پسر ابوطالب

نوشته‌ها

آیه ی مباهله و شأن نزول آن (2)

تأمّلى در نقل گوناگون عالمان اهل سنّت

اینک یادآورى این نکته در روایت سعد وقاص قابل توجّه است.
همان طور که ملاحظه مى شود با این که ماجرا و سند این روایت یکى است، اما عالمان اهل سنّت، جواب سعد به معاویه را با شکل هاى مختلف ذکر کرده اند.
حتى یک راوى نیز این حدیث را در یک کتاب خود، به چندین شکل نقل کرده است. براى نمونه نسائى این روایت را با شکلى دیگر نیز از بکیر بن مسمار نقل مى کند. در این نقل بکیر مى گوید:
از عامر بن سعد شنیدم: معاویه به سعد بن ابى وقّاص گفت: چه چیز تو را از دشنام دادن پسر ابوطالب بر حذر مى دارد؟!
سعد گفت: تا سه فضیلتى را که پیامبر خدا صلى الله علیه وآله براى ایشان برشمردند فراموش نکرده ام هرگز به ایشان دشنام نمى دهم، فضایلى که یکى از آن ها براى من از بهترین نعمت هاى دنیا دوست داشتنى تر است. به او توهین نمى کنم تا وقتى به یاد دارم هنگامى که وحى (آیه ی تطهیر) نازل شد، پیامبر خدا صلى الله علیه وآله، على، دو پسرش و فاطمه علیهم السلام را زیر پوشش خود گرفت و گفت:

ربّ! هؤلاء أهل بیتی؛ أو أهلی؛

پروردگارا! اینان اهل بیت من یا- اهل من – هستند…(1)
نسائى شکل سومى از روایت را این گونه آورده است:
هنگامى که معاویه از على علیه السلام یاد کرد، سعد گفت: به خدا سوگند! یکى از آن سه ویژگى براى من از هر آن چه پرتو خورشید به آن مى تابد؛ دوست داشتنى تر است.پیامبر صلى الله علیه وآله به هنگام جنگ تبوک به على علیه السلام گفت:

أما ترضى أن تکون منّی بمنزلة هارون من موسى إلاّ أنّه لا نبی بعدی؛

آیا خشنود نیستى که براى من هم چون هارون نسبت به موسى باشى با این تفاوت که پیامبرى بعد از من نمى آید؟اگر این جمله را به من مى گفتند براى من از هر آن چه پرتو خورشید به آن مى تابد؛ دوست داشتنى تر است.
فضیلت دیگرى که اگر من داشته باشم برایم از دنیا و هر آن چه خورشید بر آن مى تابد دوست داشتنى تر است؛ این جمله پیامبر بود که حضرتش در نبرد خیبر درباره ی او فرمود:

لأعطین الرایة رجلاً یحبّ الله و رسوله یفتح الله على یدیه، لیس بفرّار؛

پرچم سپاه را به فردى خواهم داد که خدا و رسولش را دوست مى دارد. او کسى است که به یارى خداوند پیروز مى گردد و به دشمن پشت نمى کند.
فضیلت دیگر که اگر من داشته باشم برایم از هر آن چه خورشید بر آن مى تابد دوست داشتنى تر است این که دختر پیامبر همسرم باشد و فرزندان وى را داشته باشم.(2)
نسائى شکل چهارم روایت را بدین گونه نقل کرده است: سعد مى گوید:روزى در جایى نشسته بودم که از على بن ابى طالب علیهما السلام بدگویى کردند. در پى این توهین من گفتم: از زبان رسول خدا صلى الله علیه وآله سه فضیلت در وصف وى شنیده ام که یکى از آن فضایل براى من از تمام دنیا بهتر است. من شنیدم که پیامبر خدا صلى الله علیه وآله فرمود:

إنّه منّی بمنزلة هارون من موسى إلاّ أنّه لا نبی بعدی؛

نسبت او به من هم چون نسبت هارون به موسى است، ولى بعد از من پیامبرى نمى آید.هم چنین فرمود:

لأعطینّ الرایة غداً رجلاً یحب الله و رسوله ویحبّه الله و رسوله؛

فردا پرچم سپاه را به فردى خواهم داد که خدا و رسولش را دوست مى دارد و خدا و رسول هم او را دوست مى دارند.سخن دیگر این که فرمود:

من کنت مولاه فعلی مولاه؛(3)

هر کس من مولاى او هستم، على نیز مولاى اوست.شکل پنجم روایت را ابن ماجه نقل کرده است. وى مى گوید:در یکى از سفرهاى حج معاویه، سعد نزد وى رفت. در این دیدار، سخن از على علیه السلام به میان آمد. معاویه به آن حضرت ناسزا گفت.سعد از این کار معاویه خشمگین شد و گفت: تو (درباره ی این شخص به سبکى یاد کرده و) مى گویى: «هذا الرجل؛ این مرد» در حالى که من از رسول خدا صلى الله علیه وآله شنیدم که مى گفت:

من کنت مولاه فعلیّ مولاه؛

هر کس من مولاى او هستم، على مولاى اوست.هم چنین از پیامبر صلى الله علیه وآله شنیدم که به على علیه السلام گفت:

أنت منّی بمنزلة هارون من موسى إلاّ أنّه لا نبی بعدی؛

نسبت تو به من هم چون نسبت هارون به موسى است جز این که بعد از من پیامبرى نمى آید.هم چنین از پیامبر صلى الله علیه وآله شنیدم که مى گفت:

لاُعطینّ الرایة الیوم رجلاً یحبّ الله ورسوله؛

امروز پرچم سپاه را به کسى مى دهم که خدا و رسولش را دوست مى دارد.(4)با توجّه به نقلِ مختلف عالمان اهل سنّت از این ماجرا مى گوییم:اگر فرض شود تفاوت عبارات مربوط به ویژگى هاى سه گانه امیر مؤمنان على علیه السلام از روى عمد نبوده و در آن تحریفى صورت نگرفته باشد شکى نیست که راویان، الفاظ عبارت دشنام و ناسزا به امیر مؤمنان على علیه السلام را، به خصوص آن جا که داراى سندى واحد است، تحریف کرده اند.در میان این روایات مشاهده مى کنیم که احمد بن حنبل، مسلم، ترمذى، نسائى و ابن عساکر،(5) این روایت را با سندى یکسان نقل کرده اند. به جز احمد، بقیه این روایت را این گونه آورده اند:
أمر معاویة بن أبی سفیان سعداً فقال: ما منعک أن تسبّ أباتراب؟! فقال: أما ما ذکرت ثلاثاً… سمعت…؛
معاویه به سعد امر کرد (که به امیرمومنان على علیه السلام دشنام دهد، اما هنگامى که او از این کار خوددارى نمود) به او گفت: چه چیز باعث شد که ابوتراب را دشنام ندهى؟!سعد در پاسخ گفت: تا سه ویژگى را که از او یاد دارم… شنیدم که… .اما احمد، تمام الفاظ ابتداى روایت را حذف و از لفظ «شنیدم» روایت را آغاز کرده است. گویى سعد بى هیچ مناسبتى از این ویژگى ها سخن گفته است.حاکم نیشابورى نیز حدیث را با همین سند ذکر مى کند، اما با حذف عبارات ابتدایى و دو مورد از سه ویژگى، در نقل این روایت به ذکر فقط یک ویژگى بسنده کرده است!!
نسائى نیز با حذف این عبارات، چنین نقل مى کند:
إنّ معاویة ذکر علیَّ بن أبی طالب، فقال سعد…؛
هنگامى که معاویه از حضرت على علیه السلام یاد کرد، سعد گفت: …!!نسائى، در نقل دیگرى این جمله را حذف و به جاى آن، این جمله را آورده است:
کنت جالساً فتنقصوا علی بن أبی طالب…؛
من در جایى نشسته بودم که از على بن ابى طالب علیهما السلام بدگویى کردند!!.
ابن ماجه نیز به گونه دیگر آورده، وى مى گوید:
قدم معاویة فی بعض حجّاته، فدخل علیه سعد، فذکروا علیاً، فنال منه، فغضب سعد وقال…؛
سعد در یکى از سفرهاى حج معاویه، نزد وى رفت. در این دیدار، سخن از على علیه السلام به میان آمد و معاویه به او ناسزا گفت، سعد از این کار خشمگین شد و گفت: … .
ابن کثیر نیز این بخش از روایت را که «معاویه به وى اهانت کرد و سعد خشمگین شد» حذف کرده است.(6)جالب این که در کتاب الفضائل احمد بن حنبل چنین آمده است:
ذُکر علىٌّ عند رجل وعنده سعد بن أبی وقاص.
فقال له سعد: أتذکر علیّاً؟!
در حضور مردى از امیر مؤمنان على علیه السلام سخن به میان آمد. سعد به این فرد گفت: آیا از على یاد مى کنى؟!(7)ابونعیم و برخى دیگر، اصل گفت و گوى میان سعد و معاویه را حذف کرده اند و گفته اند: سعد بن ابى وقّاص گفته است: رسول خدا صلى الله علیه وآله فرمودند:
فی علی ثلاث خصال؛(8)
على داراى سه ویژگى است… .

