منافق

نوشته‌ها

خبر غیبی از نامه حاطب به قریش مکه

اشاره:

هنگامى که پیامبر عظیم الشان تصمیم به فتح مکه گرفتند این موضوع را از دیگران پنهان ساخته و از پروردگار درخواست نمودند که اخبار او را از قریش پوشیده بدارد تا بتواند بطور ناگهانى وارد مکه شود و کشت و کشتارى اتفاق نیفتد. یکى از پیروان اسلام که در مکه مسلمان شده بود حاطب بن ابى بلتعه است او مانند بعضى از مسلمانان مکه که صاحب عشیره و قبیله ‏اى نبودند و زیر شکنجه کفار قریش به سر مى ‏بردند به مدینه هجرت کرد اما اهل و عیالش در مکه ماندند. قریش پس از نقض عهد و پیمانى که با آن حضرت در سال حدیبیه منعقد کرده بودند بیمناک شدند که پیامبر خدا با آنان بجنگد، از این رو پیش خانواده حاطب آمدند و از آنها درخواست کردند که نامه ‏اى به حاطب بنویسند و از قصد و تصمیم رسول خدا جویا و با خبر شوند که آیا محمّد با اهل مکه جنگ خواهد کرد یا نه؟ خانواده حاطب بدرخواست قریش پاسخ مثبت داده و نامه‏ اى به حاطب نوشتند. حاطب در جواب نگاشت که: پیامبر خدا آماده جنگ و نبرد با اهل مکه مى ‏شود و آن نامه را به زنى که صفیه نام داشت داد.

 صفیه نامه را در میان گیسوانش پنهان نمود و مدینه را به قصد مکه ترک کرد. فرشته وحى نازل شد و پیامبر را از جریان آگاه ساخت. رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله امیر مؤمنان و زبیر بن عوام را براى گرفتن نامه به دنبال آن زن فرستاد. على علیه السّلام و زبیر پس از طى مسافتى به آن زن رسیدند، امیر مؤمنان به او فرمود نامه کجاست؟ صفیه نامه را انکار کرد و سوگند خورد که با او نامه‏اى نیست. توشه و بار و بند او را بررسى کردند اما نامه را نیافتند. در این هنگام زبیر خطاب به على گفت چیزى در او نمى ‏بینم و آهنگ مراجعت نمود. امیر مؤمنان فرمود: به خدا قسم پیامبر خدا نه به ما و نه به جبرئیل دروغ گفتند و نه جبرئیل به خداوند عز و جل. سوگند به خدا یا نامه را باید بدهى یا اینکه سرت را از تنت جدا مى ‏سازم و پیش پیامبر خدا مى ‏برم. صفیه وقتى که گفتار على را جدى دید به آنان گفت از من کناره‏ گیرى کنید تا نامه را در آورم و سپس نامه را از لا به لاى گیسوانش بیرون آورد. امیر مؤمنان نامه را گرفت و به پیامبر خدا داد. رسول اکرم حاطب را در مسجد بحضور طلبید و فرمود: این نامه چیست؟ حاطب گفت: یا رسول اللَّه سوگند به خدا منافق و دو رو نشده ‏ام و از اسلام خود بر نگشته ‏ام.

 و انى اشهد ان لا اله الا اللَّه و انک رسول اللَّه صلّى اللَّه علیه و آله حقاً. اهل و عیال من نوشته بودند که قریش درباره آنان نیکى و خوبى کرده ‏اند من هم دوست داشتم که در برابر حسن معاشرت آنها جزا و پاداشى دهم.

  در بعضى از تفاسیر بعد از این گفتار حاطب آمده است: در حالى که مى ‏دانستم خداوند قدرت و نیرویش را علیه اهل مکه خواهد فرستاد و نامه من به آنان سودى نخواهد بخشید. در این هنگام رسول اکرم او راتصدیق نمود و عذرش را پذیرفت و مورد عفو قرار داد. در آن وقت عمر به پا خواست و گفت: یا رسول اللَّه، به من اجازه بده تا سر این منافق را از تنش جدا کنم، حضرت جواب مثبت به او نداد و خدمات حاطب را که در جنگ بدر انجام داده بود، مانع عمل عمر دانست افشاى راز مومن نزد مومنى و یا بیگانه ‏اى حرام و ممنوع و باعث خشم و غضب پروردگار عالم است بویژه اگر راز افشاء شده مربوط به امور نظامى و سیاسى، اقتصادى اجتماعى و … باشد، در چنین حالى قباحت و زشتى افشاء سر، فزونتر و کیفرش شدیدتر خواهد بود زیرا این کار مسلمانان را با شکست مواجه و روبرو خواهد ساخت.

منبع :  داستانهای قرآنی  ،غلام رضا نیشابوری

مؤمن در احادیث معصومین (علیهم‌السلام)

 اشاره

 بنابر آموزه های دین مبین اسلام مؤمن کسی است که به دین اسلام و تمام آموزه های آن ایمان کامل داشته باشد. مؤمن در برابر کافر و منافق قرار دارد. همچنین بین مؤمن و مسلمان نسبت عموم و خصوص مطلق وجود دارد به این معنا که هر مؤمنی مسلمان است امااین طور نیست که هر مسلمانی مؤمن باشد. این نسبت از آیات قرآن به روشنی به دست می آید.  مؤمن دارای صفات و علاماتی است که در احادیث زیر به برخی از آنها اشاره شده است.

  

(۱) پیامبر (صلی‌الله علیه و آله):

    وَالّذى نَفسى بِیَدِهِ لاتَدخُلُوا الجَنَّهَ حَتّى تُؤمِنوا وَ لا تُؤمِنوا حَتّى تَحابّوا أولا أدُلُّـکُم عَلى شَئىٍ اِذا فَعَلتُموهُ تَحابَبتُم؟ اَفشُوا السَّلامَ بَینَـکُم؛ به خدایى که جانم در اختیار اوست، وارد بهشت نمى شوید مگر مؤمن شوید و مؤمن نمى شوید، مگر این که یکدیگر را دوست بدارید. آیا مى خواهید شما را به چیزى راهنمایى کنم که با انجام آن، یکدیگر را دوست بدارید؟ سلام کردن بین یکدیگر را رواج دهید.

    (مشکاه الانوار فی غرر الاخبار، ص ۱۲۳)

     (۲) امام صادق (علیه‌السلام):

    اِنَّ لِلمُؤمِنِ عَلى المُؤمِنِ سَبعَهَ حُقوقٍ، فَاَوجَبُها اَن یَقولَ الرَّجُلُ حَقّا وَ اِن کانَ عَلى نَفسِهِ اَو عَلى والِدَیهِ، فَلا یَمیلَ لَهُم عَنِ الحَقِّ؛ مؤمن را بر مؤمن، هفت حق است. واجب ترین آنها این است که آدمى تنها حق را بگوید، هر چند بر ضد خود یا پدر و مادرش باشد و به خاطر آنها از حق منحرف نشود.

    (مستدرک الوسایل و مستنبط المسایل ج ۹ ، ص ۴۵ ؛ بحار الأنوار(ط-بیروت)، ج۷۱، ص۲۲۳)

     (۳) امام صادق (علیه‌السلام):

    مَن اَحصى عَلى اَخیهِ المُؤمِنِ عَیبا لِیَعیبَهُ بِهِ یَوما ما کانَ مِن اَهلِ هذِهِ الآیَهِ قالَ اللّه  عَزَّوَجَلَّ: اِنَّ الَّذینَ یُحِبّونَ اَن تَشیعَ الفِاحِشَهُ فِى الَّذینَ آمَنوا لَهُم عَذابٌ اَلیمٌ فِى الدُّنیا وَ الآخِرَهِ وَ اللّه  یَعلَمُ وَ اَ نتُم لا تَعلَمونَ ؛ هر کس درصدد عیب جویى برادر مؤمنش برآید، تا با آن روزى او را سرزنش کند، مشمول این آیه است: کسانى که دوست دارند، زشتى ها در میان مردم با ایمان شیوع پیدا کند، عذاب دردناکى براى آنان در دنیا و آخرت خواهد بود و خداوند مى داند و شما نمى دانید.

    (مستدرک الوسایل، ج ۹، ص ۱۱۰، ح ۱۰۳۷۹)

     (۴) پیامبر (صلی‌الله علیه و آله):

    یا عَلىُّ، مِن کَرامَهِ المُؤمِنِ عَلَى اللّه  اَنـَّهُ لَم یَجعَل لاَجلِهِ وَقتا حَتّى یَهُمَّ بِبائقَهٍ فَاِذا هَمَّ بِبائقَهٍ قَبَضَهُ اِلَیهِ ؛ اى على! از ارجمندى مؤمن در نزد خدا این است که برایش وقت مرگ، معیّن نفرموده است، تا زمانى که قصد شرّى کند. آن گاه خداوند جانش را بستاند.

    (عیون أخبار الرضا (علیه‌السلام)، ج ۲، ص ۳۶)

     (۵) امام علی (علیه‌السلام):

    مَن أمَرَ بِالمَعروفِ شَدَّ ظَهرُ المُؤمِنِ وَ مَن نَهى عَنِ المُنکَرِ أَرغَمَ أَنفَ المُنافِقِ و أَمِنَ کَیدَهُ؛ هر کس امر به معروف کند به مؤمن نیرو مى بخشد و هر کس نهى از منکر نماید بینى منافق را به خاک مالیده و از مکر او در امان مى ماند.

    (کافى(ط-الاسلامیه)، ج۲، ص۵۱)

     (۶) پیامبر (صلی‌الله علیه و آله):

    مَن واسَى الفَقیرَ و أَنصَفَ النّاسَ مِن نَفسِهِ فَذلِکَ المُؤمِنُ حَقّا؛ هر کس به نیازمند کمک مالى کند و با مردم منصفانه رفتار نماید چنین کسى مؤمن حقیقى است.

    (خصال،ج۱ ، ص ۴۷)

     (۷) امام صادق (علیه‌السلام):

    إِنَّ اللّه  فَوَّضَ إِلَى المُؤمِنِ اُمورَهُ کُلَّها وَلَم یُفَوِّض إِلَیهِ أَن یَکونَ ذَلیلاً أَما تَسمَعُ اللّه  تَعالى یَقولُ: (وَ لِلّهِ العِزَّهُ وَلِرَسولِهِ وَلِلمُؤمِنینَ)؟ فَالمُؤمِنُ یَکونُ عَزیزا وَلا یَکونُ ذَلیلاً قالَ: إِنَّ المُؤمِنَ أَعَزُّ مِنَ الجَبَلِ لأَنَّ الجَبَلَ یُستَقَلُّ مِنهُ بِالمَعاوِلِ وَالمُؤمِنُ لایُستَقَلُّ مِن دینِهِ بِشَىْ ءٍ؛ خداوند اختیار همه کارها را به مؤمن داده اما این اختیار را به او نداده است که ذلیل باشد. مگر نشنیده اى که خداى تعالى مى فرماید: «عزت از آن خدا و رسولش و مؤمنین است»؟ پس، مؤمن عزیز است و ذلیل نیست. [در ادامه] فرمودند: مؤمن از کوه محکم تر است، زیرا از کوه با ضربات تیشه کم مى شود اما با هیچ وسیله اى از دین مؤمن نمى توان کاست.

    (التهذیب الاحکام، ج۶، ص۱۷۹)

     (۸) امام صادق (علیه‌السلام):

    إِنَّ المُؤمِنَ یَغبِطُ وَلایَحسُدُ وَالمُنافِقُ یَحسُدُ وَلایَغبِطُ؛مؤمن غبطه مى خورد و حسادت نمى ورزد، منافق حسادت مى ورزد و غبطه نمى خورد.

    (غبطه آن است که آرزو کنى آنچه دیگرى دارد، داشته باشى بدون اینکه آرزوى نابودى نعمت دیگرى را داشته باشى و حسد آن است که بخواهى نعمتى را که دیگرى دارد، نداشته باشد).

     (کافى(ط- الاسلامیه) ، ج۲، ص۳۰۷)

     (۹) امام صادق (علیه‌السلام):

    سِتَّهٌ لاتَکونُ فِى المُؤمِنِ: اَلعُسرُ وَالنَّکَهُ وَالحَسَدُ وَاللَّجاجَهُ وَالکَذِبُ وَالبَغىُ؛ شش (صفت) در مؤمن نیست: سخت گیرى، بى خیرى، حسادت، لجاجت، دروغگویى و تجاوز.

    (وسایل الشیعه ،ج۱۵ ،ص۳۴۹ ؛ تحف العقول، ص ۳۷۷)

     (۱۰) پیامبر (صلی‌الله علیه و آله):

    اَلمُؤمِنُ یَأکُلُ بِشَهوَهِ أَهلِهِ، اَلمُنافِقُ یَأکُلُ أَهلُهُ بِشَهوَتِهِ؛ مؤمن به میل و رغبت خانواده اش غذا مى خورد ولى منافق میل و رغبت خود را به خانواده اش تحمیل مى کند.

    (کافى(ط-الاسلامیه)، ج۴، ص۱۲، ح۶)

     (۱۱) امام صادق (علیه‌السلام):

    اَلمُؤمِنُ اِذا غَضِبَ لَم یُخرِجهُ غَضَبُهُ مِن حَقٍّ وَاِذا رَضِىَ لَم یُدخِلهُ رِضاهُ فى باطِلٍ وَالَّذى اِذا قَدَرَ لَم یَأخُذ اَکثَرَ مِمّا لَهُ؛ مؤمن چون خشمگین شود، خشمش او را از حق بیرون نبرد و چون خشنود شود، خشنودیش او را به باطل نکشاند و چون قدرت یابد بیش از حقّ خود نگیرد.

    (اعلام الدین فی صفات المومنین، ص ۳۰۳ ؛ بحارالأنوار(ط-بیروت)، ج۷۵، ص۲۰۹، ح۸۵)

     (۱۲) امام صادق (علیه‌السلام):

    فى قَولِهِ تَعالى (وَقولوا لِلنَّاسِ حُسنا) ـ: أى لِلنّاسِ کُلِّهِم مُؤمِنِهِم وَمُخالِفِهِم ، أَمَّا المُؤمِنونَ فَیَبسُطُ لَهُم وَجهَهُ ، وَأَمَّا المُخالِفونَ فَیُکَلِّمُهُم بِالمُداراهِ لاِجتِذابِهِم إِلَى الیمانِ ، فَإِنَّهُ بِأَیسَرَ مِن ذلِکَ یَکُفُّ شُرورَهُم عَن نَفسِهِ ، وعَن إخوانِهِ المُؤمِنینَ؛ درباره آیه (و با مردم سخن نیکو گویید) فرمود: مقصود همه مردمان اعم از مؤمن و کافر است. اما با مؤمنان باید گشاده رو بود و اما با کافران باید به نرمى و مدارا سخن گفت، تا به سوى ایمان کشیده شوند و کمترین ثمرش این است که خود و برادران مؤمنش را از گزند آنان مصون مى دارد.

    (مرآه العقول فی شرح اخبار آل الرسول ،ج۹،ص۵ ؛ بحارالأنوار(ط-بیروت)، ج۷۲، ص۴۰۱، ح۴۲)

     (۱۳) امام علی (علیه‌السلام):

    اَلمؤمِنُ صَدوقُ اللِّسانِ بَذولُ الحسانِ؛ مؤمن بسیار راستگو و بسیار نیکوکار است.

    (تصنیف غررالحکم و درر الکلم ص ۸۹، ح۱۵۲۱؛ شرح آقا جمال خوانساری بر غررالحکم و درر الکلم، ج۲، ص۹، ح۱۵۹۶)

     (۱۴) پیامبر (صلی‌الله علیه و آله):

    اَلمُؤمِنُ دَعِبٌ لَعِبٌ و َالمُنافِقٌ قَطِبٌ غَضِبٌ؛ مؤمن شوخ و شنگ است و منافق اخمو و عصبانى.

    (تحف العقول، ص ۴۹)

     (۱۵) امام على (علیه‌السلام):

    ما مِن مُؤمِنٍ و َلا مُؤمِنَهٍ یَضَعُ یَدَهُ عَلى رَسِ یَتیمٍ تَرَحُّما لَهُ إِلاّ کَتَبَ اللّه  لَهُ بِکُلِّ شَعرَهٍ مَرَّت یَدُهُ عَلَیها حَسَنَهً؛ هیچ مرد و زن مؤمنى نیست که دست محبت بر سر یتیمى بگذارد، مگر این که خداوند به اندازه هر تار مویى که بر آن دست کشیده است ثوابى برایش بنویسد.

    (وسایل الشیعه ،ج۲۱،ص ۳۷۵ ؛ بحارالأنوار(ط-بیروت)، ج۷۲، ص۴، ح۹)

     (۱۶) امام رضا (علیه‌السلام):

    مَـن فـَرَّجَ عَن مُـومِـنٍ فَـرَّجَ الله عَن قَلبه یـَومَ القِیامَه؛ هر کس اندوه و مشکلى را از مومنى بر طرف نماید خداوند در روز قیامت انـدوه را از قلبش بر طرف سازد.

    (اصول کافى(ط-الاسلامیه)، ج ۲، ص ۲۰۰)

     (۱۷) امام علی (علیه‌السلام):

    اَلمُؤمِنُ بَشرُهُ فی وَجِهِهِ وَحُزنُهُ فی قَلبِهِ؛ شادی مومن در رخسار او و اندوهش در دل است.

    (مجموعه رسایل در شرح احادیثی از کافی ج ۲ ،ص ۲۴۱)

     (۱۸) امام حسن عسکری (علیه‌السلام):

    المُومِنُ بَرَکَهٌ عَلی المُومِنِ وَ حُجَّهٌ  عَلی الکافر؛مومن برای مومن برکت و برای کافر، اتمام حجت است.

    (تحف العقول، ص۴۸۹)

     (۱۹) امام موسی کاظم (علیه‌السلام):

    اَلمُومِنُ مِثلُ کفَّتی المیزانِ کلَّما زیدَ فی ایمانِهِ زیدَ فی بَلائِهِ؛ مومن همانند دو کفه ترازوست. هرگاه به ایمانش افزوده گردد، به بلایش نیز افزوده می گردد.

    (مستدرک الوسایل و مستنبط المسایل ، ج۲ ، ص ۴۳۷ ؛ تحف العقول، ص ۴۰۸)

     (۲۰) امام حسن عسکرى (علیه‌السلام):

    عَلاماتُ المُؤمِنِ خَمسٌ: … وَ الجَهرُ بـِ «بِسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ»؛ نشانه هاى مؤمن پنج چیز است: … و بلند گفتن بسم اللّه  الرحمن الرحیم.

    (تهذیب الأحکام، ج ۶ ، ص ۵۲)

     (۲۱) پیامبر (صلی‌الله علیه و آله):

    مَنْ ساءَتْهُ سَیِّئَتُهُ وسَرَّتْهُ حَسَنَتُهُ فَهُوَ الْمُؤمِنِ؛ هر کس از بدى اش ناراحت و از خوبى اش خوشحال شود، پس او مؤمن است.

    (وسایل الشیعه، ج ۱۶،ص ۹۲)

     (۲۲) پیامبر (صلی‌الله علیه و آله):

    نِیَّهُ الْمُؤمِنِ خَیرٌ مِنْ عَمَلِهِ و نِیَّهُ الْمُنافِقِ شَرٌّ مِنْ عَمَلِهِ؛ نیّت مؤمن بهتر از عمل او و نیت منافق بدتر از عمل اوست.

    (مستدرک الوسائل و مستنبط المسایل، ج ۱، ص ۹۱)

     (۲۳) پیامبر (صلی‌الله علیه و آله):

    عَلیٌّ یَعْسوبُ الْمُؤْمِنینَ وَ الْمالُ یَعْسوبُ الْمُنافِقینَ؛ على پیشواى مؤمنان و ثروت پیشواى منافقان است.

    (الأمالى (طوسى) ، ص ۳۵۵)

     (۲۴) پیامبر (صلی‌الله علیه و آله):

    اَلْمُؤمِنُ یَأْکُلُ فی مِعاءٍ واحِدَهٍ وَ الْمُنافِقُ یَأْکُلُ فی سَبعَهِ أمْعاءٍ؛مؤمن کم خوراک است و منافق پرخور.

    (وسائل الشیعه، ج ۲۴، ص ۲۴۱)

     (۲۵) پیامبر (صلی‌الله علیه و آله):

    إِنَّ الْمُؤْمِنَ هِمَّتُهُ فِی الصَّلاهِ وَالصِّیامِ وَالْعِبادَهِ وَالْمُنافِقُ هِمَّتُهُ فِی الطَّعامِ وَالشَّرابِ کَالْبَهیمَهِ؛ همّت مؤمن در نماز و روزه و عبادت است و همّت منافق در خوردن و نوشیدن؛ مانند حیوانات.

    (تنبیه الخواطر و نزهه النواظر (معروف به مجموعه ورام) ،ج۱، ص ۹۹)

     (۲۶) پیامبر (صلی‌الله علیه و آله):

    مَثَلُ الْمُؤْمِنِ کَمَثَلِ خامَهِ الزَّرعِ تُکْفِئُهَا الرِّیاحُ کَذا و کَذا وکَذلِکَ الْمُؤْمِنُ تُکْفِئُهُ الأَوْجاعُ وَالأَمْراضُ و مَثَلُ الْمُنافِقِ کَمَثَلِ الإْرْزَبَّهِ الْمُستَقیمَهِ الَّتی لایُصِیبُها شَیءٌ حَتّى یَأْتیهِ الْمَوتُ فَیَقصِفَهُ قَصْفا؛مَثَل مؤمن مانند ساقه کاشته است که بادها آن را به این سو و آن سو خم مى کند هم چنین مؤمن را دردها و بیماریها خم مى کند و مثل منافق مانند عصاى آهنى است که چیزى به او نمى رسد تا اینکه مرگ او فرا رسد و او را سخت مى شکند.

    الکافى(ط-الاسلامیه)، ج۲، ص ۲۵۸

     (۲۷) پیامبر (صلی‌الله علیه و آله):

    إنَّ لِسانَ الْمُؤْمِنَ وَراءَ قَلْبِهِ فَإِذا أَرادَ أَن یَتَکَلَّمَ بِشَیْءٍ یُدَبِّرُهُ قَلبُهُ ثُمَّ أمْضاهُ بِلِسانِهِ وَ إنَّ لِسانَ الْمُنافِقِ أمامَ قَلبِهِ فَإِذا هَمَّ بِشَیءٍ أمْضاهُ بِلِسانِهِ وَلَمْ یَتَدَبَّرهُ بِقَلبِهِ؛ زبان مؤمن در پس دل اوست، هرگاه بخواهد سخن بگوید درباره آن مى اندیشد و سپس آن را مى گوید اما زبان منافق جلوى دل اوست هرگاه قصد سخن کند آن را به زبان مى آورد و درباره آن نمى اندیشد.

    (تنبیه الخواطر و نزهه النواظر (معروف به مجموعه ورام)، ج۱، ص ۱۰۶)

     (۲۸) امام على (علیه‌السلام):

    إِنَّ الْمُؤْمِنَ إذَا اسْتَغْنى شَکَرَ… وَ الْمُنافِقُ إِذَا اسْتَغْنى طَغى؛ مؤمن هنگام بى نیازى شکر مى گزارد و منافق هرگاه بى نیاز شود طغیان مى کند.

    (تحف العقول، ص۲۱۲)

     (۲۹) امام على (علیه‌السلام):

    إنَّ الْمُؤْمِنَ إذا تَکَلَّمَ ذَکَّرَ… والْمُنافِقُ إذا تَکَلَّمَ لَغا؛ مؤمن هرگاه سخن گوید یاد (خدا) مى کند و منافق هرگاه سخن گوید بیهوده گویى مى کند.

    (تحف العقول، ص۲۱۲)

     (۳۰) امام على (علیه‌السلام):

    إنَّ الْمُؤْمِنَ مَن یُرى یَقینُهُ فی عَمَلِهِ، وَ الْمُنافِقُ مَن یُرى شَکُّهُ فی عَمَلِهِ؛ در عمل مؤمن یقین دیده مى شود و در عمل منافق شک.

    (شرح آقا جمال الدین خوانساری بر غرر الحکم و درر الکلم ج۲ ، ص ۵۴۴ ، ح۳۵۵۱)

     (۳۱) امام على (علیه‌السلام):

    شُکْرُ الْمُؤْمِنِ یَظْهَرُ فی عَمَلِهِ؛ سپاسگزارى مؤمن در کردارش آشکار مى شود، [امّا سپاسگزارى منافق از زبانش فراتر نمى رود].

    (شرح آقا جمال الدین خوانساری بر غرر الحکم و درر الکلم ج۴ ، ص ۱۵۹، ح ۵۶۶۱)

     (۳۲) امام على (علیه‌السلام):

    عَلى لِسانِ الْمُؤْمِنِ نُورٌ یَسْطَعُ وَعلى لِسانِ الْمُنافِقِ شَیْطانٌ یَنْطِقُ؛بر زبان مؤمن نورى (الهى) است و درخشان و برزبان منافق شیطانى است که سخن مى گوید.

    (شرح نهج البلاغه، ابن أبى الحدید، ج۲۰، ص۲۸۰، ح ۲۱۸)

     (۳۳) امام على (علیه‌السلام):

    إنَّ کَثْرَهَ الْمالِ عَدُوٌّ لِلْمُؤْمِنینَ و یَعْسُوبُ الْمُنافِقینَ؛ ثروت فراوان، دشمن مؤمنان و پیشواى منافقان است.

    (التمحیص، ص۴۸)

     (۳۴) امام على (علیه‌السلام):

    اَلْمُؤْمِنُ مُنیبٌ مُستَغْفِرٌ تَوَّابٌ؛ مؤمن بازگشت کننده به خدا، آمرزش خواه و توبه کننده است

    (شرح آقا جمال الدین خوانساری بر غرر الحکم و درر الکلم ج۱ ، ص ۳۴۰، ح ۱۲۸۸)

     (۳۵) امام على (علیه‌السلام):

    المؤمن حیىّ غنىّ موقن تقىّ؛ مؤمن شرمناک توانگر یقین دان پرهیزگار است

    (شرح آقا جمال الدین خوانساری بر غرر الحکم و درر الکلم ج۲ ، ص ۶۴، ح ۱۸۵۲)

     (۳۶) امام على (علیه‌السلام):

    وَرَعُ الْمُؤْمِنِ یَظهَرُ فی عَمَلِهِ؛پرهیزکارى مؤمن در رفتارش آشکار مى شود.

