پادشاهان

نوشته‌ها

نامه‌هایی که پیامبر به پادشاهان مختلف نوشت.

چکیده:

رسول الله(صلی الله علیه و آله) در ماه محرم سال هفتم هجری، چند نامه از مدینه منوره به سوی «هرقل» امپراتور روم شرقی، «خسروپرویز» شاهنشاه ایران، «نجاشی»پادشاه حبشه؛ «مُقُوقس» حاکم مصر؛ «هَوذَه بن علی» حاکم یمامه و «حارث بن ابی شمر» حاکم غسّان ارسال کرد. پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) بر قوم و قبیله خاصی مبعوث نشده بود تا پیامش در حصار و محدوده آن قوم و قبیله محصور بماند، بلکه طبق آموزه‏های قرآنی ماموریت داشت پیام خود را به عموم مردم فارغ از تمایزات قومی، نژادی و زبانی ابلاغ کند.

 

رسول الله (صلی الله علیه و آله)سال هفتم هجری در راستای رسالت جهانی خویش با ارسال نامه‏​هایی به سران ممالک همجوار حجاز در آن روزگار، گام مهمی را در سیاست‏ خارجی برداشت. او که در این زمان دغدغه خاطر چندانی از جانب یهودیان مدینه و شرارت‏های آنها نداشت و نیز به دلیل انعقاد معاهده صلح حدیبیه از جانب مشرکان مکه احساس خطر جدی نمی‏کرد، بر آن شد نامه‌هایی را به سران کشورهای همجوار ارسال کند و آنها را به اسلام فراخواند.

رسول الله(صلی الله علیه و آله) در ماه محرم سال هفتم هجری، چند نامه از مدینه منوره به سوی ۱ «هرقل» امپراتور روم شرقی، ۲ «خسروپرویز» شاهنشاه ایران، ۳ «نجاشی»پادشاه حبشه؛ ۴ «مُقُوقس» حاکم مصر؛ ۵ «هَوذَه بن علی» حاکم یمامه و ۶ «حارث بن ابی شمر» حاکم غسّان و … ارسال کرد. در ادامه به متن نامه‌ها و برخورد دریافت کنندگان نامه اشاره می‌شود:

۱ نامه به هرقل (امپراتور روم شرقی)

این نامه توسط دحیه کلبی در شهر حمص به هراکلیوس رسید. قسمتی از این نامه چنین است: «به نام خداوند بخشاینده مهربان. از محمد رسول خدا به قیصر بزرگ روم، سلام برکسی باد که هدایت را پیروی کند. اکنون تو را به سوی اسلام دعوت می‌کنم، دین اسلام را بپذیر و مسلمان شو تا سلامت بمانی و خداوند دوباره به تو پاداش دهد، برای ایمان به عیسی و سپس به محمد. اگر رویگردان شدی، گناه پیروانت بر تو خواهد بود.»

پس از آن قیصر گفت: کسی را از قوم او بیابید تا از وی درباره محمد(صلی الله علیه و آله) پرسش کنیم. در آن هنگام ابوسفیان با عده‌ای از مردان قریش در زمان صلح حدیبیه برای تجارت در غزه بودند. ابوسفیان گوید: فرستاده قیصر نزد ما آمد و ما را پیش او در بیت المقدس برد. قیصر به مترجم خویش گفت: بپرس کدام یک از اینان به این مردی که ادعا می‌کند پیغمبر است نزدیک تر است؟ ابوسفیان گفت من نزدیک‌ترم و قیصر از او درباره نسب، ادعا و احوال رسول گرامی اسلام(صلی الله علیه و آله) پرسید. نقل است که ابوسفیان گوید: به خدا اگر حیا مانعم نبود هر آینه دروغ می‌گفتم، اما برخلاف میل خویش و با وجود دشمنی‌ام با محمد(صلی الله علیه و آله) به پرسش‌های او پاسخ راست دادم. در پایان پرسش و پاسخ از ابوسفیان، هرقل گفت: من از این پاسخ‌ها دانستم که او پیغمبر است. (سیره معصومان زندگی پیامبر اسلام سیدمحسن امین ۱۰۳ الی ۱۰۵) البته هرقل اسلام نیاورد، ولی هدایایی برای آن حضرت فرستاد.

۲ نامه به خسرو پرویز، پادشاه ایران

مکتوب پیامبر به خسرو پرویز پادشاه ایران توسط عبدالله بن حذافه سهمی به خسرو رسانده شد، قسمتی از آن چنین است: «به نام خداوند بخشنده و مهربان. از محمد فرستاده خدا به خسرو، بزرگ پارسیان. درود بر آن که پیرو هدایت ‏شود و به خدا و پیغمبر وی ایمان آورد و شهادت دهد که خدایی جز خدای یکتا نیست و محمد بنده و فرستاده او بر همه مردم است.پس اسلام بیاور تا سالم بمانی و اگر دریغ کنی گناه مجوسان به گردن تو است.»

ولی چنان که همه شنیده‌ایم خسرو پرویز تنها کسی بود که نسبت به نامه آن‏ حضرت اهانت و آن را پاره کرد. این خود نشانه فسادی بود که در اخلاق دستگاه حکومتی ایران راه یافته بود، هیچ شخصیت دیگر از پادشاهان و حکام و امپراتوران چنین کاری نکرد، بعضی از آنان جواب نامه را با احترام و توأم با هدایایی فرستادند.

خسرو به پادشاه یمن که دست‌نشانده حکومت ایران بود، دستور داد‏ درباره این مرد مدعی پیغمبری که به خود جرأت داده که به او نامه‏ بنگارد و نام خود را قبل از نام او بنویسد، تحقیق کند و عنداللزوم او را نزد خسرو بفرستد.

