نهضت علویان

نوشته‌ها

مبارزات سیاسی امام هادی (علیه‌السلام)

اشاره:

امام هادی (علیه‌السلام) با شش تن از خلفای عباسی، معاصر بود که به ترتیب عبارتند از : معتصم (برادر مأمون)؛ واثق (پسر معتصم)؛ متوکل (برادر معتصم)؛ منتصر (پسر متوکل)؛ مستعین (پسر عموی منتصر) و معتز (پسر متوکل). بنابراین فعالیتهای سیاسی امام هادی(علیه‌السلام) در فضای امنیتی و فشارهی سیاسی این حاکمان متعدد به موانع بسیاری مواجه بوده است. با وجود این امام (علیه‌السلام) در حد امکان از مبارزه سیاسی دست برنداشته که در این مقاله به مطالبی در این موضوع اشاره شده است.

چهره و عملکرد حکمرانان معاصر

امام هادی (علیه‌السلام) با شش تن از خلفای عباسی، معاصر بود که به ترتیب عبارتند از : معتصم (برادر مأمون)؛ واثق (پسر معتصم)؛ متوکل (برادر معتصم)؛ منتصر (پسر متوکل)؛ مستعین (پسر عموی منتصر) و معتز (پسر متوکل).

معتصم در سال ۲۱۸ ه‍ ق با مرگ مأمون به خلافت رسید و تا سال ۲۲۷ ه‍ ق حکمرانی کرد. محمد بن عبد الملک تا پایان عمر وزیر او بود. (۱) پس از درگذشت او، فرزندش، «الواثق بالله هارون بن ابی اسحاق» ـ که مادرش، کنیزی به نام «قراطین» بود ـ به خلافت دست یافت. او نیز در دوران خلافت خود به سان پدرش به ترکها اقتدار فراوان بخشید. (۲)

او در سنگدلی و بی رحمی، رویه مأمون و پدرش را پیش گرفته بود و جان افراد بسیاری را در مسئله حدوث یا قدم قرآن گرفت. بسیاری را شکنجه کرد یا به زندان افکند و سرانجام در سال ۲۳۲ ه‍ ق درگذشت. (۳) و برادرش «جعفر بن محمد بن هارون»، معروف به «المنتصر بالله» قدرت یافت که «احمد بن ابی داوود» او را «المتوکل علی الله» خواند. (۴) متوکل بسیار تندخو و بی رحم بود که همگان را با تندی از خود می راند، تا اندازه ای که هرگز محبت او به کسی دیده نشد. او می گفت: «حیا موجب شکستگی است و مهربانی، زبونی و سخاوت، احمقی است». از این رو همواره همگان از او به بدی و بدنامی یاد می کردند. (۵) او در دوران خلافت خود جنایتهای بسیاری انجام داد. این دوران، سخت ترین روزگار برای شیعیان وعلویان در دوره عباسی، بلکه در سراسر تاریخ تشیع به شمار می رود. او کینه وصف ناپذیری از خانواده پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) در دل داشت و این کینه سبب تجاوز و ستم به شیعیان آنان نیز شد؛ به گونه ای که همگی با به قدرت رسیدن او آواره و بی خانمان شدند. در دوران او، امام هادی (علیه‌السلام) به سامرا تبعید شد. یکی از اعمال ننگین او، ویران کردن مزار مطهر حضرت سید الشهداء (علیه‌السلام) در سال ۲۳۶ ه‍ ق بود که خشم شیعیان را به شدت برانگیخت؛ به گونه ای که مردم بغداد؛ در و دیوار و مساجد را از شعار علیه او آکندند و شاعران در هجو او شعرها سرودند. زندگی ننگین او در سال ۲۴۷ ه‍ ق پایان یافت و فرزندش محمد «المنتصر» به قدرت رسید. او بر خلاف نیاکان خود به کارهای شایسته رغبت نشان می داد و ستم روا نمی داشت و به علویان احسان می کرد.

او برادران خود، معتز و مؤید را که در زمان خلافت پدرش، ولایت عهدی پذیرفته بودند، خلع کرد. او در نخستین اقدام حکومتی خود، «صالح بن علی» را که از ستمگران و کینه توزان به آل علی (علیه‌السلام) بود، از حکمرانی مدینه برکنار کرد و «علی بن الحسین» که فردی خوش رفتار با شیعیان بود، به جای او گمارد.

وی فدک را به فرزندان امام حسن و امام حسین ـ علیهما السلام ـ بازگردانید و آنچه را از ایشان به دست حاکمیت ضبط شده بود، به آنان برگرداند. هم چنین اموالی را برای بخشیدن به علویان در مدینه فرستاد و زیارت مرقد مطهر ابا عبد الله الحسین (علیه‌السلام) را که در زمان متوکل ممنوع بود، آزاد کرد. البته دوران حکومت او به درازا نیانجامید و او را پس از شش ماه خلافت، مسموم کردند و به قتل رساندند. (۶)

پس از او، «المستعین احمد بن محمد بن معتصم»، روی کار آمد که سخت شهوت پرست و اسراف کار بود و شیوه سخت گیریهای خلفای پیشین را از سر گرفت و فساد و عیاشی فراگیر شد. (۷) دوران حکومت او نیز چندان به درازا نکشید و در سال ۲۵۲ ه‍. ق به دستور معتز در سامرا به قتل رسید. (۸) معتز، خونخوار دیگری از این طایفه بود که دست خود را به خون امام علی النقی (علیه‌السلام) آغشت و وی را به شهادت رساند.

اوضاع کلی سیاسی ـ اجتماعی عصر امام علیه السلام

۱٫ اوضاع داخلی دولت عباسی

دوران امام هادی (علیه‌السلام)، فاصله انتقال میان دو عصر متفاوت از دوران حکومت عباسیان به حساب می آید. در این دوران، پدیده های بسیاری به چشم می خورد که پیش تر در زمامداری عباسیان دیده نشده بود. هیمنه و شکوهی که دستگاه حکومتی در دوره های پیش و خلفای پیشین داشت، از دست رفت و قدرت به گویی سرگردان در دست این و آن بدل شده بود. مدیریت ضعیف خلفای این دوره سبب شده بود تا برخی از استانداران که از نژادهای غیر عرب بودند، به گونه مستقل حکم رانی کنند. این تفاوت در دوران معتصم با نفوذ عناصر ترک، در دستگاه حاکمیت بیشتر شد. فرمانروایی مناطق گسترده ای به «اشناس» و «ایناخ تُرک» وانهاده شد. ترکان، بسیار جنگ طلب و خونریز بودند که برای دست یابی به قدرت، از هیچ تلاشی فروگذار نمی کردند. پایتخت عباسیان در این دوره از بغداد به سامرا و به مقری برای عصبیت جدید ترکی، بدل گشت. شاید علت اینکه خلفای این دوران به عناصر عرب تکیه نکردند، سلب اعتماد از حمایت آنان و نیز ناآرامیهایی بود که در دوران خلفای پیشین به بار آورده بودند و شاید علاقه خویشاوندی که بین معتصم و فامیل مادری او بود، وی را به این تصمیم وا داشت.

از این گذشته، ترکها از توان نظامی بالایی برخوردار بودند و ویژگیهای جسمانی و رفتاری که در جنگها از آنان دیده می شد، ای موضوع را تقویت می کرد.

خلفای جدید، این عصبیت رو به رشد را به خدمت گرفتند تا بتوانند به اهداف خود دست یابند. قدرت یافتن ترکان و سپس در دست گرفتن سامرا و محروم ماندن اعراب از فرماندهی و فرمانداری، سبب خشم عربها شد. در نتیجه، شورشهای مختلفی بر ضد ترکان در گرفت که از آن قبیل می توان به توطئه «عباس بن مأمون» و «عجیف بن عنبه» اشاره کرد.

اگر چه قیام آنها به شدت سرکوب شد و تمامی اموالشان ضبط گردید و نامشان نیز از دیوان عطایا حذف شد، ولی موج نارضایتی در اعراب و شاهزادگان عرب باقی ماند و در دراز مدت خسارتهای جبران ناپذیری را برای عباسیان بر جای گذاشت و رفته رفته سبب تضعیف شدید آنان گردید؛ چه بسا تشکیل حکومتهای مستقل در گوشه و کنار از همین موضوع ریشه می گرفت.

این سیاست، مشکلات دیگری را نیز همراه داشت که موجب تضعیف عباسیان می شد، و آن، خطر اقتدار بیش از حد ترکان و خلق و خوی بدوی آنان بود. برخی از آنان با به دست آوردن اقتدار بیش از حد در دولت، کم کم به فکر جدایی طلبی و استقلال می افتادند.

آنان با سوء استفاده از قدرت و نفوذ خود در دربار، بر ضد خلفا دست به شورش گسترده ای زدند و فرماندهان و فرمانروایان سرزمینهای دیگر را هم به شورش واداشتند که شورش «افشین ترک»، از فرماندهان بلند پایه عباسیان، از این دست است. (۹)

از سوی دیگر، جنگ با رومیان (۱۰) به عنوان عامل خارجی، ضعف عباسیان را بیشتر می کرد. ترکان حتی در عزل و نصب خلفا نیز دخالت می کردند و در توطئه قتل برخی از آنان نیز شرکت می جستند. اعمال فشار ترکان بر خلفا به قدری بود که تنها مشغولیت ذهنی شان را خلاصی از سیطره ترکان تشکیل می داد. ترکان توقعات خود را بالا برده بودند و به ناآرامیها دامن می زدند و به خواسته های مالی خود می افزودند. در این دوران، معتز، بسیار ضعیف جلوه کرد و با اظهار ناتوانی در برابر آنان سبب شد ترکان جری شوند و با خلع او از خلافت، برادرش، مؤید را به خلافت برسانند. البته معتز، برادرش را مجبور کرد که خود را بر کنار سازد و سپس او را کشت. آنگاه برخی از رهبران ترک، مانند «وصیف» و «بُغا» را سرکوب کرد، به این اعتبار که آن دو، مسئول این جنگ خانگی میان او و پسر عمویش، مستعین بودند. (۱۱) مستعین با به قدرت رسیدن معتز، به بصره تبعید شد، ولی ترکان که از زنده بودن او و احتمال شورش وی می ترسیدند، او را کشتند. روشن است که این دولت بی سر و سامان (با شرحی که گذشت) ، تهی از هرگونه هیبت و وقار بود و جز کشمکش، آشوب و خواری در این دولت به چشم نمی خورد.

در این میان، این مردم پا برهنه و نیازمند بودند که در آتش این انتقال قدرتها می سوختند؛ چرا که حکمران جامعه اسلامی به سان مرغی دست آموز، گفته های دولتمردان حریص خود را اجرا می کرد. (۱۲)

۲٫ فساد، خوش گذرانی و ول خرجیهای دربار

همان گونه که گذشت، خلافت به سان گویی در دست خلفای سست عنصر عباسی در آمده بود که برای دس ت یافتن به آن، از ریختن خون یکدیگر باکی نداشتند. بیشتر وقتشان صرف عیاشی می شد و در دار الخلافه اسلامی، بزم شراب می آراستند، لباسهای زربفت می پوشیدند، کاخهای تجملاتی بنا می کردند و هزاران کنیز در حرمسرای خود داشتند.