    (شرح آقا جمال الدین خوانساری بر غرر الحکم و درر الکلم ج ۶ ، ص ۲۴۱، ۱۰۱۲۹)

     (۳۷) امام على (علیه‌السلام):

    إِنَّ الْمُؤْمِنَ إِذا نَظَرَ اعْتَبَرَ… وَالْمُنافِقُ إِذا نَظَرَ لَها؛ نگاه مؤمن عبرت آمیز و نگاه منافق سرگرمى است.

    (تحف العقول، ص۲۱۲)

     (۳۸) امام على (علیه‌السلام):

    إِنَّ الْمُؤْمِنَ… إذا سَکَتَ فَکَّرَ… وَالْمُنافِقُ إِذا سَکَتَ سَها؛ سکوت مؤمن تفکر و سکوت منافق غفلت است.

    (تحف العقول، ص۲۱۲)

     (۳۹) امام على (علیه‌السلام):

    إِنَّ الْمُؤْمِنَ… إذا أَصابَتْهُ شِدَّهٌ صَبَرَ… وَالْمُنافِقُ إِذا أصابَتْهُ شِدَّهٌ ضَغا؛ مؤمن در گرفتارى صبور است، و منافق در گرفتارى بى تاب.

    (تحف العقول، ص۲۱۲)

     (۴۰) امام على (علیه‌السلام):

    عِلمُ الْمُنافِقِ فی لِسانِهِ وَعِلْمُ الْمُؤْمِنِ فی عَمَلِهِ؛ دانش منافق در زبان او و دانش مؤمن در کردار اوست.

    (شرح آقا جمال الدین خوانساری بر غرر الحکم و درر الکلم، ج ۴ ، ص ۳۵۰، ح ۶۲۸۸ و ح ۶۲۸۹)

     (۴۱) امام على (علیه‌السلام):

    لَو ضَرَبْتُ خَیْشُومَ الْمُؤْمِنِ بِسَیْفی هذا عَلى أنْ یُبْغِضَنی ما أبْغَضَنی ولَو صَبَبْتُ الدُّنیا بِجَمّاتِها عَلَى الْمُنافِقِ عَلى أنْ یُحِبَّنی ما أَحَبَّنی؛ اگر با این شمشیرم بر بینى مؤمن بزنم که مرا دشمن بدارد با من دشمنى نمى کند و اگر همه دنیا را به منافق بدهم تا مرا دوست بدارد هیچگاه دوستم نخواهد داشت.

    (نهج البلاغه(صبحی صالح)، ص ۴۷۷ ، حکمت ۴۵)

     (۴۲) امام على (علیه‌السلام):

    اَلْمُؤْمِنُ فَهُوَ قَرِیبُ الرِّضى بَعیدُ السَّخَطِ… وَالْمُنافِقُ فَهُوَ قَریبُ السَّخَطِ بَعیدُ الرِّضى؛ مؤمن زود خشنود و دیر ناراحت مى شود و منافق زود ناراحت و دیر خشنود مى گردد.

    (تحف العقول، ص۲۱۲)

     (۴۳) امام على (علیه‌السلام):

    اَلْمُؤْمِنُ یُرضِیهِ عَلَى اللّه  الْیَسیرُ و لا یُسْخِطُهُ الْکَثیرُ… وَ الْمُنافِقُ یُسْخِطُهُ عَلَى اللّه  الْیَسیرُ و لا یُرضِیهِ الْکَثیرُ؛ مؤمن از اندک خدا خشنود مى شود و بسیارش او را ناراحت نمى کند و منافق از اندک خدا ناخشنود مى شود و بسیارش هم او را خشنود نمى سازد.

    (تحف العقول، ص۲۱۲)

     (۴۴) امام حسین (علیه‌السلام):

    إِنَّ الْمُؤْمِنَ لا یُسیى ءُ و لا یَعتَذِرُ، وَ الْمُنافِقُ کُلَّ یَومٍ یُسیى ءُ و یَعْتَذِرُ؛ مؤمن نه بدى مى کند و نه معذرت مى خواهد و منافق هر روز بدى مى کند و معذرت مى خواهد.

    (تحف العقول، ص ۲۴۸)

     (۴۵) امام صادق (علیه‌السلام):

    إنَّ الْحِکْمَهَ لَتَکُونُ فی قَلْبِ الْمُنافِقِ فَتُجَلْجِلُ فی صَدْرِهِ حَتّى یُخْرِجَها فَیُوعِیَهَا الْمُؤْمِنُ وَ تَکُونُ کَلِمهُ الْمُنافِقِ فى صَدْرِ الْمُؤْمِنِ فَتُجَلْجِلُ فی صَدْرِهِ حَتّى یُخْرِجَها فَیَعِیَهَا الْمُنافِقُ؛ به راستى حکمتى که در قلب منافق جا مى گیرد، در سینه اش بى قرارى مى کند تا از آن بیرون آید و مؤمن آن را بر گیرد و سخن منافقانه (لغو و بیهوده) در سینه مؤمن بى قرارى مى کند تا از آن بیرون برود و منافق آن را برگیرد.

    (بحارالأنوار(ط-بیروت)، ج۲، ص ۹۴، ح۲۸)

     (۴۶) امام کاظم (علیه‌السلام):

    اَلْمُؤْمِنُ قَلیلُ الْکَلامِ کَثیرُ الْعَمَلِ، وَ الْمُنافِقُ کَثیرُ الْکَلامِ قَلیلُ الْعَمَلِ؛ مؤمن کم حرف و پر کار است و منافق پر حرف و کم کار.

    (مستدرک الوسایل و مستنبط المسایل ، ج ۹ ، ص ۱۸ – تحف العقول، ص۳۹۷)

     (۴۷) امام رضا (علیه‌السلام):

    إِنَّ اللّه  یُؤَخِّرُ إِجابَهَ الْمُؤْمِنِ شَوْقا إلى دُعائِهِ وَیَقُولُ: صَوتٌ اُحِبُّ أَنْ أَسْمَعَهُ، وَیُعَجِّلُ إجابَهَ دُعاءِ الْمُنافِقِ وَیَقُولُ: صَوْتٌ أَکْرَهُ سَماعَهُ؛ خداوند اجابت دعاى مؤمن را به شوق (شنیدن) دعایش به تأخیر مى اندازد و مى گوید: «صدایى است که دوست دارم آن را بشنوم» و در اجابت دعاى منافق عجله مى کند و مى گوید: صدایى است که از شنیدنش بدم مى آید.

    (مستدرک الوسایل و مستنبط المسایل ، ج ۵ ، ص ۱۹۴ ؛ فقه الرضا (علیه‌السلام) ، ص ۳۴۵)

     (۴۸) امام هادى (علیه‌السلام):

    [اَلْمُؤْمِنُ] یُحْسِنُ وَیَبْکی کَما أَنَّ الْمُنافِقُ یُسیى ءُ وَ یَضْحَکُ؛ مؤمن خوبى مى کند و مى گرید، ولى منافق بدى مى کند و مى خندد.

    (ارشاد القلوب الی الصواب (دیلمی )ج۱ ص ۱۳۵)

     (۴۹) امام عسکرى (علیه‌السلام):

    إِنَّ الْمُؤْمِنَ نَعْرِفُهُ بِسیماهُ، وَ نَعْرِفُ الْمُنافِقَ بِمیسَمِهِ؛ مؤمن را از سیمایش مى شناسیم و منافق را از نشانه هایش.

    (الخرائج والجرائح، ج۲، ص ۷۳۷، ح۵۰)

     (۵۰) امام صادق (علیه‌السلام):

    اَلْمُؤْمِنُ لایُخْلَقُ عَلَى الْکِذْبِ وَلا عَلَى الْخیانَهِ وَ خِصْلَتانِ لا یَجْتَمِعانِ فِى الْمُنافِقِ، سَمْتٌ حَسَنٌ وَ فِقْهٌ فِى السُّنَّهِ؛ مؤمن در سرشتش دروغ و خیانت نیست و دو صفت است که در منافق جمع نگردد: سیرت نیکو و دین شناسى.

    (تحف العقول، ص۳۶۷)

     (۵۱) لقمان حکیم (علیه‌السلام):

    عَلَیْکَ بِقَبُولِ الْمَوْعِظَهِ وَالْعَمَلِ بِها فَإِنَّها عِندَ الْمُؤْمِنِ أَحْلى مِنَ الْعَسَلِ الشَّهْدِ وعَلَى الْمُنافِقِ أَثْقَلُ مِنْ صُعُودِ الدَّرَجَهِ عَلَى الشَّیْخِ الْکَبیرِ؛ موعظه را بپذیر و به آن عمل کن، زیرا موعظه نزد مؤمن از عسل ناب شیرین تر است و براى منافق از بالا رفتن از پله بر پیر مرد کهنسال دشوارتر است.

    (اعلام الدین فی صفات المومنین، ص۹۳)

     (۵۲) امام صادق علیه‏ السلام:

    اِنَّ الْمُؤمِنَ لَیَسْکُنُ اِلَى الْمُؤْمِنِ کَما یَسْکُنُ الظَّمْآنِ اِلَى الْماءِ الْبارِدِ؛ به راستى که مؤمن با برادر مؤمنش آرامش پیدا مى‏ کند، چنان که تشنه، با آب خنک آرامش مى ‏یابد.

    (کافى(ط-الاسلامیه)، ج ۲، ص ۲۴۷)

     (۵۳) امام صادق علیه‏السلام:

    ما مِنْ مُؤْمِنٍ اِلاّ وَ قَدْ جَعَلَ اللّه‏ُ لَهُ مِنْ ایمانِهِ اُنْسا یَسْکُنُ اِلَیْه، حَتّى لو کانَ عَلى قُلَّهِ جَبَلٍ لَمْ یَسْتَوحِشْ؛ هیچ مؤمنى نیست مگر آن که خداوند ایمان را همدم و آرامش‏بخش او قرار مى‏دهد، چنانچه حتى اگر در قله کوهى هم باشد، احساس تنهایى نمى‏کند.

    (اعلام الدین فی صفات المومنین، ص۴۶۰)

     (۵۴) پیامبر صلى‏ الله‏ علیه ‏و ‏آله:

    خَیْرُ ما اُعْطىَ الرَّجُلُ الْمُؤْمِنُ خُلْقٌ حَسَنٌ وَ شَرُّ ما اُعْطِىَ الرَّجُلُ قَلْبُ سوءٍ فى صورَهٍ حَسَنَهٍ؛ بهترین چیزى که به مؤمن داده شده خوش اخلاقى و بدترین چیزى که به انسان داده شده دلى بد در چهره‏اى زیباست.

    (نهج الفصاحه ، ص ۴۷۴)

     (۵۵) امام على علیه‏ السلام:

    اِنَّ لِسانَ الْمُؤمِنِ مِنْ وَراءِ قَلْبِهِ وَ اِنَّ قَلْبَ الْمُنافِقِ مِنْ وَراءِ لِسانِهِ، لاَنَّ الْمُؤمِنَ اِذا اَرادَ اَنْ یَتَکَلَّمَ بِکَلامٍ تَدَبَّرَهُ فى نَفْسِهِ، فَاِنْ کانَ خَیْرا اَبداهُ وَ اِنْ کانَ شَرّا واراهُ وَ اِنَّ الْمُنافِقَ یَتَکَلَّمُ بِما اَتى عَلى لِسانِهِ لا یَدرى ماذا لَهُ وَ ماذا عَلَیْهِ؛ زبان مؤمن، در پشت دل اوست و دل منافق، در پشت زبان او، زیرا مؤمن هرگاه بخواهد سخنى بگوید، ابتدا درباره آن مى ‏اندیشد، اگر خوب بود اظهارش مى‏ کند و اگر بد بود آن را پنهان مى‏ دارد. اما منافق هر چه به زبانش آید مى‏ گوید، بى آن‏که بداند چه سخنى به سود او و چه سخنى به زیان اوست.

    نهج البلاغه(صبحی صالح)، خطبه ۱۷۶ ، ص  ۲۵۳.

     (۵۶) امام باقر علیه‏ السلام:

    اِنَّ هذَا اللِّسانَ مِفْتاحُ کُلِّ خَیْرٍ وَ شَرٍّ، فَیَنْبَغى لِلْمُؤمِنِ اَنْ یَخْتِمَ عَلى لِسانِهِ کَما یَخْتِمُ عَلى ذَهَبِهِ وَ فِضَّتِهِ؛ به راستى که این زبان کلید همه خوبى‏ها و بدى‏ هاست پس شایسته است که مؤمن زبان خود را مُهر و موم کند، همان گونه که (صندوق) طلا و نقره خود را مُهر و موم مى‏ کند.

    (تحف العقول، ص ۲۹۸)

     (۵۷) امام رضا علیه‏ السلام:

    اَحْسِنِ الظَّنَّ بِاللّه‏ِ فَاِنَّ اللّه‏َ عَزَّوَجَلَّ یَقولُ: اَنا عِنْدَ ظَنِّ عَبدىَ الْمُؤمِنِ بى، اِنْ خَیْرا فَخَیْرا وَ اِنْ شَرّا فَشَرّا؛ به خداوند خوش گمان باش، زیرا خداى عزوجل مى‏ فرماید: من نزد گمان بنده مؤمن خویش هستم، اگر به من خوش گمان باشد، به خوبى با او رفتار مى‏ کنم و اگر به من بدگمان باشد، به بدى با او رفتار مى ‏کنم.

    (کافى(ط-الاسلامیه)، ج ۲، ص ۷۲)

     (۵۸) پیامبر صلى‏ الله‏ علیه ‏و ‏آله:

    إنَّ بِشرَ المُؤمِن فی وَجهِهِ وَ قوتَهُ فی دینِهِ وَ حُزنَهُ فی قَلبِهِ؛ شادی مومن در چهره اوست و قوت او در دینش و اندوه او در دلش.

    (شرح آقا جمال الدین خوانساری بر غررالحکم و درر الکلم ج۲ ، ص ۵۰۵ ، ح۳۴۵۴)

     (۵۹) پیامبر اکرم صلى‏ الله‏ علیه ‏و ‏آله:

    لَنْ یَشْبَعَ الْمُؤْمِنُ مِنْ خَیْرٍ یَسْمَعُهُ حَتّى یَکونَ مُنْتَهاهُ الْجَنَّهَ؛ هرگز مؤمن از شنیدن خیر و خوبى سیر نمى ‏شود، تا آن‏که سرانجامش بهشت گردد.

    (نهج الفصاحه، ص۶۳۹ ،ح ۲۲۹۲)

     (۶۰) امام علی (علیه‌السلام):

    عامِل سائِرَ النّاس بِالإنصاف، وعامِلِ الْمُؤمِنینَ بِالإیثارِ؛ با دیگر مردمان، به انصاف رفتار کن و با مؤمنان، به ایثار

    (شرح آقا جمال الدین خوانساری بر غررالحکم و درر الکلم ، ج۴ ، ص۳۶۶ ، ح ۶۳۴۲)

     (۶۱) امام صادق (علیه‌السلام):

    ما اَقبَحَ بِالمُومنِ اَن تَکونَ لَهُ رَغبهٌ تُذِلهُ؛ برای مومن چقدر زشت است که میل و رغبتی داشته باشد که او را به ذلت و خواری بکشاند.

    (کافی (ط-الاسلامیه) ، ج۲،ص ۳۲۰)

     (۶۲) امام علی (علیه‌السلام):

    خُذِ الحِکمَه اَنَّی کانَت؛ فَاِنَّ الحِکمَه ضالَّه کُلِّ مُومِن؛ حکمت را هر کجا که یافتی فراگیر، زیرا حکمت گمشده هر مومن است.

    (شرح آقا جمال الدین خوانساری بر غررالحکم و درر الکلم ، ج۳ ، ص۴۴۰ ،ح۵۰۴۳)

    (۶۳) امام جعفر صادق (علیه‌السلام):

    مَـن سَـرَّتـهُ حَسَـنَـتُـهُ وَ سَـاءَتـهُ سَیِّـئَـتُـهُ فَـهُـوَ مُـؤمِـنً؛ کسی که نیکو کاری اش او را شادمان کند و بدی اش وی را بد حال گرداند چنین کسی مومن است.

    (کافی(ط-الاسلامیه) ، ج۲ ، ص۲۳۲)

    (۶۴) امام جواد (علیه‌السلام):

    غِنَى المُومِنِ غِناهُ عَنِ النّاسِ؛ توانگرى مومن در بى نیازى از مردم است.

    (بحارالانوار(ط-بیروت)، ج۷۵، ص۳۶۴)

     (۶۵) امام جواد (علیه‌السلام):

    عِزُّ المُؤمِنِ غِناهُ عَنِ النَّاسِ؛ عزّت مؤمن در بى‏ نیازى او از مردم است.

    (تحف العقول ، ص۸۹ -بحارالأنوار، ج۷۲، ص ۱۰۹، ح‏۱۲)

     (۶۶) امام صادق (علیه‌السلام):

    ما من عبدٍ مُومن الّا وَ فی قَلبهِ نُورانِ نورُ خیفَهٍ و نُورُ رَجاء؛ هیچ بنده مومنی نیست جز اینکه در قلب او دو نور وجود دارد: نور بیم و نور امید.

    (تفسیر نور الثقلین ، ج ۳ ،ص۱۷۶)

     (۶۷) رسول اکرم صلى‏ الله‏ علیه ‏و ‏آله:

    اتقوا فراسه المؤمن فَإنه ینظر بنور الله؛ از فراست مؤمن بترسید که چیزها را با نور خدا می نگرد.

    (کافی (ط-الاسلامیه)، ج۱ ،ص۲۱۸)

     (۶۸) امام صادق (علیه‌السلام):

    مَن حَقَّرَ مُومِناً مَسکِیناً أو غَیرَ مِسکِینٍ لَم یَزَلِ اللهُ عَزَّ وَ جَلَّ حاقِراً لَهُ ماقِتاً حَتَّی یَرجِعَ عَن مَحقَرَتِهِ إیَّاهُ؛ هر کس مومن بینوا یا غیر بینوا را تحقیر نماید، خدای عزوجل، پیوسته او را خوار و دشمن می دارد تا اینکه از کوچک شمردن دست بردارد.

    (اصول کافی (ط-الاسلامیه) ، ج۲ ، ص۳۵۱)

چهل حدیث درباره «دروغگویی»

خداوند می فرماید:

«اِءنَّما یَفتَرِى الَّذینَ لایُؤمِنُونَ بِآیاتِ اللّه وَ اُولئِکَ هُمُ الکاذِبُونَ.»[ سوره نحل: آیه ۱۰۵] تنها کسانى دروغ مى گویند که ایمان به آیات خدا ندارند، ودروغگویان واقعى آنها هستند.

۱. عَن أَمیرِالمُؤمِنینَ (علیه السلام) قالَ: ألکِذْبُ عَیْبٌ فاضِحٌ [ بحارالانوار ج ۶۶ ص ۳۱۳ ح ۷٫]

امیرمؤمنان (علیه السلام) فرمود: دروغگویى عیبى رسوا کننده است. (چون معمولاً دروغ بعد از مدتى آشکار مى شود و انسان دروغگو در بین مردم رسوا مى گردد.)

۲. عَنْ عَلِىٍّ (علیه السلام) قالَ: ماکَذَبَ عاقِلٌ وِ لا زَنى مُؤْمِنٌ. [ بحارالانوار ج ۶۶ ص ۳۱۳ ح ۷٫]

على (علیه السلام) فرمود: هیچ عاقلى دروغ نمى گوید؛ و هیـچ مؤمنى زنـا نمى کند. (انسان عاقل مى داند که عاقبت دروغگویى رسوایى و بى اعتمادى و خوارى است، انسان با ایمان هم مى داند که زنا عواقب وخیم و غیرقابل بخششى دارد).

۳. عَنْ رَسُولِ اللّه (صلی الله علیه و آله) قالَ فى خُطبَتِهِ: وَ مِنْ أعْظَمِ خَطایَا اللِّسانِ الْکِذبُ. [ بحارالانوار ج ۲۱ ص ۲۱۱٫]

رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در خطبه اش فرمود: از بزرگترین گناهان زبان، دروغگویى است.

(مردى خدمت پیامبر (صلی الله علیه و آله) رسید، عرض کرد نماز نمى خوانم و عمل منافى عفت انجام مى دهم، دروغ مى گویم! کدام را اول ترک گویم؟! پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: دروغ را، و در محضر پیامبر (صلی الله علیه و آله) تعهد کرد که هرگز دروغ نگوید: هنگامى که خارج شد، وسوسه هاى شیطانى براى عمل منافى عفّت در دل او پیدا شد، اما بلافاصله فکر کرد که اگر فردا پیامبر (صلی الله علیه و آله)از او در این باره سؤال کند، اگر بگوید چنین عملى را مرتکب نشده دروغ است و اگر راست بگوید حدّ بر او جارى مى شود، و همین گونه در رابطه با سایر کارهاى خلاف، این فکر و ترک دروغ، سرچشمه ترک همه گناهان او گردید. تفسیر نمونه ج ۱۱ ص ۴۱۳.)

۴. قالَ أمیرُالمُؤمِنینَ (علیه السلام): لاسُوءَ أَسوَءُ مِنَ الْکِذْبِ [ بحارالانوار ج ۷۲ ص ۲۵۹ ح ۲۳٫]

امیرمؤمنان (علیه السلام) فرمود: هیچ بدى و زشتى بدتر از دروغگویى نیست.

۵. عَنْ رَسُولِ اللّه (صلی الله علیه و آله) قالَ: وَیْلٌ لِلَّذى یُحَدِّثُ فَیَکْذِبْ لِیُضحَکَ بِهِ القَوْمَ، وَیْلٌ لَهُ، وَیْلٌ لَهُ [ کنزالعمّال، ج ۳ ص ۶۲۱ ح ۸۲۱۵٫]

پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) فرمود: واى بر کسى که دروغ مى گوید تا دیگران را با آن بخنداند، واى بر او، واى بر او!

۶. عَنْ رَسُولِ اللّه (صلی الله علیه و آله) : تَحَرُّوا الصِّدقَ وَ إنْ رَأَیتُم أنَّ فیهِ الْهَلَکَهَ فَإنَّ فیهِ النَّجاهَ. وَاجتَنِبُوا الْکِذْبَ وَ إنْ رَأَیتُمْ أَنَّ فیهِ النَّجاهَ فَإنَّ فیهِ الهَلَکَهَ. [ نهج الفصاحه ص ۲۲۶ ح ۱۱۲۷٫]

پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) فرمود: درپى راستى باشید، اگرچه فکر کنید که مایه هلاکت است، که راستگویى موجب نجات است و از دروغگویى پرهیز کنید اگرچه پندارید عامل نجات است، زیرا آن مایه هلاکت و نابودى است.

۷. قالَ رَسُولُ اللّه (صلی الله علیه و آله) ثَلاثَهٌ لایُریحُونَ رائِحَهَ الجَنَّهِ: رَجُلٌ ادَّعى إلى غَیْرِ أَبیهِ وَ رَجُلٌ کَذِبَ عَلَىَّ، وَ رَجُلٌ کَذِبَ عَلى عَینَیهِ. [ نهج الفصاحه ص ۲۵۱ ح ۱۲۳۱٫]

پیامبر گرامى اسلام (صلی الله علیه و آله) فرمود: سه نفر بوى بهشت را نمى چشند:

۱ ـ فردى که خود را به غیر پدرش نسبت دهد،

۲ ـ کسى که بر من دروغ ببنندد،

۳ ـ کسى که برخلاف آنچه با چشم دیده سخن بگوید.

۸. عَنْ رَسُولِ اللّه (صلی الله علیه و آله) قالَ: عَلَیْکُم بِالصِّدْقِ فَإنَّهُ بابٌ مِنْ أَبوابِ الجَنَّهِ وَ إیّاکُم وَالْکِذْبَ فَإنَّهُ بابٌ مِنْ أبوابِ النّارِ. [ کنزالعمّال ج ۳ ص ۳۴۶ ح ۶۸۶۲٫]

پیامبر بزرگوار (صلی الله علیه و آله) فرمود: راستى پیشه کنید که آن درى از دربهاى بهشت است و از دروغ بپرهیزید، که آن درى از دربهاى جهنم است.

۹. قالَ إلامامُ العَسکَرىُّ (علیه السلام): جُعِلَتِ الخَبائِثُ کُلُّها فی بَیْتٍ وَ جُعِلَ مِفتاحُهَا الْکِذْبُ. [ نزهه الناظر وتنبیه الخاطر ص ۱۴۵ ح ۱۳٫]

امام حسن عسکرى (علیه السلام) فرمود: تمام پلیدیها و زشتیها در خانه اى نهاده شده که کلید آنها دروغگویى است.

(یعنى بادروغگویى در همه پلیدى ها به روى انسان باز و زمینه انجام آنها فراهم مى شود).

۱۰. عَنْ رَسُولِ اللّه (صلی الله علیه و آله) قالَ: عَمَلُ الجَنَّهِ الصِّدْقُ وَ إذا صَدَقَ العَبْدُ بَرَّ وَ إذا بَرَّ أَمِنَ وَ إذا أمِنَ دَخَلَ الجَنَّهَ وَ عَمَلُ النّارِ الْکِذْبُ وَ إذا کَذِبَ العَبْدُ فَجَرَ وَ إذا فَجَرَ کَفَرَ وَ إذا کَفَرَ دَخَلَ النّارَ. [ نهج الفصاحه ص ۴۲۱ ح ۱۹۸۸٫]

پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) فرمود: کار بهشت راستگویى است، چون بنده راست بگوید نیکى کند و چون نیکى کند در امان خواهد بود و وقتى در امان باشد وارد بهشت شود. و کار جهنم دروغ گویى است، چون بنده دروغ بگوید کار بد کرده است وقتى کار بد کرد به کفر گراید و چون به کفر گراید به جهنّم برود.

