ولایت

نوشته‌ها

اسامى زیباى غدیر

اشاره:

نامها به سهولت در ذهنها جاى مى‏گیرند و به راحتى معانى بلند را منتقل مى‏کنند به همین دلیل و دلایل دیگر، نامگذارى روزها و یا هفته‏ها یکى از شیوه‏هاى تبلیغاتى مثبت و منفى شده است و مطرح شدن و رواج پیدا کردن ارزشها یا ضد ارزشها را در پى دارد. اسلام علاوه بر این که براى برخى از روزها اسمهاى خاصى مانند عید قربان، عید فطر، روز عرفه و … برگزیده بر همه این روزها نام ایام الله نهاده است تا عظمت و قداست این روزها هر چه بیشتر در ذهن و دل مؤمنان، نقش بسته و موجب تذکر و تنبه آنان گردد.

یکى از روزهایى که در اسلام براى تعظیم آن، از شیوه نامگذارى بهره گرفته شده “غدیر” است ویژگى غدیر این است که نامهاى گوناگونى براى آن قرار داده شده و این خود عظمت این روز را نسبت به روزهاى دیگر نشان مى‏دهد نامهاى روز غدیر، از اسرار و ابعاد این روز پرده برمى‏دارند هر نامى از این نامها درى تازه از قلعه بلند غدیر بر ما مى‏گشاید چرا که اسلام بر برگزیدن نامى براى زمان یا مکان و یا هر چیز دیگر، خصوصیات مسمى را در نظر داشته و به جنبه‏ها و زوایاى آن توجه کرده است. از این روى شناختن و شناساندن نامهاى روز غدیر یک ضرورت است. با این کار تصویرى روشن از این روز در ذهن و دل نقش بسته و بیش از پیش این روز بزرگ را مى‏شناساند.

شایسته است نامهاى غدیر را با بهترین شکل و زیباترین خط بنویسیم و محافل جشن و سرور عید غدیر را با آن، معنى و روحى تازه ببخشیم.

ویژگى غدیر این است که نامهاى گوناگونى براى آن قرار داده شده و این خود عظمت این روز را نسبت به روزهاى دیگر نشان مى‏دهد نامهاى روز غدیر، از اسرار و ابعاد این روز پرده برمى‏دارند هر نامى از این نامها درى تازه از قلعه بلند غدیر بر ما مى‏گشاید

آنچه در زیر مى‏آید پنجاه نام و یا صفت براى روز غدیر است که از روایات برگرفته‏ شده است :

۱ . بزرگترین عید خدا؛ “عیدالله الاکبر” (۱)

۲ . روز گشایش؛ “یوم وقوع الفرج” (۲)

۳ . روز خشنودى پروردگار؛ ” یوم مرضاه الرحمن” (۳)

۴ . روز زبونى شیطان؛ ” یوم مرغمه الشیطان” (۴)

۵ . روز مشعل فروزان دین؛ ” یوم منار الدین” (۵)

۶ . روز بپا خاستن؛ ” یوم القیام” (۶)

۷ . روز شادمانى؛ ” یوم السرور” (۷)

۸ . روز لبخند؛ ” یوم التبسم” (۸)

۹ . روز راهنمایى؛ ” یوم الارشاد” (۹)

۱۰ . روز بلندى گرفتن منزلت شایستگان؛ “یوم رفع الدرج” (۱۰)

۱۱ . روز روشن شدن دلایل خدا؛ ” یوم وضوح الحجج” (۱۱)

۱۲ . روز آزمایش بندگان؛ ” یوم محنه العباد” (۱۲)

۱۳ . روز راندن شیطان؛ ” یوم دحر الشیطان” (۱۳)

۱۴ . روز آشکار کردن حقیقت؛ ” یوم الایضاح” (۱۴)

۱۵ . روز بیان کردن حقایق ایمان؛ ” یوم البیان عن حقایق الایمان” (۱۵)

۱۶ . روز ولایت؛ ” یوم الولایه” (۱۶)

۱۷ . روز کرامت؛ ” یوم الکرامه” (۱۷)

۱۸ . روز کمال دین؛ ” یوم کمال الدین” (۱۸)

۱۹ . روز جداسازى حق از باطل؛ ” یوم الفصل” (۱۹)

۲۰ . روز برهان؛ ” یوم البرهان” (۲۰)

۲۱ . روز منصوب شدن امیرمؤمنان؛ ” یوم نصب امیرالمؤمنین(ع) ” (۲۱)

۲۲ . روز گواهى و گواهان؛ ” یوم الشاهد و المشهود” (۲۲)

۲۳ . روز پیمان؛ ” یوم العهد المعهود” (۲۳)

۲۴ . روز میثاق؛ ” یوم المیثاق المأخوذ” (۲۴)

۲۵ . روز آراستن؛ ” یوم الزینه” (۲۵)

۲۶ . روز قبولى اعمال شیعیان؛ ” یوم قبول اعمال الشیعه” (۲۶)

۲۷ . روز رهنمونى به رهنمایان؛ ” یوم الدلیل على الرواد” (۲۷)

۲۸ . روز امن و امان؛ ” یوم الامن المأمون” (۲۸)

۲۹ . روز آشکار کردن امور پنهان؛ ” یوم ابلاء السرائر” (۲۹)

۳۰ . عید اهل بیت(ع)؛ ” عید اهل البیت(ع)” (۳۰)

۳۱ . عید شیعیان؛ ” عید الشیعه” (۳۱)

۳۲ . روز عبادت؛ ” یوم العباده” (۳۲)

۳۳ . روز اتمام نعمت؛ ” یوم تمام النعمه” (۳۳)

۳۴ . روز اظهار گوهر مصون؛ ” یوم اظهار المصون من المکنون” (۳۴)

۳۵ . روز بر ملا کردن مقاصد پوشیده؛ ” یوم ابلاء خفایا الصدور” (۳۵)

۳۶ . روز تصریح برگزیدگان؛ ” یوم النصوص على اهل الخصوص” (۳۶)

۳۷ . روز محمد(ص) و آل محمد(ص)؛ ” یوم محمد(ص) وآل محمد(ص)” (۳۷)

۳۸ . روز نماز؛ ” یوم الصلاه” (۳۸)

۳۹ . روز شکرگزارى؛ ” یوم الشکر” (۳۹)

۴۰ . روز دوح (درختان پر شاخ و برگ)؛ ” یوم الدوح” (۴۰)

۴۱ . روز غدیر؛ “یوم الغدیر” (۴۱)

۴۲ . روز روزه‏ دارى؛ ” یوم الصیام” (۴۲)

۴۳ . روز اطعام؛ ” یوم اطعام الطعام” (۴۳)

۴۴ . روز جشن؛ ” یوم العید” (۴۴)

۴۵ . روز عالم بالا؛ ” یوم الملأ الاعلى” (۴۵)

۴۶ . روز کامل کردن دین؛ ” یوم اکمال الدین” (۴۶)

۴۷ . روز شادابى؛ ” یوم الفرح” (۴۷)

۴۸ . روز به صراحت سخن گشودن از مقام ناب؛ ” یوم الافصاح عن المقام الصراح” (۴۸)

۴۹ . روز افشاى پیوند میان کفر و نفاق؛” یوم تبیان العقود عن النفاق و الجحود” (۴۹)

۵۰ . روز گردهمایى و تعهد حاضران؛ ” یوم الجمع المسؤول” (۵۰)

پى‌نوشت‌:

۱٫ امام رضا(ع) مى‏فرماید: و هوعید الله الاکبر (عید غدیر، برترین عید خداوند است)، الغدیر، ج ۱، ص ۲۸۶٫

۲٫ قال على (ع): هذا یوم فیه وقع الفرج، مصباح المتهجد، ص‏ ۷۰۰٫

۳٫ قال الصادق(ع): و فیه مرضاه الرحمن (در این روز، رضایت خداوند نهفته است)، بحارالانوار، ج ۹۸، ص ۳۲۳٫

۴٫ قال الرضا(ع): انه یوم مرغمه الشیطان، بحارالانوار، ج ۹۸، ص ۳۲۳٫

۵٫ قال الصادق(ع): یوم منارالدین أشرف منهما (روز مشعل فروزان دین، از دو عید فطر و قربان گرامى‏تر است.

۶٫ قال الصادق(ع): ذلک یوم القیام (روزغدیر، روز بپاخاستن است) بحارالانوار، ج ۹۸، ص۳۲۳٫

۷٫ قال الصادق(ع): انه یوم السرور، الغدیر، ج ۱، ص ۲۸۶٫

۸٫ قال الرضا(ع): و هو یوم التبسم ،المراقبات، ص۲۵۷٫

۹٫ قال على(ع): هذا یوم الارشاد ، مصباح المتهجد، ص ۷۰۰٫

۱۰٫ قال على(ع): هذا یوم فیه … رفعت الدرج (این روزى است که منزلت شایستگان در آن، بلندى گرفت) مصباح المتهجد، ص ۷۰۰٫

۱۱٫ قال على(ع): هذا یوم … فیه … وضحت الحجج (این روزى است که دلایل خداوند در آن، روشن گشت).

۱۲٫ قال على(ع): هذا یوم محنه العباد، مصباح المتهجد، ص ۷۰۰٫

۱۳٫ قال على(ع): و هو … یوم دحرالشیطان، مصباح المتهجد، ص ۷۰۰٫

۱۴٫ قال على(ع): و هو یوم الایضاح (روزغدیر، روزآشکار کردن حقیقت است) مصباح المتهجد، ص۷۰۰٫

۱۵٫ قال على(ع): و هو … یوم البیان عن حقایق الایمان، مصباح المتهجد، ص ۷۰۰٫

۱۶٫ امام رضا(ع) در حدیثى مفصل، روزغدیر را روزعرضه ولایت به انسانها و مخلوقات معرفى مى‏کند، المراقبات، ص ۲۵۷٫

۱۷ امام صادق(ع): در هنگام ملاقات با برادر ایمانى خود بگو: الحمدالله الذى اکرمنا بهذا الیوم (حمد خداوند را که ما را در این روز کرامت داد) المرقبات، ص ۲۵۷٫

۱۸٫ قال على(ع) و هو … یوم کمال الدین، مصباح المتهجد، ص ۷۰۰٫

۱۹٫ قال على(ع): هذا یوم الفصل الذى کنتم توعدون، مصباح المتهجد، ص ۷۰۰٫

۲۰٫ قال على(ع): و هو … یوم البرهان، مصباح المتهجد، ص ۷۰۰٫

۲۱٫ قال الصادق(ع): الیوم الذى نصب منه رسول الله امیرالمؤمنین(ع)، الغدیر، ج ۱، ص ۲۸۵٫

۲۲٫ قال على(ع): وهو… یوم الشاهد و المشهود، مصباح المتهجد، ص۷۰۰٫ امام صادق(ع): نام غدیر در زمین روز به گواهى گرفته شدگان (جمع مشهود) است. بحارالانوار، ج ۹۸، ص ۲۳۱٫

۲۳٫ قال على(ع): و هو… یوم العهد المعهود، مصباح المتهجد، ص ۷۰۰ .

۲۴٫ امام صادق(ع): نام غدیر در زمین، روز میثاق گرفته شده است، بحارالانوار، ج ۹۸، ص ۳۲۱٫

۲۵٫ امام رضا(ع): روزغدیر، روز زینت است، المراقبات، ص ۲۵۷٫

۲۶٫ قال الرضا(ع): یوم تقبل اعمال الشیعه، المراقبات، ص ۲۵۷٫

۲۷٫ قال على(ع): هذا … یوم الدلیل على الرواد (این، روز رهنمونى به رهنمایان است) مصباح المتهجد، ص ۷۰۰٫

۲۸٫ قال على(ع): هذا یوم الامن المأمون، مصباح‏المتهجد، ص ۷۰۰٫

۲۹٫ قال على(ع): هذا یوم ابلاء السرائر، مصباح المتهجد، ص ۷۰۰٫

۳۰٫ قال الصادق(ع): جعله عیدا لنا، بحارالانوار، ج ۹۸، ص ۳۰۰٫

۳۱٫ قال الصادق(ع): جعله عیدا … لموالینا و شیعتنا، بحارالانوار، ج ۹۸، ص ۳۰۰٫

۳۲٫ امام صادق(ع): روزغدیر، روزعبادت است. الغدیر، ج ۱ ، ص ۲۸۵٫

۳۳٫ قال الصادق(ع): انه الیوم الذى… تمت فیه النعمه، الغدیر، ج ۱، ص ۲۸۵٫

۳۴٫ قال على(ع): هذا یوم اظهارالمصون من المکنون، مصباح المجتهد، ص ۷۰۰٫

۳۵ قال على(ع): هذا یوم ابدى خفایا الصدور و مضمرات الامور، مصباح المتهجد، ص ۳۶۷٫ قال على(ع): هذا یوم النصوص على اهل الخصوص (این، روز تصریح برگزیدگان است) همان.

۳۷٫ قال الصادق(ع):هوالیوم الذى جعله لمحمد(ص) و آله(ع) ، المراقبات، ص ۲۵۷٫

۳۸٫ امام صادق(ع): روزغدیر، روز نماز است. الغدیر، ج ۱ ص ۲۸۵٫

۳۹٫ امام صادق(ع): روزغدیر، روز شکرگزارى است. الغدیر، ج ۱، ص ۲۸۵٫

۴۰٫ قال على(ع): و انزل على نبیه فى یوم الدرج ما بین له عن ارادته فى خلصائه (و خداوند در روز دوم، اراده خویش را در حق بندگان خاص و گزیدگان خود اظهار داشت) مصباح المتهجد، ص ۷۰۰٫ مقصود ازدرج ، درختان پر شاخ و برگى است که در سرزمین غدیر وجود داشت و حضرت در سایه آنها قرار گرفت و ولایت امیرمؤمنان(ع) را ابلاغ فرمود.

۴۱٫ این نام، معروفترین نام غدیر است که از مکان واقعه گرفته شده است.

۴۲٫ قال الصادق(ع): ذلک یوم صیام (روز غدیر، روز روزه ‏دارى است) بحارالانوار، ج ۹۸، ص ۳۲۳٫

۴۳٫ امام صادق(ع): روز غدیر، روز اطعام است. بحارالانوار، ج ۹۸، ص ۳۲۳٫

۴۴٫ قال الصادق(ع): انه یوم عید، بحارالانوار، ج ۹۸، ص ۲۹۸٫

۴۵٫ قال على(ع): هذا یوم الملأ الاعلى … (این روز عالم بالا است…) مصباح المتهجد، ص ۷۰۰٫

۴۶٫ قال الرضا(ع): هو الیوم الذى اکمل الله فیه الدین، المراقبات، ص ۲۵۷٫

۴۷٫ قال الصادق(ع): انه یوم فرح، الغدیر، ج ۱، ص ۲۸۶٫

۴۸٫ قال على(ع): و هو … یوم الایضاح عن المقام الصراح (روزغدیر، روز به صراحت سخن گفتن از مقام ناب است) مصباح المتهجد، ص ۷۰۰٫

۴۹٫ قال على(ع): و هو یوم تبیان العقود عن النفاق و الجحود (غدیر، روز باز کردن گره پیوند میان کفر و نفاق است) مصباح المتهجد، ص ۷۰۰٫

۵۰٫ امام صادق(ع): نام غدیر در زمین، روز بازخواست شدگان است. بحارالانوار، ج ۹۸، ص ۳۲۰٫

منبع:ماهنامه کوثر، شماره ۲

قَنبر ؛ دلباخته ولایت ، شهید محبت

اشاره:

 آنانى هم که به عبادت ـ از گونه نظر در صورت ولى خدا(۱) ـ روزگار مى گذرانده اند سلمان و بوذر و عمار و سرانجام غلام على قنبر بوده اند. قنبر که زندگى اش به ظاهر و به باطن وقف على و آل او بود و مظلوم؛ مظلوم به مفهوم بى توجهى و کم عنایتى به شخصیت و هم به کلمه قنبر و ادامه این مظلومیت در طول اعصار و تا روز امروز. این مقاله در ضمن بیان مظلومیت قنبر غلام علی اشاراتی به زندگینامه مختصر و ایثار و دلباختگی او نسبت به ولایت دارد.

 

مظلومیت قنبر از براى آن که نه شعرى به خاطرش سرودند و نه حماسه اى از برایش نگاشتند(۲) و هر چند غلامعلى و غلام على فراوان شد ولى کمتر کسى نام قنبر بر فرزندش نهاد و آنانى که نامشان قنبر بود کمتر نام آفریدند و در جریده مصلحان و محققان ذکرى از ایشان نرفت و آن قنبر نامان انگشت شمار نیز خود مظلومى دیگر شدند(۳); نه کسى قلم بر ایشان لنگانید و نه خود قلم بر دوش بنان نهادند.

این مظلومیت سالیان سال ادامه داشت تا از برکات روح قدسى آن شهید راه حلقه به گوشى على، خامه نویسنده عاشق غلامى على و غلام على، علا مه محمدرضا عبدالامیر انصارى، نخستین کتاب مستقل در باره قنبر را با نام قنبر المذبوح(۴) فى حب على ـ علیه السلام ـ(۵) به زبان وحى نگاشت.

این کمین بنده نیز که همواره در پى شناساندن چهره هاى درخور توجه و کمتر مورد توجه بوده است، با در رسیدن سال «سلونى» آهنگ آن نمودم تا متن این کتاب محققانه را به در درى درآورم تا پارسى زبانان عربى گریز نیز از این ترجمان تحریرگونه استفادت برند و از چون اویى محروم نگردند; تقارن نام مترجم حقیر با آن نویسنده عدیم النظیر نیز گیرنده فال نیکى دیگر شد…

والسلام على مولاى قنبر و مولاى مولاى على

روزى از روزهاى جنگ مسلمانان علیه ساسانیان بود… سپاهیان مسلمان با کوله بارى از غنایم جنگى از راه رسیدند و مانند همیشه گروهى ایرانیان گرفتار شده به همراه داشتند. آن ها را به اهل مدینه عرضه داشتند تا هر یک دوران اسارات خود را جایى بگذراند… .

در آن میان جوانى بود با موهاى برآمده و زایده اى بر سرش که مى گفتند پسر حمدان و از سخن گویان حکومتى بوده است.(۶)

سر به زیر افکنده و خود را از نگاه هاى پیروز شدگان جنگ مى رهانید. ناگهان نگاهى محبتآمیز بر سرش سنگینى کرد، مى خواست خود را پنهان سازد ولى غافلگیر شده بود. زیرچشمى بدان عرب نگریست، اوهم جوانى بود با چشم هایى مهربان ولى پر کشش. اندکى موهاى جلوى سر را نداشت و آثار جنگ در چهره اش مى نمود.

آن جوان عرب این جوان عجم را به غلامى اش برگزید. به این عزیز دیروز و ذلیل امروز کنیه ابوهمدان(۷) بخشید و وى را قنبر نامید.

از آن پس همواره همراه و یا در یاد مولایش على بود. خیلى زود با محیط خو گرفت و خیلى چیزها آموخت.

اجراى حدود الهى و تعزیرات حکومتى را برعهده گرفت و با این اجراى عدالت خود را در زمره عادلان وارد ساخت تا جایى که مولایش نیز به عدالتش گواهى داد.(۸)

البته در این راه سختى ها دیده بود; از جمله مردى را قصاص نمود و سه تازیانه افزون تر بر وى نواخت و على هر سه را با دست خود به وى باز زد.(۹) و روزى که سهم زیادترى براى مولایش از بیت المال کنار گذاشته بود به سختى مورد عتاب و تنبیه لفظى على واقع شد.(۱۰)

ولى در مقابل این سختى ها بر کمالات و معلومات خود مى افزود و روزبه روز پیشرفتى در خود حس مى کرد و در مى یافت که نیرویى غیبى وى را به سمتى مى برد که همان شیعه على بودن است; همان چیزى که هر کس را آن گونه نبود ولى ادعاى آن داشت از منزل على مى راند و اجازه دیدار آفتاب به وى نمى داد، و سرانجام شیرینى این پیروزى را هنگامى چشید که على خود شیعه اش نامید.(۱۱)

از آن پس بود که سنگ صبور مولایش گشت; ناگفتنى ها را شنید و نادیدنى ها را دید. على از ولایت اهل بیت مى گفت; از ولایتى که اگر کسى آن را نشناسد هزاران سال عبادت سود ندهد و حتى اگر عمل هفتاد و دو نبى را بر خدا عرضه دارد باز ذره اى از آن مورد قبول نیفتد. در عوض، اگر یقین به ولایت خاندان رسول پیدا کند پسندیده تر از هزار سال نماز و روزه است.(۱۲) همان ولایتى که به اهل آسمان ها و زمین عرضه گشت، بر جن و انس و میوه هاى درختان و محصولات کشتزارها و… آن هایى که بر آن گردن نهادند پاک و پاکیزه و خوشمزه گشتند و آنانى که سر پیچیدند پلیدى و تلخى بر آنان روى نمود.(۱۳)

آرى قنبر با این معارف برآمد و دوستى اش هر روز و هر روز به على و آلش افزون مى گشت. حتى در دل شب با شمشیرى برهنه سایه به سایه على مى رفت تا مبادا آسیبى بر مولایش رسد و او خفته باشد.(۱۴)

این دوستى از دو سو بود، مولا نیز به این غلام دلباخته عنایت داشت، برترین لباسى که مهیا بود را بر وى مى پوشایند و خود فروتر از او مى پوشید(۱۵) و همواره پوشاکى جوان پسند برایش مى خرید و خوراکى لذیذ به او مى خوارنید.

اکنون قنبر چیزهاى زیادى آموخته است; دانسته است که با وجود آن که مولایش بر خلیفه کنونى برترى دارد باز وى خلافت غصبى را با چنگ و دندان گرفته و رها نمى کند، حتى حل مشکلات پیشآمده را به على وامى گذارد و مى گوید: ((اگر على نبود هلاک مى شدم.)) ولى باز از مسند خلافت پایین نمىآید و عذاب ابدى را براى خویش فراهم مى کند. سرانجام مردى از ایران زمین دشنه بر او فرو مى برد ولى باز هم به خانه نشینى مولا پایان نمى دهد.

خلیفه کنونى نیز نه بر قرآن مى نگرد و نه بر سنت عمل مى کند و نه بر کردار دو شیخ گذشته نظر دارد ولى او را نیز خونین مى کنند و این بار مردم، خودجوش، على را بر مسند مى نشانند.

قنبر در پوست خود نمى گنجد، پرده دار مولا مى شود،(۱۶) به تنظیم ملاقات ها و حل و فصل مشکلاتى که از پس آن برمىآید مى پردازد، چون گذشته در کار قضاوت یارى مى رساند; از جمله آن که پادشاه روم از معاویه معناى لا شىء را پرسید، عمروعاص اسب خوبى را به جانب على گسیل داشت. على و قنبر به او برخوردند، على به قنبر فرمود: با وى معامله کن! قنبر نیز بهاى اسب را پرسید، شخص مإمور گفت: بهاى این اسب لاشىء است. قنبر اسب را گرفت. مإمور گفت: پس بهایش چه مى شود؟ على وى را به صحرا برد و سراب را به وى نشان داد: (یحسبه الظمآن مإا حتى اذا جائه لم یجده شیئا) این هم بهاى اسب!(۱۷)

قنبر هر روز به مسإله جدیدى برمى خورد. روزى ده نفر که على را پروردگار خویش مى خواندند خواستار ملاقات با خلیفه شدند. قنبر مولا را آگاه نمود و آنان وارد شدند و عرض کردند: تو خدا و پروردگار و روزىدهنده مایى!

على: واى بر شما! چنین مگویید! من، على، آفریده اى چون شمایم.

گفتند: نه، اشتباه مى کنید! شما بودى که ما را آفریدى!

على: توبه کنید! من و شما را خداى جهانیان آفریده است.

گفتند: از سخن خود دست نمى کشیم اى پروردگار ما!

على، قنبر را به حاضر ساختن عده اى کارگر مإمور ساخت. کارگران حاضر شدند و مولا آنان را به کندن گودالى در زمین امر نمود. سپس هیزم و آتش در آن افکند و دوباره آن گروه غلات را به توبه فرا خواند اما فایده نداشت مولا نیز یک یک آنان را در آتش افکند و فرمود: هر گاه چیز ناروایى بینم; قنبر را فرا خوانم و آتش فروزان گردد.(۱۸)

ولى این خوشى نیز چون تلخى هاى گذشته دیرى نپایید. هنوز شیرینى خلافت مولایش را در کام داشت که شمشیر بدبخت ترین مرد روى زمین محاسن على را به خون پیشانى اش رنگین ساخت. اشک از گونه هایش روان شده و بغض گلویش را گرفته بود و مى گفت: مولاى من! مولاى من! مولاى من! اى پدر حسنین! اى کاش قبل از این مرده بودم! اى کاش… .

قضایاى بعدى از نظرش چون برق و باد گذشت: خاکسپارى مولایش، غصب خلافت توسط معاویه، قصاص ابن ملجم و… وقتى چشم باز کرد هنگامى بود که فرزند مولایش على را زهر خورانیده بودند و پوستش به سبزى مى گرایید و آماده شهادت و دیدار جدش، مادر و پدرش بود. وى را به نزد خود خواند تا وصیت کند; قنبر! نگاه کن! آیا پشت در مومنى غیر از اهل بیت ایستاده است؟

قنبر: خداوند و پیامبر و فرزند پیامبرش از من داناترند.

قنبر! برو و محمد حنفیه را نزد من آور تا وصیتم را درباره امام بعدى ـ برادم حسین بن على ـ به وى بگویم.(۱۹)

پس از چندى شهادت حسن بن على ـ علیه السلام ـ داغى دیگر بر دل قنبر نهاد. حال، وى شاهد است که بسیارى از یاران على شهد شهادت مى نوشند و قنبر نیز به جرم حق گویى به زندان مى رود.

هنوز زندانى است که حسین بن على در کربلا مى رزمد و دین را جاودانه مى سازد; قیام توابین، نهضت مختار ثقفى و دیگر نداهاى تشیع ـ هیچ کدام ـ را نمى بیند، تنها اطلاع وى از روزگار اخبارى است که بین زندانیان مى پیچد…

براى شهادتى که مولایش على به وى وعده داده بود لحظه شمارى مى کند. سرانجام روزى که انتظارش را مى کشید از راه مى رسد. حجاج خواسته است نزدیک ترین دوست على را از میان بردارد تا کمى آرام شود، و اطرافیان وى را به قنبر رهنمون گشته اند.

حجاج: قنبر تویى؟ بنده على؟

قنبر: بنده خداوندم و على ولى نعمت من است.

حجاج: از دین على بیزارى بجوى!

قنبر: اگر از آن دست کشم تو مرا به دین بهترى راهنمایى مى کنى؟

حجاج: من تو را امروز مى کشم، ولى چگونگى آن را به خودت واگذاردم.

قنبر: من نیز به اختیار خودت نهادم، زیرا هرگونه مرا به شهادت رسانى روزى به همان صورت به هلاکت مى رسانمت و قصاص مى کنم. و اما مولایم على ـ علیه السلام ـ مرا خبر داده است که تو سر از بدنم جدا مى سازى و بدین گونه مرا به شهادت مى رسانى.

حجاج: سر از بدنش جدا سازید!…(۲۰)

قنبر اکنون به آنچه که در جمل و صفین و نهروان با تلاش بسیار نرسیده بود رسید; پرواز در آسمان ها، شهادت، شهادت… .

این جاست که حیات ظاهرى قنبر به پایان مى رسد و آگاهى درباره زندگى وى در طول قرن ها کم و کمتر مى شود. حتى آگاهى دقیقى از مکانى که پیکر پاکش را در آن جا به خاک سپردند وجود ندارد; عده اى مزار وى را در ((حمص))(۲۱) و گروهى در نجف در کنار کمیل بن زیاد ـ رحمه الله ـ(۲۲) دانند.

فرزندان و کسانى که از نسل وى به وجود آمدند:

۱ـ احمد;(۲۳)

۲ـ سالم;(۲۴)

۳ـ عبدالله(۲۵).

این سه تن در تاریخ از فرزندان قنبر ثبت گشته اند و آنانى که از احفاد وى قلمداد گشته اند این هشت تن اند که نامشان در پى مىآید:

۱ـ قنبربن احمدبن قنبر، که از پدر و جدش حدیث روایت مى کرده است.(۲۶)

۲ـ کثیر بن طارق ابوطارق القنبرى، صاحب کتابى حدیثى بوده است.(۲۷)

۳ـ یغنم بن سالم بن قنبر، که نامش را نعیم هم دانسته اند.(۲۸)

۴ـ عباس بن الحسن بن خشیش القنبرى، کنیه ابى فضل داشته و از حاجب بن سلیمان المنبجى روایت کرده و محمدبن المظفر نیز از وى روایت کرده است.(۲۹)

۵ـ احمدبن بشر القنبرى البصرى، از بشربن هلال الصواف روایت کرده و پسرش بشر نیز از او روایت کرده است.(۳۰)

۶ـ محمدبن روح بن عمران القنبرى، صاحب کنیه ابى عبدالله و ساکن مصر بوده و در ماه ذىحجه سال دویست و چهل و پنج هجرى قمرى دار فانى را وداع گفته است.(۳۱)

۷ـ محمدبن على القنبرى الهمدانى، وى از طایفه شاعران همدان در دوره معتمد بالله و مکتفى بالله است. حدیث نیز از صولى روایت نموده و به تشیع شهرت داشته است.(۳۲)

۸ـ محمدبن صالح بن على بن محمدبن قنبر الکبیر غلام حضرت رضا ـ علیه آلاف التحیه و الثنإ ـ بوده و از آن حضرت حدیث روایت نموده است.(۳۳)

پى‏ نوشت‏:

۱ـ (النظر فى وجه على ـ علیه السلام ـ عباده) (ذخائر العقبى، ص ۹۵).

۲ـ براى نمونه اى از این شاهنامه گونه هاى منثور که در قسمت هاى مختلف نقشى نیز به قنبر داده شده است; نگر: کلیات خاورنامه، کتابفروشى محمد حسن علمى; تهران.

۳ـ نگر: قنبرعلى، جوانمرد شیراز، کنت گوبینو، ترجمه و نگارش سید محمدعلى جمالزاده، کانون معرفت، تهران، ۱۳۵۲ ش.

۴ـاثبات الهداه، ۴ / ۵۴۹ و ۵ / ;۱۱ ارشاد القلوب، ص ;۲۲۷ بحارالانوار، ۴۲ / ;۱۲۶ مستدرک سفینه البحار، ۸ / ۶۰۳، و ارشاد، ص ۱۷۳٫ ۵ـ قنبر المذبوح فى حب على ـ علیه السلام ـ ، محمد رضا عبد الامیر الانصارى، مجمع البحوث الاسلامیه، مشهد، الطبعه الاولى، ۱۴۱۳ ه” .ق.

۶ـ دایره المعارف، ۲۴ / ۱۰۳٫

۷ـ الارشاد، ص ;۱۷۳ بحارالانوار، ۴۲ / ۱۲۶٫

۸ـ قضإ امیرالمومنین ـ علیه السلام ـ ، ص ۲۰۵٫

۹ـ وسائل، الشیعه ۱۸ / ;۳۱۲ ۱۹ / ;۱۳۷ کافى، ۷ / ;۲۶ تهذیب، ۱۰ / ;۱۴۸ بحارالانوار، ۴ / ۳۱۲٫

۱۰ـ شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ۲ / ;۱۹۹ بحارالانوار، ۴۱ / ;۱۱۳ مناقب، آل ابى طالب / ۲ / ;۱۰۸ الغارات، ۱ / ۵۵٫

۱۱ـ بحارالانوار، ۲۷ / ;۱۰۹ تفسیر فرات، ص ;۲۰۸ مشکاه الانوار، ص ;۹۳ مشارق الانوار، ص ۴۸، مستدرک سفینه البحار، ۸ / ۶۰۲٫

۱۲ـ بحارالانوار، ۲۷ / ;۱۹۶ جامع الاخبار، ص ۲۰۷٫

۱۳ـ اختصاص، ص ;۲۴۹ معجم رجال الحدیث، ۱۴ / ۸۵٫

۱۴ـ بحارالانوار، ۴۱ / ۱ و ۵ / ;۱۰۴ مستدرک سفینه البحار، ۸ / ;۶۰۳ توحید، ص ;۳۳۸ تنقیح المقال، ۲ / ;۳۰ قاموس الرجال، ۷ / ۲۹۰، کافى، ۲ / ۵۹٫

۱۵ـ بحار الانوار، ۱۰۳ / ;۹۳ غارات، ۱ / ;۱۰۶ مکارم الاخلاق، ص ;۱۲۸ مناقب، ۲ / ;۹۷ سیره الائمه الاثنى عشر، ۱ / ;۳۰۴ مجالس السنیه، ۱ / ۴۷۴، کشف الغمه، ۱ / ۱۷۵

۱۶ـ التنبیه و الاشراف / ص ۲۵۸٫

۱۷ـ مناقب، ۲ / ;۳۸۲ قضإ امیرالمومنین ـ علیه السلام ـ ، ص ۱۷۰، شماره ۹٫

۱۸ـ معجم البلدان، ۱ / ;۹۳ شرح نهج البلاغه، ۵ / ۵ و ۶ و ۸ / ;۱۱۹ رجال کشى، ص ;۳۰۷ معجم رجال الحدیث، ۱۴ / ;۸۵ قاموس الرجال، ۷ / ;۳۹۰ تنقیح المقال، ۲ / ;۳۰ قضإ امیرالمومنین ـ علیه السلام ـ ، ص ۲۳۷٫

۱۹ـ اعلام الورى، ص ;۲۱۴ کافى، ۱ / ;۳۰۱ بحار الانوار، ۴۴ / ۱۷۴٫

۲۰ـ بحار الانوار، ۴۲ / ;۱۲۶ ارشاد، ص ;۱۷۳ مستدرک سفینه البحار، ۸ / ;۶۰۳ محجه البیضا، ۴ / ;۱۹۸ کشف الغمه، ۱ / ۲۷۸٫

۲۱ـ معجم البلدان، ۲ / ۳۰۳٫

۲۲ـ دایره المعارف، ۲۴ / ۱۰۴٫

۲۳ـ مائه منقبه، ص ;۱۶۶ غایه المرام، ص ;۵۸۶ تاریخ بغداد، ۴ / ۲۱۰٫

۲۴ـ لسان المیزان، ۶ / ;۳۱۵ میزان الاعتدال، ۴ / ;۴۵۹ مناقب، ۲ / ۲۸۲٫

۲۵ـ دایره المعارف، ۲۴ / ۱۰۳٫

۲۶ـ مائه منقبه، ص ۱۶۶، بحار، ۲۷ / ;۱۱۷ غایه المرام، ص ;۵۸۶ تاریخ بغداد، ۴ / ;۲۱۰ کشف الغمه، ۱ / ۹۲٫

۲۷ـ رجال نجاشى، ص ;۳۱۹ رجال ابن داود، ص ۲۸۰، منهج المقال، ص ;۲۶۷ رجال العلامه، ص ;۲۴۹ مجمع الرجال، ۵ / ۶۸٫

۲۸ـ لسان المیزان، ۶ / ;۳۱۵ میزان الاعتدال، ۴ / ۴۵۹٫

۲۹ـ انساب، ۴ / ;۵۴۷ تاج العروس، ۳ / ۵۰۸٫

۳۰ـ انساب، ۴ / ;۵۴۷ تاج العروس، ۳ / ۵۰۸٫

۳۱ـ انساب، ۴ / ۵۴۷٫

۳۲ـ انساب، ;۵۴۷ اعیان الشیعه، ۹ / ;۴۲۶ معجم الشعرا، ;۴۲۳ تاج العروس، ۳ / ۵۰۸٫

۳۳ـ کمال الدین، ص ۴۴۲٫

منبع: مجله حوزه اصفهان ، شماره ۴ و ۵ زمستان۷۹و بهار۸۰ 

محمدرضا  زادهوش

تفاوت ولایت در تشیع و تصوف

اشاره:

در مسئله ولایت بین تصوف و تشیع تفاوت عمیقی وجود دارد و برای روشن شدن این تفاوت و افتراق بیان امور زیر لازم است: در لغت ولایت معنای متعددی از قبیل قرب، محبّت، نصرت، ربوبیت، حق تصرف و امثال اینها ذکر شده است ولکن معنایی که راغب در مفردات برای ولایت ذکر نموده است جامع‌ترین معنی می‌باشد و می‌گوید: «الولاء و التوالی به این معنا است که دو چیز یا بیشتر از آن طوری در کنار هم قرار بگیرند که چیز دیگری بین آنها فاصله نباشد»(۴) و این معنا در تمام معانی دیگری که برای ولاء و ولایت ذکر شده‌اند به نحوی وجود دارد.

امر دوم: ولایت در اصطلاح شیعه:

 در اصطلاح شیعه از ولایت معانی مختلفی اراده می‌شود که نیاز به توضیح دارد.

شهید مطهری(ره) برای ولاء و ولایت در کتاب «ولاء‌ها و ولایتها» اقسامی ذکر کرده است و ما هم بحث را براساس همین تقسیمات مطرح می‌کنیم.

۱ . ولاء منفی: در دین اسلام یکی از ولایت‌ها ولایت منفی است یعنی در اسلام ترک آن ولایت از مسلمانان‌ خواسته شده است. در اسلام خواسته شده است که مسلمانان نباید دوستی و سرپرستی غیرمسلمان را بپذیرد.(۵) ولو احسان و نیکی با آنان در عین حالی که دوستی و سرپرستی آنان را نمی‌پذیرد از نظر اسلام مانعی ندارد چون اسلام به بشر دوستی اهمیت خاصی می‌دهد.(۶) این ولایت اختصاص به شیعه ندارد و همه مسلمین در این مسئله با هم متحدند.

۲ . ولاء‌ اثباتی: ولاء اثباتی بر دو قسم است: یکی ولاء اثباتی عام و دیگری ولاء اثباتی خاص. ولاء اثباتی عام به ولائی گفته می‌شود که به همه افراد جامعه اسلامی هم تعلق می‌گیرد و اختصاص به فرد و یا طبقه‌ی خاصی ندارد. و آن به این معنا است که برای همه افراد جامعه اسلامی ولاء دوستی و قرابت ثابت است و هم ولایت بر همدیگر در مورد امر به معروف و نهی از منکر دارند.(۷) این قسم ولایت نیز اختصاص به شیعه ندارد. و همه مسلمین آنرا قبول دارند.

اما ولاء خاص اثباتی با تمام اقسام خودش اختصاص به پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) و اهل بیت او دارد یعنی این ولاء‌ها برای پیامبر و ائمه طاهرین در دین مبین اسلام ثابت بوده و مسلمانان مکلف‌اند که از حیث اعتقاد و عمل آنها را در رابطه با آنان رعایت کنند. و ولاء اثباتی خاص دارای اقسام زیر می‌باشند:

الف) ولاء‌ محبّت یا ولاء قرابت:

مراد از این ولاء دوستی و محبّت اهل بیت رسول الله می‌باشد و در قرآن کریم آیه مودّت دلالت صریحی بر وجوب این محبت و دوستی دارد «بگو بر رسالتم چیزی از شما نمی‌خواهم جز دوستی اقرباء و اهل بیتم»(۸) در این قسم ولاء همه مسلمین با هم اتحاد دارند و محبّت اهل بیت پیامبر را واجب می‌دانند. شافعی در این رابطه می‌گوید: «اگر محبّ اهل بیت رافضی است پس ای جن و انس شهادت بدهید که من رافضی هستم»(۹) و نیز در شعر معروف خودش وجوب دوستی اهل بیت را به صراحت مطرح کرده است.(۱۰) و زمخشری در ذیل آیه مودّت روایات متعددی از پیامبر اسلام (صلی‌الله علیه و آله) در رابطه با دوستی و محبّت اهل بیت ذکر کرده است.(۱۱)

ب) ولاء امامت:

این ولاء عبارت از آن ولائی است که اگر از طرف خداوند به هر کسی داده شود پیروی مردم در امور دینی از او واجب می‌گردد. به عقیده شیعه این ولایت بعد از پیامبر اسلام (صلی‌الله علیه و آله) از طرف خداوند به امامان معصوم دوازده‌گانه ـ علیهم السّلام ـ اعطاء شده است. و مرجعیت دینی بعد از پیامبر اسلام در امامان معصوم منحصر شده است مگر اینکه از طرف آنان نائبی در این مسئله معین گردد و حدیث ثقلین(۱۲) و آیه تطهیر(۱۳) و آیات و روایات متعدد دیگر به عقیده شیعه بر این مطلب دلالت دارند.

ج ) ولاء زعامت:

 ولاء زعامت عبارت از رهبری اجتماعی و سیاسی جامعه اسلامی می‌باشد که بعد از پیامبر اسلام (صلی‌الله علیه و آله) به عقیده شیعه از طرف خداوند به ائمه معصومین اعطاء گردیده است. و با آیات متعددی از قبیل آیه اطاعت(۱۴) و آیه ولایت(۱۵) بر مدعا استدلال شده است.

د) ولاء تصرف:

 این ولاء برخلاف ولایت‌های سه‌گانه فوق که تشریعی و قراردادی هستند ولاء تکوینی و بالاترین مرحله ولایت می‌باشد.در نظر شیعه بعد از پیامبر اسلام (صلی‌الله علیه و آله) حامل این ولایت فقط نفس پاک انسان کامل است و انسان کامل هم منحصر در حجج الله و ائمه معصومین می‌باشد. پس حامل این ولایت که انسان کامل و معصوم است دارای نفوذ غیبی بر جهان و انسان و ناظر بر ارواح، نفوس، قلب‌ها و اعمال می‌باشد. حالا این ولایت اکتسابی است یا خدادادی در اینجا مجالی برای بیان آن نیست.

تشیع در بین مسلمین از نظر عقیده اختصاص به ولاء امامت، زعامت‌ و تصرف دارد. و سایر مسلمین به این ولایت‌ها نسبت به ائمه دوازده‌گانه که اهل بیت پیامبراند اعتقاد ندارند. و در نظر تشیع این ولایت‌های سه گانه از ستون دین بشمار می‌آید. از امام صادق ـ علیه السلام ـ نقل شده است که: «اسلام بر پنج چیز استوار شده است: نماز، زکات، روزه، حج و ولایت. و به هیچکدام از اینها آن قدر ندا داده نشده است که به ولایت داده شده است»(۱۶)

پس در مذهب تشیع ولایت ائمه طاهرین در سه جهت مرجعیت دینی، رهبری سیاسی و تصرف و نفوذ غیبی بر جهان و انسانها از اصول عقاید دینی بشمار می‌آید.

امر سوم:ولایت در اصطلاح صوفیه

 ولایتی که در نزد صوفیه مطرح است هم از نظر مفهومی و تقسیمات آن وهم از نظر صغروی و مصداقی با ولایتی که در عقاید شیعی مطرح است تفاوت دارد. صوفیه تعریف‌های مختلف و مخصوص به خودشان برای ولایت دارند. بعضی از صوفیه می‌گوید که ولایت قیام عبد است به حق در مقام فنا از نفس خود. و ولایت خاص را اختصاص به سالکان واصل که در حق فنا یافته و به او بقاء یافته می‌دهند.

بعضی از صوفیه می‌گویند: ولی کسی است که از حال خود فانی و در مشاهده حق باقی است و خود از نفس خود خبر ندارد و اگر با غیر حق باشد عهد و قراری ندارد. ملاصدرا می‌گوید: ولی کسی است که کامل و فانی و مضمحل در حق باشد.(۱۷)

صوفیه ولایت را بر چهار قسم تقسیم می‌کنند:

۱ . ولایت عظمی، که ولایت لاهوتی است و مخصوص خاتم انبیاء می‌باشد.

۲ . ولایت کبری، که ولایت جبروتی است و اختصاص به سایر انبیاء‌ دارد.

۳ . ولایت وسطی که ولایت ملکوتی است و مختص به همه اولیاء‌است.

۴ . ولایت صغری که ولایت ناسوتی است و مؤمنان و عارفان به آن متصف می‌گردند.(۱۸)

صوفیه از نظر مصداق نیز اولیاء الله را بر چند قسم تقسیم می‌کنند که عبارتند از: اقطاب، افراد، اوتاد، بدلاء، نجباء و نقباء و اعتقادات خاصی را در این رابط ابراز داشته‌اند که هیچ کدام پایه و اساس دینی و قرآنی ندارد. بنابراین ولایت در نزد صوفیه اولاً از نظر معنا و مفهوم و نه از جهت اقسام ولایت و نه از حیث مصداق و تشکیلات مراتب ولایت هیچ‌کدام منشأ شرعی نداشته و هر چه هست از امور ابداعی خودشان می‌باشد. ثانیاً صوفیه نسبت به ولایت تشریعی یا ساکت‌اند و هیچ رأی و نظری ندارند و یا اکثراً قبول ندارند.

بعد از بیان این مطالب چنین نتیجه‌گیری می‌شود که ولایتی که در نزد صوفیه مطرح است هیچ سنخیتی با ولایتی که شیعه به آن معتقد است ندارد،

پی نوشت:

  1. صافات، آیه ۸۳، و قصص آیه ۱۵ و مریم آیه ۶۹٫
  2. داود الهامی، تصوف از دیدگاه ائمه اطهار ـ علیهم السّلام ـ مؤسسه دفاع از حریم اسلام، ۱۳۷۶ ش.
  3. قمی، شیخ عباس، سفینه البحار، ۵ : ۱۹۸ و ۱۹۹ دارالاسوه للطباعه و النشر اول، ۱۴۱۴ ق.
  4. طبابائی، محمدحسین، المیزان، ۶ : ۱۱، انتشارات جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، بی‌تا، و تهرانی، سید محمدحسین، ولایه‌ الفقیه فی حکومه الاسلامیه، ۱ : ۲۲، دارالمحجه البیضاء،‌اول، ۱۴۱۸ ق (به نقل از مفردات راغب).
  5. ممتحنه، آیات ۱ ـ ۳٫
  6. ممتحنه، آیه ۸٫
  7. توبه،‌آیه ۷۱٫
  8. شوری، آیه ۲۳٫
  9. فخر رازی، تفسیر کبیر، ۲۷ : ۱۶۶، تهران، دارالکتب العلمیه، دوم، بی‌تا.
  10. هیثمی، احمد بن حجر، الصواعق المحرقه، ص ۱۴۸، مکتبه القاهره، ۱۳۸۵ ق.
  11. زمخشری، محمد بن عمر، کشاف ۴ : ۲۲۰، دفتر تبلیغات اسلامی، قم، اول، ۱۴۱۶ ق.
  12. هندی، علاءالدین بن حسام، کنزل‌العمال، ۱ : ۳۸۱ بیروت، مؤسسه الرساله، پنجم، ۱۴۰۱ ق.
  13. احزاب، آیه ۳۳٫
  14. نساء، آیه ۵۹٫
  15. مائده، آیه ۵۵٫
  16. کلینی، محمدبن یعقوب، اصول کافی، ۲ : ۲۱، باب دعائم‌الاسلام، بیروت، دارالاضواء، اول ۱۴۱۳٫
  17. سجادی، سیدجعفر، فرهنگ اصطلاحات و تعبیرات عرفانی، ص ۷۹۱ و ۷۹۲، انتشارات کتابخانه طهوری، چهارم، ۱۳۷۸ ش.
  18. همان، ص ۷۹۲٫

نویسنده: حمید رفیعی

فاطمه زهرا علیهاالسلام سرّ لیله القدر

 

اشاره:

در این نوشتار، سعی بر آن است نسبت و تعامل باطن و حقیقت وجود فاطمه زهرا علیهاالسلام با حقیقت وجود و باطن «لیله القدر» مقایسه شود و در محورهای «تعیّن و تعیین اصل وجود» و «هندسه خلقت و شریعت»، بر ویژگی های اشتراکی و مشابهت های این دو آفریده عظیم تأکید گردد. در این مقاله، منزلت سه عالم «سرشت»، «سرنوشت» و «شخصیت حضرت فاطمه علیهاالسلام » با رویکردی تطبیقی بررسی می شود.

مقدّمه

معرفت به همه مؤلّفه های شخصیتِ برجسته و هستیِ شاخص و ممتازِ یگانه زنان در همه اعصار و امصار و در دو عالم پیدا و پنهان بسیار مشکل و معسور می نماید؛ چه اینکه از حیث «هویّت وجودی» نه «ماهیت مفهومی» و حقایق درون ذاتی، از باب «وَمَا مِنَّا إِلَّا لَهُ مَقَامٌ مَّعْلُومٌ» (صافات: ۱۶۴) تکرارناپذیر و همتانابردار و ادراک ناشدنی است؛ و هرچه از حیث وجودی، قوی تر، شدیدتر و کامل تر بوده و تجرّد بیشتری داشته باشد و به هستی محض قرب یابد مصداق «لایُدرِکُه بُعدُ الهِمَم و لایَنالُه غَوصُ الفِطَن»(۲) خواهد شد که نه حکیم با ادراک حصولی و نه عارف با ادراک حضوری خویش، توان درک و معرفت به قلّه های بلند و منیع ذات و شخصیت وجودی او را ندارد و عرفانِ به آن انسان کامل هر آینه اعتراف به «جهل» و «عجز» از معرفت به حقیقت ذاتی اوست. اما راه ورود به بهشت ذات و جنّت وجود و هستی او نیز مسدود و بسته نیست، بلکه معرفت به مراتب و درجاتی از هستی و کمالات وجودی او ممکن و میسور است؛ یعنی اکتناه به ذات انسان کامل، که مظهری از «لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَی ءٌ»(شوری: ۱۱) و «وَلَمْ یَکُن لَّهُ کُفُوا أَحَد» (توحید: ۴) شده و جامع اسماء جمال و جلال الهی است و کون جامع، تا غیب و شهادت وجود مطلق و مضاف هستی را در خانه خویشتن به هم گِره زده، راه ورود به حقیقت ذاتش را بر روی نامحرمان و محرومان از تماشاگه راز مسدود می نماید و تنها محرمان دل در حرم وجود و حریم هستیِ تشبّه یافته به هستی مطلق و مطلق هستی او راه دارند تا «لم یَحجبُها عن واجبِ معرفتهِ»(۳) نیز صورت پذیرد و الگوشناسی و الگوپذیری در مقام استکمال وجودی با حرکت جوهری، تجدّد امثالی و حرکت حبّی(۴) تعیّن یابد.

شخصیت جامع الابعاد و بلکه جامع الاضداد انسان کاملی همچون فاطمه زهرا علیهاالسلام و وجود نورانی و الهی آن انسان معصوم و حجت بالغه و خلیفه خدای سبحان به دلیل قرب وجودی به وجود مطلق، قابل ادراک به تمام معنا و معرفت پذیر به صورت کامل و جامع و تمام عیار نیست و از جمله، تشابه و تقارب وجودی لیله القدر و فاطمه زهرا علیهاالسلام در همین نکته بلیغ، عمیق و انیق نهفته است که چنان که «لَیْلَهِ الْقَدْرِ وَمَا أَدْرَاکَ مَا لَیْلَهُ الْقَدْر»(قدر:۱۲)، و «اِنّما سُمّیت فاطمهُ لاَنّ الخَلْقَ فُطِموا عَن معرفتِها»(۵) و لیله القدر مراتب پذیر و مشکّک و فاطمه علیهاالسلام نیز از حیث وجودی مرتبه پذیر و دارای درجات وجودی است که باید برای ادراک به قدر میسور و ممکنِ آن یادگار رسول خدا صلی الله علیه و آله رقای وجودی و توسعه در هستی و بسط ذاتی یافت و به مقام لیله القدر تقرّب پیدا کرد. خدای سبحان عقل و دل انسان را مستعد و شایسته معرفت به اسوه های جمال و جلالی اش قرار داد که انسان متکامل در پرتو هدایت، حمایت، ارشاد و اشارت انسان کامل، که انسان مکمّل است، باید به عقل پروری و مهرورزی و محبتِ وجودی سیر صعودی یابد و قوس صعود را در عوالم وجود طی نماید تا به شبستان شهود و بزم وجود همچون فاطمه ای معصوم و ثمره شجره وجود بار یابد.

آری، انسان های تشنه کمال و شائق وصال و مشتاق دیدار حضرت حق سبحانه راهی جز ورود به دارالشهود شخصیت بی همتای انسان کاملی چون صدیقه طاهره علیهاالسلام ندارند … و نسل جدید و جوان جامعه جهانی امروز و مدینه فاضله اسلامی برای خروج از بحران هویّت و فقرشناسنامه حقیقی و رهایی از خطر و آفت فطرت سوز و ویرانگر جوهره وجود یعنی از خود بیگانگی بایسته است که از «فصل» و «غربت» با شخصیتی همچون فاطمه علیهاالسلام ، که در حکمت علمی و عینی، عرفان نظری و عملی، اخلاق قولی و فعلی، درک و درد دینی، عدالت فکری، اخلاقی و عملی، قسط فردی و اجتماعی، حکمت و حکومت فراگیر و جهان شمول، عقل تعالی یافته در دو ساحت علاّمه و عمّاله و عشق و محبت راستین و جاودانه و خیر جامع دنیا و آخرت و سعادت مادی و معنوی و … سرآمد و الگوی جاودانه و تمام نانشدنی و به تعبیر شیرین و دلنشین قرآن کریم، «کوثر» یا خیر و نعمت فزاینده و متزاید و زوال ناپذیر و ابدی است، انس ذهنی، ذاتی و عملی و حشر متافیزیکی و وجودی یافته، آن انسان برتر و نمونه را سرمشق حیات معقول و سرلوحه زندگی پاک خویش قرار دهد تا با فاطمه شناسی و فاطمه گرایی، حیات طیّبه یابد و به فطرت خویش بازگردد و به اصل خود واصل شود و بر روزگار فصل و فراق از خودِ حقیقی و منِ علوی خویش خط بطلان بکشد و به «از کجا آغاز کنیم» که پرسشی عقلانی و تکامل گرایانه است، با «از فاطمه» پاسخ دهد تا بازگشت به خویشتن را تجربه کند و دو سَرِ حلقه هستی و آغاز و انجام نظام وجود را دریابد، که حدیث «لولا فاطمهُ لما خَلقتُکما»(۶) از آغاز هستی با نام و یاد و حقیقت نوری فاطمه علیهاالسلام و حضور باهرالنور او در صحنه حشر اکبر و نغمه ملکوتی و غریو رحمانی «اَین الفاطمیون»(۷) به فرجام حیات ابدی و جاودانه انسان به هم سرشته گردد و انسان متکامل رهین فیض وجودی و نعمت پایدار کوثر آفرینش و گوهر خلقت و پاره تن سیّد کائنات و کُفو علی علیه السلام قرار گیرد و در ظلّ توجهات آن انسان هادی، این انسان هابط به مقام صعود در هبوط بپردازد و مصداق «إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ وَالْعَمَلُ الصَّالِحُ یَرْفَعُه»(فاطر: ۱۰) قرار گیرد تا در سایه سار شجره پاک و پرثمر ایمان و عمل صالح، به کمال امکانی خویش نایل گردد و آیه «مَنْ عَمِلَ صَالِحًا مِن ذَکَرٍ أَوْ أُنثَی وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیَاهً طَیِّبَه» (نحل: ۹۷) را در فکر، فعل و انگیزه خویش متجلّی سازد و چنین انسانی هویّت مدار و شناسنامه دار و حقیقی شده در دار وجود، مفقودالاثر و بی هویّت و بی برکت نباشد، بلکه در هر مکان(۸) و هر زمان،(۹) مبارک گردد و کوثرشناسِ کوثرمنش، کوثر روش و کوثر گرایش و خود کوثری شود که از هرچه تکاثر و کثرت است رهایی یابد و به مقام کوثر و وحدت دست یازد.

