هارون

نوشته‌ها

موضع گیریهاى سیاسى امام هشتم علیه‏ السلام (۱)

 اشاره:

علی بن موسی بن جعفر (علیه السلام) معروف به امام رضا (۱۴۸–۲۰۳ق) هشتمین امام شیعه اثناعشری. امام رضا ۲۰ سال امامت را بر عهده داشت که با خلافت هارون الرشید(۱۰ سال)، محمد امین (حدود ۵ سال) و مأمون (۵ سال) همزمان شد. در روایتی از امام جواد(علیه السلام) آمده است که لقب رضا از سوی خداوند به پدرش داده شده است. او به عالم آل محمد نیز شهرت دارد. امام هشتم، على بن موسى الرضا علیه‏السلام همانند دیگر امامان معصوم علیهم‏السلام دارنده تمام کمالات و فضائل اخلاق انسانى در مرتبه اعلى بود. در فضیلت او همین بس که دشمن سرسخت و قاتل جان او درباره آن حضرت چنین گفت:

«یَابْنَ اَبى ضَحّاک هذا خَیْرُ اَهْل الْاَرض وَ اَعْلَمُهُمْ وَ اَعْبَدُهُمْ فَلا تُخْبِرْ اَحَدا بِما شاهَدْتَهُ مِنْه؛(۱) اى پسر ضحّاک! این شخص بهترین، داناترین و عابدترین انسان روى زمین است. پس آنچه [از فضائل و مناقب و صفات والاى او] مشاهده کردى نزد کسى فاش نکن.»

و درباره اوصاف اخلاقى او، ابراهیم بن عباس چنین گفت:

«هرگز ندیدم امام رضا علیه‏السلام به کسى یک کلمه جفا کند، و ندیدم که سخن شخصى را قطع کند تا سخن او به آخر مى‏ رسید، و ندیدم که حاجت مندى را در حد امکان، رد نماید.

او هرگز پاهایش را کنار افرادى که در حضورش بودند دراز نمى‏ کرد و هرگز در حضور افراد تکیه نمى‏ داد… و هرگز او را ندیدم که آب دهانش را بیرون بیندازد، و هرگز او را ندیدم که با صداى بلند خنده کند؛ بلکه خنده ‏اش تبسم و لبخند بود. وقتى که خلوت مى‏کرد و کنار سفره مى ‏نشست، همه خدمتکاران و غلامان، حتّى دربان هاى اسطبلها را کنار سفره مى ‏نشاند.»(۲)

آنچه در پى‌ش رو دارید، گامى است در بیان موضع گیریهاى امام هشتم در مقابل خلفاى زمان خویش؛ بالاخص مأمون عباسى. امید که ره توشه ‏اى باشد براى کسانى که مى‏ خواهند در مسیر زندگى، پى‌رو امامت و ولایت باشند.

الف. دوران هارون

بعد از شهادت امام موسى بن جعفر علیهماالسلام در سال ۱۸۳ ه . ق در زندان بغداد، امامت به فرزندش على بن موسى الرضا علیهماالسلام رسید، این دوره همزمان با دوران هارون بود. حضرت از همان آغاز صریحا در میان شیعیان امامت خویش را اعلام کرد و فرمود هارون در مقابل من هیچ کارى نمى‏ تواند انجام بدهد، و هیچ زیانى هم نمى ‏تواند به من برساند. این مطلب را از بیانهاى مختلف آن حضرت مى ‏توان استفاده کرد:

۱. صفوان بن یحیى مى‏ گوید: چون ابوابراهیم، موسى بن جعفر علیهما السلام درگذشت و على بن موسى الرضا علیهماالسلام امر امامت و خلافت خود را آشکار ساخت، به حضرت عرض شد: شما امر بزرگ و خطیرى را اظهار مى‏دارید و ما از این ستمگر (هارون الرشید) بر شما مى ‏ترسیم.

حضرت فرمود: «هرچه مى ‏خواهد تلاش کند. او بر من راهى ندارد.»(۳)

۲. از محمد بن سنان نقل شده است که: به ابى الحسن على بن موسى علیه‏السلام در ایام خلافت هارون، عرض کردم: شما امر امامت خود را آشکار ساخته، به جاى پدر نشسته ‏اید؛ در حالى که هنوز از شمشیر هارون خون مى‏ چکد! حضرت فرمودند: گفتار پى‌امبر اکرم صلی ‏الله‏ علیه ‏و‏آله به من نیرو و جرأت بخشیده که فرمود: اگر ابو جهل توانست مویى از سر من کم کند، بدانید من پیامبر نیستم. و من به شما مى‏گویم: «اگر هارون مویى از سر من کم کند، بدانید من امام نیستم.»(۴)

۳. اباصلت هروى مى‏ گوید: روزى حضرت رضا علیه‏السلام در خانه خود بود، قاصد هارون به حضور آن حضرت آمد و گفت: «هم اکنون هارون شما را خواسته است، دعوت او را اجابت کن.»

حضرت برخاست و به من فرمود: اى ابا صلت! در این وقت هارون مرا نخواسته جز اینکه آسیب عظیمى به من برسد.

«فَوَاللّه‏ لا یُمْکِنُهُ اَنْ یَعْمَلَ بى شَیْئا اَکْرَهُهُ، لِکلماتٍ وَقَعَتْ اِلیَّ مِنْ جَدّى رَسُولِ اللّه‏ صلی الله‏ علیه ‏و‏آله ؛ پس به خدا سوگند، در قدرت او نیست که کارى انجام دهد که خوشایند من نباشد [و نمى‏تواند آسیبى به من برساند] بخاطر کلماتى که از جدّم رسول خدا به من رسیده است.»

ابا صلت مى‏ گوید: همراه حضرت، نزد هارون رفتیم، وقتى که نگاه امام رضا علیه‏السلام به هارون افتاد، حضرت دعا را خواند و هارون به او نگریست و گفت: «اى ابو الحسن، دستور داده‏ایم، صد هزار درهم در اختیار تو قرار دهند، تا نیازمندیهاى خانواده ات را با آن، تأمین کنى.»

پس هنگامى که امام از نزد هارون بیرون آمد، هارون از پشت سر به امام نگاه کرد و گفت: «اَرَدْتُ وَاَرادَاللّه‏ وَ ما اَرادَ اللّه‏ُ خَیْرٌ؛(۵) من [چیزی] را اراده کردم و خدا [چیز دیگر] را اراده کرد و آنچه خدا اراده کرد خیر بود.»

البته هر چند هارون حضرت را تحت نظر داشت و گاه تصمیم زیان و ضرر نیز علیه آن حضرت داشت؛ ولى به دلایلى که بیان مى‏ شود، بناى کلّى هارون این بود که آسیبى به حضرت نرساند. برخى از این دلایل عبارتند از:

یکم. شکست در شهادت موسى بن جعفر علیهماالسلام : هارون از جنایات قبلى خود و سخت گیریهاى شدیدى که علیه امام هفتم اعمال کرد و سر انجام او را به شهادت رساند، نتیجه مثبتى نگرفت؛ چنان که خود هارون در پاسخ «یحیى بن خالد برمکى» که خبر داد پس از موسی‏بن جعفر اینک پسرش جاى او نشسته و ادعاى امامت مى‏کند چنین گفت: آنچه با پدرش کردیم نتیجه نگرفتیم، مى‏ خواهى یکبار شمشیر را بردارم و همه علویین را بکشم؟(۶)

همچنین نقل شده است که: هارون وقتى از «رقّه» عازم مکه شد، عیسى بن جعفر به او گفت: بیاد آور سوگندى را که خورده‏اى، که هر کس بعد از موسى بن جعفر علیه‏السلام ادعاى امامت کند، گردنش را بزنى. اکنون پسر او (على بن موسی) چنین ادعائى دارد.

هارون گفت: «وَماتَری؟ تُریدُ اَنْ اَقْتُلَهُمْ کُلَّهُمْ؟؛(۷) چه فکر مى‏ کنی؟ آیا مى‏ خواهى همه آنها را بکشم؟»

دوم. نگرانى از عواقب قتل موسى بن جعفر علیه‏السلام : علت دیگر کاهش فشار از طرف هارون به امام هشتم، نگرانى وى از عواقب قتل موسى بن جعفر علیهماالسلام بود؛ زیرا گرچه هارون تلاش فراوانى به منظور کتمان این جنایت به عمل آورد، اما سر انجام جریان فاش شد و موجب نفرت و انزجار مردم از او گردید، از این رو هارون کوشش مى‏ کرد خود را از این جنایت تبرئه کند.(۸)

شاهد این امر این است که هارون به عموى خود «سلیمان بن ابى جعفر» که جنازه آن حضرت را از دست حمالان گرفته با احترام به خاک سپرد، پیغام فرستاد که: «خدا سندى بن شاهک را لعنت کند، او این کار را بدون اجازه من انجام داده است.»(۹)

فعالیتهاى فرهنگى

حضرت در این دوران که آزادى نسبى داشت، نه تنها امامت خویش را اعلام کرد، بلکه فعالیتهاى فرهنگى و علمى وسیعى را آغاز نمود و شاگردان زیادى را تربیت کرد. امام به شاگردان خویش دستور مى ‏داد که روایات را تدوین و نگهدارى کنند.

از جمله، به على بن اسباط فرمود: آیاتى که تفسیر مى ‏شود، یادداشت کن.(۱۰)

در این عصر هفتاد و هفت تن از شاگردان حضرت، تألیف حدیثى دارند که در مجموع ۲۰۷ کتاب تصنیف کرده ‏اند. در میان اینها مى‏ توان از حسین بن سعید اهوازى، ۳۰ اثر؛ صفوان بن یحیى، ۱۶ اثر؛ محمد بن عمر واقدى، ۲۸ اثر ؛ موسى بن قاسم، ۱۵ اثر نام برد.(۱۱)

علاوه بر کتابهاى خود حضرت مانند صحیفه الرضا علیه‏السلام ، کتاب الاهل بلیجه که حاوى براهین و مطالب بلندى در علم کلام است و… .

راویانى که در این عصر از حضرت روایت نقل کرده ‏اند، طبق رجال شیخ طوسى، ۱۳۸ تن مى‏باشند.(۱۲)

قابل یادآورى است که بخشى از این فعالیت به دوران امین نیز وصل شده و ادامه داشته است.

ب. دوران امین

هارون در دوران خلافت خود، «محمد امین» را که مادرش زبیده بود به ولیعهدى خود برگزید و از مردم براى او بیعت گرفت. «عبداللّه‏ مامون» را نیز که از مادر ایرانى بود ولیعهد دوم خود قرار داد.

در سال ۱۹۳ ه . ق، به هارون گزارش رسید که شورش در شهرهاى خراسان بالا گرفته و فرماندهان ارتش، با همه بى رحمى و درندگى، از خاموش ساختن فریاد مردم عاجز مانده‏ اند.

هارون پس از مشاوره با وزیران خود، صلاح را در آن دید که شخصا به آن سامان سفر کند و قدرت خلافت را یکجا براى سرکوبى نهضتهاى خراسان به کار گیرد. وى پسرش محمد امین را در بغداد گذاشت و مأمون را که والى خراسان بود همراه خود به خراسان برد.

هارون توانست اوضاع آشفته خراسان را تا حدودى آرام کند، ولى نتوانست دوباره به بغداد، مرکز خلافت برگردد؛ چرا که او در سوّم جمادى الاخرى سال ۱۹۳ هـ.ق در طوس درگذشت و دو ولیعهد را در صحنه رقابت سیاسى و قدرت تنها گذاشت.(۱۳)

شبى که هارون درگذشت، مردم با محمد امین در بغداد بیعت کردند. از خلافت امین بیش از ۱۸ روز نگذشته بود که در صدد برآمد مأمون را از ولایتعهدى خلع کند، و آن را به فرزندش «موسى» واگذار کند.

در دوران حکومت امین، در سالهایى که بین مرگ هارون و حکومت مأمون فاصله شد، برخوردى میان امام و مأموران حکومت عباسى در تاریخ به چشم نمى ‏خورد؛ البته نه به این جهت که در اندیشه عباسیان نسبت به اهل بیت تغییرى حاصل شده باشد، بلکه به این جهت که آنها گرفتار اختلاف داخلى و مناقشات امین و مأمون بودند، از اینرو فرصتى براى آزار و اذیت علویان عموما و حضرت رضا علیه‏السلام خصوصا نیافتند.

به این جهت مى‏ توان گفت: سالهاى بین ۱۹۳ ـ ۱۹۸، سالهاى آزادى نسبى براى آن حضرت بوده است و فرصت خوبى براى ادامه فعالیتهاى فرهنگى و توسعه آن و تربیت شاگردان پى‌ش آمده است.

ج . دوران حساس مأمون

جهت درک عمق سیاستهاى امام هشتم علیه‏السلام در زمان مأمون باید نکاتى را درباره ابعاد شخصیتى مأمون بیان کنیم:

۱. تربیت ویژه: مأمون را پدرش به «جعفر بن یحیى برمکى» سپرد تا او را در دامان خود بپروراند و مربى وى «فضل بن سهل» بود که به «ذوالریاستین» شهرت داشت و بعد هم وزیر مأمون گردید.

۲. آبدیدگى و سخت کوشى: زندگى مأمون سراسر سختى و رنج و کوشش و فعالیت و خالى از رفاه و آسایش بوده است. او مادرش را که کنیزى بود بنام «مَراجِلْ» در کودکى از دست داد و در جوانى نیز از طرف هارون مأمور شد که در خراسان و مرزها مشغول سرکوب قیامها و شورشها باشد؛ از این رو همیشه درگیر جنگ و نزاعها بود، برعکس برادرش امین که با ناز و نعمت و خوشگذرانى و غرق در لذّتها پرورش یافته بود.

۳. تلاش براى کسب موقعیت: مأمون چون مادرش کنیز بود، اصالت چندانى براى خود احساس نمى‏ کرد، از طرف دیگر عباسیان فاقد پایگاه مردمى بودند، به همین دلیل آستین همت را بالا زد و براى آینده خود به برنامه ریزى پرداخت و این باعث رشد شخصیتى او گردید.

۴. درس عبرت از اشتباهات امین: او از اشتباهات امین نیز پند و عبرت گرفت. بعنوان نمونه «فضل» با مشاهده امین که خود را به لهو و لعب سرگرم ساخته بود، به مأمون مى‏گفت که تو پارسایى و دیندارى و رفتار نیکو از خود بروز بده.

۵. آگاهى نسبت به زمان: او خلیفه‏ اى زیرک، درس خوانده، آگاه به فقه، و در علوم و فنون مختلف تبحر داشت و بر امثال خویش، و حتى بر تمام عباسیان برترى یافته بود، تا آنجا که معروف شد که در میان عباسیان کسى دانشمندتر از مأمون وجود نداشته است.

ابن ندیم درباره او مى‏ گوید: آگاه‏تر از همه خلفا نسبت به فقه و کلام بود. سیوطى، چنین مى‏ گوید: «به لحاظ دور اندیشى، اراده، بردبارى، دانش، زیرکى، هیبت، شجاعت و فتوّت، بهترین مرد بنى عباس بود، هر چند همه این صفات را اعتقادش به مخلوق بودن قرآن لکه دار کرده بود.»

پدرش نیز به برترى وى نسبت به برادرش امین شهادت داده و گفته بود: «تصمیم گرفته ‏ام ولایتعهدى را به دست کسى بسپارم که رفتارش را بیشتر مى ‏پسندم، خط مشیش را مى‏ستایم، و به حسن سیاستش اطمینان دارم و از ضعف و سستى اش آسوده خاطرم. و او کسى جز «عبداللّه‏» نمى ‏باشد. اما بنى عباس به پى‌روى از هواى نفس خویش، محمد را مى ‏طلبند، چه او یکپارچه به دنبال خواهش هاى نفسانى است.(۱۴)

۶. فسق و گناه: در عین حال، مأمون سخت مکّار و شیطان صفت و اهل فسق و فجور بود.

همنشینى او با قاضى یحیى بن اکثم که مرد فاجرى بود، نشانه فسق اوست.

مجموع آنچه گفته شد، از مأمون چهره‏اى زیرک، آگاه به زمان، آشنا با تمام استعدادهاى موجود براى پى‌شبرد قدرت، عوام فریب و شیطان صفت ساخت. او تلاش مى‏ کرد با طرحهاى حساب شده، قداست و عظمت امام هشتم علیه‏السلام را درهم بشکند. یکى از نقشه‏ هاى شوم وى طرح ولایتعهدى بود که در آن اهداف مختلفى را دنبال مى ‏کرد.

در بخش بعدى این مقاله به مسئله ولایتعهدى خواهیم پرداخت.

پى‌‏نوشت:

۱. عیون اخبار الرضا علیه‏السلام ، ج۲، ص ۱۸۲.

۲. همان، ص۱۸۴، روایت ۷ و ر.ک: منتخب میزان الحکمه، محمدى رى شهرى، سید حمید حسینى، قم، دارالحدیث، ۱۳۸۰، چاپ دوم، ص۵، روایت ۵۳.

۳. صدوق، عیون اخبار الرضا (تهران، دارالکتب الاسلامیه) ج۱، ص۳۲۶ ؛ مجلسى، بحار الانوار، دار احیاء التراث، ج ۴۹، ص۱۱۵ و ۱۱۳.

۴. بحار الانوار، ج۴۹، ص۱۱۴ ؛ عیون (همان) ج ۲، ص۱۶۷

۵. همان، ص۱۱۶.

۶. عیون (همان) ج ۲، ص۲۲۶؛ على بن عیسى الاربلى، کشف الغمه، تبریز، مکتبه بنى هاشمى، ۱۳۸۱ ه . ق، ج۳، ص۱۰۵.

۷. همان (عیون) ج۲، ص۲۲۶؛ بحار الانوار، ج۴۹، ص۱۱۳.

۸. سیره پى‌شوایان، ص۴۶۸.

۹. همان، ص۴۶۹؛ بحار الانوار، ج۴۸، ص۲۲۷؛ عیون (همان)، ج ۱، ص۱۰۰.

۱۰. تدوین السنه الشریفه، ص۱۷۶؛ محجه العلماء، ص۲۵۳.

۱۱. سیر حدیث در اسلام، ص۲۳۶ و ۲۶۳.

۱۲. شیخ طوسى، رجال شیخ (قم، منشورات الرضی) ص۳۶۶ و ۳۹۷.

۱۳. سید على محقق، زندگانى پى‌شواى هشتم، امام على بن موسى الرضا علیه‏السلام (قم، انتشارات نسل جوان) ص ۵۸ ـ ۵۹؛ مهدى پى‌شوایى، سیره پى‌شوایان، (قم، مؤسسه امام صادق علیه‏السلام ، ۱۳۷۴)، ص ۴۷۱، با تغییر و تلخیص.

۱۴. سیره پى‌شوایان، همان، ص۴۷۴ و ۴۷۵؛ مرتضى الحسینى، زندگى سیاسى هشتمین امام، ترجمه سید خلیل خلیلیان، ص۹۷ و ۱۰۰.

منبع :مبلغان ، آذر و دى ۱۳۸۳، شماره ۶۱

الفاظ حدیث منزلت را از زبان صحابه

اشاره:

حدیث منزلت از درجه اعتبار خاصى برخوردار است به حدّى که بخارى و مسلم آن را در صحیحین نقل کرده اند. و به تواتر از پیامبر(صلى الله علیه وآله) نقل شده که در حقّ على بن ابى طالب(علیه السلام) فرمود: «انت منّى بمنزله هارون من موسى»؛ «تو نسبت به من همانند هارون نسبت به موسى هستى.» این حدیث را حافظان و محدثان از فریقین شیعه و سنّى به سندهاى بسیارى از صحابه نقل کرده اند. اینک به برخى از آن ها اشاره مى کنیم:

۱ ـ امام على(علیه السلام)

ابن عساکر به سندش از امام على(علیه السلام) نقل کرده که فرمود: رسول خدا(صلى الله علیه وآله) در حقّ من فرمود: «انت منّى بمنزله هارون من موسى».(۱)

۲ ـ عمر بن خطّاب

ابن عساکر به سندش از سوید بن غفله نقل مى کند که عمر روزى مردى را دید که در حقّ على(علیه السلام) دشمنى مى ورزد. به او گفت: گمان مى کنم که از منافقین هستى. شنیدم از رسول خدا(صلى الله علیه وآله) که مى فرمود: «على منّى بمنزله هارون من موسى الاّ انّه لا نبىّ بعدى».(۲)

و نیز به سندش از ابن عباس نقل کرده که از عمر بن خطّاب در حالى که جماعتى نزد او بودند و صحبت از سابقین به اسلام مى کردند، شنیدم که گفت: امّا على؛ پس از رسول خدا(صلى الله علیه وآله)شنیدم که در شأن او سه خصلت بیان داشت، دوست داشتم یکى از آن ها براى من باشد که اگر چنین مى شد براى من از هر چه خورشید بر آن مى تابد بهتر بود. روزى من و ابوعبیده و ابوبکر و جماعتى از صحابه بودیم که پیامبر(صلى الله علیه وآله) به دست خود بر شانه على زد و فرمود: اى على! تو اوّل مؤمنى هستى که ایمان آوردى و اول مسلمانى هستى که اسلام انتخاب کردى و تو نسبت به من به منزله هارون نسبت به موسى مى باشى.(۳)

۳ ـ عبدالله بن عمر

وصابى در «أسنى المطالب» به سندش از عبدالله بن عمر نقل کرده که از رسول خدا(صلى الله علیه وآله)شنیدم که مى فرمود: «امّا على؛ پس او براى من به منزله هارون نزد موسى است جز آن که بعد از من نبى نخواهد بود».(۴)

۴ ـ جابر بن عبدالله انصارى

ابن عساکر به سندش از جابر نقل کرده که پیامبر(صلى الله علیه وآله) خطاب به على(علیه السلام) فرمود: «انت منّى بمنزله هارون من  موسى».(۵)

۵ ـ ابن عباس

ابن عساکر هم چنین به سندش از ابن عباس نقل کرده که از رسول خدا(صلى الله علیه وآله) شنیدم که خطاب به على(علیه السلام)مى فرمود: «انت منّى بمنزله هارون من موسى غیر انّه لا نبىّ بعدى».(۶)

ابن عساکر به سندش از ابن عباس نقل کرده که پیامبر(صلى الله علیه وآله) خطاب به ام سلمه فرمود: «اى امّ سلمه! همانا على گوشتش از گوشت من و خونش از خون من است. و او نزد من به منزله هارون نزد موسى است جز آن که پیامبرى بعد از من نخواهد بود».(۷)

۶ ـمعاویه بن ابى سفیان

ابن عساکر از قیس بن ابى حازم نقل کرده که شخصى درباره مسأله اى از معاویه سؤال کرد؟ معاویه گفت: از على بن ابى طالب سؤال کن؛ زیرا او از من داناتر است. او گفت: گفتار و جواب تو اى امیرالمؤمنین نزد من محبوب تر است از جواب على! معاویه گفت: بد سخنى گفتى، تو از مردى کراهت دارى که رسول خدا(صلى الله علیه وآله)به او علم فراوان داده است. پیامبر در شأن او فرمود: «انت منّى بمنزله هارون من موسى الاّ انّه لا نبىّ بعدى…».(۸)

۷ ـ ابوسعید خدرى

ابن عساکر به سندش از ابوسعید خدرى نقل کرده که رسول خدا(صلى الله علیه وآله) فرمود: «انت منّى بمنزله هارون من موسى».(۹)

۸ ـ ابوهریره

همین مضمون از ابوهریره نیز نقل شده است.(۱۰)

۹ ـ انس بن مالک

ابن عساکر به سندش از انس نقل کرده که رسول خدا(صلى الله علیه وآله) فرمود: «یا على، انت منّى بمنزله هارون من موسى الاّ انّه لا یوحى الیک».(۱۱)

۱۰ ـ براء بن عاذب و زید بن ارقم

ابن عساکر به سندش از این دو نفر صحابى نقل کرده که رسول خدا(صلى الله علیه وآله) فرمود: «تو نزد من همانند هارون نزد موسى هستى جز آن که تو نبى نیستى».(۱۲)

۱۱ ـ اسماء بنت عمیس

ابن عساکر به سندش از اسماء(علیه السلام) نقل کرده که فرمود: جبرئیل بر پیامبر(صلى الله علیه وآله) نازل شد و عرض کرد: اى محمّد! همانا پروردگارت تو را سلام مى رساند و به تو مى گوید: «على نزد تو به منزله هارون نزد موسى  است جز آن که پیامبرى بعد از تو نیست».(۱۳)

۱۲ ـ ام سلمه

همین مضمون نیز از ام سلمه وارد شده است.(۱۴)

۱۳ ـ سعد بن ابى وقّاص

بخارى به سندش از سعد بن ابى وقاص نقل کرده که رسول خدا(صلى الله علیه وآله) هنگام رفتن به تبوک، على را جانشین خود قرار داد. على عرض کرد: آیا مرا جانشین خود در بین بچه ها و زنان قرار مى دهى؟ حضرت فرمود: آیا راضى نمى شوى که تو نزد من به منزله هارون نزد موسى باشى جز آن که بعد از من پیامبرى نخواهد بود».(۱۵)

مسلم نیز این مضمون را به سند خود از سعد نقل کرده است.(۱۶)(۱۷)

پی نوشت:

۱. ترجمه امام على(علیه السلام) از ابن عساکر، ج ۱، ص ۳۳۴، ح ۴۰۲و۴۰۴.

۲. ترجمه امام على(علیه السلام) از تاریخ دمشق، ج ۱، ص ۳۳۴، ح ۴۰۳.

۳. ترجمه امام على(علیه السلام) از تاریخ دمشق، ج ۱، ص ۳۳، ح ۴۰۰.

۴. اسنى المطالب، باب ۶، ص ۳۰، رقم ۲۷.

۵. ترجمه امام على(علیه السلام) از تاریخ دمشق، ج ۱، ص ۳۴۶، رقم ۴۲۷.

۶. ترجمه امام على(علیه السلام) از تاریخ دمشق، ج ۱، ص ۳۵۵، رقم ۴۰۵.

۷. ترجمه امام على(علیه السلام) از تاریخ دمشق، ج ۱، ص ۳۵۵، رقم ۴۰۶.

۸. ترجمه امام على(علیه السلام) از تاریخ دمشق، ج ۱، ص ۳۳۹، رقم ۴۱۰.

۹. ترجمه امام على(علیه السلام) از تاریخ دمشق، ج ۱، ص ۳۳۹، رقم ۴۲۰.

۱۰. ترجمه امام على(علیه السلام) از تاریخ دمشق، ج ۱، ص ۳۳۹، رقم ۴۱۲.

۱۱. ترجمه امام على(علیه السلام) از تاریخ دمشق، ج ۱، ص ۳۳۹، رقم ۴۳۶.

۱۲. ترجمه امام على(علیه السلام) از تاریخ دمشق، ج ۱، ص ۳۳۹، رقم ۴۳۳.

۱۳. ترجمه امام على(علیه السلام) از تاریخ دمشق، ج ۱، ص ۳۳۹، رقم ۴۴۴.

۱۴. ترجمه امام على(علیه السلام) از تاریخ دمشق، ج ۱، ص ۳۳۹، رقم ۴۴۲.

۱۵. صحیح بخارى، ج ۳، ص ۱۷۶، ح ۴۴۱۶، باب غزوه تبوک.

۱۶. صحیح مسلم با شرح نووى، ج ۱۵، ص ۱۷۴، باب فضائل الامام على(علیه السلام).

۱۷-على اصغر رضوانى، امام شناسى و پاسخ به شبهات(۲)، ص ۲۱۵.

حدیث منزلت و امامت امام علی علیه السلام

اشاره:

حدیث منزلت روایتی که جایگاه امام علی(علیه السلام) را نسبت به پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله)، همانند جایگاه هارون نسبت به حضرت موسی معرفی می‌کند. این حدیث از احادیث مشهور نبوی و مورد قبولِ عالمان شیعه و اهل سنت است. عالمان شیعه به این حدیث برای اثبات جانشینی حضرت علی(علیه السلام) پس از پیامبر و نیز برتری موقعیت ایشان بر دیگر اصحاب استدلال می‌کنند. از نظر عالمان شیعی این حدیث متواتر است.

از جمله براهین برتری امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب (علیه السلام. بر سایر صحابه و از دلایل اثبات امامت و خلافت آن حضرت حدیثی است که نزد علمای اسلام به نام حدیث منزلت معروف است. رسول الله (صلی الله علیه و آله. به مناسبت های مختلف علی (علیه السلام. را نسبت به خود در منزلت و مقام هارون برای موسی معرفی نموده و بدو فرموده است: انت منی بمنزله هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی. یعنی : تو برای من در مقام و منزلت هارون از موسی هستی جز اینکه بعد از من پیغمبری نخواهد بود و با این سخن به همه خاطر نشان کرد که مانند هارون برای موسی، علی هم برادر و وزیر و معتمد و معاون و خلیفه من است و هیچ یک از خویشان و یاران من به قدر علی به من نزدیک نیستند (صحیح ترمذی، ۲/۳۰۱؛ مسند، ابن حنبل، ۱/۱۷۹ و ۳/۳۳۸؛ مناقب، ابن حنبل، حلیه الاولیاء، حافظ ابو نعیم اصفهانی، ۷/۱۹۵؛ تاریخ بغداد، خطیب بغدادی، ۱/۳۲۴، ۴/۲۰۴، ۹/۲۹۲؛ کنز العمال فی سنن الاقوال و الافعال، متقی هندی، ۱۲/۱۱۵۵ به بعد. .

