مهاجرین

نوشته‌ها

بیعت شکنی طلحه و زبیر.

اشاره:

طلحه بن عبیدالله از اصحاب پیامبر(ص) و مسلمانان نخستین که در جنگ‎های صدر اسلام حضور داشت و از خود رشادت‎هایی نشان داد.‌ او پسرعموی ابوبکر بن ابوقحافه خلیفه اول مسلمانان نیز بود. وی پس از وفات پیامبر(ص) به همکاری با خلفای نخستین روی آورد و در کشورگشایی‎های آنان حضور فعال داشت.  زُبیر بن عَوّام بن خُوَیلَد از صحابه رسول خدا(ص) و برادرزاده حضرت خدیجه همسر پیامبر(ص) که در ۸ یا ۱۵ سالگی اسلام آورد و همواره در کنار پیامبر بود. پس از رحلت حضرت محمد(ص)، زبیر حکم شورای سقیفه را نپذیرفت و از خلافت حضرت علی(علیه السلام) دفاع و با عمر بن خطاب بحث‌های بسیاری کرد.

و من کتاب له (علیه السلام) إلى طلحه و الزبیر (مع عمران بن الحصین الخزاعی)، ذَکَره أبو جعفر الإسکافی فی کتاب المقامات فی مناقب أمیرالمؤمنین (علیه السلام):

أَمَّا بَعْدُ، فَقَدْ عَلِمْتُمَا -وَ إِنْ کَتَمْتُمَا- أَنِّی لَمْ أُرِدِ النَّاسَ حَتَّى أَرَادُونِی وَ لَمْ أُبَایِعْهُمْ حَتَّى بَایَعُونِی، وَ إِنَّکُمَا مِمَّنْ أَرَادَنِی وَ بَایَعَنِی، وَ إِنَّ الْعَامَّهَ لَمْ تُبَایِعْنِی لِسُلْطَانٍ غَالِبٍ وَ لَا [لِحِرْصٍ] لِعَرَضٍ حَاضِرٍ؛ فَإِنْ کُنْتُمَا بَایَعْتُمَانِی طَائِعَیْنِ فَارْجِعَا وَ تُوبَا إِلَى اللَّهِ مِنْ قَرِیبٍ، وَ إِنْ کُنْتُمَا بَایَعْتُمَانِی کَارِهَیْنِ فَقَدْ جَعَلْتُمَا لِی عَلَیْکُمَا السَّبِیلَ بِإِظْهَارِکُمَا الطَّاعَهَ وَ إِسْرَارِکُمَا الْمَعْصِیَهَ؛ وَ لَعَمْرِی مَا کُنْتُمَا بِأَحَقِّ الْمُهَاجِرِینَ بِالتَّقِیَّهِ وَ الْکِتْمَانِ وَ إِنَّ دَفْعَکُمَا هَذَا الْأَمْرَ [قَبْلَ] مِنْ قَبْلِ أَنْ تَدْخُلَا فِیهِ کَانَ أَوْسَعَ عَلَیْکُمَا مِنْ خُرُوجِکُمَا مِنْهُ بَعْدَ إِقْرَارِکُمَا بِهِ. وَ قَدْ زَعَمْتُمَا أَنِّی قَتَلْتُ عُثْمَانَ، فَبَیْنِی وَ بَیْنَکُمَا مَنْ تَخَلَّفَ عَنِّی وَ عَنْکُمَا مِنْ أَهْلِ الْمَدِینَهِ، ثُمَّ یُلْزَمُ کُلُّ امْرِئٍ بِقَدْرِ مَا احْتَمَلَ. فَارْجِعَا أَیُّهَا الشَّیْخَانِ عَنْ رَأْیِکُمَا، فَإِنَّ الْآنَ [أَعْظَمُ] أَعْظَمَ أَمْرِکُمَا الْعَارُ مِنْ قَبْلِ أَنْ [یَجْتَمِعَ] یَتَجَمَّعَ الْعَارُ وَ النَّارُ، وَ السَّلَام.

نامه اى از آن حضرت (علیه السلام) به طلحه و زبیر با عمران بن حصین خزاعى. آن را ابو جعفر اسکافى در کتاب مقامات در مناقب امیر المؤمنین (علیه السلام) آورده است:

اما بعد. شما نیک مى دانید، هر چند کتمان مى کنید، که من آهنگ مردم نکردم تا آنها آهنگ من کردند. من از آنها بیعت نخواستم تا آنها با من بیعت کردند. شما دو تن از کسانى بودید که به سوى من آمدید و به من دست بیعت دادید. بیعت کردن مردم با من، بدان سبب نبود که مرا قدرتى است غالب یا مالى است مهیا.

اگر شما از روى رضا با من بیعت کرده اید از این بیعت شکنى باز گردید و بر فور توبه کنید و اگر به اکراه بیعت کرده اید، به سبب تظاهر به طاعت و در دل نهان داشتن معصیت، راه بازخواست خود را بر من گشاده داشته اید.

به جان خودم سوگند، که شما از دیگر مهاجران به تقیه و کتمان سزاوارتر نبوده اید. نپذیرفتن بیعت من، پیش از آنکه داخل در بیعت شوید، براى شما آسانتر بود از بیعت کردن و خارج شدن از آن.

پندارید که من عثمان را کشته ام. میان من و شما از اهل مدینه، کسانى هستند که نه با من هستند و نه با شما. اینان قضاوت کنند تا هر کس هر اندازه در این امر دخالت داشته بر گردنش آید و از عهده آن برآید. اى دو مرد سالخورده، از این رأى و نظر که دارید، بازگردید که اگر امروز چنین کنید، تنها عار گریبانگیر شماست و اگر داورى به قیامت واگذارید، هم عار است و هم نار. والسلام.

از نامه هاى آن حضرت است که عمران بن حصین خزاعى به جانب طلحه و زبیر فرستاد. ابو جعفر اسکافى آن را در کتاب مقامات در مناقب امیر المؤمنین علیه السّلام ذکر کرده است:

این نامه در عین فشردگى به چهار نکته مهم اشاره مى کند:

در بخش اوّلِ این نامه، حضرت بر این امر تأکید دارد که من براى بیعت به  سراغ مردم نرفتم و آنها با اصرار و بدون اکراه و اجبار و طمع به سراغ من آمدند و شما هم در بیعت با من هرگز مجبور نبودید.

در بخش دوم طلحه و زبیر را مخاطب ساخته مى فرماید: از دو حال خارج نیست; یا شما با میل و رغبت با من بیعت کرده اید، پس چرا بیعت را شکستید؟ برگردید و توبه کنید و یا بى میل و رغبت بیعت کرده اید که در این صورت مرتکب تدلیس شده اید، زیرا در ظاهر ابراز اطاعت نموده و در باطن قصد عصیان داشته اید.

در بخش سوم مى فرماید: شما چنین مى پندارید که من قاتل عثمان بوده ام و این را بهانه براى نقض بیعت قرار داده اید. بهترین راه این است که آنهایى که در این میدان بى طرف مانده اند در میان من و شما حکومت کنند.

در بخش چهارم مى فرماید: از این راه که در پیش گرفته اید برگردید که عذاب الهى را در پى دارد.

از این راه پرخطر برگردید:

مى دانیم پس از قتل عثمان، مردم براى بیعت با امیرمؤمنان(علیه السلام) هجوم شدیدى آوردند و براى بیعت با آن حضرت بر یکدیگر پیشى مى گرفتند. سرشناسان صحابه نیز هماهنگ با مردم با میل و رغبت با آن حضرت بیعت نمودند و طلحه و زبیر نیز به آنها پیوستند. بیعتى که با امیرمؤمنان صورت گرفت جز در زمان پیغمبر سابقه نداشت، و با بیعت سقیفه یا بیعت با عمر بعد از تعیین او از سوى خلیفه اوّل و یا بیعت با عثمان پس از رأى شوراى شش نفرى، مطلقاً شباهتى نداشت; بیعتى بود به تمام معنا مردمى، درست همانند بیعت مردم با رسول خدا.

ولى مى دانیم که طلحه و زبیر انتظاراتى داشتند از جمله اینکه فرماندارى بعضى از شهرهاى مهم از سوى على(علیه السلام) به آنها سپرده شود(۲) و چون این انتظار برآورده نشد بیعت خود را شکستند و همسر پیامبر عایشه را تحریک و به عنوان خون خواهى عثمان بر ضد امیرمؤمنان قیام کردند و به شهر بصره که نقطه آسیب پذیرترى بود رفتند و آنجا را تسخیر نمودند و جنگ جمل را به راه انداختند. سرانجام پس از شکست، هر دو کشته شدند.

امیرمؤمنان على(علیه السلام) پیش از جنگ جمل بوسیله این نامه با آنها اتمام حجت مى کند و تمام راه هاى فرار را با منطق نیرومندش بر آنان مى بندد.

نخست مى فرماید: «اما بعد (از حمد و ثناى الهى) شما مى دانید ـ هر چند کتمان کنید ـ که من به دنبال مردم نرفتم; آنها به سراغ من آمدند و من دست بیعت به سوى آنها نگشودم تا آنها با اصرار با من بیعت کردند و شما دو نفر از کسانى بودید که به سراغ من آمدید و با من بیعت کردید»; (أَمَّا بَعْدُ، فَقَدْ عَلِمْتُمَا، وَإِنْ کَتَمْتُمَا، أَنِّی لَمْ أُرِدِ النَّاسَ حَتَّى أَرَادُونِی، وَلَمْ أُبَایِعْهُمْ حَتَّى بَایَعُونِی، وَإِنَّکُمَا مِمَّنْ أَرَادَنِی وَ بَایَعَنِی).

اشاره به اینکه شما هیچ بهانه اى براى بیعت شکنى ندارید، زیرا بیعت من بر خلاف بیعت هاى پیشین به صورت خودجوش مردمى بود بى آنکه من مقدمه چینى براى آن کرده باشم، شما هم در میان توده مردم آمدید و مثل دیگران از روى میل و اراده با من بیعت کردید.

سپس امام(علیه السلام) به دلیل روشنى براى اختیار و آزاد بودن بیعت اشاره کرده مى فرماید: «توده مردم به جهت زور و سلطه یا متاع دنیا با من بیعت نکردند»; (وَإِنَّ الْعَامَّهَ لَمْ تُبَایِعْنِی لِسُلْطَان غَالِب، وَلاَ لِعَرَض(۳) حَاضِر).

اشاره به اینکه بیعت هاى غیر واقعى ممکن است از دو چیز سرچشمه بگیرد: یکى ظهور سلطه که مردم را مجبور سازند با کسى بیعت کنند. این بیعت قطعاً باطل است و یا اینکه مردم را تطمیع نمایند و آراى آنها را بخرند و آنها براى کسب مال و ثروتى بیعت کنند. این بیعت هم بیعت واقعى نیست و چون مى دانید بیعت مردم هیچ کدام از این دو نبوده، دلیلى ندارد که ادعاى کراهت کنید و آن را بشکنید.

امام(علیه السلام) به این ترتیب راه هاى فرار را به روى آنها مى بندد. سپس به دلیل دیگرى تمسک مى جوید و مى فرماید: «بنابراین (از دو حال خارج نیست) اگر شما از روى میل و رغبت با من بیعت کرده اید (بیعت شکنى شما حرام بوده) باید باز گردید و فوراً در پیشگاه خدا توبه کنید و اگر بیعت شما از روى اکراه و نارضایى بوده، راه را براى من نسبت به خود گشوده اید، زیرا ظاهراً اظهار اطاعت کردید و در دل، قصد عصیان داشتید (زیرا راه منافقان را پیمودید و این حرکت منافقانه مستوجب عقوبت است)»; (فَإِنْ کُنْتُمَا بَایَعْتُمَانِی طَائِعَیْنِ، فَارْجِعَا وَ تُوبَا إِلَى اللهِ مِنْ قَرِیب، وَإِنْ کُنْتُمَا بَایَعْتُمَانِی کَارِهَیْنِ، فَقَدْ جَعَلْتُمَا لِی عَلَیْکُمَا السَّبِیلَ بِإِظْهَارِکُمَا الطَّاعَهَ، وَإِسْرَارِکُمَا الْمَعْصِیَهَ).

آن گاه امام(علیه السلام) سومین استدلال دندان شکن در برابر ادعاى کراهت آنها را بیان مى فرماید: «به جان خودم سوگند شما از سایر مهاجران سزاوارتر به تقیه و کتمان عقیده نبوده اید (هیچ کس در آن روز مجبور به چنین چیزى نبود مخصوصاً شما که از قدرتمندان صحابه بودید) بنابراین هرگاه از آغاز، کناره گیرى از بیعت کرده بودید کار شما آسان تر بود تا اینکه نخست بیعت کنید و بعد (به بهانه اى) سر باز زنید»; (وَلَعَمْرِی مَا کُنْتُمَا بِأَحَقِّ الْمُهَاجِرِینَ بِالتَّقِیَّهِ وَالْکِتْمَانِ، وَإِنَّ دَفْعَکُمَا هَذَا الاَْمْرَ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَدْخُلاَ فِیهِ، کَانَ أَوْسَعَ عَلَیْکُمَا مِنْ خُرُوجِکُمَا مِنْهُ، بَعْدَ إِقْرَارِکُمَا بِهِ).

اشاره به اینکه اگر ادعا مى کنید بیعت شما از روى تقیه و ترس از مخالفت بوده این اشتباه بزرگى است; زیرا امروز که قدرت در دست من است شما از پیمان شکنى و نقض بیعت ترسى ندارید چگونه ادعا مى کنید بیعت شما از روى ترس بوده، در حالى که ترک بیعت بسیار آسان تر از نقض بیعت است آن هم با تفاوت ظروف که در آن روز قدرتى در دست من نبود و امروز قدرت در دست من است.

به این ترتیب امام(علیه السلام) تمام راه هاى عذر در پیمان شکنى را به روى آنها بسته و ثابت نموده است که این کار جز از روى هوا و هوس و عشق به مقام و مال و ثروت دنیا نبوده است.

از کسانى تعجب مى کنیم که عدالت صحابه را تا آنجا پیش برده اند که تمام کارهاى امثال طلحه و زبیر را صحیح و مطابق حق و عدالت مى شمرند در حالى که امام از افضل صحابه بود و آنها را با این دلایل منطقى و عقلانى محکوم مى کند. با این حال چگونه مى توان عدالت آنها را مطرح کرد و تمام جنایاتشان را زیر عنوان اجتهاد پوشانید. راستى عجیب و تأسف بار است.

مرحوم علاّمه شوشترى از کتاب «خلفاى ابن قتیبه» مطلب جالبى در این زمینه نقل کرده است، مى گوید: على(علیه السلام) در روز جنگ جمل در میان دو صف ایستاده بود. طلحه را مخاطب ساخت و فرمود: مگر با من از روى میل و رغبت بیعت نکردى (چرا بیعت را شکستى؟) طلحه گفت: من در حالى بیعت کردم که شمشیر بر گردن من بود. امام فرمود: (دروغ مى گویى) آیا تو نمى دانى که من احدى را به بیعت اکراه نکردم. اگر بنا بود کسى را اکراه کنم «سعد بن ابى وقاص» و «عبد الله بن عمر» و «محمد بن مسلمه» را (که از تو ضعیف تر بودند) به بیعت مجبور مى کردم; آنها با من بیعت نکردند و بى طرف ماندند من هم دست از آنها برداشتم.

در همان کتاب آمده است که عمار، عبدالله بن عمر و سعد و محمد بن مسلمه را به بیعت با امام دعوت کرد. آنها ابا کردند او این خبر را به امام رسانید. حضرت فرمود: این گروه را رها کن. اما «عبد الله بن عمر» مرد ضعیفى است و اهل تصمیم نیست و «سعد بن ابى وقاص» انسان حسودى است و گناه من در مورد «محمد بن مسلمه» این است که در روز خیبر برادرش را کشتم.(۴)

امام(علیه السلام) در بخش آخر این نامه اشاره به مطلب مهمى مى کند که دستاویز اصلى طلحه و زبیر در خروج بر ضد امام و روشن کردن آتش جنگ جمل بود و آن اینکه آنها قتل عثمان را که خود از عوامل اصلى آن بودند به امام که دامانش از آن پاک بود نسبت داده و آن را دلیل بر بیعت شکنى خود قرار دادند، مى فرماید: «شما چنین پنداشته اید (و به دروغ تبلیغ کرده اید) که من قاتل عثمانم. بیایید میان من و شما کسانى حکم کنند که هم اکنون در مدینه اند; نه به طرفدارى من برخاسته اند نه به طرفدارى شما سپس هرکس به اندازه جرمى که در این حادثه داشته محکوم و ملزم شود»; (وَقَدْ زَعَمْتُمَا أَنِّی قَتَلْتُ عُثْمَانَ، فَبَیْنِی وَبَیْنَکُمَا مَنْ تَخَلَّفَ عَنِّی وَعَنْکُمَا مِنْ أَهْلِ الْمَدِینَهِ، ثُمَّ یُلْزَمُ کُلُّ امْرِئ بِقَدْرِ مَا احْتَمَلَ).

ماجراى قتل عثمان بهانه اى بود براى کسانى که بر ضد امام قیام کردند; طلحه و زبیر از یک سو و معاویه از سوى دیگر. گرچه حوادث زمان عثمان مى رفت که تاریخ اسلام را از نظر بپوشانند ولى در عین حال گویاست و نشان مى دهد قاتلان عثمان و معاونان آنها چه کسانى بودند. به یقین طلحه از کسانى بود که آشکارا به این مسأله دامن مى زد و زبیر پنهانى و مخفیانه. و امام(علیه السلام) فرزندان خود حسن و حسین را فرستاد تا بر در خانه عثمان بایستند و جلوى هجوم مردم را بگیرند شاید با دیدن فرزندان رسول خدا دست بر دارند و حمله نکنند.

امام بارها عثمان را نصیحت کرد و راه صحیح را که عذرخواهى از مردم و کنار زدن اقوام و بستگانش از مناصب مهم حکومت و از غارت بیت المال بود به وى نشان داد ولى متأسفانه او چنان غرق در خطا شده بود که راه بازگشتى براى خود نمى دید، چون ضعیف بود و قدرت تصمیم گیرى در این زمینه نداشت. به همین دلیل، امام افراد بى طرف در مدینه را براى حکمیت پیشنهاد مى کند که آنها گواهى دهند سپس حکم کنند چه کسى دستش به خون عثمان آلوده شده بود.

آن گاه امام آن دو را مخاطب ساخته مى فرماید: «اى دو پیرمرد کهنسال! (که خود را از پیشگامان و شیوخ اسلام مى دانید و آفتاب عمرتان بر لب بام است) از عقیده خود برگردید (و تجدید بیعت کنید یا لا اقل دست از آتش افروزى جنگ بردارید و به کنارى روید) زیرا الان مهم ترین چیزى که دامان شما را مى گیرد سرافکندگى و ننگ و عار است (آن هم به عقیده شما) ولى ادامه این راه هم سبب ننگ (شکست در جنگ) است و هم آتش دوزخ والسلام»; (فَارْجِعَا أَیُّهَا الشَّیْخَانِ عَنْ رَأْیِکُمَا، فَإِنَّ الآْنَ أَعْظَمَ أَمْرِکُمَا الْعَارُ، مِنْ قَبْلِ أَنْ یَتَجَمَّعَ الْعَارُ وَالنَّارُ، وَالسَّلاَمُ).

ابن قتیبه در کتاب الامامه والسیاسه مى گوید هنگامى که اهل مصر بر عثمان شوریدند و خانه او را محاصره کردند، طلحه از کسانى بود که هر دو گروه را بر ضد عثمان مى شورانید. حتى مى گفت: عثمان به محاصره شما اعتقادى ندارد چون آب و غذا به او مى رسد; نگذارید آب و غذا براى او ببرند.(۵)

ابن ابى الحدید نیز درباره زبیر مى نویسد: او به مردم مى گفت: عثمان را بکشید چون دین و آیین شما را دگرگون کرده و هنگامى که به او گفتند: چه مى گویى در حالى که پسرت بر در خانه عثمان ایستاده، از او دفاع مى کند. او گفت: من ناراحت نمى شوم اگر عثمان را بکشند هرچند قبل از او پسرم هم کشته شود.(۶)

امام(علیه السلام) بارها در خطبه ها یا نامه هاى نهج البلاغه اشاره به بهانه جویى رسواى طلحه و زبیر در مسأله قتل عثمان مى کند و آنها را از شرکاى قتل مى شمارد; چیزى که در تواریخ نیز صریحا آمده است.

