معراج

نوشته‌ها

معراج پیامبر اسلام ۱۷ رمضان

صدیقه مقدس پور

 

معجزه معراج؛ حاصل عبودیت خالص رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)

سفر معنوی معراج از رخدادهای شگفت انگیز در صدر اسلام برای شخص پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) است که به عنوان یکی از معجزات آن حضرت بوده و عقل بشری از درک حقیقت آن ناتوان است. این سفر ملکوتی در سایه عبودیت و بندگی خالصانه نبی مکرم اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) حاصل شده است و آیات و روایات بسیاری، با عظمت و شکوه ازآن یاد می کنند.

 

معنای معراج‏

عروج به  معنای بالا رفتن است. به شبی که دعا بالا رود لیله المعراج گویند (۱) و حرکت بر روی زمین را نیزعروج می گویند (۲) و اسار و اسراء هم به معنای راندن است یا سیر درشب را گویند. بنابراین معنای معراج، سیر در زمین و جهان‏های بالا و دوردست است.

داستان معراج پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) شامل دو قسمت است ، قسمت نخست آن سفری است با مرکبی به نام «براق»(۴) از مسجدالحرام تا مسجدالاقصی و حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) در مدت کوتاهی در آن نقطه پایین
آمد ، از نقاط مختلف مسجد و «بیت اللحم» که زادگاه حضرت عیسی (ع) است ، منازل انبیاءالهی و آثار و جایگاه آنها دیدن کرد و در برخی از منازل دو رکعت نماز گزارد. پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) این مسیر را در یکی از شبها در دوران رسالت خود در مکه و از طریق اعجاز طی کرده است، که این قسمت را اصطلاحاً در کتابها و تاریخ ” إسراء” می‏نامند. قسمت دوم داستان معراج، سیر آن حضرت از مسجدالاقصی به آسمان ها است که ستارگان و نظام جهان بالا را مشاهده نمودو با ارواح پیامبران و فرشتگان آسمانی سخن گفت ، از بهشت و دوزخ بازدید کرد و درجات بهشتیان و اشباح دوزخیان را از نزدیک مشاهده نمود. (۵) این قسمت از سفر آسمانی را اصطلاحاً ” معراج” می‏نامند.

پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در معراج با رموز هستی و اسرار نظام آفرینش و وسعت عالم خلقت و آثار قدرت بی‏پایان خداوند کاملاً واقف گشت. سپس به سیر خود ادامه داد و به ” سدره المنتهی ” (۶) در آسمان هفتم و
جنه المأوی  رسید، و آن را سراسر جلال و عظمت پروردگار یافت. آن گاه حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) در آن جهان لبریز از نور و روشنایی به اوج شهود باطنی و قرب الی الله و مقام ” قاب قوسین او ادنی ” رسید.، به جایی که جز خدا ، هیچ موجودی در آن راه ندارد حتی جبرئیل از حرکت باز ایستاد و گفت : به یقین به اندازه سر انگشتی بالاتر آیم ، خواخم سوخت . (۷) در این هنگام برنامه سفر وی پایان یافت و مأمور شد از همان راهی که پرواز نموده بود بازگشت نماید. در برگشت نیز در “بیت‏ المقدس”  فرود آمد،آن گاه روانه مکه و وطنش گردید.

 

حقیقت معراج

حقیقت معراج پیامبر، سیر او از مسجدالحرام تا مسجدالاقصی و از آنجا به ” سدره المنتهی ” است که از بررسی آیات می توان به این حقیقت دست یافت.

نخستین آیه سوره اسراء مربوط به معراج رسول گرامی صلی الله علیه و آله است.

سبحان الذی أسری بعبده لیلا من المسجد الحرام الی المسجد الاقصی الذی بارکنا حوله لنریه من آیاتنا انه هو السمیع البصیر؛ منزه است خدایی که شبانگاه بنده خود را از مسجدالحرام تا مسجدالاقصی که اطراف آن را برکت داده ایم، برد، تا آیات خود را نشان او بدهیم؛ به درستی که فقط او شنوا و
بینا است. (۸)

و در سوره نجم قسمتی از آیه های ۱۸-۵ مربوط به این سفر معنوی و الهی و قسمت دیگر به حادثه نزول وحی در آغاز بعثت است.