ذیلا چند صورت از حدیث منزلت با اشاره به موارد و مناسبات صدور آن نقل می گردد:

۱. رسول الله (صلی الله علیه و آله. بعد از ورود به مدینه برای تحکیم وحدت در امت اسلامی و ایجاد انس و الفت بین مهاجرین و انصار مسلمانان را با یکدیگر برادر ساخت و علی را به برادری خویش اختصاص داد . عبدالله بن عباس حدیث ذیل را در این باره روایت کرده است: «لما آخی النبی بین اصحابه من المهاجرین و الانصار فلم یواخ بین علی بن ابی طالب علیه السلام و بین احد منهم خرج مغضبا حتی اتی جدولا فتوسد ذراعه… الی ان قال له: قم فما صلحت ان تکون الا ابا تراب . اغضبت علی حین واخیت بین المهاجرین و الانصار و لم اواخ بینک و بین احد منهم؟ اما ترضی ان تکون منی بمنزله هارون من موسی الا انه لیس بعدی نبی. الا من احبک حف بالامن و الایمان و من ابغضک اماته الله میته الجاهلیه و حوسب بعمله فی الاسلام. یعنی: وقتی که پیامبر (صلی الله علیه و آله. بین اصحاب خود از مهاجرین و انصار پیوند برادری بست و علی بن ابی طالب (علیه السلام. را با هیچ یک از ایشان برادر نساخت علی خشمگین از مسجد بیرون رفت تا به جدولی (نهری خشک. رسید ذراع (آرنج. خود را زیر سر گذاشته (استراحت نمود. رسول الله (صلی الله علیه و آله. وقتی او را نیافت در پی او رفت تا علی را در جدول روی خاک خفته یافت. پس بدو فرمود: برخیز که شایسته ترین نام برای تو آن است که ابوتراب باشی. آیا بر من خشمگین شدی که بین مهاجرین و انصار پیوند برادری بستم و ترا به هیچ کدام از ایشان برادر نساختم؟ آیا خشنود نیستی که برای من در مقام و منزلت هارون برای موسی باشی (برادر و جانشین. جز این که بعد از من پیغمبری نخواهد بود؟ هان ای علی! هر کس ترا دوست بدارد امن و امان از هر سو او را فرا می گیرد و هر کس دشمن تو باشد خدا او را به مرگی چون مرگ بت پرستان بمیراند و به عملش در اسلام حسابرسی و بازجوئی خواهد شد. این حدیث را طبرانی در المعجم الکبیر (به نقل سید مرتضی فیروزآبادی در فضائل الخمسه فی الصحاح السته، ۱/۳۱۱. محب طبری مشروحا در الریاض النضره (۱/۱۳.، نورالدین هیثمی در مجمع الزوائد (۹/۱۱۰. و علی متقی در کنز العمال (۱۲/۱۱۷۵. روایت کرده اند؛

۲. حدیث ذیل از امیرالمؤمنین (علیه السلام. روایت شده که ترجمه آن چنین است: «رسول الله (صلی الله علیه و آله. اراده فرمود با او برای جهاد عازم یکی از غزوات شویم. پس جعفر را پیش خواند و امر کرد در مدینه به جای او باقی بماند. جعفر گفت: ای فرستاده خدا. من هرگز بعد از تو نمی توانم در مدینه بمانم. پس مرا پیش خواند و پیش از اینکه سخنی بگویم سوگند داد در مدینه به جانشینی او بمانم. من به گریه افتادم. فرمود چرا گریه می کنی ای علی؟ گفتم: ای فرستاده خدای سه امر است که مرا می گریاند. تنها یک سبب نیست. نخست آنکه فردا قریش می گویند: علی چه زود از همراهی پسر عمش سرباز زد و او را تنها گذاشت. دیگر این که می خواستم در جهاد فی سبیل الله حاضر باشم. خدای می فرماید: و لا یطؤن موطئا یغیظ الکفار الخ (توبه، ۱۲۰.، یعنی: اهل مدینه و اعرابی که در اطراف ایشانند نباید که همراه رسول الله نروند و نباید جان خود را از جان او عزیزتر بشمرند. زیرا هیچ تشنگی و ماندگی و گرسنگی در راه خدای به ایشان نمی رسد و پای بر زمینی که موجب غیظ کفار گردد نمی گذارند و هیچ گزندی به دشمن نمی رسانند مگر آن که خدای در برابر هر یک از آنها عمل صالحی می نویسد… می خواستم به اجر جهاد برسم. موجب دیگری که مرا می گریاند آن است که می خواستم در این غزوه از فضل خدا (غنیمت. بهره ور گردم رسول الله (صلی الله علیه و آله. فرمود: اما این که گفتی قریش خواهد گفت : علی چه زود از یاری پسر عم خود باز ایستاد و او را خوار گذاشت، همانا تو به من تأسی کرده ای قریش مرا هم ساحر و کاهن و کذاب خواندند. اما این که گفتی خواستار اجر جهادی «اما ترضی ان تکون منی بمنزله هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی؟ آیا خشنود نمی شوی که برای من در مقام و منزلت هارون برای موسی باشی (برادر و خلیفه. جز اینکه بعد از من پیغمبری نیست. و اما این که گفتی فضل (غنیمت. خدا را می جوئی این دو بهار فلفل است که از یمن برای ما آورده اند. آن را بفروش و تو و فاطمه از بهای آن بهره مند شوید تا خداوند فضل و نعمت خود را به شما برساند. به هر صورت امور مدینه جز با من یا تو به صلاح نمی انجامد» . این حدیث را بزاز و ابوبکر عاقولی و ابن مردویه اصفهانی و حاکم نیشابوری روایت کرده و حاکم آن را صحیح دانسته است. همچنین سیوطی در الدر المنثور تفسیر آیه «ما کان لاهل المدینه و من حولهم من الاعراب (توبه، ۱۲۰. که ترجمه آن گذشت، نقل کرده است. ابن حجر در اتحاف المهره باطراف العشره گوید: وزن هر بهار سیصد رطل عراقی است. هر رطل عراقی برابر است با دوازده اوقیه یا صد و سی درهم یا نود و یک مثقال. چون جعفر بن ابی طالب یکسال قبل از غزوه تبوک به شهادت رسیده بود و سردار دیگری به نام جعفر در بین صحابه نبود این حدیث شریف باید مربوط به زمانی قبل از غزوه تبوک باشد (کنزالعمال، ۱۲/۱۱۷۳ به بعد؛ خصائص امیرالمؤمنین، نسائی، ۸۴؛ فضائل الخمسه، ۱/۳۰۲ و سایر مآخذ. ؛

۳. در مناقب ابن حنبل (خطی ورق ۱۲۵. از سعد بن ابی وقاص روایت شده است که پیغمبر فرمود: یا علی. اما ترضی ان تکون منی بمنزله هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی؟ متقی هندی این حدیث را در کنز العمال (۱۳/۱۱۲۶ به بعد، ۱۵/۴۳۲. از مسند ابن حنبل و سنن ابن ماجه قزوینی نقل کرده است؛

۴. ابن عباس از رسول الله (صلی الله علیه و آله. حدیث کرده است که آن حضرت به امیرالمؤمنین علی (علیه السلام. فرمود: اما ترضی ان تکون منی بمنزله هارون من موسی الا انک لست بنبی. انه لا ینبغی لی ان اذهب الا و انت خلیفتی. یعنی آیا تو راضی نیستی که برای من در مقام هارون برای موسی باشی جز این که تو پیغمبر نیستی؟ همانا شایسته نیست که من بروم مگر این که تو خلیفه من باشی. این حدیث را علی متقی در کنز العمال (۱۲/۱۱۷۱. به روایت از احمد بن محمد بن حنبل در مسند و حاکم نیشابوری در المستدرک علی الصحیحین و با مختصر اختلاف لفظی بخاری در صحیح در بدء الخلقه باب مناقب علی بن ابی طالب و مسلم بن حجاج در صحیح در باب فضائل علی بن ابی طالب و ابن ماجه در سنن (به روایت فضائل الخمسه، ۱/۲۹۹. و ابو داوود طیالسی در مسند (۱/۲۸. و حافظ ابونعیم در حلیه الاولیاء (۷/۱۹۴. روایت کرده اند؛

۵. عبدالله بن احمد بن محمد بن حنبل از پدرش و او از ابوسعید و او از سلیمان بن بلال و او از جعید بن عبدالرحمان و او از عایشه دختر سعد بن ابی وقاص و عایشه از پدرش چنین آورده است: «علی با پیغمبر (صلی الله علیه و آله. تا ثنیه الوداع بیرون رفت و گریه می کرد. او می گفت: مرا با زنان بر جای می گذاری؟ پیغمبر فرمود: اما ترضی ان تکون منی بمنزله هارون من موسی الا النبوه؟ آیا نمی خواهی برای من به جای هارون برای موسی باشی مگر در پیغمبری؟ این حدیث در مناقب ابن حنبل (ورق ۱۲۶. تاریخ بغداد (۸/۵۲. خصائص نسائی و تفسیر سیوطی (فضائل الخمسه، ۱/۳۰۳. نقل شده است؛

۶. سعد بن ابی وقاص چنین حدیث کرده است: «علی را سه برتری و امتیاز است که اگر یکی از آنها را من می داشتم برایم از شتران سرخ موی (ثروت بسیار. محبوبتر بود: رسول الله بعد از نزول وحی (آیه تطهیر. علی و فاطمه و دو پسر ایشان را زیر بالاپوش خود برد و گفت: خدایا اینها اهل من و اهل بیت منند. و علی را در یکی از غزوات در مدینه به خلیفتی گذاشت. گفت: یا رسول الله آیا مرا با زنان و کودکان بر جای می گذاری؟ رسول الله به او گفت: آیا خشنود نیستی که برای من به جای هارون برای موسی باشی «اما ترضی ان تکون منی بمنزله هارون من موسی الا انه لا نبوه بعدی؟ و سخن او در روز خیبر که سوگند می خورم فردا این رایت (درفش. را به مردی خواهم داد که خدای و رسول او را دوست دارد و خدای به دست او فتح را روزی خواهد کرد. پس مهاجران همه به سوی او گردن کشیدند تا خود را به نظر رسول الله (صلی الله علیه و آله. درآورند ولی آن حضرت فرمود: علی کجاست؟ گفتند به درد چشم مبتلی است، فرمود او را بخوانید. پس علی را نزد رسول الله (صلی الله علیه و آله. آوردند . او آب دهان در چشم علی چکانید (و فورا بهبود یافت. پس خدای خیبر را به دست علی گشود» این حدیث از کنز العمال (۱۵/۴۱۱. و اعیان الشیعه (۱/۳۵۲. نقل شده است؛

۷. حدیث ذیل را عمر بن الخطاب از رسول الله روایت کرده است: «انما علی منی بمنزله هارون من موسی الا انه لانبی بعدی این است و جز این نیست که علی برای من به جای هارون برای موسی است (برادر و خلیفه. جز این که بعد از من پیامبری نیست» این حدیث را علی متقی در کنز العمال (۱۲/۱۱۷۴ به بعد. به روایت از ابن عباس و اسماء بنت عمیس آورده است؛

۸. اسماء بنت عمیس چنین حدیث کرده است: «هبط جبرئیل علیه السلام علی النبی صلی الله علیه و آله و سلم فقال: یا محمد ان ربک یقرئک السلام و یقول لک: علی منک بمنزله هارون من موسی لکن لانبی بعدک همانا خدایت سلام می رساند و به تو می گوید: علی برای تو به جای هارون برای موسی است. لکن بعد از تو پیغمبری نیست» این حدیث را محب طبری در الریاض النضره (۳/۱۵۴. به نقل از ابن عساکر و او از ابوذر غفاری روایت کرده است؛

۹. حدیث ذیل را ابن عباس روایت کرده است : «عمر بن الخطاب گفت: از علی به بدی یاد می کنید زیرا من از رسول الله سه خصلت (امتیاز. درباره او شنیدم که اگر یکی از آنها را من داشتم برایم از هر چه آفتاب بر آن تافته است گرامی تر بود. من و ابوبکر و ابوعبیده جراح و چند تن دیگر از صحابه همراه رسول الله (صلی الله علیه و آله. بودیم. او تکیه بر علی بن ابی طالب داشت… تا این که دست بر شانه علی زد و گفت : ای علی تو از همه مؤمنان زودتر ایمان آوردی و زودتر مسلمان شدی. سپس گفت: انت منی بمنزله هارون من موسی، تو برای من به جای هارون برای موسی (برادر و خلیفه. هستی. و فرمود: بر من دروغ می بندد کسی که ادعا می کند دوست من است ولی ترا دشمن می دارد» این حدیث را حسن بن بدر در مارواه الخلفا حاکم نیشابوری در المستدرک علی الصحیحین، شیرازی در الالقاب و ابن النجار و جمعی دیگر از محدثین روایت کرده اند؛

۱۰. پیشوای حنبلیان امام احمد در مسند (۱/۳۳۱. به اسناد خود از عمر بن میمون چنین حدیث کرده است: «من نزد ابن عباس نشسته بودم که یک گروه نه نفری پیش او آمدند و بدو گفتند: ای پسر عباس، یا همراه ما به گوشه خلوتی بیا و یا مجلس را از این جمع که نزد تواند بپرداز. ابن عباس گفت: من با شما می آیم . او در آن وقت هنوز کور نشده بود و چشمش سالم بود. پس به کناری رفتند و شروع به سخن کردند و چندی با هم حرف زدند که ما نمی شنیدیم چه می گویند. پس ابن عباس نزد ما بازگشت و در حالی که گرد و خاک جامه خود را تکان می داد گفت: اف و تف. اینها از کسی بدگوئی کردند که ده و اند فضیلت دارد. سپس فضائل علی (علیه السلام. را که به ایشان گفته بود برای ما شمردن گرفت… گفت: پیغمبر خدای با مردم به غزوه تبوک بیرون شد. علی گفت: آیا من هم با تو خواهم آمد؟ فرمود: نه. پس علی (علیه السلام. بگریست. پیغمبر (صلی الله علیه و آله. بدو گفت: آیا خشنود نیستی که از برای من مقام و منزلت هارون را نزد موسی داشته باشی جز این که تو پیغمبر نیستی؟ همانا شایسته نیست که من بروم مگر این که تو خلیفه من باشی. این حدیث را امام نسائی در خصائص امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب (علیه السلام. (۶۴.، حاکم نیشابوری در المستدرک (۳/۱۳۲.، محب طبری در الریاض النضره (۲/۲۰۳. و هم او در ذخائر العقبی (۸۵.، ابن کثیر در البدائه و النهایه (۷/۳۳۷.، نورالدین هیثمی در مجمع الزوائد، (۹/۱۰۸. ؛ ابن حجر عسقلانی در الاصابه فی معرفه الصحابه (۲/۵۰۹. و امینی در الغدیر، (۱/۵۰. و سایر محدثین شیعی و سنی این حدیث را روایت کرده اند؛

۱۱. حدیث ذیل را مأمون عباسی از هارون الرشید روایت کرده است: «سفیان ثوری نزد من آمد. او را گفتم بهترین حدیثی را که از فضائل علی (علیه السلام. می دانی برای من روایت کن. سفیان گفت: سلمه بن کهیل از حجبه بن عدی از علی علیه السلام روایت کرده است که پیغمبر (صلی الله علیه و آله. مرا گفت: «انت منی بمنزله هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی» (کنزالعمال به روایت از ابن النجار، ۶/۴۰۲؛ الریاض النضره، ۲/۱۶۲؛ تاریخ بغداد، ۴/۷۱. ؛

۱۲. در صحیح باب فضائل صحابه از سعید بن مسیب از عامر بن سعد بن ابی وقاص از پدرش سعد روایت شده که پیغمبر (صلی الله علیه و آله. به علی (علیه السلام. فرمود: «انت منی بمنزله هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی» سعید آورده است که خواستم این حدیث را از زبان سعد بشنوم. پس نزد او رفتم و حدیث عامر را بازگو کردم. سعد وقاص گفت: آری من خود این حدیث را از رسول الله (صلی الله علیه و آله. شنیدم. سپس انگشتهایش را در دو گوشش نهاد و گفت با این گوشهایم شنیدم و اگر خلاف گفته باشم بیمار و ناشنوا شوند. این حدیث را ابن اثیر در اسد الغابه (۴/۲۶.، امام نسائی در خصائص (۷۹. فیروزآبادی در فضائل الخمسه (۱/۳۰۰. خطیب در تاریخ بغداد (۱۰/۴۳، ۱۲/۳۲۳. و ابن عبدالبر در الاستیعاب (۲/۴۵۹. … روایت کرده اند؛

۱۳. خطیب در تاریخ بغداد (۷/۴۵۲. چنین آورده است: «عمر بن الخطاب مردی را دید که به علی دشنام می دهد. به او گفت: تو مردی منافقی زیرا من خود از رسول الله (صلی الله علیه و آله. شنیدم که می فرمود: «انما علی منی بمنزله هارون من موسی الا انه لانبی بعدی» این حدیث را محب طبری نیز در الریاض النضره (۲/۱۶۳. روایت کرده است. ابن حجر عسقلانی در فتح الباری فی شرح صحیح البخاری (۸/۷۶. بعد از نقل حدیث منزلت از صحیح مسلم و صحیح ترمذی گوید: «این حدیث را علاوه بر سعد وقاص و ابوهریره و ابن عباس و جابر بن عبدالله و براء بن عازب و زید بن ارقم و انس بن مالک و جابر بن سمره و حبشی بن جناده و معاویه و اسماء بنت عمیس … گروه دیگری هم از صحابه روایت کرده اند (فضائل الخمسه، ۱/۳۰۱. ؛

۱۴. محمد بن اسحاق راوی احادیث سیره و مغازی رسول الله در اخبار غزوه تبوک آورده است که: «… رسول الله علی بن ابی طالب را در مدینه به خلیفتی گذاشت… پس منافقان به بدگویی پرداختند و گفتند: او را بدان سبب با خود نبرده که بر وی ثقیل آمده و خواسته است خود را از او سبک سازد… علی سلاح خود را برگرفت و به دنبال رسول الله شتافت تا در جرف بدو رسید. عرض کرد ای پیغمبر خدای، منافقین گمان بردند که وجود من بر تو سنگینی کرده و خواسته ای خود را از من سبک سازی. پیغمبر فرمود: دروغ گفته اند، افلا ترضی ان تکون منی بمنزله هارون من موسی الا انه لانبی بعدی؟ (سیره ابن هشام، ۲/۳۱۰؛ تاریخ طبری، ۲/۳۶۸؛ طبقات ابن سعد، ۳ ۱/۱۵. ؛

۱۵. پیشوای حنبلیان امام احمد بن محمد بن حنبل روایت کرده است که: مردی نزد معاویه بن ابی سفیان آمد و از او مسأله ای پرسید. گفت برو از علی بن ابی طالب بپرس که او آن را از من بهتر می داند. مرد گفت: ای امیرالمؤمنین پاسخ تو را از جواب علی بیشتر دوست دارم. معاویه گفت: چه حرف زشتی زدی و چه سخن ناشایستی بر زبان آوردی. تو مردی را دوست نمی داری که رسول الله (صلی الله علیه و آله. او را به خاطر علمش بسیار گرامی می داشت . به تحقیق که آن حضرت به علی فرمود: انت منی بمنزله هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی، و من شاهد بودم که مسأله مشکلی برای عمر پیش آمد اما او گفت (باکی نیست. علی اینجا هست (و هر مشکلی را حل می کند. سپس به آن مرد گفت برخیز که خدا پاهایت را از حرکت باز دارد و قائم و استوار ندارد. این حدیث را علاوه بر مناقب ابن حنبل (ورق ۱۱۶ نسخه عکس. الریاض النضره (۲/۱۹۵. نیز به روایت از ابوحازم نقل کرده است.

حدیث منزلت که قطعیت صدور آن مورد اعتراف بزرگان علمای اسلام و ثقات محدثین شیعی و سنی است از لحاظ صحت اسناد و اثبات دلالت بر تقدم و افضلیت علی بر سایر صحابه از مدارک ثابت و مسلم شیعیان شمرده می شود (الاستیعاب به نقل سید محسن امین در اعیان الشیعه، ۱/۳۷۱. . به اسناد معتبر از امیرالمؤمنین (علیه السلام. و عمر بن الخطاب و سعد بن ابی وقاص و معاویه و ابوسعید خدری و ام سلمه و اسماء بنت عمیس و سایر یاران رسول الله (صلی الله علیه و آله. روایت شده و در صحاح و مسانید عمده چون صحیح بخاری و صحیح مسلم و صحیح ابن ماجه و سنن بیهقی… ثبت است. دلالت حدیث بر مطلوب نیز صحیح است. استثناء و تخصیص یعنی استثناء کردن مقام نبوت و تخصیص سایر صفات هارون به علی (علیه السلام. ثابت می کند که آن حضرت نزدیکترین و محبوبترین و معتمدترین صحابه برای پیغمبر بوده است. شیخ مفید در الارشاد (اعیان الشیعه، ۱/۳۷۱. آورده است که این حدیث متضمن نص رسول الله (صلی الله علیه و آله. بر امامت علی (علیه السلام. و اختصاص او به خلافت و برتری و امتیاز او بر همه کسانی است که خصوصیات هارون را برای موسی نداشته اند. این امتیازات از زبان موسی بدین شرح آمده است: «… و اجعل لی وزیرا من اهلی هارون اخی. اشدد به ازری . و اشرکه فی امری. کی نسبحک کثیرا و نذکرک کثیرا (طه، ۳۴. خدایا برای من وزیری از خاندان من تعیین فرما. او برادرم هارون است. خدایا پشت مرا با وجود او محکم کن و او را در کار پیغمبری شریک من ساز تا ترا به پاکی یاد کنیم و ترا فراوان در یاد داریم. وظایف هارون نیز باز از زبان موسی چنین بوده است: «و قال موسی لاخیه هارون: اخلفنی فی قومی و اصلح و لا تتبع سبیل المفسدین (اعراف، ۱۴۲. و موسی به برادرش هارون گفت: خلیفه من باش در قوم من و کار بنی اسرائیل را اصلاح کن و راه تباهکاران را مپوی. پس به موجب این حدیث غیر قابل انکار جمیع آنچه درباره هارون برای موسی ثابت شده غیر از مقام نبوت آن همه برای علی (علیه السلام. نیز ثابت شده است. میر حامد حسین کنتوری نیشابوری همه اسامی رجال و صور و الفاظ حدیث منزلت و اسناد صحت آن را در مجلد دوم از منهج دوم عبقات الانوار جمع آورده است و این مجلد را به حدیث منزلت اختصاص داده است.

منبع : دایره المعارف تشیع، ج ۶ , فریدنی، مشایخ؛صص ۱۹۰-۱۹۲

پرتوى از سیره و سیماى امام موسى کاظم(علیه السلام)

حضرت امام موسى بن جعفر(علیه السلام)، معروف به کاظم و باب الحوائج و عبد صالح در روز یکشنبه ۷ صفر سال ۱۲۸ قمرى در روستاى «ابواء»، دهى در بین مکّه و مدینه، متولّد گردید.
نام مادر آن حضرت، حمیده است.
آن حضرت در ۲۵ رجب سال ۱۸۳ قمرى، در زندان هارون الرّشید عبّاسى در بغداد، در ۵۵ سالگى به دستور هارون مسموم گردید و به شهادت رسید.
مرقد شریفش در کاظمین، نزدیک بغداد، زیارتگاه شیفتگان حضرتش مىباشد.
امام موسى بن جعفر همان راه و روش پدرش حضرت صادق(علیه السلام) را بر محور برنامه ریزى فکرى و آگاهى عقیدتى و مبارزه با عقاید انحرافى، ادامه داد.
آن حضرت با دلائل استوار، بىمایگىِ افکار اِلحادى را نشان مىداد و منحرفان را به اشتباه راه و روششان آگاه مىساخت.
کمکم جنبش فکرى امام(علیه السلام)درخشندگى یافت و قدرت علمىاش دانشمندان را تحت الشعاع خود قرار داد.
این کار بر حاکمان حکومت عبّاسى سخت و گران آمد و به همین دلیل با شیفتگان مکتبش با شدّت و فشار و شکنجه برخورد کردند.
از اینرو،امام کاظم(علیه السلام) به یکى از شاگردان معروفش به نام هشام هشدار داد به خاطر خطرهاى موجود، از سخن گفتن خوددارى کند و هشام هم تا هنگام مرگ خلیفه از بحث و گفتگو خوددارى کرد.
ابن حجر هیتمى گوید:«موسى کاظم وارث علوم و دانش هاى پدر و داراى فضل و کمال او بود وى در پرتو عفو و گذشت و بردبارى فوق العاده که در رفتار با مردمِ نادانِ زمان از خود نشان داد، لقب کاظم یافت، و در زمان او هیچ کس در معارف الهى و دانش و بخشش به پایه او نمىرسید.»امام کاظم(علیه السلام) در برابر دستگاه ظلم و ستم عبّاسى موضع سلبى و منفى را در پیش گرفت و دستور داد تا شیعیان در دعاوى و منازعات خود، به دستگاه دولتى روى نیارند و به آنان شکایت نبرند و سعى کنند با قرار دادن قاضى تحکیم در میان خویش، منازعات را فیصله دهند.
امام(علیه السلام) درباره حاکمان غاصب زمانش فرمود: «هر کس بقاى آنان را دوست داشته باشد از آنان است و هر کس از آنان باشد وارد آتش گردد.» بدین وسیله آن حضرت، خشم و نارضایتى خود را از حکومت هارون پیاپى ابراز مىفرمود و همکارى با آنان را در هر صورت حرام مىدانست و اعتماد و تکیه بر آنان را منع مىکرد و مىفرمود: «برآنان که ستمکاراند تکیه مکنید که گرفتار دوزخ مىشوید.»امام کاظم(علیه السلام)، على بن یقطین، یکى از یاران نزدیک خویش را از این فرمان استثنا کرد و اجازت داد تا منصب وزرات را در روزگار هارون عهده دار گردد و پیش از او، منصب زمامدارى را در ایّام مهدى بپذیرد.
او نزد امام موسى(علیه السلام)رفت و از او اجازت خواست تا استعفا دهد و منصب خود را ترک کند، امّا امام او را از این کار بازداشت و به او گفت: «چنین مکن، برادران تو به سبب تو عزّت دارند و به تو افتخار مىکنند، شاید به یارى خدا بتوانى شکست ها را درمان کنى و دست بینوایى را بگیرى یا به دست تو، مخالفان خدا درهم شکسته شوند.
اى على! کفّاره و تاوان شما، خوبى کردن به برادران است، یک مورد را براى من تضمین کن، سه مورد را برایت تضمین مىکنم، نزد من ضامن شو که هر یک از دوستان ما را دیدى نیاز او را برآورى و او را گرامى دارى و من ضامن مىشوم که هرگز سقف زندانى بر تو سایه نیفکند و دم هیچ شمشیر به تو نرسد و هرگز فقر به سراى تو پاى نگذارد.
اى على! هر کس مؤمنى را شاد سازد، اوّل خداى را و دوم پیامبر را و در مرحله سوم ما را شاد کرده است.»

سخن چینى درباره امام(علیه السلام)

پاره اى از فعّالیّت هاى امام کاظم(علیه السلام) به وسیله سخن چینان به هارون الرّشید مىرسید و این امر، کینه و خشم او را برمىانگیخت.
یک بار به او خبر دادند که از سراسر جهان اسلام، اموالى هنگفت نزد امام موسى بن جعفر(علیه السلام) جمع آورى مىگردد و از شرق و غرب براى او حمل مىشود و او را چندین بیت المال است.
هارون به دستگیرى امام(علیه السلام) و زندانى کردن او فرمان داد، یحیى برمکى آگاه شد که امام(علیه السلام) در پى کار خلافت براى خویش افتاده است و به پایگاه هاى خود در همه نقاط کشور اسلامى نامه مىنویسد و آنان را به سوى خویش دعوت مىکند و از مردم مىخواهد که بر ضدّ حکومت قیام کنند، یحیى به هارون خبر داد و او را علیه امام(علیه السلام) تحریک کرد.
هارون امام را به زندان افکند و از شیعیانش جدا ساخت و امام(علیه السلام) روزگارى دراز، شاید حدود چهارده سال، در زندان هارون گذراند.
امام(علیه السلام) در زندان نامه اى به هارون فرستاد و در آن نامه نفرت و خشم خود را به او ابراز فرمود، متن نامه چنین است:«هرگز بر من روزى پربلا نمىگذرد، که بر تو روزى شاد سپرى مىگردد، ما همه در روزى که پایان ندارد مورد حساب قرار مىگیریم و آنجاست که مردم فاسد زیان خواهند دید.»امام کاظم(علیه السلام) در زندان، شکنجه ها و رنجهاى فراوان را تحمّل کرد، دست و پاى مبارکش را به زنجیر مىبستند و آزارهاى کشنده بر او روا مىداشتند.
سرانجام زهرى کشنده به او خوراندند و مظلومانه او را به شهادت رساندند.

صفات برجسته امام کاظم(علیه السلام)

حضرت امام موسى کاظم(علیه السلام) عابدترین و زاهدترین، فقیه ترین، سخى ترین و کریمترین مردم زمان خود بود، هر گاه دو سوم از شب مىگذشت نمازهاى نافله را به جا مىآورد و تا سپیده صبح به نماز خواندن ادامه مىداد و هنگامى که وقت نماز صبح فرا مىرسید، بعد از نماز شروع به دعا مىکرد و از ترس خدا آن چنان گریه مىکرد که تمام محاسن شریفش به اشک آمیخته مىشد و هر گاه قرآن مىخواند مردم پیرامونش جمع مىشدند و از صداى خوش او لذّت مىبردند.
آن حضرت، صابر، صالح، امین و کاظم لقب یافته بود و به عبد صالح شناخته مىشد، و به خاطر تسلّط بر نفس و فروبردن خشم، به کاظم مشهور گردید.
مردى از تبار عمر بن الخطاب در مدینه بود که او را مىآزرد و على(علیه السلام) را دشنام مىداد.
برخى از اطرافیان به حضرت گفتند: اجازه ده تا او را بکشیم، ولى حضرت به شدّت از این کار نهى کرد و آنان را شدیداً سرزنش فرمود.
روزى سراغ آن مرد را گرفت، گفتند: در اطراف مدینه، به کار زراعت مشغول است.
حضرت سوار بر الاغ خود وارد مزرعه وى شد.
آن مرد فریاد برآورد: زراعت ما را خراب مکن، ولى امام به حرکت خود در مزرعه ادامه داد وقتى به او رسید، پیاده شد و نزد وى نشست و با او به شوخى پرداخت، آن گاه به او فرمود: چقدر در زراعت خود از این بابت زیان دیدى؟ گفت: صد دینار.
فرمود: حال انتظار دارى چه مبلغ از آن عایدت شود؟ گفت: من از غیب خبر ندارم.
امام به او فرمود: پرسیدم چه مبلغ از آن عایدت شود؟ گفت: انتظار دارم دویست دینار عایدم شود. امام به او سیصد دینار داد و فرمود: زراعت تو هم سر جایش هست. آن مرد برخاست و سر حضرت را بوسید و رفت. امام به مسجد رفت و در آنجا آن مرد را دید که نشسته است. وقتى آن حضرت را دید، گفت: خداوند مىداند که رسالتش را در کجا قرار دهد. یارانش گرد آمدند و به او گفتند: داستان از چه قرار است، تو که تا حال خلاف این را مىگفتى. او نیز به دشنام آنها و به دعا براى امام موسى(علیه السلام) پرداخت. امام(علیه السلام) نیز به اطرافیان خود که قصد کشتن او را داشتند فرمود: آیا کارى که شما مىخواستید بکنید بهتر بود یا کارى که من با این مبلغ کردم؟و بسیارى از این گونه روایات، که به اخلاق والا و سخاوت و شکیبایى آن حضرت بر سختیها و چشمپوشى ایشان از مال دنیا اشارت مىکند، نشانگر کمال انسانى و نهایت عفو و گذشت آن حضرت است.

