نزول وحی

نوشته‌ها

دعبل خزاعی و امام رضا علیه السلام

 شیخ صدوق ‏رحمه الله در کتاب «عیون اخبار الرضا علیه السلام» از عبدالسلام هروى نقل کرده است که گفت: دعبل خزاعى[۱]  در مرو خدمت علىّ بن موسى الرضا علیه السلام رسید ، عرض کرد : قصیده ‏اى در مدح شما سروده ‏ام و قسم یاد کرده‏ ام که آن را براى کسى قبل از شما نخوانم . امام علیه السلام اجازه فرمود که آن را بخواند.

دعبل شروع کرد به خواندن قصیده ‏اش که متجاوز از ۱۲۰ بیت است که ترجمه بیت اوّل آن چنین است:

 مدارس آیات خَلَتْ عن تلاوه

 ومَنزلُ وحی مُقْفِرُ العَرصات

 (محل تدریس آیات الهى که اکنون از تلاوت آیات بر کنار مانده است  و محل نزول وحى پروردگار که از فعالیت بازمانده است).

چون به این شعر رسید :

 أرى فَیْئَهُم فی غیرهم متقسّماً

 وأیدیهم من فیئهم صفرات

 (غنیمتى که مال ایشان است در دست دیگران مى‏ بینم که بین خودشان تقسیم مى ‏کنند، در حالیکه دست خود ایشان از آن غنیمت خالى است).

حضرت رضا علیه السلام گریه کرد و فرمود: راست گفتى اى خزاعى. و چون به این شعر رسید:

 إذا وتروا مدّوا إلى واتریهم

 أکفّاً عن الأوتار منقبضات

( هنگامى که به آن‏ها ستم شود به ستمگر خود دست انتقام دراز نمى ‏کنند بلکه بدى را با احسان مقابله مى ‏کنند و دستشان از انتقام خالى است).

حضرت رضا علیه السلام کف دستان خود را زیر و رو کرد و فرمود: بلى بخدا قسم خالى است، و چون به این شعر رسید:

 لقد خفت فی الدنیا وأیّام سعیها

 وإنّی لأرجو الأمن بعد وفاتی

 هر آینه در دنیا زندگى من آمیخته با ترس و وحشت بود و همانا امیدوارم که بعد از مرگم از امن و امان برخوردار باشم .

حضرت رضا علیه السلام فرمود:

 آمنک اللَّه تعالى یوم الفزع الأکبر .

 (خداوند تو را امان دهد و ایمن گرداند روزى که هراس آن زیاد است).

و هنگامى که دعبل به این بیت رسید:

 وقَبْرٌ ببغداد لِنَفْس زکیَّه

 تَضَمَّنَها الرَّحمان فِی الغُرُفاتِ

 و قبرى از شما در بغداد است براى آن وجود پاک ، و غرفه ‏اى از غرفه‏ هاى بهشت است که او را در بر گرفته است.

 حضرت رضا علیه السلام به او فرمود:

 آیا به این قسمت از قصیده ‏ات اجازه مى‏ دهى دو بیت اضافه کنم که قصیده تو با آن کامل شود؟

 وقبرٌ بطوس یالَها من مُصیبهٍ

 توقّد فی الأحشاء بالحرقات

 إلى الحشر حتّى یَبْعَثَ اللَّهُ قائماً

 یُفرِّجُ عَنَّا الهَمَّ والکُرُباتِ

 و قبرى در طوس است که براى آن مصیبت هایى است که تا روز قیامت آتش از دل‏ هاى سوخته شعله ‏ور خواهد بود .

 تا آنکه خدا قیام کننده و منتقم ما را برانگیزاند ، و غصّه‏ ها و اندوه ما را برطرف سازد.

دعبل عرض کرد:

من قبرى از شما خانواده در طوس نمى ‏شناسم، اینکه فرمودید قبر چه کسى است؟

 فرمود: ذاک قبری  ولاتنقضی الأیّام واللیالی حتّى یصیر طوس مختلف شیعتی وزوّاری. ألا فمن زارنى فی غربتی بطوس کان معی فی درجتی یوم القیامه مغفوراً له.

 (آن قبر من است؛ روزها و شب‏ها به پایان نمى‏ رسد که طوس محلّ رفت وآمد شیعیان و زائران من مى‏ گردد . بدانید هر کس مرا در شهر طوس و در آن غربت زیارت کند فرداى قیامت با من و در درجه من خواهد بود در حالى که گناهانش آمرزیده شده باشد).