در نتیجه، از امور زمامداری باز می ماندند. برپایی محافل بزم در دوران متوکل به اوج خود رسیده بود. او مبالغ گزافی را صرف مجلس آراییهای شبانه خود می کرد. متوکل بخش گسترده ای از بیت المال را به خوش گذرانیهای خود اختصاص داده بود و هیچ زمانی، مخارج و بذل و بخششهای بی حساب و کتاب، به اندازه دوران خلافت متوکل نبود. (۱۳)

آنان برای پر رونق کردن مهمانیهای خود، از آوازه خوانها بهره می جستند و آن قدر در این مسیر زیاده روی می کردند که بی عفتی در بین مردم کوچه و بازار نیز رخنه کرد.

۳٫ شکل گیری جنبشهای مخالف با حکومت

برخوردهای اعتقادی، مناقشه های علمی، تبعیضهای قومی، فشارهای اقتصادی و سیاسی و هرج و مرج گرایی دولتمردان عباسی، قلمرو آنان را به صحنه درگیریهای مختلف گروه ها و احزاب مبدل ساخت. هر یک از آنان به انگیزه ای دست به قیامهای مسلحانه زده و برای دست یابی به اهداف خود، به رویارویی با دستگاه خلافت می پرداختند. این جنبشها را از حیث انگیزه دینی یا غیر دینی به دو دسته می توان تقسیم کرد: آشوبهای با اهداف توسعه طلبانه و فتنه جویانه و نهضتهایی که از سوی علویان به وقوع می پیوست و با انگیزه های حق گرایانه انجام می گرفت.

دوران امام هادی (علیه‌السلام) به دلیل آشفتگی فضای سیاسی، مقارن با آشوبها و فتنه گریهای قدرت طلبان گردید. آنان با دیدن این آشفتگی، برای دست یابی به اهداف سیاسی خود دست به حرکتهای مختلف می زدند که از جمله آنها می توان به شورش کولیها (۱۴) ، حرکت مازیار (۱۵) ، حرکت بابک خرّم دین (۱۶) و شورش ناراضیان در بغداد (۱۷) اشاره نمود.

۴٫ خفقان زدگی و ایجاد فضای وحشت

شیعه، خلافت و رهبری جامعه اسلامی را حق راستین خاندان پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) می دانست و حکومتهای ستمگری را که بر این اریکه تکیه زده بودند، غاصبان این حق می نامید. بر این اساس شیعیان، به اندازه توان و شرایط مناسب در برابر حکومتهای غاصب قد علم کرده و برای باز پس گیری این حق، دست به قیام می زدند. تاریخ در موارد بی شماری نشان می دهد که بسیاری از حرکتهای دیگر نیز با پیروی از قیام شیعه شکل گرفته است.

حکمرانان عباسی نیز با آگاهی از این روحیه ستم ستیزی و احیاگری که در شیعیان سراغ داشتند، همواره پیشوایان و رهبران آنان، از جمله امام هادی (علیه‌السلام) را تحت مراقبت شدید نظامی گرفته و تا جایی که در توان داشتند، پیروان آنان را زیر فشار قرار می دادند. نوشته اند:

«متوکل به خاندان ابو طالب (علیه‌السلام) بسیار سخت گیر و بدرفتار بود و با خشونت و تندی بسیار با آنان رفتار می کرد. او کینه ای سخت از آنان در دل داشت و همواره به آنان بدگمان بود و آنان را متهم می کرد. بدرفتاری او با شیعیان به اندازه ای بود که هیچ یک از خلفای عباسی چنین رفتاری با آنان نکرده بودند. (۱۸)

ترس و وحشتی که از شیعیان و نهضت آنان در دل خلفا بود، به آتش این دشمنی دامن می زد و در میان عباسیان، متوکل کینه توزتر از همه به شیعیان بود تا جایی که او خلفای پیشین خود را که بزرگ ترین جنایت پیشگان تاریخ به شمار رفته و دست به خون بهترین آفریدگان خدا آغشته بودند، متهم به دوستی و علاقه مندی نسبت به امیر مؤمنان علی (علیه‌السلام) و فرزندان او می کرد و از این رو، از آنان خشمگین بود.

متوکل در سال ۲۳۶ ه‍ ق مرقد مطهر حضرت سید الشهداء (علیه‌السلام) را ویران کرد؛ زیرا او آن مرقد تابناک را پایگاهی مهم در الهام گرفتن از انقلاب سید الشهداء (علیه‌السلام) می دانست. او فرمان داد که مردم در عرض سه روز آنجا را از سکنه خالی سازند. از آن پس هر کس را آنجا می یافتند، دستگیر و زندانی می کردند. (۱۹) او برای ایجاد تنگنای سیاسی، افرادی را که به دشمنی با آل ابی طالب مشهور بودند، جذب دستگاه حکومتی کرد تا بتواند از کینه توزی آنها در پیشبرد اهداف سرکوب گرانه خود بهره جوید. از جمله آنان، «عمر بن فرج رخجی» بود که متوکل او را فرماندار مکه و مدینه کرد.

او بر علویان بسیار سخت گرفت و از ارتباط آنان با دیگر مردم جلوگیری کرد. اگر به او گزارش می رسید که کسی به یک علوی کمک کرده، حتی اگر این کمک بسیار ناچیز بود، او را به شدت شکنجه می کرد و جریمه سنگینی بر او می بست.

وضع اقتصادی علویان در نتیجه این فشارها به قدری رقت بار شد که گاه چند علوی تنها با یک لباس زندگی می کردند و ناگزیر هنگام نماز، آن را به نوبت پوشیده و نماز می گزاردند. (۲۰) در آن روزگار بر علویان چنان سخت می گذشت که از فقر و تنگ دستی و برهنگی مجبور بودند در خانه های خود بمانند و با چرخ ریسی، روزگار سپری کنند. (۲۱)

متوکل، گاه بر نزدیکان خود که با علویان رابطه داشتند، یا به زیارت مرقد امامان آنان می رفتند، به شدت خشم می گرفت و آنان را زندانی و داراییهای آنان را مصادره می کرد. (۲۲) این فشارها به قدری شیعیان و علویان را در تنگنا و انزوا قرار داد که مردم از ترس جان خود با آنان رابطه برقرار نمی ساختند. «ابراهیم بن مدبّر» روایت می کند: «محمد بن صالح حسنی که از علویان بود، نزد من آمد و از من خواست که نزد «عیسی بن موسی» بروم و از دخترش خواستگاری کنم. من نزد او رفتم تا واسطه ازدواج محمد با دختر عیسی شوم و از او خواستم تا پاسخ او را بدهد، ولی او روی برگرداند و گفت: به خدا سوگند که نمی خواهم خواسته ات را رد کنم که هیچ کس را بهتر، بزرگوارتر و مشهورتر از او برای داماد شدن خود نمی دانم؛ ولی من از کینه متوکل بر جان و مال خویش می ترسم…» (۲۳)

نهضت علویان

روحیه تسلیم ناپذیری علویان در برابر ستم از یک سو و فشار بیش از حد عباسیان بر شیعیان و نسل کشی آنها از سوی دیگر، چهره های برجسته و ممتاز علوی را بر آن داشت تا برای احقاق حق امامان خود و پایان دادن بر اعمال ننگین دستگاه، دست به قیام بزنند. سردمداران این قیامها، خود از فرزندان ائمه اطهار ـ علیهم السلام ـ و نوادگان آنان بودند که به انگیزه براندازی نظام ستم پیشه عباسی با شعار «الرضا من آل محمد ـ علیهم السلام ـ.» با شخص برگزیده ای از خاندان پیامبر، قیام خود را آغاز کردند. علت انتخاب این شعار، ابتدا زیر سؤال بردن مشروعیت خلافت عباسیان و غاصبانه بودن حکومت آنها و در گام دوم، حفظ جان امامشان که در آن زمان تحت مراقبت نظامی قرار داشت، بود؛ زیرا اگر آنها نام شخص خاصی را بر نهضت خود می گذاشتند، ـ که بی شک، آن شخص امام هادی (علیه‌السلام) بود ـ دستگاه به آسانی با از بین بردن آن فرد، قیام را سرکوب می کرد.

اگر چه نهضت علویان پیروزیهایی نسبی به دست آورد، ولی به طور کلی و در سطح کلان به دلایل زیر ناکام ماند.

۱٫ سرکوب گری شدید عباسیان

بهره گیری حکومت عباسی از شیوه های سرکوب گرانه و بکار گیری فرماندهان باتجربه در امور نظامی، عامل مهمی در شکست قیامهای علویان بود. آنان برای سرکوب علویان از تاکتیکهای پیشرفته نظامی، اطلاعاتی بهره می بردند و علویان را که تجربه و نیروی چندانی در برابر این شیوه ها نداشتند، وادار به شکست می کردند.

فشار سنگین عباسیان سبب ترس بیش از اندازه مردم برای شرکت در حرکتهای مخالف حاکمیت شده بود؛ به گونه ای که دوران عباسی، به ویژه متوکل، با سخت گیری کلی بر مردم، به ویژه شیعه شناخته می شود.

شیعه، عنصری خطرناک برای عباسیان به شمار می رفت و آن گونه که گذشت، فشار دستگاه بر شیعیان تحمل ناپذیر بود. این وضع سبب شد تا بیشتر شیعیان راه تقیه را پیش گیرند و از ابراز اعتقاد خود دوری گزینند.

در فضای ترور و اختناقی که عباسیان ایجاد کرده بودند، کسی نمی توانست خود را دوستدار اهل بیت ـ علیهم السلام ـ معرفی کند. «صقر بن ابی دُلَف کرخی» در این زمینه می گوید:

«وقتی متوکل، امام هادی (علیه‌السلام) را به سامرا تبعید کرد، من بدانجا رفتم تا از وضعیت پیشوای خود آگاهی یابم. هنگامی که وارد شدم، «زرافی»، دربان متوکل از من پرسید: چه خبر ای صقر؟ گفتم: خیر و سلامتی. گفت: بنشین و برایم از گذشته و آینده بگو. با خود گفتم: عجب اشتباهی کردم که آمدم. پرسید: برای چه آمده ای؟ گفتم: برای امر خیری آمده ام. گفت: شاید برای جویا شدن از احوال مولایت آمده ای؟! گفتم: مولایم کیست؟ مولای من امیر المؤمنین (متوکل) است. گفت: بس کن! مولای حقیقی ات را می گویم. لازم نیست عقیده ات را از من مخفی داری؛ (زیرا من با تو، هم عقیده ام). گفتم: خدای را سپاس.

گفت: آیا می خواهی او را ببینی؟ گفتم: بله می خواهم. آن گاه پس از خارج شدن پیک حکومتی، نزد امام رفتیم…» (۲۴)

خفقان شدید حاکم، سبب می شد تا نیرو و وقت فراوانی برای شناسایی و گردآوری شیعیان زیر بیرق نهضت، تلف شود و رهبران نهضت نتوانند از توان واقعی شیعه در رسیدن به اهداف خود بهره برداری کنند.

۲٫ نبود همه جانبه نگری در عاملان قیام

یکی از مشکلات اصلی علویان در قیام، نداشتن تیزبینی و تحلیل دقیق از شرایط حاکم وقت بود. فشارهای بیش از حد دستگاه، آنان را به شدت برانگیخته بود که در مقابل حاکمیت قد علم کنند و به فشارها پایان دهند. این عصبانیت و نارضایتی تا حد بسیاری، ابتکار عمل را از آنان ستانده بود. آنان بدون رایزنی کافی و مشورت با امام، خود را آماده حرکت نظامی بر ضد عباسیان می کردند. تنها توجیه آنان از مشاوره نکردن و انجام واکنش سریع، مقابله جدی با حکومت زورمدار وقت بود، در صورتی که اگر مشاوره صورت می گرفت و همه جوانب سنجیده می شد، شاید قیام علویان پایان مطلوب تری می یافت.