۱۱. ألإمامُ عَلِىّ (علیه السلام) قالَ: یَکتَسِبُ الکاذِبُ بِکِذْبِهِ ثَلاثاً: سَخَطَ اللّه ِ عَلَیهِ وَ استَهانَهَ النّاسِ بِهِ، وَ مَقْتَ المَلائِکَهِ لَهُ. [ میزان الحکمه ج ۳ ص ۲۶۷۸ ج ۱۷۴۶٫]

امام على (علیه السلام) فرمود: دروغگو با دروغ خودش سه چیز به دست مى آورد:

۱ ـ خشم الهى بر او،

۲ ـ اهانت به خودش از طرف مردم،

۳ ـ سرزنش و نکوهش فرشتگان نسبت به او.

۱۲. عَنْ عُبَیْدِ بنِ زُرارَه قالَ سَمِعْتُ أباعَبْدِاللّه (علیه السلام) یَقُولُ: إنَّ مِمّا أَعانَ اللّه بِهِ [عَلَى الکَذّابینَ النِّسیانَ. [ کافى ج ۲ ص ۳۴۱ ح ۱۵٫]

عبید بن زراره گوید از امام صادق (علیه السلام) شنیدم که مى فرمود: از چیزهایى که خدا آن را مایه رسوایى وزیان دروغگویان قرارداده است، فراموشى است (چون دچار فراموشى نسبت به دروغش مى شود ورسوا مى گردد.پس دروغگو بى حافظه است)

۱۳. قالَ رَسُولُ اللّه (صلی الله علیه و آله): إیّاکُمْ وَ الکِذْبُ فَإنَّ الکِذبَ یَهْدى إلَى الفُجُورِ وَ الفُجُورُ یَهدى إلَى النّارِ. [ جامع الاخبار ص ۴۱۷ ح ۱۱۵۷٫]

رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: از دروغ بپرهیزید، زیرا دروغ انسان را به فسق و فجور مى کشاند وفسق و فجور هم انسان را روانه آتش جهنم مى کند.

۱۴. عَنْ عَلِىٍّ (علیه السلام) قالَ: کَثْرَهُ الکِذْبِ تُفْسِدُ الدّینَ وَ تَعْظِمُ الْوِزرَ. [ غررالحکم ج ۴ ص ۵۹۷ ح ۷۱۲۳٫]

على (علیه السلام) فرمود: دروغ زیاد، دین انسان را تباه مى سازد و بار گناه او را سنگین مى کند.

۱۵. عَنْ عَلِىٍّ (علیه السلام) قالَ: ألکِذْبُ فِى العاجِلَهِ عارٌ وَ فِى الاجِلَهِ عَذابُ النّارِ. [ غررالحکم ج ۲ ص ۳۱ ح ۱۷۰۸٫]

على (علیه السلام) فرمود: دروغ گویى مایه ننگ و عار در دنیا و موجب عذاب آتش در آخرت است.

۱۶. فى مَواعِظِ النَّبِىِّ (صلی الله علیه و آله) قالَ: یا عَلِىُّ! إیّاکَ وَالکِذْبُ فَإنَّ الکِذبَ یُسَوِّدُ الوَجْهَ ثُمَّ یَکْتُبُ عِنْدَاللّه کَذّاباً، وَ إنَّ الصِّدْقَ یُبَیِّضُ الوَجْهَ وَ یُکْتَبُ عِنْدَاللّه صادِقاً، وَاعلَمْ أنَّ الصِّدْقَ مُبارَکٌ وَ الکِذْبَ مَشؤُومٌ. [ بحارالانوار ۷۷ ص ۶۹٫]

در پندهاى پیامبر (صلی الله علیه و آله) آمده است که فرمود: اى على! بپرهیز از دروغ زیرا دروغ چهره را سیاه مى کند، و پیش خدا از دروغگویان نوشته مى شود. و راستگویى چهره را سفید مى کند، و پیش خدا راستگو نامیده مى شود و بدان که راستى مبارک و دروغ شوم است.

۱۷. قالَ رَسُولُ اللّه (صلی الله علیه و آله): ألمُؤْمِنُ إذا کَذِبَ مِنْ غَیْرِ عُذْرٍ لَعَنَهُ سَبْعُونَ أَلْفَ مَلَکٍ، وَ خَرَجَ مِنْ قَلْبِهِ نَتِنٌ حَتّى یَبْلُغَ العَرْشُ فَیَلعَنُهَ حَمَلَهُ العَرْشِ. [ جامع الاخبار ص ۴۱۷ ح ۱۱۵۸٫]

پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: انسان مؤمن اگر بدون عذر دروغ بگوید، هفتاد هزار فرشته او را لعنت مى کنند و از درون او بوى زشتى خارج مى شود تا به عرش مى رسد و حاملان عرش نیز او را لعنت مى کنند.

۱۸. عَنْ أَبى عَبْدِاللّه (علیه السلام) قالَ: مَن حَلَفَ عَلى یَمینٍ وَ هُوَ یَعْلَمُ أنَّهُ کاذِبٌ فَقَدْ بارَزَ اللّه. [ محاسن برقى ص ۱۱۹ ح ۱۳۱٫]

امام صادق (علیه السلام) فرمود: کسى که با آگاهى قسم دروغ بخورد با خدابه مبارزه و جنگ برخاسته است.

۱۹. عَنْ رَسُولِ اللّه (صلی الله علیه و آله) قالَ: ألکِذْبُ یَنْقُصُ الرِّزْقَ. [ کنزالعمال ج ۳ ص ۶۲۳ ح ۸۲۲۰٫]

پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) فرمود: دروغگویى رزق و روزى انسان را کاهش مى دهد.

۲۰. عَنْ أبى عَبْداللّه (علیه السلام) قالَ: إنَّ الرَّجُلَ لَیَکْذِبُ الکَذِبَهَ فَیَحْرُمُ بِها صَلاهَ اللَّیْلِ، فَإذا حَرِمَ صَلاهَ اللَّیْلِ حَرِمَ بِهَا الرِّزْقَ. [ بحارالانوار ج ۷۲ ص ۲۵۹ ح ۲۶٫]

امام صادق (علیه السلام) فرمود: انسان دروغى مى گوید درنتیجه از نمازشب محروم مى شود وقتى از نمازشب محروم شد از رزق و روزى هم محروم مى گردد.

۲۱. عَنْ رَسُولِ اللّه (صلی الله علیه و آله) قالَ: لاتَمْزَحْ فَیَذْهَبُ بَهاؤُکَ وَلاتَکْذِبْ فَیَذْهَبُ نُورُکَ. [ نهج الفصاحه ص ۵۲۱ ح ۲۴۸۶٫]

پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) فرمود: شوخى نکن که شکوه تو از بین مى رود و دروغ نگو که نور تو نابود مى شود.

(منظور نور ایمان است که با دروغگویى از بین مى رود.)

۲۲. مُعاوِیَهُ بنُ وَهَبَ قالَ سَمِعْتُ أباعَبْدِاللّه (علیه السلام) یَقُولُ: إنَّ آیَهَ الکَذّابِ بِأَنْ یُخْبِرُکَ خَبَرَ السَّماءِ وَ الأرْضِ وَ المَشْرِقِ وَ المَغْرِبِ فَإذا سَأَلْتَهُ عَنْ حَرامِ اللّه وَ حَلالِهِ لَمْ یَکُن عِندَهُ شَئٌ. [ کافى ج ۲ ص ۳۴۰ ح ۸٫]

راوى مى گوید از امام صادق (علیه السلام) شنیدم که فرمود: نشانه دروغگو اینست که از آسمان و زمین ومشرق و مغرب خبر مى دهد و سخن مى گوید، امّا وقتى از حرام و حلال خدا مى پرسى چیزى ندارد که بگوید.

۲۳. عَنْ عَلِىٍّ (علیه السلام) قالَ: ألْکَذّابُ وَ المَیِّتُ سَواءٌ فَإنَّ فَضیلَهَ الْحَىِّ عَلَى المَیِّتِ الثِّقَهُ بِهِ، فِإذا لَمْ یُوثَقْ بِکَلامِهِ بَطَلَتْ حَیاتُهُ. [ غررالحکم ج ۲ ص ۱۳۹ ح ۲۱۰۴٫]

على (علیه السلام) فرمود: دروغگو و مرده هر دو یکسانند، زیرا برترى زنده بر مرده این است که به او اعتماد مى شود، پس وقتى در اثر دروغگویى به سخن او اطمینان نشود، زنده بودن او بى فایده گشته، همانند مرده مى شود.

۲۴. عَنْ أَسماءِ بِنْتِ عُمَیْسٍ قُلْتُ: یا رَسُولَ اللّه (صلی الله علیه و آله) ، إنْ قالَتْ أَحَدُنا لِشَئٍ یَشْتَهیهِ: لانَشْتَهیهِ أَیَعُدُّ ذلِکَ کِذْباً؟ قالَ (صلی الله علیه و آله): إنَّ الْکِذْبَ لَیُکْتَبُ حَتّى یُکْتَبُ الکُذَیْبَهَ کُذَیْبَهً. [ بحارالانوار ج ۷۲ ص ۲۵۸٫]

اسماء بنت عمیس مى گوید: به پیامبر گفتم: اگر یکى از ما در مورد چیزى که میل دارد بگوید میل ندارم، این دروغ شمرده مى شود یا نه؟ پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) فرمود: دروغ، نوشته مى شود حتى دروغ کوچک هم نوشته خواهد شد.

(دروغ، هرچند کوچک باشد، چون مخالفت با دستور خدا است، بزرگ شمرده مى شود.)

۲۵. عَنْ رَسُولِ اللّه (صلی الله علیه و آله) قالَ: کَبُرَتْ خِیانَهً أَن تُحَدِّثَ أَخاکَ حَدیثاً هُوَلَکَ بِهِ مُصَدِّقٌ وَ أَنتَ لَهُ کاذِبٌ. [ نهج الفصاحه ص ۴۵۰ ح ۲۱۲۰٫]

پیامبر عظیم الشأن (صلی الله علیه و آله)فرمود: خیانتى بزرگ است که به برادرت سخنى بگویى که تو را راستگو مى شمارد وتصدیقت مى کند، ولى تو به اودروغ بگویى.

۲۶. عَنْ عَلِىٍّ (علیه السلام) قالَ: ألکَذّابُ مُتَّهَمٌ فى قَوْلِهِ وَإنْ قَوِیَتْ حُجَّتُهُ وَصَدَقَتْ لَهجَتُهُ. [ غررالحکم ج ۲ ص ۶۴ ح ۱۸۴۹٫]

حضرت على (علیه السلام) فرمود: دروغگو در آنچه بگوید متهم است، اگرچه دلیل و برهان قوى داشته باشد و گفتارش هم راست باشد.

(یعنى دروغگو، هرچند راست بگوید، سخنش را دروغ مى پندارند).

۲۷. قالَ النَّبِىُّ (صلی الله علیه و آله): لایَکْذِبُ الکاذِبُ إلاّ مِن مَهانَهِ نَفْسِهِ، وَأصْلُ السُّخرِیَّهِ ألطُّمَأنینَهُ إلى أهْلِ الْکِذبِ. [ اختصاص مفید ص ۲۳۲٫]

پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) فرمود: دروغگو دروغ نمى گوید بجز بخاطر خوارى و کمبودى که در خودش احساس مى کند، وریشه مسخره کردن، اطمینان به دروغگویان است.

۲۸. عَنْ عَلِىٍّ (علیه السلام) قالَ: ألکاذِبُ مُهانٌ ذَلیلٌ. [ غررالحکم ج ۱ ص ۹۳ ح ۳۳۹٫]

على (علیه السلام) فرمود: انسان دروغگو خوار و ذلیل است.

(یعنى خوارى و ذلت او را به دروغگویى مى کشاند، یا دروغ موجب خوارى او مى شود.)

۲۹. عَنِ النَّبِىِّ (صلی الله علیه و آله) قالَ: أَرْبَعٌ مَنْ کُنَّ فیهِ فَهُوَ مُنافِقٌ وَ إنْ کانَتْ فیهِ واحِدَهٌ مِنْهُنَّ کانَتْ فیهِ خَصلَهٌ مِنَ النِّفاقِ حَتّى یَدَعَها: مَنْ إذا حَدَّثَ کَذِبَ وَإذا وَعَدَ أَخلَفَ وَ إذا عاهَدَ غَدِرَ، وَ إذا خاصَمَ فَجَرَ. [ بحارالانوار ج ۷۲ ص ۲۶۱ ح ۳۴٫]

پیامبر گرامى اسلام (صلی الله علیه و آله) مى فرماید: چهار چیز اگر در انسانى باشد او منافق است: اگر یکى از آنها در او باشد یک خصلت از نشانه هاى نفاق در اوست، تا آنکه آن را هم رها کند:

۱ – وقتى سخن مى گوید دروغ بگوید،

۲ ـ چون وعده بدهد تخلف کند،

۳ ـ وقتى پیمانى ببندد حیله به کار برد،

۴ ـ هنگام دشمنى ازعدالت خارج شود وفسق وفجورانجام دهد.

۳۰. ألإمامُ عَلِىٍّ (علیه السلام) قالَ: عِلَّهُ الْکِذْبِ أَقْبَحُ عِلَّهٍ. [ میزان الحکمه ج ۳ ص ۲۶۷۶ ح ۱۷۴۲۸٫]

امام امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: بیمارى دروغ گویى، زشت ترین بیمارى است.

۳۱. قالَ عَلِىٌّ (علیه السلام): عَلامَهُ الإیمانِ: أَن تُؤثِرَ الصِّدْقَ حَیْثُ یَضُرُّکَ عَلَى الکِذْبِ حَیْثُ یَنفَعُکَ، وَ أَنْ لایَکُونَ فى حَدیثِکَ فَضْلٌ عَنْ عِلْمِکَ وَ أَنْ تَتَّقِى اللّه فى حَدیثِ غَیْرِکَ. [ بحارالانوار ج ۲ ص ۱۲۲ ح ۴۳٫]

امام على (علیه السلام) فرمود: علامت ایمان اینست که راستگویى را آنجا که به زیان توست، بر دروغى که براى تو سود مى رساند انتخاب کنى و گفتارت از آگاهى تو بیشتر نباشد (یعنى آنچه مى دانى بگویى نه بیشتر از آن) و اینکه تقواى الهى را در هنگام سخن گفتن از دیگرى مراعات کنى.

۳۲. قالَ عَلِىٌّ (علیه السلام): لایَجِدُ عَبْدٌ حَقیقَهَ الإیمانِ حَتّى یَدَعَ الکِذْبَ جِدَّهُ وَ هَزْلَهُ. [ محاسن برقى ص ۱۱۸ ح ۱۲۶٫]

امام على (علیه السلام) فرمود: هیچ بنده اى حقیقت ایمان را نمى یابد، مگراینکه دروغ را چه جدى باشد یا شوخى رها کند.

۳۳. عَنْ رَسُولِ اللّه (صلی الله علیه و آله) قالَ: ثَلاثٌ مَنْ کُنَّ فیهِ فَهُوَ مُنافِقٌ وَإنْ صامَ وَصَلّى وَحَجَّ وَاعْتَمَرَ وَقالَ إنّى مُسلِمٌ: مَن إذا حَدَّثَ کَذِبَ، وَ إذا وَعَدَ أَخلَفَ، وَ إذَا ائتُمِنَ خانَ. [ نهج الفصاحه ص ۲۶۸ ح ۱۲۸۰٫]

پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: سه چیز است که در هرکس باشد منافق است اگرچه روزه بگیرد و نماز بخواند و حج و عمره هم انجام بدهد و بگوید من مسلمان هستم:

۱ ـ کسى که وقتى سخن مى گوید دروغ بگوید،

۲ ـ هنگامى که وعده اى بدهد تخلف ورزد،

۳ ـ وقتى امین شمرده شود خیانت کند.

۳۴. ألحَسَنُ بْنُ االمَحبُوبِ: قالَ قُلْتُ لاِبى عَبْدِاللّه (علیه السلام): یَکُونُ المُؤمِنُ بَخیلاً؟ قالَ: نَعَمْ، قالَ: قُلْتُ فَیَکُونُ جَباناً؟ قالَ: نَعَمْ، قُلْتُ فَیَکُونُ کَذّاباً؟ قالَ: لا وَ لاجافِیاً، ثُمَّ قالَ: یَجْبِلُ المُؤمِنُ عَلى کُلِّ طَبیعَهٍ إلاَّ الخِیانَهَ وَالکِذْبَ. [ اختصاص مفید ص ۲۳۱٫]

حسن بن محبوب گوید : به امام صادق (علیه السلام) گفتم:

آیا مؤمن بخیل مى شود؟

فرمود: بله.

گفتم: مؤمن ترسو مى شود؟

فرمود: آرى.

گفتم: دروغگو مى شود؟

فرمود: نه دروغگو و نه جفاکار مى شود.

سپس فرمود:انسان مؤمن ممکن است هر سرشت و طبیعتى پیدا مى کند بجز خیانت و دروغ.

۳۵. عَنِ الحَلَبِی قالَ: سَمِعْتُ أباعَبْدِاللّه (علیه السلام) یَقُولُ: إنَّ المُؤمِنَ لاتَکُونُ سَجِیَّتُهُ الکِذْبَ وَ لاَالبُخْلَ وَ لاَ الفُجُورَ، وَلکِنْ رُبَّما أَلَّمَ بِشَىٍ؟ مِن هذا لایَدُومُ عَلَیهِ … [ بحارالانوار ج ۶ ص ۲۰ ح ۱۱٫]

حلبى گوید: از امام صادق (علیه السلام)شنیدم که مى فرمود: انسان مؤمن خلق و خویش دروغ گویى و بخل ورزى و فسق و فجور نیست، ولى چه بسا گناهانى صغیره را گاهى انجام دهد ولى ادامه نمى دهد.

(یعنى مؤمن عادت به این گناهان نمى کند گرچه ممکن است گاهى شیطان اورا گول بزند ولى وقتى متوجّه شود توبه مى کند.)

۳۶. قالَ رَسُولُ اللّه (صلی الله علیه و آله) : إنَّ فِى المَعاریضِ لَمَنْدُوحَهٌ عَنِ الکِذْبِ. [ بحارالانوار ج ۶ ص ۲۰ ح ۱۱٫]

پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) فرمود: در سربسته سخن گفتن راه و وسیله اى براى رهایى از دروغ است.

(در حدیثى آمده که عبداللّه بن بکیر سؤال کرد مردى اجازه ورود مى خواهد او به کنیزش مى گوید به او بگو او اینجا نیست امام فرمود: مشکلى ندارد، این دروغ نیست). [ میزان الحکمه ج ۳ ص ۲۶۸۱ ح ۱۷۴۸۵٫]

۳۷. عَنْ رَسُولِ اللّه (صلی الله علیه و آله) قالَ: ألکِذْبُ کُلُّهُ إثْمٌ إلاّ ما نَفَعَ بِهِ مُسْلِمٌ أَو دَفَعَ بِهِ عَنْ دینٍ. [ کنز العمال ج ۳ ص ۶۳۲ ح ۸۲۵۶٫]

رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: همه دروغها گناه است، مگر آنچه براى مسلمانى مفید واقع شود یا بواسطه آن از دین حمایت شود.

(دروغ مصلحت آمیز، به ز راست فتنه انگیز)

۳۸. قالَ االصّادِقُ (علیه السلام): ألکِذْبُ مَذْمُومٌ إلاّ فى أمْرَیْنِ: دَفْعُ شَرِّ الظَّلَمَهِ وَ إصْلاحُ ذاتِ البَیْنِ. [ جامع الاخبار ص ۴۱۸ ح ۱۱۵۹٫]

امام صادق (علیه السلام) فرمود: دروغگویى ناپسند است مگر در دو جا:

۱. براى جلوگیرى از شرّ ستمگران،

۲. براى آشتى دادن بین دو نفر.

۳۹. عَنْ رَسُولِ اللّه (صلی الله علیه و آله) قالَ: إنَّ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ أَحَبَّ الکِذْبَ فِى الصَّلاحِ وَ أَبغَضَ الصِّدْقَ فِى الفَسادِ. [ نهج الفصاحه ص ۱۵۹ ح ۷۸۲٫]

پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) فرمود: خداوند دروغ مصلحت آمیز (براى آشتى) را دوست دارد و از راست فسادانگیز بیزار است.

۴۰. قالَ رَسُولُ اللّه (صلی الله علیه و آله): مالى أراکُمْ تَتَهافَتُونَ فِى الکِذْبِ تَهافُتَ الفِراشِ فِى النّارِ؟ کُلُّ الکِذْبِ مَکْتُوبٌ کِذْباً لامَحالَهَ إلاّ أَنْ یَکْذِبَ الرَّجُلُ فِى الحَرْبِ فَإنَّ الحَرْبَ خُدْعَهٌ أَوْ یَکُونُ بَینَ رَجُلَیْنِ شَحْناءُ فَیُصْلُحُ بَیْنَهُما أَو یُحَدِّثَ إمْرَأَتَهُ یُرْضیها. [ بحارالانوار ۷۲ ص ۲۵۴٫]

رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: چه شده شما را که مى بینم خود را در دروغ مى اندازید همانطور که پروانه خود را به آتش مى افکند؟ همه نوع دروغ در نامه عمل، دروغ نوشته مى شود، مگر در سه جا:

۱. در جنگ زیرا که جنگ فریب و نیرنگ است.

۲. بین دو نفرى که کنیه و دشمنى باشد براى اصلاح و سازش بین آنان دروغى گفته شود.

۳.مردى به همسرش چیزى بگوید تا او را خشنود کند.

مثبت‌نگرى به رفتار دیگران از دیدگاه قرآن

آدمى همواره نسبت به کارهاى خود، خوش‌بین است و با توجه به نیت و آگاهى از خود، به آسانى با رفتارها و کردارهایش کنار می‌آید. اگر اصل توجیه‌گرى و عذرتراشى را نادیده بگیریم که هر کسی می‌کوشد رفتار ناهنجار خویش را توجیه کند، شخص، خود را متهم نمی‌سازد و هیچ گمان بد به خود نمی‌برد. اما هنگامى که به دیگرى می‌رسد، این نگرش به کلى متفاوت می‌شود. هر کار دیگرى با هزاران اما و اگر روبه‌رو می‌شود و او به آسانى، درستى کار دیگران را نمی‌پذیرد. با آن که بسیار گفته و شنیده است که آنچه بر خود نمی‌پسندى بر دیگران مپسند؛ ولى در مقام عمل، به این دستور وقعى نمی‌نهند و گوش دل بدان نمی‌سپارد.

در آموزه‌های وحیانى که بر پایه فطرت سالم قرار داده شده است به این مسئله از زوایاى مختلف و ابعاد متنوع آن پرداخته شده است. از این رو قاعده‌اى در آموزه‌هاى وحیانى اسلام پدیدار شده که به اصل صحت یا حمل بر صحت شهرت یافته است.

اصل صحت در حوزه قانونگذارى و حقوق فردى و اجتماعى، مورد توجه قانونگذار اسلامى بوده است. چنان که در حوزه اخلاق و هنجارهاى شخصى و اجتماعى نیز به عنوان اصل حاکم، مورد تایید و تأکید قرار گرفته است. در این نوشتار تلاش شده است نگرش اسلام و آموزه‌هاى وحیانى نسبت به این اصل واکاوى شده و مباحث و مسایل آن از جهات مختلف بازخوانى شود.

گسترش معنایى اصالت صحت

اصل صحت از قواعدی است که در کتاب‌هاى اصول فقه که مبانى و روش استنباط احکام دینى را از منابع اصلی کتاب و سنت بیان می‌کند، مورد بحث قرار گرفته است. این اصل به نوع برخورد و قضاوت انسان درباره گفتار و کردار و عقاید دیگران (بدون توجه به دین آنان) مربوط می‌شود.

برخى از اصولی‌ها بر این باورند که این اصل، در دو معنا و اصطلاح مختلف به کار می‌رود:

۱- به معنای حمل فعل مؤمن بر وجه صحیح و جایز در مقابل قبیح (حرام و ممنوع)؛ به این معنا که هرگاه مردى مسلمان با زنى در خلوتگاهى دیده شد، بر این حمل می‌کنیم که وى به جهتی درست و شرعى، با وى خلوت کرده است و گناه و حرامى را مرتکب نشده است. مثلا شاید وی از محارم اوست و یا به هر عنوان درست دیگرى این امکان را داشته است تا با او خلوت کند؛ زیرا شخص مسلمان با نامحرم خلوت نمی‌کند.

۲- معناى دیگر این است که کار دیگران را به تمام و کامل بودن حمل کنیم و بگوییم که آنان کارى را به درستى انجام داده‌اند؛ مانند زمانى که از فردى مسلمان و متشرع بخواهیم نمازى بر میت بخواند و او چنین کند. ما در این زمان، رفتارش را به درستى حمل کرده و می‌گوییم وى نماز میت را به درستى و تام و کامل خوانده و چیزى را فروگذار نکرده است.

تفاوت دو معنا در این است که معناى نخست، مختص مسلمانان و از احکام خاص اسلامى است و تنها نسبت به خودى یعنى مسلمانان به کار می‌رود و درباره اعمال و رفتار غیر مسلمانان چنین حکم و قضاوتى نخواهیم کرد. اما معناى دوم اختصاصى به مسلمانان نداشته و نسبت به هر شخص دیگرى از مسلمان و غیر مسلمان به کار می‌رود؛ به این معنا که وقتى مالى را در دست شخصى حتى کافر می‌بینیم و یا او معامله‌اى را انجام می‌دهد، در مقام داورى حکم می‌کنیم که این معامله به صورت کامل انجام شده و نقص ندارد. (مصباح الاصول؛ ج ۳ ص ۳۲۲)

بر این اساس، دو برداشت درباره اصل صحت وجود دارد که برداشت نخست بر پایه حسن ظن و گمان نیکو بناگذاری شده و اصلى از اصول اخلاقى شمرده می‌شود. بدین معنا که اگر در عمل مسلمان یا مؤمنی به لحاظ حکم تکلیفی، تردید حاصل شد که آنچه از گفتار و کردار و عقیده نمود می‌کند، حلال و مشروع و یا حرام و قبیح است، باید عمل و کار وى را بر وجه مباح و جایز حمل کرد؛ به عنوان نمونه اگر کسى از دور سخنى گفت و شنونده شک کرد آیا سلام می‌کند و یا ناسزا می‌گوید یا شخصى مایعى می‌نوشد و مشخص نیست آب است یا نوشیدنى حرام، یا مردى به همراه زنى مشاهده شد و هر دو به زوجیت خود اقرار کردند، در این موارد و نظایر آن که در جامعه فراوان اتفاق می‌افتد و می‌بایست اصل را مورد ملاحظه قرار داده و به اقتضاى آن، فعل را بر امر مباح و جایز حمل کرد و گفتار و کردار و عقیده وى را بر شکل درست و نیکوى آن بار نمود.

