هندوستان

نوشته‌ها

سلسله نعمت اللهیه

 

اشاره:

تصوف از ابتدای تکون تا امروز مولد فرقه های متعددی شده است. بسیایر از فرقه های صوفی که در گذشته ظهور نموده منقرض گردیده اند. در عصر حاضر همد در میان اهل سنت و هم در میان شیعیان فرقه های تصوف با نامهای مختلف فعالیت دارند. یکی از این فرقه ها، فرقه نعمت اللهیه است که در این مقاله به معرفی پرداخته شده است.

 

سلسله نعمت اللهیه از آن جهت که تأثیری گسترده در تصوف شیعی داشته تا امروز باقی مانده و رنگ خاص شیعی که دارد از نظر محققین بسیار حائز اهمیت است.(۱)

این طریقه از تصوف که در حقیقت همان طریقه ابن عربی است و با تصوف ایرانی بیگانه بوده است توسط شاه نعمت الله ولی با معتقدات شیعه توأم شده و به عنوان نخستین طریقه تصوف در میان شیعیان که در همان زمان در میان شیعه جنوب هند و سرزمین دکن که با ایران رابطه بسیار نزدیک داشته است رواج یافته است و به همین جهت منحصر به ایران و هندوستان شده است.(۲)

تفاوت آشکاری که در میان تصوف ایران قبل از رواج عقاید ابن عربی، در طریقه نعمت اللهی و نوربخشی یعنی تا قرن ۸ دیده می شود، این است که به هیچ وجه اثری از تعلیمات یهود و اسرائیلیات و تعلیمات نصارا و نصرانیات که ابن عربی وارد در تصوف مغرب کرده و در طرق رفاعی و شازلی و بدوی و مخصوصاً در آثار ابن عربی دیده می شود راه نیافته بود.(۳)

این طریقه آنگونه که از نامش بر می آید توسط نعمت الله ابن عبدالله صوفی علوی که از طریق اسماعیل بن جعفر نسبش به امام علی ابن ابیطالب ـ علیه السّلام ـ میرسد بنیانگذاری شد. وی که اصلاً از اهالی حلب بود در کرمان نشو و نمو یافت و تا سن ۲۴ سالگی به فراگیری علوم رسمی زمان خود پرداخت. در سال ۷۵۵هـ ق به قصد حج به کشورهای عربی رفت و در مصر مرید شیخ عبدالله یافعی شد و ۷ سال در کنار وی ماند و از خلفای وی گردید. وی بنا به دلایل مختلف از جمله استفاده از فضای خاص سیاسی اجتماعی آن زمان راهی ایران شد و در زمان سلطنت تیمور در سمرقند به موقعیت رشک آوری رسید تا جائیکه تیمور به وی گفت که ۲ پادشاه در اقلیمی نگنجد، که بیانگر هراس تیمور از موقعیت وی میباشد وی پیوسته از شهری به شهری منتقل می گردید و آخر الامر در ماهان کرمان ماندگار شد.(۴)

این طریقه با شیوه ذکر خفی از سایر طرق متمایز می شود به این ترتیب که مرید به حالت نشسته دست راست بر زانوی چپ و دست چپ بر زانوی راست و بدن خود را از چپ به راست می گرداند و کلمه لا اله الاّ الله را در دل میگذراند. این روش برای اجتناب از رقص و صیحه کشیدن و پایکوبی و جست و خیز مرسوم صوفیان بوده است که بسیار مورد اعتراض متشرعان قرار می گرفت با اینحال باز هم از موسیقی برای شور انگیختن در میان مریدان استفاده می شد البته فقط «دف» و «نی» بکار میبردند …

از جمله آداب طریقه نعمت اللهیه این بوده که مریدان پیش از ذکر, شیخ یعنی نعمت الله را سجده میکردند و نیز جامه مخصوص داشتند که بعدها تغییر کرد.

نشانه پیوستن مرید به این طریقه این بود، که خرقه می پوشید و بر سر کلاهی درویشی از نمد می نهاد. این کلاه بعداً به تاج پنج ترک (با اشاره به پنج تن مقدس) و سپس به تاج ۱۲ ترک (اشاره به دوازده امام شیعه) تغییر کرد و این از ابتکارات سید منهاج از خلفای شاه نعمت الله بود که اجازه گرفت برای مریدان بدوزد … .

در مورد مذهب شاه نعمت الله هم آنچه قابل ذکر است این است که علیرغم تلاشی که از سوی فعالان طریقه نعمت اللهیه برای شیعه جلوه دادن وی صورت گرفته، وی قطعاً شیعه به معنی خاص مذهبی آن نبوده، بلکه دارای نوعی از گرایشهای دوستداری اهل بیت که در میان اکثر طبقات صوفیه قبل و بعد از وی وجود داشته، بوده است که نمی توان آنرا دلیلی بر تشیع وی دانست. مضافاً که در اشعار وی مطالبی دیده می شود که حاکی از عدم اعتقاد وی به مبانی تشیع است.(۵)

سلسله نعمت اللّهی تا روزگار مجذوب علی شاه … یک وحدت پر رنگ داشت گو اینکه کوثر علیشاه نیز کماکان بنا به دستوری که از طرف نورعلی شاه داشت به ارشاد فقرای سلسله مشغول بود و اختلافاتی میان ایندو مرشد دیده نمی شد. امّا بعدا از درگذشت مجذوب علی شاه در تبریز سلسله نعمت اللهیه رفته رفته به پنج شاخه زیر تقسیم شد.(۶)

۱. کوثریه که پیروان حاج ملا محمدرضا همدانی ملقب به کوثر علی شاه است.

۲. گنابادیه که پیروان ملا سلطان محمد ملقب به سلطانعلیشاه بودند که اقطاب این سلسله از اول تا امروز همه از خاندان وی هستند به این ترتیب: نورعلی شاه فرزند سلطانعلیشاه سپس صالح علیشاه سپس رضا علیشاه سپس محبوبعلیشاه و در حال حاضر مجذوب علی شاه.

۳. شمسیه پیروان سید حسن استرآبادی که سلسله بنام جانشین وی شمس العرفا نام گرفت که حجت بلاغی قمی مدعی جانشینی این فرقه بود که امروز در فرقه های دیگر مستهلک شده است.