علمه شدید القوی* ذو مره فاستوی* و هو بالافق الاعلی* ثم دنا فتدلی* فکان قاب قوسین أو أدنی* فاوحی الی عبده ما أوحی* ما کذب الفؤاد ما رای* أفتمارونه علی ما یری* و لقد رآه نزله اخریعند سدرهالمنتهی* عندها جنه المأوی* اذ یغشی السدره مایغشی* ما زاغ البصر و ما طغیلقد رای من آیات ربه الکبری

موجود نیرومندی (فرشته وحی) او را تعلیم داده است این معلم قدرتمند (به هنگام نزول وحی) در افق بالا، قد برافراشت، و برای او نمایان گردید، سپس نزدیک شد و در میان زمین و آسمان آویزان گردید و به قدری نزدیک شد که به اندازه دو میدان تیر یا دو سر کمان یا از آن هم کمتر بود این معلم به بنده خدا آنچه باید وحی کند، وحی کرد، ولی آنچه را دید دل آن را تکذیب نکرد. آیا با او در آنچه که دیده است (جبرئیل) به مجادله برمی خیزید؟ یکبار دیگر او را نیز دیده است نزد ” سدرهالمنتهی” ، نزد آن است جنه المأوی (بهشتی که جایگاه متقیان است) ، هنگامی که سدره را پوشاند، دیده منحرف گردید و از قوانین رؤیت طغیان نکرد او بعضی از آیات خدا را دید.(۹)

آیات یاد شده در دو فراز ، اشاره به دو حادثه دارد و قدر مشترک هر دو در این است که پیامبر جبرئیل را مشاهده نمود.

فراز نخست مربوط به آغاز نزول وحی است که در آن ، جبرئیل را در افق بالا، با قد برافراشته مشاهده نمود و به او آنچنان نزدیک شد که فاصله میان آن دو به اندازه فاصله دو سر کمان یا از آن هم کمتر شد، آنگاه فرشته وحی، آنچه را که بنا بود به پیامبر وحی کند، وحی نمود.

فراز دوم از این آیات مربوط به معراج و رؤیت فرشته وحی در این سیر روحانی می باشد، نه تنها او این فرشته را نزد سدرهالمنتهی دیده ، بلکه آیات بزرگ پروردگار خود را نیز مشاهده نموده ، به طوری که چنانکه می فرماید ” لقد رأی من آیات ربه الکبری ”  این بخش از آیات مربوط به سیر او در زمین نیست، بلکه به گواه اینکه جبرئیل را کنار سدرهالمنتهی دید، و در نزد سدره، جنهالمأوی قرار دارد، طبعاً این آیات در جهان خارج از کره زمین می باشد.

بنابراین پیامبر صلی الله علیه و آله در سیر خود دو بار آیات خدا را دیده است:

۱- در سیر خود از مسجدالحرام تا مسجدالاقصی

۲- در سیر خود از مسجدالاقصی تا سدرهالمنتهی

نکته قابل توجه اینکه  قرآن آیاتی را که پیامبر صلی الله علیه و آله در مسیر مسجدالحرام تا مسجدالاقصی دیده، با لفظ ” کبری” توصیف نمی کند در حالی که آیاتی را که پیامبر در ادامه آن سیر مشاهده کرده، آیات کبری معرفی می کند و این خود گواه بر آن است که ظرف این آیات مختلف بوده است، آیات نخست مربوط به زمین و آیات دوم درمورد جهان خارج از این کره خاکی بوده است.

البته در این آیات گواهی بر این که سیر دوم به دنبال سیر نخست بوده و این دو سیر، یک جا و در یک زمان انجام گرفته اند، نیست و ممکن است در دو زمان، و به صورت جدا از هم انجام گرفته باشد ولی اگر معراج جسمانی و روحانی آن حضرت بیش از یک بار تحقق نپذیرفته باشد، طبعاً باید سیر دوم به دنبال سیر نخست بوده و مجموعاً در یک شب انجام گرفته باشد.

