نهروان

نوشته‌ها

عدی بن حاتم طائی.

چکیده:

عَدِی بن حاتِم طائی (؟-۶۷ق.) از اصحاب پیامبر(صلی الله علیه و آله) و امیرالمؤمنین و رئیس قیبله طَیء. پدر او حاتم طائی در جاهلیت به سخاوت فراوان مشهور بود. او در دوره خلافت امیرالمؤمنین در همه صحنه‌ها در کنار ایشان بود و در زمان خلافت امام حسن(علیه السلام) نیز در کنار ایشان ماند. او در برابر معاویه آشکارا بر محبت فراوان خود به امیرالمؤمنین تأکید می‌کرد. پدر او حاتم طایی معروف است که در دوره جاهلیت در سخاوت و بخشندگی زبانزد همگان بود.[۱] عدی پس از پدرش رئیسِ قبیله طیّء شد. او چند پسر داشت: طریف بن عدی که در جنگ جمل کشته شد.[ طرفه بن عدی که در جنگ نهروان کشته شد.[۴] زید بن عدی که در جنگ صفین در سپاه امام علی(علیه السلام) بود ولی در بین جنگ از سپاه امام جدا شد و به سپاه معاویه پیوست.[۵] وفات او را برخی در سال ۶۷ قمری[۶] و برخی در سال ۶۸[۷] دانسته‌اند. گفته‌اند او در ۱۲۰ سالگی[۸] در زمان حکومت مختار در کوفه از دنیا رفت.[۹]

اسلام آوردن

او پیش از اسلام آوردن بر آیین نصرانیت بود و رئیسِ قبیله طیّء به شمار می‌آمد.[۱۰]

در ربیع الآخر سال ۹ هجری پیامبر(صلی الله علیه و آله)، امام علی(علیه السلام) را با سپاهی به سوی سرزمین طیّء فرستاد.[۱۱] عدی بن حاتم وقتی از نزدیک شدن سپاه اسلام باخبر شد، خانواده و دارایی خود را به سوی شام فرستاد ولی خواهر او که دختر حاتم طایی بود جا ماند و اسیر سپاهیان اسلام شد.

اسیران را به مدینه بردند و در محلی کنار مسجد جا دادند. وقتی پیامبر از کنار آنها رد شد خواهر عدی به پیامبر گفت: من پدرم را از دست داده‌ام و سرپرستم نیز ناپدید شده است، پس بر من منّت بگذار تا خدا بر تو منّت بگذارد. پیامبر پرسید: سرپرست تو کیست؟ گفت: عدی بن حاتم. پیامبر فرمود: همان که از خدا و رسول او فرار کرده است؟ فردای آن روز وقتی پیامبر از کنار اسیران رد می‌شد خواهر عدی سخن خود را تکرار کرد و پیامبر نیز همان پاسخ روز قبل را داد. روز سوم او از پاسخ مثبت پیامبر ناامید شده بود ولی وقتی پیامبر از کنار او رد می‌شد، امام علی که پشت سر پیامبر راه می‌رفت، به او اشاره کرد که خواسته خود را دوباره به پیامبر بگوید. او نیز خواسته‌اش را تکرار کرد. پیامبر به او لباس و توشه و مرکب داد و او را همراه قافله‌ای مورد اعتماد از طایفه طیء روانه کرد.

وقتی او نزد برادرش عدی رسید او را سرزنش کرد که چرا او را فراموش کرده است. عدی پس از عذرخواهی، از او پرسید نظر تو درباره آن مرد (پیامبر) چیست؟ او گفت به نظر من هر چه زودتر نزد او برو چرا که اگر حقیقتاً پیامبر باشد هر کس زودتر به او ایمان بیاورد برتری دارد و اگر پادشاه باشد از عزت تو کاسته نمی‌شود.

عدی نظر او را پذیرفت و به مدینه رفت و وارد مسجد شد و به پیامبر سلام کرد. پیامبر نام او را پرسید. او گفت: عدی بن حاتم. پیامبر برخاست و او را به خانه خود برد و بر روی تشک خود نشاند و خودش در مقابل او روی زمین نشست و به او فرمود: آیا تو رکوسی (آیینی بین آیین نصاری و صابئیان)[۱۲] نیستی؟ گفت: بله. پیامبر پرسید: آیا تو از قوم خود یک چهارم درآمدشان را به خاطر آن که رییس قوم هستی نمی‌گیری؟ گفت: بله. پیامبر فرمود: ولی در آیین تو گرفتن آن بر تو حلال نیست!

عدی بن حاتم وقتی دید پیامبر از غیب خبر دارد دریافت که او حقیقتا پیامبر است و اسلام آورد.[۱۳] سال اسلام آوردن او را سال دهم هجری ذکر کرده‌اند.[۱۴]

پیامبر او را مأمور جمع‌آوری صدقات (زکات) قبیله طیّء و بنی‌اسد کرد.[۱۵]

پس از پیامبر

او در دوران خلیفه اول و خلیفه دوم در جنگ‌های رده[۱۶] (به‌ویژه مقابله با طلیحه از پیامبران دورغین)[۱۷] و همچنین در فتوحات اسلامی (عراق و ایران)[۱۸] شرکت داشت و در روزگار عثمان به جمع مخالفان عثمان پیوست و عثمان او را چون برخی دیگر از صحابه به شام تبعید کرد.[۱۹]

دوره امام علی

سخن عدی در پاسخ به این سؤال معاویه که

فراق علی را چگونه تحمّل می­کنی؟

«در فراقش به زنی می‌مانم که فرزندش را در دامنش کشته باشند که هرگز اشک چشمش خشک نمی‌شود و یاد فرزند را فراموش نمی‌کند.» قمی، عباس، سفینه البحار، ج۶، ص۱۸۴

او در دوره خلافت امام علی(علیه السلام) در همه صحنه‌ها در کنار ایشان بود.[۲۰]

جنگ جمل

در جنگ جمل به دستور امام علی(علیه السلام)، چند نفر از جمله او مأمور پی کردن شتری که عایشه بر آن سوار بود شدند.[۲۱] او در جنگ جمل[۲۲] (و به قولی در جنگ صفین[۲۳]) از ناحیه چشم زخمی و یکی از پسرانش به نام طریف نیز کشته شد.[۲۴]

جنگ صفین

در جنگ صفین میان عدی بن حاتم و فردی از بنی حزمر برای پرچمداری سپاه رقابت وجود داشت که سرانجام امام علی(علیه السلام) پرچم را به عدی بن حاتم سپرد.[۲۵] همچنین در این جنگ امام علی(علیه السلام) او و چند نفر دیگر را نزد معاویه فرستاد تا او را به سوی خدا و کتاب او و جماعت دعوت کنند.[۲۶]

در اثنای جنگ وقتی زید فرزند عدی، جنازه دایی خود حابس بن سعد طائی را که از سپاهیان معاویه بود، دید، از سپاه امام جدا شد و به سپاه معاویه پیوست.[۲۷]

جنگ نهروان

عدی در جنگ نهروان نیز در سپاه امام علی(علیه السلام) بود[۲۸] و یکی از پسرانش به نام طرفه در این جنگ کشته شد که عدی او را همان جا دفن کرد.[۲۹]

دوره امام حسن

عدی در زمان خلافت امام حسن(علیه السلام) نیز در کنار ایشان بود و مردم را به پیوستن به سپاه ایشان برای جهاد با معاویه تشویق می‌کرد.[۳۰] نام او را در زمره اصحاب مخالف با صلح امام حسن ذکر کرده‌اند.[۳۱]

گفتگوی عدی و معاویه درباره امام علی

پس از شهادت امام حسن(علیه السلام) روزی معاویه از عدی پرسید: پسرانت چه شدند؟ عدی گفت: سه تن از آنان در صفّین کشته شدند.[یادداشت ۱] معاویه گفت: علی با تو منصفانه رفتار نکرد که فرزندان خود را نگاهداشت و فرزندان تو را به دم تیغ فرستاد.

عدی گفت: «نه؛ به خدا من به انصاف رفتار نکردم که علی(علیه السلام) کشته شد و من هنوز زنده‌ام!»[۳۲]

روزی دیگر معاویه در حضور عدی از علی(علیه السلام) به بدی سخن گفت. عدی گفت: به خدا ای معاویه! دلهایی که لبریز از کینه تو بودند، هنوز در سینه‌هایمان می‌تپند و شمشیرهایی که در صف علی با تو جنگید بر دوشمان جای دارند. اگر از روی بدخواهی یک وجب به ما نزدیک شوی، یک گز به تو نزدیک خواهیم شد. و هر آینه بریدن گلو و تنگ شدن نفس در سینه، برای ما آسانتر از آن است که کسی درباره علی(علیه السلام) سخن از روی بی‌ادبی گوید.[۳۳]

معاویه گفت: از علی(علیه السلام) و شیوه حکومتش بگو. عدی گفت: مرا معاف دار! معاویه نپذیرفت. عدی زبان به ستایش امیرمؤمنان(علیه السلام) گشود و گفت:

«به خدا سوگند که او بسیار دوراندیش و پرتوان بود؛ سخنانش برپایه عدل و داوری‌اش همانند حقیقت بود. چشمه‌های حکمت و دانش در اطراف وجودش می‌جوشید و دریای علم در وجودش موج می­‌زد. از دنیا و زرق و برقِ فریبنده‌اش نفرت داشت و با مناجات شبانه مأنوس بود. فراوان می‌گریست، بسیار می­‌اندیشید و در تنهایی، نفس خود را بازخواست می­‌کرد. زندگانی سختی داشت و به حسب ظاهر، با رعیت فرقی نداشت. به تمام پرسش­‌هایمان پاسخ می­‌داد و نیازمان را برمی‌آورد. با اینکه ما را فوق‌العاده به خود نزدیک می­‌ساخت، اما هیبت و شکوه آسمانی‌اش چنان بود که از بزرگی و جلالش جرأت نگاه کردن به چهره­‌اش یا پروای سخن گفتن نداشتیم. هر گاه تبسّم می­‌کرد، گویی از رشته مروارید پرده برداشته است. مؤمنان را بزرگ می‌داشت و یار ستمدیده‌گان بود. در حکومتش قدرتمند از ستم او نمی‌ترسید و ناتوان از عدالتش مأیوس نبود. به خدا سوگند! شامگاهان در محراب عبادت چونان مارگزیده به خود می‌پیچید و بسان انسانی داغ­دیده ضجّه می‌زد و اشک از دیدگانش فرو می‌بارید. هنوز گفتارش در گوشم طنین‌انداز است که می‌گفت: «ای دنیا! از من فاصله­ گیر و دیگری را بفریب، که من تو را سه‌طلاقه کرده‌ام» و می­‌فرمود: «آه از کمی توشه و دوری راه آخرت و تنهایی!»

سخنان عدی چنان معاویه را متأثر کرد که ناخودآگاه گریست و گفت: «خدا، ابوالحسن را غریق رحمت کند، که واقعاً چنین بود. آنگاه پرسید: فراق علی(علیه السلام) را چگونه تحمّل می­کنی؟! عدی گفت: «در فراقش به زنی می‌مانم که فرزندش را در دامنش کشته باشند که هرگز اشک چشمش خشک نمی‌شود و یاد فرزند را فراموش نمی‌کند.»[۳۴]

جایگاه حدیثی

شیخ طوسی او را از اصحاب پیامبر(صلی الله علیه و آله) و امام علی(علیه السلام) شمرده است. او احادیثی از امام علی روایت کرده است.[۳۵] حدود ۶۰ حدیث نیز از او در صحاح سته اهل سنت نقل شده است.

پانویس

  1. تاریخ طبری، ج۱۱، ص۶۷۵؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۶، ص۹۹
  2. تاریخ طبری، ج۳، ص۱۱۳؛ ابن هشام، السیره النبویه، ج۲، ص۵۷۸
  3. بلاذری، انساب الاشراف، ج۲، ص۲۶۱
  4. بلاذری، انساب الاشراف، ج۲، ص۳۶۵
  5. بلاذری، انساب الاشراف ج۲، ص۳۶۵
  6. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۶، ص۹۹؛ذهبی، تاریخ الإسلام، ج۵، ص۵۵
  7. نویری، نهایه الأرب، ج۲۱، ص۷۷
  8. تاریخ الطبری، ج۱۱، ص۵۴۳
  9. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۶، ص۹۹؛ تاریخ طبری، ج۱۱، ص۵۴۳
  10. تاریخ طبری، ج۳، ص۱۱۳؛ ابن هشام، السیره النبویه، ج۲، ص۵۷۸
  11. تاریخ طبری، ج۳، ص۱۱۲
  12. ابن هشام، السیره النبویه، ج۲، ص۵۸۰
  13. تاریخ طبری، ج۳، ص۱۱۲-۱۱۵؛ ابن هشام، السیره النبویه، ج۲، ص۵۷۸-۵۸۰؛ واقدی، المغازی، ج۳، ص۹۸۸-۹۸۹
  14. ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفه الأصحاب، ج۳، ص۱۰۵۷
  15. بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۵۳۰؛ ابن هشام، السیره النبویه، ج۲، ص۶۰۰
  16. مسعودی، مروج الذهب، ج۲، ص۳۰۱
  17. ابن أعثم، الفتوح، ج۱، ص۱۴
  18. تاریخ طبری، ج۳، ص۴۸۶؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۶، ص۳۴۴
  19. تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۶۵
  20. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۶، ص۹۹؛ ابن حزم اندلسی، جمهره انساب العرب، ص۴۰۲
  21. بلاذری، انساب الاشراف، ج۲، ص۲۴۹؛ تاریخ طبری، ج۴، ص۵۲۵
  22. بلاذری، انساب الاشراف، ج۲، ص۲۶۱؛ تاریخ طبری، ج۴، ص۵۲۱
  23. أبو یوسف یعقوب، ابن سفیان البسوی؛ المعرفه و التاریخ، ج۲، ص۴۲۹
  24. بلاذری، انساب الاشراف، ج۲، ص۲۶۱؛ تاریخ طبری، ج۱۱، ص۵۴۳
  25. تاریخ طبری، ج۵، ص۹؛ ابن حزم اندلسی، جمهره انساب العرب، ص۴۰۲
  26. بلاذری، انساب الاشراف، ج۲، ص۳۰۲؛ تاریخ طبری، ج۵، ص۶
  27. ابن أعثم، الفتوح، ج۳، ص۱۳۷
  28. تاریخ طبری، ج۱۱، ص۵۴۳
  29. بلاذری، انساب الاشراف، ج۲، ص۳۷۵؛ تاریخ طبری، ج۵، ص۸۹
  30. بلاذری، انساب الاشراف، ج۳، ص۳۲
  31. شریف قرشی، حیاه الحسن، ص۴۹۹-۵۰۷
  32. ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج۴، ص۹۸
  33. ابن خلدون، دیوان المبتدأ و الخبر فی تاریخ العرب…، ج۳، ص۵
  34. قمی، عباس؛ سفینه البحار، ج۶، ص۱۸۴
  35. خویی، معجم رجال الحدیث، ج۱۲، ص۱۴۷
  36. ظاهرا این عبارت با دیگر گزارش‌های تاریخی ناسازگار است چرا که یکی از پسران او در جنگ جمل و دیگری در جنگ نهروان کشته شد.

منابع

  1. ابن سعد، الطبقات الکبری، تحقیق محمد عبدالقادر، بیروت،‌دار الکتب العلمیه، ۱۹۹۷م.
  2. بلاذری، انساب الاشراف، تحقیق سهیل زکار و ریاض زرکلی، ج۱، بیروت، دارالفکر، ۱۹۹۶م.
  3. ابن حزم اندلسی، جمهره انساب العرب، بیروت،‌دار الکتب العلمیه، ۱۹۹۷م.
  4. طبری، تاریخ الطبری، ج۱۱، بیروت، دارالتراث، ۱۹۶۷م.
  5. ابن هشام، السیره النبویه، تحقیق مصطفی السقا و دیگران، ج۲، بیروت، دارالمعرفه، بی‌تا.
  6. محمد بن عمر الواقدی، المغازی، ج۳ (بیروت، مؤسسه الأعلمی، ۱۴۰۹ق.
  7. أبو یوسف یعقوب، ابن سفیان البسوی؛ المعرفه و التاریخ، تحقیق اکرم ضیاء العمری، بیروت، مؤسسه الرساله، ط الثانیه، ۱۴۰۱/۱۹۸۱.
  8. مسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، تحقیق اسعد داغر، دوم، قم، دارالهجره، ۱۴۰۹ق.
  9. ابن کثیر، البدایه و النهایه، بیروت، دارالفکر، ۱۴۰۷/۱۹۸۶
  10. یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، بیروت،‌دار صادر، بی‌تا
  11. ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفه الأصحاب، تحقیق علی محمد البجاوی، اول، بیروت،‌دار الجیل، ۱۴۱۲/۱۹۹۲
  12. شریف قرشی، باقر، الحیاه الحسن، ترجمه فخرالدین حجازی، انتشارات بعثت، ۱۳۷۶.
  13. ابن عبد ربه، العقد الفرید، بیروت، نشر دارالکتب العلمیه، بی‌تا.
  14. ابن خلدون، دیوان المبتدیأ و الخبر فی تاریخ العرب و البربر و من عاصرهم من ذوی الشأن الأکبر، تحقیق خلیل شحاده، دوم، بیروت، دارالفکر، ۱۴۰۸/۱۹۸۸.
  15. قمی، عباس، سفینه البحار، تهران، فراهانی، بی‌تا.
  16. ٰنویری، نهایه الأرب فی فنون الأدب، اول، قاهره، دارالکتب و الوثائق القومیه، ۱۴۲۳ق.

محمد بن ابی‌ بکر

 محمد بن ابی بکر بن ابی‌قحافه (ذیقعده۱۰-صفر۳۸ق) از نزدیک‌ترین یاران امام علی (علیه السلام) که از طرف ایشان، به فرمانداری مصر منصوب شد.
او فرزند خلیفه اول و اسماء بنت عمیس بود که بعد از درگذشت ابوبکر و ازدواج مادرش با امام علی (علیه السلام)، در خانه ایشان پرورش یافت. بین او و امام محبت دوجانبه وجود داشت و امام او را فرزند خویش می‌خواند. جایگاه او در نزد امام علی (علیه السلام) را با جایگاه ابوذر در نزد پیامبر(ص) مقایسه کرده‌اند.
او از مخالفان برجسته عملکرد خلیفه سوم به شمار می‌آمد. در دوره امام علی (علیه السلام) جزو شرطه الخمیس بود و در جنگ‌های جمل و صفین فرماندهی بخشی از سپاه امام را به عهده داشت. منابع حدیثی و تاریخی شخصیت او را ستوده‌اند. او در جریان حمله سپاه شام به مصر به شهادت رسید.

تولد، نسب و کنیه

محمد بن ابی بکر در ذی قعده سال حجه الوداع به دنیا آمد  وی در ذی الحلیفه (که در فاصله هشت کیلومتری جنوب غربی مسجدالنبی در مسیر مکه قرار دارد) در هنگام سفر پیامبر(ص) به حج، به دنیا آمده است

پدر او، ابوبکر، نخستین خلیفه مسلمانان بود. هنگامی که محمد دو سال و چند ماه بیشتر نداشت، پدرش درگذشت. مادرش اسماء بنت عمیس از زنان بزرگ صدر اسلام است. وی ابتدا همسر جعفر بن ابی طالب بود، ولی پس از شهادت جعفر، با ابوبکر ازدواج کرد و ثمره این ازدواج محمد بود
کنیه او ابوالقاسم بود و بر این اساس او هم‌نام و هم‌کنیه پیامبر(ص) است.

پرورش در خانه امام علی (علیه السلام)

سخن امام علی (علیه السلام) درباره محمدبن‌ابی‌بکر
مُحَمَّدُ بْنُ أَبِی بَکْرٍ… وَلَداً نَاصِحاً وَ عَامِلًا کَادِحاً وَ سَیفاً قَاطِعاً وَ رُکْناً دَافِعاً
محمد بن ابی بکر… فرزندی نیک‌خواه، کارگزاری کوشنده، شمشیری برنده و رکنی استوار (در برابر دشمن) بود.
پس از فوت ابوبکر، اسماء به ازدواج حضرت علی درآمد و بدین ترتیب محمد بن ابی بکر به خانه امام علی (علیه السلام) راه یافت او تحت تربیت و پرورش ایشان قرار گرفت و از نزدیک با شیوه‌ زندگی و سیره‌ آن حضرت آشنا شد، و این امر باعث شد که علاقه‌ وافری به ایشان پیدا کند. حضرت علی (علیه السلام) نیز متقابلاً محمد را دوست داشت و او را «فرزند خود از صلب ابوبکر» می‌خواند در نهج البلاغه نیز به نقل از آن حضرت آمده است: «او [محمد] دوست من بود و چون فرزندم او را پرورش داده بودم محمد کم‌کم در خانه‌ امیرالمؤمنین رشد کرد و معارف دین را بی‌واسطه از آن حضرت فرا گرفت.

شخصیت و اعتقادات

بیشتر منابع تاریخ صدر اسلام به صداقت، دیانت و نجابت محمد بن ابی بکر اذعان دارند. در حدیثی آمده است: «[محمد] اگر چه از اهل بیت نبود، ولی مانند آنها نجیب بود و میان خانواده خویش از همه پاک‌تر و نجیب‌تر بود.»  او فردی وظیفه شناس بود که تکالیفش را به درستی انجام می‌داد. امام علی (علیه السلام) درباره او فرمود: «خدا محمد را بیامرزد که هر چه توانست کوشید و تکلیف خویش را انجام داد محمد همواره خیرخواه مردم و شخصی انتقادپذیر بود و به مردم سفارش می کرد که چنانچه عملی خلافِ حق از وی سر زند به وی تذکر دهند.
مقام و منزلت محمد بن ابی بکر نزد امام علی (علیه السلام) را با مقام و منزلت ابوذر غفاری نزد رسول خدا(ص) قابل مقایسه دانسته‌اند. او از حواریون امام علی (علیه السلام)ه السلام به شمار می‌آمد
او در خصوص خلفای سه گانه معتقد بود که آنان حق امام علی (علیه السلام) را در احراز خلافت زیر پا گذاشته‌اند و درباره عثمان معتقد بود او از احکام خدا و سنت پیامبر(ص) عدول کرده است او علی(علیه السلام) را نخستین شخصی می‌دانست که به پیامبر ایمان آورد و در مراحل مختلف به یاری پیامبر شتافت و از جان خویش مایه گذاشت. در همان حال معاویه و بنی سفیان را مردمی غاصب می‌دانست که با دروغ و ریا و زر و زور به جنگ اسلام شتافته‌اند. وی جنگ در مقابل معاویه را جنگ در راه خدا و برای پیشبرد دین خدا می دانست

فعالیت‌های سیاسی
دوره خلافت عثمان

آغاز حضور محمد بن ابی بکر در صحنه فعالیت‌های سیاسی و نظامی در عَهد خلافت عثمان بود. هرچند برخی از نویسندگان غربی او را در زمره توطئه‌گران در قتل خلیفه دوم ذکر کرده‌اند ، ولی به دلایلی این نظر درست به نظر نمی‌رسد از جمله اینکه وی در آن زمان تنها ۱۳ سال داشته و در منابع نخستین تاریخ صدر اسلام نیز اشاره‌ای به این مطلب نشده است.

مخالفت با اقدامات عثمان

محمد بن ابی بکر پس از طی دوره نوجوانی و رسیدن به سن بلوغ، به عنوان رزمنده در جنگ‌های دوره عثمان علیه غیر مسلمانان شرکت کرد و مخالفت‌های وی با عثمان نیز در یکی از همین جنگ‌ها که به جنگ «صواری» معروف است شروع شد. در این جنگ، عثمان فرماندهی نیروی دریایی مسلمانان را به عبدالله بن سعد بن ابی سرح داد، در حالی که پیامبر، ریختن خون این فرد را مباح شمرده و او را از سرزمین حجاز تبعید و قرآن  نیز به کفر وی تصریح کرده بود. محمد بر این اقدام عثمان و کنار گذاشته شدن صحابه راستین پیامبر(ص) خرده می‌گرفت.
افزون بر آن، محمد در اواخر حکومت عثمان نیز به دلایل گوناگون با او مخالف بود: از جمله: رعایت نکردن عدالت در میان صحابه؛ زیرا عثمان بسیاری از اقوام خویش چون مروان بن حکم را بر مسند امور مهم قرار داده و صحابه بزرگ پیامبر را به کار نگرفته بود. همچنین کنار نهادن سنت پیامبر و دو خلیفه پیشین و بی‌تفاوتی نسبت به حکام و امرایی که در نقاط مختلف قلمرو اسلامی به دلخواه خود عمل می کردند. محمد در ملاقات خود با عثمان از این افراد به شدت انتقاد کرد.

حضور در ماجرای قتل عثمان

محمد بن ابی بکر در مدت چهل روز محاصره خانه عثمان که از هفتم ذوالقعده تا هجدهم ذوالحجه سال ۳۵ هجری به طول انجامید  از نزدیک امور را زیر نظر داشت و بر عقیده خود مبنی بر مخالفت با عثمان اصرار می ورزید.
در‌ خصوص قتل‌ عثمان‌ و نقش محمد بن ابـی‌ بـکر، نظریات مختلفی از سوی مورخان ذکر شده است:
برخی معتقدند او با چند نفر‌ دیگر‌ بر عثمان وارد شد و نخستین‌ ضربه‌ را‌ وی‌ بر‌ عثمان وارد آورد و پس از آن «سوران بن حمران» و «عمرو بن حمق» ضربات نهایی را زده، وی را‌ کـشتند.
نظریه‌ دیگر معتقد است که محمد همراه سیزده‌ نفر‌ دیگر‌ بر‌ عثمان‌ وارد‌ شد و پس از اعتراض بر حکمرانانی که او بر مـناطق مختلف گماشته بود، به یکی از آن سیزده نفر اشاره کرد که بـه عـثمان حـمله کند
نظریه سومی نیز معتقد است اگر چه محمد بن ابی‌بکر در تحریک مردم علیه عـثمان ‌ ‌نـقش داشت و در جریان محاصره او نیز به صورت فعال حاضر بود،‌ ولی‌ وی قاتل عثمان نـیست، بـلکه پس از بـیرون رفتن محمد از نزد عثمان، قاتلان بر عثمان وارد شده، وی را به قتل رساندند

در این میان قراین و دلایلی وجود دارد که نظریه سوم را تایید می‌کند.

