ولایتعهدی

نوشته‌ها

موضع گیریهاى سیاسى امام هشتم علیه‏السلام (۱)

اشاره:

علی بن موسی بن جعفر (ع) معروف به امام رضا (۱۴۸–۲۰۳ق) هشتمین امام شیعه اثناعشری. امام رضا ۲۰ سال امامت را بر عهده داشت که با خلافت هارون الرشید(۱۰ سال)، محمد امین (حدود ۵ سال) و مأمون (۵ سال) همزمان شد. در روایتی از امام جواد(ع) آمده است که لقب رضا از سوی خداوند به پدرش داده شده است. او به عالم آل محمد نیز شهرت دارد. مأمون عباسی او را به اجبار به خراسان آورد و به اکراه، ولیعهد خویش کرد. حدیث سلسله الذهب که در نیشابور از ایشان نقل شده معروف است. مأمون میان وی و بزرگان دیگر ادیان و مذاهب جلسات مناظره‌ تشکیل می‌داد که سبب شد همگی به برتری و دانش او اقرار کنند. آن حضرت در طوس به دست مأمون به شهادت رسید. حرم او در مشهد زیارتگاه مسلمانان است.

امام هشتم، على بن موسى الرضا علیه‏السلام همانند دیگر امامان معصوم علیهم‏السلام دارنده تمام کمالات و فضائل اخلاق انسانى در مرتبه اعلى بود. در فضیلت او همین بس که دشمن سرسخت و قاتل جان او درباره آن حضرت چنین گفت:

«یَابْنَ اَبى ضَحّاک هذا خَیْرُ اَهْل الْاَرض وَ اَعْلَمُهُمْ وَ اَعْبَدُهُمْ فَلا تُخْبِرْ اَحَدا بِما شاهَدْتَهُ مِنْه؛(۱)

اى پسر ضحّاک! این شخص بهترین، داناترین و عابدترین انسان روى زمین است. پس آنچه [از فضائل و مناقب و صفات والاى او] مشاهده کردى نزد کسى فاش نکن.»

و درباره اوصاف اخلاقى او، ابراهیم بن عباس چنین گفت:

«هرگز ندیدم امام رضا علیه‏السلام به کسى یک کلمه جفا کند، و ندیدم که سخن شخصى را قطع کند تا سخن او به آخر می‏رسید، و ندیدم که حاجتمندى را در حد امکان، رد نماید.

او هرگز پاهایش را کنار افرادى که در حضورش بودند دراز نمی‏کرد و هرگز در حضور افراد تکیه نمی‏داد… و هرگز او را ندیدم که آب دهانش را بیرون بیندازد، و هرگز او را ندیدم که با صداى بلند خنده کند؛ بلکه خنده‏اش تبسم و لبخند بود. وقتى که خلوت می‏کرد و کنار سفره می‏نشست، همه خدمتکاران و غلامان، حتّى دربانهاى اسطبلها را کنار سفره می‏نشاند.»(۲)

آنچه در پیش رو دارید، گامى است در بیان موضعگیریهاى امام هشتم در مقابل خلفاى زمان خویش؛ بالاخص مأمون عباسى. امید که ره توشه‏اى باشد براى کسانى که می‏خواهند در مسیر زندگى، پیرو امامت و ولایت باشند.

الف. دوران هارون

بعد از شهادت امام موسى بن جعفر علیهماالسلام در سال ۱۸۳ ه . ق در زندان بغداد، امامت به فرزندش على بن موسى الرضا علیهماالسلام رسید، این دوره همزمان با دوران هارون بود. حضرت از همان آغاز صریحا در میان شیعیان امامت خویش را اعلام کرد و فرمود هارون در مقابل من هیچ کارى نمی‏تواند انجام بدهد، و هیچ زیانى هم نمی‏تواند به من برساند. این مطلب را از بیانهاى مختلف آن حضرت می‏توان استفاده کرد:

۱. صفوان بن یحیى می‏گوید: چون ابوابراهیم، موسى بن جعفر علیهما السلام درگذشت و على بن موسى الرضا علیهماالسلام امر امامت و خلافت خود را آشکار ساخت، به حضرت عرض شد: شما امر بزرگ و خطیرى را اظهار می‏دارید و ما از این ستمگر (هارون الرشید) بر شما می‏ترسیم.

حضرت فرمود: «هرچه می‏خواهد تلاش کند. او بر من راهى ندارد.»(۳)

۲. از محمد بن سنان نقل شده است که: به ابى الحسن على بن موسى علیه‏السلام در ایام خلافت هارون، عرض کردم: شما امر امامت خود را آشکار ساخته، به جاى پدر نشسته‏اید؛ در حالى که هنوز از شمشیر هارون خون می‏چکد! حضرت فرمودند: گفتار پیامبر اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله به من نیرو و جرأت بخشیده که فرمود: اگر ابو جهل توانست مویى از سر من کم کند، بدانید من پیامبر نیستم. و من به شما می‏گویم: «اگر هارون مویى از سر من کم کند، بدانید من امام نیستم.»(۴)

۳. اباصلت هروى می‏گوید: روزى حضرت رضا علیه‏السلام در خانه خود بود، قاصد هارون به حضور آن حضرت آمد و گفت: «هم اکنون هارون شما را خواسته است، دعوت او را اجابت کن.»

حضرت برخاست و به من فرمود: اى ابا صلت! در این وقت هارون مرا نخواسته جز اینکه آسیب عظیمى به من برسد.

«فَوَاللّه‏ لا یُمْکِنُهُ اَنْ یَعْمَلَ بى شَیْئا اَکْرَهُهُ، لِکلماتٍ وَقَعَتْ اِلیَّ مِنْ جَدّى رَسُولِ اللّه‏ صلی‏الله‏علیه‏و‏آله ؛ پس به خدا سوگند، در قدرت او نیست که کارى انجام دهد که خوشایند من نباشد [و نمی‏تواند آسیبى به من برساند] بخاطر کلماتى که از جدّم رسول خدا به من رسیده است.»

ابا صلت می‏گوید: همراه حضرت، نزد هارون رفتیم، وقتى که نگاه امام رضا علیه‏السلام به هارون افتاد، حضرت دعا را خواند و هارون به او نگریست و گفت: «اى ابو الحسن، دستور داده‏ایم، صد هزار درهم در اختیار تو قرار دهند، تا نیازمندیهاى خانواده ات را با آن، تأمین کنى.»

پس هنگامى که امام از نزد هارون بیرون آمد، هارون از پشت سر به امام نگاه کرد و گفت: «اَرَدْتُ وَاَرادَاللّه‏ وَ ما اَرادَ اللّه‏ُ خَیْرٌ؛(۵) من [چیزی] را اراده کردم و خدا [چیز دیگر] را اراده کرد و آنچه خدا اراده کرد خیر بود.»

البته هر چند هارون حضرت را تحت نظر داشت و گاه تصمیم زیان و ضرر نیز علیه آن حضرت داشت؛ ولى به دلایلى که بیان می‏شود، بناى کلّى هارون این بود که آسیبى به حضرت نرساند. برخى از این دلایل عبارتند از:

یکم. شکست در شهادت موسى بن جعفر علیهماالسلام : هارون از جنایات قبلى خود و سخت گیریهاى شدیدى که علیه امام هفتم اعمال کرد و سر انجام او را به شهادت رساند، نتیجه مثبتى نگرفت؛ چنان که خود هارون در پاسخ «یحیى بن خالد برمکى» که خبر داد پس از موسی‏بن جعفر اینک پسرش جاى او نشسته و ادعاى امامت می‏کند چنین گفت: آنچه با پدرش کردیم نتیجه نگرفتیم، می‏خواهى یکبار شمشیر را بردارم و همه علویین را بکشم؟(۶)

همچنین نقل شده است که: هارون وقتى از «رقّه» عازم مکه شد، عیسى بن جعفر به او گفت: بیاد آور سوگندى را که خورده‏اى، که هر کس بعد از موسى بن جعفر علیه‏السلام ادعاى امامت کند، گردنش را بزنى. اکنون پسر او (على بن موسی) چنین ادعائى دارد.

هارون گفت: «وَماتَری؟ تُریدُ اَنْ اَقْتُلَهُمْ کُلَّهُمْ؟؛(۷) چه فکر می‏کنی؟ آیا می‏خواهى همه آنها را بکشم؟»

دوم. نگرانى از عواقب قتل موسى بن جعفر علیه‏السلام : علت دیگر کاهش فشار از طرف هارون به امام هشتم، نگرانى وى از عواقب قتل موسى بن جعفر علیهماالسلام بود؛ زیرا گرچه هارون تلاش فراوانى به منظور کتمان این جنایت به عمل آورد، اما سر انجام جریان فاش شد و موجب نفرت و انزجار مردم از او گردید، از این رو هارون کوشش می‏کرد خود را از این جنایت تبرئه کند.(۸)

شاهد این امر این است که هارون به عموى خود «سلیمان بن ابى جعفر» که جنازه آن حضرت را از دست حمالان گرفته با احترام به خاک سپرد، پیغام فرستاد که: «خدا سندى بن شاهک را لعنت کند، او این کار را بدون اجازه من انجام داده است.»(۹)

فعالیتهاى فرهنگى

حضرت در این دوران که آزادى نسبى داشت، نه تنها امامت خویش را اعلام کرد، بلکه فعالیتهاى فرهنگى و علمى وسیعى را آغاز نمود و شاگردان زیادى را تربیت کرد. امام به شاگردان خویش دستور می‏داد که روایات را تدوین و نگهدارى کنند.

از جمله، به على بن اسباط فرمود: آیاتى که تفسیر می‏شود، یادداشت کن.(۱۰)

در این عصر هفتاد و هفت تن از شاگردان حضرت، تألیف حدیثى دارند که در مجموع ۲۰۷ کتاب تصنیف کرده‏اند. در میان اینها می‏توان از حسین بن سعید اهوازى، ۳۰ اثر؛ صفوان بن یحیى، ۱۶ اثر؛ محمد بن عمر واقدى، ۲۸ اثر ؛ موسى بن قاسم، ۱۵ اثر نام برد.(۱۱)

علاوه بر کتابهاى خود حضرت مانند صحیفه الرضا علیه‏السلام ، کتاب الاهلبلیجه که حاوى براهین و مطالب بلندى در علم کلام است و… .

راویانى که در این عصر از حضرت روایت نقل کرده‏اند، طبق رجال شیخ طوسى، ۱۳۸ تن می‏باشند.(۱۲)

قابل یادآورى است که بخشى از این فعالیت به دوران امین نیز وصل شده و ادامه داشته است.

ب. دوران امین

هارون در دوران خلافت خود، «محمد امین» را که مادرش زبیده بود به ولیعهدى خود برگزید و از مردم براى او بیعت گرفت. «عبداللّه‏ مامون» را نیز که از مادر ایرانى بود ولیعهد دوم خود قرار داد.

در سال ۱۹۳ ه . ق، به هارون گزارش رسید که شورش در شهرهاى خراسان بالا گرفته و فرماندهان ارتش، با همه بى رحمى و درندگى، از خاموش ساختن فریاد مردم عاجز مانده‏اند.

هارون پس از مشاوره با وزیران خود، صلاح را در آن دید که شخصا به آن سامان سفر کند و قدرت خلافت را یکجا براى سرکوبى نهضتهاى خراسان به کار گیرد. وى پسرش محمد امین را در بغداد گذاشت و مأمون را که والى خراسان بود همراه خود به خراسان برد.

هارون توانست اوضاع آشفته خراسان را تا حدودى آرام کند، ولى نتوانست دوباره به بغداد، مرکز خلافت برگردد؛ چرا که او در سوّم جمادى الاخرى سال ۱۹۳ هـ.ق در طوس درگذشت و دو ولیعهد را در صحنه رقابت سیاسى و قدرت تنها گذاشت.(۱۳)

شبى که هارون درگذشت، مردم با محمد امین در بغداد بیعت کردند. از خلافت امین بیش از ۱۸ روز نگذشته بود که در صدد برآمد مأمون را از ولایتعهدى خلع کند، و آن را به فرزندش «موسى» واگذار کند.

در دوران حکومت امین، در سالهایى که بین مرگ هارون و حکومت مأمون فاصله شد، برخوردى میان امام و مأموران حکومت عباسى در تاریخ به چشم نمی‏خورد؛ البته نه به این جهت که در اندیشه عباسیان نسبت به اهل بیت تغییرى حاصل شده باشد، بلکه به این جهت که آنها گرفتار اختلاف داخلى و مناقشات امین و مأمون بودند، از اینرو فرصتى براى آزار و اذیت علویان عموما و حضرت رضا علیه‏السلام خصوصا نیافتند.

به این جهت می‏توان گفت: سالهاى بین ۱۹۳ ـ ۱۹۸، سالهاى آزادى نسبى براى آن حضرت بوده است و فرصت خوبى براى ادامه فعالیتهاى فرهنگى و توسعه آن و تربیت شاگردان پیش آمده است.

ج . دوران حساس مأمون

جهت درک عمق سیاستهاى امام هشتم علیه‏السلام در زمان مأمون باید نکاتى را درباره ابعاد شخصیتى مأمون بیان کنیم:

۱. تربیت ویژه: مأمون را پدرش به «جعفر بن یحیى برمکى» سپرد تا او را در دامان خود بپروراند و مربى وى «فضل بن سهل» بود که به «ذوالریاستین» شهرت داشت و بعد هم وزیر مأمون گردید.

۲. آبدیدگى و سخت کوشى: زندگى مأمون سراسر سختى و رنج و کوشش و فعالیت و خالى از رفاه و آسایش بوده است. او مادرش را که کنیزى بود بنام «مَراجِلْ» در کودکى از دست داد و در جوانى نیز از طرف هارون مأمور شد که در خراسان و مرزها مشغول سرکوب قیامها و شورشها باشد؛ از این رو همیشه درگیر جنگ و نزاعها بود، برعکس برادرش امین که با ناز و نعمت و خوشگذرانى و غرق در لذّتها پرورش یافته بود.

۳. تلاش براى کسب موقعیت: مأمون چون مادرش کنیز بود، اصالت چندانى براى خود احساس نمی‏کرد، از طرف دیگر عباسیان فاقد پایگاه مردمى بودند، به همین دلیل آستین همت را بالا زد و براى آینده خود به برنامه ریزى پرداخت و این باعث رشد شخصیتى او گردید.

۴. درس عبرت از اشتباهات امین: او از اشتباهات امین نیز پند و عبرت گرفت. بعنوان نمونه «فضل» با مشاهده امین که خود را به لهو و لعب سرگرم ساخته بود، به مأمون می‏گفت که تو پارسایى و دیندارى و رفتار نیکو از خود بروز بده.

۵. آگاهى نسبت به زمان: او خلیفه‏اى زیرک، درس خوانده، آگاه به فقه، و در علوم و فنون مختلف تبحر داشت و بر امثال خویش، و حتى بر تمام عباسیان برترى یافته بود، تا آنجا که معروف شد که در میان عباسیان کسى دانشمندتر از مأمون وجود نداشته است.

ابن ندیم درباره او می‏گوید: آگاه‏تر از همه خلفا نسبت به فقه و کلام بود. سیوطى، چنین می‏گوید: «به لحاظ دور اندیشى، اراده، بردبارى، دانش، زیرکى، هیبت، شجاعت و فتوّت، بهترین مرد بنى عباس بود، هر چند همه این صفات را اعتقادش به مخلوق بودن قرآن لکه دار کرده بود.»

پدرش نیز به برترى وى نسبت به برادرش امین شهادت داده و گفته بود: «تصمیم گرفته‏ام ولایتعهدى را به دست کسى بسپارم که رفتارش را بیشتر می‏پسندم، خط مشیش را می‏ستایم، و به حسن سیاستش اطمینان دارم و از ضعف و سستى اش آسوده خاطرم. و او کسى جز «عبداللّه‏» نمی‏باشد. اما بنى عباس به پیروى از هواى نفس خویش، محمد را می‏طلبند، چه او یکپارچه به دنبال خواهشهاى نفسانى است.(۱۴)

۶. فسق و گناه: در عین حال، مأمون سخت مکّار و شیطان صفت و اهل فسق و فجور بود.

همنشینى او با قاضى یحیى بن اکثم که مرد فاجرى بود، نشانه فسق اوست.

مجموع آنچه گفته شد، از مأمون چهره‏اى زیرک، آگاه به زمان، آشنا با تمام استعدادهاى موجود براى پیشبرد قدرت، عوام فریب و شیطان صفت ساخت. او تلاش می‏کرد با طرحهاى حساب شده، قداست و عظمت امام هشتم علیه‏السلام را درهم بشکند. یکى از نقشه‏هاى شوم وى طرح ولایتعهدى بود که در آن اهداف مختلفى را دنبال می‏کرد.

در بخش بعدى این مقاله به مسئله ولایتعهدى خواهیم پرداخت.

ادامه دارد….

پى نوشت:

۱. عیون اخبار الرضا علیه‏السلام ، ج۲، ص ۱۸۲.

۲. همان، ص۱۸۴، روایت ۷ و ر.ک: منتخب میزان الحکمه، محمدى رى شهرى، سید حمید حسینى، قم، دارالحدیث، ۱۳۸۰، چاپ دوم، ص۵، روایت ۵۳.

۳. صدوق، عیون اخبار الرضا (تهران، دارالکتب الاسلامیه) ج۱، ص۳۲۶ ؛ مجلسى، بحار الانوار، دار احیاء التراث، ج ۴۹، ص۱۱۵ و ۱۱۳.

۴. بحار الانوار، ج۴۹، ص۱۱۴ ؛ عیون (همان) ج ۲، ص۱۶۷

۵. همان، ص۱۱۶.

۶. عیون (همان) ج ۲، ص۲۲۶؛ على بن عیسى الاربلى، کشف الغمه، تبریز، مکتبه بنى هاشمى، ۱۳۸۱ ه . ق، ج۳، ص۱۰۵.

۷. همان (عیون) ج۲، ص۲۲۶؛ بحار الانوار، ج۴۹، ص۱۱۳.

۸. سیره پیشوایان، ص۴۶۸.

۹. همان، ص۴۶۹؛ بحار الانوار، ج۴۸، ص۲۲۷؛ عیون (همان)، ج ۱، ص۱۰۰.

۱۰. تدوین السنه الشریفه، ص۱۷۶؛ محجه العلماء، ص۲۵۳.

۱۱. سیر حدیث در اسلام، ص۲۳۶ و ۲۶۳.

۱۲. شیخ طوسى، رجال شیخ (قم، منشورات الرضی) ص۳۶۶ و ۳۹۷.

۱۳. سید على محقق، زندگانى پیشواى هشتم، امام على بن موسى الرضا علیه‏السلام (قم، انتشارات نسل جوان) ص ۵۸ ـ ۵۹؛ مهدى پیشوایى، سیره پیشوایان، (قم، مؤسسه امام صادق علیه‏السلام ، ۱۳۷۴)، ص ۴۷۱، با تغییر و تلخیص.

۱۴. سیره پیشوایان، همان، ص۴۷۴ و ۴۷۵؛ مرتضى الحسینى، زندگى سیاسى هشتمین امام، ترجمه سید خلیل خلیلیان، ص۹۷ و ۱۰۰.

منبع :مبلغان ، آذر و دى ۱۳۸۳، شماره ۶۱

موضع گیریهاى سیاسى امام هشتم علیه‏السلام (۲)

اشاره:

در بخش پیشین این مقاله که در مجله شماره ۶۱ چاپ شده است، موضع‌گیریهاى سیاسى امام هشتم علیه السلام در دوران هارون و محمد امین را بررسى کردیم. همچنین ابعاد شخصیتى مأمون را توضیح دادیم و اشاره کردیم که مأمون براى شکستن قداست و عظمت امام رضا علیه السلام نقشه‌هاى زیادى کشید که یکى از آنها طرح ولایتعهدى بود. در این بخش، مسئله ولایتعهدى را بررسى می‌کنیم.

اهداف مأمون از طرح ولایتعهدى

با استقرار مأمون بر سریر قدرت و انتقال قدرت از بغداد به «مرو»، کتاب زندگانى امام هشتم علیه السلام ورق خورد و صفحه تازه‌اى در آن گشوده شد؛ صفحه‌اى که در آن، حضرت سالها دچار اندوه و رنج و ناملایمات شد. مأمون براى حفظ ظاهر نمی‌توانست مانند پدران خود هارون و منصور و … برخورد کند و او را به زندان بیفکند و یا مورد شکنجه و آزار قرار دهد. از این رو، روش تازه‌اى اندیشید و آن اینکه تصمیم گرفت با طرح ولایتعهدى و اظهار محبت به آن حضرت، او را به «مرو»، یعنى مقر حکومت خود بکشاند و ضمن استفاده از موقعیت علمى و اجتماعى آن حضرت، کارهاى او را تحت نظارت کامل قرار دهد. یقیناً پیشنهاد ولایتعهدى و یا خلافت از طرف او صادقانه نبود؛ چرا که او براى همین خلافت برادرش را به قتل رساند و جنایتهاى بی‌شمارى را مرتکب شد و قابل تصور نیست که آن را به دشمن سرسخت خاندان خویش، یعنى امام هشتم علیه السلام بسپارد. پس بدون هیچ شکى پشت پرده ولایتعهدى نقشه‌هاى شیطانى وجود داشته که به برخى از آنها اشاره می‌شود:

۱. از بین بردن مرکزیت شیعیان و علویان در مدینه و خاموش کردن قیام آنها.

۲. بدنام کردن حضرت رضا علیه السلام در بین شیعیان و مبارزان؛ به این صورت که آنها بگویند: «امام هم دربارى شد و …»؛ چنان که اباصلت به امام گفت: برخى می‌گویند که شما ولایتعهدى مأمون را قبول کرده‌اید، با آنکه نسبت به دنیا اظهار بی‌رغبتى می‌فرمایید! حضرت فرمود: «به خدا قسم! این کار خوشایند من نبود، ولى من بین پذیرش ولایتعهدى و کشته شدن قرار گرفتم.»[۱]

۳. فرو نشاندن شورشهاى علویان، مانند: قیام ابوالسرایا در کوفه که در نبرد او با طرفداران خلیفه، دویست هزار نفر از طرفداران مأمون به هلاکت رسیدند و در بصره که محل اجتماع عثمانیان بود، زید النار علوى قیام کرد و در مکه و نواحى حجاز، محمد بن جعفر، ملقب به «دیباج» قیام کرد و در یمن، ابراهیم بن موسى بن جعفر بر خلیفه شورید و در مدینه، محمد بن سلیمان بن داود بن حسن دست به قیام زد.

همچنین در واسط، جعفر بن زید بن على و نیز حسین بن ابراهیم بن حسن بن على قیام کردند و در مدائن، محمد بن اسماعیل بن محمد سر به شورش نهاد و … و کار به آنجا رسید که اهالى بین النهرین و شام که به تفاهم و همراهى امویان و آل مروان و … شهرت داشتند، به محمد بن محمد علوى همدم ابوالسرایا گرویدند.[۲] مأمون براى خاموش کردن قیامها به این نتیجه رسید که به على بن موسى الرضا علیه السلام پیشنهاد ولایتعهدى دهد.

۴. گرفتن اعتراف از علویان مبنى بر اینکه حکومت عباسیان حکومتى مشروع است.

۵. از بین بردن محبوبیت و احترامى که علویان در میان مردم از آن برخوردار بودند.

۶. تقویت حس اطمینان مردم نسبت به مأمون و تثبیت حکومت و موقعیت او.

۷. تحت نظر گرفتن فعالیتها و رفتار و حرکات امام هشتم علیه السلام. بر این امر شواهد مختلفى وجود دارد، از جمله:

یک. مأمون به رجاء بن الضحاک که مأمور آوردن حضرت على بن موسى الرضا علیه السلام از مدینه به مرو بود، دستور داد که تمام کارهاى امام را زیر نظر بگیرد.

دو. احمد بن محمد بن بزنطى از حضرت درخواست ملاقات کرد. حضرت فرمود: فعلاً میسر نیست [چون تحت نظر می‌باشم].

سه. هشام بن ابراهیم راشدى از کسانى بود که امور امام دست او بود و تمام کارها و ارتباطات حضرت را براى مأمون و فضل بن سهل ذوالریاستین، وزیر مأمون، گزارش می‌داد.[۳]

چهار. اباصلت می‌گوید: در حین مناظرات وقتى حضرت بر مخالفان غلبه می‌کرد، تمام حاضران می‌گفتند: به خدا قسم! او از مأمون به خلافت سزاوارتر است و جاسوسان این مطلب را به مأمون می‌رساندند.[۴]

۸ . پایگاه اجتماعى و مردمى پیدا کردن، مخصوصاً بین ایرانیان و دوستداران اهل بیت علیهم السلام.

آنچه به عنوان اهداف مأمون در طرح ولایتعهدى یاد شد، صرف ادعا نیست، بلکه در کلمات خود مأمون نیز بدانها اشاره شده است؛ چنان که مأمون در پاسخ اعتراض حمید بن مهران (یکى از درباریان مأمون) و گروهى از عباسیان به این مسئله که چرا ولایتعهدى را به امام رضا علیه السلام سپرده، چنین می‌گوید: این مرد (امام رضا علیه السلام) از ما پنهان و دور بود و مردم را به سوى خود دعوت می‌کرد، ما خواستیم او را ولیعهد خویش قرار دهیم تا دعوتش براى ما باشد و به سلطنت و خلافت، اعتراف کند و شیفتگان او دریابند که آنچه او ادعا می‌کند [از بی‌اعتنایى به دنیا و حکومت و …] در او نیست و این امر مخصوص ما [عباسیان] است، نه او. و [همین طور] ما بیمناک بودیم؛ اگر او را به حال خود رها می‌کردیم، اتفاقى از ناحیه او پیش می‌آمد که توان جلوگیرى آن را نداشتیم و قدرت تحمل آن را از دست می‌دادیم… .»[۵]

امام هشتم علیه السلام نیز به خوبى با بصیرت و درایت، کاملاً اهداف شیطانى مأمون را می‌دانست. به همین جهت، موضع‌گیریها و تدابیرى اندیشید که هم اهداف مأمون را به شکست کشاند و هم به اهدافى که خود مَدّ نظر داشت، رسید.

مأمون در سال ۲۰۰ ه. ق نامه‌ها و فرستادگان متعددى به حضور حضرت فرستاد و آن حضرت را با تأکید و تشدید به خراسان دعوت کرد. در مرحله اول، حضرت فرمود: من دوست دارم در کنار قبر جدم بمانم …، ولى با اصرار آنها، حضرت متوجه شد که براى رفتن مجبور است؛ لذا دو راه در پیش داشت:

یک. رفتن به خراسان را قبول نکند که در این صورت، او را دست بسته می‌بردند و ثمره و فائده این راه این بود که شیعیان و اطرافیان متوجه می‌شدند که امام را اجباراً می‌برند، نه با اختیار و انتخاب خود؛ ولى به اهدافى که حضرت داشت نمی‌رسید.

دو. حضرت با اختیار خود قبول کند که به مَروْ برود.

حضرت در اینجا طریق دوم را به جهت اهدافى که در نظر داشت، انتخاب کرد و از طرف دیگر، با حرکات و شیوه‌هاى مختلفى به شیعیان مدینه و

اطرافیان خود فهماند که براى رفتن مجبور می‌باشم که به نمونه‌هایى اشاره می‌شود:

۱. هنگام حرکت از مدینه به سوى خراسان، براى وداع به مسجد النبى کنار قبر رسول خدا صلى الله علیه و آله رفت و مکرراً با قبر پیامبر وداع می‌کرد و بیرون می‌آمد و دوباره نزد قبر برمی‌گشت و هر بار صدایش را به گریه بلند کرد [تا مردم متوجه شوند که اجباراً او را می‌برند].

محوّل سجستانى می‌گوید: محضر امام رضا علیه السلام رسیدم. بعد از سلام و دریافت جواب، رفتن حضرت را به سمت خراسان [براى ولایتعهدی] تبریک گفتم. حضرت فرمود: محوّل! به دیدار من بیا؛ زیرا از جوار جدم خارج می‌شوم و در حال غربت از دنیا می‌روم و کنار قبر هارون مدفون می‌گردم. محوّل می‌گوید: من همراه حضرت رفتم تا سرانجام او را مسموم کردند… .[۶]

۲. امیه بن على می‌گوید: در آن سالى که حضرت رضا علیه السلام به سوى خراسان حرکت کرد، در مراسم حج با او و فرزندش، حضرت جواد علیه السلام (که پنج سال داشت) همراه بودم. حضرت با خانه خدا وداع فرمود و چون از طواف خارج شد، نزد مقام رفت و در آنجا نماز خواند. حضرت جواد علیه السلام هم نزد حجر اسماعیل رفت و مدت طولانى در آنجا نشست. موفق، غلام حضرت رضا علیه السلام گفت: فدایت شوم برخیز! امام جواد علیه السلام فرمود: برنمی‌خیزم، مگر خدا بخواهد. و آثار اندوه در چهره‌اش آشکار بود.

موفق جریان را براى امام رضا علیه السلام مطرح کرد، حضرت با سرعت به کنار فرزندش آمد و فرمود: عزیزم برخیز! حضرت جواد علیه السلام عرض کرد: «چگونه برخیزم، در حالى که خانه خدا را به گونه‌اى وداع نمودى که دیگر نزد آن بر نمی‌گردى!»

حضرت رضا علیه السلام فرمود: «حبیب من برخیز!» آن گاه حضرت جواد

علیه السلام برخاست و با پدر بزرگوارش به راه افتاد.[۷]

۳. هنگام خروج از مدینه خانواده و بستگان خود را جمع کرد و به آنها فرمود: براى من گریه کنید تا صداى گریه شما را بشنوم … و فرمود:

«من هرگز از این سفر به سوى اهل بیتم بر نمی‌گردم.» در زیارتنامه آن حضرت نیز می‌خوانیم:

«اَلسَّلَامُ عَلَى مَنْ اَمَرَ اَوْلَادَهُ وَ عِیَالَهُ بِالنِّیَاحَه عَلَیْهِ قَبْلَ وُصُولِ الْقَتْلِ اِلَیْهِ؛[۸] سلام بر [آن] کسى که به فرزندان و عیال خود دستور داد که پیش از به شهادت رسیدن، بر او گریه و نوحه کنند.» آن گاه دست پسرش، جواد علیه السلام را گرفت و بر قبر رسول خدا صلى الله علیه و آله نهاد و او را به قبر مطهر چسباند و به رسول خدا صلى الله علیه و آله سپرد و حفظ او را به برکت پیامبر صلى الله علیه و آله از خدا خواست.

سپس حضرت جواد علیه السلام به سوى پدر نگریست و گفت: «به خدا سوگند! به سوى خدا می‌روى.»[۹]

تمامى این امور به این هدف انجام می‌گرفت که به شیعیان و اطرافیان بفهماند و برساند که حضرت با اختیار خود به این سفر نمی‌رود.

۴. به رغم آنکه مأمون از امام خواسته بود که از خانواده‌اش هر که را می‌خواهد، همراه بیاورد، حضرت با خود هیچ کس حتى فرزندش را نبرد؛ با اینکه به ظاهر، این سفر مهم و طولانى به نظر می‌رسید؛ چون طبق گفته مأمون، رهبرى امت اسلامى را به دست می‌گرفت و جا داشت با تمام اهل و عیال بدان دیار حرکت کند، ولى حضرت با رفتن خود به تنهایى فهماند که این مسافرت به دلخواه او نیست و چندان اهمیتى از دید او ندارد.

