هدایت

نوشته‌ها

فروغ هدایت در سیره امام عسکرى(ع)

اشاره:

حسن بن علی بن محمد(ع) مشهور به امام حسن عسکری (۲۳۲-۲۶۰ق) یازدهمین امام شیعیان اثناعشری است که به مدت ۶ سال امامت شیعیان را بر عهده داشت. او فرزند امام هادی(ع) و پدر امام زمان(عج) است. مشهورترین لقب وی، عسکری است که به اقامت اجباری‌اش در سامرا اشاره دارد. او در سامرا تحت مراقبت حکومت قرار داشت و برای فعالیت‌های خود با محدودیت روبه‌رو بود. امام عسکری(ع) از طریق نمایندگان خود و نیز از راه نامه‌نگاری با شیعیان ارتباط داشت. عثمان بن سعید، نخستین نایب خاص امام زمان(عج)، از نمایندگان خاص وی نیز به شمار می‌رفت.

«انقلاب نبوى» آغازى بر زندگى اجتماعى بر پایه بنیان‏هاى الهى بود و «سلسله امامت» پاسدار آن نظام جاودانى است. از این روى نقش امامت، پاسدارى مداوم از ارکان دین محمّدى صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم است. و وظیفه امّت در نبود پیامبر، تمسّک به این زنجیره هدایت مى‏باشد. سلمان فارسى مى‏گفت: رسول اکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله در خطبه‏اى فرمود:

«معاشر الناس انّى راحل عنکم عن قریب و منطلق الى المغیب، أوصیکم فى عترتى خیرا، ایّاکم و البدع، فانّ کلّ بدعه ضلاله و کلّ ضلاله و أهلها فى النّار؛

اى مردم! من به زودى از میان شما مى‏روم و به سراى دیگر راهى مى‏شوم. شما را سفارش مى‏کنم که با عترتم به نیکى رفتار کنید و از بدعت بپرهیزید؛ زیرا هر بدعتى، گمراهى است و هر گمراهى و اهل آن، در آتش دوزخ خواهند بود.»

سپس فرمود:

«معاشر النّاس من افتقد الشّمس فلیتمسّک بالقمر و من افتقد القمر فلیتمسّک بالفرقدین و من افتقد الفرقدین فلیتمسّک بالنّجوم الزّاهره بعدى. اقول قولى و استغفر اللّه لى و لکم؛

اى مردم! کسى که خورشید را از دست داد، به ماه متمسک شود و آن که ماه را گم کرد، به فَرْقَدَیْن (دو ستاره پر نور) باید تمسّک جوید و آن که فرقدین را از دست داد، باید به ستارگان نورانى تمسّک بجوید. حرفم را زدم و براى خود و شما طلب غفران مى‏کنم.»

وقتى سلمان در این باره از پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم سؤال کرد، حضرت چنین توضیح داد:

«خورشید، من هستم و قمر، على است. وقتى مرا از دست دادید، به على تمسّک جویید. اما فرقدان، حسن و حسین اند. وقتى ماه را از دست دادید، به آن دو تمسّک جویید. اما ستارگان درخشان، ائمّه نه گانه از صلب حسین‏اند که نهمین آنها مهدى شان است.»۱

امامان، دین را از خطر استحاله و دینداران را از خطر گمراهى و قرائت‏هاى بیمارگونه نجات مى‏دهند.

امام حسن عسکرى علیه‏السلام نیز خود را به عنوان «نجمى از نجوم زاهره» هدایتگر امّت در مسیر دین محمّدى مى‏دید و در کوران حوادث و نا آرامى‏هاى سیاسى عصر عباسى، غوغاى مذاهب ساختگى و عصر بدعت و نوآورى‏هاى آلوده، با شیوه‏هاى کارآمد «پرچم دین» را همواره در اهتزاز نگاه داشت. امام عسکرى علیه‏السلام نقش هدایتگرانه پیامبر و اهل بیت و عترت را چنین یادآور شد:

«اِنّ للّه تعالى بجوده و رأفته قد مَنّ على عباده بنبیّه محمّد صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم بشیرا و نذیرا و وفّقکم لقبول دینه و اکرمکم بهدایته…؛ خداى متعال با بخشش و مهربانى خود، به وجود مقدّس پیامبرش بر بندگان منّت نهاد و او را براى «بشارت و بیم دادن» برانگیخت و شما را براى پذیرش آیین خود توفیق داد و با هدایتش گرامى داشت. در دل گذشتگان شما، که خدا رحمتشان کند ـ و آیندگانتان ـ که خدا حامى‏شان باشد و عمرشان را در اطاعت خدا طولانى کند، بذر محبّت و علاقه «عترت هدایتگر» را کاشته است. هر یک از آنان که در مسیر صحیح و راه راست گام برداشتند، در جایگاه رستگاران وارد شدند و پاداش کارهاى قبلى خویش را یافتند و آنچه را پیش فرستاده بودند، به دست آوردند.»۲

هدایت و اصلاحگرى

تلاش‏هاى امام حسن عسکرى علیه‏السلام در زمینه هدایت را مى‏توان به دو بخش «هدایت خودى‏ها» و «اصلاح غیر خودى‏ها» تقسیم کرد و ضمن آن، گوشه‏هایى از فعالیت امام را به تماشا نشست.

الف ـ هدایت در حوزه خودى‏ها

اصلى‏ترین بخش از تلاش‏هاى امام حسن عسکرى علیه‏السلام مربوط به حوزه درون شیعى بود و امام مى‏کوشید با ایفاى نقش هدایتگرانه استحکام جامعه اسلامى را از لحاظ بنیان‏هاى دینى حفظ کند. نمونه‏هایى از این تلاش‏ها را مى‏خوانیم:

۱. ترویج فرهنگ تولّى و تبرّى

«تولّى و تبرّى» و «حبّ و بغض» ابزار اساسى روحى و عاطفى براى مؤمنان است که به وسیله آن، دلهایشان همواره مالامال از حبّ و دوستى صالحان و نیکى‏هاست و سرشار از کینه و دشمنى فاسقان و آلودگى‏ها. بنابر این، از این دو اصل باید به عنوان بازوهاى اجرایى امر به معروف و نهى از منکر و نیز ضامن بقاى دین یاد کرد. امام عسکرى علیه‏السلام همواره شیعیان را به این دو اصل توجّه مى‏داد. از جمله، وقتى «عاصم بن کوفى» نزد حضرت آمد و گفت: با وجود ارادت به خاندان نبوّت، از یارى شما(به دلیل نابینایى) ناتوانم و به غیر ولایت شما و بیزارى از دشمنانتان در خلوت، سرمایه‏اى ندارم. حضرت به او فرمود: پدرم از جدّم رسول خدا نقل فرمود:

«مَن ضَعفَ على نُصرتِنا اهل البیت و لعن فى خلواته اعداءنا بلغ اللّه صوتَه الى جمیع الملائکه فاذا بلغ صوته الى الملائکه اِستَغفروا لَه و أثنوا علیه: الّلهمّ صلّ على روح عبدک هذا الذى بَذل فى نُصرَهِ أولیائه جُهْدَه و لو قَدَر على اکثر من ذلک لَفَعَل…؛ هر کس از یارى ما اهل بیت ناتوان باشد و در خلوت، دشمنان ما را لعن کند، صدایش به همه ملائکه مى‏رسد. وقتى صدایش به فرشتگان رسید، برایش طلب آمرزش مى‏کنند و او را چنین مى‏ستایند: «خدایا! بر روح این بنده‏ات درود فرست که در یارى اولیایش تلاشش را کرد و اگر توان بیش از آن داشت، انجام مى‏داد.» در این حال، از سوى خداوند ندا مى‏شود که: «اى فرشتگان! دعاى‏تان را در حقّ این بنده پذیرفتم و به روح او درود فرستادم و در ردیف ارواح ابرار و از بهترین بندگان برگزیده‏ام قرار دادم.»۳

علاّمه مجلسى نیز از «احمد بن مطهّر» روایت کرده است که: یکى از یاران ما از اهالى جبل (قهستان) نامه‏اى به حضرت نوشت و پرسید: کسانى را که در مورد امامت موسى بن جعفر توقّف کرده، دوست دارى یا از آنها بیزارى مى‏جویى؟ امام در نامه‏اش تبرّى از منحرفان را گوشزد و به او توصیه کرد: «آیا براى عمویت رحمت مى‏خواهى! خدا به او رحم نکند. از او بیزارى بجوى، من در پیشگاه خدا از آنها بیزارى مى‏جویم. با آنها سر دوستى نداشته باش. از بیمارانشان عیادت نکن، در تشییع جنازه‏هاى مردگانشان حاضر مشو و هرگز بر جنازه‏هاى امواتشان نماز نخوان؛ خواه امامى را از ناحیه خداوند انکار کرده، یا پیشوایى را که امامتش از سوى خدا نیست، بر امامان افزوده و یا قائل به تثلیث باشند. کسى که امامت آخرین ما را انکار کند، گویى امامت نخستین ما را انکار کرده است. و کسى که بر تعداد ما بیفزاید، مانند کسى است که از تعداد ما کاسته باشد و امامت ما را انکار نماید.»۴

شخص سؤال کننده نمى‏دانست عمویش در زمره آنهاست و امام، او را آگاه کرد تا نسبت به آنان شیوه «تبرّى» را پیش بگیرد. همچنین «وقتى ابراهیم بن عقبه» از حال آنان سؤال کرد، امام فرمود:

«در نمازت آنان را لعن کن.»۵

۲. بیدار سازى و تقبیح گناهان

بیدارسازى مؤمنان از منکر و اهل آن، از شیوه‏هاى رایج در سیره امام عسکرى علیه‏السلام است. لذا درباره حُرمت شراب، از طریق پدرانش تا رسول اکرم نقل مى‏کند:

«میگسار همچون بت پرست است.»۶ و این چنین قباحت آن را براى مؤمنان روشن مى‏سازد.

یکى از جلوه‏هاى بیدارسازى مؤمنان و تقبیح گناهان را باید در نفرین‏هاى امام جست و جو کرد. امام با این شیوه، شدّت خشم خود از انحرافات را به شیواترین و صریح‏ترین صورت ممکن ابراز مى‏کرد. از جمله درباره نخّاس دهقان ـ که از وکلاى حضرت بود؛ وى بعدا گمراه شد، اموال بیت المال را به آتش کشید و به امام دروغ بست ـ امام از او بیزارى جست و شب تا صبح او را نفرین کرد. و به دعاى حضرت نابود شد.۷

۳. قرآن؛ نقطه آغاز

از جمله مشکلات امر به معروف و نهى از منکر در عرصه عمل، یافتن نقطه مشترک براى ورود مناسب و ارتباط کار آمد است. امام عسکرى علیه‏السلام از قرآن کریم براى تقویت ارتباط و پذیرش «هدایت» استفاده مى‏کرد. از این روى در استنادها و استدلال‏هایش همواره توجّهى به قرآن داشت و همین امر، موجب خضوع قلبى مخاطبان مى‏شد. امام حسن عسکرى علیه‏السلام در نامه‏اى به اسحاق بن اسماعیل نیشابورى مى‏نویسد:

«بعضى از شما در دوران امام قبلى تا زمانى که به درود حیات گفت و در این مدّت از دوران امامت من، کارهایى کردید که از نظر من پسندیده و قرین استوارى نبود.

اى اسحاق! به یقین بدان؛ هر کسى از این دنیا کور بیرون برود، در آخرت نیز کور خواهد بود و سخت گمراه. اى اسحاق! مقصودم کورى چشم نیست، بلکه نابینایى دلهاى درون سینه هاست. و این، معناى گفته خدا در کتاب استوارش است که از قول ستمگران مى‏فرماید: «ربّ لم حشرتنى اعمى و قد کنتُ بصیرا»؛ «پروردگارا! با این که در دنیا بینا بودم، چرا کور محشورم کردى؟» خداوند نیز مى‏فرماید:«کذلک أتتک آیاتنا فنسیتها و کذلک الیوم تنسى»۸؛ «این چنین آیات ما به تو رسید و فراموششان کردى، امروز هم تو فراموش شده‏اى.»

سپس امام عسکرى علیه‏السلام مطالبى را به صحابى‏اش و دیگر شیعیان گوشزد مى‏کند.۹

۴. اعلام موضع

در عصرى که نا آرامى‏هاى سیاسى به اوج مى‏رسد، ارکان قدرت براى بقاى خود، به هر ابزارى از جمله «تنوّع مذهبى» دامن مى‏زند و هر روزه نهضت و جنبشى مذهبى با رنگ و بوى الحادى، به وجود مى‏آید. منطقى‏ترین راه هدایت امّت، اعلام موضع در برابر منکرات مذهبى، سیاسى و اجتماعى است. لذا امام عسکرى علیه‏السلام با همین روش، گروه‏هاى زیادى از شیعیان را از افتادن در ورطه جهل و فساد احزاب و گروه‏ها نجات داد. در اهمیّت مبارزه با این جریانات منحرف، همین بس که بدانیم آن امام مى‏فرمود:

«هیچ یک از پدرانم مانند من گرفتار شکّ و تزلزل شیعیان در امر امامت نشده‏اند.»۱۰

آن حضرت در برابر قیام «صاحب الزّنج» که خسارت فراوانى به جا گذاشت و طى چهارده سال و چهار ماه و شش روز، هزاران قربانى گرفت و سرانجام در سال ۲۷۰ ق. توسّط موفّق عبّاسى کشته شد، امام در قالب پاسخ به نامه، اعلام موضع کرد و فرمود: «صاحب الزّنج از ما اهل بیت نیست.»۱۱

به برخى از اعلام مواضع آن حضرت درباره انحرافات اعتقادى اشاره مى‏کنیم.

الف) صوفیّه: امام به «ابوهاشم جعفرى» فرمود:

«اى ابوهاشم! زمانى مى‏رسد که چهره مردم خندان و دلهایشان تاریک است. از دیدگاه آنان سنّت، بدعت و بدعت، سنّت است. مؤمن را به دیده حقارت مى‏نگرند و فاسق را ارج مى‏نهند، … به خدا سوگند! آنها از عقیده خود بر گشته و از راه حق منحرف شده‏اند. در علاقه به مخالفان ما زیاده روى کرده و شیعیان و دوست داران ما را به گمراهى مى‏کشانند…»۱۲

ب) واقفیّه: امام در بیزارى از این گروه نامه هایى نوشته است؛ از جمله آنچه که قبلاً به نقل از علاّمه مجلسى، از «احمد بن مطهّر» بیان کردیم.

ج) ثَنَویّه: شیخ حرّ عاملى مى‏نویسد: یکى از یاران «ابوسهل بلخى» نامه‏اى به امام نوشت و خواست در حقّ پدرش (که ثنوى و دوگانه پرست بود) و مادرش (که مؤمن بود) دعا کند. امام مرقوم فرمود:

«رحم اللّه والدتک…؛ خداوند، مادرت را بیامرزد…»۱۳

همین طور «محمد بن ربیع شأنى» با یکى از ثنوى‏ها در اهواز مناظره کرد و تمایلى به آنها یافت. وى در سامرّا در خانه احمد بن خصیب نشسته بود که امام او را به طور عبورى دید و با انگشت سبّابه اشاره فرمود: «احد، احد؛ خدا، یکى است.» وى با شنیدن این سخن، نقش بر زمین شد و از هوش رفت…۱۴

د) مفوّضه : این گروه معتقد بودند خداوند حضرت محمّد را آفرید و آفرینش دنیا را به او سپرد و هر چه را در دنیاست، او آفریده است. به هر حال، این عدّه از دیدگاه شیعه بدتر از یهود و نصارا و کلیه بدعت‏گذاران دانسته شده‏اند.۱۵

۵.احیاى سنّت‏ها

امام عسکرى علیه‏السلام مى‏کوشید به هر بهانه‏اى غبار از چهره سنّت‏هاى فراموش شده بزداید. حتّى وقتى عدّه‏اى براى تبریک ولادت صاحب الزّمان علیه‏السلام نزدش آمدند، ضمن سخنانى فرمود:

«… برخى از شما مى‏خواهند درباره اختلاف شما و دشمنان خدا و ما که اهل قبله و مسلمان‏اند، بپرسند… خداى عزّوجلّ به رسولش فرمود:

تو و على و فرزندان او که حجّت‏هاى من مى‏باشند و پیروانشان را به ده ویژگى اختصاص دادم:

۱. پنجاه و یک رکعت نماز.

۲. انگشترى به دست راست کردن.

۳. تعقیب بعد از نماز.

۴. اذان و اقامه را دو تا دو تا گفتن.

۵. گفتن حىّ على خیر العمل.

۶. بلند گفتن بسم اللّه الرّحمن الرّحیم.

۷. قنوت در نماز.

۸. خواندن نماز عصر هنگام آفتاب روشن و صاف (میانه روز).

۹. خواندن نماز صبح هنگام دمیدن سپیده که هوا هنوز تاریک است.

۱۰. موى سر و صورت را خضاب کردن.

آن مرد (عمر) که حقّ ما را غصب کرد، با دار و دسته‏اش در نماز با ما مخالفت کرد و عوض پنجاه و یک رکعت، «نماز تراویح» را در شبهاى ماه رمضان قرار دادند و به جاى تعقیب بعد از نماز، دست بر سینه گذاشتن را تشریع نمودند. و عوض انگشترى به دست راست کردن، آن را به دست چپ کردند. در اذان و اقامه عوض دوبار گفتن فقرات اقامه، فقط اقامه فُرادا را انتخاب کرده و به جاى حىّ على خیر العمل، «الصّلاه خیرٌ من النّوم» گفتند. عوض بلند گفتن بسم اللّه آن را آهسته گفتند، و قنوت نماز را حذف کردند، نماز عصر را بر خلاف زمانى که هوا آفتابى و صاف است، هنگام زردى آفتاب خواندند و نماز صبح را به جاى سپیده صبح و تاریکى هوا، هنگام ناپدید شدن ستارگان خواندند.و موهاى سر و صورت را هم به جاى خضاب کردن رها ساختند.»۱۶

۶. هدایت چهره به چهره

امام عسکرى علیه‏السلام با اینکه اکثرا در زندان بود، ولى بین شیعیان حاضر مى‏شد و رو در رو نیز با آنان صحبت مى‏کرد و با پاسخگویى علمى، فقهى، اعتقادى و… منحرفان را اصلاح و افراد سالم را در مسیر خود، ثابت قدم مى‏کرد. و در این راه نیز گاه به طریق اعجاز از زندان، خود را به یاران مى‏رساند. حضرت هرگاه مصلحت مى‏دید، به شیعیان دستور مى‏داد بعد از نماز عشا در منزل یکى از شیعیان گرد هم آیند تا با آنان دیدار کند.

سیّد مرتضى مى‏گوید: ابوالتحف مصرى روایتى را مرفوعا از ابو یعقوب اسحاق بن ابان برایم نقل کرد و گفت:

ابومحمد علیه‏السلام شخصى را نزد شیعیان خود مى‏فرستاد و در پیامى به آنان دستور مى‏داد: «در شب معیّن به خانه‏اى معیّن بروید که مرا در آنجا خواهید یافت.» این، در حالى بود که نگهبانان شب و روز از زندان حضرت مراقبت مى‏کردند و هر پنج روز آنها را عوض و به نگهبانان جدید توصیه مى‏کردند مراقب او باشند و محلّ مأموریت را ترک نکنند. یاران امام به محلّ تعیین شده مى‏رفتند و حضرت را مى‏دیدند که زودتر از همه آنجاست. آنان مسائل و نیازهاى خود را عرضه مى‏کردند و امام نیازهایشان را بر طرف مى‏کرد. در حالى که دشمنان، امام را در زندان مى‏دیدند.۱۷

۷.نامه نگارى عمومى و خصوصى

امام حسن عسکرى علیه‏السلام به دلیل اوضاع امنیتى شدیدى که گرفتارش بود، از روش «نامه‏نگارى» به طور گسترده استفاده مى‏کرد و از این طریق، نواقص ارتباطات با مردم را جبران مى‏کرد و این، در حالى بود که آن حضرت شبکه وسیع نمایندگان براى هدایت امت، شاگردان زبده وفادار و… را نیز در اختیار داشت. یاران و شیعیان نیز با پى بردن به این تاکتیک امام، سؤالات و مسائل خود را مى‏نوشتند و آن حضرت به عنوان رهبرى پرتوان و پاسخگو، در همه عرصه‏ها یاران و شیعیان را یارى مى‏رساند. «سهل بن زیاد» مى‏گوید:

در سال ۲۵۵ ق. به امام نوشتم: یاران و دوستان ما در مسئله «توحید» اختلاف دارند؛ برخى، خدا را جسم و عدّه‏اى صورت مى‏دانند…

امام چنین نوشت:

«درباره توحید سؤال کرده‏اى، در حالى که از آن دور مانده و بى خبرید. خداوند، یکى است و شریک ندارد، نزاده و از کسى به وجود نیامده و هیچ کس همتاى او نیست. آفریدگارى است که خود آفریده کسى نیست. خداى تبارک و تعالى هر جسم و یا چیز دیگرى را که بخواهد، مى‏آفریند و آنچه را بخواهد، چهره‏پردازى مى‏کند؛ در حالى که خود، چهره‏پردازى نشده است. ثنا و نام‏هایش والا و مقدّس باد که او را همتایى باشد. اوست نه غیر او. هیچ مانندش نیست و او شنونده و بیناست.»۱۸

از این باب، مى‏توان به انبوه نامه‏هاى حضرت به نمایندگان و یارانش نیز استناد کرد.

۸. اقدام عملى

امام عسکرى علیه‏السلام گاهى در نامه‏هایش یاران را از منکرات، نهى و به معروف‏ها امر مى‏کرد. در نامه‏اى به «ابن بابویه» مى‏فرماید: «اى بزرگمرد مورد اعتماد و فقیه من، ابوالحسن على بن حسین قمى! خداوند، تو را براى انجام امور مورد رضاى خویش موفّق بدارد و به لطف خود از نسل تو فرزندانى صالح و شایسته به وجود آورد. تو را به تقواى الهى و به پاداشتن نماز و اداى زکات سفارش مى‏کنم؛ زیرا آنان که زکات نمى‏دهند، نمازشان پذیرفته نیست. تو را به گذشت از لغزش دیگران، فرو خوردن خشم، صله رحم، دلجویى از برادران دینى، تلاش در رفع حوائج آنان به هنگام سختى و گشایش، شکیبایى در برابر نادانى، تفقّه در دین، پایدارى در امور، هم پیمانى با قرآن، خوشخویى، امر به معروف و نهى از منکر توصیه مى‏کنم. خداى عزّوجلّ فرمود: «در بسیارى از راز گویى‏هاى ایشان خیرى نیست مگر کسى که به صدقه یا کار پسندیده یا سازشى میان مردم فرمان دهد.»

تو را به پرهیز و اجتناب از تمام کارهاى زشت سفارش مى‏کنم .بر تو باد به نماز شب که پیامبر سه بار به على فرمود: «بر تو باد به نماز شب. هر کس نماز شب را سبک بشمارد، از ما نیست.» به سفارش من عمل نما و به شیعیانم امر کن تا نماز شب به جا آورند.»۱۹

۹. شناساندن ابزارهاى هدایت

امام عسکرى علیه‏السلام براى اینکه شیعیان راههاى وصول به معروف‏ها و نیکى را یاد بگیرند، به بازشناساندن آنها مى‏پرداخت. از جمله به ارزش عقل و پند در هدایت شدن چنین اشاره مى‏فرمود:

«للقلوب خواطر من الهوى و العقول تزجر و نزاد فى التّجارب علم مستأنف و الاعتبار یفید الرّشاد …؛ دل‏ها را خاطره هایى از هوا و هوس است، ولى عقل‏ها مانع مى‏شوند و در کوران تجربه‏ها، دانش تازه‏اى به دست مى‏آید. پند و عبرت گرفتن، مایه هدایت است.»۲۰

آن حضرت درباره بیم و امید هم به عنوان ابزار باز دارندگى از گناه، مى‏فرمود:

«ما ادرى ما خوف امرئى و رجاؤه مالم یمنعاه من رکوب شهوهٍ اِنْ عرضت له و لم یصبر على مصیبه ان نزلت به؛ بیم و امیدى که صاحبش را از ارتکاب عمل زشتى که براى او فراهم شده، باز ندارد و بر مصیبتى که بر او وارد شده است، شکیبایى ندهد، چه سودى دارد؟»۲۱

و درباره سبک شمردن گناه مى‏فرماید: «من الذّنوب التى لاتغفر لیتنى لا اُوخذ الاّ بهذا؛ از گناهانى که بخشیده نمى‏شود، این است که [گنهکار بگوید:] کاش به غیر همین گناه عقوبت نمى‏شدم.»۲۲

در کنار موارد مذکور، اساسا آن حضرت اقشار مختلف مردم را به یاران و پیروانش مى‏شناساند و توضیح مى‏داد که براى هدایت چه گروهى باید هزینه و وقت اختصاص دهند و در واقع «مخاطب‏شناسى» در روند هدایتگرى را، به آنان گوشزد مى‏کرد. «قاسم هروى» مى‏گوید:

دستخطّى از ابومحمّد علیه‏السلام به یکى از بنى اسباط صادر شد. او مى‏گوید: به آن حضرت نامه نوشتم تا او را در جریان اختلاف میان دوستانش قرار دهم و رهنمود بگیرم. امام نوشت:

«وانّما خاطب اللّه عزّوجلّ العاقل…؛ همانا خداى عزّوجلّ اهل خرد را مورد خطاب قرار داده است و هیچ کس بیش از خاتم و سرور پیامبران دلیل و برهان بر پیامبرى خود اقامه نکرد. با این همه، گفتند: او جادوگر، کاهن و دروغگوست. خداوند هر کس را که پذیراى هدایت بود، ارشاد کرد؛ چرا که بسیارى از مردم دلیل و برهان را مى‏پذیرند. بدین ترتیب، هرگاه خدا دوست نداشته باشد حقّى را پدیدار سازد، هرگز پدید نخواهد آمد. او پیامبران را بر انگیخت تا مردم را بیم و امید دهند و در حالت ضعف و قدرت، آشکارا مردم را به حق دعوت کنند و همواره با آنان سخن گویند تا خدا امر خویش را حاکم و فرمان خود را اجرا سازد.

مردم طبقات گوناگونى دارند؛ آنان که اهل بصیرت‏اند، راه نجات را شناخته، به حق تمسک جسته و به شاخه و فرعى استوار و پابرجا ارتباط یافته‏اند و هیچ شکّ و تردیدى به خود راه نداده و به غیر پناه نبرده‏اند.

طبقه دیگر، کسانى‏اند که حق را از اهل آن نگرفته‏اند؛ مانند کسانى‏اند که در دریا سفر مى‏کنند، با تلاطم دریا آشفته مى‏شوند و با آرامش آن آرام مى‏گیرند.

دسته دیگر، اسیر شیطان شده و سخن پیروان حق را رد نموده و با حسادت خویش حق را مغلوبِ باطل مى‏کنند. بنابراین، کسانى را که به این سو آن سو مى‏زنند، به خود واگذار. چرا که اگر چوپان بخواهد گوسفندانش را گرد آورد، با کمترین زحمتى قادر به آن خواهد بود…»۲۳

ب) اصلاحگرى در حوزه غیر خودى‏ها

۱. عملگرایى در هدایتگرى

زیباترین نمونه از تحوّل انسان‏هاى خطاکار را مى‏توان در این داستان‏ها یافت:

وقتى امام در زندان بود، عبّاسیان نزد صالح بن وصیف آمدند و از وى خواستند بر امام سخت بگیرد. گفت: چگونه چنین کارى بکنم؟! دو نفر از بدترین انسان‏ها را گمارده‏ام که او را آزار دهند ولى حالا هر دو اهل عبادت و روزه شده‏اند!

به دستور صالح، آن دو را حاضر کردند و صالح از دلیل مهربانى‏شان با امام سؤال کرد، گفتند: درباره مردى که روزها به روزه و تمام شب به عبادت مى‏پردازد و هر لحظه به او مى‏نگریم، لرزه به انداممان مى‏افتد، چه مى‏گویى؟!

عباسیان با شنیدن این سخن، نا امید و پراکنده شدند.۲۴

وقتى هم که حضرت در زندان على بن نارمش بود، وى که از دشمنان کینه‏توز بود، چنان متحوّل شده که از شدّت احترام، به چهره امام نگاه نمى‏کرد و در حالى از نزد امام رفت که بیناترین فرد به عظمت و فضائل آن حضرت بود.۲۵

۲. هدایت متخصّصان

اگر امر به معروف و نهى از منکر توده‏هاى عادى، شرایط و سازوکارهاى مهمّى دارد، بى‏گمان «اصلاح نخبگان»، حسّاسیت‏ها و برنامه‏هاى دقیق‏ترى مى‏خواهد. امام حسن عسکرى علیه‏السلام براى هر گروه، ابزار مناسب با همان گروه را به کار مى‏برد؛ گاه موعظه، هشدار، نامه‏نگارى، … و گاهى هم با آموزش افراد متخصّص و فرستادن آنها به مراکز علمى و نجات منحرفان نخبه.

ابن شهرآشوب مى‏نویسد: اسحاق کِنْدى، از فلاسفه اسلام و عرب به شمار مى‏رفت و ساکن عراق بود. کتابى به نام «تناقض‏هاى قرآن!» نوشت؛ او مدتها گوشه‏نشینى اختیار، و وقتش را صرف نگارش آن کتاب کرده بود. روزى یکى از شاگردان او به محضر امام عسکرى علیه‏السلام شرفیاب شد. وقتى چشم امام به او افتاد، فرمود: آیا میان شما مرد رشیدى نیست که گفته‏هاى استادتان کندى را پاسخ گوید؟ او گفت: ما همه شاگردیم و نمى‏توانیم اعتراض کنیم! امام عسکرى علیه‏السلام مطالبى به وى آموخت.

شاگرد، نزد استاد رفت و همین طور عمل کرد. استاد هم بعد از پذیرش حقّ، او را قسم داد که بگوید این مطلب را از کجا شنیده است و سرانجام، شاگرد پاسخ داد که امام عسکرى علیه‏السلام چنین شیوه و گفتارى را یاد داده است. کِنْدى هم گفت:

الآن درست گفتى! این چنین سخنى غیر از آن خاندان صادر نمى‏شود.

سپس آتش خواست و آنچه را نوشته بود، سوزاند.۲۶ *

نقش معجزه در هدایت و اصلاحگرى

امام حسن عسکرى علیه‏السلام همانند دیگر ائمّه، در هنگام لزوم، از ابزار «معجزه و کرامت» براى هدایت استفاده مى‏کرد و این ظرفیت والا را در خدمت اصلاح اندیشه‏ها و افکار امّت اسلامى قرار مى‏داد. اما ویژگى امام عسکرى استفاده گسترده از این ظرفیت است. قطب راوندى ۴۰ مورد و سیّد بحرانى ۱۳۴ مورد، شیخ حرّ عاملى ۱۳۶ مورد، علاّمه مجلسى ۸۱ مورد از معجزات وى را نقل کرده‏اند.۲۷

علت این امر نیز مى‏تواند اختناق و فشارهاى سیاسى و امنیتى باشد که دامنگیر شیعیان و حضرت بوده، البته امام براى تداوم نقش هدایتگرى خود، از ابزار معجزه و کرامت که آن شرایط اختناق را خنثى مى‏کرد، استفاده مى‏نمود. براى آگاهى از معجزات امام عسکرى علیه‏السلام منابع گوناگونى در دسترس است که با مطالعه آنها مى‏توان نور «هدایت و اصلاح» را در قلب‏هاى مستعد تاباند.

پى‏نوشت:

۱. کفایه الاثر، ص ۲۹۳؛ بحار الانوار، ج ۳۶، ص ۲۸۹؛ اثبات الهداه، ج ۱، ص ۵۷۶، ح ۴۸۷.

۲. معادن الحکمه، ج ۲، ص ۲۶۴، به نقل از حیاه الامام العسکرى، ص ۲۵۵.

۳. بحار الانوار، ج ۵۰، ص ۳۱۶ و ۳۱۷.

۴. همان، ص ۲۷۴؛ کشف الغمّه، ج ۳، ص ۲۱۹.

۵. همان، ص ۲۶۷.

۶. تذکره الخواص، ص ۳۲۴.

۷. حیاه الامام العسکرى، ص ۳۱۰.

۸. طه / ۱۲۶.

۹. تحف العقول، ص ۴۸۴؛ رجال کشّى، ص ۴۸۱.

۱۰. تحف العقول، ص ۴۸۷.

۱۱. مناقب آل ابیطالب(ع)، ابن شهرآشوب، ج ۴، ص ۴۲۸.

۱۲. حدیقه الشیعه، ص ۵۹۲.

۱۳. اثباه الهداه، ج ۳، ص ۴۲۷.

۱۴. کافى، ج ۱، ص ۵۱۱.

۱۵. شرح باب حادى عشر، ص ۹۹.

۱۶. عیون المعجزات، ص ۱۳۷.

۱۷. همان؛ مدینه المعاجز، ص ۵۷۱.

۱۸. توحید صدوق، ص ۱.۱، ح ۱۴.

۱۹. کشف الغمّه، ج ۲ ص ۴۱۶؛ بحار الانوار، ج ۵۰، ص ۲۹۶؛ معادن الحکمه، ج ۲ ص ۲۶۴، به نقل از حیاه الامام عسکرى، ص ۲۵۴.

۲۰. نزهه الناظر، ص ۷۲، به نقل از حیاه الامام العسکرى، ص ۱۵۳

۲۱. همان، ص ۷۳.

۲۲. تحف العقول، ص ۵۱۷.

۲۳. کشف الغمّه، ج ۲ ص ۴۱۶؛ بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۲۹۶.

۲۴. بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۳۰۸؛ ارشاد، مفید، ص ۳۴۴.

۲۵. کافى، ج ۱، ص ۵۰۸.

۲۶. مناقب آل‏ابیطالب(ع)، ابن شهرآشوب، ج ۴، ص ۴۲۴.

* این روایت و داستان به طور کامل در برخى از مقالات همین ویژه نامه آمده است.

۲۷. حیاه الامام العسکرى، ص ۱۲۱.

منبع :کوثر ، زمستان ۱۳۸۲، شماره ۶۰

سید ابوالقاسم نجفی دهکردی(ره)

ولادت

گروهی از سادات محترم که نسب شان به عبدالله فرزند امام سجاد ـ علیه السلام ـ منتهى می‌شود از گذشته‌هاى دور در شهر کرد اصفهان، که نام قدیمش «دهکرد» بود، رحل اقامت افکنده بودند. سید محمد باقر دهکردى در زمره این افراد به شمار می‌رفت. او با زهد و پرواپیشگی، روزگار می‌گذرانید و مورد احترام مردم آن دیار بود. ماه رجب براى سید محمد باقر، حرمت و فضیلت ویژه‌اى داشت و به توصیه اجدادش در این ایام به روزه‌داری، ذکر و دعاى بیشترى می‌پرداخت و با این برنامه، روح و روان خویش را در جویبار معنویت شست و شو می‌داد. او با گرامی‌داشت ماه رجب و شعبان، به استقبال ماه بابرکت رمضان می‌رفت، در روز شنبه، غرّه رجب سال ۱۲۷۲ هجرى (مطابق با ۱۲۳۴ هـ . ش) شوق و هیجان سید محمد باقر دو چندان شد، زیرا دراین روز خجسته صاحب فرزندى شد که به نام جدش، او را ابوالقاسم نامید.[۱]

تحصیلات

سید محمد باقر، از همان ایام که ابوالقاسم کودکى بیش نبود، در اندیشه آینده‌اى پربار براى او بود تا در سایه تلاش و پرورش‌هاى اخلاقی، طریق هدایت را در نوردیده و به سوى کمال گام بردارد و به نشر حقایق اسلامى مبادرت ورزد. پرورش یافتن در دامان مادرى متدین و پدرى پرهیزگار و خوش خو، نخستین مکتب تربیتى ابوالقاسم بود. او در این فضاى باصفا، در کنار رشد جسمانی، با فضیلت‌هاى دینى خو گرفت و شور و اشتیاق فراگیرى دانش اسلامى در اعماق وجودش جوانه زد و با این شیوه‌هاى پرورشى به دنیای نوجوانى پا نهاد و خواندن، نوشتن و مقدمات علوم اسلامى را آموخت.[۲]
سید ابوالقاسم از محضر آخوند ملا محمد حسن اصفهانى مشهور به کوهی، دایى خود… که پرورش یافته مکتب حکیم سبزواری[۳] بود، استفاده کرد. شاید تأثیر آموزش‌ها و توصیه‌هاى این عالم فاضل بود که او را به حکمت و فلسفه راغب نمود.

اساتید وى در اصفهان

سید ابوالقاسم این توفیق را به دست آورد که از دوران نوجوانى به حوزه علوم آل محمد ـ صلى الله علیه و آله ـ روی آورد و براى ادامه تحصیل به مدرسه صدر اصفهان برود و پایه‌هاى علمى خویش را در فقه و اصول و ادبیات عرب استحکام بخشد و از استادان پرآوازه آن عصر بهره‌هاى وافر ببرد. در آن زمان، حوزه علمیه اصفهان به شیوه‌ای تازه اداره می‌گردید، یعنى همراه با فقه و اصول، حکمت و فلسفه در آن تدریس می‌شد، و مشاهیرى در این عرصه چراغ معرفت را روشن نگاه می‌داشتند. این حوزه از نظر فقهى و فلسفى در بین حوزه‌هاى از نظر فقهى و فلسفى در بین حوزه‌هاى علمیه شیعه موفقیت ویژه‌اى داشت و این امتیاز مربوط به زمانى است که حوزه علمیه قم رونق نگرفته بود. آنچه سید ابوالقاسم جوان و تشنه علم و فضیلت را مسرور می‌ساخت، مدرسان مطلع و مسلط بر علوم اسلامى و در عین حال پارسا و پرهیزگار بود. شادمانى این جویای معارف دینى موقعى رو به فزونى نهاد و لبخند رضایت بر لبانش نشانید و غبار خستگى و دورى از خویشاوندان را از ذهن و دلش بر گرفت که علماى این حوزه ضمن تدریس و تحقیق، به گشودن معضلات اجتماعى ـ سیاسى و ترویج معروف و نهى از منکرو اصلاح جامعه و پاسدارى از ارزش‌ها مبادرت می‌ورزیدند. سال‌هایى که سید ابوالقاسم در اصفهان به تحصیل اشتغال داشت، عصر شکوفایى آن حوزه به شمار می‌رفت. او این تحرک، پویایى و جنب و جوش ویژه را مغتنم شمرد و در مسیر کسب معارف گام برداشت و با حرص و ولع فراوان و اخلاصى شایسته تحسین، دروس سطح را نزد ابوالمعالى کرباسی، آقا میرزا محمد حسن نجفى و حاج شیخ محمد باقر مسجد شاهى آموخت.
۱. ابوالمعالى کرباسى (۱۲۴۷ ـ ۱۳۱۵ هـ . ق.) کوچک‌ترین فرزند فقیه پرآوازه، محمد ابراهیم کرباسى است. ابوالمعالى در تقوا و تهذیب نفس بسیاراستوار بود و سیره اخلاقى او روش زندگى اصحاب معصومین را در اذهان تداعى می‌کرد. میرزا ابوالمعالی دانشمندى محقق بود و در مسائل فقهی، اصولى و رجالى مهارت فراوان داشت. او مسایل علم اصول را در تألیفات و افاضات خود، ماهرانه تجزیه و تحلیل کرده است. دامان تربیت پدرى چون حاجى کرباسی، ترک متابعت هواهاى نفسانی، مجاهدات پرمشقت او در کسب توشه‌های تقوا و همت بلندش در اکتساب علوم و معارف، موجب دست یابى او به مقام شامخ علم و اجتهاد گردید و موفق شد در فقه و اصول آثارى گران قدر به نگارش درآورد.[۴] او این افتخار را داشت که شاگردانى چون علامه آیت الله سید محمدباقر درچه‌اى و آیت الله العظمى حاج آقا سید حسین بروجردی را تربیت نماید و شخصیتى چون آیت الله نائینى را پرورش دهد.[۵] یک بار که صحبت از میرزا ابوالمعالى شد، آیت الله بروجردى فرمود: روحانیتى داشت که انسان سیر نمی‌شد و مجلس او به جلسات حضرت رسول اکرم ـ صلى الله علیه و آله ـ شباهت داشت.[۶] عالم عابد و زاهد سالک، مرتضى طالقانى موقعى که به اصفهان عزیمت کرد، در مجلس پر فیض او حضور یافت.[۷]
۲. میرزا محمد حسن نجفی که سید ابوالقاسم دهکردى در فقه شاگرد او بود، از علماى بزرگ و فقیهان نامورى به شمار می‌رود که در غایت زهد و تقوا زندگى می‌کرد و مردم به لحاظ این ویژگی‌ها به او ارادت می‌ورزیدند.
میرزای شیرازى آن چنان به وى اعتماد داشت که هرگاه اهل اصفهان از او می‌پرسیدند که به چه کسى در مسایل شرعى و موازین فقهى مراجعه کنند، می‌فرمود: به میرزا محمد حسن نجفی. جمعى از خواص مقلد وى بودند و ایشان امام جماعت مسجد ذوالفقار بود و عمر گرامى خود را در تحصیل، تدریس، تألیف و جواب استفتاءات گذرانید. سید ابراهیم قزوینى (صاحب ضوابط)، شیخ مرتضى انصارى و میرزاى شیرازى از استادان وى هستند. این فقیه زاهد در یازدهم ربیع الاول ۱۳۱۷ هـ . ق. به سراى باقى شتافت.[۸]
۳. حاج شیخ محمد باقرمسجد شاهی، دیگر معلم سید ابوالقاسم دهکردى است که محدث قمى او را چنین وصف کرده است: «از علماى بزرگ، عالم به احکام شرعی، کامل در علوم اسلامى و مردى الهى و ربانی».[۹]
حاج شیخ محمد باقر، مقدمات علوم را در اصفهان آموخت و پس از رحلت پدر، بنا به توصیه مؤکد مادرش، نسیمه خاتون معروف به حبابه (دختر علامه فقید شیخ جعفر کاشف الغطاء) به نجف مهاجرت کرد و سال‌ها در آن مکان از فقیهان بزرگ و مراجع تقلید استفاده علمى نمود تا خود به مقام اجتهاد رسید و با کسب اجازه اجتهاد و روایت از استادان خویش به اصفهان بازگشت و به تدریس پرداخت.
اقدامات و خدمات این فقیه فرزانه در سال قحطى ۱۲۸۸ هـ . ق. مبارزات وى با حکومت وقت، اهتمامش در امر به معروف و نهى از منکر و کوشش او براى رفع بدعتها، ضلالت‌ها و اضمحلال فساد و تباهى ـ که از ناحیه افراد مرتد و پیروان فرق ضالّه صورت می‌گرفت ـ شهرت این عالم ربانى را فزونى بخشید؛ تا جایى که پس از ارتحال حاج سید اسدالله بیدآبادى (۱۲۹۰ هـ . ق.) مرجع و ملجأ مردم قرار گرفت و دیگر علمای شهر با آن همه مقامات علمی، تحت الشعاع وى قرار گرفتند و حوزه درسش مجمع علما، فضلا و مجتهدین گردید.[۱۰]

اجازه روایى

راه روایى مرحوم دهکردى از طریق علامه میرزا محمد هاشم اصفهانى به شیخ انصارى می‌رسد و طریق این شخصیت درخشان جهان تشیع، در روایت حدیث، به معصوم می‌رسد.[۱۱]
از همین رو، امام خمینى (ره) در آغاز کتاب اربعین، در خصوص سید ابوالقاسم دهکردى و سه نفر دیگر از مشایخ اجازه خود می‌فرمایند: «طریق این چهار نفر به شیخ انصارى می‌رسد و ما طرق دیگرى هم داریم که به شیخ انصارى منتهى نمی‌شود و در این جا آن طرق را ذکر نکردیم.»[۱۲]
و در جاى دیگر در این باره فرموده‌اند:
«اخبرنى اجازه مکاتبهً و مشافههً عده من المشایخ العظام و الثقات الکرام و منهم السید العالم الثقه الثبت السید ابوالقاسم دهکردى الاصفهانى عن السید السند الامجد الآقا میرزا محمد هاشم الاصفهانى عن العلامه الانصاری.»[۱۳]

مکتب معرفت

بعد از ملاصدرا (قله فلسفه اسلامى در ایران) در مکتب فلسفى اصفهان گروهی، اهل ذوق و عرفا کوشیدند میراث علمى این حکیم را به شاگردان خود انتقال دهند. میراث این مکتب در قرون دوازدهم و سیزدهم هجرى توسط میرابوالقاسم مدرس خاتون آبادى (متوفا: ۱۲۰۲ هـ . ق.) از آقا محمد بیدآبادى (متوفا: ۱۱۹۸ هـ . ق.) به آقا ملا على نورى اصفهانى (متوفا: ۱۲۴۶ هـ . ق.) رسید که بزرگترین مدرس فلسفه ملاصدرا در اصفهان بود و حدود ۱۰ سال به این تلاش علمى اشتغال داشت و شاگردان برجسته‌اى چون ملا اسماعیل اصفهانى واحد العین (نویسنده حاشیه بر «شوارق الآلام» ملا محمد جعفر لنگرودى (شارح «مشاعر» ملاصدرا)، میر سید رضى لاریجانی، آقا محمد رضا قمشه‌ای، ملا عبدالله زنوزى و حاج ملا هادى سبزوارى از حوزه درس او برخاستند و آن امانت علمى را به مشاهیر بعد از خود تحویل دادند.[۱۴]
یکی از برجسته‌ترین تربیت یافتگان حوزه درسی میرزا حسن نورى و ملا اسماعیل واحد العین، حاج اسماعیل درب کوشکى (درکوشکی) است. پدر وی، محمد جعفر در علوم اسلامی آگاهی‌هایى داشت.
ملا اسماعیل از علماى معقول و بزرگان حکما و مدرسین فلسفه و عرفان به شمار می‌رود که سید ابوالقاسم دهکردى محضرش را درک کرد و نزد وى با عالی‌ترین اندیشه‌هاى فلسفى و معارف عرفانى آشنا گردید.
ملا اسماعیل درب کوشکى پس از عمرى خدمات علمی، در روز جمعه ۱۵ شوال سال ۱۳۰۴ هـ . ق. به دار بقا شتافت و در تخت فولاد اصفهان رو به روى سکوى اژه‌اى مدفون گردید.[۱۵]
یکى از شخصیت‌هایى که سید ابوالقاسم دهکردى در مکتب اصفهان از وى استفاده کرد، آخوند ملا محمد باقر فشارکى متوفى به سال ۱۳۱۴ هـ . ق استاد میرزاى شیرازى است، کتاب عنوان الکلام از او است.[۱۶]

به سوى سامرّا و نجف

گرچه استادانى سترگ در اصفهان که از نظر اندوخته‌هاى علمی، ابتکارات و شیوه‌هاى آموزش و وارستگی، از مرواریدهای اقیانوس معارف حوزه‌هاى علمى شیعه به شمار می‌آمدند، ولى گویى روح پرتکاپو و ذهن پویاى سید ابوالقاسم نمی‌توانست در پرتو این فروغ‌ها قانع شود.
سرانجام، عزم سفر نمود و پس از تحمل سختی‌ها به عراق رسید و در سامرّا پس از زیارت ستارگان درخشان آسمان ولایت و امامت، به حوزه درسى میرزای شیرازى راه یافت و در حلقه شاگردان میرزاى شیرازى راه یافت و در حلقه شاگردان این فقیه بزرگ در آمد.
او به خوبى دریافت که دنیاى اسلام نیازمند تحصیل و تحقیقى است تا مسلمین را از بند استعمار برهاند و استکبار جهانى را در انزوا قرار دهد و چنین دانشى را استادش دارا بود و مشاهده می‌کرد که او ضمن آن که در میدان اندیشه و تفکر، خستگى نمی‌شناسد و اکثر اوقاتش در تحقیق و تدریس می‌گذرد و شاگردان را مجذوب خود می‌کند، از توطئه‌هاى ابر قدرت‌ها هم غافل نیست و درصدد آن است که مسلمین را از خواب غفلت بیدار کند و آنان را علیه طوفان استعمار بسیج نماید. بدین گونه، رفتار و تدریس و تربیت میرزا باعث گردید که هر کدام از شاگردانش هم چون انوار فروزان ظلمت‌ها را از بین برده، بخشى از دنیا را به عطر جان بخش علم و درایت خویش معطر گردانند.