توجیه نووى

با عنایت به آن چه طرح شد، دلیل تمامى این تحریفات و اختلاف روایات، مشخص است؛ چرا که این راویان، سعى نموده اند هر چند با دروغ و بى راهه روى بر اعمال ناشایست سَروَران خود سرپوش نهند.
البته برخى از این افراد، چون نووى از این مسئله پرده برداشته اند. وى مى گوید: علما مى گویند: روایاتى که از ظاهر آن ها برمى آید که در یکى از صحابه ایرادى وجود دارد؛ باید تأویل شوند.
آن ها گفته اند: در روایات افراد ثقه و مورد اعتماد از این گونه موارد نمى باشد مگر این که قابل تأویل هستند. هم چنان که عبارت معاویه نیز قابل تأویل است؛ چرا که در آن تصریح نشده که او به سعد فرمان داده به امیر مؤمنان على علیه السلام ناسزا بگوید. بلکه علّت ممانعت وى را جویا شده است. گویا او خواسته بپرسد: آیا خوددارى تو از روى ترس یا پرهیزکارى بوده، یا علّت دیگرى داشته است؟!
اگر از روى ورع و بزرگداشت وى بوده است، کار درستى کرده اى، ولى اگر علّت دیگرى مى داشت سعد جواب دیگرى مى داد.
این تأویل چنان است که گمان مى شود سعد، در میان گروهى بوده که همه آن ها به حضرتش دشنام مى داده اند، ولى سعد با آن ها همراهى نکرده و چون آن ها را نکوهش نموده، معاویه این سؤال را از وى پرسیده است.
هم چنین علما گفته اند: این روایت را مى توان به این مضمون تأویل نمود: چه چیز باعث شد رأى و اجتهاد على را خطا نشمارى و خطاى او و درستى رأى و اجتهاد ما را براى مردم آشکار نکنى؟(9)مبارکفورى نیز در شرح این حدیث، توجیه نووى را آورده است.(10)

