نفس زکیه

نوشته‌ها

امام صادق (ع) و قیام‌هاى زمان آن حضرت

اشاره :

در راستای فلسفه وظیفه الهی، ائمه علیهم السلام برای تحقق حکومت اسلامی جدیت و تلاش فراوانی داشتند. امام صادق(ع) علاوه بر نهضت علمی و فکری که در جامعه ایجاد نمود; اهتمام خاصی به نظام رهبری و امامت اصیل اسلامی داشت. حمایت های پیدا و پنهان امام صادق(ع) از نهضت های اصیل و عدم همکاری آن حضرت با قیام ها نشان دهنده مواضع دقیق و الهی امام در برابر حکومت های سیاسی زمان است.

الف) قیام زید بن علی(ع)

اینک به ارزیابی نقش امام صادق(ع) در برابر قیام های معاصر وی می پردازیم.

زید، فرزند امام زین العابدین(ع) مردی عابد، انسانی پرهیزکار،فقیهی شجاع و سخاوتمند بود. (۱)

زید به قصد شکایت از فرماندار مدینه، خالدبن ولید بن عبدالملک بن حرث راهی شام شد. هشام نه تنها به شکایت او توجهی نکرد،بلکه به او اهانت نمود و دستور داد او را به مدینه بازگردانند.

زید می گوید: من در مجلس هشام بودم که به رسول گرامی اسلام اهانت شد. اما هشام هیچ گونه عکس العملی از خود نشان نداد. بدین خاطراگر جز یک نفر همراه نداشته باشم قیام خواهم کرد. (۲)

زید به کوفه برگشت و سپاهی تشکیل داد و با استاندار عراق، یوسف بن عمر ثقفی درگیر شد و سرانجام به شهادت رسید. درباره قیام زید روایاتی از امام صادق(ع) رسیده است که بیانگر حمایت آن حضرت از قیام اوست. اینک بخشی از این روایت ها را نقل می کنیم:

۱- امام صادق(ع) فرمود: «فانظروا علی ای شی تخرجون لاتقولواخرج زید فان زیدا کان عالما و کان صدوقا و لم یدعکم الی نفسه وانما دعاکم الی الرضا من آل محمد(ص) و لو ظفر لوفی بما دعاکم الیه.»; نگاه کنید که با چه هدفی قیام می کنید. نگویید زیدخروج کرد. زید دانشمند و بسیار راستگو بود و مردم را به سوی خویش نمی خواند، بلکه به برگزیده آل محمد(ص) دعوت می کرد و اگرپیروز می شد به آنچه مردم را بدان دعوت می نمود، وفا می کرد. (۳)

زید بن علی فرمود: در هرزمان مردی از ما، اهل بیت علیهم السلام وجود دارد که خدا به وسیله او بر مردم احتجاج می کند. حجت این زمان فرزند برادرم، جعفر بن محمد(ع) است. هرکس او را پیروی کندگمراه نمی شود و مخالف او هدایت نمی یابد. (۴)

۲- امام رضا(ع) می گوید: پدرم فرمود: امام صادق(ع) فرمود: خدارحمت کند عمویم زید را! او به برگزیده آل محمد دعوت می نمود واگر پیروز می شد به آن وفا می کرد. او در رابطه با نهضت خویش بامن مشورت نمود. به او گفتم: اگر می خواهی به دار آویخته شوی قیام کن. امام رضا(ع) می گوید: پدرم فرمود: هنگامی که زید ازمحضر امام صادق(ع) خارج شد، امام فرمود: «ویل لمن سمع واعیثه فلم یجبه »; وای برکسی که ندایش را بشنود و ا و را همراهی واجابت نکند. (۵)

۳- ابن سیابه می گوید: امام صادق(ع) به من هزار دینار داد وفرمود: این ها را در میان فرزندان کسانی که همراه زید به شهادت رسیده اند، تقسیم کن. (۶)

۴- فضیل، یکی از سپاهیان زید می گوید: خدمت امام صادق(ع)رسیدم. حضرت فرمود: آیا تو در جنگ با شامیان همراه عمویم بودی؟

گفتم: بله، حضرت فرمود: چه قدر از آنان را کشتی؟ گفتم: شش نفر.

حضرت فرمود: شاید دچار شک گشته ای؟ پاسخ دادم: اگر شک داشتم که آنان را نمی کشتم. حضرت فرمود: خدا مرا در ثواب خون های آنان شریک سازد. به خدا قسم! عمویم زید و اصحابش جزء شهدا هستند. مانند علی بن ابی طالب(ع) و اصحاب او. (۷)

مرحوم مجلسی می نویسد: اگرچه اخبار درباره زید مختلف است امابیش ترین اخبار بیانگر این است که او به خاطر انتقام جویی ازقاتلان امام حسین(ع) و امر به معروف و نهی از منکر قیام نمود وبه برگزیده آل محمد(ص) دعوت می نمود. من درکلام دانشمندان شیعه نظری در مخالفت آن چه گفته شد، ندیدم. (۸)

ب) قیام محمد نفس زکیه

سلطنت بنی امیه پس از هلاکت ولید بن یزید بن عبدالملک رو به ضعف گذاشت. عده ای از بنی هاشم و عباسیان مثل منصور دوانیقی وبرادرانش، سفاح و ابراهیم، و عبدالله محض و پسرانش، محمد وابراهیم در «ابواء» جمع شدند و توافق کردند که فردی را به عنوان کاندیدای خلافت برگزینند. عبدالله محض از میان جمع برخاست و از آن ها خواست که با فرزندش، محمد، معروف به «نفس زکیه »بیعت نمایند. عبدالله محض فرزند حسن مثنی نوه امام مجتبی(ع)است و مادرش فاطمه، دختر امام حسین(ع) است. به همین جهت به «محض » لقب یافته است. فرزندش، محمد به خاطر زهد و عبادت فراوان به «نفس زکیه » شهرت یافته است. چون در میان شانه های او خالی سیاه بود، برای عده ای از جمله پدرش این گمان پیدا شده بود که او همان مهدی امت است که در روایات بدان خبر داده شده است. بدین سبب مردم با او بیعت کردند و سپس فردی را راهی خانه امام صادق(ع) نمودند تا آن حضرت در جلسه حضور یابد و با محمدنفس زکیه بیعت کند. امام صادق(ع) در جمع آنان حضور یافت و پس از شنیدن سخنان عبدالله محض، فرمود: اگر فکر می کنی فرزندت مهدی است این طور نیست. «و ان کنت انما ترید ان تخرجه غضبا لله ولیامر بالمعروف و ینه عن المنکر فانا و الله لا تدعک فانت شیخناو نبایع ابنک فی هذالامر»; و اگر تصممیم داری که به خاطر خدا وامر به معروف و نهی از منکر از او بخواهی قیام کند، به خداسوگند! تو را تنها نخواهیم گذاشت. تو بزرگ خاندان ما هستی و بافرزندت بیعت می کنیم. (۹)

در این روایت، حضرت از همان آغاز بر اصالت هدف و الهی بودن نهضت نفس زکیه تاکید می ورزید و حمایت از آن را به عنوان یکی از اصول سیاسی حرکت خویش اعلام می دارد.

پیشنهاد ابومسلم و ابوسلمه

«ابراهیم امام و منصور دوانیقی » ابوالعباس سفاح از نوادگان عباس، عموی پیامبر(ص) است. آنان حرکتی سری را بر ضد بنی امیه سامان دادند. ابراهیم امام، رهبر قیام ابومسلم را انسانی شجاع و کارآمد و با استعداد می یابد و ا و را به خراسان اعزام می کندو به او توصیه می کند که بدون نام بردن از فردی، مردم را به «الرضا لال محمد»; برگزیده آل محمد(ص) دعوت کند. امام صادق(ع)ابوسلمه که بعد به وزیر آل محمد شهرت یافت. را به کوفه فرستاد و خود در ناحیه شامات فعالیت می کرد. بدین ترتیب آن حضرت نبض حرکت های ضد اموی را به وسیله کارگزاران خویش در دست گرفته بود. مدتی بعد، ابراهیم امام توسط مروان زندانی و کشته می شود ورهبری نهضت طبق وصیت ابراهیم امام، در اختیار سفاح و دیگربرادرانش قرار می گیرد. (۱۰)

ابوسلمه توسط محمد بن عبدالرحمن، نامه هایی برای امام صادق(ع) وعبدالله محض می فرستد و به پیک های خود دستور می دهد که هیچ کدام از آن ها از نامه ای که برای دیگری فرستاده شده است، اطلاع پیدانکند. آن حضرت در آن نامه ها حمایت خود را از خلافت آنان اعلام می دارد. ابومسلم دو نامه به حضور آن حضرت می فرستد و در نامه دوم می نویسد: هزار جنگجو در اختیار من است. به انتظار فرمانت هستیم. (۱۱) امام صادق(ع) به او پاسخی نمی دهد.

سؤال: چرا امام صادق(ع) به این پیشنهادها جواب مثبت نداد و اززمینه های خلافت و نیروها استفاده نکرد؟

الف) عدم صداقت و خلوص پیشنهاد دهندگان.

ابو سلمه علاوه بر امام صادق(ع)، برای عبدالله محض هم نامه نوشت. این کار او دلیل این است که وی در دعوت خود صداقت نداشت.

زیرا اگر نامه او به امام صادق(ع) براساس ایمان و اعتقاد به آن حضرت بود، چگونه از فرد دیگری نیز دعوت کرد؟

جواب امام صادق(ع) روشنگر همین جهت است. وقتی حامل نامه، محمدبن عبدالرحمن بن اسلم به امام صادق(ع) نامه ای از طرف شیعه شما،ابوسلمه آورده ام. آن حضرت فرمود: «و ما انا و ابوسلمه وابوسلمه شیعه لغیری »; مرا با ابو سلمه چه کار؟ او از شیعیان من نیست. نامه رسان تقاضای جواب می کند. امام صادق(ع) نامه راآتش می زند و می فرماید: جواب نامه همین است. سپس آن حضرت شعری از کمیت بن زید خواند:

ایا موقدا نارا لغرک ضوءها و یا حاطبا فی غیر حبلک تحطب ای روشن کننده آتشی که دیگری از نورش استفاده می برد! هیزم جمع کرده ای اما روی ریسمان دیگری ریخته ای و دیگری جمع می کند ومی برد. (۱۲)

شهید مطهری در این باره می نویسد: «قدر مسلم این است که این شعر می خواهد منظره ای را نشان دهد که یک نفر زحمت می کشد واستفاده اش را دیگری می خواهد ببرد. حال یا منظور این بود که ای بدبخت ابوسلمه! این همه زحمت می کشی استفاده اش را دیگری می برد وتو هیچ استفاده ای نخواهی برد و یا خطاب به مثل خودش بود اگردرخواست ابوسلمه را قبول کند یعنی این دارد ما را به کاری دعوت می کند که زحمتش را ما بکشیم و استفاده اش را دیگری ببرد.» (۱۳)

ابومسلم در نامه ای به امام صادق(ع) نوشت: من مردم را به دوستی اهل بیت پیامبر(ص) دعوت می کنم. کسی برای خلافت بهتر از شما نیست.

امام صادق(ع) در پاسخ نوشت: «ما انت من رجالی و لا الزمان زمانی »; نه تو از یاران من هستی و نه این زمان، زمان من است. (۱۴)

امام صادق(ع) بدین وسیله عدم صداقت آنان را گوشزد نمود وبی اعتمادی خود را نسبت به آنان اعلام داشت. در سخن دیگری از آن حضرت نیز همین مطلب آمده است. معلی ابن خنیس می گوید: در زمانی که پرچم های سیاه بر افراشته شده بود و هنوزبنی عباس به خلافت نرسیده بود، نامه هایی از عبدالسلام ابن نعیم،سریر و تعداد دیگری خدمت امام صادق(ع) بردم. آن ها نوشته بودند:

«قدقدرنا ان یول هذالامر الیک فما تری قال فضرب بالکتب الی الارض ثم قال اف اف ما انا لهولاء بامام »; ما موقعیت را برای خلافت شما مساعد می بینیم. نظر شما چیست؟ امام صادق(ع) نامه ها را به زمین کوبید و فرمود: زهی تاسف و افسوس! من امام و پیشوای آن هانیستم. (۱۵)

ب) نداشتن یاران مخلص

وجود یاران وفادار و همراه یکی از شرایط موفقیت رهبران دراجرای برنامه های خویش است.

امام صادق(ع) شیعیان خود را خوب می شناخت و می دانست که بیشترآن ها مرد میدان خطر نیستند.

مامون رقی می گوید: خدمت آقایم، امام صادق(ع) بودم که سهل بن حسن خراسانی وارد شد و به آن حضرت گفت: شما مهر و رحمت دارید.

شما اهل بیت(ع) امامت هستید. چگونه از حق خویش باز ایستاده اید،با این که صد هزار شمشیرزن آماده به رکاب در خدمت شما هستند.

آن حضرت فرمود: خراسانی! بنشین! سپس به کنیز خود فرمود:

«حنیفه!» تنور را آتش کن. کنیز تنور را گرم کرد. آن گاه امام فرمود: خراسانی! برخیز و در تنور بنشین! خراسانی گفت: آقای من!

مرا با آتش مسوزان و از من بگذر! آن حضرت فرمود: گذشتم. در این حال «هارون مکی » که کفش های خویش را به دست گرفته بود، واردشد و سلام کرد. امام فرمود: کفش های خود را زمین بگذار و داخل تنور بنشین! هارون بدون معطلی وارد تنور شد. امام صادق(ع) باسهل بن حسن خراسانی مشغول صحبت شد. مدتی بعد، امام به اوفرمود: برخیز و به داخل تنور نگاه کن! خراسانی می گوید: برخاستم و به داخل تنور نظر افکندم. هارون در داخل تنور چهارزانو نشسته بود. مدتی بعد او از تنور بیرون آمد و به ما سلام کرد. امام فرمود: در خراسان چند نفر مثل این مرد دارید؟ خراسانی گفت: به خدا قسم! یک نفر هم نیست. امام فرمود: «اما انا لا نخرج فی زمان لا نجد فیه خمسه معاضدین لنا نحن اعلم بالوقت »; بدان! ماهنگامی که پنج نفر یاور و پشتیبان نداشته باشیم قیام نمی کنیم.

ما نسبت به زمان قیام داناتریم. (۱۶)

سدیر می گوید: به امام صادق(ع) گفتم: چه چیز شما را از قیام بازداشته است؟ امام فرمود: مگر چه شده است؟ سدیر گفت: دوستداران،شیعیان و یاوران شما زیاد است. به خدا سوگند! اگر امیرالمؤمنین این مقدار یاور داشت کسی طمع در خلافت نمی کرد. امام فرمود:

یاوران من چند نفرند؟ سدیر گفت: صدهزار نفر. امام فرمود:

صدهزار! او گفت: بله. بلکه دویست هزار. امام فرمود: دویست هزار! سدیر گفت: آری. بلکه نصف دنیا. امام سکوت کرد. سدیرگوید: راهی سرزمین «ینبع » شدیم. امام در میان راه چشمش به جوانی افتاد که چند راس بزغاله را می چراند. فرمود: اگر تعدادشیعیان من به عدد این بزغاله ها بود از قیام و نهضت باز نمی ایستادم. سدیر می گوید: بزغاله ها را شمارش کردم. بزغاله ها هفده راس بودند. (۱۷)

ابوسلمه از امام صادق(ع) ناامید می گردد و طبق دستور به خانه عبدالله محض می رود و نامه دوم را به او می رساند. عبدالله خوشحال می شود و صبحگاهان به خانه امام صادق(ع) می رود. عبدالله به امام صادق(ع) می گوید: ابوسلمه نوشته است که همه شیعیان مادر خراسان آماده قیام هستند و از من خواسته است که خلافت رابپذیرم. امام به عبدالله فرمود: «متی کان اهل خراسان شیعه لک انت بعثت ابامسلم الی خراسان و انت امرته بلبس السواد و هولاءالذین قدموا العراق انت کنت سبب قدومهم… و هل تعرف منهم احدا»; چه زمانی اهل خراسان شیعه تو بودند؟! آیا تو ابو مسلم را به آن جا فرستادی؟! آیا تو به آن ها دستور دادی لباس سیاه بپوشند؟! آیا این ها که برای حمایت از بنی العباس از خراسان آمده اند تو آن ها را به این جا آورده ای؟! آیا کسی از آنان رامی شناسی؟ !» (۱۸)

ج) ثمربخش نبودن پیشنهاد

انسان های دنیا طلب زمانی از رهبران و همکاران خویش روی برمی گردانند که احساس کنند دنیایشان در خطر است. دوستداران بنی عباس و فرماندهان آن ها مانند ابومسلم به ابوسلمه بدگمان شده بودند و دیگر نمی خواستند او را در جمع خویش ببینند. ابومسلم چند بار به سفاح سفارش می کند که ابو سلمه را از بین ببرد.

ابوسلمه که بی مهری ها را احساس کرده بود، فکر می کند که با گرایش به امام صادق(ع) و یا عبدالله محض، و تغییر خلافت بهتر می تواندبه اهداف دنیایی خویش دست یابد. او غافل بود از این که کاملاتحت نظر و نقشه قتل او آماده شده بود. قبل از آن که نامه عبدالله محض به ابوسلمه برسد، یاران سفاح با طرحی که آماده کرده بود، ابومسلم در بین راه به او شبیخون می زنند و او رامی کشند. (۱۹)

ابومسلم نیز به سرنوشت ابوسلمه گرفتار می شود و به دست سفاح،خلیفه عباسی کشته می شود. تمام فعالیت های ابومسلم را ابوسلمه به وسیله جاسوسان کنترل می کرد. به همین جهت پیشنهاد و همراهی باآنان نمی توانست تضمین کننده پیروزی بوده باشد. بدین خاطر بودکه امام صادق(ع) حتی از پاسخ کتبی به ابوسلمه خود داری کرد ونامه او را سوزانید.

سفاک بودن ابومسلم و ابوسلمه

ابراهیم امام، رهبر نهضت عباسیان دروصایای خویش به ابومسلم می گوید: نسبت به هرکس که شک کردی و در کار هرکس که شبهه نمودی او را به قتل برسان. اگر توانستی در خراسان یک نفر عرب زبان هم باقی نگذاری، چنین کن. (۲۰)

«یافعی » درباره ابومسلم می گوید: او حجاج زمان خود گردید و درراه استقرار حکومت عباسیان مردم بی شماری را کشت. (۲۱)

شهید مطهری نیز می نویسد: البته ابومسلم سردار خیلی لایقی است،به مفهوم سیاسی، ولی فوق العاده آدم بدی بوده; یعنی یک آدمی بوده که اساسا بویی از انسانیت نبرده بوده است. ابومسلم نظیرحجاج بن یوسف است… ابومسلم را می گویند: ششصد هزار نفر آدم کشته. به اندک بهانه ای همان دوست بسیار صمیمی خودش را می کشت وهیچ این حرفها سرش نمی شد که این ایرانی است یا عرب که بگوییم تعصب ملی در او بوده است. (۲۲)

بنابراین امام صادق(ع) نمی توانست به ابو مسلم جواب مثبت بدهد واو را یار و همراه خویش بداند. هدف امام صادق(ع) اجرای حق وعدالت و رعایت حقوق الهی و انسانی بود. آن حضرت خواستار حکومتی همچون جد بزرگوارش، امام علی(ع) بود که در آن، جایگاهی برای این گونه جنایتکاران نبود.

آن چه در تحلیل و بررسی عدم پاسخ گویی امام صادق(ع) به پیشنهادخلافت گفته شد، براساس شرایط و موقعیت های اجتماعی آن روز بود.

اما افزون برآن ها سخنان امام صادق(ع) است که از راه علم امامت خویش، از وقوع این تحولات خبرداده بود. آن حضرت می دانسته که خلافت به «سفاح » عباسی می رسد. در این زمینه روایات متعددی وجود دارد. در یکی از آن ها آمده است: عبدالله محض می گوید: پسرم همان مهدی است. او از مردم می خواهد که برای سقوط خلافت اموی بااو بیعت کنند. امام صادق(ع) فرمود: فرزندت مهدی نیست. سپس امام بادست خود به پشت ابوالعباس سفاح زد و فرمود: این و برادرانش به خلافت خواهند رسید. (۲۳)

در روایت دیگری آمده است: ابوجعفر منصور از امام صادق(ع) سؤال کرد: آیا خلافت به من می رسد؟ حضرت فرمود: «نعم اقوله حقا»بلی. آنچه می گویم به حقیقت خواهد پیوست. (۲۴)

پی نوشت:

۱- ارشاد، مفید، ص ۲۵۱٫

۲- بحارالانوار، ج ۴۶، ص ۱۹۲٫

۳- وسائل الشیعه، ج ۱۱، ص ۳۵، باب ۱۳، ابواب جهاد العدو.

۴- بحارالانوار، ج ۴۶، ص ۱۷۳، باب احوال اولاد علی بن الحسین(ع).

۵- وسائل الشیعه، ج ۱۱، ص ۳۸، باب ۱۳، ابواب جهاد العدو.

۶-بحارالانوار، ج ۴۶، ص ۱۷۰٫

۷- همان، ص ۱۷۱٫

۸- مرآه العقول، ج ۴، ص ۱۱۸٫

۹- بحارالانوار، ج ۴۷، ص ۲۷۸٫

۱۰- سیری در سیره ائمه اطهار(ع)، ص ۱۱۹٫

۱۱-مروج الذهب، ج ۳، ص ۲۶۸٫

۱۲- همان.

۱۳-سیری در سیره ائمه اطهار(ع)، ص ۱۲۷٫

۱۴- الامام الصادق(ع)، اسدحیدر، ج ۱، ص ۴۳٫

۱۵- وسائل الشیعه، ج ۱۱، ص ۳۷، باب ۱۳، جهادالعدو.

۱۶- بحارالانوار، ج ۴۷، ص ۱۲۳٫

۱۷- الکافی، ج ۲، ص ۲۴۲، کتاب الایمان و الکفر، فی قله عددالمؤمنین.

۱۸- مروج الذهب، ج ۳، ص ۲۶۹٫

۱۹- همان، ص ۲۸۵٫

۲۰- سیره پیشوایان، ص ۳۸۸٫

۲۱- همان.

۲۲- سیری در سیره ائمه اطهار(ع)، ص ۱۲۲٫

۲۳- بحارالانوار، ج ۴۷، ص ۲۷۸٫

۲۴- همان، ص ۱۲۰٫

منبع: ماهنامه کوثر شماره ۴۰ 

عباس کوثرى

یمانی وحتمیت

اشاره:

یکی از تقسیمات معروف نشانه های ظهور که ریشه در روایات دارد، تقسیم علایم به حتمی وغیرحتمی است. نشانه های حتمی، حتماً پیش از ظهور تحقق می یابند، اما در نشانه های غیرحتمی احتمال عدم تحقق نیز وجود دارد. آیا جنبش یمانی نیز از نشانه های حتمی ظهور است، یا غیرحتمی؟ در میان مجموعه احادیثی که نشانه های ظهور را به حتمی وغیر حتمی تقسیم کرده اند، در دو روایت به حتمی بودن قیام یمانی تصریح شده است.در این نوشته به این احادیث پرداخته شده است.

 

شیخ نعمانی روایت اول را به سند خود ودر کتاب الغیبه، از امام صادق (علیه السلام) چنین نقل کرده است:

النِّداءُ مِنَ المَحتومِ والسُّفیانیُّ مِنَ المَحتومِ وَالیَمانیُّ مِنَ المَحتومِ وقَتلُ النَّفسِ الزَّکیَّه مِنَ المَحتومِ وکَفٌّ یَطلَعُ مِنَ السَّماءِ مِنَ المَحتُومِ؛[۱]
ندای آسمانی از نشانه های حتمی است وسفیانی ویمانی وکشته شدن نفس زکیه وکف دستی که از افق آسمان نمایان می شود نیز از نشانه های حتمی هستند.

در نسخه کتاب الغیبه نعمانی که مرحوم غفاری آن را تصحیح کرده، روایت به شکل فوق آمده، اما در کتاب های بحار الانوار[۲] واثبات الهداه[۳]  که این روایت را از الغیبه نعمانی روایت کرده اند، جمله «الیَمانِیُّ مِنَ المَحتُومِ» وجود ندارد. براین اساس، روایت یاد شده علاوه بر ضعف سند از مشکل اختلاف نسخ نیز رنج می برد، واز این رو، نمی توان بر مبنای آن قاطعانه قضاوت کرد.

حدیث دوم را که شیخ صدوق در کتاب کمال الدین وتمام النعمه به سند خود از عمر بن حنظله واو از امام صادق (علیه السلام) نقل کرده، چنین است:

قَبلَ قِیامِ القائمِ خَمسُ عَلاماتٍ مَحتُوماتٍ ألیَمانِیُّ والسَّفیانِیُّ والصَّیحَه وقَتلُ النَّفسِ الزَّکیَّه والخَسفُ بِالبَیداءِ؛[۴]
پیش از قیام قائم (عجّل الله فرجه) پنج علامت حتمی وجود خواهد داشت: یمانی، سفیانی، صیحه آسمانی، کشته شدن نفس زکیه وفرورفتن در سرزمین بیداء.

