مقام عصمت

نوشته‌ها

«احمد» در حدیث موسوم به وصیت

اشاره:

مهمترین استناد احمد بصری، جهت اثبات حقانیت خود به عنوان فرزند و وصی حضرت امام مهدی(عج)، روایتی تحت عنوان «وصیت» حضرت رسول اکرم(ص) در کتاب «الغیبه» شیخ طوسی(ره) است. اولین بهره برداری احمد بصری، از یک مشابهت اسمی در پایان این روایت آغاز شده و از این رهگذر، خود را فرزند امام مهدی(عج) و سیزدهمین وصی حضرت رسول اکرم(ص) معرفی کرده است! مدعی بصری برای اثبات این که، او مصداق احمد در روایت مذکور است، به سه دلیل متمسّک شده است که در این مقاله مورد بررسی و تحلیل قرار می گیرند.

احمد بصری برای اثبات اینکه، او مصداق احمد مذکور در روایت موسوم به وصیت است به سه دلیل متمسک شده است که عبارتند از:

دلیل اول: احمد بصری می‌ گوید:

«چون این وصیت، عاصم من الضلال(نگهدارنده از گمراهی) است، خداوند باید از آن محافظت کند و اجازه ندهد که مدعی دروغین به آن دست اندازی کند. چنانکه قرآن کریم می‌فرماید:‌ «وَلَوْ تَقَوَّلَ عَلَیْنَا بَعْضَ الْأَقَاوِیلِ لَأَخَذْنَا مِنْهُ بِالْیَمِینِ ثُمَّ لَقَطَعْنَا مِنْهُ الْوَتِینَ»(۱)؛ (اگر پیامبر بعضی از سخنان را به افترا بر ما مى‌ بست با قدرت او را فرو مى‌گرفتیم، سپس رگ دلش را پاره مى‌کردیم). همچنین امام صادق(علیه السلام) فرمود: «إِنَّ هَذَا الْأَمْرَ لَا یَدَّعِیهِ غَیْرُ صَاحِبِهِ إِلَّا بَتَرَ اللَّهُ‌ عُمُرَهُ.»(۲)؛ (کسی غیر از صاحبش ادعای این امر[امامت] را نمی‌کند، مگر آنکه خداوند عمرش را می‌برّد! بر اساس این آیه و روایت، اهل باطل نمی‌ توانند ادعایی را به ناروا به خداوند ببندند». براین اساس خداوند شخصاً از امر خود محافظت خواهد کرد).(۳)

در پاسخ به دلیل اول گفته می‌ شود:

اولاً در هیچ بخشی از حدیث موسوم به وصیت، به «عاصم من الضلال» بودن آن اشاره‌ای نشده است، لذا بر این اساس، پایه اول استدلال احمد بصری؛ یعنی استناد به «عاصم من الضلال» بودن آن حدیث، از بین می‌ رود.

البته احمد بصری سعی بر این دارد تا کتابت این حدیث را ادامه ماجرای قرطاس بداند(۴) که پیامبر(صل الله علیه و آله) در آن فرمود: «ائْتُونِی بِدَوَاهٍ وَ کَتِفٍ‌ أَکْتُبْ لَکُمْ کِتَاباً لَا تَضِلُّوا بَعْدی أَبَداً»(۵).

اما واقعیت این است که ارتباط دادن این روایت به حدیث قرطاس بدون وجه است. زیرا حدیث قرطاس مربوط به روز پنجشنبه(رزیه الخمیس) بوده و حال آنکه بنا بر شهادت حدیث موسوم به وصیت، این روایت در شبی که وفات پیامبر(صل الله علیه و آله) در آن محقق شد نوشته شده است.(۶) یعنی بین درخواست لوح و کتف در روز پنجشنبه با وفات پیامبر(صل الله علیه و آله) در روز دوشنبه که در آن وصیت نوشته شد، پنج روز فاصله است. لذا نمی‌توان گفت؛ حدیثی که در هنگام وفات پیامبر(صل الله علیه و آله) نوشته شد، همان چیزی است که پیامبر(صل الله علیه و آله) در پنجشنبه می‌خواست بنویسد و آن فرد مانع آن شد!

نکته: بر اساس روایات، وفات پیامبر(صل الله علیه و آله) در نیمه روز دوشنبه(۷) اتفاق افتاده است و حال آنکه بر اساس حدیث موسوم به وصیت، وفات در شب محقق شده و همان شب نیز وصیت املاء گردیده است.

ثانیاً احمد بصری برای اثبات پایه دوم استدلال خود، به آیه‌ای از قرآن کریم و روایتی از امام صادق(علیه السلام) متمسّک شده و می‌ گوید: همانطور که قرآن کریم و روایات، رسولان و امامان دروغین را تهدید به مرگ کرده است، لذا هر کسی که خود را به دروغ صاحب این وصیت بداند، توسط خداوند کشته می‌ شود تا وصیت به دست صاحب اصلی آن برسد.

پاسخ به پایه دوم استدلال احمد بصری در دو بخش ارائه می‌ گردد:

الف) استناد به آیه قرآن کریم(۸):

در پاسخ به این قیاس مع الفارق، گفته می ‌شود: ایـن آیات مختص مدعی حقیقی نبوت، یعنی پیامبر اکرم(صل الله علیه و آله) بوده و تهدیدى به ایشان است. بر فرضى که آن جناب سخنى را که از خدا نیست به خـدا نـسـبت دهد و چگونه ممکن است این فرض تحقق یابد، با اینکه او فرستاده اى است از ناحیه خدا و خداى تعالى او را به نبوت گرامى داشته و به رسالت خود برگزیده؟!

پس آیات مورد بحث، در معناى آیه زیر است که مى‌ فرماید: «وَلَوْلَا أَن ثَبَّتْنَاکَ لَقَدْ کِدتَّ تَرْکَنُ إِلَیْهِمْ شَیْئًا قَلِیلًا إِذًا لَّأَذَقْنَاکَ ضِعْفَ الْحَیَاهِ وَضِعْفَ الْمَمَاتِ ثُمَّ لَا تَجِدُ لَکَ عَلَیْنَا نَصِیرًا»(۹)؛ (و اگر ما تو را ثابت قدم نمى ساختیم [و در پرتو مقام عصمت، مصون از انحراف نبودى]، نزدیک بود اندکى به آنان تمایل پیدا کنى). و نیز در معناى آیه زیر که بعد از ذکر نعمت هاى بزرگى که به انبیائش داده مى‌فرماید: «… وَلَوْ أَشْرَکُوا لَحَبِطَ عَنْهُم مَّا کَانُوا یَعْمَلُونَ»(۱۰)؛ (… و اگر [انبیاء] مشرک شوند، آنچه [از اعمال نیک] انجام داده اند، نابود مى گردد).

پـس دیگر ایراد نشود که مقتضاى آیات این است که هر کس به دروغ ادعاى نبوت کند و سـخنانى به خدا نسبت دهد خدا او را هلاک مى‌کند و در دنیا به شدیدترین عقاب گرفتار مـى ‌سـازد و این با آنچه در خارج مى ‌بینیم منافات دارد، زیرا چه بسیار کسانى که به دروغ ادعاى نبوت کردند و به چنین عقابى هم مبتلا نشدند!

نـادرسـتـى ایـن ایـراد بـدیـن جـهـت اسـت کـه تـهـدیـد در آیـه مـورد بـحـث مـتـوجـه شـخـص رسول صادق است، چنین رسولى که در ادعاى رسالتش صادق است، اگر چیزى به دروغ بـه خـدا نـسـبـت دهـد خـدا بـا او چنین معامله ‌اى مى ‌کند، نه تهدید به مطلق مدعیان نبوت، و مفتریان بر خدا در ادعاى نبوت و در خبر دادن از ناحیه خداى تعالى.(۱۱)

ب) استناد به روایت امام صادق(علیه السلام)(۱۲):

در پاسخ به این استناد گفته می‌ شود:

اولاً؛ عبارت «بَتَرَ اللَّهُ عُمُرَهُ» لزوماً به معنای کشته شدن نبوده و در ترجمه این عبارت چند احتمال وجود دارد:

  1. اینکه آن را به معنای بریده شدن نسل و نداشتن فرزندی که ادامه دهنده راه پدر باشد دانست کما اینکه مشرکان درباره پیامبر اکرم(صل الله علیه و آله) این معنا را اراده کرده و گفتند: «إِنَّ مُحَمَّداً قَدْ صَارَ أَبْتَرَ لَا عَقِبَ لَه».‌(۱۳)
  2. یا اینکه آن را به معنای بریده شدن از ایمان و خیر در زندگی دنیوی بدانیم که خداوند در پاسخ مشرکان فرمود: «فَأَنْزَلَ اللَّهُ فِیهِ‌ إِنَّ شانِئَکَ هُوَ الْأَبْتَرُ؛ یَعْنِی أَبْتَرَ مِنَ الْإِیمَانِ وَ مِنْ کُلِّ خَیْر».(۱۴) که در هر دو صورت عبارت به معنای قتل نفس و کشته شدن توسط خداوند نمی ‌باشد.
  3. اینکه عبارت «بترالله» به معنای هلاکت و مرگ از سوی خدا بوده باشد. البته از ظاهر روایت، دلالتی بر تعجیل یا مهلت برای مرگ ندارد، مگر اینکه قرینه ‌ای بر ترجیح یکی از دو صورت دلالت کرده باشد.

ثانیاً؛ این عبارت نه تنها درباره مدعی امامت، بلکه درباره کسانی که راه خیر را بر دیگران می‌ بندد نیز استفاده شده است و حال آنکه قانونی به نام کشته شدن مسدود کنندگان راه خیر توسط خداوند وجود ندارد. چنانکه امام باقر(علیه السلام) فرمود: «مَنْ سَدَّ طَرِیقاً بَتَرَ اللَّهُ‌ عُمُرَهُ»‌.(۱۵)

ثالثاً؛ این روایت در خصوص امر امامت بوده و هیچ ارتباطی به ادعای وصیت، سفارت، یمانیت و سایر ادعاهای احمد بصری ندارد چرا که در این صورت بایستی در متن روایت به وصیت اشاره می‌ شد و مدعای وصیت را مورد خطاب قرار می‌ داد.

رابعاً؛ با چه استنادی می‌توان ثابت کرد که احمد بصری پس از ادعای سفارت و وصایت به هلاکت نرسیده و هنوز زنده است؟ این درحالی است که تاکنون هیچ نشانه های مبنی بر حیات وی ارائه نشده و همین مسأله مستمسک انصار پرچم قرار گرفته است.

خامساً؛ در طول تاریخ بسیاری از مدعیان دروغین وصایت و امامت دیده شده است که هرکدام دارای عمر طولانی بوده‌ و به محض ادعا به هلاکت نرسیده‌ اند. به عنوان نمونه:

  1. در عصر حاضر، فردی به نام «عبدالله هاشم»، مستند ساز معروف و یکی از بزرگان انصار پرچم، با استناد به حدیث وصیت شیخ طوسی(رحمه الله علیه)، به صورت صریح ادعای وصایت کرده و خود را مهدی دومِ بعد از احمد بصری معرفی نموده است. این در حالی است که انصار مکتب او را کذاب دانسته و تاکنون به هلاکت نرسیده است.
  2. ملا عرشی کاشانی در سال(۸۵۰ هـ ق) ادعای مهدویت کرده و در سال(۸۸۰ هـ ق) کشته شد. در بعضی از مجامع نوشته ‌اند که جسد او را پس از کشته شدن سوزانیدند. یعنی ۳۰ سال ادعای امامت!!
  3. در سال(۸۴۰ هـ ق) رئیس فرقه مشعشعیه (سید محمد مشعشع) که به تأسیس حکومت مشعشعین موفق شده بود به طریق مکاشفه مدعی مهدویت شد. وی در سال(۸۷۰ هـ ق) به هلاکت رسید. یعنی ۳۰ سال ادعای امامت!!!
  4. میرزا احمد قادیانی در سال (۱۸۳۹م) ادعای مهدویت کرده و در سال (۱۹۰۸) با مرض طاعوت به هلاکت رسید. یعنی ۵۷ سال ادعای امامت!!!

همه این موارد دلالت بر این دارند که لزوماً مدعی امر امامت توسط خداوند قتل نفس نشده و آنچه مشخص می‌ باشد این است که، خداوند فرد مدعی را از دایره الطاف رحمانی خود خارج کرده و برای همیشه چشم و گوش و قلب او را ممهور می‌ کند.

چنانکه قرآن کریم فرمود: «خَتَمَ ٱللَّهُ عَلَى قُلُوبِهِمْ وَعَلَی سَمْعِهِمْ وَعَلَی أَبْصَرِهِمْ غِشَوَهٌ وَ لَهُمْ عَذَابٌ عَظِیمٌ».(۱۶)

بر این اساس پایه دوم استدلال احمد بصری و به تبع نتیجه استدلال او نیز ابطال می‌ گردد.

