نماز ظهر

نوشته‌ها

خبر از آزادی ابو هاشم

 

اشاره:

خداوند دارای علم بی‌پایان و محیط بر تمام هستی است. به این معنا که گذشته ، حال و آینده برای خدای متعال در هر آنی موجود است. انبیاء و اولیای الهی با عنایت خداوند اگر بخواهند می توانند از نیت دیگران و نیز از آینده افراد خبر بدهند. در نگارش زیر به یکی از این کرامات از سوی امام حسن عسکری (علیه‌السلام) اشاره شده است.

 

ابو هاشم جعفری گوید: از تنگی زندان و فشار غل و زنجیر به امام حسن عسکری (علیه‌السلام) شکایت کردم. حضرت به من نوشت: تو امروز نماز ظهر خود را در منزل برگزار خواهی کرد. هنگام ظهر بود که بیرون آمدم و همان گونه که امام (علیه‌السلام) فرموده بود نماز را در منزل خود برگزار کردم. از نظر معیشت هم در تنگنا و فشار بودم و می‌خواستم طی نامه‌ای از امام (علیه‌السلام) تقاضای پول کنم اما خجالت می‌کشیدم. وقتی به منزل خود رسیدم صد دینار برایم فرستاد و در نامه نوشته بود: هر گاه نیازمند بودی شرم نکن و درخواست کن که آنگونه که دوست داری به تو خواهد رسید.[۱]

پی نوشت:

[۱] . اصول کافی، باب مولد ابی محمد الحسن بن علی (علیه‌السلام) .

کرامات امام حسن عسکری علیه السلام از زبان ابوهاشم

روایت شده که ابوهاشم گفت خدمت حضرت عسکری (علیه السلام) رفتم و می خواستم از آن حضرت نقره بگیرم و انگشتری بسازم و برای تبرک در دست کنم ، ولی نشستم و فراموش کردم ، چون با حضرت وداع نموده و برخاستم ، انگشتری نزد من افکند و فرمود نقره می خواستی ما انگشتر به تو دادیم ، نگین آن با خرج ساختنش را استفاده کردی ، خدا برای تو گوارا سازد ای ابوهاشم ، من از این موضوع تعجب کردم و گفتم ای آقای من توئی ولی خدا و پیشوای من ، آنچنان پیشوائی که به فضل و اطاعت وی به دین خداوند متمسکم ، حضرت فرمود خدا تو را بیامرزد ای ابوهاشم.[۱]

ابوهاشم می گوید :

از تنگی زندان و سنگینی زنجیرها به حضرت عسکری شکایت کردم ، او در جواب من نوشت : نماز ظهر امروز را در خانه خود خواهی خواند و همان طوری که فرموده بود وقت ظهر از زندان آزاد شدم و در خانه خود نماز خواندم.[۲]

 ابوهاشم می گوید : زمانی در مضیقه و تنگی معاش افتادم و خواستم از حضرت عسکری (علیه السلام) چند دینار معونه طلب کنم ولی حیا کردم و چون به خانه خود رفتم ، امام (علیه السلام) صد دینار برای من فرستاد و نوشت که هرگاه حاجتی داشتی حیا مکن و شرم مدار و آن را درخواست کن که به مقصود خواهی رسید.[۳]

راوی گوید :

معتز عباسی ( معتمد . ظ ) ابوهاشم و حضرت عسکری (علیه السلام) و جمعی از طالبیین را در سال ۲۵۸ محبوس داشت و از ابوهاشم روایت شده که من با جماعتی در زندان بودم و سپس حضرت عسکری (علیه السلام) و برادرش جعفر محبوس شدند و آن حضرت روزه می داشت ( روزه استحبابی ) و در وقت افطار ما از طعامی که غلام او در سبد سر به مهر می آورد با او می خوردیم و من با آن حضرت روزه می داشتم ، یکی از روزها ضعف و ناتوانی بر من غلبه کرد و در اطاق دیگری روزه خود را با چند لقمه نان خشک افطار کردم و به خدا سوگند که هیچ کس از این کار آگاه نشد ، پس از آن آمدم و در خدمت حضرت عسکری (علیه السلام) نشستم ، او به غلام خود فرمود غذائی به ابوهاشم بده زیرا او روزه دار نیست ، من تبسم کردم، حضرت فرمود : ای ابوهاشم چرا می خندی ؟! وقتی که خواستی نیرومند و قوی شوی گوشت بخور ، نان خشک قوت ندارد ، گفتم خدا و رسول و شما خاندان راست گفته اید ، پس از آن غذا خوردم و حضرت فرمود : سه روز افطار کن و روزه مدار زیرا کسی که روزه او را ناتوان نموده در کمتر از سه روز نیروی بدنیش به او باز نمی گردد.[۴]

از ابوهاشم روایت شده که از حضرت عسکری سوال شد : چرا زن مسکین ( در وقت ارث بردن ) یک سهم و مرد دو سهم می گیرد ؟! فرمود همانا بر زن جهاد و نفقه عیال و دیه نیست و بر مردها هست ، ابوهاشم می گوید : من با خود گفتم که شنیده بودم ابن ابی العوجا این مسئله را از حضرت صادق (علیه السلام) پرسید و آن حضرت همین جواب را به او گفت ، حضرت عسکری (علیه السلام) ( بدون اینکه من این موضوع را اظهار کنم ) رو به من کرد و فرمود آری این مسئله ابن ابی العوجا است و جواب ما یکی است هرگاه معنای مسئله یکی باشد و بر زبان آخری ما حکمی جاری می شود که به زبان اولی ما جریان یافته است و اولین فرد ما با آخرین فرد از لحاظ علم و امامت مساوی هستند و فضل رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و امیرالمومنین (علیه السلام) به جای خود محفوظ است.[۵]

از ابوهاشم نقل شده که از حضرت عسکری شنیدم می فرمود:

«من الذنوب التی لا یغفر قول الرجل لیتنی لا اواخذ الا بهذا » ؛  یعنی از گناهانی که آمرزیده نمی شود ؛ سخن مردی است ( که مرتکب گناهی شده و سپس می گوید ) ای کاش من مواخذه نمی شدم مگر به همین گناه ( و با چشم حقارت به گناه خویش می نگرد ) ابوهاشم می گوید: من با خود گفتم موضوع دقیقی است و برای مرد شایسته است که همه چیز خود را تفقد و بررسی کند، حضرت عسکری رو به من نمود و فرمود : ای ابوهاشم راست گفتی ملازم باش آنچه را به دلت گذشت همانا شرک در میان مردم پنهان تر است از راه رفتن مورچه بر سنگ خارا در شب تاریک و مخفی تر است از جنبیدن مورچه در پلاس سیاه.

