ورزش در قرآن

نوشته‌ها

ورزش در قرآن(۱)

 قرآن، کتاب آسمانى اسلام، بزرگ‌ترین سرمشق و راه‌گشاى زندگى انسان‌ها در همه شؤون و امور، تا روز قیامت است. در این کتاب بزرگ و بى‌نقص ـ که کلام خالق انسان و تمام هستى مى‌باشد ـ آیاتى وجود دارد که به گونه‌اى بر اهمیت ورزش و نیرومندسازى جسم در کنار تقویت روح و بُعد علمى دلالت دارد.

ما در اینجا به برخى از آیات ـ در حدود وسع کتاب ـ اشاره مى‌کنیم، ‌باشد که راه‌گشاى ورزش‌کاران، ورزش‌دوستان و سایر اقشار جامعه مؤمن و مسلمانان‌ها باشد، ان‌شاءالله.

طالوت و نیرومند‌سازى

از جمله مواردى که نیرومندى جسمانى به عنوان یک مزیت و امتیاز در قرآن ذکر شده، داستان طالوت و قوم بنى‌اسرائیل است.

قوم یهود که در زیر سلطه فرعونیان، ضعیف و ناتوان شده بود، بر اثر رهبرى‌هاى خردمندانه حضرت موسى(علیه السلام) از آن وضع اسف‌انگیز نجات یافته و به قدرت و عظمت رسیدند، ولى پس از مدتى دچار غرور شده و دست به قانون‌شکنى زدند، و به همین جهت، سرانجام از قوم «جالوت» ـ که در ساحل دریاى روم، بین فلسطین و مصر مى‌زیستند ـ شکست خورده و ۴۴۰ نفر از شاه‌زادگانشان نیز به اسارت جالوتیان درآمدند.

این وضع، چندین سال ادامه داشت، تا آن که خداوند پیامبرى به نام «اشموئیل»[۱] را براى نجات و ارشاد آنها برانگیخت. بنى‌اسرائیل گرد او اجتماع نموده و از او خواستند رهبر و امیرى براى آنها انتخاب‌ کند، تا همگى تحت فرمان و هدایت او، با دشمن نبرد کنند و عزت از دست رفته خویش را بازیابند.[۲]

اشموئیل به درگاه خداوند روى آورده و خواسته قوم خود را به پیشگاه حضرت احدیّت عرضه داشت، به او وحى شد که طالوت را به پادشاهى ایشان برگزیدم:

«وَ قالَ لَهُمْ نَبِیٌّهُمْ اِنَّ اللهَ قَدْ بَعَثَ لَکُمْ طالوُتَ ملِکا؛[۳]

و پیامبرشان به آنها گفت: خداوند، طالوت را براى زمام‌دارى شما مبعوث (و انتخاب) کرده است.»

از آنجا که طالوت مردمى کشاوز بوده و توانایى مالى چندانى نداشت، اشراف با انتخاب وى مخالفت نمودند:

«قالوُا انّى یَکونُ لَهُ الُملکُ عَلَیْنا و نَحنُ اَحَقُّ بِالْمُلْکِ مِنْهُ وَ لَمْ یُؤتَ سَعَهً مِنَ الْمالِِ؛[۴]

گفتند: چگونه او بر ما حکومت داشته باشد، با این که ما از او شایسته‌تریم؟ و او ثروت زیادى ندارد.»

او نه ثروت و قدرت مالى دارد ونه موقعیت اجتماعى وخانوادگى، زیرا از خاندان نبوت و پیامبرى نبوده و از خاندان پادشاهى نیز نیست. اشموئیل در پاسخ گفت:

«اِنَّ اللهَ اصْطَفیهُ عَلیْکُم وَ زادَهُ بَسْطَهً فِى الْعِلمِ وَ الْجِسْمِ؛[۵]

خداوند او را بر شما برگزیده و علم (قدرت) جسم او را وسعت بخشیده است.»

چنان‌که ملاحظه مى‌شود، اشموئیل پیامبر دو خصلت «گسترش علمى و توانایى جسمى» را بر دو خصوصیت دیگر، یعنى قدرت مالى و افتخارات نژادى و نَسَبى، فضیلت و ترجیح مى‌دهد[۶] و دارنده این دو خصلت را براى احراز مقام رهبرى شایسته‌تر مى‌داند، در این‌جا قدرت بدنى با صراحت به عنوان یک مزیت و فضیلت مطرح شده و در کنار علم و قدرت علمى قرار گرفته و با‌ ‌آن مقایسه شده است.

هنگامى اهمیت این مقایسه روشن مى‌شود که با اهمیت علم از دیدگاه اسلام آشنا شویم. در قرآن مى‌خوانیم:

«اِنَّما یَخْشَى اللهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماء؛[۷]

در جمع بندگان الهى، فقط علما هستند که ترس و بیم از خداوند دارند (و حس تقوا و پرهیزگارى در دل آن‌ها راه دارد).»

«مَنْ یُؤْتَ الْحِکْمَهَ فقَدْ اُوتِیَ خَیْراً کَثیراً[۸]؛

کسى که از حکمت (و دانش و استحکام در اندیشه و گفتار و رفتار) برخوردار گردید، به خیر و برکت فراوانى دست یافته است.»

کسى که از حکمت (و دانش و استحکام در اندیشه و گفتار و رفتار) برخوردار گردد، به خیر و برکت فراوانى دست یافته است.»