اهداف حضرت

اهداف حضرت از سفر به خراسان چند امر بود:

۱. دیدار با نمایندگان: اکثر امام زاده‌هاى موجود در ایران و عراق … جزء نمایندگان امام هشتم علیه السلام بودند و چون در آن زمان وسائل ارتباطى خوبى وجود نداشت، ارتباط از راه طبیعى با آنها ممکن نبود و این مسافرت بهترین زمینه‌اى بود که حضرت در مسیر راه با آنها ملاقات کند و به آنها خط و برنامه دهد و چنین هم شد. و اگر حضرت به ظاهر خود سفر را اختیار نمی‌کرد و او را با اجبار و دست بسته می‌بردند، زمینه این ملاقاتها از بین می‌رفت.

۲. دیدار با مردم: هدف دیگر حضرت این بود که با مردم شهرهاى مختلف دیدار کند و هر جا زمینه فراهم باشد، مطالب و حقایقى را بیان کند؛ چنان که از جابر بن ابى الضحاک نقل شده است که از مدینه تا مرو به هیچ شهرى وارد نشدیم، جز آنکه مردم آن شهر به خدمت على بن موسى علیه السلام می‌رسیدند. و از مسائل دینى استفتاء و پرسش می‌کردند و آن حضرت پاسخ کافى می‌داد و براى آنان به استناد از پدران خود، حدیث می‌فرمود.[۱۰]

از جمله، در اهواز ابوهاشم جعفرى می‌گوید: خدمت امام رسیدم و خود را معرفى کردم، در حالى که حضرت مریض بود. دکترى نزد او آوردم و حضرت گیاهى را براى درمان خویش معرفى کرد. پزشک معالج گفت: غیر از شما کسى چنین گیاهى را براى معالجه نمی‌شناسد، منتها این گیاه فعلاً یافت نمی‌شود.

حضرت نیشکر خواست. طبیب گفت: آن هم فعلاً یافت نمی‌شود. حضرت فرمود: نزد فلان مرد سیاه بروید! آنجا وجود دارد. ابوهاشم می‌گوید: نزد آن مرد رفتیم و دیدیم طبق فرموده امام علیه­السلام نیشکر در نزد او هست. پزشک به من رو کرد و گفت: این شخص از علوم انبیاء برخوردار است؟ گفتم: او وصى نبى است. پزشک جواب داد: راست می‌گویى. رجاء بن ابى الضحاک با مشاهده این اوضاع اندیشید که اگر امام در اینجا بماند، مردم به او روى می‌آورند [و این به صلاح مأمون نخواهد بود]؛ لذا دستور داد از آنجا حرکت کنند.[۱۱]

و همین طور در قم و شهرهاى دیگر با مردم و افراد ملاقات داشت تا اینکه به شهر نیشابور رسید. در آنجا حضرت با نمایاندن چهره نورانى و محبوب خویش براى صدها هزار تن از استقبال کنندگان، حدیث معروف «سلسله الذَّهب» را و اینکه کلمه «لا اله الا الله» دژ نفوذ ناپذیر الهى است، بیان کرد، در حالى که حدود بیست هزار نفر در همان لحظه کلمات امام را ثبت می‌کردند و هنوز حرکت نکرده بود که فرمود: «توحید شرائطى دارد و من یکى از آن شرائط هستم.»

بدین ترتیب، آن حضرت در نیشابور از فرصت حساسى که به دست آمده بود، حکیمانه سود برد و در برابر صدها هزار تن، خویشتن را به حکم خدا پاسدار دژ توحید و شرط جدا نشدنى آن معرفى کرد و با این بیان و آگاهى بخشیدن به توده مردم بزرگ‌ترین هدف مأمون را درهم کوبید؛ چرا که وى می‌خواست با کشاندن امام به مرو او را بین مردم بدنام کند و از وى اعتراف بگیرد که حکومت بنى عباس، حکومت مشروع اسلامى است.[۱۲]

و همین طور کراماتى که در مسیر راه از حضرت سر زد زمینه معرفى بیشتر امام و هدایت مردم را فراهم کرد، مانند اینکه در ده سرخ (۶ فرسخى مشهد) براى وضو زمین را مقدارى کاوید و چشمه آب زلالى از آن جارى شد، و در سناباد در محله کوه سنگى به کوهى تکیه داد و فرمود: «خداوندا! مردم را از این کوه سودمند فرما و در ظروفى که از این کوه تهیه می‌کنند برکت ده!» و در طوس به خانه حمید بن قحطبه طائى وارد شد و در کنار بقعه هارون (همین مکان فعلی) فرمود: «هَذِهِ تُرْبَتِى وَ فِیهَا اُدْفَنُ وَ سَیَجْعَلُ اللَّهُ هَذَا الْمَکَانَ مُخْتَلَفَ شِیعَتِى وَ اَهْلِ مَحَبَّتِی؛[۱۳] اینجا خاک من است و من در این محل، دفن می‌شوم و به زودى خداوند این مکان را محل رفت و آمد شیعیان و دوستان من قرار می‌دهد.»

ورود به مرو و حساس‌ترین موضع‌گیرى

سرانجام، حضرت به مرو رسید. ماهها گذشت و او همچنان از موضع منفى با مأمون سخن می‌گفت و پیشنهاد خلافت و نیز طرح ولایتعهدى را نمی‌پذیرفت تا آنکه مأمون کار را به تهدید کشاند؛ چنان که از اباصلت هروى نقل شده است که مأمون به حضرت رضا علیه السلام عرض کرد: اى پسر رسول خدا! من فضل و علم و زهد و ورع و عبادت تو را می­دانم و می‌شناسم «وَ اَرَاکَ اَحَقَّ بِالْخِلَافَه عَنّی؛ و تو را براى خلافت سزاوار‌تر از خودم می‌بینم.» پس حضرت رضا علیه السلام فرمود: «به بندگى خداى عز و جل افتخار می‌کنم و با زهد در دنیا امید نجات از شر دنیا را دارم. و با دورى از محرمات [الهی] امید رستگارى [و رسیدن] به غنیمت ها [و پاداشها] را دارم و با فروتنى در دنیا امیدوارم که در نزد خداوند رفعت مقام پیدا کنم.»

«فَقَالَ لَهُ الْمَأمُونُ فَاِنِّى قَدْ رَاَیْتُ اَنْ اَعْزِلَ نَفْسِى عَنِ الْخِلَافَه وَ اَجْعَلَهَا لَکَ وَ اُبَایِعَکَ فَقَالَ لَهُ الرِّضَا علیه السلام اِنْ کَانَتْ هَذِهِ الْخِلَافَه لَکَ وَ جَعَلَهَا اللَّهُ لَکَ فَلَا یَجُوزُ اَنْ تَخْلَعَ لِبَاساً اَلْبَسَکَهُ اللَّهُ وَ تَجْعَلَهُ لِغَیْرِکَ وَ اِنْ کَانَتِ الْخِلَافَه لَیْسَتْ لَکَ فَلَا یَجُوزُ لَکَ اَنْ تَجْعَلَ لِى مَا لَیْسَ لَکَ فَقَالَ لَهُ الْمَأمُونُ یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ لَا بُدَّ لَکَ مِنْ قَبُولِ هَذَا الْاَمْرِ فَقَالَ لَسْتُ اَفْعَلُ ذَلِکَ طَائِعاً اَبَداً فَمَا زَالَ یُجْهِدُ بِهِ اَیَّاماً حَتَّى یَئِسَ مِنْ قَبُولِهِ؛[۱۴] پس مأمون گفت: من [این‌گونه صلاح] می‌بینم که خودم را از خلافت عزل کنم و آن را براى تو قرار دهم و با تو بیعت کنم. حضرت رضا علیه السلام فرمود: اگر این خلافت از آن تو باشد و خدا براى تو قرار داده، پس جائز نیست که لباس [خلافتی] را که خداوند برتو پوشانده درآورى و به دیگرى واگذار کنى و اگر خلافت از آن تو نیست، پس جائز نیست که آن را به من واگذار کنى، در حالى که حق تو نیست. پس مأمون گفت: اى پسر رسول خدا! باید این امر (خلافت) را قبول کنى. حضرت فرمود: هرگز من این کار را با رغبت [و اختیار] انجام نمی‌دهم. پس مأمون روزهاى متوالى تلاش کرد [تا خلافت را به امام هشتم بقبولاند، ولی] سرانجام از پذیرفتن او مأیوس گشت.»

آن گاه رو کرد به حضرت و گفت: اگر خلافت را نمی‌پذیرى و بیعتم را دوست ندارى، «فَکُنْ وَلِیَّ عَهْدِى لِتَکُونَ لَکَ الْخِلَافَه؛[۱۵] پس ولیعهد من باش تا بعد از من به خلافت رسى.»

حضرت فرمود: به خدا قسم! پدرم از پدرانش، از امیرمؤمنان، از رسول خدا صلى الله علیه و آله نقل کردند که من مظلومانه قبل از تو با سم از دنیا می‌روم و ملائکه زمین و آسمان بر حال من گریه می‌کنند و با غربت در کنار هارون الرشید دفن می‌شوم. آن گاه مأمون گریست و گفت: اى پسر رسول خدا! چه کسى تو را می‌کشد و چه کسى جرئت اسائه [ادب] به شما را دارد، در حالى که من زنده هستم! حضرت فرمود: اگر بخواهم، می‌توانم معرفى کنم … .

آن گاه رو کرد به مأمون و فرمود: «تُرِیدُ بِذَلِکَ اَنْ یَقُولَ النَّاسُ اِنَّ عَلِیَّ بْنَ مُوسَى لَمْ یَزْهَدْ فِى الدُّنْیَا بَلْ زَهِدَتِ الدُّنْیَا فیهِ اَلَا تَرَوْنَ کَیْفَ قَبِلَ وِلَایَه الْعَهْدِ طَمَعاً فِى الْخِلَافَه؛[۱۶] تو هدفت از طرح ولایتعهدى این است که مردم بگویند: على بن موسى به دنیا بی‌رغبت نبود، بلکه دنیا به او بی‌رغبت بود [و پشت کرده بود] مگر نمی‌بینید که چگونه ولایتعهدى را به طمع خلافت پذیرفته است!»

مأمون از این سخنان دندان‌شکن، به خشم آمد و فریاد برآورد که با تو همیشه به گونه‌اى رفتار کرده‌ام که بر خلاف میلم بوده و تو از سطوت و قدرت من احساس امنیت و امان می‌کنى، «فَبِاللَّهِ اُقْسِمُ لَئِنْ قَبِلْتَ وَلَایَه الْعَهْدِ وَ اِلَّا اَجْبَرْتُکَ عَلَى ذَلِکَ فَاِنْ فَعَلْتَ وَ اِلَّا ضَرَبْتُ عُنُقَکَ؛[۱۷] پس به خدا قسم! اگر ولایتعهدى را پذیرفتى، که [پذیرفتى!] وگرنه تو را بر پذیرش آن مجبور می‌کنم، پس اگر اجباراً [هم] قبول کردى، [باز تا حدى به مقصود خود رسیده‌ام] وگرنه گردنت را می‌زنم!»

با این اوضاع حضرت هرگز نترسید و تصمیم منطقى و عاقلانه و سخنان مستدل و منطقى را رها نکرد و سرانجام با موضع‌گیرى دقیق، ولایتعهدى را پذیرفت که در حقیقت نپذیرفتن ولایت بود؛ چنان که خود در جواب مأمون فرمود: [حال که کار به تهدید رسید] خداوند مرا از انداختن به هلاکت نهى کرده، پس هر کارى می‌خواهى انجام بده «وَ اَنَا اَقْبَلُ ذَلِکَ عَلَى اَنِّى لَا اُوَلِّى اَحَداً وَ لَا اَعْزِلُ اَحَداً وَ لَا اَنْقُضُ رَسْماً وَ لَا سُنَّه وَ اَکُونُ فِى الْاَمْرِ مِنْ بَعِیدٍ مُشِیراً فَرَضِیَ مِنْهُ بِذَلِکَ؛[۱۸] و من ولایتعهدى را به این شرط می‌پذیرم که کسى را نصب و عزل نکنم و رسم و سنتى را نقض ننمایم و از دور مشاور باشم. پس مأمون به همین مقدار راضى گشت.»

در برخى روایات آمده که حضرت فرمود: «نه امرى کنم و نه نهیى، نه فتوایى دهم و نه حکمى، نه کسى را به کار گمارم و نه کسى را از کار برکنار کنم، و چیزى را که پابرجاست، تغییر ندهم.»[۱۹]

با دقت در موضع‌گیرى حضرت روشن می‌شود که او در واقع ولایتعهدى را نپذیرفته بود؛ چون شرط کرد که هیچ نقشى نداشته باشد؛ چنان که خود حضرت فرمود: «مَا دَخَلْتُ فِى هَذَا الْاَمْرِ اِلَّا دُخُولَ خَارِجٍ مِنْهَ؛[۲۰] من داخل این [ولایتعهدی] نشدم، مگر داخل شدن [کسی] که بیرون از آن است.»

نمازى که برگزار نشد

با عدم مداخله حضرت رضا علیه السلام در کارهاى حکومتى و دولتى از یک طرف و شرکت در مناظرات و مباحثات و ارتباطات مردمى از طرف دیگر، هر روز بر رسوایى مأمون افزوده می‌شد و محبوبیت امام هشتم علیه السلام در بین مردم بیشتر می‌گشت و مأمون هیچ‌گونه بهره‌بردارى از پذیرش ولایتعهدى از سوى امام نکرد؛ لذا تصمیم گرفت لااقل از طریق برگزارى نماز عید توسط آن حضرت، بهره‌اى نصیب خویش سازد؛ ولى با موضع‌گیرى دقیق و عمیق امام، همان نیز به زیان و ضرر مأمون و نفع امام تمام شد.

در تاریخ آمده است که چون ایام عید نزدیک شد، مأمون پیغام فرستاد به حضرت که باید به مصلى بروید و نماز عید را برگزار کرده، خطبه بخوانید. حضرت در ابتدا پیغام داد که: مأمون! قرار بر این بود که ولایتعهدى را بپذیریم، به شرطى که در کارها مداخله نکنم. به این جهت، مرا از خواندن نماز عید با مردم معاف دار! مأمون دوباره پیغام داد که من می‌خواهم با این کار دلهاى مردم مطمئن شود و بدانند که تو ولیعهد من هستى و همین طور فضل و برترى تو براى آنها آشکار گردد. حضرت قبول نکرد.

بعد از اصرار زیاد و رفت و آمد قاصدان زیاد از طرف مأمون، حضرت خود را مجبور دید؛ لذا در جواب فرمود: و اگر مرا عفو دارى، بهتر است و اگر اصرار بر این است که من نماز عید را برگزار کنم، من همانند جدم رسول خدا صلى الله علیه و آله و حضرت امیر مؤمنان، على بن ابى طالب علیه السلام نماز را اقامه خواهم کرد. مأمون پاسخ داد: به هر گونه که تو می‌خواهى، نماز را برگزار کن! لذا دستور داد مسئولان نظامى، دربانان سواره و مردم، اول صبح درب خانه حضرت تجمع کنند تا امام را براى رفتن به مصلا مشایعت کنند.

حضرت بعد از غسل و پوشیدن جامه‌هاى پاکیزه و عمامه سفید، یک طرف عمامه (و تحت الحنک) را رها کرد و به خادمان خود نیز دستور داد، مانند حضرت رفتار کنند. آن گاه عصایى را دست گرفته، با پاى برهنه به راه افتاد. وقتى نظامیان و دربانان، حضرت را با آن حال دیدند، با سرعت کفشها را از پا درآورده، به دنبال حضرت راه افتادند، در حالى که حضرت تکبیرات عید را به زبان جارى می‌کرد: «الله اکبر، الله اکبر …» و مردم نیز با او هم‌صدا شده بودند؛ آن چنان که گویى آسمان و زمین و زمان با او هم‌نوا شده بودند و مردم از شنیدن صداى تکبیر حضرت، گریه می‌کردند و ناله و ضجه می‌زدند؛ به حدى که شهر مرو به لرزه افتاده بود. جاسوسان مأمون به سرعت خبر را به مأمون رساندند و به او گفتند: اگر على بن موسى علیه السلام با همین حال به سوى مصلا رود، مردم نیز شیفته و شیداى او خواهند شد؛ لذا سریع دستور داد که به محضر آن حضرت برسانند که مأمون می‌گوید: ما شما را به زحمت و رنج انداختیم، براى اینکه دچار مشقت بیشترى نشوید، بر گردید و نماز را آن فردى که هر سال برگزار می‌کرد، اقامه می‌کند. حضرت بلافاصله کفش خویش را پوشید و سواره برگشت.[۲۱]

در اینجا هم حضرت موضع بسیار زیرکانه و عاقلانه‌اى گرفت؛ چرا که اگر برنمی‌گشت، حداکثر نمازى برگزار می‌کرد و در خطبه نماز مطالبى براى آگاهى مردم بیان می‌کرد، ولى بعد از نماز یقیناً حضرت محصور و یا زندانى می‌شد؛ اما آن حضرت برگشت تا با همین برگشتن خود هم مأمون را رسوا کند که فرمان خود را نیز که دستور داده بود حضرت نماز عید بخواند، نقص کرد و هم مردم را علیه او بشوراند؛ چرا که مردم با اشتیاق تمام به دنبال حضرت براى اقامه نماز به راه افتاده بودند و با دستور مأمون از این سعادت محروم گشتند و لذا سخت ناراحت شدند و مأمون را ملامت می‌کردند؛ به گونه‌اى که امام جماعت بعدى وقتى آمد، مردم حاضر نشدند با او نماز گزارند و در آن روز نماز عید خوانده نشد[۲۲] و این حسرت تبدیل به نفرت شدیدى علیه مأمون و دستگاه او گردید.

سرانجام مأمون وقتى به این نتیجه رسید که طرح ولایتعهدى و تشکیل مناظرات و پیشنهاد خواندن نماز عید و … نه تنها به سود او تمام نشد که دقیقاً با موضع‌گیریهاى خردمندانه امام هشتم علیه السلام به زیان و ضرر او تمام شد، تصمیم نهایى خویش را گرفت و خباثت باطنى خویش را با شهادت آن حضرت در پایان ماه صفر، ظاهر و آشکار کرد.

پى نوشت:

[۱]. عیون اخبار الرضا علیه السلام، ج ۲، ص ۱۳۸.

[۲]. سیره پیشوایان، صص ۴۸۶ ـ ۴۸۷.

[۳]. بحارالانوار، ج ۴۹، ص ۱۳۹.

[۴]. همان، ص ۲۹۰ و ج ۲، ص ۲۴۹.

[۵]. همان، ج ۴۹، ص ۱۸۳؛ عیون اخبار الرضا علیه السلام، ج۲، ص۱۷۰.

[۶]. عیون اخبار الرضا علیه السلام، ج ۲، ص ۳۱۶.

[۷]. اعیان الشیعه، ج ۲، ص ۱۸؛ انوار البهیه، شیخ عباس قمى، ص ۲۳۹.

[۸] . بحارالانوار، ج ۹۹، ص ۵۲، ح ۱۱.

[۹]. کشف الغمه، ج ۳، ص ۱۴۱؛ انوار البهیه، ص ۲۳۹.

[۱۰]. عیون اخبار الرضا علیه السلام، ج ۲، صص ۱۸۱ ـ ۱۸۲.

[۱۱]. بحارالانوار، ج ۴۹، ص ۱۱۸.

[۱۲]. ر. ک: سیره پیشوایان، صص ۴۹۵ ـ ۴۹۶؛ معاد، محمد تقى فلسفى، صص ۵۸ ـ ۷۰.

[۱۳]. بحارالانوار، ج ۴۹، ص ۱۲۵، ح ۱.

[۱۴]. همان، ص ۱۲۹، ح ۳.

[۱۵]. همان.

[۱۶]. همان.

[۱۷]. همان.

[۱۸]. همان، ص ۱۳۰.

[۱۹]. ترجمه ارشاد مفید، ج ۲، ص ۲۵۱.

[۲۰]. بحارالانوار، ج ۴۹، ص ۱۳۰، ح ۴؛ عیون اخبار الرضا علیه السلام، ج ۲، ص ۱۳۸؛ علل الشرائع، ص۲۳۹.

[۲۱]. منتهى الآمال، شیخ عباس قمى، کتابفروشى علمیه اسلامیه، ج ۲، ص ۱۹۴، با تغییر و تلخیص.

[۲۲]. همان.

منبع : ماهنامه مبلغان – شماره ۷۳ 

تأثیر پذیرش ولایتعهدی توسط امام رضا (ع) برشورش های علویان علیه دستگاه خلافت%

اشاره:

ولایت عهدی امام رضا(علیه‌السلام) حادثه ای است که دوست و دشمن را حیرت زده نمود. زیرا هنگامی که ولایت عهدی از سوی مأمون بر امام رضا(علیه‌السلام) تحمیل گردید عباسیان خشمگین شده و برخی از پیروان امام (علیه‌السلام) نیز عکس العملهای متفاوتی از خود نشان دادند. در این مقاله به عکس العمل شیعیان بعد از پذیرش ولی عهدی از سوی امام رضا (علیه‌السلام) اشاره شده است.

 

در اول ماه رمضان سال ۲۰۱ ه‍ . ق در مرو با حضرت امام رضا (علیه‌السلام) به عنوان ولایتعهدی مأمون بیعت صورت گرفت.(۱) با وجود اینکه حضرت شرط کرده بودند در امور مملکتی و عزل و نصب‌ها دخالت نخواهند کرد و لذا می‌توان گفت که این امر علی رغم میل باطنی امام نبوده بلکه از روی اجبار و تهدید صورت گرفته است.

یکی از عللی که باعث شد مأمون تصمیم بگیرد که امام رضا (علیه‌السلام) را از مدینه به خراسان (مرو) منتقل کند و به عنوان ولایتعهدی با آن حضرت بیعت کند وجود قیام‌ها و شورش‌هایی بود که از جانب علویّون صورت می‌گرفت و این امر به صورت مهمترین مشکل برای خلافت عباسیان در آمده بود با وجود اینکه اکثر قیام‌ها را سرکوب می‌کردند و با علویان بیرحمانه‌ترین رفتارها را پیش می‌گرفتند. در زمان مأمون، شورش‌هایی از جانب علویان در بصره و کوفه و یمن و واسط و مداین و در جاهای دیگر صورت گرفته بود.(۲) لذا مأمون دریافته بود که برای رهایی از این وضع و همچنین مشکلات دیگری که خلافتش را تهدید می‌کرد باید چاره‌ای بیاندیشد. لذا با طرح ولایتعهدی امام رضا (علیه‌السلام) و شرکت آن حضرت در حکومت، این هدف مأمون تأمین می‌شد. زیرا با شرکت آن حضرت، ـ که در رأس علویان قرار داشت، در حکومت، علویان خلع سلاح می‌شدند(۳) و شعارهایشان از دستشان گرفته می‌شد. و محبوبیتی که در اثر قیام در بین مردم داشتند از بین می‌رفت. یعنی وقتی که رأس علویّون را به دستگاه خودش بیاورد. قهراً آنها می‌گویند پس ما هم سهمی در این خلافت داریم.

مأمون سیاستی را، با هوشیاری و کیاست خود جهت حفظ خلافتش اتخاذ کرد. و امام رضا (علیه‌السلام) را با زور و تهدید به مرو برده و به ولایتعهدی رساند و در عین حال طوری رفتار کرد که اکثراً اینگونه تلقی می کردند که مأمون شیعه است و از دوستداران اهل بیت (علیه‌السلام) می باشد.(۴) اما اگر به نامه ای از مأمون برای عباسیان در بغداد ارسال شده نگاه کنیم، می بینیم که در آن نامه اهداف خود را بیان کرده می گوید:« برای حفظ خلافت و استحکام پایه های آن علی بن موسی را به ولیتعهدی خود انتخاب کردم. که مردم را به خدمت ما بخواند و به سلطنت و خلافت ما اعتراف نماید.(۵)

امام رضا (علیه‌السلام) هم با اتخاذ روش هائی سعی داشتند که اهداف مأمون را خنثی کنند و از آغاز دعوت امام تا روز شهادت حضرت همواره این روند را ادامه دادند شاید اگر مأمون امام را به ولایتعهدی انتخاب نمی کرد، برای حفظ خلافتش، به روش اسلاف خویش روی می آورد، و با تمام توان به سرکوب علویان می پرداخت همانطور که در سال ۲۰۷ هجری و بعد از آن نسبت به علویان برخورد شدیدی اتخاذ کرد.(۶)

بنابراین مأمون با اتخاذ این تصمیم و آوردن امام به مرو و قبولاندن ولایتعهدی هر چند به صورت ظاهری به یکی از اهداف خود که همان خواباندن شورش ها بود رسید.

بنابراین وقتی به منابع تاریخی مراجعه می‌کنیم اکثر قیام‌های علویّون علیه مأمون را قبل از قبول ولایتعهدی از طرف آن حضرت ذکر می‌کنند و معمولاً بر این اعتقادند که بعد از آمدن امام رضا (علیه‌السلام) به مرو شورش علیه مأمون صورت نگرفت. به جز قیامی که توسط عبد الرحمان بن احمد در یمن شکل گرفت و سبب آن هم باتفاق مورخین ظلم و جور وُلات مأمون در آن منطقه بود.(۷)

لذا می‌بینیم که یکی از نتایج کار مأمون از برگزیدن امام و بیعت‌گیری برای آن حضرت این بوده که انقلاباتِ علویان را در تمام ولایات و شهرها خاموش کرد.

حسن ابراهیم معتقد است که، بعد از آوردن امام رضا (علیه‌السلام) به مرو رفتار مأمون با علویان بر خلاف سایر خلفای عباسی ملایم بود و این رویه همچنان ادامه داشت تا اینکه در سال ۲۰۷ ه‍ که عبدالرحمن بن احمد علوی در یمن شورید و مأمون سپاهی فراوان برای مقابله با او فرستاد و او را امان داده به بغداد آورد و به خواسته‌هایش رسیدگی کرد ولی از آن پس روی از علویان بگردانید و ایشان‌را بار نداد و لباس سیاه برایشان مقرر کرد.(۸) و علامه عاملی، می‌افزاید که مأمون نه تنها انقلابات علویان را خاموش ساخت بلکه اعتماد بسیاری از ایشان و طرفداران و دوستداران آنها و علویان خراسان را نیز جلب کرد و توانست از بسیاری از علویان و دیگران که با وی بیعت نکرده بودند بیعت بگیرد و به اطاعت خود در آورد.(۹)

پی نوشت:

  1. مجلسی، محمدباقر، بحار الانوار، تهران، مکتبه الاسلامی، چاپ اول، ۱۳۸۵ هجری، ج ۴۹، ص ۱۲۸.
  2. طبری، محمّد جریر، تاریخ طبری، ترجمه ابو القاسم پاینده، تهران، انتشارات اساطیر، چاپ اول، ۱۳۵۴، ج ۱۳، ص ۳۸ ـ ۵۶.
  3. مطهری، مرتضی، سیری در سیره ائمه اطهار ـ علیهم السّلام ـ ، تهران، انتشارات صدرا، چاپ اول، ۱۳۶۷، ص ۲۰۸.
  4. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، بیروت، دار صادر، ۱۳۸۵هجری، ج ۶، ص ۴۰۸.
  5. صدوق، عیون اخبار الرضا، تهران، انتشارات علمی، بی تا، ج ۲، ص ۱۶۷.
  6. حسن ابراهیم حسن، تاریخ سیاسی اسلام، ترجمه ابوالقاسم پاینده، تهران، انتشارات جاویدان، چاپ نهم، ۱۳۷۶، ج۲، ص ۱۷۹.
  7. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، بیروت، دار احیاء التراث العربی، چاپ اول، ۱۴۰۸، ج ۴، ص ۲۰۷. طبری، تاریخ طبری، بیروت، مؤسسه اعلمی، بی تا، ج۷، ص۱۶۸. و عاملی، جعفر مرتضی، حیاه سیاسی امام رضا، قم، نشر اسلامی، چاپ دوم، ۱۳۶۲، ص ۲۲۶.
  8. حسن ابراهیم حسن، تاریخ سیاسی اسلام، همان.
  9. عاملی، جعفرمرتضی، زندگانی سیاسی امام رضا (علیه‌السلام) ، ترجمه و نشر انتشارات اسلامی جامعه مدرسین، قم، چاپ اول، ۱۳۶۵، ص ۲۱۷.

منبع: نرم افزار پاسخ ۲ مرکز مطالعات حوزه

چگونگی بیعت مردم با ولایتعهدی امام رضا(علیه‌السلام)

اشاره:

پس از احضار امام رضا (علیه‌السلام) به مرو مأمون با زرنگی خاصی در ابتداء پیشنهاد خلع خلافت از خود و وگذاری آن به امام نمود که امام به شدت با این کار مخالفت کرد. در مرحله بعدی مأمون ولایت عهدی خود را از امام درخواست نمود که باز هم امام شدیدا مخالف نمود ولی در نهایت مأم.ن ولایت عهدی را با تهدید و زور بر امام تحمیل نمود  و امام نیز آن را با شرطی که در امور دولتی دخالت نکند پذیرفت. در مقاله پس ازینکه امام ولی عهد شد به بیعت مردم با آن حضرت اشاره شده است.