دوره خلافت امام علی (علیه السلام)

محمد در دوره خلافت امام علی (علیه السلام) در شمار شرطه الخمیس بود

در جنگ جمل

در ماجرای جنگ جمل، محمد بن ابی‌ بکر‌ معتقد‌ بـود که ناکثین، خونخواهی عثمان‌ را‌ بهانه‌ای‌ برای پیشبرد اهداف خویش قرار داده‌اند و در خصوص آنها می‌گفت: «به خدا سوگند کـسی جـز آنـان قاتل عثمان نیست».
در آستانه جنگ که نیروهای دو طرف‌ آماده‌ نبرد می‌شدند، امام علی (علیه السلام)، مـحمد‌ بن‌ ابی بکر‌ را‌ به‌ فرماندهی نـیروی پیاده نظام‌ انتخاب کـرد. او در طـول جنگ رشادت‌های فراوانی از خود نـشان داد و ثـور بن‌ عدی‌ یکی از فرماندهان سپاه جمل را‌ از‌ پا‌ درآورد.  او پس از پایان جنگ، با شکست‌خوردگان‌ جمل‌ رفتار مناسبی در پیـش گـرفت، چنان که عبدالله بن زبـیر را کـه از سـران جمل‌ بود‌ و از مـیدان نـبرد جان سالم به در‌ بـرده‌ بـود،‌ نزد‌ امام علی (علیه السلام)‌ شفاعت کرد و وی را نزد عایشه برد  آن گاه به دستور امام، خواهرش عایشه را بـا احـترام فراوان همراه چهل زن دیگر از زنان بـصره بـه‌ مکه و از آنـجا بـه مدینه برد.

در جنگ صفین

هرچند محمد قبل از شروع جنگ صفین، از سوی امام علی (علیه السلام) به فرمانداری مصر منصوب شده بود، ولی شواهد دال بر این است که محمد بن ابی‌بکر در این جنگ در سپاه‌ امام‌، علیه معاویه جنگید در روایتی از امام صادق(علیه السلام) نیز آمده است که در جنگ صفین، پنج نفر از قریش همراه امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) بودند که محمد بن ابی بکر یکی از آنها بود که نجابتش را از مادرش اسماء بنت عمیس به ارث برده بود  محمد در‌ جریان‌ جنگ همراه حسنین (علیهماالسلام) در رکاب امام عـلی قرار داشت و آن حضرت وی را فرمانده پیاده نظام، و به‌ نقلی،‌ فرمانده‌ میسره سپاه خویش قرار داده بود  یکی از شعرهایی که سپاه امام علی (علیه السلام) علیه شامیان می‌سرودند این بود که: «هان پاک، پسر پاک، محمد بن ابی‌بکر همراه‌ ماست»
به نقل برخی منابع، در جریان جنگ هنگامی که معاویه، عبیدالله بن عمر را با سپاهی منظم به‌ جنگ‌ امـام‌ عـلی فرستاد، امام، محمد را با سپاهی از سواران‌ به‌ سوی او فرستاد که میان آنان جنگی در گرفت و تعداد زیادی از دو طرف کشته‌ شدند.

فرمانداری مصر

فرازی از نامه امام علی (علیه السلام) به مردم مصر:
…أحسنوا أهل مصر مؤازره محمد أمیرکم واثبتوا علی طاعته، تردوا حوض نبیکم صلی الله علیه و آله‏
ای مردم مصر! محمد، امیرتان را نیکو پشتیبانی کنید و در فرمانبری از او استوار باشید تا بر حوض پیامبرتان -درود خدا بر او و خاندانش- وارد شوید.
 امام علی (علیه السلام) در اول رمضان‌ سال‌ ۳۶ هجری محمد بن ابی بکر را به فرمانداری مصر منصوب کرد.  بیشتر‌ منابع بر این عقیده‌اند کـه محمد، قـبل از مالک اشتر برای فرمانداری مصر فرستاده شد. برخی منابع نـیز فـرستاده شدن مالک به مصر را بعد از ‌‌شهادت‌ محمد بن ابی بکر ذکر می‌کنند.  اما با توجه به دلایل و شواهد‌ موجود،‌ حکومت‌ مصر در ابتدای خلافت امـام عـلی، به قیس بن سعد بن عباده و پس‌ از وی به محمد بن ابی بکر رسید و هنگامی که اداره اوضاع مصر‌ بر محمد مشکل شد‌، امام تـصمیم گـرفت مالک اشتر را بر مـصر بـگمارد

 چالش‌ در ساماندهی اوضاع مصر

نخستین‌ مسئله‌ای‌ کـه محمد بن ابی بکر در مصر با آن روبه‌رو گردید، مشکل عزلت‌ نشینان بود. آنان کسانی‌ بودند‌ کـه‌ پس از قتل عثمان به خونخواهی وی‌ و به‌ منظور‌ همدردی در‌ غم کشته شدن او در «خربتا» یکی از مناطق مـصر عزلت پیشه کردند و از بیعت با امام علی (علیه السلام) سر باز زدند. محمد یک ماه پس از ورودش به مصر، به دستور امام علی (علیه السلام)‌، نامه‌ای به عزلت‌نشینان نوشت و از آنان خواست بـه فـرمانش درآمده با‌ او بیعت کنند و یا از مصر خارج شوند. آنان این پیشنهاد‌ را‌ نپذیرفتند و پاسخ دادند: «در جنگ با ما عجله نکن»  محمد مدتی با آنان مدارا کرد تا جنگ صفین به پایان رسید. آنها نیز ابتدا از رویارویی با محمد بیم داشتند، ولی با پایان یافتن جنگ صـفین و مـسئله حکمیت و مـتشنج‌ شـدن اوضـاع خلافت اسلامی جرأت مخالفت یافته، عَلَم طـغیان برافراشتند.
جنگ‌هایی بین آنها و سپاه محمد درگرفت که به شکست سپاه محمد انجامید و ظاهرا محمد، با‌ درک‌ این موضوع که قادر به از بین بردن فتنه آنان نیست با آنها قرارداد صلحی بست و آنان‌ پذیرفتند‌ که‌ به فسطاط، مقر حکومت محمد وارد نشوند. آنها سپس به‌ سرزمین‌های‌ تحت‌ حاکمیت معاویه بن ابی سفیان کوچ کرده، سرانجام به او پیوستند.
با پیچیده‌تر شدن‌ وضـعیت‌ مصر‌ و ناتوانی محمد در سرکوب عزلت‌نشینان و نیز خرده‌گیری برخی از مصریان که او‌ را‌ کم سن و سال می‌دانستند امام علی (علیه السلام) تصمیم گرفت فردی قدرتمندتر و با‌ تجربه‌تر‌ را روانه این منطقه نماید. به همین خاطر مالک اشـتر را راهی مصر کرد.
اگر چه مـالک پس از حـرکت به سوی مصر در منطقه‌ای بـه‌ نام‌ «قلزم» توسط عوامل معاویه به شهادت رسید، اما محمد از اینکه امام شخص دیگری را به‌ جای‌ وی به حکومت مصر گماشته بود دلگیر شد. امام برای دلجویی از محمد در نامه‌ای بـه وی چـنین نوشت:
«خبر یافتم که از فرستادن اشتر برای تصدی کاری که در عهده داری دلتنگ شده‌ای. آنچه کردم نه برای آن است که تو را کُند کار شمردم، یا انتظار کوشش بیشتری بردم، و اگر آنچه را در فرمان توست از دستت گرفتم، بر جایی حکومتت دادم که سر و سامان دادن آن بر تو آسان‌تر است، و حکمرانی‌ات بر آن تو را خوش‌تر.»

 حمله سپاه شام به مصر

معاویه پس از فارغ شدن از جنگ صفین، در صدد حمله به مصر برآمد. او نامه‌ای به سران عزلت‌نشینان نـوشت و آنان را به پیوستن به خود فراخواند  هنگامی که سپاه معاویه به فرماندهی عمرو بن عاص بر‌ مصر‌ حمله‌ برد، نیرویی بالغ بر ده هزار نفر از عزلت‌نشینان عثمانی به آنها پیوست. سرانجام در جنگ نابرابری که میان سپاه شش هزار نفری معاویه‌ و به پشتیبانی عزلت‌نشینان عثمانی صورت‌ گرفت،‌ سپاه دو هزار نفری محمد بن ابی بکر به فرماندهی کنانه بن بشر، در منطقه «المسناه» شکست خورد و فرمانده سپاه‌ محمد‌ نیز به شهادت رسید.

شهادت و آرامگاه

در خصوص چگونگی شهادت محمد بن ابی بکر چند دیدگاه وجود دارد. بیشتر منابع بر این عقیده‌اند که پس از شکست سپاه محمد در مقابل شامیان، اطرافیانش او را تنها گذاشته، متواری شدند و محمد‌ به تنهایی به خرابه‌ای پناه برد و در آنجا توسط معاویه بن حدیج (از سران عزلت نشینان) به شهادت رسید و در دل الاغ مرده‌ای قرار داده و سوزانده شد  برخی گفته‌اند او پس از متواری شدن اطرافیانش، در خانه جبله بن مسروق یا زنی از بنی غافق پنهان شد و پس از آن در جنگ با معاویه بن حدیج و در‌ میدان‌ جنگ به شهادت رسید.  نیز نقل شده که عمرو عاص وی را اسیر کرد و سپس به شهادت رساند
تاریخ شهادت محمد بن ابی بکر را ماه‌ صفر‌ سال ۳۸ هجری دانسته‌اند. وقتی خبر شهادت او به امیرمومنان(علیه السلام) رسید گریان شد و فرمود:
 «کان لله عبداً صالحاً و لنا ولداً صالحاً» (محمد بنده‌ای صالح برای خدا و فرزندی صالح برای ما بود.)
نقل شده پس از شهادت محمد، خواهرش عایشه هیچ گاه کباب نخورد و پیوسته معاویه، عمرو بن عاص و معاویه بن حدیج را نفرین می‌کرد. اسماء بنت عمیس نیز از غم شهادت پسرش، از دنیا رفت.
درباره مـحل دفـن محمد بن‌ ابی‌ بکر‌ نقل شده که وی در‌ محلی که‌ به شهادت رسید، در مسجدی به نام «زمام» در خارج شهر فسطاط به خاک سپرده شد. برخی معتقدند تنها سر‌ او‌ در‌ آن مکان بـه خاک سپرده شده ، ولی‌ برخی‌ دیگر بر این عقیده‌اند که گروهی از مسلمانان پیکر وی را به همراه سرش در مسجد «زمام» به خاک‌ سپرده‌اند

همسر و فرزندان

بنابر نظر مشهور، همسر محمد، دختر یزدگرد، آخرین پادشاه ساسانی بود. بر این اساس گفته شده دو دختر یزدگرد اسیر مسلمانان شدند که یکى به همسرى امام حسین(علیه السلام) درآمد و دیگرى همسر محمد بن ابى‌بکر شد
از‌ بازماندگان محمد بن ابی بکر می‌توان از قاسم بن مـحمد‌ بـن ابی بکر (درگذشت ۹۲ یا ۱۰۸ق)، فقیه و عالم بزرگ مدینه  یاد کرد که پس از‌ شهادت‌ محمد،‌ سرپرستی او بر عهده عمه‌اش عایشه گذاشته شد.  او از اصـحاب و خـواص امام سجاد و امام باقر (علیهماالسلام) بـود. قـاسم‌ دختری به نام ام فروه داشت که با امام محمد باقر ازدواج کرد و امام جعفر صادق(علیه السلام) از وی متولد شد

مکاتبات او و امام علی (علیه السلام)

در دوره حکومت محمد بر‌ مصر‌ چـندین‌ مکاتبه میان او و امام انجام شد که دو فقره از نامه‌های آن حضرت به مـحمد، در‌ نهج البلاغه آمده  و بقیه در کتب تاریخی و فقهی‌ ذکر شده است. این نامه‌ها در موضوعات گوناگونی همچون: توصیه‌های اخلاقی و اجتماعی، مسائل فقهی و حقوقی‌ و نیز‌ مسائل سیاسی است. بافت اجتماعی مصر به گونه‌ای بود که فرقه‌های مختلف مذهبی با مسلمانان‌ درآمیخته بودند و در برخی موارد در روابط اجتماعی آنان‌ با‌ یکدیگر مشکلاتی بـروز می‌کرد و محمد مجبور بود برای حل آنها به امام متوسل‌ گـردد.
همچنین سوالات فقهی و شرعی محمد در مصر باعث شد کـه وی طی نامه دیگری از‌ امام‌ در خصوص مسائل کلی قضاوت، حلال و حرام، سنت‌ها و… راهنمایی بخواهد  امام‌ علی‌ (علیه السلام) از این درخـواست محمد به شگفت آمد و خوشحال شد و نامه مفصلی در‌ جواب‌ وی نوشت
پس از هجوم عمرو عاص‌ به‌ مصر این نامه و نامه‌های‌ دیگر‌ محمد به‌ شام نزد‌ معاویه فرستاده شد. معاویه آنها را‌ حفظ‌ کرد. این نامه‌ها در خزینه‌های بنی امیه ماند تا اینکه عمر بن عبدالعزیز در دوران‌ حکومت‌ خود، آنها را‌ آشکار ساخت

 

منابع:
خویی، ابوالقاسم، معجم رجال الحدیث، منشورات مدینه العلم آیه الله العظمی الخوئی، نجف، ۱۳۹۸ق.
 تستری، محمد تقی، قاموس الرجال، دفتر انتشارات اسلامی، ۱۴۱۰ق.
 ﺷﻮﺷتری، ﻧﻮﺭﺍﷲ، ﻣﺠﺎﻟﺲ ﺍﻟﻤﺆﻣﻨﻴﻦ، ﺑﻪ ﻛﻮﺷﺶ ﺳﻴﺪﺍﺣﻤﺪ ﺍﻟﻤﻮﺳﻮﻯ ﺍﻟﺸﻬﻴﺮ ﺑﻪ ﻛﺘﺎﺑﭽﻰ، ﺗﻬﺮﺍﻥ، ﻛﺘﺎﺏ ﻓﺮﻭﺷﻰ ﺍﺳﻼﻣﻴﻪ.
طوسی، محمد بن حسن، رجال الطوسی، تحقیق جواد قیومی اصفهانی، موسسه النشر الاسلامی التابعه لجماعه المدرسین بقم، قم، ۱۳۷۳.
علی بن ابیطالب(علیه السلام)، امام اول، نهجج البلاغه، شریف رضی، شارح عبد الحمید بن هبه الله ابن ابی الحدید، تحقیق محمد ابو الفضل ابراهیم، کتابخانه حضرت آیت الله العظمی مرعشی نجفی(ره)، قم.
 کشی، محمد بن عمر، اختیار معرفه الرجال المعروف برجال الکشی (مع تعلیقات میر داماد الأسترآبادی)، رجایی، مهدی، طوسی، محمد بن حسن، تصحیح و تعلیق:میرداماد، محمد باقر بن محمد، موسسه آل البیت علیهم السلام، قم، ۱۳۶۳.
 مفید، محمد بن محمد، لأمالی، علیاکبر غفاری،احقیق حسین استاد ولی، حسین، کنگره شیخ مفید، قم.
حـمد بن علی کنانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، بیروت، دارالکتب‌ العلمیه،‌ ۱۸۵۳م
 عبدالرحمان سیوطی، حسن‌ المحاضره‌ فی تاریخ مصر و القاهره، تحقیق‌ محمد‌ ابوالفضل ابراهیم،‌ قـاهره،‌ دار‌ احـیاء الکـتب العربیه،
 ابوالحسن علی بن حسن‌ مسعودی،‌ تنبیه‌ الاشراف، ترجمه ابوالقاسم پایـنده، تـهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ۱۳۴۹ش،
 ابن خلدون، تاریخ ابن خلدون، ترجمه عبدالمحمد آیتی، تهران، مؤسسه‌ مطالعات‌ و تـحقیقات فـرهنگی، ۱۳۶۳ش
  احمد بن علی مقریزی،‌ الخطط‌ المقریزیه، تحقیق محمد زینهم، قاهره، مکتبه مدبولی، ۱۹۹۸م
 احمد بن ابی یعقوب، تاریخ یعقوبی، بیروت، دار صادر للطباعه و النشر و دار بیروت للطباعه و النشر، ۱۳۷۹ق
  محمد حرزالدین، مراقد المعارف، تحقیق محمد حسین حرز الدین، قم، منشورات سعید بن جبیر، ۱۳۷۱ش
 ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ترجمه محمود مهدوی دامغانی، تهران، انتشارت نی، ۱۳۶۸ش
 ابراهیم بن محمد ثقفی کوفی، الغارات، تحقیق میر جلال الدین حسینی ارموی، تهران، انتشارات انجمن آثار ملی، ۱

ابو سعید خدری (سعد بن مالک)

فرزند مالک بن سنان بن ثعلبه انصاری و کنیه ‏اش ابوسعید بود وهمگان او را به کنیه می‏ شناسند.«ابوسعید» از بزرگان قبیله خزرج و از اصحاب رسول خداست. وی از فقهای عصر خویش است و در برخی نقل‏ ها آمده که: او از فقها و اهل فتوا و ازاصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله بوده است. هم‏چنین او اخبارو احادیث بی‏ شماری از حضرت علی علیه‏السلام و سایرخلفا و زید بن ثابت و دیگران روایت کرده که در کتاب‏ های حدیث و تاریخ ثبت و به یادگار مانده است.   ابن حجر و ابن سعدنقل می‏ کنند که: در میان جوانان اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله هیچ کس فقیه ‏تر از ابو سعید خدری نبوده است اوهم‏چنین از یاران و اصحاب امیر المؤمنین علیه‏السلام به شمار می ‏آید. پیامبرگرامی اسلام صلی الله علیه و آله به وی اجازه نداد تا درنبردهای اولیه اسلام بر ضد مشرکین شرکت کند، چرا که آن حضرت صلی الله علیه و آله او را برای پیکار، بسیار جوان می ‏دید و از همین رو از فضیلت جهاد در راه خدا محروم ماند. امّا پس از بلوغ در دوازده غزوه حضور یافت و بر ضد کفار و مشرکین وارد جنگ شد ؛ و درزمان خلافت و امامت امیرالمؤمنین علیه‏السلام در جنگ نهروان، درکنار آن حضرت حضور داشت.ابوسعیدو ایمان و اعتقاد به ولایت امیر مؤمنانافرادی که پس از رحلت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله بر ایمان راستین خود پایدار مانده و از راه و رسم نبوی عدول نکردند و حضرت علی علیه‏السلام را جانشین بلافصل پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله می‏ دانستند، عبارتند از: سلمان فارسی، ابوذرغفاری، مقداد بن اسود کندی، عمار یاسر، جابر بن عبداللَّه انصاری،حذیفه بن یمان، ابوالهیثم بن تیهان، سهل بن حنیف،ابو ایوب انصاری، عبداللَّه بن صامت، عباده بن صامت، خزیمه بن ثابت، ذو الشهادتین و ابو سعید خدری. (۴)ابنابی الحدید از «ابو سعید» نقل می‏ کند که گفت: «کُنّا بنورایماننا نحبُّ علی بن أبی طالب علیه‏السلام فمن أحبّهعرفنا أنه منّا؛ ما به نور ایمان خود علی بن ابی‏طالب علیه‏السلام را دوست می‏ داشتیم و هر کس هم او را دوست می‏ داشت، می‏دانستیم که او از ماست». بازهم و از «ابو سعید» از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل می‏ کندکه پیامبر فرمود: «خیر الناس حمزه و جعفر و علی؛ بهترین مردم حمزه و جعفر بن ابی‏طالب و علی بن ابی‏طالب علیه‏السلام هستند.».  ابوسعید تا آخرین لحظه عمر از ارادت و ایمان خود به ساحت مقدس حضرت علی علیه‏السلام دست برنداشت و با ذکر احادیثی که در فضایل امیرالمؤمنین علیه‏السلام از رسول خدا صلی الله علیه و آله به یاد داشت، این حقیقت را بازگو می‏ کرد.اوسرانجام در مصاف امیرالمؤمنین علیه‏السلام با خوارج نهروان دررکاب حضرت حضور یافت و با شرکت در جهاد در راه خدا و یاری ولیّ خدا، بیش از پیش ارادت قلبی و ایمانی خود را به اثبات رساند.خطیب بغدادی می‏ نویسد: ابو سعید از فاضل‏ ترین انصار استو روایات زیادی از رسول خدا صلی الله علیه و آله درحفظ داشت و بسیاری از صحابه مثل «جابر بن عبداللَّه انصاری» و«عبداللَّه بن عباس» از او نقل حدیث کرده ‏اند.

البته در تاریخ نامی از حضور «ابو سعید» در جنگ جمل و صفین دررکاب امیرالمؤمنین علیه‏السلام نیامده است و علت عدم حضوراو نیز مشخص نیست، شاید عدم حضورش در جنگ‏های جمل و صفین،نابینایی او باشد. و اللَّه اعلم.

پی نوشت ها:

۱- ر. ک:اسد الغابه، ج ۵، ص ۲۱۱ ؛ الاصابه، ج ۳، ص ۷۸ ؛ تاریخ بغداد، ج ۱، ص ۱۸۰ ؛
تهذیب التهذیب، ج ۳، ص ۲۹۰ ؛ سیر اعلام النبلاء، ج ۴، ص ۳۲۰

۲-الاصابه، ج ۳، ص ۷۸ ؛ طبقات الکبری، ج ۲، ص ۳۷۴

۳- رجال طوسی، ص ۴۳، ش ۲

۴-بحارالانوار، ج ۱۰، ص ۳۵۸ ؛ ر. ک: رجال کشی، ص ۳۸، ح ۷۸

۵- شرح ابن ابی الحدید، ج ۴، ص ۱۱۰

۶- همان،ج ۱۵، ص ۷۲

۷- تاریخ بغداد، ج ۱، ص ۱۸۰

۸- حنش صنعائی می‏ گوید: نزد «ابو سعید» رفتم و نابینا بود.
شرح ابن ابی الحدید، ج ۲، ص ۲۶۱

منبع :سید اصغر ناظم‏ زاده قمی، اصحاب امام علی، ج ۱

مسجد براثا.

اشاره:

بَراثا (یا بُراثا)، محلّه و مسجدی در مغرب بغداد می‌باشد. این محلّه که امروزه در جنوب دروازه مُحَوَّل قرار دارد، در اصل حدود سه کیلوم‌تر با مرکز بغداد کهن فاصله داشته است. نام براثا از لغت آرامی «بَرثیا» به معنی «بیرون» گرفته شده است. [۱] قدمت محله به پیش از اسلام می‌رسد، اما در دوره اسلامی، بیش‌تر به سبب وجود مسجد مقدّس شیعیان در آن‌جا شهرت یافته است. [۲] به نوشته منابع شیعی، علی بن ابی طالب علیه‌السلام در راه بازگشت از جنگ نهروان در محلّه براثا غسل کرد و نماز گزارد [۳] [۴] [۵]

برخی از این منابع حتّی از اقامت چهار روزه علی علیه‌السلام در براثا و گفتگو با راهبی نصرانی سخن گفته اند. [۶] با این همه، برخی از نویسندگان اهل سنّت چون خطیب بغدادی [۷] و یاقوت حموی [۸] ضمن صحبت از براثا، به این اخبار اشاره نکرده اند.

در عصر عبّاسی، شیعیان در نمازگاه امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام در براثا مسجد بزرگی ساختند و در فضیلت آن اخباری نقل کردند. [۹] در میان نویسندگان متقدّم تنها ابن حوقل در قرن چهارم بنای این مسجد را به علی علیه‌السلام نسبت داده است. [۱۰]

اجتماع انبوه شیعیان و عبادت ایشان در این مسجد، و نیز سعایت دشمنان و تعصّبِ دستگاه خلافت، مقتدر عباسی (حک: ۲۹۵ـ۳۲۰) را برانگیخت تا مسجد را کاملاً ویران و زائران را زندانی کند. [۱۱]

یاقوت حموی به اشتباه این حادثه را به راضی باللّه (حک: ۳۲۲ـ۳۲۹) نسبت داده است. [۱۲]

بازسازی مسجد توسط شیعیان

از ویرانی مسجد براثا چندی نگذشته بود که در ۳۲۸، همزمان با خلافت راضی، شیعیان به بجکم ماکانی شکایت بردند.

به فرمان بجکم، مسجد را بازسازی کردند و بر وسعت آن افزودند و در بن ای آن گچ و آجر به کار بردند و سقفش را با چوب ساجِ نگارین آراستند و نام خلیفه راضی را بر دیواره مسجد حک کردند. بدین ترتیب، بار دیگر مردم برای نماز و زیارت بدانجا روی آوردند. [۱۳]

علت بازسازی مسجد براثا

ظاهراً بازسازی براثا برای فرونشاندن اعتراض شیعیان و به قصد تبدیل تدریجی آن به مسجدی رسمی و دولتی و بیرون آوردن آن از انحصار شیعیان صورت گرفت. ازینرو به دستور خلیفه، امام جامع رصافه، احمد بن فضل هاشمی، به امامت جمعه براثا برگزیده شد و در نخستین نماز جمعه که پس از بازسازی در ۱۲ جمادی الاولی ۳۲۹ برگزار شد، بسیاری از مردم بغداد به همراه صاحب شرطه شرکت کردند. بعد‌ها به فرمان متقی (۳۲۹ـ۳۳۳) منبری که نام هارون بر آن حک شده بود و در انبار جامع منصور نگهداری می‌شد، در قبله گاه مسجد نصب شد. [۱۴]

اهمیت مسجد براثا در دوره آل بویه

در پی افتادن بغداد به دست سلاطین شیعی آل بویه، جامع براثا اهمیت دو چندان یافت؛ چنانکه در ۳۴۹ به دنبال بروز فتنه در بغداد و تعطیل شدن نماز جمعه در آن شهر، در براثا نماز جمعه بدون وقفه و در آرامش اقامه می‌شد. < [۱۵]

شیعیان در روزگار تسلّط امرا و خلفای سنّی مذهب نیز هیچگاه از مسجد براثا چشم نپوشیدند.