۳٫ کمبود نیروهای انقلابی

می توان گفت یکی از مهم ترین عوامل ناکامی و شکست نهضتهای اسلامی در طول تاریخ، نبود یا کمبود نیروهای پایبند به اصول و مبانی اسلامی و ارزشهای آن است؛ زیرا وجود این افراد در برهه ای که دفاع از کیان و حریم اسلام لازم است و علم قیام برافراشته شده، بسیار ضروری است تا قیام به اهداف عالی خود دست یابد. در این دوره از تاریخ شیعه نیز این کمبود به چشم می خورد و ضربه بزرگی به قیام و کامیابی در اهداف آن وارد ساخت.

۴٫ ناهماهنگی اعتقادی عناصر انقلابی

ناهماهنگی در باورهای شرکت کنندگان در هر حرکتی، سبب ایجاد شکاف، آشفتگی در عمل و انگیزه و سپس ناهماهنگی در اهداف می شود و موجب هدر رفتن نیروها و نبود یکپارچگی در رسیدن به هدف واحد می گردد. در تاریخ، سخن از حضور عناصر فرقه های مختلفی چون زیدیه، جارودیه و نیز معتزله در این قیامها به میان آمده است. این فرقه ها در موضوع امامت و مسائل کلامی برداشتهای متفاوتی نسبت به شیعیان داشتند. این برداشتهای گوناگون در مسئله امامت سبب می شد که در اهداف نیز ناسازگاری به وجود آید و این ناسازگاری تا حدی، ضعف آنان را در رویارویی با عباسیان تشدید می کرد.

موضع گیری امام هادی علیه السلام در برابر نهضت علویان

اگر چه امام در شرایط بسیار سختی به سر می برد و به شدت تحت مراقبت بود، ولی به عنوان پناهگاه شیعیان، حرکت آنها را زیر نظر داشت، البته شرایط به ایشان اجازه نمی داد که درجریانها حضور مستقیم داشته باشند. با این حال، از اخبار رسیده از اوضاع اقتصادی و سیاسی رقت بار شیعیان، متأثر می شد و در فرصتهای مناسب با دلجویی از آنان، در صورت امکان، آنان را مورد تفقد و رأفت قرار می داد.

امام با انقلابیون به طور پنهانی در تماس بوده و از چند و چون حرکت آنان آگاهی می یافت. (۲۵) و اگر چه در آن خفقان شدید انقلابیون از رهبری کامل امام، برخوردار نبودند، ولی از برخی روایات بر می آید که پندهای روشن گرانه و راهنماییهای سودمند امام شامل حال آنها شده است.

عوامل عدم قیام توسط امام هادی علیه السلام

۱٫ فراهم نبودن شرایط

امام به هیچ روی، اوضاع را برای برپا داشتن قیام مناسب نمی دید.

۲٫ حفظ مصالح کلی و دراز مدت جامعه اسلامی

برجسته ترین اهداف سیاسی پیشوایان اسلام در ادوار مختلف، حفظ جامعه اسلامی از خطر نابودی و نیز روشن نگه داشتن چراغ اسلام در کوران حوادث بوده است. آنان از رویارویی با ستم پیشگان و ضدیت با دستگاه ستمگر کوچک ترین هراسی نداشتند، ولی با درایت و تیزبینی، به شکل دادن مبارزات بر اساس شرایط حاکم و در نظر داشتن کامل اوضاع می پرداختند. نبود درک و آگاهی لازم برای جان فشانی در حفظ اسلام و ارزشها، از یک سو و نیز نبود شرایط لازم برای پذیرش بی چون و چرای رهبری امامان در تمامی شئون زندگی و مظاهر آن از سوی دیگر، امامان را در تنگنایی دشوار قرار می داد و موجب می شد که آنها نتوانند آن گونه که می خواهند به مبارزات شکل دهند. اگر چه شیعیان بسیاری اطراف امام هادی (علیه‌السلام) را گرفته بودند، ولی نسبت آنها به توده مردم، ناچیز و اندک بود. فضای عمومی جامعه را انسانهایی رفاه طلب و بی تفاوت نسبت به سرنوشت سیاسی تشکیل می داد و امام نمی توانست از بنیه مردمی، آنگونه که می خواست، بهره برداری کند.

اندیشه جامعه را رعایت مصالح شخصی و رویکرد به زندگی مادی رقم زده و همین سبب شده بود که همراه با حکمرانان فاسق، خود آنان نیز به بی بندوباری روی آورند. چنین مردمی به محض همسو نبودن جریانی ـ که امیال و خواسته های آنان را به خطر می انداخت ـ در برابر آن جریان موضع گیری می کردند و اگر جریانی حق محور بود، مقابل آن هم می ایستادند.

به یقین، اگر امام هادی (علیه‌السلام) به برپایی چنین حرکتی اقدام می کرد، با مخالفت توده مردم مواجه می شد. بر این اساس، ایشان چون نیاکان وارسته خود، امام علی (علیه‌السلام) و امام مجتبی (علیه‌السلام)، صلاح امت را در صبر و سکوت یافت و به قیام دست نزد.

۳٫ تلاش برای پی ریزی جامعه بیدار

از دیگر اهداف مهم و اساسی سکوت امام، تلاش برای پی ریزی جامعه ای بیدار و آگاه بود که در پرتو ایمان، به عنوان زمینه ای برای تحقق آرمانهای ارزشمند خلافت اسلامی و حکومت خاندان پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) عملی می شد. امام با پی گیری سیاست مبارزه منفی با حکام ستمگر و توجه به رشد و بالندگی امت اسلامی، به توده مردم مهلت داد تا در این مدت، به بلوغ سیاسی لازم برسند و آرمانهای اسلامی و اعتقادی خود را فدای لذتهای زودگذر دنیایی نکنند و دریابند که سازشگری با ستم، آتشی بر خواهد افروخت که به زودی دامان همه آنها را خواهد گرفت. در آن صورت، عرصه را چنان بر آنان تنگ خواهد کرد که خود دست به اقدام اصلاح گرانه ای بزنند و برای رهایی از زیر سلطه حاکمیتی که بانی فساد و تباهی در جامعه است، برخیزند؛ فساد و هلاکتی که روزی گریبان گیر آنان خواهد شد.

در چنین شرایطی، موضع گیری صریح امام در برابر حاکمیت نه تنها اهداف یاد شده را تضمین نمی کرد، بلکه به ناتوانی و فروپاشی جبهه حق می انجامید. بنابراین، امام در این مدت مبارزه خود را در قالب غیر مسلحانه شکل داد.

مبارزات سیاسی، اجتماعی و فرهنگی امام هادی علیه السلام

امام هادی (علیه‌السلام) با بکارگیری یک سلسله برنامه های ارشادی، فرهنگی و تربیتی، مبارزه غیر مستقیمی را با حاکمیت آغاز کرد و بی آنکه حساسیت دستگاه را متوجه خود سازد، به انجام فعالیتهایی بر ضد آنها پرداخت. در مواقع لازم نیز تا جایی که حیات شیعه را به مخاطره نمی انداخت، دامنه آن را گسترده تر می ساخت و با این فعالیتها، بی اساس بودن این تصور را که «امام به دلیل مراقبت دشمن در مسایل سیاسی مداخله نمی کرد و هیچ گونه مبارزه سیاسی نداشت» آشکار کرد.

گفتنی است امام در شرایط حاکم، به بهترین شیوه های مبارزاتی دست می زد که در بسیاری موارد، دشمن را مرعوب خود می ساخت و او را غافلگیر می کرد. اکنون به برخی از مهم ترین مبارزات امام (علیه‌السلام) اشاره می شود:

۱٫ زیر سؤال بردن مشروعیت دستگاه

امام با استفاده از فرصتهای مناسب، با نامشروع معرفی کردن عباسیان، مسلمانان را از هرگونه همکاری با آنان ـ مگر در موارد ضرورت ـ برحذر می داشت و با این کار، چهره این جرثومه های فساد را برای مردم بیشتر آشکار می کرد.

«محمد بن علی بن عیسی» که از کارکنان دولت عباسی است، در نامه ای به امام هادی (علیه‌السلام) نظر ایشان را درباره کارکردن برای بنی عباس و پول گرفتن از آنان در مقابل کار جویا می شود. امام در پاسخ او می نویسد: «آن مقدار از همکاری که به جبر و زور صورت گرفته، اشکال ندارد و خداوند عذرپذیر است، ولی به جز آن، ناروا و ناپسند است. ناگزیر اندکش بهتر از افزودنش است..»

او دوباره برای روشن تر شدن مطلب به امام می نویسد که انگیزه او از همکاری با آنان فقط یافتن راهی برای ضربه زدن به آنها و تشفی خاطر است. امام پاسخ می دهد: «در چنین صورتی، همکاری با آنها نه تنها حرام نیست، بلکه پاداش و ثواب نیز دارد». (۲۶)

در این روایت، امام آشکارا، روش مبارزه را برای این فرد تبیین کرده و به خوبی برای او و دیگر شیعیان روشن می سازد که دستگاه حاکم از کوچک ترین مشروعیتی برخوردار نیست و می توان از بودجه خودش برای ضربه زدن و مبارزه با آنها بهره برد.

۲٫ مبارزه با فقیهان درباری

یکی از ابزارهای مردم فریبی خلفای عباسی، بهره گیری آنان از فقیهان درباری برای جلب اعتماد مردم و ترسیم چهره ای اسلام گرا از خود بود. امام هادی (علیه‌السلام) نیز با رویارویی با آنان، به نوعی دیگر مشروعیت دستگاه را زیر سؤال می برد و آنان را رسوا می کرد. دانش گیتی فروز امام به اندازه ای بود که کور سوی این دانشمندان مزدور را به خاموشی می گرایاند و حتی تحسین آنان و خلفا را برمی انگیخت و آنان را وادار به تسلیم می کرد. نمونه های بسیاری از این گونه موارد در تاریخ یافت می شود که به ذکر نمونه ای از آن بسنده می شود.

روزی فرد مسیحی را که با زنی مسلمان زنا کرده بود، نزد متوکل آوردند. متوکل خواست حد شرعی را بر او جاری سازد که در همین لحظه، مرد مسیحی اسلام آورد. حکم را به قاضی القضات، «یحیی بن اکثم»، ارجاع دادند. او گفت: «مسلمان شدن او کفر و عملش را از میان برده و نباید بر او حد جاری شود..» قضیه مورد اختلاف قرار گرفت و برخی دیگر از فقیهان گفتند: باید سه مرتبه حد بر او جاری شود». برخی دیگر نیز به گونه ای دیگر فتوا صادر کردند. پراکندکی نظرها، متوکل را بر آن داشت تا مسئله را با امام هادی (علیه‌السلام) در میان بگذارد. امام در پاسخ فرمود: «او باید آن قدر شلاق زده شود تا بمیرد..»