بعد از شهادت

سندى بن شاهک، به دستور هارون الرّشید، سمّى را در غذاى آن حضرت گذارد و امام(علیه السلام) از آن غذا خورد و اثر آن در بدن مبارکش کارگر افتاد و بیش از سه روز مهلتش نداد.
وقتى امام به شهادت رسید، سندى گروهى از فقها و بزرگان بغداد را بر سر جنازه اش آورد و به ایشان گفت: به او نگاه کنید، آیا در وى اثرى از ضربه شمشیر یا اصابت نیزه مىبینید؟گفتند: ما از این آثار چیزى نمىبینیم و از آنها خواست که بر مرگ طبیعى او شهادت دهند و آنها نیز شهادت دادند!آن گاه جسد شریف آن حضرت را بیرون آورده و آن را بر جسر (پل) بغداد نهادند و دستور داد که ندا دهند: این موسى بن جعفر است که مرده است، نگاه کنید. عابران به او نگاه مىکردند و اثرى از چیزى که نشان دهنده کشتن او باشد، نمىدیدند.
یعقوبى در تاریخش مىگوید: پس از آن که امام کاظم(علیه السلام) مدّت درازى را در زندان هاى تاریک هارون الرّشید گذراند، به ایشان گفته شد: چطور است که به فلان کس نامه اى بنویسى تا درباره تو با رشید صحبت کند؟ امام فرمود: پدرم به نقل از پدرانش حدیثم کرده: «خداوند به داود(علیه السلام) سفارش کرده که هر گاه بنده اى، به یکى از بندگان من امید بست، همه درهاى آسمان به رویش بسته مىشود و زمین زیر پایش خالى مىگردد.»در مدّت زندان آن حضرت، اقوال مختلفى وجود دارد.
آن حضرت، چهار سال یا هفت سال یا ده سال یا به قولى چهارده سال در زندان به سر برده است.
حضرت امام موسى کاظم، سى و هفت فرزند پسر و دختر از خود به جاى گذارده که والاترینشان حضرت على بن موسى الرّضا(علیه السلام) مىباشد.
از میان کلمات و سخنان ارزنده حضرت امام موسى کاظم(علیه السلام)، چهل حدیث را برگزیدم که هر یک با نورانیّت ویژه اش، روشنگر دلهاى اهل ایمان و پاکباختگان وادى حقیقت و عرفان است.

چهل حدیث

قالَ الاِْمامُ الْکاظم(علیه السلام) :

۱- تعقّل و معرفت
«ما بَعَثَ اللّهُ أَنْبِیاءَهُ وَ رُسُلَهُ إِلى عِبادِهِ إِلاّ لِیَعْقِلُوا عَنِ اللّهِ، فَأَحْسَنُهُمُ اسْتِجابَهً أَحْسَنُهُمْ مَعْرِفَهً لِلّهِ، وَ أَعْلَمُهُمْ بِأَمْرِ اللّهِ أَحْسَنُهُمْ عَقْلاً وَ أَعْقَلُهُمْ أَرْفَعُهُمْ دَرَجَهً فِى الدُّنْیا وَ الاْخِرَهِ.»:
خداوند پیامبران و فرستادگانش را به سوى بندگانش بر نینگیخته، مگر آن که از طرف خدا تعقّل کنند. پس نیکوترینشان از نظر پذیرش، بهترینشان از نظر معرفت به خداست، و داناترینشان به کار خدا، بهترینشان از نظر عقل است، و عاقلترین آنها، بلند پایه ترینشان در دنیا و آخرت است.

۲- حجّت ظاهرى و باطنى

«إِنَّ لِلّهِ عَلَى النّاسِ حُجَّتَیْنِ، حُجَّهً ظاهِرَهً وَ حُجَّهً باطِنَهً، فَأمّا الظّاهِرَهُ فَالرُّسُلُ وَ الاَْنْبِیاءُ وَ الاَْئِمَّهُ وَ أَمَّا الْباطِنَهُ فَالْعُقُولُ.»:
همانا براى خداوند بر مردم دو حجّت است، حجّت آشکار و حجّت پنهان، امّا حجّت آشکار عبارت است از: رسولان و پیامبران و امامان; و حجّت پنهانى عبارت است از عقول مردمان.

۳- صبر و گوشهگیرى از اهل دنیا

«أَلصَّبْرُ عَلَى الْوَحْدَهِ عَلامَهُ قُوَّهِ الْعَقْلِ، فَمَنْ عَقَلَ عَنِ اللّهِ تَبارَکَ وَ تَعالى إِعْتَزَلَ أَهْلَ الدُّنْیا وَ الرّاغِبینَ فیها وَ رَغِبَ فیما عِنْدَ رَبِّهِ وَ کانَ اللّهُ آنِسَهُ فِى الْوَحْشَهِ وَ صاحِبَهُ فِى الْوَحْدَهِ، وَ غِناهُ فِى الْعَیْلَهِ وَ مُعِزَّهُ فى غَیْرِ عَشیرَه.»:
صبر بر تنهایى، نشانه قوّت عقل است، هر که از طرف خداوند تبارک و تعالى تعقّل کند از اهل دنیا و راغبین در آن کناره گرفته و بدانچه نزد پروردگارش است رغبت نموده، و خداوند در وحشت انیس اوست و در تنهایى یار او، و توانگرى او در ندارى و عزّت او در بىتیره و تبارى است.

۴- عاقلان آینده نگر

«إِنَّ الْعُقَلاءَ زَهَدُوا فِى الدُّنْیا وَ رَغِبُوا فِىالاْخِرَهِ لاَِنَّهُمْ عَلِمُوا أَنَّ الدُّنْیا طالِبَهٌ وَ مَطْلُوبَهٌ وَ الاْخِرَهُ طالِبَهٌ وَ مَطْلُوبَهٌ مَنْ طَلَبَ الاْخِرَهَ طَلَبَتْهُ الدُّنْیا حَتّى یَسْتَوْفى مِنْها رِزْقَهُ، وَ مَنْ طَلَبَ الدُّنْیا طَلَبَتْهُ الاْخِرَهُ فَیَأْتیهِ الْمَوْتُ فَیُفْسِدُ عَلَیْهِ دُنْیاهُ وَ آخِرَتَهُ.»:
به راستى که عاقلان، به دنیا بىرغبتند و به آخرت مشتاق; زیرا مىدانند که دنیا خواهانست و خواسته شده و آخرت هم خواهانست و خواسته شده، هر که آخرت خواهد دنیا او را بخواهد تا روزىِ خود را از آن دریافت کند، و هر که دنیا را خواهد آخرتش به دنبال است تا مرگش رسد و دنیا و آخرتش را بر او تباه کند.

۵- تضرّع براى عقل

«مَنْ أَرادَ الْغِنى بِلا مال وَ راحَهَ الْقَلْبِ مِنَ الْحَسَدِ وَ السَّلامَهَ فِى الدّینِ فَلْیَتَضَّرَعْ إِلَى اللّهِ فى مَسْأَلَتِهِ بِأَنْ یُکْمِلَ عَقْلَهُ، فَمَنْ عَقَلَ قَنَعَ بِما یَکْفیهِ وَ مَنْ قَنَعَ بِما یَکْفیهِ اسْتَغْنى وَ مَنْ لَمْ یَقْنَعْ بِما یَکْفیهِ لَمْ یُدْرِکِ الْغِنى أَبَدًا.»:
هر کس بىنیازى خواهد بدون دارایى، و آسایش دل خواهد بدون حسد، و سلامتى دین طلبد، باید به درگاه خدا زارى کند و بخواهد که عقلش را کامل کند، هر که خرد ورزد، بدانچه کفایتش کند قانع باشد. و هر که بدانچه او را بس باشد قانع شود، بىنیاز گردد. و هر که بدانچه او را بس بُوَد قانع نشود، هرگز به بىنیازى نرسد.

۶- دیدار با مؤمن براى خدا

«مَنْ زارَ أَخاهُ الْمُؤْمِنَ لِلّهِ لا لِغَیْرِهِ، لِیَطْلُبَ بِهِ ثَوابَ اللّهِ وَ تَنَجُّزَ ما وَعَدَهُ اللّهُ عَزَّوَجَلَّ وَکَّلَ اللّهُ عَزَّوَجَلَّ بِهِ سَبْعینَ أَلْفِ مَلَک مِنْ حینَ یَخْرُجُ مِنْ مَنْزِلِهِ حَتّى یَعُودَ إِلَیْهِ یُنادُونَهُ: أَلا طِبْتَ وَ طابَتْ لَکَ الْجَنَّهُ، تَبَوَّأْتَ مِنَ الْجَنَّهِ مَنْزِلاً.»:
هر کس ـ فقط براى خدا نه چیز دیگر ـ به دیدن برادر مؤمنش رود تا به پاداش و وعدههاى الهى برسد، خداوند متعال، از وقت خروجش از منزل تا برگشتن او، هفتاد هزار فرشته بر او گمارد که همه ندایش کنند: هان! پاک و خوش باش و بهشت برایت پاکیزه باد که در آن جاى گرفتى.

۷- مروّت، عقل و بهاى آدمى

«لا دینَ لِمَنْ لا مُرُوَّهَ لَهُ، وَ لا مُرُوَّهَ لِمَنْ لا عَقْلَ لَهُ، وَ إِنَّ أَعْظَمَ النّاسِ قَدْرًا الَّذى لایَرَى الدُّنْیا لِنَفْسِهِ خَطَرًا، أَما إِنَّ أَبْدانَکُمْ لَیْسَ لَها ثَمَنٌ إِلاَّ الْجَنَّهَ، فَلا تَبیعوها بِغَیْرِها.
کسى که جوانمردى ندارد، دین ندارد; و هر که عقل ندارد، جوانمردى ندارد. به راستى که باارزشترین مردم کسى است که دنیا را براى خود مقامى نداند، بدانید که بهاى تن شما مردم، جز بهشت نیست، آن را جز بدان مفروشید.

۸- حفظ آبروى مردم

«مَنْ کَفَّ نَفْسَهُ عَنْ أَعْراضِ النّاسِ أَقالَهُ اللّهُ عَثْرَتَهُ یَوْمَ الْقِیمَهِ وَ مَنْ کَفَّ غَضَبَهُ عَنِ النّاسِ کَفَّ اللّهُ عَنْهُ غَضَبَهُ یَوْمَ الْقِیمَهِ.»:
هر که خود را از آبروریزى مردم نگهدارد، خدا در روز قیامت از لغزشش مىگذرد، و هر که خشم خود را از مردم باز دارد، خداوند در روز قیامت خشمش را از او باز دارد.

۹- عوامل نزدیکى و دورى به خدا

«أَفْضَلُ ما یَتَقَرَّبُ بِهِ الْعَبْدُ إِلَى اللّهِ بَعْدَ الْمَعْرَفَهِ بِهِ الصَّلاهُ وَ بِرُّ الْوالِدَیْنِ وَ تَرْکُ الْحَسَدِ وَ الْعُجْبِ وَ الْفَخْرِ.»:
بهترین چیزى که به وسیله آن بنده به خداوند تقرّب مىجوید، بعد از شناختن او، نماز و نیکى به پدر و مادر و ترک حسد و خودبینى و به خود بالیدن است.

۱۰- عاقل دروغ نمىگوید

«إِنَّ الْعاقِلَ لا یَکْذِبُ وَ إِنْ کانَ فیهِ هَواهُ.»:
همانا که عاقل دروغ نمىگوید، گرچه طبق میل و خواسته او باشد.

۱۱- حکمت کم گویى و سکوت

«قِلَّهُ الْمَنْطِقِ حُکْمٌ عَظیمٌ، فَعَلَیْکُمْ بِالصَّمْتِ، فَإِنَّهُ دَعَهٌ حَسَنَهٌ وَ قِلَّهُ وِزْر، وَ خِفَّهٌ مِنَ الذُّنُوبِ.»:
کم گویى ، حکمت بزرگى است، بر شما باد به خموشى که شیوه اى نیکو و سبک بار و سبب تخفیف گناه است.

۱۲- هرزه گویى بى حیا

«إِنَّ اللّهَ حَرَّمَ الْجَنَّهَ عَلى کُلِّ فاحِش قَلیلِ الْحَیاءِ لا یُبالى ما قالَ وَ لا ما قیلَ لَهُ.»:
همانا خداوند بهشت را بر هر هرزه گوِ کم حیا که باکى ندارد چه مىگوید و یا به او چه گویند حرام گردانیده است.

۱۳- متکبّر، داخل بهشت نمى شود

«إِیّاکَ وَ الْکِبْرَ، فَإِنَّهُ لا یَدْخُلِ الْجَنَّهَ مَنْ کانَ فى قَلْبِهِ مِثْقالُ حَبَّه مِنْ کِبْر.»:
از کبر و خودخواهى بپرهیز، که هر کسى در دلش به اندازه دانه اى کبر باشد، داخل بهشت نمىشود.

۱۴- تقسیم کار در شبانه روز

«إِجْتَهِدُوا فى أَنْ یَکُونَ زَمانُکُمْ أَرْبَعَ ساعات:ساعَهً لِمُناجاهِ اللهِ، وَساعَهً لاَِمْرِالْمَعاشِ، وَساعَهً لِمُعاشَرَهِ الاِْخْوانِ والثِّقاهِ الَّذینَ یُعَرِّفُونَکُمْ عُیُوبَکُمْ وَیُخَلِّصُونَ لَکُمْ فِى الْباطِنِ، وَساعَهً تَخْلُونَ فیها لِلَذّاتِکُمْ فى غَیْرِ مُحَرَّم وَبِهذِهِ السّاعَهِ تَقْدِروُنَ عَلَى الثَّلاثِ ساعات.»:
بکوشید که اوقات شبانه روزى شما چهار قسمت باشد:۱ ـ قسمتى براى مناجات با خدا، ۲ ـ قسمتى براى تهیّه معاش، ۳ ـ قسمتى براى معاشرت با برادان و افراد مورد اعتماد که عیبهاى شما را به شما مىفهمانند و در دل به شما اخلاص مىورزند، ۴ ـ و قسمتى را هم در آن خلوت مىکنید براى درک لذّتهاى حلال [و تفریحات سالم] و به وسیله انجام این قسمت است که بر انجامِ وظایف آن سه قسمت دیگر توانا مىشوید.

۱۵- همنشینى با دیندار و عاقل خیرخواه

«مُجالَسَهُ أَهْلِ الدّینِ شَرَفُ الدُّنْیا وَ الاْخِرَهِ، وَ مُشاوَرَهُ الْعاقِلِ النّاصِحِ یُمْنٌ وَ بَرَکَهٌ وَ رُشْدٌ وَ تَوْفیقٌ مِنَ اللّهِ، فَإِذا أَشارَ عَلَیْکَ الْعاقِلُ النّاصِحُ فَإِیّاکَ وَ الْخِلافَ فَإِنَّ فى ذلِکَ الْعَطَبَ.»:
همنشینى اهل دین، شرف دنیا و آخرت است، و مشورت با خردمندِ خیرخواه، یُمن و برکت و رشد و توفیق از جانب خداست، چون خردمند خیرخواه به تو نظرى داد، مبادا مخالفت کنى که مخالفتش هلاکت بار است.

۱۶- پرهیز از اُنس زیاد با مردم

«إِیّاکَ وَ مُخالَطَهَ النّاسِ وَ الاُْنْسَ بِهِمْ إِلاّ أَنْ تَجِدَ مِنْهُمْ عاقِلاً وَ مَأْمُونًا فَآنِسْ بِهِ وَ اهْرُبْ مِنْ سایِرِهِمْ کَهَرْبِکَ مِنَ السِّباعِ الضّارِیَهِ.»:
بپرهیز از معاشرت با مردم و انس با آنان، مگر این که خردمند و امانتدارى در میان آنها بیابى که [در این صورت] با او انس گیر و از دیگران بگریز، به مانند گریز تو از درنده هاى شکارى.

۱۷- نتیجه حبِّ دنیا

«مَنْ أَحَبَّ الدُّنْیا ذَهَبَ خَوْفُ الاْخِرَهِ مِنْ قَلْبِهِ وَ ما أُوتِىَ عَبْدٌ عِلْمًا فَازْدادَ لِلدُّنیا حُبًّا إِلاَّ ازْدادَ مِنَ اللّهِ بُعْدًا وَ ازْدادَ اللّهُ عَلَیْهِ غَضَبًا.»:
هر که دنیا را دوست بدارد، خوف آخرت از دلش برود، و به بنده اى دانشى ندهند که به دنیا علاقه مندتر شود، مگر آن که از خدا دورتر و مورد خشم او قرار گیرد.

۱۸- پرهیز از طمع و تکیه بر توکّل

«إِیّاکَ وَ الطَّمَعَ، وَ عَلَیْکَ بِالْیَأْسِ مِمّا فى أَیْدِى النّاسِ، وَ أَمِتِ الطَّمَعَ مِنَ الَْمخْلُوقینَ، فَإِنَّ الطَّمَعَ مِفْتاحٌ لِلذُّلِّ، وَ اخْتِلاسُ الْعَقْلِ وَاخْتِلاقُ الْمُرُوّاتِ، وَ تَدْنیسُ الْعِرْضِ وَ الذَّهابُ بِالْعِلْمِ. وَ عَلَیْکَ بِالاِْعْتِصامِ بِرَبِّکَ وَ التَّوَکُّلِ عَلَیْهِ.
از طمع بپرهیز، و بر تو باد به ناامیدى از آنچه در دست مردم است، طمع را از مخلوقین بِبُر که طمع، کلیدِ خوارى است، طمع، عقل را مىرباید و مردانگى را نابودکند و آبرو را مىآلاید و دانش را از بین مىبرد. بر تو باد که به پروردگارت پناه برى و بر او توکّل کنى.

۱۹- نتایج امانتدارى و راستگویى

«أَداءُ الأَمانَهِ وَ الصِّدْقُ یَجْلِبانِ الرِّزْقَ، وَ الْخِیانَهُ وَ الْکِذْبُ یَجْلِبانِ الْفَقْرَ وَ النِّفاقَ.»:
امانتدارى و راستگویى، سبب جلب رزق و روزىاند، و خیانت و دروغگویى، سبب جلب فقر و دورویى.

۲۰- سقوطِ برترى جوى

«إِذا أَرادَ اللّهُ بِالذَّرَّهِ شَرًّا أَنْبَتَ لَها جَناحَیْنِ، فَطارَتْ فَأَکَلَهَا الطَّیْرُ.»:
هر گاه خداوند بدى مورچه را بخواهد، به او دو بال مىدهد که پرواز کند تا پرنده ها او را بخورند.

۲۱- حقگویى و باطل ستیزى

«إِتَّقِ اللّهَ وَ قُلِ الْحَقَّ وَ إِنْ کانَ فیهِ هَلاکُکَ فَإِنَّ فیهِ نَجاتُکَ إِتَّقِ اللّهَ وَدَعِ الْباطِلَ وَ إِنْ کانَ فیهِ نَجاتُکَ، فَإِنَّ فیهِ هَلاکُکَ.»:
از خدا بترس و حقّ را بگو، اگرچه نابودى تو در آن باشد. زیرا که در واقع، نجات تو در آن است.از خدا بترس و باطل را واگذار، اگرچه نجات تو در آن باشد، زیرا که در واقع، نابودى تو در آن است.

۲۲- تناسب بلا و ایمان

«أَلْمُؤْمِنُ مِثْلُ کَفَّتَىِ الْمیزانِ کُلَّما زیدَ فى إِیمانِهِ زیدَ فى بَلائِهِ.»:
مؤمن همانند دو کفّه ترازوست، هر گاه به ایمانش افزوده گردد، به بلایش افزوده گردد.

۲۳- کفّاره خدمت به حاکمان

«کَفّارَهُ عَمَلِ السُّلْطانِ أَلاِْحْسانُ إِلَى الاِْخْوانِ.»:
کفّاره کارمندى سلطان، احسان به برادران دینى است.

۲۴- نافله و تقرّب

«صَلاهُ النَّوافِلِ قُرْبانٌ اِلَى اللّهِ لِکُلِّ مُؤْمِن… .»:
نماز نافله راه نزدیک شدن هر مؤمنى به خداوند است… .

۲۵- اصلاح و گذشت

«یُنادى مُناد یَوْمَ القِیمَهِ: أَلا مَنْ کانَ لَهُ عَلَى اللّهِ أَجْرٌ فَلْیَقُمْ، فَلا یَقُومُ إِلاّ مَنْ عَفَى وَ أَصْلَحَ، فَأَجْرُهُ عَلَى اللّهِ.»:
ندا کننده اى در روز قیامت ندا مىکند:آگاه باشید، هر که را بر خدا مزدى است برخیزد، و برنمىخیزد، مگر کسى که گذشت کرده و اصلاح بین مردم نموده باشد، پس پاداشش با خدا خواهد بود.

۲۶- بهترین صدقه

«عَوْنُکَ لِلضَّعیفِ مِنْ أَفْضَلِ الصَّدَقَهِ.»:
کمک کردنت به ناتوان از بهترین صدقه است.

۲۷- سختى ناحقّ

«یَعْرِفُ شِدَّهَ الْجَوْرِ مَنْ حُکِمَ بِهِ عَلَیْهِ.»:
سختى ناحقّ را آن کس شناسد که بدان محکوم گردد.

۲۸- گناهان تازه، بلاهاى تازه

«کُلَّما أَحْدَثَ الناسُ مِنَ الذُّنُوبِ مالَمْ یَکُونُوا یَعْمَلُونَ أَحْدَثَ اللّهُ لَهُمْ مِنَ الْبَلاء ما لَمْ یَکُونُوا یَعُدُّونَ.»:
هر گاه مردم گناهان تازه کنند که نمىکردند، خداوند بلاهایى تازه به آنها دهد که به حساب نمىآوردند.

۲۹- کلید بصیرت

«تَفَقَّهُوا فى دینِ اللّهِ فَإِنَّ الْفِقْهَ مِفْتاحُ الْبَصیرَهِ، وَ تَمامُ الْعِبادَهِ وَ السَّبَبُ إِلَى الْمَنازِلِ الرَّفیعَهِ وَ الرُّتَبِ الْجَلیلَهِ فِى الدّینِ وَ الدُّنْیا، وَ فَضْلُ الْفَقیهِ عَلَى الْعابِدِ کَفَضْلِ الشَّمْسِ عَلَى الْکَواکِبِ، وَ مَنْ لَمْ یَتَفَقَّهْ فى دینِهِ لَمْ یَرْضَ اللّهُ لَهُ عَمَلاً.»:
در دین خدا دنبال فهم عمیق باشید، زیرا که فهم عمیقِ دین، کلید بصیرت و بینایى و کمال عبادت و سبب تحصیل درجات بلند و مراتب بزرگ در امور دین و دنیاست.
و برترى فقیه بر عابد، مانند برترى آفتاب است بر کواکب، و کسى که در دینش فهم عمیق نجوید، خداوند هیچ عملى را از او نپسندد.

۳۰- دنیا، بهترین وسیله

«إِجْعَلُوا لاَِنْفُسِکُمْ حَظًّا مِنَ الدُّنْیا بِإِعْطائِها ما تَشْتَهى مِنَ الْحَلالِ وَ ما لا یَثْلِمُ الْمُرُوَّهَ وَ ما لا سَرَفَ فیهِ، وَ اسْتَعینُوا بِذلِکَ عَلى أُمُورِ الدّینِ، فَإِنَّهُ رُوِىَ «لَیْسَ مِنّا مَنْ تَرَکَ دُنْیاهُ لِدینِهِ أَوْ تَرَکَ دینَهُ لِدُنْیاهُ».»:
براى خود بهره اى از دنیا برگیرید و آنچه خواهش حلال باشد و رخنه در جوانمردى ایجاد نکند و اسراف نباشد منظور دارید، و به این وسیله براى انجام امور دین یارى جویید. زیرا که روایت شده است: «از ما نیست کسى که دنیایش را براى دینش ترک گوید یا دینش را براى دنیایش رها سازد.»

۳۱- انتظار فَرَج

«أَفْضَلُ الْعِبادَهِ بَعْدَ الْمَعْرِفَهِ إِنْتِظارُ الْفَرَجِ.»:
بهترین عبادت بعد از شناخت خداوند، انتظار فَرَج و گشایش است.

۳۲- مِهرورزى با مردم

«أَلتَّوَدُّدُ إِلَى النّاسِ نِصْفُ الْعَقْلِ.»:
مِهرورزى و دوستى با مردم، نصف عقل است

.۳۳- پرهیز از خشم

«مَنْ کَفَّ غَضَبَهُ عَنِ النّاسِ کَفَّ اللّهُ عَنْهُ عَذابَ یَوْمِ الْقِیمَهِ.»:
هر که خشم خود را از مردم باز دارد، خداوند عذاب روز قیامت را از او باز مىدارد.

۳۴- قویترین مردم

«مَنْ أَرادَ أَنْ یَکُونَ أَقْوَى النّاسِ فَلْیَتَوَکَّلْ عَلَى اللّهِ.»:
هر که مىخواهد که قویترین مردم باشد بر خدا توکّل نماید.

۳۵- ترقّى، نه درجا زدن

«مَنِ اسْتِوى یَوْماهُ فَهُوَ مَغْبُونٌ، وَ مَنْ کانَ آخِرُ یَوْمَیْهِ شَرَّهُما فَهُوَ مَلْعُونٌ وَ مَنْ لَمْ یَعْرِفِ الزِّیادَهَ فى نَفْسِهِ فَهُوَ فى نُقْصان، وَ مَنْ کانَ إِلَى النُّقْصانِ فَالْمَوْتُ خَیْرٌ لَهُ مِنَ الْحَیاهِ.»:
کسى که دو روزش مساوى باشد، مغبون است، و کسى که دومین روزش، بدتر از روز اوّلش باشد ملعون است، و کسى که در خودش افزایش نبیند در نقصان است، و کسى که در نقصان است مرگ براى او بهتر از زندگى است.

۳۶- خیر رسانى به دیگران

«إِنَّ مِنْ أَوْجَبِ حَقِّ أَخیکَ أَنْ لا تَکْتُمَهُ شَیْئًا یَنْفَعُهُ لاَِمْرِ دُنْیاهُ وَ لاَِمْرِ آخِرَتِهِ.»:
همانا واجبترین حقّ برادرت بر تو آن است که چیزى را که سبب نفع دنیا و آخرت اوست، از او پنهان و پوشیده ندارى.

۳۷- پرهیز از شوخى

«إِیّاکَ وَ الْمِزاحَ فَإِنَّهُ یَذْهَبُ بِنُورِ إِیْمانِکَ.»:
از شوخى [بىمورد] بپرهیز، زیرا که شوخى، نور ایمان تو را مىبرد.

۳۸- پند پدیدهها

«ما مِنْ شَىْء تَراهُ عَیْناکَ إِلاّ وَ فیهِ مَوْعِظَهٌ.»:
چیزى نیست که چشمانت آن را بنگرد، مگر آن که در آن پند و اندرزى است.

۳۹- رنج نادیده، نیکى را نمىفهمد

«مَنْ لَمْ یَجِدْ لِلاِْساءَهِ مَضَضًا لَمْ یَکُنْ عِنْدَهُ لِلاِْحْسانِ مَوْقِعٌ.»:
کسى که مزه رنج و سختى را نچشیده، نیکى و احسان در نزد او جایگاهى ندارد.

۴۰- محاسبه اعمال

«لَیْسَ مِنّا مَنْ لَمْ یُحاسِبْ نَفْسَهُ فى کُلِّ یَوْم فَإِنْ عَمِلَ حَسَنـًا اسْتَزادَ اللّهَ وَ إِنْ عَمِلَ سَیِّئًا اسْتَغْفَرَ اللّهَ مِنْهُ وَ تابَ إِلَیْهِ.»:
از ما نیست کسى که هر روز حساب خود را نکند، پس اگر کار نیکى کرده است از خدا زیادى آن را بخواهد، و اگر در آن کار بدى کرده، ازخدا آمرزش طلب نموده و به سوى او توبه نماید.

شیوه های مبارزه سیاسی امام کاظم علیه السلام

اشاره:

نام امام هفتم شیعیان، «موسی»، لقبش «کاظم»، مادرش بانویی با فضیلت به نام «حمیده»، و پدرش حضرت امام صادق (علیه السلام. است. او در سال ۱۲۸ ه . ق در سرزمین «ابواء» (یکی از روستاهای اطراف مدینه. چشم به جهان گشود و در سال ۱۸۳ یا ۱۸۶ هجری به شهادت رسید.(۱. از سال ۱۴۸ هجری که امام صادق (علیه السلام. به شهادت رسید، دوران امامت حضرت کاظم (علیه السلام. آغاز گردید. آن بزرگوار با خلفای زیر معاصر بود: ۱ . منصور دوانیقی (۱۳۶ . ۱۵۸.؛ ۲ . محمد معروف به مهدی (۱۵۸ . ۱۶۹.؛ ۳ . هادی (۱۶۹ . ۱۷۰.؛ ۴ . هارون(۲. (۱۷۰ . ۱۹۳..

