نبوت

نوشته‌ها

پیامبر(ص) و خدیجه(س)، ادب و عاطفه

اشاره:

۹ شوّال سال ۲۸ قبل از هجرت، روزى بود که پیامبر اکرم(ص) خدیجه کبرا(س) آن بانوى بزرگ را به همسرى گرفت. این روز که امسال مصادف با ۱۸ بهمن است، بی‏تردید روز مبارکى براى امت اسلامى و مبدأ برکات بسیار بود. آنچه می‏خوانید نگاهى کوتاه است به روابط عاطفى میان پیامبر(ص) و خدیجه(س) که اشاره‏اى نیز به مقدمات این ازدواج دارد. زندگى مشترک پیامبر(ص) و خدیجه(س) درس‏آموز تمام مردان و زنانى است که جویاى سعادت در زندگى خود هستند. عدم دلبستگى خدیجه به سیم و زر دنیا وتوجه به امور معنوى، عشق و علاقه به پیامبر(ص)، عطوفت و مهربانى متقابل رسول خدا(ص) و خدیجه(س)، ایثار و وفادارى نسبت به یکدیگر، همه و همه درسهاى آموزنده‏اى است براى جویندگان سعادت.

شخصیت حضرت خدیجه(س)

خدیجه را نباید تنها یک بانوى سرمایه‏دار دانست. که شتران حامل مال‏التجاره را به مناطق مختلف می‏فرستاد، و سودهاى کلان بدست می‏آورد، بلکه وى به عنوان یک شخصیت معنوى، عفیف، پاکدامن و ایثارگر، داراى شناخت و فکر بلند و تیزبین مطرح بود.

این بانوى بزرگ، حتى در دوران جاهلیت، که پاکدامنى جایگاهى نداشت، به دلیل عفّت و دامن پاکش، طاهره نامیده می‏شد. «و کانت تُدعى فى الجاهلّیه بالطّاهره لشدّه عفافها و صیانتها».(۱)

خدیجه آنچنان بر بلنداى معنویت صعود کرده است که پیامبر خدا(ص) به کمال وى شهادت داده و فرموده است: «کمل من الرجال کثیر و لم یکمل من النساء الاّ أربع: آسیه بنت مزاحم امرأه فرعون، و مریم بنت عمران، و خدیجه بنت خویلد، و فاطمه بنت محمد(ص)».(۲)

مردان بسیارى قلّه کمال را فتح نموده‏اند، ولى از زنان، چهار نفر به این قلّه دست پیدا کرده‏اند:

آسیه دختر مزاحم و همسر فرعون، مریم دختر عمران، خدیجه دختر خویلد و فاطمه دختر محمد(ص).

این بانوى بامعرفت، آنچنان حقیقت‏شناس و تیزبین است که در میان همه مردان و زنان عصر بعثت، اولین فردى است که نبوت رسول خدا را تصدیق می‏کند، و مدال پرافتخار ایمان را بدست می‏آورد.(۳)

خدیجه از بهترین زنان بهشت و برگزیده خداوند تبارک و تعالى است.(۴)

مقام این بانوى بزرگ به اندازه‏اى رفیع است که پیامبر خدا(ص) خطاب به وى فرمودند: «یا خدیجه انّ اللّه‏ عزّ و جلّ لیباهى بکِ کرام ملائکته کلُّ یومٍ مرارا».(۵)

خدیجه! خداوند عز و جل روزى چندین بار به عظمت تو در نزد ملائکه مقربش مباهات می‏کند.

و در مورد دیگر نیز فرموده است: «قال جبرئیل: هذه خدیجه فاقرء علیهاالسلام من ربّها و منّى و بشّرها بیت فى الجّنه»(۶). سلام خداوند و مرا به خدیجه ابلاغ کن و مژده خانه‏اى در بهشت را به او بده.

زمینه ازدواج با رسول خدا(ص)

خدیجه از پیش مانند سایر مردم، محمد(ص) عزیز قریش را به عنوان فردى امین و درستکار می‏شناخت. بر همین اساس از حضرتش دعوت کرد تا مسؤولیت یکى از کاروانهاى تجارتى وى را بپذیرد، و شاید هم می‏خواست شخص مورد علاقه خود را به دقت بیازماید. به هر حال، محمد(ص) مسؤولیت کاروان را پذیرفت. خدیجه هم غلام مورد اعتماد خود مَیسره را همراه حضرتش نمود، تا هم کمک‏کارش باشد، و هم هنگام بازگشت گزارش سفر را از وى دریافت کند.

علایم نبوت در سفر تجارت

در بازگشت کاروان تجارى، آن چیزى که بیشتر از خیر و برکت و سود تجارت این سفر، به سرپرستى محمد(ص)، نظر خدیجه را به خود جلب نمود، گزارش دل‏انگیز میسره بود:

… در بین راه به صومعه راهبى رسیدیم. امین کاروان زیر سایه درختى که نزدیک صومعه بود قرار گرفت، راهب صومعه آمد و پرسید: این شخص چه کسى است که زیر این درخت آرمیده است؟

گفتم: مردى از قریش، از اهل حرم.

گفت: تا کنون جز پیامبران خدا کسى زیر این درخت قرار نگرفته است!!

خدیجه بسیار متعجب شد و تشنه شنیدن سخنان میسره، که وى اضافه کرد و گفت:

در بین راه هوا به شدت گرم بود، ناگهان دو فرشته را دیدم که آمده‏اند و بر سر امیر کاروان سایه افکنده‏اند و او زیر سایه فرشتگان حرکت می‏کرد.(۷)

این گزارش، آنچنان قلب خدیجه را از عشق به رسول خدا(ص) آکنده نمود که بلافاصله خود را به عموى دانشمند خویش، ورقه بن نوفل رسانید، و جریان را با وى در میان گذاشت.

ورقه بن نوفل گفت: اگر این گزارش میسره درست باشد، محمد(ص) همان پیامبرى است که بعثتش به این امت وعده داده شده است، و من اوصاف وى را در کتابها خوانده‏ام.(۸)

عشق سرشار خدیجه به محمد(ص)

آن گزارش میسره، و این نوید ورقه بن نوفل، چنان طوفانى از محبت محمد(ص) در دل خدیجه ایجاد کرد که بی‏صبرانه حضرتش را طلبید و خطاب به وى چنین گفت:

«یا بن‏عم، انّى قد رغبت فیک لقرابتک و سطوتک فى قومک و امانتک و حسن خلقک و صدق حدیثک».(۹) اى پسرعمو، به دلیل خویشى، شرافت خانوادگى، امانتدارى، حسن خلق و راستگویى که در شما سراغ دارم، به شما اشتیاق پیدا کردم.

آنگاه براى ازدواج با پیامبر(ص) اعلام آمادگى کرد.

این عمل خدیجه نشان‏دهنده این است که وى گرچه از نظر مال و ثروت ممتاز بود، اما دل به امور معنوى داشت. او طالب شخص با کمال بود، نه فرد پولدار.

بر اساس همین دیدگاه بلند بود که خواستگارانى پولدار چون عقبه بن‏ابی‏معیط و صلت بن‏ابی‏یهاب، که هر کدام چهارصد غلام و کنیز داشتند را نپذیرفت(۱۰). اما در برابر شخص باکمالى چون رسول خدا(ص)، هم خود پیشنهاد ازدواج داد، و هم مهریه را از مال خود

* این بانوى بزرگ، حتى در دوران جاهلیت، که پاکدامنى جایگاهى نداشت، به دلیل عفّت و دامن پاکش، طاهره نامیده می‏شد.

تعیین کرد. امام صادق(ع) می‏فرماید: در جلسه خواستگارى، خدیجه(س) وقتى ملاحظه کرد عمویش ورقه بن‏نوفل در برابر سخنان ابوطالب از عهده پاسخ برنمی‏آید، بی‏درنگ گفت:

«یا عمّاه انّک و ان کنت اولى بنفسى منّى فی‏الشهود، فلست اولى بى من نفسى، قد زوجّتک یا محمد نفسى و المطّهر على فى مالى»(۱۱) عموجان ممکن است درمسایل دیگر اختیار مرا داشته باشید، ولى اینجا اختیار با خود من است. سپس گفت: اى محمد من خودم را به همسرى شما درآوردم، و مهر را هم خودم از مال خود قرار می‏دهم.

این کار خدیجه عشق غیر قابل توصیف وى را نسبت به رسول خدا(ص) می‏رساند، آن هم عشقى مقدس و معنوى که وراء همه امور مادى است، عشق به کمال است؛ عشق به صداقت است، عشق به امانت است، عشق به همه خوبیهاست، و در یک کلام عشق به خداست.

این بانو می‏داند که همه سعادت و خوشبختى در ارتباط با فرستاده خدا است، و لذا در بیانى چنین می‏گوید: «سَعِدَتْ مَنْ تُکونُ لِمحمّدٍ قرینهً، فانّه یزینُ صاحِبَه»(۱۲) خوشبختى نصیب زنى است که همسر محمد(ص) گردد، زیرا محمد براى وى مایه افتخار است.

محبت و علاقه دو جانبه

عشق و علاقه خدیجه به رسول خدا(ص) یکطرفه نبود، بلکه محبت دو جانبه بود. این واقعیت را ابوطالب(ع) در خطبه عقد چنین بیان کرد: « و له فى الخدیجه رغبه ولها فیه رغبه»(۱۳) خدیجه و محمد هر دو علاقه‏مند به یکدیگر هستند.

چه خوش بی‏مهربانى هر دو سر بى

که یک سر مهربانى دردسر بى

* حضرت خدیجه: خوشبختى نصیب زنى است که همسر محمد(ص) گردد، زیرا محمد براى وى مایه افتخار است.

همان گونه که خدیجه نسبت به رسول خدا(ص) شناخت پیدا نموده و به حضرتش علاقه‏مند شده بود، رسول خدا(ص) نیز کمالات خدیجه(س) را دریافته و او را شایسته براى همسرى خود می‏دانست. و لذا با اینکه وى قبلاً دو شوهر دیگر کرده، و از نظر سنى بنا به قولى ۱۵ سال از رسول خدا بزرگتر بود(۱۴)او را از هر زن دیگر براى همسرى خود مناسبتر دید، و با وى ازدواج نمود، و او را همواره مورد احترام و تجلیل قرار می‏داد.

رسول خدا(ص) هیچ زنى را همتاى خدیجه قرار نمی‏داد «یثنى علیها و یفضّلها على سائر امّهات المؤمنین و یبالغ فى تعظیمها»(۱۵). او را ستایش می‏کرد و بر سایر همسران خود برترى می‏داد و در بزرگداشت و تکریم او تلاش زیاد می‏نمود.

ادب خدیجه در برابر رسول خدا(ص)

بررسى زندگى مشترک رسول خدا(ص) و خدیجه(س) نشان می‏دهد که این دو شخصیت بزرگ که الگوى همه انسانهاى باکمال می‏باشند، براى یکدیگر ارزش خاصى قائل بودند. وى نه تنها مال و ثروت خود را به رخ شوهر که دستش از مال دنیا تهى بود نمی‏کشید، بلکه با افتخار ثروت کلان خود را در اختیار همسر خویش قرار داد. وقتى پیشنهاد ازدواج را به حضرتش داد، حضرت در مقابل این پیشنهاد فرمود: «یا عم ابنه أنت امرأه ذات مال و أنا فقیر لاأملک الاّ ما تجودین به على و لیس مثلک من یرغب فى مثلى و أنا أطلب امرأه یکون حالها کحالى و مالها کمالى».

شما بانویى هستید داراى ثروت و من فردى فقیرم که چیزى در اختیار ندارم، کسى داراى موقعیت تو رغبت به کسى مثل من پیدا نمی‏کند، من جویاى همسری‏ام که حالش مانند حال خودم و از نظر مالى همتاى خود من باشد.

بانوى باکمال قریش که شرافت و کمال با ذاتش عجین بود، در پاسخ گفت: «واللّه‏ یا محمد ان کان مالک قلیلاً فمالى کثیر، و من یسمح لک بنفسه کیف لا یسمح لک بماله، و أنا و مالى و جوارى و جمیع ما املک بین یدیک و فى حکمک لا امنعک منه شیئا».

به خدا سوگند اى محمد اگر تو مالى ندارى، من ثروت زیادى دارم، و کسى که خود را در اختیار تو قرار داده است، چگونه مالش در خدمت شما نباشد، من و سرمایه‏ام، و کنیزانم و آنچه که در اختیار دارم از آن شماست، و تحت امر شماست و هیچ منعى از طرف من نیست.

آنگاه اشک در چشمانش حلقه زد و گفت:

واللّه‏ ما هب نسیم الشمال

الاّ تذکرت لیالى الوصالى

ولا أضامن نحوکم بارق

الاّ توهمت لطیف الخیال

جور اللیالى خصّنى بالجفا

منکم و من یأمن جور اللیالى

رقوا و جودوا و اعطفو و ارحموا

لا بّد لى منکم على کل حال(۱۶)

به خدا سوگند هر وزش نسیم، مرا به یاد شبهاى وصال می‏اندازد

و چون از سوى (خانه) شما فروغى درخشیدن می‏گیرد، می‏پندارم که آن نور شبح و

سایه شما است

درد و جور شبانه‏اى از (فراق) شما کشیده‏ام، و چه کسى (دلداده‏اى ) است که از جور و رنج شبانه در امان باشد

ترحم و دلسوزى کنید، و عطوفت به کار گیرید، که در هر حال مرا گریزى از (دلبستگی) به شما نیست.

ممکن است کسى گمان کند، این ادب و احترام خدیجه آن هم نسبت به شوهرى چون رسول خدا(ص) یک امر عادى و طبیعى است، در حالى که با اندک توجهى می‏شود دریافت که

* این گزارش، آنچنان قلب خدیجه را از عشق به رسول خدا(ص) آکنده نمود که بلافاصله خود را به عموى دانشمند خویش، ورقه بن نوفل رسانید، و جریان را با وى در میان گذاشت.

ادب خدیجه نسبت به شوهر عزیزش، فراتر از ادب یک زن در برابر شوهر است.

وى از آن جهت که شخصیت رسول خدا را شناخته، و رفعت مکان وى را درک کرده است، این گونه محترمانه برخورد می‏کند.

این ادب و احترام، حتى قبل از ازدواج نیز از این بانو نسبت به عزیز قریش دیده می‏شود. خدیجه هنگامى که از امین قریش براى سرپرستى کاروان تجارتى استفاده می‏کند، به دو غلام خود، میسره و ناصح می‏گوید: «اعلما قد ارسلت الیکما امینا على اموالى و انه امیر قریش و سیدها، فلا یدٌ على یده، فان باع لایمنع، و ان ترک لا یؤمر، فلیکن کلامکما بلطف و أدب و لا یعلوا کلامکما على کلامه».

من امینى بر اموال خود گماشتم، همو که امیر بزرگ قریش است، دستى بالاى دست او نیست. اگر تصمیم بر فروش متاعى بگیرد، نباید کسى مانع شود. اگر تصمیم گرفت چیزى نفروشد، کسى حق ندارد دستورى به او بدهد. شما موظفید با لطف و ادب با وى سخن بگویید، و بالاى حرف او حرفى نزنید.

قدردانى رسول خدا(ص) از خدیجه(س)

اگر خدیجه نسبت به همسر گرامى خود این گونه رعایت ادب و احترام می‏کند، رسول خدا(ص) نیز از خدیجه به نحو شایسته‏اى قدردانى می‏نماید، و براى خدیجه احترام خاصى قائل می‏شود، که در اینجا به نمونه‏هایى از آن اشاره می‏شود.

رسول خدا(ص) در زندگى، خود با رأى و نظر خدیجه مخالفت نمی‏نمود. مثلاً وقتى ابوالعاص، پسر خواهر خدیجه، زینب، دختر رسول خدا را خواستگارى نمود، «فسألت خدیجه رسول‏اللّه‏(ص) ان یزوّجه و کان رسول‏اللّه‏ لا یخالفها»، خدیجه از رسول خدا(ص) خواست که زینب را به وى تزویج کند، و رسول خدا(ص) پیشنهاد وى را پذیرفت

* به خدا سوگند هر وزش نسیم، مرا به یاد شبهاى وصال می‏اندازد

و چون از سوى (خانه) شما فروغى درخشیدن می‏گیرد، می‏پندارم که آن نور شبح و سایه شما است

درد و جور شبانه‏اى از (فراق) شما کشیده‏ام، و چه کسى (دلداده‏اى ) است که از جور و رنج شبانه در امان باشد

چون رویه حضرت بر این بود که مخالفت خدیجه نمی‏نمود.(۱۸)

رسول خدا(ص) آن چنان به خدیجه محبت داشت و قدردان بود که قبل از خدیجه همسرى اختیار ننموده و تا خدیجه زنده بود نیز همسرى اختیار نکرد.(۱۹)

این قدردانى رسول خدا(ص) نسبت به خدیجه تنها به زمان حیات او خلاصه نمی‏شد، بلکه پس از مرگ وى نیز همواره او را یاد می‏کرد و از وى تجلیل به عمل می‏آورد. با آنکه همسران دیگرى داشت هر وقت به یاد خدیجه می‏افتاد از وى به خوبى یاد می‏کرد و گریه می‏نمود.

روزى عایشه گفت: اى رسول خدا، چقدر از خدیجه یاد می‏کنید! خدیجه پیرزنى بود از دست شما رفت، خدا بهتر از خدیجه را به شما عنایت کرده است!!

رسول خدا(ص) برآشفته گشت و فرمود: «صدّقتنى اذ کذبتم و آمنت بى اذ کفرتم و ولدت لى اذ عقمتم»(۲۰). او زمانى نبوت مرا تصدیق کرد که شما مرا تکذیب می‏نمودید. به من ایمان آورد، شما کافر بودید. وى مادر فرزندان من است، در حالى که شما چنین نیستید.

* قدردانى رسول خدا(ص) نسبت به خدیجه تنها به زمان حیات او خلاصه نمی‏شد، بلکه پس از مرگ وى نیز همواره او را یاد می‏کرد و از وى تجلیل به

عمل می‏آورد.

عایشه می‏گوید: من بعد از این با ذکر خیر خدیجه خود را نزد پیامبر(ص) عزیز می‏کردم!

عشق و عاطفه رسول خدا(ص) به همسر باکمالش به حدّى رسیده بود که دوستان خدیجه نیز از آن بهره‏مند بودند.

عایشه می‏گوید: پیرزنى وارد بر رسول خدا(ص) شد، و از سوى حضرت مورد احترام خاصى واقع شد. پیرزن که از محضر رسول خدا(ص) خارج شد، پرسیدم: این زن چه کسى بود که این گونه مورد الطاف شما واقع شد؟

رسول خدا(ص) فرمود: این زن از دوستان خدیجه است. وقتى خدیجه زنده بود، زیاد نزد ما می‏آمد.(۲۱)

اینها همه به خاطر شخصیت والاى خدیجه(س) و فداکاریهاى آن بانوى بزرگ بود. خدیجه‏اى که داخل خانه پیامبر(ص) پناه آن حضرت به حساب می‏آمد و تمام ناراحتیها و شکنجه‏هاى جسمى و روحى وارده از سوى قریش را با عواطف غیر قابل وصف خود، جبران می‏نمود.

خدیجه‏اى که مادر فرزندانش، یعنى: قاسم، طاهر، طیب، زینب، رقیه و ام‏کلثوم بود، و از همه مهمتر مادر ام‏الائمه زهراى مرضیه(سلام‏اللّه‏ علیها) بود، که اگر هیچ افتخارى براى خدیجه(س) نبود، جز اینکه وى مادر فاطمه است، براى وى کافى بود.

و اینچنین بود که از دست دادن خدیجه براى رسول خدا(ص) بسیار ناگوار و دشوار بود، به گونه‏اى مرگ خدیجه در روح و روان رسول گرامى اسلام، اثر گذاشت که سال درگذشت وى را که قرین وفات حضرت ابوطالب(ع) بود

(عام‏الحزن) نامید، و پس از وفاتش نیز هرگاه به یاد خدیجه می‏افتاد، یا کسى از وى نام می‏برد، چشمان مبارکش پر از اشک شده و از خوبیهاى خدیجه سخن می‏گفت.

پی نوشت:

۱. سیر اعلام النبلاء، ج۲، ص۱۱۱٫

۲. تفسیر المیزان، ج۱۹، ص۳۴۶٫

۳. بحار، ج۱۶، ص۲٫ سیره ابن هشام، ج۱، ص۲۵۷٫ سیر اعلام النبلاء، ج۲، ص۱۰۹٫

۴. بحار، ج۱۶، ص۲٫

۵. عوالم العلوم، ج۱۱، ص۴۱٫

۶. صحیح بخارى، چاپ دارالقلم، ج۵، ص۱۱۲٫

۷. سیره ابن‏هشام، ج۱، ص۱۹۹٫

۸. همان، ج۱، ص۲۰۳٫

۹. همان، ج۱، ص۲۰۱٫

۱۰. بحار، ج۱۶، ص۲۲٫

۱۱. فروع کافى، کتاب النکاح، باب خطب النکاح، ح۹٫

۱۲. بحار، ج۱۶، ص۲۳٫

۱۳. فروع کافى، کتاب النکاح، باب خطب النکاح، ح۹٫

۱۴. سیر اعلام النبلاء، ج۲، ص۱۱۱٫

۱۵. همان، ج۲، ص۱۱۰٫ صحیح بخارى، ج۷، ص۱۰۷٫

۱۶. بحار، ج۱۶، ص۵۵٫

۱۷. همان، ص۲۹٫

۱۸. سیره ابن‏هشام، ج۲، ص۳۰۶٫

۱۹. سیر اعلام النبلاء، ج۲، ص۱۱۰٫

۲۰. بحار، ج۱۶، ص۸٫ سیر اعلام النبلاء، ج۲، ص۱۱۲، ۱۱۷٫

۲۱. بحار، ج۱۶، ص۸٫

   ۱٫ سیر اعلام النبلاء,ج۲,ص۱۱۱

   ۲٫ تفسیر المیزان,ج۱۹,ص۳۴۶

   ۳٫ بحار,ج۱۶,ص۲

   ۴٫ سیره ابن هشام,ج۱,ص۲۵۷

   ۵٫ سیر اعلام النبلاء,ج۲,ص۱۰۹

   ۶٫ بحار,ج۱۶,ص۲

   ۷٫ عوالم العلوم,ج۱۱,ص۴۱

   ۸٫ صحیح بخاری,ج۵,ص۱۱۲

   ۹٫ سیره ابن‏هشام,ج۱,ص۱۹۹

  ۱۰٫ سیره ابن‏هشام,ج۱

  ۱۱٫ بحار,ج۱۶,ص۲۲

  ۱۲٫ فروع کافى

  ۱۳٫ بحار,ج۱۶,ص۲۳

  ۱۴٫ سیره ابن‏هشام,ج۲,ص۳۰۶

  ۱۵٫ سیر اعلام النبلاء,ج۲,ص۱۱۰

  ۱۶٫ بحار,ج۱۶,ص۸

  ۱۷٫ سیر اعلام النبلاء,ج۲,ص۱۱۲، ۱۱۷

  ۱۸٫ بحار,ج۱۶,ص۸

منبع :پیام زن شماره ۷۱،بهمن  ماه

۱۳۷۶

خاتمیت، نفی بابیت

اشاره

پیش از این در مقاله ی «از شیخی گری تابابی گری » آمده بود که میرزا علی محمد شیرازی معروف به «باب » ادعاهای دروغینی مانند: «باب بقیه الله » ، ذکریت، مهدویت و «رسالت » را طرح کرده است . با اعتراض عالمان دین، «باب » در شیراز توبه کرد ولی بعد از اندک زمانی، ادعاهای واهی خود را از سر گرفت و این بار پس از شلاق خوردن و زندانی شدن، حکم اعدام وی صادر گردیده، در تبریز به اجرا درآمد .

پس از اعدام باب، عده ای از طرف دارانش . دست به شورش و آشوب زدند و پس از چندی، غائله ی آنان خاموش گشت ولی برخی از پیروانش به تبلیغ و مدلل سازی ادعاهای «باب » پرداخته اند . در این نوشتار، ادعای نفی خاتمیت مورد تحلیل و بررسی قرار می گیرد .

پیشینه ی «خاتمیت »

بعثت پیامبران از سوی خداوند بزرگ، نیازهای بشر را در طول تاریخ تامین کرده است . گرچه نیاز به دین و شریعت آسمانی، باز از نیازهای انسان به شمار می رود و چیزی جای «دین » را نمی گیرد، اما تجدید نبوت ها ضرورت ندارد . اگر راز تجدید نبوت ها را در مسائلی مانند تحریف تعالیم پیامبران و شریعت سابق از سوی مخالفان و حاکمان زر و زور و تزویر، تحولات جوامع بشری از ابتدای تاریخ و نیازمندی به قوانین جدید، وجود کلیات در بعضی از شرایع گذشته و نیاز به تطبیق آن در جزئیات، محدودیت عمر پیامبران و عدم فرصت کافی برای تبیین شریعت، محدودیت امکان ارتباط با همه ی مردم، . . . بدانیم، این عوامل، در مورد دین اسلام به کار نمی آیند; زیرا، اولا، با دلایل برون و درون دینی، اثبات می شود که تحریف بر «قرآن » کریم راه ندارد، و ثانیا، اتمام و تطبیق قوانین با امامت و سنت صورت می پذیرد، و ثالثا، مبانی کلی فقه اسلام و قواعد عامه در فقه اسلامی، قابل دست رسی است، و رابعا، تبیین کلیات احکام اسلامی از طریق عهده داری آن از سوی خود پیامبر و سپس پیشوایان معصوم (علیهم السلام) انجام پذیرفت، و خامسا، با نشر سریع اسلام در جهان، ضعف های مربوط به محدودیت امکان ارتباط با همه ی مردم و . . . حل خواهد شد .

با توجه به نکات یاد شده و حکمت، و مصلحت و علل دیگر، خاتمیت پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله وسلم) از سوی خداوند متعال در قرآن کریم مطرح، و سپس از سوی پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) و پیشوایان معصوم (علیهم السلام) به صورت های گوناگون تبیین شد . از این رو، مسئله ی خاتمیت، سابقه ای دیرین در عقاید و کلام اسلامی دارد، ولی از آن جهت که در گذشته، در این باره، هیچ گونه اختلاف نظری، در اصل مسئله و تفسیر و تبیین آن وجود نداشت، در کتب کلامی قدیم، مورد بحث و گفت وگو قرار نگرفت، اما در دوران اخیر، ظهور برخی از مسالک و مذاهب ساختگی در جهان اسلام، مانند «بابیت » ، «بهاییت » ، «قادیانیت » ، و . . . با ادعای شریعت جدید و تعالیم آسمانی نو، از یک سو، و ارایه ی تفسیرهای جدید از «خاتمیت » ، از سوی برخی نظریه پردازان، از سوی دیگر، سبب شد که متکلمان اسلامی و مدافعان اعتقادات دینی، آن را به عنوان یکی از بحث های مهم کلامی مورد بحث و بررسی قرار دهند و با تحقیق و تحلیل بیش تر، رساله ها و مقالات و کتاب های جداگانه بنویسند .

آن چه در پی می آید، نگاهی به مسئله ی «خاتمیت از دیدگاه درون دینی » است . مخاطبان این بحث، در وهله ی نخست، مسلمانان پاک و وفادار به پیامبر اسلام اند تا از این رهگذر برای اثبات حقیقت خاتمیت، دلایل متقن دینی را ارایه دهند و در وهله ی دوم، ناآگاهانی اند که مسلمان بودند و به لباس جدیدی که دین، آن را قبول ندارد، در آمده اند . امید آن است که این مقاله ی کوتاه، برای همه، مفید افتد و پیروان مذاهب ساختگی، به حقیقت دین اسلام برگردند .

پیش از ذکر حقیقت خاتمیت و دلایل آن، ادعاهای دروغین میرزا علی محمد شیرازی (مدعی بابیت و نبوت) را ملاحظه می کنیم و سپس به تحلیل و بررسی آن می پردازیم .

ادعاهای دروغین «باب » و «بابیان »

چنان که در مقاله ی پیشین آمده بود، میرزا علی محمد شیرازی (۱۲۳۵ – ۱۲۶۶ ه . ق) در حالی که بیست و پنج سال از عمرش می گذشت، خود را نماینده ی خداوند بر روی زمین خواند که موظف است مردم را برای ظهور عدل خداوندی و آمدن موعود جمیع ملل و کتب آسمانی آماده کند!

بهایی یان (که در آینده به نقد و بررسی آن می پردازیم) برای زمینه سازی جهت پذیرش نبوت پیامبر دروغین دیگر، تلاش دارند که میرزا علی محمد (معروف به «باب ») را از جمله پیامبران خداوند محسوب کنند که به اراده ی خداوند متعال بعد از حضرت رسول اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) مبعوث گشت و اهل عالم را به دینی جدید دعوت کرد!

پیروان مسلک ساختگی بهایی، مدعی اند که «باب » دو مقام داشت:

الف) پیامبری مستقل و صاحب کتاب بود!

ب) مبشر (بشارت دهنده) به ظهور پیامبر دیگری به نام میرزا حسینعلی بود!

آنان در این ادعای پوچ، افراط و اعلام کردند، «باب » از جمله انبیای اولوالعزم و صاحب وحی الهی است! آنان، «باب » را در این مقام، شبیه و نظیر حضرت موسی و حضرت عیسی و حضرت محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) دانستند که صاحب شریعتی مستقل و آیینی جدید است .

نیز گفته اند، ایشان، «همان موعود مقدسی هستند که به ظهورش، وعده ی جمیع پیامبران قبل تحقق یافته است » و «از جمله مظاهر مقدسه ی الهیه و دارای سلطنت و اقتدار مطلقه و حایز کلیه ی حقوق و مزایای رسالتی مستقله است » !

به زعم آنان، اگر چه دوره ی «باب » ، فقط نه سال طول کشید ولکن این دوره ی کوتاه، نباید به هیچ وجه میزان سنجش حقانیت و عظمت امر وی قرار گیرد! چرا که مدت زمان یک آیین، به اراده ی خداوند متعال است که هر موقعی که اهل عالم را محتاج تعالیم جدید بداند، پیامبر جدیدش را ظاهر می سازد! (۱)

میرزا علی محمد شیرازی می گفت: «حضرت حجت، ظاهر شد به آیات و بینات به ظهور نقطه “بیان” که بعینه، ظهور نقطه ی ” فرقان” است .» (۲) و «شبهه نیست که در کور نقطه ی “بیان”، افتخار اولوالالباب به علم توحید و دقایق معرفت و شئونات ممتنعه نزد اهل ولایت بود . از این جهت، خداوند عالم، حجت او را مثل حجت رسول خدا در نفس آیات قرار داد» (۳) .

«باب » ، در تفسیر سوره ی یوسف، ادعا کرده است: «ان الله قد اوحی الی ان کنتم تحبون الله فاتبعونی » .

نیز گفته است: «من، از محمد افضل ام، چنان که پیغمبر گفته: “بشر از [آوردن] یک سوره ی من، عاجز است”، من می گویم: “بشر از یک حرف کتاب من عاجز است”; زیرا، محمد، در مقام “الف” و من، در مقام نقطه هستم » . (۴)

وی، در نامه اش به شهاب الدین آلوسی آورده است: «قد بعثنی الله بمثل ما قد بعث محمدا من قبل . . . قد رفع کل ما انتم به تعملون » . (۵)

وی در کتاب البیان آورده است: «قسم به خدا! امر من، از امر رسول الله عجیب تر است . او، در میان عرب تربیت شد و من، در میان عجم و در سن بیست و پنج سالگی . . .» .

از دیگر اباطیل او، این است: «اول من سجد لی محمد، ثم علی، ثم الذین شهدوا من بعده » . (۶)

دلایل نفی خاتمیت

با طرح نبوت جدید از سوی «باب » و پس از او، میرزا حسینعلی نوری (معروف به بهاء)، طرفداران و پیروان آنان، درصدد تفسیر و توجیه و تاویل «خاتمیت نبوت پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله وسلم)» پرداختند تا به زعم خودشان، ثابت کنند در اسلام، راه رسالت و ظهور نبی صاحب شریعت و دین جدید، باز است و آن چه که ختم شده، نبوت رؤیایی و تبعی است و لذا وحی و الهام رؤیایی، وجود ندارد!

یکی از پیروان این گروه، به نام «روحی روشنی » در کتاب «خاتمیت » می نویسد:

بزرگ ترین حجابی که مانع عرفان و ایقان مسلمین گردیده و آن ها را از شاطی بحر عرفان و معرفت حضرت رحمان محروم کرده، کلمه ی «خاتم النبیین » است و حدیث «لانبی بعدی » ، در صورتی که معنای آن، نه آن چنان است که مسلمین پنداشته اند . و آیه ی قرآن مجید و احادیث، به هیچ وجه، دلالت بر عدم تجدید شریعت نمی نماید .

سپس شرحی در این باره از «فرائد گلپایگانی » (۷) و کتاب درج لئالی هدایت (۸) و تبیان و برهان (۹) آورده و چنین نتیجه گرفته که «نبی » ، در لغت، «غیبگو» را گویند و لذا به انبیایی که دارای شریعت تازه نبودند، اطلاق می شود، ولی «رسول » ، به پیغمبرانی اطلاق می شود که مستقیما به وسیله ی امواج روحانی و اشعه ی رحمانی، با ذات منیع لایدرک الهی ارتباط داشته، و دارای کتاب جدید و شرع جدید می باشند .

در همین ارتباط می گوید:

مقصود از «رسول » ، کسی است که من عندالله، مامور تشریع شرع جدید باشد و «نبی » ، کسی است که مامور به ترویج و نگاهبانی شریعت قبل باشد . به عبارت دیگر گوییم، «رسول » ، آن است که دارای کتاب باشد و «نبی » ، آن است که کتابی از طرف خدا بر او نازل نشود .»

وی، سپس با اشاره به آیه ی شریف: «ما کان محمد ابا احد من رجالکم ولکن رسول الله و خاتم النبیین » [احزاب: ۴۰] و حدیث متواتر «لانبی بعدی » ، نتیجه می گیرد که ظهور نبی صاحب شریعت و دین جدید، نفی نشده است .

نیز در بحث از کلمه ی «نبی » می گوید:

بعث رسول و نبی صاحب شریعت، ختم نشده، بل ظهور انبیای تابع و غیرمستقل که در خواب ملهم شوند، ختم گردیده است . . . بنابراین، جمله ی «خاتم النبیین » دلالت بر ختم و انقطاع بعث رسول ندارد; زیرا، هر رسولی، نبی نیست تا از ختم نبوت، ختم رسالت هم لازم آید . (۱۰)

نقد و بررسی ادله ی نفی خاتمیت

چنان که اشاره شد، علاوه بر دلایل نقلی فراوان از کتاب و سنت، اجماع مسلمانان بر خاتمیت نبوت و شریعت اسلام، استوار است . ادله ای که نویسندگان «بابی » و «بهایی » آورده اند، مخدوش و ادعاهایی بی اساس است . از آن دسته از خوانندگان بزرگواری که این مباحث را پی می گیرند، انتظار می رود، مطالبی که پی در پی هم – با انفکاک موضوعات جهت تسهیل فهم – آورده می شود، با تامل و تعمق بیش تر بنگرند .

استدلال به آیه ی «خاتمیت »

یکی از ادله ی «خاتمیت » ، آیه ی چهلم سوره ی احزاب است که با صراحت و با واژه ی «خاتم » ، ختم نبوت پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله وسلم) را اعلام کرده است:

«ما کان محمد ابا احد من رجالکم ولکن رسول الله وخاتم النبیین وکان الله بکل شی ء علیما» ; (۱۱) محمد، پدر هیچ یک از مردان شما نیست، بلکه پیامبر خدا و ختم کننده ی پیامبران است و خدا، به همه چیز دانا است .

نکاتی که در این آیه مورد توجه است عبارت است از:

۱ – نحوه ی تلفظ لفظ «خاتم » در «خاتم النبیین » و معنای آن

لفظ «خاتم » را در آیه به چند صورت می توان خواند، ولی اختلاف در تلفظ آن، کوچک ترین اثری در مفاد و معنای آن پدید نمی آورد . اینک احتمال های مختلف آن مطرح و بررسی می کنیم .

الف) «خاتم » بر وزن «حافظ » که به صورت اسم فاعل است و مفاد آن، ختم کننده است .

ب) «خاتم » به فتح «تا» ، بر وزن «عالم » و معنای آن «آخر» و «آخرین » است .

ج) «خاتم » بر وزن «عالم » است، ولی به معنای چیزی که با آن اسناد و نامه ها را مهر می کردند، است .

د) «خاتم » به فتح «تاء» و «میم » بر وزن «ضارب » فعل ماضی از باب مضاربه است و به معنای کسی است که پیامبران الهی را ختم کرد .

نتیجه این که لفظ «خاتم » را به هر صورت تلفظ کنیم، معنای آیه، این می شود که حضرت محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) پیامبر الهی است و پیامبری و نبوت، با آمدن او، ختم شده، و پس از او، پیامبر و کتاب و شریعت و دین دیگر، نخواهد آمد . علاوه بر کار برد این لفظ در آیات دیگر قرآن (۱۲) به همین معنا، تفاسیر قرآن و سخن دانشمندان لغت (۱۳) در این باره، شواهد گویای دیگر است .

پس می توان به این نتیجه رسید که «خاتمیت » مشتق از «خاتم » و ریشه ی آن، کلمه ی «ختم » به معنای «پایان » است . رایج ترین معنایی که واژه شناسان عرب برای کلمه ی «خاتم » گفته اند، این است که «خاتم » به معنای «مایختم به » (وسیله ی ختم و پایان یافتن چیزی) است، مانند «طابع » که وسیله ی طبع کردن چیزی است .

در این معنا، تفاوتی میان خاتم (بر وزن ناظم) و خاتم (بر وزن آدم) نیست . ابن فارس، در مقاییس اللغه گفته است:

«. . . فاما الختم، وهو الطبع علی الشی ء فذالک من الباب ایضا; لان الطبع لایکون الا بعد بلوغ آخره فی الاحراز . و الخاتم مشتق منه [الختم] ; لان به یختم . ویقال: «الخاتم [بالکسر]، والخاتام و الخیتام . (۱۴)

کاربرد دیگر «خاتم (بر وزن ناظم)» همانند «خاتم » ، به معنای «پایان » و «آخر» یا «آخرین » است . ابن منظور در «لسان العرب » گفته است: «ختام القوم وخاتمهم و خاتمهم: آخرهم . . . و «الخاتم » و «الخاتم » من اسماء البنی (صلی الله علیه وآله وسلم)» . (۱۵)

از تتبع در کلمات واژه شناسان و کاربردهای واژه ی «خاتم (بر وزن ناظم)» به دست می آید که، بیش تر کاربردهای آن، به معنای «آخر» و «پایان » یا «آخرین » است . (۱۶)

بر همین اساس، «خاتم الانبیاء» یکی از القاب پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) است و به این معنا است که او، آخرین پیامبر الهی است، به این معنا که به وسیله ی او، پیامبری، پایان یافته است . روشن است که این دو معنا، با هم ملازمه دارند و در نتیجه، مفاد خاتمیت، این است که رسول اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) آخرین پیامبر الهی است، و پس از وی، کسی به عنوان «پیامبر» ، از جانب خداوند برگزیده نخواهد شد . چنین دلالتی، مورد قبول مفسران فریقین است و تحلیل برخی از اندیشه مندان بر دو قرائت «خاتم » و «خاتم » قابل توجه است . به عنوان مثال، «ابوالبقاء عکبری » دانشمند معروف، در ذیل آیه ی «وخاتم النبیین » می نویسد:

[۱] خاتم (به فتح تاء)، یا فعل ماضی از باب مفاعله است; یعنی، محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) پیامبران الهی را ختم کرد; [۲] و یا مصدر است که بنابر این، «خاتم النبیین » به معنای ختم کننده ی پیامبران خواهد بود; زیرا، مصدر، در این قبیل موارد، به معنای اسم فاعل است; [۳] و یا آن طور که دیگر دانشمندان گفته اند، خاتم (به فتح تاء) اسم است به معنای آخر آخرین; [۴] و یا آن گونه که بعضی دیگر گفته اند، به معنای اسم مفعول است، یعنی «مختوم به النبیون » ، پیامبران الهی، به پیامبر اسلام، مهر و ختم شده اند .

این چهار احتمال، در صورتی است که «خاتم » به فتح «تاء» قرائت شود، و اگر به کسر «تاء» قرائت شود، چنان که شش نفر از «قراء سبعه » این طور قرائت کرده اند، نیز به معنای «آخر و آخرین » است .

خلاصه بنابر هر یک از این پنج احتمال، معنای آیه، این است که حضرت محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) آخرین پیامبر الهی است و پس از او پیامبر دیگری نخواهد آمد . (۱۷)

با این تبیین کامل واژه شناختی «خاتم » ، جایی برای پندار نادرست برخی از نویسندگان بابی – بهایی، باقی نمی ماند . آنان گفته اند، چون «خاتم » ، در لغت، به معنای زینت انگشت آمده است، ممکن است منظور از «خاتم النبیین » این باشد که رسول اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) از حیث کمالات و مقامات، به جایی رسیده است که زینت سایر پیامبران است، همان طور که انگشتری، زینت انگشت انسان است!

نیز، این سخن که چون «خاتم » برای تصدیق کردن مضمون نامه به کار می رفته است، یعنی، صاحب نامه، با مهر کردن آخر آن، مضمون نامه را تصدیق می کرده است، ممکن است «خاتم النبیین » هم به معنای «تصدیق کننده ی پیامبران » باشد، آن گونه که «خاتم » وسیله ی تصدیق مضمون نامه است!

در واژه یابی کلمه ی «خاتم » ، روشن شد که به عقیده ی تمام مفسران و دانشمندان علم لغت، این واژه، به معنای «آخرین پیامبران » و «ختم کننده ی آنان » است، و هیچ گاه «خاتم » را بر انسانی به عنوان زینت یا تصدیق کننده، استعمال نکرده اند . ناگفته پیدا است که اگر گوینده ای بخواهد لفظی را در غیرمعنای حقیقی خود به کار برد، لازم است استعمال آن لفظ در آن معنا، رایج و متعارف، یا لااقل مورد پسند طبع و ذوق سلیم باشد، که البته، مورد بحث، هیچ یک از این ها نیست .

علاوه بر آن، برای استعمال کلمه ای در غیر معنای رایج آن، لازم است قرینه و نشانه ای باشد که شنونده و خواننده، به وسیله ی آن قرینه، مقصود گوینده و نویسنده را تشخیص دهد . در آیه ی مذکور، هیچ قرینه و نشانه ای در کار نیست تا دلیل بر این باشد که معنای حقیقی «خاتم النبیین » منظور نبوده و از آن، معنای غیر حقیقی به طور مجاز، اراده شده است .

این پندار به اندازه ای سست و بی پایه است که مخالفان اسلام، حتی مدعیان دروغین نبوت، به آن اعتنا نکرده اند، بلکه چون خود را مسلمان می نامیدند، در برخی نوشته ها، به طور صریح، به خاتمیت پیامبر گرامی اسلام (صلی الله علیه وآله وسلم) اعتراف، و موضوع نبوت و رسالت را با آمدن آن حضرت، پایان یافته دانسته اند . رهبر فرقه ی ضاله ی بهاییت، در کتاب اشراقات اورده است:

والصلاه والسلام علی سید العالم ومربی الامم الذی به انتهت الرساله والنبوه وعلی آله واصحابه دائما ابدا سرمدا . (۱۸)

نیز در کتاب ایقان هم به «خاتمیت » پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله وسلم) تصریح می کند و «خاتم » را به معنای «زینت » یا «تصدیق کننده » نمی داند، بلکه به همان معنای «ختم کننده » دانسته، اما آن را تاویل می برد، به گونه ای که بتواند راهی برای ادعای نبوت خود باز کند .

از سوی دیگر، خوب است از طرفداران چنین نظریه ای پرسید، اگر مقصود از «خاتم » در «خاتم النبیین » زینت بودن پیامبر اسلام در میان پیامبران گذشته است، آیا بهتر نبود به جای «خاتم » کلمه ی «تاج » و همانند آن به کار می برد؟ زیرا، «تاج » و مانند آن، برای فهماندن این معنا، خیلی مناسب تر است .

هرگاه مقصود از جمله ی «خاتم النبیین » این بود که بفهمانند رسول اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) تصدیق کننده ی پیامبران گذشته است، چرا کلمه ی «مصدق » که بر این مطلب صراحت دارد، به کار برده نشده و به جای آن کلمه ی «خاتم » که معنای حقیقی آن چیزی دیگری است، به کار برده شده است؟

قابل دقت و یادآوری است که قرآن کریم در موارد دیگر که درصدد بیان این معنا بوده، از کلمه ی «مصدق » استفاده کرده است . (۱۹)

علاوه بر همه ی این ها، اگر منظور از «خاتم » ، در این آیه، «تصدیق کننده » باشد، باید میان آن حضرت و «خاتم » به معنای تصدیق کننده، شباهتی باشد، در حالی که شباهتی نیست; زیرا، «خاتم » ، وسیله و ابزار تصدیق «نامه » و «نوشته » است، نه این که خود «خاتم » تصدیق کننده باشد; زیرا، شخصی که نامه را می نویسد، با «مهر» ، صحت آن نامه را تصدیق می کند، خود او تصدیق کننده است و «خاتم » وسیله ی تصدیق به شمار می رود، اما پیامبر گرامی (صلی الله علیه وآله وسلم) خودش، تصدیق کننده ی پیامبران پیشین است، نه این که وسیله ی تصدیق باشد . (۲۰)

۲ – واژه ی «نبی » و «رسول »:

در شبهه ی نویسندگان بابی و بهایی آمده: «در قرآن، خاتم النبیین، ذکر شده، ولی «خاتم المرسلین » نیامده است و لذا آمدن رسول دیگری پس از پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله وسلم) نفی نشده است .» .

در پاسخ آن، نکاتی را یادآوری می کنیم:

الف) کلمه ی «نبی » ، در لغت، به «الانباء عن الله » معنا شده است; یعنی، کسی که از طرف خداوند، خبر دهد، چه خبر دهنده، دارای شریعت مستقل باشد یا از شریعت دیگری پیروی کند; زیرا، ملاک در صدق نبوت او، اخبار از ناحیه ی خداوند از طریق وحی است .

ب) نبوت، صفت خاص پیغمبران است و به غیر آنان، اطلاق نمی شود، ولی «رسول » شامل هر فرستاده می شود . در قرآن، به فرشتگان (۲۱) و جبرییل (۲۲) و دو نفر از فرستادگان (۲۳) حضرت مسیح به انطاکیه – که از حواریون آن حضرت بودند – «رسول » اطلاق شده است . از این رو، برای اعلام انقطاع وحی، باید از واژه ی «خاتم النبیین » استفاده کرد و نه «خاتم الرسل » ; زیرا، در کلمه ی «نبی » ، وحی و نبوت خوابیده، ولی در کلمه ی «رسول » این معنا لحاظ نشده است . نیز بر اساس کاربرد قرآن کریم، «نبی » ، وصف «رسول » آمده است: «. . . و رسوله النبی . . .» و «الرسول النبی » (۲۴) .

ج) در قرآن کریم، به تعدادی از پیامبرانی که دارای کتاب و شریعت مستقل نبوده اند، «رسول » اطلاق شده است، مانند حضرت و حضرت اسماعیل (۲۸) .

د) هر گاه کلمه ی «رسول » و «نبی » در جمله ای، کنار هم قرار گیرند، مانند آیه ی پنجاه و دوم سوره ی حج: «و ما ارسلنا من قبلک من رسول و لانبی . . .» ممکن است از «رسول » و «نبی » ، دو معنای متفاوت اراده شده باشد، ولی دلیلی در دست نیست که در این موارد، مقصود از آن، همان معنایی باشد که مؤلف بهایی «خاتمیت » اظهار کرده است، بلکه تفاوت آن ها در مقام رسالت و نبوت است که بر حسب روایات، مقام رسالت برتر از مقام نبوت است . در روایت آمده که سیصدوسیزده تن از انبیا، دارای رسالت خاصی بوده اند و از آنان به «رسل » تعبیر می شود (۲۹) .

پس این تفاوت از ناحیه ی مفهوم لفظ «نبی » و «رسول » نیست . بدین ترتیب، پیامبرانی که از هر دو مقام برخوردار بودند، بر سایر پیامبران برتری معنوی دارند .

ه) مؤید دیگری که می تواند معنای آیه را روشن، و بی اساس بودن پندار اشکال کننده را واضح کند، این است که در قسمت زیادی از روایاتی که در باره ی خاتمیت آمده، در حقیقت، تذکر و توضیح معنای خاتمیت در آیه ی شریف است . الفاظی که در روایات آمده چنین است: «خاتم المرسلین » ، «لیس بعدی رسول » ، «اختم به انبیائی ورسلی » ، «وختم به الوحی » ، و «خاتم رسله » ، «وختم بکتابکم الکتب فلا کتاب بعده ابدا» . (۳۰)

ز) نکته ی دیگری که برای رد ادعای نویسندگان بابی و بهایی باید تذکر داد، این است که انحصار و تخصیص وحی رؤیایی به انبیای تابع و سپس آن را برای تاویل آیه ی «خاتم النبیین » مستمسک قراردادن، غلط و اشتباه است; زیرا، که آیه ی صدویکم سوره ی صافات که در باره ی حضرت ابراهیم (علیه السلام) است: «قال یا بنی انی اری فی المنام انی اذبحک . . .» تصریح دارد که در خواب، به حضرت ابراهیم (علیه السلام) وحی شد و آن حضرت به قربانی فرزندش اسماعیل مامور گردید . این، در حالی است که حضرت ابراهیم (علیه السلام) دارای شریعت مستقل بود و شریعت پیش از خودش را نسخ کرده بود . پس این سخن صحیح نیست که بعد از پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله وسلم)، پیامبر صاحب شریعت مستقل نخواهد آمد، ولی «آمدن رسول » که تبلیغ شریعت گذشته کند، اشکال ندارد!

توضیح و بیان دیگر

با بررسی های به عمل آمده، می توان به بیان دیگر، مطالب را جمع بندی کرد و این گونه توضیح داد که ختم نبوت، مستلزم ختم رسالت و شریعت است .

توضیح این که نبوت، عبارت است از این که از جانب خداوند، به فردی، وحی شود که او به مقام نبوت برگزیده شده است، و نیز معارف و احکام الهی که بیان کننده ی اصول و فروع دین است، به او وحی گردد . رسالت، به این معنا است که از میان کسانی که به مقام نبوت برگزیده شده اند، از جانب خداوند، ماموریت ویژه ای یافته اند تا معارف و احکام الهی را در سطحی وسیع تر، به بشر ابلاغ کنند و با کوشش در جهت اجرای آن ها در جامعه ی بشری، بشریت را به سوی کمال و سعادت سوق دهند . البته، پیامبران الهی، هر دو مقام را داشته اند; یعنی، هم حامل وحی و شریعت آسمانی بوده اند و هم مسئولیت ابلاغ و اجرای آن احکام را در جامعه ی بشری بر عهده داشته اند . از این رو، قرآن کریم، آن جا که از نبوت عامه سخن گفته، گاهی از پیامبران با واژه ی «النبیین » (۳۱) تعبیر آورده است که مسئولیت «بشارت » و «انذار» مردم را بر عهده داشتند و گاهی با واژه ی «رسلنا» (۳۲) . گویا آنان به خاطر گستردگی کار، چه بسا نیاز داشتند از «بینات » و «معجزات » بیش تری استفاده کنند .

با این بیان، مطلب دیگری هم به دست می آید و آن این که می توان فرض کرد که کسی در شرایطی دارای مقام نبوت باشد، ولی هنوز به مقام رسالت دست نیافته باشد و در زمان بعد، به عنوان رسول برگزیده شود، ولی عکس آن (کسی رسول باشد و به نبوت مبعوث نباشد) معقول نیست; زیرا، برگزیده شدن به مقام رسالت، بدون این که دارای مقام نبوت باشد و شریعت الهی به او وحی شده باشد، نامعقول است .

پیش از این هم، یادآوری کردیم که در روایت آمده، تعداد پیامبران، صد و بیست و چهارهزار نفر است که از میان آنان، سیصد و سیزده نفر، علاوه بر منصب نبوت، دارای منصب رسالت اند . (۳۳)

یادآوری این نکته هم لازم است که اگر چه پیامبران صاحب شریعت، طبق نظریه ی مشهور، پنج پیامبر بزرگ الهی (نوح (علیه السلام) ابراهیم (علیه السلام) موسی (علیه السلام) عیسی (علیه السلام) پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم)) بوده اند، ولی وحی نبوت و شریعت، به آنان اختصاص نداشته و مشترک میان همه ی پیامبران الهی بوده است، حتی پیامبران قبل از حضرت نوح (علیه السلام) نیز اگر چه دارای شریعت به معنای مصطلح آن که با کتاب همراه است، نبودند، اما آنان نیز از وحی الهی برخوردار بودند و آن چه برای هدایت مردم نیاز داشتند، از طریق وحی به آنان ابلاغ می شد .

بنابراین، خاتمیت در مبحث نبوت، بیان کننده ی سه مطلب است:

۱ – پس از پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله وسلم) فردی به عنوان «نبی » ، از جانب خداوند برگزیده نخواهد شد; یعنی، به کسی وحی نخواهد شد تا او پیامبر الهی باشد .

۲ – پس از پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) و شریعت اسلام، شریعت دیگری از جانب خداوند، برای بشر تشریع و نازل نخواهد شد و شریعت اسلام تا آخرالزمان، جاودانه باقی خواهد ماند .

۳ – پس از پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله وسلم) هیچ کس به عنوان «رسول خداوند» که ماموریت ابلاغ شریعت جدیدی به مردم دارد، مبعوث نخواهد شد و از آن جا که باب نبوت، بسته است، باب رسالت نیز بسته خواهد بود . (۳۴)

یادسپاری

باید توجه داشت که ختم باب وحی و نبوت، و شریعت و رسالت، مستلزم ختم باب الهام و قطع هر گونه ارتباط بشر با عالم غیب و دریافت حقایق و معارف غیبی از طریق ارتباط با فرشتگان نیست . در احادیث اسلامی آمده است که هم در امت های پیشین و هم در امت اسلامی، کسانی بوده و هستند که بدون این که از مقام نبوت و رسالت برخوردار بوده باشند، از عالم غیب، به آنان الهام می شود و فرشتگان با آنان سخن می گویند . این گونه افراد، در اصطلاح، «محدث » نامیده می شوند . (۳۵)

× × ×

کتاب شناختی نقد بابیت

پس از ادعاهای بی اساس میرزا علی محمد شیرازی، علما و اندیشه مندان مسلمان، برای جلوگیری از گمراهی مردم، با قلم و بیان، به افشای توطئه ی استعمار پرداختند، و خطر انحراف را گوشزد کردند . استقصای کامل و احصای همه ی کتاب ها، میسر نیست . در عین حال، برای آن دسته از خوانندگانی که بخواهند اطلاعات بیش تری در این زمینه داشته، از تحقیقات و ردیه های دیگران با خبر باشند، تعدادی از کتاب هایی که در رد نقد و بررسی «بابیت » تدوین شده، آورده می شود . امید است که مفید واقع شود .

تعدادی از اسامی لیست پیوستی، در الذریعه (نوشته ی آقا بزرگ تهرانی) و تعداد کمی از آن، در لغت نامه ی دهخدا آمده است . اکثر کتاب ها، چاپ شده است .

× × ×

ابطال مذهب بابیه، اسماعیل حسینی یزدی .

ازهاق الباطل، سیدعلی محمودآبادی .

ازهاق الباطل، محمد کریم خان بن ابراهیم کرمانی .

اشعار نیوا در رد باب و بهاء، آخوند محمدجواد صافی .

البابیون و البهائیون، (یو)، همایون همتی، تهران، منظمه الاعلام الاسلامی، ۱۴۱۱ ه . ق، ۹۱ ص .

الحجج الرضویه فی تایید الهدایه المهدویه و الرد علی البابیه، محمد بن محمود حسینی لواسانی .

الحسامیه فی رد البابیه، محمد احمد قاینی (مخطوط).

الحق المبین (فی الرد علی البابیه)، احمد بن محمد علی بن محمد کاظم شاهرودی .

الرد علی البابیه، آقا رضا بن محمدحسین اصفهانی .

الرد علی البابیه، خلف بن عبد علی آل عصفور البحرانی .

الرد علی البابیه، سدر الاسلام علی اکبر بن بشیر محمد همدانی .

الرد علی البابیه، سید احمد بن محمدتقی موسوی تربتی .

الرد علی البابیه، فاضل جعفر مزاره شیرازی .

الرد علی البابیه، محمدتقی بن محمدباقر آقا نجفی اصفهانی .

الرد علی البابیه، محمدحسن خوسفی قائنی .

الرد علی البابیه، محمدعلی بن محمدحسین حائری، مصر، ۱۳۲۹ ه . ق .

الرد علی البابیه، ملا عبدالرسول کاشانی .

الرد علی البابیه، مهدی بن محمد علی ثقه الاسلام .

الرد علی البابیه و البهائیه، عبدالرسول بن محمد بن زین العابدین، تهران، ۱۳۷۴ ه . ق، ۶۰ص .

الرد علی البابیه، یحیی بن رحیم الارومی، نجف اشرف، ۱۳۴۴ ه . ق .

السهام النافذه فی الرد علی البابیه، محمد قاسم بن محمدتقی غروی (مخطوط).

الشیخ و الشاب فی رد البهائیه و الباب، السید هاشم حسین فتح الله، بغداد، ۱۳۳۱ ه . ق، چاپ اول; (۱۳۴۷ ه . ق، چاپ دوم).

الشیخیه و البابیه او المفاسد العالیه، محمد بن محمد مهدی الخالصی، بغداد، مطبعه المعارف، ۱۳۷۲ ه . ق، ۳۴۴ ص .

الهدایه المهدویه فی رد البابیه، علی اصغر بن رجب علی الیزدی الاردکانی، تهران، ۱۳۲۵ ه ، ۲۶۳ ص، چاپ سنگی .

ایراد در پیرامون مسلک باب و بهاء مذاهب مختلفه عالم، محمد مهین پور (حاج رحیم) تهران، مطبوعات وطن ما، ۱۳۷۵، چاپ دوم، ۱۰۵ ص .

باب کیست و سخن او چیست؟ نور الدین چهاردهی، فتحی، ۳۲۰ ص .

باب و بها را بشناسید، فتح الله بن عبدالرحیم الیزدی، حیدرآباد کن، ۱۳۷۱ ه . ق، ۳۳۶ ص، چاپ سنگی .