غرض این است که انسانِ وامانده در طبیعت و سرگشته کوی مادیت و طوفان زده در صحرای حیرت و فارغ از هویّت و هستی خویش، ولی تشنه آب حیات و شیفته کمال، طمأنینه، سکونت و یقین و سعادت حقیقی و خوش بختی واقعی در پرتو بصیرت و تفقّه به شخصیت جامع الاطراف فاطمه علیهاالسلام و تأسّی به بینش، منش و روش زندگی او، در ابعاد فردی، خانوادگی و اجتماعی، راه نجات، رشد، فلاح، صلاح و رستگاری در پیش گیرد و با قراردادن آیینه فاطمی پیش روی خویش و تابلوی زیبا و نورانی و ماندگار آن یادگار پیامبر خدا محمّد مصطفی صلی الله علیه و آله ، به خویشتن شناسی، خویشتن یابی، بازشناسی و بازسازی وجود خود پرداخته، به خودیابی و بازیابی خویش و نقد و تأویل هستی و حیاتش بپردازد؛ چه اینکه فاطمه علیهاالسلام در همه ساحت های عقلانی، نفسانی و جسمانی و ابعاد برهانی و عرفانی، بینش اسلامی و بصیرت دینی و معرفت اجتماعی و عدالت خواهانه و ولایت شناسی و ولایت یابی الگویی کامل است و علم و عمل، ایمان و خردورزی، و عقل و عشق را در حیات نورانی خود به ظهور رسانده است. پس معیار کمال هر چیزی همانا هستی اوّلی و ذاتی شی ء است، نه هستی مادی ثانوی و عرضی آن؛ زیرا حقیقت هر چیزی را صورت نوعیّه آن ترسیم می کند که حاکی از نحوه هستی اوست، نه اوصاف بیرونی اش که ترجمان نحوه ارتباط او به خارج از حقیقتش می باشند؛ و کمال ذاتی انسان، که همان هستی آگاه و فعّال اوست، به نحوه اندیشه های صحیح است که از مبادی عالی دریافت می کند و به نحوه نیّت و اراده تدبیر بدن و جهان طبیعت است که همان عقل نظری و عقل عملی او را تشکیل می دهد. و اگر حضرت فاطمه علیهاالسلام سیده زنان جهانیان است و غیر از حضرت علی علیه السلام احدی همتای او نمی باشد تنها به لحاظ کمال وجودی آن بانوست، نه به لحاظ پیوندهای اعتباری او.(۱۰)

در این نوشتار، برآنیم که چنین انسان کاملی را از زبان انسان کامل، و قرآن ناطق را از زبان و طریق قرآن صامت شناسایی کنیم و فضایل و کرایم وجودی و اوصاف جمالی و جلالی فاطمی را از محضر پیامبر عظیم الشأن صلی الله علیه و آله و امامان معصوم علیهم السلام جست وجو نماییم. موضوع فاطمه علیهاالسلام و لیله القدر از یک سو، معسور و مشکل بودن معرفت به شخصیت حضرت زهرا علیهاالسلام ؛ و از سوی دیگر، میسور و ممکن بودن ادراک نسبی و همسان با مرتبه وجودی خودمان را نشان می دهد تا بر محور «اِنّ هذهِ القلوبَ اوعیهٌ فخیرُها اَوعاهَا»(۱۱) و مدار «أَنزَلَ مِنَ السَّمَاء مَاء فَسَالَتْ أَوْدِیَهٌ بِقَدَرِهَا» (رعد: ۱۷)، به حضور وجودی کوثری و کوثر وجودی اش باریابیم، تا به قدر سعه وجودی خویش، معارفی، حقایقی و انواری فراچنگ آوریم و فراروی ارباب فضل و فیض و اصحاب کمال و کرامت و مشتاقان کوی ولایت قرار دهیم.

سِرّ قَدْر و قَدَر (فاطمه علیهاالسلام و لیله القدر)

گرچه قدرشناسی و فاطمه شناسی به آسانی فراچنگ نمی آید، اما اندکی تلاش و خلوص در کاوش های قرآنی و کاوش در پژوهش های وحیانی، چه وحی وجودی و تکوینی و چه وحی تدوینی و تشریعی، به تدریج ما را به سوی ادراک فاطمه علیهاالسلام و قدر به پیش می برد. آن گاه که به برخی ویژگی های مشترک و وحدت وجودی و تساوی، بلکه تساوق فاطمه علیهاالسلام و قدر بیندیشیم، به راز و رمزها پی خواهیم برد؛ از جمله:

الف. فاطمه علیهاالسلام انسان کامل تکوینی است، و قرآن کریم کلام تدوینی جامع، که فاطمه علیهاالسلام صورت عینیّه و تکوینیه قرآن کریم و قرآن صورت تدوینیه و علمیه فاطمه زهرا علیهاالسلام است؛ چه اینکه اهل بیت وحی علیهم السلام جامع کلام تکوین و تدوین و واجد کتاب حقیقت و شریعت و شامل نشئه حقیقی و اعتباری اند؛ یعنی انسان کامل جامعِ عوالم کلیِ عقل، مثال و ماده و باید و نباید در نظام تشریع است که مرحله اعلا و برین آن به «کتاب مبین» و «امّ الکتاب» منتهی می گردد و موجود عینی است، نه اعتباری، و تکوینی است، نه تدوینی؛ که انسان کامل کون جامع و صاحب همه نشئات وجودی است که حتی فرشتگان شأنی از شئون وجودی اویند، تا چه رسد به مراتب دیگر هستی.(۱۲) از این رو، فاطمه زهرا علیهاالسلام واجد همه مراتب نظام خلقت و شریعت است. فاطمه زهرا علیهاالسلام از باب اینکه قرآن در حقیقت وجود و کُنه و وعاء هستی اش تجلّی یافت، ظهور قرآن و در نتیجه، ظهور علم الهی است(۱۳) تا همه مقامات وجودی را در قوس نزول و صعود دارا باشد. فاطمه علیهاالسلام و قدر عین هم و مفسِّر حقیقت وجودی هم هستند، که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «مَنْ عَرفَها حَقَّ مَعرفتِها أدرکَ لیلهَ القدرِ، و اِنّما سُمّیت فاطمهُ لِاَنَّ الخَلْقَ فُطِموا عَن کُنهِ مَعرِفتها.»(۱۴)

استاد علاّمه حسن زاده آملی می نویسند: «مبانی عقلی و نقلی داریم که منازل سیر حبّی وجود، در قوس نزول، معبّر به لیل و لیالی است؛ چنان که در معارج ظهور صعودی، به یوم و ایّام؛ بعضی از لیالی لیالی قدرند و بعضی از ایام ایام اللّه. از این اشارت در «اِنّا اَنزلناهُ فی لیلهِ القدرِ»(قدر: ۱۱) و در حدیث مذکور و نظایر آن ها تدبّر بفرما، اقرأ و ارقَ. این فاطمه علیهاالسلام ، که لیله القدر یازده کلام اللّه ناطق است، که امام صادق علیه السلام فرمود: کسی که حق معرفت به آن حضرت پیدا کند، یعنی به درستی او را بشناسد، لیله القدر را ادراک کرده است…»(۱۵)

در تفسیر فرات کوفی آمده است: محمّد بن قسم بن عبید به اسناد مُعَنْعن از أبی عبداللّه (حضرت امام صادق علیه السلام )، ما را حدیث کرده که آن جناب در تفسیر سوره مبارکه «قدر» فرموده است: «اِنّا اَنزلناهُ فی لیلَهِ القدرِ» لیله «فاطمه» است و قدر «اللّه» است؛ کسی که فاطمه را آن سان که حق معرفت اوست شناخت، همانا که لیله القدر را ادراک کرده است.(۱۶)

حال چنان که قرآن ظاهر و باطن، و محکم و متشابه دارد، فاطمه علیهاالسلام نیز دارای چنین مراتب و ظهور و بطونی است که نه قدرِ «قدر» را می توان به حقیقت شناخت و نه قدرِ فاطمه علیهاالسلام را می توان فهمید و فهماند و قدرشناسی کرد، که الفاطمهُ، ماالفاطمهُ و ما ادریکَ ماالفاطمهُ؟!

ب. لیله القدر ظرف تقدیر الهی در تکوین و تشریع و برای عالم و آدم است و ولایت علی علیه السلام در چنین شبی تقدیر شد که امّ و روح لیالی قدر زمانی است و پیش از آسمان ها و زمین است و فوق آن ها.

در کتاب معانی الاخبار با اسناد خود به مفضّل بن عمر آورده است: «ذکرَ عند ابوعبداللّه علیه السلام «ِانّا اَنزلناه فی لیلهِ القدرِ» قال: ما اَبْیَنَ فضلُها علیَ السوَر. قال: قلتُ: و ایُّ شی ءٍ فضلُها؟ قال: نُزلت ولایهُ امیرِالمؤمنین علیه السلام فیها. قلتُ: فی لیلهِ القدرِ الّتی نَرتجیها فی شهرِ رمضان؟ قال: نعم، هی لیلهُ قُدِرت فیها السمواتُ والارضُ و قُدِرت ولایهُ امیرِالمؤمنینَ فیها.»(۱۷) انسان کامل، هم ظرف حقایق قرآنی است و هم صاحب ولایت کلّیه و مطلقه تا قوام وجود به آن روح کلی قرار گیرد که لیله القدر در همه ازمنه و اعصار وجود دارد، «فِیهَا یُفْرَقُ کُلُّ أَمْرٍ حَکِیم»(دخان: ۴) تا بر تجدّد، استقبال و استمرار دلالت نماید و ملائکه با روح القدس به اذن پروردگارشان سال به سال در زمان حیات رسول اللّه صلی الله علیه و آله بر آن جناب نازل شوند و پس از رحلت آن حضرت بر کسانی که از حیث صفات وجودی با پیامبراکرم صلی الله علیه و آله وحدت شخصیتی و وجودی دارند و خلیفه الهی و خلیفه رسول خدایند نازل گردند که چنین بود، هست و خواهد بود و سِرّ نزول فرشتگان بر فاطمه زهرا علیهاالسلام نیز دانسته خواهد شد؛(۱۸) چنان که فرمودند: با سوره قدر بر امامت ما احتجاج کنید و بدانید که در بحث و استدلال پیروز می شوید؛ چون پس از رسول اکرم صلی الله علیه و آله حجت خدا بر خلق او همین سوره است. این سوره سَروَر دین و بزرگ ترین دلیل مذهب شما و نهایت دانش ماست. امام باقر علیه السلام فرمود: «یا معشرَ الشیعهِ! خاصِموا سوره «اِنّا اَنزلناهُ» تُفلِحوا. فَوَاللهِ اِنّها لَحجهُ اللّهِ تبارک و تعالی عَلیَ الخلقِ بَعدَ رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله و اِنّها لَسیِّدهُ دینِکم و اِنّها لغایهُ عِلمنا…»(۱۹)

پس فاطمه زهرا علیهاالسلام انسان کاملی است که قرآن بر او نازل گردیده و فرشتگان بر او نازل شده اند و در هر عصر، انسان کامل آن عصر محل نزول ملائکه و میزبان آن ها خواهد بود.(۲۰) تمام فرشتگان طواف کننده فاطمه علیهاالسلام در شب قدرند و شب قدر تکرار شونده خواهد بود(۲۱) و اساسا فرشتگان با اراده انسان کاملی همچون فاطمه علیهاالسلام نیز نزول و عروج دارند و در خدمت اویند.(۲۲) پس در لیله القدر، تقدیر و سرنوشت نظام وجود رقم می خورد و فاطمه زهرا علیهاالسلام ظرف تحقق و تعیّن این تقدیر الهی است و واسطه فیض و فضل الهی به عالم و آدم و جهان غیب و غیب جهان، و همه چیزِ هستی از مدار وجودی او و مجرای هستی اش تشخّص می یابد و هزاران نقش بر لوح عدم از قاف قدرت الهی و قلم خداوندی از رهگذر و نسیم قدسی وجود آن عزیز الوجود رقم خورده است.

مرحوم علاّمه طباطبائی رحمه الله نیز مراد از «قدر» در «لیله القدر» را تقدیر الهی در همه هستی و استمرار و تداوم آن دانسته اند.(۲۳) تفسیر نمونه نیز تقدیر همه چیز و رابطه تقدیر در شب قدر با اراده و اختیار انسان و نزول قرآن و نسبت و ترابط و تعامل تقدیر در شب نوزدهم، تحکیم در شب بیست و یکم و امضا و تثبیت در شب بیست و سوم را شرح می دهد.(۲۴) از این ها می توان نسبت انسان کامل با لیله القدر و نسبت آن دو با سرنوشت انسان و جهان را به خوبی شناخت و نقش حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلام را در هندسه هستی و لیله القدر بازیافت.

ج. شگفت آور است که بدانیم، هم شب قدر از حیث هویّت وجودی و ماهیت مجهول است و به آسانی فهم حقایق آن روزی هر کسی نخواهد شد مگر صلاحیت علمی و عملی برای سالک کوی قدر و هم حقیقت ذات و وجود فاطمه علیهاالسلام مجهول است، مگر برای اوحدی از انسان ها که در درجه اول، انسان های کامل هستند و آن گاه با حفظ مراتب وجودی، اولیای الهی و بندگان صالح و صاحب مقام ولایت در درجه دوم.

اما شب قدر مخفی است، به دو دلیل: ۱. اهمیت بخشی و مراقبت از شب قدر تا بهترین و بیشترین بهره وری برای اهلش حاصل آید. ۲. عظمت و فخامت شب قدر و میزان تأثیرگذاری آن در جهان خلقت و شریعت و بدین سان، اولیاءالله در میان خلق و مؤمنان پنهان هستند و اینکه فاطمه زهرا علیهاالسلام ناشناخته ماند و در زمان حیات ظاهری اش، مجهول و مظلوم واقع شد و پس از ارتحال از جهان فانی به سوی جهان باقی نیز قبر مطهّرش مجهول و ناشناخته است، خود حکایتی از عظمت و اهمیت این شخصیت ممتاز اسلامی در سرنوشت فرهنگی سیاسی جهان اسلام و آیتی بر حقّانیت اسلام امامت، ولایت و اندیشه، و انگیزه و عمل شیعه خواهد بود تا هماره عقول و قلوب را به سمت خویش معطوف دارد و تاریخ بشریت را از گذشته تاکنون و آینده، متوجه خویش سازد و این خود سِرّی از اسرار آفرینش و راز سر به مهر کتاب خلقت و شریعت و جهان تکوین و تشریع است.

قرآن شناس راستین یا شارح شریعت (فاطمه علیهاالسلام و قرآن)

انسان کاملی چون صدیقه طاهره علیهاالسلام عالم به قرآن، عامل به قرآن و حامل قرآن کریم است و درجات قرآن با معارج انسان کامل تطابق دارد و نسبتی تام و تمام در میانشان برقرار است و تمامی حقایق و معارف قرآنی به نحو اتم و اکمل، در انسان کامل و از جمله فاطمه زهرا علیهاالسلام مجتمعند؛ چه آنکه او «قول ثقیل» را در ثقل علمی و عملی اش تحمّل کرد: «إِنَّا سَنُلْقِی عَلَیْکَ قَوْلًا ثَقِیلًا.» (مزّمّل: ۵)

علاّمه طباطبائی رحمه الله قول ثقیل را «قرآن عظیم» دانسته که از حیث تلقّی و دریافت معنای آن (ثقل علمی) و از حیث تحقّق به حقیقت توحیدی (ثقل عملی) «ثقیل» خوانده شد(۲۵) و تنها انسان کامل حامل و وارث ثقل علمی و عملی آن و انسانی همچون فاطمه زهرا علیهاالسلام ، که «بتول» خوانده شد و در فرازی از سوره مزّمّل پس از آیه یاد شده نیز سخن از «وَتَبَتَّلْ إِلَیْهِ تَبْتِیلًا» (مزّمّل: ۸) آمده، مشعر به این معناست که انسان بتول توان تلقّی و تحمّل و تحقّق قول ثقیل را داراست و البته راه اعتلای انسان به فهم خطاب محمّدی صلی الله علیه و آله نیز مسدود نخواهد بود؛ باید استکمال عقلی و باطنی داشت و مقامات معنوی و فتوحات غیبی نمود و حجاب زدایی از ملک تا ملکوت کرد و در پرتو نور آفتاب ولایت و عنایت انسان کامل، به خزاین اسرار و علوم الهی راه یافت.(۲۶)

به هر تقدیر، فاطمه علیهاالسلام و قرآن به هم سرشته و درهم تنیده اند و «لَنْ یفترقا»(۲۷) هستند و او همه کمالات را از جهات چهارگانه دارا بود؛ یعنی نزاهت از نقص در وجدان کمال و رها شده، مصون از عیب در مقام دارایی کمال، و در دو مقام حدوث و بقا نیز واجد کمال امکانی و وجودی بود که به تعبیر استاد جوادی آملی، «زیرا نه فاقد کمال هستند تا در حوزه تکامل آنان نقص راه یابد و نه آنچه دارند آفت زده است تا در قلمرو تعالی آن ها عیب رخنه نماید و نه در مرحله حدوث، فاقد فضل و فیض ویژه بوده اند که مسبوق به نقص باشد و نه در نشئه بقا فاقد فوز و فیض می شوند تا ترقّی آنان ملحوق به نقص یا عیب گردد. این مقام جمع الجمعی مربّع را می توان از عدیل بودن آنان با کتاب بی بدیل الهی یعنی قرآن استنباط کرد.»(۲۸)

حال، نسبت فاطمه علیهاالسلام و قرآن کریم رادر چند نکته توضیح می دهیم:

نکته اول: چنان که قرآن کریم یا قرآن صامت و وحی مُنْزَل الهی دارای صفات ثبوتیه و سلبیه یا جمالیه و جلالیه است، فاطمه زهرا علیهاالسلام نیز دارای صفات مشترک با قرآن در دو بعد ایجابی و سلبی و جمالی و جلالی است. چنان که قرآن نور است(۲۹) فاطمه علیهاالسلام نیز نور است، خداوند نیز نور است.(۳۰) این وحدت نوری بین آفریننده فاطمه علیهاالسلام و قرآن و متکلّم با کلام تکوینی (فاطمه علیهاالسلام ) و کلام تدوینی (قرآن) نکته ای است بس مهم. قرآن قول فصل(۳۱) است و فاطمه علیهاالسلام نیز فصل الخطاب؛ قرآن هدی(۳۲) است، فاطمه علیهاالسلام نیز هدایت کننده انسان؛ قرآن رشد،(۳۳) حق،(۳۴) کریم،(۳۵) شفاء،(۳۶) رحمت،(۳۷) برهان،(۳۸) عزیز،(۳۹) حکیم،(۴۰) مطهَّر،(۴۱) غیر ذی عوج،(۴۲) ذکر،(۴۳) مصدِّق،(۴۴) عظیم،(۴۵) بیان،(۴۶) و قیّم(۴۷) است، فاطمه علیهاالسلام نیز بر اساس نصوص حدیث و مجامع روایی و بخصوص متن دعای «زیارت جامعه کبیره» رشد، حق، کریم، شفاء، رحمت، برهان، عزیز، حکیم، مطهّر، غیر ذی عوج، ذکر، مصدّق، عظیم، بیان و قیّم، که دعاها و خطبه های حضرتش نیز از حیث علمی و فعل و تقریر، و سیره عملی ایشان از حیث عملی، دلالتی تام بر این صفات وجودی می نمایند.

نکته دوم: فاطمه علیهاالسلام از راسخان در علم(۴۸) و تأویل شناسان و تأویلگران(۴۹) قرآن کریم و قرآن شناسان و مفسِّران قرآن کریم(۵۰) می باشد که سیر معرفتی سلوکی حضرتش از ظاهر قرآن و الفاظ کتاب وحی الهی تا اُمّ الکتاب و کتاب مکنون و لوح محفوظ کشیده شده است. فاطمه علیهاالسلام تمامی مراتب لیله القدر را داراست و در باب علم و عرفان فاطمه علیهاالسلام به قرآن، توجه به حدیث ذیل یک ضرورت و خود گویای مقام قرآن شناسی و معرفت به همه مدارج و معارج وحی الهی و مقامات قرآنی است. خودِ زجاجه وحی و میوه نبوّت، امّ الائمّه المعصومین، سیده نساء العالمین، فاطمه بنت رسول اللّه صلی الله علیه و آله ، فرمود: «ستایش خدای را که مرا منکر امری از کتابش قرار نداده و در هیچ حقیقتی از امرکتاب مرا سرگردان ننموده است.»(۵۱) و یاد آورده اند: «زنی خدمت حضرت صدیقه علیهاالسلام رسید و سؤالی کرد و جواب شنید تا ده سؤال؛ خجلت کشید، عرض کرد: بر شما مشقّت نباشد. فرمود: اگر کسی اجیر شود که باری را به سطحی ببرد به صدهزار دینار، آیا بر او سنگین است؟ عرض کرد: نه. فرمود: من اجیر شده ام برای هر مسئله به بیشتر از مابین زمین و عرش که از لؤلؤ پر شود.»(۵۲)

حال چگونه او مفسِّر و مبیِّن قرآن نباشد که قرآن فرمود: «اِلاّ المطهَّرونَ»(واقعه: ۷۶) و قرآن نیز مصداق «مطهّرون» را معرفی نموده(۵۳) که حضرت فاطمه علیهاالسلام از جمله مطهّرون است و با ظاهر و باطن قرآن مساس دارد و معارف بیکران قرآن بر او مکشوف و معلوم است.(۵۴) پس درس دین شناسی و درد دین داری و مکتب قرآن شناسی و قرآن مداری هر آینه در مکتب فاطمه علیهاالسلام قرار دارند.

نکته سوم: قرآن کریم در ترسیم و تصویر سیمای ملکوتی فاطمه علیهاالسلام و چهره نورانی و رحمانی اش، مشحون از آیات است که به حسب تفسیر، تأویل، تطبیق و با تکیه بر مجامع روایی و حدیثی، بر مقامات معرفتی و معنوی آن حضرت دلالت تام و کامل دارند، و از جمله آیات الهی، آیه تطهیر «إِنَّمَا یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَیُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیرا»(احزاب: ۳۳) است که اراده در «اِنّما یریدُ اللّه» اراده تکوینی است؛(۵۵) خدای سبحان با اراده تکوینی تخلّف ناپذیر خود، موهبت طهارتِ از هرگونه رجس را، خواه در اندیشه های عقل نظری و خواه در نیّت و اراده های عقل عملی، به اهل بیت عصمت علیهم السلام اعطا نمود و «انَّما» نیز اقتضای حصر دارد و تطهیر تکوینی را تنها به آن ذوات طاهره اختصاص داده است، و «یُرید» دلالت بر دفع هرگونه رجس است، نه رفع آن و با دوام و استمرار فیض، اذهاب رجس سازگار است.(۵۶)

و در آیه مباهله «فَمَنْ حَآجَّکَ فِیهِ مِن بَعْدِ مَا جَاءکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْاْ نَدْعُ أَبْنَاءنَا وَأَبْنَاءکُمْ وَنِسَاءنَا وَنِسَاءکُمْ وَأَنفُسَنَا وأَنفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَل لَّعْنَهُ اللّهِ عَلَی الْکَاذِبِین»(آل عمران: ۶۱)، که دلالت بر مظهر جمال و جلال الهی بودن اهل بیت علیهم السلام و از جمله، فاطمه زهرا علیهاالسلام دارد، جلال و جمال فاطمه علیهاالسلام همتای جلال و جمال علی علیه السلام قلمداد شده است(۵۷) و به تعبیر استاد حسن زاده آملی، آیه مباهله دلالت بر تفضیل فاطمه معصومه علیهاالسلام بر همه زنان عالم دارد.(۵۸)

البته آیاتی همانند ۹۲ آل عمران، ۶ و ۲۳ انسان، سوره کوثر، فرازهایی از سوره الرحمن و مطفّفین، که بر بحر نور و وحدت و مقام مقرّبین و ابرار و اصحاب یمین دلالت دارند و به صورت کامل و اظهر بر شخصیت حضرت صدیقه طاهره علیهاالسلام دلالت می نمایند، هر کدام نشانه هایی از آن بی نشان اند تا ما را به عمق و ژرفای وجودی فاطمه زهرا علیهاالسلام دلالت نمایند. پس قرآن کریم معرِّف و مفسِّر شخصیت فاطمه علیهاالسلام و فاطمه علیهاالسلام نیز مفسِّر و مبیِّن قرآن کریم است که دو قرآن ناطق و صامت همدیگر را تفسیر می نمایند و این بیانگر وحدتِ وجودی و جوهری آیات بیّنات و وحی الهی با بقیه النبوّه و پاره تن رسول خدا صلی الله علیه و آله می باشد که او تفسیر قرآن و قرآن تفسیر اوست؛ یعنی قرآن فاطمه مجسّم و معیّن و مدوّن و فاطمه علیهاالسلام قرآن مجسّم و معیّن و مکوّن است، که القرآنُ معَ الفاطمه و الفاطمهُ معَ القرآن.

فاطمه و محمّد و علی علیهم السلام ؛ روح واحد نور واحد

عرفان به فاطمه علیهاالسلام قرین و رهین عرفان به محمّد صلی الله علیه و آله و علی علیه السلام نیز می باشد؛ چه اینکه در انسان کامل بودن، در لیله القدر و یوم الله بودن، در معصوم و حجت الهی بودن، در خلیفه اللّه بودن و در نور واحد بودن، مشترک و دارای صفات وجودی واحدی اند و فاطمه علیهاالسلام غیر از اینکه پاره تن رسول خدا صلی الله علیه و آله ، میوه دل و نور چشم پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله است، از باب اینکه کفو علی علیه السلام می باشد و کفو او نفس پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله است، او نیز نفس پیامبر صلی الله علیه و آله است. علاوه بر این، در تفسیر انفسی «لیله القدر» آمده که لیله القدر همانا بنیه محمّدی است که از آن به «صدر محمّد صلی الله علیه و آله » تعبیر شده؛ چنان که در تفسیر عرائس البیان آورده اند: «لیلهُ القدرِ هی البنیهُ المحمّدیهُ حال احتجابِه علیه السلام فی مقامِ القلبِ بعدَ الشهودِ الذّاتیِ لاَنَّ الانزالَ لایُمکنُ الاّ فی هذه البُنیهِ فی هذهِ الحالهِ. و القدرُ هو خطرُه علیه السلام و شرفُه اذ لا یَظهرُ قدرُه و لایَعرفُه هو اِلاّ فیها.»(۵۹)

و در بیان السعاده، از «بنیه محمّدیه» به «صدر محمّد صلی الله علیه و آله » تعبیر نموده و گفته است: «فی لیلهِ القدرِ الّتی هی صدرُ محمّد صلی الله علیه و آله »(۶۰) و یا استاد علاّمه حسن زاده آملی مرقوم داشته اند: «و اِذا دریتَ اَنّ بقیهَ النبوّهِ و عقلیهَ الرسالهِ و ودیعهَ المصطفی و زوجهَ ولیِّ اللّهِ و کلمهَ اللهِ التامّهِ فاطمهُ علیهاالسلام ذات عصمه …»(۶۱)

علی علیه السلام نیز در توصیف آل النبی صلی الله علیه و آله می فرماید: «هُم موضعُ سِرّهِ و لجأُ اَمرِه و عَیبهُ علمِه و مُؤمّل حُکمه و کَهوفُ کُتبه و جِبالُ دِینه. بِهِم اَقام انحناءَ ظَهرِه و اَذهبَ ارتعادَ فرائِصه. لایُقاس بِه آلُ محمّدٍ صلی الله علیه و آله مِن هذهِ الاُمّه اَحدٌ و لا یُسوّی بِهم مَن جَرت نِعمتُهم علیه ابدا. هُم اَساسُ الدینِ و عِمادُ الیقینِ، اِلیهم یَفی ءُ العالی و بِهم یَلحقُ التالی و لَهم خَصاصُ حَقِّ الولایهِ و فیهم الوصیّهُ والوارثهُ …»(۶۲)

در توصیف های امام علی علیه السلام ، چند مطلب مهم وجود دارد:

الف. اهل بیت علیهم السلام جایگاه سرِّ، صندوق دانش، ملجأ حکم و کهف های کتاب خدا و کوه های دین اند که پشت خم شده دین به ایشان راست گردیده و لرزش پشت آن بدان ها آرام گشته است.

ب. احدی از این امّت قابل قیاس با آنان نیست؛ که ایشان اساس دین و استوانه های یقین هستند؛ که آنان واجد حق ولایت اند و در آن ها وصیت و وراثت موجود است.

پس هرگونه کمال علمی و عملی از همتایی آنان با قرآن کریم، همانندی آن ها با کشتی نوح، آمد و شد ملائکه و معدن علم و حکمت و جز آن برای حضرت فاطمه علیهاالسلام نیز وجود دارد و نیز از طریق شناخت شخصیت ممتاز و برجسته حضرت علی علیه السلام نیز توان ورود به خانه وجود و شخصیت حقیقی فاطمه علیهاالسلام حاصل خواهد شد؛ چه اینکه در حدیث آمده است: قال مولینا جعفر بنُ محمّدٍ الصادقِ: «لولا أنّ اللّهَ تبارک و تعالی خلَقَ الامیرَالمؤمنینَ علیه السلام لِفاطمهَ علیهاالسلام ما کان لَها کفوٌ علی ظَهرِ الارضِ مِن آدمَ و مَنْ دونِه.»(۶۳)

و یا در حدیث آمده است که «لولاکَ لَما خلقتُ الافلاکَ و لولا علیٌّ لَما خلقتُکَ و لولا فاطمهُ لما خلقتُکما.»(۶۴)

و یا اینکه حضرت محمّد صلی الله علیه و آله ، علی علیه السلام و فاطمه علیهاالسلام مصداق آیه ولایت، مباهله، ذی القربی و تطهیر هستند و کلمه اللّه، صراط اللّه، حبل اللّه، اسماءاللّه و وجه اللّه نیز خوانده شده اند.

حال آیا شناخت فاطمه علیهاالسلام با محمّدشناسی و علی شناسی گِره نخورده است؟ و یا امیرالمؤمنین از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله پرسید: «أیُّنا أحبُّ الیکَ؟ أنا اَو هی؟ قال: هی أحَبُّ الیّ و اَنتَ اَعَزُّ عَلَیَّ»؛(۶۵) کدام یک از ما نزد شما محبوب تریم: من یا فاطمه؟ حضرت فرمود: فاطمه محبوب تر است و تو عزیزتری. به تعبیر استاد جوادی آملی، چون هر کدام به نوبه خود مصداق کوثرند که خدای سبحان به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله عطا فرمود و کوثر، که عطای ویژه الهی است، هم محبوب است و هم عزیز.(۶۶)

و یا رسول اللّه صلی الله علیه و آله فرمود: «فاطمهُ بضعهٌ مِنّی، یَسرُّنی ما یَسرُّها و یَغضِبنی ما یَغضِبُها.»(۶۷)

از سوی دیگر، فاطمه زهرا علیهاالسلام صاحب مقام ولایت است که مقام معرفت تام و یقینی به ذات قدسی خداوند سبحان و فنای عالم و آدم در حضرت حق و شهود هستی به عنوان تجلّی خدا و ملک طلق حضرت حق می باشد و صاحب ولایت به مقام نبوّت تعریفیه یا انبائیه رسیده که نبوّت یاد شده غیر از نبوّت تشریعیّه است؛ چنان که استاد حسن زاده آملی نیز مرقوم داشته اند: «یَجبُ الفرقُ والتمییزُ بینَ النبوّتینِ التشریعیّهِ والانبأئیّه. فاِنّ النبوّهَ التشریعیّهِ قد خُتمتِ بِالرسولِ الخاتِمِ محمّدٍ صلی الله علیه و آله ، فحلالُه حلالٌ الی یومِ القیامهِ، و حرامُه حرامٌ الی یومِ القیامهِ، و اَمّا النبوّهَ الانبائیّهِ المُسمّاهُ بالنبوّهِ العامّهِ، والنبوهُ التعریفیّهِ والنبوّهُ المقامیّهِ اَیضا فهی مستمرّهٌ اِلیَ الابدِ یَنتفعُ مِن تلکَ المأدُبهِ الأبدیّهِ کلُّ نفسٍ مستعدهٍ لاَِن تَسمعَ الوحیَ الانبائیَ، فافهم!»(۶۸)

ایشان در تفسیر «کهف قرآن کریم» نیز با استناد به آیه «فَوَجَدَا عَبْدًا مِّنْ عِبَادِنَا آتَیْنَاهُ رَحْمَهً مِنْ عِندِنَا وَعَلَّمْنَاهُ مِن لَّدُنَّا عِلْمًا» (کهف: ۶۵)، مقوله انبیای تشریع و انبیای علم و سلوک را طرح و تبیین کرده اند(۶۹) و اگرچه حضرت علی علیه السلام هنگام غسل دادن بدن مطهّر رسول اللّه صلی الله علیه و آله خطاب به آن حضرت فرمود: «بأبی انتَ و أمّی، یا رسول اللّه! لقد انقطعَ بموتِکَ ما لم یَنقطع بموتِ غیرِکَ مِن النبوّهِ و الانباءِ و أخبارِ السماءِ»(۷۰) که ناظر به ختم نبوّت و خاتمیت و اکمال دین و نبوّت تشریعی است و پایان نزول وحی مخصوص رسالت اعلام شده، اما اصل نزول جبرئیل و القای وحی به انسان کامل از حضرت فاطمه علیهاالسلام و امامان علیهم السلام نفی نشده است؛ چنان که در بحث فاطمه علیهاالسلام و لیله القدر اشارتی بدان شد(۷۱) و سیر ضرورت نزول وحی و فرشتگان بر انسان کامل از القای معارف و حقایق غیبی تا تحت ولایت و فرمان بودن فرشتگان برای انسان کامل، بلکه فرشته، شأنی از شئون وجودی انسان کامل است و عرضه اعمال امّت به انسان کامل دانسته شده است.(۷۲)

از این روست که نبوّت، امامت و ولایت به هم گره خورده اند و وجود یکی علت وجود دیگری خواهد بود. با عنایت به جهات و حیثیات بحث و از مقوله نبوّت موهوب، عصمت غیراکتسابی، وحی غیرارادی، تداوم ولایت به وجود فاطمه علیهاالسلام و صیانت از ولایت تا مرز شهادت از سوی حضرت فاطمه علیهاالسلام ، خود تفسیری بر پیوند وجودی محمّد صلی الله علیه و آله ، علی علیه السلام و فاطمه علیهاالسلام خواهد بود که مقامات باطنی، صفات وجودی و امتیاز ویژه ذوات مقدّس را روشن می نماید که در حدیث آل عبا نیز مندرج است و این بخش نوشتار به گوشه ای از این پیوند وجودی اشاره داشت، ولی بحث تفصیلی آن مقام و موقعیتی دیگر می طلبد تا مبانی عقلی، نقلی و عرفانی ابحاث طرح شده نیز روشن گردند.

کوثر آفرینش (فاطمه علیهاالسلام و فضایل الهی انسانی)

چنان که از مباحث مطرح شده فضایل، سجایا و مکارم اخلاقی و مقامات علمی و عملی صدیقه طاهره علیهاالسلام به نحو اجمال تبیین شد و روش بحث نیز بهره وری از آیات و احادیث بود، در این فصل نیز دست کم به دو نکته مهم پرداخته می شود:

الف. خطبه ها، ادعیه، نیایش ها و روایات حضرت زهرا علیهاالسلام حکایت از عمق اندیشه، بصیرت دینی و معرفت اسلامی، جامعیت دین شناختی، روحیه عرفانی، انس و ارتباط با خدا و معنویت گرایی اصیل، ژرف اندیشی در عرصه های فرهنگی، سیاسی و اجتماعی آن حضرت دارند و کافی است نیم نگاهی به مجموعه معارف فاطمی داشته باشیم تا صلاحیت علمی و عملی حضرتش را در اسوه قرار گرفتن برای همه انسان ها در همه عصرها و نسل ها متوجه شویم که این خود بحث مستقلی می طلبد.

ب. توجه به برخی آیات و احادیث نبوی و مجموعه سخنانی ارزشمند از امامان معصوم علیهم السلام در تبیین اوصاف و فضایل فاطمی که در این فصل مورد توجه واقع خواهند شد تا گوشه هایی از شخصیت نورانی حضرتش و رقیقه ای از حقیقت وجودی فاطمه زهرا علیهاالسلام روشن گردد:

۱. فاطمه علیهاالسلام کوثر اعطا شده از سوی خدای سبحان به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و امّت ختمیّه است که سوره کوثر در شأن و شخصیت آن حضرت نازل شده: «اِءنَّا أَعْطَیْنَاکَ الْکَوْثَرَ.»(کوثر: ۱)(۷۳)

۲. فاطمه علیهاالسلام کلمه اللّه است: «فَتَلَقّی آدَمُ مِن رَّبِّهِ کَلِمَاتٍ.» (بقره: ۳۷)(۷۴)

۳. فاطمه علیهاالسلام مایه شادی دل و سرور نفس رسول اللّه صلی الله علیه و آله ، قرّه عین و اشک چشم در مقام شوق در پرتو نگاه رحمانی و عامل آرامش و آسایش جان رسول خدا صلی الله علیه و آله است که فرمود: «تَسُرُّ بها(۷۵) تَقَرُّ بها عینی»(۷۶) و «یَطمئنُّ بها قلبی.»(۷۷)

۴. فاطمه علیهاالسلام از مقرّبان و السّابقون(۷۸) و اصحاب یمین(۷۹) و ابرار(۸۰) است. ویژگی های علمی و عملی، ایمانی و رفتاری اصحاب یمین و ابرار از زیرمجموعه های مقرّبان خواهد بود و فاطمه زهرا علیهاالسلام چون از مصادیق مقرّبان الهی است، همه آن ها را به نحو اتم و اکمل دارا می باشد.(۸۱)

۵. فاطمه علیهاالسلام شخصیتی است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در وصفش فرمود: «اُمّ ابیها و فداها ابوها»(۸۲) و بر دست او بوسه می زد و هماره هنگامی که فاطمه علیهاالسلام بر پیامبر صلی الله علیه و آله وارد می شد، برای او بلند می شد و به سوی او می رفت؛ «قام الیها»(۸۳) و در هنگام هجرت، مسافرت و جهاد، آخرین منزلی که ترک می کرد منزل فاطمه علیهاالسلام بود و اولین منزلی که بدان وارد می شد منزل فاطمه زهرا علیهاالسلام بود(۸۴) که این غیر از ارتباط پدر و فرزندی و انس عاطفی، حکایت از امتیاز وجودی و برتری سیده نساء عالمین می نماید که به تعبیری:

این محبت از محبت ها جداست حبّ محبوبِ خدا حبّ خداست.

۶. فاطمه علیهاالسلام از حیث مرتبه وجودی و نسبت حقیقی با خدا و رسولش، به مقام و منزلتی رسید که فانی فی الله شد و مظهری از اسماء جمال و جلال الهی گشت، به گونه ای که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: خشنودی فاطمه، خشنودی من و غضب او، غضب من است.(۸۵)

۷. فاطمه علیهاالسلام شخصیتی است که پیامبر عظیم الشأن صلی الله علیه و آله در اوصاف و فضایل او تعابیری به کار برده اند که هر کدام از آن تعابیر آیتی بر مرتبه ای از مراتب شخصیتی حضرت زهرا علیهاالسلام است. در اینجا، تنها به برخی از آن ها اشاره می کنیم:

اولین شخصی که در بهشت بر من وارد می شود فاطمه است.(۸۶)

همانا خداوند از رضایت تو راضی، و از خشم تو خشمگین می شود.(۸۷)

دخترم فاطمه حوریه ای است که صفات جسمی زنانه ندارد.(۸۸)

فاطمه سرور زنان در روز قیامت است.(۸۹)

او سیده زنان اهل بهشت است.(۹۰)

فاطمه بخشی از وجود من است.(۹۱)

ای فاطمه! آیا خشنود نیستی که سرور زنان جهانیان و سرور زنان این امّت و سرور زنان اهل ایمان هستی؟(۹۲)

از سوی دیگر، اوصاف و اسماء فاطمه زهرا علیهاالسلام هر کدام ناظر بر مرتبه ای از هستی و شأنی از شئون وجودی اوست که نیاز به تدبّر و تفسیر دارد؛ مثل: فاطمه، صدّیقه، طاهره، زهراء، بتول، محدّثه و حوراء.

آنچه نیز در باب ایمان، جهاد فی سبیل اللّه، شجاعت و شهامت ایمانی و سیاسی و اجتماعی، عبادت و عرفان، خلوص، ایثارگری، وفای به عهد، توفیق در همسرداری، تربیت فرزند، حضور در صحنه های فرهنگی، اجتماعی و غیر آن ها از حضرت نقل شده است، خود بر جامعیت شخصیتی حضرت فاطمه علیهاالسلام و رشد متعادل و تربیت همه جانبه اش در مجاورت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و خانه وحی و رسالت دلالت دارد و او را برترین و والاترین اسوه و الگویی برای اهل بصیرت، سعادت و کمال قرار داده است.(۹۳)

فاطمه علیهاالسلام و انسان امروز (الگوی جاودانه)

یکی از دغدغه ها و پرسش های نسل جدید و جوان جامعه نوین این است که چه رابطه و نسبتی بین شخصیت حضرت فاطمه علیهاالسلام و شرایط، مقتضیات زمانی و مکانی و تحوّلات دنیای کنونی و دوران نوین وجود دارد؟ آیا در عصر جدید، می توان امثال حضرت زهرا علیهاالسلام را الگویی تمام عیار برای خویش قرار داد یا نه؟ و البته چه بسا شبهاتی نیز در این زمینه مطرح باشند. در ذیل، به اجمال و با پیوند محتوایی بحث با مباحث پیشین توجه به چند مسئله را به عنوان مسائل محوری مطرح می نماییم:

الف. موانع فرهنگی

۱. عدم معرفی جامع، منطقی، عقلانی و زمان آگاهانه حضرت زهرا علیهاالسلام به نسل جدید؛

۲. عدم توجه به ادبیات و زبان نو در طرح و تحلیل ابعاد شخصیتی حضرت فاطمه علیهاالسلام ؛

۳. عدم تنوّع در روش و ارائه محصولات فرهنگی هنری در معرفی ابعاد شخصیتی حضرت زهرا علیهاالسلام ؛

۴. عدم سنجش شرایط سنّی، استعدادی، تحصیلی و طبقات اجتماعی در الگوسازی از اندیشه، منش و روش فاطمه زهرا علیهاالسلام ؛

۵. عدم تهذیب و پیرایش نقل های تاریخی و احادیث متنوّع و گاهی متضاد درباره ابعاد وجودی فاطمه زهرا علیهاالسلام .

ب. عوامل فرهنگی علمی

۱. تبیین همه جانبه شخصیت صدیقه طاهره علیهاالسلام با زبان نوین و ادبیات نوشتاری، گفتاری و سمعی بصری و ارائه آن به نسل جوان و تشنه الگوهای فراگیر و جاودانه؛

۲. پاسخ گویی عالمانه همراه با شرح صدر به پرسش ها و شبهاتی که در اذهان نسل جدید وجود دارند.

۳. اجتناب از افراط و تفریط در تبیین شخصیت حضرت زهرا علیهاالسلام و دوری از التقاط اندیشی، زمان زدگی و غرب زدگی از یک سو، و گریز از سطحی نگری، قشری گرایی، جمود و تحجّر و زمان ستیزی از سوی دیگر؛ انسان کاملی همچون فاطمه زهرا علیهاالسلام را باید از چند منظر مورد سنجش و شناخت و آن گاه معرفی قرار داد:

الف. تبیین ابعاد و اوصاف چنین انسان کاملی برای اهل تخصص، حکمت و عرفان به وسیله محققان و پژوهشگران به صورت عمیق و اجتهادی و با تکیه بر قرآن و سنّت؛

ب. تحلیل ابعاد وجودی حضرتش برای نسل میانه و طبقات متوسط از مؤمنان جامعه؛

ج. ارائه تصویر و تفسیری عقلانی، کاربردی و تأثیرگذار از تمام وجوه شخصیتی حضرت زهرا علیهاالسلام برای نسل جوان و طبقه نوجوان و روشن فکران جامعه بر حسب مرتبه علمی و جایگاه اجتماعی آن ها به زبان روزآمد و کارآمد و در عین حال، جالب و جذّاب.

۴. تبیین سیره علمی و عملی فاطمه زهرا علیهاالسلام ، هوشمندی، عناصر جهادی و حماسیِ اندیشه و بینش فاطمی، حضور و ظهور منطقی، متعادل و زمان آگاهانه، مسئله شناسانه و دین مدارانه حضرت فاطمه علیهاالسلام در ساحت ها و عرصه های گوناگون اجتماعی.

ناگفته نماند از گذشته تاکنون تلاش های فراوانی در معرفی الگوی کامل فاطمی شده و کارهای متعددی صورت پذیرفته اند، اما کافی و ناظر به شرایط روز نبوده اند. واقعا اگر انسان کامل و تمام عیاری همچون فاطمه زهرا علیهاالسلام را دیگران داشتند، با او چسان معامله می کردند؟ به راستی، اگر شعاع شخصیت علمی و عینی صدیقه طاهره علیهاالسلام آنچنان که بایسته و شایسته اوست معرفی گردد و الگوشناسی و الگوسازی هویّت و شخصیتش صورت پذیرد، جهانیان، بخصوص جوانان تشنه معرفت، معنویت، عدالت، موفقیت و پیشرفت، سعادت و کمال، پیرو او نخواهند شد؟

انسان ها دارای دو عقل نظری و عملی، قوای ادراکی و تحریکی، اندیشه و انگیزه، اراده و فعالیت های تدبیری و التذاذی، ابعاد عقلانی و نفسانی و جسمانی، یا عقل و قلب و قالب هستند که معارف و معالم الهی و بشری نیز معطوف به آن هاست و هر انسان طالب کمالی در صدد آن است که در چنین عرصه ها و جبهه هایی تکامل یابد و توسعه وجودی پیدا نماید. حال اگر مقامات عقلانی، عرفانی و حکمتی حکومتی یا سیره فراگیر علمی و عملی فاطمه زهرا علیهاالسلام آنچنان که باید و شاید معرفی گردند در پذیرش عمومی و جلب توجه برای جامعه جوان و جهان جدید با همه رویکردها و رهیافت های گوناگون جذبه نخواهند داشت؟ بلکه با توجه به آنکه در جهان غربِ پیش از قرون وسطا، و غربِ عصر نوزایی (رنسانس) و غربِ معاصر، که الگوهای مختلف را دیده و تجربه کرده است و حتی زنان و دختران غربی در پی گم شده خویش، آن هم در عصر نهضت های فمنیستی و ضد فمنیستی قرار دارند و روزگار وصل خویش را دنبال می کنند و از الگوهای محدود، متغیّر، زوال پذیر، افراطی یا تفریطی خسته و وامانده اند، ضرورت الگوشناسی و الگوسازی بیش از پیش احساس می گردد، و اگر زندگی فردی، خانوادگی و اجتماعی آن هم در بخش های اقتصادی، سیاسی و اجتماعی، مدیریتی، تربیت فرزند و صیانت جامع از کانون خانواده و حرکت بر اصل عقلانیت و عدالت، خردورزی و عاطفه محوری و مهروزی و در عین حال، داشتن فردیت کامل و مستقل و تعادل و توازن در رشد و شکوفایی قوای وجودی حضرت فاطمه علیهاالسلام تبیین، تحلیل و ابلاغ گردد تحوّلی شگرف و انقلابی فرهنگی و درونی ایجاد خواهد شد و فاطمه شناسی و فاطمه گروی در میان نسل امروز یک حقیقت تابنده و پاینده می گردد. پس در صورت ارائه تصویری روشن، درست، زمان شناسانه، نیازسنجانه، عالمانه و حساب شده از تمام هویّت و ماهیت و شاکله و شخصیت حضرت زهرا علیهاالسلام و نگاهی تاریخی، جامعه شناختی، تربیتی و روان شناختی، معرفت شناسانه و در دسترس به حضرتش، شکاف و انقطاع نسل امروز با آن کوثر هستی و گوهر وجود و الگوی جاودانه برداشته خواهد شد و آن فصل و انقطاع به وصل و اتصال وجودی با او تبدیل خواهد گشت.

نتیجه گیری

فاطمه زهرا علیهاالسلام همچون لیله القدر، حضوری مستمر، کارآمد و تأثیرگذار در همه عرصه های هستی دارد و ظرف وجودش ظرف تحقق اراده و مشیّت الهی و افاضه فیض ربوبی است. او اگرچه به مثابه «قدر»، قدرش ناشناخته مانده است و باید تأویل حقیقت و کنه وجودش را در قیامت مشاهده کرد، اما به مقدار ممکن و میسور، باید به سراغ این انسان کامل مکمّل و هادی و اسوه ابدی رفت و به او قرب وجودی یافت. فاطمه علیهاالسلام خود قرآن مجسّم و وحی معیّن و از مفسّران و تأویل شناسان و راسخان در علم است که مصداق «اولواالعلم»، «اولواالالباب»، «اوتواالعلم»، «اولواالایدی والابصار»، «اهل تفکر و تذکّر»، برهان و عرفان یا عقل و عشق است و این همه حقایق معرفتی سلوکی در دریای هستی او متموّج اند و صلاحیت تام و کامل برای الگوبودن و اسوه انسان ها قرار گرفتن، تا خود معیاری برای صحّت و قبولی و ارزش و اعتبار عقاید، اخلاق و اعمال یا نظام منسجم و به هم پیوسته و معرفت دینی قرار گیرد.(۹۴) او، که در حکمت و سلوک، ولایت و امامت، جهاد و حماسه سازی، حضور بالقوّه و بالفعل در متن جامعه، تفسیر دین، دین شناسی و دین داری، حکمت نظری و عملی، بینش و گرایش و دانش و منش، سرآمد روزگار برای تمام اعصار و امصار است و بقیه النبوّه و صراط مستقیم هدایت و کمال و آیت سعادت و علامت خوش بختی راستین و گنجینه علم، عقل و معنویت و نعمت فزاینده و تمام ناشدنی حضرت حق یا کوثر است، برای همه انسان های مشتاق کمال و کرامت و شائق فضیلت و شرافت، منبعی زلال از معرفت، محبت، عبودیت و ولایت به شمار می آید.

پی نوشت:


۱ دکترای عرفان اسلامی و استادیار دانشگاه آزاد اسلامی واحد کرج.

۲. نهج البلاغه، خطبه ۱، ص ۲۲.

۳. همان، خطبه ۴۹.

۴. حسن حسن زاده آملی، گشتی در حرکت، تهران، مرکز نشر فرهنگی رجاء، ص ۴۴۱۰۸ و ص ۳۰۴۳۳۶.

۵. همو، فصّ حکمهٍ عصمتیّهٍ فی کلمهٍ فاطمیّه، (با ترجمه فارسی) قم، قیام، ۱۳۷۸، ص ۲۲۲۴.

۶. شیخ علی نمازی، مستدرک صفینه البحار، تحقیق شیخ حسن نمازی، قم، جامعه مدرسین، ۱۴۱۹ ق، ج ۸، ص ۲۴۳ و ج ۳، ص ۱۶۹.

۷. زینب فواز العاملی، معجم، اعلام النساء، ج ۳، ص ۱۲۱۶.

۸. مریم: ۳۱.

۹. ابراهیم: ۲۲.

۱۰. عبداللّه جوادی آملی، سرچشمه اندیشه، قم، اسراء، ۱۳۸۲، ج ۲، ص ۶۸۷۰.

۱۱. نهج البلاغه، حکمت ۱۴۷.

۱۲. ر. ک: عبدالله جوادی آملی، پیشین، ج ۲، ص ۱۰۸۱۱۰ / همو، تفسیر موضوعی قرآن مجید، ج ۱، ص ۲۱۴۲۲۳ / حسن حسن زاده آملی، ادب فنای مقربان، ج ۱، ص ۱۵۰۱۵۱ / همو، انسان و قرآن، تهران، الزهراء، ۱۳۶۴، ص ۱۳۸۱۳۹.

۱۳. حسن حسن زاده آملی، انسان و قرآن، ص ۱۳۶ / داود صمدی آملی، شرح دفتر دل، قم، نبوغ، ۱۳۷۹، ج ۲، ص ۴۹۷۴۹۹.

۱۴. هر کس فاطمه را آن گونه که سزاست بشناسد، لیله القدر را درک کرده است و علت نام گذاری وی به فاطمه آن است که خلایق از کُنْه معرفت فاطمه محروم و بریده شده اند. (حسن حسن زاده آملی، فصّ حکمهٍ عصمتیّهٍ فی کلمهٍ فاطمیّه، (با ترجمه فارسی) قم، قیام، ۱۳۷۸، ص ۲۲۲۴.)

۱۵. حسن حسن زاده آملی، انسان و قرآن، ص ۲۱۳ / همو، شرح فصّ حکمهٍ عصمتیّهٍ فی کلمهٍ فاطمیّهٍ، چ سوم، قم، طوبی، ۱۳۸۲، ص ۲۶۰۲۶۱ / داود صمدی آملی، پیشین، ج ۲، ص ۴۹۲۴۹۳.

۱۶. همان، ص ۲۱۲ و ۲۶۱ / حسن حسن زاده آملی، هزار و یک کلمه، ج ۳، ص ۴۴ / داود صمدی آملی، پیشین، ج ۱، ص ۶۶۰۶۶۲.