این فتوای امام با انتقاد و مخالفت شدید فقهای دربار به ویژه یحیی بن اکثم روبرو شد و آنان اذعان داشتند که این فتوا هیچ گونه پشتوانه ای در آیات و روایات ندارد. از این رو، از متوکل خواستند در نامه ای، مدرک و مستندات فتوای ایشان را بخواهد. متوکل موضوع را به امام نوشت و امام در پاسخ، پس از نام خدا این آیه را نگاشت: «هنگامی که قهر و قدرت ما را دیدند، گفتند: به خدای یگانه ایمان آوردیم و به بتها و عناصری که آنها را شریک خدا قرار داده بودیم، کافر شدیم، ولی ایمانشان هنگام دیدن قدرت ما سودی نخواهد بخشید. این سنت و حکم الهی است که در میان بندگان وی جاری است و پیروان باطل در چنین شرایطی زیان کار شدند». (۲۷)

امام با این آیه به آنان فهماند که اسلام آوردن آن مسیحی حد را ساقط نمی کند. متوکل پاسخ امام را پذیرفت و دستور داد حکم همان گونه که امام فرموده بود، اجرا شود. (۲۸)

۳٫ نفوذ عاطفی در برخی درباریان

درباریان، فرماندهان و سرداران نظامی دستگاه عباسی، به سان اربابانشان پایبند و دلبسته به حکومت و سلطه بر مردم بودند و نسبت به امامان و شیعیانشان، کینه خاصی در دل داشتند. دلیل انتخاب این گونه افراد و سپردن پستهای کلیدی به آنان نیز جهت دادن به کینه توزی آنها در سرکوب شیعیان بود. بر این اساس، امامان، خود و شیعیانشان را از آنان دور نگه می داشتند، ولی در برخی موارد که زمینه را فراهم می یافتند، با آنان تماس حاصل کرده و آنها را به مسیر حق رهنمون می کردند. یا دست کم از وجود آنان برای کاهش فشار بر شیعیان و رفع مشکلاتشان بهره می گرفتند.

از جمله آنان، بُغای بزرگ را می توان نام برد. او در میان دیگر فرماندهان و سرداران، پایبند به دین بود و نسبت به علویان، از خود مهربانی و خوش رفتاری نشان می داد. روزی معتصم به او دستور داده بود که یکی از علویان را به قفس درندگان بیندازد. هنگامی که بغا می خواست چنین کند، نجوای نیایش او را می شنود و دلش به رحم آمده، وی را رها می کند و از او قول می گیرد که تا وقتی معتصم زنده است، او را نبینند.

پس از این جریان، بغا خواب رسول گرامی اسلام (صلی‌الله علیه و آله) و امیر مؤمنان علی (علیه‌السلام) را می بیند و از دعای خیر آن دو بزرگوار بهره مند می شود. (۲۹)

در سال ۲۳۵ هجری که امام در مدینه به سر می برد، این شهر مورد تاخت و تاز شورشیان «بنی سلیم» قرار می گیرد و واثق، بغا را برای سرکوب شورشیان با لشکری مجهز گسیل می دارد. بغا با آنان وارد جنگ شده و آنان را شکست می دهد.

هنگامی که وارد مدینه می شود، امام هادی (علیه‌السلام) به یاران خود می فرماید: «بیایید با هم به بیرون مدینه برویم تا ببینیم که این سردار ترک، چگونه لشکر خود را برای سرکوبی شورشیان آماده و مجهز کرده است..» سپس به بیرون شهر رفته و لشکر او را در حال عبور تماشا می کنند. وقتی امام، بغا را دید، با او به زبان ترکی سخن گفت. بغا سریع از مرکب خود پیاده شد و پای مرکب امام را بوسید.

«ابو هاشم جعفری» که راوی این جریان است، می گوید: «من بغا را سوگند دادم که بگوید امام به او چه گفته است. بغا نخست پرسید: آیا این فرد پیغمبر است؟ گفتم: نه. گفت: او مرا به اسمی خواند که در کودکی و در سرزمین خودم، مرا بدان نام می خواندند و تا کنون هیچ کس از آن آگاهی نداشته است؟!» (۳۰) امام با این رفتار، اسباب نفوذ عاطفی در یکی از فرماندهان بزرگ دستگاه را فراهم آورد و او را چنان مجذوب و شیفته خود ساخت که وی پای مرکب ایشان را بوسه زد. سپس او را برای سرکوب غارتگرانی که با چپاول اموال عمومی و کشتار مردم مدینه، آنان را آزرده بودند، تشویق و ترغیب کرد. گذشته از آن، امام فردی مورد اطمینان از دولتمردان را یافته بود و می توانست از نفوذ او در دستگاه به سود شیعیان ستم دیده در برابر ستم ورزی حکمرانان بهره گیری کند.

در این راستا، رفتار مهربانانه امام با «یحیی بن هرثمه»، فرمانده اعزامی متوکل برای تبعید امام به سامرا و تغییر رویه او و شیفتگی اش نسبت به امام نیز اهمیت فراوان دارد.

امام در سال ۲۴۳ ه‍ ق از مدینه به سامرا تبعید شد. (۳۱) در بین راه کرامتهایی از امام و حوادثی رخ داد که سبب علاقه مندی و تغییر رویه یحیی بن هرثمه شد. او در ابتدای سفر بسیار با امام بدرفتاری می کند اما عاقبت تسلیم می شود. خود او می گوید: «در بین راه دچار تشنگی شدیدی شدیم: به گونه ای که در معرض هلاکت قرار گرفتیم. پس از مدتی به دشت سرسبزی رسیدیم که درختها و نهرهای بسیاری در آن بود. بدون آنکه کسی را در اطراف آن ببینیم، خود و مرکبهایمان را سیراب و تا عصر استراحت کردیم. بعد هر قدر می توانستیم، آب برداشتیم و به راه افتادیم.

پس از اینکه مقداری از آنجا دور شدیم، متوجه شدیم که یکی از همراهان، کوزه نقره ای خود را جا گذاشته است. فوری بازگشتیم، ولی وقتی به آنجا رسیدیم، چیزی جز بیابان خشک و بی آب و علف ندیدیم. کوزه را یافته و به سوی کاروان برگشتیم، ولی با کسی هم از آنچه دیده بودیم، چیزی نگفتیم. هنگامی که خدمت امام رسیدیم، بی آنکه چیزی بگوید، با تبسمی فقط از کوزه پرسید و من گفتم که آن را یافته ام.» (۳۲)

این کرامت امام، شگفتی یحیی را برمی انگیزد، او در گزارش دیگری از مأموریت خود می گوید: «برای احضار علی بن محمد (علیه‌السلام)، عراق را به سمت حجاز ترک گفتیم. در بین یاران من یکی از سران خوارج وجود داشت و نیز کاتبی بود که اظهار تشیع می کرد و من نیز بر آیین «حشویه» بودم. فرد خارجی و کاتب، درباره مسائل اعتقادی با هم مناظره می کردند و من هم برای گذراندن وقت به مناظره آنان گوش می دادم.

وقتی به نیمه راه رسیدیم، مرد خارجی به کاتب گفت: مگر این گفته سرورتان، علی بن ابی طالب (علیه‌السلام) نیست که هیچ قطعه از زمین نیست که یا قبری است و یا قبری خواهد شد؟ اینک به این بیابان بنگر، کجاست آنکه در اینجا بمیرد تا خدا آن را قبری قرار دهد؟

به کاتب گفتم: آیا این سخن شماست؟ گفت: بله. گفتم: مرد خارجی راست می گوید، چه کسی در این بیابان وسیع خواهد مرد تا خدا، آن را پر از قبر کند؟ و به این گفتار خندیدیم؛ به گونه ای که کاتب شرمنده و سرافکنده شد.

وقتی به مدینه رسیدیم، نزد علی بن محمد رفته، نامه متوکل را به او تسلیم کردیم. او نامه را خواند و فرمود: مانعی برای این سفر نیست. وقتی فردا نزد او رفتیم، با اینکه فصل تابستان و هوا در نهایت گرمی بود، امام به گروهی از خیاطان دستور داده بود تا پارچه های ضخیم پشمی بدوزند و فردا بیاورند.

من از این سفارش امام تعجب کردم و با خود گفتم: در این فصل گرما و در این سرزمین تفتیده حجاز و در حالی که بین حجاز و عراق ده روز فاصله است، چه نیازی به این لباسهاست؟ او مردی است که سفر نکرده و فکر می کندکه در هر سفری انسان نیازمند چنین لباسهایی است و شگفت از شیعیان که چگونه چنین فردی را امام خود می پندارند. هنگام حرکت، امام به همراهان خود دستور داد تا لباسها را بردارند. تعجب من بیشتر شد…

از مدینه خارج شدیم و به همان محلی که مناظره می کردیم، رسیدیم که ناگهان ابری تیره پدیدار شد و رعد و برق زد. هنگامی که بالای سر ما رسید، تگرگهای درشتی، مانند سنگ باریدن گرفت. امام و همراهانش لباسهای گرمشان را پوشیدند و به من و کاتب هم دادند. بر اثر بارش مهیب تگرگ، هشتاد نفر از همراهیان من هلاک شدند. ابر از سر ما گذشت و دمای هوا به حالت پیشین بازگشت. امام به من فرمود: ای یحیی! به بازماندگان یارانت بگو مردگان را دفن کنند. خداوند این بیابان را این چنین پر از قبر می کند. من خود را از مرکب پایین انداختم و پای امام را بوسیدم و گفتم: گواهی می دهم که جز الله معبودی نیست و محمد بنده و فرستاده او و شما جانشینان خدا روی زمین هستید. من تا کنون کافر بودم، ولی هم اکنون به دست شما مسلمان شدم. از آن لحظه تشیع را برگزید و در خدمت امام بود تا از دنیا رفت..» (۳۳)

رفتار مهربانانه امام، سبب علاقه مندی یکی از فرماندهان بزرگ متوکل نیز به امام گردید. وقتی امام به بغداد رسید و با استقبال گرم مردم بغداد روبه رو شد، او تحت تأثیر ابراز احساسات و عواطف مردم بغداد نسبت به امام قرار گرفته بود؛ چرا که این شهر سالیان سال، پایتخت حکومت عباسیان بود و مردم آنجا به طور طبیعی باید به دلیل رفتار خلفا بیشتر از دیگر شهرها نسبت به خاندان پیامبر کینه به دل داشته باشند.

