وصایت

نوشته‌ها

مهدى موعود (عج) در احادیث قدسی

اشاره:

احادیث و روایات در فرهنگ اسلامى از دیرباز و همزمان با نخستین روزهاى طلوع خورشید عالمتاب اسلام، جایگاه ویژه‌اى را به خود اختصاص داده و از اهمیت والایى برخوردار بوده است تا جایى که در فقه اسلامى در کنار قرآن، اجماع و عقل، یکى از منابع مهم فقهى محسوب می‌شود. در میان احادیث فراوانى که از زبان مبارک حضرات معصومین علیهم السلام بیان شده است، بخشى از آنها به «حدیث قدسی» مشهور گشته‌اند که علماى علم حدیث شناسى و به تعبیر دقیق‌تر «علم الحدیث» در معرفى این نوع از احادیث چنین گفته‌اند:

«حدیث قدسى عبارت از حدیثى است که پیغمبر از خداوند اخبار کند. بدین گونه که معنى و مضمون آن بر قلب پیغمبر القاء می‌شود و پیغمبر با لفظ خود اداء می‌نماید، لذا در الفاظ آن تحدى و اعجازى نیست، به خلاف قرآن که به الفاظ مخصوص وحى شده که تغییر آن به لفظ دیگرى جائز نیست و دیگران در آوردن مثل آن عاجزند.»

حدیث قدسى از نظر موضوع و محتوا در برگیرنده مباحث متنوع و گوناگونى است، از مواعظ و پند و اندرز گرفته، تا تاریخ انبیاء و… از جمله مطالبى که در خلال احادیث قدسی بدان اشاره شده، موضوع زندگی، ویژگی‌ها و حوادث دوران غیبت و ظهور امام زمان (ع) است که در نوشتار حاضر به برخى از این مطالب و موضوعات مهدوى اشاره شده است.

وصایت و امامت حضرت مهدى (ع)

پیامبر اکرم (ص) در طول حیات پر برکت خویش به مسئله جانشینى بعد از خود عنایتى تام و تمام داشته و در موارد گوناگون، این مطلب و اسامى جانشینان و امامان بعد از خود را متذکر می‌شده‌اند. البته این موضوع در احادیث قدسى نیز مورد یادآورى و تأکید قرار گرفته است و از آنجا که امام زمان (ع) به عنوان آخرین جانشین پیامبر (ص) از جانب ایشان معرفى شده بودند در احادیث قدسى نیز به موضوع امامت و وصایت آن حضرت (ع) تصریح گردیده که از این میان حدیث زیر قابل توجه می‌باشد:

«… سلامه از ابوسلیمان، چوپان رسول خدا (ص) نقل کرده که گفت: من از رسول خدا (ص) شنیدم که فرمود: وقتى در شب معراج به آسمان رفتم، خداوند جل جلاله به من فرمود: … اى محمد، من تو و على و فاطمه و حسن و حسین و امامان از نسل آنها را از نور خود آفریدم و ولایت شما را به همه اهل آسمان‌ها و زمین عرضه کردم. هر کس آن را قبول کند در نزد من مؤمن است و هر کس انکار کند کافر می‌باشد… اى محمد آیا می‌خواهی آن امامان بعد از خود را ببینی؟ گفتم: بلى اى خداى بزرگ! خطاب آمد: پس به سمت راست عرش نگاه کن، وقتى که نگاه کردم دیدم علی، فاطمه، حسن، حسین و على بن حسین و محمد بن على و جعفر بن محمد و موسى بن جعفر و على بن موسى و محمد بن على و على بن محمد و حسن بن على و مهدى که در میان انوار زیادى می‌درخشید، به حال ایستاده نماز می‌خوانند و در میان آنها نور مهدى از همه درخشان‌تر است…»

ویژگی‌ها و خصال حضرت مهدى (ع)

امام زمان (ع) به عنوان آخرین حجت خداوند در زمین و کسى که مأموریت برپا داشتن عدالت حقیقى را برعهده دارد، از ویژگی‌ها و خصالى برخوردار است که تنها شایسته و برازنده اوست و کس دیگرى را در این خصال یاراى مشارکت با او نیست مگر انبیاء الهى و ائمه معصومین علیهم السلام، در پاره‌اى از احادیث قدسى ضمن اشاره به مطالبى از قبیل امامت و وصایت آن حضرت (ع) به این ویژگی‌هاى آسمانى اشاره شده:

«… ابوعبدالله (ع) (امام صادق) فرمود: روزى جابر بن عبدالله انصارى با پدرم تنها بودند، من هم حضور داشتم. پدرم به جابر گفت: اى جابر، به من از لوحى خبر بده که تو در نزد مادرم فاطمه دختر رسول خدا (ص) دیده‌ای…

جابر عرض کرد: خداوند را شاهد می‌گیرم که من روزى به نزد فاطمه دختر رسول خدا (ص) وارد شدم تا تولد حسین (ع) را به وى تهنیت بگویم. در دست ایشان یک لوح سبز رنگ دیدم. من تصور کردم که از زمرد است و در داخل آن لوح، نوشته‌هاى سفیدى دیدم که شبیه نور خورشید بودند و می‌درخشیدند… حضرت (س) به من فرمود: این لوحى است که خداوند به رسولش محمد (ص) هدیه کرده است که در آن نام شوهرم على و نام دو فرزندانم (حسن و حسین) و نام سایر امامان از نسل من نوشته شده است…

بعد جابر گفت: من خداوند را شاهد می‌گیرم که در لوح، این مطالب نوشته شده بود: بسم الله الرحمن الرحیم، این کتابى است از جانب خداوند عزیز و حکیم براى محمد نبی‌اش و نورش و سفیرش… و من (خداوند) این امامت را با دادن (م ح م د) به حسن (عسکرى (ع)) تکمیل می‌نمایم او رحمت براى همه جهانیان است. در او کمال موسى و روشنى عیسى و صبر ایوب هست…»

ولایت مهدى (ع) شرط ورود در بهشت

براساس آیات قرآن کریم و احادیث وارده از پیامبر اکرم (ص) و ائمه علیهم السلام، مهمترین شرط براى ورود در بهشت و رضوان الهى و دست یافتن به سعادت ابدی، تمسک به حبل المتین ولایت و دوستى اهل بیت علیهم السلام است که وجود مبارک امام زمان «ع» نیز از این شجره طیبه بوده و در نتیجه بدون حب و دوستى آن حضرت (ع) وارد شدن در بهشت و مشمول رحمت و غفران الهى شدن امرى محال و غیر ممکن است، چرا که:

«… امام صادق (ع) از پدرانش از امیرالمؤمنین علیه السلام از رسول خدا (ص) نقل کرده که حضرت فرمود: وقتى در شب معراج به آسمان‌ها عروج کردم، خداوند به من وحى فرمود:… اى محمد، اگر بنده‌اى براى من آنقدر عبادت کند تا بمیرد و مانند چوب، خشک بشود ولی با حال انکار ولایت امامان با من ملاقات کند، من او را به بهشتم راه نمی‌دهم و نمی‌گذارم زیر سایه عرش من باشد.»

ملائکه الهى یاوران مهدى (ع) به هنگام ظهور

پیامبران الهى و از جمله پیامبر اکرم (ص) به هنگام قیام بر علیه جباران و سرکشان زمان خود در مواقعى از حیات و نهضت خویش به وسیله ملائکه خداوند مورد حمایت و پشتیبانى قرار می‌گرفته‌اند که ماجراى این حمایت‌هاى الهى در کتب روائى و تاریخى به وفور ذکر شده و حتى رد پاى آن را در کتب آسمانى و از جمله قرآن کریم هم می‌توان مشاهده کرد که نمونه بارز آن حضور ملائکه بی‌شمار از جانب خداوند جهت یارى سپاه مسلمانان در جنگ بدر است که در آیات ۱۲۳ و ۱۲۴ سوره مبارکه آل عمران بدان اشاره شده است.

امام زمان (ع) نیز به عنوان آخرین سفیر الهى در جهت تحقق اهداف عالیه انبیاء و برپا داشتن کلمه توحید و عدل در کره زمین، در مأموریت آسمانى خود از تائیدات الهى و از جمله حضور فرشتگان به عنوان یاوران آن حضرت (ع) برخوردار است که در حدیث قدسى زیر بدان تصریح گردیده:

«… ابن عباس از رسول خدا (ص) نقل کرده که حضرت فرمود: وقتى در شب معراج به آسمان هفتم رسیدم و از آنجا به سدره المنتهى و از آنجا هم به سوى حجاب‌هاى نورى رفتم، خداوند مرا ندا داد که: اى محمد، تو بنده منى و من خداى تو هستم… و به وسیله او (مهدی قائم) روى زمین را از دشمنانم پاک می‌کنم… و با ملائکه خودم، او را تأیید می‌نمایم تا بتواند امر مرا در روى زمین نافذ کند و دین مرا رفیع گرداند.»

مهدى (ع)، منتقم خون امام حسین (ع)

بدون تردید حادثه دردناک عاشوراى سال ۶۰ هجری، که در آن یکى از پاک‌ترین انسان‌هاى هستی و فرزند گرامى و برومند پیامبر اکرم (ص)، حضرت امام حسین (ع) به همراه جمعى از اصحاب باوفاى خود به شهادت رسید، تلخترین حادثه‌اى است که بعد از رحلت پیامبر اکرم (ص) در عالم اسلام روى داد و براى ابد آزادگان جهان را در اندوهى جانکاه فرو برد.

پس از آن حادثه هولناک، همواره یکى از آرزوهاى شیعیان خاندان رسالت این بوده که به نوعى انتقام این جنایت بی‌بدیل از مسببان و عاملانش ستانده شود. هر چند پس از نهضت کربلا تلاش‌هایى در این جهت از جانب دوستداران اهل بیت علیهم السلام صورت گرفت ولی مطابق احادیث اسلامی، انتقام حقیقى این ماجرا تنها با ظهور امام زمان علیه السلام گرفته خواهد شد و تنها وجود مقدس حضرت مهدى (ع) است که شایسته عنوان «منتقم حسین (ع)» می‌باشد از همین روست که در دعاى شریف ندبه، این عبارت را با آرزوى تمام و از صمیم دل و جان بر زبان جارى می‌کنیم که: این الطالب بدم المقتول بکربلاء و این موضوع نیز از جمله مطالبى است که در احادیث قدسى مورد اشاره واقع شده، که از جمله می‌توان به حدیث زیر اشاره کرد:

«… ابوحمزه ثمالى از امام باقر (ع) نقل کرده که حضرت فرمود: وقتى حضرت امام حسین علیه السلام کشته شد، ملائکه شیون و زارى کردند و گفتند: اى خداوند و مولاى ما، آیا از کسى که برگزیده تو و فرزند برگزیده تو را کشته غفلت می‌کنی؟

از جانب خداوند وحى آمد: اى ملائکه من! خوشحال باشید، قسم به عزت و جلالم، من از قاتلین حسین انتقام خواهم کشید… بعد هم پرده غیبى کنار رفت و ملائکه، امامانى را که از صلب حسین بودند دیدند و خوشحال شدند و دیدند که یکى از آنها برخاسته نماز می‌خواند. پس خداوند فرمود: من با این قائمم، انتقام خون حسین را خواهم گرفت.»

حوادث و ویژگی‌هاى دوران غیبت

از سال ۳۲۹ هجری، در تاریخ امامت شیعه دورانى آغاز شد و تاکنون ادامه دارد که از آن با عنوان «غیبت کبری» یاد می‌شود. مهمترین خصوصیت و ویژگى این دوران عدم ظهور (و نه حضور) امام معصوم در میان جامعه اسلامى است. این دوران که تا زمان ما شامل یازده قرن و به تعبیر دیگر ۱۱۰۰ سال شده و معلوم هم نیست تا چه زمانى ادامه یابد، به واقع دوران غربت و مظلومیت مسلمانان و بالخصوص شیعیان است. دورانى بسیار سخت و تنش‌زا و همراه با انواع و اقسام زحمات جسمى و روحى و مادى و معنوی، که در عین حال دوران آزمایش و امتحان بوده و سبب جدا شدن صفوف مومنان حقیقى از منافقان و کفار می‌گردد.

در برخى از احادیث قدسى بدین دوران پر مشقت اشاراتى شده و از پاره‌اى از حوادث ناگوار این دوران یاد شده است. از جمله در حدیث سابق الذکر پیرامون لوح آسمانى پیامبر اکرم (ص) در نزد حضرت زهرا (س) از قول جابر، چنین می‌خوانیم:

«… جابر گفت: من خداوند را شاهد می‌گیرم که در لوح، این مطالب نوشته شده بود:… در زمان (غیبت مهدی) اولیاء من خوار می‌شوند… آنها کشته می‌شوند و آنها را می‌سوزانند و همیشه آنها از دشمنانشان مرعوب و ترسناک می‌شوند. زمین با خون آنان رنگین می‌شود و در میان خانواده آنان ماتم و شیون می‌اندازند. آنها اولیاى واقعى من هستند…»

از عبارات فوق استفاده می‌شود که دوران غیبت، دوران سختی‌ها و مشقات است و نه دوران تن پرورى و شادکامی، و مومنان و اولیاى حقیقى خداوند کسانى هستند که این سختی‌ها را متحمل شده و از سر می‌گذرانند و همین تحمل سختی‌هاست که آنها را امیدوار از اعماق وجود خود، خواهان طلوع خورشید ظهور امام (ع) شده و صمیمانه منتظر فرج و گشایش باشند و براى ظهور آخرین حجت الهى خاضعانه دعا کنند.

پاداش مومنان در دوران غیبت مهدى (ع)

در فراز قبلى این نوشتار، به این مطلب اشاره کردیم که دوران غیبت امام زمان (ع)، برای پیروان راستین آن حضرت (ع)، دورانى همراه با انواع و اقسام مشکلات و مصائب بوده و تنها آن دسته از شیعیان حقیقى اهل بیت علیهم السلام که به راه ایشان ایمان حقیقی دارند می‌توانند در این دوران پر غوغا، صبر و شکیبایى پیشه کرده و این سختی‌ها را پشت سرگذارند. ولى باید دانست هر چقدر سختی‌ها و مشقات این دوران شدید و سنگین باشد، پاداش و ثوابى هم که در برابر آنها نصیب بندگان حقیقى و صابر خداوند می‌شود، بی‌بدیل و والاست. زیرا همان طور که «افضل الاعمال انتظار الفرج» است، یقینا پاداش این افضل اعمال نیز برتر از پاداش تمام اعمال دیگر خواهد بود. این پاداش عظیم منتظران حقیقی، در حدیث قدسى زیر این چنین مورد اشاره قرار گرفته است:

«… مفضل بن صالح از جابر از امام باقر علیه السلام نقل کرده که حضرت فرمود: زمانى می‌آید که امام مردم غایب می‌شود. پس خوشا به حال کسانى که در آن زمان در امر امامت ما استوار بمانند. چون کمترین ثواب آنها این است که خداوند آنها را ندا می‌دهد و می‌فرماید: اى بندگان و اى کنیزان من، شما به سر من ایمان آوردید و غیب مرا تصدیق کردید. پس من بهترین ثواب را به شما مژده می‌دهم. شما بندگان و کنیزان من هستید و بر من حق است که عبادت‌هاى شما را قبول کنم و از تقصیرات شما بگذرم و به خاطر شما به بندگان باران نازل می‌کنم و به خاطر شما بلاها را از بندگانم دفع می‌کنم. اگر شما نبودید هر آینه من عذاب خود را بر آنان نازل می‌کردم.»

برخى از علائم ظهور مهدى (ع)

ظهور موعود آسمانى که پیام آور رحمت و رافت و برپاکننده عدالت می‌باشد، آرزویى است بس بزرگ که تنها مختص شیعیان نبوده و تمامى معتقدان به ادیان آسمانى در انتظار تحقق آن بسر می‌برند. چرا که تنها با تحقق این امید و آرزوى بزرگ است که بشریت پس از قرون متمادى می‌تواند جمال سعادت را در این جهان مشاهده کند و حیاتى توام با صلح و آرامش را در این کره خاکى تجربه نماید. اما اینکه این آرزوى دیرینه بشر چه زمانی محقق خواهد شد، بر علم بشر پوشیده است و کسى را جز خداوند به لحظه وقوع آن آگاهی نیست. تنها چیزى که از روایات و اخبار می‌توان در این زمینه استفاده کرد این است که علائمى براى زمان ظهور برشمرده‌اند که با مراجعه به آنها می‌توان تا حدودى به این نکته اذعان کرد که لحظه ظهور موعود آسمانى چندان دور نبوده و در آینده‌اى نه چندان دور این حادثه سترگ اتفاق خواهد افتاد.

در احادیث قدسى نیز به این مطلب اشاراتى شده و علائمى براى هنگامه ظهور ذکر گردیده که از آن میان، توجه به حدیث قدسى زیر خالى از لطف نیست:

«… ابن عباس از رسول خدا (ص) نقل کرده که حضرت فرمود: وقتى من در شب معراج به آسمان‌ها رفتم و به مقام قرب رسیدم، خداوند ندا داد: «… اى محمد! به درستى که على بعد از تو خلیفه و جانشین است و قومى از امت تو، با او مخالفت می‌کنند اما بدانند که بهشت بر کسانى که با على مخالفت کنند و با وى دشمنى نمایند، حرام است و من به زودى از صلب على یازده نقیب بیرون می‌آورم که یکى از آنها آقایى است که مسیح در پشت سر او نماز می‌خواند و او روى زمین را پس از این که مملو از جور و ستم شده پر از عدل و داد می‌کند. من گفتم: خداوندا، این کار چه موقعى صورت می‌گیرد؟

خداوند فرمود: وقتى که علم واقعى از میان مردم برداشته شود و جهل زیادتر گردد و خوانندگان قرآن زیاد باشد ولى علما کم بشوند و فقها کمتر باشند و شعرا زیادتر شوند و فسق و فجور زیادتر بشود. مرد با مرد هم بستر شود و زن با زن. امنا و حکمرانان امت خائن باشند و یارى کنندگان آن حکمرانان به مردم ستم کنند. در آن هنگام من یک خسوف در مشرق و یک خسوف در مغرب به وجود می‌آورم و سپس دجال در مشرق ظهور می‌کند…»

همانطور که گفته شد با توجه به حدیث فوق و احادیث مشابه می‌توان امیدوار بود که ایام ظهور حضرت مهدى (عج) چندان دور نیست. چرا که توجه به مفاد این حدیث و اوضاع فعلى دنیا ثابت کننده این مسئله است.

سرگردانی مردم جهان، عدم توجه به معانى و مفاهیم قرآن کریم و در مقابل، اهتمام بیش از حد به ظاهر و قرائت این کتاب آسمانی، و وفور علماى بیسواد و دربارى در عالم اسلام و از دست رفتن فقیهان عالیقدر که مطابق روایات قلعه‌هاى اسلام‌اند، رواج بی‌بند و باری و فساد اخلاقى تا سر حد جنون نظیر همجنس بازى و…، حاکمان خیانتکار که بر امت اسلام در اقصى نقاط عالم حکمرانى می‌کنند و ثروت‌هاى مسلمانان را به کام بیگانگان می‌ریزند و… همه علائمى هستند که امروزه در سطح جهان به سهولت قابل مشاهده بوده و تائیدکننده مضامین حدیث فوق است. از همین رو به نظر می‌رسد دوران ظهور چندان دور نیست و برماست که به قدر طاقت، خود را براى آن دوران آماده کنیم، هر چند تذکر این نکته را هم ضرورى می‌دانیم که تعیین زمان دقیق ظهور از جانب هر کس امرى باطل و خلاف فرامین الهى و معصومین علیهم الاسلام است.