با توجه به این توضیحات می توان به این نتایج رسید :

الف: مسافت این سیر آفاقی از مسجدالحرام تا مسجدالاقصی و از آنجا تا سدرهالمنتهی که جنهالمأوی در نزدیکی آن قرار دارد، بوده است.

ب: زمان این سیر به گواه لفظ ” اسری” که در سیر شبانه به کار می رود، شب بوده ولی چه مقدار از شب ، آیات درباره آن ساکت است. هم چنین آن گونه که ازروایات بر می آید این سفر در شب هفدهم ماه رمضان سال دهم بعثت رخ داده است.

ج: مشاهده آیات باعظمت خدا ، آن هم نه همه آیات بلکه به حکم لفظ «من» در جمله «لنریه من آیاتنا» بخشی از آیات خدا را مشاهده نمود.

لفظ “اسری ” هرچند بازگوکننده زمان این سیر است، و این که همگی در شب انجام گرفته است، ولی لفظ ” لیلاً” به عنوان تأکید ، هر نوع شک و ابهام را در زمان آن می زداید.

برخی از نویسندگان غربی به پیروی از برخی مفسران که در سیره ی رسول خدا رقم زده اند در تفسیر و ارجاع ضمایر آیات وارده در سوره نجم دچار اشتباه شده اند و تصور کرده اند که مقصود رؤیت خدا است در حالی که محور بحث در هر دو فراز، جبرئیل امین می باشد و منشأ آن بی دقتی در آیات و پیروی از تفاسیر سطحی است و ما برای رفع این اشتباه بار دیگر به توضیح بخشی از این آیات
می پردازیم

علمه شدید القوی ؛ این معلم دارای عقل و خرد است و در آسمان به هنگام نزول وحی قد، برافراشت.

و هو بالافق الاعلی ؛ در حالی که آن معلم در افق بالا قرار داشت.

ثم دنی فتدلی ؛ آن معلم پیامبر نزدیک شد و در آسمان آویزان گردید.

فکان قاب قوسین أو أدنی ؛ آن معلم به اندازه ای نزدیک شد که فاصله او با پیامبر به اندازه دو کمان یا کمتر از آن بود.

فاوحی الی عبده ما اوحی ؛ آن معلم به بنده خدا (پیامبر) وحی کرد آنچه را که وحی کرد.

بنابراین جز دو ضمیر (علمه، عبده) که اولی به پیامبر، و دومی به خدا برمی گردد، مرجع تمام ضمایر، « معلم نیرومند » پیامبر است که او را آموزش داد و وحی را آورد و احتمال دارد ضمایر خصوص این جمله به خدا برگردد یعنی خدا به بنده خود وحی کرد آنچه را که وحی کرد.

شب ، زمان تکامل و عروج

به نظر قرآن ظرف عروج، شب است ؛ (فجر/۴) چون شب ظرف زمانی است که در آن طبیعت نهان گردیده و آسمان آشکار می شود.

شب آن چنان در فرهنگ قرآن اهمیت دارد که خدای سبحان بدان سوگند می خورد ؛(فجر/۴) و مقام محمود و پسندیده ای را به شب زنده داران اهدا می کند.(اسرا/۷۹)

این که خداوند سبحان برای اصلاح انسان ها به سحر (بخش پایان شب) قسم یاد می کند، از آن روست که سحرخیزی خود سبب اصلاح بشر است. هرچند که برای خداوند شب و روز معنا و مفهومی ندارد، ولی فرصت های مناسب برای انسان هایی است که قابلیت دارند تا به مقام تسبیح درآیند ، چون روز، انسان را سرگرم می کند و به کام خویش می کشد چنان که در دریای خروشان طبیعت تنها شناگران هستند که در آن غرق نمی شوند. با این همه همان شناگران ماهر نیز ناچارند تا پایان روز در آن دست وپا بزنند تا غرق طبیعت نشوند. (مزمل/۷) بی گمان تلاش و کار روزانه فرصتی باقی نمی گذارد تا انسان آرام گیرد و از مقام بی نقص و عیب تنزیهی برخوردار گردد. وقتی شب فرا می رسد انسان از دریای خروشان طبیعت با نیروی توکل رهایی می یابد. در سحرگاهان است که پاها بر جای محکم تسبیحات استوار شده و دریافت های آن را از ملکوت تسبیحات خداوندی به چنگ می آورد (مزمل/۶) به نظر قرآن، به دست آوردن این دریافت ها و گفتارهای محکم که با عمل حضور و خلوص استوار می گردد، در شب آسان تر است. (احزاب/۷۱) به همین جهت است که قرآن که محکم ترین قول وگفتار است در هنگام شب نازل می شود (قدر/۱) و سیر زمینی پیامبر و عروج ملکوتی وی در شب اتقاق می افتد.