حاج شیخ عباس قمی (ره) گوید:

این قسم گناه به محقرات تعبیر می شود ، حضرت صادق (علیه السلام) فرمود که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در زمین بی گیاهی نزول کرد و به اصحاب خود فرمود هیزم بیاورید ، گفتند یا رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) ما در زمین بی گیاهی هستیم و هیزم در آن نیست ، فرمود : هرکس به اندازه ای که می تواند جمع کند ، اصحاب هیزم آوردند و در برابر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) روی هم انباشتند ، آنگاه حضرت فرمود : گناهان این طور جمع می شوند و سپس فرمود :  «ایاکم والمحقرات من الذنوب» بپرهیزید از معاصی صغیره زیرا هر چیزی را طالبی است و طالب گناهان صغیره می نویسد آنچه را که مردم بجا آورده اند و آثار آنان را که در دنیا باقی گذاشته اند و هر چیزی از حوادث را ما در لوح محفوظ نگاهداشته و به شمار آورده ایم و حکایت شد توبه بن صمه در بیشتر اوقات شب و روز به حساب خود رسیدگی می کرد ، روزی عُمر گذشته خود را به حساب آورد شصت سال بود ، روزهای آن را شماره کرد ۲۱۵۰۰ روز بود ، گفت وای بر من که پروردگار را با بیست و یک هزار گناه ملاقات می کنم ، پس از آن نعره زد و از دنیا رفت.[۶]

ابوهاشم می گوید : شنیدم حضرت عسکری (علیه السلام) می فرمود : برای بهشت دری است که آن را معروف می گویند و جز اهل معروف ( نیکوکاران و احسان کنندگان) از آن داخل نمی شوند ، من در دل خدا را سپاسگذاری کردم و مسرور شدم از زحماتی که درباره حوائج مردم متحمل می شوم ، امام عسکری (علیه السلام) به من نگریست و فرمود آری به این کار خود ادامه بده و همانا اهل معروف در دنیا ، اهل معروف در آخرت هستند خدا تو را از آنان قرار دهد و تو را رحمت فرماید ای ابوهاشم.[۷]

 از ابوهاشم روایت شده که روزی حضرت عسکری (علیه السلام) برای رفتن صحرا بر مرکب سوار شد ، من هم با او سوار شدم در آن حال که او در جلو و من در عقب راه می پیمودم ، ناگهان فکر دَینی که بر ذمه داشتم و وقت اداء آن نزدیک شده بود به نظرم آمد و فکر می کردم که چگونه آن را بپردازم ، امام (علیه السلام) متوجه من شد و فرمود خدا آن را اداء می کند و سپس از روی زین خم شد و با تازیانه خود خطی بر زمین کشید و فرمود ای ابوهاشم پیاده شو وبَردار پنهان کن ، من پیاده شدم و دیدم شمش طلائی است که بر گرفتم و در کفش خویش پنهان ساختم و به راه افتادیم ، من با خود اندیشیده گفتم اگر این مقدار طلا به اندازه تمام دَین من باشد که دَینم ادا شده وگرنه صاحب دَین خود را به همین طلا راضی خواهم ساخت و دوست می داشتم که در مخارج زمستان از لباس و غیره نظری می کردم ، تا این فکر از خاطرم گذشت امام (علیه السلام) رو به من گردانید و دیگر باره از روی زین خم شد و مانند دفعه اول خطی با تازیانه روی زمین کشید و فرمود پیاده شو بردار و پنهان کن ، من پیاده شدم دیدم شمش نقره است آن را در کفش دیگر نهادم و مقداری راه رفتیم ، پس از آن حضرت عسکری به خانه خود بازگشت و من هم به خانه خویش رفتم ، نشستم و حساب دَین خود را کردم ، مقدار آن را به دست آوردم و سپس شمش طلا را وزن کردم ، بدون کم و زیاد به قدر دَین من بود ، آنگاه مخارج زمستان خود را از هر جهت به حساب آوردم و به طور متوسط و اقتصاد که نه در تنگی و سختی باشیم و نه اسراف کنیم مقدار احتیاج خود را دانستم و سپس شمش نقره را وزن نمودم بدون کم و زیاد به اندازه مخارج ما بود.[۸]

از ابوهاشم روایت شده که خدمت حضرت عسکری (علیه السلام) رسیدم و او مشغول نوشتن نامه بود ، پس وقت نماز فرا رسید ، امام (علیه السلام) نامه را زمین گذاشت و به نماز ایستاد ، من دیدم قلم خود به خود روی بقیه کاغذ می گردد و می نویسد تا به آخر رسید ، من از مشاهده این معجزه به سجده افتادم و چون آن حضرت از نماز فارغ شد قلم را به دست گرفت و اذن ورود به مردم داد.[۹]

حاج شیخ عباس قمی می فرمایند:

این مقداری که ما نگاشتیم اندکی است از آیات و دلائل بی شمار حضرت عسکری (علیه السلام) که ابوهاشم آنرا مشاهده نموده است و از او روایت شده که هرگز به خدمت حضرت هادی و عسکری علیهما السلام شرفیاب نشدم مگر اینکه از آنان دلیل و برهانی مشاهده کردم.[۱۰]

روایت شده که حضرت عسکری (علیه السلام) در زمان کودکی در چاه آب افتاد و امام علی النقی (علیه السلام) مشغول نماز بود ، زنها صیحه می زدند و فریاد می کشیدند ، چون نماز امام (علیه السلام) تمام شد فرمود باکی نیست ، در آن حال دیدند آب تا لب چاه بالا آمده و ابی محمد روی آب است و با آب بازی می کند.[۱۱]

پی نوشت ها:

[۱] . ترجمه انوارالبهیه صفحه ۳۳۴ { از تالیفات حاج شیخ عباس قمی (ره) }

[۲] . همان، ص ۳۳۵٫

[۳] . همان، ص۳۳۵٫

[۴] . همان، ص ۳۳۵٫

[۵] . همان، ص ۳۳۶ .