یحیی در میان آنچه دیده بود، می گوید: «پس از ورود به بغداد، نخست با اسحاق بن ابراهیم، امیر بغداد، روبه رو شدم. وی به من گفت: ای یحیی! این مرد فرزند پیامبر است. اگر متوکل را بر کشتن او تشویق کنی، بدان که دشمن تو، رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) خواهد بود. من در پاسخ او گفتم: به خدا سوگند، تا به حال جز نیکی و خوبی از او ندیده ام که بخواهم دست به چنین کاری بزنم..» (۳۴)

۴٫ تقویت پایگاه های مردمی

امام با مشاهده اوضاع وخیم حاکم، برای جلوگیری از انهدام پایگاه های مقاومتی مردم و ناامیدی از گشایش در کار خود، با دلداری دادن و پشتیبانی از مردم و آگاهی یافتن لحظه به لحظه از شرایط معیشتی آنان، حیات جامعه اسلامی را تداوم می بخشید تا هنگام رویارویی با مشکلات و ستمگریها، آنان امیدواری خود را از دست ندهند. همچنین امام با بهره گیری از آگاهی و دانش امامت خویش، شیعیان را با آگاه کردن از آینده، به برچیده شدن بساط ستم امیدوار می کرد. مردی از اهالی مداین که گویا از ستم متوکل به تنگ آمده بود، از امام درباره مدت حکومت متوکل پرسید، امام در پاسخ این آیات را نوشت:

«هفت سال پی در پی زراعت می کنید و آنچه درو کردید ـ جز اندکی که می خورید ـ در خوشه های خود بگذارید. پس از آن هفت سال سخت خواهد آمد که آنچه را شما برای آنان ذخیره کرده اید، خواهید خورد جز اندکی که] برای بذر [نگه می دارید. سپس سالی فرا می رسد که باران فراوان نصیب مردم می شود و در آن سال، مردم عصاره] میوه ها و دانه های روغنی [می گیرند..» (۳۵)

سرانجام همان گونه که امام هادی (علیه‌السلام) پیش بینی کرده بود، متوکل در نخستین روزهای پانزدهمین سال حکومتش به قتل رسید. (۳۶)

پی نوشت:

۱. مروج الذهب و معادن الجوهر، ابو الحسن علی بن الحسین، ابو القاسم پاینده، تهران، انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ چهارم، ۱۳۷۰ ش، ج۲، ص۴۵۹.

۲. تاریخ الیعقوبی، ابن ابی یعقوب، احمد، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، چاپ سوم، ۱۹۷۷ م، ج۲، ص ۵۱۰.

۳. همان، ص ۵۱۱.

۴. مروج الذهب، ج۲، ص۴۹۵.

۵. تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص ۵۱۳.

۶. تتمه المنتهی الی الوقایع ایام خلفاء، شیخ عباس قمی، تهران، کتابخانه مرکزی، ۱۳۲۵ ش، ج۲، ص۳۵۲.

۷. همان، ص ۳۵۳.

۸. مروج الذهب، ج۲، ص۵۶۸.

۹. همان، ۵۰۰، مروج الذهب، ج۲، ص۴۷۵.

۱۰. همان.

۱۱. تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص ۵۳۶.

۱۲. مروج الذهب، ج۲، ص ۵۷۷.

۱۳.همان، ص۵۱۵.

۱۴. تاریخ طبری، ابا جعفر محمد بن جریر بن رستم، بیروت، روائع التراث العربی، بی تا، ج۹، ص۸.

۱۵. همان، ج۲، ص۵۰۲.

۱۶. همان.

۱۷. تاریخ الخلفا، ص ۴۰۸.

۱۸. مقاتل الطالبیین، الاصبهانی، ابو الفرج، نجف، مکتبه الحیدریه، چاپ دوم، ۱۹۶۵ م، ص۳۹۵.

۱۹. تتمه المنتهی، ج۲، ص۳۴۵.

۲۰. همان، ص ۳۹۶.

۲۱. همان، ص ۳۴۴.

۲۲. همان، ص ۳۴۵.

۲۳. مقاتل الطالبیین، ص ۳۹۹.

۲۴. بحار الانوار، المجلسی، محمد باقر، بیروت، مؤسسه الوفاء، چاپ دوم، ۱۴۰۳ ه‍ ق، ج۵۰، ص۱۹۴.

۲۵. اعلام الوری یا علائم المهدی علیه السلام ، الطبرسی، فضل بن الحسن، بیروت، دار المعرفه، ۱۳۹۹ ه‍ ق، ص ۳۴۳.

۲۶. وسائل الشیعه، العاملی، محمد بن الحسن، بیروت، دار احیاء التراث العربی، بی تا، ج۱۲، ص ۱۳۷.

۲۷. غافر ، ۸۴ و ۸۵.

۲۸. وسائل الشیعه، ج۱۸، ص۴۰۸.

۲۹. مروج الذهب، ج۲، صص۵۶۴ و ۵۶۵.

۳۰. الکامل فی التاریخ، ج۷، ص۱۲.

۳۱. الارشاد، مفید، محمد بن محمد، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، ۱۳۷۸ ش، ج۲، ص۴۳۸.

۳۲. اثبات الوصیه، علی بن الحسین المسعودی، نجف، مکتبه المرتضویه، بی تا، ص۱۹۷.

۳۳. بحار الانوار، ج۵۰، ص۱۴۲.

۳۴. تذکره الخواص، سبط ابن الجوزی، تهران، مکتبه نینوی الحدیثه، بی تا، ص۳۶۰؛ مروج الذهب، ج۲، ص۵۷۳.

۳۵. یوسف ، ۴۷، ۴۸ و۴۹.

۳۶. بحار الانوار، ج۵۰، ص ۱۸۶.

منبع : ماهنامه اطلاع رسانی، پژوهشی، آموزشی مبلغان شماره ۶۲.

امام ‏رضا (ع) ناخداى کشتى تشیع در میانه طوفان مرو

  ‏آیت‏ الله‏ سید على خامنه‏ ای

اشاره:

در هنگام برگزارى کنگره علمى زندگى امام هشتم،علیه‏السلام، توسط دانشگاه اسلامى رضوى ،مقام معظم رهبرى در پیامى جامع یکى از فصلهاى عمده زندگینامه سیاسى امام رضا،علیه‏السلام، را مورد بررسى قرار دادند.

درآستانه سالگرد ولادت این امام بزرگوار که همواره در پرتو فیوضات معنوی ایشان زیسته‏ایم ،دریغمان آمد خوانندگان موعود از این مقاله محققانه بی‏نصیب بمانند.

امید که طبع لطیف امام‏رضا،علیه‏السلام، را بیاراید. ان‏شاءالله

باید اعتراف کنیم که زندگى ائمه ، علیهم‏السلام، بدرستی شناخته‏نشده و ارج و منزلت جهاد مرارت‏بار آنان حتى بر شیعیانشان نیز پوشیده مانده است. علی‏رغم هزاران کتاب کوچک و بزرگ و قدیم و جدید درباره زندگى ائمه ، علیهم‏السلام، امروز همچنان غبارى از ابهام و اجمال، بخش عظیمى از زندگى این بزرگواران را فرا گرفته وحیات سیاسى برجسته‏ترین چهره‏هاى خاندان نبوت که دو قرن و نیم از حساسترین دورانهاى تاریخ اسلام را دربرمی‏گیرد با غرض‏ورزى یا بی‏اعتنایی و یا کج‏فهمى بسیارى از پژوهندگان و نویسندگان روبرو شده است. این است که ما از یک تاریخچه مدون و مضبوط درباره زندگى پرحادثه و پرماجراى آن پیشوایان، تهیدستیم.

زندگی امام هشتم ،علیه‏السلام، که قریب بیست‏سال از این دوره تعیین کننده و مهم را فراگرفته از جمله برجسته‏ترین بخشهاى آن است که بجاست درباره آن تامل و تحقیق لازم به کار رود.

مهمترین چیزى که در زندگى ائمه علیهم‏السلام به‏طور شایسته مورد توجه قرار نگرفته، عنصر «مبارزه حاد سیاسی‏» است. از آغاز نیمه دوم قرن اول هجرى که خلافت اسلامى به‏طور آشکار با پیرایه‏هاى سلطنت آمیخته شد و امامت اسلامى به حکومت جابرانه پادشاهى بدل گشت، ائمه اهل بیت ،علیهم‏السلام، مبارزه سیاسى خود را به شیوه‏اى متناسب با اوضاع و شرایط، شدت بخشیدند.این‏مبارزه‏بزرگترین‏هدفش تشکیل نظام اسلامى و تاسیس حکومتى بر پایه امامت‏بود. بی‏شک تبیین و تفسیر دین با دیدگاه مخصوص اهل بیت وحی، و رفع تحریف‏ها و کج‏فهمی‏ها از معارف اسلامی‏و احکام‏دینى نیز هدف مهمى براى جهاد اهل بیت‏به حساب می‏آمد. اما طبق قرائن حتمی، جهاد اهل بیت‏به این هدفها محدود نمی‏شد و بزرگترین هدف آن، چیزى جز تشکیل حکومت علوى و تاسیس نظام عادلانه اسلامى نبود. بیشترین‏دشواریهای‏زندگی‏مرارت‏بار و پر از ایثار ائمه و یاران آنان به خاطر داشتن این هدف بود و ائمه ، علیهم‏السلام، از دوران امام سجاد ، علیه‏السلام، وبعدازحادثه عاشورا به زمینه‏سازى دراز مدت براى این مقصود پرداختند. در تمام دوران صدو چهل ساله میان حادثه عاشورا و ولایتعهدی‏امام هشتم ،علیه‏السلام، جریان وابسته به امامان اهل بیت‏یعنى شیعیان همیشه بزرگترین و خطرناکترین دشمن دستگاههاى خلافت‏به حساب می‏آمد. در این مدت بارها زمینه‏هاى آماده‏اى پیش آمد و مبارزات تشیع که باید آن را نهضت علوى نام داد به پیروزیهاى بزرگى نزدیک گردید. اما، در هر بار موانعى برسر راه پیروزى نهایى پدید می‏آمد و غالبا بزرگترین ضربه از ناحیه تهاجم بر محور و مرکز اصلى این نهضت، یعنی‏شخص‏امام‏در هر زمان و به زندان افکندن یا به شهادت رساندن آن حضرت وارد می‏گشت و هنگامی‏که‏نوبت‏به امام بعد می‏رسید اختناق و فشار و سختگیری به حدى بود که براى آماده کردن زمینه به زمان طولانی دیگرى نیاز بود.

ائمه ،علیهم‏السلام، در میان طوفان سخت این حوادث هوشمندانه و شجاعانه تشیع را همچون جریانى کوچک اما عمیق و تند و پایدار از لابه‏لای‏گذرگاههای‏دشواروخطرناک گذراندند. و خلفاى اموى و عباسى در هیچ زمان نتوانستند با نابود کردن امام، جریان امامت را نابود کنند و این خنجر برنده همواره در پهلوى دستگاه خلافت، فرو رفته ماند و به صورت تهدیدی همیشگى آسایش‏راازآنان‏سلب‏کرد.هنگامی‏که حضرت‏موسی‏بن‏جعفر،علیه‏السلام، پس از سالها حبس در زندان هارونى مسموم و شهید شد در قلمرو وسیع سلطنت عباسی اختناقى کامل حکمفرمابود.در آن فضاى گرفته که به گفته یکی از یاران‏امام‏علی‏بن موسی، علیه‏السلام، «از شمشیر هارون خون می‏چکید» بزرگترین هنر امام معصوم و بزرگوار ما آن بود که توانست درخت تشیع را از گزند طوفان حادثه سلامت‏بدارد و از پراکندگى و دلسردى یاران پدر بزرگوارش مانع شود و با شیوه تقیه‏آمیز و شگفت‏آورى جان خود را که محور و روح جمعیت‏شیعیان بود حفظ کرد و در دوران قدرت مقتدرترین خلفاى بنی‏عباس و در دوران استقرار و ثبات کامل آن رژیم مبارزات عمیق امامت را ادامه داد. تاریخ نتوانسته است ترسیم روشنی از دوران ده‏ساله زندگى امام هشتم در زمان هارون و بعد از او در دوران پنج‏ساله‏جنگهای‏داخلی‏میان‏خراسان و بغداد به ما ارائه کند. اما به تدبر می‏توان فهمید که امام هشتم در این دوران همان مبارزه دراز مدت اهل بیت ،علیهم‏السلام، را که در همه اعصار بعد از عاشورا استمرار داشته با همان جهت‏گیرى و همان اهداف ادامه می‏داده است. هنگامى که مامون در سال صد و نود و هشت از جنگ قدرت با امین فراغت‏یافت و لافت‏بی‏منازع را به چنگ آورد یکى از اولین تدابیر او حل مشکل علویان و مبارزات تشیع بود، او براى این منظور، تجربه همه خلفاى سلف خود را پیش چشم داشت. تجربه‏اى که نمایشگر قدرت ، وسعت و عمق روزافزون آن نهضت و ناتوانى دستگاههاى قدرت از ریشه‏کن کردن و حتى متوقف و محدود کردن آن بود. او می‏دید که سطوت و حشمت هارونى حتی با به ‏بندکشیدن طولانى و بالاخره مسموم کردن امام هفتم در زندان هم نتوانست از شورشها و مبارزات سیاسی، نظامی، تبلیغاتی و فکرى شیعیان مانع شود. او اینک در حالى که از اقتدار پدر و پیشینیان خود نیز برخوردار نبود و بعلاوه بر اثر جنگهاى داخلى میان بنى عباس، سلطنت عباسى را در تهدید مشکلات بزرگى مشاهده می‏کرد بی‏شک لازم بود به خطر نهضت علویان به چشم جدی‏ترى بنگرد. شاید مامون در ارزیابى خطر شیعیان براى دستگاه خود واقع‏بینانه فکر می‏کرد. گمان زیاد بر این است که فاصله پانزده ساله بعد از شهادت امام هفتم تا آن روز و بویژه فرصت پنج‏ساله جنگهاى داخلی، جریان تشیع را از آمادگی‏بیشتری‏برای‏برافراشتن‏پرچم حکومت‏علوی‏برخوردار ساخته بود.