بی شک تکامل در شب و روز امکان پذیر و شدنی است، ولی در شب به آسانی صورت می پذیرد زیرا انسان در شب از آشفتگی به درمی آید و در تاریکی شبانه به آرامش روحی و روانی دست می یابد و این امر، خود موجب می شود تا ارتباط او با ملکوت آسان تر شود، در این هنگام است که از آن
” سبح طویلی ” که در روز و در بیرون وجودی او برپاست، رهایی یافته و به حضور قلب دست می یابد.

مشاهدات زمینی رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)

با توجه به آنکه معراج در نوبت‌های متعددی انجام شده و در هر کدام از این سفرها پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) مشاهدات متفاوتی داشته‌اند، لذا در هر فرصتی که پیش می‌آمده به فراخور شرایط صحنه‌ای از آن ماجراها را برای اصحاب و اطرافیان خویش ترسیم و تصویر می‌کرده‌اند.

حضرت محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) در خانه ام هانی، برای نخستین بار، راز سفر خود را با دختر عمویش، ام‌هانی در میان گذاشت. سپس هنگامی که روز آغاز گشت، قریش و مردم مکه را از این جریان باخبر ساخت. داستان معراج شگفت‌انگیز پیامبر در آن مدت کوتاه که به نظر قریش، امری ناممکن بود، همه جا پخش شد. سران قریش بیش از پیش بر محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) خشم گرفتند و بنابر عادت همیشگی خود، به تکذیب او برخاستند. از او خواستند که وضع ظاهری ساختمان بیت‌المقدس را بیان کند. آنان گفتند: کسانی در مکه هستند که بیت‌المقدس را دیده‌اند. اگر راست می‌گویی، آنجا را تشریح کن تا ما تو را در این خبر شگفت‌انگیز، تصدیق کنیم.

پیامبر بزرگوار اسلام، وضع ظاهری ساختمان بیت‌المقدس را برای آنان بازگو کرد. افزون بر آن، حوادثی را که در میانه راه مکه و بیت‌المقدس و هنگام بازگشت از معراج رخ داده بود، تعریف کرد. حضرت (صلی الله علیه و آله و سلم) گفت: “در میان راه، به کاروان فلان قبیله برخوردم که شتری از آنها گم شده بود. در میان اثاثیه آنان، ظرف آبی بود که من از آن نوشیدم. سپس آن را پوشاندم. در جای دیگر به گروهی برخوردم که شتری از آنها رمیده و دست آن شکسته بود.» قریش گفتند: از کاروان قریش خبر ده. پیامبر فرمود: «آنان را در «تنعیم» (در ابتدای حرم) دیدم که شتری خاکستری رنگ در پیشاپیش آنان حرکت می‌کرد. آنان کجاوه‌ای روی شتر گذارده بودند و اکنون به شهر مکه وارد می‌شوند .”

قریش از این خبرهای قطعی، سخت ناراحت شدند و گفتند: اکنون صدق و کذب گفتار او برای ما آشکار می‌شود. همه انتظار می‌کشیدند که کاروان چه زمانی وارد شهر می‌شود. ناگهان پیشگامان کاروان وارد شهر شدند. اهل کاروان، شرح قضیه را همانگونه که رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) بازگفته بود، تصدیق کردند.(۱۰)

 