دلیل دوم: احمد بصری می‌ گوید:

«امام رضا(علیه السلام) بعد از بیان نص از تورات و انجیل بر نام رسول اکرم حضرت محمد(صل الله علیه و آله) جاثلیق گفت: «ولی در نزد ما اثبات نشد که این محمد، همان محمد است و بر ما صحیح نیست که اقرار به نبوت او کنیم و ما شک داریم که محمد شما باشد… امام رضا(علیه السلام) فرمودند: با شک، احتجاج کردید. آیا خداوند قبل و بعد از آدم تا به امروز، پیامبری که نامش محمد باشد را مبعوث نمود؟ و آیا نام او را در بعضی از کتب که بر تمام انبیاء نازل کرد غیر از محمد یافتید؟» آنها از جواب دادن بازماندند.(۱۷) آیا تاکنون کسی قبل از من به این روایت احتجاج کرده است که نامش احمد باشد و خود را فرزند امام دوازدهم بداند؟».(۱۸)

در پاسخ به این استدلال گفته می‌ شود:

اولاً؛ امام رضا(علیه السلام) در مقام مناظره و در پی پاسخ نقضی به جاثلیق بوده است.(۱۹) لذا این پاسخ نمی‌ تواند به عنوان ملاک و میزان برای پاسخ به سئوالات مشابه باشد و حال آنکه ما به دنبال پاسخ حَلّی از احمد بصری هستیم که تاکنون جوابی نداشته است.

ثانیاً؛ توصیفات پیامبراکرم(صل الله علیه و آله) در کتب آسمانی تا حدی بیان شده است که حتی علمای یهود و مسیح ایشان را به درستی می‌ شناختند. بطوری که هیچ شکی در حقانیت پیامبر آخرالزمان نداشته و حتی از زمان و محل تولد آن حضرت اطلاعات دقیقی در دست داشتند. لذا مقاومت جاثلیق به علت عناد با اسلام بوده و با حقیقت مسأله بیگانه نبوده است. مؤید این سخن، کلام وحی است که می ‌فرماید: «الَّذِینَ آتَیْنَاهُمُ الْکِتَابَ یَعْرِفُونَهُ کَمَا یَعْرِفُونَ أَبْنَاءهُمْ وَ إِنَّ فَرِیقاً مِّنْهُمْ لَیَکْتُمُونَ الْحَقَّ وَهُمْ یَعْلَمُونَ»(۲۰)؛ (کسانى که به ایشان کتاب [آسمانى‌] داده‌ایم، همان گونه که پسران خود را مى‌ شناسند، او [محمد] را مى‌ شناسند و مسلماً گروهى از ایشان حقیقت را نهفته مى ‌دارند و خودشان [هم] مى‌ دانند).

با حفظ این نکته، هیچ نشانی از حقانیت احمد بصری در روایات شیعی وجود نداشته و حتی در برخی از موارد، روایاتی حاکی از دجل و فریبکاری فردی از بصره در دست می‌ باشد.(۲۱) مضاف بر آن، وجود اولیه وی با روایتی ضعیف و غیر قابل اعتماد ظهور کرده و حتی علماء اسلام را در مورد خود به مرحله ظن نرسانده است.

ثالثا؛ هیچگاه نمی ‌توان به صرف انطباق نام یک مدعی با اسامی ذکر شده در روایات به حقانیت مدعی پی‌برد. چراکه برای اثبات حقانیت وی در مسأله مهمی همچون امامت و سفارت، نیاز به دلائل و براهین قطعی است. چنانچه یزید بن أبی حازم می‌ گوید: از کوفه بیرون آمدم و چون به مدینه رسیدم بر امام صادق (علیه السلام) وارد شدم و بر او سلام کردم. پس آن حضرت از من پرسید: «آیا کسی با تو هم صحبت و همراه بود؟ عرض کردم بله. فرمود: آیا بایکدیگر سخن هم گفتید؟ عرض کردم بله. مردی از مغیریه با من هم صحبت شد. حضرت فرمود چه می‌ گفت؟ عرض کردم او می‌ پنداشت که محمد بن عبدالله بن الحسن همان قائم است و دلیل بر آن این است که اسم او اسم پیامبر و اسم پدرش هم نام با پدر پیامبر(صل الله علیه و آله) است.

من در جواب به او گفتم اگر نام‌ ها را ملاک می ‌گیری، در فرزندان حسین نیز محمد بن عبدالله بن علی وجود دارد. پس به این مقام اولویت دارند. وی به من گفت همانا این فرزند کنیز است ولی این یکی فرزند زنی آزاد است.

پس امام صادق (علیه السلام) فرمود تو چه جوابی دادی؟ عرض کردم چیزی در اختیارم نبود که به او پاسخ گویم. آن حضرت فرمود: آیا نمی دانید که او(قائم) فرزند آن زن اسیر شده است؟».(۲۲)

دلیل سوم: احمد بصری می‌ گوید:

«از هزار سال پیش این حدیث در کتاب‌ های متعدد بوده است، اما خداوند آن را از هر مدعی باطلی حفظ کرده تا به آن استناد نکند و اینکه من اولین نفری هستم که به آن استناد می‌ کنم دلیل بر حقانیتم است».(۲۳)

در پاسخ به این استدلال گفته می‌شود:

اولاً هر اول بودنی دلیل بر حقانیت نبوده و چه بسیار کسانی که جزو اولین ها و گمراه ترها بوده‌اند. کما اینکه در زیارت عاشورا اولین ظلم کننده به خاندان عصمت و طهارت را لعن کرده و می‌ فرماید: «اللَّهُمَ‌ الْعَنْ‌ أَوَّلَ‌ ظَالِمٍ‌ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ».(۲۴)

ثانیاً لازمه اثبات این ادعاء، استقراء تام(۲۵) از تاریخ است تا بدانیم که آیا در صدر اسلام تا کنون، کسانی بوده‌اند که به این روایت استناد نموده ‌اند یا خیر. لذا صرف ادعا نمی‌ تواند مثبت مُدعا باشد.

ثالثاً دو مورد از مدعیان دروغین مهدویت، پیش از احمد بصری به این روایت استناد کرده و خود را وصی سیزدهم دانسته ‌اند، در تاریخ ثبت شده است که این دو مورد برای ابطال استدلال احمد بصری کفایت می‌ کند که عبارتند از:

  1. در سال (۱۳۷۲ش)، یعنی۱۰ سال پیش از آغاز ادعای احمد بصری، فردی به نام «علی رضا پیغان»، در صفحه ۴۱ کتاب القائم، که اتفاقا برای اولین بار به روایت وصیت مذکور در کتاب شیخ طوسی(رحمه الله علیه) استناد کرده و خود را جانشین امام دوازدهم(علیه السلام) و مهدی اول معرفی کرد، اما این فرد ۱۵ سال پس از اعلام ادعای وصایت، در دی ماه سال (۱۳۸۷ش) در شهر مقدس قم اعدام گردید.
  2. پیش از سقوط صدام، عده‌ ای از متصوفه با شعار زمینه سازی نظامی برای ظهور مهدی موعود(علیه السلام) برخاسته و خود را به مولی(ولی امر) منسوب کرده و مردم را برای یاری آن حضرت دعوت کردند. بلافاصله پس از سقوط رژیم بعث، با تشکیل قوای نظامی؛ به بخشی از بابل، کربلا، نجف و دیوانیه تسلط یافته و محافظت آن را به عهده گرفتند. آنان بر این باور بودند که فردی در بین آنان با نام «سید الممهّد الیمانی» است که فردی درستکار بوده و زعامت جریان را بر عهده دارد. یکی از مهمترین ادله حقانیت آنان، استناد به روایت وصیت در کتاب الغیبه طوسی(رحمه الله علیه) جهت اثبات فرزندی و وصایت و رسالت و مهدویت فردی به نام وی است(۲۶).

پی نوشت:

(۱). سوره حاقه،آیه ۴۴ تا ۴۶.

(۲). کافی، ج‌۱، ص۳۷۳.

(۳). الوصیه المقدسه الکتاب العاصم من الضلال، ص۱۹-۲۱.

(۴). همان، ص۱۶.

(۵). الإرشاد فی معرفه حجج الله على العباد، ج‌۱، ص۱۸۴.

(۶). فِی اللَّیْلَهِ الَّتِی کَانَتْ‌ فِیهَا وَفَاتُه.

(۷). قُبِضَ رَسُولُ الله نِصفَ النَهارِ یُومَ الإثنینِ. (تاریخ الطبری، ج۳، ص۲۰۰)؛ و فَلَمَّا مَتَعَ النَّهَارُ … أَتَاهُ رَسُولُ‌ أُمِّ أَیْمَنَ یُخْبِرُهُ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ(صل الله علیه و آله) یَمُوتُ، … فَتُوُفِّیَ رَسُولُ اللَّهِ فِی ذَلِکَ الْیَوْمِ حِینَ زَاغَتِ الشَّمْس. (المسترشد فی إمامه علی بن أبی طالب(علیه السلام)، ص۱۱۴ – ۱۱۵)؛ مَتَعَ‌ النهار مُتُوعاً و ذلک قبل الزوال. (کتاب العین، ج‌۲، ص۸۳)؛ و «فَتُوُفِّیَ رَسُولُ اللَّهِ فِی ذَلِکَ الْیَوْمِ حِینَ زَاغَتِ‌ الشَّمْسُ‌، وَ هُوَ یَوْمُ الْإِثْنَیْنِ» (المسترشد فی إمامه علی بن أبی طالب علیه السلام، ص۱۱۵)؛ زَاغَتِ‌ الشمس‌: أی مالت و زالت عن أعلى درجات ارتفاعها. (مجمع البحرین، ج‌۵، ص۱۰)؛ و «تُوُفِّیَ‌ رَسُولُ‌ اللَّهِ‌ ص یَوْمَ تُوُفِّیَ» (کتاب سلیم بن قیس الهلالی، ج‌۲، ص۸۶۲ ح۴۸)؛ «یَوْمُ‌ الْإِثْنَیْنِ‌ وَ هُوَ الْیَوْمُ الَّذِی قُبِضَ فِیهِ» (کتاب سلیم بن قیس الهلالی، ج‌۲، ص۷۹۴؛ قرب الإسناد (ط – الحدیثه)، ص۲۹۹)؛ «أَیُّ یَوْمٍ أَعْظَمُ شُؤْماً مِنْ یَوْمِ‌ الْإِثْنَیْنِ‌ یَوْمَ فَقَدْنَا فِیهِ نَبِیَّنَا» (المحاسن، ج‌۲، ص۳۴۷، ح۱۶)؛ «یَوْمُ‌ الْإِثْنَیْنِ‌ یَوْمُ نَحْسٍ قَبَضَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِیهِ نَبِیَّهُ» (الکافی (ط – الإسلامیه)، ج‌۴، ص۱۴۶، ح۵)؛ «أَیُّ یَوْمٍ أَعْظَمُ شُؤْماً مِنْ یَوْمِ‌ الْإِثْنَیْنِ‌ یَوْمٍ فَقَدْنَا فِیهِ نَبِیَّنَا» (الکافی (ط – الإسلامیه)، ج‌۸، ص۳۱۴، ح۴۹۲)؛«فَأَیُّ یَوْمٍ أَعْظَمُ شُؤْماً مِنْ یَوْمِ‌ الْإِثْنَیْنِ‌ فَقَدْنَا فِیهِ نَبِیَّنَا (صل الله علیه و آله)» (من لا یحضره الفقیه، ج‌۲، ص۲۶۷، ح۲۴۰۰)؛ مَا مِنْ یَوْمٍ أَعْظَمَ شُؤْماً مِنْ یَوْمِ الْإِثْنَیْنِ، یَوْمَ مَاتَ فِیهِ رَسُولُ اللَّهِ(صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه)‌؛ «قُبِضَ بِالْمَدِینَهِ مَسْمُوماً یَوْمَ‌ الْإِثْنَیْنِ‌» (تهذیب الأحکام (تحقیق خرسان) ج‌۶، ص۲)؛ «قبض‌(صلّى‌ اللّه‌ علیه و آله و سلّم) یوم الاثنین». (إعلام الورى بأعلام الهدى (ط – الحدیثه)، ج‌۱، ص۵۳)

(۸). «وَلَوْ تَقَوَّلَ عَلَیْنَا بَعْضَ الْأَقَاوِیلِ لَأَخَذْنَا مِنْهُ بِالْیَمِینِ ثُمَّ لَقَطَعْنَا مِنْهُ الْوَتِینَ». (سوره حاقه، آیه ۴۴ تا ۴۶)

(۹). سوره اسراء، آیه ۷۵.

(۱۰). سوره انعام، آیه ۸۸.