۴. سلسله ذوالریاستین یا مونس علیشاهیه که اقطاب آن عبارتند از:

الف) حاج آقا محمد ملقب به منور علی شاه از مریدان و خلفای رحمت علی شاه.

ب) حاج علی آقا ملقب به وفاعلی شاه.

ج) سید اسماعیل اجاق کرمانشاهی که وی در زمان حیات خرقه ارشادش را به چهارمین قطب سلسله یعنی میرزا عبدالحسین ذوالریاستین فرزند وفا علیشاه واگذار کرد.

بعد از وی دکتر جواد نوربخش مدعی جانشینی شد که اکنون از کشور متواری است و پرونده های سنگینی علیه وی در محاکم مختلف موجود است.(۷)

۵. سلسله صفی علیشاه یا انجمن اخوت.پیروان میرزا محمد حسن اصفهانی ملقب به صفی علیشاه که وی از مریدان رحمت علی شاه بود وی تألیفات و تصنیفات فراوانی دارد از جمله تفسیری منظوم بر قرآن کریم.

بعد از وی یکی از رجال پر شهرت قاجار به نام علی خان ظهیر الدوله که دست ارادت به وی داده بود با لقب صفا علی شاه به خلافت او رسید و در ترویج و جانشینی او کوشید.(۸)

پی نوشت:

۱.الشیبی، کامل مصطفی، تشیع وتصوف،انتشارات امیر کبیر، اول، ۷۴، تهران، ص۲۳۰.
۲.نفیسی، سعید، سرچشمه تصوف در ایران، ص۱۹۹.
۳.منبع پیشین، ص۲۱۱.
۴.کامل مصطفی الشیبی، شیعه و تصوف، ص۲۳۱-۲۳۳، با تصرف و تلخیص.
۵.کامل مصطفی الشیبی، تشیع و تصوف، ص۲۳۴-۲۳۶، با تصوف و تلخیص.
۶.مبلغی آبادانی، عبدالله، تاریخ صوفی و صوفیگری، انتشارات حر، اول،۷۶، قم، ج۲، ص۶۷۹.
۷.پیشین، ج۱، ص۵۵۰-۵۵۲، با تصرف و تلخیص.
۸.پیشین، ج۱، ص۱۱۴-۱۱۵، با تصرف و تلخیص.

منبع: نرم افزار پاسخ ۲ مرکز مطالعات حوزه.

خبرهای غیبی

 

اشاره:

داستانی از یک مرد هندی در اصول کافی نقل شده که اولاً اطلاعات او را نسبت به نبوت حضرت محمد(صلی‌الله علیه و آله) و جانشینان آن حضر بیان نمود ه و در نهایت معجزه ای از امام زمان(علیه‌السلام) مبنی بر خبر غیبی از حضور این مرد هندی در بغداد مطرح شده است. این مطلب در مقاله زیر از این کتاب نقل شده است.

 

ابو سعید غانم هندی گوید: من در یکی از شهرهای هندوستان(کشمیر) بودم و رفقایی داشتم که از نزدیکان سلطان بودند و تعداد آنها به چهل نفر می‌رسید. همگی چهار کتاب معروف: تورات، انجیل، زبور و صحف ابراهیم را مطالعه می‌کردند

ما در بین مردم قضاوت می کردیم و معارف دینی را به آنها تعلیم می‌دادیم و درباره حلال و حرام آنها فتوا می‌دادیم و سلطان و مردم همه به ما رو می‌آوردند. روزی دربین خود نام رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) را مطرح کردیم و گفتیم ما از این پیامبری که نام او در کتابهای آسمانی است بی اطلاعیم و باید در این باره تحقیق و جستجو کنیم. همه نظر دادند که من این موضوع را مورد تحقیق قرار دهم . با پول فراوان از کشمیر بیرون آمدم. دوازده ماه در راه بودم تا به کابل رسیدم. مردمی ترک زبان سر راه مرا گرفتند و پولهایم را بردند و جراحات سنگینی بر من وارد کردند و سپس به شهر کابل بردند. سلطان کابل که از ماجرای من آگاه شد مرا به شهر بلخ فرستاد. سلطان بلخ در آن زمان داود بن عباس بن ابی اسود بود. به او گفتند که من از هندوستان به جستجوی دین بیرون آمده و زبان فارسی را فرا گرفته‌ام و با فقها و متکلمین مباحثه کرده‌ام.

داود بن عباس بدنبالم فرستاد و مرا در مجلس خود احضار کرد و دانشمندان را گرد آورد تا با من مباحثه کنند. به آنها گفتم من از شهر خود خارج شده‌ام و در جستجوی پیامبری هستم که نامش را در کتابها خوانده‌ام. گفتند او کیست و نامش چیست؟

گفتم: محمد است. گفتند: او پیامبر ماست که تو در جستجویش هستی. سپس از دین او سوال کردم و آنها مرا آگاه کردند. آنگاه به آنها گفتم: من می‌دانم که محمد پیامبر است اما نمی‌دانم که او همین کسی است که شما معرفی می‌کنید.

شما محل او را به من معرفی کنید تا به نزد وی بروم و از نشانه‌ها و دلیلهایی که می‌دانم از او سوال کنم. اگر همان کس است که بدنبالش می‌باشم به او ایمان می‌آورم.

آنها گفتند: پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) وفات کرده است. گفتم جانشین و وصی او کیست؟ گفتند: ابوبکر است. گفتم این که کنیه اوست نام وی را بگوئید. گفتند: عبدالله ابن عثمان و از طایفه قریش است. گفتم: نسب پیامبر خود را برایم بگوئید. آنها نسب او را بیان کردند. گفتم این شخص، آن کس که من بدنبال او هستم، نیست.

کسی که من بدنبال اویم جانشینش برادر دینی و پسر عموی نسبی او و شوهر دختر و پدر فرزندان اوست. و آن پیامبر را در روی زمین نسلی جز فرزندان خلیفه او نمی ‌باشد. ناگهان همه علیه من بر‌آشفتند و گفتند: ای امیر! این مرد از شرک بیرون آمده و درکفر فرو رفته است و خون او هدر است. من به آنها گفتم: ای مردم! من برای خود دینی دارم که به آن گرویده‌ام و تا زمانی که بهتر و محکمتر از آن را نیابم از آن دست برنمی‌دارم. من اوصاف این مرد را در کتابهای الهی خوانده‌ام و از کشور هندوستان و عزتی که در آنجا داشتم گذشتم و بدنبال او حرکت کردم، و چون پیامبری که شما معرفی کردید آن پیامبری نیست که در کتابها معرفی شده است، از من دست بردارید.