ولى بنا به برداشت دوم، اصل صحت تنها قاعده‌اى فقهى است که در کتاب‌هاى علم اصول از آن بحث می‌شود و به مسلمانان اختصاص ندارد. از این رو اگر در فعل و کار کسى به لحاظ حکم وضعی، تردید شد که آیا آن را به صورت درست و صحیح انجام داده یا نه، باید عملش را بر درستى بار کرد. به عنوان نمونه اگر معامله‌اى چون خرید و فروش، ازدوج و طلاق انجام دهد، همه این موارد بر صحت حمل می‌شود و آثار عقود یا ایقاعات بر آن مترتب می‌گردد.

قرآن و اصالت صحت

اصل صحت به عنوان یک اصل اخلاقی، اصلى عقلایى است. به این معنا که جوامع انسانى بر پایه اصول عقلایی نسبت به رفتار دیگران چنین برخوردى را به کار می‌گیرد. بنابراین اگر سخن از اصل صحت در قرآن و آموزه‌هاى آن به میان می‌آید به معناى حکمى امضایى و تاییدى است و این گونه نیست که اسلام آن را به عنوان یک اصل تأسیسى ابداع کرده و براى نخستین بار به مردم سفارش داده باشد.

سیره عقلایى مردمان بر این است که در رفتار خویش نسبت به دیگران این گونه رفتار کنند و اصل را بر صحت قرار دهند. این گونه است که در بسیارى از دستورها و ضرب المثل‌هاى اقوام مختلف با دستورهاى مشابه اصل صحت مواجه می‌شویم.

در دستورى از کنفوسیوس به این مطلب برمی‌خوریم که می‌گوید آنچه را به خود نمی‌پسندى بر دیگران مپسند و آنچه را براى خود می‌خواهى براى دیگران نیز بخواه.

قرآن نیز این اصل را به شیوه‌هاى مختلف تایید کرده است. در اینجا به برخى از شواهد اشاره می‌شود:

خداوند در آیه ۸۳ سوره بقره دستور می‌دهد که در برخورد گفتارى با دیگران، اصل را بر گفتار نیکو و پسندیده قرار دهید: قولوا للناس حسنا. هر چند که ظاهر این آیه آن است که با مردم به نیکى سخن بگویید و گفتارتان سبب بغض و عداوت نگردد؛ ولى می‌توان با توجه به روایتى از امام صادق(علیه السلام) در تفسیر آیه، آن را به عنوان شاهدى بر تأیید اصل عقلایی دانست.

امام صادق(علیه السلام) با اشاره به آیه می‌فرماید: تا زمانى که یقین ندارید کار دیگران شر و قبیح و ناپسند است درباره آن جز داورى خیر و نیکو نداشته باشید. (کافى ج ۲ ص ۱۶۴)

شیخ انصارى نیز در توضیح آن می‌نویسد: شاید مراد از قول در آیه و روایت، همان ظن و اعتقاد باشد؛ بدین ترتیب آیه کریمه به کمک روایت، به حسن ظن و گمان نیکو در حق دیگران بردن ترغیب و تشویق می‌کند و بدگمانى را نسبت به مردم، ناپسند می‌شمارد. (فرائدالاصول ج ۲ ص۷۱۵)

بدگمانى گناه است

در سوره حجرات آیه ۱۲ می‌فرماید: یا ایها الذین آمنوا اجتنبوا کثیراً من الظن ان بعض الظن اثم؛ ای کسانى که ایمان آورده‌اید! از گمان بسیار پرهیز کنید؛ زیرا برخى از گمان‌ها گناه هستند. در این آیه مؤمنان از بسیارى از گمان‌ها درباره دیگران منع شده‌اند که مراد، گمان سوء است؛ نه گمان خیر؛ زیرا در آیه ۱۲ سوره نور، قرآن به گمان خیر که همان حسن ظن و گمان نیکو است، تشویق کرده است.

در این آیه سخن از گمان بد نکردن درباره دیگرى است و هر چند که گمان، یکى از حالات چهارگانه یقین و گمان و شک و وهم است که به طور غیر اختیارى بر انسان عارض می‌شود و نمی‌تواند مورد امر و نهى قرار گیرد ولى مراد آن است که انسان، آثار گمان را نباید بر آن بار کند و به چنین گمانى ترتیب اثر دهد و به گمان بدى که در حق دیگران می‌کند، اعتنایى کند.

بنابراین اگر گمانی بد در دل وى خطور کرد، اشکالى ندارد ولى نباید بدان توجه کند و آثارش را بر آن مترتب سازد. در روایات آمده است که یکى از چیزهایى که براى مؤمن نیکوست و راه خلاصى آن را دارد، سوءظن است که راه رهایى از آن، بی‌توجهى و جامه عمل نپوشاندن به آن است. (وسائل الشیعه ج ۸ ص ۲۶۳)

هدف از این کار، آن است که آبروى مؤمن حفظ شود؛ زیرا مؤمن در پیشگاه خداوند از منزلت و جایگاه والا برخوردار است و آبروى او از جمله سه گانه‌هایى است که نمی‌توان متعرض آن شد، مؤمن جان و مال و عرضش در امان است و آبرو و حفظ آن، یکى از مهمترین مسایلى است که نمی‌توان آن را بى‌ارزش کرد و با تعرض به آن شخص را به خطر انداخت.

قرآن، پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را به علت آبرودارى مؤمنان ستوده است. آن حضرت) چنان عمل می‌کرد که منافقان وى را متهم به سادگى می‌کردند و می‌گفتند او شخص خوش‌باورى است. قرآن بیان می‌کند که خوش‌باورى آن حضرت، به نفع شماست که حفظ آبروى شما را می‌کند و آنچه در دل دارید آشکار نمی‌سازد. (توبه آیه ۶۱) زیرا اگر پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) می‌خواست، بی‌درنگ پرده‌ها را کنار می‌زد و شما را رسوا می‌ساخت و مشکلات فراوانى براى شما پدید می‌آمد.

امیر مؤمنان علی(علیه السلام) می‌فرماید: کارهاى برادر دینی‌ات را بر بهترین وجه حمل کن و در سخن وى، بر اساس بدگمانى داورى نکن، مگر آن که یقین به خلاف آن پیدا کنی. (کافی؛ ج ۲ص ۳۶۱)

منبع: کیهان نیوز؛ منصور جواهرى

امامت امام علی علیه السلام و مسئله کفر و ایمان

جایگاه اعتقاد به امامت امام علی علیه السلام در مسئله کفر و ایمان

 كفر در لغت، یعنی پوشاندن، و در شریعت عبارت است از انكار آنچه خدا معرفت آن را واجب كرده است. از قبیل وحدانیت و عدل خدا و معرفت آنچه پیغمبرش آورده است. و هر كس یكی از اركان دین را انكار كند، كافر است، لذا در عرف دین كسی كه وحدانیت خدا و یا نبوتِ نبی و شریعت و یا یكی از ضروریات را انكار كند،كافر است.[1]

خواجه نصیرالدین طوسی (ره) دراین باره می‌فرماید: «كسی كه در او ایمان نباشد، یا معتقد به ضدایمان، یا غافل از ایمان باشد، كافر است». وی اضافه می‌كند كه: «اگر فردی اعتقاد به فساد چیزی كه از شرایط ایمان است، داشته باشد، یا شك داشته باشد، و شك او منجر به بی‌اعتقادی او شود وی كافر است.»[2]

از نظر فقهای شیعه نیز كسی كه منكر خدا و یا قائل به شرك باشد یا پیغمبری حضرت خاتم الانبیاء ـ صلّی الله علیه و آله ـ را انكار كند، و یا در یكی از اینها شك داشته باشد و هم چنین كسی كه یكی از ضروریات دین، مثل نماز‌، روزه و … را منكر شود. چنانچه بداند آنها ضروری دین است، كافر است. ولی اگر نداند آن ضروری دین است بهتر است از او اجتناب شود.[3]

پس كسی كه شهادتین بگوید، از نظر فقهاء شیعه كافر نیست، لذا بین كافر بودن و كامل نبودن ایمان فرق است. به همین خاطر گفته‌اند: اگر چیزی از ضروریات دین را عالماً عامداً انكار كند، كافر است. ولی انكار غیرعالمانه، كسی را كافر نمی‌كند، بلكه او مسلمان است هم چنین عدم اعتراف به امامت وخلافت حضرت علی ـ علیه السّلام ـ و لو عالمانه هم باشد از نظر شیعه موجب كفر نیست. بلكه می‌گویند ایمان او كامل نیست. امّا اگر فهمید كه این انكار و عدم قبول منجر به عدم قبول نبوت می‌شود، یقیناً مسأله فرق خواهد كرد.

شهید مطهری (ره) كافر را چنین تعریف می‌كند: «كسی كه به توحید یا نبوت یا هر دو آنها معتقد نیست، یعنی كسی كه وجود خدا را انكار می‌كند، و كسی كه برای او شریك قائل است، و كسی كه پیغمبر اسلام را قبول ندارد، و كسی كه وجود خدا را انكار می‌كند، و كسی كه برای او شریك قائل است، و كسی كه در امور فوق شك دارد، كسی كه منكر ضروری دین است و انكار او به انكار خدا و رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ برگردد، او كافر است.»[4]

ولی شیعه برای ایمان داشتن شرایطی قایل است، بدین گونه كه حتی ایمان به كتب قبلی نیز برای کمال ایمان لازم و ضروری است. چون همه پیامبران و همه كتب الهی مصدق كتاب پیشین و مبشر كتاب آینده بوده‌اند و قرآن مصدق همه آنان است. لذا شهادتین شرط ایمان داشتن و مسلمانی است، ولی كمال آدمی و انسان در پذیرش و قبولی همۀ احكام و قوانین اسلامی است.

امّا ایمان در لغت، یعنی گرویدن و تصدیق كردن و در شریعت، یعنی سر فرود آوردن، و پذیرش و اعتقاد و تصدیق به آنچه پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ آورده است. پس كسی كه باور كند و شهادت دهد بدون شك مؤمن است، ولی اگر باور كند و عمل ننماید فاسق است و كسی كه شهادت دهد و عمل كند امّا باور نداشته باشد، منافق است.[5] ایمان هفتاد و اندی باب است كه بالاترین ابواب آن شهادت به توحید و یگانگی خداست، و پایین‌ترین مقام و باب آن سلامت نفس است و فرق میان ایمان و اسلام آن است كه ایمان تحقق و اعتقاد است و اسلام خضوع و انقیاد می‌باشد.

با این توضیح مختصر مشخص می‌شود كه كسی كه پایین‌ترین درجه ایمان را داشته باشد، نمی‌توان به او نسبت كفر داد، امّا می‌شود، گفت وی ایمانش كامل نیست، یا در مرتبۀ پایین قرار دارد. لذا گویندۀ شهادتین و لو عمل هم نكند، كافر نیست امّا در ایمان او نقص وجود دارد.

از جمله مواردی كه در ایمان نقص وارد می‌كند، قایل نشدن به همۀ اوامر و نواحی پیامبر اسلام ـ صلّی الله علیه و آله ـ است به این معنی كه اگر در بعضی از دستورات قرآن و یا اسلام و یا پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ كوتاهی شود، یا بی‌توجهی نماید به همان اندازه ایما انسان ناقص می گردد و عكس آن قوت در ایمان را بیان می‌كند.

یكی از سفارشات و دستورات بسیار مؤكد پیامبر اسلام ـ صلّی الله علیه و آله ـ كه از سوی اهل سنت هم نقل شده مسئله جانشینی و خلافت است، كه حضرت فرمود: «بهترین پیشوا و امام شما كسانی هستند كه شما آنان را و آنان شما را دوست می‌دارند و شما بر آنان درود و آنان نیز بر شما درود می‌فرستد، و بدترین شما كسانی هستند كه شما از آنان و آنان از شما غضبناك بوده، و شما آنان را لعن و آنان نیز شما را لعن می‌كنند.»[6]

آن حضرت همواره افرادی كه از طرف خداوند به امر پیشوایی نصب شده بودند را معرفی می‌كرد تا اینكه فرمود: «بعد از من دوازده نفر پیشوای شما می‌شوند كه همگی از بنی‌هاشم می‌باشند.»[7]

آیاتی وجود دارد كه خداوند منصب امامت را از طرف خود می‌داند و می‌فرماید: «و جعلناهم ائمة یهدون بأمرنا…»[8] كه برای آگاهی بیشتر به تفسیر كبیر فخر رازی و المنار، رشید رضا، ذیل آیات[9] مذكور رجوع شود، تا روشن گردد كه خداوند چه كسانی را برای امامت مسلمین نصب كردند، و چه كسانی آنان را در سقیفه و بعد از آن، از خلافت و امامت منع نمودند، و جریان خلافت و امامت را از مسیر حقیقی خود منحرف نمودند؟! آنگاه روشن خواهد شد كه اگر شیعه عده‌ای را در ایمان كامل نمی‌داند، برای مدعایش دلیل عقلی و نقلی دارد یا نه؟!

از این رو اگر شیعه قایل است كه عده‌ای در ایمان كامل نمی‌باشند، به این جهت است كه آنان آیات صریح قرآن و روایات و سنت نقل شده از پیامبر اسلام ـ صلّی الله علیه و آله ـ را نادیده گرفته،  و به آنها بی‌توجهی نموده اند و در امر خلافت سخن خدا را نادیده و خود بجای خدا تصمیم گرفتند.

ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه خود آورده است كه: «اخبار صحیحی هست كه محدثین از پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ درباره حضرت علی ـ علیه السّلام ـ نقل كرده‌اند كه ایشان فرمودند: «ای علی بر تو غضب نمی‌كند مگر منافق و تو را دوست ندارد مگر مؤمن.»[10]

در نتیجه بنابه نظر مفسرین اهل سنت و مورخین و محدثین آنان، كسانی كه فقط می‌گویند ما اسلام آوردیم و شهادتین را بگویند، مؤمن نمی‌باشند، ولی مسلمان هستند از این رو  ایمان به تمام آنچه که پیامبر اسلام ـ صلّی الله علیه و آله ـ آورده، باعث کامل شدن ایمان می شود و سخن شیعه جز این نیست: «كسی كه امامت و خلافت بلافصل حضرت علی ـ علیه السّلام ـ را طبق نص قرآن و روایات قبول نداشته باشد، مسلمان است، ولی مؤمن كامل نیست» كه از اهل سنت نیز بر آن دلیل آورده شد.

بنابراین شهادت به رسالت پیامبر اسلام ـ صلّی الله علیه و آله ـ باعث مسلمان شدن شخص می‌شود. ولی موجب كمال ایمان نمی‌شود. مگر اینكه به یكایك آنچه پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ فرموده كاملاً ایمان بیاورد. پس شیعه قائلان به شهادتین را كافر نمی‌دانند بلکه آنان را مسلمان دانسته و تکفیر آنان را جایز نمی داند.

پی نوشت ها:

[1] . فرهنگ علم كلام، سید احمد خاتمی، ص 187، چ اول، تهران، سال 1370 ش.

[2] . كشف المراد فی شرح التجرید الاعتقاد، علامه حلی، تصحیح آیت الله حسن زاده آملی، ص 413، چ اول، سال 1407، موسسه نشر اسلامی قم.

[3] . آشنایی با قرآن، شهید مطهری، ج 4، ص 83، سال 1362، تهران، صدرا.

[4] . همان.

[5] . فرهنگ علم كلام، همان.

[6] . صحیح مسلم، مسلم بن حجاج، چ اول، سال 1419، بیروت، دار الفكر، ج 6، ص 20 و 24، باب خیار الائمه و شرارهم.

[7] . صحیح بخاری، محمد بن اسماعیل بخاری، چ اول، سال 1407، بیروت، دار القلم، ج 8، ص 127.

[8] . انبیاء، 73.

[9] . بقره، 124؛ انبیاء، 73؛ سجده، 24.

[10] . الغارات، ابراهیم بن محمد الثقفی الكوفی، چ یمن، ج 2، ص 52، بی‌تا.

منبع:نرم افزار پاسخ مرکز مطالعات حوزه علمیه قم.

عدم تکریم و احترام صحابه در مذهب شیعه

شبهه

تبلیغات گسترده از طرف وهابی‌ها جریان دارد که مذهب شیعه صحابه رسول خدا- صلی الله علیه و آله و سلم– را قبول ندارد و آنان را قابل احترام نمی داند. از این رو شیعیان به آنان ناسزا گفته و آنان را مستحق احترام نمی دانند.

پاسخ شبهه

در پاسخ این شبهه لازم است گفته شود این سخن که شیعه صحابه را قبول ندارد و احترام آنان را لازم نمی داند سخنی مخالف واقع است. از نظر مذهب شیعه نا سزاگویی به هر کس خلاف شرع و ادب است تا چه رسد که به اصحاب پیامبر خدا (ص) آن را جایز بداند. بلی در مذهب شیعه انعکاس واقعیت در مورد صحابه ممنوع نیست و ذکر و بیان آنچه که در مورد آنان واقع شده و در قرآن و روایات نبوی نقل شده را جایز بلکه لازم می داند.

 در باره صحابه دو عقیده مخالف وجود دارد: اكثر اهل سنت عقیده دارند كه همۀ صحابه از قداست خاصی برخوردار هستند و افراد صالح، صادق، با تقوی و عادل بوده اند، به همین دلیل اگر هر كدام از آنان روایتی از پیغمبر اكرم نقل كند صحیح و قابل قبول است، و كمترین ایرادی بر آنها جایز نبوده و اگر كارهای خلافی از آنها سر زده باشد باید توجیه‌ گردد و از آن چشم پوشی شود.

شیعۀ امامیه، عقیده دارد كه در میان صحابه افراد با شخصیت، فداكار، ‌پاك، با تقوی فراوان بوده‌اند، ولی افراد منافق و ناصالح نیز وجود داشته كه قرآن مجید و پیامبر اسلام از آنها بیزاری می‌جستند، به تعبیر دیگر شیعه می گوید همان معیارهایی را كه برای شناخت افراد خوب از بد در همه جا به كار می‌گیریم، باید دربارۀ آنها نیز اعمال كنیم، یعنی مجرد صحابه بودن برای عدالت و تقوای و خوب بودن کافی نیست. بنابراین نباید چشم خود را بر حقایق ‌ببندیم و صدور اعمال منافی عدالت و راستی را نادیده گرفته و خوب و بد را یک کاسه کرده و به نام صحابه همه آنان را یک سان بدانیم، چرا كه این كار ضربه‌های سنگین بر اسلام و مسلمین وارد کرده و مسلمانان را در برابر عقل عقلا به چالش می کشاند و آنان در برابر این سوال که فلان صحابی که مرتکب کارهای خلاف شده است چرا باید دارای قداست و عدالت و قابل احترام باشد، هیچ جواب معقولی نخواهند داشت.

افزون بر آن اعتقاد به قداست فوق العادۀ صحابه كه از پارۀ جهات شبیه به عصمت است، هیچ دلیل قرآنی و حدیثی ندارد و حتی گفته می‌شود در قرن اول چنین اعتقادی وجود نداشته بلکه آیات و روایات این باور را مردود می شمارد.

در آیۀ 155 سورۀ آل عمران می‌خوانیم «كسانی كه در روز رو به رو شدن دو جمعیت با یكدیگر (روز جنگ احد) فرار كردند، شیطان آنها را در اثر بعضی از گناهان‌شان به لغزش افكند، خداوند آنها را بخشید خداوند آمرزنده و حلیم است». از این آیه به خوبی استفاده می‌شود كه دربارۀ آن روز، طبق تاریخ عده ای زیادی از یاران پیامبر فرار كردند، جالب این است كه خداوند می فرماید شیطان بر آنها غلبه كرد و غلبۀ شیطان هم به سبب گناهانی بود كه مرتكب شده بودند، گر چه آیه می‌گوید خداوند آنها را بخشید، ولی بخشش پروردگار به سبب پیغمبر اكرم مفهومش این نیست كه آنها عادل بودند، بلكه قرآن با صراحت می‌گوید: آنها مرتكب گناهان متعددی شدند.

 در آیۀ ششم سورۀ حجرات بعضی از صحابه را فاسق معرفی کرده است: «ای كسانی كه ایمان آورده‌اید اگر شخصی فاسقی خبری برای شما بیاورد دربارۀ آن تحقیق كنید، مبادا از روی نادانی به گروهی آسیب برسانید و از كردۀ خود پشیمان شوید». در میان مفسران معروف است كه این آیه مربوط به ولید بن عقبه است.

در آیۀ 58 سورۀ توبه اعتراض بعضی از صحابه را بر پیغمبر بیان نموده می‌گوید: «در میان آنها كسانی هستند كه در تقسیم غنایم به تو خرده می‌گیرند، اگر سهمی از آن به آنها داده شود راضی می‌شوند اگر داده نشود خشم می‌گیرند.» هم چنین در آیۀ 12 و 13 سورۀ احزاب می‌فرماید: «گروهی از منافقان و بیماردلان پیغمبر اكرم را به فریبكاری متهم كردند و گفتند «خدا و پیغمبرش جز وعده‌های دروغین بما ندادند». از همۀ اینها بدتر نسبت دادن خیانت به پیغمبر اكرم از سوی بعضی از صحابه است كه در آیۀ 161 سورۀ آل عمران منعكس شده است. این آیات و دلایل تاریخی دیگر این اعتقاد را كه همۀ صحابه بدون استثناء عادل بوده زیر سؤال می‌برد و آن را غیر معقول می‌داند.

از همه اینها که بگذریم آیه 101 سورۀ توبه به صراحت از وجود منافقین بین صحابه سخن گفته است. خداوند می فرماید: «وَ مِمَّنْ حَوْلَكمُ مِّنَ الْأَعْرَابِ مُنَافِقُونَ  وَ مِنْ أَهْلِ الْمَدِینَة  مَرَدُواْ عَلىَ النِّفَاقِ لَا تَعْلَمُهُمْ  نحْنُ نَعْلَمُهُمْ  سَنُعَذِّبهُم مَّرَّتَینْ‏ِ ثمُ‏َّ یرَدُّونَ إِلىَ‏ عَذَابٍ عَظِیمٍ؛ و از (میان) اعراب بادی ه‏نشین كه اطراف شما هستند، جمعى منافقند و از اهل مدینه (نیز)، گروهى سخت به نفاق پاى بندند. تو آنها را نمى‏ شناسى، ولى ما آنها را مى شناسیم. بزودى آنها را دو بار مجازات مى‏ كنیم (: مجازاتى با رسوایى در دنیا، و مجازاتى به هنگام مرگ) سپس بسوى مجازات بزرگى (در قیامت) فرستاده مى‏ شوند».

اما روایات نبوی در بارۀ اصحاب

معتبرترین كتاب‌های اهل سنت از رسول خدا روایاتی را نقل كرده‌اند، كه با عدالت همۀ صحابه سازگاری ندارند، به عنوان نمونه به چند روایت اشاره می‌كنیم.

مسلم بن­ حجاج نیشابوری در کتاب صحیح خود حدیثی از رسول اکرم بدین مضمون نقل می ­کند که پیامبر (ص) فرمود: «فی أصحابی اثنا عشر منافقا فیهم ثمانیۀ لا یدخلون الجنۀ حتى یلج الجمل فی سم الخیاط»[1] در میان اصحاب من دوازده نفر منافق هستند که هشت نفر آنان به بهشت نمی­ روند تا این که شتری از سوراخ سوزن رد شود» کنایه از این که هرگز وارد بهشت نخواهد شد. آیا با وجود چنین تصریحی از سوی شخص پیامبر اکرم باز می­ توان گفت همه اصحاب پیامبر مستحق احترام و تکریم است؟ قطعا پاسخ این سوال منفی است زیرا با هیچ ملاکی نمی­ توان افراد منافق و دو رو را که مایه آزار و نا راحتی پیامبر بوده ­اند محترم دانست.

در روایتی دیگر از عبدالله بن مسعود نقل شده که روزی پیامبر اکرم(ص) برای ما خطبه خواند و پس از حمد و ثنای خداوند فرمود: «إِنَّ فِیكُمْ مُنَافِقِینَ فَمَنْ سَمَّیتُ فَلْیقُمْ ثُمَّ قَالَ : قُمْ یا فُلاَنُ، ثُمَّ یا فُلاَنُ، ثُمَّ یا فُلاَنُ، حَتَّى سَمَّى سِتَّة وَثَلاَثِینَ رَجُلاً»[2] ؛ بدرستی که در میان شما عده ­ای منافق هستند، هر کس را که نام بردم باید بایستد. سپس فرمودند فلانی بایست؛ فلانی بایست؛ فلانی بایست تا اینکه سی و شش نفر را نام بردند‌. براساس این روایت رسول اکرم از میان کسانی که با آن حضرت همراه بوده­ اند تعداد سی و شش نفر را به عنوان منافق معرفی کرده ­اند و همۀ این افراد از کسانی بوده­ اند که طبق نقل عبدالله بن مسعود در نزد پیامبر حاضر بوده­ اند. و همگان آنها را می­ شناخته­ اند اما اینکه راوی اسم آنها را ذکر نکرده شاید به خاطر ملاحظاتی بوده که داشته­ است و یا شاید او به نام ذکر کرده باشد و افرادی بعد از او اسم آنها را حذف کرده باشد. به هر حال بر اساس تعریف اهل سنت از مفهوم صحابه، همه این افراد از اصحاب پیامبر محسوب می­ شده ­اند.

رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ فرمود: در روز قیامت طایفه‌ای از اصحاب من می‌خواهند بر من وارد شوند، لكن به شدت از ورود آنها بر حوض جلوگیری می‌كنند، من عرض می‌كنم پروردگارا این ها اصحاب من‌اند، گفته می‌شود، (ای رسول خدا) تو نمی‌دانی كه اینها بعد از تو چه كار كردند، آنان به عقب برگشته مرتد شدند.[3]

رسول خدا می‌فرماید: گروهی از اصحاب من كه گرفتار عذاب‌اند، من می‌گویم این ها اصحاب من اصحاب من هستند گفته می‌شود، اینها بعد از مفارقت تو به عقب برگشته علی الدوام مرتد بودند.[4]

ام سلمه می‌گوید: از رسول خدا شنیدم كه فرمود: از اصحاب من كسانی هستند كه بعد از مردن هرگز مرا نخواهند دید.[5]

نتیجه این شد كه با وجود آیات قرآن از یك طرف و وقایع تاریخی و ادله روایی از طرف دیگر نمی‌توان حكم به عدالت همۀ صحابه نمود بلكه باید حال هر كدام از صحابه با معیارهای معقول قرآن، سنت و تاریخ مورد بررسی قرار گیرد. و شیعه هم همین کار را انجام می دهد. بنابراین شیعه به خاطر این کار نه تنها از حق فاصله نگرفته بلکه این دیدگاه یکی از دلایل حقانیت شیعه به شمار می آید.

از آنجایی که عموم صحابه و یاران پیامبر (به استثنای امیر المؤمنین و دو فرزند بزرگوارش یعنی امام حسن و امام حسین علیهم السلام) انسانهای عادی بوده ­اند و از نظر دینی نقد و تحلیل شخصیت و عملکرد آنان مانند سایر انسانها هیچ گونه منعی ندارد؛ لذا شیعیان در داوری ارزشی خویش نسبت به صحابه و یاران پیامبر(ص) با معیار­ قرار دادن ایمان، تقوا و التزام عملی آنان به دین و دستورات پیامبر (یعنی همان چیزی که قرآن کریم ملاک برتری و ارزشیابی انسانها قرار داده­ اند«إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاكُم»[6]) به سراغ شناخت و تحلیل شخصیت و عملکرد صحابه می ­روند و آنها را به دو گروه که یکی مثبت و شایسته احترام و دیگری منفی و نه تنها شایسته احترام بلکه مستحق سر زنش هستند، ارز یابی می­ کنند. آنهایی را که به آرمان های مقدس رسول اکرم و آموزه­ های دین وفادار بوده و عملا التزام خود را به این امور ثابت کرده اند، مثبت و خوب ارزیابی کرده و مستحق احترام می ­دانند اما آنانی را که علارغم همراهی ظاهری شان با رسول اکرم(ص) ولی در عمل به دستورات و آرمان های آن حضرت پای بند نبوده اند، منفی و بد ارزیابی کرده و شایسته احترام نمی ­دانند. طبق مستندات تاریخی و دینی، وجود هردو گروه، در میان یاران و اصحاب پیامبر غیر قابل انکار است. یعنی از نظر تاریخی همان گونه که انسان های پاک، مومن و شایسته احترام در میان یاران پیامبر بوده­ اند به همان ترتیب انسان های مغرض، دو رو و ناپاک هم وجود داشته ­اند. البته این واقعیت علاوه بر اینکه مبتنی بر دلائل دینی و تاریخی محکم و خدشه ناپذیر است، منطبق بر واقعیت­ های عقلانی و جامعه شناختی نیز می ­باشد؛ زیرا این یک مساله طبیعی است که در هر جمعی همان گونه که انسان ­های خوب و شایسته ممکن است وجود داشته باشد انسان های منفی و ناباب، نیز ممکن است موجود  باشد. این معقول نیست که یک جمعیتی متشکل از انسانهای مختلف با سلایق و گرایشهای مختلف، همه یک دست خوب، عادل و مثبت باشند یا همه آدمهای بد، منفی و ستمگر باشند.

بر اساس همین واقعیت عینی و ملموس، شیعیان اصحاب و یاران واقعی پیامبر را نه تنها مستحق تکریم و احترام می‌دانند؛ بلکه به آنان از جان و دل عشق ورزیده و سیره و عملکرد آنها را سرمشق زندگی خود قرار می­ دهند و اصحاب واقعی پیامبر را تنها کسانی می­دانند که واقعا به رسالت پیامبر(ص)، ایمان آورده و از آرمان ها و دستورات آن حضرت تبعیت کرده و در تمام مراحل زندگی خویش با رسول اکرم همراه و همدل بودند و در مسیر پیشرفت دین و آئین اسلام حاضر به هرگونه ایثار و از جان گذشتگی بودند آنهای که به تعبیر قرآن کریم«رَضِی اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْه»[7] بودند  احترام شان بر همۀ مسلمانان واجب است.

اما کسانی که تنها به ظاهر با رسول اکرم همراه بوده ولی در عمل نه تنها از آن حضرت تبعیت و پیروی نداشتند بلکه بر خلاف دستورات و آرمانهای مقدس آن حضرت عمل کردند چنین افرادی از دیدگاه شیعیان به هیچ وجه مستحق احترام و شایسته تکریم نیستند. زیرا صرف بودن با پیامبر مایه فضیلت و کسب احترام برای کسی نیست بلکه آنچه موجب احترام و برتری است به تعبیر قرآن ایمان و تقوای افراد است. پس چنین افرادی که با توجه به متون دینی و تاریخی، وجود آنها در میان اطرافیان و همراهان پیامبر، غیر قابل انکار است، از نظر شیعیان مستحق احترام نیستند.

در آخر کلام جامعی از علامه سید شرف الدین عاملی را در باره صحابه می ­آوریم. ایشان در کتاب مسائل جارالله، نظر شیعه را در مورد صحابه چنین تبیین می ­کند: «کسی که اطلاع از نظر ما در مورد صحابه داشته باشد می داند که میانه‌روترین نظرها است؛ زیرا نه مانند غلاتی که همه ایشان را تکفیر کرده‌اند، زیاده روی کرده و نه مانند جمهور (اهل سنت) که همه ایشان را مورد اعتماد شمرده‌اند، سهل‌انگاری نموده­ایم. پس به درستی که فرقه کاملیه و کسانی که در غلو مانند ایشان هستند همه صحابه را کافر می‌دانند؛ و اهل سنت نیز همۀ مسلمانانی را که از رسول خدا (صلى الله علیه وآله) چیزی شنیده و یا ایشان را دیده باشد، عادل می‌شمرند و به حدیث تمامی ایشان، بدون هیچ استثنا تمسک می‌جویند. ولی ما اگر چه صحابه بودن را به تنهایی فضیلتی والا می ­دانیم اما آن را سبب عصمت (از گناه و عدالت) نمی‌دانیم­؛ صحابه از این جهت مانند دیگران هستند که در بین ایشان عادل دیده می ­شود که ایشان بزرگان و علما و اولیاء در بین صحابه هستند؛ و در بین صحابه سرکشان نیز یافت می‌شوند؛ و ایشان اهل گناه از منافقین هستند؛ و در بین ایشان مجهول الحال نیز وجود دارد. ما به عادلان ایشان تمسک جسته و در دنیا و آخرت ایشان را دوست خواهیم داشت؛ اما کسانی که بر وصی رسول خدا (صلى الله علیه وآله) و برادر وی سرکشی کرده و نیز سایر اهل گناه و بدی از صحابه مانند فرزند هند جگرخوار، و فرزند نابغه و فرزند زرقاء و ابن عقبة و ابن ارطاة و امثال ایشان گرامی نبوده و هیچ ارزشی ندارند. وکسی که حال او مجهول است در مورد او توقف کرده تا وضعیت وی مشخص گردد. این نظر ما است در مورد صحابه‌ای که حدیث نقل کرده اند و غیر ایشان؛ و کتاب خدا و سنت در بین ما است و شاهد بر نظر ما؛ و این نظر ما به طور مفصل در کتب اصول فقه آمده است».[8]

پی نوشت ها:

[1] . مسلم نیشابوری، صحیح مسلم، دارالفکر، بیروت، بی تا، ج8، ص 122.

[2] . احمد بن ابی بکر بن اسماعیل البوصیری، اتحاف الخیرة المهرة بزواند المسانید العشرة، دار الوطن، ریاض، چاپ اول 1420، ج8، ص87.

[3] . بخاری، محمد بن اسماعیل، صحیح بخاری، ج 7، ص 208 كتاب الرقاق.

[4] . بخاری، محمد بن اسماعیل، صحیح بخاری، ج 7، ص 208 كتاب الرقاق، دارالفكر للطباعة والنشر والتوزیع، بیروت 1401.

[5] . ابوریة المصری، محمود، اضواء علی السنّة المحمدیة پاورقی، ص 345، نشر البطحاء چاپ 5.

[6] – حجرات 13.

[7] . توبه، 100.

[8] – سید شرف الدین عاملی، اجوبة مسائل جارالله، مطبعة العرفان، صیدا، چاپ سوم 1373، ص 14.

معیارهاى انتخاب دوست

معیارهای انتخاب دوست، حفظ آن و نوع روابط با او در روایاتی از امیرالمومنین علی(علیه السلام)

۱ – از دوستت ایمن مباش تا این که او را بیازمایى و بسیار با احتیاط با دشمنت‏ برخورد کن.

۲ – دوراندیش کسى است که دوست نیک را برگزیند، زیرا که فرد به دوستش سنجیده مى‌‏شود.

۳ – براى خدا دوست ‏بدار کسى را که براى اصلاح دین با تو نبرد مى‏‌کند و تو را یقین نیک و درست مى‌‏آموزد.

۴ – دوستت را گرامى دار و از دشمنت درگذر تا فضل و مردانگى براى تو مسلم گردد.

۵- لغزش دوستت را ببخش تا دشمنت تو را پاک پندارد.

۶ – هر کس با مردم گذشت و جوانمردى داشته باشد، از دوستى آنان برخوردار گردد.

۷ – دوستت را با نیکى و خوش‌رفتارى سرزنش کن و بدى‌‏ها و زشتى‌‏هاى او را با بخشش و هدیه دفع کن و ازخود دور ساز.

۸ – هر کس در راه رضاى خدا(با دیگرى) همنشینى کند، همنشینى با او نیک و گرامى و دوستیش پایدار است.

۹ – برادرى و دوستى با نیکان مغتنم است و همچنین دورى گزیدن از همنشینى با بدان و بدکاران.

۱۰ – با خردمندان هم صحبت ‏باش، با دانشمندان همنشینى کن و بر هواى نفس پیروز شو تا رفیق گروه برتر و بالاتر شوى.

۱۱ – همنشینى با دوست عاقل، روح را زنده مى‌‏کند.

۱۲ – هر که دوستیش با تو در راه خدا نیست، از او بترس، زیرا که دوستیش پست و همنشینى با وى زشت است.

۱۳ – دوستى دنیازدگان به کمترین چیزى که پیدا شود و پیش آید از بین مى‏‌رود.

۱۴ – آنان که براى یارى خدا با هم برادرى مى‏‌کنند دوستى‌شان براى پایدارى سبب آن دوستى، پاینده و پایدار است.

۱۵ – دوستى دینداران با یکدیگر دیر قطع مى‌‏شود و دوام و ثباتش دایمى است.

۱۶ – دوست هر کس، عقل اوست.

۱۷ – پیوند دوستى را با برادران دینى خود محکم سازید که آنان ذخایر دنیا و آخرت هستند. مگر نشنیده‌‏اید که خداوند در قرآن شریف به تاثر گمراهان در قیامت اشاره کرده که مى‌‏گویند: (در روز سخت) نه شفیعى داریم، نه دوستى که در کارمان همت گمارد.

۱۸ – با دوستان همراهى کردن، دوستى را پایدار مى‌‏دارد.

۱۹ – هر که را دوست مى‌‏دارید، در راه خدا و براى او دوست‏ بدارید و هر کس را دشمن مى‏‌دارید، در راه خدا و براى او دشمن بدارید.

۲۰ – اگر با شمشیرم بر بینى (فرق – دماغ) مؤمن بزنم تا مرا دشمن بدارد، دشمن نخواهد شد و اگر همه دنیا را در گلوى منافق بریزم تا مرا دوست‏ بدارد، دوست نخواهد داشت و این حقیقتى است که بر زبان پیامبر امى(صلی الله علیه و آله و سلم) جاری شده که فرمود: «اى على! هیچ مؤمنى تو را دشمن نمى‌‏دارد و هیچ منافقى تو را دوست نخواهد داشت.»

۲۱ – دو کس در مورد من هلاک خواهند شد: دوست غلوکننده و دشمن سرسخت.

۲۲ – سودمندترین گنج‌ها، دوستى دلهاست.

۲۳ – دوستى با تلخی و جدال نشاید.

۲۴ – هر کس دوستت دارد، (تو را از بدى) نهى کند و کسى که دشمنت دارد فریبت دهد.

۲۵ – دوستى مقام و ریاست، انسان را از دوستى به پروردگار باز دارد.

۲۶ – کسى که مرا دوست دارد در هنگام مرگ مرا به گونه‌‏اى مى‌‏یابد که دوست مى‌‏دارد، و کسى که مرا دشمن دارد در آن هنگام به گونه‌‏اى مرا خواهد یافت که ناخوشایندش مى‌‏باشد.

۲۷- اموالتان را متوجه کسى سازید که دلهایتان او را دوست دارد.

۲۸ – کسى که از خدا بترسد، مردم او را دوست دارند.

۲۹- کسى را که به خاطر اصلاح دین با تو مبارزه مى‌‏کند و تو را یقین نیکو مى‌‏آموزد براى خدا دوست ‏بدار.

۳۰ – برحذر باش از دوستى با دشمنان خدا و خالص نمودن دوستى براى غیردوستان خدا، چرا که هر گروهى را دوست داشته باشید، با آنان محشور خواهید شد.

۳۱ – زبان، بیان‌کننده مراتب دوستى است، اما ظاهر حال، حاکى از محبت دل است.

۳۲ – شایسته‌ترین فرد براى دوستى، کسى است که سودش براى تو و زیانش براى دشمن تو باشد.

۳۳ – در دوست داشتن، زیاده‌روى مکن.

۳۴ – محبت قلبى، با دوستى محکم گردد.

۳۵ – سه چیز موجب محبت دلهاست: دیندارى، فروتنى و بخشندگى.

۳۶ – سه چیز محبت‌آور است: خوش‌خلقى، رفاقت نیکو و تواضع.

۳۷ – چشم دوست، ازدیدن عیب‌هاى دوست، نابینا و گوشش از شنیدن بدیهایش، ناشنواست.

۳۸ – از دست دادن دوستان، غربت و تنهایى است.

۳۹ – کسى که چیزى را دوست ‏بدارد، همواره به یاد او سخن گوید.

۴۰ – آن که ما اهل بیت را دوست ‏بدارد، باید پوششى از بلا را مهیا سازد (یعنى آماده پذیرفتن بلاها از سوى مخالفین ما باشد).

منابع

کتاب غررالحکم

نهج البلاغه

پيمان آهو و اسلام آوردن منافق

مرحوم شيخ طوسى و علاّمه مجلسى و ديگر بزرگان آورده اند:
امام صادق صلوات اللّه عليه به نقل از اميرالمؤ منين ، علىّ عليه السلام حكايت فرمايد:
روزى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ، عبورش بر آهوئى افتاد كه با طناب به ميخ چادر و خيمه اى بسته شده بود، آهو با مشاهده آن حضرت به سخن آمد و گفت : يا رسول اللّه ! من مادر دو نوزاد هستم كه تشنه و گرسنه اند وپستان هايم پر از شير گشته است ، مرا آزاد گردان تا بروم بچّه هايم را شير دهم و چون سير شوند دو مرتبه بر مى گردم ؛ و مرا با همين طناب ببند.
رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ، فرمود: چگونه تو را آزاد كنم در حالى كه شكار اين خانواده هستى ؟
آهو در جواب گفت : يا رسول اللّه ! من بر مى گردم و با دست خودت مرا به همين شكل ببند.
پس رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ، پيمان و ميثاق از آهو گرفت كه سريع باز گردد، بعد از آن حيوان را آزاد نمود.
آهو رفت و پس از لحظاتى برگشت و حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله ، آن را به همان حالت اوّل بست و سپس از چند نفر سؤ ال نمود: اين آهو از كيست ؟ و چه كسى آن را شكار كرده است ؟
گفتند: از فلان خانواده است ؛ حضرت نزد آن خانواده آمد، در حالى كه شكارچى از منافقين بود، با ديدن چنين صحنه اى و شنيدن تمام جريان دست از نفاق خود برداشت و آهو را آزاد كرد و سپس جزء يكى از ياران با وفاى حضرت رسول صلوات اللّه عليه ، قرار گرفت .(1)
1- بحارالا نوار ج 17، ص 398، امالى شيخ طوسى : ج 2، ص 68 .

اسلحه مسموم در توبره

مرحوم راوندى به نقل از محمّد بن زید رزامى حکایت کند:

روزى در خدمت حضرت علىّ بن موسى الرّضا علیهما السلام بودم ، که شخصى از گروه خوارج – که درون توبره و خورجین خود نوعى سلاح مسموم نهاده و مخفى کرده بود – وارد شد.

آن شخص به دوستان خود گفته بود: او گمان کرده است ، که چون فرزند رسول اللّه است ، مى تواند ولیعهدى طاغوت زمان را بپذیرد، مى روم و از او سؤ الى مى پرسم ، چنانچه جواب صحیحى نداد، او را با این سلاح نابود مى سازم .

پس چون در محضر مبارک امام رضا علیه السلام نشست ، سؤ ال خود را مطرح کرد.

حضرت فرمود: سؤ الت را به یک شرط پاسخ مى گویم ؟

منافق گفت : به چه شرطى مى خواهى جواب مرا بدهى ؟

امام علیه السلام فرمود: چنانچه جواب صحیحى دریافت کردى و قانع و راضى شدى ، آنچه در توبره خود پنهان کرده اى ، درآورى و آن را بشکنى و دور بیندازى .

آن شخص منافق با شنیدن چنین سخن و مشاهده چنین برخوردى متحیّر شد و آنچه در توبره نهاده بود، بیرون آورد و شکست ؛ و بعد از آن اظهار داشت : یاابن رسول اللّه ! با این که مى دانى ماءمون طاغى و ظالم است ، چرا داخل در امور او شدى و ولایت عهدى او را پذیرفتى ، با این که آن ها کافر هستند؟!

امام رضا علیه السلام فرمود: آیا کفر این ها بدتر است ، یا کفر پادشاه مصر و درباریانش ؟

آیا این ها به ظاهر مسلمان نیستند و معتقد به وحدانیّت خدا نمى باشند؟

و سپس فرمود: حضرت یوسف علیه السلام با این که پیغمبر و پسر پیغمبر و نوه پیغمبر بود، از پادشاه مصر تقاضا کرد تا وزیر دارائى و خزینه دار اموال و دیگر امور مملکت مصر گردد و حتّى در جاى فرعون مى نشست ، در حالى که مى دانست او کافر محض مى باشد.

و من نیز یکى از فرزندان رسول اللّه صلى الله علیه و آله هستم و تقاضاى دخالت در امور حکومت را نداشتم ؛ بلکه آنان مرا بر چنین امرى مجبور کردند و به ناچار و بدون رضایت قلبى در چنین موقعیّتى قرار گرفتم .

آن شخص جواب حضرت را پسندید و تشکّر و قدردانى کرد؛ و از گمان باطل خود بازگشت .(۱)

۱- الخرایج والجرایح : ج ۲، ص ۷۶۶، ح ۸۶٫

بررسی روایات فضایل حضرت علی (ع) در صحاح سته

چکیده

در این مقاله، برخی از روایاتی که در شأن حضرت علی(ع) در صحاح سته آمده مورد مطالعه و بررسی قرار می گیرد و روایتی که از طرف ابن جوزی مورد شبهه و نقد قرار گرفته است با استفاده از منابع اهل سنت مورد تأمل واقع می شود.

صحاح سته، آن چنان روایات فضائل حضرت علی(ع) را نقل می نماید که دریایی از فضائل حضرت علی(ع) در آن نهفته است و احتیاج به غواص ماهری دارد که از این دریا بهره لازم را ببرد.

این مقاله در چند عنوان، روایات فضائل حضرت علی(ع) را تقسیم و تبیین می کند و به تحلیل آنها می پردازد.

واژه های کلیدی

حضرت علی(ع)، فضایل، صحاح سته، اهل سنت.

گفتار اول معیار شناخت مؤمن و منافق، امام علی(ع)

چنان که در عالم محسوسات و مشاهدات هر کسی با توجه به افکار و عقاید خویش برای رفتار و گفتارش معیار و میزانی دارد و به عبارت دیگر برای سنجش و بینش درستی و نادرستی اشیا معیاری باید باشد تا با توجه به آن صدق و کذب افکار، محاسبات، اعمال و گفتار و…

معلوم گردد، همچنین در عالم معنویات نیز وجود معیاری برای سنجش افکار و اعمال بشر ضروری است تا بشر بتواند با مقایسه حرکات و سکنات خویش با آن معیار، بدون داشتن هراسی در مسیر تکاملی اش به هدف نهایی خود برسد.

وجود این گونه معیارها و الگوها مقتضی فطرت انسان هم می باشد.

انسان بالطبع در پی الگو می گردد تا خویش را در قالب آن الگو ببیند و به هدف تصور شده برسد.

قرآن کریم هم به این سخن ارشاد می کند که: «لقد کان لکم فی رسول اللّه أسوة حسنة؛

[1] در زندگی وجود رسول گرامی برای شما الگو و معیار است.»

رمز موفقیت و پیروزی بشر در زندگی فردی و اجتماعی، با توجه به هدف خلقت او، جز تسلیم و اطاعت مطلق از رسول گرامی نیست.

پس زندگی رسول گرامی، اسوه حسنه برای رسیدن به کمال نهایی بشر در زندگی خویش و اسوه حسنه برای شناخت فرد به عنوان مسلمان است.

اما پس از حیات با برکت آن حضرت آیا این سلسله و زنجیره منقطع می گردد؟در مقابل اسلام کفر و شرک بود و شناختش هم چندان مشکل نبود.

اما در میان مسلمانان و امت اسلامی نمی توانیم بگوییم که زندگی همه همانند و زیست و پرورش و تنزل و تصاعد و تکامل و موفقیت و پیروزی همه هم یکسان است.

حال چگونه باید مسلمانان واقعی و حقیقی را از شر و گزند شرک و نفاق حفظ کنیم تا زندگی یک انسان مسلمان سالم و محفوظ بماند و اسلام ناب محمدی به تمام معنای کلمه ناب بماند؟

ممکن است برای شناخت مؤمن و منافق و ایمان و نفاق راههایی هم باشد.

اما این هم از مسلّمات و دور از انکار است که رسول گرامی با عناوین و القاب مختلفی کسی را به عنوان معیار و ترازو برای این امر مهم معرفی کرده است و آن ذات امیرالمؤمنین است.

وقتی به کتب معتبر اهل سنت از جمله کتب شش گانه اهل سنت که به عنوان «صحاح سته» معروف است و کتب معتبر دیگر نگاه می کنیم، احادیثی به چشم ما می خورد که حکایت از این می کند که رسول گرامی که خودش برای اسلام و مسلمین اسوه حسنه بود، حضرت علی(ع) را به عنوان معیار و ترازو معرفی نموده است.

اگر در پی شناخت بیماری مهلک و مسری نفاق و پذیرفتن اسلام ناب و رساندن و رسیدن به هدف نهایی خود به صورت ناب و خالص هستیم، باید راهی و معیاری را برویم و برگزینیم که رسول اعظم اسلام که در هدایت و ابلاغ غرض و نفعی جز رسیدن بشر به کمال نهایی ندارد، معرفی کرده باشد و آن شخص حضرت علی(ع) است.

کتب شش گانه اهل سنت

هفت روایت در این کتب آمده است؛ از جمله در صحیح مسلم یک روایت، سنن نسائی دو روایت، جامع ترمذی سه روایت، و سنن ابن ماجه یک روایت.

به طور کلی از این روایات چهار عنوان استفاده می شود که در ضمن به روایات هم اشاره می کنیم.

الف. مرا جز مؤمن دوست و جز منافق دشمن نمی دارد.

1. «حدثنا ابوبکربن ابی شبیه ناوکیع و ابومعاویه عن الاعمش و حدثنا یحیی بن یحیی و اللفظ له ـ اخبرنا ابومعاویه عن الاعمش عن عدی بن ثابت عن زر قال: قال علی(ع) والذی خلق الحبة و برا النسمة انه لعهد النبی (الامی) الی ان لا یحبنی الا مؤمن و لایبغضنی الا منافق.»[2]

ب. ای علی، تو را جز مؤمن دوست و جز منافق دشمن نمی دارد.

2. «اخبرنا یوسف بن عیسی… عن زر قال:

قال علی(ع) انه لعهد النبی الامی الی انه لایحبک الا مؤمن و لا یبغضک الا منافق.»[3]

این معنا با ادات حصر و استثنای بعد از نفی آورده شده که بیشترین تأکید را می رساند.

حدیث انسانها را به دو قسمت تقسیم نموده و برای شناخت نفاق از ایمان و برعکس در زندگی انسان، حضرت علی(ع) را معیار معرفی کرده است.

مؤمن واقعی حضرت علی(ع) را دوست می دارد و منافق واقعی حضرت علی(ع) را نه فقط دوست ندارد، بلکه دشمنی دارد.

ج. حضرت علی(ع) را منافق دوست و مؤمن دشمن نمی دارد.

