نامه ها

نوشته‌ها

نامه در بیان مقام و منزلت امیرالمومنین

اشاره:

از نامه هاى آن حضرت علیه السّلام است به معاویه در پاسخ نامه اش (دو یا سه روز پیش از وقعه لیله الهریر) که در شرح خطبه سى و ششم بیان شد، در این نامه مقام و منزلت خود را بیان فرموده و نادرستى سخنانى را که بآن بزرگوار نوشته شرح داده و او را توبیخ و سرزنش نموده.

و من کتاب له علیه السلام إلى معاویه جوابا عن کتاب منه إلیه

وَ أَمَّا طَلَبُکَ إِلَیَّ الشَّامَ فَإِنِّی لَمْ أَکُنْ لَأُعْطِیَکَ الْیَوْمَ مَا مَنَعْتُکَ أَمْسِ (وَ أَمَّا قَوْلُکَ إِنَّ الْحَرْبَ قَدْ أَکَلَتِ الْعَرَبَ إِلَّا حُشَاشَاتِ أَنْفُسٍ بَقِیَتْ أَلَا وَ مَنْ أَکَلَهُ الْحَقُّ فَإِلَى الْجَنَّهِ وَ مَنْ أَکَلَهُ الْبَاطِلُ فَإِلَى النَّارِ ) وَ أَمَّا اسْتِوَاؤُنَا فِی الْحَرْبِ وَ الرِّجَالِ فَلَسْتَ بِأَمْضَى عَلَى الشَّکِّ مِنِّی عَلَى الْیَقِینِ وَ لَیْسَ أَهْلُ الشَّامِ بِأَحْرَصَ عَلَى الدُّنْیَا مِنْ أَهْلِ الْعِرَاقِ عَلَى الْآخِرَهِ وَ أَمَّا قَوْلُکَ إِنَّا بَنُو عَبْدِ مَنَافٍ فَکَذَلِکَ نَحْنُ وَ لَکِنْ لَیْسَ أُمَیَّهُ کَهَاشِمٍ وَ لَا حَرْبٌ کَعَبْدِ الْمُطَّلِبِ وَ لَا أَبُو سُفْیَانَ کَأَبِی طَالِبٍ وَ لَا الْمُهَاجِرُ کَالطَّلِیقِ وَ لَا الصَّرِیحُ کَاللَّصِیقِ وَ لَا الْمُحِقُّ کَالْمُبْطِلِ وَ لَا الْمُؤْمِنُ کَالْمُدْغِلِ وَ لَبِئْسَ الْخَلَفُ خَلَفٌ یَتْبَعُ سَلَفاً هَوَى فِی نَارِ جَهَنَّمَ وَ فِی أَیْدِینَا بَعْدُ فَضْلُ النُّبُوَّهِ الَّتِی أَذْلَلْنَا بِهَا الْعَزِیزَ وَ نَعَشْنَا بِهَا الذَّلِیلَ وَ لَمَّا أَدْخَلَ اللَّهُ الْعَرَبَ فِی دِینِهِ أَفْوَاجاً وَ أَسْلَمَتْ لَهُ هَذِهِ الْأُمَّهُ طَوْعاً وَ کَرْهاً کُنْتُمْ مِمَّنْ دَخَلَ فِی الدِّینِ إِمَّا رَغْبَهً وَ إِمَّا رَهْبَهً عَلَى حِینَ فَازَ أَهْلُ السَّبْقِ بِسَبْقِهِمْ وَ ذَهَبَ الْمُهَاجِرُونَ الْأَوَّلُونَ بِفَضْلِهِمْ فَلَا تَجْعَلَنَّ لِلشَّیْطَانِ فِیکَ نَصِیباً وَ لَا عَلَى نَفْسِکَ سَبِیلًا وَ السَّلَامُ

از نامه هاى آن حضرت علیه السّلام است به معاویه در پاسخ نامه اش

دو یا سه روز پیش از وقعه لیله الهریر که در شرح خطبه سى و ششم بیان شد، در این نامه مقام و منزلت خود را بیان فرموده و نادرستى سخنانى را که بآن بزرگوار نوشته شرح داده و او را توبیخ و سرزنش نموده. شارح معتزلىّ عبد الحمید ابن هبه اللَّه مداینىّ مشهور بابن ابى الحدید و عالم ربّانىّ کمال الدّین میثم ابن علىّ ابن میثم بحرانىّ «رحمه اللَّه» هر یک در شرح نهج البلاغه خود در اینجا با مختصر تفاوت در عبارت نقل مى فرمایند: معاویه اندیشه داشت که نامه اى به امیر المؤمنین علیه السّلام نوشته از آن حضرت درخواست ایالت شام نماید، اندیشه اش را با عمرو ابن عاص به میان نهاد، عمرو خنده کنان گفت: اى معاویه کجایى تو «چه ساده اى» که مى پندارى مکر و حیله تو در علىّ «علیه السّلام» کار فرما است، معاویه گفت: مگر ما از فرزندان عبد مناف نیستیم «بین من و علىّ فرقى نیست که مکر و حیله من در او کارگر نباشد» عمرو گفت: درست است و لکن «سخن در نسب و نژاد نبود، بلکه در حسب و مقام و منزلتست» ایشان را مقام نبوّت و پیغمبرى است، و ترا از این مقام نصیب و بهره اى نیست، و اگر مى خواهى چنین نامه اى بنویسى بنویس «تا بدرستى گفتارم آگاه شوى» پس معاویه عبد اللَّه ابن عقبه را که از سکاسک «نام قبیله اى در یمن» بوده خواست و نامه اى بتوسّط او براى امیر المؤمنین علیه السّلام فرستاد و در آن نوشت: «اگر ما مى دانستیم که جنگ و خونریزى تا این حدّ بلاء و آسیب بما وارد مى سازد هیچیک بآن اقدام نمى نمودیم، اینک ما بر خردهامان غلبه یافتیم و راهى که براى ما باقى است آنست که از گذشته پشیمان و در آینده بفکر اصلاحیم، پیش از این ایالت شام را از تو خواستم بى آنکه طاعت و فرمانت را به گردن من نهى نپذیرفتى، امروز هم از تو همان را درخواست میکنم، و پوشیده نیست که تو از زندگى نمى خواهى مگر آنچه را که من بآن امیدوارم، و از نیستى نمى ترسى مگر آنچه را که من ترسناکم، سوگند بخدا که سپاهیان تباه گشته و جنگجویان از بین رفتند، و ما فرزندان عبد مناف هستیم و یکى از ما را بر دیگرى برترى نیست که بآن وسیله ارجمند خوار و آزاد بنده شود، و السّلام» عبد اللَّه ابن عقبه که نامه را رساند امام علیه السّلام آنرا خوانده فرمود: شگفتا از معاویه و نامه او، پس عبید اللَّه ابن ابى رافع کاتب و نویسنده و از خواصّ شیعیان خود را خواست و فرمود پاسخش را بنویس: پس از ستایش خدا و درود بر پیغمبر اکرم نامه ات رسید، نوشته اى اگر مى دانستیم جنگ تا این حدّ آسیب بما وارد مى سازد هیچیک بآن اقدام نمى نمودیم، دانسته باش، جنگ، من و ترا نهایتى است که هنوز بآن نرسیده ایم، و من اگر در راه خدا و جنگ با دشمنان او هفتاد بار کشته و زنده شوم از کوشش دست برندارم، و امّا اینکه گفتى خردى که براى ما باقى است آنست که از گذشته پشیمانیم، من بر خلاف عقل کار نکرده و از کرده پشیمان نیستم.): ۱ و امّا اینکه از من شام را خواستى، پس من نبوده ام کسیکه امروز ببخشم آنچه را که دیروز از تو منع کرده باز داشته ام (زیرا سبب منع و بازداشت که مخالفت حقّ و بى باکى تو در دین است باقى و برقرار مى باشد) ۲ و امّا گفتارت که جنگ عرب را خورده (کشته و تباه ساخته) است مگر نیم جانهائى که باقى مانده، آگاه باش هر که را حقّ خورده (در راه حقّ شهید شده) رهسپار بهشت گشته، و هر که را باطل و نادرستى خورده (به پیروى از هواى نفس کشته گشته) راه دوزخ پیماید (و در هر دو صورت تأسّف و اندوه ندارد) ۳ و امّا یکسان بودن ما در جنگ و مردان (لشگر) پس (درست نیست، زیرا) کوشش تو براى شکّ و تردید (بدست آوردن ریاست چند روزه دنیا) از من براى یقین و باور (رسیدن به سعادت و نیکبختى آخرت) بیشتر نیست، و مردم شام بدنیا حریصتر از مردم عراق بآخرت نیستند،

۴ و امّا سخن تو باینکه ما فرزندان عبد مناف هستیم، پس ما چنین هستیم (چون امام علیه السّلام فرزند ابو طالب ابن عبد المطّلب ابن هاشم ابن عبد مناف است، و معاویه پسر ابو سفیان ابن حرب ابن امیّه ابن عبد الشّمس ابن عبد مناف) لیکن امیّه چون هاشم و حرب مانند عبد المطّلب و ابو سفیان همچون ابو طالب نیست (چون بنى هاشم بشرک و کفر آلوده نشدند و بنى امیّه از این جهت ناپاک شدند، و بنى هاشم صدفهاى درّ نبوّت و ولایت بودند، و بنى امیّه منابع شرارت و معصیت.

ابن ابى الحدید در اینجا مى نویسد: ترتیب مقتضى آن بود که امام علیه السّلام هاشم را که برادر عبد شمس بود در ردیف او قرار دهد، و امیّه را به ازاء عبد المطّلب، و حرب را به ازاء ابو طالب تا ابو سفیان به ازاء امیر المؤمنین علیه السّلام باشد، ولى چون آن حضرت علیه السّلام در صفّین برابر معاویه بوده هاشم را به ازاء امیّه ابن عبد شمس قرار داده نفرموده: و لا أنا کأنت یعنى من مانند تو نیستم، زیرا زشت بود چنین گفته شود، چنانکه نمى گویند: شمشیر کارى تر از عصا است، بلکه زشت بود که این جمله را با یکى از مسلمانها بفرماید، بله گاهى این جمله را به اشاره مى فرمود، زیرا آن حضرت برتر بود از اینکه خود را بکسى قیاس و مانند نماید، و در اینجا بجاى جمله لا أنا کأنت در فرمایش خود به اشاره فرمود: و لا المهاجر کالطّلیق یعنى) و نه هجرت کننده (از مکّه به مدینه) مانند آزاد شده از بند اسیرى است (زیرا امام علیه السّلام همه جا و در هر حال همراه رسول اکرم بود، و معاویه در فتح مکّه بسبب غلبه با شمشیر بنده شده بود و حضرت رسول بجهت اسلام آوردن بر او منّت نهاده از آزاد شدگانش قرار داد، چه آنکه اسلام نیاورده مانند صفوان ابن امیّه و آنکه در ظاهر اسلام آورده مانند معاویه ابن ابى سفیان، و همچنین هر که در جنگ اسیر مى گشت بسبب فداء یعنى مال دادن براى رهائى یا بوسیله منّت نهادن آزاد مى شد طلیق یعنى آزاد شده، خوانده مى گشت) و نه پاکیزه نسب مانند چسبیده شده است (کسیکه پدرانش معلوم و هویدا است مانند کسیکه بغیر پدر نسبت داده شده نیست، ابن ابى الحدید در اینجا مى نویسد: مراد از این جمله آنست که آنکه از روى اعتقاد و اخلاص اسلام آورده مانند کسیکه اسلام آوردنش از ترس شمشیر یا بدست آوردن دنیا بوده نمى باشد. علّامه مجلسىّ مولى محمّد باقر «رضوان اللَّه علیه» در مجلّد هشتم کتاب بحار الأنوار در ضمن شرح این نامه مى فرماید: ابن ابى الحدید در اینجا براى حفظ ناموس معاویه خود را به نادانى زده، و بعض از علماى ما در رساله اى که در باره امامت است بیان کرده که امیّه از نسل عبد شمس نبوده، بلکه غلام رومىّ بوده که عبد شمس او را بخود نسبت داده، و در زمان جاهلیّت هرگاه کسیرا غلامى بود که مى خواست او را بخود نسبت دهد آزادش نموده دخترى از عرب را باو تزویج مى نمود و آن غلام بنسب او ملحق مى گشت، چنانکه پدر زبیر عوام به خویلد نسبت داده شده است، پس بنى امیّه از قریش نیستند، بلکه بآنان چسبیده شده اند، و این گفتار را تصدیق مى نماید فرمایش امیر المؤمنین علیه السّلام در پاسخ نامه و ادّعاى معاویه که ما فرزندان عبد مناف هستیم، باینکه هجرت کننده مانند آزاد شده، و پاکیزه مانند چسبیده شده نیست، و معاویه نتوانسته این فرمایش را انکار کند) و نه راستگو و درستکار مانند دروغگو و بد کردار است و نه مؤمن و گرویده بدین مانند منافق و دو رو مى باشد، و هر آینه بد فرزندى است فرزندى که پیروى کند پدر (یا خویشاوند) ى را که گذشته و در آتش جهنّم افتاده (بد فرزندى هستى تو که پیروى میکنى از گذشتگانت که بر اثر کفر و شرک و دروغگویى و دوروئى بعذاب الهىّ گرفتارند). ۵ و با این همه فضائل و بزرگواریها در دست ما است فضل و بزرگوارى نبوّت و پیغمبرى (پیغمبر از ما بنى هاشم مبعوث گردید) که بوسیله آن ارجمند را خوار و خوار را ارجمند گردانیدیم (دشمنان سعادت و نیکبختى را از بین برده و خواهانش را از عذاب و سختى دنیا و آخرت رهانیدیم) ۶ و چون خداوند عرب را گروه گروه بدین خود داخل گردانید، و (دسته اى) از این امّت از روى میل و رغبت، و (دسته اى) بناچارى تسلیم او شدند، شما از کسانى بودید که بجهت (دنیا) دوستى یا بجهت ترس (از کشته شدن) در دین داخل گشتید، هنگامیکه پیشرونده ها بسبب پیرویشان فیروزى یافته و هجرت کنندگان پیش بسبب فضل و بزرگواریشان رفته بودند (و خود را از شرک و کفر رهانیده)

پس (حال تو که چنین است) براى شیطان در خود بهره اى و به خویشتن راهى قرار مده (از شیطان پیروى نکرده اینگونه سخنان زشت و نادرست ننویس و پیرو دستور خدا و رسول شو) و درود بر آنکه شایسته درود است (ابن ابى الحدید در اینجا مى نویسد: چون نامه حضرت به معاویه رسید چند روزى آنرا از عمرو ابن عاص پنهان داشت، و پس از آن او را خواسته نامه را برایش خواند، عمرو او را شماتت نموده از توبیخ و سرزنش امام علیه السّلام نسبت به معاویه شاد گشت).

( . ترجمه و شرح نهج البلاغه فیض الاسلام، ج۵، ص ۸۶۴-۸۶۷)

حسابرسی از کار کارگزاران

 

 

اشاره:

در اینکه مخاطب در این نامه چه شخصى بوده است بعضى از شارحان زحمت تعیین او را از دوش خود برداشته و به صورت اجمال از آن گذشته اند; ولى آن گونه که از بلاذرى در انساب الاشراف و ابن دمشقى در جواهرالمطالب استفاده مى شود، مخاطب این نامه عبدالله بن عباس است که در آن زمان فرماندار بصره بوده است.

أَمَّا بَعْدُ، فَقَدْ بَلَغَنِی عَنْکَ أَمْرٌ إِنْ کُنْتَ فَعَلْتَهُ فَقَدْ أَسْخَطْتَ رَبَّکَ وَ عَصَیْتَ إِمَامَکَ وَ أَخْزَیْتَ أَمَانَتَکَ؛ بَلَغَنِی أَنَّکَ جَرَّدْتَ الْأَرْضَ، فَأَخَذْتَ مَا تَحْتَ قَدَمَیْکَ وَ أَکَلْتَ مَا تَحْتَ یَدَیْکَ. فَارْفَعْ إِلَیَّ حِسَابَکَ، وَ اعْلَمْ أَنَّ حِسَابَ اللَّهِ أَعْظَمُ مِنْ حِسَابِ النَّاسِ؛ وَ السَّلَام.

واژه شناسی

أخْزَیْتَ امَانَتَکَ: امانتت را خوار و ناچیز کردى.

جَرَّدْتَ الَارْضَ: زمین را برهنه و بایر کردى.

أخزَیتَ: بى ارزش و معیوب نمودى

ترجمه

از نامه آن حضرت (ع) به یکى از کارگزارانش:

از تو خبرى به من رسید. اگر چنان باشد، که خبر داده اند، پروردگارت را خشمگین ساخته اى و بر امام خود عصیان ورزیده اى و امانت را خوار و بى مقدار شمرده اى. مرا خبر داده اند، که زمین را از محصول عارى کرده اى و هر چه در زیر پایت بوده، برگرفته اى و هر چه به دستت آمده، خورده اى. حساب خود را نزد من بفرست و بدان که حساب کشیدن خدا از حساب کشیدن آدمیان شدیدتر است.

(نامه به یکى از فرمانداران در سال ۴۰ هجرى).

نکوهش یک کارگزار:

پس از یاد خدا و درود از تو خبرى رسیده است که اگر چنان کرده باشى، پروردگار خود را به خشم آورده، و امام خود را نا فرمانى، و در امانت خود خیانت کرده اى. به من خبر رسیده که کشت زمینها را برداشته، و آنچه را که مى توانستى گرفته، و آنچه در اختیار داشتى به خیانت خورده اى، پس هر چه زودتر حساب اموال را براى من بفرست و بدان که حسابرسى خداوند از حسابرسى مردم سخت تر است. با درود.

و از نامه آن حضرت است به یکى از عاملان خود:

از تو به من خبرى رسیده است، اگر چنان کرده باشى پروردگار خود را به خشم آورده باشى، و امام خویش را نافرمانى کرده، و امانت خود را از دست داده. به من خبر داده اند تو کشت زمین را برداشته و آنچه پایت بدان رسیده براى خود نگاهداشته اى، و آنچه در دستت بوده خورده اى. حساب خود را به من باز پس بده و بدان که حساب خدا بزرگتر از حساب مردمان است.

از نامه هاى آن حضرت علیه السّلام است به یکى از کارگردانانش (که او را از نادرستیش نکوهش نموده و از او حساب خواسته):

(۱) پس از حمد خدا و درود بر پیغمبر اکرم، بمن از تو خبر کارى رسیده که اگر کرده باشى پروردگارت را بخشم آورده امام و پیشوایت را نافرمانى نموده، و امانت خود را خوار گردانیده اى (در کارت خیانت کرده و دیگر لیاقت حکمرانى ندارى).

(۲) بمن رسیده است که تو زمین را برهنه کرده اى (محصول اشجار و زراعات را براى خود برده و چیزى به رعیّت نداده اى) پس هر چه زیر دو پایت بوده گرفته، و آنچه در دو دستت بوده خورده اى (اموال و دارائى بیت المال را تصرّف کرده براى خویش اندوخته اى) اکنون براى من حساب (دخل و خرج) خود را بفرست، و بدان که حساب خدا (در روز رستخیز) از حساب و وارسى مردم بزرگتر است (دقیق تر است، زیرا اینجا ممکن است صورت دروغ و بر خلاف واقع تنظیم شود، ولى آنجا جز راستى کارى انجام نمى گیرد) و درود بر شایسته آن.

اما بعد (از حمد و ثناى الهى)، کارى از تو به من گزارش داده شده که اگر انجام داده باشى پروردگارت را به خشم آورده اى و پیشوایت را عصیان کرده اى و امانت خود را به رسوایى کشیده اى (و خود را به سبب خیانت رسوا و ننگین ساخته اى). به من خبر داده اند که تو زمین هاى آباد را ویران کرده اى و آنچه از بیت المال در زیر دست تو بوده است را به خیانت برگرفته و خورده اى، بنابراین حساب خویش را براى من بفرست و بدان که حساب خداوند از حساب مردم (در قیامت) سخت تر و برتر است. والسلام.

شرح

نامه در یک نگاه:

توضیح اینکه طبق نقل این دو مورخ، ابوالاسود نامه اى به این مضمون به امیرمؤمنان على(علیه السلام) نوشت که خداوند تو را والى امین ما و سرپرستى وظیفه شناس قرار داده و ما تو را آزموده ایم و کاملا امین و خیرخواه امت یافته ایم که حق آنها را از بیت المال ادا مى کنى و از دنیاى آنها چشم مى پوشى. تو هرگز چیزى از اموال امت را مصرف نمى کنى و هیچ گاه رشوه اى را نپذیرفته اى; ولى عمو زاده ات بدون اطلاع تو در اموال بیت المال تصرّف و آن را حیف و میل مى کند و من صحیح ندانستم که این امر را از تو کتمان کنم (و این نامه را به خاطر آن به تو نوشتم).

امام(علیه السلام) در نامه اى در پاسخ به ابوالاسود از خیرخواهى او تشکر کرد و سپس نامه مورد بحث را به ابن عباس نوشت.(۱) و در ضمن آن او را سرزنش کرد ولى نه به طور قطع، بلکه به این عبارت که اگر خبرى که به من رسیده صحیح باشد تو از فرمان من سرپیچى کرده اى و حق امانت را ادا ننموده اى، همچنین دستور مى دهد فوراً حساب بیت المال را ارسال کند و در پایان نامه نیز به او هشدار مى دهد که مراقب باشد که حساب رسى خداوند از حساب رسى خلق برتر است.

ولى بعضى از شارحان نهج البلاغه در اینکه نامه خطاب به ابن عباس باشد تردید کرده و مقام او را به شهادت تاریخ از این والاتر شمرده اند که مرتکب چنین اعمالى شده باشد.

قابل توجّه اینکه بلاذرى بعد از ذکر نامه ابوالاسود و نامه امام به ابن عباس مى نویسد: ابن عباس نامه اى خدمت امام نوشت و در آن تصریح کرد که خبر مزبور نادرست است (و آنها که چنین خبرى داده اند یا اشتباه کرده اند و یا غرضى داشته اند). متن نامه ابن عباس چنین بود: «أمّا بَعْدُ فَإنّ الّذی بَلَغَکَ عَنّی باطِلٌ وَأنَا لِما تَحْتَ یَدَیّ أحْوطُ وَأضْبَطُ فَلا تُصَدِّقْ عَلَیّ الأظِنّاءَ رَحِمَکَ اللهُ وَالسّلامُ». توضیحات بیشترى در این زمینه در ذیل نامه آینده خواهد آمد.

خشم خدا و عصیان امام:

امام(علیه السلام) در آغاز این نامه کوتاه و تکان دهنده مى فرماید: «اما بعد (از حمد و ثناى الهى)، کارى از تو به من گزارش داده شده که اگر انجام داده باشى پروردگارت را به خشم آورده اى و پیشوایت را عصیان کرده اى و امانت خود را به رسوایى کشیده اى (و خود را به سبب خیانت رسوا و ننگین ساخته اى)»; (أَمَّا بَعْدُ، فَقَدْ بَلَغَنِی عَنْکَ أَمْرٌ، إِنْ کُنْتَ فَعَلْتَهُ فَقَدْ أَسْخَطْتَ رَبَّکَ، وَعَصَیْتَ إِمَامَکَ، وَ أَخْزَیْتَ(۲) أَمَانَتَکَ).

امام(علیه السلام) در این عبارت، محتاطانه با مخاطب خود (ابن عباس یا دیگرى) برخورد مى کند و به طور قطع نمى فرماید تو این کارهاى خلاف را انجام داده اى بلکه هشدار مى دهد که اگر خبرى که به من رسیده راست باشد، تو هم در پیشگاه خدا مسئولى و هم در پیشگاه امام خود و هم در برابر مردم به رسوایى کشیده شده اى.

چه تعبیر گویایى که انسان بر اثر انجام کارى خود را در برابر خدا و امام و خلق بى اعتبار کرده باشد.

جمله «أَخْزَیْتَ أَمَانَتَکَ; امانت خود را رسوا کرده اى» ممکن است اشاره به امانت مقام; یعنى فرماندارى باشد; یعنى کار تو مایه رسوایى فرماندارى توست و یا اشاره به امانت و اعتبارى است که او نزد مردم داشته; یعنى خود را در نظر خلق بى اعتبار ساخته اى.

آن گاه امام(علیه السلام) توضیح بیشترى در این زمینه مى دهد که در واقع، تفصیل بعد از اجمال و تبیین پس از ابهام است مى فرماید: «به من خبر داده اند که تو زمین هاى آباد را ویران کرده اى و آنچه از بیت المال در زیر دست تو بوده است را به خیانت برگرفته و خورده اى»; (بَلَغَنِی أَنَّکَ جَرَّدْتَ الاَْرْضَ فَأَخَذْتَ مَا تَحْتَ قَدَمَیْکَ، وَأَکَلْتَ مَا تَحْتَ یَدَیْکَ).

جمله «جَرَّدْتَ الاَْرْضَ; زمین را برهنه ساخته اى» ممکن است اشاره به این باشد که محصولات اراضى خراجیه را بر گرفته و براى خود برداشته اى و نیز ممکن است اشاره به این باشد که بر اثر سوء تدبیرت زمین هاى زراعى را ویران ساخته اى و بعضى احتمال داده اند که «ارض» در اینجا به معناى زمین بیت المال است; یعنى موجودى بیت المال را برگرفته و آن را خالى کرده اى; ولى احتمال اوّل و دوم قوى تر به نظر مى رسد.

توجّه داشته باشید که «جَرَّدْتَ» از ریشه تجرید یعنى برهنه کردن گرفته شده و ملخ را از آن رو جراد مى گویند که زراعت و برگ درختان را مى خورد و زمین و درخت را برهنه مى سازد.

حضرت در پایان نامه مى فرماید: «بنابراین حساب خویش را براى من بفرست و بدان که حساب خداوند از حساب مردم (در قیامت) سخت تر و برتر است. والسّلام»; (فَارْفَعْ إِلَیَّ حِسَابَکَ، وَاعْلَمْ أَنَّ حِسَابَ اللهِ أَعْظَمُ مِنْ حِسَابِ النَّاسِ وَالسَّلاَمُ).

روشن است که در حساب بندگان گاهى اشتباه و خطا و زمانى مخفى کارى رخ مى دهد، در حالى که حساب الهى نه خطا و اشتباهى دارد و نه کسى مى تواند وضع خود را در برابر آن پنهان کند. همان گونه که قرآن مى فرماید: «(یا بُنَىَّ إِنَّها إِنْ تَکُ مِثْقالَ حَبَّه مِّنْ خَرْدَل فَتَکُنْ فى صَخْرَه أَوْ فِى السَّماواتِ أَوْ فِى الاَْرْضِ یَأْتِ بِهَا اللهُ); (لقمان به فرزندش مى گوید:) پسرم! اگر به اندازه سنگینى دانه خردلى (کار نیک یا بد) باشد و در دل سنگى یا در (گوشه اى از) آسمان ها و زمین قرار گیرد خداوند آن را (در قیامت براى حساب) مى آورد».(۳)

منظور از حساب که امام(علیه السلام) به آن اشاره کرده، حساب درآمد بیت المال اعم از زمین هاى خراجیه و زکات و غنایم و مانند آن است که فرماندار حضرت موظّف شده هم درآمدها و هم هزینه ها را براى امام بنویسد تا روشن شود حیف و میلى در بیت المال واقع شده یا نه.

*****

پی نوشت:

۱ . سند نامه: این نامه را نویسنده عقد الفرید (ابن عبد ربه متوفاى ۳۲۸) در کتاب خود آورده است (مصادر نهج البلاغه، ج ۳، ص ۳۵۵) و شگفت آور اینکه شارح معروف، ابن میثم این نامه را در شرح نهج البلاغه خود نیاورده است.

۲ . «أخْزَیْتَ» از ریشه «خِزْى» بر وزن «حزب» در اصل به معناى شکست روحى (و شرمسارى) است که یا از ناحیه خود انسان است و به صورت حیاى مفرط آشکار مى شود و یا از ناحیه دیگرى است که بر انسان تحمیل مى گردد. این مادّه گاه به معناى افتادن در بلا و گاه به معناى رسوایى و شرمندگى ناشى از آن است.

۳ . لقمان، آیه ۱۶٫

توصیه‌های اخلاقی به ماموران زکات

اشاره:

این وصیّت نامه که امام(علیه السلام) همواره به دست عاملان جمع آورى زکات مى داد، مشتمل بر نکات بسیار دقیق و ظریف و حساب شده اى است که ادب اسلامى و نهایت رعایت عدالت را درباره همه مسلمانان و فراتر از آن حتّى درباره حیوانات نشان مى دهد.

و من وصیه له (علیه السلام) کان یکتبها لِمَن یستعمله على الصدقات:

[قال الشریف: و إنما ذکرنا هُنا جُملا لیعلم بها أنه (علیه السلام) کان یقیم عمادَ الحق، و یشرع أمثله العدل، فی صغیر الأمور و کبیرها و دقیقها و جلیلها.]

انْطَلِقْ عَلَى تَقْوَى اللَّهِ وَحْدَهُ لَا شَرِیکَ لَهُ، وَ لَا تُرَوِّعَنَّ مُسْلِماً وَ لَا تَجْتَازَنَّ عَلَیْهِ کَارِهاً وَ لَا تَأْخُذَنَّ مِنْهُ أَکْثَرَ مِنْ حَقِّ اللَّهِ فِی مَالِهِ؛ فَإِذَا قَدِمْتَ عَلَى الْحَیِّ فَانْزِلْ بِمَائِهِمْ مِنْ غَیْرِ أَنْ تُخَالِطَ أَبْیَاتَهُمْ، ثُمَّ امْضِ إِلَیْهِمْ بِالسَّکِینَهِ وَ الْوَقَارِ حَتَّى تَقُومَ بَیْنَهُمْ فَتُسَلِّمَ عَلَیْهِمْ وَ لَا تُخْدِجْ بِالتَّحِیَّهِ لَهُمْ. ثُمَّ تَقُولَ عِبَادَ اللَّهِ أَرْسَلَنِی إِلَیْکُمْ وَلِیُّ اللَّهِ وَ خَلِیفَتُهُ لِآخُذَ مِنْکُمْ حَقَّ اللَّهِ فِی أَمْوَالِکُمْ، فَهَلْ لِلَّهِ فِی أَمْوَالِکُمْ مِنْ حَقٍّ فَتُؤَدُّوهُ إِلَى وَلِیِّهِ؟ فَإِنْ قَالَ قَائِلٌ لَا، فَلَا تُرَاجِعْهُ، وَ إِنْ أَنْعَمَ لَکَ مُنْعِمٌ، فَانْطَلِقْ مَعَهُ مِنْ غَیْرِ أَنْ تُخِیفَهُ أَوْ تُوعِدَهُ أَوْ تَعْسِفَهُ أَوْ تُرْهِقَهُ.

واژه شناسی:

لَا تُرَوِّعَنَّ: مترسان.

لَا تَجَتَازَنَّ: نگذر، عبور مکن.

لَا تُخْدِجْ بِالتَّحِیهِ لَهُمْ: در تحیت و درود بخل نورز و دریغ مکن.

أنْعَمَ لَکَ: به تو پاسخ مثبت داد.

تَعْسِفَهُ: بر او سخت مى گیرى.

تُرْهِقَهُ: به کار دشوار وادارش میکنى.

عِماد الحَق: ستون حق

أمثِلَه العَدل: نمونه هاى عدالت

لا تُرَوِّعَنَّ: نترسان

لا تَجتازَنَّ: عبور نکن

أبیات: خانه ها، جمع بیت

لا تُخدِج: ناقص نکن، بخل نکن

أنعَمَ: بلى گفت، مُنعِم: بلى گوینده

تُوعِد: تهدید کنى

تَعسِف: ظلم نمائى

تُرهِقُ: تکلیف شاق کنى

ترجمه

سفارشى از آن حضرت (ع) آن را براى کسى مى نوشت که به گرفتن زکاتش مى فرستاد. جمله هایى از آن را در اینجا مى آوریم تا همگان بدانند که على (ع) ستون حق را برپاى مى داشت و نشانه هاى عدالت را در کارهاى خرد و کلان و کلى و جزئى آشکار مى نمود:

در حرکت آى، با پرهیزگارى و ترس از خداوندى که یگانه است و او را شریکى نیست. زنهار، مسلمانى را مترسانى و اگر خود نخواهد به سراغش مروى و بیش از آنچه حق خداوند است، از او مستانى.

چون به قبیله اى برسى بر سر آب آنها فرود آى و به خانه هایشان داخل مشو. آن گاه با آرامش و وقار به سوى ایشان رو تا به میانشان برسى. سلامشان کن و تحیّت گوى و در سلام و تحیّت امساک منماى.

سپس، بگوى که اى بندگان خدا، ولىّ خدا و خلیفه او مرا به نزد شما فرستاده تا سهمى را که خدا در اموالتان دارد بستانم. آیا خدا را در اموالتان سهمى هست، که آن را به ولىّ خدا بپردازید؟ اگر کسى گفت: نه، به سراغش مرو و اگر کسى گفت: آرى، بى آنکه او را بترسانى یا تهدیدش کنى، یا بر او سخت گیرى، یا به دشواریش افکنى، به همراهش برو.

کانَ یَکْتُبُها لِمَنْ یَسْتَعْمِلُه عَلَى الصَّدَقاتِ. قالَ الشریفُ: وَإنّما ذَکَرنا هَنا جُمَلاً لِیُعْلَمَ بِها أنَّهُ(علیه السلام) کانَ یُقیمُ عِمادَ الْحَقِّ، وَیَشْرَعَ أمْثِلَهَ الْعَدْلِ، فی صَغیرِ الاُْمُورِ وَکَبیرِها وَدَقیقها وَجَلیلِها.

از وصایا و سفارشهاى امام(علیه السلام) است که آن را براى مأموران جمع آورى زکات مرقوم مى داشت. مرحوم شریف رضى مى گوید: ما بخشى از این نامه را در اینجا آوردیم تا معلوم گردد، امام(علیه السلام) همواره ارکان حق را به پا مى داشت و فرمان به عدل مى داد; در کارهاى کوچک و بزرگ، پر ارزش یا کم ارزش.(۱)

وصیت نامه در یک نگاه:

در بخش اوّل این نامه، به مأموران جمع آورى زکات توصیه مى کند که با قصد قربت و نیّت خالصانه و تقواى الهى حرکت کنند و هرگز به تهدید و تخویف متوسّل نشوند و بیش از حق الهى را از کسى نگیرند.

در بخش دوم به نکات ظریف و دقیقى در مورد نخستین برخورد با مردمى که زکات در اموال آنهاست، اشاره مى کند که آمیخته با نهایت لطف و محبّت و ادب است.

در بخش سوم چگونگى جدا کردن حق الله از اموال مردم از طریق قرعه را شرح مى دهد تا هیچ گونه اجحافى به کسى در این قسمت نشود.

در بخش چهارم دستورات متعدّدى مى دهد درباره خوش رفتارى با چهارپایانى که به عنوان زکات گرفته مى شوند که برتر و بالاتر از حقوقى است که مدعیان حمایت حیوانات اظهار مى کنند.

مرحوم کلینى بعد از آنکه این نامه را از امام صادق(علیه السلام) از على(علیه السلام) نقل مى کند مى افزاید: امام صادق(علیه السلام) در اینجا گریست و به راوى که برید بن معاویه است فرمود: اى برید به خدا سوگند که همه حرمتها (بعد از پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله)) بر باد رفت و عمل به کتاب الله و سنّت پیغمبر(صلى الله علیه وآله) به فراموشى سپرده شد و بعد از شهادت امیرمؤمنان(صلى الله علیه وآله)، هیچ حقى در میان مردم برپا داشته نشد.

جالب اینکه نویسنده مصادر بعد از ذکر این بخش از کلام امام صادق(علیه السلام) مى گوید: به خداوند متعال سوگند یاد مى کنم که پیش از اینکه به روایت مرحوم کلینى در کافى راجع به گریه امام صادق(علیه السلام) هنگام ذکر این روایت، دست یابم بارها به هنگام مطالعه این نامه اشک ریختم.

اعتماد به مردم در گردآورى مالیات اسلامى:

امام(علیه السلام) در این نامه نخست دستورى کلى و جامع در عبارات کوتاهى به گردآورندگان زکات مى دهد. سپس وارد جزئیات مى شود که این خود یکى از روش هاى پسندیده فصاحت و بلاغت است، مى فرماید: «با تقوا و احساس مسئولیت در برابر خداوند یکتا و بى همتا حرکت کن و در مسیر خود هیچ مسلمانى را نترسان و از سرزمین او در حالى که از تو ناخشنود باشد، نگذر و بیش از حق خداوند در اموالش را از وى نگیر»; (انْطَلِقْ عَلَى تَقْوَى اللهِ وَحْدَهُ لاَ شَرِیکَ لَهُ، وَلاَ تُرَوِّعَنَّ(۲) مُسْلِماً وَلاَ تَجْتَازَنَّ(۳) عَلَیْهِ کَارِهاً، وَلاَ تَأْخُذَنَّ مِنْهُ أَکْثَرَ مِنْ حَقِّ اللهِ فِی مَالِهِ).

امام(علیه السلام) در این عبارت، افزون بر دستور به تقوا سه مطلب مهم را یادآور مى شود; نخست اینکه: مأمور جمع آورى زکات نباید مردم را بترساند و با خشونت رفتار کند، زیرا در گذشته مأموران اخذ مالیات هنگامى که وارد منطقه اى مى شدند، مردم از ترس اینکه مبالغ سنگینى از آنها بخواهند که در طاقت آنها نباشد، در وحشت فرو مى رفتند; ولى هنگامى که بنا بر ارفاق باشد، نه تنها نمى ترسند بلکه از آنها استقبال مى کنند.

در دستور دوم مى فرماید: نه تنها نباید آنها را بترسانى، بلکه نباید از حضور تو ناخشنود باشند تو را مأمور از طرف امیرى بخشنده و مهربان، جواد و کریم بدانند و حضورت را گرامى دارند.

در جمله سوم پیش از آنکه بفرماید حق خدا را به طور کامل بگیر، مى فرماید: بیش از حق خداوند از آنها نگیر و این تأکید بر نهایت تقوا و پرهیز از گرفتن بى دلیل اموال مردم است.

آن گاه امام(علیه السلام) بعد از این دستور کلى وارد جزئیات مى شود و تمام مسیر گردآورى کنندگان زکات و کیفیت برخورد آنها را با مردمى که حقوق الهى در اموالشان است به طرز جالبى شرح مى دهد و مى فرماید: «و هنگامى که وارد آبادى قبیله شدى در کنار سرچشمه یا چاه آب فرود آى بى آنکه داخل خانه هاى آنها شوى»; (فَإِذَا قَدِمْتَ عَلَى الْحَیِّ(۴) فَانْزِلْ بِمَائِهِمْ مِنْ غَیْرِ أَنْ تُخَالِطَ أَبْیَاتَهُمْ).

اشاره به اینکه نباید خود را بر مردم تحمیل کنى، زیرا ممکن است وضع مساعدى نداشته باشند که از میهمان پذیرایى کنند درحالى که طبیعت آنها پذیرایى از میهمان است و یا اینکه نخواهند از نزدیک از وضع مالى آنها با خبر شوى و یا اینکه اگر وارد بر شخصى شوى دیگران ناراحت شوند که چرا نماینده امام(علیه السلام) به نزد آنها نیامده و یا صاحب خانه توقع امتیازى داشته باشد. بر اساس این جهات امام(علیه السلام) دستور مى دهد در کنار چشمه یا چاه آب وارد شود و انتخاب چشمه یا چاه آب براى این است که عبور همه به آنجا مى افتد و در واقع مرکزى است که براى همه آشناست و ظاهراً مأمور جمع آورى صدقه به تنهایى این راه را طى نمى کرد بلکه نفراتى را به عنوان کمک با خود مى برد و خیمه و خرگاهى به همراه داشتند که آن را در کنار چشمه یا چاه آب برپا مى کردند و در آنجا ساکن مى شدند.

آن گاه مى افزاید: «سپس با آرامش و وقار به سوى آنان برو تا در میان آنها قرار گیرى به آنها سلام کن و از اظهار محبّت و تحیّت چیزى فروگذار منما»; (ثُمَّ امْضِ إِلَیْهِمْ بِالسَّکِینَهِ وَالْوَقَارِ; حَتَّى تَقُومَ بَیْنَهُمْ فَتُسَلِّمَ عَلَیْهِمْ، وَلاَ تُخْدِجْ بِالتَّحِیَّهِ لَهُمْ).

به یقین، با آرامش و وقار به سوى آنها رفتن و سلام و تحیّت کامل داشتن سبب آرامش آنان مى گردد و مردم از آمدن چنین مأمورانى وحشت و ناراحتى به خود راه نمى دهند.

این دستورات براى خنثى کردن ذهنیتى است که در گذشته در زمان پادشاهان و امراى ظالم معمول بوده که مأموران خشن را براى گرفتن مالیات و خراج مى گماردند که مردم وجود آنها را شبیه بلاهاى آسمانى تصور مى کردند.

با توجّه به اینکه «لاَ تُخْدِجْ» از ریشه «خداج» (بر وزن علاج) در اصل به معناى جنینى است که ناقص یا قبل از موعد متولد مى شود و سپس به هر امر ناقصى گفته شده، استفاده مى شود که امام(علیه السلام) تأکید دارد که نماینده او در تحیت و خوش آمد گفتن هیچ کوتاهى نکند و مانند بسیارى از مأموران و نمایندگان حکومت ها که از موضع برتر با مردم سخن مى گویند و حتى از پاسخ سلام هم ابا دارند، با آنان رفتار نکند و به تعبیرى دیگر برخورد او با توده مردم، برخورد دو دوست پر محبّت با یکدیگر باشد.

آن گاه امام(علیه السلام) انگشت روى جزئیات مربوط به طرز مطالبه زکات گذارده و آن را به صورت جالبى شرح مى دهد.

نخست اینکه مى فرماید: «و بعد از سلام و تحیت به آنها مى گویى: اى بندگان خدا! ولىّ خدا و خلیفه اش مرا به سوى شما فرستاده تا حق خدا را که در اموالتان است از شما بگیرم آیا در اموال شما حقى براى خدا وجود دارد که به ولیّش بدهید»; (ثُمَّ تَقُولَ: عِبَادَ اللهِ، أَرْسَلَنِی إِلَیْکُمْ وَلِیُّ اللهِ وَخَلِیفَتُهُ، لآِخُذَ مِنْکُمْ حَقَّ اللهِ فِی أَمْوَالِکُمْ، فَهَلْ للهِِ فِی أَمْوَالِکُمْ مِنْ حَقّ فَتُؤَدُّوهُ إِلَى وَلِیِّهِ).

