رویکردِ شاعران سبک آذربایجانی به استعاره جهت خیال انگیز کردن سخن، شاعر شروان، گرایش فراوانی به استعاره نشان داده است.

کنایه نیز به عنوان آرایه‌ای بیانی که وسعت‌دهنده معنی است، رتبه سوم را در منظومه بلاغی قصاید خاقانی احراز کرده است. شاعر ۱۸۲ بار معادل ۲۵/۱۵ درصد از کنایه در اشعار تلمیحی خود برای پروراندن پندارهای شاعرانه بهره برده است. برای نمونه، خاقانی معتقد است آنگاه که دعوت حضرت رسول (ص) همچون دَمِ اسرافیل به گوش همگان رسید، پیر سراندیب که کنایه از حضرت آدم (ع) است، جان یافت:

آن جا که دَم گشاد سِرافیلِ دعوتش

جان بازیافت پیر سراندیب در زمان

مجاز در قصاید خاقانی در سنجش با دیگر شگردهای شاعرانه در این شعرهای تلمیحی، چندان گستردگی ندارد؛ این ‌کاربرد ۳۶ بار، معادل ۳ درصد است.

جدول و نمودار شماره (۴) ـ میزان کلّ کاربرد شیوه‌های بیانی

۶ ـ کاربرد آرایه‌ های بدیعی

خاقانی با آگاهی از تأثیر صنایع بدیعی بر مخاطب به سراغ آن دسته از شگردهایی رفته است که ارزش هنری بیشتری دارند. وی در میان انواع صنایع بدیعی از تکرار، انواع ایهام، تضاد، مراعات ‌نظیر، اغراق، حسن ‌تعلیل و تلمیح بهره بیشتری برده است. در این ‌مقاله، تنها میزان کاربرد و تکرار آرایه‌های ایهام، اغراق و حسن ‌تعلیل بررسی شده است.

خاقانی از میان آرایه‌های بدیعی به اغراق، بیشترین گرایش را داشته است؛ ۶۳ بار، معادل ۵/۵۱ درصد. ایهام با ۴۱ بار معادل ۶/۳۳ و  حسن تعلیل با ۱۸ بار، معادل ۷۵/۱۴ درصد، رتبه‌های بعدی را به ‌خود اختصاص داده‌اند‌. سراینده اشعار مدحی در اغراق‌های شاعرانه، مرزی نمی‌شناسد؛ تا ‌جایی ‌که در مدح ممدوحان، آنان را به یکی ‌از پیامبران تشبیه ‌می‌کند و گاه آنان را برتر از پیامبران می‌‌انگارد؛ برای ‌نمونه در مدح پدر خود، او را در علم و دانش برتر از نوح (ع) می‌داند. او مدح را با اغراق درمی‌آمیزد؛ زیرا می‌خواهد احساسات و عواطف خود را نسبت‌ به ممدوحان که در نظرش، الگوهای قدرت‌اند، بیان کند. وی هم‌چنین از اغراق در حوزه عواطف مذهبی و اجتماعی سود برده و با بزرگ‌ کردن تصاویر ذهنی خویش، تأثّرات عاطفی خود را در زمینه مدح و معانی مذهبی به شنونده و خواننده منتقل ‌کرده ‌است. وی می‌کوشد با بهره‌گیری از داستان پیامبران به ممدوحان مشروعیّت دینی ببخشد. شاعر در مدح منوچهر شروان‌شاه، او را به اغراق، هم مرتبه با «آدم» می‌داند که چهل صبح، همدم او بوده است:

چل صبح، آدم همدمش؛ ملکِ خلافت ز آدمش

هم بوده اسمِ اعظمش، هم عِلم اَسما داشته

خاقانی در تلمیح ‌به داستان پیامبران از گونه‌های ایهام استفاده کرده است. برای نمونه می‌توان به بیت زیر اشاره کرد که «عین» با توجّه به «فضل» به معنی «ریزش» می‌تواند به معنی «چشمه» به کار رود که در آن، ایهام به کار رفته است:

مراد کاف و نون، طاها و یاسین

که عین رحمت است از فضل ذوالمن

و یا بزغاله پرزهر در بیت زیر که کنایه از برج جدی است، به بزغاله مسموم که برای پیامبر (ص) آورده‌اند، نیز ایهام دارد:

چند بر گوساله زرّین شوی صورت‌پرست

چند بر بزغاله پرزَهر باشی میهمان

جدولونمودار شماره (۵)ـ میزان کلّ کاربرد آرایه‌های بدیعی

۸ ـ نتیجه‌ گیـری

بخش وسیعی از قصاید خاقانی که بیان‌کننده اعتقادات مذهبی اوست، در نعت حضرت رسول اکرم (ص) است. شاعر در این ‌قصاید، تصاویر زیبایی از روضه مقدّس نبوی ارائه ‌کرده است. خاقانی شانزده ‌قصیده در مدح رسول و یا تخلّص‌ به مدح او و یا صفت خاک شریف پیامبر دارد و دو قصیده را پیش بالین مقدس مصطفی (ص) انشاد کرده است.

یکی‌ از زایاترین سرچشمه‌ها در آفرینش پندارهای شاعرانه در شعر خاقانی، زندگانی حضرت عیسی (ع) است. قصیده ترساییه از شگفت‌آورترین قصاید خاقانی است‌ که او آگاهی ‌گسترده خویش را از فرهنگ ترسایان در آن آشکار کرده است. وی هر زمان ‌که لازم می‌دانسته از باورها و کردارهای ترسایان سخن‌ گفته است. گاه اشاره شاعر به زندگی یک‌ پیامبر نه در مقام مقایسه و تشبیه؛ بلکه به‌ تصویر کشیدن زندگی واقعی آن ‌پیامبر بوده است؛ این ‌نکته اغلب در مورد پیامبر اسلام (ص) صادق است. گویی خاقانی با دل‌بستگی زایدالوصف خویش به حضرت می‌خواست به کمک شعر، مردم را با سرگذشت زندگی ایشان آشنا کند. در مواردی‌ که عناصر تلمیحی به‌ صورت استعاری و مجازی آمده ‌است، می‌توان با در نظر گرفتن فضای عمومی قصیده و زمینه‌های عقیدتی خاقانی به معنی و مقصود راه یافت.

شاعران برای طرح اخلاقیّات و انتقادات اجتماعی، مدایح و مراثی و مفاخرات از مایه‌ها و شگردهای گوناگونی بهره می‌برند که سرگذشت پیامبران، بخشی از این‌ مایه‌های تلمیحی است. خاقانی در طرح سرگذشت پیامبران، موضوع‌های گوناگونی را دنبال ‌کرده که به علّت درباری بودن شاعر، مدح، مهم‌ترین آن‌هاست. هجو و مطایبه به کمک سرگذشت پیامبران، کمترین توجّه خاقانی را به ‌خود جلب کرده است. شاعران برای طرح هنرمندانه اشعارشان از آرایه‌ها و ابزارهای بیانی گوناگونی بهره می‌برند. بسیاری از تصویرها و ترکیبات بدیع در شعر خاقانی، برگرفته از داستان پیامبران است. بیشترِ این ترکیبات، جنبه تشبیهی دارند و اغلب در مقام مدح و ب‌ندرت در مقام ذَم به ‌کار رفته‌اند. خاقانی در تلمیح ‌به داستان پیامبران از شیوه‌های بلاغی و آرایه‌های بدیعی استفاده کرده است. از میان شیوه‌های بیانی، تشبیه و از میان آرایه‌های بدیعی، اغراق، بیشتر مورد استفاده خاقانی قرار گرفته است. این رویکرد، حاکی از این است که شاعر، تمام تلاش خود را برای توصیف هرچه بارزتر ممدوح به کار گرفته است.

داستان پیامبران در قصاید خاقانی، ابزاری است برای شاعر تا با استفاده از وقایع و حوادث خارق‌العاده زندگی انبیا به ‌القای مقصود مورد نظر خود بپردازد. وی مانند شاعران عارف چون عطّار و مولوی، استنباطی نمادین از نام پیامبران و سرگذشت آن‌ها ندارد؛ چنان ‌که مولوی، نوح (ع) را مظهر ولی کامل یا مرشد یا پیر طریقت می‌داند. او تنها سعی می‌کند، مقاصد خودرا به ‌نحوی با سرگذشت پیامبران درآمیزد تا با بهره‌گیری از جلوه‌های گوناگون زندگی انبیا به اشعار خود مایه زیباشناختی دهد.

پی نوشت:

۱- ابوالفتوح رازی. (۱۳۳۴). روض الجنان و روح الجنان، تصحیح مهدی الهی قمشه‌ای، ۱۰ جلد، تهران: انتشارات کتابفروشی محمّدحسن علمی، چاپ سوم.

۲ـ اردلان جوان، علی. (۱۳۸۱). تجلّی شاعرانه اساطیر و روایات تاریخی و مذهبی در اشعار خاقانی، مشهد: انتشارات آستان قدس رضوی، چاپ چهارم.

۳ ـ پورنامداریان، تقی. (۱۳۶۴). داستان پیامبران در کلیات شمس، تهران: مؤسّسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، چاپ اوّل.

۴ـ جرجانی، علی بن‌محمّد. (بی‌تا). التعریفات، تهران: انتشارات ناصر خسرو.

۵ـ خاقانی، بدیل ‌بن ‌علی. (۱۳۸۲). دیوان، تصحیح سیدضیاءالدّین سجّادی، تهران: انتشارات زوّار، چاپ هفتم.

۶ـ زرّین‌کوب، عبدالحسین. (۱۳۷۲). با کاروان حُلّه، تهران، انتشارات علمی، چاپ هفتم.

۷ـ شفیعی‌کدکنی، محمّدرضا. (۱۳۵۰). صور خیال در شعر فارسی، تهران: انتشارات آگاه، چاپ اوّل.

۸ـ شمس قیس. (۱۳۷۳). المعجم فی معاییر اشعارالعجم، به ‌کوشش سیروس شمیسا، تهران: انتشارات فردوس، چاپ اوّل.

۹ـ شمیسا، سیروس. (۱۳۷۳). فرهنگ تلمیحات و اشارات داستانی، تهران: انتشارات فردوس، چاپ چهارم.

۱۰ـ ———– . (۱۳۶۸). نگاهی تازه به بدیع، تهران: انتشارات فردوس، چاپ اوّل.

۱۱ـ غنی‌پور ملکشاه، احمد. (۱۳۸۴). «ایهام و گونه‌های آن در قصاید خاقانی»، به کوشش فاطمه مدرّسی و محبوب طالعی، خاقانی‌شناسی، ارومیّه، انتشارات جهاد دانشگاهی دانشگاه ارومیّه با همکاری دبیرخانه دایمی ادبیّات آذربایجان، ص ۳۶۲ – ۳۸۴٫

۱۲ـ فتوحی، محمود. (۱۳۸۵). بلاغت تصویر، تهران، نشر سخن، چاپ اوّل.

۱۳ـ معدن‌کن، معصومه. (۱۳۷۵). «پرتوی از هنر و خلاقیت خاقانی»، نشریه دانشکدهادبیات و علوم انسانی تبریز، شماره ۳ـ ۴، سال ۳۹، ص ۲۲۷- ۲۵۰٫

۱۴ ـ میبدی، ابوالفضل رشیدالدّین. (۱۳۵۷). کشف الاسرار و عُدّه الابرار، به اهتمام علی‌اصغر حکمت، ۱۰ جلد، تهران: انتشارات امیرکبیر، چاپ دوم.

عدم تفاوت در پیروی از پیامبران

شبهه

آیا مراد از این آیه «لا نُفَرِّقُ بَینَ أَحَدٍ مِنْهُمْ وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ». ما در میان هیچ یک از آنان فرقی نمی گذاریم. و در برابرِ (فرمان) او تسلیم هستیم و هر کس جز اسلام (و تسلیم در برابر فرمان حق،) آیینی برای خود انتخاب کند از او پذیرفته نخواهد شد و او در آخرت از زیانکاران است»، دلیل بر این نمی شود که ما می توانیم از هر پیامبری که بخواهیم پیروی کنیم؟

پاسخ شبهه

در قرآن آیات متعددی در باره ایمان به تمام پیامبران آمده است و آن را از شرایط اسلام شمرده است. خداوند می فرماید: قُولُوا آمَنَّا بِاللَّهِ وَ ما أُنْزِلَ إِلَینا وَ ما أُنْزِلَ إِلی إِبْراهیمَ وَ إِسْماعیلَ وَ إِسْحاقَ وَ یعْقُوبَ وَ الْأَسْباطِ وَ ما أُوتِی مُوسی وَ عیسی وَ ما أُوتِی النَّبِیونَ مِنْ رَبِّهِمْ لا نُفَرِّقُ بَینَ أَحَدٍ مِنْهُمْ وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ(۱). «بگویید: ما به خدا و آیاتی که بر ما نازل شده و نیز آنچه بر ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و سبطها نازل آمده و نیز آنچه به موسی و عیسی فرستاده شده و آنچه بر پیامبران دیگر از جانب پروردگارشان آمده است، ایمان آوردهایم. میان هیچ یک از پیامبران فرقی نمی نهیم و همه در برابر خدا تسلیم هستیم». و نیز می فرماید: قُلْ آمَنَّا بِاللَّهِ وَ ما أُنْزِلَ عَلَینا وَ ما أُنْزِلَ عَلی إِبْراهیمَ وَ إِسْماعیلَ وَ إِسْحاقَ وَ یعْقُوبَ وَ الْأَسْباطِ وَ ما أُوتِی مُوسی وَ عیسی وَ النَّبِیونَ مِنْ رَبِّهِمْ لا نُفَرِّقُ بَینَ أَحَدٍ مِنْهُمْ وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ(۲). بگو: به خدا و آنچه بر ما و بر ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و فرزندان او و نیز آنچه بر موسی و عیسی و پیامبران دیگر از جانب پروردگارشان نازل شده است، ایمان آوردیم. میان هیچ یک از ایشان فرقی نمی نهیم و همه تسلیم اراده او هستیم.

در این آیات ایمان به تمام پیامبران و کتابها و شرایع آنان از شرایط ایمان به اسلام و شریعت محمدی دانسته شده است و با عدم پذیرش حتی یکی از آنها اسلام کسی پذیرفته نمی باشد. و مراد از این شرط اینست که یک مسلمان باید به همه ی پیامبرانی که از طرف خداوند برای هدایت بشر آمده اند ایمان داشته باشد و معنای آن این نیست که امروز با وجود دین اسلام به ادیان رایج مثل یهودیت و مسیحیت در کنار اسلام و یا به صورت مستقل ایمان داشته باشیم بلکه ایمان به این ادیان و پیامبران به این صورت است که این ادیان از طرف خداوند نازل شده و بعد از اسلام منسوخ گردیده اند و با آمدن دین اسلام با نبوت پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) از کارایی افتاده اند. زیرا حکمت خداوند بر این تعلق گرفته که دین خداوند در هر زمانی فقط یک دین می باشد.

آیات متعددی در قرآن کریم داریم که دلالت دارند بر اینکه دین تمام پیامبران الهی، دین اسلام بوده است: مثلا آیه ای که می فرماید: غیر از دین اسلام در نزد خداوند دین دیگری وجود ندارد و به صورت اطلاق آمده است که هر کسی غیر از دین اسلام دین دیگری انتخاب کند هرگز از او پذیرفتنی نخواهد بود.(۳) پس باید دین تمام انبیاء الهی اسلام باشد تا مورد پذیرش خداوند قرار گیرد.

