نبوت پیامبر

نوشته‌ها

ایمان مسیح (علیه السلام) به نبوت پیامبر (صلی الله علیه و آله) و پیروی او از امام مهدى(ع)

اشاره:

حضرت عیسی مسیح(علیه السلام) یکی از پیامبران اولوالعزم الهی است که در سن کودکی از جانب خداوند(ج) مامور تبلیغ و هدایتگری مردم گردید. او با دلیل روشن و آشکار و کلمات پروردگار که به صورت مکتوب در کتاب انجیل تسجیل شده بود، مردم زمان خود را به سوی یکتاپرستی دعوت می کرد. از روایات اسلامى استفاده مى شود که حضرت مسیح علیه السلام بعد از فرود آمدن از آسمان به نبوت پیامبر اکرم صلى الله علیه واله ایمان آورده و مطابق دستورات او حکم خواهد نمود.

سمره از رسول خدا صلى الله علیه و اله نقل کرده که فرمود : « عیسى بن مریم فرود خواهد آمد در حالى که تصدیق کننده ى محمد و بر ملت او خواهد بود …». (۱)

خطابى در « معالم السنن » هنگام ذکر حدیثى از پیامبر صلى الله علیه و اله که عیسى خوک را مى کشد مى گوید : « این حدیث دلیل بر وجوب کشتن خوک ها است و نیز دلیل بر این است که عین خوک نجس است ، و این که عیسى خوک را مطابق شریعت پیامبر ما محمد صلى الله علیه و اله خواهد کشت ؛ زیرا نزول او در آخر الزمان بوده و شریعت اسلامى باقى است » . (۲)

عبدالوهاب عبدالسلام مى گوید : « عیسى از آسمان به امر خدا فرود مى آید در حالى که اوصاف نبوت در او پدیدار است ، جز آن که تابع شریعت محمد صلى الله علیه و اله و حاکمى از حاکمان این امت و تجدید کننده ى امر دین این امت خواهد بود ؛ زیرا محمد صلى الله علیه و اله خاتم انبیا و شریعت او خاتم شرایع است . و خداوند سبحان عهد و میثاق را از تمام انبیا گرفته که از محمد صلى الله علیه و اله پیروى کرده و او را در صورتى که هنگام بعثت او زنده بودند یارى کنند…» . (۳)

رهبرى حضرت مهدى علیه السلام و همکارى مسیح علیه السلام

گرچه تمام امت ها از جمله مسلمانان و مسیحیان معتقد به ظهور منجى جهانى در پایان تاریخ مى باشند ولى در این که رهبرى این قیام و نهضت جهانى از آن چه کسى است اختلاف دارند :

۱. برخى معتقدند که مهدى و مسیح دو لقب براى یکى شخص است . آنان مى گویند : رهبر حکومت عدل جهانى توحیدى از آنجا که یک نفر است ، لذا او کسى است که در اسلام او را مهدى نامیدند و یهود و نصارا او را مسیح مى نامند و دیگران نیز هر کدام نامى را بر او گذاشته اند .

۲. احتمال دیگر این که بگوییم منجى جهان همان مسیح عیسى فرزند مریم است که از او به مهدى نیز تعبیر شده است.

۳.احتمال سوم آن است که بگوییم : منجى جهان کسى غیر از حضرت مهدى علیه السلام از ذریه ى پیامبر صلى الله علیه و اله نیست و حضرت عیسى با او در این امر مهم همکارى کرده و تشریک مساعى مى کند.

نقد احتمال اول

این احتمال در ظاهر چندان صحیح به نظر نمى رسد ؛ زیرا همان گونه که قبلا هم اشاره شد با مراجعه به اناجیل پى مى بریم که شخصى به نام « فرزند انسان » تأسیس حکومت جهانى کرده و حضرت مسیح علیه السلام نیز در برپایى آن سهیم شده و دخالت خواهد نمود . یعنى در حقیقت دو شخصیت در این ماجرا دخالت دارند ، ولى در طول یکدیگر ، به این معنا که رهبرى براى حضرت مهدى علیه السلام است و حضرت عیسى علیه السلام نیز در این زمینه او را مساعدت خواهد کرد .

نقد احتمال دوم

احتمال دوم این بود که معتقد شویم منجى جهانى عیسى بن مریم است و اگر در روایات اسلامى از او به مهدى تعبیر شده به عنوان لقب حضرت مسیح است .

براى این احتمال نیز مؤیداتى را ذکر کرده اند از قبیل :

۱. لفظ مسیح که از القاب حضرت عیسى علیه السلام به شمار مى آید به معناى نجات بخشى است.

۲. در انجیل متى درباره ى حضرت مسیح علیه السلام آمده که او طول عمر داشته و در آخر الزمان ظهور کرد. و این چیزى است که با روایات اسلامى سازگارى دارد.

۳.در برخى از روایات اسلامى تصریح شده که مهدى همان عیسى بن مریم است.

ولى این احتمال با هر سه مؤیداتش صحیح به نظر نمى رسد ؛ زیرا :

اولا : نامگذارى حضرت عیسى علیه السلام به « مسیح » دلالت بر استقلال او در امر حکومت عدل جهانى ندارد. لذا در لقب دادن حضرت عیسى علیه السلام به « مسیح » کافى است که از آن جهت باشد که او در این امر مهم مشارکت دارد.

ثانیا : نام « مسیح » بر حضرت عیسى علیه السلام بعد از عروج او به آسمان ها از ناحیه ى صاحبان اناجیل گذاشته شد و قرآن نیز به جهت شهرت موجود در آن عصر از این لقب براى حضرت عیسى علیه السلام استفاده کرده است .

ثالثا : این که عمر حضرت مسیح علیه السلام طولانى شده و در آخر الزمان ظهور خواهد کرد دلالت بر استقلال او در تأسیس حکومت عدل جهانى توحیدى ندارد بلکه با تشریک مساعى او با حضرت مهدى علیه السلام سازگارى است .

رابعا : در توضیح حدیث « لا مهدى الا عیسى بن مریم » مى گوییم : این حدیث را ابن ماجه به سندش از انس نقل کرده که پیامبر صلى الله علیه و اله فرمود : « و لا مهدى الا عیسى بن مریم » ؛ (۴) « و مهدى جز عیسى بن مریم نیست » .