قابل توجّه اینکه ابن قتیبه در الامامه والسیاسه نیز چنین آورده: هنگامى که عایشه در بصره خطبه مى خواند و آنها را به خون خواهى عثمان تشویق مى کرد، مردى از بزرگان بصره برخاست و نامه اى نشان داد که طلحه جهت تشویق به قتل عثمان براى او نوشته بود. آن مرد در آن مجلس خطاب به طلحه کرد و گفت: این نامه را قبول دارى؟ طلحه گفت: آرى. آن مرد گفت: پس چرا دیروز ما را به قتل عثمان تشویق مى کردى و امروز به خون خواهى او دعوت مى کنى؟ طلحه در پاسخ او (به عذر واهى و مضحکى توسل جست و) گفت: عده اى به ما ایراد کردند که چرا به یارى عمثان نشتافتید ما هم جبران آن را در این دیدیم که به خون خواهى او قیام کنیم.(۷)

این جمله نیز از عایشه معروف است که با صراحت دستور قتل عثمان را به مردم داد و گفت: «اقْتُلُوا نَعْثَلاً قَتَلَ اللهُ نَعْثَلا; نعثل را بکشید خدا نعثل را بکشد».(۸) منظور او از «نعثل» عثمان بود که شباهتى به نعثل یهودى داشت که ریش بلندى داشت.

نکته:

ادامه نامه امام(علیه السلام) درباره عایشه است:

در کتاب تمام نهج البلاغه که این نامه را بدون گزینش و به طور کامل آورده، بخشى در ذیل آن دیده مى شود که مربوط به عایشه است، زیرا مخاطب نامه تنها طلحه و زبیر نبوده اند، بلکه عایشه نیز جزء مخاطبین بوده است. امام او را سرزنش مى کند که تو چرا بر خلاف حکم اسلام بیرون آمدى و عملا فرماندهى لشکر را به عهده گرفته اى و میان مسلمانان فساد کرده اى و گمان مى کنى براى اصلاح آمده اى. تو مطالبه خون عثمان مى کنى در حالى که مى دانیم تو بودى که مى گفتى: «نعثل» (یعنى عثمان) را بکشید که او کافر شده است ولى با نهایت تعجب الان برگشته اى و مطالبه خون او مى کنى! به جان خودم سوگند کسى که تو را تحریک کرده و به این کار واداشته گناهش از گناه قاتلان عثمان بیشتر است! توبه کن و به خانه ات باز گرد!(۹)

پی نوشت:

  1. سند نامه: مرحوم سیّد رضى در ابتداى این نامه ـ همان گونه که در بالا آمده ـ نوشته است که آن را ابوجعفر اسکافى (محمّد بن عبدالله اسکافى متوفاى سنه ۲۴۰ قمرى) در کتاب المقامات فى مناقب امیرالمؤمنین آورده است. اسکافى از معتزله بود و در محله اسکاف بغداد زندگى مى کرد و از این رو او را اسکافى گفته اند. او از معاصران «جاحز» بود و ردّى بر کتاب العثمانیه او نوشته است. معتزله بغداد معتقد بر افضلیت امیرمؤمنان بر تمام صحابه بوده اند و اسکافى نیز پیرو همین عقیده بود. (البته ابوجعفر اسکافى از اهل سنّت بود و غیر از محمد بن احمد بن جنید اسکافى معروف است که از قدماى فقهاى شیعه محسوب مى شود). صاحب مصادر نهج البلاغه دو مأخذ دیگر براى این نامه نقل کرده است: نخست تاریخ ابن اعثم کوفى (متوفاى ۳۱۴) است و دیگر کتاب الامامه والسیاسه ابن قتیبه دینورى (متوفاى ۲۷۶) است.
  2. ابن کثیر در البدایه والنهایه مى گوید: طلحه و زبیر هنگامى با امام بیعت کردند که از او تقاضاى فرماندارى بصره و کوفه را داشتند. امام به آنها فرمود: شما پیش من باشید و در مسائل حکومتى با شما مأنوس باشم بهتر است (البدایه والنهایه، ج ۸، ص ۲۲۶).
  3. «عَرَض» در اصل به معناى چیزى است که ثبات و پایدارى ندارد و عارضى و کم دوام است، از این رو به متاع دنیاى مادى عرض گفته اند چون معمولاً ناپایدار است و در جمله بالا به همین معناست و در کتب فقهى «عَرَض» به کالایى گفته مى شود که در مقابل درهم و دینار است. در بعضى از کتب لغت مانند لسان العرب نیز «عَرْض» بر وزن «فرض» به همین معنا اطلاق شده است.
  4. شرح نهج البلاغه علاّمه شوشترى، ج ۹، ص ۳۵۲٫
  5. الامامه والسیاسه، ج ۱، ص ۳۸٫
  6. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج ۹، ص ۳۶٫
  7. الامامه والسیاسه، ج ۱، ص ۸۸ .
  8. بحارالانوار، ج ۳۱، ص ۴۸۴٫
  9. تمام نهج البلاغه، ص ۷۸۴٫

دیدگاه هایی درباره مصارف خمس

چکیده

در باره مصارف خمس و نیز انفال که در قرآن از آنها سخن گفته شده است، دیدگاه هایی دربین فقهائ وجود دارد. آیا مصارف خمس و انفال یکی است و آیا می توان خمس را در امور عام امنفعه مصرف کرد یا خیر و آیا مصرف خمس موار خاصی دارد و چه کسی حق تصمیم گیری در امصارف آن دارد، در این مقاله مختصر به این امور پرداخته شده است.

 

دیدگاه هایی درباره مصارف فیء- تفسیر سوره حشر

 «للفقراء المهاجرین الذین اخرجوامن دیارهم و اموالهم یبتغون فضلا من الله ورضوانا و ینصرون الله و رسوله اولئک هم الصادقون والذین تبووا الدار والایمان من قبلهم یحبون من هاجر الیهم و لایجدون فی صدورهم حاجه مما اوتوا و یوثرون علی انفسهم ولو کان بهم خصاصه و من یوق شح نفسه فاولئک هم المفلحون والذین جاوا من بعدهم یقولون ربنا اغفر لنا و لاخواننا الذین سبقونا بالایمان و لا تجعل فی قلوبنا غلا للذین آمنوا ربنا انک رؤف رحیم».

این اموال برای فقیران مهاجرانی است که از خانه و کاشانه و اموال خود بیرون رانده شدند در حالی که فضل الهی و رضای او را می طلبند و خدا و رسولش را یاری می کنند؛ و آنها راستگویانند! و برای کسانی است که در این سرا [سرزمین مدینه] و در سرای ایمان پیش از مهاجران مسکن گزیدند و کسانی را که به سویشان هجرت کنند دوست می دارند، و در دل خود نیازی به آن چه به مهاجران داده شده احساس نمی کنند و آن ها را بر خود مقدم می دارند هرچند خودشان بسیار نیازمند باشند؛کسانی که از بخل و حرص نفس خویش باز داشته شده اند رستگارانند! (هم چنین)

کسانی که بعد از آنها [بعد از مهاجران و انصار] آمدند و می گویند:

 «پروردگارا! ما و برادرانمان را که در ایمان بر ما پیشی گرفتند بیامرز، ودر دل هایمان حسد و کینه ای نسبت به مومنان قرار مده! پروردگارا، تو مهربان ورحیمی.»

اگر «ما افاء الله علی رسوله من اهل القری» خمس است این تقسیم صحیح است که «فلله و للرسول و لذی القربی والیتامی والمساکین وابن السبیل» چون آیه خمس در سوره انفال همین سهام شش گانه را مشخص کرد ولی سیاقش سیاق آیه فیء وانفال است و با سیاق سازگار نیست.

و اگر این سیاق را حفظ کردیم موضوع مربوط به انفال است انفال فقط مال خدا وپیامبر است و دیگر مال یتامی و مساکین و ابن السبیل نیست. چرا قرآن مصارف شش گانه خمس را اینجا بازگو کرده است؟

این اشکال، فقها را به زحمت انداخته و هر کدام راه حلی را ارائه کرده اند.

مطلبی را که سیدنا الاستاد، علامه طباطبائی رضوان الله علیه – فرمودند و باآن از مفسران دیگر در تفسیر «للفقراء الهاجرین» جدا شدند این بود که سایرمفسران نوعا «للفقراء المهاجرین» را بدل برای ذی القربی یا یتامی و مساکین و ابن السبیل می گرفتند ولی ایشان بدل برای ذی القربی و یتامی و مساکین و ابن السبیل نگرفتند بلکه بیان مصرف «لله» گرفتند که لله را به معنای «فی سبیل الله» معنا کردند، یعنی «ما افاء الله علی رسوله من اهل القری فلله…»

یعنی فی سبیل الله، چون باید در سبیل خدا مصرف بشود برای بیان سبیل خدا فرمود: «للفقراء المهاجرین» که این للفقراء بیان آن فی سبیل الله است نه بدل برای یتامی. این خلاصه فرمایش ایشان بود. اثبات فرمایش ایشان از نظر فقهی کار آسانی نیست، زیرا «لله» که در باب انفال و در باب خمس ذکر شد غیر از «فی سبیل الله» است که درباب زکات ذکر می شود. در باب زکات، فی سبیل الله یکی از مصارف هشت گانه است و این جهت یکی از هشت سهم را می برد. یعنی جهت فی سبیل الله صاحب سهم است، زکات را به هشت سهم تقسیم می کنند یکی از سهام هشت گانه را «فی سبیل الله» می برد.

اما کلمه «لله» که در انفال ذکر شد در کریمه «یسئلونک عن الانفال قل الانفال لله والرسول» و هم چنین کلمه «الله» که در خمس ذکر شد که:

 «واعلموا انما غنمتم من شیء فان لله خمسه» این «لله» غیر از «فی سبیل الله» است، چون در انفال و در خمس هر چه مال خداست به رسول می رسد پیامبر دوسهم می برد. این غیر از فی سبیل الله باب زکات است که پیغمبر (صلی الله علیه و آله) از این فی سبیل الله هیچ سهم نمی برد فقط متولی تقسیم است، مثل این که مالی وقف باشد و متولی عهده دار حفظ و توزیع آن است، سهم بر نیست. این لله که در انفال و خمس ذکر شده سهم بر است، غیر از فی سبیل الله است. در فی سبیل الله یعنی جهت سهم می برد و رسول خدا متولی حفظ و تقسیم این سهم است باید دریافت، حفظ و توزیع کند. پس فرق فقهی فراوانی است بین این که ما «للفقراء» را بدل برای «یتامی و مساکین» بگیریم یا بیان برای مصرف لله بگیریم. علت ذکر کلمه «الله» در مصارف فیء امامیه معتقد است:

کلمه «الله» که در انفال و خمس ذکر شده برای تبرک نیست بلکه یک سهمی است برای خدا، اما برادران اهل سنت می گویند این کلمه فقط تبرکا ذکر شده است.

گرچه همه آسمان و زمین ملک و ملک خداست و نام خدا همه جا مبارک است، اما ذکرآن فرق فقهی فراوانی دارد: اگر کلمه «الله» تبرک باشد مال را باید پنج قسم کرد: دو قسم را به پیامبر و ذی القربی داد و سه قسم آن را به یتامی و مساکین و ابن سبیل. یعنی این ۲۰ درصد را باید به پنج قسم تقسیم کرد، هشت قسم راباید به رسول داد و دوازده قسم دیگر را که سه پنجم،است به یتامی ومساکین و ابن سبیل. این نظر افرادی است که قائل به تخمیس هستند یعنی این خمس را باید تخمیس کند نه تسدیس (شش سهم) که ما معتقدیم.

ما که می گوییم این لام که برای بیان اختصاص است و تنها تبرک نیست می گوییم این خمس (۲۰%) را به شش قسم تقسیم می کنند: سه ششم، آن مال رسول است وسه ششم،دیگر مال یتامی و مساکین و ابن سبیل. قهرا این ۲۰ درصد را به دو قسم تقسیم می کنند: ده قسمش به رسول می رسد و ده قسم دیگر به یتامی و مساکین و ابن سبیل.

این فرق فراوان فقهی که آیا لله تبرک است یا واقعا برای بیان سهم است. اگرخدای سبحان در باب خمس یا انفال منظورش این بود که یکی از این سهام باید فی سبیل الله صرف شود آیه انفال و آیه خمس را هم نظیر آیه زکات ذکر می کرد، درحالی که این چنین نیست.

در آیه زکات این چنین فرموده است:

 «انما الصدقات للفقراء والمساکین والعاملین علیها و المولفه قلوبهم و فی الرقاب والغارمین و فی سبیل الله وابن السبیل فریضه من الله والله علیم حکیم»

در این جا هیچ سهمی برای پیامبر نیست، پیامبر و امام (صلوات الله علیهما) متولی هستند؛ یعنی همان طوری که متولی موقوفه هیچ سهمی نمی برد وفقط عهده دار حفظ و توزیع مال موقوفه است درباره زکات امام و پیامبر (صلوات الله علیهما) متولی در اخذ و توزیع هستند و هیچ سهمی نمی برند.

ولی در آیه انفال و در آیه خمس مستقیما این ها را صاحب سهم معرفی کرد؛ دراولین آیه سوره انفال فرمود:

 «یسئلونک عن الانفال قل الانفال لله و الرسول»،

در روایات ما هم نیامده است که: «ما کان لله یصرف فی سبیل الله»، بلکه آمده که: «ما لله فهو للرسول». اگر ما لله یصرف فی سبیل الله بود، بیان سیدنا الاستاد تام است اما «ما لله فهو للرسول» است نه این که «یصرف فی سبیل الله» رسول هر کجا که بخواهد آن را مصرف می کند.

پس آیه انفال این است که «قل الانفال لله والرسول» چه این که آیه خمس هم که آیه چهل و یکم همین سوره انفال است این چنین است: «واعلموا انما غنمتم من شیء فان لله خمسه و للرسول و لذی القربی» یعنی این خمس و این ۲۰ درصد شش قسم می شود سه قسمش مال خدا و پیامبر و ذی القربای او است و سه قسم بقیه مال یتامی و مساکین و ابن سبیل است که رسول (صلی الله علیه و آله) و ذات اقدس اله چه در انفال و چه در خمس سهمی دارند.

بنابراین اثبات فرمایش سیدنا الاستاد، علامه طباطبائی، کار آسانی نیست و چون این آیه از نظر مصرف شش قسم ذکر کرد اگر آیه کریمه سوره حشر را که می فرماید:

 «ما افاء الله علی رسوله من اهل القری» این آیه بیان آیه قبل نباشد و وحدت سیاق نداشته باشد؛ یعنی آیه قبل مربوط به انفال باشد و آیه بعد مربوط به جنگ و غنیمت باشد یا باید تقیید کرد که یک پنجم، مال این ها است یا اگر همه رافرمودند در اینها صرف کنید این تفضل است.

منبع: پایگاه اطلاع رسانی حوزه

نوشته نشدن وصیت نامه پیامبر(ص) عامل اصلی اختلاف مسلمانان

در زمان حیات پیامبر (صلی الله علیه و آله) هیچ نوع اختلاف اعتقادی و سیاسی در بین مسلمانان لااقل در ظاهر وجود نداشت و همۀ مسلمانان با یک پرچم و یک هدف و یک عقیده تحت رهبری و رسالت پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله)  امت واحد اسلامی را تشکیل می‌دادند؛ لکن بعد از رسول الله (صلی الله علیه و آله)  آنچه که باعث تفرقه در بین مسلمین گردید، اختلاف آنان در مسئلۀ امامت و رهبری مسلمین بود. این اختلاف با توجّه به حدیث دوات و قلم، در روزهای اخیر زندگی پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) بین آن حضرت و عمر آغاز گردید. براساس همین واقعیت، نویسندۀ مقدمه بر کتاب «صواعق المحرقه» در ضمن ذکر این حدیث از کتاب شرح مواقف، می‌گوید که این اختلاف بین رسول الله (صلی الله علیه و آله) و عمر در مسئله امامت و منصب خلافت بوده است.[۱]

بعد از رحلت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) آثار جدی و شدید این اختلاف در بین جامعۀ اسلامی پدیدار شد. عالِم دیگر اهل‌سنت در کتاب «الفرق بین‌الفرق» می‌گوید: اختلاف مسلمین برای بار اول در مسئلۀ امامت بوده است. انصار اعتقاد به امامت سعد بن عباده داشته و قریش اعتقاد داشتند که امامت از آن قریش است.[۲]

بعد از این مقدمه سوال ما از اهل سنت این است که اگر پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) وصیت نامه اش را می نوشتند مانع از اختلاف مسلمانان در امر امامت نمی شد؟ اگر این سخن مورد تأیید باشد که قطعا عقلا  و شرعا مور تأیید است، پس آیا عمر باعث و بانی این همه اختلافات در میان مسلمانان نشده است؟

پی نوشتها

[۱] . هیتمی، احمد بن حجر، الصواعق المحرقه، مقدمه، ص (هـ ) مصر، مکتبۀ القاهره، بی تا.

[۲] . ابو منصور، عبدالقاهر بن طاهر، الفرق بین الفرق، ص۱۳، بیروت، دارالوفاق الجدیدۀ ، چ۲، ۱۹۷۷ م.

بن مایه ها و درون مایه های رخداد عاشورا (بررسی تاریخی)

اشاره:

سانحه عاشورا و ابعاد مختلف آن، تحقیقات علمی فراوانی را به خود اختصاص داده است، اما به نظر می رسد به یکی از وجوه این پدیده تاریخی که در حوزه «تاریخ اسلام » – به طور اخص – و در «تاریخ انسانی » – به طور اعم – اهمیت به سزایی دارد، کمتر توجه شده است و آن بررسی تاریخی «چرایی» رخداد کربلاست. چرا پس از گذشت پنجاه سال از رحلت پیامبر اکرم (ص) حاکمان جامعه اسلامی به آسانی به قتل و عام و اسارت خاندان او اقدام می کنند و چنین مصیبت عظیمی را بر آل محمد روا می دارند؟ در نوشتار حاضر در حد توان به این پرسش پاسخ داده شده است.

 در سال ۶۱ق، پنجاه سال بعد از رحلت پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم، جامعه اسلامی شاهد سانحه ای بسیار اسف بار بود؛ نوه پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم به طرز فجیعی به همراه یاران اندک خود به شهادت رسید و اهل بیت او به اسارت رفتند. چرا عاشورا اتفاق افتاد؟ این پرسشی است که نوشته حاضر به منظور یافتن پاسخی قانع کننده به آن، بر آمده است.

 مباحث ذیل را در این مقاله مورد توجه و مداقه قرار داده ایم: بافت اجتماعی جزیره العرب قبل از بعثت به عنوان مرده ریگ جاهلیت، رخداد سقیفه به عنوان اولین انحراف بنیادین در حرکت اسلامی که در آن عقیده، فدای قبیله شد و نتایجی که از این اجتماع شتاب آلود برآمد، سیاست مالی خلفای نخستین؛ به ویژه دوره عمر و عثمان و بدعت ها و انحرافاتی که در این زمینه به وقوع پیوست، انحرافات فکری که معاویه و جانشین او یزید ابداع کردند (همانند: جعل حدیث، تبدیل خلافت به سلطنت، احیای عروبت و فروداشت موالی) و بالاخره تقویت جریان های فکری انحرافی همانند مرجئه که مشروعیت بخش رفتار غیر دینی امویان بودند.

مکتبی که می رفت با کجروی های تفاله جاهلیت … با شعار «لا خبر جاء و لا وحی نزل » محو و نابود شود … ناگهان شخصیت عظیمی . .. قیام کرد و با فداکاری بی نظیر و نهضت الهی خود، واقعه بزرگی را به وجود آورد.