بعد از آنکه دعبل قصیده ‏اش را به پایان رسانید، حضرت رضا علیه السلام از جا برخاست، و به دعبل فرمود: جایى نرو و خود به اندرون خانه رفت. پس از مدّتى صد دینار که به نام مبارک او سکّه زده بودند توسّط خادم براى او فرستاد و به او گفت: مولاى تو مى‏ فرماید: این مبلغ را نفقه و خرجى خودت قرار بده.

دعبل گفت: بخدا قسم بخاطر دینار نیامدم و این قصیده را نگفته ‏ام که دینارى به من برسد و کیسه را برگردانید، و جامه ‏اى از جامه ‏هاى آن حضرت درخواست نمود که به آن کسب برکت و شرافت کند .

حضرت جبّه یعنى لباس بلندى را که از پشم نرم و نازک تهیّه شده بود به همراه آن کیسه زر برایش فرستاد و به خادم فرمود : به او بگو این دینارها را بگیر، زیرا روزى به آن احتیاج پیدا مى‏ کنى، و دوباره آن را برنگردان.

دعبل آن کیسه و جامه را گرفت و بیرون رفت و از مرو به همراه قافله‏ اى به راه افتاد، و چون در بین راه به محلّى بنام «میان قوهان»[۲] رسید، دزدها بر آن قافله هجوم آوردند. همه اهل قافله را گرفتند و شانه ‏هاى آن‏ها را بستند و دعبل از کسانى بود که شانه ‏هایش را بسته بودند، سپس همه اموال آن‏ها را مالک شدند و بین خودشان تقسیم کردند، یکى از آنها این شعر از قصیده دعبل را که مناسب بود با خود خواند:

 أرى فیئهم فی غیرهم متقسّماً

 وأیدیهم من فیئهم صفرات

 (مى‏ بینم اموال آنها را که دیگران بین خود تقسیم مى ‏کنند ، و خود دستهایشان از آن اموال خالى است).

دعبل آن را شنید و از آن خواننده پرسید این بیت شعر که خواندى از کیست؟

 گفت: مردى از اهل خزاعه که نامش دعبل است .

 دعبل گفت: من همان دعبل هستم که آن قصیده را گفته و این یک بیت از آن است.

آن شخص فوراً نزد رئیس گروه رفت، او در بالاى تپّه مشغول نماز خواندن بود و مذهب شیعى داشت ، وقتى قضیّه را به او خبر داد از جا برخاست و خود به نزد دعبل آمد و به او گفت: تو دعبل هستى؟

 گفت : بلى . گفت: قصیده‏ ات را بخوان.

 وقتى آن قصیده را خواند شانه‏ هاى او و همه اهل قافله را باز کرد، و آنچه از آنها سرقت کرده بودند به احترام دعبل به آنها برگرداند.

دعبل به راه خود ادامه داد تا به قم رسید، اهل قم به استقبال او آمدند و از او درخواست کردند که قصیده ‏اش را بخواند، دستور داد که همگى در مسجد جامع اجتماع کنند، و چون جمع شدند بالاى منبر رفت و قصیده ‏اش را براى آنها خواند، آنها هم به او مال و ثروت زیاد و جامه ‏هاى فراوانى به عنوان خلعت بخشیدند، خبر آن جبّه ‏اى که امام علیه السلام به او مرحمت فرموده به آنها رسید، لذا از او در خواست کردند که آن را به هزار دینار به آنها بفروشد و او خوددارى کرد، به او گفتند مقدارى از آن را به هزار دینار بفروشد امتناع ورزید، و از شهر قم خارج شد.

پس همین که از روستاى اطراف شهر گذشت جمعى از جوان هاى عرب خود را به او رساندند و آن جبّه را از او گرفتند، دعبل به قم بازگشت و از آنها خواست که جبّه را برگردانند، جوانها از بازگرداندن آن خوددارى کردند و به توصیه و سفارش بزرگترها و پیرمردان هم توجّهى نکردند.

 به دعبل گفتند: جبّه دیگر به دست تو نخواهد رسید قیمت آن را که هزار دینار است بگیر تا از دست تو نرود ولى دعبل نپذیرفت، و وقتى از گرفتن جبّه ناامید شد از آنها خواست که مقدارى از آن را به او برگردانند. آنها پذیرفتند، مقدارى از جبّه را با هزار دینار به او دادند.