در جواب از این حدیث مى گویم :

۱. بسیارى از صحابه که احادیث مهدویت را از رسول خدا صلى الله علیه و اله نقل کرده اند را از ذریه ى رسول خدا صلى الله علیه و اله مى دانند .

۲. این حدیث مورد اعراض علماى حدیث و متکلمین بوده و هیچ کسى به آن استناد نکرده است.

۳. خود ابن ماجه در سنن خود حدیث « المهدى حق و هو من ولد فاطمه » ؛ « مهدى حق است و او از اولاد فاطمه است » را نیز نقل کرده است . (۵)

۴.ابن قیم جوزیه این حدیث را در « المنار المنیف » نقل کرده و به طور مبسوط آن را تضعیف نموده است . (۶) حاکم نیشابورى نیز که این حدیث را نقل کرده از روى تعجب بوده نه آنکه به جهت مطابقتش با شروط شیخین آن را نقل کرده باشد. (۷)

ذهبى مى گوید : « … حدیث ( و لا مهدى الا عیسى بن مریم ) خبرى است منکر که ابن ماجه آن را نقل کرده است ».(۸)

قرطبى مى گوید : « حدیث . و لا مهدى الا عیسى بن مریم . معارض با احادیث این باب است . آن گاه مى گوید : احادیثى که نص بر خروج مهدى از عترت پیامبر و از اولاد فاطمه علیه السلام است ثابت بوده و اصح از این حدیث است ، پس حکم ، مطابق احادیث خروج مهدى از اولاد فاطمه است نه احادیث دیگر » . (۹)

۵.این حدیث را طبرانى نیز با سند خود از ابى امامه نقل کرده ولى در متن آن جمله ( ولا مهدى الا عیسى بن مریم ) نیامده است. (۱۰)

۶.روایات خروج مهدى از اولاد فاطمه علیه السلام متواتر است ، و همان گونه که در جاى خود اشاره شد عده ى زیادى به تواتر آن تصریح کرده اند ، ولى حدیث ( و لا مهدى الا عیسى بن مریم ) بر فرض صحت سند ، خبر واحد است، و هنگام تعارض ، خبر متواتر مقدم مى باشد. و نیز مشهور بین مسلمین در طول تاریخ اسلام، ظهور شخصى از اهل بیت رسول خدا صلى الله علیه و اله و از اولاد فاطمه علیه السلام است ، این شهرت مى تواند مرجح احادیث مهدویت اسلامى باشد. ابوالفیض غمارى نیز در صدد پاسخ به حدیث فوق برآمده و با هشت اشکال به آن پاسخ گفته است . (۱۱)

قوت احتمال سوم

از بین این سه احتمال ، احتمال سوم قوى تر به نظر مى رسد، و آن این که بگوییم : رهبرى حکومت عدل جهانى توحیدى براى حضرت مهدى علیه السلام است ، گرچه حضرت عیسى علیه السلام نیز در این راستا همکارى گسترده اى با آن حضرت دارد. این احتمال مؤیداتى نیز دارد:

۱.حضرت مهدى علیه السلام وارث شرعى طرح کامل براى حکومت عدل توحیدى است که رسول خدا محمد مصطفى صلى الله علیه و اله براى بشریت به ارث گذاشته است.

۲.۲. مطابق برخى از روایات اسلامى ، حضرت مسیح علیه السلام از این که امام جماعت را بعد از فرود آمدنش از آسمان بر عهده مى گیرد امتناع مى کند ، و امامت را به فردى از افراد امت اسلامى واگذار مى کند، این خود دلیل بر آن است که رهبرى نهضت جهانى با حضرت مسیح علیه السلام نیست.

۳.خلاف حکمت الهى است دینى که نسخ شده به توسط رهبرش دوباره اجرا شود، در حالى که رهبرى از رهبران دین زنده و ناسخ وجود داشته باشد.

۴.مطابق آنچه که قبلا اشاره شد از اناجیل استفاده مى شود که حضرت عیسى علیه السلام به کمک « فرزند انسان » مى آید و در ملکوت خدا که به دست او برپا خواهد شد سهیم مى شود و او کسى غیر از حضرت مهدى علیه السلام نیست.

پى نوشت:

۱.مسند احمد ، ج ۵ ، ص ۱۳ ، المعجم الکبیر ، ج ۷ ، ص ۲۲۱ .

۲.معالم السنن ، ج ۴ ، ص ۳۲۱ ، ح ۱۷۰۳٫

۳. المسیح المنتظر و نهایه العالم ، عبدالوهاب عبدالسلام ، ص ۲۴۰ .

۴.سنن ابن ماجه ، ج ۲ ، ص ۱۳۴۰ ، ح ۴۰۳۹ .

۵.همان، ص ۱۳۶۸ ، ح ۴۰۸۶ .

۶.المنار المنیف ، ص ۱۳۰ ، ح ۳۲۵ .

۷.مستدرک حاکم ، ج ۴ ، ص ۴۴۱ .

۸.تهذیب التهذیب ، ج ۹ ، ص ۱۲۵ ، رقم ۲۰۲ ، ترجمه ى محمد بن خالد جندى .

۹.التذکره ، قرطبى ، ج ۲ ، ص ۷۰۱ .

۱۰.المعجم الکبیر ، ج ۸ ، ص ۲۱۴ ، ح ۷۷۵۷٫

۱۱.ابراز الوهم المکنون ، ص ۵۳۸ .

منبع: کتاب منجى از دیدگاه ادیان

استدلال برخی عالمان شیعی به آیه مباهله بر حقانیت امام علی و اهل بیت

اشاره:

شیعیان دلایلی زیادی بر حقانیت امامت امام علی(علیه‌السلام) دارند. در قرآن کریم آیاتی متعددی وجود دارد که صلاحیت استدلال را بر امامت امام علی(علیه‌السلام) دارند. یکی از این آیا آیه مباهله است.در آیه مباهله به رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) از سوی خداوند دستور داده شده که اگر مسیحیان حقانیت نبوت و رسالت تو را نمی پذیرد با آنان مباهله کن یعنی از آنان دعوت کن که همدیگر را در صورتی که در ادعای خود کاذب باشد نفرین کنند. در این نوشته به چگونگی دلالت این آیه بر امامت آن حضرت پرداخته شده است.

