ولايت

نوشته‌ها

غدير از منظر قرآن

سيد حسين ميرنور الهي

غدیرخم، مکان بیعت و پیمان امت اسلامی با امامت و ولایت امیرالمومنین(ع) است. به همین جهت واقعه غدیرخم همیشه مورد نظر عموم شیعیان و عالمان دینی بوده ­است؛ زیرا تشیع بر این اعتقاد است که موضوع امامت و خلافت و جانشینی پیامبراکرم(ص)، با تعیین خداوند و اعلام پیامبرش ثابت می­شود بر خلاف اهل­سنت که در نوع تعیین امام اختلاف دارند؛ چرا که حداقل ابوبکر و عمر و عثمان به سه صورت متفاوت بر مسند خلافت تکیه زدند.اما سوال مهم این است که کدام یک منشأ قرآنی داشته و کدام یک بر خلاف قرآن­کریم بوده­است.

آیات بیان شده در مورد واقعه غدیر

با توجه به اهمیت موضوع رخ داده در غدیرخم و تبدیل آن به واقعه غدیر و همچنین اهمیت داشتن این مسأله در جهان اسلام، ابتدا باید به دستورات خداوند و استشهاد پیامبر(ص)و نزول آیات قرآن در این زمینه توجه داشت؛ چرا که اصولا خداوند و پیامبراکرم(ص) زمینه این رخ داد بزرگ اعتقادی و تاریخی را رقم زده­اند و همچنین به تأیید و نصرت پرداخته­اند.به نمونه ­هائی از این آیات و روایات توجه می­کنیم و معتقدیم که خداوند و پیامبر(ص)بیان خویش را برای امامت و رهبری جامعه به خوبی بیان نموده و ما شیعیان به تبعیت از این آیات بر اعتقادمان استوار می ­مانیم.اکنون به تبیین واقعه غدیر با زبان آیات قرآن که به صورت شأن نزول و یا تأویل و استشهاد بوده و از مهمترین اسناد و مدارک شیعه برای این اعتقاد است، می­پردازیم.

1.آیات سوره عنکبوت

پیامبراکرم(ص) بعد از اینکه در حجة الوداع، مناسک حج را بطور کامل بجا آورد و آثار جاهلیت را نابود کرد و حجرالاسود را در مکان اصلی خود قرار داد و یک روز در مکه اقامت گزیدند، در این حال جبرئیل، آیات اول سوره عنکبوت را نازل کرد:
بسم الله الرحمن الرحیم
الم(1) آیا مردم گمان کردند همین که بگویند: ایمان آوردیم به حال خود رها می­شوند و آزمایش نخواهند شد؟!(2) ما کسانی را که پیش از آنان بودند آزمودیم (و اینها را نیز امتحان می­کنیم )باید علم خدا درباره کسانی که راست می­گویند و کسانی که دروغ می­گویند تحقق یابد (3) آیا کسانی که اعمال بد انجام می­دهند گمان کردند بر قدرت ما چیره خواهند شد؟! چه بد داوری می­کنند.)4)[1] و سپس از طرف خداوند به پیامبر(ص) دستور داد که باید علی بن ابی­طالب­(ع) را به جانشینی خویش معرفی کنید و مردم با توجه به آن به فتنه مبتلی می­شوند.[2]

  1. آیات آخر سوره حجر

قبل از واقعه غدیر، دستور غیر علنی خداوند برای تعیین جانشینی علی(ع) به پیامبر(ص) داده شد.عایشه و حفصه این خبر را برای پدران خود فاش کردند (درحالی که پیامبر به آنها دستور داده بود که تا قبل از دستور علنی خداوند آن خبر را برای کسی فاش نکنند)و آنها به کمک منافقین دیگر نقشه قتل پیامبر(ص) کشیدند. در این لحظه جبرئیل با این آیات نازل شد:[3] به پروردگارت سوگند، (درقیامت) از همه آنها سوأل خواهیم کرد(92) از آنچه عمل می­کردند!(93)آنچه را مأموریت داری، آشکارا بیان کن؛ و از مشرکان روی گردان (و به آنها اعتناء نکن)(94) ما شر استهزاء کنندگان را از تو دفع خواهیم کرد(95)[4]

  1. آیه ابلاغ

امام­باقر(ع) در بیان این آیه فرمودند: خداوند به پیامبر(ص) دستور داد تا مردم را به ولایت علی(ع) خبر دهد و از سوئی آیه اطاعت از اولی الامر نازل شد و این درحالی بود که مردم تردید داشتند که خداوند به پیامبر(ص)دستور داد تا ولایت اولی الامر را تفسیر کند و شخص ولی که کسی جز علی بن ابی­طالب(ع)نیست را به مردم معرفی نماید.در این موقعیت پیامبر خوف داشت که منافقین بر علیه او اقدامی کنند و کار ایشان ناتمام شود، پس خداوند این آیه را نازل نمود:[5]
ای پیامبر! آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده­است، کاملا (به مردم) برسان؛ و اگر نکنی، رسالت او را انجام نداده­ای. خداوند تو را از (خطرات احتمالی) مردم، نگاه می­دارد؛ و خداوند جمعیت کافران (لجوج) را هدایت نمی­کند.[6]

  1. آیه و ان یکاد

امام­صادق(ع) در محل غدیر، به حسین جمال فرمودند: وقتی که پیامبراکرم(ص) در این مکان دست علی(ع) را گرفت و فرمود هر که من مولای او هستم، پس علی (ع) مولای اوست. چهار تن (منافقین­مشهور) از کسانی که در طرف راست خیمه ایستاده بودند، به پیامبر(ص) (در حالی که دست علی(ع) را بلند نموده بود) نگاه می­کردند، یکی از ایشان گفت: به او نگاه کنید که چگونه چشمانش مانند چشمان دیوانه می­گردد. دراین هنگام جبرئیل نازل شد و به پیامبر(ص)عرضه داشت که آیه و ان یکاد الذین کفروا …بخواند و ذکر در این آیه علی بن ابی­طالب(ع)است.[7]نزدیک است کافران هنگامی که آیات قرآن را می­شنوند با چشم زخم خود تو را از بین ببرند و می­گویند او دیوانه است(51) درحالی که او نیست مگر مایه بیداری جهانیان(52)[8]. پیامبر(ص) نیز این آیات را قرائت نمودند: بسم الله الرحمن الرحیم  ن و القلم و ما یسطرون ما أنت بنعمة ربک بمجنون.[9]

  1. آیه اکمال دین

بعد از اینکه پیامبر(ص) در حضور مسلمانان ولایت علی(ع) را اعلام نمود، این آیه نازل شد.[10] امروز، کافران از (زوال) آیین شما مأیوس شدند؛ بنابراین، از آنها نترسید؛ و از (مخالفت)من بترسید!امروز، دین شما را کامل کردم؛ و نعمت خود را بر شما تمام نمودم ؛ و اسلام  را به عنوان آیین (جاودان) شما پذیرفتم.[11]

  1. آیه درخواست عذاب

پس از آنکه رسول الله(ص) امیرالمومنین علی(ع) را در روز غدیر خم به خلافت منصوب نمود و درباره او فرمود: هر کس که من مولای او هستم، علی مولای اوست. این خبر در شهرها منتشر شد. روزی شخصی به نام مالک بن حارث فهری نزد پیامبر(ص) آمد و گفت: تو به ما دستور دادی به یگانگی خدا و اینکه تو فرستاده او هستی، شهادت دهیم، ما هم شهادت دادیم.سپس به جهاد و حج و روزه و نماز و زکات دستور دادی، مانیز پذیرفتیم.اما به اینها راضی نشدی تا اینکه که این جوان (حضرت علی(ع)) را به جانشینی خود منصوب کردی و گفتی که هر که من مولای او هستم، علی مولای اوست. آیا این از ناحیه خداست یا از سوی خودت؟ پیامبر(ص) در جواب فرمود: قسم به خدائی که جز او معبودی نیست، این از ناحیه خداست. حارث بن نعمان خشمگین شد و روی برتافت؛ در حالی که می­گفت: خداوندا! اگر این سخن محمد(ص) حقیقت است، سنگی از آسمان بر ما بباران تا ذلتی برای اول ما باشد و عبرتی برای آیندگان ما و اگر گفته محمد(ص) دروغ است بر او عذابی وارد کن.[12] اینجا بود که سنگی از آسمان بر سرش فرود آمد و او را کشت و این آیات نازل گشت:[13] تقاضاکننده­ای، تقاضای عذابی نمود که واقع شد. این عذاب مخصوص کافران است، و هیچ کس نمی­تواند آن را دفع کند.[14]

  1. آیه  20 از سوره سبأ: و لقد صدق علیهم ابلیس

روایت شده که ابلیس به صورت پیرمردی به نزد پیامبر(ص) رفت و گفت: ای محمد چقدر بیعت کنندگان با پسر عموی تو کم تعداد هستند. در این حال خداوند این آیه را نازل نمود:[15] (آری) به یقین، ابلیس گمان خود را درباره آنها محقق یافت که همگی از او پیروی کردند جز گروه اندکی از مومنان.[16] سپس منافقین (ابوبکر و عمرو…) نقشه ترور پیامبر(ص) را طراحی کردند.

  1. آیه 74 سوره توبه: یحلفون بالله

بعد از واقعه غدیرخم هنوز پیامبر(ص) به مدینه نرسیده بود که عده­ای از منافقین (خلفای غاصب و یارانشان) تصمیم به قتل پیامبر(ص) گرفتند. پیامبر(ص) اگاه شد و آنان را رسوا نموده و بازخواست کرد، در حالی که آنان بر انکار آن طرح قسم می­خوردند:[17] خداوند نیز این آیات را نازل کرد: به خدا سوگند می­خورند که (در غیاب پیامبر(ص)، سخنان نادرست) نگفته­اند؛ در حالی که قطعا سخنان کفر آمیز گفته­اند؛ و پس از اسلام آوردنشان، کافر شده­اند؛ و تصمیم (به کار خطرناکی)گرفتند، که به آن نرسیدند. آنها فقط از این انتقام می­گیرند که خدا و رسولش، آنان را به فضل (و کرم) خود، بی­نیاز ساختند و (با این حال)  اگر توبه کنند، برای آنها بهتر است؛ و اگر روی گردانند، خداوند آنها را در دنیا و آخرت، به مجازات دردناکی کیفر خواهد داد؛ و در سراسر زمین، نه ولی و حامی دارند و نه یاوری.[18]

  1. آیه80 سوره زخرف: ام یحسبون

پس از واقعه غدیر یکی (از منافقین که بعد به غصب خلافت پرداخت) گفت:هرگز، به خدا قسم نبوت و خلافت در یک خانواده جمع نمی­شود و بعد از پیامبر(ص) به این خانواده خمس نخواهیم داد.[19] در این حال این آیه نازل شد:[20] آیا آنان می­پندارند که ما اسرار نهانی و سخنان در گوشی آنان را نمی­شنویم ؟! آری، رسولان (و فرشتگان) ما نزد آنها هستند و می­نویسند.[21]

  1. آیه 79و80 سوره زخرف: مایکون من نجوی ثلاثة… ام ابرموا امرا…و

ابوبکر و عمر و سالم و مغیرة بن شعبه و عبدالرحمن بن عوف با هم پیمان نامه­ای برای نقض پیمان خویش با ولایت علی(ع)نوشتند و نویسنده این پیمان نامه ابوعبیدة جراح بود.خداوند این آیه را در این مورد نازل نمود:[22] بلکه آنها تصمیم محکم بر توطئه گرفتند؛ ما نیز اراده محکمی(درباره آنها) داریم.[23]
همچین این آیه نیز در این مورد نازل شده­است:[24]آیا نمی­دانی که خداوند آنچه را در آسمانها و آنچه را که در زمین است می­داند؛ هیچ­گاه سه نفر با هم نجوا نمی­کنند مگر اینکه خداوند چهارمین آنهاست، و هیچ­گاه پنج نفر باهم نجوی نمی­کنند مگر اینکه خداوند ششمین آنهاست، و نه تعدادی کمتر و نه بیشتر از آن مگر اینکه او همراه آنهاست، هرکجا که باشند.سپس روز قیامت آنها را از اعمالشان آگاه می­سازد، چرا که خداوند به هر چیزی داناست.[25]

  1. آیه 9 سوره بقره: یخادعون الله و

بعد از واقعه غدیر و بیعت ابوبکر و عمر و سران قریش با امیرالمومنین (ع)و اظهار خشنودی منافقانه ایشان برای پیامبر(ص)، با خود پیمان بستند که این امر را از علی(ع) غصب کنند. خداوند نیز به نیرنگ این گروه اشاره دارد و می­فرماید:[26] می­خواهند خدا و مومنان را فریب دهند؛ در حالی که جز خودشان را فریب نمی­دهند؛ اما نمی­فهمند.[27]

  1. آیاتی دیگر از قرآن

جابر بن عبد الله انصاری می­گوید: وقتی که پیامبر(ص) در روز غدیر خم، علی (ع) را (بر مسند خلافت) نصب نمود، عده­ای (عمر) گفتند: چه بی زحمت بازوی فرزند عمویش را بالا می­برد و دیگری (ابوبکر) گفت: چه راحت به کارش بالا می­دهد و در ادامه قسم خورد که نشنیدم و اطاعت نمی­کنم و متکبرانه با هم از آن مکان دور شدند.پس خداوند این آیه را نازل نمود.[28]آیا کسانی که در دلهایشان بیماری است گمان کردند خدا کینه­هایشان را آشکار نمی­کند؟![29]

  1. آیه تهدید پیمان شکنان

حدود پنج ماه پس از واقعه غدیرخم جماعتی از منافقین در منزل ابی­بکر جمع می­شوند و پیمان نامه­ای را بین خود می­نویسند تا پیمان خود در غدیر را نقض کنند و حکومت را بعد از رسول­الله(ص)غصب کنند.این پیمان نامه بعد از اتفاق نظر این منافقین به دست سعید بن العاص الاموی نوشته ­می­شود و آن نامه را به ابوعبیدة می­سپارند تا آن را در کعبه قراردهد.بعدا ابوعبیدة جراح آن را درون کعبه پنهان می­کند. پیامبراکرم(ص) بعد از نماز صبح تا طلوع آفتاب به ذکر خدا مشغول بودند که متوجه ابوعبیدة شدند. او را اینگونه موردخطاب قرارداد: مبارک باشد برتو، چه کسی مانند تو است. تو مورد اعتماد این امت(منافقین) شدی. سپس این آیه را قرائت فرمودند: پس وای بر آنان که نوشته­ای با دست خود ­می­نویسند؛ سپس می­گویند: این از طرف خداست. تا آن را به بهای کمی بفروشند. پس وای بر آنها از آنچه بادست خود نوشتند؛ پس وای بر آنان از آنچه از این راه به دست می­آورند![30]در ادامه حضرت بطور کنایه این منافقین را نکوهش نمود و توطئه ایشان را گوشزد کرد و فرمود اگر خداوند دستور اعراض از این افراد را نمی­داد گردنشان را قطع می­کردم.حذیفة بن­یمان از مومنان حقیقی می­گوید به خدا قسم وقتی کلام پیامبر(ص) به اینجا رسید، منافقین مذکور به شدت از ترس می­لرزیدند و کسانی که در آن مجلس حضور داشتند مقصود رسول الله(ص) را فهمیده بودند.[31]

[1] – سوره عنکبوت،آیه 1- 4
[2] – مجلسي، محمد باقر؛ بحار الانوار ، بيروت، موسسة الوفا، 1404 هـ ق، ج 28، ص  95
[3] – دیلمی،حسن بن ابى الحسن ؛ إرشاد القلوب، انتشارات شريف رضى، 1412 هـ ق، ج 2، ص 330
[4] -سوره حجر، فو ربک لنسئلنهم اجمعین(92) عما کانوا یعملون(93) فاصدع بما تومر و اعرض عن المشرکین(94) انا کفیناک المستهزئین(95)

[5] – کلینی، محمد بن یعقوب؛ الكافي، تهران،  دار الكتب الإسلامية، 1365 هـ ش‏، ج1، ص289
[6] – سوره مائده، آیه 67- یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک وان لم تفعل فمابلغت رسالته و الله یعصمک من الناس ان الله لا یهدی القوم الکافرین.برای توضیح بیشتر به مقاله آیه ابلاغ رجوع شود.
[7] – مجلسى، محمد باقر؛ پیشین‏، ج 30، ص 259
[8] – سوره قلم، آیه51 و52
[9] – سوره قلم، آیه 1و2
[10] – ابن طاوس، سید رضی؛ إقبال‏الأعمال، تهران، دارالکتب الاسلامیة، 1367ش، ص 458 – برای تکمیل بحث در مورد این آیه به مقاله اکمال دین رجوع شود.
11- سوره مائده، آیه 3- الیوم یئس الذین کفروا من دینکم فلاتخشوهم  و اخشون الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دینا.&;
[12] – فنهض و إنه لمغضب و إنه ليقول اللهم إن كان ما يقول محمد حقا فأمطر علينا حجارة من السماء تكون نقمة في أولنا و آية في آخرنا و إن كان ما يقول محمد كذبا فأنزل به نقمتك.
[13] – حسینی استرآبادی، سید شرف­الدین؛ تأويل‏الآيات‏الظاهرة، قم، انتشارات­جامعه­مدرسین، 1409هـ­ق، ص  697و ابن طاوس، سید رضی؛ پیشین، ص 458
[14] – سوره معارج، آیه 1و2- سال سائل بعذاب واقع (1) للکافرین  لیس له دافع(2).
[15] -ابن طاوس، سید رضی؛ پیشین، 458
[16] – سوره سبأ، آیه 20
[17] – حسینی استرآبادی، سید شرف­الدین؛پیشین، ص213
مجلسي، محمد باقر؛ پیشین،ج 37، ص115
[18] – سوره، توبه،آیه 74
[19] – حسینی استرآبادی، سید شرف­الدین؛ پیشین،570
[20] – ابن طاوس، سید رضی؛ الیقین، قم ، موسسه دارالکتاب، ـ 1413 هـ ق، ص 214
[21] – سوره زخرف ،آیه 80
[22] – کلینی، محمد بن یعقوب؛ پیشین‏،ج 1،ص420
[23] – سوره زخرف ،آیه 79
[24] – مجلسي، محمد باقر؛ پیشین، ج 28،ص  123
[25] – سوره مجادله، آیه 7
[26] – مجلسي، محمد باقر؛ پیشین، ج6 ،ص51
[27] – سوره بقره،آیه 9
[28] – مجلسي، محمد باقر؛ پیشین، ج 30 ص 315و ج 23 ص 386 و ج 37 ص 173
[29] – سوره محمد(صلی الله علیه وآله وسلم)،آیه 29
[30] – سوره بقره،آیه 79- فویل للذین یکتبون الکتاب بایدیهم ثم یقولون هذا من عند الله لیشتروا به ثمنا قلیلا فویل لهم مما کتبت ایدیهم و ویل لهم مما یکسبون.
[31] – مجلسي، محمد باقر؛ پیشین، ج 28، ص 102- 106

عاقبت كتمان ولايت

جابر بن زيد جعفى از جابر بن عبد اللَّه انصارى نقل مى‏كند كه :

على بن ابى طالب عليه السلام براي ما خطبه خواند و حمد و ثناى الهى را به جا آورد، سپس فرمودند:
اى مردم در برابر منبر شما، چهار نفر از اصحاب محمد صلي الله عليه و آله و سلم نشسته ‏اند، از جمله انس بن مالك و براء بن عازب و اشعث بن قيس كندى و خالد بن يزيد بجلى. سپس رو به انس كرد و فرمودند : اى انس، اگر از پيامبر خدا صلي الله عليه و آله و سلم شنيده‏اى كه مي فرمود : «هر كس كه من مولاى او هستم اين على مولاى اوست» آنگاه به ولايت من امروز شهادت ندهى، خدا تو را نميراند تا اينكه تو را به مرضى مبتلا كند به طورى كه عمامه آن را نپوشاند، و اما تو اى اشعث، اگر از پيامبر خدا صلي الله عليه و آله و سلم شنيده اى كه مي فرمود: «هر كس من مولاى او هستم اين على مولاى اوست» آنگاه به ولايت من امروز شهادت ندهى خدا تو را نميراند تا اينكه دو چشمت را از تو بگيرد…

و اما تو اى خالد بن يزيد، اگر از پيامبر خدا صلي الله عليه و آله و سلم شنيدى كه فرمود: «هر كس كه من مولاى او هستم اين على مولاى اوست، خدايا دوست بدار كسى را كه او را دوست بدارد و دشمن بدار كسى را كه او را دشمن بدارد» آنگاه به ولايت من امروز شهادت ندهى خدا تو را نميراند مگر مانند مرگ در جاهليت. و اما تو اى براء بن عازب، اگر شنيدى كه پيامبر خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرمود: «هر كس كه من مولاى او هستم اين على مولاى اوست» و به ولايت من امروز شهادت ندهى، خدا تو را نميراند مگر اينكه در همان جا كه از آن هجرت كرده‏اى بميراند.

جابر بن عبد اللَّه انصارى مى‏گويد: به خدا سوگند كه انس بن مالك را ديدم كه به مرض پيسى مبتلا شده و آن را با عمامه پوشانده ولى پوشيده نمى‏شود، و اشعث بن قيس را ديدم كه چشمش را از دست داده بود، و مى‏گفت: حمد خداى را كه امير المؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام مرا به كورى در دنيا نفرين كرد و براى من عذاب آخرت را نخواست كه عذاب شوم، و اما خالد بن يزيد وقتى از دنيا رفت خانواده‏اش خواستند او را دفن كنند، او را در خانه‏اش دفن كردند، وقتى قبيله كنده اين را شنيدند با اسب و شتر آمدند و شتر را بر در خانه او پى كردند و او مانند مرده‏هاى جاهليت مرد، و اما براء بن عازب، معاويه او را والى يمن كرد و در آنجا مرد و از همان جا هجرت كرده بود.

