ناخدای کشتی

نوشته‌ها

داستانهایی از کودکی امام موسی کاظم (علیه‌السلام)

اشاره:

داستانهای از زندگی ائمه اهل بیت (علیهم‌السلام) داستانهای عادی نیست بلکه این داستانها جنبه آموزندگی در راستای هدایت و تربیت انسان بسیار مؤثر هستند. در زندگی امام کاظم(علیه‌السلام) وقایعی زیادی اتفاق افتاده است که هرکدام  بعدی از ابعاد زندگی آن حضرت را حکایت می کند. برخی از وقایع و حوادث در هنگام کودکی آن حضرت اتفاق افتاده است که در این نوشته به برخی از آنها اشاره شده است.

 انتظار

ابوبصیر می گوید در سالی که حضرت امام موسی کاظم (علیه‌السلام) متولد شد، من در خدمت حضرت صادق (علیه‌السلام) به سفر حج رفتم. در بازگشت، چون به منزل ابواء رسیدیم، حضرت برای ما چاشت طلبید در حال غذا خوردن بودیم که کسی از جانب حمیده، همسر حضرت خدمت ایشان آمد و عرض کرد که حمیده گفته نزدیک است بچه به دنیا بیاید، و چون گفته بودید شما را خبر کنیم، به نزد شما آمدم. حضرت شاد و خوشحال برخاست و به طرف خیمه ی حمیده رفت. بعد از اندک زمانی، حمیده فرزندی به دنیا آورد. اولین کسی که به دیدن نوزاد رفت، پدرش امام صادق (علیه‌السلام) بود و حضرت فرزندش را در آغوش گرفت و آداب شرعی ولادت را به جا آورد و به گوش راستش اذان و به گوش چپش اقامه گفت. سپس نزد اصحاب برگشت، در حالی که تبسمی شیرین بر لب داشت. اصحاب رو به آن حضرت کرده، گفتند : «خدا همیشه دهان تو را خندان و دل تو را شاد کند، فدایت شوم، آقا جان حمیده چه شده ؟» آنگاه امام صادق (علیه‌السلام) بشارت ولادت با سعادت فرزندش را داد و آنان را با مقام ارجمند وی آشنا ساخت و فرمود : «خداوند پسری به من مرحمت کرده، که بهترین مخلوق خداست. به هوش باشید، به خدا سوگند که او سرپرست شماست». بعد از آن، توقف امام (علیه‌السلام) در ابواء طولی نکشید، از آنجا به طرف مدینه حرکت کرد و بلافاصله پس از ورود به شهر، به منظور گرامی داشت نوزاد خجسته اش، سه روز به مردم طعام داد و پیروان آن حضرت، گروه گروه برای عرض تبریک مولود مسعود و شرکت در جشن و سرور به محضر آن بزرگوار شرفیاب می شدند.(۱)

ابوحنیفه و سؤال از امام

ابوحنیفه به مدینه سفر کرد. همین که به مدینه رسید، آهنگ خانه ی امام صادق کرد و در بیرون خانه منتظر اجازه ی ورود شد. ناگاه پسر بچه ای از خانه بیرون آمد. ابوحنیفه رو به وی کرد و پرسید : «یک شخص غریب، کجا باید قضای حاجت کند؟». آن پسر بچه نگاهی به وی کرد و گفت : «جایی که مناسب شأن باشد». آنگاه با ادب نشست و به دیوار تکیه داد و شروع به توضیح دادن کرد و افزود : «از قضای حاجت در کنار رودخانه ها، جای ریختن میوه های درختان، حیاط مسجدها و پیاده روها خودداری کن»، در پشت دیوار خودت را پنهان کن، رو به قبله و پشت به قبله منشین، آنگاه هر جا خواستی، قضای حاجت کن».

ابوحنیفه مات و مبهوت شده، هوش از سرش رفت، زیرا گمان نمی کرد که او کودکی باشد، با این همه قدرت علمی» پرسید : «اسمت چیست؟» فرمود : «موسی بن جعفر من محمد بن علی بن الحسین بن علی بن ابیطالب (علیه‌السلام)». ابوحنیفه چون دانست که آن کودک از شجره نبوت و امامت است، دلش آرام گرفت و سؤالی را که برای پرسش از امام صادق آماده ساخته بود، از او پرسید و گفت : «معصیت مربوط به چه کسی است ؟ آیا از جانب خداست و یا از بنده ؟» امام کاظم (علیه‌السلام) در پاسخ وی فرمود : «از سه حال خارج نیست : یا از جانب خداست و هیچ به بنده مربوط نیست، که در این صورت خداوند حق ندارد بنده را به دلیل کاری که نکرده مؤاخذه کند، و یا هم به بنده و هم به خدا مربوط است، که خداوند تواناترین آن دوست که در عمل شریک بوده اند؛ در این صورت هم، برای شریک نیرومند، روا نیست که شریک ناتوان خود را به دلیل گناهی که هر دو در ارتکاب آن برابر بوده اند، مؤاخذه کند؛ و یا اینکه گناه تنها مربوط به بنده است و به خدا مربوط نیست؛ که در این صورت، خداوند اگر بخواهد می بخشد، و اگر بخواهد، کیفر می کند، و بنده، نیازمند کمک است.

ابوحنیفه مات و سرگردان ماند و در در حالی که توأم با احترام سراسر وجودش را فراگرفته بود، گفت : «با سخنانی که شنیدم، از ملاقات با امام صادق (علیه‌السلام) بی نیاز شدم. سپس در حالی که آثار ناتوانی در چهره ی او پیدا بود، به راه افتاد.(۲)

هوش سرشار

روزی امام موسی کاظم (علیه‌السلام) خدمت پدرش امام صادق (علیه‌السلام) رسید. پدر او را در دامن خود نشانید. در نزد پدر لوحی بود. فرمود : «پسرم روی این لوح بنویس : «تنح عن القبیح و لا ترده»؛ از کار زشت خودداری کن و مرتکب آن مشو». وقتی که حضرت نوشت، امام صادق (علیه‌السلام) فرمود : «پسرم ! این عبارت را توضیح بده ؟». امام کاظم (علیه‌السلام) گفت : «و من اولیته حسنا فزده»؛ و نسبت به هر کس که احسان کردی، پس بیشتر کن».

آنگاه امام صادق (علیه‌السلام) عبارت دیگری فرمود که : «ستلقی من عدوک کل کید»؛ بزودی از دشمنت هر نوع مکری را خواهی دید»، و امام کاظم (علیه‌السلام) ادامه داد : «اذا کاد العدو فلا تکده»؛ هر گاه دشمن حیله کرد، تو به او مکرم کن».

امام صادق (علیه‌السلام) از هوش و برازندگی فرزندش خوشحال شد و او را در آغوش کشید، در حالی که خوشحالی خود را نسبت به وی با این سخن ابراز می کرد : «خداوند از فرزندان پیامبر (ص) بعضی را بر بعضی دیگر، برتری داد». (۳)

مرد سختی

رفاعه بن موسی می گوید : روزی نزد امام صادق (علیه‌السلام) نشسته بودم. امام موسی کاظم (علیه‌السلام) که در آن زمان کودک بود، به سوی من آمد. او را گرفتم و در بغل خود نشاندم و سرش را بوسیدم و او را به خود چسباندم. امام صادق (علیه‌السلام) به من فرمود : «ای رفاعه، او بزودی در دست آل عباس اسیر می شود و بعد خلاصی پیدا می کند. بعد از آن دوباره او را می گیرند و در دست آنها سختی می کشد». (۴)

جواب صفوان

صفوان جمال می گوید به حضور امام صادق (علیه‌السلام) رفتم و در مورد امام بعد از ایشان سؤال کردم. امام صادق (علیه‌السلام) در پاسخ من فرمود : «صاحب مقام امامت، بازی و بیهودگی نمی کند». در همین هنگام، موسی بن جعفر (علیه‌السلام) که در آن وقت کودک بود، آمد و همراهش یک بزغاله ی مکی بود. آن بزغاله را گرفته بود و به او می گفت : «خدایت را سجده کن». امام صادق او را در آغوش گرفت و فرمود : «پدر و مادرم به فدای کسی که بازی و بیهودگی نکند». (۵)

ایمان امانتی

وقتی که خبر دینی ابوالخطاب از شاگردان امام صادق (علیه‌السلام) به ایشان رسید، از او بیزاری جست و در حضور مردم، او را نفرین کرد. چون آن شخص از اصحاب و پیروان امام (علیه‌السلام) بود، شخصی به نام عیسی شلقانی، با شتاب خودش را به امام صادق (علیه‌السلام) رساند و نظر حضرت را درباره ی آن شخص بی دین پرسید. امام (علیه‌السلام) فرمود : «ای عیسی، چه مانعی دارد که با پسرم موسی (علیه‌السلام) ملاقاتی بکنی و آنچه می خواهی از او بپرسی ؟».

