وصیت

نوشته‌ها

«احمد» در حدیث موسوم به وصیت

اشاره:

مهمترین استناد احمد بصری، جهت اثبات حقانیت خود به عنوان فرزند و وصی حضرت امام مهدی(عج)، روایتی تحت عنوان «وصیت» حضرت رسول اکرم(ص) در کتاب «الغیبه» شیخ طوسی(ره) است. اولین بهره برداری احمد بصری، از یک مشابهت اسمی در پایان این روایت آغاز شده و از این رهگذر، خود را فرزند امام مهدی(عج) و سیزدهمین وصی حضرت رسول اکرم(ص) معرفی کرده است! مدعی بصری برای اثبات این که، او مصداق احمد در روایت مذکور است، به سه دلیل متمسّک شده است که در این مقاله مورد بررسی و تحلیل قرار می گیرند.

احمد بصری برای اثبات اینکه، او مصداق احمد مذکور در روایت موسوم به وصیت است به سه دلیل متمسک شده است که عبارتند از:

دلیل اول: احمد بصری می‌ گوید:

«چون این وصیت، عاصم من الضلال(نگهدارنده از گمراهی) است، خداوند باید از آن محافظت کند و اجازه ندهد که مدعی دروغین به آن دست اندازی کند. چنانکه قرآن کریم می‌فرماید:‌ «وَلَوْ تَقَوَّلَ عَلَیْنَا بَعْضَ الْأَقَاوِیلِ لَأَخَذْنَا مِنْهُ بِالْیَمِینِ ثُمَّ لَقَطَعْنَا مِنْهُ الْوَتِینَ»(۱)؛ (اگر پیامبر بعضی از سخنان را به افترا بر ما مى‌ بست با قدرت او را فرو مى‌گرفتیم، سپس رگ دلش را پاره مى‌کردیم). همچنین امام صادق(علیه السلام) فرمود: «إِنَّ هَذَا الْأَمْرَ لَا یَدَّعِیهِ غَیْرُ صَاحِبِهِ إِلَّا بَتَرَ اللَّهُ‌ عُمُرَهُ.»(۲)؛ (کسی غیر از صاحبش ادعای این امر[امامت] را نمی‌کند، مگر آنکه خداوند عمرش را می‌برّد! بر اساس این آیه و روایت، اهل باطل نمی‌ توانند ادعایی را به ناروا به خداوند ببندند». براین اساس خداوند شخصاً از امر خود محافظت خواهد کرد).(۳)

در پاسخ به دلیل اول گفته می‌ شود:

اولاً در هیچ بخشی از حدیث موسوم به وصیت، به «عاصم من الضلال» بودن آن اشاره‌ای نشده است، لذا بر این اساس، پایه اول استدلال احمد بصری؛ یعنی استناد به «عاصم من الضلال» بودن آن حدیث، از بین می‌ رود.

البته احمد بصری سعی بر این دارد تا کتابت این حدیث را ادامه ماجرای قرطاس بداند(۴) که پیامبر(صل الله علیه و آله) در آن فرمود: «ائْتُونِی بِدَوَاهٍ وَ کَتِفٍ‌ أَکْتُبْ لَکُمْ کِتَاباً لَا تَضِلُّوا بَعْدی أَبَداً»(۵).

اما واقعیت این است که ارتباط دادن این روایت به حدیث قرطاس بدون وجه است. زیرا حدیث قرطاس مربوط به روز پنجشنبه(رزیه الخمیس) بوده و حال آنکه بنا بر شهادت حدیث موسوم به وصیت، این روایت در شبی که وفات پیامبر(صل الله علیه و آله) در آن محقق شد نوشته شده است.(۶) یعنی بین درخواست لوح و کتف در روز پنجشنبه با وفات پیامبر(صل الله علیه و آله) در روز دوشنبه که در آن وصیت نوشته شد، پنج روز فاصله است. لذا نمی‌توان گفت؛ حدیثی که در هنگام وفات پیامبر(صل الله علیه و آله) نوشته شد، همان چیزی است که پیامبر(صل الله علیه و آله) در پنجشنبه می‌خواست بنویسد و آن فرد مانع آن شد!

نکته: بر اساس روایات، وفات پیامبر(صل الله علیه و آله) در نیمه روز دوشنبه(۷) اتفاق افتاده است و حال آنکه بر اساس حدیث موسوم به وصیت، وفات در شب محقق شده و همان شب نیز وصیت املاء گردیده است.

ثانیاً احمد بصری برای اثبات پایه دوم استدلال خود، به آیه‌ای از قرآن کریم و روایتی از امام صادق(علیه السلام) متمسّک شده و می‌ گوید: همانطور که قرآن کریم و روایات، رسولان و امامان دروغین را تهدید به مرگ کرده است، لذا هر کسی که خود را به دروغ صاحب این وصیت بداند، توسط خداوند کشته می‌ شود تا وصیت به دست صاحب اصلی آن برسد.

پاسخ به پایه دوم استدلال احمد بصری در دو بخش ارائه می‌ گردد:

الف) استناد به آیه قرآن کریم(۸):

در پاسخ به این قیاس مع الفارق، گفته می ‌شود: ایـن آیات مختص مدعی حقیقی نبوت، یعنی پیامبر اکرم(صل الله علیه و آله) بوده و تهدیدى به ایشان است. بر فرضى که آن جناب سخنى را که از خدا نیست به خـدا نـسـبت دهد و چگونه ممکن است این فرض تحقق یابد، با اینکه او فرستاده اى است از ناحیه خدا و خداى تعالى او را به نبوت گرامى داشته و به رسالت خود برگزیده؟!

پس آیات مورد بحث، در معناى آیه زیر است که مى‌ فرماید: «وَلَوْلَا أَن ثَبَّتْنَاکَ لَقَدْ کِدتَّ تَرْکَنُ إِلَیْهِمْ شَیْئًا قَلِیلًا إِذًا لَّأَذَقْنَاکَ ضِعْفَ الْحَیَاهِ وَضِعْفَ الْمَمَاتِ ثُمَّ لَا تَجِدُ لَکَ عَلَیْنَا نَصِیرًا»(۹)؛ (و اگر ما تو را ثابت قدم نمى ساختیم [و در پرتو مقام عصمت، مصون از انحراف نبودى]، نزدیک بود اندکى به آنان تمایل پیدا کنى). و نیز در معناى آیه زیر که بعد از ذکر نعمت هاى بزرگى که به انبیائش داده مى‌فرماید: «… وَلَوْ أَشْرَکُوا لَحَبِطَ عَنْهُم مَّا کَانُوا یَعْمَلُونَ»(۱۰)؛ (… و اگر [انبیاء] مشرک شوند، آنچه [از اعمال نیک] انجام داده اند، نابود مى گردد).

پـس دیگر ایراد نشود که مقتضاى آیات این است که هر کس به دروغ ادعاى نبوت کند و سـخنانى به خدا نسبت دهد خدا او را هلاک مى‌کند و در دنیا به شدیدترین عقاب گرفتار مـى ‌سـازد و این با آنچه در خارج مى ‌بینیم منافات دارد، زیرا چه بسیار کسانى که به دروغ ادعاى نبوت کردند و به چنین عقابى هم مبتلا نشدند!

نـادرسـتـى ایـن ایـراد بـدیـن جـهـت اسـت کـه تـهـدیـد در آیـه مـورد بـحـث مـتـوجـه شـخـص رسول صادق است، چنین رسولى که در ادعاى رسالتش صادق است، اگر چیزى به دروغ بـه خـدا نـسـبـت دهـد خـدا بـا او چنین معامله ‌اى مى ‌کند، نه تهدید به مطلق مدعیان نبوت، و مفتریان بر خدا در ادعاى نبوت و در خبر دادن از ناحیه خداى تعالى.(۱۱)

ب) استناد به روایت امام صادق(علیه السلام)(۱۲):

در پاسخ به این استناد گفته می‌ شود:

اولاً؛ عبارت «بَتَرَ اللَّهُ عُمُرَهُ» لزوماً به معنای کشته شدن نبوده و در ترجمه این عبارت چند احتمال وجود دارد:

  1. اینکه آن را به معنای بریده شدن نسل و نداشتن فرزندی که ادامه دهنده راه پدر باشد دانست کما اینکه مشرکان درباره پیامبر اکرم(صل الله علیه و آله) این معنا را اراده کرده و گفتند: «إِنَّ مُحَمَّداً قَدْ صَارَ أَبْتَرَ لَا عَقِبَ لَه».‌(۱۳)
  2. یا اینکه آن را به معنای بریده شدن از ایمان و خیر در زندگی دنیوی بدانیم که خداوند در پاسخ مشرکان فرمود: «فَأَنْزَلَ اللَّهُ فِیهِ‌ إِنَّ شانِئَکَ هُوَ الْأَبْتَرُ؛ یَعْنِی أَبْتَرَ مِنَ الْإِیمَانِ وَ مِنْ کُلِّ خَیْر».(۱۴) که در هر دو صورت عبارت به معنای قتل نفس و کشته شدن توسط خداوند نمی ‌باشد.
  3. اینکه عبارت «بترالله» به معنای هلاکت و مرگ از سوی خدا بوده باشد. البته از ظاهر روایت، دلالتی بر تعجیل یا مهلت برای مرگ ندارد، مگر اینکه قرینه ‌ای بر ترجیح یکی از دو صورت دلالت کرده باشد.

ثانیاً؛ این عبارت نه تنها درباره مدعی امامت، بلکه درباره کسانی که راه خیر را بر دیگران می‌ بندد نیز استفاده شده است و حال آنکه قانونی به نام کشته شدن مسدود کنندگان راه خیر توسط خداوند وجود ندارد. چنانکه امام باقر(علیه السلام) فرمود: «مَنْ سَدَّ طَرِیقاً بَتَرَ اللَّهُ‌ عُمُرَهُ»‌.(۱۵)

ثالثاً؛ این روایت در خصوص امر امامت بوده و هیچ ارتباطی به ادعای وصیت، سفارت، یمانیت و سایر ادعاهای احمد بصری ندارد چرا که در این صورت بایستی در متن روایت به وصیت اشاره می‌ شد و مدعای وصیت را مورد خطاب قرار می‌ داد.

رابعاً؛ با چه استنادی می‌توان ثابت کرد که احمد بصری پس از ادعای سفارت و وصایت به هلاکت نرسیده و هنوز زنده است؟ این درحالی است که تاکنون هیچ نشانه های مبنی بر حیات وی ارائه نشده و همین مسأله مستمسک انصار پرچم قرار گرفته است.

خامساً؛ در طول تاریخ بسیاری از مدعیان دروغین وصایت و امامت دیده شده است که هرکدام دارای عمر طولانی بوده‌ و به محض ادعا به هلاکت نرسیده‌ اند. به عنوان نمونه:

  1. در عصر حاضر، فردی به نام «عبدالله هاشم»، مستند ساز معروف و یکی از بزرگان انصار پرچم، با استناد به حدیث وصیت شیخ طوسی(رحمه الله علیه)، به صورت صریح ادعای وصایت کرده و خود را مهدی دومِ بعد از احمد بصری معرفی نموده است. این در حالی است که انصار مکتب او را کذاب دانسته و تاکنون به هلاکت نرسیده است.
  2. ملا عرشی کاشانی در سال(۸۵۰ هـ ق) ادعای مهدویت کرده و در سال(۸۸۰ هـ ق) کشته شد. در بعضی از مجامع نوشته ‌اند که جسد او را پس از کشته شدن سوزانیدند. یعنی ۳۰ سال ادعای امامت!!
  3. در سال(۸۴۰ هـ ق) رئیس فرقه مشعشعیه (سید محمد مشعشع) که به تأسیس حکومت مشعشعین موفق شده بود به طریق مکاشفه مدعی مهدویت شد. وی در سال(۸۷۰ هـ ق) به هلاکت رسید. یعنی ۳۰ سال ادعای امامت!!!
  4. میرزا احمد قادیانی در سال (۱۸۳۹م) ادعای مهدویت کرده و در سال (۱۹۰۸) با مرض طاعوت به هلاکت رسید. یعنی ۵۷ سال ادعای امامت!!!

همه این موارد دلالت بر این دارند که لزوماً مدعی امر امامت توسط خداوند قتل نفس نشده و آنچه مشخص می‌ باشد این است که، خداوند فرد مدعی را از دایره الطاف رحمانی خود خارج کرده و برای همیشه چشم و گوش و قلب او را ممهور می‌ کند.

چنانکه قرآن کریم فرمود: «خَتَمَ ٱللَّهُ عَلَى قُلُوبِهِمْ وَعَلَی سَمْعِهِمْ وَعَلَی أَبْصَرِهِمْ غِشَوَهٌ وَ لَهُمْ عَذَابٌ عَظِیمٌ».(۱۶)

بر این اساس پایه دوم استدلال احمد بصری و به تبع نتیجه استدلال او نیز ابطال می‌ گردد.

دلیل دوم: احمد بصری می‌ گوید:

«امام رضا(علیه السلام) بعد از بیان نص از تورات و انجیل بر نام رسول اکرم حضرت محمد(صل الله علیه و آله) جاثلیق گفت: «ولی در نزد ما اثبات نشد که این محمد، همان محمد است و بر ما صحیح نیست که اقرار به نبوت او کنیم و ما شک داریم که محمد شما باشد… امام رضا(علیه السلام) فرمودند: با شک، احتجاج کردید. آیا خداوند قبل و بعد از آدم تا به امروز، پیامبری که نامش محمد باشد را مبعوث نمود؟ و آیا نام او را در بعضی از کتب که بر تمام انبیاء نازل کرد غیر از محمد یافتید؟» آنها از جواب دادن بازماندند.(۱۷) آیا تاکنون کسی قبل از من به این روایت احتجاج کرده است که نامش احمد باشد و خود را فرزند امام دوازدهم بداند؟».(۱۸)

در پاسخ به این استدلال گفته می‌ شود:

اولاً؛ امام رضا(علیه السلام) در مقام مناظره و در پی پاسخ نقضی به جاثلیق بوده است.(۱۹) لذا این پاسخ نمی‌ تواند به عنوان ملاک و میزان برای پاسخ به سئوالات مشابه باشد و حال آنکه ما به دنبال پاسخ حَلّی از احمد بصری هستیم که تاکنون جوابی نداشته است.

ثانیاً؛ توصیفات پیامبراکرم(صل الله علیه و آله) در کتب آسمانی تا حدی بیان شده است که حتی علمای یهود و مسیح ایشان را به درستی می‌ شناختند. بطوری که هیچ شکی در حقانیت پیامبر آخرالزمان نداشته و حتی از زمان و محل تولد آن حضرت اطلاعات دقیقی در دست داشتند. لذا مقاومت جاثلیق به علت عناد با اسلام بوده و با حقیقت مسأله بیگانه نبوده است. مؤید این سخن، کلام وحی است که می ‌فرماید: «الَّذِینَ آتَیْنَاهُمُ الْکِتَابَ یَعْرِفُونَهُ کَمَا یَعْرِفُونَ أَبْنَاءهُمْ وَ إِنَّ فَرِیقاً مِّنْهُمْ لَیَکْتُمُونَ الْحَقَّ وَهُمْ یَعْلَمُونَ»(۲۰)؛ (کسانى که به ایشان کتاب [آسمانى‌] داده‌ایم، همان گونه که پسران خود را مى‌ شناسند، او [محمد] را مى‌ شناسند و مسلماً گروهى از ایشان حقیقت را نهفته مى ‌دارند و خودشان [هم] مى‌ دانند).

با حفظ این نکته، هیچ نشانی از حقانیت احمد بصری در روایات شیعی وجود نداشته و حتی در برخی از موارد، روایاتی حاکی از دجل و فریبکاری فردی از بصره در دست می‌ باشد.(۲۱) مضاف بر آن، وجود اولیه وی با روایتی ضعیف و غیر قابل اعتماد ظهور کرده و حتی علماء اسلام را در مورد خود به مرحله ظن نرسانده است.

ثالثا؛ هیچگاه نمی ‌توان به صرف انطباق نام یک مدعی با اسامی ذکر شده در روایات به حقانیت مدعی پی‌برد. چراکه برای اثبات حقانیت وی در مسأله مهمی همچون امامت و سفارت، نیاز به دلائل و براهین قطعی است. چنانچه یزید بن أبی حازم می‌ گوید: از کوفه بیرون آمدم و چون به مدینه رسیدم بر امام صادق (علیه السلام) وارد شدم و بر او سلام کردم. پس آن حضرت از من پرسید: «آیا کسی با تو هم صحبت و همراه بود؟ عرض کردم بله. فرمود: آیا بایکدیگر سخن هم گفتید؟ عرض کردم بله. مردی از مغیریه با من هم صحبت شد. حضرت فرمود چه می‌ گفت؟ عرض کردم او می‌ پنداشت که محمد بن عبدالله بن الحسن همان قائم است و دلیل بر آن این است که اسم او اسم پیامبر و اسم پدرش هم نام با پدر پیامبر(صل الله علیه و آله) است.

من در جواب به او گفتم اگر نام‌ ها را ملاک می ‌گیری، در فرزندان حسین نیز محمد بن عبدالله بن علی وجود دارد. پس به این مقام اولویت دارند. وی به من گفت همانا این فرزند کنیز است ولی این یکی فرزند زنی آزاد است.

پس امام صادق (علیه السلام) فرمود تو چه جوابی دادی؟ عرض کردم چیزی در اختیارم نبود که به او پاسخ گویم. آن حضرت فرمود: آیا نمی دانید که او(قائم) فرزند آن زن اسیر شده است؟».(۲۲)

دلیل سوم: احمد بصری می‌ گوید:

«از هزار سال پیش این حدیث در کتاب‌ های متعدد بوده است، اما خداوند آن را از هر مدعی باطلی حفظ کرده تا به آن استناد نکند و اینکه من اولین نفری هستم که به آن استناد می‌ کنم دلیل بر حقانیتم است».(۲۳)

در پاسخ به این استدلال گفته می‌شود:

اولاً هر اول بودنی دلیل بر حقانیت نبوده و چه بسیار کسانی که جزو اولین ها و گمراه ترها بوده‌اند. کما اینکه در زیارت عاشورا اولین ظلم کننده به خاندان عصمت و طهارت را لعن کرده و می‌ فرماید: «اللَّهُمَ‌ الْعَنْ‌ أَوَّلَ‌ ظَالِمٍ‌ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ».(۲۴)

ثانیاً لازمه اثبات این ادعاء، استقراء تام(۲۵) از تاریخ است تا بدانیم که آیا در صدر اسلام تا کنون، کسانی بوده‌اند که به این روایت استناد نموده ‌اند یا خیر. لذا صرف ادعا نمی‌ تواند مثبت مُدعا باشد.

ثالثاً دو مورد از مدعیان دروغین مهدویت، پیش از احمد بصری به این روایت استناد کرده و خود را وصی سیزدهم دانسته ‌اند، در تاریخ ثبت شده است که این دو مورد برای ابطال استدلال احمد بصری کفایت می‌ کند که عبارتند از:

  1. در سال (۱۳۷۲ش)، یعنی۱۰ سال پیش از آغاز ادعای احمد بصری، فردی به نام «علی رضا پیغان»، در صفحه ۴۱ کتاب القائم، که اتفاقا برای اولین بار به روایت وصیت مذکور در کتاب شیخ طوسی(رحمه الله علیه) استناد کرده و خود را جانشین امام دوازدهم(علیه السلام) و مهدی اول معرفی کرد، اما این فرد ۱۵ سال پس از اعلام ادعای وصایت، در دی ماه سال (۱۳۸۷ش) در شهر مقدس قم اعدام گردید.
  2. پیش از سقوط صدام، عده‌ ای از متصوفه با شعار زمینه سازی نظامی برای ظهور مهدی موعود(علیه السلام) برخاسته و خود را به مولی(ولی امر) منسوب کرده و مردم را برای یاری آن حضرت دعوت کردند. بلافاصله پس از سقوط رژیم بعث، با تشکیل قوای نظامی؛ به بخشی از بابل، کربلا، نجف و دیوانیه تسلط یافته و محافظت آن را به عهده گرفتند. آنان بر این باور بودند که فردی در بین آنان با نام «سید الممهّد الیمانی» است که فردی درستکار بوده و زعامت جریان را بر عهده دارد. یکی از مهمترین ادله حقانیت آنان، استناد به روایت وصیت در کتاب الغیبه طوسی(رحمه الله علیه) جهت اثبات فرزندی و وصایت و رسالت و مهدویت فردی به نام وی است(۲۶).

پی نوشت:

(۱). سوره حاقه،آیه ۴۴ تا ۴۶.

(۲). کافی، ج‌۱، ص۳۷۳.

(۳). الوصیه المقدسه الکتاب العاصم من الضلال، ص۱۹-۲۱.

(۴). همان، ص۱۶.

(۵). الإرشاد فی معرفه حجج الله على العباد، ج‌۱، ص۱۸۴.

(۶). فِی اللَّیْلَهِ الَّتِی کَانَتْ‌ فِیهَا وَفَاتُه.

(۷). قُبِضَ رَسُولُ الله نِصفَ النَهارِ یُومَ الإثنینِ. (تاریخ الطبری، ج۳، ص۲۰۰)؛ و فَلَمَّا مَتَعَ النَّهَارُ … أَتَاهُ رَسُولُ‌ أُمِّ أَیْمَنَ یُخْبِرُهُ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ(صل الله علیه و آله) یَمُوتُ، … فَتُوُفِّیَ رَسُولُ اللَّهِ فِی ذَلِکَ الْیَوْمِ حِینَ زَاغَتِ الشَّمْس. (المسترشد فی إمامه علی بن أبی طالب(علیه السلام)، ص۱۱۴ – ۱۱۵)؛ مَتَعَ‌ النهار مُتُوعاً و ذلک قبل الزوال. (کتاب العین، ج‌۲، ص۸۳)؛ و «فَتُوُفِّیَ رَسُولُ اللَّهِ فِی ذَلِکَ الْیَوْمِ حِینَ زَاغَتِ‌ الشَّمْسُ‌، وَ هُوَ یَوْمُ الْإِثْنَیْنِ» (المسترشد فی إمامه علی بن أبی طالب علیه السلام، ص۱۱۵)؛ زَاغَتِ‌ الشمس‌: أی مالت و زالت عن أعلى درجات ارتفاعها. (مجمع البحرین، ج‌۵، ص۱۰)؛ و «تُوُفِّیَ‌ رَسُولُ‌ اللَّهِ‌ ص یَوْمَ تُوُفِّیَ» (کتاب سلیم بن قیس الهلالی، ج‌۲، ص۸۶۲ ح۴۸)؛ «یَوْمُ‌ الْإِثْنَیْنِ‌ وَ هُوَ الْیَوْمُ الَّذِی قُبِضَ فِیهِ» (کتاب سلیم بن قیس الهلالی، ج‌۲، ص۷۹۴؛ قرب الإسناد (ط – الحدیثه)، ص۲۹۹)؛ «أَیُّ یَوْمٍ أَعْظَمُ شُؤْماً مِنْ یَوْمِ‌ الْإِثْنَیْنِ‌ یَوْمَ فَقَدْنَا فِیهِ نَبِیَّنَا» (المحاسن، ج‌۲، ص۳۴۷، ح۱۶)؛ «یَوْمُ‌ الْإِثْنَیْنِ‌ یَوْمُ نَحْسٍ قَبَضَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِیهِ نَبِیَّهُ» (الکافی (ط – الإسلامیه)، ج‌۴، ص۱۴۶، ح۵)؛ «أَیُّ یَوْمٍ أَعْظَمُ شُؤْماً مِنْ یَوْمِ‌ الْإِثْنَیْنِ‌ یَوْمٍ فَقَدْنَا فِیهِ نَبِیَّنَا» (الکافی (ط – الإسلامیه)، ج‌۸، ص۳۱۴، ح۴۹۲)؛«فَأَیُّ یَوْمٍ أَعْظَمُ شُؤْماً مِنْ یَوْمِ‌ الْإِثْنَیْنِ‌ فَقَدْنَا فِیهِ نَبِیَّنَا (صل الله علیه و آله)» (من لا یحضره الفقیه، ج‌۲، ص۲۶۷، ح۲۴۰۰)؛ مَا مِنْ یَوْمٍ أَعْظَمَ شُؤْماً مِنْ یَوْمِ الْإِثْنَیْنِ، یَوْمَ مَاتَ فِیهِ رَسُولُ اللَّهِ(صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه)‌؛ «قُبِضَ بِالْمَدِینَهِ مَسْمُوماً یَوْمَ‌ الْإِثْنَیْنِ‌» (تهذیب الأحکام (تحقیق خرسان) ج‌۶، ص۲)؛ «قبض‌(صلّى‌ اللّه‌ علیه و آله و سلّم) یوم الاثنین». (إعلام الورى بأعلام الهدى (ط – الحدیثه)، ج‌۱، ص۵۳)

(۸). «وَلَوْ تَقَوَّلَ عَلَیْنَا بَعْضَ الْأَقَاوِیلِ لَأَخَذْنَا مِنْهُ بِالْیَمِینِ ثُمَّ لَقَطَعْنَا مِنْهُ الْوَتِینَ». (سوره حاقه، آیه ۴۴ تا ۴۶)

(۹). سوره اسراء، آیه ۷۵.

(۱۰). سوره انعام، آیه ۸۸.

(۱۱). المعنى: «و لو تقول علینا» هذا الرسول الکریم الذی حملناه رسالتنا و أرسلناه إلیکم بقرآن نزلناه علیه و اختلق «بعض الأقاویل» و نسبه إلینا «لأخذنا منه بالیمین» کما یقبض على المجرم فیؤخذ بیده أو المراد قطعنا منه یده الیمنى أو المراد لانتقمنا منه بالقوه کما فی روایه القمی «ثم لقطعنا منه الوتین» و قتلناه لتقوله علینا «فما منکم من أحد عنه حاجزین» تحجبونه عنا و تنجونه من عقوبتنا و إهلاکنا و هذا تهدید للنبی (صلى الله علیه وآله وسلم) على تقدیر أن یفتری على الله کذبا و ینسب إلیه شیئا لم یقله و هو رسول من عنده أکرمه بنبوته و اختاره لرسالته. فالآیات فی معنى قوله: « وَ لَوْ لا أَنْ ثَبَّتْناکَ لَقَدْ کِدْتَ تَرْکَنُ إِلَیْهِمْ شَیْئاً قَلیلا *** إِذاً لَأَذَقْناکَ ضِعْفَ الْحَیاهِ وَ ضِعْفَ الْمَماتِ ثُمَّ لا تَجِدُ لَکَ عَلَیْنا نَصیرا»: سوره إسراء، آیه ۷۵، و کذا قوله فی الأنبیاء بعد ذکر نعمه العظمى علیهم: «وَ لَوْ أَشْرَکُوا لَحَبِطَ عَنْهُمْ ما کانُوا یَعْمَلُون‌»: سوره الأنعام؛ آیه ۸۸. فلا یرد أن مقتضى الآیات أن کل من ادعى النبوه و افترى على الله الکذب أهلکه الله و عاقبه فی الدنیا أشد العقاب و هو منقوض ببعض مدعی النبوه من الکذابین و ذلک أن التهدید فی الآیه متوجهه إلى الرسول الصادق فی رسالته لو تقول على الله و نسب إلیه بعض ما لیس منه لا مطلق مدعی النبوه المفتری على الله فی دعواه النبوه و إخباره عن الله تعالى. المیزان، ذیل آیه.

(۱۲). «إِنَّ هَذَا الْأَمْرَ لَا یَدَّعِیهِ غَیْرُ صَاحِبِهِ إِلَّا بَتَرَ اللَّهُ‌ عُمُرَهُ.»؛ (کسی غیر از صاحبش ادعای این امر[امامت] را نمی‌کند، مگر آنکه خداوند عمرش را می برّد!). (الکافی، ج ۱، ص، ۳۷۳؛ الإمامه و التبصره من الحیره، ص، ۱۳۶)

(۱۳). کتاب سلیم بن قیس الهلالی، ج۲، ص۷۳۷.

(۱۴). همان.

(۱۵). من لا یحضره الفقیه، ج‌۱، ص۲۵.

(۱۶). سوره بقره، آیه ۷.

(۱۷). «قال الرضا(ععلیه السلام): احْتَجَجْتُمْ بِالشَّکِّ فَهَلْ بَعَثَ اللَّهُ قَبْلُ أَوْ بَعْدُ مِنْ وُلْدِ آدَمَ إِلَى یَوْمِنَا هَذَا نَبِیّاً اسْمُهُ مُحَمَّدٌ أَوْ تَجِدُونَهُ فِی شَیْ‌ءٍ مِنَ الْکُتُبِ الَّذِی أَنْزَلَهَا اللَّهُ عَلَى جَمِیعِ الْأَنْبِیَاءِ غَیْرَ مُحَمَّدٍ فَأَحْجَمُوا عَنْ جَوَابِه‌». ا(ثبات الهداه، ج ۱، ص۱۹۵-۱۹۴)

(۱۸). الوصیه المقدسه الکتاب العاصم من الضلال، ص۲۳.

(۱۹). در برخی موارد، پیامبر و امامان(علیه السلام) در برابر استدلالهای معاندان در بسیاری از موارد از پاسخهای نقضی استفاده می کردند که به نمونه هایی اشاره می شود: در مناظره پیامبر(صل الله علیه و آله) با مسیحیانِ نجران می خوانیم: وقتی نصارای نجران محضر رسول خدا(صل الله علیه و آله) رسیدند، گفتند: ای محمد! ما را به چه فرا می خوانی؟ فرمود: به اینکه شهادت دهید که هیچ معبودی جز الله نیست و اینکه من فرستاده خداوندم و اینکه عیسی بنده و مخلوقی از مخلوقات خداوند است که همانند سایر افراد می خورد و می آشامید و محدث می شد. گفتند: اگر بنده خدا بود، پس پدرش که بود؟ در این موقع فرشته وحی نازل گردید و به پیامبر اسلام(صل الله علیه و آله) گفت که به آنان بگو: «إِنَّ مَثَلَ عِیسی عِندَ اللَّهِ کَمَثَلِ ءَادَمَ خَلَقَهُ مِن تُرَابٍ ثُمَّ قَالَ لَهُ کُن فَیَکُونُ». مَثَل عیسی در نزد خدا، همچون آدم است؛ که او را از خاک آفرید، و سپس به او فرمود: موجود باش! او هم فوراً موجود شد. (بنابر این، ولادت مسیح بدون پدر، هرگز دلیل بر الوهیّت یا فرزند خدا بودن نیست.) چنانکه روشن است خلاصه استدلال مسیحیان چنین است: الف. هر کس بدون پدر متولد شود، خدا پدر اوست. ب. حضرت عیسی بدون پدر متولد شد. ج. نتیجه: پس خداوند پدر حضرت عیسی است. پیامبر اکرم(صل الله علیه و آله) با نقض کبرا، استدلال آنان را در هم فرو ریخت. خلاصه استدلال رسول اکرم(صل الله علیه و آله) چنین است: اگر هر کس بدون پدر متولد شود، خدا پدر اوست؛ پس آدم هم بدون پدر متولد شد و باید فرزند خدا باشد؛ ولی تالی باطل است؛ پس مقدم نیز باطل است.