خداوند در مقام بیان منزلت والاى حضرت یحیى(علیه السلام) مى‌فرماید:

«وَ اَتَیْناهُ الْحُکْمَ صِبَیاً[۹]؛

ما به یحیى(علیه السلام) ، آنگاه که کودکى بیش نبود، حکم و داورى متین و رأى و اندیشه‌اى استوار ارزانى داشتیم. و در کودکى به او دانایى عطا کردیم.»

«یَرْفَعِ اللهُ الَّذینَ آمَنوُا مِنْکُمْ وَ الَّذینَ اُتُوا الْعِلْمَ دَرَجاتٍ[۱۰]؛

خداوند آن‌هایى را که ایمان آورده‌اند و کسانى را که دانش یافته‌اند، به درجاتى برافرازد.»

در احادیث نبوى نیز در این خصوص چنین آمده است:

«مِدادُ العُلَماءِ اَفْضَلُ مِنْ دِماء الشُّهداء[۱۱]؛

مرکب قلم دانشمندان، از خون شهیدان برتر است.»

«اِنَّ الْمَلائکَهَ لَتَضعُ اَجْنِحَتَها لِطالبِ الْعِلْم رِضیً بما یَصْنَعُ[۱۲]؛

فرشتگان آسمانى براى ابراز رضایت و شادمانى نسبت به دانش آموختن طالبان علم، پروبال خویش را فرو مى‌نهند.»

«اُطْلُبُوا الْعِلْمَ وَ لَو بالصّین[۱۳]؛

جویاى دانش و علم باشید، هر چند آن را در چین (و نقاط بسیار دوردست) سراغ گرفته باشید.»

«فَقیهٌ اشَدُّ عَلَى الشَّیاطینِ مِنْ اَلْفِ عابِدٍ[۱۴]؛

وجود یک فقیه و فرد واجد بینش و بصیرت دینى، از دیدگاه شیطان‌ها و اهریمن صفتان، طاقت‌فرساتر و تحمّل‌ناپذیرتر از وجود هفتاد عابد است.»

«مَوتُ قَبیلَهٍ اَیْسَرُ مِنْ مَوْتِ الْعالِمِ[۱۵]؛

مرگ یک گروه و قبیله، از مرگ یک عالم و دانشمند، آسان‌تر و تحمل‌پذیرتر است.»

حال که تا حدودى با ارزش و مقام والاى علم و عالم از دیدگاه اسلام آشنا شدیم، مى‌توانیم به اهمیت تقویت جسم نیز پى ببریم، زیرا در این آیه قرآنى، نیرومندى جسمانى در ردیف نیرومندى علمى ـ و البته بلافاصله پس از آن ـ ذکر شده است.

البته باید توجه داشت نیرومندى علمى بر توانایى جسمانى اولویت و برترى دارد و رهبر چنان چه از نظر علمى ضعیف باشد، دیگر نمى‌‌تواند رهبرى کند و توانایى جسمى او نیز کمکى به وى نخواهد کرد.

بدین جهت است که مى‌بینیم ابتدا توانایى علمى طالوت مطرح شده و سپس توانایى جسمى وى، و فرمود: «وَ زادَهُ بَسْطَهً فى الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ.»

از همین جا مى‌توان استفاده کرد که قوى بودن جسمانى براى یک ورزشکار کافى نبوده و باید به موازات تقویت جسم ـ بلکه مقدم بر تقویت جسم ـ به تقویت جنبه علمى و ایمانى نیز بپردازد.

قدرت بدنى و حتى قدرت علمى فراوان، چنان‌چه با ایمان به خدا همراه نگردد، جز زیان و خسران، فایده دیگرى براى جامعه بشرى نداشته و همچون تیغ تیزى خواهد بود در دست زنگیِ مست.

شجاعت و توان رزمى حضرت داوود(علیه السلام)

هنگامى که طالوت براى مبارزه با جالوت به سوى او حرکت مى‌کند، جنگ‌جویان فراوانى از مردان بنى‌اسرائیل وى را همراهى مى‌کنند، ولى در نهایت با تعداد نیروى اندکى که داراى ایمانى راسخ و استوار بودند، در برابر لشکر انبوه و مجهّز جالوت، صف‌آرایى مى‌نمایند.

خداوند متعال به اشموئیل پیامبر وحى مى‌فرستد که قاتل جالوت شخصى است که زره حضرت موسى(علیه السلام) به تن او اندازه باشد، و او مردى است از فرزندان «لاوى بن یعقوب» و نامش «داوود بن ایش» است. ایش، مرد چوپانى بود که ده پسر داشت[۱۶] و داوود کوچک‌ترین آنها بود.

طالوت به هنگام گردآورى سپاه، به دنبال ایش مى‌فرستد که خود و فرزندانت در لشکر من حضور یابید. آن‌گاه زره حضرت موسى(علیه السلام) را به تن یک‌یک فرزندان ایش مى‌کند، ولى براى هر کدام یا کوتاه است و یا بلند؛ مى‌پرسد: آیا پسر دیگر نیز دارى؟

مى گوید: آرى، کوچک‌ترین پسرم را با خود نیاورده‌ام، تا از گوسفندان نگهدارى کند.

طالوت به دنبال داوود مى‌فرستد و وقتى زره را به وى مى‌پوشاند، آن را درست به اندازه وى مى‌یابد.