عیسی نزد امام موسی (علیه‌السلام) رفت، که در آن هنگام مانند کودکان تازه به مکتب رفته بود. وقتی که امام کاظم (علیه‌السلام) او را دید، پییش از آنکه او چیزی بپرسد، شروع به سخن گفتن کرده و فرمود : «ای عیسی، خداوند از پیامبران پیمان نبوت گرفت و آنها هرگز از آن پیمان تجاوز نکردند؛ و از اوصیای پیامبران، پیمان وصایت گرفت، و آنها نیز هرگز تجاوز نکردند؛ و بر گروهی مدتی ایمان را به امانت داد، سپس آن ایمان امانتی را از ایشان سلب کرد. ابوالخطاب، از جمله کسانی بود که ایمان عاریتی به او داده شده بود و بعد از او گرفته شد».

عیسی از پاسخ امام موسی بن جعفر تعجب کرد.از جا بلند شد و آن حضرت را در آغوش گرفت و بین چشمهایش را بوسید، در حالی که می گفت : «پدر و مادرم فدایت، شما یکی از دیگری فرزندان پیامبر هستید، و خداوند شنوا و داناست». آنگاه دوباره نزد امام صادق (علیه‌السلام) برگشت و سخنان ارزشمند امام موسی (علیه‌السلام) و تعجب خود را به عرض ایشان رساند.

امام (علیه‌السلام) فرمود : «ای عیسی، این فرزندم چنان است که اگر از آنچه در قرآن مجید است از او می پرسیدی، تو را از روی علم و آگاهی پاسخ می داد.» از آنجا بود که عیسی شلقانی فهمید که امام بعد از امام صادق (علیه‌السلام) امام موسی بن جعفر (علیه‌السلام) است.(۶)

ناخدای کشتی

فیض بن مختار می گوید : در محضر امام صادق (علیه‌السلام) بودم. حضرت موسی بن جعفر (علیه‌السلام) که در آن هنگام کودک بود، پیش آمد. من او را در بر گرفتم و بوسیدم. امام صادق (علیه‌السلام) فرمود : «شما کشتی هستید و این ناخدای کشتی است». سال بعد در مراسم حج شرکت کردم. دو هزار دینار همراهم بود. هزار دینار آن را برای امام صادق (علیه‌السلام) و هزار دینار دیگر را برای امام کاظم (علیه‌السلام) فرستادم. بعدا وقتی خدمت امام صادق رفتم، به من گفت : «موسی (علیه‌السلام) را با من برابر کردی ؟». گفتم : «بر اساس فرموده ی شما چنین کردم». امام (علیه‌السلام) فرمود : به خدا سوگند، که این معرفی او به عنوان امام بعد از خودم، توسط خداست، خدا او را ناخدای کشتی کرده است.(۷)

کودک پر برکت

مفضل بن عمر می گوید : امام صادق (علیه‌السلام) از ابوالحسن (علیه‌السلام) یاد کرد، که در آن زمان کودکی بیش نبود. و فرمود : «این همان مولودی است که در خاندان ما، مولودی پربرکت از او برای شیعیان به دنیا نیامده است». (۸)

لطف خدا

معاذ بن کثیر به قصد سؤال از امامی که پس از امام صادق عهده دار امامت می گردد، به محضر آن حضرت شرفیاب شد و عرض کرد : «از خداوند که به پدرت نسبت به تو این مقام (امامت) را داد، می خواهم تا به شما نیز نسبت به فرزندتان، همان مقام را مرحمت کند». امام (علیه‌السلام) فرمود : «خداوند چنان لطفی را کرده است». عرض کردم : فدایت شوم ! آن را که خداوند تعیین کرده کیست ؟». امام صادق (علیه‌السلام) به طرف فرزند خردسالش موسی (علیه‌السلام) که در خواب بود اشاره کرد و فرمود : «این که خوابیده است». (۹)

سرپرست

منصور بن حازم، حضور امام صادق (علیه‌السلام) رسید و از آن حضرت، درخواست تعیین امام پس از خود را کرد و عرض کرد : «پدر و مادرم فدایت! سرانجام هر کسی می میرد. پس اگر چنین اتفاقی افتاد، امام پس از شما کیست ؟.». امام صادق فرمود : «این همان سرپرست شماست»، و به طرف ابوالحسن موسی (علیه‌السلام) اشاره کرد. آنگاه دست روی شانه پسرش گذاشت، تا درست او را نشان دهد. آن بزرگوار در آن زمان پنج سال داشت. (۱۰)

جامه ی زرد پوش

اسحاق، یکی از فرزندان امام صادق (علیه‌السلام) نقل می کند نزد پدرم بودم که عمران بن علی درباره ی امام پس از وی پرسید و عرض کرد : «فدایت شوم. ما پس از شما به چه کسی پناه ببریم ؟». امام (علیه‌السلام) فرمود : «به کسی که دو جامه زرد بر تن دارد و از این در بر شما وارد خواهد شد». پس من به دقت می نگریستم و مواظب بودم که چه کسی از در وارد می شود، چیزی نگذشت که موسی به جعفر (علیه‌السلام) وارد شد، در حالی که کودکی نوخاسته بود و دو جامه زرد بر تن داشت و در دستش دو ترکه ی درخت بود. (۱۱)

جانشین

ابراهیم کوفی می گوید نزد امام صادق (علیه‌السلام) نشسته بودم، که امام موسی بن جعفر (علیه‌السلام) که در آن زمان کودک بود، وارد شد. بلند شدم به سوی او رفتم و او را بوسیدم و بعد نشستم.امام صادق (علیه‌السلام) فرمود : «ای ابراهیم، او بعد از من امام شماست». (۱۲)

امام بعد از من

ابن حازم می گوید به امام صادق (علیه‌السلام) عرض کردم : «مادر و پدرم فدایت ! هر کسی روزی می میرد، و اگر این امر واقع شود، ما به چه کسی رجوع کنیم ؟». امام صادق (علیه‌السلام) فرمود : «وقتی مرگ من فرا رسید، این امام شماست»؛ و بعد با دستش بر شانه راست موسی بن جعفر (علیه‌السلام) زد. در آن زمان حضرت پنج ساله بود. (۱۳)

سلام امام

صفوان بن مهران می گوید که امام صادق (علیه‌السلام) روزی به من امر کرد که ناقه ای در جلو در خانه آماده کنم. من رفتم و دستور امام (علیه‌السلام) را انجام دادم. بعد امام موسی کاظم (علیه‌السلام) به سرعت از خانه خارج شد، در حالی که شش ساله بود، بر پشت ناقه نشست و آن را حرکت داد و از دیدگان من ناپدید شد. من گفتم به امام صادق (علیه‌السلام) چه بگویم اگر از خانه خارج شود و از من آن ناقه را بخواهد. وقتی ساعتی از روز گذشت، ناقه مانند شهاب برگشت، در حالی که از او عرق می ریخت. امام موسی کاظم (علیه‌السلام) از آن پایین آمد و داخل خانه شد. خدمتکاری از خانه خارج شد و به من گفت : «ناقه را در مکانش بگذار و جواب مولای خودت را بده». گفتم : «من امر مولای خودم انجام دادم». پس خدمت امام صادق رسیدم. حضرت فرمود : «صفوان من تو را به آماده کردن ناقه امر کردم تا مولای تو موسی کاظم (علیه‌السلام) بر آن سوار شود و به جایی برود، آیا می دانی او در آن ساعت کجا رفت ؟ او به جایی رفت که ذوالقرنین رفته بود و بلکه بیشتر از جاهایی که ذو القرنین رفت و سلام مرا به هر زن و مرد مؤمن رسانید». (۱۴)