(۲۰). سوره بقره، آیه ۱۴۶.

(۲۱). حضرت امیر المومنین(علیه السلام) در کوفه خطبه ای ایراد کردند و چنین فرمودند: «یَا أَیُّهَا اَلنَّاسُ اِلْزَمُوا اَلْأَرْضَ مِنْ بَعْدِی، وَ إِیَّاکُمْ وَ اَلشُّذَّاذَ مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ… وَ یَخْرُجُ دَجَّالٌ مِنْ دِجْلَهِ اَلْبَصْرَهِ، وَ لَیْسَ مِنِّی، وَ هُوَ مُقَدِّمَهِ اَلدَّجَّالِینَ کُلِّهِمْ»؛ (ایها الناس بعد از من آرام باشید و از یک عده قلیلى از آل محمّد صلى اللَّه علیه و آله بر حذر باشید… و دجّالى هم از بصره خروج می‌کند که از نسل من نیست و او مقدمه کلیه دجّالها است). (الملاحم والفتن سید ابن طاووس، باب ۳۶، ص ۲۴۸-۲۴۹، ح ۳۶۲)

(۲۲). غیبت نعمانی، باب ۱۳، ص ۳۲۵.

(۲۳). الوصیه المقدسه الکتاب العاصم من الضلال، ص۲۴.

(۲۴). کامل الزیارات، ص۱۷۸.

(۲۵). استقراء تام در جایی است که افراد مورد نظر، یعنی نمونه های جزئیی که می خواهیم از آن ها نتیجه گیری کنیم، به تعدادی باشند که بتوانیم همه آن ها را بررسی کنیم؛ یعنی افراد و نمونه ها، محصور و معدود باشند و هر یک جدا جدا مورد بررسی قرارگرفته باشند و پس از بررسی همه آن ها، حکم کلی صادر شود.

(۲۶). الحرکه المولویه، المعلومات الوطنیه، ص۱۲.

منبع: کتاب درسنامه نقد و بررسی جریان احمد الحسن بصری، علی محمّدی هوشیار، انتشارات تولی، قم، ۱۳۹۶ش، ص ۱۶۷ – ۱۷۸.(پایگاه اطلاع رسانی دفتر حضرت آیت اللله العظمی مکارم شیرازی)

وصیت امیر مؤمنان على (علیه السلام)

اشاره:

علی بن ابی‌طالب مشهور به امام علی(علیه السلام) و امیرالمؤمنین (۱۳ رجب سال ۲۳ قبل از هجرت – ۲۱ رمضان سال ۴۰ق)، امام اول همهٔ مذاهب شیعه، صحابی، راوی، کاتب وحی و چهارمین خلیفه از خلفای راشدین نزد اهل سنت است. وی پسرعمو و داماد پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله)، همسر حضرت فاطمه(س)، پدر و جدِّ یازده امام شیعه است. پدر او ابوطالب و مادرش فاطمه بنت اسد بوده است. به گفته مورخان شیعه و بسیاری از علمای اهل سنت، در کعبه زاده شد و نخستین مردی بود که به پیامبراسلام(صلی الله علیه و آله) ایمان آورد. از نظر شیعه، علی(علیه السلام) به فرمان خدا و تصریح پیامبر(صلی الله علیه و آله)، جانشین بلافصل رسول خدا(صلی الله علیه و آله) است.

طبرى در تاریخ و ابو الفرج اصفهانى در مقاتل الطالبیین وصیت نامه امیر مؤمنان (علیه السلام) را ذکر کرده ‏اند.این وصیت نامه چنین است: «بسم الله الرحمن الرحیم. این وصیت نامه على بن ابیطالب است.گواهى مى ‏دهد که معبودى جز خداى بى شریک نیست و محمد بنده و پیامبر اوست که وى را با هدایت و آیین حق فرستاد که بر همه دینها چیرگى دهد اگر چه مشرکان آن را ناخوش دارند.نماز و عبادت و زندگى و مرگ من براى خداى بى ‏شریک، پروردگار جهانیان است.چنین مامور شده‏ام و من از مسلمانانم.شما دو تن (حسن و حسین (علیه السلام) ) را به تقواى الهى سفارش مى‏کنم.در جست‏وجوى دنیا نباشید اگر چه دنیا در جست‏وجوى شما باشد.و بر چیزى از دنیا که از دست‏شما مى‏ رود دریغ مخورید.جز حق مگویید و براى پاداش کار کنید (براى آخرت کار کنید.) دشمن ستمگر و یاور مظلوم و ستمدیده باشید.شما دو تن و همه فرزندان و خانواده‏ام و هر کس را که این وصیت‏ نامه من به دست او مى ‏رسد به تقواى الهى و رعایت نظم در کارها و اصلاح میان خودتان سفارش مى‏کنم.زیرا از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) شنیدم که مى‏ فرمود: اصلاح میان مردم برتر از تمام نماز و روزه است و دشمنى مکنید که باعث زوال دین است.و نیرویى نیست مگر به استعانت‏ خدا.به خویشاوندان خود بنگرید.پس با آنها رفت و آمد کنید که خداوند محاسبه را بر شما سبک مى‏کند.خدا را، خدا را در مورد یتیمان رعایت کنید.گرسنه‏ شان نگه ندارید و در محضر شما در رنج و خوارى نیفتند.زیرا از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) شنیدم که مى‏فرمود: هر کس یتیمى را سرپرستى کند تا بى‏ نیاز شود خداوند بهشت را براى او واجب مى ‏گرداند.چنان که اگر کسى مال یتیمى را بخورد، جهنم را بر او واجب مى‏ کند.خدا را، خدا را در مورد قرآن منظور دارید تا مبادا دیگران در عمل بدان از شما پیشى نگیرند.خدا را، خدا را در مورد همسایگانتان پیش نظر آورید که سفارش شدگان پیامبرتان هستند.او همواره رعایت آنان را به ما سفارش مى‏ کرد تا آنجا که ما گمان بردیم براى همسایه ارث مقرر خواهد شد.خدا را، خدا را درباره خانه پروردگارتان منظور دارید.پس تا زمانى که باقى هستید نباید از وجود شما خالى باشد که اگر متروک شود نتوانید همتایى براى آن قرار دهید.و کوچک‏ترین چیز براى کسى که از آن بازگردد، آمرزش تمام گناهانى است که پیش از آن مرتکب شده بود.خدا را خدا را درباره نماز رعایت کنید که آن بهترین کردارها و ستون دین شماست.خدا را خدا را درباره زکات پیش چشم آورید که آن خشم پروردگارتان را فرومى ‏نشاند.خدا را خدا را درباره جهاد در راه خدا با مالها و جانهایتان منظور دارید.جز این نیست که دو تن در راه خدا جهاد مى‏ کنند. پیشواى هدایت کننده و کسى که مطیع او و پیرو هدایت اوست.خدا را، خدا را درباره ذریه پیامبرتان (صلی الله علیه و آله) رعایت کنید و مبادا پیش روى شما به آنان ستم کنند.خدا را، خدا را در مورد یاران پیامبرتان (صلی الله علیه و آله) منظور دارید کسانى که بدعتى از آنان سر نزده و بدعت گذارى را پناه نداده‏اند.زیرا رسول خداى بدانان سفارش کرده و بدعتگذاران آنان و غیر آنان و پناه‏دهندگان به آنان را لعنت فرموده است.خدا را، خدا را در مورد مستمندان و مسکینان پیش چشم آورید.پس آنان را در زندگى خود سهیم کنید.و خدا را، خدا را در مورد زنان و کنیزان خود رعایت کنید.زیرا آخرین چیزى که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بدان سفارش کرد این بود که فرمود: شما را به رعایت دو دسته سفارش مى‏ کنم.زنان و کنیزان.سپس فرمود: نماز.نماز.در راه خدا از سرزنش سرزنش گرى بیم مدارید.خداوند شما را از شر کسانى که بر ضد شمایند، کفایت کند.با مردم به نیکویى سخن بگویید چنان که خداوند شما را بدان فرموده است.و امر به معروف و نهى از منکر را کنار مگذارید که در این صورت خداوند بدان شما را بر شما حاکم کند.آن‏گاه دعا مى‏ کنید ولى به استجابت نمى‏ رسد.بر شما باد دوستى و بخشندگى و از جدایى و دشمنى و پراکندگى برحذر باشید.در کار نیک و پرهیزگارى یار همدیگر باشید و بر گناه و ستم همدلى مکنید.پرواى خدا پیشه کنید که خدا سخت مجازات است.خداوند دودمان شما را حفظ کند و پیغمبر را در میان شما برجاى دارد و شما را به خدا مى ‏سپارم که بهترین نگهدارنده است.و سلام و رحمت و برکات الهى را بر شما مى‏ خوانم‏». ابن اثیر گوید: آن حضرت، حسن و حسین (علیه السلام) را فراخواند و به آن دو گفت: «شما دو تن را به رعایت تقواى الهى سفارش مى‏کنم.در جست و جوى دنیا نباشید اگر چه آن به جست و جوى شما باشد و بر چیزى از دنیا که از دست‏ شما مى ‏رود مگریید و حق را بگویید و به یتیم شفقت کنید و دشمن ستمگر و یاور ستمدیده باشید و بدانچه در قرآن آمده است، عمل کنید و در راه خدا سرزنش نکوه شگر شما را در نگیرد.سپس به محمد بن حنفیه نگریست و از وى پرسید: آیا آنچه را که به برادرانت ‏سفارش کردم به خاطر سپردی؟گفت: آرى. فرمود: به تو هم مانند همان سفارش را مى‏کنم و احترام دو برادرت را نگهدار.حق آن دو بر تو بزرگ است.و کارى را بدون مشورت آنها، حل مکن.سپس فرمود: شما دو تن را به محمد سفارش مى‏کنم که او برادر و فرزند پدر شماست و خوب مى‏ دانید که پدر شما، او را دوست مى‏داشت.و به حسن (علیه السلام) فرمود: اى پسرم!تو را به تقواى الهى و اقامه نماز و پرداخت زکات و آمرزش گناه و فروخوردن خشم و صله رحم و چشم پوشى از جاهل و تفقه در دین و حفظ قرآن و حسن همسایگى و امر به معروف و نهى از منکر و اجتناب از کردار زشت و گناه، وصیت مى‏کنم‏». سپس به حسن (علیه السلام) فرمود: «قاتل مرا رعایت کنید.او را از غذایم، طعام دهید و از آبم سیرابش کنید.سپس به حسن (علیه السلام) فرمود: اگر مردم در کفن من فریاد مکن و بر من نماز بگزار و هفت‏بار، یا بنابر روایت دیگر، پنج‏بار بر من تکبیر گوى و قبرم را مخفى کن‏». ابن اثیر گوید: «آنگاه جز ذکر«لا اله الا الله‏»چیزى نگفت تا بمرد».آن حضرت تا یک سوم از شب رفته ماند و سپس وفات یافت.دختران و زنان او ندبه سردادند و بانگ و فریاد شدت گرفت.پس کوفیان دانستند که امیر مؤمنان (علیه السلام) رحلت‏ یافته است. مردان و زنان فوج فوج و شتابان آمدند و فریادهاى بلند سر دادند.کوفه عزادار شد و صداى گریه و فریاد و ناله در شهر کوفه و قبایل و خانه‏ هاى آن بسیار بلند شد.این روز مانند روزى بود که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در آن رحلت‏یافت.چون على (علیه السلام) وفات یافت‏ حسن و حسین (علیه السلام) و محمد، او را غسل دادند.ابو الفرج اصفهانى گوید: حسن (علیه السلام) و عبد الله بن عباس پیکر آن حضرت را شستند.ابن اثیر به جاى نام عبد الله بن عباس، از نام عبد الله بن جعفر یاد کرده است (۱).آن حضرت را در سه پوشش سپید، که در آنها پیراهن و عمامه نبود، بلکه پیراهن و عمامه از دیگران بود، کفن کردند و با باقى مانده حنوط رسول خدا (صلی الله علیه و آله) ، او را نیز حنوط کردند.سپس پیکره او را بر تختش نهادند و پسرش حسن (علیه السلام) بر آن حضرت نماز گزارد و پنج‏ یا شش یا هفت و یا نه تکبیر بر او گفت.شبانه او را حمل کردند و به پشت کوفه، به سوى نجف بردند و وى را در ثویه در کنار قائم العزیین به خاک سپردند. در روایتى از امام باقر (علیه السلام) نقل شده است که پسران آن حضرت، حسن و حسین (علیه السلام) و محمد و عبد الله بن جعفر، به قبر آن حضرت داخل شدند.و اخفاى قبر وى بنا به وصیت او و به خاطر ترس وى از بنى امیه و خوارج بوده است. ابو الفرج اصفهانى در مقاتل الطالبیین به سند خود از ابو البخترى نقل مى‏ کند که گفت: چون خبر کشته شدن امیر مؤمنان (علیه السلام) به عایشه رسید، سجده کرد. طبرى در تاریخ و ابن اثیر در کامل و ابو الفرج اصفهانى در مقاتل الطالبیین و ابن سعد در طبقات و مرزبانى در معجم الشعرا نقل کرده‏اند که چون خبر رحلت على (علیه السلام) را به عایشه گفتند او به این شعر تمثل جست: عصاى خویش را بینداخت و به مقصد رسید.چنان که با آمدن مسافر چشم روشن مى‏ شود. سپس پرسید: چه کسى او را کشت؟گفته شد: مردى از قبیله مراد.پس او گفت: اگر دور افتاده بود، خبر مرگ او را نوجوانى مى‏داد که خاک در دهانش نبود. پس زینب دختر ابو سلمه گفت: آیا به على چنین مى‏گویی؟عایشه پاسخ داد: من به فراموشى مبتلایم.پس به یادم آورید.ابو الفرج گوید: آن‏گاه عایشه به این ابیات تمثل جست: همواره اهداى قصاید در میان ما با ناسزاگویى به دوستان و کثرت القاب همراه بود. تا آنکه ترک کردى و گویى سخن تو در میان ایشان در هر مجتمعى صداى مگس بود. درباره ضربتى که ابن ملجم بر على (علیه السلام) فرود آورد اشعارى از سوى برخى از خوارج سروده شده است که این ضربت و زننده آن را تحسین کرده‏ اند.و در مقابل نیز بسیارى از شعرا، از این ضربت و زننده آن اظهار انزجار و تنفر کرده اند.

پى‏ نوشت:

۱. شیخ مفید روایت کرده است: على (علیه السلام) شبى را نزد حسن و شبى را نزد حسین و شبى را نزد عبد الله بن جعفر افطار مى‏کرد.اما در نسخه اصل به جاى نام عبد الله بن جعفر، عبد الله بن عباس است و قرار دادن نام عبد الله بن جعفر به جاى عبد الله بن عباس اشتباه چاپى است.و چه بسا که عبارت درست آن باشد که على (علیه السلام) شبى نزد حسن، شبى نزد حسین و شبى نزد عبد الله بن جعفر و شبى نزد عبد الله بن عباس افطار مى‏کرد و هم اینان بودند که وى را غسل دادند.این از جمله دلایلى است‏بر اینکه ابن عباس از امیر مؤمنان (علیه السلام) جدا نشده بود.چنان که در سیره امام حسن (علیه السلام) که بدان اشاره خواهد شد، آورده‏ام: عبد الله بن عباس در مقابل آن حضرت برخاست و مردم را به بیعت‏با حسن (علیه السلام) فراخواند.مردم نیز در بیعت‏با امام حسن (علیه السلام) شتاب گرفتند.و حسن (علیه السلام) عمال را تعیین کرد و عبد الله بن عباس را به بصره روانه کرد.و باز هم این خود نشانه‏اى است‏بر عدم مفارقت ابن عباس از امیر مؤمنان (علیه السلام) .مگر آنکه بگوییم درست آن است که عبید الله بن عباس به جاى عبد الله بن عباس باید باشد. چنان که شاید قول طبرى و ابن اثیر بر آن دلالت کند که پیش از این نقل شد که گفته‏اند: کسى که در هنگام صلح امام حسن (علیه السلام) حضور داشت، عبید الله بن عباس بود نه عبد الله.و الله اعلم.

منابع:

سیره معصومان ج ۳، سید محسن امین ، صفحه: ۱

وصایاى امام صادق علیه السلام، هنگام شهادت

اشاره:

جعفر بن محمد معروف به امام جعفر صادق(علیه السلام) (۸۳-۱۴۸ق) ششمین امام شیعیان امامی بعد از پدرش امام باقر(علیه السلام) و پنجمین امام اسماعیلیه است. او به مدت ۳۴ سال (۱۱۴ تا ۱۴۸ق) امامت شیعیان را بر عهده داشت که با خلافت پنج خلیفه آخر اموی یعنی از هشام بن عبدالملک به بعد و دو خلیفه نخست عباسی سفاح و منصور دوانیقی هم‌زمان بود. امام صادق(علیه السلام) به جهت ضعف حکومت اموی، فعالیت علمی بسیار بیشتری نسبت به دیگر امامان شیعه داشت. شمار شاگردان و راویان او را ۴۰۰۰ نفر دانسته‌اند. بیشتر روایات اهل بیت(علیه السلام)، از امام صادق(علیه السلام) است و از این‌رو مذهب شیعه امامی را مذهب جعفری نیز می‌خوانند.

امام در لحظه مرگ وصایایى چندى می‌نماید که برخى در امر امامت، برخى در زمینه مسائل خانوادگى و بخشى در مورد عامه است.

. به فرزندان خود فرمود: فَلا تَمُوتُنَّ اِلاُّ وَ اَنتُم مُسلِموُن؛ بکوشید که جز مسلمان نمی‌رید .

. به کسان و خویشان فرمود: اِنَّ شَفاعَتَنَا لاتَنالُ مَستَخِفّاَ بِالصَّلاهِ؛ شفاعت ما به کسى که نماز را کوچک بشمارد نمی‌رسد .

. به خانواده خود وصیت فرمود که پس از مرگش تا چند سال در موسم حج در منا براى ایشان مراسم عزادارى بر پا کنند.

. دستور دادند براى خویشان و کسان هدیه‌اى بفرستند، حتی هفتاد دینار براى حسن افطس از خویشان ایشان. حسن افطس همان کسى است که با خنجر به امام حمله کرده بود و می‌فرمود می‌خواهد آیه قرآن را در مورد صله رحم اجرا کند.

و بالاخره بخشى از وصیت راجع به مردم بود که روؤس آن دعوت به وقار و آرامش، حفظ زبان، پرهیز از دروغ و تهمت و دشمنی، دورى از تجاوزکار، پرهیز از حسادت و ترک معاصى و … بود.

. درباره امام پس از خود، امام کاظم علیه السلام را براى چندمین بار منصوب کرد که ایشان در آن هنگام بر اساس سندى بیست سال داشتند.

. بخشى از سفارش‌هاى ایشان درباره غسل و کفن و قبر خود بود که احکام اسلامى در این زمینه وجود دارد.

. و بالاخره بخشى از وصیت راجع به مردم بود که روؤس آن دعوت به وقار و آرامش، حفظ زبان، پرهیز از دروغ و تهمت و دشمنی، دورى از تجاوزکار، پرهیز از حسادت و ترک معاصى و … بود. (۱)

لحظه مرگ

امام صادق علیه السلام در آخرین لحظات حیات که مرگ را نزدیک دیدند، دستور دادند که تمام خانواده و خویشان نزدیکش بر سر بالینش جمع گردند و پس از آن که همه آنان در کنار امام حاضر شدند، چشم بگشود و به صورت یکایک آنها نظر افکند و فرمود: «انّ شِفاعتنا لاتنال مستخفاٌ بالصلوه.»

این وصیت امام، دلیل آن است که در آئین اسلام، نماز جایگاهى مهم دارد، طورى که امام در آخرین لحظه‌های زندگى از میان هزاران مسئله فقط نماز را سفارش می‌کند و این نیست جز براى این که امام صادق علیه السلام هادى امت و پاسدار دین است و نماز از این دیدگاه از اهمیت فراوانى برخوردار می‌باشد.

ای سالمه! خداوند بهشت را بیافرید و بوى آن را بسیار خوش و مطبوع گردانید که از فاصله‌اى به مسافت دو هزار ساله به مشام می‌رسد، لیکن عاق و کسى که قطع رحم کرده بوى آن را احساس نمی‌کند و درنمی‌یابد.

به نظر من راز این که امام خویشاوندان نزدیکش را به نماز سفارش می‌کنند، آن است که مردم از آنان انتظار ارشاد و راهنمائى دارند، پس تبلیغ و توصیه این فریضه از زبان آنان مؤثرتر است. نکته دوم آن که نزدیکان امام و منسویان عترت نپندارند که به علت قرابت و داشتن نسبت با پیامبر از شفاعت او و اوصیاى گرامی‌اش بهره‌مند خواهند بود، اگرچه در عمل به برخى از احکام سهل انگار باشند.

امام صادق علیه السلام بدین وسیله خواستند بیان کنند که خویشاوندى با پیامبر صلى الله علیه و آله اگر توأم با انجام فرائض و تکالیف دینى نباشد، سودى به آنان نخواهد داشت، بلکه این نسبت مسؤولیت ایشان را سنگین‌تر خواهد ساخت.ام‌حمیده مادر امام موسى کاظم و همسر امام صادق علیهماالسلام از این حال امام در شگفت بوده که چگونه امام به هنگام وفات نیز از این فریضه بزرگ غفلت نداشته است و هرگاه این حال امام را به یاد می‌آورده می‌گریسته است.از کارهاى عجیب امام در ساعت رحلتش آن که دستور دادند براى تمام خویشاوندان نزدیکش صله و تحفه‌اى فرستاده شود و حتی براى حسن افطس مبلغ هفتاد دینار فرستاد.

سالمه کنیز و خدمتکار آن حضرت پرسید: «چگونه به مردى که با دشنه و خنجر به شما حمله آورده و قصد قتل شما را داشته است، چنین مبلغى را عطا می‌فرمائید؟»

امام در پاسخ فرمود: «می‌خواهى مشمول این آیه قرآن نباشم که فرمود: «وَالَّذینَ یَصِلُونَ ما اَمُرَاللهُ بِهِ یُوصَلَ وَ یَخَشونَ رَبَّهُم وَ یَخافُونَ سُوءِ الحِسابِ»؛ و آنان که فرمان خدا را در مورد صله رحم و دلجوئى از خویشاوندان اجرا می‌کنند و از خدایشان می‌ترسند و از محاسبه بدفرجام بیمناکند.

ای سالمه! خداوند بهشت را بیافرید و بوى آن را بسیار خوش و مطبوع گردانید که از فاصله‌اى به مسافت دو هزار ساله به مشام می‌رسد، لیکن عاق و کسى که قطع رحم کرده بوى آن را احساس نمی‌کند و درنمی‌یابد.

این وصیت امام نیز بیانگر اهمیت صله رحم است و رفتار خود امام هم اینگونه بوده که با ارحامش پیوند داشته و حتى با آنان که با او بریده و به قصد کشتنش به طرف او حمله کرده بودند به طریق نیکو رفتار کرد و مبلغى صله فرستاد، و به راستى که این، خلق و خوى انبیاء و اولیاء است. (۲)

پی‌نوشت‌:
۱. به نقل از کتاب صفحاتى از زندگانى امام صادق علیه السلام.

۲. به نقل از کتاب احیاگر تشیع.

وصیت امیرالمؤمنین هنگام شهادت

و من کلام له (علیه السلام) قاله قبل مَوته على سبیل الوصیه لما ضربه ابن ملجم لعنه الله:

وَصِیَّتِی لَکُمْ أَلَّا تُشْرِکُوا بِاللَّهِ شَیْئاً، وَ مُحَمَّدٌ (صلی الله علیه وآله) فَلَا تُضَیِّعُوا سُنَّتَهُ، أَقِیمُوا هَذَیْنِ الْعَمُودَیْنِ وَ أَوْقِدُوا هَذَیْنِ الْمِصْبَاحَیْنِ، وَ خَلَاکُمْ ذَمٌّ. أَنَا بِالْأَمْسِ صَاحِبُکُمْ وَ الْیَوْمَ عِبْرَهٌ لَکُمْ وَ غَداً مُفَارِقُکُمْ؛ إِنْ أَبْقَ فَأَنَا وَلِیُّ دَمِی وَ إِنْ أَفْنَ فَالْفَنَاءُ مِیعَادِی، وَ إِنْ أَعْفُ فَالْعَفْوُ لِی قُرْبَهٌ وَ هُوَ لَکُمْ حَسَنَهٌ؛ فَاعْفُوا، أَلا تُحِبُّونَ أَنْ یَغْفِرَ اللَّهُ لَکُمْ. وَ اللَّهِ مَا فَجَأَنِی مِنَ الْمَوْتِ وَارِدٌ کَرِهْتُهُ وَ لَا طَالِعٌ أَنْکَرْتُهُ، وَ مَا کُنْتُ إِلَّا کَقَارِبٍ وَرَدَ وَ طَالِبٍ وَجَدَ، وَ ما عِنْدَ اللَّهِ خَیْرٌ لِلْأَبْرارِ.

[قال السید الشریف رضی الله عنه: أقول و قد مَضى بعض هذا الکلام فیما تقدم من الخطب إلا أن فیه هاهنا زیاده أوجبَت تکریرُه].

فرهنگ لغت

خَلاکُمْ ذَمٌّ: (بعد از عمل به این وصیت) بر شما سرزنش و ملامتى نیست.

الْقَارِب: کسى که شبانه به دنبال آب مى گردد.

أوقِدوا: شعله ور کنید

خَلاکُم ذَمُّ: از شما گذشت و دور شد سرزنش

مَا فَجَأنِى: ناگهانى بمن نرسید

قارِب: کسى که شب در جستجوى آب است، کسى که میان او و آب یک شب راه هست

ترجمه

هنگامى که ابن ملجم، لعنه الله علیه، او را ضربت زد، کمى پیش از وفاتش این وصیت را بیان فرمود:

شما را وصیت مى کنم که به خدا هیچ شرک میاورید و سنت محمد (صلى الله علیه و آله) را ضایع مگذارید و این دو ستون را همواره برپاى دارید، تا کسى را یاراى نکوهش شما نباشد.

من دیروز یار و مصاحب شما بودم و امروز مایه عبرت شما هستم و فردا از میان شما مى روم. اگر زنده بمانم، خود اختیار خون خود را دارم و اگر بمیرم، مرگ میعادگاه من است. اگر عفو کنم، موجب تقرب من به خداست و براى شما حسنه است. پس عفو کنید: «آیا دوست ندارید که خدا بیامرزدتان».

به خدا سوگند، چون بمیرم، چیزى که آن را ناخوش دارم، به سراغم نخواهد آمد یا کسى که دیدارش را نخواسته باشم بر من آشکار نخواهد شد. من همانند تشنه اى هستم که به طلب آب مى رود و آب مى یابد. «آنچه نزد خداوند است براى نیکان بهتر است.»

سید رضی مى گوید: بعضى از این سخنان پیش از این در خطبه ها گذشت ولى در اینجا چیزهایى افزون شده که تکرار آن را سبب مى شد.

از سخنان آن حضرت است آن را پیش از مرگش به عنوان وصیت فرمود، زمانى که ابن ملجم -لعنت خدا بر او باد- وى را ضربت زد:

سفارشم به شما این است که چیزى را شریک خدا قرار ندهید و سنّت محمّد -صلّى اللّه علیه و آله- را ضایع نکنید، این دو ستون دین را بر پا دارید و این دو چراغ را روشن نگاه بدارید، که دیگر بر شما نکوهشى نخواهد بود.

من دیروز همنشین شما بودم، امروز براى شما عبرتم، و فردا از شما جدا مى شوم. اگر زنده بمانم صاحب خون خویشم، و اگر بمیرم مرگ وعده گاه من است، و اگر ببخشم بخشیدن براى من موجب قرب، و براى شما حسنه است، پس ببخشید «آیا دوست ندارید خداوند شما را ببخشد»؟

به خدا قسم چیزى از مرگ به طور ناگهانى به من روى نیاورد که پسند من نباشد، و مسأله اى آشکار نشود که آن را نشناسم. نسبت به مرگ چون جویاى آب بودم که ناگهان به آب رسیده، یا جویاى متاعى که به آن دست یافته «و آنچه نزد خداست براى نیکان بهتر است».

مى گویم: قسمتى از این سخن پیش از این (در سخن ۱۴۹) گذشت، ولى چون در این سخن اضافه اى بود لازم به تکرار دیدم.

(وصیّت امام علیه السّلام در لحظه هاى شهادت در ماه رمضان سال ۴۰ هجرى).

پندهاى جاودانه:

سفارش من به شما، آن که به خدا شرک نورزید، و سنّت محمّد صلّى اللّه علیه و آله و سلّم را تباه نکنید.(۱) این دو ستون دین را بر پا دارید، و این دو چراغ را روشن نگهدارید، آنگاه سزاوار هیچ سرزنشى نخواهید بود.

من دیروز همراهتان بودم و امروز مایه عبرت شما مى باشم، و فردا از شما جدا مى گردم، اگر ماندم خود اختیار خون خویش را دارم، و اگر بمیرم، مرگ وعده گاه من است، اگر عفو کنم، براى من نزدیک شدن به خدا، و براى شما نیکى و حسنه است، پس عفو کنید. «آیا دوست ندارید خدا شما را بیامرزد»؟

به خدا سوگند همراه مرگ چیزى به من روى نیاورده که از آن خشنود نباشم، و نشانه هاى آن را زشت بدانم، بلکه من چونان جوینده آب در شب که ناگهان آن را بیابد، یا کسى که گمشده خود را پیدا کند، از مرگ خرسندم که: «و آنچه نزد خداست براى نیکان بهتر است».

(مى گویم: شبیه این کلمات در خطبه ها گذشت که جهت برخى مطالب تازه آن را آوردیم).

________________________________________

(۱). امام على علیه السّلام شخصى به نام «سعد» را براى جمع آورى بیت المال و مالیات، نزد زیاد بن ابیه به بصره فرستاد. زیاد به جاى پرداخت امانت‏ها با فرستاده امام به اختلاف و نزاع پرداخت، فرستاده امام به کوفه مراجعت کرد و شکایتى بر ضد زیاد نوشت و به امام تسلیم داشت که آن حضرت نامه ۲۱ را نوشت.

و از نامه آن حضرت است که اندکى پیش از مرگ فرمود پس از آنکه ابن ملجم -که لعنت خدا بر او باد- او را ضربت زده بود:

سفارش من به شما این است که: چیزى را همتاى خدا مدارید و محمد (ص)، سنّت او را ضایع مگذارید. این دو ستون را بر پا کنید، از هر نکوهشى بکنارید.