۱۷. نزد امام صادق علیه السلام درباره «ِانّا اَنزلناه فی لیلهِ القدرِ» سخن به میان آمد، حضرت فرمود: چقدر فضیلت آن بر سایر سوره ها آشکار است! راوی می گوید: گفتم: چه فضیلتی دارد؟ فرمود: ولایت امیرالمؤمنین علیه السلام در آن نازل شده است. گفتم: در شب قدری که امید داریم در ماه رمضان باشد؟ فرمود: بله، آن شب قدری است که آسمان ها و زمین و ولایت امیرالمؤمنین علیه السلام در آن مقدّر شده اند. (حسن حسن زاده آملی، انسان و قرآن، ص ۲۴۲.)

۱۸. همان، ص ۲۴۴۲۴۵.

۱۹. همان، ص ۲۴۲ / محمّد بن یعقوب کلینی، کافی، ج ۱، ص ۲۴۹، ح ۶ و نیز ر. ک: حسن حسن زاده آملی، ادب فنای مقرّبان، ج ۱، ص ۱۴۲.

۲۰. همان، ص ۲۴۹.

۲۱. عبدالعلی بن جمعه عروسی حویزی، نورالثقلین، ج ۵، ص ۶۳۹، ح ۱۰۵.

۲۲. حسن حسن زاده آملی، ادب فنای مقربان، ج ۱، ص ۱۵۳.

۲۳. سیدمحمّدحسین طباطبایی، المیزان فی تفسیر القرآن، ج ۲۰، ص ۴۷۰.

۲۴. ناصر مکارم شیرازی و دیگران، تفسیر نمونه، تهران، دارالکتب الاسلامیه، چ سی و یکم، ۱۳۸۳، ج ۲۷، ص ۱۸۷۱۸۹.

۲۵. سیدمحمّدحسین طباطبائی، پیشین، ج ۲۰، ص ۱۳۹.

۲۶. ر. ک. به: حسن حسن زاده آملی، انسان و قرآن، ص ۱۲۰۱۵۳.

۲۷. ابوعیسی بن سوره، سنن ترمذی، ج ۵، ص ۴۳۴، ج ۲۸۱۳.

۲۸. عبداللّه جوادی آملی، سرچشمه اندیشه، ج ۲، ص ۱۱۰.

۲۹. نساء: ۱۷۴.

۳۰. نور: ۳۵.

۳۱. طارق: ۱۳.

۳۲. بقره: ۱۸۵ و ۲.

۳۳. جن: ۲.

۳۴. فصّلت: ۴۲.

۳۵. واقعه: ۷۷.

۳۶. یونس: ۵۷ / اسراء: ۸۲.

۳۷. اسراء: ۸۲ / فصّلت: ۲.

۳۸. نساء: ۱۷۴.

۳۹. فصّلت: ۴۱.

۴۰. فصّلت: ۴۲ / یس: ۲.

۴۱. بیّنه: ۲.

۴۲. زمر: ۲۸.

۴۳. حجر: ۹.

۴۴. آل عمران: ۳.

۴۵. حجر: ۸۷.

۴۶. آل عمران: ۱۳۸.

۴۷. کهف: ۱ و ۲.

۴۸. آل عمران: ۷.

۴۹. همان.

۵۰. احزاب: ۳۳.

۵۱. حسن حسن زاده آملی، فصٍّ حکمهٍ عصمتیّهٍ فی کلمهٍ فاطمیّه، ص ۶۵ / همو، شرح فصٍّ حکمهٍ عصمتیّهٍ فی کلمهٍ فاطمیّه، ص ۲۹۴.

۵۲. همو، هزار و یک نکته، ج ۲، نکته ۹۳۲ / همو، شرح فصٍّ حکمهٍ عصمتیّهٍ فی کلمهٍ فاطمیّه، ص ۲۹۵.

۵۳. احزاب: ۳۳.

۵۴. همو، سرچشمه اندیشه، ج ۲، ص ۷۵۷۷.

۵۵. همان، ص ۷۱۷۴.

۵۶. حسن حسن زاده آملی، سرچشمه اندیشه، ج ۲، ص ۷۴ / فصٍ حکمهٍ عصمتیّهٍ فی کلمهٍ فاطمیّه، ص ۷۶۷۷.

۵۷. عبدالله جوادی آملی، سرچشمه اندیشه، ج ۲، ص ۸۴.

۵۸. همو، شرح فصِ حکمهٍ عصمتیّهٍ فی کلمهٍ فاطمیّه، ص ۱۹۳ و ۲۰۳.

۵۹. لیله القدر بنیه محمّدی صلی الله علیه و آله با انسان کامل است که به واسطه آن به مقام «قلب» احتجاج شده است، پس از شهود ذاتی؛ چرا که انزال قرآن صورت نمی گیرد، مگر بر چنین قلب و سینه منشرح و به قدر بزرگی منزلت و جایگاه و شرف آن حضرت صلی الله علیه و آله می باشد و چنین سینه ای شایستگی آن را دارد که بر آن قرآن نازل شود و به سوی آن نزول قرآن صورت گیرد. (مقام قلب، مقام شهود حقایق اشیا به نحو تمییز و تفصیل است که پس از مقام روح می باشد که مقام روح مقام لفّ و جمع است و در آن امتیاز منتفی است.)

۶۰. به نقل از: حسن حسن زاده آملی، انسان و قرآن، ص ۲۱۶۲۱۷ / همو، فصّ حکمهٍ عصمتیّه فی کلمهٍ فاطمیّه، ص ۲۴.

۶۱. اکنون که فهمیدی بقیه نبوت و عقلیه رسالت و ودیعه مصطفی و زوجه ولی الله و کلمه تامّه الهی، فاطمه علیهاالسلام ، حایز مقام عصمت است … . (حسن حسن زاده آملی، شرح فصّ حکمهٍ عصمتیّه فی کلمهٍ فاطمیّه، ص ۱۵۲.)

۶۲. آنان (اهل بیت پیامبر علیهم السلام ) مرکز اسرار خدا، پناهگاه دستور و خزینه علم پروردگارند؛ آنان سرچشمه دستور خدا، نگهبان کتاب های الهی و پشتوانه دین خدایند. به وجود خاندان رسالت انحراف های دین برطرف می گردد و تزلزل آن فرو می نشیند. این خانواده اساس دین و تکیه گاه یقین اند. پیشگامان به آنان بازمی گردند و عقب ماندگان به ایشان می رسند. این خانواده از امتیازات حکومت برخوردارند و سفارش های جانشین برای آن حضرت صلی الله علیه و آله و دریافت علوم و مال مخصوص ایشان می باشد. (نهج البلاغه، خطبه ۲.)

۶۳. امام صادق علیه السلام فرمود: اگر خداوند متعال امیرالمؤمنین علی علیه السلام را برای فاطمه علیهاالسلام نمی آفرید برای فاطمه علیهاالسلام همتایی از آدم و غیر آن روی کره زمین نبود. (محمّد بن یعقوب کلینی، پیشین، ج ۱، کتاب «الحجه»، باب «مولد الزهراء»، ص ۴۶۱.)

۶۴. ای محمّد صلی الله علیه و آله اگر تو نبودی عالم را نمی آفریدم و اگر علی نبود تو را خلق نمی کردم و اگر فاطمه نبود تو و علی را نیز نمی آفریدم. (محمّدباقر مجلسی، پیشین، ج ۱۵، ص ۲۸ و ۲۹؛ ج ۵۷، ص ۱۹، ۲۰۱؛ ج ۶۰، ص ۳۰۳ / عبدالحسین امینی، پیشین، ج ۲، ص ۳۰۰، ج ۵، ص، ۴۳۵، میرزا حسین نوری طبرسی، پیشین، ج ۲، ص ۶۱۵. و نیز برای شرح و بسط و تفسیر حدیث مطرح شده، ر. ک: محمدعلی گرامی، لولا فاطمهُ.)

۶۵. امیرالمؤمنین علیه السلام از پیامبر صلی الله علیه و آله سؤال کرد: کدام یک از ما پیش تو دوست داشتنی تریم: من یا فاطمه علیهاالسلام ؟ پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: فاطمه را بیشتر دوست می دارم، ولی تو نزد من عزیزتری. (محسن الامین، اعیان الشیعه، ج ۱، ص ص ۳۰۷ / احمد بن شعیب نسائی، خصائص، ص ۳۷.)

۶۶. عبداللّه جوادی آملی، سرچشمه اندیشه، ج ۲، ص ۸۴۸۵.

۶۷. محسن الامین، پیشین، ج ۱، ص ۳۰۷ به نقل از: ابوالفرج اصفهانی، الاغانی.

۶۸. باید بین دو نبوّت تشریعی و انبائی تفاوت قایل شد؛ زیرا نبوّت تشریعی به رسول خاتم محمّد صلی الله علیه و آله خاتمه یافت. پس حلال آن حضرت تا روز قیامت حلال است و حرام وی تا روز قیامت حرام. اما نبوّت انبائی، که به «نبوّت عامّه» و «نبوّت تعریفی» و نبوّت مقامی نیز موسوم است، همیشه تا ابد مستمر است و از این سفره ابدی همه نفوس مستعد بهره مند می شوند تا از وحی انبائی بشنوند. فافهم. (حسن حسن زاده آملی، فصّ حکمهٍ عصمتیّهٍ فی کلمهٍ فاطمیّه، ص ۲۶ / همو، شرح فصّ حکمهٍ عصمتیّهٍ فی کلمهٍ فاطمیّه، ص ۳۲۴۳۳۶.)

۶۹. همو، شرح فصّ حکمهٍ عصمتیّهٍ فی کلمهٍ فاطمیّه، ص ۳۲۴۳۳۶ / سیدمحمّدحسین طباطبائی، پیشین، ج ۱۳، ص ۳۴۱۳۸۵ / ناصر مکارم شیرازی و دیگران، پیشین، ج ۱۲، ص ۵۲۰۵۳۸ و ص ۵۴۹۵۵۲.

۷۰. نهج البلاغه، خطبه ۲۳۵.

۷۱. عبداللّه جوادی آملی، تفسیر موضوعی قرآن مجید، ج ۳، ص ۴۰۰۴۱۳ / همو، زن در آینه جلال و جمال، ص ۱۴۲۱۸۱ / همو، ولایت در قرآن، ص ۲۷۵۳۲۰ / حسن حسن زاده آملی، ادب فنای مقرّبان، ج ۱، ص ۱۴۷.

۷۲. حسن حسن زاده آملی، ادب فنای مقرّبان، ج ۱، ص ۱۵۰۱۵۸.

۷۳. ر. ک. به: المیزان / ناصر مکارم شیرازی و دیگران، پیشین، ج ۲۷، ص ۳۷۶۳۷۵ / فضل بن حسن طبرسی، مجمع البیان، تهران، مکتبه العلمیه الاسلامیه، ج ۵، ص ۵۵۰ / حسن حسن زاده آملی، شرح فصّ حکمهٍ عصمتیّهٍ فی کلمهٍ فاطمیّه، ص ۱۳۴ و ۱۴۲۱۴۳ / عبداللّه جوادی آملی، سرچشمه اندیشه، ج ۲، ص ۹۹۱۰۷.

۷۴. ر. ک. به: عبدالله جوادی آملی، زن در آینه جلال و جمال، ص ۱۴۳۱۴۴ / ناصر مکارم شیرازی و دیگران، پیشین، چ چهل و ششم، ج ۱، ص ۱۹۹ / فضل بن حسن طبرسی، پیشین، ج ۱، ص ۸۸۸۹.

۷۵. محمّدباقر مجلسی، پیشین، ج ۸۳، ص ۶۷.

۷۶. همان.

۷۷. همان.

۷۸. واقعه: ۷۹۶.

۷۹. منافقین: ۱۹۲۸.

۸۰. انسان: ۵۲۱.

۸۱. سیدمحمّدحسین طباطبائی، پیشین، ص ۳۵۳۳۵۷ و ۲۱۳۲۲۹ / ناصر مکارم شیرازی و دیگران، پیشین، ج ۲۶، ص ۲۷۰۲۸۱، ج ۲۵، ص ۳۴۲۳۵۹ / مرتضی مطهّری، آشنایی با قرآن، ج ۶، ص ۸۷۹۴ و ۲۱۹ تا ۲۲۵.

۸۲. شیخ صدوق، الامالی، مجلس ۴۱، ح ۷، ص ۱۴۱.

۸۳. ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج ۲، ص ۷۵۱.

۸۴. همان، ج ۳، ص ۷۵۰.

۸۵. ابن قتیبه، الامامه والسیّاسه، ج ۱، ص ۱۴ / زینب فواز العاملی، پیشین، ج ۴، ص ۱۲۱۴.

۸۶. ابن صباغ، الفصول المهمه، ص ۱۲۹.

۸۷. محمد بن ابی بکر الشلی، المشروع الروی، ص ۸۶.

۸۸. محب الدین طبری، ذخائر العقبی، ص ۲۶.

۸۹. ابونعیم اصفهانی، حلیه الاولیاء و طبقات الاصفیاء، ج ۲، ص ۴۲.

۹۰. محمّد بن اسماعیل بخاری، صحیح بخاری، ج ۵، ص ۲۰.

۹۱. محمّد بن احمد ذهبی، سیر اعلام النبلاء، ج ۲، ص ۹۶ / ابن حجر عسقلانی، الاصابه، ج ۴، ص ۳۳۶.

۹۲. حاکم نیشابوری، المستدرک علی الصحیحین، ج ۳، ص ۱۵۶.

۹۳. در این زمینه، ر. ک. به: عذرا انصاری، جلوه های رفتاری حضرت زهراء / سیدجعفر شهیدی، زندگانی فاطمه زهرا علیهاالسلام / محمّد دشتی، نهج الحیاه فرهنگ سخنان فاطمه علیهاالسلام .

۹۴. عبدالله جوادی آملی، سرچشمه اندیشه، ج ۲، ص ۱۰۶۱۰۷ / همو، زن در آینه جلال و جمال، ص ۱۴۲۱۴۴ / همو، تفسیر موضوعی قرآن مجید، ج ۱، ص ۳۷۶۰

منبع : بانوان شیعه، شماره ۴ , رودگر، محمدجواد

 

محمد مهدی  ربانی املشی

اشاره:

آیت اللّه ربانی املشی در نیمه شعبان سال ۱۳۱۳ه.ش در خانواده‏ای روحانی و متدین در قم دیده به جهان گشود. پدر به مناسبت تولد در نیمه شعبان، نام  محمد مهدی را برای او انتخاب نمود. آن مرحوم پنج سال از عمر شریفش می‏ گذشت که به مکتب راه یافت و بعد از گذشت دو سال پا به دبستان دولتی نهاد و تحصیلات ابتدایی را تا آخر یعنی ششم ابتدایی با موفقیت چشمگیری سپری کرد.

وی در مصاحبه ‏ای از همکلاسان ابتدایی خود چنین یاد می‏ کند. در دوران ابتدایی با بچه‏ ها دوست بودیم. اما وقتی من به حوزه آمدم، دیگر برای مدتهای طولانی از آنها دور شدم. با این حال روزگار بارها مرا با آن بچه‏ ها روبرو کرد. این اتفاقات گاهی شیرین بودند و گاهی تلخ. یکی از خاطرات شرینی که از دوستان و همکلاسی های دوران کودکی خود دارم این استکه یک دفعه همسرم مریض شد و جهت مطالعه به دکتری مراجعه کردیم. وقتی از اسم ما پرسید و من گفتم: فلانی هستم، بعد از لحظاتی مکث و تفکر رو به من کرد و گفت:  مرا به جا نمی ‏آوری؟ من از دوستان دوران ابتدایی هستم. به صورتش که نگاه کردم همه خاطرات شیرین کودکی در ذهنم زنده شد. اما سخت توانستم قیافه این دکتر را با آن پسربچه‏ ای که در دبستان با هم بودیم، تطبیق کنم.

یک بار هم وقتی مرا دستگیر کردند و به ساواک قم بردند، آنجا کسی به بازجویی من آمد. من فوری او را شناختم و گفتم: فلانی یادت هست با هم همکلاس بودیم؟ و او یادش نیفتاد که نیفتاد.

وضع مالی خانواده

پدر آن مرحوم، شیخ ابوالمکارم ربانی املشی از روحانیون صاحب نام و با تقوای املش بود. ایشان هیچ گونه درآمد شخصی نداشت و از درآمدهای شرعی هم که روحانیون دیگر استفاده می‏ کردند بهره‏ ای نداشت. بسیار عفیف النفس بود با شهریه کم و نماز استیجاری زندگی را می ‏گذراند. حتی مرحوم ربانی املشی در زمان طفولیت خجالت می ‏کشید و شرم می ‏کرد که کسی بداند پدر او نماز استیجاری می‏ خواند.

آن مرحوم در مورد وضع زندگی خانواده‏اشان در دوران کودکی می‏ فرماید: در قم ما در محلی زندگی می‏ کردیم که هر کسی به منزل ما می ‏آمد، از دوری منزل و کوچه پس
کوچه‏ های آن منزل شکایت می‏ کرد و از پدرم سوال می ‏کرد: شما چگونه اینجا را پیدا کردید؟ پدرم جواب می‏ داد: اینجا اقصی المدینه است. و عقب افتاده ‏ترین محلّه قم
بود… در زمستان، در آن کوچه ‏های تنگ، در تمام کوچه پس کوچه‏ ها که باران می ‏آمد، غوغا بود. به یاد دارم حتی در همین گِل و باران من با یک گیوه‏ای که گیوه  دوره کرده می‏ گفتند رفت و آمد می ‏کردم. وقتی که به مدرسه می رسیدیم تمام پاهایم پر از گِل بود و وقتی که به منزل برمی‏ گشتیم مجبور بودم قبلا پاهایم را بشویم تا بتوانم به اطاق بروم.

تحصیل در حوزه علمیه قم

مرحوم آیت اللّه ربانی املشی پس از پایان دوره ابتدایی بنا به علاقه خود و تشویق های پدر که از ادامه تحصیلات جدید نگرانی داشت، وارد حوزه علمیه قم شد. آن مرحوم درباره دوستان و همدرسان چنین می ‏گوید: در دوران طلبگی دوستان زیادی داشتیم و نزدیکترین دوست من آقای هاشمی رفسنجانی بود. حدود دو سال از دوران
تحصیلمان گذشته بود که همدیگر را پیدا کردیم و تا موقعی که ایشان در قم بودند، با هم بودیم و همیشه مباحثه و درس هایمان با هم بود. البته دیگران هم بودند: با جناب آقای سید علی خامنه ‏ای هم مدتی که در قم بودند، مقداری با هم مباحثه داشتیم. برادر عزیزمان مؤمن و هم چنین جناب آقای سید حسن طاهری خرم آبادی این ها کسانی بودند که با هم مباحثه داشتیم. آقای هاشمی رفسنجانی در مورد دوستی و همدرسی با آقای املش می گوید: با آقای ربانی املشی به عنوان هم مباحثه آشنا شدیم، که تا آخر دوران تحصیل هم چنان هم‏ مباحثه بودیم. با آقای ربّانی املشی در ماه های اول ورود به قم آشنا شدیم و در دوستی و همکاری و معاشرت به حد اعلارسیدیم و سرانجام عقد اخوّت خواندیم. در تمام این مدت آشنایی و برادری در همه سطوح تحصیلی، از مقدمات تا خارج همیشه هم مباحثه بودیم. دو بار به خاطر دوستی با ایشان، سفر تبلیغی به املش داشتم و در آنجا در منزل پدر بزرگوار آن مرحوم بودم، مرحوم حاج شیخ ابوالمکارم ربانی عالمی وارسته و دوست داشتنی بودند و نفس تقوف در منزل ایشان و معاشرت با آن بزرگوار برایم سازنده و مغتنم بود. مرحوم آیت اللّه ربانی املشی چگونگی تحصیلات خویش را چنین بیان می‏ کند: در ایام تحصیل خیلی استاد عوض نمی‏ کردم، بلکه هم مباحثه ‏هایم نیز محدود بودند. بعضی از طلاب هستند که هم مباحثه خیلی عوض می‏ کنند، ولی بنده این طور نبودم و یک سلیقه خاصی داشتم. تا اینکه فردی را برای مباحثه بپسندم خیلی طول می کشید، اما وقتی کسی را می‏ پسندیدم، او هم مباحثه دائمی بنده می ‏شد. درست به خاطر ندارم که تا قبل از سیوطی و مغنی، چه کسی هم مباحثه بنده بود، اما از آن به بعد با آقای هاشمی رفسنجانی آشنا شدم و با ایشان شروع به مباحثه کردم و طلبه دیگری به نام تربتی هم با ما مباحثه می‏ کرد و ایشان تا شرح لمعه خواند و بعد وارد تحصیل جدید شده و در نهایت پزشک شد…

تحصیلاتم را تا سطح، پیش اساتید معروف سطح می ‏خواندم. به درس خارج که رسیدم، مدت محدودی برای انتخاب استاد درس خارج، در درس اساتید مختلف حوزه علمیه قم شرکت می‏ کردم تا دریابم درس کدام یک از آنها برایم مفیدتر و مطلوبتر است، در درس مرحوم آیت اللّه العظمی بروجردی تا وقتی که حیات داشتند، حدود دو الی سه سال شرکت نمودم، در همان موقعی که در درس ایشان رفتم، درس اساسی‏ام مثل اغلب طلاب، درس حضرت امام خمینی (ره) بود که درسی مرتب و با محتوا و با پیشرفت به حساب می ‏آمد و قریب به یک دوره اصول را خدمت ایشان تلمذ کردم و در تمام مدتی که اصول می‏ خواندم در درس فقه ایشان هم شرکت نمودم… نهایتا درس مرحوم آیت اللّه محقق داماد را انتخاب کردم و بعدها مقداری در درس آیت اللّه حائری شرکت نموده، دو الی سه سالی که بدین نحو گذشت. از آن پس دیگر در درس شرکت نمی ‏کردم و فقط مباحث ه‏ای با آقای مؤمن و طاهری خرم آبادی و حسینی و تهرانی داشتم. امام خمینی (ره)از منظر آن مرحوم مرحوم آیت اللّه ربانی املشی از رهبر و مراد و استاد عزیز خویش حضرت امام خمینی (ره)این گونه یاد می‏ نماید: برای ما همه چیز امام آموزنده بود. امام همه خوبی ها را دارا بود. شهامت، شجاعت و صراحت لازم رهبری را داشت و ما همه اینها را از امام می‏ دانستیم. ولی مسأله مهمی که برای من خیلی مهم بود و بیش از همه چیز جلب توجه می ‏کرد، تقوی و ترک هوا داشتن امام بود… امام در ایام طلبگی ما، برای ما تنها یک مدرس فقه و اصول نبود، بلکه معلم اخلاق هم بود و ما بارها از بیانات اخلاقی ایشان استفاده می‏ کردیم… امام تأثیر نفس عجیبی داشت، وقتی مباحث اخلاقی را به میان می‏ کشیدند اغلب شاگردان ایشان منقلب می‏ شدند و اشکهایشان جاری می ‏شد، گاه بعضی با صدای بلند گریه می ‏کردند. ازدواج مرحوم حضرت آیت اللّه محمد مهدی ربانی املشی در سال ۱۳۳۱ه.ش در هیجده سالگی با دختر دایی خود ازدواج نمود. دلیل ازدواج زودهنگام ایشان این بود که چون وی مادر نداشت و پدر هم به ایشان علاقه شدیدی داشت، پدر می ‏خواست وی کمتر رنج زندگی را تحمل کند و زودتر زندگی مستقلی تشکیل دهد. حاصل ازدواج ایشان چهار دختر و یک پسر است.

مبارزات

آیت اللّه املشی با آغاز حرکت تاریخ ساز حضرت امام خمینی (ره)در سال ۱۳۴۲و شکوفایی نهضت مقدسی که به پیروزی انقلاب در ۲۲بهمن ۵۷انجامید، تلاشی پیگیر داشت و هر مأموریتی که به عهده می گرفت، با دقت و پشتکار در انجام آن همت می ‏گماشت. وی در مبارزات خونین روحانیت در دوران خفقان و استبداد رژیم شاه بارها توسط مزدوران ساواک دستگیر و روانه زندان شد ولی هیچ گاه این زندان‏ها و تبعیدها روحیه مقاوم و استوار او را نشکست. او از جمله کسانی بود که در مخالفت و مبارزه با رژیم شاه زندان و تبعید و رنج و شکنجه بسیار تحمل نمود و با مقاومت و بردباری هم چنان تا پیروزی در نهضت حضور فعال داشت. سال ۱۳۵۴در اثر فعالیت های چشم گیری که در حوزه علمیه قم بوقوع می ‏پیوست، ساواک یکباره ۲۵تن از اساتید حوزه قم را دستگیر و تبعید می‏ نماید که مرحوم آیهاللّه ربانی املشی نیز از این ۲۵تن بود. آن مرحوم سه سال در تبعید به سر برد که یازده ماه آن در فردوس سپری گشت. با آغاز مرحله دوم انقلاب اسلامی در سال ۱۳۵۶یکی از عناصر فعال و مبارز این دوره به حساب می‏ آمد و تلاش های او در این مسیر هرگز فراموش نخواهد شد.

مسؤولیت ها

این مجاهد نستوه و عنصر فعال نظام پس از پیروزی انقلاب هم چنان در تلاش و فعالیت به سر می‏ برد و در راه حفظ دست آوردهای انقلاب شکوهمند اسلامی در بذل آنچه در توان داشت هرگز دریغ نکرد و در سنگرهای مختلف خدمات ارزنده‏ای را تقدیم اسلام و انقلاب نمود. برخی از سمت های ایشان پس از پیروزی انقلاب به قرار زیر می ‏باشد: نمایندگی مجلس خبرگان قانون اساسی از گیلان ریاست شعبه اول دادگاه عالی عضویت در ستاد انقلاب فرهنگی عضورت در شورای عالی قضایی دادستان کل کشور عضویت در شورای نگهبان عضویت در مجلس خبرگان رهبری از استان خراسان و عضویت در هیأت رئیسه این مجلس. نماینده حضرت امام در منطقه گیلان در تاریخ ۵۸/۹/۶

شهادت

حضرت آیت اللّه ربانی املشی سرانجام پس از سال ها فعالیت و تلاش خالصانه در راه اسلام، در بامداد روز دوشنبه (۱۷)تیرماه سال ۱۳۶۴در اثر یک بیماری رنج آور که زمینه آن را دشمنان اسلام و انقلاب در او به وجو آورده بودند، در سن ۵۱سالگی به شهادت رسید و در جوار رحمت حق آرمید.

محل دفن

پیکر مطهر آن مرحوم پس از تشییع در تهران و قم به حرم حضرت معصومه (س) انتقال یافت و در کنار شهیدان بزرگواری چون شهید محلاتی، شهید عباس شیرازی، شهید محمد منتظری و دیگر شهدا به خاک سپرده شد. بر روی سنگ مزار ایشان چنین نگاشته شده است🙁 فضّل اللّه المجاهدین علی القاعدین اجرا عظیما)مرقد عالم متقی و محب خاندان رسالت و ولایت، شهید حاج شیخ محمد مهدی ربانی املشی فرزند مرحوم آیت اللّه ابوالمکارم – قدس سرهما – که به دست گروه توطئه گر و منحرف، مسموم و در ۱۷تیرماه ۱۳۶۴به جوار رحمت حق شتافت.

حضرت امیرالمؤمنین (ع) و مسجد

اشاره:

شاید کسى به اندازه حضرت على (ع) محشور و مأنوس نبوده است چرا که همانندى براى او در مولدش نیست و همچنین همانندی براى او در محل شهادتش هم نیست که گویى از بدایت تا نهایت زندگى خود را با مسجد بوده است و خدا ارزش و اهمیت او را در انس با مسجدش قرار داده است لذا تنها در خانه­اى که حضرت رسول (ص) به مسجد را مسدود نکردند تنها در خانه حضرت على (ع) بود. وَ سَدَّ الْأَبْوَابَ إِلَّا بَابَهُ  این نیر به نوعى اهمیت به حضرت على (ع) است و از طرفی هم ثابت می­کند که مسجد جایگاه والایى در دین اسلام داشته است به طوریکه شایسته است انس با مسجد را در رابطه با تمام معصومین (ع) بررسى نمود.

مسجد را از منظر آن اسوه­های ایمان و تقوا نگریست لذا بر آن شدم تا در اولین قدم مسجد را از دیدگاه حضرت على (ع) بررسى کنم و علاوه بر سخنان حضرت علی (ع) از انس ایشان با مسجد نیز تحقیقى داشته باشم و این مختصر نوشته فتح بابى باشد تا در مورد تمام معصومین (ع) این تحقیق صورت گیرد و به رشته تحریر درآید. که مسلماً مفید براى جامعه بشریت خواهد بود تا بهترین پایگاه و مرکز براى رشد و تربیت خود و خانواده و جامعه را مسجد در نظر گیرند و در این مورد تأمل بیشتری بنمایند.

انس­بن­مالک می­گوید: روزى رسول خدا (ص) فرمودالْجَنَّهُ مُشْتَاقَهٌ إِلَى أَرْبَعَهٍ مِنْ أُمَّتِى بهشت به چهار نفر از امت من اشتیاق دارد. تا آنکه می­گوید، عمر، عثمان و ابوبکر از ترس نبودن خودشان این سؤال را از حضرت نکردند که این چهار نفر کیانند. امام على (ع) پرسیدند و پیامبر در حالى که با انگشت به على (ع) اشاره می­کردند، سه بار فرمودند: سوگند به خدا نخستین نفر از آن چهار نفر تو هستی. حضرت على (ع) عرض کردند: پدر و مادرم به فدایت، آن سه نفر دیگر کیانند؟ پیامبر (ص) فرمودند: آن سه نفر دیگر عبارتند از: سلمان، ابوذر و مقداد. به معناى دیگر، بهشت به وجود این بزرگان در درون خود افتخار می­ کند. چنانکه مریم (ع) را براى وضع حمل از مسجد الاقصى بیرون کردند. فاطمه بنت اسد (ع) را دعوت به درون خانه خدا نمودند و دیوار مستجار شکافته شد و این از افتخارات مسجد است لذا براى نام مقاله­ام این افتخار را به مسجد دادم و این عنوان «انس مسجد با امیرالمؤمنین(ع)» انتخاب نمودم تا این تحمل نکردن فراق على (ع) در بدو تولد نیز از جانب مسجد کاملاً واقع گردد. در اینجا از زحمات بی­دریغ همسرم که مرا در این تحقیق بسیار یارى نمودند کمال تشکر دارم.

ولادت و شهادت از مسجد

چون مولد حضرت على (ع) نزدیک شد، فاطمه بنت اسد به کعبه پناه آورد و با نداى پروردگارش دیوار مستجار شکافته شد و او وارد کعبه شد و فرزند بی­نظیر و بى بربل خویش را در آنجا به دنیا آورد لذا در روایات آمده که کسى که به این نقطه پناه آورد آمرزیده می­ شود. پس ولادتش در مسجد الحرام و در پناه خانه امن خدا واقع گردید همان گونه که انتهاى مقصد دنیوی­اش نیز در محراب مناجات مسجد کوفه بود. امام على (ع) بسوى مسجد روانه شد. طبق معمول دو رکعت نماز خواند و سپس بالاى بام رفت تا اذان بگوید. با صداى بلند اذان گفت که صدایش به گوش تمام ساکنان کوفه می­رسید. سپس از بام پایین آمد و به محراب رفت و مشغول نماز نافله صبح شد وقتى که خواست سر از سجده اول رکعت اول بر دارد ابن­لعین شمشیر را بر فرق مقدس آن حضرت زد و آن امام را در حال عبادت و خواند ن نماز در مسجد کوفه شهید نمود. چه زیباست که انسان در حال عبادت شهید شود و بگوید «
فزت و رب الکعبه»
آرى فقط آنهایى این را می­گویند که می ­دانند رستگارى واقعى چیست.

بدین گونه حضرت على (ع) ولادت و شهادتشان در دو مسجد از چهار مسجدى که خود آنها را به چهار قصر بهشتى دنیا توصیف نموده بود واقع گردید. در طول این مبدأ و مقصد، حشر و نشر ایشان با مسجد بود چنانکه در مباحث بعدى ذکر خواهد شد که حضرت على (ع) مشکلات مردم را در مسجد حل و فصل می­ نمودند و تنها در خانه ایشان بود که به مسجد باز می­ شد
«و سد الابواب الا بابه»

انفاق در مسجد

«إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذینَ آمَنُوا الَّذینَ یُقیمُونَ الصَّلاهَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاهَ وَ هُمْ راکِعُون
» «سرپرست و رهبر شما، تنها خداست و پیامبر او و آنها که ایمان آورده ­اند و نماز را بر پا می­ دارند و در حال رکوع، زکات می ­پردازند» روزى رسول خدا (ص) در مسجد مدینه، نماز ظهر می­ خواند، على (ع) نیز حاضر بود، فقیرى وارد مسجد شد و از مردم خواست که به او کمک کنند، هیچ کس به او چیزى نداد. دل فقیر شکست و عرض کرد «خدایا گواه با من که من در مسجد رسول خدا (ص) در خواست کمک کردم ولى هیچ کس به من کمک نکرد». در این هنگام على (ع) که در رکوع نماز بود، با انگشت کوچکش اشاره کرد، فقیر به جلو آمد و با اشاره على (ع) انگشتر را از انگشت على (ع) بیرون آورد و رفت. رسول خدا (ص) پس از نماز به خدا متوجه شد و عرض کرد: پروردگارا برادرم موسى از تو تقاضا نمود: «
رَبِّ اشْرَحْ لِى صَدْرِى وَ یَسِّرْ لِى أَمْرِى وَ احْلُلْ عُقْدَهً مِنْ لِسانِى یَفْقَهُوا قَوْلِى وَ اجْعَلْ لِى وَزِیراً مِنْ أَهْلِى هارُونَ أَخِى اشْدُدْ بِهِ أَزْرِى وَ أَشْرِکْهُ فِى أَمْرِی»
«سینه مرا گشاده دار، کار مرا آسان کن و گره از زبانم بگشا تا سخن مرا بفهمند و وزیرى از خاندانم براى من قرار بده، برادرم هارون را، به وسیله او پشتم را محکم گردان، و او را در کار من شریک کن» پس از این پیامبر اسلام عرض کرد:

«
اللهم اشرح لی صدری- و یسرلى امری- و اجعل لى وزیراً من اهلی- علیاً، اشدد به ازری- و اشرکه به ظهرى
» «پروردگارا سینه مرا گشاده دار، کار مرا آسان گردان، و وزیرى از خاندانم برایم قرار بده که على (ع) باشد، بوسیله

او پشتم را محکم کن». هنوز سخن پیامبر (ص) به پایان نرسیده بود که جبرئیل نازل شد و این آیه (۵۵ سوره مائده) را نازل کرد
:إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذینَ آمَنُوا الَّذینَ یُقیمُونَ الصَّلاهَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاهَ وَ هُمْ راکِعُون .
«سرپرست و رهبر شما، تنها خداست و پیامبر او و آنها که ایمان آوردند و نماز را به پا می­ دارند و در حال رکوع، زکات می­پردازند» به این ترتیب، ولایت و رهبرى على (ع) پس از پیامبر از سوى خدا و در مسجد خانه خدا اعلام گردید. و نیز در شأن نزول آیه ۹ سوره حشر آمده است که: هنگام نماز عشاء بود، مسلمین در مسجد مدینه براى اداى نماز با پیامبر (ص) جمع شده بودند، نماز جماعت خوانده شد، پس از نماز، هنوز صف­هاى نماز برقرار بود که مردى از میان صف برخاست و بر حاضران گفت: «من مردى غریب و گرسنه هستم، از شما تقاضاى غذا دارم. پیامبر (ص) فرمود: از غربت و غریبی، سخن مگو که با یاد آن، رگهاى قلبم بریده می­شود، بدانکه افراد غریب، چهار گروه هستند: ۱- مسجدى که در میان قوم و قبیله­ اى باشد ولى در آن نماز نخوانند. ۲- قرآنى که در دست مردم باشد و آن را نخوانند. ۳- دانشمندى که در میان جمعیتى قرار گیرد ولى مردم به او بی­اعتنا باشند و او را تنها بگذارند. ۴- اسیرى که در میان کافران خدا نشناس باشد. سپس پیامبر (ص) رو به جمعیت کرد و فرمود « کیست در میان شما که عهده­ دار مخارج زندگى این مستمند شود، تا شایستگى بهره ­مندى از فردوس بهشت گردد؟» در میان جمعیت، امام على (ع) برخاست و اعلام آمادگى برای رسیدگى به امور آن خانواده کرد. دست فقیر را گرفت به خانه­اش برد و جریان را به فاطمه (علیه السلام) گفت: در خانه غذایى جز به اندازه یک نفر نبود، با اینکه على و فاطمه و فرزندانشان گرسنه بودند و على (ع) در آن روز، روزه بود و هنگام افطار، نیاز به غذا داشت. فاطمه جریان را به عرض علی (ع) رساند. در عین حال، على (ع) فرمود: «آن طعام را حاضر کن» فاطمه غذا را حاضر کرد، على (ع) به آن غذا نگاه کرد، دید اندک است، با خود گفت: اگر از آن غذا بخورم، مهمان سیر نمی ­شود و اگر از آن نخورم مهمان از آن غذا نخواهد خورد و یا غذا براى مهمان ناگوار خواهد شد. طرحى به نظر على (ع) رسید و آن این بود که به فاطمه زهرا آهسته فرمود: «چراغ را روشن کن ولى در روشن کردن چراغ، دست به دست کن و طول بده، تا مهمان از غذا بخورد و سیر شود» و خود على (ع) نیز دهانش را می­جنبانید و وانمود می­کرد که غذا می­ خورد و فقیر بی ­آنکه متوجه شود، به طور کامل غذا خورد و سیر شد و کنار  نشست و باز از غذا ماند. خداوند به آن غذا برکت داد. همه افراد خانواده از آن خوردند و سیر شدند. صبح وقتى که على (ع) براى ادای نماز به مسجد رفت، پیامبر (ص) از او پرسید: با مهمان چه کردی؟ آیا غذایش دادی؟ على (ع) عرض کرد: آرى سپاس خداوند را که کار به نیکوئى انجام شد. پیامبر (ص) به على (ع) فرمود: خداوند به خاطر مهمان­نوازى تو و اشتغال به چراغ و نخوردن غذا تعجب کرد و جبرئیل این آیه را در شأن شما خواند
: وَ یُؤْثِرُونَ عَلى أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ کانَ بِهِمْ خَصاصَهٌ. «
آنها تهیدستان را بر خودشان مقدم می­دارند، اگر چه نیاز سخت به آن غذا داشته باشند». و تنها آیه­­ای که عامل واحدى داشت و امر به صدقه دادن کرد آیه ۱۲ سوره مجادله است که حضرت على این صدقه را به مسجد به فقیر داد
. «یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا إِذا ناجَیْتُمُ الرَّسُولَ فَقَدِّمُوا بَیْنَ یَدَیْ نَجْواکُمْ صَدَقَهً ذلِکَ خَیْرٌ لَکُمْ وَ أَطْهَرُ فَإِنْ لَمْ تَجِدُوا فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحیمٌ.

مسجد از نگاه على (ع)

رعایت بهداشت در مسجد
حفظ احترام خانه خدا ایجاب می­ کند از ریختن آب دهان و اخلاط سینه و بینى در مسجد خوددارى شود. در حدیثی از امیرالمؤمنین (ع) آمده است: (کسى که به احترام مسجد از ریختن اخلاط سینه و بینى در آن خوددارى کند، در روز قیامت با سرور و شادمانى در حالى که کتاب اعمالش را در دست راست دارد خداوند را ملاقات می­ کند. مسجد، هنگامى که کسى در آن خلط می­ اندازد، از درد و ناراحتى به خود می­ پیچد، همانگونه که اگر یکى از شما را با چوب خیزران بزنند از درد به خود می­ پیچید.) وارد شدن به مسجد براى کسى که دهان و یا دیگر اعضای بدن او بدبو باشد، مکروه است، بلکه اگر وارد شدن با چنین حالتى باعث آزار و اذیت مؤمنان شود حرام است. در روایتى از امیرالمؤمنین آمده است: «کسى که غذاهاى بدبو خورده نباید وارد مسجد شود».

دستگیری مسجد از مسجدیان

در روایات از معصومین(ع) آمده است که مسجد در روز قیامت از آنان که وى را معطل و بی­رونق گذاشته ­اند، به خداوند شکایت می­ کند. گلایه مسجد، نسبت به همسایگان خود شدیدتر است. ولی مسجد همان گونه که از بی­مهری­ها شکایت می­کند از همدمان و مأنوسان خود شفاعت و دستگیرى می­ کند. حضرت على (ع) در توصیف مسجد بزرگ کوفه می­ فرمایند: «گویا می­بینم این مسجد در روز قیامت در حالى که دو جامه احرام شبیه به محرمان بر اوست، حضور می­یابد و براى اهل خود و نماز گزارانش شفاعت می­کند و شفاعت او مورد پذیرش خداوند قرار می­گیرد.» گرچه این سخن امام على (ع) درباره مسجد کوفه است ولى می­توان گفت هر مسجد دیگرى نیز خانه خداست و در آخرت با چهره­اى متناسب با همان جهان آشکار می ­شود و به دستگیرى از دلدادگان خود می ­پردازد.

فواید علمی، اخلاقی، تربیتى رفت و آمد به مسجد

در حدیث مشهورى از امیرالمؤمنین فواید علمی، اجتماعى رفت و آمد به مسجد بدین گونه بیان شده است: «کسی که به مسجد رفت وآمد می ­کند، دست کم یکى از امور هشت­ گانه زیر نصیب او می ­شود. اول: برادرى دینى که در راه خدا از او سود می­ برد، دوم: دانش نو و تازه، سوم: فهمیدن آیه­اى از آیات قرآن، چهارم: شنیدن گفتارى که او را به هدایت رهنمون شود، پنجم: رحمت الهى که انتظار آن را داشته است، ششم: سخنى که او را از گمراهى باز دارد، هفتم: ترک گناه به سبب روح خشیت و خدا ترسى (که در سایه آمد و شد به مسجد پیدا کرده است) هشتم: ترک گناه به علت شرم از برادران دینى که در مسجد به آنان پیوند خورده است).

متن عربى حدیث بالا چنین است که با تعبیر «
وَ کَانَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع یَقُولُ مَنِ اخْتَلَفَ إِلَى الْمَسَاجِدِ أَصَابَ إِحْدَى الثَّمَانِ أَخاً مُسْتَفَاداً فِی اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ أَوْ عِلْماً مُسْتَطْرَفاً أَوْ آیَهً مُحْکَمَهً أَوْ رَحْمَهً مُنْتَظَرَهً أَوْ کَلِمَهً تَرُدُّهُ عَنْ رَدًى أَوْ یَسْمَعُ کَلِمَهً تَدُلُّهُ عَلَى هُدًى أَوْ یَتْرُکُ ذَنْباً خَشْیَهً أَوْ حَیَاءً
» بیان گردیده است. این امر گویاى آن است که حضرت تأکید خاصى بر مفاد این حدیث داشته و بارها آن را براى مردم بیان می­ نموده ­اند. همچنین امیرالمؤمنین علیه­ السلام از پیامبر اکرم (ص) نقل می­کنند که: «خداوند متعال بهشت را بر هر شخص فحاش بی­آبرو و کم شرمى که توجهى به گفته ­هاى خود و آنچه دیگران در مورد او می­ گویند ندارد، حرام کرده است. اگر حال چنین شخصى را خوب بررسى کنى خواهى یافت که یا زنازاده است و یا اینکه شیطان در انعقاد نطفه او شریک بوده است. عرض شد اى رسول خدا، آیا شیطان در این امر نیز با مردم مشارکت می­کند؟ رسول خدا (ص) فرمودند: آیا گفت: خداى عزوجل را نخوانده­اى که خطاب به شیطان می­ فرماید: و با آنان در مال و فرزندانشان مشارکت کن».

اخلاص در رفت وآمد به مسجد:

انگیزه­ های افراد در رفت وآمد به مسجد متفاوت است. گروهى براى به دست آوردن ثواب و پاداش هاى اخروى به مسجد رو می­ آورند. برخى نیز تنها از آن رو که حضور در مسجد رضایت و خشنودى خداوند را در پى دارد، به مسجد می­شتابند. قصد و نیت اینان والاتر و جایگاهشان ترد خدا در ؟؟/ است. امیرالمؤمنین (ع) که همه وجود خویش را در برابر به دست آوردن رضایت و خشنودى خداوند فروخته است، به پیروان خویش می­آموزد که براى رضاى خدا در مسجد حضور یابند. در حدیثى از آن حضرت آمده است: «براى من نشستن در مسجد از نشستن در بهشت برتر است، زیرا نشستن در بهشت رضایت نفسم را به دنبال دارد، حال آن که نشستن در مسجد مایه رضایت و خشنودى پروردگار است». همچنین امیرالمؤمنین در گرماگرم کار و تلاش براى ساختن مسجد پیامبر این شعرها را می­ سرود؟{{

لا یستوى من یعمر المساجدا

یدأب فیه قاعداً و قائماً

ومن یرى عن الغبار حائداً

«آنان که مساجد خدا را آباد می­کنند و پیوسته در این راه می­ کوشند با کسانى که از خاک و غبار مسجد دورى می­ گزینند، یکسان نیستند». احتمالا این واقعه  مربوط به ساخت مسجد نباشد چون در روایت امده :

یوم الخندق و ذلک أنه مر بعمار بن یاسر و هو یحفر الخندق و قد ارتفع الغبار من الحفر فوضع کمه على أنفه و مر، فقال عمار

لا یستوى من یبنى المساجد            فیصلى فیها راکعا و ساجدا

کمن یمر بالغبار حائدا            یعرض عنه جاحدا معاندا

فالتفت إلیه عثکن فقال یا ابن السوداء إیاى تعنی، ثم أتى رسول الله ص فقال له لم ندخل معک لتسب أعراضنا، فقال له رسول الله ص قد أقلتک إسلامک فاذهب درحالى که از نویسنده مقاله مطلب دیگرى اورده شده}}مصحح

شیوه برخورد با افراد گریزان از مسجد

از امام صادق (ع) نقل شده است: «به امیرالمؤمنین (ع) خبر رسید که گروهى براى نماز در مسجد حاضر نمی ­شوند. على (ع) در این باره فرمود: گروهى براى نماز جماعت در مسجد حاضر نمی­شوند. اینان حق ندارند با ما هم غذا شوند و طرف شور و مشورت قرار گیرند یا رابطه ازدواج با ما داشته باشند. همان گونه که حق استفاده از بیت المال مسلمانان را نیز ندارند جز آن که در نماز جماعت ما حضور یابند. اگر آنان از شیوه ناپسند دست بر ندارند، نزدیک است دستور دهم خانه هاى آنان را بسوزانند. آنگاه امام صادق (ع) فرمود: مسلمانان از هم غذا شدن و ازدواج با چنین کسانى خوددارى کردند تا این که در نماز جماعت مسلمانان شرکت نمودند». این گونه سخنان، تهدیدى است در کنار آن همه بشارتهاى فراوان، سخنانى است برخاسته از دلسوزى و عطوفت آنها نسبت به انسانها، تا شاید افراد دین گریزان از مسجد شیوه نادرست خود را رها کنند و با حضور مسجد به فضیلت هاى ارزشمند آن دست یابند. فقها نیز مفاد آن را مخصوص به زمان امیرالمؤمنین (ع) ندانسته و فرموده­اند: «مستحب است انسان با کسى که در مسجد حاضر نمی ­شود غذا نخورد و در کارها با او مشورت نکند و همسایه او نشود و از او زن نگیرد و به او زن ندهد». این تحریم اجتماعى نیز در حقیقت مرتبه­ای از امر به معروف و نهى از منکر است که به منظور وادار نمودن دیگران به کار خیر صورت می­ گیرد.

بهشت، پاداش مسجدیان

انسان مسجدی، یک بهشتى عادى نیست. او پرچمدار بهشتیان است و دیگران پشت سر او وارد بهشت می­ شوند. از برخى روایات استفاده می­شود که مسجدیان در بهشت، همنشین صدیقان و شهیدان هستند و با پیامبران بزرگی همچون داوود همدمند. امیرالمؤمنین در نهج­ البلاغه می­ فرماید: «براى جانهاى شما بهائى جز بهشت نیست، پس آن را جز به بهشت مفروشید». از روایات استفاده می­ شود یکى از عوامل دستیابى به این گوهر گرانبها، رفت وآمد به مسجد است. سکونت در جوار عرش الهى در فرداى قیامت و کسب مغفرت گناهان از خداوند متعال، یکى دیگر قواید و آثار رفت وآمد به مسجد است. در این باره از حضرت على (ع) نقل گردیده است:
«

تَحْت ظِلِّ الْعَرْشِ یَوْمَ لَا ظِلَّ إِلَّا ظِلُّهُ رَجُلٌ خَرَجَ مِنْ بَیْتِهِ فَأَسْبَغَ الطُّهْرَ ثُمَّ مَشَى إِلَى بَیْتٍ مِنْ بُیُوتِ اللَّهِ لِیَقْضِیَ فَرِیضَهً مِنْ فَرَائِضِ اللَّهِ فَهَلَکَ فِیمَا بَیْنَهُ وَ بَیْنَ ذَلِکَ وَ رَجُلٌ قَامَ فِى جَوْفِ اللَّیْلِ بَعْدَ مَا هَدَأَتِ الْعُیُونُ فَأَسْبَغَ الطُّهْرَ ثُمَّ قَامَ إِلَى بَیْتٍ مِنْ بُیُوتِ اللَّهِ فَهَلَکَ فِیمَا بَیْنَهُ وَ بَیْنَ ذَلِکَ ».
«مردى که طهارت را نیکو به جاى می ­آورد آنگاه به سوى خانه ­اى از خانه ­هاى خداوند گام بر می­دارد تا نماز واجبى را به جاى آورد در زیر سایه عرش الهی است در آن روزى که هیچ سایه­اى جز سایه عرش نیست. و با این کار گناهان او آمرزیده می­ شود و همین طور است شخصى که در دل شب در حالى که مردم به خواب رفته ­اند طهارت خویش را نیکو به جاى می­آورد به سوى خانه­ای از خانه ­هاى خداوند حرکت می ­کند». ­

مسجد و وحدت

از گفتار پیشوایان دینى به خوبى استفاده می­شود وحدتى که مسجد باید عامل پیدایش و مظهر آن باشد وحدت قلبه است یعنى وحدتى که با صفا و صمیمیت دلهای نمازگزاران همراه باشد. امیرالمؤمنین (ع) می ­فرماید: «از فراوانى مسجدها و گردهمائى مردمى که بدنهاى آنها به یکدیگر نزدیک و قلبهایشان از هم دور است مغرور نشوید».

نقش فرهنگى مسجد در زمان غیبت امام معصوم (ع)

امروزه عنصر «هنر» بیشتر در معمارى و بناى مسجد بکار رفته شده است. حال آنکه جا دارد از این ابزار در راستاى آموزش، هدایت و تبلیغ بهره­ بردارى شود. نتیجه این شیوه زیانبار آن است که در سراسر کشورهاى اسلامى مساجد فراوانی دیده می ­شود که از نظر بنا و ساختمان مجلل و آباد است ولی نشانى از هدایت تربیت و گسترش فرهنگى اسلامى در آن نیست. امیر المؤمنین على (ع) با دیدگان تزیین خود این پدیده دردآور را از سالها قبل پیشگوئى نموده و فرموده است: «زمانى فرا می­رسد از قرآن تنها خطى و از اسلام تنها نامى بر جاى می­ماند. در آن زمان مساجد از نظر بنا و ساختمان آباد است، ولى نشانى از هدایت در آن نیست، در آن زمان اهل مسجد و آباد کنندگان آن بدترین مردمند. مساجد مرکز فتنه­ ها و آشوب هاست و گمراهی­ هاى جامعه و بشر در اهل مسجد دارد. کسانى را که از فتنه­ ها روى گردانند با زور در آن وارد می­ کنند و هر کس در رفتن درنگ نماید، با اجبار داخل می­ کنند. خداوند متعال می­ فرماید: به ذات خودم سوگند که چنین مردمى را آن چنان دچار فتنه و سردرگمى کند که بردباران در آن سرگردان و حیران شوند. آنگاه على (ع) فرمود: اینک این کار صورت گرفته است و ما به خاطر غفلت و بی­ توجهى از خداوند آمرزش می­ طلبیم». در جای دیگر می ­فرمایند:
«ان القوم اذا رفعوا مساجدهم فسدت اعمالهم
» آنگاه که مردم مساجد بلند بنا کنند، اعمال آنان تباه گشته است. این روایت موجود نبود

مقایسه آباد کنندگان مسجد با جهادگران راه خدا

از دیگر نکات قابل توجه در ارتباط با تعمیر و آباد کردن مساجد آن است که قرآن شریف دراین زمینه ما را به این حقیقت والا راهنمائى می­نماید که آباد کنندگان مساجد الهى با آن که از فضیلتى والا برخوردارند، اما بایستى از فخر فروشى به مجاهدین فى سبیل­الله خوددارى کنند. در «الدر المنشور» آمده است که ابونعیم در کتاب «فضائل الصحابه» و ابن عسکر روایت کرده­اند که: عباس و شبیه (متولى بیت الحرام نشسته بودند و به یکدیگر فخر می ­ورزیدند. عباس گفت: من از تو برترم زیرا من عموى پیامبر و وصى پدر او و ساقی حاجیانم. شبیه گفت: ولى من از تو برتر و شریفترم، زیرا من امین خدا بر خانه او و خزینه ­دار آن هستم. اگر تو از من بهترى چرا تو را امین ندانست. در این میان على (ع) بر آنان وارد شد. عباس و شبیه داستان را براى آن حضرت نقل کردند. امیرالمؤمنین (ع) فرمود: ولى من از شما دو نفر برترم، زیرا من اولین کسى هستم که ایمان آورده و در راه خدا هجرت نموده­ام. آنگاه هر سه نفر به محضر رسول خدا (ص) شرفیاب شده و ماجرا را براى آن حضرت بازگو نمودند. پس از چند روز پیک وحى بر آن جناب نازل شد، آنان را طلبید و این آیات را بر آنان تلاوت نمود: «
أَ جَعَلْتُمْ سِقایَهَ الْحاجِّ وَ عِمارَهَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ کَمَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ وَ جاهَدَ فی سَبیلِ اللَّهِ لا یَسْتَوُونَ عِنْدَ اللَّهِ وَ اللَّهُ لا یَهْدِى الْقَوْمَ الظَّالِمین
». «آیا سیراب کردن حاجیان و آباد ساختن مسجدالحرام را همانند کار کسی قرار می­دهید که به خداوند و روز قیامت ایمان آورده و در راه حق تعالى جهاد کرده است و این دو هرگز در نزد خداوند یکسان نیستند و خداوند انسهاى ستم­ پیشه را هدایت نمی­کند آنان که به خداوند ایمان آورده و در راه حق تعالى با مال و جان خویش جهاد می­کنند، در راه خدا از منزلتى والاتر برخوردارند و هم ایشان رستگارند». این آیه به آیه «سقایت» معروف گردیده است و به همه مسلمانان در تمامى اعصار می­آموزد که برترین ملاکها، تقوا، جهاد، ایمان و هجرت در راه خداوند متعال است.