دعبل آنها را گرفت و به راه خود ادامه داد تا به وطن و سرزمین خودش رسید، در آنجا مشاهده کرد که دزدان به خانه ‏اش هجوم برده و همه اموالش را دزدیده ‏اند، وقتى چنین دید صد دینارى را که حضرت رضا علیه السلام به او به عنوان صله و جایزه مرحمت فرموده بودند در معرض فروش قرار داد، و یکى  از شیعیان هر دینار آن را به صد درهم خرید و او صاحب ده هزار درهم شد.

اینجا بود که فرمایش حضرت رضا علیه السلام به خاطرش آمد که فرموده بود : «به این دینارها احتیاج پیدا مى ‏کنى».

دعبل کنیزکى داشت که به او خیلى علاقمند بود، و او به چشم‏درد مبتلا گشته بود، دکتر براى او حاضر کرد و وقتى چشمان او را دید گفت: چشم راست او چاره ‏اى ندارد و از دست رفته است، اما چشم چپ را ما معالجه مى ‏کنیم و سعى و تلاش خود را مبذول مى‏ داریم و امیدواریم که سالم بماند.

این خبر دعبل را بسیار اندوهناک نمود، و براى او بى‏ تابى زیاد کرد ، بعد به خاطرش رسید که پاره‏ اى از آن جبّه نزد او است، آن را برداشت، و بر چشمان کنیزک مالید، وقتى صبح کرد دو چشم او را صحیح‏ تر و سالم‏تر از پیش مشاهده کرد، و آن به برکت حضرت رضا علیه السلام بود.[۳]

شیخ عباس قمى رحمه الله نویسنده کتاب «سفینه البحار» گفته است:

از علىّ بن دعبل روایت شده است که بعد از وفات پدرش ، او را در خواب دید، لباس سفیدى به تن و کلاه سفیدى به سر داشت، از حال او سؤال کرد.

جواب داد: بخاطر بعضى از اعمال نادرستى که در دنیا مرتکب شده بودم حال بدى داشتم تا آنکه رسول خدا صلى الله علیه وآله وسلم را دیدار کردم در حالیکه جامه سفیدى پوشیده بود، به من فرمود: تو دعبل هستى؟

 عرض کردم: بلى.

 فرمود: از اشعارت که درباره فرزندان من سروده ‏اى بخوان.

من این ابیات را خواندم :

 لا أضحک اللَّه سنّ الدهر إن ضحکت

 وآل أحمد مظلومون قد قُهروا

 مشرَّدون نفوا عن عقر دارهم

 کأنّهم قد جنوا ما لیس یغتفر

 (خدا دهان روزگار را خندان نگرداند و چگونه خندان باشد ، در حالى که خاندان پیامبر مورد ظلم و ستم واقع شدند و دشمنان بر آنها چیره گشتند.  آواره شدند و از میان خانه‏ هایشان دور گشتند ، گویا آنها جنایاتى کرده ‏اند که قابل بخشش نیست).

رسول خدا صلى الله علیه وآله وسلم او را تحسین نمود و فرمود:

نیکو گفته ‏اى و درباره ‏اش شفاعت فرمود، و جامه خود را به او بخشید.[۴]

[۱] . علّامه رحمه الله فرموده است :

دِعبل فرزند على خزاعى و کنیه‏ اش ابو على است ، او شاعرى مشهور در میان شعراى شیعه است ، و به صلابت ایمان ، بلندى مرتبه ، عظمت شأن و مقام شهرت دارد . مامقانى رحمه الله شرح حال او را در کتاب «تنقیح المقال، ج۱، ص ۴۱۷» به نقل از کتاب «خلاصه تألیف علّامه ص ۷۰» ذکر کرده است .

[۲] . میان قوهان : شهرى بین هرات و نیشابور است .

پی نوشت ها:

[۳] . عیون اخبار الرضا علیه السلام، ج۲، ۲۶۷- ۲۶۹؛ بحار الأنوار ، ج۴۹، ص ۲۳۹-۲۴۱؛   مناقب ابن شهراشوب، ج۴، ص ۳۳۸؛  إعلام الورى ، ص ۳۲۹ ، اکمال الدین، ج۲، ص ۳۷۳؛  منتخب الأثر ، ص ۲۲۱ ح۳، دلائل الإمامه ، ص ۳۵۷ ح۴، اثبات الهداه ، ج۳، ص ۲۸۴، حدیث ۱۰۲٫

[۴] . سفینه البحار: ۱۷۷/۲، بحار الأنوار: ۲۴۱/۴۹ ح ۱۰ به نقل از عیون اخبار الرضا علیه السلام: ۲۷۰/۲ ح ۳۶ (با کمى اختلاف).