من دیروز یارتان بودم و امروز موجب عبرت شمایم، و فردا از شما جدایم. اگر ماندم در خون خود مرا اختیار است، و اگر مردم، مرگ مرا وعده گاه دیدار است. اگر ببخشم، بخشش موجب نزدیکى من است به خداى بارى، و -اگر شما ببخشید- براى شما نیکوکارى. پس ببخشید «آیا دوست نمى دارید که خدا شما را بیامرزد.»

به خدا که با مردن چیزى به سر وقت من نیامد که آن را نپسندم، و نه چیزى پدید گردید که آن را نشناسم، بلکه چون جوینده آب به شب هنگام بودم که ناگهان به آب رسد، یا خواهانى که آنچه را خواهان است بیابد «و آنچه نزد خداست، نیکوکاران را بهتر است.»

[مى گویم، پاره اى از این سخنان در خطبه ها گذشت، لیکن اینجا در آن زیادتى است که موجب تکرار آن گردید.]

از سخنان آن حضرت علیه السّلام است که نزدیک بدرود زندگانى به طرز وصیّت و سفارش نموده پس از آنکه ابن ملجم ملعون شمشیر بسر آن بزرگوار زده بود (و در آن ترغیب بعفو او فرموده):

(۱) وصیّت و سفارش من بشما آنست که چیزى را با خدا انباز و همتا قرار ندهید، و سنّت محمّد صلّى اللَّه علیه و آله را ضائع و تباه نسازید (بر خلاف دستور آن حضرت رفتار ننمائید) و این دو ستون (شرک نیاوردن بخدا و رفتار طبق گفتار پیغمبر اکرم) را بر پا نگاه دارید (که استوارى بناى دین مقدّس اسلام بر این دو ستون است) و این دو چراغ را بیفروزید (تا در تاریکى نادانى و گمراهى سرگردان نشوید) نکوهش و سرزنشى بر شما نیست.

(۲) من دیروز یار و همنشین شما بودم (با تن درست و توانائى و دلیرى) و امروز براى شما عبرت و پند هستم (با همه دلاورى و بزرگى از پا افتاده ام) و فردا از شما دور میشوم (مى میرم) اگر ماندم صاحب اختیار خون خود مى باشم (به خواست خویش مى خواهم ابن ملجم را بکیفر رسانده یا مى بخشم) و اگر مردم مرگ وعده گاه من است (اختیارى ندارم شما به وظیفه شرعیّه خود رفتار نمائید) و اگر (خواستم او را) ببخشم بخشش براى من طاعت و بندگى (موجب قرب و نزدیکى به رحمت خدا) است، و (اگر شما خواستید او را ببخشید) بخشش براى شما نیکوکارى است، پس (شما او را) ببخشید (زیرا خداوند در قرآن کریم سوره ۲۴ آیه ۲۲ مى فرماید: «أَ لا تُحِبُّونَ أَنْ یَغْفِرَ اللَّهُ لَکُمْ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ» یعنى) آیا دوست ندارید که خدا شما را بیامرزد در حالیکه خدا آمرزنده و مهربانست (نکته اى که باید یادآورى شود آنست که امر امام علیه السّلام در اینکه ابن ملجم را عفو نمائید در معرض بیان حکم مستحبّى است، و تردید آن حضرت در اینجا که اگر مُردم یا نَمُردم منافات ندارد باینکه آن بزرگوار بزمان مرگ خویش عالم و دانا بوده، چنانکه در شرح سخن یک صد و چهل و نهم بیان شد).

(۳) سوگند بخدا از مرگ نمى آید بسوى من آینده اى که از آن رنجشى داشته باشم، و نه پیدا شونده اى که آنرا نخواسته باشم (آماده مرگ هستم چون نیکبختى همیشگى از پس مرگ است، و دلبند باین زندگى نیستم) و (براى مرگ) نمى باشم مگر مانند جویاى آب که (به آب) برسد، و مانند خواهانى که (خواسته خود را) دریابد (زیرا نیکوئى و نیکبختى از پس مرگ است، چنانکه در قرآن کریم سوره ۳ آیه ۱۹۸ مى فرماید: «وَ ما عِنْدَ اللَّهِ خَیْرٌ لِلْأَبْرارِ» یعنى) و آنچه نزد خدا است (نعمتهاى جاودانى) براى نیکوکاران بهتر است (از کالاهاى دنیا).

شرح

شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )(لبه فعال)

شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )

منهاج البراعه (خوئی)

از سخنان امام(علیه السلام) است که پس از ضربت ابن ملجم ملعون و قبل از شهادتش به عنوان وصیّت بیان فرمود.(۱)

گفتار امام در یک نگاه:

این وصیّت نامه در عین اختصار از چهار بخش تشکیل شده است. در بخش اوّل، امام(علیه السلام) توصیه به تمسک به دو رکن مهم اسلام، توحید و نبوّت کرده و مى فرماید: هیچ گونه شرک به زندگى خود راه ندهید و سنّت پیغمبر  اکرم(صلى الله علیه وآله) را ضایع مکنید.

در بخش دوم، از دوران زندگانى خود سخن مى گوید و آن را به سه مرحله تقسیم مى کند که هر یک در مقایسه با دیگرى درس عبرتى است براى مخاطب و مى فرماید: روزى که سالم بودم و روزى که در بسترم و روزى که از میان شما مى روم سه روز عبرت انگیز است.

در بخش سوم، امام(علیه السلام) طرز رفتار با قاتلش را که آمیخته با نهایت محبّت و عطوفت است، بیان مى کند که اگر زنده بماند، او را عفو خواهد کرد و اگر از بستر شهادت برنخیزد، گرچه اولیاى دم مى توانند قصاص کنند، باز هم توصیه به عفو مى فرماید.

در بخش چهارم چگونگى برخورد خود را با مرگ شرح مى دهد و مى فرماید: من هرگز مرگ (شهادت) را ناخوش نداشتم و همچون تشنه اى که به سرچشمه مى رسد از ورود به آن شادم.

چند وصیت پرارزش:

آنچه مرحوم سیّد رضى در اینجا آورده است، بخشى از سخن مشروح ترى است که امام(علیه السلام) در آخرین ساعات عمرش به عنوان سرمایه اى گرانبها براى همه امّت اسلامى به یادگار گذاشت. در بخش اوّل این وصیّت چنین مى فرماید: «وصیّت من به شما این است که چیزى را همتاى خدا قرار ندهید و سنّت محمد(صلى الله علیه وآله) را ضایع نکنید، این دو ستون استوار را برپا دارید و این دو چراغ را روشن نگه دارید و دیگر نکوهشى بر شما نیست»; (وَصِیَّتِی لَکُمْ أَنْ لاَ تُشْرِکُوا بِاللهِ شَیْئاً; وَمُحَمَّدٌ(صلى الله علیه وآله) فَلاَ تُضَیِّعُوا سُنَّتَهُ. أَقِیمُوا هَذَیْنِ الْعَمُودَیْنِ، وَأَوْقِدُوا هَذَیْنِ الْمِصْبَاحَیْنِ، وَ خَلاَکُمْ ذَمٌّ!).

با توجّه به اینکه امام(علیه السلام) تأکید بر این دارد که مطلقا چیزى را همتاى خدا قرار ندهید، تمام شاخه هاى شرک را بدین وسیله نفى مى کند; اعم از شرک در ذات و صفات و افعال، شرک در عبادت و غیر آن و اگر توحیدى خالص از انواع شرک باشد تمام روح و جان انسان را روشن مى کند و از او وجودى ملکوتى و به تمام معنا روحانى مى سازد.

حضرت در دومین تأکیدى که بر عدم تضییع سنّت پیغمبر دارد، عمل به تمامى آن را لازم مى شمرد به عکس کسانى که در آن زمان و هر زمان اهل تبعیض اند و در واقع خود را فریب مى دهند، نمى خواهند به سراغ جهاد واجب و امر به معروف و نهى از منکر برود، به نماز شب و نوافل روى مى آورند، حاضر نیستند از محرمات چشم بپوشد و فقط به عزادارى شهیدان بسنده مى کنند.

جالب توجّه اینکه امام(علیه السلام) این دو اصل اساسى را گاه به ستون هاى خیمه تشبیه کرده و گاه به دو چراغ نورانى; خیمه هاى کوچک معمولا یک ستون دارد ولى خیمه هاى بزرگ و تشکیلاتى داراى دو ستون و معمولا در کنار هر ستونى چراغى آویزان است و یا به گفته بعضى نور از آن ستون ها برمى خیزد. به هر حال خیمه دین بدون این دو اصل برپا نمى شود و فضاى آن بدون این چراغ ها ظلمانى و کاملاً تاریک است.

اما جمله «خَلاَکُمْ ذَمٌّ» همان گونه که در شرح خطبه ۱۴۹ در جلد پنجم نوشته ایم، در میان اعراب به صورت ضرب المثل در آمده و مفهومش این است که ملامت و نکوهش و مذمتى بر شما نیست، چرا که وظیفه خود را انجام داده اید; یعنى شما آنچه را که گفتم انجام دهید دیگر هیچ مشکلى ندارید; اما اینکه نخستین کسى که این جمله را به کار برد چه کسى بود، شرح آن را در همان جلد نوشته ایم.

سپس امام(علیه السلام) در بخش دوم این خطبه در عباراتى بسیار کوتاه و پر معنا، زندگى خود را درس عبرت بزرگى دانسته و براى یارانش بیان مى کند و مى گوید: «من دیروز یار و همنشین شما بودم و امروز (که در بستر شهادت افتاده ام) عبرتى براى شما هستم و فردا از شما جدا خواهم شد (و دنیا را وداع مى گویم)»; (أَنَا بِالاَْمْسِ صَاحِبُکُمْ، وَالْیَوْمَ عِبْرَهٌ لَکُمْ، وَ غَداً مُفَارِقُکُمْ).

یعنى من که فاتح خیبر و احزاب و بدرم و دیروز به صورت انسانى نیرومند در میان شما بودم، با گذشت یک روز دگرگون شدم و اکنون با فرق شکافته از بیداد ابن ملجم در بستر شهادت هستم و همین فرق شکافته من به شما درس بىوفایى دنیا مى دهد و فردا که جاى خالى مرا ببینید، احساس مى کنید که دنیا تا چه اندازه بى اعتبار است; به همین سادگى مردى شجاع و قهرمانى بى بدیل از دنیا چشم مى پوشد و در برابر حوادث تسلیم مى گردد.

در تاریخ بشر، شبیه این حادثه کم نیست که افراد یا گروه ها و کشورهاى نیرومندى با گذشت زمان کوتاهى به کلى دگرگون شدند و از نسیمى دفتر ایام براى آنها به هم خورد و به گفته شاعر:

شبانگه به دل قصد تاراج داشت *** سحرگه نه تن سر، نه سر تاج داشت

به یک گردش چرخ نیلوفرى *** نه نادر به جا ماند و نى نادرى

آرى نادرشاه در اوج عظمت در حالى که قصد حمله به بعضى از کشورها را داشت، شب در بستر خوابیده بود، آشپز او که از عصبانیّت نادر نسبت به بعضى از مواد غذایى ترسیده بود با کارد سر او را برید و صبحگاهان همه چیز تمام شد.

از همه روشن تر، سرگذشت اقوام پیشین است که به طور مکرّر در قرآن مجید آمده است. فرعون ها، نمرودها و قوم عاد و ثمود که در عین عظمت و قدرت با مشیت و اراده الهى در چند لحظه به علت اعمالشان مورد غضب الهى قرار گرفتند یا در میان امواج دفن شدند، یا صیحه آسمانى و یا زلزله اى ویران گر آنها را در هم کوبید.

این مسأله منحصر به بدان عالم نیست، نیکان و بدان همه مشمول بى اعتبارى دنیا هستند.

آن گاه امام(علیه السلام) در سومین بخش در ارتباط با قاتل خود سخن مى گوید و با پیامى کریمانه و بسیار محبّت آمیز به فرزندان و یاران خود درباره او توصیه مى کند و مى فرماید: «اگر زنده بمانم، ولىّ خون خویشم (و مى توانم قصاص یا عفو کنم) و اگر از دنیا چشم بپوشم فنا (در دنیا) میعاد و قرارگاه من است و اگر عفو کنم، عفو براى من موجب قرب به خدا و براى شما (در صورتى که از میان شما بروم) حسنه و نیکى در نزد خداست; بنابراین عفو کنید. آیا دوست ندارید خدا شما را بیامرزد»; (إِنْ أَبْقَ فَأَنَا وَلِیُّ دَمِی، وَإِنْ أَفْنَ فَالْفَنَاءُ مِیعَادِی، وَإِنْ أَعْفُ فَالْعَفْوُ لِی قُرْبَهٌ، وَهُوَ لَکُمْ حَسَنَهٌ، فَاعْفُوا (أَلا تُحِبُّونَ أَنْ یَغْفِرَ اللهُ لَکُمْ)(۲)).

آنچه امام(علیه السلام) در جمله اخیر فرمود، برگرفته از آیه شریفه سوره نور است که ذیل آیات «اِفک» آمده است، هنگامى که گروهى از منافقان به همسر پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) تهمت زدند و قرآن مجید او را به کلى تبرئه کرد و از تهمت ها مبرّا نمود. بعضى از ثروتمندان اصحاب قسم یاد کردند که بعد از این حادثه از کمک مادى به افرادى که دامن به این شایعه دروغین زده بودند خوددارى کنند آیه شریفه نازل و به آنها دستور گذشت داد و در ذیل آن فرمود: «آیا دوست ندارید خداوند شما را بیامرزد» یعنى همان گونه که انتظار عفو الهى دارید دیگران هم انتظار عفو از شما را در برابر کارهاى خلافى که انجام داده اند دارند.

به یقین قصاص در اسلام اصلى است که به گفته قرآن، حیات جامعه در گروى آن است; ولى در عین حال ترک قصاص و عفو کردن درباره کسانى که شایسته عفوند، فضیلتى است بسیار بزرگ و مقامى است والا.

سرانجام در چهارمین و آخرین بخش از این وصیّت، موضع خود را در برابر مرگ و شهادت بیان مى کند; همان چیزى که در موارد دیگرى از نهج البلاغه نیز منعکس است و آن اینکه من نه تنها از مرگ نمى ترسم، بلکه عاشق بى قرار مرگى هستم که در راه خدا و براى خدا باشد. مى فرماید: «به خدا سوگند چیزى از نشانه هاى مرگ به طور ناگهانى به من روى نیاورده که من از آن ناخشنود باشم و طلایه اى از آن آشکار نشده که من آن را زشت بشمارم من نسبت به مرگ همچون کسى هستم که شب هنگام در جستجوى آب باشد و ناگهان در میان تاریکى ها به آن برسد و یا همچون کسى که گمشده (بسیار نفیس) خود را ناگهان پیدا کند (چرا که من به این واقعیّت معتقدم) که آنچه نزد خداست (در سراى دیگر) براى نیکان بهتر است»; (وَاللهِ مَا فَجَأَنِی مِنَ الْمَوْتِ وَارِدٌ کَرِهْتُهُ، وَلاَ طَالِعٌ أَنْکَرْتُهُ، وَمَا کُنْتُ إِلاَّ کَقَارِب وَرَدَ، وَطَالِب وَجَدَ; (وَما عِنْدَ اللهِ خَیْرٌ لِلاَْبْرارِ)).

جمله اخیر برگرفته از آیه شریفه ۱۹۸ سوره آل عمران است. در آغاز آیه، از پاداش پرهیزکاران سخن مى گوید و سرانجام با جمله مزبور آیه را پایان مى دهد.

آنچه در بخش اخیر این وصیّت نامه آمده همان است که امیر مؤمنان على(علیه السلام) بارها در نهج البلاغه و غیر آن بیان فرموده. امام(علیه السلام) که جاى خود دارد، مؤمنان عادى هم هرگز از مرگ نمى ترسند مخصوصاً اگر مرگ آمیخته با شهادت در راه خدا باشد. کسانى از مرگ مى ترسند که یا ایمان به زندگى پس از مرگ ندارند و مرگ را فنا و نابودى همه چیز مى پندارند و از آن وحشت مى کنند یا اینکه ایمان به زندگى پس از مرگ دارند ولى پرونده اعمالشان به گونه اى سیاه و تاریک است که مى دانند مرگ براى آنان آغاز ناراحتى و عذاب است; اما آنها که هم ایمان به آخرت دارند و هم پرونده اعمالشان پاک و نورانى است، دلیلى ندارد که از مرگ بترسند، بلکه به بیان امام(علیه السلام) در خطبه ۵ نهج البلاغه علاقه آنها به مرگ از علاقه طفل شیرخوار به پستان مادر هم بیشتر است (وَاللهِ لاَبْنُ أبى طالب آنَس بِالْمَوْتِ مِنَ الطِّفْلِ بِثَدْىِ أُمِّهِ).

بى جهت نیست که طبق روایت مشهور هنگامى که عبد الرحمن ملجم مرادى فرق نازنین امام(علیه السلام) را در محراب عبادت شکافت، امام(علیه السلام) فرمود: «فُزْتُ وَ رَبِّ الْکَعْبَه; به پروردگار کعبه رستگار شدم».

با توجّه به اینکه «قارب» طبق آنچه در لسان العرب و بعضى از کتب آمده است به معناى کسى است که شبانه به دنبال آب مى رود و یا کسى که فاصله میان او و سرچشمه آب یک شب راه است، استفاده مى شود که جمله «کَقارِب وَرَدَ وَ طالِب وَجَدَ» اشاره به این است که من مرگ و شهادت را همچون تشنه کامى که زودتر از آنچه فکر مى کرد به سرچشمه آب رسید، به دست آوردم و گمشده خود را که سال ها در انتظارش بودم یافتم.

چقدر تفاوت است میان این سخن و سخن زورمندان از خدا بى خبر که وقتى در چنگال مرگ گرفتار مى شوند، مى لرزند و فریاد مى کشند و ذلیلانه تقاضاى بازگشت به دنیا مى کنند.

مرحوم سیّد رضى در پایان این نامه مى گوید: «قالَ السَّیِّدُ الشَّریفُ رَحْمَهُ اللهِ عَلَیْهِ: أقولُ: وَقَدْ مَضى بَعْضُ هذا الْکَلامُ فیما تَقَدَّمَ مِنَ الْخُطَبِ، إلاّ أنَّ فیهِ هاهُنا زِیادَهٌ أَوْجَبَتْ تَکْریرُهُ; بخشى از این سخن در گذشته در ضمن خطبه هاى پیشین (خطبه ۱۴۹)  گذشت ولى به جهت اضافه اى که در اینجا بود آن را تکرار نمودیم».

*****

نکته ها:

  1. قصاص یا عفو؟

همان گونه که در بالا اشاره شد حکم قصاص در اسلام براى حفظ جامعه انسانى از شر اشرار تشریع شده است و همان گونه که قرآن کریم مى فرماید: (وَلَکُمْ فِی الْقِصاصِ حَیاهٌ یا أُولِى الاَْلْبابِ)(۳) و آنها که در زمان ما با حکم قصاص مخالفت مى کنند، در واقع ترحم بر پلنگ تیزدندان دارند و به بى گناهان جامعه که گرفتار این گرگ صفتان مى شوند، اهمّیّتى نمى دهند. همواره افراد شرورى پیدا مى شوند که اگر احساس امنیت از قصاص کنند، کسى نمى تواند جلودار آنها باشد. یکى از عوامل افزایش قتل نفس در بعضى از جوامع همان الغاى حکم حکیمانه قصاص است.

ولى اسلام براى اینکه جلو خشونت ها را تا حد ممکن بگیرد و کسانى را که بر اثر هیجان هاى آنى یا فریب خوردن، دست به قتل نفس زده اند از نظر دور ندارد، در کنار حکم قصاص، حکم عفو را قرار داده است و اولیاى خدا همواره این گزینه را انتخاب مى کردند و به همین دلیل امام(علیه السلام) در وصیّت بالا فرزندان و یاران نزدیک خود را توصیه به عفو قاتل مى کند آن هم قاتلى همچون ابن ملجم.

در اینجا این سؤال پیش مى آید که با این توصیه امام(علیه السلام) چرا فرزندان گرامى آن حضرت قصاص را ترجیح دادند؟ پاسخ این سؤال با توجّه به یک نکته روشن مى شود و آن اینکه احساسات مردم در برابر این جنایت به قدرى شدید بود که عفو ابن ملجم سبب ناآرامى جامعه آن روز مى شد و عاشقان امام(علیه السلام) قدرت تحمل چنین عفوى را نداشتند. به علاوه اگر ابن ملجم را زندانى مى کردند، جمعیّت به زندان هجوم مى بردند و اگر آزادش مى گذاشتند او را قطعه قطعه مى کردند، پس بهتر این بود که با قصاص آرامش به جامعه باز گردد.

  1. معناى «لا تُضَیِّعُوا سُنَّتَهُ»:

اساس اسلام همان است که امام(علیه السلام) در این وصیّت نامه پر نور و پر محتوا بیان فرمود: توحید و حفظ سنّت پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله). توحید در همه ابعاد، به ویژه توحید در عبودیّت و افعال و خدا را سرچشمه تمام خیرات و برکات دانستن و تنها دست به دامان کبریایى او دراز کردن; خداوندى که شفاعت شفیعان نیز به اذن او انجام مى گیرد و روزى همه بندگان به دست اوست. مرگ و حیات از ناحیه او و عزت و ذلت به فرمان اوست.

حفظ سنّت پیغمبر(صلى الله علیه وآله) به آن است که نه تنها در سخن، بلکه در عمل پیاده شود. با نهایت تأسف گروهى تنها به نام اسلام قناعت کرده و سنّت پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) را به کلى فراموش کرده اند .

گروه دیگرى با انواع تفسیر به رأى ها و توجیه ها و به اصطلاح قرائت هاى جدید و نو آنچه را مى خواستند بر سنّت تحمیل کرده و هواى نفس خود را جانشین سنّت کرده اند تا آنجا که امام(علیه السلام) در وصیّت دیگرى که در همان بستر شهادت فرموده است مى گوید: نکند دور افتادگان از قرآن به قرآن عمل کنند و شما تربیت شدگان در سایه قرآن آن را به فراموشى سپارید. دیگران امانت و صداقت از خود نشان دهند و شما خیانت و کذب. دیگران در دنیاى خود متّحد باشند و شما در دین خود مختلف و پراکنده; «وَاللهَ اللهَ فِی الْقُرْآنِ، لاَ یَسْبِقُکُمْ بِالْعَمَلِ بِهِ غَیْرُکُمْ».(۴)

از این بیم داریم، آن روز که «لا یَبْقى مِنَ الاِْسْلامِ إلاّ إسْمُهُ وَلا یَبْقى مِنَ الْقُرآنِ إلاّ رَسْمُهُ» نزدیک باشد.

*****

پی نوشت:

۱ . سند کلام: این وصیّت را مرحوم کلینى در کتاب کافى با تفاوت هایى ذکر کرده و مى گوید: هنگامى که امیر مؤمنان على(علیه السلام)ضربت خورد، گروهى از عیادت کنندگان اطراف بستر او را گرفته بودند. کسى عرض کرد: اى امیر مؤمنان، وصیتى فرما: امام(علیه السلام) فرمود: متکایى براى من بیاورید تا بر آن تکیه کنم سپس بیان نسبتاً مشهورى فرمود که آنچه مرحوم سیّد رضى آورده است بخشى از آن است. بخشى از این کلام را مسعودى در مروج الذهب و نیز در کتاب اثبات الوصیه و ابن عساکر در تاریخ خود در حوادث مربوط به شهادت آن حضرت آورده است.

۲ . نور، آیه ۲۲ .

۳ . بقره، آیه ۱۷۹٫

۴ . نهج البلاغه، نامه ۴۷٫

وصیت امیرالمؤمنین در اموال شخصى

اشاره:

علی بن ابی‌طالب مشهور به امام علی(علیه السلام) و امیرالمؤمنین (۱۳ رجب سال ۲۳ قبل از هجرت – ۲۱ رمضان سال ۴۰ق)، امام اول همهٔ مذاهب شیعه، صحابی، راوی، کاتب وحی و چهارمین خلیفه از خلفای راشدین نزد اهل سنت است. وی پسرعمو و داماد پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله)، همسر حضرت فاطمه(س)، پدر و جدِّ یازده امام شیعه است. پدر او ابوطالب و مادرش فاطمه بنت اسد بوده است. به گفته مورخان شیعه و بسیاری از علمای اهل سنت، در کعبه زاده شد و نخستین مردی بود که به پیامبراسلام(صلی الله علیه و آله) ایمان آورد. از نظر شیعه، علی(علیه السلام) به فرمان خدا و تصریح پیامبر(صلی الله علیه و آله)، جانشین بلافصل رسول خدا(صلی الله علیه و آله) است.

و من وصیه له (علیه السلام) بما یعمل فی أمواله کتبَها بعد مُنصرفه من صفین:

هَذَا مَا أَمَرَ بِهِ عَبْدُ اللَّهِ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ أَمِیرُالْمُؤْمِنِینَ فِی مَالِهِ ابْتِغَاءَ وَجْهِ اللَّهِ لِیُولِجَهُ بِهِ الْجَنَّهَ وَ یُعْطِیَهُ بِهِ الْأَمَنَهَ.

مِنْهَا: فَإِنَّهُ یَقُومُ بِذَلِکَ الْحَسَنُ بْنُ عَلِیٍّ یَأْکُلُ مِنْهُ بِالْمَعْرُوفِ وَ یُنْفِقُ مِنْهُ بِالْمَعْرُوفِ، فَإِنْ حَدَثَ بِحَسَنٍ حَدَثٌ وَ حُسَیْنٌ حَیٌّ قَامَ بِالْأَمْرِ بَعْدَهُ وَ أَصْدَرَهُ مَصْدَرَهُ، وَ إِنَّ لِابْنَیْ فَاطِمَهَ مِنْ صَدَقَهِ عَلِیٍّ مِثْلَ الَّذِی لِبَنِی عَلِیٍّ وَ إِنِّی إِنَّمَا جَعَلْتُ الْقِیَامَ بِذَلِکَ إِلَى ابْنَیْ فَاطِمَهَ ابْتِغَاءَ وَجْهِ اللَّهِ وَ قُرْبَهً إِلَى رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله) وَ تَکْرِیماً لِحُرْمَتِهِ وَ تَشْرِیفاً لِوُصْلَتِهِ. وَ یَشْتَرِطُ عَلَى الَّذِی یَجْعَلُهُ إِلَیْهِ أَنْ یَتْرُکَ الْمَالَ عَلَى أُصُولِهِ وَ یُنْفِقَ مِنْ ثَمَرِهِ حَیْثُ أُمِرَ بِهِ وَ هُدِیَ لَهُ وَ أَلَّا یَبِیعَ مِنْ أَوْلَادِ نَخِیلِ هَذِهِ الْقُرَى وَدِیَّهً حَتَّى تُشْکِلَ أَرْضُهَا غِرَاساً. وَ مَنْ کَانَ مِنْ إِمَائِی اللَّاتِی أَطُوفُ عَلَیْهِنَّ لَهَا وَلَدٌ أَوْ هِیَ حَامِلٌ فَتُمْسَکُ عَلَى وَلَدِهَا وَ هِیَ مِنْ حَظِّهِ فَإِنْ مَاتَ وَلَدُهَا وَ هِیَ حَیَّهٌ فَهِیَ عَتِیقَهٌ قَدْ أَفْرَجَ عَنْهَا الرِّقُّ وَ حَرَّرَهَا الْعِتْقُ.

[قال الشریف قوله (علیه السلام) فی هذه الوصیه «و ألا یبیع من نخلها ودیه» الودیه الفسیله و جمعها ودی. و قوله (علیه السلام) حتى تشکل أرضها غراسا هو من أفصح الکلام و المراد به أن الأرض یکثر فیها غراس النخل حتى یراها الناظر على غیر تلک الصفه التی عرفها بها فیشکل علیه أمرها و یحسبها غیرها].

واژه شناسی:

یُولِجُهُ: او را داخل میکند.

الَامَنَه: امنیت.

الْحَدَثَ: حادثه، مقصود مرگ است.

اصْدَرَهُ: بجریان انداخت، ادامه داد.

الْوُصْلَه: در اینجا به معناى قرابت و خویشاوندى است.

انْ یَتْرُکَ الْمَالَ عَلَى اصُولِه: وا نهادن و حفظ کردن اصل مال، یعنى نه چیزى از آن را بفروشد و نه نهالى از آن را قطع کند.

الْوَدِیَّه: یک نهال کوچک خرما.

أطُوفُ عَلَیْهِنَّ: کنایه از آمیزش با آنها است.

إبتِغاء: جستجو کردن

وَجه الله: رضایت خدا

یُولِجُ: داخل میکند

وَدِیَّه: نهال درخت

عَتیقَه: آزاد شده

أفرَجَ: گشوده شده است

حَرَّرَ: آزاد نموده است

ترجمه

(پس از بازگشت از جنگ صفّین این وصیّت نامه اقتصادى را در ۲۰ جمادى الاوّل سال ۳۷ هجرى نوشت).

  1. وصیّت اقتصادى نسبت به اموال شخصى:

این دستورى است که بنده خدا على بن ابى طالب، امیر مؤمنان نسبت به اموال شخصى خود، براى خشنودى خدا، داده است، تا خداوند با آن به بهشتش در آورد، و آسوده اش گرداند.

[قسمتى از این نامه است] همانا سرپرستى این اموال بر عهده فرزندم حسن بن على است، آنگونه که رواست از آن مصرف نماید، و از آن انفاق کند، اگر براى حسن حادثه اى رخ داد و حسین زنده بود، سرپرستى آن را پس از برادرش بر عهده گیرد، و کار او را تداوم بخشد.

پسران فاطمه از این اموال به همان مقدار سهم دارند که دیگر پسران على خواهند داشت، من سرپرستى اموالم را به پسران فاطمه واگذاردم، تا خشنودى خدا، و نزدیک شدن به رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله و سلّم و بزرگ داشت حرمت او، و احترام پیوند خویشاوندى پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم را فراهم آورم.

  1. ضرورت حفظ اموال:

و با کسى که این اموال در دست اوست شرط مى کنم که اصل مال را حفظ کرده تنها از میوه و درآمدش بخورند و انفاق کنند، و هرگز نهال هاى درخت خرما را نفروشند، تا همه این سرزمین یک پارچه به گونه اى زیر درختان خرما قرار گیرد که راه یافتن در آن دشوار باشد.

و زنان غیر عقدى من که با آنها بودم و صاحب فرزند یا حامله مى باشند،(۱) پس از تولّد فرزند، فرزند خود را برگیرد که بهره او باشد، و اگر فرزندش بمیرد، مادر آزاد است، و کنیز بودن از او برداشته شده، و آزادى خویش را باز یابد.