[۶] . همان.

[۷] . همان، ص ۳۳۷٫

[۸] . همان، ص ۳۳۸ .

[۹] . همان،  ص۳۳۹٫

[۱۰] . همان.

[۱۱] همان، ص ۳۴۲٫

منبع: پایگاه اینترنتی احادیث

فاطمه زهرا(س) و غدیر خم

احمد لقمانى

سپيده سخن

قسم به جان تو اى عشق، اى تمامى هست

که هست هستى ما از خُم غدير تو مست

در آن خجسته غدير تو ديد دشمن، دوست

که آفتاب برد آفتاب بر سر دست

نشان ز گوهر آدم نداشت هر که نبود

به خُم سراى ولايت خراب و باده پرست(1)

شکوه باعظمت و شادى پرمعنويت حج، دلها و ديده ها را سرشار از شيرينى و لذت خاص کرده بود. قلبها در هاله اى از روحانيت فرو رفته بود و نام و ياد لحظه هاى مراسم در جانها انعکاس جاودانى داشت. حج آن سال که به «حجة الوداع» در آخرين سال حيات رسول خدا(ص) شهرت يافت، با ياران بسيار زياد آن حضرت و با تعدادى بيش از يکصد هزار نفر انجام شد و افزون بر مردم مدينةُ النبي(ص)، مسلمانانى از ديگر نقاط شبه جزيره عرب براى فيض حضور حج در محضر آخرين فرستاده الهى شرکت کرده بودند.

آفتاب پرسوز با شعاعى بيش از تحمل حاجيان همه جا را آکنده کرده بود اما طراوت و شادابى اين سفر روحانى، تمامى سختيها را سهل و آسان نموده بود تا آنکه ظهر نزديک شد و آرام آرام سرزمين «جُحفه» و در پى آن بيابانهاى خشک و سوزان «غدير خم» از دور نمايان مي شد. محلى که در حقيقت چهارراهى است که مردم سرزمين حجاز را از هم جدا مي کند؛ راهى به سوى مدينه در شمال، مسيرى به طرف عراق در شرق، طريقى جهت غرب و سرزمين مصر و راهى نيز به سوى سرزمين يمن در جنوب.

آن روز، پنجشنبه سال دهم هجرت و هشت روز پس از عيد قربان بود و تا ساعتى ديگر اين جمعيت عظيم و بي کران به صورت رودهايى پرموج به سوى شهر و ديار خويش رهسپار مي شوند تا سوغات افتخار تاريخى بزرگ خود يعنى حج در حضور بزرگترين رسول خدا(ص) را به آشنايان و دوستان هديه کنند، اما ديرى نپاييد که از سوى پيامبر اسلام(ص) دستور توقف به همه مسلمانان داده شد! مسلمانان با صداى بلند آنهايى که پيشاپيش قافله بودند به بازگشت دعوت کردند و حاضران را به صبر و بردبارى خواندند تا عقب افتادگان به ديگران بپيوندند.

خورشيد از بلنداى آسمان گذشت و مؤذن رسول خدا(ص) با صداى اللّه اکبر همه حاضران را به نماز ظهر دعوت کرد. مردم به سرعت آماده نماز مي شدند اما هوا به قدرى داغ بود که بعضى مجبور شدند قسمتى از عباى خود را به زير پا و طرف ديگر را به روى سر بيفکنند. جمعى به چندين درخت عريان پناه برده بودند و با انداختن پارچه اى بر روى درختان سايبانى در صحراى پرسوز و بي آب و علف خُم تهيه کرده بودند اما بادهاى داغ به زير اين سايبانها مي خزيد و گرماى سوزان آفتاب را در زير آن پخش مي کرد.

با پايان نماز ظهر، مسلمانان تصميم داشتند به خيمه هاى همراه خود پناهنده شوند ولى پيامبر(ص) به آنها اطلاع داد که همه بايد براى شنيدن يک پيام تازه الهى که در ضمن خطبه مفصلى بيان مي شد، خود را آماده کنند.

منبرى از جهاز شتران ترتيب داده شد و پيامبر(ص) بر فراز آن قرار گرفت و نخست حمد و سپاس پروردگار به جا آورد و خود را به خدا سپرد، سپس مردم را مخاطب ساخت و چنين فرمود:

«من به همين زودى دعوت خدا را اجابت کرده، از ميان شما مي روم؛ من مسؤولم شما هم مسؤوليد. شما در باره من چگونه شهادت مي دهيد؟»

جمعيت يکصدا و بلند گفتند: «نشهد اَنَّکَ قد بَلَّغْتَ و نَصَحْتَ و جاهَدْتَ فجزاک اللّه خيرا؛

ما گواهى مي دهيم تو وظيفه رسالت را ابلاغ کردى و شرط خيرخواهى را انجام دادى و آخرين تلاش و کوشش را در راه هدايت ما نمودى، خداوند تو را جزاى خير دهد.»

سپس از آنان نسبت به يگانگى خدا، رسالت خود، حقانيت روز جزا و برانگيخته شدن مردگان در آن روز گواهى خواست، حاضران همگى شهادت دادند، فرمود: «خداوندا گواه باش!»

پس از آن اطمينان از شنيدن صداى خود از سوى مخاطبان پيدا کرد و فرمود:

«اکنون بنگريد با اين دو چيز گرانمايه و گرانقدر که در ميان شما به يادگار مي گذارم چه خواهيد کرد؟»

يکى از ميان جمعيت صدا زد کدام دو چيز گرانمايه يا رسول اللّه ؟!

پيامبر(ص) بي درنگ گفت: اول ثقل اکبر. کتاب خداست که يک سوى آن به دست پروردگار و سوى ديگرش در دست شماست، دست از دامن آن برنداريد تا گمراه نشويد و اما دومين يادگار گرانقدر من خاندان من هستند. خداوند لطيف به من خبر داد که اين دو هرگز از هم جدا نشوند تا در بهشت به من بپيوندند از اين دو پيشى نگيريد که هلاک مي شويد و عقب نيفتيد که باز هلاک خواهيد شد.

در اين هنگام حاضران ديدند رسول خدا(ص) به اطراف خود مي نگرد، گويا کسى را جستجو مي کند، همين که چشمان آن حضرت به علي(ع) افتاد، خم شد، دست او را گرفت و بلند کرد، به گونه اى که سفيدى زير بغل هر دو نمايان شد و همه مردم او را ديدند و شناختند که سردار والامقام لشگر اسلام و فرمانده شکست ناپذير رسول اللّه (ص) است.