(۱۱). المعنى: «و لو تقول علینا» هذا الرسول الکریم الذی حملناه رسالتنا و أرسلناه إلیکم بقرآن نزلناه علیه و اختلق «بعض الأقاویل» و نسبه إلینا «لأخذنا منه بالیمین» کما یقبض على المجرم فیؤخذ بیده أو المراد قطعنا منه یده الیمنى أو المراد لانتقمنا منه بالقوه کما فی روایه القمی «ثم لقطعنا منه الوتین» و قتلناه لتقوله علینا «فما منکم من أحد عنه حاجزین» تحجبونه عنا و تنجونه من عقوبتنا و إهلاکنا و هذا تهدید للنبی (صلى الله علیه وآله وسلم) على تقدیر أن یفتری على الله کذبا و ینسب إلیه شیئا لم یقله و هو رسول من عنده أکرمه بنبوته و اختاره لرسالته. فالآیات فی معنى قوله: « وَ لَوْ لا أَنْ ثَبَّتْناکَ لَقَدْ کِدْتَ تَرْکَنُ إِلَیْهِمْ شَیْئاً قَلیلا *** إِذاً لَأَذَقْناکَ ضِعْفَ الْحَیاهِ وَ ضِعْفَ الْمَماتِ ثُمَّ لا تَجِدُ لَکَ عَلَیْنا نَصیرا»: سوره إسراء، آیه ۷۵، و کذا قوله فی الأنبیاء بعد ذکر نعمه العظمى علیهم: «وَ لَوْ أَشْرَکُوا لَحَبِطَ عَنْهُمْ ما کانُوا یَعْمَلُون‌»: سوره الأنعام؛ آیه ۸۸. فلا یرد أن مقتضى الآیات أن کل من ادعى النبوه و افترى على الله الکذب أهلکه الله و عاقبه فی الدنیا أشد العقاب و هو منقوض ببعض مدعی النبوه من الکذابین و ذلک أن التهدید فی الآیه متوجهه إلى الرسول الصادق فی رسالته لو تقول على الله و نسب إلیه بعض ما لیس منه لا مطلق مدعی النبوه المفتری على الله فی دعواه النبوه و إخباره عن الله تعالى. المیزان، ذیل آیه.

(۱۲). «إِنَّ هَذَا الْأَمْرَ لَا یَدَّعِیهِ غَیْرُ صَاحِبِهِ إِلَّا بَتَرَ اللَّهُ‌ عُمُرَهُ.»؛ (کسی غیر از صاحبش ادعای این امر[امامت] را نمی‌کند، مگر آنکه خداوند عمرش را می برّد!). (الکافی، ج ۱، ص، ۳۷۳؛ الإمامه و التبصره من الحیره، ص، ۱۳۶)

(۱۳). کتاب سلیم بن قیس الهلالی، ج۲، ص۷۳۷.

(۱۴). همان.

(۱۵). من لا یحضره الفقیه، ج‌۱، ص۲۵.

(۱۶). سوره بقره، آیه ۷.

(۱۷). «قال الرضا(ععلیه السلام): احْتَجَجْتُمْ بِالشَّکِّ فَهَلْ بَعَثَ اللَّهُ قَبْلُ أَوْ بَعْدُ مِنْ وُلْدِ آدَمَ إِلَى یَوْمِنَا هَذَا نَبِیّاً اسْمُهُ مُحَمَّدٌ أَوْ تَجِدُونَهُ فِی شَیْ‌ءٍ مِنَ الْکُتُبِ الَّذِی أَنْزَلَهَا اللَّهُ عَلَى جَمِیعِ الْأَنْبِیَاءِ غَیْرَ مُحَمَّدٍ فَأَحْجَمُوا عَنْ جَوَابِه‌». ا(ثبات الهداه، ج ۱، ص۱۹۵-۱۹۴)

(۱۸). الوصیه المقدسه الکتاب العاصم من الضلال، ص۲۳.

(۱۹). در برخی موارد، پیامبر و امامان(علیه السلام) در برابر استدلالهای معاندان در بسیاری از موارد از پاسخهای نقضی استفاده می کردند که به نمونه هایی اشاره می شود: در مناظره پیامبر(صل الله علیه و آله) با مسیحیانِ نجران می خوانیم: وقتی نصارای نجران محضر رسول خدا(صل الله علیه و آله) رسیدند، گفتند: ای محمد! ما را به چه فرا می خوانی؟ فرمود: به اینکه شهادت دهید که هیچ معبودی جز الله نیست و اینکه من فرستاده خداوندم و اینکه عیسی بنده و مخلوقی از مخلوقات خداوند است که همانند سایر افراد می خورد و می آشامید و محدث می شد. گفتند: اگر بنده خدا بود، پس پدرش که بود؟ در این موقع فرشته وحی نازل گردید و به پیامبر اسلام(صل الله علیه و آله) گفت که به آنان بگو: «إِنَّ مَثَلَ عِیسی عِندَ اللَّهِ کَمَثَلِ ءَادَمَ خَلَقَهُ مِن تُرَابٍ ثُمَّ قَالَ لَهُ کُن فَیَکُونُ». مَثَل عیسی در نزد خدا، همچون آدم است؛ که او را از خاک آفرید، و سپس به او فرمود: موجود باش! او هم فوراً موجود شد. (بنابر این، ولادت مسیح بدون پدر، هرگز دلیل بر الوهیّت یا فرزند خدا بودن نیست.) چنانکه روشن است خلاصه استدلال مسیحیان چنین است: الف. هر کس بدون پدر متولد شود، خدا پدر اوست. ب. حضرت عیسی بدون پدر متولد شد. ج. نتیجه: پس خداوند پدر حضرت عیسی است. پیامبر اکرم(صل الله علیه و آله) با نقض کبرا، استدلال آنان را در هم فرو ریخت. خلاصه استدلال رسول اکرم(صل الله علیه و آله) چنین است: اگر هر کس بدون پدر متولد شود، خدا پدر اوست؛ پس آدم هم بدون پدر متولد شد و باید فرزند خدا باشد؛ ولی تالی باطل است؛ پس مقدم نیز باطل است.

(۲۰). سوره بقره، آیه ۱۴۶.

(۲۱). حضرت امیر المومنین(علیه السلام) در کوفه خطبه ای ایراد کردند و چنین فرمودند: «یَا أَیُّهَا اَلنَّاسُ اِلْزَمُوا اَلْأَرْضَ مِنْ بَعْدِی، وَ إِیَّاکُمْ وَ اَلشُّذَّاذَ مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ… وَ یَخْرُجُ دَجَّالٌ مِنْ دِجْلَهِ اَلْبَصْرَهِ، وَ لَیْسَ مِنِّی، وَ هُوَ مُقَدِّمَهِ اَلدَّجَّالِینَ کُلِّهِمْ»؛ (ایها الناس بعد از من آرام باشید و از یک عده قلیلى از آل محمّد صلى اللَّه علیه و آله بر حذر باشید… و دجّالى هم از بصره خروج می‌کند که از نسل من نیست و او مقدمه کلیه دجّالها است). (الملاحم والفتن سید ابن طاووس، باب ۳۶، ص ۲۴۸-۲۴۹، ح ۳۶۲)

(۲۲). غیبت نعمانی، باب ۱۳، ص ۳۲۵.

(۲۳). الوصیه المقدسه الکتاب العاصم من الضلال، ص۲۴.

(۲۴). کامل الزیارات، ص۱۷۸.

(۲۵). استقراء تام در جایی است که افراد مورد نظر، یعنی نمونه های جزئیی که می خواهیم از آن ها نتیجه گیری کنیم، به تعدادی باشند که بتوانیم همه آن ها را بررسی کنیم؛ یعنی افراد و نمونه ها، محصور و معدود باشند و هر یک جدا جدا مورد بررسی قرارگرفته باشند و پس از بررسی همه آن ها، حکم کلی صادر شود.

(۲۶). الحرکه المولویه، المعلومات الوطنیه، ص۱۲.

منبع: کتاب درسنامه نقد و بررسی جریان احمد الحسن بصری، علی محمّدی هوشیار، انتشارات تولی، قم، ۱۳۹۶ش، ص ۱۶۷ – ۱۷۸.(پایگاه اطلاع رسانی دفتر حضرت آیت اللله العظمی مکارم شیرازی)

ریشه های گسترش اسلام و تشیع در ایران (۱)

اشاره:

قبل از پرداختن به شناخت ریشه های گسترش اسلام و تشیع در ایران، توجه به ضرورت پرداختن به این موضوع و نتایج و کارآیی های آن، بایسته خواهد بود. چرا که موضوعات و مسائل علمی و پژوهشی، هر اندازه که حضور جدیتر و ملموستری در حیات فرهنگی، اجتماعی و سیاسی نسل موجود داشته باشد، بهتر می تواند ارزش گذاری شود و شوق مخاطبانش را به تامل و تحقیق در آن زمینه، برانگیزد. تاریخ، با همه ابهامهایش، دست کم در این زمینه فروگزار نکرده است که قبل از ظهور اسلام، سرزمین حجاز در اهلیت به سر می برد.

تاریخ، این نکته را نیز بروشنی و بی هیچ تردید ثبت کرده است که همان مردم بدوی و همان جامعه ابتدایی و امی، پس از ظهور اسلام، گام در مسیر تعالی و تکامل نهاد تا آنجا که به تمدنی نیرومندتر از سایر جوامع و به دانش و فرهنگی غنی دست یافت.

اسلام به عنوان یک باور و اندیشه و ارزش، از مرزهای عرب گذشت و دژهای تمدن فرسوده ساسانیان را تسخیر کرد و به دهها سرزمین و قلمرو دیگر نفوذ یافت، و امروز نیز یکی از بزرگترین ادیان جهان به شمار می آید که بخش عظیمی از جغرافیای انسانی و طبیعی زمین را دربرگرفته است.

اسلام از آغاز پیدایش تاکنون، در کنار موفقیت های چشمگیر و گسترده اش از کینه توزی های دشمنان فارغ نبوده است.

منکران اسلام، هماره درصدد بوده اند تا به هر وسیله ممکن ارزش های آن را بی رنگ و وارونه جلوه دهند و بی شک در این میان هر گروهی، هدفی ویژه را دنبال می کرده است.

صلیبیان و مستشرقان مسیحی و یا قلم به دستان صهیونیست، از جمله پیشقراولان ستیزه جویی با اسلام بوده اند که در جهت اغراض خود علاوه بر کشیدن تیغها و حمله به مرزها، قلم خود را با کینه توزی به خدمت گرفتند و با عیب جویی و تحلیل های مغرضانه به تحریف واقعیت های تاریخی پرداختند و نفوذ شگرف اسلام به قلوب ملت ها را، کشورگشایی و سلطه جویی قلمداد کردند.

در این جا البته نمی خواهیم بگوییم که فرمانروایان مسلمان و کسانی که در طول تاریخ به نام اسلام بر ملت های مسلمان حکومت کرده اند، همه صالح و نیک خواه بوده و انگیزه کشورگشایی نداشته اند ولی سخن در این است که آنچه بنای اسلام را در کشورهای فتح شده استوار کرد و در قلبها نفوذ داد، فتوحات نظامی و سلطه های سیاسی عرب نبود، و دلیل بارز آن، این که همین ملتها بارها علیه سلطه سیاسی عرب بر جهان اسلام شوریدند و دست سلطه آنان را کوتاه کردند ولی همچنان به اسلام و ارزش های اسلامی پایبند ماندند.

گذشته از مستشرقان، طیف ها و گروه های دیگری نیز تلاش می کنند تا حضور اسلام را در سرزمین های غیر عرب، ناشی از غلبه نظامی و به حکم اجبار قدرت های سیاسی عرب در روزگار گذشته معرفی کنند و می کوشند تا هرگونه ارزش حقیقی و محتوایی برنامه ها و پیام های اسلام و تاثیر آنها در گسترش شریعت محمدی و استقبال امتها از آئین توحیدی رسول خاتم صلی الله علیه وآله را انکار کنند!

از سوی دیگر برخی تحلیل گران غیرشیعی و گاه مستشرقان غیرمسلمان، برای مخدوش ساختن اندیشه شیعی و اصالت تشیع، تلاش کرده اند تا گرایش ایرانیان را به اندیشه شیعی، نوعی حرکت سیاسی و انشعاب متکی بر حس ناسیونالیستی و ملیت گرایی معرفی کنند و هویت فرهنگی و ارزش دینی و الهی آن را مورد تردید قرار دهند.

بنابراین دو جریان و دو تبلیغ مغرضانه در این میان وجود دارد:

۱. منتسب کردن مسلمانی ملتهای غیرعرب به کشورگشایی هاوسلطه های سیاسی.نظامی فرمانروایان عرب!

۲. مرتبط ساختن تشیع و اندیشه شیعی به مواضع سیاسی ایرانیان در قبال حکومت ها و سلطه های عربی و معرفی تشیع به عنوان مذهبی ساخته و پرداخته ایرانیان!

جالب است که وقتی ما در مقام ابطال جریان نخست برمی آییم، بسیاری از عالمان و متفکران اهل سنت را نیز در کنار خود می بینیم که با ما هم صدا می شود و اتهام یاد شده را از ساحت اسلام به دور می شمرند. اما زمانی که به رد و ابطال جریان دوم می پردازیم، بسیاری از آن همنوایان را نه در کنار خود، بل در مقابل خویش می یابیم!