(«ودّیه» بمعنى نهال خرما، و جمع آن «ودىّ» بر وزن «علىّ» مى باشد، و جمله امام نسبت به درختان «حتّى تشکل ارضها غراسا» از فصیح ترین سخنان است یعنى زمین پر درخت شود که چیزى جز درختان به چشم نیایند).

______________________________

(۱). اشاره به تفکّر: پولى گامى ‏POLYGAMY (چند همسرى) وقتى بر أثر ناهماهنگى نسل در یک جامعه، تعداد زنان بیشتر باشند یا به علّت جنگهاى فراوان، زنان فراوانى بدون شوهر بمانند، تنها راه فساد زدائى و کنترل مفاسد جامعه، تعدّد زوجات (پولى‏ گامى) است که تفکّر مونوگامى ‏MONOGAMY (تک همسرى) ردّ و نقد مى ‏شود.

و از وصیت آن حضرت است که با مال او چه کنند آن را پس از بازگشت از صفّین نوشت:

این چیزى است که بنده خدا، على پسر ابو طالب، دستور مى دهد در باره مال خود، و بدان خشنودى خدا را مى خواهد تا وى را به بهشت در آرد و آسوده اش دارد.

از آن وصیت است:

حسن بن على نگهدارى مال مرا عهده دار شود. خود از آن مصرف نماید و به دیگرى ببخشد آن سان که روا بود و شاید. اگر براى حسن حادثه اى پدید آید و حسین زنده باشد، او بدین کار بپردازد، وصیّت را انجام دهد چنانکه باید.

دو پسر فاطمه -حسن و حسین- را از صدقه على همان است که از آن دیگر پسران است. من انجام این کار را به عهده پسران فاطمه مى گذارم تا خشنودى خدا را به دست آرم و به فرستاده او نزدیکى جویم و پاس حرمت او و خویشاوندى او را بدارم.

و با کسى که این کار را بدو واگذار کرده، شرط مى کند که اصل مال را به حال خود نهد و از میوه آن انفاق کند چنانکه بدو فرمان داده اند و راه را نشان داده، و این که نهالهاى تازه خرما بنان این ده ها را نفروشد تا بسیار شود و شناختن آن بر کسى که نخست بارش دیده دشوار.

و هر یک از کنیزانم را که با او بوده ام، اگر فرزندى بود یا باردار باشد، کنیز را به فرزند دهند، و بهره او را حساب کنند. اگر فرزندش بمیرد و کنیز زنده باشد، آزاد است. کنیز بودن از او برداشته و او آزادى خویش را داشته.

[فرموده امام در این وصیت که از خرما بنان، «ودیّه» را نفروشند، «ودیّه» خرما بن است، جمع آن ودىّ، و فرموده او «حتّى تشکل أرضها غراسا.» از فصیحترین سخنان است و مقصود آن است که خرما بن در زمین بسیار شود تا کسى که زمین را از این پیش دیده، آن را نشناسد و شناخت آن بر وى دشوار گردد، و پندارد که زمین دیگر است.]

از وصیّتهاى آن حضرت علیه السّلام است که چگونه در دارائیهایش رفتار شود و آنرا پس از بازگشت از (جنگ) صفّین نوشته:

قسمت اول نامه:

(۱) این است آنچه را که بنده خدا علىّ ابن ابى طالب پیشواى مؤمنین در باره دارائى خود بآن فرمان داده براى بدست آوردن رضاء و خوشنودى خدا که بسبب آن مرا ببهشت داخل نماید، و بر اثر آن آسودگى (آخرت) را بمن عطاء فرماید.

قسمت دوم از آن وصیّت است:

(۲) و (پس از من) حسن ابن علىّ سفارش مرا انجام مى دهد (وصىّ من است) از مال و دارائیم بطور شایسته (طبق دستور شرع در نیازمندیهاى خود) صرف میکند، و به مستحقّین و سزاواران مى بخشد، و اگر براى حسن پیشآمدى نمود (از دنیا رفت) و حسین زنده است وصىّ من بعد از حسن او است، و سفارشم را مانند او انجام مى دهد.

(۳) و براى دو پسر فاطمه (حسن و حسین علیهما السّلام) از بخشش علىّ (علیه السّلام) آن مى باشد که براى سائر پسران علیه است (از دارائى من بهمان مقدار که به دیگر برادران مى دهند بردارند) و اینکه تصدّى این کار را بدو پسر فاطمه دادم براى بدست آوردن خوشنودى خدا و تقرّب به پیغمبر اکرم و پاس احترام او و شرافت خویشاوندى با آن حضرت است.

(۴) و (امام علیه السّلام) شرط میکند با آنکه تصدّى این مال را باو داده (حسن علیه السّلام) اینکه این مال را بهمان طورى که هست باقى بگذارد (نفروشد) و میوه آنرا در آنچه بآن مأمور گشته و راه نموده شده است صرف نماید، و شرط میکند که نهالى از زاده هاى درخت خرماى این دهها را نفروشد تا اینکه از جهت روییدن نخلها زمین آن دهها مشتبه شود (انبوهى درخت بیننده را به گمان اندازد که این زمین غیر از زمینى است که پیشتر دیده).

(۵) و هر یک از کنیزانم را که با آنها همبستر بودم و فرزندى آورده یا بار دار باشد آن کنیز به فرزندش واگذار میشود و از جمله نصیب و بهره او است (أمّ ولد یعنى کنیز فرزند دار به بهاى وقت به فرزندش واگذار میشود، و چون کنیز به فرزندش واگذار شده آزاد مى گردد) و اگر فرزند آن کنیز بمیرد و خود او زنده باشد (نیز) آزاد است (و فروش او جائز نیست، زیرا) کنیزى از او برداشته شده، و آزادى (انتقال به فرزند) او را آزاد نموده است.

(سیّد رضىّ «رحمه اللّه» فرماید:) فرمایش آن حضرت علیه السّلام در این وصیّت: «أن لا یبیع من نخلها ودیّه» یعنى شرط میکند که نهالى از درختهاى کوچک آن ده را نفروشد. ودیّه بمعنى فسیله (نهال خرما) است، و جمع آن ودىّ مى باشد، و فرمایش آن حضرت علیه السّلام: «حتّى تشکل أرضها غراسا» یعنى تا اینکه از جهت روییدن نخلها زمین آن دهها مشتبه شود، این فرمایش از فصیحترین کلام و نیکوترین گفتار است، و مراد آنست که در آن دهها روییدن درخت خرما بسیار شود تا اینکه بیننده آنها را غیر آنچه که شناخته بود ببیند، و امر بر او اشتباه شود، و (از بسیارى درخت) پندارد که این زمین غیر آن زمین است (که پیشتر دیده بود).

این دستورى است که بنده خدا على بن ابى طالب امیر مؤمنان در مورد اموالش (موقوفاتش) صادر کرده و هدفش جلب خشنودى خداوند است تا از این طریق او را وارد بهشت کند و امنیت و آرامش سراى دیگر را به او عطا فرماید. سرپرستى این موقوفه بر عهده حسن بن على است که به طور شایسته (دور از اسراف و تبذیر) از درآمد آن مصرف کند و بخش دیگرى از آن را (در راه خدا) انفاق نماید و اگر براى «حسن» حادثه اى رخ دهد، و (برادرش) حسین زنده باشد سرپرستى آن را بعد از وى به عهده مى گیرد و همان کارى را که حسن انجام مى داد، برادرش انجام مى دهد. پسران فاطمه همان مقدار از این موقوفه سهم دارند که پسران على (از غیر فاطمه(علیها السلام)) سهم دارند و من سرپرستى آن را به پسران فاطمه واگذاردم فقط براى خدا و به جهت تقرب به رسول الله(صلى الله علیه وآله) و تکریم احترام او و گرامى داشت پیوند خویشاوندیش.

(بنده خدا على بن ابى طالب) با کسى که این اموال در دست اوست شرط مى کند که اصل این اموال را حفظ کند و تنها از میوه و درآمدش در راهى که به او دستور داده شده و راهنمایى گردیده انفاق نماید و (شرط نمود که) چیزى از اولاد نخل هاى این آبادى ها را نفروشد تا همه این سرزمین زیر پوشش نخل قرار گیرد (و یک پارچه آباد شود) و هر کدام از کنیزانم که با آنها آمیزش داشته ام صاحب فرزند یا باردار است، از سهم ارث فرزندش آزاد مى شود و اگر فرزندش بمیرد و او زنده باشد، او نیز آزاد است و بند بردگى از گردنش برداشته شده و به آزاد شدگان ملحق مى شود.

شرح

از وصایا و سفارشهاى امام(علیه السلام) است که درباره اموال (و موقوفاتش) بعد از بازگشت از صفین مرقوم فرموده است.(۱)

وصیت نامه در یک نگاه:

قسمت عمده این وصیّت نامه همان گونه که از لحن آن پیداست در واقع وقف نامه است نه وصیّت نامه. تنها بخش کوچکى مربوط به وصیّت مى شود و حاصل آن بیان متولى وقف; یعنى فرزندان رشید امیر  مؤمنان(علیه السلام) امام حسن(علیه السلام) و بعد از او امام حسین(علیه السلام) و مصارف موقوفه و چگونگى تقسیم آن و نیز نحوه اداره نخلستان هاست. از مجموع این وصیّت نامه استفاده مى شود که امام نخلستان هاى متعدّدى در مناطق مختلف داشته که یا از سهمیه غنایم جنگى به دست آمده بود و یا با تلاش و کار و کوشش خود آن حضرت و همه آنها را وقف خاص و در مواردى وقف عام نمود تا استفاده آن فراگیر باشد.

تنها در بخش اخیر وصیّت نامه اشاره اى به کنیزان شده که چگونه راه آزادى به روى آنها گشوده شود.

در ضمن از کلام سیّد رضى در ذیل نامه استفاده مى شود که آنچه را مرحوم سیّد نسبت به آن اهتمام مىورزیده بخش هایى است که از نظر فصاحت و بلاغت برجستگى خاصى داشته است.

دستور حساب شده اى براى سرپرستى موقوفه:

همان گونه که قبلا نیز اشاره شد این وصیّت نامه عمدتا وقف نامه است و لذا ارکان وقف از جمله واقف، موقوف علیهم، متولى و… در آن یکى پس از دیگرى بازگو شده است.

نخست سخن از واقف و هدف اصلى او به میان آمده است، مى فرماید: «این دستورى است که بنده خدا على بن ابى طالب امیر مؤمنان در مورد اموالش (و موقوفاتش) صادر کرده و هدفش جلب خشنودى خداوند است تا از این طریق او را وارد بهشت کند و امنیت و آرامش سراى دیگر را به او عطا فرماید»; (هَذَا مَا أَمَرَ بِهِ عَبْدُاللهِ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِب أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ فِی مَالِهِ، ابْتِغَاءَ وَجْهِ اللهِ، لِیُولِجَهُ بِهِ الْجَنَّهَ، وَیُعْطِیَهُ بِهِ الاَْمَنَهَ).

از این عبارت به خوبى استفاده مى شود که یکى از شرایط وقف که قصد قربت است در این وقف نامه مورد توجّه قرار گرفته است و بلا فاصله بعد از ذکر نام واقف به آن اشاره شده است.

تعبیر امیرمؤمنین(علیه السلام) بعد از ذکر نام مبارک خود براى این است که نشان دهد این وقف نامه در ایام حکومتش تحریر یافته هرچند آن حضرت بعد از پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) همیشه به عنوان امیر مؤمنان ـ از سوى آگاهان ـ شناخته مى شد.

سپس امام(علیه السلام) در بخش دیگرى از این وصیّت نامه (وقف نامه) که مرحوم سیّد رضى آن را با تعبیر به «منها» جدا ساخته است چهار نکته را بیان مى کند: در بیان شخص متولى و حق التولیه و مصارف وقف و کسانى که بعد از وفات یا شهادت متولى اوّل، قائم مقام او مى شوند مى فرماید: «سرپرستى این موقوفه بر عهده حسن بن على است که به طور شایسته (دور از اسراف و تبذیر) از درآمد آن مصرف کند و بخش دیگرى از آن را (در راه خدا) انفاق نماید و اگر براى حسن حادثه اى رخ دهد، و (برادرش) حسین زنده باشد سرپرستى آن را بعد از وى به عهده مى گیرد و همان کارى را که حسن انجام مى داد، برادرش انجام مى دهد»; (مِنْهَا: فَإِنَّهُ یَقُومُ بِذَلِکَ الْحَسَنُ بْنُ عَلِیّ یَأْکُلُ مِنْهُ بِالْمَعْرُوفِ، وَیُنْفِقُ مِنْهُ بِالْمَعْرُوفِ، فَإِنْ حَدَثَ بِحَسَن حَدَثٌ وَحُسَیْنٌ حَیٌّ، قَامَ بِالاَْمْرِ بَعْدَهُ وَأَصْدَرَهُ مَصْدَرَهُ).

جمله «یَأْکُلُ مِنْهُ بِالْمَعْرُوفِ; از آن به طور شایسته مصرف مى کند» ممکن است اشاره به حق التولیه باشد و ممکن است اشاره به استفاده از موقوفه به عنوان موقوف علیهم; ولى احتمال اوّل با توجّه به جمله هایى که در آینده مى آید شایسته تر است.

از جمله «وَیُنْفِقُ مِنْهُ بِالْمَعْرُوفِ» به خوبى استفاده مى شود که این موقوفه هم جنبه وقف خاص داشته و هم وقف عام; بخشى از آن تعلق به فرزندان آن حضرت داشته و بخشى دیگر به همه نیازمندان و مؤمنان.

جمله «وَأَصْدَرَهُ مَصْدَرَهُ» اگر ضمیر «مصدره» به موقوفه برگردد، مفهومش این است که امام حسین(علیه السلام) نیز همان گونه که امام حسن(علیه السلام) درباره درآمد موقوفه عمل مى کرد، عمل کند و اگر ضمیر به امام حسن(علیه السلام) برگردد مفهومش این است که همان روش امام حسن(علیه السلام) را دنبال کند، گرچه نتیجه هر دو یکى است; ولى از نظر تفسیر عبارت، با هم متفاوتند و در هر حال احتمال اوّل قوى تر به نظر مى رسد.(۲)

آن گاه امام(علیه السلام) به سراغ شرح بیشترى براى موقوف علیهم مى رود و مى فرماید: «پسران فاطمه(علیها السلام) همان مقدار از این موقوفه سهم دارند که پسران على (از غیر فاطمه(علیها السلام)) سهم دارند»; (وَإِنَّ لاِبْنَیْ فَاطِمَهَ مِنْ صَدَقَهِ عَلِیّ مِثْلَ الَّذِی لِبَنِی عَلِیّ).

این جمله دو تفسیر دارد: نخست همان که در بالا اشاره شد که استفاده امام حسن و امام حسین(علیهما السلام) از حق التولیه، مانع استفاده آنها از درآمد آن موقوفه به عنوان موقوف علیهم نیست. آنها هم متولى هستند و هم در زمره موقوف علیهم.

تفسیر دوم اینکه امتیازى در استفاده از این موقوفه میان هیچ یک از فرزندان على(علیه السلام) نیست; چه آنها که از نسل فاطمه(علیها السلام) هستند و چه آنها که از همسران دیگر امیر مؤمنان(علیه السلام).

امام(علیه السلام) در این جمله نمى فرماید: «فرزندان من از نسل فاطمه» بلکه مى گوید فرزندان فاطمه(علیها السلام) و این براى نهایت احترام به مقام شامخ آن حضرت است.

امام(علیه السلام) در ادامه، به بیان این نکته مى پردازد که چرا تولیت را به فرزندان فاطمه(علیها السلام) سپرده است نه سایر فرزندانش; مى فرماید: «و من سرپرستى آن را به پسران فاطمه واگذاردم فقط براى خدا و به جهت تقرب به رسول الله(صلى الله علیه وآله) و تکریم احترام او و گرامى داشت پیوند خویشاوندیش»; (وَإِنِّی إِنَّمَا جَعَلْتُ الْقِیَامَ بِذَلِکَ إِلَى ابْنَیْ فَاطِمَهَ ابْتِغَاءَ وَجْهِ اللهِ، وَقُرْبَهً إِلَى رَسُولِ اللهِ(صلى الله علیه وآله)، وَتَکْرِیماً لِحُرْمَتِهِ، وَتَشْرِیفاً لِوُصْلَتِهِ).

در واقع امام(علیه السلام) چهار دلیل بر این انتخاب بیان فرموده که همه با هم مرتبط است: جلب خشنودى خدا، تقرب به رسول الله(صلى الله علیه وآله)، اکرام و احترام او و بزرگداشت پیوند خویشاوندیش.

به گفته ابن ابى الحدید هنگامى که کارها بعد از پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) به نزدیک ترین افراد شایسته او سپرده شود، پذیرش آن از سوى مردم بهتر خواهد بود، زیرا آنها بهتر از هرکس دیگر از آیین پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) باخبرند و بهتر از هرکس مى توانند آن را پاسدارى نمایند.

ابن ابى الحدید در شرح این سخن مى گوید: «در این تعبیر امام(علیه السلام) رمز و اشاره و انتقادى است به کسانى که امر (خلافت) را از اهل بیت رسول الله(علیهم السلام) برگرداندند. در حالى که مناسب تر و اولى این بود که ریاست را بعد از او به خاندان پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) براى تقرب به رسول الله(صلى الله علیه وآله) بسپارند و اجانب را در این کار مقدم ندارند، زیرا هیبت نبوّت و رسالت در صورتى که سلطان حاکم در خلق از بیت نبوّت بود بیشتر مى شد تا اینکه حکومت به دست کسانى باشد که از نسب صاحب دعوت دور باشند».(۳)

در اینجا ممکن است این سؤال مطرح شود که چرا امام(علیه السلام) متولیان بعد از امام حسن و امام حسین(علیهما السلام) را معین نفرموده است؟

پاسخ آن است که امام(علیه السلام) بیان فرموده و در روایاتى که تمام این وصیّت نامه در آن آمده است به طور مشروح دیده مى شود; ولى مرحوم سیّد رضى که برنامه گزینشى در نقل کلمات آن حضرت داشته آن قسمت را حذف کرده است. به طور خلاصه امام(علیه السلام) بعد از امام حسن و امام حسین(علیهما السلام) نخست تولیت را به سایر فرزندانش و اگر در میان آنان فرد مناسبى نبود به مردان دیگرى از آل ابى طالب که مورد قبول بوده باشند منتقل مى کند و در صورتى که در میان آنها هم فرد مورد قبولى براى این کار نبود به سراغ فردى از بنى هاشم مى رود.(۴)

در آخرین بخش از این وقف نامه، امام(علیه السلام) از چگونگى نگهدارى و رسیدگى به این موقوفات سخن مى گوید و دو دستور مهم در این زمینه صادر مى کند; نخست مى فرماید: «(بنده خدا على بن ابى طالب) با کسى که این اموال در دست اوست شرط مى کند که اصل این اموال را حفظ نماید و تنها از میوه و درآمدش در راهى که به او دستور داده شده و راهنمایى گردیده انفاق کند»; (وَیَشْتَرِطُ عَلَى الَّذِی یَجْعَلُهُ إِلَیْهِ أَنْ یَتْرُکَ الْمَالَ عَلَى أُصُولِهِ، وَیُنْفِقَ مِنْ ثَمَرِهِ حَیْثُ أُمِرَ بِهِ وَهُدِیَ لَهُ).

آنچه را امام(علیه السلام) در اینجا بیان فرموده قاعده اى کلّى در همه موقوفه هاست که باید اصل آن مال سالم بماند و تنها درآمدش در موارد وقف صرف شود. حتى این تعبیر گاه به هنگام اجراى صیغه عقد وقف، گفته مى شود که «أنْ لا یُباعَ وَلا یُوهَبَ» یا در تعریف وقف مى گویند: «اَلْوَقْفُ حَبْسُ الْعِینِ وَتَسْبیلُ الثَّمَرَهِ» ولى امام(علیه السلام) به عنوان تأکید آن را بیان فرموده مبادا کسانى از موقوف علیهم به این فکر باشند که بخشى از نخلستان را بفروشند و از ثمن آن استفاده کنند.

در دومین دستور مى فرماید: «و (شرط نمود که) چیزى از اولاد نخل هاى این آبادى ها را نفروشد تا همه این سرزمین زیر پوشش نخل قرار گیرد (و یک پارچه آباد شود)»; (وَأَلاَّ یَبِیعَ مِنْ أَوْلاَدِ نَخِیلِ هَذِهِ الْقُرَى وَدِیَّهً حَتَّى تُشْکِلَ أَرْضُهَا غِرَاساً).

«وَدِیّهَ» به معناى نهال کوچکى است که از کنار نخل بیرون مى آید و تدریجاً ریشه مى دواند و قوى تر مى شود تا زمانى که جدا کردن آن میسر باشد آن گاه آن را جدا کرده و در جاى مناسبى غرس مى کنند و تعبیر به «أَوْلاَدِ نَخِیلِ» به همین مناسبت است و این کار دو فایده دارد: نخست اینکه فضاهاى خالى نخلستان بدین وسیله پر مى شود و به گفته امام(علیه السلام) «تُشْکِلَ أَرْضُهَا غِرَاساً».

این جمله همان گونه که مرحوم سیّد رضى در پایان وصیّت نامه آن را توضیح داده مفهومش این است که آنقدر از نهال هاى جدید نخل استفاده شود و نخلستان پر درخت شود که براى بیننده تشخیص آن مشکل گردد که آیا این همان نخلستان سابق است.

به هر حال تأکید امام(علیه السلام) بر گسترش عمران و آبادى این موقوفات، قابل توجّه است به خصوص اینکه گفته مى شود اگر نهال هاى کنار نخل را به زودى قطع کنند و براى فروش آماده کنند گاهى به خود نخل آسیب مى رساند، بنابراین لازم است آن را تا زمان معینى حفظ کنند و بعد طبق دستور امام(علیه السلام) و مطابق مفاد وقف نامه آن را در همان نخلستان و در همان سرزمینى که پرورش یافته و از همه جا براى رشد و نمو آن مساعدتر است بنشانند.

این دستور نه تنها براى موقوفات امام(علیه السلام) که براى تمام موقوفات قابل توجّه است، هرچند متأسفانه متولیان سودجو گاه برعکس آن عمل کرده و نخلستان را در معرض آفات قرار مى دهند، چرا که اگر نخلستان پر نخل نباشد سرما و گرما زودتر به آن آسیب مى رساند ; اما هنگامى که تمام زمین نخلستان پر از نخل شود، آفات و آسیب هاى آن کمتر خواهد بود.

این سخن بدان معنا نیست که فاصله هاى معقول در میان درختان نادیده گرفته شود که آن هم سبب تضعیف باغ مى شود.

در ضمن به این نکته باید توجّه کرد که بچه هاى نخل ممکن است جزء منافع محسوب شوند و حرمت بیع وقف شامل آن نگردد; ولى با این حال امام(علیه السلام) مى فرماید تا زمانى که خود نخلستان آن را نیاز دارد به خارج از نخلستان نفروشند.

امام(علیه السلام) در پایان این وصیّت نامه و بعد از بیان مسائل مربوط به موقوفات به مسائل مربوط به همسران کنیز خود پرداخته و وضع آنها را روشن مى سازد، به گونه اى که بعد از او همه آزاد شوند; مى فرماید: «و هر کدام از کنیزانم که با آنها آمیزش داشته ام صاحب فرزند یا باردار است، از سهم ارث فرزندش آزاد مى شود و اگر فرزندش بمیرد و او زنده باشد، او نیز آزاد است و بند بردگى از گردنش برداشته شده و به آزاد شدگان ملحق مى شود»; (وَمَنْ کَانَ مِنْ إِمَائِی ـ اللاَّتِی أَطُوفُ عَلَیْهِنَّ(۵) ـ لَهَا وَلَدٌ أَوْ هِیَ حَامِلٌ، فَتُمْسَکُ عَلَى وَلَدِهَا وَهِیَ مِنْ حَظِّهِ، فَإِنْ مَاتَ وَلَدُهَا وَهِیَ حَیَّهٌ فَهِیَ عَتِیقَهٌ، قَدْ أَفْرَجَ عَنْهَا الرِّقُّ، وَحَرَّرَهَا الْعِتْقُ).

در آن زمان امام(علیه السلام) چندین کنیز که حکم همسران آن حضرت بودند در اختیار داشت و فرزندان متعدّدى از آنها متولد شدند و شاید هدف امام(علیه السلام) از تکثیر اولاد این بود که آل على و بنى هاشم فزونى یابند و خطراتى که از سوى دشمنان آنها را تهدید مى کرد سبب انقراض این نسل شریف نگردد.

به هر حال امام(علیه السلام) در این بخش از وصیّت نامه تکلیف کنیزانى را که فرزندى داشتند یا باردار بودند معین نموده و طبق قاعده فقهى معروف که مورد اتفاق همه فقهاست، این گونه کنیزان از سهم الارث فرزندشان آزاد مى شوند و یا به تعبیر دیگر جزء سهم الارث فرزند قرار مى گیرند و بلافاصله آزادى شامل حال آنها مى شود، زیرا هیچ کس نمى تواند مالک پدر و مادر خود شود.

ولى درباره کنیزانى که صاحب فرزند نبودند، در این عبارت حکمى ذکر نشده و در روایات دیگرى که از این وصیّت نامه در کتاب کافى و جز آن به گونه مشروح ترى آمده، تکلیف آنها نیز مشخص شده است که امام(علیه السلام) دستور آزادى همه آنها را داده اند و مرحوم سیّد رضى به علت تلخیص و گزینش، تنها به این بخش قناعت کرده است.

این نشان مى دهد که تا چه حد امام(علیه السلام) به آزادى بردگان و کنیزان اهمّیّت مى داده و در طول تاریخ زندگى پر برکتش نیز ـ طبق بعضى از روایات ـ هزار برده از دست رنج خود خرید و آزاد کرد (أَنَّهُ(علیه السلام) أَعْتَقَ أَلْفَ نَسَمَه مِنْ کَدِّ یَدِه).(۶)

مسأله برنامه تدریجى اسلام براى آزادى بردگان در اسلام، مسأله اى است بسیار دامنه دار که نشان مى دهد اسلام اصل را بر آزادى انسانها گذاشته حتى در جامعه اى که تار و پودش با بردگى پیوند داشت; ولى براى رسیدن به این هدف برنامه مفصل و دراز مدتى چیده بود، زیرا اعلام آزادى فورى همه آنها تنش هاى زیادى ایجاد مى کرد و حتى سبب بیچارگى و نابودى بسیارى از بردگان مى شد.(۷)

جمله «فَإِنْ مَاتَ وَلَدُهَا» اشاره به این نکته است که تصور نشود که اگر کنیزى باردار یا صاحب فرزند بود و فرزندش بعد از مرگ مولى از دنیا رفت، آن کنیز به حالت بردگى بازگشت مى کند; امام(علیه السلام) مى فرماید: بردگى از او برداشته شده و آزادى به سراغ او آمده است; یعنى دیگر او قابل بازگشت نیست».

* * *

مرحوم سیّد رضى در پایان این وصیّت نامه مى گوید: «قالَ الشَریفُ: قَوْلُهُ(علیه السلام) فی هذِهِ الْوَصِیَّهِ: «وألا یَبیعَ مِنْ نَخْلِها وَدِیَّه»، اَلْوَدِیَّهُ: اَلْفَسیلَهُ، وَجَمْعُها وَدیّ. وَقَوْلُهُ(علیه السلام): حتّى تُشْکِلَ أَرْضُها غِراساً» هُوَ مِنْ أَفْصَحِ الْکَلامِ، وَالْمُرادُ بِهِ أنَّ الاَْرْضَ یَکْثُرُ فیها غِراسُ النَّخْلِ حَتّى یَراها الناظِرُ عَلى غَیْرِ تِلْکَ الصِّفَهِ الَّتی عَرَفَها بِها فَیُشْکِلُ عَلَیْهِ أمْرُها وَیَحْسَبُها غَیْرُها». تعبیر امام(علیه السلام) به «وَدَّیِه» به معناى نهال نخل است که جمع آن «وَدى» (بر وزن على) است. جمله دیگر حضرت که مى فرماید: «حَتّى تُشْکِلَ أَرْضُها غِراساً» از فصیح ترین سخنان است و مفهوم آن این است که آنقدر درختان و نهال هاى خرما زیاد شود و صحنه نخلستان را بپوشاند به گونه اى که هرکس آن را قبلا دیده باشد تشخیص آن بر او مشکل شود و گمان کند به سرزمین دیگرى گام نهاده است».

*****

نکته ها:

  1. پاسخ به دو سؤال:

درباره این وصیّت نامه چند سؤال مطرح است:

  1. از تعبیر وصیّت نامه استفاده مى شود که امام(علیه السلام) اموال قابل ملاحظه اى داشته که آنها را در حیات خود وقف نموده است، با توجّه به زهد فوق العاده آن حضرت، این اموال از کجا بدست آمده بود؟

همان گونه که دربالا نیز به اشاره بیان کردیم، امام(علیه السلام) سه منبع درآمد داشت; یکى منبع سهم غنایم که عاید همه سربازان اسلام مى شد و گاه مبلغ قابل توجّهى را تشکیل مى داد. دوم خراج اراضى خراجیه که تعلق به عموم مسلمانان داشت، نه خصوص جنگ جویان و مقدار آن بعد از فتوحات اسلامى بسیار زیاد بود، سهمى از آن نیز به امام(علیه السلام) تقدیم مى شد. سوم اینکه امام(علیه السلام) سالیان دراز به غرس درختان و تربیت نخلستان پرداخت و باغ هاى متعدّدى ایجاد کرد سپس آنها را به صورت وقف خاص و عام در آورد. بخشى را براى فرزندان خود و آل ابى طالب و بنى هاشم و بخشى را به عنوان انفاق فى سبیل الله قرار داد و اگر مالى از آن حضرت به ارث باقى ماند، مقدار کمى بود.

در روایات نیز آمده است که براى پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) نیز اموال و باغاتى بود که خلفا به بهانه اینکه پیغمبران چیزى از خود به ارث نمى گذارند تمام آنها را جزء بیت المال کردند.