(امام خمینی، صحیفه نور، ج ۱۲، ص ۱۸۱) 

۱. مرده ریگ جاهلیت  

بی تردید بخشی از علل و عوامل رخداد حادثه کربلا را باید در عصر جاهلیت جزیره العرب و مناسبات فرهنگی، اقتصادی و سیاسی حاکم بر زندگی اعراب و قبایل ساکن در آن جست وجو کرد. اطلاق واژه جاهلیت برای دوره مورد نظر، خود گویای واقعیت های غیر قابل انکاری است. به جز عده معدودی از صاحب نظران که نکات برجسته فکری و مدنی برای عرب عصر جاهلی قائل اند، (۱) بیشترین آن ها کاربرد واژه جاهلیت را برای این دوره بسیار با مسما می دانند. بی شک استعمال این مفهوم دارای محدودیت زمانی و مکانی خاصی است؛ به این معنا که از نظر زمانی، مفهوم جاهلیت دوران دویست ساله قبل از بعثت را شامل می شود، چرا که در قرون پیش تر، آن سرزمین مهد تمدن های مختلف بشری بوده است که ما به وسیله قرآن از وجود آن ها آگاه شده ایم.

از نظر جغرافیایی نیز باید اطلاق مفهوم جاهلیت را محدود ساخت ، زیرا بخش هایی از شبه جزیره عربستان، به ویژه جنوب آن (یمن یا عربستان خوشبخت) به دلایل اقلیمی و جغرافیایی که بسیار حاصلخیز و مناسب برای کار کشاورزی بود و هم چنین به دلیل ارتباط نزدیکی که با کشورهای همجوار به ویژه ایران داشت و تاثیری که از فرهنگ های پیرامونی گرفته بود، نسبت به منطقه حجاز از وضعیت مناسب تری برخوردار بود . بنابراین با توجه به قراین و شواهد موجود، اطلاق مفهوم جاهلیت بر این قسمت از جزیره العرب قابل قبول نیست. شاید کامل ترین توصیف از جامعه عرب پیش از بعثت، سخن علی علیه السلام است که می فرماید:

همانا خدا محمد را برانگیخت تا مردمان را بترساند و فرمان خدا را چنان که باید رساند. آن هنگام شما ای مردم عرب! بهترین آیین را برگزیده بودید و در بدترین سرای خزیده. منزلگاهتان سنگستان های ناهموار، همنشینتان گرزه هایی زهردار، آبتان تیره و ناگوار، خوراکتان گلو آزار، خون یکدیگر را ریزان، از خویشاوند بریده و گریزان، بتهاتان همه جا بر پا، پای تا سر آلوده به خطا. (۲)

طبری نیز در گزارش خود از زندگی عرب آن زمان می نویسد:

قوم عرب خوارترین، بدبخت ترین و گمراه ترین قوم بود که در لانه ای محقر و کوچک میان دو بیشه شیر(ایران و روم) زندگی می کرد. سوگند به خدا، در سرزمین عرب چیزی موجود نبود که مورد طمع و یا حسد بیگانگان قرار گیرد. هر آن کس از اعراب که می مرد یکسره به دوزخ می رفت و هر آن که زندگی می کرد و حیات داشت، گرفتار خواری و مشقت بود و دیگران لگدمالش می کردند. سوگند به خدا که در سراسر سرزمین قومی را نمی شناسم که خوارتر و تیره بخت تر از عرب باشد. وقتی اسلام در میان ایشان ظاهر شد آنان را صاحب کتاب، قادر بر جهان، دارای روزی و مالک الرقاب کرد. (۳)

شاخصه های فرهنگی عرب جاهلی در «شعر و شاعری »، «علم الانساب »، «علم الایام » و آشنایی به «علوم انواء» خلاصه می شود. شعری که عرب می سرود دارای قالبی دلنشین و آراسته اما خالی از محتوا بود و صرفا در وصف گل و گیاه و سبزه یا شب و شراب و شمشیر محدود می ماند. رویکرد این قوم به علم الانساب و علم الایام برای ارضای تمایلات فخرطلبانه فردی و قبیله ای بود، نه به عنوان علمی از علوم، چنان که احمد امین درباره وضعیت علوم در بین اعراب جاهلی می نویسد:

آن ها از علم و فلسفه بهره نداشتند، زیرا زندگانی اجتماعی آن ها در خور علم و فلسفه نبود. علم آن ها منحصر به معرفت انساب یا شناختن اوضاع جوی بود. بنابر بعضی از اخبار هم، اطلاع اندکی از علم طب داشتند ولی آن چه را که می دانستند کافی نبود و علم محسوب نمی شد. بسی خطاست که مانند آلوسی آن ها را عالم و دانشمند بدانیم که می گوید: «اعراب علم طب و معرفت احوال جوی و اخترشماری را کاملا می دانستند. (۴)

در حوزه سیاست، تنها واحد سیاسی موجود و مطرح در جامعه عرب جاهلی «قبیله » بود که نه تنها شالوده حیات و بقای تمام پیوستگی های فردی و اجتماعی به شمار می رفت، بلکه تمام ارکان شخصیت و مظاهر فکری و عقلی او را نیز شکل می داد. (۵) قبیله تنها جغرافیای سیاسی ای بود که عرب آن را می شناخت و برای آن تلاش می کرد و بیرون از آن برای او حکم سرزمین «غیر» را داشت. نظام سیاسی قبیله بر شیخوخیت و ریش سفیدی مبتنی بود و در آن، عرف به عنوان قانون نانوشته، تعیین کننده نوع و چگونگی روابط اجتماعی افراد در درون و بیرون از قبیله بود. «جنگ های فجار» و «حلف الفضول » به عنوان دو پدیده مهم در عصر جاهلی می تواند مثبت نبود قانون عام و فراگیر در آن دوره باشد. در نظام ارزشی عصر جاهلی، نسب و ثروت تعیین کننده پایگاه اجتماعی افراد بود؛ آن که از نسب بالاتر و ثروت و مکنت بیشتری برخوردار بود در جرگه اشراف قرار می گرفت و در تمامی تصمیم های قبیله ای و امور مختلف اجتماعی تاثیرگذار بود.

کار مهمی که پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله وسلم انجام داد تغییر همین نظام ارزشی غلط بود. برخلاف جامعه جاهلی در جامعه اسلامی، تقوا و پرهیزکاری افراد بود که آن ها را در پایگاه انسانی بالایی قرار می داد. گرچه پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم بیست وسه سال بی وقفه در این راستا تلاش کردند اما آن چه مسلم است یک دوره بیست وسه ساله برای منسوخ کردن یک فرهنگ جاهلی دیربنیاد، دوره بسیار اندکی است. لذا بعد از رحلت پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم جامعه اسلامی آرام آرام به سوی تفکرات جاهلی بازگشت، تا آن جا که در سال ۶۱ ق منظومه فکری دشمنان امام حسین علیه السلام کاملا در چهارچوب عصبیت قبیله ای منحصر بود و همه چیز را از دریچه شعب و منافع شعبی خود می دیدند.

مسئله دیگری که به عنوان میراثی شوم از عصر جاهلیت به دوره اسلامی منتقل شده بود و در جریان های سیاسی و اجتماعی بسیار تاثیرگذار بود، منازعات درون قبیله ای تیره های قریش بود که با مرگ عبدمناف و آغاز ریاست یکی از فرزندان او به نام عمرو(هاشم) شروع شده بود. عبدمناف، فرزند سرشناس قصی بن کلاب بود که نسل رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم به قصی از طریق او منتقل می شود. غیر از عمرو (هاشم)، عبد شمس، مطلب، ابوعمرو و ابوعبید پسران دیگر او بودند. با فوت عبدمناف، مناصب اجتماعی او بین هاشم و عبدشمس تقسیم شد؛ بدین صورت که منصب رفادت (اطعام حجاج) و سقایت به هاشم و منصب قیادت (فرماندهی جنگ ها و شاخه نظامی قریش) برعهده عبدشمس گذاشته شد. علاوه بر این، به طور کلی ریاست قریش بعد از عبدمناف به هاشم واگذار شد. ابن اسحاق در بیان علت این تصدی نوشته است: علی رغم آن که عبدشمس برزگ تر از هاشم بود، ولی چون وی همواره سفر می کرد و کمتر در مکه اقامت داشت و علاوه بر این مردی عیالمند و تنگدست بود، هاشم متصدی این امر شد. (۶) از همین زمان قبیله قریش به دو شاخه مهم بنی هاشم و بنی عبدشمس تقسیم می شود که در عرصه های مختلف سیاسی، اقتصادی و اجتماعی، رقابت فشرده ای را با هم شروع می کنند.

در زمان هاشم، تیره او در دو زمینه، نسبت به تیره عبدشمس برتری قابل توجهی داشت: نخست این که شخص هاشم نسبت به عبدشمس دارای مال و منال زیادی بود و علاوه بر آن در عرصه اقتصاد و تجارت مکه با اقوام همجوار، منشا تحولات مهمی شده بود. راه اندازی سفرهای تجاری زمستانی و تابستانی از مکه به مدینه و شام و به عکس، از ابتکارات او به شمار می رود. دومین برتری هاشم به کرامت نفس و بذل و بخشش های زیاد او برمی گردد که حسادت رقبای او را به همراه داشت. در این میان امیه – فرزند متمول عبد شمس – بیش از هر کس به موقعیت اجتماعی هاشم حسادت می ورزید. کینه ورزی های او نسبت به عمویش منشا افسانه پردازی های بسیاری شده بود که صد البته در درون خود واقعیت هایی را نهفته دارند. چنان که در گزارش ابن هشام آمده است:

امیه که مردی ثروتمند بود کوشید تا خود را در نیکوکاری به هاشم برساند ولی موفق نشد. بنابراین گروهی از قریش او را شماتت کردند و به حسد امیه افزودند. امیه از هاشم خواست تا حکمی تعیین کنند تا در باب آن دو رای بدهد. هاشم این پیشنهاد را به این شرط پذیرفت که بازنده محکوم به پرداخت پنجاه ماده شتر برای کشتن در مکه و ده سال تبعید از مکه گردد. امیه شروط هاشم را پذیرفت و هر دو برای حکمیت نزد کاهن بنی خزاعه رفتند. کاهن به شرافت هاشم رای داد و امیه به ناگزیر شترها را کشت و خود نیز برای ده سال تبعید به شام رفت. این حکمیت آغاز دشمنی میان بنی هاشم و بنی امیه بود. (۷)

بعد از فوت هاشم، تیره بنی امیه بر اقتدار اقتصادی خود افزود و روز به روز تفوق مالی خود را نسبت به تیره ها و قبایل دیگر افزایش می داد، در حالی که تیره بنی هاشم بعد از فوت رئیس خود از نظر اقتصادی در سراشیبی افول و نزول قرار گرفت، چرا که فوت هاشم در خارج از مکه و ماندن شیبه، تنها فرزندش در غربت، و سپس تحت سرپرستی مطلب قرار گرفتن وی و فقدان نبوغ اقتصادی نزد جانشینان هاشم و به ویژه عبدالمطلب، از عواملی بودند که دست در دست هم دادند تا بنی هاشم فقط به خوشنامی خود ببالد و دیگر توان رقابت اقتصادی با بنی امیه را نداشته باشد. تنگدستی ابوطالب – سرشناس ترین پسر عبدالمطلب – نیز می تواند از افول اقتصادی عبدالمطلب حکایت کند.

از آن چه گفته شد دو نتیجه به دست می آید :

۱- عبدالمطلب پس از مرگ هاشم (پدر) تمام اقتدار اقتصادی او را پیدا نکرد؛

۲- بنی امیه با حفظ مقام قیادت و نفوذ فوق العاده در دارالندوه، منزلت اجتماعی روز افزونی در مکه یافتند تا آن که در زمان ظهور اسلام، به خصوص پس از جنگ بدر به ریاست و سروری قریش و مکیان رسیدند. (۸)

رقابت این دو تیره سرشناس قریش با بعثت پیامبر که خود نیز از تیره بنی هاشم بود، نه تنها به پایان نرسید، بلکه صورت جدی تری به خود گرفت، چرا که بنی امیه حتی ادعای نبوت حضرت رسول صلی الله علیه وآله وسلم را هم در راستای رقابت تیره ای تفسیر می کرد و در صدد خنثا کردن آن بود. نه تنها ابوسفیان – رئیس تیره بنی امیه – در زمان بعثت پیامبر این نگرش را داشت، بلکه یزیدبن معاویه، نوه او نیز در سال ۶۱ق دراین منظومه فکری سیر می کرد تا جایی که یزید آن گاه که اهل بیت عصمت را در شام بر وی وارد کردند با چوب بردندان های مطهر امام حسین علیه السلام می زد و این شعر را برزبان می راند:

لعبت هاشم بالملک فلا خبر جاء و لا وحی نزل (۹)

قبیله بنی هاشم با سلطنت بازی کردند پس نه خبری آمد و نه وحی ای نازل شد.

۲. سقیفه بنی ساعده

یکی از مهم ترین علل رخداد عاشورا حادثه ای بود که همان روز رحلت پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم در سقیفه بی ساعده اتفاق افتاد و مسلمانان با فراموش کردن سفارش های پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم درباره علی علیه السلام، برخلافت ابوبکر اجماع کردند و به تعبیر امام خمینی:

بالاترین مصیبتی که بر اسلام وارد شد، همین مصیبت سلب حکومت از حضرت امیر – سلام الله علیه بود و عزای او از عزای کربلا بالاتر بود. مصیبت وارده بر امیرالمؤمنین و بر اسلام بالاتر است از آن مصیبتی که بر سیدالشهداء وارد شد. اعظم مصیبت ها این مصیبت است که نگذاشتند بفهمند مردم اسلام یعنی چه؟ (۱۰)

آن چه در سقیفه بنی ساعده اتفاق افتاد، بازگشت دوباره اعراب به تفکرات و سنت قبیله ای پیش از بعثت بود. شیوه انتخاب جانشین پیامبر دقیقا طبق معیارها و سنن قبیله ای انجام شد. درباره مشروعیت خلیفه و به طور کلی جانشینی پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم اختلاف نظرهای اساسی بین شیعیان و اهل تسنن وجود دارد. شیعیان در انتخاب جانشین پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم برمبنای اشاره روشن و نص صریح آن حضرت در حجه الوداع تنها علی علیه السلام را شایسته این مقام می دانند و برای آن چه در سقیفه اتفاق افتاد و به انتخاب ابوبکر انجامید، اعتباری قائل نیستند. در مقابل، اهل تسنن انتخاب جانشینی پیامبر را نه از جانب خود او، بلکه به عهده مسلمانان می دانند که بایستی با اجماع درباره آن تصمیم بگیرند. اگر از نزدیک، سقیفه را به عنوان یک «متن » در زمینه تاریخی خود بررسی کنیم به نتایج مهمی خواهیم رسید:

فتح مکه توسط سپاه اسلام در سال هشتم هجری، بزرگ ترین پایگاه دشمنان پیامبر را فرو ریخت و با تصرف آن و تسلیم رؤسای قریش، اسلام به عنوان حاکمیت بلامنازع جزیره العرب شناخته شد. قبایل دیگری که تا این زمان اسلام نیاورده بودند، گروه گروه با فرستادن نمایندگان خود به مدینه، در پیشگاه پیامبر اسلام، مسلمانی خود را اعلان کردند تا از این طریق هم چنان به حیات قبیله ای خود ادامه دهند. در نتیجه سال نهم هجری با عنوان «عام الوفود» در تاریخ اسلام شناخته شد و بخش بزرگی از قبایل جزیره العرب در این سال به جرگه اسلام پیوستند. بی تردید اسلام آوردن این قبایل نه از روی ایمان قلبی، بلکه از روی ترس و به اقتضای مصلحت زمانه بود. این ها که به طور تقریبی شاید هفتاد درصد کل قبایل شبه جزیره را شامل می شدند، اعلان مسلمانی کردند ولی به مبانی و مبادی اسلام مؤمن نشده و آن را درک نکرده بودند.

برای اثبات این ادعا دلایل زیر را می توان ارائه کرد:

۱- قرآن کریم به طور صریح به این مسئله اشاره کرده است:

قالت الاعراب امنا قل لم تؤمنوا و لکن قولوا اسلمنا و لما یدخل الایمان فی قلوبکم … ؛ (۱۱) ای رسول! اعراب بر تو منت نهاده گفتند ما بی جنگ و نزاع ایمان آوردیم به آن ها بگو شما که ایمانتان از زبان به قلب وارد نشده است به حقیقت هنوز ایمان نیاورده اید، لیکن بگویید ما اسلام آوردیم … .

۲- واقعه اهل رده که بلافاصله بعد از فوت پیامبر اتفاق افتاد، دلیل دیگری براین مدعا می تواند باشد. برخی از قبایل جزیره العرب با آگاهی از فوت پیامبر اعلان کردند که دیگر هیچ گونه ارتباط دینی و حکومتی با مدینه ندارند و بر اعتقادات و باورهای قدیم خود برگشته اند. ظهور پیامبران دروغینی همچون طلیحه بن خویلد، سجاح، مسیلمه کذاب و اسود عنسی با انگیزه های حسادت به سیادت قریش، شرکت در حاکمیت متمرکز جزیره العرب، تصور باج گونه داشتن از حکم دینی زکات و … همه بیان کننده درک ناقص و ناتمام این قبایل از دین اسلام و مبانی آن می باشد.

۳- درخواست هایی که نمایندگان این قبایل از پیامبر در قبال قبول اسلام داشتند همانند حلال شمردن زنا، ربا، شراب و یا به دست گرفتن رهبری مسلمانان پس از پیامبر، نگهداشتن بت قبیله و… نیز همه مبین درک نادرست این قبایل از مفاهیم و احکام شرع مقدس اسلام بود.

در چنین شرایطی که مفاهیم عمیق اسلامی در ذهن و دل اعراب کاملا رسوخ نکرده و آن ها را از درون متحول نکرده بود پیامبر دارفانی را وداع گفت و بلافاصله گروه های مختلف سیاسی، با برداشت های متفاوت از نصوص دینی، برای تعیین جانشین پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم در سقیفه تجمع کردند.

الف) انصار

گروه انصار در عصر نبوت، در راه اسلام، خدمات شایان توجهی انجام دادند؛ مانند شمشیر زدن و دوشادوش پیامبر در بیشتر غزوات بودن و … مهم تر از همه، امان دادن به مهاجرینی بود که همه مال و منال خود را در مکه جاگذاشته و به مدینه پناه آورده بودند. انصار صادقانه در این راه تمام دارایی خویش را در طبق اخلاص گذاشتند و با مهمانان و برادران دینی خود تقسیم کردند تا جایی که حضرت فاطمه زهراعلیها السلام در خطبه ای آنان را «مهد اسلام و بازوی ملت » نامید. (۱۲) به همین علت انصار در اجتماع شتاب آلود سقیفه خود را از هر حیث شایسته جانشینی پیامبری می دانستند که در خدمت و کمک به او از هیچ امری دریغ نورزیده بودند. اما دو مسئله باعث ضعف و تزلزل در جبهه انصار شد:

۱- از آن جا که در عصر جاهلیت بین اوس و خزرج جنگ ها و خصومت های زیادی وجود داشت و هنوز آن را فراموش نکرده بودند، این امر به درگیری درون گروهی آن دو منجر شد تا جایی که وقتی سعد بن عباده – رئیس خزرجی انصار – به عنوان نماینده معرفی شد اوسی ها او را برنتافتند و شتابزده با ابوبکر مهاجر بیعت کردند. حتی بشیربن سعد – پسر عموی سعد بن عباده – از اولین کسانی بود که به طرفداری از مهاجرین برخاست.

۲- در آن عصر نظام قبیله ای حاکم، برای «نسب » ارزش زیادی قائل بود. از این رو، وقتی ابوبکر در بیان فضایل «مهاجرین اولیه » به رابطه نسبی آن ها با پیامبر اشاره می کند و در بیان علت برتری مهاجرین به انصار می گوید: مهاجرین اولین کسانی بودند که وقتی همه با پیامبر دشمنی می کردند، به یاری حضرت برخاستند و در پرستش خدا و یاری پیامبر استقامت ورزیدند. انصار در مقابل آن ایستادگی نمی کنند و با پذیرش آن، پیشنهاد امیری از ما و امیری از شما را مطرح می سازند که بالاخره ابوبکر آن را هم رد می کند و می گوید: ما باید امیر و شما وزیر ما باشید و ما بی مشورت شما عملی انجام نمی دهیم.