علامه می گوید: دین در پیش خدا یک دین است و هیچ اختلافی در آن وجود ندارد و آن دین اسلام است که عبارت از تسلیم در برابر حق است. یا به عبارت دیگر اسلام عبارت از تسلیم از برای بیانی است که از طرف خداوند در مقام ربوبیت در معارف و احکام صادر شده است. ولو از نظر کمی و کیفی در شرایع انبیائش اختلاف وجود دارد لکن در عین حال یک چیز بیش نیست. و بین شرایع پیامبران اختلاف با تضاد و تنافی وجود ندارد.(۴) پس اسلام همان دین حنیف است که بنایش بر توحید نهاده شده است و دین همه انبیاء دین توحیدی بوده است. و لذا ایمان به همه ادیان الهی به این معناست که یک مسلمان باید معتقد باشد که همه آنها از طرف خداوند آمده اند و این از ارکان ایمان به دین اسلام به شمار می آید و معنای ایمان به دین اسلام با حفظ این امور عمل به شریعتی است که پیامبر اسلام آورده است، افزون بر این اگر مراد از این آیات جواز ایمان به هر یکی از ادیان گذشته به معنای عمل به شریعت و دستورات آنها باشد در شرایط فعلی از ادیان گذشته چیزِی باقی نمانده و یا مورد تحریف و دستبرد قرار گرفته و برای پیروِی صلاحیت ندارند بلکه در زمان مختص به خود شان از طرف خداوند رسمی و قابل پیروی بوده و در این مقاطع زمانی پیروی آز آنها واجب بوده است پس از این مطالب روشن شد که بین آیاتی که ایمان به تمام پیامبران را لازم می داند و بین آیاتی که می گویند دین پذیرفته در نزد خداوند فقط دین اسلام می باشد تنافی و تضاد وجود ندارد.

پی نوشتها

۱٫بقره: ۱۳۶٫
۲٫آل عمران: ۸۴٫
۳٫سوره آل عمران، آیه ۱۹ و آیه ۸۵٫
۴٫طباطبائی، سید محمد حسین، المیزان، ۳:۱۲۰ و ۱۲۱، قم، موسسه نشر اسلامی، بی تا.

منبع: نرم افزار پاسخ ۲ مرکز مطالعات حوزه

برخی از اوصاف انبیاء در قرآن

مقدمه

نبوت که به عنوان رشته ارتباطى انسان با خالق یگانه می‌باشد با نظر به ارتباطش با خداى متعال عالی ترین درجه انسانى است فلذا کسى نیز که به عنوان نبى پیامبر حمل کننده نبوت می‌باشد نیز باید نمونه عالى انسانیت بوده و می‌تواند به عنوان نمونه یک انسان تکامل یافته، انسانهاى دیگر را نیز به کمال و رشد برساند که این مسئله در کلام و فلسفه ثابت شده مى باشد‌، قرآن مجید نیز به معرفى پیامبران برداخته و آنها را به عنوان انسانهاى نمونه و برگزیده که داراى حسن خلق مى باشند و خودشان هدایت یافته می‌باشند، به بهترین و زیباترین ویژگی ها که بالاتر از آن براى انسان قابل تصور نیست معرفى نموده است یعنى با هر صفت خوبى که لازمه عظمت و قداست پیامبر است، ستوده و از هر ناپاکى و صفت زشتى که در مقابل و تعارض با مقام پیامبرى الهى دارد را از آنها نهى کرده است که آیات زیر نشان دهنده جایگاه نبوت در قرآن مى باشد.

توحیدى بودن

در سوره زخرف آیه ۲۷ و ۲۶ توحیدى بودن حضرت ابراهیم علیه‌السلام را نیز ویژگى وى دانسته که به خاطر آن هدایت یافته است از زبان حضرت ابراهیم در قرآن چنین نقل شده که ” به یاد آر زمانى را که ابراهیم به پدر و قوم خود چنین گفت من از آنچه شما می‌پرستید بیزارم مگر آنکس که مرا آفریده و هم او هدایتم خواهد کرد”.

اهل یقین

از جمله ویژگی هاى دیگر پیامبران اهل یقین بودنشان می‌باشد که در دلشان نسبت به خدا وعده و وعیده‌هاى خداوندى کوچکترین شک و شبهه و تردیدى نداشتند چنانچه در آیه ۷۵ سوره انعام می‌خوانیم که: “و این چنینى ملکوت آسمانها و زمین ]حکومت مطلقه خداوند[ را به ابراهیم نشان دادیم (تا به آن استدلال کند) و اهل یقین شود.

پیامبران افرادى هدایت یافته

در سوره آل‌عمران آیه ۲۳ نیز ویژگى نبوت را چنین معرفى می‌کند که:

خداوند، آدم و نوح و خاندان ابراهیم و خاندان عمران را بر جهانیان برترى داد که چرا اینها جون افرادى هدایت یافته بودند که در عملشان و رفتارشان، کردارشان تنها خود را ملاک عمل قرار نمی‌دادند بلکه به عنوان مثال در مقام خیر و شر، خودشان را نمی‌دیدند بلکه حق و حقیقت را می‌دیدند هر کارى که می‌کردند خالص و در راه خدا بوده و افراد صالح و درستکارى بودند و بر اساس اعمالشان شایستگى برگزیده شدن نسبت به سایر افراد را در خود ایجاد کردند.

و همچنینى در آیات بین ۸۷ تا ۸۴ سوره انعام پیامبران را چنین معرفى می‌کند که:

“براى وى (ابراهیم) اسحاق و یعقوب را بخشیدیم و همه آنان را هدایت کردیم و پیش از آن نوح را هدایت نمودیم و از فرزندان او داوود، سلیمان و اسماعیل و الیسع و یونس و لوط را و برخى از پدرات و فرزندان و برادرنشان را بر جهانیان برترى دادیم و بر همگان برگزیدیم و به راه راست و مستقیم هدایتشان کردیم.

اخلاق پسندیده و خوش خلقى

درسوره قلم آیات ۴و۳ به صفاتى دیگر از صفت هاى پیامبر اشاره کرده که همان خلق پسندیده و خوش خلقى پیامبر می‌باشد می‌فرماید:”و بر توست پاداش نیک و بی‌پایان و تو داراى خلق عظیم و پسندیده‌اى هستی” یعنى چون انسانها را به سوى هدایت راهنمائیشان می‌کنى با آنها در نهاى عطوفت و مهربانى و مدارا هستى که این نیز یعنى خلق و خوى پسندیده یکى از لوازم تربیت می‌باشد. چون براى اینکه انسان کسى را به کار پسندیده دستور دهد باید خودش عامل به آن باشد.

شکرگذار و اهل علم می‌باشند.

و درسوره صاد آیه ۴۸ چنین معرفى می‌کند: که اسماعیل و السیع و ذوالکفل را یاد کن که همه آنان از نیکان بودند.

و همچنینى در سوره نمل آیه ۱۵ می‌خوانیم:

ما به داوود و سلیمان دانشى عظیم دادیم و آنان نیز متقابلا گفتند سپاس از آن خداوندى است که ما را بر بسیارى از بندگان مومنش برترى بخشید. یعنى یکى از ویژگی هاى پیامبران را داشتن دانش و آگاهى آنها معرفى کردیده و دیگر سپاس گزار بودنشان.

امر به معروف و نهی‌ از منکر

خداوند متعال در آیه ۱۵۷ سوره اعراف پیامبر اکرم صلی‌الله علیه و آله را چنین معرفى می‌کند:

“پیامبرى که آنها را به معروف (کارهاى خوب) دستور می‌دهد و از منکر (کارهاى بد) بازشان می‌دارد پاکیزه‌ها را براى آنان حلال می‌کند و ناپاکی ها را حرام می‌کند”. بسیار پر واضح است که یک کسى که به چنین کارى انجام می‌دهد عقل حکم مى کند که باید ابتدا خودش به این دستورات عمل کند، یعنى اهل کار خیر باشد و از کار بد دورى کند و حلال و حرام را خودش نیز رعایت کند تا بتواند بر دیگران نیز دستور دهد تاریخ نیز نشان دهد که حضرت محمد به عنوان یک پیامبر نمونه اعلاى یک انسان کامل در عصر جاهلى بود، به عنوان مثال در عصرى که شراب خوردن یک کار عادى بوده تاریخى گواهى ندارد مبنى بر اینکه او نیز دست به چنین کارى زده و تا حدى خودش را عارى از هر گونه ناپاکی ها و حلال و حرام‌ها کرده بود که به عنوان امین شهرت یافته بود.

یا در سوره جمعه آیه دوم پیامبر را چنین معرفى می‌نماید که:

“اوست که از میان ملت امى و بیسواد پیامبرى از خودشان برانگیخت تا آیات خدا را برایشان تلاوت کند، از رزائل و مفاسد اخلاقى پاکشان سازد، کتاب را بر آنان بیاموزد، گر چه آنان پیش از آن در ضلالت و گمراهى آشکار به سر می‌بردند. به عبارت دیگر پیامبر یعنى کسى که بر اساس دستور خداوند، جامعه را به عنوان یک اصلاحگر، از مفاسد اخلاقى، اصلاح می‌کند و به وسیله آموزش علم و دانش، آنها را از ضلالت و گمراهى که ریشه آْن از جهالت و نادانیها است، خارج ساخته و هدایتشان می‌گرداند.

و آخرین آیه‌اى که در این بخش بیان می‌کنیم آیه ۵۸ سوره مریم می‌باشد که در واقع جمع بندى مطالب بالاست و آن اینکه:

“آنان پیامبرانى بودند که خداوند نعمتش را بر ایشان ارزانى داشت از فرزندان آدم و از کسانى بودند که با نوح سوار کشتى نمودیم، آنان از خاندان ابراهیم و اسماعیل و از هدایت شدگان و برگزیدگان بودند که هر وقت آیات خدا بر ایشان تلاوت می‌شد گریه کنان بر خاک مذلت و بندگى می‌افتادند.

این بود خلاصه‌اى از نظرات قرآن راجع به پیامبران و اینکه پیامبران قبل از پیامبرى صاحب چه کارهایى بودند که لیاقت دریافت نبوت را در خود ایجاد نمودند و بیان کرده که همه آنها اهل نیکى بوده و از کارهاى زشت رویگران بودند و داراى علم و دانش بوده و قبل از اینکه اینها به هدایت دیگران بپردازند خود را هدایت کرده بودند. اما افسوس که انسان وقتى به تورات و انجیل می‌نگرد مسئله را عکس اینها می‌بیند زمانى نسبت زنا به پیامبر می‌دهند چرا که هر عقل سلیمى حکم می‌کند که پیامبر که به عنوان هدایت و نجات دهنده نسل بشر است باید قبل از پرداخت به هدایت دیگران خودش به آن مسیر هدایت و راهنمایى کند بر این اساس است که بزرگان دعا کنند خدایا ما را از شر اعمال نیکمان برحذر دار.

منبع :ابوالقاسم خویى، البیان، ترجمه هاشم‌زاده هریسى و محمد صادق نجمى، دانشگاه آزاد اسلامى خوی‌ چاپ سیزدهم.

شرح مناجات الخائفین (۲)

 نقش تربیتی ترس از خدا

آیات قرآن و سیره و سخنان انبیا و ائمه اطهار علیه السلام و بزرگان دین حاکی از آن است که خوف و خشیت از خداوند حقیقتی است انکارناپذیر و گریه های طولانی اولیای خدا حاکی از آن است که آنان حقیقتاً از خداوند ترس داشتند. همان طور که انسان از خود به عنوان عامل گناه و نیز از کیفر و عذابی که بر گناه مترتب می گردد می ترسد، از خداوند نیز که آتش جهنم را آفریده و کیفر و عذاب را مترتب بر گناه می کند می ترسد و نمی شود گفت ترس از خدا، به معنای ترس از خویش و گناه است. بلکه هم ترس از خویش و ترس از گناه و عذاب و نیز ترس از خدا، هر یک در جای خود صحیح و قابل توجیه منطقی و عقلی است.
گرچه دعوت پیامبران الاهی هم شامل بشارت به رضوان و بهشت الاهی بود و هم بیم دادن از کیفر گناهان و عصیان خداوند، اما عمومی ترین، مؤثرترین و کارسازترین شیوه تربیتی پیامبران الاهی بیم دادن از عذاب الاهی بوده است و ترس از عذاب الاهی بهترین و مؤثرترین محرک برای اطاعت از احکام الاهی و رهایی از غفلت و وسوسه های شیطانی و غلبه بر هواهای نفسانی است. با تحقیقات و روش های علمی روان شناختی و نیز با تجربه های عادی ما ثابت شده است که عامل محرک انسان در بیشتر کارها ترس است و می توان گفت در نود درصد موارد، ترس باعث تحریک و تلاش انسان می شود و ده درصد رفتار ما از وعده پاداش یا جلب منفعت ناشی می گردد. آنچه باعث تلاش بیشتر دانش‏آموزان در تحصیلاتشان می شود، ترس از شکست و مردود شدن است و آنان اگر از مردود شدن و تنبیه و سرزنش پدر و مادر و دیگران نمی ترسیدند، درس نمی‏ خواندند. بسیار اندک اند دانش‏ آموزانی که تلاش آنان ناشی از ترس نیست و عشق به علم باعث تلاش و کوشش آنان برای فراگیری دانش می گردد. بر این اساس، پدر و مادر برای اینکه فرزندشان را به درس خواندن وادار کنند، او را از عواقب مردود گشتن و شکست در تحصیل علم می ترسانند.
در امور معنوی نیز گرچه ما معتقدیم که خداوند افزون بر جهنم، بهشت نیز دارد و رحمت خداوند بس گسترده و مقدم بر غضب اوست، یا من سبقت رحمته غضبه(۱) و نیز اگرچه اندکی از بندگان ره یافته به عالی ترین مراتب معرفت و کمال در سودای نیل به قرب و رضوان الاهی هستند و از این روی بشارت به رضوان الاهی و جوار او محرک اصلی آنان بر گزینش طریق درستی و سعادت است؛ اما در بیشتر مردم ترس از عقوبت الاهی باعث انجام وظایف و عبادات می گردد و اگر ترس از عقوبت نبود، اندکی از مردم به امید ثواب و پاداش الاهی که به مؤمنان راستین وعده داده شده است، به عبادات و تکالیف خود می‏ پرداختند، وعده ای که خداوند درباره آن فرمود:
وَعَدَ اللَّهُ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِنَاتِ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِینَ فِیهَا وَ مَسَاکِنَ طَیِّبَهً فِی جَنَّاتِ عَدْنٍ وَ رِضْوَانٌ مِنَ اللَّهِ أَکْبَرُ ذلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ‌؛(۲) «خداوند به مردان و زنان مؤمن بوستان هایی وعده داده است که از زیر [درختان] آنها جوی ها روان است، در آنها جاویدانند و نیز جوی ها خوش و پاکیزه در بهشت های پاینده و خشنودی خدا از همه برتر و بزرگ تر است. این است رستگاری و کامیابی بزرگ».
البته در برخی از رفتارها، تنها امید به پاداش محرک است، چون عقوبتی برای ترک آنها در نظر گرفته نشده است. در این رفتار، امید به پاداش که مطلوب انسان است تأثیر مستقیمی در انجام آنها دارد و در این میان، ترس از محرومیت از آن پاداش نیز به صورت غیر مستقیم محرک انسان می گردد. برای خدا باوران و معتقدان به جهان آخرت، ترس از سختی های شب اول قبر و عذاب جهنم محرک اصلی انجام تکالیف و وظایف است و لکن کسانی که به عالی ترین مدارج معرفت دست یافته اند، بزرگ ترین و جان فزاترین نگرانی شان حرمان از توجه و عنایت خداوند است و این حرمان عذاب بزرگی است که اغلب انسان ها از آن غافل اند و تنها آن راه یافتگان به معرفت ناب توحیدی که قدر و ارزش جوار معبود را می شناسند، به آن ‏واقف اند و باور دارند که حرمان از گفت و گوی معبود، چنان سنگین و گران است که عذاب ‏گرفتار شدن به آتش‏ جهنم در برابر آن ناچیز می ‏نماید.
درباره تأثیر مشاهده نظام حکیمانه حاکم بر عالم و ارتباط آن با نظام تشریع و نقش آن در برانگیختن ترس از عقوبت مخالفت با تکالیف الاهی و مخالفت با مقررات تشریعی خداوند می فرماید:
إِنَّ فِی خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلاَفِ اللَّیْلِ وَ النَّهَارِ لَآیَاتٍ لِأُولِی الْأَلْبَابِ‌ * الَّذِینَ یَذْکُرُونَ اللَّهَ قِیَاماً وَ قُعُوداً وَ عَلَى جُنُوبِهِمْ وَ یَتَفَکَّرُونَ فِی خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هذَا بَاطِلاً سُبْحَانَکَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ؛(۳) «همانا در آفرینش آسمان ها و زمین و در پی یکدیگر آمدن شب و روز خردمندان را نشانه هاست، همان کسان که ایستاده و نشسته و بر پهلوها خفته خدای را یاد می ‏کنند و در آفرینش آسمان ها و زمین می اندیشند [و گویند:] پروردگارا، این را به گزاف و بیهوده نیافریدی، تو پاکی [از اینکه کاری به گزاف و بیهوده کنی] پس ما را از عذاب آتش دوزخ نگاه ‏دار».
وقتی انسان به آفریده های خداوند می‏ نگرد، و به خصوص در شب که آرامش و سکون همه ‏جا گسترده شده به آسمان و ستارگانی که به زیبایی به جلوه‏گری می ‏پردازند می نگرد، مسحور و مبهوت جلال و شکوه خداوندی می گردد و پیش خود می اندیشد که این نظام شکوهمند و حکیمانه نمی تواند بی هدف و به گزاف آفریده شده باشد. بی تردید این نظام دارای حساب، کتاب، قانون و هدف است. آن‏ گاه در پی تأمل در عظمت آفرینش پدیده های پیرامون خویش، به خود می‏ نگرد و به این حقیقت اعتراف می‏ کند که نظام حاکم بر وجود و رفتار او به عنوان جزئی از نظام آفرینش، حکیمانه و از روی حساب و کتاب و دارای هدف است. بنابراین، او در حوزه رفتار تشریعی خود و در قبال نظام تشریع الاهی مسئول است و باید پاسخگوی رفتار خود باشد که اگر با نظام و مقررات تشریعی خداوند مخالفت کند و در چارچوب مسیری که خداوند برای زندگی او ترسیم کرده گام برندارد و به اخلال در قوانین الاهی بپردازد، کیفر و مجازات می شود.