حاکم آنجا نزد مردی فرستاد که نامش حسین بن اشکیب بود وقتی آمد به او گفت با این مرد هندی مباحثه کن.

حسین گفت: خداوند تو را به سلامت دارد در این مجلس فقها و دانشمندانی هستند که برای مباحثه با او از من داناتر و آگاهترند.

گفت: آنچه می‌گویم بپذیر. با او تنهائی مباحثه کن و با وی به مهربانی رفتار کن.

وقتی با حسین بن اشکیب گفتگو کردم، گفت: کسی را که تو در جستجویش هستی همان پیامبری است که آنها معرفی کردند اما موضوع جانشینی‌اش آن گونه که آنها گفتند نیست. این پیامبر نامش محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب است و وصی و جانشین او علی بن ابیطالب بن عبدالمطلب، شوهر فاطمه (سلام الله علیها) دختر محمد و پدر حسن و حسین نوادگان محمد می‌باشد.

ابو سعید گوید: گفتم«الله اکبر» این است کسی که من به دنبال او هستم. سپس به سوی داوود بن عباس باز گشتم و گفتم: ای امیر! آنچه را می‌خواستم پیدا کردم. و گواهی می‌دهم که معبودی جز خدا نیست و محمد رسول خداست. او با من خوشرفتاری و احسان کرد و به حسین گفت: از او دلجوئی کن، من بسوی او رفتم و با وی انس گرفتم. حسین هم نماز و روزه و فرائض را که مورد نیازم بود به من یاد داد. به او گفتم: ما در کتابهای خود می‌خوانیم که محمد (صلی‌الله علیه و آله) آخرین پیامبر است و پس از او پیامبری نخواهد آمد و رهبری بعد از او با وصی و وارث و جانشین بعد از اوست. سپس با وصی دیگر بعد از او می‌باشد و رهبری الهی همواره در نسل آنهاست تا دنیا به پایان رسد. حال وصی وصی محمد کیست؟

گفت: حسن و بعد از او حسین فرزندان محمد (صلی‌الله علیه و آله) و ادامه داد تا به صاحب الزمان رسید. سپس از آنچه پیش آمده است مرا آگاه ساخت و از آن زمان به بعد من همتی جز یافتن صاحب الزمان نداشتم.

ابو سعید بعد از فهم حقایق به قم آمد و در سال ۲۶۴ همراه شیعیان شد و با آنها بیرون رفت تا به بغداد رسید و آنگاه گوید حرکت کردم تا به عباسیه(قریه‌ئی در نهر الملک) رسیدم. مهیای نماز شدم و نماز گذاردم و درباره آنچه در جستجویش بودم می‌اندیشیدم که ناگاه شخصی نزد من آمد و گفت: تو فلانی هستی؟ و اسم هندی مرا گفت: گفتم: آری.

گفت: آقایت تو را می‌خواند، اجابت کن.

همراه او به راه افتادم. همواره مرا از کوچه‌ای به کوچه دیگر می‌برد تا به خانه و باغی رسید که دیدم حضرت در آن نشسته است. به زبان هندی فرمود: خوش آمدی ای ابو سعید! حالت چطور است؟ و فلانی که از آنها جدا شدی چگونه بودند؟ و تا چهل نفر را شمارش کرد و از یکایک آنها احوالپرسی کرد. سپس آنچه در بین ما گذشته بود را به زبان هندی به من خبر داد.

آنگاه فرمود: می‌خواستی با اهل قم حج گذاری؟

عرض کردم: آری آقای من.

فرمود: امسال با آنها حج مگذار و برگرد و سال آینده حج گذار. سپس کیسه پولی که در برابرش بود را به من داد و فرمود: این را خرج کن و در بغداد نزد فلان شخص که نامش را برد نرو و با او سخن نگو. راوی(عامری) گوید: سپس در قم نزد ما آمد و پس از موفقیت به دیدار امام (علیه السلام) به خراسان رفت و سال آینده به حج رفت و در خراسان بود تا وفات کرد.[۱]

پی نوشت:

[۱] . اصول کافی، باب الصاحب (علیه السلام) ، ح ۳.

بهمنی‌ها.

اشاره:

سلطنت بهمنی (هندی: बहमनी सल्तनत)یا بهمنیان یا ملوک گلبرگه از خاندان‌های مسلمان حاکم بر دکن و نواحی مجاور آن در جنوب هند بود که یکی از سلسله‌های مهم پادشاهی هند در سده‌های میانه[۱] و نخستین سلسله‌های مستقل مسلمان در جنوب هند به شمار می‌آید.[۲]هجده سلطان در سلسله بهمنی به مدت بیش از صد و هشتاد سال از ۷۴۸–۹۳۳ ه‍. ق/ ۱۳۴۷–۱۵۲۷ م حکومت کردند. پایتخت هشت تن از آنان اَحسن‌آباد گلبرگه بود که با انتقال پایتخت به محمدآباد بیدر، ده سلطان دیگر در آنجا سلطنت کردند.[۳]مؤسس این سلسله شخصی به نام حسن بود که با عنوان علاءالدین گانگو بهمنی بر تخت سلطنت نشست.[۴]

خاندان

خاندان بهمنی‌ها از نوادگان «علاءالدین حسن بهمنی» افغان به شمار می‌رفتند و نسب خود را به بهمن پسر اسفندیار از سلسله کیانیان ایران می‌رساندند. خاندان بهمنی با علاقه فراوانی که به فرهنگ فارسی و عرفای ایرانی داشتند بسیار کوشیدند که به حضور شاه نعمت‌اله ولی و خواجه شمس‌الدین حافظ شیرازی در دربار خود مفتخر گردند، اما توفیق نیافتند. این سلسله جشن‌ها و اعیاد ایرانی از جمله نوروز را با شکوه فراوان برگزار می‌کردند.[۵] زبان دربار آنها، زبان فارسی بود، در آموزشهای اولیه به شاهزادگان، بوستان سعدی آموخته می‌شد. برخی شاهان بهمنی خود به این زبان شعر می‌سرودند و از شاعران فارسی زبان و شیعی نشان، استقبال گرمی به عمل می‌آوردند، مانند آذری اسفراینی که بهمن نامه را سرود، آنها مروج زبان فارسی و عربی در منطقه بودند.بهمنی‌ها شاهانی با گرایش‌های شیعی بودند که ایرانیان در حکومت‌های آنها نقش به سزایی داشته و گاه وزنه‌های سنگینی در رونق بخشیدن به تشیع بوده‌اند. یکی از این نخبگان عمادالدین محمود گاوان بوده‌است. خاندان بهمنی از زمان احمدشاه (۸۲۵–۸۳۹) در سلک طرفداران شاه نعمت‌الله ولی درآمدند و به خاندان و اعقابش خالصانه ارادت ورزیدند.[۴]پس از انقراض، بهمنیان این سلسله بین پنج سلسله مسلمان دیگر تقسیم شد که از میان آنان سه سلسله نظام شاهیان، عادلشاهیان و قطب شاهیان شیعه و برید شاهان و عمادشاهان که دیری نپاییدند سنی بودند.[۴]