ب) مهاجرین

تفسیر مهاجرین از مقوله جانشینی پیامبر به گونه ای بود که به آسانی می توانست رقبای جدی خود را از صحنه خارج کند. گروهی مهاجر به واسطه سابقه درخشانی که در یاری پیامبر و همراهی او داشتند به عنوان مسلمانان اولیه که در روزهای سخت مکه تمام دارایی خود را رهاکرده و با پیامبر به مهاجرتی سرنوشت ساز رفته بودند، کسب مقام جانشینی پیامبر را پاداشی برای زحمات طاقت فرسای خود می دانستند. ابوبکر، عمر، سعد وقاص، ابوعبیده جراح و دیگر مهاجرین اولیه به عنوان یاران نزدیک پیامبر جزء «سابقون » بودند و از این جهت مقام و مرتبت بالایی در بین پیامبر و مسلمانان داشتند. اما آن چه انصار را به طور کامل خلع ید کرد و چونان برهان قاطعی بر فرقشان فرو نشست، استدلالی بود که از زبان ابوبکر بر منطق قبیله ای جاری شد:

ای گروه انصار! هر چه از فضیلت خود بگویید، شایسته آنید، اما عرب این کار را جز برای این طایفه قریشی نمی شناسد که خاندان و نسبشان بهتر و مهم تر است. (۱۳)

ضربه دوم از طرف مهاجرین زمانی نواخته شد که ابوبکر روایت «الائمه من قریش » (۱۴) را از طرف حضرت رسول صلی الله علیه وآله وسلم نقل کرد. دیگر، انصار را یارای مقاومت نبود و باید بر حاکمیت جبری تفکر قبیله ای که خود نیز محاطدر آن بودند، تن می دادند.

ج ) بنی هاشم

اگر چه بنی هاشم به دلیل اشتغال به امور کفن و دفن پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم در سقیفه حضور نداشتند، اما جایگاه معنوی آن ها را نمی توان در ساختار سیاسی جامعه اسلامی نادیده گرفت. علی علیه السلام و اطرافیانش زمانی از اجتماع سقیفه باخبر شدند که دیگر ، مسلمانان با ابوبکر بیعت کرده و در حال بازگشت بودند. نقل شده است انصار در جواب علی علیه السلام که پرسیده بود چرا با من بیعت نکردید و با آن ها بیعت نمودید، گفتند:

اگر شما زودتر می آمدید ما با شما بیعت می کردیم، اما حالا دیگر چون بیعت کرده ایم، آن را نمی شکنیم. (۱۵)

اما این که چرا مهاجرین به عمد، بنی هاشم و به ویژه علی علیه السلام را با آن همه سوابق درخشان به فراموشی سپرده بودند، مسئله قابل تاملی است. قریش حسادت و کینه شدیدی نسبت به علی علیه السلام داشتند؛ (۱۶) حسادت به واسطه مهر و محبت های بی دریغی که پیامبر در دوران حیات به او مبذول می داشت و کینه به آن دلیل که در عصر نبوت و در جنگ های پیامبر با مشرکین قریش، بسیاری از اشراف و بزرگان آن قبیله توسط علی علیه السلام به قتل رسیده بودند و همین مسئله تخم کینه و دشمنی را در دل بازماندگان آن ها کاشته بود. این کینه ورزی و حسادت تئوریزه هم شد و قریشی ها شعار سر دادند که «عرب دوست نداشته که نبوت و خلافت در یک خاندان باشد» (۱۷) یعنی بنی هاشم بر سایرین تکبر خواهند کرد.

گفتنی است عرب در دوره ای که محاط در تفکرات قبیله ای است، به دو شخصیت برجسته و یار نزدیک پیامبر، براساس معادلات عشیره ای می نگرد و در این نگرش ناگزیر ابوبکر را بر علی علیه السلام ترجیح می دهد، زیرا او امتیازاتی دارد که علی علیه السلام از آن بی بهره است: نخست این که ابوبکر در سال ۱۱ ق بیش از چهل سال دارد و در سنت عرب دارای عقل کامل است، در حالی که علی علیه السلام هنوز جوانی بیش نیست. دوم این که قبل از بعثت، ابوبکر مقام قاضی و داور را در اختلافات بین قبایلی ایفا می کرد و بدین وسیله از موقعیت و وجهه مناسبی در بین قبایل برخوردار بود. مهم تر از همه این ها ابوبکر آشنا به علم الانساب بود که امتیاز بزرگی در جامعه عرب به شمار می رفت. از این رو از منظر معادلات قبیله ای کفه ترازو به نفع ابوبکر سنگینی می کرد و علی علیه السلام به نیکی در یافت که عرب تصمیم گرفته است «عقیده » را قربانی «قبیله » کند.

د) امویان

بی تردید تیره اموی قریش به دلیل سابقه سیاهشان در دشمنی با پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم در سقیفه بنی ساعده برای کسب خلافت جامعه اسلامی هیچ امیدی نداشتند، اما با حضور فعال خود در این حادثه برای چند دهه آتی می اندیشیدند. آن ها با جذب شخصیت های مثبتی مانند عثمان و عبدالرحمن بن عوف در احراز وجهه ای موجه برای حزب خود سعی بسیار نمودند. و شاید بتوان گفت حادثه سقیفه در بین گروه های مطرح بیشترین فایده را برای امویان در پی داشته است، چرا که با خلافت ابوبکر، به تدریج امویان به دلیل مهارت های زیادی که در عرصه امور نظامی داشتند وارد سپاه اسلام شدند و شاخه نظامی خلافت را در اختیار گرفتند تا آن جا که در جریان واقعه ارتداد، قبایل جزیره العرب در روزهای آغازین خلافت ابوبکر، لشکریان متعددی برای سرکوبی آنان فرستادند. به گفته مقریزی: «فرماندهی پنج لشکر از یازده لشگر گسیل شده، از تیره امویان بود» (۱۸) و هم آنان بودند که رهبری فتوحات بزرگ در عراق، شام، ایران، مصر و افریقا را بر عهده داشتند. «بدین سان اشراف مردم در جاهلیت به اشراف آنان در اسلام نیز بدل شدند». (۱۹)

پس بی جا نیست که اگر حادثه سقیفه بنی ساعده را – که به راستی به گفته امام خمینی باید آن را «اعظم مصیبت ها» نامید – مقدمه شومی برای رخداد عاشورای ۶۱ ق بدانیم آن جا که مقدمات نابودی اسلام را فراهم ساختند.

۳٫ سیاست مالی خلفای نخستین  

عامل مهم دیگر در زمینه سازی قیام عاشورا، سیاست مالی خلفای نخستین و شیوه برخورد آن ها با بیت المال مسلمین بود که بعد از رحلت پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم در جامعه اسلامی به مرور شکل گرفت.

از آن جا که در زمان حضرت رسول صلی الله علیه وآله وسلم وضعیت مالی مسلمانان چندان مطلوب نبود و غالبا با تنگدستی روزگار می گذراندند، فرصتی برای پیامبر پیش نیامد تا الگوی کاملی را از خود در اداره امور مالی جامعه اسلامی به جاگذارد. با این حال به دو مسئله حساسیت ویژه ای داشت:

نخست این که در تقسیم بیت المال مساوات و برابری را به طول کامل رعایت می کرد و بین نو مسلمانان و سابقون فرقی قائل نمی شد و در جواب اعتراض برخی از صحابه به این شیوه، می فرمودند: آن چه باید رعایت شود احتیاج و مساوات است و جزای سابقه و فضیلت را خداوند خواهد داد. (۲۰)

دوم این که به هیچ وجه مالی را در خزانه ذخیره نمی کردند و بلافاصله پس از رسیدن مال، آن را بین مسلمانان تقسیم می نمودند. (۲۱) دلیل این امر نیز همان وضعیت مالی نامناسب مسلمانان بود.

بعد از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم با این که از نظر مالی وضعیت مسلمانان رو به بهبودی بود اما ابوبکر هم چنان با تاسی جستن به دو ویژگی ای که پیامبر آن را اصل قرارداده بود، به سنت پیامبر کاملا وفادار ماند و به رغم اعتراضات زیاد، به ویژه از جانب عمر، آن را بهترین روش دانست. (۲۲)

اما خلیفه دوم (عمربن خطاب) اگر چه مثل پیامبر و ابوبکر مال مسلمین را مطلقا متعلق به خود نمی دانست و استفاده از آن را برای منافع شخصی و خانوادگی شدیدا نادرست می شمرد و از آن پرهیز می کرد، (۲۳) اما بدعت هایی را در این عرصه از خود به جا گذاشت که با سنت پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم مخالف و برای آینده جامعه اسلامی مضر بود. توضیح این که با توجه به فتوحات مهمی که در دوره عمر صورت گرفت و دو امپراتوری بزرگ آن زمان یعنی ایران و بخش بزرگی از روم زیر سم ستوران سپاه اسلام فتح و غنایم فراوانی از آن سرزمین ها به مدینه منتقل شد، دیگر عملا تقسیم همه این اموال در بین مسلمانان بدون ذخیره کردن بخشی از آن در بیت المال معقول به نظر نمی رسید، چرا که از سویی توزیع همه این غنایم برای مسلمانان خطرناک و مضر بود و از سوی دیگر امپراتوری اسلامی برای اداره سرزمین های فتح شده، هزینه های هنگفتی را متحمل می شد، پس تاسیس دیوان برای بررسی درآمدها، هزینه ها و مخارج دولتی منطقی به نظر می رسید که از این طریق بخش های مختلف امپراتوری اسلامی تامین مالی می شد.

بنابراین در این بخش، انتقادی به عملکرد عمر نیست، اما اشتباه بزرگ وی در تقسیم ناعادلانه بیت المال در بین مسلمانان بود؛ بدین صورت که بین عرب و غیر عرب، زن و مرد، آزاد و موالی، سابقون و نو مسلمانان تمایز قائل شد و مدعی بود که نمی تواند کسانی را که همراه پیامبر می جنگیدند، با آنانی که در برابر او شمشیر می کشیدند و بعدا مسلمان شدند، برابر کند و بدین ترتیب به تقسیم نامساوی اموال براساس سابقه و نسب حکم کرد. (۲۴) نتیجه این سیاست ایجاد شکاف طبقاتی عمیق بین مسلمانان شد. اما تا زمان مرگ عمر عوارض آن ظاهر نشد، چرا که عمر هیچ وقت به صحابه اجازه خروج از مدینه و سرمایه گذاری اموالشان را نداد و همواره می گفت:

در حره (خروجی مدینه) می ایستم و یک دست بر گلوی عرب و دست دیگر بر بند شلوارش می گذارم و اجازه نمی دهم عرب به جهنم بیفتد. (۲۵)

اما با روی کارآمدن خلیفه سوم و سیاست مالی اتخاذ شده از طرف او، عمق فاجعه مشخص شد. عثمان بن عفان علاوه بر این که راه خلیفه دوم را در تقسیم نامساوی اموال ادامه داد، بلکه بذل و بخشش های بی حد و حصری به خویشاوندان و بستگان خود که عمدتا از تیره امویان قریش بودند و بیشتر آن ها طرد شده و تبعیدی پیامبر به حساب می آمدند، انجام داد. علاوه بر این که وی برعکس خلفای پیشین، زندگی اشرافی و مجللی را در پیش گرفت و به گفته مسعودی در شهر مدینه چهار قصر برای خود ساخت و همیشه می گفت:

خدای عمر را بیامرزد، کیست که طاقت او را داشته باشد. من مال دارم و از مال خودم می خورم، پیرم و باید غذای نرم بخورم. (۲۶)

از دوره خلافت عثمان به «حاکمیت اشراف قریش » (۲۷) یاد می شود که نتیجه مستقیم آن قدرت و قوت یافتن تیره اموی بود که تمامی ارکان دستگاه خلافت را در طول دوازده سال خلافت عثمان به زیر سیطره نفوذ خود درآوردند. ابن ابی الحدید نقل می کند که حارث بن الحکم (طرد شده پیامبر) از طرف عثمان برای جمع آوری زکات «قضاعه » مامور شد. وقتی اموال جمع شده را آورد، خلیفه یکجا تمام آن ها را به او بخشید. (۲۸) در نوبتی دیگر عثمان خمس غنایم مصر را به پسر عمویش مروان بن حکم(تبعیدی پیامبر) و سیصدهزار درهم به عمویش حکم و حارث بن حکم پسر دیگرش بخشید. (۲۹) ابن خلدون از قول مسعودی نقل می کند:

در روزگار عثمان صحابه پیامبر املاک و اموال فراوانی به دست آوردند چنان که روزی که خود عثمان کشته شد در نزد خزانه دار او یکصدوپنجاه هزار دینار و یک میلیون درهم موجود بود و بهای املاک او در وادی القری و حنین و دیگر نواحی دویست هزار دینار بود و شتران و اسبان بسیاری داشت و هشت یک یکی از متروکات زبیر پس از مرگ او پنجاه هزار دینار بود و او پس از مرگ هزار اسب و هزار کنیز به جای گذاشت و محصول طلحه از عراق در هر روز هزار دینار و از ناحیه شراه بیش از این مبلغ بود و در اصطبل عبدالرحمن بن عوف هزار اسب و هزار شتر بود و او ده هزار گوسفند داشت و ربع ماترک او پس از مرگش بالغ بر هشتاد و چهار هزار دینار بود و زیدبن ثابت از شمش زر و سیم مقداری به جای گذاشت که آن ها را با تبر می شکستند و این علاوه بر اموال و املاکی بود که بهای آن ها به صدهزار دینار می رسید و زبیر خانه ای در بصره و خانه های دیگری در مصر و کوفه و اسکندریه برای خود بنیان نهاده بود و هم چنین طلحه خانه ای در کوفه بنا کرد و خانه دیگری در مدینه بنیان نهاد و آن را از گچ و آجر و چوب ساج بساخت و سعدبن ابی وقاص خانه ای برای خود در عقیق بنا کرد که سقفی بلند داشت و فضای پهناوری بدان اختصاص داد و برفراز دیوارهای آن کنگره ها بساخت و مقدار خانه ای برای خویش در مدینه بساخت که از درون و بیرون گچ کاری بود و یعلی بن منبه پنجاه هزار دینار و مقداری زمین و آب و جز این ها به جای گذاشت و بهای املاک و ماترک دیگر او سیصدهزار درهم بود. (۳۰)

بذل و بخشش های بیش از حد به خویشاوندان اموی و دیگر سیاست های نادرستی که از طرف عثمان اتخاذ شد، زمینه های نارضایتی و شورش را علیه او در مدینه فراهم کرد. این جا بود که عثمان اشتباه دوم خود را مرتکب شد و آن لغو ممنوعیت خروج صحابه بزرگ مسلمان از مدینه بود که از زمان عمر به اجرا در می آمد. اگر چه عثمان به قصد دور کردن صحابه از مدینه و از بین بردن زمینه های شورش دست به چنین اقدامی زد اما این سیاست نه تنها مخالفت ها را از بین نبرد بلکه مقدمه ای شد برای قریش اقتصاد پیشه که در تمام سرزمین های حاصلخیز امپراتوری اسلامی پراکنده شوند و به کار سرمایه گذاری اقتصادی بپردازند؛ به عبارت دیگر، سرمایه های انباشته شده بی مصرف صحابه بزرگ با لغو ممنوعیت خروج از مدینه برای تجارت و استملاک اراضی در سراسر بلاد اسلامی به کار گرفته شد. از این زمان دیگر بدون هیچ گونه مانعی مال اندوزی و سرمایه گذاری هدف اولیه اکثر صحابه بزرگ همانند طلحه و زبیر و … بود و همین صحابه با فرو رفتن در گرداب تجملات دنیوی، عقیده را قربانی غنیمت کردند تا آن جا که حاضر شدند به خاطر آن در آوردگاه جمل رو در روی علی علیه السلام صف آرایی کنند.

سیاست مالی عثمان دو نتیجه مهم در برداشت: نخست این که سیاست مالی محکمی را که دو خلیفه پیشین برای برقراری آن، براساس مالکیت محدود و مساوات، زحمات زیادی متحمل شده بودند، برهم زد و او با بی ارادگی خود، آن را به صورت مالکیت های بزرگ درآورد. دوم این که بنی امیه که همان طبقه ثروتمند و مالک را تشکیل می دادند بر مسلمان ها و اموال آنان مسلط شدند.

اما آن زمان که علی علیه السلام خلافت مسلمین را پذیرفتند برتقسیم برابر و عادلانه اموال به شیوه پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم تاکید فراوانی داشتند، برای نمونه در پاسخ زن عربی که برتساوی بین عرب و عجم توسط او اعتراض می کرد، فرمودند:

من به کتاب خدای عزوجل نظر کردم و در آن هیچ اشاره ای نسبت به برتری فرزندان اسماعیل بر فرزندان اسحاق ندیدم. (۳۱)

بی شک با انحرافات بنیادینی که از زمان رحلت پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم تا روی کار آمدن علی علیه السلام در جامعه اسلامی به وجود آمده بود اجرای چنین سیاست عادلانه ای که کاملا مبتنی بر مشی عقیدتی پیامبر اسلام باشد ناممکن می نمود.

۴٫ بنی امیه و اسلام وارونه  

سیاست مالی خلفای اموی (به ویژه معاویه و پسرش یزید) تفاوت های بنیادی با سیاست مالی خلفای نخستین داشت. سیستم حکومتی معاویه کاملا سلطنتی و با تقلید از دربار حکومتی، روم و ایران بود. اختصاص دادن املاک خالص برای خاندان حکومتی، تمرکز بخشیدن به سازمان خراج و تخصیص درآمد حاصل از آن فقط برای خلیفه، مالیات بستن به مقرری کارمندان و مصادره نصف اموال ماموران عالی رتبه دولت پس از مرگ یا استعفای آنان که در منابع اسلامی با عنوان «استخراج » از آن یاد می شود، از مواردی بود که برای اولین بار در تاریخ اسلام از جانب معاویه با هدف بازسازی نظام مالی دولت اسلامی به اجرا درآمد، اما پر واضح است که در این بازسازی بیشترین سود عاید دستگاه خاندانی خلیفه شد نه دولت اسلامی. (۳۲) یعقوبی می نویسد:

معاویه، عبدالله بن دراج، غلام خود را بر خراج عراق گماشت و به او نوشت: از مال عراق آن چه بدان کمک جویم به سوی من حمل کن. پس ابن دراج بر او نوشت و خاطر نشان ساخت که دهقانان به او خبر داده اند که کسرا و خاندان کسرا را «خالصه هایی » بوده است که در آمد آن ها را برای خودشان جمع آوری می کرده اند و حکم خراج بر آن بار نمی شود. پس [معاویه] به او نوشت که آن خالصه ها را به شمار و خالصه اش قرار ده و سدها برای آن ها بساز. پس دهقانان را فراهم ساخت و از ایشان پرسش کرد. گفتند که دفتر در حلوان است، پس فرستاد تا آن را آوردند و هر چه را برای کسرا و خاندان کسرا بود از آن استخراج نمود و سدها بر آن بست و آن را خالصه معاویه قرار داد … [معاویه] به عبدالرحمن ابن ابی بکره درباره سرزمین بصره نیز چنین نوشت و آن ها را دستور داد که هدیه های نوروز و مهرگان را نزد وی فرستند… . (۳۳)

بعد از معاویه، یزید میراث خوار چنین نظام سلطنتی ای شد که اساس آن مبتنی بر مال اندوزی بود. برخی از مهم ترین حرکت های انحرافی که از طرف معاویه و همفکرانش در تاریخ اسلام صورت گرفته و در وقوع سانحه عاشورا بسیار مؤثر بوده ست به این قرار است:

الف) جعل حدیث

معاویه افرادی را صرفا برای جعل حدیث استخدام کرده بود که از معروف ترین آن ها می توان به سمره بن جندب، ابو هریره، عمروبن عاص ، مغیره بن شعبه و عروه بن زبیر اشاره کرد. احادیث زیادی توسط این عده در فضایل معاویه و تیره اموی قریش و مذمت بنی هاشم به ویژه علی علیه السلام ساخته شد و حتی مکتب تاریخ نگاری شام که به درستی باید مؤسس آن را معاویه دانست اساسا با هدف مذکور تاسیس شد. در میراث مکتوب تاریخ نگاران شامی تهمت های ناروایی برخاندان عصمت و طهارت وارد شد تا آن جا که قیام امام حسین علیه السلام برای احیای سنت نبوی صلی الله علیه وآله وسلم، به عنوان شورشی معرفی گردید که نظم عمومی جامعه اسلامی را بر هم زده و موجب اغتشاش شده است. و در مقابل به جای محکوم کردن یزید به دلیل آن همه اعمال ضد دینی اش رفتار او را با این توجیه که عمل به «اجتهاد» کرده است تصدیق و تایید کردند. (۳۴)