ابن عبد ربه در استیعاب مى گوید: «قُتِلَ عَلِىٌّ وَلا مالَ احْتَجَبَهُ وَلا دُنْیا أَصابَها; على(علیه السلام) به شهادت رسید در حالى که نه مالى اندوخته بود و نه مواهب دنیوى براى خود فراهم ساخته بود».(۸)

ابن ابى الحدید نیز از بعضى خرده گیران نقل مى کند که بر امیر  مؤمنان على(علیه السلام) خرده گرفته اند و گفته اند: ابو بکر از دنیا رفت و دینار و درهمى از خود به یادگار نگذاشت; ولى هنگامى که على(علیه السلام) چشم از دنیا پوشید، نخلستان هاى بسیارى از خود به یادگار گذاشت. سپس در پاسخ آن مى نویسد: همه مى دانند که على(علیه السلام) چشمه هاى متعدّدى با زحمت خود در شهر مدینه، یَنبُع و سُویَعه احداث کرد و به وسیله آن زمین هاى مواتى را آباد نمود. سپس همه آنها را از ملک خود خارج ساخت و وقف مسلمین کرد واز دنیا نرفت درحالى که چیزى از آنها در ملکش باشد. آن حضرت چیزى از مال، کم یا زیاد براى فرزندانش به ارث نگذاشت مگر چند غلام و کنیز (که دستور آزادى آنها را داده بود) و هفتصد درهم از سهم او از بیت المال که براى به دست آوردن خادمى براى خانواده اش ذخیره کرده بود.(۹)

  1. سؤال دیگر اینکه چگونه امام(علیه السلام) مى فرماید: حسن را متولى وقف ساختم و اگر حسن چشم از جهان بپوشد و حسین زنده باشد، او جانشین برادر خود خواهد شد. مگر امام(علیه السلام) از طریق علم غیب نمى دانست که شهادت امام حسین(علیهما السلام) سالها بعد از شهادت امام حسن(علیه السلام) خواهد بود؟

پاسخ این سؤال و سؤالات فراوان دیگرى از این قبیل یک جمله است و آن اینکه امامان در کارهاى عادى خود تکیه بر علم عادى داشتند که از مجارى معمولى حاصل مى شود، نه علم غیب; همان گونه که پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) نیز در مسائل مربوط به زندگى خود و یارانش تکیه بر علم حاصله از مجارى عادى داشت و از علم غیب جز در موارد استثنایى استفاده نمى فرمود.

  1. اهمّیّت وقف در اسلام:

اهتمام امیر  مؤمنان على(علیه السلام) به امر وقف و پیشگام بودن در این کار خیر به خوبى نشان مى دهد که این مسأله ارزش فوق العاده اى در اسلام دارد.

گرچه وقف را اسلام ابداع نکرد و قبل از اسلام نیز در مذاهب دیگر اوقاف بسیارى وجود داشت ولى اسلام اهمّیّت خاصى براى آن قائل شد و تحت عنوان صدقات جاریه بر آن تأکید کرد.

در حدیثى از رسول خدا(صلى الله علیه وآله) مى خوانیم که از کنار باغستانى عبور مى کرد، مردى را دید که مشغول غرس درختى است. پیامبر(صلى الله علیه وآله) به او فرمود: مى خواهى غرسى بهتر از این را به تو یادآورى کنم؟ سپس اذکار مهمى را به او تعلیم فرمود. آن مرد عرض کرد: اى رسول خدا من تو را گواه مى گیرم که تمام این باغ را بر فقهاى مسلمین از اهل صفه وقف کردم. در اینجا این آیات شریفه نازل شد: (فَأَمّا مَنْ أَعْطى وَاتَّقى * وَصَدَّقَ بِالْحُسْنى * فَسَنُیَسِّرُهُ لِلْیُسْرى(۱۰)).(۱۱) به این ترتیب، وقف به عنوان یک سنّت حسنه اسلامى مورد تأیید قرار گرفت.

در بعضى از روایات از جابر ابن عبدالله نقل شده که تمام صحابه که اموالى داشتند، وقفى از خود به یادگار گذاشتند.

در امالى شیخ طوسى از امام صادق(علیه السلام) نقل شده که فرمود: «خَیْرُ مَا یُخَلِّفُهُ الرَّجُلُ بَعْدَهُ ثَلاَثَهٌ: وَلَدٌ بَارٌّ یَسْتَغْفِرُ لَهُ وَسُنَّهُ خَیْر یُقْتَدَى بِهِ فِیهَا وَصَدَقَهٌ تَجْرِی مِنْ بَعْدِهِ; بهترین چیزى که انسان بعد از خود به یادگار مى گذارد سه چیز است: فرزند نیکوکارى که براى انسان استغفار کند و سنّت نیکى که مردم در آن به او اقتدا نمایند و صدقه اى که بعد از او جریان داشته باشد».(۱۲)

احادیث در این زمینه فراوان است و باید توجّه داشت که یکى از طرق پیشگیرى از تکاثر و ثروت اندوزى، گسترش دادن سنّت وقف است که اموال را از چنگ افراد معدودى بیرون مى آورد و منافع آن را در اختیار نیازمندان قرار مى دهد.

*****

پی نوشت:

۱ . سند وصیّت نامه: بر حسب آنچه در مصادر نهج البلاغه آمده این وصیّت را مرحوم کلینى پیش از شریف رضى در کتاب فروع کافى، ج ۷، ص ۴۹ از عبدالرحمن بن حجاج نقل کرده (ولى آنچه در کافى موجود است با آنچه در نهج البلاغه آمده تفاوت بسیار دارد) و شیخ طوسى(رحمه الله) بعد از شریف رضى در کتاب تهذیب آن را آورده است. (مصادر نهج البلاغه، ج ۳، ص ۲۵۴) از کتاب تمام نهج البلاغه چنین استفاده مى شود که وصیّت نامه، بسیار مفصل تر از آنچه سیّد رضى آورده است بوده و در واقع آنچه در نهج البلاغه آمده گوشه اى از آن وصیّت نامه است ولى گوشه اى گویا و پرمعنا. (براى آگاهى بیشتر به کتاب تمام نهج البلاغه، ص ۹۸۸ مراجعه شود).

۲ . عبارتى که در روایت کافى به جاى این روایت آمده، نشان مى دهد که تفسیر دوم مناسب تر است، زیرا در عبارت کافى چنین آمده: «وَإنْ حَدَثَ بِحَسَن حَدَثٌ وَ حُسَیْنٌ حَیٌّ … وَإِنَّ حُسَیْناً یَفْعَلُ فیهِ مِثْلَ الّذى أمَرتُ بِهِ حَسَناً» که مفهومش این است که امام حسین(علیه السلام) همان برنامه اى را در مورد موقوفه اجرا مى کند که امام حسن(علیه السلام) دستور اجراى آن را داشت (کافى، ج ۷، ص ۵۰).

۳ . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج ۱۵، ص ۱۴۹٫

۴ . براى اطلاع بیشتر به فروع کافى، ج ۷، ص ۵۰ مراجعه فرمایید.

۵ . تعبیر به «اطوف علیهن» تعبیر کنایى زیبایى است براى آمیزش جنسى، زیرا از طواف یک نوع گردش فهمیده مى شود که هنگامى که با «عَلى» همراه باشد همان گردش دورانى است به خصوص اینکه طبق گفته لسان العرب این تعبیر معمولا در حرکت شبانه به کار مى رود و اگر مربوط به روز باشد باید با قرینه اى همراه گردد.

۶ . بحارالانوار، ج ۴۱، ص ۳۲، روایت ۳٫

۷ . براى توضیح بیشتر به تفسیر نمونه، ج ۲۱، ص ۴۱۲-۴۲۳٫

۸ . استیعاب، ج ۳، ص ۱۱۲۶٫

۹ . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج ۱۵، ص ۱۴۶٫

۱۰ . اللیل، آیه ۵-۷ .

۱۱ . بحارالانوار، ج ۱۰۰، صحفه ۱۸۲، ح ۴٫

۱۲ . وسائل الشیعه، ج ۱۳، کتاب الوقوف و الصدقات، باب ۱، ح ۱۰

منبع: ahlolbait.ir/article/16482/

روایات وصایت حضرت على(علیه السلام) در منابع اهل سنت

 گرچه برخى جریان ها در طول تاریخ در صدد محو احادیث «وصایت» به انحاى مختلف بر آمده اند، ولى در عین حال از این گونه احادیث که دلالت صریح بر امامت و خلافت امیرالمؤمنین(علیه السلام) دارد به طور وفور در مصادر اهل سنت یافت مى شود. اینک به برخى از آن ها اشاره مى کنیم:

۱ ـ پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) بعد از نزول آیه شریفه ( وَأَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ الاَْقْرَبِینَ) و وقوع آن قصه معروف، خطاب به على بن ابى طالب(علیه السلام) در محضر جماعتى از قریش فرمود: «انّ هذا أخى و وصیّى و خلیفتى فیکم فاسمعوا له و اطیعوا»؛ همانا این ـ على(علیه السلام) ـ برادر من و وصىّ و خلیفه من در میان شما است، پس گوش به دستورات او داده و از او اطاعت کنید.(۱)

۲ ـ طبرانى به سند خود از سلمان نقل مى کند که گفت:

به رسول خدا(صلى الله علیه وآله) عرض کردم: براى هر پیامبرى وصىّ است، وصىّ شما کیست؟ پیامبر در جواب سؤال من ابتدا سکوت کرد. بعد از مدتى که مرا دید، فرمود: «اى سلمان!» من با سرعت خدمتش رسیدم و عرض کردم: لبّیک. فرمود: «آیا مى دانى که وصىّ موسى چه کسى بود؟» گفتم: یوشع بن نون. فرمود: «براى چه؟» عرض کردم: زیرا او اعلم مردم در آن زمان بود. پیامبر(صلى الله علیه وآله) فرمود: «همانا وصى و موضع سرّ من و بهترین کسى که بعد از خود مى گذارم که وعده مرا عملى کرده و دینم را نیز عملى خواهد ساخت، على بن ابى طالب است».(۲)

۳ ـ ابوایّوب انصارى مى گوید:

رسول خدا(صلى الله علیه وآله) به دختر خود فاطمه(علیه السلام) فرمود: «امّا علمت انّ الله عزّ و جلّ اطلع على اهل الارض فاختار منهم اباک فبعثه نبیاً، ثمّ اطلع الثانیه فاختار بعلک فاوحى الىّ فانکحته واتخذته وصیاً»؛ «آیا مى دانى که خداوند عزّوجلّ توجهى بر اهل زمین کرد و از میان آن ها مرا اختیار نموده و به رسالت مبعوث کرد. آن گاه توجه دیگرى بر زمین نمود، شوهرت را انتخاب کرد. سپس به من وحى فرستاد که او را به همسرى تو در آورم و وصى خود گردانم».(۳)

۴ ـ ابوسعید خدرى مى گوید:

رسول خدا(صلى الله علیه وآله) فرمود: «انّ وصیّى وموضع سرّى وخیر من اترک بعدى وینجز عدتى ویقضى دینى على بن ابى طالب»؛ «همانا وصى و موضع سرّ من و بهترین کسى که بعد از خود  مى گذارم که به وعده من عمل کرده و دین مرا اداء خواهد نمود، على بن ابى طالب است».(۴)

۵ ـ انس بن مالک مى گوید:

رسول خدا(صلى الله علیه وآله) وضو گرفت و دو رکعت نماز گزارد و خطاب به من فرمود: «اوّل من یدخل علیک من هذا الباب امام المتقین وسیّد المسلمین ویعسوب الدین وخاتم الوصیّین»؛ «اول کسى که از این درب بر تو وارد خواهد شد امام متّقین و سید مسلمین و رهبر دین و خاتم اوصیا است…».

انس مى گوید:

در این هنگام على(علیه السلام) وارد شد. پیامبر(صلى الله علیه وآله) فرمود: اى انس! چه کسى آمد؟ عرض کردم: على. پیامبر در حالى که خشنود بود به استقبال او رفته و حضرت را در بغل گرفت… .(۵)

۶ ـ بریده از پیامبر(صلى الله علیه وآله) نقل مى کند که فرمود: «لکلّ نبىّ وصىّ ووارث وانّ علیاً وصیّى ووارثى»؛ «براى هر پیامبرى وصىّ و وارث است و همانا على وصىّ و وارث من است».(۶)

۷ ـ ابن ابى الحدید از کتاب «الفردوس» و نیز از احمد بن حنبل نقل کرده که پیامبر(صلى الله علیه وآله)فرمود: «کنت انا وعلىّ نوراً بین یدى الله عزّ و جلّ قبل ان یخلق آدم باربعه عشر عاماً، فلمّا خلق آدم قسّم ذلک النور وجعله جزئین، فجزء انا وجزء علىّ. ثمّ انتقلنا حتى صرنا فی عبدالمطلب، فکان لى النبوه ولعلىّ الوصیه»؛ «من و على نورى بودیم نزد خداوند عزّوجلّ چهارده هزار سال قبل از آنکه آدم خلق شود. هنگامى که آدم را خلق کرد این نور را تقسیم کرده و دو جزء نمود، جزئى من و جزء دیگر على بود. آن گاه منتقل شدیم تا به عبدالمطلب رسیدیم. براى من نبوت و براى على وصیّت انتخاب شد».(۷)

۸ ـ ابن ابى الحدید از ابى مخنف نقل کرده: هنگامى که خبر به حذیفه رسید که على(علیه السلام) به ذاقار رسیده و مردم در صدد پراکنده شدن هستند، او اصحاب على(علیه السلام) را دعوت کرده، آن ها را موعظه و به یاد خدا انداخت و ترغیب به زهد و رغبت در آخرت نمود و به آن ها فرمود: «الحقوا بأمیرالمؤمنین ووصىّ سیّد المرسلین فانّ من الحق ان تنصروه»؛ «به امیرالمؤمنین ملحق شوید، او که وصىّ سید المرسلین است. حقّ در آن است که او را یارى کنید».(۸)

۹ ـ بیهقى روایتى نقل مى کند که در آن آمده است: «جبرائیل هدیه اى از جانب خداوند به رسول خود داد تا به پسر عمّ و وصىّ خود على بن ابى طالب برساند… .(۹)

۱۰ ـ انس مى گوید: ما به سلمان گفتیم که از پیامبر سؤال کند وصىّ او کیست؟ سلمان عرض کرد: اى رسول خدا! وصىّ شما کیست؟

حضرت فرمود: اى سلمان! وصىّ موسى چه کسى بود؟ عرض کرد: یوشع بن نون. حضرت فرمود: «همانا  وصىّ و وارث من که دین مرا عملى کرده و به وعده من وفا خواهد کرد، على بن ابى طالب است».(۱۰)

روایات بسیار دیگرى در این زمینه وجود دارد. هر کس قصد دنبال کردن روایات «وصیّت» را دارد به کتاب «علىّ و الوصیه» از نجم الدین عسکرى مراجعه کند؛ زیرا او «۲۵۰» حدیث در این باره از مصادر اهل سنت نقل کرده است.

ابن ابى الحدید مى گوید: «و اما وصیّت؛ شکى نیست نزد ما که على(علیه السلام) وصىّ رسول خدا(صلى الله علیه وآله)بود، گرچه در این مطلب برخى از کسانى که منسوب به عنادند با آن مخالفت کرده اند».(۱۱)(۱۲)

پی نوشتها

۱٫ تاریخ طبرى، ج ۲، ص ۳۱۹؛ کامل ابن اثیر، ج ۲، ص ۶۲٫

۲٫ المعجم الکبیر، ج ۶، ص ۲۲۱؛ مجمع الزوائد، ج ۹، ص ۱۱۳٫

۳٫ مجمع الزوائد، ج ۸، ص ۲۵۳؛ منتخب کنز العمال، ج ۵، ص ۳۱؛ المعجم الکبیر، ج ۵، ص ۲۰۵؛ جمع الجوامع، حدیث ۴۲۶۱٫

۴٫ کنز العمال، ج ۲۲، ص ۲۰۹، ح ۱۱۹۲٫

۵٫ حلیه الاولیاء، ج ۱، ص ۶۳؛ تاریخ ابن عساکر، ج ۲، ص ۴۸۶؛ شرح ابن ابى الحدید، ج ۱، ص ۴۵۰٫

۶٫ تاریخ ابن عساکر، ج ۳، ص ۵؛ الریاض النضره، ج ۲، ص ۱۷۸؛ مناقب ابن المغازلى، ص ۲۰۰، رقم ۲۳۸؛ ذخائر العقبى، ص ۷۱؛ مناقب خوارزمى، ص ۵۰؛ کنوز الحقائق، ص ۱۲۱٫

۷٫ شرح ابن ابى الحدید، ج ۱، ص ۱۷۱؛ الریاض النضره، ج ۲، ص ۱۶۴٫

۸٫ شرح ابن ابى الحدید، ج ۲، ص ۱۸۷٫

۹٫ المحاسن والمساوئ، ج ۱، ص ۶۲ـ۶۵٫

۱۰٫ جواهر المطالب، ص ۲۰؛ سمط النجوم، ج ۲، ص ۴۸۷؛ الریاض النضره، ج ۵۲، ص ۱۷۸؛ ذخائرالعقبى، ص ۷۱تذکره الخواص، ص ۴۳٫

۱۱٫ شرح ابن ابى الحدید، ج ۱، ص ۱۴۰٫

۱۲-على اصغر رضوانى، امام شناسى و پاسخ به شبهات(۲)، ص ۱۹۳٫

متن وصیت پیامبر(ص) به امام على(ع)

متن وصیت پیامبر(ص) به امام على(ع) چیست؟

پاسخ:

علامه مجلسى در بحارالانوار، بابى را به این صورت عنوان کرده است: «وصیته صلى الله علیه و آله عند قرب وفاته» در  این باب روایاتى را ذکر کرده است. از آن جمله در حدیث سیزدهم این باب آمده است که: پیامبر خدا در مرض موتش به على(ع)  فرمود: یا علی! تو وصى من و جانشین من در خانواده و امتم هستی. هم در حال حیاتم و هم در حال مماتم. ولیّ تو ولیّ من است و  ولیّ من ولیّ الله است. دشمن تو دشمن من است و دشمن من دشمن خدا است. یا علی! کسى که امامت تو را انکار کند رسالت مرا  انکار کرده است زیرا که تو از من و من از تو هستم. پس از این على(ع) را به خود نزدیک کرد و هزار هزار باب علم به روى آن حضرت  گشود( بحارالانوار، ج ۲۲، ص ۴۵۶، ح۳).

  براى آگاهى بیشتر ر.ک: من لایحضره الفقیه، ج ۴، چاپ آخوندى، ص ۲۵۴، باب ۱۷۶٫

 

وصیت به نماز.

اشاره:

نماز (واژه‌ای فارسی و معادل کلمه عربی «صَلاه») عملی عبادی است که پنج بار در اوقات معینی از شبانه‌روز واجب است. در این عبادت، نمازگزار رو به قبله می‌ایستد و ذکرهای ویژه‌ای را می‌خواند و اعمال ویژه‌ای را مانند رکوع و سجده به جا می‌آورد. نماز به دو شکل فردی (فُرادا) و جماعت خوانده می‌شود.

امیرالمؤمنین على علیه‌السلام به یاران خود وصیت فرمود:

تعاهدوا امرالصلاه و حافظوا علیها واستکثروا منها و تقربوا بها فانها کانت على‌المؤمنین کتابا موقوتا، خطبه ۱۹۹؛ ‌امر نماز را برعهده بگیرید و آن را حفظ کنید، زیاد نماز بخوانید و با نماز خود را به خدا نزدیک کنید. وقتى مسائلى را که حضرت على علیه‌السلام خیلى مهم مى‌دانستند وصیت نموده و از کلمه تعاهدوا استفاده کردند، یعنى رسیدگى کردن به نماز، یاد گرفتن مسایل نماز و عمل به شرایط آن بسیار مهم است، یعنى حتى‌المقدور همه چیز را تابع نمازت قرار بده، نماز اول وقت؛ اول نماز، بعد کارهاى دیگر. متأسفانه ما نماز را براى هر کارى تعطیل مى‌کنیم! مهمان داریم، درس داریم، چک و سفته و … داریم، همه این‌ها را مانع نماز قرار مى‌دهیم! و به این توجه نداریم که حقیقت نماز حضور خدا رفتن است. شما ببینید ائمه اطهار علیهم‌السلام در هنگام نماز چه حالى داشتند؟ مستحب است انسان منتظر نماز بنشیند و خودش را آماده کند. من مجبورم یک مثال مادى بزنم، اگر شما با شخصى که خیلى دوست دارید، قرار ملاقات داشته باشید، چند ساعت قبل از آن خود را آماده مى‌کنید، لباس تمیز و مرتب مى‌پوشید، عطر به خود مى‌زنید و از جهات مختلف خود را آماده ملاقات با او مى‌کنید.

فلذا قرآن مى‌فرماید:

یا بنى آدم خذوا زینتکم عند کل مسجد، اعراف/۳۱؛ اى فرزندان آدم زینت خود را به هنگام رفتن به مسجد با خود بردارید، وقتى به مسجد مى‌خواهید بروید لباس نو بپوشید، خود را تطهیر کنید، عطر بزنید و با حالت خضوع و خشوع براى نماز وارد مسجد شوید. غیر از شرایط صحت نماز، دو چیز شرط قبولى نماز است؛ یکى دورى از گناهان کبیره؛ و شرط دوم، خضوع و خشوع در نماز. گناه کبیره مانع قبولى نماز است. ترک گناه، توفیق و لذت عبادت مى‌آورد، حتى من فکر مى‌کنم دورى از گناه، خضوع و خشوع هم مى‌آورد. جان عبادت همین خضوع و خشوع است، حقیقت عبادت همین است. حافظوا علیها، از نماز محافظت کنید، وقتش را محافظت کنید. یک وقتى مرحوم (‌حضرت آیهاللّه حاج آقا مرتضى حائرى فرزندآیهاللّه‌العظمى حاج شیخ عبدالکریم حائرى) در مسجد ما تدریس داشتند، گفتند: «وارد مسجد شدم، دیدم دم غروب، یک ساعت مانده به غروب، یک نفر نماز مى‌خواند»، ناراحت شده بودند و گفتند: «همین استخفاف به صلوه است.»

امام صادق علیه‌السلام هنگام شهادت، تمام فامیل‌ را جمع کرده و نگاهى به اقوام و عشیره‌ کردند و فرمودند:

ان شفاعتنا لاتنال مستخفا بالصلاه. در ادامه سخنان امیر مؤمنان در خطبه ۱۹۵ آمده است: و استکثروا منها. یکى از صفات خیلى جلى حضرت امیر علیه‌السلام نماز خواندن بود. گاهى مى‌شد هزار رکعت نماز مى‌خواند. در بعضى از نقل‌ها دیدم که حضرت یک باغى داشت که ۵۰۰ درخت در آن بود و زیر هر درختى دو رکعت نماز مى‌خواند، آب را مى‌بست تا مثلا آن چاله پر شود. دو رکعت نماز مى‌خواند، همین‌طور نهال غرس مى‌کرد و نماز مى‌خواند. و تقربوا بها، به وسیله نماز به خدا تقرب پیدا کنید. اگر گرفتارى پیدا کردید به نماز پناهنده شوید واستعینوا بالصبر والصلوه، دو رکعت نماز بخوانید آن‌گاه از خدا حاجت بخواهید.

الا تسمعون الى جواب اهل‌النار حین سئلوا ما سلککم فى سقر؟ قالوا لم نک من‌المصلین. آیا به پاسخ دوزخیان گوش نمى‌دهید، آن هنگام که از آن‌ها مى‌پرسند چه چیز شما را به دوزخ کشانده است؟ مى‌گویند: ما از نمازگزاران نبودیم. لم‌نک من‌المصلین بعد حضرت فرمود: نماز، گناهان را مثل برگ‌هاى درخت در پاییز، مى‌ریزد.

رسول خدا صلى‌اللّه‌علیه‌وآله نماز را به چشمه آب گرمى تشبیه کرده‌اند که در نزدیک خانه‌ فرد باشد و هر روز پنج‌بار خودش را با آن بشوید، دیگر چرکى بر تن وى نمى‌ماند. و قد عرف حقها رجال من‌المؤمنین الذین لاتشغلهم عنها زینه متاع و لاقره عین من ولد و لامال، وسایل‌الشیعه، ۴/۳۰؛ کسانى از مؤمنین حق نماز را شناختند که زیور دنیا از نماز بازشان ندارد و روشنایى چشمشان یعنى اموال و فرزندان مانع نمازشان نشود.

خداى سبحان مى‌فرماید:

مردانى هستند، که تجارت و خرید و فروش، آنان را از یاد خدا و برپاداشتن نماز و دادن زکات باز نمى‌دارد، زیرا خداوند به او فرمود: خانواده خویش را به نماز فرمان ده و بر انجام آن شکیبا باش، پس پیامبر اکرم صلى‌اللّه‌علیه‌وآله پى‌درپى خانواده خود را به نماز فرمان مى‌داد و خود نیز در خواندن نماز شکیبا بود. پیامبر اکرم صلى‌اللّه‌علیه‌وآله به این دستور خداوند به خوبى عمل مى‌کرد و لذا در روایات چیزهایى که به اهل‌بیتش دستور داده بود، آمده است.

در روایت آمده که امام حسن علیه‌السلام مى‌فرمایند:

علمنى رسول‌اللّه کلمات اقولهن فى قنوت‌الوتر اللهم اهدنى فیمن هدیت …، مستدرک، ۴/۴۰۰ در روایت دیگرى از قول حضرت فاطمه زهرا سلام‌اللّه‌علیها آمده است: علمنى رسول‌اللّه صلاه لیله الاربعاء…، مستدرک، ۶/۳۷۱٫ ما نیز باید پیرو سنت رسول خدا باشیم، هم خود به نماز و نوافل اهمیت بدهیم و هم خانواده را دعوت به نماز کنیم. در خطبه‌ ۱۹۹‌ نهج‌البلاغه آمده که کان رسول‌اللّه صلى‌اللّه‌علیه‌وآله نصبا بالصلاه بعدالتبشیر له بالجنه؛ رسول خدا پس از بشارت به بهشت، براى نماز خواندن خودش را خیلى به زحمت مى‌انداخت. نماز شبش را تقطیع مى‌کرد، نصف شب بیدار مى‌شد چند رکعت نماز مى‌خواند مى‌خوابید، بعد بلند مى‌شد، مسواک مى‌زد و وضو مى‌گرفت چند رکعت نماز مى‌خواند و مى‌خوابید، ولى از نماز لذت مى‌برد. آن‌هایى که از عبادت لذت مى‌برند داراى خضوع و خشوع هستند.

خدا را قسم مى‌دهم به حضرت زین‌العابدین علیه‌السلام، که دل‌هاى ما را به معرفت خودش و معرفت محمد و آل محمد صلوات‌اللّه‌علیهم منوّر بفرماید.

والسلام علیکم و رحمهاللّه و برکاته

منبع: نشریه افق حوزه

آیه اللّه احمدى میانجى(ره)

احمد بن محمد بن مطهر

احمد بن محمد بن مطهر

از او به عنوان  صاحب ابى محمد (علیه السلام)  یاد می‌کنند و این لقب نشان دهنده نزدیکى و جایگاه او نسبت به امام عسکرى (علیه السلام) است. اطمینان و اعتماد آن حضرت به احمد، آن چنان بوده که او را به عنوان مسئول اداره امور خود و رسیدگى به کارها برگزیده بوده. و از این رو می‌توان فهمید که او از صاحبان سر و مقربان خاندان نبوت (علیه السلام) بوده است.

همراه حریم ولایت

در سال ۲۵۹ هجری، حضرت عسکرى (علیه السلام) مقدمات سفر حج مادر بزرگوار خویش را فراهم نمود و خبر شهادت خود در سال ۲۶۰ به را ایشان داد و پس از آن حضرت حجت (عجل الله تعالى فرجه الشریف) را حاضر کرد، و به ایشان وصیت نمودند و میراث اجداد گرامیش را به آن حضرت تحویل داد. پس از آن والده مکرمه خود و حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشریف) آخرین حجت الهى را، با مسئولیت و همراهى احمد بن مطهر به سوى مکه روانه کرد. و در طول این سفر طولانی، احمد متولی امور خانواده شریف حضرت عسکرى (علیه السلام) بود. و این مسئولیت بزرگ، مقام رفیع، وثاقت و امانت دارى را آشکار می‌سازد.

وصیت‏.

اشاره:

وصیِت از ریشه «وَصِیَ» است که در لغت به معنای گیاهان به‌هم وصل شده و بافته شده آمده و «أرض واصیه» یعنی زمینی که سراسر پوشیده از گیاه به‌هم متصل. «وصیت» در اصطلاح علم اخلاق با پند و موعظه سفارش کردن بر دیگری، جهت فرمان بردن و عمل نمودن است و در اصطلاح فقه این است که انسان، تملیک و واگذاری عین مال یا منفعت آن را بعد از وفات خودش به شخص دیگر یا عموم مردم سفارش کند؛ به‌طوری‌که تصرف در اموال وی بعد از مرگش برای دیگران مباح باشد

خداوند متعال در آیه ۱۷۶ سوره دوم (بقره) فرموده است: «نوشته شد بر شما که چون مرگ یکى از شما فرا رسد، اگر مالى دارد، وصیت کند براى پدر و مادر و نزدیکان خویش به نیکى و این حقى است بر پرهیزکاران.» پیامبر (صلّى الله علیه و آله) فرموده‏اند: هر کس بدون وصیت بمیرد، به مرگى همچون مرگ دوره جاهلى مرده است‏[۱].

و همان حضرت فرموده‏اند: سزاوار نیست بر مؤمن که هیچ شبى بخوابد مگر اینکه وصیت نامه‏اش زیر سرش باشد[۲].

و فرموده‏اند: وصیت موجب اتمام کم و کاستى زکات است‏[۳].

و فرموده‏اند: هر کس به هنگام مرگ وصیتى پسندیده نکند، موجب کاستى در مردانگى و خرد اوست‏[۴].

امیر المؤمنین على (علیه السّلام) فرموده است: هر کس وصیت کند و در آن حیف و ستمى روا ندارد، چنان است که آن مال را در زندگى خویش در راه خدا صدقه داده باشد و براى من تفاوتى نیست در آنکه به وارثان خود زیانى برسانم یا آن مال را از ایشان دزدیده باشم‏[۵].

امام صادق فرموده است: وصیت، حقى است بر هر مسلمان‏[۶].

و همان حضرت فرموده است: هیچ مرده‏یى را مرگ فرا نمى‏رسد مگر اینکه خداوند چشم و گوش و عقل او را در مورد وصیت به او بر مى‏گرداند که بفهمد آیا وصیت کرده است یا نه و این همان راحتى‏یى است که به آن راحتى مرگ مى‏گویند و آن حق هر مسلمان است‏[۷].

باز همان حضرت فرموده‏اند: هر کس به هنگام مرگ، براى خویشاوندانى که ارث نمى‏برند، وصیت نکند، سرانجامش به گناه پایان مى‏پذیرد[۸].

پیامبر فرموده‏اند: هر کس به هنگام مرگ، وصیت پسندیده نکند، موجب کاستى در مروت و خرد اوست.