محضر پرفیض ـ شاگردان

سید ابوالقاسم دهکردى در حدود سال ۱۳۰۹ هـ . ق. پس از افزایش اندوخته‌هاى علمى و ارتقا به مقامات فقهى و اصولى در حوزه‌های علمیه سامرا و نجف که حدود هفت سال طول کشید، به اصفهان در سن ۳۷ سالگى بازگشت و در مدرسه صدر این شهر به تدریس و تحقیق و نیز تربیت طلاب پرداخت و ضمن این برنامه‌ها با تهذیب نفس و پارسایی، مدارج معنوى را طى کرد و با ملکوت انس گرفت و با ارتزاق از عالم معنویت به افکار بلندى در حکمت و عرفان رسید و از بزرگترین علماى عصر خود قلمداد گردید. بسیارى از فضلاى اصفهان که حتى خود مشغول تدریس بودند، وقتى از مقامات والاى علمى و معنوى این عالم ربانى مطلع شدند به محضرش شتافتند.
وی هم چنین از مشایخ اجازه حضرت آیت الله العظمى سید شهاب الدین مرعشى نجفى به شمار می‌رود.
در همان روزهایى که دهکردى تازه از نجف آمده بود، فقیه عارف و حکیم ادیب، آیت الله حاج آقا رحیم ارباب (۱۲۹۷ ـ ۱۳۹۶ هـ . ق.) به محضرش شتافت و از عطر این گل بوستان علوى بهره‌مند گردید.[۱۷]
آیت الله سید محمد رضوى کاشانى از مشاهر و مفاخر علماى شیعه در اصفهان، محضر دهکردى را مغتنم شمرد و به کسب اجازه از وى موفق گردید.[۱۸] آیت الله حاج شیخ مرتضى مظاهرى فرزند محمد حسن بن محمد ابراهیم کرونى نزد آیت الله دهکردى تلمذ نمود و موفق شد در علوم دینى به تألیفات متعددی همت بگمارد و در سنگر وعظ و خطابه، به هدایت مردم بپردازد و خود، شاگردان فاضل تربیت کند.[۱۹]
آیت الله سید محمد رضا خراسانى جرعه‌هایى از اندیشه سید ابوالقاسم دهکردى را به کام ذهن خویش فرو ریخت. وى تحصیلات را تا مرز اجتهاد ادامه داد و پس از فوت سید على نجف آبادی، مرجعیت کلى یافت و رئیس حوزه علمیه اصفهان گردید. چون رضا خان تصمیم به تعطیلى مراکز حوزوى گرفت و از روحانیان خواست لباس خود را کنار بگذارند، این عالم ربانى به بسیارى از اهل علم و فضل که شایستگى داشتند، پیغام داد: «در خانه‌هاى خود بنشینید و لباس خود را تغییر ندهید، من به عون الهى و یاری امام زمان ـ علیه السلام ـ زندگانى شما را تأمین می‌کنم.» همین پیشنهاد، مایه دلگرمى و اطمینان خاطر آنان شد و به تحصیلات ادامه دادند و هر یک عالمى بزرگوار و مدرسى برجسته شدند و پس از فرار رضاخان از ایران، حوزه علمیه اصفهان را دایر نمودند.[۲۰]
آقا سید عباس دهکردى (معروف به صفی)، فقه، اصول و حکمت را در اصفهان نزد آیت الله دهکردى فرا گرفت.
وی در مسجد یزدآباد و مسجد کرمانی اقامه جماعت می‌نمود و به ارشاد و تبلیغ مشغول بود، تا آن که در سال ۱۳۹۴ هـ . ق. در اصفهان وفات یافت و در تخت فولاد مدفون گردید.[۲۱]
حاج سید کمال الدین نور بخش دهکردی، فرزند آقا سید محمود پس از آن که مقدمات علوم و ادبیات را در شهر کرد آموخت، در اصفهان به مدرسه صدر بازار رفت و نزد عموى خویش، سید ابوالقاسم دهکردى و برخى دیگر از استادان این حوزه به فراگیرى علوم اسلامی پرداخت. وى مدتى در دانشگاه تهران به تدریس علوم شرعى مشغول بود. برخى کتاب‌هاى وى سال‌ها در دبیرستان‌هاى کشور مورد استفاده دانش آموزان بود.[۲۲]
درس خارج فقه و اصول مرحوم آیت الله دهکردى یکى از مشهورترین دروس خارج فقه و اصول بوده و شخصیت‌هاى دیگرى چون مرحوم میرزا على آقا شیرازی، مرحوم معلم حبیب آبادی، مرحوم آیت الله سید عبدالحسین طیب (صاحب تفسیر اطیب البیان)، آیت الله سید محمد تقى موسوى (صاحب مکیال المکارم)، آیت الله شیخ محمد رضا جرقوئى اصفهانی، آیت الله سید حسن چهارسوقی، آیت الله مرتضى دهکردى معروف به حاج آقا میرزا دهکردی، آیت الله سید محمد باقر رجایی، عالم ربانى آیت الله حسینعلى صدیقین، آیت الله مرتضى مظاهری نجفی، میرمحمد مهدى امام جمعه، ملا على ماربینی، سید ابوالقاسم فریدنی، سید على اکبر هاشمی، فرزند آقا حسین دهکردی، آیت الله سید احمد نوربخش دهکردى (برادرش)، آیت الله سید محمد باقر امامى (برادر زاده‌اش) و آیت الله سید محمد جواد نجفی (برادرزاده و داماد ایشان) از محضر ایشان در رشته‌هاى مذکور بهره گرفته‌اند.[۲۳]
آیت الله سید ابوالقاسم دهکردى از رجال حدیث محسوب می‌گردید و علاوه بر امام خمینی، دانشورانى چون مرحوم آیت الله مرعشى نجفی، مرحوم آیت الله بروجردی، آیت الله سید محمد تقى موسوى احمد آبادی، حاج آقا رحیم ارباب و مرحوم معلم حبیب آبادی (صاحب کتاب مکارم الآثار) از ایشان اجازه نقل حدیث و اجتهاد دریافت کرده‌اند.[۲۴]
آیت الله دهکردى تا آنجا مورد وثوق مردم در استان اصفهان، چهارمحال و بختیارى و نقاط هم جوار قرار گرفت که اکثریت اهالى این نقاط وى را مرجع تقلید خویش قرار دادند و رساله عملیه ایشان حاوى فتاوى فقهى به نام هدایه الانام مکرر چاپ شد و در دسترس مقلدین آن فقیه عارف قرار گرفت. آیت الله دهکردى سال‌ها امامت جماعت مسجد سفره‌چى (سُرخی‌) واقع در خیابان چهار باغ پایین و مسجد شیخ‌الاسلام واقع در خیابان عبدالرزاق را عهده‌دار بود و در برخی ایام خصوصاً ماه مبارک رمضان به ایراد سخنرانی، موعظه و اقامه مراسم احیاء اقدام می‌نمود.[۲۵]

آثار

سید ابوالقاسم دهکردى آثار ارزشمندى در علوم اسلامى از خود به یادگار نهاد که عبارتند از:
۱. منبرالوسیله که مجلدى از آن ـ همان گونه که اشاره شد ـ در توحید و مواعظ به نام وسیله النجاه به طبع رسیده است.[۲۶] این کتاب اخیراً به اهتمام مجید جلالى دهکردی در قم چاپ شده است.
۲. حاشیه بر تفسیر صافی.
۳. حاشیه بر وافی.
۴. رساله‌اى فقهى در قبض.[۲۷]
۵. بشارات السالکین یا واردات غیبیه.
۶. جنّت المأوى در اخلاق.
۷. حاشیه بر جامع عباسی.
۸. ذخیره‌اى در ادعیه و ختومات.
۹. رساله در طهارت.
۱۰. رساله عملیه جهت مقلدین به نام هدایه الانام.
۱۱. شرح بر شرایع، در دو مجلد در طهارت و بیع.
۱۲. شرح فارسى بر کتب من لایحضره الفقیه.
۱۳. الفوائد در متفرقات.[۲۸]
۱۴. اللمعات فى شرح دعاء سمات.
۱۵. رساله در مباحث الفاظ.
۱۶. حاشیه بر نخبه حاجى محمد ابراهیم کرباسی.[۲۹]
۱۷. نور الابصار فى فضیله الانتظار.
۱۸. المتاجر، تقریر درس استادش مرحوم میرزا حبیب الله رشتی.
۱۹. حاشیه بر مکاسب شیخ انصاری.
۲۰. رساله‌اى در طهارت.
۲۱. ینابیع الحکمه در تفسیر.
۲۲. شرح بر اصول کافی، چنان چه خودشان در کتاب منبر الوسیله فرموده‌اند.
۲۳. تنقیح الاصول، تقریرات درس محقق رشتى با نظریات مؤلف در بحث الفاظ.
۲۴. حاشیه بر رسائل شیخ انصاری.
۲۵. شرح حدیث حقیقت کمیل بن زیاد که در کتاب منبر الوسیله ذکر شده است.
۲۶. الاخلاق.
۲۷. السوانح و اللوائح (تاریخ اقامت ایشان در شیراز(.[۳۰]

وفات

سرانجام پس از هشتاد و یک سال زندگى با برکت که هفتاد سال آن در راه کسب معارف و افزایش توشه آخرت و تقوا سپرى گردید، عالم ربانى آیت الله سید ابوالقاسم دهکردى در شب یکشنبه ششم شوال سال ۱۳۵۳ هـ . ق. به سراى سرور شتافت و میهمان قدسیان گشت. همزمان با ارتحال وی، شهر اصفهان یکپارچه در ماتم و اندوه فرو رفت و در روز بعد پیکر پاکش از مسجد حکیم به سوى زینبیّه حرکت داده شد، در این حال چنان انقلابى در شهر اصفهان ایجاد گردید که مردم با پاى پیاده در تشییع جنازه این عالم عامل حضور یافتند و آن را در سمت غربى زینبیه و در حجره‌اى مخصوص که قبلاً از مالکین خریدارى شده بود، دفن کردند و این برنامه بر طبق وصیت ایشان صورت گرفت. زیرا وقتى به وى گفته بودند: آیا شما را در تخت فولاد دفن کنیم؟ جواب داده بود: آن جا عالمان و صالحان هستند که حکم نقره را دارند امّا مرا در جوار بانویى دفن کنید که به اهل بیت انتساب دارد و حکم طلا را دارد.در حال حاضر مسجدى به نام آن بزرگوار در کنار امامزاده زینبیّه اصفهان برپاست که مورد توجه مردم می‌باشد.[۳۱]
در میانه خیابان عبدالرزاق اصفهان کوچه بن بستى به نام شهید امیرحسین دیانى ـ که قبلاً آیت الله دهکردى نام داشته ـ قرار دارد که در حال حاضر منزل آیت الله دهکردى در آن واقع شده است که به همان صورت اولیه و سبک و سیاق دوران حیات آن فقیه متقی، حفاظت گردیده است.[۳۲]
غلامرضا گلى زواره

پی نوشت:
[۱] . نقباء البشر، ج ۱، ص ۶۱.
[۲] . سید محمد باقرعلاوه بر سید ابوالقاسم، چهار فرزند ذکور به نام‌هاى سید محمد نجفی، سید جواد، سید محمود و سید احمد نوربخش داشت.
[۳] . تاریخ حکما و عرفا و متأخرین صدر المتألهین، ص ۱۲۵.
[۴] . تذکره القبور، معلم حبیب آبادی، ص ۴۰ ـ ۴۲.
[۵] . زندگانی حکیم جهانگیر خان قشقایی، مهدی قرقانی، ص ۱۰۷ و ۱۸۷.
[۶] . مجله حوزه، شماره ۵۳، ص ۵۷.
[۷] . گنجینه دانشمندان، ج ۶، ص ۱۷.
[۸] . دانشمندان و بزرگان اصفهان، ص ۲۲۶.
[۹] . فوائد الرضویه، ج ۲، ص ۴۰۹.
[۱۰] . تاریخ علمى و اجتماعى اصفهان در دو قرن اخیر، سید مصلح الدین مهدوی، ج ۱، ص ۳۲۰ و ۳۲۱.
[۱۱] . میراث شهاب، شماره ۱۶، ص ۲۵.
[۱۲] . پا به پاى آفتاب، ج ۲، ص ۲۲۸.
[۱۳] . اربعین حدیث، ص ۳.
[۱۴] . تاریخ هنرى کربن، فلسفه اسلامی، ترجمه جواد طباطبایی.
[۱۵] . دانشمندان و بزرگان اصفهان، ص ۴۸.
[۱۶] . فوائد الرضویه، ج ۲، ص ۴۰۴.
[۱۷] . ناصح صالح، ص ۲۴۰.
[۱۸] . زندگانی حکیم جهانگیرخان قشقایی، ص ۱۲۸.
[۱۹] . تاریخ علمى و اجتماعى اصفهان، ج ۲، ص ۳۲۱.
[۲۰] . مدرس، مجاهدى شکست ناپذیر، ص ۲۲۲.
[۲۱] . تاریخ علمى و اجتماعى اصفهان، ج ۲، ص ۳۲۱.
[۲۲] . همان، ص ۳۳۲ و ۳۳۳.
[۲۳] . فصلنامه بام ایران، شماره ۵ و ۶، ص ۸؛ مجله حوزه، مصاحبه با آیت الله طیب؛ مقدمه کتاب مکیال المکارم؛ بانو مجتهده امین، ناصر باقرى بیدهندی، ص ۳۲؛ المسلسلات فى اجازات، ج ۲، ص ۳۱؛ زندگانى آیت الله چهارسوقی، ص ۱۳۲؛ شناخت سرزمین چهار محال و بختیاری، ج ۲، ص ۲۵؛ یادنامه آیت الله سید بحرالعلوم میردامادی، ص ۵۵ و ۵۶؛ تذکره القبور، ص ۳۰۵ و آفتاب علم، ص ۵۴ و ۵۵.
[۲۴] . تاریخ علمى و اجتماعى اصفهان در دو قرن اخیر، ج ۲، ص ۲۲۷؛ الاجازات الکبیره، آیت الله مرعشى نجفی، ص ۱۷؛ القبسات، عادل علوی، ص ۴۰؛ فصلنامه بام ایران، شماره ۵ و ۶، ص ۸ و آفتاب علم، ص ۳۶ و ۳۷.
[۲۵] . آفتاب علم، ص ۳۶ و فصلنامه بام ایران. شماره ۵ و ۶، ص ۹.
[۲۶] . الذریعه، ج ۲۲، ص ۳۵۶.
[۲۷] . مکارم الاثار، ج ۶، ص ۲۰۰۷.
[۲۸] . رجال اصفهان، ج ۱، ص ۲۰۰.
[۲۹] . همان، ص ۱۴۱.
[۳۰] . ریحانه الادب، ج ۲، ص ۲۴۴؛ نقباء البشر، ج ۱، ص ۶۶؛ تذکره القبور، ص ۹۳ و ۹۴؛ المسلسلات فى اجازات، ج ۲، ص ۳۵۱ و آفتاب علم، ص ۵۶ و ۵۵۷.
[۳۱] . آفتاب علم، ص ۱۰۳؛ المسلسلات فی اجازات، ج ۲، ص ۳۲ و فصلنامه بام ایران، ص ۸.
[۳۲] . فصلنامه بام ایران، ص ۷.

محمد باقر طاهرى محمودى شاهرودى(ره)

اشاره:

عالم فرزانه حضرت مستطاب آقاى حاج شیخ محمد باقر طاهرى محمودى، امام جمعه شاهرود، در سال ۱۳۵۰ق در خانواده علم و تقوا به دنیا آمد.پدرش مرحوم آیت الله حاج شیخ محمد حسن طاهرى (م ۱۳۷۴ق) از تلامذه آیات عظام آخوند خراسانى و سیدمحمد کاظم یزدى و مرجع مرافعات و محاکمات و تدریس بوده است. فقید سعید پس از پشت سر نهادن دوران کودکى و نوجوانى و گذراندن تحصیلات ابتدایى وارد حوزه علمیه مشهد شد و با فراگرفتن ادبیات و سطح، براى تکمیل سطوح عالیه به حوزه علمیه قم شتافت.

پس از مدتى چند به حوزه علمیه نجف کوچ کرد و در محضر آیات عظام حکیم، شاهرودى، امام خمینى و خویى و دیگر اساتید آن سامان زانوى ادب به زمین زد و از دانش سرشار آنان بهره ها برگرفت.

بازگشت به وطن

در سال ۱۳۳۷ش با کسب اجازه اجتهاد از آیت الله شاهرودى به وطن خویش بازگشت و به هدایت و رهنمایى مردم مسلمان پرداخت. با شروع انقلاب اسلامى وى نیز به مبارزه با رژیم ستم شاهى پرداخت و چند بار بازداشت گردید. پس از پیروزى انقلاب به سمت امامت جمعه شاهرود برگزیده شد و ترویج مبانى دین و تعظیم شعایر مذهبى را وجهه همّت خویش ساخت و به تدریس علوم اسلامى و حلّ و فصل مشکلات مردم مسلمان پرداخت. فقید سعید داراى اجازات متعدد اجتهادى، امور حسبیه و روایتى از مراجع عالیقدر تقلید بود.

تالیفات

۱. ردّى بر آیین وهابیت (چاپ شده)

۲. صفات مؤمنین (شرح خطبه همام)

۳. تفسیر سوره حمد

۴. ضامن سعادت (یا امر به معروف و نهى از منکر)

۵ . تقریرات درس اصول امام خمینى

۶ . تقریرات درس اصول آیت الله العظمى خویى (مبحث استصحاب)

۷. تقریرات درس اصول آیت الله العظمى شاهرودى

۸ . تقریرات درس اصول آیت الله شیخ حسین حلّى (مباحث الفاظ)

۹. تقریرات درس فقه آیت الله میرزا حسن بجنوردى

۱۰. تقریرات فقه آیت الله میرزا هاشم آملى (بحث مکاسب).

وفات

سرانجام پس از عمرى سرشار از توفیق و خدمات دینى، در ۶۴سالگى مورخ سوم دى ماه ۱۳۷۲ش چشم از جهان فرو بست و در شاهرود به خاک سپرده شد.

علیرضا ممجّد لنگرودى‏

اشاره:

عالم جلیل القدر و روحانى وارسته حضرت آیت اللّه حاج شیخ علیرضا ممجّد لنگرودى . رضوان اللّه علیه . فرزند فقیه عظیم الشأن مرحوم حضرت آیت اللّه حاج شیخ عبداللّه ممجّد لنگرودى . رضوان اللّه علیه . به سال ۱۲۹۳ شمسى در خاندان تقوا و فضیلت و فقاهت در شهرستان لنگرود دیده به جهان گشودند. خاندان حضرت آیت اللّه ممجّد لنگرودى همگى در سلک روحانیت و فقاهت بوده‏ اند. والد بزرگوارش مرحوم آیت اللّه حاج شیخ عبداللّه لنگرودى یکى از عالمان برجسته شهرستان لنگرود به شمار مى ‏رفتند.

او که از شاگردان آخوند خراسانى، و شریعت اصفهانى، میرزاى نائینى و… به شمار مى ‏رفت، بعد از اخذ حدود ۱۴ اجازه اجتهاد به قصد صله ارحام به لنگرود آمده و در این شهر مورد استقبال علما و مردم قرار گرفت و به اصرار مرحوم آیت اللّه حاج شیخ على اکبر لنگرودى که اعلم علماى لنگرود به شمار مى ‏رفت، در لنگرود ماندگار شد و در این مدت علاوه بر تدریس، مشغول وعظ و خطابه و ارشاد و هدایت مردم گردید.

جایگاه علمى خاندان‏

۱ . حضرت آیت اللّه ممجّد لنگرودى درباره والد بزرگوارش این گونه مى‏ فرماید:

 مرحوم والد از علماى برجسته بود و حدود چهارده اجازه اجتهاد و روایت داشت. گاهى با خودم مى‏ گفتم حیف از ایشان که در شهرستان کوچکى مانند لنگرود بماند! این، نه از این جهت که پدرم بود، بلکه از این جهت که در حقیقت، جاى ایشان در حوزه بود با آن سابقه علمى. مرحوم شریف العلماء(لنگرودى) مدعى بود که در گیلان در علم هندسه و ریاضى، کسى بمانند شیخ عبداللّه(مرحوم والد) وجود ندارد.

مرحوم والد، در علم ریاضى ید طولایى داشت با این که سه ماه بیش‏تر درس ریاضى نخوانده بود. ایشان براى ماندن در گیلان از سامرا نیامده بود بلکه براى صله ارحام و دیدار آشنایان و اقوام آمده بود و از این روى، کتاب‏ها و مقدارى از اثاثیه را در سامرا گذاشته بود. به لنگرود که مى‏ آید، وى را بزرگان شهر نگه مى‏ دارند با اصرار مرحوم حاج شیخ على اکبر فتیدهى لنگرودى که از نظر علمى و اخلاقى، خیلى بالا و والا بود؛ پدرم راضى مى‏ شود که در لنگرود بماند. ایشان بعدها به خاطر مخالفت با رضاخان، مدتى به قریه‏اى به نام دریاسر و بعد هم به رشت تبعید شد.

از تاریخ تولد و نیز مراحل تحصیلى، غیر از حوزه نجف اشرف و سامرا، اطلاعى در دست نیست ولى به ظنّ نزدیک به یقین معظم‏له بایستى مراحل ابتدایى تحصیل را در شهر لنگرود و در رشت که داراى مرکزیت علمى بیشترى بوده، به اتمام رسانیده باشند. در کتاب خطى بیت ‏الاحزان که هم اکنون در پیش یکى از نوادگان دخترى آن مرحوم است، صورت اجازات و نیز اسامى اساتیدى که وى از آن‏ها اجازه اجتهاد، روایت و… دریافت کرده‏ اند بدین شرح آمده است:

آیات و حجج الاسلام: ملا عبداللّه مازندرانى(اجتهاد . روایت)، آخوند خراسانى، حاج شیخ شعبان رشتى، حاج سید اسداللّه اشکورى، شریعت اصفهانى، صدر کاظمینى، حاج شیخ اسماعیل محلّاتى، شیخ محمدعلى خوانسارى، شیخ محمدعلى رشتى، سید ابوالحسن اصفهانى و… مرحوم آیت اللّه حاج شیخ عبداللّه ممجّد لنگرودى به علت مخالفت با رضاخان، مورد غضب عمّال رضاخانى قرار گرفته و مدتى را به صورت تبعید در رشت و یکى از دهات لنگرود به نام  دریاسر  که حتى فاقد هر گونه امکانات اولیه بود، زندگى کردند.

۲ . مرحوم میرزا عبدالباقى لنگرودى یکى از برجستگان برخاسته از این خاندان است. از تاریخ تولد و تحصیلات وى اطلاعى در دست نیست وى بسیار از قبالجات و اوراق و اسناد و املاک قدیمى به خطّ خوش آن مرحوم هنوز موجود است.

۳ . آیت اللّه العظمى حاج سید مرتضى مرتضوى لنگرودى یکى دیگر از برجستگان علمى و معنوى این خاندان بود که در سال ۱۳۸۳ ق. در قم وفات یافت و در جوار حرم مطهّر فاطمه معصومه (سلام الله علیها)به خاک سپرده شد. آیت اللّه شیخ عبداللّه لنگرودى داراى دو فرزند عالم و دانشمند بوده است:

۱ . حجه الاسلام و المسلمین شیخ محمد جواد ممجّد لنگرودى که در سال ۱۲۸۳ شمسى در نجف‏ اشرف متولد و در همان اوان کودکى به همراه والد بزرگوارش به گیلان هجرت نموده و در شهرستان لنگرود اقامت گزید. وى دروس مقدماتى را در نزد پدر مجتهدش شروع کرد. مرحوم والدشان معتقد بودند که فرزندان قبل از تدریس هر کتابى، در ابتدا بایستى در محضر با تقواترین عالمان فرزندشان را ببرند تا از نفس قدسى آن عالم ربانى، فرزندانشان توشه رشد و ترقى علمى و معنوى برگیرند. وى تحصیلات خود را در شهرهاى لنگرود و قم در نزد اساتید بزرگوارى هم چون آیات عظام: صدر، حجّت و سیّد محمد تقى خوانسارى و مقدار کمى نیز در نزد آیت اللّه بروجردى تلمّذ کرد و از همین بزرگواران اجازه اجتهادى داشت. وى به علت ناسازگارى آب و هواى قم به لنگرود مهاجرت کرده، و تا آخر عمر در راه اعتلاى اسلام و ترویج احکام نورانى آن و ارشاد و هدایت جامعه، سعى و کوشش کرد و سرانجام در همان شهر وفات کرده و در مدخل ورودى مسجد امینى لنگرود به خاک سپرده شد.

۲ . آیت اللّه حاج شیخ علیرضا ممجّد لنگرودى (ره) دومین فرزند مرحوم آیت اللّه حاج شیخ عبداللّه است. حاج شیخ علیرضا ممجّد در سال ۱۲۹۸ ش. در حالى که پنج ساله بود، وارد حوزه علمیه قم گردید ولى به علت ناسازگارى آب و هواى قم مدتى در تهران بسترى و پس از درمان به لنگرود بازگشته و در همان جا در خدمت والد بزرگوارش و آیت اللّه آقا شیخ على ‏اکبر لنگرودى به تحصیل علوم پرداخته است. و در سال ۱۳۰۵ ش. براى ادامه تحصیل به همراه برادرش به قم آمده و تا سال ۱۳۱۹ ش. در این حوزه کهن مشغول تحصیل علوم متداول آن عصر بوده‏اند. سیوطى و شمسیه و جامى و گلستان سعدى و… را در نزد مرحوم آقا شیخ محمدحسین ساوجى و نیز مطوّل و معالم و قوانین را در محضر آیت اللّه شیخ محمدعلى اراکى تلمّذ کرده و با فرزند بزرگ معظم‏له مباحثه مى ‏کردند.

توسل به حضرت معصومه (سلام الله علیها)براى فهم دروس‏

آیت اللّه ممجّد به جهت روزگار سخت معیشتى و تنگدستى و روزگار خفقان رضاخانى، دوران سختى را سپرى کرده است ولى خودش از اوضاع آن عصر و نیز توسل به ذیل عنایت فاطمى (سلام الله علیه )چنین مى ‏فرماید:

 من کمتر از ده سال داشتم که عمامه مى‏ گذاشتم، این در روزگارى بود که مأموران رضاخان عمامه‏ ها را برمى‏ داشتند و من هم خیلى علاقه داشتم که عمامه داشته باشم. از این روى آن قدر نماز جعفرطیّار خواندم که خداوند عنایتى بفرماید و مأموران عمامه مرا برندارند که برنداشتند. در آن روزگار سخت با همه مشکلات آنچه بیش از همه مرا رنج مى‏ داد و در ابتداى تحصیل، خوب نفهمیدن درس‏ ها بود. چندین درس مى‏ رفتم و هر چه زحمت مى‏ کشیدم و به خود فشار مى‏ آوردم آن گونه که باید درس ‏ها را نمى ‏فهمیدم تا این که روزى از شدت ناراحتى به حرم حضرت معصومه (سلام الله علیه)مشرف شدم و بسیار گریستم به گونه ‏اى که چشم‏هایم مى ‏سوخت. برگشتم به حجره مدرسه خان و دراز کشیدم که یک مرتبه به قلبم الهام شد که این طورى نباید درس بخوانى، روزى دو درس، یکى صبح و یکى بعدازظهر کافى است و با هر جان کندنى باید آن را یاد بگیرم. احساس کردم سوزش چشمم خوب شده با نشاط بلند شدم و همین شیوه را به کار بستم. شش ماه درس خواندم، کار به جایى رسید که پس از شش ماه، تدریس هم مى ‏کردم و از همان زمان به بعد این شیوه را به کار بستم، هم درس مى‏ گفتم و هم درس مى‏ خواندم و در همه امتحانات رایج حوزه با نمره عالى قبول مى ‏شدم.

تحصیل در حوزه علمیه مشهد مقدس

به خاطر سخت‏گیرى کارگزاران رضاخانى بر حوزه قم و آزار و اذیت ‏ها، مرحوم والدش پیشنهاد کرد: اگر بخواهى، مى ‏توانى به حوزه مشهد بروى و در آن جا ادامه تحصیل بدهى. آیت اللّه ممجّد در این باره مى‏ گوید:  به یاد دارم پیش از عزیمت به مشهد مقدس، در لنگرود خدمت مرحوم والد بودم و عده‏اى دیگر هم حضور داشتند. به ایشان گفتم: آقا! من مشهد رفتم چقدر برایم شهریه خواهید فرستاد. مرحوم والد از این سخن من خیلى عصبانى شد و گفت: من خیال مى‏ کردم در این مدت که در قم تحصیل مى‏ کردى، چیزى یاد گرفتى. معلوم شد چیزى نفهمیدى؟ گفتم: آقا! من که چیز بدى نگفتم! گفت: چطور؟ تو دارى مى‏ روى خدمت امام رضا (علیه السلام)، امام واسطه فیض خداوند به مخلوقات است؛ آن وقت تو چشم طمع به من دارى که براى تو چقدر شهریه خواهم فرستاد! من چه کاره‏ام همه چیز آن جاست. آرى ایشان درست مى‏ گفت و من اشتباه کرده بودم .

اوضاع حوزه مشهد

حوزه علمیه مشهد در زمان حضور آیت اللّه ممجّد لنگرودى داراى دو وضع کاملاً متفاوت از هم بوده است. در سال ۱۳۱۹ شمسى که معظم‏له وارد این حوزه شد، این حوزه به خاطر جریان مسجد گوهرشاد و قیام مردم مسلمان به رهبرى مرحوم آیت اللّه حاج آقا حسین قمى و مسائل بعد از آن، مورد هجوم کینه‏ توزانه عمّال رضاخانى بود. وضع حوزه مشهد خیلى به هم ریخته بود و بیش‏تر علما و بزرگان حوزه به اطراف مشهد پناه برده بودند و درس و بحثى در این حوزه به چشم نمى‏ خورد. آیت اللّه ممجّد در این باره مى‏ فرماید:

 در حوزه قم به خاطر سیاست ‏هاى درست مرحوم حاج شیخ عبدالکریم حائرى، رضاخان نتوانست به اهداف شوم خود برسد، ولى در حوزه مشهد رضاخان به خاطر جریان مسجد گوهرشاد و مبارزات مرحوم حاج آقا حسین قمى حساس بود و کینه داشت و به خاطر نداشتن شخصیتى مانند حاج شیخ عبدالکریم در رأس کار، حوزه مشهد شیرازه ‏اش از هم گسیخت و تا اندازه‏اى رضاخان به اهداف شوم خویش رسیده بود. علما همگى یا تبعید بودند یا به روستاهاى اطراف مشهد پناهنده شده بودند. مدارس خالى بود. زمانى بود که در مدرسه  دودَر  که من حجره گرفته بودم پیرمردى، عده‏اى را دور خود جمع کرده بود و تجوید یاد مى ‏داد.امّا بعد از سقوط رضاخان در سال ۱۳۲۰ به بعد اوضاع کمى بهتر شد، علما یکى یکى از اطراف به مشهد مى ‏آمدند و مورد استقبال پرشور مردم قرار مى‏ گرفتند و وضع کاملاً مناسب، و حوزه مشهد رونق گرفت و بزرگانى هم چون آیات عظام: مرحوم کفایى، حاج شیخ على‏اکبر نوقانى، حاج شیخ مجتبى و حاج شیخ هاشم قزوینى به حوزه مشهد گرمى بخشیدند و مدرسه‏ ها را یکى پس از دیگرى، طلبه‏ ها از دست عمّال رضاخان بازپس گرفتند و شور و نشاطى در این حوزه به وجود آمد و حیات مجدد به این حوزه بازگشت. مرحوم آیت اللّه ممجّد لنگرودى از سال ۱۳۱۹ تا سال ۱۳۲۵ در این حوزه به تحصیل و تدریس اشتغال داشته است. خود وى در این باره مى‏ فرماید:  من حدود شش سال در حوزه مشهد ماندم؛ در این مدت، کار اصلى من، تدریس بود. عده‏اى از طلبه ‏ها خدمت آقا شیخ مجتبى قزوینى رفته بودند که درس مکاسب براى آنان شروع کند. ایشان گفته بود: اگر آقاى ممجّد هم در درس شرکت کند، من براى شما مکاسب مى‏ گویم. اینان پیش من آمدند و گفتند: آقا چنین گفته است. به این آقایان عرض کردم اگر آقا براى من شوارق بگوید در مکاسب ایشان شرکت مى‏کنم. آقا پذیرفت که براى من شوارق بگوید و من هم در مکاسب ایشان شرکت کردم.آیت اللّه ممجّد درس شوارق و قسمتى از مکاسب را در نزد آیت اللّه حاج شیخ مجتبى قزوینى، و مابقى مکاسب را در نزد آیت اللّه حاج شیخ هاشم قزوینى و جلد اول کفایه را در نزد آیت اللّه حاج شیخ على ‏اکبر نوقانى تلمّذ کرده و خود نیز لمعه را براى عده‏اى تدریس مى ‏کردند.

ورود به حوزه علمیه قم

‏در سال ۱۳۲۵ شمسى آیت اللّه ممجّد دوباره راهى حوزه علمیه قم شد. در این دوران، تحول در حوزه قم نسبت به گذشته چشم‏گیرتر بود. وى پس از ورود به حوزه علمیه قم در امتحانات حوزه شرکت جسته و در نزد مرحوم آیت اللّه حاج شیخ مرتضى حائرى امتحان داده و معظم‏له در ذیل ورقه امتحانى ایشان نوشته بود:  آقاى ممجّد از عهده امتحان خوب برآمده و شایستگى تدریس دارد . و ماهى صد تومان شهریه براى وى مقرر داشتند. ورود معظم‏له به قم در سال ۱۳۲۵ شمسى بود که تا سال ۱۳۴۵ شمسى به مدت ۲۰ سال ادامه داشت. در این دوران نسبتاً طولانى معظم‏له از محضر آیات بزرگوارى تلمذ کرده ‏اند. در این باره مى ‏فرماید:

۱ . آقا شیخ شعبان چافى(چاف از قراى لنگرود است) در نزد وى کفایه جلد اول را دوبار، خواندم. او، مرد ملایى بود و خیلى مسلط بر درس، ولى از نظر مادى خیلى فقیر و تهى‏ دست بود و به طور معمول از پول نماز و روزه استیجارى، امرار معاش مى‏ کرد. در سنین جوانى هم به رحمت خدا رفت.

۲ . آیت اللّه آقا شیخ عبدالحسین فقیهى رشتى؛ ایشان هم اهل  دَیْوسْل از قراى لنگرود بود. پدرش به نام آقا شیخ شعبان رشتى از عالمان بزرگ بود که عده‏اى از مردم خطه گیلان از ایشان تقلید مى‏ کردند. جلد دوم کفایه را در نزد ایشان خواندم و پس از اتمام کفایه، در درس خارج ایشان هم شرکت مى ‏کردم.

۳ . آیت اللّه سید مرتضى مرتضوى لنگرودى؛ ایشان در سال ۱۳۷۳ق. وارد حوزه علمیه قم شدند. و به مدت ۱۰ سال یعنى تا زمان رحلت‏شان در درس خارج فقه و اصول ایشان در مسجد عشقعلى شرکت مى‏ کردم. با این بزرگوار فامیل هم هستیم. از نظر علم و فضل به حدّى بود که وقتى مى ‏خواست حوزه نجف را ترک و به ایران بیاید، مرحوم آیت اللّه سید ابوالحسن اصفهانى راضى نمى‏ شد، ولى به علت ناسازگارى آب و هواى نجف، به ایران آمد و در تهران ساکن شد و آن وقت به دعوت آیت اللّه بروجردى به قم تشریف آورد و درس و بحث را شروع کرد و جزو بزرگان و مراجع تقلید به شمار مى ‏رفت.

۴ . آیت اللّه بروجردى: ایشان فقیه توانایى بود و در تربیت شاگردان بسیار موفق بود. توفیق داشتم از بدو ورود ایشان به قم تا آخر عمر شریف آن بزرگوار، از محضرشان استفاده کنم.

۵ . حضرت امام خمینى: من از ارادتمندان حضرت امام بودم. رفتار، منش و دانش ایشان براى من خیلى جاذبه داشت. در درس خارج فقه ایشان شرکت مى‏ کردم و علاوه بر آن، درس منظومه ‏اى هم براى ما مى‏ گفت. ابتداى آشنایى من با حضرت امام از طریق حاج آقا مصطفى بود ؛ من براى حاج آقا مصطفى  شمسیه  مى‏ گفتم. روزى که این آیه شریفه مطرح بود، (سیقولون ثلاثه رابعهم کلبهم و یقولون خمسه سادسهم کلبهم رجماً بالغیب و یقولون سبعه و ثامنهم کلبهم قل ربّى اعلم بعددهم…) من گفتم: عدد اصحاب کهف هفت نفر بودند و هشتمین، سگ آنان بود. تا همین جمله را گفتم، حضرت امام از دَر وارد شد. فرمود: از کجا مى‏ گویى که اصحاب کهف هفت نفر بودند؟ گفتم: به خاطر حرف  واو چون خداوند در آن دو احتمالِ قبل  واو  نفرموده ولى در احتمال سوم،  واو  فرمود و این نشان مى ‏دهد سخن قبل تمام است و جمله بعدى، جداى از آن است. امام از این سخن و برداشت من خوشش آمد و از آن به بعد، اصرار داشت که آقامصطفى منطق را در نزد من بخواند.به یاد دارم ماه رمضانى بود و من به خاطر مریضى یکى از فرزندانم نتوانستم به تبلیغ بروم. روزى به منزل حضرت امام رفتم، امام فرمود: آقاى ممجّد! چرا به تبلیغ نرفته‏اى؟ عرض کردم: فرزندم مریض بود، نتوانستم. ایشان استکان آبى را تبرّک کرد و به من داد و فرمود: این آب را به مریض بده، ان‏شاءاللّه خوب مى‏شود. آب را بردم به فرزند مریضم دادم، شفا پیدا کرد و این قضیه بر ارادت من به ایشان افزود. امام شخصیت بسیار بزرگى بود. ویژگى‏ هایى داشت و از خصالى برخوردار بود که در کمتر کسى وجود داشت. بسیار متواضع بود؛ در برابر طلبه ‏ها، خیلى تواضع مى‏ کرد. چه در جلسات خصوصى و چه در جلسات عمومى وقتى طلبه ‏اى، هر چند ساده و معمولى، وارد مى‏شد و جناب ایشان متوجه مى گردید، به تمام قد بلند مى ‏شد و احترام مى ‏کرد. از دیگر خصوصیات امام، پرهیز از اسراف بود. شاهد بودم روزى پس از درس، به اشکال طلبه‏ اى پاسخ مى‏ داد که متوجه شد آن طرف مسجد، لامپى بى‏ جهت روشن است، بدون این که از اطرافیان بخواهد فوراً رفت لامپ را خاموش کرد و آن گاه، جواب اشکال طلبه را داد. اتفاقاً در زمان جنگ برخى اشکال مى‏ کردند و بر ادامه جنگ خُرده مى‏ گرفتند، من همین خاطره را براى ایشان نقل مى‏ کردم و مى‏گفتم: این چیزى است که من به چشم خودم دیدم. شخصى که این قدر در امور شرعى مقیّد مى ‏باشد چگونه در برابر این مسائل که به نظر شما اشکال مى ‏آید، بى‏توجه مى‏تواند باشد؟ حتماً مصلحت اسلام و نظام را این مى ‏بیند. همین علاقه و ارادت ما به امام و آقامصطفى، سبب شد تا پس از شهادت ایشان که در سراسر ایران، مجالس عزا برپا شد و ما هم به نوبه خود با جدّیت در این جهت کوشا باشیم، تصمیم گرفتیم براى آن مرحوم مجلس ترحیم برگزار کنیم. اطلاعیه‏ اى تهیه کردیم و با تیتر درشت نوشتیم:  حضرت آیت اللّه آقامصطفى خمینى فرزند برومند مرجع عالیقدر جهان تشیع، حضرت آیت اللّه العظمى حاج آقا سید روح‏اللّه خمینى  ساواکى ‏ها متوجه شده بودند به چاپخانه رفته بودند تا جلوى چاپ را بگیرند، مدیر چاپخانه آنان را خام کرده بود و گفته بود: اعلامیه چاپ شده و دارد منتشر مى‏ شود. با همه این مزاحمت ‏هاى ساواک، اعلامیه چاپ و منتشر شد و براى اولین بار در لنگرود مجلس باعظمتى براى فرزند امام برگزار شد و مرحوم آیت اللّه دکتر ضیایى سخنرانى داغ و پرشورى کردند.