داوود شخصى قوى هیکل، نیرومند و شجاع بود. [۱۷] طالوت براى این‌که به توان رزمى و قدرت بدنى داوود پى ببرد، از او مى‌پرسد: آیا تاکنون قدرت و نیرومندى خود را آزمایش کرده‌اى؟

وى پاسخ مى‌دهد:‌ آرى،‌ هرگاه شیرى به گله من حمله نموده و گوسفندى را به دهان مى‌گیرد، من خود را به آن شیر رسانده و با قدرت، دهانش را باز نموده و گوسفند را از آن خارج مى‌کنم![۱۸]

جالوت که داراى عظمت و ابّهت ویژه‌اى بود، در پیشاپیش لشکر خویش بر فیلى سوار بوده و تاجى بر سر داشت، یاقوتى نیز بر پیشانى وى مى‌درخشید.

داوود به اقتضاى شغل چوپانى، فلاخونى در اختیار داشت که سنگ در آن نهاده و به طرف حیوانات درنده‌اى که قصد دریدن گوسفندان را داشتند پرتاب مى‌کرد.

سنگى در آن نهاده و آن را به طرف سربازانى که در سمت راست جالوت بودند پرتاب مى‌کند و آنان را متفرق مى‌سازد. سربازان سمت چپ وى را نیز به همین ترتیب از او دور مى‌سازد. آن‌گاه آخرین سنگى را که به همراه آورده بود، در فلاخن نهاده و آن را به سوى جالوت پرتاب مى‌کند.

سنگ یاقوتى که روى پیشانى جالوت بود اصابت نموده، آن را خرد کرده و به مغزش اصابت مى‌کند! ناگاه پیکر بى‌جان جالوت بر روى زمین قرار مى‌گیرد.[۱۹]

و خداوند بدین گونه رهروان راه حق رابه پیروزى مى‌رساند و به داوود نیز که خدمت بزرگى نموده و شایستگى خویش را به خوبى به اثبات رسانیده بود، حکومت و دانش مى‌بخشد:

«فَهَزَمُوهُمْ بِِاِذْنِ اللهِ وَ قَتَلَ داوُدُ جالُوتَ وَ اتیهُ اللهٌ الْمُلْکَ وَ الْحِکْمَهَ وَ عَلَّمَهُ مِمّا یَشاءُ[۲۰]؛

سپس آنان به فرمان خدا، ایشان (سپاه دشمن) را به هزیمت و شکست واداشتند و داوود (جوان کم‌سن و سال نیرومند و شجاع که در لشکر طالوت بود) جالوت را کشت، و خداوند حکومت و دانش را به او بخشید، و از آن چه مى‌خواست به او تعلیم داد.

ادامه دارد…

پى‌نوشت‌ها

۱- در زبان عربى به «اشموئیل»، «اسماعیل» گفته مى‌شود.
««عن الباقر(علیه السلام) : هو اشموعیل و هو بالعربیه اسماعیل». (ملامحسن فیض کاشانى، تفسیر الصافى، ج ۱، ص ۲۵۱).
۲- گروهى که این خواست را مطرح کردند، طبقه اشراف ـ و به اصطلاح قرآن «ملاء» ـ بودند. در ضمن باید دانست در آن زمان بین بنى‌اسرائیل چنین بود که نبوت در یک خاندان، و پادشاهى نیز در خاندان دیگر بود. نبوت در بین فرزندان «لاوى» (پسر حضرت یعقوب) و پادشاهى در بین فرزندان «یهودا» (حضرت یوسف).
۳- بقره (۲)، آیه ۲۴۷؛
۴- همان.
۵- همان‌جا.
۶- شیخ طبرسى، تفسیر جوامع الجامع، ص ۴۵؛
۷- فاطر (۳۵)، آیه ۲۸؛
۸- بقره (۲)، آیه ۲۶۹؛
۹- مریم (۱۹)، آیه ۱۲؛
۱۰- مجادله (۵۸) آیه ۱۱؛
۱۱- شهید ثانى، منیه المرید، ص ۹؛
۱۲- همان.
۱۳- همان.
۱۴- همان.
۱۵- همان.
۱۶- در بعضى از تفاسیر، تعداد فرزندانش، چهار یا شش ذکر شده است.
۱۷- تفسیر الصافى، ج ۱، ص ۲۵۵ و ۲۵۶؛
۱۸- سیدمحمد حسین طباطبائى، تفسیر المیزان، ص ۲۹۹، تفسیر الصافى، ج ۱، ص ۲۵۶؛
۱۹- تفسیر الصافى، ج ۱، ص ۲۵۶؛
۲۰- بقره (۲)، آیه ۲۵۱؛
منبع: سایت اندیشه قم

ورزش در قرآن(۲)

طالوت نیز با دیدن لیاقت، شایستگى و شجاعت داود، دختر خویش را به عقد ازدواج وى درآورد.[۱]

نکته قابل توجهى که در این‌جا به چشم مى‌خورد، این است که قدرت و توان بدنى و جسمانى به تنهایى براى تکمیل شخصیت انسان کافى نیست؛ به همین خاطر مى‌بینیم خداوند متعال درکنار قدرت جسمانى و حکومت بر مردم، حکمت و دانش نیز به داوود آموخته و مطالب فراوانى را نیز به او تعلیم مى‌دهد.[۲]

«و ایتهُ اللهُ الْمُلْکَ وَ الْحِکمَهَ و عَلَّمَهُ مِمّا یَشاءُ»

مسابقه ورزشى، عذرى موجّه

در داستان حضرت یوسف(علیه السلام) و برادرانش ـ که در قرآن آمده و خداوند متعال آن را نشانه‌هاى هدایت براى سؤال‌کنندگان و مطالعه‌کنندگان آن معرفى مى‌کند ـ[۳] به نکات آموزنده فراوانى در زمینه‌هاى مختلف زندگى سیاسى، اجتماعى، اقتصادى و… برمى خوریم.