معاویه برای مخدوش کردن چهره علی علیه السلام چهارصدهزار درهم به سمره بن جندب داد تا بگوید آیه «و من الناس من قوله فی الحیاه الدنیا … و هو الدالخصام » درباره علی علیه السلام نازل شده است. (۳۵) به واسطه همین تبلیغات مسموم بود که پذیرش شهادت علی علیه السلام در محراب عبادت برای شامیان بسیار مشکل می نمود. (۳۶)

ب) احیای عروبت

معاویه مبنای حکومت خود را بر عصبیت قومی و قبیله ای استوار کرده بود و همچون اسلاف خود در عصر جاهلی بر نسب و عشیره خود می بالید. احیای ملی گرایی و عروبت به طور عام تر، شعار بنی امیه در حاکمیت خود برای جامعه ای بود که بخش قابل توجهی از آن را موالی و مسلمانان غیر عرب تشکیل می دادند. معاویه برای اجرای سیاست عرب گرایی خود در بخشنامه ای به زیاد بن ابیه – حاکم بصره و سپس کوفه – دستور می دهد که عطایا و سهمیه موالی و عجم را از بیت المال کم کند، در جنگ ها عجم را سپر اعراب سازد، آنان را به هموار ساختن راه ها و کندن درختان و … وادارد، هیچ یک از عجم ها را مناصب دولت نداده و اجازه ندهد که آنان با دختران عرب ازدواج کنند و از عرب ارث ببرند. و تا آن جا که می تواند از عجم دوری گزیند و آنان را تحقیر کند … (۳۷) قیام مختار ثقفی در خون خواهی امام حسین علیه السلام نوعی واکنش اعتراض آمیز به سیاست عرب گرایی امویان هم بود. چنان که نقل شده است:

… عمیر [بن حباب یکی از بزرگان شام و رئیس قبیله قیس به مختار] گفت: از هنگامی که وارد اردوگاه تو شده ام اندوهم شدت یافته است و این به آن جهت است که تا هنگامی که پیش تو رسیدم هیچ سخن عربی نشنیدم و همراه تو، همین گروه ایرانیان هستند و حال آن که بزرگان و سران مردم شام که حدود چهل هزار مردند به جنگ تو آمده اند. (۳۸)

ج) احیای جریان های اعتقادی انحرافی

در دوره ای که آزادی اندیشه و عقیده شدیدا سرکوب می شد، تفکر انحرافی «مرجئه » مورد استقبال و حمایت شدید امویان قرار داشت. صاحبان این عقیده باور داشتند که ایمان به خداوند کافی است و گناه باعث ورود انسان در جهنم نمی شود. شهرستانی در «الملل و النحل » همین نکته را وجه شاخص مرجئه تلقی می کند و معتقد است در حوزه مسائلی که به امامت مربوط می شود با خوارج توافق ندارند. (۳۹) با رواج این تفکر، معاویه موفق به مشروعیت بخشیدن به تمام اعمال و گفتار دستگاه حکومتی خود می شد. در این اندیشه «نقد قدرت » جای خود را به «تجلیل حاکمان » داد و معاویه و کارگزاران او صحنه را به گونه ای طراحی کردند که مردم باور داشتند هر کاری که آنان به عنوان خلیفه مسلمانان انجام می دهند، کاری درست و شایسته است و هر کس با آنان به مخالفت برخیزد، فارغ از این که چه کسی است و چه می گوید، برخطا است و ریختن خون او منعی ندارد و این تلقی بدون تدارک زمینه چنین اعتقادی، میسر نبود. احمد امین وجه نامگذاری مرجئه را چنین بیان کرده است:

مرجئه گرفته شده از «ارجاء» است، به مفهوم به تاخیر انداختن، زیرا آنان امر گروه هایی را که با هم اختلاف داشتند و خون یکدیگر را می ریختند به روز قیامت واگذار می کردند و در مورد هیچ طرف، خودشان داوری نمی نمودند. عده ای نیز مرجئه را مشتق از «رجاء» می دانند، زیرا آنان می گفتند با داشتن ایمان، گناه آسیبی و ضرری نمی رساند، چنان که با بودن کفر نیز اطاعت سودی نخواهد داشت. (۴۰)

نشاندن خلیفه مسلیمن به جایگاهی که هاله ای از تقدس آن را احاطه کرده باشد و ثنا گفتن وی، میراث شوم تفکر مرجئه و نتیجه روشن و قطعی آن، تایید بلاقید بنی امیه بود. آن چیزی که باعث شد جامعه اسلامی رخداد دلخراش و اسف بار عاشورای ۶۱ ق را به آسانی و بی هیچ دغدغه ای بپذیرد، رسوخ همین باور بود. حسین حتی اگر نوه پیامبر هم باشد چون به اذن خلیفه اسلامی کشته شده است، مرگ او بر حق بوده و مورد تایید است؛ برای نمونه توجیه «ابن العربی » درباره شهادت «حجربن عدی » چنین است:

در مورد قتل حجر دو سخن وجود دارد: عده ای معتقدند که او به ناحق کشته شده و عده ای باور دارند که به حق کشته شده است. ما می گوییم اصل این است که هر که را امام برحق بکشد به حق کشته شده است و هر که معتقد است حجر به ستم کشته شده، باید دلیل بیاورد. (۴۱)

د) انتخاب عنوان خلیفه الله به جای خلیفه الرسول

ابوبکر بعد از کسب منصب خلافت، خاطر نشان کرد که یکی از مردم بوده و تابع است نه مبدع. او عنوان «خلیفه الرسول » را برای خود انتخاب کرد و همیشه یادآور می شد که اطاعت مردم از او تا زمانی رواست که به راه راست باشد و همیشه باید او را نصیحت کنند. اما عمر، جانشین ابوبکر، نه تنها مثل او همیشه تابع نبود، بلکه در بعضی موارد به بدعت گذاری هم اقدام می کرد. عمر، لقب «خلیفه خلیفه الرسول» را که از طرف مسلمانان برای او به کار می رفت، به دلیل طولانی بودن آن و این که برای خلفای بعدی ایجاد مشکل می کند، نپسندید و عنوان «امیرالمؤمنین » را برای خود برگزید. برای عثمان هر دو عنوان امیرالمؤمنین و خلیفه الرسول استعمال می شد. اما برای اولین بار در سال های آخر خلافت او، از طرف امویان عنوان «خلیفه الله » برای او به کار رفت.

با روی کار آمدن معاویه، به عمد، لقب «خلیفه الله » جای «خلیفه الرسول » را گرفت، چرا که مشکل عمده امویان این بود که همیشه اعمال و رفتارشان با سیره و سنت نبوی قیاس می شد و از این جهت به ناچار – حتی حداقل در ظاهر – بایستی برخی امور را رعایت می کردند. اما با انتخاب عنوان خلیفه الله، خود را از سایه سنگین این قیاس خارج کردند و چنین تبلیغ نمودند که مقام لافت بالاتر از مقام نبوت است و خلیفه به خدا نزدیک تر و فقط در مقابل او پاسخ گو است. امویان تا آن جا پیش رفتند که بر فراز منبرها این سخن را مطرح می کردند که آیا مقام و موقعیت خلیفه برتر است یا پیامبر؟ و استنتاج کردند که خلیفه اعتبار و ارزش بیشتری دارد. انتخاب عنوان خلیفه اللهی مناسب ترین شیوه برای دور زدن پیامبر بود. تا با تخفیف مقام پیامبر، مقابله خشونت آمیز با بازماندگان و اهل بیت او تسهیل شود.

به واسطه همین انحراف های بنیادینی که امویان در تاریخ اسلام به وجود آوردند، امام خمینی قدس سره آن را مثل اعلای «حکومت جور» معرفی کرده و قیام امام حسین علیه السلام را تنها راه مقابله با نهادینه شدن این بدعت های ناروا در جامعه اسلامی دانسته اند. چنان که می فرمایند:

… قیامش، انگیزه اش نهی از منکر بود که هر منکری باید از بین برود. من جمله قضیه حکومت جور، حکومت جور باید از بین برود. (۴۲)

ہ) تبدیل خلافت به سلطنت

ابوالاعلی مودودی در کتاب ارزشمند «خلافت و ملوکیت در اسلام » ویژگی های نظام ملوکی معاویه را در مقایسه با خلافت پیش از وی چنین برمی شمرد:

۱ – دگرگونی در روش تعیین خلیفه: خلفای قبل از معاویه، خود برای کسب خلافت قیام نمی کردند، اما معاویه به هر صورت در پی آن بود تا خود را خلیفه کند و وقتی برکرسی خلافت تکیه زد کسی را یارای مخالفت با او نبود و باید بیعت می کرد. خود معاویه نیز به این موضوع اعتراف می کند که از نارضایتی مردم از خلافت خود آگاه است اما به زور شمشیر آن را به دست آورده است. این مسئله بعدها به موروثی شدن خلافت توسط معاویه انجامید.

۲ – دگرگونی در روش زندگی خلفا: استفاده از روش زندگی پادشاهی روم و ایران از عهد معاویه آغاز شد.

۳ – تغییر در شیوه اداره بیت المال: در این دوره خزانه بیت المال به صورت ثروت شخصی شاه و دودمان شاهی درآمد، کسی نیز نمی توانست درباره حساب و کتاب بیت المال از حکومت باز خواست کند.

۴ – پایان آزادی ابراز عقیده: در این دوره دیگر کسی را یارای امر به معروف و نهی از منکر نبود. شروع این روش جدید از عهد معاویه و با کشتن «حجر بن عدی » آغاز شد.

۵ – پایان آزادی قضات.

۶ – خاتمه حکومت شورایی و به وجود آمدن حکومت ملوکی جدید.

۷ – ظهور تعصبات نژادی و قومی و نابودی برتری قانون. (۴۳)

در قالب رهیافتی ریشه شناسانه شاید بتوان به پرسش چگونگی تبدیل خلافت به ملوکیت، پاسخی در خورشان یافت. با نظری به شیوه انتخاب «خلفای نخستین » در می یابیم که هیچ کدام از آن ها در اندیشه موروثی کردن خلافت در خاندان خود نبودند، اما زمینه های آن را به طور ناخواسته فراهم کردند. در اندیشه سیاسی اهل سنت، توجیه گر اقدام معاویه در انتخاب پسر خود به ولایت عهدی، «نظریه استخلاف » می باشد؛ شیوه ای از انتخاب خلیفه که عمر (خلیفه دوم) نیز بدان طریق به خلافت رسیده بود. در این نظریه، انتخاب جانشین بعدی در حیطه وظایف خلیفه وقت شمرده می شود. (۴۴) اما از آن جا که خلفای نخستین نسبتا پرهیزکار و متقی بودند، هیچ وقت از این فرصت برای انتخاب فرزندان یا شخصی از خاندان خود استفاده نکردند. ولی معاویه با تعمیم اصل استخلاف به فرزندان، راه تبدیل خلافت به سلطنت (حکومت موروثی) را باز کرد. بعدها نظریه استخلاف از سوی فقها و نظریه پردازان اهل سنت، شرح و بسط یافت و سعی شد که استخلاف منطبق با حوادث پیش آمده روز، فرزندان را نیز در برگیرد.

ماوردی نظریه های گوناگون را در سه دسته جمع بندی کرده است: (۴۵) نظریه اول حاکی از آن است که بیعت با فرزند یا پدر مجاز نیست، مگر این که اهل اختیار در باب او مشورت کنند و وی را شایسته و صالح بدانند. نظریه دوم به بیعت خلیفه با فرزند یا پدر به دیده رضا می نگرد و دلیلی که برای این امر اقامه شده آن است که خلیفه از آن جهت که حاکم است، حکم وی نافذ است. نظریه سوم بیعت خلیفه با پدر را مجاز شمرده است ولی با فرزند را براساس یک نظریه انسان شناختی، جایز نمی داند. بسط نظریه استخلاف، به راحتی توانست اقدام معاویه را در موروثی کردن خلافت، مقبول جلوه دهد. ابن خلدون در این باره می گوید:

درست است که یزید فاضل نبود و مفضول بود ولی آن چه که می بایست در ترجیح مفضول به فاضل کار ساز شود علاقه معاویه به اتحاد تمایلات مردم و وحدت کلمه بود … حقیقت امامت برای این است که امام در مصالح دین و دنیای مردم در نگرد، چه او ولی و امین آنان است. (۴۶)

حکومت پادشاهی معاویه بدون آن که یادی از سنت و سیره نبوی داشته باشد، مقوم حاکمیت سلطنتی دنیاطلبانه ای بود که «عقیده » و پای بندی به آن را کاملا نادیده گرفته بود؛ معاویه در یکی از خطابه های خود می گوید:

… اما بعد، من به خدا قسم، خلافت را به وسیله محبتی که از شما سراغ داشته باشم، یا به رضایت شما، به دست نیاورده ام، بلکه با همین شمشیرم با شما مبارزه و مجادله کرده ام. کوشیدم نفس خود را بر سیره پسر ابی قحافه[ابوبکر] و عمر رضایت دهم اما به شدت متنفر و گریزان شد. خواستم به شیوه و مرام عثمان رود، از آن نیز امتناع نمود. پس مسلک و طریق دیگری پیمودم که نفع من و شما در آن است، نیکو بخوریم و زیبا بیاشامیم (مواکله حسنه و مشاربه جمیله). اگر مرا بهترین خود بیایید حکومتم را سودمندترین برای خودتان خواهید یافت. و الله بر احدی که شمشیر ندارد شمشیر نخواهم کشید و سخن هیچ یک از شما را که برای تسکین خود سخن گفته اید پاسخ نداده و اعتنا نخواهم کرد و اگر مرا کسی نیافتید که به همه حقوق شما قیام نماید، بعض آن را از من بپذیرید و اگر از من خیری به شما رسید آن را قبول کنید، زیرا سیل هرگاه افزون شود ویران کند و آن گاه اندک باشد بی نیاز و غنی سازد. هرگز مباد که در اندیشه فتنه باشید، زیرا که فتنه معیشت را تباه می کند و نعمت را کدر می نماید. (۴۷)

با این انحرافات بنیادینی که از سال یازده تا ۶۱ ق در جامعه اسلامی شکل گرفته بود، آیا وقوع رخدادی مثل سانحه عاشورا قابل پیش بینی نبود؟

پی نوشت:  

  1. آلوسی در «بلوغ الارب » از هیچ نظریه، اندیشه یا میراث مدنی برای عرب خبری نمی دهد. در سه جلد این کتاب که برای نشان دادن اوج عقل و درایت عرب نوشته شده حتی یک نکته فکری و مدنی برای عرب عصر جاهلی ثبت نشده است. (ر.ک: غلامحسین زرگری نژاد، تاریخ صدر اسلام (چاپ اول: تهران، انتشارات سمت، ۱۳۷۸) ص ۵۹۳).
  2. نهج البلاغه، ترجمه سیدجعفر شهیدی (سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی، ۱۳۷۰) ص ۲۶٫

       ۳٫محمدبن جریر طبری، تفسیر الطبری، جلد ۴، ص ۲۵ به نقل از: عبدالحسین زرگری نژاد ، همان، ص ۱۷۲٫

  1. احمد امین، پرتو اسلام، ترجمه عباس خلیلی (تهران، انتشارات اقبال، ۱۳۵۸) ج ۱، ص ۷۲).
  2. غلامحسین زرگری نژاد، همان، ص ۱۶۱٫
  3. همان.
  4. ابن سعد، الطبقات الکبری(بیروت، داربیروت للطباعه و النشر، ۱۴۰۵ق) ج ۳، ص ۳۲۶٫
  5. همان.
  6. شعرانی، دمع السجوم (ترجمه نفس المهموم) ص ۲۵۲٫
  7. صحیفه نور، ج ۱، ص ۱۶۱٫
  8. حجرات (۴۹) آیه ۱۴٫
  9. محمدرضا مظفر، السقیفه(بیروت، مؤسسه الاعلی، ۱۹۹۳م) ص ۵ و ۶٫
  10. محمدیوسف الکاند هلوی، حیاه الصحابه (بیروت، دارالفکر، ۱۹۹۲م) ج ۲، ص ۵۷-۶۹٫
  11. ابن قتیبه دینوری، الامامه و السیاسه، تحقیق علی شیری (قم، بی نا، ۱۴۱۳ق) ج ۱، ص ۷ و شهرستانی، الملل و النحل، تحقیق محمد فتح الله بن بدران(قم، چاپ افست، ۱۳۶۴) ج ۱، ص ۳۸٫
  12. محمدیوسف الکاندهلوی، همان.
  13. صحیفه نور، ج ۱۷، ص ۵۸٫
  14. محمدبن جریر طبری، تاریخ طبری(بیروت ، مؤسسه الاعلمی ، ۱۹۸۳م) ج ۱، ص ۲۹۱۶٫
  15. تقی الدین احمد بن علی المقریزی، النزاع و التخاصم فی ما بین بنی امیه و بنی هاشم (لیدن، ۱۸۸۸م) ص ۴۱٫
  16. داود فیرحی، قدرت، دانش و مشروعیت سیاسی (پایان نامه دکتری، دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران) ص ۱۶۰ به نقل از: محمد عابد الجابری، العقل السیاسی العربی، ص ۱۵۰٫
  17. همان.
  18. همان.
  19. محمدیوسف الکاندهلوی، همان، ص ۲۲۳٫
  20. ابن سعد، همان، جلد ۳، ص ۲۲۶٫
  21. محمدیوسف الکاند هلوی، همان، ص ۲۲۶-۲۳۰٫
  22. محمدبن جریر طبری، همان، ج ۶، ص ۲۲۹۰٫
  23. محمدعابد الجابری، همان، ص ۱۸۲٫
  24. ابن سعد، همان، ج ۳، ص ۴۱٫
  25. همان.
  26. همان.
  27. عبدالرحمان بن خلدون، مقدمه ابن خلدون، ترجمه محمد پروین گنابادی(چاپ هشتم: انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۷۵) ج ۱، ص ۳۹۲٫
  28. محمدیوسف الکاندهلوی، همان، ج ۲، ص ۱۳۶ و ۲۲۵٫
  29. داود فیرحی، همان، ص ۱۶۶٫
  30. همان، ص ۱۶۷ به نقل از: یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج ۲، ص ۱۴۵٫
  31. ابن کثیر دمشقی در «البدایه و النهایه » عملکرد یزید را کاملا توجیه کرده است.
  32. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم(مصر، دارالاحیاء الکتب العربی، ۱۳۸۷ ق) ج ۱، ص ۳۶۱٫
  33. ابن ابی الحدید بابی را تحت عنوان «احادیثی که معاویه با تحریک عده ای از صحابه و تابعین در ذم علی جعل کرده » در کتابش آورده است (شرح نهج البلاغه، ج ۴، ص ۶۳).
  34. داود فیرحی، همان، ص ۱۸۰٫
  35. ابوحنیفه دینوری، اخبار الطوال، تحقیق عبدالمنعم عامر (قاهره، ۱۹۶۰م) ص ۳۳۸٫
  36. شهرستانی ، همان ج ۱، ص ۱۱۴٫
  37. احمد امین، فجر الاسلام(بیروت، دارالکتب العربی، ۱۹۷۵م) ص ۲۷۹٫
  38. ابن العربی، العواصم من القواصم(قاهره، بی نا، ۱۴۰۵ق) ص ۲۹٫
  39. صحیفه نور، جلد ۲۰، ص ۸۹٫
  40. رسول جعفریان ، تاریخ خلفا (چاپ اول: تهران، انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، ۱۳۷۴) ص ۴۰۷ به نقل از: خلافت و ملوکیت در اسلام، ص ۱۸۸ و ۲۰۷٫
  41. ابن فراء، احکام السلطانیه، تحقیق محمد حامد الفقهی، (قم، چاپ افست، ۱۴۰۶ق) ص ۲۵٫
  42. ماوردی، احکام السلطانیه (قم ، چاپ افست ، ۱۴۰۶ق) ص ۱۰٫
  43. عبدالرحمان بن خلدون، همان، ص ۴۰۴٫
  44. ابن عبدربه، العقد الفرید(قاهره، ۱۹۵۳م) ج ۴، ص ۱۴۷٫

موسس مذهب شیعه امامیه

اشاره:

 مذهب شیعه امامیه که در حقیقت همان اسلام واقعی است به امامت و خلافت بلافصل علی- علیه السلام-  و فرزندان او از طریق نصب و نص پیامبر اکرم- صلی الله علیه و آله و سلم- معتقد هستند.[۱] باتوجه به اینکه این مذهب  همان اسلام ناب است، نمی تواند موسس خاصی غیر از پیامبر اسلام داشته باشد. یعنی مانند فرقه های دیگر اسلامی که مؤسس خاصی دارند، نیست. در این مقاله کوتاه مطالبی در این خصوص بیان گردیده است.