صداى پيامبر اکرم(ص) رساتر و بلندتر گرديد و فرمود:

«ايّها الناس من اولى الناس بالمؤمنين من انفسهم؟

اى مردم! چه کسى از همه مردم نسبت به مسلمانان از خود آنها سزاوارتر است؟!»

گفتند: خدا و پيامبر(ص) داناترند. رسول خدا(ص) ادامه داد و فرمود:

با پايان يافتنسخن رسول اکرم(ص)شور و غوغايى در جمعيت شد گروه گروه خود را به علي(ع)مي رساندند و او را به خاطراين انتصاب پرعظم تمي گفتند.

«خدا مولا و رهبر من است و من مولا و رهبر مؤمنانم و نسبت به آنها از خودشان سزاوارترم.» آنگاه با صداى رسا سه تا چهار بار فرياد برآورد:

«فمن کنتُ مولاْ فعليٌ مولاْ ؛

هر که را هستم منش مولاى او

پس پسرعمم على مولاى اوست.»

سپس سر به آسمان برداشت و عرض کرد:

«اللّهم وال من والاه و عاد من عاداه و احب من احبّه و ابغض من ابغضه و انصر من نصره و اخذل من خذله و ادر الحق معه حيث دار؛

پروردگارا! دوستان على را دوست بدار و دشمنان على را دشمن. محبوب بدار آن کس که او را محبوب دارد و مبغوض بدار آن کس که او را مورد غضب خويش دارد. ياران على را يارى کن و آنان که او را از يارى خود محروم مي کنند از يارى خويش محروم ساز و حق را همراه او بدار و او را از حق جدا مکن.»

آنگاه رو به حاضران در بيابان خم کرد و فرمود:

«اَلا فليبلغ الشّاهدُ الغائبَ ؛

آگاه باشيد، همه حاضران وظيفه دارند اين خبر را به غائبان برسانند.»

خطبه خدايى رسول خدا(ص) به پايان رسيد در حالى که سر و روى آن حضرت و وصى او علي(ع) سرشار از عرق بود و هنوز جمعيت پراکنده نشده بودند. ناگاه امين وحى الهى نازل شد و اين آيه را بر پيامبر(ص) نازل کرد:

«اليوم اکملت لکم دينکم و اتممت عليکم نعمتى و رضيت و لکم الاسلام دينا؛(2)

فاطمه(س):

من ملتى را چون شما  نمي شناسم که اين گونه عهدشکن و زشت خصلت باشد. پيکر پاک رسول خدا را در دست ما گذاشتيد و رها کرديد و عهد و پيمانهاى ميانتان را بريديد و فراموش نموديد.

امروز آيين شما را کامل و نعمت خود را بر شما تمام کردم و اسلام را به عنوان دين شما ـ با اين امتياز ـ برگزيدم.»

با شنيدن سخن سراسر سرور و شادمانى جبريل امين، رسول اسلام(ص) فرمود:

«اللّه اکبر، اللّه اکبر على اکمال الدّين و اتمام النعمة و رضى الرّب برسالتى و الولاية لعلى من بعدي؛

خداوند بزرگ است، همان خدايى که آيين خود را کامل و نعمت خويش را بر ما تمام کرد و از نبوت و رسالت من و ولايت علي(ع) پس از من راضى و خشنود گرديد.»

با پايان يافتن سخن رسول اکرم(ص)، شور و غوغايى در جمعيت آغاز شد، گروه گروه خود را به علي(ع) مي رساندند و او را به خاطر اين انتصاب پرعظمت تبريک مي گفتند. در بين آنان افرادى سرشناس چون ابوبکر و عمر ديده شدند که چون نزد امام(ع) آمدند، اين جمله را بر زبان جارى کردند:

«بخٍ بخٍ يابن ابي طالب! اصبحت و امسيت مولاى و مولا کل مؤمن و مؤمنة؛(3)

آفرين بر تو باد! آفرين بر تو باد! اى فرزند ابوطالب! تو مولا و رهبر من و تمامى مردان و زنان باايمان شدى.»(4)

حادثه بزرگ و حماسه سترگ غدير خم در هجده ذيحجه سال دهم هجرت به فرمان خداوند(5) توسط رسول اکرم(ص) انجام شد تا راه رشد و رويش نبوت با استمرار امامت برقرار ماند، نگاه و نگرش انسانها فراتر از جلوه ها و جنبه هاى زودگذر زندگى، همراه با کمال و تکامل به سوى ارزشهاى والاى الهى گردد و زنجير زرين هواها و هوسهاى منيّت و ماديت از دل و ديده خداباوران و حق جويان گسسته شود، اما با هزاران هزار تأسف و حسرت، بيش از هفتاد روز از معرفى شفاف و به دور از هر گونه ابهام امام(ع) نگذشته بود که بددليها و خيره سري هاى جاهليت، کينه هاى بدر و خيبر همراه با تبليغات دروغين، شايعه و تحريف و در کنار آن دورى مردم از قدرت تحليل، بينش صحيح و معرفت والاى امامت، مسير سراسر سبز و سعادت گون نبوت از امتداد امامت منحرف گرديد و در بيراهه هاى غبارآلود و پرتگاه خلافت و سلطنت قرار گرفت.

فضاى رعب و وحشت و خفقان به گونه اى ترسبار و ترسناک سراسر مدينه را فرا گرفت و تهديد با زور و تطميع با زر و تبليغ با تزوير آنچنان تأثير خود را در عمق جانها گذارد که از جمعيت عظيم غدير ـ که از 90 تا 124000 نفر نقل شده است ـ تنها 3، 5 و يا 7 نفر صاحب بصيرت و داراى ولايت علوى ديده شدند!! اينان نيز هر روز مورد بي مهرى، توهين و تحقير و يا محروميت و تبعيد قرار مي گرفتند!