علاوه بر شیخ صدوق، شیخ کلینی در کافی[۵] وشیخ نعمانی در الغیبه [۶]نیز همین روایت را به اسناد خود از عمر بن حنظله از امام صادق (علیه السلام) روایت کرده اند، اما در این دو کتاب واژه «محتومات» وجود ندارد.

از آن جا که هر سه روایت یاد شده را از عمر بن حنظله از امام صادق (علیه السلام) نقل کرده اند، نمی توان آن را بیش از یک حدیث دانست. از میان این سه نقل، روایت نعمانی سند معتبری ندارد، اما روایت کافی معتبر است، هم چنان که به نظر می رسد، نقل شیخ صدوق نیز از نظر سندی اطمینان پذیر است. بنابراین، در برابر ما یک روایت با دو نقلِ متفاوت وجود دارد: در یک نقل «خمس علامات قبل قیام القائم» است ودر نقل دیگر «قَبلَ قِیامِ القائمِ خَمسُ عَلاماتٍ مَحتُوماتٍ».
در پاسخ به این سؤال که کدام یک از آن ها بر دیگری ترجیح دارد، باید گفت:

الف) سند روایت کافی از سند روایت کمال الدین معتبرتر است، زیرا در سند کمال الدین، حسین بن حسن بن ابان وجود دارد که این شخصیت در کتاب های رجالی قدما توثیق نشده است، اما ابن داود وی را توثیق کرده است.[۷]
مرحوم آیت الله خویی نیز بر اساس وقوع در اسناد کامل الزیارات ایشان را توثیق کرده،[۸] لیکن از مبنای خود عدول نموده اند.[۹] تردید در وثاقت شخصیت یاد شده، باعث می شود که روایت کتاب کافی از روایت کتاب کمال الدین، دست کم معتبرتر باشد.

ب) بر فرض که اعتبار سند این دو روایت به یک اندازه باشد، باز هم روایت کتاب کافی ترجیح دارد، زیرا مطلب مورد نظر از موارد دوران امر بین زیاده ونقیصه است وبر اساس بنای عقلا در این گونه موارد، اصلِ عدم زیاده، بر اصل عدم نقیصه مقدم است. آیت الله خویی در این باره می فرماید:

[هنگامی که یک حدیث به دو صورت روایت شده باشد، به گونه ای که یک روایت مشتمل بر زیاده ودیگری فاقد آن زیاده باشد] بنای عقلا بر عمل به زیاده است، چون گاهی انسان یک یا دو کلمه را فراموش می کند، اما این که از روی فراموشی یک یا دو کلمه را به روایت اضافه کند، بسیار بعید است.[۱۰]

اما علی رغم بنای عقلا بر تقدیم اصل عدم زیاده بر اصل عدم نقیصه، به نظر می رسد موضوع مورد بحث ما از مصادیق قاعده یاد شده نباشد، چون با نگاهی گذرا به روایاتِ علائم الظهور به سادگی می توان دریافت که در بسیاری از این روایات تعدادی از علایم، محتوم خوانده شده اند. برای نمونه امام صادق (علیه السلام) در این باره فرموده اند:
مِنَ الأمرِ مَحتُومٌ ومِنهُ ما لیسَ بِمَحتُومٍ ومِنَ المَحتُومِ خُروجُ السُّفیانِیُّ فی رَجَبٍ؛[۱۱]

برخی از امور حتمی وبرخی غیر حتمی اند ویکی از امور حتمی خروج سفیانی در ماه رجب است.

مسئله تقسیم نشانه های ظهور به حتمی وغیرحتمی، آن قدر مسلم بوده است که گاهی اصحاب ائمه: از حتمی یا غیرحتمی بودن برخی از نشانه ها سؤال می کردند. این سؤالات نشان دهنده مسلم بودن اصل تقسیم نشانه ها به حتمی وغیرحتمی است.

افزون بر این، از میان نشانه های ظهور معمولاً پنج علامت در کنار هم ذکر می شوند وگاهی این پنج علامت به حتمیت توصیف شده اند، مثلاً ابو حمزه ثمالی می گوید: از امام باقر (علیه السلام) سؤال کردم: آیا خروج سفیانی از حتمیات است؟ فرمودند:

نَعَم والنِّداءُ مِنَ المَحتُومِ وطُلُوعُ الشَّمسِ مِن مَغرِبِها مَحتُومٌ واختِلافُ بَنی العَباسِ فِی الدَّولَه مَحتُومٌ وقَتلُ النَّفسِ الزَّکیَّه مَحتُومٌ وخُرُوجُ القائِمِ مِن آل محمدٍ (صلّی الله علیه وآله وسلّم) مَحتُومٌ؛[۱۲]

بله وندای آسمانی حتمی است، طلوع خورشید از مغرب حتمی است، اختلاف بنی عباس بر سر حکومت حتمی است، کشته شدن نفس زکیه حتمی است وخروج قائم آل محمد (صلّی الله علیه وآله وسلّم) حتمی است.

از آن چه گذشت، روشن شد که توصیف بخشی از علایم ظهور به محتوم، در فرهنگ روایات متداول وشایع بوده وگاهی پنج نشانه به حتمیت توصیف می شده اند، واز آن جا که در روایت مورد بحث، پنج نشانه در کنار هم ذکر شده، وبسیاری از این علایم در جاهای دیگر به محتوم توصیف شده اند،[۱۳]بعید نیست که یکی از راویان این حدیث بر اساس مرتکزات ذهنی خود واز روی سهو، واژه محتوم را به روایت افزوده باشد. نظیر این مطلب را مرحوم نائینی در مورد حدیث «لا ضَرَرَ ولا ضِرارَ» بیان کرده اند. ایشان در این باره می گوید: روایتی که نزد شیعه واهل سنت شهرت دارد، این کلام رسول گرامی اسلام (صلّی الله علیه وآله وسلّم) است: «لا ضَرَرَ ولا ضِرارَ»، بدون افزودن کلمه «فی الاسلام» یا «علی المؤمن»؛ زیرا در مقام تعارض میان زیاده ونقیصه، بنای اهل حدیث ودرایه بر تقدیم اصل عدم زیاده بر اصل عدم نقیصه است، یعنی حکم بر این که آن زیاده در واقع وجود داشته واز روایت دیگری که آن زیاده را ندارد، ساقط شده است، وبسیار بعید می نماید که راوی از پیش خود چیزی را بر حدیث اضافه کند، اما سقوط کلمه ای از حدیث خیلی بعید نیست. لذا بر اساس اصل عدم غفلت، حجیت هر دو اصل، منافاتی ندارد، اما در این بحث خصوصیتی وجود دارد که به دلیل آن، اصل عدم نقیصه بر اصل عدم زیاده مقدم است، زیرا اگر منشأ حجیت این دو اصل، بنای عقلا باشد واگر منشأ تقدیم اصل عدم زیاده بر اصل عدم نقیصه همان چیزی باشد که توضیح داده شده، (غفلت یکی از راویان واضافه کردن چیزی بر حدیث بعیدتر است از این که راوی دیگری غفلت کند وچیزی را فراموش نماید)، این مطلب مخصوص زیاده هایی است که از ذهن دور است، نه معانی وواژه های مأنوس ومتداول. بر این اساس، کلمه «فی الاسلام» یا «علی المؤمن» از مصادیق قاعده ای نیست که نزد اهل حدیث ودرایه مسلم است (تقدیم اصل عدم زیاده بر اصل عدم نقیصه).

اما واژه اول (فی الاسلام):اگر نقل به معنا در احادیث مربوط به احکام شرعی، نه خطبه ها ودعاها، جایز باشد این امکان وجود دارد که راوی هنگامی که قضیه ای را از پیامبر اسلام (صلّی الله علیه وآله وسلّم) نقل می کند واژه فی الاسلام را به آن بیفزاید، زیرا نفی ضرر از آن جا که از مجعولات شرعی است راوی گمان می کند که پیامبر اکرم (صلّی الله علیه وآله وسلّم) آن را در اسلام نفی کرده اند؛ خصوصاً با توجه به این که این واژه در غالب احکام آن حضرت وجود دارد؛ مانند:
لا رُهبانِیَّه فِی الإسلامِ، لا صَرُوره فِی الإسلامِ، لا إخصاءَ فِی الإسلامِ وامثال آن. پس راوی از پیش خود نفی ضرر را با نفی صروره قیاس کرده است…».[۱۴]

از کلمات مرحوم نائینی چنین برمی آید که تقدیم اصل عدم زیاده در مواردی است که این زیاده، شایع ومتداول نباشد. به نظر می رسد که در فضای روایات علائم الظهور، واژه محتوم از واژه های شایع ومأنوس بوده، واز این رو، قاعده تقدیم اصل عدم زیاده بر اصل عدم نقیصه در آن جاری نیست.

ج) کتاب کافی نسبت به تمام کتاب های حدیثی واز جمله کمال الدین ضابط تر است.[۱۵] از این رو، روایت کافی بر روایت کمال الدین ترجیح دارد.

خلاصه، بر اساس این قراین سه گانه، روایت کتاب کافی که واژه محتومات در آن نیامده بر روایت کمال الدین ترجیح دارد واز این رو حتمی بودن جنبش یمانی، اثبات پذیر نیست.

پی نوشت:

[۱] . الغیبه للنعمانی، ص۲۶۲ باب۱۴، ح۱۱. (این حدیث ضعیف است به دلیل وجود عبیدالله بن موسی و…)؛ نک: مستدرکات علم رجال الحدیث، ج۵، ص۱۹۶.

[۲] . بحار الانوار، ج۵۲، ص۲۳۳، باب۲۵، ح۹۸.

[۳] . اثبات الهداه، ج۳، ص۷۳۵، باب۳۴، فصل۹، ح۹۹.

[۴] . کمال الدین، ص۶۵۰، باب۵۷، ح۷. (سند این حدیث به این صورت است:
محمد بن الحسن، عن الحسین بن الحسن بن ابان، عن الحسین بن سعید، عن محمد ابی عمیر، عن عمر بن حنظله.
درباره وثاقت محمد بن حسن نک: رجال النجاشی، ص۳۸۳؛
درباره وثاقت حسین بن حسن نک: رجال ابن داود، ص۲۷۰؛
درباره وثاقت حسین بن سعید نک: الفهرست، ص۱۱۲؛
درباره وثاقت محمد بن ابی عمیر نک: همان، ص۴۰۴؛
درباره وثاقت عمر بن حنظله، نک: مسالک الافهام، ج۷، ص۴۴۲؛ کتاب البیع، ج۲، ص۴۷۶.

[۵] . الکافی، ج۸، ص۳۱۰، ح۴۸۳. سند این روایت به این صورت است:
محمد بن یحیی، عن احمد بن محمد بن عیسی، عن علی بن الحکم، عن ابی ایوب الخزاز، عن عمر بن حنظله.
درباره وثاقت محمد بن یحیی نک: رجال النجاشی، ص۳۵۳؛
درباره وثاقت احمد بن محمد نک: همان، ص۸۲؛
درباره وثاقت علی بن حکم نک: الفهرست، ص۲۶۳؛
درباره وثاقت ابی ایوب خزاز نک: رجال النجاشی، ص۲۰؛
درباره وثاقت عمر بن حنظله، نک: مسالک الافهام، ج۷، ص۴۴۲؛ کتاب البیع، ج۲، ص۴۷۶.

[۶] . الغیبه للنعمانی، ص۲۶۱ ب۱۴، ح۹. (این روایت مرسله است).

[۷] . رجال ابن داود، ص۲۷۰.

[۸] معجم رجال الحدیث، ج۶، ص۲۳۱

[۹] . المفید فی معجم رجال الحدیث، ص ب.

[۱۰] . کتاب الطهاره، ج۲، ص۱۰۶.

[۱۱] . الغیبه للنعمانی، ص۳۱۱ باب۱۸، ح۲.

[۱۲] . الارشاد، ج۲، ص۳۷۱.

[۱۳] . الغیبه للنعمانی، ص۲۶۵، باب۱۴، ح۱۵؛ کمال الدین، ص۶۵۲، باب۵۷، ح۱۴.

[۱۴] . منیه الطالب (تقریرات درس محقق نائینی) ج۳، ص۳۶۳.

[۱۵] . جواهر الکلام، ج۲، ص۳۳۸.

برگرفته از: تأملی در نشانه های حتمی ظهور   (نصرت الله آیتی)

موضع گیری امام صادق (علیه‌السلام) در مسئله قیامهای ابو مسلم و ابوسلمه خلال

اشاره:

«عبدالرحمن بن مسلم» معروف به ابومسلم خراسانی از بزرگترین فرماندهان و سرداران عباسی و دارای نقش کلیدی در قدرت یافتن آنهاست. مذهب (تشیع و یا تسنن) ابومسلم به درستی مشخص نیست. برخی ابومسلم را متمایل و دارای گرایش به دین زرتشتی می‌دانند. مام صادق(علیه‌السلام) در پاسخش –آنگونه که گفته شده- چنین نگاشته‌اند: نه تو از یاران منی و نه زمانه، زمانه‌ی ماست.

 

به اذعان علمای عامه، امام صادق (علیه السلام) بزرگ بنی هاشم در زمان خویش(۱) بود و یکی از بزرگان اهل بیت است.(۲) او کسی است که برخی از بزرگان اهل سنت معتقدند: به سبب سیادت، فضیلت و شرافتش سزاوارتر از منصور عباسی به خلافت بود.(۳) به دلیل همین موقعیت سیاسی و اجتماعی‌اش بود که سران برخی از قیام‌ها هم چون: ابومسلم خراسانی و ابوسلمه خلال از او دعوت کردند تا رهبری قیام آنها را برعهده بگیرد.
ابومسلم خراسانی در نامه‌ای به امام صادق (علیه السلام) نوشت:

من مردم را به دوستی اهل بیت فرا می‌خوانم. اگر مایلید، کسی سزاوارتر از شما برای خلافت نیست. ولی امام صادق (علیه السلام) پیشنهاد او را نپذیرفت و در پاسخش نوشت: نه تو از یاران من هستی و نه زمانه، زمانی من است.(۴)
ابوسلمه خلال نیز پس از مرگ ابراهیم امام، وقتی شرایط را به زیان خود دید و تصمیم گرفت به علویان بپیوندد، به سه تن از بزرگان علوی، ازجمله امام صادق (علیه السلام) نامه نوشت و از آنها دعوت کرد تا رهبری قیام را برعهده بگیرند. امام در پاسخ به فرستادی او فرمود: مرا با ابوسلمه چه کار؟ او شیعی من نیست، او شیعی دیگران است. فرستادی ابوسلمه قانع نشد و پاسخ نامه را طلبید؛ امام صادق (علیه السلام) دستور داد چراغی آوردند؛ سپس نامه ابوسلمه را روی شعله چراغ گرفت و سوزاند؛ پس از آن به نامه رسان ابوسلمه فرمود: آنچه را که دیدی، برای مولایت نقل کن.(۵)

امام صادق (علیه السلام) از همراهی با ابومسلم، ابوسلمه و قیام آنها همواره احتراز می نمود و دیگر علویان را نیز از همکاری با آنان باز می داشت. در همین راستا، وقتی پیک ابوسلمه بعد از شنیدن پاسخ منفی امام صادق (علیه السلام) و عدم همکاری او با ابوسلمه، به حضور “عبدالله محض” رفت و او بی تاب پیوستن به ابوسلمه گشت، امام صادق (علیه السلام) او را سرزنش و ملامت نمود و فرمود: “ای ابامحمد! کی مردم خراسان، شیعی تو بوده‌اند؟ آیا تو ابومسلم را به خراسان فرستادی؟ آیا تو او را به پوشیدن لباس سیاه امر نمودی؟… آیا هیچ یک از آنها را می شناسی؟”(۶)

امام صادق (علیه السلام) با قیام “محمد نفس زکیه” نیز مخالف بود و آشکارا او و خاندانش را از این کار برحذر و نهی می‌کرد. زمانی که حمزه ی بن عبدالله بن محمد بن علی بن ابی طالب (علیه السلام) خواست با نفس زکیه قیام کند، امام صادق (علیه السلام) او را نیز منع نمود. و وقتی دید در تصمیم خویش قاطع است و منصرف نمی‌شود، چنین پیش گویی کرد: به خدا قسم او کشته می‌شود.(۷)

وقتی از امام صادق (علیه السلام) درباره نفس زکیه پرسیدند، فرمود:

فتنه برانگیخته مى ‏شود و او در آن فتنه، کشته خواهد شد. برادرش ابراهیم نیز به قتل می رسد.(۸)
امام صادق (علیه السلام) با وجود اینکه از قیام مسلحانه پرهیز می‌نمود و به هیچ یک از قیام‌ها نپیوست، نسبت به احقاق حقّ خویش و دیگران، کوشا و بی‌پروا بود و حتی به خلفای عباسی می‌تاخت.(۹) به همین سبب، جایگاه سیاسی و اجتماعی ویژه ای یافته بود و با توجه به همین جایگاه برجسته، منصور عباسی همواره از او بیمناک بود و می‌کوشید موقعیت اجتماعی حضرت را بکاهد و مردم را از اطرافش متفرق کند.(۱۰)

پی نوشت:

۱٫سیر أعلام النبلاء؛ ج۶، ص۲۵۵.
۲٫مشاهیر علماء الأمصار، ابن حبان، ج۱، ص۱۲۷.
۳٫سیر أعلام النبلاء؛ ج۱۳، ص۱۲۰؛ التحفه ی اللطیفه ی، سخاوی، ج۱، ص۲۴۲.
۴٫ملل و نحل، شهرستانی، ج۱، ص۱۵۳
۵٫مروج الذهب، مسعودی، تحقیق: اسعد داغر، قم، دارالهجره ی، ج۳، ص۲۵۴، چ۲، ۱۴۰۹ق.
۶٫همان.
۷٫تاریخ الاسلام، ج۹، ص۳۱.
۸٫الکامل، ابن اثیر، ج۵، ص۵۵۳.
۹٫الأعلام، زرکلی، ج۲،ص۱۲۶.
۱۰٫طبقات الحنفیه ی، ج۱، ص۴۸۶؛ تاریخ الاسلام، ج۹، ص۸۸-۹۰؛ سیر اعلام النبلاء، ج۶، ص۲۵۸.

منبع: فرهنگ کوثر ۸۶  ( بخشی از مقاله محمد حسین پور امینی)

جایگاه علمی و سیاسی امام صادق علیه السلام در زمان خلافت عباسیان

چکیده:

پس از آن که عباسیان توانستند با استناد به این که از نسل عباس عموی پیامبر (ص) هستند و به همین دلیل جزء خاندان اهل بیت به شمار می روند، خلافت جهان اسلام را تصاحب کنند، خاندان اهل بیت از نسل حضرت علی (ع) و حضرت زهرا (س) در برابر این اقدام عباسیان موضع گیری کردند. در این بین افرادی که از نسل امام حسن (ع) بودند با اعتقاد بر این که باید علیه حاکم جور قیام کرد و چنانچه توانستند پیروز شوند خلافت اسلامی حق آنان خواهد بود دست به شمشیر بردند، ولی اکثر این قیام ها به شکست انجامید و تنها فردی به نام ادریس توانست پس از آن که از قیام حسین بن علی (ع) معروف به صاحب فخ، جان سالم به در ببرد به مغرب اسلامی برود و در آن جا خلافت ادریسیان را پایه گزاری نماید.
شاخه دیگر از خاندان اهل بیت فرزندان امام حسین بن علی (ع) بودند که اعتقادی به قیام مسلحانه نداشتند و امامت و خلافت جامعه اسلامی را با توجه به آیات قرآن و احادیث حق خود می دانستند. آغاز خلافت عباسیان همزمان بود با امامت حضرت جعفر صادق (ع). در این مقاله برآنیم به اقدامات امام صادق در زمان خلافت عباسیان پرداخته و چگونگی تقابل دستگاه خلافت با ایشان را بررسی نماییم.

مقدمه:

امام صادق (ع) در روز نهم یا هفدهم ربیع الأول سال صد و هشتاد و سه هجری در مدینه به دنیا آمد. پدرش امام محمد باقر و مادرش فروه دختر قاسم بن محمد بن ابی بکر بود.
وی پس از وفات پدر بزرگوارشان امام محمد باقر (ع) در سال صد و چهارده هجری امامت و رهبری شیعیان را در بحرانى‏ترین اوضاع جهان اسلام برعهده داشت؛ چرا که شکل‏گیرى جنبش عباسیان و سقوط دولت امویان در این دوره قرار دارد.
علاوه بر مباحث سیاسی موجود در این عصر، مباحث کلامی و فرقه های رایج نیز به حساسیت زمانی این دوره افزوده است. امام صادق (ع) در چنین شرایطی با اتخاذ مواضعی سعی بر آن داشت که اولا مشروعیت خلافت عباسیان را زیر سوال برده و از طرفی با تشکیل حلقه های علمی به بیان معارف ناب اسلامی بپردازد.
در ادامه به جنبه های مختلف فعالیت های امام صادق (ع) خواهیم پرداخت.

مواضع سیاسی امام صادق (علیه السلام):

همزمان با شکل گیری قیام عباسیان، رهبری شیعیان به عهده امام صادق (ع) بود. ایشان در جلسه ای که در منطقه ابواء بین سران مخالف حکومت بنی امیه تشکیل شده بود نیز شرکت داشتند ولی با هیچ کدام از افراد حاضر در آن جلسه بیعت نکردند و در واقع با این رفتار خود مشروعیت آن جلسه را زیر سوال بردند. در واقع پس از آن جلسه کار اصلی دعوت برای قیام به عهده ابو سلمه خلال ملقب به وزیر آل محمد و ابو مسلم خراسانی بود و این دو نفر توانستند خلافت را برای عباسیان تصاحب کنند. در واقع هم ابو سلمه خلال و هم ابو مسلم خراسانی تمایل داشتند که خلافت را به حضرت امام صادق (ع) بسپارند ولی امام صادق (ع) از پذیرش آن امتناع کرد و همین امر بینش سیاسی والای ایشان را بیان می کند. در واقع امام (ع) بر خلاف محمد نفس زکیه و دیگران هرگز خواستار آن نبودند که برای تصاحب خلافت دست به شمشیر شوند. از نظر امام صادق (علیه السّلام) تعرض نظامى علیه حاکمیت، بدون فراهم آوردن مقدمات لازم که مهم ترینش کار فرهنگى بود جز شکست و نابودى نتیجه دیگر نداشت. براى این کار به راه انداختن یک جریان شیعى فراگیر با اعتقاد به امامت، لازم بود تا بر اساس آن قیامى علیه حاکمیت آغاز و حصول به پیروزى از آن ممکن باشد وگرنه یک اقدام ساده و شتابزده نه تنها دوام نمى‏آورد بلکه فرصت طلبان از آن بهره‏بردارى مى‏کردند. (جعفریان: ۱۳۸۳: ۳۶۶)

موضع امام صادق (علیه السلام) در قبال خلفای عباسی:

بخشی از زندگانی امام صادق (ع) با دوران خلافت سفاح، اولین خلیفه عباسی همزمان بود که دوران استحکام خلافت عباسیان نیز به شمار می رود. در واقع حضور امام (ع) در اجلاسی که در أبواء برای چگونگی قیام علیه امویان تشکیل شد تنها برخورد قابل توجهی بود که بین سفاح عباسی و امام صادق (ع) اتفاق افتاد. شاید پاسخ منفی امام به دعوت ابوسلمه خلال، سفاح را از جهت عدم خروج آن حضرت راحت کرده بود. درمنابع یکبار از دعوت سفاح از امام برای سفربه عراق نام برده شده است. و در جریان این سفر حضرت قبر مخفی امام علی بن ابی طالب (ع) را در نجف معلوم کرد و از آن جایی که هنوز بین علویان و عباسیان اختلافی بروز نکرده بود می‌توان گفت برای اذیت امام نبوده، بلکه برای بزرگداشت حضرتش بوده است. امام درعراق درضمن جلساتی که با یاران شیعی خود داشت آنان را به دوری از غلو توصیه کرد. در این سفر بی احترامی اذیتی ازجانب سفاح گزارش نشده است هرچند استقبال مردم عراق از امام باعث حسادت یاترس عباسیان ازآن حضرت شد. در واقع موضع امام صادق (ع) در همه دوران مبارزات و دعوت عباسیان با احتیاط و همراه با نارضایتى بود. در دوران منصور که به‏ تدریج حکومت عباسیان رو به تثبیت مى‏رفت، برخورد آنان با امام صادق (ع) نیز سخت‏گیرانه‏تر مى‏شد؛ منصور عباسى که به‏شدت نسبت به امام علیه السلام کینه داشت، او را سخت تحت نظر گرفت، ولى امام (ع) با همه سخت‏گیرى‏ها در تبیین اندیشه دینى، در نامشروع‏بودن حاکمیت عباسیان و محق‏بودن امامت الهى امامان شیعه، هیچ‏گاه غفلت نورزید. وى ضمن رعایت اصل تقیه و وسعت بخشیدن به آن، مى‏کوشید تا حد امکان از تعامل با حکومت اجتناب کند که این عمل مورد اعتراض خلیفه عباسى بود؛ چنان‏که روزى منصور عباسى به آن حضرت اعتراض کرد چرا مانند دیگران به دیدار او نمى‏رود؟ امام علیه السلام نیز در جواب فرمود: ما کارى نکرده‏ایم که به خاطر آن از تو بترسیم. از امر آخرت نیز چیزى نزد تو نیست که به آن امیدوار باشیم و این مقام تو در واقع نعمتى نیست که آن را به تو تبریک بگوییم و تو نیز آن را مصیبتى براى خود نمى‏دانى که تو را دلدارى دهیم؛ پس پیش تو چه کار داریم؟! (اربلی: ج ۲: ۱۳۸۱: ۲۰۸). این موضع‏گیرى امام علیه السلام اعلام نارضایتى ایشان از حکومت بود. حضرت براساس اندیشه اسلامى در رسمیت نشناختن و نامشروع دانستن حکومت عباسى، به قرآن و روایات استناد مى‏کرد.
آن حضرت به مانند پدرانش اعتقاد خود را مبنی بر این که امامت حق منحصر به فرد او بوده ودیگران آن را غصب کرده اند، پنهان نمی‌داشت و برخورد بعضی از اصحاب ایشان درمورد واجب الإطاعه بودن آن حضرت، نشانگراعتقاد راسخ شیعیان به این امر است. در واقع این اعتقادات ناشی از تعالیم آن حضرت می باشد به گونه ای که ایشان درحدیثی فرمودند: اسلام بر پنج اصل استوار است: نماز، زکات، حج، روزه و ولایت. زراره می‌گوید: پرسیدم کدام یک از اهمیت بیشتری برخورداراست؟ فرمود: ولایت؛ زیرا ولایت کلیداصول دیگر است و والی کسی است که مردم را به این مطالب هدایت کند (عاملی: ج ۱: ۱۳۷۷: ۸). همان گونه که مشخص است در این روایت، ولایت به عنوان اصلی مطرح شده که اجرای دیگر اصول در گرو وجود آن است. این نوع اعتقاد برای منصور بسیار خطرناک بود. از این رو منتظر فرصتی بود تا به بهانه ای امام را به شهادت برساند.
به گونه ای که در منابع تاریخی بیان شده منصور بسیار منتظر به دست آوردن فرصتی برای شهادت آن بزرگوار بود.
در این جو خفقان امام صادق سعی بر آن داشت که فعالیت های اینچنینی خود را از دید حکومت مخفی نگه دارند و به همین دلیل آن حضرت مکرر اصحاب خود را به کتمان وحفظ اسرار اهل بیت علیهم السلام دستور می‌داد، چنان که روایات زیادی در این زمینه از آن حضرت نقل شده است.
در واقع امام صادق (علیه السلام) با این رفتار خود سعی بر این داشتند که بیزاری خود از حکومت را به مردم اعلام کنند و از طرفی بهانه ای دست حکومت ندهند که بخواهند وی را به قتل برسانند. در اصل، امام با این روش هویت فرهنگی وسیاسی جامعه ی شیعه را حفظ کرد و در برابر حاکمیت، امامت خود را بر جامعه اسلامی استقرار بخشید.
در واقع امام صادق (ع) در هر زمان سعی می کردند که حق امامت و خلافت خود را برای مردم تشریح کنند به گونه ای که هنگامی که حسن بن صالح درباره تفسیر آیه «اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الأمر منکم» از امام‏ صادق‏ (ع) پرسید ایشان فرمودند: منظور امامان از اهل بیت رسول اللَّه (ص) است‏. (طباطبایی: ۱۳۷۴: ج‏۴: ۶۵۵)
این نمونه، آشکارا مشروعیت حکومت وقت را از بین می‌برد؛ زیرا خلفای عباسی عمدتاً به وسیله ی این آیه می‌کوشیدند تا اطاعت از خود را در ردیف اطاعت از خدا و پیغمبر قرار دهند.
امام صادق (ع) با بیان این که امامت حق وی است سعی می کرد که سلسه امامان بعد از پیامبر را برای مردم بیان کنند و به این گونه هم خلافت امویان را زیر سوال می بردند و هم خلافت عباسی را و علاوه بر آن مسیر امامت را برای آینده امت اسلامی نیز ترسیم می کردند. ایشان برای بیان این موارد از هیچ کوششی دریغ نمی کردند به گونه ای که حتی در مراسم حج و در برابر نمایندگان همه ی مناطق مسلمان نشین به تبلیغ حقایق اسلام و حق امامت خود بر جامعه اسلامی می پرداختند.
یک نمونه از گزارش های تاریخی در این زمینه بیان می کند که امام (ع) درمیان انبوه جمعیت ایستاد و با صدایی بلند سه بار پیام خود راگفت. سپس روی به سمت دیگر گرداند و سه بار همان سخن را تکرار کرد. این پیام که دوازده بار تکرار شد، چنین بود:
ای مردم، امامت وپیشوایی امت بعد از رسول خدا (ص) به عهده ی علی بن ابی طالب بود و بعد از آن حسن بن علی و…به ترتیب نام دوازده امام را برد (مجلسی: ج ۴۷: بی تا: ۵۸).
البته منصور عباسی جاسوسانی داشت که صحبت‌ها و رفت و آمدهای شیعیان با امام علیه السلام را به اطلاع می‌رساندند. آنها به راحتی افرادی را که با آن حضرت رفت و آمد داشت گردن می‌زدند. کیفر کمترین اتهام می‌توانست هزار شلاق باشد، چنانکه یکی از اطرافیان امام زیرشلاق جان سپرد. و شاید مجموع این حرکات و افکار و فرمایشات و رفت و آمدها بود که منصور را در به شهادت رساندن آن حضرت مصمم کرد.
مهم ترین قیام علیه دستگاه خلافت عباسی در زمان امام صادق (ع)، قیام محمد نفس زکیه بود. وی که با ادعای مهدویت قیام کرد درصدد بود که بتواند منصور عباسی را شکست داده و خود خلافت را عهده دار شود. امام صادق (علیه السلام) که اندیشه های نفس زکیه را می دانست و از طرفی شرایط زمانی را برای قیام مسلحانه علیه حکومت مناسب نمی دید، با قیام و رهبرى نفس‏ زکیه‏ مخالفت کرد. امام علیه السلام در پاسخ به انتقاد منصور عباسى بیان مى‏دارد که این حرکت مورد حمایت مردم نیست. عدم تأیید امام علیه السلام مورد اعتراض عبدالله بن حسن (پدر نفس‏ زکیه‏) نیز قرار گرفت و حتى امام علیه السلام به او از سرانجامِ نافرجام این قیام خبر داده بود، ولى آنان بر این قیام پاى فشردند و سرانجام همان شد که امام علیه السلام گفته بود. محمد نفس‏ زکیه‏ نیز در اولین روزهاى جنگ کشته شد. (احمدی: ۱۳۸۶‏: ۲۰۰)
در واقع امام صادق (ع) همواره سعی می کرد شیعیان خود را از وارد شدن به گروه هایی که مورد تأیید ایشان نبودند حفظ کند. ایشان برای این منظور وکیلانی را از طرف خود برای شیعیان انتخاب کرده بودند که در آن شرایط بتوانند پیام ها و دستورات خود را به ایشان برسانند. در واقع سازمان وکالت که از زمان ایشان به وجود آمد، وظایفى مشخص و ویژه داشت که متناسب با شرایط و موقعیت جامعه شیعیان فعال بود؛ از جمله فعالیت های این سازمان تعیین و عزل وکیلان؛ معرفى وکیلان به جامعه شیعى از طریق شبکه ارتباطى خاص؛ نظارت بر کار وکیلان؛ مقابله با جریان‏ها و اشخاص کاذب که خود را به امامان منتسب مى‏کردند؛ تأمین مالى سازمان و فعالیت‏هاى فرهنگى، علمى و مبارزاتى شیعیان‏ را می توان نام برد. در کنار امامان همواره افرادى در مقام سر وکیل بر کار سازمان و وکلا نظارت مى‏کردند. نهاد وکالت از این روى شکل گرفت که ارتباط گسترده و علنى شیعیان با امام علیه السلام با مشکل مواجه شده بود. از همین‏رو، این سازمان با ایجاد شبکه ارتباطى گسترده و مردمى، به گونه‏اى پنهانى ارتباط شیعیان با امامان علیهم السلام را حفظ مى‏کرد. این امر با توجه به پراکندگى جغرافیاى شیعیان و شکل‏گیرى قیام‏هاى متعدد علویان علیه حکومت و پیدایى اندیشه‏ها و فِرق متکثر، ضرورت یافت و متناسب‏با فشار و سخت‏گیرى حکومت، این نهاد نیز فعالیت خود را تغییر مى‏داد. این سازمان در دوران امامت امامان بعدى نیز استمرار یافت و فراز و فرودهایى را طى کرد و گاه حکومت نیز ضرباتى بر آن وارد مى‏ساخت، اما هیچ‏گاه منقرض نگردید. همواره در انتخاب وکیلان، وثاقت، امانت‏دارى، درست‏کارى، رازدارى، نهان‏کارى، هوشمندى، نظم و کاردانى آنان مورد توجه امامان علیهم السلام بود. (احمدی:۱۳۸۶: ۲۰۵ – ۲۰۶)

نهضت علمی امام جعفر صادق (ع):

دوران امام‏ صادق‏ (علیه السلام) به لحاظ فرهنگى نیز از اهمیت خاصی برخوردار است؛ زیرا در این دوران با ورود اندیشه های نو و تفسیر های مختلف از اصول و عقاید اسلامی در جامعه فرقه های متنوع اسلامی به وجود آمده بود
در واقع زمان امام صادق (علیه السلام) یکى از شکوفاترین اعصار حیات علمى مسلمانان است؛ بدین بیان که در سده دوم نهضت علمى جمع و تدوین حدیث که با همکارى و مساعدت عمر بن عبدالعزیز در شام و به همت امام باقر علیه السلام در مدینه آغاز شده بود، با قوت بیشترى تداوم یافت. سده دوم هجرى در زمینه شکوفایى انوار معرفت اسلامى و علوم گوناگون، دوره تدوین و شکل‏گیرى مکاتب گوناگون علمى و فکرى بود. به گونه ای که در این زمان مذاهب فقهى اهل سنت در حال شکل‏گیرى بود. مالک بن انس (۱۷۹ ق.) بنیانگذار مکتب فقهى مالکى و صاحب کتاب مُوَطّأ- که از کهن‏ترین مجامیع حدیثى جهان اسلام است- با امام‏ صادق‏ علیه السلام پیوندى نزدیک داشت و از خوان علمى وى بهره مى‏برد. ابوحنیفه نعمان بن ثابت (۱۵۰ ق.) مؤسس مذهب فقهى حنفى و مفتى عراق نیز گاه در مناظره با آن حضرت شرکت مى‏جست. و از پاسخ بازمى‏ماند و سکوت مى‏کرد. محمّد بن اسحاق (۱۵۱ ق.) صاحب کتاب السیره النّبویّه، اخبارى از امام صادق علیه السلام در سیره خود نقل کرده است. سفیان ثورى (۱۶۱ ق.) از محدّثان و فقهاى بزرگ، روایات بسیارى از آن حضرت بیان کرده است. (منتظر القائم: ۱۳۸۶: ۲۰۰) در بحث امامت و شیعه گری نیز فرقه هایی مانند زیدیه و کیسانیه با تفاسیری جدید از امامت پای به عرصه وجود گذاشته و دارای طرفدارانی شدند. علاوه بر این، وجود فرقه های غالی به مراتب برای فرهنگ تشیع خطرناک تر به شمار می آمد.
امام صادق در این شرایط حساس سعی بر آن داشتند که با بیان تعاریف ناب اسلامی، فرهنگ شیعه را حفظ نمایند و شیعیان را از گرویدن به این فرق جدید حفظ کنند. یکی از مباحث مهمی که باعث ایجاد اختلاف و شکل گیری فرق مختلف شده بود، مبحث امامت بود؛ به گونه ای که فرقی مانند زیدیه و کیسانیه بر اساس تعاریف جدیدی از امامت شکل گرفته بودند. امام صادق (ع) با سعی داشت با توجه به آیات قرآن امامت و رهبری جهان اسلام را برای مردم تبیین کنند. دکتر رسول جعفریان در این باره می نویسد: «تکیه اصلى شیعه، از نظر فکرى و عقیدتى، بر امام صادق (علیه السّلام) بوده و بخش بزرگى از احادیث و علوم اهل بیت توسط این امام گسترش یافته است. امام صادق علیه السّلام حد فاصل فرقه‏هایى قرار گرفته بود که در شیعه به وجود آمد و وظیفه مهم حفظ و صیانت شیعه از انحرافات را در رأس برنامه خود قرار داد و آن را از تأثیرپذیرى در برابر انحرافات موجود عصر خود، که خلوص فکرى و عقیدتى و استقلال مکتبى آن را به طور مداوم مورد تهدید قرار مى‏داد، بازداشت. روایاتى که در باب امامت امام‏ صادق‏ علیه السّلام نقل شده، در بسیارى از جوامع روایى و کتابهاى تاریخ شیعه از جمله «کافى» (کتاب الحجه) «کشف الغمه فى معرفه الائمه» «اثبات الوصیه» و «ارشاد» مفید و «إثبات الهداه» وارد شده است. (جعفریان: ۱۳۸۳: ۳۲۶).
امام صادق (ع) سعی کردند توجه تامّ و تمام شیعیان را به اهل بیت جلب کرده و آنان را از تمسک به احادیث دیگران بازمى‏داشت.
شیخ حر عاملى در «وسائل الشیعه» بابى تحت عنوان: «باب وجوب الرجوع فى جمیع الاحکام الى المعصومین» گشوده که حاوى احادیث اهل بیت عصمت علیهم السّلام‏ در این زمینه مى‏باشد. ایشان در این زمینه روایتی از امام صادق اورده است که ایشان فرمودند: أیّتها العصابه! علیکم بآثار رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله و سنته و آثار الائمه الهداه من أهل بیت رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله.
اى شیعیان! آثار رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سنت او و آثار ائمه هدى از اهل بیت پیامبر علیهم السّلام را مد نظر داشته باشید.
همچنین امام صادق علیه السّلام به یونس بن ضبیان فرمود: یا یونس! ان اردت العلم الصحیح فعندنا أهل البیت، فإنّا ورثنا و اوتینا شرع الحکمه و فصل الخطاب.
اى یونس! علم راستین پیش ما اهل بیت است؛ زیرا ما راههاى حکمت و میزان تشخیص خطا از صواب را به ارث برده‏ایم.
در واقع این امر مهمترین علت شکل‏گیرى فقه شیعه به صورتى مستقل و اصیل بود و اهمیت آن از پیش تا حدودى در زندگى امام باقر علیه السّلام تبیین شده بود.

امام صادق علیه السلام و مبارزه با اندیشه غالیان:

یکى از مهم‏ترین خطرهایى که شیعه را در طول تاریخ تهدید کرده است، مسئله غالیان‏ و نسبت عقاید آنان به شیعیان است. به‏طورى که پیوسته مخالفان و دشمنان شیعه آنان را به غلو و زیاده‏ روى در مورد امامان‏شان متهم مى‏کرده‏اند
وجود غلات در میان مسلمانان بیشتر معلول عوامل خارجى بوده است تا عوامل داخلى. دشمنان اسلام با مقابله مستقیم و رویارویى نتوانستند به اسلام ضربه بزنند و اسلام سرزمین‏هاى آنان را در نوردید و دشمنانش را شکست داد. از این‏ رو آنان در این صدد بر آمدند که از داخل به اسلام ضربه بزنند؛ از این‏ رو اصول نخستین اسلام را مورد هدف قرار دادند. دستگاه‏هاى سیاسى حاکم نیز بى‏میل نبودند که در میان شیعیان و پیروان اهل بیت پیامبر، چنین افرادى پیدا شوند تا بتوانند عقاید آنان را به شیعیان نسبت دهند و بدین ‏ترتیب پیروان اهل بیت را غالى و خارج از زمره مسلمانان معرفى نمایند. اگرچه این جریان از دوره خلافت حضرت علی (ع) شروع شده بود و عده‏اى سست‏ عنصر در مورد آن حضرت عقیده افراطى یافته بودند و چون از عقیده خویش برنگشتند، بوسیله آن جناب معدوم شدند (محرمی: ۱۳۷۸: ۲۱۷) ولی این اندیشه بعد از شهادت امام حسین علیه السلام و قیام مختار ثقفى در کوفه و تکوین جنبش توابین رنگ تازه ای به خود می گیرد. پیروان این اندیشه، مسلمانانى سطحى‏نگر و دورمانده از آموزه‏هاى اسلامى بودند که با وجود دوستى و محبت، از گوهر معنویت و هدایت و علوم امامان علیهم السلام و اسلام بهره‏اى نداشتند. آنان به الوهیت امام و حلول نور الهى در آنان، بداء، تناسخ، تشبیه و رجعت- که همگى از مباحث پرمناظره موضوع امامت بودند- معتقد بودند و گاه به آن رنگ و بوى سیاسى نیز مى‏دادند. اینان در عبادات نیز خود را به هیچ تکلیف شرعى ملتزم نمى‏دانستند و همه عبادات را به صورت نمادین توجیه مى‏کردند. از سویى دیگر، آنان جوهر دین را محبت به امامان علیهم السلام مى‏پنداشتند و بر آن بودند که هر که حامل این گوهر اساسى است، از شریعت بى ‏نیاز مى‏ باشد. به ‏دلیل همین بى ‏قیدى نسبت به شریعت، غالیان‏ در حوزه رفتار و اخلاق باعث تنزل منزلت امامان شیعه علیهم السلام بودند و خطرى براى شیعه محسوب مى‏شدند. در واقع این اندیشه در طول تاریخ اسلام وجود داشته و ائمه اطهار علیهم السّلام همواره با این مسئله به شدت مبارزه می کردند.
جریان غالى از جهاتى دیگر نیز براى تشیع خطرناک بود، زیرا نه تنها از درون سبب ایجاد آشفتگى در عقاید شیعه شده و آن را منزوى مى‏کرد، بلکه شیعه را در نظر دیگران انسانهاى بى ‏قید و بند نسبت به فروعات دینى نشان داده و بدبینى همگانى را نسبت به شیعیان به وجود مى‏آورد. به گونه ای که با نگاهى ساده به کتابهاى فرق، این حقیقت آشکار است که گرچه از لحاظ تقسیم‏ بندى فرقه‏اى تشیع غالى را جدا یاد مى‏کنند، اما اغلب نه تنها ارباب فرق و مذاهب بلکه عموم رجالیین اهل سنت تفاوت چندان روشنى بین دسته ‏هاى شیعه نگذاشته و مردم را از پذیرفتن احادیث آنان پرهیز مى‏ دهند. حد اقل یکى از دلایل این بدبینى رسوخ اندیشه ‏هاى غالى در میان شیعیان بوده که با همه تلاش امامان شیعه و بعدا علماى اصولى شیعه، آثار آن کما بیش بر جاى مانده است. نمونه آن رسوخ روایاتى است که در باب تحریف قرآن در برخى از کتابهاى حدیثى شیعه موجود بوده و اصل آن از غلات مى‏باشد (جعفریان: ۱۳۸۳: ۳۳۸)
در دوره امام صادق نیز غلات فعالیت چشم گیری یافتند و در صدد تبلیغ افکار خود برآمدند. امام (علیه السلام) نیز به شدت به مبارزه با این جریان انحرافى و سطحى‏نگر پرداخت و همواره مردم را بر عمل‏گرایى و اعتدال در دین و اخلاق و شریعت دعوت می کرد. اقدامات عملى امام علیه السلام براى پیراستن شیعه از خرافات و اعتقادات افراطى و نفى غلو و مبارزه عملى و برى‏ داشتن‏ شیعیان از آن ها، باعث دور نگاه داشتن مذهب امامیه از این خطر شد. از اقدامات عملى امام علیه السلام توصیه أکید ایشان مبنى بر اجتناب از تعامل و ارتباط با آنها بود. حضرت به یکى از یاران خود مى‏فرماید: «اى فضل! با غالیان ننشینید و با آنان هم‏غذا و هم‏سفره نگردید و با آنان مصافحه نکنید». (شیخ طوسی: ۱۳۸۲: ۲۹۸) همچنین به شیعیان سفارش مى‏کرد که جوانان خود را از ارتباط با آنها برحذر دارید: درباره جوانان خویش از اینکه غالیان آنان را تباه سازند، بترسید. غالیان بدترین دشمنان خدایند؛ عظمت خدا را کوچک کرده و براى بندگان خدا ادعاى ربوبیت مى‏کنند. (همان) امام علیه السلام با این شیوه اولًا شیعیان را که به‏شدت از سوى مخالفان و حکومت- براى منزوى ساختن و اضمحلال- به کفر و ارتداد متهم مى‏شدند، از افراطیان و غالیان جدا ساخت و دوم اینکه افراد کم‏مایه و ضعیف از نظر دانش و آگاهى را نیز از خطر آنها حفظ نمود. در کنار این شیوه سلبى، امام علیه السلام به‏شدت به نقد آرا و عقاید آنان پرداخت و با تمسک به قرآن‏کریم عقاید غلوآمیزشان را باطل اعلام کرد و بر نفى کامل و طرد آنان به‏صراحت تأکید نمود.
مورد دیگری که امام صادق (ع) سعی می کرد که در آن زمینه نیز فعال باشد، علوم غیر دینی بود. ترجمه آثار ایرانی و یونانی به عربی و همچنین حضور خاندان های دانشمند و دانش دوست ایرانی مسلمان در ارکان حکومت، باعث شده بود که عصر جدیدی در علم و علم آموزی در تمدن اسلامی ایجاد شود. به همین دلیل امام صادق (ع) نیز برای این که این نیاز جامعه را نیز پاسخ دهد به تشکیل کرسی های علم آموزی مبادرت کرد و بسیاری از وجود ایشان استفاده می کردند به گونه ای که تعداد شاگردان آن حضرت را بالغ بر چهار هزار نفر ذکر کرده اند. حضرت امام صادق (ع) با بیان نظریات دقیق علمی در علوم مختلف توانستند زمینه را برای رشد دانشمندان آن علوم فراهم کنند از جمله شاگردان آن حضرت در علم نجوم ابواسحاق ابراهیم بن حبیب فَزارى از دانشمندان نجوم که در جداول نجومى به نثر و نظم تألیفاتى دارد و نخستین کسى است که اسطرلاب (آیینه ستاره) را ساخت. یکى از تألیفات او کتاب تسطیح الکره است که منجمان اسلامى از آن بهره برده‏اند. از دیگر شاگردان آن حضرت جابر بن حیّان بن عبداللَّه کوفى است که از مفاخر بزرگ علمى شیعه به شمار مى‏رود و آثار بسیارى در شیمى، ریاضیات، کیمیا، مکانیک، طب، فلسفه و منطق نگاشته است. شایان توجه است امام صادق علیه السلام براى نخستین بار پس از امام على علیه السلام‏ حرکت زمین را مطرح کرد. (منتظر القائم: ۱۳۸۶: ۲۰۱)
امام صادق علیه السلام افزون بر پاسخ‏گویى به شبهات پیروان دیگر مذاهب اسلامى، ناگزیر بود به پرسش‏ها و اشکالات مسیحیان، یهودیان، دهریان و مانویان نیز پاسخ گوید. به همی ن‏رو، وى براى حراست فکرى و فرهنگى از اسلام و هویت اصیل تشیع، نهضت آموزشى و پژوهشى‏ بزرگى در مدینه پى ریخت که عناصر آن از تمامى فِرق و مذاهب و از سرتاسر جهان اسلام به‏ویژه کوفه، به آموزش و تألیف و تحقیق مشغول بودند. نگاهى به فهرست آثار شاگردان آن حضرت گواه این مدعاست‏ (همان)
روش آموزشی امام صادق به این گونه بود که شاگردان ایشان تألیفات خود را بر وى عرضه مى‏داشتند و آن حضرت نیز تصحیح و یا تأیید مى‏نمود. براى مثال، عبیداللَّه بن على حلبى کتاب خود را عرضه کرد و امام صادق علیه السلام نیز آن را صحیح دانست. (نجاشى: ۱۴۱۳: ۲۳۱) در واقع روش تدریس آن حضرت با شاگردانش به گونه‏اى بود که شکوفه‏هاى دانش در آنان جوانه زند و دریچه‏هاى اجتهاد بر روى آنها باز شود و در شاخه‏هاى علوم صاحب‏نظر شوند. به همین دلیل امام (علیه السلام) دستور مى‏داد در مسجدالنبى حلقه فتوا تشکیل دهند و او نیز نظرهاى اجتهادى آنان را رد و یا تأیید مى‏کرد. ایشان براى تفهیم بهتر مسائل علمى، بر پرسش تأکید داشت و به شاگردانش مى‏فرمود: «بپرسید از من، پیش از آنکه مرا از دست بدهید.»
شکوفایى نهضت علمى امام صادق، طالبان علم و دانش را از سراسر جهان اسلام به‏ویژه کوفه به سوى آن حضرت کشاند. در منابع، شمار شاگردان آن حضرت تا چهار هزار نفر ذکر شده، ولى شیخ طوسى در رجال خود نام ۳ هزار و ۲۳۸ نفر از شاگردان ایشان را نام برده که دوازده نفر آنان از زنان‏اند. (شیخ طوسی: ۱۳۷۲: ۳۴۲) برخى از مشهورترین آنان عبارتند از:
اصحاب سته: شش نفر از اصحاب امام صادق علیه السلام، به اصحاب ستّه معروف‏اند و همه حدیث‏شناسان و رجال‏شناسان شیعه آنان را مورد وثوق دانسته‏اند و به جلالت قدرشان اذعان دارند. نام آنان از این قرار است: جُمَیْل بن درّاج، عبداللَّه بن مسکان، عبداللَّه بن بُکَیر، حَمّاد بن عیسى، حَمّاد بن عثمان و أَبان بن عثمان بن أَحمر. (منتظر القائم: ۱۳۸۶: ۲۰۴)
جُمَیْل بن درّاج: وی از شاگردان و صحابه خاص امام صادق (ع) به شمار می آمد که تا زمان امام رضا (ع) را نیز درک کرده و از آن امام همام نیز روایت نقل کرده است. وی علاوه بر امام صادق از زراره و برادر کوچک تر خود نوح نیز نقل روایت کرده است. بسیاری از محدثان احادیث امام صادق را از طریق وی بیان کرده اند. (نجاشی: ۱۴۱۳: ۱۲۷- ۱۲۸)
عبداللَّه بن مسکان: وی نیز از دیگر صحابه خاص امام صادق به شمار می رود که احادیث بسیاری از طریق او از امام صادق نقل شده است. در منابع تاریخی دو کتاب حدیثی با عنوان «کتاب فب الأمامه» و «کتاب فی الحلال و الحرام» به او نسبت داده اند. (نجاشی: ۱۴۱۳: ۲۱۵)
عبداللَّه بن بُکَیر بن أعین شیبانی: عبد الله بن بکیر از اصحاب سته امام به شمار می رفتند که احادیث بسیاری از طریق ایشان نقل شده است نجاشی وی را دارای تألیفات بسیاری معرفی می کند (نجاشی: ۱۴۱۳: ۲۲۳)
حَمّاد بن عیسى أبو محمد الجهنی:وی از اصالتا عرب کوفه بود ولی در بصره زندگی می کرد. وی را در حدیث ثقه می دانند و علاوه بر امام صادق از امام رضا (ع) و همچنین از ابن جریج، موسى بن عبیده و حنظله بن أبی سفیان نیز روایت کرده است. از وی نزدیک بر هفتاد روایت از امام صادق نقل شده است همچنین وی کتاب هایی داشته به نام «کتاب الزکوه» و «کتاب الصلوه» که ظاهرا سوالاتی بوده که از امام در این زمینه داشته و بعدا به صورت کتاب تدوین شده است. وی در سال دویست و هفتاد در روستایی نزدیک مدینه وفات یافت (ذهبی: ۱۴۱۳:ج‏۱۴:۱۳۰؛ نجاشی: ۱۴۱۳: ۱۴۳)
حماد بن عثمان بن عمرو بن خالد الفزاری: وی از موالیان کوفی به شمار می رود و چون در ده «عرزم» ساکن بود به عرزمی نیز شهرت دارد. وی و برادرش عبد الله هر دو محضر امام صادق (ع) را درک کرده و از ایشان روایت کرده اند. حماد بن عثمان همچنین از امام رضا نیز روایت کرده است. وی در سال صد و هفتاد در کوفه وفات کرد (نجاشی: ۱۴۱۳: ۱۴۴)
أبان بن عثمان الأحمر البجلی: وی نیز از دیگر صحابه خاصه امام صادق (ع) به شمار می رود. أبان نیز از موالیان کوفه بود که هم در کوفه و هم در بصره مدتی زندگی کرد. مورخان و محدثامی همچون أبو عبیده معمر بن المثنى و أبو عبد الله محمد بن سلام از وی علم آموخته و روایاتی را از طریق او نقل کرده اند. أبان کتابی داشته که در آن درباره آفرینش و مغازی پیامبر و همچنین جنگ های رده مطالبی را بیان کرده است. أبان همچنین زمان امام رضا (ع) را نیز درک کرده و از ایشان نیز نقل روایت کرده است. (نجاشی: ۱۴۱۳: ۱۴؛ شیخ طوسی: بی تا: ۴۹)
به جز این شش نفر که به «اصحاب سته» امام صادق (ع) مشهورند افراد دیگری نیز بودند که مورد وثوق و اطمینان امام بودند و امام درباره آنان بیانات مختلفی داشته اند. در زیر به چند نفر از این افراد اشاره خواهیم کرد
زراره بن اعین‏: زراره بن اعین شیبانى از بزرگان رجال شیعه در فقه و حدیث و کلام است. او فضل و دین را هردو به همراه داشت. از اصحاب امام باقر (ع) و امام‏ صادق‏ (ع) است که در سال ۱۵۰ پس از وفات امام‏ صادق‏ (ع) درگذشته است. در رجال ابن داود آمده است که زراره راستگوترین زمان خویش و فاضل‏ترین ایشان است و امام‏ صادق‏ (ع) درباره‏ى او گفته‏اند: «لو لا زراره لقلت انّ أحادیث ابی (ع) ستذهب».
اگر زراره نبود، مى‏گفتم که احادیث پدرم همه به زودى از میان خواهد رفت.
باز از امام صادق نقل شده است که دوست‏داشتنى‏ترین مردم به من از مردگان و زندگان، چهار کس‏اند:
«برید بن معاویه عجلى، زراره، محمّد بن مسلم و أبو بصیر». زندگى او درخشنده‏تر از خورشید است و احتیاج به توضیح ندارد. (آئینه وند:۱۳۷۸: ۲۷۳)
مُعَلّى بن خُنَیْس‏: وى از قبیله بنی اسد و از اهل کوفه بود و از شاگردان و صاحبه خاص امام صادق علیه السلام به شمار می رود. داود بن على، والى مدینه وى را احضار کرد تا اسرار آن حضرت و نام شیعیانش را فاش کند. وى از آن کار خوددارى نمود و در پاسخ تهدید به قتل وى گفت: «اگر مرا بکشى، رستگار خواهم کشت و تو بدبخت خواهى شد.» سرانجام والى مدینه دستور داد: تا او را به قتل رسانند و امام صادق علیه السلام نیز بهشت را براى وى تضمین کرد.
هشام بن حَکَم: نامش، ابو محمّد یا ابو الحکم، هشام بن الحکم کندى یا شیبانى بغدادى یا کوفى است. از بهترین شاگردان مکتب امام ششم، امام‏ صادق‏ (ع) مى‏باشد. وى عالمى بود جامع علوم عقلى و نقلى، خوش‏قریحه، بدیهه‏گو، حاضرجواب، خوش‏بیان، و متخصّص در معارف مذهبى و عقاید دینى. (منتظر القائم: ۱۳۸۶: ۲۰۴) تاریخ ولادت او به‏طور تحقیق معلوم نیست، ولى از قرائن مى‏توان حدس زد که ولادتش در اوایل قرن دوم هجرى بوده است. مناظرات او در دفاع از حریم اهل بیت و رهبرى ائمه‏ى دین (ع) معروف و مشهور و معروف‏ترین آن‏ها مناظره‏ى او با عمرو بن عبید معتزلى است. در سال وفات هشام هم، اختلاف هست. بعضى ۱۹۹ و بعضى ۲۲۱ هجرى ذکر کرده‏اند. (آئینه وند: ۱۳۸۷: ۲۶۷)
از طریق وی احادیث بسیاری از امام صادق (ع) در اهمیت عید نوروز بیان شده روایت شده است.
مؤمن الطاق: نام وى محمّد بن على نعمان می باشد. وی ایرانى الأصل، ساکن کوفه و متکلمى حاذق بود و در اواسط قرن دوم زندگى مى‏کرد. وى با ابوحنیفه و رؤساى معتزله و خوارج مناظره داشت‏ و از قدماى متکلمان شیعه به شمار مى‏رود. او کتاب‏هایى در اثبات مذهب شیعه و امامت على علیه السلام و رد خوارج و معتزله نگاشته است. وی به دلیل این که بسیار از اهل بیت طرفداری می کرده است توسظ بزرگان اهل سنت ملقب به شیطان الطاق شده بود (کشی: ۱۴۱۳: ۱۸۶)