3. «حدثنا واصل بن عبدالاعلی بن محمد بن فضیل عن عبدالرحمن ابی النصر عن المساور الحمیری، من امه قالت: دخلت ام سلمة فسمعتها تقول: کان رسول الله یقول: «لایحب علیاً منافق ولایبغضه مؤمن.»[4]

از حدیث استفاده می شود که گفتار رسول خدا(ص) استمرار داشته و همواره می فرموده که منافق محب حضرت علی(ع) و مؤمن مبغض حضرت علی(ع) نمی شود.

د. ما گروه انصار منافقین را به بغض حضرت علی(ع) می شناسیم.

4. «حدثنا قتیبة بن جعفر بن سلیمان بن ابی هارون العبدی عن ابی سعید الخدری، قال: ان کنا لنعرف المنافقین نحن معشر الانصار لبغضهم علی بن ابی طالب(ع).»[5]

گفتار دوم باقی بودن دشمن امام علی(ع)

رسول خدا(ص) در حیات خود مکرراً فرموده است که حضرت علی(ع) با حق است و هر که در مقابل علی بایستد بر باطل خواهد بود و از گروه یاغی خواهد شد، چنان که در مورد عمار یاسر چنین فرموده است.

عمار یاسر یکی از باوفاترین اصحاب نبی گرامی و حضرت علی(ع) بوده و از اول پذیرش اسلام در راه اسلام مصائب و مشکلات بی شماری را تحمل کرده است.

او به خانواده ای تعلق دارد که اولین شهید را در راه اسلام تقدیم کرده است.

عمار از سابقین در اسلام است و در راه اسلام والدین خود را از دست داد. وی بعد از رحلت نبی گرامی، علی(ع) را به عنوان جانشین بر حق آن حضرت قبول کرد و از مخلصین و پیروان آن حضرت بود تا اینکه در زمان خلافت علی(ع) سه جنگ با گروه یاغی به نام جمل، صفین و نهروان پیش آمد.

یکی از ادله نبوت پیامبر خدا(ص) به اعتراف دانشمندان اهل سنت، خبر کشته شدن عمار توسط گروه یاغی می باشد که در زمان حیات مبارکش فرموده بود.

رسول گرامی به عمار فرموده بود: ای عمار، اگر دیدی که مردم راهی را انتخاب کرده اند و می روند و علی(ع) راه دیگری را، راه علی(ع) را بگیر که حتماً به سعادت و بهشت می رساند.

به اعتراف بزرگان اهل سنت، بدون تردید در این جنگها، عمار با حضرت علی(ع) و در رکاب آن حضرت بوده و علیه گروه باغی که علیه خلیفه وقت قیام کرده بودند می جنگید و بالاخره در جنگ صفین توسط معاویه و لشکرش به شهادت رسیده است.

به اعتراف بزرگان اهل سنت، عمار توسط گروه معاویه کشته شده است و حضرت علی(ع) در این جنگها مصیب و بر حق بوده است.

پس می توان گفت که عمار بنابر خبر غیبی رسول خدا(ص) توسط گروه یاغی کشته شد.

آن حضرت فرموده بود: تو را گروهی که یاغی هستند خواهند کشت، در حالی که تو با حق هستی و حق با توست.

ای عمار، وقتی دیدی که علی(ع) راهی را اختیار کرده و می رود و مردم راه دیگری را، تو با علی(ع) باش و مسیرت را با علی(ع) پیش گیر و مردم را رها ساز.

علی(ع) هرگز تو را به گمراهی نمی برد و از هدایت خارج نمی کند.

ای عمار، هرکسی دنبال تلواری رود که به آن علی(ع) را کمک کند، روز قیامت خداوند حمائلی از دُر را به گردنش آویزان می کند و هر کسی دنبال تلواری رود که بر ضد علی(ع) کار گیرد، در روز قیامت خداوند حمائلی را از آتش به گردنش آویزان می کند.[6]

اعتراف دانشمندان اهل سنت به کشته شدن عمار توسط معاویه و لشکرش و همچنین اعتراف آنها به اینکه علی(ع) بر حق بوده، ما را به این نتیجه می رساند که معیار شناخت درست از نادرست و حق از باطل، علی(ع) است نه غیر، و هرکه با علی(ع) بجنگد و در مقابل او قد علم کند، بنابر حدیث رسول گرامی اسلام(ص) یاغی است.

صحاح سته

در صحاح هفت حدیث آمده است که حکایت از این می کند که طرف مقابل علی(ع) بر حق نیست.

دلیل آن نیز خبر غیبی رسول خدا(ص) از کشته شدن عمار توسط گروه یاغی است.

دو حدیث در صحیح بخاری، چهار حدیث در صحیح مسلم و یک حدیث در سنن ترمذی آمده است: حدثنا مسدد قال حدثنا عبدالعزیزبن مختار قال:

حدثنا عن عکرمة قال لی ابن عباس ولابنه علی… فقال ابوسعید کلنا نحمل لبنه لبنه وکان عمار یحمل لبنتین لبنتین فراه النبی(ص) فنفض التراب عنه (فمر به النبی(ص) ومسح عن راسه الغبار) ویقول ویح عمار، تقتله الفئة الباغیة عمار یدعوهم الی الجنه ویدعونه الی النار قال: یقول عمار: اعوذ بالله من الفتن[7]

از عکرمه نقل شده که می گوید ابن عباس برای من و پسر خود تعریف می کرد که آنها پیش ابوسعید بودند از او شنیدند که می گفت: در ساخت مسجد نبی ما هرکدام یک خشت برمی داشتیم، اما عمار دوتا دوتا برمی داشت.

وقتی رسول خدا او را دید، خاک را از او تکاند و فرمود: وای، او را گروهی یاغی خواهد کشت، در حالی که عمار آنها را به سوی جنت می خواند و آنها او را به سوی جهنم می خوانند.

چنان که از احادیث وارد در صحاح سته واضح گردید، رسول خدا(ص) به عمار فرموده بود: تو با حق یعنی با علی(ع) باش، ولو دیگران راه دیگری روند.

اما تو به دامن علی(ع) متمسک باش، علی(ع) تو را به سعادت خواهد رساند.

و ای عمار، بر تو بشارت باد که گروهی یاغی قاتل تو خواهد بود و تو با علی(ع) خواهی بود.

به اعتراف دانشمندان اهل سنت، عمار در جنگ صفین در رکاب علی(ع) می جنگید و توسط معاویه و همراهانش کشته شد.

چنین مطلبی در منابع دیگر اهل سنت هم آمده است، از جمله: سیرة النبی،[8] مسند ابی داود الطبالی،[9] المصنف،[10] المعیار و الموازنة،[11] الانساب الاشرف،[12] الطبقات الکبری،[13] مسند ابی جعد،[14] المصنف،[15] مسند ابن راهویه،[16] مسند احمد[17].

آرای دانشمندان اهل سنت و شرح آن

1. مناوی در فیض الغدیر آورده است: گروهی که قاتل عمار می باشد گروه باغی و خارج از اطاعت امام حق و به قول طبرانی گروهی است که از حق خارج است و آن گروه، گروه معاویه است.[18]

وی در جلد ششم چنین اظهار می کند: القاضی در شرح المصابیح گفته: مراد از این گروه معاویه و لشکر اوست و این حدیث صریح در باغی بودن معاویه و قومش است که آنها عمار را در واقعه صفین کشتند و همانا حق با علی(ع) بوده است. و این حدیث از اخبار غیب نبی اکرم(ص) اسلام است.

عمار آنها را به سوی جنت می خواند یعنی به سبب جنت که اطاعت امام حق می باشد، ولی آنها عمار را به آتش و جهنم می خواندند و آن عصیان و مقاتله در مقابل امام حق می باشد.

و همگی گفته اند که این اتفاق در واقعه صفین افتاده است.

عمار «داعی الی الحق» بود و آنها «داعی الی النار» بودند و بالاخره هم عمار را کشتند و این خبر یکی از معجزات نبی و یکی از نشانه های نبوت حضرت است.

او از قرطبی نقل کرده است: این حدیث «اثبت الاحادیث» و واضح ترین آنهاست.

لذا وقتی معاویه قدرت انکار این حدیث را نداشت (برای فرار) گفت: بی شک عمار را کسانی کشته اند که او را همراه خویش به میدان آورده اند.

علی(ع) چنین جواب داد: اگر این طور است، پس بگوییم که قاتل حمزه، رسول خداست!

او از امام عبدالقاهر جرجانی نقل کرده است: فقهای حجاز و عراق از فرق گوناگون، مانند مالک، شافعی، ابوحنیفه، اوزاعی و جمهور متکلمین و مسلمین اجماع کرده اند که علی(ع) در آن قتال با اهل صفین بر حق بوده، چنان که در جمل نیز مصیب بوده است و کسانی که قاتل عمارند ظالم اند با این حال به خاطر باغی بودنشان کافر نیستند.

باز به نقل از امام ابوکمنصور می گوید: بزرگان اجماع دارند بر اینکه در جنگ و قتال با اهل جمل، طلحه و زبیر و عایشه در بصره و همچنین اهل صفین، معاویه و لشکرش، علی(ع) مصیب بوده است.

وی از سیوطی کلامی را آورده است که گفته حدیث عمار متواتر است.[19]

2. حاکم نیشابوری : این حدیث صحیح است به شرط شیخین، اما آنان این حدیث را با سیاقی که من آوردم نیاوردند.[20]

3. ابن حجر در فتح الباری گفته است: مراد از «الدعا الی الجنة» یعنی عمار آنها را به سبب جنت دعوت می کرد که آن طاعت امام وقت است.

عمار آنها را به اطاعت علی(ع) دعوت می کرد و علی(ع) واجب الاطاعة بوده است، ولی آنها عمار را به خلافش دعوت می کردند.

با این حال ابن حجر جمله ای می آورد که عجیب است.

وی می گوید: اگرچه آنها عمار را برخلاف می خوانند، ولی با این حال معذورند که قضیه را تأویل کنند.[21]

مطلبی که مبارک فوری در این زمینه آورده قابل توجه است: «چگونه ممکن است درباره کسانی که با معاویه بودند بگوییم که آنها عمار را به سوی نار دعوت می کردند و حال آنکه بزرگانی از صحابه هم بودند.»

وی در جواب گفته است: آنها به گمانشان دعوت به جنت می کردند و مجتهد بودند، لذا ملامتی در اتباع از گمان و ظن ندارند.[22]

4. کتانی: ازکسانی که تصریح به تواتر این حدیث کرده، سیوطی در خصائص الکبری است.

به قول ابن عبد البر اخبار در این زمینه متواتر است و این حدیث از اصح احادیث است.

ابن دحیه هم گفته است: در صحت حدیث هیچ طعنی وجود ندارد.[23]

5. در حاشیه سیر اعلام النبلا چنین آمده است این حدیث متواتر است و صحیح،[24] و همچنین در جایی دیگر گفته است:

اسناد حدیث صحیح است.[25]

6. نووی: علما گفته اند که این حدیث حجت است و ظاهر است در اینکه حضرت علی(ع) مصیب بوده و گروه دیگر باغی بودند.

لکن آنها اجتهاد کردند، پس بر آنها گناهی نیست.

و این یکی از معجزات نبی بوده که فرموده بود: عمار را طائفه ای باغی خواهد کشت.[26]

7. هیثمی: حدیث را طبرانی در المعجم الاوسط آورده و اسنادش از ابی سعید حسن است.

وی در جایی دیگر گوید: این روایت را بزار آورده و رجالش رجال صحیح است.

در جایی دیگر نیز از عبدالله بن الحرث آورده و گفته طبری هم آن را آورده و رجالش ثقات می باشند.[27]

8. جمال الدین زیعلی: در این شکی نیست که عمار با علی(ع) بوده و او را اصحاب معاویه کشتند.

چنان که امام الحرمین گفت علی(ع) امام بر حقی بود و ولایتش ولایت حقی بود و مقاتلینش بغات بودند.

اگرچه آنها خطا کرده اند اما قصد خیر آنها مقتضی حسن ظن به آنهاست.

علما نیز اجماع کرده اند بر مصیب بودن علی(ع) در قتال اهل جمل مانند طلحه و زبیر و عایشه و همراهانش و همچنین اهل صفین که معاویه و لشکر او باشد.[28]

9. بلاذری: این حدیث را با مسانید آورده اند… و تمام آنها نزد الطیرانی و غیره موجود می باشد و غالب طرق صحیحه یا حسنه است.

و این حدیث نشانی از علائم نبوت حضرت محمد(ص) دارد و برای علی(ع) و عمار فضیلتی است و نیز رد بر نواصبی است که گمان می کردند علی(ع) در جنگهای خود مصیب نیست.[29]

10. مالکی: عمار گروه معاویه را به اطاعت ولی الامر که سبب دخول جنت است می خواند، اما اهل شام به تفرقه دعوت می کرد که سبب دخول نار است.[30]

11. ابن کثیر: این حدیث از ادله نبوت است، چنان که حضرت کشته شدن عمار را توسط گروه باغیه خبر داده بود.

عمار را اهل شام در واقعه صفین به قتل رساندند، در حالی که با علی(ع) بود.

علی(ع) نسبت به امر ولایت احق از معاویه بوده و از گفتن بغات به آنها کفر آنها لازم نمی آید، زیرا اگرچه آنها در نفس الامر و واقع باغی بودند، ولی مجتهد بودند و هر مجتهدی مصیب نیست، بلکه اگر مصیب باشد دو اجر داده می شود و الا یک اجر.[31]

12. جصاص: این حدیث به طریق تواتر مقبول است و به همین خاطر معاویه نتوانست آن را انکار کند.

همچنین به اعتراف علمای حدیث، این روایت یکی از علائم نبوت می باشد که جز عالم الغیب آن را نمی دانست.[32]

نقدی بر آرای دانشمندان

1. در صحیحین حداقل نُه حدیث آمده که مضمون آنها چنین است:

رسول خدا(ص) فرموده است: هر که علی(ع) را اطاعت کند، مرا اطاعت نموده است و عصیان او عصیان من است و اطاعت و عصیان من، اطاعت و عصیان خداست.[33]

2. در آیات قرآن مجید ظن را در مقابل علم نکوهش کرده و آن را گناه دانسته و اتباع از آن را نهی کرده است.[34]

3. به اعتراف دانشمندان و بزرگان اهل سنت گروه معاویه خطا و عصیان کرده اند، زیرا از اطاعت امام حق و مصیب در جنگ سرپیچی نموده اند.

به اعتراف آنها، این گروه به عنوان باغی در مقابل ولایت حقه قد علم کرده اند.

آیا با این حال دفاع از آنها چه دلیلی می تواند داشته باشد؟ اگر به عنوان صحابه آنها را مصیب بدانیم و بگوییم که گناهی ندارند، بلکه یک اجر هم به آنان داده می شود، باید گفت:

بنابراین حقی نداریم که هیچ کسی را چه در زمان پیامبر(ص) چه بعد از آن گناهکار محسوب کنیم و او را ملامت نماییم.

حتی باید کسانی را که در قتل عثمان دست داشتند هم تبرئه کنیم و اگر چنین کنیم آن وقت قیام و اقدام برای خون خواهی عثمان به عنوان خلیفه مظلوم از طرف بزرگان صحابه یا جرم است و یا بیهوده.

حتی طبق همان قاعده در اینجا هم باید بگوییم که اینها هم بنابر اجتهادشان خطایی نکرده اند و حداقل مستحق یک اجرند.

همچنین هر کس در مقابل پیامبر، خلیفه اول و دوم و بر خلاف مسیر آنها قدمی برداشته باشد، نباید او را سرزنش کنیم، بلکه باید بگوییم که در مقابل نص اجتهاد کرده و اگر اجتهادش خطا هم باشد اجر واحد به او داده می شود.

نتیجه این مطلب چنین می شود که قد علم کردن بر اساس وهم و گمان و ظن، به اعتقاد اجتهاد کردن در مقابل امام و خلیفه وقت و ولایت و فتنه فقط گناهی در پی نمی آورد بلکه اجر واحد هم دارد! اگر اجتهاد ملاک باشد، آن هم بر اساس گمان، آن وقت نص خلافت، اطاعت و ولایت یا بی اثر خواهد شد یا حداقل اثر را دارد و به عنوان اصطلاحی نمایشی به چشم خواهد خورد.

اگر به اعتراف دانشمندان علی(ع) بر حق باشد و اطاعت علی(ع) سبب دخول جنت باشد و کشته شدن عمار به وسیله گروه باغی را قبول داشته باشیم، آیا باز هم طرف مقابل را که طبق نص صریح رسول گرامی «داعی الی النار» بوده اند و با امیرالمؤمنین(ع) مخالفت می کردند، می توانیم مستحق اجر و خالی از ملامت و گناه بدانیم و به عنوان مجتهد بودن به آنها هیچ نگوییم؟ و اگر به قول و اعتراف دانشمندان اهل سنت، علمای حجاز و عراق مالک و شافعی و…

معترف به بغات بودن آنها هستند، یعنی وقتی که تشخیص موضوع و مصداق کردند، دیگر توقف در اجرای احکام بغات و توجیه و تأویل چرا؟

به قول دانشمندان در جنگ جمل هم حضرت مصیب بود و مخالفان او باغی بودند.

علی(ع)، عمار و امام حسن را گسیل کردند تا مردم را آگاه و جمع کنند.

آن وقت عمار این مطلب را اعلان کرد: ای کوفیون، اگرچه عایشه زن نبی گرامی در دنیا و آخرت است، لکن خداوند می خواهد شما را بیازماید که عایشه را اطاعت می کنید یا او را.

در اینجا هم مسلمانان بین دو گروه تقسیم شده اند: مطیع عایشه و مطیع او.

حال مراد از «او» چه کسی است؟

بعضی از دانشمندان مرجع آن را علی(ع) قرار داده اند.

[35] اما اگر مرجع ضمیر « ولکن الله ابتلاکم لتتبعوه او ایاها» خدا باشد، چنان که در ج7، فتح الباری، ص83 آمده، اشاره به قول خداوند « وقرن فی بیوتکن» و دستور ماندن در منزل و عدم خروج و قیام بر امام حق و وقت دارد. در هر صورت، مطلب از دو حال خارج نیست:

یا مرجعش خداست یا علی(ع).

ولی روشن است که طرف مقابل عایشه است.

اما اگر مرجع ضمیر خدا باشد واضح است که می خواهد بگوید: ای مردم کوفه، خداوند می خواهد شما را امتحان کند که پیرو و مطیع خدا هستید یا عایشه.

از این واضح می شود که اطاعت عایشه در طول اطاعت خدا نیست، قسیم اطاعت خداست نه قسم آن و مصداق اطاعت خدا.

اطاعت خدا هم جز از راه اطاعت علی(ع) که به اعتراف دانشمندان اهل سنت امام بر حق و اطاعتش واجب بوده میسر نیست و در واقع اطاعت علی(ع) در طول و مصداق اطاعت خداست.

چنان که در احادیث گذشته هم اشاره شدکه اطاعت امیر، اطاعت رسول و اطاعت آن حضرت اطاعت خداست.

خوانندگان گرامی برای احادیثی که در آنها اطاعت امیر واجب دانسته شده، می توانند به منابع مربوط مراجعه کنند.[36]

گفتار سوم: معیار صلح و ثبات، امام علی(ع)

یکی از اهداف بعثت انبیا و ارسال کتب، اجرای قسط و عدالت در جامعه بشری است.

در ابعاد گوناگون زندگی بشر، باید روح عدالت حاکم باشد لذا اسلام انسان را به عدالت دعوت می کند و از آنچه مخالف و ضد آن است پرهیز می دهد.

آنچه مورد نظر ماست این است که یکی از موارد نهی شده در مقابل قیام و اجرای عدالت بر روی زمین، فساد، قتال، جنگ و جدال می باشد.

اسلام مسلمانان را از جنگ و قتال بی جا بر حذر داشته است، به ویژه اگر جنگ در برابر خدا و رسول خدا باشد.

این دیگر پستی و رذیلت انسان را می رساند که در برابر خدا و رسول خدا بایستد و به عنوان محارب با خدا و رسول شناخته شود.

قرآن کریم طی آیاتی این گونه افراد را مذمت کرده است که برای نمونه به دو آیه اشاره می کنیم: إنّما جزاء الّذین یحاربون اللّه ورسوله ویسعون فی الأرض فسادا أن یقتّلوا أو یصلّبوا أو تقطّع أیدیهم وأرجلهم مّن خلاف أو ینفوا من الأرض ذلک لهم خزی فی الدّنیا ولهم فی الآخرة عذاب عظیم؛

[37] کیفر آنها که با خدا و پیامبرش به جنگ برمی خیزند و اقدام به فساد در روی زمین می کنند فقط این است که اعدام شوند یا به دار آویخته شوند یا دست و پای آنها به عکس یکدیگر بریده شود و یا از سرزمین خود تبعید گردند، این برای آنها در دنیاست و در آخرت مجازات عظیمی دارند.

من قتل نفسا بغیر نفس أو فساد فی الأرض فکأنّما قتل النّاس جمیعا؛

[38] هر کس انسانی را بدون ارتکاب قتل یا فساد در روی زمین بکشد چنان است که گویی همه انسانها را کشته است.

آنچه از این آیات فهمیده می شود این است که محاربه با خدا و رسول چقدر عذاب و سنگینی در دنیا و آخرت دارد.

در مقام تعیین مصداق و فرد نیز مفسر بزرگ و مبیّن قرآن کریم، رسول(ص) « ما ینطق عن الهوی» در احادیث بیان فرموده است که در چه صورتی انسان محارب با خدا و رسولش می شود.

رسول گرامی خط قرمزی را نشان می دهد که تجاوز از آن مصداق محاربه با خداست.

رسول گرامی علی(ع) و اهل بیت(ع) را با عناوین مختلفی معیار صلح و آرامش قرار داده و حرب و سلم، اطاعت و عصیان و حب و بغض آنها را خط قرمز قرار داده است.

یعنی حب و بغض، سلم و حرب، اطاعت و عصیان علی(ع) و اهل بیت(ع)، متوجه رسول(ص) و پس از آن متوجه خداوند است.

لذا اگر بخواهیم از محاربه با خدا دور باشیم و مستحق عذابهای سخت در دنیا و آخرت نگردیم، باید به فرمایش رسول عمل کنیم و در زندگی علی(ع) و اهل بیت(ع) را اسوه قرار دهیم تا مشمول رحمت الهی باشیم.

یکی از عنوانهایی که علی و اهل بیت(ع) را معیار قرار داده است، عنوان سلم و حرب با آنهاست.

خود این عنوان نیز به صورتهایی مختلفی در کتب آمده است: «انا حرب لمن حاربکم و… وانا حرب لمن حاربت و… انا حرب لمن حارب اهل الخیمة و… .»

اما آنچه از میان آنها مورد نظر است عنوانی است که در سنن ترمذی و سنن ابن ماجه آمده است.

دو حدیث در سنن ترمذی و سنن ابن ماجه آمده است که رسول گرامی اسلام(ص) سلم و حرب با اهل بیت(ع) را سلم و حرب با خویش معرفی کرده و برای انسانهای آینده تا قیام قیامت، برای شناخت حرب با خدا و رسولش و همچنین سلم و مسالمت با خدا و رسولش، اهل بیت(ع) را معیار و میزان قرار داده است.

1. حدثنا سلیمان بن عبدالجبار البغدادی حدثنا سباط بن نصر الهدائی عن السدی عن صحیح مولی ام سلمه عن زید بن ارقم: ان الرسول(ص) قال لعلی(ع) وفاطمة والحسن والحسین(ع): «انا حرب لمن حاربکم وسلم لمن سالمکم.»[39]

در این خطاب رسول خدا(ص) به اهل بیت(ع)، جالب است که کلمه را به صورت مصدر، یعنی به جای محارب، حرب آورده و این یک نوع مبالغه است و بنابر قول بعضی تجسم و مجسم بودن را می رساند؛ چنان که می گوید:

زید عدل، یعنی زید نه فقط عادل بلکه مجسمه عدالت است.

در اینجا هم رسول گرامی فرمودند: هرکه با اهل بیتم محاربه داشته باشد، من هم با تمام وجودم با او در حال محاربه هستم.

حضرت در مورد سلم و دوستی نیز همین معنا را فرموده است.

شبهه و پاسخ

یکی از شبهات ابن جوزی این است که می گوید: حدیث محاربه رسول با دشمن اهل بیت(ع) صحیح نمی باشد، چون در سلسله سندش تلمیدبن سلیمان قرار گرفته است که رافضی بود و عثمان را شتم می کرد.

احمد و یحیی درباره اش چنین گفته اند: کذاب بوده و از لفظ «کذاباً» استفاده می شود که مرادش از جمله «لایصح هذا الحدیث» موضوع بودنش است.

حدیث به خاطر راوی مذکور، از صلاحیت می افتد و اصلاً صحت ندارد.[40]

ابن جوزی سلسله حدیث را چنین آورده: عن القراض، عن احمدبن علی محمد بن الحسین القطان عبدالباقی بن قانع، احمدبن علی الخزاز، احمدبن حاتم، تلمید بن سلیمان، ابی الجحاف، ابی حازم عن ابی هریره… قال رسول الله(ص):

«انا حرب لمن حاربکم و سلم لمن سالمکم».

پاسخ

حدیث حداقل از سه طریق ثابت است: یکی از طریق زیدبن ارقم و دیگری ابوهریره و سومی از طریق ابی سعید الخدری.

راوی مورد اشکال ابن جوزی در سلسله سند ابوهریره است، چنان که د ر بالا مشاهده شد.

اما راوی مذکور در سلسله سند دیگر طرق قرار نگرفته است و اتفاقاً در سنن ترمذی و سنن ابن ماجه در هر دو جا حدیث از طریق زید بن ارقم منتقل شده است که سلسله سند را قبلاً متذکر شده ایم.

بنابراین بر فرض مورد اشکال قرار گرفتن راوی مورد نظر، ضرری به مدعا نمی رسد.

لذا اگر سند حدیث تلمید بن سلیمان از طریق ابوهریره مورد اشکال قرار گیرد، متن که با داشتن قرائن و شواهد دیگر از بین نمی رود. یکی از شواهد، روایت دیگر و عنوانهای دیگر است که در این زمینه آمده است، چنان که در کتاب سیر اعلام النبلاء از قول الحاکم چنین آمده است:

«تلمیدبن سلیمان» اگر چه ضعیف می باشد، ولی باقی رجال ثقه اند و برای این حدیث حاکم، شاهدی از طریق حدیث زیدبن ارقم آورده است.

