موسی

نوشته‌ها

برخی از پیش‌گویی‌های پیامبران و اولیا درباره حادثه کربلا

اشاره:

نهضت خون بار کربلا و شهادت ابوعبدالله الحسین علیه‏السّلام و خاندان و یاران باوفای آن حضرت، از آنجا که پشتوانه محکم برای بقاء اسلام و حفظ آن از انحرافات و نابودی اسلام می‏ باشد، همان اسلامی که خود رمز سعادت انسانیت در آن است. از دورانهای بسیار دور، قبل از ولادت سیدالشهداء و قبل از بعثت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم و بلکه از اوائل خلقت حضرت آدم علیه‏ السّلام مورد گفتگو واقع شده و پیامبران بزرگ الهی از آن آگاه و به آن خبر می‏ دادند یا نگران آن بوده ‏اند که در این مقاله به آن اشاره شده است.

 

 پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم و امیرالمؤمنین و حضرت فاطمه علیهماالسلام و به طور کلی خاندان نبوت که این واقعه از جهات مختلف برای آنها روشن بوده است، دلیل این مطلب اخبار و روایات و اسناد معتبر تاریخی است که در کتب اسلامی موجود است. و اینک ما در این رهگذر روایاتی را که در این مورد آمده است ذکر می‏ کنیم.

پیشگویی امام علی علیه السلام درباره کربلا

هرثمه بن سلیم گوید: با علی علیه‏ السّلام به صفین (برای جنگ با معاویه) می‏ رفتیم، وقتی به زمین کربلا رسیدیم حضرت در آنجا با ما نماز جماعت خواند بعد از سلام نماز با دست مبارک مقداری از خاک کربلا برداشت و بوئید، سپس فرمود:

خوشا به حال تو ای خاک، البته که از تو گروهی (روز قیامت) محشور شوند که بی‏ حساب وارد بهشت می‏ گردند.

هرثمه وقتی به خانه برگشت به همسر خود به نام جرداء که از شیعیان حضرت بود گفت: آیا نمی‏ خواهی تو را از کار مولایت اباالحسن به شگفت آورم؟ وقتی به سرزمین کربلا رسیدیم مقداری از خاک آن زمین برداشت و بوئید و گفت: خوشا به حال تو ای خاک البته که از تو گروهی روز قیامت محشور می‏ شوند که بی‏ حساب وارد بهشت می‏گردند، او از کجا علم غیب دارد؟

جرداء همسرش گفت: ای مرد ما را رها کن، امیرالمؤمنین جز حق نمی‏ گوید. هرثمه گوید: (روزگار گذشت تا در زمان یزید) عبیدالله بن زیاد برای جنگ امام حسین علیه‏السلام مردم را بسیج می‏ کرد، من در آن لشکر بودم، وقتی به زمین کربلا و امام حسین و اصحاب او رسیدم، به یادم آمد آن منزلی را که با علی علیه‏السلام آمده بودم و آنجائی که حضرت خاک را برداشته و آن سخن را گفته بود شناختم. از آمدن خود ناراحت شدم، اسب خود را به طرف اباعبدالله الحسین رانده نزد حضرت آمدم سلام کردم و حدیث پدر بزرگوارش در این امکان را نقل کردم. حضرت فرمود: به کمک ما آمدی یا بر علیه ما؟ گفتم: ای پسر پیامبر نه با شما و نه بر علیه شما، زن و فرزندم را رها کردم و از پسر زیاد بر ایشان نگرانم، حضرت فرمود: زود برگرد و دور شو تا کشته شدن ما را نبینی، سوگند به آنکه جان حسین در دست اوست، هیچ کس امروز نیست که کشته شدن ما را ببیند و یاری نکند مگر اینکه داخل جهنم شود. هرثمه گوید: به سرعت از زمین کربلا فرار کردم تا کشته شدن آنها را نبینم. [۱]

حضرت آدم علیه السلام در کربلا

هنگامی که حضرت آدم علیه السلام به زمین فرستاده شد، میان او و همسرش «حوا» جدایی افتاد. آدم برای یافتن همسرش، به جست‌وجو پرداخت. در میانه راه، گذارش به کربلا افتاد. پس بی‌اختیار، اشک از چشمانش جاری شد و ابری از غم، دلش را تسخیر کرد. سر به آسمان بلند کرد و گفت: خدایا! آیا دیگربار، دچار معصیتی شده‌ام که این حال به من دست داده است؟

خطاب رسید : «ای آدم! گناهی از تو سر نزده است، بلکه در این سرزمین، فرزند تو ـ حسین علیه السلام ـ را با ستم، به قتل می‌رسانند»

عرض کرد: خدایا حسین کیست؟ آیا از پیامبران است؟

ندا آمد: «نه، پیامبر نیست، ولی فرزند پیامبر آخرالزمان ـ محمد بن عبدالله ـ است.»

عرض کرد: خدایا! قاتل او کیست؟

خطاب آمد: «نامش یزید است که ملعون آسمان‌ها و زمین‌ است.»

در این هنگام، به جبرئیل رو کرد و گفت: درباره قاتل حسین علیه السلام چه باید کرد؟

جبرئیل گفت: «باید او را لعن کرد».

آدم علیه السلام چهار بار یزید را لعن کرد و راه خود را در پیش گرفت و از سرزمین کربلا خارج شد.[۲]

کشتی نوح علیه السلام در کربلا

عجله کنید: «همه سوار بر کشتی شوید. کودکان را فراموش نکنید. عذاب خداوند نازل شده است» این کلامی بود که حضرت نوح علیه السلام به قوم خود می‌گفت : از آسمان و زمین آب فوران می‌کرد. وزش باد شدید نیز وحشت و اضطراب مردم را دو چندان کرده بود. همه بر کشتی سوار شدند و کشتی بر امواج پر تلاطم آب سرگردان شد. مدتی در راه بود که ناگهان از حرکت ایستاد. نوح علیه السلام، مضطرب و نگران گفت: خدایا! چه شده است؛ چرا کشتی حرکت نمی‌کند؟

ناگهان ندا آمد: «ای نبی‌الله! این‌جا، سرزمینی است که فرزند زاده خاتم الانبیا صلی الله علیه و آله و پسر اشرف اولیا کشته می‌شود.»

نوح علیه السلام پرسید: قاتل او کیست؟

ندا آمد: «قاتل او، ملعون آسمان‌ها و زمین است.» نوح علیه السلام چهار بار قاتـلان آن حضرت را لعن کرد تا سرانجام کشتی به راه افتاد و از غرق شدن نجات پیدا کرد.[۳]

عبور حضرت ابراهیم علیه السلام از قتل‌گاه

ابراهیم علیه السلام به سرزمین کربلا رسید. آرام آرام با مرکبش می‌گذشت که ناگهان به گودال قتل‌گاه رسید و اسب، او را به زمین زد. ابراهیم علیه السلام زبان به استغفار گشود و عرض کرد: خدایا! از من، چه خطایی سر زده است که به این بلا دچار شدم؟

جبرئیل نازل شد و عرض کرد: «ای ابراهیم! از تو گناهی سر نزده است. در این سرزمین، فرزند آخرین فرستاده خدا، ـ محمدبن عبدالله ـ را به قتل می‌رسانند.» ابراهیم علیه السلام پرسید قاتل او کیست؟

جبرئیل گفت: «قاتل او، ملعون آسمان‌ها و زمین است که قلم، بر روح اعظم، لعن او را نگاشته است.» در این هنگام، ابراهیم دست خود را به طرف آسمان بالا برد و در حق قاتلان آن حضرت، لعن و نفرین کرد.[۴]

 باد و سلیمان علیه السلام

سلیمان علیه السلام بر بساط خود، در آسمان در حال حرکت بود. ناگهان، باد به جنب‌و جوش افتاد و بساط سلیمان از کنترل وی خارج شد. سلیمان علیه السلام تعجب کرد و وحشت و اضطرابی عجیب، سراپای او را فرا گرفت.

پرسید: چه شده است؟

باد جواب داد: ما به قتل‌گاه حسین علیه السلام رسیده‌ایم.

سلیمان پرسید: حسین علیه السلام کیست؟

باد گفت: او فرزند علی بن ابی‌طالب و دختر خاتم ‌الانبیا ـ محمد مصطفی ـ است که در این سرزمین، به دست قومی جفاکار به قتل می‌رسد.

سلیمان پرسید: نام قاتلش کیست؟

پاسخ داد: او ملعون زمین و آسمان‌ها است.

در این هنگام، سلیمان دست به آسمان برداشت و یزید را لعن کرد. باد به خود آمد و بساط سلیمان را برداشت و از زمین کربلا دور کرد.[۵]

 موسی علیه السلام  و کربلا

موسی علیه السلام با «یوشع‌ ابن نون» در راه بودند که ناگهان، نعلین موسی علیه السلام پاره شد و خاری در پایش فرو رفت و خون از آن جاری شد. موسی رو به آسمان گفت: خدایا! مگر از من گناهی سر زده است که به چنین کیفری، در دنیا مبتلا می‌شوم؟

خطاب رسید: «ای موسی! نام این سرزمین کربلا است و در همین سرزمین، خون حسین علیه السلام ریخته می‌شود و به دست قومی جفاکار به قتل می‌رسد.»

موسی گفت: خدایا! حسین کیست؟

خطاب آمد: «او فرزند محمد مصطفی، آخرین فرستاده من، است.»

عرض کرد: قاتل او کیست؟ فرمود: «کسی است که ماهیان دریا و وحشیان صحرا و پرندگان هوا نیز او را لعن می‌کنند.»

موسی علیه السلام نیز رو به آسمان کرد و قاتلان حسین علیه السلام را لعن و نفرین کرد و با یوشع از زمین کربلا گذشت.[۶]

 عیسی علیه السلام و کربلا

عیسی علیه السلام که در جمع حواریان بود و از سرزمین کربلا می‌گذشت، پس از شنیدن خبر قرار گرفتن شیری بر سر راه عابران، جلو آمد و رو به شیر گفت: چرا در این راه نشسته‌ای و مانع رفت و آمد عابران هستی؟

حیوان به زبان آمد و گفت: یا نبی‌الله! نمی‌گذاریم از این‌جا بگذری، مگر آن که بر یزید، قاتل حسین، لعن کنی.

عیسی علیه السلام پرسید: قاتل او کیست؟

شیر گفت: ملعون چرندگان و پرندگان و درندگان بیابان‌ها است، به ویژه در ایام عاشورا.

عیسی علیه السلام به همراه حواریان دست به آسمان برداشت و یزید و قاتلان امام حسین علیه السلام را لعن کرد. آن‌گاه شیر از سر راه کنار رفت و آنان از آن سرزمین گذشتند.[۷]

پی نوشت:

  1. وقعه صفین، ص ۱۴۰ بحار ج ۴۱ ص ۳۳۷٫
  2. علاّمه مجلسی، بحارالانوار، ج۱۰، ص ۱۵۶٫
  3. همان، ص ۱۵۸٫
  4. همان.
  5. همان، ص ۱۵۷٫
  6. همان، ص ۱۵۶٫
  7. همان، ص ۱۵۷

 منبع: پایگاه اطلاع رسانی حوزه.

نقد و بررسى عهد عتیق از کتاب مقدس

اشاره:

 این مقاله، جستارى است در باره کتاب مقدس مورد قبول یهود و مسیحیت. مهمترین پشتوانه هر دین، متونى است که پیروان و متولیان آن دین، به عنوان متون مقدس بدان ایمان دارند. اینگونه متون هر اندازه از اتقان بیشترى برخوردار باشند بر صحت و حقانیت آن دین، گواهى روشن ترى میدهند و به عکس هر اندازه این متون، از جهت  سندیت تاریخى و یا دلالت مضمونى، ضعف و خلل بیشترى داشته باشند در گواهى بر حقانیت آن دین از ضعف و وهن بیشترى رنج خواهند برد.

 

در این مقاله بر آنیم تا اثبات نماییم کتاب مقدس مورد قبول اهل کتاب (مسیحیت و یهود) هم از جهت  سندیت تاریخى و هم از نظر محتویات مضمونى، به هیچ روى، قابل اعتماد نیست.آنچه در این مختصر آورده  ایم، در واقع پاسخ قاطعى است به کسانى که مقررات دین اسلام را که برخاسته از متون دینى، بویژه قرآن است، به انحاى مختلف با مقررات دین مسیحیت و یهود که برگرفته از کتاب مقدس آنان است، مقایسه نموده و موقعیت و تجربه تلخ دوران قرون وسطایى را که بر اساس این متون دینى پایه ریزى گردیده بود، به رخ مسلمانانى مى کشند که مقررات آنان بر پایه یک کتاب آسمانى معتبر و به دور از تحریف، تنظیم گردیده است.

قبل از ورود به اصل بحث، شایسته است توضیحى اجمالى در باره کتاب مقدس ارائه نماییم.

«کتاب مقدس چیست؟»

کتاب مقدس داراى دو بخش است، بخش عهد عتیق و بخش عهد جدید.

عهد عتیق مجموعه ۳۹ کتاب و یا رساله اى است که به زعم مسیحیان و یهودیان توسط برخى از پیامبران و یا پیروان آنها در طول قرون متوالى (از زمان حضرت موسى (ع) تا قبل از میلاد مسیح (ع) نگاشته شده است. این قسمت هم مورد قبول یهودیان و هم مسیحیان است. پنج کتاب آغازین این بخش، تورات حضرت موسى نامیده مى شود. البته کاتولیکها و ارتودکسها علاوه بر این مجموعه، ۷ کتاب دیگر را نیز جزء بخش عهد عتیق کتاب مقدس مى دانند.

بخش عهد جدید مجموعه ۲۷ کتاب و یا رساله اى است که سالها بعد از حضرت مسیح، به زعم مسیحیان توسط ۸ تن از شاگردان و یا پیروان اولیه حضرت مسیح در طول دهها سال نگاشته شده است. چهار کتاب آغازین این بخش انجیل نامیده مى  شود.

بررسى تورات از جهت  سند

آنچه از لابلاى تورات فعلى بر مى آید این است که شریعت حضرت موسى (ع) به تدریج متجاوز از چهل سال از جانب خدا بر حضرت موسى نازل شده است (از زمان گوسفندچرانى وى براى کاهن مدین در حوریب تا هنگام مرگش در زمین مرآب) حضرت موسى در آخر عمرش به نوشتن و جمع آورى این مجموعه پرداخت و پس از نوشتن همه آنها، آن را به کاهنان و بزرگان بنى اسرائیل تسلیم کرد و امر کرد که آن را در کنار تابوت عهد بگذارند و هر هفت سال آن را باز کنند و براى مردم بخوانند.

در تورات چنین مى خوانیم:

«آنگاه موسى قوانین خدا را نوشت و آن را به کاهنان لاوى که صندوق عهد خداوند را حمل مى کردند و نیز به ریش سفیدان اسرائیل سپرد. او به ایشان فرمود: این قوانین را در پایان هر هفت سال یعنى در سالى که قرضها بخشیده مى شود، هنگام عید خیمه ها، که تمام قوم اسرائیل در حضور خداوند در مکانى که او براى عبادت تعیین مى کند جمع مى شوند، براى آنها بخوانید..» . (۱)

«وقتى که موسى کلیه قوانینى را که در این کتاب ثبت شده است نوشت به لاویانى که صندوق عهد خداوند را حمل مى کردند فرمود: این کتاب قانون را به عنوان هشدارى جدى به قوم اسرائیل، در کنار صندوق عهد خداوند، خدایتان قرار دهید چون مى دانیم این قوم چقدر یاغى و سرکشند. اگر امروز که در میان ایشان هستم نسبت به خداوند این چنین یاغى شده اند، پس بعد از مرگ من چه خواهند کرد… مى دانم که پس از مرگ من، خود را به کلى آلوده کرده، از دستوراتى که به شما داده ام سرپیچى خواهید کرد. در روزهاى آینده مصیبت گریبانگیر شما خواهد شد، زیرا آنچه را که خداوند نمى پسندد همان را انجام خواهید داد و او را بسیار غضبناک خواهید کرد» . (۲)

به هر حال اهل کتاب، تورات را مهمترین و معتبرترین بخش عهد عتیق و آن را نوشته حضرت موسى مى دانند و کتب دیگر عهد عتیق را نوشته پیامبران دیگر و یا دانشمندانى از یهود.

برخى از اشکالات تورات

برخى از اشکالات در مورد تورات از جهت  سندى به قرار زیر است:

۱- در استناد و انتساب تورات کنونى به حضرت موسى دلیل واضح و قاطعى وجود ندارد، و ادعاى آنها در این امر، از حد ظن و گمان تجاوز نمى کند، به همین خاطر برخى از علماى اهل کتاب در این استناد و انتساب صریحا اظهار شک و تردید نموده اند در کتاب کلام مسیحى چنین مى خوانیم:

«در قدیم مردم معتقد بودند که موسى تورات را نوشته است، اما مطالعات جدید کتاب مقدس نشان مى دهد که پاسخ به مساله اصل و منشا اسفار تورات از آنچه در ابتدا تصور مى شود، دشوارتر است. تورات در طول نسلها پدید آمده است. در ابتدا روایتهایى وجود داشت که قوم یهود آنها را به طور شفاهى به یکدیگر منتقل مى کردند، سپس روایات مذکور در چند مجموعه نوشته شد که برخى از آنها در باب تاریخ و برخى در باب احکام بود.سرانجام در قرن پنجم قبل از میلاد این مجموعه ها در یک کتاب گرد آمد. کسانى که در این کار طولانى و پیچیده شرکت کردند بسیار بودند و نام اکثریت قاطع آنها را تاریخ فراموش کرده است. به عقیده یهودیان و مسیحیان، الهام الهى در همه مراحل تالیف تورات، همراه و پشتیبان بوده است » . (۳)

«پنجمین بخش تورات «سفر تثنیه » است… دانشمندان معتقدند که این بخش از تورات به دنبال یک حرکت اصلاحى میان یهودیان در عصر پادشاهى پوشیا و پیامبرى ارمیا در قرن هفتم قبل از میلاد تالیف شده است » . (۴)

در مورد این ادعا – که دانشمندان یهودى و مسیحى فراوان بر زبان مى آورند – که نویسندگان عهد عتیق و عهد جدید (با آن که بسیارى از آنها پیامبر نبوده اند) در موقع نوشتن این کتب تحت نظارت روح القدس و برخودار از مصونیت و عصمت بوده اند و با الهام الهى به نوشتن پرداخته اند، متاسفانه هیچ دلیلى ارائه نمى دهند. چگونه مى توان از مخاطبان خود انتظار داشت که بدون ارائه هیچ گونه دلیلى این مدعاى بزرگ را بپذیرند، خصوصا با توجه به این که به اعتراف خود آنها بسیارى از این نویسندگان حتى براى دانشمندان یهودى و مسیحى ناشناخته و یا مورد اختلاف اند.

۲- شیوه نگارش و نوع ادبیاتى که در تورات به کار رفته است به خوبى نشان مى دهد که تورات نه وحى الهى است و نه نوشته حضرت موسى بلکه مضمون این کتاب گزارشاتى است از تاریخ برخى از پیامبران و نیز وقایعى که بر بنى اسرائیل گذشته است. و پیوسته از حضرت موسى به صورت فردى غایب نام مى برد. در سراسر تورات نمى توان موردى پیدا کرد که موسى از خودش به صورت متکلم نام برده باشد و یا حتى نمى توان موردى را یافت که موسى به صورت مخاطب پیام خدا مستقیما به او خطاب شده باشد.

به عنوان نمونه به موارد زیر توجه کنید:

«موسى همانطور که خداوند به او دستور داده بود پسران ارشد بنى اسرائیل را شمرد» (۵)

«خداوند به موسى فرمود به قوم اسرائیل بگوید» (۶)

«خداوند به موسى فرمود که این دستورات به قوم اسرائیل بدهد» (۷)

«سالها گذشت و موسى بزرگ شد…روز بعد موسى به دیدن هم نژادانش رفت..» . (۸)

سراسر تورات در مورد حضرت موسى همین گونه تعبیر مى کند، چنانکه کتاب یوشع در مورد حضرت یوشع و کتاب ایوب در مورد حضرت ایوب و کتب بقیه پیامبران در مورد همان پیامبران به همین صورت تعبیر مى کند.

هر خواننده اى مطمئن مى شود که فرد و یا افراد دیگرى (غیر از این پیامبران) وقایع و حوادث مربوط به این پیامبران را جمع آورى کرده به صورت داستانى و تاریخى آنها را نقل نموده اند. حال این فرد و یا افراد چه کسى و یا کسانى بوده اند هرگز معلوم و مشخص نیست!

۳- در تورات از مرگ حضرت موسى و حوادثى که پس از آن اتفاق افتاد سخن رفته است:

«موسى، خدمتگذار خداوند، چنانکه خداوند گفته بود در سرزمین موآب درگذشت. خداوند او را در دره اى نزدیک بیت فغور در سرزمین موآب دفن نمود، ولى تا به امروز هیچکس مکان دفن او را نمى داند. موسى هنگام مرگ صد و بیست سال داشت، با وجود این هنوز نیرومند بود و چشمانش به خوبى مى دید. قوم اسرائیل سى روز در دشتهاى موآب براى او عزادارى کردند. یوشع (پسر نون) پر از روح حکمت بود، زیرا موسى دستهاى خود را بر او نهاده بود. بنابراین مردم اسرائیل از او اطاعت مى کردند و دستوراتى را که خداوند به موسى داده بود پیروى مى نمودند. در اسرائیل پیامبرى مانند موسى نبوده است که خداوند با او رو در رو صحبت کرده باشد… هیچکس تا به حال نتوانسته است قدرت و معجزات شگفت انگیزى را که موسى در حضور قوم اسرائیل نشان داد ظاهر سازد» . (۹)

این عبارت به وضوح نشان مى دهد که تاریخ نگارش تورات سالها پس از مرگ حضرت موسى بوده است. اینگونه عبارات در برخى از کتب دیگر عهد عتیق نیز مشاهده مى شود. که براى جلوگیرى از اطاله مقال از ذکر آنها خوددارى مى شود.

۴- از مندرجات عهد عتیق استفاده مى شود که تورات در چندین مقطع از مقاطع تاریخى در جریان برخى از حوادث سنگین و ویرانگر سالیان طولانى بکلى مفقود شده بود و هیچکس از آن اطلاعى نداشته است تا اینکه فردى مدعى پیداکردن و یا مامور بازنویسى آن مى گردد. معلوم است در چنین شرایطى هیچگونه اعتمادى نسبت به این کتاب باقى نمى ماند.

مثلا در کتاب دوم تواریخ آمده است:

«یوشیا در سال هیجدهم سلطنت خود، بعد از پاکسازى مملکت و خانه خدا، شافان و معسیا شهردار اورشلیم و یوآخ، وقایع نگار را مامور تعمیر خانه خداوند، خداى خود، کرد. آنها براى انجام این کار به جمع آورى هدایا پرداختند. لاویانى که در برابر درهاى خانه خدا نگهبانى مى دادند هدایایى را که مردم قبایل منسى…مى آوردند تحویل مى گرفتند و نزد حلقیا، کاهن اعظم مى بردند… هنگامى که هدایا را از خانه خداوند بیرون مى بردند، حلقیا، کاهن اعظم، کتاب تورات موسى را که شریعت خداوند در آن نوشته شده بود پیدا کرد. حلقیا به شافان، منشى دربار گفت: «درخانه خداوند کتاب تورات را پیدا کرده ام!» و کتاب را به شافان داد. شافان با آن کتاب نزد پادشاه آمد و چنین گزارش داد: «ماموران تو وظیفه خود را به خوبى انجام مى دهند…» پس در باره کتابى که حلقیا به او داده بود صحبت کرد و آن را براى پادشاه خواند. وقتى پادشاه کلمات تورات را شنید، از شدت ناراحتى لباس خود را درید… پادشاه بدنبال بزرگان یهودا و اورشلیم فرستاد تا نزد او جمع شوند. پس تمام کاهنان و لاویان، مردم یهودا و اورشلیم، کوچک و بزرگ جمع شدند و همراه پادشاه به خانه خداوند رفتند. در آنجا پادشاه تمام دستورات کتاب عهد را که در خانه خداوند پیدا شده بود براى آنها خواند..» . (۱۰)

از این عبارات به وضوح بر مى آید که مدت مدیدى کتاب تورات در میان بنى اسرائیل مفقود شده بود و هیچکس از آن اطلاعى نداشت. شواهد امر نیز مؤید مفقود شدن و در دسترس نبودن کتاب تورات در سالیان متوالى است. زیرا به اعتراف صریح عهد عتیق اکثریت قاطع قریب به اتفاق پادشاهان بنى اسرائیل از زمان حضرت سلیمان تا عهد یوشیا (که بر حسب آنچه که از عهد عتیق بر مى آید ۳۷۲ سال بوده است) اهل دیندارى نبودند بلکه اهل عیش و نوش و کفر و بت پرستى بوده اند. در این مدت طولانى کفر و ارتداد و بت پرستى و عیش و نوش بر اورشلیم حاکم بوده است. بلکه از عهد عتیق بر مى آید که چند بار در این مدت مسجد الاقصى را که جایگاه نگهدارى تورات و صندوق عهد بوده است غارت کردند و بتهاى فراوانى را در آنجا جاسازى نمودند.

در چنین شرایطى یقینا پادشاهان بنى اسرائیل کارى با تورات و احکام خدا نداشتند و به صورت طبیعى تورات در جریان حوادث، مفقود گردیده است.صاحب کتاب انیس الاعلام (۱۱) در اینجا طى سخن بلیغى اظهار مى دارد:

«در اواخر سلطنت حضرت سلیمان انقلاب عظیمى از براى ملت اسرائیلیه واقع گردید بنابر شهادت کتب مقدسه در نزد ایشان جناب سلیمان به وساوس و اغواى زوجات خود مرتد و بت پرست گردید و از براى اصنام، در مقابل بیت المقدس معابد بنا نهاد. چنانچه در باب یازدهم از سفر ملوک اول خصوصا آیه پنج از این باب آمده است. پس زمانى که جناب سلیمان مرتد شد – بنابر قول ایشان – غرضى و کارى با تورات و احکام آن نداشت و بعد از وفات حضرت سلیمان، انقلاب اشد و اعظم از اول، از براى ایشان واقع گردید و اسباط بنى اسرائیل متفرق به دو فرقه گردیدند و سلطنت واحده، دو سلطنت شد. ده سبط در یک جانب، و دو سبط در جانب دیگر، واقع گردیدند…و کفر و ارتداد فى مابین این دو سلطنت شایع و آشکار گردید زیرا که «یربعام » بعد از استقرار بر سریر سلطنت، مرتد و بت پرست گردید و به مدلول «الناس على دین ملوکهم » ده سبط او را متابعت نمودند و عبادت اصنام در میان این ده سبط شایع گردید و کسى که از کاهنان بر ملت تورات ثابت بود از این مملکت هجرت نمود و به مملکت یهودا رفت و اسباط عشره تا دویست و پنجاه سال کافر و عابد صنم بودند… وجود نسخه تورات در این مملکت مثل وجود عنقا بود. این بود حال اسباط عشره.

و اما حال دو سبط دیگر: بعد از موت حضرت سلیمان تا سنه ۳۷۲، بیست نفر سلطان بر سریر سلطنت یهودا جلوس نمود. و مرتدین سلاطین مذکوره اکثر بودند از مؤمنین ایشان. و عبادت اصنام در عهد رجعام شایع شد و بتها در زیر هر درختى گذاشته و عبادت کرده شد… پس چون یوشیا بر سریر سلطنت استقرار یافت توبه نصوح نمود. و توجه تام نمود به ترویج ملت تورات و مساعى جمیله خود را در هدم ارکان کفر بکار بردند… با همه اینها کسى تورات را ندید و خبرى از او نشنید و وجود نسخه تورات تا هفده سال از سلطنت یوشیا مثل وجود عنقا بود و در سال هیجدهم از سلطنت یوشیاى خداشناس، حلقیاى کاهن گفت من نسخه تورات را در بیت المقدس پیدا کرده ام… این نسخه، محل اعتماد و اعتبار نیست یقینا. چرا که از تقریرات سابقه ما که همه مطابقند با مضامین کتب مقدسه، معلوم و محقق گردید که بیت الله را دو بار قبل از عهد آخذ، نهب و غارت کرده بودند و اصنام را در خانه جا داده بودند و خدام اصنام روزى چند مرتبه بلکه على الدوام داخل بیت الله مى شدند و تا سال هفدهم از سلطنت یوشیا کسى تورات را ندید و حال آنکه سلطان و امناى او سعى بلیغ در ترویج ملت تورات داشتند و کاهنان تا سال هفدهم سلطنت یوشیا، داخل هیکل مى گردیدند، عمله و بنا و نجار و حجار در آن خانه مشغول تعمیر بودند فعلیهذا بسیار بسیار بعید و بلکه ممتنع است عاده که با وجود کثرت تردد و طول زمان، که نسخه تورات در خانه خدا باشد و احدى او را نبیند» (۱۲)

از این گذشته به شهادت تاریخ و نیز عهد عتیق در حمله بخت نصر پادشاه بابل به اورشلیم و غارت، تخریب و ویرانى و احراق مسجد الاقصى همه آنچه که در این مسجد بود بکلى غارت و یا نابود شد و با توجه به این که تورات در این مسجد نگهدارى مى شد یا طعمه حریق شد و یا همراه اشیایى که به غنیمت گرفته شد به بابل برده شد. و با عنایت به این که در کتاب عهد عتیق همه اشیایى که بعدا به دستور کوروش بر گردانده شد نام برده شده است و در عین حال نامى از تورات برده نشده است معلوم مى گردد اگر هم به فرض تورات به غنیمت برده شده بود، مجددا به اورشلیم و به مسجد الاقصى برگردانده نشده است. بنابراین، به جرات مى توان گفت که در این حملات و ویرانیها تورات به کلى از دست رفت و نابود گردید، تا این که بعد از برگشت بنى اسرائیل به اورشلیم شخصى به نام «عزرا» به دستور کوروش مامور تهیه و تدوین تورات مى گردد.

در کتاب مقدس در این باره چنین آمده است:

«بنى اسرائیل انبیاى خدا را مسخره کرده، به پیام آنها گوش ندادند و به ایشان اهانت نمودند تا این که خشم خداوند بر آنها افروخته شد بحدى که دیگر براى قوم چاره اى نماند. پس خداوند پادشاه بابل را به ضد ایشان برانگیخت و تمام مردم یهودا را به دست او تسلیم کرد. او به کشتار مردم یهودا پرداخت و به پیر و جوان، دختر و پسر، رحم نکرد و حتى وارد خانه خدا شد و جوانان آنجا را نیز کشت. پادشاه بابل، اشیاء قیمتى خانه خدا را از کوچک تا بزرگ، همه را برداشت و خزانه خانه خداوند را غارت نمود و همراه گنجهاى پادشاه و درباریان به بابل بود. سپس سپاهیان او خانه خدا را سوزاندند، حصار اورشلیم را منهدم کردند، تمام قصرها را به آتش کشیدند و همه اسباب قیمتى آنها را از بین بردند آنانى که زنده ماندند به بابل به اسارت برده شدند و تا به قدرت رسیدن حکومت پارس، اسیر پادشاه بابل و پسرانش بودند. (۱۳)

۵- دلیل دیگرى که بر سند متصل نداشتن تورات فعلى و عدم اعتماد به آن وجود دارد این است که در بسیارى از موارد مضامین کتب و رساله هاى دیگر عهد عتیق با محتویات تورات سازگارى ندارد. اگر این تورات، تورات واقعى و مورد قبول بود، نویسندگان بقیه کتب عهد عتیق که معمولا از پیامبران و تابعان حضرت موسى بودند با آن مخالفت نمى کردند. اینک به چند نمونه اشاره مى کنیم:

الف) جمهور اهل کتاب اتفاق دارند بر این که دو کتاب اول و دوم تواریخ ایام از مصنفات عزرا است. آنچه که در این دو کتاب در مورد تعداد اولاد «بن یامین » آمده است با آنچه که در تورات آمده است منافات دارد.

در تورات این چنین آمده است: «پسران بن یامین، بالع، باکر، اشبیل، جیرا، نعمان، ایحى، رش، مفیم، حفیم و آرد بودند» . (۱۴)

اما در اول تواریخ اینگونه آمده است: «پسران بن یامین اینهابودند: بالع، باکر و یدى ئیل » . (۱۵)

و در جاى دیگر اینگونه آمده است:

«فرزندان بن یامین به ترتیب سن اینها بودند: بالع، اشبیل، اخرخ، نوحه و راما» . (۱۶)

مشاهده مى شود آنچه که در کتاب تواریخ ایام آمده است هم از جهت تعداد فرزندان و هم از جهت اسامى آنها با آنچه که در تورات آمده است منافات دارد (صرف نظر از این که میان دو گفته تواریخ ایام نیز منافات مشاهده مى شود.)