امامت جماعت مسجد براثا

به نوشته ابن اثیر [۱۶] و ابن جوزی [۱۷] در سال ۴۲۰، خلیفه خطیب شیعی مسجد را عزل و به جای او خطیبی سنّی نصب کرد اما با اعتراض مردم کار بالا گرفت و مدّتی اقامه نماز در مسجد براثا متوقّف شد. سرانجام شیعیان به شفاعت سیّدِ مرتضی نقیب سادات، از خلیفه پوزش خواستند و موافقت وی را با بازگشتِ امام جماعت سابق جلب کردند.

عوامل ویرانی مسجد براثا

درگیری‌ها و مجادلات مکرّر مذهبی شیعه و سنی و طغیان رود دجله بار‌ها موجب ویرانی مسجد براثا شد، تا این‌که از حدود ۴۵۰ به بعد، این مسجد کاملاً متروک ماند. [۱۸] در قرن هفتم، یاقوت [۱۹] و اربلی [۲۰] که هر دو از براثا دیدن کرده اند، از ویرانی کامل مسجد و بقایای دیوارهای مخروبه آن خبر داده اند. ابن بطوطه که در سده هشتم چند بار به بغداد سفر کرده و از مدارس، مساجد، مقابر و سایر اماکن مغرب بغداد بتفصیل گزارش داده، اشاره‌ای به مسجد براثا نکرده است.

باز سازی مسجد براثا در زمان شاه اسماعیل صفوی

از بازسازی احتمالی مسجد در قرن نهم نیز گزارشی در دست نیست، اما در ۹۱۴ شاه اسماعیل صفوی پس از فتح بغداد، به بازسازی و آراستن مسجد براثا فرمان داد.

از آن پس همواره شیعیان به زیارت آن‌جا می‌رفتند و بسیاری از علمای بزرگ شیعه در آن اعتکاف می‌کردند.

در قرن سیزدهم، به فرمان ناصرالدین شاه قاجار، پاره‌ای تعمیرات و تزیینات در مسجد صورت گرفت، اما بعد‌ها قسمت‌هایی از آن بر اثر طغیان دجله ویران شد.

موقعیت جغرافیایی براثا

محلّه براثا که پیش از توسعه کاظمین در پنج کیلومتری این شهر قرار داشت، هم اکنون به سبب بنای شهرک العطیفیّه در اطراف این محلّه، به کاظمین متصل شده و در مغرب بزرگراه بغداد- کاظمین و در فاصله یک کیلومتری مغرب دجله و پل بزرگ آهنی آن واقع است.

معماری مسجد براثا

درِ اصلی مسجد با چند پلهّ به صحن آن باز می‌شود. در ضلع شرقی صحن، ایوانی بزرگ قرار دارد که از آن وارد مسجد سرپوشیده و بزرگ براثا می‌شوند. بر فراز قسمت شمالی و جنوبی ایوان دو گلدسته بزرگ کاشیکاری شده از دور جلب نظر می‌کند. مقام حضرت علی بن ابیطالب علیه‌السلام در قبله گاه مسجد، واقع است.

مشتبه شدن جامع براثا با مشهد العتیقه

برخی به اشتباه جامع براثا را با یکی دیگر از مشاهد شیعیان به نام مشهدالعتیقه یا مشهدالمنطق واقع در جنوب شرقی شهر منصور میان کاظمین و جعیفر کنونی یکی گرفته اند. به نوشته مصطفی جواد و احمد سوسه [۲۱] شاید علت آن باشد که پس از ویرانی جامع براثا و محو آثار آن، عده‌ای نام آن را به مشهدالعتیقه واقع در شرق براثا داده اند.

شاید مسجد علی بن ابیطالب در مشهدالمنطق یا مشهدالعتیقه که بغدادی در مراصد الاطلاع [۲۲] نیز از آن یاد کرده است، به همین جهت ساخته شده باشد.

فهرست منابع

(۱) ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، بیروت ۱۳۸۶/۱۹۶۶.

(۲) ابن جوزی، المنتظم فی تاریخ الملوک و الامم، بیروت ۱۴۱۲/۱۹۹۲.

(۳) ابن حوقل، کتاب صوره الارض، چاپ کرامرس، لیدن ۱۹۶۷.

(۴) علی بن عیسی اربلی، کشف الغمه فی معرفه الائمه، تهران ۱۲۹۴.

(۵) محمدصالح بن محمد برغانی، موسوعه البرغانی فی فقه الشیعه، تهران ۱۳۶۶ ش.

(۶) عبدالمومن بن عبدالحق بغدادی، مراصد الاطلاع، چاپ محمد بجاوی، بیروت ۱۳۷۳/ ۱۹۵۴.

(۷) مصطفی جواد و احمد سوسه، دلیل خارطه بغداد المفصل فی خطط بغداد قدیما و حدیثا، (بغداد) ۱۹۵۸.

(۸) احمد بن علی خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، مدینه.

(۹) فخرالدین بن محمد طریحی، مجمع البحرین، چاپ احمد حسینی، تهران ۱۳۶۲ ش، محمد بن شاه مرتضی فیض کاشانی، کتاب الوافی، قم ۱۴۰۴.

(۱۰) یاقوت حموی، معجم البلدان، چاپ فردیناند ووستنفلد، لایپزیگ ۱۸۶۶ـ۱۸۷۳، چاپ افست تهران ۱۹۶۵.

پی نوشت:

۱.مصطفی جواد و احمد سوسه، دلیل خارطه بغداد المفصل فی خطط بغداد قدیما و حدیثا، ج۱، ص۷۹، (بغداد) ۱۹۵۸.

۲.مصطفی جواد و احمد سوسه، دلیل خارطه بغداد المفصل فی خطط بغداد قدیما و حدیثا، ج۱، ص۱۲، (بغداد) ۱۹۵۸.

۳.محمد بن شاه مرتضی فیض کاشانی، کتاب الوافی، ج۱، ص۱۷۰، قم ۱۴۰۴.

۴.فخرالدین بن محمد طریحی، مجمع البحرین، ج۱، ص۲۳۵، چاپ احمد حسینی، تهران ۱۳۶۲ ش

۵.علی بن عیسی اربلی، کشف الغمه فی معرفه الائمه، ج۱، ص۱۱۷ـ۱۱۸، تهران ۱۲۹۴.

۶.علی بن عیسی اربلی، کشف الغمه فی معرفه الائمه، ج۱، ص۱۱۷ـ۱۱۸، تهران ۱۲۹۴.

۷.احمد بن علی خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، ج۱، ص۱۰۹ـ۱۱۰، مدینه.

۸.یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۲، ص۹۶، چاپ فردیناند ووستنفلد، لایپزیگ ۱۸۶۶ـ۱۸۷۳، چاپ افست تهران ۱۹۶۵.

۹.محمدصالح بن محمد برغانی، موسوعه البرغانی فی فقه الشیعه، ج۶، ص۱۹۰، تهران ۱۳۶۶ ش.

۱۰.ابن حوقل، کتاب صوره الارض، ج۱، ص۲۴۱، چاپ کرامرس، لیدن ۱۹۶۷.

۱۱.احمد بن علی خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، ج۱، ص۱۰۹، مدینه.

۱۲.یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۲، ص۹۶، چاپ فردیناند ووستنفلد، لایپزیگ ۱۸۶۶ـ۱۸۷۳، چاپ افست تهران ۱۹۶۵.

۱۳.احمد بن علی خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، ج۱، ص۱۰۹، مدینه.

۱۴.احمد بن علی خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، ج۱، ص۱۱۰، مدینه.

۱۵.ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۸، ص۵۳۳، بیروت ۱۳۸۶/۱۹۶۶.

۱۶.ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۹، ص۳۹۳۳۹۴، بیروت ۱۳۸۶/۱۹۶۶.

۱۷.ابن جوزی، المنتظم فی تاریخ الملوک و الامم، ج۱۵، ص۱۹۸ـ۲۰۰، بیروت ۱۴۱۲/۱۹۹۲.

۱۸.مصطفی جواد و احمد سوسه، دلیل خارطه بغداد المفصل فی خطط بغداد قدیما و حدیثا، ج۱، ص۸۴، (بغداد) ۱۹۵۸.

۱۹.یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۲، ص۹۶، چاپ فردیناند ووستنفلد، لایپزیگ ۱۸۶۶ـ۱۸۷۳، چاپ افست تهران ۱۹۶۵.

۲۰.علی بن عیسی اربلی، کشف الغمه فی معرفه الائمه، ج۱، ص۱۱۷ـ۱۱۸، تهران ۱۲۹۴.

۲۱.مصطفی جواد و احمد سوسه، دلیل خارطه بغداد المفصل فی خطط بغداد قدیما و حدیثا، ج۱، ص۸۵، (بغداد) ۱۹۵۸.

۲۲.عبدالمومن بن عبدالحق بغدادی، مراصد الاطلاع، ج۲، مراصد الاطلاع، ص۷۵۷، چاپ محمد بجاوی، بیروت ۱۳۷۳/ ۱۹۵۴.

منبع: ویکی شیعه

شجاعت‌ و شهامت‌ امام‌ حسین‌(ع)

محمدعلى‌ کلهر

مقدمه‌

امام‌ حسین‌ (ع) میوه‌ای‌ برآمده‌ از خاندان‌ فضلیت‌ است‌ و مجمع‌ فضایل‌اهل‌بیت‌:، که‌ مانند جد و پدر و مادرش‌ در محدودۀ کمالات‌ و فضایل‌ حرکت‌ کرده‌است‌. امام‌ حسین‌ وارث‌ اوصاف‌ جدش‌ و پدرش‌ امام‌ علی‌ و مادرش‌ فاطمه‌ زهرا است‌.

یکی‌ از صفات‌ به‌ ارث‌ رسیده‌ به‌ امام‌ حسین‌ (ع) صفت‌ زیبای‌ِ شجاعت‌ و شهامت‌است‌، که‌ در این‌ مقال‌، درحد بضاعت‌ اندک‌ خود به‌ بررسی‌ این‌ صفت‌ در مورد حضرت‌اباعبدالله می‌پردازیم‌. در مکتب‌ تربیتی‌ اسلام‌، شجاعت‌ و شهامت‌ ملکه‌ نفسانی‌ است‌ ونسبت‌ آن‌ بسته‌ به‌ قوت‌ قلب‌ است‌. هر اندازه‌ نفس‌ قدسی‌ انسانی‌ قوی‌تر و نیرومندترباشد. انسان‌ شجاع‌تر است‌. در قوت‌ نفس‌ که‌ محصول‌ ایمان‌ است‌، هیچ‌ کس‌ به‌ پای‌حضرت‌ محمد(ص) نرسید. او در اجرای‌ شریعت‌، شجاعی‌ بی‌ مانند و در جنگ‌ علیه‌دشمنان‌ اسلام‌ از همه‌ شجاع‌تر و قوی‌ دل‌تر بود.

امام‌ علی‌ (ع) می‌فرماید:

«در شدت‌ جنگ‌ ما به‌ پیغمبر اکرم‌ (ص) پناه‌ می‌بردیم‌ که‌قسم‌ به‌ خدا او از همۀ ما شجاع‌تر بود.»

پس‌ از پیامبر، حضرت‌ امیرالمؤمنین‌ که‌ صاحب‌ منصب‌ «والشجاعه‌ الحیدریه‌»بود قوت‌ نفس‌ و بازوی‌ خود را در هشتاد و چهار غزوه‌ جنگ‌های‌ اسلامی‌ و سه‌ جنگ‌ زمان‌خود ثابت‌ کرد. در زیر آسمان‌ مردی‌ شجاع‌تر از حسین‌ (ع) نبود، زیرا شرایط‌ ابراز شجاعت‌در مواقع‌ ابراز شجاعت‌ پیغمبر (ص) و امام‌ علی‌ (ع) چنان‌ نبود که‌ در عاشورای‌ امام‌حسین‌(ع) موجود بود.

امام‌ حسین‌ (ع) در محاصره‌ بود و دفاع‌ می‌کرد. تشنه‌ بود و جوانان‌ و برادرانش‌کشته‌ شده‌ بودند. صدای‌ العطش‌ العطش‌ِ کودکان‌ بلند بود. یکی‌ از این‌ شرایط‌ سخت‌ برای‌از پا در آوردن‌ یک‌ قهرمان‌ بزرگ‌ کافی‌ بود. امام‌ حسین‌ (ع) با همین‌ شرایط‌ شروع‌ به‌جنگ‌ کرد و چنان‌ قوت‌ قلب‌ و قدرت‌ بازو در جنگ‌ نشان‌ داد که‌ چشم‌ روزگار جنگجویی‌چنین‌ ندیده‌ است‌.

شجاعت‌ و شهامت‌ امام‌ حسین‌ (ع) منحصر به‌ روز عاشورا نبود. ایشان‌ از دوران‌کودکی‌ و نوجوانی‌ در شجاعت‌ و شهامت‌ بی‌ همتا بود. این‌ مقاله‌ ابتدا به‌ تعریف‌ لغوی‌ واصطلاحی‌ شجاعت‌ و شهامت‌ اشاره‌ کرده‌ و سپس‌ در فصل‌ اول‌ به‌ شجاعت‌ و شهامت‌امام‌ حسین‌ (ع) صحنه‌های‌ سیاسی‌ و اجتماعی‌ در دوران‌ کودکی‌، نوجوانی‌ و جوانی‌ تاعاشورا پرداخته‌ است‌. در فصل‌ دوم‌ به‌ شجاعت‌ و شهامت‌ ابی‌ عبدالله در صحنه‌های‌جنگ‌ پرداخته‌ و مطالبی‌ را در این‌ خصوص‌ آورده‌ است‌. امید که‌ مورد قبول‌ حق‌ قرار گیرد.

تعریف‌ لغوی‌

معنای‌ شجاعت‌ (courage) در لغت‌ نامه‌ دهخدا چنین‌ آمده‌ است‌:

«دلیر شدن‌ در کارزار، صفتی‌ است‌ از صفات‌ اربعه‌ جملیه‌ که‌ حد وسط‌ است‌ بین‌تهور و جبن‌. دلاوری‌، دل‌ داری‌، دلیری‌ .

ملاصدرا در تعریف‌ شجاعت‌ گوید:

« شجاعت‌ خلقی‌ است‌ که‌ افعال‌ میان‌ تهور و جبن‌ دو طرف‌ افراط‌ و تفریط‌ آنند و ازرذائلند. خواجه‌ طوسی‌ گوید: شجاعت‌ آن‌ است‌ که‌ نفس‌ غضبی‌، نفس‌ ناطقه‌ را انقیادنماید تا در امور هولناک‌ مضطرب‌ نشود و اقدام‌ برحسب‌ رأی‌ او کند تا هم‌ فعلی‌ که‌ کندجمیل‌ شود و هم‌ صبری‌ که‌ نماید محمود باشد و بالاخره‌ حد اعتدال‌ غضب‌ را شجاعت‌گویند و طرف‌ افراط‌ را تهور و طرف‌ نقصان‌ را جبن‌ گویند.»

در اخلاق‌ ناصری‌ آمده‌ است‌: «حکمای‌ قدیم‌ از قبیل‌ فیثاغورس‌ و سقراط‌ وافلاطون‌ برای‌ سعادت‌ و برای‌ فضلیت‌ چهار مرحله‌ مقرر داشته‌اند که‌ یکی‌ از آن‌ شجاعت‌است‌.»

در تعریف‌ اصطلاحی‌ شجاعت‌ گفته‌اند: « شجاعت‌ از معانی‌ قائم‌ به‌ نفس‌ است‌، ورجال‌ و ابطال‌ و قهرمانی‌ که‌ در معرکه‌های‌ جنگ‌ و تحولات‌ خطیر زندگی‌ توانسته‌اند خودرا در شکم‌ حوادث‌ برند، و با همه‌ مشکلات‌ دست‌ به‌ گریبان‌ شوند و بر آن‌ فائق‌ گردند،شجاع‌ گفته‌اند.»

معنای‌ شهامت‌ (bravary) در لغت‌ نامه‌ دهخدا چنین‌ آمده‌ است‌: « شیردلی‌،شجاعت‌، دلیری‌، جرئت‌، توانایی‌، نوع‌ هفتم‌ از انواع‌ تحت‌ جنس‌ شجاعت‌، شهامت‌ است‌و آن‌ عبارت‌ است‌ از حریص‌ بودن‌ بر افتنای‌ امور عظام‌ از جهت‌ توقع‌ ذکر جمیل‌.»

در تعریف‌ اصطلاحی‌ شهامت‌ گفته‌اند: « شهامت‌ از معانی‌ قائم‌ به‌ فکر است‌ که‌انسان‌ بتواند حقایق‌ و اداراکات‌ را بدون‌ ترس‌ و جبن‌ بیان‌ کند، از هیچ‌ مقام‌ و هیچ‌ موقعیت‌و هیچ‌ تهدید و وعد و وعیدی‌ نهراسد و گفتنی‌ها را بگوید.»

شجاعت‌ و شهامت‌ در صحنه‌های‌ اجتماعی‌ ـ سیاسی‌

در این‌ جا به‌ نمونه‌ هایی‌ از شجاعت‌ و شهامت‌ امام‌ حسین‌ (ع) در صحنه‌های‌سیاسی‌ ـ اجتماعی‌ از دوران‌ کودکی‌، تا لحظه‌ شهادت‌ بصورت‌ مختصر اشاره‌ می‌نماییم‌.شجاعت‌ و شهامت‌ اباعبدالله در دوران‌ کودکی‌ و نوجوانی‌ در برخورد با ابابکر و عمر در دفاع‌از حریم‌ ولایت‌ و امامت‌ بی‌ نظیر است‌. او در برخورد با معاویه‌ و پسرش‌ به‌ افشای‌ چهره‌پلید و منافقانه‌ آنان‌ پرداخت‌.

الف‌ ـ در دوران‌ کودکی‌

صفت‌ شجاعت‌ و شهامت‌ از دوران‌ کودکی‌ با امام‌ حسین‌ (ع) همراه‌ بود. آن‌ هنگام‌که‌ در مسجد رسول‌ الله در مقابل‌ ابابکر ایستاد و از حق‌ پدر بزرگوار و مظلوم‌ دفاع‌ کرد و بعداز شکل‌گیری‌ سقیفه‌ و استقرار حکومت‌ ابابکر و به‌ انزوا کشاندن‌ امام‌ علی‌(ع) و عادت‌دادن‌ مردم‌ به‌ سکوت‌ وسازش‌ ؛ در یکی‌ از جمعه‌ها ابابکر بالای‌ منبر پیامبر (ص) نشسته‌بود و خطبه‌ می‌خواند. حضرت‌ اباعبدالله وارد مسجد مدینه‌ شدند و شجاعانه‌ خطاب‌ به‌ابابکر فرمودند: «هَذا مِنبَرُ أبی‌ لا مِنبَرُ أبِیک‌َ ؛ این‌ منبر پدرم‌ است‌، نه‌ منبر پدر تو،فرودآی‌.»

بیان‌ این‌ واقعیت‌، در فضای‌ آن‌ روز مدینه‌، بسیار تکان‌ دهنده‌ بود. ابابکر سخت‌ناراحت‌ شد و سری‌ تکان‌ داد و اعتراف‌ کرد: راست‌ گفتی‌ این‌ منبر پدر توست‌، نه‌ منبرپدرمن‌»

ب‌ ـ در دوران‌ نوجوانی‌

امام‌ حسین‌ (ع) همواره‌ با شهادت‌ تمام‌ از حریم‌ ولایت‌ که‌ همانا حریم‌ پدربزرگوارش‌ امام‌ علی‌ (ع) بود، دفاع‌ می‌نمودند. ابابکر از دنیا رفت‌ و خلافت‌ را همچون‌کالایی‌ موروثی‌ به‌ «عمر» بخشید. روزی‌ عمر بر بالای‌ منبر مدینه‌ سرگرم‌ سخنرانی‌ بود،در حالی‌ که‌ با تعاریف‌ ساختگی‌ خود را مطرح‌ می‌کرد، گفت‌: «من‌ از مؤمنین‌ به‌ خودشان‌سزاوارترم‌.»

امام‌ حسین‌ (ع) که‌ نوجوان‌ بود، وقتی‌ ادعای‌ عمر را شنید، شجاعانه‌ برخاست‌ وفریاد برآورد: «انزل‌ أیُهَاالکَذّاب‌ُ عَن‌ْ ِمنْبَرِ أبی‌ رَسوُل‌ِاللهِ لامنْبَرَ أبیِک‌َ ؛ ای‌ بسیار دروغگو ازمنبر فرود آی‌ که‌ این‌ منبر پدرم‌ رسول‌ خداست‌، نه‌ منبر پدر تو». فریاد شجاعانه‌ امام‌حسین‌ (ع) برای‌ عمر بسیار تکان‌ دهنده‌ بود، زیرا مردم‌ مدینه‌ ده‌ها روایت‌ در فضیلت‌ اومی‌دانستند. با فریاد او اوضاع‌ مسجد تغییر کرد و عمر چاره‌ای‌ جز سکوت‌ و تصدیق‌ سخن‌امام‌ حسین‌ (ع) را نداشت‌. عمر گفت‌: «به‌ جانم‌ سوگند آری‌! این‌ منبر پدر تو است‌، نه‌ منبرپدر من‌. راستی‌ حسین‌! چه‌ کسی‌ این‌ سخنان‌ را به‌ تو یاد داده‌ است‌؟» در ادامه‌ امام‌حسین‌ بیعت‌ غدیر را به‌ یاد مردم‌ آوردند و خلافت‌ ابابکر و عمر را زیر سؤال‌ بردند و از حق‌ولایت‌ دفاع‌ نمود.

امام‌ حسین‌ (ع) در ادامه‌ اعتراض‌ خود به‌ عمر فرمودند: «…ای‌ پسر خطّاب‌! کدام‌مردم‌ تو را قبل‌ از آن‌ که‌ ابابکر خلافت‌ را به‌ تو ببخشد، امیر خود ساختند که‌ بر آنان‌حکومتی‌ کنی‌؟ بی‌ آن‌ که‌ دلیلی‌ از پیامبر یا تأییدی‌ از خاندان‌ محمد (ص) داشته‌ باشی‌، تاخشنودی‌ شما خشنودی‌ محمّد باشد یا خشنودی‌ خاندان‌ او مایه‌ نارضایتی‌ او را فراهم‌کند؟!! سوگند به‌ خدا! اگر زبان‌ها می‌توانستند راست‌ بگویند و در عمل‌ مؤمنین‌ همدیگر راکمک‌ می‌کردند، کار به‌ اینجا نمی‌کشید که‌ حق‌ آل‌ محمد (ص) را غصب‌ کنید و بر بالای‌منبرشان‌ قرار گیرید و حاکم‌ مسلمین‌ گردی‌ و به‌ قرآنی‌ که‌ در شأن‌ اهل‌ بیت‌ نازل‌ شد، درحالی‌ که‌ معانی‌ آن‌ را نمی‌شناسی‌ و تفسیر آن‌ را نمی‌دانی‌، جز آن‌ که‌ صدای‌ آیات‌ قرآن‌تنها بر گوش‌ تو می‌رسد و عبور می‌کند، که‌ خطاکار و درست‌ کار نزد تو یکسان‌ است‌. خداتو را آن‌ گونه‌ که‌ سزاواری‌ کیفر دهد، و از تو نسبت‌ به‌ آنچه‌ بدعت‌ گذاشتی‌ سؤال‌ فرماید.»

در چنین‌ لحظه‌ حساسی‌، عمر چاره‌ای‌ جز فرو آمدن‌ از منبر نداشت‌. او شتابان‌ درمیان‌ جمعی‌ از هواداران‌ خود به‌ خانه‌ امیرالمؤمنین‌ (ع) رفت‌ و اجازه‌ گرفت‌ و وارد شد واظهار داشت‌: «ای‌ علی‌! ما امروز از فرزندت‌ حسین‌ چه‌ها که‌ نکشیدیم‌! با صدای‌ بلند درمسجد پیامبر بر سرمان‌ فریاد کشید و مردم‌ مدینه‌ را بر ضد من‌ شوراند.»

امیرالمؤمنین‌ (ع) با کلماتی‌ حساب‌ شده‌ او را آرام‌ کرد. در زمان‌ خلافت‌ عثمان‌ که‌پست‌ و مقام‌ها و منصب‌ها را به‌ افراد خانواده‌ و نزدیکانش‌ سپرده‌ بود و موجبات‌ شورش‌مردم‌ را فراهم‌ ساخته‌ بود ؛ تنها کسانی‌ که‌ قدرت‌ داشتند با شجاعت‌، اجتماع‌ مردم‌ را درروز حادثه‌ در هم‌ بشکنند، امام‌ حسن‌ و حسین‌ ۸ بودند که‌ جلوی‌ خانه‌ عثمان‌ ایستادندو مانع‌ حمله‌ مردم‌ شدند.

ج‌ ـ در برخورد با معاویه‌

الف‌ ـ روزی‌ معاویه‌ بالای‌ منبر از علی‌ بدگویی‌ می‌کرد. امام‌ حسین‌ (ع) از راه‌رسید و شنید و با شمشیر به‌ معاویه‌ حمله‌ کرد. معاویه‌ فرود آمد و پشت‌ منبر پنهان‌ شد وعذرخواهی‌ نمود و مبلغی‌ بسیار به‌ امام‌ حسین‌ (ع) تقدیم‌ کرد که‌ ایشان‌ آن‌ را میان‌ فقراتقسیم‌ نمودند.