حضور زنان در مسجد

بر اساس شواهد، یکى از مسلمات تاریخى آن است که زنان در عصر پیامبر(ص) در مسجد حاضر شده و نماز جماعت را با آن حضرت به جای می­آورده ­اند. امیرالمؤمنین (ع) می­ فرمایند:

کُنَّ النِّسَاءُ یُصَلِّینَ مَعَ النَّبِیِّ ص فَکُنَّ یُؤْمَرْنَ أَنْ لَا یَرْفَعْنَ رُءُوسَهُنَّ قَبْلَ الرِّجَالِ لِضِیقِ الْأُزُرِ »
. زنان، نماز را با پیامبر (ص) به جاى می­آوردند و چون لباس مردان کوتاه بود به زنان دستور داده شده بود که قبل از مردان سر از سجده بر ندارند. این حدیث گویاى این است که نظر اسلام بر آن است که زنان نیز از فضایل و برکات مسجد برخوردار باشند. البته مشروط بر آنکه آنان در مسیر رفت وآمد به مسجد و نیز در خانه خدا کاملاً حجاب و عفت اسلامی را رعایت نمایند.

 به گونه ­اى که آمد و شد آنان در راستاى سالم سازى و رشد و تعالى خود و جامعه اسلامى باشد.

عشق ورزیدن مسجد به مؤمنین

در سایه تکامل رابطه انسان موحد با مسجد، این تنها مؤمن نیست که به مسجد عشق می­ورزد، بلکه مسجد و اجزاى آن نیز متقابلاً به مؤمن و نمازگزارى که با آمد وشد خود موجبات رونق و آبادانى او را فراهم کرده است، عشق می­ورزد و در فراق او مانند کسى که گم­شده­اى دارد، محبوب خویش را انتظار می­ کشد. امیرالمؤمنین (ع) در این زمینه می­ فرمایند: «
إِنَّ الْمَسْجِدَ یَشْکُو الْخَرَابَ إِلَى رَبِّهِ وَ إِنَّهُ لَیَتَبَشْبَشُ مِنْ عُمَّارِهِ إِذَا غَابَ عَنْهُ ثُمَّ قَدِمَ کَمَا یَتَبَشْبَشُ أَحَدُکُمْ بِغَائِبَهِ إِذَا قَدِمَ عَلَیْهِ

». «مسجد خراب از خرابى خود به خداوند متعال شکایت می­کند و اگر آباد کنندگان او مدتى غایب شوند و مجدداً باز گردند آنچنان خوشحال می­شود که یکى از شما گم­شده­اى داشته باشد و سپس به او باز گردد».

انسانهای مسجدى مانع نزول عذاب الهى

علاوه بر آنکه در برخى از روایات، صریحاً اهل مسجد را انسانهائى فرخنده و مبارک به شمار آورده­اند، در پاره­اى دیگر از روایات وجود انسانهاى مسجدى را مایه رفع بلا و تأخیر در نزول خشم و غضب الهى بر جامعه شناخته­ اند. امیرالمؤمنین (ع) نیز در حدیث دیگرى در همین زمینه می­ فرمایند:
«

إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَیَهُمُّ بِعَذَابِ أَهْلِ الْأَرْضِ جَمِیعاً حَتَّى لَا یَتَحَاشَى مِنْهُمْ أَحَداً إِذَا عَمِلُوا بِالْمَعَاصِى وَ اجْتَرَحُوا السَّیِّئَاتِ فَإِذَا نَظَرَ إِلَى الشِّیبِ نَاقِلِى أَقْدَامِهِمْ إِلَى الصَّلَاهِ وَ الْوِلْدَانِ یَتَعَلَّمُونَ الْقُرْآنَ رَحِمَهُمُ اللَّهُ فَأَخَّرَ ذَلِکَ عَنْهُمْ

». «آنگاه که اهل زمین در نگاه و بدیها غوطه­ور شوند، خداوند متعال قصد می­کند تمامى آنان را بدون استثنا دچار عذاب نماید، ولی با توجه به وجود جوانانى که براى نماز (بسوى مسجد) گام بر می­دارند و نیز نونهالانى که در حال یاد گرفتن قرآن هستند به تمامى اهل زمین رحم نموده و عذاب آنان را به تأخیر می­ اندازد».

توقف در «مسجد» و «بازار»

فقها یکى از مستحبات مسجد را زودتر از همه به مسجد رفتن و دیرتر خارج شدن از آن ذکر نموده­اند و بالعکس در باب آداب تجارت، سبقت جستن در رفتن به بازار و پس از همه خارج شدن را نامطلوب دانسته­اند. در این زمینه روایات ذیل که گوشه­اى از اسرار منعوضیت بازار را بیان می­کند، قابل توجه است:
«محمد بن على بن الحسین قال: قال امیرالمؤمنین (ع): جَاءَ أَعْرَابِیٌّ مِنْ بَنِى عَامِرٍ إِلَى النَّبِیِّ ص فَسَأَلَهُ عَنْ شَرِّ بِقَاعِ الْأَرْضِ وَ خَیْرِ بِقَاعِ الْأَرْضِ فَقَالَ لَهُ رَسُولُ اللَّهِ ص شَرُّ بِقَاعِ الْأَرْضِ الْأَسْوَاقُ وَ هِیَ مَیْدَانُ إِبْلِیسَ یَغْدُو بِرَایَتِهِ وَ یَضَعُ کُرْسِیَّهُ وَ یَبُثُّ ذُرِّیَّتَهُ فَبَیْنَ مُطَفِّفٍ فِى قَفِیزٍ أَوْ طَائِشٍ فِى مِیزَانٍ أَوْ سَارِقٍ فِى ذَرْعٍ أَوْ کَاذِبٍ فِى سِلْعَهٍ فَیَقُولُ عَلَیْکُمْ بِرَجُلٍ مَاتَ أَبُوهُ وَ أَبُوکُمْ حَیٌّ فَلَا یَزَالُ مَعَ ذَلِکَ أَوَّلَ دَاخِلٍ وَ آخِرَ خَارِجٍ ثُمَّ قَالَ ع وَ خَیْرُ الْبِقَاعِ الْمَسَاجِدُ وَ أَحَبُّهُمْ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ أَوَّلُهُمْ دُخُولًا وَ آخِرُهُمْ خُرُوجاً مِنْهَا
». شیخ صدوق علیه الرحمه از امیرالمؤمنین (ع) نقل می­ کند که حضرت فرمودند: مردی اعرابى از بنى عباس به محضر پیامبر (ص) مشرف شد و از آن حضرت در مورد بدترین و بهترین مکانهاى زمین سؤال کرد رسول خدا (ص) فرمودند: بدترین مکانهاى زمین بازارهاست که جولانگاه شیطان است. شیطان هر روز صبح پرچم خود را در بازارها افراشته و بساط خود را در آنجا قرار می ­دهد. آنگاه فرزندان خود را در میان بازار منتشر می ­کند. (در نتیجه) یکى در وزن کردن کم فروشی می­کند، دیگرى در اندازه­ گیرى دچار سرقت می­شود، آن یکى در مورد کالا دروغ می­گوید. شیطان به فرزندان خود می­گوید: مردى که پدرش مرده است را رها نکنید که پدرش هنوز زنده است! شیطان، خود همواره اولین کسى است که به بازار وارد و آخرین نفرى است که خارج می­شود. آنگاه رسول خدا (ص) فرمودند: و بهترین مکانهاى زمین، مساجد است و محبوبترین اهل مسجد نیز کسانى هستند که قبل از همه به مساجد داخل و پس از همه، خارج می ­شوند.

همسایه مسجد کیست؟

هر چند تأکید و تشویقهائى که در زمینه رفت و آمد به مسجد صورت گرفته، عمومى و همگانى است اما در مورد همسایه مسجد، تأکید بیشترى به عمل آمده و روایات فراوانى در این زمینه وارد شده است. امیرالمؤمنین بارها این جمله را بیان می­فرمودند که:
«

لَیْسَ لِجَارِ الْمَسْجِدِ صَلَاهٌ إِذَا لَمْ یَشْهَدِ الْمَکْتُوبَهَ فِى الْمَسْجِدِ إِذَا کَانَ فَارِغاً صَحِیحاً »
. همسایه مسجد اگر مانعى برایش نبوده و سالم باشد و با این حال براى نماز واجب در مسجد حاضر نشود نمازش مقبول درگاه الهى نخواهد بود». در برخی روایات، همسایه مسجد را چهل خانه از هر طرف ذکر نموده­اند. در حدیثى از امیرالمؤمنین (ع) آمده است:
«

حَرِیمُ الْمَسْجِدِ أَرْبَعُونَ ذِرَاعاً وَ الْجِوَارُ أَرْبَعُونَ دَاراً مِنْ أَرْبَعَهِ جَوَانِبِهَا

حَرِیمُ الْمَسْجِدِ أَرْبَعُونَ ذِرَاعاً وَ الْجِوَارُ أَرْبَعُونَ دَاراً مِنْ أَرْبَعَهِ جَوَانِبِهَا

».
«حریم مسجد چهل ذراع و همسایه ­هاى آن چهل خانه از چهار طرف است». کسانى که صداى اذان را می­ شنوند نیز همسایگان مسجد معرفى شده­اند. امیرالمؤمنین (ع) می­فرمایند:
«لا صلاه لجار المسجد الا فى المسجد الا ان یکون به عذر او به عله فقیل: و من جار المسجد یا امیرالمؤمنین؟ قال: من سمع النداء».
«همسایه مسجد چنانچه عذر بیماری نداشته باشد، نمازش جز در مسجد مقبول درگاه الهى نخواهد بود. از آن حضرت (ع) سؤال شد: همسایه مسجد چه کسانى هستند؟ فرمودند: کسى که صداى اذان را بشنود».

سیمای مسجد

از برخى روایات استفاده می­شود که ساختن مناره و گلدسته برای مساجد در زمان نبى اکرم (ص) رایج نبوده و این امر بعدها در میان مسلمین رایج شده است. در روایات از بلند ساختن مناره نهى شده است. امام صادق (ع) می­ فرمایند
: «

أَنَّ عَلِیّاً ع مَرَّ عَلَى مَنَارَهٍ طَوِیلَهٍ فَأَمَرَ بِهَدْمِهَا ثُمَّ قَالَ لَا تُرْفَعُ الْمَنَارَهُ إِلَّا مَعَ سَطْحِ الْمَسْجِدِ ».
«على (ع) به مناره­ای بلند برخورد نمودند فرمان داد تا آن را خراب کنند آنگاه فرمودند: مناره را بایستى هم سطح با پشت­بام مسجد ساخت». همچنین در حدیث دیگرى از ایشان در مورد ساختن کنگره براى مسجد آمده است: امیرالمؤمنین علیه­السلام در کوفه، مسجدى را که داراى کنگره بود مشاهده نمود، فرمودند: این مسجد مانند معابد یهود و نصارى است. مسجد را بایستى صاف و بدون کنگره ساخت. در روایات آمده که هنگامى که قائم آل محمد (عج) قیام کنند، کنگره هر مسجدى در روى زمین را ویران می­کند. ساختن محراب نیز به شکل متداول در زمان ما که تنها ایجاد اثری بر روى دیوار مسجد است و یا همراه با مقدارى کمی فرو رفتگى در دیوار می­باشد و از آن برای تعیین سمت قبله استفاده می­ شود، کراهتى ندارد، بلکه آنچه در کتب فقهى به عنوان یکى از مکروهات بناى مسجد، شمرده شده ساختن (محراب داخل) براى مسجد است. امام صادق (ع) روایت می­کنند که:
«عن على (ع) أَنَّهُ کَانَ یَکْسِرُ الْمَحَارِیبَ إِذَا رَآهَا فِى الْمَسَاجِدِ وَ یَقُولُ کَأَنَّهَا مَذَابِحُ الْیَهُودِ »
«امیرالمؤمنین (ع) هنگامى که در مساجد به محرابى برخورد می­ نمودند آن را شکسته و می ­فرمودند: اینها شبیه به کشتارگاههاى یهود است».

محلی در خانه به عنوان مسجد

قرار دادن محلى درخانه به عنوان نمازخانه نه­تنها بلا مانع است بلکه مستحب نیز می­باشد. پیامبر اکرم (ص) و ائمه هدى (ع) در روایات به ساختن چنین مکانى در خانه توصیه فرموده ­اند. امام صادق (ع) می­ فرمایند
: « کَانَ عَلِیٌّ ع قَدْ جَعَلَ بَیْتاً فِی دَارِهِ لَیْسَ بِالصَّغِیرِ وَ لَا بِالْکَبِیرِ لِصَلَاتِهِ وَ کَانَ إِذَا کَانَ اللَّیْلُ ذَهَبَ مَعَهُ بِصَبِیٍّ لَا یَبِیتُ مَعَهُ فَیُصَلِّى فِیهِ »
. «امیرالمؤمنین علیه­السلام در خانه خود اتاقی متوسطى را که بزرگ و کوچک نبود به عنوان محل نماز قرار داده بودند شبها براى نماز خواندن، طفل کوچکى را که نمی­ خوابید با خود به اتاق برده و نماز می ­خواندند». از برخى روایات استفاده می­ شود که علت به همراه بردن طفل آن است که تنها بودن انسان در خانه و اتاق مکروه است.

مساجدی که نام على (ع) فرین و متبرک به آنان است:

۱- مسجدالحرام:

مسجدالحرام که خانه کعبه در آن قرار دارد برترین مسجد خدا بر روی زمین است. قرآن کریم در آیات فراوانى با عظمت و احترام از آن یاد کرده است و کفار و مشرکین را از تصدى امور آن و حتى ورود به آن ممنوع کرده است. چنین جایگاه مقدس و با فضیلتى محل تولد حضرت على (ع) است. محل تولد جانشین و وصى پیامبر و بر حق­ ترین انسان بعد از اوست.

۲-مسجد کوفه:

همان گونه که مکه حرم خدا و مدینه حرم پیامبر (ص) است، کوفه هم حرم امیرالمؤمنین است. بر پایه حدیثى از على (ع)، دعاى گرفتاران در این مسجد مستجاب است. این مسجد مقدس در طول تاریخ پیوسته مورد توجه بندگان صالح خدا و اولیاى بزرگ او بوده است. مسافر می­تواند در مسجد کوفه همچون مسجدالحرام و مسجدالنبى و مسجدالاقصى که از برترین مساجد خدا بر روى زمین هستند نماز خود را تمام بخواند، (امیرالمؤمنین این چهار مسجد را چهار قصر بهشتى دنیا توصیف نموده است). از روایات استفاده می­ شود که این حکم الهی، سرى از اسرار خداوند است. در حدیثى از حضرت على (ع) آمده است: «اگر مردم قصایل و برکات این مسجد را می­دانستند از راههاى دور حتى با عبور از روى برفها هم که شده خود را به آن می رساندند، گویا می­بینم که این مسجد در روز قیامت مانند محرمى که دو جامه احرامى بر تن دارد حاضر می­ شود و براى اهل خود و نمازگزارانش شفاعت می­ کند و شفاعت او مورد پذیرش قرار می­ گیرد. هیچ مؤمنى نیست مگر این که در این مسجد حضور یافته و یا مشتاق و دلداده حضور در آن است». این مسجد جایگاه شهادت و عروج آن حضرت بوى محبوبش است و همچنین جایگاهى اصلى براى پاسخ به سؤالات و مشکلات مردم و رسیدگى و قضاوت میان آنها بوده است. از جمله آن حادثه بیت الطشت و دکه القضاء است. دکه القضاء کانچه­اى بود که در آنجا حضرت على (ع) بر روى آن می­نشستند و قضاوت و حکم می ­نمودند و در آن موضع ستون کوتاهى بوده که بر آن آیه کریمه
«ان الله یأمر بالعدل و الاحسان»
نوشته شده بوده است و بیت الطشت همان محلی است که معجزه امیرالمؤمنین (ع) ظاهر گردیده است در باب دخترى باکره و بی­شوهر که یک وقتى در میان آب بوده که زالوئى در شکمش داخل شده و کم­کم از مکیدن خون بزرگ شده بود و شکم آن دختر را نیز بزرگ کرده بود برادران دختر گمان بردند که او حامله است و خواستند او را بکشند براى حکم او را نزد امیرالمؤمنین (ع) آوردند. حضرت امر فرمود، در جانب مسجد پرده کشیدند و آن دختر را در پی آن پرده نشانیدند و قابله کوفه را امر فرمود که او را تفتیش کند. قابله پس از تفتیش عرض کرد یا امیرالمؤمنین این دختر آبستن است و فرزند در شکم دارد پس حضرت امر فرمود طشتى مملو از لجن آوردند و دختر را بر روى آن نشانیدند. آن زالو هنگامی که بوى لجن را شنید از شکم آن دختر بیرون آمد و بدین ترتیب یکى دیگر از جلوه­ هاى حقانیت حضرت على و اسرار امامت او ثابت گردید.

۳- مسجد رد الشمس یا شمس

این مسجد بر تپه مرتفعى در شرق مسجد قبا واقع شده و چون خورشید در اولین زمان طلوع به این مسجد می­تابیده نام «شمس» بر خود گرفته است. بعضى آن را با مسجد فضیخ اشتباه گرفته­اند. اما بر اساس آنچه که شیعه معتقد است این مسجد مکان بازگشتن خورشید براى اقامه نماز عصر حضرت على (ع) بوده یعنی حادثه «الشمس» در این مکان رخ داده است. گویند: رسول خدا (ص) در این مکان بر زانوى على (ع) به خواب رفتند، هنگامى که بیدار شدند، خورشید غروب کرده بود. آن حضرت به على (ع) گفتند: آیا نماز عصر خوانده­ای؟ على (ع) گفت: خیر، پیامبر (ص) دست به دعا برداشته و فرمودند: «خدایا! اگر على در طاعت تو و رسول تو است خورشید را بر او بازگردان» اسماء گوید: «من دیدم که خورشیئ پس از غروب کردن بر کوهها و زمین نورافشانى کرد و على (ع) نماز عصر را به جا آورد. بعضى نیز گفته ­اند: این اتفاق در خیبر رخ داده است. . {همان طور که می دانیم و  از واضحات  است  این روایت نه در اینجا که منبعى ندارد  بلکه در کتب روایى هم ضعیف و به قول  اساتید مان این روایت جسارت است به مقام حضرت امیر سلام الله علیه}{مصحح}

۴-مسجد مباهله یا مسجد الاجابه

امام مسلم در صحیح از عامرین سعد روایت کرده است: رسول خدا (ص) روزى به مسجد «بنى معاویه» وارد و پس از اقامه نماز به دعا پرداختند، دعاى آن حضرت طولانى شد. پس از پایان دعا، در پاسخ به سؤال ما در مورد طولانى شدن دعا فرمودند: از خداوند سه چیز خواستم که دو خواسته را به من عطا فرمود و یکى را منع کرد. این مسجد به سبب اجابت دعاى رسول خدا (ص) به «الاجابه» معروف شد. پیامبر (ص) در همین مکان براى «مباهله» با «مسیحیان نجران» و به منظور روشن ساختن حقانیت خود و دین اسلام، همراه اهل بیت یعنى على (ع)، فاطمه (ع)، حسن (ع) و حسین (ع) حضور یافتند. در این حادثه مهم و تاریخی، مسیحیان نجران با مشاهده آثار روحانى و معنوى و چهره مصمم و صادقانه اهل بیت رسول خدا (ص) حاضر به مباهله نشده و به پرداخت جزیه تن دادند. بدیهى بود که براى این عده بر حق بودن پیامبر اکرم (ص) از این­رو مسلم بود که اگر کسى نسبت به ادعاى خود شک داشته باشد هیچگاه بهترین و نزدیکترین عزیزان خود را به معرض خطر نمی ­اندازد زیرا در مباهله، دو طرف به یکدیگر نفرین کرده و از خداوند نابودى طرف ناحق را طلب می­کنند. از این­ رو مسیحیان که در ادعاى خود نیز سست بودند ترسیده و تسلیم شدند. موقعیت کنونی این مسجد در سمت راست شارع ستین (ملک فیصل کنونی) قرار دارد.

۵-مسجد براثا

مسجدی است در عراق در میان راه بغداد به کاظمین. با آن که در طول تاریخ، فراز و نشیب هایى را طى کرده، اکنون مسجدى آباد و پابرجاست. براثا نام قبیله­اى است که حتی قبل از بناى بغداد نیز وجود داشته است. امیرالمؤمنین (ع) در بازگشت از جنگ نهروان از آن­جا عبور کرده و در نقطه­اى از این مسجد نماز گزارده است. بر پایه برخى از روایات، این مسجد جایگاه نماز عینى و مادر او مریم، ابراهیم خلیل و دیگر پیامبران الهى (ع) بوده است. در معجم البلدان آمده که براثا محله­اى بود در طرف بغداد در قبله کرخ و جنوبی باب محول و براى آن مسجد جامعى بوده که شیعیان در آن نماز می­گذاشتند و خراب شده و گفته که قبل از زمان «راضى بالله» خلیفه عباسى شیعیان در آن مسجد جمع می ­گشتند و ؟؟؟ صحابه می ­نمودند. راضى بالله امر کرد که ناگهانى در آن مسجد ریختند و هر که را یافتند بگرفتند و جلس نمودند و مسجد را بعد از آن خراب کرد و با زمین هموار نمود. شیعیان این خبر را به امیرالامراء بغداد «بحکم ماکانی» رساندند. بحکم حکم کرد با عاده بنا و وسعت و احکام آن و نوشت در صدر آن اسم راضى بالله را و پیوسته آن مسجد معمور و محل اقامه نماز بود. براثا پیش از بناء بغداد قریه­ ای بوده که گمان مردم آنست که على (ع) مرور کرده به آن در زمانى که به مقابله خوارج نهروان می­رفت و در مسجد جامع مذکور نماز خوانده و داخل شده در حمامى که در آن قریه بوده است و به این براثا منسوب است ابو شعیب براثى عابد و او اولین کسى است که در براثا و در کوخى ساکن شد یعنى در خانه­اى که از نى ساخته شده بود و عبادت خدا می­ کرد در آن، تا اینکه بکوخ او، دخترى از اولاد مستوفیان کبار از ابناء روزگار که در قصرها تربیت و بزرگ شده بود از آنجا می­ گذشت. هم ینکه نظرش به ابو شعیب افتاد و حال و وضع او را مشاهده نمود از آن حال خوشش آمد و جذبه ابوشعیب او را کشید بحدى که اسیر و عاشق او گردید لاجرم در ترد آن عابد زاهد آمد و گفت من اراده کردم که خادم تو باشم گفت: تو را قبول می­کنم به شرط آنکه از این زى و هیثت و تشریفات مجرد شوى و دورى گزینی. آن دختر سعادتمند نیز قبول کرد و از آنچه مالک آن بود تجرد اختیار کرد و متلبس شد به لباس نساک و زاهدان و عابدان. آنگاه ابو شعیب او را تزویج نمود هم ینکه آن دختر وارد کوخ شد قطعه حصیرى دید که ابو شعیب براى حفظ از رطوبت زمین آنرا در زیر بدن خود افکنده، به ابو شعیب گفت: من ترد تو نخواهم آمد مگر وقتى که این قطعه حصیر را از زیر خود دور افکنى زیرا که از تو شنیدم که می­گفتى زمین می­ گوید
: «یا بن ادم تجعل بینى و بینک حجابا و انت غداً فی بطنی»
یعنی: اى پسر آدم مابین من و خود حجاب قرار می­دهى و حال آنکه فردا در شکم من خواهى بود. پس ابو شعیب آن را دور افکند و آن دختر ترد او ماند و با هم به نیکوترین وجهى عبادت می­ نمودند تا هر دو وفات کردند.

۶-مسجد شجره یا مسجد «آباء علی»

این مسجد که امروزه به نامه اى «شجره» «ذوالحلیفه» «آباء علی» مشهور است یکى از مساجد بسیار مهم خارج از مدینه بوده و به عنوان یکى از میقاتها و مساجد احرام از اهمیت بسزائى برخوردار است. پیامبر اکرم (ص) پس از اقامه دو رکعت نماز در این مکان احرام بسته و فرمودند: «لبیک، اللهم لبیک لا شریک لک لبیک ان الحمد لک و الملک، لا شریک لک لبیک» از آن جهت عامه مردم در سالهاى متمادى آن را «آباء علی» گفته ­اند که حضرت على (ع) براى آبیارى نخلستانها، چاه های فراوانى در این منطقه حفر کرده و آباء نیز اسم جمع «بئر» یعنى چاه است. فیروز آبادى که در قرن هشتم آن را توصیف کرده می­ گوید: این مسجد جز به نام آباء علی (ع) شناخته نیست.

۷-مسجد غدیر خم

«غدیر خم» نام منطقه­ اى در نزدیکى «جحفه» شمال غربى مکه است. در صدر اسلام حجاج عراق، شام، یمن از این منطقه براى بازگشت به کشورهاى خود از یکدیگر جدا شده و هر یک مسیر خاص خود را در پیش می ­گرفتند. «غدیر خم» که مسجدى به همین نام در آن بنا شده، شاهد یکى از وقایع مهم و تعیین کننده در تاریخ اسلام بوده است. در سال دهم هجری، رسول خدا (ص) هنگام بازگشت از آخرین حج خود «حجه الوداع» در این منطقه به فرمان خداوند تبارک و تعالی، حضرت على (ع) را به عنوان وصى و جانشین خود به مسلمانان معرفى می­نمودند. سمت چپ این مسجد به سمت قبله مکان ایستادن پیامبر براى انتخاب على (ع) به جانشینى است که از سایر نقاط مسجد براى نمازگزاران افضل است. نماز در این مسجد فضیلت بسیار دارد، زیرا مکانى است که پیامبر (ص) على (ع) را به خلافت برگیرند و حق آشکار شد. عبدالرحمن بن حجاج می ­گوید: «از امام موسى کاظم (ع) راجع به نماز در مسجد غدیر به هنگام مسافرت سؤال کردم. امام علیه ­السلام فرمودند: در این مسجد نماز بخوان، این مسجد داراى فضیلت است و پدرم و امام صادق (ع) نیز به نماز خواندن در این مسجد فرمان می­داد».

۸-مشاهده مشرفه

نماز خواندن در مشاهد ائمه (ع) محل قبور مطهر آنان مستحب است. این مشاهد همان خانه­ هائى است که خداوند متعال، تعظیم و ذکر نام خود در آنها را رخصت داده است. بلکه مشاهد مشرفه از مساجد فضل است. در حدیث وارد شده است که یک رکعت نماز در مشهد امیرالمؤمنین (ع) مساوى با دویست هزار رکعت است. همچنین نماز در روضه انبیاء و جایگاه اولیا و صالحین و علما و عباد بلکه زندگان آنها مستحب می ­باشد. قرآن کریم در این باره می­ فرماید: «فى بیوت اذن الله ان ترفع و یذکر فیها اسمه یسبح له فیها بالغدو و الاصال…..» در خانه­ هائى که خداوند به بزرگداشت آن فرمان داده و ذکر نام خود در آنها رخصت داده است مردانى یافت می­ شوند که صبحگاهان و شامگاهان خداوند را تسبیح می ­کنند….

هنگامی که پیامبر (ص) این آیه را تلاوت نمودند از آن حضرت سؤال شد: مراد از خانه­ ها چیست؟ فرمودند مراد خانه­ هاى پیامبران است. ابوبکر برخاست و گفت: اى رسول خدا! آیا خانه على (ع) و فاطمه (ع) نیز از همین خانه­ هاست؟ پیامبر (ص) فرمود: آری و از برترین این خانه ­هاست.

منبع: حسین احمدى تاریخ اسلام على دوانى

 

 

عبدالعزیز حلبى طرابلسى (ره)

اشاره:

قـاضـى عـبدالعزیز حلبى معروف به ابن البراج شاگرد سید مرتضى و شیخ طوسى است از طـرف شـیخ طوسى به بلاد شام که وطنش بود فرستاده شد بیست سال درطرابلس شام ، قاضى بـود در سـال ۴۸۱ درگـذشـتـه اسـت کـتـابهاى فقهى او که بیشتر نام برده مى شود، یکى به نام المهذب است و دیگرى به نام جواهر  . شیخ ابوالقاسم عبدالعزیز بن نحریر بن عبدالعزیز بن البراج ، در مصر تولدیافت و در آن منطقه رشد و نـمـا کـرد تـحـصیلات خود را ابتدا در زادگاه خویش ، سپس در بغداد ادامه داد تا اینکه یکى از فقهاى نامدار و وجهه و اعتبار شیعه در عصر خویش گردید.

او از علم وسیع و اطلاعات شایسته در زمـیـنـه فـقـه و عـلـوم اسـلامى برخورداربوده است و تالیفات فراوان او نشان دهنده این وسعت اطـلاعات و معلومات مى باشداو در سال ۴۲۹ ه ق به جمع شاگردان علم الهدى پیوست و یکى از خـواص شـاگردان او قرار گرفت و در محضر او از منزلت و رتبت به سزایى برخوردار شد تا اینکه سـیـدبـه رحـمت ایزدى شتافت ، او ملازمت شیخ الطائفه را داشت ، تا اینکه نمایندگى شیخ رادر حـدود شـام پـذیـرفت و خود یکى از مردان فقه و فقاهت معروف آن دیار گردید اواز سوى جلال الـمـلـک در سـال ۴۳۸ قـضـاوت مـنطقه طرابلس را پذیرفت و در آن منطقه به رتق و فتق امور مسلمین پرداخت .

گفتار ارباب تراجم در باب او

صـاحب ریحانه الادب درباره او گوید شیخ عبدالعزیز بن براج شامى حلبى طرابلسى ، مکنى به ابـوالـقـاسم ، ملقب به قاضى ، موضوف به عزالدین و عزالمؤمنین ، ازاکابر فقهاى امامیه اواخر قرن پـنـجـم هجرت ، از وجوه و اعیان ایشان و از تلامذه سیدمرتضى علم الهدى بود ماهى هشت دینار (طـلاى مـسکوک هیجده نخود) از طرف سید شهریه داشت به جهت تلمذ و انسى که با او داشته اسـت ، او را خـلـیـفـه الـمـرتضى گفته اند ابن براج از اساتید معظم خود، سید مرتضى و ابوالفتح کـراجکى روایت کرده است و از راویان او شیخ عبدالجبار مفید رازى است که در ولایت رى ، فقیه امامیه بوده است و جمعى از اکابر وقت نیز از او روایت مى کنند قضاوت او در طرابلس بیست یا سى سال ادامه داشته ، به همین جهت به لقب قاضى شهرت یافته است .

صـاحـب مـعـجـم رجال الحدیث ، ضمن بازگویى سخن شیخ منتجب الدین رازى در الفهرست و بـازشمارى کتابهاى او، سپس نقل نظر ابن شهرآشوب و اخیرا بازگویى نظر سید مصطفى تفرشى در رجال خویش که همه او را به عنوان آبروى شیعه و فقیه آنان ستوده اند، مطلب جدیدى در مورد او ارائه نداده است ۳ .

تالیفات

او تـالـیـفـات مـتـعدد و نوشته هاى پربارى در فروع فقهى دارد که از آن میان مى توان الجواهر ـ المعالم ـ المنهاج ـ الکامل ـ روضه النفس فی احکام العبادات ـالمقرب ـالمهذب ـ الموجز ـ حسن التصریف ـ شرح جمل سید مرتضى و را نام برد.

۱ ـ جواهر الفقه  این کتاب در چند مجلد به نام جوامع الفقه در ایران چاپ شده است و اخیرا از سوى کتابخانه آیه اللّه العظمى مرعشى نجفى (ره ) تجدید طبع گردیده است .

۲ ـ روضه النفس در احکام عبادات .

۳ ـ شرحى بر جمل العلم و العمل علم الهدى (استاد خویش ).

۴ ـ عماد المحتاج فی مناسک الحج .

۵ ـ الکامل .

۶ ـ المعالم .

۷ ـ المعتمد.

۸ ـ المنهاج .

۹ ـ الموجز . ۴

وفات

او پـس از تلاش فراوان و مجاهدت خستگى ناپذیر در راه تبلیغ و اجراى احکام اسلام ، شب جمعه ۹ شعبان ۴۸۱ ه ق در هشتاد سالگى در طرابلس درگذشت وبا شکوه و احترام لازم مدفون گردید.

شیخ حسن بن یوسف حلی (علامه حلی)

اشاره:

برگ هاى زرّین حیات علامه حلى با تعهد و صداقت مزیّن و با تار و پودى از اخلاص و محبّت شیرازه گردیده است. مرزبان بیدارى که فقه شیعه و معارف اهل بیت عصمت و طهارت (ع) را در سایه ‏سار ولایت پاسدارى کرد و فقاهت را با درفش ولایت برافراشت. باشد که با دقت و مطالعه در زندگى این ستاره درخشان روح بلند، ایمان، لوح دانش و فضیلت هاى معنوى و تقواى او را نظاره کنیم و در پرتو معرفت، هنر، تعهد و اخلاصش، نبض حرکت دانش ها و تحصیلات خویش را تنظیم نماییم و با شیوه برخورد با رخدادها و فراز و نشیب حوادث روزگار آشنا شویم.

ولادت و خاندان‏

چنانکه نقل است مولاى متقیان على (ع) در مسیر حرکت از کوفه به صفّین برتپّه ‏هاى بابل روى تلّ بزرگى ایستاد و اشاره به بیشه و نیزارى نمود و این سخن را فرمود:

اینجا شهرى است و چه شهرى! اصبغ بن نباته از یاران نزدیک حضرت عرض کرد: یاامیرالمؤمنین! مى‏ بینم از وجود شهرى در اینجا سخن مى‏ گویى، آیا در اینجا شهرى بود و اکنون آثار آن از بین رفته است؟

فرمود: نه! ولى در اینجا شهرى به وجود مى ‏آید که آن را «حلّه سیفیّه»[۱] مى‏ گویند و مردى از تیره بنى اسد آن را بنا مى‏ کند و از این شهر مردمى پاک سرشت و مطهّر پدید مى ‏آیند که در پیشگاه خداوند مقرّب و مستجاب‏الدعوه مى ‏شوند.[۲]

در شب ۲۹ رمضان ۶۴۸ ق. در این شهر فرزندى از خاندانى پاک سرشت ولادت یافت که از مقرّبان درگاه بارى ‏تعالى‏ قرار گرفت. نامش حسن و معروف به آیه اللَّه علّامه حلّى است. مادرش بانویى نیکوکار و عفیف، دختر حسن بن یحیى بن حسن حلّى[۳] خواهر محقق حلّى است و پدرش شیخ یوسف سدیدالدین از دانشمندان و فقهاى عصرخویش در شهر فقاهت حلّه است.

علّامه حلّى از طرف پدر به «آل مطهّر» پیوند مى‏خورد که خاندانى مقدس و بزرگ و همه اهل دانش و فضیلت و تقوا بودند. از آنها آثار و نوشته‏ هاى گرانقدر به یادگار مانده که تا به امروز و در امتداد تاریخ مورد استفاده دانش پژوهان قرار گرفته است. آل
مطهّر به قبیله بنى اسد که بزرگترین قبیله عرب در شهر حلّه است پیوند مى‏ خورند که مدت زمانى حکومت و سیادت از آنها بود.[۴]

آغاز تحصیل‏

منزل شیخ سدیدالدین که سرشار از کرامت و تقواست، کودکى را در خود جاى داده که مایه افتخار آن است. حسن فرزند شیخ گرچه هنوز از عمرش چند سالى بیش نگذشته، با راهنمایى دلسوزانه پدرش براى فراگیرى قرآن مجید به مکتب خانه رفت و با تلاش و پیگیرى مداوم و هوش و استعداد خدادادى که داشت در زمانى کوتاه خواندن قرآن را بخوبى یاد گرفت. فرزند شیخ نوشتن را در مکتب خانه آموخت ولى به این مقدار راضى نشد. از این رو نزد معلم خصوصى خط رفت و در محضر شخصى به نام «محرّم» با تلاش و جدیت فراوان در اندک زمانى نوشتن را بخوبى فرا گرفت.[۵]

حسن بن یوسف پس از آموختن کتاب وحى و خط، کم‏کم آمادگى فراگیرى دانش ها را در خود تقویت نمود و در مراحل اولیه تحصیل مقدمات و مبادى علوم را در محضر پدر فاضل و فقیه خود آموخت و به سبب کسب این همه فضیلت هإ؛ و نیکی ها در سنین کودکى به لقب «جمال‏الدین» (زینت و زیبایى دین) در بین خانواده و دانشمندان مشهور گشت.

در برابر طوفان‏

هنوز یک دهه از سن جمال‏الدین حسن نگذشته بود که با حمله وحشیانه مغولان رعب و وحشت سرزمین هاى اسلامى را در بر گرفت. ایران در آتش جنگ مغولان مى‏ سوخت و شعله آن دیگر نواحى را نیز تهدید مى‏ کرد. در این میان مردم عراق دلهره عجیبى داشتند. هر لحظه ممکن بود لشکریان مغول از ایران به سوى عراق حرکت کنند و شهرهاى آنجا را یکى پس از دیگرى فتح نمایند. بغداد پایتخت عباسیان آخرین روزهاى زوال خلافت عباسیان را
مشاهده مى ‏کرد. مردم از ترس احتمال حمله مغولان وحشى شهرها را خالى کرده و سر به بیابان گذاشته بودند.

شیعیان و مردم شهرهاى مقدس عراق چون کربلا، نجف و کاظمین به بارگاه ملکوتى ائمه معصومین روى آورده، در حرم امن اهل بیت عصمت و طهارت: پناهنده شدند و حریم دل را آرامش مى دادند.

مردم حلّه‏ نیز سر به بیابان و نیزارها گذاشته، بعضى به کربلاى معلّا و نجف اشرف پناهنده شدند و چند نفرى هم در شهر ماندند که از جمله آنان سه نفر فقیه و دانشمند به نام هاى: شیخ یوسف سدیدالدین، سید مجدالدین بن طاووس و فقیه ابن‏العزّ بودند. این دانشمندان در جایى جمع شدند و براى نجات شهرهاى مقدس کربلا، نجف، کوفه و حلّه درپى چاره اندیشى برآمدند و پس از گفتگوهاى زیاد و مشورت با یکدیگر به این نتیجه رسیدند که نام ه‏اى نزد هولاکوخان پادشاه مغول بفرستند و از وى امنیت و آسایش براى شهرهاى مقدس عراق درخواست نمایند.

سرانجام در سال ۶۵۷ ق. بغداد به دست هولاکو فتح گردید و «معتصم » آخرین خلیفه بنى عباس از بین رفت حوزه فرهنگ اسلام و مذهب شیعى در بغداد که از رونق بسزایى برخوردار بود متلاشى شد و بر شهرهاى عراق ترس و وحشت از مغولان سایه افکند. ولى به رغم وحشی گری هاى مغولان دور از فرهنگ و با تلاش و همت بلند و درایت فقهاى شیعه در حلّه . بویژه شیخ یوسف سدیدالدین پدرجمال‏ الدین حسن . و لطف و عنایت پروردگار، امنیت به شهر حلّه و شهرهاى مقدس عراق بازگشت و سرزمین حلّه پناهى براى فقها و دانشمندان شد.[۶]

از این پس حلّه تا اواخر قرن هشتم، به مثابه یکى از حوزه ‏هاى بزرگ مذهب شیعى شناخته مى ‏شد که طلّاب و اندیشمندان از گوشه و کنار مجذوب آن حوزه مى‏ شدند. بدین گونه وطن جمال‏ الدین حسن براى وى و دیگر دانش پژوهان در سایه صلح و آرامش و به دور از جنگ و خونریزى مهیّاى استفاده از محضر بزرگان و عالمان دین قرار گرفت.

در محضر عالمان‏

جمال‏ الدین حسن در شهر حلّه بزیست و در محضر فقها، متکلمان و فلاسفه والامقام با کمال ادب زانو زد و از روح بلند معنوى و اخلاق و دانش آنان بهره کافى برد و خویشتن را به دانش و تهذیب نفس آراست و به تمام فنون و علوم مسلح گردید و از دست آنان به دریافت اجازه نامه اجتهادى و نقل حدیث مفتخر گردید. حال به اختصار به نام چند نفر از اساتید بزرگوار وى اشاره مى ‏کنیم:

شیخ یوسف سدیدالدین (پدر ارجمند او)، محقق حلّى (۶۰۲ . ۶۷۶ق)، خواجه نصیرالدین طوسى (۵۹۷ . ۶۷۲ق)، سید رضى ‏الدین على بن طاووس (۵۸۹ . ۶۶۴ق)، سید احمد بن طاووس (متوفا به سال ۶۷۳ق)، یحیى بن سعید حلّى (متوفا به سال ۶۹۰ق)،مفیدالدین محمد بن جهم حلّى، على بن سلیمان بحرانى، ابن میثم بحرانى (۶۲۶ . ۶۷۹ق)، جمال‏الدین حسین بن ایاز نحوى (متوفاى ۶۸۱ ق)، محمد بن محمد بن احمد کشى (۶۱۵ . ۶۹۵ق)، نجم الدین على بن عمر کاتبى (متوفا به سال ۶۷۵ق)، برهان الدین نسفى، شیخ فاروقى واسطى و شیخ تقى‏ الدین عبداللَّه بن جعفر کوفى.[۷]

درخشش‏

جمال ‏الدین حسن، ستاره پرفروغ «آل مطهّر» و شهر فقاهت حلّه هنوز مدّت زمانى از تحصیلش نگذشته بود که با ذوق سرشار خدادادى و علاقه وافر، به تمام دانش هاى بشرى مانند فقه و حدیث، کلام و فلسفه، اصول فقه، منطق، ریاضیات و هندسه مسلح گردید و تجربه لازم را به دست آورد. آوازه فضل و دانش وى به سرعت در سرزمین حلّه و دیگر شهرها پیچید و در مجالس درس و محیط فرهنگى نام مقدسش را به نیکى و احترام یاد مى‏ کردند و «علّامه»اش مى‏ خواندند. علامه حلّى چون خورشید فروزان در آسمان فقاهت درخشید و دیگران از نور وجودش استفاده کردند. در شهر حلّ حوزه درس تشکیل داد و علاقه‏مندان و تشنه کامان معارف و علوم اهل بیت: از گوشه و کنار جذب آن شدند و از دریاى بى‏ کرانش سیراب گشتند.یکى از دانشمندان مى ‏گوید: علامه حلّى نظیرى ندارد نه پیش از زمان خودش و نه بعد از آن. کسى که در مجلس درس او پانصد مجتهد تربیت شد.[۸]از جمله فرزانگان و ستارگانى که در محضرش زانو زدند و از انفاس پاک و مکتب پربار فقهى، کلامى و روح بلندش بهره‏ ها بردند و از دست مبارکش به دریافت اجازه نامه
اجتهادى و نقل حدیث مفتخر شدند اینان بودند: فرزند عزیز و نابغه ‏اش محمد بن حسن بن یوسف حلّى معروف به «فخرالمحققین» (۶۸۲ . ۷۷۱ق)، سید عمیدالدین عبدالمطلب و سید ضیاءالدین عبداللَّه حسینى اعرجى حلّى (خواهرزادگان علامه حلّى) تاج ‏الدین سید محمد بن قاسم حسنى معروف به «ابن مُعیّه»(متوفى ۷۷۶ق)، رضى ‏الدین ابوالحسن على بن احمد حلّى (متوفى ۷۵۷ق)، قطب الدین رازى (متوفى ۷۷۶ ق)، سید نجم الدین‏ مهنّا بن سنان مدنى، تاج ‏الدین محمود بن مولا، تقى ‏الدین ابراهیم بن حسین آملى ‏و محمد بن على جرجانى.

مرجع تقلید

بعد از رحلت محقق حلّى در سال ۶۷۶٫ق که زعامت و مرجعیت شیعیان را به عهده داشت شاگردان ممتاز وى و فقها و دانشمندان حلّه به دنبال فقیه و مجتهدى بودند که خصوصیات مرجعیت و زعامت را دارا باشد تا او را به عنوان مرجع تقلید معرفى کنند. آنان تنها علامه حلّى را که از شاگردان برجسته و دست پرورده مکتب فقهى محقق حلّى بود و فقها و مجتهدان بنام آن روزگار در حوزه درس وى شرکت مى ‏کردند شایسته مرجعیت و پیشوایى دین مى ‏شناختند و این در زمانى بود که فقط ۲۸ بهار از عمر شریف علامه گذشته بود. این امر حاکى از نبوغ و شخصیت والاى اوست که در این سنین تمام دانش ها و فضایل اخلاقى و کرامت هاى معنوى و انسانى را به کمال رسانده و از دیگر عالمان و مجتهدان برترى جسته و به مقام شامخ مرجع تقلید و فتوا در احکام شرع مقدس اسلام نایل گشته بود. آرى پس از رحلت محقق حلّى زعامت و مرجعیت شیعیان به علامه حلّى منتقل گردید و این بار امانت‏ الهى بر دوش با کفایت او گذاشته شد. بدین سبب به لقب مقدس و شریف «آیه اللَّه» مشهور گردید؛ که در آن روزگار تنها او به این لقب خوانده مى‏ شد و هرکس آیه اللَّه مى‏ گفت منظورش علامه حلّى بود.

عصر علّامه‏

عصر علامه را باید زمان توسعه فقه شیعه و حقانیت مذهب اهل بیت عصمت و طهارت: و دوره پیشرفت تمدن و دانش در گوشه و کنار جهان اسلام نامید. چرا که علامه حلّى تلاش و کوشش خستگى ناپذیرى در نشر علوم و فقه اسلام بر طبق مذهب اهل بیت نمود و در فقه تحول و شیوه نوى را ارائه کرد. وى اولین فقیهى بود که ریاضیات را به عنوان دانشى در فقه وارد کرد و به فقه استدلالى تکامل بخشید. تأثیرى که دیدگاه فقهى، کلامى و آثار علامه گذارده بود محور بحث و تکیه ‏گاه دانشمندان بر طبق نظرات فقهى فقها و دانشمندان شیعى بود.[۹]در آن روزگار، در بغداد و عراق خاندان جوینى حکومت مى ‏کردند که گرچه از طرف پادشاهان مغول به بغداد و این منطقه گمارده شده بودند، بیش از سى سال فرمانرواى مطلق بودند و در ترویج دین مبین اسلام و تعظیم علما و نشر دانش و فضیلت ها و ترمیم خرابی هاى مغولان، هرچه توانستند دریغ نکردند. به واقع اگر وجود آنان نبود آثارى از تمدن اسلام بر جاى نمى‏ ماند.[۱۰] در ایران نیز گرچه حاکمان مغول حکومت مى ‏کردند و مدت زیادى رعب و وحشت و جنایت و خونریزى حکم فرما بود، رفته رفته از بى فرهنگى و خوى ستمگرى مغولان کاسته شد و این به سبب تأثیر فرهنگ مردم ایران و اسلام و نیز هوشیارى و سیاست وزراى لایق و شایسته‏ اى نظیر خواجه نصیرالدین طوسى، یاور وحى و عقل و استاد علّامه حلّى بود. حضور چنین دانشمندان دلسوز فرهنگ اسلام و ملّت در دستگاه مغولان، در پیشرفت علم و جلوگیرى مغولان وحشى از تخریب و آتش سوزى مراکز فرهنگى و کتابخانه ‏ها، نقش بسزایى ایفا کرد؛ دانشمندانى که در انجام این مهم از آبروى خویشتن سرمایه گذاشتند و هم چون شمع سوختند.

علّامه و اول جایتو

علّامه حلّى شهرت جهانى داشت و آوازه او به تمام نقاط رسیده بود. حاکم عصر وى سلطان محمد اولجایتو یکى از پادشاهان مغول بود که از سال ۷۰۳ تا ۷۱۶ق. در ایران بر متصرفات مغول حکومت مى ‏کرد. اولجایتو در سال ۷۰۴ق. در پنج فرسخى ابهر در سرزمینى سرسبز که رود کوچک ابهر و زنجان رود از آنجا سرچشمه مى‏ گیرد، شهر «سلطانیه» را تأسیس کرد. بناى شهر ده سال طول کشید و در سال ۷۱۳ ق. شهرى بزرگ داراى ساختمان و بناهاى بسیار زیبا به وجود آمد. در آنجا قصرى براى خویش ساخت و مدرسه بزرگى شبیه مدرسه مستنصریه بغداد بنیان گذارى و از هر سو مدرسان و علماى اسلام را دعوت کرد. نوشته ‏اند در یکى از روزها سلطان درپى ناراحتى شدید از روى خشم یکى از زنانش را در یک مجلس سه طلاقه کرد! پس از مدتى پشیمان شد و از دانشمندان سنّى مذهب دربارى از حکم چنین طلاقى سؤال کرد. آنها در پاسخ گفتند: آن زن دیگر همسر شما نیست!. یکى از وزرا گفت: در شهر حله فقیهى است که فتوا به باطل بودن این طلاق مى ‏دهد. فقیهى را که آن وزیر پیشنهاد داد علامه حلّى بود. از این رو سلطان از علامه دعوت کرد و قاصدان به شهر حلّه رفتند و آیه اللَّه حلّى را همراه خود به مرکز حکومت آوردند. هرچند زمان مسافرت علامه به ایران به طور دقیق روشن نیست ولى ممکن است پس از سال هاى ۷۰۵ق. به بعد باشد. علّامه پس از ورود به ایران، در اولین جلسه ‏اى که سلطان تشکیل داد شرکت کرد و بدون توجه به مجلس شاهانه، با برخورد علمى و پاسخ هاى دقیق و محکمى که به سؤالات مى‏ گفت دانشمندان و پیروان مذاهب چهارگانه اهل سنت را به پذیرش نظر خویش ملزم کرد و در خصوص طلاق همسر شاه فرمود: طلاق باطل است چون شرط طلاق که حضور دو شاهد عادل باشد فراهم نبوده است. شاه با خوشحالى از این فتوا، از قدرت علامه حلى در بحث و مناظره، صراحت لهجه، حضور ذهن قوى، دانش و اطلاعاتى که داشت و با شهامت و دلیل هاى روشن صحّت نظرات خویش را ثابت مى کرد خوشش آمد و علاقه وافرى به فقیه شیعى پیدا کرد.[۱۱]

بذر تشیع‏

آن را که فضل و دانش و تقوا مسلّم است‏ هرجا قدم نهد قدمش خیرمقدم است‏

حضور فقیه یگانه عصر علّامه حلّى در ایران و مرکز حکومت مغولان خیر و برکت بود و بإ؛ زمینه ‏هایى که حاکم مغول براى وى به وجود آورده بود کمال بهره را برد و به دفاع از امامت و ولایت ائمه معصومین: برخاست. از این رو بزرگترین جلسه مناظره با حضور اندیشمندان شیعى و علماى مذاهب مختلف برگزار شد. از طرف علماى اهل سنت خواجه نظام‏ الدین عبدالملک مراغه ‏اى که از علماى شافعى و داناترین آنها بود برگزیده شد. علّامه حلّى با وى در بحث امامت مناظره کرد و خلافت بلافصل مولا على (ع) بعد از رسالت پیامبر اسلام را ثابت نمود و با دلیل هاى بسیار محکم برترى مذهب شیعه امامیّه را چنان روشن ساخت که جاى هیچ گونه تردید و شبه ه‏اى براى حاضران باقى نماند. پس از جلسات بحث و مناظره و اثبات حقانیت مذهب اهل بیت عصمت و طهارت: اولجایتو مذهب شیعه را انتخاب کرد و به لقب «سلطان محمد خدابنده» معروف گشت. پس از اعلان تشیع وى، در سراسر ایران مذهب اهل بیت منتشر شد و سلطان به نام دوازده امام خطبه خواند و دستور داد در تمام شهرها به نام مقدس ائمه معصومین: سکّه زنند و سر در مساجد و اماکن مشرّفه به نام ائمه مزیّن گردد.[۱۲] یکى از دانشمندان مى‏ نویسد: اگر براى علامه حلّى منقبت و فضیلتى غیر از شیعه شدن سلطان محمد به دست او نبود، همین براى برترى و افتخار علامه بر دانشمندان و فقها بس بود. حال آنکه مناقب و خوبی هاى وى شمارش یافتنى نیست و آثار ارزنده‏اش بى ‏نهایت است.[۱۳]

در ایران‏

آیه اللَّه علّامه حلّى، عارف و فقیه برجسته شیعه، در ایران باقى ماند و حدود یک دهم لاز عمر شریفش در این خطّه گذشت. او در این مدت خدمات بسیار ارزنده‏اى نمود و در نشر علوم و معارف اهل بیت: کوشش فراوان نمود و شاگردان زیادى را تربیت کرد. علامه چه در شهر سلطانیه و چه در مسافرتها به دیگر شهرهاى ایران پیوسته ملازم با سلطان بود. به پیشنهاد وى سلطان دستور داد مدرسه سیّارى را از خیمه و چادر، داراى حجره و مدرس آماده کنند تا با کاروان حمل گردد و در هر منزلى که کاروان رحل اقامت کرد خیمه مدرسه در بالاترین و بهترین نقطه منزل برپا شود.[۱۴]

او علاوه بر تدریس و بحث و مناظره با دانشمندان اهل سنت و تربیت شاگردان، به نوشتن کتاب هاى فقهى، کلامى و اعتقادى مشغول بود؛ چنانکه در پایان بعضى از کتابهاى خود نگاشته است: این نوشته در مدرسه سیّار سلطانیّه در کرمانشاهان به اتمام رسید. وى کتاب ارزشمند «منهاج‏الکرامه» را که در موضوع امامت است براى سلطان نوشت و در همان زمان پخش گردید.