شیعیان امام‏ صادق‏ علیه السّلام‏

گستردگى اصحاب امام صادق علیه السّلام و وسعت جریان تشیع، به طور طبیعى باعث شده بود که نا هماهنگى‏ها و اختلافاتى در بین شیعیان به وجود بیاید. در آن دوران کلیه شاگردان و شیعیان آن حضرت نمى‏توانستند تفکر و اندیشه خود را در یک زاویه صحیحى قرار داده و تمامى معارف دینى خود را مانند محمد بن مسلم و زراره و هشام بن حکم از سرچشمه اصلى آن، یعنی اهل بیت، بگیرند. بسیارى از آنان علاوه بر محضر امام جعفر صادق (ع) در حلقه درس محدثان اهل سنت نیز حاضر مى‏شدند که به نوبه خود تأثیراتى در طرز تفکر آن ها به جاى مى‏گذاشت. از طرف دیگر گستردگى پیروان آن حضرت و پراکنده بودن آن ها در سرزمینهاى دور و نزدیک، امکان مراجعه شخصى همه آنان را به امام غیر ممکن ساخته بود و لذا آنان در مسائل خود اعم از فقهى و عقیدتى و … به شیعیان شناخته شده مراجعه مى‏کردند که طبعا اختلاف نظر میان آن ها از این راه به دیگر شیعیان نیز راه پیدا مى‏کرد. علاوه بر این موضوعات، در این فضای سیاسى، ما بین برخی از شیعیان، تمایلاتى به حکومت نو پای عباسیان که پیش از آن در محافل شیعیان حضور جدى داشتند، دیده مى‏شد و این خود عاملى بر عوامل اختلاف میان شیعیان مى‏افزود.
وجود فرقه های مختلف شیعی چون زیدیه و کیسانیه نیز باعث شده بود که اکثر شیعیانی که از محضر امام صادق استفاده می بردند به این فرقه ها نیز گرایش داشته باشند به همین دلیل شناخت شیعیان راستین امام کاری بس دشوار بود. به گونه ای که خود امام صادق (ع) در مواردی سعی می کردند که شیعیان راستین خود را به مردم بشناسانند ایشان در این رابطه مى‏فرماید:
ما أحد أحیا ذکرنا و أحادیث أبى إلّا زراره و ابو بصیر لیث المرادى و محمد بن مسلم و برید بن معاویه العجلى و لو لا هؤلاء ما کان أحد یستنبط هذا، هؤلاء حفّاظ الدین و امناء ابى علیه السّلام على حلال الله و حرامه و هم السابقون الینا فى الدنیا و السابقون الینا فى الآخره. (عاملی: ۱۳۷۷: ج ۱۸: ۱۰۴- ۱۰۳)
جز زراره و ابو بصیر لیث مرادى و محمد بن مسلم و برید بن معاویه عجلى کسى ولایت ما و احادیث پدرم را زنده نکرد. اگر اینها نبودند کسى از ما و احادیث ما اطلاع پیدا نمى‏کرد. اینها حافظان دین و اشخاص محل اعتماد پدرم بر حلال و حرام خدا هستند، همانگونه که در دنیا به طرف ما پیشى گرفتند در آخرت نیز به سوى ما سبقت خواهند جست.
باز آن حضرت فرمودند: رحم الله زراره بن أعین، لو لا زراره و نظراءه لاندرست أحادیث أبى؛ (عاملی: ۱۳۷۷: ج ۱۸: ۱۳۶)
خداوند زراره بن اعین را بیامرزد، اگر زراره و امثال او نبودند، احادیث پدرم از میان مى‏رفت.
نکته جالب توجهى که درباره تشتت جامعه شیعه و یا به تعبیر دیگر پیدایش تفرقه در میان آن ها وجود دارد، این که پاره‏اى از علماى دربارى که در خدمت مهدى عباسى بودند به این اختلافات دامن زده و در بزرگ نشان دادن آن، تلاش زیادى کردند. در این باره، کشى از شخصى به نام ابن مفضل نام مى‏برد که او کتابى در فرق نوشته و نام هر یک از اصحاب امام صادق علیه السّلام را به عنوان سر رشته دار یک فرقه شیعى ذکر کرده است. (جعفریان: ۱۳۸۳: ۳۳۶)
لازم به ذکر است که شیعیان امام، بیشتر در عراق آن هم در کوفه بودند. سایر مراکز یا شیعه نداشت یا کمتر داشت، گرچه گاه از خراسان نیز کسانى نزد امام صادق علیه السّلام آمده از ایشان احکام فقهى‏شان را سؤال مى‏کردند.

جایگاه علمی اجتماعی امام صادق (ع) و برخورد منصور عباسی:

امام صادق (ع) در روزگار خود از دانشمندان به نام اسلامی به شمار می رفت به گونه ای که نه فقط مسلمانان بلکه پیروان دیگر ادیان مانند یهودی و مسیحی از محضر اشان استفاده برده و جواب سوالات خود را از ایشان مطالبه می کردند. به نظر شیعه، نصب ایشان به مقام امامت از جانب خداوند متعال بوده و این بدان معناست که آن حضرت داراى شرایط لازم براى احراز این منصب بوده است. حضرت در میان اهل سنت، از نظر روایت حدیث و فقاهت و افتاء، از موقعیت شامخى برخوردار بوده به طورى که او را از شیوخ مسلّم ابو حنیفه و مالک بن انس و شمار فراوانى از محدثان بزرگ زمان خود به شمار آورده‏اند. به گونه ای که شمار شاگردان آن حضرت را تا چهار هطار نفر نیز تخمین زده اند.
این جایگاه علمی اجتماعی که امام در بین مسلمانان داشت و به خصوص احادیثی که از ناحیه ایشان مبنی بر حق ولایت و امامت جامعه اسلامی برای اهل بیت (علیهم السلام)، باعث شده بود که منصور عباسی از امام به شدت هراسان باشد به همین دلیل در صدد بر آمد که مقام علمی امام را زیر سوال ببرد. وی برای نیل به این هدف سعی می کرد علمای دیگر را در جامعه مطرح نماید و همچنین با تطمیع کردن آن ها، از آن ها بخواهد که به مناظره علمی با امام صادق (ع) بپردازند که شاید بتوانند در این مناظره ها پیروز بشوند و به این سان وجهه علمی امام مخدوش شود.
یکی از افرادی که منصور عباسی سعی می کرد آن را در مقابل امام صادق (ع) قرار دهد مالک بن انس پیشوای فرقه مالکی بود. او به مالک مى‏گفت: به خدا تو عاقلترین مردم هستى … اگر عمر من باقى بماند، فتاوا و اقوال تو را همانند مصحف نوشته به تمام آفاق فرستاده و مردم را مجبور به پذیرش آن مى‏کنم. در واقع این حرکت منصور ناشى از علاقه وى به مالک نبود، بلکه بر آن بود تا با برجسته کردن مالک، آتش کینه و حسد خود نسبت به امام صادق علیه السّلام و دیگر علماى مخالف فرو نشاند.
منصور به منظور ایراد خدشه به شخصیت علمى و فقهى امام، به هر وسیله‏اى توسل مى‏جست، چنانکه ابو حنیفه را واداشت تا رو در روى امام ایستاده و با وى به بحث بپردازد، تا در صورت پیروزى ابو حنیفه، امام را در صحنه علم و دانش اسلامى تحقیر کند. ابو حنیفه خود جریان این داستان را چنین نقل کرده است:
منصور به من گفت: مردم توجه عجیبى به جعفر بن محمد پیدا کرده و سیل جمعیت به طرف او سرازیر شده است، تو چند مسأله از مسائل مشکل را آماده کرده و حل آنها را از جعفر بخواه و چون او نتوانست جواب مسائل تو را بدهد، از چشم مردم خواهد افتاد. من نیز چهل مسأله بسیار پیچیده و مشکل آماده کردم.
آنگاه امام صادق علیه السّلام و ابو حنیفه در حیره و در حضور منصور با هم ملاقات مى‏کنند. ابو حنیفه لحظه ورود خود به مجلس منصور را چنین توصیف مى‏کند:
هنگامى که وارد مجلس شدم جعفر بن محمد را دیدم که هیبت و عظمت شخصیت وى حتى خود منصور را تحت الشعاع قرار داده بود، سلام کرده و در جاى خود قرار گرفتم. آنگاه منصور خطاب به من چنین گفت: مسائل خود را بر ابو عبد اللّه عرضه کن. من مسائلى را که با خود آورده بودم یکى پس از دیگرى از آن حضرت مى‏پرسیدم و او در پاسخ مى‏فرمود: درباره این مسأله عقیده شما چنین است و اهل مدینه چنین مى‏گویند و ما چنین مى‏گوییم. نظر آن حضرت در پاره‏اى از مسائل طرح شده با نظر ما و در پاره‏اى دیگر با نظر اهل مدینه و در مواردى با نظر هر دو مخالف‏بود. بدین ترتیب چهل مسأله به آن حضرت عرضه و جواب آنها دریافت شد.
پس از پایان مناظره، ابو حنیفه بى‏اختیار آخرین سخن خود را با اشاره به امام صادق علیه السّلام چنین ادا کرد:
إنّ أعلم الناس، أعلمهم باختلاف الناس، دانشمندترین مردم کسى است که به آراء و نظرهاى مختلف علما در مسائل، احاطه داشته باشد.(جعفریان: ۱۳۸۳: ۳۳۲- ۳۳۳)

شهادت امام صادق (ع):

هر چند در بعضی از منابع سعی شده است که شهادت امام صادق (ع) را مرگ طبیعی جلوه دهند ولی مستندات تاریخی گویای آن است که امام توسط دستگاه خلافت به شهادت رسید. منصور عباسی که از نفوذ امام در بین مردم به شدت می ترسید همواره در صدد بود که امام را به شهادت برساند و به همین دلیل جاسوسانی را برای ایشان گمارده بود که رفتار و گفتار امام را زیر نظر داشته باشند. وی پس از آن که مدعیان خود را سرکوب کرد سعی کرد که امام را که خطری برای وی به شمار می رفت را به قتل برساند. وی برای همین منظور چندین مرتبه امام را به بهانه های مختلف به بغداد آورد ولی پس از آن که نتوانست اتهاماتی را که به امام زده بود ثابت کند وی را به مدینه باز می گردادند. منصور حتی به والی خود در مدینه دستور داد که خانه امام را آتش بزند و او نیز چنین کرد ولی امام از این واقعه نیز جان سالم به در برد. در نهایت منصور عباسی توسط عمال خود امام را مسموم کرد و به شهادت رسانید. این واقعه در بیست و پنج شوال سال صد و چهل و هشت هجری اتفاق افتاد. بدن مطهر امام صادق (ع) توسط شیعیان ایشان در قبرستان بقیع در کنار قبر پدر بزرگوارشان دفن گردید.

نتیجه:

دوران امام صادق (ع) به دلیل این که مرحله گذر از خلافت امویان به خلافت عباسیان بود دورانی بسیار حساس به شمار می رود. از طرفی حکومتی دوران حکومت امویان به سر رسیده بود که بیشترین جنایت ها علیه شیعیان را روا داشته و وقایعی مانند عاشورا و واقعه حره را آفریده بودند و از طرفی شروع حکومت عباسیانی بود که با شعار خلافت اهل بیت (علیهم السلام) بر مسند خلافت تکیه زدند و سعی بر آزار و اذیت علویان داشتند.
این حوادث باعث شده بود که گروهی از شیعیان در مقابل عباسیان دست به قیام بزنند ولی همه آن حرکت ها مانند قیام محمد نفس زکیه و قیان ابراهیم قتیل باخمرا، به شکست انجامید.
امام صادق (ع) که در این زمان رهبری شیعیان را بر عهده داشت، سعی می کرد شیعیان را از گرفتار شدن به این حرکت های بی ثمر محفوظ نگاه دارد. وی اعتقاد داشت که شرایط برای قیام مسلحانه فراهم نیست و از طرفی وجود فرقه های مختلف مذهبی باعث شده بود که همه نتوانند تحت رهبری یک نفر متحد شوند. امام صادق (ع) با سیاست تقیه سعی داشت که خود و شیعیان را از این تحریکات در امان بدارد و با تشکیل حلقه های علمی بر آن بود که حقایق اسلام را برای مردم باز گو کند که آینده اسلام و تشیع محفوظ بماند. حضور نزدیک به چهار هزار نفر در مکتب درسی ایشان خود گویای این واقعیت است که امام توانسته بود که معارف اسلامی را با بیانی دلنشین برای مردم باز گو کند. پایه ریزی فقه شیعی که به فقه جعفری معروف است حاصل زحمات امام صادق (ع) در همین دوران است.

پی‌نوشت‌ها:

سید مصطفی طباطبایی؛

ناصر حق شناس

کتابنامه :
احمدى، حمید (۱۳۸۶)، تاریخ امامان شیعه‏؛ قم: انتشارات معارف اسلامی
اربلی، علی بن عیسی (۱۳۸۱)؛ کشف الغمه فی معرفه الائمه، ج ۲، تبریز، مکتبه بنی‌هاشم.
آیینه وند، صادق (۱۳۸۷)، ‏ادبیات سیاسى تشیع‏، تهران: انتشارات علم، چاپ اول.
جعفریان، رسول (۱۳۸۳)؛ حیات فکری و سیاسی امامان شیعه، قم: انصاریان
ذهبى، شمس الدین محمد بن احمد (۱۴۱۳)، تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر و الأعلام، تحقیق عمر عبد السلام تدمرى، بیروت، دار الکتاب العربى، ط الثانیه.
شیخ طوسی (۱۳۸۲)؛ رجال کشی (اختیار معرفه الرجال)؛ تحقیق محمد تقی فاضل میبدی، سید ابو الفضل موسویان، تهران: سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی
شیخ طوسی (بی تا)؛ الفهرست، تحقیق اسپرینگر و دیگران، بی جا
طباطبایی، محمد حسین (۱۳۷۴)؛ ترجمه تفسیر المیزان؛ قم: دفتر انتشارات اسلامى‏
عاملی، حر (۱۳۷۷)؛ وسایل الشیعه، ج ۱، بیروت، داراحیاءالتراث العربی.
مجلسی، محمد باقر (بی تا)؛ بحارالانوار، ج ۴۷، تهران، دارالکتب الاسلامیه.
‏محرمى، غلامحسن‏ (۱۳۷۸)؛ تاریخ تشیع از آغاز تا پایان عصر غیبت صغرى، قم: موسسه آموزشى پژوهشى امام خمینى (ره)
منتظر القائم، اصغر (۱۳۸۶)، تاریخ امامان شیعه، قم: مرکز برنامه ریزی و تدوین کتب درسی دفتر نشر معارف
نجاشی،ابو العباس احمد بن علی (۱۴۱۳)؛ رجال؛ تحقیق سید موسی شبیری نجانی، قم: موسسه النشر الاسلامی، طبع الرابع


بررسی قیام محمّد نفس زکیّه

موضع امام صادق(علیه السلام) در برابر قیام نفس زکیّه به عنوان مهدی آل‌محمّد(صلی الله علیه و آله) از همان روز اوّل مخالفت بود؛ زیرا عبدالله محض یعنی پدر نفس زکیّه معتقد شده بود كه فرزندش مهدی آل محمّد(صلی الله علیه و آله) است و سكوت امام می‎توانست نوعی صحّه گذاردن بر ادّعای آنها باشد. به همین دلیل امام صادق(علیه السلام) با این قیام مخالف بود؛

مقدمه :

در هر عصر و زمانی جامعه اسلامی، شاهد شورش و قیامی بر علیه دستگاه خلافت بوده و همیشه شیعیان، نگرانی خود از وضع جامعه خویش را به نحوی ابراز کرده‌اند. این تداوم و استمرار می‌تواند دلایل مختلفی داشته باشد؛ امّا قبل از اینکه عوامل تداوم قیام‌ها در دوره خلفای اموی و عبّاسی مورد بررسی قرار گیرد، بهتر است به این سؤال پاسخ دهیم که چه چیزی زمینه برپایی این قیام‌ها را به وجود می آورد؟ برای ریشه‌یابی این قضیه باید به پاره‌ای از آیات و احادیثی که از مبانی اعتقادی شیعه می‌باشد، اشاره کنیم و سپس به سیره عملی و گفتار ائمّه معصومین(علیه السلام) به خصوص امام علی(علیه السلام) تمسّک جوییم.