فاطمه زهرا؛ غدير خم رسالت و مسؤوليت بزرگ

با غروب خورشيد فروزان محمدي(ص) در 28 صفر و دگرگونى حوادث در مدينةُ النبي(ص)، سوز ستم در باره فدک، سياهى غصب خلافت و غبار غربت، انديشه خردورزان و عشق و عاطفه شيفتگان را آزار مي داد به گونه اى که کمتر کسى ياراى حضور در صحنه اعتقادى و دفاع در عرصه سياسى را در خود مي ديد، اما در اين ميان بانوى بزرگ، فاطمه زهرا(ع) برتر از هزاران مردِ قدرتمند، بيرق باورهاى پاک و تابناک آسمانى و عَلَم کار و پيکار با سران ستم و غصب و غارت را بر دوش گذارد و تنها امّا طوفان زا و پرخروش به دل تباهيهاى جهالت و غفلت زد تا هدايت نبوى و سعادت علوى را پاس دارد و به گوش فردا و فرداييان برساند.

روزى «نادانى و بي خرديِ» حاضران در غدير خم را در سخنان خويش مطرح کرد و اصحاب سست عنصر و بي ايمان را مورد خطاب قرار داد و فرمود:

«من ملتى را چون شما نمي شناسم که اين گونه عهدشکن و زشت خصلت باشد. پيکر پاک رسول خدا را در دست ما گذاشتيد و رها کرديد و عهد و پيمانهاى ميانتان را بريديد و فراموش نموديد و ولايت و رهبرى امام علي(ع) و ما اهل بيت را انکار کرديد و حق مسلّم ما را باز نگردانيديد، گويا از حادثه غدير خم هيچ آگاهى و خبرى نداريد؟!»(6)

روزى ديگر «غفلت و بي خبري» آنان را بر زبان جارى کرد و براى بيدارى از خوابهاى نفسانى و هوشيارى از فريبهاى شيطانى فرمود:

«انسيتم قول رسول اللّه يوم غدير خم من کنت مولاه فعليٌ مولاه؟ و قوله انت منى بمنزلة هارون من موسي؛

آيا فراموش کرديد سخنان رسول خدا را در روز غدير خم که فرمود: هر که را من مولا و رهبر مي باشم، على نيز مولاى اوست. و سخن پيامبر را به على که: يا علي! مقام و منزلت تو نسبت به من همانند هارون به موساى پيغمبر است.»(7)

شگفتى از برخورد حاضران در غدير خم، نوعى ديگر از عکس العمل دخت رسول خدا(ص) بود که در گفتار گرانقدر آن حضرت تجلى مي يافت. از اين رو به حاضران رو مي کرد و مي فرمود:

«واعجباه انسيتم يوم غدير خم؟ سمعتُ رسول اللّه يقول:

على خيرُ من اُخَلِّفُهُ فيکم و هو الامام و الخليفةُ بعدى و سبطاى و تسعةٌ من صلب الحسين ائمة الابرار …؛(8)

شگفتا! آيا حادثه عظيم غدير خم را فراموش کرده ايد؟

شنيدم که پيامبر اسلام فرمود: على بهترين کسى است که او را جانشين خود در ميان شما قرار مي دهم، على امام و خليفه بعد از من است و دو فرزندم (حسن و حسين) و نه نفر از فرزندان حسين، که پيشوايان نيکان هستند.»

هرازگاهى آن بانوى بابصيرت و سرشار از شناخت و بينشى خط بطلان به تمامى بهانه هاى اطرافيان مي کشيد و مردم را به حقيقتى که در روز غدير از سوى رسول اسلام و به امر خداى متعال توجه مي بخشيد و مي فرمود:

«فما جعل اللّه لاحد بعد غدير خم من حجّةٍ و لا عذرٍ؛(9)

پس از حادثه عظيم غدير خم، خداوند براى هيچ کس عذر و بهانه اى باقى نگذاشته است.»

و آنگاه که مهاجرين و انصار در عذرخواهى پافشارى مي کردند با فريادى رسا لب به سخن گشود و رو به آنان فرمود:

«اليکم عنّى فلا عذر بعد تعذيرکم و الامرُ بعد تقصيرکم هل ترک ابى يوم غدير خم لاحدٍ عذرا؛(10)

دور شويد و مرا به حال خود واگذاريد، پس از کوتاهى و سهل انگارى جايى براى عذرخواهى نمانده است، آيا پدرم پس از روز غدير خم راهى براى عذرتراشى و بي تفاوتى شما باقى گذارده است؟»

… روزها گذشت و فاطمه(ع) بلندين فرياد اعتراض خود را با سخن و سکوت خويش در شهر مدينه به گوش تمامى آزادگان و دين باوران تاريخ مي رسانيد و در پايان حياتِ خون رنگ و کبود خويش، با شيوه اى هوشمندانه پرچم مبارزه با مدّعيان خلافت را تا هميشه تاريخ برافراشته نگاه داشت تا شيعيان شيفته و مسلمانان فرهيخته هرگز با تهديد و تطميع و تبليغ ناحق، دچار ترديد و تضعيف و تحقير نشوند و ميدان مبارزه را خالى نکنند.

پرسشى از ديروز؛

پاسخى براى هر روز

پرسشى که ـ براى برخى ـ ناآشنايان با فرهنگ ناب شيعى ـ پديد مي آيد آن است که:

فلسفه مبارزه بي امان فاطمه(ع) با صاحبان زر و زور و قدرت در آن زمان چه بود؟ آيا وسعتى اندک از زمين و باغ در مدينه به نام فدک و دوره اى کوتاه از حکومت ظاهرى، ارزش چنان رويارويى سخت و جانفرسا را داشت تا زهراى مرضيه(س) مورد بي احترامى قرار گيرد!

اگر اهل بيت(ع) به دنبال مال و مقام دنيا نبودند که نبودند، آيا بهتر نبود به جاى جنگ و گريز، گذشت و مهربانى، به جاى اندوه و شيون، لبخند و شادمانى و به جاى قهر و غضب، صلح و سلامت در شيوه زهراى اطهر(ع) ديده مي شد؟ تا پس از قرنهاى بسيار امروز نيز ما شاهد اختلافها و کينه ها نبوديم و همه با هم با دلى سرشار از رضايت و محيطى لبريز از شادى و شادمانى، روزگار خوشى مي گذرانديم و تاريخ گذشته را هر روز و هر ساعت زنده نمي کرديم!! با اين نگرش رفاه آميز و شادي بخش هر يک از ما غدير خم را روزى چون ديگر روزها مي يابيم و حادثه سقيفه را تصميم براى انجام عملى چون ديگر اعمال انسانها مي بينيم که برخى مرتکب شدند و روز قيامت بايد پاسخگو باشند، اما آن روز و اين حادثه به هر حال تمام شده است و زنده نگاهداشتن هر يک، غير از فروزان نگاهداشتن آتش خشم و خشونت، هيچ نتيجه اى در بر نخواهد داشت!!