اگر تورات حضرت موسى همین تورات مشهور بود هرگز عذرا که خود پیداکننده و یا گردآورنده تورات است با آن به مخالفت برنمى خاست. با این بیان روشن مى شود که تورات فعلى نه از مصنفات حضرت موسى است و نه عزرا.

ب) در موضع عدیده اى از تورات اینگونه آمده است که خداوند از فرزندان به خاطر مخالفت و گناه پدران مؤاخذه مى نماید. از جمله در سفر خروج در ده فرمان اینگونه آمده است:

«… من که خداوند، خداى تو مى باشم، خداى غیورى هستم و کسانى را که با من دشمنى کنند، مجازات مى کنم، این مجازات شامل حال فرزندان آنها تا نسل سوم و چهارم نیز مى گردد. اما برکسانى که مرا دوست داشته باشند و دستورات مرا پیروى کنند تا هزار پشت رحمت مى کنم » . (۱۷)

اما در کتاب خرقیال نبى، غیر از این آمده است:

«… نه پسر براى گناهان پدرش مجازات خواهد شد و نه پدر براى گناهان پسرش. انسان درستکار پاداش خوبى و نیکوکارى خود را خواهد یافت و انسان بدکار نیز به سزاى اعمال خود خواهد رسید» . (۱۸)

صرف نظر از این که سخن تورات با عقل و منطق سازگارى ندارد از دیدگاه درون دینى هم این نکته قابل توجه است که اگر تورات فعلى همان تورات واقعى بود قرآن کریم آنچه را که در کتاب خرقیال نبى آمده است تصدیق نمى کرد (۱۹) و خرقیال پیامبر هم که خود از تابعان حضرت موسى بود با آن مخالفت نمى کرد.

از این گذشته اگر سخن تورات صحیح باشد لازمه اش این است که حضرت ابراهیم و اسحاق و اسماعیل و یعقوب و یوسف علیهم السلام از اهل نجات و رحمت نباشند زیرا به زعم اهل کتاب پدر حضرت ابراهیم از بت پرستان بوده است. و اگر بنابراین باشد که تا نسل سوم و چهارم به خاطر گناه پدر، مجازات شوند، باید پیامبران مزبور که هم از پیامبران بزرگ در نزد اهل کتابند از اهل نجات نباشند و طبیعى است که اگر چنین باشد یهودیها و مسیحیها که خود را از تابعان آنها مى دانند اهل نجات نخواهند بود.

ج) هرگاه کسى باب ۴۵ و ۴۶ از کتاب خرقیال نبى را با مضامین باب ۲۷ و ۲۸ از سفر اعداد تورات، مقایسه کند به خوبى متوجه مى شود که میان این دو کتاب در بیان احکام ناسازگاریهاى فراوانى مشاهده مى شود.

۶- بسیارى از فقرات تورات فعلى حکایت از این دارد که تورات مدتها بعد از مرگ حضرت موسى (ع) نوشته شده است. اینک به نمونه هایى اشاره مى شود:

الف) در سفر پیدایش تورات آمده است:

«پیش از آنکه در اسرائیل پادشاهى روى کار آید، در سرزمین ادوم این پادشاهان یکى پس از دیگرى به سلطنت رسیدند: بالع… یوباب… حوشام… حداد… سمله… شائول (طالوت) اهل رحوبوت که در کنار رودخانه اى واقع بود» . (۲۰)

این عبارت به خوبى نشان مى دهد که موقع نگارش تورات، زمانى بوده است که از عصر طالوت (شائول) زمان زیادى گذشته بود و عصر پادشاهى در اسرائیل فرارسیده بود (یعنى زمان حضرت داوود و سلیمان و…) جالب این است که بدانیم زمان حضرت طالوت و داوود، حدود سیصد و شصت سال بعد از حضرت موسى بوده است.

ب) در سفر اعداد تورات آمده است:

«مردان یائیر که طایفه اى از قبیل منسى بودند، برخى روستاهاى جلعاد را اشغال کرده ناحیه خود را «حووت یائیر» نامیدند..» . (۲۱)

همین مضمون در سفر تثنیه تورات باب ۳ آیه ۴۱ نیز آمده است: «آنجا را همچنانکه امروز هم مشهور است حووت یائیر (یعنى دهستانهاى یائیر) نامیدند.» از برخى از کتب دیگر عهد عتیق بر مى آید «یائیر» دهها سال بعد از حضرت موسى بدنیا آمده و زندگى مى کرده است.

مثلا از کتاب داوران (قضات) به خوبى استفاده مى شود که «یائیر» دهها سال پس از حضرت یوشع (جانشین حضرت موسى) رهبرى اسرائیل را به عهده گرفته است. (۲۲)

بنابراین، مى توان نتیجه گرفت که تورات، دهها سال پس از حضرت موسى نوشته شده است.

ج) در سفر تثنیه تورات آمده است:

«در روزگار پیشین «حوریها» در سعیر سکونت داشتند، ولى «ادومى ها» یعنى اعقاب عیسو آنها را بیرون رانده، جایشان را گرفتند. همانطور که اسرائیل جاى مردم کنعان را که خداوند سرزمینشان را به اسرائیل بخشیده بود گرفتند» . (۲۳)

این جملات دلالت بر این دارد که زمان نگارش تورات، بعد از ورود بنى اسرائیل به سرزمین موعود یعنى کنعان بوده است. و با توجه به این که به صراحت تورات و نیز کتاب یوشع، تا زمانى که حضرت موسى زنده بود بنى اسرائیل به کنعان راه نیافته بودند و بعد از مرگ حضرت موسى، در زمان حضرت یوشع این کار اتفاق افتاد، روشن مى شود که زمان نگارش تورات پس از فوت حضرت موسى بوده است. در موارد دیگرى نیز در تورات از فتح کنعان به دست اسرائیلیها سخن گفته شده است (۲۴) و حال آنکه تا زمان حیات حضرت موسى، چنین کارى صورت نگرفته بود.

د) در سفر تثنیه در مورد درگذشت حضرت موسى در سرزمین موآب در سن صد و بیست سالگى و عزادارى بنى اسرائیل در آن سرزمین به مدت سى روز و نامعلوم بودن مکان دفن او تا به امروز سخن گفته شده است. (۲۵)

این جملات نیز بوضوح دلالت دارد که زمان نگارش تورات، مدتها پس از حضرت موسى بوده است.

نقد کتب دیگر عهد عتیق

آنچه که در مطالب پیشین به اثبات رسید وحیانى و الهامى نبودن تورات و عدم وجود دلیل بر انتساب آن به حضرت موسى و بلکه دلیل بر نادرستى این انتساب است. حال جا دارد تنها به برخى از ادله نادرستى انتساب بقیه کتب عهد عتیق به صاحبان آنهااشاره کنیم با توجه به این که مبناى این مقاله بر اختصار و ایجاز است، چاره اى جز ذکر برخى از ادله آن هم تنها نسبت به برخى از کتب عهد عتیق نیست.

الف) در انتساب و استناد این کتب به صاحبان آنها مانند یوشع و عزرا و اشعیا و ارمیا و زکریا و داوود و سلیمان و خرقیال و دانیال و. .. دلیل روشنى درکار نیست. ادعاى آنها در این استناد از حد ظن و گمان تجاوز نمى کند به همین خاطر برخى از علماى اهل کتاب این انتسابها را به صورت احتمالى مطرح مى کنند نه قطعى. و ادعاى این که نویسندگان این کتب در موقع نوشتن، تحت نظارت روح القدس بوده اند ادعاى بى دلیل و غیر قابل اثباتى است.

ب) آنچه که در سابق در مورد حمله بخت نصر و نابودى مسجد الاقصى و از میان رفتن تورات و صندوق عهد گفته شد در مورد بقیه کتب عهد عتیق نیز صادق است زیرا پس از تخریب مسجد، چیزى از آثار گذشتگان باقى نمانده است. نه تنها مسجد الاقصى و تمام آنچه که در آنجا نگهدارى مى شد بلکه تمامى اورشلیم، تخریب و تاراج شد و این سرزمین به تلى از خاک مبدل شد. بنابراین تمام کتب پیامبران پیشین دستخوش نابودى گردید.

ج) بررسى محتویات و مضامین کتب عهد عتیق بخوبى نشان مى دهد که آنها را نمى توان به کسانى که این کتب به نام آنهامشهور شده است نسبت داد: مثلا برخى از عبارات کتاب یوشع گواهى مى دهد که از تصنیفات یوشع پیامبر نیست به عنوان نمونه:

«چندى بعد، یوشع خدمتگذار خداوند در سن صد و ده سالگى درگذشت و او را در تمنه سارح در کوهستان افرایم… دفن کردند. قوم اسرائیل در تمام مدت زندگانى یوشع و نیز ریش سفیدان قوم که پس از او زنده مانده بودند… نسبت به خدا وفادار ماندند» . (۲۶)

«در آن روز، خداوند یوشع را در نظر تمام قوم اسرائیل سرافراز نمود قوم اسرائیل، یوشع را در تمام عمرش مانند موسى احترام مى کردند» . (۲۷)

علاوه بر همه اینها در سراسر کتاب یوشع، از وى به صورت غایب تعبیر مى شود و لحن سخن به گونه اى است که به وضوح دلالت بر این دارد که شخص یا اشخاص، پس از یوشع، حوادث و جریاناتى که بر او گذشته است را نقل کرده اند.

جالب این است که از برخى عبارات کتاب یوشع مى توان استنباط کرد که این کتاب در زمان حضرت داوود و یا بعد از آن نوشته شده است. در حالى که به اعتراف مورخان اهل کتاب ولادت حضرت داوود صد و پنجاه و هشت سال بعد از فوت یوشع بوده است. «در حالى که سربازان دشمن را تعقیب مى کردند… این واقعه در کتاب «باشر» نیز نوشته شده است » . (۲۸)

از کتاب دوم سموئیل استفاده مى شود که کتاب «باشر» بعد از حضرت داوود نوشته شده است، «آنگاه داوود این مرثیه را براى شائول و یوناتان نوشت و بعد دستور داد در سراسر اسرائیل خوانده شود. کلمات این مرثیه در کتاب «باشر» نوشته شده است. (۲۹)

در مورد نویسنده کتاب داوران (قضات) میان اهل کتاب اختلاف وجود دارد. برخى آن رااز تصنیفات خرقیال و برخى آن را از ارمیا و برخى آن را از عزرا و برخى از سموئیل و… دانسته اند. صاحبان این اقوال هیچ دلیلى بر مدعاى خود ارائه نداده اند. همین گونه اختلاف در مورد برخى دیگر از کتب عهد عتیق وجود دارد. با توجه به این که مصنف واقعى این کتب معلوم نیست، اعتبار آنها مخدوش مى شود.

کتاب سموئیل نمى تواند از سموئیل نبى باشد زیرا در سراسر این کتاب حتى یک مورد هم نمى توان یافت که از سموئیل به صورت متکلم تعبیر شده باشد. بلکه در همه جا به صورت غائب و گزارشگونه از سموئیل و حوادثى که بر او گذشته است سخن گفته شده است.

مثلا: «سموئیل هرچند بچه اى بیش نبود ولى جلیقه مخصوص کاهنان را مى پوشید و خداوند را خدمت مى نمود» . (۳۰)

«سموئیل تا پایان عمرش رهبر بنى اسرائیل باقى ماند. او هر سال به بیت ئیل، جلجال و مصفه مى رفت و در آنجا به شکایات مردم رسیدگى مى کرد بعد به خانه خود در ادامه برمى گشت و در آنجا نیز به حل مشکلات بنى اسرائیل مى پرداخت، سموئیل در ادامه یک قربانگاه براى خداوند بنا کرد» . (۳۱)

انتساب کتاب نحمیا به وى نیز معلوم نیست بلکه از برخى قرائن فهمیده مى شود که از او نیست زیرا

اولا آنجا که از نحمیا نام مى برد به صورتى نام مى برد که گویا فردى است غیر از نویسنده کتاب به عنوان نمونه:

«نحمیاى حاکم اولین کسى بود که این پیمان را امضا کرد و بعد از او صدقیا، سپس افراد زیر آن را امضا کردند» . (۳۲)

«نگهبانان خانه خدا که از انبارهاى کنار دروازه خانه خدا محافظت مى کردند عبارت بودند از… اینها کسانى بودند که در زمان یویاقیم، نحمیاى حاکم، عذراى معلم و کاهن انجام وظیفه مى کردند» . (۳۳)

ثانیا در جایى از این کتاب از داریوش، پادشاه پارس نام مى برد. در حالى که این پادشاه حدود صد سال پس از وفات نحمیا پادشاهى مى کرده است. (۳۴)

از این گذشته نحمیا از انبیا نبوده است بدین جهت به فرض این که صحت انتساب این کتاب به وى مورد پذیرش قرار گیرد باز دلیلى بر اعتبار آن نیست.

کتاب «امثال سلیمان » نمى تواند از حضرت سلیمان باشد زیرا در برخى از این امثال به صراحت نام افراد دیگر مطرح شده است. مثلا در مثل ۳۰ اینگونه آمده است: «اینها سخنان برگزیده آگور، پسر یاقه است خطاب به اینى ئیل و اوکال » و یا در مثل ۳۱ آمده است: «اینها سخنان گزیده اى است که مادر لموئیل پادشاه به او تعلیم داد…»

اگر هم فرض کنیم که بخشهایى از این کتاب از حضرت سلیمان است باز دلیلى نداریم که به دست او و یا در عهد او جمع آورى شده باشد بلکه قرائنى در دست است که پس از او جمع آورى شده است. مثلا در مثل ۲۵ اینگونه آمده است: «مثلهاى دیگرى از سلیمان که مردان، حزقیا، پادشاه یهودا، آنها را به رشته تحریر در آورده اند.»

کتاب «مزامیر» یا زبور نمى تواند تماما از حضرت داوود باشد. به همین جهت برخى از این مزامیر صد و پنجاه گانه را به حضرت موسى و برخى از آنها را به حضرت سلیمان و برخى از آنها را به افراد دیگرى نسبت داده اند. مضامین برخى از این مزامیر به گونه اى است است که نمى تواند از حضرت داوود باشد. (۳۵)

کتاب جامعه و غزل غزلها که منسوب به حضرت سلیمان است، از جهت محتوا به گونه اى است که به هیچ وجه نمى توان آنها را از حضرت سلیمان دانست. کتاب جامعه سراسر از پوچى و بیهودگى و شک و یاس سخن مى گوید و کتاب غزل غزلها، سراسر ترانه هاى عشقى و جنسى است و تعبیرات آنها به قدرى جلف و مستهجن است که نمى توان آنها را به یک فرد متدین و مؤدبى نسبت داد. چه رسد به حضرت سلیمان.

کتاب ایوب یقینا از حضرت ایوب نیست زیرا لحن سخن در این کتاب در مورد ایوب به گونه اى است که گویا در مورد فرد غایب سخن مى گوید: در آغاز این کتاب آمده است:

«در سرزمین عوص مردى زندگى مى کرد به نام ایوب. او مردى بود درستکار و خداترس که از گناه دورى مى ورزید…»

و در پایان این چنین آمده است:

«…پس از آن ایوب صد و چهل سال دیگر عمر کرد و فرزندان خود را تا پشت چهارم دید او سرانجام پس از یک زندگانى طولانى در حالى که پیر و سالخورده شده بود وفات یافت.»

بنابراین، مسلما مصنف این کتاب فردى است غیر از ایوب. حال آن مرد کیست؟ معلوم نیست. و آنچه که گفته اند علاوه بر این که حاکى از اختلاف نظر است دلیلى بر آن وجود ندارد.

کتاب اشعیاى نبى آنچنانکه از مضامین آن پیداست از مصنفات اشعیا نیست. این کتاب جز نقل قولهایى از او نیست. در آغاز این کتاب آمده است:

«این کتاب شامل پیامهایى است که خدا در دوران سلطنت عزیا و یوتام و آماز و حزقیا، پادشاهان سرزمین یهودا در عالم رؤیا به اشعیا پسر آموص داد.»

و در باب دوم این چنین آمده است: «پیغام دیگرى که در باره سرزمین یهودا و شهر اورشلیم از جانب خداوند به اشعیا پسر آموص رسید…» و در باب سى و هفتم آمده است: «اشعیاى نبى براى خرقیاى پادشاه این پیغام را فرستاد» . (۳۶)

کتاب دانیال و کتاب هرشع و کتاب یونس متعلق به خود این پیامبران نیست زیرا در همه این کتب از آنها به صورت غایب تعبیر مى شود و گویا گزارشى است از حوادث و جریاناتى که بر آنها گذشته است. ناقل یا ناقلان آنها نیز به صورت قطعى روشن نیست.

د) وجود سخنان نامعقول و ناموزون و خرافى و نیز نسبتهاى ناروا به پیامبران و اولیاى الهى، خود بهترین دلیل بر بى اعتبارى این کتب و وحیانى و الهامى نبودن آنها و یا حد اقل راه یافتن تحریفات فراوان در آنها است.

به عنوان نمونه به پاره اى از این موارد اشاره مى کنیم:

در تورات به خداوند متعال نسبت دروغ و جهل و جسمانى بودن و احساس رقابت او با انسان و مخالفت او با علم آموزى و آگاهى بشر و بدخواهى او براى انسان مى دهد، علاوه بر این یک دیدگاه منفى از جنس زن ارائه مى دهد. (۳۷)

همچنین در تورات به حضرت نوح نسبت شراب خورى فراوان و مستى و برهنگى مى دهد. (۳۸)

و یا به حضرت ابراهیم نسبت نارواى ازدواج با خواهر ناتنى خود (یعنى ساره) را مى دهد (۳۹) در حالى که در تورات آمده است که خواهر ناتنى از محارم است و ازدواج با او حرام است. (۴۰)

در تورات داستان کشتى گرفتن یعقوب با خدا مطرح شده است. (۴۱)

و حضرت هارون برادر حضرت موسى به عنوان عامل گوساله پرستى قوم بنى اسرائیل معرفى شده است. (۴۲)

تورات، حضرت یعقوب را حیله گر و دروغگو و خیانتگر معرفى کرده است. از این گذشته اینگونه وانمود کرده است که مى توان از راه حیله و دروغ منصب بزرگ نبوت را براى خود و فرزندان خود به دست آورد. (۴۳)

در تورات به حضرت لوط پیامبر هم نسبت شرابخوارى و هم نسبت هم بسترشدن با دو دختر خود را مى دهد (۴۴) در تورات آمده است که یهودا فرزند یعقوب با عروس خود (زن پسر خود) «ثامار» زنا کرد و ثامار از این راه حامله شد و دو قلو زایید به نام فارص و زارح (۴۵) در حالى که در انجیل متى به صراحت آمده است که حضرت عیسى مسیح و داوود و سلیمان از نسل فارص هستند. (۴۶)

آیا مى توان باور کرد که این پیامبران زنا زاده اند آنهم زناى با محارم؟ ! (۴۷)

در تورات برخى از مجازاتهایى که براى بعضى از گناهان منظور شده است بسیار خشونت آمیز و غیر انسانى و غیر معقول است. (۴۸)

در عهد عتیق آمده است که حضرت داوود دلباخته زن اوریا (مجاهد مؤمن) مى شود و با او زنا مى کند و زن از این راه حامله مى شود. داوود براى این که شوهر او یعنى اوریا را به اشتباه بیندازد دست به حیله اى مى زند که موفقیت آمیز نیست تا این که بناچار با حیله اى اوریا را از بین مى برد و همسر او را به زنى مى گیرد. و حضرت سلیمان فرزند چنین زنى است! (۴۹)

عهد عتیق به حضرت سلیمان نسبت دلدادگى مفرط به زنان و شهوت پرستى و ازدواج با زنان کافر و بت پرست و از آن بدتر بت پرستى و کفر و ترویج و اشاعه آن را داده است. (۵۰)

عجیب این است که اهل کتاب معتقدند که حضرت سلیمان با حالت کفر و بت پرستى، بدون این که موفق به توبه شود از دنیا رفته است!

در عهد عتیق آمده است که خداوند به یوشع نبى امر کرد که با زن فاحشه اى ازدواج کند تا از مردان دیگر نیز براى او فرزند بیاورد (۵۱)

در عهد عتیق به حضرت طالوت نسبت سرپیچى از فرمان خدا و حاکم شدن روح پلید در وجود او حسادت ورزیدن به حضرت داوود و قصد ترور او و در نهایت عزل شدن از مقام خود از سوى خدا را مى دهد. (۵۲)

کتاب جامعه و کتاب غزل غزلهاى حضرت سلیمان همانگونه که قبلا اشاره کردیم از جهت محتوا به قدرى زشت و مستهجن و غیر معقول است که به هیچ وجه نمى توان آنها را به عنوان کتب وحیانى و یا الهامى پذیرفت.

ه) وجود تناقضات و ناسازگاریها و با اشتباهات روشن در عهد عتیق دلیل دیگرى بر بى اعتبارى آن و یا حداقل راه یافتن تحریفات فراوان در ان است.

اینک به پاره اى از این موارد اشاره مى کنیم:

تورات سرزمین عمونى ها را جزء متصرفات حضرت ندانسته است و حتى خداوند او را از تصرف آن و ورود به آن منع کرده است (۵۳) در حالى که کتاب یوشع این سرزمین را جزء متصرفات حضرت موسى دانسته است. (۵۴)

در تورات مدت اقامت بنى اسرائیل در مصر چهارصد و سى سال دانسته شده است (۵۵) در حالى که در جاى دیگر این مدت، چهارصد سال بیان شده است (۵۶)

همین ناسازگارى در عهد جدید نیز مشاهده مى شود. زیرا در کتاب اعمال رسولان مدت اقامت بنى اسرائیل چهارصد سال آمده است (۵۷) در حالى که در رساله پولس به علاطیان مدت، چهارصدوسى سال بیان شده است (۵۸) جالب این است که بدانیم به نظر بسیارى از مورخین حتى مورخین اهل کتاب هیچیک از این دو نظر صحیح نیست. قول صحیح این است که مدت قامت بنى اسرائیل در مصر حدود دویست و پانزده سال بوده است. (۵۹)

مضامین باب دوم از کتاب عزرا با مضامین باب هفتم از کتاب نحمیا در رهبران یهودى و نام طوایف و تعداد یهودیانى که در بابل اسیر بودند و به دستور کوروش به اورشلیم بازگشتند اختلاف فاحشى دارند. جالبتر این که هر دو کتاب در جمع بندى (شمارش کل نفرات) دچار اشتباه فاحش شده اند. زیرا حاصل جمع نفرات بر اساس نقل کتاب عذرا ۲۹۸۱۸ نفر و بر اساس کتاب نحمیا ۳۱۰۸۹ نفر مى شود در حالى که هر دو کتاب حاصل جمع نفرات را ۴۲۳۶۰ نفر اعلام مى دارند.

در کتاب اول پادشاهان آمده است: «در سومین سال سلطنت آسا – پادشا یهودا – «بعشا» بر اسرائیل پادشاه شد و بیست و چهار سال در ترصه سلطنت کرد. (۶۰) اما در کتاب دوم تواریخ آمده است: «در سال سى و ششم سلطنت آسا، «بعشا» پادشاه اسرائیل به یهودا لشکر کشید..» . (۶۱)

اختلاف میان این دو کتاب آشکار است زیرا بر حسب آنچه که در کتاب اول پادشاهان آمده است بعشا حدود ده سال قبل از سال سى و ششم سلطنت آسا، سلطنتش پایان یافته بود چگونه ممکن است در این زمان به یهودا لشکر کشى نماید؟ !

در کتاب دوم سموئیل آمده است:

«بار دیگر خشم خداوند بر قوم اسرائیل شعله ور شد. پس او براى تنبیه ایشان، داوود را بر آن داشت تا اسرائیل و یهودا را سرشمارى کند. داوود به یوآب – فرمانده سپاه خود – گفت: «از مردان جنگى سراسر کشور سرشمارى به عمل آورد..» . (۶۲)

اما در کتاب اول تواریخ در همین مورد آمده است:

«شیطان خواست اسرائیل را دچار مصیبت نماید. پس داوود را اغوا کرد تا اسرائیل را سرشمارى کند. داوود به یوآب و سایر رهبران اسرائیل چنین دستور داد: به اسرائیل بروید و مردان جنگى را سرشمارى کنید..» . (۶۳)

همانگونه که ملاحظه گردید، در کتاب سموئیل سرشمارى را از جانب خدا و به دستور او مى داند اما در کتاب تواریخ، این کار را از جانب شیطان و به اغواى او مى داند.

در کتاب تورات آمده است: «شخص حرامزاده و فرزندان او تا ده نسل، نباید وارد جماعت خداوند شوند» . (۶۴) این حکم علاوه بر این که غیر معقول جلوه مى کند، مستلزم این است است که (نعوذ بالله) حضرت داوود و پدران او تا فارص داخل جماعت خدا نباشند زیرا که بنا به تصریح انجیل متى داوود نسل دهم فارص مى باشد (۶۵) و فارص بر اساس گفته تورات حرامزاده و ولدالزنا است. (۶۶) از این گذشته لازم مى آید که (نعوذ بالله) حضرت سلیمان و حضرت عیسى مسیح نیز حرامزاده باشند زیرا به گفته انجیل، حضرت سلیمان و عیسى از نسل داوود بوده اند (۶۷) علاوه بر این لازم مى آید که حضرت اسحاق و یعقوب و یوسف و فرزندان آنها داخل در جماعت خدا نباشند زیرا به گفته تورات حضرت ابراهیم با خواهر ناتنى خود (ساره) ازدواج کرده است و از این راه آن پیامبران بدنیا آمده اند. (۶۸) و در تورات آمده است که خواهر ناتنى از محارم است. (۶۹) از این گذشته لازم مى آید که حضرت موسى و هارون داخل در جماعت خدا نباشند زیرا به گفته تورات پدر این دو (عمران) با عمه خود ازدواج کرده و صاحب این دو فرزند شده است. (۷۰) با آنکه در تورات آمده است که عمه از محارم و ازدواج با او حرام است. (۷۱) بنابراین، طبق گفته تورات بسیارى از پیامبران بزرگ داخل در جماعت خدا نمى باشند و حرامزاده اند. (العیاذ بالله) .

از مجموع آنچه در این نوشتار آمده است مى توان به خوبى دریافت عهد عتیق از کتاب مقدس که هم مورد پذیرش مسیحیان است و هم یهودیان، تا چه اندازه از نظر اعتبار در سند و استحکام در دلالت و محتوا، مخدوش و غیر قابل اعتماد است و از این نظر به هیچ وجه قابل مقایسه با کتاب آسمانى مسلمانان یعنى قرآن کریم نیست.

پى نوشت:

۱) سفر تثنیه، باب ۳۱، آیه ۹- ۱۲ .

۲) همان، آیه ۲۴- ۲۹ .

۳) توماس میشل، کلام مسیحى، ترجمه حسین توفیقى، مرکز مطالعات و تحقیقات ادیان و مذاهب، قم، چاپ اول، ۱۳۷۷ش . ، ص ۳۲ .

۴) همان، ص ۳۳ .

۵) سفر اعداد، باب ۳، آیه ۴۳ .

۶) سفر اعداد، باب ۵ .

۷) همان، باب ۶ .

۸) سفر خروج، باب ۲ .

۹) سفر تثنیه، باب ۳۴ .

۱۰) کتاب دوم تواریخ، باب ۳۴ . و نیز کتاب دوم پادشاهان، باب ۲۲ .

۱۱) نویسنده این کتاب یک مسیحى بود که به دین اسلام مشرف شد .

۱۲) محمد صادق فخر الاسلام، انیس الاعلام فى نصره الاسلام، ج ۱، چاپ اول، رمضان ۱۳۱۵ق .(۱۸۹۸م) . ، ص ۲۸۳- ۲۸۴ .

۱۳) کتاب دوم تواریخ ایام، باب ۳۶، آیه ۱۶- ۲۰ .

۱۴) سفر پیدایش، باب ۴۶، آیه ۲۱ .

۱۵) باب ۷، آیه ۶ .

۱۶) باب ۸، آیه ۱ .

۱۷) سفر خروج، باب ۲۰، آیه ۵ و ۶ .

۱۸) باب ۱۸، آیه ۱۹- ۲۱ .

۱۹) قرآن در موارد متعددى مى فرماید: «لاتزر وازره وزر اخرى »

۲۰) باب ۳۶، آیه ۳۱- ۳۹ .

۲۱) سفر اعداد، باب ۳۲، آیه ۴۱ .

۲۲) کتاب داوران از باب ۱ الى ۱۰ مطالعه شود .

۲۳) سفر تثنیه، باب ۲، آیه ۱۲ .

۲۴) سفر اعداد، باب ۲۱، آیه ۱- ۳ و سفر خروج باب ۱۶، آیه ۳۵ .

۲۵) سفر تثنیه، باب ۳۴، آیه ۵- ۱۲ .

۲۶) باب ۲۴، آیه ۲۹- ۳۱ .

۲۷) همان، آیه ۱۴، در همین رابطه مى توان به باب ۴ آیه ۹ و باب ۵ آیه ۹ و باب ۸ آیه ۲۸- ۲۹ و باب ۱۰ آیه ۱۳- ۱۴ و باب ۱۳، آیه ۱۳ و باب ۱۵، آیه ۶۳ و باب ۱۶، آیه ۱۰ مراجعه کرد .

۲۸) یوشع، باب ۱۰، آیه ۱۳ .

۲۹) باب ۱، آیه ۱۷- ۱۸ .

۳۰) باب ۲، آیه ۱۸ .

۳۱) باب ۷، آیه ۱۳- ۱۷ .

۳۲) باب ۱۰، آیه ۱ .

۳۳) باب ۱۲، آیه ۲۵- ۲۶ .

۳۴) به باب ۱۲ آیه ۲۲ رجوع شود .

۳۵) مانند مزمور، ۸۸ و ۸۹ .

۳۶) آیه ۲۱ .

۳۷) سفر پیدایش، باب ۲ و ۳ .

۳۸) سفر پیدایش، باب ۹، آیه ۲۰- ۲۵ .

۳۹) سفر پیدایش، باب ۱۱، آیه ۲۹ .

۴۰) سفر لاویان، باب ۱۸، آیه ۹ .

۴۱) سفر پیدایش، باب ۳۲، آیه ۲۲- ۳۱ .

۴۲) سفر خروج، باب ۳۲ .

۴۳) سفر پیدایش، باب ۲۵، آیه ۱۹- ۳۴ و باب ۲۷ .

۴۴) سفر پیدایش، باب ۱۹، آیه ۳۰- ۳۸ .

۴۵) سفر پیدایش، باب ۳۸، آیه ۱۵- ۳۰ .

۴۶) انجیل متى باب ۱ .

۴۷) تورات عروس را از محارم بحساب آورده و نزدیکى با او را حرام دانسته است . سفر لاویان، باب ۱۸، آیه ۱۵ .

۴۸) سفر تثنیه، باب ۱۳، آیه ۱۲- ۱۸ و سفر اعداد، باب ۱۹، و سفر لاویان، باب ۱۵ .

۴۹) دوم سموئیل، باب ۱۱ و ۱۲ .

۵۰) اول پادشاهان، باب ۱۱ .

۵۱) کتاب هوشع، باب ۱، آیه ۲- ۴ .

۵۲) اول سموئیل، باب ۱۳، ایه ۱۳ و باب ۱۵ آیه ۱۰- ۱۱ و ۲۳ و باب ۱۶ آیه ۱۴ و باب ۱۸ آیه ۲۸- ۲۹ و باب ۱۹ آیه ۱ .

۵۳) سفر تثنیه باب ۱۲ آیه ۱۶- ۱۹ و ۳۶- ۳۷ .

۵۴) کتاب یوشع، باب ۱۳ آیه ۲۴- ۲۶ .

۵۵) سفر خروج باب ۱۲ آیه ۴۰- ۴۲ .

۵۶) سفر پیدایش باب ۱۵ آیه ۱۱- ۱۵ .

۵۷) باب ۷ آیه ۶ .

۵۸) باب ۳ ایه ۱۷ .

۵۹) ر . ک . انیس الاعلام فى نصره الاسلام ج ۱، پیشین، ص ۲۵۱ .

۶۰) باب ۱۵، آیه ۳۳ .

۶۱) باب ۱۶، آیه ۱ .

۶۲) باب ۲۴، آیه ۱- ۲ .

۶۳) باب ۲۱، آیه ۱- ۲ .

۶۴) سفر تثنیه باب ۲۳، آیه ۲ .

۶۵) انجیل متى باب ۱ .

۶۶) سفر پیدایش، باب ۳۸ .

۶۷) متى باب ۱ .

۶۸) سفر پیدایش، باب ۱۱، آیه ۲۹ .

۶۹) سفر لاویان، باب ۱۸، آیه ۹ .

۷۰) سفر خروج، باب ۶، آیه ۲۰ .

۷۱) سفر لاویان، باب ۱۸، آیه ۱۲ .