اوضاع سیاسی و اجتماعی

یکی از پرسش های مهم در زندگی امام کاظم (علیه السلام. این است که چرا آن حضرت دست به قیام مسلحانه نزد؟

در پاسخ می گوییم: وضع سیاسی و اجتماعی عصر امام نشان می دهد که شرایط برای قیام مسلحانه فراهم نبوده است، زیرا در روزگار بنی عباس به ویژه هارون، عرصه چنان بر اهل بیت (علیهم السلام. تنگ بود که کسی توان فعالیت سیاسی و حتی فرهنگی نداشت. راویان حدیث جرئت نداشتند آشکارا از امام کاظم (علیه السلام. نام ببرند و مطالب گران بهای تفسیری، فقهی، عرفانی و علمی او را نقل کنند. به همین دلیل آنان آثار گران بها و مطالب مستند حضرت را به صورت کنایه و اشاره می نوشتند و برای یک دیگر می خواندند، و با عبارت های زیر از امام یاد می کردند: سمعت ابا ابراهیم، سمعت ابا الحسن، روی عن العبد الصالح، قال العالم او السید، حدثنی الرجل و یا کتبت الیه… .

از سوی دیگر، سیاست و مشی حکومت ، ستیز با شیعه بود. ضمن این که نظام استبدادی بنی عباس از موسی بن جعفر (علیه السلام. و پیروانش وحشت داشت و کینه و حسد خویش را از راه های مختلف نشان می داد.

هارون نیز روش هادی را ادامه داد و فدک را غصب کرد و نگذاشت منافع آن به حضرت موسی بن جعفر (علیه السلام. و اهل بیت برسد. او با گماردن مأموران ویژه، ارتباط مالی امام و شیعیان را قطع کرد تا جایی که آن بزرگوار بارها از سختی معیشت خویش می نالید . افزون بر آن، هارون هر از گاهی برای آن حضرت مزاحمت فراهم می کرد و او را از مدینه به بغداد و یا بصره منتقل می نمود و به بهانه این که مردم را به سوی خود می خواند و کارش به اختلاف و خون ریزی می انجامد، به زندانش می افکند.

هارون در سال ۱۷۰ ه . ق در برابر قبر پیامبر خدا (ص. برای فریب افکار عمومی چنین گفت: ای پیامبر خدا! برای کاری که تصمیم گرفته ام انجام دهم از تو پوزش می طلبم؛ می خواهم موسی بن جعفر (علیه السلام. را زندانی کنم، زیرا او مردم را به خویش دعوت می کند و با این کار در پی اختلاف میان امت تو و ریختن خون آنهاست.(۳.

به هر روی، وضع جامعه عصر امام کاظم (علیه السلام. به گونه ای بود که قیام مسلحانه ره به جایی نمی برد. به همین دلیل آن حضرت تصمیم گرفت از راه های دیگری با حکومت طاغوت مبارزه کند، که در ادامه به بعضی از آنها اشاره می کنیم.

شیوه های مبارزه امام

۱ . فر هنگ سازی برای تشکیل حکومت

خلفای معاصر امام از جمله هارون می دانست که امام کاظم (علیه السلام. و پیروانش، وی را غاصب خلافت پیامبر و زمام دار ستم گری می دانند که با زور و قدرت، سرنوشت مسلمانان را در دست گرفته است و اگر روزی قدرت را به دست آورند، در نابودی حکومت او لحظه ای درنگ نخواهند کرد. از سوی دیگر، دشمنان نیز می دانستند که امام در صدد تشکیل حکومت است و آن را حق خود می داند. از این رو نسبت به آن حضرت، حساس و در صدد از بین بردن او بودند.

در مقابل، امام کاظم (علیه السلام. نیز از راه های مختلف سعی می کرد فرهنگ تشکیل حکومت اسلامی در جامعه نهادینه شود. این امر بسیار مهم بود، زیرا این اندیشه به وجود می آمد که حکومت از آنِ خاندان پیامبر است و بنی عباس، آن را غصب کرده اند. گفت و گوی زیر که میان پیشوای هفتم و هارون رخ داده به خوبی از اهداف عالی امام در زمینه تشکیل حکومت اسلامی و نیز از نیات پلید هارون، پرده بر می دارد.

روزی هارون (شاید به منظور آزمایش و کسب آگاهی از آرمان امام هفتم. به آن حضرت اعلام کرد که حاضر است «فدک» را به او برگرداند. امام (علیه السلام. فرمود: در صورتی حاضرم فدک را تحویل بگیرم که آن را با تمام حدود و مرزهایش پس بدهی. هارون پرسید: حدود و مرزهای آن کدام است؟ امام فرمود: اگر حدود آن را بگویم هرگز پس نخواهی داد. هارون اصرار کرد و سوگند یاد نمود که این کار را انجام خواهد داد. آن گاه امام حدود آن را چنین تعیین فرمود: حدّ اولش، عدن؛ حدّ دومش، سمرقند؛ حدّ سومش، آفریقا و حدّ چهارمش مناطق ارمنیه و بحر خزر است. هارون که با شنیدن هر یک از این حدود، تغییر رنگ می داد و به شدت ناراحت می شد، نتوانست خود را کنترل کند و با خشم و ناراحتی گفت: در این صورت چیزی برای ما باقی نمی ماند. امام فرمود: می دانستم که نخواهی پذیرفت و به همین دلیل از گفتن آن امتناع داشتم.(۴.

۲ . نفوذ در حکومت

یکی از روش های بسیار مهم مبارزه امام، نفوذ در حکومت غاصب بود. این روی کرد هم موجب حفظ شیعیان می شد و هم امام از سیاست های حکومت آگاهی می یافت، و در سمت و سوی مبارزه امام و شیعیان تأثیرگذار بود؛ بدین معنا که راه کارهای مناسبی برای مبارزه علیه حکومت و حفظ شیعیان پیش بینی می نمودند. بدین منظور امام برای سامان دادن به مبارزات سیاسی و حمایت از نیروهای شیعی، برنامه ای تدارک دید که بر اساس آن نیروهای فعال و مطمئن، در مسئولیت های کلیدی حکومت قرار می گرفتند که یکی از اعضای فعال آن، «علی بن یقطین» بود. وی بارها از امام (علیه السلام. خواست که اجازه دهد از مسئولیت های خویش در حکومت بنی عباس کنار رود، لکن امام (علیه السلام. بدان رضایت نداد و او را با کلمات زیر دل گرم نمود که شاید خداوند به وسیله تو شکسته احوالی ها را جبران و آتش فتنه مخالفان را از دوستان خویش دفع کند. بعضی از ثمرات نفوذ افراد مؤمن در دستگاه خلافت جور بدین قرار است:

۱ . ۲ . رساندن اطلاعات داخلی حکومت به امام علیه السلام

مرحوم مجلسی می نویسد: زمانی که قیام شهید حسین (فخ. سرکوب شد، سرهای آنان به همراه عده ای اسیر برای موسی فرزند مهدی، از خلفای بنی عباس، فرستاده شد. او دستور داد که اسرا کشته شوند و از دیگر علویان سخن به میان آورد تا این که به نام امام موسی بن جعفر (علیه السلام. رسید و با خشم زیاد اظهار داشت که حسین (فخ. به دستور او قیام کرده است، زیرا او وصی این خاندان است. خدا مرا بکشد اگر او را زنده نگه دارم. در این زمان بود که علی بن یقطین، واقعه را به صورت مکتوب به حضور امام تقدیم داشت و آن حضرت را از این تصمیم با خبر نمود.

۲ . ۲ . پشتیبانی مالی از امام علیه السلام

مرحوم کشّی در رجال خود می نویسد: علی بن یقطین، نامه ها و اموال فراوانی را توسط دو نفر از معتمدان خویش برای امام ارسال کرد. قرار ملاقات در بیرون مدینه در محلی به نام «بطن الرمه» بود. امام شخصاً طبق قرار در آن مکان حضور یافت و اموال را از آنان تحویل گرفت. سپس نامه هایی از آستین خود بیرون آورد و فرمود: اینها جواب نامه های شماست، برگردید و آن را به علی بن یقطین برسانید.

۳ . ۲ . کمک مالی به شیعیان

علی بن یقطین برای کمک مالی به شیعیان و حمایت از آنان، هر سال عده ای را از طرف خود به حج می فرستاد و به این بهانه، پول های فراوانی به آنها می پرداخت. مرحوم قمی از قول یونس می نویسد که در یکی از سال ها برای علی بن یقطین ۱۵۰ حج گزار برشمردند. هم چنین در مواردی که شیعیان می بایست مالیات بپردازند به ظاهر از آنها می گرفت، ولی به صورت پنهانی به آنان بر می گرداند.(۵.

۳ . رازداری (تقیّه مداراتی.

یکی از روش های مبارزه امام علیه حکومت، تقیّه بود.این امر در سازماندهی و حفظ یاران بسیار مؤثر بود، زیرا موجب می شد که نیروها شناسایی نشوند و شیعیان به سازماندهی خود بپردازند تا در فرصت مناسب علیه حکومت مبارزه کنند.(۶. بدین سان حضرت به یاران خود دستور داد که در بعضی موارد تقیّه کنند. در حقیقت، تقیّه مداراتی تغییر روش مبارزه بود. معمر بن خلاد که از یاران موسی بن جعفر (علیه السلام. بود، از آن حضرت پرسید: چگونه باید در برابر حاکمان ستم گر ایستاد و از اسلام پاسداری کرد؟ امام در پاسخ، از قول جدّش امام باقر (علیه السلام. نقل کرد که می فرمود: رازداری و با پوشش عمل کردن، از برنامه های دینی من و پدران من است؛ آن که عمل به تقیّه نمی کند ایمان ندارد.(۷.

۴ . مبارزه منفی

یکی از روش های امام در برخورد با حکومت جور، مبارزه منفی علیه آن بود که در قالب های مختلف از جمله عدم مساعدت مالی به حکومت، ظهور می نمود. روزی امام کاظم (علیه السلام. صفوان بن مهران جمال را احضار کرد. وی هر سال در موسم حج، شترانش را در اختیار هیئت خاصی از دربار هارون می گذاشت تا به حج بروند و مراسم به جای آورند و یا احیاناً بر مراسم حج نظارت داشته باشند. هنگامی که صفوان خدمت امام کاظم (علیه السلام. رسید، فرمود: صفوان! یک عمل تو همه کارهای زیبایت را زیر سؤال برده است؟ با تعجب پرسید: فدایت شوم مگر چه کرده ام؟ امام فرمود: کرایه دادن شترها به هارون برای مراسم حج، کار مناسبی نیست. عرض کرد: من برای سفر حج کرایه می دهم و خودم همراه آنان نیستم، بلکه عده ای از غلامان را می فرستم. امام فرمود: صفوان! دوست نداری ستم گران زنده بمانند تا اجاره شترهایت را بعد از حج پرداخت کنند؟ عرض کرد: البته که دوست دارم. حضرت فرمود: هر کس بقای هارون و هیئت حاکمه اش را دوست بدارد، از آنان است و هر کس از ایشان باشد به جهنم فرو می افتد.

چون صفوان سخنان امام را شنید همه شترهای اجاره ای خویش را فروخت. وقتی هارون متوجه شد او را احضار و سرزنش کرد. صفوان گفت: من پیر شده ام و توان ندارم. غلامان هم کارها را به طور شایسته و درست انجام نمی دهند. هارون با عصبانیت رو به صفوان کرد و سری تکان داد و گفت: خاموش! من می دانم چه کسی به شما فرمان می دهد. کار موسی بن جعفر است. صفوان گفت: من با موسی بن جعفر (علیه السلام. ارتباط ندارم، او در کارهای من دخالتی نمی کند. هارون در پایان گفت: اگر سابقه همکاری تو نبود، نابودت می کردم.(۸.

مبارزه منفی امام هفتم (علیه السلام. با حکومت هارون چنان بود که شایعه فتوای حضرت مبنی بر حرمت ولایت و حاکمیت هارون در جامعه وجود داشت و کمترین مسامحه ای از حضرت در برخورد با حکومت بنی عباس دیده نمی شد.(۹.

۵ . تربیت اندیشمندان فکری و سیاسی

امام کاظم (علیه السلام. با این که از سوی حکومت هارون تحت فشار بود و بخش عمده ای از عمرش را در زندان گذراند، اندیشمندانی تربیت کرد که در برابر حکومت جور و گروه های انحرافی می ایستادند و در عرصه علمی و اجتماعی از وثاقت و اطمینان بالایی برخوردار بودند. امام می دانست که هدایت شیعیان و مبارزه با حکومت، نیاز به انسان های سیاست مدار، متدیّن و عالم دارد تا مسیر او را ادامه دهند. شاگردان امام نیز با روش های گوناگون به مبارزه علیه حکومت اقدام می کردند. حتی بعضی از شاگردان و تربیت یافتگان امام با بیان جای گاه حکومت و امامت و این که حکومت، حق خاندان پیامبر (ص. است، با حکومت وقت مبارزه می کردند. بعضی از آنها همانند یونس بن عبدالرحمان، صفوان بن یحیی، محمد بن ابی عمیر، عبدالله بن مغیره، حسن بن محبوب سراد و احمد بن محمد بن ابی نصر بزنطی، از اصحاب اجماع شمرده شده اند.(۱۰. عظمت این بزرگان چنان بود که راویان و محدّثان هرگاه حدیث و روایت خود را منتهی به یکی از افراد فوق می دیدند، آرامش خاطر پیدا می کردند. آنان تألیفات فراوانی داشتند و برخی از آنها سال های بسیاری را در زندان گذرانده بودند؛ همانند:

۱ . یونس بن عبدالرحمان: او استعداد بسیار بالایی داشت. در مقابله با افراد و گروه های مخالف، نزدیک به هزار جزوه و مقاله نوشت، تا جایی که گفته شد: دانش ائمه اهل بیت (علیهم السلام. به چهار نفر منتهی می گردد: سلمان فارسی، جابر، سید و یونس بن عبدالرحمان.

درباره یونس نوشته اند: وی زیاد به حج رفت و خود می گفت: در محضر معصوم بیست سال گوش دادم و بعد از آن بیست سال پرسیدم و بیست سال هم به پرسش دیگران پاسخ دادم.(۱۱.

۲ . محمد بن ابی عمیر: وی تألیفات فراوانی داشت و بسیار زاهد و متّقی بود. وی را به زندان های طولانی مدت محکوم کردند، لکن از ترس این که مبادا کتاب ها و تألیفاتش را نابود کنند، مبلغ یکصد و بیست هزار درهم به سندی پرداخت و بعد از مدتی از زندان خارج شد و به سراغ کتاب ها و تألیفات دفن شده در گوشه منزلش رفت، ولی همه آنها را پوسیده و نابود شده یافت. شاید همین وضعیت سبب گردید که آن چه بعداً نقل کرد به صورت مرسله باشد؛ لکن اطمینان و وثاقت بالای وی باعث گردید که روایات مرسله اش(۱۲. همانند روایاتِ مستند دیگران، معتبر به شمار آید.

۶ . حمایت از انقلابیان

گرچه امام خود به دلیل فراهم نبودن شرایط، قیام مسلحانه انجام نداد، اما مبارزه امام در قالب دیگر بروز نمود و آن، حمایت از قیام ها و نهضت های انقلابی بود. از جمله این قیام ها، قیام شهید فخ (حسین بن علی بن حسن المثنی بن الحسن المجتبی . علیه السلام .. بود،(۱۳. که حضرت از آن حمایت کرد.

وی که از ستم ها و فشارهای روحی فرماندار مدینه به علویان به ستوه آمده بود دست به قیام مسلحانه زد و این در زمانی بود که «هادی»، خلیفه ستم گر عباسی حکومت را در دست داشت. قرار شد شبانگاهان قبل از اذان صبح حرکت آغاز شود. حسین که رهبری قیام را عهده دار بود به خدمت امام موسی (علیه السلام. رسید. حضرت توصیه هایی به او فرمود: تو شهید خواهی شد، ضربه ها را نیکو بزن و نهایت تلاش خود را بنما. این مردم، فاسق هستند، به ظاهر ایمان دارند، اما در باطن، نفاق و شک را پنهان می دارند. همه ما مملوک خداییم و به سوی او باز می گردیم.

۷ . حفظ نیروهای کارآمد

امام کاظم (علیه السلام. علاوه بر نیرو سازی و تربیت آنها سعی می کرد نیروهای قدرت مند، مقاوم و آشنا به مصالح اسلام را حفظ کند و در مقاطع مختلف از آنان بهره بگیرد. هم چنین توجه داشت که در حدّ امکان آنها شناسایی نشوند، بلکه با پوشش های مختلف چنان عمل کنند که هیچ گونه حساسیتی در حاکمان غاصب عباسی به وجود نیاید. علی بن یقطین با تمام اخلاص در خدمت موسی بن جعفر (علیه السلام. بود، در حالی که پست وزارت داشت و خمس اموال خویش را به حضرت می داد و به وسایط گوناگون به یاران آن بزرگوار مساعدت می نمود. او زمانی اراده کرد هدایای ارزش مندی را که به وی می دادند، به آن امام همام بدهد. در یک مورد او پارچه گران بهایی را که هارون به وی هدیه داده بود برای آن حضرت فرستاد. لکن امام چون می خواست این نیروی ارزش مند را حفظ کند، آن را برگرداند و فرمود: از امروز سعی کن وضوی خویش را بر روش هارون و اهل سنّت انجام دهی.(۱۴.

از سوی دیگر، مأموران هارون مراقب تماس ها و چگونگی وضعیت علی بن یقطین بودند. آنان گزارش هایی را علیه وی داده بودند که با موسی بن جعفر (علیه السلام. در تماس است و لباس و هدیه مخصوص شما را به ایشان داده و حتی وضو و نمازش را بر روش مذهب اهل بیت (علیه السلام. انجام می دهد. هارون در پی این گزارش ها او را احضار کرد و با ناراحتی تمام گفت: اگر چنین ادعایی درست باشد، خون تو را خواهم ریخت… از او پرسید: آن لباسی را که هدیه دادم چه کردی؟ علی پاسخ داد: در داخل بقچه ای گذارده و برای تبرّک آن را حفظ کرده ام. هارون یک نفر از کارگزارانش را در پی هدیه فرستاد و با آدرسی که علی بن یقطین داده بود، هدیه را مُهر شده آوردند.

در مرحله دیگر، جاسوسان هارون گزارش دادند که او نماز را همانند شیعه می خواند. هارون مراقبانی بر علی گماشت و سرانجام دریافت که او همچون اهل سنّت نماز می گزارد. هارون خشم خود را فرو برد و رو به علی کرد و گفت: هرگز سخن هیچ سعایت کننده ای را علیه تو نخواهم پذیرفت.(۱۵.

شهید مطهری (ره. می نویسد: علی بن یقطین، وزیر هارون است، شخص دوم مملکت است، ولی شیعه است، اما در حال استتار. او ظاهرش با هارون است، اما به هدف های موسی بن جعفر (علیه السلام. خدمت می کند و امام به او دستورهایی داد و وی اجرا کرد و مصون ماند.(۱۶.

در پایان باید گفت: شیوه های مبارزه سیاسی امام به موارد ذکر شده خلاصه نمی شود، بلکه امام در قالب دعا، موعظه و حتی زندان رفتن به مبارزه با حاکمان عباسی پرداخت و سرانجام حکومت، آن امام بزرگوار را به شهادت رساند.

شهید مطهری (ره. بعد از ذکر عوامل و علل به شهادت رساندن امام کاظم (علیه السلام. می نویسد: خلفا می دیدند که امامان را از هیچ راهی و به هیچ وجهی نمی توانند وادار به تمکین بکنند، به همین دلیل بهترین راه و آسان ترین راه را شهادت آن بزرگواران می دانستند، با این که متوجه بودند که شهید کردن ائمه چقدر برایشان گران تمام می شود.(۱۷.

پی نوشت:

۱. مهدی پیشوایی، سیره پیشوایان، ص ۴۱۳؛ ر.ک: بصائر الدرجات، ج ۹ ص ۱۲۹؛ بحارالانوار، ج ۴۸، ص ۱ . ۴؛ ارشاد مفید، ص ۳۰۷ و مناقب ابن شهرآشوب، ج ۳، ص ۴۳۷٫

۲. همان، ص ۴۱۴٫

۳. سیره الائمه الاثنی عشر، ج ۲، ص ۳۳۵؛ ر.ک: مرتضی مطهری، سیری در سیره ائمه اطهار (علیه السلام.، ص ۱۷۶ . ۱۷۷٫

۴. تذکره الخواص، ص ۳۵۰٫

۵. مهدی پیشوایی، سیره پیشوایان، ص ۴۶۲٫

۶. ارشاد مفید، ص ۲۷۵ . ۲۷۴؛ الخرائج و الجرائح، ص ۲۹۷٫

۷. وسائل الشیعه، ج ۱۶، ص ۲۰۴، ح ۲۱۳۵۹؛ اصول کافی، ج ۲، ص ۲۱۹، ح ۲٫

۸. سیره الائمه الاثنی عشر، ج ۲، ص ۳۲۲ . ۳۲۳؛ رجال کشّی، ص ۴۴۱٫

۹. رسول جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه، ص ۴۰۶٫

۱۰. حیاه الامام موسی بن جعفر (علیه السلام.، ج ۲، ص ۴۵۹؛ بحارالانوار، ج ۴۸، ص ۱۷۲، ح ۱۳؛ فروع کافی، ج ۵، ص ۱۰۹، ح ۱٫

۱۱. سیره الائمه الاثنی عشر، ج ۲، ص ۳۱۳٫

۱۲. رجال کشّی، ص ۴۶٫

۱۳. همان، ص ۴۷٫

۱۴. اقرب الاسناد، ص ۱۲۶٫

۱۵. سیره الائمه الاثنی عشر، ج ۲، ص ۳۲۲ . ۳۲۳٫

۱۶. برگرفته از: سیری در سیره ائمه اطهار (علیه السلام.ص ۱۸۱٫

۱۷. همان، ص ۱۹۰٫

منبع :معارف اسلامی . مهر، آبان و آذر ۱۳۸۶، شماره ۶۹

دعا کردن قبل از آنکه احتیاجى پیدا شود (یعنى در دوران بى‏ نیازى)

اشاره:

انسان همیشه محتاج خداوند است و بدون عنایت الهی نمی تواند لحظه ای به زندگی اش ادامه دهد. انسان نباید بر این تصور باشد که در حال آسایش و رفا و نبود بلاها از دعا بی نیاز است. در روایات معصومین(علیهم‌السلام) توصیه شده که انسان پیش از  اینکه گرفتار شود باید در درگاه خداوند احساس نیازمندی نماید و قبل از اینکه مشکلی برای شحادث گردد در درگاه الهی دعا نماید. در این نوشته کوتاه در بیان این موضع چند حدیثی از معصومین (علیهم‌السلام) نقل شده است.

رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله) به ابى ذر فرمود: «یا ابا ذرّ، الا اعلّمک کلمات ینفعک اللَّه عزّ و جلّ بهنّ؟ قال: بلى یا رسول اللَّه، قال: احفظ اللَّه یحفظک، احفظ اللَّه تجده امامک، تعرّف الى اللَّه فی الرّخاء یعرفک فی الشّدّه، و اذا سألت فاسأل اللَّه، و اذا استعنت فاستعن باللَّه، فقد جرى القلم بما هو کائن الى یوم القیامه، و لو انّ الخلق کلّهم جهدوا على ان ینفعوک بما لم یکتبه اللَّه لک ما قدروا علیه» یعنى: «اى ابا ذرّ! آیا کلماتى به تو بیاموزم که برایت منفعت داشته باشد؟ (ابا ذر مى گوید:) گفتم: بلى اى رسول خدا! فرمود: تو از خدا حفاظت کن تا خدا از تو حفاظت کند. اگر از خدا حفاظت نمایى، او را در جلو خود، خواهى یافت، در روز راحتى و آسایش، معروف و شناخته شده درگاه حق باش تا او تو را در روز شدّت و نیازت بشناسد. اگر درخواستى دارى از خدا بطلب و اگر کمک مى خواهى از او بخواه، همانا مقدّرات عالم تا روز قیامت تحت قلم ذات اقدس الهى است، اگر تمام خلق بکوشند تا نفعى به تو برسانند که خدا آن را برایت ثبت نکرده است، هرگز قدرت چنین کارى را نخواهند داشت».

«هارون بن خارجه» از امام صادق(علیه السّلام) روایت کرده است که فرمود: «انّ الدّعاء فی الرّخاء لیستخرج الحوائج فی البلاء» یعنى: «دعا، در زمان راحتى و آسایش، براى بر آورده شدن حوایج در روز نیازمندى است».

و از آن حضرت است که فرمود: «من تخوّف من بلاء یصیبه فتقدّم فیه بالدّعاء لم یره اللَّه عزّ و جلّ ذلک البلاء ابدا»

یعنى: «کسى که از رسیدن بلایى هراسناک است، اگر قبل از آن دعا کند، خداوند متعال هرگز آن بلا را به او نشان نخواهد داد».

امام زین العابدین(علیه السّلام) فرمود: «الدّعاء بعد ما ینزل البلاء لا ینتفع به» یعنى: «دعا کردن بعد از نزول بلا، فایده اى ندارد».[۱]

پی نوشت:

[۱]. برگرفته از:  ابن فهد حلى، احمد بن محمد، آیین بندگى و نیایش (ترجمه عده الداعی)، ص۲۹۹، بنیاد معارف اسلامی – ایران ؛ قم، چاپ: اول، ۱۳۷۵ش.

گفتگوى هارون با امام کاظم(علیه السلام)

اشاره:

هارون الرشید، از خلفاى بسیار خودخواه و سنگدل عباسى بود، تاریخ مذاکره او را با امام کاظم(علیه السلام) به طور گسترده نقل مى کند، و از قرائن به دست مى آید که این مناظره در شهر بغداد صورت پذیرفته است زیرا فوراً ـ چنانکه مى آید ـ به احضار نوح بن دراج، قاضى کوفه و بصره، و سفیان ثورى فرمان مى دهد، امام کاظم(علیه السلام) در این دیدار، از بسیارى از حقایق پرده برمى دارد که براى خلیفه عباسى کاملاً تازگى داشت. این نوشته مناظره بین امام(علیه‌السلام) با هارون الرشید را بازگو نموده است.

هنگامی که امام(علیه‌السلام) وارد مجلس هارون شد، وى بدون مقدمه رو به امام کرد و چنین گفت:

هارون: آیا امکان دارد که در یک کشور دو خلیفه باشد و براى هر دو خراج حمل بشود.

امام کاظم(علیه السلام):از روزى که پیامبر خدا دار فانى را وداع کرده است به ما تهمت زده اند و این یکى از آن تهمت ها است، چون هارون مى دانست که امام بر خلاف عقیده خود سخن نمى گوید، تا حدى آرام گرفت و مناظره شیرینى میان آن دو آغاز گردید.

هارون: ما فرزندان عباس عموى پیامبر، و شما فرزاندان ابوطالب هستید که او نیز عموى پیامبر بود، بنابراین پیوند ما و شما با پیامبر یکسان است و این که همگى از فرزندان عموهاى پیامبر هستیم، هیچ یک بر دیگرى مزیت ندارد.

امام کاظم(علیه السلام): آنچه مى گویى درست است ولى با یک تفاوت و آن این که: عبدالله پدر پیامبر، و ابوطالب هر دو از یک مادر دیده به جهان گشوده اند، در حالى که عباس از مادر دیگر متولد شده است، بنابراین فرزندان ابوطالب، به پیامبر نزدیک تر از فرزندان عباس هستند.

هارون: با وجود عمو، فرزندان ارث نمى برند و به اصطلاح وجود عمو براى میت، مانع از وارث بودن فرزندان است و پیامبر درگذشت در حالى که عباس عموى او زنده بود و با وجود او، دیگران وارث پیامبر نخواهند بود یعنى، فاطمه دخت گرامى پیامبر، و على همسر او وارث پیامبر نمى باشند.

امام کاظم(علیه السلام): بازدارى عمو از وراثت دیگران بر خلاف کتاب و سنت است، واین بدعت از «عدى» و «تیم» آغاز شده و اموى ها نیز بر آن دامن زدند، و امام على با این بدعت مخالفت ورزید و این مطلب بسیار معروف و مشهور است هم اکنون در کشور اسلامى کسانى هستند بر طبق فتواى امام قضاوت و داورى مى کنند.

هارون: او کیست؟

امام کاظم(علیه السلام): نوح بن دراج که رئیس دادگسترى هر دو استان بصره و کوفه است، البته گروهى نیز بر او از در مخالفت وارد شده اند مانند سفیان ثورى، و ابراهیم مدنى، و فضیل بن عیاض.

هارون: هر دو گروه را احضار کنید، پس از حضور، رو به نوح بن دراج کرد: چرا از رأى مشهور برگشتید؟

نوح بن دراج: به خاطر گفتار پیامبر که فرمود: «اقضاکم على» و گفتار عمر بن الخطاب که گفت:«اقضانا على».

هارون در فکر فرو رفت زیرا در برابر منطق نیرومند، طرف سخن نداشت سپس همگان را مرخص کرد و رو به امام کاظم(علیه السلام) کرد و گفت: در مورد وراثت ما سخنى نیز دارى بگویید.

امام کاظم(علیه السلام): اگر قول مى دهید آنچه که در این مجلس بازگو مى شود در جاى دیگر گفته نشود، من در این مورد نیز سخن دارم.

هارون: با اشاره سر، موافقت خود را آشکار ساخت.

امام کاظم(علیه السلام): پیامبر ولایت را از آن کسانى دانست که پیش از فتح مکه، به مدینه مهاجرت کنند و آیه مبارکه شاهد این گفتار است «وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ لَمْ یُهَاجِرُوا مَا لَکُمْ مِنْ وَلاَیَتِهِمْ مِنْ شَیءْ حَتَّى یُهَاجِرُوا»[۱] ، «کسانى که ایمان آورده اند، و هجرت نکرده اند هیچ ولایتى از آنان براى شما نیست تا هجرت کنند».

و عموى ما عباس تا فتح مکه دست به هجرت نزد و پس از آن، مکه را به عزم مدینه ترک گفت.

هارون: این مطلب را تاکنون بازگو کرده اى.

امام کاظم(علیه السلام):نه.