غرض از ترسیم ویژگی های این دو منظر و دو میدان، یادآوری این حقیقت است که اصولا در نقد و تحلیل جریان ها، اگر پیش داوری، تعصب و غرض ورزی راه یابد، ارجی برای تحقیق برجای نمی ماند پس اگر بناست کنکاشی در شناخت ریشه ها صورت گیرد . چه ریشه گرایش ایرانیان به اسلام و چه ریشه گرایش آنان به تشیع . بهتر آن است که در همه میدان ها، مدارک معتبر و ملاک های همسان مورد توجه قرار گیرند. نه آن که براساس منابع تاریخی و قوانین اجتماعی گرایش ایرانیان به اسلام را امری طبیعی و ارزشی معرفی کنیم ولی در گرایش ایرانیان به تشیع از مدارک عینی تاریخی و منابع معتبر روی گردانیم و به جای تحقیق به تخطئه ذهنی روی آوریم.

سعی ما در این پژوهش، پایبندی به اصولی است که یاد کردیم و از آنجا که تاریخ و منابع تاریخی را بستر تحقیق قرار داده ایم، سعی خواهیم کرد تا هر نظریه ای را براساس مدارک تاریخی مطرح کنیم.

البته از این نکته غافل نیستیم که تاریخ و تاریخ نگاری و تاریخ نگاران از مقام عصمت برخوردار نیستند و قطعا تنگناهای سیاسی و نارسایی های اطلاعاتی و گرایش ها و تعصب ها در تدوین تاریخ بی تاثیر نبوده است! ولی نکته این است که جریان های مختلفی که اسلام و یا تشیع ایرانیان را به عوامل مختلف نسبت می دهند و هر کدام به نحوی سعی دارند تا در این میان به حقانیت اسلام و یا اصالت تشیع خدشه وارد آورند، به کدام شواهد و مدارک استناد می جویند؟ آیا به منابع تاریخی نگاشته شده توسط مسلمانان اتکا می کنند و یا به منابع تاریخی و تحلیل های ارائه شده توسط مستشرقان و اسلام شناسان غیرمسلمان!؟ و یا این که اصولا به نقل ها و آرای هیچ یک اعتماد ندارند و خود به تصویر و تحلیل ذهنی می پردازند و براساس حدس و گمان اظهارنظر می کنند!

اگر به سخنان و نقل های تاریخ نگاران مسلمان اعتماد دارند، ما نیز از همان منابع سود خواهیم جست و اگر به تاریخ نگاران و نظریه پردازان و اسلام شناسان غیرمسلمان اتکا دارند، باید دلیل بیاورند که دیرآمدگان قافله تمدن . یعنی آنان که در دوره تمدن اسلامی روزگار بی دانشی و حقارت خود را می گذرانیده اند و بعدها در رشته های مختلف علمی از منابع اسلامی وام گرفته اند . چگونه می توانند قابل اعتمادتر از تاریخ نگاران مسلمانی باشند که مسایل را از نزدیک دیده و یا شنیده و حوادث را در زمان رخداد آنها ثبت کرده اند. چه دلیلی دارد که تاریخ نگاران مسلمان در نقل ها و تحلیل ها تعصب داشته باشند ولی تاریخ نگاران صلیبی و صهیونی از چنین اتهامی مبرا باشند!

و اما در صورتی که هر دو گونه منابع غیرقابل اعتماد شناخته شوند، استدلالها مبتنی بر نظریه پردازی ها و حدس و گمان ها باشد چه دلیلی دارد که این گونه استدلال ها ریشه در پیشداوری ها و تعصب ها نداشته، بعلاوه که در این صورت با فقدان مدارک معتبر و حتی غیرمعتبر، استدلالها بکلی مخدوش و فاقد ارزش خواهد بود.

بنابراین اگر بناست، اظهارنظری عالمانه و آگاهانه و قابل تامل صورت گیرد، عاقلانه ترین و پسندیده ترین راه . از میان راه های سه گانه یاد شده . اعتماد بر منابعی است که تدوین آنها به زمان وقوع حادثه نزدیکتر و شواهد و قراین صحت در آنها مشهودتر است.

امید آن که مقالات آتی در این بخش بتواند با ملاکهای صحیح پژوهشی به بررسی ریشه های گسترش اسلام و تشیع در ایران بپردازد و بدون پیشداوری ذهنی، با ارائه مدارک کافی، نتیجه گیری لازم را، برای مخاطب میسر سازد.

غلبت الروم فی ادنی الارض وهم من بعد غلبهم سیغلبون.

روم ۲.۳

سرآغاز انحطاط ساسانیان

آخرین دوره جنگ های خانمانسوز ایران و روم ۵۹۳.۶۲۸م که در دوره خسروپرویز روی داد، نخست به پیروزی ایرانیان انجامید و سپاهیان ساسانی از مصر تا آسیای صغیر را به تصرف خود آوردند، اما در نهایت شکست سنگینی را از رومی ها متحمل شدند و تمام متصرفات خود را از دست دادند و سپاهیان رومی به کناره های دروازه های تیسفون رسیدند! (۱) شکست تشکیلات عظیم جنگی ساسانیان به سود مسلمانان بود و آنان را از هجوم ارتش ساسانیان به شبه جزیره عربستان . که پیش از آن نیز سابقه داشت (۲) و می توانست موجودیت مسلمانان را به خطر اندازد . مصون داشت که بحق نوید شادی برای مؤمنان بود و قرآن به آن اشاره کرده است. (۳)

شکست نظامی زمینه شکست سیاسی ساسانیان

شکست نظامی ساسانیان آغازگر فروپاشی جدی بود و تصفیه های درونی سردمداران حکومت را تشدید کرد و به سرپیچی و حرکت گریز از مرکز حکام محلی انجامید. سرانجام خسروپرویز به سبب همین اختلافات زندانی شد و سپس به قتل رسید. پس از او فرزندش شیرویه ۶۲۸م برای حفظ تاج و تخت تمام برادران و نزدیکان خود را به قتل رسانید. اما طولی نکشید که خود بر اثر بیماری طاعون درگذشت. پسرش اردشیر نیز قربانی همین درگیری ها شد و تا روی کار آمدن یزدگرد سوم ۶۳۲م دست کم ده تن به حکومت رسیدند. (۴)

حکومت های کم دوام شاهزادگان ساسانی نشان دهنده شکاف عمیق در میان طبقات بالای جامعه ساسانی بر سر قدرت و حکایت گر بحران و ناآرامی در جامعه بود. طبقات فرادست یعنی مغان، نجبا و اشراف و فرماندهان سپاه که موقعیت خود را در خطر می دیدند هر کدام برای تثبیت منافع خویش تلاش می کردند.

تعارضهای عقیدتی و جنگ قدرت در حکومت ساسانیان

آخرین دوره این کشمکش ها از زمان خسروپرویز(۵۹۰.۶۲۸م) آغاز شد (۵) که با حمایت رومیان روی کار آمده بود و گرایش به مسیحیت داشت. از این رو موبدان که بعد از «کرتیر» (۶) قدرت و نفوذ بسیار زیادی به دست آورده بودند، سخت به مخاطره انداخت. در حالی که قدرت موبد موبدان در دوره ساسانیان به حدی بود که می توانست در صورت اختلاف رئیس دبیران و فرمانده کل سپاه و موبد موبدان بر سر انتخاب پادشاه، پس از مشورت با خاصگان روحانی خود درباره گزینش پادشاه تصمیم بگیرد. (۷) آنان علاوه بر این در سراسر قلمرو ساسانی صاحب املاک زراعی پهناوری بودند (۸) با این همه موبدان زرتشتی با گسترش روزافزون دین مسیح در قلمرو ساسانی (۹) و تبلیغ مانویت (۱۰) در شمال شرق قلمرو ساسانی و فعالیت طرفداران مزدک که در میان طبقات عامه مردم پایگاه وسیعی داشت (۱۱) روبرو بودند. موبدان نیز با تعصب و بی تسامح به تعقیب و آزار ملحدان و پیروان دیگر ادیان می پرداختند. (۱۲) و در صورتی که مشاهده می گردید کسی از پیروان زرتشت به آن ادیان گراییده است اعدام می شد (۱۳) این سختگیری و عدم تسامح و عدم کارآیی دین زرتشتی مردم را آماده پذیرش شرایط تازه می کرد.

نقش اشراف در استثمار مردم

نجبا و اشراف زمیندار که بیشتر حکومت ولایات را برعهده داشتند طبقه نیرومند دیگری را تشکیل می دادند. اینان در ولایات مالک زمین های پهناور بودند و در اواخر دوره ساسانیان نقش مهمی در عزل و نصب شاهزادگان ساسانی داشتند. (۱۴) نجبا علاوه بر دارا بودن امتیازهای بسیار، زندگی و مرگ مردم را در اختیار خود می دانستند، (۱۵) از آنجا که اکثریت مردم در جامعه ساسانی کشاورز بودند که طبق قانون آزاد به شمار می رفتند، اما عملا برده بودند و نجبا آنها را با اراضی و دهکده ها خرید و فروش می کردند. آنان مکلف بودند در زمان جنگ به عنوان سرباز پیاده نظام خدمت کنند. (۱۶) در حالی که فاقد تجهیزات مناسب بودند و بیشترین صدمات را در جنگ ها متحمل می شدند. (۱۷) مردم علاوه بر پرداخت مالیات سرانه به دولت مرکزی، پیشکش های مرسوم و اجباری نوروز و مهرگان را نیز تحمل می کردند. (۱۸)

عوامل اجتماعی، اقتصادی و سیاسی نارضایی مردم

در کنار رنج ها و فشارهایی که مردم از دیرباز بر دوش می کشیدند، ناگزیر از تحمل مشکلات بیست وچهار ساله جنگ ایران و روم و تلفات و قحطی و مالیات های ناشی از آن بودند. طغیان رودخانه های دجله و فرات و سپس شیوع طاعون در این منطقه که تلفات فراوان از خود به جای گذاشت (۱۹) این فلاکت ها را تشدید می کرد. مجموعه این حوادث امپراتوری ساسانیان را به اندازه ای ناتوان کرده بود که حکومت قادر نبود حتی حملات دسته های پراکنده اعراب بیابان گرد را که به قصد غارت هجوم می آوردند، دفع کند. (۲۰)

ضعف ساسانیان و اقتدار سیاسی اعراب

ضعف ساسانیان از دید اعراب همجوار نیز پوشیده نماند، آنها به خالدبن ولید که از جانب ابوبکر مامور عراق شده بود اطلاع دادند که ایرانیان درگیر اختلافات درونی هستند. (۲۱) خالد بدون آن که با مقاومت جدی ایرانیان روبرو شود، حملات خود را در کناره غربی رود فرات تا بالای رودخانه محل تقاطع مرز ایران و روم ادامه داد. (۲۲) از این زمان مرکز خلافت در جریان کامل اوضاع ایران قرار گرفت و این نکته از سخن عمر هنگامی که ابوعبیده ثقفی را مامور فتح ایران کرد، کاملا پیداست. خلیفه به او چنین گفت:

«تو به سرزمین مکر و خدعه و خیانت و زورگویی می روی، سرزمینی که مردمش در انجام اعمال گستاخ و بدان آگاهند، سرزمینی که مردمش خیر را فراموش کرده و هیچ از آن نمی دانند». (۲۳)

تهاجم سپاهیان مسلمان به فرماندهی ابوعبیده ثقفی در حالی صورت می گرفت که به علت کشتار شاهزادگان ساسانی، در میان ایشان مردی که شایستگی تصدی مقام شاهی را داشته باشد به دشواری یافت می شد. از این رو تاج شاهی را بر سر پوران . دختر خسروپرویز . گذاشتند. (۲۴) مورخان از عدالت پوران یاد می کنند که خود نشان دهنده وضعیت یاس آور اجتماعی و سیاست شاهان قبلی بویژه، خسروپرویز است. وی با توجه به جنگهای ممتد و طولانی با رومیان و داشتن درباری پرخرج و پرتجمل، پس از جنگ، خزانه ای انباشته از زرو و سیم که حاصل غارت و وصول مالیات های گوناگون بود، از خود به جا گذاشت. (۲۵) به هر حال پادشاهانی که بعد از خسروپرویز روی کار آمدند، قدرتی نداشتند و ملعبه نجبا و موبدان بودند. و پس از مدتی کوتاه به قتل می رسیدند. یکی از نجبای اواخر دوره ساسانیان رستم فرخزاد بود که نایب السلطنه به شمار می آمد و قدرت بسیار داشت. (۲۶)

وی نخست مخالف فرمانروایی یزدگرد سوم بود اما با شورشی، احتمالا به سرکردگی فیروزان، روبرو شد. شورشیان او را به ضعف حکومت و شکست در برابر مسلمین متهم می کردند. (۲۷)

یزدگرد سوم، آخرین پایگاه قدرت ساسانیان

به هر حال، یزدگرد جوان که در ۶۳۲م روی کار آمد نیز نتوانست بر مشکلات چیره شود و با حملات فزاینده مسلمانان روبرو گردید و عمر که متوجه تمرکز قدرت در تیسفون شده بود حتی اعراب اهل رده را که ابوبکر آنها را در فتوحات شرکت نمی داد، به خدمت گرفت (۲۸) و سپاهیان کمکی را یکی پس از دیگری روانه عراق کرد. ساسانیان خود را ناگزیر از رویارویی جدی در برابر مسلمانان دیدند و رستم خود برای مقابله با مسلمانان به سوی قادسیه شتافت. اما در راه قادسیه حوادثی رخ داد که بوضوح انحطاط و فساد جامعه ساسانی را می نمایاند. سپاهیان در مسیر خود اموال و ناموس رعایا را به زور می گرفتند و اعمالی از این دست چندان وسعت یافت که رستم در میان سپاه برخاست و سخنانی به شرح زیر ایراد کرد:

ای گروه پارسیان! به خدا آن مرد عرب راست می گفت: به خدا اعمال ما سبب زبونی ما شده، به خدا رفتار عربان که با ما و مردم در حال جنگند از رفتار شما بهتر است. خدا به سبب رفتار نیکو و عدالت و پیمان داری و نیکی، شما را بر دشمنانتان پیروز می گرداند و بر بلاد مسلط می کند. اکنون که از آن رفتار روی گردانده اید و این کارها را در پیش گرفته اید، خدا وضع شما را تغییر می دهد و بیم هست که قدرت را از شما بگیرد.