ب‌ ـ پس‌ ازآن‌ که‌  معاویه‌ جمعی‌ از یاران‌ حضرت‌ امیرالمؤمنین‌ (ع) را همراه‌ باحجر بن‌ عدی‌ به‌ شهادت‌ رسانید، به‌ سفر حج‌ رفت‌. در مجلسی‌ با اباعبدالله (ع) ملاقات‌کرد و متکبرانه‌ گفت‌: «ای‌ اباعبدالله! آیا این‌ خبر به‌ تو رسید ما با حجر و یاران‌ او که‌شیعیان‌ پدرت‌ بودند، چه‌ کردیم‌؟» امام‌ پرسید: چه‌ کردید؟ معاویه‌ گفت‌: پس‌ از آن‌ که‌ آنهارا کشتیم‌، کفن‌ کردیم‌ و بر جنازه‌شان‌ نماز میّت‌ خواندیم‌. امام‌ خنده‌ای‌ کرد و اظهار داشت‌:

«ای‌معاویه‌! این‌ گروه‌ در روز رستاخیز با تو مخاصمه‌ خواهند کرد. به‌ خدا سوگند! اگر ما به‌یاران‌ تو تسلط‌ می‌یافتیم‌، نه‌ آنها را کفن‌ می‌کردیم‌ و نه‌ بر آنان‌ نماز می‌خواندیم‌. ای‌معاویه‌! به‌ من‌ خبر رسیده‌ که‌ تو به‌ پدر من‌ ناسزا می‌گویی‌ و علیه‌ او اقدام‌ می‌کنی‌ و با عیب‌جویی‌، بنی‌هاشم‌ را مورد تعرض‌ قرار می‌دهی‌. ای‌ معاویه‌ اگر چنین‌ می‌کنی‌ پس‌ به‌ نفس‌خویش‌ بازنگر و آن‌ را با حق‌ و واقعیت‌ها ارزیابی‌ کن‌. اگر عیب‌ هایی‌ بزرگ‌ را در آن‌ نیابی‌بی‌ عیب‌ نیستی‌. درست‌ است‌ که‌ ما با تو دشمنی‌ داریم‌. پس‌ از غیر کمان‌ِ خود تیر رهامی‌کنی‌ و به‌ هدفی‌ که‌ دیگران‌ برایت‌ تعیین‌ کرده‌اند، نشانه‌ می‌روی‌. تو از پایگاهی‌نزدیک‌، به‌ دشمنی‌ با ما برخاسته‌ای‌. سوگند به‌ خدا! تو از مردی‌ ـ عمرو عاص‌ ـ اطاعت‌می‌کنی‌ که‌ نه‌ در اسلام‌ سابقه‌ای‌ دارد ونه‌ نفاق‌ او تازگی‌، و نه‌ رأی‌ تو را خواهد داشت‌. ای‌معاویه‌! نگاهی‌ به‌ خویشتن‌ بیانداز و این‌ منافق‌ را رها کن‌.»

ج‌ ـ امام‌ حسین‌ (ع) با این‌که‌ قرار دادنامه‌ صلح‌ را در دوران‌ ننگین‌ معاویه‌ رعایت‌می‌کرد، امّا مبارزه‌ منفی‌ را با شجاعت‌ و شهامت‌ به‌ روش‌های‌ گوناگون‌ تداوم‌ می‌داد.روزی‌ متوجه‌ شد که‌ مالیات‌ یمن‌ را بسوی‌ شام‌ می‌برند. امام‌ حسین‌ (ع) آنها را گرفت‌ و به‌مدینه‌ آورد و بین‌ فقیران‌ مدینه‌ تقسیم‌ کرد و این‌ نامه‌ را به‌ معاویه‌ نوشت‌:

«از حسین‌ بن‌ علی‌ (ع) به‌ معاویه‌ بن‌ ابوسفیان‌، پس‌ از حمد وستایش‌ خدا همانا،کاروانی‌ با شترانی‌ پر از بار از یمن‌ بر ما می‌گذشت‌، که‌ برای‌ تو اموال‌ فراوان‌ و زینت‌ آلات‌،و عنبر و عطریّات‌ می‌آورد، تا در انبارهای‌ دمشق‌ ذخیره‌ کنی‌ و تشنگان‌ فرزندان‌ پدرت‌ راسیراب‌ سازی‌، من‌ به‌ آنها نیاز داشتم‌ و همه‌ آنها را گرفتم‌، با درود.»

د ـ معاویه‌ در سال‌های‌ آخر زندگی‌، تلاش‌ خود را بر انجام‌ این‌ مهم‌ صرف‌ کرده‌ بودکه‌ از همه‌ برای‌ یزید بیعت‌ بگیرد، و می‌دانست‌ تا حسین‌ بن‌ علی‌ (ع) در مدینه‌ بیعت‌نکند، دیگر رجال‌ و بزرگان‌ جهان‌ اسلام‌ نیز حکومت‌ یزید را قانونی‌ نمی‌دانند. از این‌ رومعاویه‌ با مشاوران‌ خود به‌ مدینه‌ سفر کرد و مجلسی‌ بسیار جالب‌ ترتیب‌ و بزرگان‌ بنی‌هاشم‌ و حضرت‌ اباعبدالله (ع) را برای‌ شرکت‌ در آن‌ مجلس‌ فرا خواند. وقتی‌ امام‌ حسین‌وارد شد، معاویه‌ نهایت‌ احترام‌ را کرد و جای‌ خوبی‌ برای‌ آن‌ حضرت‌ در نظر گرفت‌  و ازحال‌ فرزندان‌ امام‌ حسن‌ مجتبی‌ (ع) پرسید. آن‌ گاه‌ درباره‌ بیعت‌ با یزید سخن‌ به‌ میان‌آورد و از یزید گفت‌. ابن‌ عباس‌ خواست‌ برخیزد و سخن‌ بگوید که‌ حضرت‌ اباعبدالله (ع) بااشاره‌ او را ساکت‌ کرد و تذکر داد که‌ هدف‌ معاویه‌ من‌ هستم‌. آن‌ گاه‌ خود برخاست‌ و باشهامت‌ چنین‌ افشا کرد:

«پس‌ از ستایش‌ پروردگار! ای‌ معاویه‌، هیچ‌ گوینده‌ای‌ هر چند طولانی‌ بگویدنمی‌تواند از تمام‌ جوانب‌ ارزش‌ها و فضائل‌ رسول‌ خدا (ص) مقداری‌  نیز بیان‌ کند. و همانامتوجه‌ شدیم‌ که‌ تو چگونه‌ پس‌ از رسول‌ خدا(ص) تلاش‌ کردی‌ برای‌ بدست‌ آوردن‌حکومت‌، خود را خوب‌ جلوه‌ دهی‌ و از بیعت‌ خود برای‌ همگان‌ صحبت‌ کنی‌. اما هرگز!هرگز! ای‌ معاویه‌ ما فریب‌ نمی‌خوریم‌ که‌ در صبحگاهان‌ سیاهی‌ ذغال‌ رسوا شد و نورخورشید روشنایی‌ ضعیف‌ چراغ‌ها را خیره‌ کرد. تو در تعریف‌ خود و یزید آنقدر گفتی‌ که‌دچار تندروی‌ شدی‌ و ستم‌ کردی‌ تا آن‌ که‌ به‌ ظالمی‌ تبدیل‌ شدی‌ و دیگران‌ را ازبخشش‌ها آنقدر بازداشتی‌ که‌ به‌ انسان‌ بخیلی‌ تبدیل‌ گشتی‌ و آنقدر نیش‌ زبان‌ زدی‌ تافردی‌ متجاوز نام‌ گرفتی‌. تو هرگز همه‌ حقوق‌ صاحبان‌ حق‌ را نپرداختی‌ تا آن‌ که‌ شیطان‌بیشترین‌ بهره‌ را از تو برد و سهم‌ خود را کامل‌ گرفت‌. امروز نیز دانستیم‌ آن‌ چه‌ را که‌ درباره‌یزید گفتی‌، از کمال‌ روحی‌ و سیاست‌ او نسبت‌ به‌ امت‌ محمد (ص)؛ تلاش‌ داری‌ ذهن‌ مردم‌را درباره‌ یزید به‌ انحراف‌ کشانی‌.

گویا فرد ناشناسی‌ را تعریف‌ می‌کنی‌، یا صفات‌ فرد پنهان‌ شده‌ای‌ را بیان‌می‌داری‌، یا چیزهایی‌ از یزید می‌دانی‌ که‌ مردم‌ نمی‌دانند. نه‌ یزید خود را به‌ همه‌ شناساند،و نه‌ افکارش‌ را آشکارا بیان‌ داشت‌. پس‌ بگو که‌ یزید با سگ‌های‌ تحریک‌ شده‌ بازی‌می‌کند، و کبوتر باز است‌ و با کبوتران‌ مسابقه‌ می‌دهد. با زنان‌ معروف‌ به‌ فساد سرگرم‌ است‌و به‌ انواع‌ «لهو و لعب‌» خوش‌ می‌گذراند. او را می‌بینی‌ که‌ در اینگونه‌ کارها نیرومند است‌.معاویه‌ رها کن‌ این‌ گونه‌ دگرگونی‌ها را که‌ بوجود می‌آوری‌. معاویه‌ آن‌ همه‌ ستمکاری‌ که‌ برمردم‌ روا داشتی‌، کافی‌ نیست‌ که‌ می‌خواهی‌ با آن‌ خدا را ملاقات‌ کنی‌؟ پس‌ سوگند به‌ خدا!تو بیش‌ از این‌ نمی‌توانی‌ در رفتن‌ راه‌ باطل‌ و ستم‌ به‌ پیش‌ بتازی‌، و در تجاوز و ظلم‌ به‌بندگان‌ خدا زیاده‌ روی‌ کنی‌، زیرا کاسه‌ها لبریز شد، و بین‌ تو و مرگ‌ فاصله‌ای‌ جز چشم‌ برهم‌ زدن‌ نمانده‌ است‌….»

این‌ سخنرانی‌ کوبنده‌، نقشه‌های‌ معاویه‌ را رسوا کرد و نگذاشت‌ به‌ اهداف‌ شوم‌ خودبرسد.

۲ ـ شجاعت‌ و شهامت‌ در افشای‌ چهرۀ منافقانۀ یزید

الف‌ ـ طراحان‌ سیاسی‌ بنی‌ امیه‌ پس‌ از مرگ‌ معاویه‌ می‌خواستند با تهاجم‌تبلیغاتی‌ چهره‌ مطلوبی‌ از یزید نشان‌ دهند. از این‌ رو یزید را واداشتند تا اشعاری‌ در مدح‌و ستایش‌ بنی‌ هاشم‌ و ارزش‌ صلح‌ و سازش‌ بسراید و در شهر مدینه‌ در میان‌ قریش‌ وبنی‌هاشم‌ پخش‌ کند. وقتی‌ اشعار به‌ دست‌ امام‌ رسید، پاسخ‌ داد: « به‌ نام‌ خداوند بخشنده‌مهربان‌، پس‌ اگر به‌ تو دروغ‌ می‌گویند به‌ آنان‌ بگو، من‌ رفتاری‌ دارم‌ و شما نیز رفتارخودتان‌ را دارید. شما از رفتار من‌ بیزار و من‌ از رفتار شما بیزارم‌.»

ب‌ ـ پس‌ از مرگ‌ معاویه‌، فشار سیاسی‌ ـ نظامی‌ یزید بر مخالفان‌ به‌ خصوص‌حضرت‌ اباعبدالله زیاد شد. او فرمان‌ صادر کرد امام‌ باید بیعت‌ کند و گرنه‌ دستگیر خواهدشد و کشته‌ می‌شود. ولید بن‌ عتبه‌ فرماندار مدینه‌، امام‌ را به‌ دارالحکومه‌ فرا خواند.امام‌حسین‌ (ع) هم‌ در یک‌ آمادگی‌ رزمی‌ِ مسلحانه‌، برادران‌ و برادرزادگان‌ را بسیج‌ کرد، ودر اطراف‌ خانه‌ فرماندار مدینه‌ آماده‌ نگاه‌ داشت‌. وارد مجلس‌ فرماندار شد، پس‌ از تعارف‌معمولی‌ پرسید: خدا فرماندار را اصلاح‌ کند، آیا خبری‌ از معاویه‌ به‌ شما رسیده‌ است‌ که‌ من‌را احضار کردید؟ ولید گفت‌: آری‌، معاویه‌ مُرد و یزید بر جای‌ او نشست‌ و این‌ نامه‌ را فرستادکه‌ شما باید بیعت‌ کنید. امام‌ حسین‌(ع) فرمودند: «شخصی‌ همانند من‌ که‌ نباید پنهانی‌ بایزید بیعت‌ کند. دوست‌ دارم‌ بیعت‌ آشکارا و در اجتماع‌ مردم‌ باشد. وقتی‌ فردا آمد و مردم‌ رابرای‌ بیعت‌ فراخواندید، مرا هم‌ با مردم‌ بخوانید تا همه‌ با هم‌ بیعت‌ کنیم‌».

ولید بن‌ عُتبه‌، نظر امام‌ را پذیرفت‌ و عذر خواهی‌ کرد و گفت‌ می‌توانید بروید. مروان‌بن‌ حکم‌ در آن‌ مجلس‌ حضور داشت‌. او به‌ فرماندار گفت‌: اگر حسین‌ از این‌ مجلس‌ برود،دیگر او را نخواهی‌ یافت‌، او را زندانی‌ کن‌ یا بیعت‌ کند و یا گردن‌ او را بزن‌. امام‌ حسین‌ (ع)به‌ خشم‌ آمد و به‌ مروان‌ گفت‌: « وای‌ بر تو پسر زرقاء ، تو می‌خواهی‌ دستور قتل‌ مرا صادرکنی‌؟ به‌ خدا سوگند! دروغ‌ گفته‌ و کور خوانده‌ای‌، اگر کسی‌ چنین‌ اراده‌ای‌ کند، زمین‌ را باخونش‌ سیراب‌ خواهم‌ کرد. اگر دوست‌ داری‌ چنین‌ شود پس‌ برخیز و گردن‌ مرا بزن‌ اگرراست‌ می‌گویی‌.»

ج‌ ـ امام‌ حسین‌ (ع) پس‌ از اعمال‌ عمره‌ برای‌ حج‌ مُحِْرم‌ نشد و با یاران‌ خود تاصحرای‌ عرفات‌ پیش‌ رفت‌ و دعای‌ عرفه‌ را خواند و در حالی‌ که‌ همه‌ حاجیان‌ عرفات‌می‌رفتند و چادر می‌زدند، امام‌ راه‌ عراق‌ را در پیش‌ گرفت‌ و از آنان‌ جدا شد و نشان‌ داد آن‌گاه‌ که‌ اسلام‌ در خطر باشد، تنها با انجام‌ مراسم‌ حج‌ که‌ جهاد ضعیفان‌ است‌، نمی‌شود به‌دین‌  و قرآن‌ یاری‌ داد. باید به‌ کربلا رفت‌ و مسلّحانه‌ با طاغوتیان‌ زمین‌ جنگید. وقتی‌کاروان‌ امام‌ حسین‌ (ع) به‌ منطقه‌ تنعیم‌ ـ که‌ مسجد تنعیم‌ در آن‌ جا قرار دارد ـ رسید به‌شترانی‌ بر خورد کردند که‌ از طرف‌ فرماندار یزید در یمن‌، هدایا و مالیات‌ به‌ شام‌ می‌بردند.امام‌ (ع) آن‌ اموال‌ را مصادره‌ کرد و خطاب‌ به‌ صاحبان‌ شتران‌ فرمود: « من‌ شما را مجبورنمی‌کنم‌، هر یک‌ از شما مایل‌ باشد که‌ به‌ همراه‌ ما به‌ عراق‌ بیاید کرایه‌ تا عراق‌ را به‌ اومی‌پردازم‌ و او در طول‌ این‌ سفر از مصاحبت‌ نیک‌ ما برخوردار خواهید گردید، و هر کس‌بخواهد از همین‌ جا به‌ وطن‌ خود برگردد، کرایه‌ از یمن‌ تا این‌ نقطه‌ را به‌ او می‌پردازم‌».

 ۳ ـ شجاعت‌ و شهامت‌ امام‌ حسین‌ (ع) در دفاع‌ از مال‌ خویش‌ و مسلمانان‌

الف‌ ـ  در روزگارانی‌ که‌ ولید بن‌ عتبه‌ شراب‌ خوار و حد خورده‌، فرماندار مدینه‌ بود،می‌خواست‌ اموالی‌ را که‌ به‌ حضرت‌ اباعبدالله تعلق‌ داشت‌، به‌ زور و فشار تصاحب‌ کند،چون‌ خود را حاکم‌ مدینه‌ می‌دانست‌. امام‌ حسین‌ (ع) با شهامت‌ و قاطعانه‌ پیام‌ داد:

«به‌ خدا سوگند! یا حق‌ مرا می‌دهی‌ و یا شمشیر خود را برداشته‌ در مسجدرسول‌خدا (ص) بپا می‌خیزم‌ و آنانی‌ را که‌ بامن‌ هم‌ سوگند و هم‌ پیمان‌ هستند، به‌ قیام‌دعوت‌ می‌کنم‌».

وقتی‌ دیگر بزرگان‌ و شجاعان‌ مدینه‌ پیام‌ امام‌ حسین‌(ع) را شنیدند آنان‌ نیزگفتند: یا اموال‌ امام‌ حسین‌ (ع) را به‌ او برگردانند و یا ما هم‌ شمشیرها را برداشته‌، به‌ جنگ‌مسلحانه‌ روی‌ می‌آوریم‌. فرماندار مدینه‌ وقتی‌ از شجاعت‌ امام‌ و یاران‌ همراه‌ او با خبر شد،اموال‌ امام‌ (ع) را پس‌ داد.

ب‌ ـ زمینی‌ در شهر مدینه‌ به‌ امام‌ حسین‌ (ع) تعلق‌ داشت‌ و چون‌ زمین‌ مرغوبی‌بود معاویه‌ در آن‌ طمع‌ کرد و دستور داد عوامل‌ او در مدینه‌ آن‌ را تصاحب‌ کنند. حضرت‌اباعبدالله (ع) با معاویه‌ ملاقات‌ کرد و قاطعانه‌ به‌ او گفت‌:

«معاویه‌ یکی‌ از سه‌ راه‌حل‌ را انتخاب‌ کن‌: یا زمین‌ را از من‌ خریداری‌ کن‌ وقیمت‌عادلانه‌ آن‌ را به‌ من‌ برگردان‌، یا زمین‌ را به‌ من‌ برگردان‌، یا ابن‌ زبیر و ابن‌ عمر را دستور ده‌که‌ قضاوت‌ کنند و گرنه‌ هم‌ پیمان‌های‌ خود را فرا می‌خوانم‌ و با شمشیر زمین‌ را از توخواهم‌ گرفت‌».

ج‌ ـ حضرت‌ مسلم‌ بن‌ عقیل‌ زمینی‌ در مدینه‌ داشت‌ که‌ معاویه‌ در آن‌ طمع‌ کرد و دریک‌ گفتگوی‌ حضوری‌، مبلغ‌ ناچیزی‌ به‌ مسلم‌ داد و خواست‌ زمین‌ را تصاحب‌ کند. به‌فرماندار مدینه‌ نوشت‌ زمین‌ مورد نظر را تحویل‌ بگیرد. وقتی‌ این‌ خبر به‌ امام‌ حسین‌ (ع)رسید، نامه‌ تندی‌ به‌ معاویه‌ نوشت‌ و اظهار داشت‌: « پس‌ از ستایش‌ پروردگار، معاویه‌! توجوانی‌ از بنی‌ هاشم‌ را فریب‌ دادی‌ و زمین‌ او را خریدی‌ که‌ در اختیار او نیست‌. پول‌ خود رااز این‌ جوان‌ (مسلم‌) پس‌ بگیر و زمین‌ ما را به‌ ما برگردان‌».

معاویه‌ دانست‌ که‌ نمی‌تواند زمین‌ را تصاحب‌ کند کسی‌ را، نزد مسلم‌ فرستاد که‌پول‌ ما را برگردان‌. مسلم‌ به‌ عقیل‌ به‌ او پیام‌ داد که‌ پول‌ را پس‌ نمی‌دهم‌. اگر اصرار کنی‌گردنت‌ را می‌زنم‌. معاویه‌ وقتی‌ پیام‌ مسلم‌ را شنید، یاد سخن‌ پدرش‌ عقیل‌ افتاد و خندید،زیرا عقیل‌ به‌ معاویه‌ گفته‌ بود: چهل‌ هزار درهم‌ بده‌ می‌خواهم‌ با زنی‌ ازدواج‌ کنم‌ که‌ مهریه‌او چهل‌ هزار درهم‌ است‌. معاویه‌ گفت‌: تو که‌ چشمانت‌ نمی‌بیند، چرا با زنی‌ با این‌ مهریه‌سنگین‌ ازدواج‌ می‌کنی‌؟ عقیل‌ گفت‌: می‌خواهم‌ فرزندانی‌ برای‌ من‌ بیاورد که‌ اگر آنها راعصبانی‌ کردی‌، گردنت‌ را بزنند. و عقیل‌ از آن‌ پس‌ با مادر مسلم‌ ازدواج‌ کرد.

شجاعت‌ و شهامت‌ در صحنه‌های‌ جنگ‌

در فصل‌ دوم‌ این‌ مقاله‌ به‌ شجاعت‌ و جنگ‌ آوری‌ و خط‌ شکنی‌ امام‌ حسین‌ (ع) درصحنه‌های‌ جنگ‌ اشاره‌ می‌کنیم‌. امام‌ حسین‌ (ع) همان‌ گونه‌ که‌ در صحنه‌های‌ سیاست‌و اجتماع‌ با شهامت‌ و شجاعت‌ بی‌ نظیر خود از حریم‌ اسلام‌ و ولایت‌ و مسلمین‌ دفاع‌می‌نمود، در صحنه‌های‌ جنگ‌ و خط‌ شکنی‌ هم‌ دلاوری‌ بی‌مانند بود.

در این‌ نوشتار اشاره‌ای‌ کوتاه‌ به‌ شجاعت‌ و جنگ‌ آوری‌ امام‌ حسین‌ (ع) درجنگ‌های‌ جمل‌، صفین‌، نهروان‌، بخصوص‌ در روز عاشورا داریم‌.

 الف‌ ـ در جنگ‌های‌ جمل‌، صفین‌ و نهروان‌

امام‌ حسین‌ (ع) همانند دیگر فرزندان‌ امیرالمؤمنین‌ (ع) در ماجرای‌ پیکار باپیمان‌ شکنان‌ و ستمکاران‌ و همه‌ جا در رکاب‌ پدر بود و هر جا مقتضی‌ بود و پدربزرگوارشان‌ مانع‌ حمله‌ او نمی‌شد، شخصاً به‌ جنگ‌ دشمنان‌ خدا و مسلمین‌ می‌رفت‌. درجنگ‌ جمل‌ امام‌ علی‌ (ع) پرچم‌ را به‌ دست‌ محمد بن‌ حنفیه‌ و در میسره‌ به‌ امام‌ حسن‌(ع)و در میمنه‌ لشگر به‌ امام‌ حسین‌ (ع) داد، و عمار بن‌ یاسر را بر پادگان‌ گماشت‌. جنگ‌ جمل‌در نیمه‌ جمادی‌ الاخر سال‌ سی‌ وشش‌ آغاز شد و امام‌ حسین‌ (ع) به‌ عنوان‌ یکی‌ ازسپهسالاران‌ لشکر امام‌ علی‌(ع) شجاعت‌های‌ بی‌ نظیری‌ از خود نشان‌ داد.  در جنگ‌صفین‌ که‌ در ماه‌ رجب‌ سال‌ سی‌ و شش‌ آغاز شد، ۹واقعه‌ اتفاق‌ افتاد. امام‌ حسین‌ (ع) دراین‌ جنگ‌ نیز سمت‌ فرماندهی‌ داشت‌ و در رکاب‌ پدر با دشمنان‌ اسلام‌ می‌جنگید. اگر چه‌طبق‌ برخی‌ روایات‌، علی‌ (ع) به‌ منظور اینکه‌ مبادا نسل‌ پیامبر منقطع‌ گردد، دستور داده‌بود از رفتن‌ حسنین‌ (ع) به‌ میدان‌ جنگ‌ جلوگیری‌ کنند.  در جنگ‌ نهروان‌ که‌ عده‌ای‌ ازسپاهیان‌ ساده‌ لوح‌ امام‌ علی‌(ع) از پیش‌ آمد حکمین‌ عصبانی‌ ومنحرف‌ شدند. و علیه‌امام‌ علی‌ (ع) شورش‌ نمودند ؛ امام‌ حسین‌ (ع) سمت‌ فرماندهی‌ داشت‌ و در رکاب‌ پدربزرگوارش‌ با دشمنان‌ پیکار می‌کرد.

ب‌ ـ در روز عاشورا

امام‌ حسین‌ (ع) شجاعت‌ را از جدش‌ پیامبر (ص) به‌ ارث‌ برده‌ بود. در روز عاشوراچنان‌ شجاعتی‌ از امام‌ دیده‌ شد که‌ ضرب‌ المثل‌ شد.  در روز عاشورا پس‌ از آن‌ که‌ یاران‌امام‌ حسین‌ (ع) به‌ شهادت‌ رسیدند، امام‌ تنها آماده‌ پیکار شد و به‌ میدان‌ آمد و به‌ عمرسعد فرمود: «من‌ یک‌ نفرم‌ شما هم‌ ؛ یک‌ نفر ؛یک‌ نفر با من‌ نبرد کنید.» یکی‌ ازفرماندهان‌ نظامی‌ شام‌ به‌ نام‌ «تمیم‌ بن‌ قحطبه‌» برابر امام‌ قرار گرفت‌ و گفت‌: ای‌ پسرعلی‌ تا کجا باید دشمنی‌ خود را با یزید ادامه‌ دهی‌؟

امام‌ حسین‌ (ع) فرمودند: « من‌ به‌ جنگ‌ شما آمدم‌ یا شما به‌ جنگ‌ من‌ آمدید؟من‌ راه‌ را برشما بستم‌ یا شما راه‌ را به‌ رویم‌ بستید؟ شما برادر و فرزندانم‌ را شهید کردید.حال‌ بین‌ من‌ و شما شمشیر حکم‌ خواهد کرد». فرمانده‌ نظامی‌ شام‌ با کمال‌ جسارت‌ به‌امام‌ حسین‌ (ع) گفت‌: « نزدیک‌ من‌ بیا تا شجاعت‌ را به‌ تو نشان‌ دهم‌». امام‌ حسین‌ (ع)فریادی‌ کشید و پیش‌ رفت‌ و با شمشیر چنان‌ بر گردن‌ فرمانده‌ شامی‌ زد که‌ سربریده‌اش‌ تاپنجاه‌ زراع‌ پرتاب‌ شد. ترسی‌ در لشگر کوفیان‌ افتاد که‌ فرمانده‌ دیگری‌ به‌ نام‌ «یزیدأبطحی‌» فریاد زد و گفت‌: این‌ همه‌ لشگر در برابر یک‌ نفر زانو زد  و چون‌ در شجاعت‌ ونبرد معروف‌ بود، خود به‌ جنگ‌ امام‌(ع) آمد. امام‌ حسین‌ (ع) به‌ او فرمود: « مرا نمی‌شناسی‌که‌ بی‌ واهمه‌ بسوی‌ من‌ می‌آیی‌؟» آن‌ شخص‌ جواب‌ نداد و حمله‌ را آغاز کرد. امام‌ چنان‌ باشمشیر بر سر او کوبید که‌ جسم‌ او دو نیمه‌ شد و لاشه‌اش‌ بر زمین‌ افتاد.