پیامبر از عروج می گوید

پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: من در مکه بودم که جبرییل نزد من آمد و گفت: «ای محمد! برخیز». برخاستم و کنار در رفتم. ناگاه جبرئیل و میکائیل و اسرافیل را در آنجا دیدم. جبرئیل، مرکبی به نام «براق» نزد من آورد و به من گفت: «سوار شو». بر براق سوار شدم و از مکه بیرون رفتم. به بیت‌المقدس رسیدم. هنگامی که به بیت‌المقدس رسیدم، فرشتگان از آسمان نزد من به زمین فرود آمدند و مرا به داشتن مقام و منزلت ارجمند در پیشگاه خداوند مژده دادند. آنگاه در بیت‌المقدس نماز خواندم.(۱۱)

در روایت دیگر آمده است که پیامبر اعظم(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:

ابراهیم خلیل(ع) به همراه گروهی از پیامبران پیش من آمدند و مرا بشارت دادند. سپس موسی و عیسی(ع) آمدند. پس از آن، جبرییل دستم را گرفت و مرا بالای صخره (سنگی در بیت‌المقدس) برد و بر روی آن نشاند. ناگاه ماجرای معراج را پیش خود دیدم که مانند آن را در عظمت و بزرگی ، هرگز ندیده بودم. از آنجا به آسمان دنیا (آسمان اول) صعود کردم. آنان به من سلام می‌کردند.

سپس جبرئیل مرا به آسمان ششم برد. در آنجا، انبوه آفریدگان و کروبیان (مجردات و فرشتگان و ارواح) را دیدم. سپس همراه جبرئیل به آسمان هفتم صعود کردم. در آنجا با آفریدگان خدا و فرشتگان بسیار دیدار کردم.(۱۲)

 

حدیث معراج

از جمله روایات مشهوری که به  معراج می‌پردازد روایت اخلاقی مفصلی است که سخنان خداوند متعال خطاب به حضرت محمد مصطفی(صلی الله علیه و آله و سلم) را در بر می‌گیرد. در واقع پیام‌های خداوند و سوغات رسول او(صلی الله علیه و آله و سلم) از این سفر برای مسلمانان و پیروان ایشان در همه اعصار و دوران‌ها دارای اهمیت است و به همین دلیل تاکنون شرح‌های متعددی بر آن نوشته شده است.(۱۳)

در این روایت مفصل از برترین کردار، افراد شایسته محبت خداوند، پارساترین مردم ، ویژگی دنیازدگان، ویژگی اهل آخرت، پاداش زاهدان،‌ ارزش سکوت ، اهمیت رزق حلال ،‌ جایگاه و اثر روزه و ویژگی عابدان و مسائلی از این قبیل سخن به میان آمده است.

همراهان رسول خدا

در احادیث معراج، امامان معصوم‌ (علیهم السلام) از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) روایت کرده‌اند که فرمود: “من وقتی همه‌ی‌ مراحل را طی کرده از آسمانها گذشتم و به بیت معمور و نزد‌یک سِدره المنتهی رسیدم، بعضی از اصحابم مرا همراهی می‌کردند معی أناسٌ من أصحابیآنها که لباس نو دربرداشتند وارد شدند و آنها که نداشتند ماندند، عده‌ای را به همراه خود بردم و عده‌ای به همراهم آمدند. “(۱۴) عده‌ای که در آن مراسم، حضور داشتند، اهل بیت عصمت و طهارت و مؤمنانی بودند که به دنبال پیغمبر، آن مقام را طی کردند.

معراج از مسجد و رؤیت آیات خاص

یکی از نکات مهمی که در مورد معراج رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) می توان به آن اشاره کرد، این است که معراج از مسجد شروع می‌شود…  من المسجد الحرام إلی المسجد الأقصی… ، زیرا مسجد از خانه‌های خاصّی است که رفعت آن با اذن خداوند محقق است فی بیوت أذن الله أن‌ترفع (سوره‌ی‌ نور، آیه‌ی‌ ۳۶) ؛ چنان که در شب صورت می گیرد، ز‌یرا گرچه خداوند از زمین و زمان منزه است ولی عبود‌یت انسان در مکان های مقدس و در سحرگاهان جلوه‌‌ بیشتری دارد و گرنه ا‌ین خصوصیات در فاعلیت خداوند هیچ نقشی ندارند إنّما أمره إذا أراد شیئاً أن‌‌یقول له کن فیکون (سوره‌ی‌ یس، آیه‌ی‌ ۸۲ )