۶ . آیت اللّه گلپایگانى، پس از تبعید حضرت امام به ترکیه و رحلت آیت اللّه لنگرودى، مدت کمى در درس حضرت آیت اللّه گلپایگانى شرکت کرده و پس از آن به لنگرود رفت و ساکن شد.

هجرت به گیلان‏

آیت اللّه ممجّد لنگرودى در سال ۱۳۴۵ شمسى تا آخر عمر شریف‏شان در لنگرود ساکن و مشغول تدریس سطوح مختلف، تألیف، تربیت شاگرد، ارشاد و هدایت مردم و… بود. معظم‏له از اوّل بناى سکونت در آن شهر را نداشتند و به علت مسائل پیش آمده و تأکید فراوان بزرگانى همانند آیات عظام: گلپایگانى، نجفى مرعشى و فقیهى رشتى که معظم‏له تا آخر عمر در شهرستان لنگرود ماندند. او درباره هجرتش به لنگرود فرمود:  مرحوم آیت اللّه آقا شیخ یحیى ذکّى مدرس ه‏اى را در لنگرود بنا کردند و بنده تابستان‏ها وقتى به لنگرود مى‏رفتم در همین مدرسه براى طلاب درسى را شروع مى‏کردم. یک سال دیدم طلبه‏ها خوب درس نمى‏خوانند و روش درستى در فراگیرى ندارند تصمیم گرفتم چهار ماهى بمانم و اینان را وادارم که با روش درستى درس بخوانند؛ همین کار را کردم. شاگردان مدرسه را تا کتاب صمدیه رساندم خواستم به قم برگردم، رفتم با متولّى مدرسه خداحافظى کنم. یکى از متدیّنان در آن جا حضور داشت و ناراحت شد از این که من دارم مدرسه را با این وضع ترک مى‏ کنم و آن را به حال خود رها مى‏ سازم. رو به من کرد و گفت:  آقاى ممجّد! من با هزینه خودم براى شما ماشین کرایه مى‏ کنم و شما را به قم مى‏فرستم ولى شما جواب امام زمان(عج) را چه خواهى داد؟!  چنان این سخن از سر سوز و اخلاص بود که مرا به شدت منقلب کرد و هنوز هم هر وقت یادم مى‏آید، گریه‏ام مى‏ گیرد. از این روى قول دادم یک سال دیگر هم بمانم تا وضع مدرسه سر و سامان بیابد. اَلآن بیست و پنج سال . یعنى سال ۱۳۷۴ (موقع مصاحبه با ایشان) . است که آن سخن مرا ماندگار کرده است .

فعالیت‏ هاى درسى‏

آیت اللّه ممجّد لنگرودى از ابتداى تحصیل، خود نیز سطوح پایین‏ تر را تدریس مى ‏کردند و از امثله تا کفایه را بارها براى شاگردان مختلف تدریس کرد و شاگردان فراوان را تربیت نمود. به طورى که حضرت آیت اللّه محمدى گلپایگانى چندین سال قبل به مناسبتى در لنگرود و در بالاى منبر خطاب به آقاى ممجّد فرمود:  آقاى ممجّد، استاد من بود. براى ما خیلى زحمت کشیده است و من الآن هیچ طلبه فاضلى را در قم نمى‏ شناسم مگر آن که در نزد آقاى ممجّد درس خوانده باشد. بنده در نزد ایشان منطق و حاشیه ملاعبداللّه را خوانده‏ام.  آیت اللّه ممجّد فعالیت عمده خود را این گونه برشمرده است:  فعالیت عمده من در این مدت اقامت در لنگرود عبارتند از: ۱ . سر و سامان دادن مدرسه؛ با این که تنها بودم و هیچ کس در امور تحصیلى و تدریسى و مدیریت حوزه مرا یارى نمى ‏داد ولى به لطف پروردگار هر روز به صورت تمام وقت، روزانه هفده درس از امثله تا کفایه مى‏ گفتم که در این اواخر بر اثر فشار زیاد و کهولت سن، سکته کرده و از کار افتادم. ۲ . اوایل انقلاب اسلامى، هجوم جوانان و گرایش آنان براى طلبگى زیاد بود ولى ما از نظر ساختمان در تنگنا بودیم. با کمک‏هاى متولیان مدرسه لنگرود حضرات آیات: فقیهى رشتى (ره) و سید محمدحسین لنگرودى (مدّظله العالى) مدرسه بازسازى و حجرات زیادى احداث گردید و از نظر امکانات وضع مدرسه ما خوب و بر تعداد طلبه‏ ها افزوده شد. اگر حمل بر خودستایى نشود، ما در مدرسه خودمان شاید از نظر امکانات و شهریه نسبت به سایر مدارس گیلان خیلى قوى نبودیم ولى از لحاظ وضع درسى طلاب، از مدارس نمونه گیلان به شمار مى ‏رفتیم. به طورى که طلبه هاى مدرسه ما در امتحانات حوزه قم موفق بودند. به روزى مرحوم آیت اللّه دکتر ضیایى . دبیر وقت شوراى مدیریت حوزه علمیه قم . سرّ موفقیت طلبه‏ هاى مدرسه لنگرود را پرسید؛ عرض کردم: ما اوّلاً نمى‏ گذاریم وقت طلبه‏ ها بیهوده بگذرد. ثانیاً اگر طلبه‏ اى را ببینیم خوب درس نمى‏ خواند، علت را پى‏گیرى مى ‏کنیم تا مانع را برطرف سازیم و اگر قابل اصلاح نباشد، عذرش را مى‏ خواهیم و در این جهت مصلحت اندیشى نمى‏ کنیم و سفارش هم نمى‏ پذیریم؛ معیار، خوب درس خواندن است. ۳ . یک جلسه تفسیر داشتیم که در سه سطح انجام مى ‏شد: هفت ه‏اى یک روز براى عموم مردم بود، یک روز براى فرهنگیان و تحصیل کرده ‏ها و روزهاى پنج‏شنبه براى طلاب که در کنار تفسیر، به مسائل ادبى و نکات فقهى و اصولى هم مى‏ پرداختیم.معظم‏له با اشتغالات دیگرى هم چون حضور مستمر در شوراى روحانیت شهر، اعزام نیروهاى رزمنده به جبهه، سخنرانى ‏ها و شرکت در محافل گوناگون مذهبى در سطح شهر و یا شهرهاى دیگر استان، لحظه ‏اى از طلاب غافل نبود. او به طلاب درس‏ خوان عشق مى‏ ورزید و همواره آنان را نصیحت مى‏ کرد و از ضعف و سستى و از به هدر دادن عمر و نشاط جوانى و غفلت از این موقعیت استثنایى و خدادادى، آنان را بیم مى‏ داد.

خاطره‏اى زیبا

آیت اللّه ممجّد چنین نقل مى ‏کند:  روزى در همین مدرسه لنگرود، سه نفر پیش من آمدند و گفتند: ما آمده‏ایم براى تحصیل. من به خاطر کثرت مشغله و تا حدودى کمبود ظرفیت و امکانات، از پذیرش آنان سر باز زدم و آنان را نپذیرفتم. آنان هر چه اصرار کردند، اعتنایى نکردم؛ به گونه‏ اى که با ناراحتى مدرسه را ترک گفتند. شب در عالم رؤیا دیدم در یک باغ پُر از گل ایستاده‏ام و مشغول آبیارى گل‏ها هستم. ناگهان متوجه شدم در میان همه گل‏ها، سه گُل پژمرده شده‏اند. شگفت زده شدم که چطور این‏ها را من ندیده ‏ام و آن‏ها را آبیارى نکرده‏ام که چنین پژمرده شده ‏اند؟ در همان عالم رؤیا کسى به من گفت: چرا این سه گل را آب ندادى؟ گفتم: متوجه نشدم. گفت: نه، شما عمداً به این‏ها آب نداده‏اى تا پژمرده شوند! من سوگند خوردم که اصلاً این‏ها را ندیدم. در حال گفت و گو از خواب بیدار شدم. به فکرم آمد، این خواب، بى‏ارتباط با نپذیرفتن آن سه جوان نیست. صبح به سراغ آنان رفتم با خواهش و اصرار، موفق شدم دو نفر از آنان را به مدرسه بیاورم، ولى یک نفر آنان را هر چه اصرار کردم نیامد. خلاصه متوجه شدم که طلبه، گلى از گلستان مهدى است، خیلى باید به وقت و موقعیت آنان ارزش داد .

اوصاف‏

مرحوم آیت اللّه ممجّد لنگرودى داراى اوصاف و خصوصیات و فضائلى بوده است که حجه الاسلام و المسلمین صاحب على محبّى مسؤول محترم مؤسسه تحقیقاتى احسن الحدیث و از شاگردان معظم‏له . در این باره مى‏ گوید: حضرت آیت اللّه ممجّد (ره) یکى از استوانه‏ هاى علمى استان به شمار مى ‏رفت که به برخى از ویژگى هاى آن استاد فرزانه اشاره مى‏ کنم. ۱ . روش تدریس ایشان در زمان تصدّى‏شان، زبان زد عام و خاص بوده است. ۲ . شاگردان ایشان از جمله کسانى بوده‏اند که به ثمره و نتیجه خوبى رسیده‏اند. موفقیت هایى که اکنون خودم دارم، مرهون زحمات ایشان مى‏ دانم. ۳ . ایشان هم مدرس بود و هم به منزله پدر و برادر طلبه. زیرا مسائل گوناگون یک طلبه را زیر نظر داشت؛ در واقع هم مدرّس، هم مربّى و هم مشاور بود ایشان معتقد بود که براى به نتیجه رسیدن یک طلبه باید تا سطح به طور دقیق، روش خاصى را با استاد راهنما طى کرد. ۴ . ایشان از نظر علمى مسلط بر تدریس بودند، گاهى کتابهایى چون مکاسب را بدون مطالعه قبلى تدریس مى‏ کردند… من مکاسب محرمه را در فصل تابستان که در سپاه لنگرود مشغول بوده‏ام، پیش ایشان خوانده‏ام و این نکته را در آن‏جا از ایشان دیدم. ۵ . ایشان براى پذیرش طلبه یک دوران آموزشى داشتند که پس از آن دوران به او یا ولىّ او تذکر مى‏دادند که ایشان استعداد این رشته تحصیلى را دارند یا نه؟ در صورت منفى بودن، رشته دیگرى را که وى استعداد و زمینه آن را داشته به او متذکر مى شد. ۶ . ایشان تأکید داشتند هر طلبه‏ اى که مثلاً مشغول پایه دوم هست پایه اول را به دیگران تدریس نماید. ۷ . سفارش و تأکید فراوان به مباحثه کردن هر یک از دروس به صورت دو نفرى یا سه نفرى را داشتند. ۸ . سعى مى‏ کرد شاگردان را ضمن آموزش قرآن و تجوید آن‏ها را با مباحث کلى مربوط به قرآن آشنا نمایند و هر روز اول صبح جلسه‏ اى با همه طلاب در همه سطوح در زمینه قرآن داشتند؛ از آموخته ‏هاى ادبى و نحوى طلاب در آن جلسه به صورت تجزیه و ترکیب امتحان عملى مى‏ گرفتند و آیاتى را در زمینه ‏هاى گوناگون و مناسب و مورد نیاز روز طلاب، براى آنان توضیح و تفسیر مى‏ کردند. ۹ . در ضمن تدریس دروس اصلى، درس اصلى‏ تر از همه، یعنى اخلاق را نیز خود به عهده داشتند و آن را در ضمن دروس مختلف به مناسبت‏ هایى که پیش مى آمد، مطرح مى‏ کردند. ۱۰ . یکى از روش‏ هاى بسیار جالب ایشان که من در این حد از کسى سراغ ندارم، نظارت دقیق و مستمر بر دروس و اخلاق طلاب بود. گاهى از شب‏ها به مدرسه سرکشى مى‏ کرد که نکند طلاب مشکلاتى داشته باشند. ۱۱ . نقش ایشان در جبهه و جنگ؛ در زمان جنگ بنده به اتفاق برخى از دوستان در فرماندهى تبلیغات واقع در اهواز، در این جهت در خدمت بودم که مقاله ‏هاى مختلف و مناسب با ایام جنگ تهیّه مى‏ کردم و به طلاب اعزام به جبهه ارائه مى ‏شد. در همین راستا از علماى دیگر شهرستان‏ها استفاده مى ‏کردیم؛ از جمله وقتى بنده به ایشان پیشنهاد کردم که در این رابطه ما را یارى نمایند، ایشان دست به قلم بُرده و مقاله‏ اى بسیار جالب و علمى در زمینه قرآن براى ما ارسال داشتند که نشان مى‏ داد ایشان در تفسیر قرآن کار زیادى کرده ‏اند.

ساده زیستى

‏مرحوم آیت اللّه حاج شیخ غلامرضا ممجّد لنگرودى در طول زندگانى از زىّ طلبگى خارج نشد و عمرى را در نهایت سادگى و صفا زندگى کرد. بارها فرمود: من به اتفاق دوستم حضرت آیت اللّه شمس لنگرودى . که الآن امام جمعه لنگرود است و از لحاظ سِنّى شیخ العلماى گیلان به شمار مى‏رود . از نزدیک شاهد زندگانى بسیار ساده خیلى از بزرگان و اعاظم حوزه قم بودیم. یادم هست که ما بچه بودیم و هنوز از لحاظ درسى در موقعیتى نبودیم که در درس مرحوم آیت اللّه حائرى شرکت کنیم ولى درس او را تماشا مى‏ کردیم و به منزل آن بزرگوار رفت و آمد داشتیم. روزى در محضر آن بزرگوار بودیم که یک طلبه ‏اى آمد و اظهار داشت: آقا! این شهری ه‏اى را که شما مى‏ دهید کفاف زندگى ‏ام را نمى ‏دهد. من عیالوارم و خیلى در تنگنا زندگى مى ‏کنم. حاج شیخ فرمود:  خدا مى‏ داند و شاهد است من هم به اندازه شما شهریه دارم و به همان اندازه‏اى که به شما شهریه مى‏ دهم، خودم هم برداشت مى‏ کنم.  حالا شما در کجاى دنیا سراغ دارید شخصیتى به عظمت حاج شیخ و با آن نفوذ و علاقه‏مندى مردم به او، که مرجع على ‏الاطلاق بودند، مانند یک طلبه گمنام زندگى کنند و حقوق او مساوى باشد با یک طلبه. و به راستى این‏ها الگو بودند و زندگانى کردن آنان با این سختى‏ ها و رنج‏ها باعث کاهش رنج و اندوه طلاب بوده و طلاب مى ‏دیدند که اگر آنان مشکل دارند، زُعماى آنان نیز همان سختى و مشکل را نیز دارند. آن وقت آقاشیخ جعفر شمس لنگرودى که انسان باصفایى است، یک جمله ‏اى تاریخى در این باره داشتند و آن این است که مى‏ فرمود: آقاى ممجّد! تا وقتى که زندگى آقاى حائرى، آقاشیخ مهدى پایین شهرى، آقا سید محمدتقى خوانسارى و… را از نزدیک ندیده بودم و سادگى زندگى آنان را به چشم خودم مشاهده نکرده بودم، فکر مى‏ کردم آخوندى هم یک راهى براى امرار معاش است ولى از آن وقتى که زندگى این بزرگان را از نزدیک دیدم، فهمیدم  رسالت روحانیت  خیلى بالاتر از مطامع دنیوى است.

تألیفات‏

مرحوم آیت اللّه ممجّد لنگرودى تألیفات فراوان در ادبیات عرب، فقه و اصول و شرح بر رسائل، شرح بر مکاسب، شرحى بر کفایه، شرحى بر قوانین، شرحى بر لمعتین و… دارند که متأسفانه هیچ کدام آنان به طبع نرسیده است.

وفات

آیت اللّه ممجّد لنگرودى در سال ۱۳۷۴ شمسى در حالى که مشغول تدریس بود، دچار سکته مغزى شد و بعد از قریب به سه سال از این بیمارى در تاریخ ۱۳ آبان ۱۳۷۶ در شهرستان لنگرود دار فانى را وداع گفت و با شرکت انبوهى از مردم متدین لنگرود، علما ائمه جمعه و جماعات استان، تشییع و پیکر پاکش به قم انتقال یافت و بعد از نماز توسّط حضرت آیت اللّه آقاى بهجت . دامت برکاته . در قبرستان آیت اللّه حائرى (قبرستان نو) در جوار قبر پدر بزرگوارش به خاک سپرده شد.

حسن آشتیانى(ره)

اشاره:

 آل آشتیانى از دیرباز خاندان علم و فضیلت و مرجع امور دینى مردم در آشتیان بوده ‏اند. «میرزا محمد» جد میرزا حسن از کاتبان و منشیان بوده است و «آقا میرزا جعفر» پدر میرزاى آشتیانى، عالمى مشهور در منطقه آشتیان به شمار مى ‏آمده است. اعتماد السلطنه از او به عنوان «مجتهد آشتیانى» یاد کرده و علامه آقا بزرگ تهرانى درباره وى می ‏گوید: «کان من اعاظم العلماء المروجین فی آشتیان».

در چنین خانواده ‏اى در دارالمؤمنین آشتیان کودکى پا به عرصه حیات گذاشت که نام او را محمدحسن گذاشتند. اکثر مورخین سال ۱۲۴۸ ه.ق را سال تولد او نوشته ‏اند و برخى نیز ۱۲۴۳ ه.ق را ذکر کرده ‏اند. هنوز سه سال از تولد این کودک نگذشته بود که پدر دانشمندش دار فانى را وداع گفت. وقتى به سنین رشد رسید مادر پرهیزگارش براى او معلم قرآن و استاد خط گرفت و او مقدمات علوم را در زادگاه فراگرفت. وقتى به سن سیزده سالگى رسید مادرش تصمیم گرفت او را به بروجرد که در آن زمان از مراکز علمى به شمار مى ‏رفت بفرستد. محمدحسن براى خوشه‏ چینى از محضر دانشمندان این حوزه در حالى که هنوز کودکى خردسال بود راهى بروجرد شد و از محضر دو نفر بسیار استفاده کرد .

۱ . علامه مولى اسداللّه‏ بروجردى .
۲ . علامه سید شفیع جاپلقى .

آشتیانى در محضر این دو دانشمند مدت چهار سال به تحصیل پرداخت و ضمناً خود در این حوزه به تدریس ادبیات و معانى و بیان مشغول بود.

هجرت به عتبات عالیات پس از چند سال اقامت در بروجرد دیگر طبع بلند و ذهن جستجو گر او قانع نمى ‏شد، لذا تصمیم گرفت براى استفاده از مرکز علم و تقوى تحت شعاع انوار تابناک بارگاه منور مولى الموحدین امیرالمؤمنین علیه‏ السلام راهى عتبات عالیات بشود. ایشان در حالى که با فقر و نادارى دست و پنجه نرم می کرد و از هر نوع وسیله سفر محروم بود قدم به راه گذاشت. حتى نوشته ‏اند از آسیب حیوانات نیز در طول راه بى ‏نصیب نبود. در بدو ورود به نجف اشرف مورد پذیرایى پیرمردى از همشهریان به نام شیخ على ‏نقى آشتیانى واقع شد و در منزل وى اقامت کرد.

اساتید آیت‏ اللّه‏ آشتیانى در نجف اشرف عبارت ‏اند از:

۱ . علامه شیخ محسن بن حنفر(م ۱۲۷۰ ق)
۲ . علامه شیخ محمد حسن صاحب جواهر (م ۱۲۶۶ ق)
۳ . استاد اعظم شیخ مرتضى انصارى (م ۱۲۸۱ ق)

میرزاى آشتیانى از همان بدو ورود به نجف در درس استاد اخیرالذکر در مسجد هندى شرکت مى‏ کرد ولى چون از بیشتر حاضرین کم سن و سال ‏تر بود معمولاً خود را از نظر دیگران مخفى می ‏کرد تا این‏ که روزی به مناسبتى اظهار نظر کرد و استاد از کلام او تعجب نمود، از نام و شهرتش پرسید و او را به نزدیک منبر فراخواند و بعد از درس او را به خانه برد و پس از مدتى آشتیانى از نزدیک ‏ترین شاگردان شیخ انصارى به شمار مى ‏رفت.
ایشان تا پایان عمر شیخ انصارى در نجف ماند و از محضرش استفاده کرد و زمانى که در ۱۸ جمادى الثانى ۱۳۸۱ ق غم سنگین درگذشت استاد اعظم ، حوزه نجف را فراگرفت و شاگردان میرزا شیخ در منزل میرزاى رشتى گردآمدند، آشتیانى نقش بسزایى در تثبیت مرجعیت و زعامت میرزا حسن شیرازى داشت.
در سال ۱۲۸۲ ق میرزاى آشتیانى به ایران بازگشت و در تهران مقیم شد و حوزه تدریس برقرار کرد. حضور ایشان در حوزه تهران به زودى باعث گردآمدن جویندگان علم و دانش گردید.
حضور میرزا در تهران کم‏ کم زمینه نفوذ و قدرت معنوى او را در سراسر کشور فراهم نمود و ریاست روحانى ایران به وى منتهى شد. خانه او مرجع مراجعات و حل و فصل امور گردید. همه احکام از این خانه صادر می ‏شد و پاى قباله‏ ها و اسناد را مهر و امضاى او اعتبار می ‏بخشید. میرزا حسن در زمان زعامت خود در تهران سفرى نیز به زادگاه خویش یعنى آشتیان که در آن روز و شاید امروز هم ، شهرى با جغرافیاى کوچک ولى تاریخى بلند بوده و هست داشته است.
از درخشان ‏ترین برگهاى زندگى میرزا حسن آشتیانى قدس‏ سره رهبرى و هدایت نهضتى بود که براى لغو امتیاز خرید و فروش توتون و تنباکو به پا شد.

سه بار بازار تهران براى آشتیانى تعطیل شده است چنانکه از بررسى زندگى آیت ‏اللّه‏ آشتیانى قدس ‏سره برمى ‏آید مردم تهران و بازاریان پایتخت سه بار به احترام آن بزرگوار کار و کسب خود را تعطیل کرده ‏اند. اولین بار در جریان جنبش تنباکو بود . ناصرالدین شاه پیغام داد که یا حکم تحریم تنباکو را لغو نمایید ، یا یک چندى تهران را ترک کنید و میرزا جواب داد «نقض حکم میرزا به هیچ وجه برایم ممکن نیست» و راه دوم یعنى خروج از پایتخت را انتخاب کرد که در پى این تصمیم چنان حمایتى از وى در تهران به پا شد که ناصرالدین شاه مکرر پیغام فرستاد که از رفتن صرف‏ نظر کنید.
بار دومى که بازار تهران به احترام آشتیانى تعطیل شد زمانى است که او بعد از سفر حج و هم چنین زیارت عتبات عالیات و دیدار با میرزاى بزرگ شیرازى که با استقبال با شکوه علما در سامرا همراه بود ، در پنجم جمادى ‏الثانى ۱۳۱۲ه.ق به تهران بازگشت.
سومین و آخرین بار که مردم تهران و علماى شهر از میرزاى آشتیانى و بلکه از مقام علم و تقوى تجلیل کردند ، روز جمعه ۲۸ جمادى ‏الاولى سال ۱۳۱۹ ه.ق بود. با انتشار خبر درگذشت پیشواى روحانى تهران ، سراسر شهر به حال تعطیل درآمد.

شاگردان و آثار صاحب تذکره مدینه الادب نوشته است: «حدود ۲۰۰ نفر در درس فقه و اصول او شرکت می ‏کردند» که تنها به نام برخى از ایشان اشاره می ‏کنیم:

۱ . آیت ‏اللّه‏ حاج ‏آقا حسین طباطبایى قمى (م ۱۳۶۶ ق).
۲ . آیت‏ اللّه‏ حاج شیخ ابوالقاسم قمى (م ۱۳۵۳ ق).
۳ . آیت ‏اللّه‏ حاج میرزا محمد فیض قمى (م ۱۳۷۰ ق).
۴ . آیت‏ اللّه‏ شیخ محمدعلى حائرى قمى (م ۱۳۵۸ ق).
۵ . آیت ‏اللّه‏ شیخ محمد کبیر قمى (م ۱۳۶۹ ق).
۶ . آیت ‏اللّه‏ میرزا محمدعلى شاه ‏آبادى (م ۱۳۶۹ ق).
۷ . آیت ‏اللّه‏ شیخ علی ‏اکبر نهاوندى (م ۱۳۶۸ ق).
۸ . آیت ‏اللّه‏ حاج شیخ مرتضى آشتیانى . فرزند ارشد ایشان . (م ۱۳۶۶ ق).
۹ . آیت ‏اللّه‏ حاج میرزا احمد آشتیانى . فرزند کوچکتر ایشان . (م ۱۳۹۵ ق).
۱۰ . آیت ‏اللّه‏ ملا رحمت‏ اللّه‏ کرمانى . صاحب حاشیه معروف بر رسائل . و بسیارى ‏دیگر.

آثار مکتوب بجاى مانده از آن دانشمند بزرگ حدود ۲۴ عنوان است که دو اثر عمده ایشان اول کتاب سترگ بحرالفوائد فی حاشیه الفرائد می ‏باشد. علامه آقابزرگ تهرانى درباره این کتاب فرموده است: «بر رسائل نزدیک به چهل حاشیه نوشته شده است که حاشیه میرزاى آشتیانى بهترین و سودمندترین آنهاست».
دیگر تألیف مهم ایشان القضاء والشهادات است. این کتاب از بهترین آثار در موضوع خود است.
علامه سید محمد تنکابنى درباره حالات معنوى میرزاى آشتیانى نوشته است: «آن مرحوم مواظبت به طاعات و عبادات داشت و مداومت به نماز شب و زیارت عاشورا در همه عمر داشت و شبها زیارت جامعه کبیره را ترک نمى ‏کرد…».
و فرزند دانشمندش آیت اللّه‏ حاج شیخ مرتضى آشتیانى درباره لحظات فوت پدر چنین فرموده است: «در موقع ارتحالش زیارت جامعه کبیره می ‏خواند و مى ‏گفت: من والاکم فقد والى اللّه‏ و من عاداکم فقد عاداللّه‏ من اتاکم نجى و من لم یأتکم هلک... در این حال بود که روحش به سوى موالیانش پرواز کرد…».

شیخ جواد فومنى حائرى (ره)

اشاره:

مرحوم آیت‏ اللّه‏ حاج شیخ جواد فومنى حائرى فرزند مرحوم آیت‏ اللّه‏ شیخ جعفر فرزند مرحوم ملا احمد فرزند مرحوم ملا اسماعیل فومنى، از علماء غیرتمند و ظلم ‏ستیز رى و تهران بودند . پدر بزرگوار آیت‏ اللّه‏ حاج شیخ جواد فومنى، مرحوم آیت‏ اللّه‏ حاج شیخ جعفر فومنى حائرى. صاحب مقامات و کرامات، از مجتهدین و مدرسین برجسته کربلا به شمار مى ‏رفت . مادر گرامیش سیده بانو دختر عبدالکریم مرحوم بود .
پدرش مرحوم حاج شیخ جعفر عمر خود را در تربیت طلاب علوم آل محمد سپرى نمود و شاگردان بسیارى را ترتیب نمود که از جمله دانش آموختگان محضر درس ایشان، حضرت آیت‏ اللّه‏ بهجت . دامت برکاته . مى ‏باشند، ایشان درباره مرحوم حاج شیخ جعفر فومنى حائرى در بیانى گوید:
مرحوم حاج شیخ جعفر (رحمه ‏اللّه‏ علیه) از جمله معدود افرادى بودند که گاهى بعضى حقایق نهانى و اسرار باطنى از ایشان ظهور پیدا مى ‏کرد و معلوم بود چیزهایى مى‏ دانند که در آن عهد بسیارى از مدعیان از آن بى ‏خبر بودند. به خاطر دارم آخرین بار که ایشان را ملاقات کردم در کمال صحت و سلامت و بدون هیچ عارضه ‏اى، خبر فوت خودشان را به من دادند و یک هفته بعد، از این دنیا رخت بربستند. بالاتر از هر چیز دیگر که باید به عنوان یک اصل مهم در زندگى آن عالم ربانى از آن یاد کرد، خصوصیات اخلاقى ایشان است، در این زمینه بدون اینکه ریاضاتى را متحمل شده باشد در مرتبه ‏اى قرار داشت که ما با سالها ریاضت نمى ‏توانستیم برسیم. در توصیف اخلاقیات ایشان مى‏ توان گفت پس از یک عمر زندگانى با آن آوازه، در تمام کربلا دو نفر مخالف نداشت .
مرحوم حاج شیخ جعفر در رواق مقدس حضرت سیدالشهداء علیه‏ السلام به اقامه نماز جماعت مى‏ پرداختند و مردم از جماعت ایشان بهره ‏مند گردیدند و بالاخره در (۱۳۵۷ق) پس از ۵۴ سال زندگى سعادتمندانه روحش به ملکوت اعلى پیوست. گویند:مرحوم حاج شیخ جعفر فومنى حائرى در آخرین لحظات حیات دفعتا اشاره فرمودند که:مرا بلند کنید، بى ‏درنگ زیر بازویش را گرفته و او را نشانیدند، نگاهى به پیش روى خود انداخت، دیگر نفسى باقى نمانده بود که سر خود را به حال تعظیم فرود آورد و جان به جان آفرین تسلیم نمود.
خبر رحلت ایشان از مناره‏ هاى حرم سیدالشهداء علیه ‏السّلام در سطح شهر کربلا منتشر شد و طى مراسم با شکوهى با حضور علماء و مؤمنین شهر کربلا پیکر پاکش تشییع و در رواق مقدس امام حسین علیه ‏السّلام پشت سر به خاک سپرده شد.

ولادت آیت‏ اللّه‏ فومنى

مرحوم حاج شیخ جواد فومنى حائرى پس از ازدواج پدر بزرگوارش با سیده بانو، در روز چهارشنبه ۲۲ خرداد سال ۱۲۹۱ه.ش برابر با ۲۷ جمادى ‏الثانى ۱۳۳۰ه.ق در کربلاى معلى محله باب‏ النجف در یک خانواده روحانى پا به عرصه گیتى نهاد.

مراحل تحصیل

۱٫ مکتب ‏خانه: مرحوم فومنى کودکى بیش نبود که پدر بزرگوارش او را به نزد مرحوم حاج شیخ على ‏اکبر نائینى فرستاد و ایشان در محضر مرحوم نائینى، آداب نماز، تلاوت قرآن، سواد خواندن و نوشتن، آشنایى با لغات و هنر خط و کتابت را آموخت.
۲ . مقدمات و سطح: ایشان ده سال داشتند که ملبس به لباس روحانیت شدند. صرف و نحو و ادبیات عرب را از محضر پدر بزرگوارش تلمذ نمود و تا مراحل مختلف علمى در حلقات دروس معظم له شرکت مى ‏جست.
سطح را نزد اساتید کربلا از جمله مرحوم حاج شیخ جعفر رشتى در مدرسه بادکوبه به پایان رسانید.
۳ . دروس خارج فقه و اصول: ایشان با عزیمت به نجف اشرف در دروس آیات عظام و اساتید بزرگوار مرحوم آیت‏ اللّه‏ حاج ‏آقا ضیاء الدین عراقى و مرحوم آیت‏ اللّه‏ سید ابوالحسن اصفهانى شرکت جستند و توانستند با کوشش و زحمت فراوان در راه کسب علوم آل محمّد صلّى ‏الله ‏علیه ‏و ‏آله و سلّم در سن ۲۵ سالگى به درجه اجتهاد نایل آیند و از علماء بزرگى هم چون آیت‏ اللّه‏ عراقى اجازه اجتهاد دریافت کنند.

هجرت به تهران

مرحوم آیت ‏اللّه‏ حاج شیخ جواد فومنى پس از فوت پدر بزرگوارش در سال ۱۳۵۷ه.ق برابر با ۱۳۱۷ش در ۲۷ سالگى براى نشر احکام اسلام عازم تهران شدند. ایشان پس از ورود به تهران، در منزل یکى از بستگانشان اقامت گزیدند و ضمن اقامه نماز جماعت و سخنرانى و منبر، به نشر احکام و هدایت مردم پرداختند. ورود ایشان همزمان بود با شروع جنگ جهانى دوم و اواخر حکومت دیکتاتورى رضاشاه. بیانات و رفتار و کردار ایشان به سرعت مورد توجه مؤمنین محل قرار گرفت و به دلیل نامناسبت بودن منزل مسکونى، اقدامات اولیه براى بنا و ساخت مسجدى براى ایشان صورت گرفت.

فعالیتهاى دینى و فرهنگى

مرحوم آیت‏ اللّه‏ حاج شیخ جواد فومنى بعد از مهاجرت به تهران و مشاهده نابسامانیهاى فرهنگى و دینى در میان اقشار مختلف مردم و نگرانى از آینده کشور، مردم را نسبت به مسائل اجتماعى و فرهنگى و سیاسى حساس جامعه آگاه می ساخت و به افشاء برنامه ‏هاى رژیم مى‏ پرداخت و در همین راستا به تأسیس و بناى بنیادهاى اجتماعى فرهنگى اسلامى همّت گمارد و به طور عملى به مبارزه با برنامه‏ هاى ضد دینى رژیم پهلوى پرداخت و توانست مساجد و مراکز بسیارى را تأسیس کند که برخى از آنها عبارت اند از:
۱ . تشکیل اتحادیه دینى .
۲ . بناى مسجد نو .
۳ . دبستان نو (دخترانه) .
۴ . تأسیس اولین کودکستان تربیت بدنى .
۵ . تأسیس شرکت تعاونى «روزى دهشاهى»
۶ . تأسیس دبستان نو ویژه پسران .
۷ . احداث مسجد نو شماره ۲ .

مبارزات سیاسى

مرحوم آیت‏ اللّه‏ فومنى در پى انجام رسالت دینى و اسلامى خود، مخالفتها و اعتراضاتى به برخى سیاستهاى رژیم به عمل مى ‏آوردند و سخنان ایشان در ابعاد مختلف سیاسى، نظامى، فرهنگى، اقتصادى، داخلى و خارجى. مبین جامع‏ نگرى و روشن‏ بینى ایشان نسبت به مسائل و مشکلات کشور بود. افشاگریها و روشنگریهاى آیت ‏اللّه‏ فومنى در مسجد نو ساواک را مجبور کرد تا جهت اطلاع از سخنان ایشان عوامل نفوذى را به مسجد بفرستد.
مرحوم فومنى نیز هرچه زمان مى ‏گذشت و مظاهر فساد و فحشا و بى ‏دینى در جامعه گسترش پیدا مى ‏کرد، لحن و سخنانش صریح ‏تر و بى ‏پرده‏ تر مى ‏شد و به مرور این انتقادات و اعتراضات، رنگ و بُوى سیاسى به خود مى ‏گرفت. ساواک نیز حساس‏ تر و شدیدتر با مرحوم فومنى برخورد مى ‏کرد، به طورى که از اواسط دهه ۳۰ تا زمان فوت ایشان در سال ۴۳، جمعا حدود چهار بار، توسط ساواک دستگیر شدند. آن طور که از استاد ساواک و اظهارات نزدیکان و اطرافیان مرحوم فومنى نمایان است در پس هر دستگیرى، موجى از مخالفت و اعتراض از سوى اقشار مختلف مردم و روحانیون بوجود مى ‏آمد و انتقال این اعتراضات و ناخشنودیهاى مردمى به علماء و بزرگان، موجبات حرکت و تلاش آنان جهت آزادى آن مرحوم مى ‏گردید. در تمام دفعاتى که ایشان دستگیر مى ‏شدند به واسطه نفوذ و اعتراض علماء بزرگى چون آیت‏ اللّه‏ بروجردى، آیت‏ اللّه‏ بهبهانى، آیت‏ اللّه‏ محمدتقى آملى و… رژیم مجبور به آزادى ایشان مى گردید.
اولین دستگیرى در تاریخ ۱۶ / ۱۰ / ۱۳۳۸
دومین دستگیرى در تاریخ ۲ / ۵ / ۱۳۳۹
سومین دستگیرى در تاریخ ۲۲ / ۲ / ۴۲
چهارمین دستگیرى در تاریخ ۱۰ / ۱۱ / ۴۲
تقارن بیمارى و فوت ایشان با ایام لیله ‏القدر و شب بیست و سوم ماه مبارک رمضان بسیار میمون و مبارک و توفیقی بود براى آن مرحوم که هم چون مولایش على علیه‏ السّلام در مقابل دشمنان دین و کج ‏اندیشان ثابت قدم و استوار به راه خود ادامه دهد.
جنازه مرحوم فومنى در روز بیست و سوم ماه مبارک رمضان از تهران به حرم مطهر حضرت عبدالعظیم علیه السّلام توسط چندین هزار جمعیت روزه ‏دار بر دوش حمل گردید. مردم مسلمان جنازه آن مرحوم را با پاى پیاده ۱۲ کیلومتر بر دوش حمل کردند و در تشییع جنازه بر علیه رژیم شعار می ‏دادند. طبق وصیت جنازه ایشان در شب بیست و چهارم ماه مبارک رمضان به حضرت عبدالعظیم علیه السّلام حمل و در مقبره ‏اى که در سمت شرقى صحن مطهر قراردارد به خاک سپرده شد.

میرزاى قمى

 اشاره:

میرزا ابوالقاسم بن محمدحسن شفتی قمی  معروف به میرزای قمی، از مراجع تقلید شیعه در قرن دوازدهم و سیزدهم قمری. میرزای قمی با برخی پادشاهان قاجار معاصر بود و آنان را به مدارا با مردم و ثبات در مذهب سفارش می‌کرد. برپایی نماز جمعه و جماعت از دیگر فعالیت‌های او به شمار می‌رفت.مهم‌ترین اثر او کتاب قوانین است که به همین جهت او را «صاحب قوانین» لقب داده‌اند. این نوشته درباره زندگی و آثار و خدمات این شخصیت علمی شیعه سخ گفته است.

ولادت

گردش زمان سال ۱۱۵۱ هجری قمری[۱] را نشان می‌داد. در خانه محقّر و پر صفا و صمیمیّت آخوند ملا محمد حسن در جاپلق[۲] کودکی دیده به جهان گشود که او را ابوالقاسم نام نهادند. رفته رفته این کودک سعادتمند در دامان پاک مادری دلسوز ومهربان و زیر نظر پدر گرامی‌اش پرورش یافت. وی درس های نخستین زندگی را که شالوده شخصیّت علمی و معنوی او و سنگ بنای ایمانش بود در همان ایام به نزد پدر بزرگوار و مادر گرامی‌اش آموخت و شخصیّت معنوی‌اش شکل گرفت. پدر بزرگوار میرزا، آخوند ملا محمد حسن، از اهالی شفت گیلان بود که در آغاز جوانی برای تحصیل و فرا گرفتن علوم اسلامی، گیلان را به قصد اصفهان ترک گفته و به آن دیار مهاجرت کرده و پس از تحصیل از محضر دو تن از مدرسان آن شهر به نام میرزا هدایت الله و برادرش میرزا حبیب الله همراه استاد به جاپلق ره سپار شده بود. مادر وی نیز دختر میرزا هدایت الله (از بانوان برزگوار و پرهیزگار) بوده است.[۳]

آغاز تحصیل ابوالقاسم دارای استعدادی خدادادی بود و از کودکی نشان رشد و پویایی در چهره او دیده می‌شد و از آینده درخشان وی حکایت می‌کرد. او مقدمات تحصیل خود را در محضر پدر بزرگوار گذراند و بعدها برای ادامه تحصیل به خوانسار مسافرت کرد و از محضر آقا سید حسین خوانساری (متوفای ۱۱۹۱ ق.) که از بزرگان علمای آن عصر و از اساتید اجازه نقل روایت واز محققان علم رجال بود فقه و اصول را آموخت، و در این زمینه به مقام والایی ازعلم و کمال نایل گردید. او در همان شهر با خواهر استادش آقا حسین خوانساری ازدواج کرد.
وی سرانجام برای تکمیل تحصیلات و فراگیری بیشتر، در سال ۱۱۷۴ هجری به سوی کشور عراق رهسپار شد و در جوار آستان مقدس حضرت امام حسین (علیه‌السلام) اقامت گزید. در این دوران مدتی از محضر آیت الله وحید بهبهانی که در آن روزها استاد کرسی فقاهت بود به شاگردی پرداخت و از مشعل علم و سرچشمه کمال آن استوانه بزرگ علمی کسب نور کرد و از آن جناب به گرفتن اجازه اجتهاد و نقل روایت نایل آمد. میرزای قمّی پس از اقامت طولانی، در حوزه علمیه کربلا و فراگیری های شایسته از آن مهد دانش و معرفت به منظور انجام رسالت مهم دینی به زادگاه خویش (جاپَلَق) بازگشت و در روستایی به نام «دره باغ» که جای زندگی او و پدرش بود ساکن شد و مدتی نیز به روستای «قلعه بابو» رفت و در آنجا به تبلیغ و تدریس مشغول شد.[۴]

مهاجرت به قم میرزا در جاپلق و روستای قلعه بابو همچنان به ترویج مسائل دین و تدریس فقه و اصول مشغول بود ولی از طرفی چون در آنجا طالب علم و محصل چندانی وجود نداشت به ناچار به قم مهاجرت کرد و آن سرزمین مقدس را برای سکونت برگزید و از برکت حضرت فاطمه معصومه (علیه‌السلام) در مدت زمانی اندک رشد و ترقی شایانی کرد و شهرت عالم گیر یافت و ریاست و مرجعیت شیعه به وی رسید. او پس از آن به کار تألیف و تصنیف، تدریس و صدور فتوا، و تبلیغ و ترویج دین پرداخت و مسجد جامع شهر را برای اقامه نماز جمعه و جماعت برگزید.[۵]
و بدین گونه رفته رفته آن شهر علم و دین که پس از فتنه افغانها از عالم تهی گشته بود رونق پیشین خود را بازیافت و در شمار مراکز مهم علمی شیعه درآمد. در نتیجه حوزه علمیه قم حوزه اصفهان را ـ که در آن زمان حوزه فعّال و پر تحرک و دارای مدرسان بزرگ بود ـ تحت شعاع خود قرار داد و توجه مسلمانان را به سوی خویش جلب کرد.[۶] فتحعلی شاه قاجار در این ایام بود که در نخستین سفرش به قم به فضایل اخلاقی و کمالات نفسانی و مراتب فضل میرزا پی برد و برای زیارت او به مسجد جامع شهر آمد و در شمار مأمومین وی قرارگرفت و نماز ظهر و عصر را به آن بزرگوار اقتدا کرد و در نخستین ملاقات حلقه ارادت و محبّت آن جناب را به گردن افکند. آثار علمی میرزای قمی در اکثر علوم اسلامی چون فقه و اصول و کلام و علم معانی و بیان و غیر آنها تألیفات و تصنیفات ارزنده و بی‌سابقه‌ای از خود به یادگار گذاشته است که هر یک از آنها بیانگر نبوغ فکری و احاطه علمی افزون و حسن سلیقه اوست.
گرچه این محقق عالی قدر اکثر آثار قلمی خود را در دوران سکونت در قم تألیف کرده است،[۷] آغاز فعالیت تألیفی و تصنیفی وی به دوران جوانی و همان ایامی که در حوزه علمیه خوانسار و خدمت آقا حسین خوانساری مشغول تحصیل بوده مربوط می‌شود. زیرا به طوری که آقا بزرگ تهرانی ذکر می‌کند منظومه‌ای که ایشان در علم بیان تصنیف کرده است در ربیع الثانی سال ۱۱۷۳ بیست و دو سالگی و در خوانسار پایان یافته است.[۸]
و از تألیف کتاب «مجموعه فوائد و بعض رسائل» در ماه محرم سال ۱۱۷۵ یعنی در اوایل تحصیل در کربلا (در ۲۴ سالگی) فارغ شده است.[۹]
اکنون برخی از آثار قلمی او را معرفی می‌نماییم:
۱. قوانین الاصول: مهمترین و مشهورترین تصنیف میرزا همین کتاب بوده که به زبان عربی نوشته شده و مؤلّف در سال ۱۲۰۵ از تألیف آن فراغت یافته است. این کتاب یک دوره کامل علم اصول است که جلد اول آن شامل مباحث الفاظ و جلد دوم آن حاوی مباحث عقلی است.
۲. حاشیه بر قوانین: این کتاب در علم اصول است، و در آن به ایرادهای وارد بر قوانین الاصول پاسخ داده شده است.
۳. حاشیه بر زبده الاصول شیخ بهائی.
۴. حاشیه بر تهذیب الاصول علاّمه حلّی.