هارون: چرا خود را فرزندان پیامبر مى خوانید در حالى که فرزندان على هستید؟

امام کاظم(علیه السلام):هرگاه پیامبر زنده گردد و خواهان ازدواج با دختر شما شود، آیا درخواست او را اجابت مى کنید؟

هارون: البته چه افتخارى بالاتر از این.

امام کاظم(علیه السلام): ولى اگر چنین درخواستى ـ بر فرض محال ـ نسبت به دختران من انجام گیرد من اجابت نمى کنم.

هارون: چرا؟

امام کاظم(علیه السلام): زیرا دختران من اولاد او هستند و نسبت آنان از طرف پدر به او مى رسد.گذشته بر این این قرآن عیسى بن مریم را از ذریه ابراهیم خلیل مى شمارد در حالى که وى از طرف مادر یعنى مریم به ابراهیم مى پیوندد و مى فرماید:

«وَ زَکَرِیَّا وَ یَحْیَى وَ عِیسَى وَ إِلْیَاسَ کُلٌّ مِنَ الصَّالِحِینَ».[۲]

پیامبر در روز مباهله مأمور شد که به مسیحیان نجران بگوید: «تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَ أَبْنَاءَکُمْ …»[۳] طرفین همه با فرزندان خود به مباهله بپردازند و در آن روز جز «حسنین» کسى را به میدان نیاورد آیا این گواه بر ذریه بودن آنان براى رسول خدا نیست؟[۴]

پی نوشت:

[۱] . انفال، ۷۲.

[۲] . انعام، ۸۵.

[۳] . آل عمران، ۶۱

[۴] . توحید، صدوق، ج۱، باب۷ ح ۹، ص ۷ و تحف العقول، ص ۴۰۴، احتجاج، ج۲، ص ۳۳۵ـ ۳۴۰.

نحوه بیعت با ولیعهدی امام رضا علیه السلام

اشاره:

علی بن موسی بن جعفر (علیه السلام) معروف به امام رضا (۱۴۸–۲۰۳ق) هشتمین امام شیعه اثناعشری. امام رضا ۲۰ سال امامت را بر عهده داشت که با خلافت هارون الرشید(۱۰ سال)، محمد امین (حدود ۵ سال) و مأمون (۵ سال) همزمان شد. در روایتی از امام جواد(علیه السلام) آمده است که لقب رضا از سوی خداوند به پدرش داده شده است. او به عالم آل محمد نیز شهرت دارد.

پس از آن که امام رضا (علیه السلام) ولیعهد مأمون شناخته شدند مردم کجا و چگونه با ایشان بیعت کردند؟

پاسخ :

مأمون پس از آن که در روز دوشنبه هفتم ماه رمضان سال ۲۰۱ ه ق در «مرو» ولیعهدی را بر امام رضا (علیه السلام) تحمیل کرد و عهدنامه ولایت عهدی امام (علیه السلام) را امضاء نمود به «فضل بن سهل» دستور داد مجلس باشکوهی که مرکب از رجال دولت و اعیان و اشراف ملت و امراء و وزراء و درباریان و فرماندهان و سپاهیان و علماء و نویسندگان و شعراء و خطباء باشد، تشکیل دهد و برای اجرای تشریفات بیعت در یک روز معیّن در دربار خلافت حاضر شوند و «لباس سیاه» را که شعار «بنی عباس» در آن روز بود به لباس «سبز» که شعار «علوییّن» است، تبدیل کنند[۱] و پرچم سبز برافرازند. روز دهم رمضان تمام طبقات مردم با لباس سبز در دربار «مأمون» حاضر شدند و نظامیان در محل مخصوص خود صف آرائی کردند و سایر مدعوّین در جایگاه های خود قرار گرفتند. سپس حضرت رضا (علیه السلام) به همراه مأمون وارد مجلس شدند و حضرت، لباس سبز تن کرده و شمشیری حمایل نموده بودند، مأمون در صدر مجلس نشست و حضرت را نیز در جایگاهی که از قبل ترتیب داده بودند و در پهلوی جایگاه مأمون بود و پرچم های سبز در بالای آن جایگاه در اهتزاز بودند، جای داد و دستور داد کیسه های طلا و نقره که اسم مبارک حضرت رضا (علیه السلام) هم در آن سکّه ها زده شده بود آوردند. پس از آن مأمون بر محل بلندی رفت و گفت: ای مردم، این علی بن موسی الرضا (علیه السلام) است که ولیعهد من است بر همه شما واجب است که با او بیعت کنید و تبریک بگوئید، اولین کسی که دست بیعت در دست امام گذاشت، خود مأمون بود و بعد به فرزند خود «عباس» دستور داد تا با آن حضرت بیعت کند و بعد از او «فضل بن سهل» وزیر اعظم «یحیی بن أکثم» مفتی اعظم دستگاه خلافت و «عبدالله بن طاهر» ذوالیمینین فرمانده سپاه، بعد عموم اشراف و رجال بنی عباس که حاضر بودند حضور امام رضا (علیه السلام) حاضر شده، تبریک گفته و بیعت نمودند. آن گاه کیسه های اشرفی را پیش آوردند و شاعران و سخنوران برخاسته و هر کدام در فضیلت حضرت رضا (علیه السلام) و ولایت عهدی او سخن ها گفته و شعرها سرودند.[۲] مرحوم «صدوق» از «بیهقی» روایت نموده وقتی که با حضرت رضا به ولایت عهدی بیعت شد مردم به اطراف او پروانه وار گرد آمده و او را شادباش و مبارک باد گفتند.[۳] امام (علیه السلام) به جانب آن ها اشاره کرد، همگی ساکت شدند سپس مضمون مطالبی را که پشت ورق عهدنامه مرقوم فرموده بود، برای مردم بیان داشت. اینک به بعضی از نکات برجسته آن مطالب که حضرت در پشت ورقه عهدنامه نوشته بود اشاره می کنیم:

امام رضا (علیه السلام) در این فراز از سخنانش از مظالم گذشته نسبت به اهل بیت پیامبرصلی الله علیه وآله یاد کرده است که با توجه به انعکاس این مطلب در چنین عهدنامه ای رسمی و تاریخی یک اقرار ضمنی از دستگاه خلافت در مورد این ستمگری ها در گذشته و محکوم کردن آن ها به حساب می آید و اشاره به این است که چگونه زمامداران و عمال حکومت های گذشته، موجبات سلب امنیّت و اتلاف نفوس و ایجاد محدودیتها و محرومیتها در مورد دوستداران اهل بیت و امامان معصوم را فراهم آورده اند.[۴] سپس مأمون از حضرت رضا (علیه السلام) خواست تا برای مردم خطبه ای بخواند. حضرت حمد و ثنای پروردگار را به جا آورده و آن گاه فرمود: «انّ لنا علیکم حقا برسول اللّه و لکم علیناً حقاً به فاذا انتم ادیتم الینا ذلک وجب الحق لکم»[۵] از برای ما بر شما به واسطه رسول خداصلی الله علیه وآله حقی است و نیز به واسطه آن حضرت بر شما نیز بر ما حقی است پس هرگاه شما حق ما را ادا کردید، بر ما نیز مراعات حق شما لازم است.

خلاصه: مراسم بیعت همزمان با جشن ولایت عهدی «امام رضا (علیه السلام) » که از جانب «مأمون» ترتیب داده شده بود صورت گرفت و مأمون علیه اللعنه گرچه خواست برای بقای حکومت خود عوام فریبی کند ولی امام رضا (علیه السلام) از این موقعیت استفاده کرده، حقایقی را برای مردم و برای قضاوت تاریخ بیان کرده است.

این رویداد در رمضان سال ۲۰۱ ه ق در مرو مرکز حکومت مأمون واقع شد. و لازم به ذکر است مرو در آن زمان بزرگترین و مهم ترین پایتخت حکومت اسلامی بوده است.

پی نوشت:

[۱] . مفید، تاریخ ارشاد، انتشارات علمیه اسلامیه، ج ۲، ص ۲۵۲؛ داود الهامی، سیری در تاریخ تشیّع، انتشارات مکتب اسلام، ص ۵۹۱٫

[۲] . همان مدرک.

[۳] . مفید، تاریخ ارشاد، انتشارات علمیه اسلامیه، ج ۲، ص ۲۵۳؛ داود الهامی، سیری در تاریخ تشیّع، مکتب اسلام، ص ۵۹۱؛ شیخ عباس قمی، منتهی الآمال، جاویدان علمی، ج ۲، ص ۳۲۷٫

[۴] . سیری در تاریخ تشیّع، ص ۵۸۷٫

[۵] . مفید، تاریخ ارشاد، انتشارات علمیه اسلامیه، ج ۲، ص ۲۵۳٫

ماجرای زن گنهکاری که به زندان امام کاظم رفت

اشاره:

هارون عباسی معروف به هارون الرشید، پنجمین خلیفه‌ عباسی است که هم عصر با امام موسی کاظم(علیه‌السلام) بود. به گزارش تاریخ،‌ زندانی شدن امام کاظم(علیه‌السلام)، شهادت او و تحت فشار قرار دادن شیعیان در دوران هارون بوده است. هارون به طریقهای مختلف موجبات آزار و اذیت امام کاظم (علیه‌السلام) فراهم می کرد. در این نوشته به نمونه ای از آزار و اذیت اشاره شده که به برکت کرامت امام (علیه‌السلام) برخلاف میل هارون نتیجه عکس می دهد.

 

مرحوم مجلسی نقل کرده است: که هارون، خلیفه مقتدر و بی‌حیای عبّاسی دستور داد کنیز زیبا صورتی را برای خدمت کردن به امام موسی بن جعفر (علیهماالسلام) به زندان بردند (و منظورش بدنام کردن حضرت بود).

امام پیغام داد: «بَل انتُم بِهَدیتکُم تَفرَحُون(۱)؛ این شما هستید که با هدایای خود شادمان می‌شوید»؛ من به کنیز و امثال آن نیازی ندارم.

هارون از این پیام سخت خشمگین شد و گفت: به او بگویید ما به رضای تو کنیز را به زندان، نزد تو نفرستادیم، و دستور داد که کنیز را نزد حضرت بگذارند و باز گردند.

مدتی گذشت، هارون خادمش را به زندان فرستاد تا خبری بگیرد.

خادم به زندان رفت. با کمال تعجب دید آن کنیز به سجده رفته است و مرتب می‌گوید: قُدّوس سُبحانکَ سُبحانکَ،

جریان را به هارون گزارش داد.

هارون گفت:

به خدا سوگند! موسی بن جعفر او را سحر کرده است،

کنیز را بیاورید. کنیز را به حضور هارون آوردند، نگاهش را به آسمان دوخت و ساکت ایستاد.

هارون پرسید: تو را چه شده؟

گفت: خبر تازه‌ای دارم! وقتی مرا به زندان بردند دیدم این مرد مرتب نماز می‌خواند، بعد از نماز مشغول تسبیح و تقدیس خداوند می‌شود.

به او عرض کردم:

مولای من! شما کاری ندارید برایتان انجام دهم؟

فرمود: با تو چه کار دارم؟

عرض کردم: مرا برای خدمت به شما آورده‌اند.

آن بزرگوار با دست اشاره کرد و فرمود: پس اینها چه کاره‌اند؟!

نگاه کردم، باغی دیدم بسیار وسیع و زیبا که اول و آخر آن ناپیدا بود، فرش‌های نفیس در آن گسترده بود و حوریه‌های بسیار زیبا با لباس‌های آراسته در آن جا بودند که هرگز نظیر آنها را ندیده بودم.

با مشاهده آنها در برابر خدای خود به سجده افتادم و در سجده بودم که خادم تو به سراغم آمد و مرا نزد تو آورد.

هارون گفت: ای ناپاک! شاید وقتی به سجده رفتی اینها را در خواب دیدی؟

گفت: نه! به خدا سوگند! این واقعیات را پیش از سجده دیدم و بعد از مشاهده آنها به سجده افتادم.

هارون (به فردی) گفت: این ناپاک را بگیر و مراقب باش کسی این مطلب را از او نشنود، اما کنیز بدون درنگ مشغول نماز شد.

از او پرسیدند: چرا چنین می‌کنی؟ گفت: عبد صالح (موسی بن جعفر علیهماالسلام) را چنین یافتم … .

راوی این داستان می‌گوید: این کنیز زندگی خود را به همین منوال در بندگی خدا سپری کرد تا از دنیا رفت. این قضیه چند روز قبل از شهادت امام کاظم (علیه‌السلام) رخ داد.(۲)

پی‌نوشت‌:

۱. نمل ،۳۶.

۲. بحارالانوار، ج ۴۸، ص ۲۳۸.

۳. همان، ج ۷۲، ص ۱۰۹.

منبع: جلوه‌های تقوا، ج ۳، محمدحسن حائری یزدی .

شب نهر بلخ

اشاره:

بلخ شهری بوده است در سرزمین خراسان بزرگ که فعلا در افغانستان قرار دارد. این شهر در آن زمان آباد و از شهرهای معروف خراسان بوده. از این شهر شخصیت های معروف علمی و فرهنگی برخاسته است. این شهر در اثر جنگها تخریب شده و در حال حاضر فقط آثار خراب شده آن باقی مانده است. در این نوشته مطلبی بیان شده که امام صادق (علیه‌السلام) از عمل شخصی خبر داده که در کنار نهر این شهر انجام داده است.

هارون بن رئاب گفت:

«برادرى داشتم از پیروان زیاد بن منذر جارودى، بر ابى عبدالله (علیه السلام) وارد شدم ، ایشان از حال برادرم پرسید، گفتم: مردى است که نزد قاضى و همسایگان در تمامى حالاتش شایسته و پسندیده است، مگر این که اقرار به ولایت شما ندارد؛ حضرت از سبب آن پرسید، گفتم: گمان مى کند که این از ورع اوست، فرمود: کجا بود ورع او شب نهر بلخ.

چون نزد برادرم آمدم ماجرا را به برادرم گفتم،

گفت: آیا ابو عبدالله این خبر را به تو داد؟! گفتم: بلى، گفت: شهادت مى دهم که او حجت رب العالمین است، گفتم: قصه ات را بگو، گفت: از ماوراء نهر بلخ مى آمدم، مردى با من رفیق راه شد، و کنیزى صاحب جمال داشت. چون کنار نهر رسیدیم گفت: یا تو برو آتشى تهیه کن و من حافظ اموال تو باشم، یا من مى روم و تو نگهبان اموال من باش، گفتم: تو برو . چون رفت با آن کنیز هم بستر شدم؛ والله نه او به کسى گفت، و نه من؛ و جز خدا احدى این راز را نمى دانست.

سال بعد با برادرم نزد آن حضرت آمدیم، و او بیرون نیامد مگر این که به امامت آن حضرت قائل شد»

آن حضرت در مدینه بوده است و این واقعه در آن شب در کنار نهر شهر بلخ اتفاق مى افتد. اخبار آن حضرت حکایت از سیطره روح او بر آفاق و انفس و ارتباط خاص با خداوندى مى کند که یعلم خائنه الاعین وما تخفى الصدور(اشاره است به آیه شریفه ۱۹ از سوره غافر). « یَعْلَمُ خَآئِنَه الاْعْیُنِ وَ مَا تُخْفِى الصُّدُورُ؛ و خداوند به خیانت چشمِ خلق و اندیشه هاى نهانى دلهاى مردمان آگاه است).

منبع:

الخرائج والجرائح، ج ۲، ص ۶۱۷؛ بحارالانوار ، ج ۴۷ ، ص ۱۵۶.

استدلال فاطمه زهرا (سلام الله علیها) به حدیث غدیر

 

اشاره:

یکی از مواردی که ثابت می‌کند، رسول خدا امیرمؤمنان (علیه‌السلام) را در غدیر خم به عنوان خلیفه بعد از خودش انتخاب کرده است، استدلال فاطمه زهرا (سلام الله علیها) به حدیث غدیر است. حضرت فاطمه دخت گرامی رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله) تا زنده بود هرگز با ابوبکر بیعت نکرد و خلافت او را به رسمیت نشناخت و تا پای جان از امامت و ولایت امام علی(علیه‌السلام) دفاع نمود و در نهایت به همین علت جان خود را از دست داد.

محمد بن عمر اصفهانی در نزهه الحفاظ می‌نویسد: حدثتنا فاطمه بنت علی بن موسى الرضى حدثتنی فاطمه وزینب وأم کلثوم بنات موسى بن جعفر قلن حدثتنا فاطمه بنت جعفر بن محمد الصادق قالت حدثتنی فاطمه بنت محمد بن علی حدثتنی فاطمه بنت علی بن الحسین حدثتنی فاطمه وسکینه ابنتا الحسین بن علی عن أم کلثوم بنت فاطمه بنت رسول الله (صلّی‌الله علیه و آله و سلّم) عن فاطمه بنت رسول الله (صلی‌الله علیه و سلم) قالت: أنسیتم قول رسول الله (صلی‌الله علیه و سلم) یوم غدیر خم من کنت مولاه فعلی مولاه وقوله (علیه‌السلام) لعلی أنت منی بمنزله هارون من موسى (علیهما السلام) متفق علیه. وهذا الحدیث مسلسل من وجه آخر وهو أن کل واحده من الفواطم تروى عن عمه لها. فاطمه دختر علی بن موسی در حدیثی که همگی با نام فاطمه ذکر شده اند و به نقل از فاطمه یادگار پیامبر گرامی اسلام (سلام‌الله علیهما) که آن حضرت فرمود: آیا فراموش کرده اید فرمایش رسول خدا را در غدیر خم که فرمود: کسی که من مولای او هستم علی مولای او است، و نیز این فرمایش رسول خدا به علی که فرمود: تو برای من به منزله هارون نسبت به موسی هستی؟ این دو حدیث مورد اتفاق و اجماع است. این حدیث از جهت دیگری هم مورد عنایت است و آن وجود فواطم در سلسله سند آن است که هر کدام از آنان از عمه اش نقل کرده است.[۱]

همین روایت را علامه شمس الدین جزری در أسنی المطالب با سندی دیگر نقل کرده است.[۲] وی در مقدمه کتابش درباره روایاتی که در این کتاب نقل کرده است می‌گوید: وبعد فهذه احادیث مسنده مما تواتر وصح، وحسن من أسنی مناقب الأسد الغالب مفرق الکتائب، و مظهر العجائب لیث بنی غالب امیر المؤمنین علی بن أبی طالب (کرم الله تعالی وجهه، و رضی الله عنه وأرضاه)، اردفتها بمسلسلات من حدیث، و متصلات من روایته، وتحدیثه، وبأعلی أسناد صحیح الیه من القرآن والصحبه والخرقه التی اعتمد فیها اهل الولایه علیه نسأل الله أن یثبتنا علی ذلک ویقربنا به الیه. احادیث موجود در این کتاب همه مسند و متواتر وصحیح هستند، که بیانگر مناقب و فضائل شیر همیشه پیروز و درهم کوبنده لشکرها، مظهر عجایب، شیر بنی غالب، امیر مؤمنان علی بن ابوطالب است که آن را با احادیث مسلسل و پی در پی و روایات به هم پیوسته و با سند اعلی و صحیح و از قرآن و همراهی‌های او و معجزاتی که پیروان ولایت به آن اعتماد دارند جمع آوری کرده‌ام، به امید آن که خداوند متعال ما را بر ولایت او ثابت قدم بدارد و ما را به او نزدیک فرماید.[۳]

این استدلال، دلیل واضحی است بر این که مراد رسول خدا از حدیث غدیر، انتخاب امیر مؤمنان به عنوان خلیفه و جانشین بوده است، نه صرف محبت و دوستی آن حضرت ؛ زیرا آن چه صحابه فراموش کرده بودند ولایت و امامت امیر مؤمنان بود، نه محبت و دوستی او ؛ چون همه آن‌ها می‌دانستند که دوستی امیر المؤمنین نشانه ایمان و بغض او نشانه نفاق است. مسلم نیشابوری در صحیحش می‌نویسد: قال عَلِیٌّ وَالَّذِی فَلَقَ الْحَبَّهَ وَبَرَأَ النَّسَمَهَ إنه لَعَهْدُ النبی الْأُمِّیِّ (صلی‌الله علیه و سلم) إلی أَنْ لَا یُحِبَّنِی إلا مُؤْمِنٌ ولا یُبْغِضَنِی إلا مُنَافِقٌ. قسم به آنکه دانه را شکافت و انسان را آفرید که رسول خدا صلی الله علیه و آله به من فرمود: تو را دوست ندارد مگر مؤمن، و تو را دشمن ندارد مگر منافق.[۴]

بنابراین، آن چه آن‌ها فراموش کرده بودند و فاطمه زهرا آن را یادآوری کرد، ولایت و امامت امیر مؤمنان (علیه‌السلام) بود نه صرف محبت و دوستی آن حضرت. که اگر محبت و دوستی او را نیز فراموش می‌کردند، بدون تردید از زمره مؤمنان خارج می‌شدند که اگر چنین باشد، عوارض بدتری خواهد داشت.

 نکته مهم در این روایت، اهتمام ویژه خاندان رسالت در حفظ و پاسداری از غدیر است. آن هم در زمانی که دشمنان اهل بیت تمام توانشان را برای فراموشی غدیر به کار بسته بودند‌ و حتی اجازه نمی‌دادند کسی نام فرزندش را «علی» بگذارد، خاندان رسالت با نقل مستمر و سینه به سینه خطبه غدیر در حفظ و پاسداری آن می‌کوشیدند. صدیقه شهیده نخستین کسی بود که با منطق محکم و با صلابت و استواری ستودنی از غدیر دفاع کرد و با اهدای جان عزیزش که جان پیامبر بود‌، راهگشای راه دفاع از ولایت شد و درس بزرگی به فرزندان و پیروان خود داد. البته این نخستین بار نبود که فاطمه زهرا، حدیث غدیر را یادآوری می‌کرد ؛ بلکه در هر موقعیتی که پیش می‌آمد، مردم را به یاد پیمانی که در غدیر بسته بودند، می‌انداخت. از جمله هنگامی که خلیفه دوم و همراهانش قصد آتش زدن خانه فاطمه را داشت، صدیقه شهیده پشت در آمد و خطاب به آن‌ها فرمودند: لَا عَهْدَ لِی بِقَوْمٍ أَسْوَأَ مَحْضَراً مِنْکُمْ تَرَکْتُمْ رَسُولَ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله) جَنَازَهً بَیْنَ أَیْدِینَا وَ قَطَعْتُمْ أَمْرَکُمْ فِیمَا بَیْنَکُمْ وَ لَمْ تُؤَمِّرُونَا وَ لَمْ تَرَوْا لَنَا حَقّاً. هیچ قومى را نمى‏شناسم که بى‏وفاتر و بى‏عاطفه‏تر از شماها باشند، جنازه رسول خدا را نزد ما گذاشته و سرگرم کار خود و به دست آوردن خلافت شدید، نه مشورتى با ما نمودید و نه کمترین حقّى براى ما قائل شدید. تا این جای روایت را ابن قتیبه دینوری نیز در الإمامه والسیاسه (ج۱، ص۱۹ با تحقیق زینی) نقل کرده است ؛ اما از آن‌جا که ادامه آن به صلاح او و مذهبش نبوده، به همین اندازه بسنده کرده است. مرحوم طبرسی ادامه سخن فاطمه زهرا (سلام الله علیها) را این گونه نقل می‌کند: کَأَنَّکُمْ لَمْ تَعْلَمُوا مَا قَالَ یَوْمَ غَدِیرِ خُمٍّ وَ اللَّهِ لَقَدْ عَقَدَ لَهُ یَوْمَئِذٍ الْوَلَاءَ لِیَقْطَعَ مِنْکُمْ بِذَلِکَ مِنْهَا الرَّجَاءَ وَ لَکِنَّکُمْ قَطَعْتُمُ الْأَسْبَابَ بَیْنَکُمْ وَ بَیْنَ نَبِیِّکُمْ وَ اللَّهُ حَسِیبٌ بَیْنَنَا وَ بَیْنَکُمْ فِی الدُّنْیَا وَ الْآخِرَه. گویا شما هیچ اطّلاعى از فرمایش پیامبر در روز غدیر خم نداشتید، به خدا سوگند در همان روز آنچنان امر ولایت را محکم ساخت که جاى هر طمع و امیدى براى شما باقى نگذاشت ؛ ولى شما آن را رعایت نکرده و هر رابطه‏اى را با پیامبرتان قطع نمودید، البتّه خداوند متعال میان ما و شما حکم خواهد فرمود.[۵]

آری، دفاع از ولایت میراث گرانبهای صدیقه شهیده است، فرزندان آن حضرت تمام تلاش خود را برای حفظ غدیر به کار برده و این میراث ارزشمند را به ما سپرده‌اند.

پی نوشت:

[۱]. الأصبهانی المدینی، محمد بن عمر أبو موسى (متوفای۵۸۱هـ)، نزهه الحفاظ، ج ۱، ص ۱۰۲، تحقیق: عبد الرضى محمد عبد المحسن، ناشر: مؤسسه الکتب الثقافیه – بیروت، الطبعه: الأولى، ۱۴۰۶ق.

[۲]. الجزری الشافعی، أبی الخیر شمس الدین محمد بن محمد (متوفای ۸۳۳هـ)، أسنی المطالب فی مناقب سیدنا علی بن أبی طالب کرم الله وجهه، ص۵۰ ـ ۵۱، تقدیم، تحقیق و تعلیق:‌ الدکتور محمد هادی الأمینی، ناشر: مکتبه الإمام امیر المؤمنین (علیه السّلام) العامه، اصفهان ـ ایران.

[۳]. أسنی المطالب، ص۴۵.

[۴]. النیسابوری، مسلم بن الحجاج أبو الحسین القشیری (متوفای۲۶۱هـ)، صحیح مسلم، ج ۱، ص ۸۶،ح۷۸، بَاب الدَّلِیلِ على أَنَّ حُبَّ الْأَنْصَارِ وَعَلِیٍّ رضی الله عنه من الْإِیمَانِ وَعَلَامَاتِهِ وَبُغْضِهِمْ من عَلَامَاتِ النِّفَاقِ، تحقیق: محمد فؤاد عبد الباقی، ناشر: دار إحیاء التراث العربی – بیروت.

[۵]. الطبرسی، أبی منصور أحمد بن علی بن أبی طالب (متوفای ۵۴۸هـ)، الاحتجاج، ج ۱ ص ۱۰۵، تحقیق: تعلیق وملاحظات: السید محمد باقر الخرسان، ناشر: دار النعمان للطباعه والنشر – النجف الأشرف، ۱۳۸۶ – ۱۹۶۶ م. مجلسی، محمد باقر (متوفای ۱۱۱۱هـ)، بحار الأنوار، ج ۲۸ ص ۲۰۵، تحقیق: محمد الباقر البهبودی، ناشر: مؤسسه الوفاء – بیروت – لبنان، الطبعه: الثانیه المصححه، ۱۴۰۳ – ۱۹۸۳ م.

وصایای پیامبر اسلام (ص) و امامت امام علی (ع)

اشاره:

پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) بر مسئله امامت امام علی (علیه السلام) بسیار تأکید داشته است. از این رو وصایای متعددی در این باره  در مکانها و احادیث گوناگون از پیامبر اسلام صادر شده است. حدیث یوم انذار،  حدیث منزلت، حدیث غدیر، حدیث ولایت، حدیث ثقلین، و احادیث دوازده امیر و خلیفه گواه روشن بر این مطلب است. این احادیث در متون اهل سنت نیز منعکس شده و هرکدام به گونه ای بر امامت امام علی (علیه السلام) دلالت دارند.

 

کسانی که از سیره و تاریخ زندگانی پیامبر (صلی الله علیه و آله) آگاهی داشته باشند و از تأسیس دولت اسلامی، تشریع احکام و مهیا ساختن قواعد و پایه های آن به خوبی آگاه باشند می یابند که علی (علیه السلام) وزیر رسول خدا، وارث حکم و فرمانش و خلیفه پس از آن حضرت می باشد و کسانی که بر گفتار و کردار پیامبر (صلی الله علیه و آله) در سفر و حضر دست یابند، نصوص متواتر و پی در پی در این باره خواهند یافت، که در ادامه به بعضی از آنها اشاره می نمائیم:

۱. حدیث یوم الأنذار

هنگامی که «و انذر عشیرتک الأقربین؛(۱) قوم و خویشان نزدیک را انذار فرما» نازل شد آنان را به خانه عمویش ابوطالب دعوت کرد و در پایان بعد از آن که فقط علی (علیه السلام) به پیامبر (صلی الله علیه و آله) لبیک گفت، به او اشاره کرد و فرمود: «ان هذا اخی و وصیی و خلیفتی، فیکم فاسمعوا له و اطیعوا»(۲) این (علی) برادر، وصی و جانشین من در میان شما خواهد بود، پس به او گوش فرا دهید و از او اطاعت کنید. در این حدیث به طور صریح علی (علیه السلام) علاوه بر برادر وصی، خلیفه و جانشین پیامبر (صلی الله علیه و آله) معرفی شد.

قرائن روشن بر این مطلب: ۱. اکثر لغویین خلیفه را به معنای «جانشین و قائم مقام» گرفته اند،(۳) پس حدیث صراحت دارد که علی (علیه السلام) جانشین و قائم مقام پیامبر (صلی الله علیه و آله) از بین آنان است. ۲. اگر خلیفتی معنایی غیر از جانشینی در امر امامت داشت، صحیح نبود که در ذیل حدیث گفته شود «فاسمعو له و اطیعوا».

۲. حدیث منزلت

از طریق فریقین روایت شده که رسول گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله) به علی (علیه السلام) فرمودند: «اما ترضی أن تکون منی بمنزله هارون من موسی الا انک لست بنبی»(۴) آیا راضی نیستی که تو نسبت به من همچون هارون نسبت به موسی باشی مگر این که تو نبی نیستی. با کمی دقت و واقع بینی روشن می شود که این حدیث دلیلی قاطع و برهانی روشن بر جانشینی و خلافت علی (علیه السلام)بعد از پیامبر (صلی الله علیه و آله) می باشد، چرا که: ۱. از روشن ترین مقام های هارون نسبت به موسی مقام وزارت، پشتیبانی و شرکت در امر رسالت و خلافت بوده چنانچه حضرت موسی می گوید: و اجعل لی وزیراً من اهلی هارون اخی اشدد به أزری و اشرکه فی امری(۵) خداوند وزیری از اهلم قرار بده و به وسیله برادرم هارون پشتم را محکم کن و او را در کارم شریک ساز. سپس خداوند فرمود: ای موسی آنچه خواستی به تو داده شد. پس علی (علیه السلام) وزیر و پشتیبان و شریک در برنامه های رهبری و جانشین پیامبر (صلی الله علیه و آله) بوده است. ۲. در آیات فوق آمده: «و اشرکه فی امری»، اگر منظور از این عبارت شرکت در امر ارشاد و دعوت مردم به سوی حق و به عبارت دیگر همان امر به معروف و نهی از منکر باشد که این وظیفه تمام مسلمانان است، پس این چیزی نبوده که پیامبر (صلی الله علیه و آله) برای علی (علیه السلام) بخواهد و از سوی دیگر می دانیم که منظور شرکت در امر نبوت هم نبوده، پس نتیجه می گیریم که منظور مقام خاصی بوده که همان امامت و رهبری امت است.