مامون این خطر را زیرکانه حدس زد و درصدد مقابله با آن برآمد و به دنبال همین ارزیابى و تشخیص بود که ماجراى دعوت امام هشتم از مدینه به خراسان و پیشنهاد الزامى ولیعهدى به آن حضرت پیش آمد و این حادثه که در همه دوران طولانى امامت کم ‏نظیر و یا در نوع خود بی‏ نظیر بود تحقق یافت.

اکنون جاى آن است که باختصار، حادثه ولیعهدى را مورد مطالعه قرار دهیم.

در این حادثه امام هشتم علی‏بن موسی‏الرضا ،علیه‏السلام، در برابر یک تجربه تاریخى عظیم قرار گرفت و در معرض یک نبرد پنهان سیاسى که پیروزى یا ناکامى آن می‏توانست‏سرنوشت تشیع را رقم بزند، واقع شد.

دراین نبرد رقیب که ابتکار عمل را به دست داشت و با همه امکانات به میدان آمده بود مامون بود. مامون با هوشى سرشار و تدبیرى قوى و فهم ودرایتی‏بی‏سابقه‏قدم در میدانى نهاد که اگر پیروز می‏شد و می‏توانست آنچنان که برنامه‏ریزی کرده بود کار را به انجام برساند، یقینا به هدفى دست می‏ یافت که از سال چهل هجرى یعنى از شهادت علی‏بن ابی‏طالب ،علیه‏السلام، هیچ یک از خلفای‏اموى و عباسى با وجود تلاش خود نتوانسته بودند به آن دست‏یابند، یعنى می‏توانست درخت تشیع را ریشه‏کن کند و جریان معارضى راکه همواره همچون خارى در چشم سردمداران خلافتهاى طاغوتى فرو رفته بود به کلى نابود سازد.

اما امام هشتم با تدبیرى الهى بر مامون‏فائق آمد و او را در میدان نبرد سیاسى که خود به وجود آورده بود به‏طور کامل شکست داد و نه فقط تشیع، ضعیف یا ریشه‏کن نشد بلکه حتی‏سال‏دویست و یک هجری، یعنى سال ولایتعهدى آن حضرت، یکى از پربرکت ‏ترین ‏سالهای‏ تاریخ‏ تشیع شد و نفس تازه‏ اى در مبارزات علویان دمیده شد; و این همه به برکت تدبیر الهى امام هشتم و شیوه حکیمانه‏ای بودکه ‏آن ‏امام ‏معصوم ‏دراین آزمایش بزرگ از خویشتن نشان داد.

برای اینکه پرتوى بر سیماى این حادثه عجیب افکنده شود به تشریح کوتاهی‏ازتدبیرمامون‏وتدبیرامام در این حادثه می‏پردازیم.

مامون‏ازدعوت‏امام‏هشتم‏به‏خراسان چند مقصود عمده را تعقیب می‏کرد: اولین و مهمترین آنها، تبدیل صحنه مبارزات حاد انقلابى شیعیان به عرصه‏فعالیت‏سیاسی‏آرام‏و بی‏خطر بود. همان‏طور که گفتم شیعیان در پوشش‏تقیه،مبارزاتى خستگی‏ناپذیر و تمام نشدنى داشتند، این مبارزات که با دو ویژگى همراه بود، تاثیر توصیف‏ناپذیری‏در برهم زدن بساط خلافت داشت، آن دو ویژگی، یکى مظلومیت‏بود و دیگری قداست.

شیعیان با اتکاء به این دو عامل نفوذ، اندیشه شیعى را که همان تفسیر و تبیین اسلام از دیدگاه ائمه اهل‏بیت است، به زوایاى دل و ذهن مخاطبان‏خودمی‏رساندندوهرکسی‏را که از اندک آمادگى برخوردار بود، به آن طرز فکر متمایل و یا مؤمن می‏ساختند و چنین بود که دائره تشیع، روز به روز در دنیاى اسلام گسترش‏می‏یافت و همان مظلومیت و قداست‏بودکه با پشتوانه تفکر شیعى اینجاو آنجا در همه دورانها قیامهاى مسلحانه وحرکات‏شورشگرانه‏را بر ضددستگاههای‏خلافت‏سازماندهى می‏کرد.

مامون می‏خواست‏ یکباره آن خفا و استتار را از این جمع مبارز بگیرد و امام را از میدان مبارزه انقلابى به میدان‏سیاست‏بکشاندو به این وسیله کارایی‏نهضت‏تشیع‏راکه بر اثر همان استتار و اختفا روز به روز افزایش یافته بود به صفر برساند. با این کار مامون آن دو ویژگى مؤثر و نافذ را نیز از گروه علویان می‏گرفت زیرا جمعی‏که‏رهبرشان‏فردممتازدستگاه خلافت و ولیعهد پادشاه مطلق‏العنان وقت‏و متصرف در امور کشور است نه مظلوم است و نه آن چنان مقدس.

این تدبیر می‏توانست فکر شیعى را هم در ردیف بقیه عقاید و افکارى که درجامعه طرفدارانى داشت قرار دهد و آن‏راازحد یک تفکر مخالف دستگاه که اگرچه از نظر دستگاهها ممنوع و مبغوض‏است‏ازنظر مردم بخصوص ضعفا پرجاذبه و استفهام برانگیز است‏خارج سازد.

دوم، تخطئه مدعاى تشیع مبنى بر غاصبانه بودن خلافتهای اموى و عباسى و مشروعیت دادن به این خلافتهابود، مامون با این کار به همه شیعیان‏مزورانه‏ثابت‏می‏کردکه‏ادعای غاصبانه‏و نامشروع بودن خلافتهاى مسلطکه‏همواره‏جزء اصول اعتقادی شیعه به حساب می‏آمده است‏یک حرف بی‏پایه و ناشى از ضعف و عقده‏هاى حقارت بوده است، چه اگر خلافتهای دیگران نامشروع و جابرانه بود خلافت مامون‏هم‏که جانشین‏آنهاست‏می‏باید نامشروع و غاصبانه باشد و چون علی‏بن‏موسى الرضا، علیه‏السلام، با ورود در این دستگاه و قبول جانشینى مامون او را قانونى و مشروع دانسته پس باید بقیه‏خلفا هم از مشروعیت‏برخوردار بوده‏باشند و این، نقض همه ادعاهاى شیعیان است، با این کار نه فقط مامون از علی‏بن موسی‏الرضا ، علیه‏السلام، بر مشروعیت‏حکومت‏خود و گذشتگان اعتراف می‏گرفت‏بلکه یکى از ارکان اعتقادی تشیع یعنى ظالمانه بودن پایه حکومتهاى قبلی را نیز درهم می‏کوبید.

علاوه بر این ادعاى دیگر شیعیان مبنى بر زهد و پارسایى و بی‏اعتنایى ائمه به‏دنیانیزبا این کار نقض می‏شد که‏آن‏حضرات‏فقط در شرایطى که به دنیا دسترسى نداشته‏اند نسبت‏به آن زهد می‏ورزیدند و اکنون که درهاى بهشت دنیا به روى آنان باز شدبه‏سوى آن شتافتند ومثل دیگران خود را از آن متنعم کردند.

سوم، اینکه‏مامون‏با این کار، امام را که‏همواره‏یک‏کانون‏معارضه‏ومبارزه بود درکنترل دستگاههاى خود قرار می‏داد. به جز خود آن حضرت، همه سران و گردنکشان و سلحشوران علوى را نیز در سیطره خود درمی‏آورد و این موفقیتی بود که هرگز هیچ یک از اسلاف مامون چه بنی‏امیه و چه بنی‏عباس بر آن دست نیافته بودند.

چهارم، اینکه امام را که یک عنصر مردمى و قبله امیدها و مرجع سؤالها و شکوه‏ها بود در محاصره ماموران حکومت‏قرار می‏داد و رفته رفته رنگ مردمى بودن را از او می‏زدود و میان او و مردم و سپس میان او و عواطف و محبتهاى مردم فاصله می‏افکند.

پنجم، این بود که با این‏کار براى خود وجهه و حیثیتى معنوى کسب می‏کرد. طبیعى بود که در دنیاى آن روز همه او را بر اینکه فرزندى از پیغمبر و شخصیتى مقدس و معنوى را به ولیعهدى خود برگزیده و برادران و فرزندان خود را از این امتیاز محروم ساخته است، ستایش کنند و همیشه چنین است که نزدیکی دینداران به دنیاطلبان از آبروى دینداران می‏کاهد و بر آبروى دنیاطلبان می‏افزاید.

ششم، آنکه در پندار مامون، امام با این‏کار به یک توجیه‏گر دستگاه خلافت‏بدل می‏گشت، بدیهى است‏شخصى در حد علمى و تقوایى امام باآن‏حیثیت‏وحرمت‏بی‏نظیری که وى به عنوان فرزند پیامبر در چشم همگان داشت اگر نقش توجیه حوادث را در دستگاه حکومت‏بر عهده می‏گرفت هیچ نغمه مخالفی نمی‏توانست‏خدشه‏اى بر حیثیت آن دستگاه وارد سازد، این خود در حکم حصار منیعى بود که می‏توانست همه خطاها و زشتی‏هاى دستگاه خلافت را از چشمها پوشیده بدارد.

به جز اینها هدفهاى دیگرى نیز براى مامون متصور بود.