اهمیت ترس از خدا و عذاب های اخروی

برخلاف برخی از سخنان روان شناسان که به طور مطلق ترس را مورد نکوهش قرار می دهد و آن را گناه بزرگی معرفی می‏ کند، ترس در جای خود مهم، سازنده و نقش اساسی در زندگی انسان دارد. البته انسان نباید در حالت ترس افراط داشته باشد و از هرچیزی و هرکسی بترسد و از منظر تعالیم دینی، ترس از غیر خدا نکوهیده است و از این روی اگر دشمنان ملتی را تهدید به برخورد نظامی و حتی حمله اتمی کردند، آن ملت نباید بترسد و صحنه را خالی کند، بلکه باید با توکل بر خدا در برابر دشمنان بایستد و به یاری و امدادهای الاهی ایمان داشته باشد. اما ترس از خداوند فضیلت بزرگی است و انسان باید از خداوند متعال که حاکم هستی است و همه مقدرات عالم به اذن و اراده او رقم می‏خورند بترسد. او باید از اینکه براساس نظام حکیمانه خداوند بر عالم، در صورت سرپیچی از دستورات خداوند، سرنوشت او به انحطاط و گرفتار آمدن در آتش جهنم منتهی گردد بترسد. زیان های دنیوی موقتی هستند و بالاخره به پایان می‏ رسند و آن زیان ها حداکثر در طول زندگی دنیوی انسان را گرفتار خویش می ‏سازند، اما عذاب های اخروی ابدی و جاودانه اند و انسان تبهکار را گریزی از آنها نیست. اینجاست که عقل به انسان حکم می‏ کند که فکرش را صرفاً معطوف به خطرات و زیان های موقتی دنیا نکند، و بیش از هرچیز به خطرات و زیان های ابدی آخرت بیندیشد و درصدد نجات از آنها برآید و همیشه ترس از گرفتار شدن به آنها را در دل خود زنده بدارد. البته انسان باید در حالت ترس از خدا و عذاب های الاهی جانب اعتدال را رعایت کند و ترس او چندان تشدید نگردد که به ناامیدی از رحمت الاهی بینجامد و درنتیجه شدت آن ترس، راه توبه را به روی خویش مسدود ببیند و امیدی به مغفرت و آمرزش الاهی نداشته باشد.
عامل ترس از خدا و بلاها نقش محوری و اساسی در پذیرش دعوت انبیا و ایمان مردم به خدا داشته است و بدون عامل خوف و خشیت از خدا چندان زمینه ای برای پذیرش سخنان انبیای الاهی فراهم نبوده است؛ از این روی خداوند می فرماید: إِنَّمَا تُنْذِرُ الَّذِینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَیْبِ وَ أَقَامُوا الصَّلاَهَ … (۴)؛ « [تو] تنها کسانی را که از پروردگارشان در نهان می ترسند و نماز برپا می دارند هشدار و بیم می ‏دهی».
اگر خوف و خشیت در اقوام پیامبران الاهی نمی ‏بود، نه فقط سخنان پیامبران، بلکه معجزات آنان نیز در آنها اثر نمی گذاشت، تا آنجا که در واکنش به سخنان پیامبران، آنها را مسخره می‏ کردند و معجزه آنها را سحر و جادو تلقی می کردند و با این اتهام شانه از زیر بار پذیرش دعوت فرستادگان خدا خالی می ‏کردند؛ قرآن در این ‏باره می فرماید:وَ لَوْ فَتَحْنَا عَلَیْهِمْ بَاباً مِنَ السَّمَاءِ فَظَلُّوا فِیهِ یَعْرُجُونَ‌ * لَقَالُوا إِنَّمَا سُکِّرَتْ أَبْصَارُنَا بَلْ نَحْنُ قَوْمٌ مَسْحُورُونَ‌؛(۵) «و اگر دری از آسمان بر آنان بگشاییم تا پیوسته در آن بالا روند [و قدرت و معجزات ما را بنگرند]؛ هر آینه گویند: چشمان ما را پوششی برنهاده اند [ما را چشم ‏بندی کرده اند] بلکه ما گروهی جادو زده ایم».

حقیقت خشیت از خداوند

چنان که گفته شد خوف و ترس عبارت است از نگرانی و بیم از خسارت و زیانی که متوجه انسان می گردد و «خشیت» یکی از گونه های خوف و به معنای ترس از جلال و عظمت دیگری همراه با احساس حقارت و کوچکی است. برخی برآنند که خشیت از خوف شدیدتر است و این کلمه از «شجره خاشیه» به معنای درختی که به کلی خشکیده است گرفته شده و خوف به معنای نقصان و از «ناقه خوفاء» گرفته شده که به معنای شتر مریضی است که هنوز از بین نرفته است، و خشیت در صورتی به کار می‏رود که آنچه انسان از آن می ترسد دارای عظمت و شکوه باشد.(۶) در مورد خداوند، خشیت ترس بنده از عظمت و جلال کبریای خداوندی است.
برخی برآنند که کاربرد خشیت با خوف متفاوت است و خوف در جایی استعمال می شود که ترس از خطر و ضرر باشد و خشیت به حالت از خودباختگی، حقارت و کوچکی همراه با بیم در برابر عظمت و جلال دیگری که ممکن است با ترس از خطر و ضرر نیز همراه نباشد اطلاق می گردد، اما در قرآن و روایات گاهی واژه خوف به معنای خشیت به کار رفته و بالعکس، گاهی واژه خشیت به جای خوف به کار رفته است. به عنوان نمونه خداوند می فرماید: وَ یُسَبِّحُ الرَّعْدُ بِحَمْدِهِ وَ الْمَلاَئِکَهُ مِنْ خِیفَتِهِ … ؛(۷) «و رعد با ستایش او و فرشتگان از بیمش او را به پاکی یاد می ‏کنند».
روشن است که در آیه فوق «خیفته» که از مشتقات «خوف» است به معنای خشیت به کار رفته است، چه اینکه عذاب الاهی متوجه فرشتگان نمی گردد تا آنان از آن ترس داشته باشند. به آنان، چون انسان و جن، تکلیف اختیاری متوجه نگردیده تا در صورت مخالفت کیفر شوند و طبیعت و فطرت وجودی آنها بر عبادت و ستایش خداست و ممکن نیست لحظه ای از آن تخلف و تخطی داشته باشند. پس ترس آنان ناشی از درک ابهت و عظمت و جلال خداوند است. البته در برخی از آیات، خشیت و خوف در همان معنای اصطلاحی و رایج در ادبیات دینی به کار رفته اند؛ به عنوان نمونه خداوند می فرماید: لَوْ أَنْزَلْنَا هذَا الْقُرْآنَ عَلَى جَبَلٍ لَرَأَیْتَهُ خَاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْیَهِ اللَّهِ …؛(۸) «اگر این قرآن را بر کوهی فرو می فرستادیم هر آینه آن را از بیم خدا ترسان و شکافته می دیدی».
در این آیه «خشیت» به معنای رایج خودش به کار رفته است، چه اینکه ترس از عذاب الاهی در مورد کوه صدق نمی ‏کند.
وقتی انسان در برابر شخصیت بزرگی قرار می گیرد و تحت تأثیر ابهت و عظمت او واقع می شود، حالت خشیت، انفعال، خودباختگی و کوچکی در او پدید می ‏آید. هرچند عظمت و شکوه کسی که انسان با او رو به رو می گردد فزون ‏تر باشد، آن حالت خشیت در انسان تشدید می گردد. به عنوان نمونه کسی که به محضر مراجع تقلید و مقام معظم رهبری بار می ‏یابد، بدون آنکه خطری را احساس کند و ترسی از آنها داشته باشد، متناسب با معرفتی که از آنان دارد، احساس خردی و کوچکی می کند و تحت تأثیر شخصیت بزرگ آنان زانوان تواضع بر زمین می نهد و توان ابراز وجود و حتی سخن گفتن از او گرفته می شود. با توجه به عظمت و شأن والای امام معصوم علیه السلام که قابل مقایسه با مقام و منزلت مراجع تقلید نیست تا آنجا که آن بزرگواران خود را خاک پای پیشوایان معصوم علیه السلام به حساب می‏ آورند، اگر کسی توفیق باریابی به محضر امام معصوم علیه السلام را پیدا کند، تحت تأثیر عظمت و شکوه وی چه حالتی خواهد داشت؟ تازه امامان معصوم علیه السلام مخلوق و بنده خدا هستند و هیچ‏ گاه عظمت و شکوه آنان قابل مقایسه با عظمت و شکوه خداوند نیست. حال تصور کنید کسانی را که معرفت کامل به مقام و عظمت خداوند دارند که وقتی با آن موجود نامحدود و نامتناهی و دارای قدرت مطلق مواجه می گردند و در برابر عظمت بی ‏نهایت او قرار می گیرند، چنان احساس خشیت و ذلتی به آنها دست می دهد که نزدیک است قالب تهی کنند. خداوند درباره تجلی عظمت خویش بر حضرت موسی علیه السلام و واکنش آن حضرت می فرماید:
وَ لَمَّا جَاءَ مُوسَى لِمِیقَاتِنَا وَ کَلَّمَهُ رَبُّهُ قَالَ رَبِّ أَرِنِی أَنْظُرْ إِلَیْکَ قَالَ لَنْ تَرَانِی وَلکِنِ انْظُرْ إِلَى الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَکَانَهُ فَسَوْفَ تَرَانِی فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَکّاً وَ خَرَّ مُوسَى صَعِقاً فَلَمَّا أَفَاقَ قَالَ سُبْحَانَکَ تُبْتُ إِلَیْکَ وَ أَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنِینَ؛ (۹) «و چون موسی به وعده‏گاه ما آمد و پروردگارش با او سخن گفت، گفت: پروردگارا [خود را] به من بنمای تا به تو بنگرم. گفت: هرگز مرا نخواهی دید، و لیکن به این کوه بنگر، پس اگر در جای خود قرار و آرام داشت مرا خواهی دید. و چون پروردگارش بر آن کوه تجلی کرد، آن را خرد و پراکنده ساخت و موسی مدهوش بیفتاد و چون به خود آمد، گفت: [بار خدایا]، تو پاک و منزهی [از اینکه با چشم دیده شوی] به تو بازگشتم و من نخستین باور دارنده ام».
ما وقتی به سیره و حالات رسول خدا صلی الله علیه و آله و ائمه اطهار علیه

السلام می‏ نگریم، درمی ‏یابیم که آنان در مقام مناجات و راز و نیاز و مواجهه با عظمت و جلال الهی، حد اعلای خشیت را به ظهور می ‏رساندند تا آنجا که گاهی از خشیت خدا بیهوش می گردیدند. در این ‏باره روایات فراوانی وارد شده است و از جمله درباره امام سجاد علیه السلام وارد شده: کان علی ‏بن ‏الحسین علیه السلام إذَا حَضَرَتِ الصَّلاهُ إقشَعَرَّ جِلدُهُ وَ اصفَرَّ لَونُهُ وَ ارتَعَدَ کالسَّعَفَهِ؛(۱۰) «امام سجاد علیه السلام همواره چنان بود که به هنگام رسیدن وقت نماز پوست بدنش به لرزه می افتاد و رنگش زرد می گشت و چون شاخه نخل به خود می ‏لرزید».
همچنین در روایتی درباره امام مجتبی علیه السلام آمده است:
أَنَّ الحَسَنَ بنَ عَلیٍّ عَلیهِ السَّلام کانَ إذَا تَوَضَّأَ ارتَعَدَت مَفَاصِلُهُ وَ اصفَرَّ لَونُهُ، فَقیلَ لَهُ فِی ذلِک فَقالَ، حَقٌّ عَلَی کلِّ مَن وَقَفَ بَینَ یَدَی رَبِّ العَرشِ أَن یَصفَرَّ لَونُهُ وَ تَرتَعِدَ مَفاصِلُهُ؛ (۱۱) «همانا امام حسن مجتبی علیه السلام چنان بود که وقتی وضو می گرفت بندبند وجودش به لرزه می افتاد و رنگش زرد می گشت، در این ‏باره از حضرت سؤال شد آن حضرت فرمود: هرکس که در پیشگاه پروردگار عرش قرار گیرد شایسته است که رنگش زرد گردد و بندبند وجودش به لرزه افتد».
بی تردید چنین حالت خشیتی ناشی از ترس از گناه و عذاب الاهی نبوده، بلکه ناشی از درک عظمت الاهی و تجلی جلال معبود در آن حضرات بوده که به عالی ترین مراتب معرفت الاهی نایل آمده بودند و طبیعی است کسانی با آن معرفت متعالی وقتی با عظمت و جلال الاهی رو به رو می گردند، از شدت خشوع و خشیت به خود بلرزند و دهشت آنان را فرا گیرد.