پیشینه دولت بهمنیان همزمان با اوضاع آشفته ایران بنیان گذاشته شد ایران در دوره پس از ایلخانیان یعنی دوران آل‌مظفر در فارس و کرمان (۷۹۵–۷۱۳/۱۳۹۳–۱۳۱۴)، سربداران در خراسان (۷۸۸–۷۳۶/۱۳۸۶–۱۳۳۶) و آل جلایر (۸۳۵–۷۳۶/۱۴۳۲–۱۳۳۶) در عراق و آذربایجان اوضاع مناسبی نداشت.علاءالدین حسن بهمن‌شاه (۷۵۹–۷۴۸/۱۳۵۸–۱۳۴۷) بنیان‌گذار این سلسله محسوب می‌شود. نام او که حسن کانگو بود و ازجمله افغانهایی بود که در خدمت سلاطین تغلقی دهلی بسر می‌برد.[۴] او به عنوان فرمانده سپاه به «ظفر خان» ملقّب گردید. علاءالدین بهمن‌شاه خود را از سلاله بهمن (اردشیر) فرزند اسفندیار از شاهان اساطیری ایران معرفی می‌کرد و در روز جمعه ۲۴ ربیع‌الثانی سال ۷۴۸ قمری با نام «ابوالمظفر بهمن شاه»، سلسله بهمنیان را بنیان‌گذاشت. حضور مؤثر ایرانیان مهاجر در دکن از همان ابتدای حکومت بهمنیان قابل مشاهده‌است.[۶]علاءالدین حسن بهمن‌شاه ایرانیانی چون صدرالشرف سمرقندی را در راس حکومت گذاشت و «میر محمد بدخشی» قاضی‌القضات سپاه او بود. گفته می‌شود که هر دو آنها ریاضیدان و دانشمند در علم هیئت و نجوم نیز بوده‌اند. همچنین «حکیم ناصرالدین شیرازی» و «علیم‌الدین تبریزی» پزشک‌های دربار او بودند. در دربار او روز نوروز عید گرفته می‌شد و شاه به عالمان و شاعران در این روز بار می‌داد. افزون‌بر این‌ها از کسانی چون «فضل‌الله اینجو»، «مفتی احمد هروی»، «لطف‌الله سبزواری»، «سیف‌الدین غوری»، و «عصامی» که شاعر بود و مثنوی تاریخی «فتوح السلاطین» را نوشت می‌توان نام برد.[۶]محمد شاه اول پسر علاءالدین بهمن‌شاه به سلطنت بهمنی‌ها سازمان بخشید و آن را در هیبت یک سلسله واقعی درآورد. حکومت مرکزی از لحاظ اداره امور کشوری، لشکری و قضایی به سه بخش عمده تقسیم شد. قسمت کشوری در دست «وکیل سلطنت» یا نخست‌وزیر بود که وزیران و دبیرانی در اختیار داشت. بخش قضایی نیز شامل قاضیان و مفتیان بود و حفظ آرامش و امنیت شهرها در دست کوتوالها (مأموران عالی‌رتبه پلیس) و محتسب‌ها بود. در بخش نظامی، فرمانده کل قوا در مرکز فرماندهی تعدادی فرمانده زیردست داشت از جمله: فرمانده «باربرداران» که نیروهای نامنظم را بسیج می‌کرد؛ «بخشی» یا مأمور پرداخت؛ فرمانده «خاصه خیل» یا پاسداران سلطان، نیروی چهارهزار نفری سربازان مجهز و تعلیم‌دیده؛ و فرمانده دویست تن «یکه‌جوانان» یا «سلاحداران» که نگاهداری سلاحهای شخصی سلطان به عهده آنها بود.[۳]سراسر قلمرو سلطانی به چهار «طرف» یا ایالت تقسیم می‌شد و هر طرف به فرمان یک «طرفدار» یا حاکم بود. طرفدار در اصل مسئول کشوری و لشکری ایالت بود و «قلعه‌داران» یا فرماندهان دژها تابع او بودند. دولت‌آباد، برار، احسن‌آباد گلبرگه و محمدآباد بیدر (که بخش کوچکی از تلنگانه را نیز که نخست در دست بهمنیان بود در بر می‌گرفت) مراکز چهار ایالت قلمرو سلطنت بودند. از میان این ایالتها، گلبرگه مهمترین ایالت بود که پایتخت در آن قرار داشت و «طرفدار» آنجا از اعتماد کامل سلطان برخوردار بود.[۳]