بابی گری و بهایی گری، محمد محمدی اشتهاردی، قم، علامه، ۱۳۷۸ ه . ش، ۲۸۰ ص .

بابی ها چه می گویند؟ هبه الله مرندی، تهران، ۱۳۴۷ ه . ش، ۱۴۴ ص .

بررسی و محاکمه باب و بهاء (بررسی و محاکمه در تاریخ و عقاید)، ح، م، ت، ج ۱، مصطفوی، ۲۱۲ ص، ج ۲، برهان، ۲۸۱ ص; ج ۳، انتشارات اسلامی، ۳۲۳ ص .

بیان الحقایق، عبدالحسین آیتی .

بی بهایی باب و بهاء، محمد علی خادمی، شیراز، ۱۴۰۹ ه . ق، ۱۹۶ ص .

پنجه ی خونین استعمار در آستین باب، احمد رحیمی کاشانی، ۱۴۰ ص .

تجلیات باب و بهاء، احمد علی بن محمد مهدی الامرتسرسی، لاهور، تعلیمی پرس، ۳۲ ص .

تحقیق در بابی گری، بهایی گری، یوسف فضایی، فرخی، ۲۷۴ ص .

تخریب الباب، ابوالقاسم بن میرزا کاظم الزنجانی .

ترجمه ی کتاب نصایح الهدی، محمد جواد بلاغی، دارالتبلیغ اسلامی، اصفهان، ۲۱۱ ص .

تنبیه الغافلین (فی الرد علی البابیه)، محمد تقی بن حسین علی الهروی الاصفهانی .

حقایق شیعیان، عبدالرسول احقاقی اسکویی، ۷۵ ص .

خرافات البابیه، محمدحسین آل کاشف الغطاء .

در ساختمان بابیت و بهاییت، جعفر خندق آبادی، تهران، ۱۳۷۷ ه ، ۵۲ ص .

دفع شبهه طول عمر الحجه (عج)، محمود بن محمدحسن بن محمد جعفر الشریعتمدار .

ذیل الارغام (ذیل ارغام الشیطان فی رد (اهل البیان) البابیه)، سید محمد بن محمود حسینی، تهران ۱۳۴۲ ه . ق، چاپ سنگی، ۴۰۶ ص .

رجم الشیطان فی رد اهل البیان، عبدالرحیم بن ملا عبدالرحمان البروجردی، چاپ سنگی، ۱۷۹ ص .

رد الباب، ابوالقاسم بن کاظم موسوی زنجانی .

رد الباب، محمدخان بن کریم خان کرمانی، کرمان، ۱۳۸۴ ه . ق، ۲۲۳ ص .

رد الباب، محمد کریم خان قاجار کرمانی، کرمان، ۱۳۸۳ ه . ق، چاپ سنگی .

رد اهل البیان، سید محمد بن محمود حسینی لواسانی، تهران، ۱۳۴۲ ه . ق، چاپ سنگی .

رد بابیه، عبدالله بن محمد حسن مامقانی، نجف اشرف، ۱۳۴۵ ه . ق .

رد بر بابیه، ابوتراب بن ابی القاسم برغانی شهید قزوینی (مخطوط).

رد بر بابیه، سید محمد حسین بن محمد حسینی نجف آبادی (مخطوط).

رد بر بابیه، محمد تقی حسینی قزوینی (مخطوط).

رد شبهات بابیه، محمد بن کریم کرمانی (این کتاب، خطی و به صورت پرسش و پاسخ است).

شیخی گری و بابی گری، مرتضی مدرسی چهاردهی، تهران، فروغی، ۱۳۸۷ ه . ق، ۲۱۲ ص .

صاعقه در رد باب مرتاب، زین العابدین خان کرمانی، مدرسه ی ابراهیمیه، ۲۰۳ ص .

قلع الباب (قمح الباب)، ابوالقاسم موسوی زنجانی (مخطوط).

کتابی در رد باب، کمال الدین بن حسین خوانساری .

کشف الحیل، عبدالحسین آیتی .

گفت و شنود سیدعلی محمد باب، محمدتقی بن محمد مامقانی، تهران، نشر تاریخ ایران، ۱۳۷۴ ه . ش، ۱۸۵ ص .

گمراهان باب و بهاء، احمد بن محمد باقر روضاتی خوانساری .

لوح باب و بهاء، احمدعلی بن محمد مهدی الامرتسری، لاهور، ۱۹۶۰ م ، ۱۴۴ ص .

محاکمه و بررسی باب و بهاء، حسن بن محمد رحیم مصطفوی اهری، تهران، بوذر جمهوری، ۱۳۷۶ ه ، (۳ جلد).

مدافعه در مقابله خصم (در خصوص مطالب بیان)، شیخ عبدالسلام آخوندزاده، تفلیس، ۱۳۱۴ ه . ق .

مشی الانصاف فی کشف الاعتساف (الرد علی البابیه)، میرزا ابراهیم بن ابی الفتح زنجانی .

مناظره با سید علی محمد باب، محمد بن حسین (مخطوط).

موارد تحقیق در باره ی مذهب باب، ادوارد براون .

مواهب الرضویه فی رد شبهات المبلغین من المسیحیه و البابیه و البهائیه، سید محمد بن محمود الحسینی، تبریز، ۱۳۴۳ ه ، ۹۶ ص .

نصائح الهدی والدین الی من کان مسلما وصار بابیا، محمد جواد بن حسن بلاغی، بغداد، ۱۳۳۹ ه . ق، ۱۵۶ ص; اصفهان، دارالتبلیغ الاسلامی، ۱۳۷۳ه ، ۲۱۱ ص .

نصحیت به فریب خوردگان باب و بهاء، علی العلامه الفانی الاصفهانی، اصفهان، دارالتبلیغ، ۱۳۷۳ ه ، ۲۱۱ ص .

پی نوشت ها:

۱) مطالب منقول، از اینترنت (در معرفی آیین باب و بهاء) اخذ شده است، آدرس آن:

http://www.banai.org

۲) بیان، واحد اول، باب ۱۵ .

۳) بیان، واحد دوم، باب اول; نیز ر . ک: بیان، واحد سوم، باب ۱۴; بیان، واحد اول، باب دوم .

۴) مفتاح، باب الابواب، ص ۷۷ .

۵) نصائح الهدی الی من کان مسلم فصار بابیا، علامه شیخ محمدجواد بلاغی، ص ۱۶ . این کتاب، به زبان فارسی، توسط سید علی علامه فانی اصفهانی ترجمه شد و با نام «نصیحت به فریب خوردگان باب و بهاء» نشر یافت . چاپ اول، ۱۳۳۱ ش، اصفهان، و چاپ دوم، ۱۴۰۵ ق، چاپخانه اسلام، قم .

۶) نصائح الهدی، ص ۱۶ .

۷) فرائد، ص ۳۵، ابوالفضل گلپایگانی .

۸) نوشته ی اشراق خاوری .

۹) نوشته ی احمد حمدی .

۱۰) ر . ک: خاتمیت، روحی روشنی، فصل اول، و نیز ص ۳۳ و . . .

۱۱) البته آیات دیگری مانند: فرقان: ۱; فصلت: ۴۱ – ۴۲; انعام: ۱۹; سبا: ۲۸ و . . . دلالت بر خاتمیت نبوت پیامبر دارند که ما به جهت اختصار، از توضیح و تفسیر آن ها، خودداری کردیم .

۱۲) ر . ک: مطففین: ۲۵ و ۲۶; یس: ۶۵; جاثیه: ۲۳; بقره: ۷ .

۱۳) ر . ک: ابن فارس، مقاییس اللغه، ج ۲، ص ۲۴۵; فیروزآبادی، قاموس اللغه، ۴، ص ۱۰۲; جوهری، مختارالصحاح، ص ۱۳۰; ابن منظور، لسان العرب، ج ۴، ص ۲۵; و . . . .

۱۴) مقاییس اللغه، ج ۲، ص ۲۴۵ .

۱۵) لسان العرب، ج ۴، ص ۲۵ .

۱۶) برای آگاهی بیش تر در این باره، به کتاب مفاهیم القرآن، آیه الله جعفر سبحانی، ج ۳، ص ۱۱۸ – ۱۲۲ رجوع شود .

۱۷) ر . ک: التبیان فی اعراب القرآن، ج ۲، ص ۱۰۰; خاتمیت از نظر قرآن و حدیث و عقل، جعفر سبحانی، ترجمه رضا استادی، ص ۱۹ – ۲۰ .

۱۸) اشراقات، ص ۲۹۲ .

۱۹) ر . ک: آل عمران: ۵۰; مائده: ۴۶; صف: ۶ .

۲۰) خاتمیت از نظر قرآن و حدیث و عقل، همان، ص ۲۴ – ۲۶ (با تصرف اندک).

۲۱) ر . ک: انعام: ۶۱; اعراف: ۳۷ .

۲۲) تکویر: ۱۹ .

۲۳) لیس: ۱۴ .

۲۴) اعراف: ۱۵۷ و ۱۵۸ .

۲۵) صافات: ۱۳۳ .

۲۶) صافات: ۱۲۳ .

۲۷) صافات: ۱۳۹ .

۲۸) مریم: ۵۴ .

۲۹) بحارالانوار، ج ۱۱، ص ۳۲ .

۳۰) مجموعه ی این روایات، با تکیه بر منابع و مصادر روایی در کتاب هایی که در این موضوع نوشته شد، جمع آوری گردید . به عنوان نمونه، مراجعه شود به کتاب خاتمیت از نظر قرآن و حدیث و عقل، تالیف جعفر سبحانی، ترجمه ی رضا استادی .

۳۱) فبعث الله النبیین مبشرین ومنذرین » ، بقره: ۲۱۴ .

۳۲) لقد ارسلنا رسلنا بالبینات » حدید: ۳۵ .

۳۳) ر . ک: معانی الاخبار، ص ۳۳۳; بحارالانوار، ج ۱۱، ص ۳۳ .

۳۴) کلام تطبیقی (۳ص ۱۰۶ – ۱۰۸، علی ربابی گلپایگانی، (با تصرف اندک)، دفتر تحقیقات و تدوین متون درسی مرکز جهانی علوم اسلامی .

۳۵) در این باره، رجوع کنید به اصول کافی، ج ۱، ص ۱۷۶; صحیح بخاری، ج ۳، کتاب فضائل الصحابه; صحیح مسلم، ج ۴، کتاب فضائل الصحابه; المعجم الفهرس لالفاظ الحدیث النبوی، ج ۱، ص ۴۳۴ .

منبع :انتظار – زمستان ۱۳۸۱، شماره ۶ –

ملا عبدالله بحرانی

اشاره:

بحرین، از پایگاه‏ هاى دیرینِ تشیع است و مردم آن سامان در طول قرن‏ها و گذر زمان در پیروى از مذهب شیعه کوشا و پیشینه‏ مندند. این سرزمین زادگاه و مسکن بسیارى از عالمان شیعه بوده و بسیارى از فقیهان و محدّثان را در خود پرورده که ملا عبداللَّه بحرانى یکى از این نام آوران است. او فرزند نورالدین بحرانى بود و در عصر زرین فرهنگ ایران، راهى این کشور شد و در دارالسلطنه اصفهان به کسب علم و دانش پرداخت و در آن سامان از استادان به نام و فرهیخته حوزه بهره جست. او بیشترین سود علمى را از محفل پربار دانش علامه محمد باقر مجلسى (متوفى ۱۱۱۰ ق) کسب کرد و به عنوان شاگرد علامه شناخته شد.[۱]

بحرانى را از محدثان و متکلمان امامیه‏ دانسته ‏اند. خوانسارى او را «شیخ محدث ماهر، متتبع جلیل، متبحر نبیل» مى‏ نامد،[۲] گواه این مدعا آنست که بحرانى با بهره جستن نیک از فضاى فرهنگى و اجتماعى مساعد عصر صفوى، نخست در تدوین بحارالانوار، یار و همکار علامه مجلسى شد و آنگاه خود به
تدوین دائره المعارف بزرگى به نام عوالم العلوم پرداخت. آنچه در این نوشتار از نظر مى‏ گذرد تلاش ناچیزى در معرفى شخصیت بزرگ حدیثى شیعه «ملا عبداللَّه بحرانى» است. مع‏الاسف متون تراجم و شرح حال‏نویسى دو – سه قرن اخیر از ترسیم حیات وى غافل مانده ‏اند.

روزگار کارهاى بزرگ‏

روزگار حاکمیت صفویان، برگ زرین تاریخ ایران اسلامى است و در بسیارى از مقاطع آن، کارهاى سترگ و جاودانه از روحانیت شیعه به یادگار مانده است که دهه‏ هاى پایانى آن را مى‏ توان روزگار کارهاى بزرگ دانست، مقطعى که ملاعبداللَّه بحرانى در پرتو استادش علامه مجلسى درخشید و اثر زیباى خویش را تقدیم داشت.

درخشش روحانیت شیعه هم چون ملاعبداللَّه بحرانى در دو دوره سلطنت شاه سلیمان و شاه سلطان حسین، به یادماندنى و ستودنى است، زیرا این مقطع از تاریخ صفوى را مى ‏توان فصل کارهاى سترگ و گام‏ هاى جاودانه دانست.

شاه سلیمان (حاکم سال‏هاى ۱۱۰۵ – ۱۰۷۸ق.) را در علاقه و خدمت به تشیع راسخ دانسته ‏اند؛ همان گونه که او براى ترویج امور شریعت و رسیدگى به امور شیعیان جدیت داشته است. تألیف، تدوین و ترجمه کتاب در عصر شاه سلیمان، روندى مثبت و شایسته داشت[۳] و شاه در تشویق مؤلفان و مترجمان اهتمام مى‏ورزید. حاکم صفوى، گاه خود توصیه به تألیف یا ترجمه آثار مى‏ کرد.[۴] او به ظاهر خود را دین‏دار نشان مى‏داد و مى‏ کوشید تا کشور را بر اساس سنت‏ هاى دینى و مذهبى اداره کند. او هر چند تعصب مذهبى نداشت، اما هماره سعى مى ‏کرد تا رابطه نزدیکى با مذهبیون داشته باشد.[۵]
شاه، دانشمندان و عالمان شیعى را به دیده احترام مى ‏نگریست و جایگاه واقعى آنان را پاس مى‏ داشت و زمینه حضور و فعالیت علمى و اجتماعى ایشان را فراهم آورده بود. چنین نگرشى از سوى پادشاه صفوى، به گونه ‏اى بود که سانسون در این باره مى ‏نویسد:

علماى دین در ایران، بالاترین مقام‏ ها را دارند و در دربار در صف اول مى ‏نشینند. و بر صاحب منصبان دربار رجحان و برترى دارد.[۶]

پس از مرگ سلیمان، شاه سلطان حسین که خود را «دین پرور» معرفى مى‏ کرد، بر مسند نشست. میرزا عبداللَّه افندى همکار بحرانى و شاگرد مجلسى درباره شاه سلطان حسین مى‏ نویسد:

دائماً اوقات شریفه خود را به ترویج مآثر شریعت مقدسه مصطفوى مصروف و به تأسیس اساس دین مبین اجداد طاهرین خود نیز معطوف فرموده و مى فرمایند و به این جهت، همواره در همگى احوال به مطالعه صحف و مؤلفات فقها و ملاحظه کتب و رسائل فضلا – بعون‏اللَّه سبحانه – اشتغال داشته و به صحبت علم و علما و به غایت مایل و راغب بلکه پیوسته در هر مجلسى از مجالس خلد مآنس نیز، خود به خوض فرمودن در رسائل دین مبین و مفاوضه مطالب شرع سید المرسلین مشغول بوده و مى ‏باشند.[۷]

علاقه و ارادت شاه به عالمان شیعه، امرى شایع بود؛[۸] در این میان، پیوند او با مجلسى، خاص و ویژه مى ‏نمود؛ بدان حد که آن چه ملا محمد باقر مجلسى که استاد او بود، مى ‏گفت، عمل مى ‏نمود. که فقدان علامه در سستى و انحراف او بسیار تأثیر داشت.[۹]

شاه سلطان حسین به تألیف، تدوین و ترجمه متون، به خصوص متون دینى، علاقه داشت و اصحاب قلم را عزیز مى‏ داشت. تکریمى که او روا مى‏ داشت، سبب شد که آثار بسیارى به نگارش درآید. بر اساس گزارش خاتون آبادى، در شب بیست و هفتم ماه رمضان سال ۱۱۱۵ میرمحمد باقرخاتون آبادى براى افطار مهمان شاه بود و به درخواست وى، مشغول رساله ‏اى درباره دعا شد. هم چنین شاه از او خواست تا تفسیر مجمع البیان را به فارسى ترجمه کند.[۱۰]
شاه بر فارسى‏ نویسى و ترجمه متون عربى نیز پاى مى‏ فشرد.[۱۱]

در محفل مجلسى‏

بحرانى بهره علمى خود را وام دار استاد خود علامه محمد باقر مجلسى (۱۱۱۰ – ۱۰۳۷. ق) بود، حوزه درسى علامه مجلسى، بسیار گسترده و عظیم بود، به گونه ‏اى که تعداد شاگردان او را از هزار نفر بیش‏تر دانسته ‏اند.[۱۲] بحرانى از استاد خود مجلسى اجازه روایت گرفت.[۱۳] او در مقدمه جلد اول کتاب عوالم اذعان مى‏ دارد که «بیست سال نزد محمد باقر مجلسى شاگردى کرده و از او اجازه روایتى دارد که مجلسى او را فرزند عزیز خود خوانده است.»[۱۴] بحرانى در تدوین کتاب بزرگ و گران‏سنگ «بحارالانوار» یار و کمک کار علامه بود، این دایره المعارف که به جهان اسلام ارایه شد از آغاز تاریخ تشیع تا عصر وى، بى‏ نظیر و استثنایى بود؛[۱۵] کتابى شامل همه مقالات و گفته ‏هاى شرع و دین، با فراوانى موضوع و مدخل که همه شئون اندیشه و عمل و عقاید و احکام اسلام و تشیع را در بر دارد. مجلسى با بهره‏ گیرى از ۳۶۵ کتاب که با در نظر گرفتن چاپ جدید یکصد و ده جلدى آن، در ۲۳۲۷ باب و بالغ بر حدود چهل هزار صفحه، به تهیه و تنظیم بحارالانوار پرداخت. مدت زمان تدوین این اثر را از سال ۱۰۷۰ تا ۱۱۰۵ و با همکارى گروهى از شاگردانش چون مولا عبداللَّه بحرانى،مولا عبداللَّه افندى، مولا ذوالفقارى، سید نعمت‏اللَّه جزایرى، میر محمد صالح خاتون آبادى و آمنه خاتون (خواهر مجلسى) دانسته ‏اند.[۱۶] مهم‏ترین انگیزه مجلسى در تألیف این اثر، حفظ و صیانت اخبار و روایات شیعى در مجموعه ‏اى منظم با قالب ‏هاى طبقه بندى شده نو و مرتب است تا مخاطب به آسانى از گنجینه روایات بهره ‏مند گردد؛ از این رو وى درصدد تمییز درستى و نادرستى آن نبوده است.[۱۷]

میرزا محمد باقر خوانسارى در وصف این مقطع از زندگانى بحرانى مى‏ نویسد :

او از شاگردان صاحب بحار مى ‏باشد و داراى اجازه روایت از استادش مجلسى و از جمله کسانى است که در تألیف کتاب بحارالانوار به استادش کمک کرد، مانند سید محدث سید نعمت ‏اللَّه جزائرى و دیگر علما.[۱۸]

عرضه «عوالم»

مشهورترین تالیف علامه ملاعبداللَّه بحرانى، کتاب «عوالم العلوم و المعارف» موسوم به «جامع العلوم و المعارف و الاحوال من الایات و الاخبار و الاقوال» است، این اثر گرانسنگ هم چون بحارالانوار، از شاه کارهاى آثار شیعه بوده، حجمى بیشتر از بحار الانوار دارد.[۱۹]

کتاب عوالم شامل موضوعاتى در توحید و نبوت، احوال مرگ، برزخ، احوال عالم، خلق، سماوات و ارض، سایر اصول عقاید، شرح احوال پیامبران، پیامبر گرامى اسلام و ائمه اطهار(ع) با استدلالات فراوان درباره صحت اعتقادات امامیه و روایات فراوان فقهى است.[۲۰]

بحرانى براى مقدمه کتاب عوالم، خطبه‏ اى مفصل و خاص ساخته، بدین گونه که در اول و آخر هر فقره (پاراگراف) از فقرات خطبه یکى از حروف الفباء است به ترتیب از الف تا یاء چنانکه آغاز و پایان فقره نخست «الف» است و آغاز و پایان فقره دوم «ب» و همین‏ گونه تا آخرین فقره که حرف اول و آخرش «یاء» است. این خطبه پنج صفحه از نسخه اصلى را فرا گرفته است.[۲۱]

بسیارى از مجلدات عوالم در کتاب‏خانه‏ هاى ایران و عراق موجود است، به گفته آقا بزرگ تهرانى، این کتاب صد جلد است،[۲۲] جامع‏ ترین نسخه آن در کتابخانه مرحوم حاج سید على محمد وزیرى در یزد است.[۲۳] در کتابخانه مجلس شورا، علاوه بر نسخ متفرقه از برخى از مجلدات این کتاب هم چون مقتل امام حسین(ع) در سال ۱۳۱۸ ق.[۲۴] به چاپ رسید در دهه اخیر نیز برخى از جلدهاى آن‏ زیر نظر آقاى سید محمد باقر ابطحى و تحقیق عده‏اى از فضلاى حوزه علمیه قم و به همت مدرسه امام مهدى به چاپ رسید، جلدهاى «العقل و الجهل»، «النصوص على الائمه الاثنى عشر»، «فاطمه الزهراء(س)»،«امام حسن»، «امام حسین»، «امام سجاد»، «امام باقر»، «امام صادق»، «امام موسى بن جعفر»، «امام رضا» و «امام جواد»(ع) از آثار انتشار یافته این دائره المعارف است و جلدهاى دیگر این مجموعه که درباره زندگانى معصومان(ع) است نیز، در دست تحقیق و نشر مى ‏باشد.

گذرى بر محورها

عوالم داراى صد کتاب است و برخى از کتابها خود داراى چند مجلد است و با حساب آوردن آنها تعداد مجلدات از ۱۰۰ متجاوز است، عناوین این موسوعه بزرگ با تکیه بر جلدهاى آن به شرح ذیل است:

۱. مقدمه

۲. کتاب العقل و ما جاء فى فضله و علامته و ضده على الجهل و ذمه‏

۳. کتاب العلم

۴. کتاب المعرفه و اثبات الصانع‏

۵. کتاب التوحید

۶. کتاب العدل

۷. کتاب النبوه و فیه جوامع احوال الانبیاء

۸. کتاب قصص الانبیاء (در ۴ جلد)

۹. احوال الانبیاء (در ۱۰ جلد)

۱۰. غصب الخلافه و الفتن التى وقعت بعد وفات النبى (در ۱۰ جلد)

۱۱. احوال حضرت فاطمه(س)

۱۲.امامت و احوال ائمه اثنا عشر (در ۴ جلد)

۱۳.احوال الثلاثه و مطاعنهم (در ۳ جلد)

۱۴.احوال اربعه: طلحه، زبیر، عمرو عاص و معاویه (در ۳ جلد)

۱۵.احوال امام على(س) از ولادت تا شهادت (در ۸ جلد)

۱۶ – ۲۶.احوال امام حسن بن على تا امام قائم(ع)

۲۷.احوال عالم مطلق

۲۸.احوال عالم علوى، لوح، قلم، سماوات و..

۲۹. نجوم و متعلقات آن

۳۰.ملائکه

۳۱. عالم سفلى، بحار، انهار و بلدان

۳۲.جمادات و طبایع

۳۳.نباتات

۳۴. کتاب حیوان

۳۵.احوال الجن و الشیاطین

۳۶.احوال انسان، روح، نفس و سایر قوى و تعبیر رؤیا

۳۷. طب

۳۸.احوال دنیاو عیوب آن

۳۹. مرگ و عالم برزخ‏

۴۰.علامت قیامت‏

۴۱. آخرت و معاد

۴۲. ایمان و کفر

۴۳.مکارم و مساوى اخلاق‏

۴۴.اوامر و نواهى

۴۵.کبائر و معاصى

۴۶. آداب و سنن

۴۷.احتجاجات (در ۲ جلد)

۴۸.مواعظ و خطب‏

۴۹. حکم و مواعظ

۵۰. کتاب العشره

۵۱ – ۹۸. در فروع و ابواب فقه (از طهارت تا دیات)

۹۹. ذکر بعض اقوال رجال‏

۱۰۰. اجازات.[۲۵]

نقدها و نظرها

کتاب عوالم العلوم در منظر صاحبان اندیشه به نیکى و بزرگى یاد شده است، اندیشمندان بر همانندى ساختار عوالم با بحارالانوار اشاره کرده‏ اند و حتى برخى «عوالم» را «بحار»ى مى‏ دانند به گونه دیگر و بهتر از آن.[۲۶]

صاحب روضات مى ‏نویسد:

عبداللَّه بن نوراللَّه بحرانى صاحب کتاب العوالم در مجلدات قطور که در آن اخبار وارده از خاندان عصمت و طهارت را در چندین مجلد بزرگ گردآورى نموده که همانند بحارالانوار است.[۲۷]

محدث نورى در فیض قدسى معتقد است که عوالم همان بحار است به صورتى دیگر.[۲۸] بى شک طرح و تدوین کتاب عوالم متاثر و الهام گرفته از دوران حضور بحرانى در تدوین بحارالانوار است و شاید بتوان گفت که این اثر که با ابتکار بحرانى گردآورى شد، یک آرزوى بزرگ علامه مجلسى را محقق ساخت چون مجلسى پس از تدوین بحارالانوار بر آن شد تا با نگارش (مستدرک البحار) تمام احادیث و روایات اهل‏بیت عصمت و طهارت(ع) را یک جا گردآورد و هرآنچه را در بحارالانوار نیامده بود، با استفاده از دیگر کتابهایى که بدان ها دست نیافته بود و پس از تألیف بحار آنها را فراهم آورد،[۲۹] به
آن اضافه نماید که با وفاتش این آرزو محقق نشد ، لیکن یکى از برترین شاگردان وى، علامه شیخ عبداللَّه بحرانى درپى انجام آن شد و عوالم العلوم را با یک پیکربندى نو و بدیع عرضه داشت، او آنچه را استاد در کتاب بحارالانوار نیاورده بود با نظمى جدید همراه با ابداع در تنظیم و ابتکار در عناوین یکجا گردآورد.[۳۰] بحرانى این کتاب را پس از درگذشت مجلسى (تاریخى که در ذیل بیشتر نسخ اصل دیده مى‏ شود) نوشت البته با اینکه شیوه تالیف آن شباهت‏هایى با کتاب بحارالانوار مجلسى دارد، خود او نه هیچ سخنى دال بر اینکه از شیوه استاد پیروى کرده، دارد و نه هیچ از بحارالانوار نام مى‏ آورد.[۳۱] باید اذعان داشت که از نظر تبویب، عوالم را مى‏ توان بهتر دانست گرچه «بیان»هاى علامه مجلسى که در اغلب صفحات بحار را مزین ساخته و به شرح روایات و احادیث پرداخته، بر احدى پوشیده نیست که عوالم فاقد آنست. هم چنین نقطه مهم و شاخص عوالم، دربردارندگى روایات و احادیث فروع و ابواب فقهى از طهارت تا دیات در ۴۸ جلد است که این اثر را از بحار ممتاز مى‏ سازد.

امید است به منظور تحقیق و انتشار مجموعه دائرهالمعارفى کتاب العوالم، بنیاد عوالم بنیان نهاده شود و این اثر پرافتخار به صورت هماهنگ و یک جا به جامعه فرهنگى ارایه شود و افتخارات علمى و حدیثى شیعه بیشتر عیان گردد.

پی نوشت:

[۱] الذریعه، آقا بزرگ تهرانى، ج ۱۵، ص ۳۵۶. سید محمد مشکاه مدعى است که بحرانى، شاگرد مجلسى اول نیز بوده است! فهرست کتابخانه دانشگاه تهران، ج ۳، س ۱۱۴۰.

[۲] روضات الجنات، خوانسارى، ج ۴، ص ۲۵۵.

[۳] وقایع السنین و الاعوام، سید عبدالحسین خاتون آبادى، ص ۵۴۰.

[۴] ریاض العلماء، میرزا عبداللَّه افندى، ج ۴، ص ۲۱۱؛ الکواکب المنتثره، ص ۵۰۵؛ الذریعه، ج ۴، ش ۶۷۵.

[۵] سفرنامه کمپفر، ترجمه کیکاوس جهاندارى، ص ۱۲۷.

[۶] سفرنامه سانسون، ص ۳۸.

[۷] صفویه در عرصه دین، فرهنگ و سیاست، رسول جعفریان، ج ۱، ص ۴۲۸.

[۸] فواید الصفویه، ابوالحسن قزوینى، ص ۷۸.

[۹] همان.

[۱۰] همان، ص ۵۵۲.

[۱۱] ر.ک: صفویان نماد اقتدار ایران، پورامینى، ج ۲، ص ۱۶۰ و ۱۵۹.

[۱۲] زندگى‏نامه مجلسى، سید مصلح الدین مهدوى، ج‏۱، ص‏۱۳۱.

[۱۳] دائره المعارف تشیع، ج ۳، ص ۱۰۴.

[۱۴] فهرست نسخه ‏هاى خطى کتابخانه مجلس شوراى ملى، عبدالحسین حائرى، تهران: ۱۳۴۸، ج ۱۰، جزء ۳، ص ۱۵۶۷.

[۱۵] زندگى نامه علامه مجلسى، ج ۲، ص ۲۴۷.

[۱۶] همان، ص ۲۵۶؛ روضات الجنات، ج ۴، ص ۲۵۴؛ دایره المعارف تشیع، ج‏۳، ص‏۹۲.

[۱۷] امام خمینى(ره) با «کتاب خانه کوچک» نامیدن این اثر، چنین معتقد است که: «در حقیقت بحار خزانه همه اخبارى است که به پیشوایان اسلام نسبت
داده شده، چه درست باشد یا نادرست. در آن کتاب‏هایى هست که خود صاحب بحار آن‏ها را درست نمى‏داند و او نخواسته کتاب علمى بنویسد تا کسى اشکال کند که چرا این کتاب‏ها را فراهم کردى، پس نتوان هر خبرى که در بحار است به رخ دین‏داران کشید که آن خلاف عقل یا حس است، چنان‏که نتوان بى‏جهت اخبار آن را رد کرد که موافق سلیقه ما نیست، بلکه در هر روایتى باید بررسى شود.» کشف الاسرار، ص ۳۱۹.

[۱۸] روضات الجنات، ج ۴، ص ۲۵۵.

[۱۹] الذریعه، ج ۱۵، ص ۳۵۶.

[۲۰] دائره المعارف تشیع، ج ۳، ص ۱۰۴.

[۲۱] فهرست نسخه‏هاى خطى کتابخانه مجلس شوراى ملى، ج ۱۰، جزء ۳، ص ۱۵۷۰.

[۲۲] الذریعه، ج ۱۵، ص ۳۵۶.

[۲۳] دائره المعارف تشیع، ج ۳، ص ۱۰۴.

ر.ک: فهرست نسخه ‏هاى کتابخانه وزیرى یزد، ج ۱، ص ۲۷۲ – ۲۷۹ ؛ ج ۳، ص ۱۰۴۵ – ۱۰۹۱ ؛ ج ۵، ص ۱۵۱۸. مجلدات عوالم، یک دوره نزدیک به یک دوره کامل از نسخه اصلى به خط مؤلف موجود است.

فهرست نسخه هاى خطى کتابخانه مجلس شوراى ملى، ج ۱۰، جزء ۳، ص ۱۵۷۰.

[۲۴] الذریعه، ج ۱۵، ص ۳۵۶.

[۲۵] فهرست نسخه ‏هاى خطى کتابخانه مجلس شوراى ملى، ج ۱۰، جزء ۳، ص ۱۵۶۷ – ۱۵۶۹.

[۲۶] فهرست کتابخانه دانشگاه تهران، سید محمد مشکاه، ج‏۳، ص ۱۱۳۹ و ۱۱۴۰.

[۲۷] روضات الجنات، ج ۴، ص ۲۵۵.

[۲۸] الفیض القدسى، ص ۱۷.

[۲۹] بحارالانوار، محمد باقر مجلسى، ج ۴۶، ص ۱.

[۳۰] آیینه پژوهش، شماره ۳۷.

[۳۱] فهرست نسخه ‏هاى خطى کتابخانه مجلس شوراى ملى، ج ۱۰، جزء ۳، ص۱۵۶۷

منبع: محمدباقر پورامینى‏

امام غایب و مُدعیان دروغین

اشاره:

اعتقاد به منجى آخرالزمان یکى از وجوه مشترک تمام ادیان و آیین ها ست. پیروان این ادیان معتقد اند که در زمانى نامشخص فردى از اعقاب پیامبرشان یا آن که خدا در کتاب آسمانى شان وعده داده است ظهور مى کند و دنیا را از داد و برابرى آکنده مى سازد. در کتاب مقدس، مجموعه مزامیر داوود در مزمور ۳۷ و بند ۲۹ آمده است:” نیکان، دنیا را به ارث خواهند برد و تا به ابد در آن سکونت خواهند کرد” بى گمان دین اسلام نیز از این موهبت الهى بى بهره نیست، در قرآن کریم در سوره قصص آیه ۵ آمده است:

” و ما مى خواهیم که بر کسانى که در روى زمین به زبونى کشیده شده اند، منت نهیم( و نعمت دهیم) و ایشان را پیشوا گردانیم و ایشان را وارث گردانیم”

اعتقاد به منجى آخرالزمان را مى توان از پایه هاى اساسى اندیشه و تعالیم شیعى دانست. آنچه “تشیع” را در طول زمان و در شرایط بسیار سختى که توسط “سنت” پیرامون گرفته شده بود، نجات داد و زنده نگاه داشت، همانا اندیشه و اعتقاد به ظهور مهدى آخر الزمان است. اندیشه تشیع از چندین منشا تغذیه مى کند که یکى از آنها بى گمان اعتقاد به ظهور فرزند رسول خدا مهدى(عج) است.

در این نوشتار سعى بر آن داریم تا با نگاهى اجمالى بر تاریخ ایران به بررسى ادعاهاى مهدویت بپردازیم، ولى در همین ابتدا باید متذکر شد که ادعاى مهدویت در تاریخ با ادعاهاى دیگرى نظیر نبوت و در نهایت الوهیت همراه بوده است.

نخستین مدعیان

نخستین نشانه هاى ادعاى مهدویت را مى توان در میان زیدیان یافت.

از فرق متعدد شیعه تنها چهار فرقه در ایران اهمیت خود را همچنان حفظ کردند:

۱. نصیریه که در سده هاى شش و هفت به آن دسته از غلاتى اطلاق مى شد که به على قدرت الهى یا نیمه الهى نسبت مى دادند (کلیه فرق دیگر شیعه، از جمله اسماعیلیان اینان را ملحد و کافر مى دانستند.)

۲. زیدیان

۳. اسماعیلیان

۴. امامیه  (۱)

زیدیان آن دسته از شیعیان بودند که امام پس از امام سجاد(ع) را نه امام محمد باقر، که زید بن على مى دانستند. از این رو به زیدیان شهره شدند. تمرکز این گروه از شیعیان بیشتر در ولایات شمال ایران در گیلان و دیلمان و طبرستان، در شمال افغانستان فعلى و همچنین در یمن بود. علویان طبرستان که ساداتى از خاندان حضرت رسول بودند در میانه دوره عباسیان در طبرستان قدرت را به دست گرفتند و تا عهد سامانیان بر این منطقه و یا مناطق پیرامون آن، عادلانه حکومت کردند. در طول زمان شاخه هاى متعددى در زیدیه پدید آمد که یکى از این شاخه ها جارودیه بود.” جارودیه رهبران امت اسلامى پیش از على را غاصب و کافر مى دانستند. برخى از آنان به مهدویت محمد بن على بن عمر بن على بن حسین (نواده امام زین العابدین) صاحب طالقان (در بدخشان) معتقد بودند که به امر المعتصم(۲۷. ۲۱۸) خلیفه عباسى به محبس افتاد. گروهى دیگر به مهدویت یحیى بن عمر بن یحیى بن حسین بن زید بن على (از اعقاب امام سجاد) صاحب کوفه اعتقاد داشتند که عاقبت در عهد المستعین (۵۲. ۲۴۸) کشته شد.”(۲)

امام منتظر و اعلام قیامت

اسماعیلیان گروه دیگرى از شیعیان بودند که در مصر، بخش هایى از سوریه و ایران، ابتدا در برابر خلفاى عباسى و سپس در برابر ترکان سلجوقى به قدرتى بلامنازع تبدیل شدند. اسماعیلیه ایران اگرچه نتوانستند قلمروى یکپارچه فراهم آورند ولى هسته هایى از دژهاى مستحکم در سراسر ایران آن روزگار ایجاد کردند که مى توانست خطرى بالقوه براى حکومت هاى سنى مذهب متعصب باشد. دژهاى اسماعیلیان در کوههاى البرز، در زاگرس و درارتفاعات افغانستان کنونى از قدرتى انکارناپذیر برخورداربودند.

در آن زمان بیشتر جمعیت ایران سنى مذهب بودند” در “کتاب النقص” “نصیرالدین ابوالرشید قزوینی”، که از آثار جدلى شیعه در ۵۶۰ ق است، کوششى در جهت به دست دادن جغرافیاى نحله اى ایران به عمل آمده. مولف اظهار مى کند که خراسان و ماوراء النهر و بخشى از عراق( عجم = مرکز ایران و محدود به اصفهان تهران و همدان و مشتمل بر شهرهاى اراک(سلطان آباد)،همدان، گلپایگان، اصفهان، ملایر و کرمانشاهان) در کلام حنفى و معتزلى بودند، آذربایجان تا مرزهاى آناتولى و همدان، اصفهان، ساوه و قزوین مذهب شافعى داشتند… نواحى لرستان، خوزستان، کرج(ابودلف در نزدیکى اراک)، گلپایگان، بروجرد و نهاوند پر از مشبهه یا مجسمه(اهل تجسم) بود و مازندران، قم، کاشان و آوه پیرو مذهب شیعه بودند.” (۳)

اگرچه اسماعیلیان در اعتقادات و باورها با شیعیان امامیه اختلاف داشتند ولى به خاطر برخى تشابهات در زمره گروه هاى شیعه قلمداد مى شدند، آنان نیز چون شیعیان امامیه معتقد بودند که امام از سوى امام پیشین انتخاب مى شود. ” اسماعیلیان، اسماعیل پسر امام جعفرصادق (ع) و پسر اسماعیل را امامان منصوص مى دانستند. اما تا سال هاى دراز عقیده داشتند که امامان، غایب وغیر فعال مى باشند.” (۴) ایشان امامان پس از امام جعفر صادق را گمراه مى دانستند.

گروه هاى شیعى در سده هاى نخستین اسلامى براى در امان ماندن از سخت گیرى هاى خلفاى عباسى، در حواشى قلمرو اسلامى به قدرت دست یافتند و حکومت هاى محلى اى چون ادریسیان(در افریقا) را تاسیس کردند. تلاش هاى اقلیت شیعه در نهایت در سال ۲۹۷ ثمر داد و اسماعیلیان از این تاریخ تا ۵۶۷ سلسله قدرتمندى را در مصر تشکیل دادند که اسماعیلیان سایر مناطق قلمرو اسلامى را به نوعى تحت حمایت خود داشت.” اسماعیلیان سراسر ایران، فاطمیان مصر را به عنوان امامان علوى راستین و اخلاف اسماعیل به رسمیت شناختند و در میان کلیه مسلمانان تنها آنان را به عنوان پاسداران میراث روحانى پیامبر شایسته اطاعت و فرمانبردارى دانستند. امام سرانجام با قدرت ظهور کرده بود.”(۵) ولى این وحدت چندات دوام نیاورد و دو دستگى در سال ۴۸۷ پس از درگذشت المستنصر خلیفه فاطمى رخ نمود. ” المستنصر خلیفه فاطمى مصر در سال ۴۸۷ دیده بر جهان فرو بست پسر کهتر المستنصر … با نام المستعلى به خلافت رسید. اما معروف بود که المستنصر پسر مهتر خود نزار را امام آینده تعیین کرده است. نزار به پشتیبانى گروهى از سپاهیان … سر به شورش برداشت و تنها دو سال بعد نایره شورش وى فرو نشانده شد…در داخل مصر و یمن بیشترینه اسماعیلیان … المستعلى را امام راستین شناختند اما در سوریه در میان اسماعیلیان تفرقه شدیدى بروز کرد… اما اسماعیلیان ایران نه در آن هنگام، مداخله فعالى در مصر کردند و نه هیچیک از اخلاف مستعلى را به عنوان مدعى قدرت در مصر به رسمیت شناختند.”(۶) این اختلاف حتى با مرگ نزار خاتمه نیافت چرا که شایع بود که اسماعیلیان ایران پسر خردسال نزار را در الموت نزد خود نگاه مى دارند، اگر چه این شایعه توسط هیچ یک از اسناد به دست آمده تایید نشده است ولى همین احتمال در آن زمان منشا برخى رویدادها شد که مورد بررسى ما است.

روند رو به رشد قدرت اسماعیلیان در ایران با “حسن صباح” آغاز شد و ادامه یافت. به لطف نوشته هاى “عطاملک محمد جوینی” در کتاب “تاریخ جهانگشاى جوینی” که به فتوحات مغولان در ایران مى پردازد، ما هم اینک به برخى اطلاعات موثق درباره اسماعیلیان و حسن صباح و اعقاب او دسترسى داریم. هولاکوخان مغول در سال ۶۵۲ به تخریب و برچیدن تمام قلاع اسماعیلیه مبادرت ورزید. جوینى که در رکاب وى در این فتوحات شرکت جسته بود، بیان مى کند که در ابتدا تصمیم برآن بود که کلیه کتب کتابخانه دژ الموت را در آتش بسوزانند ولى وى از خان مغول درخواست کرد که برخى از کتب را در دسترس وى قرار دهند. از اینجا است که اطلاعاتى از اسماعیلیه از خطر نابودى مى رهد. جوینى دراین باره چنین گفته است: ” آنچ مصاحف ( جمع صحف. کتاب ها) و نفایس کتاب بود بر منوال “یخرج الحى من المیت” از آن میان استخراج مى رفت، مجلدى کتاب یافت مشتمل بر احوال وقایع “حسن صباح” که ایشان آن را “سرگذشت سیدنا” خوانند. آنچ مقصود بود و مناسب لیاقت این تاریخ نقل افتاد.” (۷)

چنین است که ما از آغاز کار حسن صباح اطلاعاتى به دستى مى آوریم. دراین کتاب از قول حسن صباح نقل مى شود: ” من مذهب آباء خویش، مذهب شیعه اثناعشرى داشتم، در رى شخصى بود “امیره ضراب” نام بر مذهب باطنیان مصر و هر وقت ما را با یکدیگر مناظره مى بود و او مذهب مرا کسر مى کرد و من مسلم نمى داشتم، اما در دل من آن سخن جاى گیر بود، در اثناى آن بیمارى مخوف صعب روى نمود، با خویش اندیشه کردم که آن مذهب حق است و از غایت تعصب تصدیق آن نکردم.” (۸)

حسن صباح ازاین طریق به مذهب اسماعیلیه پیوست و مورد وثوق و اطمینان “عبدالملک عطاش” رئیس اسماعیلیان در اصفهان قرارگرفت و پس از وقایعى که در پى جانشینى مستعلى و نزار و مرگ نزار پیش آمد” در مقام برجسته ترین داعیان به عنوان حجت امام شناخته شد. اصطلاح حجت … به عنوان کسى بود که در سلسله مراتب روحانى آرمانى پس از امام قرار داشت.”(۹) بدین ترتیب پایگاه خود را به عنوان رهبر اسماعیلیان ایران تحکیم بخشید و شیوه هایى را به کار گرفت و در آموزه هاى باطنیان تغیراتى ایجاد کرد. وى خواستار آن بود که جنبشى در میان اسماعیلیان ایجاد کند و این جنبش به تغییر نگرش و تغییر در آموزه ها نیاز داشت. ” “حسن صباح” به کلى درِ تعلیم و تربیت دربست و گفت خداشناسى به عقل و نظر نیست به تعلیم امام است چه اکثر خلقِ عالم، عقلا اند و هر کس را در راه دین نظرى است، اگر در خداشناسى نظر عقل کافى بودى اهل هیچ مذهب را برغیر خود اعتراض نرسیدى و همگنان متساوى بودندى، چه همه کس به نظر عقل متدین اند، چون سبیل اعتراض و انکار مفتوح است و بعضى را به تقلید بعضى احتیاج است، این خود مذهب تعلیم است که عقل کافى نیست و امامى باید تا در هر دور، مردم به تعلیم او متعلم و متدین باشند.”(۱۰)

آموزه تعلیم و مرجعیت تنها به باطنیان اختصاص نداشت و گروه هاى دیگر شیعه به ویژه امامیه به این آموزه اعتقاد داشتند. دراین آموزه جدید حسن صباح تعلیم و مرجعیت اندکى دگرگون شد ” آن امامى راستین است که براى اثبات امامت خویش دلایل عارضى و خارجى نمى آورد، بلکه تنها وجود خود او به عنوان برآورنده نیاز و تنها آن نیاز که تعقل ما مى تواند بنمایاند حقانیت وى را تنفیذ مى کند. حسن مى گفت این امام، امام اسماعیلیان است.” (۱۱) حسن صباح از این طریق مى خواست موقعیت امام و بالنتیجه موقعیت خود را به عنوان حجت امام تحکیم بخشد و اطاعت مطلق پیروانش را در جنبش جدید همراه خود سازد. اسماعیلیان براى اثبات امامت تنها به تنفیذ امام از سوى امام پیشین و ادعاى امام اکتفا مى کردند و دلایلى چون حجت عقلى و افضلیت امام و ارائه معجزه را( که مورد قبول شیعیان امامیه است) نادیده مى گرفتند.

حسن صباح بسیار متشرع بود و در عمل به دستورات دین با نهایت دقت و سخت گیرى عمل مى کرد.” “حسن صباح” بنیاد کار و ناموس بر زهد و ورع و امرمعروف و نهى منکر نهاده بود. در مدت سى و پنج سال که در الموت ساکن بود هیچ کس در ملک او آشکارا شراب نخورد و در خم نریخت. تا به حدى که شخصى بر قلعه ناى زده بود او را بیرون کرد و دیگر بار بر قلعه راه نداد، و پسرى داشت “محمد” نام، او را به شراب خوردن متهم کردند، فرمود تا او را بکشتند و قتل هر دو پسر خویشتن را بر آن حمل مى کرد که بعد از وفات او کس را خیال نیفتد که دعوت براى ایشان کردست.” (۱۲)

“حسن صباح” در ۵۱۸ درگذشت و پس از او “بزرگ امید” و سپس” محمدبن بزرگ امید” به ترتیب هر کدام تا سال هاى ۵۳۲ و ۵۵۷ به همان شیوه حسن صباح حکومت کردند. نخستین کس در سلسله اسماعیلیان حسن پسر محمد بن بزرگ امید بود که از راه و رسم حسن صباح تخطى کرد.” ولادت “حسن” در سنه عشرین و خمس مائه (۵۲۰) بود، چون به سن بلوغ نزدیک رسید هوس تحصیل و بحث اقاویل(جمع قول) مذهب حسن صباح واسلاف خویش کرد و سخن دعوت را در آن شیوه صباحى و الزامات او نیک تتبع نمود و در تقریر آن بارع(نیکو. کسى که در فضل و دانش بر همگان برترى دارد) گشت. چون آن نوع کلمات را به مواعظ و نکت (نکته)متصوفه در آمیخته بود و از تخریجات(آموخته ها) خویش به غث و سمین(سخن عالی) درین قالب ریخته، سخن هاى خطابى و امثال آن که به نظر… عوام و مردم ناتمام اعجابى نمایند… پدرش از این شیوه عارى بود. پسرش بدین تلبیسات و تزویقات(حیله) در جنب او عالمى متفوق مى نمود از آن سبب ضلالت اهل جهالت بالا مى گرفت و عوام به متابعت او رغبت مى کرد و چون از پدرش آن مقالات شنیده بودند در گمان مى افتادند که امامى که حسن صباح وعده داده است این است.” (۱۳)

حسن بن محمد در زمان حیات پدر ادعا مى کرد که همان امام غایبى است که اسماعیلیان بدان معتقد اند. ولى پدرش که همچنان بر راه شرع و روش حسن صباح ره مى سپرد، در نزد مردم این ادعاى پسر را دروغ خواند.” محمد(بزرگ امید) چون این حال بشنید و بر ظنون مردم واقف شد… بر پسر انکار بلیغ کرد و مردم را جمع آورد و گفت این حسن پسر من است و من امام نیستم بل از دعاه امام یکى داعى ام و هر کس که این سخن مسموع و مصدق دارد کافر باشد و بى دین. برین موجب قومى را که امامت پسرش را تصدیق کرده بودند به انواع مطالبات و عقوبات مثله مى گردانید و به یک نوبت دویست و پنجاه نفس را بر الموت بکشت. … حسن نیز از تبعه این خایف گشت و از پدر هراسان شد و… بر ابطال این اقوال و اثبات و استحکام مذهب پدر مبالغت ها نمود”(۱۴) محمدبن بزرگ امید جمعى از جوانان را که گرد پسرش جمع شده بودند دستگیر و به شدت مجازات کرد و حسن از بیم، تن به اطاعت پدر داد و منتظر ماند تا مرگ پدر او را به مقصود برساند. حسن پس از مرگ پدر بر جاى او بنشست و در آموزه هاى حسن صباح تغییراتى عظیم پدید آورد”(حسن بن محمد بزرگ امید) در اوایل جلوس به جاى پدر به هر وقت رسوم شرعى و قواعد اسلامى را که از عهد حسن صباح التزام آن نمودندى مسخ و فسخ جایز مى داشت… و در رمضان سنه تسع و خمسین و خمس مائه(۵۵۹) بگفت تا در میدانى که به پاى الموت است منبرى بساختند، چنانک روى به سمت قبله داشت. بر خلاف آنچ قاعده اهل اسلام و چون هفدهم رمضان رسید اهالى ولایات خود را که در آن روزها به الموت استحضار کرده بود فرمود تا در آن میدان مجتمع شدند… او بر منبر رفت و با آن سرگشتگان روز برگشتگان به اغوا… چنان نمود که از نزدیک مقتدى … امام موهوم که مفقود غیرموجود بود در خفیه نزدیک او کس رسیده است… که امام ایشان درِ رحمت و ابواب رافت خود بر اسلامیان و بریشان نیز گشوده و ایشان را ترحم فرستاد و بندگان خاص گزیده خویش خوانده و آصار و اوزار(دستورات) و رسوم شریعت از ایشان برگرفته و ایشان را به قیامت رسانیده.” (۱۵)

منظور از قیامت در باورهاى اسماعیلیه قیامت بزرگ و آخرالزمان بود. ” این قیامت پایان یک دوره مذهبى و آغاز گسترش روحانى کمال اخلاقى نه جسمانى بود. پایان زندگى زمینى، زوال نمود ظاهرى واقعیت، دست کم آنقدر که برخوردار از معنى و مفاد دینى است، و نیز پایان شریعت زمانى فرارسید که معنى باطنى واقعیت مشهود و آشکار گشت و آنچه از آن پس مى بایست اهمیت داشته باشد صرفا حیات روحانى حالات باطنى نفس بود “(۱۶)

حسن بر سر منبر پس از اعلام قیامت خطبه بلیغى به عربى ایراد کرد که فردى آن را به فارسى ترجمه مى کرد و براى مردم مى خواند. “مضمون خطبه آن بود که حسن بن محمد بن بزرگ امید خلیفه و حجت و داعى ماست و شیعه ما در امور دینى و دنیاوى مطیع و تابع او باشند و حکم او محکم دانند و قول او قول ما شناسند و بدانند.” (۱۷)

اعلام قیامت مستلزم شرطى بود که حسن از پیش ادعا کرده بود که داراى آن است. وى ادعا داشت که نه فرزند محمد بن بزرگ امید که فرزند یکى از اعقاب نزار است که پنهانى در الموت نگاه داشته مى شد. وى ادعا مى کرد” و امروز من که حسن ام مى گویم خلیفه خداى بر روى زمین منم.”(۱۸) ولى همین اعلام قیامت وسیله اى براى قتل او شد جوینى روایت مى کند” از جمله کسانى که هنوز از خداى ترسى و دیانت رایحه اى به مشام ضمایر ایشان مى رسیده است یکى برادر زن حسن بود که او را “حسن بن نام آور” گفته اند… چنانک در تواریخ مسطور است او بر افشاى آن فضایح و اضالیل(گمراهى ها) صبر نتوانسته است کردن… روز یکشنبه ششم ربیع الاول سنه احدى و ستین و خمس مائه(۵۶۱) بر قلعه لمسر حسن مضل را به کارد زد. “(۱۹)

حسن نخستین فرد از میان اسماعیلیان ایران است که ادعا کرد که امام غایب است و ظهور کرده است. لازم به ذکر است که امام آخرالزمان از نظر اسماعیلیان نه مهدى پسر امام حسن عسگرى که یکى از اعقاب نزار بن المستنصر بود. از این رو حسن با ادعاى اینکه از اعقاب نزار است و با اعلام قیامت بر این باور تاکید داشت. پس از حسن پسرش محمدبن حسن به همان شیوه پدر ادامه داد.” پسر او( حسن) محمد… که نص امامت بروکرده بود نوزده ساله بود که به جاى پدر نشست… در اظهار بدعت که دعوت به قیامت مى خواندند و اباحت از لوازم آن مى افتاد از پدر غالى تر بود.” (۲۰) ولى او نیز در سال ۶۰۷ به زهر کشته شد. این دو، تنها امراى اسماعیلى هستند که به مرگ طبیعى نمرده، بلکه به قتل رسیده اند.

با مرگ این دو تن، داستان قیامت در میان اسماعیلیه نیز به پایان رسید. پسر محمد دوم “جلال الدین حسن” با پذیرش مذهب سنت به تقابل میان اسماعیلیه و دنیاى اهل سنت که با اعلام قیامت، شدت یافته بود، خاتمه داد.” بعد از او به حکم ولایت عهد پسرش “جلال الدین حسن” به جاى او بنشست و هم از ابتداى جلوس اظهار مسلمانى کرد و قوم و شیعت خود را به توبیخ و تشدید از الحاد منع کرد و بر التزام اسلام و اتباع رسوم شرع داشت.” (۲۱)

اعجاز صاحب الزمانى

چنانکه پیش از این آمد ادعاى مهدویت در تاریخ با ادعاهایى چون نبوت و الوهیت همراه بود. حروفیان گروهى هستند که رهبر آنان در کنار ادعاهایى چنین، باور داشت که صاحب اعجاز صاحب الزمان است. نخستین نشانه هاى ظهور و بروز این گروه در اواخر قرن هشت بود. ” بنیانگذار آن “فضل الله”( که به احتمال در آغاز به عبدالرحمن معروف بود) در سال ۷۴۰ در استرآباد متولد شد. جزئیات زندگى او حاکى از بحران هاى اوست. او فردى سید و از کودکى عارف بود و معبر خواب و رویا و نیز زائر پرشور و مفسر شریعت؛… در خلال خوابى از نور بود که ماموریتش بدو ابلاغ شد و چشمش( عین که در ضمن معنى ذات یا منشا نیز مى دهد) به نور ستاره اى که در شرق در مقاطعى از قرون طلوع مى کند، روشن شد: چیزى نگذشت (که) ابلاغیه او حالت دوگانه کشف اشیاء فرا انسانى و حجت در مسائل مادون انسانى به خود گرفت. او نخستین مریدان خود را از راه تعبیر رویا و القاى آنها به درونشان به دست آورد. وى ادعا مى کرد که مانند سایر انبیا قادر به فهمیدن زبان پرندگان است و ادعا مى کرد که گنجینه اسرار جهان اسلام است. فضل الله وقتى به میانسالى رسید به تجلى خدایى نزدیک شد و از کشف و شهود واقعى مفهوم نبوت به شان و عزت صاحب الزمانى رسید و سرانجام به مجد و شوکت الوهیت دست یافت.” (۲۲)

اساس اعتقادات و باورهاى حروفیه چنان که از نامشان مشهود است، باور به ارزش واعتبار بنیادین حروف بود.” در حروفیگرى نوع جدیدى از تأویل قرآن وجود داشت که بیشتر مادى بود تا نمادین و سمبولیک و درآن کلمه به گونه مکشوف با کتاب مقدس همبسته بود….حروفیگرى با بهره گیرى از تفسیر رازآمیز، ارزش حروف را به درجه اى رساند که دوگانگى بین ماده و صورت به طور مساوى و موازى قرار گرفت. یعنى حقیقت ماده = ارزش متعین حروف.” (۲۳)

از مهدویت تا الوهیت

تقریباً هفت دهه پیش از قدرت گیرى صفویان در ایران اوضاع نابسامانى در بخش هاى از ایران حاکم بود، از یک سو، بخش هاى شرقى ایران تحت حکومت تیموریان بود و بخش هاى غربى تحت سیطره ترکمانان ( درابتدا قراقویونلوها و سپس آق قویونلوها). در این میان مناطق مرکزى و جنوبى ایران مورد منازعه دو قدرت غربى و شرقى بود و هر از گاهى میان این قدرت ها دست به دست مى شد. این اوضاع نابسامان سیاسى سبب شکل گیرى نیروهاى افراطى اى شد که در صدد به دست آوردن قلمرو مستقلى براى خود بودند. یکى از این گروه ها مشعشعیان بودند. مشعشیان اولین گروه از شیعیان امامیه هستند که ادعاى مهدویت در میان آنان دیده شد. درباره قومیت آنان نظرات متفاوتى است، برخى نویسندگان ایرانى آنان را از اعراب مستقر در واسط مى دانند ولى نویسندگان غربى آنان را ایرانى مى نامند. در هر صورت قومیت این گروه تاثیرى بر ادعا آنان برجاى نمى گذارد.