یکى از این نکات آموزنده، مسأله لزوم ورزش، بازى وتحرک، به ویژه براى جوانان و کودکان مى‌باشد.

حضر ت یعقوب(علیه السلام) دوازده پسر داشت که دو نفر از آنها (یوسف و بنیامین) از یک مادر بودند که «راحیل» نام داشت.[۴]

یعقوب به جهاتى نسبت به این دو فرزند، محبت‌ بیش‌ترى ابراز مى‌‌نمود و همین مسأله باعث برانگیخته شدن حس حسادت در سایر برادران شد. آنان به یکدیگر گفتند: با این که ما ده برادر، گروهى نیرومند و تواناییم، ولى باز هم پدرمان به یوسف و برادرش بنیامین علاقه بیشترى دارد.[۵]

از آن‌جا که این علاقه نسبت به یوسف خیلى شدیدتر بود، براردان ناتنى تصمیم گرفتند یوسف را بکشند و یا این که از پدر دورسازند.

براى اجراى این نقشه، نزد پدر آمده و با قیافه‌هاى حق به جانب و زبانى نرم و همراه با یک نوع انتقاد ترحّم برانگیز گفتند: پدر جان! چرا تو هرگز یوسف را از خود دور نمى‌کنى و به ما نمى‌سپارى؟ چرا ما را نسبت به برادرمان امین نمى‌دانى، در حالى که ما به طور قطع خیرخواه او هستیم؟![۶]

آن‌گاه ادامه مى‌دهند:

«اَرْ‌سِلْهُ مَعَنا غَداً یَرْتَعْ و یَلْعَب‏ وَ اَنّا لَهُ لَحافِظونَ[۷]؛

او را فردا با ما (به خارج شهر) بفرست تا در چمن و متراتع بگردد و بازى کند و البته ما (از هر خطرى) حافظ و نگهبان اوییم.»

پدر از این که مبادا یوسف در اثر غفلت آنان طعمه گرگ شود، ابراز نگرانى مى‌کند، پسران در پاسخ مى‌گویند:

«لَئنْ اَکَلَهُ الذَّنْبُ وَ نَحْنُ عُصْبَهٌ اِنّا اذاً لَخاسِرونَ[۸]؛

اگر او را گرگ بخورد، با این که ما گروه نیرومندى هستیم، ما از زیان‌کاران خواهیم بود (و هرگز چنین چیزى ممکن نیست.)

بالاخره پدر را قانع ساخته و یوسف را با خود به صحرا برده و در مخفیگاه چاه قرار مى‌دهند، تا کاروانیان رهگذر او را با خود به دیارى دوردست برده و از یعقوب دور گردانند.

اکنون که از دست یوسف راحت شده‌اند، مى‌باید عذر موجهى براى پدر بیاورند که چرا یوسف را با خود نگردانده‌اند. نقشه‌اى کشیدند و آن این که صحنه‌سازى به پدر وانمود مى‌کنیم یوسف را گرگ دریده است. پیراهن یوسف را به خونى دروغین (از حیوانات یا پرندگان) آغشته و شب‌هنگام با چشمى گریان به سوى پدر بازگشتند:

«وَ جاؤُا اَباهُمْ عِشاءً یَبْکوُنَ[۹]؛

و شب‌هنگام در حالى که گریه مى‌کردند به سراغ پدر آمدند.»

و براى این که دلیل قانع کننده‌اى براى غفلت خود از یوسف ارائه دهند، گفتند:

«یا اَبانا اِنّا ذَهَبْنا نَسْتَبِقُ وَ تَرَکْنا یُوسفُ عِنْدَ مَتاعِنا فَاکَلَهُ الذِّئْبُ [۱۰]؛

اى پدر! ما رفتیم و مشغول مسابقه شدیم و یوسف را نزد اثاث خود گذاردیم و گرگ او را خورد!»

و براى این که این دروغ را به پدر بباورانند، پیراهن یوسف را که به خون آلوده بودند، به عنوان سند و مدرک به پدر ارائه نمودند:

«وَ جاؤُا عَلى قَمیصِهِ بِدَمٍ کَذِبٍ[۱۱]؛

و پیراهن او را با خونى دروغین (نزد پدر) آوردند.»

برخى از نکاتى که از این داستان به دست مى‌آید، عبارتند از:

۱ . نیرومندى و ورزشکار بودن، یک مزیت و فضیلت است و به همین دلیل برادران یوسف در دو جا مطرح مى‌کنند که ما گروهى نیرومند و ورزش‌کاریم.

الف) هنگامى که برادران با یکدیگر توطئه مى‌کنند، مى‌گویند: «وَ نَحْنُ عُصْبَهُ» و آن را دلیل برترى خویش از یوسف مى‌دانند.

ب) هنگامى که پدر از این که گرگ یوسف را بخورد ابراز نگرانى مى‌کند، آنان در پاسخ مى‌گویند: «وَ نَحْنُ عُصْبَهًُ»[۱۲] و داشتن نیرو و توان جسمى را مشخصه یک محافظ و پاسدار مى‌دانند که به خوبى مى‌‌تواند به مأموریت پاسدارى و حفاظت عمل کند.