قابل توجّه است که در این عبارت روى سه چیز تکیه شده است: یکى اینکه مردم بندگان خدا هستند. دوم اینکه جمع آورى کننده زکات فرستاده ولىّ الله و خلیفه الله است. سوم اینکه آنچه را مى خواهد بگیرد حق الله است که در اموال آنها وجود دارد.

این تعبیرات قلب هر شنونده اى را نرم مى کند و او را براى اداى زکات آماده مى سازد و تأثیر روانى آن تا حدى است که با عشق و علاقه و شوق زکات را تحویل مى دهد. پیش خود فکر مى کند که نماینده ولىّ الله آمده و مرا به عنوان بنده خدا معرفى کرده و از من چیزى جز حق خدا نمى خواهد.

جمله «فَهَلْ للهِِ فِی أَمْوَالِکُمْ» به اضافه جمله هایى که بعد از آن مى آید به یکى از مترقى ترین روش هاى اخذ مالیات که گاه در بعضى از مناطق، در دنیاى امروز روى آن تکیه مى شود اشاره دارد و آن اعتماد کردن بر خود مردم است; یعنى آنها را امین و راستگو و درستکار شناختن و از خودشان درباره زکات اموالشان توضیح خواستن. تجربه نشان داده است که این گونه اعتماد سازى اثر مهمى دارد. برعکس اگر مردم را دروغ گو و خائن فرض کنند و برخورد یک طلب کار با یک بدهکار مرموز و نادرست با آنها داشته باشند، سبب مى شود که آنها اموال خود را مخفى سازند و تا آنجا که ممکن است از پرداختن مالیات اسلامى فرار کنند و به تعبیر امروز براى خودشان دو دفتر درست کنند: دفترى براى حساب و کتاب واقعى اموال و دفترى هم براى مأموران مالیات.

این نکته نیز قابل توجّه است که در عصر ما و در کشور ما در سالهاى اخیر این روش از سوى مأموران جمع آورى مالیات آزمایش شد و نتیجه آن افزایش حجم مالیات بر درآمدها بود.

در روش سنتى ما در مسأله خمس نیز دقیقا مطلب همین گونه است که مردم باایمان با انگیزه هاى الهى به سراغ علماى دینى مى روند و اموال خود را دقیقاً صورت بردارى کرده به آنها ارائه مى دهند تا خمس آنها را تعیین کنند بدون آنکه اجبار و فشارى در کار باشد.

البتّه آنچه گفته شد اصلى عمومى درباره همه کسانى است که اموالشان مشمول حکم زکات است ولى ممکن است در این میان استثنائاتى نیز وجود داشته باشد که بعضى از زورمندان در برابر حکومت اسلامى بایستند و آشکارا نسبت به پرداختن زکات مخالفت کنند. در این گونه موارد حکومت با آنها برخورد کند و حق الله را به زور از آنها بستاند تا سبب جرأت بعضى دیگر نشود ولى همان گونه که گفتیم این یک استثناست.

امام(علیه السلام) در ادامه این سخن مى فرماید: «اگر کسى (از آنها) گفت: نه (چیزى به اموالم تعلق نمى گیرد) دیگر به او مراجعه نکن و اگر کسى گفت: آرى، همراهش برو بى آنکه او را بترسانى یا تهدید کنى یا بر او سخت گیرى نمایى یا کار او را مشکل سازى»; (فَإِنْ قَالَ قَائِلٌ: لاَ، فَلاَ تُرَاجِعْهُ، وَإِنْ أَنْعَمَ(۵) لَکَ مُنْعِمٌ فَانْطَلِقْ مَعَهُ مِنْ غَیْرِ أَنْ تُخِیفَهُ أَوْ تُوعِدَهُ أَوْ تَعْسِفَهُ(۶) أَوْ تُرْهِقَهُ(۷)).

جالب اینکه امام(علیه السلام) نهایت لطف و محبّت را درباره کسى که اظهار مى دارد، زکاتى در اموال او وجود دارد به خرج داده و در چهار جمله بسیار کوتاه، چهار دستور به مأمور گردآورى زکات مى دهد: نخست اینکه نباید او را بترساند که مثلا اگر زکاتت را به طور کامل ندهى مجازات خواهى شد و دیگر اینکه با تهدید چیزى از او نگیرد و سوم اینکه در گرفتن زکات سخت گیرى ننماید و چهارم  اینکه مشکلاتى براى او فراهم نسازد; یعنى درست مانند یک شریک مهربان و بزرگوار و با گذشت با او رفتار کند. حال که او اعتراف به وجود حق الله در اموالش کرده، این حق شناسیش را محترم بشمار و ادب و انسانیّت را با ادب و انسانیّت پاسخ بگو.

*****

نکته:

آداب گردآورى زکات و حقوق بیت المال:

آنچه در توصیه بالا آمده گوشه اى از دستورات اسلام در مورد وظایف جمع آورى کنندگان زکات و اموال بیت المال و چگونگى برخورد با صاحبان اموال است.

قرآن مجید به عنوان پایه گذار این مطلب به پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) دستور مى دهد که از اموال آنها زکات بگیر، زکاتى که آنها را پاک و پاکیزه مى کند و سپس دستور مى دهد که بعد از گرفتن زکات به آنها درود بفرست و براى آنها دعا کن که مایه آرامش آنهاست; (خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ صَدَقَهً تُطَهِّرُهُمْ وَتُزَکِّیهِمْ بِها وَصَلِّ عَلَیْهِمْ إِنَّ صَلاتَکَ سَکَنٌ لَّهُم).(۸)

در این زمینه در منابع حدیث نیز روایات متعدّدى وارد شده که جزئیات بیشترى را بیان مى دارد; مرحوم علاّمه مجلسى در جلد ۹۳ در باب ۹ تحت عنوان «ادب المصدق» احادیث متعدّدى در ده صفحه (صفحه ۸۰ تا ۹۰) ذکر مى کند.

از جمله در حدیثى از پیغمبر گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله) نقل مى کند که پیغمبر(صلى الله علیه وآله) فرمود: «أَنَّ رَسُولَ اللهِ(صلى الله علیه وآله) نَهَى أَنْ یُحْلَفَ النَّاسُ عَلَى صَدَقَاتِهِمْ وَقَالَ هُمْ فِیهَا مَأْمُونُونَ یَعْنِی أَنَّهُ مَنْ أَنْکَرَ أَنْ یَکُونَ لَهُ مَالٌ تَجِبُ فِیهِ زَکَاهٌ وَلَمْ یُوجَدْ ظَاهِراً عِنْدَهُ لَمْ یُسْتَحْلَف; رسول خدا(صلى الله علیه وآله) فرمود: مردم را نسبت به زکاتى که بر عهده دارند قسم ندهید، هرچه مى گویند بپذیرید، زیرا آنها مورد اعتمادند و اگر کسى انکار کرد که مال واجب الزکاتى دارد و یقین به کذب او نبود، باید پذیرفت».(۹)

در حدیث دیگرى از امیر مؤمنان(علیه السلام) نقل مى کند که به یکى از یارانش هنگامى که او را براى گردآورى زکات مأمور ساخت، دستورهاى مفصلى داد از جمله اینکه: «أَنْ یَتَلَقَّاهُمْ بِبَسْطِ الْوَجْهِ وَ لِینِ الْجَانِبِ وَأَمَرَهُ أَنْ یَلْزَمَ التَّوَاضُعَ وَیَجْتَنِبَ التَّکَبُّر; با چهره گشاده و نرمش و تواضع با مردم برخورد کند و از تکبر بپرهیزد».(۱۰)

در حدیث دیگرى از همان حضرت آمده است که مى فرمود: «وَإِذَا کَانَ الْجَدْبُ أُخِّرُوا حَتَّى یُخْصِبُوا; در خشکسالى گرفتن زکات را به تأخیر بیندازید تا خشک سالى برطرف شود».(۱۱)

مرحوم شیخ حر عاملى نیز در کتاب وسائل الشیعه جلد ۶ در کتاب الزکاه باب ۱۴ احادیث متعدّدى در این زمینه آورده است و مجموع این احادیث نشان مى دهد که اسلام از به کار گرفتن هرگونه خشونت به هنگام جمع آورى مالیات اسلامى نهى کرده و نهایت ارفاق را نسبت به مشمولین زکات لازم مى شمرد و به تعبیر دیگر پرداخت زکات را تبدیل به مسأله اى انسانى و اخلاقى کرده که افراد با ایمان در آن پیشگام مى شوند و از برکات معنوى و مادى آن بهره مى گیرند نه به صورت گرفتن بدهى ها از یک بدهکار نافرمان و متخلف.

البتّه ممکن است این گونه برخورد محبّت آمیز ضایعاتى داشته باشد و بعضى افراد از آن سوء استفاه کنند و حقوق مالى خود را نپردازند; ولى تجربه نشان داده که برکات مادى و معنوى آن بیشتر از ضایعات آن است به خصوص که مى دانیم پرداختن زکات و مانند آن در اسلام نوعى عبادت است و در عبادت قصد قربت لازم است و این قصد هنگامى حاصل مى شود که انسان با میل و اختیار و علاقه خود به سراغ آن برود.

مرحوم کلینى در جلد سوم کافى نیز در بابى که تحت عنوان «ادب المصدق» ذکر کرده، هشت روایت در این زمینه آورده است که رحمت، رأفت و ادب اسلامى را در آن مثال مى زند; از جمله اینکه هنگامى که امیر مؤمنان على(علیه السلام) فردى از طایفه بنى ثقیف را به عنوان فرماندار براى بخشى از آبادى هاى اطراف کوفه انتخاب کرد، در حضور مردم به او دستور داد در جمع آورى خراج، کوتاهى نکن و حتى یک درهم از آن را ترک ننما. سپس به او فرمود: هنگامى که خواستى به منطقه مأموریت خود بروى نزد من آى. آن شخص مى گوید: هنگامى که نزد حضرت رفتم فرمود: آنچه را درباره خراج به تو گفتم براى حفظ ظاهر بود. اکنون به تو مى گویم: «إیّاکَ اَنْ تَضْرِبَ مُسْلِماً أوْ یَهُودِیّاً أوْ نَصْرانِیّاً فى دِرْهَمِ خَراج أوْ تَبیعَ دابّهً عَمِلَ فى دِرْهَم فَإنَّما أمرُنا اَنْ نَأخُذَ مِنْهُمُ الْعَفْوَ; مبادا مسلمان یا یهودى یا نصرانى را به خاطر یک درهم خراج مضروب سازى یا چهارپایان مورد نیازشان را از آنها بگیرى، زیرا به ما دستور داده شده است که (خراج و زکات را) از اضافات بگیریم».(۱۲)

*****

پی نوشت:

۱ . سند وصیّت نامه: این نامه را مرحوم کلینى در باب «ادب المصّدّق» از کتاب الزکاه در کتاب کافى به سند معتبر نقل کرده است و شیخ الطائفه شیخ طوسى نیز در باب «الزیادات فى الزکاه» آن را با همان سند از کلینى آورده است. نویسنده کتاب الغارات (ابراهیم ثقفى) نیز آن را به سند خود از امام صادق(علیه السلام) نقل کرده است. صاحب کتاب مصادر نهج البلاغه مى گوید: این وصیّت نامه در میان علما و دانشمندان قبل از سیّد رضى معروف بوده است و از جمله کسانى که وى به آن اشاره مى کند مرحوم شیخ مفید در مقنعه است. سپس اضافه مى کند: (کسانى بعد از سیّد رضى مانند) ابن ادریس در سرائر آن را از مقنعه نقل کرده و زمخشرى نیز در ربیع الابرار آن را با تفاوت هاى مختصرى ذکر کرده است (مصادر نهج البلاغه، ج ۳، ص ۲۵۷).

۲ . «لا تروعنّ» از ریشه «روع» بر وزن «قول» به معناى ترساندن گرفته شده، بعضى از علما نیز گفته اند که «روع» ممکن است به معناى شدت ترساندن باشد.

۳ . «تجتازنّ» از ریشه «اجتیاز» به معناى عبور کردن گرفته شده است.

۴ . «حىّ» گاه به معناى موجود زنده مى آید و گاه به معناى قبیله، چرا که مجموع قبیله به منزله انسان واحد زنده اى شمرده مى شود و در استعمالات امروز به معناى منطقه مسکونى نیز به کار مى رود.

۵ . «اَنْعَم» از ریشه «انعام» گاه به معناى بخشیدن نعمتى است و گاه به معناى گفتن نعم (آرى). در جمله بالا معناى اخیر اراده شده است به قرینه جمله ما قبل «فَإنْ قالَ قائِلٌ لا».

۶ . «تَعْسِف» از ریشه «عسف» بر وزن «کسب» در اصل به معناى بیراهه رفتن است سپس به ظلم و ستم که آن نیز مصداق بیراهه رفتن است اطلاق شده است.

۷ . «ترهق» از ریشه «ارهاق» از ریشه «رهق» بر وزن «شفق» که در اصل به معناى پوشاندن یا پوشاندن چیزى با قهر و غلبه است و در بسیارى از موارد معناى سخت گیرى را مى دهد. در جمله بالا همین معنا اراده شده است.

۸ . توبه، آیه ۱۰۴ .

۹ . بحارالانوار، ج ۹۳، ص ۸۵٫

۱۰ . همان مدرک.

۱۱ . همان مدرک.

۱۲ . کافى، ج ۳، ص ۵۴۰،

منبع: ahlolbait.ir/article/16482/۸٫

ساده زیستى کارگزاران

و من کتاب له (علیه السلام) إلى عثمان بن حنیف الأنصاری و کان عاملَه على البصره و قد بلَغَه أنه دُعِی إلى وَلیمه قوم من أهلها، فمَضى إلیها- قوله:

أَمَّا بَعْدُ، یَا ابْنَ حُنَیْفٍ فَقَدْ بَلَغَنِی أَنَّ رَجُلًا مِنْ فِتْیَهِ أَهْلِ الْبَصْرَهِ دَعَاکَ إِلَى مَأْدُبَهٍ فَأَسْرَعْتَ إِلَیْهَا، تُسْتَطَابُ لَکَ الْأَلْوَانُ وَ تُنْقَلُ إِلَیْکَ الْجِفَانُ؛ وَ مَا ظَنَنْتُ أَنَّکَ تُجِیبُ إِلَى طَعَامِ قَوْمٍ عَائِلُهُمْ مَجْفُوٌّ وَ غَنِیُّهُمْ مَدْعُوٌّ. فَانْظُرْ إِلَى مَا تَقْضَمُهُ مِنْ هَذَا الْمَقْضَمِ، فَمَا اشْتَبَهَ عَلَیْکَ عِلْمُهُ فَالْفِظْهُ، وَ مَا أَیْقَنْتَ بِطِیبِ [وَجْهِهِ] وُجُوهِهِ فَنَلْ مِنْهُ.

فرهنگ لغت

الْمَاْدُبَه: طعامى که در میهمانى یا عروسى مى دهند.

تُسْتَطَابُ لَکَ: براى تو غذاهاى پاکیزه طلب میشود.

الَالْوَان: رنگارنگ، مقصود غذاهاى مختلف و گوناگون است.

الْجِفَان: جمع «جفنه»، کاسه هاى بزرگ.

الْعَائِل: افراد نیازمند و محتاج.

مُجْفُوٌّ: مطرود، رانده شده.

تَقْضَمُ: مى خورى.

الْمَقْضَم: خوردنى، آنچه خورده میشود.

الْفِظْهُ: آن را دور بینداز.

مَأدُبَه: مهمانى

جِفان: جمع جفنه: کاسه

عائِل: فقیر

مَجفُوّ: جفا شده، رانده شده

تَقضَمُ: با دندانها مى جوى

ألفِظ: از دهان بیانداز

نَل: تناول کن و بخور

نامه اى از آن حضرت (ع) به عثمان بن حنیف که عامل او در بصره بود، وقتى که شنید به مهمانى قومى از مردم بصره دعوت شده و به آنجا رفته است:

اما بعد. اى پسر حنیف به من خبر رسیده که مردى از جوانان بصره تو را به سورى فرا خوانده و تو نیز بدانجا شتافته اى. سفره اى رنگین برایت افکنده و کاسه ها پیشت نهاده.

هرگز نمى پنداشتم که تو دعوت مردمى را اجابت کنى که بینوایان را از در مى رانند و توانگران را بر سفره مى نشانند. بنگر که در خانه این کسان چه مى خورى، هر چه را در حلال بودن آن تردید دارى از دهان بیفکن و آنچه را، که یقین دارى که از راه حلال به دست آمده است، تناول نماى.

این نامه از نامه هاى بسیار مهم نهج البلاغه است که درس هاى فراوانى به همه پویندگان راه حق و مخصوصاً زمامداران و مسئولان کشورهاى اسلامى مى دهد  و شامل چند بخش است:

  1. ابتدا امام(علیه السلام) به مخاطب خود که عثمان بن حنیف; فرماندار بصره است خبر مى دهد که گزارش شرکت او در میهمانى یکى از اشراف بصره به او رسیده است. در ضیافتى که فقط ثروتمندان حضور داشتند و سفره اى پرنعمت و رنگارنگ بوده است، حضرت او را به جهت شرکت در چنین ضیافتى سرزنش مى فرماید.
  2. در بخش دوم به او یادآور مى شود که هر کس باید در زندگى، پیشوا و رهبرى داشته باشد. آن گاه زندگى خودش را به عنوان پیشوا و رهبر براى او شرح مى دهد که چگونه به دو جامه کهنه و دو قرص نان اکتفا کرده و ثروتى نیز براى خود نیندوخته است; ولى تأکید مى فرماید: من انتظار ندارم که همچون من زندگى کنى. انتظار من این است که ساده زیستى و تقوا و پرهیزکارى را فراموش نکنى.
  3. در بخش دیگرى از این نامه به داستان فدک اشاره مى فرماید و مى گوید: تنها چیزى که از ثروت دنیا در دست ما بود، فدک بود که آن را هم حسودان و دشمنان اهل بیت پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) از دست ما گرفتند; هر چند من نیازى به فدک و غیر فدک ندارم. پایان زندگى همگى ما مرگ و سرانجام خانه ما گورى تنگ و تاریک است.
  4. در بخش دیگرى به این نکته مهم اشاره مى کند که ساده زیستى من از آن رو نیست که امکان برخوردارى از مواهب مادى دنیا را ندارم، بلکه به آن دلیل است که وظیفه خطیر رهبرى مردم را بر عهده دارم و این موقعیت ایجاب مى کند که در سختى ها و تلخى هاى زندگى با ضعیف ترین مردم شریک باشم; شبانگاه سیر نخوابم در حالى که در گوشه و کنار کشور اسلام گرسنه اى سر به بالین بگذارد.
  5. در بخش دیگرى پاسخ به این سؤال مى دهد که ممکن است بعضى بگویند اگر على بن ابى طالب چنین غذاى ساده اى داشته باشد باید چنان ضعیف باشد که نتواند در میدان جنگ آن شجاعت ها و رشادت ها را نشان دهد; ولى آگاه باشید درختان بیابانى که از آب و غذاى کمترى استفاده مى کنند چوب هاى محکم ترى دارند.
  6. در آخرین بخش این نامه (که مرحوم سید رضى بعد از حذفِ بعضى از قسمت ها به نقل آن پرداخته است); امام(علیه السلام) دنیا را مخاطب قرار داده و آن را به شدت از خود مى راند و از زرق و برق دنیا اعلام بیزارى مى کند. آن گاه پس از ستایش کسانى که مسئولیت هاى واجب خود را در پیشگاه الهى انجام داده و به عبادت و شب زنده دارى مى پردازند بار دیگر عثمان بن حنیف را مخاطب قرار داده و او را به تقواى الهى و ساده زیستى فرا مى خواند تا از آتش دوزخ رهایى یابد.

دعوت نماینده امام به میهمانى پرزرق و برق!

امام(علیه السلام) در بخش اوّل این نامه عثمان بن حنیف انصارى را که از اصحاب با فضیلت پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) بود و از سوى امیرمؤمنان على(علیه السلام) به فرماندارى بصره انتخاب شده بود مخاطب ساخته و در تعبیراتى سرزنش آلود مى فرماید: «اما پس (از حمد و ثناى الهى) اى پسر حنیف! به من گزارش داده اند که مردى از جوانان (ثروتمند و اشرافى) اهل بصره تو را به سفره رنگین میهمانى خود فراخوانده و تو نیز (دعوتش را پذیرفته اى و) به سرعت به سوى آن شتافته اى در حالى که غذاهاى رنگارنگ و ظرف هاى بزرگ طعام یکى از پس از دیگرى پیش روى تو (به وسیله خادمانش) قرار داده مى شد»; (أَمَّا بَعْدُ، یَا ابْنَ حُنَیْف: فَقَدْ بَلَغَنِی أَنَّ رَجُلاً مِنْ فِتْیَهِ أَهْلِ الْبَصْرَهِ دَعَاکَ إِلَى مَأْدُبَه فَأَسْرَعْتَ إِلَیْهَا تُسْتَطَابُ لَکَ(۲) الاَْلْوَانُ، وَتُنْقَلُ إِلَیْکَ الْجِفَانُ!).

«فِتْیَه» جمع فتى در اصل به معناى جوان نوخواسته و شاداب است و گاهى به افراد صاحب سن و سالى که داراى زندگى پرنشاطى هستند نیز اطلاق مى شود و در اینجا به معناى اشراف است.

«مَأْدُبَه» از ریشه «ادب» به معناى دعوت هاى رسمى و قابل توجّه است که در آن آداب رعایت مى شود.

«جِفَان» جمع جَفْنه (بر وزن وزنه) به معناى ظرف هاى بزرگ غذاخورى است. این تعبیر نشان مى دهد که مجلس مورد نظر در این نامه مجلس گسترده اى بوده که گروهى از اشراف در آن دعوت داشتند و انواع غذاها بر سر سفره آماده بوده است.

آن گاه امام(علیه السلام) مى افزاید: «من گمان نمى کردم تو دعوت جمعیتى را قبول کنى که نیازمندشان (از نشستن بر سر آن سفره) ممنوع باشد و (تنها) ثروتمندشان دعوت شود»; (وَمَا ظَنَنْتُ أَنَّکَ تُجِیبُ إِلَى طَعَامِ قَوْم، عَائِلُهُمْ(۳) مَجْفُوٌّ(۴)، وَغَنِیُّهُمْ مَدْعُوٌّ).

امام(علیه السلام) عیب بزرگ این سفره را انحصارى بودن آن براى اغنیا ذکر کرده است. اگر غذاهاى رنگارنگ منحصر به آنها نبود و گرسنگان و نیازمندان هم از آن بهره مى گرفتند، اشکال بسیار کمترى داشت، بنابراین پرزرق و برق بودن و استفاده از انواع غذاهاى گوناگون از یک سو و محروم بودن مستمندان از سوى دیگر ایراد مهم آن سفره بوده است که اگر والى بودن عثمان بن حنیف را بر آن بیفزاییم اشکال آن بیشتر مى گردد.

از ادامه بحث استفاده مى شود که این سفره ایراد چهارمى هم داشته و آن وجود اموال مشتبه به حرام در آن بوده است، زیرا در ادامه مى فرماید: «به آنچه در دهان مى گذارى و مى خورى بنگر، آنچه حلال بودنش براى تو مشکوک باشد از دهان فرو افکن و آنچه را به پاکى و حلال بودنش یقین دارى تناول کن»; (فَانْظُرْ إِلَى مَا تَقْضَمُهُ(۵) مِنْ هَذَا الْمَقْضَمِ فَمَا اشْتَبَهَ عَلَیْکَ عِلْمُهُ فَالْفِظْهُ(۶)، وَمَا أَیْقَنْتَ بِطِیبِ وُجُوهِهِ فَنَلْ مِنْهُ).

این نکته قابل توجّه است که امام(علیه السلام) به قدرى مراقب کارگزاران خود بوده و در حرکات و رفتار آنها دقت مى کرده که کوچک ترین نقطه ضعفى نداشته باشند تا جایى که حتى شرکت در یک مهمانى نامناسب را بر آنها خرده مى گرفته و با نامه بلندبالایى مملوّ از نصایح مختلف به آنها هشدار مى داده و نصیحت مى فرموده است. کارى که شاید در هیچ جاى دنیا معمول نبوده و نیست.

در میان نامه هاى امام(علیه السلام) به کارگزاران خود این قبیل نامه ها کم نیست و همگى نشان مى دهد که امام(علیه السلام) نهایت تدبیر را در امر کشوردارى رعایت مى کرده است.

نکته دیگر اینکه نظر مبارک امام(علیه السلام) این است که حاکمان و مقامات برجسته حکومت اسلامى همیشه در کنار مردم و توده هاى مستضعف باشند و به مرفهان بى درد که توقعشان از همه بیشتر و یاریشان به هنگام یارى دادن از همه کمتر است، هرگز اهمّیّتى ندهند. تجربه نشان داده که در مواقع بحرانى تنها گروه اوّل مدافعان سرسخت و ایثارگران بى منّتند.

*****

نکته:

عثمان بن حنیف کیست؟

در کتاب الاعلام زرکلى آمده است که عثمان بن حنیف از صحابه پیغمبر(صلى الله علیه وآله) بود، در غزوه احد و پس از آن شرکت داشت و در عصر خلیفه دوم به موجب تقوا و پاکدامنى خاصى که داشت مأمور اندازه گیرى سرزمین هاى خراجى عراق و سپس والى بصره شد. هنگامى که فتنه جمل رخ داد انصار عایشه به او پیشنهاد کردند که همراه آنها بر ضد على(علیه السلام) بجنگد (در حالى که او والى بصره بود). او از این کار خوددارى کرد. طرفداران عایشه تمام موى سر و صورت و ابروهاى او را کندند و با همان حال نزد عایشه بردند. او گفت: رهایش کنید. عثمان بن حنیف خدمت على(علیه السلام) آمد و در جنگ جمل همراه آن حضرت بود. سپس ساکن کوفه شد و در دوران خلافت معاویه چشم از جهان فرو بست.(۷) بعضى نیز گفته اند که در زمان خلافت معاویه در مدینه از دنیا رفت.

جالب اینکه در کتاب استیعاب ابن عبد البر آمده است: هنگامى که عراق فتح شد، خلیفه دوم با یارانش مشورت کرد چه کسى مصلحت است به عراق برود و والى آنجا باشد؟ همگى بالاتفاق گفتند: عثمان بن حنیف مناسب است و افزودند که او مى تواند بیش از این را هم اداره کند، زیرا بصیرت و عقل و معرفت و تجربه فراوانى دارد.(۸)

در کتاب مستدرکات علم رجال الحدیث آمده است که او و برادرش، سهل بن حنیف در زمره دوازده نفرى بودند که به ابو بکر ایراد کردند و اعمال او را زیر سؤال بردند. سپس مى افزاید: عثمان و برادرش سهل جزء مأموران خاص على(علیه السلام) (شرطه الخمیس) بودند که امام(علیه السلام) بهشت را براى آنان تضمین کرد.(۹)

در اسد الغابه آمده است که عثمان بن حنیف مى گوید: در محضر پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) بودم، مرد نابینایى خدمتش آمد عرض کرد دعا کن خدا چشم من را به من باز گرداند. فرمود: چگونه است تو را به حال خود رها کنم؟ عرض کرد نه و چند بار اصرار کرد. پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) فرمود: وضو بگیر و دو رکعت نماز بخوان و بگو: «اللّهُمّ إنّى أسْئَلُکَ وَأتَوَجَّهُ إلَیْکَ بِمُحَمَّد نَبِیِّکَ نَبِىِّ الرَّحْمَهِ یا مُحَمَّدُ إنّى تَوَجَّهْتُ بِکَ إلى رَبّی فی حاجَتی هذِهِ لِتَقْضِىَ لی اللّهُمَّ فَشَفِّعْهُ فیّ; خداوندا من از تو تقاضا مى کنم و به محمد پیامبرت، پیامبر رحمت متوسل مى شوم. اى محمد من در حاجتى که به سوى پروردگارم دارم به تو متوسّل مى شوم که این حاجتم را بر آورى خداوندا او را شفیع من قرار بده. بعد از این دعا خداوند نور چشمانش را به او باز گرداند».(۱۰)

این سخن را با سخنى از امام على بن موسى الرضا (طبق نقل رجال مامقانى) پایان مى دهیم. امام(علیه السلام) فرمود: عثمان بن حنیف از کسانى بود که بعد از پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) به على(علیه السلام) وفادار ماند و هیچ گونه تغییرى به مسائل خود نداد.(۱۱)

*****

پی نوشت:

۱ . سند نامه: نویسنده کتاب مصادر نهج البلاغه تصریح مى کند که بخشى از این نامه را پیش از مرحوم سید رضى، صدوق در کتاب امالى خود آورده است. شایان توجّه است که ابن ابى الحدید در شرح این نامه در چند مورد مى گوید: در روایت دیگرى چنین و چنان آمده که نشان مى دهد منبع دیگرى در اختیار داشته و این عبارات متفاوت را از آنجا نقل مى کرده است. حتى در یک مورد تعبیر مى کند که گروهى فلان عبارت این جمله را چنین نقل کرده اند که تعبیر به گروهى قابل تأمل است. اضافه بر اینها بخش هایى از این نامه، بعد از سیّد رضى در کتاب هاى متعدّدى مانند خرائج قطب راوندى و روضه الواعظین فتال نیشابورى و المناقب ابن شهر آشوب و ربیع الابرار زمخشرى با تفاوت هایى نقل شده است. این تفاوت ها نشان مى دهد که آنها نیز منابع دیگرى در اختیار داشته اند (مصادر نهج البلاغه، ج ۳، ص ۳۷۳). این نامه را «برّى» (متوفاى قرن ۷) نیز در کتاب الجوهره فى نسب الامام على، ص ۸۱، با اضافاتى آورده است.

۲ . جمله «تُسْتَطَابُ لَکَ» به این معناست که انواع خوب (از غذاهاى رنگارنگ) براى تو طلب مى شود. از ریشه «طیب» به معناى خوب و پاکیزه و لذیذ گرفته شده است.

۳ . «عائل» به معناى عائله دار نیازمند است.

۴ . «مَجفوّ» به معناى محروم است و کسى که در حق او جفا شده است.

۵ . «تَقْضِمُه» از ریشه «قَضْم» بر وزن «فهم» به معناى جویدن و گاه به معناى خوردن است و «مَقْضَم» به غذایى که به دهان مى گذارند اطلاق مى شود.

۶ . «فَالْفِظْهُ» از ریشه «لَفْظ» به معناى بیرون افکندن از دهان است و الفاظ را بدین جهت الفاظ مى گویند که گویى از دهان بیرون افکنده مى شوند.

۷ . الاعلام زرکلى، ج ۴، ص ۲۰۵٫

۸ . استیعاب، ج ۳، ص ۸۹٫

۹ . مستدرکات علم رجال الحدیث، ج ۵، ص ۲۱۳٫

۱۰ . اسدالغابه، ج ۳، شرح حال عثمان بن حنیف، شماره ۳۵۷۱٫ شبیه همین معنا در مسند احمد، ج ۴، ص ۱۳۸ و مستدرک حاکم، ج ۱، ص ۵۱۹ آمده است. حاکم بعد از نقل این حدیث مى گوید: این حدیث صحیح السندى است، هرچند بخارى و مسلم آن را نقل نکرده اند (اى کاش مخالفان نادان توسّل، حدّاقل به مبانى روایى خود مراجعه مى کردند تا بدانند چه اندازه در اشتباهند).

۱۱ . رجال مامقانى، شرح حال عثمان بن حنیف.

منبع: ahlolbait.ir/article/16482/

ریاضت امیرالمؤمنین

وَ ایْمُ اللَّهِ یَمِیناً -أَسْتَثْنِی فِیهَا بِمَشِیئَهِ اللَّهِ- لَأَرُوضَنَّ نَفْسِی رِیَاضَهً تَهِشُّ مَعَهَا إِلَى الْقُرْصِ إِذَا قَدَرْتُ عَلَیْهِ مَطْعُوماً وَ تَقْنَعُ بِالْمِلْحِ مَأْدُوماً، وَ لَأَدَعَنَّ مُقْلَتِی کَعَیْنِ مَاءٍ نَضَبَ مَعِینُهَا، مُسْتَفْرِغَهً دُمُوعَهَا. أَ تَمْتَلِئُ السَّائِمَهُ مِنْ رِعْیِهَا فَتَبْرُکَ، وَ تَشْبَعُ الرَّبِیضَهُ مِنْ عُشْبِهَا فَتَرْبِضَ، وَ یَأْکُلُ عَلِیٌّ مِنْ زَادِهِ فَیَهْجَعَ؟ قَرَّتْ إِذاً عَیْنُهُ إِذَا اقْتَدَى بَعْدَ السِّنِینَ الْمُتَطَاوِلَهِ بِالْبَهِیمَهِ الْهَامِلَهِ وَ السَّائِمَهِ الْمَرْعِیَّهِ.

فرهنگ لغت

تَهِشّ: شاد و خوشحال مى گردد.

مَأْدُوم: نان خورش، نانى که با خورش مخلوط شده.

ادَعَنَّ: وامى گذارم.

مُقْلَتِی: چشمم.

نَضَبَ: خشکید، «نضب الماء» آب بزمین فرو رفت.

الْمَعِین: آب جارى.

السَّائِمَه: حیوانى که در بیابان مى چرد.

الرِّعْى: علف و گیاه.

الرَّبِیضَه: گوسفندى که در آغل آرمیده.

تَرْبِضُ: مى آرمد، «ربضت الدّابّه»: چهار پا زانو بزمین زد که بیارمد.

یَهْجَعُ: مى آساید، مى خوابد.

قَرَّتْ عَیْنَهُ: چشمش روشن باد.

الْهَامِلَه: متروک، رها شده، «الهمل مِن الغِنَم»: گوسفندى که در روز بدون چوپان مى چرد.

تَهِشُّ: خوشدل و مایل مى شود

نَضَب: خشکیده است

مَعِین: آب جارى

مُستَفرِغَه: کاملا خالى شده

رِعْى: چریدن

تَبرُک: مى خوابد، بروک: خوابیدن شتر و گاو

رَبیضَه: گله گوسفند

تَربِض: مى خوابد، ربوض: خوابیدن گوسفند

یَهجَع: شب مى خوابد

بَهیمَه هامِلَه: حیوان مهمل گذاشته شده

به خدا سوگند -تا مشیت خداوند چه باشد- که نفس خویش را چنان پرورش دهم که چون قرص نانى یابد شادمان شود و به جاى هر نانخورش به نمک قناعت ورزد. و چشمانم را چنان به گریه وادارم که سرچشمه اشکش بخشکد و سرشکش به پایان رسد.

آیا شتر، شکم را به چرا انباشته است. و اینک به قرارگاه خود مى رود یا آن گوسفند از علف اشباع گشته و اینک به آغل خود روى مى نهد؟ آیا على نیز سیر شده و اینک از تلاش باز ایستاده است. اگر على پس از سالیان دراز به آن گوسفند یا شتر رها شده در علفزار، شباهت یافته باشد، چشمش روشن باد.

نکته:

ریاضت هاى مشروع و نامشروع:

از زمان هاى گذشته مسأله ریاضت در دو شاخه ریاضت جسم و نفس در میان انسان ها وجود داشته است. ریاضت جسمانى که همان ورزش ها باشد سابقه بسیار طولانى دارد و حتى مسابقات جهانى از یونان قدیم گرفته تا مناطق دیگر چهره بارزى از آن محسوب مى شود. ریاضت نفس نیز که از طریق ترک مشتهیات نفسانى حاصل مى گردد و روح انسان را تقویت مى کند، سابقه طولانى دارد که مرتاضان هندى به آن معروفند و حقیقت آن این است که انسان با ترک خواسته هاى نفس مى تواند به نیروى عظیمى برسد که گاه توان کارهاى خارق العاده اى پیدا مى کند.

البته ریاضت هاى نفسانى نیز به دو هدف انجام مى شده: اهداف مادّى و اهداف معنوى. اهداف مادّى انجام پاره اى از کارهاى خارق العاده بوده تا از این طریق به منافعى برسند یا اسم و آوازه اى پیدا کنند; ولى هدف معنوى آن همان قرب به خداوند و پاک ساختن روح از رذایل اخلاقى و حاکمیّت بر شهوات و ترک منکرات است.

آنچه امام(علیه السلام) در این نامه با جمله «إِنَّمَا هِیَ نَفْسِی أَرُوضُهَا بِالتَّقْوَى لِتَأْتِیَ آمِنَهً یَوْمَ الْخَوْفِ الاَْکْبَرِ» و جمله «لاََرُوضَنَّ نَفْسِی رِیَاضَهً تَهِشُّ مَعَهَا إِلَى الْقُرْصِ» بیان فرموده به قسم دوم از ریاضت معنوى اشاره دارد.

ابن ابى الحدید در شرح نهج البلاغه خود در ذیل خطبه ۲۲۰ (خطبه ۲۱۴ در شرح ابن ابى الحدید) بحث مشروحى درباره ریاضت نفس و اقسام آن بیان کرده و درباره تأثیر گرسنگى در صفاى نفس سخن گفته است. سپس کلماتى از فلاسفه و حکما درباره مکاشفاتى که از ریاضت حاصل مى شود بیان نموده و از اشعار شعرا نیز در این زمینه شواهدى آورده است.

در احادیث مختلفى از امیرمؤمنان على(علیه السلام) به همین مسأله اشاره شده، از جمله در حدیثى در غررالحکم آمده است: «مَنِ اسْتَدامَ رِیاضَهَ نَفْسِهِ انْتَفَعَ; کسى که پیوسته نفس خویش را ریاضت دهد (از اشراقات الهیه) بهره مند خواهد شد».(۱۷) و در حدیث دیگرى در همان کتاب مى فرماید: «الشریعه ریاضه النفس; شریعت اسلام ریاضت نفس است».(۱۸)

در حدیث دیگرى از رسول خدا(صلى الله علیه وآله) آمده است که یکى از وصیّت هاى خضر نبى به حضرت موسى(علیهما السلام) این بود: «رَضِّ نَفْسَکَ عَلَى الصَّبْرِ تَخْلُص مِنَ الاْثْمِ; نفس خویش را با شکیبایى ریاضت ده تا از گناه نجات یابى».(۱۹)

در حدیث دیگرى از همان حضرت آمده است: «جَوِّعُوا بُطُونَکُمْ وَأظْمَئُوا أکْبادَکُمْ وأعِرُوا أجْسادَکُمْ وَطَهِّرُوا قُلُوبَکُمْ عَساکُمْ أَنْ تُجاوِزُوا الْمَلاََ الأَعْلى; شکم هاى خود را گرسنگى دهید و جگرهاى خود را تشنگى و بدن ها را (از لباس هاى پر زرق و برق) برهنه کنید و دل هایتان را پاک سازید تا از فرشتگان فراتر روید».(۲۰)

ولى گاه گروهى به عنوان ریاضت نفس، راه افراط و خطا را پیموده، مرتکب ریاضت هاى بسیار شاق و گاه خطرناک و نامشروع شده اند که نمونه هاى آن در احیاء العلوم غزالى و سایر کتب صوفیه فراوان دیده مى شود.

از جمله نقل است که «شبلى» سردابه اى داشت که در آنجا مى رفت و یک بغل چوب با خود مى برد و هرگاه غفلتى به دل او در مى آمد، خویشتن را بدان چوب ها مى زد و گاه بود که همه چوب ها مى شکست. او دست و پاى خود را بر دیوار مى کوبید.(۲۱)

در حالات «شیخ ابو سعید» از صوفیان معروف آمده است که در جوانى شب ها پس از آنکه اهل خانه به خواب مى رفتند آهسته برمى خاست و به مسجد مى آمد. در گوشه مسجد چاه آبى بود. طنابى را به وسط چوبى بسته و سر دیگر طناب را به پاى خود مى بست سپس چوب را روى دهانه چاه مى گذاشت و خود را تا نزدیکى طلوع صبح در چاه معلق مى ساخت و قرآن مى خواند.(۲۲)

درباره «ابوبکر شبلى» آمده است: در آغازى که مشغول به ریاضت شد سال هاى دراز، شب ها نمک در چشم مى پاشید تا به خواب نرود.(۲۳) و امثال این کارها که در آثار صوفیه فراوان است.

این گونه ریاضت هاى خطرناک و آنچه مایه رسوایى و آبروریزى است از نظر اسلام نامشروع است و باید به شدت از آن پرهیز کرد. در میان مرتاضان هند و بعضى از صوفیه، این گونه ریاضت هاى نامشروع دیده مى شود که اسلام با آن موافق نیست. بهترین ریاضت، پرهیز از هرگونه گناه و سپس بعضى از مشتهیات نفسانى از مباحات است که در زندگانى پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) و ائمه هدى(علیهم السلام) و اصحاب و یاران آنها دیده مى شود که گاه لباس خشن مى پوشیدند و به غذاهاى بسیار ساده قناعت مى کردند، مقدار قابل ملاحظه اى از شب را بیدار مى ماندند و به عبادت پرودگار مى پرداختند و این ریاضت ها نورى بر نورانیّت آنها مى افزود.

در خطبه ۲۰۹ نهج البلاغه داستان افراط و تفریط دو برادر به نام علاء بن زیاد و عاصم بن زیاد را خواندیم که یکى بسیار زندگى مرفهى داشت و دیگرى به کلى دست از کار کشیده و در گوشه اى از خانه مشغول عبادت بود و امام(علیه السلام) به هر دو ایراد فرمود. شرح این مطلب را در جلد هشتم همین کتاب، صفحه ۱۲۵ به بعد مطالعه فرمایید.

کوتاه سخن اینکه مسأله ریاضت شرعیّه هم در نهج البلاغه و هم در روایات پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) و اهل بیت(علیهم السلام) فراوان آمده است و به یقین آثار مثبتى در روحانیّت و نورانیّت دارد; ولى چنان نیست که به همه توصیه شده باشد. به همین دلیل در آیاتى از قرآن مجید و روایات متعدّدى دیده مى شود که به عموم، اجازه داده شده از لذّات حلال بهره مند گردند و ضمن بهره گیرى از این نعمت ها خدا را سپاس گویند: «(یا أَیُّهَا الرُّسُلُ کُلُوا مِنَ الطَّیِّباتِ وَاعْمَلُوا صالِحاً إِنِّی بِما تَعْمَلُونَ عَلیمٌ); اى پیامبران! از غذاهاى پاکیزه بخورید و عمل صالح انجام دهید، که من به آنچه انجام مى دهید دانا هستم».(۲۴)

******

پی نوشت:

۱ . «أیْمُ الله» به معناى «به خدا سوگند» است و گفته شده که در اصل از «أیْمُن» جمع یمین به معناى قسم گرفته شده و الف آن الف وصل است که گاه مفتوح و گاه مکسور خوانده مى شود سپس نون را حذف کرده اند و «ایم الله» شده است و گاه یاء را نیز حذف مى کنند و «امُ الله» مى گویند و به هر حال با توجّه به اینکه ریشه اصلى آن جمع است، دلالت بر قَسَم مؤکّد دارد.