علّامه حلّى پس از یک دهه تلاش و خدمات ارزنده فرهنگى و به اهتزاز درآوردن پرچم ولایت و عشق و محبّت خاندان طهارت: در سراسر قلمرو مغولان در ایران، در سال ۷۱۶ق. بعد از مرگ سلطان محمد خدابنده، به وطن خویش سرزمین حلّه برگشت و در آنجا به تدریس و تألیف مشغول گردید و تا آخر عمر منصب مرجعیت و فتوا و زعامت شیعیان را به عهده داشت.[۱۵]

گنجینه ماندگار

تدریس و تألیف هریک فضیلت بسیار مهمّى براى راد مردان عرصه دانش است و علّامه شخصیتى بود که در این دو جنبه از دیگر محققان و دانشوران پیشى گرفت و سرآمد روزگار شد. چنانکه گفته ‏اند: علّامه حلّى زمانى از نوشتن کتابهاى حکمت و کلام فارغ شد و به تألیف کتابهاى فقهى پرداخت که از عمر مبارکش بیش از ۲۶ سال نگذشته بود.[۱۶]او در رشته‏ هاى گوناگون علوم کتاب هاى زیادى دارد که اگر در مجموعه ‏اى جمع آورى شود دایرهالمعارف و کتابخانه بسیار ارزشمندى خواهد شد. یکى از دانشمندان مى‏ نویسد: اگر به نوشته ‏هاى علامه دقت کنید پى خواهید برد که این مرد از طرف خداوند تأیید شده است، بلکه نشانه‏اى از نشانه ‏هاى خداست. چنانچه نوشته‏ هاى وى بر ایام عمرش . از ولادت تا وفات . تقسیم شود سهم هر روز یک دفترچه بزرگ مى‏ شود.[۱۷]

الف . آثار فقهى‏

منتهى ‏المطلب فى تحقیق‏ المذهب، تلخیص ‏المرام فى معرفه الاحکام، غایه الاحکام فى تصحیح تلخیص المرام، تحریر الاحکام ‏الشرعیّه على مذهب الامامیّه، مختلف‏ الشیعه فى احکام ‏الشرعیّه، تبصرهالمتعلمین فى احکام‏ الدین، تذکرهالفقهاء، ارشاد الاذهان فى احکام الایمان، قواعد الاحکام فى معرفهالحلال و الحرام، مدارک الاحکام، نهایه الاحکام فى معرفه الاحکام،المنهاج فى مناسک‏ الحاج، تسبیل الاذهان الى احکام الایمان، تسلیک الافهام فى معرفه الاحکام، تنقیح قواعدالدین، تهذیب ‏النفس فى معرفهالمذاهب الخمس،المعتمد فى‏الفقه، رساله فى واجبات ‏الحج و ارکانه و رساله فى واجبات‏ الوضوء والصلوه.

ب . آثار اصولى‏

النکهالبدیعه فى تحریرالذریعه، غایهالوصول و ایضاح السّبل، مبادى‏ الوصول‏الى علم الاصول، تهذیب الوصول‏الى علم الاصول، نهایهالوصول‏الى علم الاصول، نهج ‏الوصول‏الى علم الاصول، منتهى الوصول‏الى علمى‏ الکلام و الاصول.

ج . آثار کلامى و اعتقادى‏

منهاج‏الیقین، کشف ‏المراد، انوارالملکوت فى شرح الیاقوت، نظم‏ البراهین فى اصول ‏الدین، معارج‏ الفهم، الابحاث‏ المفیده فى تحصیل‏ال عقیده، کشف‏ الفوائد فى شرح قواعدالعقائد، مقصدالواصلین، تسلیک‏ النفس الى حظیرهالقدس، نهج ‏المسترشدین، مناهج‏ الهدایه و معارج‏الدرایه، منهاج‏الکرامه، نهایهالمرام، نهج‏الحق و کشف ‏الصدق، اَلْالَفین، باب حادى عشر، اربعون مسأله، رساله فى خلق الاعمال، استقصاءالنظر، الخلاصه، رسالهالسعدیّه، رساله واجب الاعتقاد، اثبات‏الرجعه، الایمان، رساله فى جواب سئوالین، کشف ‏الیقین فى فضائل امیرالمؤمنین(ع)، جواهر المطالب،التناسب بین الاشعریه و فرق ‏السوفسطائیّه المباحث‏ السنیّه والمعارض ات‏النصریّه، مرثیه الحسین(ع).

د . آثار حدیثى‏

استقصاء الاعتبار فى تحقیق معانى الاخبار، مصابیح الانوار،الدرر والمرجان فى الاحادیث ‏الصحاح و الحسان، نهج‏ الوضاح فى الاحادیث ‏الصحاح، جامع الاخبار، شرح ‏الکلمات ‏الخمس لامیرالمؤمنین(ع)، مختصر شرح نهج ‏البلاغه، شرح حدیث قدسى.

ه’ . آثار رجالى‏

خلاصه الاقوال فى معرفهالرجال، کشف‏ المقال فى معرفهالرجال، ایضاح الاشتباه. و . آثار تفسیرى‏ نهج الایمان فى تفسیرالقرآن،القول‏ الوجیز فى تفسیر الکتاب‏العزیز و ایضاح مخالفهالسنّه.

ز . آثار فلسفى و منطقى‏

منبع:محمد حسن امانى‏

عبدالجواد فلاطورى

اشاره:

دانشوران بزرگ همواره در هال ه‏اى از غربت به سربرده‏اند و بر بلنداى قله تنهایى جاى گرفته، در افق اعلاى دانش سخاوتمندانه بر انسان‏ها تابیده ‏اند. به همین سبب خورشید وجودشان ناشناخته مانده است و هنگامى پژوهشگران به مقام و منزلت آنان پى‏برده ‏اند که خاکیان را بدرود گفته و به ملکوت اعلى پیوسته ‏اند. این نوشتار نگاهى است به زندگى مردى از همین قبیله؛ که به تنهایى در غربت (خارج کشور. تمام توان خود را در طریق احیاى دین مقدس اسلام و به ویژه معرفى تشیّع علوى مبذول داشت و به عنوان رسالت گزار غریب، در جهت خشنودى پروردگارش کوشید.

طلوع سپیده‏

سوم فروردین ۱۳۰۴ ش. در محله‏ ى بیدآباد اصفهان، در خانه‏اى ساده که با نور آیات الاهى منوّر و با عطر عترت پیامبر(ص. معطر بود، نوزادى چشم به جهان گشود که بهار خجسته را نوید داد و پیوندى میان صبح و ساحل سعادت را پدید آورد. این مولود فرخنده را «عبدالجواد» نام نهادند و ستون زندگى اش را با اذان و اقامه برپا داشتند تا بعدها ادامه دهنده راه نیاى گرانقدرش حکیم الاهى مرحوم آخوند ملا اسماعیل اصفهانى باشد.[۱] عبدالجواد تا ۱۵ سالگى در دامن پرمهر مادر و آغوش پرعطوفت پدر بالید و نهال وجودش شکل گرفت. دوران دبستان را در مدرسه اقدسیه و مدرسه ایران در شهر اصفهان گذرانید و در سال ۱۳۲۲ ه’ .ش. دوره متوسطه را در هنرستان صنعتى اصفهان به پایان برد.[۲]

آیه تربیت‏

سرو سرفراز زاینده رود، از روزهاى نخستین حیاتش، با سرچشمه زلال نور و زندگى آشنا شد و در حالى که پانزدهمین بهار زندگى را پشت سر مى‏ گذاشت،[۳] در جِرگَه حوزویان درآمد تا با بهره ‏گیرى از فضاى معنوى این پایگاه پاک، راه سعادت پیش گیرد و عطش‏ آموختن را با قرائت برگ‏ها از دفتر فضیلت مشعل داران مکتب توحید فرونشاند.

در تهران‏

فلاطورى پس از دانش اندوزى در شهر گنبدهاى فیروزه‏اى در سال ۱۳۲۳، با هدف تکمیل اندوخته‏ هاى علمى، همراه خانواده‏اش به تهران شتافت و در مدرسه مروى از دانشورانى فرهیخته چون حاج شیخ محمدتقى قمشه ‏اى و آیهاللَّه حاج شیخ محمدتقى شاه آبادى بهره ‏مند گردید.[۴]

در جوار آفتاب‏

نابغه اصفهان در سال ۱۳۲۶ براى ادامه تحصیل در جوار هشتمین آفتاب فروزان آسمان ولایت، حضرت على بن موسى الرضا(ع. پناه برد؛ از دریاى دانش ستارگان حریم رضوى بهره ‏مند شد؛ در شمار دانشجویان این فرهیختگان قرار گرفت و به جمع حجره نشینان مدرسه حاج حسن (واقع در بالاخیابان. مشهد مقدس شد؛ فلاطورى که در مشهد با شهرت «حکیمى» (نام خانوادگى عمو و عموزادگانش. شناخته مى‏ شد، پیوست.[۵]

در آن دیار از محضر فقیهان فرزانه‏اى چون شیخ محمدتقى ادیب نیشابورى (ادیب ثانى.، میرزا احمد مدرس یزدى، شیخ کاظم دامغانى، شیخ هاشم قزوینى، شیخ هادى کدکنى، شیخ مجتبى قزوینى، حجهالاسلام مُمَجَّد،[۶] حاج محمدرضا کلباسى و حاج شیخ‏ محمد رضا ترابى خراسانى، بهره برد.[۷] دانشجوى کوشاى اصفهان به زودى در شمار دانشوران جاى گرفت و نزد مراجع از اعتبارى‏ بایسته برخوردار شد. او در سال ۱۳۲۹ در سنّ ۲۴ سالگى، پس از مباحثه ‏هاى علمى با فقید برزگوار حاج شیخ محمدرضا کلباسى پیرامون کتاب «جواهر الکلام» بدون در خواست شخصى از محضر وى، به اخذ اجازه روایت و گواهى اجتهاد نائل گردید.[۸]

دوباره در تهران

فلاطورى در سال ۱۳۳۰ ش. به تهران بازگشت و در مدرسه مجد از محضر این فقیهان نامور شیعه فیض  برد:

۱. شیخ محمدتقى آملى؛

۲. آیهاللَّه آمیرزا احمد آشتیانى؛

۳.علامه سید محمد حسین طباطبایى؛

۴.آیهاللَّه میرزا مهدى آشتیانى؛

۵.آیهاللَّه شیخ محمدرضا کلباسى‏[۹]

۶. آیهاللَّه  شیخ محمد عرفانى خویى؛[۱۰]

هم‏ مباحثه فلاطورى‏

آقاى دکتر محمدجعفر جعفرى لنگرودى استاد و رئیس سابق دانشکده حقوق و نویسنده دایرهالمعارف علوم اسلامى، هم‏ مباحثه فلاطورى بود.[۱۱]

هجرت به غربت

فلاطورى پس از اتمام رشته معقول در دانشکده الهیات تهران در سال ۱۳۳۳ پس از ۱۵ سال تحصیل علوم حوزوى براى ادامه ‏ى تحصیل در رشته‏ ى فلسفه و علوم انسانى به کشور آلمان هجرت کرد. در آن جا رشته‏ هاى فلسفه، روان‏شناسى، علوم تربیتى، علوم اجتماعى و تطبیق ادیان را به پایان رساند و با نگارش رساله‏ اى در باره ‏ى اخلاق عملى کانت، به اخذ درجه‏ى دکترا نائل آمد. او در این دوران زبان لاتین و یونانى را نیز فراگرفت؛ پس از تألیف مقالات و رساله‏ هاى گوناگون به نوشتن رساله‏ ى استادى پیرامون «دگرگونى بنیادى فلسفه ‏ى یونانى در اثر طرز اندیشه اسلامى» همت گمارد و بعد از به دست آوردن درجه ‏ى استادى به تدریس پرداخت. فلاطورى قبل از انقلاب با مساعدت دوستانش آکادمى علمى اسلامى در شهر کلن آلمان را بنیاد نهاد تا در گستره‏ى تحقیق و تدوین و عرضه‏ ى اسلام به زبان فکرى اروپا به فعالیت پردازد.[۱۲]

پروفسور فلاطورى، ضمن تدریس در دانشگاه کلن، در راستاى گسترش اسلام و پیام انقلاب شکوه منداسلامى ایران کنگره ‏ها و کنفرانس ‏هاى متعدد در کشورهاى مختلف اروپایى برگزار کرد. اکنون در مؤسسه‏ ى اطلاع رسانى پارسا، سایتى مخصوص در باره‏ى زندگى، آثار مکتوب و کنفرانس ‏هاى زنده یاد پروفسور فلاطورى موجود است.

مرحوم پروفسور فلاطورى در باره‏ى فعالیت هایش در غربت چنین گفته است:

از سال ۱۳۴۴ ش. با پشتیبانى مقامات مسؤول دانشگاه، مرکز تحقیقات علوم و عقاید شیعى اعم از فقهى، اصولى، کلامى، رجالى، فلسفى، تاریخى، ادبى و غیره در مؤسسه ‏ى که قبل از آن حتى یک کتاب شیعى هم در آن وجود نداشت، جمع آورى نموده است. از سال ۱۳۴۷ ش. که این جانب توفیق گزارش این امر را با «بیان اهمیّت تحقیق علوم و عقاید شیعى براى اسلام‏ شناسى» در کنگره‏ى خاورشناسان آلمان در شهر ورتسبورگ حاصل نمودم، تاکنون توجه خاصى به این امر پدیدار گشته است. کم‏ترین نشانه ‏ى آن این است که در این مدت بیش از ده نوشته (کتاب و مقاله. هم از طرف خود سمینار کلن (از آقاى پروفسور اروین گرف – رئیس سمینار و… این جانب. و هم در ارتباط با این سیمنار انتشار یافته است و قریب ده کتاب و مقاله دیگر نیز در دست تألیف است.[۱۳]

از منظر متفکران

میرزا مهدى آشتیانى (۱۳۰۶ – ۱۳۷۲ ق.. مشهور به فیلسوف شرق، چنین نگاشته است:

«. فاضل کامل و صاحب نظر استوار رأى… عبدالجواد حکیمى فلاطورى… ژرفاى مطالب حکمت و عرفان را فراگرفت. او اینک به درجه‏ى شامخى از این علوم و معارف رسیده است، صلاحیت تدریس کتاب هایى را داراست که در این رشته ‏ها فراهم شده است. با این همه نزد دانش پژوهان و طالبان حقایق ناشناخته و مجهول القدر است، پس لازم دیدم از تلاش ‏هاى او تشکر کنم و تمام طالب علمان و دانشجویان را سفارش کنم تا از او، سرچشمه ‏هاى دانش الهى و معارف ربّانى و اصول حکمت و عرفان را فرا گیرند.»[۱۴]

علاّمه سید محمد حسین طباطبایى، صاحب تفسیر المیزان، فلاطورى را در مباحث فلسفى، صاحب کنجکاوى ‏هاى حکیمانه و انتقادات محققانه معرفى مى ‏کند و از نظر اندیشه‏ ى عمیق و تفکرات علمى بلند، وى را مایه ‏ى افتخار ایران مى ‏شمارد.[۱۵]

آقاى دکتر احمد مهدوى دامغانى فلاطورى را چنین مى‏ ستاید:

«آقاى فلاطورى متوجّه فلسفه و حکمت متعالیه شدند و الحمد اللَّه ایشان هم در رشته ‏ى خودشان به کمال رسیدند و از مفاخر مملکت ما هستند و از پرچم داران به حق در فلسفه‏ ى اسلامى هستند…»[۱۶]

استاد محمدرضا حکیمى در باره‏ى شخصیت مرحوم فلاطورى مى‏ نویسد:

«پروفسور فلاطورى، پس از سال‏ ها کوشش و تحملّ تلخى ها و سختى‏ ها و دست یافتن به اعتبار علمى در کشورى مانند آلمان، به آن خدمت درخشان توفیق یافت و همین پاداش او را بس… و آیا تصور مى‏ کنید اگر خدمات گران ارجى را که فلاطورى براى انجام دادن آن‏ها آماده گشت و انجام داد، قرار بود با برنامه ریزى‏ها و هزینه گذارى ‏ها و اعزام‏هاى متعارف انجام یابد، چقدر زمان مى‏ برد و چه اندازه «نیرو» مى‏ خواست و چه مبلغ هزینه مى ‏طلبید؟[۱۷]

… حقّ فلاطورى در ترویج دین اسلام و مذهب تشیّع در اروپا، و تصحیح مطالب مربوط به اسلام و تشیّع در کتاب‏هاى درس چندین کشور اروپایى و تأسیس کتابخانه ‏ى مهم و معتبر «مآخذ شناخت تشیّع در دانشگاه کلن آلمان و توجه دادن صاحب نظران و جویندگان معارف اسلامى به این معارف، بس سنگین است و در خورشناخت و تجلیل»[۱۸]

از ویژگى‏ هاى دیگر پروفسور فلاطورى حرّیت علمى او بود؛ ویژگى‏ اى که در خور تکریم بسیار است و یک تجربه‏ ى پنجاه سال ه‏اى علمى و عمیق و مستقل اندیشانه را در تفکّر و شناخت نشان مى ‏دهد. در یکى از سفرهایش به ایران، پس از انقلاب، به او گفتم:

شما بیایید به ایران و در دانشگاه‏ ها فلسفه تدریس کنید. در پاسخ بى‏ درنگ گفت:

«من اگر بیایم قرآن تدریس مى ‏کنم، نهج البلاغه تدریس مى‏ کنم… .» و این سخن علمى ‏ترین سخن است در جاى خود و از عقلانیّتى مستقل و نیرومند پرده بر مى‏ دارد؛ و بسیار جالب توجه و قابل تأمل است و خود یک اصل است در سازندگى عقلى و صیرورت شناختى. اگر انسانى بى‏خبر از اضافه ‏هاى تفکّر بشرى و مکتب‏ هاى گوناگون فلسفى این سخن را بگوید، چه بسا مهم تلقّى نشود؛ لیکن اکنون استادى مسلّم در فلسفه و عرفان اسلامى و شرقى و متبحّر در فلسفه‏ ى غربى، به ویژه فلسفه ‏ى کانت (۱۷۲۴ – ۱۸۰۴ م.. آن هم پس از ۳۰ سال زندگى در محیط هاى علمى اروپایى و نشست و برخاست و بحث و گفت و گو با ده‏ها دانشمند فلسفه و آکادمیسین و متفکّران گوناگون و خواندن ده‏ها کتاب و مقاله و کند و کاو در ابعاد معرفت و سلوک آن مردم، در سطوحى چند و رسیدن به مقام پروفسورى دردانشگاه ‏هاى آلمان با اعتبار علمى، چنین مى‏ گوید: و این همان استقلال در اندیشه و استغنا در معرفت و رهیدن از مرعوب شدن فکرى و مغلوب شدن تشخیصى و از نتایج تشجیع کننده‏ ى مبانى تفکیکى خراسان است و مى ‏نمایاند که متفکر در عین توجّه به فلسفه‏ هاى عقلانى و برهانى، در قلمرو صیرورت متعالى علمى و عملى انسان و جامعه ‏هاى انسانى، در برابر هیچ چیز مرعوب نگشته است و هیچ فروغى او را از رسیدن به سرچشمه ‏ى خورشید باز نداشته است و این چگونگى مى تواند براى هر دانشمند و هر متفکّر مستقل اندیش سرمشق باشد.[۱۹]

علامه حکیمى در فراز دیگرى درباره‏ى مرحوم فلاطورى مى‏ نویسد:

«این اسلام شناس مجاهد و پرشور که در جهاد فرهنگى و عظیم شناساندن صحیح اسلام در اروپا فعالیّتى بسزا کرده، از جهاد سیاسى و مبارزات ضد استعمارى نیز غافل نبود. او با توجه به اهمیّت این گونه مبارزات، براى آگاه سازى مردم و دل دادن به ملت و معرفى هرچه بیشتر دشمنان دین و کشور و شِگِردهاى گوناگون استعمارگران، به سوى «عروه الوثقى» (کتاب سیدجمال الدین اسدآبادى. رفت و در صدد بر آمد تا این کتاب انقلابى و ضد استعمارى را در ضمن چند رساله (جزوه. ترجمه و تفسیر کند و در دسترس ملت قرار دهد. شماره‏ى نخست این رساله با نام «تشکیل جبه ه‏ى آزاد» (جنبش سیاسى – نهضت دینى. در سال ۱۳۷۱ ه’.ق. منتشر شد… در این رساله با قلمى پرشور و حماسى به معرفى سیّد و اهداف و مجاهدات او و ارزش هاى «عروه الوثقى» و اهمیت ظهور سیّد جمال الدین در تاریخ شرق و اسلام مى‏ پردازد و افتخار «حسینى» بودن او را نیز به یادها مى ‏آورد… در جهان، دانشمند بسیار است، انسان‏هاى آگاه نیز هستند، مجاهد هم یافت مى ‏شود؛ لیکن «دانشمند آگاه مجاهد» اندک است؛ و اگر به «مجاهد» قید ارزشى آن را بیفزاییم و بگوییم: «مجاهد راه حق» (و به تعبیر قرآن کریم: «فى سبیل اللَّه»، دایره‏ى فراگیرى آن محدودتر مى‏ شود و شماره دک‏تر.

بر این اوصاف دو قید دیگر بیفزایید، یعنى، «اخلاص» و «غربت» تا برسیم به ترسیمى از سیماى پروفسور فلاطورى… که این اوصاف در او پدید آمد. دانشمندى آگاه و مجاهد در راه حق و فضیلت، مخلص و تنها در دیار غربت؛ غربتى در غرب و غروب… . فلاطورى،[۲۰] یعنى سال‏ها در جست و جوى دانش کوشیدن و از مردان بزرگ دین و
معرفت آموختن و «معارف ثابته» را شناختن و نسبت به شناساندن آن‏ها احساس تکلیف کرد.»

هدف از هجرت به اروپا

استاد فلاطورى با هدف کشف حقیقت به اروپا شتافت. این هجرت برایش بسیار سازنده بود. البته او گمشده‏ اش را در غرب نیافت، ولى با مشاهده‏ ى تنگدستى متفکران آن دیار، به زودى حقیقت را شناخت. استاد خود هدف و رهاورد معنوى این هجرت بزرگ را چنین بیان کرده است. «من اصلاً براى همین به اروپا رفتم و به دنبال حقیقت مى ‏گشتم و مى‏ دیدم فلسفه ‏ى ملاصدرا مرا قانع نمى‏ کند، باز اشکالاتى دارد؛ دیدم آنها بیچاره ‏تر از ما هستند. بهترین منبع و مرجع براى معرفى خدا خود «قرآن کریم» است. ما جورى گرفتار تصوّرات خودمان شده ‏ایم که وراى آن را نمى ‏توانیم تصوّر کنیم. من هرچه که پیش مى‏ روم بیشتر به معنویّت قرآن مى ‏رسم. من اگر در اروپا تبلیغ اسلام مى‏ کنم و بحمداللَّه مقبول افتاده است؛ ولى در این امر یک ذرّه از اندیشه عقلى را در تبیین اسلام نمى ‏آورم. خود قرآن بهترین بیان کننده ‏ى اسلام است. دورى ما از قرآن اسفبار است. تا چندى قبل هرکس در حوزه‏ ى تفسیر قرآن مى‏ گفت، مى ‏گفتند بى ‏سواد است. عالم کسى بود که فقه و اصول درس بدهد… به هرحال ما باید این نقدها را بکنیم تا بتوانیم راه دیگرى پیدا کنیم.[۲۱] … و آن راه (ادع الى سبیل ربک بالحکمه و الموعظه الحسنه و جادلهم باللتّى هى احسن. است.»

اقدامات بین المللى‏

شمارى از کارهاى جاودان و مؤثر پروفسور فلاطورى که ارزش بین المللى دارد، عبارت است از:

۱. تأسیس مرکز تحقیقات شیعه در کنار دانشگاه کلن و گنجاندن متون اسلام ‏شناسى در دروس خود براى دانشجویان دانشگاه‏ هاى آلمان.

وى هزاران جلد کتاب از منابع مرجع و معتبر شیعى را به هزینه شخصى گرد آورد و به یارى دوستان کتاب شناس ایرانى، عرب و آلمانى‏ اش فهرست نویسى کرده، براى پژوهشگران جهان قابل استفاده ساخت. این اقدام فرهنگى – پژوهشى فلاطورى در جهان اسلام بى نظیر مى ‏نماید.

۲. تأسیس آکادمى علوم اسلامى‏

همت بلند و آینده نگرى فلاطورى او را بر آن داشت تا در آن سوى مرزها به جهاد فرهنگى دست یازد. وى در سال ۱۳۵۵ش. از آلمان به ایران آمد و جهت تحوّل بنیادین در
مسلمانان جهان با دوستانش به رایزنى پرداخت. رهاورد این تلاش‏ ها تأسیس آکادمى علوم اسلامى بود که با استقبال و حمایت‏ هاى مالى دوستانش رو به رو شد و مرحوم فلاطورى پشتیبانى علمى و برنامه ‏هاى کاربردى آن را به عهده گرفت.

آرى، اسلام مرز نمى ‏شناسد و شکست برایش معنا ندارد. ابرقدرت‏ها نیز از همین خصلت مسلمانان مى‏ ترسند. فلاطورى در حال برنامه ریزى بلند مدت براى این آکادمى بود که انقلاب شکوهمند اسلامى ایران در میان بهت و حیرت جهانیان پیروز شد. این پیروزى، پیروزى فرهنگ اسلام بود نه تشکیلات سیاسى و یا سلاح نظامى مسلمانان از این رو، با مقاومت جهانى ابر قدرت‏ها و تحمیل نبردى هشت ساله رو به رو شد.

پروفسور فلاطورى، پس از فروکش شدن شعله‏ هاى جنگ تحمیلى هشت ساله صدّام، براى دوستانش در ایران چنین نوشت:

اکنون که به یارى خداوند تبارک و تعالى، آتش جنگ خاموش و امکان تشکیل جلسه مجمع عمومى اعضاى مؤسس (آکادمى علوم اسلامى. ممکن گشته است…، از حضرت عالى به عنوان عضو مؤسس براى شرکت در جلسه مورد نظر دعوت مى ‏نمایم…  این جلسه مهم در سال ۱۳۶۷ ش. در محل آکادمى در کلن آلمان تشکیل شد و مجمع عمومى، پس از دو هفته بحث پرشور در مورد مسائل فرهنگى و مالى و ادارى، تصمیم گرفت آکادمى را ابقا کند و به پروفسور فلاطورى اجازه دهد، در جهت اجراى برنامه پیشنهادى خویش در خصوص کتب درسى، گام بردارد.

اهداف آکادمى علوم اسلامى‏

فرهنگستان علوم اسلامى، دستاورد اندیشه بنیادین فلاطورى بود که در سال ۱۹۵۵ میلادى نخستین بحث خود را در خصوص ادیان صاحب کتاب (اسلام، مسیحیت و یهود. و رابطه آنان با خدا و با یکدیگر ارائه داد. آگاهى بر این اعتقاد بود که منازعات پیروان این ادیان از منظر خداى متعال بى‏ معنا است. از این رو، پروژه گفت و گوى ادیان ابراهیمى را در اکتبر ۱۹۷۸ م. با انتشار اطلاعیه ‏ى زیر در مطبوعات، مطرح کرد:

با تماس فزاینده میان شرق و غرب فرهنگ اسلامى و دنیاى جدید غرب مشکلات و سوء تفاهم ‏هایى را با خود به همراه داشته است. آکادمى علوم اسلامى، با پژوهش در باره‏ى روابط متقابل با فرهنگ و تاریخ فکرى مغرب زمین، هدف خود را این قرار داده است که از این مواجهه به عنوان فرصتى براى گفت و گوى دو جانبه بهره ‏بردارى کند. این مؤسسه روش‏ هاو لوازم کمکى را جست و جو مى‏ کند تا مانع از خود بیگانگى کامل انسان‏هایى شود که با این فرهنگ پرورش یافته‏ اند و هم چنین از تأثیرات منفى حاصل از این از خود بیگانگى در جامعه ‏اى که این انسان‏ها در آن زندگى مى‏ کنند پیشگیرى به عمل آورد. این مؤسسه همت خود را بر گفت و گوى واقعى با مسیحیان، یهودیان و سایر ادیان جهانى قرار مى ‏دهد. آکادمى علوم اسلامى نخستین مؤسسه‏ اى از این نوع است که از جانب مسلمانان به طور مستقل تأسیس و به لحاظ مالى تأمین مى ‏شود.[۲۲]

آثار علمى‏

مرحوم پروفسور فلاطورى براى ایجاد مباحثه و تفاهم و همفکرى میان پیروان ادیان مختلف و نیز مذاهب اسلامى، مى‏ کوشید. وى با داشتن شناخت ژرف و گسترده از جهان پیچیده‏ى نوین و مطالعه‏ ى زبان اقوام و ملل و نحل مختلف با همتى بلند و تفاهم مرز بین قومیت‏ هاو ملیت ‏ها را شکست و تا آن جا که مى ‏توانست در جهت ایجاد مفاهمه کوشید. شمارى از آثار او عبارت است از:

۱. کتاب دوجلدى «اسلام در دیالوگ» حاوى مجموعه مقالات پروفسور فلاطورى که در سال ۱۹۷۹ م. منتشر شد. این اثر تاکنون پنج نوبت تجدید چاپ شده است.[۲۳]

۲. «فهرست بخش کوچکى از کتاب‏هاى آکادمى اسلامى» که در سال ۱۳۶۷ ش. انتشار یافت.

۳.«فهرست کامل کتاب ‏هاى آکادمى اسلامى» که در سال ۱۳۷۴ ش. در ۶ جلد منتشر شد.[۲۴]

۴. پروژه‏ى اصلاح کتب درسى آلمان در ۶ مجلد.

تصحیح کتب درسى مدارس آلمان و سپس دیگر کشورهاى اروپایى، ازکارهاى بنیادین و مهمى بود که این دانشور بزرگوار در آکادمى علمى – اسلامى کلن به ثمر رساند. وى این کار سترگ را با کمک استادان، خاورشناسان اروپایى و مؤلفان کتاب‏ها انجام داد و توانست پس از سال‏ ها پشتکار، مسافرت، سخنرانى و بحث. این آثار را از مطالب نادرست پیراسته سازد؛ کاستى ‏هاشان را اصلاح کند و آن‏ها مرجعى مطمئن براى نویسندگان کتاب‏هاى درسى آلمان و دیگر کشورهاى اروپایى در آورد.

محتواى این کتاب ‏ها چنین است:

الف. خدا و الاهیات؛

ب. حضرت محمد(ص.؛

ج. قرآن عظیم؛

د. اعمال مذهبى؛

ه’.رابطه‏ ى ادیان یهودى، مسیحى و اسلام؛

و. تاریخ؛

ز. موقعیت کنونى اسلام در جهان و در کشور آلمان فدرال؛

استاد فلاطورى پس از اتمام پروژه‏ى اصلاح کتب درسى، در گزارشى به هیأت مدیره‏ى آکادمى در ایران، چنین مى ‏نویسد:

برادران عزیز! خوشوقت از آنم که در این لحظه به یارى خداوند مى ‏توانم بشارت به ثمر رسیدن پروژه‏ى اصلاح کتب درسى مدارس آلمان غربى را در مورد آموزش و عرضه‏ ى اسلام به دانش ‏آموزان دبستانى، دبیرستانى و مدارس حرفه‏ اى به حضورتان عرض کنم: آکادمى موفق شده است، پس از ماه ‏ها تلاش و تحمل مرارت، این کتب را در سلسله انتشارات معتبرترین و رسمى‏ ترین انستیتوى بین المللى تحقیق کتب درسى منتشره ساخته، به آن‏ها رسمیت ببخشد.[۲۵]

وى پس از رسیدن به این موفقیت بزرگ در آلمان، در جهت گسترش این طرح در سراسر اروپا گام برداشت؛ سمپوزیوم‏ هایى در کلن تشکیل داد و در چهارمین سمپوزیوم بین المللى آکادمى علمى – اسلامى شهر کلن در سال ۱۹۹۱ م. که در سالن اجتماعات آکادمى برگزار شد، از نمایندگان آکادمى چهارده کشور اروپایى دعوت به عمل آورد.

دکتر فلاطورى، پس از پایان این سمپوزیوم سه روزه، در گزارشى چنین مى ‏نویسد:

مهمتر از همه این که طبق گزراش ‏هاى پروژه اروپایى ما به شوراى اروپا در استراسبورگ معرفى شد و بسیار مورد استقبال قرار گرفت… این جریانات وضع پروژه ما را بدون تردید یک وضع رسمى اروپایى بخشید و در این موفقیت که ما در آستانه‏ ى اتحاد ملل اروپا قرارگرفته‏ ایم، این پروژه مى ‏تواند نقش اساسى داشته به یارى خداوند به اسلام در اروپا و جهه نوینى ببخشد.[۲۶]

اسلام شناس دانشگاه «اکستر» آقاى پروفسور عزیز العظمه در سال ۱۹۹۳ م. در خصوص فعالیت ‏هاى فلاطورى در زمینه‏ ى تصحیح کتب درسى اروپایى‏ ها، چنین نوشت:

سه مورد تحریف در اسلام از طرف غربیان به وجود آمده که لطمه ‏ى شدیدى به اسلام زده است:

۱. قبل از اصلاح‏ طلبى قرن ۱۶، اسلام به عنوان دین متعصب و مظهر بدى به صورت کاریکاتور در آمد.

۲. در طول عصر روشن گرى (رنسانس. قرن ۱۸ به صورت مذهبى بیگانه و نسبتاً مضحک ارائه شد.

۳. در دوران معاصر به عنوان ایمانى که نسبت به آن بیم و هراس وجود دارد و متصور گردید.

و آقاى پروفسور فلاطورى (این حکیم برجسته. در این عصر توانست حقایق اسلامى را در کتب درسى کشورى غربى و بیگانه با اسلام و مسلمین وارد کند.[۲۷]

آرى، مجاهد نستوه فلاطورى توانست با عزمى راسخ و همتى سترگ طبق برنامه ‏اى زمان بندى شده تا سال ۱۹۹۴ م. کتاب‏هاى درسى ۱۷ کشور اروپایى را از پیش داورى‏ هاى مغرضان بزداید و اسلام ناب، چهره مسلمانان واقعى و قرآن (قانون و منشور بین المللى. و پیام‏ آور رحمت و اسوه کامل بشریّت را چنان که – هست – معرفى کند.[۲۸]

تأسیس دانشکده علوم اسلامى در اروپا

یکىاز آرمان‏ هاى والاى پروفسور فلاطورى، در جهت آموزش صحیح اسلام به مسلمانان جهان و غیر مسلمانان مشتاق، شناخت حقیقتى اسلام تأسیس دانشکده ‏ى علوم اسلامى در اروپا بود.

وى، پس از رایزنى‏ هاى مداوم، نتوانست نظر صاحب نظران و سرمایه گذاران مؤمن ایران را جلب کند و تصمیم گرفت در این برنامه از همکارى دانشگاه الازهر مصر بهره گیرد. به تدریج، با نگارش و تصویب اساسنامه و آیین نامه ‏ى این دانشکده، مقدمات تأسیس آن فراهم آمد؛ ولى این همکارى، با درگذشت نا به هنگام دانشمند بزرگ و دوستدار انقلاب اسلامى شیخ محمد غزالى که از دوستان نزدیک و صمیمى پروفسور فلاطورى بود و نیز درگذشت شیخ الازهر (شیخ جادالحق. به فاصله یک ماه بعد از غزالى، ناتمام ماند. البته فرزند حوزه و دانشگاه حکیم فلاطورى نومید نشد و هم چنان مصمم و نستوه براى به ثمر رساندن این طرح مهم گام برداشت. در پرتو تلاش ‏هاى وى، آکادمى به هامبورگ منتقل شد و مقدمات تأسیس دانشکده و دیگر امور به انجام رسید؛ ولى دریغ متفکر فرهیخته عبدالجواد حکیمى فلاطورى در سنّ ۷۱ سالگى خاکیان را بدرود گفت و اجراى این طرح ‏ها ناتمام ماند.[۲۹]

مقالات و سخنرانى ‏ها

از دیگر آثار جاودان پروفسور فلاطورى مجموعه‏ ى مصاحبه‏ ها، سخنرانى‏ ها و مقالات است که عناوین آن‏ها چنین است:

الف. براى عرضه به غرب چه داریم، با کدام شیوه؟ (مصاحبه در حضور جمعى از فرهیختگان دانشگاه.[۳۰]

ب. رابطه‏ى دین و فلسفه (مصاحبه با مجله‏ى دانشگاه انقلاب.[۳۱]

ج. ضرورت تبادل و کلید تفاهم فرهنگ‏ ها (مقاله ‏اى در خصوص برخورد با غرب و دیگر فرهنگ.[۳۲]

د. دو اندیشه‏ ى شرق و غرب (مقاله.[۳۳]

ه’.. موانع بنیادین گفت و گو میان اسلام و مسیحیّت (مقاله.[۳۴]

و. فارابى و تبادل فرهنگ‏ ها(مقاله.[۳۵]

ز. اسلام در مدارس آلمان (سخنرانى.[۳۶]

ح. روش تحقیق عقاید و علوم شیعى (سخنرانى در کنگره‏ى شیخ طوسى در مشهد در سال ۱۳۴۸.[۳۷]

ط. تحوّل بنیادین فلسفه یونان در پرتو اندیشه اسلامى (سخنرانى.[۳۸]

ى. اندیشه فلسفى بیرونى براساس اصل تکامل تدریجى (سخنرانى.[۳۹]

ک. روش ابتکارى مرحوم مهندس بازرگان در پژوهش‏هاى قرآنى(سخنرانى.[۴۰]

ل. مجموعه‏ ى مباحثات با علامه طباطبایى در باره‏ى حرکت جوهرى‏[۴۱]

م. مبانى فکرى انسانى و اجتماعى در نهج البلاغه (مقاله.[۴۲]

نهج البلاغه و پروفسور فلاطورى‏

نوشته‏ هاى استاد عبدالجواد فلاطورى در خصوص مبانى فکرى، انسانى و اجتماعى نهج البلاغه بسیار با ارزش مى‏ نماید. او مى ‏نویسد:

«سخنان مولاعلى(ع. از آغاز تا به امروز منبع الهامات و سرچشمه اشاراتى براى صاحبان ذوق و معرفت و ارباب علم و دانش، در زمینه‏ هاى مختلف علم و عمل، بوده و هست. عرفا، حکما، زهّاد، متکلّمان، فقها و حُکّام با ایمان و متعهد همه و همه از پیروان تشیّع و خواه از برادران و خواهران اهل تسنن، از این منبع لایزال استمداد جسته و مى‏ جویند. سخن ما در باره مبانى فکرى، انسانى و اجتماعى نهج البلاغه از دیدگاهى غیر از دیدگاه سنتى است. از دیدگاه پرسش‏ ها و مشکلاتى است که دنیاى امروز و جوامع بشرى عصر حاضر مطرح کرده و مى‏ کند. اهمیّت کلام مولا به عنوان منبع و مرجع سخن از دو لحاظ است:

یکى این که سخنان مولا سخنان انتزاعى ناشى از قیاسات منطقى – علمى که از اندیشه و تفکر در گوشه‏ ى عزلت یا پشت میز تحریر باشد به گونه‏ى که شیوه فیلسوفان و یا عبادت متفکران بوده و هست، نیست. بلکه فرمایش ‏هاى آن بزرگوار از متن زندگى برخاسته و نتیجه یک برخورد زنده و مشخص با انسان‏ها، آن هم در دوره‏اى پر از تلاطم و بحران، است؛ یعنى در دوره آزمایش انسان‏هایى که تحت تربیت قرآن و سنّت خود ساخته بودند و یا در طریق خودسازى قدم مى‏ زدند و یا لااقل خود را این گونه وانمود مى‏ کردند و در عین حال در برابر حق و باطل، در جست و جوى راه نجات از حیرت و سرگردانى بودند.»[۴۳]

ویژگى سخنان مولا

استاد فلاطورى نهج البلاغه را شرح قرآن کریم مى‏ داند و مى ‏نویسد:

قسمت اعظم نهج البلاغه از انسان گفت و گو مى‏ کند؛ از انسانى که منبع تضادها و تناقضات است؛ یعنى از آن انسانى که محکوم دو قطب متضاد «ایمان» و «خدا» و «شیطان» بوده و مسؤول ساختن سرنوشت خویش در حرکت به این سو یا آن سو است؛ انسانى ثابت و پابرجا و یا انسانى متلّون و مغیّر…. مولا على(ع. با این پدیده ‏ها برخورد مى‏ کند و در این برخوردها چون شمع مى‏ سازد؛ ولى خوداز غصه و درد و رنج مى‏ سوزد. خود مى‏ سوزد تا سوختنش چراغ هدایت دیگران گردد. آرى، سخنان مولا شارح کلام اللَّه است و شارح قرآن و دقایق اسرار آن و از این رو، روشن نمودن مبانى فکرى، انسانى و اجتماعى نهج البلاغه در حقیقت روشن نمودن این پدیده ‏ها از دید وحى محمدى(ص. است.[۴۴]

آل احمد و فلاطورى‏

جلال آل احمد با استاد بسیار صمیمى بود و دغدغه ‏هایش را با وى در میان مى‏ گذاشت. او در تاریخ ۱۹ اردیبهشت ۱۳۴۲، به فلاطورى مى‏ نویسد:

حضرت فلاطورى، عذرهاى فراوان از این که تا به حال نرسیده‏ام از آن محبت‏ ها تشکر کنم… دلم مى‏ خواست بدانم آن «مسجد هامبورک» تمام شده یانه؟ لابد خبر دارید که آن کتاب ماه، همان در غیاب ما توقیف شد.[۴۵] ولایت ماجورى است که اگر دست به عصا و پا به راه رفتى که رفتى و گرنه قلمت را خرد مى ‏کنند. قلم پایت را. البته و همین که ما هنوز زنده‏ایم خودش یک دنیا شکر دارد.[۴۶]

جلال در نام ه‏اى دیگر، در تاریخ ۱۸ فروردین ۱۳۴۳، به مرحوم فلاطورى چنین نوشت:

حضرت آقاى فلاطورى،…. و اما کاروزارت جلیله‏ى حقیر هم چنان آق معلم است. حقیر تا دو روز دیگر مى‏ رود سفر حج. کار دیگرى که در این ولایت نمى‏ شود کرد، جز غنیمت دانستن کوچک‏ترین فرصتى که براى احساس آزادى مى‏ دهند؛ و من همیشه از هر فرصتى استفاده کرده‏ ام… فعلاً در رکاب اعاظم رجال دهاتى‏ ها که از ورِدلِ گاو و گوسفنده اشان راهى شده‏ اند براى احکام حج. فقیر هم راهى شده است. خوبه! جلال‏[۴۷]

دکتر سید محمدمهدى جعفرى‏ با استناد به فرازى از خطبه شقشقیه على(ع. در نهج البلاغه، مى‏ گوید:

به نگرش من، همان آتشى که در سینه سید جمال الدین و اقبال لاهورى و دکتر شریعتى شعله‏ور بود و آنان را دمى آرام نمى گذاشت؛ و همان پیمانى که به گفته‏ ى
امیرالمؤمنین(ع. «خدا از دانشمندان پیمان گرفته است که لحظه‏ اى در برابر پرخورى ستمگران و گرسنگى ستمدیدگان آرام نگیرند» در سینه فلاطورى فروزان بود و مى‏ خواست پیمان خدایى را به سر رساند.[۴۸]

استاد فلاطورى، به عنوان اسلام شناس و متخصص در فلسفه و کلام قدیم و جدید و تاریخ اسلام و تاریخ جهان بالاتر از همه داراى شناخت ژرف و گسترده از جهان پیچیده‏ى نوین و دانستن زبان اقوام و ملل و نحل مختلف، همّت مردانه خود را بر آن نهاد که اسلام مظلوم در اروپا و تشیّع مظلوم‏تر در جهان و به ویژه در جهان اسلام را – چنان که هست و حقیقت دارد – به جهانیان بشناساند نه آن چنان که قلم دشمن مغرض و دوست نادان نگاشته است.

دکتر مهدى محقق نیز درباره‏ى این استاد گرانقدر مى‏ گوید: همان رنج و تعب خود را در راه علم که در مدرسه حاج حسن (تهران. متحمل مى‏ شد به هامبورک منتقل کرد.[۴۹]

آرى، فلاطورى با تحمل رنج‏ هاى فراوان در راه کسب دانش ‏هاى قدیم و جدید در ایران و آلمان و تحصیل و تدریس در ایران، موفق به احراز کرسى استادى در دانشگاه کلن آلمان شد؛ اما نه براى استفاده از عنوان برجسته‏ ى «پروفسورى»،

نه براى بهره‏مندى از حقوق کلان مادى، نه براى تکیه زدن بر کرسى استادى بلکه براى معرفى مکتبِ والاى اسلام و معرفى چهره‏ى واقعى دین به دانشورانى که در دیگرکشورها، به ویژه کشورهاى اروپایى، تشنه‏ ى معرفت زلال دینى ‏اند – در این مسیر گام نهاد و تا واپسین روزهاى زندگى‏ اش به کوشش ادامه داد.

دى ماه سوگ‏

قلب فلاطورى این دانشور وارسته ایران زمین، پس از ۷۱ سال عمر با برکت، از تپش ایستاد. او به خدا پیوست و جسمش با خاموشى و سکون پیوند خورد. آرى، سرانجام گرد باد مرگ، وزیدن گرفت و در روز یکشنبه نهم دى ماه ۱۳۷۵ ریشه‏ هاى یکى از کهن سال‏ ترین درختان حوزه ‏هاى عملیه و دانشگاه ‏ها را از خاک‏ هاى مادیت بیرون آورده، با خود به جهان ناپیداى جاودانگى برد و دوستداران دانش و حکمت را به سوگ نشاند.

پیکر پاک پروفسور عبدالجواد حکیمى فلاطورى طى مراسمى از آلمان به ایران منتقل شد و از مقابل دانشگاه اصفهان بر دست‏ هاى مؤمنان مشتاق اصفهانى تشییع و در بیست و یکم دىماه ۱۳۷۵ در جوار تربت پاک شهیدان اصفهان[۵۰] در تکیه‏ى فاضل اصفهانى‏ (هندى. به خاک سپرده شد. و بدین گونه شعله‏ هاى بیدارى اسلامى و فریادگر جهاد فرهنگى در عرصه‏ ى بین المللى به خاموشى گرایید و حماسه‏ ى فلاطورى در این دنیاى خاکى پایان یافت. روانش شاد و راهش جاودانه باد

پی نوشت:

[۱] ملا اسماعیل اصفهانى استاد حاج ملاهادى سبزوارى بوده است.

[۲] ضرورت تبادل و کلید مفاهم فرهنگ‏ها، انتشارات دانشگاه اصفهان، ۱۳۷۷، ص ۷.

[۳] میراث ماندگار، مؤسسه کیهان، ۱۳۶۹، ضرورت تبادل فرهنگ ‏ها، دانشگاه اصفهان، ص ۷.

[۴] ضرورت تبادل و کلید تفاهم فرهنگ‏ها، ص ۷.

[۵] همان.

[۶] سپیده باوران، محمدرضا حکیمى، ۱۳۷۹، ص ۱۲۳.

[۷] ضرورت تبادل و کلید تفاهم فرهنگ‏ها، ص ۸.

[۸] همان، ص ۹.

[۹] میراث ماندگار، ص ۲۶.

[۱۰] فلاطورى در مدرسه سپهسالار قدیم نزد این استاد مغنى را آموخت؛ تاریخ فرهنگ معاصر، ج ۲۱-۲۲، ص ۴۳۷.

[۱۱] همان، ص ۴۳۸.

[۱۲] همان، ص ۲۶.

[۱۳] یادنامه علامه امینى، ص ۴۴۵ و ۴۴۶.

[۱۴] میراث ماندگار، ج ۱، ص ۲۶.

[۱۵] راهنماى کتاب، سال پنجم، شماره ۶، سال ۱۳۴۱، ص ۴۸۸.

[۱۶] میراث فرهنگى، سال اول، شماره ۶، شهریور ۱۳۶۳.

[۱۷] سپیده‏باوران، ص ۱۴۴.

[۱۸] همان، ص ۱۴۶.

[۱۹] همان، ص ۱۴۵ و ۱۴۶.

[۲۰] سپیده باوران، ص ۱۵۴ و ۱۵۵.

[۲۱] مجله دانشگاه انقلاب، شماره ۹۸ و ۹۹، تابستان و پاییز ۱۳۷۲.

[۲۲] ضرورت تبادل و کلید تفاهم فرهنگ‏ها، ص ۱۱.

[۲۳] همان، ص ۱۲.

[۲۴] همان، ص ۱۵.

[۲۵] همان، ص ۱۶ و ۱۷.

[۲۶] همان.

[۲۷] اسلام گرایى و تجدد، ص ۷۸.

[۲۸] ضرورت تبادل و کلید تفاهم فرهنگ‏ها، ص ۱۸.

[۲۹] همان، ص ۱۸.

[۳۰] میراث ماندگار، مؤسسه کیهان، تهران، ۱۳۶۹، ص ۲۵ – ۴۲.

[۳۱] مجله دانشگاه انقلاب، ش ۹۸ و ۹۹، ۱۳۷۲، ص ۳۹ – ۵۳.

[۳۲] ضرورت تبادل و کلید فرهنگ‏ ها، ص ۶۳ – ۶۸.

[۳۳] نشریه گروه تحقیقاتى دانشکده‏ى اللهیات و معارف اسلامى دانشگاه تهران، ش ۳۵، ص ۱۵۱-۱۲۷.

[۳۴] نامه فرهنگ، سال دوم، ش ۴.

[۳۵] همان، سال چهارم، ش ۲ و ۳، سال ۱۳۷۳.

[۳۶] کیهان فرهنگى، سال سوم، ش ۳، ص ۳۰-۲۸.

[۳۷] هزاره شیخ طوسى، به اهتمام على دوانى.

[۳۸] یادنامه علامه طباطبایى، ش ۲، مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگ، تهران ۱۳۶۳.

[۳۹] یادنامه بیرونى، سال ۱۳۵۳، ص ۵۱۱ – ۵۲۰.

[۴۰] مجله کیان، ش ۲۸.

[۴۱] یادنامه علامه طباطبایى، سال ۱۳۶۳، ص ۲۱۷.

[۴۲] فصلنامه‏ى پژوهشى و اطلاع رسانى نهج البلاغه، سال اول، ش ۳ و ۲، زمستان ۸۰ و بهار ۸۱، ص ۱۰۰ و ۱۱۶.

[۴۳] فصلنامه پژوهشى نهج البلاغه، ش ۲ و ۳، سال اول، ص ۱۰۰.

[۴۴] همان، ص ۱۰۱.

[۴۵] مجله‏ اى که زیر نظر جلال آل احمد چاپ مى‏شد و به سبب چاپ بخشى از «کتاب غربزدگى» توقیف گردید.

[۴۶] نامه‏ هاى جلال آل احمد، ج ۱، ص ۹۷ و ۹۸.

[۴۷] همان، ص ۱۰۳ و ۱۰۴.

[۴۸] تاریخ و فرهنگ معاصر، سال ۶، شماره ۱ و ۲، ص ۴۶۸.

[۴۹] روزنامه اطلاعات، ۲۴ / ۱۰ / ۱۳۷۵.

منبع : سردار فرهنگ‏ سید عباس رفیعى‏ پور علویجه‏

شیخ منتجب الدین على بن عبید الله بن حسن بن بابویه قمى

اشاره:

منتجب الدین، على بن عبید الله بن حسن بن بابویه قمى در سال ۵۰۴ هجرى در خاندانى که به تشیع و علم شهره آفاق بودند در شهر علم و تشیع و ولایت، قم دیده به جهان گشود. شیخ منتجب الدین از اولاد برادر شیخ صدوق و معروف به شیخ حسکا است. شیخ صدوق و برادرش به دعاى امام عصر عجل الله تعالى فرجه الشریف متولد شدند. زمانى که ابن بابویه، پدر شیخ صدوق، به عراق سفر نمود با حسین بن روح، نایب خاص امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشریف ملاقات نمود و پس از آن نامه ها و مکاتباتى بین آنان انجام مى شد.

او در یکى از این نامه ها از حسین بن روح خواست نامه او را به امام عصر عجل الله تعالى فرجه الشریف برساند که در آن نامه از حضرت تقاضاى دعایى براى فرزند کرده بود. در پاسخ نامه او آمد که “ما از خداوند درخواست کردیم که فرزندى به تو عنایت فرماید و به زودى دو پسر نیکوکار و خیّر به تو داده خواهد شد.” و بدین سان شیخ صدوق و برادرش، جد منتجب الدین، با دعاى امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشریف دیده به جهان گشودند. شیخ منتجب الدین بیشتر عمر خویش را در “رى” گذراند و خیلى کم به مسافرت مى رفت ; با این حال به اعتراف معاصرینش، در آن عصر کمتر کسى از نظر جمع آورى و حفظ احادیث و کثرت اساتید به مقام شیخ منتجب الدین مى رسد. او عالمى بزرگوار و شیعه اى مخلص براى اهل بیت پیامبر صلى الله علیه اجمعین بود.

اساتید

از جمله بزرگانى است که در طول عمر خویش اساتید فراوانى دیده و از آنان روایت نقل کرده است. تعداد اساتید و مشایخ او به ۵۵ نفر مى رسد که از جمله آنهاست

۱ . محمد بن ناصر بن محمد بغدادى

۲ . هبه الله بن محمد بن عبد الواحد شیبانى

۳ . محمد بن حسن بن على ماوردى

۴ . عبد الله بن احمد بن محمد بزاز

۵ . محمد بن هیثم

۶ . قیس بن محمد مؤذن و…

شاگردان

او که حدود ۷۰ سال در مهد علم و دانش مى زیسته و دریاى موّاج علم و دانش بوده یقینا شاگردان فراوانى تربیت نموده است ; اما حوادث روزگار تنها اجازه رسیدن نام سه تن از آنان را به ما داده است

۱ . شیخ ناصر بویهى م ۸۵۳ هجرى

۲ . شیخ ابراهیم بن على کفعمى، صاحب مصباح، م ۹۰۵ هجرى

۳ . شیخ شرف الدین بن سلیمان.

تألیفات

۱ . الفهرست ، معروف ترین کتاب شیخ منتجب الدین است که علامه مجلسى نیز تمام آن را در جلد ۱۰۵ بحار الانوار نقل کرده است. این کتاب با وجود حجم کم، بسیار مفید است، به طورى که یک مرجع کاملا معتبر براى شناسایى وثاقت و اعتبار علماى گذشته و کتب آنان به شمار مى آید. گرچه کتاب، شامل دوران شیخ طوسى م ۴۶۰ هجرى، تا عصر مؤلف، حدود ۶۰۰ هجرى است ; اما اعتبار و وثاقت این کتاب است که به آن بها داده.