 آیه مباهله می‌فرماید: «فَمَنْ حَاجَّکَ فیهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَکُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَکُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْکاذِبینَ.[۱]؛ هر گاه بعد از علم و دانشى که (در باره مسیح) به تو رسیده، (باز) کسانى با تو به محاجّه و ستیز برخیزند، به آنها بگو: «بیایید ما فرزندان خود را دعوت کنیم، شما هم فرزندان خود را؛ ما زنان خویش را دعوت نماییم، شما هم زنان خود را؛ ما از نفوس خود دعوت کنیم، شما هم از نفوس خود؛ آن گاه مباهله کنیم؛ و لعنت خدا را بر دروغگویان قرار دهیم.

شیخ مفید، پس از بیان ماجراى مباهله مى گوید:

مباهله نجرانى ها با پیامبر (صلی‌الله علیه و آله)، نشان دهنده نبوّت انکارناپذیر آن حضرت و فضیلت امیر مؤمنان على (علیه‌السلام) است.

آیا نه این است که مسیحیان به نبوت پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) اعتراف کردند و دریافتند که نباید با وى مباهله کنند؟

آن ها مى دانستند که اگر مباهله کنند، گرفتار عذاب مى شوند و پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) نیز بر پیروزى و به شکست کشاندن آن ها با ارائه دلیل و برهان اطمینان داشتند.

افزون بر آن، خداوند متعال با نزول آیه مباهله بر این که امیر مؤمنان على (علیه‌السلام) نفس رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) بوده و در اوج فضیلت قرار دارد و در کمال و پرهیز از گناه همانند ایشان است، تأکید ورزیده است.

خداوند متعال بر اساس این آیه، حضرت على (علیه‌السلام)، همسر و دو فرزندش را با وجود سن کم، دلیل و حجّت حقانیّت پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) و دین ایشان قرار داد و چنین حکم نمود: حسن و حسین (علیه‌السلام)، فرزندان، و فاطمه (علیه‌السلام) مصداق زنان ایشان است که مى بایست در جریان مباهله به واسطه آنان حقّانیّت خود را ثابت کند؟!

در بین مسلمان هیچ کس از چنین فضیلتى حتى از فضیلت نزدیک به آن نیز برخوردار نیست. چنان که گفتیم، این فضیلت یکى از مناقب مختص به امیر مؤمنان على (علیه‌السلام) به شمار مى رود.۱[۲]

شیخ طوسى رحمه الله نیز به این آیه استدلال کرده است. وى مى گوید: یکى از مواردى که بر فضیلت على (علیه‌السلام) اشاره دارد. ایشان می فرمایدبر اساس این آیه و اتّفاق نظر حدیث شناسان و مفسّران، پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله)، امیر مؤمنان على، فاطمه، حسن، حسین (علیه‌السلام) را براى مباهله دعوت کرد و آن بزرگوار مى بایست تنها کسانى را فرامى خواند که در اوج فضیلت و منزلت باشند تا بتوانند حجّت را تمام بسازند.

ما مى دانیم که از سخن خداوند متعال: «وَأَنْفُسَنا وَأَنْفُسَکُمْ» چنین برداشت نمى شود که دعوت شده به مباهله نفس خود پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) باشد; چرا که دعوت کننده، خود ایشان هستند و همان طور که شخص نمى تواند به خود امر و نهى کند، نمى تواند نفس خود را به چیزى فراخواند. شخص تنها مى تواند این عمل را در مورد دیگران انجام دهد.

حال اگر منظور خداوند متعال از: «وَأَنْفُسَنا وَأَنْفُسَکُمْ» شخصى غیر از رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) باشد، این شخص مى بایست امیر مؤمنان (علیه‌السلام) باشد; زیرا کسى ادّعا نکرده که افرادى غیر از امیر مؤمنان على، همسر و دو پسرشان (علیه‌السلام) در مباهله شرکت داشته اند….[۳]

وى در مورد تفسیر این آیه مى گوید: علماى شیعه، بر اساس دو جهت در آیه امیر مؤمنان على (علیه‌السلام) را بر دیگر صحابه برتر مى دانند:

۱. واقعیت آن است که موضوع مباهله حق را از باطل جدا مى کند. پس تنها کسى باید در آن شرکت کند که نیک سیرت، مؤمن ـ به معناى کامل ـ و برترین بندگان خدا باشد.

۲. پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) بر اساس سخن خداوند متعال:«وَأَنْفُسَنا وَأَنْفُسَکُمْ»او را مثل خود دانسته است.[۴]

شیخ على بن عیسى اربلى رحمه الله مى گوید:

ماجراى مباهله، از فضیلت على (علیه‌السلام) و معجزه پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) حکایت دارد؛ چرا که مسیحیان دریافتند که در صورت اقدام به مباهله، گرفتار عذاب مى شوند. از همین رو، صلح را پذیرفتند و به مخاصمات پایان دادند.

در این جریان، خداوند متعال، از این موضوع پرده برداشت که على (علیه‌السلام) همان نفس رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) بوده و در اوج فضیلت قرار دارد و در کمال و پرهیز و عصمت از گناه، همانند ایشان است.

خداوند متعال هم چنین وى، همسر و دو پسرش را ـ با وجود سن کم ـ دلیل و حجّت حقانیّت پیامبر و دین ایشان قرار داد و چنین حکم نمود که حسن و حسین (علیه‌السلام) به مثابه فرزندان و فاطمه (علیهاالسلام) مصداق زنان ایشان است که مى بایست در جریان مباهله به واسطه آنان حقانیّت خود را ثابت کند.