اتفاقات و حوادث بعد از ظهور مهدى (ع)

دوران ظهور امام زمان (ع)، برخلاف دوران غیبت که دوران رنج و مشقت بود و مردم عالم و به ویژه مؤمنان حقیقى و شیعیان آن حضرت از سوى سرکشان و ستمگران متحمل رنج‌ها و سختی‌های بسیار می‌شدند، ایام صلح و صفا و آرامش، فراوانى نعمت، امنیت و آسایش، عبودیت و بندگی، خوارى کفار و ستمگران و عزت و سربلندى مؤمنان و مستضعفان خواهد بود. دورانی است که تحت فرمانروایى حجت بر حق خداوند، کسى را بر کسى یاراى ستم نیست و همگان از «شراباً طهورا»ى رفاه و آزادى به معناى حقیقى برخوردار خواهند بود و بدین گونه نمونه‌اى از بهشت ابدى در روى کره خاکى فرصت تحقق پیدا می‌کند و احادیث قدسى تائید کننده این مدعاست:

«… رسول خدا (ص) فرمود: وقتى در شب معراج به آسمان هفتم رسیدم، خداوند مرا ندا داد و فرمود: … و به وسیله قائم از شما، زمین خود را آباد می‌کنم که تسبیح و تقدیس و تکبیر و تمجید من در زمان او زیادتر می‌شود و به وسیله او (مهدى قائم) روى زمین را از دشمنانم پاک می‌کنم و اولیاى خود را وارث زمین می‌کنم و به وسیله او سخنان کافران را پایین می‌آورم و کلمه من والاتر می‌شود و به خاطر او من بندگان کشورها را دوست می‌دارم و به خاطر او با مشیت خودم همه خزاین و دفینه‌هاى داخل زمین را بیرون می‌ریزم و با اراده خودم او را به پنهانی‌ها و آشکارها آگاه می‌کنم…»

و در حدیث دیگر:

«… (از جانب خداوند) خطاب آمد: … و این نور آخرى (مهدى «عج») حجت من است که روی زمین را پر از عدل و داد می‌کند و قلب مؤمنان را شفا می‌بخشد.»

و در حدیث دیگر:

«… و این قائم را که حلال مرا حلال و حرام مرا حرام نگه می‌دارد، من به وسیله او از دشمنانم انتقام می‌گیرم مهدی، راحت قلب اولیاى من است. و اوست که دل شیعیان تو را که از جانب ظالمان و منکران و کافران در رنج و عذاب بوده شفا می‌دهد.»

بدین ترتیب با اراده قاهر الهى و به وسیله آخرین خلیفه خداوند در زمین، بشریت، دوران آرامش و آسایش خود را آغاز می‌کند و پس از قرن‌ها ناآرامى و ستمکشی، ایام شادمانی رنجدیدگان و مستضعفان فرا می‌رسد و این همان وعده الهى است که در آیه پنجم از سوره مبارکه قصص یادآورى شده که: «و نرید انمن على الذین استضعفوا فى الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثین» 

محتشم مؤمنى

ودایع و نشانه های رسول خدا(ص) بر اثبات وصایت، بخش اوّل (نقدی بر ادعاهای دروغ احمد الحسن)

اشاره:

 در مواجهه با مدعیان «وصایت امام زمان(عج)» لازم است که نشانه ها و ادلّه اثبات «وصایت» درخواست و مورد برررسی قرار گیرند؛ یکی از مهم‌ترین ادله اثبات وصایت، برخورداری از نشانه‌ها و ودایع رسول گرامی اسلام(ص) است که بایستی مدعی وصایت از ارائه آنها برای مردم ناتوان نباشد. بعضی این نشانه‌ها عبارتند از:۱.همراه داشتن عهد رسول الله (کتاب و وصیت نامه مختوم و ملفوف رسول خدا). ۲.همراه داشتن لوازم شخصی رسول خدا(ص). در این مقاله ودایع مذکور بررسی و به این سوال پاسخ داده می شود که آیا ممکن است این لوازم توسط عده‌ای جعل شده و به واسطه آن خود را امام معرفی کنند؟

یکی از مهم‌ترین ادله اثبات وصایت، برخورداری از نشانه ها و ودایع رسول گرامی اسلام(صلی الله علیه و آله) است که بایستی مدعی وصایت از ارائه آنها برای مردم ناتوان نباشد. بعضی از این نشانه ها و ودایع عبارتند از:

نشانه و ودیعه اول:

کتاب مختوم و ملفوف؛ به عنوان وصیتنامه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به ائمه معصومین(علهم السلام) که از آن به عنوان «عهدالنبی» نیز یاد می ‌شود: پیش از وفات پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) وصیت نامه‌ ای در قالب کتاب مهر شده به ایشان نازل گردید. چنانچه امام صادق(علیه السلام) در این باره می‌ فرماید:

«إِنَّ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ أَنْزَلَ عَلَى نَبِیِّهِ کِتَاباً قَبْلَ وَفَاتِهِ، فَقَالَ: یَا مُحَمَّدُ هَذِهِ وَصِیَّتُکَ إِلَى النُّجَبَهِ مِنْ أَهْلِکَ. قَالَ: وَ مَا النُّجَبَهُ یَا جَبْرَئِیلُ؟ فَقَالَ: عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ وَ وُلْدُهُ(سلام الله علیهم). وَ کَانَ عَلَى الْکِتَابِ خَوَاتِیمُ مِنْ ذَهَبٍ فَدَفَعَهُ النَّبِیُّ إِلَى أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ وَ أَمَرَهُ أَنْ یَفُکَّ خَاتَماً مِنْهُ وَ یَعْمَلَ بِمَا فِیهِ. فَفَکَّ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ خَاتَماً وَ عَمِلَ بِمَا فِیهِ… ثُمَّ دَفَعَهُ إِلَى ابْنِهِ مُوسَى، وَ کَذَلِکَ یَدْفَعُهُ مُوسَى إِلَى الَّذِی بَعْدَهُ ثُمَّ کَذَلِکَ إِلَى قِیَامِ الْمَهْدِیِّ(علیه السلام)»(۱)؛ (امام صادق(علیه السلام) فرمود: خدای عزوجل پیش از وفات پیغمبر، مکتوبی بر او نازل کرد و فرمود: ای محمد! این وصیت من به سوی نجیبان و برگزیدگان از خاندان تو است، پیغمبر(صلی الله علیه و آله) گفت: ای جبرئیل نجیبان کیانند؟ فرمود: علی بن ابیطالب و اولادش(علیهم السلام) و بر آن مکتوب چند مُهر از طلا بود، پیغمبر(صلی الله علیه و آله) آن را به امیرالمؤمنین(علیه السلام) داد و دستور فرمود که یک مهر آن را بگشاید و به آنچه در آن است عمل کند، امیرالمؤمنین(علیه السلام) یک مهر را گشود و به آن عمل کرد… سپس آن را به پسرش موسی(علیه السلام) داد و همچنین موسی(علیه السلام) به امام بعد از خود می‌ دهد و تا قیام حضرت مهدی(علیه السلام) این چنین است).

آنچه در اول این روایت مشخص شده است، وصیت پیامبراکرم(صلی الله علیه و آله) به نجباء و خلفای پس از خود می‌ باشد که با عبارت «یَا مُحَمَّدُ هَذِهِ وَصِیَّتُکَ إِلَى النُّجَبَهِ مِنْ أَهْلِکَ» از آن یاد شده است. این وصیت بر اساس قرائن روایی، همان عهد النبی(صلی الله علیه و آله) است که در حال حاضر در اختیار امام دوازدهم(علیه السلام) می‌باشد. چنانچه امام صادق(علیه السلام) فرمود:

«کَأَنِّی أَنْظُرُ إِلَى الْقَائِمِ(علیه السلام) عَلَى مِنْبَرِ الْکُوفَهِ وَ حَوْلَهُ أَصْحَابُهُ ثَلَاثُمِائَهٍ وَ ثَلَاثَهَ عَشَرَ رَجُلًا عِدَّهُ أَهْلِ بَدْرٍ وَ هُمْ أَصْحَابُ الْأَلْوِیَهِ وَ هُمْ حُکَّامُ اللَّهِ فِی أَرْضِهِ عَلَى خَلْقِهِ حَتَّى یَسْتَخْرِجَ مِنْ قَبَائِهِ کِتَاباً مَخْتُوماً بِخَاتَمٍ مِنْ ذَهَبٍ عَهْدٌ مَعْهُودٌ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله)»(۲)؛ (گویی می ‌بینم قائم ما(علیه السلام) در کوفه بالای منبر نشسته و اصحاب مخصوص که سیصد و سیزده تن و به عدد اصحاب بدر هستند… در خدمت او حضور دارند. ناگهان امام زمان(علیه السلام) کتابی با مُهر طلایی از جیب قبای خود بیرون می ‌آورد که البته عهد نامه ‌ای است از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) برای آن حضرت).

همچنین در روایت دیگر پی آمده است:

عن إبراهیم بن عمر عمن سمع أبا جعفر(علیه السلام) یقول:‌ «إنَّ عَهدَ نَبِیَ اللهِ صَارَ عِندَ عَلی بنُ الحُسَینِ(علیه السلام) ثُمَّ صَارَ عِندَ مُحَمّدُ بنُ عَلی(علیه السلام) ثَمّ‌ یَفْعَلُ اللَّهُ ما یَشاءُ، فالزم هؤلاء- فَإذَا خَرَجَ رَجُلٌ مِنهُم مَعَهُ ثَلاثَمِائهٍ رَجُلٌ- وَ مَعَهُ‌ رَایَهُ رَسُولُ الله(صلی الله علیه و آله)»(۳)؛ (امام باقر(علیه السلام) فرمود: همانا عهد نبی الله(صلی الله علیه و آله) به حسین بن علی(علیه السلام) و سپس به محمد بن علی(علیه السلام) رسید و سپس خداوند آنچه را می‌ خواهد انجام می دهد پس ملزم آنها باش زمانی که خروج می‌ کند مردی از آنان که به همراهش سیصد و سیزده نفر مرد می‌ باشد. و همراه او پرچم رسول خدا(صلی الله علیه و آله) است).

در روایتی دیگر آمده است:

«فَیُبَایِعُونَهُ بَیْنَ الرُّکْنِ وَ الْمَقَامِ وَ مَعَهُ‌ عَهْدٌ مِنْ‌ رَسُولِ‌ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله) قَدْ تَوَارَثَتْهُ الْأَبْنَاءُ عَنِ الْآبَاءِ»‌(۴)؛ (پس با او بین رکن و مقام بیعت می‌ کنند و همراه او عهد رسول الله(صلی الله علیه و آله) است که پسران از پدران به ارث برده ‌اند).

نکته قابل توجه اینکه نزول این وصیت نامه مختوم به لحاظ تقدم و تأخر زمانی، پس از صدور وصیت نامه پیامبر(صلی الله علیه و آله) به مردم(۵) بوده است. لذا وصیت نامه مختوم می‌ تواند به عنوان آخرین وصیت، معیار مناسبی برای شناخت اسامی اوصیاء و تعداد آنان، در نظر گرفته شود. چنانچه ابو موسی ضریر(نابینا) می‌ گوید:

«حَدَّثَنِی مُوسَی بْنُ جَعْفَرٍ(علیه السلام) قَالَ قُلْتُ لِأَبِی عَبْدِ اللَّهِ أَ لَیْسَ کَانَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ(علیه السلام) کَاتِبَ الْوَصِیَّهِ وَ رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله) الْمُمْلِی عَلَیْهِ وَ جَبْرَئِیلُ وَ الْمَلَائِکَهُ الْمُقَرَّبُونَ(علیهم السلام) شُهُودٌ قَالَ فَأَطْرَقَ طَوِیلًا ثُمَّ قَالَ یَا أَبَاالْحَسَنِ قَدْ کَانَ مَا قُلْتَ وَ لَکِنْ حِینَ نَزَلَ بِرَسُولِ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله) الْأَمْرُ نَزَلَتِ الْوَصِیَّهُ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ کِتَاباً مُسَجَّلًا نَزَلَ بِهِ جَبْرَئِیلُ مَعَ أُمَنَاءِ اللَّهِ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی مِنَ الْمَلَائِکَهِ فَقَالَ جَبْرَئِیلُ یَا مُحَمَّدُ مُرْ بِإِخْرَاجِ مَنْ عِنْدَکَ إِلَّا وَصِیَّکَ لِیَقْبِضَهَا مِنَّا وَ تُشْهِدَنَا بِدَفْعِکَ إِیَّاهَا إِلَیْهِ ضَامِناً لَهَا یَعْنِی عَلِیّاً(علیه السلام) فَأَمَرَ النَّبِیُّ(صلی الله علیه و آله) بِإِخْرَاجِ مَنْ کَانَ فِی الْبَیْتِ مَا خَلَا عَلِیّاً(علیه السلام) وَ فَاطِمَهُ فِیمَا بَیْنَ السِّتْرِ وَ الْبَابِ…»(۶)؛ (حضرت موسی بن جعفر(علیه السلام) به من فرمود: من به امام صادق(علیه السلام) گفتم: مگر امیرالمؤمنین(علیه السلام) کاتب وصیت و پیامبر(صلی الله علیه و آله) املاء کننده و جبرئیل و ملائکه مقربون شهود آن نبودند؟! حضرت مدتی سر به زیر انداخت و سپس فرمود: چنان بود که گفتی، ای ابوالحسن؛ ولی زمانی که وفات رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در رسید، امر وصیت از جانب خدا در مکتوبی سر به مهر فرود آمد، آن مکتوب را جبرئیل همراه ملائکه امین خدای تبارک و تعالی فرود آورد. جبرئیل گفت: ای محمد! دستور بده هر که نزدت هست، جز وصی و جانشینت [یعنی علی(علیه السلام)] بیرون روند، تا او مکتوب وصیت را از ما بگیرد و ما را گواه گیرد که تو آن را به او دادی و خودش ضامن و معتهد آن شود، پیغمبر(صلی الله علیه و آله) به اخراج هر که در خانه بود، جز علی(علیه السلام) دستور داد و فاطمه در میان در و پرده بود…).

نتیجه اینکه؛ بایستی مدعی وصایت از اصلی این وصیت نامه(کتاب مختوم) به عنوان ودایع رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) برخوردار بوده و نام او به عنوان یکی از اوصیاء در بین ائمه اثنی عشر مذکور بوده باشد. در حالی که احمد بصری از آوردن این وصیتنامه عاجز بوده و علاوه بر آن، نام او در ردیف اسامی مذکور در کتاب نیست.

نشانه و ودیعه دوم:

وصیت به انجام تکفین و دریافت لوازم شخصی پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله)؛ انجام امورات کفن و دفن و همچنین برخورداری از لوازم شخصی رسول خدا(صلی الله علیه و آله)، دارای معنا و مفهوم وصایت آن حضرت است. چنانچه این امورات محوله، توسط امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) انجام شد و لوازم مذکور نیز برای اولین بار به ایشان منتقل گردید.

امیرمؤمنان(علیه السلام) می‌فرماید: «وقتی رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در مریضی آخر خود در بستر بیماری افتاده بود، من سر مبارک وی را بر روی سینه خود نهاده بودم و خانه حضرت(ص) انباشته از مهاجر و انصار بود و عباس عموی پیامبر(صلی الله علیه و آله) رو به روی او نشسته بود و رسول خدا(صلی الله علیه و آله) گاهی به هوش می ‌آمد و گاهی هم از هوش می‌ رفت… اندکی که حال ایشان بهتر شد فرمود: یا علی(علیه السلام) بدان که این حق توست و احدی نباید در این امر با تو ستیزه کند، اکنون وصیت مرا بپذیر و آنچه به مردمان وعده داده‌ ام به جای آر و قرض مرا ادا کن. یا علی(علیه السلام) پس از من امر خاندانم به دست توست و پیام مرا به کسانی که پس از من می‌ آیند برسان. من وقتی دیدم که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) از مرگ خود سخن می‌ گوید، قلبم لرزید و به خاطر آن به گریه درآمدم و نتوانستم که درخواست پیامبر(صلی الله علیه و آله) را با سخنی پاسخ گویم. پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) دوباره فرمود: یا علی آیا وصیت من را قبول می ‌کنی!؟ و من در حالتی که گریه گلویم را می‌ فشرد و کلمات را نمی‌ توانستم به درستی ادا نمایم، گفتم: آری ای رسول خدا(صلی الله علیه و آله) آن گاه رو به بلال کرد و گفت: ای بلال! کلاه خود و زره و پرچم مرا که «عقاب» نام دارد و شمشیرم ذوالفقار و عمامه‌ ام را که «سحاب» نام دارد برایم بیاور… [سپس رسول خدا(صلی الله علیه و آله) آنچه که مختص خود وی بود از جمله لباسی که در شب معراج پوشیده بود و لباسی که در جنگ احد بر تن داشت و کلاه‌ هایی که مربوط به سفر، روزه ای عید و مجالس دوستانه بود و حیواناتی که در خدمت آن حضرت بود را طلب کرد] و بلال همه را آورد مگر زره پیامبر(صلی الله علیه و آله) که در گرو بود. آن گاه رو به من کرد و فرمود: یا علی(علیه السلام) برخیز و اینها را در حالی که من زنده‌ام، در حضور این جمع بگیر تا کسی پس از من بر سر آنها با تو نزاع نجوید. من برخاستم و با این که توانایی راه رفتن نداشتم، آنچه بود گرفتم و به خانه خود بردم و چون بازگشتم و رو به روی پیامبر(صلی الله علیه و آله) ایستادم، به من نگریست و بعد انگشتری خود را از دست بیرون آورد و به من داد و گفت: بگیر یا علی این مال توست در دنیا و آخرت!…».(۷)

لذا این نشانه و ودایع به عنوان یکی از نشانه‌ های قطعی وصایت است که اوصیاء پیامبر(صلی الله علیه و آله)، یکی پس از دیگری متکفل انجام امورات تکفین وصی پیشین و دریافت لوازم مذکور بوده و در مقام احتجاج به امامت هر کدام از اهل بیت(علیهم السلام) استفاده شده است که به دو نمونه اشاره می‌ گردد:

عبدالاعلی به نقل از امام صادق(علیه السلام) درباره ماجرای وصیت امام باقر(علیه السلام) آورده است:

«چون مرگ پدرم فرا رسید، فرمود: چند گواه براى من حاضر کن، من چهار تن از قریش را حاضر کردم که نافع وابسته عبد الله بن عمر با آنها بود و فرمود: بنویس… وصیت کرد محمد بن على به پسرش جعفر بن محمد و به او دستور داد او را در بُردى که هنگام نماز جمعه مى‌ پوشید کفن کند و عمامه او را براى او عمامه سازد و قبر او را چهار گوش نماید و چهار انگشت از زمین بلندتر کند و او را واگذارد، پس فرمود: آن وصیت نامه را در هم پیچید و به گواهان فرمود: خدا شما را رحمت کند، برگردید، و چون گواهان رفتند من گفتم: پدر جان در این استشهاد چه مصلیحتى بود؟ فرمود: من بد داشتم که تو مغلوب شوى و بگویند وصیت نکرده، خواستم تو دلیلى در دست داشته باشى. و امام کسى است که چون به شهر او در آیند و پرسند وصى فلان امام کیست؟ گویند فلانى.(۸)