وی پس از این سخنان دستور داد چند تن از غارتگران را گردن زدند و سپس به راه خود به طرف قادسیه ادامه داد. (۲۹) او که از ضعف و انحطاط سپاه و دربار آگاهی داشت و تمایل طبقات فرودست را به پیوستن به مسلمانان دریافته بود (۳۰) در جنگ با مسلمین تعلل می ورزید و سه بار خواستار ملاقات با سفرای مسلمین شد و تلاش می کرد تا مسلمانان را بدون جنگ و خونریزی بازگرداند. (۳۱) اما موفق نشد و جنگ در محل قادسیه آغاز گردید.

سیاستهای غلط جنگی ساسانیان

از آنجا که در این گونه نظام ها جان افراد فاقد ارزش است، اجساد کشته شدگان را در نبردگاه رها می کردند (۳۲) که سبب کاهش قدرت تحرک سربازان می شد و قطعه قطعه شدن اجساد آنان در زیر پای اسب  ها روحیه سپاهیان را بشدت تضعیف می کرد و همین را می توان از عوامل شکست ایرانیان در جنگ قادسیه به شمار آورد. ساسانیان برای جلوگیری از فرار و یا احتمالا پیوستن سپاهیان به صفوف مسلمانان، افراد را با زنجیر به یکدیگر بسته بودند، (۳۳) ، با این همه گروههایی از ایرانیان به صفوف مسلمانان پیوستند و به نفع آنان جنگیدند. (۳۴) سرانجام ساسانیان با وجود تجهیزات بهتر و سپاهیان بیشتر شکست خوردند و رستم به دست مسلمانان کشته شد. (۳۵) ساسانیان پس از جنگ قادسیه سپاه دیگری در بابل به رهبری نخیرخان، مهران رازی، هرمزان و به فرماندهی فیروزان گردهم آورد، اما آنان به خاطر اختلافات داخلی، پس از درگیری کوتاهی عقب نشینی کردند، (۳۶) ساسانیان در بیشتر جنگ های با مسلمین سپاهیان را با زنجیر به یکدیگر می بستند تا از صحنه جنگ فرار نکنند از آن جمله در جنگ اصفهان ۲۱ ه زنجیرهای ده نفری و یا پنج نفری و سه نفری وجود داشت. (۳۷) این کار از تحرک سپاهیان بشدت می کاست و روحیه آنان را تضعیف می کرد که این خود یکی از عوامل مهم شکست قطعی و کشتار فراوان در جنگها بوده است.

اختلاف حکمرانان و شکستهای نظامی

با این همه، حکمرانان ایالت های ساسانی در آتش اختلاف نیز می سوختند و این اختلاف ها به حدی بود که حتی حمله خارجی که همه آنان را مورد هدف قرار داده بود، قادر نبود آنان را متحد کند، آنان حتی سعی می کردند به کمک اعراب مسلمان، یکدیگر را از صحنه رقابت خارج کنند. (۳۸) آنها از پادشاه ساسانی اطاعت نمی کردند و او را در جنگ یاری نمی دادند، با توجه به این که شدت حملات و قدرت و سرعت فتوحات مسلمانان را درک کرده بودند. (۳۹)

سرانجام امپراتوری ساسانی فرو ریخت و سرزمین های ایران سریعتر از آنچه مسلمانان انتظار داشتند تصرف شد. ایرانیان با پیوستن به صفوف مسلمین و شرکت در جنگ ها و یا راهنمایی سپاهیان مسلمان و تسلیم ذخایر سلطنتی زوال کومت ساسانی را شتاب بخشیدند.

سرانجام یزدگرد که چیزی جز عنوان شاهنشاهی نداشت با دربار و حرم سرای خود در حالی که هزار نفر آشپز و هزار نفر نوازنده و هزار نفر یوزبان و هزار نفر با زبان و گروه بسیار دیگری به عنوان خدمه او را همراهی می کردند، (۴۰) از برابر سپاهیان مسلمان شهر به شهر عقب نشینی کرد سپس برآن شد با گنجینه هایی که همراه داشت به چین پناهنده شود اما بیشتر سربازانش از این که پادشاه، مردم و سرزمین خویش را رها کند بشدت مخالفت کردند و از او خواستند تا با مسلمین صلح نماید و یا در صورت پناهندگی گنجینه ها را که متعلق به مردم است، رها کند، اما به نتیجه نرسیدند و کارشان به جنگ کشید و سرانجام یزدگرد را فراری دادند (۴۱) و در نهایت در مرو به دست آسیابانی به قتل رسید. (۴۲)

گرایش ایرانیان به اسلام

در نخستین رویارویی مسلمانان با ایرانیان به فرماندهی خالدبن ولید نامه ای به فرمانده سپاه پارسیان نوشته شد:

بدانید، هر کس که گمراهی را رها کند و به سوی قبله ما نماز گزارد و فرمانهای خدا و پیامبر ما را اطاعت کند و شهادت دهد به آنچه ما گواهیم و دشمنی با ما را رها کند، او از ماست و ما از اوییم و اگر در پناه ما قرار گیرد و جذیه (مالیات سرانه) بپردازد، او نیز در امان است و اما هر که دشمنی با ما را می خواهد به میدان بیاید… (۴۳)

در ابتدا مسلمانان به طور کلی در همه جنگ ها، نخست ایرانیان را به اسلام دعوت می کردند و به همه کسانی که مسلمان می شدند، نوید تساوی حقوق و برابری با فاتحین را می دادند و در صورتی که حاضر به قبول اسلام نمی شدند، تنها به جزیه اکتفا می کردند. (۴۴) حتی از مسلمان شدن آنان که نخست دست به شمشیر می بردند و سپس مغلوب و تسلیم می شدند ابراز شادمانی می کردند.

آزادی در انتخاب مذهب

در این مورد داستانی از فتح اسکندریه در مصر به شرح زیر آمده است:

اسرایی که در چنگ ما بود گرد آوردیم، مسیحیان نیز اجتماع کرده بودند. اسیران را یکی یکی می آوردیم و او را بین پذیرفتن اسلام و یا پیوستن به مسیحیت آزاد می گذاشتیم، چنانچه اسلام را انتخاب می کرد با صدای بلند، بلندتر از زمانی که روستایی فتح می شد، تکبیر می گفتیم و سپس او را به طرف خود می آوردیم و اگر به مسیحیت می پیوست مسیحیان شعار می دادند و به سوی خودشان می بردند و ما جزیه بر او قرار می دادیم و بشدت اندوهناک می شدیم به گونه ای که گویا کسی از مسلمانان به آنان پیوسته باشد. این شیوه تا پایان به اجرا درآمد. یکی از آنهایی را که آورده بودیم، ابومریم [کنیه ای که بعد از مسلمان شدن برای خود انتخاب کرده بود] بود… که پدر و مادر و برادرانش مسیحی بودند، پذیرفتن اسلام و یا مسیحیت را به او پیشنهاد کردیم و او اسلام را انتخاب کرد، به سوی خودمان آوردیم، پدر و مادر و برادرانش نیز هجوم آوردند و او را به طرف خود می کشیدند تا جایی که لباس هایش از هم درید… (۴۵)

تاثیر رفتار شایسته مسلمانان در روح ایرانیان

سخنان رستم فرخزاد نیز حکایت از نحوه رفتار مسلمانان با ملل مغلوب دارد، وی هنگامی که سربازانش به غارت روستاها و تجاوز روستاییان دست زده بودند ضمن نکوهش کار آنان عامل پیروزی مسلمین را رفتار خوب و ستم روا نداشتن و وفای به عهد و نیکی به مردم می شمارد. (۴۶) بر اثر همین رفتار خوب سپاهیان مسلمان بود که ایرانیانی حتی پیش از آمدن سعدبن وقاص به عراق و با وجود این که مسلمانان در جنگ پل تقریبا شکست خورده بوند، مسلمان شدند. (۴۷) اینان در حقیقت پل آشنایی ایرانیان بین النهرین با اسلام و مسلمانان بود و با توجه به این امر به نظر می رسد که مردم برای تکمیل اطلاعات قبلی خود به دیدن سفرایی که عازم دربار یزدگرد می شدند، فراهم می آمدند. (۴۸) درباریان نیز پس از سه دوره ملاقات با سفرای مسلمان، بویژه آخرین سفیر، گرایش مردم را به مسلمانان درک کرده و این گونه واکنش نشان می دهند:

«به خدا سوگند سخنانی گفت که بندگان ما به سوی او می گرایند». (۴۹)

پیامهای اسلام، نوید رهایی برای ایرانیان

نابسامانی حکومت ساسانیان و خشم مردم که در یورش کفشگر به سوی خسروپرویز تجلی یافت (۵۰) و علاقه مندی طبقات ضعیف به اسلام را رستم فرخزاد نیز درک می کرد، از این رو در جنگ با مسلمانان تعلل می ورزید و سعی داشت که سپاهیان مسلمان را به صورت مسالمت آمیز از جنگ منصرف کند. (۵۱) اما مسلمانان موقعیت ساسانیان را نیک می دانستند از این رو برای جذب ایرانیان به اسلام از هیچ کوششی دریغ نمی کردند. در شهر مدینه حتی پیش از اعزام سپاه به طرف عراق، سلمان فارسی ماموریت یافته بود که مسؤول تبلیغات و ارشاد و راهنمایی ایرانیان باشد. (۵۲) اما از این که آیا سلمان فارسی بتنهایی مامور ارشاد بوده است و یا همکاران ایرانی دیگری از ایرانیان بحرین و یمن (که سابقه ای در اسلام داشتند) و تازه مسلمانان ایرانی (که پیش از اعزام سعد به طرف عراق ایمان آورده بودند) داشته است یا نه، و همچنین از میزان فعالیت و ثمربخشی کارهای او اطلاع دقیقی در دست نیست. با این همه مسلمان شدن گروهی از ایرانیان سپاه رستم پیش از جنگ قادسیه از ثمره تلاشهای او می تواند به شمار آید. این گروه از ایرانیان با آموزش دادن چگونگی از پای درآوردن فیلها (۵۳) که پیش از این در جنگ پل از عوامل مهم شکست مسلمین گردیده بود، نقش مهمی در شکست ساسانیان ایفا کردند. سرانجام پس از شکست ساسانیان و کشته شدن رستم فرخزاد گروه دیگری از سربازان دیلمی و فرماندهان دژبانی سپاه به مسلمانان پیوستند و در کنار مسلمانان با باقیمانده سپاه بی سردار که هنوز مقاومت می کردند، وارد نبرد شدند و در پایان برای تشویق این تازه مسلمان ها و به پاس خدماتشان، برابر با دیگر جنگ جویانی که از ابتدا در جنگ شرکت کرده بودند، غنایم جنگی تعلق گرفت. (۵۴)

نقش ایرانیان در پیروزی مسلمانان بر ساسانیان

پس از جنگ قادسیه مردم ایران هنگامی که متوجه شدند یزدگرد درصدد جمع آوری و انتقال گنجینه های سلطنتی و فرار از تیسفون است و به منظور جلوگیری از عبور سپاهیان مسلمان از دجله، تمام پلها را شکسته و قایقها را از رودخانه دور کرده است، (۵۵) خود را به فرمانده سپاهیان مسلمان سعدبن وقاص رسانیدند و گفتند:

«چه نشسته ای! اگر سه روز بگذرد، یزدگرد هر آن چه در تیسفون هست با خود می برد».