۵. حاشیه بر شرح مختصر ابن حاجب عضدی. (این سه کتاب هر سه در علم اصول است.)

۶. جامع الشّتات یا اجوبه المسائل
(در سه جلد) حاوی یک دوره فقه از بحث طهارت تا مبحث بیان دیه‌ها به صورت سؤال و جواب. بعلاوه برخی از سؤال های متفرقه و عقاید دینی و مسائل کلامی، از جمله ردّ بر صوفیه در آخر کتاب ذکر شده است.

۷. مناهج الاحکام (در فقه)
۸. غنائم الایّام فیما یتعلق بالحلال و الحرام: (فقه استدلالی)
۹. معین الخواص: ( در فقه ـ بخش عبادات)
۱۰. مرشد العوام: (رساله عملیه ـ به زبان فارسی)
۱۱. منظومه‌ای در علم بدیع (در ۱۴۰ بیت) و منظومه‌ای در علم بیان.
۱۲. فتحیّه: (در علم کلام)
۱۳. دیوان شعر: (پنج هزار بیت شعر فارسی و عربی)
۱۴. رساله‌ای در اصول الدین: (به زبان فارسی)
۱۵. رساله‌ای پیرامون موضوع و حکم غناء.

۱۶. رساله‌ای در عمومیت حرمت ربا در تمام معاوضات.

۱۷. مجموعه‌ای از نصایح و
مواعظ (نامه مفصل به فتحعلی شاه)
۱۸. رساله‌ای در رد صوفیه و غلات.

شاگردان برجسته 

یکی از خدمات بزرگ و فعالیت های ارزنده این شخصیت علمی تربیت شاگردان ممتاز و نمونه‌ای است که هر یک از آنها از مشعلداران علم و فقاهت و از بزرگان و شخصیت های برجسته علمی به شمار می‌آیند. شاگردان برجسته میرزا عبارتند از:

۱. آقا سید محمد باقر شفتی معروف به حجه الاسلام (متوفای ۱۲۶۰ ق.): او در قم نزد میرزای قمّی شاگردی نمود. پس از آن به کاشان مسافرت کرد و مدتی نیز نزد حاج ملا مهدی نراقی بهره علمی جست. آنگاه به اصفهان رفت و در آنجا ساکن شد. معروف ترین تصنیف وی کتاب مطالع الانوار (شرح شرایع) است.[۱۰]

۲٫ حاج محمد ابراهیم کلباسی (۱۱۸۰ـ۱۲۶۱ ق)
او از مفاخر علمای امامیّه و از مجتهدان بزرگ شیعه به شمار می‌رود و در زهد و تقوا و عبادت زبانزد خاص و عام است، در دوران زعامت و مرجعیت استادِ کل وحید بهبهانی برای تحصیل به عراق مهاجرت کرد و از محضر بزرگانی هم چون آقا محمد باقر بهبهانی، علاّمه بحرالعلوم، شیخ جعفر کاشف الغطاء، آقای سید علی طباطبائی (مؤلف ریاض المسائل) و میرزای قمی استفاده کرد. برخی از تألیفات و آثار ارزشمند او عبارت است از:
۱. الایقاعات 

۲. الارشاد

۳. شواهد الهدایه

۴. منهاج الهدایه

۵. ارشاد
المسترشدین

۶. الارشاد

۷. النخبه ۸.

۸. مناسک الحج.[۱۱]

۳٫ آقا محمد علی هزار جریبی (متوفی ۱۲۴۵ ق.): او از بزرگان علما بود و در علوم عقلی و نقلی مهارت خاصی داشت. کتابهای «البدر الباهر» در تفسیر، «السراج المنیر» در علم رجال، «تبصره المستبصرین» در امامت، کتاب الصلوه و «انیس المشتغلین» آثار قلمی این دانشور بزرگ است.[۱۲]

۴٫ آقا احمد کرمانشاهی (نوه وحید بهبهانی): از آن بزرگوار آثاری چون «مرآت الاحوال» درموضوع رجال (به زبان فارسی) «العمودیه فی شرح الصمدیه»،
«نور الانوار»، «الدّرر الغرویّه» و شرح مختصر النافع و کتب دیگر به جای مانده است.[۱۳]

۵٫ سید محمد مهدی خوانساری

(متوفای ۱۲۴۶ ق.) او نوه آقا حسین خوانساری است. از جمله تألیفات و آثار قلمی این سید بزرگوار رساله مشهور و مبسوطی در احوال ابوبصیر است که «عدیمه النظیر فی احوال ابی بصیر» نامیده شده است.[۱۴]

۶. سید علی خوانساری.
۷. میرزا ابواطالب قمّی.
۸. حاج سید اسماعیل قمّی.
۹. میرزا علی رضا قمّی.
۱۰. شیخ حسین قمّی.
۱۱. حاج ملا اسدالله بروجردی.
۱۲. حاج ملا محمد کزازی.[۱۵]

۱۳. ملا غلامرضا آرانی.
بسیاری از این بزرگان از میرزای قم اجازه روایت و حدیث دریافت کرده‌اند.[۱۶]

تبلیغ و ارشاد فعالیت های فرهنگی این شخصیت عالی قدر تنها به مطالعه و تحقیق، تألیف و تصنیف و تدریس و تربیت شاگرد محدود نمی‌شد و کثرت
اشتغالات علمی و اجتماعی، او را از وظیفه اصلیش، یعنی تبلیغ دین و ترویج و نشر آیین مقدس اسلام وارشاد و هدایت بندگان خدا باز نمی‌داشت. او در حالی که پناه محکم و مطمئن برای اهل علم بود مرشد و معلّمی دلسوز و پدری مهربان برای مردم شناخته می‌شد. به همین سبب به موازات برنامه‌های درسی که برای دانش پژوهان و اهل فضل داشت خطابه‌ها و سخنرانی هایی نیز برای سایر افراد برپا می‌داشت.[۱۶]

از میرزا بیاموزیم – ویژگی هایی که رمز موفقیت و عامل پیروزی و سربلندی این مرد بزرگ بوده است عبارت است:

الف) صبر و استقامت:
شکیبایی و استقامت و پایمردی از ویژگی ای بارز میرزا است. او در طول زندگی پر نشیب و فرازش همواره در برابر مشکلات چون کوه مقاوم و پایدار بود و هرگز در مقابل حوادث ناگوار و انبوه سختی ها زانو به زمین نزد. با اینکه در طول زندگی هشتاد ساله‌اش مخصوصاً دوران تحصیل با مشکلات فراوانی مواجه بود، با استفاده از شکیبایی توانست بر همه مشکلات پیروز شود.[۱۷]

ب) جدیت در تحصیل:
او در فراگیری علوم اسلامی چنان کوشا بود که شبها کمتر به خواب می‌رفت و بیشتر وقت را مشغول مطالعه بود.[۱۸]

ج) تلاش پیگیر:
تلاشگری فوق‌العاده او سبب شده که او را یکی از پرکارترین فقهای شیعه به شمار می‌آورند. او تمام عمر مبارکش را به درس و بحث، مطالعه و تحقیق و هدایت و ارشاد خلق سپری کرد و لحظه‌ای‌ آرام ننشست. گاه در سنگر محراب و مسجد به اقامه جمعه و جماعت و ارشاد و هدایت مشغول بود و گاه بر کرسی تدریس به نشر علوم اسلامی و تربیت و پرورش شاگرد، زمانی در مسند فتوا و استنباط احکام شریعت و جواب استفتاءات و گاهی نیز به مطالعه و تحقیق و تألیف و تصنیف سرگرم بود.
د) ذوق شعری:
او علاوه بر مقام فقاهت، دارای طبع شعر بود و دیوان شعر آن بزرگوار در حدود پنج هزار بیت که به زبان فارسی و عربی سروده شده است.
ه‍ ) خوشنویسی:
میرزای  قمی علاوه بر مزایای علمی و اخلاقی از زیبایی خط برخوردار بوده است. مؤلف کتاب «روضات الجنّات» در این باره می‌نویسد:
«مرحوم میرزا بسیار خوش خط بود و با هر یک از دو نوع خط مرسوم زمانش ـ یعنی نسخ و نستعلیق ـ آشنایی کامل داشته و هر دو را به طرز جالب و زیبایی می‌نگاشته است. نوشته‌های زیبایی که با زبان فارسی و عربی، با خط نسخ و نستعلیق از آن بزرگوار در نزد ما موجود است خود بهترین شاهد و گواه بر این مطلب است.»[۱۹]

وفات

سرانجام آفتاب زندگی این شخصیت بزرگ علمی و دینی که سال ها وجود مبارکش منشأ خیر و درخشندگی بود در سال ۱۲۳۱ ق.[۲۰] غروب کرد او در هشتاد سالگی دعوت حق را لبیک گفت و روح پاکش به سوی معشوق شتافت و در جوار رحمت حق تعالی قرار گرفت. پیکر این مرد بزرگ با نهایت تجلیل و احترام تشییع گردید و در قبرستان شیخان قم، مقابل مقبره زکریا بن آدم به خاک سپرده شد. محمد حسین عرفانی

پی نوشت:

[۱] . بنا به نقل دیگری ۱۱۵۳ و بر طبق نقل سومی سال ۱۱۵۰ ق.
[۲] . منطقه‌ای از توابع شهرستان الیگودرز (در استان لرستان) و در ۱۲ فرسخی بروجرد. (فرهنگ فارسی)
[۳] . ر. ک: اعیان الشیعه، محسن امین عاملی، ج ۲، ص ۴۸۱.
[۴] . وحید بهبهانی، علی دوانی، ص ۱۹۶.
[۵] . ر.ک: قصص العلماء، محمد تنکابنی، ص ۱۸۰؛ اعیان الشیعه، ج ۲، ص ۴۱۱. [۶] . گنجینه آثار قم، ج ۱، ص ۳۱۳.
[۷] . اعیان الشیعه، ج ۲، ص ۴۲۱.
[۸] . الذریعه، ج ۲۳، ص ۱۲۴.
[۹] . همان، ج ۲۰، ص ۹۴.
[۱۰] . ر. ک: الکرام البرره، ج ۱، ص ۱۹۲، ۱۹۴.
[۱۱] . همان، ص ۱۴.

[۱۲] . اعیان الشیعه، ج ۱۰، ص ۲۶.
[۱۳] . الکرام البرره، ج ۱، ص ۱۰.
[۱۴] . معارف الرجال، محمد حرزالدین، ج ۳، ص ۸۷.

[۱۵] . ر. ک: روضات الجنات، ج ۵، ص ۳۷۰؛ اعیان الشیعه، ج ۸، ص ۱۵۲؛ تاریخ قم، ص ۲۵۱، ۲۵۹، ۲۷۷، ۲۷۹؛ گنجینه دانشمندان، محمد شریف رازی، ج ۱، ص ۱۴۶.
[۱۶]. روضات الجنات، همان؛ وحیظ بهبهانی، ص ۲۶۱.

[۱۹] . اعیان الشیعه، ج ۲، ص ۴۱۲.
[۱۸] . ر. ک: قصص العلماء، ص ۱۸۰.
[۲۰] . روضات الجنات، ج ۵، ص ۳۷۸.

حیات بخش‌تر از آب

اشاره:

خداوند عزوجل امام را رکن زمین قرار داد تا زمین اهل خود را نلرزاند و او را ستون پایدار اسلام و پاسدار راه هدایت قرار داد تا دین از میان نرود. همه عالم هستى به درستى و پاکى او استوار است؛ چرا که «خداوند به واسطه حضور او و به میمنت پاکى او عذاب را از خاک‌نشینان برمى‌دارد.

امامى روشن گر و پارسا

در گذرگاه پر خطر دنیا، در پیچ واپیچ پر فتنه و فریب آن، در تاریکى و ظلمت جهل و نادانى و در میان همه ناپیدایى‌هاى راه و بیراهه، اگر نبود امامى که راه را بنماید، بیراهه را زینهار دهد و خطرها را واگو کند، از پرتگاه‌ها بگوید و شیوه سالم ماندن را بیاموزد، چه کسى به هدف راه مى‌یافت؟ کدام مسافر به مقصد راه مى‌حست؟ کدام بنده به کمال آسمانى خود مى‌رسید؟ اگر راهنما و راهبرى با کمال نباشد، یقیناً پیمودن این راه بسیار دشوار و طاقت‌فرسا خواهد بود.

و مولاى من، امام من، مهدى موعود(ع) همان راهنماى روشنگر دانایى است که به مدد دست‌هاى مهربانش هدایت مى‌شوم، پس سلام، سلام بر او و بر اجداد او:

سلام بر آنان که راهنمایان طریق هدایتند و چراغ‌هاى روشنى‌بخش تاریکى‌ها، پرچمداران علم و داناییـاند و برترین صاحبان عقل و خرد، سلام بر آنان که به بهترین و نکوترى کارها ره مى‌نمایند و خود، برترین حجت خدا بر اهل دنیا و آخرتند.۱

روح خلقت

امام، نه فقط راهنماى راه راست و زینهارده بیراهه، نه تنها عَلَم عِلم است و پرچمدار دانایى و نه فقط مظهر خوبى است و نمونه‌اى از انسان کامل، بلکه او دریچه فیض خداست، واسطه‌اى است میان بنده و معبود، وجودى پاک و بى‌آلایش و سراسر خوبى که عالم هستى به بهانه بودن او، به یمن حضور او و به خاطر او آفریده شده است. خالق هستى، آفرینش را با او آغاز مى کند و با او پایان مى‌دهد. باران رحمت به واسطه حضور او فرو مى‌ریزد و آسمان به ستون وجود او بر پا مى‌ماند که ‌«اگر نبود امام و حجت خدا بر زمین، هر آینه زمین اهلش را فرو مى‌برد.»۲ همه عالم هستى به درستى و پاکى او استوار است؛ چرا که «خداوند به واسطه حضور او و به میمنت پاکى او عذاب را از خاک‌نشینان برمى‌دارد».۳

امام، واسطه فیض خداست، آبشارى است که رحمت خدا از پهناى وجودش بر خلق فرو مى‌بارد و پنجره‌اى که نور الهى از درون آن بر عالم خاک فرو مى‌تابد. او نه فقط مایه حیات روح۴ و زنده ماندن معنوى انسان است، بلکه حیات جسمانى انسان و حیات همه خلقت نیز وابسته به حضور پاک اوست. پس سلام بر او که باران رحمت حق است بر عالم خاک.

راهنماى آسمان

اگر مسافر راهى باشى، از چه آغاز مى کنی؟ ابتدا به چه مى‌اندیشی؟ از که مدد مى‌گیری؟ هر مسافرى در آغاز باید بداند که مسافر چه مقصدى است و کدام راه او را به مقصد مى‌رساند؟ تو نیز باید بدانى که کدام راه، راه رسیدن به مقصد است و کدام راه از هدف دورت مى‌کند؟ نزدیک‌ترین، بى‌خطرترین و زیباترین راه را باید برگزینی. راهنمایى باید راه را به تو که هنوز در آغاز راهى نشان دهد؛ راهنمایى که راه را بشناسد، راه را رفته و به هدف رسیده باشد. راهنمایى که بتواند راه را آنگونه که باید و شاید به تو بنمایاند و من و تو براى پیمودن راهى کوتاه در زمین، در پى راهنماییم و حال آنکه با راه‌هاى آسمان ناآشناتریم۵ تا راه‌هاى زمین و درباره هدف آسمانى‌مان نادان‌تریم تا اهداف زمینى‌مان. پس به راهنماى آسمانى نیازمندیم تا راه رسیدن به کمال را نشان‌مان بدهد و هدف آمدن‌مان را به ما بنماید و او، خورشیدى است که در همه حال از پس ابر غیبت نظاره‌گر اعمال من و توست و مایه هدایت‌مان.

کشتى نجات

دنیا گردابى است فرو برنده، غرقابه‌اى است هلاکت‌بار، دریایى است مواج با موج‌هاى سهمگین و خروشان و تو، اگر به دنبال راه نجاتى و در اندیشه سالم ماندن و در امان بودن، باید که بر کشتى امنى سوار شوی؛ کشتى امن و محکمى که به موج سهمگین دریا شکسته نشود، کشتى امنى که سکاندارش ناخدایى کارآزموده و متبحر باشد و کشتى امنى که نشکند، گم نشود، واژگون نشود، به گرداب نیفتد و اسیر توفان نگردد.

رسول خدا(ص) مى‌فرماید:

مثل خاندان من، مثل کشتى نوح است؛ هر که بر آن سوار شود، نجات یابد و هر که از آن باز ماند، هلاک گردد.

اینک این تو و این کشتى نوح که همواره در میان دریاى مواج دنیا تکیه‌گاهى امن و آرام بوده و هست. اگر بر این کشتى سوار شوى و به جرگه یاران امام زمانت بپیوندى و چنان که او بپسندد و چنان باشى که او بخواهد و آن‌گونه که او تو را دریابد؛ زهى سعادت که تو از نجات یافتگانی.

در پى پیشوا

همه ما روزى گرد خواهیم آمد. همه انسان‌هایى که از ابتداى خلقت انسان تا آخرین روز حیات او، قدم بر این کره خاکى نهاده‌اند، روزى در جایى گرد خواهند آمد و میزانى بر پا خواهد شد و مردم گروه گروه و دسته دسته، در محضر عدالت حاضر خواهند. شد:

هر دسته‌اى با پیشواى خود و هر گروهى با امام خود فرا خوانده خواهد شد. ۶

از سوى خداى بزرگ ندا آید که هر کس در سراى دنیا به امامى اقتدا کرده است، باید در پى او به همان جا رود که او را مى‌برند.۷

رهبرى، به راه راست فرا خوانده است و پیروانش او را لبیک گفته‌اند و در روز قیامت همچنان در پى او به بهشت راه خواهند یافت و پیشوایى، مردم را به گمراهى خوانده است و پیروانش که به دعوت او پاسخ گفته‌اند، در دوزخ فرو خواهند رفت.۸

این همان سخن خداست که فرمود: گروهى در بهشتند و گروهى در دوزخ.۹

زهى سعادت یاران مهدى(ع) که او را به پیشوایى خود برگزیده‌اند و پیرو واقعى او شده‌اند و به راهى که او نموده است، رفته‌اند. آنان به جایگاهى خواهند رسید که شایسته آنند و به وادى رحمتى راه خواهند یافت که سزاوار یاران آن امام همام است.

تمام چشم‌هاى منتظر

تو را نه تنها من چشم در راهم و آمدنت را نه فقط من به انتظار نشسته‌ام که تو خورشید روشن عدالتى، آینه تمام‌نماى حقیقتى، کفه برنده حقى و تو همانى که آیات به نوید آمدنت آمده‌اند: «بلکه ما حق را بر باطل مى‌افکنیم تا آن را در هم بشکافد و باطل را نابود گرداند و آن زمان باطل، از بین رونده و باطل‌شدنى است».۱۰

آرى تو طلوع خورشید عدالتى و طلوع خورشید عدالت را همه انسان‌هاى ستم‌دیده و همه چشم‌هاى شیفته نور، انتظار مى‌کشند. روز پیروزى حق بر باطل را همه صاحبان خرد و اندیشه چشم در راهند. این ستم آغاز شده از اعماق تاریخ، تا ابد پیش نخواهد رفت. این همه ظلم و سلطه جهل و نادانى، پایدار نخواهد ماند. خداى عالم و آفریدگار هستى بر این اراده فرموده است که خوبان و صالحان میراث‌دار جهان باشند:

خدا به کسانى که ایمان آوردند و عمل شایسته انجام دهند، وعده داده است که آنان را در زمین خلافت بخشد، چنان که پیشینیان آنان را خلافت بخشید و دینى را که بر ایشان پسندیده است، برقرار سازد و ترس و هراس را به آرامش و امنیت بدل کند، در حالى که تنها مرا بپرستند.۱۱

یگانه اراده مطلق در عالم هستى، به ستم‌دیدگان و مظلومان نوید غلبه و پیروزى مى‌دهد و مى‌فرماید:

ما مى‌خواهیم بر مستضعفین زمین منت گذاریم و آنان را پیشوایان مردم و وارثان زمین قرار دهیم.۱۲

 انتظار تحقق چنین بشارتى همه شانه‌هاى خم شده زیر بار ظلم و ستم را امید مى‌بخشد و همه چشم‌هاى به اشک نشسته از غم رنجورى و ستم‌دیدگى را به نقطه‌اى روشن در آینده خیره مى‌سازد.

چیزى زنده‌تر از آب

آب را دیده‌اى که چگونه به تن خاک حیات مى دواند و خاک مرده را زندگى مى‌بخشد؟ زلالى آب، حیات را زمزمه مى‌کند. ریزشش نواى زندگى مى دهد. گویى صداى آب، زنده‌ترین صداى دنیایى است. کجاى این خاک، حیاتى بدون آب دیده‌ای؟ اصلاً کجا مى‌توانى بدون آّب، حیات را تصور کنی؟با این وجود، بودن همه چیزهاى زنده و غیرزنده و هستى این عالم به چیزى زلال‌تر از آب، حیات‌بخش‌تر از آن و زنده‌تر از آن وابسته است. جارى زلالى از وجود که بناى استوار هستى به اراده حق، بر او تکیه زده و حضور و پایدارى جهان به امر خدا به حضور پر نور او وابسته شده است. وجودى روشن و روشنى بخش که اگر نباشد، زمین در هم فرو ریزد۱۳ و اگر لحظه‌اى عالم خاک از وجودش محروم ماند، زمین ساکنان خود را چنان در هم و پریشان کند که دریا با ساکنانش چنان مى‌کند.۱۴

این وجود روشن، وجود امام و حجت خداست، وجودى که بر اساس لطف الهى بر عالم خاک عطا شد تا واسطه فیض خدا  باشد در عالم ناسوت و محورى باشد براى تکیه عالمى به او.

خداوند عزوجل امام را رکن زمین قرار داد تا زمین اهل خود را نلرزاند و او را ستون پایدار اسلام و پاسدار راه هدایت قرار داد تا دین از میان نرود.۱۵

آرى، امام همیشه هست، حتى اگر چون خورشیدى از پس پرده غیبت به هستى نور بپاشد و زنده‌اش بدارد.

خورشید مى‌آید

سرماى کشنده جهل و غفلت و بیداد را تاب بیاور. امید را از دست مده. دلت را بگو که نشکند، نلرزد و به تیرگى نومیدى ننشیند. سرما اگر هست، تاریکى اگر هست، ستم و بیداد و جهالت و غفلت اگر هست، با این حال کوتاه و رفتنى است. خورشید مى‌آید و از پس پرده‌هاى تیره غیبت ظهور مى‌کند. او مى‌آید، درست در آن لحظه‌ که جهان پر از تاریکى ستم و بیداد است و تو هنوز در میان تاریکى، نور امید به آمدنش را در دلت روشن نگاه داشته‌ای. او مى‌آید:

در روزگارى که آدمیان به اختلاف و تزلزل افتند و زمین از جور و ستم لبریز شود، مى‌آید و گیتى را از عدل و داد آکنده مى‌سازد».۱۶

در تاریکى غیبت خورشید، پایدارى در دین از خرد کردن خار مغیلان با دست در شب تیره سخت‌تر از نگهداشتن آتش در کف دشوارتر است.۱۷

آرى، سخت است، ولى شیرین و آن که این دشوارى را بر خود آسان کند و در دین پایدار بماند، چراغ روشنى است در تاریکى که خدا او را از هر فتنه غبارآلود و تیره، رهایى مى‌بخشد.۱۸

پس بمان، سرما و تاریکى را تاب بیاور و دلت را بگو که نشکند، فرو نریزد و استوار و پایدار به انتظار ظهور خورشید بماند.

طعم تازه

انتظار طلوع خورشید، همیشه شیرین است و جذاب و همیشه امیدبخش است و نشاط‌آور، همیشه دل‌پذیر است و روح‌افزا، ولى گاهى این انتظار طعمى تازه مى‌گیرد.

آن‌گاه که تو شبى تیره و تار را در بیابانى پر خطر و پر آشوب، در سرما و وحشت گذرانده باشى، طلوع خورشید برایت فقط شیرین و نشاط‌آور و روح‌افزا نیست، بلکه مایه حیات است، یگانه امید زنده ماندن است؛ آخرین بارقه زندگى است. اینجا انتظار، رنگ و بوى دیگرى مى‌گیرد، همه وجود تو انتظار مى‌شود و تو فقط به آمدن خورشید مى‌اندیشى و دیگر هیچ. تنها تصویر زنده و روشن در دلت، تصویر این طلوع است و یگانه آرزوى تو، رسیدن موعد این طلوع و اکنون انتظار خورشید است که تو را زنده مى‌دارد و پایدارى‌ات مى‌بخشد.

و حال، من و تو در بیابان پر فتنه دنیا، در تاریکى جهل و غفلت کشنده و در سرماى ستم و بیداد، در انتظار خورشید عدالتیم و این انتظار، طلوع آن خورشید است که ما را پایدارى و استقامت مى‌بخشد و در راه دین، زنده‌مان مى‌دارد و از همین روست که امام سجاد(ع) مى‌فرماید:

انتظار فرج، خود، بزرگ‌ترین گشایش است.۱۹

و حضرت موسى کاظم(ع) نیز مى‌فرماید:

انتظار فرج، نشانه فرج و گشایش است.۲۰

استوار بر دین

خدایا! زمین تنگ و آسمان تاریک است. دست‌هایمان از دامن باران رحمتت محروم مانده و چشم‌هایمان در حرمان عنایت خورشید امامت، نزدیک است که به تاریکى خو کند.

الهی! مگذار که از درک باران رحمتت تهى دست بمانیم و مخواه که در طولانى‌ترین روزهاى غیبت خورشید به تاریکى گراییم.

خدایا! با دلى سرشار از ایمان به تو و پر از امید به آخرین حجت تو، دست به سوى تو برمى‌آوریم و از میان همه تاریکى‌ها، دردمندى‌ها و گم‌گشتگى‌ها تو را صدا مى‌زنیم.

خدایا! تا لحظه ناب ظهور خورشید، دل‌هامان را از ایمان و امید روشن بدار، ابرهاى تیره غیبت را به نسیم رحمتت بران و چهره خورشید را هویدا کن!

یا الله، یا رحمن، یا رحیم، یا مقلّب القلوب، ثبتّ قلبى على دینک.۲۱

خدایا، بخشایشگرا، مهربانا و اى دگرگون‌ساز دل‌ها، دل مرا بر دینت استوار ساز.

پى‌نوشت‌:

۱. قسمتى از زیارت جامعه کبیره.

۲. محمد محمدى رى‌شهرى، میزان الحکمه، روایت ۸۲۱.

۳. همان، روایت ۸۱۱.

۴. همان، روایت ۹۲۴.

۵. همان، روایت ۸۰۹.

۶. سوره اسرا (۱۷)، آیه ۷۱.

۷. محمد محمدى رى‌شهرى، روایت ۸۲۶.

۸. همان، روایت ۸۲۹.

۹. همان.

۱۰. سوره انبیاء (۲۱)، آیه ۱۸.

۱۱. سوره نور(۲۴)، ایه ۵۵.

۱۲. سوره قصص(۲۸)، آیه ۵.

۱۳. محمدمحمدى رى‌شهرى، روایت ۸۲۱.

۱۴. همان، روایت ۸۲۲.

۱۵. همان، روایت ۸۲۳.

۱۶. همان، روایت ۱۱۶۳.

۱۷. همان، روایت ۱۱۸۱.

۱۸. همان.

۱۹. همان، روایت ۱۱۹۶.

۲۰. همان، روایت ۱۱۹۷.

۲۱. همان، روایت ۱۱۸۷.

٭ برگرفته از: گنجینه، انتشارات مرکز پژوهش‌هاى اسلامى صدا و سیما، شماره ۵۴، مهر ۱۳۸۴.

منبع: منیره زارعان ماهنامه موعود شماره ۵۹

پیامبر شناسى و امام شناسى

انسان براى وصول به « مقصداصلى ‏» نیازمند به ‏ تربیت الهى است و بدیهى است که بدون آن هیچ وصولى نیست و تربیت الهى درمرتبه کامل آن در دست پیامبر و امامان معصوم علیه السلام است و تا این تربیت نباشد ، کمالى براى هیچ ‏ کس متصور نمى ‏ باشد و لذا در دعا مى ‏ خوانیم :

« اللهم عرفنى نفسک فانک ان لم تعرفنى نفسک لم اعرف رسولک ، اللهم عرفنى ‏ رسولک فانک ان لم تعرفنى رسولک لم اعرف حجتک اللهم عرفنى حجتک فانک ان لم ‏ تعرفنى حجتک ضللت عن دینى …» (۱)

« خدایا خودت را به من معرفى کن که اگر خودت را به من معرفى نکنى ، رسولت رانمى ‏ شناسم . خدایا رسولت را به من بشناسان که اگر رسولت را به من نشناسانى ، حجت ‏ ترا نمى ‏ شناسم . خدایا حجتت را به من بشناسان که اگر حجتت را به من نشناسانى ازدینم گمراه مى ‏ شوم ‏».

پس لازمه معرفه ‏ الله ، معرفت پیامبر وامام است و « معرفه ‏ الله ‏» بدون معرفت ‏ پیامبر وامام سودمند و نتیجه ‏ بخش نیست زیرا چون « معرفه ‏ الله ‏» بدون ولایت ، درواقع « معرفه ‏ الله ‏» نیست ، بلکه تصور معرفت الله است .

از امام حسین ( ع ) نقل شده است که فرمود :

« یا ایها الناس ان الله ما خلق ‏ العباد الا لیعرفوه فاذا عرفوه عبدوه و اذا عبدوه استغیثوا بعبادته عن عباده من ‏ سواه فقال له رجل بابى انت و امى یابن رسول ‏ الله ما معرفه ‏ الله ؟ قال : معرفه ‏ اهل کل زمان امامهم الذى یجب علیهم طاعته ‏» (۲).

« اى مردم ، خداوند بندگان را جز به منظور معرفت نیافرید . و اگر خداى خود رابشناسد بناچار سر به عبادت او خواهند گذاشت و چون او را عبادت کنند ، با عبادت ‏ او از عبادت دیگران بى ‏ نیاز مى ‏ گردند . مردى ( در آن حال ) از امام پرسید : اى فرزندرسول خدا ، پدر و مادرم به فدایت ، مقصود از معرفت ‏ خداوند چیست ؟

فرمود :

مقصود آن است که مردم هر زمان امام واجب ‏ الطاعه خود را باز شناسند ».

البته رسیدن به هر چیز تنها از راه آن و باب آن میسر خواهد بود و خداوند چنان ‏ قرار داده است که آنان « باب ‏ الله ‏» و « باب معرفه ‏ الله ‏» باشند .

« من اراد الله بدا بکم و من وحده قبل عنکم و من قصده توجه بکم ‏».

« کسى که خدا را بخواهد از شما آغاز مى ‏ کند ، کسى که یگانه ‏ اش بداند از شمامى ‏ پذیرد و کسى که قصد او کند متوجه به شما گردد » (۳).

« بکم فتح ‏ الله و بکم یختم ‏ الله ..»

« به شما گشود خداوند در ( علم و سعادت را )و به شما ختم کرد ».

« من اتاکم نجى و من لم یاتکم هلک ‏» « آن که سراغ شماخاندان آمد نجات یافت و آن که شما را ترک نمود ، هلاک گردید ».

امام باقر ( ع ) فرمود :

« بنا عبدالله و بنا عرف ‏ الله و بنا وحدالله تبارک وتعالى و محمد حجاب ‏ الله تبارک و تعالى (۴)

به وسیله ما خدا پرستش شد و به وسیله ما خدا شناخته شد و به وسیله ما خداى ‏ تبارک و تعالى یگانه شناخته گردید و محمد ( ص ) پرده ‏ دار خداى تبارک و تعالى است ( تا واسطه میان او و مخلوقش باشد »).

و در روایت دیگر مى ‏ فرماید :

« نحن حجه ‏ الله و نحن باب ‏ الله و نحن لسان ‏ الله و نحن وجه ‏ الله و نحن عین ‏ الله فى ‏ خلقه و نحن ولاه امرالله فى عباده ‏» (۵).

« ما حجت ‏ خدائیم ما باب خدائیم ، ما زبان خدائیم ، ما وجه خدائیم ، ما دیده خدادر میان خلقش مى ‏ باشیم ، مائیم سرپرستان امر خدا در میان بندگانش ‏».

از شرائط « خداشناسى ‏» پیامبر شناسى وامام شناسى است و بدون شناخت پیامبر و امام درجه کامل خداشناسى ممکن نیست .

« ابو حمزه ‏» مى ‏ گوید : امام باقر ( ع ) به من فرمود :

« انما یعبدالله من یعرف الله فاما من لا یعرف الله فانما یعبده هکذا ضلالا . قلت :

جلعت فداک فما معرفه ‏ الله ؟ قال : تصدیق ‏ الله عزوجل و تصدیق رسوله و مولاه على ( ع ) و الائتمام به و بائمه الهدى و البراه الى الله عزوجل من عدوهم هکذا یعرف الله ‏ عزوجل ‏» (۶).

« همانا خدا را کسى پرستد که او را بشناسد واما کسى او را نشناسد او رااین گونه ( مانند عامه مردم ) گمراهانه مى ‏ پرستد . عرض کردم قربانت گردم معرفت ‏ خداچیست ؟ فرمود :

باور داشتن خداى عزوجل و باور داشتن پیغمبرش (ص) و دوست داشتن ‏ على (ع) و پیروى از او و از ائمه هدى ‏ علیه السلام و بیزارى جستن به خداى عزوجل از دشمن ‏ ایشان ، آرى خداوند عزوجل این چنین شناخته مى ‏ شود ».

در روایت دیگر مى ‏ فرماید :

« انما یعرف الله عزوجل و یعبده من عرف الله و عرف امامه منا اهل البیت و من ‏ لا یعرف الله عزوجل ولا یعرف الامام منا اهل البیت فانما یعرف و یعبد غیرالله ‏ هکذا و الله ضلالا (۷)

« تنها کسى خداى عزوجل را شناسد و پرستش کند که هم خدا را بشناسد و هم امام ‏ از ما خاندان را و کسى که خداى عزوجل را نشناسد وامام از ما خاندان را نشناسدغیر خدا را شناخته و عبادت کرده است این چنین ( مانند عامه مردم ) که به خداگمراهند به این معنى خدائى که به وسیله غیر ائمه هدى ‏ علیه السلام معرفى شود ، جوان ‏ خوش ‏ سیمائى است که در قیامت ‏ براى مردم جلوه ‏ گرى کند ، پس هر که به چنین خدائى ‏ معتقد باشد حقا که خدا را نشناخته است ‏».

آرى تا انسان در مدار اصلى « رجوع الى ‏ الله ‏» ( ارجعى الى ربک ) قرار نگیرد ، گمراه است و به اصطلاح در « قوس نزول ‏» است و مدار اصلى همان مدار ولایت است وقرار گرفتن در این مدار با استفاده از دو « هدایت مزجى ‏» ( ثقلین ) میسر است و بس .

در حدیث غدیر به روایت طبرى که آن را با اسناد فراوان نقل کرده است ، از جمله ‏ چنین آمده است که پیامبر فرمود : « افهموا محکم ‏ القرآن و لا تتبعوا متشابهه ولن ‏ یفسر ذلک لکم الا من انا آخذ بیده و شائل بعضده ‏» (۸)

« آیات محکم قرآن را درست ‏ بفهمید و در پى آیات متشابه نروید و هرگز کسى این ‏ کتاب را براى شما تفسیر نخواهد کرد ، مگر آن کس که من دست او را گرفته و بلندکرده و به شما نشان مى ‏ دهم ( یعنى على بن ابیطالب ( ع ‏»».

امام باقر ( ع ) مى ‏ فرماید :

« اما انه لیس عند احد من الناس حق ولا صواب الا شى اخذوه منا اهل البیت ‏» (۹).

« نزد هیچ ‏ یک از مردم ایده درستى نیست مگر آنچه را که از ما اهل بیت گرفته ‏ باشند ».

باز مى ‏ فرمود : « کذب من زعم انه یعرفنا و هو متمسک بعروه غیرنا » (۱۰).

« دروغ مى ‏ گوید کسى که ادعاى شناخت ما را دارد ولى در عین حال به دیگران متوسل ‏ مى ‏ شود ».

پیامبر اکرم ( ص ) در آخرین روزهاى زندگى خویش با وصیت واضح ، روشن نمود که ‏ جانشین و قائم مقام وى بعد از وفاتش چه کسى باید باشد ، به ‏ طورى که براى کسى درمخالفت او عذرى باقى نگذاشت . آنجا که فرمود :

« انى قد ترکت فیکم ‏ الثقلین ما ان تمسکتم بهما لن تضلوا بعدى و احدهما اکبرمن الاخر : کتاب ‏ الله حبل ممدود من السماء الى الارض و عترتى اهل بیتى الا و اذهما لن یفترقا حتى یردا على الحوض ‏» (۱۱).

« من دو چیز گرانب ها در میان شما مى ‏ گذارم و مادامى که به آن تمسک جوئید ، بعداز من گمراه نمى ‏ شوید یکى از دیگرى بزرگتر است اول کتاب خدا که چون طنابى است که ‏ از آسمان . از ناحیه خدا . به زمین کشیده شده باشد دوم عترت و اهل بیت من است واین دو از یکدیگر جدا نمى ‏ شوند تا در کنار حوض بر من وارد شوند ، پس خوب بنگریدکه بعد از من با آن دو چگونه معامله مى ‏ کنید ؟».

بنابراین راه رهائى از همه فتنه ‏ هاى عقلى و فکرى و شناختى و عقیدتى ( که ‏ مهم ترین و خطرناکترین و گمراه ‏ کننده ‏ ترین و زیانبخش ‏ ترین فتنه ‏ ها و گرفتاری هاست ) وهم چنین فتنه ‏ هاى عملى و سلوکى و روحى و فردى و اجتماعى و سیاسى و اقتصادى وتربیتى ، شناخت صحیح قرآن از طریق معصوم است . این است راز بزرگ حدیث مسلم ‏« ثقلین ‏» که پیامبر امت اسلامى را به این دو میراث گرانب ها و یادگار سترگ خویش ‏ ارجاع داده و هدایت و گمراه نگشتن را منحصر در تمسک به آن دو و پیروى از آن دوشمرده و جدائى از آن دو را مایه ضلالت و گمراهى خواند.

على ( ع ) فرمود :

« طوبى لمن سلک طریق ‏ السلامه ببصر من بصره و طاعه هاد امره ‏» (۱۲).

« خوشا به حال کسى که راه سلامت را بپیماید به بینائى کسى که او را بیناگرداند و به پیروى از راهنمائى که او را فرمان دهد ».

مراد از بینا کننده و راهنماینده ، امام حق است ‏ یا کسى که راهنمائى او به امام ‏ حق منتهى مى ‏ گردد (۱۳).

امامت و ولایت

ممکن است امامت و رهبرى از سه جهت مورد توجه قرار گیرد :

۱ . از جهت رهبرى و زمامدارى سیاسى . یعنى پیامبر اکرم ( ص ) که از دنیا رفت ‏ یکى ‏ از شوون او بلاتکلیف مى ‏ ماند و آن رهبرى اجتماع است ‏ باید پیشوائى بر سبیل نیابت ‏ از پیامبر زمام این ملت را در دست گرفته طبق احکام شریعت اسلام به حق و عدالت ‏ برآنها حکومت ‏ بکند ، این پیشوا را در عرف اسلام « امام ‏» مى ‏ گویند .

۲ . از جهت مرجعیت دینى و بیان معارف و احکام اسلام . به این معنى : باید بعد ازپیامبر اکرم ( ص ) شخصى باشد که مشکلات دینى مردم را حل کند و مبین شریعت و مراقب ونگهبان دین از تحریف باشد .

۳ . از لحاظ رهبرى و ارشاد حیات معنوى . به این معنى : کسى که رهبرى امتى را به ‏ امر خدا به عهده دارد چنان که در مرحله اعمال ظاهرى رهبر و راهنماست در مرحله ‏ حیات معنوى نیز رهبر و حقائق اعمال با رهبرى او سیر مى ‏ کند (۱۴).

به اعتقاد شیعه ، چنانکه جامعه اسلامى به هر سه جهت فوق نیاز ضرورى دارد کسى که ‏ متصدى اداره جهات نامبرده است ، باید از ناحیه خدا به وسیله رسول تعیین شود .

هم چنانکه از راه لطف و عنایت الهى لازم است اشخاصى تعیین شوند که وظائف انسانى ‏ را از راه وحى درک نموده به مردم تعلیم کنند ، همچنان لازم است اشخاصى هم وجودداشته باشند که دین خدا نزد ایشان محفوظ باشد و زمام رهبرى و هدایت معنوى امت ‏ را به عهده بگیرند .

پس به اعتقاد شیعه ، امامت چیزى فراتر از ریاست و حکومت ‏ بر مردم و مرجعیت دینى است ، بلکه تمام وظائف انبیاء ( بجز دریافت وحى ) براى امامان ثابت است ‏ به همین ‏ دلیل شرط عصمت که در انبیاء مى ‏ باشد ، در امام نیز هست (۱۵).

شیخ مفید ( ره ) ( ۳۳۶ . ۴۱۳ه ) در کتاب « اوائل المقالات ‏» در این باره مى ‏ نویسد :

« ان الائمه القائمین مقام الانبیاء فى تنفیذ الاحکام و اقامه الحدود و حفظ ‏ الشرایع و تادیب الانام معصومون کعصمه الانبیاء » (۱۶).

« امامانى که جانشینان پیامبران در اجراى احکام و اقامه حدود و حفظ شریعت وتربیت مردم هستند ، هم چون انبیاء معصوم ( از گناه و خطا ) مى ‏ باشند ».

از این رو « امامت ‏» در نزد شیعه چنین تعریف شده است :

« فهى منصب الهى حائز لجمیع الشوون الکریمه و الفضائل الا النبوه و ما یلازم ‏ تلک المرتبه السامیه ‏».