 

مأمون پس از آن که در روز دوشنبه هفتم ماه رمضان سال ۲۰۱ق در «مرو» ولیعهدی را بر امام رضا(علیه‌السلام) تحمیل کرد و عهدنامه ولایت‌عهدی امام(علیه‌السلام) را امضاء نمود به «فضل بن سهل» دستور داد مجلس باشکوهی که مرکب از رجال دولت و اعیان و اشراف ملت و امراء و وزراء و درباریان و فرماندهان و سپاهیان و علماء و نویسندگان و شعراء و خطباء باشد، تشکیل دهد و برای اجرای تشریفات بیعت در یک روز معین در دربار خلافت حاضر شوند و «لباس سیاه» را که شعار «بنی عباس» در آن روز بود به لباس «سبز» که شعار «علویین» است، تبدیل کنند(۱) و پرچم سبز برافرازند. روز دهم رمضان تمام طبقات مردم با لباس سبز در دربار «مأمون» حاضر شدند و نظامیان در محل مخصوص خود صف آرائی کردند و سایر مدعوّین در جایگاه های خود قرار گرفتند. سپس حضرت رضا(علیه‌السلام) به همراه مأمون وارد مجلس شدند و حضرت، لباس سبز تن کرده و شمشیری حمایل نموده بودند، مأمون در صدر مجلس نشست و حضرت را نیز در جایگاهی که از قبل ترتیب داده بودند و در پهلوی جایگاه مأمون بود و پرچم های سبز در بالای آن جایگاه در اهتزاز بودند، جای داد و دستور داد کیسه های طلا و نقره که اسم مبارک حضرت رضا(علیه‌السلام) هم در آن سکّه ها زده شده بود آوردند. پس از آن مأمون بر محل بلندی رفت و گفت: ای مردم، این علی بن موسی الرضا(علیه‌السلام) است که ولیعهد من است بر همه شما واجب است که با او بیعت کنید و تبریک بگوئید، اولین کسی که دست بیعت در دست امام گذاشت، خود مأمون بود و بعد به فرزند خود «عباس» دستور داد تا با آن حضرت بیعت کند و بعد از او «فضل بن سهل» وزیر اعظم «یحیی بن أکثم» مفتی اعظم دستگاه خلافت و «عبدالله بن طاهر» ذوالیمینین فرمانده سپاه، بعد عموم اشراف و رجال بنی عباس که حاضر بودند حضور امام رضا(علیه‌السلام) رسیده، تبریک گفته و بیعت نمودند. آن گاه کیسه های اشرفی را پیش آوردند و شاعران و سخنوران برخاسته و هر کدام در فضیلت حضرت رضا(علیه‌السلام) و ولایت‌عهدی او سخن ها گفته و شعرها سرودند.(۲) مرحوم «صدوق» از «بیهقی» روایت نموده وقتی که با حضرت رضا به ولایت‌عهدی بیعت شد مردم به اطراف او پروانه وار گرد آمده و او را شادباش و مبارک باد گفتند.(۳) امام(علیه‌السلام) به جانب آن ها اشاره کرد، همگی ساکت شدند سپس مضمون مطالبی را که پشت ورق عهدنامه مرقوم فرموده بود، برای مردم بیان داشت. اینک به بعضی از نکات برجسته آن مطالب که حضرت در پشت ورقه عهدنامه نوشته بود اشاره می کنیم:

«امام رضا(علیه‌السلام) در این فراز از سخنانش از مظالم گذشته نسبت به اهل بیت پیامبر(صلی الله علیه وآله) یاد کرده است که با توجه به انعکاس این مطلب در چنین عهدنامه ای رسمی و تاریخی یک اقرار ضمنی از دستگاه خلافت در مورد این ستمگری ها در گذشته و محکوم کردن آن ها به حساب می آید و اشاره به این است که چگونه زمامداران و عمال حکومت های گذشته، موجبات سلب امنیت و اتلاف نفوس و ایجاد محدودیتها و محرومیتها در مورد دوستداران اهل بیت و امامان معصوم(علیهم‌السلام) را فراهم آورده اند.(۴) سپس مأمون از حضرت رضا(علیه‌السلام) خواست تا برای مردم خطبه ای بخواند. حضرت حمد و ثنای پروردگار را به جا آورده و آن گاه فرمود: «انّ لنا علیکم حقا برسول اللّه و لکم علیناً حقاً به فاذا انتم ادیتم الینا ذلک وجب الحق لکم»(۵) از برای ما بر شما به واسطه رسول خدا(صلی الله علیه وآله) حقی است و نیز به واسطه آن حضرت بر شما نیز بر ما حقی است پس هرگاه شما حق ما را ادا کردید، بر ما نیز مراعات حق شما لازم است.

خلاصه: مراسم بیعت همزمان با جشن ولایتعهدی امام رضا(علیه السلام) که از جانب «مأمون» ترتیب داده شده بود در همان مجلس مأمون صورت گرفت و مأمون گرچه خواست برای بقای حکومت خود عوام فریبی کند ولی امام رضا(علیه‌السلام) از این موقعیت استفاده کرده، حقایقی را برای مردم و برای قضاوت تاریخ بیان کرده است.

این رویداد در رمضان سال ۲۰۱ هـ ق در مرو مرکز حکومت مأمون واقع شد. و لازم به ذکر است مرو در آن زمان بزرگترین و مهم ترین پایتخت حکومت اسلامی بوده است.

پی نوشت:

  1. شیخ محمد بن نعمان مفید، الارشاد،تهران: انتشارات علمیه اسلامیه، ج ۲، ص ۲۵۲. الهامى، داود، سیرى در تاریخ تشیع،قم: انتشارات مکتب اسلام، ص ۵۹۱.
  2. همان .
  3. شیخ مفید،پیشین، ج ۲، ص ۲۵۳. ـ الهامى، پیشین، ص ۵۹۱. ـ قمى، عباس، منتهى الآمال،قم: جاویدان علمى، ج ۲، ص ۳۲۷
  4. الهامی،همان ،۵۸۷.
  5. مفید،همان، ج ۲، ص ۲۵۳.

منبع: نرم افزار پاسخ ۲ مرکز مطالعات حوزه.

هجرت امام رضا (ع) به ایران

 سید علیرضا سید کبارى

عصر رضوى

حضرت امام رضا – علیه السلام – پس از شهادت پدر بزرگوارش، در سال‏۱۸۳ هجرى در ۳۵ سالگى، عهده‏دار مقام مامت‏شد. دوره امامت ایشان بیست‏سال بود که ده سال نخست آن با خلافت «هارون‏ الرشید»، پن ج‏سال با خلافت «محمد امین‏» و پنج‏سال آخر با خلافت «عبدالله مامون‏» معاصر بود.

با شهادت امام موسى کاظم(ع)، سیاست ضد علوى عباسیان با شکست مواجه شد. مردم بیش از پیش به اهل بیت عصمت(ع) گرایش پیدا کردند و این گرایش حتى در میان خانواده خلفا و درباریان نیز رسوخ کرد. چنانکه گویند: زبیده، همسر رشید و نوه منصور و بزرگترین زن عباسى، شیعه شد و چون هارون الرشید از آن آگاهى یافت، سوگند خورد که طلاقش دهد. روایت‏شده است که وقتى جسد مطهر امام کاظم(ع) را به جمع پاسبانان حکومت آوردند و با سخنان زشت‏خبر مرگ آن بزرگوار را اعلام کردند، سلیمان، پسر منصور دوانیقى، فرزندان و غلامانش را فرمان داد جلوى این کار را بگیرند. او، خود، با پاى برهنه در پى جنازه حرکت کرد و قضیه را کتبا به اطلاع هارون الرشید رساند. هارون در پاسخ گفت: اى عمو، صله رحم کردى، خداوند به تو پاداش نیک دهد; به خدا سوگند، سندى بن‏شاهک این کار را به دستور ما انجام نداده است.

همه این کارها به خاطر هراس از شورش علویان سامان یافت. چه اینکه سلیمان بن ابى‏جعفر نیز از برگزیدگان دولت عباسى بود. مؤید این سخن اظهارات هارون در پاسخ به یحیى بن‏خالد برمکى است. یحیى نخست در باره امام کاظم(ع) سعایت کرد و مقدمات شهادت آن حضرت را فراهم آورد; آنگاه در باره امام رضا(ع) به هارون گفت: پس از موسى بن‏جعفر پسرش جاى او نشسته، ادعاى امامت مى‏کند.

هارون، از عواقب قتل موسى بن‏ جعفر(ع) بیم داشت، به یحیى گفت: آنچه با پدرش کردیم کافى نیست؟ مى‏خواهى یکباره شمشیر بردارم و همه علویان را بکشم؟

امام رضا(ع) با استفاده از فرصت‏بدست آمده، آشکارا اظهار امامت کرده; در حالى که مى‏دانیم امام صادق(ع)، پنج نفر را وصى خود خواند تا وصى برگزیده از گزند دشمنان در امان ماند.

بدین ترتیب باید گفت که عباسیان طى ۱۵ سال آغازین امامت امام رضا(ع) یا در هراس از علویان به سر مى‏بردند و یا به منازعات داخلى بین دو برادر، امین و مامون، مشغول بودند. سرانجام، پنج روز پیش از پایان محرم سال ۱۹۸ ق، امین از خلافت‏خلع و به قتل رسید. در این دوره حکومتهاى مستقلى چون «ادارسه‏» و «اغالبه‏» پاى گرفتند و قیام ابوالسرایا روى داد. در این قیام بیش از بیست‏هزار نفر شرکت داشتند و شهرهاى زیادى به تصرف قیام‏کنندگان در آمد. در سال‏۱۹۹ هجرى، ابوالسرایا به دست نظامیان مامون کشته شد.

نام برخى از والیان شهرهاى تصرف شده چنین بود:

والى کوفه; اسماعیل بن‏على بن‏اسماعیل بن‏امام جفعرصادق(ع)والى یمن; ابراهیم بن‏موسى بن‏جعفر(ع)والى اهواز; زید بن‏موسى بن‏جعفر(ع) (زیدالنار)والى بصره; عباس بن‏محمد بن‏عیسى بن‏محمد بن‏على بن‏عبدالله بن‏جعفر بن‏ابیطالب‏والى مکه; حسن بن‏حسن افطس‏والى واسط; جعفر بن‏محمد بن‏زید بن‏على‏واسط; حسین بن‏ابراهیم بن‏امام حسن(ع)

ولایتعهدى امام رضا(ع)

تزلزل شخصیت مامون و قیامها و حکومتهاى مستقلى که در اندک مدتى جان گرفته بود، او را بر آن داشت تا به همان سیاست پیشین عباسیان، که با شعارهایى به نفع علویان حکومت عباسى را از آن خود ساختند، تمسک جوید و رژیم عباسى را با تدبیرى زیرکانه از سقوط حتمى نجات بخشد.

بیشتر حکومتهاى به استقلال رسیده و عموم قیام کنندگان و رهبران آنها از خاندان پیامبر بودند. چنانکه در قیام ابوالسرایا دو تن از برادران امام رضا(ع) ولایت‏یمن و اهواز را به دست گرفته بودند. مامون، که پس از شهادت امام کاظم(ع) از امامت على بن‏موسى الرضا(ع) آگاهى داشت، وى را ولیعهد خود ساخت تا آتش انقلابها و شورشهاى شیعى را فرو نشاند.

احمد شبلى مى‏ گوید: … چه بسا انگیزه بیعت گرفتن مامون براى ولایتعهدى امام رضا(ع) آن بود که مى‏خواست‏به آمال اهل خراسان پاسخ بدهد; زیرا آنان به اولاد على(ع) تمایل بیشترى داشتند.

علامه جعفر مرتضى حسینى مى ‏گوید:

در ارزیابى شورشهاى ضد عباسى به این نکته پى مى‏بریم که از سوى علویان خطرى جدى آنان را تهدید مى‏کرد; زیرا این شورشها در مناطق بسیار حساسى برمى‏خاست و رهبریشان نیز در دست افرادى بود که از استدلال قوى و شایستگى غیر قابل انکارى برخوردار بودند و بدان لحاظ هرگز با عباسیان قابل مقایسه نبودند.

اینکه مردم رهبران این شورشها را تایید مى‏کردند و دعوتشان را به سرعت پاسخ مى‏گفتند، خود دلیلى بود بر میزان درک طبقات مختلف ملت از خلافت عباسیان و نیز شدت خشمشان که بر اثر استبداد، ظلم و رفتارشان با مردم و بویژه با علویان برانگیخته شده بود.

در این میان، مامون بیش از هر کس دیگرى مى‏دانست که اگر امام رضا(ع) بخواهد از آن فرصت استفاده کند و به تحکیم موقعیت و نفوذ خویش بر ضد حکومت جارى بپردازد، چه فاجعه‏ اى در انتظارش است.

با توجه به موقعیت پیش آمده، مامون باید دست‏به کارى مى‏زد تا از ورطه هلاکت رهایى یابد. فرو نشاندن شورشهاى علویان، مشروعیت‏بخشیدن‏به حکومت عباسى، از میان بردن محبوبیت علویان، جلب اعتماد و مهر اعراب، خشنود ساختن عباسیان، مستمر ساختن تایید ایرانیان، تقویت‏حسن اطمینان مردم به خلیفه ‏اى که برادر خود را کشته است و از میان بردن خطر قیام رضوى بخشى از حقایقى بود که مامون را در اندیشه نیرنگ فرو برد. او چنان اندیشید که براى خلافت امام رضا(ع) از مردم بیعت‏بگیرد، تا امام را خلیفه مسلمانان و امیر بنى‏هاشم، اعم از عباسیان و طالبیان، قرار دهد. حضرت امام رضا(ع) با پیشنهاد مامون مخالفت کرد. اصرار مامون و خوددارى امام دو ماه به طول انجامید. سرانجام خلیفه به حضرت رضا(ع) چنین پیام داد:

«… تو همیشه به گونه ناخوشایندى با من برخورد مى‏کنى، در حالى که تو را از سطوت خود ایمنى بخشیدم. به خدا سوگند، اگر ولیعهدى را پذیرفتى که هیچ، و گر نه مجبورت خواهم کرد که آن را بپذیرى، اگر باز همچنان امتناع بورزى، گردنت را خواهم زد».

ناگفته پیداست که پیشنهاد خلافت هرگز جدى نبود، چگونه ممکن بود مامون، که براى به دست آوردن خلافت‏برادرش را از میان برد و عباسیان را از خود رنجاند، آن را به امام(ع) واگذار کند؟

این برنامه، مقدمه مساله ولایتعهدى امام رضا(ع) بود; مساله‏اى که حضرت(ع) دلایل پذیرش آن را چنین بیان کرده است:

۱٫ روزى «ابن‏ عرفه‏» از امام پرسید: به چه انگیزه‏اى وارد ماجراى ولعیهدى شدى؟ امام جواب داد: به همان انگیزه‏اى که جدم على(ع) را به ورود در شورا وادار کرد.

۲٫ امام در پاسخ ریان، یکى از یارانش، فرمود: … خدا مى‏داند چقدر از این کار بدم مى‏آمد. ولى چون مرا مجبور کردند که میان کشته شدن یا ولایتعهدى یکى را برگزینم … در واقع این ضرورت بود که مرا به پذیرفتن آن کشانید و من تحت فشار بودم.

در این روایت امام پذیرش ولایتعهدى را به پذیرش خزانه‏دارى از سوى حضرت یوسف مانند مى‏کند.

مامون در برابر اعتراض عباسیان به مساله ولایتعهدى امام رضا(ع) چنین گفت: «این مرد کارهاى خود را از ما پنهان کرده، مردم را به امامت‏خود مى‏خواند. ما او را بدین جهت ولیعهد قرار دادیم که مردم را به خدمت ما بخواند و به ملک و خلافت ما اعتراف کند. در ضمن شیفتگانش بدانند که او چنانکه ادعا مى‏کند نیست و این امر (خلافت) شایسته ماست نه او. همچنین ترسیدیم اگر او را به حال خود بگذاریم، در کار ما شکافى به وجود آورد که نتوانیم آن را پر کنیم و اقدامى علیه ما بکند که تاب مقاومتش را نداشته باشیم. اکنون که این شیوه را پیش گرفته، در کارش مرتکب خطا شدیم، و با بزرگ کردن او خود را در لبه پرتگاه قرار دادیم، نباید در کارش سهل ‏انگارى کنیم. بدین جهت ‏باید کم‏کم از شخصیت و عظمت او بکاهیم; باید او را پیش مردم به صورتى درآوریم که از نظر آنها شایستگى خلافت نداشته باشد. سپس در باره او چنان چاره‏اندیشى کنیم که از خطرات احتمالى‏اش جلوگیرى کرده باشیم‏».

هجرت امام رضا(ع) به ایران

وقتى کار امین پایان یافت و حکومت مامون استقرار پذیرفت. مامون ضمن نامه‏هاى متعدد از امام رضا(ع) خواست تا همراه بزرگان علوى به خراسان بیاید و چون با مخالفت امام رو به رو شد، پیکى براى انتقال امام رضا(ع) روانه مدینه کرد.

صدوق از محول سجستانى نقل مى‏کند: زمانى که پیکى براى بردن امام رضا(ع) به خراسان وارد مدینه شد، من آنجا بودم. امام براى خداحافظى از رسول خدا(ص) به حرم آمد. او را دیدم که چندین بار از حرم بیرون آمده، دوباره به سوى آرامگاه رسول خدا(ص) بازگشت و با صداى بلند گریست. من به امام نزدیک شده، سلام کردم و علت این امر را جویا شدم. امام در جواب فرمود: «من از جوار جدم بیرون مى‏روم و در غربت از دنیا خواهم رفت…»

حسن بن ‏على وشاء نقل مى ‏کند که، امام به من فرمود:

وقتى خواستند مرا از مدینه بیرون ببرند، اعضاى خانواده‏ام را جمع کردم و دستور دادم برایم چنان گریه کنند که صدایشان را بشنوم. سپس میان آنها دوازده هزار دینار تقسیم کردم و گفتم: من دیگر به سوى شما باز نخواهم گشت.

مامون دستور داد امام رضا(ع) را از مسیر بصره، اهواز و فارس به مرو ببرند. چون بیم آن داشت اگر امام از راه کوفه، جبل و قم حرکت کند، مهرورزى شیعیان شهرهاى فوق، حکومت مامون را به خطر اندازد. «تاریخ قم‏»، که از کهن‏ترین کتب موجود جهان تشیع است، هجرت امام رضا(ع) را چنین نقل مى‏کند:

«… مامون رضا را از مرو به مدینه در صحبت رجاء بن‏الضحاک به راه بصره و فارس و اهواز [به طوس آورد]و از براى او در آخر سنه ماتین بیعت‏به ولایت عهد بستند و امام على بن‏موسى الرضا علیهما السلام را به طوس زهر داد و روز دوشنبه، شش روز از ماه صفر مانده، سنه ثلاث و ماتین مدفون آمد و عمر او چهل و نه سال و چند ماه بوده است، و مدت ولایت عهد دو سال و چهار ماه و قبر و تربت او به دیهیست از دیههاى طوس که آنرا سناباد مى‏خوانند، به نزدیک نوقان در سراى حمید بن‏عبدالحمید الطائى الطوسى در پهلوى رشید…».

هجرت امام رضا(ع) یک مهاجرت سیاسى اجبارى بود که در سال ۲۰۰ هجرى به دستور خلیفه وقت انجام شد. مسیر هجرت امام از مدینه به مرو چنین است:

۱٫ مدینه‏۲٫ مکه (برخى این شهر را مسیر هجرت نمى‏ دانند).

۳٫ نباج‏۴٫ بصره‏۵٫ اهواز۶٫ اربق (اربک)۷٫ ارجان (بهبهان)۸٫ ابرکوه (ابرقوه)۹٫ ده شیر (فراشاه)۱۰٫ یزد۱۱٫ قدمگاه خرانق (مشهدک)۱۲٫ رباط پشت‏بادام‏۱۳٫ نیشابور۱۴٫ قدمگاه نیشابور۱۵٫ ده سرخ‏۱۶٫ طوس‏۱۷٫ سرخس‏۱۸٫ مرو

در جریان هجرت حضرت رضا(ع) سه مساله عمده روى داد که به ترتیب عبارت است از: بیمارى آن بزرگوار در اهواز، استقبال مردم در نیشابور و بیان حدیث‏سلسله الذهب و زندانى شدن در سرخس.

با توجه به استقبال بى‏نظیر مردم نیشابور از امام رضا(ع) و بیان حدیث‏ سلسله الذهب از سوى آن حضرت، رژیم عباسى چنان شایع کرد که امام رضا(ع) ادعاى الوهیت کرده، او را بدین اتهام در سرخس زندانى ساخت. اینکه امام(ع) چه مدت در زندان بود، معلوم نیست. ولى این واقعه نشان مى‏دهد که پذیرش ولایتعهدى امرى تحمیلى بود. با ورود امام به مرو، مامون براى انجام یافتن نقشه‏اش استقبال باشکوهى از وى به عمل آورد و پس از پذیرش ولایتعهدى از سوى امام، به نام آن جناب سکه زد.

باز گرداندن امام رضا(ع) از اقامه نماز عید فطر

علىّ بن ابراهیم قمّى ، به نقل از یاسر خادم و ریّان بن صلت حکایت کند:

چون جریان ولایتعهدى حضرت علىّ بن موسى الرّضا علیهما السلام تثبیت شد و عید سعید فطر فرا رسید، ماءمون – خلیفه عبّاسى – براى امام علیه السلام پیام فرستاد:

براى اقامه نماز عید آماده شود و در جمع مردم نماز عید را اقامه کند و براى ایشان خطبه و سخنرانى نماید.

حضرت رضا علیه السلام نیز براى وى ، پیام فرستاد: تو خود مى دانى که بین من و تو، عهد و پیمان بسته شد بر این که من در هیچ جریانى از امور حکومت دخالت نکنم .بنابر این ، مرا از اقامه نماز عید معذور و معاف بدار.

ماءمون پاسخ داد: مى خواهم مردم نسبت به ولایتعهدى شما مطمئنّ شوند و حقیقت فضل و علم شما را دریابند.

و آن قدر اصرار ورزید تا به ناچار حضرت رضا علیه السلام پذیرفت ؛ ولى مشروط بر آن که همانند حضرت رسول و امیرالمؤ منین صلوات اللّه علیهما نماز عید را اقامه نماید.

ماءمون نیز پیشنهاد حضرت را قبول کرد و اظهار داشت : به هر شکل که مایل هستى ، حرکت کن و نماز عید فطر را اقامه نما.

آن گاه امام علیه السلام فرمود که تمام افراد حکومت و مردمى که مایل به حضور در نماز عید هستند، فردا صبح ، اوّل وقت جلوى منزل حضرت آماده حرکت باشند.

پس تمامى دسته جات ، از اقشار مختلف مردان و زنان صبح زود جلوى منزل امام رضا علیه السلام حضور یافته و هر لحظه در انتظار خروج آن حضرت از منزل بودند.

و چون خورشید طلوع کرد، حضرت غسل نمود، لباس پوشید، عمامه اى سفید بر سر نهاد و یک سر آن را بر سینه و یک طرف دیگرش را بر شانه مبارکش قرار داد؛ و سپس خود را معطّر و خوشبو نمود و عصائى به دست گرفت و به اصحاب خود فرمود: هر کارى را که من انجام دادم و هر سخنى را که گفتم ، شما نیز همانند من انجام دهید و بگوئید.

بعد از آن ، حضرت با اصحاب خود، دسته جمعى با پاى برهنه و پیاده مقدارى حرکت کردند؛ و آن گاه حضرت سر به سوى آسمان بلند کرد و چند تکبیر گفت و تمام اصحاب و همراهان هم صدا با حضرت تکبیر گفتند.

همین که از منزل خارج شدند، جمعیّت انبوهى که از طبقات مختلف جلوى منزل گرد آمده بودند، حضرت را با آن حالت به همراه اصحابش مشاهده کردند، همگى سر تعظیم فرود آوردند و تمام آنچه بر تن پوشیده بودند بیرون آوردند و با پوششى ساده و پاى برهنه آماده حرکت شدند.

و حضرت همچنان تکبیرگویان به راه خویش ادامه مى داد و تمام جمعیّت نیز با حالت عجیبى تکبیر مى گفتند و به دنبال حضرت حرکت مى کردند، به طورى که گویا تمامى موجودات تکبیر مى گویند، در همین بین صداى تضرّع و شیون جمعیّت بلند شد.

و چون جریان را براى ماءمون تعریف کردند، فضل بن سهل به ماءمون گفت : چنانچه علىّ بن موسى الرّضا علیهما السلام با این کیفیّت به محلّ نماز برسد، احتمال آن مى رود که عامّه مردم بر علیه دستگاه حکومتى خلیفه شورش کنند و جان ما به خطر افتد، پس مصلحت آن است که خلیفه هر چه سریع تر او را از ادامه حرکت به سوى نماز باز دارد.

بنابر این ، ماءمون براى امام رضا علیه السلام پیام فرستاد: ما شما را به زحمت انداختیم و خسته شده اید، ما دوست نداریم که وجود شما صدمه اى ببیند، شما بازگردید و همان کسى که همیشه نماز را اقامه مى کرده است اکنون انجام خواهد داد.

پس از آن ، حضرت با شنیدن این پیام ، کفش هاى خود را پوشید و چون مراجعت نمود، و در بین مردم اختلاف شدیدى پدید آمد و جمعیّت متفرّق و پراکنده گشتند؛ و در نهایت نماز عید سعید فطر اقامه نگردید.(۱)

۱- اصول کافى : ج ۱، ص ۴۰۸، إ علام الورى طبرسى : ج ۲، ص ۷۶، عیون اخبارالرّضا علیه السلام : ج ۲، ص ۱۵۰، ضمن ح ۲۱٫

اسرار نهفته در ولایتعهدی امام رضا علیه السلام

 مهدى طائب

زندگى امام رضا علیه السلام همانند سایر ائمه، سرشار از درس و عبرت و هدایت است که می‏توانیم با توجه به آن، چراغ هدایت را در پیش راه خویش روشن سازیم.

زندگانی حضرت، دوران پر فراز و نشیبى را تشکیل می‏دهد و ابعاد گوناگونى را در این باره می‏توان مورد توجه قرار داد.

مساله ولادت و حوادث قبل از امامت و شرایط سخت دوران زندگى با پدر بزرگوارشان امام کاظم علیه السلام و یا شرایطى که پس از شهادت امام کاظم براى ایشان پیش آمد که شیعه در معرض انحراف سختى نسبت‏به امر امامت قرار گرفت و گروه «فطحیه‏» پدیدار شد و بزرگانى از شیعه، مدت‏ها دچار آن بودند، تا مرگ هارون و اوضاع نابسامان حکومت مرکزى در درگیرى بین امین و مامون و تا انتقال ایشان به خراسان جهت ولایتعهدی.

از آنجا که پرداختن به همه موضوعات از فرصت این مقاله بیرون است، به مرورى اجمالى بر دوره‏اى کوتاه از زندگى امام یعنى دوران انتقال به خراسان و قبول ولایتعهدی ایشان بسنده می‏کنیم.

قبل از ورود در بررسى اقدام حضرت در این دوره و ارزیابى علت و آثار آن مقدمه‏اى را مورد توجه قرار می‏دهیم:

خط مشى اصلى و اختلاف تاکتیک‏ها

امت اسلام به عنوان یک مجموعه، نتیجه تلاش ۲۳ ساله پیامبر اکرم است که توانستند در این مدت، امتى را پدیدار سازند که بتواند در تاریخ بشریت اثر گذار باشد و بار هدایت را به دوش کشد.

پس از پیامبر، مسؤولیت تداوم حرکت و هدایت‏به عهده امامان معصومین بود لیکن با رحلت پیامبر امت دچار حوادث و ناهنجاری‏هایى گشت که در اقدامات تمامى ائمه تا دوران غیبت و پس از آن اثر گذار شد. اما به هر تقدیر مسؤولیت‏حفظ و هدایت این امت‏بزرگ بر عهده آن‏ها بود و اگر چه به حسب ظاهر حکومت در دست دیگران قرار داشت اما همان حاکم را نیز امامان معصوم با اقدامات خود تحت تاثیر قرار می‏دادند و در مجموع، از فروپاشى و انهدام نظام اسلامى و استقرار کفر محض جلوگیرى می‏کردند.

از طرفى حفظ و بقاى خط اصیل اسلام و رشد تفکر صحیح اسلامى نیز بر عهده آن‏ها بود; یعنى بر طرف ساختن ناهنجارى عظیمى که پس از پیامبر، خود را نشان داد و چنان دامنگیر جامعه اسلامى شد که با شهادت دخت گرامى پیامبر نیز در آن هنگام اثر چندانى نسبت‏به بیدارى نمایان نشد و على علیه السلام مجبور به کناره‏گیرى ظاهری از درگیرى با متصدیان و زمامداران غاصب بودند.

در این دوران، اندک بودن یاران، شرایطى اینگونه را بر حضرت تحمیل می‏نمود و راه عبور از این ناهنجاری، تربیت و ساختن افرادى بود که نسبت‏به حق بینا و توجیه باشند.

بر اساس این واقعیت، حضرت به فعالیت در چند زمینه اهتمام ورزیدند:

الف) تعلیم و تربیت و بیدار سازى مسلمین نسبت‏به واقعیت‏ها و معارف اصلى و حقایق ب) تلاش در جهت جلوگیرى از انحراف بیش از حد زمامداران از خط اسلام ج) تلاش در جهت جلوگیرى از شکست زمامداران در برابر حکومت‏هاى کفر د) افشاى واقعیت زمامداران غاصب و افشاى حقیقت و روشن ساختن مشکلات پدید آمده براى مردم انجام این فعالیت‏های به ظاهر متضاد، شرایط سختى را در برابر ائمه ما قرار می‏داد که تنها عصمت و علم و تایید الهى می‏توانست عامل موفقیت آن‏ها باشد.

فعالیت در چهار زمینه فوق، خط اصلى ائمه – یکى پس از دیگری – بود و تفاوت نوع اقدامات آن‏ها نیز به دلیل تفاوت شرایطى بود که در زمان‏هاى مختلف وجود داشت.

استراتژی واحدى بر حرکت همه امامان سایه افکن بود اما به دلیل تغیراتى که در برهه‏هاى مختلف وجود داشت، تاکتیک‏ها متفاوت می‏گشت و لذا می‏بینیم یک امام در مسیر زندگى خود اقدامات متنوعى را بروز می‏دادند که این تنوع به دلیل تفاوتى بود که در شرایط رخ می‏داد. مثلا می‏بینیم امام حسین علیه السلام در زمان معاویه اقداماتشان کاملا آرام و سرى است اما به ناگاه در زمان یزید به حرکت همراه با خروش و فریاد تبدیل می‏شود و یا در اقدامات سایر ائمه، گاهى مماشات و گاهى اعتراض وجود دارد که همه به دلیل تفاوت شرایط است.

نوع کلى برخورد خلفا با امام رضا علیه السلام

امام رضا علیه السلام در دوران تصدى امر امامت‏با وضعیت متفاوتى مواجه بودند.

در آغاز، همزمان با هارون بودند که در هنگام به شهادت رساندن امام کاظم علیه السلام خود را در اوج اقتدار می‏دید و به مبارزه بى امان با امام و یاران او کمر همت‏بسته بود و بسیارى از سران شیعه را زندانى و به دنبال بقیه آن‏ها بود که داستان ابن ابی عمیر در این باره معروف و مشهور است.

با مرگ هارون و جریان برخورد مامون با امین که مدتى بنى عباس را به خود مشغول ساخته بود، وضعیتى متفاوت با دوران هارون برای امام پدید آمد. چرا که از طرفى خوف درهم ریختن اساس حکومت آن‏ها در این درگیری‏ها وجود داشت و از سوى دیگر فرصت مناسبى براى توسعه امر تعلیم و تربیت در بین شیعه بود و ارتباطات شیعه در این دوران بسیار قوى و بهتر از قبل بود.

پیروزی مامون وضعیت را به شدت تغییر داد. او در سیاست‏خود تدبیر جدیدى در برخورد با شیعه و امام آنان در پیش گرفت. اقدامى که قبلا هرگز سابقه نداشت و شاید خطرناکترین اقدام در راه ضربه زدن به سازمان شیعه بود.

مامون بدون درگیر شدن با امام و با اظهار عنایت نسبت‏به حضرت، ایشان را به خراسان یعنى مرو آن روز دعوت کرد و به انجام سناریویى پرداخت که اگر درایت امام نبود می‏توانست ضربه‏اى هولناک بر پیکر سازمان شیعه وارد سازد. اما امام با درایت‏خویش مکر مامون را بی‏اثر نمود به گونه‏اى که همان طرح به برنامه‏اى جهت توسعه شیعه و گسترش سازمانش انجامید، گو این که جان خویش بر سر این راه نهاد.

اینکه مامون براى استحکام قدرت خویش به امام نیاز داشت و یا در صدد خاموش ساختن تحرکات علویان در اطراف حکومت‏خود بود و یا براى جلب نظر عباسیان به سوى خود که اگر با او همکاری نکنند به همکارى با علویان خواهند پرداخت و قدرت او بر باد خواهد رفت، همگى تحلیل‏هایى است که ممکن است‏به نوعى در این اقدام دخیل باشد اما دلیلى را که خود حضرت در این باره بیان می‏دارد پرده از اصلی‏ترین راز این ماجرا کنار می‏زند که همانا تنها هدف او، تخریب شخصیت امام در راستاى تسلط بر سازمان شیعه بود که پدران مامون با استفاده از روش‏هاى قهرى براى رسیدن به آن ناکام بوده‏اند و این سازمان هر روز گسترش بیشترى داشته و تا اعماق حکومت عباسیان نفوذ کرده بود تا حدى که برخى از وزراى آن‏ها شیعه بوده‏اند.