نقش باورداشت تدبیر و حاکمیت مطلق خداوند در خوف و خشیت از او

شکی نیست که تدبیر و اختیار عالم در اختیار خالق هستی است و سود و زیان هر موجودی به دست خداست و آنچه در عالم دنیا و آخرت رخ می دهد به اراده و مشیت الاهی بستگی دارد. این اعتقاد و حقیقت در بسیاری از آیات قرآن مورد تأکید قرار گرفته است و به عنوان نمونه به سه آیه اشاره می‏ کنیم:
۱.وَ مَا کَانَ لِنَفْسٍ أَنْ تُؤْمِنَ إِلاَّ بِإِذْنِ اللَّهِ وَ یَجْعَلُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذِینَ لاَ یَعْقِلُونَ‌…؛(۱۲) «و هیچ کس جز به فرمان خدا نمیرد؛ سرنوشتی است تعیین شده… ».
۲٫ خداوند حتی ایمان آوردن بنده خویش را به خود نسبت می دهد و می فرماید که کسی بدون اذن و اراده من نمی تواند ایمان آورد: «وَ مَا کَانَ لِنَفْسٍ أَنْ تُؤْمِنَ إِلاَّ بِإِذْنِ اللَّهِ وَ یَجْعَلُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذِینَ لاَ یَعْقِلُونَ‌؛(۱۳) «و هیچ کس جز به فرمان خدا ایمان نمی‏آورد، و [خداوند] پلیدی را بر کسانی می ‏نهد که نمی اندیشند».
۳. وَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ آلِهَهً لاَ یَخْلُقُونَ شَیْئاً وَ هُمْ یُخْلَقُونَ وَ لاَ یَمْلِکُونَ لِأَنْفُسِهِمْ ضَرّاً وَ لاَ نَفْعاً وَ لاَ یَمْلِکُونَ مَوْتاً وَ لاَ حَیَاهً وَ لاَ نُشُوراً؛(۱۴) «و [مشرکان] به جای او [خدای یکتا] خدایانی گرفتند که هیچ ‏چیز نمی آفرینند و خود آفریده شده اند، و زیان و سودی برای خویشتن در توان و اختیار ندارند و نه مرگی را در اختیار دارند و نه حیاتی و نه رستاخیزی را».
البته معرفت انسان ها نسبت به تدبیر و حاکمیت الاهی بر جهان هستی و جهان آخرت متفاوت است و در این بین کسانی باوری به قیامت ندارند تا اعتقادی به عذاب های آن و تدبیر الاهی در صحنه قیامت داشته باشند. از این روی، پیامبران الاهی در آغاز دعوتشان با این دشواری رو به رو بودند که مردم نوعاً اعتقادی به معاد و قیامت نداشتند و سخنان آنان درباره حیات مجدد انسان و قیامت مورد انکار آنان قرار می گرفت و گاهی آنان را متهم به دیوانگی می ‏کردند و از روی تعجب به همدیگر می گفتند:
وَ قَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا هَلْ نَدُلُّکُمْ عَلَى رَجُلٍ یُنَبِّئُکُمْ إِذَا مُزِّقْتُمْ کُلَّ مُمَزَّقٍ إِنَّکُمْ لَفِی خَلْقٍ جَدِیدٍ* أَفْتَرَى عَلَى اللَّهِ کَذِباً أَمْ بِهِ جِنَّهٌ بَلِ الَّذِینَ لاَ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَهِ فِی الْعَذَابِ وَ الضَّلاَلِ الْبَعِیدِ؛(۱۵) «و کسانی که کافر شدند گویند: آیا شما را به مردی راه نماییم که خبر می دهد که چون [در خاک] پاره ‏پاره و ریزریز شدید هر آینه در آفرینش نو درخواهید آمد؟! آیا بر خدا دروغی بربافته یا او را دیوانگی دست داده است؟ [نه،] بلکه کسانی که به جهان واپسین ایمان ندارند در عذاب و گمراهی دور [از حق]اند».

نقش توجه به حوادث و بلاهای طبیعی در هدایت ابتدایی انسان ها

طبیعی است وقتی مخاطبان پیامبران در آغاز دعوتشان اعتقادی به معاد و قیامت نداشتند، ترساندن آنان از عذاب های الاهی در آخرت اثری نداشت و بدین وسیله به دین حق رهنمود نمی شدند، پس با توجه به آنکه آنان به خداوند به عنوان خالق هستی اعتقاد داشته اند و چه بسا بر این باور نیز بودند که خداوند کارگردان و مدبر این جهان است، بایسته بود آنان را از بلاها و گرفتاری های دنیا که هر از گاهی انسان ها بدان ها مبتلا می گردند بترسانند و به آنان هشدار دهند که اگر به خداوند ایمان نیاورید و مسیر هدایت را نجویید خداوند بر شما عذاب و بلا فرو می فرستد؛ چنان‏ که بر اقوام گذشته نیز عذاب فرستاد و آنان را نابود گرداند. بدین طریق خوف از خدا در دل آنان پدید می آمد و دلشان نرم می شد و رفته ‏رفته به انذارها و هشدارهای رسولان الاهی گوش می دادند و عقاید توحیدی را می ‏پذیرفتند و در نهایت به این باور می ‏رسیدند که این عالم سرسری و از روی گزاف آفریده نشده است و انسان ها در برابر رفتار خود مسئول هستند و روزی به حساب اعمال آنها رسیدگی خواهد شد.
در پیرامون ما پیوسته حوادث و اتفاقات ناگواری رخ می دهد و بیماری ها، بلاهای طبیعی و مرگ بار همه را تهدید می ‏کنند. فراوان شاهد بوده ایم که کسانی در سلامتی کامل به سر می‏ بردند، اما ناگهان بیمار گردیدند و برای همیشه در بستر بیماری فرو افتادند و یا مرگ آنان فرا رسید. پس با توجه به اینکه این خطرات و بلاها پیوسته ما را تهدید می‏ کنند و در پس آنها اراده و مشیت الاهی قرار دارد، جا دارد که انسان هرچند اعتقادی به قیامت نداشته باشد و ترس از عذاب های الاهی تأثیری در او نبخشد، به جهت این بلاها و رخدادهای طبیعی از خداوند بترسد و بلاها و خطرهای دنیوی او را به تأمل و تصحیح رفتار خویش وادارند و باعث گردند که از طغیان و سرپیچی خدا دست بردارد و به اطاعت و پیروی خالصانه از دستورات الاهی بپردازد.

نمونه ای از عذاب های الاهی

در آیات قرآن فراوان به انگیزه های دنیایی ترس از خدا اشاره شده و از طریق یادآوری بلاها و عذاب های نازل گشته بر اقوام پیشین و ایجاد بیم و ترس در مردم، تلاش شده آنان به راه خداوند هدایت گردند.
در سوره قلم، خداوند تکذیب ‏کنندگان رسالت رسول خدا صلی الله ‏علیه‏ و ‏آله و کسانی که او را با تهمت جنون می آزردند تهدید می‏ کند و به آنها وعده عذاب می دهد و می فرماید:
إِنَّا بَلَوْنَاهُمْ کَمَا بَلَوْنَا أَصْحَابَ الْجَنَّهِ إِذْ أَقْسَمُوا لَیَصْرِمُنَّهَا مُصْبِحِینَ‌ * وَ لاَ یَسْتَثْنُونَ‌* فَطَافَ عَلَیْهَا طَائِفٌ مِنْ رَبِّکَ وَ هُمْ نَائِمُونَ‌* فَأَصْبَحَتْ کَالصَّرِیمِ‌* فَتَنَادَوْا مُصْبِحِینَ‌* أَنِ اغْدُوا عَلَى حَرْثِکُمْ إِنْ کُنْتُمْ صَارِمِینَ‌* فَانْطَلَقُوا وَ هُمْ یَتَخَافَتُونَ‌* أَنْ لاَ یَدْخُلَنَّهَا الْیَوْمَ عَلَیْکُمْ مِسْکِینٌ‌* وَ غَدَوْا عَلَى حَرْدٍ قَادِرِینَ‌* فَلَمَّا رَأَوْهَا قَالُوا إِنَّا لَضَالُّونَ* بَلْ نَحْنُ مَحْرُومُونَ‌* قَالَ أَوْسَطُهُمْ أَ لَمْ أَقُلْ لَکُمْ لَوْ لاَ تُسَبِّحُونَ‌* قَالُوا سُبْحَانَ رَبِّنَا إِنَّا کُنَّا ظَالِمِینَ‌؛(۱۶) «ما آنها [اهل مکه] را بیازمودیم [به آنها نعمت دادیم ولی کفر ورزیدند] چنان که صاحبان آن بوستان را آزمودیم؛ آن گاه که سوگند خوردند که هر آینه بامداد و پگاه [پنهان از مستمندان] میوه آن را خواهیم چید، و استثنا نکردند [نگفتند ان شاءالله]. پس شبانگاه که خفته بودند آفتی از سوی پروردگارت بر گرد آن [بوستان] بگردید. پس مانند باغی شد که میوه آن چیده و بریده باشند [یا همچون شب سیاه شد]. پس بامدادان یکدیگر را ندا دادند: اگر میوه ‏چین هستید، پگاه به کشتزار خود درآیید. پس به راه افتادند و با هم آهسته می گفتند: امروز مبادا بینوایی در آن [بوستان] بر شما درآید، و پگاه برفتند بدین آهنگ که بر [چیدن و] منع درویشان توانایند. پس چون آن را [خشک و سوخته] دیدند گفتند: هر آینه ما گمراهیم [ما راه را گم کرده ایم، نه] بلکه ما ناکام شده‏ایم. بهترینشان [به خرد و میانه روی ]گفت: آیا شما را نگفتم: چرا خدا را به پاکی یاد نمی‏کنید؟ گفتند: پاک است پروردگار ما، همانا ما ستمکار بوده ایم».
در تفسیر قمی از امام کاظم علیه السلام در ذیل آیه إنّا بَلَوناهُم کَما بَلَونا أصحابَ الجَنَّهِ إذ أقسَمُوا لَیَصرِمُنَّها مُصبِحینَ روایت شده که حضرت فرمود: «اهل مکه به گرسنگی مبتلا شدند، همان طور که صاحبان آن باغ مبتلا شدند و آن باغ در ناحیه یمن و نُه میلی صنعا قرار داشت و به آن رضوان می گفتند.»(۱۷)
جریان آن باغ بنابر نقل ابن عباس از این قرار است که پیرمردی باغی داشت و هیچ میوه ای از آن باغ را به خانه اش نمی آورد، مگر آنکه از آن حق هر صاحب حقی را می داد. پس از آنکه از دنیا رفت، فرزندانش که پنج پسر بودند، آن باغ را به ارث بردند. آن باغ در همان سال که پدرشان از دنیا رفت، بیش از سال ‏های قبل محصول آورد. جوانان بعد از نماز عصر به طرف باغ روانه شدند، میوه و رزقی فراوان دیدند که تا آن روز و در حیات پدرشان چنان محصولی در آن باغ ندیده بودند. وقتی آن محصول فراوان را دیدند طاغی و یاغی شدند و به یکدیگر گفتند: پدر ما پیر و خرفت شده بود و عقلش را از دست داده بود. بیایید با یکدیگر قرار بگذاریم که امسال به هیچ‏ یک از فقرا چیزی از این میوه ها ندهیم، تا اموالمان زیاد شود؛ آن گاه سال ‏های بعد روش پدر را دنبال کنیم. چهار نفر از برادران قبول کردند و پنجمین آنها خشمگین شد و او همان بود که بعد از سوخته شدن باغ گفت: قالَ أوسَطُهُم ألَم أقُل لَکُم لَولا تُسَبِّحونَ؛ «آیا شما را نگفتم، چرا خدا را به پاکی یاد نمی‏ کنید؟»
از ابن عباس سؤال شد: آیا نفر پنجم« اوسط» از جهت سن و سال بود؟ ابن عباس گفت: نه، اتفاقاً از جهت سن و سال از همه کوچک ‏تر بود، بلکه منظور از کلمه « اوسط» این است که از همه بهتر و عاقل تر بود. به دلیل آنکه قرآن درباره امت محمد صلی الله علیه و آله، که از همه امت ها کوچک تر است، بدان جهت که از سایر امت ها بهتر است فرمود: وَ کذَلِک جَعَلناکم أمَّهً وَسَطاً…؛(۱۸) « و این چنین شما را امتی میانه ساختیم».
(قالَ لَهُم اوسَطهُم ) بهترین آن برادران به بقیه گفت: از خدا بترسید و راه پدر را پیش بگیرید تا سالم بمانید و سود ببرید. برادران خشمگین شدند و او را سخت کتک زدند. وقتی آن برادر یقین کرد که برادران قصد کشتن او را دارند، تسلیم آنان شد و به اکراه و بدون رضایت درونی رأی آنان را تصویب کرد. از آنجا به خانه های خود برگشته، هم سوگند شدند که صبح زود میوه بچینند و در این سوگند خود، ان شاء الله نگفتند. خداوند متعال به جهت این جرمشان مبتلایشان ساخت و بین آنان و آن رزق حایل شد؛ رزقی که ایام برداشتش بسیار نزدیک بود و حتی یک دانه نیز عاید آنان نگردید… .
(سائل پرسید: ای ابن عباس، «صریم» چیست؟ گفت: صریم به معنای شب بسیار تاریک است، آن گاه گفت: شبی که هیچ نوری در آن نباشد).
برادران وقتی صبح برخاستند، یکدیگر را صدا زدند که زودتر به باغ برویم و تا کسی خبر نشده میوه ها را بچینیم. آنان به طرف باغ روانه شدند… سائل پرسید: ای ابن عباس، « تخافت» به چه معناست؟ گفت: به معنای « تشاور» است، چون آنان با یکدیگر مشورت می کردند و آهسته سخن می گفتند تا کسی صدایشان را نشنود و سخن آهسته شان این بود که احدی از فقرا داخل باغ نشود. همه فکر آنان متوجه این نقشه بود که چگونه میوه ها را بچینند و هیچ ‏یک از فقرا خبردار نشود. خاطرجمع بودند که میوه ها را خواهند چید و اصلاً احتمال نمی دادند که میوه ای و باغی در کار نباشد، و عذاب خدا و خشم او ایشان را گرفته باشد. وقتی دیدند که چه بلایی بر آنان نازل شده، گفتند: «هر آینه ما گمراهیم، بلکه ما ناکام شده ایم.» آری، خداوند متعال از آن رزق محرومشان کرد و این به جهت جرمی بود که مرتکب شدند و خدا به آنان ظلم نکرد.(۱۹)
شاید تا پیش از این، باور اینکه باغی به یک باره و خود به خود آتش بگیرد و نابود شود برای ما مشکل بود، اما اخباری که از گوشه و کنار جهان به ما می ‏رسد مبنی بر اینکه رعد و برق و خشک سالی باعث گردید هزاران هکتار جنگل و یا باغ ‏ها و مزرعه های مردم در آتش بسوزد و خاکستر شود، این باور را برای ما آسان ساخته که کشورهایی که در رفاه قرار دارند و بهره مند از جنگل ‏ها و زمین های حاصل خیز و آباد هستند، اگر به خود مشغول شوند و خداوند را فراموش کنند و به فساد و طغیان در زمین بپردازند، ممکن است خداوند بلا و آتشی بفرستد و سرزمین های آنان را بسوزاند.