چنانکه مشاهده می‏شود این تدبیر به‏قدرى پیچیده و عمیق است که یقیناهیچ‏کس‏جز مامون نمی‏توانست آن را بخوبى هدایت کند و بدین جهت‏بود که دوستان و نزدیکان مامون از ابعاد و جوانب آن بی‏خبر بودند. از برخى گزارشهای تاریخى چنین برمی‏آید که حتى «فضل‏بن سهل‏» وزیر و فرمانده کل و مقربترین فرد دستگاه خلافت نیز از حقیقت و محتواى این سیاست، بی‏خبر بوده است.مامون‏حتی‏برای‏اینکه هیچ‏گونه ضربه‏ای‏برهدفهاى وى از این حرکت پیچیده وارد نیاید داستانهاى جعلی برای‏علت‏وانگیزه‏این اقدام می‏ساخت و به این و آن می‏گفت.

حقا باید گفت‏سیاست مامون از پختگى و عمق بی‏نظیرى برخوردار بود. اما آن سوى دیگر این صحنه نبرد، امام علی‏ابن موسی‏الرضا ، علیه‏السلام،است و همین است که علی‏رغم زیرکى شیطنت‏آمیز مامون تدبیر پخته و همه جانبه او را به حرکتى بی‏اثر و بازیچه‏اى کودکانه بدل می‏کند، مامون با قبول آن همه زحمت و با وجود سرمایه‏گذارى عظیمى که در این راه کرد از این عمل نه تنها طرفى بر نبست‏بلکه سیاست او به سیاستى بر ضد او بدل شد. تیرى که با آن، اعتبار و حیثیت و مدعاهاى امام علی‏بن موسی‏الرضا ، علیه‏السلام، را هدف گرفته شده بود خود او را آماج قرار داد، به طوری‏که بعد از گذشت مدتى کوتاه ناگزیر شد همه تدابیر گذشته خود را کان‏لم‏یکن شمرده، بالاخره همان شیوه‏اى را در برابر امام در پیش بگیرد که همه گذشتگانش درپیش‏گرفته‏بودندیعنى «قتل‏» و مامون که در آرزوى چهره قداست مآب خلیفه‏اى موجه و مقدس و خردمند، این همه تلاش کرده بود سرانجام در همان مزبله‏اى که همه خلفاى پیش از او در آن سقوط کرده بودند، یعنى فساد و فحشا و عیش و عشرت توام با ظلم و کبر فرو غلطید. دریده شدن پرده ریا مامون را در زندگی پانزده ساله او پس از حادثه ولیعهدى در دهها نمونه می‏توان مشاهده کرد که از جمله آن به خدمت‏گرفتن‏قاضی‏القضاتی‏فاسق و فاجروعیاش همچون یحیی‏بن اکثم و همنشینی‏ومجالست‏باعموی‏خواننده وخنیاگرش‏ابراهیم‏بن‏مهدی‏وآراستن بساط عیش و نوش و پرده‏درى در دارالخلافه او در بغداد است.

اکنون به تشریح سیاستها و تدابیر امام‏علی‏بن‏موسی‏الرضا،علیه‏السلام، در این حادثه می‏پردازیم:

۱٫ هنگامى که امام را از مدینه به خراسان دعوت کردند آن حضرت فضای مدینه را از کراهت و نارضایى خود پر کرد، به طورى که همه کس در پیرامون امام یقین کردند که مامون با نیت‏سوء حضرت‏را از وطن خود دور می‏کند، امام بد بینى خود به مامون را با هر زبان ممکن به همه گوشها رساند، در وداع با حرم پیغمبر، در وداع با خانواده‏اش، در هنگام خروج از مدینه، در طواف کعبه که براى وداع انجام می‏داد، با گفتار و رفتار با زبان دعا و زبان اشک، بر همه ثابت کرد که این سفر، سفر مرگ اوست، همه کسانی‏که باید طبق انتظار مامون نسبت‏به اوخوش‏بین و نسبت‏به امام به خاطر پذیرش پیشنهاد او بدبین می‏شدند در اولین لحظات این سفر دلشان از کینه مامون که امام عزیزشان را این‏طور ظالمانه از آنان جدا می‏کرد و به قتلگاه می‏برد لبریز شد.

۲٫ هنگامى که در مرو پیشنهاد ولایتعهدى آن حضرت مطرح شد حضرت بشدت استنکاف کردند و تا وقتى مامون صریحا آن حضرت را تهدید به قتل نکرد، آن را نپذیرفتند. این مطلب همه‏جا پیچید که علی‏بن موسی‏الرضا ،علیه‏السلام، ولیعهدى و پیش از آن خلافت را که مامون به او با اصرار پیشنهاد کرده بود نپذیرفته است، دست‏اندرکاران امور که به ظرافت تدبیر مامون واقف نبودند ناشیانه عدم قبول امام را همه‏جا منتشر کردند حتى فضل‏بن سهل در جمعى از کارگزاران و ماموران حکومت گفت من هرگز خلافت را چنین خوار ندیده‏ام امیرالمؤمنین آن را به علی‏بن موسی‏الرضا ، علیه‏السلام، تقدیم می‏کند و علی‏بن موسى دست رد به سینه او می‏زند.

خود امام در هر فرصتی، اجبارى بودن این منصب را به گوش این و آن می‏رساندوهمواره می‏گفت من تهدید به قتل شدم تا ولیعهدى را قبول کردم. طبیعى بود که این سخن همچون عجیب‏ترین پدیده سیاسی، دهان به دهان و شهر به شهر پراکنده شود و همه آفاق اسلام در آن روز یا بعدها بفهمند که در همان زمان که کسى مثل مامون فقط به دلیل آنکه از ولیعهدى برادرش امین عزل شده است‏به جنگى چند ساله دست می‏زند و هزاران نفر از جمله برادرش امین را به خاطر آن به قتل می‏رساند و سر برادرش را از روى خشم شهر به شهر می‏گرداند کسی مثل‏علی‏بن‏موسی‏الرضا،علیه‏السلام، پیدا می‏شودکه به ولیعهدى با بی‏اعتنایى نگاه می‏کند و آن را جز با کراهت و در صورت تهدید به قتل نمی‏پذیرد.

مقایسه‏ای که از این رهگذر میان امام‏علی‏بن‏موسی‏الرضا،علیه‏السلام، و مامون عباسى در ذهنها نقش می‏بست درست عکس آن چیزى را نتیجه می‏داد که مامون به خاطر آن سرمایه‏گذارى کرده بود.

۳٫ با اینهمه علی‏بن موسی‏الرضا، علیه‏السلام،فقط بدین‏شرط ولیعهدى را پذیرفت که در هیچ یک از شؤون حکومت دخالت نکند و به جنگ و صلح و عزل و نصب و تدبیر امور نپردازد و مامون که فکر می‏کرد فعلا در شروع کار این شرط قابل تحمل است و بعدا بتدریج می‏توان امام را به صحنه فعالیتهاى خلافتی کشانید، این شرط را از آن حضرت قبول کرد، روشن است که با تحقق این شرط، نقشه مامون نقش برآب می‏شد و بیشتر هدفهاى او برآورده نمی‏گشت.

امام در همان حال که نام ولیعهد داشت و قهرا از امکانات دستگاه خلافت‏نیز برخوردار بود چهره‏اى به خود می‏گرفت که گویى با دستگاه خلافت، مخالف و به آن معترض است، نه امرى نه نهى نه تصدی مسؤولیتی، نه قبول شغلی، نه دفاعى از حکومت و طبعا نه هیچ‏گونه توجیهى براى کارهاى آن دستگاه.

روشن است که عضوى در دستگاه حکومت که چنین با اختیار و اراده خود، از همه مسؤولیتها کناره می‏گیرد، نمی‏تواند نسبت‏به آن دستگاه صمیمى و طرفدار باشد، مامون بخوبى این نقیصه را حس می‏کرد و لذا پس از آنکه کار ولیعهدى انجام گرفت‏بارها درصدد برآمد امام را بر خلاف تعهد قبلى با لطائف‏الحیل به مشاغل خلافتى بکشاند و سیاست مبارزه منفى امام را نقض کند، اما هر دفعه امام هوشیارانه نقشه او را خنثى می‏کرد.

یک نمونه همان است که معمربن خلاد از خود امام هشتم نقل می‏کند که مامون به امام می‏گوید: اگر ممکن است‏به کسانى که از او حرف شنوی دارند در باب مناطقى که اوضاع آن پریشان است، چیزی بنویس و امام استنکاف می‏کند و قرار قبلى که همان عدم دخالت مطلق است را به یادش می‏آورد و نمونه بسیار مهم و جالب دیگر ماجراى نماز عید است که مامون به این بهانه «که مردم قدر تو را بشناسند و دلهاى آنان آرام گیرد»، امام را به امامت نماز عید دعوت می‏کند، امام استنکاف می‏کند و پس از اینکه مامون اصرار را به نهایت می‏رساند امام به این شرط قبول می‏کند که نماز را به شیوه پیغمبر و علی‏بن ابی‏طالب به جا آورد و آنگاه امام از این فرصت چنان بهره‏ای می‏گیرد که مامون را از اصرار خود پشیمان می‏سازد و امام را از نیمه‏راه نماز برمی‏گرداند، یعنى بناچار ضربه‏اى دیگر بر ظاهر ریاکارانه خود وارد می‏سازد.

۴٫ اما بهره‏بردارى اصلى امام از این ماجرا بسى از اینها مهمتر است: امام با قبول ولیعهدی، دست‏به حرکتی می‏زند که در تاریخ زندگى ائمه پس از پایان خلافت اهل بیت در سال چهلم هجرى تا آن‏روز و تا آخر دوران خلافت‏بی‏نظیر بوده است و آن برملا کردن داعیه امامت‏شیعى در سطح عظیم اسلام و دریدن پرده غلیظ تقیه و رساندن پیام تشیع به گوش همه مسلمانهاست. تریبون عظیم خلافت در اختیار امام قرار گرفت و امام در آن سخنانى را که در طول یکصد و پنجاه سال جز در خفا و با تقیه جز به خاصان و یاران نزدیک گفته نشده بود به صدای بلند فریاد کرد و با استفاده از امکانات معمولى آن زمان که جز در اختیار خلفا و نزدیکان درجه یک آنها قرار نمی‏گرفت آن را به گوش همه رساند، مناظرات امام در مجمع علما و در محضر مامون که در آن قویترین استدلالهاى امامت را بیان فرموده است; نامه جوامع‏الشریعه که در آن همه رئوس مطالب عقیدتى و فقهی شیعى را براى فضل‏بن سهل نوشته است، حدیث معروف امامت که در مرو براى عبدالعزیزبن مسلم بیان کرده است; قصائد فراوانی که در مدح آن حضرت به مناسبت ولایتعهدى سروده شده وبرخى از آن مانند قصیده دعبل و ابونواس همیشه در شمار قصائد برجسته عربى به شمار رفته است نمایشگر این موفقیت عظیم امام ،علیه‏السلام، است. در آن سال در مدینه و شاید دربسیاری‏ازآفاق اسلامی‏هنگامی‏که خبر ولایتعهدی‏علی‏بن‏موسی‏الرضا، علیه‏السلام، رسید در خطبه فضائل اهل بیت‏بر زبان رانده شده بود و اهل بیت پیغمبر که نود سال علنا بر منبرها دشنام داده شده بودند و سالهاى متمادى دیگر کسى جرات بر زبان آوردن فضائل آنها را نداشت، اکنون همه جا به عظمت و نیکى یاد می‏شدند، دوستان آنان از این حادثه روحیه و قوت‏قلب گرفتند، بی‏خبرها و بی‏تفاوتها با آنان آشنا شدند و به آن، گرایش یافتند و دشمنان سوگند خورده احساس ضعف و شکست کردند، محدثان و متذکران شیعه معارفى را که تاآن روز جز در خلوت نمی‏شد به زبان آورد، در جلسات درسى بزرگ و مجامع عمومى بر زبان راندند.