۲ . بازى کردن و تحرک را ـ که خود نوعى ورزش است ـ براى کودکان لازم و ضرورى مى‌داند. به همین جهت، برادران یوسف به بهانه‌ بازى کردن، یوسف را از پدرش ـ که خود یک پیامبر الهى و معصوم و داراى بینش کافى است ـ جدا مى‌کنند و او به این که بازى براى کودک لازم است، اعتراض نمى‌‌کند.

۳ . بازى، تحرک و ورزش، بهتر است در هواى آزاد، محیط باز و فضاى سبز صورت گیرد، نه در هواى آلوده و پر از دود گازوئیل و یا محیط دربسته و تنگ و به دور از طبیعت؛ بدین جهت برادران یوسف به پدر مى‌گویند: «یَرْتَعْ وَ یَلْعَبْ؛ تا یوسف در چمن ومراتع بگردد و بازى کند.»

۴ . در حالى که برادران یوسف، بزرگ‌ترین و نابخشودنى‌ترین گناهان را مرتکب شده و به قول خودشان برادرشان را از روى غفلت به کشتن داده‌اند، بهترین و پیامبر پسندترین عذرى که ارائه مى‌کنند، اشتغال به ورزش و مسابقه ورزشى است و مى‌گویند:

«یا اَبانا اِنّا ذَهَبنا نَسْتَبِقُ وَ تَرَکْنا یُوسُفَ عِنْدَ مَتاعِنا فَاَکَلَهُ الذّئِبُ؛

اى پدر! ما رفتیم و مشغول مسابقه شدیم و یوسف را نزد اثاث خود گذاشتیم و گرگ او را خورد!»

و آن پیامبر هم به آنان خرده نمى‌گیرد که چرا به ورزش و مسابقه ورزشى پرداختید.

حضرت موسى(علیه السلام) جوانى نیرومند

در قرآن کریم، درباره حضرت موسى(علیه السلام) چنین آمده است:

«وَ لَمّا بَلَغَ اَشُدَّهُ وَ اسْتَوى اتَیْناهُ حُکْماً وَ کَذلِکَ نَجْزى الْمُحسِنینَ[۱۳]؛

هنگامى که (موسى) نیرومند وکامل شد، حکمت و دانش به او دادیم، و این گونه نیکوکاران را جزا مى‌دهیم.»

«اشد» از ماده شدت، به معناى نیرومند شدن است، و «استوى» از ماده استوا، به معناى کمال خلقت و اعتدال آن است.[۱۴]

گویا یک نحو ارتباط بین سلامتى و نیرومندى جسمانى و یادگرفتن حکمت و دانش وجود داشته باشد، و شنیده نشده که هیچ یک از پیامبران الهى ـ که تعداد آنها در روایات اسلامى ۱۲۴۰۰۰ نفر ذکر شده است ـ ضعیف و یا ناقص‌الخلقه بوده باشند.

در مورد جانشینان دوازده گانه پیامبر عظیم‌الشأن اسلام نیز چنین است. به همین جهت است که در آیه مذکور فرمود: هنگامى که موسى نیرومند و کامل شد، حکمت و دانش به او دادیم.

در ادامه این داستان مى‌خوانیم که موسى(علیه السلام) از قصر فرعون ـ‌ که در خارج از شهر قرار داشت ـ خارج شده و وارد شهر مى‌شود. به محض ورود به شهر، متوجه مى‌شود یکى از پیروان او با یکى از مأمورین فرعون ـ که مى‌خواست از او بیگارى بکشد ـ درگیر شده و توان کافى براى دفاع از خویشتن را ندارد.

هنگامى که چشم شخص باایمان به موسى(علیه السلام) مى‌افتد (و با توجه به این نکته که مى‌دانست موسى مردى نیرومند و ورزیده است) از او یارى مى‌طلبد.

«وَ دَخَلَ الْمَدینَهَ‌ عَلَى حینِ غَفْلَه مِنْ اَهْلها فَوَجَدَ فیها رَجُلَیْنِ یَقْتَتلانِ هذا مِنْ شیعَتِهِ وَ هذا مِنْ عَدٌوِّهِ فَاسْتَغائَهُ الَّذى مِنْ شیعَتِهِ عَلَى الَّذى مِنْ عَدُوِهِ[۱۵]؛

(موسى) در موقعى که اهل شهر در غفلت بودند، وارد شهر شده، ناگهان دو مرد را دیدند که در جنگ و نزاع مشغولند؛ یکى از پیروان او بود و دیگرى از دشمنانش. آن یکى که از پیروان او بود، از وى در برابر دشمنش تقاضاى کمک کرد».

موسى که داراى روحیه دفاع از مظلوم در برابر ظالم بود، بلافاصله به کمک مظلوم شتافته، با ظالم درگیر مى‌شود. او تنها با زدن یک مشت به سینه‌ دشمن، او را از پاى درمى آورد.

نکته قابل توجه در این جا این است که حضرت موسى(علیه السلام) قدرت و توان خویش را در جهت دفاع از مظلوم با ظالم به کار مى‌گیرد، همان‌گونه که شیر خدا، حضرت على(علیه السلام) بود و به فرزندان خویش وصیت فرمود:

«کُونا لِلظّالِمِ خَصْماً وَ لِلْمَظْلوُمِ عَونا[۱۶]ً؛

همواره دشمن ظالم و یاور مظلوم باشید

آن‌گاه موسى به خاطر این قتل ناخواسته که انجام داده به درگاه خدا استغفار مى‌کند.