الخصال ؛ ج‏1 ؛ ص219

خطبه غدير به دو زبان اثبات گر ولايت

حمد وثناي الهي

ستايش خداوندي را که در يگانگي، والا و در بي‌همتايي، نزديک و در اقتدار شکوهمند، و در ارکان خود بسي بزرگ است. دانشش بر همه چيز احاطه دارد و حال آن که او در مقام خوش است و آفريدگان، همگي مقهور قدرت اويند. بزرگي که پيوسته بوده و ستوده‌اي که هميشه خواهد بود. پديد آورنده آسمان‌هاي بلند و گستراننده گستره شده‌ها و فرمانرواي مطلق زمين‌ها و آسمان‌هاست و بي‌اندازه پاک و بي‌نهايت پاکيزه است. پروردگار فرشتگان و روح‌القدس و نسبت به هر آنچه آفريده، فزون‌بخش است و چه ساخته و پرداخته، غرقه عطا و فضل اويند. هر ديده‌اي را مي‌بيند، و هيچ ديده‌اي را توان ديدار او نيست.

بزرگوار و بردبار و بخشنده‌ايست که رحمتش همه چيز را فرا گرفته و منعمي است که بر همه مخلوقات منت دارد.

در اجراي کيفر مجرمان شتاب نمي‌کند و به عذابي که در خور آنند تعجيل نمي‌نمايد. به اسرار نهان و به سويداء سينه‌ها آگاه است و هيچ رازي از او پوشيده نيست و هيچ امر پنهاني او را به اشتباه نمي‌افکند.

بر همه اشياء، محيط و بر همه چيز، چيره و بر هر نيرويي غالب و بر هر کاري تواناست. نيست مانندي برايش و حال آن که او پديد آورنده همه موجودات است از نيستي. جاوداني که به عدل، پايدار است و خدايي جز او نيست. سرافراز و حکيم و والاتر از آن که به ديده‌ها مشهود گردد وليکن او هر ديده‌اي را در مي‌يابد و بر هر چيز دقيق و آگاه است.

خداوند، بزرگوار و بردبار و بخشنده‌ايست که رحمتش همه چيز را فرا گرفته و منعمي است که بر همه مخلوقات منت دارد.

به ديده هيچ بيننده در نيامده تا وصفش ممکن شود و احدي را از چگونگي پيدا و پنهانش آگاهي نيست مگر به همان مقدار که خود (عزّوجلّ) از خويشتن خبر داده است.

و گواهي مي‌دهم او خدايي است که هستي، آکنده قداست اوست و آغازِ بي آغاز و انجام بي فرجام (همه هستي) به نور او احاطه شده است.

فرمانش بي مشورت مستشاري جاري و نافذ است و قضا و تقديرش بي مدد همکاري، بر کائنات حکومت دارد و در تدبير امر خلقش، هيچ نقص و بي نظمي نيست.

موجودات را بي آنکه نمونه‌اي از پيش داشته باشد، ابتکار و خلقت فرمود و بدون کمک هيچ ياوري آنها را بيافريد و در اين هنگامه نه او را رنجي و نه نيازي به چاره سازي بود. به ايجاد خلق اراده نموده پس خلق، خلعت هستي يافتند و (به نور وجودش) آشکار شدند. پس اوست خدايي که معبودي جز او نيست، آن (خدايي) که به صنع خود، اتقان و استواري داد و در مصنوع خود، حسن و زيبايي نهاد. دادگريست که هرگز ستم نکند و بزرگواريست که کليه امور به او باز مي‌گردد.

و گواهي مي‌دهم اوست که هستي در برابر قدرتش فروتن و در مقابل هيبتش سرافکنده و تسليم است.

اوست سلطان سلاطين و مالک همه ملک‌ها و گرداننده افلاک و فرمانرواي مهر و ماه که هر يک تا زماني مقدّر در کار گردشند. اوست که چادر شب بر رخسار روز کشد و شب را در نور روز فراگير کند که هر يک شتابان در جستجوي يکديگرند. اوست شکننده ستمکاران و زورگويان و نابود کننده شياطين پست و پليد.

نه او را ضدّي است و نه شريکي. يکتاي بي نياز است. نه کسي زاده اوست و نه او زاده کسي و نه احدي همتا و مانند وي است معبودي يکتا و پروردگاري ارجمند است هر چه خواهد کند و اراده‌اش بر جهان فرمانرواست. او بر هر چيز و به شمار همه چيز آگاه است. مرگ و زندگي، نيازمندي و بي نيازي به اراده او و خنده و گريه و منع و عطا به خواست اوست.

ملک و سلطنت، از آن او و ثنا و ستايش، ويژه او و خير و نيکي به خواست اوست و اوست که بر هر کاري تواناست. شب را در روز، و روز را در شب فرو مي‌برد و خدايي جز او نيست. خدايي بس ارجمند و بسي بخشاينده. به خواهش بندگان، پاسخ مي‌دهد و صاحب بخشش و عطاي بزرگ است. به شمار نَفَس جانداران آگاه و پروردگار پري و آدمي است.

اوست سلطان سلاطين و مالک همه ملک‌ها و گرداننده افلاک و فرمانرواي مهر و ماه که هر يک تا زماني مقدّر در کار گردشند. اوست که چادر شب بر رخسار روز کشد و شب را در نور روز فراگير کند که هر يک شتابان در جستجوي يکديگرند. اوست شکننده ستمکاران و زورگويان و نابود کننده شياطين پست و پليد.

کاري بر او دشوار نيست و ناله فريادخواهان او را به کاري وادار و ناگزير نمي‌سازد به ستوه نياورد او را اصرار اصرار کنندگان. نگهبان نيکان و توفيق بخش رستگان و سَروَر جهانيان است و آفريدگان را سزد که به هر حال، در خوشي و سختي و در شدت و راحت سپاس او گويند و ستايش او کنند.

و اينک من، در هر دشواري و راحت و در هر سختي و سستي ستايشگر اويم و به او و فرشتگان و فرستادگان و کتب آسمانيش، ايمان دارم.

فرمانش را به جان شنوده و فرمان بردارم و در هر کار که او را خشنود و راضي سازد، شتابنده‌ام. به قضا و حکمش سر تسليم دارم و به اطاعت فرمان‌هايش مشتاق و از عقوبت و مجازاتش سخت در هراسم که اوست خداوندي که از حيله‌اش، ايمن نتوان نشست با آن که از ستمش جاي هيچ بيم و نگراني نيست. اعتراف مي‌کنم که بنده اويم و گواهي مي‌دهم که او پرورنده و پروردگار من است و آنچه را که به من وحي فرموده، به مردم ابلاغ خواهم کرد. مبادا که به سبب مسامحه در انجام وظيفه تبليغ، کوبه عذاب حق بر من فرود آيد، عذابي که هيچ قدرتي را توانايي دفع آن نباشد که چه بزرگ است نيرنگ او.

فرمان الهي
نيست معبودي جز او که دستورم داده و اعلام کرده که: «اگر در ابلاغ آنچه اينک بر تو فرو فرستاده‌ام کوتاهي کني، در حقيقت، به هيچ يک از وظايف رسالت و ابلاغ من عمل نکرده‌اي» و هم او – تبارک و تعالي – حفظ و نگهداري مرا در برابر مخالفان تعهد و تضمين کرده و او مرا کفايت کننده‌اي بزرگوار است. و اينک اين است آن پيام که بر من نازل فرموده: بِسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحيم، يا أيُّها الرَّسولُ بَلِّغ ما أنزلَ إلَيکَ مِن ربک (في عَليٍ) و إِن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَک وَاللهُ يَعصِمُکَ مِنَ النّاسِ. اي مردم! من در ابلاغ آنچه که بر حق بر من فرو فرستاده است، کوتاهي نکرده‌ام و هم اکنون سبب نزول آن آيه را برايتان باز خواهم گفت: فرشته وحي خدا – جبرئيل- سه بار بر من فرود آمده و از سوي حق تعالي، پروردگارم، فرمان داد تا در اين مکان به پا خيزم و سپيد و سياه مردم را رسماً آگاهي دهم، که علي بن ابي‌طالب، برادر و وصي و جانشين من و امام پس از من است که نسبتش به من، همان نسبت است که هارون به موسي داشت، با اين تفاوت که رسالت به من خاتمه يافته است و بعد از خداوند و رسولش، علي، وليّ و صاحب اختيار شماست و پيش از اين هم خداوند در اين مورد آيه‌اي ديگر از قرآن را نازل فرموده:

«إنَّما وَليُّکُمُ اللهُ وَ رَسولُهُ وَالَّذينَ امَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلوةَ وَ يُؤتُونَ الزَّکوةَ وَ هُم راکِعونَ.»

علي بن ابي‌طالب، همان کسي است که نماز به پاي داشت و در حال رکوع، به نيازمند، صدقه داده است و او در هر حالي رضاي خدا را مي‌جويد.

از جبرئيل خواستم که از خداوند متعال معافيّت مرا از تبليغ اين مأموريت تقاضا کند؛ اي مردم چون مي‌دانستم که در ميان مردم پرهيزگاران، اندک و منافقان، بسيارند و از مفسده‌جويي گنه آلودگان و نيرنگ‌بازي آنان که دين اسلام را به تمسخر و استهزاء گرفته‌اند، آگاهي داشتم؛ همان‌ها که خداوند، در قرآن کريم، وصفشان کرده است:

«يَقُولُونَ بِألسِنَتِهِم ما لَيسَ في قُلُوبِهِم وَ يَحسَبُونَهُ هَيِّناً وَ هُوَ عِندَاللهِ عَظيمً.» هنوز آن آزارها که اين گروه بارها بر من روا داشتند، از خاطر نبرده‌ام، تا آنجا که به دليل ملازمت و مصاحبت فراوان علي با من و توجهي که به او داشتم، به عيبجويي من برخاستند و مرا زودباور که هر چه مي‌شنود، بي‌انديشه مي‌پذيرد، خواندند تا آنکه خداوند عزّوجلّ، اين آيه را نازل فرمود:

«وَ مِنهُمُ الَّذينَ يُؤذُونَ النَّبِيَّ وَ يَقُولُونَ هُوَ أذُنٌ قُل أذُنُ خَيرٌ لَکُم يُؤمِنُ بِاللهِ وَ يُؤمِنُ لِلمُؤمِنينَ.»

من هم اکنون مي‌توانم يک يک از اين گروه را به نام و نشان، معرفي کنم؛ ليکن به خدا سوگند که من در مورد اين افراد بزرگوارانه رفتار کرده و مي‌کنم.

اي مردم! بدانيد که خداوند، علي بن ابي‌طالب را وليّ و صاحب اختيار شما معيّن فرموده و او را امام و پيشواي واجب‌الاطاعه قرار داده است و فرمانش را بر همه مهاجران و انصار و پيروان ايماني ايشان و بر هر بياباني و شهري و بر هر عجم و عربي و هر بنده و آزاده‌اي و بر هر صغير و کبيري و بر هر سياه و سپيدي و بر هر خداشناس موّحدي، فرض و واجب فرموده و اوامر او را مطاع و بر همه کس نافذ و لازم‌الاجرا مقرر فرموده است. هر کس با علي (عليه السلام) به مخالفت برخيزد، ملعون است و هر کس که از او پيروي نمايد، مشمول عنايت و رحمت حق خواهد بود.

ولي اينها همه خداي را از من راضي نمي‌سازد مگر آنکه وظيفه خود را در مورد مأموريتي که از آيه شريفه «يا أيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغ ما أنزِلَ إِلَيکَ …» يافته‌ام، به انجام برسانم.

“حال که چنين است پس …”

اعلام رسمي ولايت
اي مردم! بدانيد که خداوند، علي بن ابي‌طالب را وليّ و صاحب اختيار شما معيّن فرموده و او را امام و پيشواي واجب‌الاطاعه قرار داده است و فرمانش را بر همه مهاجران و انصار و پيروان ايماني ايشان و بر هر بياباني و شهري و بر هر عجم و عربي و هر بنده و آزاده‌اي و بر هر صغير و کبيري و بر هر سياه و سپيدي و بر هر خداشناس موّحدي، فرض و واجب فرموده و اوامر او را مطاع و بر همه کس نافذ و لازم‌الاجرا مقرر فرموده است. هر کس با علي (عليه السلام) به مخالفت برخيزد، ملعون است و هر کس که از او پيروي نمايد، مشمول عنايت و رحمت حق خواهد بود.

مؤمن کسي است که به علي (عليه السلام) ايمان آورد و او را تصديق کند. مغفرت و رحمت خداوند شامل او و کساني است که سخن او را بشنوند و نسبت به فرمان او مطيع و تسليم باشند.

اي مردم! اين آخرين بار است که مرا در اين موقعيّت، ديدار مي‌کنيد، پس گوش فرا داريد و به سخنانم دل سپاريد و دستور پروردگارتان را فرمان بريد.

خداوند عزّوجلّ، پروردگار و وليّ و صاحب اختيار و خداوندگار شماست و گذشته از او و پيامبرش – محمّد (صلي الله عليه و آله) – همين من که اکنون به پا خاسته و با شما سخن مي‌گويم سپس بعد از من علي(عليه السلام) به امر خدا بر شما سمت ولايت و صاحب اختياري دارد و پس از او امامت و پيشوايي تا روز واپسين و تا آن هنگام که خدا و پيامبرش را ديدار خواهيد کرد، در ذرّيه و نسل من که از پشت علي(عليه السلام) هستند، قرار خواهد داشت.

مؤمن کسي است که به علي (عليه السلام) ايمان آورد و او را تصديق کند. مغفرت و رحمت خداوند شامل او و کساني است که سخن او را بشنوند و نسبت به فرمان او مطيع و تسليم باشند.

جز آنچه خداوند، حلال کرده، حلال نيست و جز آنچه خداوند حرام فرموده حرام نيست و پروردگار، هر حلال و حرامي را به من معرفي کرده است و من نيز تمام آنچه خداوند از کتاب خود و حلال و حرامش، تعليم نموده است، به علي(عليه السلام) آموخته‌ام.

اي مردم! دانشي نيست که خداوند به من تعليم نکرده باشد، و من نيز هر چه که تعليم گرفته‌ام به علي(عليه السلام)، اين امام پرهيزگاران و پارسايان آموخته‌ام و ديگر دانشي نيست مگر آنکه به علي(عليه السلام) تعليم کرده‌ام و اوست امام و راهنماي آشکار.

اي مردم! مبادا که نسبت به او راه ضلالت و گمراهي سپريد و مبادا که از او روي برتابيد و مبادا که از ولايت و سرپرستي او و از اوامر و فرمان‌هايش به تکبّر، سر باز زنيد. اوست که هادي به حق و نابود کننده باطل است و از ناپسنديده‌ها بازتان مي‌دارد. اوست که در راه خدا از سرزنش هيچ کس، پروا نمي‌کند و اوست نخستين کسي که به خدا و پيامبرش ايمان آورد و جان خويش را فداي رسول الله کرد، در آن هنگامه‌ها که هيچ کس در کنار پيامبر باقي نماند، همچنان از او حمايت کرده و تنها رها ننمود و هم او بود که در آن روزگار که کسي را انديشه پرستش و اطاعت خدا نبود، در کنار پيامبر، پروردگار خود را پرستش و عبادت مي‌کرد.

اي مردم! علي را برتر و والاتر از هر کس بدانيد که خدايش از همه، والاتر و برتر دانسته است! و به ولايت او تمکين کنيد که خدايش به ولايت بر شما منصوب فرموده است.

اي مردم! علي(عليه السلام)، امام و پيشوا از جانب حق تعالي است و خداوند توبه منکران ولايت او را هرگز نخواهد پذيرفت و هرگز آنان را مشمول عنايت و مغفرت خويش، قرار نخواهد داد و خداوند، بر خود حتم و لازم فرموده که با آن کساني که از فرمان علي(عليه السلام) سر بپيچند، چنين رفتار کند و پيوسته تا جهان، باقي و روزگار، در کار است، ايشان را در شکنجه و عذابي سخت و توان فرسا معذّب دارد.

پس مبادا که از فرمانش معصيت کنيد که به آتشي گرفتار خواهيد شد که آدمي و سنگ، هيزم آنند و براي کافران فراهم گرديده است.

اي مردم! همه پيامبران پيشين و رسولان نخستين، مردم را به آمدن من بشارت داده‌اند. من، خاتم پيامبران و رسولان خدايم و بر همه خلق آسمان‌ها و زمين‌ها حجّت و برهانم، هر کس در اين امر، ترديد کند، همچون کفّار جاهليّت نخستين است و هر کس در سخني از سخنان من شک نمايد، در حقيقت، به تمام سخنان من شک کرده است و چنين کس، مستحق بلا و مستوجب آتش خواهد بود.

اي مردم! خداوند متعال با اين فضيلت‌ها که بر من، مرحمت فرموده، بر من منّت نهاده و احسان کرده است (آري) خدايي جز او نيست و تا جهان، برقرار و روزگار پايدار است در هر حال ستايش و سپاس من، ويژه اوست.

جز آنچه خداوند، حلال کرده، حلال نيست و جز آنچه خداوند حرام فرموده حرام نيست و پروردگار، هر حلال و حرامي را به من معرفي کرده است و من نيز تمام آنچه خداوند از کتاب خود و حلال و حرامش، تعليم نموده است، به علي(عليه السلام) آموخته‌ام.

اي مردم! علي(عليه السلام) را برتر از همه بدانيد که گذشته از من، از هر مرد و زني، برتر و والاتر است. (بدانيد) که خداوند، به خاطر ماست که به جهانيان، روزي مي‌دهد و آفرينش بر پاي و برقرار است؛ هر آن کس که اين سخن مرا انکار کند، ملعون و ملعون و مغضوب و مغضوب درگاه حق است.

هان. آگاه باشيد که اين سخنان را، به يقين، جبرئيل از سوي حق تعالي به من خبر داده و گفته است که: «هر کس با علي(عليه السلام) به عداوت و دشمني برخيزد و ولايت و محبت او را در دل نگيرد، لعنت و خشم مرا نسبت به خود، فراهم کرده است»؛ پس هر کس بايد که در کار خود بنگرد که براي فرداي خود، چه آماده نموده است؛ پس بايد که از مخالفت با علي(عليه السلام) سخت بر حذر باشيد و مبادا که پس از ثابت قدمي، پايتان بلغزد که خداوند به هر چه کنيد، آگاه است.

اي مردم! علي(عليه السلام) همان کس است که خدا در کتاب مجيد خود، به عنوان “جنب الله” از او ياد کرده و از زبان مبتلايان به دوزخ، فرموده است: “يا حَسرَتا عَلي ما فرَّطتُ في جَنبِ الله.”

اي مردم! در قرآن به تدبر و تفکر، نظر کنيد و در درک و فهم آيات آن بکوشيد، و به محکمات آن توجه کنيد و از متشابهاتش، پيروي نماييد.

به خدا سوگند، غير از اين مرد که هم اکنون دست او را گرفته و او را بر کشيده‌ام هرگز ديگري نيست که بتواند دستورات قرآن را براي شما روشن کند و تفسير آيات آن را بيان نمايد، همين مردي که اکنون بازوي او را گرفته‌ام و به شما اعلام مي‌کنم که:

هر کس را من مولا و سرپرست و صاحب اختيارم، علي(عليه السلام) مولا و سرپرست و صاحب اختيار اوست؛ اين مرد، علي بن ابي‌طالب است، برادر و وصي من است، که فرمان دوستي و ولايت او از جانب حق متعال بر من نازل گرديده است.

اي مردم! علي(عليه السلام)، امام و پيشوا از جانب حق تعالي است و خداوند توبه منکران ولايت او را هرگز نخواهد پذيرفت و هرگز آنان را مشمول عنايت و مغفرت خويش، قرار نخواهد داد و خداوند، بر خود حتم و لازم فرموده که با آن کساني که از فرمان علي(عليه السلام) سر بپيچند، چنين رفتار کند و پيوسته تا جهان، باقي و روزگار، در کار است، ايشان را در شکنجه و عذابي سخت و توان فرسا معذّب دارد.

اي مردم! علي(عليه السلام) و آن پاکان از فرزندانم، ثقل اصغرند و قرآن، ثقل اکبر است، که هر يک، از ديگري خبر مي‌دهد و هر کدام، ديگري را تأييد و تصديق مي‌کند؛ ميان اين دو ثقل و اين دو امر گرانقدر، جدايي نخواهند بود تا آنکه، قيامت در کنار حوض، به من برسند. ايشان امناي حق در ميان خلق و فرمانروايان او بر روي زمين‌اند.

به هوش باشيد که من، آنچه لازم بود، گفتم. به هوش باشيد که مطلب و مقصود را ابلاغ کردم و به گوش شما رساندم. توضيح دادم که اين امر، به دستور خداوند بود و من نيز از سوي او (عزّوجلّ) به شما ابلاغ نمودم. به هوش باشيد که عنوان (اميرالمؤمنين) بر کسي جز برادر من روا نيست و اين سمت و مقام و فرمانروايي بر مسلمانان، پس از من، براي هيچ کس جز وي مجاز و حلال نيست.

معرفي علي بن ابيطالب (عليه السلام)
«رسول خدا (صلي الله عليه و آله) در اين هنگام، بازوي علي(عليه السلام) بگرفت و او را بالا برده و به مردم نشان داد، تا آنجا که پاهاي وي، محاذي زانوي پيامبر اکرم مي‌رسيد و پس از آن، به سخن ادامه داد»:

اي مردم! اين علي(عليه السلام)، برادر و وصي من و مخزن علم و خليفه و جانشين من است بر امّت. علي(عليه‌السلام) مفسّر قرآن، کتاب خداست اوست که مردم را به حق دعوت مي‌کند و اوست که به هر چه موجب رضا و خشنودي خداست، عمل کننده است.

اوست که دشمنان حق، در پيکار و ستيز و به فرمانبرداري و اطاعت از خدا، سخت‌کوش و باز دارنده مردمان از معاصي و نافرماني‌هاست. اوست خليفه و جانشين رسول خدا، اوست امير مؤمنان و پيشوا و هادي خلق خدا. اوست که به امر خدا قاتل “ناکثين” و “قاسطين” و “مارقين” است. (پيشگويي پيامبر اکرم)

(اي مردم!) آنچه مي‌گويم به فرمان پروردگارم مي‌گويم و اين خواست و دستور حق است که هيچ سخني از او، به دست من تغيير و تبديل نپذيرد؛ حال مي‌گويم: خداوندا! هر کس که علي(عليه‌السلام) دوست مي‌دارد، دوست بدار و هر کس که با وي دشمن است، دشمن دار. خداوندا! هر کس که علي(عليه السلام) انکار کند، لعنت کن و آن کس که پذيراي حق او نباشد، به خشم و غضب خود، گرفتار ساز.