و نیز دائم الفضل علی البر‌یه است، همه‌ ‌ زمین ها و زمان ها نزد او ‌یکسان است، چونالرحمن علی العرش استوی (سوره‌ی‌ طه، آیه‌ی‌ ۵ ) ؛ او بر همه چیز احاطه‌ کامل دارد، ولی مسجد از سایر اماکن ممتاز است، و به لحاظ ویژگی های خاص آن است که اگر کسی به تمام معنا اهل مسجد شد، خدا او را رفعت و مقام می‌بخشد، زیرا اگر خداوند بیتی را رفیع کرد اهل آن بیت را نیز رفیع می‌کند.

معراج جسمانی و روحانی

درباره کیفیت معراج رسول گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) چهار نظر وجود دارد:

۱-  معراج پیامبر اکرم در تمام مراحل روحانی بوده است، یعنی روح به صورت تخلیه از جسد، این عوالم را طی کرده است.

۲- معراج پیامبر روحی بوده، اما نه به صورت تجرد از بدن، بلکه به صورت رؤیا بوده و تمام عوالم به صورت رؤیا سیر شده است.

۳-  سیر پیامبر از مسجدالحرام تا مسجدالاقصی جسمانی و روحانی بوده و از آنجا به بالا به صورت روحانی بوده و این نظریه را ابن شهرآشوب برگزیده و به علمای امامیه نسبت داده است.

۴- سیر حضرت در تمام مراحل جسمانی و روحانی بودو همه جا را با تن و روان، سیر نموده است.

نظرمشهور دانشمندان شیعه مورد چهارم است،  زیرا ” عبد ” ، همان مجموعه‌ی‌ جسم و روح است که پیامبر با هر دو و در بیداری عروج کرده است.

آیاتی که پیامبر در آن شب دید…لنریه من ایاتنا… ، نشانه‌های مخصوص بود و دیدن آن‌ها نیز، ملکوتی و با حواس باطنی ، نه مُلکی و با چشم و گوش ظاهری، زیرا خداوند، آیات ظاهری را به همه‌‌ بشر ارایه کرده است إنّ فی خلق السّموات و الأرض و اخْتلاف اللّیل و النَّهار لَا یات لأُولی الألباب  (سوره‌ی‌ آل‌عمران، آیه‌ی‌ ۱۹۰)

اثبات معراج جسمانی در محدوده‌‌ حرکت‌های زمینی ـ مانند سیر از مسجدالحرام تا بیت‌المقدس و سیر در مدارج آسمانی و طبقات آن ـ کاملا ً ممکن است و حرکت بدن در قلمرو جسم زمینی یا آسمانی، هیچ محذور و مشکلی ندارد، زیرا همان طور که گفتیم برای صاحب اعجاز و کرامت، طیِّ آسمان‌ها مانند پیمودن زمین سهل و آسان است و اگر جریان حمل تخت شاهانه‌ی‌ بلقیس و ملکه‌‌ سبأ
از یمن به فلسطین، در کمتر از چشم ‌برگرداندن ممکن است…أنا اتیک به قبل أن یرتدّ إلیک طرفک فلمّا رءاه مُستقرّاً عنده قال هذا من فضل ربّی)  … سوره‌ی‌ نمل، آیه‌ی‌ ۴۰ )

جریان سیر بدنی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در آسمان‌ها نیز مقدور است.

بدون تردید در معنای معراج جسمانی نباید آن قدر افراط شود که همه‌‌ امور معنوی و روحانی به صورت یک سلسله امور مادی توجیه شود، زیرا سهم معراج روحانی ـ که بیش از معراج جسمانی است ـ باید کاملا ً درنظر گرفته شود و حفظ حدود هر یک از معراج جسمانی و روحانی به این است:

•۱-    رسول گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) در جمیع حالات عروج و سیر، دارای بدن و در حال بیداری بوده است.