آغاز شکل گیرى این گروه افراطى با ادعاى مهدویت محمدبن فلاح همراه بود. احمد کسروى در کتاب “تاریخ خوزستان” و سپس در کتاب” مشعشعیان مدعیان دروغین امام زمان” به دقت نحوه شکل گیرى این گروه را از آغاز آن در سال ۸۴۰ قمرى مورد بررسى قرار داده است. ” سید محمد(مشعشع) چون به هفده سالگى رسید از پدر خود سید فلاح دستور گرفت که از واسط که زادگاه و نشیمن او بوده به حله رفته در مدرسه شیخ احمدبن فهد به درس بپردازد … سید محمد سال ها در مدرسه شیخ احمد مى زیست… در این میان گاهى سیدمحمد بر زبان مى رانده که من مهدى موعودم و بیرون خواهم آمد. این سخنان چون به گوش شیخ احمد رسید به سید محمد برآشفت و او را نکوهش کرد ولى سید محمد دنبال کار خود را داشت و در مسجد آدینه کوفه یک سال به اعتکاف نشسته همیشه گریه مى نمود و چون از علت آن گریه مى پرسیدند مى گفت به آن کسانى مى گریم که به دست من کشته خواهند شد…. سید محمد به واسط بازگشته در آنجا نیز گاهى سخن از مهدیگرى رانده و به خویشان و کسان خود وعده مى داد که برخاسته سراسر جهان را خواهم گشود و شهرها و کشورها را به کسان خود تقسیم مى کرد. چون این سخن ها دوباره به شیخ احمد رسید حکم به کفر سید نموده به یکى از امیران واسط نوشت که او را بکشند. آن امیر، سید محمد را دستگیر کرده … سید قرآن درآورد، سوگند یاد کرد که من سید سنى صوفیم و از این جهت است که شیعیان با من دشمنى مى ورزند و با این سوگند دروغ جان خود را آزاد ساخت.” (۲۴)

سید محمد با این حیله از بند رست و براى فرار از کیفر خود به میان اعراب بادیه نشین گریخت و در آنجا دعوى خود را از سر گرفت و به کارهاى شگفتى دست زد واز این طریق پیروانى گرد خود جمع کرد. ” از جمله آنکه ذکرى مشتمل به نام على ساخته به پیروان خود یاد مى داد که چون چند بار مى خواندند حالى پیدا مى کردند که درون آتش رفته گزند از آتش نمى دیدند و دسته شمشیر را بر زمین تکیه داده شکم خود را به روى آن مى انداختند و شمشیر به شکم آنان فرو نمى رفت. این شگفت کارى ها مایه کار او بود و عشایر بسیارى به او بگرویدند … پیروى سید محمد را پذیرفتند و او به پشتیبانى ایشان بنیاد کار خود را گذاشت.”(۲۵)

سید محمد با این پیروان در صدد برآمد حوزه قدرتى براى خود فراهم سازد از این رو به هر جا مى تاخت و از کشته پشته مى ساخت. او مى کوشید در منطقه اى میان واسط و حویزه حکومت خود را بنیان گذارد از این رو دست به تاراج و کشتار مردم گشود. حکمران حویزه به قتل چند تن از بزرگان آن شهر دست گشوده، و این امر به نارضایتى مردم آن شهر دامن زده بود. محمد بن فلاح از این نارضایتى سود جست و بر آن شهر دست یافت.

در این زمان غرب ایران زیر نفوذ جهانشاه قراقویونلو بود و برادر او میرزا اسپند که شاخه ى نسبتاً مستقلى از آن خاندان را در بغداد تاسیس کرده بود، با دریافت این خبر راهى حویزه شد. سید محمد از در فروتنى درآمد و نامه و هدایایى براى میرزا اسپند ارسال کرد و در نتیجه حویزه را به دست آورد. در همیت اثنا از دل ادعاى مهدویت سید محمد، ادعاى خدایى پسرش مولاى على سر برداشت و مجال از پدر ربود.

” مولا على پسر او(سیدمحمد) رشته کارها را در دست گرفت، دخالت به پدر پیر خود نمى داد. سید محمد به گفته خود ناچار شده بود از او تقیه کند. چون سید محمد گفته هاى باطنیان را گرفته و پایه مهدیگرى خود را بر روى آن نهاده بود و از روى همان گفته ها امام على ابن ابیطالب را خدا مى خواند، مولا على پسرش آن سخن را گرفته مدعى بود که روان آن امام یا آن گوهر خدایى که در کالبد او بوده این زمان به کالبد این، درمانده و بدینسان دعوى خدایى مى کرد.” (۲۶)

باطنیان در این زمان به گونه اى از تناسخ روح معتقد بودند، از این رو مولاعلى با درآمیختن اندیشه هاى پدر و باطنیان، خود را بر این قیاس خدا خواند” على … براى این کار از یکى از قیاس هاى صورى خاص نهضت هاى افراطى بهره جست: مهدى، على است؛ على، خداست؛ من مهدى هستم، على هستم، من خدایم.”(۲۷)

سید محمد با ادعاى مهدویت چند هدف را دنبال مى کرد، در ابتدا این ادعا به او اجازه مى داد که رهبرى مذهبى پیروان خود را به دست گیرد، دوم اینکه مى توانست ادعاى حکومت کند و سوم و مهمتر از همه آنکه این ادعا به او اجازه مى داد که اعلام جهاد کند و هر کس را به بهانه ضدیت با مهدى قائم از دم تیغ بگذراند. محمد بن فلاح، با این ادعا، خیال سلطان کامل و دولت مذهبى را در سر مى پروراند.

این تمهید به خوبى کارگر افتاد و خوزستان در اوج قدرت قراقویونلوها همچنان در دست آل مشعشع باقى ماند و چون قراقویونلوها خود تمایلات شیعى داشتند بر آنان سخت نمى گرفتند.

بغداد تا مدت ها در اختیار میرزا اسپند بود؛ و جهانشاه پس از او، حکومت آن ناحیه را به پسر خود پیربداق سپرد. مولاعلى در سال ۸۵۸ از درگیرى میان پیربداق و پدرش جهانشاه استفاده کرد و به سمت واسط لشکر برد آنجا را گرفت و راهى نجف شد. ” در آنجا نیز کشتارها و ویرانى هاى بسیار کرده بارگاه امام على بن ابیطالب را بکند و معجر(پارچه یمانى روى ضریح) آن را بسوخت. تا شش ماه که در آن درنگ داشت کسان او بارگاه را مطبخ کردند بدین عذر که امام على خدا بود و خدا هرگز نمى میرد.” (۲۸)

مولاعلى در ۸۶۱ در کردستان به قتل رسید و راه را براى پدرش بازگذاشت. اندیشه سیدمحمد در ادعاى مهدویت بسیار سودجویانه بود و گاه که بیم خطر مى رفت ادعاى خود را تغییر مى داد. از وى نامه هایى نقل شده است که به ” امیرپیرقلی”(غلام پیربداق و حاکم بغداد) نوشته است و در آن چنین بیان مى کند” من اى امیر، مرد ناتوانم و بنده و چاکر آن امام مى باشم. نه من و نه کس دیگرى نسبتى به آن امام نداریم و والاتر از آن است که کسى از مردم این زمان با وى نسبتى پیدا کند. چیزى که هست من در زمان ناپدیدى آن امام جانشین او هستم.” (۲۹) سید محمد در ادامه نامه تصریح مى کند که امام عصر داراى چنان قدرت برترى است که دیگر نیازى به جنگ پیدا نخواهد کرد؛ و در این ضمن خود را جایگاه، پرده و حجاب و یا جانشین امام مهدى مى نامد.

سید محمد در سال۸۶۶ درگذشت و “سید محسن” پسر دیگراو تا ۹۰۵ حکومت کرد. آل مشعشع در زمان “سیدفیاض” یکى از اعقاب سید محمد به فرمان شاه صفوى گردن نهادند. گروه هاى تندرو هیچگاه یکدیگر را تحمل نمى کنند و نمى توانند به صورت مسالمت آمیز در کنار یکدیگر به سر برند. در زمان شکل گیرى قدرت صفویه، سید فیاض و سپس سید فلاح رهبران آل مشعشع از ادعاى مهدویت دست شسته و به ادعاى الوهیت روى آورده بودند. این درحالى است که پیروان شاه اسماعیل صفوى نیز اعتقاداتى مشابه آن نسبت به وى داشتند و قدرت او را الهى مى دانستند. خود شاه اسماعیل نیز نشانه هایى از افراط گرایى همچون اعمال بدعت آمیز ادعاى على یا خدا بودن و یا اکراه از انجام فرایض شرعى را بروز مى داد. از این رو نمى توانست حضور رقیبى را با چنین ادعاهاى مشابهى تحمل کند؛ لذا در” ۹۱۴ منطقه حویزه به وسیله امیرنجم، لـله بیک و بیرام بیک، فتح و طومار مشعشعیان برچیده شد.” (۳۰)

ولى اعقاب آل مشعشع بر خوزستان و در حویزه به صورت امیران دست نشانده صفویان حکومت کردند.

کلام آخر

چنانکه مى بینید در خلال سال هاى پس از حملات مغول افراطى گرایى و تمایل به مذاهبى غیر از مذهب رسمى دنیاى اسلام یعنى مذهب تسنن افزایش یافته بود. شاید بتوان دلیل آن را چنین پنداشت که در حملات مغول و با انقراض خلافت عباسى توسط هولاکو خان مغول، کارآمدى مذهب به زیر سوال رفته بود و علاوه بر این سلطه مغولان بودایى مذهب بر جهان اسلام، اختلافات گذشته را کمرنگ کرده بود و مردم ایران به ویژه به سوى نوعى اتحاد مذهبى پیش وى رفتند که رفته رفته در قامت مذهب تشیع شکل مى گرفت. گذار از جامعه اهل سنت به جامعه ى دوره صفویه که اکثریت آنها شیعه بودند، به آرامى طى نشد و در این میان گونه ها و دستجاتى افراطى چون مشعشعیان و حروفیان رخ نمودند. تشیع که در اصل باور به برترى، جانشینى و عصمت اعقاب رسول خدا دارد، دراین دوره با برخى از باورهاى غلط بازمانده از باطنیان درآمیخته بود. گروه هاى افراطى با بهره گیرى از تناسخ ارواح معتقد بودند که در باورهاى شیعه این امام عصر نیست که ظهور مى کند بلکه جانشین، پرده و یا حجاب او است و براى این باور از تناسخ روح بهره مى گرفتند. به هر صورت اوضاع اجتماعى و سیاسى در آن زمان بستر مناسب این اندیشه ها را فراهم مى کرد، ولى با آغاز حکومت صفویان، و یکپارچگى قدرت در سراسر فلات ایران و همچنین با همه گیر شدن مذهب تشیع در این مناطق مرکزى این فلات و آغاز تعلیمات رسمى دراین زمینه، رفته رفته از دامنه این انحرافات کاسته شد.

پی نوشت:

۱. جی. آ بویل. ت: حسن انوشه . تاریخ ایران از آمدن سلجوقیان تا فروپاشى دولت ایلخانان. پژوهش دانشگاه کمبریج. امیرکبیر ۱۳۸۱. ص ۲۷۷

۲. همان منبع

۳. منبع. ص۲۷۱

۴. همان منبع. ص ۴۰۰

۵. همان منبع. ص ۴۰۱

۶. همان منبع. ص ۴۱۲

۷. علاءالدین عطا ملک محمد جوینى در سال ۶۵۸ق. تصحیح: محمدبن عبدالوهاب قزوینی. تاریخ جهانگشاى جوینى . دنیاى کتاب. ۱۳۸۲. ص۱۸۶

۸. همان. ص ۱۸۸

۹. جى آ بویل. از آمدن سلجوقیان تا…. ص ۴۱۳

۱۰. جوینی. تاریخ جهانگشا. ص۱۹۶

۱۱. جى آ بویل. از آمدن سلجوقیان تا…. ص ۴۱۱

۱۲. جوینی. تاریخ جهانگشا. ص۲۱۰

۱۳. همان. صص۲۲۳ و ۲۲۲

۱۴. همان. ۲۲۴

۱۵. همان.صص ۲۲۶و۲۲۵

۱۶. جى آ بویل. از آمدن سلجوقیان تا…. ص ۴۳۲

۱۷. جوینی. تاریخ جهانگشا. ص۲۲۷

۱۸. همان منبع. ص۲۲۹

۱۹. همان منبع. ص۲۳۹

۲۰. همان منبع. ص۲۴۰

۲۱. همان منبع. ص ۲۴۳

۲۲. پژوهش از دانشگاه کمبریج. ت: دکتر یعقوب آژند. تاریخ ایران دوره تیموریان. جامی. ۱۳۸۲. صص۳۱۰و ۳۰۹

۲۳. همان منبع. صص ۳۱۱و۳۱۰

۲۴. کسروى احمد. مشعشعیان مدعیان دروغین امام زمان. انتشارات فردوس۱۳۷۸. صص۳۱ و۳۰

۲۵. همان منبع. صص۳۲و۳۱

۲۶. همان منبع. ص ۴۰

۲۷. پژوهش از دانشگاه کمبریج. تاریخ ایران دوره تیموریان. ص۳۱۴

۲۸. کسروی. مشعشعیان مدعیان دروغین…. ص۴۱

۲۹. همان منبع. ص ۴۵

۳۰. قاضى احمد غفارى قزوینی. تاریخ جهان آرا۹۷۵ ق. ص۲۷۲

۳۱. فریبا کاظم نیا

ولایت معنوى یا ولایت تصرف

اشاره:

ولاء تصرف یا ولاء معنوى بالاترین مراحل ولایت است. سایر اقسام ولایت‏ یا مربوط است به رابطه قرابتى با رسول اکرم بعلاوه مقام طهارت و قداست‏ شخصى اهل البیت، یا مربوط است به صلاحیت علمى و یا اجتماعى آنها.آنچه به نام ولایت در دو مورد اخیر نامیده مى شود از حدود تشریع و قرار داد تجاوز نمى کند گو اینکه ریشه و مبنا و فلسفه این قرارداد صلاحیت علمى یا اجتماعى است، اما ولایت تصرف یا ولایت معنوى، نوعى اقتدار و تسلط فوق العاده تکوینى است.اول باید ببینیم ولایت تصرف چه معنى و مفهومى دارد و مقصود معتقدین چیست؟

نظریه ولایت تکوینى از یک طرف مربوط است به استعدادهاى نهفته در این موجودى که به نام «انسان‏» در روى زمین پدید آمده است و کمالاتى که این موجود شگفت بالقوه دارد و قابل به فعلیت رسیدن است، و از طرف دیگر مربوط است به رابطه این موجود با خدا.مقصود از ولایت تکوینى این است که انسان در اثر پیمودن صراط عبودیت به مقام قرب الهى نائل مى گردد و اثر وصول به مقام قرب – البته در مراحل عالى آن – این است که معنویت انسانى که خود حقیقت و واقعیتى است، در وى متمرکز مى شود و با داشتن آن معنویت، قافله سالار معنویات، مسلط بر ضمائر و شاهد بر اعمال و حجت زمان مى شود.زمین هیچ گاه از ولیى که حامل چنین معنویتى باشد، و به عبارت دیگر، از «انسان کامل‏» خالى نیست.

ولایت به این معنى غیر از نبوت و غیر از خلافت و غیر از وصایت و غیر از امامت به معنى مرجعیت در احکام دینى است، غیریتش با نبوت و خلافت و وصایت، واقعى است و با امامت، مفهومى و اعتبارى.

مقصود از اینکه غیریتش با نبوت و خلافت و وصایت، واقعى است این نیست که هر که نبى یا وصى یا خلیفه شد «ولى » نیست، بلکه مقصود این است که نبوت و هم چنین وصایت و خلافت، حقیقتى است غیر از ولایت، و الا انبیاء عظام، خصوصا خاتم آنها، داراى ولایت کلیه الهیه بوده ‏اند.

و مقصود از اینکه غیریتش با امامت، اعتبارى است این است که یک مقام است، به اعتبارى «امامت‏» و به اعتبار دیگرى «ولایت‏» نامیده مى شود.کلمه «امامت‏» در بسیارى از تعبیرات اسلامى در مورد همین ولایت معنوى به کار رفته است.مفهوم امامت مفهوم وسیعى است.امامت‏ یعنى پیشوایى.یک مرجع احکام دینى پیشواست، هم چنانکه یک زعیم سیاسى و اجتماعى نیز پیشواست و هم چنانکه یک مربى باطنى و راهنماى معنوى از باطن ضمیر نیز پیشواست.

از نظر شیعه که مساله ولایت مطرح است از سه جنبه مطرح است و در هر سه جنبه چنانکه گفته شد کلمه امامت به کار رفته است: اول از جنبه سیاسى، که احق و الیق براى جانشینى پیغمبر براى زعامت و رهبرى سیاسى و اجتماعى مسلمین چه کسى بوده است و چه کسى مى بایست بعد از پیغمبر زعیم مسلمین باشد، و اینکه پیغمبر از طرف خداوند على را براى این پست و مقام اجتماعى تعیین کرده بود.این جهت است که در حال حاضر جنبه تاریخى و اعتقادى دارد نه جنبه عملى.

دوم آنکه در بیان احکام دین بعد از پیغمبر به چه کسانى باید رجوع کرد و آن کسان علم خود را از چه طریق کسب کرده ‏اند؟ و آیا آنها در بیان احکام معصوم‏ اند یا نه؟و چنانکه مى دانیم شیعه معتقد به امامت ائمه معصومین است.این جهت، هم جنبه اعتقادى دارد و هم عملى.

سوم از جنبه معنوى و باطنى.از نظر شیعه در هر زمان یک «انسان کامل‏» که نفوذ غیبى دارد بر جهان و انسان، و ناظر بر ارواح و نفوس و قلوب است و داراى نوعى تسلط تکوینى بر جهان و انسان است، همواره وجود دارد و به این اعتبار نام او «حجت‏» است.بعید نیست – هم چنانکه گفته ‏اند – آیه کریمه «النبى اولى بالمؤمنین من انفسهم‏» (۱) ناظر به این معنى از ولایت نیز بوده باشد.

مقصود از ولایت تصرف یا ولایت تکوینى این نیست که بعضى جهال پنداشته ‏اند که انسانى از انسانها سمت سرپرستى و قیمومت نسبت به جهان پیدا کند به طورى که او گرداننده زمین و آسمان و خالق و رازق و محیى و ممیت من جانب الله باشد.

اگر چه خداوند، جهان را بر نظام اسباب و مسببات قرار داده و موجوداتى که قرآن آنها را ملائکه مى نامد «مدبرات امر» (۲) و «مقسمات امر» (۳) به اذن الله مى باشند و این جهت هیچ گونه منافاتى با شریک نداشتن خداوند در ملک و خالقیت ندارد، و هم چنین با این که «به هیچ وجه هیچ موجودى «ولى » به معناى یار و یاور خدا و حتى آلت و ابزار خدا به شمار نمى رود» منافات ندارد(و لم یکن له شریک فى الملک و لم یکن له ولى من الذل و کبره تکبیرا) (۴) ، نسبت مخلوق به خالق جز مخلوقیت و مربوبیت مطلقه و لا شیئیت نیست.

قرآن در عین اینکه خداوند را در حد اعلاى غنا و بى نیازى معرفى مى کند و در عین اینکه مثلا مى گوید: «الله یتوفى الانفس حین موتها» (۵) ، باز مى گوید: «قل یتوفیکم ملک الموت الذى وکل بکم‏» (۶) ، «الذین تتوفیهم الملائکه ظالمى انفسهم‏» (۷).قرآن در عین اینکه مى فرماید: «خداوند بر همه چیز حفیظ است‏» (۸) ، مى فرماید: «و یرسل علیکم حفظه حتى اذا جاء احدکم الموت توفته رسلنا» (۹).

در این آیه کریمه رسولانى را، هم به عنوان نگهبان و هم قبض کننده ارواح معرفى مى کند.

پس، از نظر توحیدى، وجود وسائط و نسبت دادن تدبیر امور به غیر خداوند ولى به اذن خداوند و به اراده خداوند به طورى که مدبران، مجریان اوامر و اراده پروردگارند، مانعى ندارد.

در عین حال، اولا ادب اسلامى اقتضا مى کند که ما خلق و رزق و احیا و اماته و امثال اینها را به غیر خدا نسبت ندهیم زیرا قرآن مى کوشد که ما از اسباب و وسائط عبور کنیم و به منبع اصلى دست‏ یابیم و توجه‏مان به کارگزار کل جهان باشد که وسائط نیز آفریده او و مجرى امر او و مظهر حکمت او مى باشند، ثانیا نظام عالم از نظر وسائط نظام خاصى است که خداوند آفریده است و هرگز بشر در اثر سیر تکاملى خود جانشین هیچ یک از وسائط فیض نمى گردد بلکه خود فیض را از همان وسائط مى گیرد، یعنى فرشته به او وحى مى کند و فرشته مامور حفظ او و مامور قبض روح او مى گردد، در عین اینکه ممکن است مقام قرب و سعه وجودى آن انسان از آن فرشته‏اى که مامور اوست احیانا بالاتر و بیشتر باشد.

مطلب دیگر اینکه ما حدود ولایت تصرف و یا ولایت تکوینى یک انسان کامل و یا نسبتا کامل را نمى توانیم دقیقا تعیین کنیم، یعنى مجموع قرائن قرآنى و قرائن علمى که نزد ما هست اجمالا وصول انسان را به مرتبه ‏اى که اراده‏اش بر جهان حاکم باشد ثابت مى کند، اما در چه حدودی؟آیا هیچ حدى ندارد و یا محدود به حدى است؟ مطلبى است که از عهده ما خارج است.

مطلب سوم که لازم است گفته شود این است که ولایت تصرف، شان بنده‏اى است که از هواجس نفسانى بکلى پاک شده است.این قدرت قدرتى نیست که به اصطلاح دلب خواه و تابع هوس و میل خود سر یک انسان باشد.اساسا انسانى که هنوز محکوم هوسها و میلهاى خودسر است از چنین کرامت هایى محروم است.انسانى که تا آن حد پاک باشد، اراده‏اش از مبادئ و مقدماتى که اراده ما را منبعث مى کند هرگز منبعث نمى شود، انبعاث اراده‏اش با تحریکى درونى و اشاره‏اى غیبى است.و اما اینکه این تحریک و اشاره به چه نحو است و چگونه است، ما نمى دانیم و لذا چنین کسان «گاهى بر طارم اعلى نشینند» و «گهى تا پشت پاى خود نبینند» .

اما اینکه در آیات کریمه قرآن آمده است: قل لا املک لنفسى نفعا و لا ضرا» (۱۰) من مالک هیچ سود و زیانى براى خود نیستم)، بدیهى است که مى خواهد بگوید مالک اصلى همه سود و زیانها خداست و توانایى من بر سود و زیانم نیز از خداست نه از خودم، و الا چگونه ممکن است که انسانهاى دیگر در حدودى مالک سود و زیان خود باشند و اما پیغمبر حتى از انسانهاى دیگر هم کمتر باشد؟! این نکات سه گانه لازم بود که در مقدمه بحث «ولایت تکوینى » یاد آورى شود، و چون کمتر درباره این موضوع بحث مى شود، بعلاوه عده‏اى اظهار علاقه مى کنند که ما این موضوع را مطرح کنیم، اندکى سخن را در این باره بسط مى دهیم.

اعتراف مى کنم که قبول ولایت به این معنى اندکى دشوار است، باور کردنش خالى از صعوبت نیست.مخصوصا طبقه روشن فکر ما چندان از طرح چنین مسائلى خرسند نیستند، احیانا دشوارى مطلب و مورد انکار بودن آن را به این صورت طرح مى کنند: «فعلا با اینهمه مسائل ضرورى و فورى براى مسلمین طرح این گونه مسائل که پیغمبر و امام، ولایت تکوینى دارند یا ندارند، چه ضرورتى دارد؟» .برخى دیگر انکار و اشکال خود را به صورت دیگر که رنگ مذهبى دارد طرح مى کنند و آن اینکه: این غلو است و مقام فوق بشرى و نیمه خدایى براى بشر قائل شدن است، کار خدا را به غیر خدا نسبت دادن است، پس شرک است و با اصل اولى و اساسى اسلام که توحید است، منافى است.

   حقیقت این است که ما از پیش خود نه مى توانیم مطلبى را قبول کنیم و نه مى توانیم رد کنیم.شرک یا توحیدى بودن یک نظریه به میل و اراده ما نیست که هر چه را خواستیم شرک بنامیم و هر چه را خواستیم نام توحید روى آن بگذاریم.معیارهاى بسیار دقیق قرآنى و برهانى دارد. معارف اسلامى در مسائل مربوط به شرک و توحید از اوج و عظمتى برخوردار است ما فوق تصور افراد عادى.مساله فورى تر و ضرورى تر بودن بعضى مسائل نسبت به بعضى دیگر نیز سخنى است اساسى، ولى معیار ضرورى بودن تنها این نیست که یک مساله ‏اى در یک زمان بیشتر طرح شود و افراد بیشتر احساس احتیاج کنند.اشتباه است اگر خیال کنیم همواره احساس احتیاج‏ها بر طبق احتیاج هاست.

اینکه قرآن در عرض مسائل و معارف خود چه اندازه بر مطلبى تکیه دارد، خود یک معیار است که در هر زمان باید مورد استفاده قرار گیرد.مساله ولایت تکوینى یکى از مسائل مربوط به «انسان‏» و استعدادهاى انسانى است.قرآن به انسان و استعدادهاى انسانى و جنبه غیر عادى خلقت او اهمیت فراوان مى دهد و ما در بحث هایى که ان شاء الله در کتاب قرآن و انسان (۱۱) طرح خواهیم کرد به این مساله رسیدگى مى نماییم.

در اینجا کافى است که اشاره‏اى اجمالى به این مطلب بنماییم و پایه ‏هاى این فکر را با توجه به معانى و مفاهیم قرآنى روشن کنیم تا عده‏اى خیال نکنند که به اصطلاح این یک سخن «قلندرى » است.

در این گونه مسائل که احیانا بر فهم ما گران مى آید اگر ما خود را تخطئه بکنیم به حقیقت نزدیکتر است تا اینکه انکار نماییم.

شک ندارد که مساله «ولایت‏» به معنى چهارم از مسائل عرفانى است، ولى این دلیل نمى شود که چون یک مساله عرفانى است پس باید مردود قلمداد شود.این مساله یک مساله عرفانى است که از دید تشیع یک مساله اسلامى نیز هست.تشیع یک مذهب است و عرفان یک مسلک.این مذهب و آن مسلک(قطع نظر از خرافاتى که به آن بسته اند)در این نقطه با یکدیگر تلاقى کرده‏ اند و اگر الزاما بنا هست که گفته شود یکى از ایندو از دیگرى گرفته است به حکم قرائن مسلم تاریخى قطعا این عرفان است که از تشیع اقتباس کرده است نه بالعکس.به هر حال، ما پایه‏ ها و ریشه‏ هاى این اندیشه را به طور اختصار بیان مى کنیم:

   مهمترین مساله‏ اى که در این زمینه باید مطرح شود، مساله «قرب‏» و «تقرب الى الله‏» است.مى دانیم که در اسلام، بلکه در هر آیین آسمانى، روح دستورها که باید اجرا شود قصد قربت است و نتیجه نهایى که از اعمال باید گرفته شود، تقرب به ذات احدیت است.پس بحث‏ خود را از معنى و مفهوم «قرب‏» آغاز مى کنیم.

تقرب به خدا یعنى چه؟

انس ما با مفاهیم اعتبارى و اجتماعى که در زندگى اجتماعى به کار مى بریم غالبا سبب خطا و اشتباه ما مى شود، سبب مى شود که الفاظى که در معارف اسلامى آمده است از معناى حقیقى خود منسلخ شوند و مفهومى اعتبارى و قراردادى پیدا کنند.

ما آنجا که کلمه «قرب‏» و نزدیکى را در خارج از مفاهیم اجتماعى به کار مى بریم همان مفهوم حقیقى را اراده مى کنیم، مثلا مى گوییم در نزدیکى این کوه چشم ه‏اى است، یا خود را به نزدیک این کوه رساندم.در اینجا مراد ما قرب واقعى است، یعنى واقعا دورى و نزدیکى فاصله خود را تا کوه در نظر مى گیریم و از کلمه «قرب‏» منظورمان این است که آن فاصله – که یک امر واقعى است نه قراردادى – کمتر شده است.اما وقتى که مى گوییم فلان شخص نزد فلان مقام اجتماعى قرب پیدا کرده است و یا مى گوییم فلان شخص با فلان خدمت ‏خود به فلان مقام نزد او تقرب حاصل کرد، در اینجا منظورمان چیست؟آیا مقصود این است که فاصله میان آنها کمتر شد؟ مثلا سابقا در پانصد مترى او قرار داشت و اکنون در صد مترى اوست؟البته نه.اگر چنین است پس پیش خدمت در اطاق هر کسى از هر کس دیگر نزد او مقرب‏تر است.

مقصودمان این است که خدمت گزار در اثر خدمتش در روحیه مخدوم خود تاثیر کرد و او را از خود راضى نمود و حال اینکه قبلا راضى نبود، یا او را از خود راضى تر کرد و در نتیجه از این پس مخدوم بیش از گذشته به او عنایت‏ خواهد داشت.پس استعمال «قرب‏» در اینجا یک استعمال مجازى است نه حقیقى، واقعا وجود خارجى این شخص در نزدیکى وجود خارجى آن شخص قرار نگرفته است، بلکه از آن رابطه خاص روحى که از طرف مخدوم نسبت به خادم برقرار شده و آثارى که بر این رابطه روحى مترتب است، مجازا و تشبیها «قرب‏» تعبیر شده است.

  قرب به ذات حق چطور؟آیا قرب حقیقى است‏یا قرب مجازی؟آیا واقعا بندگان با اطاعت و عبادت و سلوک و اخلاص به سوى خدا بالا مى روند و به او نزدیک مى شوند؟فاصله‏ شان کم مى شود تا آنجا که فاصله از بین مى رود و به تعبیر قرآن «لقاء رب‏» حاصل مى گردد، و یا اینکه همه این تعبیرات، تعبیرات مجازى است؟به خدا نزدیک شدن یعنى چه؟!خدا دور و نزدیکى ندارد. نزدیکى به خدا عینا مانند نزدیکى به یک صاحب مقام اجتماعى است، یعنى خدا از بنده خود خشنودى حاصل مى کند و در نتیجه، لطف و عنایتش عوض مى شود و بیشتر مى گردد.

البته اینجا سؤال دیگرى پیش مى آید و آن اینکه خشنودى خداوند یعنى چه؟ خداوند محل حوادث نیست که از کسى خشنود نباشد و بعد خشنود شود و یا خشنود باشد و بعد ناخشنود شود.ناچار جواب مى دهند که تعبیر «خشنودى » و «ناخشنودى » نیز یک تعبیر مجازى است، مقصود آثار رحمت و عنایت ‏حق است که در صورت طاعت و بندگى مى رسد و نه چیز دیگر.

  آن رحمت ها و عنایت ها چیست؟در اینجا منطقها فرق مى کند: برخى رحمت ها و عنایت ها را اعم از معنوى و مادى مى دانند – رحمت معنوى یعنى معرفت و لذت حاصل از آن، و رحمت مادى یعنى باغ و بهشت و حور و قصور – اما بعضى دیگر حتى از اعتراف به رحمت معنوى نیز امتناع دارند و همه عنایات و مقامات انسانها را در نزد خداوند محدود مى کنند به باغ و بهشت هاى جسمانى و حور و قصور و سیب و گلابى.

 نتیجه سخن دسته اخیر این است که معناى تقرب بیشتر اولیاء خدا به ذات احدیت این است که بیش از افراد دیگر حور و قصور و سیب و گلابى و باغ و بوستان در اختیار دارند.

نتیجه سخن منکران قرب حق این است که در اثر طاعت و عبادت، نه نسبت‏ خداوند به بنده فرق مى کند – هم چنانکه طرفداران قرب حقیقى نیز به این مساله اعتراف دارند – و نه نسبت بنده با خدا فرق مى کند.از نظر نزدیکى و دورى حقیقى، اولین شخص جهان بشریت‏ یعنى رسول اکرم با شقى ترین آنها از قبیل فرعون و ابو جهل مساوى اند حقیقت این است که این اشتباه از یک نوع طرز تفکر مادى درباره خدا و انسان – و بالاخص درباره انسان – پیدا شده است.کسى که انسان و روح انسان را صرفا

  توده‏اى از آب و گل مى داند و نمى خواهد به اصل‏فاذا سویته و نفخت فیه من روحى (۱۲) اعتراف کند و حتى این تعبیر را نیز حمل به یک معناى مجازى مى کند، چاره‏اى ندارد جز انکار قرب واقعى حق.

ولى چه لزومى دارد که ما انسان را این چنین حقیر و خاکى فرض نماییم تا مجبور شویم همه چیز را تاویل و توجیه کنیم؟ خداوند کمال مطلق و نامحدود است، و از طرفى حقیقت وجود مساوى با کمال است و هر کمال واقعى به حقیقت وجود که حقیقتى اصیل است باز مى گردد از قبیل علم، قدرت، حیات، اراده، رحمت، خیریت و غیره.

موجودات در اصل آفرینش به هر نسبت که از وجودى کامل‏تر – یعنى از وجودى قوى تر و شدیدتر – بهره ‏مند هستند، به ذات الهى که وجود محض و کمال صرف است نزدیکترند.طبعا فرشتگان از جمادات و نباتات به خداوند نزدیکترند و به همین جهت بعضى از فرشتگان از بعضى دیگر مقرب‏ترند، بعضى حاکم و مطاع بعضى دیگر مى باشند، و البته این تفاوت مراتب قرب و بعد مربوط به اصل خلقت و به اصطلاح مربوط به قوس نزول است.

 موجودات، بخصوص انسان، به حکم‏انا لله و انا الیه راجعون (۱۳) به سوى خداوند بازگشت مى کنند.انسان به حکم مرتبه وجودى خود، این بازگشت را باید به صورت طاعت و عمل اختیارى و انجام وظیفه و به صورت انتخاب و اختیار انجام دهد. انسان با پیمودن طریق طاعت پروردگار واقعا مراتب و درجات قرب پروردگار را طى مى کند، یعنى از مرحله حیوانى تا مرحله فوق ملک را مى پیماید.این صعود و تعالى یک امر تشریفاتى و ادارى نیست، قراردادى و اعتبارى نیست، از قبیل بالا رفتن از عضویت‏ ساده یک اداره تا مقام وزارت، و یا از عضویت‏ ساده یک حزب تا رهبرى آن حزب نیست، بلکه بالا رفتن بر نردبان وجود است، شدت و قوت و کمال یافتن وجود است که مساوى است با زیادت و استکمال در علم و قدرت و حیات و اراده و مشیت و ازدیاد دایره نفوذ و تصرف.تقرب به خداوند یعنى واقعا مراتب و مراحل هستى را طى کردن و به کانون لا یتناهى هستى نزدیک شدن.

   بنابراین محال است که انسان در اثر طاعت و بندگى و پیمودن صراط عبودیت به مقام فرشته نرسد و یا بالاتر از فرشته نرود و لا اقل در حد فرشته از کمالات هستى بهره‏مند نباشد.قرآن براى تثبیت مقام انسانى مى گوید: «ما فرشتگان را فرمان دادیم که در پیشگاه آدم سجده کنند و همه فرشتگان بلا استثناء سجده کردند جز ابلیس که حاضر نشد» (۱۴).

حقا باید گفت منکر مقام انسان هر که هست ابلیس است.

حیات ظاهر و حیات معنى

 انسان در باطن حیات ظاهرى حیوانى خود یک حیات معنوى دارد.حیات معنوى انسان که استعدادش در همه افراد هست از نظر رشد و کمال از اعمالش و اهدافش سرچشمه مى گیرد.کمال و سعادت انسان و هم چنین سقوط و شقاوت او وابسته به حیات معنوى اوست که وابسته است به اعمال و نیات و اهداف او و به اینکه با مرکب اعمال خود به سوى چه هدف و مقصدى پیش مى رود.

توجه ما به دستورهاى اسلامى تنها از جنبه ‏هاى مربوط به زندگى فردى یا اجتماعى دنیوى است.شک نیست که دستورهاى اسلامى مملو است از فلسفه ‏هاى زندگى در همه شؤون.اسلام هرگز مسائل زندگى را تحقیر نمى کند و بى اهمیت نمى شمارد.از نظر اسلام، معنویت جدا از زندگى در این جهان وجود ندارد.همان‏طور که اگر روح از بدن جدا شود، دیگر متعلق به این جهان نیست و سرنوشتش را جهان دیگر باید معین کند، معنویت جدا از زندگى نیز متعلق به این جهان نیست و سخن از معنویت منهاى زندگى در این جهان بیهوده است.

اما نباید تصور کرد که فلسفه ‏ دستورهاى اسلامى، در مسائل زندگى خلاصه مى شود، خیر، در عین حال به کار بستن این دستورات وسیله ‏اى است براى طى طریق عبودیت و پیمودن صراط قرب و استکمال وجود.انسان یک سیر کمالى باطنى دارد که از حدود جسم و ماده و زندگى فردى و اجتماعى بیرون است و از یک سلسله مقامات معنوى سرچشمه مى گیرد.انسان با عبودیت و اخلاص خود عملا در آن سیر مى کند، احیانا در همین دنیا و اگر نه، در جهان دیگر که حجاب برطرف شد همه مقاماتى را که طى کرده – که همان مقامات و مراتب قرب و در نتیجه ولایت است – مشاهده مى نماید (۱۵).

   نبوت و ولایت

حضرت استادنا الاکرم علامه طباطبائى(مد ظله العالى)مى فرمایند: «احکام و نوامیس دینى که یک دسته از آنها همان مقررات اجتماعى مى باشند، در ظاهر یک سلسله افکار اجتماعى مى باشند، ارتباط آنها با سعادت و شقاوت اخروى، و به عبارت ساده دینى با نعمت هاى بهشتى و نقمت هاى دوزخى، منوط به واقعیتهایى است که به واسطه عمل به آن نوامیس و مقررات یا ترک آنها در انسان به وجود آمده و در پس پرده حس ذخیره شده و پس از انتقال وى به نشئه آخرت و پاره شدن پرده غفلت و حجاب انیت براى انسان ظاهر و مکشوف افتد…پس در زیر لفافه زندگى اجتماعى که انسان با رعایت نوامیس دینى بسر مى برد، واقعیتى است زنده و حیاتى است معنوى که نعمت هاى اخروى و خوشبختی هاى همیشگى از آن سرچشمه گرفته و به عبارت دیگر مظاهر وى مى باشند.این حقیقت و واقعیت است که به نام «ولایت‏» نامیده مى شود. «نبوت‏» واقعیتى است که احکام دینى و نوامیس خدایى مربوط به زندگى را به دست آورده و به مردم مى رساند و «ولایت‏» واقعیتى است که در نتیجه عمل به فرآورده‏هاى نبوت و نوامیس خدایى در انسان به وجود مى آید» (۱۶).

امام، حامل ولایت

حضرت معظم له درباره ثبوت ولایت و حامل آن(امام)و اینکه جهان انسانى همواره از انسانى که حامل ولایت باشد(انسان کامل)خالى نیست، مى فرمایند:

«در ثبوت و تحقق صراط ولایت که در وى انسان مراتب کمال باطنى خود را طى کرده و در موقف قرب الهى جایگزین مى شود، تردیدى نیست، زیرا ظواهر دینى بدون یک واقعیت باطنى تصور ندارد و دستگاه آفرینش که براى انسان ظواهر دینى (مقررات عملى و اخلاقى و اجتماعى)را تهیه نموده و وى را به سوى او دعوت کرده است، ضرورتا این واقعیت باطنى را که نسبت به ظواهر دینى به منزله روح است آماده خواهد ساخت و دلیلى که دلالت بر ثبوت و دوام نبوت(شرایع و احکام) در عالم انسانى کرده و سازمان مقررات دینى را به پا نگه مى دارد، دلالت بر ثبوت و دوام و فعلیت‏ سازمان ولایت مى کند.و چگونه متصور است که مرتبه ‏اى از مراتب توحید و یا حکمى از احکام دین، امر(فرمان)زنده‏اى بالفعل داشته باشد در حالى که واقعیت باطنى که در بردارد در وجود نباشد و یا رابطه عالم انسانى با آن مرتبه مقطوع بوده باشد.کسى که حامل درجات قرب و امیر قافله اهل ولایت بوده و رابطه انسانیت را با این واقعیت‏ حفظ مى کند در لسان قرآن (۱۷) «امام‏» نامیده مى شود.امام یعنى کسى که از جانب حق سبحانه براى پیشروى صراط ولایت اختیار شده و زمام هدایت معنوى را در دست گرفته.ولایت که به قلوب بندگان مى تابد، اشعه و خطوط نورى هستند از کانون نورى که پیش اوست، و موهبت هاى متفرقه، جوی هایى هستند متصل به دریاى بیکرانى که نزد وى مى باشد» (۱۸).

در اصول کافى(باب «ان الائمه نور الله‏» )از ابو خالد کابلى روایت مى کند که گفت از امام باقر(علیه السلام)از این آیه سؤال کردم: فامنوا بالله و رسوله و النور الذى انزلنا (۱۹).

به خدا و فرستاده‏اش و نورى که فرود آورده‏ایم ایمان آورید.

امام ضمن توضیح معناى این آیه فرمود: و الله یا ابا خالد لنور الامام فى قلوب المؤمنین انور من الشمس المضیئه بالنهار.

به خدا سوگند – اى ابا خالد! – که نور امام در دل مردم با ایمان که تحت نفوذ و سیطره معنوى او هستند از نور خورشید در روز روشن‏ تر است.

مقصود این است که محدود کردن هدف و مقصد و ظاهر و باطن دستورهاى دینى به آثارى که از نظر زندگى مترتب مى شود، و قرب الهى را که نتیجه مستقیم انجام صحیح این اعمال است‏یک امر اعتبارى و مجازى از قبیل تقرب به ارباب زر و زور در دنیا تلقى کردن بدون آنکه نقش مؤثرى در حیات معنوى و واقعى انسان داشته باشد و او را واقعا در نردبان وجود بالا ببرد، اشتباه بزرگى است.افرادى که مراتب قرب را واقعا طى کرده و به عالى ترین درجات آن نائل گشته یعنى واقعا به کانون هستى نزدیک شده‏اند، طبعا از مزایاى آن بهره ‏مند شده‏ اند و همان ها هستند که احاطه بر عالم انسانى دارند و ارواح و ضمائر دیگران را تحت تسلط مى گیرند و شهید بر اعمال دیگران‏اند.

اساسا هر موجودى که قدمى در راه کمال مقدر خویش پیش رود و مرحله ‏اى از مراحل کمالات خود را طى کند، راه قرب به حق را مى پیماید.انسان نیز یکى از موجودات عالم است و راه کمالش تنها این نیست که به اصطلاح در آنچه امروز «تمدن‏» نامیده مى شود – یعنى یک سلسله علوم و فنون که براى بهبود این زندگى مؤثر و مفید است و یک سلسله آداب و مراسم که لازمه بهتر زیستن اجتماعى است – پیشرفت‏ حاصل کند.اگر انسان را تنها در این سطح در نظر بگیریم مطلب همین است، ولى انسان راهى و بعدى دیگر دارد که از طریق تهذیب نفس و با آشنایى آخرین هدف یعنى ذات اقدس احدیت ‏حاصل مى گردد.

از عبودیت تا ربوبیت

تعبیر زننده‏اى است: از بندگى تا خداوندگاری؟!!مگر ممکن است بنده‏اى از مرز بندگى خارج گردد و پا در مرز خدایى بگذارد(این التراب و رب الارباب)؟!به قول محمود شبسترى: سیه رویى ز ممکن در دو عالم جدا هرگز نشد و الله اعلم

   راست است، ولى مقصود از «ربوبیت‏» خداوندگارى است نه خدایى.هر صاحب قدرتى خداوندگار آن چیزهایى است که تحت نفوذ و تصرف اوست.جناب عبد المطلب به ابرهه که به قصد خراب کردن کعبه آمده بود گفت: انى رب الابل و ان للبیت ربا (۲۰).

من صاحب شترانم که براى مطالبه آنها آمده‏ام، اما خانه خود صاحبى دارد.

ما تعبیر بالا را به پیروى از یک حدیث معروف که در مصباح الشریعه آمده است آوردیم.در آن حدیث مى گوید:

«العبودیه جوهره کنهها الربوبیه‏» یعنى همانا بندگى خدا و پیمودن صراط قرب به حق گوهرى است که نهایت آن خداوندگارى یعنى قدرت و توانایى است.

بشر همواره در تلاش بوده و هست که راهى پیدا کند که بر خود و بر جهان تسلط یابد.فعلا به اینکه چه راههایى را براى این هدف برگزیده و در آن راه کامیاب و یا ناکام شده است کارى نداریم.در میان آن راهها یک راه است که وضع عجیبى دارد، از این نظر که انسان تنها وقتى از این راه استفاده مى کند که چنان هدفى نداشته باشد، یعنى هدفش کسب قدرت و تسلط بر جهان نباشد، بلکه هدفش در نقطه مقابل این هدف باشد، یعنى هدفش «تذلل‏» ، «خضوع‏» ، «فنا» و «نیستى » از خود باشد.آن راه عجیب راه عبودیت است.

آن کس که تو را شناخت جان را چه کند؟ فرزند و عیال و خانمان را چه کند؟ دیوانه کنى هر دو جهانش بخشى دیوانه تو هر دو جهان را چه کند؟

مراحل و منازل

ربوبیت و خداوندگارى و ولایت، به عبارت دیگر کمال و قدرتى که در اثر عبودیت و اخلاص و پرستش واقعى نصیب بشر مى گردد، منازل و مراحلى دارد: اولین مرحله این است که الهام بخش و تسلط بخش انسان بر نفس خویشتن است.به عبارت دیگر، کمترین نشانه قبولى عمل انسان در نزد پروردگار این است که اولا بینشى نافذ پیدا مى کند، روشن و بیناى خود مى گردد، قرآن کریم مى فرماید:

ان تتقوا الله یجعل لکم فرقانا (۲۱).

اگر تقواى الهى را داشته باشید، خداوند مایه تمیزى براى شما قرار مى دهد.

و نیز مى فرماید:

و الذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا (۲۲).

آنان که در راه ما بکوشند، ما راههاى خویش را به آنها مى نمایانیم.

و ثانیا آدمى بر نفس و قواى نفسانى خویش غالب و قاهر مى گردد، اراده انسان در برابر خواهش هاى نفسانى و حیوانى نیرومند مى گردد، آدمى حاکم وجود خویش مى شود، مدیریت لایقى نسبت به دایره وجود خودش کسب مى کند.قرآن کریم درباره نماز مى فرماید: ان الصلاه تنهى عن الفحشاء و المنکر (۲۳).

محققا نماز انسان را از کارهاى زشت و ناپسند باز مى دارد.

درباره روزه مى فرماید:

کتب علیکم الصیام کما کتب على الذین من قبلکم لعلکم تتقون (۲۴).

بر شما روزه نوشته شد آنچنانکه بر امتان پیشین نوشته شد، بدان جهت که باشد تقوا و نیروى خود نگهدارى کسب کنید.

درباره هر دو عبادت مى فرماید:

 یا ایها الذین امنوا استعینوا بالصبر و الصلاه (۲۵).

اى اهل ایمان!از نماز و از صبر(روزه)کمک بخواهید و از این دو منبع نیرو استمداد کنید.

در این مرحله از عبودیت، آن چیزى که نصیب انسان مى گردد این است که ضمن یک روشن بینى، خواهشها و تمایلات نفسانى انسان مسخر وى مى گردد.به عبارت دیگر، اولین اثر عبودیت، ربوبیت و ولایت بر نفس اماره است (۲۶).

مرحله دوم، تسلط و ولایت بر اندیشه ‏هاى پراکنده، یعنى تسلط بر نیروى متخیله است.

از عجیب ‏ترین نیروهاى ما قوه متخیله است.به موجب این قوه است که ذهن ما هر لحظه از موضوعى متوجه موضوعى دیگر مى شود و به اصطلاح تداعى معانى و تسلسل خواطر صورت مى گیرد.این قوه در اختیار ما نیست، بلکه ما در اختیار این قوه عجیب هستیم و لهذا هر چه بخواهیم ذهن خود را در یک موضوع معین متمرکز کنیم که متوجه چیز دیگر نشود براى ما میسر نیست، بى اختیار قوه متخیله ما را به این سو و آن سو مى کشاند.مثلا هر چه مى خواهیم در نماز «حضور قلب‏» داشته باشیم، یعنى هر چه مى خواهیم این شاگرد را بر سر کلاس نماز حاضر نگه داریم، نمى توانیم، یک وقت متوجه مى شویم که نماز به پایان رسیده است و این شاگرد در سراسر این مدت «غایب‏» بوده است.

رسول اکرم تشبیه لطیفى دارد در این زمینه، دل را – دل افرادى که مسخر قوه متخیله است – به پرى تشبیه مى کند که در صحرایى بر درختى آویخته شده باشد که هر لحظه باد او را پشت و رو مى کند.فرمود: مثل القلب مثل ریشه فى الفلاه، تعلقت فى اصل شجره یقلبها الریح ظهرا لبطن (۲۷).

گفت پیغمبر که دل هم چون پرى است در بیابانى اسیر صرصرى است باد پر را هر طرف راند گزاف گه چپ و گه راست با صد اختلاف در حدیث دیگر آن دل را چنان کآب جوشان ز آتش اندر غازقان هر زمان دل را دگر رایى بود آن نه از وى بلکه از جایى بود حدیث دیگرى که در این ابیات، مولوى اشاره کرده این است: لقلب ابن ادم اشد انقلابا من القدر اذا اجتمعت غلیا (۲۸).

همانا دل فرزند آدم از دیگ در حال جوشیدن بیشتر زیر و بالا مى شود.

ولى آیا انسان جبرا و اضطرارا محکوم است که همواره محکوم اندیشه باشد و این نیروى مرموز که مانند گنجشکى همواره از شاخى به شاخى مى پرد حاکم مطلق وجود او باشد، و یا اینکه محکومیت در برابر قوه متخیله از خامى و ناپختگى است، کاملان و اهل ولایت قادرند این نیروى خود سر را مطیع خود گردانند؟ شق دوم صحیح است.یکى از وظایف بشر تسلط بر هوس بازى خیال است، و گرنه این قوه شیطان صفت مجالى براى تعالى و پیمودن صراط قرب نمى دهد و تمام نیروها و استعدادها را در وجود انسان باطل و ضایع مى گرداند.مولوى چقدر عالى مى گوید:

جان همه روزه لگدکوب از خیال و ز زیان و سود و از خوف زوال نى صفا مى ماندش نى لطف و فر نى به سوى آسمان راه سفر و هم او در شرح این حدیث نبوى: «تنام عیناى و لا ینام قلبى » (۲۹) دو چشمم مى خوابند اما دلم بیدار است)مى گوید: گفت پیغمبر که عیناى ینام لا ینام القلب عن رب الانام چشم تو بیدار و دل رفته به خواب چشم من خفته دلم در فتح باب هم نشینت من نى ام سایه من است برتر از اندیشه‏ ها پایه من است زانکه من ز اندیشه ‏ها بگذشته ‏ام خارج از اندیشه پویان گشته ‏ام حاکم اندیشه ‏ام محکوم نى چون که بنا حاکم آمد بر بنى جمله خلقان سخره اندیشه اند زین سبب خسته دل و غم پیشه ‏اند من چو مرغ او جم اندیشه مگس کى بود بر من مگس را دسترس چون ملالم گیرد از سفلى صفات بر پرم هم چون طیور الصافات سالکان راه عبودیت، در دومین مرحله، این نتیجه را مى گیرند که بر قوه متخیله خویش ولایت و ربوبیت پیدا مى کنند، آن را برده و مطیع خویش مى سازند.اثر این مطیع ساختن این است که روح و ضمیر به سائقه فطرى خداخواهى هر وقت میل بالا کند، این قوه با بازیگریهاى خود مانع و مزاحم نمى گردد.

بگذریم از انسانى مانند على(علیه السلام)و زین العابدین(علیه السلام)که چنان در حال نماز مجذوب مى شوند که تیرى را از پاى على(علیه السلام)بیرون مى آورند و او از شدت استغراق به خود باز نمى گردد و متوجه نمى شود، یا فرزند خردسال زین العابدین(علیه السلام)در حالى که آن حضرت مستغرق عبادت است از بلندى سقوط مى کند و دستش مى شکند، فریاد بچه و زنهاى خانه غوغا مى کند و بالاخره شکسته بند مى آید و دست بچه را مى بندد، زین العابدین(علیه السلام)پس از فراغ از نماز – یعنى پس از بازگشت از این سفر آسمانى – چشمش به دست بچه مى افتد و با تعجب مى پرسد که مگر چه شده است که دست بچه را بسته ‏اید؟معلوم مى شود این فریاد و غوغا نتوانسته است امام را از استغراق خارج کند، آرى، بگذریم از این ردیف انسانها، در میان پیروان آنها ما در عمر خود افرادى را دیده‏ایم که در حال نماز آنچنان مجموعی ت‏خاطر و تمرکز ذهن داشته ‏اند که به طور تحقیق از هر چه غیر خداست غافل بوده ‏اند.استاد بزرگوار و عالیقدر ما مرحوم حاج میرزا على آقا شیرازى اصفهانى(اعلى الله مقامه)از این ردیف افراد بود.

براى کسب این پیروزى هیچ چیزى مانند عبادت که اساش توجه به خداست، نمى باشد.ریاضت کشان از راه هاى دیگر وارد مى شوند و حداکثر این است که از راه مهمل گذاشتن زندگى و ستم بر بدن، اندکى بدان دست مى یابند، ولى اسلام از راه عبادت – بدون اینکه نیازى به آن کارهاى ناروا باشد – این نتیجه را تامین مى کند.

توجه دل به خدا و تذکر اینکه در برابر رب الارباب و خالق و مدبر کل قرار گرفته است، زمینه تجمع خاطر و تمرکز ذهن را فراهم مى کند.

زلف آشفته او باعث جمعیت ماست چون چنین است پس آشفته ‏ترش باید کرد دریغ است که در اینجا تاییدى از شیخ فلاسفه اسلام، اعجوبه دهر، که از برکت تعلیمات اسلام اندیشه‏هاى فلسفى را به جایى رسانده است که پیشینیان یونانى و ایرانى و هندى و غیر آنها هرگز نرسیده ‏اند، نقل نکنیم.این مرد بزرگ در نمط نهم اشارات پس از تشریح عبادت عوامانه که تنها براى مزد است و ارزش زیادى ندارد، به عبادتهاى مقرون به معرفت مى پردازد، مى گوید: و العباده عند العارف ریاضه ما لهممه و قوى نفسه المتوهمه و المتخیله لیجرها بالتعوید عن جناب الغرور الى جناب الحق فتصیر مسالمه للسر الباطن حینما یستجلى الحق لا تنازعه فیخلص السر الى الشروق الباطن.

عبادت از نظر اهل معرفت، ورزش همت ها و قواى وهمیه و خیالیه است که در اثر تکرار و عادت دادن به حضور در محضر حق، همواره آنها را از توجه به مسائل مربوط به طبیعت و ماده به سوى تصورات ملکوتى بکشاند و در نتیجه، این قوا تسلیم «سر ضمیر» و فطرت خداجویى انسان گردند و مطیع او شوند به حدى که هر وقت اراده کند که در پى جلب جلوه حق بر آید، این قوا در جهت ‏خلاف فعالیت نکنند و کشمکش درونى میان دو میل علوى و سفلى ایجاد نشود و «سر باطن‏» بدون مزاحمت اینها از باطن کسب اشراق نماید.

مرحله سوم این است که روح در مراحل قوت و قدرت و ربوبیت و ولایت ‏خود به مرحله ‏اى مى رسد که در بسیارى از چیزها از بدن بى نیاز مى گردد در حالى که بدن صد در صد نیازمند به روح است.

روح و بدن نیازمند به یکدیگرند.حیات بدن به روح است.روح صورت و حافظ بدن است.سلب علاقه تدبیرى روح به بدن مستلزم خرابى و فساد بدن است.و از طرف دیگر روح در فعالیت هاى خود نیازمند به استخدام بدن است، بدون به کار بردن اعضا و جوارح و ابزارهاى بدنى قادر به کارى نیست.بى نیازى روح از بدن به این است که در برخى از فعالیت ها از استخدام بدن بى نیاز مى گردد.این بى نیازى گاهى در چند لحظه و گاهى مکرر و گاهى به طور دائم صورت مى گیرد.این همان است که به «خلع بدن‏» معروف است.

سهروردى حکیم اشراقى معروف گفته است «ما حکیم را حکیم نمى دانیم مگر آنکه بتواند خلع بدن کند» .میرداماد مى گوید «ما حکیم را حکیم نمى دانیم مگر آنکه خلع بدن براى او ملکه شده باشد و هر وقت اراده کند عملى گردد» .

همان طور که محققان گفته‏ اند، خلع بدن دلیل بر کمال زیادى نیست، یعنى افرادى که هنوز از عالم «مثال‏» عبور نکرده و قدم به غیب معقول نگذاشته ‏اند، ممکن است به این مرحله برسند.

مرحله چهارم این است که خود بدن از هر لحاظ تحت فرمان و اراده شخص در مى آید به طورى که در حوزه بدن خود شخص اعمال خارق العاده سر مى زند.این مطلب دامنه بحث زیادى دارد.امام صادق(علیه السلام)فرمود: ما ضعف بدن عما قویت علیه النیه (۳۰).

آنچه که همت و اراده نفس در آن نیرومند گردد و جدا مورد توجه نفس واقع شود، بدن از انجام آن ناتوانى نشان نمى دهد.

مرحله پنجم که بالاترین مراحل است این است که حتى طبیعت ‏خارجى نیز تحت نفوذ اراده انسان قرار مى گیرد و مطیع انسان مى شود.معجزات و کرامات انبیاء و اولیاء حق از این مقوله است.

مساله معجزات و کرامات خود مساله قابل بحثى است که جداگانه درباره توجیه آن باید بحث‏شود.تدین به یکى از ادیان آسمانى ملازم با قبول و ایمان به خرق عادت و معجزه است، مثلا یک نفر مسلمان نمى تواند مسلمان باشد و به قرآن ایمان و اعتقاد داشته باشد ولى منکر معجزه و خرق عادت باشد.از نظر حکمت الهى اسلامى، مشکل معجزه یک مشکل حل شده است و البته بررسى این مساله مستلزم بحث در مقدمات زیادى است.ما در اینجا از نظر بحث «ولایت تصرف‏» در آن بحث مى کنیم و طبعا طرف سخن ما افرادى هستند که به قرآن ایمان و اعتقاد دارند و وقوع معجزات را اعتراف دارند.سخن ما با آنها در این جهت است که معجزه جز مظهرى از ولایت تصرف و ولایت تکوینى نیست.بگذریم از قرآن که علاوه بر جنبه معجزه بودن، کلام خداوند است نه کلام پیغمبر و وضع استثنائى دارد در میان همه معجزات، معجزه بدان جهت صورت مى گیرد که به صاحب آن از طرف خداوند نوعى قدرت و اراده داده شده که مى تواند به اذن و امر پروردگار در کائنات تصرف کند، عصایى را اژدها نماید، کورى را بینا سازد و حتى مرده‏اى را زنده کند، از نهان آگاه سازد.این قدرت و آگاهى براى او تنها از طریق پیمودن صراط قرب و نزدیک شدن به کانون هستى پیدا مى شود و «ولایت تصرف‏» جز این چیزى نیست.