اي مردم! علي(عليه السلام) را برتر از همه بدانيد که گذشته از من، از هر مرد و زني، برتر و والاتر است. (بدانيد) که خداوند، به خاطر ماست که به جهانيان، روزي مي‌دهد و آفرينش بر پاي و برقرار است؛ هر آن کس که اين سخن مرا انکار کند، ملعون و ملعون و مغضوب و مغضوب درگاه حق است.

خداوندا! اگر اکنون، علي(عليه السلام)، وليّ تو را به خلافت و جانشيني خود معيّن کردم و امري که موجب اکمال دين و اتمام نعمت تو بر اين مردم است، بيان کردم، همه و همه به فرمان تو بود اينک تو پسنديده‌اي براي ايشان و فرمودي: وَ مَن يَبتَغِ غَيرَ الإسلامِ ديناً فَلَن يُقبَلَ مِنهُ وَ هُوَ في الآخِرة مِنَ الخاسِرينَ

خداوندا! تو را گواه مي‌گيرم و کافيست گواهي تو که من به وظايف تبليغ و رسالت خود عمل کردم.

اهميّت مسأله امامت
اي مردم! خداوند عزّوجلّ، کمال دين شما را در امامت و پيشوايي علي(عليه السلام) قرار داده است؛ پس هر کس که از او و جانشينان او از فرزندان من که از صلب اويند تا واپسين روز جهان پيروي و اطاعت نکند، به حبط و نابودي اعمال گرفتار گرديده و در آتش دوزخ، جاودانه، معذّب خواهد بود، نه ديگر عذابش تخفيف يابد و نه مهلت و فرصت نجاتي به او داده شود.

اي مردم! اين علي(عليه السلام) است که مرا بيش از هر کس ياري کرده و از همه بر من سزاوارتر است. از تمام مردم به من نزديکتر و از همه کس، نزد من محبوب‌تر و گرامي‌تر است.

خداوند عزّوجلّ و من از او راضي و خشنوديم. آيه‌اي در قرآن مُشعِر به رضايت حق از بندگان، نازل نشده مگر آن که در شأن علي(عليه السلام) است و هر جا که خداوند مؤمنين را مخاطب قرار داده، در درجه نخست، نظر به او داشته است. آيه مدحي نيست مگر آنکه در مورد اوست و بهشتي که در سوره هَل أتي علي الانسان» ياد شده، براي اوست، و در نزول آن ديگري جز او منظور نشده و ديگري جز او مدح و ستايش نشده و ديگري جز او مدح و ستايش نشده است.

اي مردم! علي(عليه السلام)، ناصر دين خدا و حامي پيامبر خداست، اوست پارساي پرهيزگار و طيّب و طاهر و رهنما و ره يافته.

پيامبرتان، بهترين پيامبر و وصيّ او بهترين وصيّ و پسرانش بهترين اوصياءاند.

اي مردم! ذريّه و نسل هر پيامبري از صلب خود اويند امّا ذريّه و نسل من از صلب علي(عليه السلام) هستند.

خطر انحراف و کار شکني
اي مردم! شيطان به حسادت، آدم را از بهشت بيرون کرد، پس مبادا که نسبت به علي(عليه السلام) حسد ورزيد که اعمالتان يکسره باطل شود و به لغزش و انحراف درافتيد؛ که آدم صفوت الله تنها به سبب يک معصيت، به زمين فرو افتاد؛ پس بر شماست که مراقب احوال خويشتن باشيد. شما که در ميانتان، دشمن خدا نيز هست.

(اي مردم!) جز شقيِ واژگون بخت کسي با علي(عليه السلام) کينه نمي‌ورزد و جز پارساي پرهيزگار، مِهر علي(عليه السلام) در دل نمي‌گيرد و جز اهل ايمان و مخلصان بي ريا به علي(عليه السلام) ايمان نخواهند آورد و به خدا سوگند سوره «وَالعَصر إِنَّ الإِنسانَ لَفي خُسرٍ…» در شأن علي(عليه السلام) نازل شده است. اي مردم! خدا را گواه مي‌گيرم که در انجام وظايف رسالت فروگذار نکردم و بر پيامبر، جز ابلاغ فرمان حق، وظيفه‌اي ديگر نيست.

به خدا سوگند، غير از اين مرد که هم اکنون دست او را گرفته و او را بر کشيده‌ام هرگز ديگري نيست که بتواند دستورات قرآن را براي شما روشن کند و تفسير آيات آن را بيان نمايد، همين مردي که اکنون بازوي او را گرفته‌ام و به شما اعلام مي‌کنم که:

هر کس را من مولا و سرپرست و صاحب اختيارم، علي(عليه السلام) مولا و سرپرست و صاحب اختيار اوست؛ اين مرد، علي بن ابي‌طالب است، برادر و وصي من است، که فرمان دوستي و ولايت او از جانب حق متعال بر من نازل گرديده است.

اي مردم! نسبت به خداوند آنچنان که شايسته است پرهيزگار باشيد مبادا که جزء مسلماني ديده از جهان فرو بنديد.

اي مردم! به خدا و پيامبرش باور آريد و به نوري که با او نازل شده ايمان آوريد، پيش از آنکه خشم خداي شما را فرو گيرد و به مجازات، رخسارتان به عقب باز گردانده شود.

اي مردم! اين نور از جانب حق تعالي در من سرشته شده و بعد از آن در طينت علي(عليه السلام) و سپس در نسل او قرار داده شده تا آنگاه که نوبت به امام قائم، مهدي(عج) رسد و اوست که سرانجام، حق خدا و حقوق ما را از خواهد ستاند؛ که خداوند عزّوجلّ ما را بر تمام مقصران و دشمنان و مخالفان و خائنان و معصيت کاران و ستمگران حجت قرار داده است.

اي مردم! به شما اعلام خطر مي‌کنم، به هوش باشيد که من فرستاده خدا به سوي شمايم و پيش از من رسولاني آمده و رفته‌اند، آيا اگر من نيز از جهان بروم و يا کشته شوم، به راه پيشينيان خود، باز مي‌گرديد؟! ولي هر آن کس که به عقب باز گردد و به جاهليت اسلاف خود روي کند، زياني به خداوند نخواهد رساند، امّا پروردگار، سپاسگزاران را پاداش نيکو مرحمت خواهد کرد.

اي مردم! بدانيد که علي(عليه السلام) همان کسي است که متّصف و موصوف به سپاسگزاري و شکيبايي است و پس از او فرزندان من که از صلب اويند، به اين صفات مزيّن و ممتازند.

اي مردم! مسلمانيِ خود را بر خداوند منّت منهيد، که موجب خشم و غضب پروردگار بر شما گردد و عذابي از سوي او به شما رسد، زيرا که حق در کمين است.

اي مردم! چيزي نمي‌گذرد که پس از من امامان و سردمداراني پديد آيند که خلق را به آتش و دوزخ فراخوانند اما اين گروه را در روز قيامت يار و مددکاري نخواهد بود.

اي مردم! خدا و پيامبرش از اين کسان، متنفّر و بيزارند.

اي مردم! اينان و پيروان و يارانشان، جملگي، در پست‌ترين دوزخ گرفتار خواهند شد، و چه بد جايگاهي است دوزخ، براي اين گروه که به تکبر گراييده‌اند. هشدار باشيد که اينان همان “ياران صحيفه” اند (اما هر يک از شما بايد که در نامه اعمال خود بنگرد گر چه مردم جر تني چند، نامه عمل خود را از ياد برده‌اند).

اي مردم! من اين ولايت را به عنوان امامت و ارث تا روز قيامت، در ذريه و نسل خود قرار دادم و با اين کار وظيفه‌اي را که به آن مأمور بودم، به پايان بردم تا بر هر حاضر و غايب و بر هر کس که شايد در اين انجمن بوده و يا در اين اجتماع حضور نداشته است و حتي بر آنان که هنوز از مادر متولد نشده‌اند، حجّت تمام باشد. بايد که ماجراي امروز را حاضران به غائبان گزارش کنند و پدران به فرزندان تا واپسين روز خبر دهند. گر چه مدتي نخواهد گذشت که (عده‌اي) اين امر را با غصب و ستم، از آنِ خود قرار خواهند داد و خدا آن غاصبان را لعنت کند و از رحمت خود، دور و مهجورشان سازد و در چنين حال، سزاوار اين عذاب گردند که فرمود:

سَنُفرِغُ لَکُم أيُّهَا الثَّقَلانَ يُرسَلُ عَلَيکُما شُواظٌ مِن نارٍ وَ نُحاسٌ فَلا تَنتَصِران.

اي مردم! خداوند شما را به حال خود رها نخواهد کرد تا آنکه پاک و پليد از يکديگر ممتاز گردند و خدا شما را بر اسرار پنهان، آگاهي نداده و نخواهد داد.

اي مردم! سرزميني نيست مگر آنکه خداوند، مردم آن را در اثر تکذيب حق، هلاک کرده و چنانکه خود به اين معني اشاره فرموده است: وَ کَذلِکَ نُهلِکَ القُري وَ هِيَ ظالِمَ?ٌ

به هوش باشيد که عنوان (اميرالمؤمنين) بر کسي جز برادر من روا نيست و اين سمت و مقام و فرمانروايي بر مسلمانان، پس از من، براي هيچ کس جز وي مجاز و حلال نيست.

و اين علي(عليه السلام) امام و پيشواي شما و وليّ و صاحب اختيار شماست. که خداوند، در مورد او تهديدها و وعده‌ها کرده و خدا وعده‌هاي خود را انجام خواهد داد.

اي مردم! پيش از شما، اکثر مردم نخستين به گمراهي رفتند و خداوند ايشان را هلاک نمود و هم اوست هلاک کننده گروه‌هايي که از اين پس مي‌آيند، همچنانکه فرمود: ألَم نُهلِکِ الأوَّلينَ، ثُمَّ نُتبِعُهُمُ الاخِرينَ، کَذلِکَ نَفعَلُ بِالمُجرِمينَ، وَيلٌ يَومئذٍ لِلمُکَذِّبينَ.

اي مردم! خداوند، مرا به پاره‌اي از امور امر کرده و از پاره‌اي ديگر نهي فرموده است و من نيز علي(عليه‌السلام) را به آن امور، امر و نهي کرده‌ام؛ پس در حقيقت، او اوامر و نواحي حق را از پروردگار خود اخذ نموده است؛ پس بايد که به فرمان او گوش کنيد تا از سلامت برخوردار گرديد و دستورش را به اجرا گذاريد تا به راه هدايت رفته باشيد و از آنچه نهي مي‌کند حذر کنيد تا به رشد و کمال رسيد و خويشتن را بدانگونه که خواست اوست، باز سازيد و مبادا که راه‌هاي ديگر شما را از پيمودن راه و رويه او باز دارد.

اي مردم! صراط مستقيم خداوند منم و شما به رعايت آن مأمور شده‌ايد و پس از من، علي(عليه‌السلام) و سپس فرزندانم که از صلب اويند امامان و پيشوايان شمايند که خلق را به راه راست هدايت مي‌کنند و پيوسته روي به سوي حق دارند.

(پس از آن سوره حمد را تا پايان تلاوت کرد و به ادامه سخن پرداخت)

اي مردم! اين سوره (حمد) در شأن من و علي(عليه السلام) و فرزندانش فرود آمد و شامل ايشان مي‌گردد همچنين مخصوص آنهاست، ايشان، اولياي خدايند که نه خوفي در دل دارند و نه اندوهي آزارشان دهد، بدانيد که حزب الله پيروز است و در برابر، دشمنان علي، گروهي اهل شقاق و نفاق و کينه ورزاني متجاوز و برادران اهريمنند که به منظور فريب و نيرنگ، سخنان بي مغز و آميخته به رنگ و ريا با يکديگر نجوا مي‌کنند.

معرفي دوستان و دشمنان
اي مردم! دوستداران علي(عليه السلام) و فرزندانش، مردمي اهل ايمانند که خداوند در کتاب خود از آنان بدينگونه ياد کرده است:

لا تَجِدُ قَوماً يُؤمِنونَ بِاللهِ وَاليَومِ الاخِرِ يُوادُّونَ مَن حادَّ اللهَ وَ رَسُولَهَ … (سوره مجادله، آيه ۲۲) دوستداران علي و فرزندانش کساني هستند که در دل‌هايشان ايمان نوشته شده ، و مدد نموده خداوند ايشان را به وسيله فرشته‌اي از سوي خودش و او وارد فرمايد ايشان را در باغ‌هايي‌ که جاريست از زير آنها نهرهايي و براي هميشه در آنجا مي‌مانند. خداوند از ايشان راضي و ايشان از خداوند خشنودند.

ايشان حزب خدايند و آگاه باشيد که حزب خدا رستگارانند!

خداوند عزّوجلّ در توصيف ايشان چنين فرموده است:

الَّذينَ آمَنُوا وَ لَم يَلبَسُوا ايمانَهُم بِظُلمٍ أولئِکَ لَهُمُ الأمنُ وَ هُم مُهتَدُونَ.

و نيز مي‌فرمايد: اينان در امن و امان، به بهشت داخل شوند و فرشتگان با فروتني، سلامشان دهند و گويند: پاک و پاکيزه‌ايد شما؛ پس جاودانه در بهشت ساکن شويد.

آگاه باشيد دوستان ايشان کساني هستند که خداوند در توصيفشان در جاي ديگر فرمايد:

ايشان، در امن و سلامت و بي حساب به بهشت وارد مي‌شوند.

و در مورد دشمنان ايشان فرموده است:

آگاه باشيد دشمنان آنها کساني هستند که به دوزخ در مي‌افتند و غريو جهنم را که مي‌جوشد و مي‌خروشد و صدايي که از سوخت و سوز آن برمي‌خيزد، مي‌شنوند.

خداوندا! هر کس که علي(عليه‌السلام) دوست مي‌دارد، دوست بدار و هر کس که با وي دشمن است، دشمن دار. خداوندا! هر کس که علي(عليه السلام) انکار کند، لعنت کن و آن کس که پذيراي حق او نباشد، به خشم و غضب خود، گرفتار ساز.

و نيز در قرآن آمده:

کُلَّما دَخَلَت أمَّ?ٌ لَعَنَت أختَها .

همچنين درباره دشمنان آنها فرموده است:

کُلَّما ألقِيَ فيها فَوجُ سَألَهُم خَزَنَتُها ألَم يأتِکُم نَذيرٌ، قالوا بَلي قَد جاءَنا نَذيرٌ فَکَذَّبنا وَ قُلنا ما نَزَّلَ اللهُ مِن شَيءٍ إِن أنتُم إِلّا في ضَلالٍ کَبيرٍ .

آگاه باشيد که دوستداران علي(عليه السلام) و فرزندانش به غيب ايمان دارند و از پروردگار خود در خشيت و هراسند. اين گروه را اجر و پاداشي عظيم خواهد بود.

اي مردم! ميان دوزخ و بهشت، تفاوتي بزرگ است.

دشمن ما همان است که خداوند او را مذمّت و لعنت فرموده و دوستدار ما مورد مدح و ستايش و محبّت پروردگار است.

اي مردم! من، منذر و ترساننده‌ام و علي هادي و رهنماست.

اي مردم! من، پيامبرم و علي، وصي من است.

معرفي حضرت مهدي (عج)
آگاه باشيد البتّه! آخرين امام زمان قائمِ “مهدي” است.

آگاه باشيد او ياري کننده دين خداست.

آگاه باشيد او انتقام گيرنده از ستمکاران است.

آگاه باشيد او گشاينده دژهاي استوار و ويرانگر قلعه‌هاي مستحکم است.

آگاه باشيد او نابود کننده طوايف مشرک است.

آگاه باشيد او منتقم خون‌هاي ناحق ريخته اولياء خداست.

آگاه باشيد او حامي دين خداست.

آگاه باشيد او جرعه‌نوش درياي ژرف حقايق و معاني است.

آگاه باشيد او معرِّف هر صاحب فضيلتي است به برترينش و هر نادان بي فضيلتي است به نادانيش. آگاه باشيد او برگزيده خدا و منتخب پروردگار عالم است.

آگاه باشيد او وارث همه دانش‌ها و محيط به همه علوم است.

آگاه باشيد او خبر دهنده شئون خداوند و مراتب ايمان است.

آگاه باشيد او رشيد و رهسپار صراط مستقيم و استوار است.

آگاه باشيد او آن کسي است که امور خلايق به او واگذار شده است.

آگاه باشيد او آن کسي است که گذشتگان به ظهور وي بشارت داده‌اند.

آگاه باشيد او حجّت پايدار خداوند است که حجّت ديگري بعد از او نيست؛ زيرا حقّي نيست، که با او نباشد و نوري نيست که همراه او نباشد.

(اي مردم!) جز شقيِ واژگون بخت کسي با علي(عليه السلام) کينه نمي‌ورزد و جز پارساي پرهيزگار، مِهر علي(عليه السلام) در دل نمي‌گيرد و جز اهل ايمان و مخلصان بي ريا به علي(عليه السلام) ايمان نخواهند آورد و به خدا سوگند سوره «وَالعَصر إِنَّ الإِنسانَ لَفي خُسرٍ …» در شأن علي(عليه السلام) نازل شده است.

آگاه باشيد اوست آنکه کسي بر او پيروز نمي‌شود و کسي را در برابر او نصرت نتوان کرد.

آگاه باشيد که او ولّي خداست در گستره زمين و فرمانرواي حق است در ميان خلايق و امين خداست در پيدا و پنهان.

طرح مسئله بيعت
اي مردم! آنچه لازم بود به شما فهماندم و برايتان توضيح دادم و اين علي(عليه السلام) است که پس از من، تعليم و تفهيم شما را به عهده خواهد گرفت. آگاه باشيد از شما مي‌خواهم که پس از پايان خطابه (به نشان قبول و تمکين) نخست با من و سپس با علي(عليه السلام)، دست بيعت دهيد و ميثاق خود را استوار کنيد.

بدانيد که من به خداوند تعهّد سپرده‌ام و علي(عليه السلام) در برابر من تعهّد و بيعت نموده است و من، اکنون، از سوي حق تعالي از شما مي‌خواهم که با علي(عليه السلام) بيعت کنيد و بدانيد که هر کس بيعت خود را بشکند، به زيان خويش اقدام کرده است: فَمَن نَکَثَ فإِنَّما يَنکُثُ عَلي نَفسِهِ.

حج
اي مردم! حج و صفا و مروه از شعائر الهي است.

فَمَن حَجَّ أوِ اعتَمَرَ فَلا جُناحَ عَلَيهِ أن يَطَّوَّفَ بِهِما.

اي مردم! حج خانه خدا کنيد که هيچ خانداني نيست که به آن خانه وارد شود مگر آنکه بي نياز گردد و هيچ خانواده‌اي از اين خانه، رخ نتابيده، مگر آنکه به فقر و تهيدستي گرفتار آمده است. اي مردم! مؤمني نيست که در آن موقف کريم بايستد مگر آنکه خداوند از معاصي گذشته او چشم‌پوشي مي‌کند. پس آنگاه که حجَّش تمام شد زندگي و اعمال را از نو آغاز مي‌کند.

اي مردم! زائران خانه خدا از سوي حق تعالي، مدد و نصرت مي‌شوند و هزينه سفرشان در دنيا جبران و نيز اندوخته روز واپسين ايشان خواهد شد که خداوند، پاداش نيکوکاران را تباه نخواهد فرمود.

اي مردم! خانه خدا را با اعتقاد کامل و با دقت و فهم درست زيارت کنيد و مباد که بدون توبه و ترک گناهان گذشته خود، از آن مواقف شريف باز گرديد.

بايد که ماجراي امروز را حاضران به غائبان گزارش کنند و پدران به فرزندان تا واپسين روز خبر دهند. گر چه مدتي نخواهد گذشت که (عده‌اي) اين امر را با غصب و ستم، از آنِ خود قرار خواهند داد و خدا آن غاصبان را لعنت کند و از رحمت خود، دور و مهجورشان سازد.

اي مردم! اقامه نماز و پرداخت زکات، بايد بر طبق دستور پروردگار و به همان روش که او فرمان داده است، به عمل آيد و چنانچه با گذشت زمان، کوتاهي کنيد يا مسائل و معارف دين را فراموش نمائيد، اين علي(عليه السلام) وليّ و سرپرست شما، مبيّن آن معارف و احکام براي شماست. همان که خداوند عزّوجلّ، او را پس از من براي شما منصوب کرده و هم اماماني که به جانشيني من و او از سوي حق تعالي تعيين گرديده‌اند، پاسخگوي مسايل و مشکلات شما خواهند بود و بر آنچه نمي‌دانيد آگاهتان خواهد کرد.

احکام الهي
آگاه باشيد! حلال و حرام خدا، بيش از آن است که بتوانم يک به يک برشمارم و معرفي نمايم؛ چون چنين است، در يک کلام مي‌گويم که به حلال‌ها امر مي‌کنم و از حرام‌ها نهي مي‌نمايم و به منظور توضيح و تبيين آنها، مأمور شده‌ام که از شما بيعت گيرم و دست تعهد و پيمان بفشارم که آنچه از سوي حق تعالي درباره اميرالمؤمنين، علي(عليه السلام) و اماماني که از نسل من و علي(عليه السلام) به جهان خواهند آمد، پذيرفته باشيد. و مهدي(عج)، قائم امامان و قاضي به حق تا روز واپسين خواهد بود.

اي مردم! هر عمل حلالي که به شما معرفي کردم و هر کار حرامي که از آن نهي نمودم، از گفته خود باز نمي‌گردم و آن را تغيير نخواهم داد. اين امر را به خاطر بسپاريد و هرگز فراموش مکنيد و به ديگران نيز سفارش کنيد، مباد احکام مرا دگرگون سازيد.

آگاه باشيد من سخن خود را مجدداً تأکيد مي‌کنم که: نماز را به پاي داريد و زکات بدهيد، امر به معروف و نهي از منکر کنيد اما بدانيد که سرآغاز هر امر به معروف و نهي از منکري اين است که فرامين مرا بپذيريد و حاضران، آن را به غائبان، اطلاع دهيد و به اطاعت از اوامر من وادارشان کنيد. و از مخالفت با آنها بر حذرشان سازيد؛ زيرا که اينها دستور خداوند عزّوجلّ و فرمان من است، و بدانيد که بدون امام معصوم (و بي معرفت او) امر به معروف و نهي از منکر امکان پذير نيست.