ابعاد ایمان به پیامبر اعظم(ص) در قرآن و روایات

اشاره:

خداوند انسان را آفرید و او را گرامى داشت (۱) و نیازهاى او را به لطف خویش عطا نمود تا مسیر کمال و عبودیت را بپیماید و به سعادت دنیوی و اخروى نایل گردد. از آنجا که انسان موجودى اجتماعى است و از سوى دیگر شناخت کافى نسبت به جهان پیرامون خود نداشته و مصالح اجتماعى خویش را به طور صحیح نمى شناسد و همچنین عدالت جویى و عدالت خواهى او فطرى است، به کسى نیاز دارد که او را در این امور راهنمایى کند. درست به همین دلیل است که خداوند پیامبران را به سوى انسانها فرستاده است.

پیامبران آمده اند تا مردم را ارشاد نموده و نسبت به وظایف انسانى و الهى خویش آگاه سازند و همچنین آنان را در مسیر تزکیه و تعلیم و تربیت یارى نموده، جامعه را به سوى گسترش عدالت که از اهداف مهم بعثت انبیا مى باشد، سوق دهند و بدین ترتیب انسانها را به آنچه مطلوب خداوند است نایل گردانند. چنانکه قرآن کریم در آیه ۲۵ سوره حدید مى فرماید: «پیامبران خود را با دلایل و بینات فرستادیم تا در میان مردم عدالت را برپا کنند.»

ایمان چیست؟

انسانها باید از نیروى ایمان برخوردار باشند تا هم در امور دنیوى و استقرار عدالت در جهان مادى موفق شوند و هم در امور اخروى به سعادت ابدى نایل گردند. ایمان از ریشه «أمن» به معناى ضد خوف مى باشد و در لغت به معنى تصدیق و مخالف تکذیب است(۲).

اما در اصطلاح چنانچه از آیات متعدد قرآن استناده مى شود، ایمان نور است و به معنای اذعان و تصدیق چیزى و التزام به لوازم آن است. مثلاً ایمان به خدا در واژه هاى قرآن، به معناى تصدیق یگانگى او و پیغمبرانش و تصدیق به روز جزا و بازگشت به سوى او و تصدیق هر حکمى است که فرستادگان او آورده اند.(۳)

البته بین مفهوم لغوى و اصطلاحى ایمان ارتباط تنگاتنگى وجود دارد. چنانکه گفته شده، ایمان از ریشه «امن» گرفته شده است و مؤمن به واسطه ایمان آوردن از عذاب الهى ایمن شده است.(۴)

همچنین انسان مؤمن با ایمان آوردن، اعتقادات خودش را از شک و تردید امنیت می بخشد که همانا تردید، آفت اعتقاد است. به تعبیر دیگر، ایمان، انسان را در اعتقادش استوار مى سازد.(۵)

لزوم ایمان به پیامبران الهی

لازمه ایمان به خدا، ایمان و تصدیق پیامبران او و همچنین تصدیق کتابهاى پیامبران مى باشد که البته لازمه این ایمان، اطاعت از دستورات آنها و بلکه عین اطاعت از آنهاست.(۶)

چنانکه قرآن در سوره مؤمنون هم ایمان اعتقادى و علمى و هم ایمان عملى و نیروى اطاعت و انقیاد در روان را مد نظر قرار داده است و دو رکن ایمان در مؤمنان را، اعتقاد به اصول توحید و نبوت و معاد و صفات خدای تعالى و دیگری، التزام عملى و جوارحى و قیام به اداى وظایف و پیروى از برنامه مکتب عالى قرآنی مى داند.(۷)

قرآن مى فرماید: «پیامبر به آنچه از سوى پروردگارش بر او نازل شده، ایمان آورده است (و او به تمام سخنان خود کاملاً مؤمن مى باشد) و همه مؤمنان (نیز) به خدا و فرشتگان او و کتابها و فرستادگانش ایمان آورده اند (و مى گویند:) ما بین هیچ یک از پیامبران او تفاوت نمى گذاریم (و به همه ایمان داریم) و (مؤمنان) گفتند: ما شنیدیم و اطاعت کردیم، پروردگارا (انتظار) آمرزش تو را (داریم) و بازگشت (ما) به سوى توست.»(۸)

ایمان به وحى بر پیامبر(ص)

در واقع کسى که به خداوند ایمان داشته باشد، به پیامبرانى که از سوى او براى هدایت بشر فرستاده شده اند ایمان آورده، چنانکه پیامبر اکرم(ص) به گواهى قرآن به آن ایمان داشته است.