این فضیلتى است که تنها به ایشان مختصّ است و از بین مسلمانان کسى حتى به نزدیک آن، دست نمى یابد.[۵]

شیخ بیاضى (رحمه الله) در این باره مى گوید:

بر اساس سخن خداوند: «وَأَنْفُسَنا وَأَنْفُسَکُمْ» حضرت على  (علیه‌السلام) با پیامبر ـ که از همه برتر است ـ برابر است. از همین رو ایشان از دیگران برتر است. منظور از نفس، همانند بودن است؛ چرا که یکى بودن آن دو، ممتنع است.[۶]

خواجه نصیرالدین طوسى (رحمه الله) نیز در سخنى به آیه مباهله استدلال مى کند و مى گوید: با توجّه به سخن خداوند متعال «وَأَنْفُسَنا»، على (علیه‌السلام) برترین صحابه است.

علامه حلّى (رحمه الله) در شرح این عبارت مى نویسد:

آیه «فَقُلْ تَعالَوْا…» سومین دلیل برترى على (علیه‌السلام) بر دیگران است و تمامى مفسّران اتّفاق نظر دارند که در این آیه، کلمه «أَبناء» بر حسن و حسین (علیه‌السلام)، «نِساء» بر فاطمه (علیه‌السلام) و «أَنفُس» بر على (علیه‌السلام) اشاره دارد.

و چون نمى توان گفت که نفس هر دو یکى است؛ پس در این جا مقصود و مراد، تنها مساوى بودن است و چون بدون شک رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) برترین مردم است، پس مساوى آن حضرت نیز چنین خواهد بود.[۷]

پی نوشت:

[۱]. آل عمران، ۶۱.

[۲]. الإرشاد فى معرفه حجج الله على العباد: ۱ / ۱۶۹.

[۳]. تلخیص الشافى: ج ۳ ص ۶ ـ ۷

[۴]. التبیان فى تفسیر القرآن: ج ۲ ص۴۸۵.

[۵]. کشف الغُمَّه فى معرفه الأئمه: ج ۱ ص۲۳۳.

[۶]. الصراط المستقیم الى مستحقى التقدیم: ج ۱ ص ۲۱۰.

[۷]. کشف المراد فى شرح تجرید الاعتقاد: ص ۳۰۴.

ارزش هدایت و استقامت

در ششمین فراز از دعاى امام عصر(عج) چنین مى خوانیم:

«و اکرمنا بالهدى والاستقامه؛

خدایا به وسیله هدایت شدن و استقامت در راه هدایت، ما را گرامى بدار.»

در این فراز از مسأله مهم و کلیدى یعنى کرامت هدایت و استقامت که منشأ و سرچشمه فضایل و کمالات عظیم و اساس ترقى و تعالى است سخن به میان آمده که بدون آن هرگز انسان به فلاح و رستگارى نمى رسد.

مسأله هدایت و استقامت همان است که ما هر روز در نمازهاى خود در سوره حمد مى گوییم: «اهدنا الصّراط المستقیم؛ خدایا ما را به راه راست هدایت فرما.»

در این فراز، دو موضوع مورد توجه قرار گرفته:

۱– مسأله هدایت

۲- مسأله صبر و استقامت در مسیر هدایت که نظر شما را به توضیح هر کدام جلب مى کنیم:

عظمت و توفیقات سرشار الهى انسان بستگى به شناخت تکریم انسانى، و گام نهادن در راستاى این کرامت دارد. که در این فراز، مسأله هدایت به عنوان کرامت شامخ انسانى از سوى خدا براى انسان ذکر شده که باید آن را شناخت و به آن عمل کرد.

کرامت بر دو گونه است:

۱– ذاتى مانند: عقل، فطرت پاک، مقام خلیفه اللّهى براى بشر، و برخوردارى از داشتن ظرفیت وسیع براى فرا گرفتن علم و کمالات، و این که خداوند آسمان ها و زمین را در تحت تسخیر انسان قرار داده است و…

۲– کرامت اکتسابى، مانند کسب راه هدایت، تحصیل علم و تقوا و هرگونه مواهب الهى.

در قرآن به هر دو نوع از کرامت اشاره شده، در مورد کرامت ذاتى مى فرماید:

«ولقد کرّمنا بنى آدم… و فضّلنا هم على کثیرٍ ممّن خلقنا تفضیلاً؛(۱)

ما انسان ها را کرامت بخشیدیم (و تاج کرامت بر سر آنها نهادیم)…و بر بسیارى از مخلوقات خود برترى بخشیدیم.»

به گفته بعضى منظور از واژه کثیر در اینجا جمیع است، چنان که قرائن و روایات این مطلب را تأیید مى کند.(۲) مانند روایاتى که بیانگر برترى انسان از فرشتگان است، و در این راستا امام باقر(ع) فرمود:

«ما خلق اللّه عزّ و جلّ خلقاً اکرم على اللّه عزّ و جلّ من مؤمنٍ لانّ الملائکه خدّام المؤمنین؛(۳) خداوند متعال مخلوقى را در پیشگاهش گرامى تر از انسان با ایمان نیافرید، زیرا فرشتگان خدمت گذاران مؤمنان هستند.»

و در مورد کرامت اکتسابى، قرآن مى فرماید: «انّ اکرمکم عند اللّه اتقاکم؛(۴) قطعاً گرامى ترین شما در پیشگاه خداوند پاک ترین شما است.» و یا در مورد علم و معرفت که رکن اساسى کرامت انسان است، مى فرماید:

«یرفع اللّه الّذین آمنوا منکم والّذین اوتوا العلم درجاتٍ؛(۵) خداوند کسانى را که ایمان آورده اند، و کسانى را که علم به آنان داده شده درجات عظیمى مى بخشد.»

نتیجه این که خداوند هدف از آفرینش انسان را کرامت بخشى به او، و کسب مراحل و مراتب کرامت که همان کمالات و ارزش ها است قرار داده است، و این کرامت طبق دعاى مذکور در پرتو انوار هدایت و استوارى و استقامت در مسیر هدایت، به دست مى آید. خداوند همه زمینه ها و استعدادهاى کرامت و هدایت را در اختیار بشر نهاده، و اینک این بشر است تا با اراده و اختیار و همّت و ابتکار خود از این مواهب کمال استفاده را بکند، و قلّه رفیع کرامت را فتح نماید.