۲ . کتاب تاریخ رى که کتابى بزرگ بوده و شرح حال علماى آن دیار را نیز داشته است. این کتاب تا حدود قرن نهم هجرى موجود بوده و در کتب دیگر از آن نقل شده ; اما متأسفانه اصل کتاب به دست ما نرسیده است.

۳ . کتاب الأربعین عن الأربعین من الأربعین فی فضائل أمیر المؤمنین (ع) ، این کتاب شامل ۴۰ حدیث است از ۴۰ شیخ روایت از ۴۰ تن از صحابه در فضائل امیر مؤمنان على بن ابى طالب علیه السلام. شیخ در پایان این کتاب گفته اگر اجل مهلت دهد ۴۰ حدیث دیگر نیز به این کتاب اضافه خواهم نمود. پس از اتمام کتاب نیز ۱۴ حکایت مستند در همین موضوع نقل کرده است.

وفات

بجز سید محسن امین در اعیان الشیعه و شیخ عباس قمى در تتمه المنتهى که تاریخ وفات شیخ منتجب الدین را ۵۸۵ ذکر کرده اند; در دیگر کتب تاریخ دقیق وفات او ذکر نشده و تنها وفات شیخ را بعد از ۵۸۵ دانسته اند، چنان که رافعى شافعى، که از شاگردان منتجب الدین است، در کتاب التدوین این قول را نقل کرده است. اما با توجه به تحقیق بسیار جامع و زیبایى که مرحوم محدث ارموى در تعلیقات چاپ حاضر کتاب “الفهرست” صفحه ۴۰۲ . ۳۹۴ انجام داده، سال وفات شیخ منتجب الدین بعد از ۶۰۰ هجرى است و این عالم بزرگوار حدود یکصد سال زندگى کرده است.

میرزا حسین خلیلى ‏تهرانى(ره)

اشاره:

میرزا حسین خلیلى تهرانى یکى از رهبران سه گانه، از نقش آفرینان نهضت مشروطه و از فقیهان آزادى‏ خواه در ایران بود. وى بعد از میرزاى شیرازى از مراجع تقلید پرآوازه و بزرگ جهان تشیّع و از مُدّرسان کم نظیر حوزه علمیه نجف بود. متأسفانه چنان که مناسب شأن اوست به ابعاد علمى و نقش وى در شکل‏ گیرى نهضت مشروطه اشاره نشده است. ما در این نوشتار به گوشه ‏اى از زندگى این عالم فرزانه خواهیم پرداخت.

از تولد تا تدریس

‏خانه علم و تقواى حاج میرزا خلیل، پزشک نامدار شیعه در محله قدیمى «العماره» نجف اشرف در سال (۱۲۳۰ ه’.ق.) شاهد ولادت نوزادى از تبار عاشقان ولایت و امامت بود. حاج میرزا خلیل فرزند خود را «حسین» نام نهاد تا در آینده از پیروان واقعى آن امام همام قرار گیرد. حسین در دامان پرمهر پدر ارجمند و برادر بزرگوار خود حاجى مولى على – که هر دو در علم و زهد و تقوا زبانزد بودند – پرورش یافت. وى علوم مقدماتى را نزد پدر و برادر بزرگوارش، حاجى ملاّ على، و دروس سطح حوزوى را در محضر استادان زمان خود به پایان رسانید و پس از فراغت از سطح، در درس خارج دانشمندان و استادان عصر خود حاضر گردید و از محضر آنان بهره ‏مند شد. میرزا حسین با استفاده شبانه ‏روزى و سعى و کوشش در راه تحصیل علم و عمل، در اندک مدتى به درجه والاى اجتهاد نایل آمد و یکى از استوانه ‏هاى علمى زمان خود گردید.[۱]

پدر

پدر شیخ حسین خلیلى میرزا خلیل فرزند على رازى تهرانى نجفى معروف به «ابو اطبّا» است که در سال (۱۱۸۰ ه’.ق.) در تهران متولد شده است. وى درس‏ هاى مقدماتى علوم دینى و طب قدیم را در زادگاه خود فراگرفت و پس از مدتى به درمان بیماران به خصوص درمان طلاب علوم دینى روى آورد. او در طبابت به چنان شهرت و مهارتى رسید که در نزد مردم به (طبیب مرده زنده کن) شهرت یافت. میرزا خلیل در بین خاندان خلیل اولین کسى است که راهىِ عتبات عالیات عراق گردید. وى در کاظمین و کربلا به طبابت پرداخت و در نجف اشرف اقامت گزید و از مجلس درس استادانى چون میرزاى قمى صاحب «قوانین الاصول» سید على طباطبایى، معروف به «صاحب ریاض» و شیخ جعفر کاشف الغطاء بهره برد و به دریافت اجازه روایت و اجتهاد نایل گردید. وى علاقه شدیدى به عالمان و مجتهدان و مداواى آن‏ها داشت. میرزا خلیل یکى از مردان صالح خدا بود و در فقه، فقیه و در ادبیات، ادیبى گران‏ مایه و در طب، افلاطون زمان و پزشکى نامدار به حساب مى آمد. از وى کراماتى نیز در رابطه با طبابت به ظهور رسیده است. این عالم فقید در زمان خود از نامدارترین پزشکان ایران و عراق بود و با عالمان بزرگ شیعه هم چون شیخ جعفر کاشف الغطاء، سید محسن اعرجى، سید اسداللَّه کاظمینى و سید محمد مجاهد، دوستى نزدیکى داشت و در نزد آن‏ها از قرب و منزلت بالایى برخوردار بود؛ حتى در اواخرعمر مى‏ خواست از پذیرش بیماران امتناع کند، ولى به سفارش و دستور دانشوران بزرگ زمان خود مثل صاحب جواهر و دیگران بر بالین بیماران حاضر مى‏ شد. سرانجام این طبیب نامدار و دانشمند، جد خاندان مشهور خلیلى در سال (۱۲۸۰ ه’.ق.) در نجف وفات یافت و در محله العماره نجف در منزل خود به خاک سپرده شد. از وى پنج پسر به جاى ماند که سه نفر آن‏ها همانند پدر در طب مهارت کامل داشتند که عبارتند از: میرزا محمد، مشهور به فخر الاطباء (متوفاى ۱۲۸۳ ه’.ق.)، میرزا حسن (۱۲۳۸ – ۱۳۰۸ ه’.ق.) و میرزا باقر (۱۲۴۷ – ۱۳۱۷ ه’.ق.) و دو تن دیگر به نام‏هاى شیخ على خلیلى و شیخ حسین خلیلى تهرانى که از عالمان بزرگ عالم تشیع هستند.[۲]

کرامات پدر

براى آشنایى بیشتر با مقام معنوى و علمى پدر شیخ حسین، خوب است به چند داستان از زندگى وى اشاره شود: مستجاب الدعوه‏ در رابطه با این مرد صالح نقل شده که دعا کرده بود: «خدایا هیچ یک از فرزندان مرا از اطرافیان سلاطین قرار نده و به دربار شاهان دست نیابند و اگر از اطرافیان سلاطین شدند، قبض روحشان بفرما. آورده ‏اند که فرزند وى میرزا محمد مشهور به «فخر الاطباء» چون در تهران از پرشکان حاذق به شمار مى ‏آمد؛ فتح على شاه قاجار از وى درخواست کرد که از طبیبان دربار شود. اما گفته شده که به فلج مبتلا شد و قبل از آن که در دربار خدمتى کرده باشد دار فانى را وداع گفت.[۳] عمر دوباره‏ حاجى نورى در «کلمه طیبه» نقل کرده است که : میرزا خلیل در کربلا به یک زن علویه هندى که به مرض خوره مبتلا شده بود خدمتى کرد و او را به صورت رایگان معالجه نمود. بعد از آن حاجى میرزا خلیل در عالم رؤیا دید که بیش از ده روز زنده نخواهد ماند.

حاجى پس از بیدار شدن مریض شد و روز به روز مرضش شدت یافت. همان زن که حاجى او را معالجه کرده بود از وى پرستارى مى‏کرد تا آن که آخرین روز؛ یعنى روز دهم فرا رسید. خود حاجى گفت که: ناخودآگاه خودم را دیدم که از عالمى به عالم دیگر منتقل شده‏ام، از آن‏هایى که دور من جمع بودند کسى را نمى‏دیدم. در آن عالم ناگاه دیوار خانه را دیدم که شکافته شده و دو نفر از آن بیرون آمدند که به شدت وحشتناک بودند. یکى از آن‏ها بالاى سر من و دیگرى در زیر پاى من نشستند. آن‏ها بدنم را لمس نکردند؛ اما طورى بود که احساس مى‏کردم رگهایم به آن‏ها متصل شده است. به نحوى که از وصف کردن آن عاجزم تا جایى که احساس کردم جانم به حلقوم رسیده است. در این حال باز دیوار شکافته شد و مردى بیرون آمد و به آن دو نفر گفت: او را رها کنید! همانا حسین بن على(ع) او را نزد خداوند شفاعت کرده است تا به دنیا بازگردد. پس آن دو برخاستند و رفتند. من به عالم اول برگشتم و افرادى را که در اطرافم بودند دیدم که در فکر تهیه اسباب کفن و دفن من هستند. چشمم را باز کردم. کسانى که اطرافم بودند خوشحال شدند. ناگهان آن زن علویه وارد شد و گفت: من شفاى حاجى میرزا خلیل را به شما مژده مى‏دهم؛ چون که جدم حسین(ع) او را نزد خداوند شفاعت کرده است. پس ماجراى رفتن خود به حرم مطهر امام حسین(ع) را برایمان بازگو کرد و گفت که: در آن جا با تضرع و زارى براى شفاى حاجى به حضرت توسل نمودم و در آن حال به خواب رفتم. آن حضرت را در عالم رؤیا دیدم. امام به من فرمود: عمر حاجى به پایان رسیده است. من عرض کردم: اى آقاى من! من نمى‏دانم! من از شماى شفاى حاجى را مى‏ خواهم. در این حال حضرت براى شفاى حاجى دعا نمود و بعد به من فرمود: به تو مژده مى‏ دهم که خداوند دعاى مرا اجابت نموده است. در زمان وقوع حادثه حاجى حدود ۲۷ سال داشت. وى نزدیک به نود سال عمر نمود. نقل شده است که حاجى همیشه مى گفت: وجود من و اولادم همه از برکت دعاى آن زن علویه است.[۴] یک قرص نان‏ از حاجى میرزا خلیل نقل شده که من در علم طب چندان درس نخوانده بودم. همه این مهارت و بصیرت از برکت دادن یک قرص نان بود و داستان آن بدین صورت بود که من در ایام جوانى به قصد زیارت کریمه اهل‏ بیت حضرت معصومه(س) به قم مشرف شدم. در آن زمان در شهر قم و در شهرهاى دیگر ایران گرانى سختى به وجود آمده بود به طورى که نان به زحمت به دست مى‏آمد و این وضعیت نتیجه جنگ بین دولت ایران و روس بود. علتش هم این بود که اسیران زیادى از زن و مرد، بزرگ و کوچک وارد کشور و در شهرهاى مختلف متفرق شده بودند. من در یکى از حجره هاى دارالشفاء – که عمارتى است در زیر مدرسه متصل به صحن شریف و در آن حجراتى بود که افراد غریب در آن جا منزل مى‏کردند – منزل کرده بودم. روزى به بازار رفتم و با رنج فراوان نانى بدست آوردم. در بین راه به زنى از اسیران نصارا رسیدم که طفلى در بغل داشت و از گرسنگى صورتش زرد شده بود. همین که او نان را در دست من دید گفت: شما مسلمانان رحم ندارید! خلق را اسیر مى‏ گیرید و گرسنه نگه مى‏ دارید! من دلم به حالش سوخت و نانى را که در دست داشتم به او دادم. یک شبانه روز را با گرسنگى سپرى کردم. تنها در منزل نشسته بودم که ناگهان مردى داخل حجره شد و گفت: بى بىِ من از درد رنج مى ‏برد و بى طاقت افتاده، اگر دکترى سراغ دارى به من بگو تا علاجش را بپرسم؟ یک دفعه به او گفتم: فلان چیز خوب است. او گمان کرد من پزشک هستم. بنابراین فوراً برگشت و دارویى را که من گفته بودم به مریض خوراند و در کمال تعجب مریض فوراً خوب شد. بعد از این قضیه او با جمعى سراغم آمدند و از من تشکر کردند. خبر معالجه من منتشر شد و از هر جا [براى معالجه‏] به من هجوم آوردند. من با مراجعه به کتاب‏هاى طب قدیم به تهران مراجعه کردم و در اندک زمانى معروف و مشهور شدم و اسمم در زمره استادان طب ثبت شد و همه این قضایا در اثر ایثار یک قرص نان بود.[۵] راه کربلا محدث نورى از ملا على فرزند میرزا خلیل تهرانى نقل کرده: زمانى که هنوز ازدواج نکرده بودم و در تهران اقامت داشتم؛ مردى خوش صورت که لباس سفید پوشیده بود را در خواب دیدم. او به من گفت: اگر قصد زیارت امام حسین(ع) را دارى عجله کن که پس از دو ماه، راه کربلا مسدود خواهد شد؛ به طورى که هیچ رفت و آمدى نخواهد شد. بیدار شدم و خودم را آماده رفتن به زیارت نمودم. تاریخ خواب را ثبت کردم. وقتى در کربلا بودم تاریخ سپرى شد و راه مسدود گردید.[۶]

استادان و مشایخ‏

اکنون به برخى از بزرگان علم و استوانه‏ هایى که حاجى شیخ حسین خلیلى تهرانى از محضر آنان استفاده کرده و یا موفق به دریافت اجازه از آنان شده اشاره مى‏ کنیم: شیخ محمدحسن صاحب «جواهر الکلام» (۱۲۶۶ – ۱۲۰۰ ه’.ق.) حاجى شیخ به سفارش برادرش حاجى شیخ على، در درس فقه صاحب جواهر به طور مستمر شرکت مى‏ کرد و تا زمان رحلت این استاد گران مایه از محضر وى بهره ‏مند مى ‏شد.[۷] شیخ مرتضى انصارى‏ او صاحب کتاب‏هاى ارزشمند «رسائل» و «مکاسب» است. (۱۲۸۱ – ۱۲۱۴ ه’.ق.). میرزا حسین بعد از وفات صاحب جواهر، در درس شیخ اعظم، انصارى حاضر شد و تا هنگام وفات وى به استفاده خود از محضر ایشان ادامه داد.[۸] شیخ محسن فرزند محمد خِنْفَر (۱۲۵۰ – ۱۱۷۶ ه’.ق.) وى یکى از دانشمندان بزرگ شیعه است که در فقه، اصول، رجال و حدیث تبحر داشت و به ولایت فقیه و عالمان بنام زمان خود اعتقاد کامل داشت. جمع زیادى از مکتب وى برخاسته ‏اند که از جمله آن‏ها استوانه فقاهت حاجى شیخ حسین تهرانى است.[۹] شیخ مشکور حولاوى (متوفاى ۱۲۷۲ ه’.ق.) وى از اجله فقیهان امامیه و از بزرگان زمان خود و از مدرسان و مراجع تقلید شیعه در آن عصر بوده و شاگردان مبرّزى تربیت نموده که از جمله آن‏ها مى ‏توان حاجى شیخ حسین را در فقه نام برد.[۱۰] میرزا خلیل تهرانى (۱۲۸۰ – ۱۱۸۰ ه’.ق.) وى پدر حاجى تهرانى است که به طور مشروح شرح حالش آورده شد. حاجى ملا على خلیلى فرزند میرزا خلیل (۱۲۹۶ – ۱۲۲۶ ه’.ق.) وى برادر بزرگ حاجى شیخ حسین تهرانى است که یکى از مشایخ علماى امامیه و از فقیهان شیعه و سرآمد عالمان عصر خود است. شیخ على نزد استادان بلند مرتبه عصر خویش تحصیل نمود و به مرتبه والاى علوم زمان خود نایل گردید. وى علاوه بر مقام علمى در مقام تقوا و زهد در بالاترین مرتبه قرار گرفته که ما به کلام صاحب «فوائد الرضویه» در این باره بسنده مى ‏کنیم: «آن جناب در زهد و تقوا و اعراض از دنیا به مرتبه اقصى رسیده بود و اقتدا کرده بود به مولاى خود امیرالمؤمنین(ع)، در خشنونت ملبس و جشونت ماکل، و در زیارات مخصوصه حضرت اباعبداللَّه الحسین(ع) پیاده مى‏رفت تا آن که به سن پیرى رسید و از قوه پیاده رفتن افتاد.[۱۱] از مکتب وى دانشمندان برجسته‏اى برخاسته ‏اند که برادر کوچک او حاجى شیخ حسین نیز از جمله آنهاست که از محضر وى بهره‏ هاى فراوانى برده است. این استاد گران‏مایه در نجف دار فانى را وداع کرد و در وادى السلام – در قبرى که هفت سال قبل از وفات خود آن را تهیه کرده بود و در هر پنجشنبه و جمعه داخل در آن مى‏شد – به خاک سپرده شد.[۱۲] سید اسداللَّه اصفهانى فرزند سید محمدباقر (۱۲۹۰ – ۱۲۲۷ ه’.ق.) وى از مشایخ اجازه حاجى تهرانى است.[۱۳] زین العابدین گلپایگانى (۱۲۸۹ – ۱۲۱۸ ه’.ق) وى نیز از مشایخ اجازه شیخ حسین است.[۱۴]

از تدریس تا مرجعیت‏

حاج شیخ حسین پس از رحلت شیخ انصارى(ره) دیگر در هیچ حوزه درسى حاضر نشد بلکه خود مستقلاً مجلس درس تشکیل داد و بر کرسى تدریس نشست. وى شاگردان و نام آوران زیادى را از زبان‏هاى مختلف و از اقصى نقاط جهان به دور خود جمع کرد، تا جاییکه مجلس درس او یکى از کم‏ نظیرترین مجالس درسى حوزه نجف به شمار مى ‏رفت. وى در تدریس شیوه خاصى داشت. او مطالب علمى را با بیانى رسا و تعبیرى نیکو به صورت دسته‏  بندى شده بیان مى‏ کرد و شاگردانش را با بیان معجزه ‏آساى خود مجذوب مى ‏نمود. آیهاللَّه تهرانى تسلط کاملى بر درس و طرح آراى دیگران و احاطه عجیبى بر فروع مسائل فقهیه داشت. شیوه خاص و احاطه وى باعث شده بود که دانشوران و شاگردان بنام حوزه نجف به دور او جمع شوند و از نظرهاى وى استفاده کنند. در اواخر عمر مبارک بجز درس فقه درس دیگرى تدریس نمى‏ کرد و به رتق و فتق امور و مسائل شرعى مى ‏پرداخت. این فقیه نامدار علاوه بر مقام علمى، داراى جایگاه ویژه مردمى نیز بود. با درگذشت مرحوم آیهاللَّه محمدحسین کاظمى (متوفاى ۱۳۰۸ ه’.ق.) صاحب کتاب «هدایه الانام فى شرح شرایع الاسلام» بر آوازه شهرت او افزوده شد و از مراجع بزرگ شیعه گردید. وى با رحلت میرزاى شیرازى در سال (۱۳۱۲ ه’.ق.) یکى از چند رهبر و مرجع تقلید بزرگ شیعه در سراسر سرزمین‏ هاى اسلامى گردید؛ چنانکه در کشورهاى ایران، هند، عراق و لبنان مقلدان و پیروان فراوانى داشت. در زمان مرجعیت وى طلاب علوم دینى و حوزه ‏هاى علمیه از مجد و عظمت خاصى برخوردار بودند.[۱۵]

ویژگى ‏هاى اخلاقى‏

آیهاللَّه خلیلى تهرانى علاوه بر این که از نظر علمى و فقهى در مرتبه بالایى قرار داشت، از نظر اخلاقى و مقامات معنوى نیز از جایگاه ویژه‏اى برخوردار بود. وى اخلاقى نیکو، نفسى کریم و سخاوتمند و سیمایى زیبا داشت و از نظر همنشینى، خوش محضر، باوقار و با متانت، متواضع و بذله گو بود. از صفات بارز او – که در واقع از امامان معصوم(ع) به ارث برده بود – مى ‏توان به رسیدگى به فقرا اشاره کرد. وى از نزدیک به فقیران و درماندگان سرکشى مى‏نمود و به درد دل آنها گوش مى‏ داد و احتیاجات آنان را بر طرف مى‏ کرد. در پرهیزکارى، کثرت عبادت و صبر بر طاعات در میان عالمان زبانزد بود. در انجام عبادات مربوط به مسجد کوفه و سهله اهتمام مى ‏ورزید و هر ساله دهه آخر ماه مبارک رمضان را در مسجد کوفه معتکف مى‏ شد؛ در اغلب زیارات مخصوصه از نجف تا کربلا پیاده مى ‏رفت؛ به نماز چنان اهمیت مى‏ داد که وقتى بر او وارد مى‏ شدى، او را نمى‏ دیدى مگر در حال قیام و سجود. قبل از فریضه یا بعد از آن دائم در نماز بود و هیچ وقت زیارت عاشورا در بین ‏الطلوعین از وى ترک نمى ‏شد. اهمیت زیادى به خواندن دعاى سیفى که از على(ع) روایت شده مى‏ داد. از تلاوت قرآن غفلت نمى‏ ورزید. در اکثر فضایل اخلاقى مى ‏توان وى را از سرآمدان روزگار به شمار آورد.[۱۶]

شاگردان

ترسیم مقام علمى و عظمت فقهى حاج شیخ حسین تهرانى نیاز به آشنایى بیشتر با خوشه‏ چینان و روایان مکتب این فرزانه نامدار دارد؛ بزرگ‏ مردانى که از منبع علم و از سرچشمه فضیلتش سیراب گردیده و از مکتب علمى وى برخاسته‏ اند. ما در این‏جا به نام راویان و شاگردان وى اشاره مى‏ کنیم:

۱. سید احمد کربلایى (متوفاى ۱۳۳۲ ه’.ق.)

۲ . شیخ جواد شاه عبدالعظیمى (۱۳۵۵ – ۱۲۷۵ ه’.ق.)

۳ . سید حسن صدر (۱۳۵۴ – ۱۲۷۲ ه’.ق.)

۴ . شیخ آقا بزرگ تهرانى (۱۳۸۹ – ۱۲۹۳ ه’.ق.)؛ صاحب کتاب «الذریعه الى تصانیف الشیعه»

. ۵ . شیخ حسین لنکرانى (۱۲۷۷-۱۳۶۱ه’.ق.)

۶ . حاج آقا حسین طباطبایى قمى (۱۳۶۶ – ۱۲۸۲ ه’.ق.)

۷ . سید حسین سلمى یزدى (۱۳۵۸ – ۱۲۸۷ ه’.ق.)

۸ . حاج میرزا حسن حائرى (متولد ۱۲۸۷ ه’.ق.)

۹ . شیخ على دامغانى (۱۳۶۲ – ۱۲۸۶ ه’.ق.)

۱۰ . میرزا محمدرضا کرمانى.

۱۱ . شیخ محمدجواد صافى گلپایگانى (۱۳۷۸ – ۱۲۸۷ ه’.ق.)

۱۲ . سید محمد عصار تهرانى (۱۳۵۶ – ۱۲۶۴ یا ۱۲۶۶ ه’.ق.)

۱۳ . سید محمدعلى تفرشى.

۱۴ . میرزامحمودشیرازى(۱۲۹۱-۱۳۷۸ه’.ق.)

۱۵ . میرزا محمد تهرانى (۱۲۸۱-۱۳۷۱ ه’.ق.)

۱۶ . شیخ محمد حرزالدین نجفى (۱۳۶۵ – ۱۲۷۳ ه’.ق.)؛ صاحب معارف‏الرجال.

۱۷ . شیخ محمدحسن کاشف‏الغطاء (۱۳۷۳ – ۱۲۹۴ ه’.ق.)

۱۸ . شیخ محمدباقر آیتى بیرجندى (۱۳۵۲ – ۱۲۷۶ ه’.ق.)

۱۹ . شیخ محمدصالح حائرى مازندرانى (۱۳۹۱ – ۱۲۹۷ ه’.ق.)

۲۰ . سید نجم‏الحسن اللکهنوى (۱۳۶۰ – ۱۲۷۹ ه’.ق.)

۲۱ . میرزا عبدالباقى ملا باشى شیرازى (۱۳۵۴ – ۱۲۷۸ ه’.ق.)

۲۲ . سید محمد موسوى زنجانى (۱۳۵۵ – ۱۲۸۴ ه’.ق.)

۲۳ . میرزا محمدعلى شاه‏آبادى (۱۳۶۳ – ۱۲۹۲ ه’.ق.)

۲۴ . سید شمس‏الدین محمود مرعشى (۱۳۳۸ – ۱۲۷۹ ه’.ق.)؛ پدر آیهاللَّه نجفى مرعشى معروف.

۲۵ . شیخ على زاهد قمى (۱۲۸۳-۱۳۷۱ ه’.ق.)

۲۶ . سید میرزا على آقا معروف به قاضى (۱۳۶۶ – ۱۲۸۵ ه’.ق.)

۲۷ . آقا ضیاءالدین عراقى معروف به آقا ضیاء (متوفاى ۱۳۳۲ ه’.ق.)

۲۸ . شیخ محمدرضا جرقوئى اصفهانى (۱۳۹۳ – ۱۳۰۵ ه’.ق.)

۲۹ . شیخ محمد طالقانى (۱۲۷۳-۱۳۲۸ ه’.ق.)

۳۰ . سید محمد قزوینى.

۳۱ . شیخ احمد کاشف‏الغطاء (متوفاى ۱۳۴۴ ه’.ق.)

۳۲ . سید محمد بن سید على موسوى نورى (متوفاى ۱۳۴۵ ه’.ق.)

۳۳ . شیخ محمدحسن آل کبه بغدادى (متوفاى ۱۳۳۶ ه’.ق.)

۳۴ . شیخ عبدالحسین جواهرى (متوفاى ۱۲۷۳ ه’.ق.)

۳۵ . عبدالحسین شرف‏الدین عاملى (۱۳۵۴ – ۱۲۹۴ ه’.ق.)

۳۶ . شیخ غلامحسین مرندى.

۳۷ . سید محمدتقى طالقانى (متوفاى ۱۳۲۵ ه’.ق.)

۳۸ . سید احمد خوانسارى (۱۳۵۹ – ۱۲۹۱ ه’.ق.)

۳۹ . سید محمد لواسانى (۱۲۷۳-۱۳۲۸ ه’.ق.)

۴۰ . آقا حسین نجم آبادى (متوفاى ۱۳۴۷ ه’.ق.)

۴۱ . شیخ عباس آل کاشف‏الغطاء (۱۳۷۳ – ۱۲۵۳ ه’.ق.)

۴۲ . شیخ شریف جواهرى (متوفاى ۱۳۱۴ ه’ ق.)

۴۳ . سید صادق طالقانى (۱۳۷۲ – ۱۲۹۱ ه’.ق.)[۱۷]

آثار

از این عالم وارسته آثار ارزشمندى به جاى مانده است که به دو دسته تقسیم مى‏ شود: الف) آثار مکتوب‏ وى در فقه، اصول و رجال نوشته‏ هاى زیادى داشته که منتشر نشده و یا در بین اهل فن متداول نیست. از آثار چاپى وى مى‏توان به کتاب «ذریعه الوداد فى منتخب نجاه العباد»، «رساله عملى در فقه» به زبان عربى اشاره کرد که در ابتدا در بمبئىِ هند و بعد در ایران مکرراً به چاپ رسیده است و نمونه آن در کتابخانه آیهاللَّه مرعشى نجفى در قم موجود است. از آثار به چاپ نرسیده وى مى‏ توان این چنین نام برد: کتاب الاجاره، کتاب الغصب، حاشیه بر بعضى رسائل، جزواتى در بیع و خیارات.[۱۸] در مورد آثار خطى وى صاحب «الذریعه» مى ‏فرماید: از افراد مورد اطمینان به من خبر دادند که اکثر نوشته ‏هاى خطى حاجى شیخ حسین تهرانى در نزد شاگردش حاجى شیخ محمدتقى گرکانى [گلپایگانى‏] موجود است.[۱۹]

آثار عمرانى‏

از جمله آثار عمرانى وى دو مدرسه علمیه در نجف اشرف است که یکى مدرسه کوچک حاج شیخ حسین تهرانى است، مشتمل بر دو طبقه که داراى ۱۸ حجره است و در محله «العماره» نجف در اول خیابان که منتهى مى‏ شود به مسجد جامع آقا رضا همدانى قرار دارد و از جهت شرقى در مجاورت زائرسراى معروف آیهاللَّه سید محمدکاظم یزدى است. این مدرسه در سال (۱۳۲۲ ه’.ق.) با هزینه محمدعلى خان گرگانى تأسیس شده و براى وى به خاطر پرداخت هزینه مقبره خانوادگى در مدرسه اختصاص یافته است. مدرسه دوم که مدرسه بزرگ حاجى تهرانى و معروف به مدرسه قطب است.[۲۰] این مدرسه علمیه داراى‏ ۵۰ حجره براى اهل علم و فضل و طلاب علوم دینى در محله «العماره» و در خیابات عقدالسلام و در مجاورت شرقى مرقد شیخ خضر شلال، (متوفاى ۱۲۵۵ ه’.ق.) قرار دارد. این مرکز در سال (۱۳۱۶ ه’.ق.) با تقبل هزینه آن توسط حاج محمدحسین خان میرپنج با شرط دفن ۵ تن از منسوبین وى در آن جا ساختنش آغاز شد و با پرداخت ادامه هزینه آن توسط امیر تومان صمصام الملک و دیگران به پایان رسید. وقفنامه این مدرسه را شیخ به مُهر آخوند خراسانى، صاحب «کفایه الاصول» سید کاظم یزدى، صاحب «عروه الوثقى» و شیخ محمد طه نجف در ماه ذیقعده سال (۱۳۱۶ ه’.ق.) و غیر از آن‏ها ممهور ساخته است. از آثار ارزشمند دیگر وى، زیرسازى مسجد سهله و کوفه، ساخت زائرسراى بزرگ براى زائران، احداث چاه آب براى ساکنان شهر نجف است.[۲۱]

همراهان‏

در این قسمت اشاره مى‏ کنیم به زندگى دو تن از همراهان شیخ حسین در نجف در رهبرى نهضت مشروطه که پیروزى نهضت مرهون همراهى، هم‏گامى و هم‏ فکرى این رهبران روحانى بوده است.

۱. آخوند محمدکاظم خراسانى (۱۳۲۹ – ۱۲۵۵ ه’.ق.) آخوند یکى از عالمان بزرگ امامیه و از اصولى ‏هاى شناخته شده و از مدرسان مشهور و جامع معقول و منقول بود. در طوس متولد و در نجف دار فانى را وداع گفت. وى از شاگردان شیخ انصارى و میرزاى شیرازى است که در نهضت مشروطه حکم بر وجوب مشروطیت و خلع محمدعلى شاه قاجار نمود و بر وجوب اتحاد و هماهنگى بین مسلمانان حکم قطعى صادر کرد. از آثار برجسته علمى او: کفایه الاصول، حاشیه بر مکاسب و رسائل، حواشى بر اسفار و غیره است.[۲۲]

۲. شیخ عبداللَّه مازندرانى (متوفاى ۱۳۳۰ ه’.ق.) شیخ عبداللَّه نیز از عالمان بزرگ امامیه و از شاگردان میرزا حبیب ‏اللَّه رشتى بوده است. وى در نهضت مشروطه نقش برجسته ‏اى داشت و از مخالفان استبداد و از هواداران مشروطه در ایران بود. شیخ در این راه با آخوند و میرزا حسین خلیلى از هیچ تلاشى دریغ نمى ‏کرد. این عالم بزرگورار در نجف درگذشت و در مقبره حاج شیخ جعفر شوشترى مدفون گردید.[۲۳] دانشمندان دیگرى هم چون آیهاللَّه میرزاى نایینى، شیخ اسماعیل محلاتى و عده‏اى دیگر از دانشوران بعد از رهبران سه گانه در نهضت، سهم بزرگى داشته‏ اند که ما به خاطر طولانى شدن بحث از تفصیل صرف ‏نظر مى ‏کنیم.

آیهاللَّه تهرانى در مشروطه

[۲۴]‏ حاجى تهرانى از بدو نهضت مشروطه‏ همراه با دانشوران بزرگ ایرانى مقیم عراق در به ثمر رسانیدن نهضت، نقش بسزایى داشته است. در واقع مى‏ توان گفت آیهاللَّه خلیلى تهرانى یکى از ارکان و رهبران سه گانه این قیام بود که براى پیروزى آن از هیچ کوششى دریغ نورزید. وى در بحران مشروطه در مدرسه بزرگ معروف خود در نجف، محافل و مجالس متعددى را از ایرانیان و عثمانى ‏ها تشکیل مى‏داد و کارهاى مورد نیاز نهضت را بررسى و گوشزد مى ‏کرد. این فقیه آزادی خواه همراه با رهبران دیگر، هوادارى خود را به نهضت، با صدور اعلامیه ‏هاى مشترک، نامه، فتوا و سخنرانى به مردم ایران ابلاغ و آن‏ها را به ایستادگى در برابر دربار مستبد قاجار تشویق مى‏ نمود.[۲۵] براى اطلاع بیشتر، به یکى از اعلامیه ‏هاى مشترک که ارکان سه گانه نجف ذیل آن را امضاء کرده‏ اند اشاره مى‏ کنیم: بسم اللَّه الرحمن الرحیم به عموم ملت ایران حکم خدا را اعلام مى‏ داریم: الیوم همّت در دفع این سفاک جبار و دفاع از نفوس و اعراض و اموال مسلمین از اهم واجبات و دادن مالیات به گماشتگان او از اعظم محرمات و بذل جهد در استحکام و استقرار مشروطیت، به منزله جهاد در راه امام زمان ارواحنا فداه و سر مویى مخالفت و مسامحه به منزله خذلان و محاربه با آن حضرت «صلوت‏اللَّه علیه» است. اعاذنااللَّه و المسلمین من ذلک. محمدکاظم خراسانى، میرزا حسین میرزا خلیل، شیخ عبداللَّه مازندرانى.[۲۶] حمایت و طرف دارى مراجع نجف از نهضت از مهم‏ترین عوامل پیروزى مشروطه در ایران بود که در این‏باره مى ‏توان به شاهد ملموس آن اشاره کرد و آن این که بعد از سال (۱۳۲۶ ه’.ق.) که محمدعلى شاه با همکارى سربازان تزارى مجلس را به توپ بست و بسیارى از آزادى‏ خواهان و مشروطه ‏طلبان را کشت. در چنین وقتى بود که عالمان ایرانى مقیم عراق به خاطر دورى از دسترس جلادان محمدعلى شاه توانستند نهضت را با فعالیتى خستگى‏ ناپذیر ادامه دهند و به پیروزى برسانند.[۲۷] و یا در رابطه با نقش مراجع نجف آقا سید عبداللَّه مجتهد [بهبهانى‏] اظهار داشته ‏اند: در حقیقت دعاى وجود مبارک ایشان بر عموم مسلمین لازم است و خیلى لطف و همراهى و مساعدت در باب استحکام مجلس فرموده ‏اند. و در ادامه مى فرماید: آقایان حجج عراق عرب با وجود این که این جا حضور ندارند، طورى اظهار مساعدت و همراهى مى‏ فرمایند که گویا اینجا تشریف داشته و از تمام کیفیات مطلب خاطر مبارکشان مستحضر است.[۲۸] آرى! تأسیس مجلس شوراى ملى و صدور حکم شرعى برخى از قوانین از زحمات این بزرگواران است. زمانى که مجلس منعقد گردید، آخوند به همراه حاجى تهرانى و مازندرانى با صدور احکام و فرامینى، پیوسته تعلیمات لازمه را به نمایندگان مجلس، براى تهیه و تصویب قوانین مهمى که در آن موقع در ایران موجود نبود، صادر مى ‏کردند. یکى از آن قوانین مهم، قانون مربوط به داشتن یک ارتش مجهز و برقرارى تعلیمات نظامى و تأسیس مدارس نو و بانک ملى است که عالمان بزرگ نجف حکم شرعى در این خصوص را صادر مى ‏کردند و مجلس هم در مقام و متابعت از آن احکام برمى ‏آمد.[۲۹]

دست ‏هاى پنهان‏

رهبران نهضت مشروطه اهداف خود را درباره نهضت در چند جا از اعلامیه ‏هاى خود عبارت از: فریضه بزرگ امر به معروف و نهى از منکر، رفع ظلم و ستم از مردم، کمک به مظلومان و اجراى فرامین الاهى و حفظ پایه اسلام بیان مى‏ کردند، و با این اهداف دست به قیام مى‏ زدند؛ اما دست ‏هاى پنهان خارجى و ایادى داخلى به علت بى تجربگى هواداران مشروطه و کسانى که به ظاهر از نهضت هوادارى مى‏ کردند. از درون به کارهاى ناروا دامن زدند؛ تا جایى که آیهاللَّه میرزا حسین خلیلى و مراجع دیگر را آزرده خاطر کردند و در نتیجه این بزرگان از کارهایى که براى نهضت کرده بودند، خرسند نبودند.[۳۰] در این باره یکى از مورخان نهضت مى ‏نویسد: اگر چه این بزرگوار[شیخ حسین خلیلى‏] مشروطه خواه بود؛ ولى هرگز راضى به هرج و مرج و این وضع نبود و اگر مطلع بر مقاصد فرنگى‏ مآب‏ ها و اشخاص مفسد و شرطلب مى‏ شد، اصلاً مشروطیت را اجازه و اذن نمى ‏داد.[۳۱]

عروج در اوج‏

فقیه نامدار و مرد سیاست و دیانت، در اوج مشروطیت ایران که یکى از رهبران با نفوذ آن بود در بین‏الطلوعین روز جمعه دهم شوال سال ۱۳۲۶ ه’.ق. هنگامى که در مسجد سهله مشغول عبادت پروردگار و راز و نیاز به درگاه بى نیاز بود، جان را به جان‏ آفرین تسلیم کرد. پس از رحلت مرد میدان علم و عمل برخى از طرفداران جنبش مشروطیت و نویسندگان بر این باور بودند که وى را به زهر مسموم کرده ‏اند؛ از این رو وى را به القاب شهید اکبر و ذبیح عظیم یاد مى ‏کردند.[۳۲] شهادت این فرزانه نامدار، بعید نیست. چنان که در رابطه با شهادت آخوند خراسانى از رهبران مشروطه نیز مطالبى بیان شده است. پیکر مطهر حاج شیخ حسین را پس از غسل در فرات و انجام بقیه مراسم وارد مسجد کوفه کردند و بعد از طواف به دور قبر مسلم بن عقیل بر شانه طلاب علوم دینى و سایر شیفتگان ولایت و امامت به نجف حمل نمودند. پس از طواف دادن پیکر این عالم بزرگ به دور قبر مطهر حضرت على(ع) و اقامه نماز بر او توسط شیخ محمد خلیلى، در میان غم و اندوه دوست داران اهل بیت(ع) در محله «العماره» نجف در مکانى که متصل به مدرسه معروف قطب است و قبلاً براى محل دفن خویش تعیین نموده بود، به خاک سپرده شد. با درگذشت وى بازار تهران و شهرهاى دیگر ایران هم‏زمان با شهرهاى عراق، تعطیل و مردم در مساجد و تکایا به عزا نشستند و شاعران در رثاى وى مرثیه سرودند.[۳۳] روحش شاد و یادش گرامى باد.

فرزندان

فرزندان وى عبارتند از از آقایان:

احمد که در حیات پدر دار فانى را وداع گفت. شیخ محمد (متوفاى ۱۳۵۵ ه’.ق.) مؤلفِ کتاب‏هاى: جواز نقل اَلْمُوتى‏»، «الخمس»، «لغات القرآن»، «رساله فى منجزات المریض» و… . شیخ محمدتقى (متوفاى ۱۳۶۹ ه’.ق.) مدفون در قم. شیخ مهدى، شیخ محمود و شیخ محمدعلى که از بازماندگان وى است.[۳۴]  


پی نوشت:

[۱] نقباء البشر، آقا بزرگ تهرانى، ج ۲، ص ۵۷۳؛ ماضى النجف و حاضرها، آل محبوبه، ج ۲، ص ۲۲۶؛ معارف الرجال، محمد حرزالدین، ج ۱، ص ۲۷۶.

[۲] اعیان الشیعه، سید محسن امین، ج ۶، ص ۳۳۶ – ۳۳۷؛ معجم المؤلفین، عمررضا کحاله، ج ۴، ص ۱۲۴؛ معارف الرجال، ج ۱، ص ۳۰۰ – ۳۰۱؛ ماضى النجف و حاضرها، آل محبوبه، ج ۲، ص ۲۳۰ – ۲۳۲؛ معجم رجال الفکر و الادب فى النجف، محمدهادى امینى، ج ۲، ص ۵۱۸ – ۵۱۹؛ شرح حال رجال ایران، مهدى بامداد، ج ۱، ص ۴۸۹؛ دایره المعارف تشیع، زیر نظر سید کمال حاج سید جوادى، ج ۵، ص ۱۸۵؛ شرح زندگانى من، عبداللَّه مستوفى، ج ۱، ص ۵۳۰ – ۵۳۱؛ فوائد الرضویه، شیخ عباس قمى، ص ۲۹۳ – ۲۹۴.

[۳] معارف الرجال، ج ۱، ص ۳۰۱.

[۴] کلمه طیبه، محدث نورى، چاپ تهران، ص ۳۷۳ – ۳۷۵؛ فوائدالرضویه، ۲۹۳ و ۲۹۴.

[۵] فوائد الرضویه، ص ۲۹۳.

[۶] کلمه طیبه، ص ۳۷۳ و ۳۷۴.

[۷] اعیان الشیعه، ج ۶، ص ۱۰؛ نقباء البشر، ج ۲، ص ۵۷۳.

[۸] معارف الرجال، ج ۱، ص ۲۷۹؛ ماضى النجف و حاضرها، ج ۲، ص ۲۲۶؛ زندگانى و شخصیت شیخ انصارى، ص ۲۸۹؛ ریحانه الادب، محمدعلى مدرس، ج ۲، ص ۱۵۹.

[۹] معارف الرجال، ج ۱، ص ۲۷۹؛ دائره المعارف تشیع، ج ۷، ص ۲۸۶ و ۲۵۱؛ فوائد الرضویه، ص ۳۷۴؛ زندگانى و شخصیت شیخ انصارى، ص ۲۱۱.

[۱۰] ماضى النجف و حاضرها، ج ۲، ص ۲۲۶؛ زندگانى و شخصیت شیخ انصارى، ص ۲۵۹.

[۱۱] فوائد الرضویه، ص ۲۹۲.

[۱۲] ماضى النجف و حاضرها، ج ۲، ص ۲۲۷؛ نقباء البشر، ج ۲، ص ۵۷۳؛ زندگانى و شخصیت شیخ انصارى، ص ۲۸۸- ۲۸۹.

[۱۳] زندگانى و شخصیت شیخ انصارى، ص ۲۸۹؛ نقباء البشر، ج ۲، ص ۵۷۵.

[۱۴] نقباء البشر، آقا بزرگ تهرانى، ج ۲، ص ۵۷۵؛ فوائدالرضویه، شیخ عباس قمى، ص ۱۹۵؛ زندگانى و شخصیت شیخ انصارى، مرتضى انصارى، ص ۲۸۹.

[۱۵] نقباء البشر، ج ۲، ص ۵۷۳ – ۵۷۴؛ زندگانى و شخصیت شیخ انصارى، ص ۲۸۹؛ معارف الرجال، ج ۱، ص ۲۷۶؛ ریحانه الادب، ج ۲، ص ۱۵۹؛ اعیان الشیعه، ج ۶، ص ۱۰؛ ماضى النجف و حاضرهاى، ج ۲، ص ۲۸۰.

[۱۶] نقباء البشر، ج ۲، ص ۵۷۴ و ۵۷۵ – ۵۷۶؛ معارف الرجال، ج ۱، ص ۲۷۶؛ ریحانهالادب، ج ۲، ص ۱۶۰؛ ماضى النجف و حاضرها، ج ۲، ص ۲۲۶؛ معجم رجال الفکر و الادب فى النجف، محمدهادى امینى، ج ۲، ص ۵۱۸؛ زندگانى و شخصیت شیخ انصارى، ص ۲۸۹.

[۱۷] اعیان الشیعه، ج ۶، ص ۱۰؛ تراجم الرجال، ج ۱ و ج ۲، ص ۳۴۲ و ۳۴۳؛ معارف الرجال، ج ۱، ص ۲۸۰؛ اثر آفرینان، زیر نظر حاج سید جوادى، ج ۲، ص ۳۵۸ و ۳۵۹؛ زندگانى و شخصیت شیخ انصارى، در صفحات مختلف؛ المسلسلات فى الاجازات، سید محمود مرعشى، ج ۲، ص ۷ و ۴۲ و ۵۲ و ۷۶ – ۷۷ و ۱۰۳ و ۱۲۶ و ۱۴۷ و ۱۶۰ و ۱۹۱ و ۱۹۳ و ۲۳۵ و ۲۴۰ و ۲۴۱ و ۲۶۳ و ۲۶۶ و ۲۷۰ و ۲۹۰ و ۳۷۹ و ۳۸۳ و ۴۱۴ و ۴۱۶ – ۴۱۷ و ۴۲۲ و ۴۳۹ – ۴۴۰؛ مجله نور علم، ش ۹، سال ۱۳۶۴ش، ص ۱۲۸؛ شهاب شریعت، على رفیعى، ص ۱۰۲ و ۱۰۴ و ۱۵۵ و ۱۶۱ – ۱۶۲ و ۱۶۵؛ ماضى النجف و حاضرها، ج ۲، ص ۲۲۸؛ نقباءالبشر، ج ۲، ص ۵۷۴.

[۱۸] الذریعه، ج ۱۰، ص ۳۳؛ معجم رجال الفکر و الادب فى النجف، محمدهادى امینى، ج ۲، ص ۵۱۸؛ اعیان الشیعه، ج ۶، ص ۱۰؛ ماضى النجف و حاضرها، ج ۲، ص ۲۲۷؛ نقباء البشر، ج ۲، ص ۵۷۵.

[۱۹] نقباء البشر، ج ۲، ص ۵۷۵.

[۲۰] انتخاب این نام به این علت است که قبلاً عرصه این ساختمان از آن شخصى به نام سید على قطب بود که حاجى شیخ حسین آن را خریدارى نمود و تبدیل به مدرسه کرد؛ ولى باز به نام اولى آن شهرت دارد. [۲۱] ماضى النجف و حاضرها، ج ۱، ص ۱۳۴ – ۱۳۶ و ج ۲، ص ۲۲۸؛ معارف الرجال، ج ۱، ص ۲۸۰، نقباء البشر، ج ۲، ص ۵۷۵.

[۲۲] زندگانى و شخصیت شیخ انصارى، ص ۳۴۸ – ۳۴۹؛ مرگى در نور، عبدالحسین مجید کفائى.

[۲۳] مرگى در نور، ص ۹۳.

[۲۴] در تاریخچه نهضت مشروطه، گفتار مشروحى در مقاله‏ هاى «گلشن ابرار» بیان شده؛ بنابراین در این نوشتار از توضیحات بیشتر صرف‏نظر شده است.

[۲۵] نقباء البشر، ج ۲، ص ۵۷۵؛ ریحانه الادب، ج ۲، ص ۱۶۰؛ ماضى النجف و حاضرها، ج ۱، ص ۱۳۶.

[۲۶] تاریخ بیدارى ایرانیان، ناظم‏الاسلام کرمانى، ج ۵، ص ۳۵۳؛ مرگى در نور، ص ۱۴۱.

[۲۷] تشیع و مشروطیت در ایران، عبدالهادى حائرى، ص ۱۰۹ و ۱۰۸.

[۲۸] به نقل از کتاب مرگى در نور، ص ۱۹۴.

[۲۹] همان.

[۳۰] معارف الرجال، ج ۱، ص ۲۷۸؛ دائره المعارف تشیع، ج ۷، ص ۲۵۱؛ تشیع و مشروطیت در ایران، ص ۱۲۳.

[۳۱] تاریخ بیدارى ایرانیان، ج ۴، ص ۲۳۸.

[۳۲] همان، ص ۲۴۶؛ دائره المعارف تشیع، ج ۷، ص ۲۵۱؛ مرگى در نور به نقل از حیوه الاسلام، ص ۹۳.

[۳۳] معارف الرجال، ج ۱، ص ۲۸۱؛ نقباء البشر، ج ۲، ص ۵۷۶؛ اعیان‏الشیعه، ج ۶، ص ۱۰؛ زندگانى و شخصیت شیخ انصارى، ص ۲۸۹.

[۳۴] معارف الرجال، ج ۱، ص ۲۸۲؛ ماضى النجف و حاضرها، ج ۲، ص۲۲۸

منبع : نورالدین علی لو

على بن عیسى اربلى

اشاره:

علی بن عیسی اربلی یک یاز علمای شیعه است. این عالم دینی دارای تألیفات متعددی استو کشف الغمه از کتابهای معروف او به حساب می آید. در این مقاله به زندگینامه مختصر او پرداخته شده و در ضمن از اساتید و شاگردان او نام برده شده است.

 

 

سیما و زادگاه

پدر على بن عیسى «فخرالدین ابوعلى عیسى بن ابى الفتح بن هندى الشیبانى اربلی» است. موطن اصلی و محل رشد و بالندگى فخرالدین، جبل هکّاریه (۱) است. وی که از افراد خوشنام و پرآوازه زمانش محسوب مى شد، در عهد تاج الدین محمد بن نصر، معروف به «ابن صلایا»، یا «ابن صلایه حسنی علوی»(۲)، از بزرگان اجتماعى – سیاسى اربل و نواحی آن به حساب مى آمد و بخشى از ریاست و اداره آن سرزمین را به عهده داشت. او سرانجام در جمادى الآخر سال ۶۶۴ ق. وفات یافت. یکی از شاعران معاصرش، در فضل و کمال او چنین سروده است:

لقد کان فخرالدّین بحرالفضائل و لم نر بحراً ضمّه قبرکریم السّجایا هذّب الجود نفسه الى ان تساوى عنده التُّرْب و التّبر(۳)

نام على بن عیسى «ابوالحسن بهاءالدین على بن عیسی» است. تاریخ دقیق تولّد او معلوم نیست؛ ولى بیشتر قرائن گویاى آن است که وى بین سال هاى ۶۲۰ تا ۶۲۵ ق. به دنیا آمده است. محل تولّدش را «اربل» نوشته اند. اربل، شهرى قدیمی است که در جنوب شرقى شهر موصل و شمال شرقى کشور عراق واقع شده است. از همان زمان تاکنون، ساکنان اصلى این سرزمین، از نژاد کُرد و پیرو مذهب تسنّن اند. اینکه اربلى و خانواده اش، از نژاد کُرد هستند یا عرب، قدرى اختلاف وجود دارد. بعضى از محقّقان از کلمه «الشّیبانی» که پسوند اسم اوست، استفاده کرده اند که «الشیبانی» از قبایل معروف عرب محسوب مى شود و به همین جهت، اربلى را از عرب هایی مى دانند که از سالیان قبل در منطقه کردنشین اربل و هکّاریه مى زیسته اند. در این صورت، به درستى معلوم نیست که خانواده اربلى از چه زمانى در این منطقه ساکن شده اند؛ ولی از نفوذ، موقعیت و شغل پدرش دانسته مى شود که آنها حدّاقل یک نسل قبل از تولّد على بن عیسی، به این منطقه آمده اند.(۴)

در مقابل، دسته دیگرى از محقّقان، او را وابسته به نژاد کرد می دانند(۵) و دلیل آنها کردنشین بودن شهر اربل و نواحى آن است.

استادان نامدار

اربلی، علوم مقدّماتى را در زادگاهش آموخت. وى ادبیات، فقه و حدیث را نزد دانشمندان شیعى و سنّى اربل فراگرفت و در کمترین زمان ممکن، در زمره عالمان بنام شهرش قرار گرفت. او از دانشورانى است که از تجربیات و آموخته هاى علمى استادان بسیارى استفاده کرده است. وى در لابلاى نوشته هایش نام برخى از استادانش را ذکر کرده که در ذیل به نام برخى آنها اشاره مى کنیم:

۱٫ رضى الدین ابى الهیجاء على بن حسن بن منصور بن موسی اربلى انصارى اوسى (متوفاى ۶۴۹ ق.).

۲٫ سید محیى الدین یوسف بن یوسف بن یوسف بن زیلاق کاتب هاشمى موصلى (مقتول در سال ۶۶۰ ق.)(۶)

۳٫ سید جلال الدین عبدالحمید بن فخّار موسوى حایری (متوفاى ۶۸۴ ق.)

۴٫ رشیدالدین ابى عبدالله محمد بن ابى القاسم بن عمر بن ابی القاسم (زنده در سال ۶۸۶ ق.)

۵٫ تاج الدین على بن انجب، مشهور به «ابن ساعى بغدادی» (متوفّاى ۶۷۴ ق.)

۶٫ کمال الدین ابوالحسن على بن وضاح حنبلى (متوفاى ۶۷۲ ق.)

۷٫ حافظ ابى عبدالله محمد بن یوسف بن محمد گنجى شافعى (متوفای ۶۵۷ ق.)(۷)

۸٫ ابومحمد عبدالله بن احمد بن احمد بن احمد بن خشّاب (متوفاى ۵۶۷ ق.).

شاگردان خوشنام

اربلی، مانند هر دانشور دیگر، موفّق به انتشار معلومات و اندوخته هاى خود گردید. نام برخى از شاگردان وى که از دریاى علم و فضل این استاد پرآوازه، گوهرهاى گران بهایى جمع آورى نموده اند، عبارت است از:

۱٫ شیخ مجدالدین فضل بن یحیى بن على مظفّر طیبی.(۸)

۲٫ صدر عماد الدّین عبدالله بن محمد بن مکّی.

۳٫ شرف الدّین احمد بن عثمان نصیبى مدرّس مالکی.

۴٫ تاج الدّین محمّد بن على بن عیسى اربلی، معروف به «ابوالفتح» (فرزند اربلی)

۵٫ شرف الدّین احمد بن محمد بن على بن عیسى اربلى (نوه اربلی).

۶٫ عیسى بن محمد بن على بن عیسى (نوه اربلی)

۷٫ عزّالدّین ابوعلى حسن بن ابى الهیجاء اربلی.

۸٫ تاج الدّین ابوالفتح حسین بن ابى بکر اربلی.

۹٫ امین الدّین عبدالرّحمان بن على بن ابى الحسن جزری موصلی.