اما نکته اینجاست که حضرت ختمى مرتبت(ص)، افضل(۹) پیامبران الهى است که ایمان به آن حضرت، طبق نص آیات قرآن واجب است.(۱۰) «امنوا با… ورسوله والکتب الذی نزل على رسوله»(۱۱)

و نیز آیات زیادى از کتاب خدا دستور به ایمان به پیامبر اکرم(ص) داده اند. از جمله آیه ۸۱ سوره آل عمران فرموده: «به خاطر بیاورید هنگامى که خداوند از پیامبران و پیروان آنها پیمان مؤکد گرفت: به او ایمان بیاورید و او را یارى کنید.»

در نتیجه این آیه بر لزوم ایمان به پیامبر(ص) از سوى جهانیان از آدم تا خاتم دلالت دارد. حضرت علی(ع) در این باره مى فرماید: «خدا پیامبرى را از آدم و بعد از او نفرستاد، مگر آن که میثاق را در امر حضرت محمد(ص) اخذ فرمود.» (۱۲)

بنابراین آیات و روایات به ایمان نسبت به پیامبر(ص) قبل از ایمان به پیامبران الهى صراحت دارد و بر آن تأکید مى نماید.

اما مسأله ایمان به پیامبر(ص) از جنبه هاى متفاوتى قابل بحث مى باشد، ولی آنچه اساسى به نظر مى رسد، بررسى مسأله ایمان به آن حضرت در موارد عصمت، اخذ وحى و حقانیت رسالت آن بزرگوار و همچنین ایمان به وعده هاى پیامبر اکرم(ص) مى باشد.

ابعاد ایمان به پیامبر(ص)

الف) ایمان به عصمت پیامبر اکرم(ص)

عصمت یعنی مصونیت از گناه و اشتباه؛ یعنى پیامبران نه تحت تأثیر هواهاى نفسانى قرار مى گیرند و مرتکب گناه مى شوند و نه در کار خود دچار خطا و اشتباه مى شوند. عصمت یک حالت راسخ در نفس معصوم و یا یک ملکه نفسانى است که آثار ویژه ای دارد که هرگز از آن جدا نمى شود.(۱۳)

معصوم در پرتو حالت کاملى از تقوا و پاکدامنى که در نفس و روان او راسخ و پابرجا می باشد، به پایه اى مى رسد که پیوسته عصیان و خلافکاری را از محیط زندگى طرد کرده و ساحت خود را از گناه و لغزش پاک نگه می دارد.(۱۴)

عصمت پیامبر اکرم(ص) و پیراستگى او از خطا و اشتباه در اخذ وحى از مقام ربوبی و یا در ابلاغ رسالتى که بر عهده گرفته است به طور صریح در آیات قرآن مطرح شده است.

خداوند در سوره اعلی مى فرماید: «ما بزودى (قرآن) را بر تو مى خوانیم و هرگز فراموش نخواهى کرد». همچنین در سوره نجم درباره پیامبرش می فرماید: «او از روى میل نفسانى سخن نمى گوید».

همچنین در آیات بعدى همین سوره مى فرماید: «قلب (پاک او) در آنچه دید، هرگز دروغ نگفت. آیا با او درباره آنچه (با چشم خود) دیده مجادله می کنید و… چشم او هرگز منحرف نشد و طغیان نکرد (آنچه دید واقعیت بود).» (۱۵)

گواه دیگر درباره مصونیت پیامبر از خطا و لغزش، آیه تطهیر می باشد. آنجا که مى فرماید: «خداوند مى خواهد پلیدى و گناه را از شما اهل بیت دور کند و کاملاً شما را پاک سازد.»(۱۶)