۲ . «رِیاضَه» در اصل به معناى رام کردن با تربیت است و به همین جهت به ورزش هاى جسمانى و پرورش هاى روحانى از طرق مختلف اطلاق مى شود و اگر به باغ روضه گفته مى شود از این روست که زمین را با برنامه منظمى پرورش داده اند و خرم و سرسبز ساخته اند.

۳ . «تَهشُّ» از ریشه «هَشاشَه» بر وزن «حواله» گرفته شده که به معناى خوشحالى و تبسم کردن است.

۴ . «مَأدُوماً» از ریشه «إدام» به معناى نان خورش (چیزى که با نان مى خورند) گرفته شده، بنابراین مأدوم چیزى است که آن را به صورت نان خورش در آورده باشند.

۵ . «مُقْلَه» به تمام کره چشم اطلاق مى شود و گاه به مردمک چشم نیز گفته مى شود.

۶ . «نَضَب» از ریشه «نُضوب» در اصل به معناى فرو رفتن آب در زمین و خشکیدن چاه یا چشمه است و این واژه گاه در مورد چشم نیز به کار مى رود هنگامى که اشک آن تمام شود.

۷ . «مَعِین» از ریشه «مَعْن» بر وزن «طعن» به معناى جارى شدن آب است و «ماء معین» به آب جارى گفته مى شود سپس در مورد جریان اشک از چشم ها به کار رفته است.

۸ . کهف، آیه ۲۳ و ۲۴٫

۹ . «السّائِمَه» به معناى حیوانى است که آن را براى چرا در بیابان رها مى کنند از ریشه «سوْم» بر وزن «قوم» به معناى رها کردن حیوان در بیابان براى چریدن است.

۱۰ . «رِعْیَها» به معناى علف هایى است که حیوان آن را به هنگام چرا مى خورد از ریشه «رعى» بر وزن «وحى» به معناى چریدن گرفته شده.

۱۱ . «تَبْرُک» از ریشه «بُروک» به معناى آرام گرفتن به روى زمین است.

۱۲ . «الرَّبِیضَه» به معناى گله گوسفندان و مانند آن است که به همراه شبان ها به آغل خود مى آیند از ریشه «رَبْض» و «رُبُوض» بر وزن «قبض» و «قبوض» به معناى جمع کردن دست و پا و به زمین نشستن حیوانات است.

۱۳ . «عُشْب» به معناى گیاهان تر است در مقابل حشیش که به گیاهان خشک گفته مى شود.

۱۴ . «یَهْجَع» از ریشه «هُجُوع» بر وزن «رکوع» به معناى خواب سبک است.

۱۵ . «الْهامِلَه» به معناى حیوان رها شده است از ریشه «همل» بر وزن «حمل» به معناى رها کردن حیوان بدون چوپان است.

۱۶ . «الْمَرعیّه» اسم مفعول است از ریشه «رَعْى» بر وزن «سعى» به معناى حیوانى است که آن را به چرا برده اند.

۱۷ . غررالحکم، ح ۴۸۰۹٫

۱۸ . همان مدرک، ح ۴۷۹۱٫

۱۹ . کنزالعمّال، ح ۴۴۱۷۶٫

۲۰ . میزان الحکمه، ح ۷۵۴۱٫

۲۱ . تذکره الاولیاء، ج ۱، ص ۲۳۵٫

۲۲ . تاریخ تصوف دکتر غنى، ص ۳۶۱٫

۲۳ . تذکره الاولیاء، ج ۲، ص ۱۶۴٫

۲۴ . مؤمنون، آیه۵۱٫

منبع: ahlolbait.ir/article/16482/

دنیا دار آزمایش، نه دیار ماندن

اشاره:

مرحوم سیّد رضى این نامه را طبق معمول به صورت گزینشى از نامه مفصل ترى آورده است. از منابع دیگر استفاده مى شود که هدف اصلى این نامه تبادل اسراى کوفه و شام بوده است و مطالبى که در آن آمده براى این بوده که معاویه بر سر عقل آید و از کیفرهاى الهى بترسد و این پیشنهاد را عملى سازد. لذا امام(علیه السلام) در بخش اوّل این نامه به جایگاه انسان در نظام خلقت اشاره کرده و مى فرماید: «ما براى دنیا آفریده نشدیم، بلکه این دنیا جایگاه امتحان همه ماست; باید به هوش باشیم».

و من کتاب له (علیه السلام) إلى معاویه:

أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ قَدْ جَعَلَ الدُّنْیَا لِمَا بَعْدَهَا، وَ ابْتَلَى فِیهَا أَهْلَهَا لِیَعْلَمَ أَیُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا، وَ لَسْنَا لِلدُّنْیَا خُلِقْنَا وَ لَا بِالسَّعْیِ فِیهَا أُمِرْنَا، وَ إِنَّمَا وُضِعْنَا فِیهَا لِنُبْتَلَی بِهَا؛ وَ قَدِ ابْتَلَانِی اللَّهُ بِکَ وَ ابْتَلَاکَ بِی، فَجَعَلَ أَحَدَنَا حُجَّهً عَلَى الْآخَرِ؛ فَعَدَوْتَ عَلَى [طَلَبِ] الدُّنْیَا بِتَأْوِیلِ الْقُرْآنِ [وَ طَلَبْتَنِی] فَطَلَبْتَنِی بِمَا لَمْ تَجْنِ یَدِی وَ لَا لِسَانِی، وَ [عَصَبْتَهُ] عَصَیْتَهُ أَنْتَ وَ أَهْلُ الشَّامِ بِی وَ أَلَّبَ عَالِمُکُمْ جَاهِلَکُمْ وَ قَائِمُکُمْ قَاعِدَکُمْ. فَاتَّقِ اللَّهَ فِی نَفْسِکَ وَ نَازِعِ الشَّیْطَانَ قِیَادَکَ وَ اصْرِفْ إِلَى الْآخِرَهِ وَجْهَکَ، فَهِیَ طَرِیقُنَا وَ طَرِیقُکَ؛ وَ احْذَرْ أَنْ یُصِیبَکَ اللَّهُ مِنْهُ بِعَاجِلِ قَارِعَهٍ تَمَسُّ الْأَصْلَ وَ تَقْطَعُ الدَّابِرَ، فَإِنِّی أُولِی لَکَ بِاللَّهِ أَلِیَّهً غَیْرَ فَاجِرَهٍ، لَئِنْ جَمَعَتْنِی وَ إِیَّاکَ جَوَامِعُ الْأَقْدَارِ لَا أَزَالُ بِبَاحَتِکَ “حَتَّى یَحْکُمَ اللَّهُ بَیْنَنا وَ هُوَ خَیْرُ الْحاکِمِینَ”.

فرهنگ لغت

عَدَوْتَ عَلَیْهِ: روى آن پریدى.

ألّبَ: تحریض کرد، برانگیخت.

عَالِمُکُمْ: مقصود، «ابو هریره» است.

قَائِمُکُمْ: مقصود «عمرو بن عاص» است.

الْقِیَاد: زمام، افسار.

الْقَارِعَه: حادثه ناگوار، مصیبت.

تَمَسُّ الَاصْلَ: بریشه اصابت میکند، ریشه کن میکند.

الدَّابِر: آخر، انتها، پایان.

الِیَّه: سوگند.

الْبَاحَه: ساحت، میدان.

عَدَوتَ: تجاوز نمودى

لَم تَجنِ: جنایت نکرده است

عَصَبتَ: مثل دستمال بستى

ألَّبَ: تشویق نمود، جمع کرد

نازِع الشیطانَ قِیادَک: با شیطان در باره افسار خود کشش و منازعه کن

دابِر: آخر، نسل

أولِى: قسم یاد میکنم

ألِیَّه، قسم یاد کردن

بَاحَه: جلو در خانه، میدان جلو خانه

نامه اى از آن حضرت (ع) به معاویه:

اما بعد، خداى سبحان دنیا را براى آخرت، که پس از آن مى آید، آفریده است. و مردمش را مى آزماید تا معلوم شود کدام یک به عمل نیکوترند. ما براى دنیا آفریده نشده ایم و ما را به کوشش در کار دنیا امر نفرموده اند. ما را به دنیا آورده اند تا بیازمایندمان.

خداوند مرا به تو آزموده است و تو را به من. و یکى از ما را حجت آن دیگر قرار داده. پس تو در پى دنیا تاختى و به تأویل قرآن پرداختى و مرا به جنایتى متهم ساختى، که دست و زبان من در آن دخالتى نداشته اند. تو و مردم شام این بهتان را برساختید. عالم شما جاهلتان را برانگیخت و ایستادگانتان، نشستگانتان را. پس در باره خود از خداى بترس و زمام خود از دست شیطان به در کن و روى به آخرت نه که راه آخرت راه ما و راه توست. و بترس که بزودى تو را حادثه اى رسد که ریشه ات را برکند و نسلت را براندازد. براى تو سوگند مى خورم، سوگندى عارى از هر دروغ، که اگر دست تقدیر مرا و تو را به هم رساند، همچنان در برابر تو خواهم بود. «تا خداوند میان ما داورى کند که او بهترین داوران است.».

پس از یاد خدا و درود همانا خداوند سبحان دنیا را براى آخرت قرار داده، و مردم را در دنیا به آزمایش گذاشت، تا روشن شود کدام یک نیکوکارتر است. ما را براى دنیا نیافریده اند، و تنها براى دنیا به تلاش فرمان داده نشدیم، به دنیا آمدیم تا در آن آزمایش گردیم.

و همانا خداوند مرا به تو، و تو را با من آزمود، و یکى از ما را بر دیگرى حجّت قرار داد. تو با تفسیر دروغین قرآن به دنیا روى آوردى، و چیزى از من درخواست مى کنى که دست و زبانم هرگز به آن نیالود (قتل عثمان). تو و مردم شام، آن دروغ را ساختید و به من تهمت زدید تا آگاهان شما مردم ناآگاه را، و ایستادگان شما زمینگیر شدگان را بر ضدّ من تحریک کنند. معاویه از خدا بترس، و با شیطانى که مهار تو را مى کشد، مبارزه کن، و به سوى آخرت که راه من و تو است باز گرد، و بترس از خدا که به زودى با بلایى کوبنده ریشه ات را بر کند، و نسل تو را بر اندازد. همانا براى تو به خدا سوگند مى خورم، سوگندى که بر آن وفا دارم، اگر روزگار من و تو را در یک جا گرد آورد، هم چنان بر سر راه تو خواهم ماند: «تا خدا میان ما داورى کند و او بهترین داوران است».

نامه در یک نگاه:

در بخش دیگرى از این نامه به نسبت ناروایى که معاویه در مسأله قتل عثمان به امام مى داد اشاره شده و آن را نشانه دنیا طلبى معاویه و شکست در آزمون الهى مى داند.

امام(علیه السلام) در بخش سوم پس از سفارش به تقواى الهى و خوددارى از اطاعت شیطان به معاویه هشدار مى دهد که از کیفر الهى بترسد.

در بخش چهارم که مرحوم سیّد رضى آن را نیاورده است اشاره به مبادله اسراى کوفه و شام فرموده است.

فراموش مکن براى چه به دنیا آمده اى:

امام(علیه السلام) در قسمت اوّل این نامه به هدف آفرینش دنیا و آفرینش انسان ها در آن اشاره مى کند و مى فرماید: «اما بعد (از حمد و ثناى الهى) خداوند سبحان دنیا را براى جهان بعد از آن (سراى آخرت) قرار داده و اهل آن را در آن مورد آزمایش قرار مى دهد تا معلوم شود چه کسى بهتر عمل مى کند»; (أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ اللهَ سُبْحَانَهُ قَدْ جَعَلَ الدُّنْیَا لِمَا بَعْدَهَا، وَابْتَلَى فِیهَا أَهْلَهَا، لِیَعْلَمَ أَیُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً).

این تعبیر اشاره به حقیقتى است که بارها در نهج البلاغه ذکر شده است که دنیا هدف نهایى نیست، بلکه مقدمه اى براى آمادگى جهت سراى دیگر است، بنابراین به دنیا به عنوان وسیله باید نگریست نه هدف و مقصد نهایى و به یقین این تفاوت نگرش در تمام اعمال انسان تأثیر مى گذارد. جمله «لِیَعْلَمَ أَیُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً» بر گرفته از آیه ۷ سوره کهف است: «(إِنّا جَعَلْنا ما عَلَى الاَْرْضِ زینَهً لَها لِنَبْلُوَهُمْ أَیُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً); ما آنچه را روى زمین است زینت آن قرار دادیم تا آنها را بیازماییم که کدام یک داراى بهترین عمل هستند»; (البته قریب به همین معنا در آیه ۷ سوره هود و آیه ۲ سوره ملک آمده است).

ناگفته پیداست که آزمایش هاى الهى براى کشف مجهولى نیست، زیرا همه چیز مربوط به حال و گذشته و آینده و ظاهر و باطن اشیا و اشخاص در برابر علم بى پایان پروردگار آشکار است، بلکه منظور ظاهر شدن باطن افراد و انجام اعمالى است که معیار ثواب و عقاب است و به تعبیر دیگر صفات درونى، پیش از ظهور و بروز در عمل نمى تواند معیار ثواب و عقاب باشد; خداوند افراد را امتحان مى کند تا آن صفات به مرحله بروز برسد، همان گونه که خود امام در عبارت دیگرى از نهج البلاغه در تفسیر آیه (وَاعْلَمُوا أَنَّما أَمْوالُکُمْ وَ أَوْلاَدُکُمْ فِتْنَهٌ)(۲) فرموده است: «وَمَعْنَى ذَلِکَ أَنَّهُ یَخْتَبِرُهُمْ بِالاَْمْوَالِ وَ الاَْوْلاَدِ لِیَتَبَیَّنَ السَّاخِطَ لِرِزْقِهِ وَالرَّاضِیَ بِقِسْمِهِ وَإِنْ کَانَ سُبْحَانَهُ أَعْلَمَ بِهِمْ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَلَکِنْ لِتَظْهَرَ الاَْفْعَالُ الَّتِی بِهَا یُسْتَحَقُّ الثَّوَابُ وَالْعِقَابُ; مفهوم این آیه شریفه آن است که خداوند مردم را به وسیله اموال و فرزندانشان آزمایش مى کند تا آشکار شود چه کسى از روزى اش خشمگین و چه کسى به قسمت الهى راضى است; هرچند خداوند سبحان از مردم به خودشان آگاه تر است; اما این براى آن است که افعالى که به وسیله آن استحقاق ثواب و عقاب را پیدا مى کنند ظاهر و آشکار شود».(۳)

آن گاه در ادامه این نامه مى افزاید: «ما براى دنیا آفریده نشده ایم و نه به سعى و کوشش براى آن مأموریم، بلکه فقط براى این در دنیا آمده ایم که به وسیله آن آزمایش شویم»; (وَ لَسْنَا لِلدُّنْیَا خُلِقْنَا، وَلاَ بِالسَّعْیِ فِیهَا أُمِرْنَا، وَإِنَّمَا وُضِعْنَا فِیهَا لِنُبْتَلَی بِهَا).

امام(علیه السلام) در موارد مختلف به این حقیقت اشاره فرموده است که دنیا هرگز نباید هدف نهایى افراد با ایمان باشد، بلکه وسیله و ابزارى است براى رسیدن به آخرت، دانشگاهى است که در آن درس مى آموزیم و تجارت خانه اى است که در آن براى سراى دیگر تجارت مى کنیم. میدان تمرینى است که در آن خود را براى مسابقه در میدان محشر آماده مى سازیم، پلى است که باید از آن عبور کنیم و آنجا را براى اقامتگاه خود انتخاب نکنیم.

در اینجا نیز امام همین حقیقت را بار دیگر به معاویه و به تمام کسانى که این نامه به دست آنها مى رسد و به ما که مخاطبان غیر مستقیم آن هستیم گوشزد فرموده است.

بسیارى از افراد، این حقیقت را در سخن مى گویند; اما عملاً چنان رفتار مى کنند که گویى جز این دنیا چیزى در کار نیست.

آن گاه امام(علیه السلام) مى افزاید: «خداوند مرا به وسیله تو و تو را به وسیله من در معرض امتحان در آورده و یکى از ما را حجت بر دیگرى قرار داده است (من حجت الهى در برابر تو هستم)»; (وَقَدِ ابْتَلاَنِی اللهُ بِکَ وَابْتَلاَکَ بِی، فَجَعَلَ أَحَدَنَا حُجَّهً عَلَى الاْخَرِ).

بدیهى است خداوند در این دار امتحان، افراد را به وسیله یکدیگر آزمایش مى کند; امام(علیه السلام) را به وسیله معاویه تا صبر و تحمل و ایستادگى بر اصول اسلام آزمایش کند مبادا به درخواست معاویه; یعنى حکومت شام براى جلب رضایت او تن در دهد و معاویه نیز به وسیله امام آزموده مى شود که آیا حاضر است چشم از حکومت غاصبانه اى بپوشد و دست از تهمت و دروغ قتل عثمان به وسیله امام بردارد و دست بیعت در دست آن حضرت بگذارد و تسلیم شود؟

ابن ابى الحدید سنّى معتزلى امتحان شدن امام به وسیله معاویه و بالعکس را به امتحان آدم به وسیله ابلیس و امتحان ابلیس به وسیله آدم تشبیه مى کند.

جمله «فَجَعَلَ أَحَدَنَا حُجَّهً عَلَى الاْخَرِ» اشاره به حجت بودن امام در برابر معاویه است نه اینکه هر کدام حجت بر دیگرى باشند، زیرا اگر منظور این بود باید مى فرمود: «فَجَعَلَ کُلَّ واحد مِنّا حُجَّهً عَلَى الاْخَرِ» و لذا علاّمه مجلسى نیز در بحارالانوار مى گوید: منظور از «فَجَعَلَ أَحَدَنَا» خود امام است،(۴) بنابراین بعضى از شارحان و مترجمان که این جمله را چنین معنا کرده اند که «هر کدام از ما حجت بر دیگرى هستیم» معناى صحیحى به نظر نمى رسد.

آن گاه امام به نکته مهمى اشاره کرده و دنیاپرستى معاویه را با دلیل روشنى آشکار ساخته مى فرماید: «ولى تو با تفسیر قرآن بر خلاف حق، به دنیا روى آوردى و از من چیزى مطالبه مى کنى که هرگز دست و زبانم به آن آلوده نشده است (اشاره به قتل عثمان است) و تو و اهل شام آن را دستاویز کرده (و به من نسبت داده اید) تا آنجا که عالمان شما جاهلانتان را به آن تشویق کردند و آنها که داراى منصبى بودند از کار افتادگان شما را»; (فَعَدَوْتَ(۵) عَلَى الدُّنْیَا بِتَأْوِیلِ الْقُرْآنِ فَطَلَبْتَنِی بِمَا لَمْ تَجْنِ(۵) یَدِی وَلاَ لِسَانِی، وَعَصَیْتَهُ(۷) أَنْتَ وَأَهْلُ الشَّامِ بِی، وَأَلَّبَ(۸) عَالِمُکُمْ جَاهِلَکُمْ، وَقَائِمُکُمْ قَاعِدَکُمْ).

امام(علیه السلام) در این قسمت به بهانه اصلى معاویه در ترک بیعت و باقى ماندن بر حکومت شام اشاره کرده است و آن قیام براى مطالبه خون عثمان بود که براى رسیدن به مقصود خود دست به تأویل آیات قرآن زدند و گفتند: قرآن مى فرماید: (وَلَکُمْ فِی الْقِصاصِ حَیاهٌ یا أُولِی الاَْلْبابِ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ)(۹) و در جاى دیگر مى فرماید: (وَمَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِیِّهِ سُلْطاناً فَلا یُسْرِفْ فِی الْقَتْلِ)(۱۰) از یک سو خطاب آیه اوّل را عام مى گرفتند و از سوى دیگر خطاب آیه دوم را که خاص بود به خودشان تأویل مى کردند و خود را ولى خون عثمان مى شمردند در حالى که هیچ ارتباطى با آنها نداشت.

بر فرض آنها حق مطالبه خون عثمان را داشتند باید به سراغ قاتلان بروند. این امر چه ربطى به امام(علیه السلام) داشت که نه تنها هرگز دستش به خون عثمان آلوده نبود بلکه براى جلوگیرى از قتل وى اقدامات شایسته اى کرد، بنابراین هم صغرا و هم کبراى استدلال آنها شیطنت آمیز بود.

اما صغرا به جهت اینکه نظرشان بر خلاف تمام شاهدان عینى قتل عثمان بود اذعان داشتند که امام کوچک ترین دخالتى در آن نداشت و اما کبرا از طریق تأویل شیطنت آمیزى بود که قرآن در بعضى از آیاتش به آن اشاره کرده مى فرماید: (فَأَمَّا الَّذینَ فی قُلُوبِهِمْ زَیْغٌ فَیَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَهِ وَابْتِغاءَ تَأْویلِهِ).(۱۱)

در ضمن جمله «وَأَلَّبَ عَالِمُکُمْ جَاهِلَکُمْ...» نشان مى دهد که معاویه و هم دستان او تبیلغات بسیار گسترده اى درباره این دروغ رسوا، یعنى شرکت على(علیه السلام) در قتل عثمان در سراسر منطقه شام به راه انداخته بودند تا از این طریق بتوانند همه را بر ضد امیرمؤمنان بسیج کنند و به عنوان انجام وظیفه اى مذهبى آنها را به میدان نبرد با على(علیه السلام) بکشانند.

سپس امام(علیه السلام) در ادامه این سخن معاویه را به تقواى الهى و پرهیز از پیروى شیطان و فراموش نکردن آخرت توصیه کرده مى فرماید: «در درون وجود خود از خدا بترس و تقواى الهى پیشه کن و با شیطان که مى کوشد زمام تو را در دست گیرد بستیز (و زمام خود را از چنگ او بیرون آور) توجّه خود را به سوى آخرت معطوف بنما که راه (اصلى) ما و تو همان است»; (فَاتَّقِ اللهَ فِی نَفْسِکَ، وَنَازِعِ الشَّیْطَانَ قِیَادَکَ(۱۲)، وَاصْرِفْ إِلَى الآْخِرَهِ وَجْهَکَ، فَهِیَ طَرِیقُنَا وَطَرِیقُکَ).

امام(علیه السلام) در واقع با این عبارت از یک سو معاویه را به تقواى الهى توصیه مى کند و از سوى دیگر از سلطه شیطان، برحذر مى دارد و از سوى سوم او را متوجه سرنوشت نهایى و پیمودن راه آخرت مى سازد.

آن گاه امام(علیه السلام) در تأکید این معنا، وى را از عذاب الهى در دنیا مى ترساند و مى فرماید: «و از این بترس که خداوند تو را به زودى به بلایى کوبنده که ریشه ات را بزند و دنباله ات را قطع کند گرفتار سازد!»; (وَاحْذَرْ أَنْ یُصِیبَکَ اللهُ مِنْهُ بِعَاجِلِ قَارِعَه(۱۳) تَمَسُّ(۱۴) الاَْصْلَ، وَتَقْطَعُ الدَّابِرَ(۱۵)).

این کلام امام اشاره به این است که پیش از آنکه عذاب الهى در قیامت دامن تو را بگیرد در این دنیا دامن تو را خواهد گرفت; و مجازاتى سخت که هم ریشه خودت را قطع مى کند و هم نسل هاى آینده ات را بر باد خواهد داد. همان گونه که تاریخ گواهى مى دهد که بعد از دوران کوتاهى، حکومت بنى امیّه که غالباً گرفتار مشکلات بود ریشه کن شد و نسل و دودمان آنها بر باد رفت و جهان اسلام از شر آنها راحت شد و امروز چیزى به عنوان دودمان بنى امیّه باقى نمانده، جز قبر متروک مفلوکى از معاویه که در گوشه اى از شام باقى مانده و کسى به سراغ آن نمى رود و عبرتى است براى همه انسان ها.

آنچه امام(علیه السلام) در اینجا فرموده شبیه چیزى است که در قرآن مجید درباره اقوام ستمگر پیشین آمده که مى فرماید: «(فَقُطِعَ دابِرُ الْقَوْمِ الَّذینَ ظَلَمُوا وَالْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمینَ); و (به این ترتیب)، ریشه گروهى که ستم کرده بودند قطع شد و ستایش مخصوص خداوند پروردگار جهانیان است».(۱۶)

و از آنجا که امام براى باز داشتن معاویه از تمام وسیله ها استفاده مى کند، در پایان او را به جنگ کوبنده اى تهدید کرده مى فرماید: «من براى تو به خدا سوگند یاد مى کنم; سوگندى که تخلّف ندارد که اگر مقدرات فراگیر، (الهى) من و تو را به سوى پیکار با یکدیگر کشاند، آن قدر در برابر تو ایستادگى خواهم کرد تا خداوند میان ما حکم فرماید و او بهترین حاکمان است (و بدان آینده شومى در انتظار توست)»; (فَإِنِّی أُولِی(۱۷) لَکَ بِاللهِ أَلِیَّهً(۱۸) غَیْرَ فَاجِرَه، لَئِنْ جَمَعَتْنِی وَإِیَّاکَ جَوَامِعُ الاَْقْدَارِ لاَ أَزَالُ بِبَاحَتِکَ(۱۸) حَتّى یَحْکُمَ اللهُ بَیْنَنا وَهُوَ خَیْرُ الْحاکِمِینَ).

معاویه و یارانش قدرت امام را در جنگ ها به خاطر داشتند و جدى بودن تهدیدها و قسم هایش را مى دانستند، لذا این تهدید به یقین مى توانست عاملى بازدارنده، لا اقل در مرحله اى از زمان باشد.

به هر حال از آنجا که معاویه عنصرى پیچیده و داراى حالات و افکار مختلفى بود، امام(علیه السلام) براى رام کردن او در این نامه از تمام طرق ممکن استفاده فرموده تا در فکر او تأثیر بگذارد. در تواریخ آمده است که معاویه بعد از این نامه حاضر به مبادله اسیران عراقى و شامى با یکدیگر شد، زیرا امام چنان که قبلا هم اشاره شد در ذیل این نامه به مسأله مبادله اسیران پرداخته است.

تعبیر به «جَوَامِعُ الاَْقْدَارِ» از قبیل اضافه صفت به موصوف است و معناى آن «مقدرات فراگیر و جامع است» زیرا بعضى از مقدرات جنبه شخصى دارد; ولى بعضى جنبه فراگیر و امام(علیه السلام) در اینجا به مقدرات فراگیر که دو گروه را در برابر هم قرار مى دهد اشاره فرموده است.

جمله (حَتَّى یَحْکُمَ اللهُ بَیْنَنا وَهُوَ خَیْرُ الْحاکِمِینَ) برگرفته از آیه ۸۷ سوره اعراف است که در آن گفت وگوى شعیب با قوم سرکش خود آمده است.

******

پی نوشت:

  1. سند نامه: به گفته صاحب مصادر نهج البلاغه، این نامه در کتاب طراز تألیف امیریحیى علوى با مختصر تفاوتى آمده و قراین نشان مى دهد که از نهج البلاغه نگرفته است. همچنین آمدى در غررالحکم بخشى از آن را با اضافاتى آورده که نشان مى دهد او هم از مدرک دیگرى گرفته است. (مصادر نهج البلاغه، ج ۳، ص ۴۲۴). صاحب کتاب تمام نهج البلاغه آن را با اضافه اى در آغاز و اواسط و اضافه اى در پایان، نقل کرده است و تصریح مى کند که آن را از کتاب الفتوح ابن اعثم کوفى (ج ۴، ص ۲۲۵) اخذ کرده که پیش از سیّد رضى مى زیسته است (تمام نهج البلاغه، ص ۸۳۹).
  2. انفال، آیه ۲۸٫
  3. نهج البلاغه، کلمات قصار، ۹۳٫
  4. بحارالانوار، ج ۳۳، ص ۱۱۷٫
  5. «عَدَوْتَ» از ریشه «عَدْوَ» بر وزن «عقل» در اصل به معناى گذشتن و جدا شدن است. سپس به معناى دویدن، سرعت گرفتن و تاختن بر چیزى است و در اینجا به معناى تاختن بر دنیاست.
  6. «لَمْ تَجْنِ» از ریشه «جنایت» گرفته شده و در اینجا به این معناست که دست و زبان من مرتکب چنین کارى نشده است.
  7. «عَصَیْتَهُ» در بسیارى از نسخ «عَصَبْتَه» (با باء آمده است) که در این جا به معناى دست آویز قرار دادن است در این صورت معناى جمله روشن خواهد بود; ولى اگر «عَصَیْتَه» (با یاء) باشد مفهومش این است که تو و اهل شام مرتکب گناه شده اید و قتل عثمان را به دروغ به من نسبت داده اید.
  8. «ألَبَّ» از ریشه «لَبابه» بر وزن «غرامه» به معناى صاحب عقل شدن است، از این رو عاقل را «لبیب» مى گویند; ولى در اینجا به معناى وادار کردن و تشویق نمودن آمده است.
  9. بقره، آیه ۱۷۹ .
  10. اسراء، آیه ۳۳٫
  11. آل عمران، آیه ۷٫
  12. «قِیاد» به معناى افسار است و از ریشه «قیاده» به معناى رهبرى کردن گرفته شده است.
  13. «قارِعَه» به معناى حادثه یا بلاى کوبنده است.
  14. «تَمَسُّ» از ریشه «مس» به معناى اصابت کردن است و «تَمَسُّ الأصْلَ» در اینجا کنایه از قطع ریشه است; ولى تعجب از کسانى است که ریشه «مس» را به معناى قطع مى دانند در حالى که «مس» از نظر لغت به معناى قطع نیست، بلکه هرگاه مفعول آن «اصل» باشد کنایه از قطع است.
  15. «الدّابِرَ» به معناى دنباله است و به نسل هاى بعد، «دابر» گفته مى شود.
  16. انعام، آیه ۴۵٫
  17. «أُولِى» از ریشه «ایلاء» به معناى قسم خوردن است و در اصل «إئلاء» با دو همزه بوده که همزه دوم تبدیل به یاء شده است. «أولِى» متکلم وحده است یعنى سوگند مى خورم.
  18. «ألِیَّه» اسم مصدر و به معناى سوگند است.
  19. «باحَه» از ریشه «بَوْح» بر وزن «قوم» به معناى ظهور و آشکار شدن است و از آنجا که فضاهاى وسیع مانند فضاى حیاط خانه و یا میدان هاى مختلف، محلى است که افراد در آن ظاهر و آشکار مى شوند، «باحه» به معناى میدان و فضاى باز به کار رفته است.

منبع: ahlolbait.ir/article/16482/

وصیت امیرالمؤمنین در اموال شخصى

اشاره:

علی بن ابی‌طالب مشهور به امام علی(علیه السلام) و امیرالمؤمنین (۱۳ رجب سال ۲۳ قبل از هجرت – ۲۱ رمضان سال ۴۰ق)، امام اول همهٔ مذاهب شیعه، صحابی، راوی، کاتب وحی و چهارمین خلیفه از خلفای راشدین نزد اهل سنت است. وی پسرعمو و داماد پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله)، همسر حضرت فاطمه(س)، پدر و جدِّ یازده امام شیعه است. پدر او ابوطالب و مادرش فاطمه بنت اسد بوده است. به گفته مورخان شیعه و بسیاری از علمای اهل سنت، در کعبه زاده شد و نخستین مردی بود که به پیامبراسلام(صلی الله علیه و آله) ایمان آورد. از نظر شیعه، علی(علیه السلام) به فرمان خدا و تصریح پیامبر(صلی الله علیه و آله)، جانشین بلافصل رسول خدا(صلی الله علیه و آله) است.

و من وصیه له (علیه السلام) بما یعمل فی أمواله کتبَها بعد مُنصرفه من صفین:

هَذَا مَا أَمَرَ بِهِ عَبْدُ اللَّهِ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ أَمِیرُالْمُؤْمِنِینَ فِی مَالِهِ ابْتِغَاءَ وَجْهِ اللَّهِ لِیُولِجَهُ بِهِ الْجَنَّهَ وَ یُعْطِیَهُ بِهِ الْأَمَنَهَ.

مِنْهَا: فَإِنَّهُ یَقُومُ بِذَلِکَ الْحَسَنُ بْنُ عَلِیٍّ یَأْکُلُ مِنْهُ بِالْمَعْرُوفِ وَ یُنْفِقُ مِنْهُ بِالْمَعْرُوفِ، فَإِنْ حَدَثَ بِحَسَنٍ حَدَثٌ وَ حُسَیْنٌ حَیٌّ قَامَ بِالْأَمْرِ بَعْدَهُ وَ أَصْدَرَهُ مَصْدَرَهُ، وَ إِنَّ لِابْنَیْ فَاطِمَهَ مِنْ صَدَقَهِ عَلِیٍّ مِثْلَ الَّذِی لِبَنِی عَلِیٍّ وَ إِنِّی إِنَّمَا جَعَلْتُ الْقِیَامَ بِذَلِکَ إِلَى ابْنَیْ فَاطِمَهَ ابْتِغَاءَ وَجْهِ اللَّهِ وَ قُرْبَهً إِلَى رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله) وَ تَکْرِیماً لِحُرْمَتِهِ وَ تَشْرِیفاً لِوُصْلَتِهِ. وَ یَشْتَرِطُ عَلَى الَّذِی یَجْعَلُهُ إِلَیْهِ أَنْ یَتْرُکَ الْمَالَ عَلَى أُصُولِهِ وَ یُنْفِقَ مِنْ ثَمَرِهِ حَیْثُ أُمِرَ بِهِ وَ هُدِیَ لَهُ وَ أَلَّا یَبِیعَ مِنْ أَوْلَادِ نَخِیلِ هَذِهِ الْقُرَى وَدِیَّهً حَتَّى تُشْکِلَ أَرْضُهَا غِرَاساً. وَ مَنْ کَانَ مِنْ إِمَائِی اللَّاتِی أَطُوفُ عَلَیْهِنَّ لَهَا وَلَدٌ أَوْ هِیَ حَامِلٌ فَتُمْسَکُ عَلَى وَلَدِهَا وَ هِیَ مِنْ حَظِّهِ فَإِنْ مَاتَ وَلَدُهَا وَ هِیَ حَیَّهٌ فَهِیَ عَتِیقَهٌ قَدْ أَفْرَجَ عَنْهَا الرِّقُّ وَ حَرَّرَهَا الْعِتْقُ.

[قال الشریف قوله (علیه السلام) فی هذه الوصیه «و ألا یبیع من نخلها ودیه» الودیه الفسیله و جمعها ودی. و قوله (علیه السلام) حتى تشکل أرضها غراسا هو من أفصح الکلام و المراد به أن الأرض یکثر فیها غراس النخل حتى یراها الناظر على غیر تلک الصفه التی عرفها بها فیشکل علیه أمرها و یحسبها غیرها].

واژه شناسی:

یُولِجُهُ: او را داخل میکند.

الَامَنَه: امنیت.

الْحَدَثَ: حادثه، مقصود مرگ است.

اصْدَرَهُ: بجریان انداخت، ادامه داد.

الْوُصْلَه: در اینجا به معناى قرابت و خویشاوندى است.

انْ یَتْرُکَ الْمَالَ عَلَى اصُولِه: وا نهادن و حفظ کردن اصل مال، یعنى نه چیزى از آن را بفروشد و نه نهالى از آن را قطع کند.

الْوَدِیَّه: یک نهال کوچک خرما.

أطُوفُ عَلَیْهِنَّ: کنایه از آمیزش با آنها است.

إبتِغاء: جستجو کردن

وَجه الله: رضایت خدا

یُولِجُ: داخل میکند

وَدِیَّه: نهال درخت

عَتیقَه: آزاد شده

أفرَجَ: گشوده شده است

حَرَّرَ: آزاد نموده است

ترجمه

(پس از بازگشت از جنگ صفّین این وصیّت نامه اقتصادى را در ۲۰ جمادى الاوّل سال ۳۷ هجرى نوشت).

  1. وصیّت اقتصادى نسبت به اموال شخصى:

این دستورى است که بنده خدا على بن ابى طالب، امیر مؤمنان نسبت به اموال شخصى خود، براى خشنودى خدا، داده است، تا خداوند با آن به بهشتش در آورد، و آسوده اش گرداند.

[قسمتى از این نامه است] همانا سرپرستى این اموال بر عهده فرزندم حسن بن على است، آنگونه که رواست از آن مصرف نماید، و از آن انفاق کند، اگر براى حسن حادثه اى رخ داد و حسین زنده بود، سرپرستى آن را پس از برادرش بر عهده گیرد، و کار او را تداوم بخشد.

پسران فاطمه از این اموال به همان مقدار سهم دارند که دیگر پسران على خواهند داشت، من سرپرستى اموالم را به پسران فاطمه واگذاردم، تا خشنودى خدا، و نزدیک شدن به رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله و سلّم و بزرگ داشت حرمت او، و احترام پیوند خویشاوندى پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم را فراهم آورم.

  1. ضرورت حفظ اموال:

و با کسى که این اموال در دست اوست شرط مى کنم که اصل مال را حفظ کرده تنها از میوه و درآمدش بخورند و انفاق کنند، و هرگز نهال هاى درخت خرما را نفروشند، تا همه این سرزمین یک پارچه به گونه اى زیر درختان خرما قرار گیرد که راه یافتن در آن دشوار باشد.

و زنان غیر عقدى من که با آنها بودم و صاحب فرزند یا حامله مى باشند،(۱) پس از تولّد فرزند، فرزند خود را برگیرد که بهره او باشد، و اگر فرزندش بمیرد، مادر آزاد است، و کنیز بودن از او برداشته شده، و آزادى خویش را باز یابد.

(«ودّیه» بمعنى نهال خرما، و جمع آن «ودىّ» بر وزن «علىّ» مى باشد، و جمله امام نسبت به درختان «حتّى تشکل ارضها غراسا» از فصیح ترین سخنان است یعنى زمین پر درخت شود که چیزى جز درختان به چشم نیایند).

______________________________

(۱). اشاره به تفکّر: پولى گامى ‏POLYGAMY (چند همسرى) وقتى بر أثر ناهماهنگى نسل در یک جامعه، تعداد زنان بیشتر باشند یا به علّت جنگهاى فراوان، زنان فراوانى بدون شوهر بمانند، تنها راه فساد زدائى و کنترل مفاسد جامعه، تعدّد زوجات (پولى‏ گامى) است که تفکّر مونوگامى ‏MONOGAMY (تک همسرى) ردّ و نقد مى ‏شود.

و از وصیت آن حضرت است که با مال او چه کنند آن را پس از بازگشت از صفّین نوشت:

این چیزى است که بنده خدا، على پسر ابو طالب، دستور مى دهد در باره مال خود، و بدان خشنودى خدا را مى خواهد تا وى را به بهشت در آرد و آسوده اش دارد.

از آن وصیت است:

حسن بن على نگهدارى مال مرا عهده دار شود. خود از آن مصرف نماید و به دیگرى ببخشد آن سان که روا بود و شاید. اگر براى حسن حادثه اى پدید آید و حسین زنده باشد، او بدین کار بپردازد، وصیّت را انجام دهد چنانکه باید.

دو پسر فاطمه -حسن و حسین- را از صدقه على همان است که از آن دیگر پسران است. من انجام این کار را به عهده پسران فاطمه مى گذارم تا خشنودى خدا را به دست آرم و به فرستاده او نزدیکى جویم و پاس حرمت او و خویشاوندى او را بدارم.

و با کسى که این کار را بدو واگذار کرده، شرط مى کند که اصل مال را به حال خود نهد و از میوه آن انفاق کند چنانکه بدو فرمان داده اند و راه را نشان داده، و این که نهالهاى تازه خرما بنان این ده ها را نفروشد تا بسیار شود و شناختن آن بر کسى که نخست بارش دیده دشوار.

و هر یک از کنیزانم را که با او بوده ام، اگر فرزندى بود یا باردار باشد، کنیز را به فرزند دهند، و بهره او را حساب کنند. اگر فرزندش بمیرد و کنیز زنده باشد، آزاد است. کنیز بودن از او برداشته و او آزادى خویش را داشته.

[فرموده امام در این وصیت که از خرما بنان، «ودیّه» را نفروشند، «ودیّه» خرما بن است، جمع آن ودىّ، و فرموده او «حتّى تشکل أرضها غراسا.» از فصیحترین سخنان است و مقصود آن است که خرما بن در زمین بسیار شود تا کسى که زمین را از این پیش دیده، آن را نشناسد و شناخت آن بر وى دشوار گردد، و پندارد که زمین دیگر است.]

از وصیّتهاى آن حضرت علیه السّلام است که چگونه در دارائیهایش رفتار شود و آنرا پس از بازگشت از (جنگ) صفّین نوشته:

قسمت اول نامه:

(۱) این است آنچه را که بنده خدا علىّ ابن ابى طالب پیشواى مؤمنین در باره دارائى خود بآن فرمان داده براى بدست آوردن رضاء و خوشنودى خدا که بسبب آن مرا ببهشت داخل نماید، و بر اثر آن آسودگى (آخرت) را بمن عطاء فرماید.

قسمت دوم از آن وصیّت است:

(۲) و (پس از من) حسن ابن علىّ سفارش مرا انجام مى دهد (وصىّ من است) از مال و دارائیم بطور شایسته (طبق دستور شرع در نیازمندیهاى خود) صرف میکند، و به مستحقّین و سزاواران مى بخشد، و اگر براى حسن پیشآمدى نمود (از دنیا رفت) و حسین زنده است وصىّ من بعد از حسن او است، و سفارشم را مانند او انجام مى دهد.

(۳) و براى دو پسر فاطمه (حسن و حسین علیهما السّلام) از بخشش علىّ (علیه السّلام) آن مى باشد که براى سائر پسران علیه است (از دارائى من بهمان مقدار که به دیگر برادران مى دهند بردارند) و اینکه تصدّى این کار را بدو پسر فاطمه دادم براى بدست آوردن خوشنودى خدا و تقرّب به پیغمبر اکرم و پاس احترام او و شرافت خویشاوندى با آن حضرت است.