بررسى و نقد توجیه نووى

حال باید از خواننده حق جو پرسید: آیا نکاتى را که در این باره گفته شد، مى پذیرى؟در پاسخ به این گفته نووى تذکر چند نکته شایسته است:نخست آن که در صورتى که سخن گوینده اى را بتوان به گونه اى مقبول تأویل نمود، این امر به صحابه اختصاص ندارد.
دوم آن که اگر تأویل و تفسیر سخنان صحابه لازم است، پس چرا علماى مذکور این امر را در مورد همه ی صحابه عملى نمى کنند؟!سوم آن که اگر تأویل و تفسیر روایاتى که از ظاهر آن ایرادى بر یکى از صحابه برداشت مى شود؛ لازم است، پس چرا این امر را توسعه داده و در مورد روایاتى که درباره ی فضایل امیر مؤمنان على گفته شده، اعمال مى کنند؟
چرا ظاهر این روایات را نادیده مى گیرند و از آن روى برمى تابند؟!
براى نمونه حدیث مباهله را ذکر مى کنیم. آنان نه تنها فضایل ذکر شده در این روایت را تأویل کرده اند، بلکه آن ها را وانهاده و حدیث را تحریف نموده اند!
چهارم آن که تأویل و درست انگاشتن حدیث و روایت در صورتى است که این امکان وجود داشته باشد. از این رو، این سخن علماى مذکور که «از این روایت برنمى آید که معاویه از سعد خواسته باشد به على علیه السلام ناسزا بگوید، بلکه علّت امتناع را پرسیده» سخن دروغى است؛ زیرا هم چنان که در بعضى از نقل ها گذشت با صراحت تمام، امر کردن معاویه، ناسزا گفتن او و یا بدگویى برخى افراد، از امیرمؤمنان على علیه السلام به چشم مى خورد.شایان ذکر است که این قراین با وجود پاکسازى هایى است که در این نقل ها صورت پذیرفته است. با این وجود ابن تیمیه تصریح مى کند:
أنَّ معاویة أمر بسبّ علی؛(11)
معاویه دستور داد على را سبّ و ناسزا گویند.
وانگهى، خود مسلم و ترمذى متن روایت را به طور کامل نقل کرده اند، چنان چه قندوزى روایت را از مسلم و ترمذى این گونه نقل مى کند:سهل بن سعد از پدرش چنین نقل مى کند:
أمر معاویة بن أبی سفیان سعداً أن یسبّ أبا التراب، قال: أما ما ذکرت ثلاثاً…؛
معاویه به سعد دستور داد که به ابوتراب دشنام دهد، ولى او در پاسخ گفت: تا هنگامى که سه فضیلت از او به یاد دارم… .(12)پنجم آن که در بعضى از نقل ها این گونه آمده است: «سعد با خشم از معاویه جدا شد و سوگند یاد کرد به نزد او باز نگردد»!!
این رفتار سعد، گفته آنان را که: «گویا معاویه گفته، اگر این اقدام تو از روى ورع باشد… پس حق با توست» تکذیب مى کند و نادرست بودن این تأویل را تبیین مى کند.
به هر حال… آن چه گفته شد؛ نمونه اى از تلاش این افراد براى مستور نگه داشتن زشتى هاى سَروَران خود است.آرى، این مرام و مسلک این گروه است. خداوند آن ها را با کسانى که از آن ها دفاع مى کنند و دوستشان دارند، محشور گرداند!!
ادامه دارد
ادامه دارد…

پی‌نوشت‌ها:

1- خصائص امیرالمؤمنین علیه السلام: 81 .
2- خصائص أمیر المؤمنین: 116.
3- همان: 49 و 50.
4- سنن ابن ماجه: 1 / 45.
5- تاریخ مدینة دمشق : 1 / 206، حدیث 271 شرح حال امیرالمؤمنین علیه السلام.
6- تاریخ ابن کثیر: 7 / 340.
7- فضائل على علیه السلام، احمد بن حنبل، نسخه خطى.
8- تاریخ ابن کثیر: 7 / 340، حلیة الأولیاء: 4 / 356.
9- المنهاج، شرح صحیح مسلم بن حجاج: 15 / 175.
10- تحفة الأحوذى، شرح جامع ترمذى: 10 / 156.
11- منهاجُ السنة: 5 / 45.
12- ینابیعُ الموده: 193.

منبع :حسینی میلانی، علی؛ (1390)، نگاهی به تفسیر آیه ی مباهله (پژوهشی در تفسیر و شأن نزول آیه ی مباهله)، قم: الحقایق، چاپ اول

امام على مرد ميدانهاى نبرد

نقش على (علیه السلام) در ايجاد دولت اسلامى

حق تعيين سرنوشت

اگر ملتى حق تعيين سرنوشت خود را داشته باشد، پس حق بنيانگذارى دولت و بپا داشتن حكومت را نيز دارد.

چنين دولتى نيز حق دارد كه از توده ها-در صورتى كه توده ها حكومتهاى شرعى مستقلى بپا نكرده باشند-نيروى واحدى به وجود آورد.اين حقوق را كه حقوقى طبيعى هستند، قوانين امتها تعيين و تثبيت مى كند.هيچ نيرويى حق ندارد ميان يك جامعه و يا امت و ميان آداب و رسومش فاصله اندازد.

در اين صورت، براى امت عرب زمان پيامبر نيز حق ايجاد دولت و بر پا داشتن حكومت بوده است و نه تنها ايجاد دولت حقى براى امت عرب بود، بلكه لازم بود كه اوضاع نابسامان عربى را سر و سامان دهد. توده هاى عرب، در حجاز، نجد و تهامه فاقد هر نوع حكومتى بودند.در آنجا نيرويى وجود نداشت تا مانع هرزگى شود و جان و مال و ناموس مردم در سايه آن در امان باشد.