کودک پشت پرده

شخصی به نام فیض به امام صادق (علیه‌السلام) گفت : «اماما، جانم به فدای تو ! اگر کسی زمینی را از پادشاهی بگیرد و بعد آن را به دیگری اجاره بدهد، به شرط اینکه نصف آنچه به دست بیاید یا یک سوم یا کمتر و یا بیشتر از آن برای او باشد، در این باره چه می گویید؟ امام صادق (علیه‌السلام) فرمود : «اشکالی ندارد». اسماعیل پسر امام صادق (علیه‌السلام) گفت : «ای پدر حفظ نکردی (درست نگفتی )». امام (علیه‌السلام) فرمود : پسرم آیا با اجازه ی خود این چنین ؟ معامله نمی کنم ؟ من خیلی به تو گفتم که همراه من باش و تو این کار را نکردی». اسماعیل بلند شد و خارج شد.

فیض گفت :«فدایت شوم، بر اسماعیل نیست که شما را همراهی نکند، چون شما بعد از خود امور مسلمین را به او واگذار می کنید، همان طور که پدر شما این کار را کرد». امام صادق (علیه‌السلام) فرمود : «ای فیض، اسماعیل مثل من با پدرم نیست». فیض گفت : «فدای تو، ما شک نداشتیم که وسائل سفر (امامت) بعد از شما به او واگذار می شود، حال درباره ی اسماعیل چیزی می گویی که نگفته بودی، پس باید، به چه کسی باید رجوع کنیم؟». امام (علیه‌السلام) از حرف زدن با او خودداری کرد. فیض پاهای حضرت را بوسید و گفت : «رحم کن آقای من، به درستی که این حرف نزدن شما برای من مانند آتش است. به خدا قسم، اگر من قبل از شما بمیرم مسئله ای نیست؛ ولی از زنده متندن بعد از شما می ترسم». امام صادق (علیه‌السلام) گفت : «در اینجا باش». سپس بلند شد و داخل اتاقی که پرده داشت شد. کمی صبر کرد، بعد صدا زد : «ای فیض، داخل شو».

فیض داخل شد. امام (علیه‌السلام) در محرابی که در آن نماز می خواند، نشسته بود، از قبله منحرف شد و فیض مقابل امام نشست. پس ابوالحسن امام موسی کاظم (علیه‌السلام) به سوی او آمد، و او در آن زمان پنج ساله بود و در دستش شلاقی بود. امام صادق (علیه‌السلام) او را روی زانوی خود نشاند و به او فرمود : «پدر و مادرم فدای تو ! این شلاق در دست تو چه می کند؟». امام موسی کاظم (علیه‌السلام) فرمود : «از پیش برادرم علی عبور می کردم، این شلاق در دست او بود و چهارپایان را می زد و آن را از دست او گرفتم». (۱۵)

علم امام

امام موسی بن جعفر (علیه‌السلام) می فرماید : نزد پدرم امام صادق (علیه‌السلام) بودم که عده ای از یهودیان نزد او آمدند. من در آن زمان پنج ساله بودم. آنها به پدرم گفتند : «تو پسر محمد (ص)، پیامبر این امت و حجت بر اهل زمین هستی ؟». پدر فرمود : «آنها گفتند : «ما در تورات یافته ایم که خداوند، به ابراهیم (علیه‌السلام) و پسرش، کتاب و حکمت و پیامبری داده و برای آنها علم و امامت قرار داده است؛ همچنین خوانده ایم که به فرزندان انبیاء نبوت و خلافت و وصایت نمی رسد، چه می کنید که اینها به شما نمی رسد و به غیر شما می رسد، در حالی که ما را شما مستضعف می بینم و نبوت به گردن شما نیست».

چشمان امام صادق (علیه‌السلام) گریان شد و فرمود : «بله، همیشه پیامبران خدا مورد ستم بوده و به غیر حق کشته می شده اند و ظلم غالب بوده و کم اند بندگان شاکر خداوند». آنها گفتند : «انبیا و فززندانشان، علم دارند، بدون اینکه جایی آن را یاد بگیرند. به همین دلیل سزاوار است جانشینان آنها هم این چنین باشند، آیا به شما چنین چیزی عطا شده ؟». امام صادق (علیه‌السلام) به من فرمود : «جلو بیا ای موسی». من جلو رفتم. پدرم دست بر سینه ام کشید و سپس فرمود : «خداوندا ! او را یاری کن، به حق محمد و آل محمد (ص)». سپس فرمود : «سئوال کنید از او، از آنچه که برای شما آشکار شده و ایجاد سؤال شده است». آنها گفتند : «ما چگونه از یک کودک سؤال کنیم، در حالی که او چیزی نمی فهمد». (۱۶)

پی نوشت:

۱. منتهی الآمال، ج ۲، ص۳۳۷، تحلیلی از زندگانی امام کاظم، باقر شریف قرشی، ترجمه رضا عطایی، ج ۱، ص۵۸.۶۰، بحار الانوار، ج ۴۸، ص۳ و ۴.

۲. تحلیل از زندگانی امام کاظم (علیه‌السلام)، ج ۱، ص۸۰ و ۸۱؛ دلائل الامه، رستم طبری، ص۱۶۲؛ بحارالانوار، ج ۴۸، ص۱۷۵.

۳. مناقب، ج ۴، ص۳۴۴ و ۳۴۵.

۴. بحارالانوار، ج ۴۷، ص۱۴۵؛ (به نقل از کشف الغمه ج ۲، ص۴۲۳.

۵. اصول کافی، ج۱، ص۳۱۱؛ بحارالانوار، ج ۴۸،ص۱۹.

۶. اصول کافی، ج۲، ص ۴۱۸؛ بحارالانوار، ج ۴۸، ص ۲۴؛ تحلیلی از زندگانی امام کاظم، ج۱، ص۸۳.

۷. همان، ج۱، ص۳۱۱.

۸. همان، ج۲، ص۸۴.

۹. تحلیلی از زندگانی امام کاظم، ج۱، ص۱۵۵ (به نقل از : کشف الغمه، ص۲۴۴؛ اصول کافی، ج ۱، ص۳۰۸.

۱۰. همان جا.(به نقل از : اصول کافی، ج۱، ص۳۰۹.

۱۱. همان، ص ۱۵۶ (به نقل از : کشف الغمه، ص۲۴۴ و ارشاد ص۲۵۶ )؛ بحارالانوار، (ص) ۴۸، ص۲۰.

۱۲. بحارالانوار، ج۴۸،ص۱۵.

۱۳. بحارالانوار، ج ۴۸، ص۱۸.

۱۴. همان، ص۹۹ (به نقل از : مشارق الانوار، ص۱۱۵).

۱۵. همان، ص ۲۶، (به نقل از : رجال کشی.)

۱۶. قرب الاسناد، ابی مالک بن جامع، ص۳۱۷ و ۳۱۸.

منبع: حکایات کودکی معصومین علیهم السلام .

امام ‏رضا (ع) ناخداى کشتى تشیع در میانه طوفان مرو

  ‏آیت‏ الله‏ سید على خامنه‏ ای

اشاره:

در هنگام برگزارى کنگره علمى زندگى امام هشتم،علیه‏السلام، توسط دانشگاه اسلامى رضوى ،مقام معظم رهبرى در پیامى جامع یکى از فصلهاى عمده زندگینامه سیاسى امام رضا،علیه‏السلام، را مورد بررسى قرار دادند.

درآستانه سالگرد ولادت این امام بزرگوار که همواره در پرتو فیوضات معنوی ایشان زیسته‏ایم ،دریغمان آمد خوانندگان موعود از این مقاله محققانه بی‏نصیب بمانند.