 

 

زمان پیدایش شیعه امامیه در زمان حیات پیامبر اکرم – صلی الله علیه و آله و سلم- بوده است؛ زیرا شیعه علی بارها و بارها در سخنان آن حضرت به کار رفته است.

نوبختی می‌گوید: شیعه پیروان علی – علیه السلام-  و معتقدان به امامت او بودند که در زمان پیامبر اکرم – صلی الله علیه و آله و سلم-  و پس از آن وجود داشتند. اولین کسانی که در اسلام به اسم شیعه نامیده شدند مقداد، سلمان فارسی، ابوذر، عمار یاسر بودند.[۲] بر این اساس اسم و مفهوم تشیع توسط خود پیامبر اکرم- صلی الله علیه و آله و سلم-  مطرح شده و ایشان شیعه را در میان فرقه های دیگر اسلامی که بعدا به وجود آمده، به عنوان اصل اسلام که از تحریف و کجروی سالم است معرفی نموده است.

در واقع پیامبر اکرم- صلی الله علیه و آله و سلم- از همان ابتدای تبلیغ عمومی خویش نخستین سنگ بنای تشیع امامی را پایه ریزی کرد؛ زیرا در آغاز بعثت پس از نزول آیه «وَ أَنْذِرْ عَشیرَتَکَ الْأَقْرَبینَ»[۳] صریحا علی- علیه السلام- را وصی و وارث خویش خواند[۴] و پس از آن همواره و در هر مناسبتی به تکمیل این بنا می پرداخت؛ تا اینکه اندکی قبل از وفاتش در واقعه غدیر خم در برابر انبوه مسلمانان از حج برگشته، مأموریت خویش را به کمال رساند و فرمود: هر که من مولای اویم این علی مولای او است[۵]. بعد از رحلت رسول اکرم – صلی الله علیه و آله و سلم- به جز شیعیان و پیروان علی بقیه اصحاب با نادیده گرفتن همه دستورات و سفارشات صریح آن حضرت، علی – علیه السلام-  را رها کرده و به دنبال دیگران رفتند.

این و اقعیت از مطالبی که ذکر می شود با شفافیت قابل اثبات است:

در اینکه مسلمانان به فرقه های مختلفی افتراق کردند هیچ شکی وجود ندارد و در این مطلب هم هیچ تردیدی نیست که با انشعاب و ایجاد فرقه های متعدد، خود دین اسلام منشعب نگردیده؛ بلکه این مسلمانان هستند که راه های مختلفی را در پیش گرفته و هر کسی راه خود را دین اسلام تلقی نموده و آن را حق پنداشته است. دین اسلام دینی است که هیچگونه تغییر و تبدیلی در حقیقت آن از طرف هیچ کسی امکان پذیر نیست. زیرا خدای متعال دین کاملی را با رسالت خاتم الانبیاء – صلی الله علیه و آله و سلم-  برای بشر نعمت بزرگی قرار داده است.[۶] و پیامبر اسلام – صلی الله علیه و آله و سلم-  نیز برای بقای اصل اسلام تلاش های زیادی را مبذول داشتند و برای اینکه دین اسلام مانند ادیان گذشته کاملا از روی زمین محو نشود به دستور خداوند متعال[۷] مسئله امامت و جانشینی خود را بیان فرموده و برای تثبیت آن به صورت ممتد در زمانها و مکانهای متعددی تلاش نمودند. روایات و حوادث تاریخی متعددی از آن جمله حدیث ثقلین[۸]، حدیث منزلت[۹]، حدیث و واقعۀ تاریخی غدیر[۱۰]، حدیث قلم و دوات[۱۱] و… دلایل قطعی بر این مطلب هستند.

عده­ای از اصحاب بر اساس آیات قرآن کریم،[۱۲] پیروی از رسول خدا – صلی الله علیه و آله و سلم-  را بر خود لازم دانسته، از این رو از سخنان و دستورات آن حضرت در مسئلۀ امامت پیروی نمودند و بر اصل اسلام باقی ماندند و این روایات را سرلوحۀ هدایت خودشان قرار داده و بعد از پیامبر- صلی الله علیه و آله و سلم- اعتقاد به امامت امام علی علیه السلام- و سایر اهل بیت- علیهم السلام – را در حوزه دینی خودشان حفظ نمودند. این دسته از مسلمین توسط خود پیامبر- صلی الله علیه و آله و سلم-  شیعه نامیده شدند[۱۳] و بعد از رحلت آن حضرت بر همین نام تا امروز باقی ماندند.

اما عدهای از صحابه به علل مختلف از این اصل انحراف نموده و به دستورات پیامبر خدا – صلی الله علیه و آله و سلم- اعتنا نکرده و در روز وفات حضرت پیامبر- صلی الله علیه و آله و سلم-  در حالیکه علی علیه السلام-  با سایر بنی هاشم مشغول کفن و دفن بودند، خودسرانه با توجه به اینکه قبلاً هم با رسول خدا – صلی الله علیه و آله و سلم- در مسئلۀ امامت و خلافت به مشاجره پرداخته بود،[۱۴] شورایی را تشکیل داده و بعد از جدال و منازعات شدید بین مهاجرین و انصار، مهاجرین موفق می شوند که ابوبکر را به دستور عمر به عنوان خلیفه تعیین کنند[۱۵] و بدین گونه زمام حکومت و امور سیاسی و نظامی امت اسلامی را قبضه نمایند.

این دسته از مسلمین در ابتداء عنوان خاصی نداشتند بلکه به عنوان طرفداران عمر و ابوبکر معروف بودند و بنا بر قول ابوحاتم رازی بعد از کشته شدن عثمان، در زمان معاویه و بعد از آن به «عثمانیه» نامیده می شدند و شیعیان علی علیه السلام- در این زمان به نام علویه معروف بودند تا اینکه در زمان عباسیان نام علویه و عثمانیه نسخ گردیدند و علویه بنام پیشین خود یعنی شیعه برگشتند و بر دیگران اسم اهل سنت گذاشته شد و این اسم تا امروز ادامه دارد.[۱۶]

پی نوشت:

[۱]. نوبختی، حسن بن موسی، فرق الشیعه، ص۴، انتشارات علمی فرهنگی، ۱۳۶۱ش.

[۲]. همان، ص۳۳ ـ ۳۴٫

[۳] .شعراء،۲۱۴٫

[۴]. ابن اثیر، علی بن محمد، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۶۲ـ۶۳، دارصادر، بیروت، ۱۳۸۶ق.

[۵]. برنجکار، رضا، آشنایی با فرق و مذاهب اسلامی، ص۵- علیه السلام- ، موسسه فرهنگی طه، قم، ۱۳۸۷ش.

[۶] . مائده،۳٫( الیوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیکُمْ نِعْمَتِی وَرَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلَامَ دِینًا)

[۷] . مائده،۶۷٫( یا أَیهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَیکَ مِنْ رَبِّکَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللَّهُ یعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لَا یهْدِی الْقَوْمَ الْکَافِرِینَ)

[۸] . نیشابوری، حاکم محمد بن محمد، المستدرک علی الصحیحین، بیروت، دارالمعرفه، بی تا، ج۳، ص۱۱۰٫

[۹] . نیشابوری، مسلم بن حجاج، صحیح مسلم، بیروت، دارالفکر، بی تا، ج- علیه السلام- ، ص۱۲۰٫

[۱۰] . ابن اثیر، اسدالغابه، تهران، اسماعیلیان، بی تا، ج۵، ص۲۰۵٫

[۱۱] . بخاری، محمد بن اسماعیل، صحیح بخاری، بیروت، دارصعب، بی تا، ج۳، ص۹۱٫

[۱۲] . حشر، ۷٫ ( وَمَا آَتَاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ شَدِیدُ الْعِقَابِ)

[۱۳] . طوسی، مصباح المتهجد، بیروت، موسسه فقه الشیعه، اول، ۱۴۱۱ ق، ص ۱۶؛ و متقی هندی، علی، کنز العمال، بیروت، موسسه الرساله، ج۱۳، ص۱۵۶، حدیث ۳۶۴۸۳٫

[۱۴] . هیتمی، احمد بن حجر، الصوارق المحرقه، مصر، مکتبه القاهره، بی تا.

[۱۵] . بخاری، محمد بن اسماعیل، صحیح بخاری، بیروت، دارصعب، بی تا، ج۲، ص۲۹۱٫

[۱۶] . ربانی گلپایگانی، علی، فرق و مذاهب کلامی، قم، مرکز جهانی علوم اسلامی، ص۱۶۸ و سید محسن امین، اعیان الشیعه، ج۱، ص۱۸، دارالتعارف.

منبع: برگرفته از نرم افزار پاسخ۲ مرکز مطالعات.

ولایت امام علی(ع) و بحران سقیفه (۱)

چکیده :

پس از در گذشت رسول خدا تلاش هاى زیادى براى دستیابى به خلافت به وقوع پیوست که مهمترین آن در سقیفه خود را بروز داد وعده ای بدون در نظر داشت سفارشات رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) در امر جانیشنى آن حضرت با ابى بکر بیعت کردند وسپس از مخالفین با زور سر نیزه و تهدید خواستار بیعت شدند.اشکالات متعدد بر سقیفه وارد است که عمده ترین آن مخالفت با نص صریح رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) در امر خلافت و جانیشینى مى باشد.امام على(علیه السلام) پس از واقعه اى سقیفه به دفاع از حق خویش بر خواست ولى شرایط حساس و خطیر جامعه اى اسلامى پس از درگذشت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) او را ازهرگونه بر خورد تند و تنش زا باز داشت.ما در این نوشته کوشش نموده ایم وقایع بعد از وفات پیامبر را بررسی کنیم(واینکه چگونه خلافت وجانشینی پیامبر بدست افراد غاصب افتاد وگروه هایی، هم از مهاجرین وهم از انصارتشکیل شدند تا مهار خلافت را بدست گیرند وعلی (علیه السلام) را که از طرف پیامبر در واقعه غدیر خم برای این منصب گماشته شده بود کنار زدند.دراین نوشته کوشیده ایم باتکیه بر مستندات تاریخی دسته اول که برگرفته از کتب اهل سنت است این موضوع را به کاوش بنشنیم .

کلید واژه ها: امامت، ولایت، خلافت، گروه ها، سقیفه، مهاجرین، انصار

مقدمه:

آنچه از واقعه تاریخی غدیر خم بدست می اید اینکه ولایت وجانشینی پیامبر برای علی (علیه السلام) توسط پیامبر در جمع هزاران نفر در حجه الوداع تثبیت گردید و این مسئله مورد تایید مورخین اعم از شیعه وسنی می باشد منتها در معنی ولایت وامامت اختلافاتی بین شیعه وسنی وجود دارد که باعث به وجود آمدن فرقه های بنام: (شیعه وسنی) بعدازوفات پیامبر گردیده است شیعه معتقد به امامت علی (علیه السلام) بعد از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) می باشد واهل سنت با تکیه بر اجماع، خلافت بعد از پیامبر را حق مردم می داند وهمه وقایعی که در غدیر خم اتفاق افتاد را به فراموشی سپرده وکار های خلفا در مورد غصب خلافت را تایید می نمایند. ما در این نوشته برای روشن این موضوع با تکیه بر مستندات تاریخی متقن که مورد تایید اهل سنت نیز هست اثبات نموده ایم که خلافت وجانشینی حق علی (علیه السلام) است وخلفابا طوطئه بسیار ماهرانه وبا استفاده از تزویر حق علی(علیه السلام) را غصب نمودند و با دلایل واهی چون سالمند بودن ابوبکر و کم سن بودن علی (علیه السلام) در انتخاب خلیفه هیچ اشاره اى به نص و سخنان رسول خدا(ٌص) نکردند و استدلال آنان بیشتر رنگ عشیره اى و قبیله اى داشت تا مذهبى وآنچه نباید اتفاق می افتاد به وقوع پیوست وبدعت بزرگ در دین به وجود آمد که پیامبر خودش آنرا پیش بینی کرده بود وازآن هراس داشت.برای روشن شدن مطلب ناگزیریم دراین مقدمه ابتدا به توضیح معنای امامت ولایت ومصداق آن بپردازیم آنگاه وارد بحث اصلی خواهیم شد

۱.امامت :

الف: معنى لغوى امامت:

امامت و امام، از ماده مصدر امّ یؤمّ است، سپس امام بر هر چیزى که مورد قصد و توجه قرار گیرد اطلاق می شود.(۱) امام یعنی هر آن کس است که به او اقتدا شود و در امور مقدم گردد، پیامبران پیشوایان، و خلیفه، پیشواى رعیت و قرآن پیشواى مسلمانان است.(۲)از کلمات و عبارات اهل لغت استفاده مى شود که امام عبارت است از: چیزى که انسان به آن اقتدا و از آن پیروى کند و مورد قصد و توجه او باشد. و به عبارتى مطلق پیشوا و مقتدا و رهبر را امام گویند.امامت همان منصب و مقام امام است یعنى: پیشوایى و مقتدایى و رهبرى.

ب: معنى اصطلاحى امامت:

ب/: الف امامت از دیدگاه شیعه:

امامت در مکتب شیعه از اصول دین شمرده شده و ایمان به اسلام بدون اعتقاد به امامت و شناخت امامان حق، کامل نیست، آنان مقام امامت را همانند نبوت یک مقام الهى مى دانند و امام را معصوم از هرگونه خطا و اشتباه مى دانند. شیعیان معتقدند که امامت همانند منصب نبوت به وسیله اى نص، از طرف خدا و پیامبرش تعیین مى گردد.(۳)

ب/ ب: از دیدگاه اهل سنت:از دیدگاه اندیشمندان اهل سنت امامت از فروع دین بوده و یک مقام اجتماعى و غیر الهى است که براى زمامدارى و اداره امور مسلمانان و حفظ دین از طرف مردم با خلیفه قبلى، یا اهل حل و عقد، مدبر و مسئول آن انتخاب مى شود و بر همگان اطاعت و فرمان بردراى از او واجب است، آنان انتخاب چنین فردى را از جانب خدا و پیامبرش نمى دانند. (۴)

۲- ولایت:

الف: معنى لغوى ولایت:

راغب در مفردات گوید ولایت از ماده ولا و توالى به معنى نزدیکى و در کنار هم قرار گرفتن را گویند، وِلایت اسم مصدر به کسر به معنى نصرت و یارى رساندن است و به فتح به معنى به عهده گرفتن امور است؛ برخى گویند فتح و کسر آن از نظر معنى تفاوت ندارد و حقیقت آن به عهده گرفتن است.ولى و مولى نیز به همین معنى گرفته مى شود، به معنى فاعل یعنى سرپرست و حاکم و مفعول یعنى تحت سرپرستى و کفالت مى باشد.(۵) ولى به معنى قرب و نزدیکى، (ولى الشى و علیه ولایه له ولایه): یعنى در کنارچیزى قرار گرفت، چیزى برعهده اوست، مالک کار او شد و مسئولیت آن را برعهده گرفت.(۶)از موارد استعمال کلمه ولى در کلام عرب (همانند ولى یتیم، یعنى کسى که سرپرستى او را به عهده دارد، ولى زن، کسى که ازدواج زن به دست اوست، ولىّ میت یعنی کسى که کفن و دفن میت را بر عهده دارد، ) این مطلب ظاهر مى شود که مفهوم تصرف در ماده کلمه ولى اخذ گردیده است. اما کلمه ولایت به معنى تصدى و به عهده گرفتن کارى از کارهاى دیگران است و در مقابل عداوت که تجاوز به دیگرانسان هااست، پس تصرف به مصلحت دیگران راولایت و تصرف به ضرر دیگران راعداوت گویند.

ب: معنى اصطلاحى ولایت:

مقصود از ولایت به معنى حق تصرف و سلطه بر دیگران است که در حقیقت منحصر به خداى تعالى است که مالک و صاحب عالم بوده و هر نوع تصرف را در آن دارا مى باشد و ولایت دیگران اعطا و عنایت شده از طرف خداوند مى باشد همانند ولایت که رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)برمردم داشت(۷)قرآن کریم پس از اطاعت خداى تعالى و اطاعت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) اطاعت و فرمان بردارى از صاحبان امر را نیز واجب دانسته است.(۸) با توجه به اینکه اطاعت صاحبان امر در آیه بدون فاصله بر اطاعت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) عطف شده است این مطلب را مى رساند که هر دو اطاعت از سنخ واحد بوده و ولایت صاحبان امر ادامه ولایت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) مى باشد.

ج: مصداق ولایت:

مصداق صاحبان امر که اطاعت از آنها بر مردم واجب است در آیه ۵۵ سوره مائده بیان و تعیین گردیده است(۹) مفسران شیعه و برخى از اهل سنت شان نزول این آیه را در حق امام على(علیه السلام)دانسته اند.(۱۰)از امام صادق(علیه السلام)روایت شده که فرمود: مراد از والدین آمنوا در آیه ۵۵ سوره مائده امام على و یازده فرزند او هستند که تا روز قیامت بر مردم امامت مى نمایند.(۱۱) و حدیث معروف غدیر از قرائن مهم است که مصداق ولایت را براى ما بیان داشته است. بر این مبنا شیعیان معتقدند که آن گونه که رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) حق تصرف بر مال و جان مردم را داشت و بر مردم واجب بود از او پیروى کنند، پس از او امام على(علیه السلام) و یازده فرزندش نیز از چنین حق برخوردارند و حق چنین ولایتى از طرف خدا و رسولش (صلی الله علیه و آله و سلم) به آنان عنایت گردیده است.حضرت صدیقه طاهره فاطمه زهرا(س) نیز پس از درگذشت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) با استناد به قرآن و سنت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) به دفاع از چنین ولایتى(۱۲) که براى امام على(علیه السلام) و فرزندانش مى دانست پرداخت که انشاء الله درنوشته جداگانه به تبیین مواضع آن حضرت در این زمینه مى پردازیم.

رحلت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) و اوضاع اجتماعى، سیاسى مدینه

رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) پس از بازگشت از آخرین حج خود که به حجَََََََََه الوداع شهرت دارد، به شدت بیمار گردید، از آن پس گاه و بی گاه از رحلت خویش سخن گفت و یادآور شد که به زودى از میان مردم خواهد رفت.آن حضرت در مدت بیمارى خود بارهاوبارها در مورد اهل بیت خویش و نیکى به آنان سفارش نمود و مردم را به تمسک به قرآن و عترت پاکش توصیه کرد، از آن پس در هر فرصتى که دست مى داد این مسأله را به مردم گوشزد مى نمود.از جمله حضرت فرمود: من (در روز رستاخیز) پیشاپیش شمایم، و شما در نزدحوض کوثر بر من فرود مى آیید، آگاه باشید که در آن روز از دو چیز گران بها (قرآن وعترتم) از شما سوال خواهم کرد، پس بنگرید چگونه پس از من درباره آن دو، رفتارمى کنید.(۱۳)بررسى گفتار و حرکات رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) در هنگام بیمارى و رحلت آن حضرت نشان مى دهد که حضرت از یکسرى حرکات که در میان اصحابش مشاهده مى نمود، نگران بوده، از این رو توصیه اى مکرر در مورد نیکى به اهل بیت خود و خبراز وقوع فتنه ها مى داد.حضرت در ایام بیمارى خود نیمه شبى به قبرستان بقیع رفت و در برابر قبرهاایستاده فرمود:درود بر شما اى اهل قبور! گوارا باد بر شما حالتى که در آن قرار دارید که بهتراست از آنچه مردم در آن قرار دارند، فتنه ها چونان پاره هاى شب تار روى آورده ویکى پس از دیگرى فرا مى رسد، آنگاه براى اهل بقیع دعا نمود و سپس رو به على(علیه السلام) نموده فرمود: همانا جبرئیل سالى یکبار قرآن را بر من عرضه مى نمود و دراین سال دو بار آن را عرضه کرد و این نیست جز اینکه زمان مرگم فرا رسیده است.آنگاه فرمود: مرا میان زندگى این جهان و ملاقات پروردگارم مخیّر ساختند، من ملاقات پروردگار و بهشت را برگزیدم.(۱۴)اینکه رسول خدااز چه چیز نگران بود و مقصود حضرت از وقوع فتنه ها چه بود، سوالی است که پاسخ به آن، نیازمند بررسى فضاى سیاسى مدینه و احزاب وگروه هاى سیاسى موجود در زمان رحلت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)مى باشد. البته ریشه ظهوراحزاب را مى توان پس از واقعه تاریخى غدیر خم جستجو نمود، در این روز انتصاب علی(علیه السلام) به مقام خلافت و ولایت و معرفى آن حضرت به صورت رسمى براى جانشینى رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)، گروه ها و افرادى را که هنوز ویژگی هاى نظام قبیله اى و عشیره اى در ذهن آنان زنده بود، ناخشنود ساخت، بدین جهت عده اى در حضوررسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) لب به اعتراض گشوده، گفتند: آیا این کار را از نزد خود نموده اى یافرمان خداوند مى باشد، فرمود: به دستور خداوند این کار را انجام داده است.(۱۵)

گروه هاى سیاسى اجتماعى مدینه

گروه هاى اجتماعى سیاسى مدینه در هنگام در گذشت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) را در یک دسته بندى اینگونه مى توان شمرد.