ولی هنوز فرستادگان پادشاه یمن در مدینه بودند که خسرو سقوط کرد و شکمش به دست پسرش دریده شد. رسول اکرم قضیه را به فرستادگان پادشاه‏ یمن اطلاع داد، آنها با حیرت تمام خبر را برای پادشاه یمن بردند و پس‏ از چندی معلوم شد که قضیه همچنان بوده که رسول اکرم خبر داده است. خود پادشاه یمن و عده زیادی از یمنی‌ها بعد از این جریان مسلمان شدند و همراه‏ آنان گروه زیادی از ایرانیان مقیم یمن نیز اسلام اختیار کردند. (خدمات متقابل اسلام و ایران، شهید مطهری)

۳ نامه به نجاشی، پادشاه حبشه

این نامه با نامه‌ای که به کسری نوشته شد، بسیار متفاوت بود و آن را عمروابن امیه ضمری نزد نجاشی برد، محتوای نامه چنین است: «به نام خدای رحمان رحیم، این نامه از محمد رسول خداست به نجاشی پادشاه حبشه. امیدوارم سلامت باشی. من درباره تو خدا را حمد می‌کنم و خدای حکمران، پاک، سلامت، ایمنی‌دهنده، مراقب بندگان را، گواهی می‌دهم که عیسی روح و اراده خداست که در وجود مریم قرار گرفته، مریم بتول و پاک و عفیف. او (مریم) با دمیدن روح‌القدوس در او به عیسی حامله شد، چنان که خدا آدم را مانند عیسی با دست خویش آفرید. من تو را می‌خوانم به سوی خدای واحد بی‌شریک و به پیوستگی اطاعتش و این‌که از من پیروی کنی و به دینی که برای من آمده ایمان بیاوری، من رسول خدایم، تو را و لشکریانت را به سوی خدای عزوجل می‌خوانم. دعوت را رساندم و نصیحت کردم. نصیحت مرا قبول کنید، سلام بر کسی که از هدایت حق پیروی کند.»

نجاشی وقتی نامه حضرت(صلی الله علیه و آله) را خواند، آن را بر چشم خود گذاشت و به احترام نامه از تخت پایین آمد و بر خاک نشست. آنگاه جعبه‌ای از عاج ساخت و نامه را در آن گذاشت و گفت: تا این نامه در حبشه است، اهل آن در سعادت خواهند بود. آنگاه در جواب رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نامه‌ای از سر مهر و محبت نوشت: نجاشی هدایای زیادی به مدینه ارسال کرد و ۳۰ نفر از علمای نصاری را نیز فرستاد تا سخن گفتن، نشستن، طعام خوردن و دیگر علائم رسالت را در آن حضرت(صلی الله علیه و آله) در نظر بگیرند و به آنها گفت: به کلام و نشستن و مشرب و مصلای حضرت (صلی الله علیه و آله) نگاه کنید تا ببینند آیا او در زی پادشاهان و جباران است یا نه. چون آنها به مدینه آمدند، حضرت(صلی الله علیه و آله) ایشان را به اسلام دعوت کرد و برای آنها از قرآن درباره حضرت مریم(س) خواند، آنان از شنیدن قرآن به گریه افتادند، پس از ایمان آوردن نزد نجاشی برگشتند. نقل است که نجاشی اسلام آورد، ولی از ملت حبشه ترسید و اسلام خود را بر آنها آشکار نکرد.

۴ نامه به مقوقس، حاکم مصر

نام پادشاه مصر «جریج ابن مینا» یا «جریج ابن متی» و لقبش مقوقس بوده است. متن نامه پیامبر چنین است: «به نام الله مهر پیشه مهربان. از محمد فرستاده خدا به مقوقس بزرگ قبط. درود بر کسی که از هدایت تبعیت نماید، اما بعد پس من تو را به اسلام دعوت می‌کنم. اسلام بیاور تا در امان باشی و اگر اسلام بیاوری خداوند دو مرتبه به تو پاداش می‌دهد و اگر روی برگردانی پس گناه قبطیان به عهده توست. ای اهل کتاب پیش آیید به سوی سخنی که مساوی و پذیرفته شده است در میان ما و شما: نپرستیم مگر الله را و شریک قرار ندهیم بر او چیزی را و بعضی از ما بعض دیگر بجز الله را پروردگار نگیرد، پس اگر روی برگردانید پس خداوند به مسلمین می‌فرماید: شما بگویید شهادت می‌دهیم که ما مسلمان هستیم.»

این نامه به وسیله «حاطب بن ابی بَلتَعه» به دربار مقوقس در اسکندریه برده شد، حاطب پس از ورود به کاخ مقوقس از دور نامه را نشان داد، مقوقس او را به حضور خواند و چون نامه حضرت را خواند گفت: اگر پیامبر(صلی الله علیه و آله) است چرا به قومش که مخالف او هستند و حتی از مکه بیرونش کردند نفرین نمی‌کند تا گرفتار شوند، این کلام را دو بار تکرار کرد. حاطب گفت: آیا عقیده نداری که عیسی بن مریم رسول خداست؟ پس چرا وقتی قومش او را گرفته و عن‌قریب بود که مقتولش کنند، نفرین نکرد که خدا هلاکشان کند، تا این‌که خدا او را از میان مردم برداشت؟ گفت: احسنت، تو حکیمی و از جانب حکیمی آمده‌ای. حاطب پس از آن با بیان دلایلی پادشاه مصر را به اسلام فراخواند پس از بیان متقن سخنانش، مقوقس گفت: درباره دین پیامبر فکر کردم دیدم به چیز ناپسندی امر نمی‌کند و از کار خوبی باز نمی‌دارد. در او علامت رسالت یافتم و درباره اسلام آوردن و گرویدن به او فکر خواهم کرد. آنگاه در جواب حضرت چنین نوشت: «به نام خدای رحمان رحیم به محمدبن عبدالله از مقوقس زعیم قبط سلام بر تو، نامه‌ات را خواندم. مطلبت و آنچه را که بر آن دعوت می‌‌کنی فهمیدم، دانسته‌ام که پیامبر خاتم خواهد آمد، گمان می‌کردم که او از شام مبعوث شود، فرستاده‌ات را احترام کردم، دو نفر کنیز برای شما فرستادم که در میان قبط موقعیت بزرگ دارند و نیز مقداری لباس از قباطی مصر و قاطری برایتان هدیه کردم که سوار بشوید. والسلام علیک.» او زیاده از این ننوشت و اسلام نیاورد. حضرت(صلی الله علیه و آله) بعد از خواندن نامه‌اش فرمود: خبیث از ترس رفتن حکومتش ایمان نیاورده، با آن که بقایی بر حکومتش نیست.