امید که طبع لطیف امام‏رضا،علیه‏السلام، را بیاراید. ان‏شاءالله

باید اعتراف کنیم که زندگى ائمه ، علیهم‏السلام، بدرستی شناخته‏نشده و ارج و منزلت جهاد مرارت‏بار آنان حتى بر شیعیانشان نیز پوشیده مانده است. علی‏رغم هزاران کتاب کوچک و بزرگ و قدیم و جدید درباره زندگى ائمه ، علیهم‏السلام، امروز همچنان غبارى از ابهام و اجمال، بخش عظیمى از زندگى این بزرگواران را فرا گرفته وحیات سیاسى برجسته‏ترین چهره‏هاى خاندان نبوت که دو قرن و نیم از حساسترین دورانهاى تاریخ اسلام را دربرمی‏گیرد با غرض‏ورزى یا بی‏اعتنایی و یا کج‏فهمى بسیارى از پژوهندگان و نویسندگان روبرو شده است. این است که ما از یک تاریخچه مدون و مضبوط درباره زندگى پرحادثه و پرماجراى آن پیشوایان، تهیدستیم.

زندگی امام هشتم ،علیه‏السلام، که قریب بیست‏سال از این دوره تعیین کننده و مهم را فراگرفته از جمله برجسته‏ترین بخشهاى آن است که بجاست درباره آن تامل و تحقیق لازم به کار رود.

مهمترین چیزى که در زندگى ائمه علیهم‏السلام به‏طور شایسته مورد توجه قرار نگرفته، عنصر «مبارزه حاد سیاسی‏» است. از آغاز نیمه دوم قرن اول هجرى که خلافت اسلامى به‏طور آشکار با پیرایه‏هاى سلطنت آمیخته شد و امامت اسلامى به حکومت جابرانه پادشاهى بدل گشت، ائمه اهل بیت ،علیهم‏السلام، مبارزه سیاسى خود را به شیوه‏اى متناسب با اوضاع و شرایط، شدت بخشیدند.این‏مبارزه‏بزرگترین‏هدفش تشکیل نظام اسلامى و تاسیس حکومتى بر پایه امامت‏بود. بی‏شک تبیین و تفسیر دین با دیدگاه مخصوص اهل بیت وحی، و رفع تحریف‏ها و کج‏فهمی‏ها از معارف اسلامی‏و احکام‏دینى نیز هدف مهمى براى جهاد اهل بیت‏به حساب می‏آمد. اما طبق قرائن حتمی، جهاد اهل بیت‏به این هدفها محدود نمی‏شد و بزرگترین هدف آن، چیزى جز تشکیل حکومت علوى و تاسیس نظام عادلانه اسلامى نبود. بیشترین‏دشواریهای‏زندگی‏مرارت‏بار و پر از ایثار ائمه و یاران آنان به خاطر داشتن این هدف بود و ائمه ، علیهم‏السلام، از دوران امام سجاد ، علیه‏السلام، وبعدازحادثه عاشورا به زمینه‏سازى دراز مدت براى این مقصود پرداختند. در تمام دوران صدو چهل ساله میان حادثه عاشورا و ولایتعهدی‏امام هشتم ،علیه‏السلام، جریان وابسته به امامان اهل بیت‏یعنى شیعیان همیشه بزرگترین و خطرناکترین دشمن دستگاههاى خلافت‏به حساب می‏آمد. در این مدت بارها زمینه‏هاى آماده‏اى پیش آمد و مبارزات تشیع که باید آن را نهضت علوى نام داد به پیروزیهاى بزرگى نزدیک گردید. اما، در هر بار موانعى برسر راه پیروزى نهایى پدید می‏آمد و غالبا بزرگترین ضربه از ناحیه تهاجم بر محور و مرکز اصلى این نهضت، یعنی‏شخص‏امام‏در هر زمان و به زندان افکندن یا به شهادت رساندن آن حضرت وارد می‏گشت و هنگامی‏که‏نوبت‏به امام بعد می‏رسید اختناق و فشار و سختگیری به حدى بود که براى آماده کردن زمینه به زمان طولانی دیگرى نیاز بود.

ائمه ،علیهم‏السلام، در میان طوفان سخت این حوادث هوشمندانه و شجاعانه تشیع را همچون جریانى کوچک اما عمیق و تند و پایدار از لابه‏لای‏گذرگاههای‏دشواروخطرناک گذراندند. و خلفاى اموى و عباسى در هیچ زمان نتوانستند با نابود کردن امام، جریان امامت را نابود کنند و این خنجر برنده همواره در پهلوى دستگاه خلافت، فرو رفته ماند و به صورت تهدیدی همیشگى آسایش‏راازآنان‏سلب‏کرد.هنگامی‏که حضرت‏موسی‏بن‏جعفر،علیه‏السلام، پس از سالها حبس در زندان هارونى مسموم و شهید شد در قلمرو وسیع سلطنت عباسی اختناقى کامل حکمفرمابود.در آن فضاى گرفته که به گفته یکی از یاران‏امام‏علی‏بن موسی، علیه‏السلام، «از شمشیر هارون خون می‏چکید» بزرگترین هنر امام معصوم و بزرگوار ما آن بود که توانست درخت تشیع را از گزند طوفان حادثه سلامت‏بدارد و از پراکندگى و دلسردى یاران پدر بزرگوارش مانع شود و با شیوه تقیه‏آمیز و شگفت‏آورى جان خود را که محور و روح جمعیت‏شیعیان بود حفظ کرد و در دوران قدرت مقتدرترین خلفاى بنی‏عباس و در دوران استقرار و ثبات کامل آن رژیم مبارزات عمیق امامت را ادامه داد. تاریخ نتوانسته است ترسیم روشنی از دوران ده‏ساله زندگى امام هشتم در زمان هارون و بعد از او در دوران پنج‏ساله‏جنگهای‏داخلی‏میان‏خراسان و بغداد به ما ارائه کند. اما به تدبر می‏توان فهمید که امام هشتم در این دوران همان مبارزه دراز مدت اهل بیت ،علیهم‏السلام، را که در همه اعصار بعد از عاشورا استمرار داشته با همان جهت‏گیرى و همان اهداف ادامه می‏داده است. هنگامى که مامون در سال صد و نود و هشت از جنگ قدرت با امین فراغت‏یافت و لافت‏بی‏منازع را به چنگ آورد یکى از اولین تدابیر او حل مشکل علویان و مبارزات تشیع بود، او براى این منظور، تجربه همه خلفاى سلف خود را پیش چشم داشت. تجربه‏اى که نمایشگر قدرت ، وسعت و عمق روزافزون آن نهضت و ناتوانى دستگاههاى قدرت از ریشه‏کن کردن و حتى متوقف و محدود کردن آن بود. او می‏دید که سطوت و حشمت هارونى حتی با به ‏بندکشیدن طولانى و بالاخره مسموم کردن امام هفتم در زندان هم نتوانست از شورشها و مبارزات سیاسی، نظامی، تبلیغاتی و فکرى شیعیان مانع شود. او اینک در حالى که از اقتدار پدر و پیشینیان خود نیز برخوردار نبود و بعلاوه بر اثر جنگهاى داخلى میان بنى عباس، سلطنت عباسى را در تهدید مشکلات بزرگى مشاهده می‏کرد بی‏شک لازم بود به خطر نهضت علویان به چشم جدی‏ترى بنگرد. شاید مامون در ارزیابى خطر شیعیان براى دستگاه خود واقع‏بینانه فکر می‏کرد. گمان زیاد بر این است که فاصله پانزده ساله بعد از شهادت امام هفتم تا آن روز و بویژه فرصت پنج‏ساله جنگهاى داخلی، جریان تشیع را از آمادگی‏بیشتری‏برای‏برافراشتن‏پرچم حکومت‏علوی‏برخوردار ساخته بود.

مامون این خطر را زیرکانه حدس زد و درصدد مقابله با آن برآمد و به دنبال همین ارزیابى و تشخیص بود که ماجراى دعوت امام هشتم از مدینه به خراسان و پیشنهاد الزامى ولیعهدى به آن حضرت پیش آمد و این حادثه که در همه دوران طولانى امامت کم ‏نظیر و یا در نوع خود بی‏ نظیر بود تحقق یافت.