منبع : پایگاه پاسخگویی به مسایل دینی

 نویسنده: عباس نیکزاد

حدیث منزلت و امامت امام علی علیه السلام

اشاره:

حدیث منزلت روایتی که جایگاه امام علی(علیه السلام) را نسبت به پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله)، همانند جایگاه هارون نسبت به حضرت موسی معرفی می‌کند. این حدیث از احادیث مشهور نبوی و مورد قبولِ عالمان شیعه و اهل سنت است. عالمان شیعه به این حدیث برای اثبات جانشینی حضرت علی(علیه السلام) پس از پیامبر و نیز برتری موقعیت ایشان بر دیگر اصحاب استدلال می‌کنند. از نظر عالمان شیعی این حدیث متواتر است.

از جمله براهین برتری امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب (علیه السلام. بر سایر صحابه و از دلایل اثبات امامت و خلافت آن حضرت حدیثی است که نزد علمای اسلام به نام حدیث منزلت معروف است. رسول الله (صلی الله علیه و آله. به مناسبت های مختلف علی (علیه السلام. را نسبت به خود در منزلت و مقام هارون برای موسی معرفی نموده و بدو فرموده است: انت منی بمنزله هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی. یعنی : تو برای من در مقام و منزلت هارون از موسی هستی جز اینکه بعد از من پیغمبری نخواهد بود و با این سخن به همه خاطر نشان کرد که مانند هارون برای موسی، علی هم برادر و وزیر و معتمد و معاون و خلیفه من است و هیچ یک از خویشان و یاران من به قدر علی به من نزدیک نیستند (صحیح ترمذی، ۲/۳۰۱؛ مسند، ابن حنبل، ۱/۱۷۹ و ۳/۳۳۸؛ مناقب، ابن حنبل، حلیه الاولیاء، حافظ ابو نعیم اصفهانی، ۷/۱۹۵؛ تاریخ بغداد، خطیب بغدادی، ۱/۳۲۴، ۴/۲۰۴، ۹/۲۹۲؛ کنز العمال فی سنن الاقوال و الافعال، متقی هندی، ۱۲/۱۱۵۵ به بعد. .

ذیلا چند صورت از حدیث منزلت با اشاره به موارد و مناسبات صدور آن نقل می گردد:

۱. رسول الله (صلی الله علیه و آله. بعد از ورود به مدینه برای تحکیم وحدت در امت اسلامی و ایجاد انس و الفت بین مهاجرین و انصار مسلمانان را با یکدیگر برادر ساخت و علی را به برادری خویش اختصاص داد . عبدالله بن عباس حدیث ذیل را در این باره روایت کرده است: «لما آخی النبی بین اصحابه من المهاجرین و الانصار فلم یواخ بین علی بن ابی طالب علیه السلام و بین احد منهم خرج مغضبا حتی اتی جدولا فتوسد ذراعه… الی ان قال له: قم فما صلحت ان تکون الا ابا تراب . اغضبت علی حین واخیت بین المهاجرین و الانصار و لم اواخ بینک و بین احد منهم؟ اما ترضی ان تکون منی بمنزله هارون من موسی الا انه لیس بعدی نبی. الا من احبک حف بالامن و الایمان و من ابغضک اماته الله میته الجاهلیه و حوسب بعمله فی الاسلام. یعنی: وقتی که پیامبر (صلی الله علیه و آله. بین اصحاب خود از مهاجرین و انصار پیوند برادری بست و علی بن ابی طالب (علیه السلام. را با هیچ یک از ایشان برادر نساخت علی خشمگین از مسجد بیرون رفت تا به جدولی (نهری خشک. رسید ذراع (آرنج. خود را زیر سر گذاشته (استراحت نمود. رسول الله (صلی الله علیه و آله. وقتی او را نیافت در پی او رفت تا علی را در جدول روی خاک خفته یافت. پس بدو فرمود: برخیز که شایسته ترین نام برای تو آن است که ابوتراب باشی. آیا بر من خشمگین شدی که بین مهاجرین و انصار پیوند برادری بستم و ترا به هیچ کدام از ایشان برادر نساختم؟ آیا خشنود نیستی که برای من در مقام و منزلت هارون برای موسی باشی (برادر و جانشین. جز این که بعد از من پیغمبری نخواهد بود؟ هان ای علی! هر کس ترا دوست بدارد امن و امان از هر سو او را فرا می گیرد و هر کس دشمن تو باشد خدا او را به مرگی چون مرگ بت پرستان بمیراند و به عملش در اسلام حسابرسی و بازجوئی خواهد شد. این حدیث را طبرانی در المعجم الکبیر (به نقل سید مرتضی فیروزآبادی در فضائل الخمسه فی الصحاح السته، ۱/۳۱۱. محب طبری مشروحا در الریاض النضره (۱/۱۳.، نورالدین هیثمی در مجمع الزوائد (۹/۱۱۰. و علی متقی در کنز العمال (۱۲/۱۱۷۵. روایت کرده اند؛

۲. حدیث ذیل از امیرالمؤمنین (علیه السلام. روایت شده که ترجمه آن چنین است: «رسول الله (صلی الله علیه و آله. اراده فرمود با او برای جهاد عازم یکی از غزوات شویم. پس جعفر را پیش خواند و امر کرد در مدینه به جای او باقی بماند. جعفر گفت: ای فرستاده خدا. من هرگز بعد از تو نمی توانم در مدینه بمانم. پس مرا پیش خواند و پیش از اینکه سخنی بگویم سوگند داد در مدینه به جانشینی او بمانم. من به گریه افتادم. فرمود چرا گریه می کنی ای علی؟ گفتم: ای فرستاده خدای سه امر است که مرا می گریاند. تنها یک سبب نیست. نخست آنکه فردا قریش می گویند: علی چه زود از همراهی پسر عمش سرباز زد و او را تنها گذاشت. دیگر این که می خواستم در جهاد فی سبیل الله حاضر باشم. خدای می فرماید: و لا یطؤن موطئا یغیظ الکفار الخ (توبه، ۱۲۰.، یعنی: اهل مدینه و اعرابی که در اطراف ایشانند نباید که همراه رسول الله نروند و نباید جان خود را از جان او عزیزتر بشمرند. زیرا هیچ تشنگی و ماندگی و گرسنگی در راه خدای به ایشان نمی رسد و پای بر زمینی که موجب غیظ کفار گردد نمی گذارند و هیچ گزندی به دشمن نمی رسانند مگر آن که خدای در برابر هر یک از آنها عمل صالحی می نویسد… می خواستم به اجر جهاد برسم. موجب دیگری که مرا می گریاند آن است که می خواستم در این غزوه از فضل خدا (غنیمت. بهره ور گردم رسول الله (صلی الله علیه و آله. فرمود: اما این که گفتی قریش خواهد گفت : علی چه زود از یاری پسر عم خود باز ایستاد و او را خوار گذاشت، همانا تو به من تأسی کرده ای قریش مرا هم ساحر و کاهن و کذاب خواندند. اما این که گفتی خواستار اجر جهادی «اما ترضی ان تکون منی بمنزله هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی؟ آیا خشنود نمی شوی که برای من در مقام و منزلت هارون برای موسی باشی (برادر و خلیفه. جز اینکه بعد از من پیغمبری نیست. و اما این که گفتی فضل (غنیمت. خدا را می جوئی این دو بهار فلفل است که از یمن برای ما آورده اند. آن را بفروش و تو و فاطمه از بهای آن بهره مند شوید تا خداوند فضل و نعمت خود را به شما برساند. به هر صورت امور مدینه جز با من یا تو به صلاح نمی انجامد» . این حدیث را بزاز و ابوبکر عاقولی و ابن مردویه اصفهانی و حاکم نیشابوری روایت کرده و حاکم آن را صحیح دانسته است. همچنین سیوطی در الدر المنثور تفسیر آیه «ما کان لاهل المدینه و من حولهم من الاعراب (توبه، ۱۲۰. که ترجمه آن گذشت، نقل کرده است. ابن حجر در اتحاف المهره باطراف العشره گوید: وزن هر بهار سیصد رطل عراقی است. هر رطل عراقی برابر است با دوازده اوقیه یا صد و سی درهم یا نود و یک مثقال. چون جعفر بن ابی طالب یکسال قبل از غزوه تبوک به شهادت رسیده بود و سردار دیگری به نام جعفر در بین صحابه نبود این حدیث شریف باید مربوط به زمانی قبل از غزوه تبوک باشد (کنزالعمال، ۱۲/۱۱۷۳ به بعد؛ خصائص امیرالمؤمنین، نسائی، ۸۴؛ فضائل الخمسه، ۱/۳۰۲ و سایر مآخذ. ؛

۳. در مناقب ابن حنبل (خطی ورق ۱۲۵. از سعد بن ابی وقاص روایت شده است که پیغمبر فرمود: یا علی. اما ترضی ان تکون منی بمنزله هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی؟ متقی هندی این حدیث را در کنز العمال (۱۳/۱۱۲۶ به بعد، ۱۵/۴۳۲. از مسند ابن حنبل و سنن ابن ماجه قزوینی نقل کرده است؛

۴. ابن عباس از رسول الله (صلی الله علیه و آله. حدیث کرده است که آن حضرت به امیرالمؤمنین علی (علیه السلام. فرمود: اما ترضی ان تکون منی بمنزله هارون من موسی الا انک لست بنبی. انه لا ینبغی لی ان اذهب الا و انت خلیفتی. یعنی آیا تو راضی نیستی که برای من در مقام هارون برای موسی باشی جز این که تو پیغمبر نیستی؟ همانا شایسته نیست که من بروم مگر این که تو خلیفه من باشی. این حدیث را علی متقی در کنز العمال (۱۲/۱۱۷۱. به روایت از احمد بن محمد بن حنبل در مسند و حاکم نیشابوری در المستدرک علی الصحیحین و با مختصر اختلاف لفظی بخاری در صحیح در بدء الخلقه باب مناقب علی بن ابی طالب و مسلم بن حجاج در صحیح در باب فضائل علی بن ابی طالب و ابن ماجه در سنن (به روایت فضائل الخمسه، ۱/۲۹۹. و ابو داوود طیالسی در مسند (۱/۲۸. و حافظ ابونعیم در حلیه الاولیاء (۷/۱۹۴. روایت کرده اند؛

۵. عبدالله بن احمد بن محمد بن حنبل از پدرش و او از ابوسعید و او از سلیمان بن بلال و او از جعید بن عبدالرحمان و او از عایشه دختر سعد بن ابی وقاص و عایشه از پدرش چنین آورده است: «علی با پیغمبر (صلی الله علیه و آله. تا ثنیه الوداع بیرون رفت و گریه می کرد. او می گفت: مرا با زنان بر جای می گذاری؟ پیغمبر فرمود: اما ترضی ان تکون منی بمنزله هارون من موسی الا النبوه؟ آیا نمی خواهی برای من به جای هارون برای موسی باشی مگر در پیغمبری؟ این حدیث در مناقب ابن حنبل (ورق ۱۲۶. تاریخ بغداد (۸/۵۲. خصائص نسائی و تفسیر سیوطی (فضائل الخمسه، ۱/۳۰۳. نقل شده است؛

۶. سعد بن ابی وقاص چنین حدیث کرده است: «علی را سه برتری و امتیاز است که اگر یکی از آنها را من می داشتم برایم از شتران سرخ موی (ثروت بسیار. محبوبتر بود: رسول الله بعد از نزول وحی (آیه تطهیر. علی و فاطمه و دو پسر ایشان را زیر بالاپوش خود برد و گفت: خدایا اینها اهل من و اهل بیت منند. و علی را در یکی از غزوات در مدینه به خلیفتی گذاشت. گفت: یا رسول الله آیا مرا با زنان و کودکان بر جای می گذاری؟ رسول الله به او گفت: آیا خشنود نیستی که برای من به جای هارون برای موسی باشی «اما ترضی ان تکون منی بمنزله هارون من موسی الا انه لا نبوه بعدی؟ و سخن او در روز خیبر که سوگند می خورم فردا این رایت (درفش. را به مردی خواهم داد که خدای و رسول او را دوست دارد و خدای به دست او فتح را روزی خواهد کرد. پس مهاجران همه به سوی او گردن کشیدند تا خود را به نظر رسول الله (صلی الله علیه و آله. درآورند ولی آن حضرت فرمود: علی کجاست؟ گفتند به درد چشم مبتلی است، فرمود او را بخوانید. پس علی را نزد رسول الله (صلی الله علیه و آله. آوردند . او آب دهان در چشم علی چکانید (و فورا بهبود یافت. پس خدای خیبر را به دست علی گشود» این حدیث از کنز العمال (۱۵/۴۱۱. و اعیان الشیعه (۱/۳۵۲. نقل شده است؛

۷. حدیث ذیل را عمر بن الخطاب از رسول الله روایت کرده است: «انما علی منی بمنزله هارون من موسی الا انه لانبی بعدی این است و جز این نیست که علی برای من به جای هارون برای موسی است (برادر و خلیفه. جز این که بعد از من پیامبری نیست» این حدیث را علی متقی در کنز العمال (۱۲/۱۱۷۴ به بعد. به روایت از ابن عباس و اسماء بنت عمیس آورده است؛

۸. اسماء بنت عمیس چنین حدیث کرده است: «هبط جبرئیل علیه السلام علی النبی صلی الله علیه و آله و سلم فقال: یا محمد ان ربک یقرئک السلام و یقول لک: علی منک بمنزله هارون من موسی لکن لانبی بعدک همانا خدایت سلام می رساند و به تو می گوید: علی برای تو به جای هارون برای موسی است. لکن بعد از تو پیغمبری نیست» این حدیث را محب طبری در الریاض النضره (۳/۱۵۴. به نقل از ابن عساکر و او از ابوذر غفاری روایت کرده است؛

۹. حدیث ذیل را ابن عباس روایت کرده است : «عمر بن الخطاب گفت: از علی به بدی یاد می کنید زیرا من از رسول الله سه خصلت (امتیاز. درباره او شنیدم که اگر یکی از آنها را من داشتم برایم از هر چه آفتاب بر آن تافته است گرامی تر بود. من و ابوبکر و ابوعبیده جراح و چند تن دیگر از صحابه همراه رسول الله (صلی الله علیه و آله. بودیم. او تکیه بر علی بن ابی طالب داشت… تا این که دست بر شانه علی زد و گفت : ای علی تو از همه مؤمنان زودتر ایمان آوردی و زودتر مسلمان شدی. سپس گفت: انت منی بمنزله هارون من موسی، تو برای من به جای هارون برای موسی (برادر و خلیفه. هستی. و فرمود: بر من دروغ می بندد کسی که ادعا می کند دوست من است ولی ترا دشمن می دارد» این حدیث را حسن بن بدر در مارواه الخلفا حاکم نیشابوری در المستدرک علی الصحیحین، شیرازی در الالقاب و ابن النجار و جمعی دیگر از محدثین روایت کرده اند؛

۱۰. پیشوای حنبلیان امام احمد در مسند (۱/۳۳۱. به اسناد خود از عمر بن میمون چنین حدیث کرده است: «من نزد ابن عباس نشسته بودم که یک گروه نه نفری پیش او آمدند و بدو گفتند: ای پسر عباس، یا همراه ما به گوشه خلوتی بیا و یا مجلس را از این جمع که نزد تواند بپرداز. ابن عباس گفت: من با شما می آیم . او در آن وقت هنوز کور نشده بود و چشمش سالم بود. پس به کناری رفتند و شروع به سخن کردند و چندی با هم حرف زدند که ما نمی شنیدیم چه می گویند. پس ابن عباس نزد ما بازگشت و در حالی که گرد و خاک جامه خود را تکان می داد گفت: اف و تف. اینها از کسی بدگوئی کردند که ده و اند فضیلت دارد. سپس فضائل علی (علیه السلام. را که به ایشان گفته بود برای ما شمردن گرفت… گفت: پیغمبر خدای با مردم به غزوه تبوک بیرون شد. علی گفت: آیا من هم با تو خواهم آمد؟ فرمود: نه. پس علی (علیه السلام. بگریست. پیغمبر (صلی الله علیه و آله. بدو گفت: آیا خشنود نیستی که از برای من مقام و منزلت هارون را نزد موسی داشته باشی جز این که تو پیغمبر نیستی؟ همانا شایسته نیست که من بروم مگر این که تو خلیفه من باشی. این حدیث را امام نسائی در خصائص امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب (علیه السلام. (۶۴.، حاکم نیشابوری در المستدرک (۳/۱۳۲.، محب طبری در الریاض النضره (۲/۲۰۳. و هم او در ذخائر العقبی (۸۵.، ابن کثیر در البدائه و النهایه (۷/۳۳۷.، نورالدین هیثمی در مجمع الزوائد، (۹/۱۰۸. ؛ ابن حجر عسقلانی در الاصابه فی معرفه الصحابه (۲/۵۰۹. و امینی در الغدیر، (۱/۵۰. و سایر محدثین شیعی و سنی این حدیث را روایت کرده اند؛

۱۱. حدیث ذیل را مأمون عباسی از هارون الرشید روایت کرده است: «سفیان ثوری نزد من آمد. او را گفتم بهترین حدیثی را که از فضائل علی (علیه السلام. می دانی برای من روایت کن. سفیان گفت: سلمه بن کهیل از حجبه بن عدی از علی علیه السلام روایت کرده است که پیغمبر (صلی الله علیه و آله. مرا گفت: «انت منی بمنزله هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی» (کنزالعمال به روایت از ابن النجار، ۶/۴۰۲؛ الریاض النضره، ۲/۱۶۲؛ تاریخ بغداد، ۴/۷۱. ؛

۱۲. در صحیح باب فضائل صحابه از سعید بن مسیب از عامر بن سعد بن ابی وقاص از پدرش سعد روایت شده که پیغمبر (صلی الله علیه و آله. به علی (علیه السلام. فرمود: «انت منی بمنزله هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی» سعید آورده است که خواستم این حدیث را از زبان سعد بشنوم. پس نزد او رفتم و حدیث عامر را بازگو کردم. سعد وقاص گفت: آری من خود این حدیث را از رسول الله (صلی الله علیه و آله. شنیدم. سپس انگشتهایش را در دو گوشش نهاد و گفت با این گوشهایم شنیدم و اگر خلاف گفته باشم بیمار و ناشنوا شوند. این حدیث را ابن اثیر در اسد الغابه (۴/۲۶.، امام نسائی در خصائص (۷۹. فیروزآبادی در فضائل الخمسه (۱/۳۰۰. خطیب در تاریخ بغداد (۱۰/۴۳، ۱۲/۳۲۳. و ابن عبدالبر در الاستیعاب (۲/۴۵۹. … روایت کرده اند؛

۱۳. خطیب در تاریخ بغداد (۷/۴۵۲. چنین آورده است: «عمر بن الخطاب مردی را دید که به علی دشنام می دهد. به او گفت: تو مردی منافقی زیرا من خود از رسول الله (صلی الله علیه و آله. شنیدم که می فرمود: «انما علی منی بمنزله هارون من موسی الا انه لانبی بعدی» این حدیث را محب طبری نیز در الریاض النضره (۲/۱۶۳. روایت کرده است. ابن حجر عسقلانی در فتح الباری فی شرح صحیح البخاری (۸/۷۶. بعد از نقل حدیث منزلت از صحیح مسلم و صحیح ترمذی گوید: «این حدیث را علاوه بر سعد وقاص و ابوهریره و ابن عباس و جابر بن عبدالله و براء بن عازب و زید بن ارقم و انس بن مالک و جابر بن سمره و حبشی بن جناده و معاویه و اسماء بنت عمیس … گروه دیگری هم از صحابه روایت کرده اند (فضائل الخمسه، ۱/۳۰۱. ؛

۱۴. محمد بن اسحاق راوی احادیث سیره و مغازی رسول الله در اخبار غزوه تبوک آورده است که: «… رسول الله علی بن ابی طالب را در مدینه به خلیفتی گذاشت… پس منافقان به بدگویی پرداختند و گفتند: او را بدان سبب با خود نبرده که بر وی ثقیل آمده و خواسته است خود را از او سبک سازد… علی سلاح خود را برگرفت و به دنبال رسول الله شتافت تا در جرف بدو رسید. عرض کرد ای پیغمبر خدای، منافقین گمان بردند که وجود من بر تو سنگینی کرده و خواسته ای خود را از من سبک سازی. پیغمبر فرمود: دروغ گفته اند، افلا ترضی ان تکون منی بمنزله هارون من موسی الا انه لانبی بعدی؟ (سیره ابن هشام، ۲/۳۱۰؛ تاریخ طبری، ۲/۳۶۸؛ طبقات ابن سعد، ۳ ۱/۱۵. ؛

۱۵. پیشوای حنبلیان امام احمد بن محمد بن حنبل روایت کرده است که: مردی نزد معاویه بن ابی سفیان آمد و از او مسأله ای پرسید. گفت برو از علی بن ابی طالب بپرس که او آن را از من بهتر می داند. مرد گفت: ای امیرالمؤمنین پاسخ تو را از جواب علی بیشتر دوست دارم. معاویه گفت: چه حرف زشتی زدی و چه سخن ناشایستی بر زبان آوردی. تو مردی را دوست نمی داری که رسول الله (صلی الله علیه و آله. او را به خاطر علمش بسیار گرامی می داشت . به تحقیق که آن حضرت به علی فرمود: انت منی بمنزله هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی، و من شاهد بودم که مسأله مشکلی برای عمر پیش آمد اما او گفت (باکی نیست. علی اینجا هست (و هر مشکلی را حل می کند. سپس به آن مرد گفت برخیز که خدا پاهایت را از حرکت باز دارد و قائم و استوار ندارد. این حدیث را علاوه بر مناقب ابن حنبل (ورق ۱۱۶ نسخه عکس. الریاض النضره (۲/۱۹۵. نیز به روایت از ابوحازم نقل کرده است.

حدیث منزلت که قطعیت صدور آن مورد اعتراف بزرگان علمای اسلام و ثقات محدثین شیعی و سنی است از لحاظ صحت اسناد و اثبات دلالت بر تقدم و افضلیت علی بر سایر صحابه از مدارک ثابت و مسلم شیعیان شمرده می شود (الاستیعاب به نقل سید محسن امین در اعیان الشیعه، ۱/۳۷۱. . به اسناد معتبر از امیرالمؤمنین (علیه السلام. و عمر بن الخطاب و سعد بن ابی وقاص و معاویه و ابوسعید خدری و ام سلمه و اسماء بنت عمیس و سایر یاران رسول الله (صلی الله علیه و آله. روایت شده و در صحاح و مسانید عمده چون صحیح بخاری و صحیح مسلم و صحیح ابن ماجه و سنن بیهقی… ثبت است. دلالت حدیث بر مطلوب نیز صحیح است. استثناء و تخصیص یعنی استثناء کردن مقام نبوت و تخصیص سایر صفات هارون به علی (علیه السلام. ثابت می کند که آن حضرت نزدیکترین و محبوبترین و معتمدترین صحابه برای پیغمبر بوده است. شیخ مفید در الارشاد (اعیان الشیعه، ۱/۳۷۱. آورده است که این حدیث متضمن نص رسول الله (صلی الله علیه و آله. بر امامت علی (علیه السلام. و اختصاص او به خلافت و برتری و امتیاز او بر همه کسانی است که خصوصیات هارون را برای موسی نداشته اند. این امتیازات از زبان موسی بدین شرح آمده است: «… و اجعل لی وزیرا من اهلی هارون اخی. اشدد به ازری . و اشرکه فی امری. کی نسبحک کثیرا و نذکرک کثیرا (طه، ۳۴. خدایا برای من وزیری از خاندان من تعیین فرما. او برادرم هارون است. خدایا پشت مرا با وجود او محکم کن و او را در کار پیغمبری شریک من ساز تا ترا به پاکی یاد کنیم و ترا فراوان در یاد داریم. وظایف هارون نیز باز از زبان موسی چنین بوده است: «و قال موسی لاخیه هارون: اخلفنی فی قومی و اصلح و لا تتبع سبیل المفسدین (اعراف، ۱۴۲. و موسی به برادرش هارون گفت: خلیفه من باش در قوم من و کار بنی اسرائیل را اصلاح کن و راه تباهکاران را مپوی. پس به موجب این حدیث غیر قابل انکار جمیع آنچه درباره هارون برای موسی ثابت شده غیر از مقام نبوت آن همه برای علی (علیه السلام. نیز ثابت شده است. میر حامد حسین کنتوری نیشابوری همه اسامی رجال و صور و الفاظ حدیث منزلت و اسناد صحت آن را در مجلد دوم از منهج دوم عبقات الانوار جمع آورده است و این مجلد را به حدیث منزلت اختصاص داده است.

منبع : دایره المعارف تشیع، ج ۶ , فریدنی، مشایخ؛صص ۱۹۰-۱۹۲

جهاد در تورات و یهودیت

 

اشاره:

جهاد از آموزه های ادیان آسمانی است که در متون مقدس آنها تشریع شده است. جهاد بر دو قسم است؛ جهاد دفاعی و جهاد ابتدایی. جهاد دفاعی، از امور عقلانی است که طبیعت انسان اقتضای آن را دارد و در میان مکاتب و ادیان پذیرفته شده است. در این نوشته به عقاید یهود در مورد جهاد مطالبی ارائه شده است.

 

در کتاب مقدس، مواردی وجود دارد که نشان دهنده جهاد دفاعی بنی اسرائیل، است و ما به یکی از آن ها اشاره می کنیم:

«… عمالَقَه بر جنوب و بر صِقلغ هجوم آورده بودند و صِقلغ را زده آنرا به آتش سوزانیده بودند.* و زنان و همه کسانی را که در آن بودند از خرد و بزرگ اسیر کرده،  هیچ کس را نکشته بلکه همه را به اسیری برده به راه خود رفته بودند.* و چون داود و کسانش به شهر رسیدند، اینک (دیدند شهر) به آتش سوخته و زنان و پسران و دختران اسیر شده بودند … پس داود با ششصد نفر که همراهش بودند، روانه شده … و داود، ایشان (عمالقه) را از وقت شام تا عصر روز دیگر می زد که از ایشان احدی رهایی نیافت جز چهارصد مرد جوان که بر شتران سوار شده گریختند.* و داود هرچه عمالَقَه گرفته بودند بازگرفت و داود دو زن خود را باز گرفت.* و چیزی از ایشان مفقود نشد از خرد و بزرگ و از پسران و دختران و غنیمت و از همه چیزهایی که برای خود گرفته بودند بلکه داود همه را باز آورد».[۱]

جهاد ابتدایی

بنابر آنچه در کتاب مقدس آمده؛  بنی اسرائیل در راستای رسیدن به سرزمین مقدس،  جنگ های بسیاری انجام دادند که در عموم آن ها، خود شروع کننده آن بودند. این جهاد عموما با خشونت های بسیار زیاد همراه بوده و حتی بنابر تصریح کتاب مقدس، در برخی نبردها، حضرت موسی(ع) دستور قتل عام افراد اسیر را نیز داده است.

در اینجا به دو مورد از جهادهای ابتدایی بنی اسرائیل، اشاره می کنیم:

۱٫ «مُشه (موسی) به آن قوم چنین سخن گفت: برای گرفتن انتقام خداوند از میدیان از میان خودتان برای جنگ اشخاصی مسلح شوند که به میدیان حمله کنند. از تمام سبط های ییسرائل (اسرائیل) یعنی از هر سبطی یک هزار نفر برای جنگ بفرستید. از (میان) هزاره های ییسرائل (اسرائیل) از هر سبطی یک هزار نفر (جمعاً) دوازده هزار نفر مسلح برای جنگ بسیج شدند. مُشه (موسی) آن ها را از هر سبطی یک هزار نفر برای جنگ فرستاد. آن ها و پینحاس پسر اِلعازار کُوهِن (کاهن) را که اسباب مقدس و شیپورها برای به صدا درآوردن (آژیر خطر) در اختیارش بود برای لشکرکشی (فرستاد).  همان گونه که خداوند به مُشه (موسی) فرمان داده بود علیه میدیان لشکر کشیدند و هر مذکری را کشتند. و علاوه بر کشته شدگان، پادشاهان میدیان: اِوی و رِقِم و صور و حور و رِوَع، پنج پادشاه میدیان را هم کشتند و بیلعام پسر بِعُور را (هم) با شمشیر کشتند.  فرزندان ییسرائل (اسرائیل) زنان میدیان و اطفالشان را به اسارت آوردند و تمام چارپایان و مواشی و دارایی آن ها را غارت کردند.  و تمام شهرهای آن ها را با آبادی هایشان و تمام کاخ های آن ها را آتش زدند.  تمام غارتی ها و غنایم را از انسان تا چارپا برداشتند. اسیر و غنیمت و غارتی را، به اردوگاه به بادیه ی مُوآوْ که کنار یَردِن یِرِحُو است نزد مُشه (موسی) و اِلعازار کُوهِن (کاهن) و جمعیت فرزندان ییسرائل (اسرائیل) آوردند. مُشه (موسی) و اِلعازار کُوهِن (کاهن) و تمام رئیس های جمعیت برای استقبال آن ها به خارج از اردوگاه رفتند. مُشه (موسی) نسبت به فرماندهان لشکر، رئیس های هزاره و رئیس های صده که از جنگ می آمدند غضبناک گشت.  مُشه (موسی) به آن ها گفت: آیا همه ی مؤنث ها را زنده نگه  داشتید؟  خود این ها به دستور بیلعام موجب شدند که فرزندان ییسرائل (اسرائیل) در قضیه ی پِعُور نسبت به خداوند خیانت ورزند و بر جمعیت بلا نازل شود. پس اکنون هر مذکری را از میان اطفال بکشید و هر زنی را (هم) که از امور زناشویی با اطلاع است بکشید.  و هر طفل مؤنثی را که از امور زناشویی با اطلاع نبوده است برای خودتان زنده نگه دارید».[۲]

۲٫ «و یَهُوَه به یوشع گفت: مترس و هراسان مباش. تمامی مردان جنگی را با خود بردار و برخاسته به عای برو. اینک ملِک عای و قوم او شهرش و زمینش را به دست تو دادم.* و به عای و ملِکش بطوری که به اریحا و ملِکش عمل نمودی بکن لیکن غنیمتش را با بهایمش برای خود به تاراج گیرید و در پشت شهر کمین ساز. پس یوشع و جمیع مردان جنگی برخاستند تا به عای بروند. و یوشع سه هزار نفر از مردان دلاور انتخاب کرده ایشان را در شب فرستاد.* و ایشان را امر فرموده گفت: اینک شما برای شهر در کمین باشید یعنی از پشت شهر و از شهر بسیار دور مروید و همه شما مستعد باشید …».[۳]

در این مسئله باید به این نکته توجه شود؛ بنی اسرائیل در راه رسیدن به سرزمین مقدس، جنگ ها، قتل عام ها و خشونت های بسیاری را به خرج دادند؛ اما همین افراد در مواردی که ارتباط به سرزمین مقدس ندارد؛ به شدت از جنگ و جهاد منع شده اند:

«خداوند به من چنین سخن گفت:  دور زدن این کوه برای شما کافی است، به طرف شمال روی آورید … به قوم چنین فرمان بده: شما از مرز برادرانتان فرزندان عِساو (عیسو) که در سِعیر ساکنند عبور می کنید. از شما ترسانند، زیاد احتیاط کنید. با آن ها درنیفتید، چون که از سرزمین آن ها حتی به اندازه ی جای کف پایی به شما نخواهم داد. زیرا کوهستان سِعیر را به عِساو به ارث دادم».[۴]

پی نوشت:

[۱]. اول سموئیل،‌ ۳۰: ۱- ۱۹؛ ترجمه قدیم.

[۲]. اعداد، ۳۱: ۳- ۱۸٫ ترجمه انجمن کلیمیان ایران.

[۳]. یوشع، ۸: ۱- ۳، ترجمه قدیم.

[۴]. تثنیه، ۲: ۲- ۵، ترجمه قدیم.

شباهت به موسی (علیه السلام)

اشاره:

عهد امامت به همه فرزندان محسن حضرت ابراهیم(علیه السلام) رسیده است، یعنى همه انبیاء و اولیاء الهى که از نسل آن حضرت‌اند امام نیز هستند، اگرچه در قرآن به امامت بسیارى از انبیاء ابراهیمى چون موسى، عیسى یا رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) تصریح نشده است، بنابراین با اطمینان مى‌توان گفت تمام فرزندان و ذریه محسن و صالح آن حضرت از اسماعیل(علیه السلام) و اسحاق(علیه السلام) تا موسى(علیه السلام) و عیسى(علیه السلام) و حضرت خاتم الانبیاء(صلی الله علیه و آله) و از آن وجود مبارک تا ذخیره عالم، حجه بن الحسن المهدى(عج) به مقام امامت رسیده‌اند. در ادامه دلایل شباهت حضرت ولی‌عصر(عج) به  حضرت موسی(علیه السلام) خواهیم پرداخت.

موسی (علیه السلام) : دوران حملش مخفی بود .