مؤمن و بیم از لغزش و گرفتار شدن به عذاب الاهی

روشن شد که حتی کسانی که قیامت را باور ندارند، نگران آن هستند که امکانات و نعمت های مادی را از دست بدهند و به جهت خطرهای دنیوی و بلاهایی چون زلزله، جنگ، خشک سالی و سایر حوادث و بلایای طبیعی از خداوند می ترسند. همچنین از آن می ترسند که در چشم مردم ذلیل و خوار گردند و آبروی آنان بریزد. چه اینکه برای انسان های محترم و باشخصیت عزت، آبرو و محترم بودن در چشم دیگران چه‏ بسا از ثروت های مادی ارزشمندتر باشد و با توجه به اعتقاد به تدبیر الاهی بر امور دنیا، از آن ترس دارند که خداوند آنان را ذلیل و خوار گرداند و آبرویشان را بریزد. اما کسانی که آخرت و قیامت را باور دارند، انگیزه آنان برای ترس از خدا قوی تر است. آنان از آن بیم دارند که خداوند به عذاب های ابدی آخرت گرفتارشان گرداند. بی تردید این ترس بسیار شدیدتر و قوی تر از ترس از حرمان از نعمت های محدود دنیوی است. حتی کسانی که در سلامت نفس به سر می ‏برند و رفتارشان تاکنون سالم و پسندیده بوده و درصدد اطاعت خداوند برآمده اند، نگران آن اند که مبادا در آینده دچار لغزش شوند و به فرجام بد گرفتار گردند، چون انسان هرچند مؤمن و صالح باشد، نمی تواند به اعمال آینده خویش امیدوار باشد و بر این باور باشد که هیچ گاه فریب شیطان را نخواهد خورد. فراوان بودند کسانی که از مراتب عالی کمال و علم برخوردار گشتند، اما در نهایت بر اثر انحطاط و انحراف از مسیر خداوند با فرجامی زشت و بد از دنیا رفتند. نمونه آن افراد که قرآن از او سخن می گوید بلعم باعور است که دارای کمالات و علم فراوان بود و حتی بنابر برخی از روایات(۲۰) اسم اعظم نیز می دانست، اما چون پیرو هوا و هوس گشت و به لذت های مادی دل بست و به دشمنی و مخالفت با حضرت موسی علیه السلام پرداخت، خداوند فضائل معنوی را از او گرفت و او را به ضلالت و گمراهی ابدی و دوزخ خویش گرفتار ساخت. خداوند درباره او می فرماید:
وَ اتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ الَّذِی آتَیْنَاهُ آیَاتِنَا فَانْسَلَخَ مِنْهَا فَأَتْبَعَهُ الشَّیْطَانُ فَکَانَ مِنَ الْغَاوِینَ‌ * وَ لَوْ شِئْنَا لَرَفَعْنَاهُ بِهَا وَ لکِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ وَ اتَّبَعَ هَوَاهُ فَمَثَلُهُ کَمَثَلِ الْکَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَیْهِ یَلْهَثْ أَوْ تَتْرُکْهُ یَلْهَثْ ذلِکَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیَاتِنَا فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ‌ ؛(۲۱) «و بر آنان خبر آن‏ کس [بلعم باعورا] را برخوان که آیت های خویش [برخی کرامات یا اجابت دعا] را به وی دادیم و او از آنها بیرون رفت[ به آنها وقعی ننهاد که از دانش آنها تهی شد] پس شیطان در پی او افتاد تا از گمراهان گشت. و اگر می‏ خواستیم هر آینه او را بدان ها [با آن آیت ها به جایگاهی بلند] برمی داشتیم، و لیکن او به زمین [دنیا و مال و جاه آن] چسبید و خواهش دل خود را پیروی کرد. پس داستان او چون داستان سگ است، اگر بر او بتازی زبان از دهان بیرون آرد [از نفس ‏نفس زدن به علت عطش یا رنج] یا واگذاریش باز زبان از دهان آویخته دارد. این است داستان گروهی که آیات ما را دروغ انگاشتند، پس این داستان را [بر آنان ]بازگو، شاید بیندیشند».
وقتی انسان بر این باور باشد که هیچ ‏کس نمی تواند از وسوسه های شیطان ایمن باشد و حتی برخی از امام‏ زادگان و پیغمبرزادگان در دام شیطان افتادند و شیطان آنان را فریب داد و فاسد ساخت، نگران عاقبت خویش خواهد بود و از احتمال لغزش از مسیر حق و گرفتار شدن به عذاب الاهی و حرمان از نعمت های اخروی می ترسد. انسان مؤمن و وارسته حتی اگر مطمئن گردد که به عذاب الاهی گرفتار نمی شود، از اینکه از نعمت های بهشتی محروم گردد و بالاتر از آن، از حرمان از توجه و مهر خداوند به او و بی آبرو گشتن در نزد خداوند سخت بیمناک است. اولیای خدا که به تدبیر و مالکیت خدا بر سراسر هستی ایمان داشتند و اراده و مشیت الاهی را جاری در همه شئون عالم می دانستند، پیوسته از قهر الاهی بیم داشتند و پیوسته از ترس عذاب و حرمان از توجه خداوند می گریستند. وقتی آن برگزیدگان و پاکان از بندگان خدا، که جز در مسیر بندگی خدا گام ننهادند و لحظه ‏لحظه عمرشان در راه تعالی و ترویج آیین الاهی و گسترش ایمان به خدا در بین بندگان خداوند سپری گشت، چنان از عذاب های الاهی می ترسیدند و گریه و زاری و ناله سر می دادند، حالِ ما که خود را به گناهانی آلوده ایم که برای آنها وعده عذاب داده شده چگونه باید باشد؟ آیا اگر نیک بنگریم، معنای رفتار کسی که در پیشگاه خداوندی که همه هستی اش از اوست، عصیان می ‏کند و به مخالفت با دستورات او می ‏پردازد، سرکشی و گردن کشی نیست؟ البته انسان معتقد به بندگی خدا، در هنگام گناه از این مسئله غافل است و توجه ندارد که چه می ‏کند. اما اگر او با توجه در آستانه ارتکاب گناه قرار گیرد و انجام کاری را که خداوند آن را حرام و ممنوع دانسته است، به مثابه بی اعتنایی به فرمان خدا و تخلف از بندگی خدا به حساب آورد، زشتی آن عمل در نظرش نمایان می گردد و در صورتی که کاملاً دل و جان خویش را به گناهان و فساد نیالوده باشد، متذکر می شود و از گناه باز می ایستد.
اگر انسان از خودش قدرتی می داشت و مالک چشم، زبان و سایر اندام خویش می‏ بود، باز مخالفت با خداوند خیلی زشت و ناپسند بود. حال وقتی بر این باور است که همه هستی او از خداست و او با چشمی که خدا داده و با گوش و زبانی که خداوند در اختیار او قرار داده گناه می ‏کند و به تمرد و تخلف از فرمان مالک خود می‏ پردازد، جا دارد که برای همیشه از شرم و خجالت در پیشگاه خداوند سرافکنده گردد. اما افسوس که پرداختن به امور دنیا و گرفتاری ها انسان را غافل می‏ سازد.
ماه مبارک رمضان، به خصوص سحرهای آن که انسان فارغ از گرفتاری ها و اشتغالات روزانه و در فضایی آرام و خلوت می تواند به راز و نیاز و عبادت خدا بپردازد، فرصت ارزشمندی برای توجه به خویشتن و رفتارهای ناپسندی است که از انسان سرزده است. فرصت مناسبی برای اندیشیدن در عاقبت گناهانی است که گرچه انسان توجه ندارد، اما ارتکاب آنها اعلان جنگ با خداست. تمرکز بر آثار گناه و زشتی آن و توجه به اینکه گناه اعلان جنگ با خداست، چنان احساس شرم و خجالتی را در انسان برمی انگیزد که در آن حال انسان آرزو می‏ کند که در زمین فرو رود و همچنین باعث ترس از عذاب الاهی می شود، البته انسان باید مواظب باشد که این ترس باعث یأس از رحمت الاهی نگردد؛ چه اینکه یأس از رحمت الاهی خود گناه بزرگی است. انسان در هر حال باید به خداوند امید داشته باشد و بر این باور باشد که می تواند عنایت و توجه خداوند را به سوی خود جلب کند و با توفیق الاهی به اصلاح نفس و جبران رفتارهای زشت خود بپردازد.

پی نوشت ها :

۱٫ محمد باقر مجلسی، بحارالانوار، ج ۹۴، باب ۴۰، ص ۲۳۹، ح ۹٫
۲٫ توبه(۹)، ۷۲٫
۳٫ آل عمران(۳)، ۱۹۰-۱۹۱٫
۴٫ فاطر(۳۵)،۱۸٫
۵٫ حجر(۱۵)، ۱۴-۱۵٫
۶٫ سعید الخوری الشرتوتی، اقرب ‏الموارد، ج ۱، ص ۲۷۷٫
۷٫ رعد(۱۳)، ۱۳٫
۸٫ حشر(۵۹)، ۲۱٫
۹٫ اعراف(۷)، ۱۴۳٫
۱۰٫ محدث نوری، مستدرک‏ الوسائل، ج ۱، باب ۴۷، ص ۳۵۵، ح ۴۲۱۳٫
۱۱٫ محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج ۴۳، باب ۱۶، ص ۳۳۹، ح ۱۳٫
۱۲٫ آل عمران(۳)، ۱۴۵٫
۱۳٫ یونس(۱۰)، ۱۰۰٫
۱۴٫ فرقان(۲۵)، ۳٫
۱۵٫ سبأ(۳۴)، ۷-۸٫
۱۶٫ قلم(۶۸)، ۱۷-۲۹٫
۱۷٫ علی ‏بن ابراهیم قمی، تفسیر، ج ۲، ص ۳۸۲٫
۱۸٫ بقره(۲)، ۱۴۳٫
۱۹٫ علی ‏بن ابراهیم قمی، تفسیر، ج ۲، ص ۳۸۱-۳۸۲٫
۲۰٫ همان، ج ۱، ص ۲۴۸٫
۲۱٫ اعراف(۷)، ۱۷۵ـ۱۷۶٫

منبع: مصباح یزدی، محمد تقی؛ (۱۳۹۰)، سجاده های سلوک: شرح مناجات های حضرت سجاد علیه السلام، قم، مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی رحمه الله، چاپ اول

اخلاق فردی زمزم نیاز( شرحی بر دعای عارفان)

محبت به خدا هر تلاشی بر اساس جذبه و عشق درونی شکل می گیرد؛ زیرا تا محبت و میل قلبی به کاری نباشد، حرکتی انجام نمی شود. «بزرگان عرفان، محبت را مرکب سالک می دانند» و این همه برگرفته از سنت رسول خدا صلی الله علیه و آله است که در جواب حضرت علی علیه السلام فرمود: «مرکب، همان شوق دیدار یار و لقای محبوب است». پس مؤمن باید پیش از هر چیز، دل را از محبت خدا لبریز کند و انسانی که از حُبّ خدا بهره ای نداشته باشد، در خسران است. امام حسین علیه السلام در این باره می فرماید: «و خَسِرَتْ صَفَقَهُ عَبْدٍ لَمْ تَجْعَلْ لَهُ مِنْ حُبِّکَ نَصیبا». شهید چمران، بنده عاشق و شیدای خداوند هم در این زمینه سخنی دارد: خدایا، تو می دانی که تار و پود وجودم با مهر تو سرشته شده است و از لحظه ای که به دنیا آمده ام، نام تو در گوشم خوانده اند و یاد تو بر قلبم گره زده اند.

چنان پر شد فضای سینه از دوست   که فکر خویش گم شد از ضمیرم

قدح پر کن که من در دولت عشق     جوان بخت جهانم گر چه پیرم حافظ

  امام سجاد علیه السلام ، شیرینی محبت به خدا را در مناجات «خمسه عشر» بسیار زیبا به تصویر کشیده است: ای خدا، کیست که مزه شیرینی دوستی ات را چشیده باشد و غیر تو را به جای تو اختیار کند و آن کیست که به مقام قرب تو انس یافته و لحظه ای از تو روی گردانیده باشد؟! خدایا، ما را از کسانی مقرر دار که برگزیدی او را برای قرب و ولایت خود و خالصش کردی برای مهر و دوستی خودت و تشویقش کردی برای ملاقات خود و راضی ساختی او را به قضای خود. آدمی اگر در وادی محبت خدای قرار گیرد، هیچ حادثه ای او را مضطرب و متزلزل نمی کند، برخلاف انسان های غیر عاشق و غیر مُحب که مصداق کریمه زیرند: و بعضی از مردم کسانی هستند که خدا را به زبان و ظاهر می پرستند. پس هرگاه به خیر و نعمتی می رسند، اطمینان خاطر پیدا می کنند و اگر به شر و آفتی برخورد، از دین خدا رو برگردانند. (چنین کسی) در دنیا و آخرت زیان دیده است و این است همان زیان آشکار. (حج: ۱۱) خانه دل، حرم پروردگار است و جایگاه غیر خدا در آن نارواست. سالک باید پیش از هر چیز، خانه دل را از عشق و محبت خدا پر کند، آن چنان حبی که او را از غیر محبوبش کور و کر سازد.

من مات قد و قامت موزون تواَم         مفتون جمال روی بی چون تواَم

حاشا که بگویمت تو لیلای منی        اما من دل باخته مجنون توام

یکی از نشانه های عاشق خدا این است که همواره در فکر و ذکر خداست و تمام وجودش را در محضر خدا می بیند. در این زمینه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله می فرماید: «مَنْ اَحَبَّ شیئا اَکْثَرَ ذِکْرَهُ؛ کسی که چیزی را دوست بدارد، زیاد او را یاد می کند».

پیام متن:

۱٫ پر کردن خانه دل با یاد خدا و راه ندادن هرچه غیر خدا در دل.

۲٫ از نشانه های دوستی خدا، یاد و ذکر او و خود را در محضر او دیدن است. اشک و تیغ، سند عاشقی خوشا آن قلبی که لبریز محبت خداست و غریبه ها در آن جایی ندارند. در لسان عرفا بسیار به چشم می خورد که قلب سوخته، سند بندگی و عاشقی است. شهید چمران در این باره می گوید: اگر خدای بزرگ از من سندی بطلبد، قلبم را ارائه خواهم کرد. اگر محصول عمرم را بطلبد، اشک را تقدیم خواهم کرد. خدایا، تو مرا اشک کرده ای که همچو باران بر نمک زار انسان ببارم. تو مرا فریاد کرده ای که همچو رعد در میان توفان حوادث بغرّم.

به فرموده امام صادق علیه السلام : «القَلْبُ حَرَمُ اللّه ؛ قلب، حریم خداست.» اگر ما این کشتزار دل را به شایستگی نگاهبانی کنیم و نگذاریم علف های هرز در آن بروید، تلاش ما ارزش می یابد و ما را به اوج آسمان ها می برد، انوار غیب در دل هامان می جوشد و به ثمر می نشیند. امام صادق، آن بحر حقایق چنین در وصف دل بوده است ناطق که دل تنها حرم باشد خدا را    پس اندر وی مده جا ماسوا را بود این نقطه تخم رستگاری  که باید در ضمیر جان بکاری سپس در حفظ وی کن دیده بانی  که تا گردد زمینت آسمانی علامه حسن حسن زاده آملی خداوند متعال در قرآن کریم خطاب به رسول اکرم صلی الله علیه و آله می فرماید:

اِنّ فی ذلک لَذِکری لِمَن کانَ لَهُ قَلْبُ اَوْ اَلْقی السَّمْعَ وَ هُوَ شهیدٌ.(ق: ۳۷) همانا در این (عقوبت ها) عبرتی است برای آن کس که اهل اندیشه است، یا گوش دل فرادهد، در حالی که (قلبش) حاضر باشد. همان قلبی که شهید چمران در وصفش می گوید

 ای اشک مقدس، ای عصاره حیات، ای ندای قلب های شکسته،

ای سرور فرشتگان، ای سکونت توفان ها، ای آرامش قلب، ای نسیم عشق،

ای پیام هستی، ای زیبایی، ای عظمت، ای خلود،

من حیات خود را مدیون تواَم، من وجود خود را از تو یافته ام و اکنون سرنوشت خود را به دست تو سپردم. ای اشک! رحمت خدا بر تو باد که رحمت خدا را بر من نازل کردی. تو ای اشک، مرا به ابدیت پیوند دادی.این همه سخن، در قدرشناسی از اشک نابی است که امام باقر علیه السلام درباره آن فرمود: ما مِنْ قطرهٍ اَحَبُّ اِلَی اللّه ِ مِنْ قَطْرَهِ الدُموعِ فی سَوادِ اللَّیلِ. هیچ قطره ای نزد خدا محبوب تر نیست از قطره اشکی که از خوف خدا در تاریکی های دل شب از چشم بنده سالکی جاری شود.