این آیه از بارزترین دلایل عصمت اهل بیت(ع) بوده و طبق آن، مطلق پلیدی و آلودگى معنوى اعم از صغیره و کبیره از اهل بیت(ع) نفى شده است. چنانکه ابوسعید خدرى مى گوید: «رسول خدا(ص) درباره این آیه مبارکه فرمود: این آیه درباره من و على و فاطمه و حسن و حسین فرود آمده است».(۱۷)

بنابراین با دقت در آیات متعددى از قرآن کریم و روایات ائمه(ع) می توان دریافت که بر عصمت پیامبر اکرم(ص) تأکید و تصریح شده است و آن حضرت اول معصوم آن چهارده نور الهى است و این موضوعی است که همه مؤمنان واقعى به رسول ا…(ص) بدون تردید آن را پذیرفته اند و هیچ گاه به خود شک و تردید راه نمى دهند.

نکته قابل توجه در بحث عصمت این است که یکى از اهداف اساسى پیامبران الهی، هدایت و تربیت مردم بوده است و تحقق این هدف در گرو شرایطی است که مهمترین آن، ایمان افراد به صدق گفتار مربى است و بدون تحقق چنین شرطی، سخن و برنامه مربى نیز تحقق نمى یابد. هر گاه عمل مربى با گفتار او مطابق باشد، طبعاً اعتماد شنونده را جلب می کند و گرایش مردم به آن مکتب را سبب مى شود و همچنین در صورت تناقض عمل مربى با گفتار او، در عامه باعث ایجاد تنفر مى شود و گرایشى هم صورت نمى گیرد. (۱۸)

و سرانجام این که آیات متعددى از قرآن که دستور اطاعت بى قید و شرط از همه دعوتهاى پیامبر(ص) را صادر کرده، نشان از گواه قرآن بر عصمت این شخصیت اعظم دارد. بنابراین کسى که پیامبر اکرم(ص) را به عنوان یک فرستاده معصوم از سوى خداوند متعال بداند و این مسأله را باور داشته باشد، در طول حیات خود و در تمام عرصه هاى زندگی به سخنان و سیره و سنت آن حضرت توجه مى کند و آن بزرگوار را به عنوان اسوه خود تلقى کرده، گام در جاى پاى ایشان مى نهد.

ب: ایمان به نزول وحى بر پیامبر(ص)

«وحی» در لغت به معانى اشارت، کتابت، نوشته، رساله، سخن پوشیده، اعلام در خفا، شتاب و هر چه از کلام یا نوشته یا پیغام یا اشاره که به دیگری به دور از توجه دیگران القا و تفهیم شود مى باشد (۱۹) و در اصطلاح قرآن به معانى اشاره پنهانی، هدایت غریزى و الهام آمده است که شاخصه نبوت است و در قرآن بیش از هفتاد بار تکرار شده است.

البته وحى رسالی طبق آیات ۵۱ و ۵۲ سوره شوری، سه گونه است؛ یکى القای مستقیم و بلاواسطه بر پیامبر(ص) مى باشد، دیگرى رسیدن صداى وحى به گوش پیامبر است که جز او کسى نشنود و در نهایت، وحى وسیله فرشته است و جبرئیل پیام الهى را به روان پیامبر فرود مى آورد. که هر سه نوع وحى بر پیامبر(ص) نازل شده است.(۲۰)

آیاتى که بر نزول وحى بر پیامبر(ص) ناظر مى باشد، عمدتاً مواردی است که آن حضرت را به انجام کارى دستور داده و یا از انجام کاری نهى مى کند که از آن جمله، زمانى است که خداوند به پیامبر اکرم(ص) دستور مى دهد دعوت خود را در مرحله اى سرى و در مرحله دیگر میان خویشاوندان آن حضرت و سرانجام به صورت دعوت همگانى انجام دهد. (۲۱)

آیاتى که با استفاده از آنها نزول وحى بر پیامبر (ص) ثابت مى شود، بسیارند؛ از جمله آیه ۵۰ انعام که مى فرماید: «من جز از وحى الهی پیروى نمى کنم…» و نیز در سوره تکویر می فرماید: «محققاً قرآن گفتار فرستاده بزرگوار (فرشته وحی) است…». (۲۲)

این آیات به صراحت به موضوع نزول وحى بر حضرت رسول(ص) اشاره دارند.