۵ نامه محمد به منذر بن ساوی التمیمی، حاکم بحرین

در این نامه آمده است: «به نام خداوند بخشنده مهربان. از محمد فرستاده خدا به منذر بن ساوی. درود بر تو. ستایش می‌کنم به سوی تو خدایی را که جز او معبودی نیست. شهادت می‌دهم معبودی جز خدای یکتا نیست و نیز گواهی می‌دهم که محمد صلی الله علیه و آله بنده و فرستاده اوست، اما بعد، من خدای عزّ و جلّ را به یاد تو می‌آورم، همانا آن که خیرخواهی می‌کند، برای خویش خیرخواهی می‌کند و هر کس فرستادگان مرا فرمان برد و پیرو آنان شود مرا فرمان برده است و هر که خیر آنان را خواهد برای من خیرخواهی کرده است. فرستادگان من ثنای خیر بر تو می‌فرستند و من تو را در قومت شفاعت کردم، پس برای مسلمانان، آنچه را که بر آن تسلیم شدند واگذار و گناهکاران را بخشیدم پس از ایشان بپذیر و تو هر قدر که اصلاح کنی هرگز تو را از مقامت برکنار نخواهیم داشت و هر که بر آیین یهود یا مجوس باقی‌ماند، باید جزیه پرداخت کنند.

۶ نامه به حارث بن شَمر غسّانی

این نامه به وسیله «شجاع بن وهب اَسدی» برای حارث برده شد. رسول الله(صلی الله علیه و آله) به وی نوشته بود: «من تو را به ایمان به آفریدگار بی‌اَنباز فرا می‌خوانم تا پادشاهی‌ات برجای ماند.»

۷ نامه به هوذه بن علی حنفی، حاکم یمامه

سفیر رسول‌الله(صلی الله علیه و آله) «سلیط بن قیس بن عمر انصاری» نامه رسول‌الله(صلی الله علیه و آله) را به هوذه رسانید. وی در نامه‌ای از رسول خدا تقاضا کرد، جانشینی خویش را به وی بسپارد. آن حضرت تقاضای او را نپذیرفت. وی نیز ایمان نیاورد و در سال هشتم درگذشت.

فهرست منابع:

۱. نامه‏های پیامبر در مجموعه‏ای تحت عنوان «مکاتیب الرسول‏» تالیف علی احمدی در سال ۱۳۶۳ به چاپ رسیده است.
۲. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج ۱ ص ۲۵۸
۳. یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج ۲ ص۷۷
۴. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج ۲ ص ۸۸
۵. ابن هشام، السیره النبویه، ج ۱ ص ۶۹؛ علی بن برهان الدین حلبی، السیره الحلبیه، ج ۳ ص ۲۴۶
۶. تاریخ طبری، ج ۱، ص ۲۹۷
۷. ابن اثیر، الکامل فی‌التاریخ، ج ۲ ص ۱۴۵
۸. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج ۱ ص ۲۶۰
۹. بلاذری فتوح البلدان، ص ۹۷؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج ۱ ص ۲۶۱
۱۰. حلبی السیره الحلبیه جلد ۳
۱۱. موسوی نبی‌الرحمه جلد ۱
۱۲. سیدعلی‌اکبر قرشی از هجرت تا رحلت
۱۳. صفی‌‌الرحمن المبارکپوری الرحیق المختوم جلد ۱

دلایل نامه های رسول الله به پادشاهان.

چکیده:

پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) بر اساس کدام آیه از قرآن، به پادشاهان اطراف عربستان نامه نوشتند؟(آن هم زمانی که حتی مکه را نیز فتح نکرده بودند). متن کامل این نامه‌‌ها آیا موجود است؟ آیا در این نامه‌‌ها آمده است که اگر دعوت مرا نپذیرید با شما جنگ خواهم کرد؟ در این نوشته به پرسشهای فوق پاسخ خواهیم داد و این گونه سوالات را از زوایای مختلف تبیین خواهیم نمود.

       

پاسخ

  1. در مقابل آیاتی که برخی به آنها استدلال می‌‌کنند تا اسلام را به منطقۀ حجاز و عربستان محدود کنند، آیات فراوانی در قرآن وجود دارد که رسالت پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) را جهانی و فرا منطقه‌­ای اعلام می‌­کند؛ مانند:

۱-۱. «وَ ما أَرْسَلْناکَ إِلاَّ رَحْمَهً لِلْعالَمین»؛[۱] و ما تو را جز رحمتى براى جهانیان نفرستادیم.

۱-۲. «وَ ما أَرْسَلْناکَ إِلاَّ کَافَّهً لِلنَّاسِ بَشیراً وَ نَذیراً وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لا یَعْلَمُون»؛[۲] و ما تو را نفرستادیم مگر نگه‌دارنده همه مردم (از عصر خود تا انقراض نسلشان) و مژده ‏دهنده (صالحان) و بیم ‏کننده (بدکاران) باشی، اما بیشتر مردم نمى‌‏دانند.

۱-۳. «إِنْ هُوَ إِلاَّ ذِکْینَ»رى‏ لِلْعالَمینَ»؛[۳] این (قرآن) جز تذکرى براى جهانیان نیست.

بنابر این، با توجه به این آیات و آیات مشابه، رسالت پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) تنها برای مردم مکه و عربستان نبوده، بلکه آن حضرت مأموریت جهانی داشتند. البته موفق نشدن در یک منطقه نمی‌تواند دلیلی بر تبلیغ نکردن و خودداری از ایفای مسئولیت در مناطق دیگر باشد. کسی که محتوای تعالیمش برای تمام مردم جهان است، هدف از بعثتش نجات جهانیان از جهل و خرافه‌پرستی است، تعالیم و آموزه‌هایش را به مردم عرضه می‌کند. منتها مردم برخی از مناطق توفیق پذیرش آن تعالیم و آموزه‌ها را که مطابق با خواست فطرت و سرشت انسانی است پیدا می‌کنند، و ملتی دیگر این سعادت نصیبشان نمی‌شود. به شهادت خود قرآن -که می‌فرماید: «إِنَّا هَدَیْناهُ السَّبیلَ إِمَّا شاکِراً وَ إِمَّا کَفُوراً»؛[۴]ما راه را به او نشان دادیم، خواه شاکر باشد (و پذیرا گردد) یا ناسپاس – وظیفه پیامبر راهنمایی بشر به سوی سعادت است، نه سلطه و تصرف مناطق جغرافیایی؛ لذا مسلمان نشدن مردم مکه مانع دعوت از مردم ایران، روم، حبشه و… نخواهد شد.