پاسخ را با بيان نکاتى اصولى پى مي گيريم.

  1. آفرينش، مدرسه اى بي کران

با شروع تکليف و آغاز مسؤوليتهاى انسانى و الهى، دو ديدگاه برجسته و شفاف در برابر آينه انديشه انسانها نمايان مي شود. ديدگاه نخست آن است که زندگى پارک تفريح و شادى و ميدان خنده و شادمانى است؛ بايد شيرين نوشيد و شيک پوشيد و به دور از هر گونه بايد و نبايد، رفاه و راحتى را هرچه بيشتر نصيب خود ساخت تا خوشبخت حقيقى دانسته شويم. و ديدگاه ديگر آن است که «زندگى مدرسه اى است با دو زنگ، زنگ اول دينى، آخرين زنگ حساب!!» با شروع تکليف هر يک از ما مسؤوليت انسانى و الهى سنگينى بر دوش خويش احساس مي کنيم و آن عبوديت و

در نگاه زهراى مرضيه(ع)

«غدير خم» بيابان خشک و تفتيده حجاز و يا روزى گذرا و پرشتاب نبود بلکه «مدرسه اى به وسعت تمامى تاريخ بشريت» و «آينه اى تمام نما از برترين فرمانهاى هدايت آفرين» بود که در آن «پيام رشد و پويايي» قرائت گرديده است و «بيرق بيداري» نمايان شده است.

بندگى نسبت به خداوند، رسالت بس والا نسبت به ارزشهاى نهفته در خويش و مسؤوليت بسيار نسبت به جامعه و همنوعان خواهد بود.

يک نگاه و نگرش، نگاهى مادى و حيوانى است که در مسير نگاه افراد خوراک، پوشاک، شهوت و مسکن خودنمايى مي کند، اما نگرش دوم نگاهى الهى و ملکوتى است که در آن انسانها در مثلثى سه ضلعى داراى ارتباط و اتصالى آسمانى نسبت به خود، خدا و خلق خدا ديده مي شوند و توان برترى نسبت به تمامى موجودات، حتى فرشتگان خواهند داشت.

  1. آرمان گرايى در زندگى

آرزوها عيار و معيار دانش و بينش انسانهاست و سخنان سفير صفات آنان. کسانى که خوردنيها، پوشيدنيها و نوشيدنيهاى گوناگون هدف اصلى کار و تلاش روزانه آنان است تمامى پديده هاى حيات را مادى، خاکى و زودگذر مي نگرند و آنان که هماره به پرسشى اينچنين «ز کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود؟» پاسخى سنجيده و صحيح مي دهند، هميشه لحظات خود را با جلوه هايى فراتر از خوشيهاى زودگذر زندگى، لبريز مي کنند و هرگز آفرينش عظيم و آفريده هاى رفيع را در دايره اى محدود با شعار «خوردن براى دويدن، دويدن براى خوردن» محدود نمي کنند. از اين رو مي انديشند، عشق به آفريدگار و آفريده ها دارند و چونان رسولان آسماني صفت در پى تعليم کتاب و حکمت،(11) پاکسازى اخلاق،(12) تکامل انسانها،(13) خارج ساختن مردم از ظلمت ضلالت به نور هدايت(14) و بيرون بردن انسانها از زنجير ذلت بار بردگى و ستم ستمگران به عبوديت و بندگى پروردگار مهربان(15) خواهند بود.

از اين رو از آغاز تا فرجام زندگى آنان همراه با «آرمان گرايي»، «هدفمندى و پويايي» است و گامى از «صراط مستقيم» عقب نمي نهند.

  1. شناخت، معرفت، عشق؛ صحيفه

انسانيت انسان

روزهاى آغازين زندگى، «شخص» انسان در نشست و برخاستها مطرح است اما با گذر از ايام کودکى و نوجوانى و پشت سر گذاشتن توفان احساسات، «شخصيت» افراد ملاک و معيار ارزشها و ضد ارزشها قرار مي گيرد. از نظر معارف تابناک اسلام، شخصيت انسانها در شناخت و معرفت نسبت به حقايق پايدار زندگى و عشق و دلبستگى به يکايک مبانى سعادت بخش و انسان ساز تجلى مي کند تا هر روز او بهتر از ديروز او شود و کمال و تکامل ملکوتى و معنوى فرا روى او قرار گيرد.

انسانها در پى ارمغانى اين گونه گرانبها، هرگز اسير سرابها نمي شوند و فريب فريادهاى پرجاذبه را نمي خورند و الگوهاى ماندگار و اسوه هاى آسمانى، نمونه هاى ناب پيروى را براى آنان محسوب مي شوند. اين ويژگى برجسته که مفهوم دوستى، دوستدارى و قبول پيشوايى نام دارد و در نگاه آموزه هاى دينى «ولايت» نام گرفته است، اکسيرى حيات بخش و سعادت ساز براى امروز و فرداى زندگى است و راه را بر تمامى بيراهه هاى هلاکت بار مسدود مي سازد.

فاطمه زهرا(ع)، غدير خم؛ راز رفتارها و گفتارها

با نگرشى ناب به مجموعه آموزه هاى زندگانى دخت آفتاب، فاطمه زهرا(ع)، آشنايى و روشنايى آن حضرت را با حقايق پايدار هستى مي توان به دست آورد. ايشان گام نخست حيات و حرکت خويش را شناخت روشن و روشنگرى نسبت به آفرينش و آفريدگار قرار داده بود و براى دستيابى تمامى انسانها به اين قله عظمت و قداست تلاشى بسيار مي نمود. بر آن بود يکايک افراد از مرز «شخص ظاهري» خويش به «شخصيت واقعي» خود رو کنند و با عبور از غوغاى زندگى، «حقيقتى جاودان» گردند.