برای روشن شدن این مطلب، ماجراى احضار حضرت را به اختصار از قول «ابی الصلت هروی‏» یار و همراه حضرت در مرو – که از نزدیک شاهد ماجراها بوده و حوادث را از نزدیک مشاهده کرده – نقل می‏کنیم. این گفت وگو پس از احضار امام به مرو رخ داده است. (۱)

تحلیلى بر گفت وگوى امام با مامون

ابی الصلت می‏گوید:

«مامون به حضرت گفت: با توجه به شناختى که از مراتب فضیلت و علم و زهد و پاکى و عبودیت‏ شما دارم، شما را براى خلافت لایق‏تر می‏دانم.» حضرت فرمودند:

«بندگی خداوند افتخار من است و از زهد نسبت‏به دنیا در پى نجات از شر آن هستم و با دورى از گناهان رسیدن به درجاتش را آرزو دارم و با فروتنی در دنیا قرب الهى را می‏طلبم.»

مامون گفت: «تصمیم دارم حکومت را به شما واگذار کنم و با شما بیعت نمایم.»

حضرت فرمودند:

«اگر حکومت‏حق تو است و خداوند آن را براى تو قرار داده است پس حق ندارى آن را براى دیگرى قرار دهى و لباسى را که خداوند به تو ارزانى داشته از تن بیرون کنى و به دیگری بدهى و اگر خلافت‏حق تو نیست نمی‏توانى چیزى را که به تو ربطى ندارد به من ببخشی.»

تا اینجا حضرت همه حق را براى او بیان داشتند و مامون را در یک گفتار منطقى و کوتاه محکوم ساختند.

شاید گمان مامون بر این بود که حضرت در برخورد اول از قبول حکومت امتناع می‏کنند و مامون می‏تواند براى همه اینگونه وانمود کند که على بن موسى براى خود حقى در حکومت قایل نیست و یا بالاتر از این، حکومت را وظیفه خود نمی‏داند و الا نمی‏توانست از زیر بار آن شانه خالى کند. و با این سخن فلسفه امامت و رهبرى را مخدوش نماید.

پاسخ امام او را در چالشى سخت گرفتار ساخت که حکومت من چه ربطى به تو دارد؟ تو باید وظیفه خود را انجام دهى و تکلیف خود را معین نمایى که آیا حق حکومت دارى یا خیر؟

در این جا حضرت بر یک نکته بسیار مهم تاکید می‏نمایند که حکومت‏حقى مانند سایر حقوق نیست که انسان بتواند با وجود قدرت بر استیفا، از آن چشم پوشى نماید. بلکه مساله حکومت‏بر مردم دائر بین حرمت و وجوب است‏یعنی یا وظیفه است که باید به انجام آن پرداخت و یا ربطی به شخص ندارد و براى او مجعول نیست که در این صورت تصرف و یا دخالت در آن حرام می‏باشد.

اگر خلافت را خداوند براى تو قرار داده پس چگونه می‏توانى از انجام آن خوددارى نمایى و اگر براى تو مجعول نیست‏با کدام مجوز در آن دخالت کرده‏ای؟

در این جا مامون از قالب دروغین خود خارج می‏شود و ماهیت واقعى خویش را نمایان می‏سازد و می‏گوید:

«باید این را قبول کنید.»

حضرت بار دیگر فرمودند:

«اگر به اختیار من باشد هرگز آن را نمی‏پذیرم.»

مامون در آن جلسه، دیگر قضیه را پی‏گیرى نمی‏کند. و به این ترتیب چند روزى گذشت و مامون تلاش می‏کرد تا به نوعى وافقت‏حضرت را جلب کند تا بالاخره مایوس شد و به ایشان گفت: «اگر نسبت‏به بیعت من با خودتان راضى نیستید لا اقل جانشینى مرا قبول کنید تا حکومت پس از من براى شما باشد.»

حضرت فرمودند:

«پدرانم از پیامبر نقل کرده‏اند که من قبل از تو با زهر کشته خواهم شد و در کنار هارون مدفون می‏شوم.»

مامون گریه کنان گفت: «اى پسر رسول خدا چه کسى جرات چنین عملى را دارد در حالى که من زنده باشم؟»

حضرت فرمودند:

«اگر تصمیم بر افشاء بود قاتل را می‏توانستم معرفى کنم.»

مامون گفت: «می‏خواهى راحت‏طلبى کنى و این (حکومت) را قبول نکنى تا مردم بگویند نسبت‏به دنیا بی‏اعتنا است.» وقتى راه‏هاى تزویر بر مامون بسته شد و سخنان امام او را در چالش قرار داد و بازى جانشینى نیز این گونه در هم ریخت، به اسائه ادب و تخریب شخصیت امام از زاویه‏ای دیگر پرداخت و امام را متهم نمود که شما عافیت طلب هستید و می‏خواهید با تظاهر به زهد از مردم استفاده نموده و گذران عمر نمایید و وجاهت و محبوبیت دروغینى براى خود کسب نمایید.

حضرت این توطئه او را نیز این‏گونه خنثى فرمودند:

«خدا می‏داند که من از کودکى دروغ نگفته‏ام و بى رغبتى من به دنیا به خاطر دنیا نیست و اگر بخواهم می‏توانم بگویم هدف تو از طرح این مطالب چیست.» مامون گفت: «به دنبال چه هستم؟»

حضرت فرمودند: «اگر حقیقت را بگویم در امانم؟» گفت: «آری‏»

فرمودند:

«تو می‏خواهى مرا در موضعى قرار دهى که این تصور براى مردم پیش آید که على بن موسى نه به خاطر زهد در دنیا از دستگاه حکومتى کناره می‏گرفت‏بلکه به خاطر این بود که دنیا نصیبش نمی‏شد. نمی‏بینید حالا که دنیا به او روى آورده چگونه جانشینى مامون را در آرزوى رسیدن به خلافت پس از او قبول کرد؟»

طبیعی است که امام براى افشاى مامون به اصلی‏ترین عاملی که براى او و امام مهم است اشاره می‏فرمایند و آن عامل را تخریب شخصیت امام و از بین بردن یک فکر ایجاد شده در ذهن مردم می‏دانند.

تمام هدف معصومین این بود که ثابت کنند حکومت و ریاست‏بر مردم طعمه‏اى نیست که در اختیار انسان‏ها باشد، بلکه وظیفه‏اى سنگین است که جز از عهده آن‏ها از کسى دیگر ساخته نیست تا به مسؤولیت‏هاى محوله عمل نماید و عالم به مقتضیات آن باشد. حکومت‏بر مردم مستلزم علم سرشار و عدالت گسترده و انصاف مطلق و بى رغبتى به دنیاى خویش است که همه این‏ها تنها در این افراد یافت می‏شود و دیگران اگر در مسیر تربیتى و اعتقادى آن ها قرار گیرند در کسب مراتب وجودى خویش از این منبع فیض بهره‏مند می‏گردند و می‏توانند در حد همان ظرفیت، در انجام این مسؤولیت‏خطیر، آن ها را یارى دهند.

اکنون اگر این تصور براى مردم و یاران امام ایجاد شود که همه این مطالب اوهام بوده و ائمه نیز طالب همین گونه قدرت و جایگاه هستند، لازمه‏اش تخریب همه دردها و رنج‏هاى بى شمار پیامبر و ائمه و یاران صدیقشان تا آن هنگام بود. یعنى تخریب مسیرى که پیروانش از اقلیتى اندک و انگشت‏شمار به تعدادى رسیده بودند که مامون خود را ناچار می‏دید براى از بین بردن این نیروى عظیم به ظاهر از حکومت‏خویش کناره‏گیری نماید و خود را با تمامى بنى عباس درگیر نماید.

امام کسى نیستند که مکر مامون بتواند بر ایشان غالب شود بلکه امام در پاسخ‏هاى بجا و مناسب به او همه ابزار خدعه او را علیه او قرار دادند.

همه چیز به ضرر مامون تمام شد. لذا بار دیگر نهان و کمون خود را آشکار ساخت و با عصبانیت گفت:

«از امانى که به تو داده‏ام سوء استفاده می‏کنى و با من این گونه ناروا و بر خلاف میل من رفتار می‏کنی. به خدا قسم بالاجبار باید قبول نمایى و اگر امتناع ورزى گردنت را می‏زنم.» همین جمله تمامى حیله او را تا ابد درهم ریخت و همه کسانى که شاهد این ماجرا بودند دریافتند که قبول این جایگاه اجبارى و غیر اختیارى است.

حضرت فرمودند: «خداوند از این‏که با دست‏خویش وسائل هلاکت‏خویش مهیا سازم منع کرده و لذا قبول می‏کنم اما مشروط بر این که در هیچ عزل و نصبى شرکت نکنم و هیچ رسم و سنتى را تغییر ندهم و تنها در مقام مشورت و دور از اجرا باشم. مامون به همین مقدار بسنده نمود.

دقت کنیم که امام با تدبیر الهى از موقعیت پیش آمده توانستند بهترین استفاده را در راه اهداف الهى خود بنمایند، به این صورت که در جلسه گفتار با مامون که از دید دیگران نیز مخفى نمانده، حیله و تزویر او را توسط خود او شکستند و همه چیز نسبت‏به هدف نهائى مامون به ضرر او تمام شد.

پاسخ به یک شبهه

در اینجا یک سؤال مطرح است:

امام نسبت‏به قبول این مسند وقتى تهدید به قتل شدند  با تلاوت آیه‏اى از قرآن، به دلیل نفى جواز القاء نفس در هلاکت، استدلال نمودند و جانشینى را با همان شروطى که بیان داشتند پذیرفتند. یعنى براى جلوگیرى از کشته شدن به وسیله شمشیر، مسند ولایتعهدى را قبول کردند، اما همین مامون چندى بعد حضرت را مجبور ساخت که از انگور و یا انار مسموم تناول کنند و چنانکه بعدا مشروح ماجرا را بیان خواهیم نمود، حضرت می‏دانستند که انگور زهرآلود، موجب شهادت ایشان خواهد شد اما تناول نمودند، سؤال این است که چرا حضرت در آن‏جا از خوردن انگور امتناع نکردند؟ آیا مگر خوردن انگور القاء نفس در هلاکت نبود؟

نکته اساسى در پاسخ به همین مساله نهفته است.

چنان که قبلا اشاره نمودیم امام چهار مطلب را دنبال می‏کنند:

۱) جلوگیرى از اضمحلال و یا ضعیف شدن حکومت مرکزى در برابر کفار که به طور مداوم مرزهاى حکومت را مورد تعرض قرار می‏دادند و اگر مرکزیت‏حکومت‏بنى عباس نسبت ‏به برخورد جدى با آن‏ها سست می‏شد و آن ها بر حکومت‏ سلطه می‏یافتند هیچ حد و مرزى را رعایت نمی‏کردند و همه چیز را نابود می‏ساختند.

۲) جلوگیرى از انحراف علماى عامه که مورد تایید حکومت‏بودند و آن‏ها نیز حکومت را تایید می‏کردند. این دسته از علما اگر چه امامت ائمه را قبول نداشتند، اما امامان شیعه تلاش می‏کردند با القاى معارف اصیل اسلام و تشویق آن ها به سنت رسول الله، انحراف از مسیر اسلام را کاهش داده و آنها را نسبت‏به بقاى در مسیر دین تشویق نمایند.

۳) جلوگیرى از اضمحلال و نابودى شیعه که با تلاش مستمر ائمه از اقلیت محض به سازمانى قابل قبول مبدل گشته و اکنون در نقاط مختلف به تعلیم و تربیت و توسعه نیروى انسانى مشغول هستند که کوچکترین اشتباهى در رفتار با مامون و بنی‏عباس، موجب دادن بهانه به دست آن‏ها در راه نابود سازى سران و سردمداران این جریان است و دستگاه بنى عباس می‏توانست‏با یافتن اندک توجیهی، شمشیر کشیده آن‏ها را از دم تیغ بگذراند.

۴) جلوگیرى از انحراف شیعه و گم کردن راه.

۵) افشاى ماهیت ‏بنى عباس و انحراف آن‏ها از مسیر حق.

ورود امام به دستگاه حکومت، از طرفى براى توسعه شیعه و بر طرف ساختن برخى از مشکلات و تضییقات نسبت‏به آن‏ها مؤثر بود و می‏توانست فضا را براى اقدامات فرهنگى آن‏ها باز نماید، چرا که پس از وارد شدن امام در این منصب، وضعیت‏شیعیان و یاران ایشان یعنى دوستداران ولیعهد و جانشین خلیفه متفاوت می‏گشت و این در مقابل فرمانداران و والیان بنى عباس به عنوان مانعى بزرگ در راه اعمال فشار بر شیعیان بود.

فرمانداران و والیان بنى عباس نسبت‏به هدف مامون از ولایتعهدى امام رضا علیه السلام یا توجیه نبودند و یا اگر هم می‏دانستند تا هنگامى که مامون تظاهر به رفتار مناسب با امام داشت، آن‏ها مجبور بودند چنان رفتارى را اعمال نمایند. بنابراین یاران و بستگان امام در اطراف و اکناف با استفاده از عنوان ولایتعهدى به فعالیت مشغول بودند و کسى نمی‏توانست متعرض آن‏ها شود و با استفاده از این فضا توانستند معارف شیعه را با برگزار نمودن کلاس‏ها و تشکیل حلقه‏هاى درس احیا نمایند.

افرادی همچون محمد بن ابى عمیر که در دوران هارون در شرایط دشوارى قرار داشتند و زندانى هارون بوده و شکنجه می‏شدند، اکنون می‏توانستند با خیالى راحت‏به تعلیم و تربیت و توسعه معارف شیعى بپردازد.

از طرفى ورود امام در دستگاه حکومتى بنی‏عباس می‏توانست‏براى شیعه موجب انحراف باشد که گمان کنند دستگاه بنى عباس همان چیزى است که ائمه خواستار آن بودند و یا نسبت‏به مامون دچار انحراف در قضاوت شوند که امام با شرایط مندرج در عهد خود با مامون زمینه چنین تصورى را تا حد توان زایل ساختند.

علمای عامه نیز با ورود حضرت به این منصب فرصتى یافته‏اند تا ارتباط بیشترى با امام داشته باشند و از این طریق، امام علیه السلام معارف اسلام را به آن‏ها منتقل نماید و آن‏ها شنوای احادیث از ایشان باشند. افرادى همچون احمد بن حنبل و ابن ادریس; رئیس مذهب شافعى از نمونه افرادى هستند که در این زمان یا با یاران امام مرتبط بوده و بهره حدیثی می‏بردند و یا با خود امام مرتبط بودند.

طبیعی است که بودن امام در کنار مامون، او را مجبور می‏ساخت تا ولو به شکل ظاهرى بسیارى از مقررات اسلامى را رعایت نماید و در قضاوت از ظلم و جور دورى نماید و قضات او نظر امام را رعایت نمایند.

نقشه شهادت

مجموع این پیامدهاى مثبت‏براى امام و یاران او، مامون را متوجه ساخت که اشتباه بزرگى را مرتکب شده و باید مشکل را حل نماید و راهى را غیر از نابود ساختن حضرت نمی‏یافت.

قتل حضرت به دو شکل ممکن بود:

الف) این که مخالفت‏خود با حضرت را براى همه علنى سازد. که در این صورت از دو حال خارج نبود: یا کسى علیه او شورش نمی‏کرد و می‏توانست‏بر اوضاع مسلط باشد. در این صورت تمامى یاران امام در معرض خطر قرار می‏گرفتند و افرادی همانند صفوان بن یحیی، محمد بن ابى عمیر، ابی داود المسترق، محمد بن حسن واسطی، حسن بن محبوب، عثمان بن عیسی، على بن حکم، حسن بن على بن فضال، على بن اسباط، احمد بن ابى نصر بزنطی، عبدالله بن مغیره و نظایر آن ها که نمونه‏هایى از ربیت‏یافتگان مکتب اهل بیت در زمان خویش و ناقل معارف مکتب اهل بیت‏به نسل‏هاى بعدى بودند و هر یک نویسنده ده‏ها کتاب و رساله و اثر در موضوعات مختلف معارف و تاریخ و حدیث‏شیعى بودند در معرض خطر بودند.

صورت دوم این که یاران امام و سایر افرادى که به هر دلیل در هواى مخالفت‏با مامون بودند، این مساله را دست آویز قرار دهند و به مخالفت عملى و قیام مسلحانه علیه مامون بپردازند که نتیجه این اقدام، در هم ریختن شیرازه حکومت و هرج و مرج و پیدایش زمینه براى درهم ریختن حکومت مرکزى و خطر ورود کفار از بیرون و سرازیر شدن آن ها براى قلع و قمع مسلمانان بود.

ب) امام را پنهانى به قتل برساند و ظاهرا مرگ امام به دلیل بیمارى و ناگهانى جلوه کند و مامون نیز همچنان در نظر مردم موافق امام و دوستدار او باقى بماند.

مامون خود بیشتر طالب قتل بى سر و صداى حضرت بود، چرا که از عواقب کشتار علنى امام علیه السلام بیمناک بود. اما اگر خود را ناچار می‏دید حتما به این عمل اقدام می‏نمود.

و لذا راه دوم را در پیش گرفت و امام را به مجلس مشورت با خویش دعوت نمود و پس از مدتى مذاکره، براى پذیرایی، انار و انگور زهر آلود را نزد حضرت قرار داد و از ایشان خواست تا تناول کنند.

در اینجا دو راه در پیش امام بود: امتناع از خوردن انگور و یا انار زهرآگین که به معناى وادار ساختن مامون به قتل علنى و اعلان مخالفت رسمى با امام و یاران ایشان است و یا قبول تناول آن ها و وادار سازى مامون به ادامه سیاست تظاهر به دوستى با امام و یارانش تا سازمان شیعه از تهاجم او در امان بماند. امام راه دوم را به صلاح اسلام و شیعه دانستند. بنا بر این می‏توان گفت تمام همت امام این بود که مامون به تقابل علنى و رسمى با امام و یاران نپردازد و کشتن با شمشیر پیش نیاید.

تا کجا باید حفظ جان کرد؟

در این جا نکته‏اى خالى از لطف نیست که برخی براى فرار از مسؤولیت‏هایى که ممکن است‏خطر جانى در پى داشته باشد با تمسک به دلیل «لزوم اجتناب از ایقاع نفس در معرض هلاکت‏» ، از انجام وظایف شانه خالى می‏کنند و چه بسا به این تمسک امام، استشهاد می‏نمایند.

چنین افرادى باید توجه کنند که همیشه نمی‏توان به این آیه تمسک نمود و اصل شهادت در راه خدا هلاکت نفس نیست‏بلکه شهادت در راه خدا باید به گونه‏اى باشد که به مصلحت اسلام و شیعه تمام شود. یعنى آن جا که ماندن ترجیح دارد باید آن را اصل قرار داد و آن جا که جان لازم است‏باید جان را در معرض قرار داد و همین سخن در نوع شهادت نیز صادق است و استشهاد امام در آغاز براى اصل کشته شدن و یا نوع آن است اما در زمان بعدى امام به این دلیل استشهاد نمی‏کنند چرا که شهادت حتمى است و نوع آن به همین گونه به صلاح است.

گزارش شهادت قبل از وقوع

نکته دیگرى که در اقدامات امام درس‏آموز است، گزارشى است که امام قبل از وقوع جنایت توسط مامون به هرثمه می‏دهند و او را که از نزدیکان امام و از اطرافیان مامون است از ماجراى ترور با خبر می‏سازند تا در زمینه اطلاع رسانى به مردم و شیعه و افشاى ماهیت مامون مؤثر باشد.

مامون با قتل پنهانى ممکن بود از شیعه و همکارى آن‏ها سوء استفاده نماید و چنان وانمود کند که قبلا امام را دوست داشته و شیعه را به همکارى و ورود در دستگاه خود تشویق نماید.

امام با برنامه ریزی، از تحقق این نقشه او نیز جلوگیرى کردند و هرثمه را در جریان ترور شدن توسط مامون قرار دادند و جزئیات را به گونه‏اى براى او نقل می‏کردند که جاى هیچ گونه تردیدى براى او باقى نماند.

هرثمه در دستگاه مامون مقرب و گویا رابط بین امام رضا و مامون بود و پیام‏هاى مامون را به امام منتقل می‏کرد.

وی می‏گوید: «تا پاسى از شب در خدمت مامون بودم تا این که مرا اجازه مرخصى داد. به منزل رفتم، اما ساعاتى نگذشته بود که پیک امام رضا آمد و گفت: شما را خواسته‏اند. به سرعت‏به منزل ایشان رفتم. به من فرمودند: مطالبى است که براى تو می‏گویم. خوب گوش کن. هنگام رحلت و پیوستن من به پدرانم فرا رسیده و این طاغى تصمیم به قتل من گرفته است و زهر را به وسیله سوزن درون انگور قرار داده و انارها را نیز در دستان غلامانش که آلوده به سم است قرار می‏دهد تا پس فشردن انار، دانه‏ها به سم آلوده شود و او امروز مرا دعوت می‏کند و در مجلس از من می‏خواهد انگور یا انار را تناول کنم و این‏گونه شهادت من رقم خواهد خورد.» هرثمه می‏گوید: «روز، هنگامى که نزد مامون بودم به من گفت: نزد اباالحسن برو و بگو شما نزد ما می‏آیید یا من نزد شما بیایم. براى رساندن پیام مامون نزد ایشان شتافتم اما به محض رسیدن به منزل حضرت، ایشان فرمودند:

هرثمه! آنچه به تو گفتم در خاطرت حفظ کرده‏ای؟ گفتم: آری. حضرت مرکب خود را سوار شدند و به مجلس مامون رفتیم.

مامون به گفت وگو با حضرت پرداخت و پس از مدتى دستور داد انگور و انار بیاورند. من که قبلا از امام آن سخنان را شنیده بودم بدنم به لرزه افتاد و برای این که مامون متوجه حالم نشود از جلسه بیرون رفتم…

منتظر ماندم تا نزدیک اذان امام بیرون آمدند و به منزل رفتند. طولی نکشید که شنیدم مامون اطباء را احضار کرده و من که علت را جویا شدم گفتند: اباالحسن دچار بیمارى شده و مامون براى علاج ایشان دکتر خواسته است. مردم نمی‏دانستند که ماجرا چیست و تردید داشتند اما من یقین داشتم که قاتل، مامون است. (۲)

همین گزارش توانست‏شیعه و بسیارى از مردم را در آن زمان و در طول تاریخ نسبت‏به واقعیت آگاه سازد و از سالوس بزرگى همچون مامون، شکست‏خورده‏اى ناتوان بسازد که:

«مکروا و مکر الله والله خیر الماکرین‏»

پی‏نوشت‏ها:

۱) گفتار مزبور را صدوق در علل الشرایع از استادش حسین بن ابراهیم بن ناتانه

از على بن ابراهیم از پدرش ابى الصلت هروی نقل می‏کند.

۲) عیون اخبار الرضا، ج ۱، ص ۲۷۵.

  

نحوه شهادت امام رضا (علیه السّلام)

 حضرت امام رضا ـ علیه السّلام ـ در سال ۱۴۸ هـ .ق در شهر مدینه متولد شد،[۱] و در ماه صفر سال ۲۰۳ هـ .ق در سن ۵۵ سالگی در شهر طوس خراسان به شهادت رسید.

در باب شهادت ایشان تقریباً تمام علمای شیعه و عده زیادی از علمای اهل سنت قائلند که آن حضرت مسموم و شهید شده اند. درباره عامل شهادت اختلاف نظر و اقوالی وجود دارد که به آنها اشاره خواهیم کرد.

قول مشهور این است که آن حضرت توسط مأمون خلیفه عباسی مسموم شده و به شهادت رسیده اند.

برخی از علمای اهل سنت قائلند که مأمون، امام رضا ـ علیه السّلام ـ را مسموم نکرده است. و برای این گفته خود دلائلی هم ذکر می کنند. از جمله آن دلائل این است که مأمون دختر خود را به همسری امام جواد ـ علیه السّلام ـ درآورد. مأمون به برتری امام رضا ـ علیه السّلام ـ در برابر علما استدلال می کرد. بعد از درگذشت امام رضا ـ علیه السّلام ـ مأمون بسیار ناراحت و غمگین بود و… در ادامه خواهیم گفت که به هیچ یک از دلائل در این رابطه نمی توان استناد کرد. عده ای از علمای اهل سنت قائلند که ایشان مسموم شده اند و عامل جنایت، عباسیان (غیر از مأمون) بوده اند. به عنوان نمونه ابن جوزی می گوید: «وقتی عباسیان دیدند خلافت از دست آنها خارج شد (به واسطه ولایتعهدی) و به دست علویان افتاد، امام رضا ـ علیه السّلام ـ را مسموم کردند.[۲]» این قول نیز چندان صحیح به نظر نمی رسد چرا که «بیشتر مورخین و روات اجماع دارند که مأمون سم را به امام ـ علیه السّلام ـ داده نه غیر او»[۳]. علاوه بر اینکه مأمون برای این کار انگیزه هم داشته که به آن اشاره خواهد شد. روایاتی از امام رضا ـ علیه السّلام ـ وارد شده است که در این روایات آن حضرت شهادت خویش را پیشگویی کرده اند و عامل این جنایت را مأمون دانسته اند. امام رضا ـ علیه السّلام ـ به هرثمه بن اعین می گوید: «موقع مرگ من فرا رسیده است این طاغی (مأمون) تصمیم گرفته مرا مسموم کند…»[۴].

شهید مطهری می نویسد: «قرائن نشان می دهد که امام رضا ـ علیه السّلام ـ را مسموم کردند و یک علت اساسی همان قیام بنی العباس در بغداد (بر علیه مأمون) بود. مأمون در حالی حضرت رضا ـ علیه السّلام ـ را مسموم کرد که از خراسان به طرف بغداد می رفت و مرتب اوضاع بغداد را به او گزارش می دادند. به او گزارش دادند که بغداد قیام کرده او دید که حضرت رضا ـ علیه السلام ـ را نمی تواند عزل کند و اگر با این وضع بخواهد برود آنجا کار بسیار مشکل است. برای اینکه زمینه رفتن آنجا را فراهم کند و به بنی العباس بگوید کار تمام شد حضرت را مسموم کرد و آن علت اساسی که می گویند و قابل قبول هم هست و با تاریخ وفق دارد همین جهت است»[۵].

به نظر می رسد انگیزه اصلی مأمون در به شهادت رساندن امام رضا ـ علیه السّلام ـ همین مطلبی باشد که ذکر شد. چرا که قیام عباسیان در بغداد جز به خاطر ترس از روی کار آمدن علویان نبوده است.

طبری می نویسد: «مأمون نامه ای به بنی عباس در بغداد نوشت و مرگ علی بن موسی ـ علیه السّلام ـ را به آنان اعلام کرد و از آنان خواست که به اطاعت او درآیند زیرا دشمنی آنان با او جز با بیعت وی با علی بن موسی ـ علیه السّلام ـ نبوده است.[۶] از دیگر موجباتی که مورخان در قتل امام رضا ـ علیه السّلام ـ ذکر کرده اند، کینه ای می دانند که مأمون از امام رضا ـ علیه السّلام ـ به دل گرفته بود. طبرسی می نویسد: علتی که موجب شد مأمون امام رضا ـ علیه السّلام ـ را به شهادت برساند این بود که آن حضرت بی محابا (و بدون ترس) حق را در برابر مأمون اعلام می کرد. در بیشتر موارد در مقابل او قرار می گرفت که موجب عصبانیت و کینه او می شد…»[۷]. همانگونه که بیان شد از نظر روایات شیعی شکی نیست که مأمون حضرت رضا ـ علیه السّلام ـ را مسموم کرد.[۸] امّا اینکه کیفیت این عمل چگونه بوده است؟ روایات چندی وجود دارد که به آنها اشاره می کنیم. روایتی را شیخ مفید از عبدا… بن بشیر نقل کرده که عبدا… گفت: مأمون به من دستور داد که ناخنهای خود را بلند کنم… سپس مرا خواست و چیزی به من داد که شبیه تمر هندی بود و به من گفت: این را به همه دو دست خود بمال… سپس نزد امام رضا ـ علیه السّلام ـ رفت و به من دستور داد که انار برای ما بیاور من اناری چند حاضر کردم و مأمون گفت: با دست خود آن را بفشار، من فشردم و مأمون آن آب انار را با دست خود به حضرت خورانید و همان سبب مرگ آن حضرت شد و پس از خوردن آن آب انار دو روز بیشتر زنده نماند»[۹]. روایت دیگری را شیخ مفید از محمد بن جهم ذکر کرده که می گوید: «حضرت رضا ـ علیه السّلام ـ انگور دوست می داشت پس قدری انگور برای حضرت تهیه کردند. در حبه های آن به مدت چند روز سوزنهای زهرآلود زدند. سپس آن سوزنها را کشیده و به نزد آن بزرگوار آوردند… آن حضرت از آن انگورهای زهرآلود بخورد و سبب شهادت ایشان شد».[۱۰]

روایتی از اباصلت هروی نیز نقل شده که می گوید: مأمون امام رضا ـ علیه السّلام ـ را فراخواند و آن حضرت را مجبور کرد از انگور بخورد آن حضرت به واسطه آن انگور مسموم شد.[۱۱]»

بنابراین، ادله ای که اهل سنت ذکر کرده اند که مأمون امام رضا ـ علیه السّلام ـ را به شهادت نرسانده بی اساس می باشد. چرا که مأمون فردی بود که به خاطر حکومت، برادر خویش امین را به قتل رساند و محبوبیت امام رضا ـ علیه السّلام ـ در نزد او از برادرش بیشتر نبود. و گریه ظاهری او بعد از مرگ امام ـ علیه السّلام ـ به جهت منحرف کردن اذهان علویان و طرفداران امام رضا ـ علیه السّلام ـ بوده است.

«بعد از شهادت امام رضا ـ علیه السّلام ـ شیعیان بدن شریف آن حضرت را در خراسان تشییع کردند. این تشییع جنازه به حدی پر شور بود که تا آن زمان مثل آن دیده نشده بود، همه طبقات در تشییع جنازه امام حاضر شدند»[۱۲]. امام رضا ـ علیه السّلام ـ در سال ۲۰۳ هـ.ق در شهر طوس به خاک سپرده شد.

پى‌‏نوشتها

۱ـ زندگی سیاسی هشتمین امام:جعفر مرتضی حسینی.

۲ـ پیشوایان، سید کاظم ارفع.

۳ـ حضرت رضا(ع)، فضل الله کمپانی.[۱] . شیخ مفید، الارشاد، ترجمه سید هاشم رسولی محلاتی، تهران، انتشارات علمیه اسلامیه، چاپ دوم، بی تا، ج ۲، ص ۲۶۱٫

[۲] . باقر شریف القرشی، حیاه الامام علی بن موسی الرضا(ع)، قم، نشر سعید بن جبیر، ۱۳۷۲ش، ج ۲، ص ۳۷۱٫

[۳] . همان.