آیات جهاد و فضیلت‌های آن به ویژه آیه «وَلا تَحسَبَنَّ الذینَ قُتِلوا فيِ سَبیلِ الله اموَاتاً بَل احيَاءٌ عِندَ رَبِهِم يُرزَقُون»1 وآیاتی با این مضمون و مفهوم که شیعیان را به بذل جان و مال وآبرو در راه دین خدا ترغیب و تشویق می‌کند، با مؤيّداتی که در احادیث وارد شده، علویان را به قیام بر علیه ظلم و ستم و احقاق حقوق از دست رفته‌اشان وادار می‌کرد.

بدون تردید، یكی از بخش‌های مهمّ تاریخ اسلام،  بررسی زندگی، احوالات و سیره فرزندان پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) است. چه آنهایی كه به عنوان ائمّه هدی(علیه السلام) یادشان در ذهن و ضمیر هر انسانی پایدار و جاودانه است، چه آنهایی كه فرزندان ایشانند یا ناشناخته هستند. گروهی از ایشان اگرچه از شهرت زیادی برخوردار نیستند، ولی در ابعاد و گسترش تمدّن اسلامی نقش‌آفرین بوده‌اند. در تلاطم ادوار و تطوّر زمان توانسته‌اند تعارضات حق و باطل را به درستی بشناسند و در كشاكش، طرف انصاف را برگزینند.

درگیری میان دو حزب علوی و عبّاسی كه در قالب بحث‌های كلامی و ادبی آغاز شده بود، سرانجام به مرحله عملی و میدان جنگ كشیده شد. یكی از نشانه‌های ایمان، محمّد بن عبدالله، معروف به «نفس زکیّه»، از نوادگان امام حسن(علیه السلام) است كه هم عصر دو امام معصوم (امام محمّد باقر(علیه السلام) و امام جعفر صادق(علیه السلام) ) می‌باشد.

نفس زکیّه در زمان حضرت امام صادق(علیه السلام) علیه خلیفه وقت و جور عبّاسی، منصور دوانیقی قیام كرد و برگی از مبارزات جنبش شاخه علوی حسنیان را در تاریخ پر تلاطم و حماسی تشيّع رقم زد كه در این مقاله اشاره‌ای كوتاه به روند مبارزات و پیامد‌های آن خواهیم داشت.

علویان و چگونگی دسته‌بندی

علویان منصوب به علیّ بن ابی‌طالب(علیه السلام)   از نسل ایشان و از فرزندان آن بزرگوار می‌باشند که در نیمه دوم قرن سوم هجری تحت عنوان علویان در «طبرستان» قیام کردند.2

مهم‌ترین نکته به عنوان درآمد تشکیل دولت علویان در «ایران»، بحث از ورود سادات، یعنی افراد وابسته به خاندان پیامبر(صلی الله علیه و آله) از طریق امام علی(علیه السلام) و حضرت فاطمه(س) به ایران بوده است. این مهاجرت از همان قرن نخست هجری قمری آغاز شد و در نیمه‌های قرن دوم هجری سرعت گرفت. در اواخر قرن دوم هجری تا قرن سوم گروه‌های زیادی از سادات علوی در شهرهای مختلف ایران از جمله: «قم»، «ری»، «اصفهان» و «گرگان»، در کنار سایر قبایل عرب مهاجر زندگی می‌کردند.3

علویان، کسانی بودند که علیه امویان به پا خواسته و لیاقت امارت و ولایت را برای خویش بیش از دیگران می‌دانستند. این اعتقاد آنها نه از آن رو بود که علویان جانشینان واقعی پیامبر(صلی الله علیه و آله) و منصوبین از جانب خدا هستند؛ بلکه تنها از روی سزاواری آنها برای کسب مقام خلافت صورت گرفت. آنچه که می‌تواند مشخّص‌کننده چهره آنها باشد، این بود که در مقام سنجش و ارزیابی مقام معنوی و علمی، خلافت علی(علیه السلام) را برتر از دیگران می‌دانستند. خاندان‌های حکومتی علویان «مغرب»، علویان طبرستان، اشراف حسنی «مکّه»، رئیسیان «یمن»، ادریسیان مغرب (مراکش کنونی)، اُخَیضَریان و دیگر خاندان‌های کوچک‌تر همه در زمره علویان بودند. این عنوان در عصر اخیر بر نُصَیریان «سوریه» نیز اطلاق می‌شده است. واژه علوی به ویژه در «ترکیه»، بر مطلق شیعه امامی اطلاق می‌شود.4

علویّین دو دسته بودند: دسته اوّل کسانی بودند که نظری به دنیا و ریاست و خلافت و مال و منال نداشتند. غرض و هدفشان فقط ترویج دین و تعلیم و تعظیم شعائر اسلام بود و سیره زندگی آنها بهترین شاهد صدق گفتار است. دسته دیگر که از اولاد و اقوام علویّین بودند. آنها معتقد به خروج برای رفع ظلم و ستم بوده و از این جهت عرصه را بر خلفای ظالم زمان خویش تنگ می‌کردند؛ ولی طالبین، رسماً داعیه خلافت داشتند و از جمله آنها محمّد بن عبدالله بن محض الحسنی که معروف به نفس زکًٌٌیه بود، در «مدینه» بر ابوجعفر منصور خروج کرد و برادرش ابراهیم شهید باخمری5 در «بصره» برآمد و حسین بن علی، مشهور به صاحب فخ، در «حجاز» بر موسوی‌های عبّاسی خروج کرد و یحیی بن عبدالله محض، معروف به صاحب دیلم در طبرستان بر هارون الرّشید خروج کرد و همه آنها به درجه شهادت رسیدند؛ ولی در میان اعقاب آنها، حسّ انتقام و خونخواهی شدیدتر شد.

علویان از دیدگاه علویان

علویان خود را شیعیان اِثنا عشر می‌دانستند و می‌دانند. علویان، مسلمانان شیعه و موحّد بوده و هستند که خداوند را از هر شباهتی با مخلوقات منزّه می‌دانند. آنان به نبوّت سیّد پیامبران حضرت محمّد(صلی الله علیه و آله) و امامت امامان دوازده‌گانه اعتراف داشتند و دارند. آنها عرب‌های خالص بودند و هستند که چیزی داخل نسبت آنها نشده است. آنان هیچ چیز دیگری را به جای اسلام به عنوان دین و عربیت به عنوان نسبت و تشیّع نمی‌پذیرفتند و نمی‌پذیرند. علوی نه حلول و نه تناسخ را قبول نداشته و ندارند. آنها نه جبر را می‌پذیرفتند و نه تفویض را. از دیدگاه آنها، قضا و قدر از ناحیه خداوند است و شرّ آن از ناحیه نفوس.

پارسایی علویان و درآمدی به ریشه های فرهنگی اجتماعی تشیّع در ارتباط با علویان

علویان و شیعیان در قرن اوّل به دیانت و پارسایی شهرت داشتند. این ویژگی پس از شهادت امام علی(علیه السلام) و آغاز سلسله امویان، روشن‌تر شد. علویان و اهل بیت(علیهمم السلام) ، که به انجام فرائض و نوافل و ترک محرمّات و مکروهات تقیّد شدیدی داشتند، دین و مذهب آنان را سرلوحه کردار خویش قرار می‌دادند. شیعیان و علویان به خاطر ظلم‌هایی که بر آنان روا داشته می‌شد، مظهر مظلومیت بودند و مردم ایران با مشاهده این ظلم‌ها، که در موارد زیادی به شهادت علویان می‌انجامید، به آنان متمایل می‌شدند. این مظلومیت پس از واقعه «کربلا» رو به فزونی گذاشت و در این میان، نباید از نقش مهمّ امام سجّاد(علیه السلام) غافل ماند.

محمّد نفس زکیّه كیست

محمّد بن عبدالله بن حسن، فرزند حسن مثنّی، نوه امام حسن مجتبی(علیه السلام) است و چون از پدر و مادر (فاطمه، دختر امام حسین(علیه السلام) ) به خاندان نبوّت متّصل می‌شد، مشهور به عبدالله محض بود. ایشان فرزندی داشت به نام محمّد که بسیار زاهد و پرهیزگار بود؛ فلذا به او لقب « نفس زکیّه» دادند.6

ابوعبدالله محمّد نفس زکیّه و ملقّب به صریح قریش است. در سال 100 ه‍.ق. به دنیا آمد. پدرش عبدالله، فرزند حسن مثنّی و نوه امام حسن مجتبی(علیه السلام) است. مادرش هند دختر ابی‌عبیده بن عبدالله بن زمعه است و چون مادران و مادر بزرگ‌های محمّد، هیچ‌کدام کنیز نبودند، برای همین هم لقب صریح قریش داشت. محمّد را از جهت کثرت زهد، عبادت، فقه، دانایی، شجاعت و کثرت فضائل، نفس زکیّه می‌گفتند. نزدیکان و بنی‌الحسن نیز، از باب اینکه او همنام پیغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله) بود و بین دو کتف او خال بزرگ سیاهی بود، عقیده داشتند که او مهدی اهل بیت(علیهم السلام) است و می‌گفتند که همان مهدی موعود است که مالک شرق و غرب عالم می‌شود.7

شكل گیری و دلایل قیام محمّد، معروف به نفس زکیّه برعلیه خلافت عبّاسی

نخستین کسان از علویان که در برابر حکومت عبّاسی قیام کردند، محمّد بن‌عبدالله بن‌حسن، معروف به «نفس زکیّه» و برادرش ابراهیم از شاخه حسنی و نبیره حضرت امام حسن(علیه السلام) بودند؛ در حالی‌که امام جعفر صادق(علیه السلام) که از شاخه حسینی بود، بی‌طرفی اختیار کرد و توانست پیروانش را قانع کند که اوضاع برای ایجاد خلافت علوی مناسب نیست.8

محمّد در میان اهل بیتش از همه بافضیلت‌تر بود، در علم و حفظ کتاب و فقاهت در دین شجاعت و سخاوت و صلابت و هر مزیّتی سرآمد روزگارش بود؛ به طوری که کسی در مهدی بودن او شک نداشت و این موضوع میان عموم مردم شایع شده بود. به همین خاطر گروهی از بزرگان بنی‌هاشم از آل‌ابی‌طالب و آل‌عبّاس و تیره‌های گوناگون بنی‌هاشم با او بیعت کرده بودند، سپس مطلبی از جعفر بن‌محمّد(علیه السلام) صادر شد که او به حکومت نخواهد رسید و حکومت در بنی‌عبّاس خواهد بود.

محمّد بن‌عبدالله را مهدی می‌نامیدند. میان دو شانه محمّدبن عبدالله هنگام تولّد خالی سیاه و درشت به اندازه تخم مرغ نقش بسته بود. در تکلم روان و سلیس نبود، و او بر منبر می‌رفت و سخن می‌گفت و در تکلّم او لکنت و کندی دیده می‌شد.9 همه را به خودش دعوت می‌کرد و پیش از دست‌یابی عبّاسیان به حکومت به خلافت چشم دوخته بود و پیروان او در حجاز، عراق، خراسان برای او دعوت می‌گرفتند.

محمّد از زمانی که دولت به چنگ بنی‌عبّاسی افتاد از ترس ایشان پیوسته در غربت به سر می‌برد. در مدینه ظهور کرد و امر خویش را آشکار ساخت و اعیان مدینه نیز با وی بیعت کردند؛ جز چند نفر. محمّد نیز بر مدینه دست یافت و امیر آن را که از جانب منصور نصب شده بود؛ عزل کرد و از طرف خود قاضی و عاملی برآن گماشت و در زندان‌ها را شکست و هر کسی در آن بود؛ خارج کرد و یکباره بر مدینه استیلا یافت10 و برای روز موعود آماده می‌شد؛ امّا او در ارزیابی‌هایش اشتباه کرد. او پنداشت دعوتی که در خراسان انتشار یافته است و شعار «رضا من آل البیت» است، چیزی جز دعوت علویان نیست و او هم نامزد ایشان برای خلافت است. زمانی که قدرت به دست عبّاسیان سپرده شد، وی به این کار راضی نشد و از بیعت با خلیفه سفّاح خودداری کرد و کوشید تا بر ضدّ او قیام نماید؛ ولی پدرش با این دلیل که خلیفه بر او برتری دارد، مانع او شد.11

زمانی که ابوجعفر منصور به خلافت رسید، دو برادر نفس زکیّه، یعنی محمّد و ابراهیم، از بیعت با او خودداری کردند و مخفیانه در حجاز اقامت گزیدند. این کار منصور را نگران و خواب را بر او حرام کرد،

محمّد ابتدا آنچه جلوی راه حكومت بود از میان برداشت و در ظرف دو سه روز تمام حجاز و یمن او را به خلافت اسلام قبول نمودند حتی امام ابوحنیفه و امام مالک، دو نفر از ائمّه معروف فقه اهل سنّت و جماعت خلافتش را تصویب نمودند و فتوی بر حقّانیت وی دادند.12

منصور موقع را زیاده از حدّی که انتظار داشت خطرناک دیده بود. به حیله و تزویر پرداخته، نامه‌ای به نفس زکیّه نوشت. اجازه داد به اینکه هر کجا میل دارد می‌تواند در آنجا توقّف کند و دیگر به حقوق و مستمری خیلی زیاد و بذل همه نوع مساعدت و محبّت درباره خویشانش وی را امیدوار ساخت. در جواب آن محمّد نوشت که: عفو و گذشت یا عنایت و بخشش وظیفه من بوده است؛ زیرا که خلافت حقّ مطلق من می‌باشد؛ نه تو.13

محمّد در سال145ه‍.ق. خروج کرد و به اتّفاق دویست و پنجاه نفر در ماه رجب همان سال داخل مدینه شد و صدا به تکبیر بلند کردند و رو به زندان منصور آوردند و در زندان را شکستند و محبوسین را بیرون کردند

زمانی که منصور مأیوس گشت از آنکه با محمّد به طریق سلم و صلح درآید، عیسی بن موسی، برادرزاده و ولیّ‌عهد خود را به تجهیز جنگ محمّد فرمان داد.

عیسی با چهار هزار سوار و دو هزار پیاده به دفع محمّد بیرون شد.

محمّد چون مطّلع شد که عیسی به دفع او بیرون شده، در تهیّه جنگ برآمده و خندقی بر دور مدینه کند و در ماه رمضان بود. همان سال عیسی با لشكر خود وارد شدند و دور مدینه را احاطه کردند.

عیسی آمد و در مدینه ایستاد و ندا داد که: ای محمّد از برای تو امانی است. محمّد گفت: امان شما را وفایی نیست. مردن با عزّت به از زندگی به ذلّت. و این‌وقت لشكر محمّد از دور او متفرّق شده بودند. از صدهزار نفر که با او بیعت کرده بودند سیصد و شانزده نفر با او بودند. لشكر عیسی آماده شدند و به یک دفعه بر تمامی آنها حمله کردند و کار ایشان را ساختند.

حمید بن قحطبه، محمّد را شهید کرد و سرش را به نزد عیسی برد و زینب، خواهر محمّد و فاطمه دخترش جسد او را از خاک برداشتند و در بقیع دفن نمودند.14

قتل محمّد در اواسط ماه رمضان سال 145 ه‍.ق. واقع شد. مدّت حضور او تا وقت شهادتش دو ماه و هفده روز بود و عمرش چهل و پنج سال رسید.

به طور كلّی دلایل قیام محمّد نفس زکیه را به شرح ذیل می‌توان دسته بندی نمود:

  1. در تنگنا قرار گرفتن او توسط عبّاسیان؛
  2. تأیید پدرش برای قیام او؛
  3. نامه و تأییدیه‌هایی از امیران مناطق و فرماندهان بزرگ منصور دریافت کرد که او را به قیام تشویق می‌کردند؛
  4. اعتراف بسیاری از مردم به ویژه حجازی‌ها به امامت محمّد.
  5. اصرار یارانش برای قیام او، به ویژه که انتظار طولانی آنها را خسته کرده بود؛
  6. منصور به شدّت خانواده محمّد را تحت فشار گذاشت تا او و برادرش را تسلیم کنند؛
  7. فتوای مالک به جواز بیعت با او و نقض بیعت با منصور؛
  8. اعتقاد وی مبنی بر اینکه او از منصور نیرومندتر است.

موضع امام صادق(علیه السلام) نسبت به قیام محمّد نفس زکیّه حکومت رو به فساد و تباهی بود. در حقّ علویان و مسلمانان ظلم و ستم و بیدادگری حاکم بود.

در این شرایط، عدّه‌ای از بزرگان بنی‌هاشم از جمله ابراهیم بن محمّد بن علی بن عبدالله بن عبّاس، ابو جعفر منصور، صالح بن علی، عبدالله بن حسن، پسران او، محمّد و ابراهیم و محمّد بن عبدالله بن عمرو بن عثمان در ده « ابواء » در نزدیکی «یثرب» گرد هم جمع شدند؛ از این بین صالح بن علی گفت: می‌دانید مردم چشم به شما دوخته‌اند، خدا خواسته است که امروز در این مجلس گرد هم جمع شوید، اکنون باید با یکی از این جمع بیعت کنید و بر بیعت خود پایدار باشید تا خداوند گشایشی ایجاد کند. بعد از او، عبدالله بن حسن پس از حمد و سپاس خداوند گفت: می‌دانید پسرم محمّد، مهدی است پس با او بیعت کنیم.

ابو جعفر (منصور) گفت: چرا خود را فریب می‌دهید؟ مردم به هیچ کس چون این جوان چشم ندوخته‌اند و چون دعوت او را پاسخ نمی‌گویند. حاضـران گفتند: راست گفتی؛ این را می‌دانیم و همگی با محمّد بیعت کردند.

فرستاده عیسی بن عبدالله (نواده امام علی(علیه السلام) ) راوی این مطلب می‌گوید: عبدالله محض نزد پدرم آمد و پیام آورد نزد ما بیا که برای کاری گرد آمده‌ایم و همچنین پیام را برای جعفر بن محمّد(علیه السلام) برد. عیسی در ادامه می‌گوید: پدرم مرا فرستاد تا پایان کار را ببینم. من نزد آن جمع رفتم و محمّد را دیدم بر مصلّایی بافته از برگ درختان خرما نماز می‌خواند. بدو گفتم: پدرم مرا فرستاده است تا بپرسم برای چه گرد آمده اید؟15

عبدالله گفت: گرد آمده‌ایم تا با مهدی بیعت کنیم. در این حال جعفر بن محمّد(علیه السلام) هم رسید و عبدالله او را نزد خود جای داد و همان سخن را که به من گفته بود بدو گفت. جعفر(علیه السلام) فرمودند: «چنین مکنید که هنوز وقت این کار ( ظهور مهدی) نیست» و به عبدالله فرمودند: «اگر می‌پنداری پسرت مهدی است، او مهدی نیست و اکنون نیز هنگام ظهور مهدی نیست و اگر برای خدا و امر به معروف و نهی از منکر قیام می‌کنی، به خدا تو که شیخ ما هستی نمی‌گذاریم تا با پسرت بیعت کنیم.»

عبدالله خشمگین شد و گفت: به خدا سوگند خدا تو را از غیبت آگاه نساخته و آنچه می‌گویی از روی حسد است که به پسرم داری.

جعفر(علیه السلام) فرمودند: «به خدا آنچه گفتم از حسد نیست. ولی این و برادرانش و فرزندانش…» و دست بر دوش ابوالعبّاس نهاد، سپس دست بر دوش عبدالله بن حسن زد و گفت: «…آری به خدا  (خلافت) از آن تو و فرزندانت نیست و از آنهاست و دو پسر تو کشته خواهند شد.» سپس برخاست و بر دست عبدالعزیز پسر عمران تکیه کرد و فرمود: «آن را که ردای زرد پوشیده دیدی؟» (مقصود ابوجعفر بود)– «آری  به خدا او آنان را می‌کشد.»16

محمّد – بلی.  من به خودم گفتم: پروردگار چنین چیزی به او نگفته؛ بلکه حسد او را واداشته تا این سخن بگوید؛ ولی به خدا سوگند نمردم تا دیدم منصور هر دو را کشت.17

در تحلیل روایت فوق باید چنین گفت که برداشت عبدالله محض از فرزندش مبنی بر مهدی بودن برداشت غلطی بوده است و امام صادق(علیه السلام) نیز قائل به این مدّعا نبود؛ فلذا سکوت یا تأیید این مطلب به هیچ وجه جایز نبوده است و دیگر اینکه امام(علیه السلام) عاقبت این جریان را پیش‌بینی می‌کرد، تا آنجا که راجع به آینـده خلافت و کشته شدن فـرزندان عبدالله متذکّر می‌شود. صراحتاً آینده این جریان را شکست و کشته شدن محمّد بن عبدالله می‌داند؛  فلذا سعی می‌کند که ایشان را از این کار بازدارد.

ولکن نکته حائز اهمیت که از روایت فوق بر می‌آید، «اگر برای خدا و امر به معروف و نهی از منکر قیام می‌کنی، به خدا تو که شیخ ما هستی را وا نمی نهیم تا با پسرت بیعت کنیم»، این است که امام(علیه السلام) به هیچ وجه قیام علیه ظلم را نفی نمی‌کند و حتّی خود ایشان به عبدالله پیشنهاد بیعت می‌کند و اصولاً این از مهم‌ترین وظایف امام معصوم(علیه السلام) اقامه قیام علیه ظالم و ستمگر می‌باشد و از این جنبه که قیام ضدّ ستمگری می‌باشند موافق بوده است؛ لیکن ایشان می‌فرماید: «این زمان ظهور مهدی نمی باشد»، نکته دیگری که از این روایت و روایت دیگری که در ادامه می‌آید مستفاد می‌شود، این است که امام(علیه السلام) برای عبدالله به عنوان رحم خود و بزرگ بنی‌هاشم احترام قائل است و از جهتی نیز موضوع امام راجع به محمّد از باب امر به معروف و شفقت ایشان نسبت به خاندان امام حسن(علیه السلام) باعث می‌شود که مانعی برای این اقدام گردد.18

در ادامه سیر تاریخی ما می‌بینیم که پیش بینی امام(علیه السلام) تحقّق می‌یابد و عیناً همان وقایع رخ می‌دهد.

ابن ابی الحدید در ضمن توضیح خلافت خلفا بعد از امیر المؤمنین(علیه السلام) در ذیل این بیت:

إذا ما اتَّقَی الله اُلفَتی ثُمَّ لَم يَكُن

عَلَی أهلِهِ كلّا فَقَد كَمَلَ الفَتَی‏

در رابطه با محمّد و ابراهیم دو فرزند عبدالله بن حسن بن حسن بن علی(علیه السلام) می‌گوید:

زمانی که لشگریان عیسی بن موسی به محمّد رسیدند به او گفتند: که خود را نجات بده یا به مکّه برو و یا به یمن. ایشان گفت: من عبدی هستم که برای جنگ بیرون آمده‌ام و از قتل خود خبر داد. عیسی او را به مال و نفس امان داد؛ ولی محمّد نپذیرفت.

از روایت فوق برمی‌آید که نفس زکیّه حتّی در نزد دشمنانش شایسته احترام بوده است و نیز اینکه او  خود بر جعلی بودن عنوان قائم نسبت به وی آگاهی پیدا نموده است؛ چرا که فلسفه ظهور مهدی(علیه السلام) ، اقامه عدل و دادگری و پاک کردن زمین از جور و ظلم می‌باشد و این هم، به دست او تحقّق خواهد یافت و لازمه این کار، بقاء و یاری او از طرف خداوند می‌باشد. از آنجایی که او وعده قتل خودش را می‌دهد بنابراین، به صدق فرمایش امام صادق(علیه السلام) راجع به زمان قیام و شخصیت مهدی آل محمّد (صلی الله علیه و آله) پی برده است.19

روایت است که بعد از شهادت محمّد و ابراهیم (برادر محمّد) و پدرشان عبدالله محض به همراه چند تن از خاندان بنی‌حسن(علیه السلام) در زندان، امام(علیه السلام) به شدّت متأثّر شده و سخت گریستند.

در «کشف الغمّه» روایت شده که حافظ عبدالعزیز از جعفر بن محمّد الصادق(علیه السلام) روایت کرده که حضرت فرمودند:

«زمانی منصور مرا احضـار کرد و با تندی با من سخن گفت و سپس اضافه کرد: یا جعفر من از کرده محمّد بن عبدالله، آگاه شدم و آنچه به واسطه او رخ داده است، اکنون منتظرم که کوچک و بزرگ شما اقدامی نمایید.»

امام صادق(علیه السلام) فرمودند: «ای امیر المؤمنین! حدیث کرده مرا پدرم از پدرش امام سجاد(علیه السلام) از حسین بن علی(علیه السلام) از علی(علیه السلام) از پیامبر که فرمود: مردی صله رحم می‌کند؛ در حالی‌که از عمرش سه سال مانده است، خداوند عمر او را به سی و سه سال افزایش می‌دهد و مردی ممکن است قطـع رحم نمـاید و ازعمرش از سـی و سه سال مانده باشد و خداوند آن را به سه سال تقلیل می‌دهد.» منصور گفت: به خدا سوگند این روایت را از پدرت نیز شنیده‌ام و امام در جواب درخواست منصور در عدم کمک به او (نفس زکیّه) می‌فرماید: «او رحم من است و به واسطه سفارش پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) موظّف به ارتباط با او می‌باشم.»20

از این روایت چنین مستفاد می‌گردد که امام صادق(علیه السلام) خواستند با یادآوری احترام و دستگیری از ارحام به نوعی حمایت معنوی خود را از بنی‌حسن(علیه السلام) به عمل آورند و از آنجایی که بنی‌حسن(علیه السلام) به نوعی از ارحـام منصور نیز محسوب می‌شدند، امام منصور را به مراعات حال ایشان توصیه نموده است.