همچنین در رد ادعای دو نفر از زیدیه آمده است:

سعید سمّان نقل کرده است: نزد امام جعفر صادق(علیه السلام) بودم که ناگاه دو نفر از طایفه زیدیّه بر آن حضرت داخل شدند… حضرت به من فرمود که: «این دو مرد را مى‌‌ شناسى؟ عرض کردم: آرى، اینها از اهل بازار و هم چراغ‌ هاى ما مى ‌باشند. و ایشان از طایفه زیدیّه‌ اند و گمان دارند که شمشیر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در نزد عبداللَّه پسر حسن است (یعنى حسن مثنّى). حضرت فرمود: «دروغ گفتند. خدا ایشان را لعنت کند، به خدا سوگند که عبداللَّه پسر حسن، آن شمشیر را به دو چشم خود و به یک چشم از دو چشم خود ندیده. و پدرش (یعنى حسن مثنّى) نیز آن را ندیده. بار خدایا، مگر آن‌که آن را در نزد على بن الحسین دیده باشد. پس اگر این دو مرد راست‌گویند، بگویند که نشانه دسته آن چیست و اثرى که در موضع دم آن است چیست؟ و به درستى که در نزد من است شمشیر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و در نزد من است، رایت و عَلَم رسول(صلی الله علیه و آله) و زره و چهار آینه و کلاه‌ خُود آن حضرت. پس اگر راست‌گویند، بگویند که چیست آن نشانه که در زره رسول خدا(صلی الله علیه و آله) است؟ و به درستى که در نزد من است آن عَلَمْ رسول خدا که خدا آن را منشأ غلبه و بر خصم قرار داده، و در نزد من است الواح موسى و عصاى او، و در نزد من است انگشتر سلیمان پسر داود، و در نزد من است آن طشتى که موسى در آن گوسفند قربانى را قربانى مى‌ کرد، و در نزد من است آن نامى که چون رسول خدا(صلی الله علیه و آله) آن را در میان مسلمانان و مشرکان مى‌ گذاشت، تیر مشرکان به مسلمانان نمى ‌رسید و در نزد من است مانند آنچه فرشتگان آن را آوردند و بر مى‌ داشتند (یعنى تابوت). و داستان سلاح رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در میان ما چون داستان تابوت است در میان بنى ‌اسرائیل، که در هر خاندانى که آن تابوت بر درِ خانه‌هاى ایشان یافت مى ‌شد، پیغمبرى به ایشان عطا مى‌ شد، و هر که از ما که این سلاح به او منتقل شد، امامت به او رسید. و هر آینه پدرم زره رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را پوشید و چون از اندام آن حضرت زیاد بود، آن را بر زمین مى‌ کشید و به واسطه زیادتى، آن زره، بر روى زمین خطى را هویدا نمود و من نیز آن را پوشیدم پس به‌ همان وضعى که نسبت به پدرم بود، با من نیز چنان بود. و قائم ما کسى است که چون آن را بپوشد، پر کند آن را و بر قامتش راست آید. ان‌شاءاللَّه تعالى».(۹)

بر این اساس بایستی امام دوازدهم(علیه السلام) متکفل امورات امام یازدهم(علیه السلام) بوده و تمامی لوازم مذکور را در تحویل خود داشته باشد تا هنگام ظهور، به آنها استناد کرده و بدین واسطه شناسایی گردد. چنانچه آمده است:

حدّثنا نعیم، حدّثنا سعید أبو عثمان عن جابر عن أبی جعفر، قال: «ثُمَّ یَظهَرُ المَهدِیّ بِمَکَّهِ عِندَ العِشَاءِ، وَ مَعَهُ‌ رَایَهُ رَسُولُ اللّهِ(صلی الله علیه و آله) وَ قَمِیصَهُ وَ سَیفَهُ وَ عَلامَاتٌ وَ نُورٌ وَ بَیانٌ…».(۱۰)

امام باقر(علیه السلام) فرمود: سپس مَهدی(علیه السلام) هنگام نماز عشاء از کنار کعبه ظاهر می‌شود و به همراه او پرچم رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و لباس و شمشیر و نشانه‌ های ایشان و نور و بیان است… .

همچنین در روایت دیگر آمده است:

«قال ابی عبدالله(علیه السلام): خَرَجَ‌ صَاحِبُ‌ هَذَا الْأَمْرِ مِنَ الْمَدِینَهِ إِلَى مَکَّهَ بِتُرَاثِ رَسُولِ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله) فَقُلْتُ مَا تُرَاثُ رَسُولِ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله) قَالَ سَیْفُ رَسُولِ اللَّهِ وَ دِرْعُهُ وَ عِمَامَتُهُ وَ بُرْدُهُ وَ قَضِیبُهُ وَ رَایَتُهُ وَ لَامَتُهُ‌ وَ سَرْجُهُ حَتَّى یَنْزِلَ مَکَّهَ فَیُخْرِجَ السَّیْفَ مِنْ غِمْدِهِ وَ یَلْبَسَ الدِّرْعَ وَ یَنْشُرَ الرَّایَهَ وَ الْبُرْدَهَ وَ الْعِمَامَهَ وَ یَتَنَاوَلَ الْقَضِیبَ بِیَدِهِ وَ یَسْتَأْذِنَ اللَّهَ فِی ظُهُورِهِ»(۱۱)؛ (صاحب این امر از مدینه به سوی مکه حرکت می‌ کند در حالی که میراث پیامبر(صلی الله علیه و آله) را به همراه دارد. گفتم میراث رسول خدا(صلی الله علیه و آله) چیست؟ فرمود: شمشیر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) است و زره او و عمامه او و عبا او و چوب دستى او و پرچم او و جوشن او و زین سوارى او. چون به مکه فرود آید تیغ را از غلافش بیرون آورد و زره را بپوشد و پرچم را برافرازد و عبا و عمامه را بپوشد و چوب دستى را بکف گیرد و از خداوند اجازه ظهور خواهد).

ضمن اینکه در روایتی از امام صادق(علیه السلام) در خصوص مواجهه سید حسنی با امام دوازدهم(علیه السلام) آمده است:

سپس سید حسنى مى‌ گوید: پس بین من و امیر خود خلوت کنید، و ما را تنها بگذارید. آنگاه مهدى(علیه السلام) بسوى او بیرون مى‌آید و دو نفرى در میان دو لشکر مى ‌ایستند و حسنى، عرضه مى ‌دارد: اگر تو مهدى آل محمد(صلی الله علیه و آله) هستى پس عصاى جدم رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و انگشتر، و برد و زره و عمامه او(سحاب) و اسب او، و شترش(غضباء) و قاطرش(دلدل) و حمارش(یعفور) و نجیبش(براق) و تاج آن حضرت و همچنین قرآنى که امیر المؤمنین علی(علیه السلام) بدون تغییر وتبدیل آنرا جمع آورى نموده بود کجاست؟ پس مهدى(علیه السلام) تمام آن اشیاء را حاضر نموده وهمه آنها را به سید حسنى نشان مى ‌دهد.

سپس امام صادق(علیه السلام) فرمود: همانا تمامی آنها داخل جعبه است. و همچنین تمام مواریث انبیاء (حتى عصاى آدم و نوح، و ترکه هود و صالح، و مجمع ابراهیم، و صاع یوسف و کیل و ترازوى شعیب، و عصا و تابوت موسى (که در آن ماترک و باقیمانده آنچه را که آل موسى هارون داشتند و ملائکه آنرا بر مى‌ داشتند و زره داوود، و عصا و تاج و انگشتر سلیمان، و رحل عیسى ومیراث تمام پیامبران) در آن جعبه خواهد بود. در این هنگام حسنی می‌ گوید: ای پسر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) کاری انجام بده تا مشاهده شود. آنچه از شما می‌ خواهیم این است که چوب دستی رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را به این سنگ سخت بزنید و از خدا بخواهید که در آن چیزی برویاند. البته سید حسنی این درخواست را به این علت انجام می‌ دهد تا یارانش فضل امام مهدی(علیه السلام) را ببینند و از او اطعت کرده و بیعت کنند. آنگاه مهدى(علیه السلام) عصا را مى‌ گیرد و آن را بر بالاى سنگ سختى نصب مى کند و آن عصا فورا درخت بزرگى مى‌ شود بطوری که بر تمام لشکریان حاضر سایه مى‌افکند، در آنوقت سید حسنى مى‌ گوید: الله اکبر، یابن رسول الله(صلی الله علیه و آله) دست خود را دراز کنید تا با شما بیعت کنم، پس سید حسنى، وتمام لشکریان او با آن حضرت بیعت مى‌ نمایند…».(۱۲)

بنابراین، یکی دیگر از شاخصه‌ های شناخت وصی رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به همراه داشتن لوازم شخصی آن حضرت است که بر اساس روایات، تمامی آن لوازم(عیناً) در محضر ائمه(علیهم السلام) بوده و در حال حاضر در محضر امام دوازدهم(علیه السلام) است.

البته احمد بصری باتوجه به اینکه از آوردن این لوازم برای اثبات خود ناتوان است، سعی در به تأویل بردن این علایم و ودایع دارد. لذا سلاح رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را به علم حضرت(۱۳) و پرچم ایشان را به دعوت به حاکمیت الهی(۱۴) تأویل برده است.

امکان جعل سلاح و پرچم؟

در اینجا سئوالی مطرح می‌ گردد که آیا ممکن است این لوازم توسط عده‌ای جعل شده و به واسطه آن خود را امام معرفی کنند؟

در پاسخ گفته می‌ شود:

اولاً؛ برخورداری از این لوازم، شرط لازم بوده و شرط کافی برای شناخت امام(علیه السلام) نمی‌باشد، لذا سایر موارد مذکور در روایات نیز، جهت شناخت امام(علیه السلام) مورد توجه قرار می‌ گیرد.

ثانیاً؛ شرایط ارائه این لوازم دارای ابعادی هستند که به هیچ وجه امکان جَعل و بدل سازی ندارند که عبارتند از:

الف) بُعد زمانی:

سلاح و پرچم و سایر لوازم مذکور در روایات، همزمان با ظهور امام(علیه السلام) ارائه خواهد شد، لذا قبل از ظهور حضرت، هر نوع نشانه‌ ای به عنوان سلاح و غیره مورد قبول نمی‌ باشد. چنانچه امام صادق(علیه السلام) فرمود:

«خَرَجَ‌ صَاحِبُ‌ هَذَا الْأَمْرِ مِنَ الْمَدِینَهِ إِلَى مَکَّهَ بِتُرَاثِ رَسُولِ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله) فَقُلْتُ مَا تُرَاثُ رَسُولِ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله) قَالَ سَیْفُ رَسُولِ اللَّهِ وَ دِرْعُهُ وَ عِمَامَتُهُ وَ بُرْدُهُ وَ قَضِیبُهُ وَ رَایَتُهُ وَ لَامَتُهُ‌ وَ سَرْجُهُ حَتَّى یَنْزِلَ مَکَّهَ فَیُخْرِجَ السَّیْفَ مِنْ غِمْدِهِ وَ یَلْبَسَ الدِّرْعَ وَ یَنْشُرَ الرَّایَهَ وَ الْبُرْدَهَ وَ الْعِمَامَهَ وَ یَتَنَاوَلَ الْقَضِیبَ بِیَدِهِ وَ یَسْتَأْذِنَ اللَّهَ فِی ظُهُورِهِ»(۱۵)؛ (صاحب این امر از مدینه به سوی مکه حرکت می‌کند در حالی که میراث پیامبر(صلی الله علیه و آله) را به همراه دارد. گفتم میراث رسول خدا(صلی الله علیه و آله) چیست؟ فرمود: شمشیر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) است و زره او و عمامه او و عبا او و چوب دستى او و پرچم او و جوشن او و زین سوارى او. چون به مکه فرود آید تیغ را از غلافش بیرون آورد و زره را بپوشد و پرچم را برافرازد و عبا و عمامه را بپوشد و چوب دستى را بکف گیرد و از خداوند اجازه ظهور خواهد).

ب) بُعد نشانه‌ای:

امام عصر(علیه السلام) پس از ندای آسمانی ظهور، اعلام ظهور خواهند کرد، بنابراین یکی دیگر از نشانه‌های پذیرش سلاح و سایر لوازم، شنیدن صدای آسمانی ظهور است. این ندایی است که هیچ جایی برای شک و شبهه باقی نخواهد گذاشت. بطوری که امام باقر(علیه السلام) فرمود:

«فَلَمْ یُشْکِلْ عَلَیْکُمْ عَهْدُ نَبِیِّ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله) وَ رَایَتُهُ وَ سِلَاحُهُ وَ النَّفْسُ الزَّکِیَّهُ مِنْ وُلْدِ الْحُسَیْنِ فَإِنْ أَشْکَلَ عَلَیْکُمْ هَذَا فَلَا یُشْکِلُ‌ عَلَیْکُمُ‌ الصَّوْتُ‌ مِنَ السَّمَاءِ بِاسْمِهِ وَ أَمْرِهِ»(۱۶)؛ (ایجاد شبهه نمی‌کند برای شما عهد رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و پرچم و سلاح او و نفس الزکیه‌ای که از فرزندان امام حسین(علیه السلام) است. پس اگر همین موارد نیز ایجاد شبهه کرد، صوتی که از آسمان به اسم و امر امام مهدی(علیه السلام) برخاسته می‌شود ایجاد شک و شبهه نمی‌ کند).

همچنین در روایتی از امام صادق(علیه السلام) آمده است:

«... فَإِنْ‌ أَشْکَلَ‌ هَذَا کُلُّهُ عَلَیْهِمْ فَإِنَّ الصَّوْتَ مِنَ السَّمَاءِ لَا یُشْکِلُ عَلَیْهِمْ إِذَا نُودِیَ بِاسْمِهِ وَ اسْمِ أَبِیهِ وَ أُمِّهِ‌»(۱۷)؛ (اگر تمامی این موارد مشتبه گردید، پس همانا ندای آسمانی بر شما مشتبه نخواهد شد، زمانی که به اسم قائم(ع) و نام پدر و مادرش ندا سر دهد).

ج) بُعد مکانی:

حضرت حجت(علیه السلام) این لوازم را در کنار خانه خدا به مردم ارائه خواهند نمود، لذا ارائه لوازم مذکور در هر جایی غیر از کنار خانه خدا مورد پذیرش نیست. چنانچه امام باقر(علیه السلام) فرمودند:

«یَظْهَرُ الْمَهْدِیُّ بِمَکهَ عِنْدَ الْعِشاءِ مَعَهُ رایَهُ رَسُولِ اللهِ(صلی الله علیه و آله) وَ قَمِیصُهُ وَسَیْفُهُ وَعَلاماتٌ وَ نُورٌ وَ بیانٌ»(۱۸)؛ (مهدی موعود(عج) هنگام نماز عشا در مکه در حالی که پرچم رسول الله(صلی الله علیه و آله) بر دست و پیراهن او را در بدن و شمشیر وی را با خود دارد، ظهور می‌ کند و با او نشانه‌ ها و نورانیت و بیان ویژه ‌ای است).

د) بُعد اعجازی:

لوازم مذکور دارای ویژگی اعجاز آمیز بوده و هر کدام از آنها توان انجام امر خاصی را دارند. در روایتی دیگر آمده است که فرق بین مدعی دروغین و راستین در برخورداری از لوازم رسول خدا(صلی الله علیه و آله) است و فرق بین این لوازم با سایر لوازم‌ ها در اعجاز آمیز بودن آن لوازم است.(۱۹)

براین اساس، در صورت تجمیع این چهار شرط مهم، ارائه سلاح و سایر لوازم، به نشانه‌ وصایت او خواهد بود.

پی نوشت:

(۱). کافی، ج ۲، ص ۲۲۹.

(۲). کمال الدین، ج ‌۲، ص ۶۷۲.

(۳). تفسیر العیاشی، ج‌۲ ، ص ۲۶۱.

(۴). غیبت نعمانی، ص ۲۸۲.

(۵). وصیت مکتوب شده توسط امیرالمؤمنین علی(علیه السلام).

(۶). کافی، ج ۲، ص ۳۱.