تنها راه هدايت
اي مردم! اين قرآن است که امامان پس از علي(عليه السلام) را از فرزندان و از نسل او معرفي کرده و من نيز به شما توضيح دادم که علي از من و من از اويم. خداوند در کتاب خود فرموده است:

وَ جَعَلَها کَلِمَ?ً باقِيَ?ً في عَقِبِهِ.

و اين علي(عليه السلام) امام و پيشواي شما و وليّ و صاحب اختيار شماست. که خداوند، در مورد او تهديدها و وعده‌ها کرده و خدا وعده‌هاي خود را انجام خواهد داد.

و من نيز گفتم: “تا آن زمان که دست تمسک به دامن اين دو امر گرانسنگ (يعني کتاب خدا و عترت و خاندان من) زده‌ايد، هرگز به گمراهي و ضلالت دچار نخواهيد شد.”

اي مردم! تقوا را پيشه خود کنيد و به قيامت بينديشيد که خداوند متعال فرمود:

إِنَّ زَلزَلهَ السّاعَهِ شَيءٌ عَظيم.”

اي مردم! به مرگ بينديشيد و از حساب و ميزان و محاکمه در پيشگاه پروردگار جهانيان غافل مباشيد و ثواب و عقاب و پاداش و کيفر رستاخيز را از خاطر مبريد، که هر کس نيکي کند، پاداش يابد و هر کس دامن به بدي آلوده سازد، بهره‌اي از بهشت نخواهد داشت.

بيعت گرفتن
اي مردم! شما را از آن حد فزون‌تر است که بتوانيد يک يک، با من دست بيعت دهيد در حالي که به فرمان خدا، مأمورم که از زبان هر يک از شما اعتراف گيرم که منصب فرمانروايي و امارت بر مؤمنان را که براي علي(عليه السلام) قرار داده‌ام پذيرفته‌ايد و نيز (مأمورم که) در مورد قبول امامت و ولايت اماماني که از نسل من و صلب علي(عليه السلام) مي‌باشند، اقرار و بيعت گيرم. حال که چنين است، همگان يک صدا و به زبان، بگوييد: (اي رسول خدا!) آنچه که در ولايت و رهبري مطلق علي(عليه السلام) و امامان پس از وي که از صلب اويند از جانب حق تعالي به ما ابلاغ کردي، شنيديم و در برابر آن مطيع و تسليميم و به آن امر راضي و خشنوديم! اينک ما به دل و جان و به زبان و دستمان، نسبت به قبول ولايت با تو بيعت مي‌کنيم و پيمان مي‌بنديم که با اين اعتقاد، زندگي کنيم و با آن بميريم و تا آن زمان که سر از خاک برداريم، به آن پايبند بوده و هرگز در آن تغيير و تبديلي ندهيم و شک و ترديدي ننماييم و از سر پيمان خود برنخيزيم و از خدا و پيامبرش و اميرالمؤمنين، علي(عليه السلام) و فرزندانش حسن و حسين و امامان ديگر که از صلب علي(عليه السلام) به جهان آيند، فرمان بريم.

اي مردم! مقام و منزلتي که حسن و حسين نزد خدا و رسول او دارند، گوشزدتان کرده و ابلاغ نموده و متوجهتان ساختم که اين دو تن سرور جوانان اهل بهشتند و بعد از من که جدّ ايشانم و بعد از علي(عليه السلام)، منصب امامت خواهند داشت.

و (اي مردم!) بگوييد: در اين امر، مطيع خدا و پيامبرش و علي(عليه السلام)، و حسنين و امامان پس از ايشانيم. تو (اي پيامبر) در مورد ولايت اميرالمؤمنين از دل و جان با ما عهد و ميثاق بستي؛ از کساني که توفيق مصافحه يافتند به دست، و از آنها که توفيق اين کار نيافتند، از زبانشان بيعت گرفتي. پيمان نموديم که ديگري را به جاي اين امر نگيريم و دل و جانمان به جانب ديگر روي ننمايد. خدا را در اين کار شاهد گرفتيم او به شهادت، کافي است و تو نيز (پيامبر) و همچنين همه مطيعان فرمان حق از حاضر و غائب و فرشتگان و جنود خدا و همه بندگان او را همگي را گواه و شاهد اين امر کرديم و خدا از هر شاهدي بزرگتر است.

اي مردم! صراط مستقيم خداوند منم و شما به رعايت آن مأمور شده‌ايد و پس از من، علي(عليه‌السلام) و سپس فرزندانم که از صلب اويند امامان و پيشوايان شمايند که خلق را به راه راست هدايت مي‌کنند و پيوسته روي به سوي حق دارند.

اي مردم! چه مي‌گوييد؟ خداوند، هر آوازي را مي‌شنود و از سرّ و پنهان همه آگاه است. (بدانيد) آن کس که به راه هدايت رود، به سود خود رفته و آن کس که به گمراهي گرايد، تنها به زيان خويش اقدام کرده است. چرا که دست خدا فوق هر دستي و قدرتش برتر از هر قدرتي است.

اي مردم! از خدا بترسيد و پرهيزگاري پيشه کنيد و پيمان خود را با علي(عليه السلام) اميرالمؤمنين و با حسنين و امامان ديگر که کلمه طيبه باقيه‌اند، استوار نماييد. هر که در اين امر، مکر پردازد خدايش به هلاکت در افکند و آن کس که بر عهد خود پاي فشرده خدايش رحمت کند. فَمَن نَکَثَ فَإِنَّما يَنکُثُ عَلي نَفسِهِ… .

اي مردم! آنچه به شما گفتم، بازگوييد و بر علي(عليه السلام)، با عنوان رسمي اميرالمؤمنين سلام دهيد. بگوييد: پروردگارا دستورت را شنيديم و اطاعت کرديم تا از مرحمت و مغفرت تو بهره‌مند شويم که بازگشت همه به توست و بگوييد:

سپاس خداي را که به اين امر ما را هدايت و دلالت فرموده و اگر راهنمائيمان نمي‌کرد، ما، خود، به راه هدايت دست نمي‌يافتيم.

اي مردم! فضايل و امتيازات علي بن ابيطالب و قدر و منزلتش نزد خداوند، که در کتاب خدا نازل شده، بيشتر از آن است که بتوانم در يک جلسه برايتان برشمرم؛ پس هر کس که از مناقب و فضايل او نزد شما مطلبي گويد، از او بپذيريد.

اي مردم! هر کس از خدا و پيامبر او و از علي(عليه السلام) و امامان و پيشواياني که معرفي کردم، فرمان بَرَد، به رستگاري بزرگي نايل آمده است.(رستگاري بزرگ چيست؟)

اي مردم! رستگاران، کساني هستند که در بيعت با علي(عليه السلام) و پذيرش ولايت او و در اداي سلام بر وي به عنوان اميرالمؤمنين، مبادرت و سبقت جويند، اينان در بهشتِ نعمت‌ها متنعّم خواهند بود.

اي مردم! سخني گوييد که موجب رضاي خدا باشد: فَإِن تَکفُرُوا أنتُم وَ مَن فِي الأرضِ جَميعاً فَلَن يَضُرَّ اللهَ شَيئاً.

خداوندا! مردان و زنان با ايمان را بيامرز و کافران را به غضب خود گرفتار ساز و ستايش، خداي راست که پروردگار جهانيان است.

(در اين هنگام مردم، فرياد برآوردند)

فرمان خدا و پيامبر خدا را شنيديم و با دل و زبان و دست مطيع و فرمانبرداريم. چون سخنان پيامبر، تمام شد، مردم بر گِرد آن حضرت و اميرالمؤمنين(عليه السلام) سخت ازدحام کردند و هر کس مي‌خواست با ايشان، مصافحه و بيعت کند.

گويند نخستين کسي که موفق به مصافحه و بيعت شد، ابوبکر بود و پس از وي عمر و سپس عثمان بيعت کردند و به دنبال ايشان باقي مهاجران و انصار و ديگر مردمان، اقدام به بيعت کردند تا آنگاه که وقت نماز مغرب رسيد. پيامبر در آن شب، نماز مغرب و عشا را پيوسته و در يک زمان به جاي آورد.

در روايت است که پيامبر (صلي الله عليه و آله) با هر گروه که به عنوان بيعت، مصافحه مي‌کرد، مي‌گفت: ألحَمدُللهِ الَّذي فَضّلَنا عَلي جَميعِ العالَمينَ؛ ستايش خداي را که ما را بر همه جهانيان امتياز مرحمت فرمود.

برگرفته از کتاب «خطابه غدير» نوشته محمد باقر انصاري (سايت امام علي دات نت)

خطبه غديريه امام على (عليه السلام)

اشارت

ممكن است افراد بسيارى در طول تاريخ از حادثه غدير و اهميت آن سخن گفته و از آن تعاريفى ارائه داده باشند، اما هيچ يك از اين سخنان نمى توانند بيانگر عظمت و شكوه غدير باشد، زيرا تنها كسانى مى توانندتعريف جامع از وقايع و حوادث عرضه نمايند كه خود پديد آورنده آن باشند.

تنها زيبنده خدا، پيامبر (صلی الله علیه و آله) و على(علیه السلام) است كه غدير را به بهترين شكل معرفى نمايند.

پيامبر به دستور خداوند سبحان حادثه غدير را در ميان دو نزول قرآنى قرارداد: ابتدا فرمود: ياايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك، و افزود:

وان لم تفعل فما بلغت رسالته[1] و پس از معرفى على(علیه السلام) به وسيله پيامبر(صلی الله علیه و آله) با جمله من كنت مولاه فهذا على مولاه، خدا نيز فرمود: اليوم اكملت لكم دينكم واتممت عليكم نعمتى ورضيت لكم الاسلام ديناً؛[2] يعنى واقعه غدير، اكمال دين، اتمام نعمت و موجب رضايت و خوشنودى خداست و روز غدير ظرف زمانى اين ارزشها معرفى كرد.

على(علیه السلام) نيز در خطبه عيد غدير خود كه خوب است آن را خطبه غديريه بناميم به تفسير و تحليل اين رويداد عظيم تاريخ پرداخت.

معرفى اين خطبه كه در گوشه و كنار برخى از كتابهاى ادعيه و روايت در غربت به سر مى برد و بررسى سند و كتابشناسى آن و شرح پاره هايى از آن، موضوع اين جستار است.

1) متن خطبه غديريه

الحمدللّه الذى جعل الحمد من غير حاجة منه الى حامديه طريقاً من طرق الاعتراف بلاهوتيته وصمدانيته وربانيته وفردانيته، و سبباً الى المزيد من رحمته ومحجةً للطالب من فضله و كمنّ فى ابطان اللفظ حقيقة الاعتراف له، بانه المنعم على كل حمد باللفظ وان عظم واشهد ان لااله الا اللّه وحده لاشريك له، شهادةً نُزِعت عن اخلاص الطوى و نطق اللسان بها عبارة عن صدق خفّى، انه الخالق البارئ المصور، له الاسماء الحسنى، ليس كمثله شيئ، اذ كان الشيئ من مشيته، فكان لايشبهه مكوّنه.

واشهد ان محمّداً عبده ورسوله استخلصه فى القِدَم على سائر الامم على علم منه، انفرد عن التشاكل والتماثل من ابناء الجنس، وانتجبه آمراً وناهياً عنه، اقامه فى سائر عالمه فى الاداء مقامه اذ كان لاتدركه الابصار ولاتحويه خواطر الافكار ولاتمثله غوامض الظنن [الظنون] فى الاسرار لااله الا هو الملك الجبّار.

قرن الاعتراف بنبوته بالاعتراف بلاهوتيته واختصه من تكرمته بما لم يلحقه فيه احد من بريّته، فهو اهل ذلك بخاصّته وخلّته، اذ لايختص من يشوبه التغيير ولايخالل من يلحقه التظنين وامر بالصلاة عليه مزيداً فى تكرمته وطريقاً للداعى الى اجابته، فصلى اللّه عليه و كرّم وشرّف و عظّم مزيداً لايلحقه التنفيد ولاينقطع على التأبيد.

وان اللّه تعالى اختص لنفسه بعد نبيّه (صلی الله علیه و آله) من بريته خاصةً علاهم بتعليته وسمّاهم الى رتبته وجعلهم الدعاة بالحق اليه والادلاء بالارشاد عليه لقرن قرنٍ وزمن زمنٍ، انشأهم فى القِدم قبل كل مَذْرَوٍّ و مَبْرُوٍّ انواراً انطقها بتحميده والهمها شكره و تمجيده وجعلها الحجج على كل معترف له بملكة الربوبية وسلطان العبودية واستنطق بها الخرسات بانواع اللغات بخوعاً له، فانه فاطر الارضين والسماوات، واشهدهم خلقه، وولاّهم ما شاء من امره، جعلهم تراجم مشيته والسن ارادته عبيداً لايسبقونه بالقول وهم بامره يعملون، يعلم ما بين ايديهم وما خلفهم ولايشفعون الا لمن ارتضى وهم من خشيته مشفقون، يحكمون باحكامه ويستنّون بسنته ويعتمدون حدوده ويودّون فرضه ولم يدع الخلق فى بُهم صُمّاً ولافى عمياء بكماء، بل جعل لهم عقولاً مازجّت شواهدهم وتفرقت فى هياكلهم وحقّقها فى نفوسهم واستعبدلها حواسهم فقرر بها على اسماع ونواظر وافكار وخواطر، الزمهم بها حجته واراهم بها محجته وانطقهم عما شهد [تشهد] به بالسن ذَرِبة بما قام فيها من قدرته وحكمته وبين عندهم بها ليهلك من هلك عن بيّنة ويحيى من حىّ عن بيّنة وان اللّه لسميع عليم[3] بصير شاهد خبير.

ثم ان اللّه تعالى جمع لكم معشر المؤمنين فى هذا اليوم عيدين عظيمين كبيرين، لايقوم احدهما الا بصاحبه، ليكمل عندكم جميل ضعه [ضيعته] ويقفكم على طريق رشده ويقفو بكم آثار المستضيئين بنور هدايته ويشملكم منهاج قصده و يوفر عليكم هنيأ َ رفده، فجعل الجمعة مجمعاً ندب اليه لتطهير ما كان قبله وغسل ما كان اوقعته مكاسب السوء من مثله الى مثله وذكرى للمؤمنين وتبيان خشية المتقين ووهب من ثواب الاعمال فيه اضعاف ما وهب لاهل طاعته فى الايام قبله وجعله لايتم الا بالايتمار لما امر به، والانتهاء عما نهى عنه، والبخوع بطاعته فيما حثّ عليه وندب اليه فلا يقبل ديناً الا بولاية من امر بولايته ولاتنتظم اسباب طاعته الا بالتمسك بعصمه وعصم اهل ولايته.

فانزل على نبيه (صلی الله علیه و آله) فى يوم الدوح ما بيّن به عن ارادته فى خلصائه وذوى اجتبائه وامره بالبلاغ و ترك الحفل باهل الزيع والنفاق وضمن له عصمته منهم، وكشف من خبايا اهل الريب وضمائر اهل الارتداد ما رمز فيه، فعقله المؤمن والمنافق، فاعزّ معزّ وثبت على الحق ثابت، وازداد جهلة المنافق وحمية المارق ووقع العَض على النواجد والغمز على السواعد.

ونطق ناطق و نعق ناعق ونشق ناشق و استمر على مارقيته، ووقع الادغان من طائفه باللسان دون حقائق الايمان ومن طائفة باللسان وصدق الايمان، وكمّل اللّه دينه واقر عين نبيه (صلی الله علیه و آله) والمؤمنين والمتابعين، وكان ما قد شهده بعضكم وبلغ بعضكم وتمت كلمة اللّه الحسنى على الصابرين ودمّر اللّه ما صنع فرعون وهامان وقارون وجنوده [هم] وما كانوا يعرشون وبقيت حثالة من الضلال لايألون الناس خبالاً يقصدهم اللّه فى ديارهم ويمحو اللّه آثارهم ويبيد معالمهم ويعقبهم عن قرب الحسرات ويلحقهم بمن بسط اكفهم ومد اعناقهم ومكنهم من دين اللّه حتى بدلوه ومن حكمه حتى غيّروه وسيأتى نصراللّه على عدوّه لحينه واللّه لطيف خبير وفى دون ما سمعتم كفاية وبلاغ.

فتاملوا ـ رحمكم اللّه ـ ما ندبكم اللّه اليه وحثّكم عليه واقصدوا شرعه واسلكوا نهجه ولاتتبعوا السبل فتفرق بكم عن سبيله.

ان هذا يوم عظيم الشأن، فيه وقع الفرج، ورفعت الدرج، ووضحت الحجج وهو يوم الايضاح والافصاح عن المقام الصراح ويوم كمال الدين و يوم العهد المعهود ويوم الشاهد والمشهود ويوم تبيان العقود عن النفاق والجحود، ويوم البيان عن حقائق الايمان، ويوم دحر الشيطان، ويوم البرهان، هذا يوم الفصل الذى كنتم توعدون، هذا يوم الملاء الاعلى الذى انتم عنه معرضون، هذا يوم الارشاد، ويوم محسنة العباد، ويوم الدليل على الرّداد، هذا يوم ابدى خفايا الصدور ومضمرات الامور، هذا يوم النصوص على اهل الخصوص، هذا يوم شيت، هذا يوم ادريس، هذا يوم يوشع، هذا يوم شمعون، هذا يوم الأمن والمأمون، هذا يوم اظهار المصون من المكنون، هذا يوم ابلاء السرائر، فلم يزل ـ عليه السلام ـ يقول: هذا يوم هذا يوم، فراقبوا اللّه ـ عزّ وجلّ ـ واتقوه واسمعوا له واطيعوه، واحذروا المكر ولاتخادعوه وفتّشوا ضمائركم ولاتواربوه، و تقربوا الى اللّه تعالى بتوحيده، وطاعة من امركم ان تطيعوه ولاتمسكوا الكوافر، ولايجنح بكم الغى فتضلوا عن سبيل الرشاد باتباع اولئك الذين ضلّوا واضلّوا، قال اللّه ـ عزّ من قائل ـ فى طائفة ذكرهم بالذم فى كتابه: «انا اطعنا سادتنا وكبرائنا فاضلونا السبيلا ربنا آتهم ضعفين من العذاب والعنهم لعناً كبيراً»[4]،وقال اللّه تعالى: «واذ يتحاجون فى النار فيقول الضعفاء للذين استكبروا انا كنا لكم تبعاً فهل انتم مغنون عنّا من عذاب اللّه من شئ قالوا لو هدانا اللّه لهديناكم».[5]

افتدرون الاستكبار ماهو؟ هو ترك الطاعةلمن امروا بطاعته، والترفع على من ندبوا الى متابعته والقرآن ينطق من هذا عن كثير، ان تدبّره متدبّر، زجره ووعظه، واعلموا ايها المؤمنون انّ اللّه ـ عزّ وجلّ ـ قال: «ان اللّه يحب الذين يقاتلون فى سبيله صفاً كانهم بنيان مرصوص»[6]، اتدرون ما سبيل اللّه ومن سبيله؟ ومن صراط اللّه؟ ومن طريقه؟ أنا صراط اللّه الذى من لم يسلكه بطاعة اللّه فيه هوى به الى النار، وأنا سبيله الذى نصبنى للاتباع بعد نبيه (صلی الله علیه و آله) أنا قسيم الجنه والنار، وأنا حجة اللّه على الفجار والابرار وأنا نور الانوار، فانتبهوا من رقدةِ الغفلة وبادروا بالعمل قبل حلول الأجل وسابقوا الى مغفرة من ربكم قبل ان ليضرب بالسور بباطن الرحمة وظاهر العذاب.

فتنادون فلا يسمع نداءكم وتضجّون فلا يحفل بضجيجكم وقبل ان تستغيثوا فلا ثغاثوا.

سارعوا الى الطاعات قبل فوت الاوقات، فكان قد جاءكم هادم اللذات فلا مناص نجاءٍ ولامحيص تخليص.

عودّوا ـ رحمكم اللّه ـ بعد انقضاء مجمعكم بالتوسعة على عيالكم والبرّ باخوانكم والشكر للّه ـ عزّ وجلّ ـ على ما منحكم واجمعوا يجمع اللّه شملكم وتبارّوا يصل اللّه الفتكم، وتهادوا نعم اللّه كما مناكم [وتهانوا نعمة اللّه كما هناكم] بالتواب فيه على اضعاف الاعياد قبله او بعده الاّ فى مثله والبرّ فيه يثمر المال ويزيد فى العمر والتعاطف فيه يقتضى رحمة اللّه وعطفه وهيّوا لاخوانكم وعيالكم عن فضله بالجهد من جودكم وبما تناله القدرة من استطاعتكم واظهر البشر فيما بينكم والسرور فى ملاقاتكم والحمدللّه على ما منحكم وعودوا بالمزيد من الخير على اهل التأميل لكم وساروا بكم ضعفاءكم فى ماكلكم وماتناله القدرة من استطاعتكم وعلى حسب امكانكم.

فالدرهم فيه بمأة الف درهم والمزيد من اللّه ـ عزّ وجلّ.

وصوم هذا اليوم مما ندب اللّه تعالى اليه وجعل الجزاء العظيم كفالة عنه حتّى لو تعبّد له عبد من العبيد فى الشبيبة من ابتداء الدنيا الى تقضيها، صائماً نهارها، قائماً ليلها، اذا اخلص المخلص فى صومه لقصرت اليه الدنيا عن كفاية، ومن اسعف اخاه مبتدءً وبرّه راغباً فله كاجر من صام هذا اليوم وقام نهاره.