گفته شد: اى رسول خدا! چگونه باید وصیت کرد؟ فرمودند: چون مرگش فرا رسد و مردم پیش او جمع شوند، بگوید: پروردگارا! اى پدید آورنده آسمانها و زمین! اى آگاه آشکار و نهان! اى مهربان به دوست و دشمن! پروردگارا! من در این جهان به پیشگاه تو عهد و اقرار مى‏کنم و گواهى مى‏دهم که خدایى جز تو نیست یگانه‏یى که تو را شریک و انبازى نیست و محمد بنده و فرستاده تو است و همانا که بهشت و دوزخ حق است و حساب و برانگیختن و میزان و قدر حق است و قرآن چنان است که تو فرو فرستاده‏اى و تو خود، خداى حق و آشکارى. خداوند به محمد (صلّى الله علیه و آله) بهترین پاداش را دهاد! و به محمد و آل او بهترین تحیت را عنایت فرماید. پروردگارا! اى ساز و برگ من به هنگام گرفتارى، و اى یاور من به هنگام سختى، و اى ولى نعمت من! تو که خداى من و خداى پدر و نیاکان منى، مرا لحظه‏یى به خود وامگذار که اگر یک چشم بر هم زدن مرا به خودم واگذارى، به بدى نزدیک و از نیکى دور مى‏شو خدایا! انیس وحشت من در گورم باش و این عهد مرا روزى که تو را دیدار مى‏کنم به من ارزانى فرماى. سپس به نیازهاى خود وصیت کند.

این وصیت، همان است که در آیه ۹۱ سوره نوزدهم (مریم) آمده و فرموده است: «مالک نمى‏باشند شفاعت را، مگر کسى که بگیرد از نزد خداى بخشنده عهد و پیمانى را.» و این عهد و پیمان میت است و وصیت بر هر مسلمانى حق است و لازم است که این را حفظ و به این عمل کند.

امیر المؤمنین على (علیه السّلام) مى‏گوید: این گونه وصیت کردن را پیامبر (صلّى الله علیه و آله) به من آموختند و فرمودند: جبریل (علیه السّلام) به من آموزش داد[۹].

یکى از این دو بزرگوار (پیامبر یا على) گفته‏اند که خداوند فرموده است: اى آدمى زاده! سه نعمت به تو ارزانى داشتم، نخست آنکه، چندان از معایب تو چشم پوشى کردم که اگر افراد خانواده‏ات آن عیبها را مى‏دانستند، تو را به خاک نمى‏سپردند، و بر تو مال بخشیدم، آنگاه از تو چیزى به وام خواستم و خیرى پیش نفرستادى، و براى تو در هنگام مرگ در مورد یک سوم مالت اختیار قرار دادم، باز هم خیرى انجام ندادى و پیش نفرستادى‏[۱۰].

پیامبر (صلّى الله علیه و آله) ضمن وصیت خود به على (علیه السّلام) چنین فرمودند:

اى على! تو را در باره خودت به خصالى سفارش مى‏کنم که باید آن را حفظ و عمل کنى (و سپس فرمودند: خدایا! خود او را یارى فرماى)، نخست راستى است و هرگز نباید از دهانت دروغى بیرون آید. دوم پارسایى و هرگز به خیانت گستاخى مکن. سوم بیم از خداوند متعال آنچنان که گویى او را مى‏بینى. چهارم بسیار گریستن براى خدا که در قبال هر قطره اشک براى تو هزار خانه در بهشت ساخته مى‏شود.

پنجم آنکه، مال و جان خود را فداى دین خویش کنى. ششم آنکه سنت مرا در نماز و روزه و صدقات من عمل کنى، یعنى پنجاه و یک رکعت در شبانروز نماز بگزارى (واجب و نافله) و از هر ماه سه روز، روزه بگیرى، پنجشنبه اول و آخر هر ماه و چهارشنبه وسط آن را، اما در مورد صدقه دادن باید چندان کوشش کنى که با خود بگویى‏

گویا اسراف کردم و حال آنکه اسراف نکرده‏اى. آنگاه سه بار فرمودند: بر تو باد به خواندن نماز شب و سه بار فرمودند: بر تو باد به خواندن نماز ظهر و بر تو باد که در همه حال قرآن تلاوت کنى، و در نمازهایت دستهایت را مقابل چهره‏ات بلند کن و قنوت بخوان، و بر تو باد که به هنگام هر وضو گرفتن، مسواک بزنى و بر تو باد مواظبت به انجام اخلاق پسندیده و دورى کردن از اخلاق نکوهیده و اگر چنین نکردى، کسى جز خویشتن را سرزنش می کنى‏[۱۱].

پی نوشت:

[۱] . به نقل از المقنعه شیخ مفید، ص ۱۰۲، در وسائل الشیعه، ج ۶، ص ۳۵۲، آمده است.

[۲] . به نقل از المقنعه شیخ مفید، ص ۱۰۲، در وسائل الشیعه، ج ۶، ص ۳۵۲، آمده است.

[۳] . تهذیب، شیخ طوسى، ج ۲، ص ۳۸۲،

[۴] . فروع کافى، ج ۲، ص ۲۳۴،

[۵] . تهذیب، ج ۲، ص ۳۸۲ و ۳۸۳،

[۶] . تهذیب، ج ۲، ص ۳۸۲ و ۳۸۳،

[۷] . تهذیب، ج ۲، ص ۳۸۲ و ۳۸۳،

[۸] . مجموعه این روایات با ذکر اسناد، در مبحث وصیت وسائل الشیعه، آمده است.

[۹] . با ذکر اسناد از فروع کافى و تهذیب و استبصار در وسائل الشیعه، ج ۶، ص ۳۵۹، آمده است.

[۱۰] . خصال، ج ۱، ص ۶۷،

[۱۱] . به نقل از روضه کافى، در بحار الانوار، ج ۷۷، ص ۶۸، آمده است.

عدم اصرار بر قلم و کاغذ

هنگامى که پیامبر (ص ) فرمود: قلم و کاغذ بیاورید تا وصیتى را بگویم و بنویسید، وقتى با مخالفت بعضى اطرافیان روبه رو شد، چرا اصرار بر کتابت نکرد؟

پاسخ:

آخرین لحظات حیات پیامبر (ص ) سپرى مى شد، تا حضرتش به ملاقات رب و پرودگار عالم نائل شود. آن لحظه که خداوند او را مخیّر کرد بماند یا آن که جهان دیگر را برگزیند، حضرتش در پاسخ فرمود: .(۱)

پیامبر بزرگوار اسلام ضرورت تعیین جانشین و خلیفه بعد از خود را به خوبى احساس مى کرد. ماجراى غدیرخّم حادثه اى غیر قابل انکار است . واقعه اى که به طور حتم اگر بعد از رحلت پیامبر گرامى پاى مى گرفت ، اسلام ومسلمانان از آن روز تا به امروز این اندازه مورد ظلم و ستم قرار نمى گرفتند، امّا افسوس که نفس پرستان و دنیاطلبان آن هنگام که حضرت على مشغول غسل و کفن پیامبر گرامى بود، در سقیفه ، گرد هم آمدند و به تعیین خلیفه مشغول شدند و هنوز آب غسل نبى مکرم (ص ) خشک نشده بود که خلیفه تعیین شد!

ماجراى تقاضاى حضرت در هنگام رحلت براى کاغذ و قلم این بود که جهت تثبیت موقعیت وحى گرامى اش آخرین گام را بردارند، هر چند بارها به صراحت آن را بیان کرده بودند. اگر در جامعهء آن روز مبناى تصمیم مردم ،عقل و شرع بود، امروز دنیاى اسلام ، آباد و قدرت مند مى شد که هیچ ظالمى نتواند به آن توحین کند. مسأله فلسطین ،افغانستان بوسنى و هرزگوین و غصب بیت المقدس قبله اول مسلمانان نشانهء آشکار این مظلومیت است .

تاریخ چنین نگاشته است : < پیامبر اکرماز فعالیت هایى که در خارج از خانه او براى قبضه کردن خلافت انجام مى گرفت آگاه بود. براى پیش گیرى … بالخراف خلافت ، از محور شود و جلوگیرى از بروز اختلاف و دو دستگى تصمیم گرفت موقعیت خلافت امیر مؤمنان و اهل بیت را به طور نسبى تحکیم کرده ، سندى زنده دربارهء خلافت به یادگار بگذارد. از این جهت روزى که سران صحابه براى عیادت آمده بودند، کمى سر به زیر افکند و مقدارى فکرکرد، سپس رو به آنان نمود و فرمود: کاغذ و دواتى براى من بیاوریدتا براى شما چیزى بنویسم که پس از این گمراه شوید،(۲)

اما در ادامهء ماجرا، علّت عدم پافشارى حضرت در نوشتن نامه چنین بیان شده است : پیامبر مى توانست على رغم مخالفت آن ها دبیر خود را احضار کند و نامهء مورد نظر خود را بنویسد. پس چرا از اعمال قدرت خوددارى فرمود؟ پاسخ آن روشن است ، زیرا اگر پیامبر در نوشتن نامه اصرار مى ورزید آنان نیز در اسائهء ادب به پیامبر که مى گفتند، بیمارى بر او غلبه نموده است، بیشتر اصرار مى کردند و هواداران آن ها نیز آن را اشعه داده ، براى اثبات مدعاى خود کوشش هایى مى نمودند. در این صورت علاوه بر این که اسائهء ادب به ساحت پیامبر گسترش و ادامه مى یافت ، نامه نیز اثر خود را از دست مى داد. از این رو هنگامى که برخى به عنوان جبران بدرفتارى به پیامبر عرض کردند: آیا مى خواهید قلم و کاغذ بیاوریم ، چهرهء او برافروخت و سخت برآشفت وفرمود: پس از آن هم گفت گوها مى خواهید قلم و کاغذ بیاورید؟! همین اندازه توصیه مى کنم که با عترت من به نیکى رفتار کنید. این را گفت ، سپس چهره از حضّار برتافت و آنان نیز جز على و عباس و فضل ، همگى برخاستند و متفرق شدند.(۳)

به عقیده نگارنده اگر بر فرض نامه اى از حضرت مبنى بر خلافت امام على علیه السلام نگاشته مى شد، در مقابل جهل و کینهء دشمنان اگر خود را از دست مى داد یا به شکلى محو و نابود مى شد. مگر قضیهء فدک از این قبیل نبود وقضیهء غدیرخم که به صورت عملى و علنى و در مراى و منظر هزاران هزار زائر بیت الله الحرام صورت گرفت ! چه کسى مى توانست منکر چنین وقایعى ، باشد؟ اما دشمنى دشمنان قسم خورده در هر جهت مانع انجام این مأموریت بزرگ مى شدند وگرنه سفارش پیامبر بزرگ اسلام بر به جا ماندن دو یادگار بزرگ (قرآن و عترت ) و تمسک امت به آن دو نمى تواند انکار شود.

۱- فروغ ابدیت ، ج ۲ ص ۸۷۰

۲- فروغ ابدیت ، ج ۲ ص ۸۵۵ با تلخیص .

۳- فروغ ابدیت ، ج ۲ ص ۸۶۱ با تلخیص .

وصیت امام باقر علیه السلام

 سید محسن امین

شیخ کلینى در کتاب کافى به سند خود از امام رضا (علیه السلام) روایت کرده است که امام باقر (علیه السلام) به هنگام احتضار فرمود:

هنگامى که به‏ درود حیات گفتم زمین را برایم بشکافید و قبرى مهیا کنید پس اگر به شما گفتند براى رسول خدا (ص) لحد بوده است، تصدیق کنید.

نگارنده: این فرمایش بدان دلیل بوده است که امام باقر (علیه السلام) شکافتن زمین را از برخى جهات بهتر مى ‏دانسته اگر چه فضیلت لحد بالاتر بوده است.

کلینى به سند خود از امام صادق (علیه السلام) نقل کرده است که فرمود: پدرم هر آنچه از کتب و سلاح و آثار و امانات انبیاء در نزد خود داشت، به من به ودیعت‏ سپرد. پس چون لحظه وفاتش فرارسید به من گفت: چهار شاهد فرابخوان. من چهار تن از قریش را دعوت کردم که یکى از آنان نافع مولاى عبد الله بن عمر بود. پس به من فرمود: «بنویس این چیزى است که یعقوب فرزندانش را بدان وصیت کرد که اى فرزندانم خداوند دین را براى شما برگزید، پس نمیرید مگر آنکه تسلیم رضاى خداوند باشید. »و وصیت کرد محمد بن على به جعفر بن محمد و به وى فرمان مى‏ دهد که او را به جامه بردى که هر جمعه در آن نماز مى‏ خواند کفن کند و عمامه ‏اش را بر سرش بندد و قبر او را چهار گوش و با فاصله چهار انگشت از زمین بلندتر قرار دهد و در موقع دفن بندهاى کفن او را باز کند. سپس به شهود فرمود: بازگردید خداوند شما را رحمت کند!امام صادق (علیه السلام) گفت: به پدرم گفتم: اى پدر!در این وصیت چه بود که بر آن شاهد طلب کردى؟فرمود: پسرم!خوش نداشتم پس از من با تو به نزاع برخیزند به این بهانه که به تو وصیت نکرده ‏ام و مى ‏خواستم بدین وسیله حجت و دلیلى براى تو قرار داده باشم. در حقیقت امام (علیه السلام) مى‏ خواست به این وسیله همگان بدانند که جعفر بن محمد (علیه السلام) ، وصى و جانشین و امام بعد از اوست.

کلینى در کافى به سند خود از امام صادق (علیه السلام) روایت کرده است که فرمود: پدرم روزى در ایام بیماریش به من گفت: پسرم گروهى از قریشیان ساکن مدینه را بدینجا فراخوان تا آنها را گواه بگیرم. من نیز چنین کردم. پس امام در حضور آنان به من فرمود: اى جعفر هنگامى که من دنیا را وداع گفتم مرا بشوى و کفن کن و قبرم را چهار انگشت‏ بالاتر از زمین قرار ده و بر آن آب بپاش. چون گواهان رفتند به پدرم عرض کردم: اگر مرا (در خلوت هم) به این کارها امر مى ‏کردى، انجام مى‏ دادم. چرا درخواستى تا عده ‏اى را به عنوان شاهد به نزدت بیاورم؟ فرمود: پسرم مى‏ خواستم با تو نزاع نکنند. (یعنى در امامت و خلافت از پس من با تو نزاع نکنند و بدانند که تو وصى منى) .

کلینى در کافى به سند خود از امام صادق (علیه السلام) نقل کرده است که فرمود: پدرم در وصیتش نوشته بود که وى را در سه جامه کفن کنم. یکى رداى جمره ‏اى او بود که در روز جمعه با آن نماز مى ‏خواند و دو پیراهن دیگر. پس به وى عرض کردم: چرا اینها را مى‏ نویسى؟فرمود: مى ‏ترسم مردم با تو از در نزاع وارد شوند و بگویند او را در چهار یا پنج جامه کفن کن اما تو به گفتار آنان راه مرو. عمامه خودم را بر سرم بند و البته عمامه را جزو کفن محسوب مکن بلکه عمامه از چیزهایى است که بدن را به آن مى ‏پوشانند.

شیخ کلینى در کافى به سند خود نقل کرده است که امام باقر (علیه السلام) وصیت کرد که هشتصد درهم براى برگزارى مراسم سوگوارى او اختصاص دهند و این کار را از سنت مى ‏دانست. زیرا پیامبر مى ‏فرمود: براى خاندان جعفر طعامى فراهم آرید، آنان نیز به وصیتش عمل کردند.

منبع : کتاب سیره معصومان ، ج ۵، ص  ۴۵ ترجمه: على حجتى کرمانى

اسوه‌هاى تربیتى و اخلاقى در نهضت‏ حسینى

ایرانیان همچون دیگر ملت‌ها، دین اسلام را به این دلیل پذیرفتند که دینی آسمانی است و فرامین آن خدایی و پیام آن با پیام فطرت، سازگار است. در این مکتب است که ارزش‌هایی نظیر شهادت و جهاد، معنی می‌دهد و شهید، قداست و عظمت خاصی می‌یابد و شهادت به کام مجاهد، شیرین‌تر از عسل می‌گردد؛ و به کوشش‌کنندگان راه حق، مژده هدایت داده می‌شود: «الذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا»[۱] و مظاهر این مکتب ارج می‌یابند و شایسته‌ترین خوی‌های آسمانی: ایثار، بیداردلی، ثبات بر طریق حق، فداکاری، مروت، وظیفه‌شناسی تجلی می‌نماید.

نظر به این که در این مقال سخن از اسوه‌های تربیتی و اخلاقی است، نخست تربیت و اخلاق را به اجمال تعریف می‌کنیم سپس به معرفی مظاهر و نمونه‌های تربیت و اخلاق در نهضت حسینی می‌پردازیم:

تربیت عبارت است از پرورش و تقویت استعدادهای مثبت و کاهش استعدادهای منفی و ایجاد هماهنگی لازم بین آنها.

«اخلاق، جایگزینی عادت‌های شایسته به جای ناشایسته است؛ عادت‌هایی که شرع مقدس اسلام جزئیات آن را مشخص کرده است»[۲] اخلاق، بخشی از حکمت عملی است که در حوزه فرهنگ اسلامی عبارت از این است که امور مربوط به خود و خانواده و جامعه و سیاست، برنامه‌ریزی شود و چنین اخلاقی را کتاب و سنت می‌سازد و در رفتار بزرگان تبلور پیدا می‌کند.»[۳]

در زندگی امامان، شواهد بسیاری داریم که آنان در عین حال که تعالیم انسان دوستانه را یاد می‌دادند «خود نیز در مقاطع مختلف: در گرمای ظهر و سرمای سخت نیمه‌شب، دست به عمل زده در هر مقیاس که ممکن بوده است، خوراک و وسیله زندگی برای بینوایان حمل می‌کرده‌اند.»[۴] و پیروان خود را عملا تعلیم می‌داده‌اند. خاندان ولایت و یاران باوفای حسین(علیه السلام) در قضیه کربلا نیز همان طور که در رعایت آداب و دستورات اخلاقی و انجام امور شایسته مظاهر اخلاق بودند و در تدبیر و سیاست و اجرای احکام عبادی و تربیتی نیز بهترین سرمشق به شمار می‌آمدند. آنان به جهانیان آموختند که فرامین قرآنی تنها برای گفتن و نوشتن و شنیدن نیست بلکه برای اجرا و عمل است.»[۵] آنان در صحنه پیکار حضور یافتند و با آفریدن حماسه‌ای عظیم، تعهد خود را به انجام رسانیدند.

نهضت عاشورا هنگامی آغاز شد که مردم کوفه از ناروایی‌ها، نامردمی‌ها و خودسری‌های دستگاه بنی‌امیه به ستوه آمده بودند و حمایت خود را با هزاران نامه اعلام داشتند. امام با این که بی‌وفایی و سست عنصری مردم عصر خلافت پدر و امامت برادر خود را تجربه کرده بود، اما «وی برای تعلیم امت جدش رسول الله و اتمام حجت و حاکمیت فرمان الهی امر به معروف و نهی از منکر، دعوت آنان را پذیرفت و مسلم بن عقیل را با نامه‌ای روانه کوفه کرد.»[۶]

مسلم سفیر امام حسین(علیه السلام)

مسلم مؤمنی است که در قبال مولایش برای خود تعهداتی قایل است و ماموریت خود را یک تکلیف شرعی تلقی می‌کند و آن را با عشق می‌پذیرد و روانه کوفه می‌شود به محض ورود، شیعیان دسته دسته با وی بیعت کردند. مسلم، مسلمانی پرهیزکار و پاکدل بود که به حقیقت برای این نام برازندگی داشت؛ آن چنان معتقد بود که رعایت مقررات دین و سیره پیغمبر را از هر چیز مهمتر می‌شمرد و در دینداری او همین بس که چون پیغمبر ترور ناگهانی را نهی کرده بود، وی بهترین فرصت را برای قتل ابن زیاد از دست داد و از نهانخانه شریک بن اعور بیرون نیامد تا حرمت این حکم را زیر پا ننهاده باشد و «نخواست که به خاطر سلامت خود و پیروزی در ماموریتی که به عهده داشت، حکمی از احکام دین را نقض کند.»[۷]

وی با این حرکت ثبات بر طریق حق و پایبند بودن به سنت پیغمبر و احکام دین و مردود بودن ترور را به پیروان حسین(علیه السلام) تعلیم داد.

مسلم پس از مرگ «شریک» به خانه «هانی» رفت. هانی مردی سرشناس، محترم و معتقد به حقانیت راه و رسم حسین(علیه السلام) بود وقتی ابن زیاد از ورود مسلم به خانه «هانی» آگاهی یافت، «هانی» را احضار کرد و به او گفت تا مسلم را تسلیم نکنی، رها نخواهی شد. تسلیم کردن مسلم برای شیخی سرشناس و محترم غیرممکن بود. وی هرگز نمی‌توانست مهمان خود را به دشمن تسلیم کند. «پس از گفتگوهای بسیار… ابن زیاد عصبانی شد و با عصا، چهره هانی را زخمی کرد. خبر به قبیله مذحج رسید آنان قصر را محاصره کردند. ابن زیاد بسیار ترسید به شریح قاضی گفت برو «هانی» را ببین که زنده است و به مردم بگو. شریح او را خون آلوده دید و برگشت و گفت وی زنده است. با شهادت ناقض قاضی دین به دنیا فروخته، فرصتی دیگر از دست هواداران مسلم و هانی رفت.»[۸]

هانی یک مؤمن واقعی بود و به هیچ قیمتی حاضر نبود تغییر جهت دهد، و ابن زیاد پس از نجات از مهلکه برای دستگیری مسلم نیرو فرستاد.

دلاوری‌ها و کظم غیظ مسلم

«مسلم در خانه «طوعه» بود؛ وی در چنین شرایطی وظیفه داشت که نخست صاحب‌خانه را از گزند مهاجمان برهاند لذا با شمشیر کشیده تاخت و آنان را از خانه «طوعه» بیرون ریخت و پس از دلاوری‌های زیاد… [با تامین دادن محمد اشعث] دست از مقاومت برداشت. «مسلم را به قصر آوردند… ابن زیاد برای این که احساسات حاضران را بر ضد مسلم برانگیزد گفت: مسلم، مگر تو نبودی که در مدینه شراب خوردی؟ جناب مسلم با خونسردی گفت: پسر زیاد، من شراب بخورم؟! سزاوارتر از من به شرابخواری کسی است که از نوشیدن خون مسلمانان و کشتن بی‌گناهان و دستگیری و شکنجه آزاد مردان به صرف تهمت و گمان باکی ندارد… وی پس از این که در برابر هر تهمتی و بی‌شرمیی پاسخی مستدل می‌شنود و شکست می‌خورد همچون جاهلان سفاهت آغاز می‌کند…»[۹] و دستور قتل وی را می‌دهد. مسلم در آن لحظه به اجرای سنت وصیت می‌پردازد و عملا آن را به پیروان حسین(علیه السلام) تعلیم می‌دهد.

وصیت‌نامه مسلم

وصیت در اسلام، امری مستحب و مقبول است و برای وصی، پاداش اخروی منظور شده و پذیرفتن وصایت نیز ستوده شده است. مسلم مقید است که این سنت را به جای آورد. وقتی حاضران در مجلس را از تصمیم خود باخبر ساخت، «از میان آن همه نامردم احدی وصیت او را بر عهده نگرفت، مسلم ناچار به انتخاب پرداخت، عمر سعد را مخاطب ساخت و گفت: ما و تو خویشاوندیم بیا وصیت مرا بشنو. وی امتناع کرد اما به اشاره پسر زیاد پذیرفت… مسلم نخست درباره وام خود وصیت کرد و گفت هفتصد درهم در کوفه مقروضم، آنچه دارم بفروش و بپرداز. دوم تن مرا در گوشه‌ای به خاک بسپار، سوم این که به حسین(علیه السلام) نامه بنویس که به کوفه نیاید.»[۱۰] وصی امین است و موظف است آنچه به وی سپرده می‌شود، بی‌کم و کاست بر طبق وصیت‌نامه عمل کند؛ اما عمرسعد خیانت کرد همه آنچه شنیده بود با ابن زیاد در میان گذاشت و با این کار دنائت، خباثت و سستی ایمان خود را بیشتر از پیش آشکار کرد.

مسلم پس از این که تعهدات خود را با اعمال و رفتار و گفتار به پایان برد، پذیرای شهادت گردید، و به دستور ابن زیاد کشته شد. «ابن زیاد پس از اجرای حکم به قاتل وی گفت: وقتی او را برای کشتن می‌بردید چه می‌گفت، پاسخ داد: مسلم در آن هنگام «تکبیر و تسبیح و تهلیل می‌گفت و استغفار می‌کرد»[۱۱] ضمن ایفای نقش، صفات برجسته‌ای از مسلم به ظهور رسید که هر کدام در جای خود برای پیروان حسین(علیه السلام) درسی آموزنده می‌باشد از آن جمله است: حفظ حرمت حکمی از احکام دین، حمیت، دلاوری، فرونشاندن خشم، پایداری، وفای به عهد و ذکر حضرت باری تعالی.

بازتاب شهادت مسلم

خبر مرگ مسلم پس از اعلام حمایت اهل کوفه، برای امام حسین(علیه السلام) بسیار گران آمد و اشک بر دیدگانش حلقه زد؛ اما بی‌درنگ هدف خود را دنبال کرد، جمله‌ای گفت که نشان داد، مقصود بالاتر از این است: «من المؤمنین رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا»[۱۲] «بعضی از مؤمنین به پیمان خودشان با خدا وفا کردند و در راه حق شهید شدند و بعضی دیگر انتظار می‌کشند که کی نوبت جانبازی آنها برسد.

ولی مسلم وظیفه خودش را انجام داد. نوبت ما است»[۱۳] حسین(علیه السلام) در عصری است که انحراف، ضعف ایمان، فساد و ناامیدی مردم را فراگرفته و شمار وفاداران به امام اندک و پارسایان گوشه‌گیرند. «وی به عنوان یک رهبر مسؤول می‌بیند، اگر خاموش بماند، تمام اسلام به صورت یک «دین دولتی» درمی‌آید… نه می‌تواند خاموش بنشیند که مسئولیت جنگیدن با ظلم را دارد… حسین برای این که در اندام مرده این نسل، خون تازه حیات و جهاد تزریق کند، جز مردن و انتخاب مرگ سرخ خویش، سلاحی و چاره‌ای ندارد و برای جهاد جز «بودن خویش» هیچ ندارد؛ آن را برمی‌گیرد و به سمت قتلگاه خویش می‌آید.»[۱۴]

آری امام در قبال امت و میراث جدش، تعهد دارد و نمی‌تواند کعبه را در تسخیر بنی‌امیه ببیند و بی‌عدالتی، پلیدی و قساوت دستگاه جابر را تحمل کند. «در چنین شرایطی [از انجام اعمال حج خودداری می‌کند] یعنی من اعتراض دارم… وی عدم رضایت خویش را به این وسیله و به این شکل اعلام می‌کند. یعنی حجی که گرداننده‌اش یزید باشد، برای مسلمین فایده‌ای ندارد [این که امام کعبه را ترک کند] و بعد بگوید من برای رضای خدا رو به جهاد می‌کنم… یک دنیا معنی داشت. کار کوچکی نبود، ارزش تبلیغاتی داشت، اسلوب، روش و مِتُد کار در این جا به اوج می‌رسد. سفری را در پیش می‌گیرد که همه عقلا… آن را ناموفق پیش‌بینی می‌کنند».[۱۵] آنان که تنها به مصالح خویش می‌اندیشند و هر امری را با میزان‌های مادی می‌سنجند، سفر حضرت را بدون نتیجه می‌پنداشتند و به بهانه خیرخواهی و دلسوزی برای انصراف وی از رفتن به عراق تلاش می‌کردند و نزدیکان نیز به صورت‌های مختلف اظهار نگرانی می‌کردند.

وعده و وعیدهای حاکم مکه و پیشنهاد امان‌نامه نیز هیچ گونه تاثیری بر جای نمی‌گذارد و کار به جایی می‌رسد که حاکم می‌نویسد: «از خدا می‌خواهم از تفرقه‌افکنی بپرهیزی، چه بیم دارم کشته شوی… امام پاسخ می‌دهد: کسی که به پیروی از دستورات حق و فرستاده اوست و به نیکی و نیکوکاری مقید است، با خدا و پیغمبر خدا مخالف نیست و بهترین امان هم امان خداست.»[۱۶] سرانجام امام حرکتی را آغاز می‌کند که از انگیزه‌های درونی بسیار توانایی منشا گرفته و با معیارهای مادی قابل محاسبه نیست.

«در عین حال حسین(علیه السلام) نظر دوستاران و خیرخواهان را تصدیق می‌کند. می‌گوید: خودم می‌دانم. ایشان می‌گویند: پس چرا اهل بیت را با خودت می‌بری؟ می‌گوید: آنها را باید ببرم… در واقع امام یک عده مبلغ را بعد از شهادتش با دست و نیروی خود دشمن تا قلب حکومت دشمن(شام) فرستاد؛ این خودش، تاکتیکی عجیب و کاری فوق‌العاده است. همه برای این است که صداها بیشتر به جهان آن روز برسد، بیشتر ابعاد تاریخ و ابعاد زمان را بشکافد.»[۱۷] و فساد و پلیدی و انحراف‌های اخلاقی یزیدیان را برملا سازد و چهره کریه آنان را آشکار کند. «آری حرکت حسین(علیه السلام) از حجاز و رفتنش به سوی عراق، جنبش نیرومندی بود که از انگیزه‌های درونی بسیار توانایی منبعث می‌شد.»[۱۸]

وصیت‌نامه اباعبدالله الحسین(علیه السلام)

امام حسین(علیه السلام) در خطبه‌هایی به پایمال شدن قوانین الهی و پیدایی مفاسد اجتماعی تصریح می‌کند و اصلاح امت جد بزرگوار و تحقق فریضه الهی امر به معروف و نهی از منکر را در جامعه می‌خواهد. «وی در وصیت‌نامه‌ای به محمد بن حنفیه می‌نویسد: «انی ما خرجت اشرا و لابطرا و لامفسدا و لاظالما و انما خرجت لطلب الاصلاح فی امه جدی ارید ان آمر بالمعروف و انهی عن المنکر» در بین راه هر چه خبرهای مایوس کننده‌تر از کوفه می‌رسید، خطبه‌ای داغتر از خطبه قبلی می‌خواند… از آن جمله است: آیا نمی‌بینید قوانین الهی پایمال می‌شود؟ آیا نمی‌بینید این همه مفاسد پیدا شده و احدی نهی نمی‌کند و احدی هم بازنمی گردد؟ در چنین شرایطی یک نفر مؤمن باید از جان خود بگذرد و لقای پروردگار را در نظر بگیرد»[۱۹] امام زندگی با ستمگران را مایه ملامت و مردن را شهادت در راه حق می‌بیند و سکوت در برابر حاکم جابر را گناهی نابخشودنی می‌شمارد… و برای جلوگیری از نقض و جابجایی احکام الهی و حفظ حرمت خون مسلمانان خود را سزاوارتر از دیگر افراد می‌شناسد و «می گوید: «و انا احق من غیری» و من از تمام افراد دیگر برای این که دستور جدم را عملی سازم، شایسته‌ترم. وقتی انسان حسین(علیه السلام) را با این صفات و خصایص می‌شناسد، می‌بیند حق است و سزاوار است که نام او زنده بماند.»[۲۰] و این که هر انسان آزاده‌ای، حسین(علیه السلام) را دوست می‌دارد به خاطر این است که وی خود را در راه حق و عدالت و اجتماع انسانی فدا کرد.