اکنون جاى آن است که باختصار، حادثه ولیعهدى را مورد مطالعه قرار دهیم.

در این حادثه امام هشتم علی‏بن موسی‏الرضا ،علیه‏السلام، در برابر یک تجربه تاریخى عظیم قرار گرفت و در معرض یک نبرد پنهان سیاسى که پیروزى یا ناکامى آن می‏توانست‏سرنوشت تشیع را رقم بزند، واقع شد.

دراین نبرد رقیب که ابتکار عمل را به دست داشت و با همه امکانات به میدان آمده بود مامون بود. مامون با هوشى سرشار و تدبیرى قوى و فهم ودرایتی‏بی‏سابقه‏قدم در میدانى نهاد که اگر پیروز می‏شد و می‏توانست آنچنان که برنامه‏ریزی کرده بود کار را به انجام برساند، یقینا به هدفى دست می‏ یافت که از سال چهل هجرى یعنى از شهادت علی‏بن ابی‏طالب ،علیه‏السلام، هیچ یک از خلفای‏اموى و عباسى با وجود تلاش خود نتوانسته بودند به آن دست‏یابند، یعنى می‏توانست درخت تشیع را ریشه‏کن کند و جریان معارضى راکه همواره همچون خارى در چشم سردمداران خلافتهاى طاغوتى فرو رفته بود به کلى نابود سازد.

اما امام هشتم با تدبیرى الهى بر مامون‏فائق آمد و او را در میدان نبرد سیاسى که خود به وجود آورده بود به‏طور کامل شکست داد و نه فقط تشیع، ضعیف یا ریشه‏کن نشد بلکه حتی‏سال‏دویست و یک هجری، یعنى سال ولایتعهدى آن حضرت، یکى از پربرکت ‏ترین ‏سالهای‏ تاریخ‏ تشیع شد و نفس تازه‏ اى در مبارزات علویان دمیده شد; و این همه به برکت تدبیر الهى امام هشتم و شیوه حکیمانه‏ای بودکه ‏آن ‏امام ‏معصوم ‏دراین آزمایش بزرگ از خویشتن نشان داد.

برای اینکه پرتوى بر سیماى این حادثه عجیب افکنده شود به تشریح کوتاهی‏ازتدبیرمامون‏وتدبیرامام در این حادثه می‏پردازیم.

مامون‏ازدعوت‏امام‏هشتم‏به‏خراسان چند مقصود عمده را تعقیب می‏کرد: اولین و مهمترین آنها، تبدیل صحنه مبارزات حاد انقلابى شیعیان به عرصه‏فعالیت‏سیاسی‏آرام‏و بی‏خطر بود. همان‏طور که گفتم شیعیان در پوشش‏تقیه،مبارزاتى خستگی‏ناپذیر و تمام نشدنى داشتند، این مبارزات که با دو ویژگى همراه بود، تاثیر توصیف‏ناپذیری‏در برهم زدن بساط خلافت داشت، آن دو ویژگی، یکى مظلومیت‏بود و دیگری قداست.

شیعیان با اتکاء به این دو عامل نفوذ، اندیشه شیعى را که همان تفسیر و تبیین اسلام از دیدگاه ائمه اهل‏بیت است، به زوایاى دل و ذهن مخاطبان‏خودمی‏رساندندوهرکسی‏را که از اندک آمادگى برخوردار بود، به آن طرز فکر متمایل و یا مؤمن می‏ساختند و چنین بود که دائره تشیع، روز به روز در دنیاى اسلام گسترش‏می‏یافت و همان مظلومیت و قداست‏بودکه با پشتوانه تفکر شیعى اینجاو آنجا در همه دورانها قیامهاى مسلحانه وحرکات‏شورشگرانه‏را بر ضددستگاههای‏خلافت‏سازماندهى می‏کرد.

مامون می‏خواست‏ یکباره آن خفا و استتار را از این جمع مبارز بگیرد و امام را از میدان مبارزه انقلابى به میدان‏سیاست‏بکشاندو به این وسیله کارایی‏نهضت‏تشیع‏راکه بر اثر همان استتار و اختفا روز به روز افزایش یافته بود به صفر برساند. با این کار مامون آن دو ویژگى مؤثر و نافذ را نیز از گروه علویان می‏گرفت زیرا جمعی‏که‏رهبرشان‏فردممتازدستگاه خلافت و ولیعهد پادشاه مطلق‏العنان وقت‏و متصرف در امور کشور است نه مظلوم است و نه آن چنان مقدس.

این تدبیر می‏توانست فکر شیعى را هم در ردیف بقیه عقاید و افکارى که درجامعه طرفدارانى داشت قرار دهد و آن‏راازحد یک تفکر مخالف دستگاه که اگرچه از نظر دستگاهها ممنوع و مبغوض‏است‏ازنظر مردم بخصوص ضعفا پرجاذبه و استفهام برانگیز است‏خارج سازد.

دوم، تخطئه مدعاى تشیع مبنى بر غاصبانه بودن خلافتهای اموى و عباسى و مشروعیت دادن به این خلافتهابود، مامون با این کار به همه شیعیان‏مزورانه‏ثابت‏می‏کردکه‏ادعای غاصبانه‏و نامشروع بودن خلافتهاى مسلطکه‏همواره‏جزء اصول اعتقادی شیعه به حساب می‏آمده است‏یک حرف بی‏پایه و ناشى از ضعف و عقده‏هاى حقارت بوده است، چه اگر خلافتهای دیگران نامشروع و جابرانه بود خلافت مامون‏هم‏که جانشین‏آنهاست‏می‏باید نامشروع و غاصبانه باشد و چون علی‏بن‏موسى الرضا، علیه‏السلام، با ورود در این دستگاه و قبول جانشینى مامون او را قانونى و مشروع دانسته پس باید بقیه‏خلفا هم از مشروعیت‏برخوردار بوده‏باشند و این، نقض همه ادعاهاى شیعیان است، با این کار نه فقط مامون از علی‏بن موسی‏الرضا ، علیه‏السلام، بر مشروعیت‏حکومت‏خود و گذشتگان اعتراف می‏گرفت‏بلکه یکى از ارکان اعتقادی تشیع یعنى ظالمانه بودن پایه حکومتهاى قبلی را نیز درهم می‏کوبید.

علاوه بر این ادعاى دیگر شیعیان مبنى بر زهد و پارسایى و بی‏اعتنایى ائمه به‏دنیانیزبا این کار نقض می‏شد که‏آن‏حضرات‏فقط در شرایطى که به دنیا دسترسى نداشته‏اند نسبت‏به آن زهد می‏ورزیدند و اکنون که درهاى بهشت دنیا به روى آنان باز شدبه‏سوى آن شتافتند ومثل دیگران خود را از آن متنعم کردند.

سوم، اینکه‏مامون‏با این کار، امام را که‏همواره‏یک‏کانون‏معارضه‏ومبارزه بود درکنترل دستگاههاى خود قرار می‏داد. به جز خود آن حضرت، همه سران و گردنکشان و سلحشوران علوى را نیز در سیطره خود درمی‏آورد و این موفقیتی بود که هرگز هیچ یک از اسلاف مامون چه بنی‏امیه و چه بنی‏عباس بر آن دست نیافته بودند.

چهارم، اینکه امام را که یک عنصر مردمى و قبله امیدها و مرجع سؤالها و شکوه‏ها بود در محاصره ماموران حکومت‏قرار می‏داد و رفته رفته رنگ مردمى بودن را از او می‏زدود و میان او و مردم و سپس میان او و عواطف و محبتهاى مردم فاصله می‏افکند.

پنجم، این بود که با این‏کار براى خود وجهه و حیثیتى معنوى کسب می‏کرد. طبیعى بود که در دنیاى آن روز همه او را بر اینکه فرزندى از پیغمبر و شخصیتى مقدس و معنوى را به ولیعهدى خود برگزیده و برادران و فرزندان خود را از این امتیاز محروم ساخته است، ستایش کنند و همیشه چنین است که نزدیکی دینداران به دنیاطلبان از آبروى دینداران می‏کاهد و بر آبروى دنیاطلبان می‏افزاید.