الهی، سینه ای درد آشنا ده  غم از هر دل که بستانی

، به ما ده خداوند لطیف، آن گاه که ما را اشک آلود و شکسته دل بیند

، به اسم «یا لطیف» در ما تجلی می کند.

پس: ببار از دیدگانم نم نم ای اشک نشین برشوره زارم

کم کم ای اشک چو اسماعیل زن پایی که جوشد ز خاکستان قلبم زمزم ای اشک

و آن گاه که به عشق الهی دلگرم شدیم «کَزُبُر الحدیدِ»، در میدان نبرد با دشمنان بیرونی هم برنده خواهیم شد تا بدانجا که «تَزوُلُ الجِبالُ لا تَزُلُ! عَضَّ عَلی ناجِذِکَ اَعِرِ اللّه َ جُمْجُمَتِکَ». و اگر کاسه سرت را به دست خدا دادی و دندان هایت را به هم فشردی، از او نیز نیرو تزریق می شود. در نتیجه، در میدان مبارزه خواهی درخشید.

پیام متن:

۱٫ اشک مؤمن، نشانه رحمت خدا و کالای ارزشمند بنده خدا.

۲٫ دل شکسته و چشمان اشک آلود، یادآور تجلی خدا در وجود آدمی.

شب و شب زنده داری عظمت قلب شکسته بسیار است؛ قلبی که در آن شعله هایی از آه و اشک وجود دارد که بهترین بستر ایجادش، شب است. فضای شب، حقایق و اسرار مرموزی دارد. شب در سیره پیامبران، امامان و عارفان، جایگاهی ارزنده و لطیف دارد که آن را با هیچ چیز عوض نمی کنند:

ای شب، ای همراز بی همتای دل

پا نهی هر جا به جای پای دل ای شب

ای میعاد جمله عاشقان

   لیله القدری تو و قَدرَت نهان شب،

نماز مصطفی را دیده است شب،

مناجات علی بشنیده است هست با گوش دل،

شب آشنا  صورت زهرا و حسین و مجتبی حسان در سنن النبی آمده است:

بیداری آخر شب و به عبادت پرداختن، موجب تندرستی جسم و جان و خشنودی پروردگار و در معرض رحمت پروردگار قرار گرفتن و علامت تمسک به اخلاق و شیوه پیامبران است. بنابراین، از نشانه های محبت خدا، مناجات و خلوت گزینی و شب زنده داری است؛ زیرا هر بنده ای، خلوت با حبیبش را دوست دارد، چنان که خداوند متعال هم به این مهم اشاره می کند: دروغ میگوید کسی که گمان می کند حبیب من است، ولی شب که فرا می رسد، او را خواب می برد. مگر نه این است که هر عاشقی، خلوت با حبیب و معشوقش را دوست دارد. شهید چمران، آن عاشق صادق خداوند می گوید: خوش دارم که در نیمه های شب، در سکوت مرموز آسمان و زمین به مناجات برخیزم؛ با ستارگان نجوا کنم و قلب خود را به اسرار ناگفتنی آسمان بگشایم. آرام آرام، به عمق کهکشان ها صعود نمایم، محو عالم بی نهایت شوم، از مرزهای عالم وجود درگذرم و در وادی فنا غوطه ور شوم و جز خدا چیزی را احساس نکنم. انسان عارف با اشک و ناله و شب زنده داری، حضور را می طلبد، با حضور قلب آرام می گیرد و آرامش عاشق در این است.

بیا ای دل، شبی با ما صفا کن

 ز روی عشق، یادی از خدا کن

اگر بیمار خواب و غفلت هستی

 به ذکر شب بیا دردت دوا کن

اگر خوابت به سختی غالب آید

  زمین را فرش و دستت متکا کن

بشو مست می و چنگ و چغانه

 سبو را بشکن و غوغا به پا کن برای شستن گرد گناهان

  میان اشک شب هایت شنا کن نمازی را که بی عشق رخ یار   به جای آورده ای، از نو، قضا کن

یکی از ظرایف کشف رموز غیبی، بیداری در دل شب است. آدمی با شنیدن این پیغام ها و رمزها در دل شب، به سوی خدا ره می برد. ازاین رو، شرط است که برای لقای محبوب، اسرار این راه را باید فرا گرفت و در کلاس همیشه برپای سحرگاهان حاضر شد

که مرا سرمایه دنیا سحر شد

 خیال این و آن از دل به در شد

چنان تیر عنایت خورده بردل

 که از اسرار غیبی باخبر شد

با شب زنده داری و سحرخیزی، انسان مشمول این کریمه قرآنی می شود که: «آنان (متقین) مقداری از شب را استراحت می کردند و در سحرگاهان به استغفار می پرداختند و در اموال آنها حقی برای نیازمند و محروم وجود داشت».

پیام متن:

۱. شب زنده داری، اثبات بندگی و عاشقی خدا.

۲٫ شب زنده داری، موجب تندرستی جسم و جان و افزایش روزی.

۳٫ شب زنده داری، نشانه مؤمنان واقعی.

درد و غم، درد بی درمان انسان الهی، هرگاه دلم خواست تا محبت کسی را به دل بگیرد، تو او را خراب کردی و نگذاشتی که کسی غیر از تو در آن بنشیند. خدایا، به هر که و به هر چه دل بستم، دلم را شکستی و عشق هر کسی را به دل گرفتم، قرار از من گرفتی تا هیچ آرزویی در دل نپرورم و هیچ خیر و امیدی نداشته باشم . تو چنین کردی تا غیر تو محبوبی نگیرم و جز تو آرزویی نداشته باشم و جز به تو، به چیزی یا به کسی امید نبندم.

خدایا، تو را بر همه این نعمت ها شکر می کنم. خدایا، تو را شکر می کنم که غم را آفریدی و بندگان مخلص خود را به آتش آن گداختی و مرا هم از این نعمت بزرگ توانگر ساختی. خدایا،تو را شکر می کنم که به من درد دادی و نعمت درک درد عطا فرمودی.

خدایا، همه چیز را به من ارزانی داشتی و بر همه شکر کردم. جسم سالم و زیبا دادی، پای قوی و تند و چالاک عطا کردی، بازوان توانا و پنجه هنرمند بخشیدی و فکر عمیق و ذهن شدید دادی. موفقیت های فراوان نصیبم کردی و از همه زیبایی ها و از همه کمالات به حد نهایت به من عطا کردی.

بر همه اش شکر می گزارم. با این حال، ای خدای بزرگ! چیزی را بیش از همه بر من بخشیدی که از شکرگزاری آن ناتوان هستم و آن، درد و غم است. درد و غم، از وجودم اکسیری ساخت که جز حقیقت چیزی نجوید، جز فداکاری راهی برنگزیند و جز عشق چیزی از آن پدید نیاید. درد و غم، وجود انسان را از ناخالصی ها می زداید.

علامه مجلسی رحمه الله در این باره روایتی زیبا از امام صادق علیه السلام نقل می کند که: الحُزْنُ مِنْ شعار العارفین لِکَثْرَهِ وارِداهِ الْغَیْبِ عَلی سَرائِرهِمْ. حزن، شعار عارفان است، به دلیل کثرت و فزونی واردات غیب در بواطن آنها. کسی که صاحب درد و غم است، عاشقی از خود گذشته در راه خداست و حاضر است در راه او جان و هستی خویش را فدا کند. اشک ریزانِ این افراد، نشان از عاشقی است که در راه او به وجد آمده و پروانه وار در پی وصال است.

این طبیعت انسان عاشق است، چنان که مولوی نیز می گوید: «وقتی من دنبال حقیقت عشق می گشتم، به صحرای کربلا که رسیدم، دیدم عجب رقص مستانه ای برپاست.» امام خمینی رحمه الله در وصف شهیدان فرموده است: «شهدا در قهقهه مستانه و شادی وصولشان، عند ربهم یُرزَقونند.» آری، انسان وقتی رخسار نگار را دید، دیگر به هیچ چیز دل نمی بندد و همه را هیچ می انگارد و تنها به دنبال او می رود. از پوستین تن رها می شود و خود را در محضر دوست می بیند

و به فرموده امام صادق علیه السلام : و لَوْ حُجبَ الحُزْنُ عَنْ قُلُوبِ العارفین ساعَهً لاَسْتَغاثُوا. اگر یک لحظه حزن را از قلب عارفان بگیری، فریادشان بلند می شود. مرا دردی است اندر دل که درمانش نمی خواهم گرفتار همین باشم که پایانش نمی خواهم

پیام متن:

۱٫ زدودن ناخالصی های درون به وسیله درد و غم، به عنوان یک نعمت الهی.

۲٫ درک و درد، خاص بندگان مخلص خداوند است. بلا، وسیله خودیابی درد و غم درونی، آثار و فایده هایی دارد که از آن جمله، بیداری و یقظه است.

شهید چمران، آن بیداردل صحنه های نبرد درون و بیرون می گوید: درد،دل آدمی را بیدار می سازد، روح را صفا می دهد، خودخواهی را نابود می کند، و فراموشی را از بین می برد و انسان را متوجه وجود خویش می کند. انسان گاه خودش را فراموش می کند که بدن دارد؛ فراموش می کند که چقدر ضعیف است؛ فراموش می کند که مسافر الی الله است،که باید کجا برود. درد، انسان را متوجه خویش می سازد، اینکه چه بکند و به کجا برود و به هشدار قرآن توجه کند که: «اِنّ الاِْنسانَ لَیطغْی اَنْ رَآهُ اِسْتَغْنی؛انسان اگر خودش را بی نیاز دید، دچار سرکشی و غرور می شود.» (علق: ۶) یا در جای دیگری از قرآن آمده است: «بعضی از بندگان وقتی به نعمت می رسند، فراموش می کنند و هرگاه به رنج و گرفتاری دچار می شوند، به سوی ما می آیند.»

بنابراین، حکمت رنج و مصیبت این است که به خود بیایند. امام باقر علیه السلام در روایتی می فرماید: هرگاه خدای تبارک و تعالی، بنده ای را دوست بدارد، او را در بلا غوطه ور می سازد و باران بلا را بر سر او می ریزد. چون به درگاه خدا دعا کند، فرماید لبیک بنده من! اگر خواسته تو را به زودی دهم، توانایم، ولی اگر برایت ذخیره کنم، برای تو بهتر است.

در قرآن آمده است: یا أَیُّهَا اْلإِنْسانُ إِنَّکَ کادِحٌ إِلی رَبِّکَ کَدْحًا فَمُلاقیهِ (انشقاق: ۶) ای انسان! همانا رنج و مشقت تو در راه خداست تا اینکه عاقبت به ملاقات و حضور پروردگارت برسی. علامه بزرگوار طباطبایی درباره این آیه می فرماید: این کدح، خود کاویدن است، کوشش توأم با جوشش است. هر چه انسان جوشش داشته باشد، به کوشش او اضافه می شود و هرچه کوشش کند، به جوشش می رسد. یک عده هستند که کوشش بی جوشش دارند، اینها فایده ندارد. لازمه بیداری، پاکی فطرت از زنگارها و زدودن غبار غفلت و دنیازدگی است. چیزی که درون انسان را پاک و مصفا می کند، وجود درد و غم است. بر این اساس، شهید چمران می گوید: خدایا، تو را شکر می کنم که مرا با درد آشنا کردی تا درد دردمندان را لمس کنم و به ارزش کیمیایی درد پی ببرم و ناخالصی های وجودم را در آتش درد دردمندان بسوزانم و هواهای نفسانی خود را زیر کوه غم و درد بکوبم و هنگام راه رفتن بر روی زمین و نفس کشیدن هوا، وجدانم آسوده و خاطرم آرام باشد تا به وجود خود پی ببرم و موجودیت وجود خود را احساس کنم و او را به حرکت وادارم. گاهی انسان هر چه می کوشد، به حزن درونی و معنوی نمی رسد که در این حال، همدردی با دیگران کارساز است.

در روایتی از امیرالمؤمنین علی علیه السلام آمده است: «ما جوهر شیعیان را در بلا تعیین می کنیم.» و باز می فرماید: «نردبانی که انسان را به سوی خدا بالا می برد، همین نردبان بلاست». شهید چمران هم در مضمونی بسیار زیبا، اشاره می کند انسانی که سختی ندیده است و بار مشکلات را در زندگی بر دوش نمی کشد، طبیعی است که اجر او بسیار کم است و کسانی که درد و رنج بسیاری را تحمل می کنند، به همان میزان مزد می برند.

این شهید عزیز می گوید: من اعتراف دارم که خدای بزرگ، انسان را به اندازه درد و رنجی که در راه خدا تحمل کرده است، پاداش می دهد و ارزش هر انسانی به اندازه درد و رنجی است که در این راه تحمل کرده است و می بینی که مردان خدا بیش از هر کس در زندگی خود گرفتار بلا و رنج و درد شده اند. علی بزرگ را بنگرید که خدای درد است که گویی بند بند وجودش با درد و رنج جوش خورده است.

حسین را نظاره کنید که در دریایی از رنج و شکنجه فرو رفت که نظیر آن در عالم دیده نشد. زینب کبری را ببینید که با درد و رنج انس گرفته است. و به راستی که: «اِنّ عظیمَ الاَجْرِ مَعَ عظیمِ البلاء؛ هر کس بلایش بیش باشد، درجه اش بالاتر است».و به قول رودکی:اندر بلای سخت پدید آید

 فضل و بزرگ مردی و سالاری مولوی نیز در وصف آیه معروف «وَ إِذِ ابْتَلی إِبْراهیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِمامًا»، می گوید:

تا بیالاییم صافان را ز دُرد

 چند باید عقل ما را رنج بُرد؟

امتحان های زمستان و خزانتاب تابستان بهاری هم چو جان بادها و ابرها و برق هتا پدید آرد عوارض فرق ها بدین ترتیب، تا انسان درد نکشد، غریب نمی شود و تا غریب نشود، تنهایی را احساس نمی کند و تا تنها نشود، خلوت انس با محبوب را هم درک نخواهد کرد، ازاین رو شعار عارفان این است

که درون سینه ام دردی است که درمانش نمی خواهم

 گرفتار غمی باشم که پایانش نمی خواهم

مرا فیض غم و دردت به دل بس باشد و دیگر

 بهشت عارفان با حور و غلمانش نمی خواهم

پیام متن:

۱٫یقظه و بیداری، از آثار درد و غم.

۲٫ درد و غم وسیله لمس درد دردمندان و همدردی با آنان.

۳٫درد و رنج، وسیله ابتلای بزرگان و پلی برای خدایابی. خداوند، یگانه مشتری جان و مال مؤمنان عارف و مؤمن واقعی، دنیا را بازاری می بیند و به دنبال مشتری می گردد.

بهترین مشتری جان و مال مؤمنان خداست و با غیر خدا معامله کردن، حاصلی جز ضرر و زیان ندارد. شهید چمران، عارف وارسته می گوید: خدایا از این دنیای غریب، از این دنیای سیاست و تزویر خسته و اندوهگین شده ام، فقط سعی می کنم به دنبال حق بروم و خود را به هیچ معبود دیگری جز خدا نفروشم و برای آنکه در مقابل ظلم و کفر رویین تن شوم و شرف ایمانی خود را از خطر تعرض محفوظ بدارم، سعی می کنم بر آنچه آسیب پذیر است و ممکن است ملعبه دست سیاست بازان قرار گیرد، قلم بطلان بکشم و از مال و منال خود، از جان و هستی خود و حتی از نام و نشان خود بگذرم و بدین وسیله بازیگران شعبده باز را خلع سلاح کنم تا هرچه کردند و هرچه خدعه نمودند و هرچه تهدید کردند، کارگر نشود.

مؤمن باید در همه حال خداجو باشد. خداوند سبحان، هر صبح و شام، فرشتگان درگاهش را می فرستد تا قلب و جان ما را ببویند و بر آن قیمت گذارند، خوشا آنان که بهایی در پیشگاه خدا دارند و خداوند، خود، مشتری جان و مال آنهاست. آدمی نباید خویشتن خود را به ثمن بخس و متاع قلیل بفروشد. آنان که خود را ارزان می فروشند، زیان کارترین در دنیا و آخرتند.