برخى مى پندارند که در وجود معجزه، شخصیت و اراده صاحب معجزه هیچ گونه دخالتى ندارد، او فقط پرده نمایش است، ذات احدیت مستقیما و بلا واسطه آن را به وجود مى آورد، زیرا کار اگر به حد اعجاز برسد از حدود قدرت انسان در هر مقامى باشد خارج است، پس آنگاه که معجزه صورت مى گیرد، انسانى در کائنات تصرف نکرده است، بلکه خود ذات احدیت است که مستقیما و بدون دخالت اراده انسان، در کائنات تصرف کرده است.

این تصور اشتباه است.گذشته از اینکه علو ذات اقدس احدیت ابا دارد که یک فعل طبیعى بلا واسطه و خارج از نظام از او صادر گردد، این تصور بر خلاف نصوص قرآنى است.قرآن در کمال صراحت آورنده «آیت‏» (معجزه)را خود رسولان مى داند ولى البته با اذن و رخصت ذات احدیت.بدیهى است که اذن ذات احدیت از نوع اذن اعتبارى و انسانى نیست که با لفظ و یا اشاره، ممنوعیت اخلاقى یا اجتماعى او را از بین ببرد.اذن پروردگار همان اعطاى نوعى کمال است که منشا چنین اثرى مى گردد و اگر خداوند نخواهد، آن کمال را از او مى گیرد.در سوره مبارکه مؤمن آیه ۷۸ مى فرماید:

و ما کان لرسول ان یاتى بایه الا باذن الله.

هیچ پیامبرى را نرسد که آیت(معجزه)بیاورد مگر با اذن خداوند.

در این آیه کریمه آورنده آیت را پیامبران مى داند ولى به اذن پروردگار.

مخصوصا کلمه «اذن پروردگار» اضافه مى شود که توهم نشود که کسى از خودش در مقابل ذات حق استقلال دارد و همه بدانند که «لا حول و لا قوه الا بالله‏» هر حول و قوه‏اى – اعم از اندک یا بسیار، کوچک یا بزرگ – متکى به ذات اقدس احدیت است، هر موجودى در هر مرتبه ‏اى مجراى اراده و مشیت الهى است و مظهرى از مظاهر آن است، پیامبران در هر کار و از جمله در اعجاز خود متکى و مستمد از منبع لا یزال غیبى هستند.

در سوره مبارکه نمل، داستان سلیمان و ملکه سبا را نقل مى کند.سلیمان، ملکه سبا را احضار مى کند و ملکه به حضور سلیمان روانه مى شود.سلیمان از حاضران مجلس مى خواهد که تخت ملکه را پیش از ورود خودش حاضر نمایند.برخى داوطلب مى شوند و سلیمان به نوع کار آنها راضى نمى شود تا آنکه:

قال الذى عنده علم من الکتاب انا اتیک به قبل ان یرتد الیک طرفک (۳۱).

آن که دانشى از لوح محفوظ نزد او بود گفت: من پیش از آنکه چشم به هم بزنى آن را حاضر مى کنم(و حاضر کرد).

تعبیر قرآن این است که آن دانشمند گفت:

«من آورنده آن در این مدت کم هستم‏» .پس حول و قوه را به خود نسبت مى دهد و بعلاوه مى گوید آن که دانشى از لوح محفوظ نزدش بود چنین گفت، اشاره به اینکه این کار خارق العاده را به موجب نوعى دانش کرد و آن دانش از نوع علومى که در دفترهاى بشرى تاکنون ثبت‏ شده نیست، دانشى است که با ارتباط و اتصال به لوح محفوظ یعنى با قرب به ذات حق مى توان بدان رسید.

و باز قرآن صریحا درباره خود این پیامبر مى گوید:

فسخرنا له الریح تجرى بامره رخاء حیث اصاب و الشیاطین کل بناء و غواص و اخرین مقرنین فى الاصفاد، هذا عطاؤنا فامنن او امسک بغیر حساب (۳۲).

ما باد را مسخر وى ساختیم در حالى که به آسانى به امر و اراده او هر جا بخواهدحرکت مى کند، و هم چنین شیاطین هر سازنده و هر زیر آب رونده را و دیگرانى که در زنجیر بسته شده بودند.اى سلیمان! این است بخشش بى حساب ما، پس با توست که ببخشى یا نگه دارى.

در آیاتى که درباره معجزات حضرت عیسى مسیح آمده نیز از تعبیرات قرآن همین مطلب استفاده مى شود.به واسطه پرهیز از اطاله از ذکر آنها خوددارى مى کنیم.

مقصود این است که با قبول قرآن نتوان منکر ولایت تصرف در کائنات شد، و اما اگر کسى بخواهد صرفا با موازین علمى و فلسفى این مطلب را رسیدگى کند، البته داستان دیگرى است و از هدف فعلى ما خارج است.

در خاتمه نکته ‏اى را که در اول بحث اشاره کردیم توضیح مى دهیم: همه این مراحل نتیجه «قرب‏» به پروردگار است و قرب به حق یک حقیقت واقعى است نه یک تعبیر مجازى و اعتبارى.در حدیث معروف و مشهور قدسى که شیعه و سنى آن را روایت کرده ‏اند به صورت بسیار زیبایى این حقیقت بیان شده است.امام صادق (علیه السلام)از رسول اکرم(صلى الله علیه و آله و سلم)روایت مى کند که: قال الله عز و جل: ما تقرب الى عبد بشى ء احب الى مما افترضت علیه و انه لیتقرب الى بالنافله حتى احبه فاذا احببته نت‏سمعه الذى یسمع به و بصره الذى یبصر به و لسانه الذى ینطق به و یده التى یبطش بها.ان دعانى اجبته و ان سالنى اعطیته (۳۳).

خداوند مى گوید:

هیچ بنده‏اى با هیچ چیزى به من نزدیک نشده است که از فرائض نزد من محبوب‏تر باشد.همانا بنده من به وسیله نوافل و مستحبات – که من فرض نکرده‏ام ولى او تنها به خاطر محبوبیت آنها نزد من انجام مى دهد – به من نزدیک مى شود تا محبوب من مى گردد.همین که محبوب من گشت، من گوش او مى شوم که با آن مى شنود و چشم او مى شوم که با آن مى بیند و زبان او مى شوم که با آن سخن مى گوید و دست او مى شوم که با آن حمله مى کند.اگر مرا بخواند، اجابت مى کنم و اگر از من بخواهد، مى بخشم.

در این حدیث جان مطلب ادا شده است: عبادت موجب تقرب، و تقرب موجب محبوبیت نزد خداست، یعنى با عبادت انسان به خدا نزدیک مى شود و در اثر این نزدیکى قابلیت عنایت ‏خاص مى یابد و در اثر آن عنایت ها گوش و چشم و دست و زبان او حقانى مى گردد، با قدرت الهى مى شنود و مى بیند و مى گوید و حمله مى کند، دعایش مستجاب و مسؤولش برآورده است.

حقیقت این است که روح مذهب تشیع که آن را از سایر مذاهب اسلامى ممتاز مى کند و بینش اسلامى خاص به پیروان خود مى دهد، دید خاص این مذهب درباره «انسان‏» است.از طرفى استعدادهاى انسان را بسى شگرف مى داند – که بدان اشاره شد – و جهان انسان را هیچ گاه از وجود «انسان کامل‏» که همه استعدادهاى انسانى در او به فعلیت رسیده باشد خالى نمى داند، و از طرف دیگر طبق بینش این مذهب عبودیت، یگانه وسیله وصول به مقامات انسانى است و طى طریق عبودیت به صورت کامل و تمام جز با عنایت معنوى و قافله سالارى انسان کامل که ولى و حجت‏ خداست میسر نیست.از این رو اولیاء این مذهب گفته ‏اند: بنى الاسلام على خمس: على الصلوه و الزکوه و الصوم و الحج و الولایه و لم یناد بشى ء کما نودى بالولایه (۱).

پى نوشت:

۱.جامع الصغیر، ج ۱/ص ۴.

۲.قصص/۴۱.

۱.احزاب/۶.

۲.نازعات/۵.

۳.ذاریات/۴.

۴.اسراء/۱۱۱.

۵.زمر/۴۲.

۶-سجده/۱۱.

۷-نحل/۲۸.

۸-هود/۵۷.

۹-انعام/۶۱.

۱۰-اعراف/۱۸۸.

۱۱- [این کتاب در زمان حیات استاد تحت عنوان انسان در قرآن(جلد چهارم مقدمه‏اى بر جهان بینى اسلامى)منتشر شد.]

۱۲-حجر/۲۹.

۱۳-بقره/۱۵۶.

۱۴-بقره/۳۴.

۱۵-رجوع به نشریه سالانه مکتب تشیع، شماره ۲/ص ۱۷۲ – ۱۸۰. ۵-نشریه سالانه مکتب تشیع، شماره ۲.

۱۶-رجوع شود به تفسیر المیزان آیه‏و اذ ابتلى ابراهیم ربه بکلمات فاتمهن قال انى جاعلک للناس اماما(بقره/۱۲۴)که به زیباترین وجهى این مطلب بیان شده است.

۱۷-نشریه سالانه مکتب تشیع، شماره ۲.

۱۸-تغابن/۸.

۱۹-سیره ابن هشام، ج ۱.
۲۰-انفال/۲۹.
۲۱-عنکبوت/۶۹.
۲۲-عنکبوت/۴۵.
۲۳-بقره/۱۸۳.
۲۴-بقره/۱۵۳.
۲۵-در سخنرانیهاى تقوا که در کتاب گفتار ماه چاپ شده است(سخنرانى دوم از جلد اول)رابطه تسلط بر هواى نفس را با روشن‏بینى، که از چه راه است، توضیح داده‏ایم.[سخنرانیهاى مذکور در کتاب ده گفتار اثر مؤلف شهید به چاپ رسیده است.]
۲۶-نهج الفصاحه و جامع صغیر، ج ۱/ص ۱۰۲.
۲۷-مسند احمد، ج ۶/ص ۴.
۲۸-جامع الصغیر، ج ۱/ص ۱۳۳.
۲۹-امالى صدوق/ص ۲۹۳.
۳۰-نمل/۴۰.
۳۱-ص/۳۶ – ۳۹.
۳۲-کافى، ج ۲/ص ۳۵۲.
۳۳-وسائل، ج ۱/ص ۴.
منبع: مجموعه آثار ج ۳، صص ۳۰۷-۲۸۵ مرتضى مطهرى

مهدویت و فرقه‏ هاى انحرافى

اشاره:

مهدویت، موعود باوری به معنای اعتقاد به یک نجات‌بخش است که در آخرالزمان برای نجات و رهایی انسان‌ها و برقراری صلح و عدالت خواهد آمد. اعتقاد به منجی، در ادیان و ملل و اقوام مختلف و با آیین‌ها و فرهنگ‌های کاملاً متفاوت وجود دارد و در آنها منجی موعود و نجات‌بخش به اَشکال و صور گوناگون و متنوعی مطرح شده است. در میان این گروه‌ها، شیعه به ظهور حضرت مهدی(ع) معتقد است.

 اصالت مهدویت و ادعاهاى باطل

مساله‏ ى حضرت بقیه الله الاعظم، مهدى موعود (عج)، یکى از بارزترین و بدیهى ‏ترین مسایل اسلامى و مورد تایید و اعتقاد همه‏ى مسلمانان به ویژه شیعیان است، زیرا صدها آیات قرآنى و روایات نبوى این مساله‏ى با اهمیت را به طور گسترده و مبسوط عنوان و مطرح ساخته‏ اند و جزئیات آن را با بیاناتى دقیق و روشن، ذکر کرده ‏اند، به طورى که ابهامى براى کسى باقى نگذاشته ‏اند .

تمامى فرق اسلامى – تقریبا – این آیات و روایات و مفاد آن‏ها را به نحوى درکتب حدیثى و کلامى و تفسیرى و احیانا رجالى و تاریخى خود متعرض شده ‏اند و درباره‏ى آن به شکل ‏هاى مختلف سخن گفته‏ اند، تا جایى که مى‏توان ادعا کرد که کم‏تر دانشمند و عالمى، بلکه مسلمانى یافت مى ‏شود که به این موضوع مهم و خطیر نپرداخته، یا این‏که این مطلب به گوش او نرسیده باشد .

شاهد روشن و قوى این مدعا، صدها کتابى است که در طول تاریخ، با استفاده از این نام شریف و مقدس به وجود آمده است . اما این مساله ‏ى مقدس و بدیهى – بسان هر مساله‏ ى دیگر دینى و اسلامى حتى مانند الوهیت و ربوبیت و نبوت و رسالت – گه ‏گاهى مورد سوء استفاده‏ى افراد یا گروه‏ هایى البته با انگیزه‏هاى شخصى یا سیاسى، قرار گرفته و مى‏ گیرد و اهداف و اغراض خاصى از این عمل دنبال شده و مى ‏شود .

مگر نه این‏که جهان همیشه شاهد این مطلب است که افرادى گستاخانه مدعى الوهیت ‏یا ربوبیت ‏شده و کوس خدایى زده ‏اند و یا مدعى نبوت و رسالت‏ شده و دعوى پیغمبرى نموده ‏اند؟ ! ! بدیهى است که این سوءاستفاده‏ ها و این ادعاهاى مفتضح و رسوا، هرگز به اصل و اصالت این حقایق ضربه نمى ‏زند و کسى نمى‏تواند با این بهانه که گه‏گاهى این نوع مطالب واقعى و ریشه ‏دار در فطرت و عقل و مؤید به صدها بلکه هزاران دلیل، مورد سوء استفاده قرار گرفته یا مى‏ گیرد، آن‏ها را زیر سئوال ببرد و یا این‏که به نحوى در صحت اصل آن‏ها، تشکیک کند .

از آن‏جا که مساله‏ ى حضرت بقیه الله الاعظم، مهدى موعود (عج)، که در آیات و روایات فراوانى خصوصیات آن مطرح شده است، نزد مسلمانان، مساله‏ اى مقدس و ظهور حضرتش همواره آرزوى آنان بوده است، از این قاعده مستثنا نبوده و نیست .

این مساله ‏ى مهم از همان زمان ائمه ‏ى اطهار علیه السلام و حتى با وجود خود امامان – که جزو مبشران و نویددهندگان به آن بوده‏اند – به نحوى مورد سوء برداشت قرار گرفت و با برخورد ائمه علیه السلام، مواجه شد .

این روند خطرناک و انحرافى در عصر غیبت صغرى مخصوصا پس از آن، به شکل ‏هایى مانند ادعاى دروغین (سفارت و نیابت‏ خاصه) حضرت مهدى (عج) تجلى مى‏ نمود، که مورد تکذیب حضرت (عج) و هشدار آن وجود مقدس قرار مى‏ گرفت و مؤمنان تنها به سفرا و نواب واقعى توجه داده مى‏ شدند . البته این حرکت در زمان‏ هاى بعد، نه تنها در جوامع شیعى بلکه در جوامع سنى نیز ادامه پیدا کرد و از اعتقاد و علاقه‏ى مسلمانان به این مطلب مقدس و حساس و سرنوشت‏ ساز، بى محابا و ناجوانمردانه بهره بردارى مى ‏شد!

با این حال، خوشبختانه با هشدارهاى قوى و به موقع عالمان دین و صدور ده‏ها روایت که شمایل و نشانه‏ هاى آن حضرت، شرایط ظهور و نحوه کار آن ذخیره‏ى الهى را بیان مى‏ کرد، ماهیت پلید آن حرکت‏هاى شوم و مغرضانه آشکار مى ‏شد و صاحبان آن مفتضح و رسوا مى ‏گشتند .

این ماجرا سردرازى دارد که از حوصله ‏ى این مقاله ‏ى مختصر بیرون است . لذا ما در این‏جا تنها به بخشى از آن‏چه در دو قرن اخیر واقع شد و مسلمانان بخصوص شیعیان هنوز از تبعات و پیامدهاى ناگوار آن رنج مى‏ برند، مى ‏پردازیم تا شاید گامى، در جهت تنویر اذهان باشد .

آن‏چه فعلا در این مقاله مطرح است، بررسى کوتاهى است درباره‏ى فرقه‏اى که متاسفانه، زمینه ساز پیدایش فرقه‏ى ضاله‏ى بابیت و سپس بهائیت ‏شد . لازم به تذکر است که این مقاله یک مرور اجمالى بیش نیست، و تفصیل کلام به شماره‏ هاى بعد موکول مى ‏شود .

شیخیه; ریشه ‏ى بهائیت

اگر بخواهیم تصویرى جامع و گویا از فرقه‏ى ضاله‏ى بهائیت داشته باشیم، لازم است ریشه‏ ى پیدایش بهائیت را مورد بررسى و دقت قرار دهیم . در حقیقت، بهائیت زاییده‏ى بابى ‏گرى است و بابى‏ گرى از کشفیه، و کشفیه هم فرزند ناخلف شیخى ‏گرى است . قهرا براى پى‏بردن به واقعیت‏ بهائى ‏گرى باید ریشه‏ ها و دامنه ‏هایى را که در آن متولد شده و پرورش یافته است، بشناسیم . لذا قبل از ورود به بحث ‏بهائیت، باید دو فرقه‏ى دیگر را مورد بررسى قرار بدهیم . ما در این‏جا اول فرقه‏ى شیخیه را مورد بحث قرار مى ‏دهیم .

الف – شیخیه

۱- شیخ احمد احسائى کیست؟

مؤسس فرقه‏ى شیخیه، شیخ احمد احسائى است . شیخ احمد احسائى فرزند زین ‏الدین بن ابراهیم بن صفر بن راغب بن رمضان درسال ۱۱۶۰ ه . در قریه‏اى به نام مطیرفى از قراء احساء یا (لهسا) متولد شد . وى از اعراب صحرانشین بود، ولى به خاطر اختلافى که بین جد دوم و سومش (دائر و رمضان) پیدا شد، به منطقه‏ى احساء رفتند . اجداد شیخ احمد از سنى ‏هاى متعصب بودند، ولى آمدن آن‏ها به منطقه‏ ى احساء که شیعه ‏نشین بود، باعث‏شد تحت تاثیر شیعه قرار گرفتند . با این حال، به دلیل سابقه‏ى تعصب و صحرانشینى، به نظر مى ‏رسد تشیع آن‏ها از روى تحقیق و تعقل نبوده است و چه بسا از باب هم‏رنگ شدن با محیط جدید بوده است .

۲- اوصاف احسائى

برخى از مریدان وى اوصاف عجیب و غریبى را به او نسبت داده ‏اند و از وى فردى استثنایى و داراى الهامات و امدادهاى غیبى، ساخته‏ اند، ولى بیشتر این اوصاف توسط پسرش به او الهام مى‏ شد . بیشتر اوصافى که به او نسبت داده شده، از ناحیه ‏ى پسرش بوده که کتابى هم در وصف او نوشته است . مثلا قبل از ۵ سالگى، یادگیرى قرآن را تمام کرد . خود مى‏ گوید: «در ایام طفولیت، جسمم با بچه ‏ها در حال بازى بود، ولى روحم در عالم دیگر بود . همیشه فکر مى‏ کردم و تدبیر مى ‏نمودم و بر همه مقدم بودم . در سنین کودکى، بر این عادت بودم که در خلوت‏هایم درباره‏ى اوضاع جهان و مردم مى ‏اندیشیدم که: کجایند ساکنین این عمارات که این بناها و کاخ‏ها را ساخته ‏اند و وقتى متذکر احوال‏شان مى‏ شدم، مى‏ گریستم . در مجالس لهو که در آن زمان شایع بود، مى‏رفتم، ولى از آن کناره‏گیرى مى‏کردم . اگر هم جسمم با آن‏ها بود، ولى روحم در ملا اعلى بود» .

لازم به تذکر است که در منطقه ‏اى که او سکونت داشت، موسیقى و غنا و امثال این‏ها خیلى رواج داشت تا آن‏جا که دستگاه موسیقى را بر درب خانه‏ هاى‏شان آویزان مى‏ کردند . درباره‏ى حافظه و هوشمندى خویش نیز مى‏ گوید: «دو ساله که بودم، سیلى آمد و همه چیز را برد جز یک مسجد و خانه‏ى عمه‏ام; حبابه .» که این سخن، حافظه‏ى قوى او را مى ‏رساند .

گویند زمانى بر مقتولى گذر کرد، با عبارت فصیح به او خطاب نمود: «این ملکک، این شجاعتک، این قوتک؟ ملک و شجاعتت چه شد، نیرو و توانت کو؟» و بعد بر دگرگونى زمان، مى‏ گریست . این فضایل مربوط به دوران طفولیت او است که مقدمه ‏اى است‏براى ادعاهایى دیگر . به هر حال، اوصافى براى او ذکر نموده‏اند که لازمه‏ اش، قداست و نبوغى خارق العاده است که در اصلاب وى بى‏ سابقه بوده و هدف از این کار، چیزى جز اغواء و فریفتن مردم نبود .

نکته‏ى قابل توجه این است که: چنین اوصافى بعد از آن که وى، رییس این گروه گردید، توسط پسرش، بیان مى ‏شد تا مریدانش از او پیروى کنند .

۳- علماء و احسائى

از علماى معاصر و غیر معاصر او، به خاطر عقاید باطله، چیزى جز تکفیر و تفسیق و نکوهش و ذم او نقل نشده است که به اسامى بعضى از آن‏ها اشاره مى ‏کنیم:

۱- سید محمد مجاهد; نویسنده‏ى مناهل (متوفى ۱۲۴۲ ه .)

۲- سید مهدى طباطبایى; فرزند نویسنده‏ى کتاب ریاض (متوفى ۱۲۶۰ ه .)

۳- شیخ محمد حسین; نویسنده‏ى فصول (متوفى ۱۲۶۱ ه .)

۴- سید ابراهیم قزوینى; مؤلف ضوابط (متوفى ۱۲۶۲ ه .)

۵- شهید سوم شیخ محمد تقى قزوینى (متوفى ۱۲۶۴ ه .)

۶- شیخ شریف العلماء (متوفى ۱۲۶۵ ه .)

۷- شیخ محمد حسن مؤلف جواهر (متوفى ۱۲۶۶ ه .)

۸- ملا آقا دربندى; مؤلف کتب خزائن الاصول و خزائن الاحکام (متوفى ۱۲۸۵ ه .)

۹- میرزا محمد باقر خوانسارى; نویسنده‏ى روضات الجنات (متوفى ۱۳۱۳ ه .)

۴- تحصیلات شیخ

شیخ بعضى علوم و بعضى از معارف را تحصیل نمود بى آن‏که براى او شفاى قلبى حاصل شود و توشه‏اى معنوى برگیرد . خود مى ‏گوید: «در ۲۵ سالگى در خواب دیدم که کتابى در مقابل من باز شد و این قول خداوند: «الذى خلق فسوى و الذى قدر فهدى‏» (۲) را چنین تفسیر مى‏ کرد: الذى خلق; یعنى اصل شى را که هیولا باشد، خلق کرد . فسوى; یعنى صورت نوعی ه‏ى آن . قدر; اسباب آن . فهدى; یعنى از این نوع به خیر و شر هدایت کرد . بر اثر این خواب، انقلابى عجیب در من ایجاد شد که مرا از ادامه‏ى تحصیل علوم که ظاهرى و غیرواقعى است، بازداشت‏» .

بنابراین ادعا، این مطلب برایش از این علوم و معارف که آن‏ها را صرفا ظاهرى مى ‏داند، بهتر است! زیرا گویى منادى غیبى، او را مورد خطاب قرار داده است، چیزى شبیه به وحى یا اشراق و الهام .

در ادامه مى‏ گوید: «پس از عزلتى چند، و در نفس خود، امور دیگرى را احساس کردم‏» .

مریدان او ادعا کرده ‏اند که شیخ، علمش را از عالم اعلى گرفته است‏برخلاف دیگران که با همه‏ى سعى و کوشش وافر خود از آن عاجز هستند، براى او در علوم مختلف، ۳۰۰ تالیف ذکر کرده ‏اند و تنها یک هزارم فضایل او مطرح شده است . در هر فن و علمى از تمام متخصصان بالاتر است .

گفته شده ایشان سفرهاى زیادى به بلاد مختلف داشته، خصوصا بلاد و شهرهایى که داراى حوزه‏ ى علمیه بوده و علماى بزرگ در آن زندگى مى ‏کردند . شرکت در درس آن علما باعث ‏شد که علوم زیادى فراگرفته و از او یک عالم بزرگ و شخصیتى مقدس و متقى بسازد . منتها این ادعا را امورى تکذیب و از اهمیت آن مى‏کاهد که اینک آن‏ها را بر مى‏ شماریم:

۱- بنابر آن‏چه که از ایشان نقل شده است‏یا به او نسبت داده‏اند، او نه براى آموختن، بلکه صرفا براى آزمایش علما در دروس شرکت مى‏ کرد .

۲- بنابر تصریح خود یا نقلى که از او شده است، با دیدن آن خواب، حقایق علوم را دریافت و به او الهام گشت .

۳- ادعاى این‏که علم او لدنى بود .

گویند: بعضى از علوم مانند فلسفه و تصوف و بعضى علوم غریبه را در سفرهایش آموخت و به دلیل همین علوم یا به خاطر اعتماد بر بعضى از روایات که معناى آن را نفهمیده بود، دچار چنین سرانجامى شد .

شیخ احمد احسائى در اوایل امر به تقوى، زهد و ورع توصیف شده است و لذا بعضى او را مدح کرده‏اند . لیک با بیان اعتقادات غلوآمیز و ادعاهایش، انحراف او مشخص گشت . بدین سبب، علما به تکفیر او حکم دادند .

۵- شیخ احمد احسائى و تشیع

شیخ احمد احسائى داراى مسلکى اخبارى بود . او به امورى غریب معتقد بود که با اعتقادات شیعه‏ى امامیه که در طول قرون متمادى در کتب کلامیه و اعتقادیه‏ ى خود به صورت مختصر و مطول بیان کرده‏ اند، فاصله‏ى زیادى دارد . مواردى از اعتقادات شیخ را بر مى‏ شماریم:

۱- ائمه را به عنوان علل اربع براى عالم ذکر کرده است (علل فاعلى، مادى، صورى، غایى .) این غلوى است که عقل و شرع مقدس از آن ابا دارد .

۲- اصول دین ۴ تا است: معرفت الله، معرفت انبیاء، معرفت ائمه، معرفت رکن رابع; که شیوخ و بزرگان شیخیه هستند .

۳- قرآن، کلام نبى صلى الله علیه و آله است . شیخ با این کلام، منکر وحى بودن قرآن است .

۴- اتحاد حق با خلق; یعنى الله تعالى با انبیاء، شى‏ء واحدى هستند .

۵- تفسیر معاد به معناى غیرمتعارف و بیگانه از آن‏چه علماى کلام مى ‏گویند .

۶- تفسیر امام به شى‏ء غریب که همراه با غلو، شرک و خرافه است که قرآن و شرع مقدس، مخالف چنین امرى است .

۷- اعتقاد به رکن رابع که از مختصات این فرقه است .

دلیل اعتقاد به رکن رابع:

براى هر سلطانى، ۴ وزیر است و اگر این چهار وزیر نباشند، ملک و سلطنت از بین مى‏رود و کم و زیاد کردن آن‏ها هم جایز نیست:

۱- وزیر عدل

۲- وزیر انفاق

۳- وزیر جنگ

۴- وزیر دارایى و مالیات

چون خداوند و نبى و امام از جنس بشر نیستند، لازم است‏بین آن‏ها و خلق، شیوخ آن‏ها واسطه و موضوع تجلى حق باشند . این‏ها این اصل را در مقابل سفارش ائمه‏ى معصومین علیه السلام در رجوع به فقهاء که قدرت استنباط احکام را از کتاب، سنت، عقل و اجماع دارند و حجت ‏بر عوام هستند، قرار داده‏ اند .

۸- اعتقاد عجیب و غریب شیخ در مورد امام عصر (عج)، استهزاى آن حضرت است که شبیه به کلام منکرین است و گفته است امام غایب در پشت پرده‏ى غیبت چه فایده ‏اى دارد؟ وى گفته است: ان الامام الحجه خاف وفر الى العالم حور قلیائى; امام عصر به خاطر ترس به عالم حور قلیایى گریخت .

۹- اعتقاد به حقانیت فرقه‏ى شیخیه و عقاید آن و تصریح به بطلان جمیع فرق شیعه حتى امامیه .

۱۰- نفى عدل که نزد شیعه از اصول دین است .

شیخ احمد احسائى در یکى از کتاب‏ هایش به خلفا حمله کرد . به همین دلیل، حکومت عثمانى که در آن وقت‏بر عراق، سیطره داشت، به کربلا حمله کرد، عده‏اى از اهالى آن‏جا را کشت، خانه‏ ها را آتش زد و ویران کرد . در این میان، خانه‏اى جز خانه‏ى سید کاظم رشتى شاگرد شیخ احمد احسائى سالم نماند . شیخ که مسبب این فتنه بود، خود در امان ماند . مدتى بعد به حجاز رفت و در آن‏جا مورد احترام قرار گرفت . این در حالى بود که حکام آن دیار، سنى بود و زیر نظر حکومت عثمانى قرار داشتند .

به هر حال شیخ در ۵۷ سالگى به سال ۱۲۴۱ه . از دنیا رفت و در بقیع به خاک سپرده شد .

شاگردان شیخ، مروجان عقاید او و مورد عنایت ناصرالدین شاه بودند، (او به دنبال معارضه و مقابله با قدرت علماى شیعه بود) و کارهاى آنان به اختلاف بین صفوف شیعیان انجامید، خصوصا در آن زمان که شیعیان عراق تحت‏ حکومت متعصب سنى عثمانى بوده و به اتحاد، نیاز شدید داشتند . سعى همیشگى استعمار بر این بود که مراجع را که ملجا و پناه شیعیان، بودند از میان بردارد .

سید کاظم رشتى که در کلاس درس او شرکت و عقاید او را ترویج مى‏ داد، بعدها فرقه‏ى کشفیه را تاسیس کرد .

بعد از مرگ شیخ، فرقه‏ى او به شعب مختلف تقسیم شد مانند: کرامیه، احقاقیه، حجت الاسلامیه و باقریه که هر یک از این‏ها افکار مخصوص به خود را داشتند .

ب – کشفیه

۱- سید کاظم رشتى کیست؟

سید کاظم رشتى فرزند سید قاسم رشتى گیلانى حائرى، ایرانى الاصل بود و در سال ۱۲۱۲ه . متولد شد .

بعضى گفته‏اند نسبش از سادات حسینى بوده، ولى بعضى گفته‏اند که اصلا سید نبوده، بلکه این یک اسم مستعارى است; زیرا در یزد با نام احمد احسائى به فعالیت مى‏ پرداخت .

وى در ۲۱ سالگى به کربلا رفت و تا آخر عمر در آنجا ماند و عقیده‏ى شیخ را ترویج مى‏ کرد . بعد از وفات شیخ، از بین مشایخ شیخیه، وى چون جرات زیادى در اظهار عقاید سلف خود داشت‏یا به خاطر اسباب خارجى و سیاست‏ مداران خارجى، به عنوان رییس انتخاب شد . او بر عقاید سلف خود، اوهامى جدید افزود و ادعاهاى شبیه به کشف داشت . شاید به همین خاطر، به آن‏ها کشفیه مى‏گویند .

سید کاظم ۲۰ سال رییس فرقه بود و بین پیروانش در ایران و عراق، رکن رابع بود . او مى‏ گفت: فقط ما شیعه‏ ى کامل هستیم .

۲- تالیفات

سید رشتى، کتب زیادى قریب به ۱۲۰ کتاب، تالیف کرد که در بردارنده‏ى امور غریبه و ادعاهایى عجیب است و از غلو و خرافه درباره‏ى ائمه‏ى معصومین علیه السلام آکنده است . او غالبا کتاب‏هایش را با رمز مى ‏نوشت .

افندى عبدالباقى عمرى فاروقى موصلى، در مدح سلطان عثمانى که پرده‏اى از پرده‏هاى حرم نبوى را براى مرقد موسى بن جعفر علیه السلام به عراق فرستاد، قصیده‏اى دارد و در آن به یکى از فضائل امیرالمؤمنین على علیه السلام اشاره مى ‏کند که حضرت رسول صلى الله علیه و آله فرمود: انا مدینه العلم و على بابها . افندى این کلام را به صورت شعر درآورد و گفت:

هذا رواق مدینه العلم الذى

من بابها قد ضل من لایدخل

سید کاظم رشتى این بیت را شرح کرد و گفت: این مدینه ‏اى عظیم در آسمان است و ائمه علیه السلام در آن ساکن هستند . بعد این مدینه را توصیف مى‏کند که این مدینه، ۲۱ محله دارد و ۳۶۰ کوچه . سپس براى هر یک از آن‏ها نام عجیب و صاحبى با اسم عجیب ذکر مى‏ کند . این‏ها مطالبى شبیه اساطیر و خرافات است که دین و عقیده را به مسخره و استهزاء گرفته است .

وقتى این شرح اسطوره‏اى به شاعر رسید، گفت: چنین سخنى به ذهن من هم خطور نکرده بود .

سید محمود آلوسى، مفتى بغداد که در عناد با شیعه معروف است، سید کاظم را مورد احترام قرار داد . وى وصف عجیبى را براى او بیان مى‏ کند و مى‏ گوید: اگر سید رشتى در زمانى بود که آمدن نبى امکان داشت، پیامبر بود و من نخستین کسى بودم که به او ایمان مى‏آوردم; چون شرایط نبوت را از نظر اخلاقى و علم کثیر و عمل به سجایاى انسانى داراست .

آیا چنین ستایشى از طرف مخالفین، دلالت ‏بر رضایت آن‏ها از این فرد فاسد العقیده ندارد و آیا دلیل بر این نیست که آن‏چه رشتى گفته و نشر داده، مخالف راه و روش اهل بیت علیه السلام بوده است؟

۳- سید کاظم رشتى و مهدویت

سید کاظم رشتى، مهدویت را به صورتى موهوم مطرح مى‏ کرد . براى مثال مى‏گفت: الآن مهدى در بین شماست . او حتى مبلغینش را به اطراف مى‏فرستاد که: آماده باشید، آقا مى‏آید و گاهى مى‏گفت: آقا بین خود شماست . به خاطر همین افکار خرافاتى و موهوم، یکى از شاگردان بارزش به نام على محمد باب ادعا کرد که من باب امام زمان هستم . بعد ادعا کرد که خود مهدى هستم . مردم هم دور او را گرفتند و زیربناى بابیت ‏شکل گرفت .

سید کاظم رشتى، شاگردانى را تربیت کرد که متاسفانه بعضى از آن‏ها از اهل علم بودند . آنان عقاید و افکار او را در مناطقى از ایران از جمله; کرمان، آذربایجان و تبریز ترویج دادند .

احسائى و رشتى، نایبى را معرفى نکردند، ولى بعضى ‏ها در بعضى مناطق ادعا کردند که نایب سید هستند .

سید کاظم، قریب به ۱۵۰ تالیف داشت که برخى از آن‏ها شرح بعضى از ادعیه است . با تاویلاتى غریب شبیه به داستان .

سید کاظم در سال ۱۲۵۹ هجرى درگذشت و فرزندش سید احمد، رییس فرقه شد .

پى ‏نوشت:

۱ . حیاه شیخ احمد احسائى; مؤلف: فرزند شیخ احمد احسائى .

۲ . ارشاد و العلوم، کریم خان کرمانى .

۳ . تاریخ نبیل، زرندى .

جهت مطالعه و تحقیق بیشتر به کتاب‏هاى زیر مراجعه شود:

۱ . رد شیخیه، محمد مهدى بن سید صالح قزوینى موسوى (انتشار سال ۱۳۳۷ .)

۲ . اسرار پیدایش شیخیه، بابیه و بهائیه، محمد کاظم خالصى .

۳ . خرافات شیخیه و کفریات ارشاد العلوم، محمد کاظم خالصى .

۴ . کشف المراد (بررسى عقاید شیخیه و رد اتهامات)، مؤلف و ناشر . الف حکیم هاشمى (تهران ۱۳۵۲ش .)

۱٫ نوشته‏ى حاضر، تقریر سلسله درس‏هاى «مهدویت و فرقه‏هاى انحرافى‏» از استاد جعفر خوشنویس است که در مرکز تخصصى مهدویت وابسته به بنیاد حضرت مهدى موعود (عج) در قم، براى جمعى از طلاب و دانش پژوهان ارایه شده است . از تلاش حجت الاسلام لارى از دانش‏پژوهان کوشاى این دوره براى تدوین این درس‏ها، سپاس‏گزارى مى‏شود .

۲٫ الاعلى، ۲ و ۳ .

تدوین: على لارى

منبع :جعفر خوشنویس مجله انتظار- ش ۱

اثبات لزوم امامت

اشاره:

امامت رهبری و پیشوایی جامعه اسلامی به نصب الهی و جانشینی پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) در امور دینی و دنیوی است. این آموزه، از اصول مذهب شیعه و از اختلافات اعتقادی میان شیعه و اهل سنت است. اهمیت امامت نزد شیعیان باعث شده که آنان امامیه لقب گیرند. بنابر آموزه‌های شیعه، پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) از ابتدای دوران رسالت به معرفی خلیفه خویش و امام مسلمانان پس از وفات خود، اهتمام جدی داشت. اقدامات آن حضرت در این مسیر، از نخستین دعوت علنی، با معرفی امام علی(علیه السلام) به عنوان خلیفه و جانشینِ بعد از خود آغاز شد و تا آخرین روزهای زندگانی ایشان، در راه بازگشت از حجه الوداع در ۱۸ ذی‌الحجه در غدیر خم و همچنین لحظات آخر عمرشان که دوات و قلمی درخواست کردند ادامه یافت.

ختم نبوت بدون نصب امام معصوم , خلاف حکمت الهى است و کامل بودن دین جهانى و جاودانى اسلام , منوط به این است که بعد از پیامبر اکرم ( ص ) جانشینان شایسته اى براى او تعیین گردند بگونه اى که بجز مقام نبوت و رسالت , داراى همه مناصب الهى وى باشند این مطلب را مى توان از آیات کریمه قرآن و روایات فراوانى که شیعه و سنى در تفسیر آنها نقل کرده اند استفاده کرد :

از جمله در آیه سوم از سوره مائده مى فرماید : (( الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتى و رضیت لکم الاسلام دیناً ))

این آیه که به اتفاق مفسرین در حجه الوداع و تنها چند ماه قبل از رحلت پیامبر اکرم ( ص ) نازل شد بعد از اشاره به نا امیدى کفار از آسیب پذیرى اسلام (( الیوم یئس الذین کفر وامن دینکم …)) تائکید مى کند که امروز دین شما را کامل , و نعمتم را بر شما تمام کرده .

  و با توجه به روایات فراوانى که در شائن نزول این آیه ها وارد شده کاملاً روشن مى شود که این (( اکمال و اتمام )) که توائم با نومید شدن کفار از آسیب پذیرى اسلام بوده با نصب جانشین براى پیامبر اکرم ( ص ) از طرف خداى متعال , تحقق یافته است . زیرا دشمنان اسلام , انتظار داشتند که بعد از وفات رسول خدا ( ص ) ـ مخصوصاً با توجه به اینکه فرزند ذکورى نداشتند ـ اسلام بدون سرپرست بماند و در معرض ضعف و زوال قرار گیرد , ولى با نصب جانشین براى وى دین اسلام به نصاب کمال , و نعمت الهى به سرحد تمام رسید و امید کافران بر باد رفت . ( ۱ )

و کیفیت آن , چنین بود که پیامبر اکرم ( ص ) هنگام بازگشت از حجه الوداع همه حجاج را در محل (( غدیر خم )) جمع کردند و ضمن ایراد خطبه مفصلى از ایشان سوئال کردند : (( الست اولى بکم من انفسکم؟ )) ( ۲ ) آیا من از طرف خدا متعال بر شما ولایت ندارم؟ همگى یکصدا جواب مثبت دادند , آنگاه زیر بغل على ( ع ) را گرفته او را در برابر مردم بلند کردند و فرمودند : (( من کنت مولاه فعلى مولاه )) و بدین ترتیب , ولایت الهى را براى آن حضرت , اعلام فرمودند .

  سپس همه حضار با آن حضرت بیعت کردند و از جمله , خلیفه دوم ضمن بیعت با امیر موئمنان على ( ع ) بعنوان تهنیت گفت : (( بخ بخ لک یا على , اصحبت مولاى و مولى کل موئمن و موئمنه)) ( ۳ )

و در این روز بود که این آیه شریفه , نازل شد : (( الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتى و رضیت لکم الاسلام دیناً )) و پیامبر اکرم ( ص ) تکبیر گفتند و فرمودند : (( تمام نبوتى و تمام دین الله ولایه على بعدى ))

و در روایتى که بعضى از بزرگان اهل سنت ( حموینى ) نیز نقل کرده اند آمده است که ابوبکر و عمر از جابر خاستند و از رسول خدا ( ص ) پرسیدند که آیا این ولایت , مخصوص على است؟ حضرت فرمود :

  مخصوص على و اوصیائ من تا روز قیامت است . پرسیدند : اوصیائ شما چه کسانى هستند؟ فرمودند :

 (( على اخى و وزیرى و وارثى و وصیى و خلیفتى فى امتى و ولى کل موئمن من بعدى , ثم ابنى الحسن , ثم النى الحسین , ثم تسعه من ولد ابنى الحسین واحداً بعد واحد , القرآن معهم و هم مع القرآن , لایفارقونه و لا یفارفهم حتى یردوا على الحوض )) (۴)

بر حسب آنچه از روایات متعدد , استفاده مى شود پیامبر اکرم ( ص ) قبلاً مائمور شده بودند که امامت امیر موئمنان ( ع ) را رسماً اعلام کنند ولى بیم داشتند که مبادا مردم , این کار را حمل بر نظر شخصى آن حضرت کنند و از پذیرفتن آن , سرباز زنند . از اینروى , در پى فرصت مناسبى بودند که زمینه این کار فراهم شود تا اینکه این آیه شریفه نازل شد :

 (( یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک و ان لم تفعل فما بلغت رسالته و الله یعصمک من الناس )) ( ۵ ) و ضمن تائکید بر لزوم تبلیغ این پیام الهى ـ که هم سنگ با همه پیام هاى دیگر است و نرساندن آن بمنزله ترک تبلیغ کل رسالت الهى مى باشد ـ به آن حضرت مژده داد که خداى متعال تو را از پیامدهاى آن , مصون خواهد داشت . با نزول این آیه , پیامبر اکرم ( ص ) دریافتند که زمان مناسب , فرا رسیده و تائخیر بیش از این , روا نیست . از این روى , در غدیر خم به انجام این وظیفه , مبادرت ورزیدند . ( ۶ )
البته آنچه اختصاص به این روز داشت اعلام رسمى و گرفتن بیعت از مردم بود وگرنه رسول خدا ( ص ) در طول دوران رسالتشان بارها و به صورتهاى گوناگون , جانشینى امیرموئمنان على ( ع ) را گوشزد کرده بودند و در همان سالهاى آغاز ین بعثت , هنگامى که آیه (( و انذر عشیرتک الاقربین )) ( ۷ ) نازل شد در حضور همه خویشاوندان فرمودند : نخستین کسى که دعوت مرا بپذیرد جانشین من خواهد بود و به اتفاق فریقین , نخستین کسى که پاسخ مثبت داد على بن ابى طالب ( ع ) بود .( ۸ )

و نیز هنگامى که آیه (( یا ایها الذین آمنوا اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولى الامرمنکم )) ( ۹ ) نازل شد و اطاعت کسانى که بعنوان (( اولواالامر )) بطور مطلق , واجب کرد و اطاعت ایشان را همسنگ اطاعت پیغمبر اکرم ( ص ) قرار داد جابربن عبدالله انصارى از آن حضرت پرسید :

این (( اولواالامر )) که اطاعتشان مقرون به اطاعت شما شده چه کسانى هستند؟ فرمود :

 (( هم خلفائى یا جابر و ائئمه المسلمین من بعدى . اولهم على بن ائبى طالب , ثم الحسن , ثم الحسین , ثم على بن الحسین , ثم محمد بن على المعروف فى التواره بالباقر ـ ستدر که یا جابر , فاذا القیته فاقراه منى السلام ـ ثم الصادق جعفر بن محمد , ثم موسى بن جعفر , ثم على بن موسى , ثم محمد بن على , ثم على بن محمد , ثم الحسن بن على , ثم سمیى و کنیى حجه الله فى ارضه و بقیته فى عباده ابن الحسن بن على …)) ( ۱۰ ) و طبق پیشگویى پیامبر اکرم ( ص ) جابر تا زمان امامت حضرت باقر ( ع ) زنده ماند و سلام رسول خدا ( ص ) را به ایشان ابلاغ کرد .

در حدیث دیگرى از ابوبصیر نقل شده که گفت : درباره آیه اولواالامر از امام صادق ( ع ) سوئال کردم . فرمود :

  در شائن على بن ابى طالب و حسن و حسین نازل شده است . عرض کردم : مردم مى گویند چرا قرآن کریم , على و اهل بیتش ( ع ) را بنام , معرفى نکرده است؟ فرمود :

به ایشان بگوى : آیه نماز که نازل شد اسمى ازسه رکعت و چهار رکعت نبرد , و این رسول خدا ( ص ) بود که آن را براى مردم تفسیر کردهم چنین آیات زکات و حج و … این آیه را هم مى بایست پیامبر اکرم ( ص ) براى مردم تفسیر کند و او چنین فرمود : (( من کنت مولاه فعلى مولاه )) و نیز فرمود :

 (( اوصیکم بکتاب الله و اهل بیتى , فانى سالت الله عزوجل ائن یفرق بینهما حتى یورد هما على الحوض فاعطانى ذلک )) ( یعنى شما را سفارش مى کنم به (( ملازمت )) کتاب خدا و اهل بیتم , همانا از خداى عزوجل درخواست کردم که میان قرآن و اهل بیتم , جدایى نیندازد تا در حوض کوثر ایشان را بر من وارد سازد , و خداى متعال درخواست مرا اجابت کرد .) و نیز فرمود : (( لا تعلموهم فانهم ائعلم منکم . انهم لن یخرجوکمو من باب هدى و لن یدخلوکم فى باب ضلاله)) (۱۱)

 ( ( یعنى : در مقام تعلیم ایشان برنیایید که ایشان از شما داناترند . همانا هرگز شما را از باب هدایت , خارج نمى کنند و درباب ضلالت , وارد نمى سازند )
و هم چنین بارها ـ و از جمله در آخرین روزهاى حیاتش ـ فرمود :

 (( انى تارک فیکم الثقلین کتاب الله و اهل بیتى انهمالن یفترقا حتى یردا على الحوض )) (۱۲) و نیز فرمود : (( ائلا ان مثل ائهل بیتى فیکم مثل سفینه نوح من رکبها نجا و من تخلف عنها غرق )) (۱۳) و نیز بارها خطاب به على بن ابى طالب ( ع ) فرمود : (( انت ولى کل موئمن بعدى )) (۱۴) و نیز ده ها حدیث دیگرى که مجال اشاره به آنها نیست . (۱۵)

پی نوشت:

۱. براى توضیح بیشتر پیرامون دلالت این آیه , به تفسیر المیزان مراجعه کنید .

۲. اشاره به آیه (۶) از سوره احزاب (( النبى ائولى بالموئمنین من ائنفسهم )) .

۳. براى اثبات قطعى بودن سند و دلالت این حدیث , رجوع کنید به عبقات الانوار و الغدیر /

۴. ر . ک . غایه المرام , باب ۵۸, حدیث ۴, بنقل از فرائد حموینى .

۵. سوره مائده , آیه ۶۷٫ براى توضیح بیشتر پیرامون دلالت این آیه , به تفسیر المیزان مراجعه کنید /

۶. این موضوع را بزرگان اهل سنت از هفت نفر از اصحاب رسول خدا ( ص ) نقل کرده اند : زید بن ارقم , ابوسعید خدرى , ابن عباس , جابرین عبدالله انصارى , برائ بن عازب , ابوهریره و ابن مسعود . ر . ک : الغدیر : ج /۱

۷. سوره شعرائ / آیه /۲۱۴

۸. ر . ک : عبقات الانوار , الغدیر , المراجعات ( مراجعه ۲۰) .

۹. ر . ک .: سوره نسائ , آیه /۵۹

۱۰. غایه المرام ( ط قدیم ) ص ۲۶۷, ج ۱۰, و اثبات الهداه: ج ۳, ص ۱۲۳ و ینابیع v الموده: ص /۴۹۴

۱۱. ر . ک : غایه المرام ( ط قدیم ) ص ۲۶۵, ج /۳

۱۲. این حدیث نیز از روایات متواتر است که بزرگان اهل سنت از جمله ترمذى و نسائى و صاحب مستدرک به طرق متعدد از رسول خدا ( ص ) نقل کرده اند .

۱۳. ر . ک : مستدرک حاکم , ج ۳, ص /۱۵۱

۱۴. ر . ک : مستدرک حاکم : ج ۳, ص ۱۳۴, و ص ۱۱۱, صواعق ابن حجر , ص ۱۰۳, مسند ابن حنبل , ج ۱, ص ۳۳۱, و ج ۴, ص ۴۳۸

۱۵. ر . ک : کمال الدین و تمام النعمه از مرحوم صدوق و بحارالانوار مجلسى .

نظر قرآن درباره امامت

اشاره:

امامت رهبری و پیشوایی جامعه اسلامی به نصب الهی و جانشینی پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) در امور دینی و دنیوی است. این آموزه، از اصول مذهب شیعه و از اختلافات اعتقادی میان شیعه و اهل سنت است. اهمیت امامت نزد شیعیان باعث شده که آنان امامیه لقب گیرند. بنابر آموزه‌های شیعه، پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) از ابتدای دوران رسالت به معرفی خلیفه خویش و امام مسلمانان پس از وفات خود، اهتمام جدی داشت. اقدامات آن حضرت در این مسیر، از نخستین دعوت علنی، با معرفی امام علی(علیه السلام) به عنوان خلیفه و جانشینِ بعد از خود آغاز شد و تا آخرین روزهای زندگانی ایشان، در راه بازگشت از حجه الوداع در ۱۸ ذی‌الحجه در غدیر خم و همچنین لحظات آخر عمرشان که دوات و قلمی درخواست کردند ادامه یافت.

قرآن در آیات بسیارى از امامت و رهبرى مردم و انتصاب این منصب بدست خداوند سخن به میان آورده، از جمله:

وَ إِذِ ابْتَلى إِبْراهیمَ رَبُّهُ بِکَلِمات فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتی قالَ لایَنالُ عَهْدِی الظّالِمینَ .

(به خاطر آورید) هنگامى که خداوند، ابراهیم را با وسائل گوناگونى آزمود؛ و او به خوبى از عهده این آزمایش ها بر آمد. خداوند به او فرمود: «من تو را پیشواى مردم قرار دادم»! ابراهیم عرض کرد:

«از دودمان من (نیز امامانى قرار بده!)» خداوند فرمود:

«پیمان من، به ستمکاران نمى رسد»!(۱)

در این آیه خداوند به ما مى فهماند که امامت، منصبى است الهى که خداوند به هر کس بخواهد آن را مى بخشد (جاعلک للناس اماما) و هم چنین نشان مى دهد که امامت پیمان الهى است که جز بندگان شایسته اش، همان ها که بدین خاطر آنان را برگزیده است دیگرى را شامل نمى شود.

و مى فرماید: (وَ جَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّهً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا لَمّا صَبَرُوا وَ کانُوا بِآیاتِنا یُوقِنُونَ) «و از آنان امامان (و پیشوایانى) قرار دادیم که به فرمان ما (مردم را) هدایت مى کردند؛ چون شکیبائى نمودند، و به آیات ما یقین داشتند.»(۲)

و هم چنین مى فرماید:

(وَ نُرِیدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّهً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِینَ) «ما مى خواستیم بر مستضعفان زمین منت نهیم و آنان را پیشوایان و وارثان روى زمین قرار دهیم!»(۳)

شاید برخى چنین پندارند که از این آیات چنین برمى آید که معناى «امامت» در آنها همان نبوت و رسالت است، و این اشتباه است؛ چرا که هر فرستاده خدا و رسولى، هم پیامبر است و هم امام، ولى هر امامى پیامبر و رسول نیست.

و بدین سان خداى سبحان در کتاب خود توضیح داده است که بندگان شایسته اش مى توانند از او درخواست کنند که آنان را به این منصب شریف، مشرف گرداند تا به هدایت مردم بپردازند و پاداشى بزرگ نصیبشان گردد.

خداوند در این باره مى فرماید:

وَ الَّذِینَ یَقُولُونَ رَبَّنا هَبْ لَنا مِنْ أَزْواجِنا وَ ذُرِّیّاتِنا قُرَّهَ أَعْیُن وَ اجْعَلْنا لِلْمُتَّقِینَ إِماماً.

«و کسانى که مى گویند: پروردگارا! از همسران و فرزندانمان مایه روشنى چشم ما قرار ده، و ما را براى پرهیزگاران پیشوا گردان»!(۴)

و در قرآن همین واژه «امامت» نیز بر فرمانروایان و حاکمان ستمگر که پیروان و ملت هایشان را به گمراهى کشانده و به سوى تباهى و عذاب دنیا و آخرت، سوق مى دهند، نیز اطلاق مى شود.

در داستان فرعون و لشکریانش، خداوند مى فرماید: و آنان =] فرعونیان [را پیشوایانى قرار دادیم که به آتش (دوزخ) دعوت مى کنند!».(۵) (۶)

پی نوشت:

 ۱.بقره، آیه ۱۲۴٫

۲.سجده، آیه ۲۴٫

۳.قصص ،آیه ۵٫

۴.فرقان، آیه ۷۴٫

۵.قصص، آیات ۴۰ـ۴۲٫

۶.همراه با راستگویان، ص ۷۳٫

حقیقت امامت در چشمه سار وجود امام جواد (علیه السلام)

اشاره:

موضوع امامت و مسائل و ویژگیهای آن، از زمان رحلت پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) از مهمترین موضوعاتی است که به طور کلی در اندیشه اسلامی و بخصوص تفکر شیعی مطرح بوده است. امام جواد(علیه السلام) نخستین امام از ائمه دوازده گانه بود که در خردسالی یعنی هشت سالگی (۱) متصدی شؤون امامت گردید و مسؤولیتهای رهبری را برعهده گرفت. پس از آن حضرت، فرزندش امام هادی(علیه السلام) نیز در همین سنین متولی امر امامت شد و بعدها امام مهدی(عج) هم در حالی که بیش از پنج سال نداشت، به امامت رسید.(۲)

یکی از مسایلی که در عصر امام جواد(علیه السلام) مطرح شد و بعدها در مباحث کلامی مربوط به امامت جایگاه ویژه ای یافت، این بود که آیا ممکن است کسی پیش از بلوغ به مقام امامت برسد؟ در سال ۲۰۳ ه .ق که امام رضا(علیه السلام) به شهادت رسید، شیعیان آن حضرت به علت این که تنها فرزند وی – امام جواد(علیه السلام)- بیش از هشت سال نداشت، در نگرانی و اضطراب عمیقی فرو رفتند. به نوشته برخی از مورخان، در این جریان میان شیعیان اختلاف پدید آمد؛ چنان که شیعیان دیگر شهرها نیز متحیر شدند.(۳) این مشکل برای شیعیان که مهمترین رکن ایمان را اطاعت از امام معصوم دانسته و در مسایل و مشکلات دینی و فقهی خود به وی رجوع می کردند، اهمیت بسیاری داشت.

در این مقاله، شکوفایی و حقیقت امامت در وجود امام جواد(علیه السلام) و نیز ادله آن مورد بررسی قرار می گیرد.

تولد و امامت

امام محمدتقی بن علی بن موسی الرضا(علیه السلام) نهمین پیشوای شیعیان، به سال ۱۹۵ ه در ماه رمضان متولد و در ماه ذی القعده سال ۲۲۰ ه توسط همسرش و به تحریک و فرمان معتصم خلیفه عباسی مسموم و به شهادت رسید. نام مادر آن حضرت «سبیکه نوبیه»(۴) از زنان با فضیلت روزگار است. بعد از این که امام رضا(علیه السلام) در ماه صفر سال ۲۰۳ ه در توس در سن ۵۵ سالگی به شهادت رسید. (۵) امام محمد تقی الجواد، فرزند ایشان که در مدینه می زیست، در سن هشت سالگی بر مسند امامت و رهبری قرار گرفت.