  1. اما متن نامه‌های پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) به سران کشورهایی؛ مانند پادشاه حبشه، روم، ایران و… در کتاب‌های تاریخی وجود دارد. ما در این مقال سه نامه را به عنوان نمونه بیان می‌کنیم:

۲-۱. اولین نامه‏٬ نامه‌‌اى است که از سوى پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) توسط دحیه کلبى به هرقل(امپراتور روم شرقى) ارسال شد. متن این نامه چنین است:

«بسم الله الرحمن الرحیم؛ من محمد بن عبدالله و رسوله الى هرقل عظیم الروم سلام على من اتبع الهدى. اما بعد: فانى ادعوک بدعایه الاسلام، اسلم تسلم و اسلم یؤتک الله اجرک مرتین. فان تولیت فعلیک اثم الاریسین. و یا أَهْلَ الْکِتابِ تَعالَوْا إِلى‏ کَلِمَهٍ سَواءٍ بَیْنَنا وَ بَیْنَکُمْ أَلَّا نَعْبُدَ إِلَّا الله وَ لا نُشْرِکَ به شَیْئاً، وَ لا یَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً من دُونِ الله فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنَّا مُسْلِمُون‏»؛[۵]

به نام خداوند بخشنده مهربان

از محمد بنده و فرستاده خدا به هرقل، بزرگ رومیان. کسى که پیرو راستى گردد گزند نمى‌‏‌بیند. اسلام بیاور تا سالم بمانى و اسلام بیاور تا خدا دوبار تو را پاداش دهد، و اگر از پذیرش دعوتم سر باز زدى، گناه رعایایت بر گردن تو خواهد بود. اى اهل‏ کتاب! به سوى سخنى بیایید که میان ما و شما مشترک است. جز خداوند را نپرستیم و چیزى را شریک او قرار ندهیم، و بعضى از ما بعضى دیگر را به جاى خدا ارباب نگیرد. پس اگر (از این پیشنهاد) سرباز زدند، بگویید: گواه باشید که ما مسلمان و تسلیم خداییم.

همان‌گونه که ملاحظه می‌شود در هیچ‌جای این نامه نیامده است، اگر دعوت مرا نپذیرفتید با شما می‌جنگم و یا رسالتم در صورت نافرمانی نبرد با شما است. آنچه در این نامه ممکن است دست‌آویز دشمنان و مخالفان اسلام باشد جمله «اسلم تسلم» است که این جمله به معنای در امان ماندن از جنگ نیست، بلکه به معنای دخول در حریم امن الهی و بهره‌مندی از رحمت گسترده خداوند در برابر عذاب و نقمت پروردگار است؛ به دو دلیل:

الف. قرآن می‌فرماید: «یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِی السِّلْمِ کَافَّه…»؛[۶] هان اى کسانى که ایمان آورده‌‏اید، همگی داخل در سلم شوید.

«سلم» و «سلام»، در لغت به معناى صلح و آرامش است. البته بعضى آن‌را به معناى اطاعت تفسیر کرده‌‏اند.[۷] از مفهوم این آیه چنین استفاده مى‌‏شود که صلح و آرامش تنها در پرتو ایمان امکان‌‏پذیر است، و تنها با تکیه بر قوانین مادى هرگز جنگ و ناامنى و اضطراب از دنیا بر چیده نخواهد شد؛ زیرا عالم ماده، و علاقه به آن، همواره سرچشمه کشمکش‌ها و تصادم‌ها است، و اگر نیروى معنوى ایمان، آدمى را کنترل نکند، صلح غیر ممکن است.[۸]

ب. «و اگر از پذیرش آن سر باز زدى، گناه رعایایت (کشاورزان) بر گردن تو خواهد بود».

صریح این نوشته پیامبر می‌گوید؛ اگر دعوتم را اجابت نکردی و مانع از رسیدن ندای توحید به مردم تحت حکومت خویش شدی، گناه شهروندانت بر گردن تو است؛ لذا بر اساس صریح قرآن مأموریت پیامبر دعوت مردم به آوردگاه صلح و صفا است، نه جنگ و خون‌ریزی.

۲-۲. «بسم الله الرحمن الرحیم: من رسول الله الى النجاشى الاصحم ملک الحبشه. سلم انت. فانى احمد الیک الله الملک القدوس السلام المومن المهیمن و اشهد ان عیسى بن مریم روح الله و کلمته القاها الى مریم البتول الطیبه الحصینه فحملت ‏بعیسى فخلقه الله من روحه و نفخه کما خلق آدم بیده و نفخه. انى ادعوک الى الله وحده لاشریک له و الموالاه على طاعته و ان تتبعنى و تومن بالذى جاءنى، فانى رسول الله و بعثت الیک ابن عمى جعفر و نفرا معه من المسلمین. فذا جاءک فاقرهم، و دع التجبر. فانى ادعوک و جنودک الى الله، فقد بلغت و نصحت، فاقبلو نصحى. والسلام على من اتبع الهدى»؛[۹]

به نام خداوند بخشنده و مهربان

از محمد پیامبر خدا به نجاشى اصحم پادشاه حبشه. تو با ما در صلح هستى. من بر خداى ملک قدوس سلام مؤمن مهیمن درود مى‌ گویم و شهادت مى‌‏دهم که عیسى پسر مریم روح خدا و کلمه او است که وى را به مریم دوشیزه پاکیزه القا کرد و عیسى را بار گرفت و خدا عیسى را از روح خود آفرید، چنان‌که آدم را با دست و دمیدن روح خود در او آفرید. من تو را به خداى یگانه بى‌‏شریک و اطاعت از وى دعوت مى‌‏کنم که پیرو من شوى و به خدایى که مرا فرستاده ایمان بیاورى که من پیامبر خدایم و پسر عمویم جعفر و جمعى از مسلمانان را به سوى تو فرستاده‌‏ام و چون بیایند، آنها را بپذیر و از تکبر بر کنار باش که من تو را با سپاهت ‏به سوى خدا مى‌‏خوانم. من پیام خدا را ابلاغ کردم و اندرز دادم. اندرز مرا بپذیر و درود بر آن‌که پیرو هدایت‏ شد.