« امامت ‏ یک منصب الهى و خدادادى است که تمام شوون والا و فضائل را در برداردجز نبوت و آنچه لازمه آن است (۱۷)

امام رضا ( ع ) در ضمن خطبه ‏ اى که الهام ‏ بخش شیعیان در مساله امامت است ، مى ‏ فرماید :

« ان الامامه زمام ‏ الدین و نظام ‏ المسلمین و صلاح ‏ الدنیا و عز المومنین ، ان الامامه ‏ اس الاسلام النامى و فرعه السامى بالامام تمام الصلاه والزکاه والصیام والحج والجهاد و توفیرالفیى والصدقات و امضاء الحدود و الاحکام و منع ‏ الثغور والاطراف ، الامام یحل حلال الله و یحرم حرام ‏ الله و یقیم حدودالله و یذب عن دین ‏ الله و یدعوالى سبیل ربه بالحکمه والموعظه الحسنه والحجه ‏ البالغه …» (۱۸)

« امامت زمام دین و نظام مسلمین و صلاح دنیا و عزت مومنین است ، امامت ریشه ‏ اسلام و شاخه بلند آن است ، با امام نماز و زکات و روزه و حج و جهاد کامل مى ‏ شود واموال بیت ‏ المال و انفاق به نیازمندان فراوان مى ‏ گردد و اجراى حدود واحکام و حفظ مرزها و جوانب کشور به وسیله امام است . امام ، حلال خدا را حلال و حرام خدا راحرام مى ‏ شمرد و حدود الهى را برپا مى ‏ دارد و از دین خدا دفاع مى ‏ کند و به سوى راه ‏ پروردگارش به وسیله دانش و اندرز نیکو و دلیل رسا و محکم دعوت مى ‏ کند …».

امامت نزد شیعه یک منصب الهى است که باید از سوى خدا تعیین شود و همان فضائل ‏ وامتیازات پیامبر را ( جز مقام نبوت ) دارد و کار او منحصر به حکومت و مرجعیت ‏ دینى نیست کسى که متصدى حامل روح وحى و نبوت و متصدى اخذ و دریافت احکام و شرایع آسمانى ‏ از جانب خدا مى ‏ باشد « نبى ‏» نام دارد و کسى که متصدى حفظ و نگهدارى دین آسمانى ‏ است و از جانب خداوند به این سمت اختصاص یافته « امام ‏» نامیده مى ‏ شود .

ممکن است نبوت و امامت در یک فرد جمع شوند . به این معنى : شخصى داراى هر دومنصب باشد مانند : نوح ، ابراهیم ، موسى ، عیسى و حضرت محمد ( ص ) و پیامبران دیگرى که ‏ قرآن آنها را به امامت معرفى مى ‏ کند .

قرآن مجید امامت را آخرین مرحله سیر تکاملى انسان شمرده که تنها پیامبران ‏ اولواالعزم به آن رسیده ‏ اند چنان که مى ‏ فرماید :

( و اذ ابتلى ابراهیم ربه بکلمات فاتمهن قال انى جاعلک للناس اماما قال و من ‏ ذریتى قال لا ینال عهدى الظالمین ) (۱۹)

« به یاد آور هنگامى که پروردگار ابراهیم را با وسائل گوناگون آزمود و اوآزمایش خود را کامل کرد ، خداوند به او فرمود من ترا امام مردم قرار دادم .

ابراهیم گفت :

از دودمان من نیز ، خداوند فرمود : پیمان من . یعنى امامت . هرگز به ‏ ستمکاران نمى ‏ رسد ».

از این آیه استفاده مى ‏ شود که مقام امامت و ولایت ‏ برتر از مقام نبوت و رسالت ‏ است و تا ابراهیم امتحان ، آن هم شایستگی ها و صفات ویژه را نداد ، لایق این مقام ‏ نشد .

و نیز ممکن است مقام امامت از نبوت و رسالت جدا شود مانند امامان معصوم که ‏ تنها وظیفه امامت را بر عهده داشتند ، بى ‏ آن که وحى بر آنها نازل شود و « رسول ‏» و « نبى ‏» باشند .

البته اصل « وحى ‏» یعنى گرفتن احکام آسمانى و رساندن آن به مردم به وسیله ‏ پیغمبران انجام مى ‏ گیرد ولى حفظ و نگهدارى آن که طبعا امرى استمرارى و مداوم ‏ است ، به عهده « امام ‏» است و از اینجاست که لزومى ندارد پیوسته پیغمرى در میان ‏ بشر وجود داشته باشد ولى وجودى که نگهدارنده دین آسمانى است ، پیوسته در میان ‏ بشر لازم است و هرگز جامعه بشرى از وجود امام خالى نمى ‏ شود (۲۰). خواه بشناسند یانشناسند خداى متعال مى ‏ فرماید :

(… فان یکفر بها هولاء فقد وکلنا بها قوما لیسوابها بکافرین ) (۲۱)« اگر نسبت ‏ به آن کفر ورزند ، کسان دیگرى را نگاهبان آن ‏ مى ‏ سازیم که نسبت ‏ به آن کافر نیستند زمین از حجت ‏ خالى نمى ‏ ماند در روایات فراوانى که از اهل بیت علیه السلام به ما رسیده است ، این موضوع به ‏ طور مکرر آمده است که صفحه روى زمین از حجت الهى امام یا پیامبرخالى نمى ‏ ماند ثقه ‏ الاسلام محمد بن یعقوب کلینى ( متوفى ۳۲۸ یا ۳۲۹ه ق ) در کتاب ‏ شریف کافى کتابى در « حجت ‏» آورده است که یکصد و سى باب است و هر باب آن متضمن ‏ روایاتى خاص درباره « حجت ‏» است که تقریبا وجه جامع آن روایات ، عنوان آن باب ‏ است که از حاصل مضمون آنها اتخاذ شده است . کتاب حجت کافى مجموعا مشتمل بر یک ‏ هزار و چهارده حدیث است مثلا باب اول آن « باب الاضطرار الى الحجه ‏» است که در آن ‏ پنج ‏ حدیث نقل کرده و باب پنجم آن باب « ان الارض لا تخلو من حجه ‏» که در آن ۱۳ حدیث آورده و دیگرى باب « انه لو لم یبق فى الارض الا رجلان لکان احدهما الحجه ‏» ودر آن باب نیز پنج روایت ‏ به همین مضمون ذکر نموده است (۲۲).

مرحوم علامه مجلسى نیز در بحارالانوار در « کتاب الامامه ‏» بابى زیر عنوان ‏« الاضطرار الى الحجه و ان الارض لا تخلو من حجه ‏» منعقد ساخته که در آن ۱۱۸ حدیث ‏ در این زمینه نقل کرده که قسمتى از آن همان احادیث اصول کافى است (۲۳)اینک به ‏ عنوان نمونه به بعضى از این روایات اشاره مى ‏ شود :

۱ . در بیانات مهمى که على ( ع ) به « کمیل بن زیاد » فرموده چنین مى ‏ خوانیم :

« اللهم بلى ! لا تخلو الارض من قائم لله بحجه اما ظاهرا مشهورا و اما خائفامغمورا لئلا تبطل حجج الله و بیناته …» (۲۴)

« آرى هرگز روى زمین خالى نمى ‏ شود از کسى که به حجت الهى قیام کند ، خواه ظاهرباشد و آشکار و یا ترسان و پنهان ، تا دلائل خداوند و نشانه ‏ هاى روشن او از میان ‏ نرود ».

۲ . امام صادق ( ع ) مى ‏ فرماید :

« ان الارض لا تخلو الا و فیها امام کیما ان زاد المومنون شیئا ردهم و ان نقصواشیئا اتمه لهم ‏» (۲۵).

« زمین هرگز از امام خالى نگردد براى این که اگر مومنان چیزى ( در اصول و یادر فروع ) افزودند آنها را برگرداند و اگر چیزى کم کنند آن را تکمیل نماید ».

۳ . باز آن حضرت فرمود : « ما زالت الارض الا ولله فیها الحجه یعرف الحلال و الحرام و یدعوا الناس الى سبیل الله ‏» (۲۶).

« زمین حال به حال نمى ‏ گردد مگر آن که براى خدا در آن حجتى باشد که حلال و حرام ‏ را به مردم بفهماند و مردم را به راه خدا فراخواند ».

۴ . باز در حدیث دیگرى از آن حضرت آمده است : « ان الله اجل و اعظم من ان ‏ یترک الارض بغیر امام عادل ‏» (۲۷). « خداوند بزرگواتر از آن است که زمین را بدون ‏ امام عادلى رها سازد » ۵ . امام باقر ( ع ) مى ‏ فرماید : « لو ان الامام رفع من الارض ‏ ساعه لماجت ‏ باهلها کما یموج البحر باهله ‏» (۲۸).« چنان که امام از زمین ‏ برداشته شود ، زمین به اهلش مضطرب گردد چنان که دریا اهلش را مضطرب مى ‏ کند ».

۶ . امام صادق ( ع ) فرمود : « لو بقى اثنان لکان احدهما الحجه على صاحبه ‏» (۲۹)

« اگر مردم زمین تنها دو کس باشند یکى از آنها بر رفیقش امام است ‏».

۷ . باز آن حضرت فرمود : « لو کان الناس رجلین لکان احدهما الامام و قال : ان ‏ آخر من یموت الامام لئلا یحتج احدهم على الله عزوجل ترکه بغیر حجه لله ‏ علیه ‏» (۳۰).

« اگر مردم جهان تنها دو نفر باشند یکى از آنها امام است و فرمود : آخرین کسى ‏ که از دنیا مى ‏ رود ، امام است ‏».

آرى وجود امام در روى زمین به قدرى اهمیت دارد که به موجب بعضى از روایات حتى ‏ یک لحظه هم زمین نباید از حجت ‏ خدا خالى باشد .

۸ . « سلیمان بن جعفر جعفرى ‏» گفت : از امام رضا ( ع ) سوال کردم : آیا زمین ازحجت ‏ خالى مى ‏ شود ؟ فرمود : « لو خلت الارض طرفه عین من حجه لساخت ‏ باهلها » (۳۱).

« اگر زمین یک چشم برهم زدن از حجت ‏ خدا خالى باشد ، بر اهلش فرو ریزد ( ونظمش ازهم بپاشد »).

بدین ترتیب مساله وجود یک حجت الهى در هر عصر و زمانى در روى زمین یکى ازمسائل مسلم در مذهب اهل بیت است و در قرآن هم اشاراتى بر لزوم حجت الهى در روى ‏ زمین در هر زمان شده است از جمله آیه شریفه ( انما انت منذر لکل قوم هاد ) (۳۲)

« تو فقط بیم دهنده ‏ اى و براى هر قومى هدایت کننده ‏ اى است ‏».

این آیه حاکى است که هر قومى در هر عصر و زمانى هدایت کننده ‏ اى از سنخ پیامبردارد و لذا در حدیثى از امام باقر ( ع ) در تفسیر این آیه آمده است : «.. و فى کل ‏ زمان امام منا یهدیهم الى ما جاء به رسول ‏ الله ( ص (۳۳)در هر زمانى امامى ازماست که مردم را هدایت مى ‏ کند به سوى چیزى که رسول خدا ( ص ) آورده است ‏».

بدین ترتیب مساله ولایت در شیعه به معنى حجت زمان که هیچ زمانى روى زمین ازحجت ‏ خالى نیست و ( لولا الحجه لساخت الارض باهلها ) به صورت بسیار غلیظ و پررنگ ‏ مطرح است و این مفهوم توسط خود امامان عنوان شده است و کهن ‏ ترین منابع شیعه ‏ گویاى این مطلب مى ‏ باشد . به عقیده « پرفسور کربن ‏» این مطلب وجه مشترک میان تشیع ‏ و تصوف است ‏ به این معنى : مساله ‏ اى است که در میان صوفیه نیز شدیدا مطرح است ودر تشیع نیز از صدر اسلام مطرح بوده است وى در مصاحبه ‏ اى که با « علامه ‏ طباطبائى ‏»( ره ) داشت ، از جمله سوالاتى که کرده این بود که این مساله را آیاشیعه از متصوفه گرفته ‏ اند یا متصوفه از شیعه ؟ نظرش این بود که از این دو تا یکى ‏ از دیگرى گرفته است .

« علامه طباطبائى ‏»( ره ) گفتند :

متصوفه از شیعه گرفته ‏ اند براى این که این ‏ مساله از زمانى در میان شیعه مطرح است که هنوز تصوف صورتى به خود نگرفته بود وهنوز این مسائل در میان متصوفه مطرح نبود ، بعدها این مساله در میان متصوفه ‏ مطرح شده است ، پس اگر بنا بشود که از این دوتا یکى از دیگرى گرفته باشد بایدگفت متصوفه از شیعه گرفته ‏ اند . این مساله ، همان مساله « انسان کامل ‏» و به ‏ تعبیر دیگر حجت زمان است که عرفا و متصوفه روى این مطلب خیلى تاکید دارند (۳۴).

مولوى در مثنوى گفته است :

پس به هر دورى ولیى قائم است تا قیامت آزمایش دائم است هر که را خوى نکو باشد برست هر کسى کو شیشه دل باشد شکست پس امام حى قائم آن ولى است خواه از نسل عمر خواه از على است مهدى و هادى وى است اى راه ‏ جو هم نهان و هم نشسته پیش رو او چو نور است و خرد جبریل او آن ولى کم از و قندیل او و آنکه بى قندیل کم مشکات ماست نور او در مرتبه ترتیبهاست ز آن که هفتصد پرده دارد نور حق پرده ‏ هاى نور دان چندین طبق از پس هر پرده قومى را مقام صف صفند این پرده ‏ هاشان تا امام (۳۵)

باز مولوى در داستان افسانه ‏ اى « ابراهیم ادهم ‏» در این باره اشاره ‏ اى دارداو افسانه ‏ ها را ذکر مى ‏ کند به اعتبار این که مى ‏ خواهد مطلبش را بگوید . هدف ‏ او نقل داستان نیست . مى ‏ گوید :

ابراهیم ادهم به کنار دریا رفت و سوزنى را به دریا انداخت و بعد سوزن راخواست ، ماهی ها سر از دریا درآوردند درحالى که به دهان هر یک سوزنى بود تا آنجاکه مى ‏ گوید :

دل نگه دارید اى بى ‏ حاصلان در حضور حضرت صاحبدلان

تا این که مى ‏ گوید :

شیخ واقف گشت از اندیشه ‏ اش شیخ چون شیر است و دلها بیشه ‏ اش

غرض متصوفه نیزمى ‏ گویند :

در هر دوره ‏ اى یک انسان کامل که حامل معنویت کلى انسانیت است ، وجوددارد . هیچ عصر و زمانى از یک ولى کامل که آنها گاهى از او تعبیر به « قطب ‏» ویا « شیخ ‏» مى ‏ کنند ، خالى نیست و براى آن ولى کامل که انسانیت را به ‏ طور کامل ‏ دارد مقاماتى قائل هستند که از اذهان ما خیلى دور است از جمله مقامات او ، تسلطش ‏ بر ضمایر یعنى دلهاست ‏ بدین معنى که او یک روح کلى است محیط بر همه روحها (۳۶).

آرى متصوفه اصل ولایت را از شیعه گرفتند و آن را به دلخواه خود شرح و تفسیرنمودند تا بتوانند از این تغییر و تحول ، ردائى به قامت هر صوفى سر نتراشیده ‏ راست آورند.

پی نوشت:

۱. دعا در زمان غیبت امام زمان، این دعا را مرحوم «سید ابن‏طاوس‏» در «جمال الاسبوع‏» بعد از ذکر دعاهاى وارده بعد ازنمازعصرجمعه وصلوات کبیره ذکر کرده است.

۲. کنزالفوائد.

۳. از زیارت جامعه کبیره.

۴. اصول کافى، ج‏۱، ص ۱۴۵٫

۵. اصول کافى، ج‏۱، ص ۱۴۵٫

۶. اصول کافى، ج‏۱، ص ۱۸۰٫

۷. اصول کافى، ج‏۱، ص ۱۸۱٫

۸. الغدیر، ج‏۱، ص ۲۱۵٫

۹. ۱۰ ۱۱ مسند احمد بن حنبل، ج‏۳، ص ۱۷ . ابن اثیر، اسدالغابه، ج‏۲، ص ۱۲ترمذى، صحیح، ج‏۲، ص ۳۰۸٫

۱۰. مسند احمد بن حنبل، ج‏۳، ص ۱۷ . ابن اثیر، اسدالغابه، ج‏۲، ص ۱۲ترمذى، صحیح، ج‏۲، ص ۳۰۸٫

۱۱. مسند احمد بن حنبل، ج‏۳، ص ۱۷ . ابن اثیر، اسدالغابه، ج‏۲، ص ۱۲ترمذى، صحیح، ج‏۲، ص ۳۰۸٫

۱۲. غرر و درر آمدى، ج‏۴، ص ۲۴۳٫

۱۳. غرر و درر آمدى، ج‏۴، ص ۲۴۳٫

۱۴. علامه طباطبائى، شیعه در اسلام، ص ۱۰۹٫

۱۵. پیام قرآن، ج‏۹، ص ۲۰٫

۱۶. شیخ مفید، اوائل المقالات، ص ۷۴، چاپ داورى، قم.

۱۷. احقاق الحق، ج‏۲، ص ۳۰۰، پاورقى یک.

۱۸. اصول کافى، ج‏۱، ص ۲۰۰ . کتاب الحجه، باب فى فضل الامام و صفاته، حدیث اول.

۱۹. سوره بقره: ۱۲۴٫

۲۰. شیعه در اسلام، ص ۱۲۰٫

۲۱. سوره انعام: ۸۹٫

۲۲. اصول کافى، ج‏۱، ص ۱۷۸ . ۱۸۰٫

۲۳. بحارالانوار، چاپ جدید، ج‏۲۳، از صفحه ۱ تا ۵۶٫

۲۴. نهج‏البلاغه، حکمت ۱۴۷ . علل الشرایع، ص ۷۶ . بحارالانوار، ج‏۲۳، ص ۲۰ . وبه تذکره‏الحفاظ ذهبى، ج‏۱، ص ۱۲ نیز مراجعه شود .اکمال الدین، ص ۱۶۹٫

۲۵. اصول کافى، ج‏۱، ص ۱۷۸ . حدیث ۲، از باب اول.

۲۶. اصول کافى، ج‏۱، ص ۱۷۸، حدیث ۳ . اکمال الدین، ص ۱۳۳ . بحار، ج‏۲۳، ص ۴۱٫

۲۷. اصول کافى، ج‏۱، ص ۱۷۸، حدیث‏۶ . اکمال الدین ، ص ۱۳۳ . بحار، ج‏۲۳، ص ۴۲٫

۲۸. اصول کافى، ج‏۱، ص ۱۷۹، حدیث‏۱۲٫

۲۹. اصول کافى، ج‏۱، ص ۱۷۹، باب ۲، حدیث‏۲٫

۳۰. علل الشرایع، ص ۷۶ . بحار، ج‏۲۳، ص ۲۱ . اصول کافى، ج‏۱، ص ۱۸۰٫

۳۱. عیون اخبارالرضا، ص ۱۵۰ . ۱۵۱ . علل الشرایع، ص ۷۷٫

۳۲. سوره رعد: ۷٫

۳۳. بحارالانوار، ج‏۲۳، ص ۵، ح ۹٫

۳۴. مدرک قبل.

۳۵. مثنوى، دفتر دوم، ص‏۲ . ۱۳۱٫

۳۶. شهید مطهرى، امامت و رهبرى، ص ۶ . ۵۵٫

منبع :داود الهامى درسهایى از مکتب اسلام ـ شماره ۲ ( سال۷۷ )

امامت در معرض توطئه

اشاره:

علاوه بر این دو رکن، شایستگى و اهلیّت براى امامت، که به معناى دارا بودن خصلت ‏ها و ملکات رهبرى که بتوانند خط را نگاه دارند و سلامت مسیر را تضمین کنند، مى ‏باشد. مانند دارا بودن «عصمت»، شجاعت و بخشندگى و … از شرائط تصدى این مقام است. به همین خاطر است که مى‏ بینیم ائمّه اطهار (علیه السلام)، در هر مناسبتى، به نشان دادن این امور، به ویژه، به ارائه آن دو رکن مهم، اهتمام مى ‏ورزیده‏ اند، و سختى ‏ها و خطرات هر چند بزرگ که احیاناً به دنبال ابراز و اظهار آن امور، بر آنان وارد مى ‏شد، آنان را از بیان آن حقایق باز نمى ‏داشت.

شواهد بر اهتمام ائمّه (علیه السّلام) بر این امر بى شمار است. ما در اینجا فقط اشاره مى‏ کنیم به اقدام امیرالمؤمنین علیه السلام در کوفه، صفّین، روز شورا‏ و روز (جنگ) جمل، که از صحابه پیامبر (صلّى الله علیه و آله) در مورد حدیث غدیر، شهادت خواست و شمار بسیارى از آنان بدان گواهى دادند.

همچنان که امام حسین علیه السلام در منا، صحابه را گرد آورد و فضائل پدرش امیرالمؤمنین علیه السلام و به خصوص حدیث غدیر را و نیز بدکارى‏ هاى معاویه را به ایشان یادآورى نمود.(۲) هدف از این اقدامات و اهتمامات، تثبیت امامت، و جلوگیرى از نابودى و فراموشى نصوص و وقایعى که آن را ثابت مى‏ کند، بوده است.

علاوه بر تمام اینها، ائمّه (علیهم السّلام) در سخنان بسیارى اظهار داشته ‏اند که: علم مخصوصى را که پیامبر گرامى (صلّى الله علیه و آله و سلّم) به امر خدا، آنان را بدان تعلیم و اختصاص داده است، دارا هستند. مانند احادیثى که فرموده‏اند جفر و جامعه نزد ایشان است و احادیث دیگرى که جوینده در منابع و مراجع روائى به صورت پراکنده مى ‏یابد.

آشکارى نص‏

هر چند که دشمنان اهل‎بیت علیه السلام در انکار وجود نص بر امامت امیرالمؤمنین و ائمّه اطهار از فرزندان او، و یا در جهت تغییر و تأویل نصوص وارده در این باره به معانى و وجوهى دور از عقل و ذهن، تلاش و کوشش بنمایند، ولى طبع آدمى زیر بار نمى ‏رود و ذوق سلیم آن را پس مى‏ زند.

آنان نتوانسته و هرگز نمى ‏توانند حدیثى را که نزد خودشان به تواتر نقل شده که پیامبر اکرم (صلّى الله علیه و آله) فرموده است که بعد از او دوازده تن جانشین او خواهند بود که همگى از قریش، یا از بنى‎هاشم مى ‏باشند … و در بسیارى از روایات نام‏ هاى آنان یا اسامى بعضى از آنان، آمده است، انکار کنند.

حرم امام جواد علیه السلام

قندوزى حنفى گفته است: «یحیى بن حسن در کتاب «العمده» از بیست طریق روائى روایت کرده است که بعد از پیامبر صلّى الله علیه و آله دوازده نفر که همگى از قریش هستند، جانشین آن حضرت هستند. بخارى از سه طریق، مسلم از نه طریق، ابو داوود از سه طریق، ترمذى از یک طریق و حمیدى از سه طریق این روایت را آورده ‏اند.»(۳) و علامه محقق، شیخ لطف الله صافى، در کتاب خود صدها حدیث، از طریق بسیار گرد آورده است که بر خلافت و امامت دوازده تن بعد از رسول خدا دلالت و تأکید دارند.(۴)

و بالأخره، سیوطى تصریح نموده است به این که: «بر صحّت عبارت «بعد از من دوازده خلیفه خواهد بود» اجماع شده است و این عبارت از طرق متعددى روایت شده است.»(۵)

برخى، مغرض … و برخى، منصف‏

برخى از عامّه، به هنگام تعیین و مشخص نمودن آن خلفا دوازده‎گانه، همچون شبکور در شب تاریک و ظلمانى به این سوى و آن سوى زده‏اند. چنانچه سیوطى در «تاریخ الخلفا» گفته ‏هاى قاضى عیاض و جز او را منعکس نموده ولى خود، به نتیجه و حاصلى قطعى نرسیده است و فقط توانسته هشت خلیفه را که به نظر خودش داراى ویژگى ‏هایى بوده‏ اند که بتوان آنها را از آن دوازده نفر شمرد، بر شمرده که عبارتند از: خلفاء اربعه، حسن بن على (علیه السّلام)، معاویه، عبدالله بن زبیر و عمر بن عبدالعزیز. آنگاه گفته است: و احتمال مى‏رود که مهتدى، از خلفاء عباسى، بدین جهت که در میان عباسیان همانند عمر بن عبدالعزیز در میان بنى امیه بوده، و نیز «الظّاهر» به خاطر این که عادل بوده است، بر آنان افزوده شود، باقى مى‏ ماند دو نفر که یکى از آن دو: مهدى است، زیرا مهدى از اهل‎بیت محمد (صلّى الله علیه و آله) مى ‏باشد.»(۶)

و ما نفهمیدیم وجه و سبب این پرش‏ هاى بلند، از معاویه تا عمر بن عبدالعزیز … و تا مهدى!! چیست؟ و آیا عرف مردم، چنین معنى و تفسیرى را از آنچنان نصوص و سخنان صریحى که پیامبر (صلّى الله علیه و آله) فرموده است، مى‏پذیرند؟ یا این که بین این افرادى که نام برده شدند فاصله اى نمى‏ بینند و آنها را متصل به یکدیگر مى ‏دانند؟!

همان طورى که متون تاریخى تصریح کرده‏اند، مأمون بزرگترین و مهمترین خلیفه عباسى و داناترین، دوراندیش‏ترین، مکّارترین و دو روترین آنان بوده است.

قاضى عیاض هم این حدیث متواتر را بر خلفاء اربعه و خلفاء بنى‎امیه که یزید لعنه الله علیه نیز در شمار آنان است، منطبق ساخته!! و به این ترتیب تجاهل نموده و صریح بعضى روایات را که مى‏ گوید تمامى آن خلفا از بنى‎هاشم هستند، و صریح بعضى دیگر را که اسامى آنان علیه السلام را ذکر کرده است، نادیده گرفته و در برابر صریح روایاتى دیگر که مى‏ گوید: «تمامى آن خلفا بر مبناى هدایت و دین حق رفتار مى ‏کنند.»(۷) و روایات دیگرى که بیانگر ویژگى ‏هایى است که مدعاى او را تکذیب و رد مى‏ کند، خود را به نادانى زده است.

ولى در مقابل، در میان آنان کسى را هم مى‏ بینیم که زبان به بیان حق گشوده، و به راستى سخن گفته و در راه خدا، از بدگویى بدگویان، نهراسیده است. قندوزى حنفى مى‏ گوید:

«برخى از محققان گفته ‏اند: احادیثى که دلالت دارند بر این که جانشینان بعد از رسول الله (صلّى الله علیه و آله و سلم) دوازده نفرند، از طرق بسیار نقل و مشهور گشته است. با گذشت زمان و دیدن و شناختن روزگار، یقین حاصل شده است به این که، مقصود و مراد پیامبر (صلّى الله علیه و آله) امامان دوازده‎گانه از اهل‎بیت و عترت خودش مى ‏باشد.

زیرا نمى ‏توان این حدیث را بر خلفاى بعد از او، از صحابه، منطبق ساخت، چرا آنان کمتر از دوازده نفر بودند. و نیز نمى‏توان آن را بر پادشاهان اموى منطبق ساخت، زیرا آنها از دوازده نفر بیشتر بودند، و غیر عمر بن عبدالعزیز، تمامى آنان بى پرده ستم روا مى ‏داشتند، و همچنین، از بنى‎هاشم نبودند، زیرا پیامبر (صلّى الله علیه و آله)، بنا بر روایت عبدالملک از جابر، فرمود: تمامى آنان از بنى‎هاشم هستند. و این که در این روایت آمده است که حضرتش این جمله را آهسته فرمود،(۸) این روایت را بر روایات دیگر ترجیح مى ‏دهد، زیرا خلافت بنى‎هاشم خوشایند آنان نبود.

همچنین نمى ‏توان این حدیث را بر پادشاهان عباسى منطبق نمود، زیرا اولاً شمار آنان از دوازده نفر بیشتر بود و ثانیاً آنها به آیه:

«قُلْ لا اَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ اَجْراً اِلاّ الْمَوَدّْه فِى الْقُرْبى»(۹)

و به حدیث کساء، چندان توجه و عمل نمى‏ کردند.

پس ناچار این حدیث منطبق است بر امامان دوازده‎گانه از اهل‎بیت و عترت آن حضرت (صلّى الله علیه و آله)، چرا که آنان در عصر خود، داناترین، بزرگوارترین، پرهیزکارترین مردم و داراى بهترین نسب و برترین حسب، و نزد خدا، گرامى‏ ترین مردم، بودند و علوم آنان به جدّشان (صلّى الله علیه و آله) پیوستگى داشت، و از وراثت و تعلیم الهى، نشأت مى ‏گرفت، اهل علم و تحقیق و ارباب کشف و توفیق، ایشان را چنین شناخته‏ اند.

گواه و مؤیّد(۱۰) این مطلب که مراد و مقصود پیامبر (صلّى الله علیه و آله) ائمّه اثنا عشر از اهل‎بیت خود او است و چیزى که این معنى را ترجیح مى‏دهد، عبارت است از: حدیث ثقلین، و احادیث بسیار دیگرى که در این کتاب و جاهاى دیگر، ذکر گردیده است.

اما این که در روایت جابر بن سَمُرَه آمده است که پیامبر (صلّى الله علیه و آله) اضافه فرموده: امّت بر تمامى آنان اجتماع و اتفاق مى‏ کنند، به معناى این است که به هنگام ظهور قائم آنان، مهدى، امت به امامت همه آنان اعتراف مى‏ کنند»(۱۱) . پایان سخنان قندوزى حنفى. در مورد فراز اخیر سخنان قندوزى، این معنى محتمل است که مراد پیامبر (صلّى الله علیه و آله و سلّم) این باشد که امت بر اقرار به فضل و علم و تقواى آن امامان علیه السّلام متفّق مى ‏شوند.

در این باره، آنچه آوردیم بس است، بررسى کامل در این زمینه به مجالى گسترده و نوشتارى مستقل، نیاز دارد.

 امامت، در معرض سؤ قصد

همان طور که مى ‏شود روایات و نصوص راجع به امامت ائمّه (صلوات الله و سلامه علیه اجمعین) را از طریق نقل قطعى از پیامبر گرامى، اثبات نمود، همچنین، در صورتى که دشمنان عناد و لجاج بورزند، و آن نصوص را انکار کنند و کوشش کنند در برابر سیلاب مهیب نصوص قطعّى الصّدور، بایستند(۱۲)، مى‏توان از راه ارائه و اظهار گوشه‏ اى از آن علومى که مختص به آن حضرات (علیه السلام) مى‏ باشد، امامت را و خود آن روایات و نصوص را اثبات کرد و آن علوم را که جز از مصدر وحى و منبع رسالت سرچشمه دیگرى نمى‏تواند داشته باشد، بسان شاهدى صادق بر صحّت آن نصوص و مدلول واقعى آنها، مدرک قرار داد.

شهادت امام جواد علیه السلام

و همین ویژگى، رمز و سبب اصرار و پافشارى حکّام و دیگر دشمنان، بر نابود ساختن امامت بود، نخست از راه تهى ساختن آن از محتواى فکرى و علمى، و بعد از شکست این راه، از راه کوبیدن شخصیّت امام، با تزویر، شایعات دروغ، و اتّهام‏ هاى ناروا. و با ناکامى این روش، روش تصفیه جسمانى، گاهى آشکارا، و گاه پنهانى، به عنوان برداشتن مرکز و کانون خطرى که آنان را تهدید مى‏کند.

اباصلت چنین مى‏ گوید: «از شهرهاى مختلف، متکلّمان را احضار مى‏کرد، به این آرزو که یکى از آنان در مباحثه، امام را شکست دهد تا منزلت او نزد علما پایین بیاید و به وسیله آنان، نقصان امام در میان مردم منتشر و شایع گردد. ولى هیچ دشمنى، از یهود و نصارى‏ و مجوس و صابئیان و براهمه و بى دینان و مادّیان، و نه هیچ دشمنى از فرقه ‏هاى مسلمین با آن حضرت سخن نمى‏گفت مگر آن که با دلیل و برهان محکوم و ساکت مى‏ گشت.»

شاید نزدیک‏ترین مثال و نمونه‏ اى که مى‏ توانیم در اینجا بیاوریم و با موضوع بحث فعلى نیز رابطه نزدیک دارد، رفتار مأمون است نخست با امام رضا علیه السلام و سپس با امام جواد علیه السلام، که ناچار شد اوّل براى ولایت عهدى امام رضا علیه السلام بیعت بگیرد.(۱۳) و همچنین دخترش را به همسرى امام جواد علیه‎السلام در آورد، سپس براى درهم کوبیدن شخصیّت و موقعیّت امام روش ویژه و در نوع خود بى‎نظیر (۱۴) را به کار بست، و پس از ناکامى در برابر این دو امام بزرگوار (صلوات الله و سلامه علیه )، موضعى دیگر اتّخاذ کردند و روشى متفاوت به کار گرفتند.

امامت، مبارزه جویى و عدم سازش‏

زمانى که امامت، . فى نفسه . به دلیل این که نظام حاکم از راه قهر و غلبه، یا از راه تطمیع و تزویر زمام حکومت را که هیچ حقّى در آن ندارد، به دست گرفته است و مشروعیّت آن لااقل مشکوک است، مخالف نظام حاکم به شمار مى‏رود، و حکومت را صریحاً محکوم مى‏کند، به طورى که در مسأله بریدن دست دزد، زمانى که معتصم قول امام جواد علیه السلام را پذیرفت، و اقوال دیگر فقیهان را رها کرد، ابن ابى داوود راجع به او گفت: «… گفته تمام فقیهان را به خاطر قول مردى که نیمى از مردم به امامت او معتقدند و ادّعا مى ‏کنند او شایسته مقامى است که معتصم در اختیار گرفته، رها مى‏کند و به حکم آن مرد حکم مى ‏کند، نه به حکم فقها.»

معتصم با شنیدن سخنان ابن ابى داوود رنگ از چهره‏اش پرید و به گفته خود ابن ابى داوود از بیدار باش و هشدار من به هوش آمد. روایت اضافه مى‏ کند که پس از چهار روز به امام زهر خورانید.(۱۵)

با چنین وصف و حالى، طبیعى است که دستگاه حاکم با دیده رضایت و پذیرش بر این خط عقیدتى خطرناک ننگرد. و یاران و پیروان این خط را به نشر افکارشان و تبلیغ اصول و معتقداتشان تحریک و تشویق ننماید.

بلکه برعکس، حکومت خود را خیلى زود در جهت مقابله و پیکار با این خط فکرى و پیروان و مبلّغان آن، با انواع وسائل و شیوه‏ هایى که در اختیار و توان دارد و به نوعى مى ‏تواند از آنها در این مقابله استفاده کند، مى ‏یابد.

و در مورد سمبل و مدار این خط فکرى (یعنى امام)، تا زمانى که حکومت، به هر نحو ممکن، او را به طور قطعى و نهائى از میان برنداشته و از صفحه هستى محو نکرده، هرگز آرامش و قرار نخواهد یافت وقتى چنین باشد، به طور طبیعى نتیجه این مى‏ شود که:

اگر احیاناً ببینیم میان نظام حاکم و صاحبان آن خط فکرى و گروندگان و مبلّغان آن، تا حدّى سازش و همزیستى به وجود آمده است، خصوصاً اگر این همزیستى بین رهبرى این خط فکرى که مشروعیّت و بنیاد وجودى حکومت را به رسمیت نمى ‏شناسد، با حکومت، مشاهده شود، چاره‏اى جز این نخواهیم داشت که یکى از دو طرف را صریحاً متهم کنیم.

یا باید این طائفه و فرقه را آن هم در سطح رهبرى، متهم کنیم به این که در این مقطع، از اصول و معتقدات خود نزول مهمى کرده و به اصطلاح کوتاه آمده است. البته این در صورتى است که نتوانیم پى ببریم به این که در نتیجه فشار شدید و تهدید صریح حکومت یا بر مبناى «تقیّه» به منظور حفظ اصل مکتب و به دست آوردن موقعیّت براى حمایت و دفع شرّ از آن، این فرقه، مجبور به همزیستى با حکومت شده است.

و یا باید خود حکومت را متهم کنیم به این که به نیرنگى بزرگ دست زده و در صدد انجام توطئه ‏اى وحشتناک، به منظور ضربه وارد کردن بر فکر و عقیده این فرقه یا حتّى از میان برداشتن آن از بیخ و بن است.

ولى . همان طور که در کتاب زندگانى سیاسى امام رضا علیه السلام آمده . در بازى بیعت‏گیرى براى امام رضا علیه السلام براى ولایت عهدى، و نیز در موضع‏گیرى مأمون در مقابل امام جواد علیه السلام به خوبى و روشنى، اتهام نظام حاکم، عیان است و توطئه و تزویر حکومت، واضح.

مأمون توطئه‎گر زیرک‏

همان طورى که متون تاریخى تصریح کرده ‏اند(۱۶)، مأمون بزرگترین و مهمترین خلیفه عباسى و داناترین، دوراندیش‏ترین، مکّارترین و دو روترین آنان بوده است.

حرم امام جواد علیه السلام

همین مرد، معاصر امام جواد علیه السلام بود و امام بخش بزرگى از زندگانى خود را همزمان با او به سر برد. مأمون کسى است که کوشش ‏هاى متعدّدى به منظور کسب پیروزى نهائى و قطعى بر اندیشه شیعه امامى، چه در زمان امامت امام رضا علیه السلام و چه در زمان امام جواد علیه السلام، به عمل آورد. او پس از آن که به اشتباه گذشتگانش در رفتار با ائمه اهل‎بیت علیهم السّلام پى برد، تلاش نمود که با آنان به روشى نو، و در نوع خود بى نظیر، که در پس آن نیرنگى سخت‏تر و توطئه‏ اى بزرگ‏تر نهفته بود رفتار کند. از این رو مناسب است در اینجا به پاره‏اى از روایات تاریخ، که کوشش‏ هاى مأمون را براى نابودى امامت شیعى نشان مى‏دهد، و ما قسمتى از آن روایات تاریخى را در کتاب: «زندگانى سیاسى امام رضا علیه‎السلام» آورده‏ایم بیاوریم.

ما در آن کتاب آورده‏ایم که: مأمون به گردآوردن علما و اهل کلام خصوصاً از معتزله، که اهل محاجّه و جدل و موشکافى مسائل بودند، اهتمام مى‏ورزید تا آنان امام رضا علیه السلام را محاصره کنند و در گفتگوها و مباحثاتشان، آن حضرت را در خصوص بزرگترین مدّعاى خود و پدرانش که داشتن علم خاص به علوم و آثار پیامبر اکرم صلّى الله علیه و آله بود، شکست بدهند.

هدف نهایى او این بود که با شکست یافتن امام رضا علیه السلام در مسأله امامت، مذهب تشیّع سقوط کند و براى همیشه ستاره شیعه و امامان شیعه خاموش گردد و به این ترتیب بزرگترین منبع و مصدر مشکلات و خطراتى که مأمون و دیگر حاکمان غاصب و ستمگر را تهدید مى کند، از میان برداشته شود. اینک پاره‏اى از شواهد تاریخ که نشان دهنده این نقشه مزورانه مأمون مى‏ باشند:

۱. صدوق مى ‏گوید: «مأمون از متکلّمان فرقه‏ هاى مختلف، و پیروان هوا و هوس‏ هاى گمراه کننده، هر که را که نامى از او شنیده بود، براى مباحثه با امام رضا علیه السلام احضار مى‏ کرد، به امید این که شاید امام در گفتگو با یکى از آنها محکوم شود.»(۱۷)

۲. اباصلت چنین مى ‏گوید: «از شهرهاى مختلف، متکلّمان را احضار مى ‏کرد، به این آرزو که یکى از آنان در مباحثه، امام را شکست دهد تا منزلت او نزد علما پایین بیاید و به وسیله آنان، نقصان امام در میان مردم منتشر و شایع گردد. ولى هیچ دشمنى، از یهود و نصارى‏ و مجوس و صابئیان و براهمه و بى دینان و مادّیان، و نه هیچ دشمنى از فرقه‏ هاى مسلمین با آن حضرت سخن نمى‏ گفت مگر آن که با دلیل و برهان محکوم و ساکت مى‏ گشت.»

تا این که مى‏ گوید:

«چون این نیرنگ مأمون به نتیجه نرسید، به آن حضرت سوء قصد کرد و با خورانیدن سم او را بکشت.»(۱۸)

۳. ابراهیم بن عباس گفته است: «از عباس شنیدم مى‏گفت: «… مأمون با پرسش‏ هاى مختلف درباره همه چیز، او را امتحان مى‏کرد، و او به هر سؤال، جواب کافى و شافى مى‏ داد.»(۱۹)

۴. هنگامى که حمید بن مهران از مأمون درخواست کرد که با امام رضا علیه السّلام مباحثه و مجادله کند تا از منزلت او بکاهد، مأمون به او گفت: «چیزى، از این که منزلت او کاسته شود، نزد من محبوب‏تر نیست.»(۲۰)

۵. و به سلیمان مروزى گفت: «به خاطر شناختى که از قدرت علمى تو دارم، تو را به مباحثه با او (امام علیه السّلام) مى ‏فرستم، و هدفى ندارم جز این که فقط او را در یک مورد محکوم کنى.»(۲۱)

۶. موقعى که امام اوصاف بچه‏ اى را که کنیز مأمون بدو حامله بود فرمود، مأمون گفت: پیش خود گفتم، به خدا قسم این بهترین فرصت است، تا اگر آنچنان که او گفته نباشد، او را از ولایت عهدى خلع کنم، و همواره در انتظار وضع حمل آن کنیز بودم …» سپس روایت مى‏ گوید که آن بچّه، با همان اوصافى که امام فرموده بود متولّد گشت.(۲۲)

۷. چنانچه در کتاب «زندگانى سیاسى امام رضا (علیه السلام) توضیح داده‏ایم؛ یکى از اهداف مأمون از تفویض ولایت عهدى به امام رضا علیه السلام، این بود که مردم ببینند که امام، زاهد نیست و به مقامات دنیوى علاقمند است!.

پى نوشت:

۱. محقق متتبّع، شیخ على احمدى، هنگامى که این بحث را بر او عرضه کردم، رکن سومى را که «عصمت» است بر این دو افزود. بدون شکّ او مُحِقّ است. ولى منظور ما فقط ارکانى است که در مقام اثبات امامت و استحکام بناى آن، در مقابل دشمن و دوست (به طور کلّى)، جاى هیچ مناقشه و چون و چرایى نداشته باشد چرا که هر کسى ناگزیر است در هر شرایط و احوالى در برابر دو رکنى که ما گفته‏ایم سر تسلیم فرود آورده بپذیرد.

۲. الغدیر، علامه امینى، ج ۱، ص ۲۱۳. ۱۵۹ / کتاب الحیاه السیاسیه للامام الحسن علیه السّلام، ص ۹۰ به بعد و نیز به سایر کتبى که مسأله امامت را آورده‏اند و کتب حدیثى که فضائل ائمّه علیهم السّلام و سخنان نبوى (صلّى اَللهَ علیه و آله) مربوط به امامت را ذکر کرده‏اند و به کتب تاریخ و رجال و دیگر منابع، مراجعه شود.

۳. ینابیع الموّده، ص ۴۴۴٫

۴. منتخب الاثر، از ص ۱۰ تا ص ۱۴۰/ اعلام الورى، ص ۳۸۶.۳۸۱ .

۵. تاریخ الخلفا، سیوطى، ص ۶۱ .

۶. تاریخ الخلفأ، سیوطى، ص ۱۲٫

۷. همان منبع، ص ۱۲٫

۸. چنانچه این مطلب در بعضى از روایاتى که پیشتر گفتیم در «ینابیع الموده» آمده است، نقل شده است.