امام جواد(علیه السلام) در دوران امامت خود با دو تن از خلفای عباسی؛ مأمون و معتصم معاصر بوده است.مأمون کوشش می کرد با طرح نقشه ها، امام جواد(علیه السلام) را به محل حکومت نزدیک کند، او توطئه خود را برای از میان بردن جنبش و حرکت تشیع در چارچوب خلافت عباسیان همچنان ادامه می داد و هدف از این کار ایجاد فاصله بین امام و پایگاههای مردمی او بود.(۶) مأمون برای انجام این هدف، دختر خود را به عقد آن حضرت درآورد. در واقع، در این میان مأمون به علم و دانش و نیز امامت امام جواد(علیه السلام) پی برده بود و موقعی که تصمیم به ازدواج دخترش با امام جواد گرفت، عباسیان برآشفتند، زیرا می ترسیدند پس از مأمون خلافت به خاندان علوی برگردد. ولی آنان مخالفت خود را به گونه ای دیگر وانمود کرده و گفتند دختر خود را به ازدواج کودکی در می آورند که آگاهی از دین ندارد و حلال را از حرام تشخیص نمی دهد. مأمون در مقابل این برخورد، مجلسی برپا کرد و امام جواد(علیه السلام) را به مناظره علمی با بزرگترین دانشمند آن عصر فرا خواند تا بدین وسیله مخالفت عباسیان را به اشتباهشان آگاه کند.(۷)

شکوفایی و حقیقت امامت در وجود امام جواد(علیه السلام)

الف) نبوت و امامت در کودکی

قرآن کریم رسالت در کودکی را ممکن شمرده و نمونه هایی از آن را ذکر می کند،

قرآن کریم رسالت در کودکی را ممکن شمرده و نمونه هایی از آن را ذکر می کند، از این روی کوچکی سن امام جواد(علیه السلام) بی سابقه نبوده، بلکه از پدیده های اعجاز

آمیز وجود ایشان است که حتی در حاکمان آن

اثری فوق العاده گذاشته زمان نیز بود. همان گونه که اشاره شد، این اتفاق، نخستین بار، در وجود امام جواد(علیه السلام) تجلی نمود و پیامد این جریان برای حاکمان منحرف، مایه حیرت و برای حقیقت امتداد خط امامت سندی حتمی و معجزه آسا به شمار می رفت. این موضوع که کسی در سن و سال کودکی با عنایت خداوند، عهده دار مقام بلند رسالت و هدایت جامعه بشری گردد، سابقه کهن تاریخی دارد. همان گونه که خداوند در مورد حضرت یحیی(علیه السلام) و رسالت او می فرماید: ما فرمان نبوت را در کودکی به او دادیم. (۸)

همچنین عیسی بن مریم در همان روزگار کودکی به نبوت و رسالت رسید: «آتانی الکتاب و جعلنی نبیا»(۹)

سن اگرچه در اغلب امور در نزد مردم به عنوان مقیاس و سنجش در نظر گرفته می شود، اما در نزد خداوند ملاک معتبری نیست. چه بسیار مردمانی بودند که چون می دیدند خداوند کودکی را به پیامبری به سوی آنان برانگیخته، در شگفت می شدند، اما خداوند به آنان نشان داد که این کار عمدی بوده و برای آن است که مردم معنی نبوت و رسالت را دریابند که نبوت و رسالت موهبتی عادی و معمولی نیست که تنها در یک فرد و در اثر شرایط محیطی و تربیتی به ظهور برسد، بلکه امری مافوق عادات مردم و بر خلاف سنن جاری طبیعت و هستی است. پس، همان طور که به بیان قرآن کریم حضرت یحیی(علیه السلام) و عیسی(علیه السلام) در روزگار کودکی به خاطر عنایت خداوندی و … از جانب پروردگار به مقام نبوت و رسالت رسیده اند، امام جواد نیز طبق متون حدیث مشمول چنین عنایت و استعدادی بوده و می تواند امام و پیشوای جامعه بشری گردد.

ب) پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) و امامت امام جواد(علیه السلام )

پیامبر(صلی الله علیه و آله) بر پایه وحی الهی به بسیاری از اتفاقها و حوادث بعد از خود و حتی حوادث «آخر زمان» اطلاع داشت و در همان روزهای صدر اسلام، مسایل و خصوصیات جانشینان و امامان بعد از خود را بیان نموده است و با استناد به متون تاریخی و حدیثی نهمین جانشین آن حضرت، امام جواد است پیامبر(صلی الله علیه و آله) درباره اصل مسأله جانشینان خود فرموده: اسلام همواره عزیز و قدرتمند خواهد بود تا مادامی که خلفای دوازده گانه که همه از قریشند، خلافت و زعامت داشته باشند.(۱۰) (منظور ائمه (علیه السلام) هستند، چون عدد ۱۲ به هیچ یک از مدعیان خلافت صادق نبوده است).

درباره خصوصیات بیشتر امامان، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرموده است: ۹ نفر آنان از نسل حسین(علیه السلام) می باشند و تکلیف شما اطاعت از آنان خواهد بود.(۱۱) امام رضا(علیه السلام) نیز از پدران خود روایت می کند که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: المنتجبه الرحم؛ پدرم فدای فرزند بهترین کنیزان که «نوبیه» بوده، یعنی فرزندی که مادر او پاک و پاکیزه دامن بوده است.(۱۲) با توجه به این روایات، پیامبر(صلی الله علیه و آله) هم اصل جانشینی و خصوصیات آنها را مطرح و نیز مقام و منزلت امام جواد(علیه السلام) را که مادر او «سبیکه نوبیه» بوده مورد توجه و سفارش قرار داده و از امامت امام جواد(علیه السلام) خبر داده است.

ج) امام رضا(علیه السلام) و امامت امام جواد(علیه السلام )

در امر امامت آنچه مهم است، تنصیص امام سابق بر امامت امام بعد از خود می باشد. امام رضا(علیه السلام) نیز در موارد متعدد و مناسبتهای گوناگون، امامت فرزند بزرگوارش را گوشزد کرده و اصحاب بزرگ خود را به این موضوع آگاه کرده است. در واقع، استقرار اکثریت اصحاب امام رضا(علیه السلام) بر امامت حضرت جواد(علیه السلام) به استناد فرمایشهای امام رضا(علیه السلام) بوده است که به دو مورد اشاره می شود:

۱. یکی از یاران امام رضا(علیه السلام) می گوید: در خراسان در محضر امام رضا(علیه السلام) بودیم، یکی از حاضران به امام عرض کرد اگر پیشامدی به شما رخ داد، به چه کسی مراجعه کنیم؟ امام فرمود: به فرزندم ابوجعفر! در این هنگام آن شخص سن حضرت جواد(علیه السلام) را کم شمرد، امام رضا(علیه السلام) فرمود: «خداوند عیسی بن مریم را در سنی کمتر از سن ابو جعفر، رسول و پیامبر و صاحب شریعت جدید قرار داد.» (۱۳)

۲. در جای دیگر هم امام رضا(علیه السلام) برای آشنا ساختن اصحاب به امامت امام جواد(علیه السلام) بعد از آن که سخنی – راجع به امامت- به یاد آورد، فرمود: «شما را چه نگرانی درباره امامت ابو جعفر- امام جواد- است او را به جای خود نشاندم و جانشین خود گردانیدم.» و سپس فرمود:

«ما خانواده ای هستیم که کودکانمان از بزرگانمان ارث می برند.» (۱۴)

امام جواد(علیه السلام) در مسند امامت

۱. تحکیم و تثبیت امامت

پس از شهادت امام رضا(علیه السلام) آنچه در مورد جانشینی و امامت امام جواد(علیه السلام) ضروری و مهم به نظر می رسید، تثبیت و تحکیم امامت ایشان بود. بنابراین، امام جواد(علیه السلام) پیش از آن که شیعیان آن حضرت را مورد امتحان و پرسش قرار دهند، خود به مسأله امامت و شبهات پیرامون آن می پرداخت و از این رهگذر جانشینی و امامتشان را تثبیت می نمود.

در این مورد، می توان به ماجرای علی بن اسباط یکی از یاران امام رضا(علیه السلام) اشاره کرد. او می گوید: روزی به محضر امام جواد(علیه السلام) رسیدم. در ضمن دیدار، به سیمای حضرت خیره شدم تا قیافه و مشخصات او را به ذهن خود سپرده، پس از بازگشت به مصر برای ارادتمندان آن حضرت بیان کنم. درست در همین لحظه، امام جواد که گویی تمام افکار مرا خوانده بود، به من فرمود: کاری که خداوند در موضوع امامت انجام داده، مانند کاری است که در مورد نبوت انجام داده است. خداوند درباره حضرت یحیی(علیه السلام) می فرماید: «ما به یحیی در کودکی فرمان نبوت دادیم» و درباره حضرت یوسف(علیه السلام) می فرماید: هنگامی که به حد رشد رسید، به او حکم و علم دادیم»… بنابراین، همان گونه که ممکن است خداوند علم و حکمت را در سن چهل سالگی به شخصی عنایت کند، ممکن است همان حکمت را در دوران کودکی نیز عطا کند.(۱۵)

۲. امام جواد(علیه السلام) و شیعیان

شیعیان از یک سو امامت را از جنبه الهی آن می نگریستند و به همین دلیل کمی سن امام هرگز نمی توانست در عقیده آنان خللی وارد آورد؛ اما از سوی دیگر آنچه اهمیت داشت، این وجهه الهی بود که باید چنین کودکی در علم و دانش همانند سایر امامان باشد. از این رو، شیعیان آن حضرت را در مقابل انواع پرسشها قرار می دادند. امام جواد(علیه السلام) نیز در فرصتهای مختلف پاسخهای پرسش آنان را داده و در این میان با استدلالهای علمی خود شایستگی خود را بر منصب امامت آشکار می ساخت.

بعد از شهادت امام رضا(علیه السلام)، شیعیان در مجلسی گرد آمدند تا مسأله جانشینی را حل کنند. یونس بن عبدالرحمان که از شیعیان قابل اعتماد نزد امام رضا(علیه السلام) بود، گفت: تا زمانی که این فرزند؛ یعنی امام جواد(علیه السلام) بزرگ شود چه باید بکنیم؟ در این هنگام، «ریان بن صلت» از جای خود برخاست و به اعتراض گفت: تو خود را در ظاهر مؤمن به امام جواد(علیه السلام) نشان می دهی، ولی پیداست که در امامت او تردید داری! اگر امامت وی از جانب خدا باشد، طفل یک روزه هم به منزله شیخ است و اگر از طرف خدا نباشد، حتی اگر هزار سال هم عمر کرده باشد، مانند سایر مردم است.

دیگران در این هنگام برخاستند و ریان را ساکت کردند… سرانجام در ایام حج هشتاد نفر از علمای شیعه از بغداد و دیگر شهرها گرد هم آمده و عازم مدینه شدند. ابتدا پیش عبدا… بن موسی- عموی امام جواد(علیه السلام)- رفتند، ولی هنگامی که گم شده خود را پیش او نیافتند، از وی روی برگردانده و به حضور امام جواد(علیه السلام) رسیدند. آن حضرت به سؤالهای آنان پاسخ گفت و آنها از پاسخهای وی که نشان بارزی از امامت و علم الهی وی بود، شادمان و خوشحال شدند.(۱۶)

بار دیگر نیز گروهی از شیعیان از مناطق مختلف نزد آن حضرت آمده و در مجلسی پرسشهای زیادی مطرح کردند، و امام جواد(علیه السلام) در حالی که بیش از ده سال نداشت، به تمام این پرسشها پاسخ داد. (۱۷)

از این روایت چنین به دست می آید که اولاً: داشتند تا از طریق

اصرار

دانش امام، امامت وی را بپذیرند و ثانیاً امام در حالی که هنوز کودک خردسالی بیش نبود، به دلیل الهی بودن امر امامت، به خوبی قادر بود به پرسشهای علمی و فقهی شیعیان پاسخ دهد.

سرآمدی امام جواد(علیه السلام) در مناظرات علمی

بخشی از ادله امامت و مقام علمی امام جواد(علیه السلام) را مناظرات علمی ایشان تشکیل می دهد، از آنجا که شیعیان، مدعی علم الهی برای امامان خود بودند، سلاطین عباسی همواره می کوشیدند با تشکیل مجالس مناظره، آن حضرت را رو در روی برخی از دانشمندان بزرگ قرار دهند تا شاید در پاسخ برخی از پرسشها درمانده شوند و شیعیان را در اعتقاد خود به وجود علم الهی در نزد ائمه(علیه السلام) دچار مشکل سازند و از پیروی آنها خودداری کنند. همین مسأله سبب شد مأمون امام جواد(علیه السلام) را به مجلس مناظره دعوت کند؛ گرچه مأمون از مقام علمی آن حضرت آگاه بود.

از جمله مناظرات امام جواد(علیه السلام) می توان به مناظره با یحیی بن اکثم دانشمند و فقیه آن زمان و نیز مناظره ایشان با برخی از فقیهان در مجلس معتصم، اشاره کرد. یحیی بن اکثم در مناظره با امام جواد(علیه السلام) یک مسأله فقهی در مورد شخص محرمی که حیوانی را کشته، مطرح نمود. امام(علیه السلام) در جواب، فروعی یازده گانه برای مسأله مطرح نمود، یحیی متحیر و شرمسار شد تا جایی که همه حاضران از سرخی چهره اش، شکست او را به وضوح دیدند، سپس مأمون از امام خواست تا خود پاسخ فروعی را که در جواب یحیی بن اکثم مطرح کرده بود، بدهد. امام به یکایک آنها پاسخ داد. آنگاه امام از یحیی بن اکثم مسأله فقهی، پرسش کرد، او از پاسخ به این سؤال درماند و امام به درخواست او جواب مسأله را روشن نمود. مأمون در مقابل دانش امام(علیه السلام) اظهار شگفتی کرد و گفت: کمی سن، مانع از کمال عقل برای این خاندان نمی شود.(۱۸)

پی نوشت:

۱. شیخ مفید/ الارشاد/ ج۲/ ص۳۸۴ و کلینی/ کافی/ ج۱/ ص۴۹۲

۲. همان/ ج۲/ صص۴۷۴-۴۱۸

۳. طبری الامامی/ دلائل الامامه/ ص۲۰۴

۴. شیخ مفید/ همان/ ج۲/ ص۳۸۳

۵. همان/ ص۳۴۸

۶. عادل ادیب/ زندگانی تحلیلی پیشوایان ما/ ص۴۷۶

۷. شیخ مفید/ پیشین/ ج۲/ ص۳۹۵

۸. مریم/ ۱۲

۹. مریم/ ۳۰

۱۰. مسلم/ صحیح مسلم/ ج۴/ ص۱۰۱

۱۱. علامه مجلسی/ مرآه العقول/ ج۳/ صص۲۶۵-۲۶۱

۱۲. شیخ مفید/ پیشین/ ج۲/ ص۳۸۷

۱۳. همان/ ص۳۹۱

۱۴. همان/ ص۳۸۸

۱۵. رسول جعفریان/ حیات فکری- سیاسی امامان شیعه/ ص۴۷۴

۱۶. همان/ص۴۷۵

۱۷. همان

۱۸. همان

۱۹. محمدبن مسعود عیاشی/ تفسیر عیاشی/ ص۳۱۹

۲۰. بقره/ ۱۲۴

۲۱. علامه مجلسی/ همان/ ص۲۹۴

منبع: روزنامه قدس

 محمد صمدى

دلالت آیه ی مباهله بر امامت

اشاره:

مُباهَلَه، درخواست لعن و نفرین الهی برای اثبات حقانیت است و بین دو طرفی رخ می‌دهد که هر کدام ادعای حقانیت دارند. این واژه در تاریخ اسلام به ماجرایی اشاره دارد که طی آن، پیامبر اسلام(ص) پس از مناظره با مسیحیانِ نجران و ایمان نیاوردن آنان، پیشنهاد مباهله داد و آنان پذیرفتند. با این حال مسیحیان نجران، در روز موعود از این کار خودداری کردند.

جایگاه ویژه ی روز مباهله سید بن طاووس رحمه الله در کتاب اقبال بصالح الاعمال چنین مى نگارد:
بدان که روز مباهله ی پیامبر صلى الله علیه وآله با مسیحیان نجران، بسیار عظیم الشأن بوده و از نشانه ها و کرامات بسیارى حکایت دارد.
از جمله این آیات و نشانه ها مى توان به موارد زیر اشاره کرد:
. نخستین بارى است که خداوند باب مباهله را براى این ملّت گشود تا به هنگام انکار ادلّه و براهین، به مباهله اقدام نمایند.
. نخستین روزى بوده که در آن عزّت پیامبر و شوکت و جلال خداوندى بدین شکل به اثبات رسید و اهل کتاب ضمن گردن نهادن به نبوّت و حاکمیت ایشان، به پذیرش ذلّت و پرداخت جزیه ملزم شدند.
. نخستین روزى بوده که در آن پرده هاى قدرت الاهى و نبوى، مخالفان را فرا گرفت، کسانى که معجزات پیامبر صلى الله علیه وآله را انکار مى کردند و همان کسانى که با رسول خدا با دلیل هاى عقلى و نقلى به مناظره مى پرداختند.
. نخستین روزى بوده که با انوار درخشان خداوندى حضرت محمد صلى الله علیه وآله این گونه مورد تصدیق قرار گرفت؛ چرا که فاصله ی میان دشمنان و نزدیکان پیامبر صلى الله علیه وآله بر همگان روشن شد.
. روزى بوده که در آن رسول خدا صلى الله علیه وآله مقام بلند اهل بیتش را نشان داد.
. روزى بوده که خداوند متعال به بندگانش مى فهماند که امام حسن و امام حسین علیه  السلام با وجود سن کم براى مباهله از صحابه ی پیامبر و مبارزان راه ایشان شایسته تر هستند.
. روزى بوده که خداوند متعال نشان مى دهد که فاطمه علیه السلام، دختر گرامى پیامبر براى مباهله از پیروان و افراد صاحب صلاحیت و برجسته ی وى، شایسته تر است.
. روزى بوده که خداوند متعال از این موضوع پرده برمى دارد که مولایمان على بن ابى طالب علیه السلام نفس رسول خدا صلى الله علیه وآله و از جوهره ی ذات اوست، صفات و اراده ی او صفات و اراده ی اوست و اگر چه ظاهرشان متفاوت است، اما فضایلشان از هر جهت یکى است.
. روزى بوده که نشان داده مى شود دعوت نشدگان به مباهله نسبت به آن ها که صلاحیت حضور نشر نشانه هاى خداوندى را دارند، از مقام پایین ترى برخوردارند.
. روزى بوده که در اخبار و روایات موثق و مورد اعتماد، تا پیش از اسلام روزى به مانند آن را نیافته ایم.
. روزى بوده که زبان مدعیان بند آمده و منطق صاحبان رأى، آن ها را واداشته تا اذعان و اعتراف کنند که خداوند متعال، اهل بیت پیامبر علیه السلام را از تمام بندگان و مؤمنانى که صلاحیت مباهله ندارند، برتر مى داند.
. روزى بوده که حقانیت دلیل ها و برهان هاى راستگویان اثبات گشت؛ همان کسانى که خداوند متعال در قرآن کریم امر نموده تا مردم از آنان پیروى کنند.
. روزى بوده که خداوند جلیل از عصمت همیشگى اهل بیت پیامبر علیه السلام که در مباهله شرکت کردند، پرده برمى دارد.
. روز مباهله حقانیّت نبوّت و رسالت پیامبر صلى الله علیه وآله را بهتر از جریان تحدّى و مبارزطلبى با قرآن، اثبات مى کند؛ زیرا کسانى که پیامبر صلى الله علیه وآله آن ها را به آوردن مثل قرآن به مبارزه طلبید در مقام بهتان گفتند:
(لَوْ نَشاءُ لَقُلْنا مِثْلَ هذا)؛(۱)
اگر بخواهیم کتابى مثل همین قرآن مى آوریم.
در حالى که در روز مباهله، منکران در پى ظهور دلیل ها، برهان ها و نشانه هاى نبوّت پیامبر، به جهت عجز از مباهله با ایشان، از انکار رسالت خوددارى کردند.
. روزى بوده که خداوند متعال به واسطه ی آن، آتش جنگ را خاموش و مسلمانان را از گرفتارى و سختى پیکار و به خطر انداختن روح و جانشان نجات داد.
خداوند متعال این کار را به خاطر شرافت کسانى انجام داد که در جریان مباهله حاضر شدند و به صفات خداوندى آراسته بودند.
. به راستى گفتار، زبان، دل و قلب به ناتوانى از بیان کمالات این روز اعتراف کرده است.(۲)

آیه ی مباهله و استدلال به آن

علماى شیعه، با آیه ی مباهله و این که پیامبر در جریان نزول این آیه فقط على، فاطمه، حسن و حسین علیه السلام را فراخواندند بر امامت على علیه السلام استدلال مى کنند.

امام رضا علیه السلام و استدلال به آیه ی مباهله

شیعه، چگونگى دلالت آیه ی مباهله بر امامت على علیه السلام را از امام على بن موسى الرضا علیه السلام فرا گرفته است.
سیّد مرتضى رحمه الله مى گوید:
از شیخ مفید رحمه الله شنیدم که مى گفت:
روزى مأمون به امام رضا علیه السلام گفت: بزرگ ترین فضیلت امیر مؤمنان على علیه السلام در قرآن کدام است؟
امام رضا علیه السلام جواب داد: فضیلتى که آیه ی مباهله بر آن حکایت دارد. خداوند متعال مى فرماید:

(فَمَنْ حَاجَّکَ فیهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَأَبْناءَکُمْ وَنِساءَنا وَنِساءَکُمْ وَأَنْفُسَنا وَأَنْفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللّهِ عَلَى الْکاذِبینَ).(۳)

هر گاه بعد از علمى که به تو رسیده، کسانى با تو به محاجه و ستیز برخیزند، به آن ها بگو: بیایید ما فرزندان خود را دعوت کنیم، شما هم فرزندان خود را؛ ما زنان خویش را دعوت نماییم، شما هم زنان خود را؛ ما نفوس خود را دعوت کنیم، شما هم نفوس خود را؛ آن گاه مباهله کنیم و لعنت خدا را بر دروغگویان قرار دهیم.
در پى نزول این آیه رسول خدا صلى الله علیه وآله، حسن، حسین، فاطمه و امیرالمؤمنین علیه السلام را فراخواند. آن ها به حکم خداوند متعال در جایگاه فرزندان، زنان و نفس ایشان قرار داشتند.
مشخص است که هیچ یک از بندگان خداى سبحان برتر و شریف تر از رسول خدا صلى الله علیه وآله نیست. از همین رو مى بایست از کسى که به حکم خداوند سبحان نفس رسول خدا صلى الله علیه وآله است، احدى برتر نباشد.
مأمون گفت: مگر نه این است که خداوند «أَبناء و نِساء» را به صورت جمع بیان کرده، ولى پیامبر تنها دو پسر و دخترش را فراخوانده است. چرا احتمال نمى دهید که منظور از «نفس»، خود ایشان باشد. بنابراین، آن چه گفتید نمى تواند فضیلت امیرالمؤمنین علیه السلام را نشان دهد؟!
امام رضا علیه السلام در پاسخ او فرمود:
لیس بصحیح ما ذکرت . یا أمیر المؤمنین! . وذلک أنّ الداعی إنّما یکون داعیاً لغیره، کما یکون الآمر آمراً لغیره، ولا یصحّ أن یکون داعیاً لنفسه فی الحقیقه، کما لا یکون آمراً لها فی الحقیقه، وإذا لم یدعُ رسول اللّه صلّى الله علیه وآله رجلاً فی المباهله إلاّ أمیر المؤمنین علیه السلام، فقد ثبت أنّه نفسه التی عناها اللّه تعالى فی کتابه، وجعل حکمه ذلک فی تنزیله؛
اى امیرالمؤمنین! آن چه شما مى گویید درست نیست؛ چرا که دستور دهنده و دعوت کننده صرفاً به غیر از خود مى تواند دستور دهد و او را به چیزى دعوت کند و درست نیست این عمل را در مورد نفس خود انجام دهد.
با این توصیف چون رسول خدا صلى الله علیه وآله در روز مباهله از بین اصحاب، تنها امیر مؤمنان على علیه السلام را با خود همراه کرد، بنابراین، وى مقصود از نفس پیامبر صلى الله علیه وآله است که خداى متعال در قرآن از او سخن گفته و شایستگى آن بزرگوار را براى مباهله اثبات کرده است.
مأمون گفت: پاسخ قانع کننده اى بود.(۴)

شیخ مفید و استدلال به آیه ی مباهله

شیخ مفید، پس از بیان ماجراى مباهله مى گوید:
مباهله ی نجرانى ها با پیامبر صلى الله علیه وآله، نشان دهنده ی نبوّت انکارناپذیر آن حضرت و فضیلت امیر مؤمنان على علیه السلام است.
آیا نه این است که مسیحیان به نبوت پیامبر صلى الله علیه وآله اعتراف کردند و دریافتند که نباید با وى مباهله کنند؟
آن ها مى دانستند که اگر مباهله کنند، گرفتار عذاب مى شوند و پیامبر اکرم صلى الله علیه وآله نیز بر پیروزى و به شکست کشاندن آن ها با ارائه ی دلیل و برهان اطمینان داشتند.
افزون بر آن، خداوند متعال با نزول آیه ی مباهله بر این که امیر مؤمنان على علیه السلام نفس رسول خدا صلى الله علیه وآله بوده و در اوج فضیلت قرار دارد و در کمال و پرهیز از گناه همانند ایشان است، تأکید ورزیده است.
خداوند متعال بر اساس این آیه، حضرت على علیه السلام، همسر و دو فرزندش را با وجود سن کم، دلیل و حجّت حقانیّت پیامبر صلى الله علیه وآله و دین ایشان قرار داد و چنین حکم نمود: حسن و حسین علیه السلام، فرزندان، و فاطمه علیه السلام مصداق زنان ایشان است که مى بایست در جریان مباهله به واسطه ی آنان حقّانیّت خود را ثابت کند؟!
در بین مسلمانان هیچ کس از چنین فضیلتى حتى از فضیلت نزدیک به آن نیز برخوردار نیست.
چنان که گفتیم، این فضیلت یکى از مناقب مختص به امیر مؤمنان على علیه السلام به شمار مى رود.(۵)

سید مرتضى و استدلال به آیه ی مباهله

شریف مرتضى رحمه الله نیز با تکیه بر همین استدلال مى گوید:
شکى نیست که آیه ی مباهله بر فضیلت و برترى دعوت شدگان به مباهله همان کسانى که به واسطه ی حضورشان حجّت بر مخالفان تمام شد، دلالت دارد؛ چرا که ممکن نیست پیامبر صلى الله علیه وآله براى تأکید بر حقانیّت خود، کسانى را به مباهله دعوت کند که در اوج فضیلت و منزلت قرار نداشته باشند.
احادیث بسیارى بر ماجراى مباهله دلالت دارند و براساس این احادیث و اتّفاق نظر حدیث شناسان و مفسّران، پیامبر خدا صلى الله علیه وآله در روز مباهله، امیر مؤمنان على، فاطمه، حسن و حسین علیه السلام را فراخواندند.
ما مى دانیم از سخن خداوند متعال (وَأَنْفُسَنا وَأَنْفُسَکُمْ)چنین برداشت نمى شود که دعوت شده به مباهله، نفس خود پیامبر صلى الله علیه وآله باشد؛ چرا که دعوت کننده، خود ایشان هستند و همان طور که شخص نمى تواند به خود امر و نهى کند، نمى تواند نفس خود را به چیزى فرابخواند؛ شخص، تنها مى تواند این عمل را در مورد دیگران انجام دهد.
پس اگر منظور خداوند متعال از (وَأَنْفُسَنا وَأَنْفُسَکُمْ) شخصى غیر از رسول خدا صلى الله علیه وآله باشد، پس این شخص، کسى جز امیر مؤمنان على علیه السلام نیست؛ زیرا کسى ادّعا نکرده که افرادى غیر از امیرالمؤمنین، همسر و دو پسرشان علیه السلام در مباهله شرکت داشته اند.(۶)

شیخ طوسى و استدلال به آیه ی مباهله

شیخ طوسى رحمه الله نیز به این آیه استدلال کرده است. وى مى گوید:
یکى از مواردى که بر فضیلت على علیه السلام اشاره دارد همین سخن خداوند متعال است که مى فرماید:

(فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَأَبْناءَکُمْ وَنِساءَنا وَنِساءَکُمْ وَأَنْفُسَنا وَأَنْفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ…).(۷)

بر اساس این آیه و اتّفاق نظر حدیث شناسان و مفسّران، پیامبر اکرم صلى الله علیه وآله، امیر مؤمنان على، فاطمه، حسن، حسین علیه السلام را براى مباهله دعوت کرد و آن بزرگوار مى بایست تنها کسانى را فرامى خواند که در اوج فضیلت و منزلت باشند تا بتوانند حجّت را تمام بسازند.
ما مى دانیم که از سخن خداوند متعال: (وَأَنْفُسَنا وَأَنْفُسَکُمْ) چنین برداشت نمى شود که دعوت شده به مباهله نفس خود پیامبر صلى الله علیه وآله باشد؛ چرا که دعوت کننده، خود ایشان هستند و همان طور که شخص نمى تواند به خود امر و نهى کند، نمى تواند نفس خود را به چیزى فراخواند. شخص تنها مى تواند این عمل را در مورد دیگران انجام دهد.
حال اگر منظور خداوند متعال از: (وَأَنْفُسَنا وَأَنْفُسَکُمْ) شخصى غیر از رسول خدا صلى الله علیه وآله باشد، این شخص مى بایست امیر مؤمنان علیه السلام باشد؛ زیرا کسى ادّعا نکرده که افرادى غیر از امیر مؤمنان على، همسر و دو پسرشان علیه السلام در مباهله شرکت داشته اند… .(۸)
وى در مورد تفسیر این آیه مى گوید:
علماى شیعه، بر اساس دو جهت در آیه ی امیر مؤمنان على علیه السلام را بر دیگر صحابه برتر مى دانند:
۱ . واقعیت آن است که موضوع مباهله حق را از باطل جدا مى کند. پس تنها کسى باید در آن شرکت کند که نیک سیرت، مؤمن . به معناى کامل . و برترین بندگان خدا باشد.
۲ . پیامبر صلى الله علیه وآله بر اساس سخن خداوند متعال: (وَأَنْفُسَنا وَأَنْفُسَکُمْ) او را مثل خود دانسته است.(۹)

شیخ اربلى و استدلال به آیه ی مباهله

شیخ على بن عیسى اربلى رحمه الله مى گوید:
ماجراى مباهله، از فضیلت على علیه السلام و معجزه ی پیامبر اکرم صلى الله علیه وآله حکایت دارد؛ چرا که مسیحیان دریافتند که در صورت اقدام به مباهله، گرفتار عذاب مى شوند. از همین رو، صلح را پذیرفتند و به مخاصمات پایان دادند.
در این جریان، خداوند متعال، از این موضوع پرده برداشت که على علیه السلام همان نفس رسول خدا صلى الله علیه وآله بوده و در اوج فضیلت قرار دارد و در کمال و پرهیز و عصمت از گناه، همانند ایشان است.
خداوند متعال هم چنین وى، همسر و دو پسرش را . با وجود سن کم . دلیل و حجّت حقانیّت پیامبر و دین ایشان قرار داد و چنین حکم نمود که حسن و حسین علیهما السلام به مثابه ی فرزندان و فاطمه علیه السلام مصداق زنان ایشان است که مى بایست در جریان مباهله به واسطه ی آنان حقانیّت خود را ثابت کند.
این فضیلتى است که تنها به ایشان مختصّ است و از بین مسلمانان کسى حتى به نزدیک آن، دست نمى یابد.(۱۰)

شیخ بیاضى و استدلال به آیه ی مباهله

شیخ بیاضى رحمه الله در این باره مى گوید:
بر اساس سخن خداوند: (وَأَنْفُسَنا وَأَنْفُسَکُمْ) حضرت على علیه السلام با پیامبر . که از همه برتر است . برابر است. از همین رو ایشان از دیگران برتر است. منظور از نفس، همانند بودن است؛ چرا که یکى بودن آن دو، ممتنع است.(۱۱)

شیخ نصیرالدین طوسى و استدلال به آیه ی مباهله

خواجه نصیرالدین طوسى رحمه الله نیز در سخنى به آیه ی مباهله استدلال مى کند و مى گوید:
با توجّه به سخن خداوند متعال (وَأَنْفُسَنا)، على علیه السلام برترین صحابه است.
علامه حلّى رحمه الله در شرح این عبارت مى نویسد:
آیه (فَقُلْ تَعالَوْا…) سومین دلیل برترى على علیه السلام بر دیگران است و تمامى مفسّران اتّفاق نظر دارند که در این آیه، کلمه «أَبناء» بر حسن و حسین علیه السلام، «نِساء» بر فاطمه علیه السلام و «أَنفُس» بر على علیه السلام اشاره دارد.
و چون نمى توان گفت که نفس هر دو یکى است؛ پس در این جا مقصود و مراد، تنها مساوى بودن است و چون بدون شک رسول خدا صلى الله علیه وآله برترین مردم است، پس مساوى آن حضرت نیز چنین خواهد بود.(۱۲)

علامه حلّى و استدلال به آیه ی مباهله

علامه حلّى رحمه الله در این زمینه مى گوید:
مفسّران اتّفاق نظر دارند که (أَبْناءَنا) به حسن و حسین علیه السلام و (وَأَنْفُسَنا) به على علیه السلام اشاره دارد.
بنابراین، خداوند متعال او را نفس حضرت محمّد صلى الله علیه وآله قرار داده است. در این جا، منظور تساوى و برابر بودن است و شخصِ برابرِ با کامل ترین انسان ها و اولى ترین آن ها به تصرّف، در واقع کامل ترین و اولى ترین به تصرّف است. پس او نیز مانند رسول خدا، کامل ترین ولایت در تصرّف را دارد.
این آیه بهترین دلیل بر بالا بودن مقام و رتبه ی مولایمان امیر مؤمنان على علیه السلام است؛ چرا که خداوند متعال او را با نفس رسول خدا صلى الله علیه وآله برابر دانسته و به او امر نموده که براى انجام مباهله آن بزرگوار را به یارى بطلبد.
کدام فضیلت از این بهتر است که خداوند به پیامبر خود امر کند براى مباهله از آن حضرت یارى بخواهد؟ و چه کسى به این مقام و مرتبه دست یافته است؟!(۱۳)
گفتنى است که دیگر عالمان بزرگ ما نیز در دوره هاى مختلف همین سخنان را بر زبان جارى کرده اند. آن ها به دو دسته دلیل بر امامت ایشان استدلال مى کنند؛ یکى دلایلى که بر این امر صراحت دارد و دیگرى دلایلى که بر افضلیّت و برترى امیرمؤمنان على علیه السلام بر دیگران دلالت دارد. چرا که افضلیّت و برترى، امامت را در پى دارد.

خلاصه ی استدلال به آیه ی مباهله

اینک مى گوییم: خلاصه ی استدلال به آیه ی مبارکه چنین است:
۱ . آیه ی مبارکه بر امامت امیر مؤمنان على علیه السلام تصریح دارد. چرا که بر اساس آن، حضرت على علیه السلام با پیامبر خدا صلى الله علیه وآله مساوى و برابر بوده و شخصِ برابرِ با کامل ترین انسان ها و اولى ترین آن ها به تصرّف، در واقع کامل ترین و اولى ترین به تصرّف است.
۲ . جریان مباهله و سخنان و اقدام پیامبر اکرم صلى الله علیه وآله بر اساس آن چه در ذیل بدان اشاره مى کنیم بر برترى امیر مؤمنان على علیه السلام اشاره دارد:
نخست آن که ماجراى مباهله بیان گر آن است که پیامبر خدا صلى الله علیه وآله على، فاطمه، حسن و حسین علیه السلام را بیشتر از دیگران دوست مى داشت و دوست داشتن مستلزم برتر بودن است.

بیضاوى در معناى آیه ی مباهله مى گوید:

یعنى هر یک از ما و شما نفس خود و عزیزترین کسانش و کسانى را که بیشتر به قلبش چسبیده است به مباهله دعوت کند.(۱۴)
شهاب خفاجى در حاشیه اش بر تفسیر بیضاوى، در توضیح عبارت «کسانى را که بیشتر به قلب او چسبیده است» مى گوید: منظور دوست داشتنى ترین کسان، و نزدیک ترین آن هاست.
هم چنین در توضیح عبارت دیگر بیضاوى «در حقیقت این که پیامبر، آن ها را مقدّم داشت…» مى گوید:
یعنى این افراد از وجود خود پیامبر صلى الله علیه وآله عزیزترند. از همین روست که نفس خود را فداى آنان نموده و به دلیل اهتمام به این امر، نام آن ها را مقدّم داشته است.
البته فضل و برترى آل خدا و رسول مثل روز روشن است و به دلیل و برهان نیازى ندارد.(۱۵)
خطیب شربینى(۱۶)، شیخ سلیمان جمل(۱۷) و دیگران نیز بر همین باورند.
ملاّ على قارى مى گوید: پیامبر اکرم صلى الله علیه وآله على علیه السلام را به عنوان نفس خود دانست، چون بین این دو رابطه ی خویشاوندى و برادرى وجود داشت.(۱۸)
دوم آن که پیامبر براى مباهله با خصم خود، تنها على، فاطمه، حسن و حسین علیه السلام را فراخواند و حتى هیچ یک از همسران خود، کسى از بنى هاشم و زنى از خویشان خود را… . تا چه رسد به صحابه و خویشان . دعوت نکرد.
این کار بیان گر خطیر بودن قضیه و شأن والاى آنان نسبت به دیگران در نزد خداوند است؛ زیرا که اگر در بین مسلمانان کسى مانند آن ها یافت مى شد، آوردن خصوص اینان براى این کار وجهى نداشت.
سوم دلالت این گفته ی رسول خدا صلى الله علیه وآله به اهل بیت علیه السلام هنگام حرکت به سمت مسیحیان است که فرمود:
إذا أنا دعوت فأمّنوا؛
چون من نفرین کردم شما آمین بگویید.
نیز عکس العمل اسقف مسیحیان است که مى گفت: من چهره هایى را مى بینم که اگر از خدا بخواهند کوهى را جا به جا کند، این کار را خواهد کرد. با آنان مباهله نکنید که هلاک مى شوید و تا روز قیامت هیچ مسیحى بر روى زمین نمى ماند.(۱۹)
این مسئله نشان دهنده ی نقش اهل بیت علیه السلام در اثبات نبوّت، صدق پیامبر صلى الله علیه وآله و به شکست واداشتن دشمنان و هلاک آن ها در صورت اقدام به مباهله است… .
در نتیجه اهل بیت علیه السلام در یارى دین و حمایت از رسول خدا صلى الله علیه وآله، نقش بسیار مهمّى داشته اند و شکى نیست که هر کس در جریان مباهله پیامبران داراى چنین شأن و منزلتى باشد از دیگران . که داراى چنین نقشى نیستند . برتر است.
قاسانى در این باره مى گوید:
مباهله ی پیامبران الهى بسیار اثرگذار است؛ چرا که نفوس آنان با روح القدس در ارتباط است و خداوند با این روح القدس، آن ها را کمک مى کند. روح القدس به اذن خداوند در جهان مادى صاحب تأثیر است. این تأثیرپذیرى، هم چون انفعال بدن ما در برابر حالاتى چون خشم، غم و تفکّر در احوال معشوق و دیگر تحرّکات اعضاى انسان در برابر اراده و قصدها است.
هم چنین انفعال نفوس انسانى از روح القدس، هم چون تأثیرپذیرى حواس و دیگر قواى ما از حالات روحى خودمان است.
حال اگر نفس قدسى با روح القدس ارتباط پیدا کند در این جهان چنان تأثیرى خواهد داشت که مى تواند به کمک او، هر طور بخواهد ذرّه هاى عناصر و نفوس ناقص انسانى را متأثّر سازد.
مگر مشاهده نشد که چطور نفوس مسیحیان در برابر نفس پیامبر خدا صلى الله علیه وآله اظهار خوف نمود و ضمن خوددارى از مباهله، درخواست صلح کرد و به پذیرش جزیه گردن نهاد؟(۲۰)
باید بگوییم: اهل بیت علیه السلام نیز در این تأثیرگذارى شریک رسول خدا صلى الله علیه وآله بودند. این فضیلتى است که هیچ یک از خویشاوندان و صحابه ذرّه اى از این فضیلت را کسب نکرده اند.
کوتاه سخن این که مباهله بر این نکته اشاره دارد که امیر مؤمنان على علیه السلام، بعد از پیامبر اکرم صلى الله علیه وآله برترین شخص است و برتر بودن به اتّفاق همه ی مسلمانان، امامت را در پى دارد. به این اصل حتى افرادى چون ابن تیمیه نیز اعتراف کرده اند.(۲۱)
از استدلال به آیه ی مبارکه و نیز گفتار و اقدام پیامبر اکرم صلى الله علیه وآله چنین مى توان نتیجه گرفت:
خداوند متعال از رسول خود خواست حضرت على علیه السلام را نفس خود به شمار آورد تا به مردم بفهماند که وى جانشین ایشان بوده و امامت کبرى و ولایت عامه را بعد از ایشان دارا مى باشد. زیرا خداوند به رسولش امر نمى کند کسى را نفس خود بداند که این مقام ها را نداشته باشد.
علاوه بر آن چه گفته شد، آیه ی مبارکه، امام حسن و امام حسین علیه السلام را فرزندان رسول خدا صلى الله علیه وآله معرفى مى کند. تعدادى از بزرگان اهل سنت نیز به این امر اذعان نموده اند.
در کتاب هاى اهل سنّت آمده است:
على علیه السلام، کاتب صلح نامه بود(۲۲) و به امر پیامبر براى جمع آورى صدقه (زکات) مسیحیان مسلمان شده و جزیه ی معتقدان به مسیحیت راهى نجران شد.(۲۳)

تقویت دلالت آیه با روایات

گفتنى است که گروهى از علماى ما، دلالت آیه ی یاد شده بر مساوى بودن حضرت على علیه السلام با پیامبر صلى الله علیه وآله را با ذکر روایاتى، تقویت مى کنند. در این جا به برخى از این روایات اشاره مى کنیم:
پیامبر خدا صلى الله علیه وآله در پاسخ بریده بن حصیب که در حضور ایشان از امیرمومنان على علیه السلام شکایت کرده بود، فرمود:
یا بریده! لا تبغض علیّاً، فإنّه منّی وأنا منه؛
بریده! از على خشمگین مشو؛ چرا که او از من و من از او هستم.
پیامبر در همان ماجرا به همه ی مسلمانان فرمود:
علی منّی وأنا من علی، وهو ولیّکم من بعدی؛(۲۴)
على از من و من از على هستم و او بعد از من ولىّ و سرپرست شماست.
در روایت دیگرى این گونه آمده است:
از پیامبر خدا صلى الله علیه وآله درباره ی بعضى از صحابه سؤال شد و حضرت پاسخ فرمود. آن گاه شخصى گفت: پس على چه؟!
پیامبر صلى الله علیه وآله فرمود:
إنّما سألتنی عن الناس ولم تسألنی عن نفسی؛(۲۵)
تو درباره ی مردم از من پرسیدى، نه درباره ی خودم.
در سخن دیگرى پیامبر خدا صلى الله علیه وآله فرمود:
خلقت أنا وعلی من نور واحدٍ؛
من و على از یک نور خلق شده ایم.
حضرتش در سخن دیگرى فرمود:
خلقت أنا وعلی من شجره واحده؛(۲۶)
من و على از یک درخت آفریده شده ایم.
آن حضرت در پاسخ جبرئیل که در جنگ احد گفت:
یا محمّد! إنّ هذه لهی المواساه؛
اى محمد! این اقدام على، را فداکارى و جانفشانى گویند.
فرمود:
یا جبرئیل! إنّه منّی وأنا منه؛
اى جبرئیل، او از من و من از او هستم.
جبرئیل گفت: و من هم از شما هستم.(۲۷)

استدلالى دیگر بر برترى امیرمومنان على علیه السلام

دلیل دیگرى که بر برترى امیرمؤمنان حضرت على علیه السلام تأکید دارد، این سخن پیامبر خدا صلى الله علیه وآله است که فرمود:
فاطمه بضعه منّی؛
فاطمه پاره تن من است.
بسیارى از بزرگان اهل سنّت، فاطمه علیه السلام را از ابوبکر و عمر برتر مى دانند؛ چرا که او پاره ی تن پیامبر است و پیامبر خدا به اتّفاق نظر همه، از ابوبکر و عمر برتر است.(۲۸)
هم چنین همه اتّفاق نظر دارند که على مرتضى علیه السلام از فاطمه ی زهراء علیه السلام برتر است؛ در نتیجه امیرمومنان حضرت على علیه السلام از آن دو افضل هستند.
از سوى دیگر، بسیارى از علماى اهل سنت اذعان نموده اند که داستان مباهله بر کمال فضیلت اهل بیت علیه السلام دلالت دارد.
براى نمونه زمخشرى مى گوید: مباهله بهترین شاهد برترى اصحاب کساء است.(۲۹)
ابن روزبهان مى گوید: شکى نیست که این آیه، بر فضیلت بسیار امیر مؤمنان على علیه السلام اشاره دارد، اما تصریح و یا دلالتى بر امامت ایشان ندارد.(۳۰)
در پاسخ به سخن ابن روزبهان باید گفت: دست کم، این آیه، بر برترى امیر مؤمنان على علیه السلام اشاره دارد. از آن جا که این فضیلت، براى دیگران وجود ندارد؛ پس او از صحابه دیگر برتر است و برترى، امامت را در پى دارد.
فخر رازى نیز به دلالت آیه ی مبارکه بر برترى على علیه السلام بر دیگر صحابه خدشه اى وارد نمى کند، بلکه با شیخ حمصى که با استدلال به این آیه، حضرت على علیه السلام را از سایر پیامبران برتر مى داند، بحث و مجادله مى کند.
نیشابورى، نیز به پیروى از فخر رازى در معناى آیه مى نویسد:
یعنى هر یک از ما و شما، فرزندان و زنان و خویش و هر کس را که به منزله نفس خود است به مباهله فراخواند.
آمدن خود پیامبر به مباهله از قرینه ذکر خود ایشان در آیه و نیز احضار و فراخوانى کسانى که عزیزتر از جان هستند، دانسته مى شود.
هم چنین آوردن کسى که به منزله ی نفس است، از این قرینه فهمیده مى شود که انسان خودش را دعوت نمى کند… .
آیه دلالت دارد که مى توان گفت: حسن و حسین علیه السلام فرزندان رسول خدا صلى الله علیه وآله هستند؛ زیرا ایشان وعده دادند که فرزندانشان را با خود مى آورد و آن دو را آوردند.
شیعه، از گذشته تاکنون با تکیه بر همین آیه على علیه السلام را از صحابه دیگر برتر مى داند؛ زیرا بر اساس آیه، نفس على علیه السلام مانند نفس محمد صلى الله علیه وآله است؛ مگر در مورد ویژگى هایى که با دلیل مشخص شود که آن ویژگى به پیامبر اختصاص دارد.
شخصى به نام محمود بن حسن حمصى که در رى ساکن بود و از متکلّمان دوازده امامى به شمار مى رفت على علیه السلام را از تمامى پیامبران به جز حضرت محمد صلى الله علیه وآله برتر مى دانست.
دلیل او این بود که منظور از «أَنفُسَنا»، خود محمد صلى الله علیه وآله نبوده، بلکه مراد شخص دیگرى است؛ چرا که انسان نفس خود را فرانمى خواند و اتّفاق نظر وجود دارد که على بن ابى طالب علیه السلام نمود و تجلّى این شخص است… .
در برابر این استدلال باید گفت: مسلمانان همه بر این باورند که حضرت محمد صلى الله علیه وآله از پیامبران دیگر برتر است. مسلمانان به اجماع و اتّفاق نظر . البته تا پیش از آمدن شیخ حمصى . باور داشته اند پیامبر از غیر پیامبر برتر است. هم چنین اجماع و اتّفاق نظر دارند که على علیه السلام پیامبر نبوده است… .
باید گفت: شکى نیست که آیه بر فضیلت اصحاب کساء دلالت دارد. از همین روست که پیامبر صلى الله علیه وآله، آنان را همراه خود کرد و در نام بردن، آن ها را بر نفس خود مقدّم نمود… .(۳۱)

پی‌نوشت‌:

۱. سوره ی انفال: آیه ی ۳۱٫
۲. الأقبال بصالح الأعمال: ۵۱۴٫
۳. سوره ی آل عمران: ۶۱٫
۴. الفصول المختاره من العیون والمحاسن: ۳۸٫
۵. الإرشاد فى معرفه حجج الله على العباد: ۱ / ۱۶۹٫
۶. الشافى فى الامامه: ۲ / ۲۵۴٫
۷. سوره ی آل عمران: آیه ی ۶۱٫
۸. تلخیص الشافى: ۳ / ۶ . ۷٫
۹. التبیان فى تفسیر القرآن: ۲ / ۴۸۵٫
۱۰. کشف الغُمَّه فى معرفه الأئمه: ۱ / ۲۳۳٫
۱۱. الصراط المستقیم الى مستحقى التقدیم: ۱ / ۲۱۰٫
۱۲. کشف المراد فى شرح تجرید الاعتقاد: ۳۰۴٫
۱۳. نهج الحق و کشف الصدق: ۱۷۷٫
۱۴. تفسیر البیضاوى چاپ شده همراه با حاشیه الشهاب: ۳ / ۲۳٫
۱۵. حاشیه الشهاب على تفسیر البیضاوى: ۳۲/۳٫
۱۶. السراج المنیر فى تفسیر القرآن: ۲۲۲/۱٫
۱۷. الجمل على الجلالین: ۱ / ۲۸۲٫
۱۸. المرقاه فى شرح المشکاه: ۵ / ۵۸۹٫
۱۹. الکشاف: ۱ / ۳۶۹، تفسیر الخازن: ۱ / ۲۴۲، السراج المنیر فى تفسیر القرآن: ۱ / ۲۲۲، تفسیر المراغى: ۳ / ۱۷۵ و منابع دیگر.
۲۰. تفسیر قاسمى: ۲ / ۸۵۷ .
۲۱. ابن تیمیه در بخش هایى از کتاب منهاج السنّه خود به این امر اذعان و اعتراف کرده است. براى مثال ر.ک: ۶ / ۴۷۵ و ۸ / ۲۲۸٫
۲۲. السنن الکبرى، بیهقى: ۱۰ / ۱۲۰ و منابع دیگر.
۲۳. شرح المواهب اللدنّیه: ۴ / ۴۳٫
۲۴. این حدیث، همان حدیث ولایت است که در جلد پانزدهم کتاب نفحات الأزهار فى خلاصه عقبات الأنوار در مورد سند و دلالت آن به تفصیل سخن گفته ایم.
۲۵. کفایه الطالب فى مناقب على بن ابى طالب علیهما السلام: ۱۵۵٫
۲۶. در جلد پنجم کتاب نفحات الأزهار فى خلاصه عقبات الأنوار در مورد سند و دلالت حدیث نور و حدیث شجره، به تفصیل سخن گفته ایم.
۲۷. مسند احمد: ۴۳۷/۴، المستدرک على الصحیحین: ۳ / ۱۱، تاریخ طبرى: ۳ / ۱۷، الکامل فى التاریخ: ۲ / ۶۳ و منابع تاریخى و حدیثى دیگر.
۲۸. فتح البارى: ۷ / ۱۳۲، فیض القدیر: ۴ / ۴۲۱، المرقاه فى شرح المشکاه: ۵ / ۳۴۸٫
۲۹. الکشّاف: ۱ / ۳۷۰٫
۳۰. ابطال الباطل . (چاپ شده به همراه احقاق الحق): ۳ / ۶۳٫
۳۱. تفسیر نیشابورى (چاپ شده در حاشیه ی تفسیر طبرى) ۳ / ۲۱۴ و ۲۱۵٫

منبع :حسینی میلانی، علی؛ (۱۳۹۰)، نگاهی به تفسیر آیه ی مباهله (پژوهشی در تفسیر و شأن نزول آیه ی مباهله)، قم: الحقایق، چاپ اول.

حدیث غدیر و امامت

اشاره:

خطبه غدیر، خطبه‌ای‌ که پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) در واقعه غدیر ایراد کرد و در آن علی(علیه السلام) را جانشین خود معرفی نمود. این خطبه در ۱۸ ذی‌الحجه سال ۱۰ قمری، هنگام بازگشت از حجه الوداع در غدیر خم، بعد از نزول آیه تبلیغ ایراد شد. بسیاری از عالمان شیعه و سنی این خطبه را نقل کرده‌اند. حدیث غدیر بخشی از این خطبه است که در آن، پیامبر فرموده است:«هرکس من مولای (سرپرست) اویم، علی (علیه السلام) مولای (سرپرست) اوست». این بخش از خطبه را بیش از ۱۱۰ نفر از صحابه و ۸۴ نفر از تابعین به صورت متواتر نقل کرده‌اند.

تواتر سند، و قطعى بودن دلالت‏ حدیث غدیر

استدلال با حدیث غدیر بر اصلى از اصول دین در گرو قطعى بودن حدیث از نظر سند، و دلالت است. خوشبختانه هر دو شرط در این حدیث ‏به نحو روشن متحقق مى ‏باشد، اما از نظر سند تنها از علماى اهل‏ سنت ۳۶۰ تن این حدیث را در طول چهارده قرن نقل کرده و در هرقرنى حدیث‏ حالت تواتر داشته است‏حتى گروهى درباره سند این‏ روایت کتابهاى جداگانه نوشته‏ اند، مثلا طبرى(متوفاى ۳۱۰.در کتابى‏به نام «الولایه فى‏طرق حدیث الغدیر» این حدیث را از ۷۵ طریق‏ نقل کرده است.

ابن عقده کوفى(متوفاى ۳۳۳.در رساله ولایت این حدیث را از ۱۰۵طریق نقل کرده است.

تحقیقاتى کافى که درباره حدیث غدیر از نظر سند انجام گرفته،هرنوع شک و تردید را در صدور این حدیث نفى مى‏ کند (۱. . تا آنجا که‏ غالبا شعراى عرب زبان در قصائد خود به مناسبت هائى از این حدیث‏یاد کرده ‏اند.

مهم در حدیث غدیر، قطعى بودن دلالت آن است، با توجه به قرائن‏ موجود در حدیث مى ‏توان گفت که مقصود از «مولى‏» در جمله «من‏کنت مولاه فهذا على مولاه‏» اولى به تصرف است.

نخست‏ باید توجه نمود که در قرآن و لغت عرب لفظ «مولى‏» به‏معنى اولى به کار مى‏رود چنانکه مى ‏فرماید: (فالیوم لا یوخذ منکم‏فدیه و لا من الذین کفروا و ماویکم النار هى مولاکم و بئس‏المصیر.(حدید:۱۵..

«امروز(روز رستاخیز.نه از شما ونه از افراد کافر، عوض گرفته‏ نمى ‏شود جایگاه شما آتش است و آن براى شما سزاوارتر است چه‏ سرنوشت ‏بدى است‏» .

مفسران بزرگ مى‏ گویند لفظ «مولى‏» در این آیه به معنى‏«اولى‏» است زیرا براى این افراد بر اثر اعمال ناشایست، شایسته ‏ترین جایگاه، همان آتش است.

در آیه دیگر مى‏ فرماید:(یدعوا لمن ضره اقرب من نفعه لبئس المولى و لبئس‏ العشیر.(حج:۱۳..

«بتى را مى‏ خواند که ضرر او از سودش نزدیک‏تر است چه بد ولى وچه بد مصاحبى است‏» .

در این آیه «مولى‏» به گواه آیات ماقبل که مربوط به مشرکان ‏و بت ‏پرستان است، به معنى اتخاذ ولى و سرپرست است‏به گواه این‏که بت‏پرستان اصنام خود را ولى خود اتخاذ مى‏ کرده ‏اند.

در این که «مولى‏» به معنى «اولى‏» به کار مى‏رود سخنى نیست ‏ولى اکنون باید دید مقصود از آن در حدیث غدیر نیز همین است.

قرائن فراوان نشان مى‏دهد که مقصود از آن در حدیث همان «اولى ‏به تصرف‏» است اینک برخى از این قرائن را یادآور مى‏ شویم:

۱ . رسول گرامى در آغاز حدیث فرمود: «الست اولى بکم من‏انفسکم‏» سپس به دنبال آن چنین فرمود:

«فمن کنت مولاه فهذا على مولاه‏» از این که جمله دوم را پس ازجمله نخست آورد خود گواه بر این است که مقصود او از «مولى‏»همان اولویت است که خدا و رسول آن را دارا مى ‏باشند چیزى که هست ‏ولایت الهى ذاتى است و ولایت نبى و امام موهبتى است.

۲ . پیامبر گرامى در سرآغاز خطبه خود از مردم به اعتقاد به ‏توحید و نبوت و معاد قرار گرفت‏ سپس مولویت على را یادآور شد،این گواه بر این است که این ولایت در ردیف مساله پیشین است وچیزى که مى‏ تواند در ردیف آن سه باشد، همان مقصود از آن ولایت‏ کبرى و سرپرستى جامعه باشد که دوست دارى على و یا یارى وى.

۳ . در روز غدیر آنگاه که آیه اکمال فرود آمد، پیامبر فرمود:

«الله اکبر على اکمال الدین و اتمام النعمه و رضا الرب‏ برسالتى و الولایه لعلى فى بعدى‏» در این صورت باید دید کدام‏یک ‏از معانى «مولى‏» مى ‏تواند مایه کمال دین و اتمام نعمت و درردیف رضایت ‏خدا به رسالت پیامبر قرار گیرد جز ولایت کبرى وسرپرستى على(ع.، که مفاد آن استمرار وظیفه نبوت است.

۴ . پیامبر گرامى در آغاز خطبه از رحلت و نزدیک شدن اجل‏ خود، سخن مى ‏گوید و این گواه بر این است که با نصب على مى ‏خواهداین خلا را پر کند.

گذشته از این، اگر مقصود نصب على بر مقام امامت و ولایت نبود،گردآورى این جمعیت در بیابان سوزان هیچ لزومى نداشت اگر واقعامى‏ خواست مردم را به نصرت و دوستى على(ع.دعوت کند این یک مساله پوشیده نبود تا در این بیابان سوزان هشتاد هزار نفر یا متجاوزاز آن را از محمل‏ ها و شتران پیاده کند و خطبه گسترده بخواند واز مرگ خود گزارش کند، آنگاه بگوید مردم على را دوست‏ بدارید واو را یارى کنید.

این قرائن که در خود حدیث نهفته است، گواهى مى‏دهند که مقصوداز مولى همان اولویت‏ به تصرف و سرپرستى است، نه ناصر و یاور، ویا محبوب و دوست، حسان بن ثابت ‏شاعر عهد رسالت که در خود واقعه‏ حضور داشت، از حدیث جز معناى ولایت چیزى دیگر تلقى نکرد و لذادر شعر خود گفت:

فقال له قم یا على فاننى

رضیتک من بعدى اماما و هادیا

در پایان یادآور مى‏ شویم که درمیان علماى اهل سنت افراد باانصافى اعتراف به دلالت ‏حدیث غدیربر امامت على(ع.نموده ‏اند از آن جمله «سعدالدین تفتازانى‏»(۷۱۲.۷۹۱.مى‏ گوید: در لفظ «مولى‏» که در حدیث غدیر آمده است،در آن چند احتمال وجود دارد:

۱ . آزاد کننده; ۲ . آزاد شده; ۳ . هم‏ پیمان; ۴ . پناه داده ‏شده; ۵ . پسر عمو; ۶. ناصر و یاور; ۷ . اولى به تصرف.

آنگاه یادآور مى ‏شود که از این معانى هفت گانه هیچ‏ کدام متناسب ‏با صدر حدیث نیست.

اما آن پنج معنى نخست نمى‏ تواند مقصود پیامبر باشد و اما معنى‏ ششم توضیح واضح بوده و نیاز به بیان پیامبر و گردآورى مردم‏ نداشت قهرا مقصود همان معنى هفتم است (۲. .

از آنجا که بحث ما یک بحث تفسیرى است پیرامون حدیث غدیر بادیگر احادیثى که مربوط به ولایت کبراى امیر مومنان(ع.است، سخن‏ن مى‏ گوییم و ادامه این بحث ها را به کتاب الهیات ارجاع مى‏ کنیم (۳. .