مردم به این نیز بسنده نکردند و سپاهیان مسلمان را به سوی تیسفون هدایت کردند (۵۶) و حتی برای تصرف شهر منجنیق در اختیار مسلمانان قرار دادند (۵۷) اما شهر تیسفون دارای استحکامات نظامی بود و مسلمانان قادر به تصرف قهری شهر نبودند و تنها به محاصره شهر ادامه دادند. سرانجام به سبب عدم حمایت مردم از مدافعان شهر و عقب نشینی آنان به قسمت کاخ مسلمانان به شهر راه یافتند که می توان آن را از نتایج تلاشهای ارشادی سلمان فارسی به شمار آورد. او در این مدت توانست شیوه رفتار اسلام و مسلمانان را به ایرانیان بشناساند که در واکنش مردم به هنگام ورود سپاهیان مسلمان به شهر کاملا مؤثر واقع شد. گزارشگر مسلمانی که خود در ورود به شهر حضور داشته است و از نحوه ورود سپاهیان مسلمان به شهر و واکنش ایرانیان سخن به میان آورده است، می گوید:

… مردم از سپاهیان مسلمان ترس و رعبی به دل نداشتند و به کسی برخورد نکردند که از آنان وحشت کند و یا بترسد بجز آنهایی که در کاخ پناه و موضع گرفته بودند.

سرانجام آنها که در کاخ پناه گرفته بودند نیز پس از سه روز جنگ مایوسانه با مسلمانان، بر اثر کوششهای سلمان فارسی تسلیم شدند. (۵۸) با سقوط تیسفون پایتخت ساسانیان ساکنان آن نواحی امان یافتند، اگر چه برخی از آنان از ساسانیان حمایت و یا به نفع آنان خانه هایشان را ترک کرده بودند. (۵۹)

حضور ایرانیان در کنار رزمندگان مسلمان

ایرانیان بویژه آنها که مسلمان شده بودند، دوش به دوش اعراب مسلمان تا زوال کامل امپراتوری ساسانیان جنگیدند از آن میان گروه «الحمراء» را می توان نام برد که به عنوان واحدی قبیله ای با قبایل «ایاد»، «عک »، «عبدالقیس » و اهل هجر همپیمان شده بودند. (۶۰) آنها در جنگ جلولا و بعد از آن به صورت دسته ای مستقل و منظم شرکت کردند. بخشی از این نیرو پس از پیروزی مسلمانان در جلولا به همراه گروهی از اعراب مسلمان به فرماندهی «قعقاع بن عمر» به تعقیب سپاهیان ساسانی پرداختند و تا خانقین پیش رفتند و شهر حلوان (قصر شیرین) را به تصرف خود درآوردند و سرانجام سعدبن وقاص پس از فراخوانی قعقاع، یکی از ایرانیان به نام «قبادبن عبدالله » را که اهل خراسان بود، به فرماندهی سپاه خط مقدم جنگ با ساسانیان منصوب کرد، این سپاه مامور حفظ سرحدات و وصول جزیه از ساکنان آن بود. (۶۱) بخشی دیگر از این نیرو پس از پیروزی مسلمانان در جنگ موصل در این منطقه مستقر شدند و پس از احضار «عبدالله بن معتم » فرمانده این سپاه، «مسلم بن عبدالله » که پس از اسارت در جنگ قادسیه مسلمان شده بود، از جانب سعدبن وقاص به فرماندهی سپاه موصل منصوب شد. (۶۲) اما موضوع قابل توجه در این دو سردار که می تواند بیانگر کیفیت ترکیب سپاه باشد، آن است که این دو به جای نام حقیقی پدرشان خود را منسوب به «عبدالله » (بنده خدا) کرده اند و در دومی حتی تغییر نام مشاهده می شود: «مسلم بن عبدالله » (مسلمان فرزند بنده خدا) که شیفتگی این تازه مسلمانان را به اسلام می رساند. در کنار این شیفتگان به اسلام گروه دیگری نیز به چشم می خورد که اگر چه هنوز بصیرت کافی برای پذیرش اسلام نیافته بود، اما از حکومت ساسانیان بشدت متنفر بود و برای زوال آنان گرایش به همکاری با مسلمین داشت. مسلمانان از این نیروها نیز بهره می گرفتند، از آن جمله در پادگان موصل در کنار دیگر نیروهای مسلمان، از این گونه سربازان استفاده می شده است. (۶۳)

ایرانیان سواد عراق که پس از شکست ساسانیان در جلولا و فتح موصل به دست مسلمانان از خطر هجوم دوباره ساسانیان کاملا رهایی یافته بودند، دسته دسته برای صلح با مسلمانان می شتافتند. (۶۴) یزدگرد در شهر اصفهان پناه گرفته بود و درصدد تهیه نیرو برای جنگ دیگری با مسلمین بود و بدین منظور دسته هایی از سپاهیانش را برای جمع آوری نیرو به این طرف و آن طرف گسیل می داشت. یکی از این دسته ها به استعداد۱۰۶ نفر و به فرماندهی فردی به نام «سیاه » پس از خروج از اصفهان سربازانش را گرد آورد و آنها را به مسلمان شدن و پیوستن به مسلمین ترغیب کرد و پس از توافق سربازان، «شیرویه » را به اتفاق ده نفراز چابکسواران برای تعیین شرایط خود نزد مسلمین فرستاد و پس از تایید آن از جانب خلیفه مسلمان شدند، و در فتح شوشتر و پیرامون آن نقش مهمی ایفا کردند و مسلمانان نیز پاداش آنها را از غنایم جنگی بیش از دیگر سربازان قرار دادند. (۶۵) این نیرو که شش نفر فرمانده لایق (سیاه، خسرو، فریدون، سارویه، شهریار، شیرویه) را در میان خود داشت، به نظر می رسد پس از فتح خوزستان بر تعداد سربازانش افزوده شده باشد و به احتمال قوی همین نیرو به همراه پنج دسته از سپاهیان عرب مسلمان در مرزهای بین اهواز و فارس مستقر شده بودند تا از رسیدن نیروهای کمکی ساسانیان در جنگ نهاوند جلوگیری کنند. (۶۶) و در پایان پس از پیروزی مسلمانان سهمی برابر با دیگر جنگجویانی که مستقیما در جنگ شرکت داشتند، به آنها پرداخت شد. (۶۷)

همان گونه که پیش از این ذکر شد سپاهیان ناراضی یزدگرد که حاضر به ترک سرزمین خود و انتقال گنجینه ها به چین نبودند ضربه نهایی را بر پیکره پوسیده حکومت ساسانیان وارد آوردند و پس از تصاحب ثروت ها با مسلمانان صلح نمودند و تمام اموال را تسلیم آنها کردند و هر یک از آنها به سرزمین های خود بازگشتند. (۶۸)

این بررسی کوتاه نشان می دهد که برخی از ایرانیان اعم از مسلمان و یا غیرمسلمان در شکست قطعی ساسانیان و زوال حکومتشان دوش به دوش دیگر مسلمانان جنگیدند و یا در تصرف شهرهای این سرزمین آنها را راهنمایی کردند، زیرا مسلمانان را مردمی دیندار و باوفا می دانستند، آنها حتی پس از پیروزی مسلمین در جنگها و یا در تصرف تیسفون در جمع آوری گنجینه های شاهی و سپردن آنها به مسلمین کمک شایانی کردند (۶۹) و علاوه بر آن در تاسیس دیوان و بنای مسجد کوفه و ساختمان های اداری مسلمانان را یاری دادند (۷۰) و خلیفه دوم در جنگ های خود با ساسانیان از مشورت ایرانیان برخوردار بود». (۷۱)

گرچه ایرانیان، مسلمانان را در رفتار، بهتر از ساسانیان یافتند و بسیاری مسلمان شدند اما سرعت فتوحات و عدم آمادگی مسلمین برای اداره این سرزمین وسیع و گرایش برخی از مسلمین به غنایم و ثروت ها و در پیش گرفتن سیاست های ناسنجیده، آن گرایش روزافزون مردم به اسلام که تا تصرف تیسفون و جنگ جلولا در میان ایرانیان رواج داشت، کم کم به ضعف گرایید که بدین موضوع در صفحات آینده خواهیم پرداخت.

پی نوشت:

۱. گیرشمن، رومن: ایران از آغاز تا اسلام، ترجمه محمد معین، تهران، علمی فرهنگی، چاپ پنجم، ۱۳۶۴، ص ۳۶۸،۳۶۷٫

۲. نولدکه، تئودور: تاریخ ایرانیان و عربها در زمان ساسانیان، ترجمه عباس زریاب، انجمن آثار ملی، ۱۳۵۸، ص ۱۱۶،۱۱۰، ۳۶۳،۳۵۳٫

۳. سوره روم، آیه ۱٫

۴. ابن مسکویه، احمدبن محمد: تجارب الامم،. به کوشش ابوالقاسم امامی، تهران، دار سروش،۱۳۶۶، ج ۱، ص ۱۴۳،۱۴۴; ابن الاثیر، عزالدین ابی الحسن علی: الکامل فی التاریخ، دارصادر/ دار بیروت،۱۳۸۶/۱۹۶۶، ج ۲، ص ۴۱۶،۴۳۴،۴۴۸; ابن خلدون،:العبر تاریخ ابن خلدون، ترجمه عبدالمحمد آیتی، تهران، مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، پرچم، چاپ اول، ۱۳۶۳، ج ۱، ۵۰۸، ۵۰۴،۵۰۳; هوار، کلمان: ایران و تمدن ایرانی، ترجمه حسن انوشه، تهران، امیرکبیر، چاپ اول،۱۳۶۳، ص ۱۳۷; صفا، ذبیح الله: خلاصه تاریخ سیاسی و اجتماعی و فرهنگی ایران از آغاز تا پایان عهد صفوی، تهران، امیرکبیر، چاپ دوم،۱۳۵۶، ص ۵۲،۵۵٫

۵. تاریخ ایرانیان و عربها در زمان ساسانیان، ص ۵۲۴; مشکور، محمدجواد: تاریخ سیاسی ساسانیان، تهران، دنیای کتاب، چاپ اول،۱۳۶۶، ج ۲، ص ۱۱۵۰، ۱۱۵۱٫

۶. کرتیر یا تنسر: یکی از شخصیتهای مهم مذهبی دین زردشتی است که بیش از هفتادسال نفوذ فوق العاده ای در ولت ساسانیان داشت و با سختگیری و تعصب با مذاهب بیگانه چون مسیحیت، یهودیت، بودایی، برهمایی و مانوی مبارزه کرد. رک: تاریخ سیاسی ساسانیان، ج ۱، ص ۱۰۳.۱۱۰٫

۷. ایران و تمدن ایرانی، ص ۱۶۳٫

۸. همان، ص ۱۵۲٫

۹. کریستن سن: ایرانیان در زمان ساسانیان، ترجمه رشید دیلمی، تهران، دنیای کتاب، ۱۳۷۱، ص ۳۶۵.۴۱۸٫

۱۰. ایران از آغاز تا اسلام، ص ۳۸۲.۳۸۴٫

۱۱. تاریخ ایرانیان و عربها…، ص ۶۹۵; ایرانیان در زمان ساسانیان، ص ۴۷۷،۴۷۸; زرین کوب، عبدالحسین: تاریخ مردم ایران قبل از اسلام، تهران، امیرکبیر، چاپ اول، ۱۳۶۴، ص ۴۶۷٫

۱۲. ایران و تمدن ایرانی، ص ۱۵۳; ایرانیان در زمان ساسانیان، ص ۳۶۳٫

۱۳. ایرانیان در زمان ساسانیان، ص ۴۱۰٫

۱۴. ایران در زمان ساسانیان، ص ۶۴۹،۶۵۰٫

۱۵. ایران در زمان ساسانیان، ص ۶۶۲; لمتون، ا، ک، س: مالک و زارع در ایران، ترجمه منوچهر امیری، تهران، علمی فرهنگی، چاپ سوم، ۱۳۶۲، ص ۵۸٫

۱۶. تاریخ ایران از آغاز تا اسلام، ص ۳۷۳، ۴۱۱; مالک و زارع در ایران، ص ۵۷٫

۱۷. تاریخ ایران از آغاز تا اسلام، ص ۳۷۷; ایرانیان در زمان ساسانیان، ص ۴۳۰٫

۱۸. ایران و تمدن ایرانی، ص ۱۵۶٫

۱۹. ایران در زمان ساسانیان، ص ۶۴۶; ایران و تمدن ایرانی، ص ۱۳۶٫

۲۰. فرای، ر . ن: ایران; از اسلام تا سلاجقه، ترجمه حسن انوشه، تهران، سپهر، چاپ اول، ۱۳۶۴، ص ۱۲،۱۱۱٫

۲۱. ابن اعثم، ابی محمد احمد: الفتوح، بیروت، دارالکتب العلمیه، چاپ اول،۱۹۸۶، ج ۱، ص ۷۸٫