خداوند به پیامبرش می فرماید: «هَلْ نُنَبِّئُکُمْ بِاْلأَخْسَرینَ أَعْمالاً؛ چه کسانی هستند که می خواهند خودشان را به دنیا بفروشند.» (کهف: ۱۰۳) و «الَّذینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی الْحَیاهِ الدُّنْیا وَ هُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعًا». (کهف:۱۰۳)

شاعر نامدار سعدی شیرازی می گوید:

پدرم در برابر نمره های خوبم، برایم انگشتری خرید؛که در خردیم لوح و دفتر خرید

  برایم یکی خاتم زر خرید بدر کرد ناگه یکی مشتری   به خرمایی از دستم انگشتری

و من در برابر پیشنهاد خرما فروش، در ازای یک دانه خرمای شیرین، انگشترم را فروختم. و چه بسا انسان هایی که خود را به کمتر از یک دانه خرما می فروشند. بنابراین، انسان باید سعی کند ریشه تعلق به دنیا را در خود بخشکاند که «حُبُّ الدُّنیا رأسُ کُلِّ خَطیئَهِ؛ محبت دنیا، سرچشمه همه گناهان است».

شهید چمران می گوید: پروردگارا! آن چنان ما را از دنیا و مافی ها بی نیاز کن که در قربانگاه عشق تو همچون ابراهیم مشتاقانه حاضر شویم تا اسماعیل وجود خود را در راه هدف مقدست قربانی کنیم. نفس ما در حکم اسماعیل است و هر گاه اراده کردیم که او را در پیشگاه خدا قربانی کنیم، او باید تسلیم باشد. ولی اگر اراده کردیم که او را ذبح کنیم و او فرار کرد، باید بدانیم که نفس مان بسیار شقی و خطرناک است. پس هر زمان که ما اراده قربانی کردیم و نفس هم تسلیم بود، یعنی که اسماعیل نفس ما تسلیم است.

ما کشته نفسیم و پس آوخ که برآید از ما به قیامت که چرا نَفْس نکشتیم سعدی

پیام متن:

۱٫ ارزش و اعتبار بالای آدمی در نزد خداوند.

۲٫ تسلیم ساختن و به فرمان آوردن نفس، مایه نجات انسان.

دنیا، عرصه پهناور امتحان انسان می تواند به جایی برسد که نه تنها خودی نبیند، بلکه همه جا جلوه خدا را ببیند، رمز «وَ هو مَعَکُمْ اَیْنَ ما کُنْتُمْ واللّه ُ بِما تعملونَ بصیر» (حدید: ۳) هم این است که او همه جا با ماست. کسی که این گونه است، نه تنها میان خود و خدا فاصله ای نمی بیند، بلکه حتی خودی نمی بیند. آن کس که خدا را دارد، از همه چیز بی نیاز است و هر چیزی در نزد او حقیر و بی ارزش است.

عارف خدا جو، شهید چمران در وصف چنین افرادی می گوید: من این قدر احساس بی نیازی می کنم که در زیر شدیدترین حملات هم از کسی تقاضای کمک نمی کنم، حتی فریاد برنمی آورم، حتی آه نمی کشم، در دنیای فقر آن قدر پیش می روم که به غنای مطلق برسم و اکنون اگر این کلمات درد آلود را از قلب مجروحم بیرون می ریزم، برای آن است که دوران خطر سپری شده و امتحان به سر آمده است و کمر فقر شکسته و همت و اراده پیروز شده است.

انسان باید آن قدر خودش را از اغیار تهی کند که غیر خدا در او جای نگیرد که این حالت، موجب عزت نفس در عین بی نیازی از دیگران می شود. عده ای از ما هم خواهان دنیا هستیم و هم ولایت و با این حال، خود را شیعه واقعی می نامیم و این ممکن نیست؛ زیرا شیعه مولا علی علیه السلام دنیا را محل رسیدن به آرزوها نمی بیند: عز دنیا بایدت با دین بهم دین و دنیای کسی ناید بهم چنان که شهید چمران می فرماید: دنیا، میدان بزرگ آزمایش است که هدف آن، جز عشق چیزی نیست.

در این دنیا همه چیز در اختیار بشر گذاشته شده و وسایل و ابزار کار فراوان است، عالی ترین نمونه های صنعت و زیباترین مظاهر خلقت، از سنگ ریزه ها تا ستارگان، از سنگ دلان جنایت کار تا دل های شکسته یتیمان، از نمونه های ظلم و جنایت تا فرشتگان حق و عدالت، همه چیز و همه چیز در این دنیای رنگارنگ خلق شده است. انسان را به این بازیچه های خلقت مشغول کرده اند، هر کسی به شأن خود به چیزی می پردازد، ولی کسانی یافت می شوند که سوزی در دل و شوری در سر دارند که به این بازیچه راضی نمی شوند.

این سخن، بارقه ای از کلام خداوند است که می فرماید: یعلمونَ ظاهِرا من الحیاهِ الدُّنیا و هُمْ عن الاخرهِ هُمْ غافلون. (روم: ۷) عده ای به همین زیبایی های ظاهری دنیا دل خوش دارند و از زیبایی های باطنی آن بی خبرند.

امام علی علیه السلام در آشتی ناپذیری دنیا و آخرت می فرماید: دنیا و آخرت دو دشمن دوگانه و دو راه جدا از همند، پس هر که دنیا را دوست بدارد و خویشتن را به ولایتش بسپارد، به آخرت کینه می ورزد و آن را دشمن می گیرد و این دو در مَثَل، شرق و غرب را ماند که هر کس در این میان در حرکت است. به هر میزان به هر یک نزدیک شود، به همان میزان از دیگری دور می شود و این دو دافع یکدیگرند. عده ای از انسان ها تمام وجودشان در اسارت دنیا و شیطان است و عده ای دیگر از چشمه سار معنویت می نوشند و متاع دنیا در نزد آنان پست و بی ارزش است.

چنان که عارف دنیا رسته ای چون شهید چمران می گوید: چون این لذت ها را به من چشاندی، به ناپایداری دنیا و خوشی های زودگذر آن پی بردم و از غوغای حیات گذشتم. خدایا تو را شکر می کنم که از پوچی ها و ناپایداری ها و خوشی ها و قید و بندها آزادم ساختی و مرا در طوفان های خطرناک حوادث رها کردی و در هیاهوی حیات، در مبارزه با ظلم و کفر غرقم کردی و مفهوم واقعی حیات را به من فهماندی.

مولا علی علیه السلام می فرماید: «الدنیا دارُالفراق؛ دنیا محل هجران است».

فرصت عمر قلیل است و به یک نیم نگاه

 دیده را بسته ز آمال جهان باید رفت

هر کجا صحبت خودبینی و خودآرایی است فارغ از خدعه این بی خبران باید رفت هر چه آدمی از قید و بند دنیایی رها باشد، اوج می گیرد و به بالا می رود

که: ما ز بالاییم و بالا می رویم

 ما ز دریاییم و دریا می رویم

(مولانا) حضرت علی ابن الحسین علیه السلام می فرماید: دنیا پشت کرده است و کوچ می کند و آخرت روی کرده است و می آید و برای هر یک از این دو فرزندانی هست، پس شما از فرزندان آخرت باشید و نه از فرزندان دنیا و از زاهدان در دنیا باشید که به آخرت مشتاقند.

پیام متن:

۱. خالی کردن درون از اغیار و بی نیازی انسان از خلق.

۲٫ دنیا، محل هجران و فنا و آخرت، محل قرار و بقا.

۳٫ آشتی ناپذیری دنیادوستی و آخرت.

منبع : اسماعیل منصوری؛طوبی ، دی ۱۳۸۴، شماره ۱

شرح مناجات المریدین (۲)

هدف و مقصد نهایی انسان، قرب و وصول الی الله است و انسان برای رسیدن به آن مقصد راهی طولانی و پرفراز و نشیب در پیش دارد، چنان که امیرمؤمنان علیه السلام با آن ‏همه شب‏ زنده ‏داری ها، مناجات ها، عبادت های طاقت فرسا با آهی جانکاه می فرمود: آهِ مِن قِلَّهِ الزَّادِ وَ طُولِ الطَّریقِ وَ بُعدِ السَّفَرِ وَ عَظیمِ المَورِدِ؛(۱) «آه از کمی توشه و درازی راه و دوری سفر و سختی منزل».
امیرمؤمنان علیه السلام از آن حسرت می خورد که زاد و توشه ای کافی برای پیمودن راه طولانی آخرت ندارد و عبادت های آن حضرت در شأن مقصد و منزلگاه ابدی نیست این در حالی که عبادت های طولانی و طاقت فرسای آن حضرت به گونه ای بود که وقتی امام سجاد علیه السلام نوشتاری گردآمده از احوالات و عبادت های آن حضرت را به دست گرفت و اندکی از آن را خواند، با ناراحتی آن را کنار نهاد و فرمود: مَن یَقوی علی عباده علیّ ‏بن ابی‏ طالب علیه السلام؛(۲) «چه کسی قدرت بر انجام عبادت امیرمؤمنان علیه السلام را دارد؟»
گرچه از روایات و آموزه های دینی استفاده می شود که راه آخرت طولانی و پرفراز و نشیب است، اما انسان با سعی و تلاش و خودسازی می تواند آن راه را طی کند و به سلامت به مقصد برسد و پیامبران الاهی و ائمه اطهار علیهم ‏السلام آمده اند که مقصد آخرت و قله سعادت و کمال را به ما بنمایانند و ما را در حرکت به سمت آن قله و نقطه فلاح و رستگاری یاری دهند. در این بین، هرکس در حد همت و تلاش خود هر بخشی از این راه را به سلامت طی کند، کاری بس ارزشمند انجام داده و چنان نیست که اگر کسی به قله و نقطه فرازین این مسیر نرسید، به طور کلی از راه بازمانده و کاری صورت نداده است. بلکه هر قدمی که در این راه برداشته شود، در حد خود مأظ جور و مبارک است و آثار مثبتی بر آن مترتب می گردد. البته انسان باید همت عالی داشته باشد و هدفش معطوف به رسیدن به عالی ترین مقامات قرب خدا گردد و به مراتب نازل آن راه اکتفا نکند.

ویژگی های پیش گامان طریق قرب الاهی

از فراز اول مناجات به دست آمد که راه‏ های گوناگونی برای وصول به مقصد آخرت و قرب الاهی وجود دارد و نزدیک ترین راه به آن مقصد راه مستقیم است و سایر راه ها به اندازه زاویه و قوسی که از راه مستقیم پیدا می کنند، از مقصد دورتر می گردند و ما باید از خداوند بخواهیم که راه نزدیک تر و مستقیم را به ما بنمایاند و سختی‏ های طریق آخرت را برای ما آسان سازد.
پس از آنکه مقصد که قرب الاهی است و نیز نزدیک ترین راه وصول به آن را شناختیم و بر فرض که خداوند دعای ما مبنی بر شناساندن نزدیک ترین راه به سوی خویش و نیز یاری رساندن به ما در پیمودن آن طریق را به اجابت رساند، مسلماً صرف قرار گرفتن در نزدیک ترین راه کافی نیست و به دلیل وجود خطرات فراوان در پیمودن مسیر وصول الی الله، ما سخت نیازمند رفیق شایسته نیز هستیم. به یک مثال توجه کنید.
در پیمودن مسیرهای دنیوی و به خصوص در گذشته که مسافرت‏ ها با وسایل ساده آن روزگار، یعنی اسب، استر و شتر صورت می‏ گرفت و برخی نیز پیاده سفر می کردند، حتی در مسافرت‏ های کوتاه نظیر مسافرت از قم به جمکران، برای مسافرها و به ویژه افراد پیاده رفیق خوب و بانشاط و سرحال که پیشاپیش همه و با جدیت و عزم راسخ راه را طی می‏ کرد، به دیگران نشاط می ‏بخشید و سختی راه را از دیگران می زدود. برعکس اگر انسان بی عرضه و ناتوانی هم‏ سفر انسان می ‏گشت، نشاط را از انسان می ‏زدود و پیمودن مسیر را برای وی دشوار و سخت می ساخت. بنابراین، یکی از رمزهای موفقیت سفر، پیدا کردن یک رفیق سرحال و بانشاط و به خصوص راه‏ بلد است که موجب افزایش نشاط و کاستن از خستگی راه گردد. از این روی، حضرت در این مناجات به هم سفران و پیشگامانی که پیشاپیش دیگران در مسیر سلوک الی الله در حرکتند و راه را خوب می دانند و گفتار و حرکات آنان برای دیگران الگوست توجه می کنند و می فرمایند:
اَلحِقنا بِعبادِک الَّذین هُم بِالبِدارِ(۳) اِلَیک یُسارِعونَ(۴) وَ بابَک عَلَی الدَّوامِ یَطرُقُونَ، وَ ایَّاک فِی اللَّیلِ و النَّهارِ یَعبُدونَ، وَ هُم مِن هَیبَتِک مُشفِقونَ؛ «خدایا ما را به آن بندگان برگزیده‏ ات ملحق فرما که با سرعت به سوی تو مبادرت می‏ جویند و پیوسته حلقه بر در تو می‏ کوبند و شب و روز تو را پرستش می کنند و از هیبت و عظمتت ترسان و هراسان ‏اند».
حضرت پس از آنکه از خداوند درخواست می کنند که نزدیک‏ ترین راه سلوک و وصول به مقام قرب خویش را به ایشان بنمایاند، از خداوند می خواهند که هم سفرانی شایسته برای ایشان بگمارد که دارای این صفات هستند:
۱. با سرعت حرکت می کنند؛
۲٫ مستمراً و پی ‏در پی این مسیر را طی می کنند؛
۳٫ اهل عبادت‏ های شبانه ‏روزی هستند؛
۴٫ اهل خشیت در پیشگاه با عظمت تو هستند.

الف) سرعت در حرکت به سوی قرب الاهی

برای تبیین صفت اول یعنی سرعت در حرکت به مثالی توجه کنید: فرض کنید بر روی بلندی و در موقعیتی مسلط بر اطراف مردمی را مشاهده می کنید که همه به سوی مقصد واحدی در حرکت اند. اما گروهی شتابان، سریع و باجدیت و عزم راسخ راه می ‏پیمایند و برخی آهسته تر و افتان و خیزان حرکت می کنند و گروه سوم بسیار کند و بدون نشاط و انگیزه کافی به سمت مقصد حرکت می کنند. حال شما که در جست‏ و جوی همان مقصد هستید و در تلاشید که خیلی سریع به مقصد دست یابید، کدام گروه را برمی‏ گزینید؟ قطعاً شما آن گروهی را که سریع ‏تر حرکت می کنند و راه مستقیم ‏تری را در پیش دارند انتخاب می کنید. در مسیر تعالی، کمال و قرب به الله نیز سالک با کسانی همراه می گردد که پیش ‏قدم و پیش قراول کاروان عظیم تعالی جویان هستند و بدانان تأسی می جوید و ویژگی های ممتاز و متعالی آنان را اقتباس کند. قطعاً منظور امام سجاد علیه السلام از کسانی که درخواست همراهی را با آنان را دارند، انبیای الاهی و به خصوص خاتم‏ الانبیا صلی ‏الله‏ علیه ‏و ‏آله و امیرمؤمنان و امام حسن و امام حسین علیهم‏ السلام هستند که پیشاپیش کاروان عظیم بشری و بسیار راسخ و جدی در حرکت بودند و تنها توجه و دل را معطوف به خداوند ساختند، و به این سو و آن ‏سو توجه نداشتند و در نتیجه زودتر از سایرین به مقصد رسیدند.
بنابراین، اولین ویژگی همراهان شایسته در مسیر تعالی و قرب به الله، جدیت، سرعت، سبقت جستن بر دیگران و کنار نهادن تنبلی و کسالت و بی‏ میلی و تصمیم قاطع بر پیمودن راه تعالی است.