۳. حدیث غدیر

طبق نقل فریقین:(۶) پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) در روز غدیر خم چنین خطبه خواند: ای مردم نزدیک است که من به سوی خدا دعوت شوم، من مسئولم و مورد پرسش قرار خواهم گرفت، شما نیز مسئول هستید و باز جویی خواهید شد، در آن جا چه خواهید گفت؟ گفت: گواهی می دهیم که تبلیغ رسالت فرمودی… فرمود: آیا شهادت می دهید که بهشت، جهنم، مرگ و زندگی پس از مرگ حق است و قیامت بدون تردید خواهد آمد، گفتند: بلی، پس فرمودند: ای مردم خداوند مولای من است و من مولای مؤمنان و من از خودشان نسبت به آنها اولی هستم «من کنت مولاه فعلی مولاه»(۷) دلائل و شواهد روشن بر امامت علی (علیه السلام) در این حدیث عبارتند از:

۱. اگرچه لفظ مولی معانی متعددی دارد،(۸) همچون: پسر عمو، همسایه، ناصر، دوست و لکن معنای صحیح در این جا اولی به تصرف و ولایت و رهبری است چون علی (علیه السلام) پسر عموی پیامبر و بهترین دوست و یاری کننده پیامبر (صلی الله علیه و آله) در سخت ترین لحظات بوده و لزومی ندارد در چنین شرایطی همان موارد تکرار شود، پس پیامبر (صلی الله علیه و آله) می خواسته او را ولی و سرپرست مردم قرار بدهد. سبط ابن جوزی از علمای اهل سنت و شیخ مفید بعد از بیان ده معنا برای مولی، معنای فوق را می پذیرند.(۹) ۲. پیامبر (صلی الله علیه و آله) به مردم فرمودند که من نسبت به مردم از خودشان اولی هستم که منظور اولی به تصرف و ولایت بر مردم است و پس با فاء که دلالت بر اتصال دارد جمله «من کنت مولاه…» را بیان فرموده اند، پس در این جمله هم معنای مولی، اولی به تصرف بودن و ولایت و سرپرستی مردم است. ۳. پیامبر گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله) در آن گرمای شدید هزاران نفر را از حرکت باز داشت تا آنان که پیشا پیش رفته بودند باز گردند و آنان که عقب مانده بودند برسند و سخن از مرگ خویش را به میان آورد و از حقانیت بهشت و جهنم و مرگ و زندگی پس از مردم سؤال نمود و از مسؤولیت خود و مردم در روز قیامت صحبت کرد و… آیا هیچ انسان منصف و آزاده ای می پذیرد که تمام این وقایع برای این بوده که پیامبر (صلی الله علیه و آله) فقط به مردم بگوید علی (علیه السلام) دوست و یاور من است و شما هم او را دوست بدارید؟ نه چنین نیست، و این حدیث جز با معنای ولایت و سرپرستی و امامت با هیچ معنای دیگر سازگار نیست. و الا کار رسول خدا(صلی الله علیه و آله) العیاذبالله لغو و بی فایده خواهد بود.

۴. حدیث ولایت علی (علیه السلام) بعد از پیامبر (صلی الله علیه و آله)

جمع کثیری از شیعه و اهل سنت از پیامبر گرامی اسلام نقل کرده اند که خطاب به علی بن ابی طالب (علیه السلام) فرمود: «انت ولیی کل مؤمن بعدی؛ تو بعد از من ولی و سرپرست مؤمنین خواهی بود»(۱۰) استدلال به این حدیث با توجه به حدیث غدیر که در آن لفظ «مولی» به کار رفته بود، بسیار روشن است و دیگر نیازی به بحث مستقل ندارد.

۵. حدیث ثقلین و سفینه و دوازده خلیفه و روایات متعددی دیگر، در کتاب های اهل سنت و شیعه وجود دارند که با عمومیت خود امامت امام علی(علیه السلام) را به اثبات می رسانند. و مجالی برای طرح همه آنها نیست. و از طرف دیگر هیچ دلیل نقلی و عقلی بر حقانیت کسانی که بر جای پیامبر نشستند وجود ندارد و لا اقل پذیرفتن خلافت آنان در برابر امام علی(علیه السلام) ترجیح مرجوح می باشد

پی نوشت:

  1. شعراء:۲۱۴.
  2. تاریخ طبری، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، (بیروت، دار سویدان) ج۲، ص۳۱۹. و ابن اثیر، الکامل فی التاریخ (بیروت، دار صادر، ۱۳۹۹ ه. ) ج۲، ص۶۳. و تفسیر ابن کثیر (بیروت، دار المعرفه، ۱۴۰۲ ه. ) ج۳، ص۳۵۱.
  3. معجم مقاییس اللغه، ابن فارس (مکتبه الاعلام الاسلامی ذیل کلمه خلف. و مفردات، راغب اصفهانی (دفتر نشر الکتاب، ۱۴۰۴) ذیل کلمه خلف. و المنجد، لوئیس معلوف (بیروت، دار المشرق) ذیل کلمه خلف.
  4. صحیح مسلم (بیروت، دار احیاء التراث العربی، چاپ دوم، ۱۹۷۲ م) باب فضائل الصحابه، ج۴، ص۱۸۷۰. و صحیح بخاری (بیروت دار احیاء التراث العربی) ج۵، ص۲۴، کتاب فضائل الصحابه. و مسند احمد بن حنبل، تحقیق شعیب ارنؤوط، بیروت، مؤسسه الرساله، چاپ اول، ۱۴۱۴ ه. ، ج۵، ص۱۸۰. و علامه هندی، کنزل العمال، بیروت، مؤسسه الرساله، چاپ پنجم، ۱۴۰۵ ه. ، ج۱۱، ص۶۰۶، ح:۳۲۹۳۱.
  5. طه:۲۹.۳۲.
  6. ابن کثیر، البدایه و النهایه، بیروت، دار الکتب العلمیه، ج۷، ص۳۶۲. و کنر العمال، همان، ج۱، ص۱۸۸. و ابن عساکر، تاریخ دمشق، تحقیق علی شیری، دار الکفر، ۱۴۱۵ ه. ، ج۴۲، ص۲۱۹.
  7. سنن ترمذی، بیروت، دار احیاء التراث العربی، تحقیق ابراهیم عطوه عوض، ج۵، ص۶۳۲. و کنز العمال، همان، ج۱۱، ص۶۰. و سیوطی، الدر المنشور، دار الفکر، چاپ دوم، ۱۴۰۹ ه. ، ج۳، ص۱۹.
  8. معجم مقاییس اللغه، همان، ذیل کلمه ولی، و نهایه ابن اثیر، اسماعیلیان، ذیل کلمه ولی.
  9. سبط ابن جوزی، تذکره الخواص، مکتبه نینوی الحدیث، ص۳۲ و مصنفات شیخ مفید، ج۸، ص۴۷، (اقسام المولی).
  10. سنن ترمذی، بیروت، دار احیاء التراث العربی، تحقیق ابراهیم عطوه عوض، ج۵، ص۶۳۲. و کنز العمال، همان، ج۱۱، ص۵۹۹، ح:۳۲۸۸۳. و مسند احمد، همان، ص۱۸۰. و نسایی، خصائص امیر المؤمنین، تحقیق محمودی (مجمع احیاء الثقافه الاسلامیه، چاپ اول، ۱۴۰۳ ه. ) ص۱۶۴.

منبع: نرم افزار پاسخ ۲ مرکز مطالعات حوزه

تبعید امام موسی کاظم علیه السلام از مدینه به عراق ۱۱ ذی القعده

تبعید امام موسی کاظم علیه السلام از مدینه به عراق – سال ۱۷۹ هجری قمری
حضرت امام موسی کاظم(علیه السلام) هفتمین پیشوای معصوم، به دستور هارون الرشید، خلیفه ‏ی ستمکار عباسی درمدینه دستگیر و به بصره تبعید شد. گویند آن حضرت در هفتم ذیحجّه‏ سال ۱۷۹ ق وارد آن شهر گردید و به زندان فرستاده شد.

امام، مدتی در زندان عیسی بن جعفر، حاکم بصره، بود؛ اما وی به هارون نامه ‏ای نوشت و درخواست کرد که امام را به فردی دیگر بسپارد، زیرادر تمام این مدت، سَنَدی بر ضد او نیافته است. هارون نیز امام را به بغداد تبعید کرد و از وزیر خود فضل بن ربیع خواست که آن حضرت را به شهادت برساند، اما او نپذیرفت. سرانجام سِنْدی بن شاهِک به دستور یحیی بن خالد برمکی، وزیر دربار عباسی و به خواست هارون، امام کاظم(علیه السلام) را به شهادت رساند.

منبع:پایگاه اطلاع رسانی حج

نجات امام کاظم (ع) از شر هارون با عنایت رسول اعظم(ص)

 عبد اللَّه بن صالح گفت:

دربان فضل بن ربیع از فضل بن ربیع نقل کرد که گفت: شبى در رختخواب با یکى از کنیزان خوابیده بودم نیمه شب صداى حرکت درب کوچک را شنیدم ترسیدم کنیز گفت شاید این صدا از باد باشد. چیزى نگذشت که صدا در اطاقى که در آن خوابیده بودیم بلند شد، کسى در را باز کرد ناگاه دیدم مسرور کبیر است. گفت حرکت کن امیر تو را مى‏ خواهد. بدون اینکه سلام کند.

دیگر از جان خود نا امید شدم گفتم: مسرور کبیر بدون اجازه و سلام وارد شود جز کشتن خبرى دیگر نیست. جنب هم بودم جرات نکردم مهلت بگیرم تا غسل کنم. کنیزک وقتى ناراحتى و سرگردانى مرا دید گفت: به خدا توکل و حرکت کن برو. از جاى حرکت کردم و لباس هاى خود را پوشیدم با او رفتم تا وارد خانه هارون شدم. سلام کردم او در رختخواب بود جواب مرا داد. روى زمین افتادم.

گفت: ترسیدى؟ گفتم! بلى یا امیر المؤمنین! ساعتى مرا رها کرد تا به خود آمدم آن گاه گفت: برو به زندان و موسى بن جعفر علیه السّلام را خارج کن این سى هزار درهم را نیز به او بده و پنج دست لباس به او خلعت بده و سه مرکب براى سوارى او مهیا کن او را مخیر گردان خواست اینجا با ما باشد در صورتى که نپذیرفت بهر جا که مایل بود برود. گفتم: یا امیر المؤمنین دستور می دهى موسى بن جعفر را آزاد کنم؟ گفت بلى سه مرتبه پرسیدم عاقبت گفت: آرى تو می خواهى من بر خلاف قرارداد خود رفتار کنم؟

گفتم: یا امیر المؤمنین کدام قرارداد گفت در همین رختخواب خوابیده بودم که سیاهى قوى هیکل که نظیرش را ندیده بودم به من حمله کرد روى سینه ‏ام نشست و گلویم را گرفت گفت: از روى ستم موسى بن جعفر را زندانى کرده‏اى؟! گفتم: آزادش می کنم و به او جایزه خواهم داد و خلعت می بخشم از من عهد گرفت و پیمان بست آن گاه از روى سینه ‏ام حرکت کرد نزدیک بود نفسم قطع شود.

فضل گفت:

از نزد هارون خارج شدم و خدمت موسى بن جعفر علیه السّلام رسیدم او در زندان بود دیدم ایستاده مشغول نماز است صبر کردم تا نمازش تمام شد سلام امیر المؤمنین را به او رسانده دستورش را عرض کردم هر چه امر کرده بود برایش آماده کرده بودم. فرمود: اگر دستور دیگرى به تو داده ‏اند انجام بده، عرض کردم نه، قسم به جدت پیامبر اکرم. فرمود احتیاجى به این خلعت‏ها و پول ها ندارم وقتى حق مردم در آن ها باشد. خدا را قسم دادم که برنگرداند مبادا هارون خشمگین شود و فرمود هر کار تو می خواهى بکن دستش را گرفتم و از زندان خارج کردم.

عرض کردم: یابن رسول اللَّه! بگو ببینم چه کار کردى که این شخص نسبت به تو تغییر عقیده داد من حقى بگردن شما دارم که این بشارت را برایتان آوردم در ضمن اجراى آزادى شما بدست من شد. فرمود: شب چهارشنبه در خواب پیغمبر اکرم(ص) را دیدم فرمود: موسى تو را از روى ستم زندانى کرده‏ اند. عرض کردم: آرى یا رسول اللَّه مظلوم زندانى شده ‏ام. سه مرتبه تکرار فرمود بعد این آیه را خواند: «وَ إِنْ أَدْرِی لَعَلَّهُ فِتْنَهٌ لَکُمْ وَ مَتاعٌ إِلى‏ حِینٍ» فرمود: فردا صبح روزه بگیر روز پنجشنبه و جمعه را نیز روزه بگیر هنگام افطار دوازده رکعت نماز بخوان در هر رکعت پس از حمد دوازده مرتبه قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ وقتى چهار رکعت از آنها را خواندى بسجده برو و این دعا را بخوان:

«یا سابق الفوت یا سامع کل صوت یا محیى العظام و هى رمیم بعد الموت اسألک باسمک العظیم الاعظم ان تصلى على محمّد عبدک و رسولک و على اهل بیته الطیبین الطاهرین و ان تعجل لى الفرج مما انا فیه»[۱]

(البته بعد از این آزادی پس از چندی هارون دوباره امام(ع) را زندانی نمود که دیگر تا پایان عمر شریف حضرت آزادی از زندان برایشان واقع نشد.)

پی نوشت ها:

[۱] . عیون‏ أخبار الرضا(ع) ج : ۱ ص : ۷۴.

منبع: سایت سبک مداحی.

هجرت امام رضا (ع) به ایران

 سید علیرضا سید کبارى

عصر رضوى

حضرت امام رضا – علیه السلام – پس از شهادت پدر بزرگوارش، در سال‏۱۸۳ هجرى در ۳۵ سالگى، عهده‏دار مقام مامت‏شد. دوره امامت ایشان بیست‏سال بود که ده سال نخست آن با خلافت «هارون‏ الرشید»، پن ج‏سال با خلافت «محمد امین‏» و پنج‏سال آخر با خلافت «عبدالله مامون‏» معاصر بود.

با شهادت امام موسى کاظم(ع)، سیاست ضد علوى عباسیان با شکست مواجه شد. مردم بیش از پیش به اهل بیت عصمت(ع) گرایش پیدا کردند و این گرایش حتى در میان خانواده خلفا و درباریان نیز رسوخ کرد. چنانکه گویند: زبیده، همسر رشید و نوه منصور و بزرگترین زن عباسى، شیعه شد و چون هارون الرشید از آن آگاهى یافت، سوگند خورد که طلاقش دهد. روایت‏شده است که وقتى جسد مطهر امام کاظم(ع) را به جمع پاسبانان حکومت آوردند و با سخنان زشت‏خبر مرگ آن بزرگوار را اعلام کردند، سلیمان، پسر منصور دوانیقى، فرزندان و غلامانش را فرمان داد جلوى این کار را بگیرند. او، خود، با پاى برهنه در پى جنازه حرکت کرد و قضیه را کتبا به اطلاع هارون الرشید رساند. هارون در پاسخ گفت: اى عمو، صله رحم کردى، خداوند به تو پاداش نیک دهد; به خدا سوگند، سندى بن‏شاهک این کار را به دستور ما انجام نداده است.

همه این کارها به خاطر هراس از شورش علویان سامان یافت. چه اینکه سلیمان بن ابى‏جعفر نیز از برگزیدگان دولت عباسى بود. مؤید این سخن اظهارات هارون در پاسخ به یحیى بن‏خالد برمکى است. یحیى نخست در باره امام کاظم(ع) سعایت کرد و مقدمات شهادت آن حضرت را فراهم آورد; آنگاه در باره امام رضا(ع) به هارون گفت: پس از موسى بن‏جعفر پسرش جاى او نشسته، ادعاى امامت مى‏کند.

هارون، از عواقب قتل موسى بن‏ جعفر(ع) بیم داشت، به یحیى گفت: آنچه با پدرش کردیم کافى نیست؟ مى‏خواهى یکباره شمشیر بردارم و همه علویان را بکشم؟

امام رضا(ع) با استفاده از فرصت‏بدست آمده، آشکارا اظهار امامت کرده; در حالى که مى‏دانیم امام صادق(ع)، پنج نفر را وصى خود خواند تا وصى برگزیده از گزند دشمنان در امان ماند.

بدین ترتیب باید گفت که عباسیان طى ۱۵ سال آغازین امامت امام رضا(ع) یا در هراس از علویان به سر مى‏بردند و یا به منازعات داخلى بین دو برادر، امین و مامون، مشغول بودند. سرانجام، پنج روز پیش از پایان محرم سال ۱۹۸ ق، امین از خلافت‏خلع و به قتل رسید. در این دوره حکومتهاى مستقلى چون «ادارسه‏» و «اغالبه‏» پاى گرفتند و قیام ابوالسرایا روى داد. در این قیام بیش از بیست‏هزار نفر شرکت داشتند و شهرهاى زیادى به تصرف قیام‏کنندگان در آمد. در سال‏۱۹۹ هجرى، ابوالسرایا به دست نظامیان مامون کشته شد.

نام برخى از والیان شهرهاى تصرف شده چنین بود:

والى کوفه; اسماعیل بن‏على بن‏اسماعیل بن‏امام جفعرصادق(ع)والى یمن; ابراهیم بن‏موسى بن‏جعفر(ع)والى اهواز; زید بن‏موسى بن‏جعفر(ع) (زیدالنار)والى بصره; عباس بن‏محمد بن‏عیسى بن‏محمد بن‏على بن‏عبدالله بن‏جعفر بن‏ابیطالب‏والى مکه; حسن بن‏حسن افطس‏والى واسط; جعفر بن‏محمد بن‏زید بن‏على‏واسط; حسین بن‏ابراهیم بن‏امام حسن(ع)

ولایتعهدى امام رضا(ع)

تزلزل شخصیت مامون و قیامها و حکومتهاى مستقلى که در اندک مدتى جان گرفته بود، او را بر آن داشت تا به همان سیاست پیشین عباسیان، که با شعارهایى به نفع علویان حکومت عباسى را از آن خود ساختند، تمسک جوید و رژیم عباسى را با تدبیرى زیرکانه از سقوط حتمى نجات بخشد.

بیشتر حکومتهاى به استقلال رسیده و عموم قیام کنندگان و رهبران آنها از خاندان پیامبر بودند. چنانکه در قیام ابوالسرایا دو تن از برادران امام رضا(ع) ولایت‏یمن و اهواز را به دست گرفته بودند. مامون، که پس از شهادت امام کاظم(ع) از امامت على بن‏موسى الرضا(ع) آگاهى داشت، وى را ولیعهد خود ساخت تا آتش انقلابها و شورشهاى شیعى را فرو نشاند.

احمد شبلى مى‏ گوید: … چه بسا انگیزه بیعت گرفتن مامون براى ولایتعهدى امام رضا(ع) آن بود که مى‏خواست‏به آمال اهل خراسان پاسخ بدهد; زیرا آنان به اولاد على(ع) تمایل بیشترى داشتند.

علامه جعفر مرتضى حسینى مى ‏گوید:

در ارزیابى شورشهاى ضد عباسى به این نکته پى مى‏بریم که از سوى علویان خطرى جدى آنان را تهدید مى‏کرد; زیرا این شورشها در مناطق بسیار حساسى برمى‏خاست و رهبریشان نیز در دست افرادى بود که از استدلال قوى و شایستگى غیر قابل انکارى برخوردار بودند و بدان لحاظ هرگز با عباسیان قابل مقایسه نبودند.

اینکه مردم رهبران این شورشها را تایید مى‏کردند و دعوتشان را به سرعت پاسخ مى‏گفتند، خود دلیلى بود بر میزان درک طبقات مختلف ملت از خلافت عباسیان و نیز شدت خشمشان که بر اثر استبداد، ظلم و رفتارشان با مردم و بویژه با علویان برانگیخته شده بود.

در این میان، مامون بیش از هر کس دیگرى مى‏دانست که اگر امام رضا(ع) بخواهد از آن فرصت استفاده کند و به تحکیم موقعیت و نفوذ خویش بر ضد حکومت جارى بپردازد، چه فاجعه‏ اى در انتظارش است.

با توجه به موقعیت پیش آمده، مامون باید دست‏به کارى مى‏زد تا از ورطه هلاکت رهایى یابد. فرو نشاندن شورشهاى علویان، مشروعیت‏بخشیدن‏به حکومت عباسى، از میان بردن محبوبیت علویان، جلب اعتماد و مهر اعراب، خشنود ساختن عباسیان، مستمر ساختن تایید ایرانیان، تقویت‏حسن اطمینان مردم به خلیفه ‏اى که برادر خود را کشته است و از میان بردن خطر قیام رضوى بخشى از حقایقى بود که مامون را در اندیشه نیرنگ فرو برد. او چنان اندیشید که براى خلافت امام رضا(ع) از مردم بیعت‏بگیرد، تا امام را خلیفه مسلمانان و امیر بنى‏هاشم، اعم از عباسیان و طالبیان، قرار دهد. حضرت امام رضا(ع) با پیشنهاد مامون مخالفت کرد. اصرار مامون و خوددارى امام دو ماه به طول انجامید. سرانجام خلیفه به حضرت رضا(ع) چنین پیام داد:

«… تو همیشه به گونه ناخوشایندى با من برخورد مى‏کنى، در حالى که تو را از سطوت خود ایمنى بخشیدم. به خدا سوگند، اگر ولیعهدى را پذیرفتى که هیچ، و گر نه مجبورت خواهم کرد که آن را بپذیرى، اگر باز همچنان امتناع بورزى، گردنت را خواهم زد».

ناگفته پیداست که پیشنهاد خلافت هرگز جدى نبود، چگونه ممکن بود مامون، که براى به دست آوردن خلافت‏برادرش را از میان برد و عباسیان را از خود رنجاند، آن را به امام(ع) واگذار کند؟

این برنامه، مقدمه مساله ولایتعهدى امام رضا(ع) بود; مساله‏اى که حضرت(ع) دلایل پذیرش آن را چنین بیان کرده است:

۱٫ روزى «ابن‏ عرفه‏» از امام پرسید: به چه انگیزه‏اى وارد ماجراى ولعیهدى شدى؟ امام جواب داد: به همان انگیزه‏اى که جدم على(ع) را به ورود در شورا وادار کرد.

۲٫ امام در پاسخ ریان، یکى از یارانش، فرمود: … خدا مى‏داند چقدر از این کار بدم مى‏آمد. ولى چون مرا مجبور کردند که میان کشته شدن یا ولایتعهدى یکى را برگزینم … در واقع این ضرورت بود که مرا به پذیرفتن آن کشانید و من تحت فشار بودم.

در این روایت امام پذیرش ولایتعهدى را به پذیرش خزانه‏دارى از سوى حضرت یوسف مانند مى‏کند.

مامون در برابر اعتراض عباسیان به مساله ولایتعهدى امام رضا(ع) چنین گفت: «این مرد کارهاى خود را از ما پنهان کرده، مردم را به امامت‏خود مى‏خواند. ما او را بدین جهت ولیعهد قرار دادیم که مردم را به خدمت ما بخواند و به ملک و خلافت ما اعتراف کند. در ضمن شیفتگانش بدانند که او چنانکه ادعا مى‏کند نیست و این امر (خلافت) شایسته ماست نه او. همچنین ترسیدیم اگر او را به حال خود بگذاریم، در کار ما شکافى به وجود آورد که نتوانیم آن را پر کنیم و اقدامى علیه ما بکند که تاب مقاومتش را نداشته باشیم. اکنون که این شیوه را پیش گرفته، در کارش مرتکب خطا شدیم، و با بزرگ کردن او خود را در لبه پرتگاه قرار دادیم، نباید در کارش سهل ‏انگارى کنیم. بدین جهت ‏باید کم‏کم از شخصیت و عظمت او بکاهیم; باید او را پیش مردم به صورتى درآوریم که از نظر آنها شایستگى خلافت نداشته باشد. سپس در باره او چنان چاره‏اندیشى کنیم که از خطرات احتمالى‏اش جلوگیرى کرده باشیم‏».

هجرت امام رضا(ع) به ایران

وقتى کار امین پایان یافت و حکومت مامون استقرار پذیرفت. مامون ضمن نامه‏هاى متعدد از امام رضا(ع) خواست تا همراه بزرگان علوى به خراسان بیاید و چون با مخالفت امام رو به رو شد، پیکى براى انتقال امام رضا(ع) روانه مدینه کرد.

صدوق از محول سجستانى نقل مى‏کند: زمانى که پیکى براى بردن امام رضا(ع) به خراسان وارد مدینه شد، من آنجا بودم. امام براى خداحافظى از رسول خدا(ص) به حرم آمد. او را دیدم که چندین بار از حرم بیرون آمده، دوباره به سوى آرامگاه رسول خدا(ص) بازگشت و با صداى بلند گریست. من به امام نزدیک شده، سلام کردم و علت این امر را جویا شدم. امام در جواب فرمود: «من از جوار جدم بیرون مى‏روم و در غربت از دنیا خواهم رفت…»

حسن بن ‏على وشاء نقل مى ‏کند که، امام به من فرمود:

وقتى خواستند مرا از مدینه بیرون ببرند، اعضاى خانواده‏ام را جمع کردم و دستور دادم برایم چنان گریه کنند که صدایشان را بشنوم. سپس میان آنها دوازده هزار دینار تقسیم کردم و گفتم: من دیگر به سوى شما باز نخواهم گشت.

مامون دستور داد امام رضا(ع) را از مسیر بصره، اهواز و فارس به مرو ببرند. چون بیم آن داشت اگر امام از راه کوفه، جبل و قم حرکت کند، مهرورزى شیعیان شهرهاى فوق، حکومت مامون را به خطر اندازد. «تاریخ قم‏»، که از کهن‏ترین کتب موجود جهان تشیع است، هجرت امام رضا(ع) را چنین نقل مى‏کند:

«… مامون رضا را از مرو به مدینه در صحبت رجاء بن‏الضحاک به راه بصره و فارس و اهواز [به طوس آورد]و از براى او در آخر سنه ماتین بیعت‏به ولایت عهد بستند و امام على بن‏موسى الرضا علیهما السلام را به طوس زهر داد و روز دوشنبه، شش روز از ماه صفر مانده، سنه ثلاث و ماتین مدفون آمد و عمر او چهل و نه سال و چند ماه بوده است، و مدت ولایت عهد دو سال و چهار ماه و قبر و تربت او به دیهیست از دیههاى طوس که آنرا سناباد مى‏خوانند، به نزدیک نوقان در سراى حمید بن‏عبدالحمید الطائى الطوسى در پهلوى رشید…».

هجرت امام رضا(ع) یک مهاجرت سیاسى اجبارى بود که در سال ۲۰۰ هجرى به دستور خلیفه وقت انجام شد. مسیر هجرت امام از مدینه به مرو چنین است:

۱٫ مدینه‏۲٫ مکه (برخى این شهر را مسیر هجرت نمى‏ دانند).

۳٫ نباج‏۴٫ بصره‏۵٫ اهواز۶٫ اربق (اربک)۷٫ ارجان (بهبهان)۸٫ ابرکوه (ابرقوه)۹٫ ده شیر (فراشاه)۱۰٫ یزد۱۱٫ قدمگاه خرانق (مشهدک)۱۲٫ رباط پشت‏بادام‏۱۳٫ نیشابور۱۴٫ قدمگاه نیشابور۱۵٫ ده سرخ‏۱۶٫ طوس‏۱۷٫ سرخس‏۱۸٫ مرو

در جریان هجرت حضرت رضا(ع) سه مساله عمده روى داد که به ترتیب عبارت است از: بیمارى آن بزرگوار در اهواز، استقبال مردم در نیشابور و بیان حدیث‏سلسله الذهب و زندانى شدن در سرخس.

با توجه به استقبال بى‏نظیر مردم نیشابور از امام رضا(ع) و بیان حدیث‏ سلسله الذهب از سوى آن حضرت، رژیم عباسى چنان شایع کرد که امام رضا(ع) ادعاى الوهیت کرده، او را بدین اتهام در سرخس زندانى ساخت. اینکه امام(ع) چه مدت در زندان بود، معلوم نیست. ولى این واقعه نشان مى‏دهد که پذیرش ولایتعهدى امرى تحمیلى بود. با ورود امام به مرو، مامون براى انجام یافتن نقشه‏اش استقبال باشکوهى از وى به عمل آورد و پس از پذیرش ولایتعهدى از سوى امام، به نام آن جناب سکه زد.

بررسی تطبیقی حدیث منزلت از نگاه مذهب اهل بیت(ع) و اهل سنت

چکیده

یکی از اعتقادات اصیل و مستدل ما این است که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بعد از خود فرد یا افرادی را به عنوان جانشینان خود معرفی نموده است.

در قرآن کریم و نیز در سنت نبوی برای اثبات این مدعا ادله متعدد و بی شماری وجود دارد. یکی از ادله مهم در مورد اثبات حقانیت اهل بیت(علیهم السلام) و یا به عبارت درست تر اثبات حقانیت رهبری امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب(علیه السلام)، حدیث صحیح و متواتر «منزلت» است که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) علی بن ابیطالب(علیه السلام) را نسبت به خود همانند نسبت هارون(علیه السلام) و حضرت موسی(علیه السلام) تشبیه نموده است.