(۴) و (امام علیه السّلام) شرط میکند با آنکه تصدّى این مال را باو داده (حسن علیه السّلام) اینکه این مال را بهمان طورى که هست باقى بگذارد (نفروشد) و میوه آنرا در آنچه بآن مأمور گشته و راه نموده شده است صرف نماید، و شرط میکند که نهالى از زاده هاى درخت خرماى این دهها را نفروشد تا اینکه از جهت روییدن نخلها زمین آن دهها مشتبه شود (انبوهى درخت بیننده را به گمان اندازد که این زمین غیر از زمینى است که پیشتر دیده).

(۵) و هر یک از کنیزانم را که با آنها همبستر بودم و فرزندى آورده یا بار دار باشد آن کنیز به فرزندش واگذار میشود و از جمله نصیب و بهره او است (أمّ ولد یعنى کنیز فرزند دار به بهاى وقت به فرزندش واگذار میشود، و چون کنیز به فرزندش واگذار شده آزاد مى گردد) و اگر فرزند آن کنیز بمیرد و خود او زنده باشد (نیز) آزاد است (و فروش او جائز نیست، زیرا) کنیزى از او برداشته شده، و آزادى (انتقال به فرزند) او را آزاد نموده است.

(سیّد رضىّ «رحمه اللّه» فرماید:) فرمایش آن حضرت علیه السّلام در این وصیّت: «أن لا یبیع من نخلها ودیّه» یعنى شرط میکند که نهالى از درختهاى کوچک آن ده را نفروشد. ودیّه بمعنى فسیله (نهال خرما) است، و جمع آن ودىّ مى باشد، و فرمایش آن حضرت علیه السّلام: «حتّى تشکل أرضها غراسا» یعنى تا اینکه از جهت روییدن نخلها زمین آن دهها مشتبه شود، این فرمایش از فصیحترین کلام و نیکوترین گفتار است، و مراد آنست که در آن دهها روییدن درخت خرما بسیار شود تا اینکه بیننده آنها را غیر آنچه که شناخته بود ببیند، و امر بر او اشتباه شود، و (از بسیارى درخت) پندارد که این زمین غیر آن زمین است (که پیشتر دیده بود).

این دستورى است که بنده خدا على بن ابى طالب امیر مؤمنان در مورد اموالش (موقوفاتش) صادر کرده و هدفش جلب خشنودى خداوند است تا از این طریق او را وارد بهشت کند و امنیت و آرامش سراى دیگر را به او عطا فرماید. سرپرستى این موقوفه بر عهده حسن بن على است که به طور شایسته (دور از اسراف و تبذیر) از درآمد آن مصرف کند و بخش دیگرى از آن را (در راه خدا) انفاق نماید و اگر براى «حسن» حادثه اى رخ دهد، و (برادرش) حسین زنده باشد سرپرستى آن را بعد از وى به عهده مى گیرد و همان کارى را که حسن انجام مى داد، برادرش انجام مى دهد. پسران فاطمه همان مقدار از این موقوفه سهم دارند که پسران على (از غیر فاطمه(علیها السلام)) سهم دارند و من سرپرستى آن را به پسران فاطمه واگذاردم فقط براى خدا و به جهت تقرب به رسول الله(صلى الله علیه وآله) و تکریم احترام او و گرامى داشت پیوند خویشاوندیش.

(بنده خدا على بن ابى طالب) با کسى که این اموال در دست اوست شرط مى کند که اصل این اموال را حفظ کند و تنها از میوه و درآمدش در راهى که به او دستور داده شده و راهنمایى گردیده انفاق نماید و (شرط نمود که) چیزى از اولاد نخل هاى این آبادى ها را نفروشد تا همه این سرزمین زیر پوشش نخل قرار گیرد (و یک پارچه آباد شود) و هر کدام از کنیزانم که با آنها آمیزش داشته ام صاحب فرزند یا باردار است، از سهم ارث فرزندش آزاد مى شود و اگر فرزندش بمیرد و او زنده باشد، او نیز آزاد است و بند بردگى از گردنش برداشته شده و به آزاد شدگان ملحق مى شود.

شرح

از وصایا و سفارشهاى امام(علیه السلام) است که درباره اموال (و موقوفاتش) بعد از بازگشت از صفین مرقوم فرموده است.(۱)

وصیت نامه در یک نگاه:

قسمت عمده این وصیّت نامه همان گونه که از لحن آن پیداست در واقع وقف نامه است نه وصیّت نامه. تنها بخش کوچکى مربوط به وصیّت مى شود و حاصل آن بیان متولى وقف; یعنى فرزندان رشید امیر  مؤمنان(علیه السلام) امام حسن(علیه السلام) و بعد از او امام حسین(علیه السلام) و مصارف موقوفه و چگونگى تقسیم آن و نیز نحوه اداره نخلستان هاست. از مجموع این وصیّت نامه استفاده مى شود که امام نخلستان هاى متعدّدى در مناطق مختلف داشته که یا از سهمیه غنایم جنگى به دست آمده بود و یا با تلاش و کار و کوشش خود آن حضرت و همه آنها را وقف خاص و در مواردى وقف عام نمود تا استفاده آن فراگیر باشد.

تنها در بخش اخیر وصیّت نامه اشاره اى به کنیزان شده که چگونه راه آزادى به روى آنها گشوده شود.

در ضمن از کلام سیّد رضى در ذیل نامه استفاده مى شود که آنچه را مرحوم سیّد نسبت به آن اهتمام مىورزیده بخش هایى است که از نظر فصاحت و بلاغت برجستگى خاصى داشته است.

دستور حساب شده اى براى سرپرستى موقوفه:

همان گونه که قبلا نیز اشاره شد این وصیّت نامه عمدتا وقف نامه است و لذا ارکان وقف از جمله واقف، موقوف علیهم، متولى و… در آن یکى پس از دیگرى بازگو شده است.

نخست سخن از واقف و هدف اصلى او به میان آمده است، مى فرماید: «این دستورى است که بنده خدا على بن ابى طالب امیر مؤمنان در مورد اموالش (و موقوفاتش) صادر کرده و هدفش جلب خشنودى خداوند است تا از این طریق او را وارد بهشت کند و امنیت و آرامش سراى دیگر را به او عطا فرماید»; (هَذَا مَا أَمَرَ بِهِ عَبْدُاللهِ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِب أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ فِی مَالِهِ، ابْتِغَاءَ وَجْهِ اللهِ، لِیُولِجَهُ بِهِ الْجَنَّهَ، وَیُعْطِیَهُ بِهِ الاَْمَنَهَ).

از این عبارت به خوبى استفاده مى شود که یکى از شرایط وقف که قصد قربت است در این وقف نامه مورد توجّه قرار گرفته است و بلا فاصله بعد از ذکر نام واقف به آن اشاره شده است.

تعبیر امیرمؤمنین(علیه السلام) بعد از ذکر نام مبارک خود براى این است که نشان دهد این وقف نامه در ایام حکومتش تحریر یافته هرچند آن حضرت بعد از پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) همیشه به عنوان امیر مؤمنان ـ از سوى آگاهان ـ شناخته مى شد.

سپس امام(علیه السلام) در بخش دیگرى از این وصیّت نامه (وقف نامه) که مرحوم سیّد رضى آن را با تعبیر به «منها» جدا ساخته است چهار نکته را بیان مى کند: در بیان شخص متولى و حق التولیه و مصارف وقف و کسانى که بعد از وفات یا شهادت متولى اوّل، قائم مقام او مى شوند مى فرماید: «سرپرستى این موقوفه بر عهده حسن بن على است که به طور شایسته (دور از اسراف و تبذیر) از درآمد آن مصرف کند و بخش دیگرى از آن را (در راه خدا) انفاق نماید و اگر براى حسن حادثه اى رخ دهد، و (برادرش) حسین زنده باشد سرپرستى آن را بعد از وى به عهده مى گیرد و همان کارى را که حسن انجام مى داد، برادرش انجام مى دهد»; (مِنْهَا: فَإِنَّهُ یَقُومُ بِذَلِکَ الْحَسَنُ بْنُ عَلِیّ یَأْکُلُ مِنْهُ بِالْمَعْرُوفِ، وَیُنْفِقُ مِنْهُ بِالْمَعْرُوفِ، فَإِنْ حَدَثَ بِحَسَن حَدَثٌ وَحُسَیْنٌ حَیٌّ، قَامَ بِالاَْمْرِ بَعْدَهُ وَأَصْدَرَهُ مَصْدَرَهُ).

جمله «یَأْکُلُ مِنْهُ بِالْمَعْرُوفِ; از آن به طور شایسته مصرف مى کند» ممکن است اشاره به حق التولیه باشد و ممکن است اشاره به استفاده از موقوفه به عنوان موقوف علیهم; ولى احتمال اوّل با توجّه به جمله هایى که در آینده مى آید شایسته تر است.

از جمله «وَیُنْفِقُ مِنْهُ بِالْمَعْرُوفِ» به خوبى استفاده مى شود که این موقوفه هم جنبه وقف خاص داشته و هم وقف عام; بخشى از آن تعلق به فرزندان آن حضرت داشته و بخشى دیگر به همه نیازمندان و مؤمنان.

جمله «وَأَصْدَرَهُ مَصْدَرَهُ» اگر ضمیر «مصدره» به موقوفه برگردد، مفهومش این است که امام حسین(علیه السلام) نیز همان گونه که امام حسن(علیه السلام) درباره درآمد موقوفه عمل مى کرد، عمل کند و اگر ضمیر به امام حسن(علیه السلام) برگردد مفهومش این است که همان روش امام حسن(علیه السلام) را دنبال کند، گرچه نتیجه هر دو یکى است; ولى از نظر تفسیر عبارت، با هم متفاوتند و در هر حال احتمال اوّل قوى تر به نظر مى رسد.(۲)

آن گاه امام(علیه السلام) به سراغ شرح بیشترى براى موقوف علیهم مى رود و مى فرماید: «پسران فاطمه(علیها السلام) همان مقدار از این موقوفه سهم دارند که پسران على (از غیر فاطمه(علیها السلام)) سهم دارند»; (وَإِنَّ لاِبْنَیْ فَاطِمَهَ مِنْ صَدَقَهِ عَلِیّ مِثْلَ الَّذِی لِبَنِی عَلِیّ).

این جمله دو تفسیر دارد: نخست همان که در بالا اشاره شد که استفاده امام حسن و امام حسین(علیهما السلام) از حق التولیه، مانع استفاده آنها از درآمد آن موقوفه به عنوان موقوف علیهم نیست. آنها هم متولى هستند و هم در زمره موقوف علیهم.

تفسیر دوم اینکه امتیازى در استفاده از این موقوفه میان هیچ یک از فرزندان على(علیه السلام) نیست; چه آنها که از نسل فاطمه(علیها السلام) هستند و چه آنها که از همسران دیگر امیر مؤمنان(علیه السلام).

امام(علیه السلام) در این جمله نمى فرماید: «فرزندان من از نسل فاطمه» بلکه مى گوید فرزندان فاطمه(علیها السلام) و این براى نهایت احترام به مقام شامخ آن حضرت است.

امام(علیه السلام) در ادامه، به بیان این نکته مى پردازد که چرا تولیت را به فرزندان فاطمه(علیها السلام) سپرده است نه سایر فرزندانش; مى فرماید: «و من سرپرستى آن را به پسران فاطمه واگذاردم فقط براى خدا و به جهت تقرب به رسول الله(صلى الله علیه وآله) و تکریم احترام او و گرامى داشت پیوند خویشاوندیش»; (وَإِنِّی إِنَّمَا جَعَلْتُ الْقِیَامَ بِذَلِکَ إِلَى ابْنَیْ فَاطِمَهَ ابْتِغَاءَ وَجْهِ اللهِ، وَقُرْبَهً إِلَى رَسُولِ اللهِ(صلى الله علیه وآله)، وَتَکْرِیماً لِحُرْمَتِهِ، وَتَشْرِیفاً لِوُصْلَتِهِ).

در واقع امام(علیه السلام) چهار دلیل بر این انتخاب بیان فرموده که همه با هم مرتبط است: جلب خشنودى خدا، تقرب به رسول الله(صلى الله علیه وآله)، اکرام و احترام او و بزرگداشت پیوند خویشاوندیش.

به گفته ابن ابى الحدید هنگامى که کارها بعد از پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) به نزدیک ترین افراد شایسته او سپرده شود، پذیرش آن از سوى مردم بهتر خواهد بود، زیرا آنها بهتر از هرکس دیگر از آیین پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) باخبرند و بهتر از هرکس مى توانند آن را پاسدارى نمایند.

ابن ابى الحدید در شرح این سخن مى گوید: «در این تعبیر امام(علیه السلام) رمز و اشاره و انتقادى است به کسانى که امر (خلافت) را از اهل بیت رسول الله(علیهم السلام) برگرداندند. در حالى که مناسب تر و اولى این بود که ریاست را بعد از او به خاندان پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) براى تقرب به رسول الله(صلى الله علیه وآله) بسپارند و اجانب را در این کار مقدم ندارند، زیرا هیبت نبوّت و رسالت در صورتى که سلطان حاکم در خلق از بیت نبوّت بود بیشتر مى شد تا اینکه حکومت به دست کسانى باشد که از نسب صاحب دعوت دور باشند».(۳)

در اینجا ممکن است این سؤال مطرح شود که چرا امام(علیه السلام) متولیان بعد از امام حسن و امام حسین(علیهما السلام) را معین نفرموده است؟

پاسخ آن است که امام(علیه السلام) بیان فرموده و در روایاتى که تمام این وصیّت نامه در آن آمده است به طور مشروح دیده مى شود; ولى مرحوم سیّد رضى که برنامه گزینشى در نقل کلمات آن حضرت داشته آن قسمت را حذف کرده است. به طور خلاصه امام(علیه السلام) بعد از امام حسن و امام حسین(علیهما السلام) نخست تولیت را به سایر فرزندانش و اگر در میان آنان فرد مناسبى نبود به مردان دیگرى از آل ابى طالب که مورد قبول بوده باشند منتقل مى کند و در صورتى که در میان آنها هم فرد مورد قبولى براى این کار نبود به سراغ فردى از بنى هاشم مى رود.(۴)

در آخرین بخش از این وقف نامه، امام(علیه السلام) از چگونگى نگهدارى و رسیدگى به این موقوفات سخن مى گوید و دو دستور مهم در این زمینه صادر مى کند; نخست مى فرماید: «(بنده خدا على بن ابى طالب) با کسى که این اموال در دست اوست شرط مى کند که اصل این اموال را حفظ نماید و تنها از میوه و درآمدش در راهى که به او دستور داده شده و راهنمایى گردیده انفاق کند»; (وَیَشْتَرِطُ عَلَى الَّذِی یَجْعَلُهُ إِلَیْهِ أَنْ یَتْرُکَ الْمَالَ عَلَى أُصُولِهِ، وَیُنْفِقَ مِنْ ثَمَرِهِ حَیْثُ أُمِرَ بِهِ وَهُدِیَ لَهُ).

آنچه را امام(علیه السلام) در اینجا بیان فرموده قاعده اى کلّى در همه موقوفه هاست که باید اصل آن مال سالم بماند و تنها درآمدش در موارد وقف صرف شود. حتى این تعبیر گاه به هنگام اجراى صیغه عقد وقف، گفته مى شود که «أنْ لا یُباعَ وَلا یُوهَبَ» یا در تعریف وقف مى گویند: «اَلْوَقْفُ حَبْسُ الْعِینِ وَتَسْبیلُ الثَّمَرَهِ» ولى امام(علیه السلام) به عنوان تأکید آن را بیان فرموده مبادا کسانى از موقوف علیهم به این فکر باشند که بخشى از نخلستان را بفروشند و از ثمن آن استفاده کنند.

در دومین دستور مى فرماید: «و (شرط نمود که) چیزى از اولاد نخل هاى این آبادى ها را نفروشد تا همه این سرزمین زیر پوشش نخل قرار گیرد (و یک پارچه آباد شود)»; (وَأَلاَّ یَبِیعَ مِنْ أَوْلاَدِ نَخِیلِ هَذِهِ الْقُرَى وَدِیَّهً حَتَّى تُشْکِلَ أَرْضُهَا غِرَاساً).

«وَدِیّهَ» به معناى نهال کوچکى است که از کنار نخل بیرون مى آید و تدریجاً ریشه مى دواند و قوى تر مى شود تا زمانى که جدا کردن آن میسر باشد آن گاه آن را جدا کرده و در جاى مناسبى غرس مى کنند و تعبیر به «أَوْلاَدِ نَخِیلِ» به همین مناسبت است و این کار دو فایده دارد: نخست اینکه فضاهاى خالى نخلستان بدین وسیله پر مى شود و به گفته امام(علیه السلام) «تُشْکِلَ أَرْضُهَا غِرَاساً».

این جمله همان گونه که مرحوم سیّد رضى در پایان وصیّت نامه آن را توضیح داده مفهومش این است که آنقدر از نهال هاى جدید نخل استفاده شود و نخلستان پر درخت شود که براى بیننده تشخیص آن مشکل گردد که آیا این همان نخلستان سابق است.

به هر حال تأکید امام(علیه السلام) بر گسترش عمران و آبادى این موقوفات، قابل توجّه است به خصوص اینکه گفته مى شود اگر نهال هاى کنار نخل را به زودى قطع کنند و براى فروش آماده کنند گاهى به خود نخل آسیب مى رساند، بنابراین لازم است آن را تا زمان معینى حفظ کنند و بعد طبق دستور امام(علیه السلام) و مطابق مفاد وقف نامه آن را در همان نخلستان و در همان سرزمینى که پرورش یافته و از همه جا براى رشد و نمو آن مساعدتر است بنشانند.

این دستور نه تنها براى موقوفات امام(علیه السلام) که براى تمام موقوفات قابل توجّه است، هرچند متأسفانه متولیان سودجو گاه برعکس آن عمل کرده و نخلستان را در معرض آفات قرار مى دهند، چرا که اگر نخلستان پر نخل نباشد سرما و گرما زودتر به آن آسیب مى رساند ; اما هنگامى که تمام زمین نخلستان پر از نخل شود، آفات و آسیب هاى آن کمتر خواهد بود.

این سخن بدان معنا نیست که فاصله هاى معقول در میان درختان نادیده گرفته شود که آن هم سبب تضعیف باغ مى شود.

در ضمن به این نکته باید توجّه کرد که بچه هاى نخل ممکن است جزء منافع محسوب شوند و حرمت بیع وقف شامل آن نگردد; ولى با این حال امام(علیه السلام) مى فرماید تا زمانى که خود نخلستان آن را نیاز دارد به خارج از نخلستان نفروشند.

امام(علیه السلام) در پایان این وصیّت نامه و بعد از بیان مسائل مربوط به موقوفات به مسائل مربوط به همسران کنیز خود پرداخته و وضع آنها را روشن مى سازد، به گونه اى که بعد از او همه آزاد شوند; مى فرماید: «و هر کدام از کنیزانم که با آنها آمیزش داشته ام صاحب فرزند یا باردار است، از سهم ارث فرزندش آزاد مى شود و اگر فرزندش بمیرد و او زنده باشد، او نیز آزاد است و بند بردگى از گردنش برداشته شده و به آزاد شدگان ملحق مى شود»; (وَمَنْ کَانَ مِنْ إِمَائِی ـ اللاَّتِی أَطُوفُ عَلَیْهِنَّ(۵) ـ لَهَا وَلَدٌ أَوْ هِیَ حَامِلٌ، فَتُمْسَکُ عَلَى وَلَدِهَا وَهِیَ مِنْ حَظِّهِ، فَإِنْ مَاتَ وَلَدُهَا وَهِیَ حَیَّهٌ فَهِیَ عَتِیقَهٌ، قَدْ أَفْرَجَ عَنْهَا الرِّقُّ، وَحَرَّرَهَا الْعِتْقُ).

در آن زمان امام(علیه السلام) چندین کنیز که حکم همسران آن حضرت بودند در اختیار داشت و فرزندان متعدّدى از آنها متولد شدند و شاید هدف امام(علیه السلام) از تکثیر اولاد این بود که آل على و بنى هاشم فزونى یابند و خطراتى که از سوى دشمنان آنها را تهدید مى کرد سبب انقراض این نسل شریف نگردد.

به هر حال امام(علیه السلام) در این بخش از وصیّت نامه تکلیف کنیزانى را که فرزندى داشتند یا باردار بودند معین نموده و طبق قاعده فقهى معروف که مورد اتفاق همه فقهاست، این گونه کنیزان از سهم الارث فرزندشان آزاد مى شوند و یا به تعبیر دیگر جزء سهم الارث فرزند قرار مى گیرند و بلافاصله آزادى شامل حال آنها مى شود، زیرا هیچ کس نمى تواند مالک پدر و مادر خود شود.

ولى درباره کنیزانى که صاحب فرزند نبودند، در این عبارت حکمى ذکر نشده و در روایات دیگرى که از این وصیّت نامه در کتاب کافى و جز آن به گونه مشروح ترى آمده، تکلیف آنها نیز مشخص شده است که امام(علیه السلام) دستور آزادى همه آنها را داده اند و مرحوم سیّد رضى به علت تلخیص و گزینش، تنها به این بخش قناعت کرده است.

این نشان مى دهد که تا چه حد امام(علیه السلام) به آزادى بردگان و کنیزان اهمّیّت مى داده و در طول تاریخ زندگى پر برکتش نیز ـ طبق بعضى از روایات ـ هزار برده از دست رنج خود خرید و آزاد کرد (أَنَّهُ(علیه السلام) أَعْتَقَ أَلْفَ نَسَمَه مِنْ کَدِّ یَدِه).(۶)

مسأله برنامه تدریجى اسلام براى آزادى بردگان در اسلام، مسأله اى است بسیار دامنه دار که نشان مى دهد اسلام اصل را بر آزادى انسانها گذاشته حتى در جامعه اى که تار و پودش با بردگى پیوند داشت; ولى براى رسیدن به این هدف برنامه مفصل و دراز مدتى چیده بود، زیرا اعلام آزادى فورى همه آنها تنش هاى زیادى ایجاد مى کرد و حتى سبب بیچارگى و نابودى بسیارى از بردگان مى شد.(۷)

جمله «فَإِنْ مَاتَ وَلَدُهَا» اشاره به این نکته است که تصور نشود که اگر کنیزى باردار یا صاحب فرزند بود و فرزندش بعد از مرگ مولى از دنیا رفت، آن کنیز به حالت بردگى بازگشت مى کند; امام(علیه السلام) مى فرماید: بردگى از او برداشته شده و آزادى به سراغ او آمده است; یعنى دیگر او قابل بازگشت نیست».

* * *

مرحوم سیّد رضى در پایان این وصیّت نامه مى گوید: «قالَ الشَریفُ: قَوْلُهُ(علیه السلام) فی هذِهِ الْوَصِیَّهِ: «وألا یَبیعَ مِنْ نَخْلِها وَدِیَّه»، اَلْوَدِیَّهُ: اَلْفَسیلَهُ، وَجَمْعُها وَدیّ. وَقَوْلُهُ(علیه السلام): حتّى تُشْکِلَ أَرْضُها غِراساً» هُوَ مِنْ أَفْصَحِ الْکَلامِ، وَالْمُرادُ بِهِ أنَّ الاَْرْضَ یَکْثُرُ فیها غِراسُ النَّخْلِ حَتّى یَراها الناظِرُ عَلى غَیْرِ تِلْکَ الصِّفَهِ الَّتی عَرَفَها بِها فَیُشْکِلُ عَلَیْهِ أمْرُها وَیَحْسَبُها غَیْرُها». تعبیر امام(علیه السلام) به «وَدَّیِه» به معناى نهال نخل است که جمع آن «وَدى» (بر وزن على) است. جمله دیگر حضرت که مى فرماید: «حَتّى تُشْکِلَ أَرْضُها غِراساً» از فصیح ترین سخنان است و مفهوم آن این است که آنقدر درختان و نهال هاى خرما زیاد شود و صحنه نخلستان را بپوشاند به گونه اى که هرکس آن را قبلا دیده باشد تشخیص آن بر او مشکل شود و گمان کند به سرزمین دیگرى گام نهاده است».

*****

نکته ها:

  1. پاسخ به دو سؤال:

درباره این وصیّت نامه چند سؤال مطرح است:

  1. از تعبیر وصیّت نامه استفاده مى شود که امام(علیه السلام) اموال قابل ملاحظه اى داشته که آنها را در حیات خود وقف نموده است، با توجّه به زهد فوق العاده آن حضرت، این اموال از کجا بدست آمده بود؟

همان گونه که دربالا نیز به اشاره بیان کردیم، امام(علیه السلام) سه منبع درآمد داشت; یکى منبع سهم غنایم که عاید همه سربازان اسلام مى شد و گاه مبلغ قابل توجّهى را تشکیل مى داد. دوم خراج اراضى خراجیه که تعلق به عموم مسلمانان داشت، نه خصوص جنگ جویان و مقدار آن بعد از فتوحات اسلامى بسیار زیاد بود، سهمى از آن نیز به امام(علیه السلام) تقدیم مى شد. سوم اینکه امام(علیه السلام) سالیان دراز به غرس درختان و تربیت نخلستان پرداخت و باغ هاى متعدّدى ایجاد کرد سپس آنها را به صورت وقف خاص و عام در آورد. بخشى را براى فرزندان خود و آل ابى طالب و بنى هاشم و بخشى را به عنوان انفاق فى سبیل الله قرار داد و اگر مالى از آن حضرت به ارث باقى ماند، مقدار کمى بود.

در روایات نیز آمده است که براى پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) نیز اموال و باغاتى بود که خلفا به بهانه اینکه پیغمبران چیزى از خود به ارث نمى گذارند تمام آنها را جزء بیت المال کردند.

ابن عبد ربه در استیعاب مى گوید: «قُتِلَ عَلِىٌّ وَلا مالَ احْتَجَبَهُ وَلا دُنْیا أَصابَها; على(علیه السلام) به شهادت رسید در حالى که نه مالى اندوخته بود و نه مواهب دنیوى براى خود فراهم ساخته بود».(۸)

ابن ابى الحدید نیز از بعضى خرده گیران نقل مى کند که بر امیر  مؤمنان على(علیه السلام) خرده گرفته اند و گفته اند: ابو بکر از دنیا رفت و دینار و درهمى از خود به یادگار نگذاشت; ولى هنگامى که على(علیه السلام) چشم از دنیا پوشید، نخلستان هاى بسیارى از خود به یادگار گذاشت. سپس در پاسخ آن مى نویسد: همه مى دانند که على(علیه السلام) چشمه هاى متعدّدى با زحمت خود در شهر مدینه، یَنبُع و سُویَعه احداث کرد و به وسیله آن زمین هاى مواتى را آباد نمود. سپس همه آنها را از ملک خود خارج ساخت و وقف مسلمین کرد واز دنیا نرفت درحالى که چیزى از آنها در ملکش باشد. آن حضرت چیزى از مال، کم یا زیاد براى فرزندانش به ارث نگذاشت مگر چند غلام و کنیز (که دستور آزادى آنها را داده بود) و هفتصد درهم از سهم او از بیت المال که براى به دست آوردن خادمى براى خانواده اش ذخیره کرده بود.(۹)

  1. سؤال دیگر اینکه چگونه امام(علیه السلام) مى فرماید: حسن را متولى وقف ساختم و اگر حسن چشم از جهان بپوشد و حسین زنده باشد، او جانشین برادر خود خواهد شد. مگر امام(علیه السلام) از طریق علم غیب نمى دانست که شهادت امام حسین(علیهما السلام) سالها بعد از شهادت امام حسن(علیه السلام) خواهد بود؟

پاسخ این سؤال و سؤالات فراوان دیگرى از این قبیل یک جمله است و آن اینکه امامان در کارهاى عادى خود تکیه بر علم عادى داشتند که از مجارى معمولى حاصل مى شود، نه علم غیب; همان گونه که پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) نیز در مسائل مربوط به زندگى خود و یارانش تکیه بر علم حاصله از مجارى عادى داشت و از علم غیب جز در موارد استثنایى استفاده نمى فرمود.

  1. اهمّیّت وقف در اسلام:

اهتمام امیر  مؤمنان على(علیه السلام) به امر وقف و پیشگام بودن در این کار خیر به خوبى نشان مى دهد که این مسأله ارزش فوق العاده اى در اسلام دارد.

گرچه وقف را اسلام ابداع نکرد و قبل از اسلام نیز در مذاهب دیگر اوقاف بسیارى وجود داشت ولى اسلام اهمّیّت خاصى براى آن قائل شد و تحت عنوان صدقات جاریه بر آن تأکید کرد.

در حدیثى از رسول خدا(صلى الله علیه وآله) مى خوانیم که از کنار باغستانى عبور مى کرد، مردى را دید که مشغول غرس درختى است. پیامبر(صلى الله علیه وآله) به او فرمود: مى خواهى غرسى بهتر از این را به تو یادآورى کنم؟ سپس اذکار مهمى را به او تعلیم فرمود. آن مرد عرض کرد: اى رسول خدا من تو را گواه مى گیرم که تمام این باغ را بر فقهاى مسلمین از اهل صفه وقف کردم. در اینجا این آیات شریفه نازل شد: (فَأَمّا مَنْ أَعْطى وَاتَّقى * وَصَدَّقَ بِالْحُسْنى * فَسَنُیَسِّرُهُ لِلْیُسْرى(۱۰)).(۱۱) به این ترتیب، وقف به عنوان یک سنّت حسنه اسلامى مورد تأیید قرار گرفت.

در بعضى از روایات از جابر ابن عبدالله نقل شده که تمام صحابه که اموالى داشتند، وقفى از خود به یادگار گذاشتند.

در امالى شیخ طوسى از امام صادق(علیه السلام) نقل شده که فرمود: «خَیْرُ مَا یُخَلِّفُهُ الرَّجُلُ بَعْدَهُ ثَلاَثَهٌ: وَلَدٌ بَارٌّ یَسْتَغْفِرُ لَهُ وَسُنَّهُ خَیْر یُقْتَدَى بِهِ فِیهَا وَصَدَقَهٌ تَجْرِی مِنْ بَعْدِهِ; بهترین چیزى که انسان بعد از خود به یادگار مى گذارد سه چیز است: فرزند نیکوکارى که براى انسان استغفار کند و سنّت نیکى که مردم در آن به او اقتدا نمایند و صدقه اى که بعد از او جریان داشته باشد».(۱۲)

احادیث در این زمینه فراوان است و باید توجّه داشت که یکى از طرق پیشگیرى از تکاثر و ثروت اندوزى، گسترش دادن سنّت وقف است که اموال را از چنگ افراد معدودى بیرون مى آورد و منافع آن را در اختیار نیازمندان قرار مى دهد.

*****

پی نوشت:

۱ . سند وصیّت نامه: بر حسب آنچه در مصادر نهج البلاغه آمده این وصیّت را مرحوم کلینى پیش از شریف رضى در کتاب فروع کافى، ج ۷، ص ۴۹ از عبدالرحمن بن حجاج نقل کرده (ولى آنچه در کافى موجود است با آنچه در نهج البلاغه آمده تفاوت بسیار دارد) و شیخ طوسى(رحمه الله) بعد از شریف رضى در کتاب تهذیب آن را آورده است. (مصادر نهج البلاغه، ج ۳، ص ۲۵۴) از کتاب تمام نهج البلاغه چنین استفاده مى شود که وصیّت نامه، بسیار مفصل تر از آنچه سیّد رضى آورده است بوده و در واقع آنچه در نهج البلاغه آمده گوشه اى از آن وصیّت نامه است ولى گوشه اى گویا و پرمعنا. (براى آگاهى بیشتر به کتاب تمام نهج البلاغه، ص ۹۸۸ مراجعه شود).

۲ . عبارتى که در روایت کافى به جاى این روایت آمده، نشان مى دهد که تفسیر دوم مناسب تر است، زیرا در عبارت کافى چنین آمده: «وَإنْ حَدَثَ بِحَسَن حَدَثٌ وَ حُسَیْنٌ حَیٌّ … وَإِنَّ حُسَیْناً یَفْعَلُ فیهِ مِثْلَ الّذى أمَرتُ بِهِ حَسَناً» که مفهومش این است که امام حسین(علیه السلام) همان برنامه اى را در مورد موقوفه اجرا مى کند که امام حسن(علیه السلام) دستور اجراى آن را داشت (کافى، ج ۷، ص ۵۰).

۳ . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج ۱۵، ص ۱۴۹٫

۴ . براى اطلاع بیشتر به فروع کافى، ج ۷، ص ۵۰ مراجعه فرمایید.

۵ . تعبیر به «اطوف علیهن» تعبیر کنایى زیبایى است براى آمیزش جنسى، زیرا از طواف یک نوع گردش فهمیده مى شود که هنگامى که با «عَلى» همراه باشد همان گردش دورانى است به خصوص اینکه طبق گفته لسان العرب این تعبیر معمولا در حرکت شبانه به کار مى رود و اگر مربوط به روز باشد باید با قرینه اى همراه گردد.

۶ . بحارالانوار، ج ۴۱، ص ۳۲، روایت ۳٫

۷ . براى توضیح بیشتر به تفسیر نمونه، ج ۲۱، ص ۴۱۲-۴۲۳٫

۸ . استیعاب، ج ۳، ص ۱۱۲۶٫

۹ . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج ۱۵، ص ۱۴۶٫

۱۰ . اللیل، آیه ۵-۷ .

۱۱ . بحارالانوار، ج ۱۰۰، صحفه ۱۸۲، ح ۴٫

۱۲ . وسائل الشیعه، ج ۱۳، کتاب الوقوف و الصدقات، باب ۱، ح ۱۰

منبع: ahlolbait.ir/article/16482/

قدردانی از کارگزار شایسته.

و من کتاب له (علیه السلام) إلى عمر بن أبی سلمه المخزومی و کان عاملَه على البحرین، فعَزَلَه، و استعمل نعمانَ بن عجلان الزّرقی مکانَه:

أَمَّا بَعْدُ، فَإِنِّی قَدْ وَلَّیْتُ النُّعْمَانَ بْنَ عَجْلَانَ الزُّرَقِیَّ عَلَى الْبَحْرَیْنِ وَ نَزَعْتُ یَدَکَ، بِلَا ذَمٍّ لَکَ وَ لَا تَثْرِیبٍ عَلَیْکَ، فَلَقَدْ أَحْسَنْتَ الْوِلَایَهَ وَ أَدَّیْتَ الْأَمَانَهَ؛ فَأَقْبِلْ غَیْرَ ظَنِینٍ وَ لَا مَلُومٍ وَ لَا مُتَّهَمٍ وَ لَا مَأْثُومٍ. [فَقَدْ] فَلَقَدْ أَرَدْتُ الْمَسِیرَ إِلَى ظَلَمَهِ أَهْلِ الشَّامِ وَ أَحْبَبْتُ أَنْ تَشْهَدَ مَعِی، فَإِنَّکَ مِمَّنْ أَسْتَظْهِرُ بِهِ عَلَى جِهَادِ الْعَدُوِّ وَ إِقَامَهِ عَمُودِ الدِّینِ، إِنْ شَاءَ اللَّه.

فرهنگ لغت

التَّثْرِیب: سرزنش، ملامت.

الظَنِین: متهم، مظنون.

الظَلَمَه: جمع «ظالم»، ستمگران.

أسْتَظْهِرُ بِهِ: از او کمک مى خواهم.

لا تَثرِیب: ملامت و سرزنش نیست

ظَنِین: کسى که که در حقش گمان بد شده است

مَأثوم: آلوده بگناه

ظَلَمَه: مع ظالم: ستمگر

أستَظهِرُ: بیارى مى گیرم

إقامَه عَمود: برپانمودن ستون

نامه آن حضرت (علیه السلام) به عمر بن ابى سلمه مخزومى که عامل آن حضرت در بحرین بود. او را عزل کرده و نعمان بن عجلان زرقى را به جاى او برگماشته است:

اما بعد. من نعمان بن عجلان زرقى را بر بحرین امارت دادم و تو را، بى آنکه بر تو نکوهشى و سرزنشى باشد، از آنجا برداشتم. تو وظیفه خویش در امارت، نیک، به جاى آوردى و امانتى را که به تو سپرده بودم، نیک ادا کردى. اینک به نزد من بیا. نه به تو بدگمانم و نه تو را ملامت مى کنم و نه متهم هستى و نه گنهکار. مى خواهم بر ستمکاران شامى بتازم و دوست دارم که تو هم با من باشى. زیرا از کسانى هستى که در جهاد با دشمن و برپاى نگهداشتن دین به تو پشتگرم توان شد. ان شاء الله.

از نامه هاى آن حضرت است به عمر بن ابى سلمه مخزومى، کارگزار حضرت در بحرین، پس از اینکه او را عزل نمود و نعمان بن عجلان زرقى را به جاى او گماشت:

اما بعد، نعمان بن عجلان زرقى را والى بحرین قرار دادم، و تو را از آنجا برداشتم بدون اینکه نکوهش و ملامتى بر تو باشد. حقّا زمامدارى را به خوبى انجام دادى، و امانت را ادا کردى. به جانب من بیابى آنکه نسبت به تو سوء ظن و سرزنش، یا اتّهام و گناهى باشد. عزم حرکت به جانب ستمکاران شام را دارم، دوست داشتم در این سفر همراهم باشى، زیرا تو از کسانى هستى که در جنگ با دشمن و به پاکردن ستون دین به آنان پشت قوى مى کنم، اگر خدا بخواهد.

(نامه به عمر بن ابى سلمه مخزومى فرماندار بحرین، پس از نصب نعمان بن عجلان زرقى در سال ۳۶ هجرى).(۱)

روش دلجویى در عزل و نصب ها:

پس از یاد خدا و درود، همانا من نعمان ابن عجلان زرقى، را به فرماندارى بحرین نصب کردم، بى آن که سرزنشى و نکوهشى براى تو وجود داشته باشد، تو را از فرماندارى آن سامان گرفتم، براستى تاکنون زمامدارى را به نیکى انجام دادى، و امانت را پرداختى. پس به سوى ما حرکت کن، بى آن که مورد سوء ظنّ قرار گرفته یا سرزنش شده یا متّهم بوده و یا گناهکار باشى، که تصمیم دارم به سوى ستمگران شام حرکت کنم. دوست دارم در این جنگ با من باشى، زیرا تو از دلاورانى هستى که در جنگ با دشمن، و بر پا داشتن ستون دین از آنان یارى مى طلبم. ان شاء اللّه.

___________________________________________

(۱). عمر بن ابى سلمه فرزند امّ سلمه همسر پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم بود، که در جنگ جمل مادرش او را به کمک امام فرستاد و طى نامه‏ اى نوشت اگر جهاد بر زنان واجب بود خودم نیز شرکت مى‏ کردم، و نعمان ابن عجلان کسى است که پس از شهادت مالک اشتر با همسرش خوله دختر قیس ازدواج کرد و شاعرى بزرگ و بلند پایه بود.

و از نامه آن حضرت است به عمر پسر ابو سلمه مخزومى که از جانب امام والى بحرین بود. او را برداشت و نعمان پسر عجلان زرقى را به جاى او گماشت:

اما بعد، من نعمان پسر عجلان زرّقى را به ولایت بحرین گماشتم و تو را از آن کار برداشتم نه نکوهشى بر توست و نه سرزنشى، حکومت را نیک انجام دادى و امانت را گزاردى. پس بیا که نه گمان بدى بر توست و نه ملامتى به تو داریم. نه تهمتى به تو زده اند، و نه گناهکارت مى شماریم. من مى خواهم به سر وقت ستمکاران شام بروم، و دوست داشتم تو با من باشى چه تو از کسانى هستى که از آنان در جهاد با دشمن یارى خواهند و بدیشان ستون دین را برپا دارند، ان شاء اللّه.

نامه در یک نگاه:

امام(علیه السلام) در این نامه عمر بن ابى سلمه (فرزند ام سلمه همسر پیغمبر گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله)) و ابوسلمه که از طرف آن حضرت فرماندار بحرین بود را مخاطب قرار داده و از خدمات او تشکر مى کند و او را از آن منصب فرا مى خواند تا در جنگ صفین همراه امام(علیه السلام) باشد و نعمان بن عجلان را که از بزرگان قبیله بنى عجلان بود به جاى او مى گمارد.

امام(علیه السلام) براى اینکه خاطر ابن ابى سلمه از این جابجایى مکدر نباشد، از زحمات او قدردانى کرده و با تعبیراتى محبّت آمیز مثل اینکه «دوست دارم تو در جهاد با دشمن و براى برپا داشتن ستون دین همراه من باشى» او را مخاطب قرار مى دهد. امام(علیه السلام) با این طرز برخورد خود نسبت به فرماندارى که او را عزل کرده و دیگرى را به جاى او نشانده راه و رسم دلجویى را نسبت به چنین اشخاصى به ما مى آموزد.

آفرین، مأموریت خود را خوب انجام دادى:

امام(علیه السلام) این نامه را چنین آغاز مى کند: «اما بعد (از حمد و ثناى الهى) من نعمان بن عجلان زُرَقى را به فرماندارى بحرین منصوب کردم و تو را از آنجا برگرفتم»; (أَمَّا بَعْدُ، فَإِنِّی قَدْ وَلَّیْتُ النُّعْمَانَ بْنَ عَجْلاَنَ، الزُّرَقِیَّ عَلَى الْبَحْرَیْنِ، وَ نَزَعْتُ یَدَکَ).

ولى از آنجا که عمر بن ابى سلمه، مرد پاک نهاد و مخلص و مدیر و مدبر بود و ممکن بود این تغییر مأموریت خاطر او را مکدر کند، امام(علیه السلام) با هشت جمله کوتاه و پرمعنا به او اطمینان داد که مطلقا خطایى از او سر نزده و نگرانى درباره او وجود نداشته است.

فرمود: «بى آنکه تو را مذمت کنم و یا ملامتى بر تو باشد، چرا که تو زمامدارى و مأموریت خود را به نیکویى انجام دادى و حق امانت را ادا نمودى، بنابراین به سوى ما بیا بى آنکه مورد سوء ظن یا ملامت باشى و نه متهم و نه گناهکار»; (بِلاَ ذَمّ لَکَ، وَلاَ تَثْرِیب(۲) عَلَیْکَ، فَلَقَدْ أَحْسَنْتَ الْوِلاَیَهَ، وَأَدَّیْتَ الاَْمَانَهَ فَأَقْبِلْ غَیْرَ ظَنِین(۳)، وَلاَ مَلُوم، وَلاَ مُتَّهَم، وَلاَ مَأْثُوم(۴)).