[۴] . محمد بن جریر بن رستم طبری، دلائل الامامه، قم، منشورات الرضی، ۱۳۶۳، ص ۱۷۸٫

[۵] . مطهری، مرتضی، سیری در سیره ائمه اطهار، تهران، صدرا، چاپ بیست و هفتم، ۱۳۸۴، ص ۲۱۰٫

[۶] . محمد بن جریر طبری، تاریخ طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، تهران، اساطیر، چاپ دوم، ۱۳۶۴، ج ۱۳، ص ۵۶۷۶٫

[۷] . فضل بن حسن طبرسی، اعلام الوری، قم، مؤسسه آل البیت(ع)، ۱۴۱۷، ج ۲، ص ۸۰؛ شیخ مفید، همان، ج ۲، ص ۲۶۰٫

[۸] . مطهری، مرتضی، همان، ص ۲۱۱٫

[۹] . شیخ مفید، همان، ج ۲، ص ۲۶۲ـ۲۶۱٫

[۱۰] . همان، ص ۲۶۲٫

[۱۱] . فضل بن حسن طبرسی، همان، ص ۸۳ـ۸۲٫

[۱۲] . باقر شریف القرشی، همان، ص ۳۷۵٫

منبع :پایگاه اندیشه قم

اهداف مأمون از ولایت عهدی امام رضا(ع)

سيد جواد حسينى

اهداف مأمون از طرح ولايتعهدى

با استقرار مأمون بر سرير قدرت و انتقال قدرت از بغداد به «مرو»، کتاب زندگانى امام هشتم عليه السلام ورق خورد و صفحه تازه‌اى در آن گشوده شد؛ صفحه‌اى که در آن، حضرت سالها دچار اندوه و رنج و ناملايمات شد. مأمون براى حفظ ظاهر نمي‌توانست مانند پدران خود هارون و منصور و … برخورد کند و او را به زندان بيفکند و يا مورد شکنجه و آزار قرار دهد. از اين رو، روش تازه‌اى انديشيد و آن اينکه تصميم گرفت با طرح ولايتعهدى و اظهار محبت به آن حضرت، او را به «مرو»، يعنى مقر حکومت خود بکشاند و ضمن استفاده از موقعيت علمى و اجتماعى آن حضرت، کارهاى او را تحت نظارت کامل قرار دهد. يقيناً پيشنهاد ولايتعهدى و يا خلافت از طرف او صادقانه نبود؛ چرا که او براى همين خلافت برادرش را به قتل رساند و جنايتهاى بي‌شمارى را مرتکب شد و قابل تصور نيست که آن را به دشمن سرسخت خاندان خويش، يعنى امام هشتم عليه السلام بسپارد. پس بدون هيچ شکى پشت پرده ولايتعهدى نقشه‌هاى شيطانى وجود داشته که به برخى از آنها اشاره مي‌شود:

1. از بين بردن مرکزيت شيعيان و علويان در مدينه و خاموش کردن قيام آنها.

2. بدنام کردن حضرت رضا عليه السلام در بين شيعيان و مبارزان؛ به اين صورت که آنها بگويند: «امام هم دربارى شد و …»؛ چنان که اباصلت به امام گفت: برخى مي‌گويند که شما ولايتعهدى مأمون را قبول کرده‌ايد، با آنکه نسبت به دنيا اظهار بي‌رغبتى مي‌فرماييد! حضرت فرمود: «به خدا قسم! اين کار خوشايند من نبود، ولى من بين پذيرش ولايتعهدى و کشته شدن قرار گرفتم.»[1]

3. فرو نشاندن شورشهاى علويان، مانند: قيام ابوالسرايا در کوفه که در نبرد او با طرفداران خليفه، دويست هزار نفر از طرفداران مأمون به هلاکت رسيدند و در بصره که محل اجتماع عثمانيان بود، زيد النار علوى قيام کرد و در مکه و نواحى حجاز، محمد بن جعفر، ملقب به «ديباج» قيام کرد و در يمن، ابراهيم بن موسى بن جعفر بر خليفه شوريد و در مدينه، محمد بن سليمان بن داود بن حسن دست به قيام زد.

همچنين در واسط، جعفر بن زيد بن على و نيز حسين بن ابراهيم بن حسن بن على قيام کردند و در مدائن، محمد بن اسماعيل بن محمد سر به شورش نهاد و … و کار به آنجا رسيد که اهالى بين النهرين و شام که به تفاهم و همراهى امويان و آل مروان و … شهرت داشتند، به محمد بن محمد علوى همدم ابوالسرايا گرويدند.[2] مأمون براى خاموش کردن قيامها به اين نتيجه رسيد که به على بن موسى الرضا عليه السلام پيشنهاد ولايتعهدى دهد.

4. گرفتن اعتراف از علويان مبنى بر اينکه حکومت عباسيان حکومتى مشروع است.

5. از بين بردن محبوبيت و احترامى که علويان در ميان مردم از آن برخوردار بودند.

6. تقويت حس اطمينان مردم نسبت به مأمون و تثبيت حکومت و موقعيت او.

7. تحت نظر گرفتن فعاليتها و رفتار و حرکات امام هشتم عليه السلام. بر اين امر شواهد مختلفى وجود دارد، از جمله:

يک. مأمون به رجاء بن الضحاک که مأمور آوردن حضرت على بن موسى الرضا عليه السلام از مدينه به مرو بود، دستور داد که تمام کارهاى امام را زير نظر بگيرد.

دو. احمد بن محمد بن بزنطى از حضرت درخواست ملاقات کرد. حضرت فرمود: فعلاً ميسر نيست [چون تحت نظر مي‌باشم].

سه. هشام بن ابراهيم راشدى از کسانى بود که امور امام دست او بود و تمام کارها و ارتباطات حضرت را براى مأمون و فضل بن سهل ذوالرياستين، وزير مأمون، گزارش مي‌داد.[3]

چهار. اباصلت مي‌گويد: در حين مناظرات وقتى حضرت بر مخالفان غلبه مي‌کرد، تمام حاضران مي‌گفتند: به خدا قسم! او از مأمون به خلافت سزاوارتر است و جاسوسان اين مطلب را به مأمون مي‌رساندند.[4]

8 . پايگاه اجتماعى و مردمى پيدا کردن، مخصوصاً بين ايرانيان و دوستداران اهل بيت عليهم السلام.

آنچه به عنوان اهداف مأمون در طرح ولايتعهدى ياد شد، صرف ادعا نيست، بلکه در کلمات خود مأمون نيز بدانها اشاره شده است؛ چنان که مأمون در پاسخ اعتراض حميد بن مهران (يکى از درباريان مأمون) و گروهى از عباسيان به اين مسئله که چرا ولايتعهدى را به امام رضا عليه السلام سپرده، چنين مي‌گويد: اين مرد (امام رضا عليه السلام) از ما پنهان و دور بود و مردم را به سوى خود دعوت مي‌کرد، ما خواستيم او را وليعهد خويش قرار دهيم تا دعوتش براى ما باشد و به سلطنت و خلافت، اعتراف کند و شيفتگان او دريابند که آنچه او ادعا مي‌کند [از بي‌اعتنايى به دنيا و حکومت و …] در او نيست و اين امر مخصوص ما [عباسيان] است، نه او. و [همين طور] ما بيمناک بوديم؛ اگر او را به حال خود رها مي‌کرديم، اتفاقى از ناحيه او پيش مي‌آمد که توان جلوگيرى آن را نداشتيم و قدرت تحمل آن را از دست مي‌داديم… .»[5]

امام هشتم عليه السلام نيز به خوبى با بصيرت و درايت، کاملاً اهداف شيطانى مأمون را مي‌دانست. به همين جهت، موضع‌گيريها و تدابيرى انديشيد که هم اهداف مأمون را به شکست کشاند و هم به اهدافى که خود مَدّ نظر داشت، رسيد.

مأمون در سال 200 ه. ق نامه‌ها و فرستادگان متعددى به حضور حضرت فرستاد و آن حضرت را با تأکيد و تشديد به خراسان دعوت کرد. در مرحله اول، حضرت فرمود: من دوست دارم در کنار قبر جدم بمانم …، ولى با اصرار آنها، حضرت متوجه شد که براى رفتن مجبور است؛ لذا دو راه در پيش داشت:

يک. رفتن به خراسان را قبول نکند که در اين صورت، او را دست بسته مي‌بردند و ثمره و فائده اين راه اين بود که شيعيان و اطرافيان متوجه مي‌شدند که امام را اجباراً مي‌برند، نه با اختيار و انتخاب خود؛ ولى به اهدافى که حضرت داشت نمي‌رسيد.

دو. حضرت با اختيار خود قبول کند که به مَروْ برود.

حضرت در اينجا طريق دوم را به جهت اهدافى که در نظر داشت، انتخاب کرد و از طرف ديگر، با حرکات و شيوه‌هاى مختلفى به شيعيان مدينه و اطرافيان خود فهماند که براى رفتن مجبور مي‌باشم که به نمونه‌هايى اشاره مي‌شود:

1. هنگام حرکت از مدينه به سوى خراسان، براى وداع به مسجد النبى کنار قبر رسول خدا صلى الله عليه و آله رفت و مکرراً با قبر پيامبر وداع مي‌کرد و بيرون مي‌آمد و دوباره نزد قبر برمي‌گشت و هر بار صدايش را به گريه بلند کرد [تا مردم متوجه شوند که اجباراً او را مي‌برند].

محوّل سجستانى مي‌گويد: محضر امام رضا عليه السلام رسيدم. بعد از سلام و دريافت جواب، رفتن حضرت را به سمت خراسان [براى ولايتعهدي] تبريک گفتم. حضرت فرمود: محوّل! به ديدار من بيا؛ زيرا از جوار جدم خارج مي‌شوم و در حال غربت از دنيا مي‌روم و کنار قبر هارون مدفون مي‌گردم. محوّل مي‌گويد: من همراه حضرت رفتم تا سرانجام او را مسموم کردند… .[6]

2. اميه بن على مي‌گويد: در آن سالى که حضرت رضا عليه السلام به سوى خراسان حرکت کرد، در مراسم حج با او و فرزندش، حضرت جواد عليه السلام (که پنج سال داشت) همراه بودم. حضرت با خانه خدا وداع فرمود و چون از طواف خارج شد، نزد مقام رفت و در آنجا نماز خواند. حضرت جواد عليه السلام هم نزد حجر اسماعيل رفت و مدت طولانى در آنجا نشست. موفق، غلام حضرت رضا عليه السلام گفت: فدايت شوم برخيز! امام جواد عليه السلام فرمود: برنمي‌خيزم، مگر خدا بخواهد. و آثار اندوه در چهره‌اش آشکار بود.

موفق جريان را براى امام رضا عليه السلام مطرح کرد، حضرت با سرعت به کنار فرزندش آمد و فرمود: عزيزم برخيز! حضرت جواد عليه السلام عرض کرد: «چگونه برخيزم، در حالى که خانه خدا را به گونه‌اى وداع نمودى که ديگر نزد آن بر نمي‌گردى!»

حضرت رضا عليه السلام فرمود: «حبيب من برخيز!» آن گاه حضرت جواد عليه السلام برخاست و با پدر بزرگوارش به راه افتاد.[7]

3. هنگام خروج از مدينه خانواده و بستگان خود را جمع کرد و به آنها فرمود: براى من گريه کنيد تا صداى گريه شما را بشنوم … و فرمود:

«من هرگز از اين سفر به سوى اهل بيتم بر نمي‌گردم.» در زيارتنامه آن حضرت نيز مي‌خوانيم:

«اَلسَّلَامُ عَلَى مَنْ اَمَرَ اَوْلَادَهُ وَ عِيَالَهُ بِالنِّيَاحَه عَلَيْهِ قَبْلَ وُصُولِ الْقَتْلِ اِلَيْهِ؛[8] سلام بر [آن] کسى که به فرزندان و عيال خود دستور داد که پيش از به شهادت رسيدن، بر او گريه و نوحه کنند.» آن گاه دست پسرش، جواد عليه السلام را گرفت و بر قبر رسول خدا صلى الله عليه و آله نهاد و او را به قبر مطهر چسباند و به رسول خدا صلى الله عليه و آله سپرد و حفظ او را به برکت پيامبر صلى الله عليه و آله از خدا خواست.

سپس حضرت جواد عليه السلام به سوى پدر نگريست و گفت: «به خدا سوگند! به سوى خدا مي‌روى.»[9]

تمامى اين امور به اين هدف انجام مي‌گرفت که به شيعيان و اطرافيان بفهماند و برساند که حضرت با اختيار خود به اين سفر نمي‌رود.

4. به رغم آنکه مأمون از امام خواسته بود که از خانواده‌اش هر که را مي‌خواهد، همراه بياورد، حضرت با خود هيچ کس حتى فرزندش را نبرد؛ با اينکه به ظاهر، اين سفر مهم و طولانى به نظر مي‌رسيد؛ چون طبق گفته مأمون، رهبرى امت اسلامى را به دست مي‌گرفت و جا داشت با تمام اهل و عيال بدان ديار حرکت کند، ولى حضرت با رفتن خود به تنهايى فهماند که اين مسافرت به دلخواه او نيست و چندان اهميتى از ديد او ندارد.

اهداف حضرت

اهداف حضرت از سفر به خراسان چند امر بود:

1. ديدار با نمايندگان: اکثر امام زاده‌هاى موجود در ايران و عراق … جزء نمايندگان امام هشتم عليه السلام بودند و چون در آن زمان وسائل ارتباطى خوبى وجود نداشت، ارتباط از راه طبيعى با آنها ممکن نبود و اين مسافرت بهترين زمينه‌اى بود که حضرت در مسير راه با آنها ملاقات کند و به آنها خط و برنامه دهد و چنين هم شد. و اگر حضرت به ظاهر خود سفر را اختيار نمي‌کرد و او را با اجبار و دست بسته مي‌بردند، زمينه اين ملاقاتها از بين مي‌رفت.

2. ديدار با مردم: هدف ديگر حضرت اين بود که با مردم شهرهاى مختلف ديدار کند و هر جا زمينه فراهم باشد، مطالب و حقايقى را بيان کند؛ چنان که از جابر بن ابى الضحاک نقل شده است که از مدينه تا مرو به هيچ شهرى وارد نشديم، جز آنکه مردم آن شهر به خدمت على بن موسى عليه السلام مي‌رسيدند. و از مسائل دينى استفتاء و پرسش مي‌کردند و آن حضرت پاسخ کافى مي‌داد و براى آنان به استناد از پدران خود، حديث مي‌فرمود.[10]

از جمله، در اهواز ابوهاشم جعفرى مي‌گويد: خدمت امام رسيدم و خود را معرفى کردم، در حالى که حضرت مريض بود. دکترى نزد او آوردم و حضرت گياهى را براى درمان خويش معرفى کرد. پزشک معالج گفت: غير از شما کسى چنين گياهى را براى معالجه نمي‌شناسد، منتها اين گياه فعلاً يافت نمي‌شود.

حضرت نيشکر خواست. طبيب گفت: آن هم فعلاً يافت نمي‌شود. حضرت فرمود: نزد فلان مرد سياه برويد! آنجا وجود دارد. ابوهاشم مي‌گويد: نزد آن مرد رفتيم و ديديم طبق فرموده امام عليه­السلام نيشکر در نزد او هست. پزشک به من رو کرد و گفت: اين شخص از علوم انبياء برخوردار است؟ گفتم: او وصى نبى است. پزشک جواب داد: راست مي‌گويى. رجاء بن ابى الضحاک با مشاهده اين اوضاع انديشيد که اگر امام در اينجا بماند، مردم به او روى مي‌آورند [و اين به صلاح مأمون نخواهد بود]؛ لذا دستور داد از آنجا حرکت کنند.[11]

و همين طور در قم و شهرهاى ديگر با مردم و افراد ملاقات داشت تا اينکه به شهر نيشابور رسيد. در آنجا حضرت با نماياندن چهره نورانى و محبوب خويش براى صدها هزار تن از استقبال کنندگان، حديث معروف «سلسله الذَّهب» را و اينکه کلمه «لا اله الا الله» دژ نفوذ ناپذير الهى است، بيان کرد، در حالى که حدود بيست هزار نفر در همان لحظه کلمات امام را ثبت مي‌کردند و هنوز حرکت نکرده بود که فرمود: «توحيد شرائطى دارد و من يکى از آن شرائط هستم.»

بدين ترتيب، آن حضرت در نيشابور از فرصت حساسى که به دست آمده بود، حکيمانه سود برد و در برابر صدها هزار تن، خويشتن را به حکم خدا پاسدار دژ توحيد و شرط جدا نشدنى آن معرفى کرد و با اين بيان و آگاهى بخشيدن به توده مردم بزرگ‌ترين هدف مأمون را درهم کوبيد؛ چرا که وى مي‌خواست با کشاندن امام به مرو او را بين مردم بدنام کند و از وى اعتراف بگيرد که حکومت بنى عباس، حکومت مشروع اسلامى است.[12]

و همين طور کراماتى که در مسير راه از حضرت سر زد زمينه معرفى بيشتر امام و هدايت مردم را فراهم کرد، مانند اينکه در ده سرخ (6 فرسخى مشهد) براى وضو زمين را مقدارى کاويد و چشمه آب زلالى از آن جارى شد، و در سناباد در محله کوه سنگى به کوهى تکيه داد و فرمود: «خداوندا! مردم را از اين کوه سودمند فرما و در ظروفى که از اين کوه تهيه مي‌کنند برکت ده!» و در طوس به خانه حميد بن قحطبه طائى وارد شد و در کنار بقعه هارون (همين مکان فعلي) فرمود: «هَذِهِ تُرْبَتِى وَ فِيهَا اُدْفَنُ وَ سَيَجْعَلُ اللَّهُ هَذَا الْمَکَانَ مُخْتَلَفَ شِيعَتِى وَ اَهْلِ مَحَبَّتِي؛[13] اينجا خاک من است و من در اين محل، دفن مي‌شوم و به زودى خداوند اين مکان را محل رفت و آمد شيعيان و دوستان من قرار مي‌دهد.»

ورود به مرو و حساس‌ترين موضع‌گيرى

سرانجام، حضرت به مرو رسيد. ماهها گذشت و او همچنان از موضع منفى با مأمون سخن مي‌گفت و پيشنهاد خلافت و نيز طرح ولايتعهدى را نمي‌پذيرفت تا آنکه مأمون کار را به تهديد کشاند؛ چنان که از اباصلت هروى نقل شده است که مأمون به حضرت رضا عليه السلام عرض کرد: اى پسر رسول خدا! من فضل و علم و زهد و ورع و عبادت تو را مي­دانم و مي‌شناسم «وَ اَرَاکَ اَحَقَّ بِالْخِلَافَه عَنّي؛ و تو را براى خلافت سزاوار‌تر از خودم مي‌بينم.» پس حضرت رضا عليه السلام فرمود: «به بندگى خداى عز و جل افتخار مي‌کنم و با زهد در دنيا اميد نجات از شر دنيا را دارم. و با دورى از محرمات [الهي] اميد رستگارى [و رسيدن] به غنيمت ها [و پاداشها] را دارم و با فروتنى در دنيا اميدوارم که در نزد خداوند رفعت مقام پيدا کنم.»

«فَقَالَ لَهُ الْمَأمُونُ فَاِنِّى قَدْ رَاَيْتُ اَنْ اَعْزِلَ نَفْسِى عَنِ الْخِلَافَه وَ اَجْعَلَهَا لَکَ وَ اُبَايِعَکَ فَقَالَ لَهُ الرِّضَا عليه السلام اِنْ کَانَتْ هَذِهِ الْخِلَافَه لَکَ وَ جَعَلَهَا اللَّهُ لَکَ فَلَا يَجُوزُ اَنْ تَخْلَعَ لِبَاساً اَلْبَسَکَهُ اللَّهُ وَ تَجْعَلَهُ لِغَيْرِکَ وَ اِنْ کَانَتِ الْخِلَافَه لَيْسَتْ لَکَ فَلَا يَجُوزُ لَکَ اَنْ تَجْعَلَ لِى مَا لَيْسَ لَکَ فَقَالَ لَهُ الْمَأمُونُ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ لَا بُدَّ لَکَ مِنْ قَبُولِ هَذَا الْاَمْرِ فَقَالَ لَسْتُ اَفْعَلُ ذَلِکَ طَائِعاً اَبَداً فَمَا زَالَ يُجْهِدُ بِهِ اَيَّاماً حَتَّى يَئِسَ مِنْ قَبُولِهِ؛[14] پس مأمون گفت: من [اين‌گونه صلاح] مي‌بينم که خودم را از خلافت عزل کنم و آن را براى تو قرار دهم و با تو بيعت کنم. حضرت رضا عليه السلام فرمود: اگر اين خلافت از آن تو باشد و خدا براى تو قرار داده، پس جائز نيست که لباس [خلافتي] را که خداوند برتو پوشانده درآورى و به ديگرى واگذار کنى و اگر خلافت از آن تو نيست، پس جائز نيست که آن را به من واگذار کنى، در حالى که حق تو نيست. پس مأمون گفت: اى پسر رسول خدا! بايد اين امر (خلافت) را قبول کنى. حضرت فرمود: هرگز من اين کار را با رغبت [و اختيار] انجام نمي‌دهم. پس مأمون روزهاى متوالى تلاش کرد [تا خلافت را به امام هشتم بقبولاند، ولي] سرانجام از پذيرفتن او مأيوس گشت.»

آن گاه رو کرد به حضرت و گفت: اگر خلافت را نمي‌پذيرى و بيعتم را دوست ندارى، «فَکُنْ وَلِيَّ عَهْدِى لِتَکُونَ لَکَ الْخِلَافَه؛[15] پس وليعهد من باش تا بعد از من به خلافت رسى.»

حضرت فرمود: به خدا قسم! پدرم از پدرانش، از اميرمؤمنان، از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل کردند که من مظلومانه قبل از تو با سم از دنيا مي‌روم و ملائکه زمين و آسمان بر حال من گريه مي‌کنند و با غربت در کنار هارون الرشيد دفن مي‌شوم. آن گاه مأمون گريست و گفت: اى پسر رسول خدا! چه کسى تو را مي‌کشد و چه کسى جرئت اسائه [ادب] به شما را دارد، در حالى که من زنده هستم! حضرت فرمود: اگر بخواهم، مي‌توانم معرفى کنم … .

آن گاه رو کرد به مأمون و فرمود: «تُرِيدُ بِذَلِکَ اَنْ يَقُولَ النَّاسُ اِنَّ عَلِيَّ بْنَ مُوسَى لَمْ يَزْهَدْ فِى الدُّنْيَا بَلْ زَهِدَتِ الدُّنْيَا فيهِ اَلَا تَرَوْنَ کَيْفَ قَبِلَ وِلَايَه الْعَهْدِ طَمَعاً فِى الْخِلَافَه؛[16] تو هدفت از طرح ولايتعهدى اين است که مردم بگويند: على بن موسى به دنيا بي‌رغبت نبود، بلکه دنيا به او بي‌رغبت بود [و پشت کرده بود] مگر نمي‌بينيد که چگونه ولايتعهدى را به طمع خلافت پذيرفته است!»

مأمون از اين سخنان دندان‌شکن، به خشم آمد و فرياد برآورد که با تو هميشه به گونه‌اى رفتار کرده‌ام که بر خلاف ميلم بوده و تو از سطوت و قدرت من احساس امنيت و امان مي‌کنى، «فَبِاللَّهِ اُقْسِمُ لَئِنْ قَبِلْتَ وَلَايَه الْعَهْدِ وَ اِلَّا اَجْبَرْتُکَ عَلَى ذَلِکَ فَاِنْ فَعَلْتَ وَ اِلَّا ضَرَبْتُ عُنُقَکَ؛[17] پس به خدا قسم! اگر ولايتعهدى را پذيرفتى، که [پذيرفتى!] وگرنه تو را بر پذيرش آن مجبور مي‌کنم، پس اگر اجباراً [هم] قبول کردى، [باز تا حدى به مقصود خود رسيده‌ام] وگرنه گردنت را مي‌زنم!»

با اين اوضاع حضرت هرگز نترسيد و تصميم منطقى و عاقلانه و سخنان مستدل و منطقى را رها نکرد و سرانجام با موضع‌گيرى دقيق، ولايتعهدى را پذيرفت که در حقيقت نپذيرفتن ولايت بود؛ چنان که خود در جواب مأمون فرمود: [حال که کار به تهديد رسيد] خداوند مرا از انداختن به هلاکت نهى کرده، پس هر کارى مي‌خواهى انجام بده «وَ اَنَا اَقْبَلُ ذَلِکَ عَلَى اَنِّى لَا اُوَلِّى اَحَداً وَ لَا اَعْزِلُ اَحَداً وَ لَا اَنْقُضُ رَسْماً وَ لَا سُنَّه وَ اَکُونُ فِى الْاَمْرِ مِنْ بَعِيدٍ مُشِيراً فَرَضِيَ مِنْهُ بِذَلِکَ؛[18] و من ولايتعهدى را به اين شرط مي‌پذيرم که کسى را نصب و عزل نکنم و رسم و سنتى را نقض ننمايم و از دور مشاور باشم. پس مأمون به همين مقدار راضى گشت.»

در برخى روايات آمده که حضرت فرمود: «نه امرى کنم و نه نهيى، نه فتوايى دهم و نه حکمى، نه کسى را به کار گمارم و نه کسى را از کار برکنار کنم، و چيزى را که پابرجاست، تغيير ندهم.»[19]

با دقت در موضع‌گيرى حضرت روشن مي‌شود که او در واقع ولايتعهدى را نپذيرفته بود؛ چون شرط کرد که هيچ نقشى نداشته باشد؛ چنان که خود حضرت فرمود: «مَا دَخَلْتُ فِى هَذَا الْاَمْرِ اِلَّا دُخُولَ خَارِجٍ مِنْهَ؛[20] من داخل اين [ولايتعهدي] نشدم، مگر داخل شدن [کسي] که بيرون از آن است.»

نمازى که برگزار نشد

با عدم مداخله حضرت رضا عليه السلام در کارهاى حکومتى و دولتى از يک طرف و شرکت در مناظرات و مباحثات و ارتباطات مردمى از طرف ديگر، هر روز بر رسوايى مأمون افزوده مي‌شد و محبوبيت امام هشتم عليه السلام در بين مردم بيشتر مي‌گشت و مأمون هيچ‌گونه بهره‌بردارى از پذيرش ولايتعهدى از سوى امام نکرد؛ لذا تصميم گرفت لااقل از طريق برگزارى نماز عيد توسط آن حضرت، بهره‌اى نصيب خويش سازد؛ ولى با موضع‌گيرى دقيق و عميق امام، همان نيز به زيان و ضرر مأمون و نفع امام تمام شد.

در تاريخ آمده است که چون ايام عيد نزديک شد، مأمون پيغام فرستاد به حضرت که بايد به مصلى برويد و نماز عيد را برگزار کرده، خطبه بخوانيد. حضرت در ابتدا پيغام داد که: مأمون! قرار بر اين بود که ولايتعهدى را بپذيريم، به شرطى که در کارها مداخله نکنم. به اين جهت، مرا از خواندن نماز عيد با مردم معاف دار! مأمون دوباره پيغام داد که من مي‌خواهم با اين کار دلهاى مردم مطمئن شود و بدانند که تو وليعهد من هستى و همين طور فضل و برترى تو براى آنها آشکار گردد. حضرت قبول نکرد.

بعد از اصرار زياد و رفت و آمد قاصدان زياد از طرف مأمون، حضرت خود را مجبور ديد؛ لذا در جواب فرمود: و اگر مرا عفو دارى، بهتر است و اگر اصرار بر اين است که من نماز عيد را برگزار کنم، من همانند جدم رسول خدا صلى الله عليه و آله و حضرت امير مؤمنان، على بن ابى طالب عليه السلام نماز را اقامه خواهم کرد. مأمون پاسخ داد: به هر گونه که تو مي‌خواهى، نماز را برگزار کن! لذا دستور داد مسئولان نظامى، دربانان سواره و مردم، اول صبح درب خانه حضرت تجمع کنند تا امام را براى رفتن به مصلا مشايعت کنند.

حضرت بعد از غسل و پوشيدن جامه‌هاى پاکيزه و عمامه سفيد، يک طرف عمامه (و تحت الحنک) را رها کرد و به خادمان خود نيز دستور داد، مانند حضرت رفتار کنند. آن گاه عصايى را دست گرفته، با پاى برهنه به راه افتاد. وقتى نظاميان و دربانان، حضرت را با آن حال ديدند، با سرعت کفشها را از پا درآورده، به دنبال حضرت راه افتادند، در حالى که حضرت تکبيرات عيد را به زبان جارى مي‌کرد: «الله اکبر، الله اکبر …» و مردم نيز با او هم‌صدا شده بودند؛ آن چنان که گويى آسمان و زمين و زمان با او هم‌نوا شده بودند و مردم از شنيدن صداى تکبير حضرت، گريه مي‌کردند و ناله و ضجه مي‌زدند؛ به حدى که شهر مرو به لرزه افتاده بود. جاسوسان مأمون به سرعت خبر را به مأمون رساندند و به او گفتند: اگر على بن موسى عليه السلام با همين حال به سوى مصلا رود، مردم نيز شيفته و شيداى او خواهند شد؛ لذا سريع دستور داد که به محضر آن حضرت برسانند که مأمون مي‌گويد: ما شما را به زحمت و رنج انداختيم، براى اينکه دچار مشقت بيشترى نشويد، بر گرديد و نماز را آن فردى که هر سال برگزار مي‌کرد، اقامه مي‌کند. حضرت بلافاصله کفش خويش را پوشيد و سواره برگشت.[21]

در اينجا هم حضرت موضع بسيار زيرکانه و عاقلانه‌اى گرفت؛ چرا که اگر برنمي‌گشت، حداکثر نمازى برگزار مي‌کرد و در خطبه نماز مطالبى براى آگاهى مردم بيان مي‌کرد، ولى بعد از نماز يقيناً حضرت محصور و يا زندانى مي‌شد؛ اما آن حضرت برگشت تا با همين برگشتن خود هم مأمون را رسوا کند که فرمان خود را نيز که دستور داده بود حضرت نماز عيد بخواند، نقص کرد و هم مردم را عليه او بشوراند؛ چرا که مردم با اشتياق تمام به دنبال حضرت براى اقامه نماز به راه افتاده بودند و با دستور مأمون از اين سعادت محروم گشتند و لذا سخت ناراحت شدند و مأمون را ملامت مي‌کردند؛ به گونه‌اى که امام جماعت بعدى وقتى آمد، مردم حاضر نشدند با او نماز گزارند و در آن روز نماز عيد خوانده نشد[22] و اين حسرت تبديل به نفرت شديدى عليه مأمون و دستگاه او گرديد.

سرانجام مأمون وقتى به اين نتيجه رسيد که طرح ولايتعهدى و تشکيل مناظرات و پيشنهاد خواندن نماز عيد و … نه تنها به سود او تمام نشد که دقيقاً با موضع‌گيريهاى خردمندانه امام هشتم عليه السلام به زيان و ضرر او تمام شد، تصميم نهايى خويش را گرفت و خباثت باطنى خويش را با شهادت آن حضرت در پايان ماه صفر، ظاهر و آشکار کرد.

پى نوشتها:

[1]. عيون اخبار الرضا عليه السلام، ج 2، ص 138.

[2]. سيره پيشوايان، صص 486 ـ 487.

[3]. بحارالانوار، ج 49، ص 139.

[4]. همان، ص 290 و ج 2، ص 249.

[5]. همان، ج 49، ص 183؛ عيون اخبار الرضا عليه السلام، ج2، ص170.

[6]. عيون اخبار الرضا عليه السلام، ج 2، ص 316.