۲-۳. «بسم الله الرحمن الرحیم: من محمد رسول الله الى کسرى عظیم فارس. سلام على من اتبع الهدى و آمن بالله و رسوله و شهد ان لااله الا الله وحده لاشریک له و ان محمد عبده و رسوله. ادعوک بدعاء الله فانى رسول الله الى الناس کافه لانذر من کان حیا و یحق القول على الکافرین. فاسلم تسلم. فان ابیت فان اثم المجوس علیک»؛[۱۰]

به نام خداوند بخشنده و مهربان

از محمد فرستاده خدا به خسرو، بزرگ پارسیان. درود بر آن‌که پیرو هدایت ‏شود و به خدا و پیغمبر وى ایمان آورد و شهادت دهد که خدایى جز خداى یکتا نیست. من پیامبر خدا به سوى همه مردمم تا زندگان را بیم دهم و سخن حق بر کافران ثابت شود. اسلام بیاور تا سالم بمانى و اگر دریغ کنى گناه مجوسان به گردن تو است.

چنان‌که ملاحظه می‌شود در این نامه‌ها سخنی از تهدید و جنگ به میان نیامده است.

منابع:

[۱]. انبیاء، ۱۰۷.

[۲]. سباء، ۲۸.

[۳]. انعام، ۹۰.

[۴]. انسان، ۳.

[۵]. طبری، أبو جعفر محمد بن جریر، تاریخ الامم و الملوک(تاریخ طبری)، تحقیق، ابراهیم، محمد أبو الفضل، ج ۲، ص ۶۴۹، دار التراث، بیروت، چاپ دوم، ۱۳۸۷ق؛ احمدی میانجی، علی، مکاتیب الرسول، ج ۲، ص ۳۹۰، دارالحدیث، قم، چاپ اول، ۱۴۱۹ق.

[۶]. بقره، ۲۰۸.

[۷]. مهیار، رضا، فرهنگ أبجدی عربی- فارسی، متن، ص ۵۸، بی‌جا، بی‌تا.

[۸]. مکارم شیرازی، ناصر، تفسیر نمونه، ج ‏۲، ص ۸۱، دار الکتب الاسلامیه، تهران، ۱۳۷۴ش.

[۹]. تاریخ الامم و الملوک(تاریخ طبری)،ج ۲، ص ۶۵۲؛ مکاتیب الرسول، ج ۲، ص ۴۳۰.

[۱۰]. همان، ج ۲، ص ۶۵۴- ۶۵۵؛ مکاتیب الرسول، ج ۲، ص ۳۱۶.

دعوت جهانی پیامبر اسلام (ص).

چکیده:

دعوت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) تنها منحصر به سرزمین حجاز و مردم عرب نبود و یک دعوت جهانی بود.پس از صلح حدیبیه و پس آنکه خیال مسلمانان تا حدودی از قریش راحت شد، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) اقدام به نشر دعوت خود کردند و این کار را با فرستادن نامه هایی در سال ششم به پادشاهان بزرگترین سرزمین های آن زمان آغاز کردند.

 

پیامبری برای تمام جهانیان

پس از آن که رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم تجاوزات قریش را در پشت عهدنامه حدیبیه متوقف کرد، در اندیشه نشر دعوت اسلامى، به خارج از مرزهاى حجاز افتاد. رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم مصداق‌ رحمه للعالمین بوده و به عنان خاتم النبیین رسالتى برتر از قوم عرب و حجاز بر عهده‌اش بود. این مسأله امرى نبود که رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم در دوره مدینه، آن هم پس از صلح حدیبیه مطرح کرده باشد، بلکه، از همان آغاز نبوّت، وعده دستیابى مسلمانان را به گنجهاى قیصر و کسرى داده و در همان مکه، مشرکان، مسلمانان پابرهنه را به تمسخر وارثان و جانشینان قیصر وکسرى مى‌ خواندند. به هر روى، پس از حدیبیه کار دعوت آغاز شد.

در برابر پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم چند گروه متنفذ قرار داشت‌ند:

شاهان و ملوک کشورهاى بزرگ

مقامات مذهبى مسیحى

سوم رؤساى قبایل معروف و بزرگ در نواحى مختلف جزیره العرب و شامات

رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به هر سه گروه نامه نوشتند.‌

ساختن مهر

به عرض رسول خدا رسید که پادشاهان نامه‌هاى مهر نشده را نمى‌خوانند، پس فرمود تا: انگشترى که نگین آن هم از نقره بود، ساخته شد، و روى نگین آن در سه سطر جمله «محمّد رسول اللّه» را نقش کردند، به طورى که کلمه «اللّه» در بالا و کلمه «رسول» در وسط و کلمه «محمّد» در سطر پایین قرار گرفته بود و از پایین به بالا خوانده مى‌شد «محمّد رسول اللّه»، آنگاه نامه ‌هاى پادشاهان عربستان و کشورهاى مجاور را با آن مهر مى ‌کردند[۱]

سفیران رسول خدا(صلی الله علیه و آله)

ابن هشام نام سفراى رسول خدا و زمامدارانى را که به آنان نامه نوشته شد بدین ترتیب ذکر مى ‌کند:

آ    دحیه بن خلیفه کلبى را نزد قیصر پادشاه روم فرستاد.

عبد اللّه بن حذافه سهمى را نزد خسرو پرویز پادشاه ایران فرستاد.

عمرو بن أمیّه ضمرى را نزد نجاشى پادشاه حبشه فرستاد.

حاطب بن أبى بلتعه را نزد مقوقس پادشاه اسکندریّه فرستاد.

عمرو بن عاص سهمى را نزد جیفر و عیاذ أزدى: پسران جلندى:پادشاه عمان فرستاد.

سلیط بن عمرو (از بنى عامر بن لؤىّ) را نزد ثمامه بن أثال حنفى و هوذه- بن علىّ حنفى: پادشاه یمامه فرستاد.

علاء بن حضرمىّ را نزد منذر بن ساوى عبدى پادشاه بحرین فرستاد.

شجاع بن وهب أسدى (از أسد خزیمه) را نزد حارث بن أبى شمر غسّانى پادشاه تخوم شام فرستاد.

شجاع بن وهب أسدى را نزد جبله بن أیهم غسّانى پادشاه تخوم شام فرستاد.