۹. «بگو، در برابر انجام رسالت، جز دوستى و محبت به نزدیکانم، از شما مزدى نمى‏خواهم» سوره شورى آیه ۲۳٫

۱۰. ظاهراً سخن محققّ مشارالیه تا اینجا است و از اینجا به بعد سخنان خود قندوزى حنفى است .

۱۱. ینابیع المودّه . قندوزى حنفى، ص ۴۴۶ .

۱۲. شاهد بر این ایستادگى و لجاج، حوادث بسیارى است که دلالت مى‏کند بر ممنوع ساختن ذکر فضائل امیرالمؤمنین علیه السّلام و انتساب آن فضائل به دیگران .

۱۳. درباره این موضوع به کتاب «زندگانى سیاسى امام رضا» به همین قلم مراجعه کنید.

۱۴. به زودى پاره‏اى از آنچه به امام جواد علیه السلام مربوط مى‏شود، آورده مى‏شود، ولى درباره آنچه که به امام رضا (علیه السلام) مربوط مى‏شود، در کتاب «زندگانى سیاسى امام رضا علیه السلام» شرح داده‏ایم .

۱۵. بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۷..۶ تفسیر عیاشى، ج ۱، ص ۳۲۰.۳۱۹ .

۱۶. مراجعه کنید به کتاب: زندگانى سیاسى امام رضا (علیه السلام) فضل: مأمون کیست؟

۱۷. والحیاه السیاسیّه للامام الرّضا، ص ۳۷۸.۳۷۷٫

۱۸. عیون اخبار الرّضا، ج ۲، ص ۲۳۹/ مثیرالاحزان ص ۲۶۳، بحارالانوار ج ۴۹، ص ۲۹۰، مسند الامام الرضا، ج ۲، ص ۱۲۸، شرح میمیّه ابى فراس، ص ۲۰۴/

۱۹. الفصول المهمّه . ابن صباغ مالکى، ص ۲۳۷/ اعلام الورى، ص ۳۱۴/ اعیان الشیعه، ج ۴، بخش ۲، ص ۱۰۷، مناقب ابن شهر آشوب، ج ۴، ص ۳۵۰ و الحیاه السیاسیّه للامام الرضا (ع)، ص ۳۷۷، به نقل از آن منابع/

۲۰. به: «الحیاه السیاسیه للامام الرضا علیه السلام، ص ۳۷۸/ دلائل الامامه، طبرى مراجعه شود.

۲۱. عیون اخبار الرضا، ج ۱، ص ۱۷۹/ بحارالانوار، ج ۴۹، ص ۱۷۸/ مسندالامام الرّضا، ج ۱، ص ۹۷ و الحیاه السیاسیه للامام الرضا، ص ۳۷۸٫

۲۲. غیبه شیخ طوسى، ص ۴۹/ عیون اخبار الرضا، ج ۲، ص ۲۲۴/ بحارالانوار، ج ۴۹، ص ۳۰۷/ و مناقب آل ابى طالب، ج ۴، ص ۳۳۳، به نقل از: الجلأ و الشفأ .

منبع: علامه جعفر مرتضى عاملى نگاهى به زندگانى سیاسى‏ امام جواد علیه السلام ترجمه سیدمحمد حسینی.

رابطه علم و عصمت معصومین

 

اشاره:

 در آیات بسیارى از قرآن کریم اخلاص عبد را به خدا نسبت داده، با اینکه بنده باید خود را براى خدایش خالص کند بدان جهت است که بنده جز موهبت‏ خداى تعالى چیزى را از ناحیه خود مالک نیست، و هر چه را که خدا به او داده باز در ملک خوداوست.پس اگر بنده، دین خود را و یا به عبارتى خود را براى خدا خالص کند، در حقیقت‏ خداوند او را جهت‏ خود خالص کرده است.

البته در این میان افرادى هستند که خداوند در خلقت ایشان امتیازى قائل شده، وایشان را با فطرتى مستقیم و خلقتى معتدل ایجاد کرده، و این عده از همان ابتداى امر با اذهانى وقاد و ادراکاتى صحیح و نفوسى طاهر و دلهایى سالم نشو و نما نموده‏اند، و با همان صفاى فطرت و سلامت نفس، و بدون اینکه عمل و مجاهدتى انجام داده باشند به نعمت اخلاص ‏رسیده ‏اند، در حالى که دیگران با جد و جهد مى بایستى در مقام تحصیلش برآیند، آن هم هر چه ‏مجاهدت کنند به آن مرتبه از اخلاص که آن عده رسیده‏ اند نمى رسند.آرى، اخلاص ایشان‏ بسیار عالى تر و رتبه آن بلندتر از آن اخلاصى است که با اکتساب بدست آید، چون آنها دلهایى پاک از لوث موانع و مزاحمات داشته ‏اند.و ظاهرا در عرف قرآن مقصود از کلمه” مخلصین” – به‏ فتح لام – هر جا که آمده باشد هم ایشان باشند.

و این عده همان انبیاء و امامان معصوم(ع)هستند، و قرآن کریم هم تصریح ‏دارد بر اینکه خداوند ایشان را”اجتباء”نموده، یعنى جهت خود جمع ‏آورى و براى حضرت خودخالص ساخته، هم چنانکه فرموده: “و اجتبیناهم و هدیناهم الى صراط مستقیم” (۱) و نیزفرموده: “هو اجتبیکم و ما جعل علیکم فى الدین من حرج” (۲).

و به ایشان از علم، آن مرحله‏ اى را داده که ملکه عاصمه است، و ایشان را از ارتکاب‏ گناهان و جرائم حفظ مى کند، و دیگر با داشتن آن ملکه صدور گناه حتى گناه صغیره از ایشان‏ محال مى شود.و فرق”عصمت”و”ملکه عدالت”همین است، با اینکه هر دوى آنها از صدورو ارتکاب گناه مانع مى شوند، از این جهت‏ با هم فرق دارند که با ملکه عصمت صدور معصیت‏ ممتنع هم مى شود، ولى با ملکه عدالت ممتنع نمى شود.

در صفحات گذشته هم گفتیم که این عده از پروردگار خود چیزهایى اطلاع دارند که‏ دیگران ندارند، و خداوند هم این معنا را تصدیق نموده و فرموده: “سبحان الله عما یصفون الاعباد الله المخلصین” (۳).

و نیز محبت الهى ایشان را وامى دارد به اینکه چیزى را جز آنچه که خدا مى خواهدنخواهند، و به کلى از نافرمانى او منصرف شوند، هم چنانکه این را نیز در قرآن تقریر نموده، و درچند جاى از آن فرموده است: “فبعزتک لاغوینهم اجمعین الا عبادک منهم‏المخلصین” (۴).

و از جمله شواهدى که دلالت مى کند بر اینکه عصمت از قبیل علم است، یکى آیه‏اى است که خطاب به پیغمبرش مى فرماید: “و لو لا فضل الله علیک و رحمته لهمت طائفه‏منهم ان یضلوک و ما یضلون الا انفسهم و ما یضرونک من شى ء و انزل الله علیک الکتاب‏و الحکمه و علمک ما لم تکن تعلم و کان فضل الله علیک عظیما” (۵) که ما تفصیل معناى آن‏را در سوره”نساء”آوردیم.

و نیز آیه‏اى است که از قول یوسف مى فرماید:

“قال رب السجن احب الى ممایدعوننى الیه و الا تصرف عنى کیدهن اصب الیهن و اکن من الجاهلین” (۶) و وجه دلالت آن‏را در تفسیرش بیان نموده ‏ایم.

از این نکته چند مطلب استفاده مى شود: اول آنکه علمى که آن را عصمت مى نامیم باسایر علوم از این جهت مغایرت دارد که این علم اثرش که همان بازدارى انسان از کار زشت ووادارى به کار نیک است، دائمى و قطعى است، و هرگز از آن تخلف ندارد، به خلاف سایرعلوم که تاثیرش در بازدارى انسان اکثرى و غیر دائمى است، هم چنانکه در قرآن کریم در باره‏آن و نیز فرموده: “ا فرایت من اتخذ الهه هویه‏و اضله الله على علم” (۸) و نیز فرموده: “فما اختلفوا الا من بعد ما جاءهم العلم بغیا بینهم” (۹).

آیه”سبحان الله عما یصفون الا عباد الله المخلصین” (۱۰) نیز بر این معنا دلالت مى کند، زیرا با اینکه مخلصین یعنى انبیاء و امامان، معارف مربوطه به اسماء و صفات خدا را براى مابیان کرده ‏اند و عقل خود ما هم مؤید این نقل هست، مع ذلک خداوند توصیف ما را صحیح ‏ندانسته و آیه مذکور خدا را از آنچه ما توصیف مى کنیم منزه نموده و توصیف مخلصین را صحیح ‏دانسته.پس معلوم مى شود که علم ایشان غیر از علم ما است هر چند از جهتى متعلق علم ایشان و ما یکى است، و آن، اسماء و صفات خداست.

دوم اینکه علم مزبور، یعنى ملکه عصمت در عین اینکه از اثرش تخلف ندارد و اثرش‏قطعى و دائمى است، در عین حال طبیعت انسانى را – که همان مختار بودن در افعال ارادى خویش است – تغییر نداده، او را مجبور و مضطر به عصمت نمى کند؟و چگونه مى تواند بکند بااینکه علم، خود یکى از مبادى اختیار است، و مجرد قوى بودن علم باعث نمى شود مگر قوى شدن اراده را.مثلا کسى که طالب سلامت است وقتى یقین کند که فلان چیز سم کشنده آنى است، هر قدر هم که یقینش قوى باشد او را مجبور به اجتناب از سم نمى کند، بلکه وادارش‏مى کند به اینکه با اختیار خود از شرب آن مایع سمى خوددارى کند.آرى، وقتى عاملى انسان رامجبور به عمل و یا ترک عملى مى کند که انسان را از یکى از دو طرف فعل و ترک بیرون نموده وامکان فعل و ترک را مبدل به امتناع یکى از آن دو بسازد.

شاهد این مدعا آیه“و اجتبیناهم و هدیناهم الى صراط مستقیم ذلک هدى الله یهدى به من یشاء من عباده و لو اشرکوا لحبط عنهم ما کانوا یعملون” (۱۱) است که دلالت مى کند براینکه شرک براى انبیاء با اینکه خداوند برگزیده و هدایتشان کرده ممکن است و اجتباء وهدایت الهى مجبور به ایمانشان نکرده.و این معنا را آیه“یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من‏ربک و ان لم تفعل فما بلغت رسالته” (۱۲) و نیز آیاتى دیگر مى رساند.

پس معصومین به اراده و اختیار خودشان از معصیت منصرف مى شوند، و اگر انصرافشان‏را به عصمتشان نسبت دهیم مانند انصراف غیر معصومین است که به توفیق خدایى نسبت‏مى دهیم.

هم چنانکه با آن آیات و تصریح اخبارى که مى گویند انصراف معصومین از معصیت ‏به‏ خاطر تسدید روح القدس است نیز منافات ندارد، چون این نسبت عینا مانند نسبت تسدید مؤمن ‏است‏ به روح ایمان، و نسبت ضلالت و غوایت است‏به تسویلات شیطان، هم چنان که این‏ نسبت ‏ها با اختیار مؤمن و کافر منافات ندارد، آن نسبت هم با اختیار معصومین منافات ندارد.

پس چیزى از اینها، فعلى(کار)را از این جهت که فعلى است از فاعلى با اراده و اختیار ازفعل بودن خارج نمى سازید – دقت فرمایید.

بله، در این میان عده ‏اى هستند که گمان کرده‏ اند خداوند آدمى را از معصیت‏ بازمى دارد و منصرف مى کند، اما نه از راه گرفتن اختیار و اراده ‏اش، بلکه از راه معارضه با اراده او، مثل اینکه اسبابى فراهم آورد که اراده آدمى از بین برود، و یا اراده‏اى بر خلاف اراده‏اش خلق‏کند، و یا فرشته‏ اى بفرستد تا از تاثیر اراده آدمى جلوگیرى نماید و یا مجراى آن را تغییر دهد، وآن را به سوى غیر آن هدفى که طبعا انسان قصد آن را مى کند برگرداند، همانطور که یک انسان‏ قوى از اراده ضعیف و یا تاثیر آن جلوگیرى مى کند و نمى گذارد فرد ضعیف آن کارى را که برحسب طبع خود مى خواهد بکند انجام دهد.

گویا پاره ‏اى از صاحبان نظریه مزبور جبرى مسلکند، و لیکن اصلى که مشترک میان‏ همه صاحبان این نظریه است، و این نظریه و نظریه ‏هاى شبیه به آن مبتنى بر آنست، این است‏ که این طایفه معتقدند حاجت موجودات به باری تعالى تنها در پیدایش است، و اما در بقائشان بعداز آنکه موجود شدند احتیاجى به خداى سبحان ندارند، و خداى سبحان سببى است در عرض‏ سایر اسباب، با این تفاوت که چون از سایر اسباب قوى تر و قادرتر است لذا مى تواند در حال‏ بقاى موجودات هر رقم تصرفى که بخواهد بکند.یکى را منع نموده، دیگرى را آزاد بگذارد، یکى را زنده کند، آن دیگرى را بمیراند، یکى را عافیت دهد، آن دیگرى را مریض کند، به‏ یکى توسعه در رزق دهد، و دیگرى را تهی دست نماید، و هم چنین سایر تصرفات دیگر.

و از آن جمله اگر بخواهد بنده‏اى را مثلا از شر و گناه دور بدارد فرشته‏ اى مى فرستد تااو را از مقتضاى طبعش که گناه است جلوگیرى نماید، و مجراى اراده او را از شر به سوى خیرتغییر دهد.و یا اگر بخواهد بنده‏اى را به خاطر استحقاقى که دارد گمراه کند ابلیس را بر اومسلط مى سازد تا از جانب خیر به شر معطوفش نماید هر چند این تصرف ابلیس به حد جبر و اضطرار نرسد.

و این حرف به دلیل وجدان مردود است، چون ما با وجدان خود این معنا را درک‏مى کنیم که در اعمال خیر و شر هیچ سببى که با نفس ما منازعه نماید و بر ما غالب شود وجودندارد، و تنها نفس ما است که اعمالى از روى شعور و اراده‏اى ناشى از شعور، و خلاصه از شعورو اراده‏اى که قائم به آنست انجام مى دهد، پس هر سببى را که دلیل نقلى و عقلى و راى نفس‏ما اثبات مى کند – از قبیل فرشته و شیطان – سبب هایى است طولى، نه عرضى، و این خود روشن‏است.

علاوه بر اینکه، معارف قرآنى از قبیل توحید و هر معارف دیگرى که بازگشت آن به ‏توحید است همه مخالف با مبناى این نظریه است، و در خلال بحث هاى گذشته به مقدار زیادى این مطلب تشریح شد.

پى نوشت:

(۱)این پیغمبران را برگزیدیم و به راهى راست هدایتشان کردیم.سوره انعام، آیه ۸۷٫

(۲)او شما را برگزید و در این دین براى شما سختى ننهاد.سوره حج، آیه ۷۸٫

(۳)خداى یکتا از آنچه وصف مى کنند منزه است، مگر بندگان خاص خداى.سوره صافات، آیه‏۱۵۹ و ۱۶۰٫

(۴)به عزت تو قسم که همگیشان را گمراه مى کنم، مگر آنها که بندگان خاص تواند.سوره ص آیه‏۸۲ و ۸۳٫

(۵)اگر کرم خدا و رحمت او شامل تو نبود، گروهى از آنها قصد داشتند، ترا از راه حق بگردانند اماجز خودشان را گمراه نمى کنند و ضررى به تو نمى رسانند.خدا این کتاب و حکمت را به تو نازل کرد، وچیزهایى که نمى دانستى تعلیم داد و کرم خدا نسبت‏به تو بزرگ بود.سوره نساء، آیه ۱۱۳٫

(۶)گفت: پروردگارا!زندان براى من، از گناهى که مرا بدان مى خوانند خوشتر است، و اگرنیرنگشان را از من دور نکنى، مایل به ایشان مى شوم و از جهالت‏پیشگان مى گردم.سوره یوسف، آیه ۳۳٫

(۷)آن را انکار نمودند با اینکه دلهایشان بدان یقین داشت.سوره نمل، آیه ۱۴٫

(۸)هیچ دیدى کسى را که هواى خود را معبود خود گرفت، و خدا او را با داشتن علم گمراه ساخت.سوره جاثیه، آیه ۲۲٫

(۹)پس اختلاف نکردند مگر بعد از آنکه به حقانیت آن عالم شدند و از در بغى و کینه به یکدیگراختلاف نمودند.سوره جاثیه، آیه ۱۷٫

(۱۰)منزه است‏خداوند از آنچه براى او وصف مى کنند مگر بندگان خداوند آنهایى که مخلص‏هستند.سوره صافات، آیه ۱۵۹ و ۱۶۰٫

(۱۱)و آنان را برگزیده و به سوى صراط مستقیم هدایتشان کردیم، این است هدایت‏خدا که هر که رابخواهد از بندگان خود بدان هدایت مى فرماید، و اگر شرک بورزند اعمالشان بى ثمر مى شود.سوره انعام، آیه‏۸۷ و ۸۸٫

(۱۲)هان اى پیغمبر برسان آنچه که از ناحیه پروردگارت به سویت نازل شده و اگر نرسانى رسالت‏او را نرسانده‏اى.سوره مائده، آیه ۶۷٫

منبع : ترجمه تفسیر المیزان جلد ۱۱، سید محمد حسین طباطبایى .

بایستگى امامت در پرتو روایات

اشاره:

امامت رهبری و پیشوایی جامعه اسلامی به نصب الهی و جانشینی پیامبر اکرم(ص) در امور دینی و دنیوی است. این آموزه، از اصول مذهب شیعه و از اختلافات اعتقادی میان شیعه و اهل سنت است. اهمیت امامت نزد شیعیان باعث شده که آنان امامیه لقب گیرند. در باره امامان پس از پیامبر بزرگوار اسلام صلى الله علیه و آله، و به خصوص درباره امامت هشتمین پیشواى شیعیان، یعنى امام على بن موسى الرضا علیه آلاف التحیه و الثنا روایات و احادیث بسیارى بازگو شده که در این جا طى سه بخش به آنها اشاره مى کنیم:

الف: احادیث قدسى

حدیث قدسى آن است که پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله آن را از قول خداوند متعال بازمى گوید و با وحى متفاوت است و غیر از قرآن است.

در پاره اى از احادیث قدسى ، بر امامت امامان دوازده گانه شیعه به صورت کلّى تأکید شده است، از آن جمله مى توان به این حدیث اشاره کرد که پیامبر صلى الله علیه و آله از قول خداى متعال مى فرماید:

…آنان ( جانشینان تو ) پس از تو گنجداران دانش من هستند… آنان را برگزیده ام، و بدانان خرسند شده ام… هرکه آنان را دوست بدارد و به ولایت آنان گردن نهد و به برترى ایشان گواهى دهد، رهایى یابد. (اثبات الهداه ۱/۴۳۷)

در بخشى دیگر از این روایات نام یکایک امامان، از جمله نام هشتمین ایشان یعنى امام رضا علیه السلام نیز آمده است. از آن جمله، متن مشهور به حدیث معراج است که پیامبر صلى الله علیه و آله در آن مى فرماید که نام یکایک امامان را در عرش دیده است و در آن جا به ایشان نشان داده اند که جانشینان وى این دوازده تن هستند.

ب: احادیث نبوى صلى الله علیه و آله

روایات پیامبر صلى الله علیه و آله درباره امامان پس از حضرت بسیار است و در آنها که برخى در کتب اهل سنّت هم آمده است، به مناقب و فضایل یکایک ایشان اشاره رفته و برخى از حالات و مشخصات آنان یاد شده است. از جمله به این حدیث توجه فرمایید:

ابن عبّاس گوید: فردى یهودى به نام نعثل نزد پیامبر اکرم آمد و از آن جناب خواست که جانشین خود را معرّفى فرماید و چنین گفت: هر پیامبرى جانشینى داشت، رسول ما موسى بن عمران، یوشع بن نون را به جانشینى برگزید، جانشین شما کیست؟ حضرت فرمود: جانشین من على بن ابى طالب است، سپس دو سبط من، حسن و حسین، آن گاه نه امام که از تبار حسین هستند. نعثل از پیامبر صلى الله علیه و آله خواست که آنان را نام ببرد. حضرت فرمود: پس از حسین فرزندش على ، پس از على فرزندش محمّد، پس از او فرزندش جعفر، سپس فرزندش موسى ، آن گاه فرزندش على ( یعنى امام رضا )، سپس فرزندش محمّد، آن گاه فرزندش على ، پس از او فرزندش حسن و در پایان فرزندش حجّت خدا، محمد مهدى … اینها دوازه تن هستند… خوشا آنان که این کسان را دوست بدارند و از آنان پیروى کنند و بدا بر آنان که بر ایشان خشم آورند و به مخالفت با آنان بپردازند… خرسند باد آن که به هدایت ایشان چنگ زند! (ینابیع المودّه ۳/۲۸۱)

یکى ار روایاتى که به نقل از پیامبر گرامى اسلام در کتب شیعى آمده این است:

جابر بن عبدالله انصارى گوید: هنگامى که آیه شریفه  یا ایها الذین آمنوا اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولى الامر منکم…  (نساء/۵۹) بر پیغمبر اکرم نازل شد، عرض کردم: اى رسول خدا! خدا و پیامبر را مى شناسیم، این اولوا الامر که پیروى از ایشان هم پاى اطاعت از شما قرار گرفته کیستند؟ فرمود: جابر! آنان جانشینان من و راهبران مسلمانان پس از من هستند. نخستین ایشان على بن ابى طالب است، آن گاه حسن و حسین، سپس على بن الحسین، پس از وى محمد بن على که در تورات به باقر شهره است… تو زمان او را درک خواهى کرد و اگر او را دیدى سلام من را به او ابلاغ کن… سپس جعفر بن محمد صادق است. و پس از او به ترتیب: موسى بن جعفر، على بن موسى ، محمد بن على ، على بن محمد و حسن بن على خواهند آمد… در پایان همنام و هم کنیه من است: حجّت خدا در زمین و بقیه الله در میان بندگان، فرزند حسن بن على ، همو که خدا به دست وى یاد خود را در خاور و باختر مى گستراند، همو که از پیروان و شیعیانش پنهان مى شود، و غیبتى خواهد داشت که هر کس خدا دلش را براى ایمان به آزمون کشد، امامت او را مى پذیرد. (اکمال الدین و اتمام النعمه ۲۵۳)

ج: احادیث ائمه علیه السلام

در این بخش روایاتى نقل مى شود که از امامان شیعه و نیاکان امام رضا علیه السلام بازگو شده است.

امام على علیه السلام در حدیثى طولانى مى فرماید: این پیمانى است که رسول خدا صلى الله علیه و آله از من ستانده و فرموده که این امر را دوازده امام به پایان مى رسانند …. پس از موسى ، فرزندش على است که او را ( رضا ) گویند. (اثبات الهداه۱/۵۹۸)

امام حسین علیه السلام فرموده است: پیشوا و جانشین پس از رسول خدا صلى الله علیه و آله امیرالمؤمنین علیه السلام است، سپس حسن علیه السلام و آن گاه من و نه تن از فرزندان من: فرزندم على ، فرزندش محمد، فرزندش جعفر، پسرش موسى ، فرزندش على …(الصراط المستقیم۲/۱۵۶)

امام سجّاد علیه السلام فرمود: این نسخه اى از آن لوحى است که خداوند متعال به پیامبر خود هدیه داد و در آن نام خداوى تبارک و تعالى، و پیامبر خدا، و امیرالمؤمنین على …..و فرزندش على ّ معروف به رضا است….(اثبات الهداه۱/۶۵۱)

امام باقر علیه السلام فرمود: امامان پس از پیامبر صلى الله علیه و آله دوازده تن هستند: نخست على علیه السلام … و آن گاه فرزندش على معروف به رضا. ( کفایه الاثر۲۴۸)

امام صادق علیه السلام فرمود:

من به فرزندم موسى که امام پس از من است، وصیّت کرده ام. پرسیدند: پس از او کیست؟ فرمود: فرزندش على که به ( رضا ) معروف است، و در سرزمینى دور در خراسان دفن خواهد شد…(اثبات الهداه۱/۶۰۳)

امّا بیش از همه روایاتى است که از امام موسى کاظم علیه السلام پدر گرامى امام رضا علیه السلام بازگو شده و در همه آنها گواه راستینى بر امامت حضرت على بن موسى دیده مى شود.

۱ . داود رقّى گوید:

به امام کاظم علیه السلام عرض کردم: قربانت گردم، عمرم به پایان رسیده و ناتوانى بر من چیره شده است. پیشتر از پدرت خواستم که امام پس از خود را معرفى کند، شما را نشان داد. اینک همین پرسش را از شما دارم! آن گاه حضرت اشاره به فرزندش ابوالحسن کرد و فرمود: پس از من، این امام شماست.

۲ . محمد بن اسحاق بن عمار گوید:

به امام کاظم عرض کردم: آیا مرا به کسى راه نمى نمایى که دین خویش را از او فرا گیرم؟ فرمود: این فرزندم على است، دین خود را از او فرا گیر.

۳ . زیاد بن مروان قندى که خود از واقفیان بود، گوید: خدمت ابوابراهیم ( امام کاظم علیه السلام ) رسیدم، فرزندش ابوالحسن هم نزد او بود. فرمود: اى زیاد! این فرزند من، گفته هایش گفته من، نوشته هایش نوشته من و فرستاده اش به سوى شما، نماینده من است. هرچه گوید، حقّ همان است.

۴ . مخزومى که مادرش از فرزندان جعفر بن ابى طالب بود، گوید:

حضرت موسى بن جعفر علیه السلام ما را به منزلش فرا خواند، ما پیرامون آن جناب گرد آمدیم، حضرت فرمود: آیا مى دانید چرا شما را در این جا فرا خوانده ام؟ گفتیم: خیر. فرمود: گواهى دهید که این فرزندم، وصى ّ من است و پس از من جانشین و سرپرست امور مربوط به من خواهد بود ….

۵ . داود بن ذربى گوید:

خدمت امام کاظم علیه السلام رسیدم، اموالى را نیز با خود براى آن جناب برده بودم. حضرت مقدارى از آن اموال را پذیرفت. پرسیدم: چرا همه را قبول نکردید؟ فرمود: امام شما در موقع خود آن را از شما خواهد خواست… هنگامى که خبر شهادت حضرت به ما رسید، فرزندش ابوالحسن الرضاعلیه السلام مال را از من خواست و من همه را تسلیم ایشان کردم.

۶ . محمد بن فضل هاشمى گوید:

خدمت حضرت موسى بن جعفر علیه السلام رسیدم. آن حضرت بشدّت از اوضاع نگران و ناراحت بود. عرض کردم: اگر حادثه اى پیش آید باید از که پیروى کنیم؟ فرمود: از فرزندم على . او وصى ّ و جانشین من در میان شماست.

۷ . على بن یقطین گوید:

خدمت امام کاظم علیه السلام بودم و فرزندش على هم نزد او بود. موسى بن جعفر فرمود: اى على بن یقطین! این فرزند، سرور فرزندانم است و من کنیه خود را به او بخشیده ام…. در این هنگام هشام بن سالم دست خود را بر پیشانى زد و گفت: به خدا سوگند که از مرگ خویش خبر داد!

۸ . سلیمان بن حفص مروزى گوید:

خدمت امام کاظم علیه السلام رسیدم و در اندیشه ام این بود که درباره امام پس از وى پرسش کنم. امام نگاهى به من انداخت و خود آغاز سخن کرد و فرمود: اى سلیمان! فرزندم على وصى من و پیشواى مردم پس از من است و او بهترین فرزندان من مى باشد. اگر زنده ماندى و او را درک کردى ، گواهى امامت او را در نزد شیعیان من نیز ابراز نما و هر کس از جانشین من پرسید او را معرفى من.

۹ . عبدالله مرحوم گوید:

به قصد مدینه از بصره بیرون شدم، در بین راه، موسى بن جعفر علیه السلام را ملاقات کردم که او را به سمت بصره مى بردند. حضرت دنبال من فرستاد و من خدمت رسیدم. نامه اى به من دادند که آن را به مدینه برسانم. عرض کردم: نامه را به چه کسى تسلیم کنم؟ فرمود: به فرزندم على . زیرا او وصى ّ و امام پس از من و بهترین فرزندان من است.

۱۰ . حسین بن بشیر گوید:

امام کاظم علیه السلام فرزندش على را براى ما به عنوان امامت معرفى کرد، همان گونه که حضرت رسول اکرم صلى الله علیه و آله، در روز غدیر خم على علیه السلام را معرفى فرمود. ایشان به اهل مدینه و یا مردمان حاضر در مسجد پیامبر صلى الله علیه و آله خطاب کرد و فرمود: اى مردم! این وصى و پیشواى پس از من است.

۱۱ . محمد بن سنان گوید:

پیش از آن که حضرت امام کاظم علیه السلام را به عراق تبعید کنند، خدمت ایشان رسیدم. فرزندش على هم نزد وى بود.

فرمود: اى محمد! امسال حادثه اى رخ خواهد داد. از آن هراسان مباش و بى تابى مکن. … سپس سر مبارک خود را پایین افکند و انگشتان خود را به زمین زد. آن گاه سر را بلند کرد

… و فرمود: خداوند گمراهان را به حال خود وامى نهد و آن چه را اراده کند به انجام مى رساند.

پرسیدم: مقصود از این سخنان چیست؟

فرمود: هر کس به این فرزندم ستم روا دارد و حقش را نادیده انگارد و امامتش را انکار کند، به سان کسى است که حق على بن ابى طالب علیه السلام را پامال کرده و امامت وى را منکر شود.

… من از سخنان وى چنین دریافتم که از مرگ خود خبر مى دهد و فرزندش على را به عنوان امام پس از خود معرفى مى کند.

عرض کردم: به خدا سوگند، اگر پروردگار به من عمر دهد و روزگار او را دریابم، حقوق او را ادا کرده، به امامت و خلافت وى گردن خواهم نهاد و هم اینک گواهى مى دهم و تصدیق مى کنم که او پس از شما حجّت خدا در روى زمین و امام مردم است و جامعه را به آیین اسلام فرا مى خواند.

فرمود: اى محمد! خداوند عمر تو را دراز خواهد کرد و روزگار امامت او را درخواهى یافت و مردم را به سوى او فرا خواهى خواند و حتّى به امام پس از او هم اعتراف و تصدیق خواهى نمود.

پرسیدم: قربانت گردم! امام پس از او کیست؟

فرمود: فرزندش على .

گفتم: به فرمان شما تسلیم هستم و به امامت فرزند او نیز گواهى مى دهم.

فرمود: آرى اى محمد! من نام تو را در کتاب امیرالمؤمنین علیه السلام دیدم و تو از شیعیان ما هستى و در میان آنان به آذرخشى مى مانى که در شب تاریک مى درخشد و نور مى افشاند… اى محمد! مفضّل مونس من است، هر گاه او را مى بینم، آرامشى مى یابم. تو نیز مونس دو امام پس از من خواهى بود و آنان با دیدن تو آرامش مى یابند. آتش جهنم بر بدنت حرام است و هرگز بدنت را لمس نخواهد کرد.

منبع : شبکه امام رضا (ع)

منابع فکر و فقه سیاسى شیعه در دوره صفوى

 مرورى بر رساله هاى خراجیه

مقدمه

دیدگاه هاى سیاسى شیعه جز تا این اواخر به صورت متمرکز و منضبط عرضه نشده بود و در گذشته نیز، تنها در میان مباحث مختلف اعتقادى، فقهى، تاریخى و فلسفى، مباحثى در این باره طرح شده بود . از آن جا که شیعیان بحث امامت را اعتقادى مى دانستند، مسائل و مباحث مهمى کلامى – سیاسى خود در این باره را در مباحث اعتقادى عرضه کرده اند که غالبا مربوط به امامت معصوم علیه السلام است . این مساله، افزون بر اینکه از نظر نقلى و تاریخى بسیار مورد توجه قرار گرفته، کاوشهاى عقلى فراوانى نیز درباره آن صورت گرفته است . از این رو بحث امامت، خاصه در موضوع امامت معصوم، بسیار غنى است؛ اما به دلیل بى توجهى به این مساله در عصر غیبت، مباحث موجود، محدودیت خاص خود را دارد . مسائل مطرح شده در امامت معصوم مى تواند پشتوانه اساسى براى بحث از بینش شیعه در باره اهمیت امامت و جایگاه آن در حفظ و هدایت جامعه اسلامى باشد؛ بدین معنى که شیعه، اولا به الهى بودن حکومت و ارتباط میان ولایت آسمانى و زمینى تاکیدى ویژه دارد؛ به علاوه با تکیه بر ویژگى هاى بسیار مهمى که براى امام تعریف کرده، خود را در برابر نگرشى قرار داده است که خود را ملزم مى دانست با پایین آوردن سطح امامت، از خلفا و سلاطین آلوده اموى و عباسى دفاع کند . نفس این تفاوت، مى تواند در طرح بینش سیاسى شیعه مهم و قابل توجه بوده و تاثیر زیادى در دیدگاه هاى آن مذهب در عصر غیبت داشته باشد؛ چنان که آن مباحث اعتقادى، به گونه اى خاص و البته کلى، مساله رهبرى در دوره غیبت را تا اندازه اى جهت مند کرده است . به سخن دیگر باید توجه داشت که از دید شیعه، همین غیبت، متضمن نوعى حضور است و البته بحث در کیفیت این حضور که در قالب نیابت خود را نشان مى دهد، محل اختلاف بوده است .

با این حال، و از زاویه دیگر، نفس وجود امام غایب، تا حدى مانع از آن شده است تا بحث جدى درباره رهبرى در عصر غیبت صورت گیرد؛ آن هم بیشتر به امید همان حضور ناآشکار و اینکه به زودى آشکار خواهد شد .

این تجربه، روش بحث از امامت در مباحث اعتقادى بوده است؛ اما در فقه، فقیهان، به دلیل درگیر بودن مردم در پاره اى از مشکلات زندگى خود که به نوعى به حوزه رهبرى و امامت مربوط مى شود، مى بایست بیش از آنچه در کتاب هاى کلامى در باره امامت مى گفتند، در اینجا ابراز عقیده کرده و راه تصمیم گیرى براى مردم را نشان دهند . در مسائل فقهى خاصى که به گونه اى اداره آن ها در شکل طبیعى، ارتباط با دولت و حاکمیت دارد، این نیاز احساس مى شده و پاسخ هایى هم ارائه مى شده است . براى نمونه، در بحث حدود یا امر به معروف و نهى از منکر، لزوما مى بایست دستورات روشنى عرضه شود تا راهنماى عمل شیعیان قرار گیرد . لذاست که شیخ مفید در این باره با تفصیل بیشترى سخن گفته و به صورتى روشن، مساله نیابت فقیه، حدود وظایف وى، ارتباط او با مردم، و بحث اجراى قوانین شرعى را مورد بحث قرار داده است . (۱) به همین ترتیب، در مباحث دیگر فقهى نیز بحث از رهبرى در عصر غیبت طرح شده است؛ چنان که در جهاد، زکات، خمس، نماز جمعه و عیدین ملاحظه مى شود .

علاوه بر این ابواب، یکى از مسائل مهمى که به گونه اى دیگر فقها را به بحث از مسائل سیاسى در فقه کشانده، همکارى و یا عدم همکارى با سلاطین جور است . همچنین گرفتن یا نگرفتن هدایا و جوایز پادشاهان، زمینه مناسبى را براى بحث از حکومت فراهم آورده است . گرچه لازم مى نمود تا باب ویژه اى به این مساله اختصاص داده شود؛ اما احتمالا به دلیل آنکه در آغاز، محدوده آن بسیار خاص بوده و از طرفى با کسب و کار نیز ارتباط داشته، بحث مزبور در باب مکاسب محرمه عنوان شده است . (۲) البته به مرور، بردامنه این بحث افزوده شده و در برخى از منابع فقهى مفصل، دهها صفحه به آن اختصاص یافته است . ما در جاى دیگرى گزارش رساله سیدمرتضى را در این باره آوردیم . چنان که در باب نماز جمعه، به برخى از دیدگاههاى سیاسى شیعه که در رساله هاى نماز جمعه آمده است، اشاره کرده ایم و گفتیم که محقق کرکى، بحث ولایت فقیه خود را همان جا آورده است . در میان ابواب فقه، مهم ترین بابى که از مساله حکومت بحث شده، باب قضا است؛ زیرا در این باب، افزون بر مساله قضا – که خود منصبى حکومتى است و در آن از حاکم عادل و طاغوت و مفاهیم سیاسى دیگر از دیدگاه شیعه بحث مى شود – به مساله اجتهاد و تقلید و فتوا نیز تا حدود زیادى پرداخته شده که این مباحث، نقشى اساسى در دریافت بینش سیاسى شیعه دارد؛ بینشى که در واقع، تعیین کننده خط کلى حاکم بر فقه سیاسى شیعه است . نباید غفلت کرد که نفس نگرش اصولى و اجتهادى در برابر نگرش اخبارى، خود به نوعى دربرگیرنده نگاه سیاسى شیعه به مساله رهبرى مى باشد؛ آن چنان که پیروزى نگرش اجتهادى مکتب حله در قرن هفتم و هشتم، زمینه را براى مشارکت علما در دولت صفوى فراهم کرد؛ چندان که تسلط نگرش اجتهادى در جنبش مشروطه، راه را براى حضور جدى تر فقها در صحنه سیاسى کشور هموار ساخت . در حالى که نگرش اخبارى، چنین زمینه اى را از اساس در خود نداشت .

در واقع رشته اى که مباحث مختلف فقهى را در ارتباط با امر رهبرى به هم پیوند مى دهد، بحث از نیابت فقیه براى امام معصوم است که به تدریج و البته بسیار دیر، به صورت یک بحث مستقل درآمده و در حال حاضر، دهها رساله درباره آن نگارش یافته است . آنچه تازگى دارد، پرداختن به این بحث در ضمن باب ویژه اى است که در دو قرن اخیر اوج گرفته است؛ اما اصل مساله، در گذشته، در ابواب مختلفى از فقه که به گونه اى مربوط با حکومت بوده، مطرح بوده است .

تاریخ شیعه، قالبى دیگر براى بررسى دیدگاه هاى سیاسى شیعه در زمینه برخوردهاى فقهى با تکیه بر فکر سیاسى شیعه است . مقصود از تاریخ، سیر برخورد عالمان و فقیهان شیعه با حاکمان و سلاطین غیرشیعه است که شیعیان، آنان را حاکم جور مى دانستند . در طول هزارسال، شیعیان در جوامعى محدود، تحت سلطه این حاکمان به سر برده و درگیر برخوردهاى سیاسى با این حکومت ها بوده اند . این تجربه تاریخى در آغاز، بازگشت به دوران امامت امامان شیعه علیه السلام دارد، تجربه اى که مستند فقهى براى آراى فقهى بعدى و نیز رفتارهاى عملى شیعیان در برخورد با حاکمان جور بوده است .

جداى از این تجربه، سه دوره مهم را مى توان مورد بررسى قرار داد که در آن ها عالمان مشهور شیعه، با حکومت ها برخورد داشته و اخبار آن ها – هرچند به طور محدود – در اختیار ما قرار دارد .

دوره نخست؛

برخوردهاى عالمان شیعه با حکومت بغداد، پیش و پس از روى کار آمدن آل بویه است که مربوطه به قرن چهارم و پنجم هجرى مى باشد . در راس این عالمان، شیخ صدوق (م ۳۸۱)، شیخ مفید (م ۴۱۳)، سیدمرتضى، سیدرضى و شیخ طوسى (م ۴۶۰) قرار دارند . این دوره تا پایان خلافت عباسى امتداد دارد . در امتداد همین برخورد، حضور برخى از وزراى شیعه در دولت عباسى و حتى سلجوقى را در قرن ششم و هفتم، نباید از نظر دور داشت .

دوره دوم؛

دومین مرحله، برخورد عالمان شیعه با ایلخانان مغول از سقوط بغداد به بعد است . مهم ترین این عالمان، خواجه نصیر، سید بن طاوس، محقق حلى، علامه حلى، و فرزندش فخرالمحققین هستند .

دوره سوم؛

برخورد علماى شیعه با دولت مردان صفوى است که از تشکیل این دولت در اوایل قرن دهم هجرى، آغاز شده و بعد از آن هم ادامه یافته است .

در کنار این تجربه ها، تجربه هاى دیگرى نیز از برخورد عالمان شیعه در برخى از شهرها و مناطق شیعه نشین مانند قم با دولت هاى وقت، در دست است . بهره گیرى از تجربه دولت زیدى ها در ایران و یمن و نیز شیعیان زیدى و اسماعیلى – چه در ایران و چه سایر نقاط دنیاى اسلام – مى تواند در شناختن آراى سیاسى شیعیان مفید افتد . البته اختلاف نظرهاى آشکارى در این میان وجود دارد . تجربه دولت سربدارارن و مرعشیان مازندران نیز که دولتهاى شیعى – صوفى هستند، در این ارتباط به کار مى آید .

آنچه در باره اهمیت این بررسى هاى تاریخى مى توان گفت، این است که تجربه ها و برخوردهاى سیاسى، به دلیل داشتن جنبه عملى، ارزش زیادى دارد؛ چرا که جنبه واقع گرایى بیشترى را در خود حفظ کرده و توانسته است بر جنبه علمى و نظرى مساله تاثیر بگذارد و آن را موسع تر نشان دهد . منبع مهم این بررسى، کتاب هاى شرح حال نگارى است که مى تواند مواد تاریخى قابل توجهى را در اختیار بگذارد . طبعا در کتاب هاى تاریخى نیز تا حدودى مى توان این مساله را دنبال کرد .

آنچه گذشت، اشارتى کوتاه در باره برخى از منابعى بود که مى توان از آن ها براى دریافت فقه و فکر سیاسى شیعه بهره گرفت . اما روشن است که منابع، به همین مقدار محدود نمى گردد . در اینجا به تناسب موضوعاتى که خواهیم آورد، اشاره به دو نکته دیگر درباره منابع، قابل توجه است .

نکته اول این که، در فقه شیعه، همان گونه که گذشت، به دلیل نبودن بابى ویژه در این باره، هر بار در مبحثى خاص و به تناسب موضوع مورد بحث، به مسائل حکومتى و یا ابعادى از آن پرداخته شده است . براى نمونه، بحث نماز جمعه، به رغم آن که بحثى فقهى است، اما به دلیل ارتباط آن با حاکمیت، زمینه طرح برخى از مسائل سیاسى را فراهم کرده است . نمونه دیگر که در دوره صفوى طرح شد، بحث از خراج بود که به صورت محلى براى طرح برخى از دیدگاه هاى متعارض فقها در باره دولت صفوى درآمد . در ادامه به این مبحث خواهیم پرداخت .

نکته دوم مربوط به کتاب هایى است که سیاست نامه نگارى نام گرفته است . نگارش این آثار در فرهنگ اسلامى، در آغاز قرن سوم هجرى و بعد از آن، به صورتى پراکنده و در ضمن متون ادبى و تاریخى بوده است . اما به مرور، به صورت کتاب هاى مستقل سیاسى درآمده و عناصر ایرانى مانند آثار ابن مقفع و خداى نامه ها و نیز میراث فلسفى یونانى و آنچه از شریعت و کلمات قصار بزرگان دین بوده، در مطاوى آن گنجانیده شده است . گفتنى است که این نگارش ها، در موضوع فلسفه عملى و اخلاق جاى مى گرفته است .