آن جا چندين قبيله وجود داشت كه با يكديگر در ستيز بودند و بعضى بر بعضى تجاوز مى كرد و هر دسته اى از آنها جان و مال و ناموس ديگران را حلال مى شمرد.آنان اين هرج و مرج را امرى طبيعى تصور مى كردند و هيچ كدام از آنان به لزوم چنين دگرگونى هم نمى انديشيدند، و اگر كسى هم در آن باره فكرى مى كرد هيچ وسيله اى براى عملى ساختن آن در اختيار نداشت.

اما توده هاى ديگر عرب در يمن، سوريه و عراق زير سلطه قواى بيگانه بودند وهيچگونه حق حاكميتى نداشتند.و از جمله ضرورتها آزاد سازى آنها از دست حاكمان و متحد ساختن آنان، با ديگر توده هاى عربى-صرف نظر از هر نوع گرايش دينى-بود.و ليكن در آنجا كسى كه به اين ضرورت تحقق بخشد و برابر مشروعيت اين حق قيام كند، وجود نداشت.

براستى كه عنايت خداوندى بر اين تعلق گرفته بود كه توده هاى عرب و جمعيتهاى ديگرى را كه داراى اهميتى بودند، از هرج و مرج اجتماعى، اخلاقى و سياسى و مهمتر از آنان هرج و مرج دينى، نجات بخشد، پس خداوند محمد را به عنوان خاتم پيامبران و رهبر جهانيان فرستاد.خداوند خواسته بود كه نقطه آغاز اين حركت در ميان امت عربى باشد.شايد آن امت نيازمندتر از همه امتها به آن تحول بوده است شايد هم شايسته ترين امتها براى حمل بار رسالت به جانب ديگران بوده است در صورتى كه خود نيز به نور آن رسالت هدايت مى شد.

رسالت و نيروى مخالف آن

پيامبر اراده ابلاغ رسالت و تاسيس دولتى را فرمود در حالى كه نيروهاى مشترك عربى از بت پرست و اهل كتاب تمام كوشش خود را به كار بردند و همه توان خود را صرف كردند، تا آن حضرت را از رسيدن به هدف خود باز دارند، آنان به او اعلان جنگى دادند كه هيچ اميد صلح در آن نمى رفت و به هيچ وجه امكان رسيدن به آن هدف والا-جز با پذيرش رودر رويى نيروهاى فساد و مشرك و روبرو شدن با آنان در ميدانهاى جنگ و وارد كردن شكست مهلك بدانها-ممكن نبود.

البته محمد (صلّى اللّه عليه و آله) اين حق را داشت تا نيروهاى مخالف را شكست دهد، بخصوص كه او مى خواست دولتى از نوع جديد در تاريخ انسانيت بپا كند.او مى خواست آن دولت را بر پايه هايى استوار سازد كه هيچ كس پيش از او فكرش را نكرده بود.او نمى خواست حكومت اين دولت همچون ساير حكومتهايى باشد كه جهان بشرى پيش از آن شناخته بود، يعنى نيرويى تسليم كننده افراد ملت تا بر آنان سيادت و حكومت كند و با آنان به خود كامكى رفتاركند.و خود را بالاتر از آنان ببيند.

او تنها حكومت مردم بر مردم را مى خواست[1] ، حكومتى كه حاكم و محكوم در آن برابر بلكه برادر باشند، و در آن زورمند به سبب توانايش مورد توجه قرار نگيرد و ناتوان براى ناتوانيش مظلوم واقع نشود.

پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله) حكومتى مى خواهد تا مردم را به آفريدگار جهان متوجه سازد، مردم آن را حاكم واقعى خود بدانند، از قوانين آن پيروى كنند و در سايه آن به سعادت برسند.

و با همه ويژگيها، آن حكومت حكومتى نيست كه با قدرت و زور تحميل شده باشد، بلكه از آميختگى ملتش با ايمان به مجموعه اى از اصول والا سرچشمه مى گيرد كه افراد خود را تا عاليترين مقام نسانيت بالا مى برد.

با همه اينها نيروهاى مشرك و تبهكار مكه و ديگر مناطق عربى، چه بت پرست و يا اهل كتاب نه تنها نمى خواستند پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله) دولت و حكومتى ايجاد كند، بلكه با سخت ترين روشها در صدد برآمدند او و پيروانش را از آن باز دارند و حتى از انجام شعاير دينى شان مانع شوند، آنان براى پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله) و يارانش به علت ايمان به خداى يكتا حق حيات قائل نبودند.