طبری‌ مورخ‌ مشهور در شجاعت‌ امام‌ حسین‌ (ع) در روز عاشورا آورده‌ است‌: «حسین‌ (ع) سوار بر اسب‌ شده‌ و آمده‌ در مقابل‌ لشکر؛ شمشیر به‌ دست‌ گرفته‌ از زندگی‌محروم‌، شایق‌ به‌ مرگ‌، دشمن‌ را دعوت‌ به‌ مبارزه‌ می‌کند، اما احدی‌ جرئت‌ به‌ میدان‌آمدن‌ ندارد. امام‌ (ع) به‌ آن‌ قوم‌ حمله‌ کرد، حمله‌ای‌ سخت‌ و غضبناک‌. مردی‌ شجاع‌ ودلباخته‌ شهادت‌ در حالی‌ که‌ همه‌ اصحاب‌ و فرزندان‌ را از دست‌ داده‌ و کودک‌ شیرخوار او رانیز کشتند، حمله‌ کرد چون‌ شیر ژیان‌ بر صفوف‌ دشمن‌ تاخت‌، بر میمنه‌ حمله‌ کرد. برمیسره‌ حمله‌ کرد. عبدالله بن‌ عمار بن‌ یغوث‌ گفت‌: « قسم‌ به‌ خدا ندیدم‌ هیچ‌ مرد جوان‌کشته‌ و حادثه‌ زده‌ای‌ مانند حسین‌ (ع) که‌ فرزندان‌ و اصحاب‌ و جوانان‌ اهل‌ بیتش‌ را کشته‌باشند، و مانند او شجاعت‌ و جرئت‌ و قدرت‌ بر جنگ‌ داشته‌ باشد، همان‌ طور که‌ شمشیرمی‌زد و پیش‌ می‌رفت‌، از صولبت‌ و هیبت‌ شمشیر شرر بارش‌ مردان‌ شجاع‌ زیر دست‌ و پامی‌ریختند و فرار می‌کردند، او اعتنا به‌ احدی‌ نداشت‌ و گرم‌ معشوق‌ و مبارزه‌ با دشمن‌ بود.در این‌ موقع‌ عمر بن‌ سعد فریاد کرد: ای‌ مردم‌ این‌ پسر کسی‌ است‌ که‌ پشت‌ گردنکشان‌عرب‌ را به‌ خاک‌ نشانده‌ و فرزند قتال‌ العرب‌ است‌ چهل‌ سال‌ شمشیر زد، گفتند: چه‌ کنیم‌؟گفت‌: از اطراف‌ حمله‌ کنید. چهار هزار نفر از مردان‌  اطراف‌ خیام‌ او را گرفتند و روابط‌ او راقطع‌ کردند و راه‌ را بر او بستند.»

این‌ دلاوری‌ها در حالی‌ بود که‌ امام‌ (ع) تنها شده‌ بود و می‌دانست‌ که‌ شهید خواهدشد ولی‌ شجاعانه‌ و دلاورانه‌ تا آخرین‌ نفس‌ جنگید و پشت‌ به‌ دشمن‌ نکرد. و درس‌دلاوری‌ و شجاعت‌ را برای‌ همه‌ سپاهیان‌ اسلام‌، به‌ ویژه‌ شیعیان‌ به‌ یادگار گذاشت‌.

منابع‌:

۱ـ اصفهانی‌، عمادالدین‌ حسین‌، تاریخ‌ زندگانی‌ امام‌ حسین‌ (ع)، انتشارات‌ اسوه‌،قم‌،۱۳۷۳ .

۲ـ العاملی‌، محمد ابن‌ الحسن‌ الحر، وسائل‌ الشیعه‌، انتشارات‌ دارالاحیاء الثرات‌ العربی‌،بیروت‌، بی‌ تا.

۳ ـ ابن‌ عساکر،تاریخ‌ ابن‌ عساکر، انتشارات‌ دارالفکر، بیروت‌، ۱۹۹۹۵ میلادی‌.

۴ ـ ابن‌ اثیر، الکامل‌ فی‌ التاریخ‌، انتشارات‌ دار صادر، بیروت‌، ۱۳۸۵ قمری‌.

۵ ـ بغدادی‌، الخطیب‌، تاریخ‌ بغداد، انتشارات‌ دارالکتاب‌ العلمیه‌، بیروت‌، ۱۹۸۶ میلادی‌.

۶ ـ دشتی‌، محمد، فرهنگ‌ سخنان‌ امام‌ حسین‌ (ع)، انتشارات‌ امیرالمؤمنین‌ (ع)، قم‌،۱۳۸۱ .

۷ ـ دهخدا، علی‌ اکبر، لغتنامه‌ دهخدا، انتشارات‌ دانشگاه‌ تهران‌، تهران‌ ،۱۳۷۳ .

۸ ـ رسولی‌ محلاتی‌، سید هاشم‌، زندگانی‌ امام‌ حسین‌ (ع)، انتشارات‌ فرهنگ‌ اسلامی‌،تهران‌، ۱۳۷۵٫

۹ ـ رضائی‌، محمد علی‌، آموزه‌های‌ تربیتی‌ عاشورا، انتشارات‌ مسلم‌، قم‌، ۱۳۷۹٫

۱۰ ـ شوشتری‌، شیخ‌ جعفر، خصائص‌ الحسینیه‌، انتشارات‌ هفت‌، تهران‌، ۱۳۸۰٫

۱۱ ـ طبری‌، ابو جعفر جریر، تاریخ‌ طبری‌، انتشارات‌ دارالمعارف‌، قاهره‌، ۱۹۷۹ میلادی‌.

۱۲ ـ سید ابن‌ طاووس‌، کتاب‌ لهوف‌، انتشارات‌ بخشایشی‌، تهران‌، ۱۳۷۷٫

۱۳ ـ مجلسی‌، علامه‌ محمد باقر، بحارالانوار، انتشارات‌ دارالاحیاء التراث‌ العربی‌، بیروت‌،۱۴۰۳ قمری‌.

۱۴ ـ مسعودی‌، ابوالحسن‌ علی‌ بن‌ حسین‌، مروج‌ الذهب‌، انتشارات‌ علمی‌ و فرهنگی‌،تهران‌، ۱۳۶۵

۱۵ ـ یعقوبی‌، احمد بن‌ ابی‌ یعقوب‌، تاریخ‌ یعقوبی‌، انتشارات‌ ترجمه‌ و نشر کتاب‌، تهران‌،۲۵۳۶ خورشیدی‌.

منبع : www.ahl-ul-bayt.org

ابو ایوب انصارى(ره)

 نام و نسب

نامش خالد بن زید بن کلیب بن ثعلبه بن عبد عوف بن غنم بن مالک بن النجار بود؛ و به  ابو ایوب انصارى شهرت داشت و از قبیله خزرج شمرده مى‏شد. مادرش هند دختر سعید بن عمرو بن امرؤ القیس بود.

نخستین میزبان پیامبراسلام (ص)

منابع تاریخى نشان مى‏ دهد که هنگام ورود پیامبر (ص) به مدینه تمام طوایف و قبایل از آن حضرت خواستند بر آنها وارد شود. اما رسول اکرم (ص) مهار شتر را بر گردنش افکند و فرمود: این شتر خود مامور است و مى‏داند مرا کجا پیاده کند. شتر در میان انبوه استقبال ‏کنندگان حرکت کرد و در کنار خانه ابو ایوب انصارى، که فقیرترین افراد مدینه بود، نشست. پیامبر (ص) پیاده شد، جمعیت ‏انبوهی اطراف حضرت را فرا گرفتند. هر کس با اصرارایشان را به خانه خود دعوت می کرد. در این میان، مادر ابو ایوب انصارى وسایل سفر پیامبر (ص) را به خانه‏اش برد. پیامبر (ص) که همچنان در محاصره جمعیت ‏بود، فرمود: وسایل من چه شد؟ عرض کردند: مادر ابو ایوب آن را به خانه‏اش برد. پیامبر (ص) فرمود: المرء مع رحله؛ انسان همراه وسائل سفرش خواهد بود. به این ترتیب حضرت وارد منزل ابو ایوب شد. و تا زمانى که مسجد و حجره مبارک را نساخته بودند ، درخانه وى سکونت داشتند. خانه ابو ایوب داراى دو طبقه بود. از همان ابتداى ورود پیامبر (ص) ابو ایوب کراهت داشت که در طبقه بالا زندگى کند. از این‏رو، به پیامبر (ص) عرض کرد: پدر و مادرم فدایت‏باد، طبقه بالا را مى پسندى یا زیرین را، چون مایل نیستم بالاتر از شما قرار بگیرم. پیامبر (ص) فرمود: باتوجه به رفت و آمد دیگران، همکف برایم مناسبتر است. ابو ایوب مى‏گوید: بدین جهت من و مادرم در طبقه بالا زندگى کردیم. هرگاه به وسیله دلو و طناب از چاه آب مى‏کشیدیم، مراقب بودیم مبادا قطره‏اى ازآن به رسول اکرم پاشیده شود. هنگام بالا رفتن، به گونه‏اى مى‏رفتیم که صداى پاى ما به گوش او نرسد، هنگام سخن گفتن کاملا آرام سخن مى‏گفتیم ، وقتى پیامبر (ص) در بستر مى‏آرمیدند، حرکت نمى‏کردیم تا صداى پاى ما سبب سلب آسایش از آن حضرت شود. وقتى غذایى مى‏پختیم، در اتاق را مى‏بستیم تا دود پیامبر را نیازارد. روزى ظرف آبى افتاد و آب آن ریخت. مادرم از جاى برخاسته، تنها پارچه موجود در خانه را بر آب افکند و آن را جمع کرد تا قطره‏اى از آن، به طبقه پایین نرسد.

۲- نقل حدیث

از دیگر ویژگیهاى این صحابى بزرگ نقل روایت از پیامبر بزرگ اسلام (ص) است. محدثان به روایات ابو ایوب انصارى اهمیت‏بسیار مى‏دهند. وى به سبب نزدیک بودنش به رسول الله (ص)، روایات زیادى در زمینه‏هاى مختلف از آن حضرت در سینه خود جاى داده بود. بدین جهت نامش در شمار راویان ثبت گردیده و صحابه و تابعین از او روایت کرده‏اند. ابن عباس، ابن عمر، براء بن عازب، ابو امامه، زید بن خالد جهنى، مقدام بن معدى کرب، انس بن مالک، جابر بن سمره، عبد الله بن یزید خطمى، سعید بن مسیب،عروه، سالم بن عبد الله، عطاء بن یسار، عطاء بن یزید،، افلح، موسى بن طلحه، عبد الله بن حنین، عبد الرحمن بن ابى لیل، ابو عبد الرحمن حبلى، عمر بن ثابت، جبیر بن نفیر، ابو دهم سماعى، ابو سلمه عبد الرحمن، قرشع الضبى، محمد بن کعب و قاسم بن ابو عبد الرحمن از ابو ایوب روایت نقل کرده‏اند. برخى از محققان شمار احادیث ابو ایوب را به صد و پنجاه و پنج‏حدیث دانسته‏اند که هفت مورد آن در صحیح بخارى و صحیح مسلم آمده است. در بسیارى از منابع شیعه از جمله کتابهاى خصال و وسائل الشیعه، احادیث ابو ایوب به چشم مى‏خورد. از دیگر ویژگیهاى ابو ایوب انصارى این بود که نه تنها حدیث غدیر را منکر نشد و پنهان نکرد، بلکه به موقع از آن ماجرا یاد مى‏کرد و بر درستى آن شهادت مى‏داد. او در تاریخ اسلام از راویان حدیث غدیر شمرده مى‏شود. روزى که جنگ جمل در بصره خاتمه یافت و امیرمومنان علی (ع) همراه امام حسن و امام حسین علیهم السلام و عمار و زید و ابو ایوب انصارى وارد بصره شدند، ابو ایوب در جمع سى نفر از بزرگان و شیوخ بصره چنین روایت کرد: به خدا سوگند، شنیدم رسول خدا (ص) فرمود: «انک تقاتل الناکثین و القاسطین و المارقین بعدی مع علی بن ابی طالب‏» تو پس از من، در کنار على بن ابى طالب با پیمان شکنان و ستمگران وگمراهان جنگ خواهى کرد. گفتند: آیا خودت این حدیث را از پیامبر (ص) شنیدى؟ پاسخ داد: آرى، خودم شنیدم. گفتند: آنچه خودت در باره على (ع) از پیامبر شنیدى، براى ما نقل کن. ابو ایوب گفت: از پیامبر(ص) شنیدم که فرمود: «علی مع الحق و الحق معه و هو الامام و الخلیفه بعدی یقاتل على التاویل کما قاتلت على التنزیل…» على همراه حق است و حق همراه او؛ او امام و جانشین پس از من است. و بر تاویل قرآن جنگ مى‏کند، همان‏گونه که من ابو ایوب انصارى یکى از دوازده صحابه‏اى است که به طرفدارى از على بن ابى طالب (ع) سخت موضعگیرى کردند. و همراه دوستان خود در مسجد پیامبر (ص) به افشاگرى دست‏یازیده، غاصبان خلافت را رسوا کردند. او پس از عثمان بن حنیف از جاى برخاست و گفت: اى بندگان خدا! در باره حقوق اهل بیت پیامبر(ص) از خدا بترسید و حق را به اهل آن برگردانید؛ زیرا این حقى است که خداى برایشان قرار داده است. به تحقیق شما شنیده‏اید مثل آنچه برادران ما شنیده‏اند. پیامبر (ص) در موارد متعدد اشاره به على مى‏کردند و مى‏گفتند: این امیر نیکوکاران و کشنده کافران است؛ هر که او را رها کند، خدا رهایش مى‏کند، و هرکه یاریش کند، خداى یارى‏اش خواهد کرد. پس به درگاه خدا، از ستمى که در حق او روا داشتید، توبه کنید. بى‏تردید خدا تواب و رحیم است. ابو ایوب انصارى، علاوه بر جنگهاى پیامبر (ص)، درجنگهاى جمل و صفین و نهروان نیز شرکت کرد. او سبب همراهى با على (ع) در جنگها را نیز براى مردم تبیین مى‏کرد.

نقش ابو ایوب انصارى در جنگ صفین

ابن اعثم کوفى مى‏نویسد: ابو ایوب در یکى از روزهاى جنگ صفین از صف لشکر امیر مؤمنان (ع) بیرون آمد و در میدان جنگ هماورد طلبید. هرچند آواز داد، کسى از لشکر معاویه به جنگ او روى نیاورد. ابو ایوب به اسب خود تازیانه زد و بر لشکر شامیان حمله‏ور شد، اما همچنان کسى در مقابلش قرار نگرفت. ناگزیر به سراپرده معاویه روى آورد. وقتى معاویه، ابو ایوب را دید گریخت و از طرف دیگر بیرون رفت. ابو ایوب همچنان ایستاده بود و مبارز مى‏طلبید تا اینکه گروهى از شامیان به جنگ وى شتافتند. ابو ایوب بر آنها حمله برد، چند تن را مجروح ساخت و به سلامت‏به صف لشکر على (ع) پیوست. معاویه با چهره‏اى دگرگون به سراپرده خویش باز گشت و سپاهیان را به شدت نکوهش کرد که سوارى از صف لشکر على (ع) چنین تاخت تا به سرا پرده ما آمد و هیچ یک از شما واکنش نشان نداد. مگر دستهایشان را بسته بودند که هیچ کس را یاراى آن نبود. مشتى خاک بردارد و به روى اسب وى بپاشد؟! مردى از شامیان به نام مترفع بن منصورگفت: اى معاویه! نگران مباش، همان گونه که آن سوار حمله کرد و به سراپرده تو آمد، من نیز به سراپرده على یورش مى‏برم. اگر بر او دست‏یابم، زخمى‏اش مى‏کنم و شادمانت مى‏سازم. آنگاه سوار اسب شد و به سراپرده على (ع) تاخت. چون ابو ایوب انصارى او را دید، به سویش شتافته، با یکدیگر درگیر شدند. ابو ایوب ضربتى بر دست و گردنش وارد کرد و او را به قتل رسانید. سپاهیان على (ع) که این شجاعت‏بى‏نظیر را شاهد بودند، بر ابو ایوب آفرین گفتند.

ابو ایوب در جنگ نهروان

وقتى خوارج به بهانه‏ هاى پوچ در محلى به نام «حرورا» توقف کردند، امیرمومنان به میان آنها رفت تا شبهه ‏هایشان را پاسخ دهد و آنان را به راه راست فراخواند. آنگاه پرچم امان را به دست ابو ایوب انصارى سپرد تا هرکه مى‏خواهد برگردد، خود را به ابو ایوب رساند. ابو ایوب فریاد بر آورد: هرکه به طرف این پرچم بیاید تا از بین این گروه بیرون رود ایمن خواهد بود. هشت هزار نفر از آنها برگشتند. خوارج بر طغیان و سرکشى خود پاى فشردند و منطقه را به قصد نهروان ترک گفتند.

Eyupsultan

وفات

ابو ایوب در سال پنجاه و یک هجرى نزدیک شهر قسطنطنیه که در دست رومیان بود، بیمار شد و چشم از جهان فرو بست. یزید ملعون فرزند معاویه لعنت الله علیه فرمان داد مسلمانان شبانه وارد خاک دشمن شده پیکر وى را همانجا دفن کنند و آثار قبرش را محو سازند. لابد مى‏پرسید ابو ایوب زیر چتر معاویه و فرزندش یزید چه مى‏کرد؟ در پاسخ باید گفت: ابو ایوب لحظه‏ اى از على (ع) جدا نشد. اما برخى حضور وى را، در کنار مسلمانانى که به جنگ با کفار بیرون رفته بودند، براى تقویت لشکر اسلام مى‏دانند. فضل بن شاذان معتقد است‏ حضور فردى چون ابو ایوب در سپاه معاویه، خطایى آشکار است. شاید ابو ایوب چنان اندیشیده که حضورش سبب تقویت اسلام و سست کردن شرک مى‏شود. گروهى، این امر را نوعى خطا در اجتهاد شمرده‏اند که با سلامت پایه‏هاى اعتقادى‏اش هرگز منافات ندارد. در «معجم رجال الحدیث‏» در پاسخ به این شبهه چنین مى‏خوانیم: اعتراض فضل بن شاذان بر ابو ایوب وارد نیست؛ زیرا جنگ با کفار در سایه حکومت‏ خلفاى جور، اگر به اذن خاص یا عام امام (ع) باشد اشکالى ندارد. و حتى موجب اجر و ثواب هم مى‏شود. زیرا افرادى برتر از ابو ایوب در کنار حکامى پست‏ تر از معاویه با کفار جنگیده‏ اند. چون ابو ایوب در میان یاران پیامبر (ص) و سایر مسلمانان چهره‏اى مبارک شمرده مى‏شد، او را به جهت تبرک جستن و براى غلبه بر رومیان همراه خود بردند. بدین جهت، نمى‏توان حضور ابو ایوب را به معناى تصحیح کارهاى معاویه ملعون و عدول از مواضع قبلى وى دانست. او هرگز روى خوش به معاویه و فرزندش نشان نداد. عمر بن کثیر مى‏گوید: روزى ابو ایوب بر معاویه وارد شد، معاویه او را بر تخت فرمانروایى، در کنار خود، جاى داد. سپس با وى به گفتگو پرداخت و پرسید: چه کسى صاحب آن اسب بلقا را، که در فلان روز جولان مى‏داد، به قتل رسانید. ابو ایوب پاسخ داد: من؛ این در حالى بود که تو و پدرت بر شترى سرخ سوار بوده، پرچم کفر را همراه داشتید. معاویه از این پاسخ کوبنده سخت‏شرمنده شد، سر به زیر افکند و چیزى نگفت. دوستانش که از این گفتگو سخت عصبانى بودند، به نشانه طرفدارى از معاویه با ابو ایوب تندى کردند. اما معاویه، براى آنکه ماجرا را پایان دهد، به ابو ایوب گفت: دست‏بردار، ما این را که از تو نپرسیدیم.

فرهنگ سیاسی کوفیان در روزگار امام علی ابن ابی طالب(ع)

چکیده

کوفه در سال هفدهم هجری به صورت شهر درآمد و اقوام گوناگونی از عرب و ایرانی در آن جای گزیدند و فرهنگهای گوناگونی در آن شهر به هم آمیخته شد.

امیرالمؤمنین امام علی بن ابی طالب علیه السلام در سال ۳۶ هجری، پس از پایان جنگ جمل، آن شهر را به عنوان مرکز خلافت برگزید. مردم کوفه که سخت طرفدار امیرالمؤمنین بودند، در جنگ صفین به یاری او برخاستند، اما عوامل چندی باعث شد که به تدریج آن مردم به یاری امام برنخیزند و هر روز بهانه تازه ای ساز کنند. همین امر باعث گستاخی معاویه شده، تاخت و تازهای فرسایشی به گوشه و کنار حوزه فرمانروایی امیرالمؤمنین به راه انداخت. (۱ و ۲) پدیده خوارج نیز یکی از علل روی گردانیدن مردم کوفه از امام شد و همین روحیه و فرهنگ است که در این نوشتار به تجزیه و تحلیل در آمده است.

امام علی بن ابیطالب علیه السلام در روزهای پایانی سال ۳۵ هجری، یا در روزهای نخستین سال ۳۶ هجری مسؤولیت سنگین خلافت را بر دوش گرفت. برنامه او در یک سخن «انقلاب در انقلاب» بود؛ یعنی بازگردانیدن وضع موجود به دوره پیامبر گرامی اسلام، و پیش از پذیرفتن بیعت مردم، برنامه انقلابی خود را چنین به زبان آورد:

«گرفتاری اجتماعی و آزمون انسانی شما به وضع روزگاری درآمده است که خدا پیامبرش را برانگیخت، سوگند به کسی که او را «به حق» و بر آن پایه ای که باید برانگیخت؛ بی گمان به سختی باید زیر و رو شوید و با دقت از غربال حق بگذرید و پی در پی و بی گذشت با کفگیر داد در دیگ اجتماع به هم زده شوید تا اینکه افراد به ناحق در زیر قرار گرفته، به حق و شایستگی به سطح بالای اجتماعی بیایند و کسانی که به ناشایستگی و بر اثر روابط ناسالم اجتماعی، در بالا جای گرفته اند، در جای درست خود در پایین قرار بگیرند…» (۳)

و پس از بیعت و پذیرش بار سنگین مسؤولیت اجتماع آشفته و به هم ریخته مسلمانان، برابر با آنچه گفته بود به عمل دست زد.

همین عمل اسلامی و دادگرانه، افراد ممتاز و بالای جامعه آن روز را برآشفت و ناخشنود کرد. همه کسانی که امتیازات و سودهای خود را در خطر نابودی می دیدند، دست به هم داده، جنگی به راه انداختند تا شاید به همان وضع قبل برگردند.

این جنگ در کنار بصره، در جمادی الثانی سال ۳۶ هجری، رخ داد. چون عایشه همسر پیامبر و دختر ابوبکر، نخستین جانشین پیامبر، در این جنگ بر شتری سوار بود و مانند یک پرچم بر افراشته، افراد را به جنگیدن با علی علیه السلام و ایستادگی بر می انگیخت، آن را جنگ «جمل» نامیدند.

دار و دسته جمل شکست خوردند. طلحه در جنگ کشته شد و زبیر، پیش از آغاز جنگ بسوی مدینه بازگشت ولی در راه کشته شد. علی علیه السلام پس از سرو سامان دادن به اوضاع آشفته بصره، ابن عباس را به فرمانداری آن شهر گماشت و خود به جای بازگشتن به دارالهجره، مدینه النبی به سوی کوفه رفت و آن شهر نوپای بین المللی را به مرکزیت خلافت برگزید.

مدینه، از حالت پویایی در هجرت، برای رسیدن به هدفی که پیامبر اسلام تعیین کرده بود، به سوی کشورگشایی، در مسیری بر خلاف آن هدف، پویا بود، امیرالمؤمنین علیه السلام به هجرتی دیگر دست زده و به منظور آنکه خود و یاران و کارگزارانش در مدینه به دگرگونی و بازگشت به ضد ارزش های جاهلی و واپسگرایی خواه ناخواه دچار نشوند، کوفه را برگزید و در آن ساکن گردید. امام، می دید که برنامه انقلاب عملی او، بی پشتوانه فرهنگی به نتیجه نمی رسد. و اگر چه درخت فرهنگ، بسیار دیر و در درازمدت به بار و بر می نشیند، آن را بر عملی که زود میوه می دهد، اما میوه ای کال و نرسیده دارد، ترجیح داد. و کوفیان، با آن ترکیب و ساختار و پیشینه، چنین در سخنان امام نشان داده می شوند.

فراخواندن کوفیان برای جنگیدن با دار و دسته جمل

در آن روز که امیرالمؤمنین مسؤولیت زمامداری مسلمانان را به گردن گرفت؛ ابوموسی اشعری، از قبیله کنده یمن، والی کوفه بود.

امام همه فرمانداران و کارگزاران برگماشته از سوی عثمان را برکنار کرد، اما چون مردم کوفه از ابوموسی راضی بودند، به ویژه که مالک اشتر نخعی از امام خواست که او را برکنار نکند، به آن شرط که اگر فسادی یا شکایتی از ابوموسی به امام گزارش شد وی را برکنار کند، امام او را در جای خود باقی گذاشت.

همین که امیرالمؤمنین از حرکت دار و دسته جمل به سوی بصره آگاه شد، با تنی چند از یاران، بی آنکه آهنگ جنگ داشته باشد، به دنبالشان به راه افتاد، باشد که آنان را از فاجعه برادرکشی و جنگ داخلی باز دارد. لیکن چون به جایی در نزدیک بصره به نام «ذی قاره» رسید، دریافت که آنان به بصره درآمده اند و سرجنگ دارند. از آنجا امام به شهرها نامه نوشت و آنان را به جنگ با این گروه فراخواند. از آن میان نامه زیر را به مردم کوفه نوشت:

«پس از (سپاس و ستایش پروردگار) من از جایگاه خود در حالی بیرون می آیم که یا ستمگرانه بیرون آمده ام، یا ستم رسیده؛ یا تجاوزکار هستم یا مورد تجاوز قرار گرفته ام. و من خدا را به یاد هرکس نامه من به آگاهی او رسید، می اندازم که بی درنگ به سوی من اعزام شود و بشتابد؛ اگر (پس از بررسی و پژوهش) مرا نیکوکار، یافت، به یاریم دست یازد و اگر بدکار یافت، به سرزنش من بپردازد و بخواهد که من دست بردارم.» (۴)

در این نامه، امیرالمؤمنین پیش از فراخواندن به جنگ، به پژوهش و بررسی و آگاهی بر می انگیزد، مبادا کسی ندانسته گرفتار جنگی گردد که توان بیرون آمدن از آن را نداشته باشد و هیچ داوری و حکمی درباره مردم کوفه ندارد.