۵٫ در حالی‏که مامون امام را جدا از مردم می‏پسندید و این جدایى را در نهایت وسیله‏اى براى قطع رابطه معنوى و عاطفى میان امام و مردم می‏خواست، امام در هر فرصتى خود را در معرض ارتباط با مردم قرار می‏داد. با اینکه مامون آگاهانه مسیر حرکت امام از مدینه تا مرو را طورى انتخاب کرده بود که شهرهاى معروف به محبت اهل بیت مانند کوفه و قم در سر راه قرار نگیرند، امام در همان مسیر تعیین‏شده، از هر فرصتى براى ایجاد رابطه جدیدى میان خود و مردم استفاده کرد، در اهواز آیات امامت را نشان داد، در بصره خود را در معرض محبت دلهایى که با او نامهربان بودند قرار داد، در نیشابور حدیث‏سلسله‏الذهب را براى همیشه به یادگار گذاشت و علاوه بر آن نشانه‏ها و معجزه‏هاى دیگرى نیز آشکار ساخت و در جای‏جاى این سفر طولانى فرصت ارشاد مردم را مغتنم شمرد. در مرو هم که سرمنزل اصلى و اقامتگاه دستگاه خلافت‏بود هرگاه فرصتى دست‏داد حصارهای‏دستگاه حکومت را براى حضوردرانبوه جمعیت‏ ‏مردم

شکافت.

۶٫ نه‏تنهاسرجنبانان تشیع از سوى امام‏به‏سکوت‏وسازش‏تشویق نشدند بلکه قرائن حاکی‏از آن است که وضع جدید امام موجب دلگرمى آنان شد و شورشگرانى که بیشترین دورانهاى عمرخودرا در کوههاى صعب‏العبور و آبادیهاى دور دست و با سختى و دشواری می‏گذراندند با حمایت امام على بن موسی الرضا،علیه‏السلام، حتى مورداحترام‏و تجلیل کارگزاران حکومت‏در شهرهای‏مختلف‏نیز قرار گرفتند. هر ناسازگار و تند زبانى چون دعبل که هرگز به هیچ خلیفه و وزیروامیری روی‏خوش نشان‏نداده ودر دستگاه‏آنان رحل اقامت نیفکنده بوده‏و هیچ‏کس‏از سرجنبانان خلافت از تیزى زبان او مصون نمانده بود و به همین دلیل همیشه مورد تعقیب و تفتیش دستگاههاى دولتى به‏سر می‏برد و سالیان دراز، دار خود را بر دوش‏خودحمل‏می‏کردومیان‏شهرهاو آبادیهاسرگردان‏وفراری‏می‏گذرانید، توانست‏به حضور امام و مقتداى محبوب خود برسد و معروفترین و شیواترین‏قصیده‏خود را که ادعانامه نهضت‏نبوی ضددستگاههای‏خلافت اموی‏وعباسی‏است‏براى آن حضرت بسراید و شعر او در زمانى کوتاه به همه اقطار عالم اسلام برسد، به طوری که در بازگشت از محضر امام آن را از زبان رئیس راهزنان میان راه می‏شنود.

اکنون‏بار دیگر نگاهى بر وضع کلى صحنه این نبرد پنهانى که مامون آن را به ابتکار خود آراسته و امام‏على بن موسی‏الرضا، علیه‏السلام، را با انگیزه‏هایى که اشاره شد به آن میدان کشانده بود می‏افکنیم:

یک‏سال پس از اعلام ولیعهدى وضعیت چنین است:

مامون‏چه‏درمتن‏فرمان‏ولایتعهدی‏و چه در گفته‏ها و اظهارات دیگر او را به فضل و تقوى و نسب رفیع و مقام علمی‏منیع ستوده‏است و او اکنون در چشم آن مردمى که برخى از او فقط نامى شنیده و حتى به همین اندازه هم او را نشناخته و شاید گروهى بغض او را همواره در دل پرورانده بودند به عنوان یک چهره در خور تعظیم و تجلیل و یک انسان شایسته خلافت که از خلیفه به سال علم و تقوى و خویشى با پیغمبر، بزرگتر و شایسته‏تر است‏شناخته‏اند. مامون نه تنها با حضور او نتوانسته معارضان شیعى خود را به خود خوشبین و دست و زبان تند آنان را ازخود و خلافت‏خود منصرف سازد بلکه حتى علی‏بن موسی،علیه‏السلام، مایه ایمان و اطمینان و تقویت روحیه آنان نیز شده است در مدینه ، مکه و دیگر اقطار مهم اسلامى نه فقط نام علی‏بن موسی ،علیه‏السلام، به تهمت‏حرص‏به‏دنیا و عشق‏به‏مقام‏و منصب از رونق نیفتاده بلکه حشمت ظاهرى بر عزت معنوى او افزوده شده و زبان ستایشگران پس از دهها سال به فضل و رتبه معنوى پدران مظلوم و معصوم او گشوده شده است.

کوتاه سخن آنکه مامون در این قمار بزرگ نه تنها چیزى به دست نیاورده که بسیارى چیزها را از دست داده و در انتظار است که بقیه را نیز از دست‏بدهد.

اینجابودکه‏مامون‏احساس شکست و خسران کرد و درصدد برآمد که خطاى فاحش خود را جبران کند و خود را محتاج آن دید که پس از اینهمه سرمایه‏گذارى سرانجام براى مقابله با دشمنان آشتی‏ناپذیر دستگاههای خلافت‏یعنى ائمه اهل بیت ،علیهم‏السلام، به همان شیوه‏اى متوسل شود که همیشه گذشتگان ظالم و فاجر او متوسل شده بودند یعنى قتل.

بدیهی است قتل امام هشتم پس از چنان موقعیت ممتاز به‏آسانى میسر نبود. قرائن نشان می‏دهد که مامون پیش از اقدام قطعى خود برای به شهادت رساندن امام به کارهاى دیگرى دست‏زده‏است‏که شاید بتواند این آخرین علاج را آسانتر به‏کار برد، به گمان زیاد اینکه ناگهان در مرو شایع شد که علی‏بن موسى ، علیه‏السلام، همه مردم را بردگان خود می‏دانند، جز با دست‏اندرکارى عمال مامون ممکن نبود.

هنگامی که اباصلت این خبر را براى امام آورد حضرت فرمود: «بارالها ای پدیدآورنده آسمانها و زمین تو شاهدى که نه من و نه هیچ‏یک از پدرانم هرگز چنین سخنى نگفته‏ایم و این یکى از همان ستمهایى است که از سوی اینان به ما می‏شود.»

تشکیل مجالس مناظره با هر آن کسى که کمتر امیدى به غلبه او بر امام می‏رفت نیز از جمله همین تدابیر است. هنگامی‏که‏امام مناظره‏کنندگان ادیان و مذاهب مختلف را در بحث عمومى خود منکوب کرد و آوازه دانش و حجت قاطعش در همه‏جا پیچید مامون درصدد برآمد که هر متکلم و اهل مجادله‏اى را به مجلس مناظره با امام بکشاند، شاید یک نفر دراین بین بتواند امام را مجاب کند.

البته چنانکه می‏دانیم هرچه تشکیل مناظرات ادامه می‏یافت قدرت علمى امام‏آشکارترمی‏شد ومامون از تاثیر این وسیله نومیدتر.

بنابر روایات یک یا دو بار توطئه قتل امام را به وسیله نوکران و ایادى خود ریخت و یکبار هم حضرت را در سرخس‏به زندان‏افکندامااین شیوه‏ها هم نتیجه‏اى جز جلب اعتقاد همان دست‏اندرکاران به رتبه معنوى امام، به بار نیاورد، و مامون درمانده‏تر و خشمگین‏تر شد، در آخر چاره‏اى جز آن نیافت که به دست‏خود و بدون هیچ واسطه‏اى امام را مسموم کند و همین کار را کرد و در ماه صفر دویست و سه هجرى یعنى قریب دو سال پس از آوردن آن حضرت از مدینه به خراسان و یک سال و اندى پس از صدور فرمان ولیعهدى به نام آن حضرت، دست‏خود را به جنایت‏بزرگ و فراموش نشدنى قتل امام آلود.

مهمترین‏چیزی‏که‏درزندگی ائمه ، علیهم‏السلام، به‏طور شایسته مورد توجه قرار نگرفته، عنصر «مبارزه حاد سیاسی‏» است.

در تمام دوران صدو چهل ساله میان حادثه عاشورا و ولایتعهدی‏امام هشتم ، علیه‏السلام،جریان‏وابسته به امامان اهل بیت‏یعنى شیعیان‏همیشه بزرگترین و خطرناکترین دشمن دستگاههاى خلافت‏به حساب می‏آمد.

مامون‏ازدعوت‏امام‏هشتم به‏خراسان چند مقصود عمده را تعقیب می‏کرد: اولین و مهمترین آنها، تبدیل صحنه مبارزات حاد انقلابی شیعیان به عرصه‏فعالیت‏سیاسی‏آرام‏و بی‏خطر بود.

سوم، اینکه‏مامون‏با این کار، امام را که‏همواره یک‏کانون‏معارضه‏ومبارزه بود درکنترل دستگاههاى خود قرار می‏داد.

دوم، تخطئه مدعاى تشیع مبنى بر غاصبانه بودن خلافتهای اموى و عباسى و مشروعیت دادن به این خلافتهابود، مامون با این کار به همه شیعیان مزورانه ثابت می‏کرد که ادعای‏غاصبانه‏ونامشروع بودن خلافتهاى مسلطکه همواره‏جزءاصول‏اعتقادى شیعه به حساب می‏آمده است‏یک حرف بی‏پایه و ناشی‏ازضعف و عقده‏هاى حقارت بوده است.

هنگامی که امام را از مدینه به خراسان دعوت کردند آن حضرت فضاى مدینه را از کراهت و نارضایى خود پر کرد، به طورى که همه کس در پیرامون امام یقین کردند که مامون با نیت‏سوء حضرت‏را از وطن خود دور می‏کند.

هنگامی که در مرو پیشنهاد ولایتعهدى آن حضرت‏مطرح شد حضرت بشدت استنکاف کردند و تا وقتى مامون صریحا آن حضرت را تهدید به قتل نکرد، آن را نپذیرفتند.

امام در همان حال که نام ولیعهد داشت و قهرا از امکانات دستگاه خلافت نیز برخوردار بود چهره‏اى به خود می‏گرفت که گویى با دستگاه خلافت، مخالف و به آن معترض است.

کوتاه سخن آنکه مامون در این قمار بزرگ نه تنها چیزى به دست نیاورده که بسیارى چیزها را از دست داده و در انتظار است که بقیه را نیز از دست‏بدهد.

قرائن نشان می‏دهد که مامون پیش از اقدام قطعى خود براى به شهادت رساندن امام به کارهاى دیگرى دست‏زده‏است‏که شاید بتواند این آخرین علاج را آسانتر به‏کار برد.

تشکیل مجالس مناظره با هر آن کسى که کمتر امیدى به غلبه او بر امام می‏رفت نیز از جمله همین تدابیر است.