[7]. اعيان الشيعه، ج 2، ص 18؛ انوار البهيه، شيخ عباس قمى، ص 239.

[8] . بحارالانوار، ج 99، ص 52، ح 11.

[9]. کشف الغمه، ج 3، ص 141؛ انوار البهيه، ص 239.

[10]. عيون اخبار الرضا عليه السلام، ج 2، صص 181 ـ 182.

[11]. بحارالانوار، ج 49، ص 118.

[12]. ر. ک: سيره پيشوايان، صص 495 ـ 496؛ معاد، محمد تقى فلسفى، صص 58 ـ 70.

[13]. بحارالانوار، ج 49، ص 125، ح 1.

[14]. همان، ص 129، ح 3.

[15]. همان.

[16]. همان.

[17]. همان.

[18]. همان، ص 130.

[19]. ترجمه ارشاد مفيد، ج 2، ص 251.

[20]. بحارالانوار، ج 49، ص 130، ح 4؛ عيون اخبار الرضا عليه السلام، ج 2، ص 138؛ علل الشرائع، ص239.

[21]. منتهى الآمال، شيخ عباس قمى، کتابفروشى علميه اسلاميه، ج 2، ص 194، با تغيير و تلخيص.

[22]. همان.

منبع : ماهنامه مبلغان – شماره 73

مسأله ولايتعهدى امام رضا عليه السلام

بسم الله الرحمن الرحيم

بحث امروز ما يك بحث تاريخى و از فروع مسائل مربوط به امامت و خلافت است و آن، مسأله به اصطلاح ولايتعهد حضرت رضا (عليه السلام) است كه مأمون ايشان را از مدينه به خراسان آن وقت (به مرو) آورد و به عنوان ولى عهد خودش منصوب كرد، و حتى همين كلمه «وليعهد» يا «ولى عهد» هم در همان مورد استعمال شده، يعنى اين تعبير تنها مربوط به امروز نيست، مربوط به همان وقت است، و من از چند سال پيش در فكر بودم كه ببينم اين كلمه از چه تاريخى پيدا شده، در صدر اسلام كه نبوده، يعنى اصلا موضوعش نبوده، لغتش هم استعمال نمى شده، اين كار كه خليفه وقت در زمان حيات خودش فردى را به عنوان جانشين معرفى كند و از مردم بيعت بگيرد، اول بار در زمان معاويه و براى يزيد انجام شد، ولى اين اسم را نداشت كه براى يزيد بيعت كنيد به عنوان «ولى عهد».

در دوره هاى بعد هم يادم نيست [اين تعبير را] ديده باشم با اينكه به اين نكته توجه داشته ام. ولى در اينجا مى بينيم كه اين كلمه استعمال شده است و همواره هم تكرار مى شود، و لهذا ما نيز به همين تعبير بيان مى كنيم چون اين تعبير مربوط به تاريخ است، تاريخ به همين تعبير گفته، ما هم قهرا به همين تعبير بايد بگوييم. نظير شبهه اى كه در مسأله صلح امام حسن هست در اينجا هم هست با اينكه ظاهر امر اين است كه اينها دو عمل متناقض و متضاد است، زيرا امام حسن خلافت را رها كرد و به تعبير تاريخ ـ يا به تعبير خود امام ـ تسليم امر كرد يعنى كار را وا گذاشت و رفت، و در اينجا قضيه بر عكس است، قضيه، وا گذارى نيست، تحويل گرفتن است به حسب ظاهر. ممكن است به نظر اشكال برسد كه پس ائمه چكار بكنند؟ وقتى كه كار را وا گذار مى كنند مورد ايراد قرار مى گيرند، وقتى هم كه ديگران مى خواهند وا گذار كنند و آنها مى پذيرند باز مورد ايراد قرار مى گيرند. پس ايراد در چيست؟

ولى ايراد كنندگان وجهه نظرشان يك امرى است كه مى گويند مشترك است ميان هر دو، ميان آن وا گذار كردن به ديگران، و اين قبول كردن از ديگران در حالى كه دارند وا گذار مى كنند . مى گويند در هر دو مورد نوعى سازش است، آن وا گذار كردن، نوعى سازش بود با خليفه وقت كه به طور قطع به ناحق خلافت را گرفته بود، و اين قبول كردن ـ كه قبول كردن ولايتعهد است ـ نيز بالاخره نوعى سازش است. كسانى كه ايراد مى گيرند حرفشان اين است كه در آنجا امام حسن نبايد تسليم امر مى كرد و به اين شكل سازش مى نمود بلكه بايد مى جنگيد تا كشته مى شد، و در اينجا هم امام رضا نمى بايست مى پذيرفت و حتى اگر او را مجبور به پذيرفتن كرده باشند مى بايست مقاومت مى كرد تا حدى كه كشته مى شد. حال ما مسأله ولايتعهد را كه يك مسأله تاريخى مهمى است تجزيه و تحليل مى كنيم تا مطلب روشن شود. درباره صلح امام حسن قبلا تا حدودى بحث شد.

اول بايد خود ماجرا را قطع نظر از مسأله حضرت رضا ـ كه [چرا ولايتعهدى را] قبول كرد و به چه شكل قبول كرد ـ از نظر تاريخى بررسى كرد كه جريان چه بوده است.

رفتار عباسيان با علويين

مأمون وارث خلافت عباسى است. عباسيها از همان روز اولى كه روى كار آمدند برنامه شان مبارزه كردن با علويين به طور كلى و كشتن علويين بود، و مقدار جنايتى كه عباسيان نسبت به علويين بر سر خلافت كردند از جناياتى كه امويين كردند كمتر نبود بلكه از يك نظر بيشتر بود، منتها در مورد امويين چون فاجعه كربلا ـ كه طرف امام حسين است ـ رخ مى دهد قضيه خيلى اوج مى گيرد و الا منهاى مسأله امام حسين فاجعه هايى كه اينها راجع به ساير علويين به وجود آوردند از فاجعه كربلا كمتر نبوده و بلكه زيادتر بوده است. منصور كه دومين خليفه عباسى است، با علويين، با اولاد امام حسن ـ كه در ابتدا خودش با اينها بيعت كرده بود ـ چه كرد و چقدر از اينها را كشت و اينها را چه زندانهاى سختى برد كه واقعا مو به تن انسان راست مى شود، كه عده زيادى از اين سادات بيچاره را مدتى ببرد در يك زندانى، آب به آنها ندهد، نان به آنها ندهد، حتى اجازه بيرون رفتن و مستراح رفتن به آنها ندهد، به يك شكلى آنها را زجر كش كند و وقتى كه مى خواهد آنها را بكشد بگويد برويد آن سقف را روى سرشان خراب كنيد.

بعد از منصور هم هر كدامشان كه آمدند به همين شكل عمل كردند. در زمان خود مأمون پنج شش نفر امام زاده قيام كردند كه مروج الذهب مسعودى و كامل ابن اثير همه اينها را نقل كرده اند . در همان زمان مأمون و هارون هفت هشت نفر از سادات علوى قيام كردند. پس كينه و عداوت ميان عباسيان و علويان يك مطلب كوچكى نيست. عباسيان به خاطر رسيدن به خلافت به هيچ كس ابقاء نكردند، احيانا اگر از خود عباسيان هم كسى رقيبشان مى شد فورا او را از بين مى بردند . ابو مسلم اينهمه به اينها خدمت كرد، همين قدر كه ذره اى احساس خطر كردند كلكش را كندند . برامكه اينهمه به هارون خدمت كردند و ايندو اينهمه نسبت به يكديگر صميميت داشتند كه صميميت هارون و برامكه ضرب المثل تاريخ است. [1] ولى هارون به خاطر يك امر كوچك از نظر سياسى، يكمرتبه كلك اينها را كند و فاميلشان را دود داد. خود همين جناب مأمون با برادرش امين در افتاد، اين دو برادر با هم جنگيدند و مأمون پيروز شد و برادرش را به چه وضعى كشت.

حال اين خودش يك عجيبى است از عجايب تاريخ كه چگونه است كه چنين مأمونى حاضر مى شود حضرت رضا را از مدينه احضار كند، دستور بدهد كه برويد او را بياوريد، بعد كه مى آورند موضوع را به امام عرضه بدارد، ابتدا بگويد خلافت را از من بپذير،[2] و در آخر راضى شود كه تو بايد ولايتعهد را از من بپذيرى، و حتى كار به تهديد برسد، تهديدهاى بسيار سخت. او در اين كار چه انگيزه اى داشته؟و چه جريانى در كار بوده است؟تجزيه و تحليل كردن اين قضيه از نظر تاريخى خيلى ساده نيست.

جرجى زيدان در جلد چهارم تاريخ تمدن همين قضيه را بحث مى كند و خودش يك استنباط خاصى دارد كه عرض خواهم كرد، ولى يك مطلب را اعتراف مى كند كه بنى العباس سياست خود را مكتوم نگاه مى داشتند حتى از نزديكترين افراد خود و لهذا اسرار سياست اينها مكتوم مانده است . مثلا هنوز روشن نيست كه جريان ولايتعهد حضرت رضا براى چه بوده است؟اين جريان از نظر دستگاه خلافت فوق العاده مخفى نگاه داشته شده است.

مسأله ولايتعهد امام رضا و نقلهاى تاريخى

ولى بالاخره اسرار آن طور كه بايد مخفى بماند مخفى نمى ماند. از نظر ما كه شيعه هستيم اسرار اين قضيه تا حدود زيادى روشن است. در اخبار و روايات ماـ يعنى در نقلهاى تاريخى كه از طريق علماى شيعه رسيده است نه رواياتى كه بگوييم از ائمه نقل شده است ـ مثل آنچه كه شيخ مفيد در كتاب ارشاد نقل كرده و آنچه ـ از او بيشتر ـ شيخ صدوق در كتاب عيون اخبار الرضا نقل كرده است، مخصوصا در عيون اخبار الرضا نكات بسيار زيادى از مسأله ولايتعهد حضرت رضا هست، و من قبل از اين كه به اين تاريخهاى شيعى استناد كرده باشم، در درجه اول كتابى از مدارك اهل تسنن را مدرك قرار مى دهم و آن، كتاب مقاتل الطالبيين ابو الفرج اصفهانى است.

ابو الفرج اصفهانى از اكابر مورخين دوره اسلام است. او اصلا اموى و از نسل بنى اميه است، و اين از مسلمات مى باشد. در عصر آل بويه مى زيسته است و چون ساكن اصفهان بوده به نام «ابو الفرج اصفهانى» معروف شده است. اين مرد، شيعه نيست كه بگوييم كتابش را روى احساسات شيعى نوشته است، مسلم سنى است، و ديگر اينكه يك آدم خيلى با تقوايى هم نبوده كه بگوييم روى جنبه هاى تقوايى خودش مثلا تحت تأثير [حقيقت ماجرا] قرار گرفته است.

او صاحب كتاب الاغانى است. «اغانى» جمع «اغنيه» است و اغنيه يعنى آوازها. تاريخچه موسيقى را در دنياى اسلام ـ و به تناسب تاريخچه موسيقى، تاريخچه هاى خيلى زياد ديگرى راـ در اين كتاب كه ظاهرا هجده جلد بزرگ است بيان كرده است. مى گويند صاحب بن عباد ـ كه معاصر اوست ـ هر جا مى خواست برود، يك يا چند بار كتاب با خودش مى برد، وقتى كتاب ابو الفرج به دستش رسيد گفت: «من ديگر از كتابخانه بى نيازم» .

اين كتاب آنقدر جامع و پر مطلب است كه با اينكه نويسنده اش ابو الفرج و موضوعش تاريخچه موسيقى و موسيقيدانهاست افرادى از محدثين شيعه از قبيل مرحوم مجلسى و مرحوم حاج شيخ عباس قمى مرتب از كتاب اغانى ابو الفرج نقل مى كنند.

گفتيم ابو الفرج كتابى دارد كه از كتب معتبره تاريخ اسلام شمرده شده به نام «مقاتل الطالبيين» تاريخ كشته شدن هاى بنى ابى طالب (اولاد ابى طالب). او در اين كتاب، تاريخچه قيامهاى علويين و شهادتها و كشته شدن هاى اولاد ابى طالب اعم از علويين و غير علويين راـ كه البته بيشترشان علويين هستند ـ جمع آورى كرده است كه اين كتاب اكنون در دست است. در اين كتاب حدود ده صفحه را اختصاص داده به حضرت رضا، و جريان ولايتعهد حضرت رضا را نقل كرده، كه وقتى ما اين كتاب را مطالعه مى كنيم مى بينيم با تاريخچه هايى كه علماى شيعه به عنوان «تاريخچه» نقل كرده اند خيلى وفق مى دهد، مخصوصا آنچه كه در مقاتل الطالبيين آمده با آنچه كه در ارشاد مفيد آمده ـ اين دو را با هم تطبيق كردم ـ خيلى به هم نزديك است، مثل اين است كه يك كتاب باشند، چون گويا سندهاى تاريخى هر دو به منابع واحدى مى رسيده است.

بنابراين مدرك ما در اين مسأله تنها سخن علماى شيعه نيست.

حال برويم سراغ انگيزه هاى مأمون، ببينيم مأمون را چه چيز وادار كرد كه اين موضوع [را مطرح كند؟] آيا مأمون واقعا به اين فكر افتاده بود كه كار را به حضرت رضا واگذار كند كه اگر خودش مرد يا كشته شد خلافت به خاندان علوى و به حضرت رضا منتقل شود؟اگر چنين اعتقادى داشت آيا اين اعتقادش تا نهايت امر باقى ماند؟در اين صورت بايد قبول نكنيم كه مأمون حضرت رضا را مسموم كرده، بايد حرف كسانى را قبول كنيم كه مى گويند حضرت رضا به اجل طبيعى از دنيا رفتند.

از نظر علماى شيعه اين فكر كه مأمون از اول حسن نيت داشت و تا آخر هم بر حسن نيت خود باقى بود مورد قبول نيست. بسيارى از فرنگيها چنين اعتقادى دارند، معتقدند كه مأمون واقعا شيعه بود، واقعا معتقد و علاقه مند به آل على بود.

مأمون و تشيع

مأمون عالمترين خلفا و بلكه شايد عالمترين سلاطين جهان است. در ميان سلاطين جهان شايد عالمتر، دانشمندتر و دانش دوست تر [3] از مأمون نتوان پيدا كرد. و در اينكه در مأمون تمايل روحى و فكرى هم به تشيع بوده باز بحثى نيست، چون مأمون نه تنها در جلساتى كه حضرت رضا شركت مى كردند و شيعيان حضور داشتند دم از تشيع مى زده است، [در جلساتى كه اهل تسنن حضور داشته اند نيز چنين بوده است.

«ابن عبد البر» كه يكى از علماى معروف اهل تسنن است اين داستانى را كه در كتب شيعه هست، در آن كتاب معروفش نقل كرده است كه روزى مأمون چهل نفر از اكابر علماى اهل تسنن در بغداد را احضار مى كند كه صبح زود بياييد نزد من. صبح زود مى آيد از آنها پذيرايى مى كند، و مى گويد من مى خواهم با شما در مسأله خلافت بحث كنم. مقدارى از اين مباحثه را آقاى [محمد تقى ] شريعتى در كتاب خلافت و ولايت نقل كرده اند. قطعا كمتر عالمى از علماى دين را من ديده ام كه به خوبى مأمون در مسأله خلافت استدلال كرده باشد، با تمام اينها در مسأله خلافت امير المؤمنين مباحثه كرد و همه را مغلوب نمود.

در روايات شيعه هم آمده است، و مرحوم آقا شيخ عباس قمى نيز در كتاب منتهى الآمال نقل مى كند كه شخصى از مأمون پرسيد كه تو تشيع را از چه كسى آموختى؟ گفت: از پدرم هارون. مى خواست بگويد پدرم هارون هم تمايل شيعى داشت. بعد داستان مفصلى را نقل مى كند، مى گويد پدرم تمايل شيعى داشت، به موسى بن جعفر چنين ارادت داشت، چنين علاقه مند بود، چنين و چنان بود، ولى در عين حال با موسى بن جعفر به بدترين شكل عمل مى كرد.

من يك وقت به پدرم گفتم تو كه چنين اعتقادى درباره اين آدم دارى پس چرا با او اين جور رفتار مى كنى؟ گفت:الملك عقيم (مثلى است در عرب)يعنى ملك فرزند نمى شناسد تا چه رسد به چيز ديگر. گفت: پسرك من! اگر تو كه فرزند من هستى با من بر سر خلافت به منازعه برخيزى، آن چيزى را كه چشمانت در او هست از روى تنت برمى دارم، يعنى سرت را از تنت جدا مى كنم.

پس در اينكه در مأمون تمايل شيعى بوده شكى نيست، منتها به او مى گويند «شيعه امام كش» . مگر مردم كوفه تمايل شيعى نداشتند و امام حسين را كشتند؟! و در اين كه مأمون مرد عالم و علم دوستى بوده نيز شكى نيست و اين سبب شده كه بسيارى از فرنگيها معتقد بشوند كه مأمون روى عقيده و خلوص نيت، ولايتعهد را به حضرت رضا تسليم كرد و حوادث روزگار مانع شد، زيرا حضرت رضا به اجل طبيعى از دنيا رفت و موضوع منتفى شد. ولى اين مطلب البته از نظر علماى شيعه درست نيست، قرائن هم بر خلاف آن است.

اگر مطلب تا اين مقدار صميمى و جدى مى بود عكس العمل حضرت رضا در مسأله قبول ولايتعهد به اين شكل نبود كه بود. ما مى بينيم حضرت رضا قضيه را به شكلى كه جدى باشد تلقى نكرده اند.

نظر شيخ مفيد و شيخ صدوق

فرض ديگرـ كه اين فرض خيلى بعيد نيست چون امثال شيخ مفيد و شيخ صدوق آن را قبول كرده اند ـ اين است كه مأمون در ابتداى امر صميميت داشت ولى بعد پشيمان شد. در تاريخ هست ـ همين ابو الفرج هم نقل مى كند، و شيخ صدوق مفصلترش را نقل مى كند، شيخ مفيد هم نقل مى كند ـ كه مأمون وقتى كه خودش اين پيشنهاد را كرد گفت:زمانى برادرم امين مرا احضار كرد(امين خليفه بود و مأمون با اينكه قسمتى از ملك به او واگذار شده بود وليعهد هم بود) من نرفتم و بعد لشكرى فرستاد كه مرا دست بسته ببرند.

از طرف ديگر در نواحى خراسان قيامهايى شده بود و من لشكر فرستادم، در آنجا شكست خوردند، در كجا چنين شد و شكست خورديم، و بعد ديدم روحيه سران سپاه من هم بسيار ضعيف است، براى من ديگر تقريبا جريان قطعى بود كه قدرت مقاومت با برادرم را ندارم و مرا خواهند گرفت، كت بسته تحويل او خواهند داد و سر نوشت بسيار شومى خواهم داشت. روزى بين خود و خداى خود توبه كردم ـ به آن كسى كه با او صحبت مى كند اتاقى را نشان مى دهد و مى گويد ـ در همين اتاق دستور دادم كه آب آوردند، اولا بدن خودم را شستشو دادم، تطهير كردم(نمى دانم كنايه از غسل كردن است يا همان شستشوى ظاهرى)، سپس دستور دادم لباسهاى پاكيزه سفيد آوردند و در همين جا آنچه از قرآن حفظ بودم خواندم و چهار ركعت نماز بجا آوردم و بين خود و خداى خود عهد كردم(نذر كردم)كه اگر خداوند مرا حفظ و نگهدارى كند و بر برادرم پيروز گرداند، خلافت را به كسانى بدهم كه حق آنهاست، و اين كار را با كمال خلوص قلب كردم.

از آن به بعد احساس كردم كه گشايشى در كار من حاصل شد. بعد از آن در هيچ جبهه اى شكست نخوردم . در جبهه سيستان افرادى را فرستاده بودم، خبر پيروزى آنها آمد. بعد طاهر بن الحسين را فرستادم براى برادرم، او هم پيروز شد، مرتب پيروزى و پيروزى، و من چون از خدا اين استجابت دعا را ديدم مى خواهم به نذرى كه كردم و به عهدى كه كردم وفا كنم.

شيخ صدوق و ديگران قبول كرده اند، مى گويند قضيه همين است، انگيزه مأمون فقط همين عهد و نذرى بود كه در ابتدا با خدا كرده بود. اين يك احتمال.

احتمال دوم

احتمال ديگر اين است كه اساسا مأمون در اين قضيه اختيارى نداشته، ابتكار از مأمون نبوده، ابتكار از فضل بن سهل ذو الرياستين وزير مأمون بوده است[4] كه آمد به مأمون گفت:پدران تو با آل على بد رفتار كردند، چنين كردند چنان كردند، حالا سزاوار است كه تو افضل آل على را كه امروز على بن موسى الرضا است بياورى و ولايتعهد را به او وا گذار كنى، و مأمون قلبا حاضر نبود امام چون فضل اين را خواسته بود چاره اى نديد.

باز بنا بر اين فرض كه ابتكار از فضل بود، فضل چرا اين كار را كرد؟آيا فضل شيعى بود؟روى اعتقاد به حضرت رضا اين كار را كرد؟يا نه، او روى عقايد مجوسى خود باقى بود، خواست عجالتا خلافت را از خاندان عباس بيرون بكشد، و اصلا مى خواست با اساس خلافت بازى كند، و بنا بر اين با حضرت رضا هم خوب نبود و بد بود، و لهذا اگر نقشه هاى فضل عملى مى شد خطرش بيشتر از خلافت خود مأمون بود چون مأمون بالاخره هر چه بود يك خليفه مسلمان بود ولى اينها شايد مى خواستند اساسا ايران را از دنياى اسلام مجزا كنند و ببرند به سوى مجوسيت.

اينها همه سؤال است كه عرض مى كنم، نمى خواهم بگويم كه تاريخ يك جواب قطعى به اينها مى دهد .

نظر جرجى زيدان

جرجى زيدان يكى از كسانى است كه معتقد است ابتكار از فضل بن سهل بود، ولى همچنين معتقد است كه فضل بن سهل شيعى بود و روى اعتقاد به حضرت رضا چنين كارى را كرد. ولى اين حرف هم حرف صحيح و درستى نيست [زيرا] با تواريخ تطبيق نمى كند.

اگر فضل بن سهل آنچنان صميمى مى بود و واقعا مى خواست تشيع را بر تسنن پيروزى بدهد عكس العمل حضرت رضا در مقابل ولايتعهد اين جور نبود كه بود، و بلكه در روايات شيعه و در تواريخ شيعه زياد آمده است كه حضرت رضا با فضل بن سهل سخت مخالف بود و بلكه بيشتر از آن كه با مأمون مخالف بود با فضل بن سهل مخالف بود و فضل بن سهل را يك خطر به شمار مى آورد و گاهى به مأمون هم مى گفت كه از اين بترس، اين و برادرش بسيار خطرناكند. و نيز دارد كه فضل بن سهل نيز عليه حضرت رضا خيلى سعايت مى كرد.

پس تا اينجا ما دو احتمال ذكر كرديم:يكى اينكه ابتكار از مأمون بود و مأمون صميميت داشت به خاطر آن نذر و عهدى كه كرده بود، حال يا بعدها منحرف شد، كه شيخ صدوق و ديگران اين نظر را قبول كرده اند، و يا به صميميت خودش تا آخر باقى ماند، كه بعضى از مستشرقين اين طور عقيده دارند.

دوم اينكه اصلا ابتكار از مأمون نبود، ابتكار از فضل بن سهل بود، كه برخى گفته اند فضل، شيعى و صميمى بود، و بعضى مى گويند نه، فضل سوء نيت خطرناكى داشت.

احتمال سوم:

الف – جلب نظر ايرانيان

احتمال ديگر اين است كه ابتكار از خود مأمون بود و مأمون از اول صميميت نداشت و به خاطر يك سياست ملكدارى اين موضوع را در نظر گرفت. آن سياست چيست؟بعضى گفته اند جلب نظر ايرانيها، چون ايرانيها عموما تمايلى به تشيع و خاندان على عليه السلام داشتند و از اول هم كه عليه عباسيها قيام كردند تحت عنوان «الرضا (يا الرضى) من آل محمد» قيام كردند و لهذا به حسب تاريخ ـ نه به حسب حديث لقب «رضا» را مأمون به حضرت رضا داد، يعنى روزى كه حضرت را به ولايتعهد نصب كرد گفت كه بعد از اين ايشان را به لقب «الرضا» بخوانيد، مى خواست آن خاطره ايرانيها را از حدود نود سال پيش كه تحت عنوان «الرضا من آل محمد» يا «الرضى من آل محمد» قيام كردند زنده كند كه ببينيد!من دارم خواسته هشتاد نود ساله شما را احياء مى كنم، آن كسى كه شما مى خواستيد من او را آوردم، [و با خود] گفت فعلا ما آنها را راضى مى كنيم، بعدها فكر حضرت رضا را مى كنيم.

و اين مسأله هم هست كه مأمون يك جوان بيست و هشت ساله و كمتر از سى ساله است، و حضرت رضا سنشان در حدود پنجاه سال است(و به قول شيخ صدوق و ديگران حدود چهل و هفت سال، كه شايد همين حرف درست باشد. )مأمون پيش خود مى گويد:به حسب ظاهر، ولايتعهدى اين آدم براى من خطرى ندارد، حد اقل بيست سال از من بزرگتر است، گيرم كه اين چند سال هم بماند، او قبل از من خواهد مرد.

پس يك نظر هم اين است كه گفته اند [طرح مسأله ولايتعهدى حضرت رضا] سياست مأمون بود، ابتكار از خود مأمون بود و او نظر سياسى داشت و آن آرام كردن ايرانيها و جلب نظر آنها بود.

ب – فرو نشاندن قيامهاى علويان

بعضى [براى اين سياست مأمون ] علت ديگرى گفته اند و آن فرو نشاندن قيامهاى علويين است . علويون خودشان يك موضوعى شده بودند، هر چند سال يك بارـ و گاهى هر سال ـ از يك گوشه مملكت يك قيامى مى شد كه در رأس آن يكى از علويون بود. مأمون براى اينكه علويين را راضى كند و آرام نگاه دارد و يا لا اقل در مقابل مردم خلع سلاح كرده باشد[دست به اين كار زد . وقتى كه رأس علويون را بياورد در دستگاه خودش، قهرا آنها مى گويند پس ما هم سهمى در اين خلافت داريم، حالا كه سهمى داريم برويم آنجا، كما اينكه مأمون خيلى از اينها را بخشيد با اينكه از نظر او جرمهاى بزرگى مرتكب شده بودند، از جمله «زيد النار» برادر حضرت رضا را عفو كرد.

با خود گفت بالاخره راضى شان كنم و جلوى قيامهاى اينها را بگيرم. در واقع خواست يك سهم به علويين در خلافت بدهد كه آنها آرام شوند، و بعد هم مردم ديگر را از دور آنها متفرق كند، يعنى علويين را به اين وسيله خلع سلاح نمايد كه ديگر هر جا بخواهند بروند دعوت كنند كه ما مى خواهيم عليه خليفه قيام كنيم، مردم بگويند شما كه الآن خودتان هم در خلافت سهيم هستيد، حضرت رضا كه الآن وليعهد است، پس شما عليه حضرت رضا مى خواهيد قيام كنيد؟!

ج – خلع سلاح كردن حضرت رضا

احتمال ديگر در باب سياست مأمون كه ابتكار از خودش بوده و سياستى در كار بوده، مسأله خلع سلاح كردن خود حضرت رضاست و اين در روايات ما هست كه حضرت رضا روزى به خود مأمون فرمود هدف تو اين است. مى دانيد وقتى افرادى كه نقش منفى و نقش انتقاد را دارند، به يك دستگاه انتقاد مى كنند، يك راه براى اينكه آنها را خلع سلاح كنند اين است كه به خودشان پست بدهند، بعد اوضاع و احوال هر چه كه باشد، وقتى كه مردم ناراضى باشند آنها ديگر نمى توانند از نارضايى مردم استفاده كنند و بر عكس، مردم ناراضى عليه خود آنها تحريك مى شوند، مردمى كه هميشه مى گويند خلافت حق آل على است، اگر آنها خليفه شوند دنيا گلستان خواهد شد، عدالت اينچنين بر پا خواهد شد و از اين حرفها.

مأمون خواست حضرت رضا را بياورد در منصب ولايتعهد تا بعد مردم بگويند:نه، اوضاع فرقى نكرد، چيزى نشد، و يا [آل على عليه السلام را] متهم كند كه اينها تا دست خودشان كوتاه است اين حرفها را مى زنند ولى وقتى كه دست خودشان هم رسيد ديگر ساكت مى شوند و حرفى نمى زنند.

بسيار مشكل است كه انسان از ديدگاه تاريخ بتواند از نظر مأمون به يك نتيجه قاطع برسد . آيا ابتكار مأمون بود؟ابتكار فضل بود؟اگر ابتكار فضل بود روى چه جهت؟و اگر ابتكار مأمون بود آيا حسن نيت داشت يا حسن نيت نداشت؟اگر حسن نيت داشت در آخر برگشت يا برنگشت؟

و اگر حسن نيت نداشت سياستش چه بود؟ اينها از نظر تاريخ، امور شبهه ناكى است. البته اغلب اينها دلايلى دارد ولى يك دلايلى كه بگوييم صد در صد قاطع است نيست و شايد همان حرفى كه شيخ صدوق و ديگران معتقدند[درست باشد]گو اينكه شايد با مذاق امروز شيعه خيلى سازگار نباشد كه بگوييم مأمون از اول صميميت داشت ولى بعدها پشيمان شد، مثل همه اشخاص كه وقتى [دچار سختى مى شوند تصميمى مبنى بر باز گشت به حق مى گيرند اما وقتى رهايى مى يابند تصميم خود را فراموش مى كنند: فاذا ركبوا فى الفلك دعوا الله مخلصين له الدين فلما نجيهم الى البر اذا هم يشركون. [5]

قرآن نقل مى كند كه افرادى وقتى در چهار موجه دريا گرفتار مى شوند خيلى خالص و مخلص مى شوند، ولى هنگامى كه بيرون آمدند تدريجا فراموش مى كنند. مأمون هم در آن چهار موجه گرفتار شده بود، اين نذر را كرد، اول هم تصميم گرفت به نذرش عمل كند ولى كم كم يادش رفت و درست از آن طرف برگشت.

بهتر اين است كه ما مسأله را از وجهه حضرت رضا بررسى كنيم. اگر از اين وجهه بررسى كنيم، مخصوصا اگر مسلمات تاريخ را در نظر بگيريم، به نظر من بسيارى از مسائل مربوط به مأمون هم حل مى شود.

مسلمات تاريخ:

1 – احضار امام از مدينه به مرو

يكى از مسلمات تاريخ اين است كه آوردن حضرت رضا از مدينه به مرو، با مشورت امام و با جلب نظر قبلى امام نبوده است. يك نفر ننوشته كه قبلا در مدينه مكاتبه يا مذاكره اى با امام شده بود كه شما را براى چه موضوعى مى خواهيم و بعد هم امام به خاطر همان دعوتى كه از او شده بود و براى همين موضوع معين حركت كرد و آمد. مأمون امام را احضار كرد بدون اينكه اصلا موضوع روشن باشد.