برطبق آنچه که در کتاب تاریخ فرشته ثبت است، محمد شاه اول، «صدرالشرف سمرقندی» را همراه مادر خود «ملکه جهان»، برای حج و زیارت کربلا فرستاد. همچنین در زمان وی مسجد بزرگ گلبرگه ساخته شد. بالای محراب آن مسجد اسامی پنج تن حک شده و زیر آن اسامی چهار تن خلفای راشدین آمده‌است، که حاکی از آن است که گر چه شاهان بهمنی و مردم حنفی مذهب بودند اما از همان ابتدا به تفکرات شیعه نیز تعلق فکری داشته‌اند.[۶]محمد شاه دوم (۷۹۹–۷۸۰/۱۳۹۷–۱۳۷۸) پنجمین سلطان سلسه بهمنی، خود شاعری صاحب دیوان، عالم و دوستدار ادبیات عرب و فارسی بود. سالهای آخر حکومت او با تاخت و تاز تیمور (۸۰۷–۷۷۱/۱۴۰۵–۱۳۷۰) به ایران و حملهٔ وی به دهلی (۸۰۰/۱۳۹۸–۹۹) همزمان بود. در پی آشفتگی اوضاع شمال هند که در آن سلطنت دهلی اقتدار خویش را در شمال تا حدود زیادی از دست داد، چندین سلطنت کوچک مانند خاندیش (۱۰۰۹–۷۷۲/۱۶۰۱–۱۳۷۰)، گجرات (۹۹۱–۷۹۳/۱۵۹۳–۱۳۹۱)، جونپور (۸۸۳–۷۹۶/۱۴۷۹–۱۳۹۴)، و مالوا (۹۳۷–۸۰۴/۱۵۳۱–۱۴۰۱) پدید آمدند. در دوران او تعداد زیادی از عالمان و شاعران از ایران و عراق به دکن رفتند و گفته می‌شود که «حافظ شیرازی» را او به دکن دعوت کرد. طبق همان روایت حافظ این غزل خود را خطاب به محمد شاه دوم نوشته‌است:

دمی با غم بسر بردن جهان یکسر نمی‌ارزد                        بمی بفروش دلق ما که کزین بهتر نمی‌ارزدمحمد شاه دوم مدارس زیادی را تأسیس کرد و برای محدثان اهمیت زیادی قائل بود. در زمان او بسیاری از شاعران عرب که به دکن می‌آمدند بوسیلهٔ «فضل‌الله اینجو» که در صدر سلطنت بود به شاه معرفی می‌شدند. در دوران محمد شاه دوم، «ملا عبدالکریم همدانی» کتاب «تاریخ محمد شاهی» را نوشت، ولی این اثر مانند «سراج التواریخ» از «ملا محمد لاری» و «تحفه السلاطین» از «ملا داود بیدری»، که متعلق به تاریخ بهمنیان بودند، مانند بسیاری از آثار علمی و ادبی دیگر دورهٔ بهمنیان از جمله «بهمن نامه» از بین رفته؛ گرچه گفته می‌شود مطالب آنها در کتب تاریخی دیگر مانند «تاریخ فرشته» و «طباطبا» وجود دارد.[۶]فیروز شاه (۸۲۵–۸۰۰/۱۴۲۲–۱۳۹۷)، هشتمین پادشاه بهمنی از فرزانگان این سلسلهبه‌شمار می‌رود. او که زیر نظر «فضل‌الله اینجو» تعلیم دیده بود مردی عالم و علاقه‌مند به تفسیر، فقه، کلام و فلسفه بود و هفته‌ای سه روز کتاب‌های منطق، حساب و هندسه، کلام و علم معانی و بیان تدریس می‌کرد. او شعر می‌گفت و «عروجی» یا «فیروزی» تخلص می‌کرد و بسیاری از عالمان و شاعران ایرانی و خراسانی به دعوت او به دکن آمدند. ازجمله در این دوران «سید محمد حسینی»، عارف نامدار دکن که به «خواجه بنده نواز» و «گیسو دراز» معروف است، در سن ۸۴ سالگی از دهلی به گلبرگه آمد و بعد از بیست سال سکونت در آنجا به سال ۸۲۵/۱۴۲۲ در ۱۰۴ سالگی چند ماه بعد از وفات فیروز شاه درگذشت. ۲۳ مورداز تالیفات وی شناخته شده که از گزند حوادث محفوظ مانده‌اند ازجمله تفسیر قرآن با نام «ام‌المعانی»، حواشی بر «کشاف زمخشری» و «مشارق الانوار صاغانی»، شرح‌هایی بر متونی مانند «فصوص الحکم»، «رساله قشیریه» و «عوارف المعارف»، و کتاب «الخاتمه»، «جوامع الکلم»، «امصار الاسرار»، شرح «فقه الاکبر»، شرح «تمهیدات»، «مکاتیب»، «جواهر العشاق»، «انیس العشاق»، مجموعه یازده رسائل و نیز رساله «فی رؤیت باری تعالی» از تالیفات او می‌باشد.[۶]شهاب‌الدین احمد شاه اول (۸۳۹–۸۲۵/۱۴۳۶–۱۴۲۲)، جانشین فیروزشاه، معروف به «احمد شاه ولی» به آداب شرع و عرفان متمایل بود. او پس از درگذشت «گیسو دراز» به دنبال راهنمای روحانی بود و از این رو «شاه نعمت‌الله ولی» در کرمان را به دکن دعوت کرد. شاه نعمت‌الله در پاسخ ضمن معذرت خواهی از سفر به دکن یکی از شاگردان خود به نام ملا قطب‌الدین را همراه نامه‌ای و تاجی سبز که به مناسبت دوازه امام دارای دوازده کنگره بود روانهٔ بیدر کرد. گفته می‌شود که شاه نعمت‌الله در نامه احمد شاه را «ولی» خطاب کرده بود و همین باعث شهرت او به این لقب گردید. در پی اصرار مکرر احمد شاه، شاه نعمت‌الله نوهٔ خود نورالله را نیز که بعداً از سوی شاه به «ملک المشایخ» ملقب گردید روانه دکن ساخت. وی در دربار احمد شاه بسیار مورد احترام و تکریم بود و با ازدواج با دختر احمد شاه در سلک اعضای خانواده سلطنتی درآمد. دختر دیگر احمد شاه نیز با «محب‌الدین حبیب‌الله» برادر نورالله ازدواج کرد؛ لذا خانواده نعمت‌اللهی در دکن جزو خانواده سلطنتی محسوب می‌شدند. بعد از وفات شاه نعمت‌الله در سال ۸۳۴/۱۴۳۱ فرزند و جانشینش «برهان‌الدین خلیل‌الله» با اکثر اعضای خانوادهٔ خویش راهی دکن شد. به اینصورت شهر بیدر برای بیش از سه قرن مرکز سلسلهٔ نعمت‌اللهی قرار گرفت، حتی در حدود سال ۱۱۸۴/۱۷۷۰ «سید میر عبدالحمید»، معروف به معصوم علی شاه، از سوی رضا علی شاه دکنی، بیست و هشتمین قطب سلسله نعمت‌اللهی، به ایران اعزام و باعث تجدید حیات تصوف در ایران گردید.[۶]احمد شاه ولی به شیعه بودن شهرت دارد. او تعداد زیادی از ایرانیان و نیز سادات نجف و کربلا را به دکن دعوت کرد. وی علاقه‌مند به شعر و موسیقی نیز بوده‌است و تعداد زیادی از شاعران در دربار وی حضور داشته‌اند. در زمان وی «نورالدین حمزه آذری» بهمن نامه را که منظومه‌ای به سبک شاهنامه فردوسی بود در تاریخ بهمنیان تألیف کرد، که بخشی از آن را در دکن و بخشی دیگر را در خراسان نوشت. وی با اجازهٔ احمد شاه به ایران بازگشت افزون بر بهمن نامه، وی کتاب «جواهر الاسرار» (یا مفتاح الاسرار)، مثنوی «مرآت الاسرار «کتاب «عجائب الغرائب» را نوشت و صاحب دیوان شعر نیز می‌باشد.[۶]سلطان علاءالدین احمد شاه دوم (۸۶۲–۸۳۹/۱۴۵۸–۱۴۳۶) جانشین احمد شاه، نظیری را که زادهٔ طوس بود و به بیدر آمده بود را ملک‌الشعرای دربار خود کرد. وی از پیروان شاه نعمت‌الله بود و با خاندان نعمت‌اللهی روابط صمیمانه‌ای داشت. بعداً وی به عمادالدین محمود گاوان نیز وابسته شد. گفته می‌شود که وی با همکاری «ملا سمیعی» و دیگران بهمن نامه را که آذری نیمه تمام گذاشته بود به عنوان ملحقات بهمن نامه تکمیل کرد.[۶]شمس الدین محمد شاه سوم ملقب به لشکری (۸۸۷—۸۶۷/۱۴۸۲–۱۴۶۳)، سیزدهمین سلطان سلسله بهمنیان، بیشتر به سبب وزیر دانشمندش «خواجه محمود گاوان» (م ۸۸۶/۱۴۸۱)، ملقب به «خواجه جهان»، شهرت دارد. محمود گاوان انسانی وارسته، دانشمندی فرزانه، سیاستمداری مدبر، فرماندهی مقتدر و ادیبی باکمال بود و می‌توان او را همراه با «شاه طاهر» و «میر محمد مؤمن استرآبادی»، یکی از سه فرد برجسته و مؤثر در میان شخصیت‌های سیاسی علمی شیعی ایرانی در دکن محسوب کرد.[۶]در این زمان با استقرار خاندان بهمنی، قلمرو آنان گسترش بسیاری یافت و سرانجام از دریای شرقی تا دریای غربی را دربرگرفت. محمود گاوان به تجدید نظر در تقسیمات کشوری و اصلاح تمام دستگاه اداری ایالتی همت گماشت. او نخست قلمرو چهارگانه حکومت را به هشت «طرف» تقسیم کرد. برار به دو بخش اداری جداگانه گادل و ماهور تقسیم شد. بخشی از حوالی جُنار از ایالت دولت‌آباد مجزا و «طرف» جداگانه‌ای شد. راجمندری به صورت ایالت مستقل از تلنگانه جدا شد و بیجاپور از ایالت قدیمی گلبرگه تشکیل یافت. اختیارات «طرفدار» نیز بسیار کاهش یافت. پیش از آن «طرفدار» در زمینه کشوری و لشکری ایالت خود دارای اختیار کامل بود و نه فقط قلعه‌داران را منصوب می‌کرد بلکه می‌توانست تعداد سپاهیان خدمت دائمی را کم یا زیاد کند و بنابراین به هر مقدار که می‌خواهد از «جاگیر» که برای مصارف نظامی معین شده بود خرج یا ذخیره کند. محمود گاوان اختیارات طرفدارها را تا حد زیادی کاهش داد و به فرمان او حکومت مرکزی قلعه‌داران را منصوب می‌کرد و هر طرفدار فقط یک قلعه در اختیار داشت. افزون بر آن کسی که عهده‌دار پرداخت مواجب سربازان بود جوابگوی مصرف مبلغی بود که بر حسب مورد از «جاگیر» یا «منصب» برداشت کرده بود. همچنین شیوه دیگر برای نظارت مستقیم شاه بر امور ایالات، تعیین قطعات وسیعی از زمین‌های هر ایالت به عنوان «املاک شاهی» بود و فرمان‌هایی برای اندازه‌گیری منظم اراضی هر ایالت و تعیین مرزهای سراسر کشور و رسیدگی فراگیر برای ثبت حقوق و برآورد درآمد دولت نیز صادر شد.[۳]در زمان وزارت وی، سلطنت بهمنی به وسیعترین حدود خود، و شهر بیدر از نظر آبادانی و رونق به اوج خود رسید و سلطنت بهمنیان به میعادگاه دانشمندان، ادیبان و تاجران در سراسر هندوستان تبدیل شد. در زمان وی محمد شاه بهمنی تماس‌های مکرر و مکاتباتی با سلاطین عثمانی، شاهان گیلان، عراق و مصر داشتند و خود او نیز، که اصالتاً اهل گیلان بود، شخصاً دارای روابطی گسترده بود و دانشمندان زیادی مکاتبه و روابط دوستانه داشت از جمله می‌توان به ارتباطات او با «جلال‌الدین دوانی» (م ۹۱۸/۱۵۱۲)، «عبدالرحمن جامی» (م ۸۹۸/۱۴۹۳)، «خواجه عبیدالله احرار نقشبندی»، «شرف‌الدین علی یزدی» مؤلف «ظفرنامه»، «شمس‌الدین سخاوی» اشاره کرد. او اصلاحاتی جدید در سازماندهی و نظم و امور سلطنت پدیدآورد و همین امر تا حدود زیادی باعث تشدید کینهٔ دشمنان گردید که در نهایت به قتل او به فرمان شاه انجامید. مدرسه گاوان که شهرت جهانی دارد و هنوز مورد توجه جهانگردان است توسط او به سال (۸۷۶/۱۴۷۱) در بیدر ساخته شد. بین آثار ادبی دورهٔ بهمنیان، «مناظر الانشاء» و «ریاض الانشاء» دربارهٔ نویسندگی از تالیفات او باقی است.[۶]«جلال‌الدین دوانی» (م ۹۰۷/۱۵۰۱) شرح «هیاکل النور» را به نام محمود گاوان نوشته‌است و «مولانا رئیس شاخنی» نیز حاشیه «علی شرح هدایه الحکمه المیبدی» و حاشیه «علی شرح مطالع» را به نام او نگاشت. یک اثر جالب که از اواخر دورهٔ بهمنیان باقی است تألیفی است به زبان فارسی به نام «توضیح الالحان» دربارهٔ موسیقی که اسم مؤلف آن مشخص نیست. ترجمهٔ فارسی کتابی دربارهٔ دامپزشکی از زبان سنسکریت از شخصی به نام «درگا داس» نیز در دست است.[۶]قتل ظالمانهٔ محمود گاوان آیندهٔ دولت بهمنی را تیره کرد. ثبات سلطنت بهمنی‌ها به دلایلی چون رقابت‌های فرقه‌ای مبتنی بر قوم و نژاد بین دکنی‌های بومی که بسیاری از آنها از شمال به دکن مهاجرت کرده بودند و خارجیان مهاجری که آنها را آفاقی یا پردیسی می‌نامیدند، و همچنین توطئه‌ها، رقابت‌ها و جاه‌طلبی‌های رؤسا و فرماندهان به شدت شکننده و آسیب‌پذیر شد و درنهایت منجر به انحلال تدریجی آن و ظهور پنج دولت مستقل گردید. این دولتها عبارت بودند از: دولت نظام شاهان در احمد نگر (۱۰۴۴–۸۹۶/۱۶۳۳–۱۴۹۱)، عادل شاهان در بیجاپور (۱۰۹۷–۸۹۵/۱۶۸۶–۱۴۹۰)، قطب شاهان در گلکنده (۱۰۹۸–۹۱۸/۱۶۸۷–۱۵۱۲)، عماد شاهان در منطقه برار (۹۸۰–۸۹۰/۱۵۷۲–۱۴۸۵)، و دولت برید شاهان. سلطنت عماد شاهان به دولت احمد نگر، و دولت برید شاهانِ بیدر، که باقی‌مانده دولت بهمنی را از بیدر زیر نفوذ داشتند، در سال ۱۰۲۸/۱۶۱۹ به سلطنت بیجاپور ملحق گردید.[۶]