۱۰٫ حسن بن اسحاق بن ابراهیم بن عیاش موصلی.

۱۱٫ محمود بن على بن ابى القاسم.

۱۲٫ تقى الدّین ابراهیم بن محمد بن سالم.

۱۳٫ شمس الدین محمد بن فضل علوى حسنی.(۹)

۱۴٫ علم الدّین ابو محمد اسماعیل بن عزّالدین موسى بن قاسم.

۱۵٫ کمال الدّین عبدالرّزاق بن احمد، معروف به «ابن فُوَطی» (متوفای ۷۲۳ ق.)

۱۶٫ جمال الدّین حسن بن یوسف بن مطهّر حلّی، معروف به «علاّمه حلّی» (متوفاى ۷۲۶ ق.)(۱۰)

دوستان دانشور

شناخت کسانى که اربلى با آنها همنشین بوده، ما را از درجه علم و معرفت او آگاه مى سازد و نیز بیانگر جایگاه علمى و اجتماعی اوست. نام برخى از دوستان دانشمند او عبارت است از:

۱٫ رضى الدّین على بن موسى بن جعفر ابن طاووس، معروف به «سید ابن طاووس» (متوفّاى ۶۶۴ ق.)

۲٫ مؤید الدّین محمد بن علقمی، وزیر شیعه و دانشمند مستعصم بالله، آخرین خلیفه عباسى (متوفاى ۶۵۶ ق.)

۳٫ عزّ الدین ابومحمد عبدالرّزاق بن رزق الله بن ابى بکر بن خلف بن الهیجاء رسعنى حنبلى (متوفاى ۶۶۰ ق.)

۴٫ عمادالدّین ابو محمد عبدالله بن محمد بن مکّى بغدادى معدل.

۵٫ یوسف بن لؤلؤ بن عبدالله ذهبى (شاعر، متوفّاى ۶۸۰ ق.)

۶٫ صفى الدّین منصور اربلى (شاعر).

۷٫ شمس الدّین احمد بن خبّاز نحوى موصلى (به احتمال قوی متوفّاى ۶۴۱ ق.)

۸ . شیخ ظهیرالدّین حنفى اربلى (فقیه، نحوی و شاعر، متوفّاى ۶۷۷ ق.)

۹٫ نجم الدّین یحیى (شاعر موصلی، زنده در سال ۶۷۴ ق.)

۱۰٫ تاج الدّین على ابن عبدوس (شاعر بغدادی، متوفّاى ۶۷۴ ق.)

۱۱٫ امین الدّین عبدالرّحمن بن على موصلى (شاعر).

۱۲٫ سید صفى الدّین محمد بن بشر علوى موسوى

۱۳٫ یاقوت بن عبدالله مستعصمی.

۱۴٫ شمس الدّین احمد بن غزّى (شاعر).

۱۵٫ نجم الدّین حیدر بن ایسر.

۱۶٫ سید باقى بن عطوه علوى حسینی.(۱۱)

حوادث و سفرها

در عصر زندگى این مورّخ شهیر، حوادث تلخى اتفاق افتاد که نمونه هاى زیر از جمله آنهاست:

۱٫ سلطه مغول

هجوم لشکریان مغول به بخش هاى وسیعى از سرزمین های اسلامی، یکى از دردآورترین حوادث ناگوار عصر اربلی است. اربل، اوّلین بار در سال ۶۳۴ و ۶۳۵ ق. مورد حمله لشکریان مغول قرار گرفت. در این هجوم، ساکنان اربل در دژهاى مستحکم خویش پناه گرفتند و به مقاومت پرداختند و با حمله شبانه، دشمن را به شکست واداشتند؛ ولی در هجوم دوباره مغول که در سال ۶۵۷ ق. اتفاق افتاد، مقاومت اربلیان با شکست مواجه شد و ابن صلایا حسنى علوی، در سیاه کوه به شهادت رسید. کشته شدن او که براى اربلى ناگوار بود، سبب شد تا وى آنجا را به قصد بغداد ترک نماید. طبق نوشته ابن فوطی، (شاگرد اربلی) ورود او به بغداد سال ۶۵۷ ق. و بر اساس یادداشت خود اربلی، رجب ۶۶۰ ق. است.(۱۲)

۲٫ یهودیان در حکومت مغولان

در سال ۶۸۷ ق. حکومت بغداد به دست سعدالدّوله یهودى افتاد. تعدادی از یهودیان نیز از تفلیس براى نظارت بر «تَرَکات مسلمین» به کمکش آمدند. او رویه اسلام ستیزى را در پیش گرفت. با تحریک او، خان مغول (ارغون خان، پسر هلاکو) نه تنها مناصب دولتی را از چنگ شخصیت هاى اسلامى شهرهاى مختلف در آورد؛ بلکه به قتل و کشتار آنها پرداخت. و این وضع تا سال ۶۹۰ ق. که سعدالدّوله کشته شد، ادامه یافت. یکى از کسانى که از این فتنه جان سالم بدر برد؛ ولى سِمَتش را از دست داد، بهاءالدین على بن عیسی اربلى بود. این دوره کوتاه، براى دانشمندان مسلمان؛ به ویژه اربلی، سخت و ناگوار بود. خانه اربلى مورد حمله یهودیان قرار گرفت و بخشى از کتاب ها و منابعى که براى نوشتن کتاب کشف الغمّه، فراهم کرده بود، به تاراج رفت. وى از این فتنه به گرفتاری هاى زمانه تعبیر کرده، مى نویسد: «امور تشیب الولید و تذیب الحدید و تعجز الجلید».(۱۳)

۳٫ جلاى وطن

اربلی با انگیزه هاى گوناگون، سفرهاى متعدّدى به شهرها و مناطق مختلف عراق، داشته است. از لابلاى منابع مختلف به دست مى آید که وى به شهرهاى موصل، بغداد، واسط و… سفر کرده و سال ها به فعالیت هاى فرهنگى و ادارى پرداخته است.

گرایش مذهبى

۱٫ گامى به سوى ولایت

از بررسى آثار این شاعر و مورّخ فرزانه؛ بویژه کتاب ارزشمند کشف الغمّه به دست مى آید که وى شیعه دوازده امامى است و شکى در این مورد وجود ندارد(۱۴). بهترین دلیل، کتاب ارزشمند کشف الغمّه اوست که در آن به شرح زندگانى چهارده معصوم (علیهم‌السلام) پرداخته و مطالبى در باره عقاید خاصّ شیعه، چون: نص و عصمت امامان (علیهم‌السلام) آورده است.

حال، جاى این پرسش باقى است که آیا او و خانواده اش از ابتدا شیعه بوده اند، یا بعدها به این مذهب، گرایش پیدا کرده اند؟

البته در منابع به مذهب پیشین او تصریح نشده و این تردید از عبارت خود او در آغاز کتاب کشف الغمّه به وجود آمده است. این عبارت با اندکى تسامح و دقّت مى تواند به این معنا باشد که وى در آغاز، شیعه نبوده و بعدها با ایجاد تحوّل، از نعمت هدایت بهره مند شده و به مذهب اهل بیت (علیهم‌السلام) روى آورده است. او می نویسد:

«فانّ الله سبحانه و له الحمد لمّا هدانى الى الصّراط المستقیم و سلک بى سبیل المنهج القویم و جعل هواى فى آل نبیه لمّا اختلفت الاهواء و رأیى فیهم حیث اضطربت الآراء…»(۱۵)

سخن یکى از استادان (۱۶) برجسته در این مورد، این مطلب را تأیید مى کند: «اربلى در آغاز به مذهب تسنّن بود و بعدها به مذهب تشیع روى آورد و کتاب کشف الغمّه را براى کفّاره سال هاى تسنّن خویش نگاشت».

اینکه از چه زمان و چگونه تشیع در شمال عراق راه یافته و توسّط چه کسانی ادامه پیدا کرده و چه عاملى باعث هدایت اربلى به مذهب تشیع شده، بحث فراوان است. کوتاه سخن اینکه، تشیع در شمال عراق سابقه طولانی داشته است. برخى از اصحاب امام على علیه السلام از جمله: ابراهیم بن مالک اشتر و عمرو بن حمق خزاعی، مدّتى از عمر با برکت خویش را در آن دیار گذرانده و به تبلیغ تشیع پرداخته اند و این روند با روى کار آمدن دولت حَمْدانیان (۲۹۳ – ۳۹۴ ق.) استمرار یافته است.

در یک کلام، تبلیغات چندین ساله تشیع در شمال عراق، این گرایش را در میان اهل سنّت به وجود آورد و برخى از آنان را جذب تشیع ساخت. بعید نیست که اربلى یکى از کسانی باشد که با تحقیق و بررسی، این تحوّل در او ایجاد شده و به نص، عصمت، کرامات ائمّه و مهدویت و…. اعتقاد پیدا کرده باشد. البته این فرض در صورتى صحیح است که ما خانواده او را شیعه ندانیم.(۱۷)

۲٫ غبارزدایى از چهره اربلى

برخی در نوع تشیع او نیز تشکیک کرده اند و با «شیعه زیدی» خواندن او، راه را به خطا رفته اند. منشأ این فکر، این عبارت میرداماد است که: «الشّیخ النّاصر لدین الشّیعه، على بن عیسی الاربلی»(۱۸). البته این سخن میرداماد، تشیع اربلی را نه نفى مى کند و نه اثبات؛ ولى یکى از شاگردان او در حاشیه آن نگاشته که این سخن، نشان دهنده توقّف میرداماد در «شیعه امامی» بودن اربلى است.

البته تفسیر این چنینى سخن میرداماد و القا نمودن این مطلبِ ناصواب، توسّط یکى از شاگردان میرداماد صورت گرفته است، نه خود او و همین نسبتِ ناروا، در منابع بعدى ذکر شده و شبهه زیدی بودن اربلى را گسترش داده و حتّى به الذّریعه نیز سرایت کرده است:

«… و حُکِى عن المحقّق الدّاماد احتمال الزّیدیه فى حقّ الرّجل…(۱۹)؛ نقل شده که میرداماد او را زیدى مى دانسته است».

این اشتباه، به احتمال زیاد از کتابى به نام کشف الغمّه ناشى شده که در تبریز، به وسیله یکى از عالمان زیدى مذهب نگاشته شده است.(۲۰) بنابراین، على بن عیسى اربلى شیعه دوازده امامى است و حتّى سنّیانى که کشف الغمّه او را ملاحظه کرده اند، گرایش مذهبى او را چیزى جز شیعه امامیه نمى دانند؛ زیرا که این نکته از فراز و نشیب هاى اثر ارزشمند او به دست مى آید. او در این کتاب، ضمن اینکه چهره خود را به عنوان یک شیعه دوازده امامى مى نمایاند، چگونگى برخورد با مخالفان مذهبى را نیز آموزش مى دهد و با ترسیم یک نوع برخورد اعتدال گرایانه و متین، جنبه زندگی مسالمت آمیز با اهل سنّت را تقویت مى کند. البته این برخورد معتدل و احترام آمیز، نتیجه طبیعى زندگى او در محیط سنّى نشینِ شمال عراق است. او نزد بسیاری از شیوخ سنّی، درس خوانده و از آنان اجازه روایت دریافت کرده است. نیز وى داراى دوستان حنبلى بوده که نام یکی از آنها عزّالدّین است. اربلى پیوسته از او به عنوان «صدیقنا» یاد مى کند. و نیز هرگاه از احمد بن حنبل یاد می نماید، او را با عبارت: «رحمهالله علیه» بدرقه مى نماید و عبارت «رضى الله عنه» را در پایان اسم خلیفه اوّل و دوم می آورد. وى این برخوردِ متین را با همه علماى اهل سنّت دارد و این روند، محبوبیت او را نزد عالمان سنّى مذهب افزایش داده و از او یک چهره معقول و معتدل شیعى به یادگار گذاشته است. یکى از نویسندگان در این مورد مى نویسد:

«در واقع، بغدادِ قرن هفتم هجرى از این چهره ها فراوان دارد. از شهری چون بغداد که محلّ موازنه قوا میان نیروهاى سنّى و شیعی بوده، در کنار سنّیان افراطى و نیز شیعیان اخباری، نسل معتدل و در عین حال، متنفّذ حضور داشت».(۲۱)

پرونده سیاسى و اجتماعى

در پرونده سیاسى على بن عیسى اربلی، دو نکته برجسته خودنمایى مى کند:

۱٫ صمیمانه با نیکان

نفوذ اجتماعى و احاطه علمى اربلی، رابطه او و حاکم بغداد؛ یعنی عطاملک جوینى (۲۲) و برادرش شمس الدّین جوینى را بسیار صمیمانه ساخته بود. اندیشه خردمندانه، رویه علم محورى و عالم دوستی، ارادت به خاندان پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم، اوضاع جهان اسلام بعد از حمله مغول و… از مسائل مشترک و مورد علاقه حاکم بغداد و اربلى بود.

اربلی در مورد رابطه اش با عطاملک جوینى مى نویسد:

«زمانی که در رجب سال ۶۶۰ براى خدمت به مولى الصّاحب الأعظم سلطان وزراء العالم علاءالحق والدین صاحب الدّیوان عطاملک… به بغداد رسیدم، در سلک پیروان وى درآمده و از اطرافیان و هواخواهان او شدم و پای در جاى پاى وى نهاده، مبرت او شامل حالم گردیده، او منصب کتابهالانشاء را به من داد و انواع نعمت ها را بر من عرضه کرد؛ من او را شخصاً با کرامت و صاحب خُلقى مهذّب یافتم».(۲۳)

نیز از شعرى که اربلى در ستایش علاءالدّین و شمس الدّین جوینى سروده و توصیفات و تعبیرات احترام آمیزی که نسبت به آنها به کار برده، روابط صمیمانه آنها آشکار مى شود. وی با خواجه نصیرالدّین طوسى نیز ارتباط داشته و زمانی که خبر مرگ او و ملک العزّالدّین بن عبدالعزیز را در سال ۶۷۲ ق. می شنود، مرثیه زیر را مى سراید:

و لمّا قضى عبدالعزیز بن جعفر

و اردفه رزء النّصیر محمد

جزعت لفقدان الاخلاّء و انبرت

شؤونی کمرفض الجمان المبدّد

و جاشت الى النّفس حزنا و لوعه

فقلت تعزى واصبرى فکَأن قد(۲۴)

۲٫ منصب ریاست

از بررسى زندگى شاعر و مورّخ عالى قدر اربل به دست مى آید که وى به جهت دارا بودن شایستگى هاى منحصر به فرد، در شهرهاى اربل (۲۵) و بغداد(۲۶) فقط در سِمَت ریاست «دیوان الانشاء» ایفاى وظیفه کرده است. این، در حالى بود که ده ها نفر از عالمان و ادیبان عصر، براى دستیابى به آن سِمت، رقابت مى کردند.

شایان ذکر است که این منصب به جهت تقرّب و نزدیکى به حاکم، یکی از مهم ترین پُست هاى ادارى آن زمان محسوب مى شد و نفوذ برخى از کاتبان و صاحبان دیوان الانشاء از یک وزیر کمتر نبود. به جهت اهمیت این مقام، کسانى بدان گمارده مى شدند که هم، کاملاً مورد اطمینان حاکم باشند و هم، ادیب و سیاستمدار ورزیده.

با توجّه به این منصب و موقعیت حسّاس اربلى است که برخی، به او لقب «صاحب» و برخی، لقب «الصّدرالکبیر» داده اند و قائل به وزیر بودن اربلى شده اند.(۲۷) به احتمال قوی، آنها نام او را با نام وزیر توانمند عباسی؛ یعنى على بن عیسى (متوفای ۳۳۴ ق.) اشتباه گرفته اند.

کارنامه علمى و فرهنگى

۱٫ شاعر توانمند

گرچه مهم ترین و مشهورترین اثر به جا مانده از اربلی، کشف الغمّه است، که یک کتاب تاریخى و روایى است؛ ولی نبوغ او در شعر و ادب، بیش از تاریخ و روایت بوده و حتّی در همان اثر تاریخى اش، از شعر و ادب بهره زیاد جسته است. وی در پایان مبحث زندگى هریک از معصومان (علیهم‌السلام)، در این کتاب، با سرودن قصیده اى جالب و ماندگار، میزان عشق و علاقه اش به خاندان پیامبر را آشکار ساخته است. او به دلیل برخوردارى از ذوق شعرى و طهارت درون و ید طولایى که در شعر و ادب داشت، به تدریس، تشکیل و اداره جلسات علمى و ادبى و نظارت و کنترل بر سروده هاى دیگران پرداخت. وى به این منظور، خانه اش را در بغداد مکانى براى آمد و شد فضلا و شاعرانى قرار داد که به نقد و بررسى آثار خویش و نیز مباحثه علمى می پرداختند.

۲٫ میراث مکتوب

با بررسى در آثار اربلى به خوبى روشن مى شود که بیش ترین آثار و تألیفات او در زمینه شعر و ادب است. او با نوشتن کتاب های متعدّد، چهره ادبى خویش را به خوبى نشان داده است. وى با نگاشتن کتابِ گهربار کشف الغمّه، میزان توانایى خویش به تاریخ و اخبار اهل بیت (علیهم‌السلام) را به خوبى نشان داده است.

در مجموع، آثار به جاى مانده از او را به ترتیبِ اهمیت، می توان چنین فهرست کرد:

۱٫ کشف الغمّه فى معرفهالائمّه؛

۲٫ جلوه العشّاق و خلوه المشتاق؛

۳٫ التّذکره الفخریه؛

۴٫ المقامات الأربع؛

۵٫ رساله الطّیف؛

۶٫ عدّه الرّسائل؛

۷٫ دیوان شعر.

نیز کتاب هایى چون:

«نزههالأخبار فى ابتداء الدّنیا و قدر القوى الجبار» و «حدائق البیان فی شرح التبیان فى المعانى و البیان» به اربلى نسبت داده شده است.(۲۸)

در حدیث دیگران

علی بن عیسی، چون ستاره اى تابناک بر تارک اربل درخشید. کسی، منکر فضایل و کمالات او نیست و همگان؛ چه موافق و چه مخالف، حرمتش را نگهداشته اند. برخى از دانشمندان صاحب نام، زبان به ثنایش گشوده و قلم به توصیفش رانده اند.

۱٫ فضل بن روزبهان آورده است:

«اتفق الامامیه على انّ على بن عیسى من عظمائهم و الأوحدی النّحریر من علمائهم، لایشق غباره، ولایبْتَذر آثاره و هو المعتمد المأمون فى النّقل…».(۲۹)

۲٫ محمد بن شاکر مى گوید:

«علی بن عیسى بن ابى الفتح الاربلی، المنشى الکاتب البارع… و کان صاحب تجمّل و حشمه و مکارم الأخلاق و فیه تشیع…».(۳۰)

۳٫ صاحب ریاض الجنّه در الرّوضه الرابعه، او را چنین توصیف می کند:

«انّه کان وزیراً لبعض الملوک و کان ذاثروه و شوکه عظیمه…».(۳۱)

۴٫ محمد بن حسن حرّ عاملی، در وصف اربلى مى آورد:

«کان عالماً فاضلاً ثقهً شاعراً ادیباً منشئاً جامعاً للفضائل و المحاسن، له کتب منها کشف الغمّه…».(۳۲)

۵٫ سید محمدباقر خوانساری، در مورد على بن عیسى اربلی مى نویسد:

«وی از بزرگان محدّثین شیعه و اعاظم دانشمندان سده هفتم است…».(۳۳)

پرواز به ملکوت

در سال رحلت این شاعر و تاریخدان برجسته شیعی، اندکی اختلاف وجود دارد. اکثر شرح حال نویسان، این واقعه تلخ را سال ۶۹۲ ق. ذکر کرده اند؛ ولى شاگردش، ابن فوطی، سال ۶۹۳ ق. را، سال رحلت او ثبت کرده است. آرامگاه ابدى او در خانه مسکونى اش قرار دارد؛ خانه ای که در قسمت غربى شهر بغداد و کنار رود دجله قرار داشت و به «کارپردازخانه دولت ایران» مشهور بود.(۳۴) آقا بزرگ تهرانی، علاّمه محمد میرزا محمد تهرانى عسکری، شیخ عباس قمى و… قبر او را زیارت کرده اند؛ ولى امروزه اثرى از آن باقى نمانده است.

بازماندگان

از این مورّخ شهیر، فرزندانى باقى مانده است که از تعداد و جنسیت آنان اطلاع دقیقى در دست نیست؛ ولى آنچه شرح حال نگاران تصریح کرده اند، این است که وى فرزند تحصیل کرده اى به نام «تاج الدّین محمد»، معروف به «ابو الفتح» داشته که ثروت عظیم باقى مانده از پدر را تلف نمود و خود، با تهیدستی در شهر اربل چشم از جهان فرو بست.(۳۵)

نیز از تاج الدّین محمد، دو فرزند عالم به نام های: عیسى و شرف الدّین احمد، باقى ماند که هردو، از شاگردان على بن عیسی اربلى به حساب مى آمدند.

پى نوشت:

  1. یاقوتى در باره هکّاریه مى نویسد:

«بلده و ناحیه و قری فوق الموصل»؛ از این سرزمین که در منطقه کردنشین شمال عراق قرار دارد، دانشمندان بسیارى برخاسته اند که ابوالمفاخر هکّارى و شیخ الاسلام على بن احمد هکّارى از جمله آنهاست.

  1. از نام و لقب او دانسته مى شود که از بزرگان سادات ساکن اربل بوده، که بین سال هاى ۶۳۵ – ۶۵۶ حاکم و ناظر شهر اربل بوده و سرانجام، پس از سقوط بغداد توسّط لشکر مغول و هجوم دوباره آنان به اربل، دستگیر و توسّط هُلاکوخان مغول در سیاه کوه به شهادت رسید.
  2. مقالات تاریخی، دفتر چهارم، رسول جعفریان، ص ۲۱۱؛ على بن عیسى اربلی و کشف الغمّه برگى از تاریخ تشیع دوازده امامی، رسول جعفریان، ص ۱۳٫
  3. على بن عیسی اربلی…، ص ۱۱؛ مقالات تاریخی، ص ۲۱۰٫
  4. مفاخر اسلام، علی دوانی، ج ۴، ص ۲۳۴٫
  5. وى در سال ۶۶۰ ق. به دست مغولان به قتل رسید.
  6. استاد جعفریان در کتاب على بن عیسى اربلی… از ص ۴۰ – ۴۴ به معرّفی اجمالى آنان پرداخته است.
  7. وى از برجسته ترین شاگردان اربلى بود که به نسخه بردارى از روى نسخه اصلی کتاب کشف الغمّه موفّق شد.
  8. این ۱۲ نفر از کسانى اند که بخش یا تمام کتاب کشف الغمه را بر مؤلف قرائت کرده و اجازه روایت آن را دریافت کرده اند. اسامى آنان در کشف الغمه، ج ۱، ص ۴۴۵ (چاپ تبریز، ۱۳۸۱ ق.) آمده است.
  9. مفاخر اسلام، ج ۴، ص ۲۵۳؛ على بن عیسى اربلی…، ص ۵۱ – ۵۴؛ مقالات تاریخی، ص ۲۳۲ – ۲۳۴٫
  10. ر. ک: على بن عیسی اربلی…، ص ۴۵ – ۵۱؛ مقالات تاریخی، ص ۲۲۸ – ۲۳۴٫
  11. براى آگاهی بیشتر، ر.ک: على بن عیسى اربلی، ص ۱۰ – ۲۲؛ مقالات تاریخی، ص ۲۱۲ – ۲۱۶٫ مفاخر اسلام، ص ۲۳۵ – ۲۳۷٫
  12. کشف الغمه، ج ۲، ص ۵۳ (چاپ تبریز).
  13. تاریخ نگاران شیعه، على امامى فر، ص ۲۲۴ و منابع دیگر.
  14. کشف الغمّه، ج ۱، ص ۳ (چاپ تبریز).
  15. استاد محمد هادی یوسفى غروى در جمع دانشجویان ممتاز گرایش تاریخ مدرسه عالى فقه و معارف اسلامی.
  16. براى اطلاع بیشتر، ر. ک: على بن عیسى اربلی…، ص ۲۹ – ۳۸؛ مقالات تاریخی، ص ۲۲۰ – ۲۲۶٫
  17. على بن عیسی اربلی…، ص ۳۷؛ مقالات تاریخی، ص ۲۲۵٫
  18. الذریعه، ج ۱۸، ص ۴۷٫
  19. مقالات تاریخی، ص ۲۲۵٫
  20. فصلنامه مشکوه، ش ۴۷، ص ۲۷۲ و ۲۷۳، تابستان ۱۳۷۴ ش.
  21. عطاملک جوینی، صاحب «تاریخ جهانگشا» در سال ۶۵۷ ق. از طرف سران مغول به عنوان حاکم بغداد و نواحى اطراف آن تعیین شد و تا سال ۶۸۱ ق. در این سِمت باقی ماند.
  22. على بن عیسی اربلی…، ص ۱۷٫
  23. کشف الغمه، ج ۱، مقدّمه، ص «د»، (چاپ تبریز)؛ على بن عیسى اربلی…، ص ۱۸ و ۱۹٫
  24. بین سال های ۶۳۵ – ۶۵۶ ق. در زمان حکومت ابن الصلایا در اربل.
  25. از سال ۶۶۰ – ۶۸۷ ق.
  26. الذریعه، ج ۱۸، ص ۴۷٫
  27. بر اساس سخن محقّقانِ تذکرهالفخریه، دیوان شعر او موجود بوده؛ ولى هنوز به چاپ نرسیده است.
  28. کشف الغمّه، ج ۱، مقدمه، ص «ج»، (چاپ تبریز).
  29. همان، به نقل از فوات الوفیات، ج ۲، ص ۸۳٫
  30. همان، ص «ه.» .
  31. مفاخر اسلام، ج ۴، ص ۲۳۷٫
  32. همان، ص ۲۳۸٫
  33. الذریعه، ج ۱۸، ص ۴۷٫
  34. على بن عیسی اربلی…، ص ۲۰٫

منابع

  1. الذّریعه الی التّصانیف الشّیعه، آقابزرگ تهرانی، ج ۱۸، دارالکتب العلمیه، قم، ۱۱۸۷ ق.
  2. تاریخ نگاران شیعه، على امامى فر، انتشارات پارسایان، قم، چاپ اوّل، قم، ۱۳۸۳ ش.
  3. حیات فکری و سیاسى امامان شیعه، رسول جعفریان، انتشارات انصاریان، قم، چاپ اوّل، ۱۳۷۶ ش.
  4. على بن عیسی اربلى و کشف الغمه، برگى از تاریخ تشیع دوازده امامی، رسول جعفریان، آستان قدس رضوی، مشهد، چاپ اوّل، ۱۳۷۳ ش.
  5. فصلنامه مشکوه، بنیاد پژوهش هاى اسلامى آستان قدس رضوی، مشهد، شماره ۴۷، تابستان ۱۳۷۴ ش.
  6. کشف الغمّه فی معرفهالائمه، على بن عیسى اربلی، دوجلدی، تبریز، ۱۳۸۱ ق.
  7. کشف الغمّه فی معرفهالائمّه، على بن عیسى اربلی، دوجلدی، انتشارات الشّریف الرّضی، قم، چاپ اوّل، ۱۴۲۱ ق.
  8. معارف و معاریف، دایرهالمعارف جامع اسلامی، سید مصطفى حسینى ، ج ۲٫
  9. مفاخر اسلام، علی دوانی، تهران، چاپ اوّل، ۱۳۶۴ ش.
  10. مقالات تاریخی، دفتر چهارم، رسول جعفریان، دفتر نشر الهادی، قم، ۱۳۷۷ ش.
  11. منابع تاریخ اسلام، رسول جعفریان، انتشارات انصاریان، قم، چاپ دوم، ۱۳۸۲ ش.

منبع : پایگاه حوزه ،مجله کوثر – ، شماره ۶۴،  زمستان ۱۳۸۴

سیدعلى نقى میرحسینى

تشیع و افغانستان امروز

اشاره:

یکی از موضوعات و مسائل مورد اختلاف بین مورخان و محققان افغانستان، تاریخ و نحوه ورود آیین شیعه به افغانستان است. در این باره افعانستان پژوهان سه نظریه متفاوت را مطرح می کنند. آنچه در ذیل می خوانید کنفرانس علمی دکتر سجادی، نماینده پارلمان افغانستان است که به همت معاونت پژوهش، اداره سامان دهی مطالعات و تحقیقات، انجمن دانش پژوهان تاریخ و انجمن طلاب افغانستان در مدرسه عالی امام خمینی(ره) در بهمن ۱۳۸۵ ایراد و سپس توسط ایشان ویرایش علمی گردیده است.

غدیر و تشیع در افغانستان

بحث در دو محور فوق از اهمیت فراوانی برخوردار است. زیرا بحث از غدیر بحث از اندیشه و تفکر ماست. بحث از افغانستان نیز بحث از بستر رسالت فکری ماست. لذا در هر دو زمینه علاقه مندی وافر برای ما وجود دارد. درباره افغانستان اگر نکاتی را مطرح می کنیم، صرفاً از منظر بستر و فضای کاری است. نکاتی که در مورد کشور افغانستان به عنوان بستر فعالیت های دینی و فرهنگی ما مطرح خواهد شد، می تواند بین تئوری و عمل ارتباط ایجاد کند و نیز می تواند زمینه ساز تطابق و سازگاری بین داده های علمی و هست های موجود در جامعه ما باشد. طبعاً ما زمانی می توانیم به انجام موفقیت آمیز فعالیت های دینی و فکری خود بپردازیم که بتوانیم یک سازگاری منطقی بین تئوری و یافته های علمی خود با واقعیت های موجود جامعه خود ایجاد نماییم. در غیر این صورت، ممکن است دچار نوعی ذهن گرایی و یا آرمان گرایی شویم. هر چند آرمانها در جای خود شایسته و بایسته است، اما برای مرد عمل و اندیشمند و متفکری که به اصلاح جامعه می اندیشد، صرف توجه به آرمانها و باورها کافی نیست؛ بلکه او باید باورها و آرمانهای خویش را در تطابق با واقعیت ها و هست های جامعه خود بیازماید. پس باید برای ورود به بحث از تشیع در افغانستان شروع کنیم.

غدیر و تشیع

غدیر و تشیع دو مقوله جدایی ناپذیر و توأم با هم هستند. در تمام جوامعی که فرهنگ تشیع حضور پر نفوذ داشته است، رد پایی از غدیر و فرهنگ غدیر را نیز می توان مشاهده کرد. اما غدیر برای توده های مردم اگر جشن و احساس شادمانی است، برای مرد اندیشمند و متفکر و روشن ضمیری که دینی می اندیشد صرفاً احساس دینی نیست، بلکه یک مفکوره (تفکر) است. غدیر صرفاً شعار نیست، بلکه شعور نیز هست و مهم ترین بعد غدیر دقیقاً در همین نکته نهفته است.[۱]

پس غدیر را می توان با اندیشه و تفکر تشیع توأمان به بحث گرفت و تحلیل کرد. از زمانی که تشیع در افغانستان حضور یافته است و فرهنگ شیعی در بلد شرقی و به خصوص خراسان بزرگ و افغانستان امروزی گسترش یافته است، غدیر را نیز با خود داشته است. هر چند بر خلاف کشوری که در آن زندگی می کنیم (جمهوری اسلامی ایران) که بحمدالله در اثر فضای مناسبی که ایجاد گردیده است، علاوه بر بعد فکری و فرهنگی غدیر، ابعاد نمادی و سمبولیک در واقعیت های عینی جامعه نیز به خوبی قابل مشاهده، بروز و ظهور داشته است. اما متأسفانه در برخی از کشورهای اسلامی که تشیع و فرهنگ شیعی در اقلیت قرار داشته است و فضای نامساعدی بر سیاست و اجتماع این جوامع حاکم بوده است، ممکن است تفکر و اندیشه غدیر بروز برونی جدی نداشته است.

تشیع و افغانستان

در مورد فرهنگ تشیع و تشیع در افغانستان از منظر تاریخی، همه روشن ضمیران بیشتر و بهتر می دانند که از زمانی که ما با کشوری به نام افغانستان در تاریخ سیاسی ملل آشنا می شویم، بخشی از این جامعه سیاسی را فرهنگ تشیع و مردم شیعی به خود اختصاص داده اند. در مورد ورود تشیع به افغانستان یا خراسان بزرگ گمانه ها و فرضیه های مختلفی قابل ردیابی و مطالعه است و این بر دانش پژوهان و محققان روشن اندیش جامعه ماست که در این زمینه با دیدگاه عالمانه بیندیشند و پژوهش های عمیق و عالمانه انجام دهند و این از موضوعاتی است که از ارزش و اعتبار خاصی برخوردار می باشد. حداقل سه گمانه را به عنوان طرح بحث می توان مطرح کرد.[۲]

گمانه ای اعتقاد دارد که تشیع در بلاد شرقی و خراسان بزرگ و افغانستان امروزی به دوران خلافت مولای متقیان علی بن ابی طالب  بر می گردد. به این صورت که در زمان خلافت علی بن ابیطالب(ع) یکی از خواهرزادگان و اقارب مؤمن و متعهد حضرت به صفت والی و استاندار ولایت یا استان غور افغانستان امروزی معرفی می شود. وقتی این فرد به عنوان والی به غور که یکی از استان های امروزی افغانستان است اعزام می شود، به تدریج تشیع و فرهنگ شیعی در این کشور شکل می گیرد و روز به روز گسترش می یابد. گمانه دوم تشیع در افغانستان را به مهاجرت آل ابیطالب(ع) و امام زادگانی که در اثر فضای اختناق ناشی از استبداد و ظلم امویان و سپس عباسیان به آنجا رفته اند مربوط می کند. در این دیدگاه گفته می شود شیعه و فرهنگ تشیع معلول و دستاورد مهاجرت امام زادگانی است که از مراکز حکومت اسلامی به سوی بلاد اطراف و حواشی دور دست تبعید می شدند و یا مهاجرت می کردند. این مهاجرت بزرگ، دستاوردی همچون گسترش تشیع در بلاد شرقی را نیز همراه داشته است.

گمانه سوم تشیع در افغانستان را به دوره های اخیر و یا حداقل حکومت صفویه در ایران بر می گرداند و این نظر را مطرح می کند که پس از رسمیت تشیع در ایران، به تدریج زمینه های گسترش فرهنگ تشیع در بلاد شرقی و از جمله افغانستان مطرح شد. اما آنچه ذهن کوتاه و قصیر این حقیر دریافت می کند این است که هیچ لزومی ندارد ما در پژوهش های علمی خود روی یکی از این گمانه ها تأکید نماییم. زیرا فرضیه های یاد شده به گونه ای است که هم به لحاظ زمانی و هم به لحاظ محتوا و هم به لحاظ ترتب و تدریجی بودن وقایع تاریخی می تواند با هم قابل جمع باشد.[۳]

واقعیت این است که والی غور در زمان علی بن ابیطالب(ع) یک فرد شیعی و پیرو اهل بیت است و او با حضور خود در بلاد شرقی و کشوری مثل افغانستان امروزی می تواند سر آغاز خوبی برای حرکت تشیع و شیعی در افغانستان باشد. مضافاً امروز ما در کشور افغانستان مانند ایران شاهد مقبره ها و بناهایی از بزرگان و اندیشمندانی هستیم که از خاندان اهل بیت و در زمره مهاجران آل ابیطالب(ع) هستند و طبعاً حضور آنها نیز در قصبات و قرای افغانستان می توانست و می تواند منشأ خدمات فکری و فرهنگی باشد که همین فرهنگ، می تواند فرهنگ غدیر و تشیع محسوب شود. و واقعیت این است که رسمیت مذهب تشیع در ایران به عنوان کشوری که دارای بیشترین مشترکات تاریخی فرهنگی و اجتماعی با جامعه افغانستان است و در سال های پیش از دویست سال قبل، پیکره واحدی را تشکیل می دادند، نمی تواند در گسترش و توسعه فرهنگ تشیع در افغانستان بی تأثیر باشد.

بنابراین همه این موارد را به گونه ای می توان کنار هم قرار داد. اما اگر به دنبال جست وجوی نقطه آغازین یک رخداد تاریخی باشیم، نه تنها در مورد ورود تشیع در افغانستان که در مورد خیلی از پدیده های تاریخی با دشواری می توان روی یک فرضیه و یا نظریه پای فشرد و یا اصرار ورزید. اما چیزی که یک واقعیت عینی است و امروزه بحمدالله در میان جوامع اسلامی و کشورهای اسلامی یک پدیده شناخته شده است این است که امروزه افغانستان جزئی از خانواده بزرگ امت اسلامی است و در میان افراد و شهروندان ساکن در کشوری به نام افغانستان یک مجموعه عظیم و بزرگ از مردم با اعتقاد به فرهنگ غدیر و تشیع زندگی می نمایند. آن چیزی که امروز برای رسالت بدوشان فرهنگ غدیر و روشن ضمیران و روشن فکران دین مدار جامعه افغانستان حائز اهمیت می باشد، نوع تعامل و برخورد با مسائل زمانه و پرسش های امروزی جامعه است که بتواند درباره این مسائل با استفاده از فرهنگ غدیر و تشیع تعامل داشته باشد.

راهکارهای حفظ فرهنگ غدیر در افغانستان

مسئله اساسی، راه ها و شیوه های حفظ و گسترش فرهنگ غدیر و تشیع در افغانستان است، آن هم از منظر تاریخی و با یک نگاه کوتاه و اجمالی به گذشته تشیع در افغانستان. متأسفانه به دلیل فضای سیاسی بسته و به دلیل استفاده های ابزاری از آموزه های مذهبی و عدم آشنایی کافی پیروان مذاهب به باورهای مذهبی همدیگر، تشیع در تاریخ گذشته افغانستان تاریخ مشقت باری را پشت سر نهاده است. تعصبات ناشی از مسائل مذهبی و ناروایی های حاکمان سیاسی و جور سیاسی که در اثر تفاوت های مذهبی نسبت به جمعی از مردمان ساکن در افغانستان اعمال می گردید، تبعید مذهبی و اخراج از برخی نقاط کشور، مواردی است که در تاریخ سیاسی کشور نمونه های فراوانی از آن داریم و به عنوان خاطرات تلخ در تاریخ معاصر افغانستان به ثبت رسیده است.

اما با تمام اینها علمای دینی و اندیشمندان مسلمان و کسانی که از مراکز علمی همانند نجف و قم بر می گشتند، رشادتها و فداکاریهای ارزشمندی را برای حفظ و گسترش فرهنگ تشیع در افغانستان انجام داده اند که ما نمونه هایی از آن را امروزه هم در جامعه خود مشاهده می کنیم. با این تفاوت که در گذشته تشیع و فرهنگ شیعی عمدتاً از طریق برپایی مراسم مذهبی می توانست هویت مذهبی خود را حفظ کند، بدون آنکه فضا آماده بروز آن باشد. بحمدالله پس از مجاهدت های پر افتخار ملت افغانستان که محصول مشترک تشیع و تسنن برای راندن اشغالگران و متجاوزان از کشور اسلامی بود، ما شاهد بوجود آمدن فضای جدید و مناسب در افغانستان هستیم. فضای جدید از این جهت بسیار حائز اهمیت است که تشیع در کنار تسنن و شیعیان در کنار برادران اهل سنت خود از هویت ملی، مذهبی، حقوق سیاسی و شهروندی مشخصی برخوردارند. و این برکتی است که در اثر فداکاری های مجاهدان پاک راه خدا و آزادی وطن و اشک مادران شهید گمنام این سرزمین به دست آمده است. پس ما می مانیم و میراث گران سنگی به نام فرهنگ تشیع که در افغانستان امروزی می شناسیم.

اولین پرسشی که در پیش روی همه روشن ضمیران و روشن فکران دینی جامعه ما قرار دارد، پرسش از مکانیزم تعامل فرهنگ تشیع، برادران اهل تسنن و همچنین شیوه ها و راه های حفظ و گسترش فرهنگ تشیع و فرهنگ غدیر در سرزمینی به نام افغانستان می باشد. در این باره یک نکته قابل یادآوری است و همه باید به این نکته با اهمیت، توجه و اهتمام داشته باشند. نکته ای که در آغاز یاد شد، تناسب و سازگاری بین تئوری و عمل یا تفکر و بستر فعالیت های فکری بود. ما در جامعه ای همانند جمهوری اسلامی ایران زندگی می کنیم، با فضای بسیار خاص به خود. اما باید بپذیریم کشور ما افغانستان که بستر فعالیت های فکری و فرهنگی ماست، فضای کاملاً متفاوت و ویژگی ها و مقتضیات خاص به خود را دارد. ما در آموخته ها و آموزه های خود در فعالیت های فکری و نظریه پردازی هایی که داریم و در فعالیت های عینی که در جامعه انجام می دهیم، اگر می خواهیم با موفقیت گام برداریم، ناگزیریم به واقعیت های عینی و مقتضیات خاص جامعه خود را مورد توجه قرار دهیم.

مقتضیات خاص جامعه ما که آن را متفاوت از جامعه ای کرده که محل تحصیل ماست و بحمدلله مرکز حکومت رسمی شیعی در جهان اسلام است این است که به هر حال در کشوری مثل افغانستان، ما با تعداد زیادی از برادران اهل تسنن خود زندگی می کنیم و افغانستان را به عنوان خانه مشترک بین تشیع و تسنن تلقی می نماییم. اگر قرار است در این فضای مشترک کار علمی و فرهنگی صورت بگیرد و راه هایی برای گسترش فرهنگ غدیر و تشیع جست وجو شود، باید متناسب با این فضا باشد و باید مقتضیات خاص این جامعه مورد توجه قرار گیرد. فرهنگ غدیر و تشیع چیست؟ فرهنگ غدیر و تشیع فرهنگی است که با قطع نظر از عناصر و اجزای سازنده این فرهنگ، در محور و مرکز این فرهنگ دو ثقل اصغر و اکبر وجود دارد: «انی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی.»[۴] کتاب الهی قرآن یک محور اساسی در فرهنگ تشیع و غدیر است. اهل بیت(ع) و عترت پیامبر که پیامبر گرامی اسلام از زبان وحی مودت و محبت به آنان را به عنوان اجر و مزد رسالت قرار داد، محور دیگر در فرهنگ تشیع و غدیر است. اگر ما برای شناسایی قرآن و اهل بیت(ع) آن گونه که قرآن ما را توصیه می کند و با روش هایی که قرآن از ما می خواهد، یعنی استفاده از موعظه و حکمت و جدال احسن[۵] عمل کنیم، یقیناً در توسعه و گسترش تشیع موفق خواهیم بود.

این دو محور یاد شده و این دو میراث گران سنگ نبی مکرم اسلام(ص)، محور اساسی فرهنگ تشیع و محور مشترک تشیع و تسنن است و بسیار جالب است که خیلی از عصبیت ها و تعصباتی که نسبت به اهل بیت  صورت می گیرد، ناشی از آموزه های مذهبی اهل سنت نیست، بلکه ناشی از عدم آشنایی با آموزه های مذهبی است. بنابراین ما وظیفه داریم به عنوان روشن فکران دینی جامعه افغانستان و رسالت به دوشان خط غدیر و تشیع برای حفظ و گسترش فرهنگ تشیع در افغانستان امروزی تلاش نماییم. امروزه بحمدالله فضای جدیدی که در کشور ما برای تشیع و فرهنگ شیعی و برای مردم شیعه ایجاد شده است، فضای طلایی و آرمانی است. این فضای طلایی را شاید نسل های پیش از ما تصور هم نمی کردند و حتی به عنوان یک آرزو هم باور نداشتند. فضایی که ما می توانیم به عنوان یک مجموعه ای که سی درصد این جامعه را تشکیل می دهد، نسبت به باورها و شعائر مذهبی خود آن گونه که می خواهیم تعامل داشته باشیم و به خود هویت ببخشیم.

علمای دینی گذشته زحمات بسیار ارزشمندی را در جهت حفظ فرهنگ تشیع در افغانستان تحمل کردند، اما صرفاً از طریق برپایی مراسم و مجالس دینی و غیر رسمی و غیر سیاسی و گاه هم مخفی و پنهانی. اما امروزه بحمدالله تشیع و شیعه در قانون اساسی افغانستان به عنوان یک مجموعه، تثبیت شده و به عنوان یک مذهب رسمی مطرح است.[۶] این نکته گفتنی است که در میان تمام کشورهای اسلامی افغانستان تنها کشوری است که مذهب تشیع در عین حال که در اقلیت است، به عنوان یک مذهب رسمی در قانون اساسی شناخته شده است. تا به حال در هیچ یک از کشورهای اسلامی دیگر که تشیع و شیعه در اقلیت بوده است تا امروز مذهبشان به عنوان مذهب رسمی در قانون اساسی به ثبت نرسیده است. اما این در افغانستان انجام شد. بگذریم از اینکه جهاد مردم افغانستان به تاراج رفت و با دست نامردمان و نااهلان آلوده شد. اما هیچ کس نمی تواند از یاد ببرد که این غرور و افتخار را تنها ملت افغانستان داشت که با تجربه مشترک با برادران اهل سنت خود توانست بزرگ ترین ابر قدرت عصر را به زانو در آورد و پس از آن یک نظامی را طراحی کند که تشیع و تسنن در کنار هم و به عنوان دو مذهب رسمی در قانون اساسی کشور بروز پیدا کند.

گاهی با توجه به وضعیت موجودی که پیش آمده، ممکن است نقد و ابرامهایی نسبت به افغانستان و افغانها وجود داشته باشد. اما اگر ما با دید منصفانه تحلیل کنیم، باید از قضاوتهای یک جانبه اجتناب کنیم. در همین سرزمین امروزه اسلام به عنوان دین رسمی و تشیع به عنوان مذهب رسمی در قانون اساسی در کل تاریخ این منطقه به ثبت رسیده است و این افتخار، افتخار کمی نیست. البته با تمام فجایع و گرفتاری هایی که در روزهای واپسین این جهاد بزرگ پیش پای مردم مظلوم و جنگ زده افغانستان قرار گرفت. امروزه ما هستیم و کشور جنگ زده ما، و ما با این افتخار که بر خلاف گذشته و در دوران حکومت های پادشاهی که کشور آباد بود و مهاجر و آواره نداشتیم، اما زمینه ای برای نفس کشیدن و ابراز عقیده و هویت هم نداشتیم. اما امروزه ما هستیم و ویرانه های وطن، امروز ما هستیم و کشور آواره و شهرهای مخروبه، اما با غرور و افتخار می توانیم دیدگاه های مذهبی و سیاسی خود را آزادانه آن گونه که می خواهیم ابراز کنیم.[۷]

سخن از رسالت گسترش و حفظ فرهنگ تشیع در افغانستان بود. سخن مهم در مورد مکانیزم ها و شیوه های این قضیه است. با استفاده از چه مکانیزم و شیوه هایی ما می خواهیم فرهنگ تشیع را در افغانستان گسترش دهیم؟ با استفاده از شعارهای حساسیت زا، با استفاده از برخوردهای احساسی، با استفاده از شیوه هایی که کم و بیش از گذشته ها رایج بوده است؟ خیر. ما باید با استفاده از منطق قرآنی و منطق اهل بیت  به ترویج و گسترش قرآن و اهل بیت  بپردازیم. منطق قرآن منطق حکمت و موعظه و جدل احسن است. منطق قرآن منطق ایجاد کردن حساسیت نیست. منطق قرآن منطقی است که از طرح هر نوع مسئله ای که در ذهن مخاطب حساسیت و ذهنیت منفی ایجاد کند، ما را بر حذر می دارد.[۸] منطق قرآن ما را از هر نوع برخورد متعصبانه و لجوجانه برحذر می دارد. منطق قرآن این است که ما باید دعوت حق را بپذیریم و لبیک گوییم و سخن حق را بشنویم.

ما اعتقاد داریم تشیع و اعتقاد شیعی بر محوریت قرآن و اهل بیت(ع) کاملاً حقانیت دارد. اگر حقانیت دارد، باید حق را با زبانی که شایسته حق است بیان کنیم و به مخاطبان برسانیم. و چه بسا کسانی باشند که برای ایجاد ارتباط بین ما و مخاطب ما فاصله ایجاد کنند. فاصله همین ذهنیت های منفی و حساسیت های لجوجانه است. پس بر می گردیم به این نکته که مکانیزم ترویج فرهنگ قرآنی و اهل بیت  در دو نکته اساسی قابل طرح است. یکی ترویج آموزه های قرآن با استفاده از روایات و تفاسیر اهل بیت(ع) و دیگر تعصب زدایی از میان جامعه اسلامی.

ترویج فرهنگ قرآنی

وقتی به ترویج قرآن می پردازیم، در کشوری مثل افغانستان که ۷۵یا ۷۰درصد آن برادران اهل سنت ما هستند، فرزندان تسنن نیز مخاطب ما خواهند بود. اما وقتی به مسائل و جنبه های دیگر مسئله توجه می کنیم، این توانمندی و ظرفیت در ما وجود ندارد. پس تأکید بر تعامل و تقریب مذهبی است ما باید در ترویج فرهنگ تشیع و فرهنگ غدیر تلاش کنیم و جهت و مسیر فعالیت ما تقریب مذاهب باشد. حضرت امام خمینی(ره) جمله بسیار زیبایی داشت که شاید در فضای امروز ایران زیاد قابل فهم نباشد، اما در فضای مثل افغانستان با تمام وجود قابل لمس است و آن این بود که ایجاد اختلاف مذهبی بین تشیع و تسنن کار فرقه سازان استعمار است. خوب اگر ما این را باور داشته باشیم، باید سعی کنیم این حربه زنگ زده را، این تیغ زهرآلود را از دست مخالفان بستانیم و آنها را خلع سلاح کنیم و این جز از طریق ایجاد ذهنیت مثبت و زدودن ذهنیتهای منفی بین تشیع و تسنن امکان پذیر نیست. تلاش برای تقریب مذاهب و تقویت اخوت اسلامی بین شیعه و سنی، مهم ترین رسالت اندیشمندی است که دغدغه دینداری، روشنفکری و کشورداری را دارد.

تعصب زدایی

نکته دوم تعصب زدایی است. تقریب صرفاً از بعد ایجابی کفایت نمی کند که با مطرح کردن محورهای مشترک تلاش کنیم ذهنیت به هم نزدیک شود، بلکه باید بعد سلبی آن را نیز مورد توجه قرار دهیم، یعنی تعصب زدایی و زدودن ریشه ها و عوامل تعصب مذهبی. اگر خودمان جامعه ای با فرهنگ اسلامی هستیم و با اندیشه غدیر و فرهنگ ناب قرآنی و اگر می خواهیم مردم ما از وطن و سرزمین برخوردار باشند و نسل های آینده این مردم آواره دیار دیگران نباشند، باید تلاش کنیم بین تشیع و تسنن در افغانستان حلقه های وصل عمیق و ناگسستنی را ایجاد کنیم. همان طور که گفته شد خوشبختانه برادران اهل تسنن در افغانستان اگر به درک درستی از اهل بیت(ع) و قرآن برسند، با ما هیچ گونه تفاوت نظر، ندارند جز تفاوت های بسیار جزئی در مسائل فرعی فقهی و در فروعات.

اما سخن مهم این است که چگونه می توانیم تعصب زدایی کنیم. اینکه گفته می شود وظیفه ما ترویج فرهنگ قرآنی و اهل بیت و تلاش برای تعامل و تقریب مذهبی و تلاش برای تعصب زدایی است، به این دلیل است که ما اگر دهها پایان نامه و مقاله علمی در موضوعات دیگر بنویسیم، ممکن است بار ثمره علمی برای ما داشته باشد، ولی اگر یک مطلب کوچک درباره این مسائل ناظر به جامعه امروزی افغانستان داشته باشیم، بالفعل مخاطبان بسیار آماده ای را با تأثیر گذاری عمیق خواهد داشت. پس ما نباید صرفاً به تئوری پردازیهایی که صرفاً ارزش علمی دارند اکتفا کنیم. ما باید تئوری پردازیهای خود را به مسیری هدایت کنیم که پاسخ به واقعیت های جامعه باشد. اساساً کاری که نظریه پرداز و تئوریسین انجام می دهد این است که پرسشهای جامعه خود را پاسخ می دهد. چه کنیم که در جامعه افغانستان امروزی تشیع و تسنن به عنوان دو برادر در یک خانه مشترک مخروبه، دست به دست هم دهند و ویرانه های کشور خود را آباد کنند و برای مقابله با فرهنگ دین ستیزی که از بیرون وارد این سرزمین می شود متحد شوند؟ این رسالت ماست. یافتن راهکار و مکانیزم های این مسئله مهم ترین وظیفه همه ماست. درباره تعصب زدایی که مهم ترین مسئله در جامعه افغانستان است، مسئله اساسی شناسایی ریشه ها و عوامل تعصب است. چه چیزی باعث تعصب می شود؟

ریشه های تعصب

سه عامل ویرانگر برای ترویج فرهنگ تعصب وجود دارد. این سه عامل تحت عنوان جهالت، لجاجت و سیاست خلاصه می شود که سه عامل اساسی برای ترویج تعصبات در هر جامعه ای من جمله افغانستان است.

جهالت مهم ترین عامل تعصب است. انسان زمانی که نسبت به دیگران و تفکر دیگران آشنایی ندارد و به خصوص اگر زمینه و پیش فرص منفی هم داشته باشد، از ابتدا نسبت به چیزی که او می گوید متعصبانه برخورد می کند. در افغانستان به دلیل فضای سیاسی حاکم، کمبود ارتباطات و نبود امکانات، درک و تلقی بسیار متبذلی در مورد پیروان مذاهب از همدیگر وجود داشته است. یعنی به گونه ای که شاید در برخی از موارد، برادران اهل سنت تصور می کردند شیعیان آدمهای عادی نیستند. یا مثلاً اگر از برادران شیعه درباره سنیها اطلاعات می خواستیم، شاید می گفتند سنی انسان دیگر رقمی (به شکل دیگر) باشد. بگذریم از اینکه نسبت به آموزه های مذهبی هیچ گونه درک و تلقی درستی وجود نداشت. بنابراین یک نوع جهل و تاریکی بسیار مفرط در این جامعه از نظر مذهبی و دینی حاکم بوده، و این جهل عامل تعصب و دگم اندیشی و عامل عصبیت منفی در بین پیروان مذاهب و مردم افغانستان بوده است.