در مرو براى اولين بار موضوع را با امام در ميان گذاشت. نه تنها امام را، عده زيادى از آل ابى طالب را دستور داد از مدينه، تحت نظر و بدون اختيار خودشان حركت دادند [و به مرو] آوردند. حتى مسيرى كه براى حضرت رضا انتخاب كرد يك مسير مشخصى بود كه حضرت از مراكز شيعه نشين عبور نكند، زيرا از خودشان مى ترسيدند. دستور داد كه حضرت را از طريق كوفه نياورند، از طريق بصره و خوزستان و فارس بياورند به نيشابور.

خط سير را مشخص كرده بود. كسانى هم كه مأمور اين كار بودند از افرادى بودند كه فوق العاده با حضرت رضا كينه و عداوت داشتند، و عجيب اين است كه آن سردارى كه مأمور اين كار شد به نام «جلودى» يا «جلودى» (ظاهرا عرب هم هست) آنچنان به مأمون وفادار بود و آنچنان با حضرت رضا مخالف بود كه وقتى مأمون در مرو قضيه را طرح كرد او گفت من با اين كار مخالفم.

هر چه مأمون گفت:خفه شو، گفت :من مخالفم. او و دو نفر ديگر به خاطر اين قضيه به زندان افتادند و بعد هم به خاطر همين قضيه كشته شدند، [به اين ترتيب كه ] روزى مأمون اينها را احضار كرد، حضرت رضا و عده اى از جمله فضل بن سهل ذو الرياستين هم بودند، مجددا نظرشان را خواست، تمام اينها در كمال صراحت گفتند ما صد در صد مخالفيم، و جواب تندى دادند. اولى را گردن زد. دومى را خواست. او مقاومت كرد. وى را نيز گردن زد. به همين «جلودى» رسيد. [6]

حضرت رضا كنار مأمون نشسته بودند. آهسته به او گفتند:از اين صرف نظر كن. جلودى گفت:يا امير المؤمنين!من يك خواهش از تو دارم، تو را به خدا حرف اين مرد را درباره من نپذير . مأمون گفت:قسمت عملى است كه هرگز حرف او را در باره ات نمى پذيرم. (او نمى دانست كه حضرت شفاعتش را مى كند. )همان جا گردنش را زد.

به هر حال حضرت رضا را با اين حال آوردند و وارد مرو كردند. تمام آل ابى طالب را در يك محل جاى دادند و حضرت رضا را در يك جاى اختصاصى، ولى تحت نظر و تحت الحفظ، و در آنجا مأمون اين موضوع را با حضرت در ميان گذاشت. اين يك مسأله كه از مسلمات تاريخ است.

2 – امتناع حضرت رضا

گذشته از اين مسأله كه اين موضوع در مدينه با حضرت در ميان گذاشته نشد، در مرو كه در ميان گذاشته شد حضرت شديدا ابا كرد. همين ابو الفرج در مقاتل الطالبيين نوشته است كه مأمون، فضل بن سهل و حسن بن سهل را فرستاد نزد حضرت رضا و [ايندو موضوع را مطرح كردند.] حضرت امتناع كرد و قبول نمى كرد.

آخرش گفتند: چه مى گويى؟!اين قضيه اختيارى نيست، ما مأموريت داريم كه اگر امتناع كنى همين جا گردنت را بزنيم. (علماى شيعه مكرر اين را نقل كرده اند. )بعد مى گويد:باز هم حضرت قبول نكرد. اينها رفتند نزد مأمون. بار ديگر خود مأمون با حضرت مذاكره كرد و باز تهديد به قتل كرد.

يكدفعه هم گفت:چرا قبول نمى كنى ؟![7] مگر جدت على بن ابى طالب در شورا شركت نكرد؟! مى خواست بگويد كه اين با سنت شما خاندان هم منافات ندارد، يعنى وقتى على (عليه السلام) آمد در شورا شركت كرد و [در امر انتخاب خليفه ] دخالت نمود معنايش اين بود كه عجالتا از حقى كه از جانب خدا براى خودش قائل بود صرف نظر كرد و تسليم اوضاع شد تا ببيند شرايط و اوضاع از نظر مردمى چطور است، كار به او واگذار مى شود يا نه.

پس اگر شورا خلافت را به پدرت على مى داد قبول مى كرد، تو هم بايد قبول كنى. حضرت آخرش تحت عنوان تهديد به قتل كه اگر قبول نكند كشته مى شود قبول كرد. البته اين سؤال براى شما باقى است كه آيا ارزش داشت كه امام بر سر يك امتناع از قبول كردن ولايتعهد كشته شود يا نه؟ آيا اين نظير بيعتى است كه يزيد از امام حسين مى خواست يا نظير آن نيست؟كه اين را بعد بايد بحث كنيم.

3 – شرط حضرت رضا

يكى ديگر از مسلمات تاريخ اين است كه حضرت رضا شرط كرد و اين شرط را هم قبولاند كه من به اين شكل قبول مى كنم كه در هيچ كارى مداخله نكنم و مسؤوليت هيچ كارى را نپذيرم. در واقع مى خواست مسئووليت كارهاى مأمون را نپذيرد و به قول امروزيها ژست مخالفت را و اينكه ما و اينها به هم نمى چسبيم و نمى توانيم همكارى كنيم حفظ كند و حفظ هم كرد.

(البته مأمون اين شرط را قبول كرد. )لهذا حضرت حتى در نماز عيد شركت نمى كرد تا آن جريان معروف رخ داد كه مأمون يك نماز عيدى از حضرت تقاضا كرد، امام فرمود: اين بر خلاف عهد و پيمان من است، او گفت:اينكه شما هيچ كارى را قبول نمى كنيد مردم پشت سر ما يك حرفهايى مى زنند، بايد شما قبول كنيد، و حضرت فرمود: بسيار خوب، اين نماز را قبول مى كنم، كه به شكلى هم قبول كرد كه خود مأمون و فضل پشيمان شدند و گفتند اگر اين برسد به آنجا انقلاب مى شود، آمدند جلوى حضرت را گرفتند و ايشان را از بين راه برگرداندند و نگذاشتند كه از شهر خارج شوند.

4 – طرز رفتار امام پس از مسأله ولايتعهدى

مسأله ديگر كه اين هم باز از مسلمات تاريخ است، هم سنى ها نقل كرده اند و هم شيعه ها، هم ابو الفرج نقل مى كند و هم در كتابهاى ما نقل شده است، طرز رفتار حضرت است بعد از مسأله ولايتعهدى. مخصوصا خطابه اى كه حضرت در مجلس مأمون در همان جلسه ولايتعهدى مى خواند عجيب جالب است. به نظر من حضرت با همين خطبه يك سطر و نيمى ـ كه همه آن را نقل كرده اند ـ وضع خودش را روشن كرد. خطبه اى مى خواند. در آن خطبه نه اسمى از مأمون مى برد و نه كوچكترين تشكرى از او مى كند. قاعده اش اين است كه اسمى از او ببرد و لا اقل يك تشكرى بكند.

ابو الفرج مى گويد بالاخره روزى را معين كردند و گفتند در آن روز مردم بايد بيايند با حضرت رضا بيعت كنند. مردم هم آمدند. مأمون براى حضرت رضا در كنار خودش محلى و مجلسى قرار داد و اول كسى را كه دستور داد بيايد با حضرت رضا بيعت كند پسر خودش عباس بن مأمون بود . دومين كسى كه آمد يكى از سادات علوى بود. بعد به همين ترتيب گفت يك عباسى و يك علوى بيايند بيعت كنند و به هر كدام از اينها هم جايزه فراوانى مى داد و مى رفتند.

وقتى آمدند براى بيعت، حضرت دستش را به شكل خاصى رو به جمعيت گرفت. مأمون گفت:دستت را دراز كن تا بيعت كنند. فرمود:نه، جدم پيغمبر هم اين جور بيعت مى كرد، دستش را اين جور مى گرفت و مردم دستشان را مى گذاشتند به دستش. بعد خطبا و شعرا، سخنرانان و شاعران اينها كه تابع اوضاع و احوال هستند آمدند و شروع كردند به خطابه خواندن، شعر گفتن، در مدح حضرت رضا سخن گفتن، در مدح مأمون سخن گفتن، و از اين دو نفر تمجيد كردن.

بعد مأمون به حضرت رضا گفت: «قم فاخطب الناس و تكلم فيهم» برخيز خودت براى مردم سخنرانى كن. قطعا مأمون انتظار داشت كه حضرت در آنجا يك تأييدى از او و خلافتش بكنند. نوشته است: «فقال بعد حمد الله و الثناء عليه» اول حمد و ثناى الهى را گفت. . [8]

مسأله ولايتعهدى امام رضا عليه السلام (2)

موضوع بحث، مسأله ولايتعهد حضرت رضا نسبت به مأمون بود. در جلسه پيش عرض كرديم كه در اين داستان يك سلسله مسائل قطعى و مسلم از نظر تاريخى، و يك سلسله مسائل مشكوك است، و حتى مورخينى مثل جرجى زيدان تصريح مى كنند كه بنى العباس سياستشان بر كتمان بود و اسرار سياسى شان را كمتر مى گذاشتند كه فاش شود، و لهذا اين مجهولات در تاريخ باقى مانده است .

آنچه كه قطعيت دارد و جاى بحث نيست اين است كه مسأله ولايتعهد اولا از طرف حضرت رضا شروع نشده، يعنى اينچنين نيست كه براى اين كار اقدامى از اين طرف شده باشد، از طرف مأمون شروع شده، و تازه شروع هم كه شده به اين شكل نبوده كه مأمون پيشنهاد كند و حضرت رضا قبول نمايد، بلكه به اين شكل بوده كه بدون اينكه اين موضوع را فاش كنند، عده اى را از خراسان ـ از خراسان قديم، از مرو، از ما وراء النهر، از اين سر زمينهايى كه امروز جزء روسيه به شمار مى رود و مأمون در آنجا بوده ـ مى فرستند به مدينه و عده اى از بنى هاشم و در رأس آنها حضرت رضا را به مرو احضار مى كنند، و صحبت اراده و اختيار در ميان نبوده است، و حتى خط سيرى را هم كه حضرت را عبور مى دهند قبلا مشخص مى كنند كه از شهرستانها و از راههايى عبور دهند كه شيعه در آن كمتر وجود دارند يا وجود ندارند.

مخصوصا قيد كرده بودند كه حضرت رضا را از شهرهاى شيعه نشين عبور ندهند. وقتى كه [اين گروه را]وارد مرو مى كنند، حضرت رضا را جدا در يك منزل اسكان مى دهند و ديگران را در جاى ديگر، و در آنجا براى اولين بار اين موضوع عرضه مى شود و مأمون پيشنهاد مى كند كه [حضرت رضا ولايتعهد را بپذيرد .] صحبت اول مأمون اين است كه من مى خواهم خلافت را واگذار كنم.

(البته اين خيلى قطعى نيست.) به هر حال يا ابتدا خلافت را پيشنهاد كرد و بعد گفت اگر خلافت را نمى پذيرى ولايتعهد را بپذير، و يا از اول ولايتعهد را عرضه داشت و حضرت رضا شديد امتناع كرد.

حال منطق حضرت در امتناع چه بوده؟چرا امام امتناع كرد؟ البته اينها را ما به صورت يك امر صد در صد قطعى نمى توانيم بگوييم ولى در رواياتى كه از خود ما نقل كرده اند ـ از جمله در روايت عيون اخبار الرضا ـ ذكر شده است كه وقتى مأمون گفت من اين جور فكر كردم كه خودم را از خلافت عزل كنم و تو را به جاى خودم نصب كنم و با تو بيعت نمايم، امام فرمود:يا تو در خلافت ذى حقى و يا ذى حق نيستى.

اگر اين خلافت واقعا از آن توست و تو ذى حقى و اين خلافت يك خلافت الهى است، حق ندارى چنين جامه اى را كه خدا براى تن تو تعيين كرده است به غير خودت بدهى، و اما اگر از آن تو نيست باز هم حق ندارى بدهى. چيزى را كه از آن تو نيست تو چرا به كسى بدهى؟!معنايش اين است كه اگر خلافت از آن تو نيست تو بايد مثل معاويه پسر يزيد اعلام كنى كه من ذى حق نيستم، و قهرا پدران خودت را تخطئه كنى همان طور كه او تخطئه كرد و گفت: پدران من به نا حق اين جامه را به تن كردند و من هم در اين چند وقت به ناحق اين جامه را به تن كردم.

بنا بر اين من مى روم، نه اينكه بگويى من خلافت را تفويض و واگذار مى كنم. وقتى كه مأمون اين جمله را شنيد فورا به اصطلاح وجهه سخن را تغيير داد و گفت:شما مجبور هستيد.

سپس مأمون تهديد كرد و در تهديد خود استدلال را با تهديد مخلوط نمود. [9] جمله اى گفت كه در آن، هم استدلال بود و هم تهديد، و آن اين بود كه گفت: «جدت على بن ابى طالب در شورا شركت كرد(در شوراى شش نفرى)و عمر كه خليفه وقت بود تهديد كرد، گفت:در ظرف سه روز بايد اهل شورا تصميم بگيرند و اگر تصميم نگرفتند يا بعضى از آنها از تصميم اكثريت تمرد كردند ابو طلحه انصارى مأمور است كه گردنشان را بزند. »

خواست بگويد الآن تو در آن وضع هستى كه جدت على در آن وضع بود، من هم در آن وضعى هستم كه عمر بود. تو از جدت پيروى كن و در اين كار شركت نما.

در اين جمله تلويحا اين معنا بود كه جدت على با اينكه خلافت را از خودش مى دانست چرا در كار شورا شركت كرد؟اينكه در كار شورا شركت كرد يعنى آمد آنجا تبادل نظر كند كه آيا خلافت را به اين بدهيم يا به آن؟ و اين خودش يك نوع تنزلى بود از جد شما على بن ابى طالب كه نيامد سر سختى كند و بگويد شورا يعنى چه؟!خلافت مال من است، اگر همه تان كنار مى رويد برويد تا من خودم خليفه باشم، اگر نه، من در شورا شركت نمى كنم.

اينكه در شورا شركت كرد معنايش اين است كه از حق مسلم و قطعى خود صرف نظر كرد و خود را جزء اهل شورا قرار داد. تو الآن وضعت در اينجا نظير وضع على بن ابى طالب است . اين، جنبه استدلال قضيه بود. اما جنبه تهديدش:عمر خليفه اى بود كه كارهايش براى عصر و زمان تقريبا سند شمرده مى شد.

مأمون خواست بگويد كه اگر من تصميم شديدى بگيرم جامعه از من مى پذيرد، مى گويند او همان تصميمى را گرفت كه خليفه دوم گرفت، او گفت مصلحت مسلمين شوراست و اگر كسى از آن تخلف كند گردنش را بزنيد، من هم به حكم اينكه خليفه هستم چنين فرمانى را مى دهم، مى گويم مصلحت مسلمين اين است كه على بن موسى ولايتعهد را بپذيرد، اگر تخلف كند، به حكم اينكه خليفه هستم گردنش را مى زنم. استدلال را با تهديد مخلوط كرد.

پس يكى ديگر از مسلمات تاريخ اين مسأله است كه حضرت رضا [از قبول ولايتعهد مأمون ]امتناع كرده است ولى بعد با تهديد به قتل پذيرفته است.

مسأله سوم كه اين هم جزء قطعيات و مسلمات است اين است كه امام از اول با مأمون شرط كرد كه من در كارها مداخله نكنم، يعنى عملا جزء دستگاه نباشم، حالا اسم مى خواهد ولايتعهد باشد، باشد، سكه به نام من مى خواهند بزنند، بزنند، خطبه به نام مى خواهند بخوانند، بخوانند، ولى در كارها عملا مرا شريك نكن، كارى را عملا به عهده من نگذار، نه در كار قضا و داد گسترى دخالتى داشته باشم، نه در عزل و نصبها و نه در هيچ كار ديگرى. [10]

در همان مراسم تشريفاتى نيز امام طورى رفتار كرد كه آن ناچسبى خودش به دستگاه مأمونى را ثابت كرد. آن جمله اى كه در اولين خطابه ولايتعهدش خواند به نظر من خيلى عجيب و با ارزش است. آن مجلس عظيم را مأمون تشكيل مى دهد و تمام سران مملكتى از وزرا و سران سپاه و شخصيتها را دعوت مى كند و همه با لباسهاى سبزكه شعارى بود كه آن وقت مقرر كردند شركت مى كنند. [11]

اول كسى را كه دستور داد بيايد با حضرت رضا به عنوان ولايتعهد بيعت كند پسرش عباس بن مأمون بود كه ظاهرا قبلا وليعهد يا نامزد ولايتعهد بود، و بعد ديگران يك يك آمدند و بيعت كردند.

سپس شعرا و خطبا آمدند و شعرهاى بسيار عالى خواندند و خطابه هاى بسيار غرا انشاء كردند. بعد قرار شد خود حضرت خطابه اى بخواند. حضرت برخاست و در يك سطر و نيم فقط، صحبت كرد كه جملاتش در واقع ايراد به تمام كارهاى آنها بود.

مضمونش اين است: «ما(يعنى ما اهل بيت، ما ائمه) حقى داريم بر شما مردم به اينكه ولى امر شما باشيم:معنايش اين است كه اين حق اصلا مال ما هست و چيزى نيست كه مأمون بخواهد به ما واگذار كند.

و شما در عهده ما حقى داريد. حق شما اين است كه ما شما را اداره كنيم. و هر گاه شما حق ما را به ما داديد يعنى هر وقت شما ما را به عنوان خليفه پذيرفتيد ـ بر ما لازم مى شود كه آن وظيفه خودمان را درباره شما انجام دهيم، و السلام». [12]

دو كلمه: «ما حقى داريم و آن خلافت است، شما حقى داريد به عنوان مردمى كه خليفه بايد آنها را اداره كند، شما مردم بايد حق ما را به ما بدهيد، و اگر شما حق ما را به ما بدهيد ما هم در مقابل شما وظيفه اى داريم كه بايد انجام دهيم، و وظيفه خودمان را انجام مى دهيم . » نه تشكرى از مأمون و نه حرف ديگرى، و بلكه مضمون بر خلاف روح جلسه ولايتعهدى است. بعد هم اين جريان همين طور ادامه پيدا مى كند، حضرت رضا يك وليعهد به اصطلاح تشريفاتى است كه حاضر نيست در كارها مداخله كند و در يك مواردى هم كه اجبارا مداخله مى كند به شكلى مداخله مى كند كه منظور مأمون تأمين نمى شود، مثل همان قضيه نماز عيد خواندن كه مأمون مى فرستد نزد حضرت و حضرت مى گويد:ما با تو قرار داريم كه من در هيچ كار مداخله نكنم .

مى گويد آخر اينكه تو در هيچ كار مداخله نمى كنى مردم مرا متهم مى كنند، حال اين يك كار مانعى ندارد، حضرت مى فرمايد:اگر بخواهم اين كار را بكنم بايد به رسم جدم عمل كنم نه به آن رسمى كه امروز معمول است. مأمون مى گويد بسيار خوب. امام از خانه خارج مى شود. چنان غوغايى در شهر بپا مى شود كه در وسط راه مى آيند حضرت را بر مى گردانند.

بنابر اين تا اين مقدار مسأله مسلم است كه حضرت رضا را بالاجبار [به مرو] آورده اند و عنوان ولايتعهد را به او تحميل كرده اند، تهديد به قتل كرده اند و حضرت بعد از تهديد به قتل قبول كرده به اين شرط كه در كارها عملا مداخله نكند، و بعد هم عملا مداخله نكرده و طورى خودش را كنار كشيده كه ثابت كرده است كه خلاصه ما به اينها نمى چسبيم و اينها هم به ما نمى چسبند.

مسائل مشكوك

اما مسائلى كه عرض كرديم مشكوك است. در اينجا قضاياى مشكوك زياد است. اينجاست كه علما و اهل تاريخ، اجتهادشان اختلاف پيدا كرده. اصلا اين مسأله ولايتعهد چه بود؟چطور شد كه مأمون حاضر شد حضرت رضا را از مدينه بخواهد براى ولايتعهد، و خلافت را به او تفويض كند، از خاندان عباسى بيرون ببرد و تحويل خاندان علوى بدهد؟آيا اين ابتكار از خودش بود يا از فضل بن سهل ذو الرياستين سرخسى و او بر مأمون تحميل كرده بود از باب اينكه وزير بسيار مقتدرى بود و لشكريان مأمون كه اكثريت قريب به اتفاقشان ايرانى بودند تحت نظر اين وزير بودند و او هر نظرى كه داشت مى توانست تحميل كند.

حال او چرا اين كار را كرد؟بعضى ـ كه البته اين احتمال خيلى ضعيف است گو اينكه افرادى مثل «جرجى زيدان» و حتى «ادوارد براون» قبول كرده اند ـ مى گويند:اصلا فضل بن سهل شيعه بوده [و در اين موضوع ]حسن نيت داشت و مى خواست واقعا خلافت را[به خاندان علوى ]منتقل كند. اگر اين فرض صحيح باشد بايد حضرت رضا با فضل بن سهل همكارى كند، به جهت اينكه وسيله كاملا آماده شده است كه خلافت به علويين منتقل شود، و حتى نبايد بگويد من قبول نمى كنم تا تهديد به قتلش كنند و بعد هم كه قبول كرد بگويد بايد جنبه تشريفاتى داشته باشد، من در كارها مداخله نمى كنم، بلكه بايد جدا قبول كند، در كارها هم مداخله نمايد و مأمون را عملا از خلافت خلع يد كند.

البته اينجا يك اشكال هست و آن اين كه اگر فرض هم كنيم كه با همكارى حضرت رضا و فضل بن سهل مى شد مأمون را از خلافت خلع كرد، چنين نبود كه ديگر اوضاع خلافت رو به راه باشد، چون خراسان جزئى از مملكت اسلامى بود، همين قدر كه به مرز رى مى رسيديم، از آنجا به آن طرف، يعنى قسمت عراق كه قبلا دار الخلافه بود، و نيز حجاز و يمن و مصر و سوريه وضع ديگرى داشت، آنها كه تابع تمايلات مردم ايران و مردم خراسان نبودند و بلكه تمايلاتى بر ضد اينها داشتند، يعنى اگر فرض هم مى كرديم كه اين قضيه به همين شكل بود و عملى مى شد، حضرت رضا در خراسان خليفه بود، بغداد در مقابلش محكم مى ايستاد، همچنانكه تا خبر ولايتعهد حضرت رضا به بغداد رسيد و بنى العباس در بغداد فهميدند كه مأمون چنين كارى كرده است فورا نماينده مأمون را معزول كردند و با يكى از بنى العباس به نام ابراهيم بن شكله ـ با اينكه صلاحيتى هم نداشت ـ بيعت كردند و اعلام طغيان نمودند، گفتند ما هرگز زير بار علويين نمى رويم، اجداد ما صد سال است كه زحمت كشيده اند، جان كنده اند، حالا يكدفعه خلافت را تحويل علويين بدهيم؟! بغداد قيام مى كرد و به دنبال آن خيلى جاهاى ديگر نيز قيام مى كردند.

ولى اين يك فرض است و تازه اصل فرض درست نيست، يعنى اين حرف قابل قبول نيست كه فضل بن سهل ذو الرياستين شيعى بود و روى اخلاص و ارادت به حضرت رضا چنين كارى كرد. اولا اينكه ابتكار از او باشد محل ترديد است. ثانيا:به فرض اينكه ابتكار از او باشد، اينكه او احساسات شيعى داشته باشد سخت محل ترديد است.

آنچه احتمال بيشتر قضيه است اين است كه فضل بن سهل كه تازه مسلمان شده بود مى خواست به اين وسيله ايران را برگرداند به ايران قبل از اسلام،[13] فكر كرد الآن ايرانيها قبول نمى كنند چون واقعا مسلمان و معتقد به اسلام هستند و همين قدر كه اسم مبارزه با اسلام در ميان بيايد با او مخالفت مى كنند. با خود انديشيد كه كلك خليفه عباسى را به دست مردى كه خود او وجهه اى دارد بكند، حضرت رضا را عجالتا بياورد روى كار و بعد ايشان را از خارج دچار دشواريهاى مخالفت بنى العباس كند، و از داخل هم خودش زمينه را فراهم نمايد براى برگرداندن ايران به دوره قبل از اسلام ودوره زردشتيگرى .

اگر اين فرض درست باشد، در اينجا وظيفه حضرت رضا همكارى با مأمون است براى قلع و قمع كردن خطر بزرگتر، يعنى خطر فضل بن سهل براى اسلام صد درجه بالاتر از خطر مأمون است براى اسلام، زيرا بالاخره مأمون هر چه هست يك خليفه مسلمان است.

يك مطلب ديگر را هم بايد عرض كنم و آن اين است كه ما نبايد اين جور فكر كنيم كه همه خلفايى كه با ائمه مخالف بودند يا آنها را شهيد كردند در يك عرض هستند، بنا بر اين چه فرقى ميان يزيد بن معاويه و مأمون است؟تفاوت از زمين تا آسمان است. مأمون در طبقه خودش يعنى در طبقه خلفا و سلاطين، هم از جنبه علمى و هم از جنبه هاى ديگر يعنى حسن سياست، عدالت نسبى و ظلم نسبى، و از نظر حسن اداره و مفيد بودن به حال مردم، از بهترين خلفا و سلاطين است. مردى بود بسيار روشنفكر. اين تمدن عظيم اسلامى كه امروز مورد افتخار ماست به دست همين هارون و مأمون به وجود آمد، يعنى اينها يك سعه نظر و يك روشنفكرى فوق العاده داشتند كه بسيارى از كارهايى كه كردند امروز اسباب افتخار دنياى اسلام است. مسأله «الملك عقيم» و اينكه مأمون به خاطر ملك و سلطنت بر ضد عقيده خودش قيام كرد و همان امامى را كه به او اعتقاد داشت مسموم كرد يك مطلب است و ساير قسمتها مطلب ديگر.

به هر حال اگر واقعا مطلب اين باشد كه مسأله ولايتعهد ابتكار فضل بن سهل بوده و فضل بن سهل نيز همين طور كه قرائن نشان مى دهد[سوء نيت داشته است، در اين صورت امام مى بايست طرف مأمون را بگيرد. ]

روايات ما اين مطلب را تأييد مى كند كه حضرت رضا از فضل بن سهل بيشتر تنفر داشت تا مأمون، و در مواردى كه ميان فضل بن سهل و مأمون اختلاف پيش مى آمد، حضرت طرف مأمون را مى گرفت.

در روايات ما هست كه فضل بن سهل و يك نفر ديگر به نام هشام بن ابراهيم آمدند نزد حضرت رضا و گفتند كه خلافت حق شماست، اينها همه شان غاصبند، شما موافقت كنيد، ما مأمون را به قتل مى رسانيم و بعد شما رسما خليفه باشيد. حضرت به شدت اين دو نفر را طرد كرد.

اينها بعد فهميدند كه اشتباه كرده اند، فورا رفتند نزد مأمون، گفتند:ما نزد على بن موسى بوديم، خواستيم او را امتحان كنيم، اين مسأله را به او عرضه داشتيم تا ببينيم كه او نسبت به تو حسن نيت دارد يا نه. ديديم نه، حسن نيت دارد. به او گفتيم بيا با ما همكارى كن تا مأمون را بكشيم، او ما را طرد كرد. و بعد حضرت رضا در ملاقاتى كه با مأمون داشتند ـ و مأمون هم سابقه ذهنى داشت ـ قضيه را طرح كردند و فرمودند اينها آمدند و دروغ مى گويند، جدى مى گفتند، و بعد حضرت به مأمون فرمود كه از اينها احتياط كن.

مطابق اين روايات، على بن موسى الرضا خطر فضل بن سهل را از خطر مأمون بالاتر و شديدتر مى دانسته است. بنا بر اين فرض [كه ابتكار ولايتعهد از فضل بن سهل بوده است[14] حضرت رضا اين ولايتعهدى را كه به دست اين مرد ابتكار شده است خطرناك مى داند، مى گويد نيت سوئى در كار است، اينها آمده اند مرا وسيله قرار دهند براى برگرداندن ايران از اسلام به مجوسى گرى.

پس ما روى فرض صحبت مى كنيم. اگر ابتكار از فضل باشد و او واقعا شيعه باشد (آن طور كه برخى از مورخين اروپايى گفته اند) حضرت رضا بايد با فضل همكارى مى كرد عليه مأمون، و اگر اين روح زردشتيگرى در كار بوده، بر عكس بايد با مأمون همكارى مى كرد عليه اينها تا كلك اينها كنده شود. روايات ما اين دوم را بيشتر تأييد مى كند، يعنى فرضا هم ابتكار از فضل نبوده، اينكه حضرت رضا با فضل ميانه خوبى نداشت و حتى مأمون را از خطر فضل مى ترساند، از نظر روايات ما امر مسلمى است.

فرضيه ديگر اين است كه اصلا ابتكار از فضل نبوده، ابتكار از خود مأمون بوده است. اگر ابتكار از خود مأمون بوده، مأمون چرا اين كار را كرد؟ آيا حسن نيت داشت يا سوء نيت؟اگر حسن نيت داشت آيا تا آخر بر حسن نيت خود باقى بود يا در اواسط تغيير نظر پيدا كرد؟اينكه بگوييم مأمون حسن نيت داشت و تا آخر هم بر حسن نيت خود باقى بود سخن غير قابل قبولى است. هرگز چنين چيزى نبوده.

حد اكثر اين است كه بگوييم در ابتدا حسن نيت داشت ولى در انتها تغيير عقيده داد. عرض كرديم كه شيخ صدوق و ظاهرا شيخ مفيد هم [بر اين عقيده بوده اند]. شيخ صدوق در كتاب عيون اخبار الرضا عقيده اش اين است كه مأمون در ابتدا حسن نيت داشت، واقعا نذرى كرده بود، در آن گرفتار شديدى كه با برادرش امين پيدا كرد نذر كرد كه اگر خدا او را بر برادرش امين پيروز كند خلافت را به اهلش برگرداند، و اينكه حضرت رضا [از قبول ولايتعهد] امتناع كرد از اين جهت بود كه مى دانست كه او تحت تأثير احساسات آنى قرار گرفته و بعد پشيمان مى شود، شديد هم پشيمان مى شود.

البته بيشتر علما با اين نظر شيخ صدوق و ديگران موافق نيستند و معتقدند كه مأمون از اول حسن نيت نداشت و يك نيرنگ سياسى در كار بود. حال نيرنگ سياسى اش چه بود؟ آيا مى خواست نهضتهاى علويين را به اين وسيله فرو بنشاند؟و آيا مى خواست به اين وسيله حضرت رضا را بدنام كند؟چون اينها در كنار كه بودند به صورت يك شخص منتقد بودند.

خواست حضرت را داخل دستگاه كند و بعد ناراضى درست كند، همين طور كه در سياستها اغلب اين كار را مى كنند، براى اينكه يك منتقد فعال وجيه المله اى را خراب كنند مى آيند پستى به او مى دهند و بعد در كار او خرابكارى مى كنند، از يك طرف پست به او مى دهند و از طرف ديگر در كارهايش اخلال مى كنند تا همه كسانى كه به او طمع بسته بودند از او برگردند .

در روايات ما اين مطلب هست كه حضرت رضا در يكى از سخنانشان به مأمون فرمودند: «من مى دانم تو مى خواهى به اين وسيله مرا خراب كنى» كه مأمون عصبانى و ناراحت شد و گفت: اين حرفها چيست كه تو مى گويى؟! چرا اين نسبتها را به ما مى دهى؟!