هدایت و راه هاى تحصیل آن

هدایت به معنى راهنمایى و نشان دادن راه از چاه، و ارائه طریق حق از باطل است، و آن داراى مراحلى است که از هدایت ناقص و ضعیف گرفته تا هدایت کامل و قوى، که هر کدام در درجه اى قرار دارند، روشن است که بعضى مانند پیامبر(ص) و معصومین(ع) به درجه عالى هدایت رسیده اند، و بعضى در درجه ضعیف هدایت هستند، همچون نور چراغى که داراى یک وات از روشنى است و چراغى که از میلیون ها وات نور و روشنایى برخوردار است. کرامت کامل انسان به این است که تا مى تواند با استقامت و استوارى نیرومند، در این راستا گام هاى راسخ بردارد و روز به روز بر کمال هدایت خود بیفزاید.

در ارزش هدایت همین بس که قرآن نتیجه و هدف از ارسال رسل و انزال کتاب هاى آسمانى را همان هدایت قرار داده است و مى فرماید: «… و انزل فیه القرآن هدى للنّاس؛(۶) و در ماه رمضان قرآن نازل شد که مایه هدایت مردم است.» و نیز مى فرماید: «و انزل التوراه و الانجیل من قبل هدى للنّاس؛(۷) خداوند تورات و انجیل را پیش از قرآن، براى هدایت مردم فرستاد.» و در مورد پیامبران مى فرماید: «و جعلنا هم ائمّهً یهدون بامرنا؛ و آنان را پیشوایانى قرار دادیم که به فرمان ما مردم را هدایت مى کنند.»

و بالاتر از همه اینها این که خداوند در قرآن ذات پاک خود را به عنوان نور و هادى (هدایتگر) نامیده آنجا که مى فرماید: «اللّه نور السماوات و الارض؛(۸) خداوند مایه نور و روشنایى و هدایت آسمان ها و زمین است.» و نیز مى فرماید: «و کفى بربّک هادیاً و نصیراً؛(۹) و براى تو همین بس که پروردگارت هدایت کننده و یاور است.»

اوج ارزش هدایت

با توجه به محتواى هدایت و آثار آن، و ضدیت آن با ضلالت و گمراهى که عامل همه بدبختى ها است، مى توانیم مسأله هدایت را در رأس ارزش ها بدانیم، چرا که همه ارزش ها در پرتو انوار آن تحقّق مى یابد، و کرامت کامل انسان در راستاى آن به دست مى آید. مثال آن همانند آن است که شخصى در شب ظلمانى پر از وحشت در بیابانى پر خطر، راه را گم کرده و هرلحظه خطرهاى گوناگون او را تهدید مى کند، اگر او با همین وضع به راه خود ادامه دهد، روشن است که با شدیدترین وضع به هلاکت مى رسد، ولى هرگاه ناگهان یک نفر با چراغى تابان نزد او آمد، و او را به راهى راهنمایى کرد، و همراه او در آن راه که پایانش بهشتى پر از نعمت ها است رسید، به راستى آن شخص به چه سعادت عظیمى نائل شده است؟ با توجه به این مثال در فرق بین هدایت و ضلالت. آیا کدام بهتر است؟ آیا شما کدام را مى پسندید؟ چنان که قرآن مى فرماید:

«افمن یهدى الى الحقّ احقّ ان یتّبع ام من لایهدى الا ان یهدى فما لکم کیف تحکمون؛(۱۰)

آیا کسى که به سوى حق هدایت مى کند، براى پیروى شایسته تر است، یا آن کس که خود هدایت نمى شود مگر هدایتش کنند؟ شما را چه مى شود، چگونه داورى مى کنید؟.»

براى توضیح بیشتر در درک ارزش هدایت نظر شما را به چند روایت جلب مى کنیم:

۱– امام صادق(ع) این آیه را تلاوت کرد: «من قتل نفساً بغیر نفسٍ فکانّما قتل النّاس جمیعاً و من احیاها فکانّما احیا النّاس جمیعاً؛(۱۱) هر کس انسانى را بدون ارتکاب قتل یا فساد در روى زمین، بکشد چنان است که گویى همه انسان ها را کشته است، و هر کس انسانى را از مرگ رهایى بخشد، چنان است که گویى همه مردم را زنده کرده است.»

آنگاه فرمود: «یعنى هرگاه موجب گمراهى انسانى شود، او را کشته است و اگر او را از گمراهى به سوى هدایت بکشاند، گویى همه مردم را زنده نموده است.» و در نقل دیگر فرمود: «این تفسیر، تأویل اعظم این آیه است.»(۱۲) و از امام باقر(ع) در معنى این آیه آمده، یعنى: اگر شخصى را از غرق و یا سوختن نجات داد، و یا بزرگتر از این ها او را از گمراهى به سوى هدایت، زنده کرد، گویى همه مردم را زنده نموده است. و در عبارت دیگر فرمود: «یعنى کسى که انسان را از کفر به سوى ایمان هدایت کرد…»(۱۳)

۲– امیرمؤمنان على(ع) فرمود: پیامبر(ص) مرا از مدینه به سوى یمن(براى تبلیغ) فرستاد، در بدرقه فرمود: «و ایم اللّه لان یهدى اللّه على یدیک رجلاً خیرٌ لک ممّا طلعت علیه الشّمس او غربت؛(۱۴) سوگند به خدا هرگاه خداوند به دست تو یک نفر از آنها را هدایت کند، براى تو بهتر است از آنچه خورشید بر آن مى تابد، یا غروب مى کند.»