اگر خواستار از بین بردن تعصب مذهبی هستیم، کافی است که افق دید جامعه خود را نسبت به باورها و آموزه ها و باورهای دینی خود باز کنیم و بخواهیم تعصب را از بین ببریم و تعصب را عامل عقب ماندگی بدانیم. بنابراین باید تلاش کنیم تا عامل اساسی تعصب یعنی جهل را ریشه کن سازیم و این رسالت و وظیفه ما و شماست. باید درک و تلقی درست خود را از مذهب در جامعه ترویج نماییم، بکوشیم فقه تسنن را بشناسیم و تلاش کنیم که فقه تشیع را خود بشناسانیم. تنها در این صورت است که تعصب از بین خواهد رفت. خیلی از موارد احساس می شود که اگر همین تعاملات سازنده با برادران اهل سنت ادامه یابد، تعصبات منفی از بین می رود. اکثر کشورهای اسلامی متأسفانه با این مشکل روبه رو هستند. عراق هم همین درد را دارد. و همین جاست آن جمله حضرت امام(ره) و در واقع استفاده های ابزاری که استعمارگران از فرقه سازی های مذهبی می کنند، در اینجا معنا پیدا می کند.

عامل دوم لجاجت است. لجاجت گاهی ریشه های روانی دارد. غرور کاذب به انسان اجازه نمی دهد که حرفهای دیگران را ولو حق است بپذیرد. گاهی ممکن است لجاجت خود ریشه در جهل و نادانی داشته باشد. اما جای شکی نیست که لجاجت مهم ترین سد راه توسعه و گسترش حق در جامعه است. اگر ما فرهنگ تشیع و غدیر را فرهنگی می دانیم که با باورهای درونی و فطرت انسان ها همساز و دمساز است و حقانیت دارد، بنابراین چیزی که مانع پذیرش آن خواهد شد لجاجت خواهد بود نه چیز دیگر.

سومین عامل، عامل سیاست است. عامل سیاست به این معنا که در طول تاریخ افغانستان و حتی سایر کشورهای اسلامی و حتی در طول این دهه های اخیر جنگ های داخلی در افغانستان، متأسفانه دست بی رحم سیاست، از مذهب و باورهای مذهبی یک ابزار سیاسی ساخت و برای بسیج مردم و برانگیختن احساس مردم و تحریک آنان، از برجسته ساختن عصبیت ها و تعصبات مذهبی بهره جست. بنابراین آن گاه که مذهب ابزاری در دست سیاست شود، وضعیت بسیار خطرناکی در یک جامعه به وجود خواهد آمد.

این سه نکته به عنوان عمده ترین عوامل و یا ریشه های تعصب مطرح می شود.

نتیجه

نتیجه ای که از این بحث می گیریم این است که:

۱. ما وظیفه داریم برای گسترش فرهنگ تشیع و غدیر در افغانستان تلاش کنیم.

۲. ما ناگزیر هستیم راههای متناسب با واقعیتهای جامعه افغانستان را برای گسترش فرهنگ تشیع و غدیر جست وجو کنیم.

۳. هر راه حل و هر مکانیزمی که برای گسترش و حفظ فرهنگ تشیع و غدیر در کشور افغانستان مطرح می شود، باید به منظور تقریب مذهبی بین تشیع و تسنن در افغانستان تلاش نماید.

۴. برای رسیدن به جامعه آباد و با ثبات از نظر سیاسی و برای گسترش و تقویت فرهنگ غدیر در کشور افغانستان، ما نیاز به یک فعالیت مستمر تعصب زدایی داریم. باید یک جریان مستمر و جدی را در این کشور دنبال نماییم که بدین منظور باید با سه عامل بسیار خطرناک و منفی مقابله و مبارزه کنیم و کمر همت ببندیم و قدم به قدم به جنگ جهالت، لجاجت و استفاده های ابزاری از مذهب یعنی استفاده سیاسی از حساسیت های مذهبی برویم و این وظیفه و رسالت همه ماست. بحمدالله فضای جدیدی که در کشور ایجاد شده که فضای طلایی و آرمانی است و زمینه هر نوع فعالیت فکری و مذهبی برای روشن ضمیران، صاحبان قلم و صاحبان اندیشه و رسالت به دوشان فرهنگ تشیع و غدیر در افغانستان به وجود آمده است.

و آخرین نکته اینکه برای گسترش فرهنگ تشیع و فرهنگ قرآنی در افغانستان ابتدا باید خود را با تفسیر و برداشت عقلانی و به روز از قرآن و شریعت و باورهای آسمانی مجهز و آماده سازیم و در قدم دوم برای ترویج عقلانی آموزه های دینی در جامعه افغانستان بکوشیم. زیرا امروزه مخاطبان ما، به خصوص دانشجویان و طیف جوان با دو پرسش اساسی مدرن بودن و مسلمان بودن توأمان همراه هستند و از ما می خواهند که هویتی را برای جوان مسلمان افغانستان تعریف کنیم که هم مدرن باشد و برخوردار از تجربیات دنیای کنونی و هم مسلمان و برخوردار از باورهای دینی. برای همه کسانی که به دینداری، روشن اندیشی، عقلانیت امروزی و نقل گرایی وحیانی اعتقاد دارند آرزوی موفقیت داریم.

پی نوشت:

** عضو هیأت علمی دانشگاه مفید، قم.

۱. ر.ک. محمدرضا حکیمی، غدیر.

۲. ر.ک. موسوی سید عسکر، هزاره های افغانستان.

۳. جهت مطالعه مبسوط نقد نظریه های یاد شده ر.ک. علی نجفی، گفتمان نو، شماره۱۰.

۴. این حدیث که معروف به حدیث ثقلین در منابع فریقین به صورت متواتر آمده است.

۵. قرآن می فرماید: ادعوا الی سبیل ربک باالحکمه والموعظه و جادلهم بالتی هی احسن.

۶. ماده ۱۳۱ قانون اساسی افغانستان برای محاکم اجازه می دهد که در احوال شخصیه برای پیروان مذهب جعفری براساس فقه جعفری حکم نماید.

۷. آزادی بیان آن گونه که امروزه در قانون اساسی جمهوری اسلامی افغانستان تأمین گردید و نیز تصویب قانون جدید رسانه ها که در سال۱۳۸۶ در پارلمان افغانستان انجام شد، در تاریخ افغانستان و متطقه کم سابقه و کم نظیر بوده است.

۸. قرآن کریم فراتر از تفاوتهای مذهبی حتی در بحث ایمان و کفر منطق عدم تمدن و اهانت به اعتقاد دیگران را مورد تأکید قرار می دهد. حتی به کافران اجازه می دهد که اگر به خدا ایمان نمی آورند در دین خود باشند:« لکم دینکم ولیّ دین».

منبع :طلوع – بهار ۱۳۸۶، شماره ۲۱ –

علماى امامیه و تصریح به عصمت امام

اشاره:

از ویژگى هاى امام نزد شیعه امامیه، عصمت از گناه‏ اشتباه‏ خطا و نیسان است. ولى اهل سنت این شرط را از شروط لازم در امام نمى دانند. بازگشت این اختلاف به اختلاف مبنایى در حقیقت مقام امامت و ولایت است؛ توضیح آن که: شیعه امامیه ولایت را مقام قرب الهى مى داند که به سبب آن انسان کامل به مقام ولایت مى رسد، و از آثار آن ولایت، امامت و رهبرى جامعه در مسائل سیاسى و دینى است. ولى اهل سنت چنین مقامى را براى غیر از پیامبر(صلی الله علیه و آله) قائل نیستند و براى آن جامعه به دست اوست . مى دانند، لذا شرط عصمت را امام حذف کرده اند. در این مقال، به بررسى این موضوع مى پردازیم.

علماى امامیه و تصریح به عصمت

همه علماى شیعه امامیه در کتاب هاى کلامى بر ضرورت عصمت امام تصریح کرده اند. اینک به برخى از اینها اشاره مى کنیم:

۱. شیخ مفید(ره) مى فرماید: «… نبّى ما به طور خصوص و امامان از ذریه او، بعد از نبوّت و امامت هیچ گناه صغیره اى از آنان صادر نمى گردد… .»۱

۲. سید مرتضی(ره) نیز در سبب حجیت اجماع مى گوید: «اجماع و اتفاق فقها حجت است، زیرا در اجماع آنان قول امام است؛ و عقل دلالت دارد بر این که هیچ زمانى زمین از او خالى نیست و او معصومى است که در قول و فعل خطا ندارد».۲

۳. شیخ طوسی(ره) مى فرماید: «واجب است که امام از رفتارها و کردارهاى قبیح و اخلال وارد کردن به واجبات معصوم باشد».۳

۴. خواجه نصیر الدین طوسی(ره) مى گوید: «امام باید معصوم باشد» آن گاه براى وجوب عصمت امام سه دلیل اقامه مى کند».۴

۵. علامه حلّی(ره) نیز در شرح این جمله مى فرماید: «امامیه و اسماعیلیه معتقدند امام باید معصوم باشد».۵

۶. علامه مجلسی(ره) مى فرماید: «اعتقاد ما در مورد انبیا و رسولان و امامان و ملائکه آن است که آنان معصوم و از هر پلیدى پاک مى باشند. آنان هیچ نوع گناه . صغیره و کبیره . انجام نمى دهند، نافرمانى خداوند نمى کنند و به هر چه که خداوند دستور داده فرمان بردارند. هر کس در برخى از حالات از این بزرگواران نفى عصمت کند، به مقامشان جاهل است…»۶

۷. مرحوم مظفّر نیز مى فرماید: «ما معتقدیم که امام همانند پیامبر است در این که باید از تمام رذائل و فواحش ظاهرى و باطنى، از دوران کودکى تا هنگام مرگ . عمداً و سهواً . مصون و معصوم باشد، همان گونه که واجب است از سهو و خطا نیز معصوم باشد، زیرا امامان حافظان و برپاکنندگان شرع اند، همان طورى که پیامبر(صلی الله علیه و آله) چنین بود؛ از این رو به همان دلیل که پیامبر باید معصوم باشد امام نیز باید عصمت داشته باشد».۷

اختلاف مبنایى

همان گونه که اشاره شد اهل سنت بر خلاف شیعه امامیه‏ عصمت را از شرایط اساسى امام نمى دانند. این اختلاف به اختلافى مبنایى در امامت بعد از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) باز مى گردد. شیعه معتقد است دین بعد از پیامبر(صلی الله علیه و آله) نیاز به نگاهبان دارد‎ کسى که در موارد اختلاف، حلاّل مشکلات مردم باشد و به تمام سنت پیامبر(صلی الله علیه و آله) و حقیقت کتاب خدا آگاه باشد تا بتواند حقیقت شریعت را براى مردم تبیین و تفسیر کند، خصوصاً با در نظر گرفتن این نکته که یکى از امتیازهاى کتاب هاى آسمانى، تدریجى بیان کردن احکام است. به عبارت دیگر از آنجا که مردم تازه مسلمان بودند پیامبر احتیاج به کسانى داشت که داراى مقام عصمت اند و به حقیقت شریعت آگاه اند تا بتوانند اسلام را تطبیق نمایند. کسانى که بتوانند در ابعاد مختلف . با هدایت تشریعى و باطنى . جوابگوى انسان هاى قابل باشند، زیرا پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) به نصّ قرآن و سنت آخرین پیامبر و دین او خاتم الأدیان است، پس به طور قطع بعد از هر پیامبرى نیاز به اوصیا و امامان معصوم است و آنان کسانى جز علی(ع) و اهل بیت معصومش نبوده اند.

در مقابل، اهل سنت چنین ضرورتى را درک نکرده اند. آنان با وفات پیامبر، مطلب را تمام شده مى پندارند و معتقدند بعد از او به افرادى معصوم که شریعت نبوى را تبیین و تطبیق کند، نیازى نیست؛ از همین رو بعد از پیامبر(صلی الله علیه و آله) رهبرى را در محدوده یک حاکم و رئیس جمهور، مى پندارند. واضح است که با این نوع تصور از رهبرى و امامت، معصوم بعد از هر پیامبرى از ضروریات هر دین است. از این جا است که شیعه امامیه، عصمت را از شرایط حتمى امام و رهبر جامع مى داند.

ادله وجوب عصمت در امام

شیعه امامیه معتقد است امام و خلیفه و جانشین پیامبر(صلی الله علیه و آله) باید معصوم باشد، آنان براى ادعاى خود به ادله اى چند تمسک کرده اند. که به برخى از آنها اشاره مى کنیم:

۱. ضرورت ارتباط با غیب

در جاى خود ثابت شده که بین غیب الغیوب . که همان ذات مقدس بارى تعالى است . با عوالم پایین و على الخصوص عالم انسان باید ارتباط برقرار باشد و این ارتباط قطعاً باید از طریق مخلوقات صورت پذیرد. اکنون به تفصیل این مطلب مى پردازیم:

الف) وجوب اتصال و عدم انقطاع بین عالم ربوبى و مخلوقات‏ خصوصاً انسان عین توحید است‏ و توحید انواعى دارد که یکى از آنها توحید افعالى، با اقسام آن از قبیل توحید در تشریع، حقّ الطاعه، حاکمیت و ربوبیت است.

ب) ارتباط خداوند با مخلوقات بر دو نوع متصور است:

۱. این که خداوند به طور مستقیم و بى واسطه با تک تک افراد بشر ارتباط داشته باشد که این بر خلاف نظام خلقت است.

۲. این که ارتباط توسط افراد باشد. افراد نیز مى توانند از جنس بشر باشند یا ملائکه. ولى از آن جا که واسطه فیض تشریع الهى باید از جنس خود بشر باشد تا بتواند الگو و اسوه دیگر افراد گردد، در نتیجه آن واسطه نمى تواند از ملائکه باشد.

ممکن است کسى سؤال کند که وجود نبّى در ارتباط و اتصال به غیب کافى است، دیگر چه حاجتى به وجود امامان بعد از اوست؟

در جواب مى گوییم: از مجموع روایات استفاده مى شود هر یک از امامان حقّ تشریع دارند، نه به این معنا که آورنده اصل شریعتند، بلکه به معناى این که هدایت هاى آنان در حکم متمّم نبّوت و رسالت و شریعت است و هدایت ها . هر نوعى که هست . باید داراى عصمت باشد.

این مطلب را مى توان با ذکر مقدماتى چند بیان نمود:

الف) از امتیازهاى اساسى که در تمام تشریع ها و قانون گذارى ها،خصوصاً در ادیان مشاهده مى شود، تدرّج در بیان قوانین است؛ به این بیان که ابتدا قانون به صورت قاعده کلّى و عموم فوقانى بیان مى شود، آن گاه به قوانین متوسط تبدیل شده و سرانجام به قوانین جزئى که قابل انطباق بر افراد و اجتماع است، منتهى مى گردد. این نوع قانون گذارى که در محاکم موجود است، به عینه در ادیان و تشریعات آن به وسیله اولیاى الهى دیده مى شود.

ب) تنزّل قوانین کلّى و قواعد عمومى بر مصادیق، احتیاج به مراقبت ویژه اى دارد، تا آن که در مقام تطبیق با یکدیگر خلط نشوند.

ج) از طرفى مى بینم سنت جارى در نظام خلقت، طبیعى بودن و محدودیت عمر انبیا و رسولان است. به همین دلیل است که آنان به ذکر کلیات و قوانین عمومى اکتفا کرده و تنزیل و تطبیق و تبیین آنها را در موارد جزئى و مصداقى به کسانى که در خط و مسیر آنان هستند، واگذار مى کنند، زیرا حفظ دین مقتضى استمرار مراقبت در آن ابعاد است. از همین رو به افرادى نیاز است که با حفظ و مراقبت از قواعد عمومى و قوانین کلّى . که مصالح و مفاسد بشر را به خوبى در نظر گرفته است . آنها را در موارد جزئى و فردى و اجتماعى پیاده کنند، خصوصاً با در نظر گرفتن این احکام و دستورهاى خداوند در تمام زمینه ها جریان دارد.

د) بشر عادى نمى تواند عهده دار این وظیفه گردد؛ یعنى نمى تواند در حوزه تبیین و تطبیق عهده دار مراقبت از شریعت گردد.

نتیجه این که بعد از پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) و هر پیامبرى دیگر، احتیاج به افرادى معصوم است تا در سطحى گسترده این وظیفه را برعهده گیرند و آنان در اسلام کسانى جز اهل بیت معصوم از ذریه پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) نیستند.

۲. هدایت باطنى امام

به زعم برخى که مى گویند امام تنها رهبرى سیاسى است که مردم را در امور اجتماعى و فردى و سیاسى، در سطح ظاهرى، رهبرى مى کند یا به عنوان رهبرى دینى احکام الهى را براى مردم تبیین مى نماید. به عبارتى دیگر، وظیفه امام راهنمایى مردم است، از برخى ادله استفاده مى شود امام وظیفه دیگرى نیز دارد که همان هدایت باطنى و یا به تعبیرى دیگر «هدایت تکوینی» است.

علامه طباطبایی(ره) مى فرماید: «امام کسى است که به واسطه امر ملکوتى . که همراه اوست . مردم را هدایت مى کند. امامت بر حسب باطنى، نوع ولایتى است در اعمال مردم، که هدایت آن ایصال به مطلوب است به امر خداوند، نه مجرّد راهنمایى و نشان دادن راه، که این در شأن نبّى و رسول است…».۸

الف) دلیل عقلى

برهان را با ذکر دو مقدمه، بیان خواهیم کرد:

مقدمه اول

طبق آیات قرآن و عقل، انسان در این عالم بدون هدف آفریده نشده است. در قرآن هدف از خلقت، عبادت، ذکر شده است؛ آن جا که مى فرماید: « وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ اْلإِنْسَ إلاّ لِیعْبُدُونِ؛ ۹ من جن و انس را تنها براى عبادت آفریدم.»

از برخى آیات دیگر استفاده مى شود که عبادت هدف نهایى از خلقت جنّ و انس نیست، بلکه هدف دیگرى بالاتر از آن هست که آن رسیدن به یقین است؛ آن جا که مى فرماید: « وَ اعْبُدْ رَبَّکَ حَتّى یأْتِیکَ الْیقینُ؛۱۰ و دائم پروردگارت را عبادت کن، تا یقین تو را فرا رسد.»

مقدمه دوم

انسان هر چند به طور فطرى و ذاتى طالب کمال است، اما باید دانست مصداق کمال چیست؟ آیا مال و جاه و امثال این هاست یا چیزى دیگرى که عقل نمى تواند آن را به تنهایى تشخیص دهد، بر فرض که هدف را دریابد، آیا راه رسیدن به آن را مى داند؟ در این موقع جایگاه شرایع آسمانى روشن مى گردد، زیرا اولاً: آنها مصداق کمال را مشخص مى کنند که مال و جاه و دنیا نیست، بلکه رسیدن به یقین و وصول به خداست. ثانیاً: نزدیک ترین راه براى رسیدن به هدف را ترسیم مى کنند.

از این جا پى به ضرورت وجود هدایت گرانى معصوم و الهى مى بریم که بتوانند انسان را در این دو بعد . تعیین مصداق هدف و بیان نزدیک ترین راه براى رسیدن به آن . یارى کنند.

هدایت اولیاى الهى بر دو نوع است: تشریعى که همان راهنماى و بیان شریعت است. دیگرى هدایت باطنى (تکوینی) که همان ایصال و رساندن به مقصد، با دستگیرى و یارى انسان هاى قابل است. گاهى پیامبر(صلی الله علیه و آله) این دو نوع هدایت را انجام مى دهد که در این صورت آن شخص هم نبى است که وظیفه اش راهنمایى است و هم امام و هادى به هدایت باطنى (ایصال به مطلوب).

گاهى نیز امام این هدایت را بر عهده مى گیرد. و پر واضح است امامى که از وظایف او هدایت باطنى و تکوینى است، باید معصوم باشد.

ب) دلیل نقلى

خداوند متعال مى فرماید: « وَ جَعَلْنا مِنْهُمْ أئِمَّهً یهْدُونَ بِأمْرِنا؛۱۱ و آنان را پیشواى مردم قرار دادیم تا خلق را به امر ما هدایت کنند.»

ضمیر « جَعَلْنا مِنْهُمْ » در ظاهر به ابراهیم و اسحاق و یعقوب باز مى گردد و « یهْدُونَ بِأمْرِنا » همان معناى امامت است. مقصود از هدایت که از شئون امامت است . تنها ارائهالطریق و نشان دادن راه نیست، زیرا خداوند متعال حضرت ابراهیم(ع) را بعد از نبوت به مقام امامت رسانید و مى دانیم که مقام نبوّت همان بیان راه و راهنمایى است. پس مقصود از امامت و هدایت در این آیه شریفه، «ایصال الى المطلوب» یعنى دستگیرى و رساندن افراد قابل به حقّ و حقیقت است.

حال چنین امامى که قرار است انسان ها و افراد شایسته را به حقّ و حقیقت برساند، آیا لازم نیست که خود نیز به حقّ و حقیقت رسیده و از هرگونه گناه و اشتباه و نیسان مصون باشد؟

۳. قرآن و عصمت امام

خداوند متعال در جواب حضرت ابراهیم(ع) که از او خواست امامت را در ذریه او قرار دهد، فرمود: «لا ینالُ عَهْدى الظّالِمینَ؛۱۲ عهد من [که همان امامت است] به ظالمین نخواهد رسید.»

ظلم در لغت به معناى قرار دادن چیزى در غیر جایگاهش است و در اصطلاح، تجاوز از حدّى است که شارع یا عرف معین کرده، لذا معصیت صغیره و کبیره ظلم است، زیرا معصیت کار از حدّى که شارع ترسیم کرده تجاوز نموده است.

اقسام ظلم

۱. ظلم به خدا: اعظم آن شرک و کفر است؛ خداوند متعال مى فرماید: « فَمَنْ أظْلَمُ مِمَّنْ کَذَّبَ بِآیاتِ اللَّهِ؛ ۱۳ اکنون کیست ستمکارتر از آن که آیات خدا را تکذیب کند.»

هم چنین مى فرماید: « إنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظیمٌ؛ ۱۴ همانا شرک، ظلم بزرگى است.»

۲. ظلم به دیگران: خداوند متعال مى فرماید: « إنَّما السَّبیلُ عَلَى الَّذینَ یظْلِمُونَ النّاسَ؛ ۱۵ تنها راه مؤاخذه بر آنهایى است که به مردم ظلم کنند.»

۳. ظلم به خود: خداوند متعال مى فرماید: « وَ مَنْ یفْعَلْ ذلِکَ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ؛۱۶ هر کس چنین کند همانا بر خود ستم کرده است.»

هم چنین مى فرماید: « وَ مَنْ یتَعَدَّ حُدُودَ اللَّهِ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ؛۱۷ و هر کس از حدود الهى تجاوز کند بر خویشتن ظلم کرده است.» از آیه: « لا ینالُ عَهْدى الظّالِمینَ» استفاده مى شود عهد امامت به هیچ ظالمى نمى رسد؛ بدین ترتیب کسى جز معصوم شایسته امامت نیست و تنها اوست که هیچ یک از انواع ظلم را حتى در دوران کودکى نداشته است.

اگر کسى گوید: آیه شامل کسى است که مقیم بر ظلم و بالفعل ظالم باشد و کسى را که قبلاً ظالم بوده و الآن توبه کرده، در بر نمى گیرد. در نتیجه کسى که معصوم نبوده و حتّى گناه کرده، ولى بعداً توبه کرده است مى تواند به مقام و عهد امامت نائل گردد.

در جواب مى گوییم: احکام بر دو نوع است: برخى از آنها دائر مدار وجود موضوع است، مثل جمله: «شراب حرام است» که با تبدیل موضوع، حکم نیز منتفى مى گردد. نوع دیگر این چنین نیست، بلکه کفایت مى کند در ترتّب حکم، اتصاف موضوع به وصف و عنوان ولو در یک لحظه که بعد از آن، وصف منتفى گردد، مثل جمله: «زناکار حدّ مى خورد و دست دزد قطع مى گردد» که مقصود به آن این است: کسى که به این دو عنوان متصف شد ولو در یک برهه از زمان، محکوم به حدّ و دست بریدن است، اگرچه الآن اهل این عمل نباشد. ظلم نیز نسبت به حکم عهد امامت از نوع دوّم است، زیرا مردم در مورد ظلم بر چهار دسته اند:

۱. کسانى که در طول عمر خود ظالمند؛

۲. کسانى که در طول عمر خود طاهر و منّزه از گناهند؛

۳. کسانى که در طول عمر خود ظالم ولى در پایان عمر توبه مى کنند؛

۴. کسانى که در ابتداى عمر طاهر و از گناه منزهند، ولى در آخر عمر ظالمند.

محال است حضرت ابراهیم(ع) براى دسته اول و چهارم از ذریه خود عهد و مقام امامت را طلب کند، تنها قسم دوّم و سوّم؛ یعنى کسى که در ابتداى عمرش ظالم بوده، ولى در آخر عمر توبه کرده است. در نتیجه مورد دوّم باقى مى ماند، یعنى همان کسى که در طول عمرش از هرگونه گناه و آلودگى پاک بوده است و این بر کسى غیر معصوم منطبق نیست.

۴. آیه اولى الأمر

خداوند متعال به طور مطلق امر به اطاعت اولى الأمر کرده و مى فرماید: « أطیعُوا اللَّهَ وَ أطیعُوا الرَّسُولَ وَ اُولى اْلأَمْرِ مِنْکُمْ؛ ۱۸ خدا و رسول و صاحبان امر از خود را اطاعت نمایید.»

استدلال به این آیه بر ضرورت عصمت امام و صاحب امر ولایت و خلافت متوقف بر دو امر است:

الف) خداوند متعال به طور مطلق امر به اطاعت از صاحبان امر نموده است؛ یعنى از مؤمنان خواسته که در تمام زمان ها و مکان ها و در تمام حالات و خصوصیات، از آنان اطاعت کنند و این اطاعت را مقید به هیچ قیدى نکرده است.

ب) بدیهى است خداوند به کفر و عصیان و فسوق بندگان خود راضى نیست، لذا مى فرماید: « وَ لا یرْضى لِعِبادِهِ الْکُفْرَ ».۱۹

با جمع بین این دو مطلب به این نتیجه مى رسیم: اولوالامرى که اطاعتش در آیه فوق به طور مطلق واجب شده باید متّصف به خصوصیتى ذاتى و عنایتى الهى باشد، تا او را از امر به معصیت و نهى از اطاعت باز دارد و این نیست مگر همان مقام عصمت که شیعه امامیه بدان معتقد است. از همین رو امام و جانشین پیامبر(صلی الله علیه و آله) باید معصوم باشد.

اشکال

دکتر ناصر بن عبدالله بن على قفارى مى گوید: «امرى دیگرى که موضوع عصمت را باطل مى کند و در کتاب هاى شیعه موجود است، اختلاف و تناقض در روایاتى است که از امامان شیعه وارد شده، و اختلاف در گفتار یا رفتار با عصمت سازگارى ندارد…»۲۰

جواب

در پاسخ به این اشکال عوامل وقوع تعارض در کلمات و سیره و روایات اهل بیت معصومین(ع) مى پردازیم که با روشن شدن آن پى خواهیم برد که وقوع تعارض و اختلاف هیچ گونه ضررى به مقام عصمت اهل بیت(ع) نمى رساند.

مهم ترین عوامل وقوع اختلاف و تعارض در روایات عبارت است از:

۱. جانب ذاتى تعارض

در بسیارى از موارد انسان بین دو دلیل و روایت تعارض مى بیند، در حالى که هیچ گونه تعارض در واقع وجود ندارد و این ذهن انسان است که اشتباهاً بین دو روایت تعارض ملاحظه کرده است. یا به جهت جهل به لغت و یا اطلاع نداشتن از دقّت هاى لغویین یا غفلت از وجود برخى از قرائن یا قرینه موجود یا به دلیل عدم شناخت نسبت به تغیراتى که در برخى از اوضاع لغوى حاصل شده است… که هر یک از این عوامل باعث مى شود انسان بین دو روایت تعارض و اختلاف تصوّر کند.

۲. تغییر در احکام از راه نسخ

از جمله عوامل پیدایش تعارض در ظاهر احادیث، وقوع نسخ در برخى از احکام شرعى است. ولى طبق نظر برخى، تعارض بر اساس این عامل منحصر به احادیث نبوى است و شامل روایات اهل بیت(ع) نمى شود.

۳. ضایع شدن قرائن

از جمله عوامل، ضایع شدن برخى از قرائن است که با حدیث از امام نقل شده و مى توانسته است در حکم مخصّص یک روایت باشد، ولى با مفقود شدن آن، در احادیث تعارض ظاهرى ایجاد کرده است، خصوصاً با در نظر گرفتن این که برخى از قرائن ارتکازى و مربوط به یک محیط خاص است.

۴. نقل به معنا

یکى دیگر از عوامل پیدایش تعارض، تصرف راویان حدیث در الفاظ روایات و نقل به معناست، زیرا برخى که احادیث را حفظ و ضبط مى نمودند و از طرفى در نقل به معنا تسلط نداشتند، به گونه اى احادیث را معنا مى کردند که با روایات دیگر در ظاهر تعارض مى نمود.

۵. تدرّج در بیان احکام

از مهم ترین عوامل پیدایش تعارض در روایات اسلوب تدرّج است. تدرّج در بیان احکام از امتیازهاى ادیان در بیان حکم است؛ به این معنا که در ابتدا احکام به صورت کلّى، سپس خاص یا مقید آن بیان مى شد. در این میان ممکن بود کسى مطلق و عام را گرفته و از خاص و قید بى خبر باشد و در نتیجه در ظاهر برخى از روایات تعارض ایجاد مى شود.

۶. تقیه

تقیه نیز جایگاه خاصّى در پیدایش تعارض و اختلاف در روایات اهل بیت(ع) داشته است. بیشتر امامان شیعه در موقعیت هاى خاصى به سر مى بردند که اقتضا مى کرد در گفتار یا رفتارشان تقیه کنند. تقیه اى را که اهل بیت(ع) داشتند تنها از حاکمان بنى امیه و بنى عباس نبود، بلکه در برخى از موارد ضرورت اقتضا مى کرد که از مسلمین و رأى آنها نیز تقیه شود، زیرا امکان نداشت که امام بر خلاف آنان در ملأ عام سخنى گفته یا عملى انجام دهد.

۷. ملاحظه موقعیت راوى

در برخى از مواقع امام(ع) هنگام بیان مطلبى ملاحظه موقعیت و وضعیت خاصّ راوى را مى نمود، مثل حالت علم، جهل، نسیان، عذر و حالات دیگر و طبق آن حالات حکمى را براى او بیان مى کرد، در حالى که نسبت به رواى دیگر، حکم دیگرى بیان مى داشت. در هر دو صورت راویان حدیث، آن را به صورت مطلق و بدون قید نقل کرده اند که این به نوبه خود منجر به تعارض در ظاهر دو روایت مى شود.

۸. وقوع تحریف و تزویر در احادیث

قرآن اگرچه از تحریف به زیادى و کمى و تزویر مصون مانده است، ولى در احادیث چنین ضمانتى نیامده است. از همین رو در طول تاریخ مى بینیم که چگونه عده اى مغرض حرکتى را شروع کرده و در احادیث پیامبر(صلی الله علیه و آله) و اهل بیت(ع) تزویر و تحریف به زیادى و نقصان نموده اند که این خود نیز سبب پیدایش تعارض و اختلاف در احادیث شده است.

پى نوشت:

۱. شیخ مفید مصنفات، ص ۲۰۵.۱۰۳.

۲. الانتصار، ص ۶.

۳. الاقتصاد فیما یتعلّق بالاعتقاد، ص ۳۰۵.

۴. کشف المراد، ص ۳۹۰.

۵. همان

۶. بحارالانوار، ج ۱۱، ص ۷۲.

۷. عقاید الامامیه، ص ۳۱۳.

۸. المیزان، ج ۱، ص ۲۷۲.۲۷۳.

۹. ذاریات (۵۱)، آیه ۵۶.

۱۰. حجر (۱۵)، آیه ۹۹.

۱۱. انبیاء (۲۱)، آیه ۷۳.

۱۲. بقره (۲)، آیه ۱۲۴.

۱۳. انعام (۶)، آیه ۱۵۷.

۱۴. لقمان (۳۱)، آیه ۱۳.

۱۵. شورى (۴۲)، آیه ۴۲.

۱۶. بقره (۲)، آیه ۲۳۱.

۱۷. طلاق (۶۵)، آیه ۱.

۱۸. نساء (۴)، آیه ۵۹.

۱۹. زمر (۳۹)، آیه ۷.

۲۰. اصول مذهب الشیعه، ج ۲، ص ۷۹۷.

منبع: شیعه شناسى و پاسخ به شبهات، على اصغر رضوانى، ج ۲، صص: ۵۰۳.۵۱۵

ویژگیهای امام و جانشین امام

اشاره:

اگر امامت و ولایت از آن معصوم باشد، قطعادر کار او اشتباه و خطائى وجودندارد و براى مردمى که تشنه عدالت و تقوایندو چوب بى ‏عدالتی ها و بى ‏تقوائی هابسیار خورده‏ اند، جاى هیچ‏ گونه نگرانى نیست ونه تنها جاى نگرانى نیست، که‏ جاى امیدوارى هم هست. در چنین وضعیتى همه مى ‏توانند در امنیت و آسایش وآرامش کامل زندگى کنند و نیروهاى سرشار خود را در راه خدمت ‏به مکتب و جامعه ‏و میهن به کار اندازند.

خواه در عصر غیبت و خواه در عصر حضور معصوم، کسانى هستند که در حکم کارگزاران اویند و در استمرار امامت و ولایت او نقش دارند. معصوم، در عصرحضور افرادى را انتخاب و به او سمت کارگزارى و ماموریت مى‏ دهد. او خودمى ‏داند که از چه نیروها و از چه کسانى استفاده کند.

البته فراموش نکنیم که ممکن است عصمت معصوم در هاله جهالتها یا اغراض، مستورو مکتوم بماند و مردم جاهل یا مغرض با مقام عصمت، چنان رفتار کنند که‏ نگذارند آثار و برکات آن در جامعه و در میان امت، بروز و ظهور پیدا کند.

اینجاست که مى ‏بینیم عصمت معصوم به اعتصام جامعه یا امت مربوط مى‏ شود و اگرامت، به خاطر جهالتها یا غرض‏ورزی ها به درجه والاى اعتصام نرسیده باشد، ازعصمت معصوم بهره‏اى نمى‏ گیرد. راز این که حکومت معصوم در آخرالزمان تحقق ‏مى‏ یابد، این است که باید مردم به گونه ‏اى رشد و تکامل پیدا کنند که اعتصام یاعصمت‏پذیرى در نهاد آنها به درجه فعلیت رسیده باشد.

تاریخ نشان داده است که در دوران پنج‏ ساله خلافت امیرالمومنین(ع) که حکومت‏ معصوم تحقق یافته بود، دو نیروى فشار، به ‏طور مدام در راه خنثى‏ سازى آثار وبرکات معصوم، فعالیت مى‏ کردند: یکى نیروى جهالت ها و دیگرى نیروى غرض‏ورزیها.اصحاب جمل . یا ناکثین. و اصحاب صفین .یا قاسطین.، غرض‏ورزى مى‏ کردند و اصحاب‏ ابوموسى .یا خوارج و مارقین. علمدار جهالت ها و تعصبات خشک بودند.

اگر اینها نبودند، حکومت معصوم آثار و برکات خود را به بروز و ظهور مى‏ رسانیدو چه ‏بسا معصومان دیگر هم توفیق پیدا مى‏ کردند که با اجراى اسلام ناب و اعمال‏ مدیریت کاملا موفق، براى همیشه مردم را از فشارهاى روحى و جسمى ناشى ازحق ‏کشی ها و بى‏ عدالتی ها نجات بخشند و جهانى یک پارچه و منسجم و آباد در زیرپرچم عدالت و وحدت، به وجود آورند.

داستان مجفن بن ابى مجفن ضبى

وى بر معاویه داخل شد و گفت: از نزد پست‏ ترین وعاجزترین و ترسوترین و بخیل‏ترین عرب آمده ‏ام. معاویه گفت: اى برادر تمیمى، اوکیست؟ گفت: على بن ابیطالب(نعوذ بالله) . معاویه گفت: اى اهل شام، سخن برادرعراقى خود را بشنوید. بعد از آن که مردم متفرق شدند، به او گفت: واى بر تو!چرا گفتى او پست‏ترین عرب است; حال آن که پدرش ابوطالب و جدش عبدالمطلب وهمسرش فاطمه دختر پیامبر خداست؟! چه طور او بخیل‏ ترین عرب است؟! به خدا اگر دوخانه .یکى پر از کاه و دیگرى پر از طلا. داشته باشد، نخست طلا، سپس کاه رامى ‏بخشد؟! چگونه او ترسوترین عرب است؟! به خدا هرگاه دو سپاه در مقابل یکدیگرقرار گیرند، او یکتا سوار آنهاست و نیازى ندارد که کسى از او دفاع کند. چرااو عاجزترین عرب است؟! به خدا هیچ‏ کس جز او آئین بلاغت را براى قریش تاسیس واستوار نکرده است. خدایت لعنت کند. مبادا دیگر از این حرفها بر زبان آورى.

مجفن گفت: به خدا تو ستمکارتر از منى. چرا با او جنگیدى; با این که مقام ومنزلت او را مى‏ دانى؟! گفت: براى این که به مقاصد خود دست‏یابم. مجفن گفت:

آیا در عوض خشم و غضب و عذاب دردناک خدا، آنچه به دست مى‏ آورى، تو را بس ‏است؟! گفت: نه. ولى من چیزى مى‏ دانم که تو نمى‏ دانى. خداوند مى ‏فرماید: (ورحمتى وسعت کل شیى) (۱) رحمت من همه‏ چیز را فرا گرفته است (۲) .

همین حق‏ کشی ها بود که خورشید امامت و عصمت را در هاله تاریک ابهام فرو مى‏ برد و مردم ساده‏ لوح را در شرائطى قرار مى‏ داد که نتوانند حق و باطل را از یکدیگر تفکیک کنند.

هنگامى که معصوم بر مسند حاکمیت و رهبرى جامعه قرار گیرد، خود بهتر مى ‏داندکه از چگونه مدیران و کارگزارانى استفاده کند و پست هاى کلیدى را به دست چه‏ افرادى بسپارد. به ‏طور طبیعى، او به سراغ افرادى مى ‏رود که مقامى دون عصمت وفوق عدالت داشته باشند و اگر از این مرتبه تنزل کند، از باب ضرورت و کمبودنیروهاى مخلص و کارآمد است. در حکومت امیرالمومنین(ع) افرادى هم چون «مالک‏ اشتر» و «عمار یاسر»، از موقعیت والائى برخوردارند. بدون این که قدرت‏ ظاهرى، ذره‏اى از تواضع و ساده ‏زیستى آنها کاسته باشد.

روزى مالک از بازار کوفه مى ‏گذشت و کرباس خامى در بر و پاره‏اى از همان را به‏ جاى عمامه بر سر داشت. یکى از بازاریان به عنوان استهزاء، شاخه سبزى به جانب‏او انداخت. مالک، بدون این که خم به ابرو بیاورد، از آنجا گذشت. یکى ازبازاریان که مالک را مى ‏شناخت، به او گفت: مى‏ دانى به چه کسى اهانت کردى؟ گفت:نه. گفت: او مالک اشتر، یکى از یاران و دوستان امیرالمومنین(ع) بود. بازارى‏از کردار خود نادم و مضطرب شد. از پى او به راه افتاد. تا از او عذرخواهى‏ کند. سرانجام او را در مسجدى مشغول نماز یافت. صبر کرد تا نمازش تمام شد.خود را به پاى او افکند و پایش را بوسه داد. مالک او را بلند کرد و گفت:چه‏کار مى‏ کنى؟ گفت: تو را نشناخته بودم. مى‏ خواهم خطاى خودم را جبران کنم.مالک گفت: بر تو گناهى نیست. من به مسجد آمدم که براى تو طلب آمرزش کنم (۳) .

او کسى بود که امیرالمومنین(ع) درباره ‏اش فرمود: «لقد کان لى مثل ما کنت‏لرسول‏الله(ص‏»). «او براى من همان گونه بود که من براى پیامبر خدا بودم‏» (۴) .

آرى مالک، اگر معصوم نیست، معصوم‏گونه است. پس مقامش فوق عدالت و دون عصمت‏ است.

اگر تواضع و ساده ‏زیستى مالک نبود، هرگز آن بازارى، گرفتار چنان اشتباهى ‏نمى ‏شد. هرچند که کار او از اصل غلط بود. مگر هر که لباس ساده به تن دارد،باید مورد اهانت قرار گیرد؟! در دورانى که مردم .به خاطر عدم لیاقت و عدم‏ اعتصام. از فیض حضور معصوم .که وجودش یک لطف و تصرفش لطف دیگرى و عدم حضورش‏به خاطر بى ‏لیاقتى خود آنها است (۵) . محرومند، باز هم باید کسانى مسوولیت اداره ‏جامعه را بر عهده گیرند که مقامى فوق عدالت و دون عصمت داشته باشند، تابتوانند به‏ طور دقیق مجرى حق و عدالت ‏باشند و به آن جذب و انجذاب و تعاملى که ‏باید میان امت و امام برقرار باشد، تداوم بخشند.

سخنى از شیخ الرئیس

شیخ الرئیس درباره وظیفه حساس ولایت و خلافت، سخن زیبائى ‏دارد. او مى‏ گوید:

«یجب ان یفرض السان طاعه من یخلفه و ان لا یکون الاستخلاف الا من جهته او باجماع من اهل السابقه على من یصححون علانیته عند الجمهور انه مستقل‏بالسیاسه و انه اصیل العقل حاصل عنده الاخلاق الشریفه من الشجاعه و العفه وحسن التدبیر و انه عارف بالشریعه حتى لا اعرف منه…» (۶) .

«باید پیامبر اطاعت کسى را که جانشین خود قرار مى‏ دهد، واجب کند و بایدانتخاب خلیفه از جانب خود او باشد یا به اجماع و اتفاق سابقه ‏دارها بر کسى که‏ صلاحیت او را نزد جمهور مردم به لحاظ استقلال در سیاست و اصالت عقل و دارابودن اخلاق شریفه، از قبیل شجاعت و عفت و حسن تدبیر و معرفت‏ به شریعت، تاآنجا که کسى اعرف و اعلم از او نباشد، تضمین کنند».

شیخ الرئیس در بیان فوق به دو مرحله نظر دارد: یکى مرحله حضور معصوم و دیگرى‏ مرحله غیبت. در دوره حضور معصوم، او از جانب پیامبر منصوب است و مردم بایدرهبرى او را بپذیرند و اطاعت او را پیشه خود سازند.

در دوره غیبت، افراد سابقه ‏دار و خبیر و بصیر، وظیفه دارند که با اجماع واتفاق، اصلح افراد را به لحاظ علم و سیاست و درایت و اخلاق به مردم معرفى‏ کنند، تا مردم از راه بیعت‏ یا انتخابات .که امروز معمول است. رهبرى و زعامت ‏او را بپذیرند و از او اطاعت کنند و مخالفانش را سرجاى خود بنشانند. چه آنهاکافر و معصیت‏ کارند و خونشان مباح است (۷) .

نگاهى به روایات

در روایت آمده است که:

«و اما من کان من الفقهاء صائنا لنفسه حافظا لدینه مخالفا لهواه مطیعا لامرمولاه فللعوام ان یقلدوه‏» (۸) .

«توده مردم باید از کسى اطاعت و تقلید کنند که فقیه  خویشتن‏ دار، نگهبان‏ دین، مخالف هواى نفس و مطیع فرمان خدا باشد».

ویژگی هایى که در بالا ذکر شده، بالاتر از عدالت ‏یا حسن ظاهرى است که در امورى‏ مانند شهادت و امامت جماعت و… کافى است.

صاحب ویژگی هاى فوق، اگر معصوم نباشد، یک درجه پائین‏ تر از معصوم و درجاتى ‏بالاتر از عدالت است.

عالم بى ‏عمل و فقیه بى‏ تقوا را در اسلام ارزشى نیست. خداوند به یکى از انبیاءخود وحى کرد که به آنهائى که براى غیر دین، تفقه مى‏کنند و براى غیر عمل، یادمى‏ گیرند و دنیا را براى غیر آخرت مى‏ جویند و در پوست می شند و دل گرگ دارند. وزبانشان شیرین‏تر از عسل و اعمالشان تلخ‏تر از صبر است، بگوید که: با من نیرنگ‏ مى‏ کنند و مرا به استهزاء گرفته ‏اند. آنها را چنان گرفتار فتنه ‏اى کنم که ‏خردمند را حیران کند (۹) .

و اما عدالت معمولى همان است که رهبر عالیقدر اسلام درباره‏اش مى‏ فرماید:

«من عامل الناس فلم یظلمهم و حدثهم فلم یکذبهم و وعدهم فلم یخلفهم فهو ممن‏کملت مروته و ظهرت عدالته و وجبت اخوته و حرمت غیبته‏» (۱۰) .

«هرکس با مردم معامله کند و به آنها ستم روا ندارد و براى آنها حدیث کند وبه آنها دروغ نگوید و آنها را وعده دهد و خلف وعده نکند، از کسانى است که ‏مروتش کامل و عدالتش ظاهر و برادریش واجب و غیبتش حرام است‏».

دورنماى حکومت معصوم

ما نمى‏ خواهیم و نباید براى معصوم تعیین وظیفه کنیم.قطعا او در اعمال سیاست و مدیریت ‏خود، افراد هم‏ سنخ را جذب و غیر هم‏ سنخ رادفع مى‏ کند. او هم جاذبه دارد و هم دافعه. خوبان و پرهیزکاران در حوزه جذب وان جذاب او قرار مى ‏گیرند و بدان و بى تقواها از او دفع مى ‏شوند. ولى در برابرقانون همگان یکسانند و هرگز تبعیضى اعمال نمى ‏شود. و نااهلى بر مسند اهلى‏ نمى‏ نشیند. معصوم، نیکوکاران را تشویق و بدکاران را ملامت مى‏ کند. اما هرگز حقى‏را از صاحب حقى سلب نمى‏ کند و به غیر صاحب حقى نمى ‏دهد. هرچند گرفتن پوست جوى‏از دهان مورچه ‏اى باشد (۱۱) . دنیا در نظرش خوارتر از برگ نیم جویده‏اى است که دردهان ملخى باشد (۱۲) .

فلسفه حکومتش همه اعتقادات و اخلاقیات و احکام شریعت است.او کسى را شایسته زمام دارى مى ‏داند که بخیل و جاهل و جفاکار و ترسو ورشوه ‏خوار و تعطیل کننده سنت نباشد. چرا که او بر ناموس و جان و مال و قوانین ‏و پیشوائى مردم ولایت دارد و اگر بخیل باشد، بر جمع مال حریص است و اگر جاهل‏باشد، مردم را گمراه کند و اگر جفاکار باشد، مردم را مستاصل و پریشان سازدو اگر ترسو باشد، بر توانگران تکیه کند و مستمندان را مورد بى‏ اعتنائى قراردهد و اگر رشوه ‏خوار باشد، حقوق مردم را پایمال سازد و اگر تعطیل کننده سنت‏ باشد، مردم را به بى‏ دینى سوق دهد (۱۳) .

بهترین الگوى جذب وان جذاب و تعامل، درنظام امامت امیرالمومنین(ع) بود که خود اسلام مجسم و نمونه کامل مسلمانى بود.در گفتار قواعد آن را به زیبائى بیان مى‏ کرد و در کردار، بعد از پیامبرخدا(ص) از همه کامل تر بود.

این مساله مهم بود که او علیرغم همه مشکلات ونامساعد بودن شرائط واوضاع و احوال و در وضعیت عصمت ناپذیرى جامعه، چندصباحى حکومت ظاهرى را بر عهده گرفت .گو این که در باطن، قائد و پیشواى ابدى‏ امت ‏بود. تا شیوه صحیح و خداپسندانه حکمرانى را به نمایش گذارد.

زان به ظاهر کوشد اندر راه حکم تا امیران را نماید راه و حکم تا بیاراید به هر تن جامه ‏اى تا نویسد او به هرکس نامه ‏اى تا امیرى را دهد جان دیگر تا دهد نخل خلافت را ثمر میرى او بینى اندر آن جهان فکرت پنهانیت گردد عیان

حکومت او میزان و معیار است. بشریت‏ به هر درجه و مرتبه‏ اى که از لحاظ علمى وصنعتى نائل گردد، راهى جز پیروى از او در زمامدارى و حکومت ندارد. حکومتى که ‏در عمل، گفتار و کردار او را سرمشق قرار دهد، حکومت صالحه و دولت کریمه است.

اگر پنج‏ سال حکومت عدل على نبود، شاید بعضى فکر مى‏ کردند که آنچه دین‏ خواسته، عملى نیست. یا این که دین برنامه‏ اى عملى براى حکومت ندارد.

پى ‏نوشت:

۱. الاعراف: ۱۵۶٫

۲. سفینه‏البحار: (عوى) ج‏۲، ص‏۲۹۲٫

۳. فیض الاسلام، سید على نقى، ترجمه و شرح نهج‏البلاغه، ص‏۹۸۱٫

۴. همان مدرک.

۵. خواجه طوسى مى‏فرماید: «وجوده لطف و تصرفه آخر و عدمه منا» این سخن‏درباره امام زمان(ع) است. (کشف المراد، المقصد ۵، المساله ۱).

۶. الشفاء، الالهیات، المقاله ۱۰، الفصل ۵٫

۷. همان مدرک، عبارت چنین است: «فعلى الکافه من اهل المدینه قتاله وقتله‏».

۸. سفینه‏البحار: فقه.

۹. همان.

۱۰. على(ع) به مالک فرمود: «لا یکونن المحسن و المسى عندک بمنزله سواء …»(نهج‏البلاغه فیض الاسلام، ص ۹۹۱).

۱۱. «والله لو اعطیت الاقالیم السبعه بما تحت افلاکها على ان اعصى الله فى‏نمله اسلبها جلب شعیره ما فعلته‏» (نهج‏البلاغه فیض الاسلام، ص ۷۰۵، خطبه ۲۱۵).

۱۲. «و ان دنیاکم عندى لاهون من ورقه فى فم جراده تفضمها»(همان).

۱۳. «وقد علمتم انه لا ینبغى ان یکون الوالى على الفروج و الدماء والمغانم والاحکام و امامه المسلمین، البخیل…»(همان، ص ۳۹۸، خطبه ۱۳۱).

منبع: دکتر احمد بهشتى مکتب اسلام.سال۱۳۷۷.ش ۵

مقصود از شناخت در حدیث معرفت امام

اشاره:

مقصود از معرفت امام در اینجا شناخت مصداقى امام هر عصر است، نه معرفت به مقام ولایت کلیه امام. بنابر این ما باید بدانیم چه کسى در حال حاضر حجت خدا بر ما است و پیشوایى اُمت اسلامى را بر عهده دارد و در نتیجه قول، فعل و تقریر او و احکام و فرامین او بر ما حجت است و تبعیت از او بر ما لازم و واجب است و در هنگام حیرت و سرگردانى و جهل به حکم خدا قول او باید تبعیت شود زیرا تبعیت از او انسان را از تاریکى جهل به نور علم رهنمون مى سازد و اوست که بیان کننده احکام الهى و مفسر و مبیّن دین خداست.

امام صرفاً یک حاکم یا سلطانى که امور سیاسى مردم را در دست دارد، نیست بلکه او واسطه فیض الهى است و خداوند بوسیله او دینش رایارى مى کند و بر هر مسلمانى واجب است که او را در هر عصرى بنام بشناسد و اطاعتش را بر خود لازم بداند و او را جانشین بر حقّ رسول خدا(صلى الله علیه وآله)بداند. و معتقد باشد که او از هر گونه گناه و خطا و اشتباه معصوم و مصون است و در او ضلالت و گمراهى و نادانى راه ندارد.

پس در نتیجه در همه شؤون فردى و اجتماعى، دنیوى و اُخروى باید از او تبعیت کرد. که او حجت خدا بر روى زمین بعد از رسول خدا(صلى الله علیه وآله) است.

و بطور حتم باید براى شناخت چنین شخصى که خداوند در آیه کریمه «أَطیعُواْ اللَّهَ وَ أَطیعُواْ الرَّسُولَ وَ أُولِى الأَمْرِ مِنْکُمْ»(۱) «اى کسانى که ایمان آورده اید! اطاعت کنید خدا را! و اطاعت کنید پیامبر(خدا) و پیشوایان (معصوم) را» اطاعت او را قرین اطاعت خود و رسولش قرار داده، راهى درست و روشى قطعى را در پیش گرفت به گونه اى که عقل انسان به آن إقرار کند و قلب و دل به آن مطمئن شود تا در شناخت او دچار اشتباه نشویم.

و راه ظنّ و گمان و وَهْم براى چنین موضوع مهمّى که صلاح دین و دنیاى مردم در آن است و سعادت دنیا و آخرت مسلمانان بسته به آن است کافى نیست.

انسان باید با ادله قطعى و براهین عقلى و نقلى غیر قابل خدشه امام زمان خود را بشناسد تا حجتى بین او و خدایش باشد و صرفِ گمان و ظن و شهرت یک مطلب میان مردم یا اجماع مردم در چیزى که از حیطه عقل آنها خارج است براى رسیدن به یک عقیده دینى کافى نخواهد بود.

چنانکه همه علماى اسلام به این مطلب اذعان دارند که هر کس باید خود عقائدش را از راه استدلال و اقامه برهان بدست آورد و تقلید و پیروى از دیگران در عقائد و اصول جایز نیست.

همان طور که آیات فراوانى در باب مذمّت پیروى از ظن و گمان وارد شده مثل آیه کریمه:«وَ لاتَقْفُ مَالَیسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ»(۲) «از آنچه به آن آگاهى ندارى، پیروى مکن». یا « وَ إنْ تُطِعْ أَکْثَرَ مَنْ فِى الْأَرضِ یُضِلُّوکَ عَن سَبیلِ اللَّهِ إِن یَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَ إِنْ هُمْ إلاَّ یَخْرُصُونَ»(۳) « و اگر از بیشتر کسانى که در روى زمین هستند اطاعت کنى، تو را از راه خدا گمراه مى کنند؛ (زیرا) آنها از گمان پیروى مى نمایند، و تخمین و حدس (واهى) مى زنند».

واین مهم حاصل نمى شود مگر با شناخت شخص امام و این شناخت حاصل نمى شود مگر از راه ادله عقلى و نقلى و از راه نصوص وارده بر او از طریق رسول خدا(صلى الله علیه وآله) یا کسى که رسول او را به عنوان امام وجانشین معرفى کرده است.

پی نوشت:

۱. سوره نساء، آیه ۵۹.

۲. سوره اسراء، آیه ۳۶.

۳. سوره انعام، آیه ۱۱۶.