پس از این که توبه‌اش پذیرفته مى‌شود، به شکرانه این نعمت، با خداى خویش پیمان مى‌بندد که هیچ‌گاه پشتیبان مجرمان نباشد؛ یعنى با فرعونیان همکارى نکند و در کنار ستمدیدگان باشد.

پس از این ماجرا، موسى(علیه السلام) مجبور مى‌شود از آن شهر بگریزد. وسیله نقلیه در اختیار ندارد و از طرفى باید به سرعت از شهر خارج شود. پیاده به راه مى‌افتد و آن قدر پیاده‌روى مى‌کند که کفش‌هایش پاره مى‌شود.

با پاى برهنه و شکم گرسنه به راه ادامه مى‌دهد و این راه‌پیمایى، هشت روز به طول مى‌انجامد. وى براى رفع گرسنگى، از گیاهان بیابان و برگ درختان استفاده مى‌کند.[۱۷]

کم‌کم دورنماى شهر «مدین» در افق نمایان شده و موجى از آرامش بر قلب او مى‌نشیند.

ادامه دارد..

پى‌نوشت‌ها

۱- تفسیر جوامع‌الجامع، ص ۴۶؛
۲- این نکته را پیش از این از قرین شدن کلمه «علم» با کلمه «جسم» که در مورد طالوت بود نیز استفاده کردیم، آن‌جا که فرمود: «وَ زادهُ بسطهً فى العلمِ و الجِسمِ»
۳- «لَقَده کانَ فى یُوسفَ وَ اخْوَتِهِ آیاتٌ لِلسّائلینَ؛ در (داستان) یوسف و برادرانش، نشانه‌هاى (هدایت) براى سؤال‌کنندگان بود». (یوسف (۱۲) آیه ۷).
۴- ناصر مکارم شیرازى و دیگران، تفسیر نمونه، ج ۹، ص ۳۲۱؛
۵- «اِذْ قالوُا لیُوسٌفَ و آخُوُهُ اَحَبُّ الى اَبینا وَ نَحْنُ عُصْبَهٌ؛ هنگامى که (براردان) گفتند: یوسف و برادرش (بنیامین) نزد پدر ما از ما محبوب‌ترند، در حالى که ما نیرومندتریم». (یوسف (۱۲) آیه ۸).
۶- یوسف (۱۲)، آیه ۱۱؛
۷- همان، آیه ۱۲؛
۸- همان، آیه ۱۴؛
۹- همان،‌ آیه ۱۶؛
۱۰- همان، آیه ۱۷؛
۱۱- همان، آیه ۱۸؛
۱۲- همان، آیه ۱۴؛
۱۳- قصص، (۲۸)، آیه ۱۴؛
۱۴- تفسیر نمونه، ج ۱۶، ص ۳۹؛
۱۵- قصص (۲۸)، آیه ۱۵؛
۱۶- نهج‌البلاغه، فیض‌الاسلام، نامه ۴۷؛
۱۷- تفسیر نمونه، ج ۱۶، ص ۵۵؛
منبع: سایت اندیشه قم

ورزش در قرآن(۳)

 وقتى به نزدیک شهر مدین مى‌رسد، گروهى از چوپانان را مى‌بیند که براى سیراب کردن چهارپایان خود، بر سر چاهى اجتماع کرده‌اند و پایین‌تر از آن‌ها دو زن را مى‌بیند که کنارى ایستاده و از گوسفندان خود مراقبت مى‌کنند، اما به چاه نزدیک نمى‌شود.

وضع این دختران که بسیار متین و با عفت نیز به نظر مى‌رسند و در گوشه‌اى ایستاده‌اند و آن‌ها فرصت استفاده از آب داده نمى‌شود، توجه موسى(علیه السلام) را به خود جلب مى‌کند؛ به سوى دختران رفته مى‌پرسد:

کار شما چیست؟ چرا پیش نمى‌روید و گوسفندان خود را سیراب نمى‌کنید؟ مى‌گویند: ما گوسفندان خود را سیراب نمى‌کنیم تا چوپانان همگى حیوانات خود را آب دهند و بروند و ما از باقیمانده آب استفاده کنیم.

موسى پیش رفته و چوپانان را از سر چاه کنار زده و به آنان اعتراض مى‌کند. وضع چاه به گونه‌اى بود که داراى یک سطل بزرگ بود که آن را چندین نفره از چاه بالا مى‌کشیدند و شاید دختران جوان نیز که کنارى ایستاده بودند، به همین خاطر بود که نمى‌توانستند خود از آن چاه، آب بکشند و مى‌بایست از آبى که چوپانان دیگر بالا مى‌کشیدند و اضافه مى‌آمد استفاده مى‌کردند.

از این گذشته، سنگ بزرگى نیز بر سر چاه بود که چوپانان براى محافظت از چاه، آن را بر روى آن مى‌گذاشتند و برداشتن آن مستلزم نیروى هفت تا ده نفر جوان نیرومند بود.[۱]

چوپانان که مطمئن بودند موسى(علیه السلام) به تنهایى نمى‌تواند از چاه آب بکشد، به کنارى رفته و مى‌گویند: بفرما، اگر مى‌توانى آب بکش.