و نیز مهاجرین أبى أمیّه مخزومى را نزد حارث بن عبد کلال حمیرى پادشاه یمن فرستاد.[۲]تعداد نامه های فرستاده شدهبه گفته یعقوبى: دوازده نامه و به تحقیق بعضى از معاصرین: ۲۶ نامه بوده است در یک سال فرستاده نشده بلکه از اواخر سال شش تا وفات رسول خدا تدریجا نگارش یافته و فرستاده شده است[۳]، اما نامه ‌هاى پادشاهان بزرگ در ذى حجّه سال ششم یا محرّم سال هفتم فرستاده شده و به تصریح صاحب طبقات: در یک روز از محرّم سال هفتم، شش سفیر با شش نامه از مدینه رهسپار شدند، نامه‌هاى: نجاشى، قیصر روم، خسرو ایران، شاه اسکندریّه، حارث بن أبى شمر [۲] و هوذه بن علىّ.[۴]

نامه به خسرو پرویز، کسرای ایران خسروپرویز از جمله شاهان ساسانى بود که در سال ۶۲۸ م (مطابق سال هفتم هجرى) در زندان کشته شد. او از شاهان تجمل گراى ساسانى بود که در جنگهاى متعدد خود با هرَقْل شکست هاى سختى خورد. با توجه به سال کشته شدن او، مى ‌بایست نامه پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم در سال آخر حکومت وى، به دستش رسیده باشد.در نامه رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم از شاه ایران به «کسرى، عظیم فارس» تعبیر شده واز وى خواسته شده تا شهادت به وحدانیت خداوند و نبوّت آن حضرت دهد. در غیر این صورت «گناه مجوس بر عهده او خواهد بود.»[۵]

واکنش خسروپرویز به نامه رسول خدا(صلی الله علیه و آله)درباره برخورد کسرى آمده است که او نامه را پاره کرد و از سوى دیگر، به حاکم دست نشانده خود در یمن که نامش «باذان» بود، نامه‌اى نگاشت و دستور داد تا «فردى قریشى را که در مکه ادعاى نبوت کرده وادار به توبه کند، در غیر این صورت صورت، سر او را براى وى بفرستد.» در نقلى از یعقوبى- برخلاف دیگر نقلها- آمده است که او نامه را مطالعه کرد و هدایایى براى رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم فرستاد! حامل نامه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) عبد الله بن حذافه سهمى بوده است.

دعای رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در حق خسروپرویزچون رسول خدا خبر یافت که «خسرو» نامه‌اش را پاره کرده است گفت: خدایا پادشاهیش را پاره پاره ساز.«باذان» قهرمان خود را با مردى دیگر فرستاد و همراه آن دو، نامه‌اى هم نوشت تا به مدینه آمدند و نامه «باذان» را به رسول خدا- صلّى اللّه علیه و آله- دادند. رسول خدا لبخند زد، و آن دو را در حالى که به لرزه افتاده بودند به اسلام دعوت کرد و گفت: امروز بروید و فردا نزد من بیایید تا تصمیم خود را به شما بگویم. فردا که آمدند، به آن دو گفت: به امیر خود (باذان) بگویید که: پروردگار من دیشب هفت ساعت از شب گذشته (شب سه- شنبه دهم ماه جمادى الأولى سال هفتم هجرت) شیرویه پسر خسرو را بر وى مسلّط ساخت و او را کشت.فرستادگان «باذان» با این خبر نزد وى بازگشتند و او خود و دیگر ایرانى‌زادگانى که در یمن بودند به دین اسلام درآمدند.[۶]

نامه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به هرقل ، قیصر روماعراب قیصر روم را با عنوان «هرقل» مى ‌شناختند. حامل نامه براى قیصر دحیه بن خلیفه کلبى صحابى زیباروى بود که در روایات آمده که جبرئیل در قیافه وى ظاهر مى‌شد. برخى گفته ‌اند: قرار بر این بود تا دحیه نامه را به حاکم شهر بُصرى‌ بدهد تا او، آن را به قیصر روم برساند.

متن نامهبه نام خداى بخشاینده مهربان، از محمّد پیامبر خدا به «قیصر» بزرگ روم، سلام بر کسى باد که هدایت را پیروى کند، اکنون تو را به سوى اسلام دعوت مى‌ کنم، پس دین اسلام را بپذیر و مسلمان شو تا سلامت بمانى و خداى هم دو بار اجرت بدهد [۷].آنگاه رسول خدا آیه‌اى از قرآن را نوشت که او را دستور مى ‌دهد تا: اهل کتاب را به توحید خالص و دورى از هر گونه شرک دعوت کند و مضمون آیه این است: «بگو:اى اهل کتاب! بیائید تا ما و شما بى ‌هیچ تفاوتى یک سخن را بگوئیم و بپذیریم و ترویج نمائیم. این که جز خدا را پرستش نکنیم و چیزى را شریک وى قرار ندهیم و بعضى از ما بعضى را در مقابل خدا به سرورى نگیریم، پس اگر روى گردان شدند، بگوئید: گواه باشید که ما مسلمانیم» آنگاه در ذیل نامه نوشته شده است : پس اگر روى گردان شدى، البتّه گناه کشاورزان بر تو خواهد بود.

واکنش قیصر رومدر منابع اسلامى برخورد هرقل به گونه‌اى وصف شده است که گویى تنها از ترس از دست رفتن پادشاهى خود نخواسته اسلام را بپذیرد، در حالى که در اصل، انتظار ظهور چنین پیامبرى را داشته است. همچنین آمده است که رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم، زمانى که در منطقه تبوک بودند، نامه‌ اى به قیصر نوشتند. به هر روى پاسخهاى قیصر که در منابع موجود اسلامى آمده، همراه با تلطف و ارسال هدایا گزارش شده است. [۸]علاوه بر قیصر، رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم نامه‌اى نیز به اسقف اعظم روم نگاشت و در آن با اشاره به مریم و عیسى ایمان خود را به جمیع انبیاى گذشته بیان نمود.[۹]