از اين رو هماره آن روى سکه فدک و خلافت در آينه نگاه فاطمه(ع) نمايان بود، «غدير خم» را «جغرافياى خاکى هستي» نمي ديد، بلکه «تاريخ افلاکى آفرينش» مي دانست. آن را رحلى به قامت تمامى رسولان الهى مي نگريست که بر آن «آيت حق» و «قرآن ناطق» براى هدايت و سعادت يکايک انسانها تلاوت شده است. در نگاه زهراى مرضيه(ع) «غدير خم» بيابان خشک و تفتيده حجاز و يا روزى گذرا و پرشتاب نبود، بلکه «مدرسه اى به وسعت تمامى تاريخ بشريت» و «آينه اى تمام نما از برترين فرمانهاى هدايت آفرين» بود که در آن «پيام رشد و پويايي» قرائت گرديده است و «بيرق بيداري» نمايان شده است.

زهراى عزيز، حرکت و هدايت انسانها را بدون امام نور، سکون و هلاکت مي دانست و زمامدارى زيان آلود نااهلان را باعث دور ماندن توده ها از صراط مستقيم هدايت در ساليان سال مي ديد، بدين خاطر دفاع و حمايت از مقام «امامت» و «امام راستين» را سرلوحه مسؤوليتهاى خويش قرار داده بود و با تمام توان به ارائه رهنمودهاى شايسته، مبارزه با زرمداران و زورمحوران مي پرداخت.

او کتاب فضايل علي(ع) را در پنج محور بنيادين گشود تا فردا و فرداهاى تاريخ، همگان با مطالعه گفتار گرانبار وى پى به حقايق هستى برند و راه را از بيراهه ها تشخيص دهند.

در فصل نخست، علي(ع) را در برابر خداوند عبدى تمام عيار معرفى مي کرد که بسيارى از شبها از شوق عبادت و ترس فراوان بر روى خاک نخلستانها مدهوش مي شود!(16)

در فصل دوم، او را نسبت به رسول خدا مي سنجيد و مي فرمود، على بهترين جانشين پيامبر،(17) برادر، امام برگزيده و دوست بي همانند رسول اللّه (ص) است.(18)

در ديگر فصل سخن از مقام امامت و ولايت امير مؤمنان(ع) نسبت به امت اسلامى به ميان مي آورد، او را «امامى ربانى و الهي»، «آفريده اى روشن و نوراني» و «جايگاه اصلى و بنيادين امامت پيشوايان الهي»(19) معرفى مي کرد که تنها و تنها او شايسته پيروى و لياقت خلافت و رهبرى امت اسلام را خواهد داشت؛ کسى که چون رسول اللّه (ص)، پدر اين امت است، کجي ها را راست و انحرافات را اصلاح مي نمايند و مردم با اطاعت، رهايى از عذاب جاويدان نصيبشان مي شود و با همراهى و ياورى آنان، نعمتهاى هميشگى خداوند ارزانيشان خواهد شد.(20)

او را نخستين مسلمان و دين باور با سابقه اى سراسر سبز و پرشکوه،(21) تلاشگرى پرتوان و باايمان در راه خدا،(22) بخشنده ترين انسانها،(23) صاحب حق عظيم و ارزش رفيع(24) مي دانست، از اين رو وظيفه اى بزرگ براى خويش نسبت به امام برمي شمرد و آن توصيف صفات و برکات بي پايان علي(ع) تا واپسين لحظات زندگى بود!(25)

گاه که سخن از جلوه هاى جاودان شخصيت همسر مهربانش در امور خانه و خانواده مي شد، با شناختى روشن و به دور از احساس، او را «بهترين زوج(26) و برترين شوهر»(27) معرفى مي کرد که «همدل و همراه در مسؤوليتهاى خانوادگي»(28) است. فاطمه(ع) اين فصل از ويژگيهاى شايسته امام را با نقش هدايت و رهبرى راستين او چنان تأثيرگذار و هدايت بخش مي ديد که براى تحقق امامت و خلافت آن حضرت زبان به بيان فداى جان خويش براى امام گشود(29) و خود را آماده اين فداکارى معرفى نمود!

مقام بلندمرتبه شيعيان علي(ع) در امروز و فرداى حيات فصلى ديگر از صفات آن حجت الهى است که از سوى ياس ياسين(س) بيان شده است. آن بانوى بابصيرت با اعتقادى قلبى سخن پدر را بازگو مي کرد و على و شيعيان او را اهل بهشت برين(30) خداوند مي دانست و ماجراى شب معراج رسول خدا را نقل مي کرد که بر پرده اى زيبا نوشته شده بود: بخ بخٍ من مثل شيعة علي؟(31)

مبارک باد! مبارک باد! چه کسى همانند شيعه على است.

گاهى شعاع شخصيت شيعيان علي(ع) را آشکار مي کرد، دوستى و ولايت امام را کيمياى سعادت مي شمرد و مي فرمود:

«همانا سعادت و رستگارى، همه خوبيها و خوشبختيها، حقيقت سعادت در کسى است که على را در دوران حيات او و پس از آن دوست داشته باشد.»(32)

… به راستى با معرفتى چنين فروزان و پرگستره، هدايت امت در هر مکان و هر زمان و حمايت از امام با مطرح ساختن غدير خم، رسالتى راستين و آرمانى آسمانى محسوب نمي شد و خزيدن در خانه و تن دادن به زندگى ظاهرى به بهانه رفاه و راحتى خود و ديگران با شعار سکوت و صلح و سلام، ستم به انسانهاى بسيار از آغاز بعثت تا فرجام خلقت تلقى نمي گرديد.

بي شک آنان که شناختى عميق و دقيق به دست آورند و پيشوايان هدايت بخش جامعه را در جلوه هاى مخالف بشناسند، از آن سوى ديده ظاهرى و برخاسته از انديشه و عشق باطنى سروده هايى اينچنين سبز و سعادت آفرين زمزمه مي کنند:

در غدير خم ولايت متجلى است

«عيد» شرع شيعى «مولا علي» است

اين «غدير خم» مقام «مرتضا»ست

احسن التقوم «عيد اوليا»ست

حوريان آهنگ هلهل ساختند

در «غدير» از خاک دل «خُم» ساختند

شوکت اسلام از اسم «ولي» است

ذات «مهدي» معنى نام «علي» است
(33)

آن بانوى بابصيرت با اعتقادى قلبى سخن پدر را بازگو مي کرد و على و شيعيان او را اهل بهشت برين خداوند مي دانست و ماجراى شب معراج رسول خدا را نقل مي کرد که بر پرده اى زيبا نوشته شده بود:

بخ بخٍ من مثل شيعة علي؟

فاطمه(س):

همانا سعادت و رستگارى همه خوبيها و خوشبختيها حقيقت سعادت در کسى است که على را در دوران حيات او و پس از آن دوست داشته باشد.