امام در این تعبیرات کاملا به او اطمینان مى دهد که این تغییر مأموریت نه تنها به علت کوتاهى او در انجام وظیفه نبوده، بلکه به سبب این بوده است که مى خواهد ماموریت مهم ترى را بر دوش او بگذارد.

سپس به شرح این مأموریت پرداخته مى فرماید: «من تصمیم گرفتم به سوى ستمگران اهل شام (و براى مبارزه با معاویه و هوادارانش) حرکت کنم و دوست دارم تو با من باشى، زیرا تو از کسانى هستى که من در جهاد با دشمن و برپا  داشتن ستون دین از آنها استعانت مى جویم. إن شاءالله»; (فَلَقَدْ أَرَدْتُ الْمَسِیرَ إِلَى ظَلَمَهِ أَهْلِ الشَّامِ، وَأَحْبَبْتُ أَنْ تَشْهَدَ مَعِی، فَإِنَّکَ مِمَّنْ أَسْتَظْهِرُ(۵) بِهِ عَلَى جِهَادِ الْعَدُوِّ، وَإِقَامَهِ عَمُودِ الدِّینِ، إِنْ شَاءَ اللهُ).

سوابق زندگى عمر بن ابى سلمه و وفادارى او نسبت به امام(علیه السلام) در تمام حالات ـ چنانکه در شرح حال او در بحث نکات خواهد آمد ـ نیز گواه بر این معناست.

جمله «أَحْبَبْتُ أَنْ تَشْهَدَ مَعِی» به معناى شهادت در رکاب حضرت نیست، بلکه به معناى حضور با آن حضرت است.

جمله «مِمَّنْ أَسْتَظْهِرُ بِهِ…» نشان مى دهد که عمر بن ابى سلمه مردى شجاع باکفایت و کاملا وفادار به امام(علیه السلام) بود و تعبیر به «جِهَادِ الْعَدُوِّ، وَإِقَامَهِ عَمُودِ الدِّینِ» نشان مى دهد که عمر بن ابى سلمه مقام بسیار والا و موقعیّت فوق العاده اى داشت تا آنجا که براى اقامه ستون دین، امام(علیه السلام) از او یارى مى طلبد.

*****

نکته:

آشنایى با عمر بن ابى سلمه مخزومى و نعمان بن عجلان:

همان گونه که در عنوان و متن نامه فوق آمده است، عمر بن ابى سلمه به عنوان فرماندار پیشین و نعمان بن عجلان به عنوان جانشین او معرفى شده است و لازم است به وضع حالات هر دو آشنا شویم.

عمر بن ابى سلمه، مادرش ام سلمه همسر معروف پیغمبر گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله) است که این فرزند از شوهر پیشین خود نصیبش شد. وى در سال دوم هجرت در حبشه به دنیا آمد، زیرا پدرش ابو سلمه از مهاجران حبشه بود و پس از عمرى نسبتاً طولانى در سنه ۸۳ هجرى در زمان خلافت عبد الملک دیده از جهان فرو بست، او احادیثى را از پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) روایت مى کند.(۶)

عمر بن ابى سلمه در جنگ جمل در خدمت على(علیه السلام) بود، مادرش او را تشویق به این کار کرد و نامه اى براى امیرمؤمنان على(علیه السلام) نوشت و به دست او داد که در آن نامه آمده است: اگر جهاد از زنان برداشته نشده بود من مى آمدم و در پیش روى تو با دشمنانت مى جنگیدم; ولى فرزندم را به جاى خودم فرستادم.

سپس امیرمؤمنان على(علیه السلام) او را به عنوان فرماندار و نماینده خود به حکومت بحرین و فارس مأموریت داد. براى افتخار او همین بس که در آغوش پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) پرورش یافت و در خدمت على(علیه السلام) بود.(۷)

در بعضى از روایات آمده است که عمر بن ابى سلمه از کسانى است که روایت مربوط به امامت ائمه اثنى عشر را از پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) نقل کرده است.(۸)

امّا نعمان بن عجلان از صحابه پیامبر(صلى الله علیه وآله) و از بزرگان انصار بود و سخنگو و شاعر آنها محسوب مى شد. از جمله اشعار او، شعر بلندى است که در روز سقیفه سرود و بعد از آنکه یارى انصار را در میدان هاى مختلف نسبت به اسلام و پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) برشمرد، اشعارش را با این دو بیت در حمایت از على(علیه السلام) پایان داد:

وَکانَ هَوانا فی عَلیّ وَ إنَّهُ *** لاََهْلٌ لَها مِنْ حَیْثُ تَدْری وَلا تَدْری

وَصیُّ النَّبیِّ الْمُصْطَفى وَابْنُ عَمِّهِ *** وَقاتِلُ فُرْسانِ الضَّلالَهِ وَالْکُفْرِ

«ما على را مى خواستیم و او شایسته خلافت بود اى عمر از آنجا که اطّلاع نداشتى.

او وصى پیغمبر برگزیده خداست و پسر عم اوست، او با سواران ضلالت و کفر پیکار کرد و آنها را از میان برد».

به موجب همین سوابق، على(علیه السلام) حکومت بحرین را بعد از عمر بن ابى سلمه به او سپرد و بیت المال را به دست او داد (امّا متأسفانه از آنجا که اموال کلان همیشه وسوسه انگیز و مفسده آفرین است) او به هر یک از افراد قوم و قبیله خود که به بحرین مى آمدند مبلغ قابل ملاحظه اى از بیت المال را مى بخشید. این خبر به امیرمؤمنان على(علیه السلام) رسید نامه اى به او نوشت و ملامتش کرد و از او حساب و کتاب بیت المال را مطالبه نمود; ولى نعمان چون نمى توانست حساب صحیحى ارائه دهد، باقى مانده اموال بیت المال را برداشته به شام گریخت و به معاویه ملحق شد.(۹)

******

پی نوشت:

۱ . سند نامه: در کتاب مصادر نهج البلاغه آمده است: از کسانى که قبل از سید رضى این نامه را نقل کرده اند: ابن واضح (یعقوبى متوفاى ۲۸۴) در کتاب تاریخ خود و بلاذرى (متوفاى ۲۷۹) در کتاب انساب الاشراف است (مصادر نهج البلاغه، ج ۳، ص ۳۴۶).

۲ . «تَثْریب» از ریشه «ثَرْب» بر وزن «سرو» در اصل به پوسته نازکى از پیه مى گویند که گاهى روى معده و روده ها را مى پوشاند و هنگامى که به باب تفعیل مى رود (تثریب) به معناى کنار زدن آن پوسته است سپس به معناى سرزنش و توبیخ و ملامت به کار رفته، گویى با این کار پرده گناه از چهره طرف کنار زده مى شود.

۳ . «ظَنین» به معناى متهم است از ریشه «ظنه» به معناى تهمت گرفته شده. فرق آن با متهم که در عبارت آمده، ممکن است این باشد که سوء ظن به متّهم از ظنین بیشتر است و در جایى گفته مى شود که قراینى بر اتهام کسى وجود داشته باشد.

۴ . «مَأثُوم» به معناى کسى است که گناهى براى او ذکر مى کنند; ولى «آثم» به معناى شخص گنهکار است و هر دو از ریشه «اثم» بر وزن «اسم» به معناى گناه گرفته شده اند.

۵ . «اَسْتَظْهِرُ» از ریشه «اِسْتِظْهار» به معناى یارى طلبیدن از کسى و پشت گرمى به او داشتن است.

۶ . استیعاب، شماره ۱۸۸۲، شرح حال عمر بن ابى سلمه.

۷ . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج ۱۶، ص ۱۷۳٫

۸ . عیون الاخبار، ج ۱، ص ۳۸، ح ۸ .

۹ . مصادر نهج البلاغه، ج ۳، ص ۳۴۵ .

منبع: ahlolbait.ir/article/16482/٫

وظایف و حقوق پیشوا و مردم.

و من کتاب له (علیه السلام) إلى أمَرائه على الجَیش:

مِنْ عَبْدِ اللَّهِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ أَمِیرِالْمُؤْمِنِینَ إِلَى أَصْحَابِ الْمَسَالِحِ؛ أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ حَقّاً عَلَى الْوَالِی أَلَّا یُغَیِّرَهُ عَلَى رَعِیَّتِهِ فَضْلٌ نَالَهُ وَ لَا طَوْلٌ خُصَّ بِهِ، وَ أَنْ یَزِیدَهُ مَا قَسَمَ اللَّهُ لَهُ مِنْ نِعَمِهِ دُنُوّاً مِنْ عِبَادِهِ وَ عَطْفاً عَلَى إِخْوَانِهِ. أَلَا وَ إِنَّ لَکُمْ عِنْدِی أَلَّا أَحْتَجِزَ دُونَکُمْ سِرّاً إِلَّا فِی حَرْبٍ وَ لَا أَطْوِیَ دُونَکُمْ أَمْراً إِلَّا فِی حُکْمٍ وَ لَا أُؤَخِّرَ لَکُمْ حَقّاً عَنْ مَحَلِّهِ وَ لَا أَقِفَ بِهِ دُونَ مَقْطَعِهِ، وَ أَنْ تَکُونُوا عِنْدِی فِی الْحَقِّ سَوَاءً، فَإِذَا فَعَلْتُ ذَلِکَ وَجَبَتْ لِلَّهِ عَلَیْکُمُ النِّعْمَهُ. وَ لِی عَلَیْکُمُ الطَّاعَهُ وَ أَلَّا تَنْکُصُوا عَنْ دَعْوَهٍ وَ لَا تُفَرِّطُوا فِی صَلَاحٍ وَ أَنْ تَخُوضُوا الْغَمَرَاتِ إِلَى الْحَقِّ؛ فَإِنْ أَنْتُمْ لَمْ تَسْتَقِیمُوا لِی عَلَى ذَلِکَ لَمْ یَکُنْ أَحَدٌ أَهْوَنَ عَلَیَّ مِمَّنِ اعْوَجَّ مِنْکُمْ، ثُمَّ أُعْظِمُ لَهُ الْعُقُوبَهَ وَ لَا یَجِدُ عِنْدِی فِیهَا رُخْصَهً. فَخُذُوا هَذَا مِنْ أُمَرَائِکُمْ وَ أَعْطُوهُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ مَا یُصْلِحُ اللَّهُ بِهِ أَمْرَکُمْ، وَ السَّلَامُ.

فرهنگ لغت

الْمَسَالِح: جمع «مسلحه»، نیروهاى مسلح، مرز بانان.

الطَول: برترى، فزونى، قدرت، بخشش.

لَا أحتَجِزُ: پنهان نمى کنم.

لَا أطوِى دُونَکُمْ: این طور نیست که براى شما سهمى قرار ندهم، یعنى شما را سهیم کرده و طرف مشورت قرار خواهم داد.

دُونَ مَقْطَعِهِ: هنگام قطعى و حتمى شدن آن.

لَا تَنْکُصُوا: (هنگامیکه شما را فرا خواندم) سرپیچى نکنید.

الْغَمَرَات: شدائد، فشارها.

لا أحتَجِزُ: پنهان نکنم

لا أطوِى: نپیچم، محروم نکنم

مَقطَع: محل قطع، جائى که حکم را به آنجا معین کرده اند

نامه اى از آن حضرت (علیه السلام) به فرماندهان لشکرها:

از بنده خدا على، امیر المؤمنین به نگهبانان مرزها. اما بعد. شایسته است که والى اگر مالى به دستش افتاد یا به نعمتى مخصوص گردید، نسبت به افراد رعیتش دگرگون نشود. بلکه نعمتى که خدا به او ارزانى مى دارد، سبب فزونى نزدیکى او به بندگان و توجه و مهربانیش به برادرانش گردد.

بدانید، حقى که شما بر عهده من دارید، این است که چیزى را از شما مخفى ندارم، جز اسرار جنگ را و کارى را بى مشورت شما نکنم، جز اجراى حکم خدا را. و حقى را که از آن شماست از موعد خود به تأخیر نیفکنم و تا به انجامش نرسانم از پاى ننشینم و حق شما را به تساوى دهم. چون چنین کردم، بر خداست که نعمت خود بر شما عنایت کند.

و بر شماست که از من فرمان ببرید و اگر شما را فرا خواندم درنگ روا ندارید و در انجام دادن کارى، که صلاح شما را در آن مى دانم، قصور مورزید و در راه حق خود را به سختیها افکنید.

اگر در آنچه مى گویم خلاف روا دارید، هیچکس در نزد من، خوارتر و بى ارج تر از آنکه سر بر تافته و به راه کج رفته است، نخواهد بود. من او را سخت عقوبت خواهم کرد و او را از عقوبت من رهایى نیست. پس این فرمان را از هر که بر شما امیر است بپذیرید و در آنچه خداوند کارهایتان را بدان به صلاح مى آورد، از ایشان فرمان برید. والسلام.

از نامه هاى آن حضرت است به امیران سپاهش:

نامه در یک نگاه:

این نامه عمدتاً از سه بخش تشکیل شده است. بخش اوّل از حقّ خداوند بر زمامداران سخن مى گوید که نباید قدرت، آنها را از توده هاى مردم غافل و دور سازد، بلکه هرچه توانایى بیشترى پیدا مى کنند به مردم نزدیک تر مى شوند.

در بخش دوم خطاب به فرماندهان لشکر کرده و مى گوید: من باید شما را محرم اسرار خود بدانم و همه چیز را ـ جز اسرار محرمانه جنگى ـ براى شما بازگو کنم و در امورى که حکم مسلم الهى در آن نیست با شما مشورت نمایم و حقتان را به طور کامل بپردازم و در برابر، شما هم باید در برابر فرمان من که به نفع جامعه اسلامى است کاملا مطیع و خاضع باشید و از هر گونه فداکارى دریغ ندارید.

در بخش سوم سخن از کسانى مى گوید که راه مخالف در پیش گیرند و از اطاعت فرمان پیشوایشان سرپیچى کنند. حضرت آنها را به مجازات (سخت) تهدید مى کند.

مقام شما را از مردم دور نکند!

امام(علیه السلام) در بخش اوّل این نامه از سران لشکر به عنوان «أَصْحَابِ الْمَسَالِحِ; محافظان مرزها» یاد کرده مى فرماید: «(این نامه) از سوى بنده خدا على بن ابى طالب امیرمؤمنان به پاسداران مرزها (ى کشور اسلام) نگاشته شده است»; (مِنْ عَبْدِ اللهِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِب أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ إِلَى أَصْحَابِ الْمَسَالِحِ).

مسالح جمع مسلحه به معناى مرز است و مرزها معمولاً مناطقى هستند که در اطراف کشور قرار دارند و ممکن است دشمن از آنجا نفوذ یا حمله کند و به همین دلیل همیشه حکومت ها بخش مهمى از نیروهاى مسلحشان را در این مناطق مى گمارند تا از حملات غافلگیرانه دشمنان آسوده خاطر باشند. این تعبیر نشان مى دهد که توجّه به مرزها از مهم ترین وظایف نیروهاى مسلح و ارتش اسلام است.

آن گاه امام(علیه السلام) از خودش شروع مى کند و حقوق مردم را بر والى به طور کلى بیان مى دارد و در بخش آینده انگشت روى موارد خاص گذارده به عنوان شرح این مجمل آنها را یکى پس از دیگرى ذکر مى کند.

به هر حال امام(علیه السلام) در این بخش از نامه اش به دو نکته مهم اشاره مى فرماید: نخست مى فرماید: «اما بعد (از حمد و ثناى الهى) حقى که بر والى و زمامدار ثابت است این است که فضل و برترى هایى که به او رسیده و قدرتى که به او داده شده سبب تغییر حال او درباره رعیّت نگردد»; (أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ حَقّاً عَلَى الْوَالِی أَلاَّ یُغَیِّرَهُ عَلَى رَعِیَّتِهِ فَضْلٌ نَالَهُ، وَلاَ طَوْلٌ(۲) خُصَّ بِهِ).

اشاره به اینکه والى و زمامدار باید چنان باشد که رسیدن به قدرت، او را دگرگون نسازد، دست و پاى خود را گم نکند و گرفتار عُجب، خودبینى و خودپسندى و در نتیجه استبداد نشود همان چیزى که غالباً در زمامداران مادّى دیده مى شود که پیش از رسیدن به قدرت سخنان زیبایى در مورد مردمى بودن و مردمى زیستن دارند; اما هنگامى که بر اوضاع مسلط شدند همه را فراموش کرده و استبداد را پیشه خود مى سازند و تنها اولیاى الهى و کسانى که در خط پیروى آنها هستند از این خطر در امان مى مانند.

در دومین نکته مى افزاید: «بلکه باید نعمت هایى را که خدا به او ارزانى داشته سبب نزدیکى بیشتر به بندگان خدا و مهربانى به برادرانش گردد»; (وَأَنْ یَزِیدَهُ مَا قَسَمَ اللهُ لَهُ مِنْ نِعَمِهِ دُنُوّاً مِنْ عِبَادِهِ، وَعَطْفاً عَلَى إِخْوَانِهِ).

اشاره به اینکه نه تنها قدرت نباید او را از مردم دور کند و به استبداد بکشاند، بلکه به عکس باید هرچه نعمت خدا به او بیشتر مى شود به مردم نزدیک تر گردد و درباره کسانى که امام از آنها به برادر تعبیر کرده محبّت بیشتر داشته باشد، زیرا شکر این نعمت جز از این طریق نخواهد بود.

به این ترتیب، امام(علیه السلام) نخست به مخاطبانش اجازه مى دهد که اداى حق خود را از امام مطالبه کنند. سپس در بخش آینده این نامه به بیان حق خودش بر آنها مى پردازد.

در غررالحکم از حضرت نقل شده است که مى فرماید: «إنَّ حَوائِجَ النّاسِ إلَیْکُمْ نِعْمَهً مِنَ اللهِ عَلَیْکُمْ فَاغْتَنِمُوها وَلا تَمَلُّوها فَتَتَحَوَّلَ نَقِماً; نیاز مردم به شما نعمتى است از سوى خدا براى شما. این نعمت را غنیمت بشمارید و هرگز از آن ملول نشوید که به نقمت و عذاب تبدیل خواهد شد».(۳)

*****

حقوق امام و حقوق فرماندهان:

امام(علیه السلام) در این بخش از نامه خود آنچه را به صورت کلى و سربسته در بخش قبل بدان اشاره فرموده به طور مشروح بیان مى کند.

نخست به حقوقى که مردم بر او دارند اشاره کرده و روى پنج حق انگشت مى گذارد. در اوّلین حق مى فرماید: «آگاه باشید حق شما بر من این است که جز اسرار جنگى چیزى را از شما پنهان ندارم»; (أَلاَ وَإِنَّ لَکُمْ عِنْدِی أَلاَّ أَحْتَجِزَ(۴) دُونَکُمْ سِرّاً إِلاَّ فِی حَرْب).

به یقین پنهان داشتن اسرار از یاران و دوستان، نوعى ابراز بى اعتمادى به آنهاست و در بسیارى از موارد سبب بدبینى یا تفسیرهاى گوناگون براى یک واقعه مى شود; اما هنگامى که رئیس جمعیّت به طور کامل خبررسانى کند، پیوندهاى عاطفى محکم تر و سوء ظن و بدبینى کمتر خواهد شد، هر چند مواردى هست که چاره اى جز کتمان اسرار آن نیست; مانند مسائل جنگى، زیرا اگر دشمن از برنامه ریزى جنگ باخبر شود خود را در مقابل آن مقاوم مى سازد و پیش از موعد آن را خنثى مى کند به همین دلیل در طول تاریخ همواره فرماندهان بزرگ برنامه هاى جنگى خود را تا آخرین لحظه پنهان مى داشتند تا بتوانند ضربات قاطع بر دشمن وارد کنند.

در تاریخ جنگ هاى پیغمبر گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله) نیز این اصل به خوبى مشاهده مى شود و به گفته مورخ معروف طبرى کمتر موردى بود که پیغمبر(صلى الله علیه وآله) از مدینه براى جنگى حرکت کند و مقصد نهایى را براى یارانش بیان فرماید.(۵)

حتى گاه که پیغمبر(صلى الله علیه وآله) خودش به سوى میدان حرکت نمى کرد و گروهى را مأمور برنامه خاصى مى نمود نامه سربسته اى به فرمانده آنها مى داد و مى گفت: به سوى فلان محل حرکت کنید و به فلان جا که رسیدید نامه را بگشایید و هر چه در آن بود عمل کنید.(۶) به یقین اگر از آغاز مقصد خود را بیان مى کرد در تمام مدینه پخش مى شد و جاسوسان آن را به سرعت به دشمن منتقل مى کردند و آنها نیز کاملا آماده مى شدند و چه بسا سرنوشت جنگ تغییر پیدا مى کرد.

سپس به دومین حق آنها اشاره کرده مى فرماید: «و هیچ کارى را بدون مشورت با شما ـ جز در مقام قضاوت و بیان حکم الهى ـ انجام ندهم»; (وَلاَ أَطْوِیَ(۷) دُونَکُمْ أَمْراً إِلاَّ فِی حُکْم).

این همان اصل مشورت است که در قرآن مجید و روایات اسلامى به صورت گسترده آمده است و در دنیاى امروز به ظاهر بسیار بر آن تأکید مى شود، هرچند در عمل طور دیگرى است. مشورت با اصحاب و یاران و پیروان به آنها شخصیت مى دهد و احساس مسئولیت مى کنند و پیوندهاى عاطفى و محبّت را محکم مى سازد. افزون بر این در غیر معصومان سبب مى شود خطاها به حدّاقل برسد.

اما در قضاوت به هنگام صدور حکم، قاضى باید قاطعانه برخورد کند و در حدیثى از امام صادق(علیه السلام) آمده است: «إِذَا کَانَ الْحَاکِمُ یَقُولُ لِمَنْ عَنْ یَمِینِهِ وَلِمَنْ عَنْ یَسَارِهِ مَا تَرَى مَا تَقُولُ فَعَلَى ذَلِکَ لَعْنَهُ اللهِ وَالْمَلاَئِکَهِ وَالنَّاسِ أَجْمَعِینَ أَلاَّ یَقُومُ مِنْ مَجْلِسِهِ وَتُجْلِسُهُمْ مَکَانَهُ; هنگامى که قاضى در مقام صدور حکم (نه در بررسى مقدمات) به نفر سمت راست یا سمت چپ خود بگوید: به عقیده شما من باید چه حکمى صادر کنم، لعنت خدا و فرشتگان و مردم بر او باد! چنین کسى (که توان صدور حکم نهایى را ندارد) باید از جاى خود برخیزد و آنها را بر جاى خود بنشاند».(۸)

اضافه بر این اگر قاضى آنچه را در نظر دارد که به آن حکم کند قبلا فاش نماید ممکن است عوامل مختلف براى تغییر یا تضعیف رأى او تلاش کنند و او در فشار و محذور براى تغییر حکم قرار گیرد.

سپس به سومین و چهارمین حق اشاره مى کند و مى فرماید: «من موظّفم هیچ حقى را از شما به تأخیر نیندازم و پیش از رسیدن به مقطع نهایى آن را قطع نکنم»; (وَلاَ أُؤَخِّرَ لَکُمْ حَقّاً عَنْ مَحَلِّهِ، وَلاَ أَقِفَ بِهِ دُونَ مَقْطَعِهِ).

تفاوت این دو حق را مى توان در ضمن مثالى بیان کرد و آن اینکه اگر بناست کسى یک ماه معین در جایى اسکان داده شود، آن ماه را تأخیر نیندازد و دیگر اینکه پیش از اینکه ماه به سر برسد آن را قطع نکند و نتیجه هر دو این مى شود که حقوق را بى کم و کاست و بدون افزایش بى دلیل بپردازد.

در پنجمین و آخرین حق مى فرماید: «(و نیز از حقوق شما بر من این است که) همه شما درحق، نزد من یکسان باشید (وتفاوتى میان شریف و وضیع قائل نشوم)»; (وَأَنْ تَکُونُوا عِنْدِی فِی الْحَقِّ سَوَاءً).

البته منظور این است که افراد در شرایط مساوى باید بدون در نظر گرفتن موقعیّت اجتماعیشان یکسان باشند بنابراین مفهوم این سخن این نیست که اگر شرایط یکسان نیست باز هم حقوق یکسانى براى آنان در نظر گرفته شود مانند اینکه مثلاً یکى فرمانده لشکر است و دیگرى فردى عادى، یکى فرماندار یک منطقه است و دیگرى نگهبان عمارت فرماندارى و دیگرى به عنوان مثال نگهبان یک عمارت دولتى و یا اینکه یکى طبیب است و دیگرى پرستار، یکى کارهاى بسیار سنگین را در روزهاى متوالى به عهده گرفته و دیگرى کارى سبک در مدتى کوتاه. به یقین آنها یکسان نیستند ولى اگر دو نفر کارى یکسان داشتند حق آنها یکسان پرداخته خواهد شد، هرچند یکى از فامیل هاى سرشناس باشد و دیگرى فردى عادى و گمنام.

آن گاه امام بعد از ذکر این حقوق پنج گانه که مردم بر پیشوایشان دارند به بیان حقوق خود بر امت مى پردازد و به چهار حق اشاره مى کند:

نخست مى فرماید: «هنگامى که من این وظایف را انجام دادم، نعمت خدا (الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ)(۹) بر شما مسلم (و کامل) خواهد شد و من بر شما (نخستین) حقى که دارم اطاعت است»; (فَإِذَا فَعَلْتُ ذَلِکَ وَجَبَتْ لِلَّهِ عَلَیْکُمُ النِّعْمَهُ، وَلِی عَلَیْکُمُ الطَّاعَهُ).

باید گوش به فرمان من باشید، فرمانى که ضامن سعادت شما در دنیا و آخرت و حافظ مصالح فرد و جامعه شماست.

آن گاه در دستور دوم مى فرماید: «و اینکه از دعوت من (براى جهاد و غیر آن) سرپیچى نکنید»; (وَأَلاَّ تَنْکُصُوا(۱۰) عَنْ دَعْوَه).

بنابراین دستور دوم نسبت به دستور اوّل از قبیل ذکر خاص بعد از عام است، زیرا مخاطب در نامه فرماندهان لشکرند که باید در همه چیز مطیع فرمان امام باشند مخصوصاً در دعوت به جهاد.

آن گاه به سومین حق اشاره کرده مى فرماید: «و در آنچه من دستور مى دهم و به صلاح و مصلحت همگى است سستى و تفریط روا مدارید»; (وَلاَ تُفَرِّطُوا فِی صَلاَح).

بسیارند کسانى که به ظاهر در مسیر اطاعتند و دعوت پیشوایشان را لبیک مى گویند; ولى بر اثر سستى و کاهلى نتیجه مطلوبى عایدشان نمى شود. امام(علیه السلام) آن را به عنوان حقّى مستقل شمرده تا همگان بدانند اطاعت دعوت چیزى است و جدى بودن چیز دیگر.

بعضى از شارحان نهج البلاغه، این جمله را اشاره به مسأله جهاد مى دانند که امام(علیه السلام) فرماندهان لشکر را موظّف مى کند هر زمان فرصتى براى دفع دشمن فراهم گردد آن را غنیمت بشمرند و سستى و کوتاهى نکنند.

سرانجام در بیان چهارمین و آخرین حق مردم بر پیشوایانشان مى فرماید: «و باید در میان امواج مشکل ها و شداید براى حق و به سوى حق فرو روید»; (وَأَنْ تَخُوضُوا الْغَمَرَاتِ(۱۱) إِلَى الْحَقِّ).

اشاره به اینکه در مقام دفاع از کشور اسلام فداکارى لازم است، فداکارى تا سرحد جان و این یکى از حقوق زمامدار بر فرماندهان لشکر و فرد فرد آنهاست.

تاریخ اسلام پر است از جلوه هاى ایثار و فداکارى و خوض غمرات براى رسیدن به حق. براى نمونه: تاریخ طبرى در حوادث سنه ۳۷ آورده است: در میدان جنگ صفین عمّار بیرون آمد و در برابر مردم قرار گرفت و عرضه داشت: خداوندا تو مى دانى اگر من بدانم که رضاى تو در این است که خودم را در دریا پرتاب کنم چنین مى کنم و من به خوبى مى دانم که امروز هیچ عملى تو را از پیکار با این فاسقان خشنودتر نمى سازد و اگر مى دانستم عملى تو را خشنودتر از این مى سازد انجام مى دادم.(۱۲)

در سیره ابن هشام آمده است هنگامى که پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) باخبر شد لشکر قریش به سوى بدر حرکت کرده پیامبر با مردم مشورت کرد و جریان قریش را به آنها گفت (نظر حضرت این بود که میزان آمادگى یاران خود را بیازماید) مقداد برخاست و گفت: اى رسول خدا! به همان راهى که خداوند به تو نشان داده برو ما با تو هستیم به خدا سوگند ما مثل بنى اسرائیل نیستیم که به موسى گفتند: تو به اتفاق پروردگارت برو و با دشمنان مبارزه کن ما در اینجا نشسته ایم. من مى گویم: تو با پروردگارت با آنها پیکار کنید و ما هم با شما هستیم. به خدایى که تو را به حق مبعوث ساخته اگر ما را به دورترین نقطه جزیره ببرى با تو خواهیم بود تا به مقصد برسى. پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) براى او دعا کرد سپس فرمود: اى مردم باز هم به من مشورت دهید. نظر آن حضرت طایفه انصار بود و آنها جمعیت قابل ملاحظه اى بودند. سعد بن معاذ برخاست و عرض کرد: اى رسول خدا! مثل اینکه نظرت به سوى ما طایفه انصار است؟ پیامبر(صلى الله علیه وآله) فرمود: آرى. عرض کرد: ما به تو ایمان آورده ایم و گواهى داده ایم آنچه را آوردى حق است و با تو عهد و پیمان بسته ایم. به هر سویى مى خواهى برو ما با تو هستیم. به خدایى که تو را به حق مبعوث کرده اگر ما را به کنار این دریا ببرى (اشاره به دریاى سرخ است که در حاشیه غربى جزیره عربستان قرار دارد) و تو وارد این دریا شوى ما هم با تو وارد خواهیم شد و یک نفر تخلّف نخواهد کرد.(۱۳)

امام(علیه السلام) در سومین بخش از کلام خود متخلّفان را تهدید مى کند تا بشارت و انذار را به هم بیامیزد و مى فرماید: «اگر این وظایف را نسبت به من انجام ندهید آن کس که راه کج مى رود از همه نزد من خوارتر است. سپس او را به سختى کیفر مى دهم و راه فرارى نزد من نخواهد داشت»; (فَإِنْ أَنْتُمْ لَمْ تَسْتَقِیمُوا لِی عَلَى ذَلِکَ لَمْ یَکُنْ أَحَدٌ أَهْوَنَ عَلَیَّ مِمَّنِ اعْوَجَّ(۱۴) مِنْکُمْ، ثُمَّ أُعْظِمُ لَهُ الْعُقُوبَهَ، وَلاَ یَجِدُ عِنْدِی فِیهَا رُخْصَهً).

در واقع امام(علیه السلام) در اینجا براى متخلفان دو کیفر قائل شده است: کیفر معنوى و کیفر ظاهرى. کیفر معنوى آن است که قدر و مقام آنها نزد امام(علیه السلام) بسیار پایین خواهد آمد; پائین تر از هرکس و کیفر ظاهرى مجازات هاى جسمانى است که امام(علیه السلام) براى آنها در نظر گرفته است. به یقین اگر بشارت و انذار در مدیریت ها مخصوصاً مدیریت جنگ و دفاع آمیخته نشود کارآیى خود را از دست خواهد داد.

آن گاه امام(علیه السلام) در پایان اشاره کوتاه و پرمعنایى به آنچه در بالا بیان فرمود کرده مى افزاید: «بنابراین باید حقوق خود را از امراى خود بگیرید و حقوق آنها را که با آن خداوند کار شما را اصلاح مى کند به آنها بپردازید. والسّلام»; (فَخُذُوا هَذَا مِنْ أُمَرَائِکُمْ، وَأَعْطُوهُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ مَا یُصْلِحُ اللهُ بِهِ أَمْرَکُمْ. وَالسَّلاَمُ).

جمله «فَخُذُوا هَذَا مِنْ أُمَرَائِکُمْ» اشاره به حقوق پنجگانه اى است که در آغاز امام(علیه السلام) بیان فرمود و به آنها حق مى دهد که این حقوق را از پیشوایشان مطالبه کنند و جمله «أَعْطُوهُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ…» اشاره به حقوق چهارگانه اى است که امام(علیه السلام) از آنها مطالبه مى کند; حقوقى که آن هم به نفع آنها و براى اصلاح امور آنهاست.

امام(علیه السلام) در اینجا واژه «امُرَاء» را به صورت جمع آورده که اشاره به خودش و زمامدارانى است که بعد از او به حق بر مردم حکومت مى کنند، نه اینکه منظور فرماندهان لشکر باشد، زیرا آنها خودشان مخاطب این کلام اند.

******

پی نوشت:

۱ . سند نامه: این نامه را پیش از مرحوم سید رضى نصر بن مزاحم در کتاب صفین (با کمى تفاوت) آورده است و بعد از سیّد رضى مرحوم شیخ طوسى در امالى نیز با کمى اختلاف ذکر کرده است (مصادر نهج البلاغه، ج ۳، ص ۳۸۷) و نیز از کسانى که قبل از سید رضى این نامه را ذکر کرده اند ابوجعفر اسکافى (متوفاى ۲۲۰) است که در کتاب المعیار والموازنه، ص ۱۰۳ آن را ذکر کرده است.

۲ . «طَوْل» بر وزن «قول» به معناى نعمت است و از ریشه «طُول» بر وزن «نور» گرفته شده که امتداد چیزى را بیان مى کند و از آنجا که نعمت ها، امتدادِ وجودىِ بخشنده نعمت است، این واژه بر آن اطلاق شده است. این واژه گاه به خصوص توانایى هاى مالى یا به هر گونه قدرت نیز اطلاق مى شود و «اولو الطول» به معناى قدرتمندان است.

۳ . غررالحکم، ص ۴۴۸، ح ۱۰۳۰۱٫

۴ . «أحْتَجِزَ» از ریشه «حَجْز» بر وزن «عجز» و معناى اصلى آن منع کردن و فاصله افکندن است. سپس به پنهان داشتن و مستور نمودن که مانع از مشاهده یا اطّلاع بر چیزى است اطلاق شده است.

۵ . تاریخ طبرى، ج ۲، ص ۳۶۶ در وقایع سال نهم هجرت.

۶ . شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج ۵، ص ۱۲۹٫

۷ . «أطْوى» از ریشه «طَىّ» در اصل به معناى پنهان داشتن و مخفى داشتن است و معناى دیگر «طَىّ» پیچیدن و درنوردیدن است. به همین جهت پیمودن راه را طى طریق مى گویند و بعید نیست که هر دو معنا به یک ریشه باز گردد.

۸ . کافى، ج ۷، ص ۴۱۴، ح ۶٫

۹ . مائده، آیه ۳٫

۱۰ . «تَنْکُصوا» از ریشه «نَکْص» بر وزن «مکث» به معناى بازگشت از چیز یا جایى است و از آنجا که سرپیچى کردن نوعى بازگشت از اطاعت است به این معنا نیز به کار رفته است.

۱۱ . «غَمَرات» جمع «غَمْره» بر وزن «ضربه» در اصل از غمر به معناى از بین بردن اثر چیزى گرفته شده سپس به آب زیادى که تمام چهره چیزى را مى پوشاند و پیش مى رود، غمره و غامر گفته شده و در عبارت بالا به معناى امواج شداید و مشکلات است.

۱۲ . تاریخ طبرى، ج ۴، ص ۲۶٫

۱۳ . سیره ابن هشام، ج ۲، ص ۲۶۶ و ۲۶۷ و کامل ابن اثیر، ج ۲، ص ۱۲۰٫

۱۴ . «اعْوَجَّ» از ریشه «عَوَج» بر وزن «حرج» به معناى کج شدن گرفته شده و «عِوج» بر وزن «سپر» معناى اسم مصدرى دارد و هرگونه کجى را شامل مى شود و گاه به معناى انحرافات معنوى و عملى به کار مى رود. در عبارت بالا همین معنا مراد است.

منبع: ahlolbait.ir/article/16482/

درس عبرت گرفتن از گذشته.

و من کتاب له (علیه السلام) إلیه أیضا:

أَمَّا بَعْدُ، فَقَدْ آنَ لَکَ أَنْ تَنْتَفِعَ بِاللَّمْحِ الْبَاصِرِ مِنْ عِیَانِ الْأُمُورِ، [فَلَقَدْ] فَقَدْ سَلَکْتَ مَدَارِجَ أَسْلَافِکَ بِادِّعَائِکَ الْأَبَاطِیلَ وَ اقْتِحَامِکَ غُرُورَ الْمَیْنِ وَ الْأَکَاذِیبِ [مِنِ انْتِحَالِکَ] وَ بِانْتِحَالِکَ مَا قَدْ عَلَا عَنْکَ وَ ابْتِزَازِکَ لِمَا قَدِ اخْتُزِنَ دُونَکَ، فِرَاراً مِنَ الْحَقِّ وَ جُحُوداً لِمَا هُوَ أَلْزَمُ لَکَ مِنْ لَحْمِکَ وَ دَمِکَ مِمَّا قَدْ وَعَاهُ سَمْعُکَ وَ مُلِئَ بِهِ صَدْرُکَ؛ فَمَا ذَا بَعْدَ الْحَقِّ إِلَّا الضَّلَالُ الْمُبِینُ وَ بَعْدَ الْبَیَانِ إِلَّا اللَّبْسُ؟ فَاحْذَرِ الشُّبْهَهَ وَ اشْتِمَالَهَا عَلَى لُبْسَتِهَا، فَإِنَّ الْفِتْنَهَ طَالَمَا أَغْدَفَتْ جَلَابِیبَهَا وَ [أَعْشَتِ] أَغْشَتِ الْأَبْصَارَ ظُلْمَتُهَا.

فرهنگ لغت

اللَمْحُ الْبَاصِر: بدقت دیدن، خیره شدن.

عِیَانُ الُامُورِ: مشاهده امور.

الِاقْتِحَام: بدون فکر و اندیشه در کارى داخل شدن.

الْمَیْن: دروغ، کذب.

انْتِحَالُکَ: بخود نسبت دادن.

مَا قَدْ عَلَا عَنْکَ: آنچه که بالاتر از مقام توست.

الِابْتِزَاز: چیزى را بزور گرفتن.

اخْتِزَن: منع شد.

لِمَا هُوَ الْزَمُ لَکَ مِنْ لَحْمِکَ وَ دَمِک: چیزى را که از گوشت و خون براى تو لازمتر بود، مقصود بیعت با امیر المؤمنین است.

اللَبْس: مخلوط کردن، در هم آمیختن.

اللُبْسَه: اشکال.

جَلَابِیب: جمع «جلباب»، لباس گشادى که روى لباسها پوشیده میشود.

أغْشَتِ الَابْصَارَ: چشمها را ضعیف کرد (و از دیدن حقیقت بازداشت).

آنَ: وقتش رسیده است

إقتِحام: وارد نمودن

مَین: سخن دروغ

إنتِحال: بدروغ بستن، ادعا نمودن

إبتِزاز: از دست بیرون کردن

ترجمه

از نامه هاى آن حضرت است باز هم به معاویه:

اما بعد، زمان آن رسیده که با دیدى دقیق به مشاهده امور روشن برخیزى و از آن بهره مند گردى، تو با ادعاهاى باطل به راه پیشینیانت رفتى، و خود را بى پروا در عرصه فریب و دروغها انداختى، آنچه را برتر از مرتبه توست به خود بستى، و بیت المالى را که براى دیگران اندوخته شده ربودى، همه این برنامه هایت به خاطر فرار از حق، و انکار نمودن واقعیاتى است که از گوشت و خون براى تو لازمتر بود، همان واقعیاتى که گوشت شنیده، و سینه ات از آن پر شده، آیا بعد از حق جز گمراهى آشکار چیزى هست، و پس از بیان روشن غیر از اشتباه برنامه اى وجود دارد از اشتباه و حق و باطل را به هم آمیختن دورى کن، که فتنه دیر زمانى است که پرده هایش را بر چهره افکنده، و تاریکیش دیده هاى بینا را نابینا ساخته.

نامه در یک نگاه:

همان طور که در سند نامه ذکر کرده ایم، امام این نامه را در جواب نامه دیگرى از معاویه نگاشته است. کلام امام(علیه السلام) در این نامه به سه محور اساسى تقسیم مى شود:

در بخش اوّل امام معاویه را پند داده به او مى گوید: وقت آن رسیده است که به راه راست برگردد و دست از خدعه و نیرنگ و شبهه افکنى در برابر حق و حقیقت بر دارد.

در بخش دوم به محتواى نامه اى که او به حضرت نوشته اشاره مى کند و بیان مى دارد که آن نامه آکنده از افسانه هایى بود که از دانش و بردبارى در آن اثرى یافت نمى شد. امام به او مى گوید که با نوشتن این نامه به هدفى که انتظار آن را دارد نمى رسد و اگر هم اکنون به فکر چاره نباشد درهاى نجات بر روى او بسته خواهد شد و راه چاره اى براى او باقى نخواهد ماند.

در بخش سوم مى فرماید: این فکر را از سر خود بیرون کن که بتوانى والى و حاکم بر مسلمانان باشى و یا من بخشى از کشور اسلام (شام و مصر) را به تو واگذار کنم و پیش از آنکه لشکر حق بر تو پیروز شوند و راه هاى چاره به رویت بسته شود چاره اى بیندیش و به راه حق باز گرد.

***

همان گونه که از عنوان نامه پیداست امام(علیه السلام) این نامه را در جواب نامه اى نوشته است که از سوى معاویه به آن حضرت بعد از جنگ نهروان و کشتن خوارج خدمت آن حضرت فرستاده شد.

به گفته ابن ابى الحدید امام(علیه السلام) در این نامه تلویحا اشاره به حدیث معروف پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) مى کند که به آن حضرت فرمود: «أُمِرْتُ بِقِتَالِ النَّاکِثِینَ وَالْقَاسِطِینَ وَالْمَارِقِینَ; من مأمور شدم به پیکار با پیمان شکنان و ظالمان و از دین خارج شدگان».(۲) و در بیان دیگرى آمده است: «أَمَرَ رَسُولُ اللهِ عَلِىّ بن ابى طالب بِقِتَالِ النَّاکِثِینَ وَالْقَاسِطِینَ وَالْمَارِقِین».(۳)

بنابراین معاویه که از این حدیث باخبر بود با دیدن جنگ هاى جمل و نهروان مى بایست از خواب غفلت بیدار مى شد، چرا که سخن پیامبر درباره على(علیه السلام) و جنگ هاى او کاملا به وقوع پیوسته بود و از این رو امام نامه را چنین آغاز مى کند، مى فرماید: «اما بعد از حمد و ثناى الهى زمان آن فرا رسیده است که تو از مشاهده حقایقِ روشن با چشم بینا بهره مند گردى (و ادعاهاى باطل خود را کنار بگذارى)»; (أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ آنَ(۴) لَکَ أَنْ تَنْتَفِعَ بِاللَّمْحِ(۵) الْبَاصِرِ(۶) مِنْ عِیَانِ الاُْمُورِ، فَقَدْ سَلَکْتَ مَدَارِجَ(۷) أَسْلاَفِکَ بِادِّعَائِکَ الاَْبَاطِیلَ).