همچنین در سوره نجم آمده: «آنچه مى گوید چیزى جز وحى که بر او نازل شده، نیست… در حالى که در افق اعلى قرار داشت (یعنی جبرئیل بین آسمان و زمین بود)… در اینجا خداوند آنچه را وحى کردنى بود به بنده اش وحى نمود…».(۲۳)

با این همه صراحت، بعضى غرض ورزان و خاورشناسان، نزول وحى بر پیامبر اکرم(ص) را زیر سؤال برده و آن را یک الهام قلبى یا نوعی شعور و یا استعدادى در وجود پیامبر(ص) به عنوان نابغه بشری تلقى مى کنند !در حالى که مسأله نزول وحى با همه این موارد متفاوت است.

اگر نظر آن دسته را توجه کنید که معتقدند نوعى القائات قلبى است که این در مورد «محدث» یعنى کسانى که با آنها سخن گفته مى شود مطابقت مى کند؛ در حالى که محدثان پیغمبر نبوده اند؛ مثل علی(ع) که خیلى از معارف غیبى را از ناحیه الهى می گیرد، اما پیامبر نیست و یا مادر مسیح و مادر موسی که با فرشتگان صحبت مى کردند، اما پیامبر نبوده اند. و این نوع القائات و مکنونات قلبى یا نوعى استعداد که در درجه ای شکوفا شود و با عالم دیگر ارتباط برقرار کند در مورد پیامبر صادق نیست؛ بلکه هر بشرى مى تواند این زمینه را در وجودش فراهم کند و چنان در مسیر هدایت پیش برود که با عالم بالا ارتباط برقرار کند؛ چنانکه بسیارى از عالمان و دانشمندان مکاشفه ها داشته و دارند، اما نمى توان آنان را پیامبر خواند.

وحى به پیامبر(ص) اختصاص دارد و اگر انسان باور داشته باشد که هر چه پیامبر آورده حاصل وحی الهى بوده و مورد تأیید و رضایت الهى است، در عمل همواره مى کوشد از دستاوردهاى وحى تبعیت کند و پیرو واقعى آن بزرگوار باشد.

ج) ایمان به حقانیت رسالت پیامبر(ص)

بسیارى از آیات قرآن بر حقانیت رسالت پیامبر(ص) دلالت دارد. آیه ۲۹ سوره فتح به این مسأله صراحت دارد: «محمد فرستاده خداست»(۲۴)؛ یعنی خدا در قرآن شهادت مى دهد که حضرت محمد(ص) فرستاده و رسول خداست. همچنین خداوند در آیه ۶ سوره صف مى فرماید: «و چون عیسى بن مریم گفت: اى بنى اسرائیل !به درستى که من رسول خدایم… و مژده دهنده ام به پیامبرى که بعد از من مى آید و نام او احمد است…».

در آیه ۱۱۹ بقره نیز مى فرماید: «اى پیامبر !ما تو را به حق فرستادیم که مردم را مژده دهى به بهشت و بترسانى آنها را از عذاب جهنم…».

قید «به حق» در این آیه براى توجه دادن به حقانیت و درستى رسالت پیامبر اکرم(ص) و مطابق با واقع و موافق با حکمت بودن آن است؛ یعنى پیامبری تو ثابت و محقق است و هیچ بطلانى در آن راه ندارد.(۲۵)

بدون تردید، کسی که حقانیت رسالت پیامبر اعظم(ص) را باور داشته باشد، به خود اجازه نمی دهد غیرمتعهدانه عمل کند، زیرا آنگونه که خدا فرموده است، خدا و پیامبرش همواره بر اعمال انسان ناظرند(۲۶)، این احساس همواره با او خواهد بود و سرچشمه عمل به باور انسان برمى گردد و عمل از باور برمى خیزد.

د) ایمان به وعده هاى پیامبر(ص)

همه پیامبران الهى علاوه بر دعوت به توحید و یکتاپرستی، امتها را به بهشت بشارت و از دوزخ بیم داده اند. چنانکه در سوره یس مى خوانیم: «مى گویند: اى واى بر ما !چه کسى ما را از خوابگاهمان برانگیخت. آرى این همان است که خداوند رحمان وعده داده و فرستادگان (او) راست گفتند.» (۲۷)

همچنین در سوره احزاب مى فرماید:

«هنگامى که مؤمنان لشکر احزاب را دیدند، گفتند: این همان است که خدا و رسولش به ما وعده داده بود و خدا و رسولش راست گفته اند و این موضوع جز بر ایمان و تسلیم آنها نیفزود.» در آیه اى دیگر آمده: «پروردگارا !آنچه را به وسیله پیامبرانت به ما وعده دادى به ما عطا کن و ما را در روز رستاخیز، رسوا مگردان؛ زیرا تو هیچ گاه از وعده خود، تخلف نمى کنی.» (۲۸)

با دقت در این آیات، به دست مى آید که وعده هاى پیامبران دو گونه بوده؛ دسته ای در مورد امور دنیوى مثل خبر پیروزى یا شکست گروه مؤمنان در غزوات و… بوده و دسته دیگر در امور اخروى مثل بشارت به بهشت و ترساندن از جهنم و شمردن نعمتهاى اخروى براى اعمال به وسیله پیامبر(ص) مى باشد که به شهادت خود قرآن، وعده هاى پیامبران بویژه پیامبر اعظم(ص) تحقق یافتنى و حتمى است و شکی در آن نیست و بدون تردید، همین وعده هاست که درستکاران را در ادامه کارهایشان، امیدوارانه به پیش مى برد و از کجرویها و زشتکاریها بازداشته، خوف از جهنم و عذابهاى اخروى را همواره با خود دارند و به این که روزى پس از مرگ به حسابرسى و جزای اعمال خویش دست خواهند یافت و زندگى سعادتمندى را برای خویش رقم خواهند زد، امیدوارند.

بنابراین هرچه انسان در اعتقاد و ایمان به عصمت و حقانیت رسالت و نیز صدق وعده هاى پیامبر اکرم(ص)راسخ تر باشد، از همت و پشتکار بالایی برخوردار خواهد شد و موفقیتهاى زیادى در زندگانى دنیوی و اخروى براى خویش مهیا مى سازد.

صغرى عبدلی

پى نوشتها :

۱- اسراء/۷۰

۲- «کتاب العین»، ج ۸، ص ۳۸۸؛ لسان العرب، ج ۱۳، ص ۲۱

۳- «ترجمه تفسیر المیزان»، سید محمدحسین طباطبایی، ج ۱۵، ص ۴۰

۴- «تفسیر تبیان»، ابوجعفر محمد بن الحسن بن على الطوسی، ج ۱، ص ۵۴

۵-«تفسیر المیزان»، ج ۱، ص ۴۳٫

۶- «تفسیر نمونه»، ناصر مکارم شیرازی، ج ۲۲، ص ۲۰۸ و ۲۰۹

۷- «تفسیر انوار درخشان در تفسیر قرآن»، سید محمدحسین الهمدانی، ج ۱۱، ص ۲۳۳

۸- بقره/

۲۸۵ ۹- «بدایهالمعارف الالهیه»، محسن خرازی، ج ۱، ص ۲۸۲

۱۰- همان، ص ۲۶۶ و ۲۶۷

۱۱- نساء/

۱۳۶ ۱۲- «تفسیر مجمع البیان»، شیخ ابوعلى الفضل بن حسن الطبرسی، ج ۴، ص ۱۴۳٫

۱۳- «منشور جاوید»، جعفر سبحانی، ج ۵، ص ۱۲(به نقل از: «تفسیر المیزان»، ج ۲، ص ۱۴۲)

۱۴- همان

۱۵- نجم/۷-۱۱

۱۶- احزاب/

۳۳ ۱۷- «منشور جاوید»، ج ۵، ص ۶ و

۷ ۱۸- همان، ج ۵، ص ۳۷-۴۰

۱۹- «علوم قرآنی»، محمدهادى معرفت، ص ۲۰

۲۰- همان، ص ۲۰-۲۶

۲۱- «منشور جاوید»، ج ۶، ص ۱۱۲-۱۱۸

۲۲- تکویر/۱۹

۲۳- نجم/۳-۱۰

۲۴- «تفسیر اثنى عشری»، ج ۱۲، ص ۱۷۰؛ و آیات دیگر نظیر ۱۴۴ آل عمران و ۱۵۸ اعراف ناظر بر این موضوع اند. ۲۵- تفسیر «اطیب البیان فى تفسیر القرآن»، سید عبدالحسین طیب، ج ۲، ص ۱۷۰

۲۶- توبه/۱۰۵

۲۷- یس/۵۲

۲۸- آل عمران/۱۹۴

منبع : روزنامه قدس – شماره ۵۵۱۲ ۱۲/۱۲/۸۵