[41] و در مورد حدیث محاربه که مورد نظر ماست در کتاب جواهر المطالب آمده است:

«این حدیث از اثبت الآثار الواردة عن رسول الله(ص)  است و جماعتی آن را ذکر کردند.»[42]

طریق سوم از طریق ابوسعید الخدری آمده است: احمدبن محمد بن سعیدبن عبدالرحمن الهرانی، یعسوب بن یوسف الضبی، نصربن مزاحم، عبدالله بن مسلم الملائی، داودبن ابوعوف الحجاف، عطسه العوفی، ابی سعید الخدری… .[43]

اخبرنا ابوبکر الحارثی، ابوالشیخ، عیسی بن محمد الوسقندی، الفضل بن یوسف القصیانی الکوفی ابراهیم بن حبیب الرمانی، عبدالله بن مسلم املائی… ابی سعید الخدری قال:

رسول گرامی، بعد از ازدواج فاطمه(س)چهل روز صبحها به در خانه علی(ع) می آمد و سلام می کرد: ای اهل بیت(ع)، سلام و رحمت خدا بر شما باد و آیه تطهیر را تلاوت می کرد و می گفت:

«انا حرب لمن حاربکم وسلم لمن سالمکم… .»

[44] همچنین روایتی داریم که مشتمل بر راوی متهم نیست.[45]

تحقیق رجال حدیث سنن ترمذی و سنن ابن ماجه

1. سلیمان بن عبدالجبار البغدادی: ابوعبدالرحمن از حجاج بن شاعر شنیده است: در مدح و ذکر او بسیار سخن می گفت.

وقتی درباره اش پرسید گفت: صدوق.

[46] ابن حبان او را در ثقات آورده است.

[47] ابن ابی حاتم گفت:

پدرم از او کتابت می کرد.

وقتی درباره اش پرسید گفت: صدوق است و پدرم همان جمله حجاج بن شاعر را گفت.

[48] حافظ بن حجر گفته است: صدوق است.[49]

2. علی بن قادم: در مورد او الحافظ احمد عبدالله الاجلی گوید: ثقه است.

[50] در الجرح و التعدیل گفته محله الصدوق.

[51] ا بن حبان او را ثقه گرفته است.

[52] ابوحاتم گوید:

محله الصدوق.

[53] ابن قانع گوید:

کوفی صالح.[54] ساجی[55] او را صدوق، ا بن خلفون ثقه[56] و حافظ بن حجر او را صدوق[57] دانسته اند.

3. اسباط بن نصر:

وقتی از ابانعیم درباره اش پرسیده شد گفت: «لا بأس به.»

[58] یحیی بن معین او را ثقه،[59] بخاری صدوق،[60] ا بن حبان: ثقه، مره ثقه دانسته اند و موسی بن هارون گفته است:

لم یکن به بأس.[61]

4. اسماعیل بن عبدالرحمن بن ابی کریمه:

یحیی بن سعید القطان گفته است: «لا بأس به»، من از کسی نشنیدم که او را جز خیر ذکر کند و کسی او را ترک نکرده است. [62]

احمد بن حنبل گفته است: «مقارب الحدیث صالح وثقه»،

[63] العجلی[64] و ابن حیان او را ثقه،[65] و الحافظ، صدوق[66] دانسته اند و قال الشیخ:

«و هو عندی مستقیم الحدیث صدوق لاباس به.»[67]

5. صبیح مولی ام سلمه: ابن حیان او را ثقه دانسته است.[68]

6. زید بن ارقم: واضح است که او را از بزرگان صحابه می دانند.

راویان روایت ابن ماجه

1. الحسن بن علی الخلال: یعقوب بن شیبه او را ثقه ثبت، ابوداود «عالماً بالرجال»، نسائی ثقه، خطیب ابوبکر ثقه و حافظ، ابن حیان ثقه، ترمذی حافظ[69] و ابن حجر ثقه و حافظ دانسته اند.[70]

2. علی بن منذر بن زید: ابن حاتم او را صدوق ثقه دانسته است.

ابوابن حاتم گفته است: محله الصدق.

نسائی او را ثقه، و نیز ابن حیان ثقه دانسته اند. دارالقطنی گفته است: لا بأس به.[71]

3. مالک بن اسماعیل بن درهم: ابن معین به احمد گوید: اگر تو را خوشحال می کند که از کسی بنویسی که در دلم هیچ از او نباشد از او بنویس.

باز ابن معین گوید: در کوفه کسی از او متقن تر وجود ندارد و او «اجود کتاباً» از ابن نعیم می باشد.

یعقوب بن شبیه او را ثقه و صحیح الکتاب و از عابدین داند.

صرحی، ابن نمیر، ابوحاتم، ابوداود، نسائی، ابن حیان، عثمان بن ابی شیبه، معاویه بن صالح و العجلی او را ثقه و صالح دانسته اند.

[72] اگر چه ابن جوزی تلمیدبن سلیمان را مورد حمله قرار داده بود و از قول دیگران، کذاب توصیف کرده بود، ولی در مقابل کسانی را هم داریم که خلافش را می گویند:

در مورد او احمد بن حنبل گوید: لا بأس به.

[73] در جایی دیگر گفت: شیعه است، ولی نسبت به او بأسی ندیدم.[74]

بنابراین می توان گفت: کسانی که در مقابل علی(ع) بودند، باغی و محارب با علی(ع) و در نتیجه محارب با خدا و رسول(ص) هستند و در نتیجه نهایی مستحق آنچه آیه متضمن آن است خواهند شد.

به قول حسکانی «با توجه به آیه محاربه، در واقع طلحه و زبیر بسیاری از مسلمین را گمراه کردند و باب بغی بر خلیفه وقت را باز کردند.»

[75] با این حال آیا آنها مستحق یک اجر خواهند بود!! اگر چنین است آیه و حدیث بدون تحقق مصداق در تاریخ باقی خواهد ماند.

گفتار چهارم: خروج دشمنان امام علی(ع) از دین، مانند خروج تیر از کمان

یکی از معیارهای حقانیت علی(ع) این است که رسول خدا(ص) در ضمن احادیثی فرموده بود که هر که به علی(ع) پشت و علیه او قیام کند، علاوه بر بغی از دین خارج می گردد، چنان که تیر از کمان خارج می شود.

تاریخ نیز عملاً و مصداقاً تحقق آن را در صورت گروه خوارج نشان داد و طبق خبر غیبی رسول خدا، گروه خوارج علیه علی(ع) قیام می کنند و بالاخره به دست علی(ع) کشته می شوند.

در مورد خوارج عناوین مختلفی از روایات مربوط در کتب شش گانه اهل سنت اخذ شده است که راجع به هرکدام آنها به ترتیب بحث خواهد شد.

صحاح سته

روایاتی که به طور مفصّل یا مختصر درباره گروه خوارج پرداخته و در کتب سته آمده 61روایت است.

در صحیح بخاری 14روایت و در صحیح مسلم 24روایت و در سنن ابی داود 8روایت، در جامع ترمذی 1روایت و در سنن ابن ماجه 10روایت آمده است.

مثلاً:

عن ابی سعید الخدری قال: بیننا النبی یقسم جاء عبدالله بن ذی الخویصرة التمیمی فقال، اعدل یا رسول الله فقال (ویحک) من یعدل اذا لم اعدل؟ قال عمر الخطاب یا رسول الله ائذن لی فاضرب عنقه قال دعه قال له اصحابا یحقر احدکم صلاته مع صلاتهم و صیامه مع صیامهم یمرقون فی الدین کما یمرق السهم من الرمیة… آیتهم رجل احدی یدیه مثل ثدی المراة… یخرجون علی خیر فرقة من الناس، قال ابوسعید: اشهد سمعت من النبی و اشهد ان علیا قتلهم وانا معهم، جی بالرجل علی النعت الذی نعته النبی.[76]

ابوسعید می گوید: پیامبر در میان ما تقسیم خمس می کرد.

ناگهان مردی به نام عبدالله التمیمی سر رسید و به اعتراض گفت:

یا رسول الله، با عدالت رفتار کنید.

حضرت فرمودند: اگر من با عدالت رفتار نکنم پس چه کسی خواهد کرد.

عمر از رسول خدا اجازه کشتن او را خواست.

اما رسول الله فرمودند: رهایش کن.

(خواست عمر عملی نشد.

چون که نگاه رسول خدا نگاه عمیق و دوراندیش بود، در تصمیم گیری عجله نداشت و جوانب را در نظر می گرفت.)

او اصحابی دارد… آنها از دین خارج می شوند چنان که تیر از کمان.

نشانی آنها این است که در میان آنها مردی خواهد بود که یک دستش مانند پستان زن می ماند.

آنها بر بهترین فرقه خروج خواهند کرد.

اباسعید گفت: شهادت می دهم که از رسول گرامی این را شنیدم و شهادت می دهم که علی(ع) آنها را کشت و من همراهش بودم و مردی را آوردند که مشتمل بر صفاتی بود که رسول گرامی فرموده بود.[77]

در توصیف و معرفی کسانی که علیه امام وقت قیام کنند باید گفت: آنها کسانی هستند که قرآن از حلقوم آنها به قلب نمی رسد.

نماز، روزه، قرآن را قلباً قبول ندارند. ظاهراً در لباس اسلام هستند، اما قلباً و روحاً مسلمان نیستند.

فقط حق را می گویند اما به آن عمل نمی کنند و به خاطر قیام علیه امام وقت از دین خارج می شوند و… .

اگرچه افرادی که دارای چنین صفاتی بودند، در مقطعی از تاریخ به عنوان خوارج محقق شدند و با علی(ع) جنگیدند، اما این به این معنا نیست که دیگر چنین گروهی منقرض شده اند.

امکان دارد که چنین کسانی همواره باشند و ضروری نیست که به صورت فیزیکی با علی(ع) بجنگند و مصداق آن قرار گیرند، بلکه هر کس در هر زمان و مکان با افکار و عقاید و سیره و اهداف علی(ع) هم بجنگد و از آن منحرف گردد، مصداق چنین گروهی است.

نتیجه قیام علیه امام، خروج از دین است، چنان که خوارج مصداق بارز آن بودند. اینان آن چنان از دین خارج می گردند که دیگر برگشتی ممکن نیست.

در عبارتی از حدیث آمده است: «یخرجون من الدین کما یخرج السهم من الرمیة ثم لایعودون فیه، لایرجعون حتی یرتد علی فوقه قد کانوا مسلمین فصاروا کفاراً و هم شر الخلق و الخلیقة هم کلاب النار هم الخوارج و… .»

جهاد با خوارج

اسلام در عین حال که مدعی صلح و عدالت و امن است، دستور قتل چنین گروهی را می دهد، زیرا اصل اسلام که امامت و خلافت الهی است زیر سؤال می رود.

امامت یعنی اسلام مجسم و اسلام زنده.

رسول خدا(ص) فرمود: چنین افرادی را هر کجا یافتید به قتل برسانید، چنان که در منابع گذشته می توان به این مطلب رجوع کرد.

ثواب و تشویق جهاد با خوارج

اسلام علاوه بر دستور به قتل رساندن آنها، تشویق به آن هم می کند.

اگر چه پشت هر دستوری و وجوبی مصلحتی و ثوابی هست، اما احتیاج به گفتن و نشان دادن آن نیست.

با این حال رسول خدا(ص) ثواب را می فرماید و تشویق هم می کند چنان که می فرماید: لویعلم الجیش الذین یصیبونهم ما قضی لهم علی لسان نبیهم لاتکلوا عن العمل…

لولا ان تبطروا لحدثتکم بما وعد الله الذین یقتلونهم علی لسان محمد(ص)، لولا ان تبطروا لنباتکم ما وعد الله الذین… قتلهم اجر لمن قتلهم یوم القیامة… طوبی لمن قتلهم و قتلوه.

از این عبارات معلوم می شود که اگر سپاه و لشکر ثوابی را که خداوند برای مجاهدان در نظر گرفته است می دانستند، به خاطر شدت فرح و خوشحالی از عمل و حرکت باز می ماندند.

ثواب آنها را خداوند وعده داده و وعده خدا تخلف ناپذیر است.

توصیف مجاهدان

رسول خدا(ص) فرمودند: یقتلهم اقرب الطائفتین من الحق، یقتلهم ادنی الطائفتین الی الحق، اولی الطائفتین بالحق، من قاتلهم کان اولی بالله منهم، خیر قتیل من قتلوا، طوبی لمن قتلهم و قتلوه.

و در مقابل آنها، «شر قتلی قتلوا تحت ظل السماء» آمده است.

قاتل آنها نسبت به خدا و حق نزدیک ترین و اولی ترین و سزاوارترین خواهد بود.

اگر کسی چنین گروهی را به قتل برساند، بهترین قتل را بر روی زمین انجام داده است و هر که به دست اولی الطائفتین و اقرب الطائفتین کشته شود، بدترین مقتول روی زمین خواهد بود و هرکه به دست آنها کشته شود بهترین مقتول روی زمین خواهد بود.

چنان که گفته شد، گروهی که دارای چنین صفاتی بودند، در تاریخ به گروه خوارج مشهورند.

از اینجا معلوم می شود که مصداق اولی الطائفتین و اقرب الطائفتین من الحق، معاویه…

و همراهانش نیست، بلکه علی(ع) است.

پس علی(ع) کسی است که به حق و خدا نزدیک تر است.

بهترین قاتل، علی(ع) است و بهترین مقتول، همراهان علی(ع) و بدترین مقتول، مقتولان به دست علی(ع)اند.

قاتل چنین افرادی چه کسانی هستند؟

در مرحله اول نبی گرامی خودش را قاتل آنها معرفی می کند.

در موارد متعدد آمده که فرموده: «لئن ادرکتم لاقتلنهم قتل عاد، لئن ادرکتم لاقتلنهم قتل ثمود.»

و چنین چیزی تعجب ندارد، زیرا با توجه به ثواب فوق العاده ای که برای قاتلین در نظر گرفته شده بود، اگر رسول خدا(ص) هم در قید حیات بودند چنین می کردند.

ولی پس از سی سال، نفس رسول خدا تمنای آن حضرت را برآورده می سازد و آنها را به کیفر کردار خود می رساند.

در عباراتی هم آمده است که: «ان علیا قتلهم (یا) اشهد انی کنت مع علی(ع) حین قاتلهم، اشهد ان علی بن ابی طالب قاتلهم وانا معه ـ فلما قتلهم علی بن ابی طالب… .»

شرح

به این گروه برای این خوارج گفته می شود که بر طائفه ای از مسلمین خروج کرده اند یا به خاطر خروج از طریق جماعت مسلمین، به این نام نامیده شده اند و یا به خاطر قول رسول خدا(ص) چنین نامیده شدند، زیرا آن حضرت فرموده بود:

«یخرج من ضئضی هذا…»

چنان که در شرح مسلم اشاره به این مطلب شده است.

[78] قاضی عیاض گفته است: مراد از دین در اینجا اطاعت است.

بنابراین، آنان از دین خارج می شوند یعنی آنها از طاعت امام الحق خارج می شوند.

[79] ولی کلمه «عن الاسلام» این مطلب را رد می کند و همان دین را می رساند، چنان که در فتح الباری چنین آمده است.

[80] در اینجا صاحب تحفة الاحوذی چنین اظهار می کند اگر مراد از آن اطاعت باشد، در این صورت دلیلی نخواهد داشت.

[81] درباره خوارج که می گفتند «یقولون من قول خیر البریة» یعنی ظاهرا آنها قول «لاحکم الا لله» را گفتند، ولی این سخن از حلقوم آنها تجاوز نمی کرد.

[82] سخن پیامبر که فرمود:

«لئن ادرکتهم لاقتلنهم قتل عاد وثمود»

، تشویق به قتال آنها هم شده است و از طرفی فضیلت برای علی(ع) هم در قتل آنها ثابت شده است.

[83] عبارت «شر الخلق والخلیقة» باز دلیلی برای قاتلین تکفیر خوارج خواهد بود.

[84] القاضی می گوید: علما اجماع کرده اند بر اینکه خوارج و اتباعشان وقتی بر امام خروج کند قتل آنها واجب می باشد.

[85] و قوله «لایجاوز حناجرهم»

دو احتمال دارد: 1. قلب آنها درک نمی کند و نفعی از تلاوت نمی برند.

2. تلاوت آنها در درگاه الهی به مقام اصابت و اجابت نمی رسد و قبول نمی شودچون فقط زبانی است، نه از روی اعتقاد قلبی.[86]

تکفیر خوارج

بعد از اتفاق بر بغی و فسق و وجوب قتل خوارج و بر حق نبودن آنها، این سؤال مطرح می شود که بالاخره آنها کافر هستند یا نه.

در مورد این مطلب هر کسی ممکن است نظری داشته باشد.

نمی توانیم بگوییم که در میان اهل سنت کفر آنها یا عدم کفر آنها اتفاقی است.

این یک مسئله قابل تأمل اصولی و کلامی است.

چنان که سیوطی در شرح نسائی چنین آورده است: «اختلف الامة فی تکفیر الخوارج و کادت المساله تکون اشد اشکالا عند المتکلمین… .»[87]

اکثر اصولیان اهل سنت می گویند: خوارج فاسق اند و حکم اسلام بر آنها به خاطر شهادتین و مواظب بودن بر ارکان اسلام جاری می شود.

فسق آنها هم به سبب تکفیر مسلمین است.

آنها مسلمین را کافر می شمردند و با تأویل فاسد، ریختن خون مسلمانان و اموال آنان را هم مباح می دانستند.

خطابی می گوید: علمای مسلمین اجماع کرده اند که خوارج با وجود ضلالت و گمراهی شان فرقه ای از فرق مسلمان اند.

لذا نکاح و اکل ذبائح آنها جائز است و آنها مادامی که مستمسک اصل اسلام می باشند کافر نیستند.

[88] نووی هم نظرش عدم کفر آنهاست، چنان که گوید: «وان الصحیح عدم تکفیرهم… .»[89]

قول مقابل کفر خوارج است.

قوانینی وجود دارد مبنی بر اینکه گروه خوارج کافر هستند.

در روایت سعیدبن مسروق قید «عن الاسلام» آمده و این قید ردی است بر قول کسانی که مراد از دین را اطاعت گرفته بودند.

دین و اسلام مکمل و متمم همدیگرند و مراد از دین همان دین اسلام خواهد شد، چنان که الکافی چنین گفته بود و برای استشهاد آیه قرآن هم آورده بود.

[90] در تعبیر «هم شر الخلق و الخلیقة»

نیز دلالتی بر کفر آنها وجود دارد.

القاضی ابوبکربن العربی در شرح ترمذی می گوید: صحیح این است که آنها کافر هستند به خاطر قول پیامبر(ص): «یمرقون من الاسلام»

و قول دیگر: «لاقتلنهم قتل عاد وقتل ثمود.»

این دو قوم به خاطر کفرشان هلاک شدند. دلیل دیگر کفر آنان هم قول دیگر حضرت است:

«وهم شر الخلق والخلیقة.» کسی جز کفار با این اوصاف توصیف نمی شود.

پس اینها کافر هستند.

دیگر اینکه طبق قول رسول خدا(ص)، خوارج «ابغض الخلق الی الله»اند و دیگر اینکه خوارج هر کسی را که مخالف عقایدشان بود تکفیر می کردند و آنها را «خالدین فی النار» می دانستند. پس خود اینها مستحق چنین اسمی هستند.

از ائمه متأخرین شیخ تقی الدین به این مطلب معتقد شده است و استدلال او این بوده که خوارج، بزرگان صحابه را تکفیر می کردند و این تکفیر متضمن تکذیب نبی بود، چون نبی گرامی خبر شهادت و جنت به بزرگان صحابه داده بود، ولی خوارج آنان را کافر و جهنمی می دانستند.

پس خود خوارج کافر هستند.[91]

ابن هبیره گفته است: قتل خوارج اولی از قتل مشرکین است و حفظ رأس مال اولی از طلب ربح است.

[92] از بیان او معلوم می شود که خوارج از مشرکان هم پست ترند.

قرطبی می گوید: مؤید قول به تکفیر همان تمثیل مذکور در روایت ابی سعید است که خوارج مانند تیر از اسلام و دین خارج شده اند.

او در جای دیگر گفته است: قول به تکفیر، اظهر الحدیث می باشد.

[93] در سنن ابن ماجه به صراحت آمده است که:   «قد کان هولاء مسلمین فصاروا کفاراً.»

[94] عظیم آبادی در عون المعبود گفته است: «واما المارقة انما کانت من الفرق الباطلة لا منهما

(الطائفتین).»[95]

علاوه بر اینها روایاتی در سنن نسائی آمده است که مضمون آنها این است که سب مسلم باعث فسق سب کننده می گردد، ولی قتل مسلمانان باعث کفر قاتل می شود، با این حساب گروه خوارج هم فاسق اند، و هم کافر.

[96] پس در یک کلام، هر که در هر زمان و مکان در مقابل امام زمانش، علم بغی و قیام در دست بگیرد و از دستور او سرپیچی کند، هر چند ممکن است از نظر لباس ظاهری ملبس به اسلام باشد، اما قلباً و روحاً از دایره اسلام بیرون رفته و حتی بدتر از کفار و کلاب النار می شود.

گفتار پنجم: انحراف از ولایت امام علی(ع) باعث سقوط در ارتداد احادیثی در کتب اهل سنت یافت می شود که از نظر سند و متن غیر قابل انکار است که حتی بر آن ادعای تواتر هم شده و به عنوان حدیث حوض متفق علیه است. مضمون احادیث این است که در روز قیامت عده ای را به سوی جهنم می برند.

آنان از دیدن رسول گرامی خجالت زده می شوند، اما رسول خدا با دیدن آنها به درگاه خداوند می فرماید: خدایا اینها اصحاب من هستند.

جوابی که از طرف خدا داده می شود چنین است: «لاعلم لک بما احدثوا بعدک، لاتدری ما عملوا بعدک، لم یزالوا یحال بینی وبینهم، سحقا سحقا سحقا لمن بدل بعدی، لاذودن عن حوضی رجالا، اذا رایتهم ورفعوا الی اختلجوا دونی، ولکن اخشی علیکم الدنیا ان تتنافسوا فیها وتتلوا.»

صحاح سته

تقریباً 60 حدیث در کتب شش گانه اهل سنت آمده است از این تعداد در بخاری 31حدیث، در مسلم 23حدیث، در ترمذی 3حدیث، در نسائی 1حدیث، و در ابن ماجه 2حدیث آمده است.

ارتداد استمراری

از احادیث استفاده می شود که بعد از وفات پیامبر اکرم(ص) گروهی از اصحاب از مسیر حق برگشتند و این برگشت ثابت ماند.

به تعبیر احادیث: «انهم لایزالون مرتدین علی اعقایهم» و «ما برحوا بعدک یرجعون» یا «ما زالوا یرجعون علی اعقابهم».

آنها به مسیری که برگشتند ماندنی شدند و دیگر برگشت دومی نداشت.

مسیری که اصحاب از آن برگشتند مسیر حق بوده و چنین ارتدادی قابل مذمت و نکوهش بود و سبب دوری از حوض و رضایت خدا و رسول خدا گشت.

در چهره این اصحاب با وفای رسول خدا(ص) عار و داغی پاک نشدنی باقی ماند.

این حداقل می رساند که نمی توان گفت: هر که مصداق صحابه پیدا کند، پس دیگر بعید است کار خلاف از او سر زند.

احداث و تغییرات بعد از وفات مقام نبوت

از احادیث برمی آید که اصحاب رسول خدا بعد از وفات حضرت کارهایی را احداث کرده اند و در اموری تبدیلی انجام داده اند که حق احداث و تبدیل در چنین اموری را نداشتند.

این گونه احداث و تبدیل در امور اسلام از اصحاب بعید بود.

لذا خداوند با خطاب مخصوص رسول خدا را قانع می کند: ای رسول من، تو نمی دانی، تو علم و خبر نداری که اصحاب تو بعد از وفات تو، چیزهایی را احداث کرده اند که نباید می کردند.

به خاطر کارهایی که آنان در دنیا بعد از وفات رسول خدا انجام داده اند، علاوه بر فاصله گرفتن از رسول خدا، از حوض کوثر طرد می شوند در تغییراتی آمده است که رسول گرامی با دست مبارکش آنها را دور می کند و تشبیهی که آمده می رساند که آنها را مانند شتر ضال (گمراه) از حوض دور می سازد.

خوف نبی از رقابت و رغبت اصحاب در امور دنیا

یکی از اهداف مهم بعثت انبیا به ویژه نبی گرامی این بوده که مردم را از عبادت و بندگی دیگران در بیاورد و زیر پرچم توحید جمع کند.

توحید را در مقابل شرک قرار دادن و شرک را از بین بردن، یکی از اهداف انبیا بوده است.

به همین خاطر در قرآن و سنت، مشرک قابل مذمت و شرک گناه نابخشودنی است.

شرک به تعبیر قرآن ظلم بزرگ است و باعث حبط اعمال و دخول در نار، دوری از درگاه رب العزه می گردد.

با این حساب اگر بگوییم که رسول گرامی نسبت به امت خویش از شرک آنها نگران باشد مایه تعجب نیست.

اما در احادیث چیزی یافت می شود که نگرانی رسول خدا نسبت به آن بسیار بیشتر از شرک است.

آن حضرت به اصحاب فرمود: از اینکه بعد از من مشرک شوید خوف ندارم.

لکن نسبت به رغبت و رقابت اصحاب در امور دنیا بیمناکم و از اینکه در امور دنیا کشت و کشتار راه بیندازید و مانند انسانهای گذشته هلاک شوید.

تعبیری که آورده شده این است: «انی لست اخشی علیکم ولکن اخشی علیکم ان تبسط علیکم الدنیا ان تتنافسوا فیها وتقتتلو کما هلک من قبلکم.»

یا به تعبیر دیگر: «فوالله لا افقر اخشی ولکن اخشی علیکم ان تبسط علیکم الدنیا… فتنافسوها وتهلکم کما اهلکتهم.»