۲۲. طبری، محمدبن جریر: تاریخ الامم و الملوک، قاهره، مطبعه الاستقامه، ۱۳۵۸/۱۹۳۹، ج ۲، ص ۵۸۳،۵۵۱٫

۲۳. الکامل فی التاریخ، ج ۲، ص ۴۳۷، تاریخ ابن خلدون، ج ۱، ص ۵۰۵٫

۲۴. الکامل فی التاریخ، ج ۲، ص ۴۳۴; ابن خلدون، تاریخ ابن خلدون، ج ۱، ص ۵۰۴٫

۲۵. ایران در زمان ساسانیان، ص ۵۹۱٫

۲۶. یعقوبی، احمدبن ابی یعقوب: تاریخ یعقوبی، بیروت، دارصادر، افست، نشر فرهنگ اهل بیت، قم، ج ۲، ص ۱۴۳; تاریخ الامم و الملوک، ج ۲، ص ۶۳۳٫

۲۷. تاریخ الامم و الملوک، ج ۲، ص ۶۵۸،۶۳۳، ۵۰۸; تاریخ یعقوبی، ج ۲، ص ۱۴۴،۱۴۳; الکامل فی التاریخ، ج ۲، ۴۴۸، ۴۴۰; تاریخ ابن خلدون، ج ۱، ص ۵۰۶٫

۲۸. الکامل فی التاریخ، ج ۲، ص ۴۴۱; ابن خلدون، تاریخ ابن خلدون، ج ۱، ص ۵۰۶٫

۲۹. تاریخ الامم و الملوک، ج ۳، ص ۲۵،۲۴; الکامل فی التاریخ، ج ۲، ص ۴۶۰،۴۵۹; تاریخ ابن خلدون، ج ۱، ص ۵۱۲٫

۳۰. تاریخ الامم و الملوک، ج ۳، ص ۲۸; الکامل فی التاریخ، ج ۲، ص ۴۶۵،۴۶۴; تاریخ ابن خلدون، ج ۱، ص ۵۱۵،۵۱۴٫

۳۱. تاریخ الامم و الملوک، ج ۳، ص ۵۲.۳۲; الکامل فی التاریخ، ج ۲، ص ۴۶۷.۴۶۰٫

۳۲. تاریخ الامم و الملوک، ج ۳، ص ۵۹; الکامل فی التاریخ، ج ۲، ص ۴۷۷٫

۳۳. ابن ابی الحدید، عزالدین ابوحامد: شرح نهج البلاغه، دارالاحیاء الکتب العربیه، چاپ اول،۱۹۵۹، ج ۹و۱۰، ص ۹۸٫

۳۴. تاریخ الامم و الملوک، ج ۳، ص ۲۸٫

۳۵. تاریخ سیاسی ساسانیان، ج ۲، ص ۱۳۲۹،۱۳۳۰٫

۳۶. تاریخ الامم والملوک، ج ۳، ص ۱۱۴٫

۳۷. همان، ص ۲۲۶; الکامل فی التاریخ، ج ۳، ص ۱۲٫

۳۸. تاریخ الامم والملوک، ج ۳، ص ۲۳۱; الکامل فی التاریخ، ج ۳، ص ۲۴٫

۳۹. تاریخ الامم و الملوک، ج ۳، ص ۱۵۸٫

۴۰. ایران در زمان ساسانیان، ص ۶۵۸،۶۵۵٫

۴۱. تاریخ الامم و الملوک، ج ۳، ص ۲۴۸; الکامل فی التاریخ، ج ۳، ص ۳۶،۳۵; تجارب الامم، ج ۱، ص ۲۵۶٫

۴۲. تاریخ الامم و الملوک، ج ۳، ص؟; بلاذری، فتوح البلدان…

۴۳. الفتوح، ج ۱و۲، ص ۷۷٫

۴۴. صفا، ذبیح الله: خلاصه تاریخ سیاسی و اجتماعی…، ص ۵۹٫

۴۵. تاریخ الامم و الملوک، ج ۳، ص ۱۹۷٫

۴۶. تاریخ الامم و الملوک، ج ۳، ص ۲۴و۲۵; الکامل فی التاریخ، ج ۲، ص ۴۵۹، ۴۶۰٫

۴۷. تاریخ الامم و الملوک، ج ۳، ص ۱۰; الکامل فی التاریخ، ج ۲، ص ۴۵۳٫٫

۴۸. تاریخ الامم و الملوک، ج ۳، ص ۱۶; الکامل فی التاریخ، ج ۲، ص ۴۵۶٫

۴۹. الکامل فی التاریخ، ج ۲، ص ۴۶۳،۴۶۲٫

۵۰. ایران در زمان ساسانیان، ص ۶۴۲٫

۵۱. الکامل فی التاریخ، ج ۲، ص ۴۶۲; تاریخ ابن خلدون، ج ۱، ص ۵۱۳٫

۵۲. تاریخ الامم و الملوک، ج ۳، ص ۹، ۱۲۴; الکامل فی التاریخ، ج ۲، ص ۴۵۳٫

۵۳. تجارب الامم، ج ۱، ص ۲۰۸; تاریخ الامم و الملوک، ج ۳، ص ۶۲٫

۵۴. تاریخ الامم و الملوک، ج ۳، ص ۲۸،۷۰،۷۱٫

۵۵. ایران در زمان ساسانیان، ص؟.

۵۶. تاریخ الامم و الملوک، ج ۳، ص ۱۲۱،۱۲۰٫

۵۷. همان، ص ۱۱۷٫

۵۸. همان، ص ۱۲۳; الکامل فی التاریخ، ج ۲، ص ۵۱۳٫

۵۹. تاریخ الامم و الملوک، ج ۳، ص ۱۱۷،۱۳۷٫

۶۰. همان، ص ۲۸٫

۶۱. همان، ص ۱۳۵،۱۴۰،۱۴۱،۱۴۶،۱۴۷،۱۵۳; الکامل فی التاریخ، ج ۲، ص ۵۲۱٫

۶۲. تاریخ الامم و الملوک، ج ۳، ص ۱۴۶،۱۴۷٫

۶۳. همان، ص ۱۴۶،۱۴۷،۱۵۳٫

۶۴. همان، ص ۸۵٫

۶۵. تجارب الامم، ج ۱، ص ۲۳۵،۲۳۶; تاریخ الامم و الملوک، ج ۳، ص ۱۸۵،۱۸۶; الکامل فی التاریخ، ج ۲، ص ۵۵۲٫

۶۶. تجارب الامم، ج ۱، ص ۲۳۵; تاریخ الامم والملوک، ج ۳، ص ۱۸۶.۲۱۳; الکامل فی التاریخ، ج ۳،ص ۹٫

۶۷. تاریخ الامم والملوک، ج ۳، ص ۲۱۹٫

۶۸. تاریخ الامم و الملوک، ج ۳، ص ۲۴۸; الکامل فی التاریخ، ج ۳، ص ۳۵،۳۶; تجارب الامم، ج ۱، ص ۲۰۶٫

۶۹. تاریخ الامم و الملوک، ج ۳، صص ۸۰،۱۱۹، ۲۰۴،۲۴۸; الکامل فی التاریخ، ج ۳، ص ۱۴،۱۱۵٫

۷۰. تاریخ الامم و الملوک، ج ۳، ص ۱۴۸،۱۴۹، ۱۵۰; تجارب الامم، ج ۱، ص ۲۵۹; تاریخ سیاسی ساسانیان، ج ۲، ص ۱۳۵۹٫

۷۱. تاریخ الامم و الملوک، ج ۳، ص ۲۲۵; ابن مسکویه، تجارب الامم، ج ۱، ص ۲۴۰٫

× . مقدمه توسط فاضل ارجمند جناب حجه الاسلام احمد ترابی نگارش یافته است.. بر خود لازم می دانم از همکار فاضل جناب آقای صدیقی نسب که در کار تحقیق مقاله حاضر این جانب را یاری رسانده اند سپاسگزاری کنم.

منبع : فصلنامه مشکوه، شماره ۴۴ , احمدی، عبدالهادی.

دیدگاه شیعه امامیه پیرامون علم غیب امام

اشاره:

علم غیب، گونه‌ای آگاهی که در حالت طبیعی برای انسان دست‌یافتنی نیست و خداوند، برخی انسان‌ها را از آن بهره‌مند می‌کند. بنابر آموزه‌های شیعی، آگاهی از غیب، مخصوص خداوند است؛ ولی او بنابر مصالحی، برخی انسان‌ها را از آن بهره‌مند می‌کند. با این حال، برخی علوم غیبی مانند علم به ذات خداوند، مخصوص خود اوست و کسی را توان رسیدن به آن نیست. بر اساس آموزه‌های دینی، پیامبران ( یا دست‌کم برخی از آنها)، از جمله پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله)، امامان شیعه و برخی از انسان‌های صالح از علم غیب برخوردارند. مقدار و گستره این علم در افراد مختلف، متفاوت است و بیشترین میزان آن مخصوص پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) و جانشینان اوست.

در توضیح این مطلب مى گوییم: غیب در مقابل شهود، بر چیزى اطلاق مى شود که با حواس ظاهرى قابل درک نیست. قیامت، برزخ، ملائکه، جنّ و … عوالمى هستند که با حواسّ ظاهرى انسان قابل درک نیستند، از این رو داخل در عالَم غیب شمرده شده اند. غیب را مى توان به دو بخش تقسیم کرد: غیب مطلق و غیب نسبى. غیب مطلق غیبى است که به هیچ نحو و در هیچ زمان و مکان قابل ادراک نیست، مثل ذات الهى که غیب الغیوب است، به خلاف غیب نسبى که با شرایطى خاص براى افرادى ویژه قابل ادراک به غیر حواس ظاهرى است. و تنها کسى که به عالَم غیب و شهادت به طور کامل احاطه دارد، خداوند است. در قرآن کریم آمده: (قُلْ لا یَعْلَمُ مَنْ فِى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ الْغَیْبَ اِلاَّ اللّه )؛(۱) « [اى رسول ما] بگو که در آسمان ها و زمین جز خدا کسى از علم غیب آگاه نیست» که دلالت مى کند بر اینکه علم غیب مخصوص خدا است.

در مقابل آیات دیگرى وجود دارد که علم به غیب را براى غیر خدا نیز اثبات مى کند از جمله، خداوند در سوره جن :مى فرماید ( عالِمُ الْغَیْبِ فَلا یُظْهِرُ عَلى غَیْبِهِ أَحَداً إِلاّ مَنِ ارْتَضى مِنْ رَسُول …)؛(۲)«او داناى غیب است و هیچ کس به عالم غیب او آگاه نیست جز پیامبرى را که از او خشنود باشد….»

از استثناى این آیه استفاده مى شود که خداوند متعال ذاتاً و اصالتاً عالم به غیب است ولى بر پیامبرى که مرضىّ اوست، علم غیب افاضه مى کند. و از آنجا که لازم است هرچه براى رسول صلاحیت دارد، امام نیز آن را دارا باشد چون هر دو شریعت را بیان مى کنند، پس امام هم مشمول این عنایت الهى خواهد بود.

لذا در قرآن اشاره به انواع اطلاعات غیبى براى انبیا و اولیاء کرده و مى فرماید: ( ذلِکَ مِنْ أَنْباءِ الْغَیْبِ نُوحیهِ إِلَیْکَ)؛(۳) «آن، از خبرهاى غیبى است که به تو وحى نمودیم.» و از قول حضرت عیسى(علیه السلام)مى فرماید: ( وَأُنَبِّئُکُمْ بِما تَأْکُلُونَ وَما تَدَّخِرُونَ فی بُیُوتِکُمْ)؛(۴) «و به شما خبر مى دهم که در خانه هایتان چه مى خورید و چه مى اندوزید.»

بنابراین در جمع بین این دو دسته از آیات مى توان گفت: آیاتى که ظهور در اختصاص علم غیب به خداوند دارد، علم غیب به نحو اصالت و استقلال است. وآیاتى که علم غیب را بر غیر خداوند ثابت مى کند به نحو تبعیّت و به اذن خداوند است.

با همین بیان مى توانیم از آیاتى که ظهور در انکار علم غیب از پیامبر دارد، جواب دهیم؛ زیرا انکار این آیات به نحو استقلال بوده نه آن که به طور مطلق، آن را از پیامبر نفى کنند.(۵)

پی نوشت:

۱ . سوره نمل، آیه ۶۵٫

۲ . سوره جن، آیات ۲۶ و ۲۷٫

۳ . سوره آل عمران، آیه ۴۴٫

۴ . سوره آل عمران، آیه ۴۹٫

۵ . على اصغر رضوانى، امام شناسى و پاسخ به شبهات (۱)، ص ۱۳۵٫

تفاوت اساسی ائمه معصوم با انسان های عادی

اشاره:

تفاوت اساسی ائمه معصوم با انسانهای عادی در چیست؟ آیا می توان گفت آفرینش آنان با سایر انسان ها متفاوت است؟ چرا؟ عدل الهی در اختصاص امتیازات چه می شود؟ ارزش عصمت آنان به چیست؟ اینها پرسشهایی است که درباره اهل بیت و ائمه معصومین (علیهم‌السلام) مطرح است در این نوشته به صورت مختصر به این پرسشها پاسخ داده شده است.