ابوموسی اشعری سخت وابسته به سنت عمربن خطاب، خلیفه دوم است و پسر عمر، عبدالله، داماد اوست. و افزون بر اینها از قبیله کنده یمن است که پس از این درباره وابستگی او سخن خواهیم گفت.

ابوموسی به استناد حدیثی از پیامبر گرامی اسلام که گزارشگر حدیث به ظاهر خود او است، مردم را از پیوستن به امیرالمؤمنین بازداشت. بار دیگر امام نامه ای به مردم کوفه به مضمون زیر می نویسد:

«از بنده خدا علی امیرالمؤمنین به مردم کوفه، پیشانی درخشان یاری کنندگان و کوهان والای عرب: (یاری کنندگان بزرگوار و از مهتران عرب). پس از (سپاس و ستایش) من شما را از کار عثمان چنان آگاه می کنم که شنیدنش مانند دیدن آن باشد:

بی گمان مردم علیه عثمان زشتی ها و ناسزاها گفتند؛ پس من که شخصی از مهاجران بودم، از مردم می خواستم تا از او راضی شوند و کمتر به سرزنش او می پرداختم. در حالی که طلحه و زبیر کمترین روشی که درباره او داشتند، تند رفتن بود و نرم ترین راندنشان، سخت راندن. و از سوی عایشه ناگهان علیه او خشم گرفتنی آشکار شد. در نتیجه این اقدامات، گروهی فرصت یافتند و او را کشتند. و مردم بی هیچ ناخوشایندی و اجباری، بلکه با میل و آزادی و اختیار با من بیعت کردند. و بدانید که دارالهجره (مدینه) مردم خود را از جای کنده، آنان هم از آن شهر برکنده شده اند و مانند دیگ به جوش و خروش آمده است؛ و فتنه بر قطب و مرکز برپاخاسته است؛ پس به سوی فرمانروای خود بشتابید و به جهاد با دشمنانتان پیش دستی کنید، به خواست خدای عزّوجل.» (۵)

در این نامه امیرالمؤمنین علیه السلام مردم کوفه را پیشانی یاری کنندگان و کوهان بلند عرب می خواند که کنایه از بزرگواری و سروری آنان در میان عرب است، زیرا بیشتر بزرگان و سرداران عرب در کوفه گرد آمده بودند.

ابوموسی باز هم مردم را از رفتن به جنگ بازداشت. مالک اشتر که خواستار ابقای ابوموسی برکوفه از امیرالمؤمنین شده بود، فرمان برکناری او را از امام گرفت و راهی کوفه شد. عمار یاسر نیز به همراه مالک بود. چون به مسجد کوفه رسیدند، دیدند ابوموسی در حضور حسن بن علی که نامه پیش را آورده بود، بر منبر رفته، به مردم کوفه می گوید:

«از رسول خدا شنیدم که گفت: در فتنه ای که پیش می آید، نشسته بهتر از ایستاده و ایستاده بهتر از حرکت کننده است؛ پس از مردم در این فتنه هیچ اقدامی نکنید.»

عمار یاسر فرمان برکناری ابوموسی را به مردم نشان داد و خطاب به ابوموسی گفت: «ما چنین سخنی را از رسول خدا صلی الله علیه و آله نشنیده ایم و اگر رسول خدا صلی الله علیه و آله این سخن را خصوصی با تو در میان گذاشته، منظورش خود تو بوده است که نشسته ات از ایستاده ات بهتر و ایستاده ات از حرکت کردنت.»

ابوموسی که این گزارش را شنید، از منبر پایین آمد و برفت. مالک و عمار و امام حسین علیه السلام مردم کوفه را بسیج کرده با خود به اردوگاه علی علیه السلام در نزدیکی بصره بردند. در این جنگ، مردم کوفه نقش مهمی داشتند.

امام پس از پیروزی در جنگ جمل، در نامه دیگری به مردم کوفه نوشت:

«خدا به شما از مردم یک شهر، از سوی خاندان پیامبرتان، بهترین پاداشی دهد که به فرمانبرداران از خود، و سپاسگزاران نعمتش می دهد، شما فرمان را شنیده، فرمانبری کرده اید و فرا خوانده شده، پاسخ داده اید.» (۶)

پس از این جنگ و پرداختن از نابسامانی ها و آشفتگی های بصره بود که امیرالمؤمنین کوفه را به عنوان مرکز فرمانروایی و فرماندهی، و دارالهجره جدید برگزید. امام نسبت به مردم عراق خوشبین بود و چنین می دید که شر معاویه را توسط آنان برکند. لذا در نامه به معاویه می نویسد:

«… و اما برابری ما در جنگ و در مردان جنگی (نگرش درستی نیست)، زیرا برندگی و قاطعیت تو بر شکی ( که به دنبال آن هستی) بیشتر از برندگی و ایستادگی من بر یقین نیست، و آزمندی و شدت علاقه مردم شام به دنیا بیشتر از آزمندی و علاقه مردم عراق به آخرت نمی باشد…» (۷)

روحیه مردم کوفه همین بود که امام تصویر کرده است، لیکن عوامل چندی آن را دگرگون ساخت: نخست خستگی بسیار از اشعث بن قیس کندی؛ و سوم ناپایداری در برابر دادگری علی علیه السلام و ایستادگی سخت و سازش ناپذیر او بر حق؛ چهارم پدیده خوارج و پنجم جنگهای فرسایشی معاویه.

جنگ صفین و خستگی مردم کوفه

امام پس از جای گزیدن در کوفه، برنامه ژرف و گسترده ای برای بازگردانیدن مردم به قرآن و سنت پیامبر، اجرای حق و عملی ساختن ارزش های اسلامی داشت؛ لیکن بزرگ ترین مانع، معاویه بود. لذا همه همت خود را بر آن گماشت که کار معاویه را یکسره کند. نخست با فرستادن نامه و پیغام از او خواست که دست از پافشاری بر روی خواسته های باطلش بردارد، و مانند دیگر مسلمانان به راه حق گراید. چون سودی نبخشید، با اکراه و تاسف بسیار به او اعلام جنگ داد و سپاه گرانی برای رفتن به شام تجهیز کرد.

پیشتازان سپاه، به فرماندهی مالک اشتر و اشعث بن قیس به شام رفته و به فرمان امام، میدانی مناسب به نام «صفین» انتخاب کردند.

معاویه هم ناچار شد در برابر آنان و در جایی که از آب فرات دور بودند سپاه خود را فرود بیاورد. و چون می ترسید مانع آب برداشتن او از رودخانه شوند، با توطئه ای آب را گرفت و گفت: «به تلافی اینکه شما آب را به روی عثمان، در روزهای محاصره بستید، اکنون به شما آب نمی دهم.» امام در روز ۲۵ شوال سال ۳۶ هجری به صفین رسید و به مالک و اشعث گفت:

«دشمنان خواستار آن هستند که مزه جنگ و کشتار را به شما بچشانند؛ اینک یا باید زبونی و از جای خود دور ماندن را بپذیرید، یا شمشیرهای خود را از خون سیراب کنید تا از آب سیراب شوید! زیرا مرگ در زندگی، همراه با خواری و مقهور شدن شماست؛ و زندگی در مرگ، پیروزمندانه. آگاه باشید که معاویه مشتی از ناکسان گمراه را بسیج کرده، خیر و حقیقت مطلب را بر آنان پوشیده داشته است تا از سرناآگاهی، گلوگاههای خود را هدف تیرهای مرگ ساخته اند.» (۸)

آب را پس گرفتند و بزرگوارانه به سپاه دشمن نیز اجازه دادند که از آب استفاده کنند. ماه ذیقعده و ذیحجه و محرم که سه ماه پی در پی از ماه های حرام هستند، در رسیدند و امام از این فرصت پیش آمده برای آگاهی بخشیدن به هر دو سپاه و هرکس که خواستار آگاه شدن از حق بود، استفاده کرد و در این راه، نتایج فراوانی به دست آورد؛ لیکن دشمن هم از فرصت استفاده کرد. چون پیشرفت و سود معاویه در پوشانیدن حقیقت و ناآگاه نگاه داشتن مردم بود به خریدن افراد سست؛ خودخواه و بی ایمان در سپاه علی کوشید. افراد فریب خورده و خریداری شده، نقش ستون پنجم معاویه را در سپاه عراق بازی کردند و افزون بر نفوذی که در افراد زیر فرمان خود داشتند، که از قبیله خودشان بودند، به نفوذ در افراد ساده دل و سست عنصر و تهی ساختن دل آنان از ایمان و مقاومت پرداختند. با رسیدن سپیده دم ماه صفر سال ۳۷ هجری امام جنگ را از نو بانگ برداشت و صفها را بیاراست. چند روز به جنگ تن به تن گذشت. لکن از بامداد سیزدهم ماه صفر تا شب پانزدهم، جنگی سراسری و بی امان میان دو سپاه در گرفت که معاویه برای نجات جان خود، قصد فرار کرد. اما عقل منفصل و مشاور سیاسی و نظامی او، عمروبن عاص، نقشه قرآن بر سر نیزه کردن را ریخت و به سپاهیان آموخت که شعار دهند؛ «مردم عراق، اگر ما در این جنگ یکسره کشته شویم، چه کسی برای جنگیدن با کفار در مرزها می ماند؟ قرآن میان ما و شما داوری می کند؛ دست از جنگ بردارید.» همین شعار در میان سپاهان عراق نیز شنیده شد. زیرا عوامل معاویه در این سوی نیز فعالانه به تبلیغ همان اندیشه در میان مردم سرگرم بودند. سرانجام در صبح پانزدهم، اشعث بن قیس به همراه چند هزار نفر به سوی علی تاخته از او خواستند که به درخواست شامیان پاسخ مثبت دهد. علی بی هیچ تردید و درنگ، به افشا کردن توطئه شامیان و آگاه کردن یاران به ماهیت شعار آنان ایستاد، ولی تبلیغات شدید ستون پنجم، به عنوان عامل برونی، و خستگی بسیار آن مردم، به عنوان عاملی درونی، چنان مؤثر افتاد که کسی به سخنان امام توجه نکرد. امام می دانست که اندیشه را، هرچند که حق باشد، نمی توان تحمیل کرد زیرا در آن صورت اندیشه، بی آنکه در ذهن افراد رشد و نفوذ کند و زایا و بالان شود، با اندک آزمایشی، دچار تزلزل می شود و سپس از بین می رود. اندیشه و آگاهی را باید به تدریج و در صحنه عمل و به دنبال یک تجربه سخت آموخت و پس از آموزش پیوسته، در معرض آزمایش و کارآزمودگی قرار داد تا پایدار و درونی گردد.

ممکن است این اشکال مطرح گردد که در جنگ، جای چون و چرا و فرصت آگاه سازی و اقناع نیست؛ فرمانده باید فرمان دهد و سرباز اجرا کند.

در پاسخ، به دو نکته اشاره می شود:

نخست اینکه در ارتش های کلاسیک، کوشش می شود انضباط و دیسیپلینی خشک و چراناپذیر فرمانروا باشد، به طوری که کوچکترین سرپیچی و حتی تردید، با اعدام صحرایی و بی محاکمه روبرو خواهد شد، اما در ارتشهای چریکی و آزادیبخش، که اغلب با اندیشه و اعتقاد نیز هستند، مبنا بر اعتقاد، آگاهی و ایمان به فرماندهی است. در این ارتش، آن نظم و انضباط خشک و سلسله مراتب نفوذ ناپذیر وجود ندارد. هر سربازی فرمانده است و هر فرماندهی سرباز. البته در این ارتش نیز فرمانبرداری لازم است و خواسته می شود، اما همراه با ارشاد و اقناع و آگاهسازی است و نافرمانی، به ویژه اگر در میدان جنگ باشد، با رسیدگی و محاکمه، کیفر داده می شود.

دوم آنکه پیامبر و امام، هدفشان از لشگر کشی و جنگ برای منظورهای نظامی و به مقصد فتوحات و تصرف زمین و کشورگشایی نیست؛ جنگشان تدافعی است، برای حفظ ارزشها و تربیت انسانها و از میان برداشتن موانع حرکت به سوی رشد و تعالی و خداگونگی. از این جهت جنگشان «جهاد» نامیده می شود و شایسته است که «فی سبیل الله» و به نیت عبادت و «قربه الی الله» باشد.

برای رسیدن به چنین منظوری، آگاهی، اقناع، استدلال و روشنگری لازم است و واکنش نافرمانی هم با نرمش و گذشت است؛ چنانکه پیامبر صلی الله علیه و آله در جریان جنگ احد رفتار کرد، و تبیین آن در آیات ۱۲۲ تا ۲۰۰ آل عمران آمده است و آیه ۱۵۹ گویای همین حقیقت است.

بنابراین، امام که در سراسر دوران یکصد و ده روزه جنگ صفین به روشنگری و آگاه سازی می کوشید و از هر صفتی برای این منظور سود می جست، در این موقعیت حساس نیز درباره قرآن سرنیزه کردن شامیان و مقصود حقیقی آنان از این پیشنهاد، سپاه خود را آگاه ساخت، چون بر پیشنهاد خود مبنی بر پذیرش حکمیت پای فشردند، امام نیز ناچار حکمیت را، بدان شرط که بر پایه قرآن داوری شود، پذیرفت. و سپس در مورد داور نیز امام تلاش کرد شخصی نیرومند و آگاه از طرف خود تعیین کند، اما همان افراد، به بهانه اینکه ابن عباس یا مالک اشتر بی طرف نیستند، ابوموسی اشعری را تحمیل کردند. در حالی که ابوموسی اشعری هم بی طرف نبود. او مخالف هر نوع جنگ بود و پس از عزل فرمانداری کوفه، در محلی بنام دومه الجندل ساکن شد. این محل میان دمشق و صفین قرار داشت و با توجه به نقش فعال اشعث بن قیس کندی، عضو قبیله ابوموسی، در تحمیل حکمیت و پافشاری او بر داوری ابوموسی از طرف امام، نمی توان به سادگی پذیرفت که ابوموسی در نقشه های مختلف معاویه و عمروعاص و اشعث بن قیس، نقشی نداشته است و در طول دوران طولانی و فرساینده جنگ صفین بی طرفانه و بدون دادن نظری، در دومه الجندل به سر می برده است. همچنین سادگی و فریب پذیری ابوموسی نیز باور کردنی نیست. زیرا در سراسر دوران زندگیش عملی حاکی از سادگی و حماقت از او گزارش نشده است.

با توجه به داده های یاد شده، اقدام امام در پذیرش حکمیت، و شیوه برخورد و رفتار او با سپاه را می توانیم درست و حساب شده، و بر پایه شیوه اندیشه و باور امام به شمار آوریم.

نقش منافقان در تغییر روحیه مردم

همین که امیرالمؤمنین زمام امور را به دست گرفت به همه فرمانداران عثمانی پیغام داد که شما برکنار هستید، بیعت مردم را برای من بگیرید و حساب دارائی و اموالی را که از آن ایالت در دستتان هست، برداشته و به نزد من بیاورید. یکی از فرمانداران، اشعث بن قیس کندی بود. اشعث در زمان پیامبر اکرم، اسلام آورده بود، اما پس از درگذشت پیامبر مانند عده ای دیگر از دین برگشت، و در میان افراد قبیله خود تاجگذاری کرد و شاه شد. خالد بن ولید به فرمان ابوبکر به جنگ او رفت. اشعث برای نجات شخص خود، امان خواست و همراهان را به تیغ خالد سپرد.

خالد او را به مدینه نزد ابوبکر آورد. ابوبکر اشعث را بخشید و خواهر خود «ام فروه» را هم به ازدواج او در آورد. از آن پس اشعث با غرور و خودبزرگ بینی و با احساس از دست دادن تاج و سلطنت توسط اسلام، منافقانه به خدمت خلفا درآمد؛ تا اینکه به وسیله عثمان، والی آذربایجان شد. هنگامی که نامه امام به وی رسید اموال را برداشته با بیعت مردم آذربایجان به کوفه آمد اما نخست به نزد برخی از سران قبیله کنده رفت و برای پیوستن به معاویه یا ماندن در خدمت علی علیه السلام، با آنان مشورت کرد.

آنان به انگیزه تعصب قبیله گری و نژادپرستی، نظر دادند که فرار از نزد فرمانروا و پیوستن به دشمنش، برای قبیله ما ننگین است. در خدمت علی بمان، با تو مدارا خواهد کرد و چنین کرد.

امیرالمؤمنین، که روحیه او را به خوبی می شناخت، برای جلوگیری از فتنه و فسادی بزرگتر، او را که خلافی و عصیانی نداشت، پذیرفت و به منظور آنکه حسن جاه طلبیش را هم ارضا کرده باشد، چون در همان روزها عازم شده بود، او را فرمانده ستونی از سپاه کرد و همراه مالک اشتر، در مقدمه سپاه، به شام گسیل داشت.

ابوموسی اشعری پس از برکناری از فرمانداری کوفه، به نزد معاویه به شام رفت، و در جریان جنگ صفین، در روستایی میان دمشق و سرزمین صفین، به نام «دومه الجندل» می زیست. وی از قبیله کنده یمن و از همان قبیله اشعث بود. به احتمال زیاد او با شناختی که از اشعث داشته، معاویه را برانگیخته تا از میان افراد علی، با اشعث مخفیانه تماس بگیرد. ابوموسی، بر خلاف شهرت تاریخی، ساده و زودباور نبود. بلکه سیاست باز، زیرک و اهل زدوبند و دسیسه چینی بود و به گونه ای عمل می کرد که کسی او را نشناسد تا بتواند نقش خود را به خوبی بازی کند، و به همین ترتیب بود که توسط اشعث، به عنوان داور بی طرف، در برابر داور با طرف معاویه، که عمرو عاص بود، بر علی علیه السلام تحمیل شد. زیرا معاویه توسط برادرش در جریان صفین با اشعث تماس گرفت و به وی، در صورت خرابکاری در سپاه عراق، وعده استانداری خراسان را پس از به خلافت رسیدن داد. شب «لیله الهریر» (شب پایانی جنگ صفین) او را دیدند که در میان افراد قبیله اش و سربازان زیر فرمانش ایستاده، همان شعار سپاهیان شام را می دهد و آنان را به آتش بس و صلح تشویق می کند، و همو بود که متن پیمان نامه آتش بس را طبق خواست معاویه تهیه کرد و به امضای علی و یاران او رسانید و همو بود که داوری مالک اشتر و ابن عباس را به نمایندگی علی نپذیرفت و ابوموسی اشعری کندی یمنی را تحمیل کرد. لذا نتیجه داوری ابوموسی و عمر بن عاص با نقشه قبلی و با زیرکی برنامه ریزی شده، به نفع معاویه تمام شد.

پدیده خوارج

در چنین شرایط و اوضاعی، ناگهان با پدیده نویی روبرو می شویم که اگرچه زاییده آن اوضاع و احوال است لیکن خود، اوضاع و احوال گوناگون می زاید و گرفتاریهای ضد تکاملی ایجاد می کند و برنامه امام یکباره دستخوش توقف و شکست و ناکامی شده، زندگی پربار امام نیز قربانی چنین طرز تفکری می گردد. اینان کوفیانی عابد و زاهد و از یاران تندرو امیرالمؤمنین بودند که با شور و حماسه در میدان جنگ حاضر شده اند و با ایمان و فداکاری علیه دشمن می جنگند. همه وجودشان سرشار از شعار و تندروی سطحی و آتش فروزان عمل است. ژرفا ندارد؛ دریایی هستند به عمق یک بند انگشت؛ نماز شب خوان هستند و قاری قرآن و حافظ آن. اما برداشت آنها از قرآن، از ظاهر لفظ و رسم الخط و تجوید آن تجاوز نمی کند. امام بارها خطر چنین جریانی را دریافته بدانان اخطارها کرده و هشدارها داده است. اما شناخته شده نیستند، در وجود یک شخص یا گروه یا قبیله مخصوصی یا ملیت و فرقه و تفکری نمایان نیستند که بتوان آنها را آشکارا شناخت و به اقدامی در برابر آنان پرداخت.

پس از اینکه خود این گروه، آتش بس و حکمیت و حکم مطلوب معاویه را تحمیل کردند، ناگهان به خود آمده، مانند کسی که اقدام های زیان بخش در خواب علیه خود انجام داده، پس از بیداری، متوجه می شود و از سر ناچاری فریاد می زند، فریاد برآوردند که: «لا حکم الّا لله» امام هرگز غافلگیر نمی شد و در هیچ شرایطی، نه جنگ و نه صلح، نه پیروزی و نه شکست، خود را نمی باخت؛ دچار شور و مستی که از خود بی خودش سازد، نمی گردید. در جنگ بدر، احد، احزاب، فتح مکه، حنین، طائف و خیبر در روزگار رسول خدا در دوران بسیار سخت و استخوان در گلو و خاشاک در چشم بیست و پنج ساله پس از رسول خدا، و در جنگهای خانمان سوز جمل و صفین و نهروان، هرگز به اندازه سرمویی، هشیاری و بیداری خود را از دست نداد و هیچ کاری نکرد که سبب پشیمانی او شود. اگر در جریان سقیفه تسلیم شد، به منظور حفظ اسلام و وحدت مسلمانان بود؛ اگر با خلفا بیعت کرد و در همه امور مسلمانان فعالانه شرکت داشت، اگر پیشنهاد مردم را برای بیعت خلافت پذیرفت و سرانجام اگر در صفین، پس از روشنگری و آشکار کردن نظر خودش، آتش بس و حکمیت و داور تحمیلی را پذیرفت؛ هیچ یک نه از سر ضعف بود و نه از روی نا آگاهی یا غفلت و یا مصلحت شخصی؛ بلکه همه آنها با آگاهی تمام و کمال قدرت انجام گرفت و بر پایه اعتقاد سخت به اصول و ارزش های اسلام و ایمان به آزادی و دمکراسی و احترام به اندیشه های مردم بود؛ و بر این باور بود که مردم کارهای این جهانی خود را باید با آگاهی و آزادی و بی هیچ تحمیل عقیده و اندیشه ای، انجام دهند؛ و اگر مردم مجبور شدند راهی را در پیش گیرند، سرانجام از مسیر آن راه منحرف می شوند و به بیغوله ها و کجراهه ها کشیده می شوند، اگر چه مقصد حق باشد! از آنجا که خوارج جریانی است برخاسته از کوفه و از همان کوفیان هستند، در اینجا نگرشی سیاسی آنان و پاسخ امام در رویارویی با آنان، به اجمال مورد بررسی قرار می گیرد.

لا حکم الا الله

این گروه یکرویه نگر و سطحی، چون از جوش و خروش جنگ افتادند و کمی آرام گرفتند، با یک اندیشه ساده، به این نتیجه رسیدند که نباید اشخاص را در امر خدایی حکومت، داور کرد. لذا با استفاده از آیه «ان الحکم الا الله» (۹) که مربوط به حکم خدا درباره جهان آفرینش و حقانیت دین خدا و بطلان باورهای مشرکین است، شعار بالا را برداشت کردند و منظور آنان شکل حکومت و شخص فرمانروا بود. به پندار آنان، جز خدا کسی نباید داوری یا فرمانروایی کند امیرالمؤمنین در پاسخ آنان فرمود:

«سخن حقی است که به منظور باطلی گفته می شود، آری حقیقتاً چنین است، حکومت (داوری و قضاوت) جز برای خدا و حق خدا نیست، ولی اینان می گویند: هیچ فرمانروایی نباید باشد؛ با آنکه مردم ناچار از داشتن فرمانروایی هستند، چه نیکوکار باشد و چه تبهکار…»

امیرالمؤمنین علیه السلام در این سخن، پایبندی خود را به نظام و نظم اجتماعی آشکارا اعلام می کند. در نظر او، وجود یک فرمانروای تبهکار بهتر از هرج و مرج است؛ زیرا فرمانروایی، شکل است، نه محتوا؛ و وسیله است، نه هدف. به دنبال آن امام می گوید:

«در سایه فرمانروایی او، مؤمن به کار می کوشد و کافر از زندگی بهره مند می شود؛ و خدا سررسید هر چیز را می رساند؛ اموال و غنیمتها، گردآوری می گردد و با دشمن می جنگند و راهها، امن باشد و توسط فرمانروا، حق ناتوان از نیرومند گرفته می شود و در چنان شرایطی، نیکوکار در آسایش به سر می برد و مردم از تبهکار در آسایش می زیند، بنابراین، شعار «خدا حاکمی» یک شعار انحرافی و بر اثر ناآگاهی و سطحی نگری است.»

استناد به حکم کلی قرآن در هر شرایطی روا است

این گروه به سوی کوفه راه افتادند. لیکن پس از ورود به شهر در روستایی به نام حروراء اردو زدند و گفتند «علی با پذیرش حکمیت آدمها در دین خدا، کافر شده است. باید از این کفر خود توبه کند و گرنه ما با او در زیر یک آسمان تجمع نمی کنیم.»

امام چون به کوفه وارد شد، برای اینکه کار بالا نگیرد، به ابن عباس گفت: «برو با آنان سخن بگو تا به شهر بیایند.»

و چون امام می دانست که آنان به طور یک بعدی به قرآن می نگرند، و هم ابن عباس شیفته استدلال به قرآن است و از آنجا که آیات قرآن احکامی کلی برای همه بشرها در شرایط گوناگون است، به ابن عباس سفارش کرد که توسط قرآن، با آنان مجادله نکند، بلکه با استناد به سنت رسول خدا، با آنان مقابله کند که اجرای حکم کلی قرآن در موردی خاص، با تشخیص شرایط موجود بوده است.

امام که نگران کار ابن عباس بود، به دنبال او به سوی «حروراء» به راه افتاد. چون به محل تجمع آنان رسید، دید که ابن عباس در دام مجادله قرآنی آنان گرفتار آمده است.