این نوشتار، حدیث مزبور را به نحو تطبیقی بررسی کرده است.

واژه های کلیدی: حدیث منزلت، صدور روایت، امام علی(علیه السلام)، اهل بیت(علیهم السلام)، اهل سنت.

فصل اول) نگاهی به منابع حدیثی

حدیث منزلت در بسیاری از کتب حدیثی، تاریخی، تفسیری و… اهل بیت(علیهم السلام) و اهل سنت موجود است و تعداد قابل توجهی از آنها از دیدگاه مذهب اهل بیت(علیهم السلام) و اهل سنت صحیح و قابل اعتمادند، در عین حال این حدیث از احادیث متواتر به حساب می آید.

در این فصل به منابع و کتب مذاهب اهل بیت(علیهم السلام) و اهل سنت مراجعه می کنیم و از هر یک از آنها نمونه هایی را ارائه خواهیم داد.

الف) حدیث منزلت در منابع مذهب اهل بیت(علیهم السلام)

حدیث منزلت در منابع مختلف حدیثی مذهب اهل بیت(علیهم السلام) موجود است که در اینجا به نقل چند مورد از آنها اکتفا می کنیم:

۱. ابوالنضر محمد بن مسعود بن عیاش السمرقندی (م۳۲۰ق) در تفسیر خود از امام باقر(علیه السلام) نقل می کند: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در غدیر خم پس از اعلان ولایت و رهبری علی بن ابیطالب(علیه السلام) چنین فرمود: «فانه منی و انا منه و هو منی بمنزله هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی؛[۱] او [علی] از من است و من از او هستم و او نسبت به من مانند نسبت هارون به موسی است؛ جز اینکه پس از من هیچ پیامبری نیست.»

۲. شیخ صدوق (م۳۰۵ـ۳۸۱ق) از امام علی(علیه السلام) نقل می کند که حضرت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: «یا علی انت منی بمنزله هارون من موسی غیر انه لا نبی بعدی؛[۲] یا علی! مثل تو نسبت به من مانند مثل هارون نسبت به موسی است، جز اینکه پس از من پیامبری نیست.»

۳. شیخ طوسی (۳۸۵ـ۴۶۰ق) از جابربن سمره نقل می کند که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) خطاب به علی(علیه السلام) فرمود: «انت منی بمنزله هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی؛[۳] نسبت تو به من مانند نسبت هارون به موسی است، جز اینکه پس از من پیامبری نیست.»

شیخ طوسی(ره) همچنین از ابوالطفیل نقل می کند که امام علی(علیه السلام) در جلسه شورا (انتخاب خلیفه پس از عمر بن خطاب) خطاب به حاضران فرمود: «فانشدکم بالله هل فیکم احد قال له رسول الله(صلی الله علیه و آله و سلم) انت منی بمنزله هارون من موسی غیری؟ قالوا: اللهم لا…»[۴] شما را به خدا قسم می دهم که آیا در بین شما غیر از من کسی هست که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) درباره او چنین فرموده باشد: تو نسبت به من مانند نسبت هارون به موسی هستی؟ حاضران گفتند: نه.»

۴. شیخ علی بن ابراهیم قمی و نیز به نقل از ایشان علامه مجلسی (م۱۱۱۱ق) در کتاب خود نقل می کند: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) پس از مهاجرت به مدینه در بین مسلمانان صیغه اخوت خواند. از بین مسلمانان امام علی(علیه السلام) تنها ماند و دچار غم شدید شد و رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به او فرمود: «… انت منی بمنزله هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی.»[۵] حضرت علی(علیه السلام) نیز پس از شنیدن سخنان رسول خدا(صلی الله علیه و آله) خوشحال شد.

۵. سیدهاشم البحرانی (م۱۱۰۹ق) در کتاب خود نقل می کند که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در جنگ تبوک حضرت علی(علیه السلام) را (در مدینه) جانشین خود ساخت و به امام علی(علیه السلام) فرمود: «الا ترضی ان تکون منی بمنزله هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی.»[۶]

ب) حدیث منزلت در منابع اهل سنت

حدیث منزلت، علاوه بر منابع و کتب مذهب اهل بیت(علیهم السلام)، در منابع حدیثی، تاریخی و… اهل سنت نیز به وفور پیدا می شود که در اینجا به ذکر چند نمونه از آنها اکتفا می کنیم:

۱. ابوعبدالله محمد بن اسماعیل البخاری (۱۹۴ـ۲۵۶ق) در کتاب خود از ابراهیم بن سعد، او هم از پدرش چنین نقل می کند: حضرت پیامبر(صلی الله علیه و آله) به حضرت علی(علیه السلام) فرمود: «اما ترضی ان تکون منی بمنزله هارون من موسی؟»[۷]

بخاری (۱۹۴ـ۲۵۶ق) در حدیث دیگر از سعد نقل می کند که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) برای جنگ تبوک از مدینه خارج شد و علی را در شهر مدینه جانشین خود قرار داد. علی(علیه السلام) گفت: آیا مرا در میان بچه ها و زنان می گذاری؟ حضرت پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: «الا ترضی ان تکون منی بمنزله هارون من موسی؟ الا انه لیس نبی بعدی.»[۸]

۲. ابوالحسین مسلم بن الحجاج النیشابوری (۲۰۶ـ۲۶۱ق) در کتاب خود از سعد بن ابی وقاص نقل می کند که پیامبر(صلی الله علیه و آله) علی بن ابی طالب(علیه السلام) را در جنگ تبوک [در مدینه] جانشین خود قرار داد و حضرت علی(علیه السلام) گفت: یا رسول الله! آیا مرا در میان زنان و بچه ها می گذاری؟ حضرت پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: «اما ترضی ان تکون منی بمنزله هارون من موسی؟ غیرانه لانبی بعدی.»[۹]

۳. حافظ ابوعبدالله محمد بن یزید القزوینی (ابن ماجه ۲۰۷ـ۲۷۵ق) در سنن خود از ابو وقاص نقل می کند: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به علی(علیه السلام) فرمود: «الا ترضی ان تکون منی بمنزله هارون من موسی؟»[۱۰]

۴. ابوعیسی محمد بن عیسی الترمذی (۲۰۹ـ۲۹۷ق) در کتاب خود از سعد بن ابی وقاص نقل می کند که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) خطاب به علی(علیه السلام) فرمود: «انت منی بمنزله هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی.»[۱۱] وی در ذیل این حدیث می گوید: «هذا حدیث حسن صحیح؛ این حدیث حسن [و] صحیحی است.»

۵. حافظ عمرو بن ابی عاصم الضحاک الشیبانی (م۲۸۷ق) در کتاب خود از جابربن عبدالله نقل می کند که حضرت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به حضرت علی(علیه السلام) فرمود: «الا ترضی ان تکون منی بمنزله هارون من موسی؟»[۱۲]

وی در حدیثی دیگری از اسماء بنت عمیس نقل می کند که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به حضرت علی(علیه السلام) فرمود: «انت منی بمنزله هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی.»[۱۳]

۶. حافظ احمد بن شعیب النسائی (۲۱۵ـ۳۰۳ق) در کتاب خود از عبدالله بن عباس نقل می کند که مسلمانان همراه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) از مدینه جهت جنگ تبوک خارج شدند. حضرت علی(علیه السلام) به پیامبر(صلی الله علیه و آله) گفت: آیا من هم همراه شما خارج شوم؟ حضرت پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: نه، حضرت علی(علیه السلام) نیز با شنیدن این جواب گریه کرد و رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به او فرمود: «اما ترضی ان تکون منی بمنزله هارون من موسی؟ الا انک لست بنبی ثم قال: انت خلیفتی ـ یعنی فی کل مومن ـ من بعدی؛[۱۴] آیا خشنود نیستی که مثل تو نسبت به من مانند مثل هارون نسبت به موسی باشد؟ جز اینکه [پس از من] تو پیامبر نیستی. سپس فرمود: تو پس از من جانشین و خلیفه من (بر هر مؤمن) هستی.»

۷. حافظ ابوعبدالله الحاکم النیسابوری (م۴۰۵ق) در کتاب خود از سعد بن ابی وقاص نقل می کند که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) هنگام خروج برای جنگ تبوک خطاب به حضرت علی(علیه السلام) فرمود: «الاترضی ان تکون منی بمنزله هارون من موسی الا انه لا نبوه بعدی؛»[۱۵]

حاکم نیشابوری در ذیل این حدیث می گوید: «هذا حدیث صحیح علی شرط الشیخین و لم یخرجاه بهذه السیاقه؛ این حدیث بر اساس شرایط بخاری و مسلم در اخذ حدیث صحیح، صحیح می باشد، ولی آن دو این حدیث را با این سیاق در کتب خود نقل نکرده اند.»[۱۶]

چنان که ملاحظه می شود، حدیث منزلت در مهم ترین منابع حدیثی مذهب اهل بیت(علیهم السلام) و اهل سنت نقل شده است. تعداد قابل توجهی از این احادیث که در منابع مختلف مذهب اهل بیت(علیهم السلام) و اهل سنت موجود می باشد، صحیح و مورد اعتماد بوده و در عین حال به حد تواتر نیز رسیده است. قابل ذکر است، تعداد منابع و کتبی که در آنها حدیث منزلت نقل شده است، بیش از اینهاست، ولی ما به جهت رعایت اختصار به همین مقدار از منابع اهل سنت اکتفا نمودیم.

فصل دوم) راویان حدیث منزلت از صحابه و محل صدور آن

در این بخش ابتدا نگاهی به راویان حدیث منزلت می کنیم و سپس محل صدور این حدیث را از دیدگاه مذهب اهل بیت و اهل سنت مورد بررسی قرار خواهیم داد:

راویان حدیث منزلت از صحابه

حدیث منزلت را تعداد قابل توجهی از اصحاب و یاران رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نقل کرده اند که از جمله آنها افراد ذیل هستند:[۱۷]

۱. سعد بن ابی وقاص؛ ۲. معاویه؛ ۳. حبشی بن جناده؛ ۴. جابر؛ ۵. ابوسعید الخدری؛ ۶. سعد بن مالک؛ ۷. اسماء بنت عمیس؛ ۸. عبدالله بن عمر؛ ۹. ابن ابی لیلی؛ ۱۰. مالک بن الحویرث؛ ۱۱. علی بن ابیطالب(علیه السلام)؛ ۱۲. عمر بن الخطاب؛ ۱۳. عبدالله بن عباس؛ ۱۴. ام سلمه؛ ۱۵. عبدالله بن مسعود؛ ۱۶. أنس بن مالک؛ ۱۷. زید بن ارقم؛ ۱۸. ابوایوب؛ ۱۹. ابوبرده؛ ۲۰. جابربن سمره؛ ۲۱. البراء؛ ۲۲. ابوهریره؛ ۲۳. زید بن ابی أوفی؛ ۲۴. نبیط بن شریط؛ ۲۵. فاطمه بنت حمزه.

محل صدور حدیث منزلت

معروف ترین محل صدور حدیث منزلت در جایی بوده است که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در سال نهم هجرت هنگام ترک مدینه، علی بن ابیطالب(علیه السلام) را جانشین خود در شهر قرار داد و خود همراه سی هزار نفر رزمنده جهت برخورد و جنگ احتمالی با روم شرقی که نیروهای خود را در نوار مرزی شام برای مقابله با نفوذ اسلام مستقر کرده بود، عازم سفر شد.[۱۸]

علی بن ابیطالب(علیه السلام) که در کنار صفات برجسته تقوا، زهد، ایمان راسخ و… رزمنده و جنگ آور شجاعی بود، از ماندن در مدینه ناراحت شد و گریه کرد. اما رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به او دلداری داد و چنین فرمود: آیا خشنود نمی شوی که مثل تو نسبت به من، مثل هارون نسبت به موسی باشد؟ جز اینکه پس از من پیامبری نیست؟! امام علی(علیه السلام) نیز رضایت خود را با این سخن اعلام داشت و در مدینه ماند.

قسمتی از روایات مذهب اهل بیت(علیهم السلام) و اهل سنت صرفاً محل صدور حدیث منزلت را درباره همین موضوع بیان می کند. ولی این همه مطلب نیست و طبق ادله و روایات موجود در منابع مذهب اهل بیت(علیهم السلام) و اهل سنت، حدیث منزلت علاوه بر جنگ تبوک در موارد دیگری نیز از طرف رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بیان شده است. در اینجا نگاهی گذرا به موارد دیگر می کنیم و آنها را از دیدگاه منابع مذهب اهل بیت(علیهم السلام) و اهل سنت خواهیم شمرد:

محل صدور حدیث منزلت از دیدگاه منابع مذهب اهل بیت(علیهم السلام)

۱. هنگام عزیمت به جنگ تبوک

همان گونه که گذشت، یکی از موارد صدور حدیث منزلت زمانی بود که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) جهت رفتن به جنگ تبوک، حضرت علی(علیه السلام) را در مدینه جانشین خود قرار داد و هنگامی که ناراحتی او را مشاهده نمود، همین حدیث منزلت را بیان فرمود. ما به جهت نقل این روایات در فصل اول از تکرار آن در اینجا خودداری می کنیم.[۱۹]

۲. هنگام برگشت از حجه  الوداع و در غدیر خم

یکی دیگر از موارد صدور حدیث منزلت در جایی است که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) هنگام برگشتن از آخرین مراسم حج خود، از طرف خداوند متعال مأمور به ابلاغ ولایت و رهبری علی بن ابیطالب(علیه السلام) پس از خود شد و آن حضرت پس از بیان این مطلب، در ادامه سخنان خود، حدیث منزلت را بیان فرمود[۲۰] که نمونه این سخن نیز در فصل اول گذشت.

۳. روز نامگذاری امام حسن مجتبی و امام حسین(علیه السلام)

شیخ صدوق (۳۰۵ـ۳۸۱ق) در کتاب خود از زید بن علی نقل می کند که هنگام تولد امام حسن مجتبی و نیز هنگام تولد امام حسین(علیه السلام)، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) همراه امام علی(علیه السلام) قصد نامگذاری آنها را داشتند که جبرئیل بر آن حضرت نازل شد و پس از تهنیت، این سخن الهی را به اطلاع رسول خدا(صلی الله علیه و آله) رساند: «و قل له: ان علیاً منک بمنزله هارون من موسی؛ به پیامبر بگو که: همانا مثل علی نسبت به تو مثل هارون نسبت به موسی است…» و سپس اسم آنها را بیان کرد: امام حسن(علیه السلام) را با نام پسر هارون [یعنی شبیر] که همان حسن باشد و امام حسین(علیه السلام) را به نام پسر دیگر هارون [یعنی شبر] که همان حسین است، نامگذاری فرمود. [۲۱]

۴. حدیث خطاب شده به ام المؤمنین ام سلمه

شیخ طوسی (۳۸۵ـ۴۶۰ق) از عبدالله بن عباس نقل می کند که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) خطاب به ام سلمه چنین فرمود: «یا ام سلمه! علی منی و انا من علی لحمه لحمی و دمه ]من[ دمی و هو منی بمنزله هارون من موسی یا ام سلمه! اسمعی و اشهدی هذا علی سید المسلمین؛ [۲۲] ای ام سلمه! علی از من است و من از علی هستم، گوشت او گوشت من، خون او [از] خون من است. مثل او نسبت به من، مثل هارون نسبت به موسی است. ای ام سلمه! بشنو! و شاهد باش که این علی سرور مسلمانان است.»

همان گونه که ملاحظه می کنید، این روایت هیچ ربطی به مسئله جنگ تبوک و جانشینی آن حضرت در مدینه ندارد.

۵. بیان حدیث منزلت در منا

عمادالدین طبری (م۵۵۳ق) در کتاب خود از عبدالله بن عباس نقل می کند که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در منا در جمع مسلمانان فرمود: «معاشر الناس! هذا علی بن ابی طالب سید العرب و الوصی الاکبر، منزلته منی منزله هارون من موسی الا انه لانبی بعدی… ؛[۲۳] ای مسلمانان! این علی بن ابیطالب(علیه السلام) سرور عرب و جانشین بزرگ تر است. مثل او نسبت به من مثل هارون نسبت به موسی است جز اینکه بعد از من پیامبری نیست.»

۶. بیان حدیث منزلت در حجه الوداع (قبل از غدیر خم)

شیخ طوسی(م۴۶۰ق) در کتاب خود از عمر بن سلمه و سلمه بن سلمه نقل می کند که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در حج [وداع] چنین فرمود: «علی یعسوب المؤمنین و المال یعسوب الظالمین علی اخی و مولی المؤمنین من بعدی و هو منی بمنزله هارون من موسی الا ان الله تعالی ختم النبوه بی فلا نبی بعدی و هو الخلیفه فی الاهل و المؤمنین بعدی؛[۲۴]علی رهبر و پیشوای مؤمنان است و مال [دنیا] پیشوای ستمکاران است. علی برادر من و مولای مؤمنان بعد از من است. مثل او نسبت به من، مثل هارون نسبت به موسی است. جز اینکه همانا خداوند متعال پیامبری را به وسیله من ختم نموده است و پس از من هیچ پیامبری نیست. او [علی بن ابی طالب] پس از من در مورد خانواده [من] و مؤمنان، جانشین [خلیفه] است.»

۷. بیان حدیث منزلت در روز برادری

پیامبر عظیم الشأن اسلام(صلی الله علیه و آله) پس از هجرت به مدینه، بین مهاجرین و انصار عقد اخوت بست و آنها را برادر دینی و شرعی یکدیگر قرار داد. آن حضرت بین یکایک مسلمانان عقد اخوت بست، ولی علی بن ابیطالب(علیه السلام) را ترک نمود. امام علی(علیه السلام) نیز از این مسئله بسیار غمگین شد و گفت: یا رسول الله! مرا با هیچ کس برادر نکردی! رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نیز او را با سخنان بی نظیر خود دلداری داد و فرمود: من تو را برای خود نگاه داشته ام. سپس فرمود: «و انت منی بمنزله هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی؛ مثل تو نسبت به من مثل هارون نسبت به موسی است، جز اینکه پس از من هیچ پیامبری نیست.» امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) نیز از این سخنان شاد و خوشحال شد.[۲۵]

۸. بیان حدیث منزلت هنگام فتح خیبر

شیخ صدوق(ره) در کتاب خود از جابربن عبدالله نقل می کند هنگامی که امام علی(علیه السلام) در [روز] فتح خیبر حضور رسول خدا(صلی الله علیه و آله) رسید، آن حضرت فرمود: «…و لکن حسبک ان تکون منی و انا منک ترثنی و ارثک و انک منی بمنزله هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی؛[۲۶] برای تو همین کافی است که تو از من باشی و من از تو باشم، تو از من ارث ببری و من از تو ارث ببرم و همانا مثل تو نسبت به من مثل هارون نسبت به موسی است، جز اینکه پس از من هیچ پیامبری نیست.»

همچنین در مورد محل صدور حدیث منزلت، موارد دیگری (مثل روز مباهله و …) نیز گفته شده است. [۲۷] چنان که ملاحظه می شود، حدیث منزلت از دیدگاه منابع مذهب اهل بیت(علیهم السلام) تنها مربوط به قضیه جنگ تبوک نبوده، بلکه این حدیث در جاها و موارد دیگری نیز توسط رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بیان شده است.

محل صدور حدیث منزلت از دیدگاه منابع اهل سنت

با وجود اینکه دانشمندان اهل سنت حدیث منزلت را معمولاً مرتبط با قضیه جنگ تبوک می دانند، ولی اگر در منابع حدیثی اهل سنت تتبع بیشتری شود، بیان این حدیث در غیر جنگ تبوک برای همگان روشن خواهد شد.

اما ابتدا در این مورد ذکر یک روایت مناسب است. ابن مغازلی (م۴۸۳ق) در کتاب خود از سعید بن مسیب نقل می کند که سعد ابن ابی وقاص گفت: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در جنگ [تبوک علی(علیه السلام) را در مدینه جانشین خود قرار داد و] فرمود: «انت منی بمنزله هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی…؛ مثل تو نسبت به من مثل هارون نسبت به موسی است، جز اینکه پس از من پیامبری نیست.»

سعید بن مسیب می گوید: از سعد بن ابی وقاص پرسیدم: «انت سمعت هذا من رسول الله۶؛ آیا تو این سخن را از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) شنیده ای؟» سعد بن ابی وقاص در جواب گفت: «نعم، لامره و لامرتین یقول ذلک لعلی(علیه السلام)؛[۲۸] آری، نه یک مرتبه و نه دو مرتبه که [پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)] این سخن را به علی(علیه السلام) می فرمود.»

از این روایت به خوبی روشن می شود که رسول گرامی اسلام(صلی الله علیه و آله) حدیث منزلت را تنها در یک مورد و آن هم در قضیه جنگ تبوک بیان نکرده، بلکه در موارد مختلف و متعدد آن را فرموده است. البته ممکن است برخی از دانشمندان این حدیث را نپذیرند و مثلاً در اسناد آن ایجاد شک و تردید کنند. اما آنها نباید فراموش کنند که این حدیث در منابع اهل سنت و توسط امثال ابن مغازلی شافعی (م۴۸۳ق) و دیگران نقل شده است.

از طرف دیگر، اگر به منابع حدیثی اهل سنت توجه بیشتر شود، صحت سخن سعد بن ابی وقاص برای همه آشکار خواهد شد که در اینجا برخی از آن موارد را می آوریم.

۱. هنگام عزیمت به جنگ تبوک

با توجه به اینکه در این مورد احادیثی را در فصل اول همین مبحث ذکر کرده ایم، از تکرار آنها در اینجا خودداری می کنیم.[۲۹]

۲. حدیث سد الابواب (بستن درها)

در منابع حدیثی و تاریخی آمده است که منازل تعدادی از اصحاب رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به جهت مجاورت به مسجد النبی(صلی الله علیه و آله) به داخل آن مسجد شریف درهایی داشت. رسول خدا(صلی الله علیه و آله) یک روز طبق دستور الهی بسته شدن همه درها ـ به جز در خود و در علی بن ابیطالب(علیه السلام) ـ را به اطلاع اصحاب خود رساند و غیر از آن دو در، همه درها بسته شد و صاحبان آن خانه ها دیگر از طریق مسجد به خانه های خود ورود و خروج نداشتند.

در همین زمینه شیخ سلیمان قندوزی حنفی (م۱۲۹۴ق) در کتاب خود به نقل از موفق بن احمد خوارزمی و او نیز از جابر بن عبدالله نقل می کند که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) [در جریان همین مسئله] خطاب به امام علی(علیه السلام) فرمود: «یا علی! انه یحل لک فی المسجد ما یحل لی، و انک منی بمنزله هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی؛[۳۰] یا علی! همانا [انجام دادن] هر چیزی که در مسجد برای من حلال است برای تو هم حلال می باشد و همانا مثل تو نسبت به من، مثل هارون نسبت به موسی است، جز اینکه پس از من پیامبری نیست.»

۳. روز نامگذاری امام حسن و امام حسین(علیه السلام)

شیخ سلیمان قندوزی حنفی و دیگر دانشمندان اهل سنت در کتب خود از اسماء نقل می کنند؛ هنگامی که فاطمه(سلام الله علیها) امام حسن(علیه السلام) و سپس [پس از شش ماه] امام حسین(علیه السلام) را به دنیا آورد، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در گوش راست آنها اذان و در گوش چپ آنها اقامه گفت و سپس فرمود: «جاءنی جبرائیل فقال: یا محمد ان ربک یقرئک السلام و یقول لک: ان علیاً منک بمنزله هارون من موسی… ؛[۳۱] جبرائیل پیش من آمد و گفت: یا محمد! همانا پروردگارت به تو سلام می رساند و می گوید: همانا مثل علی نسبت به تو مثل هارون نسبت به موسی است… .»

طبق این روایت، آن حضرت بر اساس دستور الهی، امام حسن را «حسن» [شبر] و اسم امام حسین را «حسین» [شبیر]، نام دو فرزند هارون نهاد.

۴. حدیث خطاب شده به ام المؤمنین ام سلمه

موفق بن احمد الخوارزمی الحنفی (م۵۶۸ق) و دیگر علمای اهل سنت در کتب خود نقل کرده اند که عبدالله بن عباس گفت: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: «هذا علی بن ابی طالب لحمه لحمی و دمه دمی و هو منی بمنزله هارون من موسی غیر انه لا نبی بعدی. یا ام سلمه! اشهدی و اسمعی هذا علی امیرالمؤمنین و سید المسلمین؛[۳۲] گوشت این علی بن ابی طالب گوشت من و خون او خون من است و مثل او نسبت به من مثل هارون نسبت به موسی است، جز اینکه پس از من پیامبری نیست. ای ام سلمه! شاهد باش و بشنو که این علی رهبر مؤمنان و سرور مسلمانان است.»

۵. بیان حدیث منزلت در حال اتکا به حضرت علی(علیه السلام) و دست زدن به شانه آن حضرت

علاء الدین علی المتقی بن حسام الدین الهندی (م۹۷۵) در کتاب خود از عبدالله بن عباس نقل می کند که عمر بن خطاب گفت: «کنت انا و ابوبکر و ابو عبیده ابن الجراح و نفر من اصحاب رسول الله۶ و النبی(صلی الله علیه و آله) متکی علی علی بن ابی طالب ، حتی ضرب بیده علی منکبه ثم قال: انت یا علی! اول المؤمنین ایماناً و اولهم اسلاماً! ثم قال: انت منی بمنزله هارون من موسی و کذب علی من زعم انه یحبنی و یبغضک؛[۳۳] من و ابوبکر و ابوعبیده بن جراح و تعدادی از اصحاب پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله) [با هم بودیم] و رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به علی بن ابی طالب تکیه نموده بود که با دست خود بر شانه او زد و سپس گفت: یا علی! تو از جهت ایمان و اسلام اولین مؤمنان هستی. سپس گفت: مثل تو نسبت به من مثل هارون نسبت به موسی است و کسی که گمان می کند مرا دوست دارد، اما تو را دشمن می دارد، به من دروغ بسته است.»

۶. بیان حدیث منزلت در روز برادری

چنان که قبلاً اشاره شد، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در بین مسلمانان عقد اخوت بست و آنها را برای یکدیگر برادر دینی و شرعی نمود.

موفق بن احمد الخوارزمی الحنفی (م۵۶۸ق) و ابن صباغ المالکی (م۸۵۵ق) در کتب خود نقل کرده اند که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در بین مهاجرین و انصار عقد اخوت خواند، ولی علی بن ابیطالب(علیه السلام) را تنها گذاشت و او را با کسی برادر ننمود. امام علی(علیه السلام) نیز از این موضوع سخت ناراحت شد و غمگین گشت و رسول خدا(صلی الله علیه و آله) او را دلداری داده و چنین فرمود: «اما ترضی ان تکون منی بمنزله هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی [لیس بعدی نبی].» [۳۴]

و نیز طبق روایت موفق بن احمد الخوارزمی و علاء الدین علی المتقی بن حسام الدین الهندی (م۹۷۵ق) از زید بن ابی أوفی، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در مسجد خود بین مسلمانان عقد اخوت را اجرا نمود و علی بن ابیطالب(علیه السلام) تنها ماند و او را با کسی برادر ننمود. وقتی امام علی(علیه السلام) از این موضوع به رسول خدا(صلی الله علیه و آله) شکایت کرد، آن حضرت فرمود: «و الذی بعثنی بالحق ما اخرتک الا لنفسی و انت منی بمنزله هارون من موسی غیر انه لانبی بعدی…؛[۳۵] قسم به خدایی که مرا به حق به پیامبری برگزید، من تو را فقط برای خود نگاه داشتم و مثل تو نسبت به من، مثل هارون نسبت به من مثل هارون نسبت به موسی است، جز اینکه پس از من پیامبری نیست.»

همچنین موفق بن احمد الخوارزمی (م۵۶۸ق) از محدوج بن زید الالهانی نقل می کند که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بین مسلمانان عقد اخوت را خواند و سپس فرمود: «یا علی انت اخی و انت منی بمنزله هارون من موسی غیر انه لا نبی بعدی.»[۳۶]

۷. بیان حدیث منزلت در روز فتح خیبر

موفق بن احمد الخوارزمی (م۵۶۸ق) در کتاب خود روایت می کند هنگامی که علی بن ابیطالب(علیه السلام) جهت فتح خیبر حضور رسول خدا(صلی الله علیه و آله) رسید، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به او فرمود: اگر سخن نصاری درباره عیسی در مورد تو گفته نمی شد، در شأن تو سخنی را می گفتم که مردم از خاک زیر پای تو بر می گرفتند و از آن استشفا می کردند… سپس فرمود: «ولکن حسبک ان تکون منی و انا منک ترثنی و أرثک و انت منی بمنزله هارون من موسی الا انه لانبی بعدی… ؛[۳۷] لیکن درباره تو همین بس که تو از من هستی و من از تو هستم. تو از من ارث می بری و من از تو ارث می برم، و مثل تو نسبت به من مثل هارون نسبت به موسی است، جز اینکه پس از من هیچ پیامبری نیست.»

۸. بیان حدیث منزلت در جمع اصحابی که در مسجد خوابیده بودند

موفق بن احمد الخوارزمی (م۵۶۸ق) در کتاب خود از جابر بن عبدالله انصاری نقل می کند که ما [جمعی از اصحاب] در مسجد خوابیده بودیم ]و علی بن ابی طالب نیز همراه ما بود[. در این هنگام رسول خدا(صلی الله علیه و آله) آمد… و فرمود: «تعال یا علی! انه یحل لک فی المسجد ما یحل لی الا ترضی ان تکون منی بمنزله هارون من موسی الا النبوه؛[۳۸] یا علی! برخیز که همانا هر چیزی که انجام آن در مسجد برای من حلال است، برای تو نیز حلال می باشد، آیا خشنود نیستی که مثل تو نسبت به من مثل هارون نسبت به موسی باشد مگر پیامبری؟»

گفتنی است که منابع اهل سنت درباره بیان حدیث منزلت در موارد دیگر، چند مورد دیگر (مانند بیان آن در روز جنگ بدر و …) نیز ذکر کرده اند.[۳۹]

فصل سوم) منظور از تشبیه حضرت علی(علیه السلام) به هارون(علیه السلام) چیست؟

پس از توضیحات و بیان مطالب مربوط به حدیث منزلت، اکنون در این بخش منظور از تشبیه علی بن ابیطالب(علیه السلام) به هارون(علیه السلام) را بررسی خواهیم کرد. ابتدا جهت روشن شدن این مطلب به آیات نورانی قرآن کریم مراجعه و نسبت هارون(علیه السلام) به موسی را روشن می کنیم. او از پیامبران الهی است که به سوی قوم بنی اسرائیل و جهت مبارزه با طاغوت زمان، فرعون و اطرافیان او فرستاده شد.[۴۰]

اما در مورد مهم ترین ویژگیهای هارون(علیه السلام) و نسبت او به موسی(علیه السلام) ذکر چند آیه ذیل مناسب است:

۱. حضرت موسی(علیه السلام) وقتی مأمور به رفتن به پیش طاغوت زمان (یعنی فرعون) شد، به درگاه خداوند متعال چنین عرض کرد: «… و اجعل لی وزیراً من أهلی هارون اخی اشدد به ازری و اشرکه فی امری؛[۴۱] [پروردگارا] وزیری از خاندانم برای من قرار ده، برادرم هارون را، با او پشتم را محکم کن و او را در کارم شریک ساز.»