۳- روایت شده: روزى حضرت داود(ع) تنها از شهر به سوى کوه ها و بیابان ها خارج شد، خداوند به او وحى کرد: «چرا از خلق بریده اى و تنها سر به بیابان ها نهاده اى؟» داود (ع) عرض کرد:«اشتیاق و علاقه شدید به تو مرا به این کار وا داشت، تا بیشتر با تو رابطه برقرار سازم.» خداوند به او وحى کرد: «به سوى شهر و مردم باز گرد، که اگر در میان مردم با هدایت هایت، یک نفر منحرف را به سوى راه راست هدایت کنى، نام تو را در لوح محفوظ به عنوان «حمید» (پسندیده و ستوده) ثبت مى کنم.»(۱۵)

۴– رسول خدا(ص) فرمود: سخت تر از زندگى یتیمى که پدرش را از دست داده، یتیمى است که امامش را نمى شناسد و بین او و امامش فاصله افتاده است، و در احکام دین سرگردان است که چه کند؟ آگاه باشید هر کس از شیعیان ما به مسایل ما آگاهى دارد، و چنین یتیمى سرگردان از احکام ما را بنگرد و او را ارشاد و هدایت نماید و شریعت ما را به او بیاموزد، کان معنا فى الرّفیق الاعلى؛ آن راهنما،در بهشت با گروه ما و همدم پیامبران در جایگاه رفیع و ارجمند خواهد بود.»(۱۶)

۵ – در جنگ احد با این که پیامبر(ص) و مسلمین صدمات بسیار دیدند و شهدایى همچون حضرت حمزه دادند و سرتا پاى پیامبر(ص) و امام على(ع) مجروح شد، و آنان در شدیدترین وضعیت قرار گرفتند، در این بحران سخت یکى از مسلمانان به پیامبر عرض کرد: «چرا نفرین نمى کنى؟ بر دشمن نفرین کن» پیامبر(ص) در پاسخ او، دست به درگاه الهى بلند کرده و عرض کرد: «اللّهم اهد قومى فانّهم لایعلمون؛(۱۷) خدایا قوم مرا به راه راست هدایت کن، چرا که آنان نادان هستند.»

آرى مسأله هدایت قوم، حتى در بحرانى ترین رویکردها براى پیامبر(ص) بر همه چیز برترى داشت.

۶- ابن ابى الحدید روایت مى کند: هنگامى سپاه امیرمؤمنان على(ع) در جنگ صفّین بر شریعه آب مسلّط شدند و چند روزى موقعیت جنگ به نفع آن حضرت به پیش مى رفت، در چنین فرصتى، حضرت على (ع) از فرستادن لشگر به میدان دست نگه داشته بود، به طورى که بعضى از یارانش به آن حضرت عرض کردند: «آیا ما را از کوفه به نزدیک شام کشانده اى که اینجا را وطن خود سازیم؟ تا آنجا که بعضى گمان مى کنند شما از جنگیدن اکراه دارى، از این رو که از مرگ مى گریزى؟ و بعضى مى پندارند تو در مورد صحت جنگ با سپاه معاویه به شک و تردید افتاده اى؟» امام على(ع) در پاسخ فرمود: من در چه زمانى از جنگ و مرگ ابا و هراس داشتم؟ آیا هرگز چنین چیزى در قاموس وجود من بوده است؟ من در آن هنگام که نوجوان بودم که معمولاً نوجوانان از جنگ و مرگ هراس دارند؟ هراس نداشتم، بلکه به آن علاقه داشتم. آیا اکنونى که سایه عمرم به لب دیوار رسیده اکراه دارم؟ اما در مورد شک و تردید، اگر چنین بود در جنگ جمل در بصره شک مى کردم که تصمیم گیرى در این جنگ از نظر نزدیک بودن عایشه و طلحه و زبیر و…سخت تر بود. سوگند به خدا موضوع جنگ با سپاه معاویه را، زیرو رو کرده و با دقت بررسى نمودم، و چنین نتیجه گرفتم که راهى جز جنگ وجود ندارد، و گرنه خدا و رسولش را مخالفت نموده ام، «و لکنى استأنّى بالقوم عسى ان یهتدوا او تهتدى منهم طائفهٌ…؛ ولى این که اینک از جنگ دست برداشته ام به این امید است که بلکه در این فرصت دشمنان استفاده کرده و هدایت شوند، و یا گروهى از آنها به راه هدایت گرایش یابند، چرا که رسول خدا (ص) در ماجراى جنگ خیبر به من فرمود: هرگاه خداوند به وسیله تو یک نفر را هدایت کند، براى تو برتر است از آنچه که خورشید بر آن مى تابد.»(۱۸) آرى به خاطر هدایت، دست از جنگ برداشته ام.

۷ – مردى به محضر امام سجّاد(ع) آمد در حالى که مرد دیگرى را همراه خود نزد آن حضرت آورده بود و به امام عرض کرد:«این مرد پدرم را کشته است»، آن مرد نیز اعتراف کرد که قاتل پدر او است، و در نتیجه باید قصاص شود. قاتل درخواست عفو داشت. امام سجّاد(ع) به مدعى خون و خوهان قصاص فرمود: «اگر به یاد دارى که این قاتل بر گردن تو در گذشته حقى داشته، به خاطر آن حق او را ببخش و قصاص نکن.» مدعى عرض کرد: «او حقى بر گردن من دارد، ولى آن حق به اندازه اى نیست که به جاى آن از قتل پدرم صرف نظر کنم و او را ببخشم. بلکه مى خواهم او را قصاص کنم، و در برابر کشتن پدرم، او را بکشم. در عین حال حاضرم که به خاطر آن حقى که بر گردن من دارد از قصاص بگذرم و به جاى آن خونبهاى پدرم را از او بگیرم.» امام سجّاد(ع) از مدعى پرسید: آن حق قاتل بر تو چه بوده است؟ مدعى گفت: اى فرزند رسول خدا! او توحید الهى و نبوّت پیامبر خدا محمّد(ص) و امامت على(ع) و امامان(ع) را به من آموخته است، و مرا به این امور اعتقادى هدایت نموده است. امام سجاد(ع) با تعجّب فرمود: «آیا چنین حق بزرگى که او برگردن تو دارد کفایت و جبران قصاص را نمى کند؟ آرى این حق (هدایت) به قدرى مهم است که سوگند به خدا کفایت و جبران خون همه انسان ها از پیشینیان و آیندگان – غیر از پیامبران و امامان (ع) – را مى کند، زیرا هیچ چیزى جبران خون پیامبران و امامان را نمى کند. بنابراین به جاى قصاص، از او دیه (خونبها) بگیر.»