موسى(علیه السلام) با این که به شدت خسته و گرسنه بود،‌ پیش رفته و با قدرت کم‌نظیر خویش سنگ را به سویى پرتاب مى‌نماید و سپس به تنهایى و با همان سطل بزرگ، براى گوسفندان آن دو دختر جوان (که دختران حضرت شعیب پیامبر بودند) آب کشیده و گوسفندان آنها را سیراب مى‌نماید. آن‌گاه از شدت خستگى و گرسنگى در زیر سایه درختى به استراحت پرداخته و از خداوند طلب خیر مى‌کند.»[۲]

علامه طباطبائى مى‌فرماید:

اکثر مفسران، این گفته موسى را که در دعاى خود عرض کرد: «پروردگارا! هر خیر و نیکى بر من بفرستى، من به آن نیازمندم» چنین تفسیر کرده‌اند که از خداوند متعال مقدارى غذا درخواست کرد تا گرسنگى خود را با آن درمان نماید؛ بنابراین بهتر است مراد و منظور موسى از آن چیزى که خداوند به او عطا فرموده را همان قوت و قدرت بدنى او بدانیم.

همان قوتى که کارهاى خداپسندانه‌اى همچون دفاع از آن مرد اسرائیلى، فرار از دست فرعون و سیراب نمودن گوسفندان حضرت شعیب را با آن انجام مى‌داد. پس اظهار فقر به این قدرت بدنى که خدا به او عنایت فرموده، کنایه از اظهار فقر به آن غذایى است که بتواند به وسیله آن، قدرت بدنى خود را حفظ نماید.[۳]

در این هنگام، ناگهان یکى از آن دو دختر ـ در حالى که بانهایت حیا گام بر‌مى‌داشت ـ به سراغ او آمد و گفت: پدرم از تو دعوت مى‌کند تا مزد سیراب کردن گوسفندان را به تو بپردازد.[۴]

دختر پیشاپیش حرکت مى‌کند و موسى از پى او روان مى‌شود. در بین راه باد مى‌وزید و لباس‌هاى دختر این سو و آن سو مى‌رفت. موسى که خدا را در نظر داشت و دوست نداشت به ناموس دیگران ـ و لو با نگاه کردن ـ خیانت کند، به دختر مى‌گوید: من از پیش حرکت مى‌کنم و تو از پشت سر، راه را به من نشان بده.

وقتى به خدمت حضرت شعیب(علیه السلام) مى‌رسد، داستان خود را براى او تعریف مى‌کند. آنگاه یکى از آن دو دختر به پدر پیشنهاد مى‌کند که موسى را استخدام نماید و در ادامه، دلیل این پیشنهاد و انتخاب را چنین بیان مى‌کند:

«اِنَّ خَیْرَ مَنِ اسْتأْجَرْت الْقَوِیُّ الاَمینُ[۵]؛

همانا بهترین کسى که مى‌‌توانى استخدام کنى، آن کسى است که قوى و امین باشد.»

مى بینیم که در این جا قوى بودن به عنوان یک مزیت و امتیاز براى حضرت موسى(علیه السلام) به حساب آمده است. البته آن قوى بودنى که با امین بودن همراه باشد. حضرت شعیب(علیه السلام) نیز با این پیشنهاد موافقت نموده، موسى(علیه السلام) را به استخدام خویش درآورده و یکى از دخترانش را نیز که «صفوره» نام داشت به ازدواج وى در مى‌آورد.

نکته مهم دیگر این که، به طور معمول، انسان قوى و نیرومند بهتر مى‌تواند امانت را حفظ نماید، و «امین بودن» با «قوى بودن» داراى ارتباط نزدیکى است؛ از این رو در آیه قرآن، دو کلمه «قوى» و «امین» در کنار یکدیگر به کار برده شده‌اند.

قوى بودن از نظر قرآن

با مطالعه قرآن کریم، متوجه مى‌شویم که همیشه قوى بودن در قرآن به عنوان یک عامل مثبت و امتیاز، ارزیابى شده است، براى روشن شدن این مطلب، به برخى از آیات قرآنى در این باره اشاره مى‌شود:

۱ . وقتى بنى اسرائیل انتخاب «طالوت» را از سوى پیامبرشان «اشموئیل» به عنوان رهبر، مورد انتقاد قرار مى‌دهند، وى در پاسخ مى‌گوید:

«اٍنَّ اللهَ اصْطَفیهُ عَلَیْکٌمْ وَ زادَهٌ بَسْطَهً‌ فِى الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ[۶]؛

خداوند او را بر شما برگزیده و قدرت علمى و جسمى وى را از شما افزون‌تر قرار داده است.»

۲ . درباره لزوم تقویت بنیه رزمى و نظامى مى‌فرماید:

وَ اَعِدّوُا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّهٍ[۷]؛

در برابر آنها (دشمنان) آن چه توانایى دارید از «نیرو» آماده سازید».

البته این «نیرو» تنها شامل نیروهاى نظامى و رزمى نبوده، بلکه مى‌تواند توانایى هاى اقتصادى، فرهنگى، سیاسى و خلاصه هر چیزى را که مى‌تواند ما را در پیروزى بر دشمن یارى دهد، در بر گیرد. حتى در برخى از روایات مى‌خوانیم:

«مِنْهُ الْخِضابُ السَّواد[۸]ُ؛

یکى از مصداق‌هاى «قوّه» در این آیه، موهاى سفید را به وسیله رنگ، سیاه کردن است.»