(۷). «مُحَمَّدُ بْنُ الْحُسَیْنِ وَعَلِیُّ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ سَهْلِ بْنِ زِیَادٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْوَلِیدِ شَبَابٍ الصَّیْرَفِیِّ عَنْ أَبَانِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ أَبِی عَبْدِ الله (عَلَیْهِ السَّلام) قَالَ لَمَّا حَضَرَتْ رَسُولَ الله (صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَآلِه) الْوَفَاهُ دَعَا الْعَبَّاسَ بْنَ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ وَأَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ (عَلَیْهِ السَّلام) فَقَالَ لِلْعَبَّاسِ یَا عَمَّ مُحَمَّدٍ تَأْخُذُ تُرَاثَ مُحَمَّدٍ وَتَقْضِی دَیْنَهُ وَتُنْجِزُ عِدَاتِهِ فَرَدَّ عَلَیْهِ فَقَالَ یَا رَسُولَ الله بِأَبِی أَنْتَ وَأُمِّی إِنِّی شَیْخٌ کَثِیرُ الْعِیَالِ قَلِیلُ الْمَالِ مَنْ یُطِیقُکَ وَأَنْتَ تُبَارِی الرِّیحَ قَالَ فَأَطْرَقَ (صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَآلِه) هُنَیْئَهً ثُمَّ قَالَ یَا عَبَّاسُ أَ تَأْخُذُ تُرَاثَ مُحَمَّدٍ وَتُنْجِزُ عِدَاتِهِ وَتَقْضِی دَیْنَهُ فَقَالَ بِأَبِی أَنْتَ وَأُمِّی شَیْخٌ کَثِیرُ الْعِیَالِ قَلِیلُ الْمَالِ وَأَنْتَ تُبَارِی الرِّیحَ قَالَ أَمَا إِنِّی سَأُعْطِیهَا مَنْ یَأْخُذُهَا بِحَقِّهَا ثُمَّ قَالَ یَا عَلِیُّ یَا أَخَا مُحَمَّدٍ أَ تُنْجِزُ عِدَاتِ مُحَمَّدٍ وَتَقْضِی دَیْنَهُ وَتَقْبِضُ تُرَاثَهُ فَقَالَ نَعَمْ بِأَبِی أَنْتَ وَأُمِّی ذَاکَ عَلَیَّ وَلِی قَالَ فَنَظَرْتُ إِلَیْهِ حَتَّى نَزَعَ خَاتَمَهُ مِنْ إِصْبَعِهِ فَقَالَ تَخَتَّمْ بِهَذَا فِی حَیَاتِی قَالَ فَنَظَرْتُ إِلَى الْخَاتَمِ حِینَ وَضَعْتُهُ فِی إِصْبَعِی فَتَمَنَّیْتُ مِنْ جَمِیعِ مَا تَرَکَ الْخَاتَمَ ثُمَّ صَاحَ یَا بِلالُ عَلَیَّ بِالْمِغْفَرِ وَالدِّرْعِ وَالرَّایَهِ وَالْقَمِیصِ وَذِی الْفَقَارِ وَالسَّحَابِ وَالْبُرْدِ وَالابْرَقَهِ وَالْقَضِیبِ قَالَ فَوَ الله مَا رَأَیْتُهَا غَیْرَ سَاعَتِی تِلْکَ یَعْنِی الابْرَقَهَ فَجِی‌ءَ بِشِقَّهٍ کَادَتْ تَخْطَفُ الابْصَارَ فَإِذَا هِیَ مِنْ أَبْرُقِ الْجَنَّهِ فَقَالَ یَا عَلِیُّ إِنَّ جَبْرَئِیلَ أَتَانِی بِهَا وَقَالَ یَا مُحَمَّدُ اجْعَلْهَا فِی حَلْقَهِ الدِّرْعِ وَاسْتَذْفِرْ بِهَا مَکَانَ الْمِنْطَقَهِ ثُمَّ دَعَا بِزَوْجَیْ نِعَالٍ عَرَبِیَّیْنِ جَمِیعاً أَحَدُهُمَا مَخْصُوفٌ وَالاخَرُ غَیْرُ مَخْصُوفٍ وَالْقَمِیصَیْنِ الْقَمِیصِ الَّذِی أُسْرِیَ بِهِ فِیهِ وَالْقَمِیصِ الَّذِی خَرَجَ فِیهِ یَوْمَ أُحُدٍ وَالْقَلانِسِ الثَّلاثِ قَلَنْسُوَهِ السَّفَرِ وَقَلَنْسُوَهِ الْعِیدَیْنِ وَالْجُمَعِ وَقَلَنْسُوَهٍ کَانَ یَلْبَسُهَا وَیَقْعُدُ مَعَ أَصْحَابِهِ ثُمَّ قَالَ یَا بِلالُ عَلَیَّ بِالْبَغْلَتَیْنِ الشَّهْبَاءِ وَالدُّلْدُلِ وَالنَّاقَتَیْنِ الْعَضْبَاءِ وَالْقَصْوَاءِ وَالْفَرَسَیْنِ الْجَنَاحِ کَانَتْ تُوقَفُ بِبَابِ الْمَسْجِدِ لِحَوَائِجِ رَسُولِ الله (صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَآلِه) یَبْعَثُ الرَّجُلَ فِی حَاجَتِهِ فَیَرْکَبُهُ فَیَرْکُضُهُ فِی حَاجَهِ رَسُولِ الله (صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَآلِه) وَحَیْزُومٍ وَهُوَ الَّذِی کَانَ یَقُولُ أَقْدِمْ حَیْزُومُ وَالْحِمَارِ عُفَیْرٍ فَقَالَ اقْبِضْهَا فِی حَیَاتِی فَذَکَرَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ (عَلَیْهِ السَّلام) أَنَّ أَوَّلَ شَیْ‌ءٍ مِنَ الدَّوَابِّ تُوُفِّیَ عُفَیْرٌ سَاعَهَ قُبِضَ رَسُولُ الله (صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَآلِه) قَطَعَ خِطَامَهُ ثُمَّ مَرَّ یَرْکُضُ حَتَّى أَتَى بِئْرَ بَنِی خَطْمَهَ بِقُبَا فَرَمَى بِنَفْسِهِ فِیهَا فَکَانَتْ قَبْرَهُ وَرُوِیَ أَنَّ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ (عَلَیْهِ السَّلام) قَالَ إِنَّ ذَلِکَ الْحِمَارَ کَلَّمَ رَسُولَ الله (صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَآلِه) فَقَالَ بِأَبِی أَنْتَ وَأُمِّی إِنَّ أَبِی حَدَّثَنِی عَنْ أَبِیهِ عَنْ جَدِّهِ عَنْ أَبِیهِ أَنَّهُ کَانَ مَعَ نُوحٍ فِی السَّفِینَهِ فَقَامَ إِلَیْهِ نُوحٌ فَمَسَحَ عَلَى کَفَلِهِ ثُمَّ قَالَ یَخْرُجُ مِنْ صُلْبِ هَذَا الْحِمَارِ حِمَارٌ یَرْکَبُهُ سَیِّدُ النَّبِیِّینَ وَخَاتَمُهُمْ فَالْحَمْدُ لله الَّذِی جَعَلَنِی ذَلِکَ الْحِمَارَ». (امالی، ص ۶۰۰، شماره ۱۲۴۴/۱؛ کافی ج ۱، ص ۳۴۰، ح ۸).

(۸). «عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنْ یُونُسَ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ قَالَ حَدَّثَنَا حَمَّادٌ عَنْ عَبْدِ الْأَعْلَى قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام) … فَلَمَّا حَضَرَتْهُ الْوَفَاهُ قَالَ ادْعُ لِی شُهُوداً فَدَعَوْتُ أَرْبَعَهً مِنْ قُرَیْشٍ فِیهِمْ نَافِعٌ مَوْلَى عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عُمَرَ قَالَ اکْتُبْ هَذَا مَا… أَوْصَى مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیٍّ إِلَى ابْنِهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ(علیهما السلام) وَ أَمَرَهُ أَنْ یُکَفِّنَهُ فِی بُرْدِهِ الَّذِی کَانَ یُصَلِّی فِیهِ الْجُمَعَ وَ أَنْ یُعَمِّمَهُ بِعِمَامَتِهِ وَ أَنْ یُرَبِّعَ قَبْرَهُ وَ یَرْفَعَهُ أَرْبَعَ أَصَابِعَ ثُمَّ یُخَلِّیَ عَنْهُ فَقَالَ اطْوُوهُ ثُمَّ قَالَ لِلشُّهُودِ انْصَرِفُوا رَحِمَکُمُ اللَّهُ فَقُلْتُ بَعْدَ مَا انْصَرَفُوا مَا کَانَ فِی هَذَا یَا أَبَتِ أَنْ تُشْهِدَ عَلَیْهِ فَقَالَ إِنِّی کَرِهْتُ أَنْ تُغْلَبَ وَ أَنْ یُقَالَ إِنَّهُ لَمْ یُوصَ فَأَرَدْتُ أَنْ تَکُونَ لَکَ حُجَّهٌ فَهُوَ الَّذِی إِذَا قَدِمَ الرَّجُلُ الْبَلَدَ قَالَ مَنْ وَصِیُّ فُلَانٍ قِیلَ فُلَانٌ». (کافی، ج۱، ص۳۷۹؛ اثبات الهداه، ج۱، ص۱۱۴؛ بحارالانوار، ج ۲۶، ص۲۱۷).

(۹). «حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِیِّ بْنِ الْحَکَمِ عَنْ مُعَاوِیَهَ بْنِ وَهْبٍ عَنْ سَعِیدٍ السَّمَّانِ قَالَ: کُنْتُ عِنْدَ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) إِذْ دَخَلَ عَلَیْهِ رَجُلَانِ مِنَ الزَّیْدِیَّهِ فَقَالا أَفِیکُمْ إِمَامٌ مُفْتَرَضٌ طَاعَتُهُ فَقَالَ لَا قَالَ فَقَالا لَهُ فَأَخْبَرَنَا عَنْکَ الثِّقَاتُ أَنَّکَ تَعْرِفُهُ وَ تسمیهم (نُسَمِّیهِمْ‌). لَکَ وَ هُمْ فُلَانٌ وَ فُلَانٌ وَ هُمْ أَصْحَابُ وَرَعٍ وَ تَشْمِیرٍ وَ هُمْ مِمَّنْ لَا یَکْذِبُونَ فَغَضِبَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام) وَ قَالَ مَا أَمَرْتُهُمْ بِهَذَا فَلَمَّا رَأَیَا الْغَضَبَ فِی وَجْهِهِ خَرَجَا فَقَالَ لِی أَتَعْرِفُ هَذَیْنِ قُلْتُ نَعَمْ هُمَا مِنْ أَهْلِ سُوقِنَا مِنَ الزَّیْدِیَّهِ وَ هُمَا یَزْعُمَانِ أَنَّ سَیْفَ رَسُولِ اللَّهِ‌(صلی الله علیه و آله) عِنْدَ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْحَسَنِ‌ فَقَالَ کَذَبَا لَعَنَهُمَا اللَّهُ وَ لَا وَ اللَّهِ مَا رَآهُ عَبْدُ اللَّهِ بِعَیْنَیْهِ وَ لَا بِوَاحِدٍ مِنْ عَیْنَیْهِ وَ لَا رَآهُ أَبُوهُ إِلَّا أَنْ یَکُونَ رَآهُ عِنْدَ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ وَ إِنْ کَانَا صَادِقَیْنِ فَمَا عَلَامَهٌ فِی مَقْبِضِهِ وَ مَا لَا تَرَى‌ فِی مَوْضِعِ مَضْرَبِهِ وَ إِنَّ عِنْدِی لَسَیْفَ‌ رَسُولِ‌ اللَّهِ‌(صلی الله علیه و آله) وَ دِرْعَهُ وَ لَامَتَهُ‌ وَ مِغْفَرَهُ فَإِنْ کَانَا صَادِقَیْنِ فَمَا عَلَامَهٌ فِی دِرْعِهِ وَ إِنَّ عِنْدِی لَرَایَهَ رَسُولِ اللَّهِ‌(صلی الله علیه و آله) الْمِغْلَبَهَ وَ إِنَّ عِنْدِی أَلْوَاحَ مُوسَى وَ عَصَاهُ وَ إِنَّ عِنْدِی لَخَاتَمَ سُلَیْمَانَ بْنِ دَاوُدَ وَ إِنَّ عِنْدِی الطَّسْتَ الَّذِی کَانَ یُقَرِّبُ بِهَا مُوسَى الْقُرْبَانَ وَ إِنَّ عِنْدِی الِاسْمَ الَّذِی کَانَ إِذَا أَرَادَ رَسُولُ اللَّهِ‌(صلی الله علیه و آله) أَنْ یَضَعَهُ بَیْنَ الْمُسْلِمِینَ وَ الْمُشْرِکِینَ لَمْ یَصِلْ مِنَ الْمُشْرِکِینَ إِلَى الْمُسْلِمِینَ نُشَّابَهٌ وَ إِنَّ عِنْدِی التَّابُوتَ الَّتِی جَاءَتْ بِهِ الْمَلَائِکَهُ تَحْمِلُهُ وَ مَثَلُ السِّلَاحِ فِینَا مَثَلُ التَّابُوتِ فِی بَنِی إِسْرَائِیلَ أهل بیت (فِی أَیِّ بَیْتٍ‌). وَقَفَ التَّابُوتُ عَلَى بَابِ دَارِهِمْ أُوتُوا النُّبُوَّهَ کَذَلِکَ وَ مَنْ صَارَ إِلَیْهِ السِّلَاحُ مِنَّا أُوتِیَ الْإِمَامَهَ وَ لَقَدْ لَبِسَ أَبِی دِرْعَ رَسُولِ اللَّهِ فَخَطَّتْ عَلَى الْأَرْضِ خَطِیطاً وَ لَبِسْتُهَا أَنَا فَکَانَتْ وَ قَائِمُنَا مِمَّنْ إِذَا لَبِسَهَا مَلَأَهَا إِنْ شَاءَ اللَّهُ». (بصائر الدرجات فی فضائل آل محمد صلیى الله علیهم، ج‌۱، ص۱۷۴).

(۱۰). التشریف بالمنن فی التعریف بالفتن، ص۱۳۷.

(۱۱). غیبت نعمانی، ص۲۷۰.

(۱۲). «الْحُسَیْنُ بْنُ حَمْدَانَ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِیلَ وَ عَلِیِّ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْحَسَنِیَّیْنِ، عَنْ أَبِی شُعَیْبٍ مُحَمَّدِ بْنِ نَصْرٍ ، عَنْ عُمَرَ بْنِ الْفُرَاتِ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْمُفَضَّلِ، عَنِ الْمُفَضَّلِ بْنِ عُمَرَ، قَالَ: سَأَلْتُ سَیِّدِیَ الصَّادِقَ(علیه السلام) … فَیَقُولُ الْحَسَنِیُّ: إِنْ کُنْتَ مَهْدِیَّ آلِ مُحَمَّدٍ ص فَأَیْنَ هِرَاوَهُ جَدِّی رَسُولِ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله)، وَ خَاتَمُهُ، وَ بُرْدَتُهُ، وَ دِرْعُهُ الْفَاضِلُ، وَ عِمَامَتُهُ السَّحَابُ، وَ فَرَسُهُ الْیَرْبُوعُ، وَ نَاقَتُهُ الْعَضْبَاءُ، وَ بَغْلَتُهُ الدُّلْدُلُ، وَ حِمَارُهُ الْیَعْفُورُ، وَ نَجِیبُهُ الْبُرَاقُ، وَ تَاجُهُ‌ ، وَ الْمُصْحَفُ الَّذِی جَمَعَهُ‌ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع بِغَیْرِ تَغْیِیرٍ وَ لَا تَبْدِیلٍ، فَیُحْضِرُ لَهُ السَّفَطَ الَّذِی فِیهِ جَمِیعُ مَا طَلَبَهُ. (وَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام): إِنَّهُ کُلَّهُ کَانَ فِی السَّفَطِ) ، وَ تَرِکَاتُ جَمِیعِ النَّبِیِّینَ حَتَّى عَصَا آدَمَ وَ نُوحٍ(علیهم السلام) ، وَ تَرِکَهِ هُودٍ وَ صَالِحٍ(علیه السلام) ، وَ مَجْمُوعِ‌ إِبْرَاهِیمَ(علیه السلام) ، وَ صَاعِ یُوسُفَ(علیه السلام) ، وَ مِکْیَلِ‌ شُعَیْبٍ(علیه السلام) وَ مِیزَانِهِ، وَ عَصَا مُوسَى(علیه السلام) ، وَ تَابُوتِهِ الَّذِی فِیهِ بَقِیَّهُ مَا تَرَکَ آلُ مُوسى‌ وَ آلُ هارُونَ تَحْمِلُهُ الْمَلائِکَهُ، وَ دِرْعِ دَاوُدَ(علیه السلام) ، وَ خَاتَمِ سُلَیْمَانَ(علیه السلام) وَ تَاجِهِ، وَ رَحْلِ عِیسَى(علیه السلام)، وَ مِیرَاثِ النَّبِیِّینَ وَ الْمُرْسَلِینَ فِی ذَلِکَ السَّفَطِ». فَعِنْدَ ذَلِکَ یَقُولُ الْحَسَنِیُّ: یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ اقْضِ مَا قَدْ رَأَیْتَهُ، وَ الَّذِی أَسْأَلُکَ أَنْ تَغْرِزَ هِرَاوَهَ رَسُولِ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله) فِی هَذَا الْحَجَرِ الصُّلْبِ‌ ، وَ تَسْأَلَ اللَّهَ أَنْ یُنْبِتَهَا فِیهِ، وَ لَا یُرِیدُ بِذَلِکَ إِلَّا أَنْ یُرِیَ أَصْحَابَهُ فَضْلَ الْمَهْدِیِّ(علیه السلام) حَتَّى یُطِیعُوهُ وَ یُبَایِعُوهُ، فَیَأْخُذُ الْمَهْدِیُّ(علیه السلام) الْهِرَاوَهَ فَیَغْرِزُهَا فَتَنْبُتُ فَتَعْلُو وَ تُفْرِعُ وَ تُورِقُ حَتَّى تُظِلَّ عَسْکَرَ الْحَسَنِیِ‌ وَ عَسْکَرَ الْمَهْدِیِّ(علیه السلام). فَیَقُولُ الْحَسَنِیُّ: اللَّهُ أَکْبَرُ یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ مُدَّ یَدَکَ حَتَّى أُبَایِعَکَ، فَیُبَایِعُهُ الْحَسَنِیُّ وَ سَائِرُ عَسْکَرِه‌. (الهدایه الکبرى، ص۳۹۶؛ مختصر البصائر، ص۴۳۳-۴۵۸ ؛ بحار الأنوار، ج‌۵۳، ص۷ (به نقل از مختصر البصائر به جای الحسنی، الحسین(علیه السلام) آورده است که البته به مقصود ما خللی وارد نمی کند)؛ ریاض الأبرار فی مناقب الأئمه الأطهار، ج‌۳، ص۲۱۶؛ إلزام الناصب فی إثبات الحجه الغائب عجل الله تعالى فرجه الشریف، ج‌۲، ص۲۱۱)

(۱۳). همانطور که گفته شد، احمد بصری سلاح رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را به علم آن حضرت تأویل برده و از این رهگذر سعی در اثبات برخورداری خود از علم رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را دارد. لذا در پاسخ این تأویل باطل گفته می‌شود؛ به شهادت روایات متواتر، علم و سلاح رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) دو چیز جدا از هم هستند که بایستی هر امامی از آن دو برخوردار باشد. به عنوان نمونه در روایتی آمده است: «عَنْ بُرَیْدٍ الْعِجْلِیِّ، قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ عَلَیْهِ السَّلَامُ عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ ذِکْرُهُ‌ : إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُکُمْ‌ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى‌ أَهْلِها وَ إِذا حَکَمْتُمْ بَیْنَ النَّاسِ أَنْ تَحْکُمُوا بِالْعَدْلِ». قَالَ‌: إِیَّانَا عَنى‌، أَنْ یُؤَدِّیَ الْأَوَّلُ‌ إِلَى‌ الْإِمَامِ‌ الَّذِی‌ بَعْدَهُ الْکُتُبَ وَ الْعِلْمَ وَ السِّلَاح‌». (غیبت نعمانی، ص۲۷۰) همچنین باید دانست که سلاح به عنوان یک شیء معرفی شده است که در صندوقچه نگهداری می‌شده و این با ماهیت علم سازگار نیست. چنانچه در روایت آمده است: «عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ(علیه السلام) قَالَ: لَمَّا حَضَرَ عَلِیَّ بْنَ الْحُسَیْنِ(علیه السلام) الْوَفَاهُ قَبْلَ ذَلِکَ أَخْرَجَ سَفَطاً أَوْ صُنْدُوقاً عِنْدَهُ فَقَالَ یَا مُحَمَّدُ احْمِلْ هَذَا الصُّنْدُوقَ قَالَ فَحَمَلَ بَیْنَ أَرْبَعَهٍ فَلَمَّا تُوُفِّیَ جَاءَ إِخْوَتُهُ یَدَّعُونَ مَا فِی الصُّنْدُوقِ فَقَالُوا أَعْطِنَا نَصِیبَنَا فِی الصُّنْدُوقِ فَقَالَ وَ اللَّهِ مَا لَکُمْ فِیهِ شَیْ‌ءٌ وَ لَوْ کَانَ لَکُمْ فِیهِ شَیْ‌ءٌ مَا دَفَعَهُ إِلَیَّ وَ کَانَ‌ فِی‌ الصُّنْدُوقِ‌ سِلَاحُ رَسُولِ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله) وَ کُتُبُهُ». (کافی، ج‌۱، ص۳۰۵) و حتی روایتی هم که سلاح را به تابوت بنی اسرائیل تشبیه کرده است، آن را نشانه برخورداری از عام دانسته اند نه اینکه سلاح همان علم بوده باشد. «عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ السُّکَیْنِ عَنْ نُوحِ بْنِ دَرَّاجٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ أَبِی یَعْفُورٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام) یَقُولُ‌ إِنَّمَا مَثَلُ السِّلَاحِ فِینَا مَثَلُ التَّابُوتِ فِی بَنِی إِسْرَائِیلَ حَیْثُمَا دَارَ التَّابُوتُ‌ دَارَ الْمُلْکُ فَأَیْنَمَا دَارَ السِّلَاحُ فِینَا دَارَ الْعِلْمُ». (کافی، ج‌۱، ص۲۳۸) نتیجه اینکه سلاح رسول خدا(صلی الله علیه و آله) با علم ایشان دو چیز متفاوت و جداگانه است. اما باید مد نظر باشد که سلاح نشانه علم است، لذا کسی که سلاح نزد او باشد دلالت بر برخورداری از علم رسول خدا(صلی الله علیه و آله) دارد.