منظور از «مَدَارِجَ أَسْلاَف» همان برنامه هاى ابوسفیان در مقابله با پیغمبر اسلام و مسلمین و برافروختن آتش هاى جنگ هاى متعدد بر ضد مسلمانان است و همچنین جد مادرى معاویه «عتبه بن ربیعه» و دایى اش «ولید بن عتبه» است که همه از سران کفر، شرک، بت پرستى و نفاق بوده اند.

«ولى (مع الاسف) تو همان مسیر گذشتگان خود را با ادعاهاى باطل و ورود در دروغ و فریب افکنى و اکاذیب مى پیمایى و آنچه بالاتر از شأن توست به خود نسبت مى دهى و به آنچه بدان نباید برسى (و شایسته آن نیستى) دست مى افکنى»; (وَاقْتِحَامِکَ(۸) غُرُورَ الْمَیْنِ(۹) وَالاَْکَاذِیبِ، وَبِانْتِحَالِکَ(۱۰) مَا قَدْ عَلاَ عَنْکَ، وَابْتِزَازِکَ(۱۱) لِمَا قَدِ اخْتُزِنَ(۱۲) دُونَکَ).

منظور از ادعاى باطل همان ادعاى خلافت است که معاویه در شام براى خود بیعت گرفت و منظور از ورود در دروغ، فریب افکنى و اکاذیب، ادعاى خون خواهى عثمان و مظلوم بودن طلحه و زبیر و عایشه است و منظور از نسبت دادن چیزى که در شأن او نیست به خود و دست انداختن به آنچه حق او نیست همان حکومت مصر و شام است که انتظار داشت امام آن دو را به او واگذار کند و آن را شرط بیعت قرار داده بود. و جمله «وَابْتِزَازِکَ …» به گفته بعضى از شارحان نهج البلاغه مى تواند اشاره به بیعتى باشد که معاویه براى خود براى خلافت از اهل شام گرفت.(۱۳)

طبرى در کتاب خود در حوادث سال ۶۰ هجرى نقل مى کند که معاویه از اهل شام در این سال در ماه ذى القعده بعد از پایان کار حکَمین به عنوان خلافت پیامبر بیعت گرفت در حالى که قبلاً براى مطالبه خون عثمان از آنها بیعت گرفته بود.(۱۴)

این احتمال نیز داده شده که منظور امام بیعت گرفتن معاویه نسبت به مطالبه خون عثمان باشد، زیرا این کار در حد او نیست; این گونه خون ها را صاحبان خون (در درجه اوّل فرزندان) از امام مسلمانان مطالبه مى کنند; معاویه نه از اولیاى دم بود و نه امام المسلمین و در واقع همان طور که امام مى فرماید همه اینها براى فرار از پذیرش حق; یعنى بیعت با امیرمؤمنان على(علیه السلام) بود.

این تعبیراتِ گویا و حساب شده پرده را از روى مغالطه کارى هاى معاویه در نامه اش برمى دارد و هدف نهایى او را که رسیدن به حکومت به ناحق مصر و شام یا حکومت بر قاطبه مسلمانان است برمى دارد. امام نیّات فاسد واقعى او را آشکار مى سازد، هرچند بر خردمندان نه در آن زمان و نه در این زمان مخفى و پنهان نبوده و نیست.

آن گاه امام دلیل این ادعاى باطل را چنین بیان مى کند و مى فرماید: «همه این کارها براى فرار از حق و انکار چیزى بود که پذیرش آن از گوشت و خونت براى تو لازم تر بود و نیز براى این بود که از چیزى که گوش تو شنیده و سینه ات از آن پر شده فرار کنى»; (فِرَاراً مِنَ الْحَقِّ، وَ جُحُوداً لِمَا هُوَ أَلْزَمُ لَکَ مِنْ لَحْمِکَ وَ دَمِکَ، مِمَّا قَدْ وَعَاهُ سَمْعُکَ وَ مُلِئَ بِهِ صَدْرُکَ).

منظور از فرار از حق و انکار چیزى که از گوشت و خون براى معاویه لازم تر بوده است همان بیعت عمومى مهاجران و انصار و توده هاى مردم با على(علیه السلام) بود به اضافه مطالبى که معاویه با گوش خود درباره آن حضرت از پیغمبر شنیده بود، زیرا او در ماجراى غدیر حضور داشت و نص بر امامت على را از پیغمبر شنید و نیز در غزوه تبوک حاضر بود و حدیث معروف نبوى «أنْتَ مِنّی بِمَنْزِلَهِ هارُونَ مِنْ مُوسى; تو نسبت به من همچون هارون برادر موسى نسبت به موسى هستى» و سخنان دیگرى درباره على(علیه السلام) را که پیغمبر اکرم با آن، او را در همه جا ستوده بود شنیده بود یا با چشم خود صحنه ها را دیده بود.

بدیهى است شنیدن بیعت عمومى مسلمانان با على و آن سخنان بسیار روشن از پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) این فریضه قطعى را براى معاویه فراهم ساخته بود که در نخستین فرصت با امام بیعت کند و در برابر او تسلیم شود; ولى معاویه دروغ هایى به هم بافت و بر خلاف خواسته مسلمانان قیام کرد و از مردم شام براى خود بیعت گرفت(۱۵) و سنگ زیربناى تفرقه و جدایى در میان مسلمانان را که مایه جنگ هاى داخلى شد نهاد.

آن گاه امام با صراحت به او مى گوید: «آیا بعد از روشن شدن حق چیزى جز گمراهى آشکار وجود دارد و آیا بعد از بیان واضح چیزى جز مغلطه کارى و شبهه افکنى تصور مى شود؟»; (فَمَاذَا بَعْدَ الْحَقِّ إِلاَّ الضَّلاَلُ الْمُبِینُ، وَبَعْدَ الْبَیَانِ إِلاَّ اللَّبْسُ؟(۱۶)).

چه گمراهى از این آشکارتر که بیعت عام مسلمانان را نادیده بگیرد و کسى که تا آخرین لحظه پیروزى اسلام خودش و خاندانش در صفوف کفر و دشمنان بوده بخواهد بر جاى پیغمبر اکرم تکیه زند و لباس خلافت او را در تن بپوشد.

به گفته ابن ابى الحدید اگر ما سخنان شیعه را درباره نصب على(علیه السلام) به خلافت در غدیر خم را قبول نکنیم ـ که نمى کنیم ـ پیامبر سخنان فراوانى در هزار مورد درباره على بیان فرمود که مقدم بودن او را بر سایرین روشن مى سازد; از جمله اینکه فرمود: «حَرْبُکَ حَرْبى; جنگ با تو جنگ با من است» و فرمود: «أنا حَرْبٌ لِمَنْ حارَبْتَ وَسِلْمٌ لِمَنْ سالَمْتَ أللّهُمَّ عادِ مَنْ عاداهُ وَ والِ مَنْ والاهُ; من با کسى که با تو سر جنگ داشته باشد سر جنگ دارم و با هرکس صلح کنى صلح مى کنم خداوندا! آن کس که او را دوست دارد دوست بدار و آن کس که او را دشمن دارد دشمن بدار»(۱۷) آیا همه این امور را نادیده گرفتن و به فراموشى سپردن چیزى جز ضلال مبین است؟!

جمله امام «فَمَاذَا بَعْدَ الْحَقِّ …» برگرفته از تعبیر قرآن مجید است که در سوره یونس بعد از بیان نعمت هاى واضح خداوند مى فرماید: (فَما ذا بَعْدَ الْحَقِّ إِلاَّ الضَّلالُ).(۱۸)

در ذیل نامه ۱۶ (جلد نهم همین کتاب) این جمله را از حسن بصرى نقل کردیم که مى گفت: چهار چیز در معاویه بود که حتى اگر تنها یکى از آنها را داشت، موجب هلاکت (اخروى) وى مى شد: نخست اینکه امر حکومت را با شمشیر به دست گرفت در حالى که بقایاى صحابه و صاحبان فضیلت که از او برتر بودند وجود داشتند. دوم اینکه فرزند شراب خوارش را که لباس ابریشمین مى پوشید و طنبور مى زد، خلیفه بعد از خود کرد. سوم اینکه ادعا کرد زیاد برادر من است در حالى که پیغمبر فرموده بود: فرزند به پدر رسمیش ملحق مى شود و نصیب فرد زناکار سنگ است. چهارم اینکه حجر بن عدى (آن مرد پاک ایمان) را به قتل رساند.(۱۹)

آن گاه امام(علیه السلام) براى تأکید و توضیح بیشترى درباره آنچه پیش از این بیان کرده است مى فرماید: «بنابراین از اشتباه کارى و غلط هایى که در آن است بپرهیز، زیرا از دیر زمانى فتنه پرده هاى سیاه خود را گسترده و ظلمتش بر دیده هایى پرده افکنده است»; (فَاحْذَرِ الشُّبْهَهَ وَاشْتِمَالَهَا عَلَى لُبْسَتِهَا، فَإِنَّ الْفِتْنَهَ طَالَمَا(۲۰) أَغْدَفَتْ(۲۱) جَلاَبِیبَهَا(۲۲) وَأَغْشَتِ(۲۳) الاَْبْصَارَ ظُلْمَتُهَا).

تعبیر به «شبهه» ممکن است اشاره به اشتباه افکنى معاویه در مورد خون عثمان باشد که آن را به على(علیه السلام) بدون هیچ دلیلى نسبت مى داد و جمله «اشْتِمَالَهَا عَلَى لُبْسَتِهَا» نیز مى تواند اشاره به همین موضوع باشد که معاویه این شبهه افکنى را گسترش داد تا در تمام شام شایع شد.

این احتمال نیز وجود دارد که منظور از جمله مزبور این است که از شبهه بپرهیز و همچنین از آثار ناشى از شبهه و یا اینکه از شبهه بپرهیز و از اینکه آن را همچون لباسى در بر کنى و همه جا از بهانه خون خواهى عثمان براى پیشبرد اهداف نامشروعت بهره گیرى.(۲۴)

منظور از «فتنه» همان اختلاف و شکافى است که معاویه در جهان اسلام افکنده بود; نخست از شامیان براى خون خواهى عثمان بیعت گرفت و مدتى بعد، براى خلافت و آنها را از خلیفه به حق مسلمانان جدا ساخت. در مسأله خلافت بدعتى که سابقه نداشت ایجاد کرد و به دنبال او سایر بنى امیّه همان طریقه نادرست وى را در پیش گرفتند و خلفا را یکى بعد از دیگرى به زور تعیین کردند و بر مسلمانان تحمیل نمودند که اوّلین پایه شوم آن بیعت گرفتن براى فرزندش یزید بود.

*****

پی نوشت:

  1. سند نامه: در کتاب مصادر نهج البلاغه سند دیگرى غیر از نهج البلاغه براى این نامه ذکر نشده است جز اینکه از قرائن کلمات ابن ابى الحدید استفاده مى کند منبع دیگرى در دسترس او بوده که هم نامه معاویه به امام را در آن دیده و هم پاسخ امام را (مصادر نهج البلاغه، ج ۳، ص ۴۶۰).
  2. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج ۱۷، ص ۲۴ (این حدیث در لسان العرب نیز در ریشه «قسط» نقل شده است).
  3. مستدرک الصحیحین، ج ۳، ص ۱۳۹٫
  4. «آنَ» فعل ماضى است از ریشه «أیْن» بر وزن «عین» به معناى نزدیک شده و وقتش فرا رسیده است.
  5. «اللّمْح» در اصل به معناى درخشیدن برق است سپس به معناى نگاه کردن سریع آمده است.
  6. «الباصِر» به معناى نگاه دقیق است و این دو واژه «لمح» و «باصر» هنگامى که با هم به کار مى رود مفهومش این است که با یک نگاه دقیق و سریع چیزى را نگریستن.
  7. «مَدارج» جمع «مَدْرَجه» به معناى گذرگاه است.
  8. «اقتحام» به معناى ورود در چیزى بدون مطالعه است و بعضى به معناى ورود در چیزى با قدرت و شدت گرفته اند و بعضى آن را به معناى ورود در کارهاى سخت و خوفناک تفسیر کرده اند (تفسیر اوّل از معجم الوسیط و تفسیر دوم از مجمع البحرین و تفسیر سوم از مفردات راغب است و تمام این تفسیرها در عبارت بالا مى تواند جمع باشد).
  9. «المَیْن» در بسیارى از کتب لغت به معناى دروغ ذکر شده، بنابراین «اکاذیب» (جمع اکذوبه) تأکیدى بر آن است و بعضى گفته اند: «مَیْن» غالباً با «کذب» ذکر مى شود و استعمال آن به تنهایى کمتر است. این احتمال نیز وجود دارد که «مین» اشاره به اصل دروغ باشد و «اکاذیب» اشاره به انواع دروغ.
  10. «انْتِحال» به معناى ادعا کردن چیزى است که تعلق به گوینده ندارد و گاه به معناى اعتقاد به چیزى داشتن و آن را به عنوان مذهب خود پذیرفتن آمده است و در جمله بالا به همین معنا به کار رفته است.
  11. «ابْتِزاز» در اصل به معناى ربودن یا دزدیدن آمده است و ضرب المثلى در عرب است که مى گوید: «من عزّ بزّ» یعنى کسى که غلبه کند اشیا را از دیگران مى رباید.
  12. «اختُزِنَ» یعنى ذخیره شده است و «اخْتُزِنَ دُونَک» یعنى براى دیگرى ذخیره شده است از ریشه «خَزَنَ» به معناى چیزى را در جایى ذخیره کردن.
  13. فى ظلال، ج ۴، ص ۱۶۶٫
  14. تاریخ طبرى، ج ۴، ص ۲۳۹٫
  15. فى ظلال، ج ۴، ص ۱۶۶٫
  16. «لَبْس» بر وزن «درس» به معناى پرده پوشى و اشتباه کارى است. (ماضى آن «لَبَسَ» بر وزن «ضَرَبَ» است) و «لُبْس» بر وزن «قفل» به معناى پوشیدن لباس است (و ماضى آن «لَبِسَ» بر وزن «حسب» است) و «لُبْسه» به معناى شبهه آمده است.
  17. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج ۱۸، ص ۲۴٫
  18. یونس، آیه ۳۲٫
  19. کامل التواریخ، ج ۳، ص ۴۸۷٫
  20. «طالَما» یعنى در زمانى طولانى این کار تحقق یافته است (توجّه داشته باشید که «طال» فعل است و به گفته شارح کافیه «ما» ممکن است زائده و یا کافّه باشد).
  21. «أغْدَفَتْ» به معناى فرو افکندن و رها ساختن است. این واژه در مورد فرو افکندن پرده یا نقاب بر صورت نیز به کار مى رود.
  22. «جَلابیب» جمع «جِلباب» بر وزن «مفتاح» (به کسر جیم و فتح آن به معناى چادر و پارچه اى است که تمام بدن را مى پوشاند و به پیراهن بلند و گشاد نیز اطلاق شده است).
  23. «أَغْشَت» از ریشه «غَشَیان» بر وزن «غلیان» در اصل به معناى پوشاندن و احاطه کردن است و در جمله بالا به همان معناى پوشاندن آمده است.
  24. در صورت اوّل و دوم فاعل «اشتمال» ضمیر «ها» است که اشتمال اضافه به آن شده است و در احتمال سوم فاعل «اشتمال» معاویه است و ضمیر «ها» که به شبهه برمى گردد مفعول آن است.

منبع: ahlolbait.ir/article/16482/

عوامل هلاکت امت‌ها.

اشاره:

امام در این نامه بسیار کوتاه و پرمعنا به عوامل هلاکت گروه هایى از اقوام پیشین اشاره مى کند و عامل آن را دو چیز مى شمرد: باز داشتن مردم از حق و تشویق آنها به باطل.

و من کتاب کَتبَه (علیه السلام) لَمَّا استُخلَفَ إلى أمَراء الأجناد:

أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّمَا أَهْلَکَ مَنْ کَانَ قَبْلَکُمْ أَنَّهُمْ مَنَعُوا النَّاسَ الْحَقَّ فَاشْتَرَوْهُ، وَ أَخَذُوهُمْ بِالْبَاطِلِ فَاقْتَدَوْهُ.

فرهنگ لغت

أخَذُوهُمْ بِالْبَاطِلِ: مردم را به انجام باطل واداشتند.

اقْتَدَوْهُ: از آن (باطل) پیروى کردند، به آن اقتدا نمودند.

اقتَدَوا: مردم بایشان اقتداء کردند

نامه آن حضرت (ع) به سرداران سپاه هنگامى که به خلافت رسید:

اما بعد. آنان که پیش از شما بودند هلاک شدند، زیرا مردم را از حقشان محروم نمودند تا آن را با دادن رشوت به دست آوردند. مردم را به راه باطل کشانیدند و مردم هم از پى ایشان رفتند.

دو عامل بدبختى:

امام در این نامه کوتاه و پر معنا به فرماندهان لشکرش هشدار مى دهد و عوامل زوال امت هاى پیشین را براى آنها در دو چیز خلاصه مى کند و مى فرماید: «اما بعد (از حمد و ثناى الهى) امت هایى که پیش از شما بودند تنها دو چیز مایه هلاکت و بدبختى آنها شد: نخست اینکه آنها مردم را از حقشان بازداشتند، ازاین رو ناچار شدند حق خود را (از طریق رشوه) به دست آورند و دیگر اینکه مردم را به باطل سوق دادند و آنان نیز از آن پیروى کردند»; (أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّمَا أَهْلَکَ مَنْ کَانَ قَبْلَکُمْ أَنَّهُمْ مَنَعُوا النَّاسَ الْحَقَّ فَاشْتَرَوْهُ، وَأَخَذُوهُمْ بِالْبَاطِلِ فَاقْتَدَوْهُ).

اشاره به اینکه هنگامى که امیران بلاد و فرماندهان حاضر نشوند حق مردم از طریق صحیح به آنها برسد، مردم براى رسیدن به حق خود از طرق فاسد وارد مى شوند. در این صورت بازار رشوه خوارى داغ مى گردد و فساد و بى اعتمادى و ظلم همه جا را فرا مى گیرد و امت ها در سراشیبى سقوط وارد مى شوند.

دیگر اینکه چون اُمرا و زمامداران براى رسیدن به اهدافشان از طریق باطل و نادرست وارد شوند مردم نیز به حکم «اَلنّاسُ عَلى دینِ مُلُوکِهِمْ» به آنان اقتدا کرده و در مسائل مربوط به رابطه آنها با حکومت و رابطه خودشان با یکدگر به سوى باطل مى روند و تمام روابط اجتماعى به خود شکل باطل مى گیرد و از آنجا که باطل بیراهه است و انسان را به پرتگاه سوق مى دهد، جامعه رو به فنا مى رود.

اما اگر زمامداران حق را به حقدار، خواه قوى باشد یا ضعیف برسانند و براى رسیدن به اهدافشان راه صحیح پیش گیرند نه رشوه خوارى و فساد، جامعه را فرا مى گیرد و نه رابطه هاى مردم با حکومت و با خودشان در مسیر باطل مى افتد. جامعه نیز امن و امان مى شود و در مسیر پیشرفت و ترقى قرار خواهد گرفت. نمونه این مطلب را نه تنها در زندگانى پیشینیان همچون فراعنه و نمرودیان مشاهده مى کنیم که در عصر خود نیز همین مطلب را با چشم در روابط میان کشورها ملاحظه مى کنیم.(۲)

*****

پی نوشت:

  1. سند نامه: صاحب کتاب مصادر تنها مدرکى که براى این نامه جز نهج البلاغه ذکر کرده همان است که ابن عبدالبر (از معاصران مرحوم سیّد رضى) در کتاب بهجه المجالس با کمى تفاوت آورده است (مصادر نهج البلاغه، ج ۳، چاپ چهارم).
  2. مطابق تفسیرى که در بالا آمد ضمیر جمع «اشْتَرُوهُ» و «اقْتَدَوْهُ» به امت ها و مردم باز مى گردد (الناس) هرچند بعضى از شارحان احتمال دیگرى نیز داده اند که این دو ضمیر به امرا و زمامداران بر گردد ولى بسیار بعید است و در این صورت «اشْتَروْهُ» به معناى «باعُوا» است شبیه آنچه در قرآن درباره برادران یوسف آمده است: (وَ شَرَوْهُ بِثَمَن بَخْس دَراهِمَ مَعْدُودَه) (یوسف، آیه ۲۰).

منبع: ahlolbait.ir/article/16482/

ویژگى هاى مالک اشتر.

اشاره:

مى دانیم امام(علیه السلام) نامه اى به دست مالک اشتر داد که برنامه عملى و روش کشوردارى را در زمینه هاى مختلف به او آموخت. این نامه به عهدنامه مالک اشتر معروف شده که نامه ۵۳ از نهج البلاغه است و خواهد آمد. نامه هاى دیگرى نیز به اهل مصر ـ در آستانه فرستادن او به عنوان زمامدارى مصر ـ نوشت که یکى از  آنها این نامه و دیگرى نامه ۶۲ است. از تمام اینها مقام و شخصیت مالک به عنوان انسانى قوى و با ایمان و مدیر و مدبر و مخلص و شجاع روشن مى شود.

و من کتاب له (علیه السلام) إلى أهل مصرَ لمّا وَلَّى علیهم الأشتر:

مِنْ عَبْدِ اللَّهِ عَلِیٍّ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ إِلَى الْقَوْمِ الَّذِینَ غَضِبُوا لِلَّهِ حِینَ عُصِیَ فِی أَرْضِهِ وَ ذُهِبَ بِحَقِّهِ، فَضَرَبَ الْجَوْرُ سُرَادِقَهُ عَلَى الْبَرِّ وَ الْفَاجِرِ وَ الْمُقِیمِ وَ الظَّاعِنِ، فَلَا مَعْرُوفٌ یُسْتَرَاحُ إِلَیْهِ وَ لَا مُنْکَرٌ یُتَنَاهَى عَنْهُ. أَمَّا بَعْدُ، فَقَدْ بَعَثْتُ إِلَیْکُمْ عَبْداً مِنْ عِبَادِ اللَّهِ، لَا یَنَامُ أَیَّامَ الْخَوْفِ وَ لَا یَنْکُلُ عَنِ الْأَعْدَاءِ سَاعَاتِ الرَّوْعِ أَشَدَّ عَلَى الْفُجَّارِ مِنْ حَرِیقِ النَّارِ، وَ هُوَ مَالِکُ بْنُ الْحَارِثِ أَخُو مَذْحِجٍ. فَاسْمَعُوا لَهُ وَ أَطِیعُوا أَمْرَهُ فِیمَا طَابَقَ الْحَقَّ، فَإِنَّهُ سَیْفٌ مِنْ سُیُوفِ اللَّهِ، لَا کَلِیلُ الظُّبَهِ وَ لَا نَابِی الضَّرِیبَهِ؛ فَإِنْ أَمَرَکُمْ أَنْ تَنْفِرُوا فَانْفِرُوا وَ إِنْ أَمَرَکُمْ أَنْ تُقِیمُوا فَأَقِیمُوا، فَإِنَّهُ لَا یُقْدِمُ وَ لَا یُحْجِمُ وَ لَا یُؤَخِّرُ وَ لَا یُقَدِّمُ إِلَّا عَنْ أَمْرِی، وَ قَدْ آثَرْتُکُمْ بِهِ عَلَى نَفْسِی لِنَصِیحَتِهِ لَکُمْ وَ شِدَّهِ شَکِیمَتِهِ عَلَى عَدُوِّکُمْ.

واژه شناسی

الْجَوْر: ستم و ظلم.

السُّرَادِق: پرده اى که به بالاى صحن خانه مى کشند، سراپرده.

الْبَرّ: پرهیزکار.

الظّاعِن: مسافر.

یُسْتَراحُ الَیْهِ: بواسطه (عمل به) آن آرامش حاصل میشود.

لَا یَنْکُلُ: خوددارى نمى کند، نمى ترسد.

الرَّوْع: خوف.

مَذْحِج: نام قبیله مالک است.

الْکَلِیل: کند.

الظُبَه: لبه تیز شمشیر و نیزه ها و مانند آن.

النَّابِى: شمشیرى که کند شده و نمى برد.

الضَّرِیبَه: کسى که با شمشیر مضروب شده.

آثَرْتُکُمْ: شما را مقدم داشتم، ترجیح دادم.

الشَکِیمَه: دهنه، میله اى آهنى که به افسار متصل است و در دهان حیوان قرار دارد و از آن به لحاظ استحکامى که دارد به قدرت نفس و شجاعت و دلیرى تعبیر مى شود.

سُرادِق: سراپرده

لا یَنکُلُ: بر نمى گردد، فرار نمى کند

رَوع: ترس و واهمه

کَلِیل: کند شده، نبرنده

ظُبَّه: دم برنده شمشیر و نیزه

نَابِى: بى اثر- تأثیر نکننده

انفِروا: کوچ و حرکت کنید

لا یُحجِمُ: دست بر نمى دارد، نمى ایستد

آثَرتُکم: شما را مقدم داشتم و ترجیح دادم

شَکیمَه: قوت و قدرت

ترجمه

نامه اى از آن حضرت (ع) به مردم مصر هنگامى که مالک اشتر (رحمه الله) را بر آنان امارت داد:

از بنده خدا على، امیر المؤمنین، به مردمى که براى خدا خشمگین شدند، هنگامى که دیگران در زمینش نافرمانى کردند و حقش را از میان بردند. هنگامى که ستم، سراپرده اش را بر سر نیکوکار و تبهکار و مقیم و مسافر بر پاى داشت و هیچ معروفى نماند که در سایه آن توان آسود و نه کس از منکرى سرباز مى زد.

اما بعد، بنده اى از بندگان خدا را به سوى شما فرستادم. مردى که در روزگار وحشت به خواب نرود و در ساعات خوف از دشمن رخ برنتابد. بر دشمنان از لهیب آتش سوزنده تر است. او مالک بن الحارث از قبیله مذحج است. در هر چه موافق حق بود به سخنش گوش بسپارید و فرمانش را اطاعت کنید. اگر گفت، به راه افتید، به راه افتید و اگر گفت، درنگ کنید، درنگ کنید. او شمشیرى است از شمشیرهاى خدا که نه تیزیش کند شود و نه ضربتش بى اثر ماند. او نه به خود در کارى اقدام مى کند. و نه از کارى باز مى ایستد، نه قدم واپس نهد و نه پیش گذارد، مگر به فرمان من. در فرستادن مالک به دیار شما، شما را بر خود ترجیح نهادم، زیرا مالک را نیکخواه شما دیدم و دیدم که او از هر کس دیگر سخت تر لجام بر دهان دشمنانتان زند.

نامه در یک نگاه:

نامه مورد بحث در واقع از دو بخش تشکیل شده است: بخش اوّل، مدح و تمجیدى از مردم مصر است که به حمایت از اسلام برخاستند در زمانى که ظلم و فساد صحنه زمین را فرا گرفته بود و حق و عدالت از جامعه بشرى رخت بر بسته بود و منکرات و زشتى ها جوامع را آلوده ساخته بود.

در بخش دوم به معرفى مالک به عنوان فردى بسیار ممتاز و داراى تمام صفاتى که شایسته یک فرماندار و فرمانده است، مى پردازد و تعبیرات بسیار بلندى درباره مالک مى فرماید که درباره کمتر کسى دیگر شده و به دنبال آن به مردم مصر فرمان مى دهد قدر او را بشناسند و سر بر فرمانش دهند.

مصریان فداکار:

امام(علیه السلام) در آغاز نامه ـ چنان که اشاره شد ـ توصیف بلیغى از مردم مصر مى کند و مى فرماید: «این نامه از بنده خدا على امیر مؤمنان به سوى مردمى است که براى خدا خشمگین شدند در آن هنگام که در زمینش عصیان شده و حق او از بین رفته بود، در آن هنگام که جور و ستم خیمه خود را بر سر نیکوکار و بدکار و حاضر و مسافر زده بود، زمانى که نه معروف و نیکى وجود داشت که انسان در کنارش احساس آرامش کند و نه از منکر و زشتى ها اجتناب مى شد (تا مشمول لطف خدا گردد)»; (مِنْ عَبْدِاللهِ عَلِیّ أَمِیرِالْمُؤْمِنِینَ، إِلَى الْقَوْمِ الَّذِینَ غَضِبُوا للهِِ حِینَ عُصِیَ فِی أَرْضِهِ، وَذُهِبَ بِحَقِّهِ، فَضَرَبَ الْجَوْرُ سُرَادِقَهُ(۲) عَلَى الْبَرِّ وَالْفَاجِرِ، وَالْمُقِیمِ وَالظَّاعِنِ(۳)، فَلاَ مَعْرُوفٌ یُسْتَرَاحُ إِلَیْهِ، وَلاَ مُنْکَرٌ یُتَنَاهَى عَنْهُ).

در اینکه این تعبیرات اشاره به چه زمانى است قاطبه شارحان نهج البلاغه آن را اشاره به زمانى مى دانند که عبدالله بن ابى سرح جنایت کار معروف، از سوى عثمان به فرماندارى مصر برگزیده شده بود. او هم با جمعى از ظالمان و اوباش به ظلم و ستم بر مردم مصر پرداخت و نسبت به قوانین اسلامى کاملا بى اعتنا بود; نه امر به معروف را عملا به رسمیت مى شناخت نه گامى در راه نهى از منکر برمى داشت.

فراموش نکنیم که عبدالله بن ابى سرح همان کسى است که در آغاز جزء کاتبان وحى بود; ولى به علت خیانتش پیغمبر(صلى الله علیه وآله) بر او غضب کرد و آیه اى از قرآن در مذمت او نازل شد. او به مرتدان و مشرکان پیوست و بر ضد اسلام توطئه کرد و به هنگام فتح مکّه یکى از افراد معدودى بود که پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) فرمان قتل آنها را صادر نمود و چون عبدالله برادر رضاعى عثمان بود، عثمان او را نزد خود پنهان ساخت. سپس او را نزد پیغمبر(صلى الله علیه وآله) آورد و براى او امان خواست. پیغمبر(صلى الله علیه وآله) از او روى برگرداند. عثمان سه بار این کار را تکرار کرد. پیامبر(صلى الله علیه وآله) سرانجام پذیرفت و به او امان داد. هنگامى که عثمان با عبدالله از نزد پیغمبر(صلى الله علیه وآله) بیرون رفت پیغمبر(صلى الله علیه وآله) به اطرافیان خود فرمود: من بار اوّل و دوم که سکوت کردم براى این بود که یکى از شما برخیزد و گردن این خائن را بزند. مردى از انصار عرض کرد: چه خوب بود اشاره اى به من مى کردید اى رسول خدا. پیغمبر(صلى الله علیه وآله) فرمود: شایسته انبیا نیست که نگاه هاى پنهانى کنند.(۴)

به هر حال مردم مصر بر ضد این مرد جنایت کار شوریدند; ولى او محکم در جاى خود نشسته بود. به همین دلیل جمعیّت دو هزار نفرى از مصر حرکت کردند به این قصد که فرمان عزل او را از عثمان بخواهند ولى عثمان نه تنها حاضر نشد که او را معزول دارد; بلکه نامه اى نوشت و با غلام خود براى عبدالله فرستاد به این مضمون که به او توصیه کرده بود بعضى از سران معترضان را در برابر چشم مردم به دار آویزد و بعضى را شدیدا مجازات کند تا عبرت همگان گردد. معترضانِ مصرى نامه را از غلام کشف کردند و فریادشان بلند شد و گفتند باید به مدینه برگردیم و تا عزل عثمان از خلافت دست بر نداریم.

در این هنگام گروه هاى دیگرى از کوفه و بصره به مدینه آمدند آنها نیز شکایت هاى مشابهى داشتند. اضافه بر اینها بسیارى از مهاجران و انصار معتقد بودند که عثمان با کارهایى که انجام داده لایق خلافت مسلمین نیست و باید از خلافت کناره گیرى کند; ولى عثمان همچنان مقاومت مى کرد. این مقاومت خشم شورشیان را برانگیخت; خانه او را محاصره کردند و سرانجام به دست ابو حرب غافقىِ مصرى و به اعتقاد بعضى به دست افراد دیگرى به قتل رسید.(۵) این در حالى بود که على(علیه السلام) فرزندان خود امام حسن و امام حسین(علیهما السلام) را به در خانه عثمان فرستاده بود که مانع ورود مردم به داخل خانه شوند، زیرا امام(علیه السلام) موافق با قتل عثمان نبود، هرچند لازم مى دانست که عثمان از خلافت کناره گیرى کند.

ولى آنچه مربوط به نامه مورد بحث است این است که از تعریف و تمجیدى که على(علیه السلام) در این نامه از مردم مصر کرده است بعضى این چنین استنباط کرده اند  که امام(علیه السلام) موافق قتل عثمان بود.

ابن ابى الحدید در اینجا مى گوید: تفسیر این خطبه براى من مشکل است چون اهل مصر بودند که عثمان را کشتند. هنگامى که امیر مؤمنان شهادت مى دهد که آنان «غَضِبُوا للهِِ حِینَ عُصِىَ فى أرِضه; براى خدا خشم گرفتند در آن زمانى که در زمین عصیان او شد» چنین چیزى شهادت قاطعى است بر عصیان عثمان و ارتکاب منکر از ناحیه او و تأیید عمل کرد مصریان که بر ضد او شوریدند.

سپس اضافه مى کند مى توان گفت: ـ هرچند این توجیه خالى از اشکال نیست ـ که اهل مصر از دست فرماندار عثمان ناراضى بودند و اعمال ضد اسلامى او را انکار مى کردند و براى عزل او نزد عثمان آمدند و هنگامى که روشن شد نامه فرمان قتل معترضان را مروان نوشته است از او خواستند مروان را به دست آنها بدهد تا تأدیبش کنند; ولى عثمان از این امر خوددارى کرد و شورش بالا گرفت و بسیارى از مردم مدینه نیز به شورشیانِ مصرى پیوستند و از عثمان خواستند که عمال ناصالح خود را عزل کند و مروان را به آنها بسپارد و در این هنگام بعضى از غلامان عثمان به مردم تیر اندازى کردند و همین سبب شد که آنها از دیوار خانه عثمان بالا بیایند و او را به قتل برسانند، بنابراین معلوم نیست قاتلان، مصریان بوده باشند و آنچه مصریان انجام دادند در خور ستایش بود و امام(علیه السلام) آنها را در این نامه مى ستاید.(۶)

بعضى از شارحان نهج البلاغه این توجیه را پذیرفته اند. از کلمات آنها بر مى آید که آن را خالى از تکلف مى دانند; زیرا از یک طرف قراین تاریخى نشان مى دهد که امام(علیه السلام) هرگز کسى را تشویق به قتل عثمان نکرد، بلکه از آن مانع شد، هرچند اعتراضات شدید به اعمال عثمان و مسلط کردن افراد فاسد بنى امیّه بر جان و مال مسلمین داشت و از سویى دیگر نامه مورد بحث نشان مى دهد که قیام  مردمى اهل مصر را در خور ستایش مى شمرد و جمع میان این دو همان است که در توجیه بالا آمد و در سخن امام(علیه السلام) در این نامه چیزى که دلالت بر مدح قاتلان عثمان کند وجود ندارد.(۷)

در ضمن امام(علیه السلام) ویژگى هاى یک جامعه فاسد را در چند جمله کوتاه بیان فرموده و آن جامعه اى است که عصیان پروردگار در آن ظاهر شود، خیمه جور و ستم نیکان و بدان را زیر پوشش خود قرار دهد و کسى در شهر و بیابان در امان نباشد، نیکى ها برچیده شود و زشتى ها گسترش یابد.

*****

فردى بینا و بسیار توانا را به فرماندارى شما منصوب کردم:

امام(علیه السلام) در این بخش عمدتا به معرفى مالک اشتر مى پردازد و بعد از معرفى کامل او ضمن بیان شش وصف بسیار ممتاز، مردم مصر را به اطاعت از فرمان او دعوت مى کند گویى فرمانى است توأم با استدلال.

نخست مى فرماید: «اما بعد (از حمد و ثناى الهى) من یکى از بندگان (خاص) از بندگان خدا را به سوى شما فرستادم»; (أَمَّا بَعْدُ، فَقَدْ بَعَثْتُ إِلَیْکُمْ عَبْداً مِنْ عِبَادِ اللهِ).

نکره بودن «عبد» در اینجا براى تعظیم است و نشان مى دهد که مالک اشتر در مقام عبودیت پروردگار بسیار شایسته بود و امام(علیه السلام) هم اوّلین و مهم ترین افتخار او را همین عبودیت پروردگار مى شمرد، همان چیزى که در نمازهاى خود در ذکر تشهد قبل از مقام رسالت پیغمبر(صلى الله علیه وآله) از آن یاد مى کنیم: (أشْهَدُ أنَّ مُحَمّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ). همان حقیقتى که امیرالمؤمنین على(علیه السلام) به آن افتخار مى کرد و مى گفت: «کَفَى بِی عِزّاً أَنْ أَکُونَ لَکَ عَبْداً».(۸)

سپس در توصیف دوم و سوم مى فرماید: «کسى که به هنگام خوف و خطر خواب به چشم راه نمى دهد و در ساعات ترس و وحشت از دشمن نمى هراسد و به او پشت نمى کند»; (لاَ یَنَامُ أَیَّامَ الْخَوْفِ، وَلاَ یَنْکُلُ(۹) عَنِ الاَْعْدَاءِ سَاعَاتِ الرَّوْعِ(۱۰)).

این دو وصف در واقع از مهم ترین اوصافى است که براى پیروزى بر دشمن لازم است; آماده باش دائم در زمان خوف حمله دشمن و نهراسیدن از نقشه ها، ضربه ها و عِدّه و عُدّه اعدا. تاریخ نشان داده است کسانى که در نبرد مغلوب شده اند غالباً یکى از این دو ویژگى را از دست داده اند. یا غافلگیر شده اند یا ترس از دشمن آنها را به ضعف و ذلت و زبونى کشیده است.

آن گاه در چهارمین وصف مى فرماید: «او در برابر بدکاران از شعله آتش سوزنده تر است و او مالک بن حارث از قبیله مذحج است»; (أَشَدَّ عَلَى الْفُجَّارِ مِنْ حَرِیقِ النَّارِ، وَهُوَ مَالِکُ بْنُ الْحَارِثِ أَخُو مَذْحِج(۱۱)).

تعبیر به «حَرِیقِ النَّارِ; سوزش آتش» در واقع رساترین تعبیرى است که براى حملات شدید مالک اطلاق شده، زیرا هیچ چیز همانند آتش نابود نمى کند. آب غرق مى کند، سنگ مى شکند; ولى آتش مى سوزاند و خاکستر مى کند.

مرحوم تسترى در شرح نهج البلاغه خود از کتاب صفین نصر بن مزاحم نقل مى کند که در ایام جنگ صفین مردى از اهل شام که قامتى بسیار بلند و بى نظیر داشت از صفوف جمعیّت شامیان خارج شد و مبارز طلبید (مطابق سنّت جنگ هاى تن به تن در آن زمان) هیچ کس از لشکر امیر مؤمنان(علیه السلام) براى مبارزه با او بیرون نیامد جز مالک اشتر که آمد و با ضربه اى او را به خاک افکند و کشت. یکى از شجاعان لشکر شام گفت: به خدا قسم قاتل تو را خواهم کشت. این سخن را گفت و بر اشتر حمله برد. اشتر او را با ضربه اى از پاى در آورد و او در پیش روى اسبش افتاد و یارانش با بدن مجروح او را از معرکه بیرون بردند. یکى از لشکریان شام به نام ابو رفقیه سهمى گفت: این مرد آتش بود; ولى در برابر طوفان آتش زا مقاومت نکرد. (کانَ هَذا ناراً فَصافَدَتْ أعْصاراً).

سرانجام امام(علیه السلام) در یک نتیجه گیرى از اوصاف گذشته مالک اشتر مى فرماید: «حال که چنین است به سخنش گوش فرا دهید و فرمانش را در آنجا که مطابق حق است اطاعت کنید»; (فَاسْمَعُوا لَهُ وَأَطِیعُوا أَمْرَهُ فِیمَا طَابَقَ الْحَقَّ).

بدیهى است کسى که بنده مخلص خداست، مراقب دشمن و نقشه هاى اوست و هرگز از برابر دشمن عقب نشینى نمى کند و همچون آتش یا صاعقه اى بر سر او فرود مى آید، کسى است که باید به سخنانش گوش فرا داد و اوامر او را اطاعت نمود; ولى جالب این است که امام(علیه السلام) مى فرماید: «فیما طابَقَ الْحَقَّ; در آنجا که مطابق حق باشد» اشاره به اینکه هیچ کس به جز انبیا و اوصیا معصوم نیست، بنابراین اطاعت از اوامر آنها باید محدود به مطابقت با حق باشد. به این ترتیب امام(علیه السلام) حتى درباره نزدیک ترین دوستانش این توصیه را مى فرماید، از این رو ابن ابى الحدید در شرح این جمله مى نویسد: این نشانه قدرت دینى و صلابت روحى امام(علیه السلام) است که حتى درباره محبوب ترین افراد نزد او مسامحه را روا نمى دارد و این قید را براى اطاعت از فرمان او نیز قایل مى شود چرا که پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) فرمود: «لاَ طَاعَهَ لِمَخْلُوق فِی مَعْصِیَهِ الْخَالِق».(۱۲)

آن گاه امام(علیه السلام) به سراغ وصف پنجم درباره مالک مى رود و مى فرماید: «چرا که او شمشیرى است از شمشیرهاى خدا که نه هرگز به کندى مى گراید و نه ضربه اش بى اثر مى گردد»; (فَإِنَّهُ سَیْفٌ مِنْ سُیُوفِ اللهِ، لاَ کَلِیلُ(۱۳) الظُّبَهِ(۱۴)، وَلاَ نَابِی(۱۵) الضَّرِیبَهِ(۱۶)).