قائم (علیه السلام) : نیز همین طور ، دوران حملش مخفی بود .

موسی (علیه السلام) : ولادتش مخفیانه انجام شد .

قائم (علیه السلام) : نیز ولادتش مخفیانه انجام شد .

موسی (علیه السلام) : از قومش دو غیبت داشت که یکی از دیگری طولانی تر بود ، غیبت اول از مصر بود و غیبت دوم هنگامی که به سوی میقات پروردگارش رفت ، مدت غیبت نخستین بیست و هشت سال بود ، چنانکه در روایت شیخ صدوق در کمال الدین به سند خود از عبدالله بن سنان آمده که گفت : شنیدم ، حضرت ابی عبدالله صادق (علیه السلام) می فرمود : در قائم (علیه السلام) سنتی از موسی بن عمران هست . عرضه داشتم : سنتی که از موسی بن عمران در او هست چیست ؟ فرمود : مخفی بودن ولادتش وغیبت از قومش . گفتم : موسی بن عمران (علیه السلام) چند وقت از قوم و اهلش غایب بود؟ فرمود: بیست و هشت سال . [۱] و مدت دومین غیبت چهل شب بود ، خداوند متعال فرموده : ( فتم میقات ربه اربعین لیله ) [۲] ؛ که میقات (وعده گاه ) پروردگارش چهل شب به پایان رسید .

قائم (علیه السلام) : نیز دو غیبت داشته یکی  از دیگری طولانی تر ـ چنانکه گذشت ـ .

موسی (علیه السلام) : خداوند تعالی با او سخن گفت و چنین فرمود : ( انی اصطفیتک علی الناس برسالاتی و بکلامی فخذما اتیتک و کن من الشاکرین ) [۳] ؛ همانا من به وسیله رسالتها و کلام خودم تو ار بر مردم برتری دادم پس آنچه به تو دادم بگیر و از سپاسگزاران باش .

قائم (علیه السلام) : نیز همین طور ، خداوند متعال با او سخن گفت هنگامی که آن حضرت را به سراپرده عرش بالا بردند ، چنانکه در بحار  از حضرت ابو محمد عسکری (علیه السلام) آمده که فرمود : هنگامی که پروردگار من مهدی این امت را بهمن موهبت فرمود ، دو فرشته فرستاد ، او را به سراپرده عرش بردند تا اینکه او را در پیشگاه خداوند عزوجل نگهداشتند ، از جانب خداوند خطاب آمد : مرحبا به تو ای بنده من ؛برای یاری دینم و آشکار نمودن امر و راهنمایی بندگانم ، ( برگزیده شده ای ) سوگند خورده ام که به ( خاطر ) تو بگیرم و به (راه) تو بدهم و به تو ببخشایم و به تو عذاب کنم . [۴]

موسی (علیه السلام) : از قوم خود و دیگران از ترس دشمنانش غایب شد ، خداوند عزوجل می فرماید : (فخرج منها خائفا یترقب ) [۵] ؛ پس از آن (دیار) ترسان و نگران بیرون رفت .

قائم (علیه السلام) : نیز از ترس دشمنان از قومش و غیر آنها غایب شد .

موسی علی نبینا و آله و علیه السلام وقتی غایب شد ، قومش در منتهای رنج و فشار و مشقت و ذلت واقع شدند ، که دشمنانشان پسران آنها را می کشتند و زنانشان را زنده می گذاشتند . قائم (علیه السلام) : نیز شیعیانش و دوستانش در زمان غیبتش در منتهای سخن و فشار و ذلت می افتند ( تا خداوند کسانی را که ایمان آورده اند پاک کند و کافرین را هلاک سازد ) [۶]

در کمال الدین از حضرت باقر (علیه السلام) در بیان شباهت حضرت قائم (علیه السلام) به جمعی از پیغمبران آمده است که فرود: و اما روش موسی (علیه السلام) ترس مداوم و طول غیبت و پنهان بودن ولادت و رنج و زحمت شیعیان بعد از او بر اثر آزار و خواری که از دشمنان ببینند تا آنگاه که خدای عزوجل ظهور حضرتش را اجازه دهد و او را یاری کند و بر دشمنش تایید نماید . [۷]

و در بحار از شیخ نعمانی به سند خود از امیرالمومنین (علیه السلام) روایت شده که فرمود : این شیعه روزی بیاید که مانند بزهایی باشند که شیر درنده نداند روی کدامیک از آنها دست بگذارد ، عزت آنها از دست رفته و احترامی برایشان نمانده و تکیه گاهی نداشته باشند . [۸]

و در همان کتاب از امالی شیخ از امیرالمومنین (علیه السلام) آمده که فرمود : زمین پر از ظلم و ستم خواهد شد تا جایی که ا حدی کلمه الله را جز مخفیانه نگوید ، سپس خداوند متعال قوم صالحی را خواهدآورد که آن را پر از قسط و عدل نمایند چنانکه پر از ظلم و ستم شده باشد . [۹]

و در همان کتاب در علامات زمان غیبت در حدیثی طولانی از امام صادق (علیه السلام) آمده که فرمود : .. و مومن را اندوهناک ، ذلیل و خوار خواهی دید و ببینی که مومن جز در دلش نتواند باطل را انکار نماید ، و ببینی که دوستمان ما را به دروغ نسبت دهند و شهادتشان را نپذیرند ، و ببینی که حکمران به خاطر کافر ، مومن را خوار نماید . [۱۰]

و از امیر المومنین (علیه السلام) در بیان حال شیعیان در آن زمان آمده :

و الله آنچه آرزو دارید نخواهد شد . تا اینکه  باطل جویان هلاک ؛ و جاهلان از هم گسیخته شوند و تقوی پیشگان در امان بمانند [۱۱] ـ که بسیار کمند ـ تا جایی که برای هر یک از شما جای پایی نماند، و تا آنجا که از مردار نزد صاحبش هم در نظر مردم بی ارزش تر شوید . [۱۲]

و در حدیث دیگری آمده که در آن روزگار مومن هر شب و روز تمنای  مرگ خواهد کرد . [۱۳] . و اخبار در این باره بسیار است . ولی بدترین احوال ، زمان خروج سفیانی است ، که در بحار از کتاب غیبت شیخ طوسی به سند خود از عمر بن ابان کلبی از حضرت صادق (علیه السلام) آورده که فرمود : گویا سفیانی ـ یا نماینده سفیانی ـ را می بینم که در رحبه کوفه رحل اقامت افکنده ، و سخنگوی او در میان مردم اعلام کند : هر کس سر یکی از شیعیان علی (علیه السلام) را بیاورد ، هزار درهم جایزه دارد . پس همسایه بر همسایه خود حمله می برد و می گوید : این از آنها است ، و سر از بدنش جدا می کند و هزار درهم می گیرد ، و البته امارت و حکومت شما در آن روز جز به دست زنازادگان نخواهد بود ، و گویا من آن نقابدار را می بینم ، عرض کردم ، نقابدار کیست ؟ فرمود : مردی از شما است که معتقدات شما را قائل شوید او نیست مگر زاده حرام . [۱۴]

می گویم : خروج سفیانی از جمله علائم حتمی پیش از ظهور حضرت قائم ـ عجل الله فرجه ـ می باشد ، چنانکه روایات بسیاری در این باره آمده است ، او از نوادگان بنی امیه ـ لعنهم الله تعالی ـ می باشد و نامش عثمان به عیینه (عنبسه ) است .و از امام صادق (علیه السلام) روایت است که فرمود : پسر هند جگر خوار از وادی یابس خروج می کند ، او مردی میان بالا ، با صورت وحشتناک و جمجمه ضخیم و آبله آور می باشد . [۱۵]

تفصیل مطالب در بحار و غیر آن مذکور است .

مویس (علیه السلام) هنگامی که قومش در بیابان سرگردان و گم شدند و در ان حال سالها بسر بردند ، هرگاه فرزندی بر ایشان متولد می شد ، پیراهنی بر او بود به قامت خودش ـ مانند پوست بدن ـ این را طبرسی در مجمع البیان نقل کرده است . [۱۶]

قائم (علیه السلام) ، برای شیعیانش در عصر ظهور همین امر خواهد بود ،چنانکه در کتاب المحجه از امام صادق (علیه السلام) روایت شده که فرمود : وقتی قائم ما بپاخیزد زمین به نور پررودگارش روشن می گردد ، و بندگان از نور خورشید بی نیاز می شوند و شب و روز یکسان می گردد ، و مرد در زمان آن حضرت هزار سال عمر کند و هر سال برایش پسری متولد شود ، و دختری برایش متولد نگردد ، پیراهنی به قامتش او را می پوشاند و هر چه بزرگتر شود آن پوشش نیز بزرگتر می گردد ، و به هر رنگی که بخواهد می شود . [۱۷]

موسی (علیه السلام) ، بنی اسرائیل منتظر قیامش بودند ، چون که به آنها خبر داده شده بود که فرج آنها به دست او است .

قائم (علیه السلام) نیز شیعیانش منتظرش هستند ، زیرا که به آنها خبر داده اند که فرجشان بر دست آن حضرت است ، و در حرف فاء مطالبی که بر این معنی دلالت داشت ، گذشت : خداوند تعالی ما را از شیعیان و منتظران و مدافعان و فدائیان آن حضرت قرار دهد ، مولف گوید :

فیارب عجل فی ظهور امامنا              و هذا دعا للبریه شامل

پروردگارا در ظهور امام ما تعجیل فرمای    و این دعا به سود همه بندگان است

موسی (علیه السلام) : خداوندمتعال دربارهاش می فرماید : ( و لقد اتینا موسی الکتاب فاختلف فیه ) [۱۸] ؛ ما به موسی کتاب را دادیم پس در ان اختلاف شد .

طبرسی در مجمع البیان گفته : منظور این است که قومش در آن اختلاف کردند یعنی در صحت کتابی که بر او فرود آمد . [۱۹]

قائم (علیه السلام) : نیز همین طور ، در کتابی که با اوست ـ که امیر المومنین (علیه السلام) جمع کرده روایتی است که در روضه کافی به سند خود از حضرت ابوجعفر باقر (علیه السلام) درباره آیه ( و لقد آتینا موسی الکتاب فاختلف فیه ) [۲۰] ؛ ما به موسی کتاب را دادیم پس در آن اختلاف شد .

آمده که آن حضرت فرمود : در آن اختلاف کردند همچنان که این امت در کتاب اختلاف نمودند، و در کتابی که با قائم هست نیز اختلاف خواهند کرد تا جایی که مردم بسیاری آن را منکر خواهند شد ، که آنها را پیش می کشد و گردنشان را می زند . [۲۱]

و در بحار از شیخ طوسی به سند خود از حضرت امام صادق (علیه السلام) مروی است که فرمود  : اصحاب موسی به نهری آزمایش شدند و این همان است که خداوند تعالی    می فرماید : ( ان الله مبتلیکم بنهر ) [۲۲] ؛ همانا خداوند شما را به نهر آبی خواهد آزمود .

اصحاب قائم (علیه السلام) نیز به مانند آن مبتلا خواهند شد . [۲۳]

موسی (علیه السلام) : خداوند متعال او را عصایی عنایت فرمود ، و آن را معجزه آن جناب قرار داد .

قائم (علیه السلام) : به همان عصا اختصاص یافته است ،چنانکه در کمال الدین از حضرت ابو جعفر باقر (علیه السلام)   آمده که فرمود : عصای موسی از آن آدم بود ، سپس به شعیب رسیده بود ، و آنگاه به موسی بن عمران رسید ، آن عصا نزد ما است و من آن را پیشتر دیده ام سبز رنگ است به همان وضعی که از درختش گرفته شده ، و اگر استنطاق شود سخن میگوید ، برای قائم ما (علیه السلام) آماده شده ، به وسیله آن همان کارها را انجام دهد که موسی انجام می داد ، و هر چه مامور شود انجام می دهد ،و هر کجا افکنده شود با زبان خود نیرنگ های دشمنان را بر می گیرد . [۲۴]

و فاضل مجلسی در مجلد سیزدهم بحار به نقل از کتاب بصائر الدرجات همین روایت را آورده و در آن آمده است : برای قائم ما (علیه السلام) آماده شده تا هر آنچه موسی (علیه السلام) انجام میداد با آن عصا انجام دهد , و آن می ترساند و آنچه نیرنگ و جادو کنند می بلعد ، و آنچه امر شود انجام می دهد  و به هر سوی که رو کند خدعه ها را می گیرد ( و خنثی می کند ) ، دولب ـ یا دو سر ـ دارد یکی در زمین و دیگری بالا که بین آنها چهل ذراع است ، با زبان خود نیرنگهای ، دشمنان را بر میگیرد . [۲۵]

نظیر همین روایت را ثقه الاسلام کلینی در کافی آورده است . [۲۶]

و در کتاب تذکره الائمه منسوب به فاضل مجلسی ـ که هنوز نسبتش برایم ثابت نشده ـ از محمد بن زید کوفی روایت است که امام صادق (علیه السلام) فرمود : مردی از اهل فارس به نزد حضرت قائم (علیه السلام) می آید و از او معجزه موسی (علیه السلام) را در خواست می کند ، پس آن حضرت عصا را می افکند و به صورت اژدها در می آید . آن مرد می گوید : این سحر است ، پس عصا ـ به امری شبیه امر موسی (علیه السلام) ـ آن مرد را می بلعد .

تذکر

اینجا مناسب است درباره آن عصا و اوصاف آن مطالبی بیاوریم : عالم فاضل بزرگوار مجلسی در مجلد پنجم بحار از کتاب عرایس المجالس ثعلبی نقل کرده که گفت : در نام عصا اختلاف است ، ابن جبیر گفته : اسمش  ماشاء الله است ، و مقاتل گفته : نامش نفقه است , و بعضی : غیاث ، و بعضی دیگر : علیق گفته اند .

و اما وصف آن وحوائجی که در آن برای موسی (علیه السلام) بود : آگاهان به علم گذشگان چنین گفته اند : عصای موسی دو سر داشت که بیخ هر کی از آنها گژی داشت و نیزه آهنینی در انتهایش بود ، پس هر گاه موس (علیه السلام) شب هنگام به بیابانی وارد می شد و مهتاب نبود ، دو سر عصا تا آنجا که چشم کار می کرد روشنایی می داد ، هر گاهبا کمبود آب مواجه می شد ن را درچاه وارد می کرد که تا ژرفای چاه امتداد می یافت ، وسر آن مانند دلو می شد ، و هر وقت به غذا نیاز داشت ، با عصای خود به زمین می کوفت خوردنی ها از آن بیرون میآمد ، و چنان بود که هرگاه میوه ای اشتها می کرد آن را در زمین می نشاند ، پس غنچه های همان درختی که موسی اشتها کرده بود در آن ظاهر می شد و همان موقع میوه می داد . وگفته می شود که : عصای موسی ازچوب بادام بود ، هرگاه گرسنه می شد آن را در زمین می نشاند برگ و میوه می داد ، و از آن بادام می خورد ، و هر گاه با دشمن خود مقائله می کرد بر دو شاخه عصا دو مار آشکار می شد که به هم نبرد میکردند ، عصا را بر کوه سخت ناهموار می زد و نیز به درختها و خارها و یگاهها می زد راه باز می شد ، و هر وقت می خواست از رودی بدون کشتی عبور کند عصا را بر آن میزد ،راه وسیعی برایش باز می شد که در آن  می رفت .

و آن حضرت ـ که درود خداوند بر او باد ـ گاهی از یک شاخه عصا شیر می نوشید و از دیگرش عسل ، و چون دراه خسته می شد بر آن می نشست که به هر کجا می خواست بدون دویدن و پا زدن او را می رساند، و نیز راه را نشانش می داد و با دشمنانش مقاتله می کرد ، هنگامی که موسی (علیه السلام) به بوی خوش نیازمند می شد ، از آن عصا بوی خوشی بیرون  می زد تا جایی که لباسهای او را خوشبو می کرد ، اگر در راهی بود که دزدانی داشت  که مردم از آنها ترس داشتند ،عصا با او تکلم می کرد وبه او میگفت: به فلان سمت راهت را تغییر ده ، به وسیله آن برگهای درختان را بر گوسفندان خود فرو می ریخت  ، با آن درندگان و مارها و حشرات را از خود دفع می کرد ، چون به سفر می رفت آن را بر گرده می نهاد و سائل و لباس و غذا و آب و … را به آن می آویخت … . [۲۷]

تا آخر آنچه ذکر کرده که آوردن آنها لزومی ندارد , و این مقدار را که آوردیم برای این بود که این عصا در این زمان متعلق و مخصوص به مولا و آقای ما حضرت مهدی صولات الله علیه می باشد ، چنانکه اخبار حاکی از این امر می باشد .

و در مجلد سیزدهم بحار به نقل از نعمانی به سند خود از حضرت ابی عبدالله صادق (علیه السلام) آمده که فرمود : عصای موسی چوب آس و از  درخت بهشتی است که وقتی خواست به سوی مدین برود جبرئیل آن را برایش آورد ، و آن عصا با تابوت آدم در دریاچه طبریه است نه می پوسند و نه تغییر می یابند ، تا آنکه قائم (علیه السلام) آنها را هنگام قیامش بیرون آورد . [۲۸] موسی (علیه السلام) با ترس از مصر فرار کرد ، خداوند عز وجل به نقل از او می فرماید : (ففررت منکم لما خفتکم ) [۲۹] ؛ پس آنگاه که از (کیفر ) شما بیمناک شدم از شما گریختم .

قائم (علیه السلام) : از ترس اشرار ، از شهرها گریخت و در بیابانهای بی آب و علف مسکن گزید ، با وجود این به نزد مردم می آید ، و در میان آنها راه می رود و از احوالشان با خبر می شود درحالی که آنها حضرتش را نمی شناسند ـ چنانکه گذشت ـ .

هنگام ظهورش نیز به خاطر ترس از سفیانی از مدینه فرار خواهد کرد . دلیل بر آن روایتی است که در بحار و غیر آن از حضرت ابو جعفر باقر (علیه السلام) منقول است که درباره سفیانی ـ لعنه الله ـ فرمود : و سفیانی گروهی را به مدینه می فرستد پس مهدی (علیه السلام) از آنجا به سوی مکه فرار می کند به امیر ارتش سفیانی خبر می رسد که مهدی (علیه السلام) به سوی مکه رفته ، لشکری در تعقیب آن حضرت می فرستد ولی به آن جناب نمی رسند ، تا اینکه قائم (علیه السلام) هراسان و ترسان ـ به روش موسی بن عمران ـ وارد مکه می شود و امیر ارتش سفیانی در بیابان بیداء فرود می آید ، و جارچی از سوی آسمان به آن بیابان خطاب می کند که : « یا فقط سه نفر از آنها باقی می ماند که خداوند چهره هایشان را به پشت باز می گرداند ، و آنها از قبیله کلب هستند ، و درباره آنها این آیه نازل شده : ( یا ایها الذین اوتو الکتاب آمنوا بما نزلنا مصدقا” لما معکم من قبل ان نطمس وجوها فنردها علی ادبارها ) [۳۰]

ای کسانی که کتاب به ایشان داده شده ، به آنچه فرو فرستاده ایم و تصدیق کننده نشانه هایی است که همراه شما است ایمان آورید پیش از آنکه چهره هایی رامحو کنیم آنگاه به پشت سر باز گردانیم .

موسی (علیه السلام) : خداوند دشمنش ـ قارون ـ را به زمین فرو برد چنانکه خداوند عزوجل می فرماید : (فخسفنا به وبداره الارض)  [۳۱] ؛ پس او وخانه اش را در زمین فرو بردیم .

قائم (علیه السلام) : نیز ـ چنانکه گذشت ـ خداوند متعال دشمنانش ـ لشکر سفیانی ـ را به زمین فرو خواهد برد .

موسی (علیه السلام) : چون دستش را بر می آورد ، می درخشید و سفیدی آن بینندگان را خیره می ساخت … . [۳۲]

قائم (علیه السلام) : نوش می درخشد تا جایی که مردم از نور آفتاب و ماه بی نیاز شوند که ان شاء الله تعالی در بحث نور آن حضرت مطالبی در این باره خواهد آمد .

موسی (علیه السلام) : از سنگ برایش دوازده چشمه جوشید .

قائم (علیه السلام) نیز ، در بحار به نقل از نعمانی به سند خود از حضرت ابو جعفر باقر (علیه السلام) آمده که فرمود : هرگاه قائم (علیه السلام) ظهور نماید باپرچم رسول الله e و انگشتری سلیمان و سنگ و عصای موسی قام خواهد کرد ، پس دستور  می دهد که منادی آن حضرت اعلام کند که : هیچ کس از شما آب و غذا و علوفه بر ندارد  .اصحاب آن حضرت می گویند : می خواهدما و چهار پایانمان را از گرسنگی و تشنگی بکشد ! پس آن حضرت حرکت می ند اصحاب هم در خدمتش حرکت می کنند ، و اولین منزلی که فرود میآید به سنگ می زند از آن غذا و آب و علوفه بیرون می آید ، پس از آن می خورند و می آشامند و چهار پایان را نیز علوفه می دهند تا در پشت کوفه به نجف برسند . [۳۳]

و در کمال الدین از آن حضرت (امام باقر (علیه السلام) ) آمده که فرمود : چون قائم (علیه السلام) از مکه خروج نماید ،سخنگوی آن حضرت بانگمی زند : احدی خوردنی و آشامیدنی با خود برندارد ، وبا خود سنگ موسی بن عمران را بر می دارد که بار شتری است وهیچ منزلی فرود نیایند مگر آنکه از آن سنگ چشمه ها برآید ، پس هر که گرسنه باشد سیر و هر که تشنه باشد سیراب خواهد شد ، چهار پایانش هم سیر وسیراب میشود تا اینکه به نجف در پشت کوفه فرود آیند . [۳۴]

می گویم : ثقه الاسلام کلینی (رحمه الله) دراصول کافی نظیر همین روایت را از امام صادق از پدرش (علیه السلام) بااندک تفاوتی آورده است . [۳۵]

چون قائم (علیه السلام) در مکه قیام کند و بخواهد به کوفه برود ، سخنگوی آن حضرت ندا می کند : کسی از شما خوردنی و آشامیدنی بر ندارد ، و آن حضرت سنگ موسی بن عمران را ـ که از آن دوازده چشمه جوشید ـ  با خود بر می دارد ، پس به هیچ منزلی فرود نیاید مگر اینکه آن را نصب فرماید وچشمه ها از آن جوشد پس هر که گرسنه باشد سیر و هر که تشنه باشد سیراب می گردد و همین توشه آنها خواهد بود تا به نجف برسند ـ پیشتر از کوفه ـ و چون به آنجا فرود آیند آب و شیر از آن پیوسته جاری خواهد بود ، هر که گرسته باشد سیر و هر که تشنه باشد سیراب می گردند . [۳۶]

موسی (علیه السلام) : فرعون برای رسیدن به او افراد بسیاری را کشت , ولی آنچه خدا خواست همان شد .

قائم (علیه السلام) : نیز ، فرعونهای زمان ائمه اطهار (علیه السلام) به منظور قتل حضرتش چه بسیار از فرزندان پیغمبر e را کشتند ، چنانکه در کمال الدین از امام صادق (علیه السلام) ضمن حدیثی طولانی در بیان شباهت آن حضرت به موسی (علیه السلام) چنین آمده : وقتی فرعون مطلع شد که زوال و نابودی حکومتش بر دست او ( موسی ) است دستور داد کاهنان را حاضر کنند ، پس آنها او را بر نسب براندازنده حکومتش دلالت کردند ، و اینکه آن شخص از بنی اسرائیل است ، پس پیوسته دستور میداد که شکم زنان باردار بنی اسرائیل را پاره کنند تا آنجا که بیست و چند هزار نوزاد را کشت ولی نتوانست به موسی دست یابد ، زیرا که خداوندتبارک و تعالی او راحفظ کرد . و همین طور بنی امیه و بین العباس وقتی دانستند که سقوط سلطنت و ریاست امرا و جبارنشان بهدست قائم ما خواهدبود ،به دشمنی ما پرداختند و شمشیرهای خود را در کشتن آل رسول (علیه السلام) و نابود کردن نسل آن حضرت به کار گرفتند به طمع اینکه به قتل قائم (علیه السلام) دست یابند . البته خداوند عز وجل نمی پذیرد که امر خود را برای یکی از ستمکاران فاش نماید .مگر اینکه نور خود را به کمال رساند هر چند که مشرکین را خوش نیاید . [۳۷]

این حدیث طولانی است که در بخش هشتم خواهد آمد .

موسی (علیه السلام) : خداوند در یک شب امرش را اصلاح فرمود .

قائم (علیه السلام) : خداوند در یک شب امرش را اصلاح خواهد کرد . چنانکه در کمال الدین از حضر امام جواد (علیه السلام) در وصف حضرت قائم (علیه السلام) روایت شده که فرود : و به تحقیق که خداوند تبارک و تعالی امراو را در یک شب اصلاح خواهد کرد ، همچنان کهامر کلیم خود موسی (علیه السلام) را در یک شب اصلاح خواهد کرد . چنانکه در کمال الدین از حضرت امام جواد (علیه السلام) در وصف حضرت قائم (علیه السلام) روایت شده که فرمود : و به تحقیق که خداوند تبارک وتعالی امر او را در یک شب اصلاح خواهد کرد ، همچنان که امر کلیم خود موسی (علیه السلام) را در یک شب اصلاح فرمود که برای بر گرفتن آتش برای خانواده اش رفت ولی در حالی که به پیغمبری و رسالت مبعوث شده بود بازگشت . [۳۸]

و ان شاء الله این حدیث به طور کامل در بخش هشتم خواهد آمد .

موسی (علیه السلام) : خداوند متعال به منظور امتحان قومش ظهور آن حضرت را تاخیر انداخت تا کسانی که گوساله پرسیدند از کسانی که خدای عزوجل  را پرستیدند جدا شوند .

قائم (علیه السلام) نیز خداوند به همین منظور ظهورش را به تاخیر انداخته است ، که مطالبی در این باره گذشت .


پی نوشت:

[۱]  کمال الدین  ۱ / ۳۴۰

[۲]  سوره اعراف ، ایه ۱۴۲

[۳]  سورهاعراف ، آیه ۱۴۴

[۴]  بحار الانوار ، ۵۱ / ۲۷

[۵]  سوره قصص ، آیه ۲۱

[۶]  سوره ال عمران ، آیه ۱۴۱

[۷]  کمال الدین ، ۱ / ۳۲۷

[۸]  بحار الانوار ، ۵۱ / ۱۱۴

[۹]  بحار الانوار ، ۵۱ / ۱۱۷

[۱۰]  بحار الانوار ، ۵۲ / ۲۵۷ , ۲۵۸

[۱۱]  منظور از هلاکت و امان ، در اینجا در امر دین است نه دنیا . (مترجم)

[۱۲]  الزام الناصب. ۲۲۹ چاپ جدید ، ۲ / ۳۰۳

[۱۳]  الزام الناصب. ۲۲۹ چاپ جدید ، ۲ / ۳۰۳

[۱۴] بحار الانوار ، ۵۲ /۲۱۵

[۱۵]  بحارالانوار، ۵۲ / ۲۰۵

[۱۶]  محمع البیان، ۱ / ۱۱۷

[۱۷]  المحجه ، ۱۸۴ـ ۱۸۵

[۱۸]  سوره هود ،آیه ۱۱۰

[۱۹]  مجمع البیان، ۵ / ۱۹۸

[۲۰]  سوره هود ،آیه ۱۱۰ .

[۲۱]  روضه کافی ،۲۸۷

[۲۲]   سوره بقره ،آیه ۲۴۹

[۲۳]  بحار الانوار، ۵۲ / ۳۳۲

[۲۴]  کمال الدین ،۲ / ۶۷۳

[۲۵]  بحار الانوار، ۵۲ / ۳۱۸

[۲۶]  کافی ، ۱ /۲۳۱

[۲۷]  بحار الانوار، ۱۳ / ۶۰

[۲۸]  بحار الانوار، ۵۲ / ۳۵۱ و غیبت نعمانی ، ۲۳۸

[۲۹]  سوره شعرا ،آیه ۲۱

[۳۰]  بحارالانوار، ۵۲ / ۳۲۸

[۳۱]  سوره قصص ،آیه ۸۱

[۳۲]  سوره اعراف ،آیه ۱۰۸

[۳۳]  بحار الانوار، ۵۲ / ۳۵۱ و غیبت نعمانی ، ۲۳۸

[۳۴]  کمال الدین ن۲ / ۶۷۰ .

[۳۵]  کافی ، ۱ /۲۳۱

[۳۶]  خرایج ، ۱۱۰٫

[۳۷]  کمال الدین ،۲ / ۳۵۴

[۳۸]  کمال الدین ،۲ / ۳۷۷

مسلمان بودن حضرت ابراهیم (علیه السلام)

شبهه

چرا قرآن می گوید ابراهیم (علیه السلام) یهودی و مسیحی نبوده است بلکه مسلمان بوده است با این که هر سه این دین ها بعد از حضرت ابراهیم (علیه السلام) آمده است ؟

پاسخ شبهه

در اخبار اسلامی آمده است که دانشمندان یهود و مسیحی های نجران نزد پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) درباره حضرت ابراهیم (علیه السلام) به گفتگو و نزاع برخاستند یهودی ها گفتند: ابراهیم یهودی بوده است مسیحی ها می گفتند: او فقط مسیحی بوده است و هر کدام مدعی بودند که ایشان از ماست تا امتیاز بزرگی برای خود ثابت کنند زیرا ابراهیم (علیه السلام) پیامبر بزرگ خدا در میان ادیان به عظمت شناخته می شد و به این خاطر آیات ۶۸ ـ ۶۵ سوره آل عمران نازل شد و در واقع با این آیات بیان می کند که چگونه می شود پیامبر پیشین یعنی حضرت ابراهیم (علیه السلام) پیرو آئین های بعد از خود می باشد؟ بنابراین قرآن به یهودی و مسیحی می گوید چرا درباره چیزی که آگاهی به آن ندارید بحث و گفتگو می کنید.(۱)

افزون بر این خدا ابراهیم را از این دو نام تنزیه می کند. زیرا این دو صفت مذموم است که قرآن و اجماع بر آن دلالت دارد بلکه حتی موسی هم یهودی نبود و عیسی هم نصرانی نبود و دین واقعی در نزد خداوند اسلامست. و یهودیت ملتی هستند که از شرع موسی منحرف شدهاند و ملت نصرانیت هم از شرع عیسی انحراف جستهاند.(۲)

در اینجا همان‌گونه که درسوال هم مطرح شده ممکن است گفته شود: اگر ابراهیم را نتوانیم پیرو آئین موسی (علیه السلام) و مسیح (علیه السلام) معرفی کنیم به طریق اولی نمیتوانیم او را مسلمان بدانیم، زیرا او هزاران سال قبل از ظهور اسلام و پیغمبر اکرم ص بوده است؟ پس چرا قرآن او را به عنوان مسلم معرفی کرده است؟

پاسخ این سؤال اینست که «مسلم» در اصطلاح قرآن به معنای خصوص پیروان پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) نیست بلکه اسلام به معنی وسیع کلمه، همان تسلیم در برابر فرمان حق و توحید کامل و خالی از هر گونه شرک و بت پرستی است، که ابراهیم (علیه السلام) پرچمدار آن بود. پس روشن شد که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) با این آیات نمی خواسته بگوید که حضرت ابراهیم (علیه السلام) از پیروان دین اسلام است.(۳)

بنا بر آنچه گفته شد معلوم شد که ابراهیم پیرو هیچ یک از این آئینها نبوده، تنها چیزی که در اینجا باقی میماند این است که چه کسانی میتوانند رابطه و پیوند خود را با مکتب ابراهیم (علیه السلام) – به عنوان یک سند افتخار- اثبات کنند، قرآن در آخر آیه به این معنی پرداخته و میگوید: إِنَّ أَوْلَی النَّاسِ بِإِبْراهِیمَ لَلَّذِینَ اتَّبَعُوهُ وَ هذَا النَّبِی وَ الَّذِینَ آمَنُوا(۴). «سزاوارترین مردم به ابراهیم آنهایی هستند که از او پیروی کردند و آنها این پیامبر (پیامبر اسلام) و کسانی که به او ایمان آوردهاند میباشند»

پی نوشتها

  1. مکارم شیرازی، ناصر و همکاران، تفسیر نمونه، تهران، ناشر دارالکتب الاسلامیه، چاپ چهلم، ۱۳۸۳ش ، ج۲، ص: ۶۰۴٫
  2. ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ج۴، ص: ۱۱۶٫
  3. تفسیر نمونه، تهران، ج۲، ص۶۰۸ـ۶۰۳٫
  4. تفسیر نمونه، ج۲، ص: ۶۰۷

منبع: نرم افزار پاسخ ۲ مرکز مطالعات حوزه

بررسی تطبیقی حدیث منزلت از نگاه مذهب اهل بیت(ع) و اهل سنت

چکیده

یکی از اعتقادات اصیل و مستدل ما این است که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بعد از خود فرد یا افرادی را به عنوان جانشینان خود معرفی نموده است.