(۱۴). در پاسخ به این تأویل، به روایتی از پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) و امام صادق(علیه السلام) اشاره ‌می‌ گردد که حقیقت پرچم رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را روشن فرموده و آن را برگ ه‌ای از سوی بهشت معرفی فرموده است. لذا بر اساس این روایت و سایر روایات بطلان تأویل احمد بصری آشکار می‌ گردد: پیامبر اکرم صلیی الله علیه و آله فرمود: «ثُمَّ یهُزُّ الرّایهَ الْجَلیهَ وَ ینشرُها وَ هِی رایهُ رَسولِ اللّه(صلی الله علیه و آله) السَّحابه وَ دِرْعُ رَسولِ اللّه(صلی الله علیه و آله) السّابِغَهَ، وَ یتَقَلَّدُ بِسَیفِ رَسولِ اللّه ذِی الْفَقارِ»؛ (سپس پرچم روشن را به اهتزار در می آورد و آن را می گشاید و آن همان پرچم رسول خدا صلیی الله علیه و آله به نام سحابه است و [همچنین] زره پیامبر(صلی الله علیه و آله) به نام سابغه را همراه دارد و شمشیر پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) به نام ذوالفقار را به گردن می آویزد). (بحار الانوار، ج۵۲، ص۳۰۷، ذیل روایت ۸۱) عَنْ أَبِی بَصِیرٍ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام)‌ لَا یَخْرُجُ الْقَائِمُ(علیه السلام)‌ حَتَّى یَکُونَ تَکْمِلَهُ الْحَلْقَهِ… ثُمَّ یَهُزُّ الرَّایَهَ وَ یَسِیرُ بِهَا فَلَا یَبْقَى أَحَدٌ فِی الْمَشْرِقِ وَ لَا فِی الْمَغْرِبِ إِلَّا لَعَنَهَا وَ هِیَ رَایَهُ رَسُولِ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله) نَزَلَ بِهَا جَبْرَئِیلُ یَوْمَ بَدْرٍ ثُمَّ قَالَ یَا أَبَا مُحَمَّدٍ مَا هِیَ وَ اللَّهِ قُطْنٌ وَ لَا کَتَّانٌ وَ لَا قَزٌّ وَ لَا حَرِیرٌ قُلْتُ فَمِنْ‌ أَیِّ شَیْ‌ءٍ هِیَ قَالَ مِنْ وَرَقِ الْجَنَّهِ نَشَرَهَا رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله) یَوْمَ بَدْرٍ ثُمَّ لَفَّهَا وَ دَفَعَهَا إِلَى عَلِیٍّ(علیه السلام)‌ فَلَمْ تَزَلْ عِنْدَ عَلِیٍّ(علیه السلام)‌ حَتَّى إِذَا کَانَ یَوْمُ الْبَصْرَهِ نَشَرَهَا أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ(علیه السلام)‌ فَفَتَحَ اللَّهُ عَلَیْهِ ثُمَّ لَفَّهَا وَ هِیَ عِنْدَنَا هُنَاکَ لَا یَنْشُرُهَا أَحَدٌ حَتَّى یَقُومَ الْقَائِمُ». (غیبت نعمانی، ص۳۰۷؛ غیبت طوسی، ص۳۲۰) امام صادق(علیه السلام)‌ فرمود: قائم خروج نمی کند تا اینکه حلقه یاران تکمیل شود… سپس پرچم را می‌ گستراند و حرکت می‌ کند. پس کسی در مغرب و مشرق نمی ‌ماند مگر اینکه قائم را لعن می‌ کنند. و آن پرچم رسول الله(صلی الله علیه و آله) است که جبرائیل در روز بدر به ایشان نازل کرد. سپس فرمود که به خدا قسم که آن پرچم از پنبه و کتان و ابریشم و حریر نیست. پرسیدم پس از چیست؟ فرمود از «ورق و برگ ه‌ای از بهشت» است که پیامبر(صلی الله علیه و آله) آن را در روز بدر باز کرد و سپس پیچید و به علی(علیه السلام)‌ تحویل داد و ایشان همواره آن را در نزد خود داشت تا اینکه در روز بصره آن را باز کرد و خدا بر آن فتح قرار داد و باری دیگر آن را پیچید و آن نزد ما است آنجا. احدی (از اهل بیت) آن را باز نمی‌ کند تا اینکه قائم قیام کند. در توضیح این دو روایت گفته می‌ شود: اولا: پرچم رسول الله(صلی الله علیه و آله) در کنار سایر لوازم همچون زره آمده است که قرینه ‌ای آشکار بر این است که پرچم رسول خدا(صلی الله علیه و آله) دارای جسم بوده و قابل تاویل نیست. لذا در صورتی که پرچم دارای تأویل باشد، بایستی زره و سایر لوازم هم از تأویل برخوردار باشد. ثانیاً: جنس و نوع پرچم رسول الله(صلی الله علیه و آله) پارچه و حریر و … نیست بلکه برگه ‌ای از بهشت است. لذا این سخن اشاره به وجود خارجی آن داشته و ارتباطی با دعوت به حاکمیت الله و… ندارد. ثالثاً: چنانچه بگویند این پرچم اگر چه وجود خارجی دارد اما مراد از آن دعوت به حاکمیت الهی است گفته می‌ شود: قبل از نزول این پرچم در جنگ بدر، مگر پیامبر خدا(ص) مردم را به چیزی غیر از حاکمیت الله دعوت می‌کرد که بعد از نزول آن این کار را انجام دهد؟ رابعاً: اگر این پرچم به معنای دعوت به حاکمیت الله است، بدین معنا خواهد بود که از بین معصومین(علیهم السلام)‌ تنها پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) و امیرالمومنین(علیه السلام)‌ و حضرت قائم(علیه السلام)‌ مردم را به حاکمیت الله دعوت می‌ کنند زیرا فقط آنان حق نشر آن را داشته ‌اند، با این وجود دعوت سایر ائمه(علیهم السلام)‌ به چه چیزی بوده است؟ خامساً: بر اساس تصریح روایت، نشر پرچم پس از تکمیل شدن ۱۰ هزار نفر است، لذا اگر نشر پرچم را به معنای دعوت بدانیم با اصلی مدعای احمد سازگاری نخواهد داشت چرا که او باید دعوت را از پیش از جمع شدن ۱۰ هزار نفر آغاز کرده باشد نه بعد از آن!

(۱۵). غیبت نعمانی، ص۲۷۰.

(۱۶). بحار، ج ‌۵۲، ص۲۲۳.

(۱۷). غیبت نعمانی، ص۲۷۹.

(۱۸). روضه کافی، ج ۲، ص ۱۴۵.

(۱۹). الثاقب فی المناقب؛ ص۴۱۹؛ مدینه معاجز الأئمه الإثنی عشر و دلائل الحجج على البشر، ج۶ ، ص۹۹.

منبع:کتاب درسنامه نقد و بررسی جریان احمد الحسن بصری، علی محمّدی هوشیار، انتشارات تولی، قم، ۱۳۹۶ش، ص ۵۱-۶۷. (پایگاه اطلاع رسانی دفتر حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی)

 

حدیث منزلت در شأن على(علیه السلام)

اشاره:

حدیث منزلت روایتی که جایگاه امام علی(علیه السلام) را نسبت به پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله)، همانند جایگاه هارون نسبت به حضرت موسی معرفی می‌کند. این حدیث از احادیث مشهور نبوی و مورد قبولِ عالمان شیعه و اهل سنت است. عالمان شیعه به این حدیث برای اثبات جانشینی حضرت علی(علیه السلام) پس از پیامبر و نیز برتری موقعیت ایشان بر دیگر اصحاب استدلال می‌کنند. از نظر عالمان شیعی این حدیث متواتر است.

اشکال ابن تیمیه در دلالت حدیث منزلت : آیا همانگونه که ابن تیمیه مى گوید، حدیث منزلت  فضیلتى براى على (علیه السلام) محسوب نمى شود؟

 ابن تیمیه در کتاب خود « المُنتقی»  ۴ شبهه را در دلالت حدیث منزلت ذکر کرده و مى گوید این گفتار رسول خدا باعث فضیلتى براى على (ع ) نیست؛ وى مى گوید :

۱. این جایگزینى فضیلتى را برا ى على (علیه السلام) ثابت نمى کند، زیرا موسى به تنهایى به میقات رفت و اصحابش همه در زیر فرمان هارون قرار گرفتند، پس هارون  واقعاً جایگزین موسى در قوم او بود، در حالى که پیامبر(صلی الله علیه و آله) با همه اصحاب خود به تبوک رفت، و على (علیه السلام) تنها بر کودکان و زنان ریاست داشت.

در پاسخ باید گفت: لازم نیست در تشبیه، جمیع خصوصیات وجود داشته باشد و گرنه باید بگوییم وجود خصوصیات زمانى و مکانى نیز لازم است، مثلاً هارون در زمان موسى و در صحراى سینا بوده، در حالى که  حضرت علی(علیه السلام) در زمان رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در مدینه بوده است،  این خصوصیات، در تشبیه هیچ گونه دخالتى ندارند، و تنها صفت بارز مورد نیاز است که بایستى آن صفت بارز در تشبیه حتماً وجود داشته باشد، مثلاً وقتى کسى را به شیر تشبیه مى کنیم باید شجاعت و بیباکى شیر در آن شخص وجود داشته باشد(۱) و در اینجا آن چیزى که مورد تشبیه قرار گرفته، مسئله جانشینى هارون از موسى است، و پیامبر (صلی الله علیه و آله) در نظر دارد، على را در جانشینى خود، همانند هارون از موسى بداند، گرچه محدوده جانشینى تفاوت داشته باشد و مثلاً  قوم موسى از اصحاب پیامبر(صلی الله علیه و آله)  که در مدینه باقى ماندند بیشتر باشند.

دیگر اینکه از کجا معلوم است که محدوده ریاست پیامبر در مدینه کم اهمیت تر از قوم موسى باشد؟ در حالى که مدینه مرکز حکومت اسلامى بوده و شامل قبایل اطراف مدینه نیز مى شود.

۲. او مى گوید: مقصود پیامبر(صلی الله علیه و آله) از این سخن دلجویى از امیرالمؤمنین(علیه السلام) بوده است، چون علی(علیه السلام) از این جهت که در سپاه،  شرکت نداشته دلتنگ شده بود.

پاسخ اینکه: بر فرض که این سخن بخاطر دلجویى از علی(علیه السلام) صادر شده باشد، شکى نیست که پرده از حقیقت مهمى بر مى دارد و آن اینکه پیامبر(صلی الله علیه و آله) با بیان این جمله مسئله جانشینى علی(صلی الله علیه و آله) و مقام او نسبت به خود را براى همگان روشن نمود. و این خود فضیلتى آشکار است.

۳. همچنین او مى گوید:

اگر کسى صلاحیت جانشینى را براى مدّت کوتاهى در زندگى پیامبر(صلی الله علیه و آله) داشته باشد، به معناى جانشینى همیشگى و بعد از مرگ پیامبر (صلی الله علیه و آله) نیست.

پاسخ آن است که : مقتضاى تشبیه علی(علیه السلام) به هارون  این است که هر چه هارون دارد همه آن را علی(علیه السلام) نیز دارا است. و اگر کسى در زمان حیات رسول(صلی الله علیه و آله) صلاحیت خلافت را داشت چرا باید بعد از وفات آن حضرت این صلاحیت را از دست بدهد، بلکه ما از طریق روایات دیگر که در باب خلافت و وصایت آن حضرت وارد شده مى فهمیم که این خلافت و تشبیه مطلق است و منحصر به زمان حیات پیامبر(صلی الله علیه و آله) نمى شود .(۲)

۴.  و نیز مى گوید: این جانشینى همیشگى نبوده است، لذا به مجرد حضور پیامبر(صلی الله علیه و آله) على از خلافت عزل مى شود.

در پاسخ مى گوییم: نحوه صدور حدیث منزلت در مواقع مختلف از پیامبر(صلی الله علیه و آله) و الفاظ حدیث و مراتبى که پیامبر (صلی الله علیه و آله) براى علی(علیه السلام) در نظر گرفته است هیچگاه  مورد را به زمان خاصّى مقیّد نمى کند، مضافاً هرگز پیامبر (صلی الله علیه و آله) این مراتب را  از على (علیه السلام) سلب ننمودند.

و با بیان دیگر، پیامبر (صلی الله علیه و آله) نشان وزارت و خلافت را به امیرالمؤمنین (ع ) واگذار نمود، علاوه بر این پیامبر (صلی الله علیه و آله) ریاست بر مدینه را نیز در غیاب خود به او واگذار کرد، و از همان اوّل مشخص بود که دوران ریاست علی(علیه السلام) در مدینه تا موقع برگشت پیامبر(صلی الله علیه و آله) از جنگ است، نه اینکه با آمدن پیامبر عنوان وزارت و خلافت، را نیز از دست بدهد یعنى على (ع ) با حفظ سمت وزارت و خلافت، مقام ریاست پیامبر (صلی الله علیه و آله) را ـ به نیابت ـ دارا بود، که با حضور پیامبر (صلی الله علیه و آله) این مقام را  از دست مى داد، اما سمت هاى دیگر على (علیه السلام) از بین نمى رود، مگر با سلب آن عنوان و هرگز کسى نگفته است: پیامبر (صلی الله علیه و آله) این مقام خلافت و وزارت را از او سلب نمود.

ابن ابى الحدید مى گوید:

از جمله مواردى که دلالت دارد بر اینکه على علیه السلام وزیر پیامبر (صلی الله علیه و آله) بوده است، وصریح قرآن و سنت مى باشد، این گفته پیامبر (صلی الله علیه و آله) است که همه فرق اسلامى آن را روایت نموده اند)  «اَنتَ مِنِّى بِمَنزِلَهِ هَارُونَ مِن مُوسَى اِلاَّ اَنَّهُ لاَ نَبِیَّ بَعدِی» (تو نسبت به من همانند هارون نسبت به موسى هستى ، جز اینکه پس از من پیامبرى نخواهد بود). و با این کیفیت همه مراتب هارون نسبت به  موسى را براى على (علیه السلام) نسبت به خود ثابت نمود، و اگرنه این بود  که او خاتم پیامبران است، حتى در امر نبوت، نیز على (علیه السلام) شریک پیامبر (صلی الله علیه و آله)مى بود، طبق صریح این آیه )«وَاجعَل لِى وَزِیراً مِن اَهلِى هَارُونَ اَخِى اُشدُد بِهِ اَزرِی»(۳) بنابر این على (علیه اسلام) وزیر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) (و خلیفه او ست)(۴).(۵)

پی نوشت:

 ۱.  نه آنکه تمام خصوصیات ویژه شیر مثل : چهار پا  بودن یا یال داشتن یا دندانهاى تیز او باید در شخص تشبیه شده وجود داشته باشد.

۲. مراجعه شود به : ” حدیث یوم الدار ” و حدیث غدیر ” وآیۀ ولایت”و……

۳. سوره طه، آیه ۲۹.۳۱.

۴. شرح نهج البلاغه ، این ابى الحدید ، ج ۳، ص ۲۱۱، دارالکتب؛ حدیث الوزاره، مجمع الزوائد  الهیثمى، ج۹ ص۱۲۱؛ دار احیاء الکتب العربی.

۵.  على محدّث (بندر ریگى) سیاهترین هفته تاریخ.

وصایت ملاک امامت

اشاره:

شیعه معتقد است که قدرت امام معصوم (علیه‌السلام) منبعث از خداست، امام را امت انتخاب نمى‏ کند، بلکه امامت او مثل نبوت پیامبران، به نص الهى است. این اعتقاد منطبق بر قرآن و احادیث نبوی است. همچنین ائمه اهل بیت (علیهم‌السلام) نیز بر مطلب تأکید داشته و در مقاله به برخی از مطالبی که وصایت در امامت را ثابت می کند پرداخته شده است.

 

وصیت و نص رسول خدا

على (علیه‌السلام) خلافت را حق مسلم و قطعى خود مى ‏دانست و در نهج البلاغه بر مدعاى خود از طرق گوناگون استدلال کرده است.

آن حضرت در موارد زیادى از حق خویش سخن گفته است که جز با مساله ‏ى تنصیص و مشخص شدن حق خلافت‏ براى او به وسیله پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله و سلم) قابل توجیه نیست. در نهج البلاغه صریحا درباره ‏ى اهل بیت مى‏ فرماید:

«…ولهم خصائص حق الولایه وفیهم الوصیه والوراثه، الان اذ رجع الحق الى اهله ونقل الى منتقله!» . (۱) یعنى ویژگى‏ هاى ولایت و حکومت از آن آنهاست و وصیت پیامبر و وراثت او در میان آنان، هم اکنون حق به اهلش برگشته و دوباره به جایى که از آنجا منتقل شده بود، باز گردیده است.

و هم چنین در سرتاسر نهج البلاغه، گلایه امام از مردم براى این است که چرا او را از حق مسلم و قطعى ‏اش محروم کردند بدیه ى است که تنها با نص و تعیین قبلى از طریق رسول اکرم (صلی‌الله علیه و آله و سلم) است که مى‏توان از حق مسلم و قطعى دم زد؛ زیرا اگر انتخاب امام، حق امت ‏بود معنى نداشت على (علیه‌السلام) تنها به خاطر شایستگى‏ اش به امامت، قبل از انتخاب مردم حکومت را حق مسلم خود بداند و با کسى که على‏ الظاهر مدعى خلافت از طریق مردم بود، به مبارزه برخیزد؛ زیرا صلاحیت و شایستگى حق بالقوه، ایجاد مى‏ کند نه حق بالفعل و در صورت حق بالقوه، سخن از ربوده شدن حق مسلم و قطعى صحیح نیست. اکنون به ذکر مواردى مى ‏پردازیم که امام على (علیه‌السلام) خلافت را حق مسلم خود مى‏ داند:

۱. على (علیه‌السلام) براى اثبات حقانیت ‏خود نوعا به ادله و نصوصى که درباره او وارد شده است، استناد مى‏ کند:

ابوالطفیل لیثى یکى از اصحاب پیامبر مى‏ گوید:

روزى على (علیه‌السلام) مردم را در میدان وسیعى جمع کرد، سپس به آنها فرمود: شما را به خدا سوگند مى‏ دهم، هر کس از شما روز غدیر خم و هر چه از رسول خدا شنیده، بگوید. سى نفر از مردم بلند شدند و شهادت دادند.

ابونعیم مى‏ گوید:

گروه کثیرى از مردم برخاستند وبه این جمله شهادت دادند که پیامبر (صلی‌الله علیه و آله و سلم) هنگامى که دست على (علیه‌السلام) را گرفته بود، به مردم مى‏ فرمود: «اتعلمون انى اولى بالمؤمنین من انفسهم؟ قالوا: نعم یا رسول الله (صلی‌الله علیه و آله و سلم): آیا شما مى ‏دانید که من نسبت‏ به مؤمنان از خود آنها اولى ‏تر هستم، مردم گفتند: آرى پیامبر خدا فرمود: «من کنت مولاه، فعلى مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه‏» : هر کس من مولاى او هستم على (علیه‌السلام) هم مولاى او است‏ بار خدایا دوست‏ بدار، دوستان او را و دشمن بدار دشمنان او را.