خاندان على(ع. در سرزمین مباهله

هرچند بحث ما درباره آیات مربوط به امامت ‏به پایان رسید، ولى به عنوان تکمیل آیاتى که سند فضیلت‏ خاندان رسالت است، در اینجامى‏آوریم و به تفسیر اجمالى آنها مى ‏پردازیم:

۱ . آیه مباهله

(فمن حاجک فیه من بعد ما جائک من العلم فقل تعالوا ندع ابنائنا و ابنائکم و نسائنا و نسائکم و انفسنا و انفسکم ثم‏نبتهل فنجعل لعنه الله على الکاذبین.(آل عمران: ۶۱..

«هرکس با تو پس از آن که آگاه شدى، به مجادله برخیزد، بگوبیایید تا بخوانیم فرزندان خود و فرزندان شما را، زنان خود وزنان شما را، و جان هاى خود و جانهاى شما را و لعنت‏ خدا بر گروه ‏دروغگو بفرستیم‏» .

مفسران مى ‏نویسند: پیامبر اسلام(ص.به موازات مکاتبه با سران‏دول جهان، و مراکز مذهبى نامه ‏اى به اسقف نجران «ابوحارثه‏»نوشت و طى آن نامه ساکنان «نجران‏» را به آئین اسلام دعوت نموداینک مضمون نامه آن حضرت:

«به نام خداى ابراهیم و اسحاق و یعقوب(این نامه‏اى است.ازمحمد پیامبر و رسول خدا به اسقف نجران خداى ابراهیم و اسحاق ویعقوب و احمد را ستایش مى‏ کنم و شماها را از پرستش بندگان به‏ پرستش خدا دعوت مى ‏نمایم، شما را دعوت مى ‏کنم که از ولایت‏ بندگان‏ خدا خارج شوید و در ولایت‏ خداوند وارد آئید، و اگر دعوت مرانپذیرفتید(لااقل.باید به حکومت اسلامى مالیات(جزیه.بپردازید(که ‏در برابر این مبلغ جزئى از جان و مال شما دفاع مى‏ کند.و در غیراین صورت به شما اعلام خطر مى‏ شود» (۴. .

و برخى از مصادر تاریخى شیعه اضافه مى‏ کند: پیامبر آیه مربوط (۵. به اهل کتاب را که در آن همگى به پرستش خداى یگانه دعوت‏ شده ‏اند، نیز نوشت.

نمایندگان پیامبر وارد نجران شده، نامه پیامبر را به‏«اسقف‏» دادند، وى نامه را با دقت هرچه تمام تر خوانده و براى‏ تصمیم شورائى مرکب از شخصیت هاى بارز مذهبى و غیر مذهبى تشکیل‏ داد، یکى از افراد طرف مشورت «شرحبیل‏» بود که به عقل و درایت‏ و کاردانى معروفیت کامل داشت، وى در پاسخ اسقف چنین اظهارنمود، اطلاعات من در مسائل مذهبى بسیار ناچیز است، بنابراین من‏حق اظهار نظر ندارم و اگر در غیر این موضوع با من وارد شورمى‏شدید، من مى توانستم راه‏ حلهائى در اختیار شما بگذارم.

ولى ناچارم مطلبى را تذکر دهم و آن این که: ما کرارا ازپیشوایان مذهبى خود شنیده‏ ایم: روزى منصب نبوت از نسل «اسحاق‏»به فرزندان «اسماعیل‏» انتقال خواهد یافت. و هیچ بعید نیست که‏«محمد» که از اولاد اسماعیل است، همان پیامبر موعود باشد.

شورى نظر داد که گروهى به عنوان «هیئتى از نجران‏» به مدینه ‏برود، تا از نزدیک با محمد(ص.تماس گرفته و دلائل نبوت او رابررسى کنند.

شصت تن از زبده‏ ترین و داناترین مردم نجران انتخاب شدند و درراس آنان سه پیشواى مذهبى بود این سه تن عبارت بودند از:

۱ . «ابوحارثه بن علقمه‏» که اسقف اعظم نجران که نماینده ‏رسمى کلیساهاى روم در حجاز بود.

۲ . «عبدالمسیح‏» رئیس هیئت و به عقل و تدبیر و کاردانى‏ معروف بود.

۳ . «ایهم‏» که فرد کهن سال و شخصیت محترم ملت نجران به‏ شمار مى ‏رفت (۶. .

هیئت نجران، طرف عصر درحالى که لباسهاى تجملى ابریشمى بر تن‏و انگشترهاى طلا بر دست و صلیبها بر گردن داشتند، وارد مسجد شده ‏به پیامبر سلام کردند، ولى وضع زننده و نامناسب آنان آنهم درمسجد، پیامبر را سخت ناراحت نمود. احساس کردند که از آنان ‏ناراحت‏ شده است، اما علت ناراحتى را ندانستند، فورا با عثمان‏بن عفان و عبدالرحمان بن عوف که سابقه آشنائى با آنان داشتند،تماس گرفتند و جریان را به آنها گفتند آنان اظهار داشتند که حل‏این گره به دست على بن ابى طالب(ع.است، آنان به امیرمومنان‏ مراجعه کردند على(ع.در پاسخ آنها چنین گفت: شما باید لباس هاى‏خود را تغییر دهید، و با وضع ساده، بدون زر و زیور به حضورحضرت بیائید. در این صورت مورد احترام و تکریم قرار خواهیدگرفت‏» .

نمایندگان نجران با لباس ساده بدون انگشتر طلا، شرفیاب محضرپیامبر شده و سلام کردند، پیامبر با احترام خاص پاسخ سلام آنان‏را داد، و برخى از هدایائى را که براى وى آورده بودند، پذیرفت.

نمایندگان پیش از آن که وارد مذاکره شوند، اظهار کردند که ‏وقت نماز آنان رسیده است، پیامبر اجازه داد که نمازهاى خود رادر مسجد مدینه درحالى که رو به مشرق ایستاده بودند، بخوانند (۷. .

سیره‏ نویس معروف «برهان الدین حلبى‏» مى‏ نویسد: پیامبر به آنان گفت من شما را به آئین توحید و پرستش خداى یگانه، و تسلیم در برابر اوامر او دعوت مى‏ کنم، سپس آیاتى چنداز قرآن براى آنان خواند.

آنان در پاسخ گفتند: اگر مقصود از اسلام ایمان به خداى یگانه ‏است، ما قبلا به او ایمان آورده و به احکام وى عمل مى ‏نمائیم.

پیامبر در پاسخ آنان گفت: اسلام علائمى دارد چگونه مى‏ گوییدخداى یگانه را پرستش مى‏کنید درصورتى که شماها صلیب را مى‏ پرستیدو از خوردن گوشت ‏خوک پرهیز نمى ‏کنید و مسیح را فرزند خدامى ‏دانید.

نمایندگان نجران گفتند: آرى او فرزند خداست زیرا مادر اومریم، بدون نزدیکى با کسى، او را به دنیا آورد، ناچار باید اوفرزند خدا باشد در این موقع فرشته وحى بر پیامبر نازل شد و این ‏آیه را آورد:

(ان مثل عیسى عند الله کمثل آدم خلقه من تراب ثم قال له کن‏فیکون.(آل عمران: ۵۹..

تولد عیسى از مادر بدون آن که کسى با او نزدیکى کند، نزد خداهم چون آدم است که او را از خاک آفرید و سپس به او فرمود: موجودباش او هم فورا موجود شد(بنابراین ولادت مسیح بدون پدر دلیل برالوهیت او نیست..

مسیحیان نجران در مقابل منطق وحى ناگزیر شدند راه مجادله درپیش گیرند و پیشنهاد مباهله داده ‏اند، در آن موقع پیک الهى نازل ‏شد پیامبر را نیز به مباهله مامور ساخت، طرفین به فیصله دادن‏ مساله از طریق مباهله آماده شدند و قرار شد فردا همگى براى ‏مباهله حاضر و آماده شوند.

وقت مباهله فرا رسید و قرار بود که مباهله در نقطه خارج ازشهر مدینه در دامنه صحرا انجام گیرد پیامبر از میان مسلمانان وبستگان زیاد فقط چهار نفر را براى مباهله برگزید و این چهار تن‏ جز على و فاطمه و حسن و حسین علیه السلام کسى دیگر نبود.

سران هیئت نمایندگى نجران با یکدیگر گفتگو مى‏ کردند و مى‏گ فتنداگر محمد با شکوه مادى به میدان مباهله وارد شود، اعتمادى به‏ادعاى او نیست، و اگر به وضع ساده همراه عزیزانش گام در صحراى‏ مباهله بگذارد، عمل او گواه بر اعتماد او به نبوت خویش است تاآنجا که عزیزان خود را به میدان مباهله آورده است، هنوز در این‏ گفتگو بودند که چهره‏ هاى معصومى براى آنان آشکار گشت همگى باهم‏ گفتند این مرد به دعوت خود اعتقاد راسخ دارد و گرنه یک فرددروغگو یا شاک عزیزان خود را در معرض بلاى آسمانى قرار نمى‏ دهد ولذا با دیدن این وضع وارد شور شدند و از مباهله منصرف گشتندقرار شد هر سال مبلغى به عنوان جزیه(مالیات سرانه.بپردازند ودر برابر آن حکومت اسلامى از مال و جان آنان دفاع کنند.

عائشه مى‏ گوید: روز مباهله پیامبر اسلام چهارتن همراهان خود رازیر چادر مشکى رنگى، وارد کرد و این آیه را تلاوت نمود: (انمایرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا.زمخشرى‏پس از بیان نکات آیه مباهله در پایان بحث مى ‏نویسد: سرگذشت‏مباهله و مفاد این آیه بزرگترین گواه بر فضیلت اصحاب کساء است‏و سندى زنده بر حقانیت آئین اسلام مى ‏باشد.

داستان مباهله بزرگترین سند فضیلت‏ براى اهل پیامبر است زیراالفاظ و مفردات آیه حاکى است که همراهان پیامبر در چه پایه‏اى‏ از فضیلت قرار داشتند، زیرا پیامبر در این آیه، علاوه بر این که‏ حسن و حسین علیه السلام را فرزندان خود، و فاطمه(س.را یگانه‏زن منتسب به خاندان خویش مى‏ خواند، از شخص على(ع.به عنوان‏«انفسنا» تعبیر مى‏کند و آن شخصیت عظیم جهان انسانى را به‏ منزله جان پیامبر مى‏ داند، فضیلتى بالاتر از این که یک شخص ازنظر معنویت و فضیلت‏به پایه ‏اى برسد که خداوند بزرگ او را به ‏منزله جان و روح پیامبر بخواند.

آیا این آیه گواه برترى امیرمومنان بر تمام مسلمانان جهان نیست؟

از روایاتى که از پیشوایان مذهبى ما وارد شده است، استفاده مى‏ شود که موضوع مباهله اختصاص به پیامبر نداشته و هر فردمسلمانى در مسائل مذهبى مى‏ تواند با مخالفان خود به مباهله ‏برخیزد و شیوه مباهله و دعاى آن در کتابهاى حدیث وارد شده براى‏اطلاع بیشتر به کتاب «نورالثقلین‏» مراجعه بفرمائید (۸. .

در رساله حضرت استاد علامه طباطبائى(ره.چنین مى‏ خوانیم:

«مباهله یکى از معجزات باقى اسلام است و هر فرد با ایمانى به ‏پیروى از نخستین پیشواى اسلام، مى‏ تواند در راه اثبات حقیقتى ازحقائق اسلام با مخالفان خود به مباهله بپردازد و از خداوند جهان‏ درخواست کند که طرف مخالف، را کیفر بدهد و محکوم سازد (۹. .

در پایان از تذکر چند نکته ‏اى ناگزیریم.

گذشته بر این که تمام مفسران و دانشمندان شیعه، موضوع مباهل ه‏را در کتابهاى خود آورده‏ اند از میان علماء و دانشمندان اهل ‏تسنن شصت نفر در کتابهاى خود پیرامون این سرگذشت‏ سخنانى‏ گفته ‏اند و نکاتى یادآور شده ‏اند که برخى را یادآور مى ‏شویم:

۱ . مسلم بن حجاج در صحیح خود که دومین صحیح از صحاح شش گانه ‏است، مى ‏نویسد:

«معاویه به سعد وقاص گفت: چرا على(ع.را سب نمى‏کنى؟ جواب‏داد: به خاطر سه خصلتى که على(ع.داشت و من آرزو مى ‏کنم که یکى ‏از آنها را دارا بودم. او پس از سخنانى مى‏ گوید: هنگامى که آیه‏ مباهله نازل گردید پیامبر على(ع.و فاطمه و حسنین علیه السلام‏ را خواست وقتى همگى جمع شدند، پیامبر گفت: «اللهم هولاءاهلى‏» آنان اهل بیت من هستند (۱۰. .

۲ . حاکم نیشابورى در مستدرک خود مى ‏گوید:

«اخبار متواتر از ابن عباس و غیره رسیده است که پیامبر دست‏ على و حسنین علیه السلام را گرفت و فاطمه(س. را پشت‏سر قرار دادو رو به هیئت نمایندگى نجران کرد و گفت: «هولاء ابنائنا وانفسنا و نسائنا فهلموا انفسکم و ابنائکم و نسائکم ثم نبتهل‏فنجعل لعنه‏الله على الکاذبین‏» .

«اینان فرزندان ما و زنان و جانهاى ما هستند شما نیزبرخیزید همانند آنها را بیاورید تا مباهله کنیم و لعنت ‏خدا رابر گروه دروغگویان بفرستیم‏» (۱۱. .

۳ . ثعلبى در تفسیر خود مى‏ نویسد:

«هنگامى که پیامبر وارد صحنه مباهله شد، حسین(ع.را درآغوش‏ داشت و دست‏ حسن(ع.را گرفته بود و دخت گرامى او فاطمه(س.پشت‏ سرپیامبر و على(ع.نیز پشت‏ سر فاطمه گام برمى‏ داشتند در این موقع‏اسقف نجران گفت: «یا معشر النصارى انى لارى وجوها لو سالواالله ان یزیل جبلا من مکانه لازاله فلا تبتهلوا فتهلکوا» .

«هم کیشان من، من چهره ‏هاى معصومى را مشاهده مى‏ کنم که اگر ازخداوند بخواهند که کوهى را از بیخ بکند، خدا دعاى آنان رامستجاب مى ‏کند، هرگز مباهله نکنید زیرا نابود مى ‏شوید» (۱۲. .

۴ . زمخشرى در کشاف پس از نقل جمله‏ هایى که از ثعلبى نقل‏ کردیم، مى‏ گوید:

«اسقف نجران افزود: به خدائى که جان من در دست او است،نابودى اهل نجران نزدیک شده است. اگر مباهله کنید لباس انسانیت‏از بدن شما کنده مى ‏شود و به صورت حیوانات مسخ شده در مى‏ آئید وصحرا براى شما کانونى از آتش خداوند که ریشه مسیحیان نجران رامى ‏کند» (۱۳. .

۵ . ابن حجر از محدث معروف دارقطنى نقل مى ‏کند که امیرمومنان ‏روز شوراى عمر، براى برترى خود بر اعضاء شورى با آیه مباهله‏ احتجاج کرد و گفت: آیا در میان شما کسى هست که پیوند خویشاوندى‏وى با پیامبر از من نزدیک‏تر باشد، او را جان و نفس خود وفرزندان او را فرزندان خود و زن او را زنان خود معرفى کند؟ همه‏ اعضاء شورى به تصدیق على برخاسته و گفتند: نه هرگز جز تو کسى‏را به این خصوصیت‏ سراغ نداریم (۱۴. .

پى‏ نوشت:

۱. به کتاب شریف «الغدیر» جلد یکم مراجعه بفرمائید.

۲. شرح مقاصد: ج‏۵، ص ۲۷۳ . ۲۷۴٫

۳. الهیات: ج‏۴، ص ۹۸ . ۱۰۸٫

۴. البدایه والنهایه: ص ۵۳ . بحارالانوار: ج‏۲۱، ص ۲۸۵٫

۵. منظور آیه «قل یا اهل الکتاب تعالوا الى کلمه سواء بینناو بینکم…» (آل عمران: ۶۴.. بحارالانوار: ج‏۲۱، ص ۲۸۷٫

۶. یعقوبى: ج‏۲، ص ۶۶٫

۷. سیره حلبى: ج‏۳، ص ۲۳۹٫

۸. نورالثقلین: ج‏۱، ص ۲۹۲ . ۲۹۱٫

۹. در برخى از روایات اسلامى نیز به این موضوع تصریح شده است،به اصول کافى، کتاب دعا، باب مباهله،ص ۵۳۸ مراجعه فرمائید.

۱۰. صحیح مسلم: ج‏۷، ص ۱۲۰٫

۱۱. مستدرک ج‏۳، ص ۱۵۰٫

۱۲. عمده ابن بطریق، ص ۹۵٫

۱۳. کشاف: ج‏۱، ص ۱۹۳٫

۱۴. صواعق: ص ۱۵۴٫

منبع : جعفر سبحانى مکتب اسلام.سال۱۳۷۹.شماره ۲

سیماى مهدى (عج الله تعالی فرجه الشریف) از منظر عرفان اسلامى%

اشاره:

بحث مهدویت‏ یکى از اساسى ‏ترین و زنده‏ ترین مباحثى است که در رهاورد عرفانى بزرگان اهل کشف و شهود مورد توجه ویژه قرار گرفته و از این ‏رو، معارف عمیق درباره آن مطرح کرده‏ اند که بازگو نمودن آن مى‏ تواند گذشته از تغذیه فکرى و علمى و اعتقادى، به قلب‏ها و جان‏ها نورانیت، حرارت، عشق، نشاط، تحرک، پویایى، ایمان، استحکام، امید و هدایت ‏ببخشد . از آن‏جا که درباره حضرت مهدى علیه السلام با رویکرد عرفانى کم‏تر تحقیق شده است، به نظر مى ‏رسد نشان دادن جلوه‏اى از سیماى پر فروغ آن حضرت در آینه عرفان اسلامى، براى همه تشنگان وادى انتظار، بخصوص نسل نواندیش جوان، مفید، آموزنده و آگاهى‏ بخش باشد .

۱ . حضرت مهدى و خلافت الهى

یکى از اساسى ‏ترین مسائل در بحث مهدویت «خلافت الهى‏» است; زیرا مساله خلافت الهى در زمین که خداى سبحان در قرآن کریم فرمود: «انى جاعل فى الارض خلیفه‏» (بقره: ۳۰) هم چون داستان سفینه نوح و یا کشتى موسى و خضر و مانند آن‏ها نیست که یک قضیه شخصى بوده و سپرى شده باشد، بلکه خلافت الهى یک فیض متصل و فوز مستمر است که از اول با اندیشه دوام و انگیزه استمرار طرح شده; چنان‏که اصل خلافت از قلمرو نبوت و رسالت فراتر رفته و به امامت رسیده است . (۱) به این دلیل، یکى از نکته ‏هایى که در عرفان اسلامى درباره حضرت مهدى . عجل‏الله تعالى فرجه . مورد توجه قرار گرفته «خلافت الهى‏» اوست .

از این‏ رو، برخى از بزرگان اهل معرفت از حضرت مهدى به عنوان خلیفه الهى یاد نموده و گفته‏ اند: «بى‏ تردید، براى خداوند خلیفه اى است که روزى ظهور خواهد کرد، و اگر از عمر دنیا تنها یک روز باقى بماند، باز هم خداوند آن روز را به اندازه‏اى طولانى خواهد نمود تا آن خلیفه الهى که از عترت رسول خدا و فرزند فاطمه و همنام پیامبر است، ظهور نماید .» (۲)

یکى دیگر از عرفا در این‏ باره مى‏ گوید: «هرگاه حق سبحانه بر بنده خود تجلى کند و او را از خویش فانى نماید، لطیفه الهیه در او پدید مى‏آید که آن لطیفه گاهى ذاتى و گاهى صفاتى است; اگر ذاتى باشد، آن صورت انسانى است که از او به فرد کامل و غوث جامع یاد مى‏ شود و دایره هستى بر محور او مى‏ گردد و به واسطه او عالم حفظ مى شود و او همان کسى است که از او به مهدى و خاتم تعبیر مى‏ شود و او خلیفه خدا در عالم است .» (۳)

همان‏ گونه که ملاحظه مى شود، در سخنان عرفا، بر عنصر «خلافت الهى‏» حضرت مهدى علیه السلام تکیه گردیده و از او به عنوان خلیفه خداوند در زمین یاد شده است .

۲ . حضرت مهدى علیه السلام و ولایت الهى

گرچه بحث ولایت در عرفان دامنه گسترده‏اى دارد، اما در این‏جا تنها به جلوه‏اى از آن مباحث اشاره مى ‏شود:

یکى از مهم‏ترین مسائل ولایت این است که «ولى‏» یکى از نام ‏هاى خداوند است . در قرآن کریم فرمود: «فالله هو الولى‏» (شورى: ۹) و بر اساس مبانى عرفان، اسماء الهى هیچ‏ گاه بدون مظهر نیستند . (۴) پس مظهر اسم «ولى‏» همواره وجود خواهد داشت . بدین سبب است که ولایت ‏یک حقیقت همیشه زنده و پایان ‏ناپذیر است، به خلاف رسالت و نبوت که از اسماء الهى نیست و دوره‏اش با وجود خاتم ‏الانبیا پایان پذیرفته است . عارف نامدار، محى ‏الدین بن عربى در این ‏باره مى‏ گوید: «بدون تردید، ولایت فلک است که احاطه و گستردگى خاصى دارد . به این دلیل، هیچ ‏گاه قطع نمى ‏شود . اما نبوت تشریعى و رسالت در پیامبر اسلام پایان یافته است . » (۵)

برخى دیگر از بزرگان اهل عرفان درباره ولایت ائمه اطهار علیه السلام بخصوص حضرت مهدى علیه السلام گفته ‏اند: «خداى تعالى دوازده کس را از امت محمد برگزیده و مقرب حضرت خود گردانیده و به ولایت‏ خود مخصوص کرده و اینان را نایبان حضرت محمد گردانیده، ولى در امت محمد صلى الله علیه و آله همین دوازده امام کسى بیش نیستند و ولى آخرین، که ولى دوازدهم باشد، خاتم اولیاء است و مهدى صاحب زمان نام اوست .» (۶)

هم چنین عارف قاسانى درباره خاتم ولایت‏ بودن حضرت مهدى مى‏ گوید: «خاتم ولایت مهدى است که در آخر زمان مى‏ آید . همه انبیا و اولیا در معارف و حقایق تابع مهدى هستند . او در احکام تابع شرع محمدى است و باطن او با باطن حضرت محمد یکى است .» (۷)

در جاى دیگر نیز گفته است: «خاتم ولایت کسى است که صلاح دنیا و آخرت با اوست و با رحلت او از دنیا نظام عالم از هم فرو مى ‏پاشد . او عبارت از مهدى موعود در آخر زمان است .» (۸)

یکى دیگر از بزرگان اهل عرفان مى‏ گوید:

«ظهور تمامى ولایت و کمالش به خاتم اولیا خواهد بود; چون کمال حقیقت دایره، در نقطه اخیره به ظهور مى‏رسد . خاتم اولیا عبارت از امام محمد مهدى است که موعود حضرت رسالت است و دور عالم به او کامل و تمام مى ‏شود و حقایق اسرار الهى در زمان آن حضرت تمام ظاهر مى ‏شود .» (۹) عارف عربى نیز از حضرت مهدى به خاتم ولایت‏ یاد نموده و به تفصیل درباره او بحث کرده است . (۱۰)

پس، معلوم مى‏ شود یکى از مسائلى که در عرفان اسلامى درباره حضرت مهدى مورد توجه قرار گرفته و به تفصیل از جنبه ‏هاى گوناگون درباره آن بحث‏ شده مساله «ولایت الهى‏» آن حضرت است . از این ‏رو، از او به عنوان مظهر اسم «ولى‏» و خاتم ولایت ‏یاد نموده‏ اند .

۳ . مهدى علیه السلام در عالم; همانند قلب در بدن

نکته دیگر که در رهاورد عرفانى اهل معنا درباره حضرت مهدى علیه السلام عنوان شده، آن است که از منظر عرفا، مهدى براى عالم همانند قلب براى انسان است . از این ‏رو، عارف نسفى در این‏ باره مى‏ گوید: «بدان که انسان کامل را اسامى بسیارى است و جمله راست است . انسان کامل را مهدى، امام، خلیفه، قطب، صاحب زمان، جام جهان‏ نما و آیینه گیتى ‏نما گویند . انسان کامل همیشه در عالم باشد و زیاده از یکى نباشد . تمام موجودات هم چون یک شخص است و انسان کامل دل آن شخص است و موجودات بى‏دل نتوان بود . پس انسان کامل همیشه در عالم باشد و چون دل زیاده از یکى نبود، پس انسان کامل در عالم زیاده از یکى نباشد .» (۱۱) در کلام این عارف بزرگ، به چند نکته اساسى درباره حضرت مهدى علیه السلام اشاره شده است:

الف . چون نظام آفرینش هیچ‏ گاه بدون انسان کامل نمى‏ تواند وجود داشته باشد، پس انسان کامل گاهى در چهره نبى و رسول و زمانى در چهره امام و ولى همواره در عالم وجود دارد .

ب . همان‏ گونه که عالم صغیر (انسان) بدون قلب نمى ‏تواند حیات داشته باشد، عالم کبیر (نظام آفرینش) نیز بدون قلب نمى ‏تواند وجود داشته باشد، و در زمانى که سلسله نبوت پایان یافته و اداره امور عالم به دست اوصیاى خاتم انبیا است، مهدى موعود علیه السلام به عنوان آخرین وصى پیامبر خاتم صلى الله علیه و آله، قلب عالم آفرینش بوده و در سایه حیات و وجود او، خون تلاش، حرکت تکاپو به سوى کمال در پهنه نظام عالم و نشئه انسانى جریان دارد .

ج . همان‏ گونه که اگر کسى دو قلب داشته باشد، سالم نیست و نمى ‏تواند به زندگى خویش ادامه دهد، نظام عالم نیز با وجود دو قطب و امام نمى‏ تواند یک نظام سالم داشته و در مسیر حرکت تکاملى خود موفق باشد . از این‏ رو، انسان کامل در عالم بیش از یکى نیست و در عصر ما، حضرت مهدى علیه السلام سکاندار عالم است . یکى از بزرگان اهل عرفان در این ‏باره گفته است: به دلیل آن‏که عالم هرگز بدون امام نیست، پس مهدى، که قطب، امام و وارث است، تا روز قیامت ‏به طور حتم در عالم وجود دارد . (۱۲)

۴ . حضرت مهدى علیه السلام; واسطه فیض

عرفا معتقدند: حق سبحانه در آینه دل انسان کامل تجلى مى ‏کند و عکس انوار تجلیات از آیینه دل او بر عالم مى‏ تابد و همگان با دریافت آن فیض، پدید آمده و حفظ مى ‏گردند و تا انسان کامل در عالم وجود دارد، از تجلیات ذاتى و رحمت رحمانى و رحیمى حق تعالى براى عالم و پدیده ‏هاى هستى استمداد مى‏ کند و آن‏ها به واسطه این استمداد و فیضان تجلیات حق تعالى حفظ مى‏ شوند . (۱۳) بنابراین، نظام آفرینش در حدوث و بقا، وامدار وجود پر برکت انسان کامل است، و به واسطه اوست که فیض الهى نصیب عالم و آدم مى‏ شود و از همین روست که در زیارت «جامعه کبیره‏» درباره اهل‏ بیت علیه  السلام که پس از پیامبراکرم صلى الله علیه و آله مصادیق بارز انسان کامل هستند، آمده: «بکم فتح الله و بکم یختم و بکم ینزل الغیث، و بکم یمسک السماء ان تقع على الارض و بکم ینفس الهم و یکشف الضر» (۱۴); یعنى عالم با حقیقت وجود شما گشوده شده، و با شما ختم مى‏ گردد; به خاطر شما باران فرو مى‏ ریزد و به واسطه شما آسمان از ریزش باران به زمین باز مى‏ ماند و با توسل به شما گرفتارى ‏ها و مشکلات برطرف مى ‏شوند .

عندلیب گلشن اسرار، حافظ شیرازى، تمام معارف زیارت «جامعه کبیره‏» را در این کلام نغز جمع نموده و خطاب به اهل‏ بیت علیه السلام گفته است:

از رهگذر خاک سر کوى شما بود هر نافه که در دست نسیم سحر افتاد

و در عصر کنونى، وجود مبارک حضرت مهدى علیه السلام قبله دل‏ها و واسطه فیض الهى بر عالم و آدم است . لذا در دعاى نورانى «ندبه‏» از او به «سبب اتصال آسمان و زمین‏» یاد شده و چنین آمده است: «این السبب المتصل بین الارض و السماء» (۱۵) و در دعاى «عدیله‏» نیز درباره آن حضرت آمده: «ثم الحجه الخلف القائم المنتظر المهدى المرجى الذى ببقائه بقیت الدنیا و بیمنه رزق الورى و بوجوده ثبتت الارض و السماء» (۱۶); یعنى پس از یازده امام . که یاد شد . امام و حجت دوازهم قائم منتظر مهدى است که امیدها به اوست و به واسطه او دنیا باقى و برقرار مى ‏باشد و به برکت وجود او مردم روزى دریافت مى‏ کنند و در سایه وجود او آسمان و زمین بر قرارند .

همه این حقایق در رهاورد عرفانى بزرگان اهل معنا به طور مستقیم درباره حضرت مهدى علیه السلام عنوان شده‏ اند . از آن میان عارف نامدار محى ‏الدین بن عربى مى ‏گوید: «پس مهدى رحمت است; همان‏ طور که پیامبر رحمت‏ بود; چنان‏که خداوند فرمود: ما تو را نفرستادیم، مگر آن‏که رحمت ‏براى عالمیان باشى، و مهدى چون کاملا بر اساس مشى و سیره پیامبر، رفتار مى‏ کند، لذا دچار اشتباه نمى ‏شود، پس به طور یقین رحمت عالمیان است .» (۱۷)

و عارف نسفى نیز گفته است: «هر دو طرف جوهر اول را در این عالم دو مظهر مى‏ باید که باشد . مظهر این طرف، که نامش «نبوت‏» است، خاتم انبیا است و مظهر آن طرف، که نامش «ولایت‏» است، صاحب‏الزمان است که اسامى بسیار دارد; چنان‏که جوهر اول اسامى بسیار دارد … البته بیرون خواهد آمد [ظهور خواهد کرد] احوال وى بیش از این خواهد بود که به نوشتن آید .» (۱۸)

در رساله منسوب به عارف عربى نیز درباره حضرت مهدى علیه السلام چنین آمده است: «والسلام على المحاذى للمرآه المصطفویه، المتحقق بالاسرار المرتضویه، فیاض الحقائق بوجوده، قسام الدقائق بشهوده، ابى القاسم محمد بن الحسن‏» (۱۹); سلام بر مهدى که حقیقت ذات شریف او محاذى آینه وجود مصطفوى، و متحقق به اسرار مرتضوى است . از این‏ رو، افاضه و بخشایش حقایق به واسطه وجود او، و تقسیم دقایق با شهود او انجام مى‏ شود .

در راستاى همین دیدگاه، عارف حماسه آفرین قرن، حضرت امام خمینى‏ قدس سره در نغزى زیبا گفته است:

مهدى امام منتظر، نوباوه خیرالبشر

خلق دو عالم سر به سر، بر خوان احسانش نگین

ذاتش به امر دادگر، شد منبع فیض بشر

خیل ملائک سر به سر در بند الطافش رهین

حبش سفینه نوح آمد در مثل، لیکن اگر

مهرش نبودى نوح را مى‏بود با طوفان قرین

نوح و خلیل و بوالبشر، ادریس و داود و پسر

از آب فیضش مستمر از کان علمش مستعین

موسى به دست دارد عصا، دربانى‏اش را منتظر

آماده بهتر اقتدا، عیسى به چرخ چارمین

آب عطا، فیض عمیم، سحر سخن، کنز نعیم

کان کرم، عبدالکریم، پشت و پناه مسلمین (۲۰)

از آنچه بیان شد، این نکته معلوم گردید که یکى از بهترین تجلیات رخ مهدى علیه السلام در آینه عرفان، واسطه فیض بودن آن حضرت است که به تفصیل درباره آن بحث‏ شده است .

۵ . حضرت مهدى علیه السلام و عدالت جهانى

عدالت از عمومى‏ ترین و شورانگیزترین مساله ‏هاست که در بحث مهدویت مطرح است و گذشته از متون دینى و مباحث کلامى و اعتقادى، در عرفان نیز مورد توجه ویژه قرارگرفته و درباره آن حقایق ظریفى طرح و تبیین شده است که دراین‏جا به اختصار در دو محور طرح و بررسى مى ‏شود:

الف . عدالت اجتماعى و رفاه اقتصادى

تامین عدالت اجتماعى و پدید آمدن رفاه اقتصادى در زمان ظهور دولت کریمه حضرت مهدى یکى دیگر از معارف مهدویت در عرفان اسلامى است که در رهاورد عرفانى بزرگان اهل معرفت عنوان شده . عارف بزرگ، سعدالدین حموى، با اشاره به اوصاف و کمالات وجودى حضرت مهدى علیه السلام درباره عدالت‏ گسترى و ایجاد رفاه اقتصادى براى مردم در زمان حضرتش گفته است: «صاحب زمان، که علم به کمال دارد، تمامیت روى زمین را در حکم خود آورد و به عدل آراسته گرداند، کفر و ظلم را به یک بار از زمین بردارد و تمامت گنج‏هاى روى زمین بر وى ظاهر گردد، هرچند صفت وى کنم، از هزار یکى نگفته ‏ام .» (۲۱)

برخى دیگر از بزرگان اهل عرفان نیز گفته ‏اند: «در ایام حکومت مهدى، مردم در سایه عدالت زندگى مى ‏کنند، روزگار سرسبز و پرطراوتى است . رزق و روزى در آن فراوان مى‏ شود و مردم در کمال امنیت ‏به عبادت خداى رحمان مى‏ پردازند . مهدى کسى است که صاحب مقام محمدى بوده و صاحب اعتدال، و در اوج تمام کمالات قرار دارد، و دولت او به مدت چهل سال طول مى ‏کشد که این عدد مراتب هستى است .» (۲۲)

عارف نامدار، محى‏ الدین بن عربى نیز در این‏باره مباحث مفیدى مطرح نموده و از آن میان به موضوع «عدالت اجتماعى‏» و «رفاه اقتصادى‏» در زمان ظهور آن حضرت اشاره نموده و گفته است: «هرگاه حضرت مهدى علیه السلام که خلیفه خداوند در زمین است، ظهور کند، زمین را پر از عدالت مى ‏کند، در حالى که از جور و ستم پر شده است . او عدل را در میان جامعه پدید آورده، عدالت اقتصادى را اجرا مى‏ کند، از نظر رفاه اقتصادى وضع به گونه ‏اى مى‏ شود که وقتى شخصى به حضور او مى ‏آید و عرض مى‏ کند یا مهدى از امکانات مالى که در اختیار توست ‏به من کمک نما، حضرت مهدى به اندازه‏اى به او کمک مى‏ کند که به زحمت آن را با خود مى‏ برد .» (۲۳)

عارف شبسترى نیز در کلام نغزى به عدالت اجتماعى در زمان حضرت مهدى علیه السلام اشاره نموده و گفته است:

چو مهدى باشد آن جا عدل گستر

براندازد زعالم جور یکسر

یکایک صورتش پیداست ‏بر جاى

از آن مى‏ماند او آن روز بر پاى

نماند در میانه هیچ دعوا

که صورت‏ها یکى گردد به معنا . (۲۴)

از آنچه بیان شد، معلوم گردید که یکى از اهداف ظهور حضرت مهدى، که در عرفان اسلامى مورد توجه قرار گرفته، این است که با ظهور آن حضرت، عدالت در همه شؤون زندگى بشر به اجرا گذاشته مى ‏شود و همگان در استفاده از مواهب طبیعت و نعمت ‏هاى الهى به طور عادلانه بهره ‏مند مى ‏شوند و آنچه در بیان عرفا آمده تنها جلوه‏اى از برکات دولت کریمه حضرت مهدى است که در متون دینى و روایات بدان اشاره شده .

از آن میان، حضرت امام موسى کاظم علیه السلام ذیل آیه مبارکه «و اعلموا ان الله یحى الارض بعد موتها» (حدید: ۱۷) فرمود: «یحی یها الله بالقائم . علیه‏ السلام . فی عدل فیها فیحى الارض بالعدل بعد موتها بالظلم‏» (۲۵); خداوند زمین را به وسیله قائم آل محمد صلى الله علیه و آله زنده مى ‏کند، پس عدل در آن پدید مى ‏آید و زمین به واسطه عدل، پس از مرگ آن به وسیله ظلم دوباره زنده مى‏ شود .

ب . اصلاح فکر و تامین عدالت فرهنگى

گرچه برداشت عمومى از تامین عدالت در زمان ظهور حضرت مهدى علیه السلام معمولا اجراى عدالت اجتماعى و اصلاح امور اقتصادى و توزیع عادلانه ثروت ‏هاى عمومى است، اما حقیقت آن است که با ظهور آن مصلح کل، عدالت و اصلاح در تمام شؤون هستى و نظام آفرینش پدید مى ‏آید، پیشه و اندیشه بشرى اصلاح م ى‏شود و عقل انسان در هر دو بعد علمى و عملى تکمیل مى‏شود . این مساله گذشته از روایات اهل‏ بیت در رهاورد عرفانى اهل عرفان نیز مورد توجه قرار گرفته و درباره آن معارف ارزشمندى مطرح کرده ‏اند .

از آن میان، عارف عربى در این ‏باره گفته است: «با ظهور حضرت مهدى، مذاهب و مکاتب مختلف از روى زمین برچیده مى ‏شوند و جز دین خالص و حقیقى چیزى باقى نمى ‏ماند و عده‏اى از افرادى که خود را اهل اجتهاد مى‏ دانند، وقتى مى‏ بینند که مهدى بر خلاف نظریه آن‏ها حکم مى ‏کند، دشمنى و عداوت مى‏ کنند، اما به ناچار در برابر حکم مهدى سکوت مى‏ نمایند و جرات مخالفت پیدا نمى‏ کنند .» (۲۶)

یکى از بارزترین جلوه ‏هاى اصلاح فکرى و تامین عدالت فرهنگى، احیاى معارف قرآن و دستورات آسمانى است که در زمان ظهور حضرت مهدى علیه السلام به اجرا درمى ‏آید و این مساله گذشته از متون دینى، در کلمات اهل معرفت نیز مطرح شده است . برخى از عرفاى بزرگ در این ‏باره گفته ‏اند: «در زمان ظهور، روح در کالبد اسلام دمیده و بعد از ذلت و خوارى عزیز شده و دوباره احیا مى‏ شود و حقیقت دین ظاهر مى ‏گردد و جز دین خالص چیز دیگرى باقى نمى‏ ماند .» (۲۷)

در این‏ باره، گویاتر از هر کلام، سخن عمیق عارف سترگ و حکیم بزرگ حضرت امام خمینى ‏قدس سره است که فرمود: «هریک از انبیا که آمدند، براى اجراى عدالت آمدند، که عدالت را در همه عالم اجرا کنند، لیکن موفق نشدند، حتى رسول ختمى صلى الله علیه و آله که براى اصلاح بشر آمده بود، باز در زمان خودشان به آن معنا موفق نشد، اما کسى که عدالت را در تمام دنیا اجرا خواهد کرد مهدى موعود است . او عدالت را در تمام دنیا اجرا خواهد کرد، آن هم نه این عدالتى که مردم عادى مى‏ فهمند که فقط قضیه عدالت در زمین براى رفاه مردم باشد، بلکه عدالت در تمام مراتب انسانیت . انسان اگر انحرافى پیدا کند، انحراف عملى، انحراف روحى، انحراف عقلى، برگرداندن این انحراف را به معناى خودش، این ایجاد عدالت است در انسان; اگر اخلاقش اخلاق منحرفى باشد و اگر در عقاید یک انحراف و کجى‏ هایى باشد، وقتى به اعتدال برگردد این ایجاد عدالت است در انسان . فقط براى حضرت مهدى موعود . سلام‏الله علیه . این قدرت هست که عدالت را در تمام عالم گسترش بدهد . در تمام نفوسى که هستند، انحرافات در آن‏ها هست، حتى نفوس اشخاص کامل هم در آن انحرافاتى هست، ولو خودش نداند; در اخلاق، عقاید، اعمال انحراف است . ایشان (مهدى) مامورند تمام این انحرافات را برگردانند به اعتدال که واقعا صدق کند: «یملا الارض عدلا بعد ما ملئت جورا .» (۲۸)

در کلمات این عارف نکته‏ آموز به نکته ‏هاى ظریفى اشاره شده است که روزنه‏ هاى جدیدى درباره ابعاد گسترده حکومت مصلح جهانى حضرت مهدى علیه السلام بر روى فرهیختگان اهل تحقیق مى ‏گشاید; چون او معتقد است: عدالتى که در زمان حضرت مهدى به وجود خواهد آمد، اولا همان حقیقت ‏بزرگ الهى است که انگیزه و بخش عظیمى از بعثت انبیا و نزول وحى را پس از توحید و نبوت شکل مى ‏دهد و سفیران حق در طول تاریخ براى تامین و اجراى آن از جان مایه گذاشته و اولیاى بزرگ الهى براى تحقق آن شهید شده ‏اند .

ثانیا عدالتى که در زمان حکومت مصلح موعود پدید خواهد آمد تنها در بعد اقتصادى و تامین رفاه زندگى نخواهد بود، بلکه همه شؤون زندگى و هستى عالم و آدم در پرتو وجود او اصلاح شده، تعدیل مى‏ گردند . اخلاق، فرهنگ، اندیشه عقاید و همه امور فکرى، روحى و عقلى بشر که بر اثر افراط و تفریط و تبلیغات مسموم دچار انحراف شده و در حقیقت «جهالت مدرن‏» را پدید آورده است، با ظهور آن عدل کامل و عقل کل اصلاح شده و به فطرت توحیدى و الهى و انسانى رهنمون مى‏ گردند .

ثالثا، چه بسا بر اساس باورها و مبانى فکرى و اعتقادى دین‏ شناسان غیرمعصوم، ناآگاهانه افراط و تفریط در اندیشه و اعتقادات دینى و برداشت ناصحیح از آیات و روایات به وجود آمده باشد که در زمان ظهور آن حضرت، باید با عدل و عصمت‏ حضرت مهدى علیه السلام اصلاح گردند .

۶ . تولد و غیبت‏ حضرت مهدى علیه السلام

از جمله مسائلى که گذشته از متون دینى، در عرفان اسلامى درباره آن به تفصیل بحث‏شده، تولد و غیبت آن حضرت است . عبدالوهاب شعرانى، که یکى از بزرگان اهل معرفت و مورد وثوق شیعه و سنى است، سخن بسیار ارزشمندى درباره تولد حضرت مهدى علیه السلام دارد . او مى‏ گوید: «در طلیعه قیامت است که امید ظهور مهدى مى‏ رود . او که از اولاد امام حسن عسکرى است، در نیمه ماه شعبان سال ۲۵۵ به دنیا آمده و از عمر شریف او تا این زمان، که سال ۹۵۸ قمرى است، ۷۰۶ سال مى ‏گذرد و عارف بزرگ، محى ‏الدین بن عربى درباره او گفته است: بدون تردید مهدى ظهور خواهد نمود و زمین را، که از جور و ستم پر شده، پاک نموده، عدل و داد در آن پدید خواهد آورد . اگر از عمر دنیا تنها یک روز باقى بماند، خداوند آن روز را به اندازه‏اى طولانى مى‏ کند که آن خلیفه الهى ظهور کند . مهدى از عترت رسول الله و از فرزندان فاطمه است . جد او حسین بن على و پدرش امام حسن عسکرى، فرزند امام على نقى، فرزند امام محمدتقى، فرزند امام على‏ رضا، فرزند امام موسى کاظم، فرزند امام جفعر صادق، فرزند امام محمدباقر، فرزند امام زین‏ العابدین، فرزند امام حسین، فرزند امام على بن ابى‏ طالب است و هم نام حضرت پیامبر اکرم است . » (۲۹)

در مورد غیبت‏ حضرت مهدى در کلام نغزى که از عارف نکته ‏آموز، عطار نیشابورى، رسیده آمده است:

صد هزاران اولیا روى زمین از خدا خواهند مهدى را یقین

یا الهى، مهدیم از غیب آر تا جهان عدل گردد آشکار

مهدى هادى است تاج اتقیا بهترین خلق، تاج اولیا

اى ولاى تو معین آمده بر دل و جان‏ها همه روشن شده

اى تو ختم اولیایى این زمان و زهمه معنا، نهانى جان جان

اى تو هم پیدا و پنهان آمده بنده عطارت ثناخوان آمده . (۳۰)

از این‏ گونه سخنان اهل عرفان به خوبى معلوم مى ‏شود که آن‏ها نیز همانند باور یقینى و اعتقادى قطعى شیعیان درباره حضرت مهدى علیه السلام، اولا معتقدند که آن حضرت فرزند امام حسن عسکرى علیه السلام و از اولاد امام حسین و سایر ائمه اطهار علیه السلام بوده و به دنیا آمده و هم‏ اکنون در عالم زندگى مى ‏کند و روزى ظهور نموده، زمین را پر از عدل و داد مى‏ کند .

ثانیا، عرفا نیز بر آنند که حضرت مهدى علیه السلام غیبت در عین حضور دارد . از این‏ رو، در کلام عطار آمده است: «اى تو هم پیدا و پنهان آمده‏» ; چون آن‏ها هم مى‏ گویند که برخى از افراد صالح و اولیاى الهى مى توانند به حضور آن حضرت برسند و ایشان را ملاقات کنند . پس از دیدگاه عرفا، حضرت مهدى علیه السلام در عین آن‏که از دیدگان عموم غایب است، عده‏اى از اولیا مى ‏توانند به محضر آن حضرت شرفیاب شوند .

۷ . حضرت مهدى علیه السلام ذخیره هستى

غیبت‏ حضرت مهدى علیه السلام اسرار نهفته فراوانى دارد، بلکه خود از اسرار الهى است; چنان‏که امام صادق علیه السلام در پاسخ شخصى که از سبب غیبت‏ حضرت مهدى سؤال نمود، فرمود: «ان هذا الامر، امر من الله و سر من سر الله و غیب من غیب الله، و متى علمنا انه تعالى حکیم صدقنا بان افعاله کلها حکمه و ان کان وجهها غیر منکشف‏» ; (۳۱) مساله غیبت از امور و از اسرار الهى، بلکه سر و غیب الهى است و چون ما مى‏ دانیم که خداوند سبحان حکیم است، تصدیق مى‏کنیم که همه کارهاى او حکمت است، گرچه دلیل آن برکسى معلوم نگردد .

اما صاحب‏ نظران و دین‏ پژوهان بر اساس وظیفه علمى، که کشف حقایق و معارف الهى است، هر کدام به نوبه خود و بر اساس مبانى فکرى خویش نکاتى درباره اسرار غیبت‏ حضرت مهدى مطرح کرده ‏اند که از آن میان، عارف حماسه‏ آفرین و مصلح بزرگ قرن، حضرت امام خمینى، در این ‏باره گفته است: «قضیه غیبت ‏حضرت مهدى موعود، یک قضیه مهمى است که به ما مسائلى مى‏ فهماند; من جمله این‏که براى یک هم چو کار بزرگى که در تمام دنیا عدالت ‏به معناى واقعى اجرا شود، در تمام بشر نبود کسى، الا مهدى موعود . سلام‏الله علیه . که خداى متعال او را ذخیره کرده است ‏براى بشر . هریک از انبیا آمد که اجراى عدالت در همه عالم بکنند، لکن موفق نشدند … اگر مهدى هم مثل سایر اولیا به جوار رحمت ‏حق می رفتند، دیگر در بشر کسى نبود که این عدالت را [اجرا] بکند . این یک موجودى است که ذخیره شده براى یک هم چو مطلبى .» (۳۲)

در کلام این بزرگ مرد الهى و عرفانى به طور کلى بر این نکته تاکید شده است که حضرت مهدى علیه السلام به عنوان ذخیره الهى در گنجینه غیبت نگاه‏ دارى مى‏ شود تا بر اساس حکمت ‏بالغه حق سبحانه در روز مقرر، براى نجات بشر و پدید آوردن عدالت در تمام شؤون وجودى عالم و آدم ظهور نماید و به آرزوهاى تمام سفراى الهى در طول تاریخ، که شکوفایى درخت توحید و دالت ‏بوده است جامه عمل بپوشاند و بشر را در مسیر حق و به سوى کمال مطلق رهنمون شود . این از آن روست که بر اساس دیدگاه عرفا، حضرت مهدى علیه السلام رحمت عام الهى است; وقتى ظهور نماید اختلاف کثرت در سایه احکام وحدت از میان برمى ‏خیزد; چنان‏که برخى از بزرگان اهل معرفت در این‏باره گفته ‏اند: «چنان‏که به مظهریت اسم “الرحمن” خاتم انبیا رحمه للعالمین گشت، خاتم اولیا نیز مظهر رحمت عام، که رحمت رحمان است، گشت و سعادت دو جهان در مشایعت آن حضرت منحصر شود و اصول هر یک اساس قرار گیرد و اختلاف کثرت به حکم ظهور احکام وحدت از ما بین برخیزد; چنان‏ که شیخ سعدالدین حموى فرمود: «لن یخرج المهدى حتى یسمع من شراک فعله اسرار توحید» ; مهدى ظهور نمى‏ کند تا آن‏که حتى از بندهاى کفن او اسرار توحید شنیده شود .» (۳۳)

مراد سعدالدین حموى آن است که چون حضرت مهدى علیه السلام آخرین حلقه سلسله منادیان توحید وظیفه همه انبیا و اولیا و عصاره عالم است، براى روزى ذخیره شده که بر اساس پیشرفت فکر زمینه پذیرش توحید در همگان به گونه‏اى به وجود بیاید که از همه پدیده‏ هاى عالم ذکر توحید شنیده شود . در برخى از منابع دینى نیز از حضرت مهدى علیه السلام به ذخیره الهى یاد شده است; آن‏جا که فرمود: «… ذخیرک الله لنصره الدین و اعزاز المؤمنین‏» (۳۴)

در راستاى این مساله که حضرت مهدى ذخیره عالم براى به وجود آوردن مدینه فاضله الهى و انسانى است که روزى تحقق خواهد یافت، برخى از بزرگان نکته ظریفى اظهار نموده و گفته ‏اند: بشر از روزى که در بسیط زمین سکنى گزیده، پیوسته در آرزوى یک زندگى اجتماعى مقرون به سعادت به تمام معناست و به امید رسیدن به چنین روزى قدم برمى ‏دارد و اگر این خواسته تحقق خارجى نداشت، هرگز چنین آرزو و امیدى در نهاد وى نقش نمى‏ بست; چنان‏ که اگر غذایى نبود، گرسنگى نبود و اگر آبى نبود، تشنگى تحقق نمى ‏یافت و اگر تناسلى نبود، تمایل جنسى تصور نمى‏شد از این‏ رو، به حکم ضرورت (جبر) آینده جهان روزى را در برخواهد داشت که در آن روز جامعه بشر پر از عدل و داد شده، با صلح و صفا همزیستى نمایند و افراد انسانى غرق در فضیلت و کمال شوند و رهبرى چنین جامعه‏ اى به دست منجى جهان مهدى موعود علیه السلام خواهد بود . (۳۵)

جلوه‏اى از سیماى کارگزاران دولت مهدى علیه السلام

یکى از مسائل دیگرى که در عرفان اسلامى مطرح، و رهاورد عرفانى بزرگان اهل معرفت درباره حضرت مهدى علیه السلام است، مساله یاران و کارگزاران دولت کریمه آن حضرت مى‏ باشد . صاحب فتوحات مکیه در این کتاب یک باب را به طور مستقل بدین مساله اختصاص داده و به طور مبسوط درباره آن بحث کرده و از جمله گفته است: افراد با معرفت و کسانى که حقایق را از راه کشف و شهود و با علم و معرفت الهى به دست مى‏ آورند، با او [مهدى] بیعت مى ‏کنند … یاران و کارگزاران دولت و حکومت مهدى، مردان الهى هستند که دعوت او را پذیرفته و او را یارى کرده و دستورات او بر پا مى دارند … و کارهاى دشوار اداره جامعه را بر عهده مى‏ گیرند و به او بر اساس تکلیف الهى خود، کمک مى‏ کنند … یاران مهدى بر مشرب اصحاب پیامبر هستند که بر عهد خود وفا مى‏ کنند، و آن‏ها از مردم عجم ‏اند و هیچ فرد عربى میان آن‏ها نیست، لکن به غیر از زبان عربى سخن نمى‏ گویند . (۳۶)

هم چنین گفته است: «سعادتمندترین مردم به مهدى اهل کوفه هستند .» (۳۷)

جناب شیخ بهائى پس از نقل فرازهایى از کلام آن عارف بزرگ درباره حضرت مهدى علیه السلام و یارانش مى‏ گوید: «با دیده بصیرت به کلام او بنگرید و با دست‏ بلند آن را بگیرید . شاید به هدف او آگاهى پیدا کنید .» (۳۸)

و . حسن ختام

حسن ختام این مقاله دو فراز نکته ‏آموز است:

الف . عندلیب گلشن اسرار، حافظ شیرازى، در سخن نغزى درباره ظهور حضرت مهدى موعود علیه السلام گفته است:

یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور

کلبه احزان شود روزى گلستان غم مخور

اى دل غم دیده، حالت‏ به شود، دل بد مکن

وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور

هان مشو نومید، چون واقف نه‏اى

از سر غیب باشد اندر پرده بازى‏هاى پنهان غم مخور

حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب

جمله مى‏ داند خداى حال گردان غم مخور (۳۹)

ب . ما نیز با همه لب تشنگان وادى انتظار، و منتظران رؤیت‏ خورشید، هم‏ صدا شده به خداى سبحان عرض مى‏ کنیم:

«اللهم انا نرغب الیک فى دوله کریمه تعز بها الاسلام و اهله و تذل بها النفاق و اهله و تجعلنا فیها من الدعاه الى طاعتک والقاده الى سبیلک و ترزقنا بها کرامه الدنیا و الآخره .» (۴۰)

پى ‏نوشت:

۱ . عبدالله جوادى آملى، تفسیر تسنیم، قم، اسراء، ۱۳۸۰، ج ۳، ص ۲۸

۲ . محى‏الدین بن عربى، فتوحات مکیه، بیروت، دار صادر، ج ۳، باب ۳۶۶، ص ۳۲۷ .

۳ . عبدالکریم جیلى، الانسان الکامل فى معرفه الاواخروالاوایل، چ پانزدهم، مصر، مکتبه مصطفى البابى الحلبى، ص ۷۲ .

۴ . امام خمینى، تعلیقه على الفصوص الحکم، مؤسسه پاسدار اسلام، ۱۴۱۰ق، ص ۲۶ .

۵ . محى‏الدین بن عربى، شرح قیصرى بر فصوص الحکم، چاپ سنگى، قم، نشر بیدار، فص عزیزى، ص ۳۰۸ .

۶ . عزیزالدین نسفى، انسان کامل، رساله «نبوت و ولایت‏» ، چ چهارم، تهران، کتابخانه ظهورى، ۱۳۷۷، فصل ۶، ص ۳۲۰ .

۷ . عبدالرزاق قاسانى، شرح فصوص الحکم، قم، بیدار، ۱۳۷۰، فص شیثى، ص ۴۲ .

۸ . همو، اصطلاحات صوفیه، چ دوم، قم، بیدار، ۱۳۷۰، باب خاء، ص ۱۵۸ .

۹ . محمد فیاض لاهیجى، مفاتیح‏الاعجاز فى شرح گلشن راز، سعدى، ۱۳۷۱، ص ۳۱۵ .

۱۰ . فتوحات مکیه، ج ۳، باب ۳۶۶ .

۱۱ . انسان کامل، مقدمه فصل ۲، ص ۷۵ .

۱۲ . سید حیدر آملى، نص النصوص فى شرح فصوص الحکم، نشر طوس، ۱۳۶۷، ج ۱، ص ۲۵۵ .

۱۳ . عبدالرحمن جامى، نقد النصوص فى شرح نقش الفصوص، نشر مطالعات و تحقیقات فرهنگى، ۱۳۷۰، ص ۸۹ .

۱۴ . شیخ عباس قمى، مفاتیح الجنان، زیارت «جامعه کبیره‏» .

۱۵ . همان، دعاى «ندبه‏» .

۱۶ . همان، دعاى «عدیله‏» .

۱۷ . فتوحات مکیه، ج ۳، باب ۳۶۶، ص ۳۳۲ .

۱۸ . عزیزالدین نسفى، مقصد اقصى، باب ۵، ص ۲۴۵ .

۱۹ . محى‏الدین‏بن‏عربى، مناقب، شرح‏سیدصالح‏خلخالى، ص‏۱۳۳ .

۲۰ . امام خمینى، دیوان شعر، موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى، ۱۳۷۸، قصیده بهاریه، ص ۲۶ .

۲۱ . به نقل از: انسان کامل، رساله «نبوت و ولایت‏» و «وحى و الهام‏» ، فصل ۶، ص ۳۲ .

۲۲ . الانسان الکامل فى معرفه الاواخر و الاوایل، ج ۲، باب ۶۱، ص ۸۴ .

۲۳ . فتوحات مکیه، ج ۳، باب ۳۶۶، ص ۳۲۷ .

۲۴ . محمود شبسترى، کنزالحقائق، ص ۵۸ .

۲۵ . ینابیع الموده، نشر دارالکتب العراقیه، ۱۳۸۰ ق، باب ۷۱، ص ۴۲۹ .

۲۶و۲۷ . فتوحات مکیه، ج ۳، باب ۳۶۶، ص ۳۲۷ و ۳۳۶/ص ۳۲۷ .

۲۸ . امام‏خمینى، صحیفه نور، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى، ۱۳۷۸، ج ۱۲، ص ۲۰۸ .

۲۹ . عبدالوهاب شعرانى، الیواقیت و الجواهر، ج ۲، مبحث ۵، ص ۴۲۲ .

۳۰ . ینابیع الموده، ص ۴۷۲، باب ۸۷ به نقل از: فریدالدین عطار نیشابورى، مظهر العجائب، مقدمه فتح‏الله خان شیبانى، چاپ سنگى، تهران، ۱۳۲۳ .

۳۱ . شیخ صدوق، کمال‏الدین و تمام‏النعمت، دارالحدیث، ۱۳۸۰، ج ۲، باب ۴۴، ص ۲۳۵ .