جلوه‌هایی از حقیقت اسلام

رفتار امام در هر زمینه، بیانگر ارزش‌هایی نظیر: انسانیت، جوانمردی، شفقت و محبت بود لذا وقتی از دور متوجه حرکت نیروی مهاجم می‌شود، با این که از موقعیت و فرصت مناسبی برخوردار است به روش پدر بزرگوار خود علی(علیه السلام) در صفین علیه آنان حرکتی انجام نمی‌دهد و در مسیر انسان دوستی و جوانمردی و محبت تا آن جا پیش می‌رود که تشنگی سپاهیان مزاحم را تحمل نمی‌کند در سیراب کردن افراد و روش سیراب شدن اسبان مراقبت می‌نماید.

«در کربلا در نهایت شدت‌ها و فشارها نیز مراقب است که ابتدای به جنگ نکند»[۲۱] چنان که به هنگام مواجهه با «حر» در پاسخ یکی از همراهان که به وی پیشنهاد می‌کند برای از میان بردن این مانع، وقت مناسبی است می‌گوید: «وظیفه من در حال حاضر جنگ نیست.»[۲۲] اندرز و خیرخواهی یاران امام در دل غافل سپاهیان کوفه سودی نمی‌بخشد و آنان به زشتی کار خود واقف نمی‌گردند و شب عاشورا فرا می‌رسد.

شب عاشورا

در شب عاشورا بعد از اتمام حجتها، آنان که در راه حق و اعتلای کلمه توحید و احکام قرآن یکدل و یک جهت شدند، ماندند و وفاداری خود را اعلام کردند و چنین گفتند: «ما هرگز از تو جدا نخواهیم شد، ما هرگز از راه حق که تو پیشوای آن هستی روی برنخواهیم تافت و تا رمقی در تن داریم، از حریم تو دفاع خواهیم کرد»[۲۳] آری آنان کسانی بودند که حقانیت راه حسین(علیه السلام) را از صمیم جان دریافته بودند و برای وصول به محبوب، دقیقه شماری می‌کردند.

«آنان هم شجاع بودند و هم مؤمن، هم نظامی بودند و هم عابد… دستی به اوراق قرآن داشتند و دستی به دسته شمشیر.»[۲۴] حسین(علیه السلام) وقتی آنان را از نتیجه ظاهری جنگ، یعنی کشته شدن باخبر ساخت، همگی غرق در شادی شدند و خدا را سپاس گفتند و پاسخی سزاوار که بیانگر شوق و شور و عشق به شهادت بود، به امام خود دادند «تا آنجا که جوان سیزده ساله امام حسن مجتبی(علیه السلام) می‌گوید: شهادت برای من از عسل شیرین‌تر است.»[۲۵]

شب عجیبی بود وقتی هدف برای جمعی دردمند، معتقد و مخلص روشن است و ثمره تلاش‌ها و از خود گذشتگی‌ها امیدوارکننده، صفا و صمیمیت و عشق را به ارمغان می‌آورد و حال نیازمندی افزایش می‌یابد و راز و نیاز به درگاه بی‌نیاز رنگی و حالی و هوایی دیگر به خود می‌گیرد.

روز عاشورا

آنان با چنین روحیه‌ای شب را به صبح رسانیدند. سرانجام صبح عاشورا فرا رسید. خیرخواهی‌ها و دلسوزی‌های امام در دل ناپاک کوفیان مؤثر واقع نشد. یزیدیان آماده جنگ گردیدند و سپاه اسلام برای دفاع مجهز شد. دستور قرآن در چنین موردی در درجه اول صلح است و دعوت به این امر شایسته. «اما اگر یکی از آن دو دسته، ستمکاری را پیش گرفت، با او بجنگید تا به حکم خدا گردن بنهد.

بدین ترتیب امام و یاران او، بیش از هر مسلمان دیگر، خود را مکلف به پیروی از قرآن می‌دانستند… از جمله کسانی که در این راه از خیرخواهی کوتاهی نکرد، «زهیر بن قین» بود که سپاه کوفه را مخاطب ساخت و گفت: مردم! خیرخواهی حق هر مسلمانی بر مسلمان دیگر است تا کار به شمشیر نکشیده است ما با یکدیگر برادریم و یک دین داریم… در غیر این صورت، دیگر رشته پیوندی میان ما نخواهد بود.

[حسین(علیه السلام) با خطبه‌هایی که ایراد فرمود، برای رستگاری اسیران هوی و هوس و فریب‌خوردگان تا جایی که می‌توانست تلاش کرد و برای آنان به جز آزادی، خیر و عزت و سعادت نمی‌خواست.] وی به آنها گفت که این آخرین فرصتی است که برای انتخاب زندگی آزاد به آنها داده می‌شود… اگر به این عزت پشت پا زنند، به دنبال آن زندگی پر از خواری و مذلت در انتظار ایشان است.»[۲۶]

امام در یکی از خطبه‌ها، مردم را از سویی به تحمل شنیدن سخنان طرف مقابل و تامل و دقت فرا می‌خواند و از سوی دیگر، آنان را به هنگام قضاوت به پرهیز از شتابزدگی و نگهداری جانب عدل و انصاف دعوت می‌کند و به این وسیله بالاترین درجه دلسوزی و انسان دوستی خود را به نمایش می‌گذارد.

خطبه‌های امام حسین(علیه السلام)

خطبه در اسلام جایگاه ویژه‌ای دارد. خطبه، بهترین راه نشر احکام دیانت و اخلاقیات است. حسین(علیه السلام) در روز عاشورا خطبه‌های آتشینی ایراد فرمود. «این خطبه‌ها، سندهایی گرانبهاست. سندهایی که بیش از آن که نشان‌دهنده روح آزادگی و شرف و پرهیزکاری باشد، نمایانگر نقطه اوج شفقت و دلسوزی بر مردم گمراه و تلاش انسانی برای نجات چنین مردم است.

حسین(علیه السلام) در یکی از خطبه‌ها می‌گوید: مردم شتاب مکنید سخن مرا بشنوید. من خیر شما را می‌خواهم… اگر سخن مرا شنیدید و انصاف دادید و دیدید من راست می‌گویم. این جنگ از میان برخواهد خاست… و الا زیان آن دامنگیر شما خواهد شد. می‌دانید من کیستم؟… مگر من پسر دختر پیغمبر شما نیستم؟ مگر پدر من وصی و پسرعموی پیغمبر و نخستین مسلمان نیست؟…

اگر گمان می‌کنید من دروغ می‌گویم هنوز از اصحاب محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) چند تن زنده‌اند می‌توانید از آنها بپرسید: جابر بن عبدالله انصاری، ابوسعید خدری… آنها به شما خواهند گفت که آنچه می‌گویم درست است… در خطبه دیگر، امام حسین(علیه السلام) می‌گوید: مردم من خیرخواه شما هستم من برای تفرقه‌افکنی نیامده‌ام همه مرا می‌شناسید، می‌دانید که دروغگو نیستم… در اینجا بود که فتنه‌جویان و جنگ‌طلبان ترسیدند مبادا این سخن سراسر خیرخواهی در دل سنگ مردم کارگر افتد و آنان بدانچه می‌خواهند دست نخواهند یافت… سرانجام آنچه باید روی دهد آغاز گردید.»[۲۷]

حضرت سیدالشهدا(علیه السلام) اگر به اصل و نسب خود و برشمردن تعدادی از اصحاب جد بزرگوارش می‌پردازد و به عنوان گواهانی بر صداقت سخنان خود یاد می‌کند و هدف خود را از سفر بازمی‌گوید به این دلیل است که فریبکاران برای عملی ساختن نیات پلید خود افکار عمومی را منحرف کرده حقیقت را وارونه جلوه می‌دادند و ایراد چنین خطبه‌هایی علاوه بر بیدار کردن وجدان‌های خفته، در القای خصلت‌ها و ارزش‌های والای انسانی ضرورت داشت.

از خصلت‌های حسینی آنچه در روز عاشورا بیشتر جلوه‌گر است، آرامش و پایداری حسین(علیه السلام) است، از رفتار امام با مسائل و شرایط می‌توان دریافت که وی «آینده روشن و آثار نورانی نهضت خود را به چشم می‌بیند.»[۲۸] با توجه به آنچه یاد شد، سخنان محبت‌آمیز حسین(علیه السلام) نشانگر آن است که وی علاقه‌ای به جنگ نداشت و تا آن جا که توانست کوشید به فریب‌خوردگان تفهیم کند که طریق ناصوابی برگزیده‌اند و پایان مطلوبی در انتظار آنان نیست.

امرا برای جلوگیری از شورش سپاهیان و ضعف روحیه آنان، فرمان حمله می‌دهند «از این لحظه، همراهان امام(علیه السلام) نام «سپاهی» گرفتند و حملات وی عنوان «جهاد» یافت.»[۲۹]

روحیه اصحاب حسین(علیه السلام)

شهادت برای یاران حسین(علیه السلام)، مفهوم ویژه‌ای داشت. انگیزه آنان رسیدن به آزادی و کمال و حفظ ارزشها و باورها و نفی زندگی ذلت بار بود لذا آن را بدون چشمداشتی از سر اخلاص و اعتقاد و رغبت برگزیدند و از فرط اشتیاق «خودشان را قبل از حضرت و بنی‌هاشم به شهادت رساندند… آنان در هیچ جا در مقام عذر و توجیه برنیامدند.»[۳۰] و با بصیرت کامل، به حکم وظیفه در تعظیم حق از خود گذشتند و درس فداکاری و ظلم‌ستیزی به بشر آموختند، این ارزش‌های انسانی از جمله منش‌هایی است که در کربلا به نمایش گذاشته شد.

اصحاب حسین در گیرودار نبرد، روحیه‌ای بسیار قوی داشتند. «آنان با این که می‌توانستند با برداشتن یک قدم یا نگفتن یک سخن برهند؛ اما مرگ را ترجیح دادند. برای سنجش اخلاق قائد آنان، همین بس که امام را در میان خود نگریستند و او را آماده دریافت شهادت در راه خدا و برای دعوت یافتند.»[۳۱]

از جمله این یاران «عابس بن ابی شبیب شاکری و ابوثمامه صیداوی… و جابر بن عروه غفاری بودند. ابوثمامه شیرمردی است که دخول وقت نماز ظهر را به امام یادآور شد و دعای خیر حضرت: «خدا تو را از نمازگزاران قرار دهد» بدرقه راهش شد آنان در بحبوحه جنگ نیز به برگزاری نماز اول وقت مقید بودند و جابر بن عروه غفاری، پیرمرد سالخورده‌ای است که در جنگ «بدر» و «صفین» شرکت داشت. محضر مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را درک کرده بود. کمر را با عمامه و ابروهای آویخته خود را با دستمالی بست و به دشمن حمله‌ور شد و شربت گوارای شهادت نوشید و به نگاه و کلام محبت‌آمیز «شکر الله سعیک یا شیخ» امام خود سرافراز گردید. دیگری، عمرو بن جناده انصاری فرزند شهید جناده بن کعب انصاری بود که مادر، وی را با سخنان «پسرم از کنار مادر برخیز به میدان برو و در برابر چشمان پسر پیغمبر بجنگ» به جنگ با کفار تشویق کرد. جوان در حالی که دهانش به عبارت: «پیشوای من حسین(علیه السلام) است. این بهترین پیشواست… معطر شده بود جنگید تا به درجه رفیع شهادت رسید.

رشادت‌های دیگر یاران امام و بنی‌هاشم فرزندان علی و عقیل و امام حسن و امام حسین(علیهماالسلام) و مسلم و عبدالله جعفر… و دلاوری‌های عباس بن علی(علیه السلام) نیز همین گونه بود.»[۳۲] این شیرمردان با بصیرت و اطمینان کامل قدم به صحنه نبرد گذاشتند و چنان شجاعانه جنگیدند و جان خود را در راه حق نثار کردند «که ایمان به آنان آفرین گفت.»[۳۳] در آن روز خونین، از سپاه امام به جز حضرت سجاد(علیه السلام) و طفل شیرخوارش، کسی زنده نماند.

امام، علی اصغر(علیه السلام) را با خود به صحنه نبرد برد و او را نیز فدا کرد و «بدین طریق، عواطف جهانیان را بیداری بخشید و فهماند که در این قوم، نه تنها دیانت نیست، از انسانیت هم بویی نبرده‌اند.»[۳۴]

ارزش‌های اخلاقی در حادثه کربلا

حادثه کربلا یک صحنه نمایش اخلاق اسلامی است که به اختصار به توضیح ارزش‌هایی نظیر مروت، ایثار و فداکاری که برجستگی بیشتری دارند می‌پردازیم.

مروت

حسین(علیه السلام) با دشمنان به شیوه پدرش علی(علیه السلام) رفتار می‌کرد. سیراب کردن آنان به هنگام تشنگی و پرهیز از ترور و غافلگیری، نمونه‌های روشنی از مروت است.

حسین(علیه السلام) نیز با این که از فسق و فجور و خباثت شمر بن ذی الجوشن، و اهانت وی به حریم ولایت آگاه است، پیشنهاد حمله ناگهانی سپاه خود را رد می‌کند و می‌گوید: «ما هرگز شروع به جنگ نمی‌کنیم و لو به نفع ما باشد.»[۳۵]

ایثار

ایثار، عاطقه‌ای است اخلاقی، انسانی و اسلامی که در حادثه کربلا به اوج خود رسید. از خودگذشتگی ابوالفضل العباس(علیه السلام) در ننوشیدن آب، تجسمی از ایثار بود. وی پس از دفع مزاحمان به شریعه فرات رسید، هنگامی که مشک را از آب پر کرد با این که خود نیز تشنه بود به یاد تشنگی مولایش از نوشیدن آب منصرف شد. آن را ریخت و آنچه بر دلش گذشت، بر زبان جاری کرد(رجز خواند) و چنین گفت «عباس! حسین(علیه السلام) در خیمه تشنه است و تو می‌خواهی آب گوارا بنوشی! به خدا قسم… رسم برادری، رسم امام داشتن، رسم وفاداری چنین نیست. ابوالفضل، مظهر وفا بود. نمونه دیگر عمر بن قروی انصاری بود که خود را به هنگام نماز در برابر پیکان‌های کفار سپر اباعبدالله(علیه السلام) قرار داد و از پا درآمد… وی در عین حال، تردید داشت که وظیفه‌اش را انجام داده و به عهدش وفا کرده است.»[۳۶]

مساوات

اصحاب حسین(علیه السلام) ترکیبی از آزادگان و بردگان آزاد شده بود و شیوه رفتار امام هم نسبت به نقش‌آفرینان و ایثارگران یکسان بود. رنگ، قومیت، موقعیت و نژاد آنان در نظر و قضاوت وی تاثیری نداشت و مساوات حاکم بود چنان که دو نفر از عده معدودی که امام خود را به بالین آنان رسانید برده آزاد شده بودند.

«جون» یکی از آنها بود که وقتی به شهادت رسید، امام خود را به بالین وی رسانید و حشر او را با «ابرار» که مقامی برتر از متقین است از خدا درخواست کرد «خدایا در آن جهان او را با «ابرار» محشور کن. دیگر، مردی رومی است که وقتی از اسب بر زمین افتاد اباعبدالله(علیه السلام) خون را از جلو چشمانش پاک کرد و صورتش را بر صورت وی گذاشت. این صورت بر صورت نهادن منحصر به همین غلام و فرزندش علی اکبر بود «فوضع خده علی خده… متبسم الی ربه…». صحنه خونین کربلا متضمن پیام‌های اخلاقی، اجتماعی، توحیدی، اعتقادی، عرفانی، اندرزی و پرخاشگری است که با جانبازی‌های کم‌سال‌ترین(طفل شیرخوار اباعبدالله علیه السلام) تا کهنسالترین مرد(جابر بن عروه غفاری) و زن(زوجه عبدالله بن عمر کلبی) تجسم پیدا کرد و هر یک عهده‌دار نقشی بودند.»[۳۷]

در آن روز، هیچ کدام از اصحاب حسین(علیه السلام)، در برابر دشمن، ضعفی از خود نشان ندادند، فرار نکردند و به سپاه دشمن نپیوستند.

انتخاب انقلابی حر

بر عکس نیروی جاذبه، ایمان و شیوه رفتار امام در امر به معروف عملی سبب شد که «حر» را که نامزد امارت بود وادار به توبه کرد و در زمره «التائبون العابدون الحامدون السائحون الراکعون الساجدون الآمرون بالمعروف و الناهون عن المنکر»[۳۸] قرار گرفت [و در بروز حال توبه و توجه تام به خدا و اولیای او و قطع علاقه دنیوی عاقبت به خیر شد و سرمشق دیگران گردید وی پس از توبه با اجازه امام در مقابل مردم ایستاد و گفت: شما همان کسانی هستید که وسیله نامه به وی وعده یاری دادید، پیمان‌شکنی آنان را زشت و ننگین شمرد و پس از اتمام حجت‌ها جنگید تا به شهادت رسید و این چنین مورد تفقد حضرت اباعبدالله(علیه السلام) واقع شد] «و نعم الحر حر بنی ریاح» «این حر ریاحی چه حر خوبی است.»[۳۹]

قدردانی و ارج نهادن به عمل شایسته مؤمنی که برای حاکمیت فرمان اساسی «امر به معروف و نهی از منکر» تا پای جان می‌ایستد، خودش امر به معروف است و موجب می‌گردد که دیگران نیز به انجام امور شایسته راغب گردند. از جمله کسانی که حسین(علیه السلام) خود را به بالین آنان رسانید، ابوالفضل العباس بود وی یادگار شجاعت امیرالمؤمنین(علیه السلام) است و مورد علاقه شدید ابی عبدالله(علیه السلام) که عبارت‌های عباس‌جانم، بنفسی انت(ای جان من به قربان تو) نشانگر درجه محبت اوست.

عباس(علیه السلام) در آن هنگام که سرگرم پیکار است؛ برادر به حال انتظار ایستاده است که ناگهان فریاد مردانه ابالفضل را شنید. خود را به بالین او رسانید از دیدن پیکر قطعه قطعه شده عباس و کشتار بی‌رحمانه یزیدیان به قدری منقلب گردید که «چهره حسین(علیه السلام) شکسته شد  (بان الانکسار فی وجه الحسین) از میان کسانی که حسین خود را به بالینشان رسانید هیچ کدام وضعی دلخراش‌تر و جانسوزتر از ابالفضل العباس(علیه السلام) نداشت.»[۴۰]

هنگامی که فرزندان و اصحاب امام وظیفه خود را انجام دادند و دعوت حق را پاسخ گفتند و به درجه والای شهادت رسیدند. امام در حالی که ارواح پاک آنان را مورد خطاب قرار داد، پیروزی معنوی سپاه اسلام را به آنان نوید داد و نفرت و انزجار دایمی جهانیان را یادآور گردید: «ای ارواح پاک! برخیزید، ستمگران و ناکسان را بنگرید که چگونه در عین غلبه، متلاشی و مغلوب گشته‌اند و برای همیشه شکست خورده‌اند و برای ابد منفور گشته‌اند.»[۴۱]

ظاهرا از اصحاب و فرزندان امام به جز حضرت سجاد(علیه السلام) که در بیماری به سر می‌برد، کسی باقی نماند لذا خود حسین(علیه السلام) آماده رفتن به قربانگاه شد «حضرت اباعبدالله(علیه السلام) در دقیقه‌های آخر زندگانی خود آنان را از چنین پایانی بیم داد: «به خدا اگر مرا کشتید به جان یکدیگر می‌افتید و خون یکدیگر را می‌ریزید اما خدا به این کیفر بر شما بسنده نخواهد کرد، عذابی سخت برای شما آماده خواهد ساخت.»[۴۲]

امام به خاطر پاسداری از حریم مقدس اسلام و ارزش‌های گرانبهای آن در هیچ شرایطی جزع و بی‌تابی نکرد و تسلیم قدرت‌طلبان و زورگویان جائر نشد و کشته شدن و اسارت خاندان را به جان خرید و به عهد خود وفا کرد و شهادت را عاشقانه پذیرا شد و به سوی محبوب شتافت. حسین(علیه السلام) با شهادت خود از یک سو راه مبارزه با بیدادگری، فساد و ناجوانمردی … را نشان داد و از سوی دیگر با خصلت‌های عالیه انسانی راه وصول به کمال و تقرب به حق را آموخت و پرچم حقانیت و عظمت تشیع را به خواهرش زینب کبری(علیهاالسلام) سپرد.

بانوی کربلا زینب کبری(علیهاالسلام)

زینب(علیهاالسلام)، کاروان‌سالار است. وی نمونه اعلا و الگوی تمام عیاری از چگونگی حرکت انسان به سوی کمال است و پس از برادر، مسئولیت ادامه نهضت پرخروش حسین را بر عهده دارد، پرستاری از حجت خدا، امام زین العابدین(علیه السلام) نیز با اوست. هنگامی که اهل بیت را در بدترین و نامناسب‌ترین شرایط به کوفه می‌آورند در مدخل کوفه، زینب(علیهاالسلام) دختر با فضیلت علی و فاطمه می‌درخشد.

وی در حالی که شجاعت و عفت و پاکی زنانگی درهم آمیخته بود، ضمن القای خطابه‌ای برای اهل کوفه، تلخکامی و غم و اندوه دایمی را می‌طلبد(نفرین می‌کند) و آنان را متوجه این واقعیت می‌کند که چگونه تحت تاثیر نفس پرفریب قرار گرفتند و بازیچه امیال جنایتکاری شدند و ننگ کشتن فرزند پیغمبر را بر دوش کشیدند و برای همیشه به عذاب الهی گرفتار شدند. زینب(علیهاالسلام) خطابه خود را بدین گونه آغاز می‌کند: «هرگز اشک‌های شما نایستد و شیونتان آرام نگیرد… ننگ کشتن نواده خاتم پیغمبران و سالار فرستادگان را چگونه می‌توانید بشویید؟»[۴۳]

آری اسرای دودمان رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) با تبلیغات سوء عمال یزید، به عنوان خارجی به کوفه وارد شدند اما «آنها هرگز به صورت یک جمعیت شکست خورده درنیامدند و دنبال همان هدف حسینی بودند.»[۴۴]

زینب(علیهاالسلام) بانوی خردمند بنی‌هاشم با تکیه به نیروی معنوی و عظمت روحی‌اش، ترسی به خود راه نداد و با کمال شجاعت، کوفیان عهدشکن و ابن زیاد پلید بی‌رحم سرکش و یزید مقتدر مستبد تبهکار را رسوا کرد.

رسالت امام سجاد(علیه السلام)

امام زین العابدین(علیه السلام) در نابسامان‌ترین دوره امامت ائمه اطهار(علیهم السلام) می‌زیست. پس از واقعه عاشورا و آغاز خلافتش همراه اسرا به اسیری برده شد.

در مدخل کوفه، زینب(علیهاالسلام) خطبه‌ای ایراد فرمود که به بیداری و آگاهی اهل کوفه و کارگزاران یزید انجامید و موجب تاثر، سرافکندگی و پشیمانی آنان گردید و زمینه درخشش امام چهارم(علیه السلام) را در مسجد شام فراهم ساخت. وی در حضور یزید بن معاویه با سخنرانی خود درباره تصحیح فرهنگ سیاسی جامعه و تبیین اسلام و رهبر اسلامی و پیشوای قرآنی، موضع خود را تشریح کرد.

امام در مدت سی و چهار سال امامت خود، مسائل مختلف مربوط به جامعه را در قالب صحیفه سجادیه نشر داد و خاطرات عاشورا را زنده کرد. امام از موضع حق، حراست نمود و در مراقبت بر جریان‌های داخلی جامعه اسلامی همت گماشت و به پرورش فرزندی که پس از وی به امر خدا امام خواهد بود توجه داشت و «از تربیت فرزند دیگر خویش زید بن علی بن الحسین(علیه السلام) که به عنوان پرچمدار انقلاب خونین دیگر زیر نظر امام خود باید بپاخیزند تا تبلور عاشورا کاستن نگیرد، غافل نبود.»[۴۵]

حادثه عاشورا و نهضت امام حسین(علیه السلام)، بسان خورشیدی سرچشمه فیض‌بخشی در عرصه‌ها و سطوح مختلف برای آزادگان به ویژه شیعیان گردید؛ خون «مطهر حسین(علیه السلام) و یارانش بر زمین ریخت، اما از آن خون، درخت آزادی و آزادگی رویید… و این نهضت، سرچشمه صدها نهضت دیگر شد که در تاریخ اسلام پدید آمد مانند نهضت توابین، مختار ثقفی، زید بن حسن، شهدای فخ… و تا هم اکنون نیز هر نهضتی که علیه ستم و تباهی و روش‌های بیدارگرانه در دنیای اسلام و شیعه پامی‌گیرد.»[۴۶] و نهضتی که از سال ۴۲ به لطف و عنایات حق و زعامت حضرت آیت العظمی امام خمینی(قدس سره) پی ریزی شد و در سال ۱۳۵۷ به انقلاب شکوهمند اسلامی پیوند خورد و هم اکنون حلاوت ثمرات آن را به جان می‌چشیم نیز از برکات نهضت عاشورای حسینی است. بر ما است که از سیدالشهدا(علیه السلام) و اصحاب باوفایش الگو گیریم و در حفظ و حراست ارزش‌های معنوی و منش‌های آسمانی و حقایق بسیاری که در عاشورا درخشیدند بکوشیم و این راه را به پایان برسانیم.

پی‌نوشت‌ها و مآخذ

[۱] . بقره /۱۳۲؛

[۲] . عبدالکریم عثمان، روانشناسی از دیدگاه غزالی، ترجمه و نگارش محمدباقر حجتی، تهران، نشر فرهنگ اسلامی، ۱۳۶۱، ص ۳۳۰؛

[۳] . محمدرضا حکیمی، دانش مسلمین، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، بی‌تا، ص ۳۳۲؛

[۴] . محمدرضا حکیمی، شرف الدین، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، ۱۳۶۰، ص ۱۶۳؛

[۵] . همان، ص ۱۶۳؛

[۶] . سید جعفر شهیدی، پس از پنجاه سال، پژوهشی تازه پیرامون قیام حسین(علیه السلام)، تهران، امیرکبیر، ۱۳۵۸، ص ۱۴۹؛

[۷] . همان، ص ۱۳۶؛

[۸] . همان، ص ۱۴۰-۱۴۱؛

[۹] . همان، ص ۱۴۶؛

[۱۰] . همان، ص ۱۴۶؛

[۱۱] . ابوالحسن علی بن حسین مسعودی، مروج الذهب و معادن الجواهر، ج ۲، ترجمه ابوالقاسم پاینده، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۴۷، ۶۴؛

[۱۲] . احزاب /۲۳؛

[۱۳] . مرتضی مطهری، حماسه حسینی، ج ۱، تهران، انتشارات صدرا، بی‌تا، ص ۱۷۸؛

[۱۴] . علی شریعتی، شهادت، تهران، انتشارات حسینیه ارشاد، ۱۳۵۰، ص ۴۰، ۴۱، ۴۲، ۶۰؛

[۱۵] . سیدجعفر شهیدی، پس از پنجاه سال، صص ۱۴۹، ۱۵۰؛

[۱۶] . حماسه حسینی، ج ۱، ص ۲۳۸؛

[۱۷] . همان، ص ۲۳۸؛

[۱۸] . عباس محمود عقاد، ابوالشهدا الامام حسین(علیه السلام)، ترجمه کاظم معزی، تهران، نشر کتابفروشی علمیه اسلامیه، بی‌تا، ص ۱۳۸؛

[۱۹] . حماسه حسینی، ج ۲، صص ۱۲۲،۱۲۳، ۱۳۴؛

[۲۰] . همان، صص ۱۳۴ و ۱۳۵؛

[۲۱] . حماسه حسینی، ج ۱، صص ۲۳۸ و۲۳۹؛

[۲۲] . پس از پنجاه سال، ص ۱۷۲؛

[۲۳] . علامه محمدحسین طباطبائی، شیعه در اسلام، قم، مطبوعاتی دارالتبلیغ،۱۳۴۶، ص ۱۳۵؛

[۲۴] . محمدرضا حکیمی، بعثت، غدیر، عاشورا، مهدی، تهران، نشر فرهنگ اسلامی، بی‌تا، ص ۱۵۱؛

[۲۵] . حماسه حسینی، ج ۲، ص ۲۴۷؛

[۲۶] . پس از پنجاه سال…،صص ۱۷۲ و۱۷۳؛

[۲۷] . همان، ص ۱۷۳؛

[۲۸] . همان، ص ۱۸۱؛

[۲۹] . رجبعلی مظلومی، رهبر آزادگان، تهران، واحد تحقیقات اسلامی بنیاد بعثت، ۱۳۶۲، ص ۴۱؛

[۳۰] . حماسه حسینی، ج ۳، ص ۱۵۹؛

[۳۱] . ابوالشهدا الامام حسین(علیه السلام)، ص ۱۳۸؛

[۳۲] . بعثت، غدیر، عاشورا، مهدی، ص ۱۵۵ تا ۱۶۱؛

[۳۳] . همان، ص ۱۵۱؛

[۳۴] . رجبعلی مظلومی، رهبر آزادگان، ص ۴۲؛

[۳۵] . حماسه حسینی، ج ۲، ص ۲۶۲؛

[۳۶] . همان، ص ۲۶۱ تا ص ۲۶۷؛

[۳۷] . همان، ص ۲۶۸؛

[۳۸] . توبه/۱۱۲؛

[۳۹] . همان، ص ۱۱۲ تا۱۱۶؛

[۴۰] . همان، ص ۱۱۸؛

[۴۱] . محمدباقر محقق، قرآن و امام حسین، تهران، انتشارات بعثت، ۶۴، ص ۹۴؛

[۴۲] . پس از پنجاه سال،…، ص ۱۸۲؛

[۴۳] . حماسه حسینی، ج ۲، ص ۲۹۲؛

[۴۴] . بنت الشاطی، بانوی کربلا، ترجمه سیدرضا صدر، تهران، نشر چاپ جدید، ص ۶۱، ص ۱۶۷؛

[۴۵] . ابوالشهدا الامام حسین، ص ۲۲۲؛

[۴۶] . بعثت، غدیر ،عاشورا، مهدی، ص ۱۶۲؛

سید حسن مدرسی؛ بنیاد پژوهش‌های اسلامی

منبع مقاله: فصلنامه مشکوه؛ شماره ۶۰؛

وصیت امام علی (علیه السلام)

اشاره:

علی بن ابی‌طالب مشهور به امام علی(ع) و امیرالمؤمنین (۱۳ رجب سال ۲۳ قبل از هجرت – ۲۱ رمضان سال ۴۰ق)، امام اول همهٔ مذاهب شیعه، صحابی، راوی، کاتب وحی و چهارمین خلیفه از خلفای راشدین نزد اهل سنت است. وی پسرعمو و داماد پیامبر اکرم(ص)، همسر حضرت فاطمه(س)، پدر و جدِّ یازده امام شیعه است. پدر او ابوطالب و مادرش فاطمه بنت اسد بوده است. به گفته مورخان شیعه و بسیاری از علمای اهل سنت، در کعبه زاده شد و نخستین مردی بود که به پیامبراسلام(ص) ایمان آورد. از نظر شیعه، علی(ع) به فرمان خدا و تصریح پیامبر(ص)، جانشین بلافصل رسول خدا(ص) است.