براى نمونه، پیش از خواجه نظام الملک، در کتاب هایى مانند عیون الاخبار ابن قتیبه باب مفصلى تحت عنوان «کتاب السلطان » درج شده که فرهنگ سیاسى مسلمانان در آن انعکاس یافته است . در ذیل این باب، مباحثى درباره شیوه حکومت و آنچه مربوط به زوال و دوام سلطنت است، بحث شده است . این مباحث، تنها در قالب نقل اقوال بزرگان دین و سیاست و اخلاق، از مسلمان و غیر مسلمان است که از مآخذ مختلف، از جمله مآخذ یونانى، ایرانى و هندى گرفته شده است . براى مثال در آن ها آمده است: «قرات فى کتاب للهند» ، «قرات فى آداب ابن المقفع » ، «قرات فى کتاب ابرویز الى ابنه شیرویه » ، «قال بزرجمهر» ، «وفى کتب العجم » و … اینها نمونه هایى از منابع این گونه آثار است که به مرور باب سیاست نامه نویسى را در متون اسلامى فراهم کرده است . خواهیم دید که محقق سبزوارى، وصیت منسوب به افلاطون را خطاب به اسکندر در کتاب روضه الانوار آورده است . طبعا در ادامه آن مآخذ، اقوالى از بزرگان دین، برخى از خلفا و شمارى از وزرا و دبیران مسلمان نیز نقل شده است .

در مرحله بعد، نگارش آثار مستقلى در سیاست نامه آغاز شد که نمونه برجسته آن سیاست نامه اثر خواجه نظام الملک طوسى (م ۴۸۵) است . روشن است که این آثار، آثارى دینى نیست؛ بلکه به طور عمده، نگاهش به سیاست و وزارت از دید اجرایى، آن هم با تاکید بر سلطان و وزیر به عنوان عواملى است که اداره کشور را عهده دار مى باشد . در ضمن بحث، از دین و شریعت نیز استفاده شده و توصیه به اجراى آن مى شود . در این کتاب و موارد مشابه آن در دوره هاى بعد، مقدار زیادى داستان هاى تاریخى – سیاسى از سلاطین قبل و بعد از اسلام ارائه شده است .

نگارش این گونه آثار در جهان اسلام ادامه یافت . مهم ترین اثر پس از سیاست نامه خواجه نظام الملک، کتاب نصحیه الملوک از امام محمد غزالى (۴۵۰ – ۵۰۵) و اخلاق ناصرى از خواجه نصیر (م ۶۷۲) است . از کارهاى سترگ دیگر در این باب، قطب سیم کتاب دره التاج قطب الدین شیرازى (م ۷۱۰) است که در حکمت عملى است و به کوشش ماهدخت بانو همایى به چاپ رسیده است . (۳) پس از مباحث اخلاقى که در فصول نخست کتاب آمده، قاعده چهارم آن، در سیاست مدن است و مبناى بحث ها نیز فلسفى و تحلیلى همراه با برخى شواهد دینى با محوریت سلطنت است . یک نمونه سیاسى – عرفانى از این دست، کتاب التدبیرات الالهیه فى اصلاح المملکه الانسانیه از محیى الدین عربى است .

این دست آثار که افزون بر اعتناى به شریعت، بر نوعى نگرش عرفى و واقع نگرى دنیوى تالیف شده، در تمام دوران اسلامى و تا نزدیکى مشروطه ادامه داشت، گرچه در این اواخر، این آثار نه زیبایى متون کهن را به لحاظ نثر داشتند و نه نوآورى و ابتکار جدیدى در نحوه اندیشیدن در خود داشتند . (۴) پس از آن، سنت سیاست نامه نویسى تحت تاثیر نگرش جدید، به کنارى نهاده شده و دور جدیدى در ترجمه متون سیاسى غرب جدید آغاز گردید . گفتنى است که سیاست نامه ها بیش از آن که در صدد بیان فلسفه سیاسى باشند به علم سیاست به معناى چگونگى برخورد حاکمان و مردم مى پردازند؛ اما از ماهیت حکومت کمتر سخن مى گویند .

تالیف آثار سیاست نامه اى، در روزگار صفوى ادامه یافت و آثار چندى از سوى عالمان این دوره، تالیف شد که برجسته ترین آن ها کتاب روضه الانوار عباسى، اثر محقق سبزوارى (م ۱۰۹۰) است . در زبان عربى نیز این قبیل آثار فراوان نوشته شده است که از جمله مى توان به کتاب سراج الملوک، از محمد بن ولید طرطوشى (۵) و کتاب بدایع السلک فى طبایع الملک، از ابوعبدالله بن الازرق (م ۸۹۶) یاد کرد . (۶) این قبیل آثار را نباید در امتداد یا کنار آثارى چون احکام السلطانیه ابوالحسن ماوردى یا حتى سلوک الملوک فضل الله بن روزبهان خنجى (م ۹۲۷) قرار داد؛ چرا که نگرش آنان، بیش از آن که بر محور وزارت و سلطنت باشد، بر نوعى حکومت فقهى و شرعى است .

گفتنى است که بخش مهمى از مطالب موجود در سیاست نامه ها، داستان ها و عبرت هاى عینى – تاریخى است که به عنوان شاهدى براى توصیه هاى سیاسى و اخلاقى ارائه مى شود . به همین دلیل، این قبیل آثار به نوعى آثار تاریخى – سیاسى نیز محسوب مى شوند . البته بیشتر این داستان ها، بازسازى شده و به صراحت قابل استناد تاریخى نیست .

آنچه در این بررسى ها به صورت یک تفاوت اساسى، اهمیت دارد، این است که در آثار دینى، به ویژه در فقه و کلام سیاسى شیعه، محور و اساس، اجراى دین در چهارچوب امامت یا خلافت بوده و کمتر نامى از سلطان به میان مى آید . در فقه شیعه، اگر از سلطان هم سخن به میان مى آید، یا مقصود از سلطان عادل، امام معصوم است، یا اگر غیر آن باشد، لاجرم مقصود سلطان جائر است . در حالى که در نوشته هاى سیاست نامه گونه، حتى در میان شیعه، بحث به طور اساسى در باره سلطنت و نوع رفتار و روش برخورد او با مردم است . در این سبک نوشته ها، همان گونه که گذشت، توصیه به اجراى احکام دینى و رعایت حرمت عالمان و توجه به نظرات آن ها مى شود؛ اما به مفهوم امامت و خلافت به لحاظ شرعى توجهى صورت نمى گیرد .

شناخت این که، این دو گونه آثار چگونه و در چه نقطه اى تلاقى مى کنند، کار دشوارى است؛ به ویژه اگر فقیهى را بتوان یافت که در اثر فقهى اش، نامى از سلطان به میان نیاورده و به نیابت فقیه – دست کم در برخى از امور – اعتقاد دارد؛ و در اثر سیاسى اش، اساس کار را بر محور سلطنت نهاده و تنها توصیه به احترام نهادن به شریعت و شریعت مداران مى کند . این چیزى است که در اندیشه محقق سبزوارى – که روضه الانوار او را مرور خواهیم کرد – وجود دارد .

بحث در این باره، یکى از جدى ترین مباحث تاریخ اندیشه سیاسى شیعه است؛ اما با وجود این، گام هاى ناقصى در این باره برداشته شده است که آن ها نیز نه تنها فاقد نگرش اصیل به جنبه هاى فقهى و مواد تاریخى لازم است، بلکه چگونگى نگرش موجود در آن ها نیز متاثر از قالب هاى تحقیق و بررسى هاى غربى است که متاسفانه بخش زیادى از تحقیقات برخى از متجددان را به خود اختصاص داده است .

در این فرصت هدف ما از ارائه این بحث، مرورى بر چند رساله خراجیه از دوره صفوى است؛ بحث در باره موضوعات دیگر را در جاى دیگر پى گرفته ایم .

رساله هاى خراجیه

یکى از منابع مالى مهم دولت هاى اسلامى در طول قرون، خراج یا پولى بوده است که بابت زمین هاى دولتى [یا به تعبیرى که در فقه شیعه آمده، اراضى متعلق به امام] که به مردم واگذار مى شده، از آنان گرفته مى شده است . زمین هاى یاد شده طى فتوحات یا بعدها از طرق دیگرى به دولت مى رسیده و توسط دولت به شکل هاى مختلفى در اختیار مردم گذاشته مى شده است . درآمد حاصل از خراج، یکى از درآمدهاى بسیار مهم دولت ها بوده و در کنار زکات، جزیه و عشریه، خزانه مالى حکومت را پر مى کرده است .

فقیهان شیعه در بحث خراج در عصر غیبت با دو مشکل روبه رو بودند . نخست حکم پرداختن خراج از سوى شیعیان به دولت و دوم بهره گیرى از آن، توسط کسانى که از خزانه دولت به نوعى بهره مند مى شدند . طبعا در زمان وجود امام معصوم علیه السلام هیچ کدام از این دو مساله، دشوارى نداشت؛ زیرا گرفتن و خرج کردن اموال خراج به دست امام معصوم خواهد بود که ولایت مطلق دارد . آنچه بحث انگیز مى بود، حکم خراج در دوره غیبت بود . آیا شیعیان مى توانند این قبیل زمین ها را از دولت بگیرند؛ و اگر گرفتند واجب است خراج آن را بپردازند؟ دیگر آن که، افراد شیعه اى که به نوعى به حکومت رسیده اند – مثل دولت صفوى – آیا حق گرفتن خراج و استفاده از آن را به عنوان اموال عمومى دارند؟

در باره بحث خراج، به طور کلى دو موضع مطرح شده است . نخست تحریم آن، که به نوعى مربوط به فقیهانى مى شود که از حکومت فاصله گرفته اند و نظر شاذ و نادرى در فقه شیعه به حساب مى آید . دوم تحلیل آن، که راى بیشتر فقیهان بوده و البته براى گرفتن آن توسط حاکم جائر یا فقیه عادل، خود به چندین نظر تقسیم مى شود . (۷) این نظر، به هر روى، راى بیشتر فقیهان شیعه است که به تعبیر امروزى واقع گرا بوده و اختیاراتى را براى فقیه یا حاکم شیعه پذیرفته بودند . گروه دوم به روایات متعددى تمسک مى کند که دسته نخست در دلالت آن ها بر حلیت خراج تردید دارند . مهم ترین فقیه عصر نخست صفوى که به پیروى مکتب شهید اول و دوم با بینش حلیت به خراج مى نگرد، محقق کرکى است که به شاه اسماعیل و به خصوص شاه طهماسب بسیار نزدیک بوده و موقعیت وى تا منصب شیخ الاسلامى رسید . وى قائل به حلیت اخذ خراج بوده و در این باره رساله اى تالیف کرده که بر آن مرور خواهیم کرد .

خراجیه محقق کرکى

محقق کرکى (على بن عبدالعال کرکى م ۹۴۰) بزرگ ترین عالم و فقیه شیعه است که در سه دهه نخست دولت صفوى، به ویژه دهه اخیر آن، نقش مهمى در صحنه سیاست مذهبى این دولت ایفا کرد . مهم ترین ویژگى او، ارتباط نزدیکش با دولت مردان صفوى، بویژه شاه طهماسب است که سبب شد تا تشیع فقاهتى بر دولت صوفى صفوى غالب شود و تحول فقهى – سیاسى مهمى در شرایط آن روز ایران به وجود آید . وى آنچنان که از همین رساله خراجیه او بر مى آید، از منظر فقهى، دولت صفوى را دولت جائرى مى داند که همکارى با آن رواست . به همین دلیل موقعیت خود را نسبت به آن، شبیه موقعیت سیدمرتضى (م ۴۳۶) و برادرش سیدرضى (م ۴۰۶) در ارتباط با دولت هاى جائر زمان خودشان دانسته و نقش خویش را در ارتباط با این دولت، به مانند رفتار علامه حلى (م ۷۲۶) در دربار سلطان محمد خدابنده (م ۷۱۶) مى داند .

محقق کرکى در دو رساله نماز جمعه و خراجیه خود، به شرح برخى از آراى سیاسى خود پرداخته است . وى رساله خراجیه خود را با عنوان قاطعه اللجاج فى تحقیق حل الخراج (۸) در ربیع الثانى سال ۹۱۶ در عراق نوشته است . از این عنوان چنین به دست مى آید که بحث بر سر این مساله فراوان بوده و او کوشیده است تا رساله اش حکم فصل الخطاب این مباحث و جدال ها را داشته باشد . به یقین بحث از خراج به دنبال روى کار آمدن دولت صفوى به طور جدى تر مطرح شده است؛ اما گویا آغاز بحث در عراق به این دلیل بوده است که آن ناحیه در این زمان تحت سیطره شاه اسماعیل (۹۰۶ – ۹۳۰) قرار گرفته و برخى از اراضى به صورت اقطاع به علما و سادات واگذار شده است . (۹) به همین مناسبت، بحث اصلى در رساله هاى خراجیه بر سر استفاده از این اراضى است .

به هر روى، از آغاز سخن محقق در خراجیه چنین بر مى آید که بحث یاد شده در مراکز علمى – فقهى مطرح بوده است . وى با اشاره به این که برخى از جاهلان عالم نما و افراد همج الرعاء، مسائلى را در مخالفت با شرع انور مطرح کرده اند، از اعتراض آنان بر کسانى مانند خود محقق که از این قبیل اراضى استفاده مى کرده اند، یاد کرده است . وى مى گوید که او به دلایلى که جاى طرح آن ها در این رساله نیست، مجبور به اقامت در عراق شده و با توجه به این که اراضى عراق از اراضى مفتوح العنوه بوده و امام معصوم مى تواند به افراد واگذار کند، و در عصر غیبت نیز جایز است که شیعیان از سلاطین جور این زمین ها را بگیرند، پس از اعتراض برخى از جهال، مجبور شده است تا رساله اى در باب حلیت استفاده از این اراضى بنگارد و ثابت کند که «ان ذلک حلال لا شک فیه و طلق لا شبهه تعتریه .» در عین حال تاکید دارد که این کار را نه از روى دنیاطلبى بلکه به انگیزه حل یک مساله علمى انجام داده است . طبعا با توجه به اقامت وى در عراق و استفاده از سیورغالى که در آن جا شاه صفوى براى وى معین کرده و سالانه هفتصد تومان به وى تعلق مى گرفته، (۱۰) خودش سخت در معرض اتهام قرار داشته است .

محقق رساله خراجیه را از پنج مقدمه، یک مقاله و یک خاتمه ترتیب داده است .

مقدمه نخست: در اقسام اراضى .

مقدمه دوم: در حکم اراضى مفتوح عنوه .

مقدمه سوم: در بیان اراضى انفال و احکام آن .

مقدمه چهارم: در تعیین اراضى مفتوحه عنوه که بحث درباره حکم اراضى سرزمین هاى اسلامى مانند مکه و شام و عراق است که زمین آنها، چگونه زمینى است .

مقدمه پنجم: در تحقیق معنى خراج و اینکه آیا اندازه معین دارد یا نه .

در واقع، مساله اصلى این رساله، همان طور که از فلسفه نگارش آن روشن مى شود، بحث از حلیت اخذ خراج و بهره مندى از آن توسط شیعیان در عصر غیبت، با وجود سلاطین جور است . وى معتقد است که این مطلب، هم در احادیث و هم در فتاوا و هم سیره عملى سلف شواهدى دارد و قابل اثبات است . بنابر این مطلب مهم و اساسى رساله که پس از مقدمات پنج گانه آمده «در باره حکم خراج در زمان حضور و غیبت امام است .» در اینجاست که از حوزه اختیارات فقیه در عصر غیبت نیز سخن به میان مى آید و به نوعى بحث خراج به بحث از ولایت فقیه ارتباط مى یابد . ما با پیشینه این بحث و دیدگاه محقق کرکى در مساله نماز جمعه آشنا هستیم . وى در شمار کسانى است که اختیارات فقیه را در حد وسیعى قائل بوده و در اینجا نیز به مانند برخى از فقهاى دیگر، از همان راى خویش استفاده کرده است .

مطالبى که محقق در مقدمات پنجگانه آورده، بیش از هر چیز مباحث فقهى در باره بحث زمین و احکام آن است . در مقدمه نخست به تعریف چهار گونه زمین از زمین هایى که در فتوحات به دست مى آید، پرداخته است . زمین مفتوحه عنوه، زمینى که ساکنان آن با رغبت و خواست خود اسلام را پذیرفته اند؛ زمینى که با صلح به امام رسیده است و چهارم زمین هاى انفال .

مقدمه دوم در باره نوع اول از زمین، یعنى زمین هایى است که با جنگ به دست مسلمانان افتاده است . این زمین ها به ملکیت کسى در نمى آید؛ خرید و فروش اصل ملک جایز نیست، بلکه امام حاصل آن را در مصالح مسلمانان صرف خواهد کرد . اینها زمین هایى که دولت به اشخاص واگذار کرده و از آن ها خراج مى گیرد . بحث مورد نظر محقق که رساله براى حل آن نوشته شده، به پس از مقدمات موکول شده است .

مقدمه سوم در باره اراضى انفال است؛ وى پس از بیان آیه قرآن و چند حدیث، در باره اراضى انفال که در دست شیعه است، مى فرماید: هر آنچه از این قبیل اراضى در اختیار شیعه است، براى آن حلال است؛ چرا که ائمه علیه السلام در عصر غیبت آن ها را براى شیعیان خود حلال کرده اند . البته براى سنیان حلال نیست؛ گرچه گرفتن این زمین ها از آنان نیز جایز نیست؛ بلکه موکول به نظر امام است که فعلا غایب است . پس به همین صورت باقى مى ماند . (۱۱) در این باره، یک مساله آن است که آیا کسى که صلاحیت نیابت در عصر غیبت را دارد، مى تواند از زمین انفال که در اختیار دیگران است، خراج بگیرد؟ . محقق در پاسخ مى نویسد: اگر ثابت شود که او نیابت عامه دارد، احتمال مى رود که بتواند؛ جز آن که من تاکنون به چیزى در این زمینه برخورد نکرده ام و سخن اصحاب، اشاره به عدم جواز دارد به این دلیل که این حق، مخصوص امام است و مانند خراج زمین هاى فتح شده به زور نیست . پرسش دیگر این است که اگر سلطان جائرى با این تصور که امام است، خراجى از این قبیل زمین گرفت، بهره مندى از آن جایز است؟ محقق مى گوید، احادیثى که بعدا نقل خواهیم کرد نشان مى دهد که استفاده از اموالى که جائر مى گیرد، اشکالى ندارد؛ چنان که سخنان اصحاب، این مورد را نیز شامل مى شود . البته اصل خراج مربوط به انفال نیست؛ اما شاید بتوان مورد سؤال را به آن ملحق کرد . (۱۲)

مقدمه چهارم در باره تعیین حدود زمین هایى از بلاد اسلامى است که با جنگ و جهاد به دست آمده است . این بحث که در میان سنیان نیز مطرح است، در باره حکم هر یک از بلاد اسلامى مانند عراق، شام یا جز آن ها از شهرهاى مهم بحث مى کند . به نظر کرکى، کمترین اختلافى در مفتوحه عنوه بودن اراضى عراق وجود ندارد . وى در این باره آراى فقیهان پیشین مانند شیخ طوسى و علامه حلى و دیگران را نقل کرده است .

مقدمه پنجم در باره معناى خراج و مقاسمه و مقدار آن است که بر اساس ادله و روایات موجود، مقدار آن بسته به اوضاع و احوال زمین و مصالحى است که در زمان هاى مختلف، متفاوت است . خراج به مقدار پولى گفته مى شود که از زمین مى گیرند؛ اما مقاسمه سهمى است که از حاصل زراعت گرفته مى شود .

اصل مطلب که تحت عنوان مقاله و در ادامه مقدمات پنج گانه آمده، درباره وضعیت خراج در عصر غیبت است . به باور محقق، اگر منصفانه در این بحث نگریسته شود، روشن خواهد شد که حکم خراج در زمان غیبت نیز روشن است؛ چرا که به هر حال، مصارف این قبیل پولها، عصر غیبت و حضور نمى شناسد . حق خراج براى امام همیشه باقى است؛ همچنان که مستحق همیشه وجود دارد . به علاوه که روایات فراوانى در باره جواز مصرف اراضى خراج توسط شیعه وجود دارد؛ حتى اگر اصل آن به دست سلطان جائر باشد . (۱۳) این همان چیزى است که باید تحت عنوان واقع گرایى محقق کرکى به آن توجه داشت . با این حال، و به رغم این روشنى، لازم است تا تردیدها از میان برده شود . محقق مى افزاید، به جز اینها، اگر بحث نیابت از امام معصوم (ع) در حال غیبت را نیز ضمیمه کنیم، همه اوهام و تردیدها از میان مى رود .

وى از دو طریق بحث را دنبال مى کند . نخست ارائه روایاتى که به نوعى گرفتن پول از سلطان جائر را روا مى شمرد . در روایت نخست، که در کتاب تهذیب شیخ طوسى آمده، امام صادق علیه السلام از ابوبکر حضرمى پرسش مى کند که چرا سهم خود از بیت المال را نمى گیرى؟ حضرمى مى گوید: به خاطر حفظ دینم . امام پاسخ مى دهد: اما علمت ان لک فى بیت المال نصیبا . آیا نمى دانى که تو در بیت المال سهمى دارى؟ به نظر محقق این روایت صریح در مطلب مورد نظر است . از این قبیل، روایات دیگرى را نقل مى کند که برخى از آن ها مورد استناد علامه حلى نیز براى روا بودن گرفتن پول از بیت المال جائر قرار گرفته است . افزون بر این روایات، محقق به این روایت نیز که در تهذیب آمده است، استناد کرده که «ان الحسن و الحسین علیه السلام کانا یقبلان جوائز معاویه » ؛ حسنین نیز پولى را که معاویه به آنان مى داد، مى گرفتند . محقق مى گوید، این روشن است که معاویه بر اساس ظلم و ستم به قدرت رسیده و گرفتن این پول نشانگر آن است که اخذ آن از سلطان جائر رواست . گرفتن این پول توسط حسنین که به طور مسلم مال شبهه ناک مصرف نمى کنند، دلیل بر آن است که، کسانى که حقى در بیت المال دارند، مى توانند این پول را دریافت کنند . (۱۴)

اشکالى که محقق مطرح کرده آن است که این روایات، به طور عمده بحث خرید و فروش این قبیل اموال اخذ شده توسط سلطان جائر را روا شمرده، نه مطلق استفاده از آن ها را . اما محقق به اشکال یاد شده، چنین پاسخ داده است که روا شمردن خرید این اموال از سلطان، مشکل را حل مى کند، چون باید فرض مالکیت یا جواز تصرف سلطان را پذیرفت و زمانى که جواز تصرف پذیرفته شد، فرقى بین خرید و انواع دیگر استفاده از آن نیست .

اما راه دیگرى به جز روایات نیز مورد توجه محقق کرکى قرار دارد و آن اتفاق نظر علماى شیعه در این باره است . از جمله شیخ طوسى با صراحت در کتاب النهایه فتواى به این مساله داده است . همچنین محقق حلى در شرایع (۲/۱۳) نوشته است: آنچه که سلطان از غلات تحت عنوان مقاسمه مى گیرد، یا پولى که تحت عنوان خراج مى گیرد یا چهارپایانى که به عنوان زکات اخذ مى شود، خریدش جایز و پذیرفتن آن به عنوان هبه رواست و هیچ لزومى به مراجعه به صاحب اولیه آن نیست؛ حتى اگر کاملا شناخته شده باشد . مانند این عبارت از علامه حلى و برخى از آثار شهید نیز وجود دارد که همه را محقق ارائه کرده است .

پس از پایان این نقلها، محقق اظهار مى کند، اکنون روشن شد، کمترین تردید در حلیت استفاده از اموال خراج وجود ندارد . وى در اینجا باز به طعنه هاى مخالفان که فراوان و گسترده بوده است، اشاره کرده، آنان را متهم به جهالت و کینه توزى و حسادت نموده، آراى آنان را سبب هدم دین و خشم الهى مى داند . (۱۵)

صرف نظر از اقوال فقهى فقها، محقق به مشى عملى عالمان شیعه در برخورد با سلاطین جور نیز استناد کرده که به لحاظ فقهى، روشى تازه و قابل توجه است . وى به مطالبى که در خلال تحصیل در باره عالمان گذشته و سلف صالح نقل شده، اشاره کرده است؛ از آن جمله مطالبى است که در باره سیدمرتضى (م ۴۳۶) که «اعظم العلماء فى زمانه » بوده، آورده است . وى مى نویسد:

سید با آن جلالت قدر و مرتبت در علوم، که عالمان در رسیدن به او نفسشان بریده شده و همه متاخران به او اقتدا کرده اند، «کان فى بعض دول الجور ذاحشمه عظیمه و ثروه جسیمه و صوره معجبه، و انه قد کان له ثمانون قریه » ؛ در برخى از دولت هاى جائر، موقعیت و ثروت شگفتى داشته و مالک هفتاد قریه بوده است . همین طور برادرش سیدرضى سه ولایت را در اختیار داشته و شنیده نشده است که کسى بر او اعتراض کند یا انجام حرام و مکروه و یا ترک اولایى را به او نسبت دهد . این در حالى است که برخى از کسانى که در این باره اظهار تردید مى کنند، در مرتبه شاگردان و پیروان آنان نیز نیستند . پس از آن محقق مى افزاید: اگر حال همه گذشتگان مخفى باشد، احوال خواجه نصیرالدین طوسى که متولى املاک سلطان زمان بود، بر کسى پنهان نیست . در همین دوره اخیر، علامه حلى نیز از ملازمان سلطان مبرور سلطان محمد خدابنده بوده و صاحب چندین قریه بود که از طرف سلطان به وى واگذار شده بود . اگر بخواهیم از این موارد شمارش کنیم، فراوان مى شود . همین مطالب را در باره عبدالله بن عباس و عبدالله بن جعفر نیز مى توان گفت .

محقق مى افزاید: اکنون اگر کسى به غرض بنگرد، خواهد دید که این شاهان و اطرافیان آن ها بوده اند که حامى عالمان بوده اند و درست زمانى که توجه آنان به عالمان کم مى شد، علم و دانش در روى زمین، مندرس مى گشت . (۱۶) بنابراین، به طور غیر مستقیم بر زمینه حمایت دولت صفوى از عالمان شیعه و ضرورت این حمایت و لزوم آن اظهار نظر کرده است .

تمام این مطالب نشان مى دهد که چرا و چگونه محقق کرکى به دربار صفوى نزدیک شده است . وى با تمام وجود، مشى علماى پیشین شیعه را مورد توجه داشته و واقع نگرى آنان را فراروى خود قرار داده است . بى شبهه، همان گونه که خود در اول رساله اشاره کرده، او نیز از این قبیل زمین ها در عراق بهره مى برده است . در پایان باز این اشکال را مطرح کرده است که اینها اراضى موات بوده، نه زمین هایى که خراج روى آن ها بسته باشند . وى این نکته را با توجه به وضعیت پیشین زمین هاى حاصل خیر عراق که از آن با عنوان سواد العراق یاد مى شود، رد کرده است . وى این قبیل اظهارنظرها را، نوعى تکلفات سرد و کارهاى سماجت آمیز مى داند و از سخن گفتن از روى هوى و هوس و دورى از راه هدایت، به خدا پناه مى برد .

محقق در خاتمه چند مساله را در این باره مطرح کرده است؛ از جمله آن که مال خراج از جمله اموال شبهه ناک نیست که پرهیز از آن لازم باشد؛ چرا که ائمه استفاده از این اموال را براى شیعیان خود حلال کرده اند؛ بویژه «اذا انضم الى ذلک نظر نائب الغیبه » زمانى که ولى فقیه که نایب امام در عصر غیبت است، ناظر بر آن باشد که طبعا مشروعیت آن را مؤکد مى کند . در اینجا باز به برخى از مخالفان خود حمله کرده و تصریح کرده است که اصولا فرقى میان «استحلال الحرام و تحریم الحلال » نیست . نمونه اش برخورد ائمه با انکار حلیت متعه توسط عمر است که اقدام او را ناروا شمرده و عامل به متعه را صاحب ثواب مضاعف مى دانستند تا مردم از این اقدام ضلالت بار پیروى نکنند . (۱۷)

خراجیه شیخ ابراهیم قطیفى

قدیمى ترین شرح حال ابراهیم بن سلیمان قطیفى (زنده در ۹۴۵) را به اجمال، شیخ حر در امل الامل (۱۸) آورده و اطلاعات جالب و ارجمندى را نیز میرزا عبدالله افندى در ریاض العلماء (۱۹) در باره او ثبت کرده است . مطالب افندى به علاوه مطالبى دیگر، در پس از آن صاحب روضات (۲۱) نیز مطالب تازه اى بر آن افزوده؛ چنان که در اعیان الشیعه نیز آگاهى هاى در باره زندگى او آمده است . اطلاعات شیخ آقابزرگ در ذریعه در باره تالیفات وى نیز راهگشاى نکات تازه اى در باره زندگى اوست .

وى آثار زیادى داشته است که فهرستى از آن ها در مقدمه رساله خراجیه وى آورده شده و بالغ بر بیست عنوان مى باشد . بیشتر آن ها فقهى و برخى از آن ها نیز کلامى و حدیثى است . وى شهرت خود را مدیون مخالفت هایى است که با نوشته هاى محقق کرکى عالم برجسته این عصر کرده و دست کم در سه مورد، بلکه به گفته برخى از محققان در نه مورد، (۲۲) یعنى نماز جمعه، بحث رضاع و خراج، بر نوشته هاى کرکى، ردیه نوشته است . در همه این موارد، موضع او کاملا در مقابل کرکى مى باشد . اختلاف کرکى با قطیفى به دربار طهماسب نیز کشیده شد؛ چرا که امیر نعمت الله حلى – شاگرد شیخ ابراهیم قطیفى (۲۳) – که با امیر غیاث الدین منصور شیرازى (م ۹۴۹) با یکدیگر منصب صدارت دولت طهماسب را داشتند «به جهت خصومت و نزاع [با] خاتم المجتهدین شیخ على عبدالعالى و موافقت شیخ ابراهیم قطیفى که معاند خاتم المجتهدین بود، از صدارت معزول گشته، به حله رفت » . (۲۴) حکایت این اختلاف را روملو مفصل آورده است . وى با اشاره به این که امیر نعمه الله حلى شاگرد کرکى بوده، اشاره به پیوستن او به قطیفى در اختلافش با کرکى کرده است . در این ماجرا برخى از عالمان دیگر مانند ملاحسین اردبیلى و ملاحسین قاضى مسافر نیز به قطیفى پیوستند . حاصل این منازعات، قرار برقرارى جلسه اى در محضر شاه طهماسب براى بحث در باره نماز جمعه بود که برگزار نشد . گویا علماى یاد شده با امراء هماهنگى کرده بودند تا شیخ على را منکوب کنند؛ اما از آن جا که شاه طهماسب مدافع شیخ بود، کارى از پیش نبردند . گزارش این اختلاف که به نوعى بر سر اختلاف نظر علما در باره اختیارات فقیه نیز بود، خواندنى است:

امیر نعمت الله حلى از جمله سادات رفیع ایشان در حله بود و فضائل و کمالات آن حضرت و مهارت در علومى که از لوازم اجتهاد است، به مرتبه اى رسیده بود که جمعى گمان اجتهاد بدو داشتند و خود نیز دعوى اجتهاد مى نمود؛ فاما به اذعان علما مقرون نبود . .. وى از تلامذه حضرت خاتم المجتهدین و وارث علوم سید المرسلین، على بن عبدالعالى بود و ترقیات کلیه او را از پرتو استفاده آن حضرت دست داده بود؛ اما کفران آن نعمت کرده، حقوق آن حضرت را به عقوق پاداش و تدارک نمود و بنابر مخاصمه اى که خاتم المجتهدین با شیخ ابراهیم قطیفى داشت و امیر نعمت الله مومى الیه، به رغم او، از وى استفاده بعضى مسائل فقهى مى نمود . گاهى که در پایه سریر خلافت مصیر بود، کتابات به شیخ ابراهیم قطیفى مى نوشت و او را بر بعضى امور که مستلزم نقض حضرت خاتم المجتهدین بود، ترغیب مى کرد؛ فاما از ارتکاب این مقوله حکایات نقص به شان ایشان راه نیافت و انواع آزار و اضرار دینى و دنیوى بر وى عاید مى شد و در باب صحت صلوه جمعه بدون امام یا نایب امام که فقیه جامع الشرایط فتوى باشد، به خلاف راى حضرت خاتم المجتهدین، با حضرت مومى الیه در مجلس بهشت آیین، اراده مباحثه داشت و جمعى از علما و فقها مثل قاضى مسافر ومولانا حسین اردبیلى و جمعى [را] که با حضرت خاتم المجتهدین در مقام عداوت و کدورت بودند، با خود در آن بحث متفق ساخته بود و از امرا و ارکان دولت شاهى مثل محمود بیک مهردار و ملک بیک خویى و غیرهم حمایت ایشان مى نمودند . اما مطلقا آن مجلس منعقد نگشت و آن بحث از قوت به فعل نیامد و ترتیب آن مقدمات منتج مطلوب نشد . و در آن اوان، اشرار کتابى مشتمل بر انواع کذب و بهتان نسبت به حضرت خاتم المجتهدین نوشته، در قفاى خانه آن حضرت که در صاحب آباد دارالسلطنه تبریز در جوار زاویه نصریه بود، انداختند به خط مجهولى و از اقسام مناهى و فسوق در آن کتابت به آن حضرت نسبت دادند . پادشاه مؤید – لازال ملکه و سلطانه – در پیدا ساختن کاتب و بواعث آن کتابت جهد موفور به ظهور رسانید . آخر الامر ظاهر شد که حضرت میر [نعمت الله حلى] را اطلاعى از آن بوده . به مرور ایام، کدورت خاتم المجتهدین با او به حدى رسید که منجر به نفى بلد و اخراج او (حلى) گشت . (۲۵)

افندى نوشته است: بر اساس خبر مشهور، قطیفى، کرکى و عزالدین آملى شاگردان على بن هلال جزائرى بوده اند؛ گرچه بر اساس اجازه اى از قطیفى، وى با واسطه از على بن هلال نقل کرده است . بنابراین به احتمال مى توان گفت که قطیفى دست کم چند سال، پس از کرکى به دنیا آمده و از نظر علمى همدوره وى نبوده است . به علاوه، گفته شده است که کرکى شیخ او به حساب مى آید . (۲۶) با این حال، نباید غفلت کرد که موقعیت او در عراق عرب، برجسته بوده و همان گونه که گذشت، مدافعانى از عالمان وقت نیز داشته است . افندى مى افزاید: او شخصى زاهد و تارک دنیا بوده و معارضات فراوانى میان او و کرکى رخ داده و قطیفى به رد دیدگاه هاى کرکى در باب رضاع و خراج پرداخته است . افندى خبرى هم از مشایخ خود شنیده است که قطیفى در مشهد امام حسین یا امام على علیه السلام بوده و از اتفاق یک بار همزمان با حضور وى در حرم، شاه طهماسب به آن جا آمده و خواسته است تا پولى [در اصطلاح فقهى: جائزه] به قطیفى بدهد؛ اما او نگرفته است . همانجا شیخ على عمل وى را تقبیح کرده و با توجه به این که امام حسن جوائز معاویه را مى گرفته، و تاکید بر این که نه طهماسب بدتر از معاویه است و نه تو بالاتر از حسن بن على علیه السلام عمل او را نادرست شمرده است . در اینجا افندى به دفاع از قطیفى پرداخته و استدلال هاى کرکى را نوعى مغالطه دانسته است . اولا از آن جهت که امام حسن علیه السلام با گرفتن این مال، بخشى از اموال خود را به عنوان امام از دست یک طاغى گرفته است . بنابراین بحث تاسى و اقتدا در کار نیست . دوم این که امام حسن از روى تقیه و ضرورت این کار را کرده؛ کما این که در اصل صلح نیز از روى تقیه و مصلحت شیعیان، عمل کرده است؛ بنابراین در وقتى که تقیه در کار نباشد، بحث تاسى از امام مطرح نمى شود . سوم آن آیه لاترکنوا الى الذین ظلموا فتمسکم النار [هود، ۱۱۳] نافى اخذ جوائز از سلطان جائر است؛ زیرا گرفتن جائزه با رکون به ظالم، حکم مقدمه و ذى المقدمه را دارد . البته امام معصوم علیه السلام از هر خطایى مصون است و نباید وضعیت معصوم با غیر معصوم، یکى دانسته شود . (۲۷) افندى در حالى این مطالب را مى نویسد که خود از کاندیداهاى منصب شیخ الاسلامى اصفهان در سال ۱۱۱۵ هجرى بوده است .

سپس افندى در باره قطیفى مى افزاید: وى قائل به حرمت اقامه جمعه در عصر غیبت بوده و در این باره، رساله اى در رد بر کرکى نوشت . همین طور، ردى بر رساله خراجیه کرکى نگاشت . سپس با شمردن برخى از آثار قطیفى به اجازه وى به یکى از شاگردانش اشاره کرده و از آن چنین استنباط کرده است که على بن هلال جزائرى، عموى قطیفى بوده است . این اجازه در سال ۹۲۸ صادر شده است . افندى مى افزاید: یکى از بحرینى ها مدعى شده که حضرت حجت به دیدار شیخ قطیفى آمده است . (۲۸) به نوشته افندى، قطیفى کتاب شرح اسماء الله الحسنى را در سال ۹۳۴ تمام کرده است . همچنین به نوشته افندى، مرحوم مجلسى، شیخ قطیفى را در مقایسه با کرکى فاقد فضل علمى کافى دانسته؛ طعن در علم و حتى تدین قطیفى زده و از رساله اى یاد کرده است که قطیفى در آن، سخت بر شیخ على کرکى تاخته بوده است . پس از آن مجلسى فرموده است: این فضله من فضل الشیخ على و علمه و تبحره . (۲۹) شگفت آن که خود علامه در بحار، در باره قطیفى نوشته است: کان فى غایه الفضل . (۳۰)

صاحب روضات پس از نقل برخى از مطالبى که در ریاض آمده، فهرست مفصلى از تالیفات وى را به دست داده و برخى از اجازات او را آورده است . تاریخ اجازه مفصل او به پدر قاضى نورالله شوشترى که از شاگردانش بوده، یازدهم جمادى الاولى ۹۴۴ مى باشد . گویا آخرین تاریخى که از وى در دست است، یکى پنجم صفر ۹۴۵ تاریخ فراغت از تالیف تحقیق الفرقه الناجیه و دیگرى سیزدهم شوال سال ۹۴۵ تاریخ اتمام کتاب نفحات الفوائد اوست . وى رساله اى نیز با عنوان رساله الحائریه فى تحقیق المساله السفریه نگاشته که در باره چند مساله اى است که در جریان سفر او و محقق کرکى به مشهد مقدس رضوى میان آن ها مطرح شده است . وى در پایان آن رساله نوشته است که در حال حاضر مشغول نگارش کتابى در نقد کتاب خراجیه محقق کرکى مى باشد . (۳۱)

محقق کرکى رساله خراجیه خود را در سال ۹۱۶ نگاشته و قطیفى هشت سال بعد در سال ۹۲۴ زمانى که رساله را در سمنان دیده، ردى بر آن نگاشته است . (۳۲) کتاب قطیفى که ناظر به کتاب کرکى است، السراج الوهاج لدفع عجاج قاطعه اللجاج نام گرفته و از همین عنوان تند وى در باره اثر کرکى آشکار است .

وى در آغاز با اشاره به این که یکى از برادران دینى، کتابى با عنوان قاطعه اللجاج در باب خراج نوشته، و بهتر بود اسمش را «مثیره العجاج، کثیره الاعوجاج » مى گذاشت، مى نویسد که تنها یک نوبت، آن هم در سمنان، موفق به دیدن این کتاب شده، نگاهى اجمالى در آن کرده و دریافته است که مطالب آن چونان تار عنکبوت به هم بافته شده است . بنابراین مصمم شده است تا رساله السراج الوهاج را در رد آن بنگارد .

از نکاتى که در مقدمه رساله آورده است، سیاسى بودن بحث آشکار مى شود . دو نگرش در برابر هم قرار دارد: یکى نگرش قطیفى که روى خوشى نسبت به سلطنت صفوى و اصولا حاکمان ندارد و همنشینى با آنان را تقبیح مى کند؛ دیگرى نگرش کرکى که با وجود پذیرش این که این سلطنت، مشروعیت ندارد و سلطانش، سلطان جائر است، رفت و آمد با آن را روا مى شمرد؛ و همان گونه که گذشت، رفتارش را منطبق با برخى از روایات و سیره عملى سلف شیعه مى داند .

قطیفى در فایده نخست، از احادیثى که در مذمت کتمان حق آمده و نمایاندن بدعت هاى دینى را بر عالمان واجب شمرده، سخن گفته است . فایده دوم در تقبیح همنشینى علما با سلاطین است که ضمن آن روایات متعددى آورده است . فایده سوم متن حادیث بدون یاد از اسناد آن ها در فضیلت حمایت از علم و عالمان است . فایده چهارم در ارزش و مرتبت بلند فقیهان و عالمان است؛ مشروط بر آن که اهل ریا و سالوس گرى نباشند . فایده پنجم در باره حیله هاى شرعى است که مصداق بارز آن مساله رباست . وى کارهایى که به عنوان حیله هاى شرعى در تحلیل ربا صورت مى گیرد، حرام مى داند؛ زیرا با مصلحت اصل حکم حرمت ربا و آثار اجتماعى و معیشتى آن، ناسازگار است . پس از ربا نمونه دوم آن است که مالى را در اختیار فقیهى بگذارند که رفع نیازهاى عامه کند و خودش هم در صورتى که محتاج است از آن بهره برد؛ اگر چنین فقیهى این حیله شرعى را به کار برد که آن مال را به ملکیت فرزند یا همسرش درآورد تا با اشکال «احتیاج » روبه رو نشود، این یک حیله شرعى است . براى این که این مطلب با حکمت وضع زکات منافات دارد . وى نمونه هاى دیگرى هم از حیله هاى شرعى را یاد کرده و مطالب قابل توجهى در این باره، ارائه کرده است . پس از این پنج فایده، وى به رد مطالب کرکى پرداخته، عبارات او را نقل و سپس نقد مى کند .

قطیفى در آغاز، این سخن کرکى را که به دلایل چندى در عراق ساکن شده و طبعا مجبور به استفاده از این قبیل اموال شده، اعتراض کرده و گفته است که این عذر نمى تواند مخالفت با شرع را توجیه کند، گو اینکه استنباط قطیفى آن بوده است که کرکى با اظهار این مطلب خواسته است تا بدین وسیله زمینه روحى لازم را براى طرح مساله فراهم کرده و توجیهى براى کار خود داشته باشد . به علاوه که از نظر قطیفى، هیچ لزومى براى اقامت کرکى در عراق وجود نداشته است .

نکته دیگرى که قطیفى به آن حمله کرده است، تمسک محقق به پیروى از سلف صالح در استفاده از این قبیل اموال است . وى با اشاره به مورد علامه حلى، و این که وى چندین روستا در اطراف حله داشته است، مى نویسد: اینها قریه هایى بوده است که خود علامه احیا کرده و بسیارى از آن ها را، در همان زمان حیاتش وقف مؤبد کرده است . قطیفى مى افزاید: من خط علامه را در وقف نامه این قریه ها دیده ام که تصریح به احیاى آن ها توسط خود وى صورت گرفته است . در باره سیدمرتضى نیز بر این باور است که به صرف نقل هاى رسیده یا این که قریه هایى داشته، نمى توان پذیرفت که سلاطین وقت، آن ها را در اختیار او نهاده اند .

پس از نقد مقدمه سخن کرکى، به نقد مطالب فقهى دیگر وى که ضمن مقدمات پنج گانه آورده بود، پرداخته و در این باره به تفصیل سخن گفته است . حقیقت آن است که هدف کرکى تالیف رساله اى در باره مصرف خراج بوده است؛ اما هر آنچه که وى در مقدمات به اجمال آورده، قطیفى با تفصیل بیشتر آن هم به هدف نشان دادن نقصان و خطا و ضعف در نوشته کرکى، به نقد کشیده است . در لابه لاى بحث ها، تندى هایى نیز به محقق دارد؛ از جمله آن که ظهور چنین شخصى را بر مسند فتوا، با این قبیل تالیف، از کرامات قرن دهم مى داند! (۳۳) و در جاى دیگرى مى نویسد: این مرد حتى اگر بخواهد مطلب درستى را ثابت کند، به خاطر قصور فهمش، بر آن توانایى ندارد . (۳۴) اظهار چنین مطلبى نسبت به کرکى که شهرت به دانش و تحقیق و ارائه استدلالهایى بهتر از گذشتگان در روش اجتهادیش دارد، شگفت انگیز است .