در روایتی دیگر ابی الحسن العمری نقل می‌نماید:

زمانی که محمّد نفس زکیّه به شهادت رسید، همرزم و یکی از خویشان نزدیک او به نام حسن افطس مخفی شد. هنگامی که امام صادق(علیه السلام) وارد عراق شد و بر منصور وارد گشت، از حسن نزد منصور شفاعت خواست، منصور نیز پذیرفت.21

موضع امام صادق(علیه السلام) در ردّ انتساب این قیام به قیام مهدی آل محمّد(صلی الله علیه و آله)

از مجموع مطالب فوق در پاسخ به این سؤال که موضع امام صادق(علیه السلام) راجع به محمّد نفس زکیّه چه بوده است چنین برداشت می‌شود:

با عنایت به اسـرار علم امامت و شواهد و قرائن امام(علیه السلام) از ابتدا با قیام نفس زکیّه با عنوان « قائم یا مهدی آل محمّد (صلی الله علیه و آله)» مخالف بوده است؛ ولیکن آمادگی داشته‌اند که برای خدا و در مقابل ظلم و ستمگری و برای امر به معروف به پا خیزد.

علی‌رغم اینکه ایشان (عبدالله محض) از فرمایش امام معصوم تبعیت نکردند، ولیکن امام(علیه السلام) حمایت معنوی خود را از ایشان دریغ نورزید و سعی نمود با راهنمایی‌ها و کمک های معنوی خود از ایشان حمایت نماید.

چنان‌كه می بینیم امام با قیام نفس زکیّه به عنوان قیامی ضدّ ستمگری (نه به عنوان قیام مهدی آل محمّد(صلی الله علیه و آله) موافق بوده است و هر چند آن حضرت این انقلاب را مورد پشتیبانی قرار نداد؛ ولی در عین حال اقدامی نیز علیه آن به عمل نیاورد و این ثابت می‌كند كه حضرت با قیام تحت عنوان مبارزه با ظلم و امر به معروف و نهی از منكر موافق بوده‌اند.

در جایی دیگر امام صادق(علیه السلام) خطاب به كسانی كه از او درباره بیعت با نفس زکیّه سؤال می‌كردند، چنین فرمودند: «از خدا بترسید؛ زیرا پدرم فرمود: كسی كه شمشیر به رخ مردم بكشد و آنها را به سوی خود دعوت كند با اینكه در میان مسلمین كسی باشد كه از او داناتر است، گمراه شده و بی‌جهت خود را به زحمت انداخته است؛ چون صلاحیت احراز آن مقام  را ندارد.»

موضع امام صادق(علیه السلام) در برابر قیام نفس زکیّه به عنوان مهدی آل محمّد(صلی الله علیه و آله) از همان روز اوّل مخالفت بود؛ زیرا عبدالله محض یعنی پدر نفس زكیّه معتقد شده بود كه فرزندش مهدی آل‌محمّد(صلی الله علیه و آله) است و سكوت امام می‎توانست نوعی صحّه‌گذاردن بر ادّعای آنها باشد. به همین دلیل امام صادق(علیه السلام) با این قیام مخالف بود.

دلیل دیگر این بود كه امام شكست و كشته شدن او را پیش‎بینی می‎كرد، از این روست: هنگامی كه آنها از امام برای نفس زكیّه بیعت می‎خواستند چنین فرمودند: «آن مسئله امام مهدی(عج) است كه پیغمبر خبر داده است، حالا وقتش نیست و ای عبدالله! اگر تو می‎پنداری كه این پسرت(محمّد) همان مهدی موعود است، بدان كه او نیست و  اكنون زمان خروج مهدی نیست و اگر می‎خواهی به محمّد (پسرت) دستور خروج دهی، به خاطر امر به معروف و نهی از منكر باشد.»

شاهد دیگر در تأیید قیام ضدّ ظلم نفس زکیّه این است: در زمانی كه محمّد و ابراهیم (برادر محمّد) و پدرشان عبدالله محض به همراه چند نفر دیگر در زندان منصور به سر می‎بردند و چند تن از آنها در آن جا با سخت‎ترین وضع به شهادت رسیدند، منقول است كه امام صادق(علیه السلام) درباره شهادت آنها گریه سختی نمود.

در روایتی دیگر در تأیید قیام نفس زکیّه از خلاد بن عمیر نقل شده كه در محضر امام صادق(علیه السلام) بودم و آن حضرت (امام صادق(علیه السلام) ) فرمودند: «آن مسئله امام مهدی(عج) است كه پیغمبر خبر داده است، حالا وقتش نیست. و عبدالله اگر تو می‎پنداری كه این پسرت همان مهدی موعود است، بدان كه او نیست. و نه اكنون زمان خروج مهدی است و اگر می‎خواهی به محمّد دستور خروج دهی به خاطر امر به معروف و نهی از منكر باشد.» از آل حسن (عبدالله محض و پسرانش) یاد كرد و بسیار گریست؛ به طوری كه من و حاضران از شدّت گریه او گریستیم. آنگاه آن حضرت فرمودند: «پدرم از فاطمه دختر امام حسین(علیه السلام) نقل كرد كه گفت پدرم امام حسین(علیه السلام) فرمودند: ای فاطمه! چند نفر از فرزندان تو در كنار شطّ فرات كشته می‎شوند كه پیشینیان در فضیلت از آنها سبقت نگرفته و آیندگان به درجه آنها نخواهند رسید.» آنگاه خود آن حضرت فرمودند: «اینك از فرزندان فاطمه(دختر امام حسین) جز اینها (عبدالله و پسرانش) كه در زندان كشته شده‎اند، كسی دیگر نیست كه مصداق سخن مذكور امام حسین(علیه السلام) باشد.»

چنان‌كه می‎بینیم امام با قیام نفس زکیّه به عنوان قیامی ضدّستمگری (نه به عنوان قیام مهدی آل‌محمّد(صلی الله علیه و آله) موافق بوده است و هر چند آن حضرت این انقلاب را مورد پشتیبانی قرار نداد؛ ولی در عین حال اقدامی نیز علیه آن به عمل نیاورد و این ثابت می‎كند كه حضرت با قیام تحت عنوان مبارزه با ظلم و امر به معروف و نهی از منكر موافق بوده است.

عوامل ناکامی قیام نفس زکیّه

عوامل سیاسی:

دلیری و اعتماد به نفس که منصور از خود نشان داد و مقدّمات و ابزارهایی که برای   پیروزی به کار گرفت و زیرکی و هوشمندی‌ای که بدان متّصف بود و نبوغ سیاسی و نظامی که بدان مشهور بود، نخستین عاملی بود که موجب شکست جنبش این دو برادر شد.

منصور وقتی با قیام روبه رو شد، خودرأیی پیشه نکرد؛ بلکه همواره در همه جا به شور و رایزنی پناه برد. او با نزدیکان و یاران خود با وجود اختلاف و ستم‌ها و مراتب و آگاهی‌های آنان مشورت می‌کرد. در حالی‌که محمّد نفس زکیّه و ابراهیم به خبرگان و صاحب نظران تکیه نکرده بودند. بلکه اغلب نظر ناآگاهان را می‌پذیرند. همین عامل به بدترین نتایج انجامید.

یکی دیگر از عوامل شکست جنبش محمّد نفس زکیّه و برادرش ابراهیم آن است که خلیفه منصور میان آنان ومردم خراسان وكوفه مانع ایجاد كرد.22 خراسان، سرزمینی مستعد بود که محمّد نفس زکیّه می‌توانست در آنجا یاران و هوادارنی بیابد. موالی خراسان و فارس برای پذیرش مذهب شیعه آماده‌تر و مستعدتر بودند و منصور این حقیقت را دریافته بود. در نتیجه صلاح دید خراسان را به صورت دایره‌ای بسته درآورد و بر گرد آن دیواری آهنین کشد که جلوی داعیان محمّد نفس زکیّه را بگیرد.

عوامل اقتصادی:

نخستین عامل اقتصادی این بود که نفس زکیّه قیام خود را در مدینه منوّره، اعلان کرد؛ در عین حال عایدات اقتصادی آن شهر چندان محدود است که نمی‌تواند یک کانون انقلاب و یک پایگاه نظامی باشد. حتّی مدینه برای اینكه پایتخت دولت اسلامی باشد، شایستگی‌های لازم را نداشت. بدین سبب بود که علیّ بن‌ ابی‌طالب(علیه السلام) به جای مدینه، کوفه را پایتخت خود ساخت.23

عوامل نظامی:

یکی از عوامل شکست جنبش محمّد نفس زکیّه، ناکارآمدی برنامه‌های نظامی آنان بود. درایت و سازماندهی توأم با تجهیزات سپاه عبّاسی در مقابل عدم ساماندهی و نداشتن تجهیزات لازم محمّد نفس زکیّه.

عوامل اجتماعی:

تعصّب در شکست قیام محمّد و برادرش نقش بسیار مهمّی داشت. نارس بودن و تعجیل در قیام، اختلافات درونی و عدم هماهنگی و همراهی مردم كه زرق و برق درهم‌های خلیفه و وعده‌های دروغین باعث صلابت مردم در پشتیبانی گردید.

خلاصه عوامل ناكامی:

  1. اقدام و قیام زودرس محمّد بدون اعلام آمادگی در سایر شهرها از جمله بصره؛
  2. عدم برآورد صحیح محمّد از سپاه و یاران خود در مقابل تجهیزات و امکانات انسانی و مالی حکومت؛
  3. انتخاب نابه‌جای مدینه به عنوان مرکز قیام، در حالی‌که این شهر از حیث نیرو و امکانات و نیز موقعیت استراتژیک، آمادگی دفاع در مقابل سپاه عبّاسی را نداشت؛
  4. تقسیم سپاه و امکانات محمّد بین شهرهای مکّه، مدینه، شام و یمن؛
  5. برتری سپاه دشمن از لحاظ تعداد و تجهیزات و نیز برتری سواره نظام دشمن؛
  6. گزینش شیوه قلعه‌نشینی و صدور اجازه خروج برای مردم مدینه از سوی محمّد که منجر به تخلیه شهر و سهولت حمله دشمن به آن شد.
  7. استفاده‌های مکرّر دشمن از حیله‌های جنگی، همانند برافراشتن پرچم سیاه، گذر از خندق، حمله از کوه و پرتاب سنگ از بلندی‌ها.
  8. به کارگیری جنگ روانی و تبلیغاتی علیه مردم مدینه توسط سپاه عبّاسی.24

نتیجه‌گیری

نتیجه‌ای كه از این مقاله به دست می‌آید، این است كه علویان كسانی بودند كه نظری به دنیا و مال و منال دنیوی و ریاست و خلافت نداشتند و هدفشان فقط ترویج دین و تعالیم الهی و تعظیم در برابر شعار اسلام بود و روش و سیره زندگی آنها بهترین شاهد صدق گفتار است و آنها معتقد به خروج برای رفع ظلم و ستم بوده و از این جهت عرصه را برای خلفای ظالم زمان خویش تنگ می‌كردند.

علویان عرب‌های خالص بوده و هستند كه چیزی داخل نسبت آنها نشده است و هیچ چیز دیگری را به جای دین و عربیت به عنوان نسبت و تشيّع نمی‌پذیرفتند.

شیعیان و علویان به خاطر ظلم‌هایی كه بر آنها روا داشته می‌شد، مظهر مظلومیت بودند و این مظلومیت  پس از واقعه كربلا رو به فزونی گذاشت و در این میان نباید از نقش مهمّ امام سجّاد(علیه السلام) غافل ماند.

این خاندان به حقّ علیه حق‌كُشی و بیدادگری كلام وقت، جانبازی فروان نمودند. گرچه امویان توانستند شورش‌های علویان را خاموش كنند، ولی این كار خشم مسلمانان را كه می‌خواستند از سلطه عرب خلاص شوند، نسبت به بنی‌اميّه سخت‌تر ساخت؛ زیرا بنی‌اميّه برای خاموش كردن شورش علویان اقسام خشونت و سختی‌ها را به كار می‌بردند. بدین جهت مسلمانان، خاصّه ایرانیان به سوی بنی‌هاشم متمایل شدند.

هدف اصلی قیام‌های علویان و امر به معروف و نهی از منكر در مقابل حكومت ظلم و جور عبّاسی بوده است. علویان و ذرّیه پیامبر(صلی الله علیه و آله) در برابر حكومت‌های جور، روحیه مبازره‌طلبی داشتند.

وقتی مبارزه در مقرّ خلافت یا مكان‌هایی كه اهل سنّت وفاداران به خلیفه وقت سیطره داشتند با مقاومت و مانع روبه‌رو می‌شدند یا به دلیل كمی نیرو به شكست می‌انجامید، گروهی به مناطق امن پناه می‌بردند

در آن زمان ایران به دلایل مختلف از جمله داشتن سلسله‌های ایرانی و دوستدار اهل بیت(علیهم السلام) از مناطق امن شمرده می‌شد.

علویان با منش خود اسلام ناب را ارائه می‌دادند. مسلمانان نیز آنان را همواره تكریم می‌كردند. این مسئله موجب می‌شد آنان اسلام ناب را با جديّت بیشتری تبلیغ نمایند.

تبلیغ اسلام ناب معادل با تبلیغ شیعه بود. در نتیجه چون بیشتر علویان برای رهایی از ستم امویان وعبّاسیان به ایران پناهنده شده بودند، زمینه خوبی برای گسترش و نفوذ شیعه به وجود آمد؛ بدین ترتیب دوستی اهل بیت(علیهم السلام) و خاندان رسالت، سنگ بنای اوّلیه تشيّع با انواع گوناگون آن بود.

مسئله قابل توجّه در این است كه بنی‌اميّه و بنی‌عبّاس در دشمنی با فرزندان پیامبر(صلی الله علیه و آله) تا آنجا پیشرفتند كه روند نسل‌كشی آنها را داشتند و با هر بهانه‌ای اقدام به قتل و نابودی آنها می‌كردند در مقابل علویان و طرفداران خاندان پیامبر(صلی الله علیه و آله) نیز سكوت نكرده‌اند، قیام‌هایی بر ضدّ خلفای وقت انجام  می‌دادند، همچنین ایرانیان نیز در مخالفت ظالمانه سعی در ازدیاد نسل علویان داشتند و ازدواج با سادات را مبارك می‌دانستند.

موضع امام صادق(علیه السلام) در برابر قیام نفس زکیّه به عنوان مهدی آل‌محمّد(صلی الله علیه و آله) از همان روز اوّل مخالفت بود؛ زیرا عبدالله محض یعنی پدر نفس زکیّه معتقد شده بود كه فرزندش مهدی آل محمّد(صلی الله علیه و آله) است و سكوت امام می‎توانست نوعی صحّه گذاردن بر ادّعای آنها باشد. به همین دلیل امام صادق(علیه السلام) با این قیام مخالف بود؛ چنان‌كه می‎بینیم امام با قیام نفس زکیّه به عنوان قیامی ضدّ ستمگری (نه به عنوان قیام مهدی آل محمّد(صلی الله علیه و آله)) موافق بوده است و هر چند آن حضرت این انقلاب را مورد پشتیبانی قرار نداد، ولی در عین حال اقدامی نیز علیه آن به عمل نیاورد و این ثابت می‎كند كه حضرت با قیام تحت عنوان مبارزه با ظلم و امر به معروف و نهی از منكر موافق بوده است.

این نفس زکیّه، نفس زکیّه هنگام ظهور و قیام حضرت مهدی (عج) نخواهد بود؛ زیرا امام باقر(علیه السلام) فرمودند:

«جوانی از آل محمّد (صلی الله علیه و آله) بین رُکن و مقام (کنار کعبه) کشته می‌شود که نامش محمّدبن حسن –نفس زکیّه- است.»25

و حضرت امام صادق(علیه السلام) نیز فرمودند:

«بین قیام قائم آل محمّد (صلی الله علیه و آله) و کشته شدن نفس زکیّه بیش از 15 شب فاصله نخواهد بود.»26

پی‌نوشت‌ها:

  1. سوره آل عمران، آیه 169.
  2. نهج البلاغه.
  3. آملی، اولیاالله، «تاریخ رویان»، نشر اقبال، تهران، 1383.
  4. اصفهانی ابوالفرج، «مقاتل الطالبین»، ترجمه بهزاد جعفری، سازمان چاپ و انتشارات، سال1345.
  5. ابن خلّکان، «وفیات الاعیان»، ترجمه دکتر احسان عباسی، قم، 1364.
  6. المحلّی،حمید بن احمد، «الحدایق الورودیه فی مناقب الائمه الزیدیه».
  7. محدّث قمی، عبّاس، «منتهی الامال»، تتمه کتاب.
  8. الهی زاده، دکتر محمّد حسن، «جنبش حسنیان ماهیت فکری و تکاپوی سیاسی»، قم، شیعه شناسی، 1385.
  9. پیرنیا، حسن، اقبال آشتیانی، «تاریخ ایران پس از اسلام»، تهران نگارستان کتاب، سال 1384.
  10. پیشوایی، مهدی، «سیره پیشوایان»، قم، مؤسّسه تحقیقاتی و تعلیماتی امام صادق، 1372.
  11. تهامی، سیّد غلامرضا، «فرهنگ اعلام تاریخ اسلام»، ج2.
  12. تهرانچی، محمّد مهدی، «جایگاه علویان در آیین‌های ملّی مذهبی ایران»، بازنگری استاد حبیب الله بی‌گناه، ناشر سخن گستر، سال 1386.
  13. طقوش، محمّد سهیل، همان، ص 49.
  14. اصفهانی، ابوالفرج، «مقاتل الطالبین»، ص 248.
  15. همان، صص 247و248.
  16. طبری، «تاریخ طبری»، ج 11، ص4796.
  17. طقوش، محمّد سهیل، همان، ص 50.
  18. مفید، «الارشاد»، جلد 2، صفحه ا86 و 184؛ اصفهانی، ابوالفرج، «مقاتل الطالبین»، صص 233، 257 و 254؛ «انساب الاشراف»، ص78.
  19. ابن ابی الحدید، «شرح نهج البلاغه»، جلد 3، ص 307.
  20. امین، محسن، اعیان الشیعه، بیروت، ص 206.
  21. حسنی، ابوالعبّاس، «المصابیح»، عمان، مؤسّسه الامام زید بن علی اشقافیع، 1423.
  22. حموی، یاقوت، «معجم البلدان»، مطعبه السعاده، قاهره، 1323، ج1.
  23. خطیب بغدادی، حافظ ابوبکر احمد بن علی، «تاریخ بغداد»، ج13، قاهره، 1349، صص242و243.
  24. کاظمی پوران، محمّد، «قیام های شیعه در عصر عبّاسی»، چاپ اوّل، ص 128.
  25. ابن بابویه، محمّد بن علی، «کمال الدّین و تمام النّعمه»، باب32، حدیث16.
  26. همان، باب57 حدیث2.

منابع و مأخذ:

  1. اصفهانی، ابوالفرج، «الاغانی»، مصر 1285هـ .ق.
  2. اصفهانی، ابوالفرج، «مقاتل الطالبین»، ترجمه بهزاد جعفری، سازمان چاپ و انتشارات، 1345.
  3. جرجی زیدان، «تاریخ تمدّن اسلام»، نگارش جواهر الكلام، انتشارات امیر كبیر، 1381، ج 4.
  4. حسن ابراهیم حسن، «تاریخ سیاسی اسلام»، ترجمه ابوالقاسم پاینده.
  5. مستوفی، حمدالله، «تاریخ گزیده»، به اهتمام عبدالحسین نوایی، تهران، امیر كبیر، 1362 ش.
  6. زرّین كوب، عبدالحسین، «تاریخ ایران بعد از اسلام»، تهران، امیر كبیر، 1363 ش.
  7. صدیقی، غلامحسین، «جنبش‌های دینی ایرانی در قرن‌های دوم و سوم هجری»، انتشارات پاژنگ، 1372 ش.
  8. کاظمی پوران، محمّد، «قیام‌های شیعه در عصر عبّاسی»، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، تهران، چاپ اوّل، 1380 ش،ص 128
  9. جعفری، سیدحسین محمّد، تشیع در مسیر تاریخ، سیدمحمّد تقی آیت اللهی، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، چاپ سوم 1364، ص 120.
  10. امین، محسن، «اعیان الشّیعه»، بیروت.
  11. پیر نیا، حسن، اقبال آشتیانی، «تاریخ ایران پس از اسلام»، تهران، نگارستان 1384 ش.
  12. الهی زاده، دكتر محمّد حسن، «جنبش حسنیان ماهیت فكری و تكاپوی سیاسی»، قم، شیعه شناسی 1385 ش.
  13. سمیره مختاراللیثی، «جهادالشیعه فی العصر العبّاسی الاوّل»، (بی جا، نشر البطحاء، 1363ش.)
  14. شهیدی، سید محمّد جعفر، «زندگانی امام جعفر صادق(علیه السلام) ».
  15. مدرّسی طباطبایی، سيّد حسین، «مكتب در فرآیند تكامل (نظری بر تطوّر مبانی فكری تشيّع در سه قرن نخستین)»، ترجمه هاشم ایزدپناه، نشر كویر، تهران، 1389.
  16. نورالله علی‌دوست، «پرتوی از زندگانی امام صادق(علیه السلام) »، چاپ دوم، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، تهران، 1377.
  17. رسول جعفریان، «حیات فكری و سیاسی امامان شیعه»، چاپ چهارم، انتشارات انصاریان، قم، 1380.
  18. هاشم معروف الحسنی، «جنبش‎های شیعی در تاریخ اسلام»، مترجم: سیّد محمّد صادق عارف، چاپ اوّل، انتشارات آستان قدس رضوی، مشهد، 1371.

گردآوری: صدرالله زین العبادی کارشناس ارشد تاریخ تشیّع

امام سجاد عليه السلام از ديدگاه برخی صحابه

گوشه‌اى از توصيفات اصحاب و بزرگان از حضرت زين العابدين عليه السلام:

جابر بن عبدالله انصارى گفت: در ميان فرزندان انبياء کسى مثل على بن الحسين عليه السلام ديده نشده است، مگر يوسف، پسر يعقوب، و سوگند به خداوند، که نسل على بن الحسين برتر از نسل يوسف است.

زُهرى:

از او پرسيدند:« زاهدترين مردم در دنيا چه کسى است؟ »

گريه کرد و گفت:« على بن الحسين عليه السلام. »

از او پرسيدند:« آيا على بن الحسين عليه السلام را ديده‌ای؟»

گفت:« آرى، او را ملاقات کرده ام و هيچکس را با فضيلت تر از او نديده ام. سوگند به خداوند او نه دوستانى در نهان داشت و نه دشمنانى آشکار. چون من هيچ‌کس را نديدم که به او حسادت ببرد و دوست‌داشتن او را انکار کند، و نيز هر کس که او را دشمن مي‌داشت، به دليل مداراى امام با او، دشمنى خود را آشکار نمي‌کرد.

او بافضيلت ترين و فقيه‌ترين کس در بنى هاشم بود که ما او را درک کرديم.»

سعيد بن مسيب:

به سعيد بن مسيب گفتند:«آيا تو گفته‌اى على بن الحسين « نفس زکيّه » است و نظيرى ندارد؟»

سعيد بن مسيب جواب داد:« بلى، اين چنين است. سوگند به خداوند مانند او ديده نشده است.»

«عتبّي»: على بن الحسين که برترين فرد بنى هاشم بود به فرزندش فرمود:« پسرم بر مشکلات صبر کن، متعرض حقوق مردم نشو و به برادرت در امرى که ضرر آن براى تو بيشتر از منفعت آن براى اوست پاسخ مثبت نده.»

«سفيان بن عينيه»: کسى از بنى هاشم را برتر و فقيه‌تر از زين العابدين نديده‌ام.

ابو حمزه ثمالى: غير از حضرت اميرالمؤمنين على عليه السلام، نشنيده‌ام کسى زاهدتر از حضرت على بن الحسين عليه السلام باشد.

يحيى بن سعيد: على بن الحسين برترين فرد از بنى هاشم است که من در مدينه ديده‌ام .

ابن ابى الحديد: على بن الحسين عليه السلام در عبادت به نهايت رسيده بود.

ابو زهره: على بن حسين از نظر نجابت و علم، پيشواى اهل مدينه بود.

ابن حيان: على بن الحسين با فضيلت ترين بنى هاشم و فقهاى مدينه بود و عابدترين فرد در همه زمان‌ها.

در مجموع، چناچه « جاحظ » گفته است، در شخصيت على بن الحسين، شيعيان، معتزليان، عامه و خاصه همه يکسان مى انديشند و در برترى و تقدم او بر ديگران هيچ ترديدى به خود راه نمي‌دهند.