مدعى خون، پیشنهاد امام سجّاد(ع) را پذیرفت. آنگاه امام با نصایح خود کارى کرد که آن مدعى، نه تنها قصاص قاتل را بخشید، بلکه خون بها را نیز بخشید.(۱۹)

آرى مسأله هدایت و حق هدایت کردن در پیشگاه پیامبر(ص) و امامان(ع) این گونه در اوج ارزش و عظمت قرار داشت. بنابراین باید سعى و تلاش کرد تا هم خود به مرحله عالى هدایت برسیم، و تاج کرامت هدایت را بر سر نهیم، و هم دیگران را هدایت کرده، تا به آن همه پاداش دست یابیم.

۸ – از امام صادق(ع) روایت شده: در عصر حضرت موسى(ع) زنى روسبى و آلوده دامن زندگى مى کرد، یکى از عابدهاى معروف و مورد قبول آن عصر بر اثر اغواى شیطان عابدنما و فریفتن او مبنى بر این که اگر با آن زن روسبى زنا کنى، از ترس این گناه، بیشتر عبادت خدا خواهى کرد. آن عابد سراغ آن زن آمد و از او درخواست کامجویى کرد، زن او را شناخت و به او چنین گفت:

۱- اى بنده خدا ترک گناه آسان تر از توفیق به توبه است.

۲- از کجا توفیق توبه یابى؟

۳- وانگهى توبه هر کسى که قبول نمى شود… همین چند جمله آن زن موجب هدایت عابد شد، و عابد منصرف شده و به جایگاه خود بازگشت.از قضا آن زن همان شب از دنیا رفت، صبح مردم دیدند بر بالاى در خانه او چنین نوشته شده:

«احضروا فلانه فانّها من اهل الجنّه؛

براى تشییع جنازه این زن اجتماع کنید، او اهل بهشت است»

مردم در شک و تردید بودند و تا سه روز براى دفن جنازه او اقدام نکردند، خداوند به حضرت موسى(ع) یا یکى از پیامبران وحى کرد: «نزد جنازه آن زن برو و بر آن نماز بخوان، و به مردم امر کن که در نماز شرکت کنند،زیرا من او را به خاطر آن که بنده ام فلان عابد را از گمراهى گناه بازداشت (و هدایت کرد) بخشیدم و او را اهل بهشت نمودم.»(۲۰)

این احادیث که چند نمونه از صدها حدیث است بیانگر ارزش و پاداش عظیم هدایت و گام نهادن در پرتو انوار هدایت است و حکایت از آن دارد که هدایت خمیرمایه کرامت انسان، و چراغ فروزان کرامت خواهد بود.

استقامت یا اکسیر اعظم

در دنباله دعاى مذکور سخن از استقامت به میان آمده، استقامت یعنى استوارى و مقاومت در راه هدف، پرواضح است که تداوم هرچیزى بستگى به پى گیرى و پشتکار و استقامت دارد، و ضد آن یعنى بى حوصلگى و خستگى و سستى، انسان را از حرکت در صراط مستقیم باز مى دارد، و بزرگترین ضربه را بر او زده و دست آوردهاى او را تباه و نابود مى سازد. محققان و صاحب نظران گفته اند و تجربه ثابت کرده که نگهدارى و تداوم کار نیکى که انسان ایجاد کرده، از خود ایجاد آن، مهم تر و سخت تر است. از این رو دوراندیشى و عاقبت به خیرى، و مقاومت در مسیر آرمان ها موجب پرورش و افزایش و رونق خواهد شد، و زایش بدون رویش، و رویش بدون افزایش نتیجه بخش نیست، بنابراین چراغ مفاهیم عالى انسانى، و ارزش هاى والاى بشرى و الهى در پرتو صبر و استقامت روشن است و لحظه به لحظه موجب رشد مراحل هدایت خواهد شد، و اگر استقامت نباشد. این چراغ خاموش مى شود، چنان که در صفحات تاریخ بسیار دیده شده که افرادى پس از سال ها حرکت در وادى هدایت، ناگهان بر اثر سستى و تهى شدن از استقامت وامانده شده و به عقب بازگشته اند. پس اگر بگوییم استقامت، اکسیر اعظم و کبریت احمر (یاقوت سرخ ناب کمیاب) است گزاف نگفته ایم چنانکه مولانا گوید:

صد هزاران کیمیا حق آفرید

کیمیایى همچو صبر آدم ندید

و قرآن چقدر زیبا فرمود:

«انّ الّذین قالوا ربّنا اللّه ثمّ استقاموا تتنزّل علیهم الملائکه الّا تخافوا ولاتحزنوا وابشروا بالجنّه الّتى کنتم توعدون؛(۲۱) به یقین کسانى که گفتند پروردگار ما خداوند یکتا است، سپس در این راه استقامت کردند. فرشتگان بر آنان نازل مى شوند و به آنها مى گویند که نترسید و غمگین مباشید،و بشارت باد به شما به آن بهشتى که به شما وعده داده شده است.»

و پیامبر اکرم(ص) فرمود:

«الصّبر خیر مرکبٍ مارزق اللّه عبداً خیراً له ولا اوسع من الصّبر؛(۲۲) صبر و استقامت، مرکب نیکى است، خداوند به بنده اى چیزى که برتر و نیرومندتر از صبر و استقامت باشد نداده است.» آرى باید همواره دعاى امام عصر(عج) را تکرار کرد که: «خدایا ما را به وسیله هدایت و استقامت گرامى بدار.»