ومن فطر مؤمناً فى ليلته فكانما فطر فئاماً وفئاماً يعده ها بيده عشرة.فنهض ناهض وقال: و ما الفئام؟

قال: مأة الف نبى و صديق و شهيد،فكيف بمن تكفّل عدداً من المؤمنين والمؤمنات، وأنا ضمينه على اللّه تعالى الأمان من الكفر والفقر، وان مات فى ليلته او يومه او بعده الى مثله من غير ارتكاب كبيرة فاجره على اللّه تعالى، ومن استدان لاخوانه واعانهم، فأنا الضامن على اللّه ان بقاه قضاه وان قبضه حمله عنه واذا تلاقيتم فتصافحوا بالتسليم وتهانوا النعمة فى هذا اليوم وليبلغ الحاضر الغايب والشاهد البائن وليعد الغنى على الفقير، والقوى على الضعيف، امر فى رسول اللّه (صلی الله علیه و آله) بذلك، ثم اخذ ـ صلى الله عليه وآله ـ [عليه السلام] فى خطبه الجمعة وجعل صلاة جمعته صلاة عيده وانصرف بولده وسيعتد الى منزل ابى محمّد الحسن بن على(علیه السلام) بما اعدله من طعام وانصرف غنيهم وفقيرهم برفده الى عياله.[7]

2) نگاهى گذرا به مفاد خطبه به عنوان سند جهانى اسلام

امام اميرالمؤمنين(علیه السلام) در يكى از روزهاى جمعه كه مصادف با روز عيد غدير بوده است، خطبه اى ايراد مى كند كه با حمد و ثناى الهى و با كلمات و جملاتى پر معنا و شهادت به وحدانيت ذات اقدس اله و بيان برخى از صفات ثبوتيه و سلبيه او، شروع مى شود، و پس از تشريح اهميت نبوت و رسالت، و بيان اين كه گواهى به نبوت، قرين اعتراف به لاهوتيت خداست، به بيان مسئله امامت و مقام امامان(علیهم السلام) مى پردازد و درباره جايگاه واقعى ائمه، خلقت و نشأت وجودى آنها و ديگر ويژگى هايشان سخن مى گويد.

در ادامه به نقش پراهميت خود مى پردازد و در كنار حجت ظاهر، شاهدى ديگر را بر حقانيّت خود مطرح مى فرمايد.

پس از آن، اهميت روز جمعه و عيد غدير را خاطر نشان مى سازد و فلسفه روز جمعه و اعمال مستحب آن را بيان مى نمايد.

آنگاه به ارتباط توحيد، نبوت و ولايت و دين با يكديگر اشارت مى كنند و آثار و ثمرات معرفى ولىّ، در واقعه غدير را به تفصيل بيان كرده و با تعابيرى بلند به تفسير آن مى پردازد.

پس از آن نصايح و پندهاى ارزشمندى مى دهد و با استناد به آيات قرآن مردم را به اطاعت خدا و رعايت تقوا و دورى از گناه تشويق مى نمايد.

سپس در بيان معناى استكبار، استكبار را سرپيچى از پيروى كسى كه مى بايست اطاعت شود مى داند و به تفسير «طريق»، «صراط» و «سبيل اللّه» مى پردازد و مى فرمايد: صراط منم، سبيل اللّه منم، نورالانوار منم و… .

در پايان خطبه بار ديگر مردم را به اخلاق فردى، اجتماعى، مالى و… سفارش مى كند و استحباب روزه روز غدير و پاداش بس عظيم آن را يادآور مى شود.

گوينده اين سخنان كسى است كه همه ملل اسلام به علم، فضل، كمال، مقام والا و عدالت و تقوايش اعتراف دارند؛ از اين روى جاى دارد همگان به اين خطبه به عنوان «سند جهانى اسلام» بنگرند و بدان احتجاج كنند، و به بركت آن، شبهه هاى اعتقادى خود را رفع كنند و مرزبندى هاى ساختگى ميان فرقه ها را بردارند، پيوند وثيق ميان توحيد، نبوت، رسالت و امامت را درك كنند و براساس آن عقايد، احكام و معارف را از باب حكمت و علم نبى دريافت دارند.

3) خطبه غديريه در منابع روايى

اين خطبه اگرچه در كتب اربعه اول يافت نمى شود، اما در ديگر منابع معتبر وجود دارد كه برخى از آنها را يادآور مى شويم.

1ـ مصباح المتهجد وسلاح المتعبد: به حسب ظاهر مرجع اصلى اين روايت «مصباح المتهجد وسلاح المتعبد» تأليف شيخ طوسى، مؤلف كتابهاى «استبصار» و «تهذيب الاحكام»، از كتب اربعه است، كه نويسنده مقاله نيز روايت را از تصوير نسخه خطى آن نقل مى كند.[8]

2ـ منابع ديگر: پس از شيخ طوسى، ديگر نويسندگان، مؤلفان جوامع روايى و ادعيه، اين روايت را با واسطه و يا بى واسطه از شيخ طوسى و «مصباح المتهجد» نقل كرده اند، كه برخى از آنها تمام خطبه را نقل كرده اند و بعضى تنها به نقل پاره هايى از آن بسنده كرده اند.

الف: منابعى كه همه خطبه را نقل كرده اند :

1 – اقبال الاعمال: رضى الدين ابوالقاسم على بن موسى بن طاووس (متوفاى664)، تمام اين خطبه را در كتاب «اقبال الاعمال» نقل كرده است، يادآورى مى كنيم ابن طاووس اين روايت را به سند خود از شيخ طوسى و با همان سند شيخ با اندك تفاوتى در بعضى از كلمات نقل مى كند.[9]

2 – مصباح كفعمى: شيخ تقى الدين ابراهيم بن على ابن الحسن … الكفعمى (متوفاى905)، اين خطبه را از «مصباح المتهجد»، در كتاب خود به نام «جنة الامان الواقية وجنة الايمان الباقية» معروف به «مصباح كفعمى» با كمى تفاوت آورده است.[10]

3 – بحارالانوار: علامه ملا محمّد باقر مجلسى، اين خطبه را از «مصباح الزائر»، تأليف سيد ابن طاووس، صاحب «اقبال الاعمال»، و به طور كامل در «بحارالانوار» نقل كرده است، لكن با نسخه «مصباح المتهجد» اندكى تفاوت دارد.[11]

4 – مصباح الزائر: از آنجا كه علامه مجلسى اين خطبه را از «مصباح الزائر» نقل مى كند بى شك اين كتاب نيز از جمله منابعى است كه خطبه را به طور كامل ذكر كرده است، ولى بايد توجه داشت كه چون مؤلف «اقبال الاعمال»، «مصباح الزائر» يك نفر است و كتاب اخير اولين تأليف سيد ابن طاووس است، ممكن است اين دانشمند آنچه را كه در «اقبال الاعمال»، نقل كرده است همان باشد كه در «مصباح المتهجد» بيان داشته است.

5 – مسند الامام الرضا(علیه السلام): مؤلف اين اثر، متن كامل خطبه را از كتاب «مصباح المتهجد» نقل كرده است.[12]

ب: منابعى كه تنها به نقل پاره هايى از خطبه بسنده كرده اند

1 – مناقب ابن شهر آشوب: رشيد الدين محمّد بن على بن شهر آشوب مازندرانى (متوفاى588)، بخش كمى از اين خطبه را در كتاب خود به نام «مناقب آل ابى طالب» نقل كرده است.[13]

2 – وسائل الشيعه: شيخ حر عاملى بخشهايى از اين روايت را كه در ارتباط با استحباب روزه عيد غدير است از كتاب «مصباح المتهجد»، در كتاب الصوم «وسائل الشيعه» با ذكر سند نقل كرده است.[14]

3 – تفسير نورالثقلين: محدث مفسر عبدعلى حويزى، پاره هايى از اين خطبه كه در اهميت عقل و خرد و كارايى آن است و مشتمل بر آيه شريفه ليهلك من هلك عن بيّنة…[15] است، ذيل همين آيه، و بخشى ديگر را به مناسبت آيه لاتمسكوا بعصم الكوافر…[16] را در جاى ديگر آورده است.[17]

4 – جامع احاديث الشيعه: در اين مجموعه كه زير نظر آية اللّه العظمى بروجردى، تدوين گرديده است، به مناسبت استحباب روزه در روز هجدهم ذو الحجه، بخشى از خطبه را كه مربوط به روزه و صدقه است، نقل شده است.[18]

5 – الغدير: علامه امينى در كتاب «الغدير» به ذكر بخشهايى از اين خطبه كه مشتمل بر واژه «عيد» است به مناسبت «عيد الغدير العترة» پرداخته است.[19]

علامه امينى اگرچه خود تصريح نمى كند كه خطبه را از كدام منبع نقل كرده است، ولى از قراين و شواهد و بويژه از پاورقى كتاب بخوبى معلوم مى شود كه آن را از «مصباح المتهجد» نقل كرده است.

4) پژوهشى در سند خطبه

شيخ طوسى در كتاب «مصباح المتهجد وسلاح المتعبد» زير عنوان «خطبه اميرالمؤمنين يوم الغدير» مى نويسد:

…اخبرنا جماعة عن ابى محمّد هارون بن موسى التلعكبرى، قال حدثنا ابوالحسن على بن احمد الخراسانى الحاجب فى شهر رمضان سنة سبع وثلاثين وثلاث مأة، قال حدثنا سعيد بن هارون ابو عمرو المروزى وقد زاد على الثمانين سنة، قال حدثنا الفياض بن محمّد بن عمر الطوسى بطوس سنة تسع وخمسين ومأتين وقد بلغ التسعين، انه شهد ابا الحسن على بن موسى الرضا(علیه السلام) فى يوم الغدير و بحضرته جماعة من خاصته وقد احتبسهم للافطار… وهو يذكر فضل اليوم وقِدمه فكان من قوله(علیه السلام) حدثنى الهادى [الكاظم(علیه السلام)] ابى، قال حدثنى جدّى الصادق(علیه السلام) قال حدثنى الباقر(علیه السلام)، قال حدثنى سيد العابدين(علیه السلام) قال حدثنى ابى الحسين(علیه السلام) قال: اتفق فى بعض سنتى اميرالمؤمنين الجمعة والغدير فصعد المنبر على خمس ساعات من نهار ذلك اليوم فحمد اللّه واثنى عليه حمداً لم يسمع مثله….

شيخ طوسى آنگاه خطبه غديريه را تا پايان نقل مى كند.[20]

1ـ بررسى رجال و سند روايت

سلسله سند اين روايت از دو بخش تشكيل شده است: بخش اول آن سلسله ذهبيه است كه از امام هشتم، على بن موسى الرضا(علیه السلام) شروع و با واسطه ائمه معصومين(علیهم السلام) به امام اميرالمؤمنين(علیه السلام) منتهى مى شود كه تنها به جهت تبرك و تيمن، نام مبارك آنها ذكر شد.

اما بخش دوم سند از شيخ طوسى و كتاب «مصباح المتهجد» آغاز و به «فياض بن محمّد» منتهى مى شود كه محور پژوهش در اين بخش از مقاله است.

2ـ اهمال در روايت

اين حديث از نظر علم رجال و علم درايت، از روايتهاى «مهمل» به شمار مى رود، چرا كه تعريف روايت مهمل به طور كامل بر اين روايت منطبق است.

علماى رجال و درايت، در تعريف خبر مهمل گفته اند: مهمل، روايتى است كه برخى از رجال سند آن در كتابهاى رجالى ذكر نشده باشد و يا اگر ذكر شده وصفى از آن نشده باشد.[21]

ارباب رجال درباره رجال سند اين روايت به جز «هارون بن موسى» كه مدح و توثيق شده و با تعابيرى چون، وجه، ثقه، معتمد، جليل القدر، عظيم المنزلة وعديم النظير ياد شده است،[22] از ديگران ذكرى به ميان نياورده اند و وصفى چه مدح و چه ذم و قدح درباره آنها نگفته اند.

مراجعه به جوامع رجالى و سخن علامه نمازى شاهرودى گواه بر اين گفته است.

وى تصريح دارد كه علماى رجال از على بن احمد، سعيد بن هارون و فياض بن محمّد طوسى سخنى به ميان نياورده اند.[23]

بنابراين، روايت مهمل است اما اين باعث آن نمى شود كه دست از روايت شسته و بدان توجهى نكنيم، چرا كه ميان دانشمندان علم رجال و درايت گفتار يكسان و هماهنگى وجود ندارد، و اتفاق و اجماعى بر ميزان اعتبار روايت مهمل در بين نيست و در اين باره دست كم سه نظريه وجود دارد.

آراء دانشمندان درباره روايت مهمل

1ـ روايت مهمل بسان روايت مجهول: اين سخنى است كه به شهيد ثانى، مجلسى و ممقانى نسبت مى دهند كه گفته اند:

مجهول اعم از روايتى است كه تصريح به مجهول بودن آن شده باشد و روايتى كه مدحى و قدحى درباره آن ذكر نشده باشد.[24]

ممقانى ضمن اين كه روايت مهمل و مجهول را جزء اقسام خبر ضعيف مى شمارد مى افزايد:

در «لب اللباب»[25] نيز اين قسم از روايات در حكم ضعيف دانسته شده است.[26]

2ـ مهمل، مجهول لغوى است: اين گفته محمّدباقر استرآبادى در «رواشح» است، كه معتقد است مجهول بر دو قسم است:مجهول اصطلاحى، يعنى روايتى كه پيشوايان رجال نسبت به يكى از راويان آن حكم به جهالت نموده باشد، و مجهول لغوى يعنى روايتى كه از راوى آن در كتابهاى رجالى نام برده نشده است.

در قسم اول مسلماً روايت ضعيف است ولى در قسم دوم نمى توان حكم به ضعف و صحت نمود.[27]

3ـ روايت مهمل جزء روايت ممدوح است: اين عقيده علامه حلى و ابن داود (محمّد بن احمد بن داود) و گذشتگان از رجاليان است.

مولف «قاموس الرجال» مى نويسد: علامه، مهمل را اصلاً عنوان نكرده و ابن داود نيز آن را در جزء اول كتاب و در شمار روايتهاى ممدوح ذكر كرده است.

مفهوم اين كار اين است كه به روايت مهمل عمل مى كرده اند همانند عمل به خبر ممدوح.

مؤلف « قاموس الرجال» با تعبير «هو الحق الحقيق بالاتباع و عليه عمل الاصحاب» آن را تاييد مى كند.[28]

در نتيجه بايد گفت، از آنجا كه نسبت به رجال روايت مهمل تصريحى بر جهل و قدح نشده است و ميان دانشمندان نيز سخن يكسانى در بى ارزشى روايت مهمل وجود ندارد، و از سوى ديگر علامه مجلسى با فرض بى اعتبارى و ضعف روايت مهمل، اين خطبه را در «بحارالانوار» نقل كرده است مى توان آن را تلقى به قبول كرد، بويژه اينكه بزرگانى چون شيخ طوسى، ابن طاووس، كفعمى، حرّ عاملى و امينى اين خطبه را نقل كرده اند.

5) شكوه غدير در نگاه على(علیه السلام)

در اين بخش به پاره هاى از خطبه غديريه كه درباره معرفى روز غدير و بيان عظمت و شكوه آن است، اشارت مى شود.

1ـ روز غدير، عيد بزرگ: «ان اللّه جمع لكم معشر المؤمنين، فى هذا اليوم عيدين عظمين كبيرين».

آن گونه كه پيش از اين نيز يادآورى شد، هنگامى كه امام(علیه السلام) اين خطبه را ايراد فرمود، روز غدير مصادف با روز جمعه بوده است، به همين دليل تعبير به «عيدين» كرده و هر دو را به عظمت و بزرگى ياد كرده است.

اين خود بهترين دليل بر «تعيّد» روز هجدهم ذو الحجة و برگزارى مراسم جشن و سرور و بزرگداشت آن است.

در عيد بودن روز غدير، روايات متعددى از پيامبر (صلی الله علیه و آله) و امامان شيعه(علیهم السلام) به ما رسيده است، از جمله در روايتى از پيامبر (صلی الله علیه و آله) مى خوانيم كه فرمود:

يوم غديرخم افضل اعياد امتى.[29]

و در روايتى از امام صادق مى خوانيم كه فرمود: انه يوم عيد و فرح و سرور.[30]

و يا مى فرمايد: اشرف و اعظم اعياد است.[31]

نويسنده «الغدير»، از برخى بزرگان از دانشمندان اسلام چون ابو ريحان بيرونى، ابن طلحه شافعى و ابن خلكان نقل مى كند كه از اين روز با نام «عيد» ياد كرده اند.[32]

2ـ روز بيان اراده خدا و روز بلاغ: «فانزل اللّه على نبيه فى يوم الدوح ما بيّن به عن ارادته فى خلصائه وذوى اجتبائه وامره بالبلاغ…».

«واژه دوح»، جمع «دوحه» به معناى درختان بزرگ و تنومند است،[33] اين بخش از خطبه در حقيقت بيانگر موقعيت جغرافياى تاريخى غدير است.

امام(علیه السلام) مى فرمايد، آن روز زير درختان تنومند، آياتى نازل شد كه مبيّن اراده خدا براى بندگان خالص، مخلص و برگزيده اوست.

در آن روز كه هجدهم ذو الحجه بود جبرئيل فرود آمد و آيه يا ايها الرسول بلغ… را بر پيامبر (صلی الله علیه و آله) نازل كرد، و آن حضرت را مأمور به تبليغ امرى كرد كه بين خدا وپيامبر (صلی الله علیه و آله) وجود داشت وآن ولايت على(علیه السلام) است.[34]

از جمله بلغ ما انزل اليك بخوبى روشن مى شود كه پيش از آن ولىّ امر تعيين شده بود و آن روز تنها براى معرفى و ابلاغ بوده است.

3ـ غدير روز بزرگ، روز گشايش ، روز تكامل : «ان هذا يوم عظيم الشأن، فيه وقع الفرج ورفعت الدرج ووضحت الحجج».

عظمت اين روز بدان جهت است كه ظرف ظهور اراده الهى و زمان ابلاغ پيام الهى و آثار مترتب بر آن است؛ روزى است كه گشايش و فرج حاصل شد، چرا كه نگرانى امت اسلام نسبت به زمان پس از پيامبر را برطرف كرد و بدانها اميد بخشيد؛ روزى كه نردبان تكامل افراشته شد و با طرح مسئله امامت و معرفى امام، دين به كمال لازم خود رسيد، روزى كه حجت ها آشكار شد و بر همگان اتمام حجت گرديد.

4ـ روز پرده بردارى از مقام امامت: «هذا يوم الايضاح والافصاح عن المقام الصراح».

«افصاح» به معناى اظهار كردن و مرادف با «ايضاح» است، و صراحت به معناى خالص بودن چيزى از تعلقات است، و سخن صريح از همين باب است بدان جهت كه اظهار و تأويل ندارد.[35]

اما مقام صراح يعنى جايگاه پاكى، پيراستگى، و منظور از آن مقام عصمت و امامت است كه در روز غدير از آن پرده بردارى شد و امام براى همگان مشخص شد تا ديگر بهانه اى براى منافقان و دو رويان نباشد كه پيامبر (صلی الله علیه و آله) به صراحت كسى را معرفى نكرده است.

5ـ روز كامل شدن دين: «ويوم كمال الدين …»، روزى است كه دين خداوند كامل شد.

كارى كه در روز غدير صورت گرفت آنچنان از اهميت برخوردار بود كه حق تعالى در شأن آن فرمود: اليوم اكملت لكم دينكم، كارى كه اگر صورت نمى گرفت، نه تنها دين به مرحله كمال خود نمى رسيد كه در حقيقت اصل رسالت نيز ابلاغ نشده بود، فان لم تفعل فما بلغت رسالته از اين روى على(علیه السلام) نيز خود فرمود: وكمل اللّه دينه….

6ـ روز پيمان بستن: «ويوم العهد المعهود»، روز پيمانِ بسته شده است، پيمانى كه پيامبر (صلی الله علیه و آله) پس از گرفتن اقرار و اعتراف از مردم مبنى بر اينكه پيامبر حتى از خود مردم نسبت به خودشان، بر آنها اختيار و حق دارد و مردم نيز آن را تأييد كردند.

ايها الناس من اولى بالمؤمنين من انفسهم؟ قالوا: اللّه ورسوله اعلم.

قال: ان اللّه مولاى وانا مولى المؤمنين و انا اولى بهم من انفسهم فمن كنت مولاه فعلى مولاه.[36]

ممكن است عهد معهود اشاره به عهدى باشد كه در آغاز خلقت از انسان گرفته شد، واذ اخذ ربك من بنى آدم…،[37] چرا كه در دعاى غدير مى خوانيم كه على(علیه السلام) فرمود: «وجددت لنا عهدك و ذكرتنا ميثاقك المأخوذ منا فى ابتداء خلقك ايانا».[38]

7ـ روز شهود و حضور: «ويوم الشاهد والمشهود» .

اين تعبيرى است كه قرآن درباره قيامت به كار برده است،[39] به اين معنا كه شاهدْ پيامبر و مشهود، قيامت است، شاهدْ انسانها و مشهود، اعمال آنان است، شاهد ملائكه و مشهود، قرآن است و شاهدْ پيامبر و مشهود، على(علیه السلام) است.

به كار بردن اين تعبير درباره روز غدير، مفيد همين معناست كه پيامبر، شاهد و على، مشهود است.

پيامبر (صلی الله علیه و آله) شهادت به ولايت على(علیه السلام) داد و انسانها و فرشتگان بر اين امر گواهى دادند.

تاريخ نيز گواهى داد كه گروهى به دليل نيل به مقام ولايت به على(علیه السلام) تبريك و تهنيت گفتند، لكن پس از چندى و در ظرف تنها چند ماه آن را زيرپا گذاشتند.

8ـ روز نمايش قرارها از دورويى ها: «يوم تبيان العقود عن النفاق والجحود».

روزى كه خط حق از جريان نفاق مشخص شد، روزى كه باعث شد حاميان واقعى از مدعيان دروغين جدا شوند؛ آنان كه حقايق را آگاهانه انكار كردند و نفاق خود را در عمل آشكار ساختند، على(علیه السلام) در متن خطبه فرمود:

«وكشف خبايا اهل الريب وضمائر اهل الارتداد، وقع الاذعان من طائفة باللسان دون حقائق الايمان و من طائفة باللسان وصدق الايمان».

9ـ روز بيان حقايق: «ويوم البيان عن حقائق الايمان».

روزى كه خط ايمان از ديگر خطوط ممتاز شد، كسانى كه تا آن روز ادعاى ايمان به خدا و اطاعت از پيامبر را داشتند، در آن روز درونشان آشكار شد.

در آن روز همه دانستند كه اگر واقعاً معتقد به اطيعوا اللّه واطيعوا الرسول هستند بايد از اوامر خدا و پيامبر و از جمله ولى امر، على بن ابى طالب(علیه السلام) كه مصداق بارز و اَتم اطاعت از خدا و رسول است نيز پيروى كنند.