در قرآن کریم و نیز در سنت نبوی برای اثبات این مدعا ادله متعدد و بی شماری وجود دارد. یکی از ادله مهم در مورد اثبات حقانیت اهل بیت(علیهم السلام) و یا به عبارت درست تر اثبات حقانیت رهبری امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب(علیه السلام)، حدیث صحیح و متواتر «منزلت» است که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) علی بن ابیطالب(علیه السلام) را نسبت به خود همانند نسبت هارون(علیه السلام) و حضرت موسی(علیه السلام) تشبیه نموده است.

این نوشتار، حدیث مزبور را به نحو تطبیقی بررسی کرده است.

واژه های کلیدی: حدیث منزلت، صدور روایت، امام علی(علیه السلام)، اهل بیت(علیهم السلام)، اهل سنت.

فصل اول) نگاهی به منابع حدیثی

حدیث منزلت در بسیاری از کتب حدیثی، تاریخی، تفسیری و… اهل بیت(علیهم السلام) و اهل سنت موجود است و تعداد قابل توجهی از آنها از دیدگاه مذهب اهل بیت(علیهم السلام) و اهل سنت صحیح و قابل اعتمادند، در عین حال این حدیث از احادیث متواتر به حساب می آید.

در این فصل به منابع و کتب مذاهب اهل بیت(علیهم السلام) و اهل سنت مراجعه می کنیم و از هر یک از آنها نمونه هایی را ارائه خواهیم داد.

الف) حدیث منزلت در منابع مذهب اهل بیت(علیهم السلام)

حدیث منزلت در منابع مختلف حدیثی مذهب اهل بیت(علیهم السلام) موجود است که در اینجا به نقل چند مورد از آنها اکتفا می کنیم:

۱. ابوالنضر محمد بن مسعود بن عیاش السمرقندی (م۳۲۰ق) در تفسیر خود از امام باقر(علیه السلام) نقل می کند: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در غدیر خم پس از اعلان ولایت و رهبری علی بن ابیطالب(علیه السلام) چنین فرمود: «فانه منی و انا منه و هو منی بمنزله هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی؛[۱] او [علی] از من است و من از او هستم و او نسبت به من مانند نسبت هارون به موسی است؛ جز اینکه پس از من هیچ پیامبری نیست.»

۲. شیخ صدوق (م۳۰۵ـ۳۸۱ق) از امام علی(علیه السلام) نقل می کند که حضرت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: «یا علی انت منی بمنزله هارون من موسی غیر انه لا نبی بعدی؛[۲] یا علی! مثل تو نسبت به من مانند مثل هارون نسبت به موسی است، جز اینکه پس از من پیامبری نیست.»

۳. شیخ طوسی (۳۸۵ـ۴۶۰ق) از جابربن سمره نقل می کند که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) خطاب به علی(علیه السلام) فرمود: «انت منی بمنزله هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی؛[۳] نسبت تو به من مانند نسبت هارون به موسی است، جز اینکه پس از من پیامبری نیست.»

شیخ طوسی(ره) همچنین از ابوالطفیل نقل می کند که امام علی(علیه السلام) در جلسه شورا (انتخاب خلیفه پس از عمر بن خطاب) خطاب به حاضران فرمود: «فانشدکم بالله هل فیکم احد قال له رسول الله(صلی الله علیه و آله و سلم) انت منی بمنزله هارون من موسی غیری؟ قالوا: اللهم لا…»[۴] شما را به خدا قسم می دهم که آیا در بین شما غیر از من کسی هست که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) درباره او چنین فرموده باشد: تو نسبت به من مانند نسبت هارون به موسی هستی؟ حاضران گفتند: نه.»

۴. شیخ علی بن ابراهیم قمی و نیز به نقل از ایشان علامه مجلسی (م۱۱۱۱ق) در کتاب خود نقل می کند: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) پس از مهاجرت به مدینه در بین مسلمانان صیغه اخوت خواند. از بین مسلمانان امام علی(علیه السلام) تنها ماند و دچار غم شدید شد و رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به او فرمود: «… انت منی بمنزله هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی.»[۵] حضرت علی(علیه السلام) نیز پس از شنیدن سخنان رسول خدا(صلی الله علیه و آله) خوشحال شد.

۵. سیدهاشم البحرانی (م۱۱۰۹ق) در کتاب خود نقل می کند که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در جنگ تبوک حضرت علی(علیه السلام) را (در مدینه) جانشین خود ساخت و به امام علی(علیه السلام) فرمود: «الا ترضی ان تکون منی بمنزله هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی.»[۶]

ب) حدیث منزلت در منابع اهل سنت

حدیث منزلت، علاوه بر منابع و کتب مذهب اهل بیت(علیهم السلام)، در منابع حدیثی، تاریخی و… اهل سنت نیز به وفور پیدا می شود که در اینجا به ذکر چند نمونه از آنها اکتفا می کنیم:

۱. ابوعبدالله محمد بن اسماعیل البخاری (۱۹۴ـ۲۵۶ق) در کتاب خود از ابراهیم بن سعد، او هم از پدرش چنین نقل می کند: حضرت پیامبر(صلی الله علیه و آله) به حضرت علی(علیه السلام) فرمود: «اما ترضی ان تکون منی بمنزله هارون من موسی؟»[۷]

بخاری (۱۹۴ـ۲۵۶ق) در حدیث دیگر از سعد نقل می کند که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) برای جنگ تبوک از مدینه خارج شد و علی را در شهر مدینه جانشین خود قرار داد. علی(علیه السلام) گفت: آیا مرا در میان بچه ها و زنان می گذاری؟ حضرت پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: «الا ترضی ان تکون منی بمنزله هارون من موسی؟ الا انه لیس نبی بعدی.»[۸]

۲. ابوالحسین مسلم بن الحجاج النیشابوری (۲۰۶ـ۲۶۱ق) در کتاب خود از سعد بن ابی وقاص نقل می کند که پیامبر(صلی الله علیه و آله) علی بن ابی طالب(علیه السلام) را در جنگ تبوک [در مدینه] جانشین خود قرار داد و حضرت علی(علیه السلام) گفت: یا رسول الله! آیا مرا در میان زنان و بچه ها می گذاری؟ حضرت پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: «اما ترضی ان تکون منی بمنزله هارون من موسی؟ غیرانه لانبی بعدی.»[۹]

۳. حافظ ابوعبدالله محمد بن یزید القزوینی (ابن ماجه ۲۰۷ـ۲۷۵ق) در سنن خود از ابو وقاص نقل می کند: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به علی(علیه السلام) فرمود: «الا ترضی ان تکون منی بمنزله هارون من موسی؟»[۱۰]

۴. ابوعیسی محمد بن عیسی الترمذی (۲۰۹ـ۲۹۷ق) در کتاب خود از سعد بن ابی وقاص نقل می کند که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) خطاب به علی(علیه السلام) فرمود: «انت منی بمنزله هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی.»[۱۱] وی در ذیل این حدیث می گوید: «هذا حدیث حسن صحیح؛ این حدیث حسن [و] صحیحی است.»

۵. حافظ عمرو بن ابی عاصم الضحاک الشیبانی (م۲۸۷ق) در کتاب خود از جابربن عبدالله نقل می کند که حضرت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به حضرت علی(علیه السلام) فرمود: «الا ترضی ان تکون منی بمنزله هارون من موسی؟»[۱۲]

وی در حدیثی دیگری از اسماء بنت عمیس نقل می کند که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به حضرت علی(علیه السلام) فرمود: «انت منی بمنزله هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی.»[۱۳]

۶. حافظ احمد بن شعیب النسائی (۲۱۵ـ۳۰۳ق) در کتاب خود از عبدالله بن عباس نقل می کند که مسلمانان همراه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) از مدینه جهت جنگ تبوک خارج شدند. حضرت علی(علیه السلام) به پیامبر(صلی الله علیه و آله) گفت: آیا من هم همراه شما خارج شوم؟ حضرت پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: نه، حضرت علی(علیه السلام) نیز با شنیدن این جواب گریه کرد و رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به او فرمود: «اما ترضی ان تکون منی بمنزله هارون من موسی؟ الا انک لست بنبی ثم قال: انت خلیفتی ـ یعنی فی کل مومن ـ من بعدی؛[۱۴] آیا خشنود نیستی که مثل تو نسبت به من مانند مثل هارون نسبت به موسی باشد؟ جز اینکه [پس از من] تو پیامبر نیستی. سپس فرمود: تو پس از من جانشین و خلیفه من (بر هر مؤمن) هستی.»

۷. حافظ ابوعبدالله الحاکم النیسابوری (م۴۰۵ق) در کتاب خود از سعد بن ابی وقاص نقل می کند که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) هنگام خروج برای جنگ تبوک خطاب به حضرت علی(علیه السلام) فرمود: «الاترضی ان تکون منی بمنزله هارون من موسی الا انه لا نبوه بعدی؛»[۱۵]

حاکم نیشابوری در ذیل این حدیث می گوید: «هذا حدیث صحیح علی شرط الشیخین و لم یخرجاه بهذه السیاقه؛ این حدیث بر اساس شرایط بخاری و مسلم در اخذ حدیث صحیح، صحیح می باشد، ولی آن دو این حدیث را با این سیاق در کتب خود نقل نکرده اند.»[۱۶]

چنان که ملاحظه می شود، حدیث منزلت در مهم ترین منابع حدیثی مذهب اهل بیت(علیهم السلام) و اهل سنت نقل شده است. تعداد قابل توجهی از این احادیث که در منابع مختلف مذهب اهل بیت(علیهم السلام) و اهل سنت موجود می باشد، صحیح و مورد اعتماد بوده و در عین حال به حد تواتر نیز رسیده است. قابل ذکر است، تعداد منابع و کتبی که در آنها حدیث منزلت نقل شده است، بیش از اینهاست، ولی ما به جهت رعایت اختصار به همین مقدار از منابع اهل سنت اکتفا نمودیم.

فصل دوم) راویان حدیث منزلت از صحابه و محل صدور آن

در این بخش ابتدا نگاهی به راویان حدیث منزلت می کنیم و سپس محل صدور این حدیث را از دیدگاه مذهب اهل بیت و اهل سنت مورد بررسی قرار خواهیم داد:

راویان حدیث منزلت از صحابه

حدیث منزلت را تعداد قابل توجهی از اصحاب و یاران رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نقل کرده اند که از جمله آنها افراد ذیل هستند:[۱۷]

۱. سعد بن ابی وقاص؛ ۲. معاویه؛ ۳. حبشی بن جناده؛ ۴. جابر؛ ۵. ابوسعید الخدری؛ ۶. سعد بن مالک؛ ۷. اسماء بنت عمیس؛ ۸. عبدالله بن عمر؛ ۹. ابن ابی لیلی؛ ۱۰. مالک بن الحویرث؛ ۱۱. علی بن ابیطالب(علیه السلام)؛ ۱۲. عمر بن الخطاب؛ ۱۳. عبدالله بن عباس؛ ۱۴. ام سلمه؛ ۱۵. عبدالله بن مسعود؛ ۱۶. أنس بن مالک؛ ۱۷. زید بن ارقم؛ ۱۸. ابوایوب؛ ۱۹. ابوبرده؛ ۲۰. جابربن سمره؛ ۲۱. البراء؛ ۲۲. ابوهریره؛ ۲۳. زید بن ابی أوفی؛ ۲۴. نبیط بن شریط؛ ۲۵. فاطمه بنت حمزه.

محل صدور حدیث منزلت

معروف ترین محل صدور حدیث منزلت در جایی بوده است که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در سال نهم هجرت هنگام ترک مدینه، علی بن ابیطالب(علیه السلام) را جانشین خود در شهر قرار داد و خود همراه سی هزار نفر رزمنده جهت برخورد و جنگ احتمالی با روم شرقی که نیروهای خود را در نوار مرزی شام برای مقابله با نفوذ اسلام مستقر کرده بود، عازم سفر شد.[۱۸]

علی بن ابیطالب(علیه السلام) که در کنار صفات برجسته تقوا، زهد، ایمان راسخ و… رزمنده و جنگ آور شجاعی بود، از ماندن در مدینه ناراحت شد و گریه کرد. اما رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به او دلداری داد و چنین فرمود: آیا خشنود نمی شوی که مثل تو نسبت به من، مثل هارون نسبت به موسی باشد؟ جز اینکه پس از من پیامبری نیست؟! امام علی(علیه السلام) نیز رضایت خود را با این سخن اعلام داشت و در مدینه ماند.

قسمتی از روایات مذهب اهل بیت(علیهم السلام) و اهل سنت صرفاً محل صدور حدیث منزلت را درباره همین موضوع بیان می کند. ولی این همه مطلب نیست و طبق ادله و روایات موجود در منابع مذهب اهل بیت(علیهم السلام) و اهل سنت، حدیث منزلت علاوه بر جنگ تبوک در موارد دیگری نیز از طرف رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بیان شده است. در اینجا نگاهی گذرا به موارد دیگر می کنیم و آنها را از دیدگاه منابع مذهب اهل بیت(علیهم السلام) و اهل سنت خواهیم شمرد:

محل صدور حدیث منزلت از دیدگاه منابع مذهب اهل بیت(علیهم السلام)

۱. هنگام عزیمت به جنگ تبوک

همان گونه که گذشت، یکی از موارد صدور حدیث منزلت زمانی بود که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) جهت رفتن به جنگ تبوک، حضرت علی(علیه السلام) را در مدینه جانشین خود قرار داد و هنگامی که ناراحتی او را مشاهده نمود، همین حدیث منزلت را بیان فرمود. ما به جهت نقل این روایات در فصل اول از تکرار آن در اینجا خودداری می کنیم.[۱۹]

۲. هنگام برگشت از حجه  الوداع و در غدیر خم

یکی دیگر از موارد صدور حدیث منزلت در جایی است که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) هنگام برگشتن از آخرین مراسم حج خود، از طرف خداوند متعال مأمور به ابلاغ ولایت و رهبری علی بن ابیطالب(علیه السلام) پس از خود شد و آن حضرت پس از بیان این مطلب، در ادامه سخنان خود، حدیث منزلت را بیان فرمود[۲۰] که نمونه این سخن نیز در فصل اول گذشت.

۳. روز نامگذاری امام حسن مجتبی و امام حسین(علیه السلام)

شیخ صدوق (۳۰۵ـ۳۸۱ق) در کتاب خود از زید بن علی نقل می کند که هنگام تولد امام حسن مجتبی و نیز هنگام تولد امام حسین(علیه السلام)، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) همراه امام علی(علیه السلام) قصد نامگذاری آنها را داشتند که جبرئیل بر آن حضرت نازل شد و پس از تهنیت، این سخن الهی را به اطلاع رسول خدا(صلی الله علیه و آله) رساند: «و قل له: ان علیاً منک بمنزله هارون من موسی؛ به پیامبر بگو که: همانا مثل علی نسبت به تو مثل هارون نسبت به موسی است…» و سپس اسم آنها را بیان کرد: امام حسن(علیه السلام) را با نام پسر هارون [یعنی شبیر] که همان حسن باشد و امام حسین(علیه السلام) را به نام پسر دیگر هارون [یعنی شبر] که همان حسین است، نامگذاری فرمود. [۲۱]

۴. حدیث خطاب شده به ام المؤمنین ام سلمه

شیخ طوسی (۳۸۵ـ۴۶۰ق) از عبدالله بن عباس نقل می کند که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) خطاب به ام سلمه چنین فرمود: «یا ام سلمه! علی منی و انا من علی لحمه لحمی و دمه ]من[ دمی و هو منی بمنزله هارون من موسی یا ام سلمه! اسمعی و اشهدی هذا علی سید المسلمین؛ [۲۲] ای ام سلمه! علی از من است و من از علی هستم، گوشت او گوشت من، خون او [از] خون من است. مثل او نسبت به من، مثل هارون نسبت به موسی است. ای ام سلمه! بشنو! و شاهد باش که این علی سرور مسلمانان است.»

همان گونه که ملاحظه می کنید، این روایت هیچ ربطی به مسئله جنگ تبوک و جانشینی آن حضرت در مدینه ندارد.

۵. بیان حدیث منزلت در منا

عمادالدین طبری (م۵۵۳ق) در کتاب خود از عبدالله بن عباس نقل می کند که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در منا در جمع مسلمانان فرمود: «معاشر الناس! هذا علی بن ابی طالب سید العرب و الوصی الاکبر، منزلته منی منزله هارون من موسی الا انه لانبی بعدی… ؛[۲۳] ای مسلمانان! این علی بن ابیطالب(علیه السلام) سرور عرب و جانشین بزرگ تر است. مثل او نسبت به من مثل هارون نسبت به موسی است جز اینکه بعد از من پیامبری نیست.»

۶. بیان حدیث منزلت در حجه الوداع (قبل از غدیر خم)

شیخ طوسی(م۴۶۰ق) در کتاب خود از عمر بن سلمه و سلمه بن سلمه نقل می کند که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در حج [وداع] چنین فرمود: «علی یعسوب المؤمنین و المال یعسوب الظالمین علی اخی و مولی المؤمنین من بعدی و هو منی بمنزله هارون من موسی الا ان الله تعالی ختم النبوه بی فلا نبی بعدی و هو الخلیفه فی الاهل و المؤمنین بعدی؛[۲۴]علی رهبر و پیشوای مؤمنان است و مال [دنیا] پیشوای ستمکاران است. علی برادر من و مولای مؤمنان بعد از من است. مثل او نسبت به من، مثل هارون نسبت به موسی است. جز اینکه همانا خداوند متعال پیامبری را به وسیله من ختم نموده است و پس از من هیچ پیامبری نیست. او [علی بن ابی طالب] پس از من در مورد خانواده [من] و مؤمنان، جانشین [خلیفه] است.»

۷. بیان حدیث منزلت در روز برادری

پیامبر عظیم الشأن اسلام(صلی الله علیه و آله) پس از هجرت به مدینه، بین مهاجرین و انصار عقد اخوت بست و آنها را برادر دینی و شرعی یکدیگر قرار داد. آن حضرت بین یکایک مسلمانان عقد اخوت بست، ولی علی بن ابیطالب(علیه السلام) را ترک نمود. امام علی(علیه السلام) نیز از این مسئله بسیار غمگین شد و گفت: یا رسول الله! مرا با هیچ کس برادر نکردی! رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نیز او را با سخنان بی نظیر خود دلداری داد و فرمود: من تو را برای خود نگاه داشته ام. سپس فرمود: «و انت منی بمنزله هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی؛ مثل تو نسبت به من مثل هارون نسبت به موسی است، جز اینکه پس از من هیچ پیامبری نیست.» امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) نیز از این سخنان شاد و خوشحال شد.[۲۵]

۸. بیان حدیث منزلت هنگام فتح خیبر

شیخ صدوق(ره) در کتاب خود از جابربن عبدالله نقل می کند هنگامی که امام علی(علیه السلام) در [روز] فتح خیبر حضور رسول خدا(صلی الله علیه و آله) رسید، آن حضرت فرمود: «…و لکن حسبک ان تکون منی و انا منک ترثنی و ارثک و انک منی بمنزله هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی؛[۲۶] برای تو همین کافی است که تو از من باشی و من از تو باشم، تو از من ارث ببری و من از تو ارث ببرم و همانا مثل تو نسبت به من مثل هارون نسبت به موسی است، جز اینکه پس از من هیچ پیامبری نیست.»

همچنین در مورد محل صدور حدیث منزلت، موارد دیگری (مثل روز مباهله و …) نیز گفته شده است. [۲۷] چنان که ملاحظه می شود، حدیث منزلت از دیدگاه منابع مذهب اهل بیت(علیهم السلام) تنها مربوط به قضیه جنگ تبوک نبوده، بلکه این حدیث در جاها و موارد دیگری نیز توسط رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بیان شده است.

محل صدور حدیث منزلت از دیدگاه منابع اهل سنت

با وجود اینکه دانشمندان اهل سنت حدیث منزلت را معمولاً مرتبط با قضیه جنگ تبوک می دانند، ولی اگر در منابع حدیثی اهل سنت تتبع بیشتری شود، بیان این حدیث در غیر جنگ تبوک برای همگان روشن خواهد شد.

اما ابتدا در این مورد ذکر یک روایت مناسب است. ابن مغازلی (م۴۸۳ق) در کتاب خود از سعید بن مسیب نقل می کند که سعد ابن ابی وقاص گفت: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در جنگ [تبوک علی(علیه السلام) را در مدینه جانشین خود قرار داد و] فرمود: «انت منی بمنزله هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی…؛ مثل تو نسبت به من مثل هارون نسبت به موسی است، جز اینکه پس از من پیامبری نیست.»

سعید بن مسیب می گوید: از سعد بن ابی وقاص پرسیدم: «انت سمعت هذا من رسول الله۶؛ آیا تو این سخن را از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) شنیده ای؟» سعد بن ابی وقاص در جواب گفت: «نعم، لامره و لامرتین یقول ذلک لعلی(علیه السلام)؛[۲۸] آری، نه یک مرتبه و نه دو مرتبه که [پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)] این سخن را به علی(علیه السلام) می فرمود.»

از این روایت به خوبی روشن می شود که رسول گرامی اسلام(صلی الله علیه و آله) حدیث منزلت را تنها در یک مورد و آن هم در قضیه جنگ تبوک بیان نکرده، بلکه در موارد مختلف و متعدد آن را فرموده است. البته ممکن است برخی از دانشمندان این حدیث را نپذیرند و مثلاً در اسناد آن ایجاد شک و تردید کنند. اما آنها نباید فراموش کنند که این حدیث در منابع اهل سنت و توسط امثال ابن مغازلی شافعی (م۴۸۳ق) و دیگران نقل شده است.

از طرف دیگر، اگر به منابع حدیثی اهل سنت توجه بیشتر شود، صحت سخن سعد بن ابی وقاص برای همه آشکار خواهد شد که در اینجا برخی از آن موارد را می آوریم.

۱. هنگام عزیمت به جنگ تبوک

با توجه به اینکه در این مورد احادیثی را در فصل اول همین مبحث ذکر کرده ایم، از تکرار آنها در اینجا خودداری می کنیم.[۲۹]

۲. حدیث سد الابواب (بستن درها)

در منابع حدیثی و تاریخی آمده است که منازل تعدادی از اصحاب رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به جهت مجاورت به مسجد النبی(صلی الله علیه و آله) به داخل آن مسجد شریف درهایی داشت. رسول خدا(صلی الله علیه و آله) یک روز طبق دستور الهی بسته شدن همه درها ـ به جز در خود و در علی بن ابیطالب(علیه السلام) ـ را به اطلاع اصحاب خود رساند و غیر از آن دو در، همه درها بسته شد و صاحبان آن خانه ها دیگر از طریق مسجد به خانه های خود ورود و خروج نداشتند.

در همین زمینه شیخ سلیمان قندوزی حنفی (م۱۲۹۴ق) در کتاب خود به نقل از موفق بن احمد خوارزمی و او نیز از جابر بن عبدالله نقل می کند که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) [در جریان همین مسئله] خطاب به امام علی(علیه السلام) فرمود: «یا علی! انه یحل لک فی المسجد ما یحل لی، و انک منی بمنزله هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی؛[۳۰] یا علی! همانا [انجام دادن] هر چیزی که در مسجد برای من حلال است برای تو هم حلال می باشد و همانا مثل تو نسبت به من، مثل هارون نسبت به موسی است، جز اینکه پس از من پیامبری نیست.»

۳. روز نامگذاری امام حسن و امام حسین(علیه السلام)

شیخ سلیمان قندوزی حنفی و دیگر دانشمندان اهل سنت در کتب خود از اسماء نقل می کنند؛ هنگامی که فاطمه(سلام الله علیها) امام حسن(علیه السلام) و سپس [پس از شش ماه] امام حسین(علیه السلام) را به دنیا آورد، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در گوش راست آنها اذان و در گوش چپ آنها اقامه گفت و سپس فرمود: «جاءنی جبرائیل فقال: یا محمد ان ربک یقرئک السلام و یقول لک: ان علیاً منک بمنزله هارون من موسی… ؛[۳۱] جبرائیل پیش من آمد و گفت: یا محمد! همانا پروردگارت به تو سلام می رساند و می گوید: همانا مثل علی نسبت به تو مثل هارون نسبت به موسی است… .»

طبق این روایت، آن حضرت بر اساس دستور الهی، امام حسن را «حسن» [شبر] و اسم امام حسین را «حسین» [شبیر]، نام دو فرزند هارون نهاد.

۴. حدیث خطاب شده به ام المؤمنین ام سلمه

موفق بن احمد الخوارزمی الحنفی (م۵۶۸ق) و دیگر علمای اهل سنت در کتب خود نقل کرده اند که عبدالله بن عباس گفت: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: «هذا علی بن ابی طالب لحمه لحمی و دمه دمی و هو منی بمنزله هارون من موسی غیر انه لا نبی بعدی. یا ام سلمه! اشهدی و اسمعی هذا علی امیرالمؤمنین و سید المسلمین؛[۳۲] گوشت این علی بن ابی طالب گوشت من و خون او خون من است و مثل او نسبت به من مثل هارون نسبت به موسی است، جز اینکه پس از من پیامبری نیست. ای ام سلمه! شاهد باش و بشنو که این علی رهبر مؤمنان و سرور مسلمانان است.»

۵. بیان حدیث منزلت در حال اتکا به حضرت علی(علیه السلام) و دست زدن به شانه آن حضرت

علاء الدین علی المتقی بن حسام الدین الهندی (م۹۷۵) در کتاب خود از عبدالله بن عباس نقل می کند که عمر بن خطاب گفت: «کنت انا و ابوبکر و ابو عبیده ابن الجراح و نفر من اصحاب رسول الله۶ و النبی(صلی الله علیه و آله) متکی علی علی بن ابی طالب ، حتی ضرب بیده علی منکبه ثم قال: انت یا علی! اول المؤمنین ایماناً و اولهم اسلاماً! ثم قال: انت منی بمنزله هارون من موسی و کذب علی من زعم انه یحبنی و یبغضک؛[۳۳] من و ابوبکر و ابوعبیده بن جراح و تعدادی از اصحاب پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله) [با هم بودیم] و رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به علی بن ابی طالب تکیه نموده بود که با دست خود بر شانه او زد و سپس گفت: یا علی! تو از جهت ایمان و اسلام اولین مؤمنان هستی. سپس گفت: مثل تو نسبت به من مثل هارون نسبت به موسی است و کسی که گمان می کند مرا دوست دارد، اما تو را دشمن می دارد، به من دروغ بسته است.»

۶. بیان حدیث منزلت در روز برادری

چنان که قبلاً اشاره شد، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در بین مسلمانان عقد اخوت بست و آنها را برای یکدیگر برادر دینی و شرعی نمود.

موفق بن احمد الخوارزمی الحنفی (م۵۶۸ق) و ابن صباغ المالکی (م۸۵۵ق) در کتب خود نقل کرده اند که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در بین مهاجرین و انصار عقد اخوت خواند، ولی علی بن ابیطالب(علیه السلام) را تنها گذاشت و او را با کسی برادر ننمود. امام علی(علیه السلام) نیز از این موضوع سخت ناراحت شد و غمگین گشت و رسول خدا(صلی الله علیه و آله) او را دلداری داده و چنین فرمود: «اما ترضی ان تکون منی بمنزله هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی [لیس بعدی نبی].» [۳۴]

و نیز طبق روایت موفق بن احمد الخوارزمی و علاء الدین علی المتقی بن حسام الدین الهندی (م۹۷۵ق) از زید بن ابی أوفی، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در مسجد خود بین مسلمانان عقد اخوت را اجرا نمود و علی بن ابیطالب(علیه السلام) تنها ماند و او را با کسی برادر ننمود. وقتی امام علی(علیه السلام) از این موضوع به رسول خدا(صلی الله علیه و آله) شکایت کرد، آن حضرت فرمود: «و الذی بعثنی بالحق ما اخرتک الا لنفسی و انت منی بمنزله هارون من موسی غیر انه لانبی بعدی…؛[۳۵] قسم به خدایی که مرا به حق به پیامبری برگزید، من تو را فقط برای خود نگاه داشتم و مثل تو نسبت به من، مثل هارون نسبت به من مثل هارون نسبت به موسی است، جز اینکه پس از من پیامبری نیست.»

همچنین موفق بن احمد الخوارزمی (م۵۶۸ق) از محدوج بن زید الالهانی نقل می کند که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بین مسلمانان عقد اخوت را خواند و سپس فرمود: «یا علی انت اخی و انت منی بمنزله هارون من موسی غیر انه لا نبی بعدی.»[۳۶]

۷. بیان حدیث منزلت در روز فتح خیبر

موفق بن احمد الخوارزمی (م۵۶۸ق) در کتاب خود روایت می کند هنگامی که علی بن ابیطالب(علیه السلام) جهت فتح خیبر حضور رسول خدا(صلی الله علیه و آله) رسید، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به او فرمود: اگر سخن نصاری درباره عیسی در مورد تو گفته نمی شد، در شأن تو سخنی را می گفتم که مردم از خاک زیر پای تو بر می گرفتند و از آن استشفا می کردند… سپس فرمود: «ولکن حسبک ان تکون منی و انا منک ترثنی و أرثک و انت منی بمنزله هارون من موسی الا انه لانبی بعدی… ؛[۳۷] لیکن درباره تو همین بس که تو از من هستی و من از تو هستم. تو از من ارث می بری و من از تو ارث می برم، و مثل تو نسبت به من مثل هارون نسبت به موسی است، جز اینکه پس از من هیچ پیامبری نیست.»

۸. بیان حدیث منزلت در جمع اصحابی که در مسجد خوابیده بودند

موفق بن احمد الخوارزمی (م۵۶۸ق) در کتاب خود از جابر بن عبدالله انصاری نقل می کند که ما [جمعی از اصحاب] در مسجد خوابیده بودیم ]و علی بن ابی طالب نیز همراه ما بود[. در این هنگام رسول خدا(صلی الله علیه و آله) آمد… و فرمود: «تعال یا علی! انه یحل لک فی المسجد ما یحل لی الا ترضی ان تکون منی بمنزله هارون من موسی الا النبوه؛[۳۸] یا علی! برخیز که همانا هر چیزی که انجام آن در مسجد برای من حلال است، برای تو نیز حلال می باشد، آیا خشنود نیستی که مثل تو نسبت به من مثل هارون نسبت به موسی باشد مگر پیامبری؟»

گفتنی است که منابع اهل سنت درباره بیان حدیث منزلت در موارد دیگر، چند مورد دیگر (مانند بیان آن در روز جنگ بدر و …) نیز ذکر کرده اند.[۳۹]

فصل سوم) منظور از تشبیه حضرت علی(علیه السلام) به هارون(علیه السلام) چیست؟

پس از توضیحات و بیان مطالب مربوط به حدیث منزلت، اکنون در این بخش منظور از تشبیه علی بن ابیطالب(علیه السلام) به هارون(علیه السلام) را بررسی خواهیم کرد. ابتدا جهت روشن شدن این مطلب به آیات نورانی قرآن کریم مراجعه و نسبت هارون(علیه السلام) به موسی را روشن می کنیم. او از پیامبران الهی است که به سوی قوم بنی اسرائیل و جهت مبارزه با طاغوت زمان، فرعون و اطرافیان او فرستاده شد.[۴۰]

اما در مورد مهم ترین ویژگیهای هارون(علیه السلام) و نسبت او به موسی(علیه السلام) ذکر چند آیه ذیل مناسب است:

۱. حضرت موسی(علیه السلام) وقتی مأمور به رفتن به پیش طاغوت زمان (یعنی فرعون) شد، به درگاه خداوند متعال چنین عرض کرد: «… و اجعل لی وزیراً من أهلی هارون اخی اشدد به ازری و اشرکه فی امری؛[۴۱] [پروردگارا] وزیری از خاندانم برای من قرار ده، برادرم هارون را، با او پشتم را محکم کن و او را در کارم شریک ساز.»

۲. خداوند متعال در جایی دیگر در این مورد می فرماید: «ولقد آتینا موسی الکتاب وجعلنا معه أخاه هارون وزیرا؛[۴۲]و ما به موسی کتاب [آسمانی] دادیم؛ و برادرش هارون را وزیر [یاور] او قرار دادیم.»