آنچـه میخوانید وصیت امام علی (ع)بـه فرزندش امام حسن (ع)است کـه پـس از بـازگشـت از صفـیـن در قـریـه “حـاضـریـن ” نـوشـت . وصیتی و سفارشی کـه بـه همـه فرزندان اسلام وعموم مومنـان است .

” فرزندم این نامـه از پدریست کـه گرمی آفتـاب زندگیش بـه سردی و غروب مینشیند.معترف به مصائب توانسوز روزگار است و سال و ماه و ساعات از او روی برتافته اند،و هر دم بمرگ نزدیک میشود. پدری که بـه پیشامدهـای این این جهـان نـاپـایدار و بی مقدار ،سر فرود آورده و در خـانـه مردگـان سکنی خـواهد گزیدو فردا بعزم سفـری جاودانه از این گیتی کوچ خواهد کرد. چنین پدری بـه فـرزند جـوانش ـ کـه آرزومند چیزی است که آنـرا نمیـابد ـ سخن میگـوید فـرزندی کـه ـ بهـر حـال مـانند تمـام موجودات ـ هلاک خواهد شد وآماج تیرهای بلا و هدف درد ها و رنج هـا و گروگان مصائب سخت روزگـار غدار است .موجودی کـه خدنگهـای زهرآگین و تلخ را نشانـه است و بـه اضطرار اسیر چنین ناگواریهـای نـاپـایدار است .سـوداگر سرای فریب و فسـاد و وامدار مـرگ هـا و نابودی ها،هم پیمان و آمیخته با غمها و قرین و جلیس با محنتها نـشــانــه و هـدف افـتهــا و شهـیـد هــوی و هــوس دیگـران و سرانجام …جانشین مردگان است .

اینک پس از ثنا و ستایش پـاک آفریدگـار و درود فراوان بر رسول خدا، پسرم تو بدان : من آن هنگام در چیزی که برایم اشکار گردیده مینگرم .چـون میبینم جهـان از من روی میگیرد و روزگـار بـا من به سرکشی میگراید و آخرت از من استقبال میکند،احساس میکنم که هر چیز دیگر از یادم میرود و جز بکار خویش بچیزی رغبت ندارم . امّا لحظـه ای کـه فـارغ از دیگران غم خویش میخورم و هوس مرا آسوده میگذارد حقیقت در برابرم رخ مینمـاید و جلـوه گـر میشـود. چنین کیفیتی است که مرا بکوشش و تلاش وامیدارد،کـه بی تردید بازیچـه نیست و از آمیختگی بدروغ و ریا، فرسنگها بدور است . نیک که مینگرم تو را جزیی از خود مـیابم ـ بلکـه تو همـه وجود منی و چنان آمیختـه با منی کـه اگر چیزی بتو روی آورد،درست مانند انست کـه بمن روی آورده است .از اینرو اگر مرگ تو را فراگیرد، چنان است کـه مرا گرفتـه . بدین سبب کار تو مرا در اندوه افکنده ،بدانگونـه کـه کـار خودم مرا بـه غم و افسـوس می کشاند.بنابراین وصیت خویش را بر تو نوشتم در حـالی کـه خواه برای تو بمـانم یـا بمیرم از اجرای آن بدست تو دل قـوی دارم و مطمئن هستم .

پسـرم تـو را بپـرهیـزگـاری و تـرس از عقـوبت خدا و متـابعت و فرمـانبرداری از آفریدگـار وصیت وسفـارش میکنم . ویرانـه دل را بنور تابناکش آباد گردان ، در رشته مهر با او به بندگی و دل سپاری چنگ بـزن . زیـرا هیچ رشتـه و پیـوندی استـوار تـر از پیـوستگی و همبستگی با ذات لایزال کردگار متعال نیست .

دل بـه حکمت و مـوعظت شـاد و پـاک بگردان و بـا یـاد مرگ در زهد و پارسایی بکوش و نرم رفتار ونیک گفتار باش .پیوسته بیقین ایمان خویش را قوی کن و تقدیر مرگ را بخود بقبولان و نفس خـود را بـه اعتراف در ناپایداری دنیا وادار سـاز.آلام و آزار و مصـائب سخت روزگار را بـه او بنمـایـان ،و زشتی دهر و نـا ملایمـات روزهـا را نکـتــه بــه نکـتــه بـرایـش بـرخـوان و اورا بـتـرسـان .

با دفتر زندگی گذشتگان اورا آشنـا سـاز و حوادث و رویدادهـایی را کـه بر آنهـا گذشتـه است برای او بـاز گو. نفس خـویش را در بارگاه های ویران سفر ده و بگذار آثـار آنهمـه قدرت و عظ مت را نیک بنگرد ودریابد کـه از کجا تـا بکجـا رسیده اند و چگونـه از دوستان جدا شده اند ودر سراهای تنگ و تـاریک مـانده اند.در این موقع بخویش فکر کن کـه دیر یا زود تو نیز همچون یکی از تن های تنهای آنها خواهی بود.

” پسر, خانـه ایمان و آرامگاه خویش سامان ده و جهان جـاودان را بسرای نـا پـایدار مفروش . سخنی کـه نیک نمیدانی مگو و پیرامون آنچـه مـربـوط بتـو نـیست گفتگـو مکـن . در هـر راهـی کـه گـام مـینهی ، مبـادا به گمـراهی بـرسی .زیـرا در گمـراهی و سـرگـردانی خویشتن داری بسی بهتر از انجام کاری است که سرانجام اش هراس است و نگونباری . مروج نیکوکاری باش تـا خود از نیکو کـاران گردی . پیوستـه با دست و زبان نیکان رابـه کـارهـای پسندیده تشویق کن و از کردار نکوهیده باز دار، وهر چند کـه میتوانی ، با بدکـاران و پلید فکران میامیز واز آنها دوری گزین . در راه خدا جهاد کن چنان جنگ وجهادی که شایسته قدر اوست .هر جا ودر هر موقعیتی هر چند که سختی کشی و به رنج افتی، برای حق و عدالت قیـام کن .در کـار دین پیوستـه دانشجو بـاش و خـویشتن را بناملایمات عادت ده . صبور بودن در راه حق ،نیکخویی است . در همـه کارهـا بکردگـار خویش توکل کن زیرا تو بـه پنـاهگـاهی استوار و نیرومند روی آورده ای . آنگاه کـه دست نیـاز بسوی خدای آوری ، با همـه دل و جان نیازمند باش . زیرا وجود و کرم تنها از خداست . در کارها بسیـار از او طلب خیر و نیکی کن ، و در وصیت و سفارش من اندیشه بکار بند و چیزی را از یاد مبر. زیرا نیکوترین گفتار سخنی است کـه شنونده را سودی سرشار و بهره ای بی شمار بخشد, سخن پاک و نیک آن نیست کـه بهره ای نرسـاند و آموختن دانشی کـه پسندیده نیست بی تـردید علم و عملش هم سـودمند نخـواهـد بـود. فرزندم ! به خود مینگرم که خرد سالی و جوانی بـه پیری و سالخوردگی رسـانیده ام و سستی و نـاتوانی در وجودم خـانـه کرده ، از اینرو در وصیت بتو شتافتم . دیدم در آن حکمت و عبرتی است . بیم داشتم که مبادا مرگم فرا رسد، و آنچه در خاط رم میگذرد بتو نرسانده باشم و یا همانگونه که تنم را ضعف و سستی فرا میگیرد، اندیشـه ام نیز سستی پذیرد و سخنان بسیاری ناگفتـه ماند.ترسیدم کـه مبادا پیش از آنکـه وصـایـایم را بشنوی هـوس بر تـو چیره گردد و فتنـه و آشوبهـای دنیـا همچـون اشتری مست و سرکش ، تـو را بعصیـان کشد.

دل جوان همچون زمین بکر و خاک پاک است . هر دانـه ای کـه در آن افتد نشو و نما یابد. از اینرو پیش از آنکـه خاک دلت ناپـاک و سخت شـود، و عقل و خردت اسیـر هـوس گـردد در تـربیتت کـوشیدم . من با دانش خویش بسوی تو شتافتم تا اینکه تو نیز در درک حقایق بشتابی و درست بدانسان کـه آزمودگان و تجربـه دیدگـان ، کیفیت کار خود را میشناسند، تو نیز بکـار خویش آگـاه گردی . اگر چنین کنی ، بی نیاز از رنج و معاف از آزمون و تجربه خواهی شد. آنچه ما از دانش و معرفت و ایمـان کسب نموده ایم تو نیز همـانهـا را بدست آر چـه بسیار چیزهایی کـه بر مـا پوشیده بود بر تو عیـان گردد. ” فـرزنـدم ! اگـر چـه عـمـر من هـمچـون کسـانی کـه پـیش از مـن بـودند درازنبود، اما با همـان مهلت کوتـاه ، بدیده کـاوشگری در کارشان نگریستم و در چندو چون کار و اخبار و سرگذشت زندگیشـان اندیشه کردم و در احوال و اوضاع بازماندگانشان ، مط العـه نمودم و چنان در این بحر مستغرق بودم که دریافتم خودم هم یکی از آنها هستم بلکـه ـ فراتر از این ـ در سیر تاریخ و چگونگی زندگیشـان چنان با آنها امیختم ، کـه احسـاس کردم بـا اولین و آخرینشـان زندگی کرده ام ! آنگاه پـاکی دنیـا را از نـاپـاکیش و سودش را از خسرانش باز شناختم . اینک از هر کاری ، نیک و پسندیده و گزیـده اش را برای تـو انتخـاب نمـوده و مجهـول ونـاپسندش را از تـو دور سـاختم . آنچـه پدری مشفق و مهـربـان در حق فـرزندش روا و سـزا میداند ، در حق تو کردم و گفتم . و در این سخن اراده نمـودم کـه تو را حکمت و ادب آموزم ، تا در این عنفوان جوانی و روزگار شاد کامی ،تربیت یافته و پند آموخته شوی و اراده ات بهـر کاری ، پاک و کردارت راست باشد. بـرای ادب آمـوزی و حکمت اندوزی ، از کتـاب خداوند مهـربـان ، ابتدای سخن میکنم . کتـابی و شریعتی کـه فـرامین و احکـام حلال و حرام را بما اموخته و تجاوز و تخطی از آنها را نکوهش فرموده و ناپسند دانسته است . بیم از آن داشتم کـه مبادا همانگونـه کـه مردم در عقاید و احکام ، از هوسها و اندیشـه های اشتباه خویش متابعت نمودند، تو نیز مانند آنان بلغزش و خطا افتی . از اینرو آگاه کردنت بر آن امور نزد من سزاوارتر از آن بود که تو را در کار خویش رها کنم و دل از هلاک تو آسوده سـازم . بر این امید کـه آفریدگار منان تو را در انجـام این وظ ـایف پـاک و مقدس ، توفیق دهد و بسوی مقصد نیک هدایت فرماید.

اکنون سفارش و توصیه من با تو چنین است : فرزندم نیکو ترین چیزی کـه دوست دارم تو از وصیتم بجـای آوری ، پرهیز و ترس از خداست . به آنچه آفریدگار بر تو لازم و واجب شمرده اکتفا کن و قدم براهی گذار که نیکان و گذشتگان و پدر و مادر و خـانواده ات در آن ط ریق گـام نهـاده اند. زیرا آنـان خویشتندار و پرهیزکار و دانـا بوده ، و در اینراه چیزی را فروگذار ننموده اند.

همـانگونـه کـه تـو می اندیشی و مینگری آنهـا نیز فکر کردند و دیدنـد،تـا اینکـه سـرانجـام این دو کـار این بـود کـه بغـایت خویشتنداری و نهایت انجام تکلیف و وظ یفه خود رسیدند. پس اگر نفس تو از ط ریق آنان سربـاز زد و نخواست همـانسـان کـه آنـان اندیشیدند و دیدند، بنگـرد و بینـدیشـد و در این دو یقین کند، تو او را بـه متـابعت مجبور کن وخواهـان همین روش پسندیده باش . البتـه با تحصیل و تعلیم و دانایی ،آنرا بط لب و در سخنان در هم و شبهـه آمیز خود را رهـا مسـاز،تـا نـاگزیر به مشـاجره و منازعه شوی و پیش از انکـه پا بر این راه گذاری ، از پروردگار یاری بخواه و برای کسب موفقیت و اجتناب از هر بدی ویاسخنی کـه بـه باطل آمیختـه باشد و یا بضلالت گمراهیت کشاند،تنهـا بخداوند مهربان پناه ببر و رو بسوی او آور. آنگـاه پس از اینکـه مطمئن شدی کـه دلت صـاف و پـاک گشتـه ،و فروتن و فـرمـانبـردار شده ، و تمرکز فکر واندیشـه یـافتـه ای و مقصدت تنهـا در این راهست در آنچه من بتو سفارش و توصیه میکنم ، بدقت اندیشـه کن . اما اگر آنچـه را کـه خـواهـانی ، از تمرکز فکـر و پـاکی دل از پلیدی هـابدست نیـاوردی ، بـدان کـه در این حـال بکـور اشتـری میمـانی کـه در ورط ـه های وهمناک و دره های تنگ و تـاریک فروافتـاده است . چنین کسی که براه اشتباه رود و خط ا کند،هرگزخواهان دین و آیین نیست و شبهات را با یقین میامیزد. برای چنین کسی دست برداشتن و درنگ کردن در راه خود بصلاح نزدیک تر است .

وصیت امام على علیه السلام در بستر شهادت

هنگامى که ابن ملجم – که خدا لعنتش کند – او را ضربت زد حضرتش به حسن و حسین علیهم السلام چنین فرمود: «شما را به تقواى الهى سفارش مى کنم و اینکه در طلب دنیا بر نیایید گرچه دنیا در طلب شما برآید، و بر آنچه از دنیا محروم ماندید اندوه و حسرت مبرید و حق بگویید و براى پاداش (اخروى) کار کنید و دشمن ظالم و یاور مظلوم باشید.

شما دو نفر و همه فرزندان و خانواده ام و هر کس را که این نامه ام به او مى رسد سفارش مى کنم به تقواى الهى و نظم کارتان و اصلاح میان خودتان، چرا که از جدتان صلى الله علیه و آله و سلم شنیدم که فرمود: «اصلاح میان دو کس از انواع نماز و روزه برتر است.»

خدا را خدا را درباه یتیمان در نظر آرید، هر روز به آنان رسیدگى کنید و حتى یک روز دهان آنان را خالى نگذارید و مبادا در حضور شما تباه شوند.

خدا را خدا را درباه همسایگان در نظر دارید، که آنان سخت مورد سفارش پیامبرتان هستند، پیوسته به همسایگان سفارش مى کرد تا آنجا که پنداشتم آنان ارث بر خواهد نمود.

خدا را خدا را درباره قرآن یاد کنید، مبادا دیگران به عمل به آن بر شما پیشى گیرند.

خدا را خدا را درباره نماز یاد کنید که آن ستون دین شماست.

خدا را خدا را درباره خانه پروردگارتان یاد کنید، تا زنده هستید آن را خالى و (خلوت) نگذارید; که اگر این خانه متروک بماند دیگر مهلت نخواهید یافت.

خدا را خدا را درباره جهاد در راه خدا به مال و جان و زبانتان یاد آرید، و بر شما باد به همبستگى و رسیدگى به یکدیگر، و بپرهیزید از قهر و دشمنى و بریدن از هم. امر به معروف و نهى از منکر را رها نکنید که بدانتان بر شما چیره مى شوند آن گاه دعا مى کنید ولى مستجاب نمى گردد.

اى فرزندان عبدالمطلب! مبادا شما را چنان بینم که به بهانه اینکه امیرالمؤمنین کشته شد دست به خون مسلمانان بیالایید; هش دارید که به قصاص خون من جز قاتلم را نباید بکشید; بنگرید هر گاه که من از این ضربت او جان سپردم تنها به کیفر این ضربت یک ضربت بر او بزنید و این مرد را مثله نکنید. (۲) چرا که از رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم شنیدم که مى فرمود:

«از مثله کردن بپرهیزید گرچه با سگ هار باشد.» (۳)

از وصیت دیگر آن حضرت پیش از شهادت و پس از ضربت زدن ابن ملجم ملعون: «وصیت من به شما آن است که چیزى را با خدا شریک مسازید، و به محمد صلى الله علیه و آله و سلم سفارش مى کنم که سنت او را ضایع مگذارید. این دو ستون را به پادارید و این دو چراغ را افروخته بدارید، و تا از جاده حق منحرف نشده اید هیچ نکوهشى متوجه شما نیست. من دیشب یار و همدم شما بودم و امروز مایه عبرت شما گشته ام و فردا از شما جدا خواهم شد. خداوند من و شما را بیامرزد. اگرزنده ماندم خودم صاحب اختیار خون خود هستم و اگر فانى شدم فنا میعادگاه من است، و اگر بخشیدم بخشش مایه تقرب من به خدا و نیکویى براى شماست; پس شما هم ببخشید «آیا نمى خواهید که خدا هم شما را ببخشاید؟» (۴) به خدا سوگند هیچ حادثه اى ناگهانى از مرگ به من نرسید که آن را ناخوش دارم، و نه هیچ وارد شونده اى که ناپسندش دانم; و من تنها مانند جوینده آبى بودم که به آب رسیده، و طالب چیزى که بدان دست یافته است; «و آنچه نزد خداست براى نیکان بهتر است » (۵) و (۶)

از این که فرمود: «به خدا سوگند هیچ حادثه اى ناگهانى از مرگ به من نرسیده که…» معلوم مى شود که امام علیه السلام پیوسته از روى شوق در انتظار شهادت به سر مى برده و مى دانسته است که آنچه پیامبر راستگوى امین صلى الله علیه و آله و سلم به او خبر داده ناگزیر فراخواهد رسید چنانکه قیامت آمدنى است و شکى در آن نیست و وعده او ترک و تخلف ندارد و آن حضرت با دلى پر صبر در انتظار آن بود و – بنا به نقل گروهى از دانشمندان مانند ابن عبدالبر و دیگران – مى فرمود: «شقى ترین این امت از چه انتظار مى برد که این محاسن را از خون این سر سیراب سازد؟» و بارها مى فرمود:

«به خدا سوگند که موى صورتم را از خون بالاى آن سیراب خواهد کرد.»

منبع: فصلنامه حکومت اسلامی ، شماره ۳۷

وصیت‎نامه حضرت علی(علیه‎السلام)در آخرین لحظات عمر

اشاره:

علی بن ابی‌طالب مشهور به امام علی(ع) و امیرالمؤمنین (۱۳ رجب سال ۲۳ قبل از هجرت . ۲۱ رمضان سال ۴۰ق)، امام اول همهٔ مذاهب شیعه، صحابی، راوی، کاتب وحی و چهارمین خلیفه از خلفای راشدین نزد اهل سنت است. وی پسرعمو و داماد پیامبر اکرم(ص)، همسر حضرت فاطمه(س)، پدر و جدِّ یازده امام شیعه است. پدر او ابوطالب و مادرش فاطمه بنت اسد بوده است. به گفته مورخان شیعه و بسیاری از علمای اهل سنت، در کعبه زاده شد و نخستین مردی بود که به پیامبراسلام(ص) ایمان آورد. از نظر شیعه، علی(ع) به فرمان خدا و تصریح پیامبر(ص)، جانشین بلافصل رسول خدا(ص) است.

از وصایاى حضرت علی(علیه‎السلام) در واپسین دم حیات مى‎توان به وصیت گهربار ذیل اشاره نمود.

بسم الله الرحمن الرحیم

این آن چیزى است که على پسر ابوطالب وصیت مى‎کند: به وحدانیت و یگانگى خدا گواهى مى‎دهد و اقرار مى‎کند که محمد بنده و پیغمبر اوست، خدا او را فرستاده تا دین خود را بر دیگر ادیان پیروز گرداند. همانا نماز، عبادت، حیات و زندگانى من از آن خداست. شریکى براى او نیست، من به این امر شده‎ام و از تسلیم شدگان اویم .

فرزندم حسن! تو و همه فرزندان و اهل بیتم و هر کس را که این نوشته من به او رسد را به امور ذیل توصیه و سفارش مى‎کنم :

۱. تقوای الهى را هرگز از یاد نبرید، کوشش کنید تا دم مرگ بر دین خدا باقى بمانید.

۲. همه با هم به ریسمان خدا چنگ بزنید، و بر مبناى ایمان و خداشناسى متفق و متحد باشید و از تفرقه بپرهیزید، پیغمبر فرمود: اصلاح میان مردم از نماز و روزه دائم افضل است و چیزى که دین را محو مى‎کند، فساد و اختلاف است .

۳. ارحام و خویشاوندان را از یاد نبرید، صله رحم کنید که صله رحم حساب انسان را نزد خدا آسان مى‎کند.

۴. خدا را! خدا را! درباره یتیمان، مبادا گرسنه و بى سرپرست بمانند.

۵. خدا را! خدا را! درباره همسایگان، پیغمبر آن قدر سفارش همسایگان را فرمود که ما گمان کردیم مى‎خواهند آنها را در ارث شریک کند.

۶. خدا را! خدا را! درباره قرآن؛ مبادا دیگران در عمل کردن، بر شما پیشى گیرند.
امر به معروف و نهى از منکر را ترک نکنید؛ نتیجه ترک آن این است که بدان و ناپاکان بر شما مسلط خواهند شد و به شما ستم خواهند کرد، آنگاه هر چه نیکان شما دعا کنند، دعاى آنها برآورده نخواهد شد.

۷. خدا را! خدا را! درباره نماز؛ نماز پایه دین شماست .

۸. خدا را! خدا را! درباره کعبه، خانه خدا، مبادا حج تعطیل شود که اگر حج متروک بماند، مهلت داده نخواهد شد و دیگران شما را طعمه خود خواهند کرد.

۹. خدا را! خدا را! درباره جهاد در راه خدا، از مال و جان خود در این راه مضایقه نکنید.

۱۰. خدا را! خدا را! درباره زکات؛ زکات آتش خشم الهى را خاموش مى‎کند.

۱۱. خدا را! خدا را! درباره ذریه پیغمبرتان، مبادا مورد ستم قرار گیرند.

۱۲. خدا را! خدا را! درباره صحابه و یاران پیغمبر، رسول خدا (صلى الله علیه و آله) درباره آنها سفارش کرده است .

۱۳. خدا را! خدا را! درباره فقرا و تهیدستان، آنها را در زندگى شریک خود سازید.

۱۴. خدا را! خدا را! درباه بردگان، که آخرین سفارش پیغمبر درباره اینها بود.

۱۵. در انجام کارى که رضاى خدا در آن است بکوشید و به سخن مردم (در صورتی که مخالف آن هستند) ترتیب اثر ندهید.

۱۶. با مردم به خوشى و نیکى رفتار کنید چنانکه قرآن دستور داده است .

۱۷. امر به معروف و نهى از منکر را ترک نکنید؛ نتیجه ترک آن این است که بدان و ناپاکان بر شما مسلط خواهند شد و به شما ستم خواهند کرد، آنگاه هر چه نیکان شما دعا کنند، دعاى آنها برآورده نخواهد شد.

۱۸. بر شما باد که بر روابط دوستانه ما بین خویش بیفزایید، به یکدیگر نیکى کنید، از کناره‎گیرى و قطع ارتباط و تفرقه و تشتت بپرهیزید.

۱۹. کارهاى خیر را به مدد یکدیگر و به اتفاق هم انجام دهید، از همکارى در مورد گناهان و چیزهایى که موجب کدورت و دشمنى مى‎شود، بپرهیزید.
در انجام کارى که رضاى خدا در آن است بکوشید و به سخن مردم (در صورتی که مخالف آن هستند) ترتیب اثر ندهید.

۲۰. از خدا بترسید که جزا و کیفر خدا شدید است .

خداوند همه شما را در کنف حمایت خود محفوظ بدارد و به امت پیغمبر توفیق دهد که احترام شما (اهل بیت) و احترام پیغمبر خود را پاس بدارند. همه شما را به خدا مى‎سپارم . سلام و دورد حق بر همه شما … .(۱)

از علامه امینی پرسیدم: آخرین ذکرى که على(علیه‎السلام) بر زبان مبارک جارى فرمود چه بود؟

مى‎فرماید: بعضى مى‎گویند پس از وصیتى که ذکر آن رفت امام علی(علیه‎السلام) لحظه‎اى بیهوش شد و چون به هوش آمد دیگر سخنى جز لا اله الا الله از حضرت شنیده نشد تا جان به جان آفرین تسلیم فرمود.

چنانکه بعضى دیگر گفته‎اند:(۲) آخرین فرمایش ایشان این آیه شریفه بود: فمن یعمل مثقال ذره خیراً یره و من یعمل مثقال ذره شرا یره.(۳)

البته گروهى دیگر ذکر کرده‎اند(۴) که حضرت ابتدا به فرشتگان خدا سلام داد سپس این آیات را زمزمه فرمود که المثل هذا للیعمل العاملون،(۵) یعنى براى چنین لحظاتى باید عمل کرده و بکوشند و ان الله مع الذین اتقوا و الذین هم محسنون (۶) یعنى خدا با مردمى است که عمر خود را به تقوا و پرهیزکارى گذراندند و مردمى که همواره کار نیک مى‎کنند. آنگاه در واپسین دم حیات فرمود: اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شریک له و اشهد ان محمد عبده و رسوله .

پی‎نوشت‎:

۱. مقاتل الطالبین، صص ۴۴ – ۲۸، ابن اثیر، ج ۳، صص ۱۹۷ – ۱۹۴، مروج الذهب، ج ۲، صص ‍ ۴۴ –۴۰ .

۲. انساب الاشراف، ص ۴۹۹.

۳. زلزال /۸ – ۷ .

۴. بعثت، غدیر، عاشورا/ مهدى، محمدرضا حکیمى، ص ۸۴ .

۵. صافات / ۶۰ .

۶. نحل/ ۱۲۹ .

پیامبر اسلام (ص) و وصیت نامه

چرا پیامبر اسلام در موقع فوت وصیت نامه اى ننوشتند؟

پاسخ:

به تصریح اهل سنت و شیعه و به اعتراف اصحاب و نویسندگان صحاح و سایر نویسندگان سنن به هنگام احتضارِ پیامبر(ص)عده اى از مردان ازجمله عمر بن الخطاب در خانهء آن حضرت بودند.

پیامبر(ص)فرمود: هَلُمَّ اَکْتُبْ لکم کتاباً لا تضلّوا بعده ; بیایید برایتان نوشته اى بنویسم که پس از آن هرگز گمراه نشوید. عمر گفت : درد بر او غلبه کرده و قرآن نزدشما است . کتاب خدا ما را کفایت مى کند. بین افراد اختلاف افتاد و منجرّ به نزاع شد. آن گاه که سر و صدا و اختلاف نزد پیامبر(ص)بالا گرفت ، فرمود: برخیزید و ازاین جا بروید.

ابن عباس همواره این سخن را مى گفت که : تمام مصیبت آن وقتى بود که بااختلاف و سر و صدایشان بین پیامبر و بین آنچه مى خواست براى آن ها بنویسد،حائل شوند.[۱]

این حدیث از احادیثى است که در صحت و صدور آن جاى هیچ سخن و تردید نیست .

حقیقت آن است که آن ها مى دانستند آن حضرت (ص)مى خواهد عهد و پیمان خلافت را محکم تر کند و نص بر وصایت و خلافت على (ع)را مؤکّد سازد; از این روایشان را از این کار باز داشتند، چنان که عمر بن خطاب در بحث و گفت و گوى که بین او و ابن عباس در گرفت ، به آن تصریح کرده است .[۲]

اگر این کلام حضرت را با حدیث ثقلین در نظر بگیریم که فرمود: من در بین شماچیزى مى گذارم که اگر به آن تمسک جویید، هرگز گمراه نشوید: کتاب خدا وعترتم . در مى یابیم که هدف این دو حدیث یکى است و آن این که : پیامبر(ص)درحال بیماریش مى خواست تفصیل آن چه را در حدیث ثقلین بر آن ها واجب کرده است بنویسد.

ـ چرا آن حضرت از نوشتن صرف نظر فرمود؟ وقتى که حضرت دید درحضورش سخنان ناروا و توهین آمیز گفته مى شود بدیهى است که پس از رحلت آن حضرت به محتواى وصیت عمل نخواهد شد و اگر اصرار در نوشتن مى کرد، آن ها نیز در این که وى هذیان مى گوید، پافشارى مى کردند و همین امر منشأ اختلاف دربین امت اسلامى بود.

آن چه لزوم وصیت رسول اکرم (ص)را تأکید مى کند، دستور قرآن است که به صراحت فرموده است : .[۳] روایات زیادى این موضوع را تأیید مى کند، به طورى که رسول اکرم (ص)فرمود: .[۴] چگونه مى توان باور کرد که رسول اکرم (ص)در مورد امر مهمى مانند خلافت پس از خود هیچ گونه وصیتى نداشته باشد؟

گذشته از این پیابر امّى بود و خط نوشتن نیاموخته بود، اما مقدارى از وصایاى خود را در حجهالوداع و خطبه غدیر بیان کرد و فرمود: انى تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتى ; من دو چیز گران بها در اختیار شما مى گذارم : کتاب خدا و عترت .

هم چنین در سایر خطبه ها و سخنرانى ها گفته ها را گفت و دیگران نوشتند.

فقط دو کلمه راجع به حضرت على (ع)موقع مرگش مى خواست بنویسد که عمر مانع شد، اما در مورد اهل و عیالش ، به زبان قرآن و حدیث توصیه فرموده بود; بنابراین ، چیزى نبود که پیامبر دریغ کند.

 پی نوشتها:

[۱] . صحیح بخارى ، ج ۷ ص ۱۵۶٫

[۲] . سید شرف الدین ، المراجعات ، ترجمه محمد جعفر امامى ، ص ۳۲۴٫

[۳] . بقره (۲ آیهء ۱۷۶).

[۴] . وسائل الشیعه ، ج ۱۳ ص ۳۵۲٫