اينجا بود كه با نصب على(علیه السلام) و نقش بر آب شدن نقشه ها و برباد رفتن خواب و خيالها، حقايق را انكار كردند و مصداق قل لم تؤمنوا [40] شدند، چرا كه ايمان فقط گفتن شهادتين نيست، بلكه پذيرش ولايت، حقيقت آن است كه بايد در قلب تجلى و در عمل جلوه نمايد.

10ـ روز راندن شيطان: «يوم دحر الشيطان». «دحر» بر وزن «دهر» به معناى راندن است.[41]

در روز غدير با كامل شدن دين، شيطان نيز براى دومين بار رانده شد، شيطان كه از دين كامل و حقيقت ايمان دل خوشى ندارد، دوست مى داشت دين، ناتمام و ابتر بماند و به كفار وعده مى داد كه با مرگ پيامبر (صلی الله علیه و آله) نفس راحتى مى كشند، با واقعه غدير، وسوسه ها، توطئه ها و نقشه ها، نقش بر آب شد و همان گونه كه كافران مأيوس و نا اميد شدند (اليوم يأس الذين كفروا من دينكم[42] شيطان نيز مأيوس و رانده درگاه الهى شد؛ همو كه راضى به خلافت انسان براى خدا نبود و با سجده نكردن طرد و رجم شد، راضى به خلافت على(علیه السلام) براى پيامبر (صلی الله علیه و آله) نيز نبود و از اين رو مدحور گرديد.

از اين روست كه در حديثى از امام رضا(علیه السلام) مى خوانيم كه فرمود: يوم مرغمة الشيطان.[43]

11ـ روز برهان: «يوم البرهان». قرآن كريم، يهود و نصارا را كه مدعى انحصار بهشت بودند و مى گفتند جز ما كسى به بهشت نمى رود (وقالوا لن يدخل الجنه الامن كان هوداً او نصارى،[44] محكوم مى كند و آنان را به استدلال فرا مى خواند و مى فرمايد: قل هاتوا برهانكم ان كنتم صادقين.[45]

روز غدير دليل حقانيت اهل ولايت و رهروان امام و ولى اللّه الاعظم و منصوب الهى است، و دليل و برهانى است كه تاريخ، حديث و تفسير گواه آن است.

ديگران اگر مدعى هستند بايد اقامه دليل كنند و برهان بياورند.

12ـ روز داورى: «هذا يوم الفصل الذى كنتم توعدون»، روز غدير روز جدايى حق از باطل است و اين عبارت امام(علیه السلام) در حقيقت تشبيهى از غدير به قيامت است و يا به عبارت صحيح تر تاويل به آن است، كه قرآن فرمود: هذا يوم الفصل الذى كنتم به تكذبون[46]

و نيز فرمود: وهذا يومكم الذى كنتم توعدون.[47]

در اين تشبيه و تأويل دو نكته وجود دارد: اوّل اين كه آن گونه كه روز قيامت حق از باطل جدا مى شود و اهل حقيقت و ايمان روانه بهشت مى شوند و گروه باطل به سوى دوزخ برده مى شوند، روز غدير نيز فرقه ناجيه، مؤمنان به ولايت هستند و در صراط مستقيم كه همان امام مفترض الطاعة است (انا سبيله الذى نصبنى للاتباع بعد نبيّه) قرار دارند، و جز آنها كه از حق و ولايت اعراض كرده اند، دوزخى اند.

دوم اين كه كفار و مشركان انتظار وقوع قيامت را نداشتند و مى پنداشتند كه واقعيت ندارد؛ دشمنان ولايت نيز انتظار چنين روزى را نداشتند و نمى پنداشتند كه خداوند وصى و جانشينى براى پيامبر (صلی الله علیه و آله) تعيين و نصب كنند، اما با حيرت تمام مشاهده كردند كه خداوند خود داورى كرد و امام و ولى را تعيين نمود و پيامبر (صلی الله علیه و آله) را مأمور به ابلاغ آن فرمود.

13ـ روز فرشتگان: «هذا يوم الملاء الاعلى الذى انتم عنه معرضون»، غدير روز فرشتگان والامقام در عالم بالاست.

اين فقره از خطبه، برگرفته از كلام الهى است كه فرمود: لايسمعون الى الملأ الاعلى.[48]

به كار بردن اين تعبير بيانگر آن است كه در اين روز فرشتگان به امر الهى فرود آمده و چنين مأموريتى را براى پيامبر (صلی الله علیه و آله) آوردند، پس از، آن نيز طبق روايت رضوى در عالم فرشتگان محفل انس برگزار مى شود كه فرمود:

وهو اليوم الذى يامر جبرئيل ان ينصب كرسى كرامة بازاء بين المعمور ويصعده جبرئيل وتجتمع اليه الملائكه من جميع السموات.[49]

و نيز مى فرمايد: ان يوم الغدير فى السماء اشهر منه فى الارض.[50]

اما معاندان نمى توانند و يا نمى خواهند اين معنا را درك كنند، از اين روى امر مهم الهى را از صقع ربوبى و ملأ اعلى تنزل داده و به يك امر بشرى تبديل كردند.

14ـ روز رهنمون: «هذا يوم الارشاد».

غدير، روزى است كه خداوند به وسيله پيامبر (صلی الله علیه و آله) مردم را به مسير آينده شان راهنمايى كرد، حقايق را گفت، ولىّ امر را معرفى كرد، و با بدرقه كردن آن با دعاى معروف اللّهمّ وال من والاه وعاد من عاداه واحب من احبه وابغض من ابغضه[51] راه ولايت و مسير عداوت ، طريق حب و بغض مردم را مشخص فرمود.

پيامبر (صلی الله علیه و آله) ارشاد كرد و رهنمون داد، مسير آينده را روشن كرد، اما امت چه كرد؟

15ـ روز آزمون: «ويوم محنة العباد»، «محنت» به معناى آزمودن است و «امتحان» نيز از همين باب است. روز غدير روز آزمايش بندگان بود، روزى كه خداوند، ولى و پذيرش ولايتش را وسيله آزمودن انسانها قرار داد، هر كه آن را پذيرفت و بدان پاى بند بود، سرفراز از بوته آزمايش درآمد، و هر كه آن را رفض كرد ـ هر چند در آن هنگام تبريك گفت ـ در اين امتحان پذيرفته نشد، چرا كه نفى ولايت در حقيقت رها كردن رسالت و ترك توحيد است.

16ـ روز پيشاهنگان: «يوم الدليل على الرواد». «رواد» جمع «رايد» به معناى پيش قراول است، اين عبارت ممكن است بدين معنا باشد كه على(علیه السلام) كه خود از پيشگامان ايمان و اسلام است (اول من آمن به، اول من اسلم)[52] و گوى سبقت را در اين ميدان از ديگران ربوده است (كه فرمود «والسابقون السابقون اولئك المقربون[53][54] به اين روز و واقعه غدير بر فضايل خود استدلال مى كند و مى گويد: روز غدير كه روز ولايت و معرفى ولى است دليلى است بر شناخت پيشگامان و پيشاهنگان. پيشگام در ايمانِ به رسالت، پيشاهنگِ در امامت و صدر الائمه است.

17ـ روز هويدا شدن نهانها: «هذا يوم ابدى خفايا الصدور ومضمران الامور».

در اين بخش از خطبه دو احتمال وجود دارد.يكى گوشزد كردن مجدد جريان نفاق و دوروييهاى مذموم كه پيش از اين بدان اشارت فرمود.

ديگر، آشكار شدن اسرار ممدوح؛ يعنى روزى كه خداوند، راز بين خود و رسولش را آشكار كرد، در آن روز پيامبر (صلی الله علیه و آله) سرّى را كه خداوند در درونش به وديعت نهاده بود و پيامبر از افشاى آن در هراس بود، با تضمين بر تأمين آن را آشكار كرد.

(بلغ ما انزل اليك من ربك … واللّه يعصمك من الناس).

شايد تركيب «مضمرات الامور» مؤيد همين معنا باشد.

18ـ روز شناسايى خاصان: «هذا يوم النصوص على اهل الخصوص».

پيامبر مكرم (صلی الله علیه و آله) از آغاز بعثت تا حجة البلاغ، بارها به اشاره و كنايه به معرفى على(علیه السلام) پرداخته بود، در حديث «يوم الانذار»، در حديث منزلت و … اما در جريان غدير بدون هيچ پرده پوشى و به دور از هر گونه كنايه و اشاره و با صراحت تمام به معرفى على(علیه السلام) به عنوان ولى امر مسلمين پرداخت و راه هرگونه توجيه را مسدود كرد زيرا كه فرمود:«من كنت مولاه فعلىّ مولاه».

از اين روست كه امام مى فرمايد: غدير روز تنصيص است روز معرفى خاصان (على) با سخن صريح است.

19ـ روز اوصيا و انبيا: «هذا يوم شيث، هذا يوم ادريس، هذا يوم يوشع، هذا يوم شمعون».

در اين بخش از خطبه امام به تعلق روز غدير به برخى از انبيا و اوصيا چون ادريس، شيث، يوشع و شمعون اشارت مى كند، قرآن كريم درباره ادريس مى فرمايد: واذكر فى الكتاب ادريس انه كان صديقاً نبياً.[55]

شيث، به حسب تاريخ، وصى حضرت آدم بوده است؛ يوشع نيز جانشين حضرت موسى(علیه السلام)،[56] و شمعون جانشين حضرت عيسى(علیه السلام) بوده است.[57]

در ادامه روايت مى خوانيم كه روز غدير به آدم (قبول توبه)، ابراهيم (نجات از آتش)، هارون (جانشينى از موسى) و عيسى(علیه السلام) تعلّق دارد.[58]

گويا روز غدير يادآور نقاط حساس در نبوت و وصايت است كه بسيارى از انبيا از جمله پيامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) در آن تعيين جانشين كرده اند.

20ـ روز آسايش و آسودگى: «هذا يوم الامن و المأمون».

قبل از واقعه غدير، نگرانيهايى نسبت به آينده اسلام وجود داشت و حتى از پيامبر (صلی الله علیه و آله) نيز چنين نگرانى يى ابراز مى شد، چرا كه در حديث ثقلين و خطبه حجة الوداع فرمود: «فانظروا كيف تخلفونى فى الثقلين» اما پس از جريان غدير مى بينيم اين نگرانى به سرور و شادى مبدل مى شود كه فرمود: اللّه اكبر على اكمال الدين واتمام النعمة ورضى الرب برسالتى والولاية لعلى من بعدى.[59]

على(علیه السلام) نيز در همين خطبه فرمود: «واقر عين نبيه والمؤمنين والتابعين»، افزون بر اين كه خداوند براى پيامبر (صلی الله علیه و آله) نسبت به پيامدهاى غدير، امنيت و آسايش را تضمين كرد: «وضمن له عصمته منهم» كه از اين جهت نيز غدير روز آسودگى است.

21ـ روز گنج پنهان: «هذا يوم اظهار المصون من المكنون».

غدير روزى است كه آنچه در نهان نگهدارى مى شد، علنى گرديد، و اين همان امر مهم ولايت است. تعبير به «المصون من المكنون» بيانگر آن است كه حادثه غدير برنامه اى نبوده است كه خلق الساعه پديد آمده باشد، بلكه پيش از فرا رسيدن اين برهه از زمان در مكنون (صندوقچه) حفظ شده علم الهى و سينه پيامبر (صلی الله علیه و آله) وجود داشته است و روز غدير تنها ظرف اعلان آن است.

22ـ روز آشكار شدن رازها: «هذا يوم ابلاء السرائر».

اين قسمت از خطبه تعبير ديگرى از بيانى است كه قبلاً بيان شده بود، در حقيقت امام با توجه به اهميت اين اعلان، آن را به چند گونه بيان كرده است. يك بار فرمود: «يوم الايضاح»، بار ديگر گفت: «يوم ابدى خفايا الصدور و مضمرات الامور»، و در مرتبه بعد فرمود: «اظهار المصون» و بالاخره در آخر فرمود: «ابلاء السرائر»؛ روزى كه اسرار درون اعم از كفر و ايمان، بغض و حب، شر و خير، ريا و اخلاص و… آشكار شد.

تعبير اخير برگرفته از وصف قيامت است كه قرآن بدان اشارت دارد و مى فرمايد: يوم تبلى السرائر.[60]

تشبيه روز غدير به روز قيامت مى تواند بيانگر اين نكته باشد كه آن گونه كه روز قيامت اعلان نهايى پايان دوره اى از حيات و آغاز حياتى ديگر است، غدير نيز به نوبه خود اعلان پايان دوره اى از هدايت و ارشاد (به صورت نبوت) وآغاز دوره اى ديگر در شكل امامت است و ويژگى جاودانگى دين را تضمين مى كند.

نكته پايانى از آنچه گذشت، روشن شد كه جريان غدير، تنها رخدادى تاريخى و يا گذرگاهى جغرافيايى و يا بحثى روايى و يا مسئله اى سياسى نيست و حتى به رغم تصور عموم، حدّ فاصل ميان شيعه و سنى در مسئله امامت نيست؛ زيرا اختلاف نظر ميان اين دو فرقه بر سر وقوع حادثه تاريخى غدير، يا صدور روايت آن و يا لزوم وجود امام و رهبر نيست، كه همگان بر آن ها اتفاق نظر دارند؛ آنچه در اين رهگذر مورد نقض و ابرام فريقين است، لزوم تنصيصى بودن نصب امام و ولىّ به همان وجه كه در نبوت و رسالت است، مى باشد.

بنابراين، غدير، نه تاريخ است، نه جغرافيا، نه روايت است و بحث درايت ، و نه سياست و حكومت، بلكه ولايت است و ولايت.

به عبارت ديگر غدير سر فصل عقيده اى است كه سرچشمه همه طاعتها و نمود همه رسالتها و نبوت همه انبيا است.

غدير كلمه اى است كه پيشوندش لاهوت و رسالت، و پسوند آن امامت و ولايت است.

غدير جمله اى است كه مبتداى آن توحيد، خبرش معاد و قيامت و ربطش ولايت است پس بر ماست كه با درك ربط بين توحيد و نبوت و ولايت همه عقايد، اخلاقيات و اعمال خود را با ولىّ (صراط مستقيم مجسم) بسنجيم و بر وفق آن گام برداريم.

نویسنده: محمد فاكر ميبدى

پی نوشت ها:

[1] . مائده،67.

[2] . مائده،3.

[3] . انقال، 42.

[4] . احزاب،67و68.

[5] . اين قسمت، تركيبى است از آيه 21 سوره ابراهيم وآيه 47 سوره غافر.

[6] . صفّ،4.

[7] . آنچه بين كروشه قرار گرفته است، به استثناى مورد اخير ونشانى آيات ، همگى برگرفته از نسخه خطى مصباح المتهجد است.

[8] . مصباح المتهجد وسلاح المتعبد، شيخ طوسى، به تصحيح اسماعيل انصارى زنجانى، ص694، نسخه اى از اين كتاب، در كتابخانه مدرسه امام حسين(ع) ـ مركز آموزش تخصصى تفسير و علوم قرآن حوزه علميه قم ـ وجود دارد.

[9] . اقبال الاعمال، ص461.

[10] . مصباح كفعمى، ص695.

[11] . بحارالانوار، ج97،ص112.

[12] . مسند الامام الرضا(ع)، عزيز اللّه عطاردى، ج2، ص11.

[13] . مناقب ابن شهر آشوب، ج3، ص43.

[14] . وسائل الشيعه، كتاب الصوم، باب الصوم المندوب(ب41) ح11.

[15] . انفال،42.

[16] . ممتحنه،10.

[17] . تفسير نورالثقلين، ج2، ص160 و ج5، ص305.

[18] . جامع احاديث الشيعة، ج11، ص666.

[19] . الغدير فى الكتاب والسنّة والأدب، ج1، ص284و 287.

[20] . مصباح المتهجد وسلاح المتعبد، ص694.

[21] . ر.ك: مقباس الهداية، ص70؛ دراية الحديث، شانه چى، ص88؛ كليات فى علم الرجال، جعفر سبحانى، ص122.

[22] . ر.ك: رجـال النجـاشـى، ج2، ص407؛ جـامـع الرواة، ج2، ص308؛ معجـم الرجال، ج19، ص235.

[23] . ر. ك: مستدرك علم رجال الحديث،ج5، ص291؛ ج4، ص85 و ج6، ص328.

[24] . ر. ك: كليات علم الرجال، ص122.

[25] . تأليف مولى محمّد جعفر شريعتمدار استرآبادى(م.1263). ر.ك: الذريعه، ج18، ص283.

[26] . ر. ك: مقباس الهدايه، ص71ـ72.

[27] . ر. ك: دراية الحديث، ص89.

[28] . ر. ك: قاموس الرجال، ج1، ص31.

[29] . ر. ك: بحار الانوار، ج97، ص110.

[30] . بحارالانوار، ج98، ص298.

[31] . ر. ك: وسائل الشيعه، كتاب الصوم، باب الصوم المندوب(ب14) ح1،2،4،6،7،9 و10.

[32] . الغدير، ج1، ص267 و 268.

[33] . ر.ك: المصباح المنير؛ مجمع البحرين: ماده «دوح».

[34] . ر. ك: الغدير، ج1، ص9ـ61.

[35] . المصباح المنير؛ مجمع البحرين: ماده «صرح» و «نصح».

[36] . الغدير، ج1 ص11.

[37] . اعراف،172.

[38] . مصباح المتهجد، ص294.

[39] . سوره بروج، آيه3.

[40] . حجرات،14.

[41] . صحاح اللغة، مادّه «دهر».

[42] . مائده،5.

[43] . مسندالامام الرضا(ع)، ج2، ص18.

[44] . بقره،112.

[45] . بقره،112.

[46] . صافات،2.

[47] . انبياء،103.

[48] . صافات،8.

[49] . مسند الامام الرضا(ع)، ج2، ص18.

[50] . همان، ص20.

[51] . الغدير، ج1، ص11.

[52] . فضايل الخمسة من الصحاح السته، ج1، ص178 و187.

[53] . واقعه،10و11.

[54] . ر. ك: الدر المنثور فى التفسير الماثور، ج8، ص6.

[55] . مريم،56.

[56] . مجمع البحرين: مادّه هاى «شيث» ، «يوشع»؛ تاريخ يعقوبى، ج1، ص8 و46.

[57] . وسائل الشيعه، كتاب الصوم، باب الصوم المندوب(باب14) ح12.

[58] . همان.

[59] . الغدير، ج1، ص11.

[60] . طارق،9.

ولايت امام علي(ع) و بحران سقيفه

 مهم ترين اشكال وارد بر سقيفه

 عمده ترين مسأله اى كه مشروعيت سقيفه را زير سؤال برده است، مخالفت آن بانص رسول خدا(ص) در مورد خلافت است، اينكه: نص در اين مورد از رسول خدا(ص)رسيده است يا خير؟ابن ابى الحديد معتزلى گويد: انصاف اين است كه نص صريح و قطعى كه بر آن اعتماد گردد، در جانشينى و خلافت پس از رسول خدا(ص) وجود ندارد، او گفته است: اماميه معتقدند كه در اين زمينه نصى بر خلافت و ولايت على اميرالمومنين وجود دارد كه در موارد مختلف رسول خدا(ص) او را به جانشينى خود معرفى نموده و مردم را به اطاعت و فرمانبردارى از او فراخوانده است.(55)
او اين مسأله را اينگونه ردنموده و گفته است: انصاف اين است كه گوئيم ماجراى پس از درگذشت رسول خدا(ص) نشان داد كه به طور قطع چنين نصى وجود نداشته است، زيرا با وجود آن، در جانشينى آن حضرت اختلاف نمى شد و سقيفه به وجود نمى آمد.
او در ادامه ازسخنان قبلى خود تنزل نموده گفته است:به نظر مى رسد در سخنان رسول خدا به صورت كنايه و اشاره در اين موردمطالبى وجود دارد اما صريح و قطعى نيست، شايد برخى مسايل و مصالح آن حضرت را از تصريح بدان بازداشته است فرضيه هاى ممكن در مورد جانشينى رسول خدا(ص)واینکه آيا رسول خدا (ص) براى جانشينى خود تدبيرى نيانديشيده بود؟ براى پاسخ به اين مسأله كه رسول خدا جانشين پس از خود را براى امت تعيين نموده است يا خير؟ نيازمند مقدمه اى است كه با ذكر آن مى توان اين مسأله راروشن ساخت.(56)
دين اسلام انقلاب بزرگ و تحول عظيمى بود كه در تاريخ بشر رخ داد. اهميت اين انقلاب آنجا است كه از نظر زمانى و مكانى محدود نبوده همه عصرها و نسل ها راتحت گستره خويش قرار داد، رسول خدا (ص) علاوه بر رسالت ابلاغ آموزه هاى دين، بار رهبرى و زعامت جامعه را نيز بر دوشش داشت، بدين معنى كه هم پيشواى سياسى مردم بود و هم مرجع فكرى آنان.
از سوى ديگر به اقتضاى قانون خلقت، رسول خدا(ص) چون ديگر انسان ها حيات ظاهرى محدود داشت و پس از مدتى از اين دنيا رخت بر بست و انقلاب با اين همه عظمت، در حيات رهبرى خويش به همه اى خواسته هايش نرسيده و نيازمندفرصت و تلاش بيشترى بود.حال بايد ديد رهبرى اين امت براى آينده اى اين انقلاب و امت چه طرح و برنامه اى داشته است. به يقين موضع رسول خدا(ص) از سه حال بيرون نبوده است:

1-او در اين مسأله سكوت نموده و هيچ سخنى با امت نگفته است.

2- اواين مسأله را به امت واگذار نموده و بر تدبير آنان و صحابه تكيه كرده است.

3-او خود آينده را رقم زده و كسى را به عنوان امام و رهبرى جامعه معرفى نموده است.

حال هر يك از اين سه فرض را بررسى نموده با هم مقايسه مى نمائيم:

سكوت در امر جانشينى

اينكه رسول خدا(ص) در زمان حيات خويش رهبرى امت را برعهده گرفت ونسبت به آينده امت هيچ احساس مسئوليت نكرده سكوت نمود، به هيچ وجه درمورد رسول خدا(ص) صحيح و معقول نيست. زيرا خواستگاه اين تصميم مى توانددو چيز باشد.

1-احساس امنيت و نفى هر گونه خطر،

2-بى تفاوتى نسبت به آينده امت، آيا كدام يك از اين پيش فرض هامعقول است؟!