امام در عصر خود به عناوينى از قبيل «على الخير»، «على الاعزّ»، «على العابد» شهرت پيدا کرده بود.

منابع:
بحارالانوار، ‌ج 46، ص 79 (به نقل از مناقب ) – ص 3،‌ حديث 4 ( به نقل از مناقب )ص 63، حديث 20 و 21 ( به نقل از علل الشرايع ) ص 73،‌ حديث 58 ( به نقل از ارشاد )ص 76، ‌حديث 71 ( به نقل از ارشاد )، ص 73، حديث 60 ( به نقل ارشاد )

امام صادق (ع) و قيام‌هاى زمان آن حضرت

 اشاره :

در راستاى فلسفه وظيفه الهى، ائمه عليهم السلام براى تحقق حكومت‏ اسلامى جديت و تلاش فراوانى داشتند. امام صادق(ع) علاوه بر نهضت‏ علمى و فكرى كه در جامعه ايجاد نمود; اهتمام خاصى به نظام‏ رهبرى و امامت اصيل اسلامى داشت. حمايت‏هاى پيدا و پنهان امام‏ صادق(ع) از نهضت‏هاى اصيل و عدم همكارى آن‏ حضرت با قيام‏ها نشان‏ دهنده مواضع دقيق و الهى امام در برابر حكومت‏هاى سياسى زمان ‏است.

1 ) قيام زيد بن على(ع)

اينك به ارزيابى نقش امام صادق(ع) در برابر قيام‏هاى معاصر وى‏ مى ‏پردازيم.

زيد، فرزند امام زين العابدين(ع) مردى عابد، انسانى پرهيزكار،فقيهى شجاع و سخاوتمند بود. (1)

زيد به قصد شكايت از فرماندار مدينه، خالدبن وليد بن عبدالملك‏ بن حرث راهى شام شد. هشام نه تنها به شكايت او توجهى نكرد،بلكه به او اهانت نمود و دستور داد او را به مدينه بازگردانند.

زيد مى‏ گويد: من در مجلس هشام بودم كه به رسول گرامى اسلام اهانت‏ شد. اما هشام هيچ گونه عكس العملى از خود نشان نداد. بدين خاطراگر جز يك نفر همراه نداشته باشم قيام خواهم كرد. (2)

زيد به كوفه برگشت و سپاهى تشكيل داد و با استاندار عراق، يوسف‏ بن عمر ثقفى درگير شد و سرانجام به شهادت رسيد. درباره قيام ‏زيد رواياتى از امام صادق(ع) رسيده است كه بيانگر حمايت آن‏حضرت از قيام اوست. اينك بخشى از اين روايت‏ها را نقل مى‏ كنيم:

1- امام صادق(ع) فرمود: “فانظروا على اى شى تخرجون لاتقولواخرج زيد فان زيدا كان عالما و كان صدوقا و لم يدعكم الى نفسه وانما دعاكم الى الرضا من آل محمد(ص) و لو ظفر لوفى بما دعاكم‏اليه.”; نگاه كنيد كه با چه هدفى قيام مى‏ كنيد. نگوييد زيدخروج كرد. زيد دانشمند و بسيار راستگو بود و مردم را به سوى‏ خويش نمى‏ خواند، بلكه به برگزيده آل محمد(ص) دعوت مى‏ كرد و اگرپيروز مى‏ شد به آنچه مردم را بدان دعوت مى‏ نمود، وفا مى ‏كرد. (3)

زيد بن على فرمود: در هرزمان مردى از ما، اهل‏بيت عليهم السلام‏ وجود دارد كه خدا به وسيله او بر مردم احتجاج می ‏كند. حجت اين‏ زمان فرزند برادرم، جعفر بن محمد(ع) است. هركس او را پيروى كندگمراه نمى ‏شود و مخالف او هدايت نمى‏ يابد. (4)

2- امام رضا(ع) مى‏ گويد: پدرم فرمود: امام صادق(ع) فرمود: خدارحمت كند عمويم زيد را! او به برگزيده آل محمد دعوت مى‏ نمود واگر پيروز مى‏شد به آن وفا مى‏ كرد. او در رابطه با نهضت‏ خويش بامن مشورت نمود. به او گفتم: اگر مى‏ خواهى به دار آويخته شوى ‏قيام كن. امام رضا(ع) مى‏ گويد: پدرم فرمود: هنگامى كه زيد ازمحضر امام صادق(ع) خارج شد، امام فرمود: “ويل لمن سمع واعيثه‏فلم يجبه‏“; واى بركسى كه ندايش را بشنود و ا و را همراهى واجابت نكند. (5)

3- ابن سيابه مى ‏گويد: امام صادق(ع) به من هزار دينار داد وفرمود: اين‏ها را در ميان فرزندان كسانى كه همراه زيد به شهادت‏رسيده ‏اند، تقسيم كن. (6)

4- فضيل، يكى از سپاهيان زيد مى ‏گويد: خدمت امام صادق(ع) رسيدم. حضرت فرمود: آيا تو در جنگ با شاميان همراه عمويم بودى؟

گفتم: بله، حضرت فرمود: چه قدر از آنان را كشتى؟ گفتم: شش نفر.

حضرت فرمود: شايد دچار شك گشته ‏اى؟ پاسخ دادم: اگر شك داشتم كه ‏آنان را نمى‏ كشتم. حضرت فرمود: خدا مرا در ثواب خون‏هاى آنان‏ شريك سازد. به خدا قسم! عمويم زيد و اصحابش جزء شهدا هستند مانند على ‏بن ابى‏طالب(ع) و اصحاب او. (7)

مرحوم مجلسى مى‏ نويسد: اگرچه اخبار درباره زيد مختلف است امابيش‏ترين اخبار بيانگر اين است كه او به خاطر انتقام‏ جويى ازقاتلان امام حسين(ع) و امر به معروف و نهى از منكر قيام نمود وبه برگزيده آل محمد(ص) دعوت مى نمود. من دركلام دانشمندان شيعه‏ نظرى در مخالفت آن‏چه گفته شد، نديدم. (8)

2 ) قيام محمد نفس زكيه

سلطنت ‏بنى‏ اميه پس از هلاكت وليد بن يزيد بن عبدالملك رو به ضعف‏ گذاشت. عده ‏اى از بنى هاشم و عباسيان مثل منصور دوانيقى وبرادرانش، سفاح و ابراهيم، و عبدالله محض و پسرانش، محمد وابراهيم در “ابواء” جمع شدند و توافق كردند كه فردى را به‏ عنوان كانديداى خلافت‏ برگزينند. عبدالله محض از ميان جمع برخاست و از آن‏ها خواست كه با فرزندش، محمد، معروف به “نفس زكيه‏”بيعت نمايند. عبدالله محض فرزند حسن مثنى نوه امام مجتبى(ع)است و مادرش فاطمه، دختر امام حسين(ع) است. به همين جهت‏ به‏”محض‏” لقب يافته است. فرزندش، محمد به خاطر زهد و عبادت‏ فراوان به “نفس زكيه‏” شهرت يافته است. چون در ميان شانه‏ هاى‏او خالى سياه بود، براى عده ‏اى از جمله پدرش اين گمان پيدا شده ‏بود كه او همان مهدى امت است كه در روايات بدان خبر داده شده ‏است. بدين سبب مردم با او بيعت كردند و سپس فردى را راهى خانه ‏امام صادق(ع) نمودند تا آن حضرت در جلسه حضور يابد و با محمدنفس زكيه بيعت كند. امام صادق(ع) در جمع آنان حضور يافت و پس‏از شنيدن سخنان عبدالله محض، فرمود: اگر فكر مى‏ كنى فرزندت مهدى ‏است اين طور نيست. “و ان كنت انما تريد ان تخرجه غضبا لله وليامر بالمعروف و ينه عن المنكر فانا و الله لا تدعك فانت‏شيخناو نبايع ابنك فى هذالامر“; و اگر تصميم دارى كه به خاطر خدا وامر به معروف و نهى از منكر از او بخواهى قيام كند، به خداسوگند! تو را تنها نخواهيم گذاشت. تو بزرگ خاندان ما هستى و بافرزندت بيعت مى ‏كنيم. (9)

در اين روايت، حضرت از همان آغاز بر اصالت هدف و الهى بودن‏ نهضت نفس زكيه تاكيد مى‏ ورزيد و حمايت از آن را به عنوان يكى‏ از اصول سياسى حركت ‏خويش اعلام مى‏ دارد.

3) پيشنهاد ابومسلم و ابوسلمه

“ابراهيم امام و منصور دوانيقى‏” ابوالعباس سفاح از نوادگان‏ عباس، عموى پيامبر(ص) است. آنان حركتى سرى را بر ضد بنى ‏اميه‏ سامان دادند. ابراهيم امام، رهبر قيام ابومسلم را انسانى شجاع‏ و كارآمد و با استعداد مى‏ يابد و ا و را به خراسان اعزام مى‏ كندو به او توصيه مى‏ كند كه بدون نام بردن از فردى، مردم را به‏”الرضا لال محمد”; برگزيده آل محمد(ص) دعوت كند. امام صادق(ع)ابوسلمه كه بعد به وزير آل محمد شهرت يافت. را به كوفه‏ فرستاد و خود در ناحيه شامات فعاليت مى‏ كرد. بدين ترتيب آن حضرت‏ نبض حركت‏هاى ضد اموى را به وسيله كارگزاران خويش در دست گرفته‏ بود. مدتى بعد، ابراهيم امام توسط مروان زندانى و كشته مى ‏شود ورهبرى نهضت طبق وصيت ابراهيم امام، در اختيار سفاح و ديگربرادرانش قرار مى‏ گيرد. (10)

ابوسلمه توسط محمد بن عبدالرحمن، نامه‏ هايى براى امام صادق(ع) وعبدالله محض مى‏ فرستد و به پيك‏هاى خود دستور مى‏ دهد كه هيچ كدام ‏از آن‏ها از نامه ‏اى كه براى ديگرى فرستاده شده است، اطلاع پيدانكند. آن حضرت در آن نامه‏ ها حمايت‏ خود را از خلافت آنان اعلام‏ مى‏ دارد. ابومسلم دو نامه به حضور آن حضرت مى‏ فرستد و در نامه ‏دوم مى‏ نويسد: هزار جنگجو در اختيار من است. به انتظار فرمانت‏ هستيم. (11) امام صادق(ع) به او پاسخى نمى‏ دهد.

سؤال:

چرا امام صادق(ع) به اين پيشنهادها جواب مثبت نداد و اززمينه‏ هاى خلافت و نيروها استفاده نكرد؟

الف ) عدم صداقت و خلوص پيشنهاد دهندگان.

ابو سلمه علاوه بر امام صادق(ع)، براى عبدالله محض هم نامه نوشت. اين كار او دليل اين است كه وى در دعوت خود صداقت نداشت.

زيرا اگر نامه او به امام صادق(ع) براساس ايمان و اعتقاد به آن‏حضرت بود، چگونه از فرد ديگرى نيز دعوت كرد؟

جواب امام صادق(ع) روشنگر همين جهت است. وقتى حامل نامه، محمدبن‏ عبدالرحمن بن اسلم به امام صادق(ع) نامه ‏اى از طرف شيعه شما،ابوسلمه آورده ‏ام. آن حضرت فرمود: “و ما انا و ابوسلمه وابوسلمه شيعه لغيرى‏”; مرا با ابو سلمه چه كار؟ او از شيعيان‏ من نيست. نامه رسان تقاضاى جواب ‏ روشن كننده آتشى كه ديگرى از نورش استفاده مى‏ برد! هيزم جمع‏ كرده ‏اى اما روى ريسمان ديگرى ريخته‏ اى و ديگرى جمع مى ‏كند ومى برد. (12)

شهيد مطهرى در اين باره مى ‏نويسد: “قدر مسلم اين است كه اين ‏شعر مى‏ خواهد منظره ‏اى را نشان دهد كه يك نفر زحمت مى ‏كشد واستفاده ‏اش را ديگرى مى‏ خواهد ببرد. حال يا منظور اين بود كه‏ اى‏ بدبخت ابوسلمه! اين همه زحمت مى‏كشى استفاده‏ اش را ديگرى مى ‏برد وتو هيچ استفاده ‏اى نخواهى برد و يا خطاب به مثل خودش بود اگردرخواست ابوسلمه را قبول كند يعنى اين دارد ما را به كارى دعوت‏ مى‏ كند كه زحمتش را ما بكشيم و استفاده ‏اش را ديگرى ببرد.” (13)

ابومسلم در نامه ‏اى به امام صادق(ع) نوشت: من مردم را به دوستى ‏اهل‏بيت پيامبر(ص) دعوت مى‏ كنم. كسى براى خلافت‏ بهتر از شما نيست.

امام صادق(ع) در پاسخ نوشت: “ما انت من رجالى و لا الزمان‏ زمانى‏”; نه تو از ياران من هستى و نه اين زمان، زمان من ‏است. (14)

امام صادق(ع) بدين وسيله عدم صداقت آنان را گوشزد نمود وبى‏ اعتمادى خود را نسبت‏ به آنان اعلام داشت. در سخن ديگرى از آن‏حضرت نيز همين مطلب آمده است. معلى ابن خنيس مى‏ گويد: در زمانى‏ كه پرچم‏هاى سياه بر افراشته شده بود و هنوزبنى عباس به خلافت نرسيده بود، نامه ‏هايى از عبدالسلام ابن نعيم، سرير و تعداد ديگرى خدمت امام صادق(ع) بردم. آن‏ها نوشته بودند:

قدقدرنا ان يول هذالامر اليك فما ترى قال فضرب بالكتب الى‏الارض‏ثم قال اف اف ما انا لهولاء بامام‏“; ما موقعيت را براى خلافت ‏شما مساعد مى‏ بينيم. نظر شما چيست؟ امام صادق(ع) نامه ‏ها را به ‏زمين كوبيد و فرمود: زهى تاسف و افسوس! من امام و پيشواى آن‏هانيستم. (15)

ب ) نداشتن ياران مخلص

وجود ياران وفادار و همراه يكى از شرايط موفقيت رهبران دراجراى برنامه‏هاى خويش است.

امام صادق(ع) شيعيان خود را خوب مى‏شناخت و مى‏دانست كه بيشترآن‏ها مرد ميدان خطر نيستند.

مامون رقى مى‏گويد: خدمت آقايم، امام صادق(ع) بودم كه سهل بن‏حسن خراسانى وارد شد و به آن حضرت گفت: شما مهر و رحمت داريد.

شما اهل‏بيت(ع) امامت هستيد. چگونه از حق خويش باز ايستاده‏ايد،با اين كه صد هزار شمشيرزن آماده به ركاب در خدمت‏شما هستند.

آن حضرت فرمود: خراسانى! بنشين! سپس به كنيز خود فرمود:

“حنيفه!” تنور را آتش كن. كنيز تنور را گرم كرد. آن گاه امام‏فرمود: خراسانى! برخيز و در تنور بنشين! خراسانى گفت: آقاى من!

مرا با آتش مسوزان و از من بگذر! آن حضرت فرمود: گذشتم. در اين‏حال “هارون مكى‏” كه كفش‏هاى خويش را به دست گرفته بود، واردشد و سلام كرد. امام فرمود: كفش‏هاى خود را زمين بگذار و داخل‏تنور بنشين! هارون بدون معطلى وارد تنور شد. امام صادق(ع) باسهل بن حسن خراسانى مشغول صحبت‏شد. مدتى بعد، امام به اوفرمود: برخيز و به داخل تنور نگاه كن! خراسانى مى‏گويد: برخاستم‏و به داخل تنور نظر افكندم. هارون در داخل تنور چهارزانو نشسته‏بود. مدتى بعد او از تنور بيرون آمد و به ما سلام كرد. امام‏فرمود: در خراسان چند نفر مثل اين مرد داريد؟ خراسانى گفت: به‏خدا قسم! يك نفر هم نيست. امام فرمود: “اما انا لا نخرج فى‏زمان‏لا نجد فيه خمسه معاضدين لنا نحن اعلم بالوقت‏”; بدان! ماهنگامى كه پنج نفر ياور و پشتيبان نداشته باشيم قيام نمى‏كنيم.

ما نسبت‏به زمان قيام داناتريم. (16)

سدير مى‏گويد: به امام صادق(ع) گفتم: چه چيز شما را از قيام بازداشته است؟ امام فرمود: مگر چه شده است؟ سدير گفت: دوستداران،شيعيان و ياوران شما زياد است. به خدا سوگند! اگر اميرالمؤمنين‏اين مقدار ياور داشت كسى طمع در خلافت نمى‏كرد. امام فرمود:

ياوران من چند نفرند؟ سدير گفت: صدهزار نفر. امام فرمود:

صدهزار! او گفت: بله. بلكه دويست هزار. امام فرمود: دويست‏هزار! سدير گفت: آرى. بلكه نصف دنيا. امام سكوت كرد. سديرگويد: راهى سرزمين “ينبع‏” شديم. امام در ميان راه چشمش به‏جوانى افتاد كه چند راس بزغاله را مى‏چراند. فرمود: اگر تعدادشيعيان من به عدد اين بزغاله‏ها بود از قيام و نهضت‏باز نمى‏ايستادم. سدير مى‏گويد: بزغاله‏ها را شمارش كردم. بزغاله‏ها هفده‏راس بودند. (17)

ابوسلمه از امام صادق(ع) نااميد مى‏گردد و طبق دستور به خانه‏عبدالله محض مى‏رود و نامه دوم را به او مى‏رساند. عبدالله‏خوشحال مى‏شود و صبحگاهان به خانه امام صادق(ع) مى‏رود. عبدالله‏به امام صادق(ع) مى‏گويد: ابوسلمه نوشته است كه همه شيعيان مادر خراسان آماده قيام هستند و از من خواسته است كه خلافت رابپذيرم. امام به عبدالله فرمود: “متى كان اهل خراسان شيعه لك‏انت‏بعثت ابامسلم الى خراسان و انت امرته بلبس السواد و هولاءالذين قدموا العراق انت كنت‏سبب قدومهم… و هل تعرف منهم‏احدا”; چه زمانى اهل خراسان شيعه تو بودند؟! آيا تو ابو مسلم‏را به آن جا فرستادى؟! آيا تو به آن‏ها دستور دادى لباس سياه‏بپوشند؟! آيا اين‏ها كه براى حمايت از بنى العباس از خراسان‏آمده‏اند تو آن‏ها را به اين جا آورده‏اى؟! آيا كسى از آنان رامى‏شناسى؟ !” (18)

ج ) ثمربخش نبودن پيشنهاد

انسان‏هاى دنيا طلب زمانى از رهبران و همكاران خويش روى برمى‏گردانند كه احساس كنند دنيايشان در خطر است. دوستداران بنى‏عباس و فرماندهان آن‏ها مانند ابومسلم به ابوسلمه بدگمان شده‏بودند و ديگر نمى‏خواستند او را در جمع خويش ببينند. ابومسلم‏چند بار به سفاح سفارش مى‏كند كه ابو سلمه را از بين ببرد.

ابوسلمه كه بى‏مهرى‏ها را احساس كرده بود، فكر مى‏كند كه با گرايش‏به امام صادق(ع) و يا عبدالله محض، و تغيير خلافت‏بهتر مى‏تواندبه اهداف دنيايى خويش دست‏يابد. او غافل بود از اين كه كاملاتحت نظر و نقشه قتل او آماده شده بود. قبل از آن كه نامه‏عبدالله محض به ابوسلمه برسد، ياران سفاح با طرحى كه آماده‏كرده بود، ابومسلم در بين راه به او شبيخون مى‏زنند و او رامى‏كشند. (19)

ابومسلم نيز به سرنوشت ابوسلمه گرفتار مى‏شود و به دست‏سفاح،خليفه عباسى كشته مى‏شود. تمام فعاليت‏هاى ابومسلم را ابوسلمه به‏وسيله جاسوسان كنترل مى‏كرد. به همين جهت پيشنهاد و همراهى باآنان نمى‏توانست تضمين كننده پيروزى بوده باشد. بدين خاطر بودكه امام صادق(ع) حتى از پاسخ كتبى به ابوسلمه خود دارى كرد ونامه او را سوزانيد.

سفاك بودن ابومسلم و ابوسلمه

ابراهيم امام، رهبر نهضت عباسيان دروصاياى خويش به ابومسلم‏مى‏گويد: نسبت‏به هركس كه شك كردى و در كار هركس كه شبهه نمودى‏او را به قتل برسان. اگر توانستى در خراسان يك نفر عرب زبان هم‏باقى نگذارى، چنين كن. (20)

“يافعى‏” درباره ابومسلم مى‏گويد: او حجاج زمان خود گرديد و درراه استقرار حكومت عباسيان مردم بى‏شمارى را كشت. (21)

شهيد مطهرى نيز مى‏نويسد: البته ابومسلم سردار خيلى لايقى است،به مفهوم سياسى، ولى فوق العاده آدم بدى بوده; يعنى يك آدمى‏بوده كه اساسا بويى از انسانيت نبرده بوده است. ابومسلم نظيرحجاج بن يوسف است… ابومسلم را مى‏گويند: ششصد هزار نفر آدم‏كشته. به اندك بهانه‏اى همان دوست‏بسيار صميمى خودش را مى‏كشت وهيچ اين حرفها سرش نمى‏شد كه اين ايرانى است‏يا عرب كه بگوييم‏تعصب ملى در او بوده است. (22)

بنابراين امام صادق(ع) نمى‏توانست‏به ابو مسلم جواب مثبت‏بدهد واو را يار و همراه خويش بداند. هدف امام صادق(ع) اجراى حق وعدالت و رعايت‏حقوق الهى و انسانى بود. آن حضرت خواستار حكومتى‏همچون جد بزرگوارش، امام على(ع) بود كه در آن، جايگاهى براى‏اين گونه جنايتكاران نبود.

آن‏چه در تحليل و بررسى عدم پاسخ گويى امام صادق(ع) به پيشنهادخلافت گفته شد، براساس شرايط و موقعيت‏هاى اجتماعى آن روز بود.

اما افزون برآن‏ها سخنان امام صادق(ع) است كه از راه علم امامت‏خويش، از وقوع اين تحولات خبرداده بود. آن حضرت مى‏دانسته كه‏خلافت‏به “سفاح‏” عباسى مى‏رسد. در اين زمينه روايات متعددى‏وجود دارد. در يكى از آن‏ها آمده است: عبدالله محض مى‏گويد: پسرم‏همان مهدى است. او از مردم مى‏خواهد كه براى سقوط خلافت اموى بااو بيعت كنند. امام صادق(ع) فرمود: فرزندت مهدى نيست. سپس امام‏بادست‏خود به‏پشت ابوالعباس سفاح زد و فرمود: اين و برادرانش به‏خلافت‏خواهند رسيد. (23)

در روايت ديگرى آمده است: ابوجعفر منصور از امام صادق(ع) سؤال‏كرد: آيا خلافت‏به من مى‏رسد؟ حضرت فرمود: “نعم اقوله حقا”بلى. آنچه مى‏گويم به حقيقت‏خواهد پيوست. (24)

عباس كوثرى

پى‏نوشتها:

1- ارشاد، مفيد، ص 251.

2- بحارالانوار، ج‏46، ص 192.

3- وسائل‏الشيعه، ج 11، ص 35، باب‏13، ابواب جهاد العدو.

4- بحارالانوار، ج‏46، ص‏173، باب احوال اولاد على بن‏الحسين(ع).

5- وسائل الشيعه، ج 11، ص 38، باب‏13، ابواب جهاد العدو.

6-بحارالانوار، ج‏46، ص 170.

7- همان، ص 171.

8- مرآه‏العقول، ج 4، ص 118.

9- بحارالانوار، ج‏47، ص 278.

10- سيرى در سيره ائمه اطهار(ع)، ص‏119.

11-مروج الذهب، ج‏3، ص 268.

12- همان.

13-سيرى در سيره ائمه اطهار(ع)، ص‏127.

14- الامام الصادق(ع)، اسدحيدر، ج 1، ص‏43.

15- وسائل الشيعه، ج 11، ص‏37، باب‏13، جهادالعدو.

16- بحارالانوار، ج‏47، ص‏123.

17- الكافى، ج 2، ص 242، كتاب الايمان و الكفر، فى قله‏عددالمؤمنين.

18- مروج الذهب، ج‏3، ص‏269.

19- همان، ص 285.

20- سيره پيشوايان، ص 388.

21- همان.

22- سيرى در سيره ائمه اطهار(ع)، ص 122.

23- بحارالانوار، ج‏47، ص 278.

24- همان، ص 120.