نامه به مقوقس، حاکم مصردر آن زمان، مصر زیر سلطه روم شرقى با مرکزیت قسطنطنیه بود و حاکمى با نام کروس در اسکندریه حکمرانى مى ‌کرد. حاکم مزبور مسیحى بود. حاطب بن أبى بلتعه نامه رسول خدا- صلّى اللّه علیه و آله و سلم- را که به منظور و مضمون دعوت مقوقس به قبول اسلام نگارش یافته بود به وى رسانید.در نامه رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم از او با عنوان «عظیم القبط» و در نقلى دیگر با عنوان «صاحب مصر» یاد شده است.رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم او را به اسلام دعوت کردند و در نهایت آیه «قُلْ یا أَهْلَ الْکِتابِ تَعالَوْا إِلى‌ کَلِمَهٍ سَواءٍ بَیْنَنا وَ بَیْنَکُمْ أَلَّا نَعْبُدَ إِلَّا اللَّهَ وَ لا نُشْرِکَ بِهِ شَیْئا وَ لا یَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ» را براى او نوشتند.منابع تاریخى گفتگوى حاطب را با مقوقس نقل کرده ‌اند. حاطب با اشاره به سرنوشت فرعون که پیش از او بر مصر حکمرانى مى‌کرده، از دعوت پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم و دشمنى مشترک قریش و یهود با او سخن گفته تأکید کرد که نصارا نزدیکترین گروه به اسلام هستند. مقوقس با احترام فروان نامه را خواند و از حاطب استقبال کرد. یکبار نیز او را خواست و درباره محتواى دعوت آن حضرت پرسش کرد. به علاوه، از حاطب خواست تا قیافه رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم را براى او ترسیم کند. سپس گفت: او انتظار ظهور پیامبرى را داشته، اما گمان مى ‌کرده که او باید از شامات باشد، زیرا شامات سرزمین انبیاى پیشین بوده است.او گفت:مردم مصر در این باره از او پیروى نخواهند کرد. زمانى که او در سایر بلاد غلبه یابد، قدرتش به اینجا نیز خواهید رسید. پس از آن نامه ‌اى براى رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم نوشت و به همراه آن دو کنیز براى آن حضرت فرستاد. یکى از آن دو، ماریه قبطیه است که آن حضرت او را آزاد و به همسرى برگزید. او مادر ابراهیم فرزند رسول خداست. دیگرى سیرین خواهر ماریه بود که به همسرى حسّان بن ثابت در آمد. حاطب پنج روز در بار مقوس توقف کرد و پس از آن به مدینه بازگشت.

نامه به نجاشی، حاکم حبشهنخستین سفیرى که از مدینه بیرون رفت «عمرو- بن أمیّه ضمرى» بود با دو نامه براى امپراطور حبشه، که در یکى از آن دو نامه، رسول- خدا او را به اسلام دعوت کرده و آیاتى از قرآن مجید را بر وى خوانده بود.درباره این که نجاشى حبشه در سالهاى نخست بعثت و بعدها در اواخر دوره هجرت چه کسانى بوده ‌اند، اختلاف نظر وجود دارد. گفته ‌اند که یکى از نجاشى‌ ها، همان است که مهاجران را به گرمى پذیرفته و دعوت به اسلام را قبول کرده و حتى پس از درگذشت او، رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم از مدینه بر او نماز خوانده است. اما نجاشىِ پس از وى، در برابر دعوت رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم پاسخ رد داده و حتى نامه آن حضرت را پاره کرده است.اخبار فراوانى درباره نجاشى مسلمان شده و رفتار او با مهاجران و علاقمندیش نسبت به رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم در مصادر اسلامى آمده است. او در پاسخ رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم هدایاى زیادى براى آن حضرت ارسال کرد.

سایر نامه های ارسالی به حاکمان دنیا

نامه حارث بن أبى شمر ،حاکم غسّانىدولت غسانى که توسط رومیان در شامات تأسیس شده بود، از آن جا که عامل رومیان بود، در گسترش مسیحیت تلاش مى ‌کرد. از نظر رومیان، مسیحى شدن اعراب بادیه الشام بسیار اهمیت داشت زیرا علاوه بر این که راحت‌تر کنترل شده و در اختیار آنها بودند، مى‌توانستند مدافع طبیعى آنها در برابر سایر قبایل و نیز ایرانیان باشند.‌«شجاع بن وهب أسدى» (یکى از شش سفیر) مى‌ گوید: «حارث بن أبى شمر» در غوطه «دمشق» سرگرم فراهم ساختن وسائل پذیرائى قیصر روم بود که از «حمص» به طرف «إیلیاء» مى‌ آمد، دو یا سه روز انتظار کشیدم‌.نامه ای که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به او نوشتند به این مضمون بود:«بسم الله الرحمن الرحیم، الى الحارث بن ابى شمر، سلام على من اتّبع الهدى و آمن به و صدق، و انى ادعوک ان تؤمن بالله وحده لاشریک له، یبقى ملکک». مضمون نامه آن بود که اگر ایمان آورى پادشاهیت بر جاى مى‌ماند. شجاع بن وهب اسدى نامه را به حارث رساند، اما وى از تعبیر آخر نامه به شدت عصبانى شد و گفت که با سپاهى به سراغ او خواهد آمد حتى اگر در یمن باشد.روزى «حارث» بیرون آمد و تاج بر سر نهاد و مرا بار داد، نامه رسول خدا را به وى دادم، «حارث» آن را خواند و سپس دور انداخت و گفت: کیست که پادشاهى مرا از من بگیرد؟ من خود به جنگ وى مى‌روم هر چند در یمن باشد، مردم را فراهم آورید! و پیوسته تا شامگاه نشسته و امور بر وى عرضه مى‌شد، آنگاه فرمان داد که ستوران را نعل کنند و سپس گفت: آنچه را مى‌بینى به پیامبرت بازگوى، در این موقع قصّه این نامه و تصمیم خود را به «قیصر» گزارش داد، «قیصر» به وى نوشت از این فکر درگذر و در «إیلیاء» نزد من آى.

نامه به هوذه بن على حنفى ، حاکم یمامهآن حضرت او را به قبول اسلام فرا خوانده و با اشاره به غلبه دین او در آینده، از وى خواستند تا اسلام را بپذیرد و آنچه را تحت سلطه دارد حفظ کند. سلیط بن عمرو، حامل نامه رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم بود. او در برابر دعوت پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم ضمن نامه‌اى با اشاره به قوت ادبى خود، به آن حضرت نوشت: عرب احترام فراوانى به من مى ‌گذارد، بهتر است مرا در کار خود شریک گردانى تا از تو پیروى کنم.[۱۰]

نامه به منذر بن ساوی، حاکم بحرینمنذر بن ساوی؛ حاکم بحرین، یکى دیگر از مخاطبین رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم بود که علاء بن حضرمى نامه دعوت رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم را به وى رساند. او متأثر از دین مجوسى بوده است. وى در پاسخ نامه رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم نوشت: من نامه شما را براى مردم بحرین خواندم، برخى از آنها اسلام را دوست داشته و آن را پذیرفتند و برخى آن را قبول نکردند. در سرزمین من یهودیان و مجوسیانى هستند، درباره آنها اگر دستورى دارید بفرمایید».به هر روى منذر از معدود کسانى است که دعوت رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم را پذیرفته است.‌

نامه به جیفر و عبد فرزندان جلندى حاکمان عمان‌جیفر و عبد فرزندان جلندى حاکمان عمان، در سال هشتم هجرت دعوت به اسلام شدند. ابوزید یا عمرو بن عاص حامل نامه رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم براى دعوت آنها به اسلام بوده است. نقل مفصلى از مذاکره عمرو بن عاص با آنها نقل شده و در انتهاى آن آمده است که اسلام را پذیرفتند.