3-احساس امنيت:اينكه جامعه اسلامى پس از درگذشت رسول خدا(ص) با هيچ خطرى مواجه نبودو پس از در گذشت حضرت به بهترين وجه اداره مى شد، تصور نادرستى است زيرا:تحليل دقيق جامعه اى آن روز و فرهنگ مردم آن زمانه به خوبى نشان مى داد كه خطرهاى جدى و بنيان براندازى جامعه نورس اسلامى را تهديد مى نموده است كه آن را اينگونه مى توان شمرد:

الف: نورس بودن جامعه اسلامى:جامعه اى را كه رسول خدا(ص) بنيان نهاده بود، از شكل گيرى ابعاد فرهنگى، اجتماعى، سياسى آن چندان نمى گذشت و هنوز ثبات لازم را نيافته بود و از طرفی، جنگ هاى پى در پى امكان تعميق و گسترش فرهنگ و انديشه اى دينى را از رسول خدا(ص) سلب نموده بود، اضافه اينكه شمار مسلمانان نخستين كه با عمق انديشه اى دينى آشنا بودند اندك بود و بسيارى از مسلمانان از سال هفتم هجرى به اسلام گرويده بودند و در نتيجه آشنايى كمى با فرهنگ اسلامى داشتند.

ب: رهبرى متمركز:جامعه نورس كه به آن اشاره شد، متكى به شخص رسول خدا(ص) بود رسول خدا(ص)، زمام امور فرهنگ، سياست، قضاوت، اقتصاد، … را برعهده داشت جامعه آن چنانی، اگر با فقدان رهبرى اين چنين رو برو گردد، به تلاطم افتاده، دچار بحران مى شود، بسيارى از كسانى كه عنوان صحابى داشتند، تصور درست و عميق از دين ورسول خدا و ابعاد رسالت او نداشتند، از اين رو گاه او را فردى تلقى مى كردند كه ازسر خشم يا خشنودى سخن مى گويد.(57) حتى گاهى او را به عدالت ورزى توصيه مى كردند!!

ج: خطر منافقين و يهوديان:از خطرات مهم كه پس از رسول خدا(ص) جامعه را تهديد مى كرد منافقين ومسلمان نماهاى بودند كه در پوشش ايمان در ميان مسلمانان زندگى مى كردند ولى در درون با آيين حق در تضاد بودند و بسيارى از آنان پس از فتح مكه براى منافع شخصى يا از ترس جان به اسلام گرويده بودند، فقدان رهبرى هرگونه فعاليت خراب كارانه را براى اينها مهيا مى كرد. علاوه بر اينها يهوديان كه اگر چند در جنگ احزاب به وسيله اى رسول خدا(ص)سركوب شدند ولى آنان با شدت عداوت كه با مسلمانان داشتند، (58) احتمال هر نوع توطئه بر عليه جامعه اى اسلامى از جانب آنان وجود داشت.

آيا با همه اين خطرات مى توان بر اين باور بود كه رسول خدا(ص) همه اين خطرات را ناديده انگاشته و نسبت به آينده ى امت سكوت نموده است؟!از تمامى مطالب بالا استفاده مى شود كه رسول خدا(ص) و مسلمانان نمى توانستند نسبت به آينده اى خود مطمئن و آسوده خاطر باشند، بنابراين احتمال اول: يعنى احساس امنيت، منتفى است.

2-عدم مسئوليت نسبت به آينده:اگر گوئيم رسول خدا در عين حال كه خطرها را احساس مى نمود، باز هم نسبت به آينده امت سكوت نموده است زيرا: او نسبت به آينده هيچ مسئوليتى نداشته و مسئوليت او با فرجام زندگى اش خاتمه يافته است! اين تصور حتى در حق سياست مداران عادى و دنيازده نيز معقول نيست؛ چه رسد به رسول خدا (ص) كه آن قدر سخت كوش بود و در راه هدايت مردمان تلاش بى امان داشت كه خداوند او را به آرامش دعوت نمود.(59)
قطع نظر از همه، آيا داستان اصرار آن حضرت بر وصيت دربستر بيمارى نمى تواند گواه بر اين باشد كه حضرت به فكر آينده اى امت پس از خودبوده است؟! و جريان غدير وبازگرداندن قافله درآن واقعه معروف و اعلام امامت كردن برای علی (ع)و داستان حديث دار و برخى از قبائل كه از رسول خدا(ص) مى خواستند كه جانشين خود را به آنان واگذارد تا آنان اسلام بياورند و جواب مى داد كه مسأله اى جانشينى من با خداست ودر اختيار من نيست و…همه موید این مطلب است که حضرت برای آینده برنامه ریزی دقیق داشتند که مردم از آنها تخطی کردند .

2-واگذارى آينده امت به تدبير آنان:اين فرض كه رسول خدا(ص) به آينده ى امت اهميت مى داد، ولى انتخاب رهبر و پيشواى امت را پس از خود بر عهده ى مسلمانان نهاد تا خود بر اساس رايزنى آينده امت را رقم زنند، مبتنى بر اين است: كه بگوئيم:
اول: مسلمانان و صحابه اى رسول خدا(ص) از نظر فرهنگ و آگاهى سياسى به حدى رسيده بودند كه صلاح امت را تشخيص داده امور خويش را اداره نمايند، درحالى كه حوادث پس از رسول خدا نشان داد كه مردم چنين بينشى نداشتند و طرح چنين ايده اى پيش از زمان طبيعى اش بود.
دوم اینکه: بگوئيم فرهنگ انتخاب حاكم با رأى مردم، براى آنان روشن و جا افتاده بود و آنان از كيفيت و جزئيات آن آگاهى داشتند، در حالى كه بررسى تاريخى نشان مى دهد آنان هيچگونه آشنايى با نظام شورايى نداشتند و هيچ گونه آزموده اى و تجربه اى قبلى را در اين مورد به دست نياورده بودند.
سوم اینکه: رسول خدا(ص) نيز چنين نظام را به مردم معرفى نكرده است زيرا اگر بيان مى نمود در اذهان مردم انعكاس مى يافت، در جريان سقيفه، كسى اشاره اى به سخن رسول خدا نكرده و حتى در درگيرى ها و مجادلات پس از آن نيز هيچگاه به سخنى از رسول خدا(ص) در اين باره استناد نشده است. از مطالب فوق معلوم گشت كه اين فرضيه نيز هيچگونه نسبتى با سيره رسول خدا(ص) ندارد و از ساخته هاى پیشينيان است در مورد آنچه روى داده است. بويژه عمر كه بعدها بيعت ابى بكر را فلته ويك امر اتفاقى و تيرى به تاريكى دانست و مرتكبين بعدى آنان را واجب القتل مى دانست.

3-تعيين جانشين و نص بر خلافت و ولايت

فرض سوم: اينكه رسول خدا(ص) با حساسيت تمام جانشين پس از خود را تعيين نموده است، چگونه ممكن است رسول خدا(ص) كه هرگاه مدينه را ترك مى گفت براى خود جانشينى تعيين مى كرد.(60) ولى براى قرن هاى پس از خود تدبيرى نينديشينده باشد. تصريح رسول خدا(ص) بر جانشينى خويش و ولايت امام على(ع) چنان گسترده و روشن است كه هيچ ترديدى را بر نمى تابد.

بررسى كتاب هاى تاريخى نشان مى دهد كه رسول خدا(ص) در موقعيت هاى مختلفى به اين مسأله ى مهم اشاره داشته است، كه سابقه اى آن به روزهاى نخست رسالت بر مى گردد. به عنوان مثال وقتی آيه: وانذر عشيرتك الاقربين(61) بر رسول خدا(ص) نازل شد، حضرت نزديكانش را جمع نموده فرمود: اى فرزندان عبدالمطلب، به خدا سوگند، هيچ جوانى را در عرب نمى شناسم، كه بهتر از آن چه من براى شما آورده ام، براى قومش آورده باشد، من خير دنيا و آخرت را براى شما آورده ام، خداوند فرمان داده است تا شما را به سوى او بخوانم، پس كداميك از شما در اين امر ياريم مى كند، تا برادر و وصى و جانشين من در ميان شما باشد؟ همگى رسول خدا(ص) را بى پاسخ گذاشتند، على(ع) كه از همه كوچك تر بود، گفت: من يا نبى من وزير و ياورت خواهم بود! رسول خدا فرمود: همانا اين برادر و وصى و خليفه من در ميان شماست از او بشنويد و او را اطاعت نماييد.

آن قوم برخاستند و در حالى كه مى خنديدند به ابى طالب گفتند: فرمانت داد تا از پسرت بشنوى و اطاعت نمايى. (62)
حديث ديگرى كه انس از پيامبر(ص) نقل كرده و آن حضرت تصريح به ولايت وخلافت حضرت على(ع) نموده است انس گويد: به سلمان گفتم از رسول خدا(ص)درباره جانشينى اش سؤال نما، سلمان از حضرت پرسيد، حضرت فرمود: وصىّ حضرت موسى بن عمران چه كسى بود؟ گفت يوشع بن نون، حضرت فرمود: همانا وصى ووارث و وفا كننده وعده هاى من حضرت على بن ابى طالب(ع) مى باشد.(63) و نيزرسول خدا(ص) فرمود: هر پيامبرى را وصى و وارثى هست همانا وصى و وارث من على بن ابى طالب(ع) مى باشد.(64)
جالب تر از همه اينكه روايات رسيده از رسول خدا(ص) نه تنها به وصايت حضرت على(ع) بلكه به جانشينان بعد از او نيز اشاره كرده است. قندوزى روايتی را كه سند آن به جابر مى رسد، مى نويسد: رسول خدا(ص) فرمود: من آقاى پيامبران و على آقاى جانشينان مى باشد، همانا جانشينان بعد از من دوازده تن مى باشند كه اولين آنها على(ع) و آخرين شان قائم ما مهدی(عج) است.(65)
ابن عباس گويد رسول خدا(ص) فرمود: همانا جانشينان من حجت هاى خداوند بر مردم پس از من مى باشند كه تعداد آنها دوازده تن مى باشد، اول آنها برادرم و آخر آنان فرزندم است؛ گفته شد يا رسول الله(ص)، برادرت كيست؟ فرمود: على بن ابى طالب، و فرزندت كيست؟ فرمود: مهدى، كسى كه زمين را از عدل و داد پر سازد، آنگاه كه از ظلم و جور آكنده باشد.

در ميان روايات رسيده از رسول خدا(ص) حديث تاريخى غدير در اوج آنها قرار دارد كه بزرگترين گواه بر جانشينى امام على(ع) مى باشد. شايد در ميان روايات به جا مانده از رسول خدا(ص) كمتر روايت را يافت كه از نظر سند با حديث غدير برابرى نمايد، بزرگان اهل سنت و شيعه در كتاب هاى تاريخى و روايى خود آن را نقل نموده اند.(66)
چون رسول خدا از آخرين حج خود كه به حجْه الوداع معروف است فراغت يافت، همراه با بقيه ى مسلمانان عازم ديار خود شدند، در مسير بازگشت به ناحيه اى كه آن را غدير خم ناميده اند رسيدند، از آنجا مسير مدينه و مصر و عراق از هم جدا مى شد، جبرئيل اين آيه را از طرف خداوند بر پيامبر(ص) آورد: يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ اًِّلَيْكَ مِن رَبِّكَ.اى پيامبر آنچه به تو از پروردگارت دستور رسيده به مردم برسان.(67)
به دستور پيامبر(ص) كاروان ها از حركت باز ايستاد، آنهايى كه رد شده بودند و آنهاى كه هنوز نرسيده بودند همه در يك جا گرد آمدند، پس از اقامه ى نماز منبرى ساختند، رسول خدا(ص) خطبه ايراد نمود كه در ضمن آن از رحلت خويش سخن به ميان آورد، مردم را به رعايت ثقلين :قرآن و عترت فراخواند.

كه مبادا از آنها پيشى بگيريد و يا از آنها باز مانيد كه در هر دو صورت باعث هلاكت شما خواهد بود، آنگاه دست على را گرفته و بالا برد به گونه اى كه همگان او را ديدند و شناختند، سپس فرمود: اى مردم چه كسى بر مومنين از خود آنان سزاوارتر مى باشد؟ گفتند: خدا و پيامبرش بهتر مى داند.
فرمود: همانا خداوند مولا و سرپرست من و من سرپرست مؤمنين هستم، و از نفس آنان به آنها سزاوارترم! آنگاه اين جمله را فرمود: فَمَنْ كُنتُ مَولاهُ فَعَلِىُّ مَولاهُ، الّلهمَّ وَالِ مَنْ وَالاهُ و عادِ مَنْ عَاداهُ و احبّ من احبه و ابغض من ابغضه، وَانْصُر مَن نَصَره، واخذل من خذله. هر كه را من ولى و سرپرست او هستم على ولى و سرپرست اوست، بار خدايا دوست دار كسى را كه با او دوستى ورزد، دشمن دار كسى را كه با او دشمنى نمايد، يارى نما كسى كه او را يارى كند، خوار و ذليل كن كسى كه او را ذليل كند.(68)
آنچه ذكر شد نمونه هاى از روايات رسيده از رسول خدا(ص) مى باشد كه در آن تصريح به وصايت و ولايت حضرت على(ص) نموده است، كه برخى اين روايات را بزرگان اهل سنت نيز در كتابهاى خويش ذكر نموده اند؛ با اين حال اهل سنت اصرار دارند كه مسأله نص بر خلافت از عقايد اماميه مى باشد و تنها آنها چنين روايتى را نقل نموده اند:شهرستانى گويد: مسأله اى نص بر خلافت تنها عقايد گروه اماميه مى باشد كه احاديث را روايت نموده اند كه بر وصايت و ولايت حضرت على(ع) تصريح دارد، او در ادامه گويد: اماميه پا از اين فراتر نهاده بزرگان صحابه را مورد طعن و ناسزا و ظالم خوانده اند! حال آنكه قرآن بر عدالت آنها تصريح نموده است.(69)
ابن ابى الحديد نيز چنانچه گفته شد، قضيه اى تشكيل سقيفه را دليل بر عدم نص مى داند – و اينكه اگر نص مى بود اصحاب رسول خدا چنين نمى كردند.!!(70) حال با اين همه شواهد تاريخى چگونه بايد بپذيريم كه نص بر خلافت وجود ندارد و آيا درست است كه اين همه حقايق را به خاطر اينكه عدالت اصحاب را زير سؤال مى برد انكار نمائيم و سخنان رسول خدا(ص) را با عمل صحابه تطبيق كنيم و هر جا كه با سيره صحابه مغايرت داشت آن را از اعتبار بيندازيم!!!

موضع گيرى امام على(ع)در بحران سقيفه

پس از رحلت رسول خدا(ص) اميرالمومنين على(ع) مشغول تدفين پيكر پاك آن حضرت بود، اندوه از دست رفتن رسول خدا او را از هر انديشه ديگرى بازداشته بود(71) در اين هنگام به او اطلاع دادند كه گروهى از مهاجر و انصار در سقيفه گرد آمده و بر سر جانشينى رسول خدا به نزاع پرداخته و پس از نزاع و درگيرى ابى بكر را به عنوان خليفه برگزيده اند.امام پس از شنيدن اين خبر در حالى كه مشغول تجهيز رسول خدا(ص) بود آياتى از سوره عنكبوت را تلاوت نمود(72)
و گويا از فتنه اى كه مردم به اين زودى پس از درگذشت رسول خدا به آن گرفتار شدند اظهار تعجب نمود.شايستگى امام براى احراز خلافت و ولايت به اندازه اى ترديدناپذير بود كه عبدالرحمن بن عوف، يكى از دلايل برترى مهاجران را براى احراز خلافت وجود على بن ابى طالب(ع) در ميان آنان مى دانست، انصار نيز اين سخن او را تا حدودى پذيرفته و گفتند: آرى در ميان مهاجرين كسى است كه اگر خلافت را بپذيرد، هيچ كس را توان مقابله با او نيست.(73)

بهانه هاى كنار گذاشتن امام

اينكه چرا امام على را از خلافت و رهبرى كنار گذاشتند، دلايل گوناگونى مطرح گرديده كه هيچ كدام از آنها با معيارهاى اسلامى سازگارى ندارد، عمر در گفتگويى به ابن عباس دليل اين كار را كراهت قريش از اجتماع نبوت و خلافت در يك خاندان مى داند كه به زعم او اين امر زمينه اى فخر فروشى بنى هاشم را فراهم مى آورد(74) ابن عباس اين استدلال را كه اجتهاد در برابر نص است و معيار گزينش پيامبر را نيز زير سوال مى برد، اينگونه جواب داد: در اين صورت آنها از حكم خداوند روى برتافته فرمان الهى را ناپسند شمرده اند.(75)

حقيقت اين است كه انتخاب على از طرف رسول خدا بر اساس شايستگى هاى ذاتى او بوده و مسأله نسبت خانوادگى و خويشاوندى با رسول خدا(ص) هيچ دخالتى در انتخاب او نداشته است، جالب است كه عمر بعدها به رغم ديدگاه قبلى خود على را جزء شش نفرى كه شايستگى خلافت را دارا مى باشند قرار داد.(76) و گويا ديگر قريش نيز كراهت نداشتند!!

عمر گويد: رسول خدا(ص) در واپسين ساعات عمر خويش خواست درباره خلافت على وصيت كند، اما من به دليل جلوگيرى از فتنه، او را از اين كار باز داشتم.(77)جالب است كه على رغم ديدگاه رسول خدا كه انتخاب على را به عنوان جانشينى پس از خود به مصلحت اسلام مى داند، خليفه دوم انتخاب او را موجب پيدايش فتنه مى داند! حضرت صديقه طاهره در سخنان خود اين ديدگاه را چنين نكوهش مى كند:تا هنوز رسول خدا(ص) به خاك سپرده نشده و زخم هاى ناشى از فقدان آن حضرت التيام نيافته بود كه آنها بر سر جانشينى آن حضرت به جدال پرداخته و در پى به دست آوردن آن برخاستند، هدف آنها از اين همه سرعت خوف از وقوع فتنه بود همانا بدانند و آگاه باشند كه اين كار اينها خود فتنه اى بود كه در آن افتادند وگرفتارآمدند.(78)

به نظر مى رسد عمده ترين و اساسى ترين عامل بركنارى امام على(ع) از خلافت خوى و خصلت قبيله اى و عشيره اى بود كه هرازگاهى در ميان اصحاب رسول خدا((ص)) سر بر مى آورد. بهانه هاى چون جوان بودن، (79) و اينكه سن او براى احراز خلافت كفايت نمى كند، و اينكه قريش اجتماع نبوت و خلافت را در يك خاندان بر نمى تابد.(80) و قريش توان پذيرش عدالت او را ندارد و…(80)

همه ريشه در اين خصلت آنها دارد و اينكه آنها هنوز در پذيرش حق و پيروى از خدا و رسول(ص) مشكل داشتند و به حدى از ايمان نرسيده بودند كه در برابر دستورات خدا و رسول(ص) بدون چون و چرا سر فرود آورند. صديقه طاهره(س) مى فرمايد: به خدا قسم آنها جز اين عيب بر على(ع) نيافتند كه او در راه خدا بى محابا شمشير مى زند، دشمنان را عقوبت و به خاطر خدا خشم مى گيرد.(82)

موضع گیری امام دربرابر اتلاف حق خودش:امام على پس از آنكه از خلافت كنار گذاشته شد، سكوت و انزوا را برنگزيد، بلكه با در نظر داشت شرايط جامعه اى اسلامى پس از درگذشت رسول خدا(ص)، موضع خويش را در برابر بحران موجود اظهار نمود. او تمام تلاش هاى خود را در جهتى سامان مى داد كه هيچ خطرى متوجه اساس اسلام نشود او نمى پسنديد چنان به تلاش هاى افراطى و خارج از انديشه و تفكر معقول و منطقى دست بزند كه نتيجه اى جز فروپاشى وحدت جامعه اى نوپاى اسلامى و در معرض آسيب قرار گرفتن اساس اسلام نداشته باشد، بدين جهت است كه هرگاه بعضى از ياران او در موضع گيري هاى خويش در حمايت از او جنبه تخاصمى و افراطى مى دادند، از شدت آن مى كاست و خطر تجزيه ى امت اسلامى را به آنها گوشزد مى نمود.(83)

عمده ترين موضع گيرى امام على(ع)در برابر حاكم سقيفه را مى توان در بيان مقام و برترى و حقانيت خويش نسبت به خلافت مشاهده نمود. امام على بر اساس اينكه جانشينى رسول خدا(ص) بر اساس نص خدا و رسول از آن اوست، هر فرصتى كه مى يافت با مخالفان به احتجاج و استدلال پرداخته حقانيت خويش را به مردم گوشزد مى نمود و بر ياران و دوستانش اتمام حجت مى نمود، تا آيندگان چنين به قضاوت ننشينند كه اگر او را حقى در حكومت بود چرا به دنبال آن برنخاست. از جمله اینکه در اعتراض به ابوبكر پس از واقعه اى سقيفه فرمود: كار ما را تباه كردى و با ما مشورت نكردى و حق ما را رعايت نكردى، ابى بكر بهانه آورد كه من از بروز فتنه ترسيدم.(84)
امام گاه براى اثبات حق خويش بر شايستگى هاى ذاتى خويش انگشت مى نهاد و اهل بيت را در دين و سياست آگاه تر از همگان به شمار مى آورد.(85) و گاه به حديث غدير و سفارش هاى رسول خدا اشاره مى نمود.(86) و در مواردى راه جدال احسن را پيش گرفته در برابر كسانى كه انتخاب خليفه را شورايى مى دانستند فرمود: اگر با شورا كار آنان را در دست گرفته ايد چه شورايى بود كه رأى دهندگان در آنجا حاضر نبودند.(87)
امام در موضع گيرى هاى خويش تنها به گفتار و نصيحت اكتفا نكرده بلكه از راه مسالمت آميز و در حدى كه به درگيرى و تنش نينجامد عملاً مردم را به سوى خويش فرا مى خواند و شبانه به خانه هاى مهاجر و انصار مى رفت(88) تا هم اتمام حجتى باشد بر آنها و هم كسانى را بيابد كه به حمايت از او برخيزند. به طور كلى مى توان گفت: پس از رحلت رسول خدا و وضع آشفته امت اسلامى دو راه جلو امام على قرار داشت:

1.قيام به شمشير و دفاع مسلحانه و شورش در مقابل خليفه و پذيرش همه عواقب آن.