منبع: ماهنامه كوثر شماره 40

نقش جوانان در انقلاب سرخ حسینى و قیام سبز مهدوى

یک. جوانان از دیدگاه پیامبر اکرم(صلى الله علیه و آله و سلم)

جوانان در دین مبین اسلام، از جایگاه خاصّى برخوردارند و سفارش دین مبین اسلام، بر اهمیت دادن به نسل جوان است و تأکید دارد که باید با جوانان خوش‌بینانه و با عطوفت برخورد کرد. نبى گرامى اسلام(صلى الله علیه و آله و سلم) مى‌فرماید: «اُوصیکُمْ بالشبّان خیراً فاِنَّهم اَرَقٌّ افئِدَهً انّ اللّه بَعَثَنى بالحقِّ بشیراً و نذیراً فحالَفَنى الشبّانُ و خالَفنى الشُّیوخُ»؛۱ «به شما توصیه مى کنم که نسبت به جوانان نظر خوب و مساعد داشته باشید؛ زیرا آنان داراى دل‌هاى نازک‌تر و انعطاف پذیرتر هستند.

خداوند مرا، براى دعوت به حق به عنوان مژده دهنده به نیکوکاران و بیم دهنده از عذاب نسبت به بدکاران، برانگیخت و در این میان جوانان، با من پیمان همکارى بستند و در راه دعوت به اسلام به من کمک کردند، ولى پیرمردان، با من از راه مخالفت و ستیزه‌جویى در آمدند». در این روایت توصیه عطوفت به قشر جوان و خوشبینى نسبت به آنها و جذب این قلوب رئوف شده است. این همواره سیره همیشگى پیامبر اسلام و ائمه معصومین(علیهم السلام) بوده است. این عطوفت و مهربانى و جذب جوانان، داراى ثمرات مبارکى بوده است و ما نباید از آن غافل باشیم.

همان طور که رهبر کبیر انقلاب همواره در پى آن بود و در حال حاضر نائب به حق ایشان، بر این امر تأکید مى ورزد.

دو. پیشینه پیشتازى جوانان

شواهد مستمر تاریخى و تجربه‌هاى عینى در نهضت‌هاى بزرگ اسلامى، بیانگر این موضوع است که نسل جوان از فطرت پاک و سرشتى سالم برخوردار است و از حرکت‌هاى اصلاحى و دینى در سراسر جهان به نحو احسن استقبال و حمایت کرده است. در میدان‌هاى نبرد علیه ظلم و ستم و تباهى جنگیده و عملا با شادابى و حماسه‌آفرینى، به ایفاى نقش پرداخته است. این جریان را مى‌توان از آغاز بعثت رسول گرامى(صلى الله علیه و آله و سلم) تاکنون در صحنه‌هاى تاریخ مشاهده کرد.

نخستین کسى که به نداى اسلام لبیک گفت، نوجوانى ده ساله بود که افتخار اولین مسلمان را به نام جوانان در تاریخ ثبت کرد و آن کسى نیست مگر امام على(علیه السلام).

سه. نقش جوانان در احیاى دین  

زمانى که دین پیامبر در خطر قرار گرفت، این لبیک در سرزمین کربلا تجدید شد و جوانانى جان خویش را تقدیم امام زمان خود کردند. نمونه بارز آن را در عصر خویش مشاهده مى کنیم که زمانى جریان کربلا مى خواهد کم رنگ شود و نداى سلاله پیامبر و نایب امام زمان، یعنى، امام راحل(رحمه الله) بلند مى شود.

مى بینیم که چطور جوانان به نداى او لبیک مى گویند و در تمام مراحل انقلاب حضور حماسى و پرشور پیدا مى‌کنند. آنان از جان خود در راه رشد و بالندگى و پیروزى اسلام بر کفر جهانى مایه مى گذارند و سرانجام با تقدیم هزاران شهید و جانباز، پیروزى انقلاب اسلامى را به ارمغان مى آورند. بعد از پیروزى مى‌بینیم همین قشر جوان، در برابر انواع و اقسام توطئه‌ها، ترفندها و کودتاهاى دشمن، مقاومت مى‌کنند و در دوران سازندگى نیز سهم به سزایى را به خود اختصاص مى‌دهند.

در این مقاله، بر آنیم که سیرى بر معرفت اصحاب و یاران جوان سالار شهیدان کربلا و فداییان نهضت سرخ حسینى داشته باشیم و با اصحاب خاص نهضت سبز مهدوى آشنا شویم. در روایات این دو گروه با وفا جدا از هم نیستند؛ بلکه هر دو داراى یک آرمان و هدف اند. یاوران حسین(علیه السلام)، همان یاوران مهدى(علیه السلام)مى باشند و یاوران مهدى(علیه السلام) یاوران حسین(علیه السلام). هر دو گروه یاوران حقیقى پیامبر اکرم(صلى الله علیه و آله و سلم) و احیا کننده دین آن حضرت شمرده شده اند.

شاهد این قضیه، سخن نبى گرامى اسلام است که امام حسین(علیه السلام) براى اصحاب خویش قرائت فرمود: «و قد قال جدّى رسول اللّه: ولدى حسین یُقتل بطف کربلاء غریباً وحیداً عطشاناً فریداً فمن نصره فقد نصرنى و نصر ولده الحجه»؛۲ «همانا جدم رسول خدا فرمودند: فرزند من حسین در زمین کربلا غریب و تنها و عطشان و بى کس کشته مى شود، کسى که او را یارى کند، مرا یارى نموده و فرزندش مهدى را یارى کرده است».

به حق مى توان گفت: کسانى که امام حسین(علیه السلام) را یارى کردند، حضرت مهدى(علیه السلام) را نیز یارى خواهند کرد و کسانى که مهدى(علیه السلام) را یارى کنند، عَلَمى که در روز عاشورا به زمین افتاد، برخواهند داشت و به سر منزل مقصود خواهند رساند.
امّا در مرحله نخست، به نقش جوانان در انقلاب سرخ حسینى مى پردازیم و در این مقاله، به بررسى پانزده یاور جوان امام حسین(علیه السلام) مى پردازیم:

چهار. اصحاب و یاوران جوان در نهضت سرخ حسینى

۱- عباس بن على(علیه السلام) در فضیلت حضرت عباس(علیه السلام) همین بس که امام صادق(علیه السلام)مى‌فرماید: «عمویم عباس داراى بصیرتى نافذ و ایمانى محکم و پایدار بود و در رکاب امام حسین(علیه السلام) جهاد نمود و نیکو مبارزه کرد تا به شهادت نائل آمد».۳امام سجاد(علیه السلام) در فضل او مى‌فرماید: «خدا عمویم عباس را رحمت کند او خود را فداى برادرش حسین(علیه السلام) کرد تا این که هر دو دست او قطع شد و خداوند به او همانند جعفر طیّار، دو بال عطا فرمود که در بهشت با فرشتگان پرواز کند.
براى عباس در بهشت، درجه اى است که تمام شهدا در قیامت به آن درجه غبطه مى خورند».۴
ابن فندق مى گوید: ابوالفضل عباس هنگام شهادت ۳۴ سال داشت.۵ او جوانى بسیار رشید و علمدار و پرچمدار امام حسین(علیه السلام) بود.در شهادت او امام حسین(علیه السلام) فرمود: «الآن انکسر ظهرى و قلت حیلتى»؛۶ «برادر با رفتنت کمر من شکست و صبرم تمام شد».
۲- على بن الحسین (حضرت على اکبر)   حضرت على اکبر در اوایل خلافت عثمان متولد شد. او از جدّ بزرگوارش حضرت على(علیه السلام) روایت نقل کرده است.مادر آن حضرت لیلى بوده است.
در روز عاشورا هنگامى که از پدرش اذن جنگ طلبید، امام(علیه السلام)به او اجازه فرمود و نگاهى محبت آمیز به او کرد و سر خود را پایین افکند.
اشک در چشمان مبارکش حلقه زد، آن گاه حسین دست به آسمان بلند کرد و فرمود: «خدایا! گواه باش جوانى را براى جنگ با کافران به میدان فرستادم که از نظر جمال و کمال و خلق و خوى، شبیه‌ترین فرد به رسول تو بود».۷
مورخان راجع به سن مبارک على اکبر(علیه السلام) نظرات مختلفى دارند. عده اى مانند شیخ مفید۸، خوارزمى، طبرسى۹، صدوق۱۰ و قاضى نعمان مصرى مى گویند: هنگام شهادت سن مبارک او هجده سال بود. عدّه اى دیگر که سن او را موقع شهادت ۲۹ سال مى دانند (مانند بلاذرى۱۱ و فخر رازى۱۲). در هر صورت على اکبر(علیه السلام) جوانى بسیار خوش سیما و با ملاحت بود و افتخار شهادت در رکاب پدر را پیدا نمود.
۳- قاسم بن الحسن   قاسم، فرزند امام حسن مجتبى(علیه السلام) و رمله بود.وقتى وارد میدان شد، خود را چنین معرفى کرد: اِن تنکرونى فأنا ابن الحسن*سِبطُ النبىِّ المصطفى المؤتمن هذا حسین کالاسیر المرتهن*بین اناس لاشقوا صوب المزن۱۳ «اگر مرا نمى شناسید من فرزند امام حسن هستم. او فرزند پیامبر برگزیده و مؤتمن خداست. این حسین است که همانند اسیر در میان گروهى است که خدا آنان را از باران سیراب نکند». ابن فندق، سن قاسم را هنگام شهادت شانزده سال ذکر کرده است.۱۴
۴- ابراهیم بن على   محدث قمى، ابن شهر آشوب و ابوالفرج اصفهانى نام وى را در ردیف شهداى کربلا ذکر کرده اند.۱۵
ابن فندق بیهقى نیز وى را از شهداى کربلا مى داند و مى گوید: ابراهیم هنگام شهادت بیست سال داشت.۱۶
۵- جعفر بن على   پدرش على(علیه السلام) و مادرش فاطمه ام البنین است.۱۷ ابن شهر آشوب مى گوید: جعفر بعد از برادرش عثمان وارد میدان شد و این اشعار را خواند: انّى انا جعفر ذوالمعال*ابن علىِّ الخیر ذوالنوال ذاک الوصىُّ ذوالسناء والوالى*حسبى بعمّى جعفرُ والخال احمى حسیناً ذا الندى المفضال۱۸*
من جعفر صاحب مراتب هستم و فرزند على صاحب کرم که او وصى پیامبر و داراى مرتبه اى بلند است. عمویم جعفر مرا کافى است. حسین را حمایت مى کنم که صاحب فضل و کرم است. ابوالفرج اصفهانى مى نویسد: جعفر هنگام شهادت نوزده سال داشت.
۶- عبدالله بن على   شیخ مفید(رحمه الله) مى نویسد: هنگامى که پرچمدار کربلا ابوالفضل عباس به کشته‌هاى فراوان خودشان نگریست، به برادران مادرى خود (عبدالله و جعفر و عثمان) گفت: به پیش اى فرزندان مادر! عبدالله وارد میدان نبرد شد و پس از جنگ شدیدى با هانى ابن ثبیت به شهادت رسید.۱۹
ابوالفرج اصفهانى مى گوید: عبدالله هنگام شهادت ۲۵ ساله بود و فرزند نداشت.۲۰
۷- عثمان بن على(علیه السلام)   مرحوم سماوى مى گوید: عثمان دو سال بعد از برادرش عبدالله به دنیا آمد و مادرش فاطمه ام البنین است. او چهار سال با پدرش و پانزده سال با برادرش بود۲۱- ابوالفرج اصفهانى مى گوید: خولى بن یزید اصبحى تیرى به طرف عثمان پرتاب کرد و مردى از قبیله بنى ابان دارم، وى را به شهادت رساند و سر وى را قطع کرد. عمر مبارک او هنگام شهادت ۲۱ سال بود۲۲-
۸- عبدالله بن مسلم بن عقیل   بدون تردید آل عقیل در روز عاشورا نقش بسیار خوبى ایفا کردند و بالاترین خسارت ها را بر پیکر پوسیده بنى امیه وارد ساختند. مشهور است که در کربلا نه تن از آل عقیل از جمله عبدالله بن مسلم به شهادت رسیدند.۲۳ مادر عبدالله، رقیه دختر حضرت على(علیه السلام) بود.۲۴ ابن فندق عمر شریف او را هنگام شهادت ۲۶ سال ذکر کرده است.۲۵
۹- عبداللّه بن عقیل   ابوالفرج اصفهانى مادر وى را ام ولد مى داند. در روز عاشورا در رکاب امام حسین(علیه السلام) روانه میدان شد و جنگید و عاقبت به دست شخصى به نام عثمان بن خالد و مردى از قبیله همدان شهید شد.۲۶
ابن فندق سنن عبدالله را هنگام شهادت ۳۳ سال ذکر کرده است.
۱۰- عبدالله محسن بن عقیل   ابوالفرج اصفهانى مادر وى را ام ولد ذکر مى کند. او در روز عاشورا شربت شهادت نوشید. قاتلان وى عثمان جُهنى و بُسر حمدانى بودند.۲۷ ابن فندق عمر او را در موقع شهادت ۳۵ سال ذکر کرده است.۲۸
۱۱- جعفر بن عقیل بن ابى طالب   ابوالفرج اصفهانى مادر وى را ام الثَغر دختر عامر از قبیله کلاب مى داند و بنا به قول دیگرى مادر وى خوصا دختر ثغریه است.۲۹ابن فندق عمر او را هنگام شهادت ۳۲ سال مى داند.۳۰
۱۲- ابوبکر ابن على   نام وى محمد اصغر یا عبدالله هست و مادر وى لیلى دختر مسعود بن خالد بن مالک است. در روز عاشورا نبرد جانانه اى کرد و عاقبت به دست مردى از قبیله همدان شربت شهادت نوشید. سن او موقع شهادت بنا به نقل ابن فندق ۲۵ سال بود.۳۱
۱۳- محمّد بن ابى سعید بن عقیل   مادر وى ام ولد بوده است. بیهقى سن محمد را هنگام شهادت ۲۷ سال ذکر کرده است.۳۲
۱۴- عمروبن جناده   او فرزند جناده ابن حارث است که بعد از شهادت پدرش در رکاب امام حسین(علیه السلام) به شهادت رسید. و سن او هنگام شهادت یازده سال بوده است.۳۳
۱۵- محمد بن مسلم بن عقیل   در روز عاشورا همراه بنى هاشم و فرزندان ابى طالب، وارد میدان شد و در سن ۲۷ سالگى شربت شهادت نوشید.۳۴ آرى همه آنچه بیان شد جوانانى بودند که در زمان خود امام خویش را شناختند و به او اقتدا کردند و شربت شهادت نوشیدند و با خون سرخ خویش، نهال اسلام را آبیارى کردند.

پنج. نقش جوانان در قیام سبز مهدوى

در اهمیت این موضوع همین بس که رهبر نهضت سبز مهدوى، خود یک جوان است و این افتخار بزرگى براى جامعه جوان مى باشد. در لسان اکثر ائمه معصوم(علیهم السلام) صفت جوانى براى امام زمان متبلور است که در اینجا به چند نمونه اشاره مى کنیم:

۱- حضرت على(علیه السلام) فرمود: «مهدى، جوانى از قبیله قریش و مرد چابک و ماهرى از تبار دلیر مردان است که در سن سى یا کمتر از چهل سالگى ظهور مى‌کند».۳۵

۲- امام حسن مجتبى(علیه السلام) فرمود: «خداوند با دست تواناى خویش او را به صورت جوانى ظاهر مى سازد تا معلوم گردد خدا بر همه چیز قادر است و توانا است».۳۶

۳ـ امام صادق(علیه السلام) فرمود: «مهدى، جوانى، رشید، بلند قامت و چهارشانه است که در سن نزدیک بر سى یا چهل سالگى ظهور مى‌کند».۳۷

۱- قیام‌هاى جوانان نزدیک ظهور حضرت ولى عصر(عج)

آنچه که در روایات نقل شده، بیانگر این است که قبل از ظهور حضرت حجت(علیه السلام) جوانى خوش سیما از سرزمین خراسان قیام مى کند و قیام او زمینه ساز ظهور آن حضرت خواهد بود، اصحاب او نیز از جوانان مى باشند.
در روایتى امام باقر(علیه السلام) به معرفى او پرداخته است: «جوانى از بنى هاشم ـ که در کف راست او خالى است ـ از خراسان خواهد آمد و در جلوى او شعیب بن صالح است».۳۸ هدف این جوان اصلاح جامعه و آماده نمودن مردم براى ظهور آن حضرت است.

۲- قیام سیّد حسنى

سیّد حسنى جوانى خوش سیما است که به روایت امام صادق(علیه السلام)قیام مى کند.
او از کسانى است که زمینه ساز ظهور حضرت ولى عصر(عج) مى باشند.حضرت صادق(علیه السلام) مى‌فرماید: «خروج مى کند حسنى، آن جوان مرد خوش رو، آن که به جانب دیلم صیحه مى زند و مردم را به سوى خود فرا مى خواند، مردانى همچون پاره‌هاى آهن به نداى او لبیک مى گویند و در رکاب او مى جنگند تا ملحق به امام عصر(علیه السلام) مى‌شوند».۳۹

۳- نفس زکیّه

اولین شهید جوان قیام سبز مهدوى   او جوانى است که به عنوان سفیر امام زمان(علیه السلام) مطرح است. او در بین رکن و مقام در مکه مکرّمه به درجه رفیع شهادت نائل مى گردد و نام اولین شهید نهضت سبز مهدوى را به افتخار خود و جوانان ثبت مى کند.
امام صادق(علیه السلام) مى‌فرماید: «هنگام ظهور امام زمان(عج) جوانى از سوى آن حضرت به عنوان سفیر انتخاب مى شود تا پیام حضرت را به اهل مکّه برساند و آنان را به پیروى از حکومت حضرت دعوت کند. امّا حکمرانان مکّه، او را بین رکن و مقام به شهادت مى رسانند».۴۰ از برخى منابع استفاده مى شود که نخست این جوان به شهادت مى‌رسد، سپس ۳۱۳ نفر به حضرت امام زمان ملحق مى شوند.۴۱ روایات این جوان را نفس زکیّه معرفى کرده‌اند.

۴-نقش جوانان در طلوع انقلاب جهانى حضرت ولى عصر

هنگام ظهور حضرت ولى عصر(عج) طبق روایات فراوانى جوانان به نحو احسن و با اوج کمال و قدرت، از نهضت سبز مهدوى حمایت و در محضر دوست جان فشانى مى‌کنند. امام صادق(علیه السلام) مى‌فرماید: «هنگام ظهور مهدى(علیه السلام) جوانان شیعه در حالى که بر پشت بام‌هاى منازلشان مشغول استراحت هستند، همگى در یک شب به نداى آسمانى آن حضرت لبیک مى‌گویند و در همان شب بدون وعده قبلى به سوى مکّه مى شتابند و در سحرگاه خود را به آن شهر مى رسانند و به زیارت امام و رهبر خویش نائل مى‌آیند.»۴۲

۵- ۳۱۳ یاور جوان

راجع به اصحاب خاص حضرت ولى عصر(علیه السلام) آنچه در احادیث منقول از ائمه طاهرین(علیهم السلام) مى بینیم، صفت جوانى یکى از ویژگى‌هاى مهم و بارز این گروه است. در این باره حضرت على(علیه السلام) مى‌فرماید: «اصحاب المهدى شبابٌ لاکهول فیهم اِلاّ مثل کُحلِ العین والمِلحِ فى الزاد واقل الزاد الملح»؛۴۳ «اصحاب و یاران حضرت مهدى جوانانى هستند که در میان آنان افراد مسن به چشم نمى خورد، مگر خیلى اندک، مانند سرمه در چشم و مانند نمک در غذا که کمترین چیزى است که در توشه ریخته مى شود».
این خود افتخار بزرگى است براى جامعه جوانان که بیشترین اصحاب مهدى(علیه السلام) مى باشند و از اصحاب خاص آن حضرت قرار مى گیرند.

۶- جوانان اصحاب کهف، یاوران مهدى  

بنا به نقل برخى از روایات، اصحاب کهف از جمله یاران حضرت مهدى(علیه السلام) مى باشند. آنان هنگام ظهور آن حضرت، برانگیخته و زنده مى شوند و به صورت جوانان ظاهر مى گردند و در خدمت امام زمان(علیه السلام) قرار مى گیرند. در همین مورد حضرت على(علیه السلام) مى‌فرماید: «پس از گذشت سه روز از ظهور و قیام حضرت مهدى(علیه السلام) عده اى از سپاهیان اسلام جهت نبرد با رومیان عازم انطاکیه مى شوند. آنها صندوق مقدّس را از غار انطاکیه بیرون مى آورند که نسخه اصلى تورات و انجیل در داخل آن است. پس رومیان به طرف ساحل دریا حمله مى‌کنند، در این هنگام خداوند جوانان اصحاب کهف را بر مى انگیزد. دو نفر از آن جوانان به نام‌هاى ملیخا و خملاها از پیروان امام مهدى(علیه السلام) هستند و خود را تسلیم آن حضرت مى‌کنند».۴۴

 
پی‌نوشت‌ها
۱- شباب قریش، ص ۱-
۲- سحاب رحمت، ص ۳۴۲-
۳- صدوق، خصال، ص ۸۶؛ ابصار العین، ص ۵۷-
۴- ابصار العین، ص ۵۶؛ قصه کربلا، ص ۳۴۶-
۵- لباب الانساب، ج ۲، ص ۳۹۷-
۶- منتهى الآمال، ج ۱، ص ۳۷۹-
۷- بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۴۲؛ قصه کربلا، ص ۳۳۱-
۸- ارشاد، ج ۲، ص ۱۰۶-
۹- اعلام الورى، ج ۱، ص ۴۶۴-
۱۰- امالى، ص ۲۲۶-
۱۱- انساب الاشراف، ج ۳، ص ۴۰۶-
۱۲- شجره مبارکه، ص ۷۲-
۱۳- بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۳۴؛ ابصارُالعین، ص ۷۲-
۱۴- لباب الانساب، ج ۱، ص ۳۹۷-
۱۵- نفس المهموم، ص ۳۲۸، مستدرکات علم رجال حدیث، ج ۱، ص ۱۷۷-
۱۶- لباب الانساب، ج ۱، ص ۳۹۷-
۱۷- شیخ مفید، ارشاد، ج ۲، ص ۱۰۹، اعیان الشیعه، ج ۴، ص ۱۲۹-
۱۸- مقاتل الطالبین، ص ۸۹؛ لباب الانساب، ج ۱، ص ۳۹۷-
۱۹- ابن سعد، طبقات کبرى، ج ۲، ص ۷۶؛ لهوف، ص ۱۸۲-
۲۰- ابن شهر آشوب، مناقب، ج ۴، ص ۱۰۷-
۲۱- ابصارالعین، ص ۶۸-
۲۲- المجدى، ص ۹۰-
۲۳- ابن قتیبه، المعارف (متوفاى ۲۱۳).
۲۴- ابصارالعین، ص ۹۸-
۲۵- لباب الانساب، ج ۱، ص ۱۸۲-
۲۶- مقاتل الطالبین، ص ۹۷؛ بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۳۳-
۲۷- ابن شهر آشوب، مناقب، ج ۴، ص ۱۰۶؛ طبرى،تاریخ، ج ۳، ص ۳۳۱-
۲۸- لباب الانساب، ج ۱، ص ۳۹۷-
۲۹- مقاتل الطالبین، ص ۹۷؛ و ابن شهر آشوب، مناقب، ج ۴، ص ۱۰۵-
۳۰- لباب الاَنساب، ج ۱، ص ۳۹۷-
۳۱- همان، ج ۱، ص ۳۹۷-
۳۲- ابصار العین، ص ۹۰؛ مقاتل الطالبین، ص ۹۷-
۳۳- مناقب، ابن شهر آشوب، ج ۴، ص ۱۰۴-
۳۴- لباب الانساب، ج ۱، ص ۳۹۷-
۳۵- سیدابن طاووس، ملاحم و فتن، ص ۷۳؛ نجم الثاقب، ص ۱۱۴؛ المهدى، ص ۲۱۸-
۳۶- کمال الدین، ج ۱، ص ۳۱۶-
۳۷- طوسى، الغیبه، صص ۴۷۰ و ۴۲۰ و ۴۱۹ و ۵۹-
۳۸- معجم احادیث الامام المهدى، ج ۳، ص ۲۷۰، ح ۷۹۸؛ التشریف بالمنن، ب ۹۸، ص ۱۲۰، ح ۱۱۵-
۳۹- مختصر بصائر الدرجات، صص ۱۸۸ و ۱۸۹؛ بحارالانوار، ج ۵۳، ب ۲۵، ص ۱۵-
۴۰- طوسى، الغیبه، ص ۴۶۴؛ کمال الدین، ج ۲، ص ۶۴۹-
۴۱- بحارالانوار، ج ۵۲، صص ۳۷۰، ۲۷۳، ۲۱۷، ۱۹۲ و ۱۴۷-
۴۲- نعمانى، الغیبه، ص ۳۱۶، باب ۲۰، ح ۱۱؛ بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۳۷۰-
۴۳- طوسى، الغیبه، ص ۴۷۶؛ نعمانى، الغیبه، ص ۳۱۶؛ بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۳۳۲-
۴۴- بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۲۷۵-
 
منابع
کتاب نینوا و انتظار؛ نویسنده:سید جعفر موسوى نسب
کتاب نینوا و انتظار
مرکز تخصصى مهدویت ـ قم