۳۲ . صحیفه نور، ج ۱۲، ص ۲۰۸ .

۳۳ . مفاتیح الاعجاز فى شرح گلشن راز، ص ۳۱۷ .

۳۴ . مفاتیح‏الجنان، زیارت «صاحب الامر» .

۳۵ . سیدمحمدحسین‏طباطبائى، شیعه دراسلام، قم، انتشارات اسلامى، ۱۳۷۳، ص ۲۲۱ .

۳۶ . فتوحات مکیه، ج ۳، باب ۳۶۷، ص ۳۲۸ .

۳۷ . همان، ص ۳۶۶ .

۳۸ . شیخ بهائى (محمدبن حسین عاملى)، کتاب الاربعین، نشر مکتبه صابرى، ۱۳۳۷ش، حدیث ۳۶، ص ۲۲۱ .

۳۹ . حافظ شیرازى، دیوان، ص ۱۷۲ .

۴۰ . مفاتیح‏الجنان، دعاى «افتتاح‏» .

منبع:محمدامین صادقى ارزگانى فصلنامه معرفت، شماره ۷۰

خاتم انبیاء،خاتم اوصیاء

اشاره:

امام زمان (عج الله تعالی فرجه)، ادامه دهنده راه پیامبر (صلی الله علیه و آله ) و تحقق‌بخش اصول رسالت‌هاى الهى او است. آن حضرت، تعالیم پیامبر (صلی الله علیه و آله ) را در بخش‌هاى گوناگون زندگى، عینیت بخشیده و جامه عمل مى‌ پوشاند؛ چرا که او عصاره نبوت و احیاگر سنت پیامبر (صلی الله علیه و آله ) است: و مجدّداً لما عطّل من احکام کتابک و سنن نبیک…۱

رسول اعظم (صلی الله علیه و آله ) درباره سیره آخرین وصى خود، حضرت مهدى(عج) مى‌ فرماید: یقیم الناس على ملتى و شریعتى و یدعوهم الى کتاب الله عزوجل۲؛

مردم را بر شیوه و شریعت من بر مى‌ انگیزد و آنان را به کتاب خداى عزوجل فرا مى‌ خواند.

راه و روش پیامبر (صلی الله علیه و آله )، سرلوحه برنامه‌هاى حضرت است و این تنها یادگار همه انبیا و اولیا، وارث این معارف و تعالیم، و مجرى سازش‌ناپذیر آنها است.

امام صادق(علیه السلام) فرمود:

چون مهدى قیام کند، به مسجدالحرام رود و رو به کعبه و پشت به مقام ابراهیم بایستد و دو رکعت نماز گزارد؛ آن‌گاه فریاد برآورد:

اى مردمان! منم یادگار آدم، و یادگار ابراهیم، و یادگار اسماعیل، و یادگار محمد (صلی الله علیه و آله )….۳

در سلام به امام موعود آمده است: السلام علیک یا بقیه الله فى ارضه۴؛

سلام بر تو اى ذخیره خدا در زمین!.

این تعبیر، روشنگر راه و رسالت امام موعود (عج) و وارث پیامبر (صلی الله علیه و آله ) است. او ذخیره و یادگار همه نیکان و صالحان و اولیاى الهى است که در خطى که خدا ترسیم کرده،گام بر مى‌ دارد و در سراسر زمین، خواست‌ها و آرمان‌هاى همه درس‌آموزان مَدرس وحى را تحقق مى‌ بخشد.

از این رو، شناخت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله )، پیش‌درآمد شناخت حجت است. در دعایى که امام صادق (علیه السلام) به زراره تعلیم فرموده، آمده است:

اللهم عرّفنى نفسک فانک إن لم‌تعرّفنى نفسک، لم ‌اعرف نبیک. اللهم عرّفنى نبیک فانک ان لم‌تعرفنى نبیک، لم اعرف حجّتک. اللهم عرّفنى حجتک فانک ان لم‌تعرّفنى حجتک، ضللت عن دینی.۵در این دعا، شناخت امام و حجت، در گرو شناخت رسول خدا (صلی الله علیه و آله ) معرفى شده است؛ در نتیجه، اگر پیامبر (صلی الله علیه و آله ) شناخته نشود، امام و حجت، شناخته نخواهد شد، و اگر کسى حجت الهى زمان خود را نشناسد، گمراه خواهد بود.

امام صادق (علیه السلام) مى‌ فرماید:

کسى که به همه امامان اقرار کند و امام مهدى(عج) را انکار نماید، مانند کسى است که به همه انبیا اقرار کند؛ و نبوت حضرت محمد (صلی الله علیه و آله ) را انکار نماید.۶

پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله ) مى‌ فرماید:

هر کس قائم از اولاد من را در دوران غیبتش انکار کند، به مرگ جاهلیت مرده است.۷

در روایت دیگرى، پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله )، حضرت مهدى(عج) را صاحب پرچم محمدى (صلی الله علیه و آله ) و دولتش را دولت احمدى معرفى مى‌ کند:

یظهر صاحب الرّایه المحمدیه و الدّوله الاحمدیه…۸

از مجموعه احادیث چنین بر مى‌ آید که سنت حضرت مهدى (عج)، همان سنت و روش پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله ) است. حضرت مهدى (عج) برنامه‌ها و اهداف آن حضرت را پى مى‌ گیرد و با بهره‌مندى از تعالیم محمدى، حکومت جهانى تشکیل مى‌ دهد؛ چنان‌که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله ) فرمود: سنته سنّتى، یقیم الناس على مِلّتى و شریعتى و یدعوهم الى کتاب الله عز و جل.۹

بجا است در سال رسول اعظم (صلی الله علیه و آله )، به تبیین برخى ویژگى‌ هاى مشترک پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله ) و امام مهدى(عج) بپردازیم:

۱. موعود پیامبران و کتب آسمانى گذشته

همان گونه که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله ) موعود پیامبران گذشته بود:

… وَمُبَشِّراً بِرَسُولٍ یأْتِى مِن بَعْدِى اسْمُهُ أَحْمَدُ…؛۱۰

و من (حضرت عیسى(علیه السلام) بشارت دهنده رسولى هستم که پس از من خواهدآمد و نام او احمد است.

هم‌چنین در آیه دیگرى چنین آمده است:

الَّذِینَ یتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِى الأُمِّى الَّذِى یجِدُونَهُ مَکْتُوباً عِندَهُمْ فِى التَّوْرَاه وَالإِنْجِیلِ …۱۱ ؛

کسانى که از پیامبر امى که او را نوشته شده در نزد آنها در تورات و انجیل مى‌ یابند، پیروى مى‌ کنند.

حضرت مهدى نیز موعود ادیان گذشته وانبیاى پیشین است. قرآن مجید به صراحت این نکته رابیان کرده است که:

وَلَقَدْ کَتَبْنَا فِى الزَّبُورِ مِن بَعْدِ الذِّکْرِ أَنَّ الْأَرْضَ یرِثُهَا عِبَادِى الصَّالِحُونَ؛۱۲ همانا ما در زبور پس از تورات چنین نوشتیم که زمین را بندگان صالح من به میراث خواهند برد.

۲٫ شکوفا کردن عقل وفکر مردم

امیرالمؤمنین على‌ (علیه السلام) درباره نتایج بعثت پیامبر (صلی الله علیه و آله ) مى‌ فرماید:

یثِیرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُولِ۱۳؛

براى آنان، گنجینه‌هاى خردها را استخراج کنند.

امام باقر (علیه السلام) درباره قیام حضرت مهدى(عج) مى‌ فرماید:

إِذَا قَامَ قَائِمُنَا وَضَعَ اللَّهُ یدَهُ عَلَى رُءُوس الْعِبَادِ فَجَمَعَ بِهَا عُقُولَهُمْ وَ کَملتْ بِهِ أَحْلَامُهُمْ۱۴؛

زمانى که قائم ما به ‌پا خیزد، خدا دستان آن حضرت را بر سر بندگان خدا مى‌ گذارد، در نتیجه عقل‌هاى مردم مجتمع شده (نیرومند مى‌ گردد) و آرزوهاى آنان به واسطه آن کامل مى‌ شود.

۳٫ یکسانى پرچم و زره

پرچم مهدى(عج) پرچم رسول الله(صلی الله علیه و آله ) و زره او، زره آن حضرت است.

امام صادق (علیه السلام) فرمود:

کانى بالقائم على نجف الکوفه و قد لبس درع رسول الله (صلی الله علیه و آله ) … فینشر رایه رسول الله۱۵؛ گویا قائم (عج) را بر بلنداى کوفه مى‌ بینم که زره رسول الله را بر تن کرده، … و پرچم آن حضرت را به اهتزاز درآورده است.

۴٫ همسانى میقات دعوت و قیام

همان‌گونه که بعثت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله ) در شهر مکه بوده و پایه‌هاى اصلى اسلام، آن‌جا شکل گرفته است، آغاز دعوت و قیام حضرت مهدى(عج) نیز شهر مکه خواهد بود.

حذیفه، درباره مهدى(عج) از رسول خدا (صلی الله علیه و آله ) چنین روایت مى‌ کند: انه یبایع بین الرکن و المقام اسمه احمد و عبدالله و المهدی…۱۶؛ همانا او بین رکن و مقام با مردم بیعت مى‌ کند. نام او احمد، عبدالله و مهدى است.

۵٫ شناخت مردم از روى علامت ها

امیرالمؤمنین على (علیه السلام) درباره آیه انَّ فى ذلک لآیاتٍ للْمتوسِّمین فرمود:

رسول خدا (صلی الله علیه و آله ) مردم را با نشانه‌هایشان مى‌ شناخت حقیقت ایمان یا کفر و… و من و امامان از نسل من، متوسمین تا روز قیامتند (یعنى حقیقت مردم را از روى نشانه‌ها مى‌ شناسند)۱۷٫

۶٫ تطهیر و پاکسازى

از اهداف پیامبران، پاک ساختن فرد و جامعه از آلودگى‌ هاى فکرى و عملى است.

خُذْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ صَدَقَه تُطَهِّرُهُمْ وَتُزَکِّیهِم بِهَا؛۱۸

پیامبر از مردم زکات بگیر که به وسیله آن، آنان را پاک کنى و رشد دهی.

در حدیثى قدسى درباره حضرت مهدى(عج) چنین آمده است:

و لاطهِّرنَّ الارض بِآخِرهم من أعدائى و لأملکته مشارق الارض و مغاربها؛۱۹ همانا زمین را به وسیله آخرین آنها از لوث دشمنانم پاک خواهم ساخت و او را بر مشرق و مغرب زمین فرمانروایى خواهم داد.

۷٫ پیامبر (صلی الله علیه و آله ) و مهدى(عج) از بزرگان اهل بهشت

رسول خدا(صلی الله علیه و آله ) فرمود:

نحن بنو عبد المطلب ساده أهل الجنه رسول الله و حمزه سید الشهداء و جعفر ذو الجناحین و على و فاطمه و الحسن و الحسین و المهدى(علیه السلام)؛۲۰

ما فرزندان عبدالمطلب بزرگ اهل بهشت هستیم، رسول خدا، حمزه سیدالشهداء، جعفر طیار، على، فاطمه، حسن، حسین و مهدی.

۸٫ هر دو، خاتم هستند

پیامبر(صلی الله علیه و آله ) و مهدى(عج) هر دو خاتمند، یکى خاتم الانبیا و دیگرى خاتم الاوصیا: مَّا کَانَ مُحَمَّدٌ أَبَا أَحَدٍ مِّن رِّجَالِکُمْ وَلَکِن رَّسُولَ اللَّهِ وَخَاتَمَ النَّبِیینَ.۲۱

رسول خدا(صلی الله علیه و آله ) فرمود:

ألا إنّ خاتم الأئمه منا القائم المهدی۲۲؛

آگاه باشید که خاتم امامان، از ما است که قائم و مهدى است.

۹٫ اجراى عدالت

از اهداف مهم رسالت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله ) و همه پیامبران، اجراى عدالت و مساوات بوده است:

لقد ارسلنا رسلنا بالبینات و انزلنا معهم الکتاب و المیزان لیقوم الناس بالقسط؛۲۳ ما رسولان خود را با دلایل روشن فرستادیم و با آنها، کتاب ]آسمانی[ و میزان نازل کردیم، تا مردم، عدالت را برپا کنند.

از اهداف اساسى قیام حضرت مهدى (عج) نیز برپایى عدالت است: فیملأها عدلاً و قسطاً کما مُلئت ظلماً و جوراً.

۱۰٫ رحمت

پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله ) و اهل بیت(علیه السلام)، مظهر و تجلى رحمت گسترده الهى‌ اند:

و ما ارسلناک الا رحمه للعالمین؛

و تو را نفرستادیم، مگر رحمتى براى جهانیان.۲۵

در حدیث لوح جابر، در کلام فاطمه زهرا (س)، از امام مهدى رحمه للعالمین تعبیر شده است. در زیارت آل یاسین نیز آمده است: و الغوث و الرحمه الواسعه؛ سلام بر تو اى فریاد‌رس و رحمت گسترده الهی.

۱۱٫ ظلم ستیزى

پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله ) پیش از اسلام، با عده‌اى از جوانمردان مکه، پیمان حلف الفضول را براى یارى ستمدیدگان بست، و زمانى دیگر درباره آن فرمود:

شهدته و ما احب ان لى به حمر النعم و لا یزیده الاسلام الاشده۲۶؛

من در پیمان حلف الفضول حاضر بودم و دوست ندارم که در عوض آن شتران سرخ موى به من داده شود و اسلام بر آن عهد و پیمان جز تأکید نیفزود.

حضرت مهدى(عج) نیز براى یارى ستمدیدگان تاریخ به‌پا مى‌ خیزد و زمین را پر از عدل و داد مى‌ سازد. آن‌سان که در همه عرصه‌ها، عدالت نهادینه شده و ستم، رخت بر مى‌ بندد. نهادهاى قدرت و قانون جهان، دیگر حامى ستمکاران و قدرتمندان نخواهند بود؛ دیگر با حمایت اربابان زور و زر، شیعیان جنوب لبنان قتل عام نخواهند شد، و زنان و کودکان بى‌ گناه زیر آوارهاى قانا ناله سرنخواهند داد؛ همان‌گونه که حضرت امام حسین(علیه السلام) درباره رسالت امام مى‌ فرماید: ویامن المظلومون من عبادک۲۷٫

واجعله اللهم مفزعاً لمظلوم عبادک و ناصراً لمن لایجد له ناصراً غیرک.۲۸

پى نوشت:

۱ . شیخ عباس قمى، مفاتیح‌الجنان، دعاى عهد.

۲ . شیخ صدوق، کمال‌الدین، ج۲، ص۴۱۱٫

۳ . علامه مجلسى، بحارالانوار، ج۵۱، ص۵۹٫

۴ . مفاتیح‌الجنان، زیارت آل یس.

۱ . سید بن طاووس، جمال الاسبوع، ص۳۱۴؛ کلینى، اصول کافى، ج۱، ص۲۳۷٫

۲ . کمال الدین، ج۲، باب۲۹، ح۵٫

۳ . مجلسى، بحارالانوار، ج۷، ص۲۰٫

۴ . کمال الدین، ج۱، ص۵۳۴٫

۵ . کمال الدین، ج۲، ۴۱۱٫

۱۰ . سوره صف: ۶٫

۱۱ . سوره اعراف: ۱۵۷

۱۲ . سوره انبیاء: ۱۰۵٫

۱۳ . نهج البلاغه، خطبه۱٫

۱۴ . کلینى، اصول کافى، ج۱، ص۲۵٫

۱۵ . بحارالانوار، ۵۲، ص۳۲۸٫

۱۶ . شیخ طوسى، الغیبه، ۴۵۴٫

۱۷ . بحارالانوار، ج۱۷، ص۱۴۷٫

۱۸ . سوره توبه: ۱۰۳٫

۱۹ . کمال الدین، ج۱، ص۲۵۵٫

۲۰ . شیخ صدوق، امالى، ص۴۷۵٫

۲۱ . سوره احزاب: ۴۰٫

۲۲ . بحارالأنوار، ص۳۷، ج۲۱۳٫

۲۳ . سوره حدید: ۲۵٫

۲۴ . صافى گلپایگانى، منتخب الاثر، ص۲۴۷٫

۲۵ . سوره انبیاء: ۱۰۷٫

۲۶ . ابن ابى الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱۴، ص۱۲۰٫

۲۷ . بحارالانوار، ج۹۷، ص۷۹٫

۲۸ . مفاتیح‌الجنان، دعاى عهد.

منبع: مجتبى کلباسى

فرق میان امام، نبى و رسول

اشاره:

امام، رسول و نبی از اصطلاحات دین مبین اسلام است. این اصطلاحات در قرآن کریم و احادیث اهل بیت (علیهم‌السلام) به صورت گسترده به کار برده شده است. همه این عناوین به خدای متعال ربط دارند. یعنی نبوت، رسالت و امامت از امور الهی می‌باشند که برخی از انسانهای پاک و معصوم  برای هدایت بشر از سوی خداوند به این مقامها مفتخر می شوند. در این نوشته به حقیقت آنها پرداخته شده و  تفاوت بین این عناوین بیان گردیده است.

على (علیه‌السلام) فرمود:

خدا پیغمبرش را در زمان انقطاع پیامبران و اختلاف مردم فرستاد، به وسیله او رسالت تمام شد و وحى خاتمه یافت.(۱)

حضرت على (علیه‌السلام) فرمود: پدر و مادرم به فدایت یا رسول الله! بواسطه مرگ تو چیزى قطع شد که بواسطه مرگ دیگران قطع نشده بود، زیرا به مرگ تو نبوت و پیمبرى و اخبار آسمانى منقطع گشت.(۲)

گرچه در روایات فراوان الهام و ارتباط با جهان غیب براى امامان اثبات شده لیکن در خود همان احادیث فرقهایى براى امام و پیغمبر بیان شده است:

فرق اول:

از اخبار استفاده مى شود که امام تشریع کننده نیست. احکام و قوانین شریعت و حلال و حرام به او وحى نمى شود. بلکه احکام و قوانین دین بطور کامل بر پیغمبر اکرم نازل شده و آن حضرت هم بعض آنها را که لازم بوده در اختیار مسلمانان قرار داده امّا همه آنها را بطور کلى تعلیم على بن ابى طالب(علیه‌السلام) نمود. حضرت على هم تمامى آنها را کتبى و شفاهى در اختیار امام بعد از خودش قرار داد. و به همین کیفیت از هر امامى به امام دیگر انتقال یافت تا کنون که در اختیار امام دوازدهم مى باشد.

بنابراین، امامان اگر احکام حلال و حرام را مى گفتند به نحو استقلال نبود بلکه در این موارد تابع و پیرو رسول اکرم بودند، مسائلى را بیان مى کردند که به عنوان ارث به آنان رسیده بود، یا از قرآن استفاده مى شد. لذا مى فرمودند: ما گنجینه علوم نبوت هستیم، ما وارث علوم پیغمبر هستیم، علوم پیغمبر در کتاب یا کتابهایى نوشته شده و در اختیار ما قرار گرفته است. ما از شأن نزول آیات و تفسیر و تأویل قرآن و ناسخ و منسوخ و عام و خاص آیات کاملا اطلاع داریم. و مى فرمودند: احادیث ما احادیث پدرانمان و احادیث پدران ما احادیث رسول خدا است. و مى فرمودند: ما اگر از پیش خودمان فتوا بدهیم از هلاک شدگان خواهیم بود، مطالبى را که مى گوییم از رسول خدا به ما ارث رسیده است.

فرق دوم: از احادیث استفاده مى شود که گر چه بر امام نیز الهام مى شود و با عالم غیب ارتباط دارد لیکن این وحى و الهام با وحى انبیا فرق دارد، پیغمبر رسما با عالم غیب تماس مى گیرد و فرشته وحى را مشاهده مى نماید و ملکوت جهان هستى را رؤیت مى کند لیکن ارتباط امام به چنین مرتبه نیست.

امام فرشته را مشاهده نمى کند، بلکه مطالب در دلش القا مى شود، یا صداى فرشته وحى به گوشش مى رسد، و بدینوسیله حقائق و واقعیات را درک مى کند. وحى امام نظیر وحى همنشین حضرت سلیمان و رفیق حضرت موسى و ذوالقرنین و مادر حضرت موسى بود.

فرق سوم: پیمبران مستقیما با جهان غیب تماس مى گرفتند و حقائق را دریافت مى نمودند، و در این باره، به تأیید و راهنمایى دیگران نیازى نداشتند، لیکن ائمه اطهار به تأییدات و تقویت و راهنمایى پیمبر احتیاج داشتند. تأییدات معنوى و اشارات مرموز پیمبر بود که قلب امام را تابناک و براى افاضات و اشراقات پروردگار جهان آماده مى کرد، و هزاران در علم را بر رویش مى گشود. پیمبر بود که سرچشمه علوم را به امام نشان مى داد و چشم بصیرتش را روشن مى نمود تا در هنگام احتیاج بدانجا مراجعه کند و کسب فیض نماید.

هر چه به اما افاضه مى شود از طریق پمبر است. حتى مطالب تازه‏اى که بر امام القا مى شود، اولا بر پیغمبر عرضه مى گردد، سپس بر امام بعد از او، تا نوبت به امام حاضر برسد. بدین طریق امام کسب فیض مى کند.

شاهد سخن‏

مى توانید مطالب مذکور را از احادیث گذشته استفاده نمایید لیکن از باب نمونه به احادیث زیر توجه فرمایید:

۱. حضرت صادق(علیه‌السلام) فرمود:

ما فقط مى توانیم احکام حلال و حرام را براى شما بیان کنیم اما پیغمبر نیستیم.(۳)

۲. حارث بن مغیره مى گوید حضرت باقر(علیه‌السلام) فرمود: على(علیه‌السلام) محدّث بود. من عرض کردم: مى گویى : على پیغمبر بود؟ حضرت دست مبارکش را حرکت داد و فرمود: على مانند همنشین حضرت سلیمان و همنشین حضرت موسى و مانند ذوالقرنین بود. آیا نشنیدى که پیغمبر فرمود: در بین شما هم مانند او هست.(۴)

۳. برید بن معاویه مى گوید به حضرت باقر و صادق (علیه‌السلام) عرض کردم: منزلت شما چیست و از گذشتگان به چه کسى شباهت دارید؟ فرمود: به همنشین حضرت موسى و ذوالقرنین شباهت داریم، آنان عالم بودند ولى پیمبر نبودند.(۵)

۴. محمد بن مسلم مى گوید از حضرت صادق(علیه‌السلام) شنیدم فرمود: ائمه به منزله رسول خدا هستند لیکن پیغمبر نیستند، و به آن تعدادى که پیمبر مى توانست زن بگیرد بر آنان حلال نیست . اما غیر از اینها در سایر چیزها به منزله رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) هستند.(۶)

۵. دیلمى مى گوید به حضرت صادق(علیه‌السلام) عرض کردم: فدایت شوم بارها از شما شنیدم که مى فرمودید :

اگر بر علم ما اضافه نشود تمام مى شود؟ فرمود: اما حلال و حرام پس همه را خدا به پیمبر نازل کرده، و در مورد حلال و حرام بر علم امام چیزى اضافه نمى شود. گفتم: پس افزایش علم شما در کجاست؟ فرمود: در سایر چیزها، غیر از حلال و حرام‏(۷)

۶. عبد الله بن عجلان روایت کرده که حضرت باقر(علیه‌السلام) در قول خدا: «اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولى الامر منکم» فرمود: این آیه درباره على(علیه‌السلام) و سایر ائمه نازل شده. خدا آنان را به منزله پیمبران قرار داده الا اینکه چیزى را حلال و حرام نمى کنند.(۸)

۷. سدیر مى گوید به امام صادق(علیه‌السلام) عرض کردم: گروهى خیال مى کنند شما خدا هستید و در این باره استدلال مى کنند: «و هو الذى فى السماء اله و فى الارض اله» فرمود: اى سدیر! گوش و چشم و پوست و گوشت و خون و موى من از این گروه بیزار است. اینان بر دین من و پدرانم نیستند. به خدا سوگند خدا در قیامت ما را با آنان جمع نمى کند مگر اینکه بر آنان غضبناک است.

سدیر گفت: گروه دیگرى شما را رسول مى دانند و بدین آیه تمسک مى جویند: «یا ایها الرسول کلو من الطیبات و اعملوا صالحا انى بما تعملوا علیهم» فرمود اى سدیر گوش و چشم و مو و پوست و گوشت و خون من از این گروه بیزار است، خدا و رسول هم از آنان بیزار مى باشند . اینان بر دین من و دین پدرانم نیستند، به خدا سوگند خدا در قیامت ما را جمع نمى کند جز اینکه بر آنان خشمناک خواهد بود. سدیر گفت: پس شما چه هستید؟ فرمود: ما خزینه‏دار علوم الهى و بیان کننده دستورات خدا هستیم. ما از گناه معصوم مى باشیم، خدا اطاعت ما را واجب نموده و از مخالفت ما نهى کرده است، ما حجت بر اهل آسمان و زمین هستیم.(۹)

۸. حضرت صادق(علیه‌السلام) فرمود: هیچ افاضه‏اى از پروردگار عالم نمى شود جز اینکه اولا بر رسول خدا بعدا بر امیر المؤمین عرضه مى شود. و به همین کیفیت به هر یک از ائمه القا مى شود، تا اینکه آخرین امام ما از نخستین امام عالم‏ تر نباشد.(۱۰)

۹. محمد بن مسلم مى گوید: نزد حضرت صادق(علیه‌السلام) صحبت از محدّث به میان آمد، فرمود:

محدث صداى فرشته را مى شنود ولى خودش را نمى بیند. محمد بن مسلم عرض کرد: از کجا مى فهمد کلام فرشته است؟ فرمود: به واسطه آرامش خطار و وقارى که در آن حال پیدا مى کند.(۱۱)

۱۰. حضرت صادق(علیه‌السلام) فرمود:

رسول خدا هزار باب علم به على تعلیم نمود که از هر بابى هزار باب مفتوح شد.(۱۲)

در خاتمه لازم است بدین نکته توجه کنید که تعلیم رسول خدا هزار باب علم را به حضرت على (علیه‌السلام) و تعلم و یاد گرفتن او از تعلیم و تعلم‏هاى معمول و متعارف بین مردم نبوده زیرا این مطلب معقول نیست که رسول خدا صلى الله علیه و آله در یک جلسه در مدت چند دقیقه یا ساعت محدود، به طریق متعارف هزار باب علم را براى على بگوید که از هر بابى هزار باب مفتوح گردد، و على هم با همان طریق معروف آنها را یاد بگیرد.

لذا باید گفت: این تعلیم و تعلّمها به طریق متعارف نبوده بلکه به صورت و کیفیت دیگرى بوده است. شاید این کار با یک تصرف تکوینى و هدایت باطنى انجام گرفته باشد و شاید به وسیله نیروى نبوت و پرتوى از جهان غیب، قلب و دل على را صیقل داده و راه کشف حقائق را برایش گشوده باشد.

پى نوشت:

۱. قال على(علیه‌السلام): ارسله على حین فتره من الرسل و تنازع من الالسن فقضى به الرسل و ختم به الوحى . نهج البلاغه ج ۲ ص۲۲

۲. قال على(علیه‌السلام): بابى انت و امى یا رسول الله لقد انقطع بموتک مالم ینقطع بموت غیرک من النبوه و الانباء و اخبار السماء . نهج البلاغه خطبه ۲۳۰

۳. اصول کافى ج ۱ ص ۲۶۸ . قال ابو عبدالله(علیه‌السلام): انّما الوقوف علینا فى الحلال و الحرام فامّا النبوه فلا.

۴. اصول کافى ج ۱ ص ۲۶۹ . حارث بن مغیره قال قال ابو جعفر(علیه‌السلام) انّ علیا کان محدثا. فقلت فتقول: نبی؟ قال فحرّک بیده هکذا ثم قال: او کصاحب سلیمان او کصاحب موسى او کذى القرنین . او ما بلغکم انّه قال و فیکم مثله؟

۵.اصول کافى ج ۱ ص ۲۶۹ . برید بن معاویه عن ابى جعفر و ابى عبد الله (علیهما السلام) قال قلت له: ما منزلتکم و من تشبهون ممن مضی؟ قال: صاحب موسى و ذو القرنین. کانا عالمین و لم یکونا نبیین.

۶. اصول کافى ج ۱ ص ۲۷۰

۷. بحار الانوار ج ۲۶ ص ۹۲

۸. اثبات الهداه ج ۳ ص ۴۸

۹. اصول کافى ج ۱ ص ۲۶۹

۱۰. بحار الانوار ج ۲۶ ص ۹۲

۱۱. بحار الانوار ج ۲۶ ص ۶۸

۱۲. بحار الانوار ج ۲۶ ص ۲۸

منبع: بررسى مسائل کلى امامت، ابراهیم امینى، صص۲۴۱-۲۳۷

معجزات و کرامات پیامبر اعظم(صلی الله علیه وآله).

چکیده:

کارهای خارق العاده بسیاری به دست پیامبر اعظم(صلی الله علیه وآله) یا برای تأیید آن حضرت رخ داده که برخی از آنها معجزه اصطلاحی و برای اثبات نبوّت حضرت بوده است; مانند: قرآن کریم، شقّ القمر، شهادت حیوانات به نبوّت ایشان، تسبیح سنگ ریزه در دست حضرت و خبر از مسموم بودن غذا با علم غیب. برخی دیگر از این امور نه برای اثبات نبوّت، بلکه به عنوان کرامات حضرت رخ داده است; مانند: معراج، تصرف در ادراک دیگران، انداختن رعب در دل دشمنان و آرامش در دل مؤمنان، یاری شدن با سپاه غیبی، فزونی بخشیدن به غذا، چاق و پر شیر کردن گوسفند، شفا دادن امراض، اخبار از غیب، آگاهی از ضمیر افراد و اسامی و اوصاف اشیا بدون دیدن آنها، خبر از گم شدگان و آگاهی به زبان و حالات حیوانات. قسم سوم کارهای خارق العاده پیش از بعثت ایشان و برای ایجاد زمینه برای بعثت بوده که «ارهاص» نام دارد; مانند: حرکت ابر بالای سر حضرت برای سایه افکندن بر ایشان. این مقال نیم نگاهی به معجزات و کرامات آن حضرت دارد.

مقدّمه

توجه و مطالعه در زوایای گوناگون شخصیت، اعمال، رفتار و زندگی پیامبر اعظم(صلی الله علیه وآله)برای ما مسلمانان از اهمیت بسزایی برخوردار است و آثار علمی و عملی فراوان دارد. یکی از مسائل مهم درباره آن حضرت، کارهای خارق العاده و معجزاتی است که به دست آن حضرت و یا برای تأیید ایشان انجام گرفته است. در این باره، نخست چند نکته به عنوان پیش نیاز بحث یادآوری می گردد:

  1. توجه به معجزه، به زمان صدور معجزات به دست پیامبران

الهی(علیهم السلام) باز می گردد. طبق بیان قرآن کریم، مردم از مدعیان

نبوّت، نشانه خدایی می خواستند:

گفتند: شما جز بشری مثل ما نیستید. می خواهید ما را از آنچه پدرانمان می پرستیدند، باز دارید؟ پس برای ما حجتی بیاورید. (ابراهیم: ۱۰)

دانشمندان علوم ادیان الهی نیز از دیرباز، با نگاه های گوناگون، در باب معجزه تحقیق داشته اند.۱

  1. «معجزه» اسم فاعلِ باب افعال از «عجز» (ضعف و ناتوانی)۲ به معنای ناتوان کننده، در سه اصطلاح به کار می رود:

الف. در اصطلاح عام، هر کار خارق العاده ای است که به اتّکای قدرت خداوند انجام گیرد.

ب. در اصطلاح خاص، هر کار خارق العاده ای است که به اتّکای قدرت خداوند و برای اثبات مقامی الهی (نبوّت یا امامت) انجام گیرد.۳

ج. در اصطلاح اخص، چیزی است که پیامبر به عنوان دلیل نبوّت خود ارائه می دهد۴ که عبارت است از: کار خارق العاده ای که با عنایت ویژه خداوند۵ به دست مدعی نبوّت، برای اثبات صدق مدعای خویش انجام می گیرد و همراه با تحدّی۶ و مطابق مدعای مدّعی نبوّت است.

  1. قرآن کریم واژه «معجزه» را به کار نبرده است۷ و از معجزات پیامبران با واژگان دیگر یاد می کند که بر خلاف واژه «معجزه» دارای ارزش معرفتی اند; مانند: «آیه»،۸ «بینه»،۹ «برهان»،۱۰ «سلطان».۱۱
  2. «معجزه» اصطلاحی با سایر امور خارق العاده متفاوت است:

الف. فرق «معجزه» با «کرامت» در این است که کرامت به رغم خارق العاده و به اذن الهی بودنش، همراه با ادّعای نبوّت نیست.

ب. فرق «معجزه» با «ارهاص»۱۲ در این است که ارهاص پیش از بعثت، برای فراهم کردن زمینه نبوّت انجام می گیرد.۱۳

ج. فرق معجزه با کارهای خارق العاده مدعیان دروغین نبوّت این است که کارهای آنها بر خلاف ادعاهایشان رخ می دهد; مثلا، مسیلمه کذّاب مدعی شد آب دهانش چاه کم آب را پر آب می سازد، ولی بر خلاف ادعایش، آب دهان او چاه را کاملا خشک کرد.۱۴

د. فرق معجزه با سحر و عمل مرتاضان این است که بر خلاف معجزه، اولا کار ساحران و مرتاضان محدود است. علاوه بر این، هر کدام از آنها فقط بر انجام کار خاصی قادرند. ثانیاً، کار آنها قابل تعلیم و تعلّم است و برای هر کسی میسّر است. ثالثاً، سحر و عمل مرتاضان مغلوب عامل ماورای طبیعی و یا عامل طبیعی دیگر واقع می شود.

  1. معجزه علت مادی ناشناخته یا علت معنوی دارد۱۵ که با موهبت الهی در نفس پیامبر محقق می شود. بنابراین، بدون توجیه طبیعی آن۱۶ یا مستثنا دانستن آن از قانون علّیت۱۷ یا تفسیر قانون علّیت به توالی اشیا،۱۸ می توان وقوع معجزه را پذیرفت. قرآن کریم تمام جنّیان و انسان ها را به هماوردی دعوت می کند و شاهدی زنده بر امکان و وقوع معجزه است.
  2. شناخت پیامبران ـ فی الجمله ـ مبتنی بر معجزه است و آگاهی از مجموعه قراین مربوط به شخصیت، پیروان و محتوای دعوت و بشارت پیامبر پیشین یا هم عصر نسبت به تمام انبیا و همه مردم عمومیت ندارد و یقین آور نیست; زیرا اولا، در مواردی مانند حضرت عیسی(علیه السلام) به خاطر کمی سن، زمینه بروز و شناخت شخصیت وی فراهم نخواهد شد. ثانیاً، مردم نمی توانند ویژگی های پیامبران الهی و پیروان ایشان را به طور دقیق تشخیص دهند. ثالثاً، همه مردم توان درک موافقت محتوای دعوت انبیا را با عقل و فطرت ندارند. رابعاً، بشارت پیامبر پیشین در مورد اولین پیامبر قابل تصور نیست; ولی معجزه نسبت به تمام انبیا و همه مردم عمومیت دارد و حجت را بر آنان تمام می کند. بدین روی، مردم به رغم شناخت پیامبران، از آنان نشانه الهی می خواستند.۱۹
  3. از کاربردهای قرآنی درباره معجزه مانند آیه، بیّنه، برهان و سلطان و روایات ائمّه اهل بیت(علیهم السلام)۲۰ استفاده می شود که اگر معجزه به دست مدّعی نبوّت همراه با دعوت دیگران به هماوردی واقع شود، دلالتش بر صدق مدّعا و نبوّتِ آورنده آن عقلی۲۱ و برهانی است;۲۲ زیرا اولا، خداوند حکیم است. ثانیاً، حکمت خداوند اقتضا دارد که پیامبرانی را برای هدایت انسان ها بفرستد. ثالثاً، مردم به گونه ای آفریده شده اند که ادعای نبوّت را از کسی که معجزه می آورد، سوء سابقه ندارد و بر خلاف عقل سخن نمی گوید، می پذیرند. رابعاً، با توجه به مقدّمات بیان شده، اگر سخن مدّعی نبوت، که معجزه آورده است، دروغ باشد، چون موجب گم راهی مردم می شود، باید خداوند رسوایش کند، وگرنه مردم به گم راهی می افتند و این خلاف حکمت الهی است. نتیجه آنکه چون مدّعی نبوّت معجزه آورده است و خداوند رسوایش نمی کند، پس در مدعایش راستگوست.
  4. علاوه بر اثبات نبوّت آورنده، امور متعدد دیگری نیز جزو قلمرو دلالت معجزه۲۳ است; مانند تعیین مصداق واقعی خدا،۲۴ توحید، علم و قدرت فوق العاده خداوند، نبوّت عامّه، علم یا قدرت فوق العاده پیامبر و صدق گفتار پیامبر.
  5. قرآن کریم و روایات نقل شده از طریق شیعه۲۵ و اهل تسنّن۲۶ کارهای خارق العاده بسیاری برای پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله)برشمرده اند. طبق سند صحیح، امام موسی کاظم(علیه السلام) قریب به سی کار خارق العاده برای حضرت بیان می نماید.۲۷ طبق آنچه درباره اصطلاح «معجزه» گذشت، این امور خارق العاده تحت سه عنوان «معجزات» و «کرامات» و «ارهاص» بیان می گردد:

معجزات حضرت پیامبر اعظم(صلی الله علیه وآله)

امور خارق العاده ای که خداوند مستقیم و یا به دست پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) برای اثبات نبوّت آن حضرت انجام داده عبارت است از:

  1. قرآن کریم

قرآن کریم معجزه جاویدی است که خداوند بر امّت آخرالزّمان منّت گذاشته و آن را بر پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله)فرو فرستاد تا همیشه راهنمای بشر به نیک بختی باشد. قرآن بزرگ ترین و روشن ترین معجزه پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) از حیث دلالت بر نبوّت آن حضرت است; زیرا خود همان وحی ادعا شده و نیز معجزه است و گواه آن در خودش بوده و دلیل و مدلول در آن جمع شده است.۲۸ با عنایت به اینکه مباحث مربوط به اعجاز قرآن کریم بحث مفصلی می طلبد، که خارج از حوصله این نوشته است، در اینجا تنها به بیان چند مطلب کلی بسنده می شود:

  1. قرآن کریم معجزه بودن خود را با تحدّی ثابت می کند; زیرا از همگان می خواهد اگر در الهی بودن آن شک دارند، با همکاری فکری و معنوی با همدیگر، همانند قرآن،۲۹ ده سوره۳۰ و یا یک سوره مانند سوره های آن بیاورند. اعلام می دارد: اگر تمام انسان ها و جنّیان به یاری هم برخیزند، نمی توانند مانند قرآن بیاورند.۳۱ و در نهایت، می خواهد اگر در الهی بودن قرآن شک دارند، از هر کسی جز خدا یاری بطلبند و همانند آن یک سوره بیاورند; ولی هرگز نخواهند توانست:۳۲

(وَ إِن کُنتُمْ فِی رَیْب مِمَّا نَزَّلْنَا عَلَی عَبْدِنَا فَأْتُواْ بِسُورَه مِن مِثْلِهِ وَادْعُواْ شُهَدَاءکُم مِن دُونِ اللّهِ إِنْ کُنْتُمْ صَادِقِینَ فَإِن لَمْ تَفْعَلُواْ وَلَن تَفْعَلُواْ فَاتَّقُواْ النَّارَ الَّتِی وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَهُ أُعِدَّتْ لِلْکَافِرِینَ)(بقره: ۲۳ـ۲۴); و اگر در آنچه بر بنده خود نازل کرده ایم شک دارید، پس اگر راست می گویید سوره ای همانند آن بیاورید و گواهان خود را از غیر خدا فراخوانید. پس اگر نکردید و هرگز نمی توانید کرد، از آتشی که سوختش مردمان و سنگ هایند و برای کافران آماده شده است، بپرهیزید.

از آیه شریفه استفاده می شود که راه آزمایش و پی بردن به معجزه بودن قرآن، همواره باز است و انسان ها در هر دوره ای می توانند از راه آزمایش بدان برسند.

طبق شواهد تاریخی، پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) به قرآن با عنوان یک امر خارق العاده الهی برای اثبات نبوّت خویش تحدّی کرده و مخاطبان آن حضرت، به ویژه ادبای فصیح و بلیغ، برای همانندآوری آن تلاش فراوان کرده اند، ولی به این امر موفق نشده اند. بنابراین، ثابت می شود که قرآن کریم معجزه الهی است.

  1. قرآن کریم از وجوه گوناگون معجزه است که مهم ترین آن عبارت است از:

الف. فصاحت و بلاغت: پیامبران برای اثبات رسالت الهی خود، متناسب با شرایط زمان و توانایی علمی و عملی مردم عصر خویش، معجزه می آوردند. قرآن هنگامی در میان مردم عرب نازل شد که فصاحت و بلاغت رواج فراوان داشت و آنان در این زمینه سرآمد دوران بودند. امام رضا(علیه السلام) ضمن بیان راز تنوّع معجزات پیامبران می فرمایند:

خداوند آنگاه محمّد(صلی الله علیه وآله) را برنگیخت که سخنوری و خطابه میان مردم رواج داشت. پس او از جانب خدا پندها و حکمت هایی آورد و کلام آنان را باطل نمود.۳۳

قرآن کریم از فصاحت و بلاغت اعجازی برخوردار است و کلماتی شیوا و تلفّظی روان و آهنگی دلنشین و سخنی رسا و گویا دارد. این ویژگی قرآن کریم از همان روزهای نخست نزول مورد توجه ادیبان فصیح و بلیغ بوده است. برای نمونه، ولید هنگام شنیدن آیاتی از قرآن کریم گفت:

به خدا سوگند، سخنی از محمّد شنیدم که از کلام آدمیان و پریان نیست. به راستی، برای آن شیرینی ویژه ای است و شادابی خاص، شاخصارش پرثمر، و ریشه هایش پر برکت. به راستی که آن کلام همواره برتری می یابد و کلامی بر آن برتری نمی یابد.۳۴

ب. هماهنگی و عدم اختلاف: آیه ذیل دلالت دارد بر اینکه در قرآن کریم، هیچ گونه اختلاف نیست، و حال آنکه ۲۳ سال نازل شده است، و اگر غیر الهی بود حتماً در آن اختلاف یافت می شد:

(أَفَلاَ یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَلَوْ کَانَ مِنْ عِندِ غَیْرِاللّهِ لَوَجَدُواْ فِیهِ اخْتِلاَفاً کَثِیراً) (نساء: ۸۲);

آیا در [معانی] قرآن نمی اندیشند و اگر از جانب غیر خدا بود، قطعاً در آن اختلاف بسیاری می یافتند.

ج. امّی بودن آورنده آن: آیات ۲۳ و ۲۴ سوره بقره ـ که بیانش گذشت ـ طبق این احتمال، که ضمیر «مثله» به پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله)بازگردد، بر معجزه بودن قرآن کریم از حیث آورنده آن دلالت دارند. در روایتی از امام سجاد(علیه السلام)آمده است که مراد از «مِن مثله»، «من مثل محمّد» است که هیچ گاه آموزش ندید و چیزی ننوشت.۳۵ و نیز آیه ذیل بر این مطلب دلالت دارد:

(قُل لَوْ شَاء اللّهُ مَا تَلَوْتُهُ عَلَیْکُمْ وَلاَ أَدْرَاکُم بِهِ فَقَدْ لَبِثْتُ فِیکُمْ عُمُراً مِن قَبْلِهِ أَفَلاَ تَعْقِلُونَ)(یونس: ۱۶);

بگو: اگر خدا می خواست آن را بر شما نمی خواندم و [خدا] شما را بدان آگاه نمی گردانید. قطعاً پیش از [آوردن] آن روزگاری در میان شما به سر برده ام، آیا فکر نمی کنید؟

د. خبرهای غیبی و پیشگویی ها: نمونه روشن پیش گویی قرآن کریم، خبر از شکست ایران به دست لشکر روم است. خداوند در قرآن می فرماید:

(الم. غُلِبَتِ الرُّومُ) (روم: ۱و۲);

روم مغلوب شد.

در سبب نزول این آیه شریفه، آمده است که امپراتور ایران لشکری به فرماندهی شهریران به سوی رومیان فرستاد و بر آنها پیروز شدند. این خبر به پیامبر و یاران او، که در مکّه بودند، رسید و بر آنان بسیار گران آمد; زیرا پیامبر دوست نداشت که مجوس بر رومیان، که اهل کتاب بودند، پیروز شوند. بر خلاف پیامبر، کفّار مکّه شادمان گشتند و هر زمان، یاران پیامبر را مشاهده می کردند، به آنان دشنام می دادند و می گفتند: شما اهل کتاب هستید و رومیان هم اهل کتابند. ما «امیّون» هستیم و فارسیان هم «امّیّون»اند. همان گونه که اهل فارس بر رومیان پیروز شدند، اگر ما هم با شما بستیزیم، بر شما چیره خواهیم شد. خداوند این آیه را فروفرستاد: (الم غُلِبَتِ الرُّومُ… .) در این آیه، خداوند از پیروزی رومیان بر فارسیان در آینده نزدیک خبر داده است. این پیش گویی چند سال بعد (همزمان با جنگ بدر)۳۶ به وقوع پیوست و ایرانیان شکست سختی از رومیان خوردند.

هـ. گستردگی قلمرو: آیات تحدّی با دلالت التزامی، بر گسترگی قلمرو قرآن دلالت دارند; زیرا از هر جهت، هماورد می خوانند که لازمه اش آن است که قرآن کریم از تمام جهات، از جمله «گستردگی قلمرو» معجزه باشد. علاوه بر آیات تحدّی، آیات دیگر نیز بر گستردگی محتوای قرآن کریم دلالت دارند; ازجمله می فرماید:

(وَ یَوْمَ نَبْعَثُ فِی کُلِّ أُمَّه شَهِیداً عَلَیْهِم مِنْ أَنفُسِهِمْ وَجِئْنَا بِکَ شَهِیداً عَلَی هَـؤُلاء وَ نَزَّلْنَا عَلَیْکَ الْکِتَابَ تِبْیَاناً لِکُلِّ شَیْء وَهُدی وَ رَحْمَهً وَ بُشْرَی لِلْمُسْلِمِینَ)(نحل: ۸۹);

و به یاد آور روزی را که در هر امّتی گواهی از خودشان برایشان برانگیختیم و تو را هم بر این امّت گواه آوردیم و این کتاب را، که روشنگر هر چیزی است و برای مسلمانان رهنمود و رحمت و بشارتگر است، بر تو نازل کردیم.

مراد از «الکتاب» قرآن عربی نازل شده موجود در دست مسلمانان است، و «تبیان»، حالت مبالغه دارد و به معنای بیان بلیغ است.۳۷ از این عبارت استفاده می شود که خود قرآن به طور مستقیم بیانگر است; زیرا بیانگری غیرمستقیم با مبالغه سازگاری ندارد. بنابراین، درست نیست بیان قرآن نسبت به «کل شیء» را بیان اجمالی بدانیم.۳۸

البته جامعیت تام قرآن کریم، که این آیات بیانگر آن هستند، ویژه پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) و ائمّه اهل بیت(علیهم السلام) است; زیرا به نظر می رسد که «واو» عاطفه بوده و صدر و ذیل آیه با هم مرتبط است. قسمت نخست آیه وجود گواه در هر امّت و گواه بودن پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) بر همه گواهان یا تمام انسان ها را مطرح می کند و چون به علت زیادی انسان ها و کثرت اعمال آنان، این پرسش پیش می آید که چگونه پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) می تواند به این همه اعمال آگاه شود و در قیامت بدان ها شهادت دهد؟ قسمت دوم آیه جامعیت قرآن را مطرح می کند تا بفهماند همه آنچه پیامبر می خواهد بدان شهادت بدهد، در قرآن کریم آمده است; چون بیانگر همه چیز است.

در روایات نیز به جامعیت قرآن کریم اشاره شده است.۳۹ حمّاد نقل می کند که امام صادق(علیه السلام) فرمودند:

به خدا سوگند، ما آنچه در آسمان و زمین و بهشت و جهنم و آنچه را بین آنهاست، می دانیم. من با بهت به حضرت نگاه کردم، سپس فرمود: یا حمّاد! اینها در کتاب خداست ـ سه مرتبه ـ سپس آیه (نَزَّلْنَا عَلَیْکَ الْکِتَابَ تِبْیَاناً لِکُلِّ شَیْء…); را تلاوت نمود.۴۰

نیز طبق نقل موثّق،۴۱ امام صادق(علیه السلام) فرمودند:

من به کتاب خدا آگاهم و آغاز آفرینش و آنچه تا روز قیامت واقع می شود و خبر آسمان و خبر زمین و خبر بهشت و جهنم و خبر آنچه بوده است و آنچه را خواهد بود در آن هست. من این را همانند کف دست خود می دانم. خداوند می فرماید: در قرآن بیان همه چیز هست.۴۲

دسته دیگری از روایات، پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) و ائمّه اهل بیت(علیهم السلام)را صاحب این دانش گسترده قرآن می داند;۴۳ مثلا، با سند صحیح۴۴ از امام صادق(علیه السلام)نقل شده است:

«کتاب الله فیه نبأ ما قبلکم وخبر ما بعدکم و فصل ما بینکم و نحن نعلمه»;۴۵

خبر پیش از شما و خبر پس از شما و داور بین شما در قرآن کریم هست و ما آن را می دانیم.

بنابراین، چنان که علّامه طباطبائی اشاره دارد، قرآن برای فرد بلیغ در بلاغت و فصاحتش و برای حکیم در حکمتش و برای دانشمند در دانشش و برای عالم اجتماعی در مسائل اجتماعی و برای قانونگذار در قانون گذاری و برای سیاست مداران در سیاستشان و برای حاکمان در حکم رانی شان و برای همه عالمیان در حقایقی مانند امور غیبی و اختلاف در حکم و علم و بیان، که راهی برای کشف آن ندارند، معجزه است.۴۶

برخی از قرآن پژوهان نیز، یکی از وجوه اعجاز قرآن را اعجاز در محتوا و اشتمال آن بر علوم فراوان دانسته و در این باره، به آیه ۴۹ قصص استناد کرده اند۴۷ که تحدّی به همانندآوری در باب هدایت می کند:

(قُلْ فَأْتُوا بِکِتَاب مِنْ عِندِاللَّهِ هُوَ أَهْدَی مِنْهُمَا أَتَّبِعْهُ إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ) (قصص: ۴۹);

بگو: پس اگر راست می گویید، کتابی از جانب خدا بیاورید که از این دو هدایت کننده تر باشد تا پیروی اش کنم.

دلالت این آیه بر جامعیت محتوایی قرآن کریم از این جهت است که از مردم می خواهد: کتابی بیاورند که بهتر و بیشتر از قرآن کریم هدایتگر باشد و آنچه در هدایت نقش دارد محتواومعارف است.

  1. شقّ القمر

یکی دیگر از معجزاتی که قرآن کریم برای حضرت محمّد(صلی الله علیه وآله)بیان می کند، دو پاره شدن ماه به دست آن حضرت است:

قْتَرَبَتِ السَّاعَهُ وَ انشَقَّ الْقَمَرُ وَ إِن یَرَوْا آیَهً یُعْرِضُوا وَ یَقُولُوا سِحْرٌ مُسْتَمِرٌّ وَ کَذَّبُوا وَاتَّبَعُوا أَهْوَاءهُمْ وَکُلُّ أَمْر مُسْتَقِرٌّ);

قیامت نزدیک شد و ماه دو پاره گردید. و اگر کافران معجزه ای ببینند، روی بگردانند و گویند: جادویی دایم است. و دروغ شمردند و هوس های خویش را دنبال کردند. و هر کاری را قراری است.

آیه شریفه اشاره به معجزه «شقّ القمر» دارد که خداوند به دست حضرت محمّد(صلی الله علیه وآله) پیش از هجرت، به درخواست مشرکان مکّه انجام دادند،۴۸ ولی مشرکان آن را جادو خواندند و به خاطر پیروی از هوا و هوس های خود، آن حضرت را دروغگو شمرده، نبوّتش را نپذیرفتند.

در روایات فراوانی از شیعه و اهل سنّت آمده است: شب چهاردهم ماه ذی الحجه، هنگامی که ماه تازه طلوع کرده بود، پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) اشاره کردند و ماه به دو نیم تقسیم شد و لحظاتی به همان حال باقی بود، سپس به هم چسبید و به شکل اولش درآمد.۴۹

بنابراین، بدون شک، مراد از «انشّق القمر» همان شقّ القمری است که به دست پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) انجام گرفت.

پاسخ به چند شبهه: درباره دلالت این آیه بر «شق القمر» و نیز اصل مسئله «شق القمر» از سوی ناباوران به خوارق عادات، شبهاتی مطرح شده است که در ذیل به برخی از آنها اشاره می شود:۵۰

  1. این آیه (قمر: ۱) مربوط به قیامت است۵۱ و دلالت دارد بر اینکه ماه در قیامت دو تکّه می شود; و چون حتماً واقع می شود، با لفظ ماضی آمده است. ذکر «اقتربت السّاعه» پیش از آن، شاهد بر این مطلب است.

پاسخ این است که ظاهر آیه با این سخن سازگار نیست; زیرا اولا، آیه شریفه درباره قیامت می فرماید: (اقْتَرَبَتِ السَّاعَهُ)، ولی درباره دو تکّه شدن ماه می فرماید (وَ انشَقَّ الْقَمَرُ)، که از امر واقع شده حکایت می کند و نفرموده است: «اِقْتَربَ اِنشِقاقُ الْقَمر» یا «اقتربت السّاعه و انشقاق القَمر.» گرچه قرآن کریم آثاری برای قیامت بیان می کند که روایات آنها را «اَشْرَاط السَاعَه»۵۲ نامیده است، اما اینها معمولا با کلمه «اذا» بیان می شود; مانند: (اِذَا السَّمَاء انفَطَرَتْ) (انفطار: ۱) و (اِذَا السَّمَاء انشَقَّتْ.)(انشقاق: ۱)

ثانیاً، آیه بعدی که اشاره دارد: آنها هر آیه دیگری را نیز ببینند حمل بر سحر می کنند، شاهد بر این است که دو پاره شدن ماه نشانه ای الهی و معجزه ای بود که مردم آن را دیدند، ولی سحرش خواندند. مضمون این آیه با وقوع «انشقاق القمر» در قیامت تناسب ندارد; زیرا قیامت عالم ظهور حقایق است و کسی نمی تواند حقایق را انکار کند و هر نشانه الهی را که دید، سحرش بخواند.

  1. آیه به این حقیقت علمی اشاره دارد که ماه از زمین جدا شده است. یکی از نظریه های کیهان شناسی این است که زمین از خورشید جدا شده و ماه نیز از زمین. از این روست که ماه به دور زمین می چرخد و قمر زمین است.۵۳

این سخن نیز درست نیست; زیرا اولا، همانند دیدگاه پیشین، خلاف ظاهر آیه است; چون این واقعه به عنوان نشانه الهی و معجزه بوده، نه به عنوان یک امر طبیعی تکوینی. ثانیاً، واژه (انشّق) بر جدا شدن ماه از زمین دلالت ندارد; زیرا (انشّق)به معنای «پاره شد، از هم جدا شد و شکافت» است. اگر خداوند می خواست جدا شدن ماه از زمین را بیان نماید، باید می فرمود: «اِشتَقَّ القمرُ» یا «اِنفَصَلَ القمرُ».

  1. اگر واقعاً چنین حادثه مهمی رخ می داد و ماه در آسمان به دو نیم تقسیم می شد، می بایست مردم دیگر سرزمین ها نیز می دیدند و تاریخ نویسان آن را ثبت می کردند و دانشمندان نجوم نیز به آن توجه می کردند و در کتاب های علمی خود می آوردند، و حال آنکه نه در کتاب های تاریخی موجود خبری از آن هست و نه در کتاب های علم نجوم.

پاسخ این است که اولا، معجزه دو نیم شدن ماه یک حادثه غیرمنتظره بود و مردم نیز همواره چشم به آسمان نبودند تا حتماً دو نیم شدن ماه را در صورت وقوع دیده باشند. چه بسیار حوادث جوّی که رخ داده است و یا رخ می دهد، ولی مردم از آن آگاه نشده اند. ثانیاً، این حادثه در ابتدای زمان طلوع ماه و به مدت زمان اندکی رخ داده است که با توجه به اختلاف افق ها، هنوز ماه در بسیاری از مناطق طلوع نکرده بود. بنابراین، رؤیت نشدن آن در مناطق دیگر دلیل بر عدم وقوع آن نیست. ثالثاً، در آن زمان، وضع بدین صورت نبود که تمام حوادث و وقایع ضبط شده، به همه خبر داده شود; زیرا وسایل ارتباط جمعی وجود نداشت.۵۴

  1. دو نیم شدن ماه و به هم چسبیدن آن ممکن نیست; زیرا ماه در صورتی می تواند دو نیم شود که جاذبه میان دو نیمه از بین برود، و اگر جاذبه میان دو نیمه از بین رود، ممکن نیست دوباره به هم بچسبد. بنابراین، اگر ماه دو نیم شده باشد، باید تا ابد به همان صورت بماند.