ششم، آنکه در پندار مامون، امام با این‏کار به یک توجیه‏گر دستگاه خلافت‏بدل می‏گشت، بدیهى است‏شخصى در حد علمى و تقوایى امام باآن‏حیثیت‏وحرمت‏بی‏نظیری که وى به عنوان فرزند پیامبر در چشم همگان داشت اگر نقش توجیه حوادث را در دستگاه حکومت‏بر عهده می‏گرفت هیچ نغمه مخالفی نمی‏توانست‏خدشه‏اى بر حیثیت آن دستگاه وارد سازد، این خود در حکم حصار منیعى بود که می‏توانست همه خطاها و زشتی‏هاى دستگاه خلافت را از چشمها پوشیده بدارد.

به جز اینها هدفهاى دیگرى نیز براى مامون متصور بود.

چنانکه مشاهده می‏شود این تدبیر به‏قدرى پیچیده و عمیق است که یقیناهیچ‏کس‏جز مامون نمی‏توانست آن را بخوبى هدایت کند و بدین جهت‏بود که دوستان و نزدیکان مامون از ابعاد و جوانب آن بی‏خبر بودند. از برخى گزارشهای تاریخى چنین برمی‏آید که حتى «فضل‏بن سهل‏» وزیر و فرمانده کل و مقربترین فرد دستگاه خلافت نیز از حقیقت و محتواى این سیاست، بی‏خبر بوده است.مامون‏حتی‏برای‏اینکه هیچ‏گونه ضربه‏ای‏برهدفهاى وى از این حرکت پیچیده وارد نیاید داستانهاى جعلی برای‏علت‏وانگیزه‏این اقدام می‏ساخت و به این و آن می‏گفت.

حقا باید گفت‏سیاست مامون از پختگى و عمق بی‏نظیرى برخوردار بود. اما آن سوى دیگر این صحنه نبرد، امام علی‏ابن موسی‏الرضا ، علیه‏السلام،است و همین است که علی‏رغم زیرکى شیطنت‏آمیز مامون تدبیر پخته و همه جانبه او را به حرکتى بی‏اثر و بازیچه‏اى کودکانه بدل می‏کند، مامون با قبول آن همه زحمت و با وجود سرمایه‏گذارى عظیمى که در این راه کرد از این عمل نه تنها طرفى بر نبست‏بلکه سیاست او به سیاستى بر ضد او بدل شد. تیرى که با آن، اعتبار و حیثیت و مدعاهاى امام علی‏بن موسی‏الرضا ، علیه‏السلام، را هدف گرفته شده بود خود او را آماج قرار داد، به طوری‏که بعد از گذشت مدتى کوتاه ناگزیر شد همه تدابیر گذشته خود را کان‏لم‏یکن شمرده، بالاخره همان شیوه‏اى را در برابر امام در پیش بگیرد که همه گذشتگانش درپیش‏گرفته‏بودندیعنى «قتل‏» و مامون که در آرزوى چهره قداست مآب خلیفه‏اى موجه و مقدس و خردمند، این همه تلاش کرده بود سرانجام در همان مزبله‏اى که همه خلفاى پیش از او در آن سقوط کرده بودند، یعنى فساد و فحشا و عیش و عشرت توام با ظلم و کبر فرو غلطید. دریده شدن پرده ریا مامون را در زندگی پانزده ساله او پس از حادثه ولیعهدى در دهها نمونه می‏توان مشاهده کرد که از جمله آن به خدمت‏گرفتن‏قاضی‏القضاتی‏فاسق و فاجروعیاش همچون یحیی‏بن اکثم و همنشینی‏ومجالست‏باعموی‏خواننده وخنیاگرش‏ابراهیم‏بن‏مهدی‏وآراستن بساط عیش و نوش و پرده‏درى در دارالخلافه او در بغداد است.

اکنون به تشریح سیاستها و تدابیر امام‏علی‏بن‏موسی‏الرضا،علیه‏السلام، در این حادثه می‏پردازیم:

۱٫ هنگامى که امام را از مدینه به خراسان دعوت کردند آن حضرت فضای مدینه را از کراهت و نارضایى خود پر کرد، به طورى که همه کس در پیرامون امام یقین کردند که مامون با نیت‏سوء حضرت‏را از وطن خود دور می‏کند، امام بد بینى خود به مامون را با هر زبان ممکن به همه گوشها رساند، در وداع با حرم پیغمبر، در وداع با خانواده‏اش، در هنگام خروج از مدینه، در طواف کعبه که براى وداع انجام می‏داد، با گفتار و رفتار با زبان دعا و زبان اشک، بر همه ثابت کرد که این سفر، سفر مرگ اوست، همه کسانی‏که باید طبق انتظار مامون نسبت‏به اوخوش‏بین و نسبت‏به امام به خاطر پذیرش پیشنهاد او بدبین می‏شدند در اولین لحظات این سفر دلشان از کینه مامون که امام عزیزشان را این‏طور ظالمانه از آنان جدا می‏کرد و به قتلگاه می‏برد لبریز شد.

۲٫ هنگامى که در مرو پیشنهاد ولایتعهدى آن حضرت مطرح شد حضرت بشدت استنکاف کردند و تا وقتى مامون صریحا آن حضرت را تهدید به قتل نکرد، آن را نپذیرفتند. این مطلب همه‏جا پیچید که علی‏بن موسی‏الرضا ،علیه‏السلام، ولیعهدى و پیش از آن خلافت را که مامون به او با اصرار پیشنهاد کرده بود نپذیرفته است، دست‏اندرکاران امور که به ظرافت تدبیر مامون واقف نبودند ناشیانه عدم قبول امام را همه‏جا منتشر کردند حتى فضل‏بن سهل در جمعى از کارگزاران و ماموران حکومت گفت من هرگز خلافت را چنین خوار ندیده‏ام امیرالمؤمنین آن را به علی‏بن موسی‏الرضا ، علیه‏السلام، تقدیم می‏کند و علی‏بن موسى دست رد به سینه او می‏زند.

خود امام در هر فرصتی، اجبارى بودن این منصب را به گوش این و آن می‏رساندوهمواره می‏گفت من تهدید به قتل شدم تا ولیعهدى را قبول کردم. طبیعى بود که این سخن همچون عجیب‏ترین پدیده سیاسی، دهان به دهان و شهر به شهر پراکنده شود و همه آفاق اسلام در آن روز یا بعدها بفهمند که در همان زمان که کسى مثل مامون فقط به دلیل آنکه از ولیعهدى برادرش امین عزل شده است‏به جنگى چند ساله دست می‏زند و هزاران نفر از جمله برادرش امین را به خاطر آن به قتل می‏رساند و سر برادرش را از روى خشم شهر به شهر می‏گرداند کسی مثل‏علی‏بن‏موسی‏الرضا،علیه‏السلام، پیدا می‏شودکه به ولیعهدى با بی‏اعتنایى نگاه می‏کند و آن را جز با کراهت و در صورت تهدید به قتل نمی‏پذیرد.

مقایسه‏ای که از این رهگذر میان امام‏علی‏بن‏موسی‏الرضا،علیه‏السلام، و مامون عباسى در ذهنها نقش می‏بست درست عکس آن چیزى را نتیجه می‏داد که مامون به خاطر آن سرمایه‏گذارى کرده بود.

۳٫ با اینهمه علی‏بن موسی‏الرضا، علیه‏السلام،فقط بدین‏شرط ولیعهدى را پذیرفت که در هیچ یک از شؤون حکومت دخالت نکند و به جنگ و صلح و عزل و نصب و تدبیر امور نپردازد و مامون که فکر می‏کرد فعلا در شروع کار این شرط قابل تحمل است و بعدا بتدریج می‏توان امام را به صحنه فعالیتهاى خلافتی کشانید، این شرط را از آن حضرت قبول کرد، روشن است که با تحقق این شرط، نقشه مامون نقش برآب می‏شد و بیشتر هدفهاى او برآورده نمی‏گشت.