۳. همچنین خداوند متعال درباره حضرت موسی و هارون(علیه السلام) چنین می فرماید: «و واعدنا موسی ثلاثین لیله وأتممناها بعشر فتمّ میقات ربّه أربعین لیله وقال موسی لأخیه هارون اخلفنی فی قومی وأصلح ولا تتّبع سبیل المفسدین؛[۴۳]و ما با موسی سی شب وعده گذاشتیم، سپس آن را با ده شب [دیگر] تکمیل نمودیم؛ به این ترتیب میعاد پروردگارش [با او] چهل شب تمام شد. و موسی به برادرش هارون گفت: جانشین من در میان قومم باش و [آنها را] تا اصلاح کن و از روش مفسدان پیروی نکن! »

همان گونه که از آیات ذکر شده به دست می آید، هارون(علیه السلام) نسبت به حضرت موسی(علیه السلام) دارای مقام وزارت و جانشینی بوده است. ولی واژه «وزارت» نیاز به توضیح بیشتر دارد که در اینجا آن را به طور فشرده بیان می کنیم:

راغب اصفهانی (م۴۲۵ق) واژه «وَزَر» را به معنای ملجأ (و محل برگشت) و واژه «وِزر» را به معنای ثقل و سنگین معرفی نموده است. همچنین «وزارت» را به معنای تحمل کننده سنگینی امیر خود و شغل می گیرد.[۴۴] خلیل بن احمد فراهیدی (م۱۷۵ق) وزیر و وزارت را به معنای تحمل سنگینی پادشاه و کمک کردن به او به واسطه رأی و نظر دانسته است.[۴۵] همچنین شیخ علی بن محمد مشهور به ابن صباغ مالکی (م۸۵۵ق) در این زمینه می گوید: کلمه وزیر مشتق از یکی از معانی ذیل است:

۱. از مادّه «و زر» و به معنای سنگینی است. بنابراین، منظور از واژه وزیر، کسی است که سنگینی را از شخصی بر می دارد و کار را بر وی سبک می کند.

۲. از مادّه «وَزَر» و به معنای مرجع و ملجأ (جایگاه برگشت) است. بنابراین، منظور از آن کسی است که دیگری به رأی و نظر و معرفت او رجوع می کند و از او کمک می گیرد.

۳. از مادّه «اَزر» و به معنای پشت است که بدن به وسیله آن قوی و محکم می شود. [۴۶]

به هر حال، کلمه وزیر بر شخصی اطلاق می شود که دیگری [پادشاه، رهبر و …] در اداره امور بر او تکیه می کند و از او کمک می گیرد و در صورت نبود او، وزیر اداره امور را به دست می گیرد و جانشین او محسوب می شود. بنابراین، منظور از تشبیه امام علی بن ابیطالب(علیه السلام) به هارون(علیه السلام) نیز به خوبی روشن می شود و آن معرفی امام علی(علیه السلام) به عنوان جانشین و رهبر امت اسلامی پس از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) است.

نکته قابل توجه اینکه برخی از دانشمندان بیان و صدور حدیث منزلت را صرفاً به قضیه جنگ تبوک منحصر می کنند و نتیجه می گیرند که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) همانند حضرت موسی(علیه السلام) برای خود جانشین قرار داده است و این به هیچ وجه رهبری امام علی(علیه السلام) را نمی رساند. از طرف دیگر، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در سفرهای خود به خارج از مدینه افراد دیگری را نیز به عنوان جانشین خود در مدینه مشخص کرده اند، در حالی که هیچ کس رهبری آنها را ادعا نکرده است.

استاد فقه و اصول در دانشکده شریعت کشور قطر، دکتر علی احمد السالوس در این مورد می گوید:

حدیث [مربوط به قضیه تبوک و حدیث منزلت] توسط بخاری، مسلم و دیگران نقل شده است و بدون شک این حدیث دلالت بر فضل امام [علی] ـ کرم الله ـ وجهه می کند. اما پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) دیگران [هنگام جنگ بنی النضیر، ابن ام مکتوم و در جنگ خندق نیز ابن ام مکتوم، در جنگ ذات الرقاع، عثمان بن عفان و در جنگ بدر، ابولبابه بن عبدالمنذر] را در مدینه به عنوان جانشین خود قرار داده است. بنابراین، جانشین قرار دادن، مخصوص [امام علی(علیه السلام)] نبوده است و این جانشینی به معنای خلافت و رهبری [امام علی(علیه السلام)] برای امت اسلامی پس از وفات پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) نیست.[۴۷]

جناب السالوس در ادامه سخنان خود می گوید: «[اصلاً] هارون(علیه السلام) بعد از موسی(علیه السلام) به رهبری قوم اسرائیل نرسید، بلکه پس از حضرت موسی(علیه السلام) یوشع بن نون خلافت و رهبری بنی اسرائیل را عهده دار شده است.»[۴۸]

اما در پاسخ به این سخن سست تر از خانه عنکبوت، ذکر نکات زیر ضروری است:

۱. ارائه این استدلال قانع کننده نیست؛ چون همان گونه که در فصل گذشته گفته شد، حدیث منزلت علاوه بر قضیه جنگ تبوک در موارد و فرصتهای دیگر نیز توسط رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بیان شده است و این موارد شامل بیش از ده مورد می شود که روایات مربوط را در فصل دوم ملاحظه نمودید.

۲. رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در جنگهای مختلف افراد مختلفی را در شهر مدینه قرار داده است که در این مورد می توان از جانشینی ابن ام مکتوم در جنگهای بنی نضیر و خندق و جانشینی عثمان بن عفان در جنگ ذات الرقاع و نیز از جانشینی ابولبابه بن عبدالمنذر در جنگ بدر نام برد. اما مسئله جالب اینکه رسول گرامی اسلام(صلی الله علیه و آله) به هیچ کدام از افراد مذکور و نیز به استثنای علی بن ابیطالب(علیه السلام) به هیچ یک از اصحاب خود، چنین سخنی را نگفته و نسبت هیچ کسی را به خود، مانند نسبت هارون(علیه السلام) به حضرت موسی(علیه السلام) بیان نکرده است. بنابراین، حدیث منزلت بر خلاف گفته جناب سالوس تنها بر فضل امام علی(علیه السلام) دلالت ندارد، بلکه به حتم بر ولایت و خلافت آن حضرت دلالت می کند.

۳. دکتر سالوس می گوید که اصلاً هارون(علیه السلام) پس از حضرت موسی(علیه السلام) به مقام رهبری بنی اسرائیل نرسیده است. وی با این سخن قصد دارد که خلافت امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب(علیه السلام) پس از وفات رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را مورد تشکیک قرار دهد و بدین وسیله ولایت بلافصل آن حضرت را که از حدیث منزلت به خوبی به دست می آید، انکار نماید. اما غافل از اینکه ما هیچ گاه ادعا نکردیم منظور از حدیث منزلت، تشبیه کلی حضرت علی(علیه السلام) در همه زمینه ها به هارون(علیه السلام) است!

قرآن کریم می فرماید: «قال ربّ إنّی قتلت منهم نفسا فأخاف أن یقتلون وأخی هارون هو أفصح منّی لسانا فأرسله معی ردءا یصدّقنی… ؛[۴۹] [هنگامی که موسی(علیه السلام) مأمور به مبارزه با فرعون شد] گفت: پروردگارا! من یک تن از آنان را کشته ام، می ترسم مرا به قتل برسانند و برادرم هارون زبانش از من فصیح تر است، او را همراه من بفرست تا یاور من باشد و مرا تصدیق کند.»

با توجه به این آیات، هیچ کس ادعا نکرده است که طبق حدیث منزلت، حضرت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) مثل حضرت موسی(علیه السلام) به جهت کشتن یک نفر از طرف مقابل از قبیله قریش ترس و واهمه داشته و نیز حضرت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) دارای زبان فصیح نبوده است!!! چون رسول خدا(صلی الله علیه و آله) افصح عرب بوده و در این مورد کسی جرأت رقابت با آن حضرت را نداشته است. سخن جناب سالوس در مورد پیامبر بعد از حضرت موسی(علیه السلام) نیز از همین قبیل است و در واقع نوعی مغالطه کاری به حساب می آید.

همان گونه که در ابتدای این فصل بیان شد، مهم ترین نسبت هارون(علیه السلام) به موسی(علیه السلام)، وزارت، برادری و بالاخره جانشینی او بوده است که در این مورد آیات نورانی قرآن کریم بسیار واضح و روشن است و نیازی به تفسیر و توضیح مفصّل آیات مذکور نیست.

حدیث منزلت نیز بیانگر همین نسبتها برای امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب(علیه السلام) است و اعمال هر گونه رأی و دیدگاه شخصی و گروهی و نیز بیان یک نظریه مغالطه آمیز در این مورد، در نزد خداوند متعال قابل بخشش نبوده و دارای عقاب بزرگی است.

خلاصه سخن اینکه امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب(علیه السلام) طبق حدیث منزلت و نیز بر اساس سایر ادله و براهین قطعی قرآنی، روایی و تاریخی، جانشین بلافصل رسول گرامی اسلام(صلی الله علیه و آله) و رهبر امت اسلامی پس از وفات آن حضرت به حساب می آید.

فصل چهارم) نتیجه بحث و حقایق نهفته در حدیث منزلت

در فصلهای گذشته به طور فشرده در مورد حدیث منزلت سخن گفتیم و مطالب لازم را در این باره بیان کردیم. اما با توجه به اینکه پیامبر عظیم الشأن اسلام(صلی الله علیه و آله) طبق دستور الهی و بر اساس حکمت و مصلحت سخن می گفت، از این رو کلمات و سخنان آن حضرت دارای حقایق و دقایقی است و بدون شک حدیث منزلت از این سخن و ویژگی مستثنا نیست. ما با توجه به مطلب فوق، به طور اجمالی برخی از حقایق نهفته در حدیث منزلت را به عنوان نتیجه کلی از مباحث مطرح شده در اینجا بیان می کنیم و به سخن خود در این موضوع پایان می دهیم:

۱. مقام و منزلت امام علی بن ابیطالب(علیه السلام)

همان گونه که طبق آیات نورانی قرآن کریم، هارون(علیه السلام) وزیر، شریک، پشت و جانشین[۵۰] حضرت موسی(علیه السلام) بود، امام علی بن ابیطالب(علیه السلام) نیز طبق ادله و شواهد متعدد و به ویژه بر اساس حدیث منزلت، وزیر، شریک، پشت و جانشین رسول گرامی اسلام(صلی الله علیه و آله) بوده است.

۲. توضیحی در باره منزلت امام علی بن ابیطالب(علیه السلام)

هارون(علیه السلام) از نظر معنوی و الهی دارای مقامات بزرگ و به ویژه مقام نبوت بوده، ولی در عین حال برتر از حضرت موسی(علیه السلام) نبوده، بلکه با تبعیت از حضرت موسی(علیه السلام)، در عمل تابع شریعت موسوی بوده است. امام علی بن ابیطالب(علیه السلام) نیز طبق ادله و شواهد مختلف و اعتراف دانشمندان مذهب اهل بیت(علیهم السلام) و اهل سنت، دارای مقامات بزرگ (علمی، معنوی، الهی و…) بوده است. ولی در عین حال از پیامبر عظیم الشأن اسلام(صلی الله علیه و آله) برتر نبوده، بلکه خود را کمتر از حضرت محمد بن عبدالله۶ معرفی فرموده است. همان طوری که می فرماید: «وانا من رسول الله کالضوء من الضوء والذراع من العضد؛ من از رسول خدا مانند نور از نور هستم و مانند ساق از بازو می باشم.»[۵۱]

از طرف دیگر، بر اساس قسمت آخر حدیث منزلت، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) ختم نبوت و پیامبری است. بنابراین، پیامبری هارون(علیه السلام) در مورد امام علی بن ابیطالب(علیه السلام) صدق نمی کند.

۳. منظور از برادری امام علی بن ابیطالب(علیه السلام)

همان گونه که طبق آیات نورانی قرآن کریم هارون(علیه السلام) برادر حضرت موسی(علیه السلام) است،[۵۲] امام علی بن ابیطالب(علیه السلام) نیز برادر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) محسوب می شود. البته منظور از برادری حضرت علی(علیه السلام) با رسول خدا(صلی الله علیه و آله)، برادری خونی نیست، چون همه می دانیم که آن حضرت با رسول خدا(صلی الله علیه و آله) برادر این چنینی نبوده اند. البته حضرت علی(علیه السلام) پسر عموی رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بوده اند و در این مورد هیچ شکی وجود ندارد.

اما منظور از برادری بین رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و حضرت علی(علیه السلام)، برادری معنوی و دینی است. چنان که امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب(علیه السلام) در حدیثی می فرماید: «انا عبدالله و اخو رسوله و انا الصدیق الاکبر لا یقولها بعدی الا کذاب [مفتری] و لقد صلیت قبل الناس بسبع سنین؛[۵۳] من بنده خداوند و برادر پیامبر او هستم و من صدیق اکبر هستم که پس از من این سخن را جز کذاب [دروغگو] [و افتراگر] نمی گوید و همانا من در هفت سالگی قبل از مردم نماز خوانده ام.»

۴. امیرالمؤمنین امام علی بن ابیطالب(علیه السلام) جانشین واقعی رسول خدا(صلی الله علیه و آله)

طبق آیه شریفه ۱۴۲ سوره مبارکه اعراف، هارون(علیه السلام) در غیاب حضرت موسی(علیه السلام) وظیفه انجام اصلاحات الهی را بر عهده داشت. حضرت علی(علیه السلام) نیز پس از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) وظیفه انجام اصلاحات الهی در بین امت اسلامی را بر عهده داشتند، ولی متأسفانه به جهت سهل انگاری امت اسلامی، انجام چنین وظیفه سنگین و بزرگ، دهها سال به تأخیر افتاد و پس از به خلافت رسیدن امام علی(علیه السلام)، جنگها، اختلافات و عناد ورزیها و هوا پرستیهای داخلی، مانع از انجام حقیقی این وظیفه بزرگ الهی شد.

۵. ختم نبوت توسط رسول خدا(صلی الله علیه و آله)

طبق قسمت اخیر حدیث منزلت، نبوت و پیامبری با حضرت محمد۶ به پایان رسیده و پس از آن حضرت هیچ پیامبری نخواهد آمد. در واقع پیامبر گرامی اسلام(صلی الله علیه و آله) با بیان قسمت اخیر حدیث منزلت که می فرماید: «الا انه لانبی بعدی؛ یعنی جز اینکه پس از من هیچ پیامبری نخواهد آمد»، باب سوء استفاده افراد گمراه و غالی از حدیث منزلت را به کلی بسته است. چون همان گونه که می دانید، هارون(علیه السلام) با وجود وزیر و پشت و جانشین بودن برای حضرت موسی(علیه السلام)، خود پیامبر الهی نیز بوده است. همین مطلب ممکن بود مورد سوء استفاده گروهی از منحرفان باشد، ولی با درایت رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) چنین شبهه ای به کلی از بین رفته است.

پی نوشتها:

* تاریخ دریافت: ۱۰/۰۸/۸۶ تاریخ تأیید:۱۱/۱۰/۸۶

** دانش پژوه دوره دکتری تفسیر تطبیقی، مدرسه عالی امام خمینی(ره) قم.

۱. ابوالنضر محمد بن مسعود بن عیاش السلمی السمرقندی (م۳۲۰ق)، تفسیر العیاشی، تصحیح و تعلیق: السیدهاشم الرسولی المحلاتی، المکتبه العلمیه الاسلامیه، تهران، ۱۳۸۰، ج۱، ص۳۳۲ و ۱۵۳.

۲. شیخ صدوق، الامالی، مؤسسه الاعلمی للمطبوعات، بیروت، چاپ پنجم، ۱۹۹۰، مجلس ۶۳، حدیث۱۰، ص۳۳۲.

۳. شیخ طوسی، الامالی، تحقیق: قسم الدراسات الاسلامیه مؤسسه البعثه، دارالثقافه، قم، چاپ اول، ۱۴۱۴ق، مجلس ۹، حدیث۴۵، ص۲۵۳.

۴. همان، ص۳۳۳، مجلس۱۲، حدیث ۷.

۵. تفسیر القمی، مؤسسه دارالکتاب، ج۲، ص۱۰۹، قم، ۱۴۰۴ق؛ محمدباقر المجلسی(م۱۱۱۱ق)، بحارالانوار، مؤسسهالوفاء، بیروت، چاپ دوم، ۱۹۸۳، ج۳۸، ص۳۳۴، حدیث۷.

۶. السیدهاشم البحرانی(م۱۱۰۹ق)، غایه المرام، تحقیق سیدعلی عاشور، مؤسسه التاریخ العربی، بیروت، چاپ اول، ۲۰۰۱، ج۲، ص۸۴، حدیث۲۱. گفتنی است که سیدهاشم بحرانی در این کتاب، حدیث شریف منزلت را صد مورد از منابع اهل سنت و هفتاد مورد از منابع شیعه نقل کرده و سپس متواتر بودن آن را بیان نموده است. ن.ک: غایه المرام، ج۲، ص۲۳ـ۱۴۳.

۷. محمدبن اسماعیل البخاری (۱۹۴ـ۲۵۶ق)، صحیح البخاری، تحقیق: محمدمحمود محمد، دارالکتب العلمیه، بیروت، چاپ اول، ۲۰۰۱، کتاب فضائل أصحاب النبی، باب۹، ص۶۷۶ ـ۶۷۷، حدیث۳۷۰۶.

۸. صحیح البخاری، کتاب المغازی، باب۸۰، ص۷۹۴، حدیث۴۴۱۶.

۹. مسلم بن الحجاج النیشابوری (۲۰۶ـ۲۶۱ق)، صحیح مسلم، دار احیاء التراث العربی، بیروت، چاپ اول، ۲۰۰۰، کتاب فضائل الصحابه، باب۴، ص۱۰۴۲، حدیث۳۱. گفتنی است که مسلم نیشابوری این حدیث را در این باب با چهار طریق نقل کرده است.

۱۰. الحافظ ابوعبدالله محمد بن یزید القزوینی (۲۰۷ـ۲۷۵ق)، سنن ابن ماجه، تحقیق: صدقی جمیل العطار، بیروت، دارالفکر، ۱۹۹۵، (باب فضائل اصحاب رسول الله۶)، ج۱، ص۵۴، حدیث۱۱۵.

۱۱. ابوعیسی محمد بن عیسی بن سوره (۲۰۹ـ۲۹۷ق)، الجامع الصحیح، سنن الترمذی، (کتاب المناقب، باب۲۱)، تحقیق: ابراهیم عطوه عوض محمد فوائد عبدالباقی و احمد محمد شاکر دار احیاء التراث العربی، بیروت، بی تا، ج۵، ص۶۴۱، حدیث۳۷۳۱.

۱۲. الحافظ ابوبکر عمرو بن ابی عاصم الضحاک بن مخلد الشیبانی (م۲۸۷ق)، تحقیق: محمد ناصرالدین الالبانی، المکتب الاسلامی، بیروت، چاپ سوم، ۱۹۹۳، کتاب السنه، ص ۵۸۸، حدیث۱۳۴۹.

۱۳. کتاب السنه، ص۵۸۸، حدیث۱۳۴۶. گفتنی است که عمرو بن ابی عاصم در این کتاب، حدیث شریف منزلت را با طرق مختلف و عبارات متعدد نقل کرده است. ر.ک: ص۵۸۶ـ۵۸۸، احادیث۱۳۳۱ـ۱۳۵۰.

۱۴. الحافظ ابو عبدالرحمن احمد بن شعیب النسائی (۲۱۵ـ۳۰۳ق)، خصائص امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب، تحقیق: محمد الکاظم المحمودی، مجمع احیاء الثقافه الاسلامیه، قم، چاپ اول، ۱۴۱۹ق، ص۵۳، حدیث۲۴؛ ن.ک: ص۳۴ـ۳۵، حدیث۱۱ـ۱۲، ص۷۶ـ۹۵، احادیث۴۴ـ۶۳ و ص۱۷۱ـ۱۷۲، حدیث۱۲۶.

۱۵. الحافظ ابوعبدالله الحاکم النیشابوری (م۴۰۵ق)، المستدرک علی الصحیحین، (کتاب معرفه الصحابه، مناقب امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب(علیه السلام))، دارالمعرفه، بیروت، چاپ اول،۱۹۸۶،ج۳، ص۱۰۹.

۱۶. المستدرک علی الصحیحین، ج۳، ص۱۰۹.

۱۷. ن.ک: عبدالحسین شرف الدین (م۱۳۷۷ق)، المراجعات، (الهوامش التحقیقیه)، تحقیق: الشیخ حسین الراضی، المجمع العالمی لاهل البیت(علیه السلام)، چاپ دوم، قم، ۱۴۱۶ق، ص۳۷۳ـ۳۷۵.

۱۸. ن.ک: المراجعات، الهوامش التحقیه (شیخ حسین الراضی)، ص۳۷۳.

۱۹. گفتنی است دژ بلند و استواری که در کنار چشمه آبی ساخته شده بود و در کنار نوار مرزی کشور سوریه قرار داشت، تبوک نامیده می شد. سوریه در آن زمان از مستعمرات روم شرقی بود و اهالی آن نیز همگی مسیحی بودند. (ر.ک: لغت نامه دهخدا، ج۱۴، ص۳۲۹، انتشارات مجلس شورا ملی، تهران، ۱۳۳۵ش)

۲۰. شیخ طوسی، الامالی، ص۲۶۱، حدیث۱۳، مجلس۱۰، غایه المرام، ج۲، ص۸۴، حدیث۲۱.

۲۱. شیخ صدوق، علل الشرایع، مقدمه: سیدمحمدصادق بحرالعلوم، منشورات المکتبه الحیدریه، نجف، ۱۹۶۶، باب۱۱۶، ص۱۳۷ـ۱۳۸، حدیث۵.

۲۲. شیخ طوسی، الامالی، ص۵۰، مجلس۲، حدیث۳۴؛ بحارالانوار، ج۳۷، ص۲۵۴ـ ۲۵۵، حدیث۳. گفتنی است که کلمه داخل پرانتز (من) فقط در بحارالانوار آمده است. و همچنین ن.ک: بحارالانوار، ج۳۷، ص۲۵۷، حدیث۱۴.

۲۳. بشاره المصطفی۶، ص۱۴۷، عمادالدین طبری، کتابخانه حیدریه، نجف، ۱۳۸۳ق.

۲۴. الآمالی، شیخ طوسی، ص۵۳۰ـ۵۳۱، ح۱۱۴۷، دارالثقافه، قم، ۱۴۱۴ق.

۲۵. همان، ج۳۸، ص۳۳۴، حدیث۷ و نیز ن.ک: همان، ج۳۸، ص۳۳۶، حدیث۱۱ و ج۳۸، ص۳۴۲، حدیث۱۸.

۲۶. شیخ صدوق، الامالی ، ص ۸۶، مجلس۲۱، حدیث۱.

۲۷. جهت اطلاع بیشتر ن.ک: شیخ حسین الراضی، المراجعات، الهوامش التحقیقیه، ص۳۷۵.

۲۸. الحافظ ابوالحسن علی بن محمد الواسطی الشافعی (مشهور بن ابن مغازلی) (م۴۸۳ق)، مناقب علی بن ابیطالب(علیه السلام)، تحقیق: محمدباقر البهبودی، المکتبه الاسلامیه، تهران، ۱۳۹۴ق، ص۳۲ـ۳۳، حدیث۴۹.

۲۹. صحیح البخاری، ص۷۴۹، حدیث۴۴۱۶؛ صحیح مسلم، ص۱۰۴۲؛ خصائص امیرالمومنین(علیه السلام)، ص۵۳، حدیث۲۴۰۴؛ المستدرک علی الصحیحین، ج۳، ص۱۰۹.

۳۰. الشیخ سلیمان القندوزی الحنفی، م۲۹۴ق، ینابیع الموده، ج۱، باب۶، ص۶۰ و ج۱، باب۱۷، ص۱۰۱ و نیز ن.ک به: ابن عساکر الشافعی، تاریخ دمشق، تصحیح و تعلیق اعلاء الدین الاعلمی، مؤسسه الاعلمی للمطبوعات، بیروت، چاپ اول، ۱۹۹۷، ج۱، ص۳۲۹ ـ۳۳۰.

۳۱. ینابیع الموده، ج۲، باب۵۶، ص۲۶۱. (شیخ قندوزی در پایان این روایت می گوید: این روایت را امام علی بن موسی الرضا(علیه السلام) نقل کرده است.)

۳۲. الموفق بن احمد بن محمد المکی الخوارزمی (م۵۶۸ق)، المناقب، مؤسسه النشر الاسلامی، قم، چاپ چهارم، ۱۴۲۱ق، ص۱۴۲، حدیث۱۶۳؛ ینابیع الموده، ج۱، باب۷، ص۶۵؛ الهیثمی، مجمع الزوائد، ج۹، ص۱۱۱؛ الگنجی الشافعی، کفایه الطالب، ص۱۶۸. (لازم به ذکر است که شیخ قندوزی این روایت را از زوائد المسند آورده است.)

۳۳. کنز العمال، ج۱۳، ص۱۲۲ـ۱۲۳، حدیث۳۶۳۹۲؛ المناقب، ص۵۴ـ۵۵، حدیث۱۹ (با کمی تفاوت)؛ تاریخ دمشق، ج۱، ص۳۲۱، حدیث۴۰۱. (قابل ذکر است که طبق تصریح جناب هندی، این روایت را حاکم در کتاب الکنی، شیرازی در کتاب الالقاب و نیز ابن النجار آورده اند.)

۳۴. المناقب، ص۳۹، حدیث۷؛ الفصول المهمه، فصل۱، ص۳۸ـ۳۹. گفتنی است که جمله داخل پرانتز (لیس بعدی نبی) مربوط به نقل خوارزمی است. لازم به ذکر است که ابن صباغ این روایت را از کتاب مناقب ضیاء الدین خوارزمی نقل نموده است.

۳۵. المناقب، ص۱۵۲، حدیث۱۷۸؛ کنزالعمال، ج۱۳، ص۱۰۵ـ۱۰۶، حدیث۳۶۴۳۴۵؛ ینابیع الموده، ج۱، باب۷، ص۶۷ (با کمی تفاوت). لازم به ذکر است که شیخ قندوزی این روایت را از مسند احمدبن حنبل نقل و جناب هندی آن را از مسند زیدبن ابی اوفی روایت نموده است.

۳۶. المناقب، ص۱۴۰، حدیث۱۵۹.

۳۷. همان، ص۱۵۸، حدیث۱۸۸؛ مجمع الزوائد ج۹، ص۱۳۱؛ کفایه الطالب، ص۲۶۴.

۳۸. المناقب، ص۱۰۹،حدیث۱۱۶؛ کفایه الطالب، ص۲۸۴.

۳۹. ن.ک: المراجعات، الهوامش التحقیقیه، ص۲۷۶ـ۲۷۷.

۴۰. ن.ک به: مؤمنون: ۴۵ـ۴۸؛ مریم: ۵۱ ـ۵۳؛ یونس: ۷۵.

۴۱. طه: ۲۹ـ۳۲.

۴۲. فرقان: ۳۵.

۴۳. اعراف: ۱۴۲.

۴۴. مفردات الفاظ القرآن، راغب اصفهانی، ص۸۶۷ـ۸۶۸، دارالقلم، دمشق، چاپ اول، ۱۹۹۶م.

۴۵. کتاب العین، فراهیدی، ج۳، ص۱۹۴۶، انتشارات اسوه، قم، چاپ اول، ۱۴۱۴ق.

۴۶. علی بن محمد ابن احمد المالکی مشهور به ابن الصباغ (م۸۵۵ق)، الفصول المهمه، انتشارات اعلمی، تهران، چاپ اول، ۱۳۷۵، ص۴۴.

۴۷. دکتر علی احمد السالوس (استاذ الفقه و الاصول بکلیه الشریعه جامعه قطر)، عقیده الامامه عند الشیعه الاثنی عشریه، دار الاعتصام، قاهره، چاپ اول، ۱۹۸۷، ص۱۵۲.

۴۸. همان، ص ۱۵۳.

۴۹. قصص: ۳۳ـ۳۴.

۵۰. ن.ک: طه: ۲۹ـ۳۲ .

۵۱. نهج البلاغه، نامه ۴۵.

۵۲. ن.ک: اعراف: ۱۴۲.

۵۳. سنن ابن ماجه، ج۱، ص۵۶ـ۵۵، حدیث ۱۲۰؛ خصائص امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب(علیه السلام)، ص۲۹، حدیث۷؛ عمرو بن ابی عاصم، کتاب السنه، ص۵۸۳، حدیث۱۳۲۴.

منبع :طلوع – بهار ۱۳۸۷، شماره ۲۵ –

وحدت محتوا در دعوت انبیاء

 خداى متعال در آیه ۱۳ سوره شوری این حقیقت را روشن مى سازد که دعوت اسلام به توحید، دعوت تازه اى نیست بلکه دعوت تمام پیامبران اولوالعزم است، نه تنها اصل توحید، بلکه تمام اصول دعوت انبیاء، در مسائل بنیادى در همه ادیان آسمانى، یکى بوده است.

مى فرماید: «خداوند آئینى را براى شما تشریع کرد که به نخستین پیامبر اولوالعزم، نوح(علیه السلام) توصیه کرده بوده» (شَرَعَ لَکُمْ مِنَ الدِّینِ ما وَصّى بِهِ نُوحاً).

«همچنین آنچه را بر تو وحى فرستادیم، و ابراهیم و موسى و عیسى را به آن سفارش کردیم» (وَ الَّذِى أَوْحَیْنا إِلَیْکَ وَ ما وَصَّیْنا بِهِ إِبْراهِیمَ وَ مُوسى وَ عِیسى). و به این ترتیب، آنچه در شرایع همه انبیاء بوده، در شریعت تو است.

تعبیر «مِنَ الدِّیْنِ» نشان مى دهد که، هماهنگى شرایع آسمانى تنها در مسأله توحید و یا اصول عقائد نیست، بلکه مجموعه دین الهى از نظر اساس و ریشه، همه جا یکى است، هر چند تکامل جامعه انسانى، ایجاب مى کند که تشریعات و قوانین فرعى، هماهنگ با تکامل انسان ها، رو به تکامل رود، تا به حد نهائى و خاتم ادیان رسد.

به همین دلیل، در آیات دیگر قرآن، شواهد فراوانى وجود دارد، که نشان مى دهد، اصول کلى عقائد و قوانین و وظایف، در همه ادیان یکسان بوده.

مثلاً در شرح حال بسیارى از انبیاء در قرآن مجید مى خوانیم، که نخستین دعوتشان این بود «یا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّهَ».(۱)

و در جاى دیگر مى خوانیم: وَ لَقَدْ بَعَثْنا فِى کُلِّ أُمَّه رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللّهَ: «ما در هر امتى رسولى را فرستادیم تا به مردم بگویند: خداوند یگانه را پرستش کنید».

انذار به رستاخیز نیز، در دعوت بسیارى از انبیاء آمده است (مانند انعام ۱۳۰، اعراف ۵۹، شعراء ۱۳۵، طه ۱۵).

موسى و عیسى و شعیب(علیه السلام) از نماز، سخن مى گویند (طه ۱۴، مریم ۳۱، هود ۸۷).

ابراهیم دعوت به حج مى کند (حج ۲۷).

و روزه در همه اقوام پیشین بوده است (بقره ۱۸۳).

لذا در دنباله آیه، به عنوان یک دستور کلى به همه این پیامبران بزرگ، مى افزاید: «به همه آنها توصیه کردیم که، دین را بر پا دارید، و در آن تفرقه ایجاد نکنید» (أَنْ أَقِیمُوا الدِّینَ وَ لاتَتَفَرَّقُوا فِیهِ).

توصیه به دو امر مهم: نخست، بر پا داشتن آئین خدا در همه زمینه ها (نه تنها عمل کردن، بلکه اقامه و احیاى آن).

دوم، پرهیز از بلاى بزرگ، یعنى تفرقه و نفاق در دین.

و به دنبال آن مى افزاید: «هر چند این دعوت شما، بر مشرکان سخت گران است» (کَبُرَ عَلَى الْمُشْرِکِینَ ما تَدْعُوهُمْ إِلَیْهِ).

آنها بر اثر جهل و تعصب، سالیان دراز آنچنان به شرک و بت پرستى خو گرفته اند و در اعماق وجودشان حلول کرده، که دعوت به توحید، مایه وحشت آنها است، به علاوه، در شرک منافع نامشروع سران مشرکان محفوظ است، در حالى که توحید، مایه قیام مستضعفان مى گردد، و جلوى هواپرستى ها و مظالم آنها را مى گیرد.

ولى با این حال، همان گونه که گزینش پیامبران به دست خدا است، هدایت مردم نیز به دست او است، «خداوند هر کس را بخواهد بر مى گزیند، و کسى را که به سوى او باز گردد هدایت مى کند» (اللّهُ یَجْتَبِى إِلَیْهِ مَنْ یَشاءُ وَ یَهْدِى إِلَیْهِ مَنْ یُنِیبُ).(۲)

۱ ـ اعراف، آیه ۵۹ و ۶۵ و ۷۳ و ۸۵ ـ هود، آیه ۵۰ و ۶۱ و ۸۴ که به ترتیب در مورد نوح، هود، صالح، و شعیب آمده است.