لذا خود پیش رفت، جمعیت برآشفته را آرام کرد و گفت:

«هر کس در صفین ما بوده است، یک طرف بایستد، و هر کس با ما نبوده در طرف دیگر، تا با هر گروه به فهم و زبان خودش، سخن گویم.»

پس از اینکه، دو گروه شدند، با کسانی که در صفین شرکت داشتند، چنین گفت:

«آیا به هنگام بالا رفتن قرآن ها، به شما نگفتم که این کار نیرنگ است و غافل سازی شما؟ و شما گفتید که همگی مسلمان هستند و با ما برادرند و دعوت آنان به قرآن را بپذیر تا به آسایش برسیم و جنگ به پایان رسد. به شما گفتم: ظاهر این کار ایمان است و باطنش عدوان؛ اولش مهربانی است و آخرش پشیمانی. بر جنگ پایداری کنید و راه خود را در پیش گیرید…» (۱۰)

سرانجام امام با متوسل شدن به سنت رسول خدا در حدیبیه که پیمانی شبیه به پیمان صلح صفین نوشته بود، آنان را متقاعد کرد و به کوفه برگردانید. لیکن فتنه انگیزان از سادگی و سطحی نگری این گروه استفاده کرده، مجدداً آنان را به مخالفت برانگیختند.

سختگیری در حق و آزاداندیشی سیاسی و عدالت اجتماعی

امام علی بن ابی طالب علیه السلام به سختگیری و سازش ناپذیری در مورد حق مشهور بود. و چون مسؤولیت امر مسلمانان را بر عهده گرفت اعلام کرد که هرچه از بیت المال مسلمانان در اختیار شخصی قرار گرفته، همینکه آن را یافتم، گرفته، به بیت المال بر می گردانم. «زیرا در عدالت، گشایشی است و هرکس از دادگری به تنگ آید، بیداد او را بیشتر به تنگنای اندازد.» (۱۱) تقسیم سهام بیت المال را بر پایه عدالت گذاشت و نظام امتیاز بندی قبل از خود را از میان برداشت، و در اجرای عدالت اقتصادی و توزیع مساوی امکانات، بسیار سخت گرفت. لذا بیشتر کسانی که در دوره های خلیفه دوم و سوم برخوردار از امتیازاتی شده بودند، ناراضی شده، از گرد او پراکنده شدند؛ یا در کوفه مانده، به تحریک دیگران دست یازیدند؛ و مردم کوفه هم که در دوره عثمان به زندگی مصرفی، و بعضاً به تجملات، عادت کرده بودند، تاب چنین سختگیری ها را نیاورده، به نارضایتی گرویدند. امام که در مسائل اقتصادی چنین سختگیر بود، در مسائل سیاسی و اظهار نظر، اهل تسامح و آزاداندیشی بود و به مخالفان سیاسی و عقیدتی خود، مانند خوارج و دیگران، اجازه و فرصت می داد تا آزادانه سخن بگویند و اظهار نظر کنند؛ زیرا در شرایط خفقان و زور و متولی گری و قیمومیت، رشد اجتماعی و به کمال رسیدن انسان، امکان پذیر نیست؛ و چون هدف امیرالمؤمنین به پیروی از آموزش های قرآن و رهنمودهای پیامبر گرامی اسلام، انسان سازی و رشد دادن و به تعالی رساندن بشر بود، نه فرمانروایی و تسلط پیدا کردن بر آدم ها، هرگز اندیشه و باوری را بر کسی تحمیل نمی کرد.

از این رو خوارج سهم خود را از بیت المال به تمام و کمال می گرفتند؛ برای عبادات و دیگر امور روزمره، به مسجد و دیگر مراکز عمومی، آمد و شد می کردند؛ و آزادانه سخن مخالفت خود را در مسجد و دیگر جاها به زبان می آوردند، و امیرالمؤمنین از این سه آزادی حمایت می کرد و از ایجاد مزاحمت برای آنان و اذیت و آزارشان، به شدت جلوگیری می کرد.

در یکی از این روبرو شدن ها، به امیرالمؤمنین گفتند: باید به کفر خودت، به سبب پذیرش حکمیت، اعتراف و سپس توبه کنی تا ما تو را به امامت بپذیریم و به همراه تو به جنگ برویم. امام در پاسخ آنان گفت:

«طوفان شنی، شما را فراگیرد و پیک مرگی از شما نماند که خبر مرگتان را به دیگران برساند! آیا بعد از ایمان استوارم به خدا و جهادم در رکاب رسول خدا صلی الله علیه و آله، علیه خود به کفر گواهی دهم؟ در آن صورت، گمراهی بوده ام که از هدایت هیچ بهره ای نداشته ام. و اما شما به بدترین سرانجام دچار شوید. و به پست ترین سطح فکر گذشتگان به واپس گرایید! و بدانید که پس از من، بی گمان به ذلتی فراگیر و شمشیری بران روبرو خواهید شد، و چنان محرومیتی و تبعیضی که ستمگران در میان شما سنت خواهند گذاشت.» (۱۲)

آن طرز تفکر، به چنین سرانجامی خواهد کشید و آن رفتار بی خردانه و تندروانه نیز از سوی ستمگران به چنین واکنش غیرانسانی روبرو خواهد شد.

با اندیشه نمی توان جنگید

کوفیان خواستار رسیدن به حق بودند. علی علیه السلام مظهر حق و همراه همیشگی با حق را یافته بودند، لیکن برخی از آنان، با در پیش گرفتن کجراهه، بیراهه و تندراهه، از کنار هدف، یعنی حق گذشته، به باطل افتاده بودند. کسی که خواستار رسیدن به حق است، باید با دقت نشانه گیری کند، برنامه ریزی داشته باشد، جهت گیری سنجیده ای در پیش گیرد، بی راهنما به راه نیفتد، به رهنمودهای رهنما گوش فرا دهد، و چون دریافت، دقیقاً برابر با برنامه و نقشه حرکت کند تا به مقصد و هدف برسد و از آن تجاوز نکند. اگر چنین نکرد و از هدف تجاوز کرد، «مارق» است. اگرچه از آغاز به قصد حق به حرکت درآمده باشد؛ چنانکه خوارج چنین شدند، و از سوی امیرالمؤمنین، «مارقین» نامیده شدند؛ همان صفتی که پیش از آن، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به چنان جریانی داده بود؛ حال که از حق و به قصد حق حرکت کرده اند، و با انحراف در مسیر، به باطل افتاده اند، با آنان چه رفتاری باید داشت؟

امیرالمؤمنین به روشنی می فرماید که با «فکر» نمی توان و نباید جنگید، زیرا هرچه بیشتر فکری را سرکوب کنند، گسترش بیشتری می یابد، حالت مظلومانه به خود می گیرد و جای پای خود را محکم تر میکند، اگرچه آن اندیشه باطل باشد. به تعبیری مانند میخ در چوب است؛ هرچه بیشتر بر سر آن میخ بکوبند، بیشتر در چوب فرو می رود.

امیرالمؤمنین می فرماید:

«پس از من، با خوارج نجنگید؛ زیرا کسی که خواستار حق بوده و بدان دست نیافته، مانند کسی نیست که باطل را خواسته، بدان هم رسیده است.» (۱۳)

زیرا کسی که به دنبال حق بوده دارای اندیشه است و می خواهد به هر قیمتی شده آن را دریابد.

و کسی که به دنبال باطل خود بوده است (مانند معاویه و دار و دسته قاسطین)، دارای اندیشه و ایدئولوژی نیست. کارش، نیرنگ بازی؛ ابزارش، سیاست بازی و مقصدش، دست یافتن به قدرت است. با او جز به زبان زور و ابزار قدرت نمی توان سخن گفت.

سرانجام خوارج

کسانی که سنجیده و با برنامه و به راهنمایی رهیافته راه شناسی به دنبال حق به راه می افتند، میانه روی و اعتدال را از دست نمی دهند؛ و چنانچه به مقصد هم نرسند، یا چنین شیوه حرکتی، به هلاکت و سقوط و انحراف نمی افتند. پیوسته امیدوارند که روزی به حق دست یابند. اما تندروان و گزافه پویان و رویه بینان و دارندگان اندیشه های سطحی و تند و شعارهای با حرارت و مهار ناپذیر، نه خود تأمل، سنجش، برنامه و کتاب دارند و نه سخن ره شناسان و کارآزمودگان و خردمندان را می شنوند. اینان از هدف دور می شوند، و سرانجام، برای جبران از دست داده ها و به دست نیاورده ها، به راهزنی و دزدی- جسمی و فکری- می افتند. امام در پاسخ کسانی که گفتند: همه آنان کشته شده اند، گفت:

«نه، به خدا سوگند، چنین نیست؛ آنان به صورت نطفه هایی در پشت مردان و زهدان زنان می مانند، همینکه شاخی از آنان رویید، بریده می شود؛ تا اینکه پسینیان از آنان به صورت دزدانی رهزن در آیند.» (۱۴)

آری، در نگاه افراد ظاهربین، با کشته شده تنی چند از کسانی که به جنگ ایستاده اند و به قیام مسلحانه دست زده اند، غائله ختم شده، دیگر هیچ گرفتاری از سوی آنان وجود نخواهد داشت، اما در دیده ژرفنگر و آینده بین امام، اینان نماینده یک جریان فکری ریشه دار هستند که با کشتن چند تن متعصب خشک مغز، به پایان نمی رسد و در درازنا و پهنا و ژرفنای روزگار، ریشه های خود را فرو خواهند برد. هرچه آنها را ببرند، مانند درختی که هرس کرده باشند، شاخه تازه ای ستبرتر به جایش می روید. اندیشه را تنها با اندیشه ای بهتر می توان از میان برداشت و با درست عمل کردن بدان اندیشه بهتر!

جنگ های فرسایشی معاویه و واکنش کوفیان

سرانجام انتظار به پایان رسید و نوزاد نامشروع ازدواج اجباری دو اندیشه توطئه گر؛ ابوموسی اشعری و عمروبن عاص، پس از نه ماه، پای خود را بدین جهان گذاشت. نتیجه حکمیت حکمین: برکناری علی از خلافت، از سوی هر دو داور عادل و مرضی الطفین، و برگماری معاویه به خلافت از سوی داور خود او، یعنی عمر و پسر نابغه بود! (و ظاهراً وانمود شد که ابوموسی فریب خورده است). و قرار پیمان نامه، به صراحت، حکومت کردن بر پایه آیات قرآن بود. چون خبر به کوفه رسید، و امیرالمؤمنین گزارش کار و شیوه داوری و نتیجه آن را شنید، به یاران اعلام کرد که چون بر خلاف مفاد و شرایط پیمان عمل شده است ما هیچ تعهدی در برابر نتیجه داوری نداریم و آن را نمی پذیریم. آماده برگشتن به سوی میدان جنگ شوید.

خوارج گفتند تا اعتراف به کفر خود و سپس توبه نکرده ای، به نزد تو باز نمی گردیم و به جنگ نمی آییم. و کوفیان گفتند ما از سوی خوارج امنیت نخواهیم داشت، چگونه می توانیم زن و فرزندان و خانه های خود را بی دفاع در معرض تاخت و تاز احتمالی اینان بگذاریم و به جنگ برویم؟

معاویه هم، که به کام دل رسیده بود؛ خود را در دمشق، یا به قولی در بیت المقدس، خلیفه خواند و تاجگذارای کرد، و با شناختی که از کوفیان و روحیه آنان داشت، به تاخت و تازهای فرساینده ایذایی پرداخت؛ نخست در مرزهای شام و عراق، سپس کمی پیش تر، و سرانجام در شهر انبار، مکه، مدینه و حتی یمن.

امام پیوسته مردم را به دفع این شرارت ها و دفاع از مردم بی گناه و بازگشت به جنگ با معاویه و ریشه کن کردن همیشگی فتنه، فرا می خواند، اما هرگز با گوشی شنوا روبرو نمی شد.

با همین روحیه و سهل انگاری و بهانه جویی کوفیان بود که معاویه توسط معاویه بن خدیج، مصر را از دست محمد بن ابی بکر بیرون آورد، مالک اشتر را توسط عامل خراج العریش در صحرای سینا مسموم کرد و به شهادت رسانید، و بر اوضاع، به شکلی که خود می خواست، مسلط شد.

در این مدت امام پیوسته کوفیان را به حرکت و بازگشت به جنگ فرا می خواند؛ گاه با سرزنش و نکوهش، و گاه با تشویق و تحریک احساسات آنان و یادآوری وظایف دینی، اجتماعی و انسانی و در ضمن همین سخنان است که ما از روحیه ها، گرایش ها، خصلت ها و رفتارهای کوفیان آگاه می شویم. در جاهای بسیاری از نهج البلاغه، سخن امام درباره کوفیان، گزارش شده است که برای نمونه، به برخی از آنها اشاره می شود:

«احمدالله علی ماقضی من امر و قدر من فعلِ، و علی ابتلایی بکم…»

«خدای را سپاس می گزارم بر فرمانی که رانده است، و کرداری که مقدر کرده است، و بر آزموده و گرفتار شدنم به شما دار و دسته ای که وقتی فرمان داده ام، فرمان نبرده اید، و هنگامی که فراخوانده ام، پاسخ نداده اید.

اگر به شما مهلت داده شد، در سخنان بیهوده فرو می روید و اگر به جنگ فراخوانده شدید، سستی از خود نشان می دهید.

و چنانچه مردم بر گرد پیشوایی گرد آمدند، به سرزنش و نیش زبان می پردازید، و در صورتی که به قاطعیت با دیگران آورده شدید، به واپس خود بازگردید…» (۱۵)

در این خطبه، امام مردمی را وصف می کند که نافرمان و بهانه جو، تن پرور و آسایش طلب هستند، و حتی به سرزنش عده اندکی می پردازند که از پیشوای خود، و یا رهبری در سطح پایین تر فرمان می برند و می خواهند کاری کنند که آنان هم از گرد امام پراکنده شوند.

مبادا وظیفه به گردن آنان هم بیفتد و ناچار به رفتن جنگ شوند، و اگر به اجبار به میدان کشانیده شده اند، در آنجا نیز از خود سستی نشان داده اند.

چرا نافرمانی؟

در خطبه دیگری، پس از آگاه شدن از تاخت و تاز نعمان بن بشیر از یاران معاویه به عین التمر کوفیان را چنین وصف می کند:

«منیت بمن لا یطیع اذا امرت و لا یجیب اذا دعوت…»

«به کسانی دچار و گرفتار شده ام که وقتی فرمان دهم، فرمان نمی برند و هنگامیکه فرا خوانم، پاسخ نمی دهند. چگونه با این سستی به یاری پروردگارتان چشم داشت دارید. آیا دینی در شما نیست که شما را فراهم بیاورد؟ آیا حمیتی ندارید که به غیرتتان وادارد؟ در میان شما به دادرسی بر می خیزم و به فریادرسی بانگ می دهم، نه گفتاری از من می شنوید، و نه فرمانی می برید، تا پیشامدها از سرانجام های بد و تباه پرده بردارد؛ پس با شما مردم نه خونخواهی توان کرد، و نه به هدف و خواستی توان رسید.

شما را به یاری برادرانتان فرا خواندم و شما چون شتری که دچار درد ناف شده، ناله سردادید و چون چاپاری پشت از پالان زخم شده، واماندگی نشان دادید. مدتها بعد از این همه اظهار درماندگی، دسته ای سرباز لنگان و ناتوان برای یاری من به راه افتاد «که گویی آنان را به سوی مرگ می رانند و نگران مرگ هستند.» (۱۶)

در این سخن، امام نافرمانی کوفیان را به علت سستی و تن پروری، و آسایش طلبی را نتیجه بی دینی و کم اعتقادی و نداشتن غیرت و تعصب مذهبی وصف می کند.

هدف اصلی دین، هدایت انسان و رشد و تعالی بخشیدن به او است. و امام می خواست، در دوره مسؤولیت خود این هدف را عملی سازد. لذا شیوه او در همه کارها آموزش بود و پرورش، آگاه ساختن و عمل شایسته آگاهانه آموختن. اما کوفیان که سالها به تن پروری و مصرف کردن غنیمت ها عادت کرده بودند، و از سویی در دو جنگ جمل و صفین سخت به ستوه آمده بودند- به ویژه که صفین جنگی بود طولانی و بدون برنده در میدان- دیگر حاضر نبودند به جنگی بروند که اطمینانی به پیروزی در آن ندارند و اگر هم پیروز شوند، چون جنگ با مسلمانان است، غنیمت، اسیر و تصرف زمین ندارد. زیرا آنان در فتوحات دوره عمر بن خطاب و عثمان بن عفّان، بیشتر به طمع غنائم به جنگ کشیده می شدند. اکنون حق علی مطرح است. حقی که شرف و آبرو و انسانیت هم در کنار آن هست. پس از سخنان سرزنش آمیز امام، تنی چند از کوفیان، نامنظم و ناشاد، لنگان به راه افتاده اند که به جنگ بروند، اما چون باوری به جنگ و امیدی به پیروزی ندارند، مصداق آیه شریفه قرآن هستند:

«که گویی آنان را با چشم باز و نگران به سوی مرگ می رانند.»

بیوه زن بچه مرده

مردم عراق، با‌ آن پیشینه درخشان، و آماده برای تحقق آموزشهای آرمانی – عملی امام، یکباره با تغییر موضعی که گرفتند، تصویری از خود نشان دادند که امام به زیبایی آن را ترسیم کرده است:

«مردم عراق! بی گمان شما به زن آبستنی ماننده اید که باردار شده است و پس از به سرآمدن ماه های بارداری، کودک را مرده زاید، سرپرستش بمیرد، و بیوه گی او به دارازا کشد و دورترین خویش او میراث از او ببرد. هان سوگند به خدا من از روی اختیار به نزد شما نیامدم بلکه از روی ناچاری به سوی شما کشانیده شدم.» (۱۷)

کندی نشان دادن به سوی اجرای حق

مردم کوفه، اغلب یا حتی همگی به حقانیت علی ایمان و آگاهی دارند لیکن با آن روحیه ای که پیدا کرده اند، درآمدن به سوی حق و اقدام برای به اجرا درآوردن حق و پیروزی قاطع حق بر باطل، کندی نشان می دهند.

«هان سوگند بدان کس که جان من در دست قدرت او است، بی گمان آن مردم بر شما پیروز خواهند شد، نه از آن روی که به حق از شما سزاوارترند بلکه بدان جهت که به اجرای فرمان سرورشان می شتابند و شما در اجرای فرمان حق من کندی نشان می دهید.»

سستی افراد و ناپایداری در راه حق

و به دنبال آن سخن، امام به مردم کوفه چنین خطاب می کند:

«مردم کوفه! از دست شما به سه چیز و دو چیز گرفتار شده ام: کرانی هستید دارای گوش شنوا، و گنگانی هستید دارای زبان گویا، و کورانی دارای چشم های بینا. [و آن دو چیز:] نه آزادگان راستینی به هنگام رویارویی جنگ، و نه برادرانی مطمئن در وقت گرفتاری! تهیدست از هر دستاوردی مانید! ای همانند شتران بی ساربان، همین که از سویی گردآوری شوند، از سوی دیگر پراکنده گردند! به خدا سوگند در خیال خود، شما را به روشنی چنان می بینم که چون درگیری سخت شود و فروزان، و نبرد گرم گردد و سوزان، از فرزند ابی طالب چنان رویگردان و بی زار شده اید که زن به هنگام زادن از پیش خود.» (۱۸)

علت شکست کوفیان در دیدگاه امام

امام در خطبه دیگری، نعمتهای فراوان پروردگار نسبت به کوفیان و ناسپاسی آنان را بیان می کند:

«از کرامت خدای متعال به جایی رسیده اید که کنیزان شما را ارجمند می دارند و همسایگان شما هم از آن ارج گذاشتن، برخوردار می شوند و کسی که بر او برتری ندارید، و دست پرورده بهره شما نیست، بزرگتان می دارد و کسی از شما در دل بیم دارد که از چیرگی شما نمی ترسد و هیچگونه فرمانروایی بر او ندارید. و در همان حال پیمان های خدا را شکسته می بینید و خشم نمی گیرید، در حالی که ننگ شکستن پیمان پدرانتان را نمی پذیرید! کارهای خدا به نزد شما آورده می شد و از شما بیرون می رفت و باز به شما بر می گشت؛ پس جایگاه خود را به ستمگران واگذاشتید و مهارهای خویش را در پیش آنان افکندید و گردانیدن کارهای خدا را به دستهای ایشان سپردید تا در شبهه عمل کنند و در شهوت ها، راه بسپرند.» (۱۹)

سرنوشت افراد حال نگر فراموشکار

امام، در سراسر زندگی پربار خود، به آگاه ساختن مردم همت گماشت؛ به ویژه از روز ورود به کوفه، بر این تلاش افزود و پیوسته مردم را به حقایق، به اوضاع سیاسی و اجتماعی حال، به آینده تاریخی، به در پیش گرفتن خصلت های انسانی، به استفاده از عقل تاریخی و عبرت گرفتن از حوادث تاریخی گذشته، فرا می خواند و آگاه می کرد. لیکن شرایط بعدی، به ویژه حوادث جنگ صفین، آموزش های امام را سترون کرد و بار و بری در میان آن مردم در آن روزگار بسیار کم به دنبال داشت.

پس از یکی از این نافرمانی ها و پاسخ درست نشنیدن ها، امام با کوفیان چنین سخن می گوید، و آینده تباه آنان را که به روشنی از پس پرده غیب می بیند، به آگاهی شان می رساند و در ضمن سخن، ویژگی های یاران خود را در زمان پیامبر گرامی اسلام، به رخشان می کشد و غیرمستقیم خصوصیات آنان را، که بر خلاف صفات اینان است، بیان می کند:

«اگر آنچه را که من می دانم و ناپیدایش بر شما پوشیده است شما می دانستید، در آن صورت سر به بیابان ها گذاشته، بر کرده های خویش می گریستید و بر خودتان به سر و سینه می کوفتید و دارایی های خود را بی نگهبان و جانشین می گذاشتید و هر یک به خویش همت گماشته، به دیگری نمی پرداختید.

لیکن آنچه به یاد شما آورده شد، به فراموشی سپردید و از آنچه به شما هشدار داده شد، احساس ایمنی و آسودگی کردید؛ در نتیجه، اندیشه درست از سرتان دور، و کارتان دچار آشفتگی شده است. و به خدا سوگند آرزو دارم که خدا در میان من و شما جایی افکند و به کسی که از شما به من سزاوارتر است، بپیوندد. سوگند به خدا مردمی بودند خجسته اندیشه، سنگین از بردباری، خوش گفتار به حق، بسیار برکنار از تباهکاری و ستم، بر راه راست با شتاب گام نهادند، و بر طریق روشن به سرعت گذشتند، در نتیجه، به نیک سرانجامی همیشگی دست یافتند و نعمت های با ارزش گوارایی بهره خود ساختند.

هان سوگند به خدا، بی گمان جوان خودخواه سبکسر هوسران ثقفی [=حجاج بن یوسف ثقفی] بر شما مسلط خواهد شد که دارایی و نعمتتان را می خورد، و چربی و پیه تنتان را آب می کند. دست بردار [از این همه ستم و کشتار] ای سرگین غلتان!» (۲۰)

و این سرانجام، کیفر حتمی آن روحیه ای است که کوفیان مایه امید و مورد ستایش امام، به خود گرفتند. زیرا در سخن دیگری- که اتفاق را، کمی پس از این سخن در نهج البلاغه قرار گرفته است و به گفته ابن ابی الحدید از قول واقدی و مدائنی، پس از جنگ جمل، امام در قدرشناسی از یاران کوفی و مدنی و دیگر جاهای خود گفته است- یاران را چنین وصف می کند:

«شما یاران بر اساس حق هستید، و برادران در دایره دین و سپرهای روز جنگ، و رازداران ویژه در برابر دیگر مردم، پشت کننده به حق را توسط شما می کوبم و به فرمانبرداری روی آورنده حق، امیدوارم. پس با نصیحت و انتقاد کردنی تهی از دورویی، و به دور از بدگمانی، مرا به یاری برخیزید؛ زیرا سوگند به خدا من به خود مردم در ولایت بر آنان سزاوارترم.» (۲۱)

همین افراد به چنان وضعیتی دچار می شوند که امام امید خود را برای کوبیدن دشمنان خود توسط آنان از دست می دهد.

نافرمان و نامطمئن

پس از رسیدن گزارش حکمیت، امام با مردم سخن می گوید و علت پذیرفتن حکمیت، و فرمان خدا و پیغمبر را در هنگام پدید آمدن اختلاف میان مردم، و علتِ دادن فرصت به دوست و دشمن را بیان می کند؛ سپس آنان را به بازگردیدن به سوی مردم نادان و گمراه و منحرف از قرآن و شیوه عمل و رهنمودهای پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله، فرا می خواند. اما بلافاصله درباره آنان می فرماید:

«ما انتم بوثیقه یعلق بها، و لازوافر عزیعتصم الیها…»

شما نه دستگیره استواری هستید که بتوان بدان درآویخت و پابرجای ایستاد، و نه یاران نیرومندی که بتوان بدانان چنگ زد و خود را نگاه داشت. شما بدترین وسیله برای برافروختن آتش جنگ می باشید! تفو بر شما! از دست شما آزارها دیدم. روزی شما را با بانگ بلند به جنگ می خوانم، و روزی دیگر آهسته در گوشتان نجوا می کنم، اما چه سود که نه هنگام بانگ برداشتن، آزادگانی راستین برای جنگیدن هستید، و نه برادران مورد اطمینانی در نگهداری راز! (۲۲)

پراکنده جان و پراکنده دل، بی خرد و ترسو

مردمی که دشمن از شنیدن نامشان می ترسید و از آهنگ استوارشان برای رزم، لرزه بر اندامش می افتاد، اکنون به جایی رسیده اند که امام آنان را به بدترین صفات وصف می کند:

«ای جانهای پراکنده و دلهای از هم گسسته، ای کسانی که تنهایشان حاضر است و خردهایشان از آنان غایب! شما را به نرمی بر حق فرا می خوانم، در حالی که چون بزغاله از غرش شیر، از حق گریزان می شوید! چه دور و ناممکن است که تیرگی افتاده بر چهره عدل را توسط شما بتوانم بزدایم، یا کجی پیش آمده در قامت حق را برافرازم.» (۲۳)

و این گونه سخن را امیرالمؤمنین بارها گفته است که گزیده ای از آنها در خطبه های ۲۵، ۲۹، ۳۴، ۳۵، ۳۹، ۶۹ و ۷۱ و جاهای دیگر از نهج البلاغه نیز آمده است.