ب) پایداری و استمرار در حرکت

دومین صفت آنان این است که پیوسته در خانه خدا را می ‏زنند. این معنایی است کنایی و در موردی به کار می ‏رود که انسان نیازمند است و برای رفع کمبود و نیاز خود سراغ کسی می ‏رود و از او کمک و مدد می خواهد. «در خانه کسی را کوبیدن» کنایه از کمک خواستن از اوست. انسان سرتا پا نیاز به خداوند است و از خود چیزی ندارد و آنچه در اختیار اوست عاریه و امانتی است که خداوند در اختیار او نهاده است؛ با این وصف و با توجه به نیازهای پی در پی و روز افزون، پیوسته باید سراغ خداوند برود و از او مدد بخواهد و با همه وجود به استعانت و استمداد از خداوند بپردازد. مثلاً اگر انسان یک مشکل جزئی داشته باشد، ممکن است در شبانه روز یک بار در خانه رفیقش برود و از او درخواست کمک کند، اما اگر آن نیاز شدیدتر شد، بیشتر در خانه رفیقش می ‏رود؛ ولی اگر نیاز بسیار شدید گردید و انسان را تحت فشار قرار داد، او بی ‏صبرانه درصدد رفع آن و درخواست کمک از دیگران برمی ‏آید و می‏کوشد که هرچه زودتر نیازش را برطرف کند. چنین انسانی مانند بیماری است که حیات و زندگی ‏اش مورد تهدید قرار گرفته و اگر مورد معالجه قرار نگیرد و دارو به او نرسد خواهد مرد و از این روی با همه وجود فریاد کمک ‏خواهی سر می ‏دهد و همه توانش را به کار می ‏گیرد تا از مرگ برهد. یا کسی که مشکل تنفسی دارد و احتیاج به اکسیژن دارد که اگر اکسیژن در اختیارش قرار نگیرد جانش به خطر می ‏افتد، برای درخواست کمک از دیگران و تهیه اکسیژن منتظر فرصت دیگری نمی‏ ماند و پیوسته و لحظه به لحظه درخواست کمک می کند و می ‏کوشد که هرچه زودتر آن نیاز حیاتی را تأمین کند و جانش را از خطر برهاند.
کسی که در مسیر طولانی نیل به قرب الی الله گام می‏ سپرد، نیک می‏ داند که در هر قدمی که برمی ‏دارد نیازمند یاری خداست و پیوسته باید از خداوند مدد جوید که توجه اش را از او قطع نگرداند و از سقوط او به جهنم جلوگیری کند. وقتی نیازها در ما خود می ‏نمایانند، مثلاً نیاز به غذا پیدا می کنیم و یا شاگرد نیاز به استاد و درس پیدا می کند و یا نیازهای اجتماعی برای انسان رخ می ‏دهد، برای تأمین هر بخش از نیازهای خود به کسانی مراجعه می کنیم که توان برآورده ساختن آن نیازها را دارند. اما گاه هفته ها و ماه ها فراموش می کنیم که ما نیازمند خدا هستیم و در درجه اول باید سراغ او برویم تا نیازهایمان را برآورده سازد. کسی که بیمار می گردد، از افراد گوناگون درباره پزشک متخصص که به خوبی درد او را تشخیص دهد و به درستی او را معالجه کند تحقیق می کند و گاه مکرر از واسطه ها می خواهد که نزد آن پزشک به سفارش او پردازند و گاه چندین ماه منتظر نوبت معالجه خود می‏ ماند و پیوسته به اسباب و وسایل توجه دارد و به ذهنش خطور نمی کند که به دعا و توسل به درگاه خدا بپردازد و از غنی مطلق بخواهد که او را شفا دهد و نیازش را برآورده سازد.
کسانی که اعتقادی به خداوند ندارند طبیعی است که سراغ خداوند نروند، اما ما که به خداوند ایمان داریم و اهل نماز و طاعت هستیم، گاه فراموش می کنیم که برای رفع نیازهایمان به خداوند مراجعه کنیم. وقتی بیمار می ‏گردیم به سراغ پزشک می‏ رویم، اما از اینکه سراغ خداوند شفا دهنده دردها برویم غفلت می کنیم. یا از هنگامی که برای تحصیل علم در مدرسه ثبت‏ نام می کنیم، تا پایان دوره تحصیلی ‏مان که گاه پانزده سال به طول می‏ انجامد، مکرر نزد اساتید گوناگون می رویم و در آن مدت طولانی فراموش می کنیم که برای کسب علم محتاج خداوند هستیم و باید سراغ او نیز برویم.
اما آن بندگان سالک و اسوه خوبی ها، در همه حال در خانه خدا می ‏روند و دایم دست نیاز به سوی خداوند می ‏افرازند و برای غیرخدا شأنی قائل نیستند. آنان گرچه به هنگام گرسنگی غذا می خورند و در هنگام بیماری به پزشک مراجعه می کنند و برای همه نیازهای خود از اسباب و عوامل مادی استفاده می کنند، ولی دل آنان همیشه پیش خداست و سررشته کار را به دست خدا می‏ بینند و می دانند که اگر خدا بخواهد، اسباب و عوامل اثر می ‏گذارند و اگر نخواهد بی تأثیرند و حتی گاهی تأثیر معکوس دارند؛ چنان که گاهی پزشکی اشتباهی دارو تجویز می کند و بیمار خود را از پا درمی‏ آورد. آنان نیک آموخته اند که در همه حال و برای هر نیاز و هر کاری باید سراغ خانه خدا بروند؛ چنان که در حدیث قدسی آمده است که خداوند به حضرت موسی علیه السلام فرمود: یَا مُوسَی سَلنِی کلَّ مَا تَحتاجُ إلَیهِ، حَتَّی عَلَفَ شَاتِک وَ مِلحَ عَجِینِک؛(۵) «ای موسی، هرچه بدان نیاز داری حتی علف گوسفند و نمک خورشتت را از من بخواه».
انسان باید این روحیه را در خود تقویت کند که همه چیز از خداست و برای هر چیزی و رسیدن به هر خواسته ای به در خانه خدا برود. این بدان معنا نیست که اسباب و وسایل را رها کند و به دستوراتی که خداوند برای استفاده از اسباب و وسایل جهت کسب رزق، علم، سلامتی و… داده عمل نکند؛ چرا که خداوند بر اساس حکمت خود امور این عالم را از راه اسباب اداره می کند. غرض این است که انسان به این باور برسد که خداوند همه‏ کاره عالم است و اسباب و وسایل و همه عوامل با اراده و مشیت او مؤثر واقع می ‏شوند.

ج) بندگی خدا

اما صفت سوم این است که شبانه روز خدا را بندگی می کنند و کاری بجز بندگی خدا ندارند و همه کارهای آنها رنگ بندگی دارد و کاری را انجام می ‏دهند که مورد پسند و رضایت خداست. خوردن، خوابیدن، درس خواندن و هر کار دیگری که انجام می ‏دهند، مصداق بندگی خداست: می خوابند تا بتوانند خوب عبادت کنند و غذا می خورند تا نیرو برای عبادت داشته باشند و کار می کنند تا زندگی آبرومندانه و شرافتمندانه ای داشته باشند و فرصت برای عبادت و بندگی خدا پیدا کنند. طبیعی است که همه کارهای آنها که به مقصد تقرب به خداوند و بندگی او انجام می‏ پذیرد و رضایت الاهی را در آنها لحاظ می کنند، عبادت محسوب می گردد.

د) خشیت و ترس از خدا

اما صفت چهارم این است که در هر حال از خداوند خشیت دارند. چرایی اینکه خداوند دوست می‏ دارد که بندگان او در هر حال از او خشیت داشته باشند، این است که هرکس در برابر موجود دارای عظمتِ فوق ‏العاده قرار گیرد و درک کند که در برابر چه کسی قرار گرفته، حالت انفعالی در او پدید می ‏آید که در عربی از آن به هیبت و یا خشیت تعبیر می گردد. این حالت با لکنت زبان به هنگام حرف زدن، لرزیدن دست و پا، پریدن رنگ صورت و سایر واکنش‏ های روانی و جسمی که حاکی از آن است که انسان خود را باخته است همراه می گردد. هر قدر انسان عظمت کسی را که با او مواجه شده بیشتر درک کند و بیشتر به حقارت خود در برابر او پی ببرد، آن حالت در وی قوی تر و شدیدتر می گردد. حال هر قدر انسان عظمت و قدرت بی نهایت خداوند را بیشتر درک کند، هیبت و خشیت او در برابر خداوند فزون‏ تر خواهد گشت. البته در قرآن واژه «هیبت» به کار نرفته و واژه «خشیت» به کار رفته است و واژه هیبت در روایات و ادعیه و از جمله در این مناجات به کار رفته است و به نظر می‏رسد هیبت همان حالتی است که در قرآن «خشیت» نامیده شده است و خداوند در تبیین این حالت در فرشتگان که به درک بلندای عظمت الاهی پی برده اند می‏ فرماید: یَعْلَمُ مَا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ مَا خَلْفَهُمْ وَ لاَ یَشْفَعُونَ إِلاَّ لِمَنِ ارْتَضَى وَ هُمْ مِنْ خَشْیَتِهِ مُشْفِقُونَ‌؛ (۶) «آنچه را پیش روی آنهاست و آنچه را پشت سر نهاده اند [کارهایی را که کرده اند و خواهند کرد] می‏داند و جز برای کسانی که او بپسندد و خشنود باشد شفاعت نمی کنند و از ترس او بیمناک اند».
پس پیشگامان طریق قرب الاهی چون به درک مقام عظمت بی نهایت الاهی نایل گشته اند، در برابر عظمت الاهی حالت خشیت دارند و احساس حقارت می کنند. اگر انسان عظمت نامتناهی خداوند را درک کند و از سوی دیگر، به حقارت و کوچکی خود پی ببرد، حالت انفعال و خشیت در او پدید می‏ آید و اگر ما در برابر خداوند چنین حالتی نداریم، از آن ‏روست که دو طرف معادله و یا یکی از دو طرف آن را درک نکرده ایم: یا به عظمت خداوند واقف نگشته ایم و یا به عظمت خداوند پی برده ایم اما به حقارت و کوچکی خود توجه نیافته ایم. گاهی در برابر قدرت های ظاهری احساس حقارت می کنیم، غافل از آنکه همه آن قدرت ها برگرفته از قدرت لایزال و نامحدود الاهی هستند. اگر ما معادله مزبور به خصوص طرف مربوط به خود، یعنی ضعف و حقارت خویش را به خوبی ادراک کنیم و دریابیم که همه قدرت ها ناشی از قدرت خداست، حالت هیبت و خشیت در ما پدید می‏ آید. چنان که این حالت در حضرات معصومین علیهم السلام که به عالی ترین مرتبه معرفت الاهی نایل گشته اند بسیار شدید و قوی بود، تا آنجا که آنان گاهی بر اثر مشاهده عظمت بی نهایت الاهی و فقر ذاتی خود، روی زمین می‏ افتادند و حالتی شبیه بیهوشی به آنان دست می‏ داد و آن ‏قدر این حالت به طول می‏ انجامید که اطرافیان می‏ پنداشتند که از دنیا رفته اند.

راهکار پیدایش حالت خشیت در برابر خدا

البته ما نمی توانیم به مرتبه معرفت حضرات معصومین علیهم ‏السلام نایل گردیم، اما باید وقتی را به تفکر درباره عظمت خداوند و حقارت و کوچکی خویش اختصاص دهیم. به گذشته خود بنگریم، هنگامی که کودکی ناتوان بودیم و قدرت دفاع از خویش را نداشتیم. به اینکه ما زمانی نطفه حقیر و ناچیزی بودیم که خداوند مجال رشد و نمو آن را فراهم آورد و به اراده الاهی آن نطفه به نوزادی تبدیل گردید و آن نوزاد مراحل رشد را یکی پس از دیگری از سر گذراند و اکنون انسانی توانمند گردیده و همه آنچه در اختیار اوست نعمت های الاهی هستند که به عاریت در اختیار او نهاده شده اند تا به وسیله آنها مورد آزمایش خداوند قرار گیرد. آیا با توجه به اینکه ما زمانی نطفه ای بیش نبودیم و آنچه به ما داده شد همه از خداوند است و ما از خود چیزی نداریم، سزد که انسان فخر فروشد و تکبر داشته باشد؟ امیرمؤمنان علیه ‏السلام فرمود: وَ عَجِبتُ لِلمُتَکبِّرِ الَّذی کانَ بِالأمسِ نُطفَهً وَ یَکونُ غَداً جِیفَهً؛(۷) «و از متکبری در شگفتم که دیروز نطفه بود و فردا مردار خواهد گشت».
چطور موجودی که زمانی قطره ای آب گندیده بود و در نهایت تبدیل به مرداری می گردد که اگر او را در خاک پنهان نکنند، از بوی تعفنش کسی به او نزدیک نمی گردد به خود می ‏بالد و تکبر می ‏ورزد؟ ما ذلیل و حقیریم و در سایه ارتباط با خداوند و انتساب به او عزیز می‏ گردیم؛ به همین سبب در دعای عرفه می خوانیم: اِلهی کَیفَ اَستَعِزُّ وَ فِی الذِّلِّ اَرکزتَنی وَ کَیفَ لا اَستَعِزُّ وَ اِلیکَ نَسبتَنی؛(۸) «خدایا، چگونه احساس عزت و افتخار کنم، در حالی که مرا در ذلت فرو بردی؟ و چگونه احساس افتخار و عزت نکنم، در حالی که تو مرا به خود منسوب کردی؟».
وقتی انسان دریافت که مخلوق خداست و مخلوق، بنده خدا و سرتا پا نیاز به خالق خویش بلکه فقیر محض است و وجود او عین ذلت و ناداری است، نباید به خود ببالد. اثر طبیعی توجه به حقارت و ذلت در برابر قدرت و عظمت بی نهایت خداوند، حالت خودباختگی و خشیت است. بی‏ شک این ترس به معنای ترسی که از رذایل اخلاقی شمرده می شود نیست، بلکه حالتی است که در هنگام احساس فقر و خطر و رو به رو گشتن با عظمت و شکوه آفریدگار به انسان دست می ‏دهد و باعث می گردد که انسان از مسیر بندگی خداوند منحرف نگردد و برای اینکه از نعمت های الاهی محروم نگردد و عنایت الاهی از او سلب نشود، باید در اطاعت و بندگی خداوند بکوشد.

پی نوشت ها :

۱٫ نهج ‏البلاغه، حکمت ۷۷٫
۲٫ محمد باقر مجلسی، بحارالانوار، ج ۴۱، باب ۱۰۱، ص ۱۷، ح ۱۰٫
۳٫ واژه «بدار» و «مبادرت» در جایی مطرح می گردد که چند کار فراروی انسان باشد و او یک کار را برگزیند و با جدیت درصدد انجام آن برآید و سایر کارها را کنار زند.
۴٫ «مسارعت» که از باب «مفاعله» است، بر مفهومی فراتر از سرعت گرفتن و بر مسابقه و تلاش بر سبقت گرفتن از یکدیگر دلالت دارد.
۵٫ حر عاملی، وسائل ‏الشیعه، ج ۷، باب ۵، ص ۳۲، ح ۸۶۳۴٫
۶٫ انبیا(۲۱)، ۲۸٫
۷٫ نهج‏ البلاغه، حکمت ۱۲۶٫
۸٫ مفاتیح الجنان، دعای عرفه.

منبع: مصباح یزدی، محمد تقی؛ (۱۳۹۰)، سجاده های سلوک: شرح مناجات های حضرت سجاد علیه السلام، قم، مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی رحمه الله، چاپ اول.