۱-گروه مهاجران:

گروه اول: گروه مهاجران است که در رأس آنان ابوبکر و عمر و در واقع گردانندگان آن حزب قریش بود، این ها که خود را از اولین گرویدگان به اسلام مى دانستند و نیز به خاطر انتساب به رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)، خواستار سهم و امتیازى بیشترى در آینده اى حکومت  بودند.(۱۶)این گروه برنامه هاى خویش را ظریف و ماهرانه پیش مى بردند و براى رسیدن به اهداف شان از قبل برنامه ریزى نموده بودند، گواه بر این مطلب سرپیچى اینها از رفتن با سپاه اسامهْ بن زید که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) براى جنگ با رومیان تشکیل داده بود، مى باشد.آنان جوان بودن اسامهْ، براى امارتْ را بهانه قرار داده از رفتن با او سرباز زدند، (۱۷)ولى در واقع چون حرکت را به نفع خود نمى دیدند، بدون هیچ دلیل موجه سرباززدند و با او نرفتند.از شواهد دیگرى که حاکى از برنامه ریزى دقیق آنان براى تصاحب قدرت وحکومت پس از رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) مى توان ذکر کرد، مانع شدن عمر از وصیت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)(۱۸) و انکار مرگ رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) به وسیله او(۱۹) و همچنین اقامه نماز به جاى رسول خدا توسط ابى بکر مى باشد.(۲۰)

۲-گروه انصار:

گروه دوم گروه انصار بودند که در رأس آنان سعد بن عباده قرار داشت، انصار عمدتاً از دو طایفه اى اوس و خزرج تشکیل یافته بود، این دو طایفه در عصر اهل بیت و پیش از اسلام سال هاى طولانى با هم درگیر بودند که جنگ هاى خونین و متعددى از آنان در تاریخ ذکر شده است که آخرین آنها جنگ معروف بعاث بود.(۲۱)با ظهور اسلام و هجرت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) به مدینه و در پى اصلاحات آن حضرت درگیری ها و اختلافات قبیله اى تا حدودى از میان رفت، هر یک از این دو قبیله خدمات شایسته از خود نشان داده و نقش مهم در پیشرفت اسلام ایفا نمودند، پیروزى رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) در جنگ هاى بدر و خندق و فتح مکه، قسمتى از آن مرهون فداکاری هاى انصار بود، در این جنگ ها بسیارى از مشرکان مکه به دست انصار کشته شدند ومکیان از این جهت کینه انصار را به دل داشتند. گروه انصار این نگرانى راداشتند، که مهاجرین پس از رسیدن به قدرت و گرفتن حکومت، از آنها انتقام بگیرند، سخنان حباب بن منذر در روز اجتماع در سقیفه موید این مطلب است، او گفت: از این مى ترسم که اگر خلافت در دستان شما مهاجرین محکم گردد به خاطر کینه هاى که از ما دارید با ما نبرد و ستیزه کنید.(۲۲)علاوه بر ترس از به حکومت رسیدن مهاجران، گروه انصار نیز همانند مهاجران به خاطر خدمت به اسلام و رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) خود را شایسته حکومت مى دانستند و نسبت به آینده اى حکومت خواستار امتیاز بودند، سعد بن عباده در سقیفه گفت:اى گروه انصار شما پیشینه اى درخشان در اسلام دارید که هیچ یک از قبایل عرب آن را ندارند، اسلام به وسیله اى شمارونق پیداکرده وگسترش یافت. (۲۳)

۳-گروه بنى امیه:

گروه سوم، بنى امیه بود که پیشاپیش آنان ابوسفیان قرار داشت، این گروه در واقع هیچ گونه اعتقاد به رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) و اسلام نداشتند و در سال هشتم هجرى از بیم جان و یا به خاطر طمع مقام و ریاست به جمع مسلمانان پیوست، رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) به شفاعت عباس از ابى سفیان درگذشت.(۲۴) اینها را مى توان منافقینى دانست که پس از فتح مکه چهره عوض نموده مترصد فرصت بودند تا چهره واقعى خویش رانمایان سازند.به تعبیر حضرت صدیقه طاهره، فاطمه زهرا(س) اینها گمراهان ساکت و فرومایگان گمنام بودند که پس از درگذشت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) به صدا درآمده در صحنه ظاهر شدند.(۲۵)

۴-گروه بنى هاشم:

گروه چهارم امام على(علیه السلام) و فاطمه(س) و پیروان آنان از مهاجر و انصار بودند که به نصّ صریح رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) على(علیه السلام) را تنها جانشین بر حق آن حضرت مى دانستند و در این مسأله هیچ تردیدى نداشتند، صدیقه طاهره(س) بارها به حمایت از على(علیه السلام) براى اثبات حقانیت آن حضرت به سخنان رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) احتجاج نمود و از جمله فرمود: آیا سخنان رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) را در غدیر خم فراموش نموده اید که فرمود: هر که را من ولى و سرپرست او هستم، على ولى و سرپرست اوست، و این سخن حضرت، که به على(علیه السلام) فرمود: یا على تو نسبت به من همانند هارون به موسى مى باشى.(۲۶)اینها چهار گروه عمده بودند که در هنگام رحلت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) در مدینه وجود داشتند که بلافاصله پس از درگذشت آن حضرت خود را آشکار ساختند و هر یک براى احراز جانشینى آن حضرت برنامه هاى داشتند که در صدد عملى ساختن آن برآمدند.

۲- تلاش گروه ها براى دستیابى به خلافت:

۱- تلاش گروه مهاجران

هنگام درگذشت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) و لحظه پس از آن، دو حادثه مهم در تاریخ ذکرشده است که مسأله بحران ولایت و درگیرى و تحرکات گروه ها را براى احراز جایگاه خلافت نشان مى دهد. که دو حادثه از استراتژی هاى مهم گروه مهاجران براى تصاحب خلافت است و آن عبارت است از:

-۱/۱منع از نوشتن وصیت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم).

ابن عباس گوید: رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) به هنگام وفات در حالی که عده اى از مردم ازجمله عمر بن خطاب نزد او بودند، فرمود: قلم و کاغذ بیاورید تا براى شما نوشته اى بنویسم که پس از آن هرگز گمراه نشوید، عمر گفت: بیمارى بر رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) چیره گشته در حالى که کتاب خدا نزد ماست و ما را بسنده است، افراد حاضر در خانه اختلاف نمودند و برخى سخن عمر را گفتند، چون هیاهو و اختلاف فزونى گرفت، حضرت فرمود: از نزد من بر خیزید که نزاع و درگیرى در نزد من روا نیست.ابن عباس گفت: مصیبت بزرگ و همه مصیبت آنگاه اتفاق افتاد که با جنجال و هیاهو نگذاشتند تا رسول خدا آن نوشته را براى آنها بنویسد.(۲۷)در خبر دیگر است که: ابن عباس چنان گریست، که اشک چشمش شن ها راتر نمود و گفت: بیمارى رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) سخت شده و فرمود: کاغذى نزدم آورید تا براى شما چیزى بنویسم که پس از آن هرگز گمراه نشوید، آنان به نزاع پرداختند، حال آنکه نزاع و درگیرى نزد هیچ پیامبرى روا نباشد – و گفتند: رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)هذیان مى گوید؟!(۲۸)

این حادثه تاریخى در طول زمان به عنوان یک سوال در حافظه تاریخ باقى مانده است که چه انگیزه باعث شد عمر بن خطاب مانع از وصیت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) گردد وعلاوه بر منع، این جرأت را به خود داد که سخن رسول خدا را (که به نص صریح قرآن، (۲۹) هیچگاه از روى هوا و هوس سخن نمى گوید و آنچه گوید وحى و کلام الهى است) به هذیان نسبت داده است. وهیچ توجیه براى این کار نمى توان یافت جز اینکه آن رااز سلسله تحرکات گروه ابى بکر و عمر براى دست یابى به خلافت دانست.

۱/۲انکار مرگ رسول خدا

مشهور است که چون رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) درگذشت، ابى بکر در سنح (محلی در اطراف مدینه) بود، عمر پس از شنیدن خبر رحلت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) به سخن درآمده گفت: به خدا قسم رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نمرده است؛ عایشه گوید: عمر گفت: به خدا سوگند یقین دارم که خداوند محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) را زنده مى کند و دستها و پاهاى کسانى را که بگویند محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) مرده است خواهد برید.(۳۰)

از عکرمه روایت شده که چون رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) از دنیا رفت، عمر از جا برخاسته گفت: به درستى که رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) نمرده است، بلکه روح او همانند روح موسى(علیه السلام) به آسمان ها عروج نموده است رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) نمى میرد تا دست و زبان گروهى را قطع نماید، او گفته است: عمر همچنان به سخنان خویش پافشارى داشت در حالى که گوشه اى لبانش کف آورده بود، در این هنگام ابن عباس به او گفت: رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) نیز همانند بقیه مردم است و اینک از دنیا رفته و بهتر است به فکر مراسم تدفین او باشیم، (۳۱) ولى عمر همچنان به سخنان خود اصرار داشت.واقدى مى نویسد: عمر در حال سخن گفتن بود که ابى بکر از راه رسید، و به محض رسیدن به عمر دستور سکوت داد و او نیز ساکت شد، سپس ابى بکر این آیه را تلاوت کرد: به درستى که تو اى پیامبر مى میرى و بقیه مردم نیز مى میرند.(۳۲) آنگاه گفت: هر که محمد را پرستش مى کند، همانا که محمد مرده است، هر که خدا را پرستش مى کند، همانا خداوند زنده و نخواهد مرد؛ عمر گفت آیا آنچه را که گفتى در قرآن است!؟ گفت آرى.(۳۳)به راستى چرا خلیفه دوم، درگذشت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) را باور نکرد؟ آیا واقعاً او این سخن را از روى اعتقاد گفته است؟ مگر رسول خدا در ایام مریضى خود بارها از درگذشت خویش سخن نگفته بود؟ مگر حضرت نفرموده بود: مرا میان این جهان و دیدار خداوند مخیّر ساختند من دیدار خداوند را برگزیدم.(۳۴) آیا اینها نمى تواند قرائن باشد مبنى بر اینکه رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) درگذشته است. چرا عمر فقط با شنیدن این خبر از ابى بکر آن را باور مى کند! جالب اینکه: عمر بن زائده آیه اى را که ابى ابکر خواند، او نیز خواند ولى عمر گوش ننمود!

سخن عجیب ابن ابی الحدید

ابن ابى الحدید گوید: مقام عمر بالاتر از این است که از ظهور این واقعه اى عظیم آگاهى نداشته و آن را نداند، ولى به خاطر ترس از وقوع فتنه و هرج و مرج و اختلاف روى مسأله خلافت و خوف از ارتداد و بازگشت مردم از اسلام چنین سخن را بر زبان رانده است.(۳۵)باید گفت در میان اصحاب رسول خدا کسى دل سوزتر از عمر نبود که تنها او این سخن را مى گفت و با سخنانش جلو فتنه را گرفت، به علاوه اینکه چگونه پس از رسیدن ابى بکر وقوع فتنه برطرف مى گردد که عمر از سخنان خویش باز مى گردد! ابن ابى الحدید تمام تلاشش بر این است که بگوید خلیفه دوم نسبت به مرگ رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) آگاه بود و سخنان او در انکار در گذشت رسول خدا، نادانى اوراثابت نمى کند، ولى از توجیه او ثابت مى گردد که این عمل خلیفه تلاشى بوده است براى جلوگیرى از رسیدن گروه انصار به خلافت، تا با رسیدن ابى بکر در فرصت مقتضى کار را به نفع خویش تمام نمایند.

به نظر مى رسد با قرار دادن وقایع چون سرپیچى از سپاه اسامه و منع از کتابت وصیت در کنار این مسأله، جاى هیچ تردیدى باقى نمى ماند که همه اینها تلاش عملى و برنامه ریزى شده این گروه براى دست یافتن به خلافت بوده است.

۲-تلاش گروه انصار

۲/۱ تشکیل سقیفه

تشکیل سقیفه بنى ساعده بلافاصله پس از درگذشت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) از حساس ترین حوادث تاریخ اسلام است که ثمرات و نتایج آن براى همیشه بر مسلمانان سایه افکنده است، از این زمان بود که در متن جامعه ى اسلامى شکاف ایجاد شد، و اختلاف به وجود آمد. سقیفه را مى توان سر منشأ بسیارى از گرفتاریها به حساب آورد. سقیفه گرچند ابتدا به وسیله اى گروه انصار طراحى و پایه ریزى شد، ولى در ادامه به نفع گروه مهاجرین قریش خاتمه یافت.پس از درگذشت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) گروهى از انصار در محلی که به سقیفه بنى ساعده معروف بود گرد آمدند و خواستند جانشین رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) را از میان خویش برگزینند.اینکه به چه دلیل گروه انصار سریع و بلافاصله پس از درگذشت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) در سقیفه گرد آمدند، جاى تأمل است، این احتمال وجود دارد که آنان از تحرکات که در میان گروه مهاجران براى دست یابى به خلافت احساس مى کردند، ترسیده بودند تا مبادا آنان به قدرت برسند و با توجه به کینه هاى که از انصار بدل دارند، از آنها انتقام گیرند، که این امر از سخنان آنان در سقیفه اشکار است. از این رو مصلحت دیدند در سقیفه گرد آیند و شخصى را از میان خود به عنوان خلیفه برگزینند.ولى آنچه مسلم است اینکه: آنان بدون توجه به سخنان رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) و عمل به وصیت آن حضرت در سقیفه جمع شدند و وصایاى آن حضرت را در باره امام على(علیه السلام)نادیده گرفتند.تاریخ نویسان در یک خبر طولانى از اجتماع سقیفه چنین گزارش داده اند: چون رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) درگذشت، انصار در سقیفه گرد آمدند، سعد بن عباده را که مریض حال بود آنجا آوردند، او خطاب به انصار چنین گفت: اى گروه انصار شماچنان سابقه و فضیلت در اسلام دارید که هیچ یک از مردم عرب به پاى شمانمى رسد، محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) چندین سال در میان قوم خویش به تبلیغ و ترویج اسلام پرداخت، ولى جز عده اى قلیل به او ایمان نیاوردند، تا اینکه خداوند این فضیلت را به شما عنایت نمود و شما به او ایمان آوردید، از آن پس به وسیله اى شما اسلام گسترش یافت و عرب به وسیله ى شمشیر شما در برابر رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) سر تسلیم فرود آورد، تا اینکه رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) از دنیا رفت در حالى که از شما راضى بود، اینک شما بیش از دیگران سزاوار جانشینى او را دارید، و بدون در نظر گرفتن دیگران جانشین او را از میان خود انتخاب نمائید، همگى پاسخ دادند که رأیى نیکو و سخن به جا گفتى، ما از آنچه تو نظر داده اى عدول نخواهیم کرد و تو را براى این مقام بر مى گزینیم.سپس با هم به گفتگو پرداختند و گفتند: اگر مهاجران قریشى نپذیرفتند و گفتند که ما مهاجران و صحابه اى پیشتاز رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) بوده و خویشاوندان و نزدیکان آن حضرت هستیم، بدین جهت بیش از همه بر آن سزاوار مى باشیم، در این صورت در جواب مهاجران مى گوئیم:امیرى از ما و امیرى از شما باشد، سعد گفت: این آغاز ضعف و سستى است.عمر از اجتماع سقیفه باخبر شده همراه با ابى بکر و ابوعبیده جراح، عازم سقیفه شدند، عمر گفت: من سخنانى را آماده کرده بودم تا در جمع انصار ایراد نمایم ولى ابوبکر مرا منع نموده و خود به سخن پرداخت و آنچه را من مى خواستم بگویم او بیان نمود. او پس از حمد خداوند سابقه اى مهاجرین در تصدیق رسول خدا را یادآورشد و گفت: آنگاه که قوم محمد)ص( با او مخالفت ورزیده او را تکذیب مى نمودند، آنها او را تصدیق نموده و یارى کردند، آنها اولین کسانى هستند که خدا را عبادت نموده و به رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) ایمان آورده اند.آنها بستگان و خویشاوندان و شایسته ترین مردمان براى جانشینى او هستند، هیچ کس جز ستمگران در این باره با آنها نزاع نخواهد کرد. سپس به ارزش هاى انصارپرداخته گفت: پس از مهاجران پیشتاز هیچکس در نزد ما مقام و منزلت شما را نداردپس ما امیران باشیم و شما وزیران!پس از او حباب بن منذر از جمع انصار برخاسته گفت: اى گروه انصار! کار خود رادر اختیار خود بگیرید که این مردم در اموال شما و در سایه اى شما هستند، هیچ جسورى هرگز جرئت مخالفت با شما را ندارد، اختلاف نکنید که رأى و دیدتان راخراب و امر و کارتان را برآب مى کند؛اگر این گروه (مهاجرین) جز آنچه را که از آنها شنیدید، نپذیرفتند: پس ما راامیرى باشد و آنها را امیرى؛ عمر گفت: هیهات که دو شمشیر در یک غلاف نگنجد، به خدا قسم مردم عرب راضى نگردد که شما را فرمانروایى دهد در حالى که پیامبرشان از غیر شماست، ولى عرب از اینکه کار او به دست کسانى باشد که نبوت در میان آنها بوده سرباز نمى زند: چه کسى با ما درباره قدرت محمد و حکومت او مخالفت مى کند، در حالى که ما نزدیکان و خویشاوندان او هستیم، مگر آن کس که به باطل مغرور و به گناه منحرف و در هلاکت فرو شده باشد؟!حباب بن منذر دوباره برخاست و گفت: اى گروه انصار بر توان خویش تکیه کنیدو سخنان او (ابوبکر) و یارانش را نپذیرید، که بهره ى شما را از این امر از میان مى برند اگر آنچه را خواستید نپذیرفتند آنها را از این شهر بیرون نموده خواسته اى خود را برآنان تحمیل نمائید که به خدا سوگند شما بر این امر از آنها سزوارارید، زیرا باشمشیرهاى شما بود که مخالفین به این دین گرویدند، من خبره اى کاردان و تکیه گاه قوى در این امورم، آگاه باشید که به خدا سوگند اگر بخواهید کار را به روزهاى اولینش باز مى گردانم.آنگاه مشاجره میان او و عمر روى داد و همدیگر را تهدید به قتل نمودند، در این هنگام ابوعبیده پیش آمده خطاب به انصار گفت: شما اولین کسانى بودید که دین رایارى نمودید، پس اولین کسانى نباشید که تغییر و تبدیل در آن به وجود مى آورند.آنگاه بشیر بن سعد برخاسته خطاب به انصار گفت: به خدا سوگند ما اگر در جهاد بامشرکان برترى یافتیم و در این دین پیش قدم شدیم، چیزى جز خوشنودى خدا واطاعت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) منظورى نداشتیم، شایسته ما نیست که به خاطر آن بر مردمان گردن فرازى نمائیم، ما در برابر خدمات خویش بهره اى دنیایى نمى جوییم، آگاه باشید که محمد از قریش بود و خویشان و نزدیکان او نسبت به جانشینى او سزاوارترند. از خدا بترسید و با آنان در این امر منازعه نکنید، ابى بکر از فرصت استفاده نموده گفت: این عمر و این ابوعبیده، با هر که خواستید بیعت کنید، آن دوگفتند ما بر تو که بهترین مهاجرین و جانشین رسول خدا در نماز هستى پیشى نمى گیریم. و به ابوبکر گفتند: دستت را بده تا با تو بیعت نمائیم! بشیر بن سعد بر آن دو پیشى گرفته دست ابى بکر را به عنوان بیعت فشرد. آن گاه عمرو ابوعبیده با ابى بکر بیعت نمودند.(۳۶) خلیفه دوم که از گردانندگان سقیفه بوده است از آن چنین گزارش داده است: چون رسول خدا از دنیا رفت، على و زبیر از ما تخلف نموده در خانه فاطمه تحصّن نمودند، مهاجرین دور ابى بکر جمع شدند، گروه انصار دور سعد بن عباده گرد آمدند، من به ابى بکر گفتم بیا تا نزد برادران انصار برویم، در مسیر راه به دو مرد انصارى، عویم بن ساعده، و معن بن عدى بر خوردیم، آنگاه به اتفاق هم نزد انصار که در سقیفه اى بنى ساعده گرد آمده بودند آمدیم؛ مردى را که در جامه اى پیچیده بود دیدیم، گفتند سعد بن عباده مى باشد و مریض است، آنگاه به بقیه ماجرا و گفتگوى طرفین مى پردازد و اینکه نزدیک بود مشاجره لفظى تبدیل به درگیرى فیزیکى گردد، ازاختلاف ترسیدم به ابى بکر گفتم دستت را بده تا با تو بیعت نمایم، سپس با او بیعت نموده و مردم نیز با او بیعت نمودند، به خدا قسم امرى قوى تر و مناسب تر از بیعت با ابى بکر ندیدم، ترسیدم که مردم متفرق شده دیگر بیعت انجام نگیرد، و ما مجبور بودیم یا بر خلاف میل مان با انصار بیعت نمائیم، یا با آنها مخالفت نموده که در این صورت فساد به وجود مى آمد ناچار با ابى بکر بیعت نمودیم.(۳۷)