 

 

پیشوایان معصوم (ع) از نظر ویژگی های انسانی و زیست طبیعی، نیز از جهت دارا بودن دو نیرو در درون، نیروی غریزه و شهوت و نیروی عقل و از نظر باز بودن راه نیک و بد، هیچ تفاوتی با انسان های دیگر ندارند، همان گونه که در قرآن نیزخطاب به پیامبر آمده : بگو من بشری همانند شما هستم ….(۱)

اما اینان برگزیدگان الهی و رسولان خداوند هستند ؛زیرا انسان هایی هستند که از میان دو نیرو عقل و شهوت، عقل را بر شهوت و غضب حاکم کردند و تحت اختیار خود در آوردند.

مقام عصمت برخواسته از دو چیز است : آگاهی به حقیقت گناه، تقوا .

معصومان کسانی هستند که در این دو مقام به مرتبه بالا دست یافته اند، پس علت عصمت را دارا شدند و اگر چه در آنان، نیرو و کشش به سوی گناه وجود دارد، اما با وجود آن دو عامل قوی به آن رو نمی اوردند.

در عین حال برخی مقامات عصمت، مانند عصمت در خطا، اشتباه و بیان احکام الهی به آنان داده شد و اگر در ابتدای تولد تا پایان خداوند آنها را محافظت از گناه نمود، به خاطر آن است که خداوند عالم است که آنان با اختیار خود از گناه مصون خواهند بود ؛ پس با این علم الهی آنان را از همان ابتدا اختیار و انتخاب نمود.

در پاسخ مفصل تر می گوییم: عصمت پیامبران و امامان گرچه یک موهبت الهی است امّا به لحاظ این که خداوند میدانسته که آنان منهای عصمت هم با دیگران در مراتب اخلاص و فداکاری فرق داشته، از این رو، این موهبت را به آنها بخشیده است.

بنابراین معصومین«علیهم السلام» خود، شایستگی و ویژگیهای ذاتی برای قبول مقام عصمت داشته‏اند و افاضه و موهبت الهی بیحساب و بدون جهت نیست.

ازسوی دیگر مصونیت معصومان در برابر گناه از مقام معرفت و علم و تقواى آن ها سرچشمه مى گیرد, درست همانند پرهیز از پاره اى از گناهان براى ما که به خاطر علم و آگاهى و ایمان و معرفت آن را ترک مى کنیم , مثلاً هرگز بابدن لخت و عریان , قدم در کوچه و خیابان نمى گذاریم , گروه زیادى از مردم نسبت به گناهانى مانند سرقت مسلحانه در شب یا قتل انسان هاى بیگناه یا انتحار و خودکشى مصونیت دارند و داراى حا لت درونى خاصى مى باشند که عوامل پیدایش این نوع گناهان در محیط ذهن آن ها, آن چنان محکوم و مورد تنفر می باشد که حتى به فکر آن نیزنمى افتند. در عین حال چنان نیست که قدرت بر این کار را نداشته باشد, بلکه او با توجه به پى آمدهاى کار, ترک را بر فعل ترجیح مى دهد و در طول زندگى گِرد چنین کارهایى نمى رود. انجام ندادن، مطلبى است و نداشتن قدرت , مطلبى دیگر. بنابراین بیشتر انسان ها از حد و درجه ضعیفی از عصمت برخوردارند.

به دیگر سخن : صدور چنین کارى از انسان هاى عاقل و علاقه مند به سلامت خود, به صورت محال عادى در مى آید, نه محال عقلى . باز به عنوان مثال، محال عادى است که شخص عالم و مؤمنى شراب با خود به مسجد ببرد و در صف جماعت بنوشد, ولى مسلّماً این یک محال عقلى نیست , بلکه محال عادى است . تفاوت این دو محال بسیار روشن است . در اولى امکان انجام فعل محفوظ است , هر چند تحقق نمى پذیرد, ولى در دومى فعل امکان انجام ندارد. مثلاًخدا مى تواند افراد مطیع و فرمان بردار را به دوزخ بفرستد, در حالى که هرگز این کار را انجام نمى دهد. اقتضاى صفت عدل و حکمت این است که به انسان مطیع پاداش دهد, نه کیفر. بنابراین انجام ندادن فعل گواه بر عدم توانایى نیست . فردمعصوم اقدام به انجام کار خلاف و گناه نمى کند, هر چند اگر بخواهد, مى تواند مانند دیگران آن را انجام دهد.

ائمه اطهار(ع) وانبیا مانند بقیه مردم انسان هاى صاحب اختیار و اراده بوده اند. آنان مانند بقیه مردم می‌‌‌ توانستند دنبال گناه و فساد بروند و می‌‌‌ توانستند اهل صلاح و تقوا باشند.

از این جهت هیچ گونه ظلم یا تبعیضی از جانب خدا در حق مردم نشده است تا بگوییم خدا عادل نیست یا بگوییم آیا با عدل خدا سازگار است؟

عصمت معصومان نیز همین گونه است. یعنی ناشى ازعلم آنان به حقیقت و‌آثار و عواقب گناه است .با این تفاوت که آنها به تمام گناهان آگاهی دارند ونیز از ایمانی مستحکم برخوردارند که پشتوانه محکمی برای این علم می باشد. این علم قوى آثار شوم گناه را در نظر آن ها مجسم مى نماید و موجب می شود که‌آنها گناه انجام ندهند . پس عصمت معصومان از دو چیز برخوردار است، یکی علم و آگاهی از حقیقت و آثار گناه و دیگر ایمان محکم که آنها را از گناه باز می دارد، بی آنکه اختیار آنها برای انجام یا ترک گناه سلب شده باشد.

از آن جا که منشأ عصمت «اراده و اختیار» آدمى است (۲ )؛ هر انسان صاحب اراده‏اى، مى‏تواند با ریاضت شرعى و تهذیب نفس، به مقام عصمت دست یابد. بنابراین خداوند هیچ کس را از رسیدن به مقام عصمت محروم نکرده است و عصمت منحصر به پیغمبران و امامان معصوم(ع) نیست (۳).؛ چنان که حضرت مریم(س)، حضرت فاطمه(س) و مخلصینى دیگر (۴).- که نه پیامبر بودند و نه امام – به مقام شامخ عصمت دست یافته‏اند.

از طرف دیگر عصمت مراتب متعدد دارد و مقصود از عصمتِ معصومان، پیامبران و ائمه(ع) و حضرت زهرا(س)، تنها عصمت از گناهان – آن هم پس از سنین متعارف بلوغ و تکلیف نیست – بلکه عصمت از سهو و خطا و از زمان طفولیت را نیز در بر مى‏گیرد.

روشن است که چنین عصمتى در امت اسلام، منحصر در چهاره معصوم(ع) است. آن چه که در فضائل و مناقب ائمه(ع) آمده، وسایل و زمینه های لازم براى امامت و پیشوایى آنان بوده است. آنان اگر بخواهند، پیشواى مردم باشند، باید داراى فضائل و کمالاتى باشند تا محبّت آنان در دل مردم قرار بگیرد و بتوانند الگو و مقتداى مردم باشند، اما این فضائل هیچگونه منافاتى با تساوى آنان با مردم در انجام یا ترک گناه ندارد.

همان طورى که من و شما باید تلاش کنیم تا نزد خدا مقرّب شویم، ائمه نیز باید با هواها و خواهش هاى نفسانى خود مبارزه کنند و دستورهاى خدا را انجام بدهند، بلکه وظایف و کارها و مسئولیت های آنان به جهت وظیفه سنگینی که دارند، سخت تر وطاقت فرسا تراز بقیه مردم است. چنین نیست که کسی به مقام عصمت رسیده و خیالش آسوده باشد، بلکه با آزمون های سخت تر و سنگین تری روبرو هستند و با مصائب و مشکلاتی روبرو هستند که انسانه های عادی ندارند و در انجام عبادات هیچ کس به مقام آنان نمی رسد. و همین چیز ها است که عصمت آنان را تضمیین می کند و بر علم و ایمان شان می افزاید. عصمت دارای مراتب است و بالاترین مرتبه آن، چیزی است که پیشوایان معصوم به آن دست یافته اند و مراتب پائین تر عصمت که عصمت از گناه باشد، برای دیگران نیز دست یافتنی است.

بنا بر این معصوم بودن برخی و نبودن عده دیگری منافاتی با عدل الهی ندارد ؛ زیرا عدل آن است که هر کس در جایگاه حقیقی خود قرار گیرد وپیشوایان دینی با تلاش و اراده و اختیار خود به این مقام راه پیدا کرده اند. در واقع خداوند کسی را از دست یافتن به مقام عصمت محروم نکرد، و مقام عصمت نیز مانند مراتب دیگر کمال انسانی دست یافتنی است . دیگران نیز می توانند با تلاش و مبارزه با نفس به یرخی از مراحل و مراتب عصمت دسترسی پیدا کنند.

پی نوشت:

۱- کهف (۱۸) آیه ۱۱۰.

۲- پژوهشى در عصمت معصومان، تهران، پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامى، چاپ اول، ۱۳۷۷، فصل سوم، صص ۷۲ – ۴۳.

۳- تفسیر موضوعى قرآن کریم، ج ۹، صص ۲۰-۲۲؛ علامه طباطبایى، ولایت نامه، ترجمه همایون همتى، تهران، امیرکبیر، چاپ اول، صص ۵۸ – ۴۸

۴- علامه طباطبایى، المیزان، بیروت، مؤسسه الاعلمى للمطبوعات، ج ۳، ص ۲۰۵

منبع: مرکز ملی پاسخگویی به سوالات دینی.

عدم تنافی عصمت حضرت موسی(ع) با قتل قبطی

 شبهه

برخی شبهه می کنند که شیعه قائل به عصمت پیامبران قبل از بعثت آنان است. در حالی حضرت موسی (ع) با کشتن مرد قبطی مرتکب گناه شد و از خداوند متعال درخواست مغفرت نمود. این قصه قرآنی عقیده شیعه را زیر سوال می برد.

پاسخ

مفسران بحث هاى دامنه دارى، در مورد مشاجره مرد قبطى و بنى اسرائیلى، و کشته شدن قبطى به دست موسى کرده اند.

البته اصل این عمل، مسأله مهمى نبوده، چرا که جنایتکاران فرعونى مفسدان بى رحمى بودند، که هزاران نوزاد بنى اسرائیلى را سر بریدند، و از هیچگونه جنایت بر بنى اسرائیل، ابا نداشتند، و به این ترتیب افرادى نبودند که خونشان مخصوصاً براى بنى اسرائیل محترم باشد.

آنچه براى علماى تفسیر ایجاد مشکل کرده، تعبیراتى است که خود موسى(علیه السلام) در این ماجرا مى کند:

یک جا مى گوید: «هذا مِنْ عَمَلِ الشَّیْطانِ».

جاى دیگر مى گوید: «رَبِّ إِنِّی ظَلَمْتُ نَفْسِی فَاغْفِرْ لِی؛ خدایا! من بر خود ستم کردم مرا ببخش».

این تعبیرات، چگونه با عصمت انبیاء، که حتى قبل از نبوت و رسالت باید داراى مقام عصمت باشند، سازگار است؟

اما با اندک توضیحى روشن مى شود که آنچه از موسى(علیه السلام)سر زد، ترک اولائى بیش نبود، او با این عملش خود را به زحمت انداخت، چرا که قتل یک قبطى، به وسیله موسى(علیه السلام)، چیزى نبود که فرعونیان، به آسانى از آن بگذرند، و مى دانیم ترک اولى، به معنى کارى است که ذاتاً حرام نیست، بلکه موجب مى شود که کار خوب ترى ترک گردد، بى آنکه عمل خلافى انجام شده باشد.

نظیر این تعبیر، در سرگذشت بعضى دیگر از انبیاء، از جمله حضرت آدم(علیه السلام)نیز آمده است که شرح آن در سوره «اعراف» آمده است.

در حدیثى که در «عیون الاخبار» از «امام على بن موسى الرضا»(علیه السلام) در تفسیر این آیات آمده، چنین مى خوانیم: «منظور از جمله «هذا مِنْ عَمَلِ الشَّیْطانِ» نزاع و جدال آن دو مرد با یکدیگر بوده که عمل شیطانى محسوب مى شده، نه عمل موسى(علیه السلام)، و منظور از جمله «رَبِّ إِنِّی ظَلَمْتُ نَفْسِی فَاغْفِرْ لِی»، این است که من خود را در آنجا که نباید بگذارم گذاردم، من نباید وارد این شهر مى شدم، و منظور از جمله «فَاغْفِرْ لِی» این است که مرا از دشمنانت مستور دار تا بر من دست پیدا نکنند».(۱)

۱٫ تفسیر نمونه، جلد ۱۶، صفحه ۵۶٫