امام در همان حال که نام ولیعهد داشت و قهرا از امکانات دستگاه خلافت‏نیز برخوردار بود چهره‏اى به خود می‏گرفت که گویى با دستگاه خلافت، مخالف و به آن معترض است، نه امرى نه نهى نه تصدی مسؤولیتی، نه قبول شغلی، نه دفاعى از حکومت و طبعا نه هیچ‏گونه توجیهى براى کارهاى آن دستگاه.

روشن است که عضوى در دستگاه حکومت که چنین با اختیار و اراده خود، از همه مسؤولیتها کناره می‏گیرد، نمی‏تواند نسبت‏به آن دستگاه صمیمى و طرفدار باشد، مامون بخوبى این نقیصه را حس می‏کرد و لذا پس از آنکه کار ولیعهدى انجام گرفت‏بارها درصدد برآمد امام را بر خلاف تعهد قبلى با لطائف‏الحیل به مشاغل خلافتى بکشاند و سیاست مبارزه منفى امام را نقض کند، اما هر دفعه امام هوشیارانه نقشه او را خنثى می‏کرد.

یک نمونه همان است که معمربن خلاد از خود امام هشتم نقل می‏کند که مامون به امام می‏گوید: اگر ممکن است‏به کسانى که از او حرف شنوی دارند در باب مناطقى که اوضاع آن پریشان است، چیزی بنویس و امام استنکاف می‏کند و قرار قبلى که همان عدم دخالت مطلق است را به یادش می‏آورد و نمونه بسیار مهم و جالب دیگر ماجراى نماز عید است که مامون به این بهانه «که مردم قدر تو را بشناسند و دلهاى آنان آرام گیرد»، امام را به امامت نماز عید دعوت می‏کند، امام استنکاف می‏کند و پس از اینکه مامون اصرار را به نهایت می‏رساند امام به این شرط قبول می‏کند که نماز را به شیوه پیغمبر و علی‏بن ابی‏طالب به جا آورد و آنگاه امام از این فرصت چنان بهره‏ای می‏گیرد که مامون را از اصرار خود پشیمان می‏سازد و امام را از نیمه‏راه نماز برمی‏گرداند، یعنى بناچار ضربه‏اى دیگر بر ظاهر ریاکارانه خود وارد می‏سازد.

۴٫ اما بهره‏بردارى اصلى امام از این ماجرا بسى از اینها مهمتر است: امام با قبول ولیعهدی، دست‏به حرکتی می‏زند که در تاریخ زندگى ائمه پس از پایان خلافت اهل بیت در سال چهلم هجرى تا آن‏روز و تا آخر دوران خلافت‏بی‏نظیر بوده است و آن برملا کردن داعیه امامت‏شیعى در سطح عظیم اسلام و دریدن پرده غلیظ تقیه و رساندن پیام تشیع به گوش همه مسلمانهاست. تریبون عظیم خلافت در اختیار امام قرار گرفت و امام در آن سخنانى را که در طول یکصد و پنجاه سال جز در خفا و با تقیه جز به خاصان و یاران نزدیک گفته نشده بود به صدای بلند فریاد کرد و با استفاده از امکانات معمولى آن زمان که جز در اختیار خلفا و نزدیکان درجه یک آنها قرار نمی‏گرفت آن را به گوش همه رساند، مناظرات امام در مجمع علما و در محضر مامون که در آن قویترین استدلالهاى امامت را بیان فرموده است; نامه جوامع‏الشریعه که در آن همه رئوس مطالب عقیدتى و فقهی شیعى را براى فضل‏بن سهل نوشته است، حدیث معروف امامت که در مرو براى عبدالعزیزبن مسلم بیان کرده است; قصائد فراوانی که در مدح آن حضرت به مناسبت ولایتعهدى سروده شده وبرخى از آن مانند قصیده دعبل و ابونواس همیشه در شمار قصائد برجسته عربى به شمار رفته است نمایشگر این موفقیت عظیم امام ،علیه‏السلام، است. در آن سال در مدینه و شاید دربسیاری‏ازآفاق اسلامی‏هنگامی‏که خبر ولایتعهدی‏علی‏بن‏موسی‏الرضا، علیه‏السلام، رسید در خطبه فضائل اهل بیت‏بر زبان رانده شده بود و اهل بیت پیغمبر که نود سال علنا بر منبرها دشنام داده شده بودند و سالهاى متمادى دیگر کسى جرات بر زبان آوردن فضائل آنها را نداشت، اکنون همه جا به عظمت و نیکى یاد می‏شدند، دوستان آنان از این حادثه روحیه و قوت‏قلب گرفتند، بی‏خبرها و بی‏تفاوتها با آنان آشنا شدند و به آن، گرایش یافتند و دشمنان سوگند خورده احساس ضعف و شکست کردند، محدثان و متذکران شیعه معارفى را که تاآن روز جز در خلوت نمی‏شد به زبان آورد، در جلسات درسى بزرگ و مجامع عمومى بر زبان راندند.

۵٫ در حالی‏که مامون امام را جدا از مردم می‏پسندید و این جدایى را در نهایت وسیله‏اى براى قطع رابطه معنوى و عاطفى میان امام و مردم می‏خواست، امام در هر فرصتى خود را در معرض ارتباط با مردم قرار می‏داد. با اینکه مامون آگاهانه مسیر حرکت امام از مدینه تا مرو را طورى انتخاب کرده بود که شهرهاى معروف به محبت اهل بیت مانند کوفه و قم در سر راه قرار نگیرند، امام در همان مسیر تعیین‏شده، از هر فرصتى براى ایجاد رابطه جدیدى میان خود و مردم استفاده کرد، در اهواز آیات امامت را نشان داد، در بصره خود را در معرض محبت دلهایى که با او نامهربان بودند قرار داد، در نیشابور حدیث‏سلسله‏الذهب را براى همیشه به یادگار گذاشت و علاوه بر آن نشانه‏ها و معجزه‏هاى دیگرى نیز آشکار ساخت و در جای‏جاى این سفر طولانى فرصت ارشاد مردم را مغتنم شمرد. در مرو هم که سرمنزل اصلى و اقامتگاه دستگاه خلافت‏بود هرگاه فرصتى دست‏داد حصارهای‏دستگاه حکومت را براى حضوردرانبوه جمعیت‏ ‏مردم

شکافت.

۶٫ نه‏تنهاسرجنبانان تشیع از سوى امام‏به‏سکوت‏وسازش‏تشویق نشدند بلکه قرائن حاکی‏از آن است که وضع جدید امام موجب دلگرمى آنان شد و شورشگرانى که بیشترین دورانهاى عمرخودرا در کوههاى صعب‏العبور و آبادیهاى دور دست و با سختى و دشواری می‏گذراندند با حمایت امام على بن موسی الرضا،علیه‏السلام، حتى مورداحترام‏و تجلیل کارگزاران حکومت‏در شهرهای‏مختلف‏نیز قرار گرفتند. هر ناسازگار و تند زبانى چون دعبل که هرگز به هیچ خلیفه و وزیروامیری روی‏خوش نشان‏نداده ودر دستگاه‏آنان رحل اقامت نیفکنده بوده‏و هیچ‏کس‏از سرجنبانان خلافت از تیزى زبان او مصون نمانده بود و به همین دلیل همیشه مورد تعقیب و تفتیش دستگاههاى دولتى به‏سر می‏برد و سالیان دراز، دار خود را بر دوش‏خودحمل‏می‏کردومیان‏شهرهاو آبادیهاسرگردان‏وفراری‏می‏گذرانید، توانست‏به حضور امام و مقتداى محبوب خود برسد و معروفترین و شیواترین‏قصیده‏خود را که ادعانامه نهضت‏نبوی ضددستگاههای‏خلافت اموی‏وعباسی‏است‏براى آن حضرت بسراید و شعر او در زمانى کوتاه به همه اقطار عالم اسلام برسد، به طوری که در بازگشت از محضر امام آن را از زبان رئیس راهزنان میان راه می‏شنود.