ابوالطفیل مى‏ گوید:

من این اجتماع را ترک گفتم ولى شبه ه‏اى در دلم ایجاد شد. در راه با زید بن ارقم ملاقات کردم و جریان را براى او بازگو کردم و سپس پرسیدم: چرا انکار مى ‏کنى؟ من نیز همین مطلب را از رسول خدا شنیدم. (۲) ۲. هنگامى که امام از طغیان عایشه و طلحه و زبیر آگاه شد و تصمیم به سرکوبى آنها گرفت ضمن هشدار به رهبران مذهبى فرمود: «…فوالله ما زلت مدفوعا عن حقى مستاثرا على ‏منذ قبض الله نبیه (صلی‌الله علیه و آله و سلم) حتى یوم الناس هذا» . (۳) «به خدا سوگند از روزى که خدا جان پیامبرش را گرفت تا امروز همواره حق مسلم من از من سلب شده است‏» .

۳. امیرمؤمنان على (علیه‌السلام) مى‏ گوید:

روز شورا شخصى در حضور جمعى به من گفت: پسر ابوطالب! تو بر امر خلافت‏ حریصى، من در پاسخ گفتم:

«بل انتم والله احرص وابعد وانا اخص واقرب وانما طلبت‏حقا لى وانتم تحولون بینى و بینه و تضربون وجهى دونه فلما قرعته بالحجه فى الملاء الحاضرین هب کانه بهت لا یدرى ما یجیبنى‏» . (۴) «به خدا سوگند بلکه شما با این‏که ازپیامبر دورترید از من حریصترید. من حق خود را طلب کردم شما مى‏خواهید میان من و حق خاص من مانع شوید و مرا از آن منصرف سازید. آیا آن‏که حق خویش را مى ‏خواهد حریص تر است ‏یا آن‏که به حق دیگران چشم دوخته است؟ همین که در جمع حاضران اقامه دلیل نمودم به خود آمد و نمى‏ دانست در پاسخ من چه بگوید» .

ابن ابى الحدید مى‏ گوید:

اعتراض کننده سعد وقاص و آن هم بعد از قتل عمر در روز شورا بود و سپس مى‏ گوید: ولى امامیه معتقدند که اعتراض کننده ابوعبیده جراح و آن هم در روز سقیفه بود» . (۵)

۴. در دنباله همان جمله ‏ها آمده است:

«اللهم انى استعدیک على قریش ومن اعانهم، فانهم قطعوا رحمى وصغروا عظیم منزلتى واجتمعوا على منازعتى امرا هولى، ثم قالوا: الا ان فی الحق ان تاخذه وفى الحق ان تترکه‏» .

«بار خدایا! من در برابر قریش و کسانى که به کمک آنان برخاسته‏ اند از تو استعانت مى‏ جویم و شکایت را پیش تو مى ‏آورم آنها پیوند خویشاوندى مرا قطع کرده ‏اند و مقام و منزلت عظیم مرا کوچک شمردند و در غصب حق، و مبارزه‏ى با من هماهنگ شدند (به این هم اکتفا نکردند) بلکه گفتند: «بعضى از حقوق را باید گرفت و پاره‏اى را باید رها کرد» (و این از حقوقى است که باید رها سازى) .

ابن ابى الحدید مى‏ گوید:

این گونه جملات از امام به طور تواتر نقل شده از جمله فرموده است:

۱. ما زلت مظلوما منذ قبض الله رسوله….

۲. و نیز فرموده: «اللهم اخز قریشا فانها منعتنى حقى وغصبتنى امرى‏» .

پروردگارا! قریش را رسوا ساز که مرا از حقم ممنوع ساختند وخلافتم را غصب نمودند.

۳. و هنگامى که شنید کسى داد مى ‏زد «انا مظلوم‏» من ستمدیده‏ام به او فرمود: «هلم فلن صرخ معا فانى ما زلت مظلوما» بیا با هم فریاد بزنیم که من همواره مظلوم بوده‏ام!

امام با این کار، هم ناراحتى او را تسکین داد و هم مظلومیت‏ خویش را اعلام فرمود.

۴. و فرمود: «وانه لیعلم ان محلى منها محل القطب من الرحى‏» ابوبکر خوب مى ‏دانست وجود من نسبت‏ به خلافت هم چون محور وسط سنگ آسیاست.

و نیز از آن حضرت رسیده است: «ما زلت مستاثرا على، مدفوعا عما استحقه واستوجبه‏» : من همیشه تحت فشار حکومت استبداد بوده‏ام و از آنچه حقم بود و سزاوار آن بودم ممنوع گشتم. (۶) ابن ابى الحدید پس از نقل کلمات فوق، به دست و پا افتاده و مى ‏گوید:

«معتزلى ‏ها این سخنان را دلیل بر افضلیت و سزاوارتر بودن امام به خلافت مى‏ گیرند نه این‏که نص صریحى بر خلافت ‏بوده و امام با این کلمات اشاره به آن فرموده باشد.

اما امامیه و زیدیه به آنها استدلال مى‏ کنند و به گمان قوى همین معنى از الفاظ مراد باشد ولى اگر این حرف را بپذیریم باید عده‏اى از مهاجر و انصار را تکفیر و تفسیق کنیم، لذا باید گفت این جملات جزو متشابهات است که باید ظاهر آنها را نادیده گرفت وآنها را به معنایى حمل نمود که لطمه‏ اى به صحابه نزند! !

اما واقعیت این است که چون ابن ابى الحدید سنى مذهب مى ‏باشد لذا مجبور است چنین توجیه ى نامربوط براى سخنان امام بکند در صورتى که جملات بالا صراحت دارد در این‏که امام صریحا به مسئله خلافت پرداخته و آن را حق ‏مسلم خویش مى‏ داند که غصب شده است.

چه لزومى دارد ما سخنان امام را از معنى حقیقى ‏اش منصرف کنیم با توجه به این که ابن ابى الحدید نیز گفته گمان قوى همان معنى ظاهرى الفاظ است‏به علاوه این جملات هیچ‏ گونه ابهامى ندارد تا آنها را از متشابهات بدانیم!

وانگه ى صحابه که معصوم از خطا و اشتباه نبودند تا با تکیه بر عصمت آنها مجبور باشیم آنان را بى‏ گناه قلمداد کنیم. (۷) استاد شهید مطهرى، بعد از نقل مطالب فوق از ابن ابى الحدید مى‏ گوید: ابن ابى الحدید خود طرفدار افضلیت و اصلحیت على (علیه‌السلام) است جمله ‏هاى نهج البلاغه تا آنجا که مفهوم احقیت مولى را مى ‏رساند از نظر ابن ابى الحدید نیازى به توجیه ندارد ولى جمله ‏هاى بالا از آن جهت از نظر او نیاز به توجیه دارد که تصریح شده است که خلافت ‏حق خاص على (علیه‌السلام) بوده است و این جز با منصوصیت و این‏که رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله و سلم) از جانب خدا تکلیف را تعیین و حق را مشخص کرده باشد، متصور نیست. (۸)

۵. مردى از بنى اسد از اصحاب على (علیه‌السلام) از آن حضرت پرسید:

«کیف دفعکم قومکم عن هذا المقام و انتم احق به‏»، چه طور شد که قوم شما، شما را از این مقامى که سزاوارتر بودید برکنار نمودند؟ امام در پاسخ فرمود:

«اما الاستبداد علینا بهذا المقام و نحن الاعلون نسبا و الاشددن برسول الله نوطا فانها کانت آثره شحت علیها نفوس قوم و نحت عنهانفوس آخرین‏» . (۹)

رهبرى امت از آن ما بود و پیوند ما با پیامبر از دیگران استوارتر بود اما گروهى بر آن مقام بخل ورزیدند وگروهى دیگر (خود ما) با سخاوت از آن صرف ‏نظر کردند و داور میان ما و آنها خداوند است و بازگشت همه به سوى اوست…» .

ابن ابى الحدید مى‏ گوید از استادم ابوجعفر یحیى بن محمد علوى نقیب بصره که مردى منصف بود و عقل وافرى داشت، پرسیدم منظور سؤال کننده از افرادى که امام (علیه‌السلام) را از حقش بر کنار ساختند، کیانند؟ آیا منظور روز «سقیفه‏» است‏یا روز «شورا» ؟ گفت: «سقیفه‏» گفتم: من به خود اجازه نمى‏ دهم بگویم اصحاب پیامبر (صلی‌الله علیه و آله و سلم) مخالفت پیامبر را نمودند و نص خلافت را کنار گذاشتند، در پاسخم گفت: من هم به خود اجازه نمى‏ دهم به پیامبر این نسبت را بدهم که در امر خلافت و امامت پس از خود اهمال و سستى ورزیده و مردم را بى‏سرپرست گذارده باشد، او که براى مسافرتى در بیرون مدینه، کسى را به جاى خود برمى گزید، چگونه براى پس از مرگش کسى را به خلافت تعیین نکرد؟ ! (۱۰)

۶. عبدالله بن جناده مى‏ گوید: من در نخستین روزهاى زمامدارى على (علیه‌السلام) از مکه وارد مدینه شدم، دیدم همه مردم در مسجد پیامبر در انتظار ورود امام هستند، ناگهان امام از خانه بیرون آمد و سخنان خود را پس از حمد و ثناى خداوند، چنین آغاز کرد: لما قبض الله نبیه، قلنا نحن اهله و ورثته و عترته و اولیائه دون الناس…و ایم الله لولا مخالفه الفرقه بین المسلمین و ان لا یعود الکفر و یبور الدین لکنا على غیر ما کنا لهم علیه‏» . (۱۱) اى مردم! روزى که پیامبر گرامى (صلی‌الله علیه و آله و سلم) از میان ما رخت‏ بربست، گفتیم که ما وارث و ولى و عترت او هستیم دیگر کسى با ما درباره حکومتى که او پى‏ریزى کرده است نزاع نکند و به آن چشم طمع ندوزد اما بر خلاف انتظار گروهى از قریش به حق ما دست دراز کردند و فرمانروایى را از ما سلب نمودند و از آن خود ساختند، به خدا سوگند اگر ترس از پیدا شدن شکاف و اختلاف در میان مسلمانان نبود و این که بار دیگر کفر و بت ‏پرستى به نقاط اسلامى بازگردد و اسلام محو و نابود شود وضع ما غیر از این بود که مشاهده مى‏ کنند.

۷. در خطبه شقشقیه صریحا مى ‏فرماید:

«… ارى تراثى نهبا» . (۱۲) جمله‏ ى «با چشم خود مى‏ دیدم، میراثم را به غارت مى‏ برند»، اشاره به این است که میراث الهى مرا به غارت مى ‏برند، قرآن نیز خلافت را «ارث الهى‏» خوانده است: «وورث سلیمان داود…» (۱۳) و هم چنین در جاى دیگر مى ‏خوانیم که یعقوب از خداوند فرزندى خواسته و چنین دعا مى‏ کند: «یرثنى و یرث من آل یعقوب…» (۱۴) روشن است که وراثت‏ سلیمان از داود و یحیى از زکریا و آل یعقوب ظاهرا چیزى جز خلافت الهى نبوده است. (۱۵)

۸. انتقاد امام از امت مسلمان بعد از تعیین ابوبکر به خلافت، که چرا بر خلاف دستور الهى عمل کردند: «ایتها الامه المتحیره بعد نبیها لو کنتم قدمتم من قدم الله و اخرتم من اخر الله جعلتم الولایه و الوراثه حیث جعلها الله ما عال ولی الله سهم من فرائض الله و لا اختلف اثنان فى حکم الله…» . (۱۶) اى امت ‏سرگردان بعد ازپیامبر خود! اگر شما آن کسى را که خدا مقدم داشته است مقدم مى داشتید و حکومت و ولایت را آن طورى که خدا مقرر فرموده، رعایت مى ‏کردید، یک دوست‏خدا در مانده نمى‏ گردید و در امر خداوند در هیچ چیز، امت دچار نزاع نمى‏ گشت، آگاه باشید علم کتاب خداوند نزد ماست، پس بچشید کیفر کار خود را که درباره‏ى آن تقصیر کردید و در آنچه دستهایتان از پیش آماده کرده است‏» .

پس اگر حکومت و خلافت‏ حق خاص على (علیه‌السلام) نبود، پس آن همه احتجاجات و مبارزات در این باره براى چه بود؟

نوعى جدل منطقى

اگر حکومت و خلافت‏ حق خاص على (علیه‌السلام) بود، پس چرا آن حضرت در بعضى جاها به آرا و بیعت مردم و شورا استدلال کرده است؟ چنان که در نامه‏اى به معاویه مى ‏نویسد:

«انه بایعنى القوم الذین بایعوا ابا بکر و عمر و عثمان على ما بایعوهم علیه، فلم یکن للشاهد ان یختار و لا للغائب ان یردوانما الشورى للمهاجرین و الانصار فان اجتمعوا على رجل و سموه اماما کان ذلک لله رضى فان خرج على امرهم خارج بطعن او بدعه ردوه الى ما خرج منه فان ابى قاتلوه على اتباعه غیر سبیل المؤمنین و ولاه الله ما تولى…» . (۱۷)

همان کسانى که با ابوبکر و عمر و عثمان بیعت کردند با همان شرایط و کیفیت ‏با من بیعت نمودند. بنابراین، نه آن‏که، حاضر بود (هم اکنون) اختیار فسخ دارد و نه آن‏که، غایب بود اجازه رد کردن. شورا فقط از آن مهاجران و انصار است اگر آنها متفقا کسى را امام نامیدند خداوند راضى و خشنود است. اگر کسى از فرمان آنها با طعن و بدعت ‏خارج گردد او را به جاى خود مى‏ نشانند و اگر طغیان کند با او پیکار مى‏ کنند؛ چرا که از غیر طریق مؤمنان بیعت کرده و خدا او را در بیراهه رها مى‏ سازد.

عده‏اى از علماى اهل سنت از جمله ابن ابى الحدید (۱۸) براى عدم نص به خلافت على (علیه‌السلام) و این که امامت ‏به اختیار امت هم منعقد مى‏ شود، به این فقرات از نامه ‏ى آن حضرت تمسک جسته ‏اند. ابن ابى الحدید پس از نقل جریان سقیفه در شرح سخن امام (۱۹) مى ‏گوید: اگر نص صریحى به وصیت پیغمبر نسبت‏ به امام (علیه‌السلام) بود امام باید با آن استدلال مى‏ کرد و وصیت پیامبر را یاد آور مى‏شد و به دلیل وصیت پیامبر (صلی‌الله علیه و آله و سلم) مقام خلافت را از آن خود مى ‏دانست، در حالى که امام (علیه‌السلام) نه خود و نه یاران و شیعیانش به نص استدلال نکردند بلکه از طریق فضایل و مناقب امام به استدلال پرداختند.

بعضی ها پا را از این فراتر نهاده این نامه امام را دلیل بر صحت و درستى خلافت‏ خلفا گرفته‏ اند؛ ولى همان‏ گونه که مى‏ دانیم این استدلال از دو جهت نادرست است:

نخست: این که در خطبه ‏ها و سخنان امام فراوان آمده که حکومت آنها بر خلاف حق بوده است و خلافت و جانشینى رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله و سلم)، مخصوص آن حضرت مى‏ باشد و پیامبر شخصا او را تعیین فرموده است و این مطلب در جاى خود به تفصیل بیان شده است.

دیگر این‏که: این نامه را به معاویه نوشته شده و امام (علیه‌السلام) مى‏ خواهد او را از طریق حرفهاى خودش محکوم نماید چرا که معاویه خود را منصوب از ناحیه «عمر و عثمان‏» مى ‏دانست و استدلال مى‏ کرد خلافت آنها صحیح است، زیرا مهاجران و انصار با آنان بیعت کرده ‏اند؛ امام (علیه‌السلام) از همین نکته در این نامه استفاده کرده و یادآورى فرموده که طبق اظهارات خودت، مى ‏بایست از فرمان من نیز تبعیت کنى، چرا که همان مهاجران و انصار با من نیز بیعت کرده ‏اند و لذا جایى براى بهانه و عذر باقى نمى‏ ماند و این صرف نظر از این معنى است که امام از ناحیه پیامبر و خدا منصوب به خلافت ‏شده است.

غرض با توجه به نصوص فراوانى که درباره‏ ى وصایت ائمه‏ ى اطهار (علیه‌السلام) از پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله و سلم) وارد شده و با وجود استدلال و احتجاج زیاد که در منابع روایى و تاریخى آمده است، مى ‏توان استنباط کرد، استدلال به آرا و بیعت مردم از طرف على (علیه‌السلام) و امامان دیگر نوعى جدل منطقى و ناظر بر این است که دیگران مشروعیت‏ حکومت‏ خود را ناشى از راى مردم مى‏ دانستند. على (علیه‌السلام) و ائمه دیگر با منطق خود آنان استدلال کرده ‏اند. به این معنى منظورشان این بود، از هر چیز دیگر از قبیل، وصایت، لیاقت، افضلیت و اصلحیت گذشته، اگر همان استناد به آراى مردم را که مورد استناد دیگران است، ملاک باشد ما هم با آرا و بیعت مردم انتخاب شده‏ ایم. به این معنى امام با این بیان مى ‏خواسته پشتوانه‏ ى مردم و مقبولیت اجتماعى خویش را به معاویه اعلام نماید.

وصایت و شورا دو اصل اسلامى

در اینجا حساس ‏ترین مسایل مذهبى و تاریخى اسلام و اساسى‏ ترین اختلاف تشیع و تسنن مطرح مى‏ شود و از آن دو: یکى اصل «وصایت‏» و «نص‏» را ملاک تعیین امام بر امامت مى‏ داند و اصل «شورا» و «بیعت‏» را انکار مى‏ کند و دیگرى به عکس، منکر «نص‏» و «وصایت‏» است و «شورا» را ملاک تعیین حاکم مى ‏داند به این معنى شیعه معتقد است پیامبر در موارد بسیارى على (علیه‌السلام) را به عنوان «وصى‏» و خلیفه خویش معین کرده است و نه تنها از جانشین خود بلکه تا دوازده وصى و خلیفه‏ اش نام برده و آنان را به امامت منصوب نموده است. (۲۰) اساسا به عقیده شیعه «امامت‏» مانند «نبوت‏» است و عقیده دارند که امام را نیز باید خدا تعیین کند چنان که «نبى‏» را او معین مى‏کند. به این معنى مقام امامت همانند «مقام نبوت‏» است لذا امام را باید با پیامبر اکرم و امامت را با رسالت او تشبیه کرد نه با مقام هاى دیگر، در نظام هاى غیر اسلامى.

بنابراین با این شرایط، تعیین دیگرى به خلافت ‏یا رهبرى (اجتماعى سیاسى) جامعه مثل این است که در عصر پیامبر اسلام، او را به عنوان پیامبرى قبول کنیم هم چون مسیح، و شخص دیگرى را به حکومت‏ به عنوان امپراتور اسلام برگزینیم.