نيروهاى تبهكار، محمد (صلّى اللّه عليه و آله) و يارانش را از خانه ها و ميان داراييهايشان بيرون كردند، آنان قصد ريختن خون آن حضرت و يارانش را داشتند.حتى اگر آنها، به همه آن شرارتها دست نمى زدند و كوشش خود را محدود به جلوگيرى از ايجاد دولتى مى كردند كه مى بايستى حق را بر پا دارد و از ناتوانان پشتيبانى كند باز پيكار با آنان و نابود كردنشان براى پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله) مجاز بود، چرا كه باقى ماندن آنها در حال توانايى و نيرومندى به معناى استمرار ستم بر مردم ناتوان و نابودى امنيت جامعه بود;و بالاتر از همه اينها به مفهوم آن بود كه خداوند مورد پرستش قرار نگيرد و به يكتائيش اعتراف نشود.

آرى نيروهاى تبهكار با همه سختگيرى و هرج و مرج طلبى خود، مخالفان واقعى تاسيس دولتى نمونه بودند كه پيامبر بزرگوار (صلّى اللّه عليه و آله) قصد ايجاد آن را داشت.و تحقق چنين حكومتى بدون نابود ساختن مخالفان ميسر نبود.بدين گونه مقدر شد كه اين دولت آسمانى روزهايى را در ميدانهاى مبارزه بگذراند كه در حقيقت روزهاى رشد و بارورى اين دولت بود.در حالى كه پيروان آن حضرت، به پيروى از او از رودررويى با نيروهاى تبهكار استقبال مى كردند.اگر مقدر آن بود كه نيروى تبهكار در آن جنگها پيروز شوند، دولت اسلامى كه مى بايست ملتها و توده ها، زير پرچمش قرار گيرند، بر پا نمى شد.

كميت و كيفيت مسلمانان

البته شمار مسلمانان در آغاز هجرت پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله) در مقايسه با نيروهاى عرب مخالف كه در مقابل ايشان مقاومت مى كردند و براى ايجاد فاصله بين پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله) و هدفهايش همكارى مى كردند، اقليتى ناچيز بودند.پيروزى اسلام و بر پايى دولت اسلامى امكان نداشت مگر به يكى از دو طريق:

1 – نيروى الهى دخالت داشته باشد تا به وسيله معجزه اى نيروهاى شر را نابود كند، و خداوند بر هر كارى تواناست و هيچ كس نمى تواند او را ناتوان كند، هر گاه اراده او بر امرى تعلق گيرد، تنها مى گويد بشو!پس انجام مى گيرد.و ليكن بديهى است كه در اينجا چنين معجزه اى روى نداده است.

چرا كه خداى بزرگ اراده فرموده است تا همه كارها را به وسيله عوامل طبيعى اجرا كند و اراده كرده است تا نيروهاى خير را مورد آزمايش قرار دهد و آنها را خالص گرداند، و اين آزمون هرگز ممكن نيست مگر هنگامى كه آن نيروها به انجام ماموريت خود بپردازند، و با تمام نيرو و توانى كه به آنها داده شده است در راه خدا به جهاد برخيزند.

2 – كيفيت آن اقليت ناچيز -به طور جدى- بايد عالى مى بود، تا بر آنچه كه دشمنانش از برترى در كميت برخوردار بودند، پيروز مى شد.و اين همان چيزى بود كه اتفاق افتاد.

در اين جا پس از پيامبر بزرگوار (صلّى اللّه عليه و آله) ، على بن ابى طالب (علیه السلام) به چشم مى خورد، تنها فرد برجسته اى كه انسانيت همانند او را در تاريخ مبارزه ها سراغ ندارد.