۲. خداوند متعال در جایی دیگر در این مورد می فرماید: «ولقد آتینا موسی الکتاب وجعلنا معه أخاه هارون وزیرا؛[۴۲]و ما به موسی کتاب [آسمانی] دادیم؛ و برادرش هارون را وزیر [یاور] او قرار دادیم.»

۳. همچنین خداوند متعال درباره حضرت موسی و هارون(علیه السلام) چنین می فرماید: «و واعدنا موسی ثلاثین لیله وأتممناها بعشر فتمّ میقات ربّه أربعین لیله وقال موسی لأخیه هارون اخلفنی فی قومی وأصلح ولا تتّبع سبیل المفسدین؛[۴۳]و ما با موسی سی شب وعده گذاشتیم، سپس آن را با ده شب [دیگر] تکمیل نمودیم؛ به این ترتیب میعاد پروردگارش [با او] چهل شب تمام شد. و موسی به برادرش هارون گفت: جانشین من در میان قومم باش و [آنها را] تا اصلاح کن و از روش مفسدان پیروی نکن! »

همان گونه که از آیات ذکر شده به دست می آید، هارون(علیه السلام) نسبت به حضرت موسی(علیه السلام) دارای مقام وزارت و جانشینی بوده است. ولی واژه «وزارت» نیاز به توضیح بیشتر دارد که در اینجا آن را به طور فشرده بیان می کنیم:

راغب اصفهانی (م۴۲۵ق) واژه «وَزَر» را به معنای ملجأ (و محل برگشت) و واژه «وِزر» را به معنای ثقل و سنگین معرفی نموده است. همچنین «وزارت» را به معنای تحمل کننده سنگینی امیر خود و شغل می گیرد.[۴۴] خلیل بن احمد فراهیدی (م۱۷۵ق) وزیر و وزارت را به معنای تحمل سنگینی پادشاه و کمک کردن به او به واسطه رأی و نظر دانسته است.[۴۵] همچنین شیخ علی بن محمد مشهور به ابن صباغ مالکی (م۸۵۵ق) در این زمینه می گوید: کلمه وزیر مشتق از یکی از معانی ذیل است:

۱. از مادّه «و زر» و به معنای سنگینی است. بنابراین، منظور از واژه وزیر، کسی است که سنگینی را از شخصی بر می دارد و کار را بر وی سبک می کند.

۲. از مادّه «وَزَر» و به معنای مرجع و ملجأ (جایگاه برگشت) است. بنابراین، منظور از آن کسی است که دیگری به رأی و نظر و معرفت او رجوع می کند و از او کمک می گیرد.

۳. از مادّه «اَزر» و به معنای پشت است که بدن به وسیله آن قوی و محکم می شود. [۴۶]

به هر حال، کلمه وزیر بر شخصی اطلاق می شود که دیگری [پادشاه، رهبر و …] در اداره امور بر او تکیه می کند و از او کمک می گیرد و در صورت نبود او، وزیر اداره امور را به دست می گیرد و جانشین او محسوب می شود. بنابراین، منظور از تشبیه امام علی بن ابیطالب(علیه السلام) به هارون(علیه السلام) نیز به خوبی روشن می شود و آن معرفی امام علی(علیه السلام) به عنوان جانشین و رهبر امت اسلامی پس از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) است.

نکته قابل توجه اینکه برخی از دانشمندان بیان و صدور حدیث منزلت را صرفاً به قضیه جنگ تبوک منحصر می کنند و نتیجه می گیرند که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) همانند حضرت موسی(علیه السلام) برای خود جانشین قرار داده است و این به هیچ وجه رهبری امام علی(علیه السلام) را نمی رساند. از طرف دیگر، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در سفرهای خود به خارج از مدینه افراد دیگری را نیز به عنوان جانشین خود در مدینه مشخص کرده اند، در حالی که هیچ کس رهبری آنها را ادعا نکرده است.

استاد فقه و اصول در دانشکده شریعت کشور قطر، دکتر علی احمد السالوس در این مورد می گوید:

حدیث [مربوط به قضیه تبوک و حدیث منزلت] توسط بخاری، مسلم و دیگران نقل شده است و بدون شک این حدیث دلالت بر فضل امام [علی] ـ کرم الله ـ وجهه می کند. اما پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) دیگران [هنگام جنگ بنی النضیر، ابن ام مکتوم و در جنگ خندق نیز ابن ام مکتوم، در جنگ ذات الرقاع، عثمان بن عفان و در جنگ بدر، ابولبابه بن عبدالمنذر] را در مدینه به عنوان جانشین خود قرار داده است. بنابراین، جانشین قرار دادن، مخصوص [امام علی(علیه السلام)] نبوده است و این جانشینی به معنای خلافت و رهبری [امام علی(علیه السلام)] برای امت اسلامی پس از وفات پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) نیست.[۴۷]

جناب السالوس در ادامه سخنان خود می گوید: «[اصلاً] هارون(علیه السلام) بعد از موسی(علیه السلام) به رهبری قوم اسرائیل نرسید، بلکه پس از حضرت موسی(علیه السلام) یوشع بن نون خلافت و رهبری بنی اسرائیل را عهده دار شده است.»[۴۸]

اما در پاسخ به این سخن سست تر از خانه عنکبوت، ذکر نکات زیر ضروری است:

۱. ارائه این استدلال قانع کننده نیست؛ چون همان گونه که در فصل گذشته گفته شد، حدیث منزلت علاوه بر قضیه جنگ تبوک در موارد و فرصتهای دیگر نیز توسط رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بیان شده است و این موارد شامل بیش از ده مورد می شود که روایات مربوط را در فصل دوم ملاحظه نمودید.

۲. رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در جنگهای مختلف افراد مختلفی را در شهر مدینه قرار داده است که در این مورد می توان از جانشینی ابن ام مکتوم در جنگهای بنی نضیر و خندق و جانشینی عثمان بن عفان در جنگ ذات الرقاع و نیز از جانشینی ابولبابه بن عبدالمنذر در جنگ بدر نام برد. اما مسئله جالب اینکه رسول گرامی اسلام(صلی الله علیه و آله) به هیچ کدام از افراد مذکور و نیز به استثنای علی بن ابیطالب(علیه السلام) به هیچ یک از اصحاب خود، چنین سخنی را نگفته و نسبت هیچ کسی را به خود، مانند نسبت هارون(علیه السلام) به حضرت موسی(علیه السلام) بیان نکرده است. بنابراین، حدیث منزلت بر خلاف گفته جناب سالوس تنها بر فضل امام علی(علیه السلام) دلالت ندارد، بلکه به حتم بر ولایت و خلافت آن حضرت دلالت می کند.

۳. دکتر سالوس می گوید که اصلاً هارون(علیه السلام) پس از حضرت موسی(علیه السلام) به مقام رهبری بنی اسرائیل نرسیده است. وی با این سخن قصد دارد که خلافت امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب(علیه السلام) پس از وفات رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را مورد تشکیک قرار دهد و بدین وسیله ولایت بلافصل آن حضرت را که از حدیث منزلت به خوبی به دست می آید، انکار نماید. اما غافل از اینکه ما هیچ گاه ادعا نکردیم منظور از حدیث منزلت، تشبیه کلی حضرت علی(علیه السلام) در همه زمینه ها به هارون(علیه السلام) است!

قرآن کریم می فرماید: «قال ربّ إنّی قتلت منهم نفسا فأخاف أن یقتلون وأخی هارون هو أفصح منّی لسانا فأرسله معی ردءا یصدّقنی… ؛[۴۹] [هنگامی که موسی(علیه السلام) مأمور به مبارزه با فرعون شد] گفت: پروردگارا! من یک تن از آنان را کشته ام، می ترسم مرا به قتل برسانند و برادرم هارون زبانش از من فصیح تر است، او را همراه من بفرست تا یاور من باشد و مرا تصدیق کند.»

با توجه به این آیات، هیچ کس ادعا نکرده است که طبق حدیث منزلت، حضرت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) مثل حضرت موسی(علیه السلام) به جهت کشتن یک نفر از طرف مقابل از قبیله قریش ترس و واهمه داشته و نیز حضرت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) دارای زبان فصیح نبوده است!!! چون رسول خدا(صلی الله علیه و آله) افصح عرب بوده و در این مورد کسی جرأت رقابت با آن حضرت را نداشته است. سخن جناب سالوس در مورد پیامبر بعد از حضرت موسی(علیه السلام) نیز از همین قبیل است و در واقع نوعی مغالطه کاری به حساب می آید.

همان گونه که در ابتدای این فصل بیان شد، مهم ترین نسبت هارون(علیه السلام) به موسی(علیه السلام)، وزارت، برادری و بالاخره جانشینی او بوده است که در این مورد آیات نورانی قرآن کریم بسیار واضح و روشن است و نیازی به تفسیر و توضیح مفصّل آیات مذکور نیست.

حدیث منزلت نیز بیانگر همین نسبتها برای امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب(علیه السلام) است و اعمال هر گونه رأی و دیدگاه شخصی و گروهی و نیز بیان یک نظریه مغالطه آمیز در این مورد، در نزد خداوند متعال قابل بخشش نبوده و دارای عقاب بزرگی است.

خلاصه سخن اینکه امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب(علیه السلام) طبق حدیث منزلت و نیز بر اساس سایر ادله و براهین قطعی قرآنی، روایی و تاریخی، جانشین بلافصل رسول گرامی اسلام(صلی الله علیه و آله) و رهبر امت اسلامی پس از وفات آن حضرت به حساب می آید.

فصل چهارم) نتیجه بحث و حقایق نهفته در حدیث منزلت

در فصلهای گذشته به طور فشرده در مورد حدیث منزلت سخن گفتیم و مطالب لازم را در این باره بیان کردیم. اما با توجه به اینکه پیامبر عظیم الشأن اسلام(صلی الله علیه و آله) طبق دستور الهی و بر اساس حکمت و مصلحت سخن می گفت، از این رو کلمات و سخنان آن حضرت دارای حقایق و دقایقی است و بدون شک حدیث منزلت از این سخن و ویژگی مستثنا نیست. ما با توجه به مطلب فوق، به طور اجمالی برخی از حقایق نهفته در حدیث منزلت را به عنوان نتیجه کلی از مباحث مطرح شده در اینجا بیان می کنیم و به سخن خود در این موضوع پایان می دهیم:

۱. مقام و منزلت امام علی بن ابیطالب(علیه السلام)

همان گونه که طبق آیات نورانی قرآن کریم، هارون(علیه السلام) وزیر، شریک، پشت و جانشین[۵۰] حضرت موسی(علیه السلام) بود، امام علی بن ابیطالب(علیه السلام) نیز طبق ادله و شواهد متعدد و به ویژه بر اساس حدیث منزلت، وزیر، شریک، پشت و جانشین رسول گرامی اسلام(صلی الله علیه و آله) بوده است.

۲. توضیحی در باره منزلت امام علی بن ابیطالب(علیه السلام)

هارون(علیه السلام) از نظر معنوی و الهی دارای مقامات بزرگ و به ویژه مقام نبوت بوده، ولی در عین حال برتر از حضرت موسی(علیه السلام) نبوده، بلکه با تبعیت از حضرت موسی(علیه السلام)، در عمل تابع شریعت موسوی بوده است. امام علی بن ابیطالب(علیه السلام) نیز طبق ادله و شواهد مختلف و اعتراف دانشمندان مذهب اهل بیت(علیهم السلام) و اهل سنت، دارای مقامات بزرگ (علمی، معنوی، الهی و…) بوده است. ولی در عین حال از پیامبر عظیم الشأن اسلام(صلی الله علیه و آله) برتر نبوده، بلکه خود را کمتر از حضرت محمد بن عبدالله۶ معرفی فرموده است. همان طوری که می فرماید: «وانا من رسول الله کالضوء من الضوء والذراع من العضد؛ من از رسول خدا مانند نور از نور هستم و مانند ساق از بازو می باشم.»[۵۱]

از طرف دیگر، بر اساس قسمت آخر حدیث منزلت، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) ختم نبوت و پیامبری است. بنابراین، پیامبری هارون(علیه السلام) در مورد امام علی بن ابیطالب(علیه السلام) صدق نمی کند.

۳. منظور از برادری امام علی بن ابیطالب(علیه السلام)

همان گونه که طبق آیات نورانی قرآن کریم هارون(علیه السلام) برادر حضرت موسی(علیه السلام) است،[۵۲] امام علی بن ابیطالب(علیه السلام) نیز برادر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) محسوب می شود. البته منظور از برادری حضرت علی(علیه السلام) با رسول خدا(صلی الله علیه و آله)، برادری خونی نیست، چون همه می دانیم که آن حضرت با رسول خدا(صلی الله علیه و آله) برادر این چنینی نبوده اند. البته حضرت علی(علیه السلام) پسر عموی رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بوده اند و در این مورد هیچ شکی وجود ندارد.

اما منظور از برادری بین رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و حضرت علی(علیه السلام)، برادری معنوی و دینی است. چنان که امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب(علیه السلام) در حدیثی می فرماید: «انا عبدالله و اخو رسوله و انا الصدیق الاکبر لا یقولها بعدی الا کذاب [مفتری] و لقد صلیت قبل الناس بسبع سنین؛[۵۳] من بنده خداوند و برادر پیامبر او هستم و من صدیق اکبر هستم که پس از من این سخن را جز کذاب [دروغگو] [و افتراگر] نمی گوید و همانا من در هفت سالگی قبل از مردم نماز خوانده ام.»

۴. امیرالمؤمنین امام علی بن ابیطالب(علیه السلام) جانشین واقعی رسول خدا(صلی الله علیه و آله)

طبق آیه شریفه ۱۴۲ سوره مبارکه اعراف، هارون(علیه السلام) در غیاب حضرت موسی(علیه السلام) وظیفه انجام اصلاحات الهی را بر عهده داشت. حضرت علی(علیه السلام) نیز پس از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) وظیفه انجام اصلاحات الهی در بین امت اسلامی را بر عهده داشتند، ولی متأسفانه به جهت سهل انگاری امت اسلامی، انجام چنین وظیفه سنگین و بزرگ، دهها سال به تأخیر افتاد و پس از به خلافت رسیدن امام علی(علیه السلام)، جنگها، اختلافات و عناد ورزیها و هوا پرستیهای داخلی، مانع از انجام حقیقی این وظیفه بزرگ الهی شد.

۵. ختم نبوت توسط رسول خدا(صلی الله علیه و آله)

طبق قسمت اخیر حدیث منزلت، نبوت و پیامبری با حضرت محمد۶ به پایان رسیده و پس از آن حضرت هیچ پیامبری نخواهد آمد. در واقع پیامبر گرامی اسلام(صلی الله علیه و آله) با بیان قسمت اخیر حدیث منزلت که می فرماید: «الا انه لانبی بعدی؛ یعنی جز اینکه پس از من هیچ پیامبری نخواهد آمد»، باب سوء استفاده افراد گمراه و غالی از حدیث منزلت را به کلی بسته است. چون همان گونه که می دانید، هارون(علیه السلام) با وجود وزیر و پشت و جانشین بودن برای حضرت موسی(علیه السلام)، خود پیامبر الهی نیز بوده است. همین مطلب ممکن بود مورد سوء استفاده گروهی از منحرفان باشد، ولی با درایت رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) چنین شبهه ای به کلی از بین رفته است.

پی نوشتها:

* تاریخ دریافت: ۱۰/۰۸/۸۶ تاریخ تأیید:۱۱/۱۰/۸۶

** دانش پژوه دوره دکتری تفسیر تطبیقی، مدرسه عالی امام خمینی(ره) قم.

۱. ابوالنضر محمد بن مسعود بن عیاش السلمی السمرقندی (م۳۲۰ق)، تفسیر العیاشی، تصحیح و تعلیق: السیدهاشم الرسولی المحلاتی، المکتبه العلمیه الاسلامیه، تهران، ۱۳۸۰، ج۱، ص۳۳۲ و ۱۵۳.

۲. شیخ صدوق، الامالی، مؤسسه الاعلمی للمطبوعات، بیروت، چاپ پنجم، ۱۹۹۰، مجلس ۶۳، حدیث۱۰، ص۳۳۲.

۳. شیخ طوسی، الامالی، تحقیق: قسم الدراسات الاسلامیه مؤسسه البعثه، دارالثقافه، قم، چاپ اول، ۱۴۱۴ق، مجلس ۹، حدیث۴۵، ص۲۵۳.

۴. همان، ص۳۳۳، مجلس۱۲، حدیث ۷.

۵. تفسیر القمی، مؤسسه دارالکتاب، ج۲، ص۱۰۹، قم، ۱۴۰۴ق؛ محمدباقر المجلسی(م۱۱۱۱ق)، بحارالانوار، مؤسسهالوفاء، بیروت، چاپ دوم، ۱۹۸۳، ج۳۸، ص۳۳۴، حدیث۷.

۶. السیدهاشم البحرانی(م۱۱۰۹ق)، غایه المرام، تحقیق سیدعلی عاشور، مؤسسه التاریخ العربی، بیروت، چاپ اول، ۲۰۰۱، ج۲، ص۸۴، حدیث۲۱. گفتنی است که سیدهاشم بحرانی در این کتاب، حدیث شریف منزلت را صد مورد از منابع اهل سنت و هفتاد مورد از منابع شیعه نقل کرده و سپس متواتر بودن آن را بیان نموده است. ن.ک: غایه المرام، ج۲، ص۲۳ـ۱۴۳.

۷. محمدبن اسماعیل البخاری (۱۹۴ـ۲۵۶ق)، صحیح البخاری، تحقیق: محمدمحمود محمد، دارالکتب العلمیه، بیروت، چاپ اول، ۲۰۰۱، کتاب فضائل أصحاب النبی، باب۹، ص۶۷۶ ـ۶۷۷، حدیث۳۷۰۶.

۸. صحیح البخاری، کتاب المغازی، باب۸۰، ص۷۹۴، حدیث۴۴۱۶.

۹. مسلم بن الحجاج النیشابوری (۲۰۶ـ۲۶۱ق)، صحیح مسلم، دار احیاء التراث العربی، بیروت، چاپ اول، ۲۰۰۰، کتاب فضائل الصحابه، باب۴، ص۱۰۴۲، حدیث۳۱. گفتنی است که مسلم نیشابوری این حدیث را در این باب با چهار طریق نقل کرده است.

۱۰. الحافظ ابوعبدالله محمد بن یزید القزوینی (۲۰۷ـ۲۷۵ق)، سنن ابن ماجه، تحقیق: صدقی جمیل العطار، بیروت، دارالفکر، ۱۹۹۵، (باب فضائل اصحاب رسول الله۶)، ج۱، ص۵۴، حدیث۱۱۵.

۱۱. ابوعیسی محمد بن عیسی بن سوره (۲۰۹ـ۲۹۷ق)، الجامع الصحیح، سنن الترمذی، (کتاب المناقب، باب۲۱)، تحقیق: ابراهیم عطوه عوض محمد فوائد عبدالباقی و احمد محمد شاکر دار احیاء التراث العربی، بیروت، بی تا، ج۵، ص۶۴۱، حدیث۳۷۳۱.

۱۲. الحافظ ابوبکر عمرو بن ابی عاصم الضحاک بن مخلد الشیبانی (م۲۸۷ق)، تحقیق: محمد ناصرالدین الالبانی، المکتب الاسلامی، بیروت، چاپ سوم، ۱۹۹۳، کتاب السنه، ص ۵۸۸، حدیث۱۳۴۹.

۱۳. کتاب السنه، ص۵۸۸، حدیث۱۳۴۶. گفتنی است که عمرو بن ابی عاصم در این کتاب، حدیث شریف منزلت را با طرق مختلف و عبارات متعدد نقل کرده است. ر.ک: ص۵۸۶ـ۵۸۸، احادیث۱۳۳۱ـ۱۳۵۰.

۱۴. الحافظ ابو عبدالرحمن احمد بن شعیب النسائی (۲۱۵ـ۳۰۳ق)، خصائص امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب، تحقیق: محمد الکاظم المحمودی، مجمع احیاء الثقافه الاسلامیه، قم، چاپ اول، ۱۴۱۹ق، ص۵۳، حدیث۲۴؛ ن.ک: ص۳۴ـ۳۵، حدیث۱۱ـ۱۲، ص۷۶ـ۹۵، احادیث۴۴ـ۶۳ و ص۱۷۱ـ۱۷۲، حدیث۱۲۶.

۱۵. الحافظ ابوعبدالله الحاکم النیشابوری (م۴۰۵ق)، المستدرک علی الصحیحین، (کتاب معرفه الصحابه، مناقب امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب(علیه السلام))، دارالمعرفه، بیروت، چاپ اول،۱۹۸۶،ج۳، ص۱۰۹.

۱۶. المستدرک علی الصحیحین، ج۳، ص۱۰۹.

۱۷. ن.ک: عبدالحسین شرف الدین (م۱۳۷۷ق)، المراجعات، (الهوامش التحقیقیه)، تحقیق: الشیخ حسین الراضی، المجمع العالمی لاهل البیت(علیه السلام)، چاپ دوم، قم، ۱۴۱۶ق، ص۳۷۳ـ۳۷۵.

۱۸. ن.ک: المراجعات، الهوامش التحقیه (شیخ حسین الراضی)، ص۳۷۳.

۱۹. گفتنی است دژ بلند و استواری که در کنار چشمه آبی ساخته شده بود و در کنار نوار مرزی کشور سوریه قرار داشت، تبوک نامیده می شد. سوریه در آن زمان از مستعمرات روم شرقی بود و اهالی آن نیز همگی مسیحی بودند. (ر.ک: لغت نامه دهخدا، ج۱۴، ص۳۲۹، انتشارات مجلس شورا ملی، تهران، ۱۳۳۵ش)

۲۰. شیخ طوسی، الامالی، ص۲۶۱، حدیث۱۳، مجلس۱۰، غایه المرام، ج۲، ص۸۴، حدیث۲۱.

۲۱. شیخ صدوق، علل الشرایع، مقدمه: سیدمحمدصادق بحرالعلوم، منشورات المکتبه الحیدریه، نجف، ۱۹۶۶، باب۱۱۶، ص۱۳۷ـ۱۳۸، حدیث۵.

۲۲. شیخ طوسی، الامالی، ص۵۰، مجلس۲، حدیث۳۴؛ بحارالانوار، ج۳۷، ص۲۵۴ـ ۲۵۵، حدیث۳. گفتنی است که کلمه داخل پرانتز (من) فقط در بحارالانوار آمده است. و همچنین ن.ک: بحارالانوار، ج۳۷، ص۲۵۷، حدیث۱۴.

۲۳. بشاره المصطفی۶، ص۱۴۷، عمادالدین طبری، کتابخانه حیدریه، نجف، ۱۳۸۳ق.

۲۴. الآمالی، شیخ طوسی، ص۵۳۰ـ۵۳۱، ح۱۱۴۷، دارالثقافه، قم، ۱۴۱۴ق.

۲۵. همان، ج۳۸، ص۳۳۴، حدیث۷ و نیز ن.ک: همان، ج۳۸، ص۳۳۶، حدیث۱۱ و ج۳۸، ص۳۴۲، حدیث۱۸.

۲۶. شیخ صدوق، الامالی ، ص ۸۶، مجلس۲۱، حدیث۱.

۲۷. جهت اطلاع بیشتر ن.ک: شیخ حسین الراضی، المراجعات، الهوامش التحقیقیه، ص۳۷۵.

۲۸. الحافظ ابوالحسن علی بن محمد الواسطی الشافعی (مشهور بن ابن مغازلی) (م۴۸۳ق)، مناقب علی بن ابیطالب(علیه السلام)، تحقیق: محمدباقر البهبودی، المکتبه الاسلامیه، تهران، ۱۳۹۴ق، ص۳۲ـ۳۳، حدیث۴۹.

۲۹. صحیح البخاری، ص۷۴۹، حدیث۴۴۱۶؛ صحیح مسلم، ص۱۰۴۲؛ خصائص امیرالمومنین(علیه السلام)، ص۵۳، حدیث۲۴۰۴؛ المستدرک علی الصحیحین، ج۳، ص۱۰۹.

۳۰. الشیخ سلیمان القندوزی الحنفی، م۲۹۴ق، ینابیع الموده، ج۱، باب۶، ص۶۰ و ج۱، باب۱۷، ص۱۰۱ و نیز ن.ک به: ابن عساکر الشافعی، تاریخ دمشق، تصحیح و تعلیق اعلاء الدین الاعلمی، مؤسسه الاعلمی للمطبوعات، بیروت، چاپ اول، ۱۹۹۷، ج۱، ص۳۲۹ ـ۳۳۰.

۳۱. ینابیع الموده، ج۲، باب۵۶، ص۲۶۱. (شیخ قندوزی در پایان این روایت می گوید: این روایت را امام علی بن موسی الرضا(علیه السلام) نقل کرده است.)

۳۲. الموفق بن احمد بن محمد المکی الخوارزمی (م۵۶۸ق)، المناقب، مؤسسه النشر الاسلامی، قم، چاپ چهارم، ۱۴۲۱ق، ص۱۴۲، حدیث۱۶۳؛ ینابیع الموده، ج۱، باب۷، ص۶۵؛ الهیثمی، مجمع الزوائد، ج۹، ص۱۱۱؛ الگنجی الشافعی، کفایه الطالب، ص۱۶۸. (لازم به ذکر است که شیخ قندوزی این روایت را از زوائد المسند آورده است.)

۳۳. کنز العمال، ج۱۳، ص۱۲۲ـ۱۲۳، حدیث۳۶۳۹۲؛ المناقب، ص۵۴ـ۵۵، حدیث۱۹ (با کمی تفاوت)؛ تاریخ دمشق، ج۱، ص۳۲۱، حدیث۴۰۱. (قابل ذکر است که طبق تصریح جناب هندی، این روایت را حاکم در کتاب الکنی، شیرازی در کتاب الالقاب و نیز ابن النجار آورده اند.)

۳۴. المناقب، ص۳۹، حدیث۷؛ الفصول المهمه، فصل۱، ص۳۸ـ۳۹. گفتنی است که جمله داخل پرانتز (لیس بعدی نبی) مربوط به نقل خوارزمی است. لازم به ذکر است که ابن صباغ این روایت را از کتاب مناقب ضیاء الدین خوارزمی نقل نموده است.

۳۵. المناقب، ص۱۵۲، حدیث۱۷۸؛ کنزالعمال، ج۱۳، ص۱۰۵ـ۱۰۶، حدیث۳۶۴۳۴۵؛ ینابیع الموده، ج۱، باب۷، ص۶۷ (با کمی تفاوت). لازم به ذکر است که شیخ قندوزی این روایت را از مسند احمدبن حنبل نقل و جناب هندی آن را از مسند زیدبن ابی اوفی روایت نموده است.

۳۶. المناقب، ص۱۴۰، حدیث۱۵۹.

۳۷. همان، ص۱۵۸، حدیث۱۸۸؛ مجمع الزوائد ج۹، ص۱۳۱؛ کفایه الطالب، ص۲۶۴.

۳۸. المناقب، ص۱۰۹،حدیث۱۱۶؛ کفایه الطالب، ص۲۸۴.

۳۹. ن.ک: المراجعات، الهوامش التحقیقیه، ص۲۷۶ـ۲۷۷.

۴۰. ن.ک به: مؤمنون: ۴۵ـ۴۸؛ مریم: ۵۱ ـ۵۳؛ یونس: ۷۵.

۴۱. طه: ۲۹ـ۳۲.

۴۲. فرقان: ۳۵.

۴۳. اعراف: ۱۴۲.

۴۴. مفردات الفاظ القرآن، راغب اصفهانی، ص۸۶۷ـ۸۶۸، دارالقلم، دمشق، چاپ اول، ۱۹۹۶م.

۴۵. کتاب العین، فراهیدی، ج۳، ص۱۹۴۶، انتشارات اسوه، قم، چاپ اول، ۱۴۱۴ق.

۴۶. علی بن محمد ابن احمد المالکی مشهور به ابن الصباغ (م۸۵۵ق)، الفصول المهمه، انتشارات اعلمی، تهران، چاپ اول، ۱۳۷۵، ص۴۴.

۴۷. دکتر علی احمد السالوس (استاذ الفقه و الاصول بکلیه الشریعه جامعه قطر)، عقیده الامامه عند الشیعه الاثنی عشریه، دار الاعتصام، قاهره، چاپ اول، ۱۹۸۷، ص۱۵۲.

۴۸. همان، ص ۱۵۳.

۴۹. قصص: ۳۳ـ۳۴.

۵۰. ن.ک: طه: ۲۹ـ۳۲ .

۵۱. نهج البلاغه، نامه ۴۵.

۵۲. ن.ک: اعراف: ۱۴۲.

۵۳. سنن ابن ماجه، ج۱، ص۵۶ـ۵۵، حدیث ۱۲۰؛ خصائص امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب(علیه السلام)، ص۲۹، حدیث۷؛ عمرو بن ابی عاصم، کتاب السنه، ص۵۸۳، حدیث۱۳۲۴.

منبع :طلوع – بهار ۱۳۸۷، شماره ۲۵ –