پس از آن که در اصل گرفتن خراج تردید مى کند، به پاسخ گویى از نظر محقق در باره جواز بهره مندى از خراجى که به دست حاکم جائر گرفته شده است پرداخته، و در ابتدا، روایاتى را که محقق به آن ها تمسک کرده، مورد بحث قرار داده است . برخى از آن ها را – همانند آنچه در رساله محقق آوردیم – به دلیل آنکه اشاره به خراج ندارد، خارج از بحث دانسته و درباره روایات دیگر کوشیده است تا آن ها را در دلالت یا سند، فاقد اعتبار کافى براى اثبات ادعاى محقق نشان دهد . وى میان دو چیز تفاوت گذاشته و محقق را متهم کرده که این تفاوت را ندانسته است و آن اینکه جواز خرید اموالى که در اختیار ظالم قرار دارد مساله اى است و بهره مندى از زمین هاى خراج مساله اى دیگر . و این دومى نیاز به دلیل دارد، آن هم جز دلایلى که درباره جواز خریدارى اموال ظالم وارد شده است . اضافه بر این، ابتیاع مال ظالم تنها در صورتى است که حلال بودن آن محرز باشد؛ در حالى که در این روایات تصریحى به حلیت خراج نشده و اساسا نام آن به میان نیامده است . در این صورت از عمومات جواز خرید اموال ظالم و یا حتى بهره مندى از جوائز آنان، نمى توان جواز بهره مندى از خراج را اثبات کرد . (۳۵) به تعبیر دیگر، تمامى ادله کرکى در باره خرید از سلطان جائر یا گرفتن جوائز است؛ اما کمترین دلیلى بر گرفتن مال خراج وجود ندارد . البته کرکى نیز تا اندازه اى به این مطلب واقف بوده و بیشتر، پس از ثبوت آن که اراضى عراق عنوه فتح شده و خراج بردار است و تصرف سلطان جائر در آن رواست، به صورت ملاکى از روایات یاد شده استفاده مى کند . این در حالى است که قطیفى از اساس، بر اساس اعلام حلیت استفاده از این اراضى توسط شیعیان بدون اذن سلطان جائر یا فقیه، گرفتن خراج یا مقاسمه از زارعین را ظلم دانسته و طبعا وقتى ظلم بودن آن آشکار شد، هیچ کس حق استفاده از چنین مالى را ندارد . (۳۶)

به هر روى از نظر قطیفى به هیچ روى استفاده از مال خراج که به دست سلطان جائر است، روا نیست . وى معتقد است که این قبیل روایات که محقق در بخش اول مقاله اصلى رساله خراجیه آورده، قابل استناد نیست .

قطیفى در باره گرفتن جایزه معاویه از سوى حسنین علیه السلام با تفصیل بیشترى سخن گفته و آن استدلال را از جهات مختلف، نادرست دانسته است . نخستین اعتراض قطیفى آن است که بحث در روایت یاد شده، از جوائز است؛ در حالى که بحث در اینجا، خراج است؛ چرا که وجه حلیت گرفتن جوائز، علم به حلیت آن است و اصل هم بر عدم تحریم است؛ اما حلیت خراج دلیل خاص مى خواهد . به علاوه، این مطلب که ممکن است حسنین علیه السلام از روى تقیه آن مال را گرفته باشند، وجود دارد . اشکالات ریزترى نیز قطیفى در این باره مطرح کرده است . حاصل آن که: «فلا شک عند اهل الله ان من الورع تجنب جوائز الظالم » . (۳۷)

تکیه کرکى آن بود که در هر حال، مال خراج از آن مسلمانان مستحق است و باید کسى که زمین در اختیار اوست، خراجش را بپردازد و روشن است که این خراج به دست حاکم جور مى رسد . سخن قطیفى آن است که صرف نیاز مسلمانان، جواز اخذ خراج توسط حاکم جائر اثبات نمى کند و طبعا، آنچه که از خراج در تصرف بگیرد، غصب خواهد بود و استفاده دیگران از آن اشکال خواهد داشت . وى بحث مفصلى را در این باره آورده است که گرفتن زکات نیز توسط جائر جز ظلم و عدوان چیز دیگرى نیست . این بدان دلیل است که او کوچک ترین مشروعیتى ندارد . این مطلب درباره اموال غیر زکات نیز از نظر قطیفى درست است .

وى براى ارائه نظر خود، روایاتى را که ناروا بودن کلى همکارى با سلاطین را گوشزد مى کند، آورده است . از آن جمله روایتى است که على بن ابى حمزه نقل کرده است . دراین روایت آمده است که دوست وى در دیوان بنى امیه کار مى کرده و امام صادق علیه السلام به وى فرموده است که اگر بنى امیه، افرادى را به عنوان کاتب، جنگجو و جز آن ها نمى یافتند، نمى توانستند حق ما را از ما بگیرند . و پس از چاره جویى آن مرد، به وى دستور داده شد تا از دیوان خارج شود .

قطیفى در پایان، به موارد تاریخى که محقق به آن استناد کرده بود، مى پردازد، با این که در آغاز رساله توضیحى در باره وضعیت علامه حلى به دست داد . وى مى گوید، ما البته مى دانیم که سیدمرتضى صاحب جاه و حشمت و مال و منال بوده، اما این که از راه غیر شرعى به دست آورده، آگاه نیستیم . در روایات به ما توصیه شده است که در باره گذشتگان چیز بدى نگوییم، حتى اگر در این باره چیزى مى دانیم؛ چه رسد به این که از واقع قضیه مطلع نباشیم . وى اشارتى هم به طعنه ابن طاووس نسبت به سیدمرتضى و سیدرضى و گرفتن امر نقابت توسط آن ها دارد . در باره خواجه نصیر طوسى هم مى گوید که اصولا «وى در سلک امرا و وزراء بوده » و طبعا این قبیل رفتار وى قابل استناد شرعى نیست . این برخورد قطیفى با خواجه نصیر، در میان شیعه، بى سابقه و جسورانه است .

وى در پایان باز به محقق حمله کرده، رساله او را «واهیه المبانى رکیکه المعانى » وصف کرده و مضمون آن را مورد علاقه افراد راحت طلب دانسته است . پس از آن حدیثى در مذمت درخواست چیزى از صاحب قدرت و سلطنت نقل کرده است . (۳۸)

جداى از مباحث فقهى، مسلم آن است که نگرش قطیفى به لحاظ اجتماعى و سیاسى متفاوت با نگاه کرکى بوده و این نه فقط در رساله خراجیه بلکه در دیدگاه هاى آنان در باره نماز جمعه نیز به دست مى آید . کرکى ادامه مکتب علامه حلى است که فقه شیعه را سیاسى تر از دوره پیش از خود کردند؛ در حالى که اندیشه قطیفى – و سپس محقق اردبیلى – نشانگر گرایشى است که شیعیان را امر به انزوا و پرهیز از ورود در سیاستى که سلاطین جور در پیش گرفته اند، کرده است؛ سیاستى که در میان شیعه، در عمل، کمتر مورد اعتنا بوده است . البته براى هر دو گرایش در احادیث و اخبار اهل بیت علیه السلام شواهدى یافت مى شود؛ گرچه راه جمع آن قبیل روایات متعارض، بیش از آن که با آراى قطیفى بسازد، سرسازگارى با آراى محقق کرکى دارد؛ چیزى که پس از وى مقبول عالمان عصر صفوى واقع شد .

خراجیه مقدس اردبیلى

طى چند دهه پس از منازعه میان کرکى و قطیفى، رساله خاصى در باره خراج نوشته نشد؛ گرچه حسین بن عبدالصمد (م ۹۸۴) رساله اى در باره جواز گرفتن جوائز سلطان نوشت . (۳۹) ملا احمد اردبیلى مشهور به مقدس اردبیلى (م ۹۹۳)، در شمار عالمان و فقیهان بنامى است که در حوزه نجف تحصیل کرد و همان جا به مرجعیت علمى دست یافت . (۴۰) وى دو رساله کوتاه در اثبات حرمت گرفتن خراج نگاشت که هر دوى آن ها در مجموعه الخراجیات، و به طور کامل تر در مجموعه هفده رساله از محقق اردبیلى توسط کنگره بزرگداشت مقدس اردبیلى چاپ شد . (۴۱)

اردبیلى که ادامه دهنده راه قطیفى در گرایش به انزواى از سیاست و روى آوردن به تقدس و معنویت به معناى ویژه آن است، و به همین دلیل به مقدس شهرت یافته، در این دو رساله، همان راه قطیفى را رفته و در اثبات حرمت گرفتن خراج و طبعا عدم امکان استفاده از آن توسط شیعیان، استدلالهاى قطیفى را تکرار کرده است . مشى عملى زندگى محقق اردبیلى و دورى وى از ورود به صحنه سیاسى ایران، آن هم در دوره طولانى و دین مدارانه شاه طهماسب (۹۳۰ – ۹۸۴) نشانگر آن است که وى تحت تاثیر روایات فراوانى که در باره پرهیز از همنشینى با سلاطین است، به دولت صفوى نزدیک نشده است؛ گرچه از وى انکار و انتقاد آشکارى، نسبت به این دولت نقل نشده است .

نخستین سخن اردبیلى آن است که به جز زمین هایى که زمان رسول خدا صلى الله علیه و آله با جنگ فتح شده، در مفتوح العنوه بودن سایر اراضى که در فتوحات پس از آن حضرت – طبعا بدون اذن امام گرفته شده – تردید وجود دارد؛ و طبعا گرفتن خراج از آن ها روا نیست . وى بر این باور است که حمل بر صحت کردن اقدام سلطان جائر را در اخذ خراج از اراضى، بر خلاف اصل است؛ زیرا اصولا حاکم ظالم به طور معمول، بدون رضایت افراد زارع اقدام به اخذ خراج به مقدار مشروع مى کند . اردبیلى دلالت روایاتى که کرکى مدعى منصوص العله بودن آن ها در باب اخذ خراج و استفاده از آن است، نمى پذیرد . (۴۲)

از رساله اردبیلى چنین به دست مى آید که به طور کلى، در صدد رد رساله خراجیه کرکى است؛ و همزمان، از نقض آن که توسط قطیفى نوشته شده، تاثیر پذیرفته است . وى در آغاز رساله دوم خود نیز بر عدم حلیت اخذ خراج تاکید کرده، روا بودن آن را بر چندین مساله متوقف کرده است که اثبات هر کدام از آن ها به تعبیر خود اردبیلى یک خرق عادت است . گفتنى است که این دیدگاه اردبیلى، تقریبا به طور کامل توسط فقهاى بعد، و حتى میان فقهاى برجسته پیشین، یک استثنا به شمار مى رود .

وى افزون بر تردید فقهى در مساله خراج، در باره مصرف آن نیز ابراز مى دارد که، از همه آنچه بگذریم، چگونه یکى از ما مى تواند پول زیادى را بیش از حد حاجت خود بگیرد، در حالى که اصل آن از آن تمام مسلمانان است؛ یعنى باید در مصالح عامه مانند بناى مسجد و پل آن هم به امر امام علیه السلام یا نایب او خرج شود؛ در حالى که ما آن را بدون اذن امام و وکیل او گرفته، در هر چه مى خواهیم خرج مى کنیم! وى مى گوید: کسانى که در حال حاضر از این گونه اموال استفاده مى کنند، حتى اگر غنى هستند، مستند عملشان سخن محقق کرکى است؛ در حالى که او نیز در برخى از مواضع رساله خراجیه اش در این باره که افراد غنى بتوانند اموال یاد شده را بگیرند یا در غیر مصالح صرف کنند، اظهار تردید کرده و با این که برهان بر نظر خود آورده، به این حد اکتفا نکرده، از مشارکت با دهقانان در دادن بذر و خریدن برخى از اشجار از آن ها سخن گفته است . (۴۳) اردبیلى، بر آن است تا نشان دهد که روال عملى در پیش گرفته شده توسط فقها و علماى مربوط با دولت صفوى، به افراط انجامیده و حتى از وضعیتى که کرکى مطرح کرده بود، بالاتر رفته است .

نکته اى که نه قطیفى و نه اردبیلى به آن توجه نکرده و اساسا از آن بحث نکرده اند، مساله نیابت فقیه در دوره غیبت است که کرکى در چند مورد به آن اشاره کرده بود و با توجه به شناختى که از کرکى داریم، مى دانیم که این مساله، یکى از مسائل اساسى ذهن فقهى – سیاسى اوست . کرکى بر آن بود تا نظارت فقیه جامع الشرایط را در مشروعیت بهره مندى از خراج دخالت دهد . البته محقق اردبیلى در مباحث مختلفى که در کتاب القضاء از اثر ارجمند و مفصل فقهى خود مجمع الفائده و البرهان آورده، به اختیارات فقیه پرداخته و یکى از مستندات آن را مقبوله عمر بن حنظله دانسته است . از جمله مى نویسد: و من کونه حکما فهم کونه نائبا مناب الامام علیه السلام فى جمیع الامور، از آن جا که امام فقیه را حکم قرار داده، معلوم مى شود که او در تمامى امور نایب امام علیه السلام است . (۴۴) مانند این مطلب را در موارد دیگرى هم گفته است . (۴۵) با این حال، آن گونه که شایسته بوده، در بحث خراج از این نکته یادى نشده است .

خراجیه شیبانى

یکى از عالمان معاصر مقدس اردبیلى با نام ماجد بن فلاح شیبانى (۴۶) وقتى فتواى محقق اردبیلى را از برخى از اصحاب وى شنید، و آنان نظرش را در این باب جویا شدند، گفت، اگر محقق چیزى در این باره بنگارد تا ما هم نظر خویش را بنویسیم، مناسب است . پس از چندى رساله نخست محقق اردبیلى را در این باب دید و به نقض آن و رساله قطیفى پرداخت . گویا رساله دوم اردبیلى پس از این نوشته شده، اما شیبانى چیزى در آن باره ننگاشته است . عنوان رساله شیبانى رساله فى حل الخراج است که در مجموعه الخراجیات و نیز هفده رساله محقق اردبیلى به چاپ رسیده است .

شیبانى در اصل گرفتن خراج و جواز آن با محقق کرکى و برخى دیگراز فقها هم آواست؛ او معتقد است که شهید ثانى، فاضل مقداد و کرکى که در زمان خود عالمان بى مانندى بودند، به حلیت خراج قائل بوده اند . عبارت شهید در مسالک الافهام [کتاب التجاره، ص ۱۶۸] صریح در آن است که آنچه را که جائر در زمان غلبه مى گیرد، امامان علیه السلام به بهره گیرى از آن اجازه داده اند و هیچ مخالفى در این باب وجود ندارد . شبیه همین عبارت را فاضل مقداد در التنقیح الرائع در شرح شرایع [۲/۱۹] آورده است . شیبانى اظهار شگفتى مى کند، در حالى که احدى از مسلمانان حکم به حرمت اخذ خراج نداده، چگونه قطیفى چنین فتوایى داده است؟ شیبانى از برخوردهاى غیر منصفانه قطیفى بر کرکى یاد کرده و ادله محقق کرکى را در تعیمم حکم متفق علیه جواز بیع نسبت به اموالى که در اختیار حاکم جائر است، به خراج، معقول و منطقى دانسته است . حاصل سخن شیبانى آن است که: و قد دلت الاحادیث والفتاوى والاجماع على ان مایاخذه الجائر جائز لنا تناوله من یده . اثبات این نکته هدف اصلى شیبانى در این رساله است .

رساله شیبانى چندان قوى دانسته نشده است؛ با این حال، نظر محقق کرکى به طور معمول، مورد قبول فقهاى این دوره که بیشتر آنان مناسباتى هم با دولت صفوى داشتند، قرار گرفته است . در این باره، تقریبا تنها استثنا، محقق اردبیلى است که وارد جرگه صفویان نشد، گرچه طعنه اى هم بر آنان نزد . حسین بن عبدالصمد (م ۹۸۴) رساله اى با عنوان حلیه جوائز السلطان در باره حلیت عطایاى شاهان نوشته و در آن به رد نظر کسانى که گرفتن مستمریات و اقطاعات دیوانى را ناروا مى شمرند، پرداخته است . رساله اى هم با عنوان رساله فى سیورغالات و مقاطعات الاراضى من الحکام و الملوک در دست است . (۴۷)

به جز آنچه که در کتاب هاى فقهى به طور عموم به بحث خراج پرداخته شده است، طى قرون بعدى، رساله هاى مستقلى در این باره نگاشته شده است که برخى از آن ها عبارتند از:

الخراجیه میرزا عبدالله افندى . وى کتابى در این باره داشته است که بر اساس گفته خود او در تحفه فیروزیه، مفقود شده و آن هنگام، در صدد نوشتن مجدد آن بوده است . در ذریعه (۱۱/۱۷۹) آمده است که نسخه اى از این رساله به خط خود افندى نزد سید شهاب الدین مرعشى در قم موجود است . (۴۸) کتاب الخراج والمقاسمه به زبان فارسى که علامه شیخ آقابزرگ آن را دیده و از آن یاد کرده است . (۴۹)

پی نوشت:

الخراج والمقاسمه از السید المدرس که در مدرسه نیم آورد اصفهان تدریس مى کرده و در ساله ۱۳۱۸ وفات یافته است . (۵۰)

خراجیه میرزا یوسف بن عبدالفتاح (م ۱۲۴۲) که به نوشته آقابزرگ نسخه آن در اختیار حضرت آیه الله مرعشى بوده است . (۵۱)

رساله فى الاراضى الخراجیه، محمد بن محمد تقى آل بحرالعلوم نجفى (م ۱۳۲۶) . (۵۲)

رساله فى الاراضى الخراجیه، میرزا فتاح بن محمد على شهید تبریزى (م ۱۳۷۲) (۵۳) .

۱) بنگرید: مفید، مقنعه، صص ۸۰۸ – ۸۱۴

۲) گو این که همان زمان نیز مساله این اندازه اهمیت داشته است تا سیدمرتضى رساله ویژه اى در آن باره بنگارد، اما بعدها در حق آن کم لطفى صورت گرفته و از متن به حاشیه رفته است .

۳) تهران، شرکت انتشارات علمى و فرهنگى، ۱۳۶۹

۴) دانش پژوه، محمدتقى، چند اثر فارسى در اخلاق، فرهنگ ایران زمین، ج ۱۹، ص ۲۶۱ – ۲۸۴؛ دانش پژوه، نشریه کتابخانه مرکزى دانشگاه درباره نسخه هاى خطى، ج ۱، صص ۲۱۱ – ۲۲۷

۵) تحقیق جعفر البیاتى، بیروت، ریاض الریس، ۱۹۹۰

۶) تحقیق دکتر على سامى النشار، بغداد، وزاره الاعلام، ۱۹۷۷، ۲ ج .

۷) بنگرید: سروش، محمد، محقق اردبیلى و مساله حکومت در عصر غیبت، «مجموعه مقالات کنگره محقق اردبیلى، مجلد دوم » صص ۱۸۲ – ۱۸۷

۸) مجموعه سه رساله خراجیه از محقق کرکى، فاضل قطیفى و محقق اردبیلى در مجموعه الخراجیات، تحقیق مؤسسه النشر الاسلامى، قم، ۱۴۱۳ توسط انتشارات اسلامى (جامعه مدرسین) به چاپ رسیده است . ارجاعات ما همه به همان چاپ است که هر کدام به صورت مستقل ارجاع داده خواهد شد .

۹) بعدها در طول حکومت صفوى، یکى از منابع مهم درآمد علما، همین اقطاعات دیوانى و سیورغالات بود که به آنان واگذار مى شد . براى نمونه مى توان از فرمان شاه طهماسب براى واگذارى سیورغال به محقق کرکى یاد کرد که همزمان با فرمان شیخ الاسلامى او در سال ۹۳۹ صادر شده است . بنگرید: افندى، ریاض العلماء، ج ۳، ص ۴۵۶؛ خوانسارى، روضات، ج ۴، ص ۴۶۴

۱۰) افندى، ریاض العلماء، ج ۳، ص ۴۴۱

۱۱) کرکى، محقق، قاطعه اللجاج، ص ۵۷

۱۲) همان، ص ۶۰

۱۳) همان، صص ۷۵ – ۷۶

۱۴) کرکى، همان، ص ۷۹

۱۵) کرکى، همان، ص ۸۴

۱۶) همان، ص ۸۶

۱۷) کرکى، همان، ص ۸۹

۱۸) عاملى، شیخ حر، امل الامل، ج ۲، ص ۸

۱۹) افندى، ریاض العلماء، ج ۱، صص ۱۵ – ۱۹

۲۰) بحرانى، یوسف، لؤلؤه البحرین، صص ۱۵۹ – ۱۶۶

۲۱) خوانسارى اصفهانى، روضات الجنات، (تصحیح سیدمحمدعلى روضاتى، اصفهان، ۱۳۴۱)، ج ۱، صص ۶۷ – ۷۴

۲۲) بنگرید: مدرسى طباطبایى، زمین در فقه اسلامى، ج ۲، صص ۷۸ – ۷۹

۲۳) بحرانى، یوسف، لؤلؤه البحرین، ص ۱۶۵؛ بنگرید: خوانسارى، روضات، ج ۱: ص ۷۰

۲۴) اسکندر بیک، عالم آراى عباسى، ج ۱، ص ۱۴۴

۲۵) روملو، احسن التواریخ، ص ۳۳۳؛ نیز بنگرید: قمى، قاضى احمد، خلاصه التواریخ، ج ۱، صص ۲۳۷ – ۲۳۸، ۲۹۷؛ واله، خلد برین، صص ۴۲۷ – ۴۲۸؛ خاتون آبادى، وقایع السنین و الاعوام، ص ۴۹۰؛ مدرسى طباطبائى، زمین در فقه اسلامى، ج ۲، صص ۷۶ – ۷۷؛ در باره اختلاف میرغیاث الدین دشتکى با محقق کرکى بر سر مساله قبله مساجد عراق بنگرید: فارس نامه ناصرى، ج ۱، صص ۱۰۱ – ۱۰۲؛ تعلیقات تکمله الاخبار، ص ۱۹۳ – ۱۹۴

۲۶) بحرانى، یوسف، لؤلؤه البحرین، ص ۱۵۹

۲۷) افندى، ریاض العلماء، ج ۱، صص ۱۶ – ۱۷

۲۸) گویا بعدها این خبر را بحرانى در کتابش آورده است . بنگرید: بحرانى، یوسف، لؤلؤه البحرین، ص ۱۵۸؛ خوانسارى، روضات، ج ۱، ص ۶۸

۲۹) افندى، همان، ج ۱، ص ۱۹

۳۰) مجلسى، بحار الانوار، ج ۱، ص ۴۶؛ خوانسارى، روضات، ج ۱، ص ۶۷

۳۱) بحرانى، یوسف، لؤلؤه البحرین، صص ۱۶۱ – ۱۶۳

۳۲) بنگرید: آقابزرگ، ذریعه، ج ۱۷، ص ۷؛ ج ۱۲، ص ۱۶۴

۳۳) قطیفى، ابراهیم، السراج الوهاج، ص ۴۳

۳۴) همان، ص ۱۰۵

۳۵) همان، ص ۱۰۵

۳۶) همان، ص ۱۱۷

۳۷) قطیفى، همان، ص ۱۱۳

۳۸) قطیفى، همان، ص ۱۲۹

۳۹) نسخه اى از آن در کتابخانه ملى به شماره ۱۹۴۳ – عربى، برگ هاى ۴ – ۷ موجود است .

۴۰) در باره وى و اندیشه هاى او چندین مجلد کتاب از مجموعه مقالاتى که نگاشته شده، توسط کنگره بزرگداشت مقدس اردبیلى که در سال ۱۳۷۵ در قم و اردبیل برگزار شد، منتشر شده است .

۴۱) اردبیلى، ملااحمد، هفده رساله، قم، کنگره مقدس اردبیلى، ۱۳۷۵ .

۴۲) اردبیلى، هفده رساله، ص ۲۳

۴۳) اردبیلى، هفده رساله، ص ۳۱

۴۴) اردبیلى، مجمع الفائده و البرهان، ج ۱۲، ص ۱۱

۴۵) همان، ج ۹، ص ۲۳۱: و لانه نائب ولى الاصل و هو الامام علیه السلام . و بنگرید: ج ۱۰، ص ۹، ۴۹۶، ۴۶۶، ج ۴، ص ۲۰۶در باره دیدگاه هاى محقق اردبیلى در باره ولایت فقیه و حدود اختیار او و ادله مربوطه بنگرید: سروش، محمد، محقق اردبیلى و مساله حکومت در عصر غیبت، «مجموعه مقالات کنگره مقدس اردبیلى، ج دوم، صص ۱۷۵ – ۲۲

۴۶) شرح حال ماجد بن فلاح شیبانى در الروضه النضره ص ۴۸۴ آمده، شیخ آقابزرگ با یاد از وى برخى از تالیفات او را نیز که در رد بر ملاعبدالله تسترى (م ۱۰۲۱) است، آورده است . وى به احتمال در سال ۹۶۰ متولد شده و در اوایل قرن یازدهم درگذشته است .

۴۷) بنگرید: مدرسى، زمین در فقه اسلامى، ج ۲، ص ۸۳

۴۸) چنین نسخه اى تاکنون در فهرست نسخه هاى خطى کتابخانه آیه الله مرعشى معرفى نشده است .

۴۹) آقابزرگ، ذریعه، ج ۷، ص ۱۴۴

۵۰) همان .

۵۱) همان، ص ۱۴۵ .

۵۲) چاپ شده در: بلغه الفقیه او، ج ۱، صص ۲۰۷ – ۳۶۵ به نقل از: مدرسى طباطبائى، زمین در فقه اسلامى، ج، ص ۱۱۸۲

۵۳) آقابزرگ، ذریعه، ج ۱۱، صص ۴۸ – ۴۹ . استاد مدرسى طباطبائى، رساله هاى دیگرى را در این باب معرفى کرده است: زمین در فقه اسلامى، ج ۱، صص ۱۸۲ – ۱۸۳

منبع : رسول جعفریان مجله حکومت اسلامی، شماره ۲۱ ،جعفریان، رسول

بهره مندى مردم از وجود امام غائب

اشاره:

از نگاه دلایل کلامى، وجود امام معصوم در جامعه و حضورش میان مردم، از الطاف بزرگ الهى است، چون او سبب هدایت مردم است. روشن است که اگر مردم، این مظهر آشکار لطف الهى را با آغوش باز بپذیرند و دور او جمع شوند، از آثار وجود پربرکت او بهره مند مى شوند، وگرنه از استفاده کامل و تام از وجود شریف او محروم مى گردند. در آن صورت، سبب محرومیت آنان نیز خودشانند، نه خدا و نه امام.(۱) در عین حال، وجود آن حضرت، آثار سازنده اى دارد که به برخى از آنها اشاره مى شود:

اول: غیبت به این معنى نیست که در کارها دخالت نکند و از وجود او بهره برده نشود. مثل هم سفر موسى (خضر) که ولىّ خدا بود و حضرت موساى کلیم به او روى آورد. او کشتى اى را که از آنِ مستضعفان بود سوراخ کرد، تا از تصرّف غاصبانه پادشاه مصون بماند. صاحبان کشتى از کار او خبر نداشتند، وگرنه چون هدف کار او را نمى دانستند، مانع کارش مى شدند. هم چنین آن دیوار را بازسازى کرد تا گنج آن دو یتیم را حفظ کند. پس چه مانعى دارد که امام غایب، در هر روز و شب، تصرّفاتى این گونه داشته باشد؟

مؤیّد این سخن، روایاتى است که مى گوید او در ایّام حج، در مراسم حج شرکت مى کند، حج مى گزارد و با مردم هم نشینى مى کند، در مجالس حاضر مى شود. نیز دلالت مى کند که او درماندگان را نجات مى دهد، بیماران را عیادت مى کند و گاهى خودش مشکلات مردم را حلّ مى کند، هر چند مردم او را نمى شناسند.

دوم: مسلم است که در عصر غیبت، همه مردم به او دسترسى ندارند. ولى چنین نیست که خواص هم به او دسترسى نداشته باشند! بلکه روایت بر خلاف آن دلالت مى کند. صالحانى از امت، لیاقت تشرف به حضورش و استفاده از نور وجودش را مى یابند، در نتیجه مردم هم به واسطه آنان از وجود او بهره مند مى شوند.

سوم: محاسبات عقلى و تجربه هاى اجتماعى ثابت مى کند که اعتقاد به وجود یک پیشواى زنده، اثر عمیقى در حفظ نظام و بقاى رسالت دارد، در صورتى که دسترسى به این پیشوا چه آسان و چه دشوار، فراهم باشد. به هر حال، عقیده به وجود پیشوا فوایدى دارد. در مورد پیشوایى که در میان جامعه باشد و به صورت مستقیم، مسؤولیت رهبرى را بر عهده بگیرد حرفى نیست. مهم آن است که به دلایلى پیشوا از جامعه دور باشد، ولى آن جامعه به حیات او و بازگشت دوباره اش اعتقاد داشته باشد. چنین اعتقادى نسبت به چنین پیشوایى اثرى عظیم دارد که به آن اشاره مى کنیم.

در تاریخ، ملت ها و امت هایى بوده اند که انقلاب هایى داشته اند. نمونه هاى فراوانى نشان مى دهد که هرگاه پیشوا، زنده باشد، هر چند که رهبرى را در دست نداشته باشد، تشکیلات و سازمان ها سر پا مى ماند. اما وقتى از دنیا مى رود، امور از هم گسسته مى شود و شورش پدید مى آید. بهترین مثال براى این که وجود رهبر، نگهدارنده رسالت و موجب هم بستگى پیروان است، داستان نبرد اُحد است. در اثناى نبرد، از روى غرض یا به اشتباه، صدایى برخاست که «محمد کشته شد!». در همان لحظه که مسلمانان سرگرم نبرد با متجاوزان بودند این صدا و خبر پخش شد. همین که پخش شد پیشوا مرده است، آرایش صفوف به نحوى گسیخته شد که هر کس میدان را رها کرد و به سویى گریخت، تا آن جا که بعضى هم به فکر افتادند به دشمن بپیوندند. وقتى خبر کشته شدن پیامبر(صلى الله علیه وآله) تکذیب شد و مسلمانان یقین کردند که رهبرشان سالم است و بعضى خودشان پیامبر(صلى الله علیه وآله) را دیدند، نفرات از هم گسیخته لشکر دو باره گرد آمدند و پیرامون رسول خدا(صلى الله علیه وآله) جمع شدند و به نبرد و دفاع پرداختند.

قرآن کریم این حقیقت را چنین بیان مى کند:

(وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ…)؛(۲)

محمد جز فرستاده نیست که پیش از او نیز فرستادگانى بوده اند، آیا اگر بمیرد یا کشته شود، به عقب و به جاهلیت بر مى گردید؟ هر کس به عقب برگردد به خدا زیانى نمى رساند و خداوند، پاداش دهنده شاکران است.

در میدان کارزار، تلاش گروهى از رزمندگان فداکار آن است که پرچم را در برابر هجوم دشمنان هم چنان برافراشته نگاه دارند، از آن سو هم دشمن تلاش مى کند که پرچم طرف مقابل را سرنگون کند، چون افراشته بودن پرچم، امید را در دل سپاه زنده نگه مى دارد و آنان را به تلاش وا مى دارد. وجود فرمانده لشکر نیز در مقرّ فرماندهى همین نقش را دارد، هر چند ساکت و آرام باشد. او خون را در رگ هاى سربازان به جوش مى آورد و آنان را به این جهت که «فرمانده ما زنده است و پرچم ما در اهتزاز»، به حمله و تلاش بیشتر بر مى انگیزد. اما وقتى خبر کشته شدن فرمانده در میان سپاهیان پخش مى شود، هر چه هم لشکر عظیم باشد، یک باره از هم مى پاشد، گویا روح از پیکرشان جدا شده است.

رئیس یک گروه یا کشور، تا زنده است، چه در سفر باشد و یا چه در رخت خوابش خوابیده باشد، مایه حیات و حرکت و نظم و آرامش است، ولى شنیدن خبر مرگ او، موجب نومیدى در همه مى شود.

شیعیان بر اساس اعتقادشان به این که امام زمان(علیه السلام) زنده است هر چند دیده نمى شود، خود را تنها نمى بینند (خوب دقت کنید)، پیوسته چشم به راه بازگشت آن مسافر عزیزى اند که کاروان دل ها براى او مى تپد. انتظار مؤثر و سودمند او، هر روز امید به ظهورش را زنده مى سازد. اثر روانى این ایده و آماده ساختن مردم براى آن انقلاب بزرگ، قابل درک است.

لیکن اگر آن پیشوا اصلاً وجود نداشته باشد و مردم منتظر تولد او در آینده باشند، وضع خیلى فرق مى کند.

اگر نکته دیگرى را بر این سخن بیفزاییم، جواب، صورت جدّى دیگرى پیدا مى کند و آن این که:

بر اساس اعتقاد همه شیعیان که در روایات و منابع دینى بسیارى آمده است، امام زمان(علیه السلام) پیوسته و در دوران غیبت، مراقب اوضاع پیروان خویش است و طبق الهام خدایى، از اوضاع همه آنان آگاه است و به تعبیر روایات، هر هفته از جدول کارها و اعمال و سخنان آنان آگاه مى شود.(۳)

این تفکر، سبب مى شود همه پیروان پیوسته در یک حالت آمادگى باشند و در کارهایشان توجه داشته باشند که زیر نظر هستند، اثر تربیتى این نوع از تفکر، انکار ناپذیر است.(۴)

پی نوشت:

۱ . خواجه نصیر طوسى در کتاب «تجرید الاعتقاد» در بحث امامت به همین حقیقت اشاره دارد که مى گوید: وجود امام لطف است، تصرف و کار او لطفى دیگر است و غیبت او از ماست.

۲ . آل عمران: ۱۴۴٫

۳ . در تفسیر برهان در ذیل آیه ۱۰۵ سوره توبه (فَسَیَرَى اللهُ عَمَلَکُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ) آمده است.

۴ . سیماى عقاید شیعه، ص ۲۶۳٫

نظر قرآن درباره امامت

اشاره:

امامت رهبری و پیشوایی جامعه اسلامی به نصب الهی و جانشینی پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) در امور دینی و دنیوی است. این آموزه، از اصول مذهب شیعه و از اختلافات اعتقادی میان شیعه و اهل سنت است. اهمیت امامت نزد شیعیان باعث شده که آنان امامیه لقب گیرند. بنابر آموزه‌های شیعه، پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) از ابتدای دوران رسالت به معرفی خلیفه خویش و امام مسلمانان پس از وفات خود، اهتمام جدی داشت. اقدامات آن حضرت در این مسیر، از نخستین دعوت علنی، با معرفی امام علی(علیه السلام) به عنوان خلیفه و جانشینِ بعد از خود آغاز شد و تا آخرین روزهای زندگانی ایشان، در راه بازگشت از حجه الوداع در ۱۸ ذی‌الحجه در غدیر خم و همچنین لحظات آخر عمرشان که دوات و قلمی درخواست کردند ادامه یافت.

قرآن در آیات بسیارى از امامت و رهبرى مردم و انتصاب این منصب بدست خداوند سخن به میان آورده، از جمله:

وَ إِذِ ابْتَلى إِبْراهیمَ رَبُّهُ بِکَلِمات فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتی قالَ لایَنالُ عَهْدِی الظّالِمینَ .

(به خاطر آورید) هنگامى که خداوند، ابراهیم را با وسائل گوناگونى آزمود؛ و او به خوبى از عهده این آزمایش ها بر آمد. خداوند به او فرمود: «من تو را پیشواى مردم قرار دادم»! ابراهیم عرض کرد:

«از دودمان من (نیز امامانى قرار بده!)» خداوند فرمود:

«پیمان من، به ستمکاران نمى رسد»!(۱)

در این آیه خداوند به ما مى فهماند که امامت، منصبى است الهى که خداوند به هر کس بخواهد آن را مى بخشد (جاعلک للناس اماما) و هم چنین نشان مى دهد که امامت پیمان الهى است که جز بندگان شایسته اش، همان ها که بدین خاطر آنان را برگزیده است دیگرى را شامل نمى شود.

و مى فرماید: (وَ جَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّهً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا لَمّا صَبَرُوا وَ کانُوا بِآیاتِنا یُوقِنُونَ) «و از آنان امامان (و پیشوایانى) قرار دادیم که به فرمان ما (مردم را) هدایت مى کردند؛ چون شکیبائى نمودند، و به آیات ما یقین داشتند.»(۲)

و هم چنین مى فرماید:

(وَ نُرِیدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّهً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِینَ) «ما مى خواستیم بر مستضعفان زمین منت نهیم و آنان را پیشوایان و وارثان روى زمین قرار دهیم!»(۳)

شاید برخى چنین پندارند که از این آیات چنین برمى آید که معناى «امامت» در آنها همان نبوت و رسالت است، و این اشتباه است؛ چرا که هر فرستاده خدا و رسولى، هم پیامبر است و هم امام، ولى هر امامى پیامبر و رسول نیست.

و بدین سان خداى سبحان در کتاب خود توضیح داده است که بندگان شایسته اش مى توانند از او درخواست کنند که آنان را به این منصب شریف، مشرف گرداند تا به هدایت مردم بپردازند و پاداشى بزرگ نصیبشان گردد.

خداوند در این باره مى فرماید:

وَ الَّذِینَ یَقُولُونَ رَبَّنا هَبْ لَنا مِنْ أَزْواجِنا وَ ذُرِّیّاتِنا قُرَّهَ أَعْیُن وَ اجْعَلْنا لِلْمُتَّقِینَ إِماماً.

«و کسانى که مى گویند: پروردگارا! از همسران و فرزندانمان مایه روشنى چشم ما قرار ده، و ما را براى پرهیزگاران پیشوا گردان»!(۴)

و در قرآن همین واژه «امامت» نیز بر فرمانروایان و حاکمان ستمگر که پیروان و ملت هایشان را به گمراهى کشانده و به سوى تباهى و عذاب دنیا و آخرت، سوق مى دهند، نیز اطلاق مى شود.

در داستان فرعون و لشکریانش، خداوند مى فرماید: و آنان =] فرعونیان [را پیشوایانى قرار دادیم که به آتش (دوزخ) دعوت مى کنند!».(۵) (۶)

پی نوشت:

 ۱.بقره، آیه ۱۲۴٫

۲.سجده، آیه ۲۴٫

۳.قصص ،آیه ۵٫

۴.فرقان، آیه ۷۴٫

۵.قصص، آیات ۴۰ـ۴۲٫

۶.همراه با راستگویان، ص ۷۳٫

على(علیه السلام) هدایت گر امّت

اشاره:

علی بن ابی‌طالب مشهور به امام علی(علیه السلام) و امیرالمؤمنین (۱۳ رجب سال ۲۳ قبل از هجرت – ۲۱ رمضان سال ۴۰ق)، امام اول همهٔ مذاهب شیعه، صحابی، راوی، کاتب وحی و چهارمین خلیفه از خلفای راشدین نزد اهل سنت است. وی پسرعمو و داماد پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله)، همسر حضرت فاطمه(س)، پدر و جدِّ یازده امام شیعه است. پدر او ابوطالب و مادرش فاطمه بنت اسد بوده است. به گفته مورخان شیعه و بسیاری از علمای اهل سنت، در کعبه زاده شد و نخستین مردی بود که به پیامبراسلام(صلی الله علیه و آله) ایمان آورد. از نظر شیعه، علی(علیه السلام) به فرمان خدا و تصریح پیامبر(صلی الله علیه و آله)، جانشین بلافصل رسول خدا(صلی الله علیه و آله) است.

۱٫ ابن عساکر و دیگران از پیامبر(صلى الله علیه وآله) نقل کرده اند که فرمود: «علیّ رایه الهدى»؛(۱) «على(علیه السلام)پرچم هدایت است.»

۲ . قندوزى حنفى نقل کرده که پیامبر(صلى الله علیه وآله) فرمود: «إنّ علیاً مدینه هدى فمن دخلها نجى ومن تخلّف عنها هلک»؛(۲) «همانا على(علیه السلام) شهر هدایت است، پس هر کس داخل آن شهر شود هدایت یافته و هر کس از آن تخلف کند، هلاک شده است.»

۳ . حاکم نیشابورى از پیامبر(صلى الله علیه وآله) نقل کرده که فرمود: «من أراد أن یحیى حیاتى ویموت مماتى ویسکن جنّه الخلد الّتى وعدنى ربّى فلیتولّ علیّ بن أبی طالب، فإنّه لن یخرجکم من هدىً ولن یدخلکم ضلاله»؛(۳) «هر کس مى خواهد همانند من زندگى کند و همانند من بمیرد و ساکن بهشت خلد شود که پروردگار من وعده آن را داده است، پس باید به ولایت على بن ابى طالب ملتزم شود؛ زیرا او هرگز شما را از هدایت خارج نکرده و هرگز در گمراهى وارد نخواهد کرد.»

۴ . ابن عساکر نیز به سندش از حذیفه نقل کرده که پیامبر(صلى الله علیه وآله) خطاب به على(علیه السلام) فرمود: «جعلتک عَلَماً فیما بینى وبین أمّتى فمن لم یتّبعک فقد کفر»؛(۴) «من تو را عَلَم هدایت بین خودم و بین امّتم قرار دادم، پس هر کس تو را پیروى نکند به طور حتم کافر است.»

۵ . ابن مغازلى شافعى به سندش از ابن عباس نقل کرده که رسول خدا(صلى الله علیه وآله) درباره على(علیه السلام) فرمود: «… وأنت العَلَم ما بینى وبین أمّتى من بعدی»؛(۵) «و تو نشانه هدایت بین من و بین امت من بعد از من هستى.»

۶ . احمد بن حنبل به سند خود از رسول خدا(صلى الله علیه وآله) نقل کرده که فرمود: «إن تؤمّروا علیّاً . ولا أراکم فاعلین . تجدوه هادیاً مهدیّاً یأخذ بکم الطریق المستقیم»؛(۶) «و اگر شما على را امیر خود قرار دهید . که نمى بینم چنین کنید . او را هدایت گرِ هدایت شده خواهید یافت که شما را به راه مستقیم رهنمون خواهد کرد.»

۷ . حاکم نیشابورى به سند خود از ابوذر نقل کرده که رسول خدا(صلى الله علیه وآله) فرمود: «من أطاعنى فقد أطاع الله ومن عصانى فقد عصى الله ومن أطاع علیّاً فقد أطاعنى ومن عصى علیّاً فقد عصانى»؛(۷) «هر کس مرا اطاعت کند خدا را اطاعت کرده و هر کس مرا معصیت کند خدا را نافرمانى کرده است. و هر کس على را پیروى کند، مرا پیروى کرده و هر کس على را نافرمانى کند مرا نافرمانى کرده است.»(۸)

پی نوشت:

۱ . تاریخ دمشق، ج ۴۲، ص ۳۳۰، ح ۸۸۹۲ ؛ حلیه الاولیاء، ج ۱، ص ۶۶٫

۲ . ینابیع الموده، ج ۱، ص ۲۲۰، ح ۳۹٫

۳ . مستدرک حاکم، ج ۳، ص ۱۲۸٫

۴ . ترجمه امام على(علیه السلام) از تاریخ دمشق، ج ۲، ص ۴۸۹٫

۵ . مناقب امیرالمؤمنین(علیه السلام)، ص ۵۰٫

۶ . مسند احمد، ج ۱، ص ۱۰۸٫

۷ . مستدرک حاکم، ج ۳، ص ۱۲۱٫

۸ . على اصغر رضوانى، امام شناسى و پاسخ به شبهات (۱)، ص ۳۳۸٫