۲/۲ادله مشروعیت سقیفه

اینک به دور از هرگونه بحث کلامى، از نظر تاریخى باید دید آیا واقعاً سقیفه مشروعیت داشته و این مشروعیت را از کجا گرفته است؟! مطالعهء دیدگاه هر یک از دو طرف متخاصم نشان مى دهد که آنها در انتخاب خلیفه هیچ اشاره اى به نص و سخنان رسول خدا(ٌص) نکردند و استدلال آنان بیشتر رنگ عشیره اى و قبیله اى داشت تا مذهبى!اینک به برخى از ادله بر پاکنندگان سقیفه بر مشروعیت این اجتماع اشاره مى گرددکه عبارتند از:

الف: نسبت عشیره اى و خویشاوندى با رسول خدا(علیه السلام)

از استدلال و شعارهاى عمده اى که مهاجرین براى احراز جانشینى رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) مطرح نمودند، مسأله ى خویشاوندى با آن حضرت بود، عمر در سقیفه گفت: کیست که با ما در مورد حکومت و امارت محمد نزاع نماید در حالى که ما ازعشیره و خویشاوندان او هستیم، هیچ کسى جز آنکه به باطل میل دارد این کار رانخواهدنمود.(۳۸)به راستى آیا خویشاوندى با رسول خدا مى تواند ملاک جانشینى ان حضرت باشد، بر فرض اگر خویشاوندى با آن حضرت را ملاک قرار دهیم، امام على(علیه السلام) بیش از ابى بکر و عمر به رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) نزدیک بود، زیرا هم پسر عمو و هم داماد آن حضرت بود و باید این مقام را به دست مى گرفت امام على(علیه السلام) درین زمینه در پاسخ به نامه اى معاویه فرمود: مهاجران در سقیفه با استناد به خویشاوندى با رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) توانستند بر انصار پیروز شوند، اگر دلیل برترى این است، حق با ما است نه با شما.(۳۹)چون امام على(علیه السلام) را براى بیعت نزد ابى بکر بردند و از او خواستند بیعت کند، فرمود من به این امر از شما سزاوارترم و با شما بیعت نمى کنم، بایست شما با من بیعت نمائیدحکومت را با استدلال به خویشاوندى با پیامبرگرفتید… بنابر همین استدلال، من نیز استدلال مى کنم، ما به رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) – در حیات و ممات – نزدیک تریم، با ماانصاف داشته باشید اگر ایمان دارید.(۴۰)

ب: پیشى گرفتن در ایمان و اسلام و یارى رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)

اگر خدمت و فداکارى در راه اسلام و پیشى گرفتن در جهاد بر علیه مشرکان راملاک انتخاب خلیفه بدانیم، آنگونه که هر یک از طرفین حاضر در سقیفه به آن استدلال نمودند، هیچ کسى در این مسأله به پاى امام على(علیه السلام) نمى رسد، زیرا او اولین کسى است که به رسول خدا ایمان آورده و نیز در همه  سختى ها و مشکلات پا به پاى رسول خدا ایستاد و از او دفاع نمود.(۴۱) و این مسأله به گونه است که حتى خلیفه دوم سوگند یاد نمود که اگر شمشیر على نبود ستون خیمه  دین بر پا نمى شد.(۴۲)حال اگر این ملاک را در نظر بگیریم باز مى بینیم هیچ مشروعیت براى گردانندگان سقیفه وجود ندارد، زیرا در میان امت رسول خدا کسى وجود داشت که بیش از همه به اسلام و دین خدمت نموده بود، و باید پس از رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) جانشینى او را به دست مى گرفت. و او جز على بن ابیطالب(علیه السلام) نبود.

ج: انتخاب ابى بکر به عنوان امام جماعت:

از جمله ملاکهاى که براى انتخاب ابى بکر به عنوان خلیفه در سقیفه مطرح شد این بود، که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) او را به عنوان امام جماعت برگزیده است:(۴۳) چون ابى بکردر سقیفه، عمر و ابوعبیده را براى بیعت مطرح کرد، آن دو گفتند: ما بر تو که از بهترین مهاجران و خلیفه رسول خدا بر نماز هستى پیشى نمى گیریم.(۴۴)داستان امامت ابى بکر در نماز به جاى رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) علاوه بر تناقضاتى که دراین خبر وجود دارد(۴۵) پذیرفته نیست، زیرا بنابر نقلى عایشه از جانب خود او را به امامت فرستاده است، و در آن هنگام بود که رسول خدا اطلاع یافت آن دو (عمرو ابى بکر) مدینه را ترک نگفته و از سپاه اسامه تخلف نموده اند.(۴۶)حال بر فرض که رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) او را براى امامت جماعت برگزیده بود، مگر این نشانه اى خلافت پس از رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) است، رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) پیش از بیمارى نیزشمار بسیارى از اصحاب را براى امامت جماعت تعیین کرده و گاه خود نیز پشت سرآنان نماز گزارده است، در حالى که کسى آن را نشانه اى خلافت خود ندانسته است، که از میان آنان مى توان از این کسان نام برد، ۱عبدالرحمن بن عوف، ۲ عمرو بن ام مکتوم، ۳ابوذر غفارى.(۴۷) پس این امر نیز نمى تواند سبب مشروعیت سقیفه باشد.

د: سالمند بودن ابى بکر

از استدلال هایى که براى مشروعیت ابى بکر و اولویت او براى تصدى خلافت نموده اند، سالمند بودن او و جوان بودن امام على(علیه السلام) است: هنگامى که پس از سقیفه، امام را براى بیعت نزد ابى بکر بردند وحضرت حکومت و خلافت را حق خود شمرد، ابوعبیده جراح از در نصحیت درآمده گفت:اى پسر عمو، تو جوانى و آنان بزرگسالان قوم تو هستند، تو از تجربه و توان امارت آنان بهره ندارى.(۴۸) عمر نیز بعدها وقتى از او پرسیدند به چه دلیل خلافت رااز على بازداشتید؟ گفت: بخاطر دو چیز، یک: او (على (علیه السلام) ) کم سن و سال و جوان بود. دو: خاندان عبدالمطلب را دوست مى داشت.(۴۹)به راستى آیا سالمند بودن مى تواند ملاک در انتخاب خلیفه قرار گیرد، آیا همیشه چنین است که هر کس سالمندتر بود قدرت مدیریت بالاترى دارد. اگر سن و سال ملاک است در همان زمان که ابى بکر خلافت را برعهده گرفت کسانى دیگر از جمله پدر او بودند که از ابى بکر مسن تر بودند، چنانچه در روز تعیین ابى بکر به خلافت عده اى نزدابو قحافه رفتند و خلافت فرزندش را به او خبر دادند، پرسید: چرا پسرم را براى خلافت برگزیدند؟گفتند: به این دلیل که از دیگران سالمندتر بود! ابوقحافه گفت: من که پدر او هستم از او سالمندترم، پس باید مرا به خلافت بر مى گزیدند.(۵۰)به راستى چه اشکالى دارد که کسى در عین کم سن و سال بودن از فضایل ذاتى و قدرت و توان مدیریتى و لیاقت و شایستگى برخوردار باشد، مگر رسول خدا اسامْه بن زید را که کمتر از بیست سال داشت به فرماندهى سپاه برنگزید.(۵۱) علاوه بر اینکه امام على(علیه السلام) در زمان رحلت رسول خدا سی وسه سال داشت(۵۲) و این سن براى احراز خلافت کافى نبود؟!

ه: مشروعیت بر اساس آرا عمومى

از همه استدلال هاى مطرح شده براى مشروعیت سقیفه، بى اساس تر اینکه: مشروعیت آن را بر اساس بیعت مردم و آراى عمومى مسلمانان بدانیم. بررسى کوتاه در حادثه اى سقیفه نشان مى دهد که تنها مسأله اى که در آن وجود نداشت، آراء عمومى مسلمانان بود، زیرا اولاً به گواهى تاریخ نویسان، بسیارى از بزرگان صحابه رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) از جمله على بن ابى طالب(علیه السلام) و بنى هاشم در آن حضور نداشتند به گونه اى که وقتى خبر سقیفه را به آنان دادند با اظهار تعجب گفتند: مسلمانان سخن ازخلافت نمى گویند در حالى ما در جمع شان نیستیم، عباس گفت: به پروردگار کعبه قسم آنان این کار را کردند.(۵۳) مخالفت عده اى کثیرى از صحابه اى رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) پس از سقیفه و عدم بیعت آنان با ابى بکر که در میان آنان، شخصیت هاى بزرگ چون على بن ابى طالب(علیه السلام)، فاطمه زهرا (س)، سلمان فارسى، و ابوذر غفارى، عمار یاسر، و عبدالله بن مسعود، فضل بن عباس دیده مى شود، بهترین گواه بر عدم و جود چنین آراء عمومى مى باشد. علاوه بر اینکه: این چه آراء عمومى است که از مخالفین با اجبار و سرنیزه و تهدید بیعت مى گرفتند؟! (۵۴)

ادامه دارد

منبع :سید عبدالله رضوی سایت راسخون

رضایت کامل خداوند از همه مهاجران و انصار!

آیه صدم سوره توبه براین دلالت دارد که خداوند از همه مهاجران و انصار رضایت کامل دارد و براى آن ها ورود به بهشت را تضمین کرده است . این معنا با آنچه شیعه درباره خلفا و برخى از صحابه معتقد است ، منافات دارد؟ توضیح دهید.

پاسخ:

ترجمه آیه ۱۰۰ سوره توبه : “پیشگامان نخستین از مهاجران و انصار و آن ها که به نیکى از آن پیروى کردند، خداوند از آن ها خشنود و آن ها (نیز) از او خشنود شدند، و باغ هایى از بهشت براى آنان فراهم ساخته که نهرها از زیر درختانش جریان دارد؛ جاودانه در آن خواهند ماند، و این پیروزى بزرگى است .”

اهل سنت ، این آیه را دلیلى بر عدالت و درستکار و پاک بودن همه صحابه دانسته اند، ولى این پندار به دلایل قرآنى و غیر قرآنى باطل است .

دلایل قرآنی

الف ـ رضایت پروردگار در آیه مورد بحث ، افزون بر صحابه ، شامل تابعان نیز می شود و منظور از تابعان ، همه کسانى هستند که از روش مهاجران و انصار نخستین و برنامه هاى آن ها پیروى می کنند؛ بنابراین ، باید تمام امت بدون استثنا اهل نجات باشند. برخى از مفسران اهل سنت مانند فخررازى در تفسیر کبیر و رشید رضا در المنار، براى تابعان شرط “باحسان ” را مطرح می کنند؛ یعنى بر خلاف صحابه که همه آن ها درستکارند، تنها کسانى از تابعان درستکارند که از برنامه هاى نیت صحابه پیروى کنند.
این سخن صحیح نیست ؛ زیرا وقتى حکم تابعان که فرع به شمار می روند، مشروط باشد، حکم اصل باید به طریق اولى به این شرط مشروط باشد؛ چرا که در غیر این صورت ، این حکم در درون خود تضاد داشته و غیر معقول است ؛ یعنى یک کار را اگر صحابى انجام دهد، پاداش می گیرد و مشمول رضایت پروردگار می گردد، ولى اگر تابعى انجام دهد، کیفر می شود و به غضب و سخط الهى گرفتار می گردد! بنابراین ، مقصود آیه این است که در رضایت و خشنودى خدا شامل حال همه مهاجران و انصار نخستین که داراى برنامه صحیحى بودند و همه پیروان آن هاست ، نه این که همه مهاجران و انصار، چه خوب و چه بد، مشمول رضایت و رحمت الهی ، و تابعان با قید و شرط مشمول عنایت خداوندند.

ب ـ در آیه مورد بحث ، سخن از همه مهاجران و انصار نیست ، بلکه گروه اندکى از آنان را شامل می شود: “والسّـَبِقون الاَوَّلون مِن المُهـَجِرین والاَنصارِ…[۱] در تفسیر مراغى آمده است : “پیشینیان از مهاجران همان گروهى هستند که پیش از صلح حدیبیه هجرت کردند و پیشینیان از انصار کسانى بودند که در عقبه در منی بیعت نمودند که مرتبه اول (سال یازدهم بعثت ) هفت نفر و مرتبه دوم ، هفتاد مرد و دو زن بودند.”[۲]

ج ـ قید “باحسان ” که تبعیت تابعان بدان قید شده ، نشان می دهد که صحابه مورد بحث در آیه احتمال خطا، بلکه خطا داشته اند که تابعان نباید از آن ها پیروى کنند.

د ـ سیاق آیه ۱۰۰ و آیه ۱۰۱ و ۱۰۲ یکى است و لازم است همه آن ها با هم بررسى شود. در آیه ۱۰۱ آمده است : “و از ]میان [ اعراب بادیه نشینى که اطراف شما هستند، جمعى از منافقانند، و از اهل ]خود[ مدینه ]نیز[ گروهى سخت به نفاق پاى بندند که آن ها را نمی شناسى و ما آن ها را می شناسیم ؛ به زودى آن ها را دوباره مجازات می کنیم ]مجازاتى به وسیله رسواى اجتماعى و مجازاتى به هنگام مرگ [؛ سپس به سوى مجازات بزرگى ]در قیامت [ فرستاده می شوند.”

این آیه به صراحت از وجود منافقانى که در اطراف پیامبر بودند، پرده بر می دارد. روشن است که این منافقان در ظاهر در حکم “صحابی ” هستند. در آیه ۱۰۲ آمده است : “و گروهى دیگر به گناهان خود اعتراف کردند و اعمال صالح و ناصالحى را به هم آمیختند، امید می رود که خداوند توبه آن ها را بپذیرد، خداوند غفور و رحیم است .” این آیه نیز از کسانى سخن می گویند که هم ایمان دارند و هم مرتکب معاصى می شوند. شأن نزول این آیه ابو کنانه بن عبدالمنذر و دو نفر دیگر بوده که از شرکت در جنگ تبوک خود دارى کردند و سپس توبه نمودند.[۳]

ـ افزون بر آیات این سوره ، آیات دیگرى نیز وجود دارد که گروه هاى دیگرى را از صحابه معرفى می کند. آیه ۳۳ سوره احزاب از گروهى سخن به میان آورده که معصوم و پاکند: “اِنَّما یُریدُ اللّه لِیُذهِب عَنکُم الرِّجس اَهل البَیت ویُطَهِّرَکُم تَطهیرا” مصادیق این گروه به اقرار دانشمندان شیعى و سنى (مانند سیوطى در الدرالمنثور) پنج تن آل عبا می باشند.

بنابراین ، در مجموع صحابه به چهار دسته یکى تقسیم می شوند: الف ـ معصومان : ب ـ صحابه اى که گوش به فرمان پیامبر(ص)، بودند و همه دستورات را اجراى می کردند؛ امّا این مؤمنان مخلص و مجاهدان در راه خدا گاه به دلیل معصوم نبودن مرتکب لغزش می شوند که بلافاصله از درگاه ربوبى طلب عفو و معرفت می کردند(رضى اللّه عنهم )

ج ـ صحابه اى که ثواب و گناه را مخلوط می کردند و مرتکب هر دو می شدند؛ هم شراب می خوردند و هم در جنگ شرکت می کردند و به نماز می ایستادند “وءاخَرون اعتَرَفوا بِذُنوبِهِم خَلَطوا عَمَلاً صـَـلِحـًا وءاخَرَ سَیِّئـًا

د ـ منافقان و دورویان .

صحابه در آیینه روایات

در کتب روایى و تاریخی ، گناهانى از برخى صحابه روایت شده که آن ها را تا حد فسق و ارتداد پیش می برد. برخى از گناه ها عبارت است از: شرب خمر، تهمت ناروا به ناموس مردم ، دزدی ، زناى محصنه و غیر محصنه ، جاسوسى و…[۴]

در پایان توجه شما را به دو نکته جلب می نماییم :

۱ – برخى از بزرگان و دانشمندان اهل تسنن نیز مانند شیعیان به عدالت صحابه ـ که بازگشت پرسش به آن است ـ اعتقادى ندارند؛ از جمله “آمدی ” در کتاب مهم الاحکام فى اصول الاحکام درباره عدالت صحابه ، شش نظریه را از دانشمندان اهل سنت روایت کرده است که عبارتند از:

الف ـ اکثر پیشوایان بر عدالت همه صحابه اتفاق کرده اند.

ب ـ صحابه با دیگر مسلمانان در این که اثبات عدالت هر کدام نیازمند دلیل خاصى است ، یکسانند.

ج ـ عدالت صحابه تا قبل از درگیرى ها و فتنه ها مسلم بوده ؛ اما پس از آن به تحقیق نیاز دارد.

د ـ هر صحابى که با على بن ابى طالب جنگیده است ، به دلیل خروج بر امام عادل ، فاسق و مردود الروایه است .

ه ـ روایات همه صحابه مردود است ؛ چون همه با هم جنگیدند و طرف حق براى ما معین نیست .

و ـ روایت صحابى اى که مشکوک الفسق نباشد، قبول است .[۵]

۲ – شمار صحابه بسیار است و شیعیان تنها درباره گروه کوچکى از آنان سخن دارند و آن ها را از عدالت ساقط می دانند.

پاورقی:

[۱] . توبه‌، ۱۰۰

[۲] . تفسیر مراغی‌، احمد مصطفى مراغی‌، ج ۱۱، ص ۱۱، دارالاحیأ التراث العربی‌، چ دوم لبنان‌، ۱۹۵۸ م‌.

[۳] . ر.ک‌: تفسیر المیزان‌، علامه طباطبای‌، ترجمه سید محمدباقر موسوى همدانی‌، ج ۹، ص ۶۰۶، بنیاد علمى و فکرى علامه طباطبایی‌.

[۴] . ر.ک‌: گفتگوى مذاهب (عدالت صحابه‌)، محمد حسن زمانی‌، ص ۶۳ ـ ۱۱۷، تهیه و تحقیق مرکز مطالعات و تحقیقات اسلامى پژوهشکده فلسفه و کلام‌، انشارات دفتر تبلیغات اسلامی‌، چ اول‌، قم ۱۳۸۱٫

[۵] . ر.ک‌: الاحکام فى اصول الاحکام‌، على بن ابى على بن محمد آمدی‌، ج ۲، ص ۱۲۸، دارالکتب العلمیه‌، بیروت‌، ۱۴۰۰ هـ.