تعبیر به «سَیْفٌ مِنْ سُیُوفِ اللهِ; شمشیرى است از شمشیرهاى خدا» شمشیرى برنده و با کارایى بالا; بهترین تعبیرى است که درباره مرد شجاعى همچون مالک به کار رفته است.

بعضى از شارحان نهج البلاغه گفته اند: سیف الله لقب خالد بن ولید بود و در اینکه چه کسى این لقب را بر او نهاد اختلاف کرده اند. بعضى گفته اند: پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) این لقب را به او داد; ولى ابن ابى الحدید تصریح مى کند: صحیح این است که این لقب را ابوبکر به او داد به سبب جنگ هایى که او با اهل ردّه و مسیلمه کذاب داشت و بر آنها پیروز شد.

ولى مى دانیم که خالد بن ولید کارهاى زشت فراوانى داشت و هرگز قابل مقایسه با مالک اشتر، آن مرد شجاع راستگوى پاک باز نبود.

قابل توجّه اینکه ابن اثیر مى گوید: هنگامى که خالد مالک بن نویره را (بدون دلیل شرعى) به قتل رسانید و همسر او را به عقد خود در آورد عمر خشمگین شد و به خالد گفت: مسلمانى را کشتى سپس بر همسرش پریدى، به خدا سوگند تو را سنگباران مى کنم و اصرار کرد که ابو بکر، خالد را به علت کشتن مالک بن نویره قصاص کند; ولى ابوبکر در پاسخ او گفت: خالد کارى انجام داد و خطا کرد و من شمشیرى را که خداوند کشیده در نیام نمى کنم (و همین سبب شد که گروهى او را سیف الله بنامند ولى عجب سیفى).(۱۷)

امام(علیه السلام) باز نتیجه گیرى کرده و مى فرماید: «بنابراین اگر او فرمان بسیج و حرکت داد حرکت کنید و اگر دستور توقف داد توقف نمایید»; (فَإِنْ أَمَرَکُمْ أَنْ تَنْفِرُوا فَانْفِرُوا، وَإِنْ أَمَرَکُمْ أَنْ تُقِیمُوا فَأَقِیمُوا).

سپس او را با ششمین و آخرین وصف مى ستاید و مى فرماید: «زیرا او هیچ اقدام و منعى و هیچ عقب نشینى و پیش روى نمى کند مگر به فرمان من»; (فَإِنَّهُ لاَ یُقْدِمُ و لاَ یُحْجِمُ(۱۸)، وَلاَ یُؤَخِّرُ وَلاَ یُقَدِّمُ إِلاَّ عَنْ أَمْرِی).

بنابراین فرمان او فرمان من و دستور او دستور برگرفته از دستور من است.

به یقین مالک اشتر در جزئیات، آن هم با فاصله زیادى که میان مصر و عراق و کوفه بود از امام(علیه السلام) دستور نمى گرفت بلکه امام(علیه السلام) اصول کلى را ـ همان گونه

که از فرمان معروف مالک در نامه ۵۳ بر مى آید ـ به او آموخته بود و فروع را به این اصول باز مى گرداند و این اجتهاد به معناى صحیح است «رد الفروع الى الاصول».

این اوصاف شش گانه در هرکس که باشد او را به صورت انسانى کامل که جامع کمالات معنوى و مادىِ درونى و برونى است در مى آورد; انسانى کم نظیر و گاه بى نظیر.

لذا امام(علیه السلام) در آخرین جمله این نامه مى فرماید: «(و با اینکه وجود مالک براى من بسیار مغتنم است; ولى) من شما را بر خود مقدم داشتم (که او را به فرمانداریتان فرستادم)، زیرا او نسبت به شما خیرخواه و نسبت به دشمنانتان بسیار سخت گیر است»; (وَقَدْ آثَرْتُکُمْ بِهِ عَلَى نَفْسِی لِنَصِیحَتِهِ لَکُمْ، وَشِدَّهِ شَکِیمَتِهِ(۱۹) عَلَى عَدُوِّکُمْ).

امام(علیه السلام) در این جمله تصریح مى کند که هرچند وجود مالک در لشکر او و تحت فرماندهى او ضرورت داشته، ولى به جهت اهمّیّت سرزمین مصر که کشورى بزرگ و تاریخى با مردمانى پیشرفته و آگاه است آنها را بر خود مقدم مى دارد. این از یک سو ارزش وجودى مالک را روشن مى سازد و از سوى دیگر ارزش مردم مصر را.

******

پی نوشت:

۱ . سند نامه: این نامه را جمعى از مورخان و عالمان که قبل از سیّد رضى مى زیسته اند در کتاب هاى خود آورده اند; از جمله طبرى در تاریخ معروف خود در حوادث سال ۳۸ هجرى و شیخ مفید در کتاب هاى اختصاص و امالى و ابن هلال ثقفى در دو مورد از کتاب الغارات در مورد اوّل از صعصعه بن صوحان و در مورد دوم از مدائنى از یکى از خادمان مالک اشتر نقل کرده که گفته است: هنگامى که مالک اشتر (در اثناى راه مصر به سبب سمّ معاویه) چشم از جهان فروبست نامه اى را دیدند که بر پاى او بسته شده بود که این نامه خطاب به اهل مصر بود از امیر مؤمنان على(علیه السلام) (مصادر نهج البلاغه، ج ۳، ص ۳۳۶).

۲ . «سرادق» در اصل از واژه فارسى سراپرده گرفته شده و به معناى خیمه هایى است که براى تشکیل مجالس مختلف زده مى شد گاه بر روى حیاط خانه ها و گاه به صورت جداگانه.

۳ . «الظاعن» به معناى کوچ کننده از ریشه «ظعن» بر وزن «طعن» به معناى کوچ کردن گرفته شده است.

۴ . به سیره ابن هشام و استیعاب ابن عبدالبر مراجعه شود.

۵ . شرح بیشتر درباره این موضوع را در جلد دوم همین کتاب (پیام امام امیرالمؤمنین(علیه السلام)) ص ۲۳۷ تا ۲۴۱ به بعد به استناد تاریخ طبرى نوشته ایم.

۶ . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج ۱۶، ص ۱۵۶٫

۷ . شرح نهج البلاغه ابن میثم و فى ظلال نهج البلاغه.

۸ . بحارالانوار، ج ۹۱، ص ۹۴، ح ۱۰٫

۹ . «لا ینکُلُ» در اصل از ریشه «نکول» به معناى عقب رفتن از روى ترس گرفته شده و گاه به هرگونه عقب نشینى از کارى گفته مى شود.

۱۰ . «الرّوْع» به معناى ترس و وحشت و گاه به معناى ترساندن و به وحشت انداختن آمده است.

۱۱ . «مذحج» قبیله اى از یمن بود و مالک اشتر از رؤساى آن قبیله بود سپس به مدینه و آن گاه به کوفه آمد و در زمره شیعیان خالص و خاصان امیر مؤمنان على(علیه السلام) در آمد.

۱۲ . کنزالعمال، ج ۵، ص ۷۹۲، ح ۱۴۴۰۱٫

۱۳ . «کَلیل» به معناى ضعیف و ناکارآمد و کند از ریشه «کلّ» بر وزن «حل» گرفته شده است.

۱۴ . «الظُبه» به معناى تیزى شمشیر و نیزه و خنجر است.

۱۵ . «نابِى» به معناى شمشیر کندى است که برندگى ندارد و در اصل از «نبوه» بر وزن «ضربه» به معناى مرتفع شدن گرفته شده و شمشیر کند چون در محل فرو نمى رود و در بالا مى ایستد به آن نابى گفته مى شود.

۱۶ . «ضریبه» به معناى مضروب و محلى است که ضربه به آن وارد مى شود.

۱۷ . کامل ابن اثیر، ج ۲، ص ۳۵۸ و اسد الغابه، ج ۴، ص ۲۷۷ در شرح حال مالک بن نویره.

۱۸ . «یُحجِم» از ریشه «احجام» و «حجم» بر وزن «رجم» در اصل به معناى بستن دهان حیوان است. سپس به هرگونه منع کردن و باز داشتن و منصرف کردن اطلاق شده است.

۱۹ . «شکیمه» به معناى لجامى است که در دهان حیوان مى گذارند و به وسیله آن او را از حرکت هاى نامناسب باز مى دارند و در جمله بالا اشاره به این است که دشمنان شما را مهار مى کند و از حرکت باز مى دارد.

منبع: http://ahlolbait.ir/article/16482/

هشدار به والی مکه از فتنه معاویه.

اشاره:

این نامه از دو بخش تشکیل یافته است: بخش اوّل هشدارى است که امام(علیه السلام) به قثم بن عباس فرماندار مکّه مى دهد که گروهى از کوردلان و دین به دنیافروشان از سوى معاویه مأموریت یافته اند که در موسم حج اوضاع را به نفع معاویه و به زیان امام(علیه السلام) دگرگون سازند و امام(علیه السلام) تعبیرات جالبى درباره مأموران معاویه فرموده که نظایر آن نیز در هر عصر و زمان مخصوصاً زمان ما یافت مى شود.

و من کتاب له (علیه السلام) إلى قثم بن العباس و هو عامله على مکه:

أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ عَیْنِی بِالْمَغْرِبِ کَتَبَ إِلَیَّ یُعْلِمُنِی أَنَّهُ وُجِّهَ إِلَى الْمَوْسِمِ أُنَاسٌ مِنْ أَهْلِ الشَّامِ، الْعُمْیِ الْقُلُوبِ، الصُّمِّ الْأَسْمَاعِ، الْکُمْهِ الْأَبْصَارِ، الَّذِینَ یَلْبِسُونَ الْحَقَّ بِالْباطِلِ وَ یُطِیعُونَ الْمَخْلُوقَ فِی مَعْصِیَهِ الْخَالِقِ وَ یَحْتَلِبُونَ الدُّنْیَا دَرَّهَا بِالدِّینِ وَ یَشْتَرُونَ عَاجِلَهَا بِآجِلِ الْأَبْرَارِ الْمُتَّقِینَ؛ وَ لَنْ یَفُوزَ بِالْخَیْرِ إِلَّا عَامِلُهُ، وَ لَا یُجْزَى جَزَاءَ الشَّرِّ إِلَّا فَاعِلُهُ. فَأَقِمْ عَلَى مَا فِی یَدَیْکَ قِیَامَ الْحَازِمِ [الطَّبِیبِ] الصَّلِیبِ وَ النَّاصِحِ اللَّبِیبِ، التَّابِعِ لِسُلْطَانِهِ، الْمُطِیعِ لِإِمَامِهِ؛ وَ إِیَّاکَ وَ مَا یُعْتَذَرُ مِنْهُ، وَ لَا تَکُنْ عِنْدَ النَّعْمَاءِ بَطِراً وَ لَا عِنْدَ الْبَأْسَاءِ فَشِلًا؛ وَ السَّلَامُ.

واژه شناسی:

عَیْنِى: چشمم، مقصود کسى است که اخبار و اطلاعات را گزارش میکند.

الْمَغْرِب: نواحى و مناطق غربى.

الْمَوسِم: مقصود موسم حج است.

الْکُمْه: جمع «اکمه»، کور مادر زاد.

یَلْبِسُونَ: مخلوط مى کنند، مشتبه مى سازند.

یَحْتَلِبُونَ الدُّنْیا: دنیا را مى دوشند.

الدَرّ: شیر.

الصَّلِیب: شدید و سخت.

النَعْمَاء: آسایش و رفاه.

الْبَطِر: بسیار شاد و مست نعمت.

الْبَاْسَاء: سختى، فشار.

فَشِلًا: ترسو، ضعیف.

عَینِى: جاسوس من

کُمْه: جمع أکمه: کور مادر زاد

حازِم: احتیاط کار

صَلِیب: سخت و استوار

بَطِر: شادى زیاده از حد

ترجمه

نامه اى از آن حضرت (ع) به قثم بن عباس، عامل خود در مکّه:

اما بعد، جاسوس من که در مغرب است به من نوشته و خبر داده که جمعى از مردم شام را براى روزهاى حج به مکه فرستاده اند. مردمى کوردل، گران گوش و کور دیده، که حق را از راه باطل مى جویند و با فرمانبردارى از مخلوق، نافرمانى خالق مى کنند و دین خویش مى دهند و متاع ناچیز دنیا مى ستانند و به بهاى جهان نیکان و پرهیزگاران، دنیاى دون را مى خرند. و حال آنکه، به خیر دست نخواهد یافت مگر نیکوکار و کیفر شر نبیند، مگر بدکار.

زمام کار خویش به دوراندیشى و سرسختى به دست گیر و چون ناصحان خردمند و پیروان امر حکومت و فرمانبرداران امامت به کار خویش پرداز. زنهار از این که مرتکب عملى شوى که نیازت به پوزش افتد. اگرت نعمتى به چنگ افتد، سرمستى منماى و به هنگام بلا سست رأى و دلباخته مباش. والسلام.

نامه در یک نگاه:

همان گونه که قبلا اشاره کردیم این نامه زمانى براى قثم بن العباس فرستاده شد. بعضى از عوامل اطلاعاتى امام(علیه السلام) از مکّه به آن حضرت خبر دادند که معاویه گروهى از اهل شام را براى پخش شایعات دروغین و سمپاشى بر ضد امیر مؤمنان على(علیه السلام) در ایام حج به مکّه فرستاده است. از عبارات ابن اعثم کوفى در الفتوح استفاده مى شود که او سه هزار نفر از لشکر خود را با تجهیزات لازم به صورت پنهانى به مکّه فرستاده بود شاید براى اینکه اگر فرصتى به دست آید دست به شورش بزنند و با طرفداران على(علیه السلام) درگیر شوند و فضاى حرم امن خدا را نا امن کنند.

به هر حال امام(علیه السلام) در آغاز این نامه چنین مى فرماید: «اما بعد (از حمد و ثناى الهى) مأمور اطلاعاتى من در شام برایم نوشته و مرا آگاه ساخته که گروهى از مردم شام به سوى موسم حج گسیل داشته شده اند»; (أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ عَیْنِی(۲) ـ بِالْمَغْرِبِ(۳) ـ کَتَبَ إِلَیَّ یُعْلِمُنِی أَنَّهُ وُجِّهَ إِلَى الْمَوْسِمِ(۴) أُنَاسٌ مِنْ أَهْلِ الشَّامِ).

آن گاه صفات آنها را در سه جمله و اعمال آنها را در چهار جمله خلاصه مى کند و مى گوید: «گروهى کوردل، ناشنوا و نابینا»; (الْعُمْیِ(۵) الْقُلُوبِ، الصُّمِّ(۶) الاَْسْمَاعِ، الْکُمْهِ(۷) الاَْبْصَارِ).

این سخن در واقع برگرفته از آیه شریفه قرآن است: «(وَلَقَدْ ذَرَأْنا لِجَهَنَّمَ کَثیراً مِّنَ الْجِنِّ وَالاِْنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لاَّ یَفْقَهُونَ بِها وَلَهُمْ أَعْیُنٌ لاَّ یُبْصِرُونَ بِها وَلَهُمْ آذانٌ لاَّ یَسْمَعُونَ بِها أُولئِکَ کَالاَْنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولئِکَ هُمُ الْغافِلُونَ); به یقین گروه بسیارى از جن و انس را براى دوزخ آفریدیم. آنها دلها (عقل ها) یى دارند که با آن (اندیشه نمى کنند) و نمى فهمند و چشمانى که با آن نمى بینند و گوش هایى که با آن نمى شنوند. آنها همچون چهار پایانند، بلکه گمراهتر اینان همان غافلانند (چون امکان هدایت دارند و بهره نمى گیرند)».(۸)

همان گونه که در تفسیر آیه شریفه نیز آمده است طرق معرفت انسان سه چیز است: عقل، که با آن مى اندیشد، چشم، که حوادث مختلف را با آن مى بیند و تجربه مى آموزد و گوش، که علوم نقلى را با آن مى شنود. کسانى که این سه را از دست دهند تمام راه هاى معرفت بر آنان بسته مى شود.

آرى معاویه این دوزخیان از خدا بى خبر و کوردلان چشم و گوش بسته را به این منظور انتخاب کرده بود که هرچه او مى خواهد، بگویند و از هیچ گناهى ابا نداشته باشند.

سپس درباره اعمال آنها مى افزاید: «آنها کسانى هستند که حق را با باطل مشتبه مى سازند و مخلوق را در مسیر معصیت خالق اطاعت مى کنند و با دین فروشى به متاع دنیا مى رسند و آخرت را که در انتظار نیکان و پاکان است به دنیا مى فروشند»; (الَّذِینَ یَلْبِسُونَ(۹) الْحَقَّ بِالْبَاطِلِ، وَیُطِیعُونَ الْمَخْلُوقَ فِی مَعْصِیَهِ الْخَالِقِ، وَیَحْتَلِبُونَ(۱۰) الدُّنْیَا دَرَّهَا(۱۱) بِالدِّینِ، وَیَشْتَرُونَ عَاجِلَهَا بِآجِلِ الاَْبْرَارِ الْمُتَّقِینَ).

بدیهى است کسانى که کوردل و چشم و گوش بسته اند از این امور امتناعى ندارند; براى اغفال مردم حق و باطل را به هم مى آمیزند و براى جلب رضایت مخلوق و به دست آوردن جوایز او فرمان خدا را زیر پا مى گذارند و براى به دست آوردن متاع دنیا سرمایه دینى خود را از دست مى دهند و آنها کسانى هستند که چشم بصیرتشان به قدرى ضعیف است که تنها دنیایى را که پیش پاى آنهاست و زودگذر است مى بینند و جهان آخرت را با آن همه نعمت ها و مواهب معنوى و مادى که اندکى دور دست تر است نمى بینند. به همین دلیل آن را ناچیز مى شمرند و به آسانى به دنیا مى فروشند.

بدیهى است معاویه هرگز از کسانى که مختصر ایمان و سابقه اى در اسلام داشتند براى این کارها انتخاب نمى کرد. دقیقا جستجو مى کرد افرادى را پیدا کند که نه دینى داشته باشند نه ایمانى، نه عقلى و نه وجدانى. بندگان و غلامانى باشند جان و دل بر کف و چشم بر امر و گوش بر فرمان; و این است راه و رسم همه حاکمان جور و دغل کار.

آن گاه امام(علیه السلام) به این حقیقت اشاره مى کند که هرکس کار نیک و بدى کند پاداش و کیفر آن را خواهد دید مى فرماید: «در حالى که هیچ کس جز انجام دهنده کار نیک به پاداش آن نمى رسد و کسى جز فاعل شر، کیفر آن را نمى بیند»; (وَلَنْ یَفُوزَ بِالْخَیْرِ إِلاَّ عَامِلُهُ، وَلاَ یُجْزَى جَزَاءَ الشَّرِّ إِلاَّ فَاعِلُهُ).

این نکته برگرفته از آیات شریفه قرآن است که مى فرماید: (فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّه خَیْراً یَرَهُ * وَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّه شَرًّا یَرَهُ).(۱۲)

اشاره به اینکه این افراد که براى ایجاد مفسده و اختلاف در میان مسلمانان به تلاش و کوشش بر مى خیزند و همچنین فرمانده اصلى آنها هیچ کدام سودى نخواهند برد و شر و فساد دامن آنها را نیز خواهد گرفت.

سپس قثم بن عباس را مخاطب ساخته مى فرماید: «حال که چنین است براى حفظ آنچه در دست دارى قیام کن، قیام شخصى دور اندیش و محکم و نیرومند، قیام شخصى خیر خواه و عاقل که از سلطان خویش پیروى مى کند و مطیعِ فرمان امام خویش است»; (فَأَقِمْ عَلَى مَا فِی یَدَیْکَ قِیَامَ الْحَازِمِ الصَّلِیبِ(۱۳)، وَالنَّاصِحِ اللَّبِیبِ(۱۴)، التَّابِعِ لِسُلْطَانِهِ، الْمُطِیعِ لاِِمَامِهِ).

بدین وسیله امام(علیه السلام) اراده او را تقویت مى کند و براى انجام وظیفه در مقابل توطئه معاویه و خراب کاران شام آماده مى سازد و در ضمن بر نظارت خود نسبت به اعمال وى تأکید مى ورزد.

امام(علیه السلام) در این بیان کوتاه و پر معنا شرایط فرماندارى موفق را بیان کرده است: دوراندیش بودن، محکم در برابر حوادث ایستادن، خیرخواه مردم و پیشوا و امام بودن، و چشم و گوش بر امر و فرمان داشتن. به یقین اگر این شرایط در هر مدیر و فرمانده اى جمع شود در کار خود موفق خواهد بود و توطئه هاى دشمن را در هم خواهد شکست.

آن گاه در پایان این نامه هشدار دیگرى به او مى دهد و مى فرماید: «از انجام عملى که ناگزیر شوى در برابر آن عذرخواهى کنى بپرهیز. و هرگز به هنگام اقبال نعمت مغرور وسرمست مباش و نه در شداید و مشکلات سست و ترسو. والسلام»; (وَإِیَّاکَ وَمَا یُعْتَذَرُ مِنْهُ، وَلاَ تَکُنْ عِنْدَ النَّعْمَاءِ بَطِراً(۱۵)، وَلاَ عِنْدَ الْبَأْسَاءِ فَشِلاً(۱۶)، وَالسَّلاَمُ).

ضرب المثل معروفى در میان توده مردم هست که مى گویند: «عذرخواهى روى انسان را سفید نمى کند» درست است که انسان در مقابل خطاهاى خود باید معذرت بطلبد; ولى باید توجّه داشت که این معذرت خواهى هرگز انسان را به جایگاه اولى باز نمى گرداند، پس چه بهتر که مراقب باشد کارى نکند که مجبور به عذرخواهى شود. همچنین باید چنان پر ظرفیت و خویشتن دار و مسلط بر نفس باشد که اقبال و ادبار نعمت ها در او اثر نگذارد. نه همچون افراد کم ظرفیت که با اندک پیروزى چنان خوشحال مى شوند که در پوست خود نمى گنجند و در مقابل اندک شکست چنان پریشان مى شوند که دست و پاى خود را گم مى کنند.

هر گاه در این چند خط نامه مختصر و فشرده امام(علیه السلام) دقت کنیم مى بینیم همه چیز در آن هست و این نشانه روشنى از فصاحت و بلاغت فوق العاده امام(علیه السلام) و آگاهى او بر همه مسائل سیاسى و اجتماعى و اخلاقى است.

نکته:

قثم بن عباس کیست؟

«قثم» در اصل «قاثم» بوده به معناى شخص سخاوتمند و پربخشش (سپس الف آن افتاده است). این اسم براى قثم بن العباس اسمى با مسمّا بوده، زیرا او را صاحب بخشش و سخاوتمند شمرده اند. او پسر عموى پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) و امیر مؤمنان على(علیه السلام) و فرزندزاده عبدالمطلب و مادرش ام الفضل لبابه دختر حارث از یاران رسول خدا(صلى الله علیه وآله) بود و نوشته اند مادرش پس از خدیجه(علیها السلام) اوّلین زنى بود که اسلام آورد. در کتب رجال و تاریخ او را مردى با فضیلت و قوى شمرده اند. در زمان حکومت امیر مؤمنان على(علیه السلام) مدتى والى مدینه و سپس والى مکّه شد و در این سِمت تا زمان شهادت امیر مؤمنان(علیه السلام) باقى ماند و در سال ۳۸ هجرى به عنوان امیرالحاج از سوى آن حضرت انتخاب شد. مى گویند هنگامى که امیر مؤمنان(علیه السلام) در محراب عبادت در خون خود غلطید، قثم در مسجد کوفه حاضر بود و هنگامى که ابن ملجم در حال فرار بود او را دستگیر کرد.

در ایام معاویه به موجب دوستى که با سعید بن عثمان، والى خراسان داشت به خراسان رفت و در جنگى که در سمرقند واقع شد حضور داشت و در آنجا به شهادت رسید.(۱۷)

******

پی نوشت:

۱ . سند نامه: در مصادر نهج البلاغه چنین آمده است که ابن ابى الحدید و ابن میثم در شرح خود بر نهج البلاغه درباره شأن ورود این نامه چنین نوشتند: معاویه گروهى از شامیان را به طور پنهانى در موسم حج به مکّه فرستاد تا مردم را به اطاعت خود و تمرد از فرمان امیر مؤمنان دعوت کنند و این شبهه را در اذهان تقویت نمایند که على(علیه السلام) یا قاتل عثمان است و یا در آن موقع که مى بایست عثمان را یارى کند از یاریش خوددارى کرد و در هر دو صورت صلاحیت براى امامت ندارد و نیز درباره معاویه و بذل و بخشش و سخاوت او به پندار خود تبلیغ نمایند. هنگامى که این خبر به امام(علیه السلام) رسید این نامه را نوشت و به نماینده خود «قثم بن عباس» هشدار دارد که مراقب این توطئه باشد. سپس نویسنده مصادر چنین نتیجه گیرى مى کند که بیان مطلب فوق نشان مى دهد ابن ابى الحدید و ابن میثم به منبع دیگرى غیر از نهج البلاغه دست یافته بودند. (مصادر نهج البلاغه، ج ۳، ص ۳۱۹); ولى بعید نیست که آنها این سخن را از کتاب الفتوح ابن اعثم کوفى متوفاى ۳۱۴ گرفته باشند که همین سخن را در زمینه همین نامه آورده است (الفتوح، ج ۴، ص ۲۲۰-۲۲۲). قابل توجّه اینکه سند دیگرى براى این نامه در کتاب الغارات پیدا شد کتابى که در قرن سوم سال ها پیش از تولّد سیّد رضى نوشته شده است که تفاوت هایى با آنچه سیّد رضى آورده دارد ولى اساس هر دو نامه یکى است (الغارات، ج ۲، ص ۵۰۹).

۲ . مى دانیم «عین» در لغت به معناى چشم است ولى از آنجا که مأموران اطلاعاتى حکومت به منزله چشم براى رییس حکومت هستند از آنها تعبیر به عین مى شود.

۳ . «مغرب» در اینجا به معناى شام است، زیرا در شمال غربى عراق قرار دارد.

۴ . «الموسم» از ریشه «وسم» بر وزن «رسم» در اصل به معناى نشانه گذاردن است. سپس به محل اجتماع یا زمان اجتماع به جهت اینکه نشانه بر آن گذارده مى شود اطلاق شده و در میان مسلمین مخصوصاً فقها موسم به معناى ایام حج است.

۵ . «العمى» جمع «اعماء» به معناى نابیناست.

۶ . «الصم» جمع «اصم» به معناى کر است.

۷ . «الکُمْه» جمع «اکمه» به معناى کور مادر زاد است.

۸ . اعراف، آیه ۱۷۹٫

۹ . «یلبسون» از ریشه «لبس» بر وزن «حبس» به معناى مشتبه ساختن و «لُبس» بر وزن «خمس» به معناى پوشش و پوشیدن است.

۱۰ . «یَحْتلبون» از ریشه «حلب» بر وزن «حمد» به معناى دوشیدن شیر است.

۱۱ . «درّ» به معناى شیر یا شیر فراوان و به معناى مصدرى به معناى ریزش باران یا مایعات دیگر است.

۱۲ . زلزال، آیه ۷ و ۸٫

۱۳ . «الصلیب» از ریشه «صلب» بر وزن «صبح» به معناى شدت یافتن و هر شىء شدید و محکم است و صلیب را بدین جهت «صلیب» مى گویند که از چوب هاى محکم براى دار زدن در آن استفاده مى شود.

۱۴ . «اللبیب» یعنى صاحب عقل و خرد از ریشه «لُبّ» به معناى مغز گرفته شده است.

۱۵ . «بطر» به معناى شخصى است که مست ناز و نعمت است، از ریشه «بطر» بر وزن «نظر» گرفته شده است.

۱۶ . «فَشِل» به معناى انسان سست و تنبل است از ریشه «فشل» بر وزن «نظر» به معناى ضعف و سستى و یا ضعفى که همراه با ترس باشد.

۱۷ . مکاتیب الائمه، استیعاب، اسد الغابه و لغت نامه دهخدا.

برابری مسلمانان در بیت المال.

اشاره:

عصارهای این نامه  ملامت و سرزنش شدید امام(علیه السلام) نسبت به فرماندار دیگرى به نام مصقله بن هبیره شیبانى است، زیرا به خدمت امام(علیه السلام) گزارش داده بودند که او اموال بیت المال را بى حساب و کتاب به قوم و قبیله خود مى دهد. امام(علیه السلام) او را سخت بر این کار ملامت مى کند و نصیحت مى فرماید که آخرت خود را به دنیا و دین خود را به دینار نفروشد.

و من کتاب له (علیه السلام) إلى مصقله بن هبیره الشیبانی و هو عامله على أردشیرخُرّه:

بَلَغَنِی عَنْکَ أَمْرٌ إِنْ کُنْتَ فَعَلْتَهُ فَقَدْ أَسْخَطْتَ إِلَهَکَ وَ عَصَیْتَ إِمَامَکَ؛ أَنَّکَ تَقْسِمُ فَیْءَ الْمُسْلِمِینَ الَّذِی حَازَتْهُ رِمَاحُهُمْ وَ خُیُولُهُمْ وَ أُرِیقَتْ عَلَیْهِ دِمَاؤُهُمْ فِیمَنِ اعْتَامَکَ مِنْ أَعْرَابِ قَوْمِکَ. فَوَالَّذِی فَلَقَ الْحَبَّهَ وَ بَرَأَ النَّسَمَهَ لَئِنْ کَانَ ذَلِکَ حَقّاً لَتَجِدَنَّ لَکَ عَلَیَّ هَوَاناً وَ لَتَخِفَّنَّ عِنْدِی مِیزَاناً، فَلَا تَسْتَهِنْ بِحَقِّ رَبِّکَ وَ لَا تُصْلِحْ دُنْیَاکَ بِمَحْقِ دِینِکَ فَتَکُونَ مِنَ الْأَخْسَرِینَ أَعْمَالًا. أَلَا وَ إِنَّ حَقَّ مَنْ قِبَلَکَ وَ قِبَلَنَا مِنَ الْمُسْلِمِینَ فِی قِسْمَهِ هَذَا الْفَیْءِ سَوَاءٌ، یَرِدُونَ عِنْدِی عَلَیْهِ وَ یَصْدُرُونَ عَنْه.

واژه شناسی:

ارْدِشِیرُ خُرَّه: شهرى از شهرهاى ایران که در منطقه فارس قرار داشته است.

الْفَىْء: غنیمت و خراج، در اصل به اموالى که بدون جنگ بدست آمده، گفته میشود.

اعْتَامَکَ: ترا برگزید.

بَرَءَ: آفرید.

النَّسَمَه: روح، جان (استعمال این لغت در مورد انسان ارجح است).

قِبَلُکَ: نزد تو.

أسخَطتَ: بخشم آورده اى

حَازَت: جمع نموده است

رِماح: نیزه ها

أُرِیقَت: بزمین ریخته شده است

اعتَامَ: انتخاب نموده است

أغراب: اشخاص دور

تَخِفَنَّ: خفیف و سبک مى شوى

لا تَستَهِن: سستى و ضعف نشان نده

مَحق: محو نمودن، از بین بردن

ترجمه

از نامه آن حضرت (ع) به مصقله بن هبیره شیبانى که عامل او در اردشیر خره بود:

از تو خبرى به من رسیده، که اگر چنان کرده باشى، خداى خود را به خشم آورده اى و امام خود را غضبناک کرده اى. تو غنایم جنگى مسلمانان را که به نیروى نیزه ها و اسبانشان گرد آمده است و بر سر آنها خونها ریخته شده، به جماعتى از عربهاى قوم خود، که تو را اختیار کرده اند، بخشیده اى.

سوگند به کسى که دانه را شکافته و جانداران را آفریده، اگر این سخن راست باشد، از ارج خود در نزد من فرو کاسته اى و کفه اعتبار خود را سبک کرده اى. پس حقیقت پروردگارت را سهل مى نگار و خوار مدان و دنیایت را به نابودى دینت آباد مگردان. که در زمره زیانکارترین مردم در روز رستاخیز خواهى بود. بدان، که مسلمانانى که در نزد تو هستند، یا در نزد ما هستند، سهمشان از این غنیمت برابر است. براى گرفتن سهم خود نزد من مى آیند و چون بگیرند، باز مى گردند.

نامه در یک نگاه:

همه مسلمین در بیت المال یکسانند:

همان گونه که از عنوان نامه و همچنین از خطبه ۴۴ استفاده مى شود مصقله بن هبیره شیبانى یکى از کارگزاران و فرمانداران امام(علیه السلام) بر بخش مهمى از فارس به نام اردشیرخُرّه بود که شامل چندین شهر و آبادى مى شد. به گفته ابن ابى الحدید او از نواده هاى نزار بن معد بن عدنان بود.(۲)

وى داستانى در مورد اسیران بنى ناجیه دارد که در خطبه ۴۴ گذشت. بنى ناجیه گروهى از نصارا بودند که مسلمان شده و جمعى هم بر آیین خود باقى مانده بودند و یا از اسلام باز گشته بودند. بعد از شکست خوردن اصحاب جمل در بصره تمام مردم آن منطقه با على(علیه السلام) بیعت کردند به جز بنى ناجیه که بر علیه امام(علیه السلام) لشکرکشى کردند; امام(علیه السلام) معقل بن قیس را فرستاد و او آنها را شکست داد و گروهى را به اسارت در آورد. هنگامى که این اسیران را به سوى کوفه مى بردند، چون به منطقه اردشیر خُرّه رسیدند که در آنجا مصقله به عنوان فرماندار امام(علیه السلام) حکومت مى کرد. وى آنها را که پانصد نفر بودند از معقل در برابر پرداخت غرامتى معادل پانصد هزار درهم گرفت و آزاد کرد او این اموال را از بیت المال پرداخت به این نیت که بعداً آن را به بیت المال برگرداند; ولى در این کار تعلّل مى ورزید. او پس از مدّتى خدمت امام(علیه السلام) به کوفه آمده مبلغى را پرداخت و انتظار داشت امام(علیه السلام) بقیه را به او ببخشد; ولى حضرت موافقت نکرد، زیرا ممکن بود بدعتى شود و بخشش هاى عثمان را از حقوق بیت المال در اذهان تداعى کند. سرانجام چون از عدالت امام(علیه السلام) بیمناک بود فرار کرد و به معاویه پیوست.

به هر حال نامه مورد بحث نیز نشان مى دهد که او عملاً پیرو مکتب عثمان بود و قبل از داستان اسیران بنى ناجیه نیز اموال بیت المال را در میان بستگانش تقسیم مى کرد و هنگامى که این خبر به امام(علیه السلام) رسید، امام(علیه السلام) نامه مورد بحث را براى وى نوشت.

این نامه به سه نکته پر اهمّیّت اشاره مى کند: نخست مى فرماید: «گزارشى از تو به من رسیده است که اگر درست باشد و این کار را انجام داده باشى، پروردگارت را به خشم آورده و امامت را عصیان کرده اى»; (بَلَغَنِی عَنْکَ أَمْرٌ إِنْ کُنْتَ فَعَلْتَهُ فَقَدْ أَسْخَطْتَ إِلَهَکَ، وَعَصَیْتَ إِمَامَکَ).

این تعبیر که به طور سربسته بیان شده، نشان مى دهد که امام(علیه السلام) خبرى را که به او رسیده بود صد در صد تصدیق نفرمود و جانب احتیاط را رعایت کرد که مبادا شخص بى گناهى متهم گردد.

آن گاه خبرِ رسیده را به طور واضح و مشروح بیان کرده، مى فرماید: «به من گزارش داده اند، تو غنایم مسلمانان را که با نیزه ها و اسب هایشان (در جنگ با دشمن) به دست آمده و خون هایشان در این راه ریخته شده در میان گروهى از بادیه نشینان قبیله ات که تو را به ریاست خود برگزیده اند تقسیم مى کنى»; (أَنَّکَ تَقْسِمُ فَیْءَ الْمُسْلِمِینَ الَّذِی حَازَتْهُ رِمَاحُهُمْ، وَخُیُولُهُمْ وَأُرِیقَتْ عَلَیْهِ دِمَاؤُهُمْ، فِیمَنِ اعْتَامَکَ(۳) مِنْ أَعْرَابِ قَوْمِکَ).

به یقین اگر مصقله چنین کارى را انجام داده باشد بسیار کار خلافى مرتکب شده، زیرا دست آورد خون مجاهدان و شهیدان را براى ریاست خود بر قومش هزینه کرده است.

سپس در بخش دوم این نامه مى فرماید: «سوگند به کسى که دانه را (در زیر  خاک) شکافت و روح انسانى را آفرید، اگر گزارشى که به من رسیده درست باشد، تو در نزد من منزلت پستى خواهى داشت و ارزش و مقدارت در پیشگاه من سبک خواهد شد»; (فَوَ الَّذِی فَلَقَ الْحَبَّهَ، وَ بَرَأَ النَّسَمَهَ(۴)، لَئِنْ کَانَ ذَلِکَ حَقّاً لَتَجِدَنَّ لَکَ عَلَیَّ هَوَاناً، وَلَتَخِفَّنَّ عِنْدِی مِیزَاناً).

باز امام(علیه السلام) در این جمله قضاوت محتاطانه اى درباره او مى کند که مبادا گزارشگران اشتباهى کرده باشند و آبروى انسان با ایمانى بى جهت بریزد و مى فرماید: اگر گزارش صحیح باشد در نظر من بى ارزش و بى مقدار خواهى شد.

امام(علیه السلام) در اینجا او را تهدید به مجازات خشنى نمى کند و لیکن به توبیخ معنوى مى پردازد که از مجازات خشونت آمیز ظاهرى دردناک تر است.

در ادامه سخن، امام(علیه السلام) او را نصیحت مى کند; نصیحتى پر معنا و آشکار. مى فرماید: «بنابراین حق پروردگارت را سبک مشمار و دنیایت را با نابودى دینت سامان مده که اگر چنین کنى از زیانکارترین افراد خواهى بود»; (فَلاَ تَسْتَهِنْ بِحَقِّ رَبِّکَ، وَلاَ تُصْلِحْ دُنْیَاکَ بِمَحْقِ(۵) دِینِکَ، فَتَکُونَ مِنَ الاَْخْسَرِینَ أَعْمَالاً).

بدیهى است هیچ انسان عاقل و با ایمانى نباید حق خویشاوندان را بر حق خداوند مقدم دارد و با معصیت پروردگار، آنها را نوازش دهد و هیچ فرد خردمندى نباید سرمایه دین را که سبب نجات آخرت است با متاع ناپایدار و بى مقدار دنیا معاوضه کند. تعبیر به «اخسرین; زیانکارترین» اشاره به همین است که انسان پرارزش ترین کالا را به کم ارزش ترین متاع بفروشد.

از آنجا که مصقله شاید گمان مى کرد با دادن بخشى از بیت المال به بستگانش وظیفه صله رحم را انجام مى دهد، امام(علیه السلام) تعبیر به «أَخْسَرِینَ أَعْمَالاً» را براى او انتخاب کرد که گویا اشاره است به آیه «(قُلْ هَلْ نُنَبِّئُکُمْ بِالاَْخْسَرینَ أَعْمالاً * الَّذینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی الْحَیاهِ الدُّنْیا وَهُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً); بگو: آیا به شما خبر دهیم که زیانکارترین افراد به جهت عمل چه کسانى هستند، همان کسانى که سعى و تلاششان در زندگى دنیا گُم (و نابود) شده; در حالى که، مى پندارند کار نیک انجام مى دهند».(۶)

آن گاه امام(علیه السلام) در بخش پایانى این نامه به نکته مهمى از دستورات اسلام درباره حقوق مسلمانان در بیت المال اشاره کرده مى فرماید: «آگاه باش! حق مسلمانانى که نزد تو هستند با آنهایى که نزد منند در تقسیم بیت المال یکسان است و ورود و خروج همگى بر آن، باید به نظر من باشد»; (أَلاَ وَإِنَّ حَقَّ مَنْ قِبَلَکَ وَقِبَلَنَا مِنَ الْمُسْلِمِینَ فِی قِسْمَهِ هَذَا الْفَیْءِ سَوَاءٌ: یَرِدُونَ عِنْدِی عَلَیْهِ، وَیَصْدُرُونَ عَنْهُ).

جمله «یَرِدُونَ عِنْدِی عَلَیْهِ، وَیَصْدُرُونَ عَنْهُ» با توجّه به اینکه تعبیر به «ورود» و «صدور» در اصل مربوط به ورود تشنگان به آبشخور و بر گرفتن آب و بیرون رفتن از آن است، اشاره به این نکته است که بیت المال همچون نهر عظیمى است که خداوند آن را جارى ساخته و همگان در آن یکسانند. هر کسى از طریق آبشخور به این نهر مى رسد و بهره خود را بر مى گیرد و از آن خارج مى شود.

تعبیر به «عِنْدِی; نزد من» مفهومش این نیست که باید تمام اموال بیت المال را نزد امام(علیه السلام) بیاورند و مردم از راه هاى دور و نزدیک برخیزند و به مرکز حکومت امام(علیه السلام) بیایند و سهم خود را بگیرند و بازگردند، بلکه منظور این است که این کار با نظر من و طبق برنامه من باید انجام گیرد، نه اینکه نمایندگانم خودسرانه هرگونه که مایل باشند بیت المال را تقسیم کنند.

و در هر حال این جمله اشاره به این دارد که بیت المال باید مانند عصر پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) در میان مسلمانان به صورت یکسان تقسیم شود و همچون عصر عمر که عرب را بر عجم و اشراف و صحابه را بر دیگران ترجیح مى داد یا همانند عصر عثمان که بیت المال را در میان خویشاوندانش از بنى امیّه تقسیم مى کرد به صورت تبعیض آمیز تقسیم نگردد و اشکال کار همین بود که او تحت تأثیر عصر عثمان، براى خویشاوندان خود امتیازاتى قائل شد.

این نکته شایان توجّه است که اموال بیت المال در اینجا اشاره به زکات و مانند آن نیست که اختصاص به گروه هاى هشت گانه دارد نه همه، بلکه اشاره به خراج هایى است که از سرزمین هایى فتح شده مى گرفتند به این صورت که بر تمام زمین هاى آنها به نسبت عادلانه اى خراج و مالیات مى بستند و همه مسلمانان در آن یکسان بودند، زیرا با نیروى عموم فتح شده بود و فرقى میان غنى و فقیر و عرب و عجم در آن نبود به خلاف زکات که مخصوص نیازمندان و مستمندان و گروه هاى معین دیگر بود و از آنجا که بیشترین رقمى که در بیت المال وارد مى شد اموال خراجى بود از آن تعبیر به اموال بیت المال مى شد.