علماى اهل سنت ‏به استناد قول عایشه منکر وصیت هستند و در تعیین خلیفه به اصل شورا استناد مى‏ کنند چنان که شیخ ازهر شیخ محمود شلتوت، در بحث‏ خود درباره‏ى عقاید و قوانین اسلامى، معتقد است که: «…انتخاب خلیفه و امام در اسلام با تصویب خدا و به دستور پروردگار نمى ‏باشد که او را نیروى الهى مدد کند، تا کارهاى مسلمانان اداره شود و هم چنین خلیفه داراى قدرت یزدانى نیست تا مردم به هر نحوى که باشد از او اطاعت نمایند، خلیفه هم مانند سایر افراد مسلمانان است و اعمال و رفتارش باید مبتنى بر اصول دین اسلام و اوامر پروردگار باشد» . (۲۱) پس شیعه «بیعت‏» و «شورا» را منکر است و به جاى آن به «وصایت‏» تکیه مى‏کند، بر خلاف سنى ‏ها که «وصایت‏» را انکار مى‏ کنند و به «شورا» استناد دارند. ولى اگر این دو اصل درست تحلیل شود، خواهیم دید، هیچ کدام از این دو اصل مغایر یکدیگر نیست و هیچ یک مجعول و غیر اسلامى هم نمى ‏باشد.

«شورا» یک اصل اسلامى است‏ با قطع نظر از عمل خود پیامبر، در قرآن و حدیث ‏به آن تصریح شده است و هم چنین هیچ مورخى و دانشمند منصفى هم نمى ‏تواند منکر «وصایت‏» پیامبر درباره‏ ى على (علیه‌السلام) باشد، به این معنى امامت على (علیه‌السلام) زاده‏ى ملاک هاى سیاسى نظیر: بیعت، وراثت و کاندیداتورى نیست. امام بودن على (علیه‌السلام) علاوه بر لیاقت و شایستگى خودش با تنصیص الهى و با وصایت پیامبر است؛ او امام است‏ خواه منتخب مردم باشد یا نباشد و هیچ کس حق ندارد براى گزینش او اعتراض نماید و از اطاعت او سرپیچى کند.

وصایت‏ یک اصل ما فوق شورا

در نظام سیاسى اسلام، تعیین امام و خلیفه، به یکى از دو طریق انجام مى‏ گیرد:

۱. وصایت

۲. شورا

اگر در این دو مفهوم عمیق فکر کنیم، مى ‏بینیم این دو ملاک در عرض هم نبوده و بلکه در طول هم مى ‏باشد به این معنى در یک مرحله، ملاک تعیین امام «وصایت‏» است و در مرحله دیگر «شورا» است. به اصطلاح «شورا» در جایى اعتبار دارد که «وصایت‏» و «نص‏» در کار نباشد؛ زیرا «شورا» در اسلام در امرى صحیح است که حکم آن در قرآن وحدیث ‏بیان نشده باشد.

قرآن مجید در برخى از آیات یادآور مى ‏شود که: «ما کان لمؤمن ولا مؤمنه اذا قضى الله و رسوله امرا ان یکون لهم الخیره…» . (۲۲) «هرگز شایسته نیست که افراد با ایمان در برابر انتخاب و گزینش الهى مقاومت نشان دهند و خود فرد دیگرى را انتخاب کنند» .

پس بر فرض ثبوت «نص‏» و «وصایت‏» در قرآن و حدیث هرگز نوبت ‏به «شورا» نمى‏ رسد و تعیین امام به امامت منحصرا «نص‏» و «وصایت‏» مى ‏باشد. دوران وصایت هم یک دوران محدودى است و لذا امامان اهل بیت ‏یا اوصیاى پیامبر بیش از ۱۲ تن نیستند تا هنگامى که جامعه اسلامى به مرحله رشد سیاسى و فکرى و خودآگاهى عمومى برسد و شماره افراد با شماره آرا برابر شود و در این مرحله است که جامعه مى ‏تواند قدرت استقلال اجتماعى و سیاسى خود را به دست آورد و خود مستقیما مسئولیت ادامه مسیر نهضت را به دست گیرد و برجسته ‏ترین فرد را به عنوان حاکم برگزیند، در این مرحله است که جامعه به آستانه دموکراسى واقعى مى‏ رسد. پس از پایان دوران «وصایت‏»، دوران «شورا» یا به اصطلاح امروز دوران دموکراسى آغاز مى ‏گردد و در این حال است که انتخاب رهبر و پیشواى امت‏ با ضوابطى که در شرع بیان شده است، حق مسلم امت است و این ملاک همیشگى تعیین امام، در نظام سیاسى اسلام است .

دموکراسى دشمن دموکراسى

پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله و سلم) در آن محیط منحط و آلوده‏اى که مبعوث شده بود، تمام هدفش این بود که جامعه را بر اساس مکتب حیاتب خش و سازنده خود، بپروراند و نظام از هم گسیخته آن جامعه را تجدید بنا نماید اما در پایان عمر خود مى‏ بیند هنوز ریشه ‏هاى جاهلى و عناصر انحرافى در اعماق آن نیرومند است و هنوز دست هایى هستند که به سادگى این جامعه را به طرف خود مى‏ کشانند و هنوز میکروبهاى خطرناک مزمن در وجدان پنهان مردمش باقى مانده است و عوامل ارتجاعى که در اثر این قیام، خلع شده بودند هنوز از قدرت و نفوذ خطرناکى برخوردارند و دشمنان خطرناک خارجى با منافقان داخلى بر این نابودى اسلام، همداستان‏اند، حتى افراد مؤمن اگر چه در عقیده تغییر کرده‏ اند ولى هنوز در بینش و رفتار و اخلاق، هم چنان پرورده جاهلیت قدیم‏اند و هنوز رسوبات دوران جاهلیت از ذهنشان بیرون نرفته است. اینها بزرگترین خطرى بود که نهضت نوپاى اسلام را از درون تهدید مى‏ کرد.

آیا در چنین شرایطى، پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله و سلم) بنیانگذار مکتب، مى‏ تواند به رهبرى پس از مرگ خویش نیندیشد و سرنوشت مردم و مسئولیت نهضت نوپا را به حال خود رها سازد و آن را به دست لرزان دموکراسى بسپارد؟ و به آراى اکثریتى که هنوز راى ندارند و اگر دارند هنوز ارتجاعى است، تکیه نماید؟ ! یا وقتى که خطرهاى داخلى و خارجى از بین برود، روابط اجتماعى افراد کاملا انسانى گردد، مزاج جامعه سالم و نیرومند، رهبرى امت را به افراد معینى و غیر قابل تغییر و نوسان مى‏ سپارد؟ !

آرى جامعه اسلامى آن روز از نظر رشد سیاسى و اجتماعى و دینى به حدى نرسیده بود که در زیر نظام دموکراسى، زندگى کند، و دموکراسى براى چنین جامعه‏ اى مفید نبود به قول پرفسور «شاندل‏» : «دموکراسى در جامعه عقب مانده و ناآگاه که به رهبرى انقلابى و هدایت ‏شونده نیاز دارد، دشمن دموکراسى است‏» .

و هم او در جاى دیگر مى ‏گوید: «بزرگترین دشمن آزادى و دموکراسى خود آزادى فردى و دموکراسى است‏» .

و یا به تعبیر «رم مک آور» متفکر سیاسى: «دموکراسى در جوامعى که اکثریت مردم عامى و بی سوادند و جنبش سیاسى ندارند و در میان مردمى که از وحدت خود و از نفع مشترک جامعه بى‏ خبرند، مؤثر نیست‏» . (۲۳) نقض وصایت از اینجاست که در صدر اسلام در اثر تکیه بر «اصل شورا» و دموکراسى، در حالى که زمان، زمان «وصایت‏» بود، «شورا» و «دموکراسى‏» در تاریخ اسلام براى همیشه نابود شد و مردم مسلمان پس از پیامبر، هم از «وصایت‏» و امامت محروم شدند و هم از شورا و رهبرى دمکراتیک.

اگر دو قرن و نیم، رهبرى امت، به جاى خلفا و سلاطین عرب، در دست اوصیاى پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله و سلم) بود در آن وقت امتى ساخته مى ‏شد که لیاقت و شایستگى آن را داشت که خود بر اساس اصل «شورا» لایق‏ترین رهبرى را تشخیص دهد و مسیر تاریخ را بر راه رسالت پیامبر ادامه دهد.

اما فاجعه‏ا ى که رخ داد سرنوشت اسلامى تاریخ اسلام را منحرف ساخت، این بود که با تکیه بر یک حق، حق دیگرى پامال شد و عصر جمهوریت زودرس پایان پذیرفت وخلافت اسلامى تبدیل به سلطنت موروثى گردید و امامت و وصایت پس از دو قرن و نیم جهاد و شهادت و مظلومیت، سرانجام به «غیبت کبرى‏» منجر شد و فلسفه‏ ى تاریخ تغییر کرد.

یا به تعبیر بهتر: «وصایت‏»، فلسفه سیاسى یک دوران مشخص انقلابى است‏به عنوان ادامه رسالت اجتماعى بنیانگذار نهضت فکرى و اجتماعى و به عنوان یک مبناى انقلابى در نظام امامت که مسئولیتش تکمیل رسالت جامعه ‏سازى رهبر انقلاب است طى چند نسل، تا هنگامى که جامعه بتواند روى پاى خود بایستد و پس از خاتمیت امامت ‏یا دوران وصایت، دوران بیعت و شورا و اجماع یا دموکراسى آغاز مى‏شود که شکل نامحدود و همیشگى و عادى رهبرى جامعه است.

و این است که ائمه شیعه یا اوصیاى پیامبر ۱۲ تن هستند و نه بیش، در حالى که رهبران جامعه براى تاریخ پس از پیغمبر نامحدودند» .

مقابله با منطق اهل سقیفه

ممکن است کسى بگوید اگر از جانب پیامبر نصى بر خلافت على (علیه‌السلام) وجود داشت، پس چرا امام در اثبات خلافت ‏براى خود، به لیاقت و شایستگى و احیانا به قرابت‏ خود با پیامبر (صلی‌الله علیه و آله و سلم) تکیه کرده است؟ !

برخى از دانشمندان اهل سنت که شرحى بر نهج البلاغه نوشته‏ اند منطق امام را در شایستگى خویش به خلافت‏ یکى پس از دیگرى قرار داده ‏اند و سپس نتیجه گرفته ‏اند که هدف امام از این بیانات اثبات شایستگى خود به خلافت است‏ بدون این که از جانب پیامبر (صلی‌الله علیه و آله و سلم) نصى، بر خلافت امام در میان باشد و چون امام از نظر قرابت پیوند نزدیکترى با پیامبر داشت و از نظر علم و اطلاع از اصول سیاست و کشور دارى سرامد همه یاران پیامبر (صلی‌الله علیه و آله و سلم) به شمار مى ‏رفت، از این هت‏شایسته بود که امت او را براى خلافت ‏برگزینند ولى چون سران امت ‏بنا به عللى مفضول را بر افضل مقدم داشتند و به جاى گزینش على (علیه‌السلام) غیر او را برگزیدند؛ لذا امام (علیه‌السلام) زبان به تظلم و شکایت گشوده است که من از هر لحاظ بر خلافت از دیگران شایسته‏ تر و اولى مى ‏باشم.

حقى که امام (علیه‌السلام) در بیانات خود از آن یاد مى ‏کند و مى‏ گوید:

از روزى که پیامبر از دنیا رفت‏ حق‏مرا گرفتند و مرا از آن محروم ساختند، حق شرعى نیست که از جانب صاحب شرع به او داده شده باشد و تقدیم غیر برتر بر او یک نوع مخالفت‏ با دستور شرع به حساب آید، بلکه مقصود یک حق طبیعى است که بر هر انسانى لازم است که با وجود برتر، دیگرى را انتخاب ننماید ولى هرگاه گروهى این قانون طبیعى را مراعات نکنند و کار را به دست فردى بسپارند که از نظر علم و قدرت و شرایط روحى و جسمى در سطح پایین ‏ترى قرار دارد، اینجا جا دارد شخصیت ‏برتر زبان به شکوى و گله بگشاید و بگوید:

«فوالله ما زلت مدفوعا عن حقى مستاثرا على منذ قبض الله نبیه (صلی‌الله علیه و آله و سلم) حتى یوم الناس هذا» . (۲۴)

«به خدا سوگند، از روزى که خداوند جان پیامبر (صلی‌الله علیه و آله و سلم) را قبض کرد، من از حق‏ خویش محروم شدم تا امروز که مشاهده مى‏ کنید» .

و یا بگوید:

«استخلف الناس ابوبکر و انا والله احق بالامر منه و اولى به و استخلف ابوبکر عمر و انا والله احق بالامر و اولى به منه‏» . (۲۵) «ابوبکر بر مردم خلافت ‏یافت در حالى که به خدا سوگند من از او به خلافت ‏سزاوارتر بودم و ابوبکر هم عمر را خلیفه کرد در حالى که به خدا سوگند من از وى به خلافت اولى و سزاوارترم‏» .

و هم چنین یکى از نویسندگان معاصر نیز پس از ذکر ۱۷ حدیث در اثبات احقیت و اولویت على (علیه‌السلام) به خلافت نتیجه مى‏ گیرد که:

«در تمام این بیانات احق و اولى بودن خود را به مقام خلافت اثبات مى‏ کند و از مجموع قضایا و اخبار و احادیث جز این معنى مفهوم نمى‏ شود که شخص شخیص مولى الموحدین از دیگران به امر حکومت امت اولى و احق بوده است نه این‏که مقام خلافت، خاص حضرت اوست‏» . (۲۶) در پاسخ باید گفت: این مطلب که به عنوان تحقیق از آن یاد شده، پندارى بیش نیست، هیچ گاه نمى ‏توان مجموع سخنان امام (علیه‌السلام) را بر لیاقت و شایستگى ذاتى حمل نمود و یک چنین شایستگى نمى ‏تواند مجوز حملات تند امام بر خلفا گردد زیرا:

اولا: امام در برخى از سخنان خود روى وصیت پیامبر تکیه کرده و صریحا درباره‏ى اهل بیت (علیه‌السلام) مى ‏فرماید:

«…ولهم خصائص حق الولایه وفیهم الوصیه و الوراثه‏» . (۲۷) و هم چنین در اثبات اولویت و افضلیت ‏خود از شیخین به وصیت پیامبر تکیه مى‏ کند آنجا که مى‏ فرماید:

«ایها الناس انصتوا لما اقول: رحمکم الله، ایها الناس! بایعتم ابابکر و عمر و انا و الله اولى بهما و احق منهما بوصیه رسول الله‏» . (۲۸) «اى مردم! گوش بدهید به آنچه مى‏ گویم، خدا شما را رحمت کند. اى مردم! شما با ابوبکر و عمر بیعت کردید و حال آن که به خدا طبق وصیت رسول خدا من از آن دو نفر اولى و احق بودم‏» .

روشن است مقصود از «وصیت‏» همان وصیت ‏به خلافت و سفارش به ولایت اوست که در روز غدیر و غیر آن به طور وضوح بیان شده است.

ثانیا: امام به طور صریح و روشن مى ‏فرماید:

«ان الائمه من قریش غرسوا فی هذا البطن من هاشم، لا تصلح على سواهم و لا تصلح الولاه من غیرهم‏» . (۲۹)

«امامان و پیشوایان از قریش هستند و درخت وجودشان در سرزمین وجود این تیره از بنى‏ هاشم غرس شده، این مقام در خور دیگران نیست و رهبران دیگر شایستگى این مقام را ندارند» .

ثالثا: لیاقت و شایستگى، هرگز تولید حق نمى‏ کند و این که امام در موارد زیادى از حق خویش سخن مى ‏گوید جز با مساله‏ ى تنصیص و مشخص شدن حق خلافت‏ براى او به وسیله پیامبر قابل توجیه نیست. سخن على (علیه‌السلام) این نیست که چرا مرا با همه جامعیت‏ شرایط کنار گذاشتند و دیگران را برگزیدند، سخنش در این است که خلافت ‏حق قطعى و مسلم من بود که از من ربودند. بدیهى است که تنها با نص و تعیین قبلى از طریق رسول اکرم (صلی‌الله علیه و آله و سلم) است که مى‏توان از حق مسلم و قطعى دم زد. امام خود را صاحب حق مى ‏داند و عدول از آن را براى خود یک نوع ظلم و ستم مى‏ شمارد و قریش را متعدیان و متجاوزان به حقوق خویش معرفى مى‏ نماید.

آیا این چنین جملات تند را مى‏ توان از طریق شایستگى ذاتى توجیه کرد و اگر مساله خلافت ‏باید از طریق مراجعه به افکار عمومى و یا بزرگان صحابه حل و فصل گردد، چگونه امام با این لحن از قریش و همدستان آنها شکایت مى‏ کند؟ !

این جمله ‏ها وتعبیرها حاکى است که امام خلافت را حق مسلم و قانونى خویش مى ‏دانست و هر نوع انحراف از خود را انحراف از حق تصور مى‏ کرد و چنین حق مسلمى، جز از طریق تنصیص و تعیین الهى براى کسى ثابت نمى گردد.

آرى امام (علیه‌السلام) در پاره‏اى از موارد روى لیاقت و شایستگى خود تکیه کرده و مساله نص را موقتا نادیده گرفته است مثلا مى ‏فرماید:

«پیامبر خدا قبض روح شد، در حالى که سر او بر سینه من بود، من او را غسل دادم در حالى که فرشتگان مرا یارى مى‏ کردند و اطراف خانه به ناله درآمد (فرشتگان دسته دسته فرود مى‏ آمدند و نماز مى‏ گزاردند و بالا مى ‏رفتند و من صداى آنها را مى‏ شنیدم) ؛ فمن ذا احق به منى حیا و میتا: پس چه کسى از من به پیغمبر در زمان حیات و بعد از وفات او سزاوارتر است‏» ؟ (۳۰) امام در بعضى موارد به قرابت ‏خود با پیامبر براى شایستگى خود به امامت استناد کرده است؛ آنجا که در سقیفه سخنانى میان مهاجر و انصار رد و بدل شد و هر کدام درباره‏ ى فضیلت ‏خود سخنانى ایراد کردند یکى از برگهاى برنده‏ اى که مهاجران و طرفداران ابوبکر مورد استفاده قرار دادند و به وسیله آن انصار را کنار زدند این بود که پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله و سلم) از قریش است و ما از طایفه او هستیم.

ابن ابى الحدید در ذیل شرح خطبه ۶۵ مى‏ گوید :

عمر به انصار گفت:

«عرب هرگز به امارت وحکومت‏ شما راضى نمى ‏شود زیرا پیغبمر از قبیله شما نیست ولى عرب قطعا از این که مردى از فامیل پیغمبر (صلی‌الله علیه و آله و سلم) حکومت کند امتناع نخواهد کرد… کیست که بتواند با ما در مورد حکومت و میراث محمدى معارضه کند و حال آن که ما نزدیکان و خویشاوندان او هستیم‏» .

مى دانیم على (علیه‌السلام) هم‏زمان با این ماجرا، مشغول وظایف شخصى خود در مورد جنازه‏ى پیغمبر بود. پس از پایان این ماجرا، على (علیه‌السلام) از افرادى که در سقیفه حضور داشتند استدلالهاى طرفین را پرسید و از منطق هر دو طرف به شدت انتقاد نمود. سخنان امام در این باره در نهج البلاغه چنین آمده است:

هنگامى که جریان «سقیفه‏» را پس از وفات پیامبر به امام گزارش دادند، امام پرسید: انصار چه گفتند؟ پاسخ دادند: انصار گفتند: از میان ما زمامدارى انتخاب شود و از میان شما هم زمامدار دیگرى!

امام (علیه‌السلام) فرمود: چرا براى آنها استدلال نکردند که پیغمبر درباره‏ى انصار توصیه فرمود که:

«یحسن الى محسنهم ویتجاوز عن مسیئهم‏» .

«با نیکان آنها به نیکى رفتار کنید و از بدکاران آنها درگذرید» .