پى نوشت ها:

۱٫ سوره اسراء، آیه ۷۰٫

۲٫ تفسیر مجمع البیان، ج ۶، ص ۴۲۹٫

۳٫ تفسیر نورالثقلین، ج ۳، ص ۱۸۹٫

۴٫ سوره حجرات، آیه ۱۳٫

۵٫ سوره مجادله، آیه ۱۱٫

۶٫ سوره بقره، آیه ۱۸۵٫

۷٫ سوره آل عمران، آیه ۴٫

۸٫ سوره نور، آیه ۳۵٫

۹٫ سوره فرقان، آیه ۳۱٫

۱۰٫ سوره یونس، آیه ۳۵٫

۱۱٫ سوره مائده، آیه ۳۲٫

۱۲٫ اصول کافى، ج ۲، ص ۲۱۰٫

۱۳٫ بحار، ج ۲، ص ۲۱٫

۱۴٫ همان، ج ۲۱، ص ۳۶۱٫

۱۵٫ بحارالانوار، ج ۱۴، ص ۴۰٫

۱۶٫ همان، ج ۲، ص ۲٫

۱۷٫ اعلام الورى طبرسى، ص ۹۲٫

۱۸٫ شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ج ۴، ص ۱۳ و ۱۴٫

۱۹٫ اقتباس از بحار الانوار، ج ۲، ص ۱۲ و ۱۳٫

۲۰٫ روضه الکافى، ص ۳۸۴، بحار، ج ۱۴ ، ص ۴۹۵ و ۴۹۶٫

۲۱٫ سوره فصلت، آیه ۳۰٫

۲۲٫ بحارالانوار، ج ۸۲، ص ۱۳۹٫

منبع: محمد محمدى اشتهاردى ؛پاسدار اسلام ـ ش ۲۹۰ – بهمن ۸۴

دوری از مال دوستی یکی از اهداف نبوت پیامبر اسلام(ص)

از جمله أهداف نبوت پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) که در آیه ۸۸ سوره «حجر» به آن اشاره شده: دل نبستن به دنیا است، خداى متعال در این آیه دو دستور مهم به پیامبر (صلى الله علیه وآله) مى دهد: نخست مى گوید: «هرگز چشم خود را به نعمتهاى مادى که به گروههائى از کفار داده ایم میفکن» (لا تَمُدَّنَّ عَیْنَیْکَ إِلى ما مَتَّعْنا بِهِ أَزْواجاً مِنْهُمْ).

این نعمتهاى مادى نه پایدارند، نه خالى از درد سر، حتى در بهترین حالاتش نگاهدارى آن سخت مشکل است، بنابراین، چیزى نیست که چشم تو را به سوى خود جلب کند، و در برابر آن موهبت بزرگ معنوى (قرآن) که خدا به تو داده است، قابل اهمیت باشد.

سپس اضافه مى کند: «هرگز به خاطر این مال و ثروت و نعمتهاى مادى که در دست آنهاست، غمگین مباش» (وَ لاتَحْزَنْ عَلَیْهِمْ).

در حقیقت، دستور اول راجع به چشم ندوختن به نعمتهاى مادى است، و دستور دوم، درباره غم نخوردن در برابر محرومیت از آنست.

این احتمال نیز در تفسیر جمله «وَ لاتَحْزَنْ عَلَیْهِمْ» داده شده است که: اگر آنها به تو ایمان نمى آورند، غمگین مباش، زیرا ارزش و لیاقتى ندارند، ولى تفسیر اول با جمله هاى قبل مناسبتر به نظر مى رسد.

به هر حال، نظیر همین مضمون در سوره «طه»، آیه ۱۳۱ به طور واضح تر آمده است: وَ لاتَمُدَّنَّ عَیْنَیْکَ إِلى ما مَتَّعْنا بِهِ أَزْواجاً مِنْهُمْ زَهْرَهَ الْحَیاهِ الدُّنْیا لِنَفْتِنَهُمْ فِیهِ وَ رِزْقُ رَبِّکَ خَیْرٌ وَ أَبْقى: «چشم خود را به نعمت هائى که به گروههائى از آنها داده ایم نیفکن، اینها گلهاى زندگى دنیاست (گلهائى ناپایدار که زود پژمرده و پرپر مى شوند)، اینها به خاطر آن است که مى خواهیم آنها را با آن بیازمائیم، آنچه خدا به تو روزى داده است براى تو بهتر و پایدارتر است».

نکته اى که باید به آن توجه نمود این است که: چشم به امکانات دیگران دوختن مایه انحطاط و عقب ماندگى است. توضیح این که:

بسیارند افراد تنگ نظرى که، همیشه مراقب این و آن هستند که اینها چه دارند و آنها چه دارند؟

و مرتباً وضع مادى خویش را با دیگران مقایسه مى کنند، و از کمبودهاى مادى در این مقایسه رنج مى برند هر چند آنها این امکانات را به بهاى از دست دادن ارزش انسانى و استقلال شخصیت به دست آورده باشند.

این طرز تفکر که نشانه عدم رشد کافى و احساس حقارت درونى و کمبود همت مى باشد، یکى از عوامل مؤثر عقب ماندگى در زندگى ـ حتى در زندگى مادى ـ خواهد بود.

کسى که در خود احساس شخصیت مى کند به جاى این که گرفتار چنین مقایسه زشت و رنج آورى شود، نیروى فکرى و جسمانى خویش را در راه رشد و ترقى خویشتن به کار مى گیرد، و به خود مى گوید: من چیزى از دیگران کمتر ندارم و دلیلى ندارد که نتوانم از آنها پیشرفت بیشترى کنم؛ من چرا چشم به مال و مقام آنها بدوزم من خودم بهتر و بیشتر، تولید مى کنم.

اصلاً زندگى مادى هدف و همت او نیست، او آن را مى خواهد اما تا آنجا که به معنویت او کمک کند، و به دنبال آن مى رود اما تا آنجا که استقلال و آزادگى او را حفظ کند، نه حریصانه به دنبال آن مى دود، و نه همه چیزش را با آن مبادله مى کند که این مبادله آزاد مردان و بندگان خدا نیست، و نه کارى مى کند که نیازمند دیگران گردد.

در حدیثى از پیامبر(صلى الله علیه وآله) مى خوانیم: مَنْ رَمى بِبَصَرِهِ ما فِى یَدَىْ غَیْرِهِ کَثُرَ هَمُّهُ وَ لَمْ یَشْفِ غَیْضُهُ: «کسى که چشم خود را به آنچه در دست دیگران است بدوزد، همیشه اندوهگین و غمناک خواهد بود، و هرگز آتش خشم در دل او فرو نمى نشیند»!.(۱)

۱٫ تفسیر نمونه، جلد ۱۱، صفحه ۱۵۰٫