پاسخ این است که دو نیم شدن و چسبیدن دو باره ماه محال عقلی ندارد، گرچه ممکن است با توجه به قوانین حاکم بر آن، محال عادی باشد. و معجزه ـ چنان که گذشت ـ یک امر غیر عادی است، نه محال.۵۵

  1. شهادت حیوانات و نباتات به رسالت حضرت

برخی از مشرکان به حضرت محمّد(صلی الله علیه وآله) گفتند: اگر واقعاً پیامبر خدا هستی، از آن درختی که وسط بیابان است بخواه جلو بیاید و به رسالت تو شهادت دهد. پیغمبر اکرم(صلی الله علیه وآله)اشاره کردند، درخت پیش آمد و به رسالت ایشان شهادت داد.۵۶

نیز امام صادق(علیه السلام) فرمودند: گرگی به رسالت پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله)شهادت داده است.۵۷

  1. تسبیح سنگ ریزه ها در دست حضرت

در روایت است که برخی از کفّاربه آن حضرت گفتند:اگرواقعاًپیامبرخدا هستی سنگ ریزه ها در دستت سخن بگویند. حضرت سنگ ریزه ها را در دست گرفتند و صدای تسبیح از آنها بلند شد.۵۸

  1. خبر از مسموم بودن غذا

فردی نزد حضرت غذای مسموم آورد به این نیّت که اگر ایشان پیامبر باشد خداوند وی را به آن آگاه خواهد ساخت. حضرت به علم الهی، از مسموم بودن آگاه شدند و از آن نخوردند.۵۹

کرامات پیامبر اعظم(صلی الله علیه وآله)

قرآن کریم و روایات از امور خارق العاده دیگری نیز برای حضرت محمّد(صلی الله علیه وآله)یاد می کنند که برای اثبات نبوّت آن حضرت نبوده، بلکه برای ایشان کرامت به شمار می آید; مانند اتفاقات خارق العاده ای که به دست پیامبر اعظم(صلی الله علیه وآله)رخ داده و کمک های غیبی الهی به آن حضرت و امّت اسلامی به برکت وجود ایشان. بعضی از این امور خارق العاده عبارت است از:۶۰

  1. معراج

از شواهد و دلایل قطعی، استفاده می شود که حضرت محمّد(صلی الله علیه وآله)معراج داشته اند. معراج حضرت دو مرحله داشت: یکی سیر غیر عادی حضرت از مکّه به بیت المقدس و دیگری سیر از بیت مقدس به آسمان ها و ملکوت. قرآن کریم تنها به سیر پیامبر اکرم از مکّه به بیت المقدس تصریح دارد:

(سُبْحَانَ الَّذِی أَسْرَی بِعَبْدِهِ لَیْلا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَی الْمَسْجِدِ الأَقْصَی الَّذِی بَارَکْنَا حَوْلَهُ لِنُرِیَهُ مِنْ آیَاتِنَا إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ البَصِیرُ)(اسراء: ۱);

منزّه است آن [خدایی] که بنده اش را شبانگاهی از مسجدالحرام به سوی مسجدالاقصی که پیرامون آن را برکت داده ایم، سیر داد تا از نشانه های خود به او بنمایانیم که او همان شنوای بیناست.

«اسری» فعل ماضی از مصدر «الاسراء» به معنای سیر شبانه است.۶۱ مرجع ضمیر «ه» در (عبده) حضرت محمّد(صلی الله علیه وآله)است. و از (لَیْلا)، که مفعول فیه است، استفاده می شود، این سیر در شب بوده است.۶۲ مراد از «مسجدالاقصی» به قرینه (الَّذِی بَارَکْنَا حَوْلَهُ)بیت المقدس است و بدین روی، نسبت به «مسجدالحرام»، که برای حضرت محمّد(صلی الله علیه وآله) در مکان دورتری قرار داشت، به این نام خوانده شده است.۶۳ از عبارت (لِنُرِیَهُ مِنْ آیَاتِنَا)استفاده می شود که هدف از این سیر، نشان دادن آیات الهی به حضرت محمّد(صلی الله علیه وآله) است.

این آیه شریفه دلالت دارد بر اینکه خداوند پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله)را در یک شب، برای نشان دادن آیات و نشانه های خود، از مسجدالحرام تا بیت المقدس سیر داد. با توجه به فاصله بین آن دو مکان، معلوم می شود که این انتقال غیر عادی و به صورت خارق العاده بوده است.

گرچه قرآن کریم به مرحله دوم و اصل معراج تصریح ندارد، ولی با کمک روایات، می توان آن را از آیات ذیل استفاده کرد:۶۴

(ثُمَّ دَنَا فَتَدَلَّی فَکَانَ قَابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنَی فَأَوْحَی إِلَی عَبْدِهِ مَا أَوْحَی مَا کَذَبَ الْفُؤَادُ مَا رَأَی أَفَتَُمارُونَهُ عَلَی مَا یَرَی وَلَقَدْ رَآهُ نَزْلَهً أُخْرَی عِندَ سِدْرَهِ الْمُنْتَهَی عِندَهَا جَنَّهُ الْمَأْوَی)(نجم: ۸ـ۱۵);

سپس نزدیک آمد و نزدیک تر شد تا [فاصله اش] به قدر [طول] دو [انتهای] کمان یا نزدیک تر گشت. آنگاه به بنده اش آنچه را باید وحی کند، وحی نمود. آنچه را دل دید انکار[ش] نکرد. آیا در آنچه دیده است، با او جدال می کنید؟ و قطعاً بار دیگری هم او را دیده است; نزدیک سدره المنتهی، در همان جا که جنه الماوی است.

البته این برداشت ـ طبق احتمالی است که فاعل (دَنَا فَتَدَلَّی)حضرت محمّد(صلی الله علیه وآله) و فاعل (اَوْحی) خداوند باشد.۶۵ روایات نیز ـ که برخی از آنها صحیح است ـ این تفسیر را تأیید می کنند;۶۶ از جمله طبق نقل صحیح،۶۷ امام جواد(علیه السلام)فرمودند: رسول خدا(صلی الله علیه وآله) به آسمان هفتم و نزد سدره المنتهی۶۸ رسید. [به حضرت] گفت: آفریده ای پیش از تو بر من نگذشته بود. سپس [رسول خدا] نزدیک آمد و نزدیک تر شد، تا [فاصله اش از خداوند] به قدر [طول] دو [انتهای] کمان یا نزدیک تر گردید. آنگاه [خداوند] به بنده اش آنچه را باید وحی کند، وحی نمود. (ثُمَّ دَنَا فَتَدَلَّی فَکَانَ قَابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنَی فَأَوْحَی إِلَی عَبْدِهِ مَا أَوْحَی.)سپس کتاب أصحاب الیمین و کتاب أصحاب الشمال را به ایشان داد. رسول خدا کتاب أصحاب الیمین را با دست راست گرفت، باز کرد و در آن اسامی اهل بهشت، پدران و خویشاوندان آنان را دید. و در کتاب أصحاب الشمال نگاه کرد و در آن اسامی اهل آتش و پدران و خویشاوندان آنان را دید. سپس فرود آمد و آن دو کتاب را با خود آورد و به علی بن أبی طالب [(علیه السلام)] داد.۶۹

نیز طبق نقل صحیح از امام صادق(علیه السلام)، آیات ۲۸۵ـ۲۸۶ سوره بقره و آیه ۸۹ سوره زخرف در شب معراج طی گفتوگوی خداوند با حضرت محمّد(صلی الله علیه وآله) بیان شده است.۷۰

امام صادق(علیه السلام) از حضرت علی(علیه السلام) نقل می نماید: آیات (وَ هُوَ بِالْأُفُقِ الْأَعْلَی ثُمَّ دَنَا فَتَدَلَّی فَکَانَ قَابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنَی فَأَوْحَی إِلَی عَبْدِهِ مَا أَوْحَی) ردّ کسی است که معراج را انکار می کند.۷۱

معراج گرچه غیر عادی است، ولی همانند معجزات دیگر، از نظر عقلی امکان دارد۷۲ و علاوه بر آیات و روایات بیان شده، روایات متعددی از طریق اهل سنّت۷۳ و شیعه۷۴ نقل گردیده که بر وقوع آن دلالت می کنند. از این روایات استفاده می شود که حضرت محمّد(صلی الله علیه وآله) با جسم و روح۷۵ در حالت بیداری به معراج رفتند.۷۶

در روایتی صحیح، علی بن ابراهیم قمی از پدرش از محمّدبن ابی عمیر، از هشام بن سالم از امام صادق(علیه السلام) نقل می کند که در واقعه معراج، جبرئیل و اسرافیل و میکائیل سواره فضایی به نام «براق» آوردند و حضرت محمّد(صلی الله علیه وآله) بر آن سوار شدند و به بیت المقدس و از آنجا به آسمان اول رفتند و تا آسمان هفتم سیر کردند و با انبیای الهی دیدار نمودند و بسیاری از آیات بزرگ الهی را مشاهده کردند.۷۷

طبق نقل علی بن ابراهیم از امام صادق(علیه السلام)، پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله)فردای شب معراج برای مردم بیان نمودند: خداوند دیشب مرا به بیت المقدس برد و آثار جایگاه پیامبران را به من نشان داد و در بازگشت، به کاروانی برخوردم که شتری از آنها گم شده بود و در ظرفی آبی داشتند که مقداری از آن را نوشیدم و بقیه را زمین ریختم و آن کاروان فردا هنگام طلوع صبح، به شهر مکّه می رسد، در حالی که شتر نر و سرخ مویی پیشاپیش آن حرکت می کند. فردای آن روز مردم دیدند که هنگام طلوع خورشید، کاروانی با همان نشانی که حضرت بیان نموده بودند، رسید. کاروانیان به ماجرای گم شدن شتر و ریختن آب نیز شهادت دادند.۷۸

  1. تصّرف در ادراک مردم

خداوند در جنگ بدر، که بین مسلمانان و مشرکان مکّه رخ داد،۷۹ در ادراک مسلمانان و مشرکان تصرّف کرد، به گونه ای که جمعیّتی را کم و یا زیاد می دیدند و این امر موجب پیروزی مسلمانان شد. در دو آیه شریفه، به این موضوع اشاره شده است:

(قَدْ کَانَ لَکُمْ آیَهٌ فِی فِئَتَیْنِ الْتَقَتَا فِئَهٌ تُقَاتِلُ فِی سَبِیلِ اللّهِ وَ أُخْرَی کَافِرَهٌ یَرَوْنَهُم مِثْلَیْهِمْ رَأْیَ الْعَیْنِ وَاللّهُ یُؤَیِّدُ بِنَصْرِهِ مَن یَشَاء إِنَّ فِی ذَلِکَ لَعِبْرَهً لَأُوْلِی الأَبْصَارِ)(آل عمران: ۱۳);

قطعاً در آن دو گروه، که به هم رسیدند، برای شما نشانه ای [و درس عبرتی] بود: گروهی در راه خدا می جنگیدند و دیگر [گروه] کافر بودند که آنان [مؤمنان] را به چشم دو برابر خود می دیدند و خدا هر که را بخواهد به یاری خود تأیید می کند. یقیناً در این [ماجرا]، برای صاحبان بینش عبرتی است.

درباره فاعل (یَرَوْنَهُم) و مرجع ضمیر «هم» در آن و «هم» در (مِثْلَیهِمْ) وجوه گوناگونی مطرح شده که عبارت است از:

  1. فاعل (یَرَوْنَ) و و مرجع ضمیر در آن و در (مِثْلَیهِمْ)همه مؤمنان هستند. مسلمانان در مقابل، تعداد قریب هزار نفری کفّار، تنها ۳۱۳ نفر بودند. خداوند مؤمنان را در چشمان خودشان دو برابر نشان داد تا به پیروزی امیدوار باشند.
  2. فاعل (یَرَوْنَ) مؤمنان است و ضمیر اول به کفّار و ضمیر دوم به مؤمنان برمی گردد; یعنی مسلمانان کافران را دو برابر خودشان و ۷۲۶ نفر می دیدند.۸۰
  3. فاعل (یَرَوْنَ) کفّار است، ولی دو ضمیر (هُمْ) به مسلمانان برمی گردد. در نتیجه، تصرف الهی در ادراک کفّار، آنان مؤمنان را دو برابر می دیدند.۸۱
  4. فاعل (یَرَوْنَ) کفّار است و ضمیر در (مِثْلَیهِمْ) به کفّار برمی گردد; یعنی در اثر تصرف خداوند در ادراک کفّار، مؤمنان را دو برابر خودشان و قریب دو هزار نفر می دیدند.

قول چهارم به واقع نزدیک تر است; زیرا به رغم اندک بودن مسلمانان، در صورتی در دل کافران ترس ایجاد می شد که مسلمانان را بیشتر از خود می دیدند که فقط طبق این قول چنین است. هر کدام از این سه وجه درست باشد، آیه در صدد بیان این نکته است که خداوند در ادراک گروهی به صورت غیر عادی تصرف کرد و در نتیجه، جمعیتی را دو برابر می دیدند و این در پیروزی مؤمنان مؤثر بود. این امر کرامتی برای حضرت محمّد(صلی الله علیه وآله)به شمار می آید.

(وَ إِذْ یُرِیکُمُوهُمْ إِذِ الْتَقَیْتُمْ فِی أَعْیُنِکُمْ قَلِیلا وَ یُقَلِّلُکُمْ فِی أَعْیُنِهِمْ لِیَقْضِیَ اللّهُ أَمْراً کَانَ مَفْعُولا وَ إِلَی اللّهِ تُرْجَعُ الأمُورُ) (انفال: ۴۴);

و [یاد آور] آنگاه که چون به هم رسیدید آنان را در دیدگان شما اندک جلوه داد و شما را [نیز] در دیدگان آنان کم نمودار ساخت تا خداوند کاری را که انجام شدنی بود، تحقق بخشد و کارهابه سوی خدا بازگردانده می شود.

این آیه شریفه نیز مربوط به جنگ بدر است،۸۲ و دلالت دارد بر اینکه مشرکان و مسلمانان همدیگر را کم می دیدند و این امر موجب پیروزی مسلمان بر مشرکان شد. اگر مؤمنان از ابتدا جمعیت کفار را به تعداد واقعی شان می دیدند، می ترسیدند و بر جنگ جرئت نمی کردند. خدا کفّار را در نظر آنان کم جلوه داد که نترسند. و حکمت اینکه خداوند مؤمنان را در چشم کافران کم نشان داد این است که اگر آنها مؤمنان را از ابتدا زیاد می دیدند، فرار می کردند و این جنگ واقع نمی شد، و مسلمانان پیروز نمی گردیدند.

جمع این آیه شریفه با آیه پیشین به این است که دو واقعه کم دیدن همدیگر و زیاد دیدن کفّار مسلمانان را در یک لحظه نبوده است، بلکه خداوند ابتدا مؤمنان و کافران را در چشم همدیگر کم نشان داد تا هر دو جرئت به جنگ پیدا کنند و جنگ واقع شود: (لِیَقْضِیَ اللّهُ أَمْراً کَانَ مَفْعُولا.) اما وقتی درگیر شدند و جای فرار نبود، خداوند مسلمانان را در چشم کافران دو برابر نشان داد، در نتیجه، کافران ترسیدند و شکست خوردند.

  1. وحشت انداختن در دل کافران

از جمله کرامات حضرت محمّد(صلی الله علیه وآله) این است که خداوند به یُمن وجود ایشان، در موارد متعددی به نفع مسلمانان و برای پیروزی آنان، در دل دشمنان وحشت انداخته است. در روایات نیز آمده است که پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله)یاری شده با وحشت (مَنصُورٌ بِالرُّعبِ) بودند.۸۳ با حمله مؤمنان به کفّار، به طور خارق العاده ترس در دل آنان می افتاد که موجب شکستشان می شد. قرآن کریم درباره مشرکان می فرماید:۸۴

(إِذْ یُوحِی رَبُّکَ إِلَی الْمَلآئِکَهِ أَنِّی مَعَکُمْ فَثَبِّتُواْ الَّذِینَ آمَنُواْ سَأُلْقِی فِی قُلُوبِ الَّذِینَ کَفَرُواْ الرَّعْبَ) (انفال:۱۲);

هنگامی که پروردگارت به فرشتگان وحی می کرد که من با شما هستم، پس کسانی را که ایمان آورده اند، ثابت قدم بدارید، به زودی در دل کافران وحشت خواهم افکند.

درباره ایجاد وحشت در دل اهل کتاب آمده است:۸۵

(وَ أَنزَلَ الَّذِینَ ظَاهَرُوهُم مِنْ أَهْلِ الْکِتَابِ مِن صَیَاصِیهِمْ وَقَذَفَ فِی قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ فَرِیقاً تَقْتُلُونَ وَ تَأْسِرُونَ فَرِیقاً)(احزاب: ۲۶);

و [خداوند] کسانی از اهل کتاب را که از [مشرکان] حمایت کرده بودند از دژهایشان به زیر آورد و در دل هایشان هراس افکند; گروهی را می کشتید و گروهی را اسیر می کردید.

  1. افتادن انداختن بر دل پیامبر و مؤمنان

خداوند برای پیروزی دین اسلام و سپاه مسلمانان، علاوه بر ایجاد وحشت در دل دشمنان، در دل پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) و مؤمنان نیز آرامش می انداخت. آیات متعددی به این موضوع اشاره دارد; از جمله:

(ثُمَّ أَنَزلَ اللّهُ سَکِینَتَهُ عَلَی رَسُولِهِ وَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ وَأَنزَلَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْهَا وَ عذَّبَ الَّذِینَ کَفَرُواْ وَذَلِکَ جَزَاء الْکَافِرِینَ) (توبه: ۲۶);

آنگاه خدا آرامش خود را بر فرستاده خود و بر مؤمنان فرود آورد و سپاهیانی فرو فرستاد که آنها را نمی دیدید و کسانی را که کفر ورزیدند عذاب کرد و سزای کافران همین بود.۸۶

پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) هنگام مهاجرت از مکّه به مدینه در غار «ثور» توقّف نمودند. خداوند برای استوار ساختن دین اسلام و یاری پیامبر خود، در دل آن حضرت آرامش افکند:

(فَأَنزَلَ اللّهُ سَکِینَتَهُ عَلَیْهِ وَ أَیَّدَهُ بِجُنُود لَمْ تَرَوْهَا وَ جَعَلَ کَلِمَهَ الَّذِینَ کَفَرُواْ السُّفْلَی وَ کَلِمَهُ اللّهِ هِیَ الْعُلْیَا وَاللّهُ عَزِیزٌ حَکِیمٌ)(توبه: ۴۰);

پس خدا آرامش خود را بر او فرو فرستاد و او را با سپاهیانی که آنها را نمی دیدید، تأیید کرد و کلمه کسانی را که کفر ورزیدند پست تر گردانید و کلمه خداست که برتر است و خدا شکست ناپذیر حکیم است.

برخی آیات فرود آمدن آرامش بر دل مؤمنان را نیز بیان می نماید.۸۷

(لَقَدْ رَضِیَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِینَ إِذْ یُبَایِعُونَکَ تَحْتَ الشَّجَرَهِ فَعَلِمَ مَا فِی قُلُوبِهِمْ فَأَنزَلَ السَّکِینَهَ عَلَیْهِمْ وَأَثَابَهُمْ فَتْحاً قَرِیباً) (فتح: ۱۸);

به راستی، خدا هنگامی که مؤمنان زیر آن درخت با تو بیعت می کردند از آنان خشنود شد و آنچه را در دل هایشان بود، بازشناخت و بر آنان آرامش فروفرستاد و پیروزی نزدیکی را به آنها پاداش داد.

  1. یاری شدن با سپاه غیبی و باد

کرامات دیگر پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) این بود که در مواردی، حضرت و مسلمانان با سپاهیان غیبی و باد یاری شده اند. چنان که ملاحظه شد، ذیل بیشتر آیات مربوط به فروفرستادن آرامش بر قلب پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) و مؤمنان، به این نکته اشاره دارد که خداوند برای یاری آنان، سپاهیانی از آسمان فروفرستاد که مردم آنها را نمی دیدند; از جمله می فرماید:۸۸

(ثُمَّ أَنَزلَ اللّهُ سَکِینَتَهُ عَلَی رَسُولِهِ وَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ وَأَنزَلَ جُنُوداً لَّمْ تَرَوْهَا.)(توبه: ۲۶)

در بعضی از این آیات، علاوه بر «جنود»، «ریح» نیز ذکر شده است; یعنی خدا بادی را فرستاده که این باد موجب پیروزی مسلمانان و شکست کفّار شده است:

(یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اذْکُرُوا نِعْمَهَ اللَّهِ عَلَیْکُمْ إِذْ جَاءتْکُمْ جُنُودٌ فَأَرْسَلْنَا عَلَیْهِمْ رِیحاً وَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْهَا وَ کَانَ اللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِیراً)(احزاب: ۹);

ای کسانی که ایمان آورده اید; نعمت خدا را بر خود به یاد آرید آنگاه که لشکرهایی به سوی شما [در] آمدند. پس بر سرشان بادی و لشکرهایی که آنها را نمی دیدید، فرستادیم و خدا به آنچه می کنید، همواره بیناست.

احتمالا این سپاهیان فرشتگان بوده اند; زیرا برخی آیات تصریح دارد که خداوند فرشتگان را برای یاری مسلمانان فروفرستاد، گرچه ذکری از دیدن یا ندیدن آنها نیست:

(وَ لَقَدْ نَصَرَکُمُ اللّهُ بِبَدْر وَأَنتُمْ أَذِلَّهٌ۸۹ فَاتَّقُواْ اللّهَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ إِذْ تَقُولُ لِلْمُؤْمِنِینَ أَلَن یَکْفِیکُمْ أَن یُمِدَّکُمْ رَبُّکُم بِثَلاَثَهِ آلاَف مِنَ الْمَلآئِکَهِ مُنزَلِینَ)(آل عمران: ۱۲۳ـ۱۲۴);

و یقیناً خدا شما را در [جنگ] بدر، با آنکه ناتوان بودید، یاری کرد. پس از خدا پروا کنید. باشد که سپاس گزاری نمایید. آنگاه که به مؤمنان می گفتی: آیا شما را بس نیست که پروردگارتان شما را با سه هزار فرشته فرودآمده، یاری کند؟

مؤمنان در دل خود احساس ضعف می کردند که با این عدّه کم در مقابل این انبوه کفّار و این همه ساز و برگ جنگی، چگونه می توان مقاومت کرد؟ قرآن کریم با اشاره به دو عنصر اساسی صبر و تقوا، می فرماید:

(بَلَی إِن تَصْبِرُواْ وَتَتَّقُواْ وَیَأْتُوکُم مِن فَوْرِهِمْ هَـذَا یُمْدِدْکُمْ رَبُّکُم بِخَمْسَهِ آلاف مِنَ الْمَلآئِکَهِ مُسَوِّمِینَ)(آل عمران: ۱۲۵);

آری، اگر شکیبایی ورزید و پرهیزگاری نمایید و آنان [دشمن] با همین خشم و شتاب بر شما بتازند، پروردگارتان شما را با پنج هزار فرشته نشاندار یاری خواهد کرد.

در این آیه، وعده ای است که خدا فرشتگان را به کمک شما می فرستد. اما آیا خداوند فرشتگان را فرستاد یا نه، آیه دلالتی ندارد، و از آیه دیگر استفاده می شود که خداوند فرشتگان را به یاری مؤمنان فرستاد:

(إِذْ تَسْتَغِیثُونَ رَبَّکُمْ فَاسْتَجَابَ لَکُمْ أَنِّی مُمِدُّکُم بِأَلْف مِّنَ الْمَلآئِکَهِ مُرْدِفِینَ) (انفال: ۹);

[به یاد آورید] زمانی را که پروردگار خود را به فریاد می طلبیدید. پس دعای شما را اجابت کرد که من شما را با هزار فرشته پیاپی یاری خواهم کرد.

پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) و مؤمنان در جنگ بدر دست به دعا برداشتند و از خدا کمک خواستند. خدا دعای آنان را مستجاب کرد. استجابت دعا به این بود که خدا فرمود: «من هزار ملک به کمک شما نازل خواهم کرد.»۹۰ این هزار فرشته مقدّمه بودند; زیرا قرآن آنها را با واژه «مردِفین» توصیف می نماید. «مردف» یعنی: کسی که در جلو برود و دیگری را به دنبال خود بیاورد.۹۱ نخست این هزار فرشته فرود آمدند که دو هزار فرشته دیگر را به دنبال خود می آوردند. پس همان سه هزار فرشته فرود آمدند که آیه ۱۲۴ سوره آل عمران بدان اشاره دارد. اما فرود آمدن پنج هزار فرشته، که در آیه ۱۲۵ بیان گردیده، منوط به پایداری و پرهیزگاری مؤمنان شده بود.

از قرآن کریم استفاده می شود که وظیفه فرشتگان در جنگ بدر، تنها تقویت روحیه مؤمنان و تأییدات معنوی آنان بود; زیرا می فرماید:

(إِذْ یُوحِی رَبُّکَ إِلَی الْمَلآئِکَهِ أَنِّی مَعَکُمْ فَثَبِّتُواْ الَّذِینَ آمَنُواْ)(انفال: ۱۲);

هنگامی که پروردگارت به فرشتگان وحی می کرد که من با شما هستم. پس کسانی را که ایمان آورده اند، پایدارشان بدارید.

در روایات نیز آمده است: فرشتگانی که برای یاری مؤمنان فرود آمدند، کسی را نکشتند. بیشتر کشتگان در جنگ بدر، به دست حضرت علی(علیه السلام)و بعضی دیگر از اصحاب کشته شدند.۹۲

  1. فزونی بخشیدن به غذا

از جمله کرامات حضرت محمّد(صلی الله علیه وآله) این بود که در موارد متعدد، به غذا و نوشیدنی، به صورت خارق العاده فزونی بخشیدند;۹۳ از جمله، در نخستین ایّام رسالت، چهل نفر از قریش را، که برای ابلاغ رسالت دعوت نموده بودند، با غذای سه نفر سیر کردند و ابوجهل با دیدن این منظره، حضرت را به افسونگری متهم کرد.۹۴نیز مانند اطعام صدها نفر با غذای اندکی که جابربن عبداللّه تهیه دیده بود.۹۵

  1. چاق و پر شیر شدن گوسفند به دعای حضرت

پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) در هجرت از مکّه به مدینه، بر روی گوسفند پیرزن فقیری که در بیابان زندگی می کرد، دست کشیدند; آن چاق و شیردار شد.۹۶

  1. شفای امراض

حضرت مکرر با دعا، مریضانی را شفا دادند;۹۷ از جمله چشم درد حضرت علی(علیه السلام) در جنگ خیبر با دعای حضرت محمّد(صلی الله علیه وآله)شفا یافت.۹۸ نیز در سفری که شتر یکی از اصحاب مریض شده بود، حضرت بر ظرف آبی دعا کردند و آن را مضمضه نمودند، سپس دستور دادند آن را در دهان و سر آن شتر ریختند، شفا یافت.

  1. اخبار از غیب

طبق نقل علی بن ابراهیم از امام صادق(علیه السلام)، پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله)فردای شب معراج، برای مردم فرمودند: خداوند دیشب مرا به بیت المقدّس برد و آثار جایگاه پیامبران را به من نشان داد و در بازگشت، به کاروانی برخوردم که شتری از آنها گم شده بود و ظرفی آبی داشتند که مقداری از آن را نوشیدم و بقیه را بر زمین ریختم و آن کاروان فردا هنگام طلوع صبح به شهر مکّه می رسد، در حالی که شتری نر و سرخ موی پیشاپیش آن حرکت می کند. فردای آن روز مردم دیدند که هنگام طلوع خورشید، کاروانی با همان نشانی که حضرت بیان نموده بود، رسید. کاروانیان به ماجرای گم شدن شتر و ریختن آب نیز شهادت دادند.۹۹

  1. خبر دادن از ضمیر افراد

گاه حضرت محمّد(صلی الله علیه وآله) از نهان و نیّت افراد خبر می دادند; مثلا، به تعدادی از یهودیان که نزدشان آمده بودند، فرمودند: در مورد ذوالقرنین سؤال دارید و سپس فرمودند: ذوالقرنین جوانی از اهل روم بود که شرق و غرب زمین را تصرف کرد.۱۰۰ نیز از نیّت وابصه بن معبدالاسدی، که برای پرسش از نیکی و گناه نزد حضرت آمده بود، خبر دادند و در جواب فرمودند: نیکی آن است که دلت بدان اطمینان دارد و گناه شک در دلت است.۱۰۱

  1. خبر از اسامی و اوصاف اشیا بدون دیدن آنها

گروهی از «عبدالقیس» نزد حضرت آمدند که همراه خود، از انواع خرما آورده بودند. حضرت اسامی انواع آن خرماها و سرزمین آنها را برایشان وصف نمودند. آنها با تعجب پرسیدند: آیا به آن منطقه آمده اید؟ حضرت فرمودند: خیر.۱۰۲

  1. خبر دادن از گم شدگان

طبق سند صحیح، امام صادق(علیه السلام) فرمودند: در سفری، شتر یکی از اصحاب گم شد. صاحب آن گفت: اگر حضرت محمّد(صلی الله علیه وآله)پیامبر بود، از محل آن خبر داشت. این سخن به گوش حضرت رسید. حضرت فرمودند: غیب را جز خدا کسی نمی داند، سپس به صاحب شتر فرمودند: برو فلان جا، آنجا زمام شترت به درختی بسته شده است. او رفت و شترش را آنجا یافت.۱۰۳

  1. آگاهی به زبان و حالات حیوانات

از امام صادق(علیه السلام) با سند صحیح نقل شده است که حضرت از کنار شتری که بر زمین افتاده بود، گذشتند و فرمودند: این حیوان از بدرفتاری سرپرستی صاحبش شکوه دارد. به صاحبش گفتند: آن را بفروش و از ملک خود خارج کن. شتر بلند شد و در پی حضرت رفت. حضرت فرمود: از من می خواهد که آن را سرپرستی کنم. سپس آن را برای حضرت علی(علیه السلام) خریدند و تا جنگ صفّین با آن حضرت بود.۱۰۴ نیز شتری به مسجد حضرت آمد و سرش را بر دامان حضرت گذاشت و خرخر کرد. حضرت فرمودند: این حیوان می داند که صاحبش می خواهد آن را برای ولیمه فرزندش قربانی کند. کسی گفت: این شتر فلانی است که می خواهد چنین کند. حضرت فردی را نزد صاحب شتر فرستادند و از وی خواستند که آن را قربانی نکند و او پذیرفت.۱۰۵

ارهاص حضرت رسول(صلی الله علیه وآله)

چنان که گذشت، برخی از کارهای خارق العاده پیامبران(علیهم السلام)پیش از بعثت و مرتبط با آن، برای ایجاد زمینه نبوّت رخ می داد که «ارهاص» نام دارد.۱۰۶ روایات از این نوع کارهای خارق العاده برای حضرت پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) نیز سخن گفته اند; از جمله با سند صحیح، روایت شده است که در سفری که حضرت پیش از بعثت با گروهی از قریش به شام داشتند، هنگامی که نزدیک دیر بحیر راهب فرود آمدند، او، که عالم به تورات بود و در آن، گذر حضرت را از آنجا در تورات خوانده بود، آنان را برای غذا دعوت کرد. صفت پیامبر موعود را در افرادی که نزدش آمده بودند نیافت. گفت: آیا از کاروان شما کسی باقی مانده است؟ گفتند: بله، جوانی یتیم. بحیر برخاست و دنبال حضرت رفت و دید حضرت خوابیده و ابری بر سر حضرت سایه افکنده است. از افراد کاروان خواست که از ایشان بخواهند که تشریف بیاورد. حضرت آمدند، در حالی که ابر بالای سرشان حرکت می کرد. بحیر حضرت را شناخت و به افراد کاروان گفت: وی به زودی در میان شما به پیامبری برانگیخته می شود.۱۰۷

از مجموع آنچه بیان شد این نتیجه حاصل می شود که پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله)علاوه بر قرآن کریم معجزات متعدد و کرامات بسیار داشته اند و حتی پیش از بعثت خداوند برای فراهم شدن زمینه بعثت با کار خارق العاده شرایط را برای نبوّتش آماده فرموده است.

پى نوشت ها

۱ـ متکلّمان مسلمان در مبحث «دلایل نبوّت خاصّه» و مفسّران در مقدّمه تفسیر یا ذیل آیات تحدّى و آیات مربوط به معجزه، از دلالت معجزه بحث کرده اند. دانشمندان یهود معجزه را به عنوان دلیلى بر نبوّت خاصه و برگزیده بودن قوم خویش و اندیشمندان مسیحى آن را به مثابه دلیلى بر وجود خداوند (به گمان خودشان، الوهیت حضرت عیسى(علیه السلام)) و حقّانیت دین مسیح مورد بررسى و تحقیق قرار داده اند. فیلسوفان دین تحت عنوان «دلالت حوادث طبیعى بر وجود خداوند» از دلالت معجزه بحث کرده اند. (ر.ک: جان هیک، فلسفه دین، ترجمه بهرام رادهدى، تهران، الهدى، ۱۳۷۲، ص ۷۰ / جان هاسپرز، فلسفه دین (نقد براهین اثبات وجود خدا به روش تحلیل فلسفى)، ترجمه گروه ترجمه و ویراستارى مرکز مطالعات و تحقیقات اسلامى دفتر تبلیغات اسلامى، قم، دفتر تبلیغات اسلامى، ص ۸۴٫)

۲ـ اسماعیل بن حمّاد جوهرى، الصحاح، بیروت، دارالعلم للملایین، ۱۳۷۶ ق، ج ۳، ص ۸۸۴ـ۸۸۵٫

۳ـ ر. ک. محمّدباقر مجلسى، بحارالانوار، تهران، دارالکتب الاسلامیه، ۱۴۱۲ ق، ج ۱۷، ص ۲۲۲٫

۴ـ تعریف هاى متعدد و متفاوتى از «معجزه» به این معنا ارائه شده است. ر. ک. على بن محمّد جرجانى، شرح المواقف (للقاضى عضدالدین عبدالرحمن الایجى) قم، منشورات الشریف الرضى، ۱۳۲۵ ق، ص ۲۲۳٫

۵ـ مانند: (وَ مَا کَانَ لِرَسُول أَنْ یَأْتِىَ بِآیَه إِلاَّ بِإِذْنِ اللَّه) (غافر: ۷۸) و نیز ر.ک. ابراهیم: ۱۱٫

۶ـ جوهرى مى نویسد: «تحدیّت فلاناً، اذا باریته فى فعل و نازعته الغلبه» (اسماعیل بن حمّاد جوهرى، پیشین، ج ۶، ص ۲۳۱۰٫)

۷ـ گرچه برخى از مشتقّات ماده «عجز» از جمله واژه «معجز» در چند آیه آمده، اما به معناى موردنظر نیست، بلکه در معناى لغوى به کار رفته است; مانند: (فَاعْلَمُواْ أَنَّکُمْ غَیْرُ مُعْجِزِى اللّهِ)(توبه: ۳) و نیز توبه: ۲ / انعام: ۱۳۴ / یونس: ۵۳ / هود: ۲۰ و ۳۳ / نحل: ۴۶٫

۸ـ درباره پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) ر. ک. بقره: ۹۹ و ۲۵۲ / آل عمران: ۱۰۸ / یونس: ۲۰ / حج: ۱۶ / نور: ۱ / عنکبوت: ۴۹ / حدید: ۹ و مجادله: ۶٫ درباره معجزه حضرت صالح(علیه السلام) نیز ر.ک. شعراء: ۱۵۳ـ۱۵۵٫ براى معجزات حضرت عیسى(علیه السلام) هم ر.ک. آل عمران: ۴۹٫

۹ـ نیز ر. ک. اعراف: ۷۳، ۱۰۵ و ۱۱۰٫

۱۰ـ مانند: اعراف: ۱۰۷ و ۱۰۸ / قصص: ۳۱ و ۳۲٫

۱۱ـ مانند: نساء: ۱۵۳ / هود: ۹۵ / مؤمنون: ۴۵ / فاطر: ۲۳ / ذاریات: ۳۸ / دخان: ۱۸ و ۱۹٫

۱۲ـ «ارهاص» از ماده «رهص» به معناى تأسیس است. (ابن منظور، لسان العرب، ماده «رهص».)

۱۳ـ ر. ک. سعدالدین تفتازانى، پیشین، ج ۵، ص ۱۲ـ۱۳ / علّامه حلّى، کشف المراد فى شرح تجریدالاعتقاد، تعلیقه حسن حسن زاده آملى، قم، مؤسسه النشرالاسلامى، ۱۴۰۷ ق، ص ۳۵۲٫

۱۴ـ موارد مشابه دیگرى نیز از او در تاریخ آمده است. ر. ک. محمّدبن جریر طبرى، تاریخ الطبرى، بیروت، مؤسسه الاعلمى للمطبوعات، ۱۴۱۸ ق، ج ۳، ص ۱۳۴٫ نیز درباره کار نمرود، ر.ک. علّامه حلّى، پیشین، ص ۳۵۳٫

۱۵ـ ر. ک. محمّدتقى مصباح، معارف قرآن (۴و۵) راه شناسى، قم، مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمینى، ۱۳۷۶، ص ۶۱ـ۶۷٫

۱۶ـ ر. ک. احمدخان هندى، تفسیرالقرآن و هو الهدى و الفرقان، ترجمه سید محمّدتقى فخر داعى گیلانى، تهران، علمى، ۱۳۱۵، مقدّمه، ص طا و بخش ۱، ص ۱۱۰ـ۱۳۲ / ایان باربور، علم و دین، ترجمه بهاءالدین خرّمشاهى، تهران، نشر دانشگاهى، ۱۳۷۴، ص ۴۵۰٫

۱۷ـ ر. ک. محمّد رشیدرضا، تفسیر المنار، بیروت، دارالمعرفه، ج ۱، ص ۳۱۵٫

۱۸ـ اشاعره بر این باورند که آنچه را ما علت مى پنداریم، توالى دو شىء است که عادت خداوند بر آن تعلّق گرفته که با آمدن یکى، دیگرى هم مى آید. در مواردى مانند معجزات، کارى بر خلاف عادت خدا انجام شده و خلاف عادت هم محال نیست. (ر. ک. محمّد غزالى، تهافت الفلاسفه، ترجمه على اصغر حلبى، بیروت، دارالفکر، ۱۳۹۳ م، ص ۲۳۶ـ۲۳۷٫) در میان دانشمندان غربى، بارکلى نیز معتقد بود: روابط ضرورى؟ وجود ندارد. (ر. ک. فردریک کاپلستون، تاریخ فلسفه، ترجمه جلال الدین امیر اعلم، تهران، علمى و فرهنگى، ۱۳۷۰، ج ۵، ص ۲۵۳٫ براى نقد این دیدگاه ر. ک. هنرى اوسترین، فلسفه علم کلام، ترجمه احمد آرام، تهران، هدى، ۱۳۶۸، ص ۵۵۵ـ۶۲۱٫

۱۹ـ ر.ک. ابراهیم: ۱۰٫

۲۰ـ محمّدباقر مجلسى، پیشین، ج ۹، ص ۲۷۳ و ۲۷۴ و نیز ر.ک. همان، ج ۱۱، ص ۷۱٫

۲۱ـ این دلالت از رابطه ذاتى بین دو چیز حاصل مى شود و در آن عقل با درک دال به مدلول منتقل مى شود. ر. ک. محمّدرضا مظفّر، المنطق، بیروت، دارالتعارف، ۱۴۰۰ ق، ص ۳۷ـ۳۸٫

۲۲ـ ر. ک. سید محمّدحسین طباطبائى، المیزان فى تفسیرالقرآن، قم، مؤسه النشرالاسلامى، ج ۱، ص ۸۴ و ۸۵ / علّامه حلّى، پیشین، ص ۳۵۰٫

۲۳ـ درباره قلمرو دلالت معجزه، ر. ک. نگارنده، «قلمرو دلالت معجزه»، مجله معرفت، ش ۲۶ (پاییز ۱۳۷۷)، سال هفتم، ص ۵۴ـ۶۲٫

۲۴ـ ر.ک. جان هیک، پیشین، ص ۷۰ / جان هاسپرز، پیشین، ص ۸۹٫

۲۵ـ براى مطالعه روایات شیعه در این باب، ر. ک. محمّدباقر مجلسى، پیشین، ج ۱۷، ص ۱۵۹ـ۴۲۱ و ج ۱۸،ص ۱ـ۱۴۷٫

۲۶ـ ر. ک. مسلم بن حجّاج قشیرى نیشابورى، صحیح مسلم، ج ۵، کتاب «الفضائل»، باب (۳) فى معجزات النبى(صلى الله علیه وآله)، ص ۴۶۱ـ۴۶۵٫

۲۷ـ عبداللّه بن جعفر حمیرى، قرب الاسناد، قم، مؤسسه آل البیت لاحیاء الثراث، ۱۴۱۲ ق، ص ۱۳۲ـ۱۴۰٫ حمیرى خود ثقه و امامى است. (ر. ک. احمدبن على بن احمدبن عبّاس نجاشى، رجال النجاشى، ص ۲۲۰) این حدیث را از حسن بن ظرف بیان مى کند که او نیز ثقه و امامى است. (همان، ص ۶۱) و دومین فرد در این سند یعنى معمّربن خلّاد نیز ثقه و امامى است. (همان، ص ۱۴۲٫)

۲۸ـ درباره اعجاز قرآن ر. ک. جلال الدین سیوطى، معترک الاقتران فى اعجازالقرآن، بیروت، المکتبه العلمیه، ۱۴۰۸ ق / محمّدهادى معرفت، التمهید فى علوم القرآن، قم، مرکز مدیریت حوزه علمیه، ۱۳۶۶، ج ۴٫

۲۹ـ ر.ک. طور: ۳۳ و ۳۴٫

۳۰ـ ر. ک. هود: ۱۳٫

۳۱ـ اسراء: ۸۸٫

۳۲ـ ر. ک. سید محمّدحسین طباطبائى، پیشین، ج ۱، ص ۵۸٫

۳۳ـ محمّدبن یعقوب کلینى، الکافى، ج ۱، کتاب «عقل و جهل»، ح ۲۰٫

۳۴ـ فضل بن حسن طبرسى، مجمع البیان فى تفسیرالقرآن، بیروت، دار احیاءالتراث العربى، ۱۳۷۹، ج ۵، ص ۳۷۸٫

۳۵ـ سیدهاشم بحرانى، البرهان فى تفسیرالقرآن، تهران، مرکز الطباعه و النشر فى مؤسسه البعثه، ۱۴۱۷ ق، ج ۱، ص ۶۸٫

۳۶ـ ابى الحسن على بن احمد واحدى، اسباب النزول، بیروت، دارالفکر، ۱۴۱۴ ق، ص ۹۷٫

۳۷ـ ر.ک. محمود زمخشرى، الکشّاف عن حقایق التنزیل، بیروت، دار احیاءالتراث العربى، ۱۴۱۷ ق، ج ۲، ص ۵۸۹٫

۳۸ـ همان، ج ۲، ص ۴۸۱ و ۵۱۶٫

۳۹ـ ر. ک. محمّدبن حسن صفّار قمى، بصائرالدرجات، ص ۱۲۸، جز سوم، باب ششم، ح ۲ تا ۷ / محمّدبن یعقوب کلینى، پیشین، ج ۱، کتاب «الحجه»، باب «وجوب الرد الى الکتاب و السنه».

۴۰ـ محمّدبن حسن صفّار قمى، پیشین، ص ۱۲۸، جزء سوم، باب ششم، ح ۴٫ این حدیث را برخى کتاب هاى دیگر نیز آورده اند; از عبدعلى جمعه عروسى حویزى، تفسیر نورالثقلین، قم، اسماعلیان، ۱۳۷۳، ج ۳، ص ۷۳ / محمّدباقر مجلسى، پیشین، ج ۸۹، ص ۱۰۲٫

۴۱ـ تمام راویان این روایت جز ابن فضال امامى و ثقه هستند. ابن فضال فطحى مذهب بوده، ولى ثقه است.

۴۲ـ محمّدبن یعقوب کلینى، پیشین، ج ۱، ص ۶۱٫

۴۳ـ ر.ک. همان، ج ۱، ص ۶۱ / عبدعلى جمعه عروسى حویزى، پیشین، ج ۳، ص ۷۵ و ۷۷، ح ۱۷۹، ۱۸۳ و ۱۸۹٫

۴۴ـ ر. ک. محمّدباقر مجلسى، مرآه العقول، تهران، دارالکتب الاسلامیه، ۱۳۷۰، ج ۱، ص ۲۰۹٫ در سند این روایت، نام احمدبن محمّدبن عیسى، على بن نعمان و إسماعیل بن جابر آمده است که همگى امامى و ثقه هستند.

۴۵ـ محمّدبن یعقوب کلینى، پیشین، ج ۱، ص ۶۱ / عبدعلى جمعه عروسى حویزى، پیشین، ج ۳، ص ۷۵، ح ۱۸۳٫

۴۶ـ سید محمّدحسین طباطبائى، پیشین، ج ۱، ص ۶۱ و نیز ر.ک. همان، ج ۱، ص ۶۱٫

۴۷ـ ر. ک. جلال الدین سیوطى، پیشین، ص ۱۲ـ۱۶ / عبداللّه جوادى آملى، تفسیر موضوعى قرآن کریم (قرآن در قرآن)، ج ۱، ص ۱۳۷٫

۴۸ـ این قول از افراد متعددى از صحابه نقل شده و اهل حدیث و مفسّران آن را قبول کرده اند. (ر.ک. محمّدبن حسن طوسى، پیشین، ج ۹، ص ۴۴۲ / سید محمّدحسین طباطبائى، پیشین، ج ۱۹، ص ۵۵ و ۶۰٫)

۴۹ـ ر.ک. جلال الدین سیوطى، الدرالمنثور فى التفسیر المأثور، بیروت، دارالفکر، ۱۴۱۴ ق، ج ۷، ص ۶۷۰ـ۶۷۳٫

۵۰ـ در این باره ر.ک. سید محمّدحسین طباطبائى، پیشین، ج ۱۹، ص ۶۱ـ۶۵٫

۵۱ـ این دیدگاه به حسن بصرى، عطا و بلخى نسبت داده شده است. (ر.ک. محمّدبن حسن طوسى، پیشین، ج ۹، ص ۴۴۲ / سید محمّدحسین طباطبائى، پیشین، ج ۱۹، ص ۵۵٫)

۵۲ـ درباره این روایات، ر.ک. محمّدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج ۶، ص ۲۹۵ـ۳۱۶٫ کتاب «عدل و معاد»، ابواب «معاد»، باب «أشراط الساعه.»

۵۳ـ ر.ک. طنطاوى جوهرى، الجواهر فى تفسیرالقرآن، بیروت، دارالفکر، ج ۱۲، جزء ۲۳، ص ۲۴۱٫

۵۴ـ شواهد تاریخى و علمى نیز وقوع این حادثه را تأیید مى کند; مثلا، به گزارش خبرگزارى قرآنى ایران، به نقل از پایگاه خبرى  Kuwait chatفضانوردان آمریکایى در آخرین تحقیقات زمین شناسى خود، به این نتیجه رسیده اند که کره ماه در گذشته اى دور، به دو نیم تقسیم شده و سپس در یک فعل و انفعال دوباره به هم پیوند خورده است. شنیدن این نکته، که قرآن کریم از چنین واقعه اى خبر داده، بسیارى از مردم اروپا و آمریکا را به تحقیق درباره اسلام و قرآن مشتاق کرده است. ر. ک. روزنامه کیهان، ش ۱۷۸۷۶ (سه شنبه ۱۴ بهمن ۱۳۸۲)، سال شصت و دوم، ص ۳٫ این موضوع در صورت صحّت، مى تواند تأییدى بر این باشد که آیه شریفه بر دو پاره شدن ماه به دست حضرت محمّد(صلى الله علیه وآله)اشاره دارد.

۵۵ـ درباره این اشکال ها جواب ها، ر.ک. سید محمّدحسین طباطبائى، پیشین، ج ۱۹، ص ۶۱ـ۶۵٫

۵۶ـ نهج البلاغه، خ ۱۹۲٫

۵۷ـ محمّدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج ۱۷، ص ۲۲۵٫

۵۸ـ ر.ک. همان، ج ۱۷، ص ۳۳۷، باب ۴، ح ۴۲ و ص ۳۷۹، باب ۲، ح ۴۸ و ۴۹٫

۵۹ـ همان، ص ج ۱۷، ص ۲۲۵٫

۶۰ـ در این باره، ر. ک. محمّدتقى مصباح، پیشین، ص ۱۳۳ـ۱۴۷٫

۶۱ـ ر. ک. احمدبن فارس، معجم مقاییس اللغه، بیروت، دارالجیل، ۱۴۱۱ ق، ج ۳، ص ۱۵۴٫

۶۲ـ سید محمّدحسین طباطبائى، پیشین، ج ۱۳، ص ۷٫

۶۳ـ فضل بن حسن طبرسى، پیشین، ج ۵ـ۶، ص ۶۱۱٫

۶۴ـ ر. ک. سید محمّدحسین طباطبائى، پیشین، ج ۲، ص ۳۱۲٫

۶۵ـ احتمال دیگر در آیه شریفه این است که فاعل در (دنا فتدلى) و (اوحى الى عبده) جبرئیل باشد. ر.ک. فضل بن حسن طبرسى، پیشین، ج ۹، ص ۱۷۲ / محمود زمخشرى، پیشین، ج ۴، ص ۲۸ـ۲۹٫

۶۶ـ محمّدبن حسین بن فروخ صفّار قمى، پیشین، ص ۱۹۲، جزء ۵، باب «فى الائمّه(علیهم السلام) عندهم الصحیفه فیها اسماء الجنه و …» / محمّدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج ۲۶، ص ۱۲۴ـ۱۲۵٫

۶۷ـ راویان این حدیث که عبارتند از: محمّدبن حسین بن فروخ صفّار قمى، محمّد بن عیسى [بن عبداللّه الاشعرى] و عبدالصمد بن بشیر [العرامى العبدى] همه امامى و ثقه اند.

۶۸ـ علّامه طباطبائى مى نویسد: سدر به معناى جنس درخت سدر، و کلمه (سدره) به معناى یک درخت سدر است و کلمه (منتهى) گویا نام مکانى است و شاید مراد از آن، منتهاى آسمان ها باشد… چون روایات هم تفسیر شده به درختى که فوق آسمان هفتم قرار دارد و اعمال بندگان تا آنجا بالا مى رود. (سید محمّدحسین طباطبائى، پیشین، ج ۱۹، ص ۳۱٫)

۶۹ـ محمّدبن حسین بن فروخ صفّار قمى، پیشین، ص ۱۹۲ / محمّدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج ۲۶، ص ۱۲۶ـ۱۲۷٫

۷۰ـ محمّدبن حسین بن فروخ صفّار قمى، پیشین، ص ۱۹۲، جزء ۵، باب فى الائمّه(علیهم السلام) عندهم الصحیفه فیها اسماء الجنه و …» / محمّدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج ۲۶، ص ۱۲۴ـ۱۲۵٫

۷۱ـ محمّدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج ۱۸، ص ۲۹۱ـ۲۹۲٫

۷۲ـ ر.ک. محمّدبن جریر طبرى، تفسیر الطبرى، ج ۸، ص ۱ـ۱۶٫

۷۳ـ براى مشاهده روایات اهل سنّت در این باره، ر. ک. جلال الدین سیوطى، الدرالمنثور فى التفسیرالمأثور، ج ۵، ص ۱۸۲ـ۲۳۶٫

۷۴ـ علّامه مجلسى در بحارالانوار (ج ۱۸، ص ۲۸۲ـ۴۰۹) براى اثبات معراج و توصیف آن ۱۲۲ روایت ذکر کرده است.

۷۵ـ واژه (عبد) در آیه شریفه نیز شامل جسم و روح هر دو مى شود.

۷۶ـ برخى معتقدند: معراج در رؤیا بوده است. (ر.ک. محمّدبن جریر طبرى، تفسیر الطبرى، ج ۸، ص ۱۶) اما این سخن درست نیست.

۷۷ـ على بن ابراهیم قمى، پیشین، ج ۲، ص ۱ـ۱۲ / سید هاشم بحرانى، پیشین، ج ۴، ص ۴۹۷ـ۵۰۵٫

۷۸ـ همان، ج ۴، ص ۵۰۵ـ۵۰۶٫

۷۹ـ فضل بن حسن طبرسى، پیشین، ج ۱ـ۲، ص ۷۰۹٫

۸۰ـ همان، ج ۱ـ۲، ص ۷۰۹٫

۸۱ـ علّامه طباطبائى این احتمال را تأیید مى کند. (ر.ک. سید محمّدحسین طباطبائى، پیشین، ج ۱، ص ۹۶٫)

۸۲ـ ر.ک. فضل بن حسن طبرسى، پیشین، ج ۳ـ۴، ص ۸۳۹٫

۸۳ـ امام صادق(علیه السلام)فرمود: «إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى أَعْطَى مُحَمَّداً(صلى الله علیه وآله) شَرَائِعَ نُوح وَ إِبْرَاهِیمَ وَ مُوسَى وَ عِیسَى وَ نَصَرَهُ بِالرُّعْبِ.» (محمّدبن یعقوب کلینى، پیشین، ج ۲، ص ۱۷٫)

۸۴ـ (سَنُلْقِى فِى قُلُوبِ الَّذِینَ کَفَرُواْ الرُّعْبَ) (آل عمران: ۱۵۱٫)

۸۵ـ نیز ر.ک. حشر: ۲٫

۸۶ـ نیز مى فرماید: (فَأَنزَلَ اللَّهُ سَکِینَتَهُ عَلَى رَسُولِهِ وَ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ.)(احزاب: ۲۶)

۸۷ـ نیز مى فرماید: (هُوَ الَّذِى أَنزَلَ السَّکِینَهَ فِى قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ لِیَزْدَادُوا إِیمَاناً مَّعَ إِیمَانِهِمْ) (فتح: ۴)

۸۸ـ نیز ر.ک. توبه: ۴۰٫

۸۹ـ درباره اینکه چرا خدا مؤمنان را در این آیه «ذلیل» مى خواند با اینکه فرموده است: (وَلِلَّهِ الْعِزَّهُ وَلِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِینَ)(منافقون: ۸)، دو احتمال وجود دارد: یکى اینکه گرچه مؤمنان عزّت واقعى دارند، در این آیه مراد ذلّت به حسب ظاهر حال مؤمنان در مقابل کفّار است که تعدادشان نسبت به کفار بسیار کم بود و از نظر ساز و برگ جنگى نیز ضعیف بودند; زیرا شش زره و چند شمشیر بیشتر نداشتند، در حالى که کفّار کاملا مجهّز بودند. دیگر اینکه این آیه شریفه اشاره دارد به اینکه انسان و هر موجود دیگرى بدون عزّت الهى ـ فى حدّ نفسه ـ ذلیل است; مانند اینکه به پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) مى فرماید: (وَ وَجَدَکَ ضالا فَهَدیَ)(ضحى: ۷); یعنى: تو اى پیامبر! بدون هدایت الهى، گم راه بودى.

۹۰ـ ابن عباس مى گوید: این شریفه پس از درخواست یارى مؤمنان از خداوند در جنگ بدر نازل شد. (فضل بن حسن طبرسى، پیشین، ج ۳ـ۴، ص ۸۰۷٫)

۹۱ـ «ردف» به معناى پیروى و دنباله روى کردن است. (ر. ک. احمدبن فارس، پیشین، ج ۲، ص ۵۰۳)

۹۲ـ در جنگ بدر، سپاه اسلام تنها ۷ نفر اسیر داد، ولى از سپاه مشرکان ۷۰ نفر اسیر و ۷۰ نفر کشته شدند که ۲۷ نفر از آنان را حضرت على(علیه السلام) کشت. (ر.ک. على بن ابراهیم قمى، پیشین، ص ۲۶۹٫)

۹۳ـ علّامه مجلسى در باب هفتم با نام «فیه ما ظهر من اعجازه(صلى الله علیه وآله) فى برکه اعضائه الشریفه و تکثیر الطعام و الشراب» ۳۱ روایت جمع کرده است که براى آن حضرت چنین معجزاتى بیان مى کند. (محمّدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج ۱۸، ص ۲۳ـ۴۵٫)

۹۴ـ عبداللّه حمیرى، پیشین، ص ۳۲۵٫

۹۵ـ محمّدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج ۱۷، ص ۲۳۳٫

۹۶ـ همان، ج ۱۸، ص ۴۳، باب هفتم، ح ۳۰٫

۹۷ـ علّامه مجلسى در باب ششم از ج ۱۸ بحارالانوار، ص ۱ـ۲۳، پنجاه روایت در این باب آورده است.

۹۸ـ همان، ج ۱۸، ص ۱۳، باب ۶، ح ۳۶٫

۹۹ـ سیدهاشم بحرانى، پیشین، ج ۴، ص ۵۰۵ـ۵۰۶٫

۱۰۰ـ محمّدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج ۱۷، ص ۲۲۸٫

۱۰۱ـ همان.

۱۰۲ـ همان، ج ۱۷، ص ۲۲۹٫

۱۰۳ـ همان.

۱۰۴ـ عبداللّه حمیرى، پیشین، ص ۳۲۳٫

۱۰۵ـ همان، ص ۳۲۳ و ۳۲۴٫

۱۰۶ـ ر. ک. سعدالدین تفتازانى، پیشین، ج ۵، ص ۱۲ـ۱۳ / علّامه حلّى، پیشین، ص ۳۲۵٫

۱۰۷ـ ر.ک. عبداللّه حمیرى، پیشین، ص ۳۲۳٫

حضرت مسیح (ع) خدا یا پیامبر

آموزه‌های  نبوت و پیامبری عیسی(علیه السلام) در اناجیل به صراحت با خدایی و الوهیت آن حضرت در تناقض است. در انجیل یوحنا بعد از داستان ایمان آوردن برخی سامریان به عیسی(علیه السلام) در شهر یهودیه و ماندن حضرت مسیح(علیه السلام) به مدت دو روز در آنجا مطلبی را اینگونه بیان می­کند: «امّا بعد از دو روز از آنجا بیرون آمده به سوی جلیل روانه شد زیرا خود عیسی شهادت داد که هیچ نبی را در وطن خود حرمت نیست پس چون به جلیل آمد جلیلیان او را پذیرفتند».[۱] این کلمات به صراحت بر نبوت حضرت مسیح(علیه السلام) دلالت دارد .

 بر طبق اناجیل، مردم نیز حضرت مسیح را به خاطر معجزاتی که انجام داده بود، به عنوان نبی و پیامبر پذیرفته بودند. در این رابطه یوحنا چنین می­گوید: «و چون مردمان این معجزه را که از عیسی صادر شده بود دیدند، گفتند که: این البته همان نبی است که باید در جهان بیاید».[۲]  زمانی که حضرت عیسی(علیه السلام) زن سامری را موعظه می­کند زن به او می­گوید: «ای آقا می بینم که تو نبی هستی»[۳] و حضرت مسیح نه تنها سخن او را رد نمی­کند بلکه او را به تصدیق خود دعوت می­کند تا خدای واحد را از روی علم عبادت کند.[۴]

سوال این است که با وجود این تصریح انجیل از زبان خود حضرت مسیح(علیه السلام) بر نبوت و پیامبری او ، مسیحیان چرا او را خدا یا پسر خدا می پندارند؟

ثانیا مسیحیان چگونه نبوت و الوهیت حضرت مسیح(علیه السلام) را با هم جمع می کنند؟

پی نوشتها

[۱]. انجیل یوحنا، ۴: ۴۳و۴۴.

[۲]. انجیل یوحنا، ۶: ۱۴.

[۳] . انجیل یوحنا، ۴: ۱۹.

[۴]. رک: انجیل یوحنا، ۴: ۲۱و۲۲.

نویسنده: حمید رفیعی