گفتند: این چه جور دلیل مى ‏شود؟ فرمود: اگر بنا بود حکومت ‏با آنان باشد سفارش درباره آنها معنى نداشت این‏که به دیگران درباره آنان سفارش شده است دلیل بر این است که حکومت ‏با غیر آنان است. سپس فرمود: پس قریش چه گفتند؟ پاسخ دادند: استدلال قریش این بود که آنها شاخه ‏اى از درختى هستند که پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله و سلم) نیز شاخه ‏ى دیگر آن درخت است. امام فرمود:

«احتجوا بالشجره و اضاعوا الثمره‏» . (۳۱) «با پیوند خود به شجره ‏ى نبوت، بر صلاحیت‏ خود احتجاج کردند ولى میوه آن را که خاندان اوست، ضایع ساختند» .

به این معنى اگر شجره‏ ى نسبت معتبر است دیگران شاخه ‏اى از آن درخت مى ‏باشند که پیغمبر یکى از شاخه‏ هاى آن است اما اهل بیت پیغمبر میوه ‏ى آن شاخه‏ اند.

امام در جاى دیگر، قرابت و خویشاوندى خود را به رخ مردم مى‏ کشد و مى‏ فرماید:

«…و نحن الاعلون نسبا و الاشدون برسول الله (صلی‌الله علیه و آله و سلم) نوطا…» . (۳۲) «ما از حیث نسب برتریم و از حیث تعلق پیوستگى به رسول خدا استوارتریم‏» .

واضح است که تکیه امام روى لیاقت و شایستگى و یا روى پیوند با پیامبر گرامى (صلی‌الله علیه و آله و سلم) به عنوان مقابله با منطق اهل سقیفه است زیرا برخى از آنان خود را لایق مى‏ دانستند و احیانا علت ‏برگزیدگى خود را همان پیوند خویشاوندى خود با پیامبر ذکر مى ‏کردند. استدلال به نسبت و تکیه بر لیاقت و افضلیت از طرف على (علیه‌السلام) نوعى جدل منطقى است نظر بر این که اگر دیگران قرابت نسبى و احیانا لیاقت ذاتى را ملاک قرار مى ‏دادند،

على (علیه‌السلام) در مقابل آنها مى‏ فرماید:

از نص‏و وصایت گذشته، اگر ملاک همان قرابت و لیاقت‏ باشد باز من از مدعیان خلافت اولایم.

على (علیه‌السلام) اگر چه در آن شرایط استناد به «شورا» را هم کار درستى نمى‏ دانست؛ زیرا آن زمان، زمان «شورا» نبود بلکه مسلمانان وظیفه داشتند که به وصیت پیامبر عمل کنند و خلافت را به وصى او بسپارند ولى آنجا که مى‏ بیند مشروعیت ‏خلافت ابوبکر را مى‏ خواهند از راه شورا توجیه کنند، امام اینجا نیز با منطق اهل سقیفه سخن مى‏ گوید و بر فرض صحت استناد به شورا در این شرایط، خالى بودن میدان انتخاب به طور مطلق از خاندان پیامبر دلیل بر عدم صحت چنین شورا و انتخابى است و انتخاب ابوبکر به عنوان خلیفه از سوى کسانى بود که حق تعیین و انتخاب نداشته ‏اند. بنابراین، نه شورایى بوده و نه انتخابى صورت گرفته است. بدین جهت امام، ابوبکر را مخاطب قرار داده مى‏ گوید:

فان کنت ‏بالشورى ملکت امورهم فکیف بهذا و المشیرون غیب؟

اگر با شورا زمام امورشان را به دست گرفتى، این چگونه شورایى است که مشاوران غایب بودند؟

عبدالفتاح عبدالمقصود، پس از نقل این بیت مى‏ گوید:

«چه سخن صادقانه و مطابق و مناسب با واقعیتى!» (۳۳) این نوع استدلال از طرف على (علیه‌السلام) نوعى جدل منطقى است.

پى‏ نوشت:

۱. نهج البلاغه، خطبه‏۲.

۲. اسد الغابه: ج۳، ص۳۰۷؛ الاصابه: ج۴، ص۸۰.

۳. نهج البلاغه، خطبه ۶.

۴. نهج البلاغه، خطبه ۱۷۳.

۵. شرح ابن ابى الحدید: ج۹، ص۳۰۵.

۶. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید: ج۹، ص۳۰۷.

۷. شرح فشرده نهج البلاغه، آیه الله مکارم:ج ۲، ص۵۴۶.

۸. شرح ابن ابى الحدید: ۹،۲۴۸.

۹. شرح ابن ابى الحدید، خطبه ۱۶۳.

۱۰. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید: ج۹، ص ۲۴۸.

۱۱. شرح ابن ابى الحدید: ج۱، ص ۳۰۷.

۱۲. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، خطبه ۳.

۱۳. نمل،۱۶. ۱۴؛ مریم،۶.

۱۵. فى ظلال القرآن: ج۵، ص۴۲۶.

۱۶. مرآه العقول:ج ۴، ص ۱۴۴.

۱۷. نهج البلاغه، قسمت نامه‏ها، نامه شماره ۶.

۱۸. شرح نهج البلاغه:ج ۱۴، ص ۳۵ – ۳۶.

۱۹. همان: ج۶، ص ۱۲.

۲۰. مرحوم شرف الدین درکتاب ارزشمند خود «المراجعات‏» از مراجعه ۷۰ به بعد به طور مستدل در اثبات وصیت‏سخن گفته است و همچنین مرحوم کاشف الغطاء در کتاب «اصل الشیعه و اصولها» از چندین کتاب نام برده که در قرنهاى اول تا چهارم در این باره نوشته شده است.

۲۱. اسلام صراط مستقیم، به اهتمام مورتان، نوشته‏ى یازده نفر، ترجمه پنج مترجم، ص ۱۴۵.

۲۲. احزاب،۳۶.

۲۳. جامعه وحکومت، ص ۲۲۹.

۲۴. نهج البلاغه عبده، خطبه ۶.

۲۵. بحارالانوار: ج۸، ص ۳۲۸، چاپ قدیم.

۲۶. حکومت در اسلام، قلمداران، صص ۱۴۸- ۱۴۹.

۲۷. نهج البلاغه، خطبه ۲.

۲۸. بحار الانوار: ج۶، ص۳۳۰چاپ قدیم.

۲۹. نهج البلاغه، خطبه ۱۴۴.

۳۰. نهج البلاغه، خطبه ۱۹۷.

۳۱. نهج البلاغه، خطبه ۶۴.

۳۲. نهج البلاغه عبده، خطبه ۱۶۲.

۳۳. خاستگاه خلافت، عبدالفتاح، ترجمه افتخارزاده، ص ۴۴۵.

منبع :داود الهامى کلام اسلامی-ش۳۶

وصیت‏.

اشاره:

وصیِت از ریشه «وَصِیَ» است که در لغت به معنای گیاهان به‌هم وصل شده و بافته شده آمده و «أرض واصیه» یعنی زمینی که سراسر پوشیده از گیاه به‌هم متصل. «وصیت» در اصطلاح علم اخلاق با پند و موعظه سفارش کردن بر دیگری، جهت فرمان بردن و عمل نمودن است و در اصطلاح فقه این است که انسان، تملیک و واگذاری عین مال یا منفعت آن را بعد از وفات خودش به شخص دیگر یا عموم مردم سفارش کند؛ به‌طوری‌که تصرف در اموال وی بعد از مرگش برای دیگران مباح باشد

خداوند متعال در آیه ۱۷۶ سوره دوم (بقره) فرموده است: «نوشته شد بر شما که چون مرگ یکى از شما فرا رسد، اگر مالى دارد، وصیت کند براى پدر و مادر و نزدیکان خویش به نیکى و این حقى است بر پرهیزکاران.» پیامبر (صلّى الله علیه و آله) فرموده‏اند: هر کس بدون وصیت بمیرد، به مرگى همچون مرگ دوره جاهلى مرده است‏[۱].

و همان حضرت فرموده‏اند: سزاوار نیست بر مؤمن که هیچ شبى بخوابد مگر اینکه وصیت نامه‏اش زیر سرش باشد[۲].

و فرموده‏اند: وصیت موجب اتمام کم و کاستى زکات است‏[۳].

و فرموده‏اند: هر کس به هنگام مرگ وصیتى پسندیده نکند، موجب کاستى در مردانگى و خرد اوست‏[۴].

امیر المؤمنین على (علیه السّلام) فرموده است: هر کس وصیت کند و در آن حیف و ستمى روا ندارد، چنان است که آن مال را در زندگى خویش در راه خدا صدقه داده باشد و براى من تفاوتى نیست در آنکه به وارثان خود زیانى برسانم یا آن مال را از ایشان دزدیده باشم‏[۵].

امام صادق فرموده است: وصیت، حقى است بر هر مسلمان‏[۶].

و همان حضرت فرموده است: هیچ مرده‏یى را مرگ فرا نمى‏رسد مگر اینکه خداوند چشم و گوش و عقل او را در مورد وصیت به او بر مى‏گرداند که بفهمد آیا وصیت کرده است یا نه و این همان راحتى‏یى است که به آن راحتى مرگ مى‏گویند و آن حق هر مسلمان است‏[۷].

باز همان حضرت فرموده‏اند: هر کس به هنگام مرگ، براى خویشاوندانى که ارث نمى‏برند، وصیت نکند، سرانجامش به گناه پایان مى‏پذیرد[۸].

پیامبر فرموده‏اند: هر کس به هنگام مرگ، وصیت پسندیده نکند، موجب کاستى در مروت و خرد اوست.

گفته شد: اى رسول خدا! چگونه باید وصیت کرد؟ فرمودند: چون مرگش فرا رسد و مردم پیش او جمع شوند، بگوید: پروردگارا! اى پدید آورنده آسمانها و زمین! اى آگاه آشکار و نهان! اى مهربان به دوست و دشمن! پروردگارا! من در این جهان به پیشگاه تو عهد و اقرار مى‏کنم و گواهى مى‏دهم که خدایى جز تو نیست یگانه‏یى که تو را شریک و انبازى نیست و محمد بنده و فرستاده تو است و همانا که بهشت و دوزخ حق است و حساب و برانگیختن و میزان و قدر حق است و قرآن چنان است که تو فرو فرستاده‏اى و تو خود، خداى حق و آشکارى. خداوند به محمد (صلّى الله علیه و آله) بهترین پاداش را دهاد! و به محمد و آل او بهترین تحیت را عنایت فرماید. پروردگارا! اى ساز و برگ من به هنگام گرفتارى، و اى یاور من به هنگام سختى، و اى ولى نعمت من! تو که خداى من و خداى پدر و نیاکان منى، مرا لحظه‏یى به خود وامگذار که اگر یک چشم بر هم زدن مرا به خودم واگذارى، به بدى نزدیک و از نیکى دور مى‏شو خدایا! انیس وحشت من در گورم باش و این عهد مرا روزى که تو را دیدار مى‏کنم به من ارزانى فرماى. سپس به نیازهاى خود وصیت کند.

این وصیت، همان است که در آیه ۹۱ سوره نوزدهم (مریم) آمده و فرموده است: «مالک نمى‏باشند شفاعت را، مگر کسى که بگیرد از نزد خداى بخشنده عهد و پیمانى را.» و این عهد و پیمان میت است و وصیت بر هر مسلمانى حق است و لازم است که این را حفظ و به این عمل کند.

امیر المؤمنین على (علیه السّلام) مى‏گوید: این گونه وصیت کردن را پیامبر (صلّى الله علیه و آله) به من آموختند و فرمودند: جبریل (علیه السّلام) به من آموزش داد[۹].

یکى از این دو بزرگوار (پیامبر یا على) گفته‏اند که خداوند فرموده است: اى آدمى زاده! سه نعمت به تو ارزانى داشتم، نخست آنکه، چندان از معایب تو چشم پوشى کردم که اگر افراد خانواده‏ات آن عیبها را مى‏دانستند، تو را به خاک نمى‏سپردند، و بر تو مال بخشیدم، آنگاه از تو چیزى به وام خواستم و خیرى پیش نفرستادى، و براى تو در هنگام مرگ در مورد یک سوم مالت اختیار قرار دادم، باز هم خیرى انجام ندادى و پیش نفرستادى‏[۱۰].

پیامبر (صلّى الله علیه و آله) ضمن وصیت خود به على (علیه السّلام) چنین فرمودند:

اى على! تو را در باره خودت به خصالى سفارش مى‏کنم که باید آن را حفظ و عمل کنى (و سپس فرمودند: خدایا! خود او را یارى فرماى)، نخست راستى است و هرگز نباید از دهانت دروغى بیرون آید. دوم پارسایى و هرگز به خیانت گستاخى مکن. سوم بیم از خداوند متعال آنچنان که گویى او را مى‏بینى. چهارم بسیار گریستن براى خدا که در قبال هر قطره اشک براى تو هزار خانه در بهشت ساخته مى‏شود.

پنجم آنکه، مال و جان خود را فداى دین خویش کنى. ششم آنکه سنت مرا در نماز و روزه و صدقات من عمل کنى، یعنى پنجاه و یک رکعت در شبانروز نماز بگزارى (واجب و نافله) و از هر ماه سه روز، روزه بگیرى، پنجشنبه اول و آخر هر ماه و چهارشنبه وسط آن را، اما در مورد صدقه دادن باید چندان کوشش کنى که با خود بگویى‏

گویا اسراف کردم و حال آنکه اسراف نکرده‏اى. آنگاه سه بار فرمودند: بر تو باد به خواندن نماز شب و سه بار فرمودند: بر تو باد به خواندن نماز ظهر و بر تو باد که در همه حال قرآن تلاوت کنى، و در نمازهایت دستهایت را مقابل چهره‏ات بلند کن و قنوت بخوان، و بر تو باد که به هنگام هر وضو گرفتن، مسواک بزنى و بر تو باد مواظبت به انجام اخلاق پسندیده و دورى کردن از اخلاق نکوهیده و اگر چنین نکردى، کسى جز خویشتن را سرزنش می کنى‏[۱۱].

پی نوشت:

[۱] . به نقل از المقنعه شیخ مفید، ص ۱۰۲، در وسائل الشیعه، ج ۶، ص ۳۵۲، آمده است.

[۲] . به نقل از المقنعه شیخ مفید، ص ۱۰۲، در وسائل الشیعه، ج ۶، ص ۳۵۲، آمده است.

[۳] . تهذیب، شیخ طوسى، ج ۲، ص ۳۸۲،

[۴] . فروع کافى، ج ۲، ص ۲۳۴،

[۵] . تهذیب، ج ۲، ص ۳۸۲ و ۳۸۳،

[۶] . تهذیب، ج ۲، ص ۳۸۲ و ۳۸۳،

[۷] . تهذیب، ج ۲، ص ۳۸۲ و ۳۸۳،

[۸] . مجموعه این روایات با ذکر اسناد، در مبحث وصیت وسائل الشیعه، آمده است.

[۹] . با ذکر اسناد از فروع کافى و تهذیب و استبصار در وسائل الشیعه، ج ۶، ص ۳۵۹، آمده است.

[۱۰] . خصال، ج ۱، ص ۶۷،

[۱۱] . به نقل از روضه کافى، در بحار الانوار، ج ۷۷، ص ۶۸، آمده است.

محال بودن ترک امت بدون پیشوا

عقل روشن و بدیهى حکم مى کند که وقتى یک انسان مصلح، از رهگذر سال ها تلاش سخت و پیگیر، بتواند یک طرح اجتماعى مخصوص به خود را به اجرا درآورد و راهى نو براى جامعه بشرى عرضه کند، باید بیندیشد که به چه وسیله اى مى تواند آن طرح را باقى بدارد و تضمینى براى استمرار، بلکه رشد و پیشرفت آن فراهم آورد؟ خردمندانه نیست که کسى بناى عظیمى را برپا کند و در راه آن رنج هاى بسیارى را متحمل شود، ولى نسبت به آن چه که آن بنا را از خطرها حفظ کند فکرى نداشته باشد و کسى را به عنوان نگاهبان و مراقبت از آن پس از خویش نگمارد.

پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) که از بزرگ ترین شخصیت هاى جهانى در تاریخ بشرى است، با آیینى که آورد، زمینه مناسبى براى یک تحول الهى جهانى و بزرگ و برپایى یک تمدن جدید وبى نظیر فراهم ساخت. این شخصیت بزرگ که یک آیین جاوید را براى بشریت طراحى کرد و در روزگار خود اجتماع بشرى را رهبرى نمود، مسلّما براى حفظ آیین خود از خطرها و آفت هاى احتمالى که در آینده آن را تهدید مى کرد، فکرى داشت. همچنین براى هدایت همیشگى امّتش و اداره آنان و شکل حکومت پس از خودش فکر و برنامه اى داشت و آن را بیان کرد، چرا که معقول نیست این پیامبر فرزانه، پایه هاى یک شریعت و آیین جاودانه را بنا نهد، ولى طرحى قوى براى شکل رهبرى پس از خود که ضامن بقاى آن آیین باشد، نداشته باشد.

پیامبرى که براى بیان کوچک ترین مسأله که براى سعادت بشر مورد نیاز است، کوتاهى نکرد، چگونه ممکن است در زمینه رهبرى جامعه اسلامى و ساختار و چگونگى آن ساکت باشد؟! در حالى که این مسأله، از موضوعات اساسى و سرنوشت ساز در حیاتِ امت، بلکه حیات بشریت است؟ چگونه ممکن است جامعه اسلامى را سرگردان به حال خود رها کند، به گونه اى که تکلیف خود را در این سطح ندانند؟

پس هرگز پذیرفتنى نیست که پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) چشم از زندگى بربندد و در زمینه رهبرى امت سخنى بر زبان نیاورد.(۱)

۱٫ سیماى عقاید شیعه، ص۱۹۱٫

ملاک خلافت اجماع یا وصیت

 

اشاره:

یکی از مسائل کلامی در اسلام مسئله امامت و خلافت است. اهل سنت بر این باور اند که امامت و خلافت از فروع دین است و پیامبر اسلام (صلی‌اللله علیه و آله) هیچ نقشی در آن ندارد. آنان می گویند که امام و خلیفه با اجماع مردم منعقد می شود. در این جا سؤالاتی مطرح می گردد که اهل سنت باید به آنها پاسخ بگوبند.

 

۱. اگر ملاک تعیین خلیفه اجماع مردم است، پس چرا این اجماع در مورد عمر عملی نشد؟(۱)

۲. اگر ملاک، وصیت خلیفه قبل است ،پس چرا این وصیت در مورد عثمان عملی نشد؟(۲)

۳. این تناقض گویی شما در موضوع خلافت دلیل بر بطلان خلافت خلفای ثلاثه ( ابوبکر، عمر، عثمان) نمی باشد؟

 به اتفاق همه ی مورخین شیعه و سنی، عمر طبق وصیت ابوبکر روی کار آمد و اجماع مردم در مورد وی هم عملی نشد. (۱) و به اتفاق همه مورخین شیعه و سنی عثمان بر طبق شورایی که عمر از قبل پیشنهاد آن را داده بود روی کار آمد و هم چنین وصیت عمر در مورد وی عملی نشد..(۲)

پی نوشت:

۱. تاریخ طبری- ج۱- ص ۲۱۳۸ ، کامل ابن اثیر- ج۲- ص ۲۹۲، ……)

۲. طبقات ابن سعد- ج۳ – ص ۲۴۷، کنزالعمال- ج۳- ص۱۶۰)