بررسى فرضيه ها

در ميان اين فرضها، در يك فرض البته وظيفه حضرت رضا همكارى شديد بوده، و آن فرض همان است كه فضل شيعه بوده و ابتكار در دست او بوده است. بنا بر اين فرض، ايرادى بر حضرت رضا از اين نظر نيست كه چرا ولايتعهد را قبول كرد، اگر ايرادى باشد از اين نظر است كه چرا جدى قبول نكرد.

ولى ما از همين جا بايد بفهميم كه قضيه به اين شكل نبوده است. حال ما از نظر يك شيعه نمى گوييم، از نظر يك آدم به اصطلاح بى طرف مى گوييم:حضرت رضا يا مرد دين بود يا مرد دنيا. اگر مرد دين بود بايد وقتى كه مى بيند چنين زمينه اى [براى انتقال خلافت از بنى العباس به خاندان علوى ] فراهم شده [با فضل ]همكارى كند، و اگر مرد دنيا بود باز بايد با او همكارى مى كرد. پس اينكه حضرت همكارى نكرده و او را طرد نموده دليل بر اين است كه اين فرض غلط است.

اما اگر فرض اين باشد كه ابتكار از ذو الرياستين است و او قصدش قيام عليه اسلام بوده، كار حضرت رضا صد در صد صحيح است، يعنى حضرت در ميان دو شر، آن شر كوچكتر را انتخاب كرده و در آن شر كوچكتر (همكارى با مأمون) هم به حداقل ممكن اكتفا نموده است.

اشكال، بيشتر در آنجايى است كه بگوييم ابتكار از خود مأمون بوده است. اينجاست كه شايد اشخاصى بگويند وظيفه حضرت رضا اين بود كه وقتى مأمون او را دعوت به همكارى مى كند و سوء نيت هم دارد، مقاومت كند، و اگر مى گويد تو را مى كشم، بگويد بكش. بايد حضرت رضا مقاومت مى كرد و به كشته شدن از همان ابتدا راضى مى شد، و حاضر مى گرديد كه او را بكشند و به هيچ وجه همان ولايتعهد ظاهرى و تشريفاتى و نچسب را نمى پذيرفت.

اينجاست كه بايد قضاوت شود كه آيا امام بايد همين كار را مى كرد يا بايد قبول مى كرد؟ مسأله اى است از نظر شرعى: مى دانيم كه خود را به كشتن دادن يعنى كارى كردن كه منجر به قتل خود شود، گاهى جايز مى شود اما در شرايطى كه اثر كشته شدن بيشتر باشد از زنده ماندن، يعنى امر داير باشد كه يا شخص كشته شود و يا فلان مفسده بزرگ را متحمل گردد، مثل قضيه امام حسين.

از امام حسين براى يزيد بيعت مى خواستند و براى اولين بار بود كه مسأله ولايتعهد را معاويه عملى مى كرد. حضرت امام حسين كشته شدن را بر اين بيعت كردن ترجيح داد، و بعلاوه امام حسين در شرايطى قرار گرفته بود كه دنياى اسلام احتياج به يك بيدارى و يك اعلام امر به معروف و نهى از منكر داشت و لو به قيمت خون خودش باشد، اين كار را كرد و نتيجه هايى هم گرفت. اما آيا شرايط امام رضا نيز همين طور بود؟يعنى واقعا براى حضرت رضا كه بر سر دو راه قرار گرفته بود جايز بود[كه خود را به كشتن دهد؟]

يك وقت كسى به جايى مى رسد كه بدون اختيار خودش او را مى كشند، مثل قضيه مسموميت كه البته قضيه مسموميت از نظر روايات شيعه يك امر قطعى است ولى از نظر تاريخ قطعى نيست. بسيارى از مورخين ـ حتى مورخين شيعه مثل مسعودى[15] معتقدند كه حضرت رضا به اجل طبيعى از دنيا رفته و كشته نشده است. حال بنا بر عقيده معروفى كه ميان شيعه هست و آن اين است كه مأمون حضرت رضا را مسموم كرد، بسيار خوب، انسان يك وقت در شرايطى قرار مى گيرد كه بدون اختيار خودش مسموم مى شود، ولى يك وقت در شرايطى قرار مى گيرد كه ميان يكى از دو امر مختار و مخير است، خودش بايد انتخاب كند، يا كشته شدن را و يا اختيار اين كار را.

نگوييد عاقبت همه مى ميرند. اگر من يقين داشته باشم كه امروز غروب مى ميرم ولى الآن مرا مخير كنند ميان انتخاب يكى از دو كار، يا كشته بشوم يا فلان كار را انتخاب كنم، آيا در اينجا من مى توانم بگويم من كه غروب مى ميرم، اين چند ساعت ديگر ارزش ندارد؟نه، باز من بايد حساب كنم كه در همين مقدار كه مى توانم زنده بمانم آيا اختيار آن طرف اين ارزش را دارد كه من حيات خودم را به دست خودم از دست بدهم؟حضرت رضا مخير مى شود ميان يكى از دو كار:يا چنين ولايتعهدى راـ كه من تعبير مى كنم به «ولايتعهد نچسب» و از مسلمات تاريخ است ـ بپذيرد و يا كشته شدن كه بعد هم تاريخ بيايد او را محكوم كند. به نظر من مسلم اولى را بايد انتخاب كند. چرا آن را انتخاب نكند؟!صرف همكارى كردن با شخصى مثل مأمون كه ما مى دانيم گناه نيست، نوع همكارى كردن مهم است.

همكارى با خلفا از نظر ائمه اطهار

مى دانيم كه در همان زمان خلفاى عباسى، با آنهمه مخالفت شديدى كه ائمه ما با خلفا داشتند[و افراد را از همكارى با آنها منع مى كردند، در موارد خاصى همكارى با دستگاه آنها را به خاطر نيل به برخى اهداف اسلامى تجويز و بلكه تشويق مى نمودند.]

صفوان جمال ـ كه شيعه موسى بن جعفر است ـ شترهايش را براى سفر حج به هارون كرايه مى دهد. مى آيد خدمت موسى بن جعفر . حضرت به او مى گويد: تو همه چيزت خوب است الا يك چيزت. مى گويد چى؟مى فرمايد:چرا شترهايت را به هارون كرايه دادى؟ مى گويد من كه كار بدى نكردم، براى سفر حج بود، براى كار بدى نبود.

فرمود: براى سفر حج هم [نبايد چنين مى كردى.] بعد فرمود:لا بد پس كرايه اش باقى مانده است كه بعد بايد بگيرى.

عرض كرد: بله، فرمود: ولابد اگر به تو بگويند چنانچه هارون همين الآن از بين برود راضى هستى يا راضى نيستى، دلت مى خواهد كه طلب تو را بدهد و بعد بميرد . اين مقدار راضى به بقاى او هستى.

گفت:بله. فرمود:همين مقدار راضى بودن به بقاى ظالم گناه است. صفوان كه يك شيعه خالص است ولى سوابق زيادى با هارون دارد فورا رفت تمام وسايل كار خود را يكجا فروخت. (او حمل و نقل دار بود). به هارون خبر دادند كه صفوان هر چه شتر و وسايل حمل و نقل داشته همه را يكجا فروخته است.

هارون احضارش كرد. گفت چرا اين كار را كردى؟ گفت:ديگر پير شده ام و از كار مانده ام، نمى توانم بچه هايم را خوب اداره كنم، فكر كردم كه ديگر از اين كار به كلى صرف نظر كنم. هارون گفت: راستش را بگو. گفت:همين است.

هارون خيلى زيرك بود، گفت:آيا مى خواهى بگويم قضيه چيست؟من فكر مى كنم بعد از اينكه تو با من اين قرار داد معامله را بستى موسى بن جعفر به تو اشاره اى كرده. گفت:نه، اين حرفها نيست . گفت بيخود انكار نكن. اگر آن سوابق چندين ساله اى كه من با تو دارم نبود همين جا دستور مى دادم گردنت را بزنند.

همين ائمه كه همكارى [با خلفا]را تا اين حد نهى مى كنند و ممنوع مى شمارند، در عين حال اگر كسى همكارى اش به نفع جامعه مسلمين باشد، آنجا كه مى رود از مظالم و شرور بكاهد، يعنى در جهت هدف و مسلك خود فعاليت كندـنه آن كارى كه صفوان جمال كرد كه فقط تأييد و همكارى است ـ اين همكارى را جايز مى دانند. يك وقت يك كسى مى رود پستى را در دستگاه ظلم اشغال مى كند براى اينكه از اين پست و مقام حسن استفاده كند. اين همان چيزى است كه فقه ما اجازه مى دهد، سيره ائمه اجازه مى دهد، قرآن هم اجازه مى دهد.

استدلال حضرت رضا

برخى به حضرت رضا اعتراض كردند كه چرا همين مقدار اسم تو آمد جزء اينها؟فرمود:آيا پيغمبران شأنشان بالاتر است يا اوصياء پيغمبران؟گفتند:پيغمبران. فرمود:يك پادشاه مشرك بدتر است يا يك پادشاه مسلمان فاسق؟گفتند:پادشاه مشرك. فرمود:آن كسى كه همكارى را با تقاضا بكند بالاتر است يا كسى كه به زور به او تحميل كنند؟ گفتند:آن كسى كه با تقاضا بكند. فرمود: يوسف صديق پيغمبر است، عزيز مصر كافر و مشرك بود، و يوسف خودش تقاضا كرد كه: اجعلنى على خزائن الارض انى حفيظ عليم[16] ، چون مى خواست پستى را اشغال كند كه از آن پست حسن استفاده كند.

تازه عزيز مصر كافر بود، مأمون مسلمان فاسقى است، يوسف پيغمبر بود، من وصى پيغمبر هستم، او پيشنهاد كرد و مرا مجبور كردند . صرف اين قضيه كه نمى شود مورد ايراد واقع شود.

حال، حضرت موسى بن جعفرى كه صفوان جمال را كه صرفا همكارى مى كند ووجودش فقط به نفع آنهاست شديد منع مى كند و مى فرمايد: چرا تو شترهايت را به هارون اجاره مى دهى، على بن يقطين را كه محرمانه با او سر و سرى دارد و شيعه است و تشيع خودش را كتمان مى كند تشويق مى نمايد كه حتما در اين دستگاه باش، ولى كتمان كن و كسى نفهمد كه تو شيعه هستى، وضو را مطابق وضوى آنها بگير، نماز را مطابق نماز آنها بخوان، تشيع خودت را به اشد مراتب مخفى كن، اما در دستگاه آنها باش كه بتوانى كار بكنى.

اين همان چيزى است كه همه منطقها اجازه مى دهد. هر آدم با مسلكى به افراد خودش اجازه مى دهد كه با حفظ مسلك خود و به شرط اينكه هدف، كار براى مسلك خود باشد نه براى طرف، [وارد دستگاه دشمن شوند] يعنى آن دستگاه را استخدام كنند براى هدف خودشان، نه دستگاه، آنها را استخدام كرده باشد براى هدف خود. شكلش فرق مى كند، يكى جزء دستگاه است، نيروى او صرف منافع دستگاه مى شود، و يكى جزء دستگاه است، نيروى دستگاه را در جهت مصالح و منافع آن هدف و ايده اى كه خودش دارد استخدام مى كند.

به نظر من اگر كسى بگويد اين مقدار هم نبايد باشد، اين يك تعصب و يك جمود بى جهت است . همه ائمه اين جور بودند كه از يك طرف، شديد همكارى با دستگاه خلفاى بنى اميه و بنى العباس را نهى مى كردند و هر كسى كه عذر مى آورد كه آقا بالاخره ما نكنيم كس ديگر مى كند، مى گفتند همه نكنند، اين كه عذر نشد، وقتى هيچ كس نكند كار آنها فلج مى شود، و از طرف ديگر افرادى را كه آنچنان مسلكى بودند كه وقتى در دستگاه خلفاى اموى يا عباسى بودند در واقع دستگاه را براى هدف خودشان استخدام مى كردند تشويق مى كردند چه تشويقى!مثل همين «على بن يقطين» يا «اسماعيل بن بزيع» ، و رواياتى كه ما در مدح و ستايش چنين كسانى داريم حيرت آور است، يعنى اينها را در رديف اولياء الله درجه اول معرفى كرده اند.

رواياتش را شيخ انصارى در مكاسب در مسأله «ولايت جائر» نقل كرده است.

ولايت جائر

مسأله اى داريم در فقه به نام «ولايت جائر» يعنى قبول پست از ناحيه ظالم. قبول پست از ناحيه ظالم فى حد ذاته حرام است ولى فقها گفته اند همين كه فى حد ذاته حرام است در مواردى مستحب مى شود و در مواردى واجب. نوشته اند اگر تمكن از امر به معروف و نهى از منكرـكه امر به معروف و نهى از منكر در واقع يعنى خدمت ـ متوقف باشد بر قبول پست از ناحيه ظالم، پذيرفتن آن واجب است. منطق هم همين را قبول مى كند، زيرا اگر بپذيريد مى توانيد در جهت هدفتان كار كنيد و خدمت نماييد، نيروى خودتان را تقويت و نيروى دشمنتان را تضعيف كنيد.

من خيال نمى كنم اهل مسلكهاى ديگر، همانها كه مادى و ماترياليست و كمونيست هستند اين گونه قبول پست از دشمن و ضد خود را انكار كنند، مى گويند: بپذير ولى كار خودت را بكن.

ما مى بينيم در مدتى كه حضرت رضا ولايتعهد را قبول كردند كارى به نفع آنها صورت نگرفت، به نفع خود حضرت صورت گرفت. صفوف، بيشتر مشخص شد. بعلاوه حضرت در پست ولايتعهدى به طور غير رسمى شخصيت علمى خود را ثابت كرد كه هيچ وقت ديگر ثابت نمى شد.

در ميان ائمه، به اندازه اى كه شخصيت علمى حضرت رضا و حضرت امير ثابت شده ـ و حضرت صادق هم در يك جهت ديگرى ـ شخصيت علمى هيچ امام ديگرى ثابت نشده است، حضرت امير به واسطه همان چهار پنج سال خلافت، آن خطبه ها و آن احتجاجات كه باقى ماند، حضرت صادق به واسطه آن مهلتى كه جنگ بنى العباس و بنى الاميه با يكديگر به وجود آورد كه حضرت حوزه درس چهار هزار نفرى تشكيل داد، و حضرت رضا براى همين چهار صباح ولايتعهد و آن خاصيت علم دوستى مأمون و آن جلسات عجيبى كه مأمون تشكيل مى داد، و از ماديين گرفته تا مسيحيها، يهوديها، مجوسيها، صابئيها و بوداييها، علماى همه مذاهب را جمع مى كرد و حضرت رضا را مى آورد و حضرت با اينها صحبت مى كرد، و واقعا حضرت رضا در آن مجالس ـ كه اينها در كتابهاى احتجاجات هست ـ هم شخصيت علمى خود را ثابت كرد و هم به نفع اسلام خدمت نمود، در واقع از پست ولايتعهد يك استفاده غير رسمى كرد، آن شغلها را نپذيرفت ولى استفاده اين چنينى هم كرد.

پرسش و پاسخ

سؤال: وقتى معاويه يزيد را به ولايتعهدى انتخاب كرد همه مخالف بودند، نه به خاطر اينكه يزيد يك شخصيت فاسدى بود، بلكه اساسا با اصل ولايتعهدى!143 مخالفت مى شد. آنوقت چطور شد كه ولايتعهدى در زمان مأمون اين ايراد را نداشت؟

جواب: اولا اين كه مى گويند مخالفت مى شد، آنچنان هم مخالفت نمى شد، يعنى آن وقت هنوز ديگران به خطرات اين مطلب توجه نكرده بودند، فقط عده كمى توجه داشتند، و اين بدعتى بود كه براى اولين بار در دنياى اسلام به وجود آمد، و علت آن عكس العمل بسيار شديد امام حسين نيز همين بود كه بى اعتبارى و بدعت بودن و حرام بودن اين كار را مشخص كند كه كرد. در دوره هاى بعد اين امر ديگر جنبه مذهبى خودش را از دست داده بود، همان شكل ولايتعهدهاى دوران قبل از اسلام را به خود گرفته بود كه پشتوانه اش فقط زور بود و ديگر جنبه به اصطلاح اسلامى نداشت، و علت مخالفت حضرت رضا با قبول ولايتعهدى نيز يكى همين بود ـ و در كلمات خود حضرت هست ـ كه اصلا خود اين عنوان «ولايتعهد» عنوان غلطى است، چون معنى «ولايتعهد» اين است كه حق مال من است و من زيد را براى جانشينى خودم انتخاب مى كنم، و آن بيانى كه حضرت فرمود اين مال توست يا مال غير و اگر مال غير است تو حق ندارى بدهى، شامل «ولايتعهد» هم هست.

سؤال: فرضى فرمودند كه اگر فضل بن سهل شيعى واقعى بود مصلحت بود كه حضرت در ولايتعهدى با ايشان همكارى كند و بعد دست مأمون را از خلافت كوتاه كنند. اينجا اشكالى پيش مى آيد و آن اينكه در اين صورت لازم مى شد كه حضرت مدتى اعمال مأمون را تصويب كنند و حال آنكه با توجه به عمل حضرت على عليه السلام امضا كردن كار ظالم در هر حدى جايز نيست.

جواب: به نظر مى رسد كه اين ايراد وارد نباشد. فرموديد به فرض اينكه فضل بن سهل شيعى بود حضرت بايد مدتى اعمال مأمون را امضاء مى كرد و اين جايز نبود همچنانكه حضرت امير حكومت معاويه را امضاء نكرد.

خيلى تفاوت است ميان وضع حضرت رضا نسبت به مأمون و وضع حضرت امير نسبت به معاويه. حضرت امير مى بايست امضايش به اين شكل مى بود كه معاويه به عنوان يك نايب و كسى كه از ناحيه او منصوب است كار را انجام دهد، يك ظالمى مثل معاويه به عنوان نيابت از على بن ابى طالب كار كند. ولى قضيه حضرت رضا اين بود كه حضرت رضا بايد مدتى كارى به كار مأمون نداشته باشد، يعنى مانعى در راه مأمون ايجاد نكند. به طور كلى، هم منطقا و هم شرعا فرق است ميان اينكه مفسده اى را ما خودمان بخواهيم تأثيرى در ايجادش داشته باشيم ـ كه در اينجا يك وظيفه داريم ـ و اين كه مفسده موجودى را بخواهيم از بين ببريم [كه در اينجا وظيفه ديگرى داريم . ]

مثالى عرض مى كنم. يك وقت هست من شير آب را باز مى كنم كه آب بيايد داخل حياط شما خرابى به بار آورد. اينجا من ضامن حياط شما هستم به جهت اينكه در خرابى آن تأثير داشته ام. و يك وقت هست كه من از كنار كوچه رد مى شوم، مى بينم كه شير آب باز شده و آب به پاى ديوار شما رسيده است. اينجا اخلاقا من وظيفه دارم كه اين شير را ببندم و به شما خدمت كنم. نمى كنم و اين ضرر به شما وارد مى آيد. در اينجا اين كار بر من واجب نيست.

اين را گفتم از نظر اين كه خيلى فرق است ميان اين كه كارى به دست شخصى يا به دست دست او مى خواهد انجام شود. و اين كه كارى را يك كس ديگر انجام مى دهد و ديگرى وظيفه از بين بردن آن را دارد. معاويه، مافوقش على عليه السلام بود، يعنى تثبيت معاويه معنايش اين بود كه على (عليه السلام) معاويه را به عنوان دستى براى خود بپذيرد، ولى تثبيت [مأمون توسط] حضرت رضا(به قول شما)معنايش اين است كه حضرت رضا مدتى در مقابل مأمون سكوت داشته باشد. اين، دو وظيفه است. در آنجا على عليه السلام مافوق است. در اينجا قضيه بر عكس است، مأمون مافوق است. اين كه حضرت رضا مدتى با فضل بن سهل همكارى كند، يا به قول شما [مأمون را] تثبيت كند، يعنى مدتى در مقابل مأمون ساكت باشد.

مدتى ساكت بودن براى مصلحت بزرگتر، براى انتظار كشيدن يك فرصت بهتر، مانعى ندارد. و بعلاوه در قضيه معاويه، مسأله تنها اين نيست كه حضرت راضى نمى شد كه معاويه يك روز حكومت كند (البته اين هم يك مسأله آن است، فرمود:من راضى نمى شوم كه ظالم حتى يك روز حكومت كند)، مسأله ديگرى هم وجود داشت كه جهت عكس قضيه بود، يعنى اگر حضرت، معاويه را نگاه مى داشت، او روز به روز نيرومندتر مى شد و از هدف خودش هم بر نمى گشت . ولى در اينجا فرض اين است كه بايد صبر كنند تا روز به روز مأمون ضعيفتر شود و خودشان قويتر گردند. پس اينها را نمى شود با هم قياس كرد.

سؤال: سؤال بنده راجع به مسموميت حضرت رضا بود چون جنابعالى ضمن بياناتتان فرموديد كه حضرت رضا معلوم نيست كه مسموم شده باشد، ولى واقعيت اين است كه چون هر چه مى گذشت بيشتر معلوم مى شد كه خلافت حق حضرت رضاست، مأمون مجبور شد كه حضرت رضا را مسموم كند. دليلى كه مى آورند راجع به سن حضرت رضاست كه حضرت رضا در سن 52 سالگى از دنيا رفتند.

اينكه امامى كه تمام جنبه هاى بهداشتى را رعايت مى كند و مثل ما افراط و تفريط ندارد در سن 52 سالگى بميرد خيلى بعيد است. همچنين آن حديث معروف مى فرمايد: «ما منا الا مقتول او مسموم» يعنى هيچ كدام از ما (ائمه) نيستيم الا اينكه كشته شديم يا مسموم شديم. بنابراين اين امر از نظر تاريخ شيعه مسلم است. حالا اگر صاحب مروج الذهب (مسعودى) اشتباهى كرده دليل نمى شود كه ما بگوييم حضرت رضا را مسموم نكرده اند بلكه از نظر اكثر مورخين شيعه حضرت رضا مسلما مسموم شده اند.

جواب: من عرض نكردم كه حضرت رضا را مسموم نكرده اند. من خودم شخصا از نظر مجموع قرائن همين نظر شما را تأييد مى كنم. قرائن همين را نشان مى دهد كه ايشان را مسموم كردند، و يك علت اساسى همان قيام بنى العباس در بغداد بود. مأمون در حالى حضرت رضا را مسموم كرد كه از خراسان به طرف بغداد مى رفت و مرتب [اوضاع بغداد را] به او گزارش مى دادند. به او گزارش دادند كه اصلا بغداد قيام كرده.

او ديد كه حضرت رضا را معزول كه نمى تواند بكند، و اگر با اين وضع هم بخواهد برود آنجا كار بسيار مشكل است. براى اينكه زمينه رفتن به آنجا را فراهم كند و به بنى العباس بگويد كار تمام شد، حضرت را مسموم كرد. آن علت اساسى اى كه مى گويند و قابل قبول هم هست و با تاريخ نيز وفق مى دهد همين جهت است، يعنى مأمون ديد كه رفتن به بغداد عملى نيست و بقاى بر ولايتعهد هم عملى نيست (با اينكه مأمون جوانتر بود، حدود 28 سال داشت و حضرت رضا 55 سال داشتند، و حضرت رضا نيز در آغاز به مأمون فرمود :من از تو پيرترم و قبل از تو مى ميرم) و اگر به اين شكل بخواهد به بغداد برود محال است كه بغداد تسليم بشود و يك جنگ عجيبى در مى گيرد.

وضع خود را خطرناك ديد. اين بود كه تصميم گرفت هم فضل را از ميان بردارد و هم حضرت رضا را. فضل را در حمام سرخس از بين برد. البته اين قدر معلوم است كه فضل به حمام رفته بود، عده اى با شمشير ريختند و قطعه قطعه اش كردند و بعد هم گفتند «افرادى با او كينه داشتند» (و اتفاقا يكى از پسر خاله هاى او نيز جزء قتله بود) و خونش را لوث كردند، ولى ظاهر اين است كه آن هم كار مأمون بود، ديد او خيلى قدرت پيدا كرده و اسباب زحمت است، او را از بين برد. بعد، از سرخس آمدند به همين طوس. مرتب گزارشهاى بغداد هم مى رسيد. ديد نمى تواند با حضرت رضا و وليعهد علوى وارد بغداد شود، اين بود كه حضرت را نيز در آنجا كشت.

يك وقت يك حرفى مى زنيم از نظر آنچه كه براى خود ما امرى است مسلم. از نظر روايات شيعى شكى نيست در اينكه مأمون [حضرت رضا را مسموم كرد] ولى از نظر برخى مورخين اين طور نيست، مثلا مورخ اروپايى اين حرف را قبول نمى كند، او مدارك تاريخى را مطالعه مى كند، مى گويد: تاريخ نوشته «قيل» . اغلب مورخين اهل تسنن كه [اين قضيه را] نقل كرده اند، نوشته اند حضرت آمد در [طوس ] مريض شد و فوت كرد و «قيل» كه مسموم شد (و گفته شده كه مسموم شد).

اين بود كه من خواستم با منطقى غير منطق شيعه نيز در اين زمينه صحبت كرده باشم، و الا قرائن همه حكايت مى كند از همين كه حضرت را مسموم كردند.

مجموعه آثار جلد هجدهم صفحه 129

استاد شهيد مرتضى مطهرى

پى نوشت ها:

[1] . البته نمى خواهم مثل خيلى از به اصطلاح ايران پرستان از برامكه دفاع كنم چون ايرانى هستند.آنها هم در رديف همينها بودند، برامكه هم با خلفايى مثل هارون از نظر روحى و از نظر انسانى كوچكترين تفاوتى نداشتند.

[2] . البته اين از نظر همه تواريخ قطعى نيست ولى در بسيارى از تواريخ اين طور است.

[3] . نه به معنى مشوق علما.

[4] . مأمون وزيرى دارد به نام فضل بن سهل.دو برادرند:حسن بن سهل و فضل بن سهل.ايندو ايرانى خالص و مجوسى الاصل هستند.در زمان برامكه ـ كه نسل قبل بوده اند ـ فضل بن سهل ـ كه با هوش و زرنگ و تحصيلكرده بود و مخصوصا از علم نجوم اطلاعاتى داشت آمد به دستگاه برامكه و به دست آنها مسلمان شد.(بعضى گفته اند پدرشان مسلمان شد و بعضى گفته اند نه،خود اينها مجوسى بودند،همان جا مسلمان شدند.) بعد كارش بالا گرفت،رسيد به آنجا كه وزير مأمون شد و دو منصب را در آن واحد اشغال كرد.اولا وزير بود(وزير آن وقت مثل نخست وزير امروز بود،يعنى همه كاره بود،چون هيئت وزرا كه نبود،يك نفر وزير بود كه بعد از خليفه قدرتها در اختيار او بود.) و علاوه بر اين به اصطلاح امروز رئيس ستاد و فرمانده كل ارتش بود.اين بود كه به او «ذو الرياستين» مى گفتند،هم داراى منصب وزارت و هم داراى فرماندهى كل قوا.لشكر مأمون،همه،ايرانى هستند(عرب در اين سپاه بسيار كم است)چون مأمون در خراسان بود،جنگ امين و مأمون هم جنگ عرب و ايرانى بود،اعراب طرفدار امين بودند و ايرانيها و بالاخص خراسانيها(مركز،خراسان بود)طرفدار مأمون.مأمون از طرف مادر ايرانى است.مسعودى،هم در مروج الذهب و هم در التنبيه و الاشراف نوشته است ـ و ديگران هم نوشته اند ـ كه مادر مأمون يك زن بادقيسى بود. كار به جايى رسيد كه فضل بن سهل بر تمام اوضاع مسلط شد و مأمون را به صورت يك آلت بلا اراده در آورد.

[5] . عنكبوت/ .65.

[6] . جلودى يك سابقه بسيار بدى هم داشت و آن اين بود كه در قيام يكى از علويين كه در مدينه قيام كرده و بعد مغلوب شده بود،هارون ظاهرا به همين جلودى دستور داده بود كه برو در مدينه تمام اموال آل ابى طالب را غارت كن،حتى براى زنهاى اينها زيور نگذار،و جز يك دست لباس،لباسهاى اينها را از خانه هاشان بيرون بياور.آمد به خانه حضرت رضا.حضرت دم در را گرفت و فرمود من راه نمى دهم.گفت:من مأموريت دارم،خودم بايد بروم لباس از تن زنها بكنم و جز يك دست لباس برايشان نگذارم.فرمود: هر چه كه تو مى گويى من حاضر مى كنم ولى اجازه نمى دهم داخل شوى.هر چه اصرار كرد حضرت اجازه نداد.بعد خود حضرت [به زنها]فرمود:هر چه داريد به او بدهيد كه برود،و او لباسها و حتى گوشواره و النگوى آنها را جمع كرد و رفت .

[7] . آنها خودشان مى دانستند كه ته دلها چيست و حضرت رضا چرا قبول نمى كند.حضرت رضا قبول نمى كرد چون خود حضرت هم بعدها به مأمون فرمود:تو مال چه كسى را دارى مى دهى؟!اين مسأله براى حضرت رضا مطرح بود كه مأمون مال چه كسى را دارد مى دهد؟و قبول كردن اين منصب از وى به منزله امضاى اوست.اگر حضرت رضا خلافت را من جانب الله حق خودش مى داند،به مأمون مى گويد تو حق ندارى مرا ولى عهد كنى،تو بايد واگذار كنى بروى و بگويى من تاكنون حق نداشتم،حق تو بوده،و شكل واگذارى قبول كردن توست،و اگر انتخاب خليفه به عهده مردم است باز به او چه مربوط؟!

[8] . [چند دقيقه از آخر اين سخنرانى متأسفانه روى نوار ضبط نشده است.]

[9] . مأمون واقعا مرد دانشمند و مطلعى بوده،از حديث آگاه بود،از تاريخ آگاه بود،از منطق آگاه بود،از ادبيات آگاه بود،از فلسفه آگاه بود و شايد اندكى از طب و نجوم آگاه بود،اصلا جزء علما بود و شايد در طبقه سلاطين و خلفا در جهان نظير نداشته باشد.

[10] . در واقع امام نمى خواست جزء دستگاه مأمونى قرار گيرد به طورى كه به اين دستگاه بچسبد .

[11] . البته اينكه لباس سبز چرا،بعضى مى گويند اين،تدبير فضل بن سهل بود،زيرا شعار خود عباسيها لباس سياه بود،فضل از آن روز دستور داد كه همه با لباس سبز بيايند،و گفته اند در اين تدبير،روح زردشتيگرى وجود داشت و رنگ سبز شعار مجوسيها بود.ولى من نمى دانم اين سخن چقدر اساس دارد.

[12] . [در بحار الانوار،ج 49/ص 146 عبارت چنين است:لنا عليكم حق برسول الله صلى الله عليه و آله،و لكم علينا حق به،فاذا انتم اديتم الينا ذلك وجب علينا الحق لكم.]

[13] . عرض كرديم كه اينها هيچ كدام قطعى نيست و از شبهات تاريخ است،ولى برخى از روايات اين طور حكايت مى كند.

[14] . حال يا خودش تازه مسلمان بود يا پدرش مسلمان شده بود و تازه او هم به دست برمكيها مسلمان شده بود و اسلامش يك اسلام سياسى بود زيرا يك آدم زردشتى نمى توانست وزير خليفه مسلمان باشد.

[15] . مسعودى به عقيده بسيارى از علما يك مورخ شيعى است.

[16] . يوسف/ .55.