نامه به اسقف اعظم نجرانرسول خدا(صلی الله علیه و آله) نامه‌ اى نیز براى اسقف نجران نوشته اند: «باسم اله ابراهیم و اسحاق و یعقوب؛ من محمّد النبى رسول الله الى اسقف نجران، اسلم انت، فانى احمد الیک اله ابراهیم و اسحاق و یعقوب، اما بعد: فانى ادعوکم الى عباده الله من عباده العبّاد و ادعوکم الى ولایه اللّه من ولایه العباد، و ان ابیتم فالجزیه، فان أبیتم آذنتکم بحرب والسلام.»

پانویس:
۱.طبقات‌ الکبرى/ترجمه،ج‌۱،ص:۲۴۳
۲.سیره ابن هشام، ج ۴، ص ۲۵۴- ۲۵۵ چاپ حلبى ۱۳۵۵ ه
۳.تاریخ یعقوبى ج ۲، ص ۷۸، چاپ بیروت ۱۳۷۹
۴.طبقات، ج ۱، ص ۲۵۸- ۲۶۲، چاپ بیروت، سال ۱۳۸۰ ه. م.
۵.مکاتیب الرسول، ج ۱، صص ۹۳- ۹۰
۶.سیره ابن هشام، ج ۱، ص ۶۳- ۷۱، چاپ مصطفى الحلبى، ۱۳۵۵ ه. م.
۷.یک بار براى هدایت یافتن خودت و بار دیگر براى پیروى اهل کشورت از تو، یا هم یک بار در دنیا به بقاى عزت و سلطنت و یک بار در آخرت به دخول در بهشت و رسیدن به ثوابهاى الهى، یا یک بار به سبب پیروى عیسى و یک بار دیگر براى ایمان به محمد.
۸.مکاتیب الرسول، ج ۱، صص ۱۰۵- ۱۱۴
۹.طبقات الکبرى، ج ۱، ص ۲۷۶ مکاتیب الرسول، ج ۱، ص ۱۳۸

منابع:
۱.سیره رسول خدا صلى الله علیه و آله وسلم،رسول جعفریان،انتشارات دلیل ما،قم، ۱۳۸۳ ش‌
۲.تاریخ پیامبر اسلام‌،محمد ابراهیم آیتى،دانشگاه تهران،تهران، ۱۳۷۸ ش‌

شجاعت و حکمت امام جواد علیه السلام

اربلى‏ رحمه الله در کتاب «کشف الغمّه» از محمّد بن طلحه نقل کرده است:

مأمون یکسال بعد از شهادت حضرت رضا علیه السلام به بغداد آمد، روزى به قصد شکار از شهر خارج شد و در مسیر راه از کوچه ‏اى عبورش افتاد که بچه ‏ها در آنجا بازى مى‏ کردند و حضرت جواد علیه السلام با آنها ایستاده بود و در آن هنگام یازده سال بیشتر از عمر شریفش نگذشته بود.

بچّه ‏ها با مشاهده مأمون همگى پراکنده شده و فرار کردند، ولى حضرت جواد علیه السلام از جاى خود حرکت نکرد. مأمون نزدیک آمد و نگاهى به آن حضرت نمود و گفت: اى پسر چرا به همراه بچّه ‏ها فرار نکردى؟

امام علیه السلام فوراً جواب داد: اى امیرالمؤمنین (!!) راه تنگ نبود تا با رفتن خود آن را وسیع گردانم، و گناهى مرتکب نشده ‏ام تا از عقوبت آن بترسم، و گمانم به تو نیکو است که کسى را بدون گناه ضرر نمى ‏رسانى.

 مأمون از آن سخنان شیوا و محکم او بسیار تعجّب کرد و عرض کرد: اسم تو چیست؟

 فرمود: نام من محمّد است . عرض کرد: فرزند چه کسى هستى؟

 فرمود: من فرزند على بن موسى الرضا هستم.

مأمون بر پدر آن حضرت درود و رحمت فرستاد ، و به سوى مقصد خود روانه شد ، چون از آبادى دور شد بازِ شکارى را بدنبال درّاجى[۱](۱) فرستاد، باز از دیدگان او براى مدّتى ناپدید گشت، و وقتى برگشت در منقارش ماهى کوچکى بود که هنوز آثار حیات در وجودش مشاهده مى‏ شد، خلیفه از دیدن آن بسیار تعجب کرد، سپس آن را در دستش گرفت و از همان راهى که آمده بود برگشت .

چون به آن محلّ که حضرت جواد علیه السلام را ملاقات کرده بود رسید بچّه‏ ها را دید که مثل سابق آنجا را ترک گفته و فرار نمودند ولى این بار هم آن حضرت از جاى خود حرکت نکرد و همانجا ایستاد، خلیفه نزدیک آمد و سؤال کرد: در دست من چیست؟

 فرمود: یا أمیرالمؤمنین(!!) إنّ اللَّه خلق بمشیّته فی بحر قدرته سمکاً صغاراً تصیدها بزاه الملوک والخلفاء، فیختبرون بها سلاله أهل بیت النبوّه.؛خداوند تبارک و تعالى به مشیّت خود در دریاى قدرتش ماهى ‏هاى کوچکى را مى‏ آفریند، و باز شکارى پادشاهان آن را صید مى‏ کند و پادشاهان آن را در میان دست پنهان مى ‏کنند تا فرزندان اهل بیت نبوّت را با این وسیله امتحان کنند .

چون مأمون این کلمات را از آن حضرت شنید تعجب کرد، و ضمن نگاه عمیقى که به او کرد گفت: براستى که فرزند امام رضا علیه السلام هستى، و احسان خود را به آن حضرت دو چندان کرد.[۲]

پی نوشت ها:

[۱] . درّاج: پرنده‏ اى است شبیه کبک.

[۲] . کشف الغمّه ، ج۲، ص ۳۴۴؛  بحار الأنوار، ج۵۰، ص۹۱، حدیث ۶٫

منبع : پایگاه علمی المنجی.