۲٫ تفسیر نمونه، جلد ۲۰، صفحه ۴۰۰٫

شیعه و «رفض»

اشاره:

در میان اهل سنت گاهی کلمه رافضه یا رافضی بر مذهب شیعه اطلاق می شود. در برخی متون اهل سنت به ویژه کتابهای مربوط به وهابیت این کلمه بسیار به چشم می خورد. کسانی که از این کلمه به جای شیعه استفاده می کنند، قصد تنقیص شیعه را دارند. بنابراین لازم است که این کلمه و اطلاق آن بر مذهب شیعه در اینجا مورد بررسی قرار بگیرد.

 

«رافضه» از ماده «رفض» به معنای ترک کردن و رها کردن است، چنانچه در مقابیس اللغه آمده : (رفضتُ الشیء أی ترکته) یعنی فلان شیء را رفض کردم یعنی آن را ترک کردم. در ادامه می‌گوید: به کسانی که با امیران و حاکمان خود مخالفت می‌کردند ، روافض گفته می شد.[۱]

این واژه در ابتدا، همان طور که در معنای لغوی آن گفته شد، به کسانی که با حکومت وقت مخالفت می کردند ، اطلاق می شده است، چنانکه معاویه این لفظ را بر مروان و عده‌ای دیگر، که پس از جنگ جمل نزد او آمده بودند به کار برد و در نامه خود به عمرو عاص نوشت: «وقد سقط الینا مروان بن الحکم فی رافضه اهل البصره؛[۲] یعنی مروان بن حکم با گروهی از رافضه بصره (کسانی که با علی-علیه السلام- مخالفت می‌کردند) نزد ما آمد». اینکه بعدها به شیعیان رافضه گفته شد به این دلیل بود که شیعیان را به خروج از دین و ترک آن متهم می کردند. و آنان را مخالف و ترک کننده خلفا می‌دانستند.

این اصطلاح در مورد شیعیان از سوی دشمنان به دو صورت به کار رفته است:

الف) گاهی این واژه به همه فرقه‌های شیعه اطلاق شده، چنانکه اسفراینی ، امامیه را یکی از فرقه های رافضه در کنار دو فرقه دیگر (کیسانیه و زیدیه) بر شمرده است.[۳]

ب) گاهی این واژه به فرقه خاصی از شیعه (امامیه) اطلاق شده چنان که ابوالحسن اشعری گفته است: «دومین گروه از شیعه ، رافضیان یا امامیه اند».[۴]

به هر حال با مطالعه در تاریخ متوجه می‌شویم که بعضی از اهل سنت از این اصطلاح به عنوان حربه برای تضعیف و به انزوا کشیدن شیعه استفاده می‌کردند، چرا که از این طریق آنها را به رها کردن و ترک دین و خروج از اسلام متهم می کنند. وقتی شیعیان با چنین برخوردی از طرف اهل‌سنت مواجه می‌شدند، نزد ائمه: می رفتند و از این وضع شکایت می‌کردند. ائمه: با درایت این مشکل را به نحو مطلوبی حل می کردند. در روایتی آمده که یکی از یاران امام صادق علیه السلام  به ایشان عرض کرد: مردم به ما لقبی می‌دهند که کمر ما را شکسته و قلب‌های ما را پژمرده کرده است و حاکمان به بهانه این لقب خون ما را مباح می‌دانند. امام صادق علیه السلام  فرمود: آیا منظورت لقب«رافضه» است، عرض کرد: آری، امام علیه السلام او را دلداری داد و به او فرمود: اندوهگین مباش که گروه خاصی از اصحاب موسی که فرعون را رها کردند به این نام، نامیده شدند… آری شما بدی را رها کردید ولی آنان (آنهائی که شمارا رافضی خوانده اند)خوبی را».[۵]

به هر حال جای بسی تعجب است که محبّان اهل بیت علیهم السلام به خروج از دین متهم می شوند، این در حالی است که بنا بر فرمایش پیامبر اسام صلی الله علیه و آله و سلم مرگ همراه با محبّت آنان، مرگ در اوج کمال ایمان است (من مات علی حبّ آل محمد مات مؤمناً متکمل الایمان).[۶]

پی نوشت:

[۱] . محمد بن فارس، معجم مقابیس اللغه، ذیل کلمه رفض.

[۲] . نصر بن مزاحم: وقعه صفین، مؤسسه العربیه الحدیثه، ص ۲۴ و شبیه این عبارت در: بلاذری، انساب الاشراف، بیروت، دارالفکر، ج ۳، ص ۷۲.

[۳] . اسفراینی: التبصیر فی الدین، تحقیق از کمال یوسف الحوت، عالم الکتب، چاپ اول، ۱۴۰۳ هـ ، ص ۲۷ .

[۴] . اشعری، ابوالحسن، مقالات الاسلامیین، مکتبه العصریه، ج ۱، ص ۸۸ .

[۵] . کلینی، محمد بن یعقوب، کافی، دارالاضواء، چاپ سوم، ۱۴۰۵، ج ۸، ص ۲۸.

[۶] . دیوان شافعی، دار احیاء التراث العربی، چاپ چهارم، ۱۴۰۲ هـ ، ص ۵۵. و ابن عساکر، تاریخ دمشق، تحقیق علی شیری، دارالفکر، ج ۹، ص ۲۰.

پیامبر اعظم (ص) ازنگاه ادیان پیشین

درمنابع کلامى و فلسفى و اعتقادى دلایل فراوانى براى نبوت رسول اکرم(ص) ذکر شده است. یکى از مهمترین استدلال هاى دانشمندان مسلمان گواهى پیامبران پیشین و نخبگان امت هاى گذشته و علماى اهل کتاب به رسالت و نبوت آن حضرت مى باشد. دراین مقاله سعى شده است گفتار برخى از انبیا و علماى امت هاى پیشین درمورد پیامبر اعظم (ص) مورد بررسى اجمالى قرارگیرد. قرآن کریم مى فرماید:

«الذین یتبعون الرسول النبى الامى الذى یجدونه مکتوبا عندهم فى التوریه و الانجیل؛ (اعراف/۱۵۷) همانها که از فرستاده خدا، پیامبر امى پیروى مى کنند، پیامبرى که صفاتش را در تورات و انجیلى که نزدشان است مى یابند.» از منظر قرآن کریم تمام اقوام پیشین و پیامبران گذشته موظف بوده اند که به رسالت پیامبر اکرم (ص) ایمان بیاورند چرا که خداوند از همه آنان دراین رابطه پیمان اکید گرفته بود و آنها اعتراف کرده بودند که اگر بعد از تولد و ظهور حضرت محمد(ص) زنده بودند به آئین اسلام ایمان بیاورند. (۱) قرآن در مورد پیمان پیامبران مى فرماید: هنگامى که خداوند از پیامبران پیشین پیمان گرفت که هر گاه به شما کتاب و حکمتى دادم سپس شما را فرستاده اى آمد که آنچه را با شماست تصدیق کرد البته به او ایمان بیاورید و حتما یاریش کنید آن گاه فرمود:«آیا اقرار کردید و در این باره پیمانم را پذیرفتید؟ گفتند:«آری، اقرار کردیم،» فرمود:«پس گواه باشید و من هم با شما از گواهانم.» (آل عمران/ ۸۱) براساس این آیات قرآنى تمام انبیاى الهی، حضرت محمد (ص) را مى شناختند و موظف بودند از آن حضرت پیروى کرده و به آئین پاکش ایمان بیاورند.رسول خدا درحقیقت خاتم پیامبران و برترین و افضل آنان است و درآخرت هم همه امت هاى گذشته به همراه پیامبرانشان تحت پرچم اسلام و تابع پیامبر خاتم خواهند بود. همچنان که در شب معراج نیز حضرت محمد(ص) در مسجد الاقصى درجمع پیامبران بزرگ الهى همچون حضرت ابراهیم، موسی، عیسى و… شرکت کرد و در نماز امامت آنان را نمود. (۲) امام على (ع) نیز فرمود: خداوند هیچ پیامبرى را از حضرت آدم تا پیامبران بعدى مبعوث نکرد مگر اینکه از آنان عهد و پیمان گرفت که خود و پیروانشان در صورت درک عصر حضرت خاتم الانبیاء به او ایمان آورده و یاریش کنند. (۳) پیامبر درصحف حضرت ابراهیم (ع) حضرت ابراهیم (ع) پـیامبر بزرگ الهی، وقتى خانه کعبه را در مکه بنا کرد دست به دعا برداشت و در مورد حضرت محمد(ص) چنین گفت:«پروردگارا! در این منطقه پیامبرى مبعوث فرما که اهل اینجا باشد و آیات تو را بر آنان بخواند و کتاب و حکمت به آنان بیاموزد و آنان را از آلودگى ها و گناهان پاکیزه گرداند.(بقره/۱۲۶) کعب بن غالب از دانشمندان برجسته اهل کتاب و از اندیشمندان آیین توحیدى حضرت ابراهیم (ع) قبل از پیامبر اکرم (ص) بود. او ویژگى هاى حضرت محمد را در صحف حضرت ابراهیم خوانده و به او ایمان آورده بود.(۴) پیامبر از منظر دین یهود روزى پیامبر اکرم (ص) به همراه عده اى از یارانش در مدینه به عبادتگاه یهودیان رفت و مشاهده کرد که آنان به قرائت تورات حضرت موسى مشغولند. وقتى پیامبر اسلام را دیدند سکوت کردند و از ادامه قرائت تورات خوددارى نمودند. پیامبر از آنان پرسید: چرا تلاوت تورات را قطع کردید؟! همه سکوت کردند و پاسخى به پیامبر ندادند. درگوشه اى از کنیسه یهودیان، مرد بیمارى دراز کشیده بود. وقتى که سکوت هم کیشان خود را مشاهده کرد از بستر بیمارى برخاست و گفت: اى محمد!آنان به اوصاف و ویژگیهاى تو در تورات رسیده بودند وقتى تو را دیدند نخواستند درحضور تو و یارانت فضایل و امتیازات تو را بازگو کنند که نوعى تأیید آیین تو هم باشد. سپس از بستر بیمارى برخاست و با تلاش زیاد تورات را در دست گرفت و تمام مطالب مربوط به فضائل و مناقب حضرت محمد(ص)را در آنجا قرائت کرد و گفت: اى محمد! این اوصاف توست و ویژگیهاى آئین و امت تو. من همین جا گواهى مى دهم که خدا یکى است و تو فرستاده خداى یگانه هستی! آنگاه لحظاتى سکوت کرد و نفسهایش به شماره افتاد و از دنیا رفت. حضرت دستور داد تا آن یهودى روشن ضمیر و خوش عاقبت را به روش اسلامى غسل داده و پس از نماز دفن کنند. عبدالله بن عمر گفته است: به خدا سوگند ویژگى هاى حضرت رسول(ص) در تورات حضرت موسى همان گونه است که خداوند در قرآن توصیف کرد و فرمود: «یا ایها النبى انا ارسلناک شاهداً و مبشراً و نذیرا (احزاب/۴۵) اى پیامبر! ما ترا فرستادیم تا گواه، نویدبخش و هشداردهنده باشی!» در تورات موسى افزون بر صفات والاى نبوى مى فرماید: تو استوانه استوارى براى مکه بوده و بنده و فرستاده منی، تو را متوکل نامیدم، تو تندخو و سخت دل نیستى و در مجامع عمومى فریاد نمى کشی! تو بدى را با بدى پاداش نمى دهی، عفو و گذشت عادت توست. تورات در ادامه آیات خود، رسول خدا را اینگونه مى ستاید: خداوند متعال او را قبض روح نخواهد کرد تا این که ملت عقب مانده و کج فهم را به راه راست هدایت کند و آنان را با نداى توحیدى «لااله الاالله» آشنا سازد. او چشمان نابینا را روشن مى سازد و دلهاى زنگ زده و بیمار را جلا مى بخشد و گوش هاى ناشنواى از حق را براى شنیدن سخن حق آماده مى سازد.(۵) پیامبر در صحف ادریس سیدبن طاووس در کتاب سعدالسعود مى نویسد: در صحف ادریس اوصاف پیامبر اکرم(ص) به شایسته ترین وجهى بیان شده است. در بخشى از آن آمده: من براى بندگان صالح، مخلص، و با تقوایم مصطفى را پیامبر و مرتضى را امین گردانیدم. محمد(ص) پیامبر و رسول است و مؤمنان با تقوا، یاران او از میان امتش هستند. خداوند متعال به حضرت آدم خطاب کرد اى آدم به ذریه ات بنگر و حضرت آدم در میان ذریه اش گروهى را دید که نور آنان همه جاى آفاق را فرا گرفته و درخشش ویژه اى دارند. حضرت آدم پرسید: پروردگارا! اینان کیانند؟ خداوند فرمود: اینها پیامبران از نسل تو هستند… حضرت آدم گفت: خدایا چرا نور آخرین نفر از سلسله انبیا از همه درخشنده تر و تابناک تر است؟ خداوند فرمود: به خاطر برترى او بر همه انبیا و اولیا. پرسید: این پیامبر کیست؟ و نامش چیست؟ خداوند فرمود: این محمد، پیامبر فرستاده، مورد اعتماد، نجیب، محرم اسرار، برگزیده، پاک خالص، حبیب، دوست، گرامى ترین مخلوق در پیشگاه من است و محبوبترین، نزدیکترین، شناخته ترین مخلوقاتم مى باشد. او از نظر علم، حلم، ایمان، یقین، صداقت، نیکوکاری، پاکدامنی، تواضع و فروتنی، پارسائی، فرمانبرى از همه آنان برترى دارد. براى او از حاملان عرشم و سایر آفریده ها در آسمانها و زمین پیمان گرفته ام که به او ایمان آورند و به نبوتش اقرار کنند. اى آدم به او ایمان بیاور که در نزد من مقام و منزلت، فضل نور وقارت فزونى یابد. حضرت آدم گفت: به خدا و پیامبرش محمد ایمان آوردم. خداوند فرمود: من نیز فضل و کرامت تو را افزایش دادم. اى آدم! تو اولین کس از پیامبرانم و فرزندت محمد(ص) آخرین آنان مى باشید(۶) پیامبر در نگاه آیین مسیح(ع) حضرت عیسى (ع) در مورد پیامبر خاتم به پیروانش مژده داده بود. در کتاب انجیل علاوه بر بیان مشخصات حضرت محمد(ص) به مسیحیان توصیه شده است که از آن حضرت پیروى کنند. قرآن در این زمینه مى فرماید: «و اذ قال عیسى ابن مریم یا بنى اسرائیل انى رسول الله الیکم مصدقا لما بین یدى من التوریه و مبشرا برسول یاتى من بعدى اسمه احمد(صف/۶) هنگامى که عیسى بن مریم گفت: اى فرزندان اسرائیل، من فرستاده خدا به سوى شما هستم. تورات را که پیش از من بوده تصدیق مى کنم و به فرستاده اى که پس از من مى آید و نام او احمد است بشارت مى دهم.» علاوه بر آیات قرآنى و اعترافات بسیارى از کشیشان مسیحى در مورد رسالت و عظمت حضرت محمد(ص)، در دایره المعارف بزرگ فرانسه آمده است: محمد(ص) مؤسس دین اسلام و فرستاده خدا و خاتم پیامبران است. کلمه محمد به معناى بسیار حمد شده است و از ریشه حمد که به معناى تجلیل و تمجید است مشتق گردیده و تصادفاً، نام دیگرى که آن هم از ریشه «حمد» است و مرادف لفظ محمد مى باشد یعنى «احمد» ذکر شده که احتمال قوى مى رود مسیحیان عربستان آن لفظ را به جاى فارقلیط به کار مى بردند احمد یعنى بسیار ستوده شده و بسیار مجلل، ترجمه لفظ «پیرکلتوس» است که اشتباهاً لفظ «پاراکلتوس» را جاى آن گذارده اند به این ترتیب نویسندگان مذهبى مسلمان مکرر گوشزد کرده اند که مراد از این لفظ ]در عهد قدیم و عهد جدید[ بشارت ظهور پیامبر اسلام است. قرآن مجید نیز در آیه شگفت انگیز سوره صف به این موضوع اشاره مى کند.(۷) در کتابهاى انجیل از آن حضرت به نام فارقلیطا که معادل کلمه احمد است یاد شده است. محمد صادق فخر الاسلام مؤلف کتاب انیس الاعلام که خود در اول یکى از کشیشان برجسته مسیحى بوده است بعد از آن که از یکى از اساتید ممتازش که از سران مسیحیت بوده، واقعیت شخصیت حضرت محمد(ص) را فهمیده و به درستی، آن حضرت را شناخته است به دین اسلام گرویده و علت ایمان به دین محمد را در همان کتاب اینگونه توضیح داده است: استادم در واتیکان دو کتاب از کتاب هاى تحریف نشده مسیحیان را به من نشان داد که یکى به خط یونانى و دیگرى به خط سریانى بر روى پوست نوشته شده بود. در کتاب سریانى از پیامبر اسلام به نام «فارقلیطا» و در کتاب یونانى آن حضرت را به نام «پریکاتوس» معرفى کرده و هر دو را به نام احمد و محمد ترجمه نموده بود و تمام اوصاف و احوال پیامبر اسلام را ستوده و به آمدنش از زبان حضرت عیسى مژده داده بود. یوحنا صاحب انجیل چهارم نیز آمدن او را در بابهاى ۱۴ و ۱۵ و ۱۶ از زبان حضرت عیسى نقل کرده است. استادم گفت: علماى نصارا قبل از ظهور حضرت محمد اختلافى در این معنى نداشتند اما بعد از ظهور آن حضرت معناى فارقلیطا و پریکلتوس را به خاطر منافع مادى به نفع خود تغییر دادند. استادم سپس به من گفت: امروزه با آمدن دین اسلام مسیحیت منسوخ است و نجات و سعادت در پیروى از دین محمد(ص) مى باشد.(۸) پیامبر در کلام نخبگان اهل کتاب حسان بن ثابت مى گوید: هنگامى که نوجوانى هفت، هشت ساله بودم یک عالم یهودى در یثرب، صبح یک روز تمام هم کیشان خود را در شهر دور خود گرد آورد و فریاد برآورد: اى گروه یهودیان! امشب ستاره احمد طلوع کرد و مطمئناً او در شب گذشته پا به عرصه هستى نهاد! حسان مى گوید: آن پیشگوى یهودى با همه اطلاعات از پیامبر اسلام و شناخت حقانیت او، آن حضرت را درک کرد ولى به آئینش ایمان نیاورد.(۹) بحیرا یکى از دانشمندان آگاه جهان مسیحیت نیز هنگامى که پیامبر اکرم(ص) را در سفر شام در دوران نوجوانى حضرتش ملاقات کرد سیماى ملکوتى و نشانه هاى خارق العاده اى که از وجود آن حضرت احساس و مشاهده نمود، سؤالاتى را از جناب ابوطالب عموى پیامبر- نمود آنگه به وى گفت: این همان پیامبر موعود است که کتابهاى آسمانى از رسالت جهانى و حکومت فراگیر وى خبر داده اند. تمام نشانه هائى که من از پیامبر آخرالزمان خوانده ام بر وى منطبق است. او همان پیامبرى است که من نام او و نامهاى پدر و اقوامش را در کتاب هاى دینى خوانده ام. بر شما لازم است او را از چشم یهودیان دور نگه دارید زیرا اگر آنان بفهمند او را خواهند کشت.(۱۰)

عبدالکریم  پاک نیا

پى نوشت :

۱-سبل الهدى و الرشاد، محمد صالحى شامی، ج ۱، ص۹۰ .

۲-سیره ابن هشام، ج ۲، ص ۳۶ .

۳-تفسیر درّالمنثور، جلال الدین سیوطی، ج ۲، ص۴۷ .

۴-سبل الهدى و الرشاد، ج ۱، ص ۹۶، حیاه القلوب، علامه مجلسی، ج ۲، ص۶۲ .

۵-صحیح بخاری، ج ۳، ص ۲۱، مسند احمد، ج ۲، ص۱۷۴ .

۶-بحارالانوار، ج ۱۱، ص۱۵۱ .

۷-تفسیر نمونه، ج ۲۴، ص ۷۷، به نقل از دایره المعارف بزرگ فرانسه، ج ۲۳، ص۴۱۷۶ .

۸-تفسیر احسن الحدیث ج ۱۱، ص ۱۴۷، قاموس قرآن، ج ۲، ص۱۷۷ .

۹-المنتظم: ابن جوزی، ج ۲، ص۲۴۶ . ۱۰-تاریخ طبری، ج ۲، ص ۳۳٫

پیروی شیعان از اهل بیت یک ادعای بی دلیل

شبهه

وهابی‌ها برای ایجاد جدایی بین شیعه و اهل‌بیت – علیه السلام- می‌گویند: « شیعه ادعا دارد که سزاوارتر به پیروی است؛ به دلیل اینکه آنان از اهل‌بیت پیروی کرده و غیر آنان از اهل بیت پیروی نمی‌کنند. در حالی که آنان حق را با باطل آمیخته اند و چنین نیست که هر کسی ادعای پیروی اهل‌بیت کند او بر حق است؛ زیرا مشرکین مکه نیز ادعای متابعت از ملت ابراهیم را داشتند و هم چنین یهود و نصاری ادعای متابعت موسی و عیسی را دارند در حالی که آنان بر حق نیستند.[1]

پاسخ شبهه

در پاسخ این شبهه باید گفت که اولا شیعه نمی‌گوید از آنان پیروی شود؛ بلکه می‌گوید از اهل‌بیت – علیه السلام– پیروی شود. شیعیان امامیه تأکید بر این دارند که دستورات قرآن و پیامبر اسلام -صلی الله علیه و آله و سلم- مورد توجه قرار گرفته و مسلمانان از قرآن و اهل‌بیت رسول خدا – صلی الله علیه و آله و سلم- پیروی کنند حالا اسم خود را هر چه می‌خواهند بگذارند. اگر این قاعده عمومیت داشته باشد که ادعای هر کسی را بدون دلیل رد کنیم، وهابیت نیز مبنی بر اینکه از سنت و یا از اسلام و یا از پیامبر اسلام – صلی الله علیه و آله و سلم– متابعت می‌کند قابل پذیرش نمی‌گردد.

ثانیا بر طبق حدیث ثقلین و حدیث سفینه و سایر احادیث اگر پیروی از اهل بیت حق بوده و لازم است مسلمانان از اهل‌بیت – علیه السلام– پیروی کنند، در میان مسلمانان به جز مذهب شیعه هیچ مذهبی دیگری مدعی پیروی از اهل‌بیت نیست. اگر وهابیت و یا هر مذهبی دیگری چنین ادعایی می‌داشت، این شبهه تا حدی قابل طرح بود تا به جای مذهب شیعه آن مذهب دیگر به عنوان پیروان اهل‌بیت در میان مذاهب اسلامی مورد پذیرش قرار می‌گرفت.

 ثالثا پیروی شیعه از اهل بیت ادعا نیست. بلکه عین حقیقت است کتاب های شیعه، عمل کرد شیعه، احکام فقهی شیعه، عقیدۀ شیعه در موضوعات مختلف دلیل بر این است که شیعه از اهل‌بیت متابعت می‌کند، بلکه مذهب شیعه عین مذهب اهل‌بیت است و انفکاک بین آنها امکان پذیر نیست.  از این‌رو در طول تاریخ اسلام، شیعیان اهل‌بیت به جرم متابعت از اهل‌بیت مورد آزار و اذیت قرار گرفته و از طرف مخالفین قتل عام شده‌اند. و امروز همین فرقه وهابیت با همین جرم امنیت را از شیعیان گرفته و آنان را در کشورهای اسلامی به قتل می‌رسانند. به یقین  این دشمنی وهابیت با شیعیان از دشمنی آنان با اهل‌بیت ناشی می‌شود.

رابعا مقایسه متابعت شیعیان از اهل‌بیت – علیه السلام- با متابعت مشرکین از ملت ابراهیم -علیه السلام– و نیز متابعت یهود و نصاری از حضرت موسی و حضرت عیسی- علیه السلام- یک مقایسۀ نابجاست. اما دربارۀ مشرکین باید گفت که از اسم آنان پیداست که راه و روش آنان هیچ سنخیتی با ملت ابراهیم نداشته است و با وجود این عدم سنخیت بطلان ادعای آنان کاملا روشن است. امّا در مورد یهود و نصاری باید گفت شکی در این نیست که آنان پیروان دین یهودیت و مسیحیت هستند. اما دین یهودیت و مسیحیت از نظر آنان همین است که به آنها اعتقاد دارند. یهودیان ادعا نمی‌کنند که ما پیروان دین حضرت موسی هستیم که اسلام آن را می‌پذیرد. هم چنین مسیحیان ادعا نمی‌کنند که ما پیروان دین حضرت مسیح هستیم که از نظر اسلام مورد تأیید است؛ بلکه یهودی‌ها و مسیحی‌ها واقعا پیرو دینی هستند که از نظر آنان مربوط به حضرت موسی یا حضرت عیسی- علیه السلام- است  نه دین واقعی این دو پیامبر الهی که در حال حاضر اثری از آن نیست.

از آنچه بیان شد این نتیجه حاصل می‌گردد که اولا مذهب شیعۀ امامیه همان مذهب اهل‌بیت – علیه السلام– است و هیچ تفاوتی بین آنها وجود ندارد. از این‌رو هیچ عقیده‌ای مخالف با عقیدۀ اهل‌بیت – علیهم السلام- در مذهب شیعه امامیه وجود ندارد. ثانیا انگیزه وهابیت برای القاء شبهه بر علیه مذهب شیعه این است که ارتباط مذهب شیعه را از اهل بیت- علیه السلام-  نفی کند؛ زیرا در میان مذاهب اسلامی تنها مذهب شیعه امامیه است که از اهل بیت پیامبر خدا- صلی الله علیه و آله و سلم- پیروی می‌کند. با توجه به اینکه اهل‌بیت- علیهم السلام- در احادیث صحیح در کنار قرآن ثقل دوم قرار داده شده است، برای وهابیان مشکل است که مذهب شیعه را به عنوان پیرو اهل‌بیت- علیه السلام- بپذیرند و نمی‌توانند مذهبی به نام مذهب اهل‌بیت و شیعۀ امامیه را برتابند؛ زیرا پذیرش چنین مذهبی، ستون اعتقادی وهابیت را در هم می‌شکند و از این‌رو تلاش می‌کنند که وجود مذهب به نام اهل‌بیت را انکار کرده و این شبهه را القا کنند که مذهب شیعه امامیه مخالف با اهل‌بیت است. هم چنین روشن گردید که وهابی‌ها با القاء این شبهات در خوشبینانه ترین فرض عدم احاطۀ علمی خود نسبت به آموزه‌های اهل‌بیت و شیعه امامیه را به نمایش گذاشته هرچند می‌توان گفت که آنان به عینیت مذهب شیعه امامیه و اهل‌بیت – علیه السلام- آگاهی دارند اما این شبهات بی‌پایه را برای رد گم کردن القا می‌کنند.

پی نوشت ها:

[1] . عبدالعزیز دهلوی، تحفۀ اثناعشریۀ، ص92.

نویسنده: حمیدالله رفیعی

جانشینی امام علی(ع) در متون اهل سنت

مسئله امامت یک مسئله درون دینی است. طبیعی است که دلایل آن را باید در آموزه‌های دین اسلام جستجو نمود. دانشمندان اسلامی برای اینکه در برابر خدا و رسولش عذر داشته باشند، وظیفه عقلی و شرعی دارند که در این راستا تمام آموزه‌های اسلامی را که صلاحیت روشنگری در باره ولایت و امامت دارند، مورد لحاظ قرار داده و از کوچکترین دلالتی که ممکن است ما را هدایت کند چشم پوشی نکنند. ولی با کمال تأسف عالمان اهل‌سنت سعی می‌کنند از هر چیزی که بر امامت امام علی علیه السلام و سایر امامان دلالت داشته باشد، خود را کنار کشیده و تا توانسته اند بزرگان آنان احادیث و روایاتی را که در باره امامت اهل‌بیت علیهم السلام از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم صادر شده، در کتابهای شان نقل نکنند؛ ولی در عین حال احادیث زیادی در متون حدیثی اهل سنت منعکس شده که بیانگر مسئله امامت و خلافت بوده و صلاحیت برای بررسی در جهت راه‌کشایی در مسئله امامت را دارند. ما در اینجا به برخی احادیثی که در متون اهل سنت در باره جانشینی امام علی علیه السلام نقل شده اشاره می کنیم:

  1. در میزان الاعتدال نقل شده که ابن عبّاس گفت: رسول خدا در حالیکه دست علی را گرفته بود، فرمود: این اوّلین کسی است که به من ایمان آورد. و اوّل کسی است که در قیامت با من مصافحه می‌کند او فاروق امّت و امیر و ملاذ مؤمنین است و مال ملاذ ظالمین است، او صدیق اکبر و خلیفة من بعد از من است.[1]
  2. انس بن مالک می‌گوید: رسول خدا فرمود: تحقیقاً برادر و وزیر و جانشین و خلیفة من در اهلم و بهترین کسی که بعد از خود به جا می گذارم، علی بن ابی طالب علیه السلام است.[2]
  3. علی علیه السلام فرمود: هنگامی که رسول خدا بستگان نزدیک خود را جمع نمود و به آنها فرمود: ای فرزندان عبد المطلّب، به خدا قسم من هیچ جوان عربی را نمی شناسم که بهتر از آنچه من برای شما آورده ام برای قومش آورده باشد، من خیر دنیا و آخرت را برای شما آورده ام، خداوند مرا مأمور نموده تا شما را به سوی آن دعوت نمایم، پس چه کسی از شما در این امر مرا یاری می‌کند، تا او برادر و وصی و خلیفه من در میان شما باشد، همه قوم سکوت کردند، من که از همه کوچکتر بودم گفتم من وزیر و یاور تو در این امر هستم، رسول خدا سخنش را تکرار نمود، قوم سکوت کردند و من گفته خود را تکرار کردم آنگاه رسول خدا گردن مرا گرفت و به آنها فرمود: این برادر و وصی و خلیفة من در میان شما است، پس حرف های او را بشنوید و از او اطاعت کنید.[3]
  4. ام سلمه می‌گوید: «رسول خدا فرمود: به راستی که خداوند از هر امّتی پیامبری اختیار نموده و برای هر پیامبری وصی قرار داده است، من پیغمبر این امّت و علی وصی من در میان عترت و اهل بیت و امّت من بعد از من است».[4]
  5. ابن عباس می‌گوید: رسول خدا فرمود: «ای علی من شهر علمم و تو درب آن هستی، نمی‌شود داخل شهر شد مگر از دروازه آن، دروغ می‌گوید کسی که ادّعای دوستی مرا می‌کندولی با تو دشمنی می ورزد، زیرا تو از من و من از تو هستم، گوشت تو گوشت من، خون تو خون من و روح تو روح من، اسرار تو اسرار من و آشکار تو آشکار من است تو وصّی و امام امّت من هستی، به سعادت می‌رسد هر که از تو اطاعت کند، شقی و بدبخت می‌شود کسی که تو را نافرمانی و عصیان کند، …. مَثَل تو و مَثَل امامانی که از فرزندان تو است، مَثَل کشتی نوح است، هر کس بر آن سوار شد نجات یافت، و هر کس از آن تخلّف نموده و جا ماند غرق شد مَثَل شما مَثَل ستاره ای است، هرگاه ستاره غایب شود ستارة دیگر طلوع می‌کند، تا روز قیامت.[5]
  6. ابن عباس می‌گوید: رسول خدا فرمود: علی امام امّت من بعد از من است، قائم منتظر که زمین را پر از عدل و داد خواهد کرد بعد از آن که پر از ظلم و جور شده باشد، از فرزندان اوست، قسم به آن کسی که مرا به حق بشیر و نذیر مبعوث فرمود: کسی که در زمان غیبت بر امامت او استوار بماند، از طلای سرخ کمیاب تر است…[6]
  7. ابن عباس می‌گوید: «پیامبر فرمود: … امّا علی برادر و پارۀ تن و صاحب امر من بعد از من است، او صاحب لوای من در دنیا و آخرت و صاحب حوض و شفاعت من است، او مولا و سرپرست هر مسلمان و امام هر مؤمن و پیشوای هر متّقی است، او در حیات و بعد از مرگ وصی و خلیفه من بر اهل بیت و امّتم خواهد بود».[7]
  8. سلمان می‌گوید به رسول خدا عرض کردم، هر پیامبری وصی ای دارد پس وصّی تو کیست؟ حضرت سکوت نمود، مدّتی بعد مرا دید و فرمود: ای سلمان! عرض کردم بله، فرمود تو می دانی وصی موسی چه کسی بود؟ عرض کردم بلی یوشع بن نون بود، حضرت فرمود چون او داناترین فرد زمان خود بود، سپس فرمود: تحقیقاً وصی و موضع سر و بهترین کسی که من بعد از خود به جا می گذارم، علی بن ابی طالب است، هم اوست که وعده مرا تنجیز و دَین مرا ادا می‌کند.[8]
  9. علی می‌گوید رسول خدا به من فرمود: «ای علی تو برای من به منزلة شیث از آدم و سام از نوح و اسحاق از ابراهیم …. و هارون از موسی و شمعون از عیسی و وصی و وارث و امام امّت من هستی و به سبب محبّت تو بهشتی از جهنمی و ابرار از فجّار و مؤمنین از منافقین و کفّار، تشخیص و تمییز داده می‌شود».[9]
  10. علی علیه السلام می‌گوید: «رسول خدا به من فرمود: ای علی تو برادر من و من برادر تو هستم، من برای نبوّت و تو برای امامت برگزیده و انتخاب شده ای، من و تو پدران این امّت هستیم، تو وصی و وارث و پدر فرزندان من هستی، پیروان تو پیروان من، دوستان تو دوستان من و دشمنان تو دشمنان من هستند، …. یا علی تو بعد از من حجّت خدا بر مردم هستی، گفتار تو گفتار من امر تو امر من و نهی تو نهی من و طاعت تو طاعت من و معصیت تو معصیت من و حزب تو حزب من که حزب الله است، است».[10]
  11. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در ذیل حدیثی به علی علیه السلام فرمود: «ای علی کسی که تو را بکشد، مرا کشته و کسی که تو را مبغوض دارد مرا مبغوض داشته و کسی که به تو فحش دهد، به من فحش داده است، برای اینکه تو نسبت به من مثل خود من هستی، روح تو از روح من و گِل تو از گِل من است خداوند من و تو را از نور خودش آفریده و برگزیده است و برای من نبوّت و برای تو امامت را اختیار کرد، پس هر کس امامت تو را انکار کند تحقیقاً نبوّت مرا انکار کرده است، ای علی تو وصی و وارث و پدر فرزندان و شوهر دختر منی، امر تو امر من و نهی تو نهی من است، قسم به خدایی که مرا به نبوّت مبعوث نمود، تو حجّت خدا بر خلق و امین خدا در اسرار و خلیفة خدا بر بندگان وی هستی».[11]
  12. رسول خدا فرمود: هر پیامبری وصی و وارثی دارد، محققاً علی وصی و وارث من است.[12]

[1] . الذهبی محمّد بن احمد، میزان الإعتدال، 2/417 دار المعرفه للطباعه و النشر بیروت 1382.