البته مناطق مختلف از نظر میزان خراج و مالیات اسلامى یکسان نبودند; در بعضى از مناطق زمین هاى کشاورزى و باغات فراوان بود و در بعضى از مناطق کمتر و ناچیز و چنان نبود که خراج هر منطقه را همانجا مصرف کنند.

از این رو امام(علیه السلام) مى فرماید: به فرض که خراج آن منطقه را میان همه مردم تقسیم کرده باشى باز هم کار درستى انجام نداده اى، زیرا خراج متعلّق به همه مسلمین است چه آنها که نزد تواند و چه آنها که نزد ما هستند. همه باید از این چشمه زلال بهره مند شوند.

نکته:

پاسخ مصقله به امام(علیه السلام):

در بعضى از روایات آمده است که مصقله بعد از دریافت نامه امام(علیه السلام) پاسخى براى آن حضرت نوشت و خود را تبرئه کرد. پاسخ او چنین بود:

«نامه امیرمؤمنان(علیه السلام) به من رسید لازم است تحقیق فرمایند اگر آنچه گزارش شده است حق است، مرا مجازات کنند و سپس معزول دارند و تمام بردگان من آزاد شوند و گناهان ربیعه و مُضَر بر من باشد اگر دینار و درهمى و یا کمتر از آن را از زمانى که فرماندارى این منطقه به من واگذار شد تا زمانى که نامه امیرمؤمنان(علیه السلام) به من رسید، خیانت کرده باشم و شما مى دانید که اگر مرا از این سِمت عزل فرمایید، براى من آسان تر از این است که متهم شوم».

هنگامى که این نامه به دست امام(علیه السلام) رسید فرمود: فکر مى کنم او راست مى گوید (و گزارشگران خطا کرده اند).(۷)

ولى از بعضى روایات استفاده مى شود که پس از شهادت امیرمؤمنان على(علیه السلام)، معاویه مصقله را براى فرماندارى طبرستان (مازندران فعلى) انتخاب کرد; ولى پیش از آنکه آنجا را در اختیار بگیرد کشته شد و هرگز از آن سفر باز نگشت و داستان او به صورت ضرب المثل درآمد. هرگاه کسى نمى خواست کارى را انجام دهد مى گفت: بگذار تا مصقله از طبرستان برگردد.(۸)

در ذیل خطبه ۴۴ بحث هاى مفصّلى درباره مصقله نوشته ایم.

پی نوشت:

۱ . سند نامه: این نامه قبل از سید رضى در کتاب انساب الاشراف بلاذرى و همچنین در تاریخ ابن واضح (یعقوبى) با تفاوت مختصرى ذکر شده و در ذیل خطبه ۴۴ (جلد اوّل همین کتاب) سرگذشت دیگرى از مصقله آمده است.

۲ . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج ۳، ص ۱۲۷٫

۳ . «اعْتامَ» از ریشه «اعتیام» و از ریشه «عِیم» بر وزن «عیب» در اصل به معناى تشنگى و علاقه به شیر است و از آنجا که انسان هنگامى که علاقه شدید به چیزى پیدا کرد، تلاش مى کند نوع خوب آن را به دست آورد، واژه «عِیمه» (به کسر میم) به معناى هر چیز خوب و برگزیده اى آمده است، بنابراین جمله «اِعْتامَکَ» یعنى تو را برگزیده اند.

۴ . «النَسَمَه» در اصل به معناى نفس کشیدن و وزش ملایم نسیم است و گاه به خود انسان یا روح او اطلاق مى شود.

۵ . «مَحْق» به معناى محو و نابود کردن است.

۶ . کهف، آیه ۱۰۳ و ۱۰۴٫

۷ . تاریخ یعقوبى، ج ۲، ص ۲۰۱٫

۸ . فتوح البلدان بلاذرى، ج ۲، ص ۴۱۱٫

از نامه هاى آن حضرت به مصقله بن هبیره شیبانى که از جانب او بر «اردشیر خرّه» حاکم بود:

«بَلَغَنِی عَنْکَ أَمْرٌ إِنْ کُنْتَ فَعَلْتَهُ فَقَدْ أَسْخَطْتَ إِلَهَکَ…»،

امام (ع) او را مطّلع ساخته است از آنچه که از وى سر زده به طور اجمال آن حضرت از آن با خبر شده است تا هشدار داده و او را آگاه سازد که آن کار ناپسندى بود به دلیل پیامدى که داشته یعنى خشم پروردگار و غضب امامش، و او را با عبارت: اگر چنان کارى کرده باشى، متوجه ساخته که این امر هنوز ثابت نشده است.

سپس این کار را براى او توضیح داده که بخشش مال مسلمانان است به خویشاوندان عرب خود که او را به ریاست برگزیده اند. و آن مال را معرّفى کرده است که فراهم آمده سرنیزه ها و اسبان آنهاست و به خاطر آن خونهایشان ریخته شده است، تا مطلب درست فهمانده شود و علت استحقاق آنها نسبت به این مال روشن گردد و به همان نسبت نادرستى تقسیم مال بین دیگران محقق شود.

آن گاه به سوگندى که معمولا در هنگام تهدید مى خورده سوگند یاد کرده، اگر آن خبر درست باشد از جانب وى به خوارى و زبونى رسد و ارزش و اعتبارش کاسته شود، و قصد امام از این جمله کنایه از ناچیز بودن مقام اوست، کلمه: «میزانا» منصوب است به عنوان تمیز. آن گاه وى را از کوچک شمردن حقّ پروردگار و از آباد ساختن دنیایش به قیمت خرابى دین، نهى کرده است، تا او را به عظمت پروردگار و لزوم مراقبت بر اطاعت وى متوجّه کند، و او را نسبت به پیامد آن کار، یعنى: ورود او در زمره زیانکارترین افرادى که تلاش خود را در زندگانى دنیا تباه مى سازند و گمان مى برند که کار خوبى انجام داده اند، هشدار داده است.

و بعد او را بر زشتى کار یعنى اختصاص دادن آن اموال به خویشاوندان خود توجّه داده با این گفتار خود: «بدان که… برابرند»، و این عبارت به منزله صغراى قیاس مضمر است. و عبارت: آنان به خاطر این اموال پیش من مى آیند و بهره مند برمى گردند، تأکیدى است براى برابرى مردم در استحقاق و هم این که آن مال مثل چشمه آب مشترکى است، و کبراى مقدّر چنین است: و هر حقّى که تمام مسلمانان به طور برابر، و یکسان بدان استحقاق دارند، تخصیص بعضى نسبت به آن حق روا نیست. ما پیش از این شرح حال مصقله را نقل کردیم. توفیق از طرف خداست.

نامه امام علی علیه السّلام به معاویه

 

 

اشاره:

معاویه بن ابی‌سفیان، نخستین حاکم اموی است که پس از صلح امام حسن(ع) تا سال ۶۰ قمری، حدود بیست سال، در دمشق خلافت کرد. او در فتح مکه اسلام آورد و از طلقاء بود. او در زمان ابوبکر در فتح سرزمین شام حاضر بود و در زمان عمر بن خطاب استاندار اردن و سپس استاندار تمام سرزمین شام شد.

چه خواهى کرد، اگر این جامه هاى رنگین که پوشیده اى به کنار شود- و آنچه درون توست آشکار- از دنیایى که خود را زیبا نمایانده و با خوشیهایش فریبانده، تو را خواند و پاسخش دادى، و کشاند و در پى او افتادى، و فرمان داد و گردن نهادى، و همانا به زودى بازدارنده اى تو را بایستاند، چنانکه هیچ سپریت از او نرهاند. پس از این کار دست باز دار و برگ- روز- حساب فراهم آر، و آماده باش چیزى را که به سر وقت تو آید، و مشنو از گمراهان آن را که نشاید، و گر نکنى تو را بیاگاهانم و از غفلتى که در آن به سر مى برى واقفت گردانم. همانا تو ناز پرورده اى هستى که شیطانت در بند خود کشیده، و به آرزوى خویش رسیده و چون جان و خون در تو دمیده. معاویه از کى شما زمامداران رعیت و فرماندهان امت بوده اید نه پیشینه اى در دین دارید و نه شرفى مهین از زمان پیشین، و پناه به خدا از گرفتارى به شقاوت دیرین. تو را مى ترسانم از این که سرسختانه در فریب آرزوها درون باشى و در آشکارا و نهان دو گون. خواهان جنگى پس مردم را به یکسو بگذار و خود رو به من آر و دو سپاه را از کشتار بزرگ معاف دار تا بدانى پرده تاریک بر دل کدام یک از ما کشیده است و دیده چه کس پوشیده. من ابو الحسنم کشنده جدّ و دایى و برادر تو که روز بدر بر آنان دست یافتم و سر آنان را شکافتم. آن شمشیر را همراه دارم و با همان دل از دشمنم دمار برآرم. دین خود را ترک نگفته ام و پیامبرى تازه را نپذیرفته. من همان راهى را مى روم که شما به اختیارش وانهادید، و در آن به ناخشنودى پا نهادید. پندارى خون عثمان را مى خواهى تو مى دانى عثمان را چه کسانى کشتند. خواهان خون اویى، از آنان بخواه مى بینم که چون جنگ دندان به تو فرو برد به فریاد آیى- و- چون شتران که از سنگینى بار بنالند ناله نمایى، و مى بینم لشکریانت با ناشکیبایى از ضربتهاى دمادم و بلاهاى سخت و بر خاک افتادن در پى هم، مرا به کتاب خدا بخوانند حالى که کافرند و در انکار، و یا بیعت کرده اند و از بیعت دست بردار.

منبع: ترجمه نهج البلاغه مرحوم شهیدی، ص ۲۷۷و۲۷۸.

نامه های امیر المؤمنین علی (علیه السلام) در نهج البلاغه

اشاره:

یکی از منابع مهمی که مورخان در طول تاریخ در تألیفات خود از آن بهره برده اند منشأت امیران،وزرا،دبیران و کاتبان چیره دست است که تاریخ زمانه خود را درک کرده آگاهانه قلم زده اند.از میان این همه تألیفات،نامه های حضرت علی(علیه السلام)از منزلتی خاص برخوردار است که پس از آنکه شریف رضی در قرن چهارم هجری قمری سخنان امام را گرد آورد،این سرمایه غنی به شکل شایسته تری در دسترس قرار گرفت.

طور مثال عبد الحمید بن یحیی عامری کاتب مروان ابن محمد،آخرین خلیفه اموی که به سال ۱۳۲ هجری قمری کشته شد و درباره او گفته اند کتابت با عبد الحمید آغاز و با ابن عمید پایان یافت و نوشته های او در بلاغت مثل است،گوید هفتاد خطبه از خطبه های اصلح ازبر کردم و این خطبه ها در ذهنم همچون چشمه ای پی درپی جوشید.۱

ابو عثمان عمرو بن بحر الجاحظ که به حق او را ائمه عرب شمرده اند و مسعودی وی را فصیح ترین نویسندگان سلف دانسته در ذیل این فقره از سخنان علی(علیه السلام):«قیمه کل امری ما یحسنه»۲چنین می نویسد:«اگر از این نوشته جز همین نداشتیم،آن را برای مترسلان ۲lو دبیران شافی،کافی،بسنده و بی نیازکننده می یافتیم،بلکه آن را افزون از کفایت و منتهی به غایت می دیدیم.۴

زکی مبارک در کتاب النثر الفنی هنگام بحث از صابی ۵در تحریر رساله ها پس از ذکر عبارت هایی از وی چنین گوید:«اگر ما،این عبارتها را با همانند آن که شریف رضی از گفتار علی(علیه السلام)آورده برابر کنیم می بینیم صابی و شریف رضی هر دو از یک آبشخور که نهج البلاغه باشد سیراب شده اند.۶

اگر خواننده متتبع فرصتی داشته باشد در مضمون رساله های بدیع الزمان همدانی،ابو بکر خوارزمی و صاحب بن عباد دقت کند یا شعرهای ابو الفتح بستی و ابو سعید رستمی و دیگران را به عین عنایت و دور از تعصب بنگرد،خواهد دید هرجا سخن از بحث ماوراء الطبیعه و شناخت خدا یا نشان از موعظت و ارشاد یا گفتار در پند و اندرز و یا بالاخص اثر سیاست و ملک و تدبیر است جلوه ای است از گفتار علی علیه السلام.۷

آنچه مسلم است بسیاری از خطبه ها،نامه ها یا فقره های کوتاه سخنان علی علیه السلام در اسنادی که قرن ها پیش از گردآوری نهج البلاغه نوشته موجود است و ادیبان و مترسلان مستقیم و غیر مستقیم در آرایش نوشته ها و گفته های خود از آن بهره برده اند.۸با اطمینان خاطر می توان گفت که

پس از قرآن کریم گویندگان و نویسندگان ایرانی و غیر ایرانی از هیچ گفته ای به اندازهء گفتار علی(علیه السلام)بهره نبرده اند و هیچ زیور ارزنده ای را چون سخنان او نیافته اند تا آرایش گفته ها و نوشته های خود سازند.۹

نامه های امیر المومنین علی(علیه السلام)در نهج البلاغه ۷۹ فقره بوده که به مناسبت های گوناگون برای کارگزاران،دوستان،خویشاوندان،مردم شهرها و دشمنان نگاشته شده است.نگارنده در این مقال سعی خواهد کرد تا نامه های آن حضرت را از جنبه تاریخی معرفی و مورد بررسی قرار دهد.

۱.نامه به کارگزاران نامه هایی که امیر المومنین علی(علیه السلام)به کارگزاران خود نگاشته را می توان به سه بخش تقسیم نمود:

الف.نامه هایی که مخاطب آنها مشخص است:

۱.نامه ۳ به شریح ابن حارث قاضی است که وی را به سبب خرید خانه هشتاد دیناری سرزنش نموده است.۱۰

۲.نامه ۴ به عثمان ابن حنیف از سرداران لشکر خود می باشد که او را به جنگ با دشمن ترغیب نموده است.۱۱

۳.نامه ۵ به اشعث بن قیس است که از جانب عثمان حکمران آذربایجان بوده و حضرت بعد از خاتمه جنگ جمل برای آگاهی او به حفظ اموال آذربایجان این نامه را به او نگاشته است.۱۲

۴.نامه ۸ به جریر بن عبد الله بجلی است هنگامی که امیر المومنین را نزد معاویه فرستاد تا معاویه را نسبت به جنگ یا بیعت با آن حضرت مخیر سازد.۱۳

۵.نامه ۱۲ به معقل ابن قیس ریاحی است هنگامی که او را با سه هزار تن به عنوان مقدمه لشکر به شام گسیل کرد نگاشته و در آن ضمن توصیه و سفارش به پرهیزگاری روش جنگ با دشمن را به او می آموزد.۱۴

۶.نامه ۱۳ به دو امیر از امیران سپاه به نام های زیاد ابن نصر و شریح ابن هانی است که آنها را در نبرد با معاویه به پیروی از مالک اشتر امر فرموده است.۱۵

۷.نامه های ۱۸،۲۲،۳۳،۳۵،۶۶،۶۷،۷۲،۷۶،۷۷ به عبد الله ابن عباس می باشد که در آن زمان حاکم و فرمانروای بصره بوده است و به ترتیب در این نامه ها به مضامین زیر اشاره شده است:

تشویق و ترغیب ابن عباس به مهربانی نمودن به قبیله بنی تمیم ۱۶، ترغیب و توصیه به کوشش در کار آخرت ۱۷،آگاه ساختن عبد الله بن عباس از وجود جاسوس های معاویه در مک در آن هنگام که وی بر مکه حکمفرما بود،۱۸آگاه ساختن او از شهادت محمد ابن ابی بکر و تسلط عمرو ابن عاص و لشکر معاویه بر مصر،۱۹پند و اندرز به وی در باب شاد نگشتن و افسرده نشدن در دنیا،توصیه و سفارش به برپا داشتن حج و نهی کردن اهل مکه در اجاره گرفتن از حجاج،پند و اندرز به وی نسبت به مقدر بودن روزی و اینکه دنیا سرای گردش خوشی هایی است که دست به دست می گردد،سفارش به وی نسبت به مهربانی با مردم و دوری از خشم و سفارش آن حضرت به وی هنگامی که او را برای احتجاج با خوارج گسیل داشت در این نامه از وی می خواهد با آنها به قرآن مناظره نکند بلکه با سنت احتجاج کند.

۸.نامه های ۲۰،۲۱،۴۴ به زیاد ابن ابیه است هنگامی که در حکومت بصره قائم مقام و جانشین عبد الله ابن عباس بود که به ترتیب در دو نامه نخست او را از خیانت به بیت المال مسلمانان منع کرده می ترساند و او را به اقتصاد و میانه روی و تواضع و فروتنی امر می فرماید.وی در آن زمان که از طرف امیر المؤمنین علی(علیه السلام)حاکم فارس بوده آن دیار را نیکو ضبط کرده نگهداری می نمود از این رو معاویه نامه ای به او نوشت تا او را به برادری بفریبد و آن حضرت در نامه ۴۴ وی را از چنین کاری برحذر می دارد.

۹.نامه های ۲۷ و ۳۴ به محمد بن ابی ابن بکر است.در نامه ۳۷ عهدنامه حضرت است هنگامی که او را به حکومت مصر گماشت در این عهدنامه او را به عدالت و برابری بین مردم امر کرده و پرهیزگاری و سختی مرگ و عذاب رستخیز را یادآوری نموده و در آخر او را به مخالفت هوای نفس و مواظبت نماز اندرز می دهد.نامه ۳۴ را نیز آن حضرت هنگامی که خبر دلگیری محمد بن ابی بکر را از عزلش از حکومت مصر و نصب مالک اشتر به در سعی و کوشش و زیاد کردن تلاش وی عزل نکرده بلکه اشاره می کند که کاری که از مالک اشتر ساخته است از محمد بن ابی بکر ساخته نیست.

۱۰.نامه ۴۱ به عبید الله ابن عباس برادر عبد الله بوده که وی را بر اثر پیمان شکنی و خوردن بیت المال سرزنش نموده است.البته در اینکه این نامه به عبید الله ابن عباس بوده یا شخص دیگری مد نظر اگر خواننده متتبع فرصتی داشته باشد در مضمون رساله های بدیع الزمان همدانی،ابو بکر خوارزمی، صاحب بن عباد دقت کند یا شعرهای ابو الفتح بستی و ابو سعید رستمی و دیگران را به عین عنایت و دور از تعصب بنگرد، خواهد دید هرجا سخن از بحث ماوراء الطبیعه و شناخت خدا یا نشان از موعظت و ارشاد یا گفتار در پند و اندرز و یا بالاخص اثر سیاست و ملک و تدبیر است جلوه ای است از گفتار علی علیه السلام بوده اختلاف نظر هست.

۱۱.نامه ۴۲ به عمر ابن سلمه مخزومی است که از جانب حضرت بر بحرین حاکم بود.در این نامه امیر المؤمنین علی(علیه السلام)او را عزل و به جایش نعمان ابن عجلا زرفی را گماشت تا وی در جنگ با اهل شام در رکاب او باشد.

۱۲.نامه ۴۳ به مصقله ابن هبیره شیبانی است که از جانب حضرت بر اردشیر خره(نام شهری بوده در فارس)حاکم بود و او را بر ستمگری در پخش غنیمت مالی که مسلمانان از دشمن بر اثر پیروزی گرفته اند سرزنش می نماید.

۱۳.نامه ۴۵ به عثمان ابن حنیف انصاری است که از جانب امیر المؤمنین حاکم بصره بود هنگامی که به حضرت خبر رسید که او را گروهی از اهل بصره به مهمانی خوانده اند لذا او را به جهت رفتن بدان مهمانی نکوهش نموده است.قسمتی از این نامه در نکوهش دنیا و ستودن پارسایان و کسانی است که دل بر آن نبسته از کار خدا غافل نمانده اند.

۱۴.نامه ۵۳ دستوری است که حضرت به مالک ابن حارث اشتر در پیمان خود به او امر فرموده و از مفصل ترین عهدنامه ها است هنگامی که او را والی مصر گردانید تا خراج آنها را گرد آورد با دشمن بجنگد و به اصلاح حال مردم آن دیار بپردازد و شهرهای آنجا را آباد سازد.

۱۵.نامه ۵۶ به شریح ابن هانی است هنگامی که حضرت او و زیاد ابن نصر را سردار بر لشکر و فرماندهی مقدمه سپاه خود در شام گماشت و او را از پیروی هوای نفس،فریب دنیا و خشم برحذر داشت.

۱۶.نامه ۵۹ به اسود ابن قطیبه سردار سپاه حلوان است که او را به دادگری امر می فرماید.

۱۷.نامه ۶۱ به کمیل ابن زیاد نخعی که از سوی حضرت عامل هیت بود بر او خرده می گیرد که چرا سپاهیان دشمن را که از منطقه او برای غارت و حمله عبور کرده اند وا گذارده و نرانده است.۳۷

۱۸.نامه ۷۰ به سهل ابن حنیف انصاری است که از جانب آن حضرت بر مدینه حکمفرما بود و درباره گروهی از اهالی آنجا که به معاویه ملحق شده بودند حضرت این پیشامد را امری عادی خوانده است.۳۸

۱۹.نامه ۷۱ به منذر ابن جارود عبدی که او را بر بعضی شهرهای فارس حکمرانی داده بود و چون خیانت در امانت کرد او را پیش خود خواست و او را زندانی نمود.۳۹

ب.نامه هایی که مخاطب آنها مشخص نیست و شامل نامه های ۱۹،۲۵،۲۶،۴۰،۴۶،۵۱،۵۲،۶۰ می باشد که مضامین آنها به ترتیب:توصیه به مماشات با رعیت،۴۰نشان دادن روش گرفتن و جمع آوری زکات و مهربانی به کسانی که زکات می پردازند،۴۱توصیه به پرهیزگاری و مهربانی با رعیت و اداء حقوق زیردستان و مستمندان هنگام جمع آوری زکات،۴۲درخواست حساب و نکوهش یکی از کارگزاران در نادرستی اش،۴۳ترغیب به مدارا و خوشرفتاری با رعیت و سختگیری در هنگام مقتضی،۴۴نهی از آزار رساندن برای گرفتن خراج و وادار نمودن به فروش چیزی که فروشش زیان دارد،۴۵توصیه به انجام نماز با مردم در اوقات خود،۴۶توصیه به نرسانیدن آزار و بدی به لشکریانی که عبور می کنند و به کیفر رساندن سپاهیانی که برای ستمگری به مال مردم دست درازی می کنند.۴۷

ج.نامه هایی که برای لشکریان نگاشته شده است که شامل نامه های ۱۱،۱۴،۱۶،۵۰ و ۷۹ می باشد.نامه ۱۱ در پاسخ نامه زیاد ابن نصر و شریح ابن هانی است که دستور جنگ با دشمن را به آنان گوشزد می نماید.۴۸و در دیگر نامه ها به ترتیب به لشگر خود پیش از روبرو شدن با لشکر شام در صفین راه پیروزی را به آنان نموده و از آزار رساندن به زنان نهی می فرماید.۴۹هنگام آغاز نبرد آنان را ترغیب به کوشش در جنگ می نماید۵۰و حق سران لشکر را به خود و حق خویش را به آنها بیان کرده آنها را به دادگری و پیروزی امر می فرماید۵۱ و به هنگام رسیدن به خلافت آنها را به پیروی از حق وا داشته و از باطل و نادرستی می ترساند.۵۲

۲.نامه به دوستان

امیر المؤمنین علی(علیه السلام)دو نامه برای دوستان خود نگاشته است:

۱.نامه ۶۸ که پیش ازپیش از رسیدن به خلافت به سلمان فارسی نوشته شده و حضرت وی را از فریب دنیا برحذر داشته است.۵۳

۲.نامه ۶۹به حارث همدانی که از اصحاب امیر المؤمنین است و مدار آن بر تعلیم مکارم الاخلاق یعنی خوهای نیکو و محاسن آداب یعنی روش های پسندیده است.۵۴

در اینجا باید به این نکته اشاره نمود که آن حضرت برای دوستان دیگری نیز نامه هایی نگاشته که در مناصب حکومتی از جمله کارگزاران بوده اند که نگارنده در بخش نامه به کارگزاران بدان ها اشاره نمود.

۳.نامه به خویشاوندان

امیر المؤمنین علی(علیه السلام)سه وصیت نامه به خویشاوندان خود نموده و نامه ای را هم در پاسخ برادر خود عقیل ابن ابی طالب نگاشته است که بدانها اشاره می شود.

۱.نامه ۳۱ از وصیت های آن حضرت است که پس از مراجعت از صفین در حاضرین،موضعی در نواحی صفین برای حسن ابن علی(علیه السلام)نوشته و اندرزهای بسیاری داده و راه های سعادت و نیکبختی را نشان داده است.روی سخن امام در این وصیت نامه با افراد بشر است نه صرفا امام حسن(علیه السلام)البته شارح بحرانی رحمه الله از ابو جعفر ابن بابویه قمی علیه الرحمه روایت کند که امام این وصیت را برای فرزند خود محمد ابن حنفیه نوشته است.۵۵

۲.نامه ۴۷ از وصایای آن حضرت به امام حسن(علیه السلام)و امام حسین(علیه السلام)است هنگامی که ابن ملجم که خدا او را از رحمتش دور گرداند به آن بزرگوار ضربت زده بود و در آن از خونخواهی نهی نموده و به کارهای نیکو امر فرموده است.۵۶

۳.نامه ۲۴ از وصایای آن حضرت به خویشان است که با اموال او چه کنند و آن را پس از بازگشت از صفین مرقوم فرموده است.۵۷

۴.نامه ۲۳ از وصایای آن حضرت است که نزدیک بدرود زندگانی فرموده که در آن به اطاعت از خدا و سنت رسول الله سفارش نموده است.۵۸

۵.نامه ۳۶ به برادر خود عقیل ابن ابی طالب(علیه السلام)است درباره لشکری که امام به سوی بعضی دشمنان فرستاده بود و آن در پاسخ نامه عقیل بود به آن حضرت و امام در این نامه از بدرفتاری قریش شکایت و دلتنگی کرده و استقامت و ایستادگی خویش را در راه خدا با تحمل هر پیشامد گوشزد می نماید.۵۹

۴.نامه به مردم شهرها

امیر المؤمنین علی(علیه السلام)سه نامه برای اهالی کوفه،یک نامه به اهل بصره،دو نامه به اهل مصر،یک نامه به اهل یمن و یک نامه برای مردم همه شهرها نگاشته که به شرح زیر است:

۱.نامه ۱ و ۵۷ که حضرت هنگام حرکت از مدینه به بصره برای مردم کوفه نگاشته و آنان را از سبب کشته شدن عثمان آگاه ساخته به کمک و یاری خود طلبید و آن را به وسیله امام حسن(علیه السلام)و عمار ابن یاسر فرستاد.۶۰

۲.نامه ۲ به اهالی کوفه است که از آنان پس از فتح و پیروزی در جنگ بصره قدردانی نموده است.۶۱

۳.نامه ۲۹ به اهل بصره است و آنان را امیدوار ساخته که از کردار زشتشان در جنگ جمل گذشته و از سرباز زدن بیمشان داده است.۶۲

۴.نامه ۳۸ به اهل مصر است که آنان را ستوده به پیروی از مالک اشتر امر فرموده است زیرا هنگامی که مالک اشتر را به جای محمد ابن ابی بکر روانه مصر نمود اهل مصر دو دسته بودند دسته ای هوادار عثمان و معاویه که با محمد مخالفت می نمودند و دسته بیشتری دوستان امیر المؤمنین علیه السلام بود که در کشتن عثمان کوشش نموده بودند و نامه حضرت خطاب به ایشان است.۶۳

۵.نامه ۶۲ به اهل مصر است آنگاه که مالک اشتر را والی و فرمانروای آن سامان کرده شمه ای از سرگذشت خود را بعد از حضرت رسول(ص)بیان می فرماید.۶۴

۶.نامه ۷۶ که در حقیقت عهدنامه آن حضرت است برای قبیله ربیعه و اهل یمن نوشته و در آن آنان را به پیروی از قرآن کریم و اتحاد و یگانگی هم پیمان قرار داده است.۶۵

۷.نامه ۵۸ به مردم همه شهرهاست که در آن امیر المومنین(علیه السلام) سرگذشت خود را با مردم شام در جنگ صفین بیان می فرماید.۶۶

۵.نامه به دشمنان

از میان نامه هایی که حضرت برای دشمنان نگاشته ۱۵ نامه به معاویه،دو نامه به ابو موسی اشعری یک نامه به طلحه و زبیر و یک نامه به عمرو عاص می باشد که به شرح زیر است:

۱.نامه هایی که برای معاویه نگاشته شده دو دسته اند:

الف.نامه های ۷،۹،۱۷،۲۸،۶۴ و ۶۵ که در پاسخ نامه های معاویه نگاشته شده است.

ب.نامه های ۶،۱۰،۳۰،۳۲،۳۷،۴۸،۴۹،۵۵،۷۳ و ۷۵ که به طور مستقیم برای معاویه نگاشته شده است.مضامین نامه ها به ترتیب توبیخ و سرزنش معاویه و گوشزد نمودن نادانی و گمراهی او،۶۷تفاخر حضرت در فضل و بزرگواری و سبقت و پیشی جستن به اسلام و ایمان،۶۸مخالفت در واگذاری شام به معاویه،۶۹نادرست خواندن دعاوی و سخنان بیهوده معاویه،۷۰سرزنش معاویه به خاطر نادرستی گفتارش ۷۱،مخالفت با ولیعهدی معاویه و جانشین قرار دادن او و واگذاری حکومت شام به وی ۷۲،اثبات صحت و درستی خلافت خود و بیزاری از کشتن عثمان که نامه را توسط جریر ابن عبد الله بجلی به شام فرستاد،۷۳سرزنش معاویه به خاطر کردار زشت و پند و اندرز دادن وی،۷۴ترساندن و انذار معاویه از عذاب و بدبختی انجام کار،۷۵سرزنش معاویه از اینکه مردم را گمراه کرده و سفارش وی به تقوی و ترس از خدا،۷۶نکوهش وی در یاری نمودن عثمان،۷۷پند و اندرز به وی ۷۸ و۷۹و۸۰سرزنش وی به خاطر نادرستی نامه اش ۸۱،تقاضا از معاویه مبنی ۲lبر گرفتن بیعت از یاران خود و رفتن به سوی حضرت.۸۲

۲.نامه ۳۹ به عمرو عاص است که او را به سبب گمراهی و پیروی از معاویه سرزنش فرموده است.۸۳

۳.نامه ۶۳ و ۷۸ به ابو موسی اشعری است.در نامه ۶۳ که توسط امام حسن(علیه السلام)روانه کوفه کرد ابو موسی اشعری را نسبت به سخنانش که در جریان صفین گفته بود:«این فتنه و تباهکاری است که بین مسلمانان افتاده و باید از آن کناره گرفت:مورد تهدید و سرزنش قرار داده است.»۸۴و نامه ۷۸ که در پاسخ نامه ابو موسی اشعری است که در آن وی را انذار می دهد که عمرو عاص و مردم شام وی را فریب ندهند که سعادت و نیکبختی دنیا و آخرت را از دست خواهد داد.۸۵

۴.نامه ۵۴ به طلحه و زبیر است که در آن بی حقی آنها را در پیمان شکنی اثبات می نماید.۸۶لازم به یادآوری است مطلبی که سید رضی ذیل شماره ۱۵در بین نامه های حضرت آورده نمی توان جزء نامه های حضرت به حساب آورد همانگونه که از عنوان آن نیز مشخص است که می نویسد:«کان علیه السلام یقول»مطالب این قسمت مناجات گونه ای است که حضرت هنگام برخورد با دشمن و آمادگی به جنگ با خداوند راز و نیاز نموده و از او یاری خواسته است گرچه عنوان نامه شماره ۱۶ نیز به همان صورت یاد شده است اما مضمون آن،مضمون نامه می باشد.

پی نوشت:

(۱).«اصلح آنکه موی پیش سر او ریخته است و مقصود او علی علیه السالم است چه پیش سر آن حضرت مو نداشت.»به نقل از کتاب از دیروز تا امروز ص ۴۱۷٫

(۲).شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدی،ج ۱،ص ۸ به نقل از کتاب از دیروز تا امروز ص ۴۱۷٫

(۳).«ارزش هر انسان همان است که آن را نیکو می داند»به نقل از کتاب از دیروز تا امروز ص ۴۱۷٫

(۴).البیان و التبیین،تصحیح عبد السلام هارون،ج ۱،ص ۸۳ به نقل از کتاب از دیروز تا امروز ص ۴۱۷٫

(۵).ابو اسحاق ابراهیم بن زهرون از بزرگان و نویسندگان و از بلیغان نثر عری است.تولد وی در آغاز قرن چهارم هجری بعد از سال ۳۲۰ هـ.ق مرگ او به سال ۳۸۰ هـ.ق بود چون درگذشت،شریف رضی،نقیب علویان در عصر خویش او را به قصیده ای غرا که شهرتی بسزا دارد ستود.این قصیده در هشتاد و سه بیت است و مضمون هر بیت از دیگری بهتر.و چون بر او خرده گرفتند که:شریفی عالم چون تو،چگونه مردی از صابی را این چنین می ستاید؟گفت:علم او ا ستودم.به نقل از کتاب از دیروز تا امروز ص ۴۱۸٫

(۶).النثر الفنی ج ۲ ص ۲۹۶ به نقل از کتاب از دیروز تا امروز ص ۴۱۸٫

(۷).از دیروز تا امروز،سید جعفر شهیدی ص ۴۲۰.۴۱۹٫

(۸).از دیروز تا امروز،سید جعفر شهیدی ص ۴۲۲٫

(۹).از دیروز تا امروز،سید جعفر شهیدی ص ۴۱۶٫

(۱۰).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام،ص ۸۳۵.ترجمه شهیدی ص ۲۷۲.جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۶ ص ۲۲

(۱۱).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام،ص ۸۳۶.ترجمه شهیدی ص ۲۷۳

پس از قرآن کریم گویندگان و نویسندگان ایرانی و غیر ایرانی از هیچ گفته ای به اندازهء گفتار علی(علیه السلام)بهره نبرده اند

کتاب ماه تاریخ و جغرافیا » شماره ۴۱ (صفحه ۳۶)

(۱۲.نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام،ص ۸۳۹.ترجمه شهیدی ص ۲۷۴

(۱۳).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام،ص ۸۴۴.ترجمه شهیدی ص ۲۷۵

(۱۴).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلامص ۸۵۶.ترجمه شهیدی ص ۲۷۵ جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۶ ص ۳۱۳

(۱۵).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام،ص ۸۵۸ ترجمه شهیدی ص ۲۷۹.جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۶ ص ۳۱۴

(۱۶).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام،ص ۸۶۸.ترجمه شهیدی ص ۲۸۲

(۱۷).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام،ص ۸۷۳.ترجمه شهیدی ص ۲۸۴

(۱۸).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام،ص ۹۴۳.ترجمه شهیدی ص ۳۰۸.جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۷ ص ۱۵۳

(۱۹).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام،ص ۹۴۶ جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۷ ص ۵۷ ترجمه شهیدی ص ۳۱۰

(۲۰).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام،ص ۱۰۲۶.ترجمه شهیدی ص ۳۵۱

(۲۱).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام،ص ۱۰۶۳.جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۷ ص ۲۰۸

(۲۲).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام،ص ۱۰۷۵.ترجمه شهیدی ص ۳۵۶

(۲۳).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام،ص ۱۰۸۰.ترجمه شهیدی ص ۳۵۸

(۲۴).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام،ص ۱۰۸۱.جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۷ ص ۲۲۲ ترجمه شهیدی ی ص ۳۵۸

(۲۵).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام،ص ۸۷۱.شهیدی ص ۲۸۳.ترجمه شهیدی ص ۲۸۳

(۲۶).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۸۷۲.شهیدی ص ۲۸۳.ترجمه شهیدی ص ۲۸۳

(۲۷).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۸۷۲.جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۷ ص ۶۹.ترجمه شهیدی ص ۳۱۶

(۲۸).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۸۸۸.جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۶ ص ۳۴۴.ترجمه شهیدی ص ۲۸۹

(۲۹).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۹۴۴.شهیدی ص ۳۰۹.جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۷ ص ۵۵.

(۳۰).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۹۵۸.جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه،ابن ابی الحدید ج ۷ ص ۶۲.ترجمه شهیدی ص ۳۱۳

(۳۱).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام،ص ۹۶۰.جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۷ ص ۶۷.ترجمه شهیدی ص ۳۱۵

(۳۲).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۹۶۲.ترجمه ۲lشهیدی ص ۳۱۵

(۳۳).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۹۶۶.جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۷ ص ۸۷.ترجمه شهیدی ص ۳۱۷

(۳۴).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۹۹۱.جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۷ ص ۱۱۸.ترجمه شهیدی ص ۳۲۵

(۳۵).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۱۰۴۰.جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۷ ص ۱۴۳.ترجمه شهیدی ص ۳۴۳

(۳۶).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۱۰۴۴.جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۷ ص ۱۴۴.ترجمه شهیدی ص ۳۴۴

(۳۷).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۱۰۴۷.جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۷ ص ۱۱۴.ترجمه شهیدی ص ۳۴۶

(۳۸).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۱۰۲۷.ترجمه شهیدی ص ۳۵۴

(۳۹).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۱۰۷۴.جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۷ ص ۲۱۶.ترجمه شهیدی ص ۳۵۵

(۴۰).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۸۷۰.ترجمه شهیدی ص ۲۸۲

(۴۱).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۸۱۸.ترجمه شهیدی ص ۲۸۶.جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۶ ص ۳۴۳

(۴۲).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۸۸۵.ترجمه شهیدی ص ۲۸۸

(۴۳).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۹۵۵.جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۷ ص ۶۳.ترجمه شهیدی ص ۳۱۳

(۴۴).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۹۷۶.ترجمه شهیدی ص ۳۲۰

(۴۵).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۹۸۵.جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۷ ص ۱۱۸.ترجمه شهیدی ص ۳۲۴

(۴۶).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۹۸۶.جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۷ ص ۱۱۸.ترجمه شهید ص ۳۲۴

(۴۷).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۱۰۴۵.ترجمه شهیدی ص ۳۴۵

(۴۸).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۸۵۴.جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۶ ص ۳۱۲.ترجمه شهیدی ص ۲۷۸

(۴۹).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۸۵۹.ترجمه شهیدی ص ۲۸۰.جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۶ ص ۳۱۴

(۵۰).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۸۶۲.ترجمه شهیدی ص ۲۸۰

(۵۱).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۹۸۳.ترجمه شهیدی ص ۳۲۳

(۵۲).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۸۶۲.ترجمه

کتاب ماه تاریخ و جغرافیا » شماره ۴۱ (صفحه ۳۷)

شهیدی ص ۳۵۹

(۵۳).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۱۰۶۵.ترجمه شهیدی ص ۳۵۲

(۵۴).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۱۰۶۷.جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۷ ص ۲۱۴.ترجمه شهیدی ص ۳۵۳

(۵۵).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۹۰۷.جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۷ ص ۱۱۳۲۹۵.ترجمه شهیدی ص ۵۹۲

(۵۶).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۹۷۸.ترجمه شهیدی ص ۳۲۰

(۵۷).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۸۴.جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۶ ص ۳۴۰.ترجمه شهیدی ص ۲۸۵

(۵۸).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۸۷۵.ترجمه شهیدی ص ۲۸۴.ترجمه شهیدی ص ۲۸۴

(۵۹).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۹۴۸.ترجمه شهیدی ص ۳۱۰

(۶۰).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۸۳۱ و ۱۰۴۱. ترجمه شهیدی ص ۲۷۱ و ۲۷۲.جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۶ ص ۱

(۶۱).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۸۳۳.ترجمه شهیدی ص ۲۷۲

(۶۲).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۹۰۳.ترجمه شهیدی ص ۲۹۴.جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۷ ص ۱

(۶۳).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۹۵۲.جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۷ ص ۱۵۸.ترجمه شهیدی ص ۳۱۲

(۶۴).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۱۰۴۸.جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۷ ص ۱۴۵.ترجمه شهیدی ص ۳۴۶

(۶۵).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۱۰۷۸.ترجمه شهیدی ص ۳۵۷

(۶۶).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۱۰۴۲.ترجمه شهیدی ص ۳۴۳

(۶۷).نهج البلاغه،ترجمه شهیدی ص ۸۴۲.جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۶ ص ۲۴.ترجمه شهیدی ص ۲۷۴

(۶۸).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۸۴۶.ترجمه شهیدی ص ۲۷۶.جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۶ ص ۲۶

(۶۹).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۸۶۳.جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۶ ص ۳۲۴.ترجمه شهیدی ص ۲۸۱

(۷۰).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۸۹۴.ترجمه شهیدی ص ۲۹۱.جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج l 26 ص ۳۵۷

(۷۱).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۱۰۵۶.جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۷ ص ۱۶۱.ترجمه شهیدی ص ۳۴۹

(۷۲) نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۱۰۶۰.ترجمه شهیدی ص ۳۵۰

(۷۳).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۸۴۱.ترجمه شهیدی ص ۲۷۴

(۷۴).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۸۵۲.ترجمه شهیدی ۲۷۷.جلوه تاریخ در شهر نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۶ ص ۳۱۱

(۷۵) نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۹۰۶.ترجمه شهیدی ص ۲۹۴

(۷۶).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۹۴۱.شهیدی ص ۳۰۸

(۷۷).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۹۵۰.ترجمه شهیدی ص ۳۱۱

(۷۸).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۹۸۱.جلوه تاری در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۷ ص ۱۱۶.ترجمه شهیدی ص ۳۲۲

(۷۹).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۹۸۲.جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۷ ص ۱۱۶.ترجمه شهیدی ص ۳۲۲

(۸۰).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۱۰۳۸.ترجمه شهیدی ص ۳۴۲

(۸۱).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۱۰۷۷.جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۷ ص ۲۱۹.ترجمه شهیدی ص ۳۵۶

(۸۲).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۱۰۸۰.جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۷ ص ۲۲۱.ترجمه شهیدی ص ۳۵۷

(۸۳).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۹۵۴.جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۷ ص ۶۱.ترجمه شهیدی ص ۳۱۲ جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۷ ص ۲۰۸

(۸۴).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۱۰۸۳.جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۷ ص ۲۲۴.ترجمه شهیدی ص ۳۴۸

(۸۵).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۱۰۵۳.ترجمه شهیدی ص ۳۵۸

(۸۶).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۱۰۳۶.جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۷ ص ۱۴۰.ترجمه شهیدی ص ۳۴۱