يادآور مى شويم كه سه سال پس از آغاز رسالت پيامبر خدا (صلّى اللّه عليه و آله) نزديكترين خويشاوندان خود (از فرزندان عبد المطلب) را در مكه جمع كرد و از آنان پرسيد كه كدام يك از ايشان در هدف مهمى كه دارد او را يارى مى كنند تا برادر، وصى و جانشين او در ميان ايشان گردد.پس على (علیه السلام) عرض كرد:«يا رسول الله!من وزير تو مى شوم.»البته پسر ابو طالب آن روز در سنى كمتر از حد بلوغ بود، و پس از آن ده سال در مكه به سر برد، و در آن جا به سن كمال رسيد، و ويژگى آن كمال و مردانگيش در شب هجرت -آن گاه كه در بستر پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله) خوابيد، و والاترين نمونه را در تاريخ جانبازى اسلامى پديد آورد- نمودار شد.

هنگامى كه كار به دشوارى گراييد و پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله) و همه مسلمانان به دفاع از دين خدا و آزاديهاى مقدس خويش برخاستند، و بر آن شدند تا دولتى بنيان نهند كه حامل مشعل هدايت انسانها باشد، اين مردانگى در حد كمال، آغازگر قهرمانيها شد.

تصور نمى كنم كسى جز پيامبر بزرگ (صلّى اللّه عليه و آله) اين انتظار را داشت كه آن كلمه وزارتى را كه على روز اجتماع خويشاوندان بر زبان آورد به معنى واقعيش آن قدر پر محتوا و در آن حد لبريز از قهرمانيها باشد.البته پيامبر تنها انسانى بود كه همه موفقيتهاى آينده على را انتظار داشت.

براستى كه پيامبر بزرگ، مهندس مبتكر طرح و نقشه تاسيس آن دولت بوده و وزيرش-پسر ابو طالب مجرى اين طرح كه پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله) اولين بار آن را ترسيم كرد، مى باشد.و همچنين او در تمام ميدانهاى جنگ پرچمدار پيامبر بود، و با آن حضرت حضور داشت .[2]

پيامبر خدا او را بر هر جنگى كه حاضر بود، فرماندهى مى داد و كسى را امير بر او قرار نمى داد و پرچم پيامبر را هيچ روزى حمل نكرد، مگر اين كه با پيروزى بازگشت و فرماندهيش بى نظير بود.او فرماندهى نبود كه سربازانش از او دفاع كنند بلكه فرماندهى بود كه پيش از سربازانش وارد صحنه مى شد و چه بسيار مواردى كه سربازان به سبب دلاوريهاى او پشتگرم مى شدند.

چه بسا اتفاق افتاد كه مدتى طولانى بيشترين شركت كنندگان در جنگ فرار كردند و او تنها پيشاپيش پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله) ايستاد و با قهرمانى خود از پيامبر دفاع كرد، و جاى نيروهاى فرارى را پر ساخت.

او با پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله) در هيجده ميدان جنگ حاضر بود و تمام جنگهايى را كه در غياب پيامبر و به دستور او رفته بود، رهبرى كرد.من به خود اين اجازه را نمى دهم تا از چهار چوب اين كتاب با سخن گفتن از همه ارزشهاى دفاعى او، تجاوز كنم، بلكه به ذكر مجملى از شركت و سهم او در چهار جنگ:بدر، احد، خندق و خيبر بسنده مى كنم.

اينها همان جنگهايى هستند كه به حق جنگهاى سرنوشت ساز در زمان پيامبر محسوب مى شوند.و آينده اسلام به نتايج آنها بستگى داشته است.

نویسنده: محمد جواد شرى

منبع : اميرالمؤمنين اسوه وحدت ص 114

پى نوشتها:

[1] . حكومت در اسلام از آن خدا و كسانى است كه خداوند به او اجازه حكومت به مردم را داده باشد (م) .

[2] . در طبقات ابن سعد آمده است كه قتاده روايت كرده است،على بن ابى طالب صاحب پرچم پيامبر (ص) در روز بدر و در هر پيكار و نبرد بود. (ج 3-ص 25) .

مالك بن دينار از سعيد بن جبير پرسيد:چه كسى صاحب پرچم رسول الله بود؟سعيد به او گفت:تو آزادى حرفت را بزن! (سعيد در زمان حجاج بود و از او مى ترسيد) پس معبد جهنى به وى گفت:من جواب تو را مى دهم،پرچم پيامبر را در بين راه، ابن مسيره عبسى،حمل مى كرد و موقع پيكار على بن ابى طالب (علیه السلام) آن را مى گرفت،او حامل پرچم پيامبر (صلی الله علیه و آله) در همه ميدانهاى جنگ بود.