یعنى اسلام حتى رنگ موها را که به سرباز بزرگ‌سال، چهره جوان‌ترى مى‌دهد تا دشمن مرعوب گردد، از نظر دور نداشته است واین نشان مى‌دهد که چه اندازه مفهوم «قوه» در آیه فوق وسیع است.

۳ . وقتى قرآن سرگذشت حضرت موسى(علیه السلام) را بیان مى‌فرماید، او را مردى نیرومند و قوى معرفى مى‌کند. در یکجا مى‌فرماید:

«فَوَکَزَهُ موسى فقَضى عَلیه[۹]ِ؛

موسى تنها یک مشت به آن مرد زد و او درگذشت!»

و در جاى دیگر مى‌فرماید:

«یا اَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ خَیْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقویُّ الاَمینُ[۱۰]؛

(دختر حضرت شعیب خطاب به وى گفت:) اى پدر! موسى را استخدام کن، همانا بهترین کسى که مى‌توانى استخدام کنى، کسى است که نیرومند و امین باشد.»

۴ . هنگامى که حضرت هود(علیه السلام) مى‌خواهد یکى از نعمت‌هاى خدا بر قوم را برشمارد، مى‌گوید:

«وَ زادَکُمْ فِى الْخَلقِ بَصْطَهً[۱۱]؛

و به جسم شما فزونى داد.»

هم از آیات قرآنى و هم از تواریخ بر مى‌آید که آنها مردمى درشت‌استخوان، قوى پیکر و نیرومند بودند. از قول آنها مى‌خوانیم:

«مَنْ اَشَدُّ مِنّا قٌوَّهًً[۱۲]؛

چه کسى از ما نیرومندتر است؟»

۵ . خداوند متعال در آیات متعدد، خود را «قوى» مى‌نامد. در اینجا به برخى از آیات اشاره مى‌نماییم:

«عَلَّمَهُ شَدیدُ القُوى ذُُمِرَّهٍ فَاسْتَوی[۱۳]؛

(خدا)[۱۴] آن کس که قدرت عظیمى دارد، او (پیامبر) را تعلیم داده است همان کس که توانایى فوق‌العاده واسطه بر همه چیز دارد.»

«اَنَّ القُوَّهَ لِلّهِ جَمیعاً[۱۵]؛

تمامى قدرت و توانایى از آن خداوند است.»

«اَ وَ لَمْ یَرَوُا اَنَّ اللهَ الّذى خَلَقَهُمْ هُوَ اَشَدُّ مِنْهُمْ قُوَّهً[۱۶]؛

یا آنها نداستند، خدا که آنها را خلق فرموده بسیار از آنان تواناتر است؟!»

«لا قُوَّهَ اِلّا بِاللهِ[۱۷]؛

جز قدرت خدا قوّه‌اى نیست.»

«اِنَّ اللهَ هًوَ الرَّزاقُ ذُو الْقوَّهِ الْمَتینُ[۱۸]؛

همانا روزى بخشنده (خلق) تنها خداست که صاحب قوت و اقتدارى سخت استوار است.»

«اِنَّ اللهَ قَویٌّ شَدیدُ الْعِقابِ[۱۹]؛

همانا خداوند توانا و سخت کیفر است.»

«اِنَّ رَبَّکَ هُوَ الْقَویُّ الْعَزیزُ[۲۰]؛

همانا پروردگار تو مقتدر و پیروزمند است.»

«کَتَبَ اللهُ لاَغْلِبَنَّ اَنَا وَ رُسُلى اِنَّ اللهَ قَوِیٌّ عَزیزٌ[۲۱]؛

خداوند نگاشته و ختم گردانیده که البته من و رسولانم (بر دشمنان) غالب شویم که خدا توانا و پیروزمند است.»

اگر قوى بودن صفت خوبى نمى‌بود هرگز خداوند، خود را به آن متّصف نمى‌فرمود.

پى‌نوشت‌ها

۱- نفسیر جوامع الجامع، ص ۳۴۴؛
۲- قصص (۲۸) آیه ۲۴؛
۳- تفسیر المیزان، ص ۲۵؛
۴- قصص (۲۸)، آیه ۲۵؛
۵- همان، آیه ۲۶؛
۶- بقره (۲) آیه ۲۴۷؛
۷- انقال (۸) آیه ۶۰؛
۸- تفسیر نمونه، ج ۷، ص ۲۲۳؛
۹- قصص (۲۸) آیه ۱۵؛
۱۰- همان، آیه ۲۶؛
۱۱- اعراف (۷) آیه ۶۹؛
۱۲- فصلت (۴۱) آیه ۱۵؛
۱۳- نجم (۵۳) آیه ۵ و ۶؛
۱۴- برخى از مفسران، شدیدالقوى را به جبرئیل تفسیر نموده‌اند که این تفسیر چندان مناسب به نظر نمى‌رسد. یکى از ادله این مدعا این است که خدا معلم پیامبر بوده، نه جیبرئیل و جبرئیل فقط واسطه بوده است.
۱۵- بقره (۲) آیه ۱۶۵؛
۱۶- فصلت (۴۱) آیه ۱۵؛
۱۷- کهف (۱۸) آیه ۳؛
۱۸- ذاریات (۵۱) آیه ۵۸؛
۱۹- انفال (۸)، آیه ۵۲؛
۲۰- هود (۱۱)، آیه ۶۶؛
۲۱- مجادله (۵۸) آیه ۲۱؛
منبع: سایت اندیشه قم