فهرست سلاطین بهمنی سلاطین بهمنی هجده تن بودند که پایتخت هشت سلطان اول اَحسن‌آباد گلبرگه بود و پس از آن پایتخت به محمدآباد بیدر منتقل شد که ده سلاطین دیگر در آنجا حکم‌راندند:[۳]   

  1. علاءالدین حسن بهمن شاه (حک: ۷۴۸–۷۵۹)
  2. محمد اول (حک: ۷۵۹–۷۷۶)
  3. علاءالدین مجاهد (حک: ۷۷۶–۷۷۹)
  4. داوود اول (حک: ۷۷۹–۷۸۰)
  5. محمد دوم (حک: ۷۸۰–۷۹۹)
  6. غیاث‌الدین تهمتن (حک: ۷۹۹–۷۹۹)
  7. شمس‌الدین داوود (حک: ۷۹۹–۸۰۰)
  8. تاج‌الدین فیروز (حک: ۸۰۰–۸۲۵)
  9. شهاب‌الدین احمد اول (حک: ۸۲۵–۸۳۸)
  10. علاءالدین احمد دوم (حک: ۸۳۸–۸۶۲)
  11. علاءالدین همایون (حک: ۸۶۲–۸۶۵)
  12. نظام‌الدین احمد سوم (حک: ۸۶۵–۸۶۷)
  13. شمس‌الدین محمد سوم (حک: ۸۶۷–۸۸۷)
  14. شهاب‌الدین محمود (حک: ۸۸۷–۹۲۴)
  15. احمد چهارم (حک: ۹۲۴–۹۲۷)
  16. علاءالدین (حک: ۹۲۷–۹۲۹)
  17. ولی‌الله (حک: ۹۲۹–۹۳۲)
  18. کلیم‌الله (حک: ۹۳۲–۹۳۳)

پانویس:

  1. The Five Kingdoms of the Bahmani Sultanate
  2. Encyclopaedia Iranica
  3. دانشنامه بزرگ اسلامی – بهمنیان دکن
  4. راضیه نجاتی حسینی
  5. حیدرآباد در یک نگاه    سید علی قلی قرائیمنابع    راضیه نجاتی حسینی. «عوامل گسترش اسلام و تشیع در شبه قاره هند در قرون وسطی». مجموعه مقالات چهارمین کنگره بین‌المللی جغرافیدانان جهان اسلام(۲۰۱۰ ICIWG)، فروردین ۱۳۸۹. بازبینی‌شده در ۴ آبان ۱۳۸۹.
  6. فرهنگ فارسی معین
  7. تاریخ طبقات سلاطین لین پول صص ۲۸–۲۸۹.
  8. «حیدرآباد در یک نگاه». سرکنسولگری جمهوری اسلامی ایران در حیدرآباد. بازبینی‌شده در ۶ آذر ۱۳۸۹.
  9. دانشنامه بزرگ اسلامی – بهمنیان دکن
  10. سید علی قلی قرائی. «تشیع در جنوب هند «گلکنده» (مقدمات ظهور میر مؤمن استرآبادی) (۱)». ۱۵ شهریور ۱۳۸۶. بازبینی‌شده در ۲۷ آذر ۱۳۸۹.
  11. «The Five Kingdoms of the Bahmani Sultanate». orbat.com. بازبینی‌شده در ۲۸ آذر ۱۳۸۹.
  12. H. Ansari. «BAHMANID DYNASTY». Encyclopaedia Iranica، ۱۵ دسامبر ۱۹۸۸. بازبینی‌شده در ۲۸ آذر ۱۳۸۹.نگارخانه

کمک امام حسین به پادشاه هند

چرا امام حسین ـ علیه السّلام ـ در روز عاشورا به کمک پادشاه هندوستان رفت ولی وقتی حضرت رقیه جلوی اسب حضرت را گرفتند متوجه دخترش نشدند و چرا امام فاصله هندوستان تا کربلا را متوجه شدند ولی در یک قدمی خود متوجه دخترش نشدند؟

پاسخ:

در صحت و سقم یک مطلب تاریخی باید به منابع معتبر رجوع کنیم وموارد مطرح شده در سؤال در کتب معتبر نقل نشده است و هیچ کدام سند معتبری ندارد.
جریان سلطان قیس هندی در برخی کتب که حدود ۲۰۰ سال پیش تالیف شده اند بدون ذکر سند و مدرک بیان شده و خلاصه آن جریان این است که سلطان قیس در ممکلتی از ممالک هندوستان سلطنت داشت روز عاشورا دلش گرفت و غمگین شد برای رفع غم به شکار رفت، آهویی دید دنبال آهو رفت و تنها شد و آهو غیب شد و شیری به او حمله کرد او متوسل به امام حسین ـ علیه السّلام ـ شد. امام ـ علیه السّلام ـ از کربلا با حال تشنگی و بدن زخمی به کمک او آمد شیر صورت بر قدم حضرت گذاشت و گریه کرد و رفت. سلطان قیس چون حال حضرت را دید پیشنهاد یاری حضرت را کردند. حضرت فرمودند: «انا قتیل العبرات »و قبول نکردند و خاکی به او داد و فرمود:« هر وقت این خاک به خون تبدیل شد برای من عزاداری کن». این جریان به طور مفصل در کتاب مرقاه الایقان مرحوم گنجوی(۱) آمده است و کاتب این کتاب را در سال ۱۳۵۲ قمری به اتمام رسانده و سال ۱۳۷۲ قمری چاپ شده است.
و در کتاب طوفان البکاء جوهری که در سال ۱۲۵۰ قمری تالیف شده این جریان به طور خلاصه ذکر شده ایشان هم سند این مطلب را نقل نکرده و می نویسد از کتب معتبره وارد شده است.(۲) و در کتاب مجالس المتقین محمد تقی بن محمد البرغانی القزوینی اشاره ای به این جریان شده است و سند ذکر نشده است. که این کتاب هم در سال ۱۲۸۵ قمری تالیف شده و هم چنین در برخی کتب دیگر از این قبیل نقل شده است.
جریان سلطان قیس به دو دلیل مردود است یکی اینکه مدرک معتبری ندارد چون این کتاب ها حدود ۲۰۰ سال پیش نوشته شده و مدرک را نقل نکرده اند و فاصله آن با اصل واقعه خیلی زیاد است. دوم اینکه کشور هندوستان در زمان حکومت ولید بن عبدالملک فتح شده(۳) و ولید بن عبدالملک در سال ۸۶ هجری به حکومت رسیده(۴) چگونه در سال ۶۱ هجری یکی از حاکمان هندوستان شیعه بودند در حالی که حتی در آن زمان غالب مردم ایران هم سنی بودند.
البته این احتمال وجود دارد که این جریان مکاشفه ای باشد که در روز عاشورا غیر از روز عاشورای سال ۶۱ و در قرون اخیر اتفاق افتاده باشد.
اما داستان حضرت رقیه ـ سلام الله علیها ـ باید گفت چنین جریانی که امام حسین ـ علیه السّلام ـ هنگام وداع متوجه حضرت رقیه نباشند و ایشان را نبینند و بعدا متوجه شوند در هیچ جا نقل نشده ما برخی از این مطالب را که هنگام وداع در برخی کتب نقل شده را با صرف نظر از معتبر بودن یا نبودن مدرک آن نقل می کنیم. با توجه به اینکه در وداع با حضرت سکینه هم چنین مطلبی نیامده است.
الف ـ «فجائت سکینه ابنته حاسره…» سکینه آمد دامن پدر را گرفت… «اما توقف حتی ازود من نظری الیک» صبر کن تا توشه از جمالت بردارم… دست و پای پدر را بوسید… و حضرت از اسب پیاده شد و ایشان را در آغوش گرفت.(۵)
ب ـ ریاض القدس نقل می کند حضرت دختر سه ساله داشت درب خیمه نشسته بود و تماشای وداع حضرت می کرد…. دامن پدر را گرفت و خواهر خود سکینه را به کمک خواست… حضرت او را برداشت و بغل گرفت و صورتش را بوسید.(۶)
ج ـ صدا زد «یا ابتاه اصبر حتی اودعک» دید دخترش سکینه است که پیش آمده عنان اسب را گرفته و می گوید پدر صبر کن.(۷)
د ـ فاطمه‌ صغری از خیمه گاه بیرون دوید عنان ذوالجناح را گرفت «و هی تبکی…» حضرت از شنیدن این کلام گریست.(۸)
ه ـ «ودعها (حضرت زینب) و مضی و اذا یسمع من خلفه صوتا ضعیفا و منادیاً ینادی فالتفت فاذا بسکینه… وقتی امام ـ علیه السّلام ـ با حضرت زینب وداع کرد و حرکت کرد صدای ضعیفی از پشت سر شنید و نگاه کرد دید سکینه است.(۹)
البته از علم و کرامت امام بدور نیست که هر جا کسی از او یاری خواست به یاریش برود چنانچه درباره امام زمان ـ علیه السّلام ـ این مطلب وجود دارد اما اثبات این ماجرا دلیل تاریخی می خواهد که ما به سند معتبری دست نیافتیم.

پی نوشت ها:

مجتهد زاده گنجوی، سیدمحمدباقر، مرقاه الیقان، چاپ ۱۳۷۲ قمری، ج اول، مجلس هفدهم، ص ۸۲،.
۲٫ جوهری، طوفان البکاء، تهران، چاپ دارالخلاقه، سال ۱۳۰۴ قمری.
۳٫ یاقوت حموی ، معجم البلدان، ناشر داراحیاء التراث العربی، ج ۵، ص ۲۲۸٫
۴٫ قمی، عباس، تتمه المنتهی، قم، ناشر انتشارات داوری، چاپخانه علمیه‌، چاپ چهارم،۱۴۱۷، ص۱۰۵،.
۵٫ ریاض القدس، چاپ رمضان مبارک، ۱۳۲۳، ج ۲، ص ۱۴۲، به اعانت میرزا عباس خان معاون السلطان.
۶٫ ریاض القدس، ص ۱۵۶٫
۷٫ ملبوبی، الوقایع و الحوادث، نشر دین و دانش، چاپ علمیه قم، ج ۳، ص ۱۹۱،
۸٫ روضه خان تبریزی، ملاجعفر، بحر المصائب، تالیف ۱۳۸۲، ج۳، ص۷۷٫
۹٫ بحر المصائب، ج ۳، ص ۷۸، همان.