اکنون‏بار دیگر نگاهى بر وضع کلى صحنه این نبرد پنهانى که مامون آن را به ابتکار خود آراسته و امام‏على بن موسی‏الرضا، علیه‏السلام، را با انگیزه‏هایى که اشاره شد به آن میدان کشانده بود می‏افکنیم:

یک‏سال پس از اعلام ولیعهدى وضعیت چنین است:

مامون‏چه‏درمتن‏فرمان‏ولایتعهدی‏و چه در گفته‏ها و اظهارات دیگر او را به فضل و تقوى و نسب رفیع و مقام علمی‏منیع ستوده‏است و او اکنون در چشم آن مردمى که برخى از او فقط نامى شنیده و حتى به همین اندازه هم او را نشناخته و شاید گروهى بغض او را همواره در دل پرورانده بودند به عنوان یک چهره در خور تعظیم و تجلیل و یک انسان شایسته خلافت که از خلیفه به سال علم و تقوى و خویشى با پیغمبر، بزرگتر و شایسته‏تر است‏شناخته‏اند. مامون نه تنها با حضور او نتوانسته معارضان شیعى خود را به خود خوشبین و دست و زبان تند آنان را ازخود و خلافت‏خود منصرف سازد بلکه حتى علی‏بن موسی،علیه‏السلام، مایه ایمان و اطمینان و تقویت روحیه آنان نیز شده است در مدینه ، مکه و دیگر اقطار مهم اسلامى نه فقط نام علی‏بن موسی ،علیه‏السلام، به تهمت‏حرص‏به‏دنیا و عشق‏به‏مقام‏و منصب از رونق نیفتاده بلکه حشمت ظاهرى بر عزت معنوى او افزوده شده و زبان ستایشگران پس از دهها سال به فضل و رتبه معنوى پدران مظلوم و معصوم او گشوده شده است.

کوتاه سخن آنکه مامون در این قمار بزرگ نه تنها چیزى به دست نیاورده که بسیارى چیزها را از دست داده و در انتظار است که بقیه را نیز از دست‏بدهد.

اینجابودکه‏مامون‏احساس شکست و خسران کرد و درصدد برآمد که خطاى فاحش خود را جبران کند و خود را محتاج آن دید که پس از اینهمه سرمایه‏گذارى سرانجام براى مقابله با دشمنان آشتی‏ناپذیر دستگاههای خلافت‏یعنى ائمه اهل بیت ،علیهم‏السلام، به همان شیوه‏اى متوسل شود که همیشه گذشتگان ظالم و فاجر او متوسل شده بودند یعنى قتل.

بدیهی است قتل امام هشتم پس از چنان موقعیت ممتاز به‏آسانى میسر نبود. قرائن نشان می‏دهد که مامون پیش از اقدام قطعى خود برای به شهادت رساندن امام به کارهاى دیگرى دست‏زده‏است‏که شاید بتواند این آخرین علاج را آسانتر به‏کار برد، به گمان زیاد اینکه ناگهان در مرو شایع شد که علی‏بن موسى ، علیه‏السلام، همه مردم را بردگان خود می‏دانند، جز با دست‏اندرکارى عمال مامون ممکن نبود.

هنگامی که اباصلت این خبر را براى امام آورد حضرت فرمود: «بارالها ای پدیدآورنده آسمانها و زمین تو شاهدى که نه من و نه هیچ‏یک از پدرانم هرگز چنین سخنى نگفته‏ایم و این یکى از همان ستمهایى است که از سوی اینان به ما می‏شود.»

تشکیل مجالس مناظره با هر آن کسى که کمتر امیدى به غلبه او بر امام می‏رفت نیز از جمله همین تدابیر است. هنگامی‏که‏امام مناظره‏کنندگان ادیان و مذاهب مختلف را در بحث عمومى خود منکوب کرد و آوازه دانش و حجت قاطعش در همه‏جا پیچید مامون درصدد برآمد که هر متکلم و اهل مجادله‏اى را به مجلس مناظره با امام بکشاند، شاید یک نفر دراین بین بتواند امام را مجاب کند.

البته چنانکه می‏دانیم هرچه تشکیل مناظرات ادامه می‏یافت قدرت علمى امام‏آشکارترمی‏شد ومامون از تاثیر این وسیله نومیدتر.

بنابر روایات یک یا دو بار توطئه قتل امام را به وسیله نوکران و ایادى خود ریخت و یکبار هم حضرت را در سرخس‏به زندان‏افکندامااین شیوه‏ها هم نتیجه‏اى جز جلب اعتقاد همان دست‏اندرکاران به رتبه معنوى امام، به بار نیاورد، و مامون درمانده‏تر و خشمگین‏تر شد، در آخر چاره‏اى جز آن نیافت که به دست‏خود و بدون هیچ واسطه‏اى امام را مسموم کند و همین کار را کرد و در ماه صفر دویست و سه هجرى یعنى قریب دو سال پس از آوردن آن حضرت از مدینه به خراسان و یک سال و اندى پس از صدور فرمان ولیعهدى به نام آن حضرت، دست‏خود را به جنایت‏بزرگ و فراموش نشدنى قتل امام آلود.

مهمترین‏چیزی‏که‏درزندگی ائمه ، علیهم‏السلام، به‏طور شایسته مورد توجه قرار نگرفته، عنصر «مبارزه حاد سیاسی‏» است.

در تمام دوران صدو چهل ساله میان حادثه عاشورا و ولایتعهدی‏امام هشتم ، علیه‏السلام،جریان‏وابسته به امامان اهل بیت‏یعنى شیعیان‏همیشه بزرگترین و خطرناکترین دشمن دستگاههاى خلافت‏به حساب می‏آمد.

مامون‏ازدعوت‏امام‏هشتم به‏خراسان چند مقصود عمده را تعقیب می‏کرد: اولین و مهمترین آنها، تبدیل صحنه مبارزات حاد انقلابی شیعیان به عرصه‏فعالیت‏سیاسی‏آرام‏و بی‏خطر بود.

سوم، اینکه‏مامون‏با این کار، امام را که‏همواره یک‏کانون‏معارضه‏ومبارزه بود درکنترل دستگاههاى خود قرار می‏داد.

دوم، تخطئه مدعاى تشیع مبنى بر غاصبانه بودن خلافتهای اموى و عباسى و مشروعیت دادن به این خلافتهابود، مامون با این کار به همه شیعیان مزورانه ثابت می‏کرد که ادعای‏غاصبانه‏ونامشروع بودن خلافتهاى مسلطکه همواره‏جزءاصول‏اعتقادى شیعه به حساب می‏آمده است‏یک حرف بی‏پایه و ناشی‏ازضعف و عقده‏هاى حقارت بوده است.

هنگامی که امام را از مدینه به خراسان دعوت کردند آن حضرت فضاى مدینه را از کراهت و نارضایى خود پر کرد، به طورى که همه کس در پیرامون امام یقین کردند که مامون با نیت‏سوء حضرت‏را از وطن خود دور می‏کند.

هنگامی که در مرو پیشنهاد ولایتعهدى آن حضرت‏مطرح شد حضرت بشدت استنکاف کردند و تا وقتى مامون صریحا آن حضرت را تهدید به قتل نکرد، آن را نپذیرفتند.

امام در همان حال که نام ولیعهد داشت و قهرا از امکانات دستگاه خلافت نیز برخوردار بود چهره‏اى به خود می‏گرفت که گویى با دستگاه خلافت، مخالف و به آن معترض است.

کوتاه سخن آنکه مامون در این قمار بزرگ نه تنها چیزى به دست نیاورده که بسیارى چیزها را از دست داده و در انتظار است که بقیه را نیز از دست‏بدهد.

قرائن نشان می‏دهد که مامون پیش از اقدام قطعى خود براى به شهادت رساندن امام به کارهاى دیگرى دست‏زده‏است‏که شاید بتواند این آخرین علاج را آسانتر به‏کار برد.

تشکیل مجالس مناظره با هر آن کسى که کمتر امیدى به غلبه او بر امام می‏رفت نیز از جمله همین تدابیر است.