2.سكوت و تسليم در برابر حوادث براى حفظ مصلحت عليايى و برتر دين و انحصار آن در سكوت؛

امام راه دوم را برگزيده و آن را به نفع و منفعت اسلام دانست.او در سخنى بدين مناسبت فرمود: قريش در مورد حكومت بر ضد ما به پا خاستند و ما را از حق مان بازداشتند و چنان ديدم كه شكيبايى بر آن كار از پراكنده كردن مسلمانان و ريختن خون آنها بهتر است زیراكه بسيارى از مردم، تازه مسلمان بودند و دين چون مشك پر از شير بود كه اندك غفلتى آن را تباه و كوچك ترين تخلفى آن را واژگون مى كرد.(89)

دلايل سكوت امام على(ع)

از مجموعه سخنان امام دو دليل اساسى براى اين سكوت مى توان يافت كه عبارت است از:

الف – حفظ وحدت جامعه نوپاى اسلامى

اگر اميرمومنان براى ستاندن حق خويش به شمشير دست مى برد، بى گمان گروهى از روى ايمان و عقيده، وعده اى روى انگيزه هاى غير دينى از وى جانب دارى نموده و آتش جنگى را شعله ور مى ساختند، كه فرو نشاندن آن جز با بهاى سنگين ممكن نمى گشت؛ بدين جهت امام بارها بر اين نكته تأكيد مى كرد كه سكوت و خانه نشينى او براى جلوگيرى از اختلاف ميان مسلمانان و ريختن خون هاى آنهامى باشد.(90)
امام علی خلافت را نه به انگيزه رياست طلبى كه براى برپا داشتن حدود الهى خواستار بود، از اين رو به راحتى حق شخصى خويش را فداى مصلحت جامعه اسلامى مى كرد و حكومتى را كه تصدى آن به بهايى به گرانى فروپاشى نظام اسلامى فراهم گردد بى ارزش مى دانست.
امام فرمود: خوب مى دانيد كه من به خلافت از ديگران سزاوارترم، به خدا سوگند بدان چه كرديد گردن مى نهم چندانكه مرزهاى مسلمانان ايمن بود، و كسى را جز من ستمى نرسد، من خود اين ستم را مى پذيرم و اجر اين گذشت و فضيلت را ازخدا انتظار دارم، و به زر و زيورى كه در آن بر يكديگر پيشى مى گيريد چشم نمى دوزم.(91)

بسيارى از قبايل، كه از مركز دور بودند و از گرويدن آنها به اسلام چند صباحى بيش نمى گذشت، براى پشت نمودن به اسلام و آموزه هاى نبوى آمادگى فراوان داشتند، اندك تزلزل در حكومت مركزى كافى بود كه آنها به اسلام بدبين گرديده و به آئين پيشين خود بازگردند، افزون بر اينها پس از درگذشت رسول خدا(ص) مدعيان دروغين پيامبرى عرصه فعاليت و تاخت و تاز را آماده مى ديدند و مسيحيان ويهوديان نيز از ضربه زدن به دين اسلام از هيچ كوششى دريغ نمى كردند(92)

؛اين نكته را نيز بايد افزود كه بسيارى از مسلمانان ايمان و اعتقاد خويش را به حيات رسول خدا گره زده بودند و با درگذشت ايشان در برابر حوادث سخت مى لغزيدند، قرآن در نكوهش بعضى رزم آوران جنگ اُحُد فرمود: وَمَا مُحمَّدٌ اًِّلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَاًِّنْ مَاتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ و محمد جز فرستاده اى نيست كه پيش از او پيامبرانى آمده و درگذشته اند، آيا اگراو بميرد و يا كشته شود از عقيده خويش بر مى گرديد

نتیجه :

از آنچه در اين نوشته گفته شد اينكه: پس از در گذشت رسول خدا تلاشهاى زيادى براى دستيابى به خلافت به وقوع پيوست كه مهمترين آن در سقيفه خود را بروز داد وعده ای بدون در نظر داشت سفارشات رسول خدادر امر جانيشنى آن حضرت با ابى بكر بيعت كردند وسپس از مخالفين با زور سر نيزه و تهديد خواستار بيعت شدند.
اشكالات متعدد بر سقيفه واردنمودیم كه عمده ترين آن مخالفت با نص صريح رسول خدا(ص) در امر خلافت و جانيشينى مى باشد.امام على(ع) پس از واقعه اى سقيفه به دفاع از حق خويش بر خواست ولى شرايط حساس و خطير جامعه اى اسلامى پس از درگذشت رسول خدا(ص) او را ازهرگونه بر خورد تند و تنش زا باز داشت امام نه به انگيزه رياست طلبى كه براى برپا داشتن حدود الهى خواستارحقش بود، از اين رو به راحتى حق شخصى خويش را فداى مصلحت جامعه اسلامى نمود و حكومتى را كه تصدى آن به بهايى به گرانى فروپاشى نظام اسلامى فراهم گردد بى ارزش مى دانست.
لذا ازحقش برای چند سال گذشت تا مردم به خود بیایند وخود دنبال حق را بگیرند که همین گونه هم شد ومردم بعدازگذشت سالیان متمادی وقتی عثمان کشته شدبه دنبال علی (ع) آمدند و خلا فت اورا پذیرفتند .امابدعت هاوحق کشی هاوانحرافاتی که درطول 25سال خانه نشینی علی (ع)ودرسایه حکومت غاصبانه خلفاء ثلثه به وجود آمده بود جبران ناپذیر بودوعلی همه این نابسامانی ها را باید سامان میداداما متاسفانه وسوگمندانه مردم فاصله زیادی ازآرمان های اسلام وشریعت ناب داشتند و نمیتوانستند تاب عدالت علی (ع) ر ابیاورند مانند طلحه ها وزبیر هاو…که کارشکنی های زیادی کردندو نگذاشتند عدالت به معنای واقعی در جامعه اجرا شود که خود تحقیق جداگانه لازم دارد.

نویسندگان : سید عبدالهادی رضوی، سید عبدالله رضوی

منبع : اختصاصي راسخون
 پي نوشت ها :
1.احمد بن فارس، معجم مقائيس اللغْه، تهران، مكتبْ الاعلام الاسلامى، 1404 ق، ج1، ماده 14 ام ص 28
2.لسان العرب، ماده امامه ج12، ص 24 و 22.
3.حسن، حلى، شرح منهاج الكرامْ، قم، انتشارات هجرت، 1376 ش، چاپ اول، ج1، ص16. ر.ك: سيد نورالله، مرعشى تسترى، احقاق الحق، قم، مكتبْ آىْ الله مرعشى، بى تا، ج2، ص286 الى 294، محمدحسن، مظفر، دلايل الصدق، قم، موسسه ال البيت لاحيأ التراث، 1423 ه، ج4، صص 205 – 206
4.ر.ك: عبدالرحمن ايجى، جرجانى، شرح المواقف، قم: منشورات الشريف الرضى، 1325 ش، چاپ اول، ج8، ص 344-353، محمد فخر رازى، الاربعين، حيدرآباد، مجلس دائرْ المعارف العثمانىْ 1353 ه، چاپ اول، صص 438و437؛ مسعود تفتازانى، شرح المقاصد، قم، منشورات الشريف الرضى، 1409 ه، چاپ اول:ج5، ص232-233.
5.راغب اصفهانى، مفردات القرآن، قم، انتشارات ذوى القربى، 1382 ش، چاپ سوم، ماده ولى، ص 885.
6.سعيد، شرتونى، اقرب الموارد، ماده ولى، قم مكتبْ آىْ الله مرعشى، 1403 ه، ج2، ص1478، ر.ك، مبارك، ابن اثير، النهاىْ فى غريب الحديث و الاثر، ماده ولى.
7. النَّبِىُّ أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنفُسِهِمْ14 احزاب، آيه 6.
8.يَاأَيُّهَا الَّذِينَ اَّمَنُوا أَطِيعُوا اللّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِى الْأَمْرِ مِنْكُمْ سأ، آيه 59.
9.اًِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَ الَّذِينَ مَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاََْ ه ویؤْتُونَ الزَّكَاَْ وَ هُمْ رَاكِعُونَ
10.کمال الدين، سيوطى، الدر المنثور، بيروت، درالكتب العلمىْ، 1421 ه، ، ج2، ص519، عبيدالله، حاكم حسكانى، شواهد التنزيل، تحقيق و تعليق محمد باقر، محمودى، تهران، موسسه الطبع والنشر، 1411 ه، ج1، چاپ اول، ص 209 الى 239؛
11.محمد، كلينى، اصول كافى، ترجمه محمد باقر اسوه، 1379ش، ج2، چاپ چهارم، ص296.، قم، انتشارات كمره
12.گفتيم كه حديث شريف غدير از قرائن و شواهد مهم است كه مصداق ولايت را براى ما بيان داشته است.اهل سنت روى واژه ولى و مولى اشكال نموده به خاطر تعدد معانى آن، آن را به معنى سرپرست واولى به تصرف نمى دانند، علامه امينى گفته است: انديشمندان علم لغت حدود بيست و هفت معنى براى ولى وولايت برشمرده اند، او گويد: با بررسى هر يك از اين معانى و اطلاق آنها بر حديث غدير در مى يابيم. كه هيچكدام جز معنى سرپرست و ولى به تصرف، بر حديث غدير صحيح نيست. او لفظ ولى را مشترك معنوى دانسته و گفته است:ولى و مولى جز يك معنى كه اولى به شئ باشد، بيشتر ندارد، اين اولويت به حسب استعمال در هر مورداختلاف پيدا ميكند. او حدود بيست قرينه بر اينكه معنى مولى در حديث اولى به تصرف است ذكر نموده ازجمله گويد: از قرائن كه ما را به معنى مولى رهنمون مى سازد تفريع جمله من كنت مولاه فهذاعلى مولاه بر جمله الست اولى بكم من انفسكم است كه هر دو از سنخ و نوع واحد مى باشد و معنى اين واژه در هر دو جمله يكى است. ر.ك: الغدير، ج 7، ص 646 الى 666.
13.ايهاالناس انى فرطكم و انتم واردون علىّ الحوض، الا و انى سائلكم عن الثقلين فانظروا كيف تخلفونى فيهماارشاد، ج1، ص 169، الفصول المهمْ، ص 40.
14.همان، ص 171، محمد، كاتب واقدى، طبقات الكبرى، بيروت، دار صادر، 1376 ه، ج2، ص 204، واقدى گويد: رسول خدا با غلام خود ابومويهبه به قبرستان بقيع رفت و براى آنان استغفار نمود، همان ص204.
15.شواهد التنزيل، ج 2، ص 284، الفصول المهمهْ، ص 42.
16.عبدالله بن قتيبه، الامامهْ و السياسْه، قم، منشورات شريف رضى، 1371، ش، چاپ اول، ج1، ص 22.
17.طبقات الكبرى، ج2، ص 90.
18.تذكرْ الخواص، تهران، مكتبْ نينوى الحديثْ، ص 31-30.
19.محمدابن اسماعيل بخارى، صحيح بخارى، بيروت دارالقلم، 1407، ج 1، ص 130.
20.محمد بن جرير، طبرى تاريخ طبرى، بيروت روايع التراث العربى، ج 2، ص 458.
21.ابن هشام، السيرْه النبوىْ، ج2، ص 204.
22. طبقات الكبرى، ج3، ص 157.
23.الامامه وْ السياسْه، ج1، ص 23.
24.تاريخ طبرى، ج3، ص 53 – 54.
25.و نطق كاظم الغاوين، و نبغ خامل الاقلين ؛ احتجاج، ج 1، ص 233.
26.انسيتم قول رسول ا)ص( يوم غديرخم من كنت مولاه فعلى مولاه و قوله)ص( انت منى بمنزلْ هارون من موسى الغدير، ج1، ص 397.
27.صحيح البخارى، ج1، ص 120
28.همان، ج4، ص 531؛ طبقات الكبرى، ج2، ص 242.
29.قرآن در اين زمينه تصريح مى دارد كهوَ مَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَى اًِّنْ هُوَ اًِّلاَّض وَحْىٌ يُوحَى سوره نجم آيه 4 – 3.
30.طبقات الكبرى، ج 2، ص 269.
31.همان، ص 267.
32.قرآن مجيد، سوره زمر، آيه 30، انك ميتٌ و انهم ميتون.
33.طبقات الكبرى، ج 2، ص 267
34.ارشاد، ج 1، ص 171، طبقات الكبرى، ج 2، ص 204..
35.شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد. ج 2، ص 43
36. عزالدين على بن اثير، الكامل فى التاريخ، بيروت، دارالحيأ التراث العربى، 1408 ه، ج 2، ص 14-11؛الامامهْ والسياسْه، ج1، ص 10.
37.تاريخ طبرى، ج 2، ص 448و445؛ احمد بن واضح اخبارى، تاريخ يعقوبى، نجف، مطبعه الغرى، 1358ه، ج 1، ص 101-102؛ احمدبن حنبل، مسند الامام احمد بن حنبل، بيروت، دار صادر، بى تا، ج 1، ص56 – 55؛ جلال الدين سيوطى، تاريخ الخلفأ، مصر، مطبعهْ السعادْه، 1371 ه، چاپ اول، ص 68.
38.تاريخ طبرى، ج2، ص 457؛ حسين ديار بكرى، تاريخ الخميس، بيروت، دار صادر، بى تا، ج 2، ص 200.
39.و لمّا احتج المهاجرون على الانصار يوم السقيفه برسول الله فلجوا عليهم، فان يكن الفلج به فاالحق لنادونكماالمعجم المفهرس، نامه 28، ص 154.
40.انا احق بهذا الامر منكم لا ابايعكم و انتم اولى باالبيعْه لى اخذتم هذالامر من الانصار و احتججتم عليهم بالقرابْه من النبى(ص) و تأخذوه منّا اهل البيت غصباً، الستم زعمتم للانصار انكم اولى بهذالامر منهم لما كان محمد(ص) منكم فاعطو كم المقادْه و سلموا اليكم الامارْه فاذا احتج عليكم بمثل مااحتججتم على الانصار نحن اولى برسول حيّاً و ميتاً فانصفونا ان كنتم مؤمنين الامامْه و السياسْه، ج 1، ص12، شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحديد، ج6، ص11.
41.المناقب خوارزمى، ص 126؛ محمد بن اسحاق، السيرْه النبویه، بيروت، دارالكتب العلميه، 1424 ه، چاپ اول، ج 1، ص 181؛ تاريخ الخلفأ، ص 166، الفصول المهمْه، ص 34 – 32
42.شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 12، ص 82
43.تاريخ طبرى، ج2، ص 439.
44.همان، ص 458
45.ر.ك: هاشم، الحسنى، سيرْ المصطفى، قم شريف رضى، 1415 ه، چاپ سوم، ص 713.
46.الارشاد، ج1، ص 48
47.ابوبكر جوهرى، السقيفه، و فدك، تحقيق: محمد هادى امينى، بيروت، شركْه الكبتى، 1413 ه، ص 47.
48.الامامهْ و السياسه، ج1، ص 29.
49.شرح نهج البلاغه، ج 12، ص 82.
49.همان، ج1، ص 222.
51.تاريخ يعقوبى، ، ج2، ص 93.
52.تاريخ يعقوبى، همان ج 2، ص 93.
53.تاریخ يعقوبى، ج 2، ص 103؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 446.
54.الامامهْ والسياسْه، ج 1، ص 13
55.شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 59.
56.ابن مقدمه با اقتباس از سخنان شهيد محمدباقر صدر، در مقدمه اى كتاب تاريخ الاماميه، تدوين شده است؛عبدافياض، تاريخ الاماميه و اسلافهم من الشيعْ، بيروت، مؤسسه اعلمى للمطبوعات 1395 ق، چاپ دوم، ص 36 / 3.
57.حسن بن على بن شبعْ، الحرانى، تحف العقول، قم، موسسه النشر الاسلامى، 1404 ق، چاپ دوم، ص 36.
58.لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النَّاسِ عَدَاوًَْ لِلَّذِينَ اَّمَنُوا الْيَهُودَ، آيه 82.
59.مَا أَنزَلْنَا عَلَيْكَ الْقُرْاَّنَ لِتَشْقَى ؛ طه، آيات 1و2.
60.ر.ك: سيدمرتضى عسكرى، ترجمه اى معالم المدرستين، مترجم: محمدجواد كرمى، قم، دانشكده اصول دين، 1379 ش، چاپ اول، ج 2، ص 305 – 293.
61.شعرأ، 214.
62.تاريخ طبرى، ج2، صص 63-62ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج1، صص 488-487على بن عساكر، تاريخ مدينه دمشق، بيروت، موسسه محمودى، 1398ق، چاپ دوم، ج1، ص 102.
63.ينابيع الموده، ج2، ص 157-158؛ تذكرْه الخواص، ص 43.
64. ينابيع المودْه، ج 2، ص 163..
65 همان، ج3، ص 291
66.در صفحه بعد نمونه هاى از كتب اهل سنت و شيعه كه حديث غدير را در كتابهاى خود آورده اند ذكر مى گردد.:
67.قرآن كريم سوره مائده آيه 68
68.الغدير، ج 1، ص 35 – 33. نمونه هاى از كتاب هاى اهل سنت كه حديث غدير را ذكر نموده اند؛ المناقب، خوارزمى، ص 155 -156-135 -136؛ احمد بن يحيى، بلاذرى، انساب الاشراف، قم، مجمع احيأ الثقافيه الاسلامىْ، 1416هچاپدوم، ص22-23-24؛ كنزالعمال، ج11، صص 609-610؛ على بن محمد بن اثير، اسدالغابه، بيروت، دارالفكر، 1423 ه، ج3، ص 604؛ تاريخ ابن عساكر ترجمه الامام على ج1، ص 496؛ احمد بن حجر عسقلانى، الاصابْ فى تمييز الصحابه، لبنان، دارالكتب العلميه، 1423 ه، چاپ دوم، ص 467؛ ينابيع المودْه، ج2، ص157-158؛ تاريخ يعقوبى، ج2، ص 93؛ تذكرْ الخواص، ص 28- 33؛ على بن محمد واسطى شافعى، مناقب على بن ابى طالب، تهران، مكتبْ الاسلامىْ، 1403ه، ص 114؛ ابوبكر احمد بن على بغدادى، تاريخ بغداد، قاهره، مكتبْ النحانجى، 1349 ه، چاپ اول، ج 8، ص 290
69.محمد بن عبدالكريم شهرستانى، الملل و النحل، چاپ مصر، 1317 ه، چاپ اول، صص 223-220.
70شرح نهج البلاغه، ج2، ص 59.
71.محمد بن عمر واقدى، الردْ، تحقيق محمود عبدالله، ناشر دارالفرقان، 1411 ق، صص 78-59؛ على بن الحسين المسعودى، التنبيه والاشراف، بغداد، مكتبْ العصرىْ، 1357 ه، ص 246.
72.الارشاد، ج 1، ص 259.
73.تاريخ يعقوبى، ج2، ص 13.
74.تاريخ طبرى، ج3، ص 289.
75.همان، ص 289.
76.همان، ص 293.
77.شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج12، ص 79.
78.هذا والعهد قريبٌ والكلم رحيب والجرح لما يندمل والرسول لما يقبر، ابتداراً زعمتم خوف الفتنْ الافى الفتنْ سقطوااحتجاج، ج1، ص 233.
79.شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج6، ص 12، الامامهْ والسياسْه، ج1، ص 11.
80.الردْ، ص 67.
81.تاريخ يعقوبى، ج2، ص 137.
82.نقموا وامنه نكير سيفه و قلْ مبالاته، لحتفه و شدّه و طأته و نكال وقعته و تنمره فى ذات الله احتجاج، ج 1، ص 247.
83.عتبته بن ابى لهب، به هنگام رحلت رسول خدا در مدينه نبود چون به مدينه آمد متوجه شد مردم با ابى بكربيعت نموده اند، در ميان مسجد ايستاد و ابياتى در حقانيت خلافت براى بنى هاشم و امام على خواند، على او رااز آن منع نموده فرمود: چنين نگويد زيرا سلامت دين براى ما از هرچيز ديگر بهتر است.زبير بن بكار، اخبار الموقفيّات، بغداد مطبعْ العانى، 1972 م، ص 580، تاريخ يعقوبى، ج2، ص 103.
84.افسدت علينا امورنا ولم تستشر ولم ترع لناحقا ؛ على بن الحسين مسعودى، مروج الذهب، بيروت، داراحيأ التراث العربى، 1422 ه، چاپ اول، ج 1، ص463.
85.لنحن احق الناس به لانا اهل البيت و نحن احق الناس بهذا الامر منكم ماكان فينا القارى للكتاب ا لله الفقيه فى دين الله العالم بسنن رسول الله الامامْه و السياسْه، ج1، ص 12
86.مروج الذهب، ج 1، ص 307
87.واعجبا أتكون الخلافْ بالصحابْ ولاتكون بالصحابْه والقرابْی فان كنت باالشورى ملكت امورهم فكيف بهذا والمشيرون غيّب و ان كنت بالقربى حججت خصميهم فغيرك اولى باالنبى و اقرب؛نهج البلاغه، حكمت، 190، ص 393.
88.الامامهْ و السياسْه، ج1، ص12
89انّ الله لما قبض نبيه، استأثرت علينا قريش بالامر و دفعتنا عن حقٍ نحن احق به من الناس كافْ فرأيت ان الصبر على ذالك افضل من تفريق كلمْ المسلمين و سفك دمائهم والناس حديثوا عهدٍ بالاسلام والدين يمخص مخص الوطب، يفسدوه ادنى وهن و يعكسه اقلّ خلف شرح نهج البلاغه، ج1، ص 310.
90.المناقب خوارزمى، ص 254.
91.لقد علمتم انى احق الناس بها من غيرى، والله لاسلمنّ ماسلمت امور المسلمين ولم يكن فيها جورٌ الا علىّ خاصه التماساً لاجر ذالك و فضله و زهداً فيما تنافستموه من زخرفه و زبرجه معجم المهفرس، نهج البلاغه، خطبه 74، ص30 السيرْه النبويه، ابن هشام، ج4، ص316.
92.السيره النبويه، ابن هشام، ج4، ص316.