[2] . همان 4/127.

[3] . ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه 13/211 مؤسسه اسماعیلیان الطباعة و النشر و التوزیع.

[4] . قندوزی حنفی سلیمان بن ابراهیم، ینابیع المودّه 1/235 دار الأسوه للطباعه و النشر 1416 هـ . ق.

[5] . قندوزی حنفی سلیمان بن ابراهیم، ینابیع الموده 1/390 ح 3، پیشین.

[6] . همان ص 387.

[7] . حموینی شافعی ابراهیم بن محمّد، فرائد السمطین 2/34- 35 ح 371 باب 7.

[8] . الهیثمی علی بن ابی بکر، مجمع الزواید 9/113 دار الکتب العلمیه، بیروت 1408 هـ .

[9] . قندوزی حنفی سلیمان بن ابراهیم، ینابیع المودّه لذوی القربی 1/255، پیشین.

[10] . قندوزی حنفی سلیمان بن ابراهیم، ینابیع المودّه لذوی القربی 1/371 پیشین.

[11] . همان ص 167.

[12] . خوارزمی موفق بن احمد، المناقب، ص 85، مؤسسه النشر الإسلامی التابعه لجامعه المدرسین، بقم 1414 هـ .

رسوا سازی یاران طاغوت توسط امام کاظم علیه السلام

 امام کاظم علیه السلام با اینکه بسیار صبور و بردبار بود و به خاطر کظم غیظ و فرو خوردن خشم خود به «کاظم» معروف شده بود، اما در مقابل افراد جسوری که می خواستند برای اربابان ستمگر خود خوش خدمتی کنند و پا را از گلیم خویش فراتر نهند و به حریم مقدس امامت و ولایت تعرض روا دارند، هیچ گونه امان نمی داد و با اراده قاطع و با صلابت کامل برخورد می کرد و هم فکران آنان را تا ابد پشیمان می نمود.

علی بن یقطین می گوید: هارون الرشید مرد ساحری را دعوت کرده بود تا در جلسه ای با حضور خلیفه و دیگران با کارهای سحرآمیز و خارق العاده خویش حضرت موسی بن جعفر علیهماالسلام را خوار و شرمنده سازد. هنگامی که غذا را آوردند، آن مرد ساحر با طرفند خاص خویش جادویی را به کار برد که وقتی خادم امام علیه السلام می خواست برای حضرت کاظم علیه السلام نان بردارد و نزد حضرتش بگذارد، نان از دست او می پرید و دور می شد. هارون از این عمل ساحر آن چنان خوشحال شده و به وجد آمده بود که در پوست خود نمی گنجید و به شدّت می خندید. امام وقتی احساس کرد که این نقشه برای اهانت به حجت خدا طراحی شده است، با صلابت و قاطعیت تمام سر مبارک خویش را بلند کرده و به عکس شیری که روی پرده کشیده شده بود اشاره نمود که: «یا اَسَدَ اللّه ِ خُذْ عَدُوَّ اللّه ِ؛ ای شیر خدا بگیر دشمن خدا را!»

آن تصویر به صورت شیر درنده ای مجسم شد و در یک لحظه آن مرد ساحر را درید و به کام مرگ فرستاد و سپس به جای خود برگشت. هارون نیز از ترس غش کرد و به رو افتاد. هنگامی که به هوش آمد از امام استدعا کرد که آن مرد را دوباره زنده کند و از شکم شیر بیرون آورد. امام فرمود: اگر عصای حضرت موسی علیه السلام ریسمانها و سایر لوازم ساحران را برگردانده بود، این تصویر نیز آن مرد را که بلعیده برمی گرداند.[1]

[1] . المناقب، ج4، ص300.

قیامت از نظر بهائیان و بابیان

 علی محمد باب شیرازی که فرقه بابیت به او منسوب است و فرقه بهائیت نیز مبتنی بر آن است ادعاهای عجیب و غریب را در کتاب بیان خود منعکس نموده است. او قیامت را که در ادیان توحیدی یک آموزه انکار ناپذیر است و حتی در ادیان غیر توحیدی نیز مورد توجه می باشد انکار کرده  و مطالبی باطل را که هیچ ریشه‌ای عقلی و نقلی ندارد به خورد پیروانش داده، می‌گوید: «مراد از يوم قيامت ظهور شجره حقيقت است و مشاهده نمي شود که احدي از شيعه يوم قيامت را فهميده باشد بلکه همه موهوماً امري را توهم نموده که عندالله حقيقت ندارد و آنچه عندالله و عند عرف اهل حقيقت مقصود از يوم قيامت است اين است که از وقت ظهور شجره حقيقت در هر زمان به هر اسم الي حين غروب آن يوم قيامت است؛ مثلا از يوم بعثت عيسي تا يوم عروج آن قيامت موسي بود… و از حين ظهور شجره بيان الي ما يغرب قيامت رسول الله است که در قرآن خداوند وعده فرموده که اول آن بعد از دو ساعت و يازده دقيقه از شب پنجم جمادي الاول سنه هزار و دويست و شصت که سنه هزار و دويست و هفتاد بعثت مي شود اول يوم قيامت قرآن بوده و الي غروب شجره حقيقت قيامت قرآن است…» .[1]

سوالات ما در اینجا از بهائیان این است که:

  1. دلیل علی محمد باب بر این سخنان که هیچ پایه عقلی و ادیانی ندارد چیست؟
  2. علی محمد باب کلمه قیامت را از قرآن کریم گرفته و آن را به میل خود معنا کرده است در حالی که قیامت در قرآن معنای روشنی دارد؛ چرا چیزی را که از قران گرفته با خود قرآن آن را معنا نمی کند؟
  3. آیا این سخنان علی محمد باب که هیچ مبنایی ندارد، مساوی با یاوه گویی نیست؟ زیرا در هیچ یکی از ادیان چنین سخنی گفته نشده است که قیامت عبارت از پایان دوره رسالت انبیاء است تا چندین قیامت ثابت گردد؟

[1]. بیان فارسی باب اول از واحد الثاني، شیرازی باب علی محمد، نسخه مخطوط انحصاری.

مناظره امام علی بن موس الرضا علیه السلام با رأس الجالوت یهودی

 این مناظره در حضور جمعیت بسیار انجام می گرفت  امام رو به رأس الجالوت كرده فرمود : اكنون ، من از تو پرسش كنم يا تو مى پرسى؟

گفت: من مى پرسم و تنها جوابى را قبول مى كنم كه يا از تورات باشد يا از انجيل و يا از زبور داود ، يا صحف ابراهيم و موسى .

امام فرمود : پاسخى را از من نپذير مگر اينكه از تورات موسى يا انجيل عيسى و يا زبور داود باشد .

رأس الجالوت گفت : از كجا نبوّت محمّد را اثبات مىكنى؟

امام فرمود: يهودى ! موسى بن عمران ، عيسى بن مريم ، داود خليفهء خدا در زمين ، به نبوّت او گواهى داده‌اند.

رأس الجالوت گفت : گفتهء موسى بن عمران را ثابت كن.  امام فرمود: مگر قبول ندارى كه موسى به بنى اسرائيل سفارش نموده و گفت: «پيامبرى از برادران شما خواهد آمد، او را تصديق كرده و از وى اطاعت نمائيد». حال اگر خويشاوندى بين اسرائيل (يعقوب) و اسماعيل و رابطهء بين آن دو را از طرف ابراهيم عليه السّلام مى دانى، آيا قبول دارى كه بنى اسرائيل برادرانى غير از فرزندان اسماعيل نداشتند؟

رأس الجالوت گفت: آرى. اين همان گفتهء حضرت موسى است و ما آن را ردّ نمى كنيم. فرمود : آيا از برادران بنى اسرائيل پيامبرى غير از محمّد صلَّى الله عليه و آله آمده؟ گفت : نه . فرمود : آيا از نظر شما اين مطلب صحيح نيست؟ گفت : آرى صحيح است ، ولى دوست دارم صحّت آن را از تورات برايم ثابت كنى. امام فرمود: آيا منكر اين مطلب هستى كه تورات به شما مى گويد: « نور از جانب طور سينا آمد و از كوه ساعير بر ما درخشيد و از كوه فاران بر ما آشكار گرديد»؟ رأس الجالوت گفت: با اين كلمات آشنا هستم ولى تفسير آن را نمى دانم.

امام فرمود : من برايت خواهم گفت. جملهء «نور از جانب طور سينا آمده» اشاره به وحى خداوند است كه در كوه طور سينا بر موسى عليه السّلام نازل كرد و جملهء : «از كوه ساعير بر ما درخشيد» اشاره به كوهى است كه خداوند در آن بر عيسى بن مريم عليهما السّلام وحى فرمود و جملهء «از كوه فاران بر ما آشكار گرديد» اشاره به كوهى از كوه هاى مكَّه است كه فاصله اش تا مكَّه يك يا دو روز مى باشدو شعياى پيامبر طبق گفتهء تو و دوستانت در تورات گفته است: « دو سوار را مى بينم كه زمين برايشان مى درخشد؛  يكى از آنان سوار بر درازگوشى است و آن ديگرى سوار بر شتر» ، سوار بر درازگوش و سوار بر شتر كيستند؟

رأس الجالوت گفت : آنان را نمى شناسم، ايشان را معرّفى كن.  امام فرمود: آنكه بر درازگوش سوار است  عيسى است و آن شتر سوار محمّد صلَّى الله عليه و آله. آيا اين مطلب تورات را منكر هستى؟ گفت : نه ، انكار نمى كنم.

امام عليه السّلام پرسيد: آيا حيقوق پيامبر را مى شناسى؟ گفت: بله  مى شناسم.

امام فرمود: حيقوق چنين گفته است و كتاب شما نيز همين مطلب را مى گويد: «خداوند از كوه فاران «بيان» آورد و آسمانها از تسبيح گفتن محمّد و امّتش پر شده است، سوارانش را بر دريا و خشكى سوار مى كند [ كنايه از تسلَّط امّت اوست بر دريا و خشكى ] ، بعد از خرابى بيت المقدّس كتابى جديد براى ما مى آورد [منظور كتاب فرقان است] آيا به اين مطالب ايمان دارى؟

رأس الجالوت گفت : اين مطالب را حيقوق گفته است و ما منكر آن نيستيم.

امام فرمود : داود در زبورش كه تو نيز آن را مىخوانى گفته است: «خداوندا ! برپاكنندهء سنّت بعد از فترت را مبعوث كن». آيا پيامبرى غير از محمّد صلَّى الله عليه و آله را مى شناسى كه بعد از دوران فترت سنّت را احياء و برپا كرده باشد؟

رأس الجالوت گفت: اين سخن داود است و آن را قبول دارم و منكر نيستم؛ ولى منظور او عيسى بوده است و روزگار عيسى همان دوران فترت است. امام فرمود: تو نمى دانى و اشتباه مى كنى، عيسى با سنّت تورات مخالفت نكرد؛  بلكه موافق آن سنّت و روش بود تا آن هنگام كه خداوند او را به نزد خود بالا برد  و در انجيل چنين آمده است: « پس زن نيكوكار مى رود و فارقليطا بعد از او خواهد آمد و او كسى است كه سنگينىها و سختىها را آسان كرده و همه چيز را براي تان تفسير مى كند  و همان طور كه من براى او شهادت مى دهم او نيز براى من شهادت مى دهد، من امثال را براى شما آوردم او تأويل را براي تان خواهد آورد»، آيا به اين مطلب در انجيل ايمان دارى؟ گفت: بله ، آن را انكار نمى كنم.

امام فرمود : اى رأس الجالوت ، از تو در بارهء پيامبرت موسى بن عمران مى پرسم. گفت: بفرمائيد. فرمود: چه دليلى بر نبوّت موسى هست؟

مرد يهودى گفت : معجزاتى آورد كه انبياى پيشين نياورده بودند. امام فرمود : مثل چه چيز؟ گفت : مثل شكافتن دريا و تبديل كردن عصا به مار و ضربه زدن به سنگ و روان شدن چند چشمه از آن، يد بيضاء و نيز آيات و نشانه هايى كه ديگران قدرت بر آن نداشتند و ندارند. امام فرمود : در مورد اينكه دليل موسى بر حقّانيّت دعوتش اين بود كه كارى كرد كه ديگران نتوانستند انجام دهند، درست مى گويى. حال هر كس كه ادّعاى نبوّت كند سپس كارى انجام دهد كه ديگران قادر به انجام آن نباشند آيا تصديقش بر شما واجب نيست؟

گفت: نه ، زيرا موسى به خاطر قرب و منزلتش نزد خداوند نظير نداشت و هر كس كه ادّعاى نبوّت كند  بر ما واجب نيست كه به او ايمان بياوريم، مگر اينكه معجزاتى مثل معجزات موسى داشته باشد. امام فرمود: پس چگونه به انبيائى كه قبل از موسى عليه السّلام بودند ايمان داريد و حال آنكه آنان دريا را نشكافتند و از سنگ ، دوازده چشمه ايجاد نكردند ، و مثل موسى « يد بيضاء » نداشتند ، و عصا را به مار تبديل نكردند. يهودى گفت: من كه گفتم ، هر گاه براى اثبات نبوّتشان معجزاتى بياورند – هر چند غير از معجزات موسى باشد – تصديقشان واجب است.

امام فرمود: پس چرا به عيسى بن مريم ايمان نمى‌ آورى؟ با اينكه او مرده زنده مى كرد و افراد نابينا و مبتلا به پيسى را شفا مى داد و از گِل پرنده اى گلى مى ساخت و در آن مى دميد و آن مجسّمهء گلى به اذن خداوند به پرنده اى زنده تبديل مى شد؟

رأس الجالوت گفت: مى گويند كه او اين كارها را انجام مى داد، ولى ما نديده‌ايم. امام فرمود : آيا معجزات موسى را ديده اى؟ آيا اخبار اين معجزات از طريق افراد قابل اطمينان به شما نرسيده است؟ گفت: بله، همين طور است. امام فرمود: بسيار خوب ، همچنين در بارهء معجزات عيسى اخبار متواتر براى شما نقل شده ، پس چرا موسى را تصديق كرديد و به او ايمان آورديد ولى به عيسى ايمان نياورديد؟ مرد يهودى جوابى نداد.

حضرت در ادامه فرمودند: همچنين است موضوع نبوّت محمّد صلَّى الله عليه و آله و نيز هر پيامبر ديگرى كه از طرف خدا مبعوث شده باشد. از جمله معجزات پيامبر ما اين است كه يتيمى بوده فقير كه چوپانى مى كرد و اجرت مى گرفت ، دانشى نياموخته بود و نزد معلَّمى نيز آمد و شد نداشت و با همهء اين اوصاف ، قرآنى آورد كه قصص انبياء عليهم السّلام و سرگذشت آنان را حرف به حرف در بردارد و اخبار گذشتگان و آيندگان را تا قيامت بازگو كرده است و از اسرار آنها و كارهايى كه در خانه انجام مى دادند خبر مى داد ، و آيات و معجزات بى شمارى ارائه دارد.

رأس الجالوت گفت: مسألهء عيسى و محمّد از نظر ما به ثبوت نرسيده است و براى ما جائز نيست به آنچه كه ثابت نشده است ايمان آوريم.  امام فرمود: پس شاهدى كه براى عيسى و محمّد صلَّى الله عليه و آله گواهى داد، شهادت باطل داده است؟ يهودى جوابى نداد.[1]

[1] . شیخ طبرسی، احتجاج (فارسی) مترجم: جعفری، ج2، صص440- 445.

ادب باطنی شرط اجابت دعا

 آنچه اساس اجابت دعاست عبارت از توبه، ردّ مظالم و رو آوردن به خدا با اراده قوى است زیرا این مهم‏ترین سبب اجابت است، روایت شده که گفته است: در زمان موسى علیه السلام  قحطى سختى مردم را فرا گرفت. موسى علیه السلام به همراه بنى اسرائیل بیرون آمد و براى آنها طلب باران کرد؛ لیکن باران نبارید و سه بار این کار را تکرار کرد همچنان باران نیامد. خداوند به موسى علیه السلام وحى فرمود که من دعاى شما و آنهایى را که با تو هستند اجابت نمى ‏کنم، زیرا در میان شما سخن چینى است، موسى علیه السلام عرض کرد: پروردگارا او کیست تا وى را از میان جمع خود بیرون کنیم، خداوند وحى فرمود: اى موسى! من شما را از سخن‏چینى منع مى‏ کنم و خودم سخن‏چین باشم؟ موسى علیه السلام به بنى اسرائیل گفت: شما همگى از سخن‏چینى توبه کنید و آنها نیز توبه کردند و پس از آن خداوند باران براى آنها نازل فرمود.

سفیان گفته است: چنین شنیده ‏ام که بنى اسرائیل هفت سال دچار قحطى شدند و کار آنها به جایى رسید که مردار را از میان مزبله ‏ها به دست آورده مى‏خوردند و با گوشت کودکان خود سدّ رمق مى ‏کردند. و بر کوهها بالا مى‏ رفتند و زارى مى ‏کردند. خداوند به پیامبران آنها وحى فرمود: که اگر چندان به سوى من بیایید که قدمهای تان تا زانو کوفته و فرسوده گردد و دستهای تان به اطراف آسمان برسد و زبان تان از کثرت دعا کند گردد من دعاى هیچ دعا کننده ‏اى از شما را اجابت نمى‏ کنم، و به هیچ گریه کننده ‏اى از شما رحم نمى‏ ورزم تا آنگاه که مظالم را به اهل آن بازگردانید. آنها فرمانبردارى کردند و حقّ تعالى نیز در همان روز برایشان باران فرستاد.

مالک بن دینار گفته است: بنى اسرائیل را قحطى فرا رسید، و آنها بارها بیرون رفتند و طلب باران کردند. خداوند به پیامبر آنها وحى فرمود به آنان خبر دهد که شما با بدنهاى نجس به سوى او بیرون مى‏ روید و دستهایى را به سوى او بالا مى ‏برید که به خون بى ‏گناهان آلوده است، و شکمهای تان را از حرام پر کرده ‏اید هم اکنون خشم من بر شما شدّت یافته است و جز دورى از من بهره‏ اى ندارید.

ابو الصّدیق ناجى گفته است: سلیمان علیه السلام  با جمعى براى طلب باران بیرون آمد. مورچه ‏اى را دید که بر پشت افتاده و دست و پاها را به سوى آسمان بلند کرده و مى‏ گوید: پروردگارا ما آفریده ‏هایى از آفریدگان توایم و از روزى تو بى ‏نیاز نیستیم به سبب گناهان دیگران ما را نابود مگردان. سلیمان به همراهانش گفت: بازگردید که با دعاى دیگران سیرآب مى‏ شوید.

اوزاعى گفته است: مردم براى طلب باران بیرون آمدند. بلال بن سعید از میان آنها برخاست و حمد و ثناى الهى را به جاى آورد و سپس گفت: اى گروه حاضران آیا شما به کردار بد خویش اعتراف ندارید: گفتند: بلى، گفت: بار خدایا شنیده ‏ایم که تو فرموده ‏اى: «ما عَلَى الْمُحْسِنِینَ مِنْ سَبِیلٍ‏» و ما به اعمال بد خویش اعتراف مى ‏کنیم. آیا جز این است که آمرزش تو براى امثال ماست؟ خداوندا بر ما ببخشاى و رحمت خود را شامل حال ما گردان و ما را سیرآب فرما و دستها را به آسمان بلند کرد و دیگران نیز چنین کردند. در این هنگام باران شروع به باریدن کرد.

به مالک بن دینار گفته شد: براى ما دعا کن، پاسخ داد: شما از دیر آمدن باران نگرانید و من در انتظار سنگ نگرانم.

روایت شده است که عیسى بن مریم علیه السلام به صحرا رفت تا طلب باران کند، به جمعى که همراهش بودند گفت: هر کس گناهى را مرتکب شده بازگردد. همگى بازگشتند و با او جز یک مرد باقى نماند. عیسى علیه السلام رو به او کرد و گفت: آیا تو را هیچ گناهى نیست؛ پاسخ داد: به خدا سوگند هیچ چیزى نمى‏ دانم، جز این که یک روز نماز مى ‏گزاردم، زنى از برابر من گذشت با همین چشم خود به او نگریستم، چون او از آنجا ردّ شد انگشتم را در چشمم فروبردم و آن را بیرون کشیده به پشت سر آن زن انداختم. عیسى علیه السلام به او فرمود: دعا کن تا آمین بگوییم، او دعا کرد. ابرها در آسمان ظاهر شد و سپس باریدند و زمینها سیرآب شد.

یحیى بن غسّانى گفته است: در روزگار داود علیه السلام مردم دچار قحطى شدند. آنان سه تن از دانشمندان خود را برگزیدند و به بیابان رفتند تا به‏ وسیله آنها از خداوند طلب باران کنند. یکى از آنها گفت: بار خدایا! تو در تورات خود دستور داده‏ اى کسى را که‏ بر ما ستم کرده است ببخشیم. خداوندا ما بر نفس خود ستم کرده ‏ایم، پس ما را ببخش و دیگرى گفت: بار خدایا! تو در تورات خود فرموده‏ اى که ما بردگان مان را آزاد کنیم، خداوندا ما بردگان توایم ما را آزاد فرما. سوّمى گفت: بار الها تو در تورات خود تذکّر داده ‏اى که هرگاه گدایان بر در خانه ما ایستند آنها را نومید باز نگردانیم. خدایا ما گدایان و مسکینان توایم، بر در خانه‏ات ایستاده ‏ایم دعاى ما را ردّ مفرما، در همین هنگام باران بارید.

عطاء سلّمى گفته است: ما دچار خشکسالى شدیم، بیرون آمدیم تا از خداوند طلب باران کنیم. ناگهان در گورستان با سعدون دیوانه روبرو شدیم. او به من نگریست و گفت: اى عطاء امروز روز رستاخیز است یا آنچه در گورهاست برانگیخته شده ‏اند. پاسخ دادم: نه لیکن باران از ما بازداشته شده است و آمده ‏ایم تا از خداوند باران بخواهیم. گفت: اى عطاء با دلهاى زمینى بیرون آمده ‏اید یا با دلهاى آسمانى؟ گفتم: بلکه با دلهاى آسمانى گفت: اى عطاء هیهات! به تقلّب‏ گران بگو تقلّب نکنند چه ناقد و آن که سره را از ناسره جدا مى‏ کند بصیر و بیناست. سپس به سوى آسمان نگریست و گفت: اى خدا و اى مولاى من شهرهایت را به سبب گناهان بندگانت ویران مکن، به نامهاى مکنون و نعمتهاى تو همانهایى که موانع آنها را پوشیده داشته است سوگند که آبى گوارا بر ما ببار، آبى که بندگانت را به آن زنده کنى و شهرهایت را بدان سیرآب فرمایى، اى کسى که بر همه چیز توانایى. عطاء گفت: هنوز گفتارش به پایان نرسید که رعد و برق در آسمان ظاهر شد و باران مانند آبى که از دهانه مشک سرازیر شود باریدن گرفت. در این هنگام او برگشت و مى‏ گفت:

أفلح الزاهدون و العابدون‏ إذ لمولاهم اجاعوا البطونا[۱]
أسهروا الاعین العلیله حبّا فانقضى لیلهم و هم ساهرونا[۲]
شغلتهم عباده اللّه حتّى‏ قیل فی النّاس إنّ فیهم جنونا[۳]

ابن مبارک گفته است: در سالى که در مدینه قحطى سختى بود به آنجا وارد شدم. مردم براى طلب باران از شهر بیرون مى ‏رفتند و من هم با آنها همراه شدم. ناگهان غلام سیاهى را دیدم در حالى که دو پارچه کتان در بر کرده یکى را شلوار خود ساخته و دیگرى را بر دوش انداخته است آمد و در کنارم نشست و شنیدم مى‏ گفت: بار الها کثرت گناهان و کردار زشت بندگان چهره ‏ها را در پیشگاه تو کهنه و کریه ساخته است. خدایا باران آسمان را از ما بازداشته ‏اى تا بدین ‏وسیله ما را تنبیه و مجازات کنى، اى بردبار صاحب وقارى که بندگانت جز نیکى از تو انتظار ندارند، همین ساعت همین ساعت آنها را سیرآب گردان، پیوسته السّاعه السّاعه مى ‏گفت تا آسمان به ابر پوشیده شد و باران از هر سو باریدن گرفت. ابن مبارک گفته است: من نزد فضیل رفتم، او گفت تو را اندوهگین مى ‏بینم؟ پاسخ دادم: دیگرى بر ما سبقت گرفت و بى ‏ما دوستى او را یافت، و داستان را براى او گفتم. فضیل نعره ‏اى زد و بى‏ هوش بر زمین افتاد.

این مطالب در متون اهل سنت بیان شده که مایه عبرت همگان است. از طریق شیعه امامیه  از اهل بیت علیهم السلام روایت شده است: «از جمله مواعظى که خداوند به عیسى بن مریم علیه السلام فرمود این است: اى عیسى به ستمگران بنى اسرائیل بگو چهره‏ های تان را شسته و دلهای تان را چرکین و آلوده کرده ‏اید، آیا به من مغرور و یا بر من گستاخ شده ‏اید؟ براى مردم دنیا خود را خوشبو مى‏ کنید در حالى که درون شما در پیش من به منزله مردارى گندیده است. گویا شما گروهى مردگانید. اى عیسى به آنها بگو از کسبهاى حرام دست بازدارید، و در برابر دشنام ‏گویى ناشنوا باشید، و با دل به سوى من رو آورید، چه من خواهان صورت ظاهر شما نیستم، اى عیسى! به ستمگران بنى اسرائیل بگو در حالى که شما اموال حرام را در آغوش دارید و بتها را در خانه ‏های تان نگه مى‏ دارید مرا نخوانید زیرا من سوگند خورده ‏ام که هر کس از شما مرا بخواند اجابتش کنم و اجابت خود را نسبت به آنها لعنت براى آنان قرار دهم تا متفرّق و پراکنده شوند.»[۴]

از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم نقل کرده‏ اند که فرموده است: «به من وحى شد که اى برادر رسولان و اى برادر انذارکنندگان قوم خود را انذار و هشدار ده که داخل خانه ‏اى از خانه ‏هاى من، و وارد بر هیچ بنده ‏اى از بندگان من نشوند که بر ذمّه یکى از آنها مظلمه باشد، زیرا مادام که در پیشگاه من به نماز مى ‏ایستد او را لعن مى ‏کنم تا آنگاه که مظلمه را برگرداند در این هنگام (که مظلمه را رد کرده) من گوش اویم، همان گوشى که با آن مى ‏شنود، و چشم اویم، همان چشمى که با آن مى ‏بیند، و از جمله دوستان و برگزیدگان من مى ‏باشد و با پیامبران و صدّیقان و شهیدان در بهشت همسایه من خواهد بود.»[۵]

از امیر مؤمنان علیه السلام روایت شده که فرموده است: «خداوند به عیسى علیه السلام وحى فرمود که به بنى اسرائیل بگو: به خانه‏ اى از خانه ‏هاى من جز با چشمانى فروهشته و دلهایى پاک و دستهایى پاکیزه وارد نشوید؛ و آنان را آگاه کن که من دعاى هیچ یک از آنها و هیچ کس از آفریدگان را که نزد او مظلمه ‏اى باشد اجابت نمى‏کنم.»[۶]

در حدیث قدسى آمده است: «از تو دعا و از من اجابت است. و هیچ دعایى جز دعاى خورنده حرام از من محجوب نیست.» از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم نقل شده است: «کسى که مى ‏خواهد دعایش به اجابت برسد کسب و کار و طعام خود را پاکیزه بدارد»؛ و در پاسخ کسى که گفت: دوست دارم دعایم به اجابت برسد فرمود: «معاش خود را پاکیزه بدار و حرام به شکم خود وارد مکن.»[۷]

از امام صادق علیه السلام روایت است: «هر کس شاد مى ‏شود که دعایش به اجابت برسد باید طعام و کسب خود را حلال و پاکیزه کند.»[۸] و نیز فرموده است: «ترک یک لقمه حرام در نزد خداوند محبوب‏تر از دو هزار رکعت نماز مستحبّى است؛ و ترک یک ششم درهم حرام در پیشگاه خداوند برابر هفتاد حجّ مقبول است.»[۹]

از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم نقل شده که فرموده است: «اگر آن قدر نماز بگزارید که مانند میخ لاغر شوید، و روزه بگیرید تا مانند گوژپشتان شوید خداوند از شما نمى ‏پذیرد جز آن که داراى تقوایى بازدارنده باشید.»[۱۰] و نیز فرموده است: «عبادت با خوردن حرام مانند ساختمان کردن بر روى شنزار است؛» و گفته شده: «بر روى آب است.»[۱۱] و نیز: «با عمل نیک همان مقدار دعا کافى است که نمک براى طعام کافى است.»[۱۲] همه این احادیث را کتاب عدّه الدّاعى روایت کرده. [۱۳]

منبع: راه روشن؛ ترجمه المحجه البیضاء فى تهذیب الإحیاء، ج‏۲٫

[۱] . زاهدان و عابدان رستگار شدند زیرا به خاطر او شکمهایشان را خالى نگهداشتند.

[۲] . چشمان دردمند خود را به خاطر دوستى او بى‏خوابى دادند و شبهایشان را بیدار بسر بردند.

[۳] . عبادت الهى آنها را به خود مشغول کرد تا آنجا که در میان مردم گفته شد آنها را دیوانگى فرا گرفته است.

[۴] .عدّه الدّاعى پایان باب سوّم، ص ۱۰۲٫

[۵] . عده الدّاعى پایان باب سوّم، ص ۱۰۲٫

[۶] . عده الدّاعى پایان باب سوّم، ص ۱۰۲٫

[۷] . عده الدّاعى پایان باب سوّم، ص ۱۰۲٫

[۸] . عده الدّاعى پایان باب سوّم، ص ۱۰۲٫

[۹] . عده الدّاعى پایان باب سوّم، ص ۱۰۲٫

[۱۰] .عدّه الدّاعى پایان باب سوّم، ص ۱۰۲٫

[۱۱] . عدّه الدّاعى پایان باب سوّم، ص ۱۰۲٫

[۱۲] . عدّه الدّاعى پایان باب سوّم، ص ۱۰۲٫

[۱۳]. فیض کاشانى، محمد بن شاه مرتضى، راه روشن: ترجمه کتاب المحجه البیضاء فی تهذیب الإحیاء، ج۲، ص ۴۱۲، آستان قدس رضوى، بنیاد پژوهشهاى اسلامى – مشهد مقدس (ایران)، چاپ: ۱، ۱۳۷۲ ه.ش.