فاطمه(س):

پس از حادثه عظيم غدير خم خداوند براى هيچ کس عذر و بهانه اى باقى نگذاشته است.

پى نوشتها :
1 ـ نصراللّه مردانى.
2 ـ مائده، 67؛ ر.ک: تفسير الميزان، ج6، ص66 ـ 100؛ البرهان، ج1، ص488؛ اطيب البيان، ج4، ص422؛ مجمع البيان، ج3، ص342؛ روح البيان، ج2، ص417؛ المنار، ج6، ص463.
3 ـ ر.ک: سنن ابن ماجه، ج1، ص55 و 58؛ مسند احمد حنبل، ج1، ص84، 88، 118، 119، 331، 281 و 370. نقل از تفسير نمونه، ج5، ص8 ـ 19.
4 ـ ر.ک: تفسير الميزان، ج6، ص87 ـ 95 (مترجم) علامه طباطبايي(ره) حديث غدير را حديثى متواتر يعنى پى در پى از سوى سنّى و شيعه مي داند که به بيش از يکصد طريق از جمع بسيارى از صحابه نقل شده است که از آن جمله عمر بن خطاب، سعد بن ابي وقاص، زيد بن ارقم، جابر بن عبداللّه ، انس بن مالک و عمران بن حصين به چشم مي خورند.
5 ـ پروردگار حکيم با نزول آيه: «يا ايّها الرّسول بلغ ما انزل اليک فان لم تفعل فما بلّغت رسالتک؛
اى رسول ما آنچه از جانب پروردگارت به سوى تو نازل شده، ابلاغ کن و اگر نکنى، رسالت خويش را ابلاغ نکرده و به پايان نرسانده اى.» فرمان اجراى حادثه غدير را به پيامبر خود ابلاغ کرد. (مائده، 67).
6 ـ الاحتجاج، ص51 و 80؛ بيت الاحزان، ص73 و 70؛ کتاب عوالم، ج11، ص595؛ امالى شيخ مفيد، ص50؛ اعيان الشيعه، ج2، ص463؛ الغدير، ج5، ص372؛ کوکب الدرى، ج1، ص193.
7 ـ احقاق الحق، ج21، ص26 و 27؛ الغدير، ج1، ص197؛ البدر الطالع، ج2، ص297.
8 ـ کوکب الدرى، ج1، ص235؛ احقاق الحق، ج21، ص26 و 27؛ الصراط المستقيم، ج2، ص123.
9 ـ دلائل الامامه، ص38؛ خصال، ج1، ص173؛ معانى الاخبار، ص354؛ رياحين الشريعه، ج2، ص50؛ احتجاج طبرسى، ج1، ص146؛ امالى شيخ طوسى، ص384.
10 ـ معانى الاخبار، ص354؛ رياحين الشريعه، ج2، ص50؛ کتاب عوالم، ج11، ص605.
11 ـ هو الذى بعث فى الاميين رسولاً منهم يتلو عليهم آياته و يزکيهم و يعلمهم الکتاب و الحکمه (جمعه، 2).
12 ـ يعلمهم الکتاب و الحکمه و يزکيهم (بقره، 129).
13 ـ و ما قدروا اللّه حق قدره اذ قالوا ما انزل اللّه على بشر من شيي ء (انعام، 91).
14 ـ و لقد ارسلنا موسى باياتنا ان اخرج قومک من الظلمات الى النور (ابراهيم، 5)؛ ر.ک: مائده، 16؛ ابراهيم، 2.
15 ـ و لقد بعثنا فى کل امة رسولاً ان اعبدوا اللّه و اجتنبوا الطاغوت (النحل، 36)؛ ر.ک: زمر، 17.
16 ـ ثواب الاعمال، ص116؛ لئالى الاخبار، ج4، ص36؛ بحارالانوار، ج84، ص196.
17 ـ کوکب الدرى، ج1، ص235؛ الصراط المستقيم، ج2، ص123؛ احقاق الحق، ج21، ص26 و 27.
18 ـ کتاب عوالم، ج11، ص487؛ بيت الاحزان، ص146؛ احقاق الحق، ج10، ص427 ـ 430.
19 ـ رياحين الشريعه، ج1، ص93.
20 ـ تفسير ـ منسوب به ـ امام حسن عسگري(ع)، ص330؛ تفسير البرهان، ج3، ص245؛ بحارالانوار، ج23، ص259.
21 ـ احقاق الحق، ج10، ص427؛ بيت الاحزان، ص146؛ کتاب عوالم، ج11، ص487.
22 ـ کتاب الشافى، سيدمرتضى، ص231؛ کتاب طرائف سيد بن طاووس، ص263؛ معانى الاخبار، ص354.
23 ـ امالى شيخ صدوق، ص258؛ تفسير البرهان، ج4، ص412 و 413؛ فضائل الخمسه من الصحاح السته، ج1، ص258.
24 ـ نهج الحياة، ص296.
25 ـ مناقب ابن شهر آشوب، ج3، ص330؛ بحارالانوار، ج43، ص38؛ کوکب الدرى، ج1، ص143.
26 ـ کنزالعمال، ج13، ص108؛ جامع الاحاديث، ج4، ص377؛ المراجعات، ص303.
27 ـ کوکب الدرى، ج1، ص166؛ بحارالانوار، ج43، ص133 و 117.
28 ـ مسند احمد، ج6، ص298؛ ذخائر العقبى، ص105؛ احقاق الحق، ج10، ص266.
29 ـ کوکب الدرى، ج1، ص196؛ تاريخ بغداد، ج12، ص289؛ المناقب خوارزمى، ص67.
30 ـ ينابيع الموده، ص257؛ تاريخ بغداد، ج12، ص289؛ غاية المرام، ص584؛ ارجح المطالب، ص531.
31 ـ بحارالانوار، ج68، ص76 ـ 77.
32 ـ مقتل الحسين(ع)، ص46؛ ذخائر العقبى، ص92؛ رياض النضره، ج2، ص214.
33 ـ شجاع الدين ابراهيمى.
منبع :ماهنامه پيام زن ، اسفند 1380 شماره 120