مرتدین بعد از وفات نبی(ص)

آنچه مسلّم است این است که بعد از وفات رسول خدا، برخی از اصحاب رسول خدا مرتد شده اند و به خاطر احداث و تبدیل در دین به جایی رسیده اند که مصداق مرتدین قرار گرفته اند و در نتیجه از شرب آب کوثر محروم و از حوض کوثر طرد می شوند و به طرف نار برده می شوند.

احادیث با لحن شدید از این گروه مذمت کرده است باید دید اینان چه کسانی هستند.

به طور اختصار می شود گفت که سه قول درباره آن گفته شده است: 1. کسانی که در خلافت ابوبکر مانع زکات شدند و در نتیجه به دستور ابوبکر کشته شدند،

2. منافقین، 3.

اصحاب المعاصی و الکبائر و البدع.

و به قول امام حافظ ابوعمر و ابن عبدالبر: «کل من احدث فی الدین من المطرودین عن الحوض کالخوارج والروافض وسائر اصحاب الاهواء وکذلک الظلمه المسرفرون فی الجور والمعلنون با الکبائر… .»[97]

بررسی و نتیجه گیری

مانعین زکات در خلافت ابوبکر را نمی توان مصداق این احادیث قرار داد، زیرا اولاً: اینها پایبند به صوم و صلات و مقر به شهادتین بودند و در واقع منکر خلافت ابی بکر بودند؛ لذا امتناع از پرداخت زکات به ابوبکر داشتند، نه اینکه منع زکات را حلال و روا بدانند.

لذا می بینیم که بنوخفیف زکات را بین فقرا و قوم خود تقسیم کردند.

ثانیاً: آنچه متبادر از تعبیر احداث است، انجام دادن فعلی است نه ترک فعل.

ثالثاً: جملاتی در احادیث آمده که دلالت بر استمرار مدت مرتدین می کند که به آن اشاره شده است.

این گونه جملات بر منکرین زکات به ابوبکر صدق نمی کند، زیرا این مسئله بیش از سه ماه طول نکشید و بعد از مدت کوتاهی آنها به دستور ابوبکر کشته شدند.

رابعاً: اینکه یکی از شرایط صحابه، خروج از دنیا با حالت ایمان است، در حالی که این گروه به خاطر قتل ابوبکر از دنیا مرتد خارج شده اند.

خامساً: ظاهر لفظ «اصحابی اصحابی» کسانی هستند که معروف و شناخته شده نزد رسول الله باشند و به خاطر ارتداد از صحابیت خارج نشده باشند.

مراد از آن هم عدم انجام معاصی نیست، زیرا وقتی انسان معصوم نباشد، در زندگی انفرادی و اجتماعی، ممکن است گناه کوچک و بزرگ از او سر بزند و این اگر تا حد ارتداد و کفر و شرک نرسد عندالله قابل عفو خواهد بود.

پس مراد از آن چیست و چه کسانی هستند؟

از احادیث ارتداد آنچه به طور قدر متقن متبادر و قابل توجه است این است که مجموعه ای از اصحاب نبی(ص) که رسول آنها را می شناخت و آنها هم رسول را می شناختند و به عبارت دیگر، چهره های معروفی داشتند، اینان بعد از رسول گرامی در دین چیزهایی را احداث کردند که از طرف خداوند نه نازل شده بود نه از دین بود و در اموری تبدیلی ایجاد نمودند.

به همین خاطر یعنی به خاطر انجام دادن چیزهایی از جانب خودشان و به خاطر تبدیل و تغییراتی در امور دین به عقب برگشتند و از مسیرحق منحرف شدند.

آنان در روز قیامت از حوض طرد و از شرب آب کوثر ممنوع می شوند و به عذاب گرفتار می آیند.

باید دید که بعد از وفات نبی گرامی اصحاب نبی چه کارهایی کرده اند.

بر کسی پوشیده نیست که بعد از وفات نبی(ص) و در جریان سیاسی راه خلفای ثلاثه و راه علی(ع) جدا می شود.

برخی با برنامه ریزی قبلی علی(ع) را کنار می گذارند و مسیری را که به دست رسول خدا تعیین نشده بود می گیرند و آن را ادامه می دهند.

اگر قاضی و داور ادله باشد نه تعصب و اغراض و دواعی دیگر، خلافت علی(ع) بعد از رسول خدا برای همه مسلّم بود.

در این صورت متخلف از آن مصداق «لاتدری ما احدثوا بعدک» خواهد شد.

اکنون فقط چند نکته را متذکر می شویم.

1. در کتاب الموطأ حدیثی آمده است که مضمونش این است: رسول خدا به شهدای اُحد گفت: بر اینها من شاهد هستم و شهادت می دهم، آن وقت ابوبکر گفت:

یا رسول الله! آیا ما برادران آنها نیستیم، ما هم مثل آنها اسلام آوردیم و مثل آنها جهاد کرده ایم.

حضرت فرمود: بله، لکن خبر ندارم که بعد از من چه چیزهایی را به وجود می آوری.

با شنیدن این پیشگویی ابوبکر گریه کرد و بعد گفت: ائنا لکائنون بعدک؟

[98] آیا بعد از شما ما چنین خواهیم شد؟ این حدیث را در کنار احادیث ارتداد و تعبیرات آن مانند

«هل تدری ما احدثوا بعدک، لاتدری ما احدثوا بعدک، لاتعلم بما عملا بعدک و…»

بگذاریم، نتیجه چه خواهد شد؟

2. در حدیثی آمده است: «تغدر بک بعدی الامة»؛

یا علی، امت بعد از من با تو غدر می کنند و تو بر ملت و دین من زندگی خواهی کرد و بر سنتم کشته خواهی شد.

هر کس تو را دوست بدارد دوست من است و هر کس تو را دشمن بدارد مرا هم دشمن داشته و ریش تو با خضاب سرخ خواهد شد.[99]

3. احادیثی با عنوانهای: «من مات ولم یعرف امام زمانه مات میتة جاهلیة» «من نزع یده من الطاعة… مات میتة جاهلیة»

و… در کتبی مانند مسند الطیالسی[100]، مسند احمد،[101] صحیح بخاری،[102] صحیح مسلم[103]و سنن نسائی[104] یافت می شود.

مضمون این احادیث انسان را ملزم به التزام به یک امام و یک مطاع می کند و در غیر این صورت موت او مانند موت به شرک و کفر است.

اگر چنین است، کسانی که بعد از رسول خدا راه دیگری رفتند و از لحاظ افکار و عقاید، گفتار و کردار با علی(ع) به جنگ برخاستند و علم مخالفت و دشمنی را بلند کردند، موت آنها چگونه خواهد بود؟

درکنار همین احادیث احادیثی دیگر هم یافت می شود.

از جمله: «من مات یبغضک مات میتة جاهلیة» «من ابغک اماته الله میتة جاهلیة» «من مات وهو یبغضک یا علی مات میتة جاهلیة.»[105]

4. احادیثی با عنوان: «ستکون بعدی فتنة فاذا کان ذلک فالزموا علی بن ابی طالب…»

علی بن ابی طالب را به عنوان راه نجات و نجات دهنده معرفی می کند[106] همچنین حدیث معروف سفینه اهل بیت(ع) را به عنوان کشتی نجات نشان داده است.

5. در کنار این احادیث و عناوین، در جای خود ثابت شده که مودت علی به عنوان اهل بیت واجب است.

علی(ع) شامل آیه تطهیر است. محبت به علی واجب و بغض علی منهی عنه است.

علی «احب الخلائق عندالله» است.

علی معیار حقیقت و حق است.

به اعتراف دانشمندان اهل سنت، در قضیه قتل عمار و خوارج، علی بر حق و حقیقت و نیز

«اولی و ادنی الطائفتین بالحق الی الحق» بوده است.

روایتی از ابن عباس در شواهد التنزیل آمده است: قال: «(من یتولی الله) یعنی یحب الله (ورسوله) یعنی محمداً (والذین آمنوا) یعنی ویحب علی بن ابی طالب (فان حزب الله هم الغالبون) یعنی شیعة الله و شیعة محمد و علی هم الغالبون علی جمیع العباد الظاهرون علی المخالفین لهم.»

شیعه مساوی با شیعه خدا و رسولش هستند که بر عباد مخالف پیروزند.

پی نوشتها:
1. احزاب: 21.
2. مسلم بن حجاج سجستانی، صحیح مسلم، کتاب الایمان، باب الدلیل علی ان جب انصار و علی…، ح239، ص692؛ عبدالرحمن احمدبن شعیب نسائی، سنن نسائی، کتب الایمان، علامة الایمان، ش ح5021، ص2411؛ قزوینی، امام حافظ ابی عبدالله محمدبن یزید الربعی ابن ماجه، سنن ابن ماجه، تصحیح و ترتیب، شیخ صالح بن عبدالعزیزبن محمدبن ابراهیم آل الشیخ، الریاض، دارالسلام، چ3، 1421، السنة فضائل اصحاب، فضل علی (ع)، ح114، ص2492.
3. محمدبن عیسی ترمذی، جامع ترمذی، المناقب، باب مناقب علی (ع)، ح3726، ص2036.
4. سنائی، امام حافظ ابی عبدالرحمن احمدبن شعیب، سنن سنائی، کتاب الایمان، علامة الایمان، ج5025، ص2411.
5. محمدبن عیسی ترمذی، سنن ترمذی، المناقب، علی (ع)، ح3717، ص2035.
6. الخطیب البغدادی، ابی بکر احمدبن علی، تاریخ بغدادی، تحقیق مصطفی عبدالقادر عطاء، بیروت، ج13، ص188؛ خوارزمی، موفق بن احمد، المناقب، قم، موسسة النشر الاسلامی وابسته به جامعة مدرسین حوزة علمیة قم، ص105؛ ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج24، ص472.
7. بخاری، امام ابوعبدالله محمدبن اسماعیل، صحیح بخاری،تصحیح و ترتیب شیخ صالح بن عبدالعزیزبن ابراهیم آل الشیخ، الریاض، دارالسلام، چ 3، 1421ق، کتاب الصلاة، باب تعاون فی بناء المسجد، ش ح447، ص38؛ همان، کتاب الجهاد، باب مسح الغبار عن الرأس فی سبیل الله، ح 2812، ص226؛ نیشابوری، امام ابوالحسین مسلم بن حجاج بن مسلم، صحیح مسلم، کتاب الفتن، باب تقوم السعة حتی یمر الرجل لغیر الرجل، ح7320ـ7324، ص1183؛ محمدبن عیسی ترمذی، سنن ترمذی، المناقب، باب مناقب عماربن یاسر، ش ح3800، ص2042.
8. ابن هشام، الحمیری، ج2، ص344.
9. طیالسی، ابن ابی داوود، مسند ابی داوود، بیروت، دارالحدیث، ص84، 90، 223، 288، 293.
10. ابن همام صنعانی، عبدالرزاق، المصنف، تحقیق، حبیب الرحمن الاعظمی، ج11، ص24.
11. اسکافی معتزلی، ابو جعفر محمدبن عبدالله، المعیار والموازنة، تحقیق شیخ محمدباقر محمودی، ص96ـ223.
12. بلاذری، احمدبن یحیی ابن جابر، تحقیق، شیخ محمودباقر محمودی، بیروت، ص312ـ317.
13. محمدبن سعد، ج1، ص241، ج3، ص248ـ251، 252ـ254 و 259.
14. جوهری، علی بن جعدبن عبید، مسند ابن جعد، تحقیق ابی القاسم عبدالله بن محمد بغوی، بیروت، ص182ـ226.
15. کوفی، ابن ابی شیبه، المصنف، تحقیق سیعد محمد اللحام، بی جا، دارالفکر، چ1، 1409، ج8، ص723ـ728.
16. اسحاق بن ابراهیم بن مخلد الحنظلی المزوزی، ج4، ص111ـ146
17. ابن حنبل، امام احمد، مسند احمد، بیروت، دار صادر، بی چا، بی تا، ج2، ص161ـ164ـ206؛ ج3، ص22ـ91؛ ج4، ص197ـ199؛ ج5، ص306؛ ج6، ص289ـ300ـ311ـ315.
18. مناوی، محمد عبدالرئوف، فیض القدیر شرح الجامعة الصغیر، تحقیق احمد عبدالسلام، بیروت، ج4، ص474.
19. همان، ج6، ص474.
20. محمدبن محمدبن محمد حاکم نشابوری، المستدرک، ج2، ص149؛ ج3، ص156.
21. عسقلانی، احمدبن علی بن حجر، فتح الباری شرح صحیح بخاری، بیروت، دارالمعرفة، چ2، بی تا، ج1، ص451.
22. مبارکفوری، ابی العلاء محمد عبدالرحمن ابن عبدالرحیم، تحفة الاحوذی فی شرح سنن ترمذی، بیروت، ج10، ص204.
23. همان، ج12، ص479.
24. کتانی، محمد بن جعفر، نظم المتناثر فی الحدیث، تحقیق شرف حجازی، مصر، دارالکتب السلفیة، چ3، ص197.
25. حافظ شمس الدین دهبی، سیر اعلام النبلاء، ج4، ص171.
26. نووی دمشقی، یحیی بن شرف، صحیح مسلم بشرح النووی، بیروت، دارالکتاب العربی، 1407، ج18، ص40.
27. هیثمی، نورالدین علی بن ابی بکر، مجمع الزوائد و منبع الفوائد، بیروت، دارالکتب العلمیة، بی جا، 1408، ج9، ص296.
28. زیعلی، جمال الدین، نصب الرایة لاحادیث الهدایة، تحقیق عبدالفتاح، بیروت، دار احیاء التراث العربی، ج5، ص47.
29. احمدبن یحیی بن جابر البلاذری، انساب الاشراف، ص312.
30. مالکی، حسن بن فرحان، نحو انقاذ التاریخ الاسلامی، بی جا، مؤسسة الیمامة الصحیفة، ص142.
31. ابن کثیر قرشی دمشقی، ابوالفداء اسماعیل، السیرة النبویة، تحقیق مصطفی عبدالواحد، بیروت، دارالمعرفه، ج2، ص308.
32. رازی جصاص، ابی بکر احمدبن علی، احکام القرآن، بیروت، دارالکتب العلمیة، ج3، ص532.
33. ابوعبدالله محمدبن اسماعیل بخاری، صحیح بخاری، کتاب الجهاد، باب یقاتل من وراء امام، ح2957، ص238؛ مسلم بن حجاج سجستانی، صحیح مسلم، کتاب الامارة باب وجوب طاعة الامراء، ج4747، ص1007؛ همان، ح4748 تا 4752، ص1008؛ ح4753، ص1008.
34. یونس: 36 (…إنّ الظّنّ لا یغنی من الحقّ شیئا)؛ حجرات: 12 (یا ایهاالذین آمنوا اجتنبوا کثیراً من الظن)؛ نجم: 23و28 (و ان یتبعون الا الظن ما تهوی الانفس، و ما لهم به من علی ان یتبعون الا الظن) و (و ان الظن لا یغنی من الحق شیئاً)؛ یونس: 36 (وما یتّبع أکثرهم إلاّ ظنّا…).
35. ابن حجر عسقلانی، فتح الباری، ج7، ص83.
36. ابوعبدالرحمن محمدبن اسماعیل بخاری، صحیح بخاری، کتاب الفتن، ح7100، ص592.
37. مائده: 33.
38. مائده: 32.
39. محمدبن عیسی ترمذی، سنن ترمذی، جامع ترمذی، المناقب باب ماجاء فی فضل فاطمة بنت محمد(ص)، ح3870، ص2048؛ ابوعبدالله محمدبن یزید قزوینی، سنن ابن ماجه، السنة، فضائل الحسن والحسین(ع)، ص2486.
40. ابن جوزی، ابوالفرج عبدالرحمن، العلل المتناهیة فی احادیث الواهیة، بیروت، دارالکتب العلمیة، چ1، ج1، ص268، ح431.
41. ذهبی، الحافظ شمس الدین محمدبن احمد، سیر اعلام النبلاء، تحقیق شعیب الارنووط، بیروت، ج2، ص122.
42. دمشقی شافعی، محمدبن احمد، جواهرالمطالب فی مناقب الامام علی(ع)، قم، مجمع احیاء الثقافة الاسلامیة، ج1، ص173.
43. عمربن شاهین، فضائل سیدة النساء، ص29.
44. حاکم حسکانی، عبیدالله بن احمد، شواهدالتنزیل، تحقیق شیخ محمدباقر محمودی، ج2، ص44.
45. ر.ک: به منابع: ابن ابی الشیبه الکوفی، ج7، ص512؛ امام احمدبن حنبل، ج2، ص442؛ سلیمان بن احمدبن ایوب لخمی طیرانی، المعجم الصغیر، ج2، ص3؛ همان، المعجم الاوسط، ج3، ص179، همان، المعجم الکبیر، ج3، ص40؛ علاء الدین علی بن بلبان الفارسی، ج15، ص434.
46. الرازی، شیخ الاسلام، الجرح و التعدیل، بیروت، دار احیاء التراث العربی، 1371، ج4، ص130.
47. تمیمی بستی، محمدبن حبان احمد ابی حاتم، کتاب الثقات، حیدرآباد دکن، مؤسسة الکتب الثقافیة، ج8، ص289.
48. عسقلانی، احمدبن علی بن حجر، تهذیب التهذیب، بی جا، دارالفکر، چ1، 1404، ج4، ص179.
49. همان، تقریب التهذیب، ج1، ص388.
50. عجلی، احمدبن عبدالله ، معرفة الثقات، مدینة المنورة، مکتبة الدار، چ1، 1405، ج2، ص157.
51. شیخ الاسلام الرازی، الجرح والتعدیل، ج6، ص201.
52. ابن حبان، الثقات، ج7، ص214.
53. ذهبی، میزان الاعتدال، ج3، ص150.
54. همان.
55. همان.
56. ابن حجر عسقلانی، تهذیب التهذیب، ج7، ص327.
57. همان، تهذیب التهذیب، ج1، ص701.
58. شیخ الاسلام الرازی. الجرح والتعدیل، ج2، ص332.
59. همان.
60. ابن حجر عسقلانی، همان، ج1، ص96.
61. ابن حجر عسقلانی، همان، ج1، ص275.
62. شیخ الاسلام الرازی، الجرح والتعدیل، ج1، ص184 و عمربن شاهین، تاریخ اسماء الثقات، ص27.
63. همان.
64. حافظ احمدبن عبدالله العجلی، معرفة الثقات، ج2، ص157.
65. ابن حبان، کتاب الثقات، ج4، ص20.
66. ابن حجر عسقلانی، تقریب التهذیب، ج1، ص96.
67. عبدالله بن عدی، الکامل فی ضعفاء الرجال، ج1، ص27.
68. ابن حبان، الثقات، ج4، ص382.
69. ابن حجر عسقلانی، تهذیب التهذیب، ج2، ص262.
70. همان، تقریب التهذیب، ج1، ص207.
71. همان. ج7، ص337.
72. همان، ج1، ص3و4.
73. حافظ احمدبن عبدالله، العجلی، معرفةالثقات، ج1، ص257.
74. ذهبی، الحافظ شمس الدین محمدبن احمد، میزان الاعتدال، بیروت، دارمعرفة، چ1، 1382ش، ج1، ص358؛ یوسف بن المبرد، هجرالدم، ص31.
75. عبیدالله بن احمد معروف حاکم حسکانی، شواهدالتنزیل، ج2، ص27.
76. ابوعبدالله محمدبن اسماعیل بخاری، صحیح بخاری، کتاب استنابة المرتدین باب من ترک قتال الخوارج للتالف، ح6923، ص578.
77. ابوعبدالله محمدبن اسماعیل بخاری، صحیح بخاری، کتاب احادیث الانبیاء باب قوله تعالی «و الی عاد اخاهم هودأ»، ح3244، ص270؛ همان، المناقب، باب علامات النبوة فی الاسلام، ح3610، ص293؛ همان، فضائل القرآن، باب اثم من رای بقرائة القرآن، 5057و5058، ص438؛ همان، کتاب المغازی، باب بعث علی بن ابی طالب و خالدبن ولید، ح4351، ص356؛ همان، کتاب التفسیر باب قول «والمؤلفة قلوبهم فی الرقاب»، ح4667، ص386؛ همان، کتاب الادب، باب ماجاء فی قول الرجل ویلک، ح6163، ص530؛ همان، کتاب استنابة المرتدین، باب قتل الخوارج الملحدین، ح6930ـ6934، ص578، همان، کتاب التوحید، باب قوله تعالی «تعرج الملائکة والروح الیه»، ح7432، 618؛ مسلم بن حجاج سجستانی، صحیح مسلم، کتاب الزکاة ذکر الخوارج و صفاتهم، ح2449تا2372، ص846ـ847، ابو داود، سنن ابی داود، کتاب السنة باب فی قتال الخوارج، ح4763تا4770، ص1573؛ ابی داوود سلیمان بن اشعث سجستانی، سنن ابی داوود، کتاب السنة باب فی قتال الخوارج، ح4763، ص1573؛ محمدبن عیس ترمذی، سنن ترمذی، باب ماجاء فی صفات المارقه، ج2188؛ ابوعبدالرحمن احمدبن شعیب نسائی، سنن نسائی، کتاب الزکاة، باب المؤلفة القلوبهم، ح2579، ص2254؛ همان، کتاب المحاربة باب من شهر سیفه ثم وضع فی الناس، ح4106، ص2356؛ همان، ح4107ـ4108، ص2356، ابواب الفتن، باب ماجاء فی صفة المارقة، ح2188، ص1872؛ ابوعبدالله محمدبن یزیدابن ماجه قزوینی، سنن ابن ماجه، کتاب السنة، باب ذکر الخوارج، ح167تا176، ص2487.
78. نووی، صحیح مسلم بشرح النووی، ج7، ص159.
79. سیوطی، جلال الدین عبدالرحمن، شرح سنن نسائی، تحقیق حمدی عبدالمجید سلفی، قاهره، مکتبة ابنتیمیة، ج7، ص119، مبارکفوری، تحفة الأحوذی، شرح سنن ترمذی، ج6، ص354.
80. نووی، شرح صحیح مسلم بشرح النووی، ج7، ص159.
81. مبارکفوری، تحفة الأحوذی، ج6، ص354.
82. همان.
83. عبدالرحمن جلال الدین سیوطی، شرح سنن نسائی، ج7، ص119.
84. نووی، شرح مسلم، ج7، ص159.
85. همان، ج7، ص159.
86. ابن حجر عسقلانی، فتح الباری، شرح صحیح بخاری، ج6، ص455؛ صحیح مسلم بشرح النووی، ج7، ص159.
87. عبدالرحمن جلال الدین سیوطی، شرح سنن نسائی، ج7، ص119.
88. ابن حجر عسقلانی، فتح الباری، شرح صحیح بخاری، ج2، ص266.
89. یحیی الدین نووی، شرح مسلم، ج7، ص165.
90. ابن حجر عسقلانی، فتح الباری، شرح صحیح بخاری، ج8، ص55.
91. همان، ج12، ص266.
92. همان، ج12، ص268.
93. همان.
94. ابوعبدالله محمدبن یزید ابن ماجه، کتاب السنة، باب ذکر الخوارج، ج176، ص2487.
95. عظیم آبادی، محمد شمس الدین حق، عون المعبود و شرح سنن ابی داوود، بیروت، دارالکتب العلمیة، چ2، ج12، ص276.
96. عبدالرحمن احمدبن شعیب نسائی، سنن نسائی، کتاب المحاربة، باب قتال المسلم، ح4109تا4118، ص2356.
97. نووی، شرح صحیح مسلم بشرح النووی، ج3، ص137.
98. امام انس بن مالک، کتاب الموطا، ج2، ص462، ابن الحدید معتزلی، شرح نهج البلاغه، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، دار احیاء الکتب العربیة، ج15، ص38.
99. ابوعبدالله محدبن اسماعیل بخاری، التاریخ الکبیر، ج2، ص174، محمدبن محمد حاکم نشابوری، المستدرک، ج3، ص140، گوید: این حدیث صحیح است؛ ابی باکر احمدبن علی خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، ج11، ص216؛ ابن عساکر، علی بن حسن ابن هبة الله بن عبدالله، تاریخ مدینة دمشق، تحقیق علی شیری، بی جا، دارالفکر، ج42، ص427ـ428؛ حافظ شمس الدین ذهبی، تذکرة الحفاظ، ج3، ص995؛ همان، میزان الاعتدال، ج1، ص371؛ ابوالفداء اسماعیل بن کثیر دمشقی، البدایة و النهایة، ج6، ص244؛ متقی هندی، کنزالعمال، ج11، ص297، ح31562ـ32997.
100. طیالسی، ابن ابی داوود، سنن ابی داود، ص259.
101. امام احمدبن حنبل، ج1، ص297ـ310؛ ج2، ص70ـ154؛ ج3، ص445ـ446؛ ج4، ص96.
102. ابوعبدالله محمدبن اسماعیل بخاری، کتاب الفتن، ح7053ـ7054، ص589؛ ح7143، ص595.
103. مسلم بن حجاج سجستانی، ح4786ـ4793، ص1010.
104. عبدالرحمن احمدبن شعیب نسائی، ح4119، ص2357.
105. احمدبن علی بن مثنی تمیمی، مسند ابی یعلی، الموصلی. ج1، ص403؛ طبرانی، سلیمان بن احمدبن ایوب، المعجم الاوسط، تحقیق ابراهیم حسینی، بی جا، دارالحرمین، ج8، ص40؛ همان، المعجم الکبیر، ج12، ص321؛ موفق بن احمدبن محمد مکی خوارزمی، المناقب، ص105؛ ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج42، ص405.
106. موفق بن احمد مکی خوارزمی، المناقب، ص105؛ ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج42، ص450؛ ابن الاثیر، اسد الغابة، ج5، ص287؛ حافظ شمس الدین ذهبی، میزان الاعتدال، ج2، ص2؛ ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابة، ج7، ص294؛ همان، لسان المیزان، ج2، ص414؛ متقی هندی، کنزالعمال، ج11، ح32964، ص612.

پدید آورنده : شبیر فصیحی ، صفحه 29