جنگ های فرسایشی- چگونه نگرش و اندیشه درست به نتیجه مطلوب نمی رسد؟! –

بر اثر همین روحیه و بی توجهی مردم کوفه بود که معاویه گستاخ تر می شد و دامنه حملات خود را بیشتر به درون عراق می کشانید. و در ماه رمضان سال۴۰، که سربازان پادگان انبار به مرخصی رفته بودند، و حسّان بکری، فرمانده پادگان با شمار اندکی از سربازان مانده بودند، معاویه، غامدی را با دوهزار سوار برای تاخت و تاز به انبار می فرستد. بکری و همراهان اندک او از شهر دفاع می کنند تا اینکه همه به شهادت می رسند. و سربازان تجاوزکار غامدی به خانه های بی دفاع مردم انبار، هجوم می برند، و در آن میان، زنی مسلمان و زنی دیگر غیر مسلمان، که در پناه مسلمانان آسوده خاطر به سر می بردند، مورد هجوم و دستبرد چپاولگران قرار می گیرند و آنان چاره ای جز شیون و درخواست رحم از بی رحمان نداشته اند. هیچ کس به یاری آنان نمی رود و همه تجاوزگران سالم و بی اینکه زخمی ببینند، به شام بر می گردند. چون گزارش این تجاوز ناجوانمردانه به امام می رسد، از شدت ناراحتی به چهره خود سیلی می زند و تندترین سخن را به مردمی که بارها آنان را به یاری شهروندان بی دفاع و رفتن به جنگ و خنثی کردن نقشه های معاویه فراخوانده بوده و توجه نمی کردند، به زبان می آورد و تا روز شهادتش در مسجد کوفه، کسی لبخند بر لبان او ندید. پس از وصف جهاد می گوید:

«هان من شبانه و روزانه، پنهان و آشکارا شما را به جنگ آن مردم فراخوانده ام و به شما گفته ام برآنان بتازید، پیش از آنکه بر شما بتازند…

شگفتا! و باز هم شگفتا، به خدا قسم که اتحاد و یکپارچگی آن مردم به گرد باطلشان، و پراکندگی شما از حقتان، دل را می میراند و اندوه را به سوی جان می کشاند! رویتان سیاه باد و از اندوه تهی مباد. که به صورت هدفی درآمده اید که به سویتان تیر انداخته می شود! بر شما می تازند و شما بر دشمن نمی تازید، با شما می جنگند و نمی جنگید، از خدا نافرمانی می شود و شما رضایت می دهید! اگر در تابستان و گرما شما را به گسیل شدن به سوی آنان بخوانم، گویید اکنون شدت گرما است، به ما مهلت بده تا گرما از ما دفع شود، و اگر در زمستان فرمان دهم گویید هوا سخت سرد است، فرصتی بده تا سرما به پایان رسد؛ همه اینها بهانه هایی است برای فرار از گرما و سرما، شما که چنین از گرما و سرما می گریزید، از شمشیر، سوگند به خدا، گریزانترید!

ای مردنماهای نامرد! گرفتار در رؤیاهای کودکان و خرد عروسان به حجله نشسته، کاش شما را هرگز ندیده بودم و نشناخته بودم، شناختی که به خدا قسم پشیمانی به بار می آورد و اندوهی حسرتبار به دنبال داشت…» (۲۴)

علت بهانه ها

یکی از مهم ترین علل و انگیزه های مردم کوفه، عشق آنان به زندگی و قصد آنان برای زنده ماندن به هر بهایی بود. امام که هدفش تربیت و هدایت افراد انسانی و رسانیدن مردم به رشد و تعالی بود، به شیوه پیامبراکرم صلی الله علیه و آله، نمی خواست نظر خود را بر آنان تحمیل کند و آنان را به خیر و مصلحت مجبور سازد؛ زیرا هم امام با این کار، از شیوه درست پیامبران منحرف می شد و به بهای فاسد شدن خود او تمام می شد؛ هم آنان بدین آگاه شدن و دریافت حقیقت، در کوتاه مدت به نتیجه ای موقتی می رسیدند، اما در درازمدت، به رشد و کمال انسانی هرگز دست نمی یافتند. امام در این باره می فرماید:

«و انی لعالم بما یصلحکم، و یقیم اودکم، و لکنی لا اری اصلاحکم بافساد نفسی.» (۲۵)

من بی گمان به وسیله و روشنی که شما را اصلاح و کجی شما را راست می کند، آگاه و دانایم، لیکن اصلاح کردن شما را با فاسدکردن خودم درست نمی بینم.

و درباره زندگی دوستی آن مردم، در جریان حکمیت می گوید:

«تا دیروز فرمانروا بوده ام و امروز فرمانبر شده ام، دیروز بازدارنده بودم و امروز بازداشته گردیده ام. شما ماندن و زندگی کردن را دوست دارید و مرا نیامده است که شما را وادار و مجبور به چیزی کنم که خوش ندارید!» (۲۶)

چیزی را که خوش نداشتید مبارزه و دفع دشمن و احیاناً مرگ در راه شرف و انسانیت و عقیده بود. و نمی توان کسی را به تکامل و سعادت و نیک فرجامی و بهشت برین مجبور کرد.

نتیجه گیری

ثروت های بادآورده فتوحات سالیان گذشته، سیاست های اقتصادی و جنگی ضد و نقیض خلیفه دوم و تبعیض ها، قوم دوستی ها و اجحاف های گزاف، خلیفه سوم و اطرافیانش از بنی امیه، مردم را به رفاه طلبی و تن پروری و بی توجهی به ارزش های اسلامی و عدم فداکاری و تعصب و حمیّت دینی کشانیده بود. عشق به حقیقت و عدالت، آنان را با شوق و شیفتگی به خدمت امام در آورد. جنگ جمل با پیروزی مردم حق طلب و عدالت دوست، و با شکست زر و زور و تزویر به پایان رسید. استقرار امام در کوفه، عموم مردم و به ویژه غیرعربان را بیشتر به پیروزی حق و عدالت امیدوار کرد. این مردم بیشتر از امیرالمؤمنین اشتیاق به جنگیدن با معاویه داشتند. لذا سپاهی عظیم از کوفه به سوی شان به راه افتاد.

طبیعی است که همه گونه افراد، با روحیه ها و گرایش های گوناگونی در میان سپاه عظیمی، که تا یکصدهزار نفر هم برآورد شده، وجود داشته باشد. بسیاری از اینان به طمع پیروزی و نام، یا غنیمت و مال، به میدان آمده بودند، عده ای هم منافقانه در میدان جنگ حضور یافتند و عده ای هم مانند مالک اشتر، عمار یاسر، هاشم بن عتبه، ابن عباس، ابن التیهان و تنی چند از افراد خالص و مؤمن به حقانیت امام، با کمال ایمان و اخلاص به جنگ گسیل شده بودند و بسیاری از این گونه افراد، در همان میدان به شهادت رسیدند. جنگ حدود چهار ماه به درازا کشید. تبلیغات و توطئه های اختلاف افکنانه معاویه، رسوب های فرهنگی پیشین عادات و رفتار به دست آمده در سالهای پس از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله، و سرانجام خستگی طول جنگ و بی نتیجه ماندن آن، بر عده زیادی از افراد آزمند، کم خرد، ظاهربین، ساده اندیش و سطحی نگر تاثیر مخربی گذاشت و آنان را به چنان روحیات و رفتار با خودشان و با امیرالمؤمنین امام علی بن ابیطالب علیه السلام، واداشت. دستاورد و پیامد آن، تغییر موضع و روحیه ای بود که از کوفیان به جا ماند. (۲۷)

پی نوشت ها :

۱ و ۲- احمدبن یحیی بلاذرع، فتوح البلدان، ترجمه دکتر محمد توکل، نشر نقره، ذکر تمصیر کوف، ۴۱۰-۳۲۹٫

۳- جرجی زیدان، العرب قبل الاسلام، صص ۳۴۳٫

۴- نهج البلاغه (به تصحیح دکتر صبحی الصالح)، از خطبه ۱۶٫

۵- همان، نامه ۵۷٫

۶- (تا آخر از نهج البلاغه)، نامه ۱٫

۷- نامه ۲٫

۸- از نامه ۱۷٫

۹- الانعام / ۵۷٫

۱۰- کلام ۵۱٫

۱۱- کلام ۱۲۲٫

۱۲- خطبه ۱۵ نهج البلاغه.

۱۳- کلام ۵۷٫

۱۴- قول ۶۱ (در بخش خطبه ها).

۱۵- قول ۶۰.

۱۶- از خطبه ۱۸۰.

۱۷- خطبه ۳۹.

۱۸- از خطبه ۷۱.

۱۹- از خطبه ۹۷.

۲۰- از خطبه ۱۰۶.

۲۱- از خطبه ۱۱۸.

۲۲- از خطبه ۱۲۵.

۲۳- از خطبه ۱۳۱.

۲۴- از خطبه ۲۸.

۲۵- از کلام ۶۹.

۲۶- از کلام ۲۰۸.

۲۷- مفاد آیه ۶ سوره انفال.

منبع:سید محمدمهدی جعفری؛نشریه النهج شماره ۱۵-۱۶

سيره علمى و عملى امام حسن مجتبى (ع)

اشاره؛

زندگي مردان بزرگ خدا هميشه پرحادثه است، حيات درخشان امام حسن(عليه السلام) از پرحادثه ترين زندگي رادمردان تاريخ است، با اين كه بيش از 48 سال عمر نكرد، و بر اثر زهري كه مزدوران معاويه به او خوراندند به شهادت رسيد، ولي در همين دوران كوتاه، همواره با باطل گرايان حق ستيز در حال نبرد بود، در عصر پدر، دوش به دوش او با منافقان و منحرفان ستيز كرد، در جنگ هاي بزرگ جمل و صفين و نهروان، قهرماني بي بديل بود، و به طور كلي نام او در پيشاني قاموس رنج ها مي درخشيد. وي در سخت ترين و تلخ ترين رخدادها پرچم نهي از منكر، مبارزه با نامردمي ها و طاغوت زدايي را برافراشت، و براي تثبيت حكومت حق، ايثارها و جانفشاني ها كرد.

آنچه بيش از ديگر ويژگيهاي امام حسن مجتبي(عليه السلام) – در زمان حيات و پس از شهادت – از برجستگي برخوردار بود، صبوري و حلم آن حضرت بود كه تاثير بسزايي در زندگي وي و پيروانش داشت. امام (عليه السلام) آن گونه صبور بود كه صبوري وي زبانزد عام و خاص شد و ضرب المثل «حلم الحسنية» درباره وي رواج يافت. در اين گفتار برآنيم تا ارجمندي حلم و مفهوم آن را مورد بررسي قرار دهيم، آن گاه نتايج درخشان آن را در زندگي امام حسن(عليه السلام) بنگريم.

ارجمندي حلم؛

خداوند در قرآن، حضرت ابراهيم(علیه السلام) قهرمان مبارزه توحيدي را چنين تمجيد مي كند: «ان ابراهيم لحليم اواه منيب؛[1] همانا ابراهيم داراي صفت حلم و بسيار متوكل بر خدا و بازگشت كننده به سوي خدا بود.»

در آيه 101 سوره صافات خداوند مي فرمايد: «فبشرناه بغلام حليم؛ ما ابراهيم را به نوجواني داراي حلم بشارت داديم.»

منظور از اين فرزند، حضرت اسماعيل(علیه السلام) است، كه ابراهيم(علیه السلام) از درگاه خدا درخواست فرزندي صالح كرد، و خداوند درخواست او را اجابت نمود، و او را به فرزندي كه داراي خصلت والاي حلم است مژده داد، آن فرزند اسماعيل بود، چنان كه در ماجراي آن ذبح عظيم، حلم و استقامت و صبر انقلابي خود را به خوبي نشان داد.

واژه «حليم» پانزده بار در قرآن بيان شده است كه در يازده مورد از اوصاف خداوندي برشمرده شده[2] و در دو مورد، از اوصاف ابراهيم(علیه السلام) و در يك مورد از وصف اسماعيل(علیه السلام) و در موردي ديگر در وصف حضرت شعيب(علیه السلام) ذكر شده است.

بنابراين، «حلم » از ارزش هاي مهم اخلاقي و اسلامي است، و انسان هاي برجسته؛ مانند پيامبران چنين صفتي دارند و انسان هايي كه صفت حلم را به طور كامل دارند، مظهر يكي از صفات الهي هستند.

در فرهنگ روايي، روايات بي شماري در تمجيد خصلت ارزشمند حلم از پيامبر(صلی الله علیه و آله) و امامان(علیهم السلام) به ما رسيده كه نظر شما را به ذكر چند نمونه جلب مي كنيم:

اميرمؤمنان علي(علیه السلام) فرمودند «كمال العلم الحلم؛[3] كمال علم به صفت حلم بستگي دارد.»

نيز فرمود: «بوفور العقل يتوفر الحلم؛[4] آن كس كه عقل سرشار دارد، داراي حلم سرشار خواهد شد.»

امام صادق(علیه السلام) فرمود: «الحلم سراج الله؛[5] حلم، چراغ تابان خدا است.»

مفهوم حلم؛

لغت شناس معروف قرآن، راغب در كتاب مفردات گويد: «حلم به معناي خويشتن داري به هنگام هيجان غضب است، و از آن جا كه اين حالت از عقل و خرد ناشي مي شود، گاه به معناي عقل و خرد نيز به كار رفته است.»[6]

بنابراين، انسان داراي حلم كسي است كه در عين توانايي، در هيچ كاري شتاب نمي كند، و در كيفر مجرمان شتاب زده نمي شود، روحي بزرگ دارد، و بر خشم و احساسات خود، مسلط است.»

چنان كه در روايت آمده، شخصي از امام حسن مجتبي(علیه السلام) پرسيد: حلم چيست؟ فرمود: «كظم الغيظ و ملك النفس؛[7] فرو بردن خشم، و تسلط بر خويشتن است.»

بنابراين، آنچه در ترجمه حلم معروف شده و از آن به عنوان «بردباري » ياد مي كنند، صحيح به نظر نمي رسد، زيرا حلم به معناي تحمل بار ديگران نيست، بلكه به معناي خويشتن داري پرصلابت، و نرمش قهرمانانه است، كه پايه استوار براي حفظ اخلاق و ارزش هاي اسلامي است. بر همين اساس اميرمؤمنان علي(علیه السلام) فرمودند «لا حلم كالصبر والصمت؛[8] هيچ حلمي مانند استقامت و سكوت نيست.» بنابراين، استقامت و كنترل زبان، از شاخه هاي مهم حلم است، پس حلم مفهومي ضدعجز و تسليم دارد.

حلم امام حسن(عليه السلام)؛

امام حسن(علیه السلام) و ساير امامان(علیهم السلام) فرهيخته و تربيت شده مكتب قرآن بودند، چنان كه در روايت آمده: “كنيزي شاخه گلي را به امام حسن(علیه السلام) اهدا نمود، آن حضرت او را آزاد كرد، انس بن مالك به آن حضرت عرض كرد: «آيا شما براي يك شاخه گل ناچيز، او را آزاد كرديد؟» امام حسن(علیه السلام) در پاسخ فرمودند «ادبنا الله تعالي…؛ خداوند ما را چنين تربيت كرده است.» آن جا كه مي فرمايد: «اذا حييتم بتحية فحيوا باحسن منها او ردوها؛ هنگامي كه كسي به شما تحيت گويد، پاسخ او را به طور بهتر، يا همان گونه بدهيد.»[9] پاسخ بهتر همان آزاد كردن او است.»[10]

حلم امام حسن(علیه السلام) از آيات قرآن نشات گرفته بود، از جمله از اين آيه كه خداوند مي فرمايد: «… ادفع بالتي هي احسن فاذا الذي بينك و بينه عداوة كانه ولي حميم؛ ناپسندي را با نيكي دفع كن، كه ناگاه خواهي ديد همان كس كه ميان تو و او دشمني است، گويي دوستي گرم و صميمي است.»[11]

خصلت حلم امام حسن(علیه السلام) در حدي بود كه مروان يكي از دشمنان پركينه خاندان رسالت، كه امام حسن(علیه السلام) را بسيار رنج داد و آزرد، گفت: «اين كارها را با كسي انجام دادم كه حلم و خويشتن داري او با كوه ها برابري مي كند.»[12] به عنوان نمونه نظر شما را به فراز تاريخي زير جلب مي كنيم:

پيرمردي ناآگاه از اهالي شام در مدينه، امام حسن(علیه السلام) را سوار بر مركب ديد، آنچه توانست از آن حضرت بدگويي كرد، وقتي كه فارغ شد، امام حسن(علیه السلام) كنار او آمد، و بدو سلام كرد، و در حالي كه لبخندي بر چهره داشت به او فرمود: «اي پيرمرد! گمانم غريب هستي، و گويا اموري بر تو اشتباه شده، اگر از ما درخواست رضايت كني از تو خوشنود مي شويم، اگر چيزي از ما بخواهي به تو عطا مي كنيم، اگر از ما راهنمايي بخواهي تو را راهنمايي مي كنيم، اگر كمك براي باربرداري از ما بخواهي، بار تو را برمي داريم، اگر گرسنه باشي تو را سير مي نماييم، اگر برهنه باشي، تو را مي پوشانيم، اگر نيازمند باشي تو را بي نياز مي كنيم، اگر گريخته باشي به تو پناه مي دهيم. اگر حاجتي داري آن را ادا مي نماييم، اگر مركب خود را به سوي خانه ما روانه سازي، و تا هر وقت بخواهي مهمان ما باشي، براي تو بهتر خواهد بود، زيرا ما خانه آماده و وسيع، و امكانات بسيار داريم.»

هنگامي كه آن پير ناآگاه اين گفتار مهرانگيز نشات گرفته از حلم و صبر انقلابي امام حسن(علیه السلام) را شنيد، آن چنان دگرگون شد كه اشك از چشمانش جاري گرديد و گفت: «گواهي مي دهم كه تو خليفه خدا در زمينش هستي، خداوند آگاه تر است كه مقام رسالت خود را در وجود چه كسي قرار دهد، تو و پدرت مبغوض ترين افراد در نزد من بوديد، ولي اينك تو محبوب ترين انسان ها در نزد من هستي!»

سپس او به خانه امام حسن(علیه السلام) وارد شد و مهمان آن بزرگوار گرديد و پس از مدتي در حالي كه قلبش سرشار از محبت خاندان رسالت بود، از محضر امام حسن(علیه السلام) بيرون رفت.[13]

فراموش نمي كنم هنگامي كه حضرت امام خميني(ره) در اوايل پيروزي انقلاب در قم تشريف داشتند، روزي جمعي از چماق به دستان بدخواه، از خانه اي بيرون آمده و با شعار و داد و فرياد نزديك بيت امام آمدند، امام اگر اشاره اي مي كرد، مردم به آنها حمله كرده و آنها را تار و مار مي كردند، ولي امام درعين شجاعت و صلابت بي نظيري كه داشت، در اين مورد صلاح اسلام را در حلم و صبر انقلابي ديد، با حلم كم نظيري، سكوت كرد، و قريب به اين مضمون فرمود: «كاري به آنها نداشته باشيد، مساله به مرور زمان حل خواهد شد.»

همان گونه كه امام فرموده بود؛ مساله به طور طبيعي حل شد. آري گاهي حلم و صبر انقلابي، اين گونه پي آمدي درخشان دارد، و كارسازتر از عكس العمل هاي ديگر خواهد بود.

امام حسن(علیه السلام) در عصر حكومت خودكامه معاويه، در وضعيتي قرار گرفت كه اگر صلح تحميلي را(كه به معناي آتش بس و متاركه جنگ موقت، مشروط به شرايط بود) نمي پذيرفت و با خصلت والاي حلم و صبر انقلابي، با آن برخورد نمي كرد، كيان تشيع در خطري عظيم، و جان همه شيعيان در معرض نابودي جدي قرار مي گرفت. از اين رو، در پاسخ به معترضان فرمود: «واي بر شما! شما نمي دانيد كه من چه كرده ام، سوگند به خدا پذيرش صلح من براي شيعيانم بهتر است از آنچه خورشيد بر آن مي تابد و غروب مي كند…»[14]

شايد بر همين اساس بود كه پيامبر(صلی الله علیه و آله) با بينش جهاني و پيش بيني وسيعي كه داشت، در شأن امام حسن(علیه السلام) فرمود: «لو كان العقل رجلا لكان الحسن؛[15] اگر عقل، خود را به صورت مردي نشان دهد، آن مرد، حسن(علیه السلام) است.»

رفتار پرصلابت؛

پر واضح است كه داشتن خصلت حلم، يك قانون غالبي است نه دائمي، بايد موارد را شناخت و براساس ضوابط اسلامي با آن برخورد كرد، در بعضي از موارد بايد سد حلم را شكست و فرياد زد و شدت عمل نشان داد، در آن مواردي كه حلم موجب سوء استفاده گمراهان گردد. چراكه هميشه افرادي هستند كه از شيوه حلم بزرگان، سوء استفاده مي كنند و تا زير ضربات خردكننده شلاق مجازات قرار نگيرند، دست از كردار زشت خود برنمي دارند، در اين گونه موارد بايد در برابر آنها شدت عمل نشان داد، تا ايجاد مزاحمت نكنند.

لذا در زندگي امام حسن مجتبي(علیه السلام) ملاحظه مي كنيم، در عين آن كه به حلم معروف بود، در بعضي از موارد، فريادي چون صاعقه داشت كه تار و پود دشمنان را مي سوزانيد. به عنوان نمونه؛ پس از ماجراي صلح تحميلي، معاويه به كوفه آمد، و در ميان ازدحام جمعيت بر فراز منبر رفت، در ضمن گفتارش با گستاخي بي شرمانه اي از اميرمؤمنان علي(علیه السلام) بدگويي نمود، هنوز سخن او به پايان نرسيده بود كه امام حسن(علیه السلام) بر پله آن منبر ايستاد، و خطاب به معاويه فرياد زد: «اي پسر هند جگرخوار! آيا تو از اميرمؤمنان علي(علیه السلام) بدگويي مي كني، با اين كه پيامبر(صلی الله علیه و آله) در شأن او فرمود: «من سب عليا فقد سبني، و من سبني فقد سب الله، و من سب الله، ادخله نار جهنم خالدا فيها مخلدا و له عذاب مقيم؛ كسي كه به علي(عليه السلام) ناسزا گويد، به من ناسزا گفته، و كسي كه به من ناسزا گويد، به خدا ناسزا گفته، و كسي كه به خدا ناسزا گويد، خداوند او را براي هميشه وارد دوزخ مي كند، و او در آن جا همواره گرفتار عذاب الهي است.»

آن گاه امام حسن(علیه السلام) از منبر پايين آمد و به عنوان اعتراض از مسجد خارج شد و ديگر باز نگشت.[16]

برخوردهاي پرصلابت امام حسن(علیه السلام) در برابر معاويه و مزدوران او، بسيار است، كه به همين يك نمونه بسنده شد.[17]

دخالت در سياست؛

اينك اين سؤال مطرح مي شود كه امام حسن(علیه السلام) بعد از شهادت پدر بزرگوارش حضرت علي(علیه السلام) با آن كه آن حضرت ده سال امامت كرد، تنها شش ماه و چهار روز خلافت و حكومت نمود، و سپس از كوفه به مدينه رفت و از سياست و حكومت دوري نموده و انزوا را برگزيد، آيا اين روش كه نشات گرفته از حلم او بود، كناره گيري از سياست نيست؟

پاسخ به طور خلاصه اين است كه شرايط و جوي كه دشمنان و بدخواهان و حتي دوستان، براي آن حضرت ايجاد كردند، آن حضرت را قهرا از سياست و حكومت داري كنار زدند، نه اين كه او خودش كنار رفت، و هرگز حلم او باعث اين كار نشد، بلكه شرايط و صلاح اسلام، چنين اقتضا مي كرد، از اين رو در مدينه نيز در فرصت هاي مناسب، مطالب را به طور صريح بيان مي كرد، و با روش معاويه مخالفت مي نمود، به همين دليل معاويه نتوانست وجود آن حضرت را تحمل كند، و با پيام هاي محرمانه اش، جعده دختر اشعث را كه همسر امام حسن(علیه السلام) بود، واداشت تا آن حضرت را مسموم نمايد. شهادت جانسوز او بزرگترين دليل بر دخالت او در سياست و صلابت او در طاغوت زدايي است، چنان كه حلم او نيز در اين راستا بود.

نویسنده:  محمد محمدي اشتهاردي

پاورقیها:

[1] . هود آيه 75. در آيه 114 سوره توبه نيز نظير اين آيه با اندكي تفاوت آمده است.

[2] . مانند آيه 225 و 235 و 263 سوره بقره، و 155 سوره آل‌عمران، و… (المعجم المفهرس، ص‏216 و 217).

[3] . ميزان الحكمة، ج‏2، ص‏515 – 516.

[4] . ميزان الحكمة، ج‏2، ص‏515 – 516.

[5] . بحار، ج‏71، ص‏422.

[6] . مفردات راغب، واژه حلم.

[7] . بحار، ج‏78، ص‏102.

[8] . بحار، ج‏77، ص‏78.

[9] . نسأ آيه 86.

[10] . مناقب آل ابي‏طالب، ج‏4، ص‏18.

[11] . فصلت آيه 34.

[12] . منتهي‌ الآمال، ج‏1، ص‏171.

[13] . كشف‌ الغمه، ج‏2، ص‏135؛ بحار، ج‏43، ص‏344.

[14] . بحار، ج‏44، ص‏19 «والله الذي عملت‏خير لشيعتي مما طلعت عليه الشمس او غربت.».

[15] . فرائدالسمطين، ج‏2، ص‏68.

[16] . احتجاج طبرسي، ج‏1، ص‏420؛ بحار، ج‏44، ص‏91.

[17] . براي اطلاع بيشتر در اين مورد، به كتاب‏هاي زير مراجعه كنيد: احتجاج طبرسي، ج‏1، ص‏398 تا 420؛ بحار، ج‏44، ص70 تا 109، كشف‌ الغمه، ج‏2، ص‏144 تا 152.