•۲-  پیامبر در سر تا سر سیر و معراج، عالم طبیعت را به ‌طور کلی رها نکرد؛ بلکه جامع ملک و ملکوت همگام طبیعت بود، و اگر تک بُعدی می‌بود، لازم آن یا مجرّد شدن موجود مادّی است یا مادّی شدن موجود مجرّد، و هر یک از این دو فرض باطل است؛ زیرا محذور اجتماع نقیضین را به همراه دارد.

•۳-  سیر بدنی رسول‌خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در آسمان‌ها، به معنای خروج از عالم طبیعت نیست، زیرا آسمان‌های ظاهر ـ مانند زمین ـ موجود مادّی و طبیعی است و احکام طبیعت بر هر دو جاری است، در عین آنکه بخش تجرّد، همچنان بر حکم خود باقی است. مثلا ً اگر نماز که تقربگاه هر پارسایی است الصلاه قربان کلّ تقى  در زمین برگزار شود یا در آسمان‌ها خوانده شود، در هر دو حال، تقرّب به خداوند ـ که به بخش تجرد او برمی‌گردد ـ تنها روحانی است و بدن هرگز تقرّب مکانی به خداوند نخواهد داشت. بنابراین، همان‌گونه که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در زمینن حالات معنوی ویژه پیدا می‌کرد، ولی بدن او به خداوند نزدیک نمی‌شد، معراج روحانی آن حضرت در آسمان نیز می‌تواند اینگونه بوده باشد.

ولایت و معراج

    مهم ترین مشاهدات پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در شب معراج را باید شهود انوار مقدسه ائمه(علیهم السلام) بدانیم که اصحاب متعددی روایت ذیل یا مشابه آن را از آن حضرت نقل کرده‌اند و همان‌طور که خواهیم دید در میان دوازده امام(ع)، حضرت مهدی(ع) جایگاهی ویژه و ممتاز دارند. ضمن این روایات نقل شده است که رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:

همانا خدای عزوجل در آن شب که به گردشی شبانه برده شدم (معراج) به من وحی فرمود: ای محمد چه کسی را در زمین میان امتت به جای خود گذاشتی؟ ـ در حالی که خدا خود بدان آگاه‌تر بود ـ عرض کردم: پروردگارا، برادرم را فرمود: ای محمد، علی ابن ابی‌طالب را؟ عرض کردم: بلی ای خدای من، فرمود: ای محمد من ابتدا از مقام ربوبیت نظری بر زمین افکندم و تو را از آن اختیار کردم. هیچ گاه یادی از من نمی‌شود مگر اینکه تو نیز با من یاد کرده شوی. من خود محمودم و تو محمد؛ سپس نظری دیگر بر زمین افکندم و از آن علی بن ابی‌طالب را برگزیدم و او را وصی تو قرار دادم، پس تو سرور پیامبران و علی از نام‌های من است و «علی» (مشتق آن) نام اوست. ای محمد، من، علی و فاطمه و حسن و حسین و امامان را از یک نور آفریدم؛ سپس ولایت ایشان را بر فرشتگان عرضه داشتم، هر که آن را پذیرفت از مقربین گردید و هر که آن را رد نمود به کافران پیوست. ای محمد، اگر بنده‌ای از بندگانم مرا چندان پرستش کند تا رشته حیاتش از هم بگسلد و پس از آن در حالی که منکر ولایت آنان است با من روبه‌رو شود، او را در آتش دوزخ خواهم افکند سپس فرمود: ای محمد، آیا مایلی آنان را ببینی؟ عرض کردم: بلی. فرمود: قدمی پیش گذار.‌ من قدمی جلو نهادم. ناگاه دیدم علی بن ابی‌طالب و حسن و حسین و علی‌بن الحسین و محمد بن علی و جعفربن محمد و موسی بن جعفر و علی بن موسی و محمد بن علی و علی بن محمد و حسن بن علی آنجا بودند و حجت قائم همانند ستاره‌ای درخشان در میان آنان بود، پس عرض کردم: پروردگار من اینان چه کسانی‌اند؟ فرمود: اینان امامان هستند و این یک نیز قائم است که حلال‌کننده حلال من و حرام‌دارنده حرام من است، و از دشمنان من انتقام خواهد گرفت. ای محمد، او را دوست بدار که من او را دوست می‌دارم و هر کس را که او را دوست بدارد نیز دوست می‌دارم.(۱۵)

     پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) با عنایت خداوند بزرگ به معراج رفته است. هرگاه برنامه سیر تاریخی پیامبر، در پرتو عنایت الهی انجام گرفته باشد، به طور مسلم تمام این قوانین طبیعی در برابر اراده قاهره وی تسلیمند، و هر آنی در قبضه قدرت او هستند؛ از این رو، چه اشکالی دارد، خدایی که به زمین جاذبه داده است و به اجرام آسمانی اشعه کیهانی بخشیده، بنده برگزیده‏اش را به وسیله قدرت نامتناهی خویش، بدون اسباب ظاهری و خارجی از مرکز جاذبه خارج نماید، و اشعه‏های خطرناک ماوراء جو مصون بدارد.

منابع :

 ۱٫حسین راغب اصفهانی، المفردات، دفتر نشر الکتاب، دوم ۱۴۰۴ق، ص ۳۲۹

 ۲٫ همان، ص ۲۴۷.

 ۳٫احمد سیاح، فرهنگ جامع ، تهران: کتاب فروشی اسلام، ۱۳۵۴، ج ۱- ۲،ص ۶۹۰.

۴- براق نام مرکوبی است که بنا بر روایات، حضرت رسول(صلی الله علیه و آله و سلم) شب معراج برپشت او آسمانها را درنوردید.
۵- طبرسی، مجمع البیان، سوره اسراء،ج ۳، ص ۳۹۵.

۶٫ سدره یا سدره المنتهی، نام درخت کُنار بزرگی است که بنابر روایات اسلامی بر بالای آسمان هفتم قرار دارد و برگش مانند گوش فیل و میوه اش مانند کوزه است. علم ملائکه و سایر مخلوقات به آن منتهی شود و از آن درنمی گذرد. هیچ موجودی، بجز پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) در شبِ معراج از آن درنگذشته است و آنچه ورای آن است جز خدای نداند. از پای این درخت رودهایی از آب صاف روشن و شیر تازه و باده خوشگوار، برای نوشندگان روان می گردد. درباره آن گفته اند که اسب سوار، در سایه اش هفتاد سال راه می پیماید و یک برگ از آن روی تمام مردم سایه می افکند.(جعفر یاحقّی، دکتر جعفر محمّد: فرهنگ اساطیر و اشارات در ابیّات فارسی، ص ۲۴۱ – ۲۴۲)

۷ – مجلسی، بحارالانوار، ج۱۸، ص۳۸۲، به نقل از: سیمای معراج پیامبر، ص۲۲٫

۸ – سوره اسرا (۱۷)، آیه ۱٫

۹ –  سوره نجم (۵۳)، آیات ۱۸ـ۸٫

۱۰ – جعفرسبحانی، فروغ ابدیت، ج۱، صص۳۷۹ـ۳۸۱٫

۱۱ – طباطبایی، سید محمدحسین، المیزان، ج۱۳،‌ص۵ و ۱۹٫

۱۲ –  طبرسی، مجمع‌البیان، ج۶، ص۳۹۵؛ به نقل از: سیمای معراج پیامبر، صص۳۲ و ۳۳٫

۱۳ – از جمله این آثار می‌توان به کتاب‌هایی نظیر: راهیان کوی دوست نوشته آیت‌الله مصباح یزدی و حدیث معراج، نوشته آقای سید محمدرضا غیاثی کرمانی اشاره کرد.

۱۴ –  مجلسی، همان، ج۱۸، ص۳۲۷٫

۱۵ –  برای نمونه ر.ک: نعمانی، الغیبه، ص۱۳۳٫

زمان وجوب نماز.

اشاره:

دستور وجوب نماز های یومیه که اقامه آن بر مسلمانان در شبانه روز، پنج مرتبه واجب شده درزمان خاصی برپیامبر (صلی الله علیه و آله) نازل شده است.  بی تردید نماز یومیه که اقامه آن بر مسلمانان در شبانه روز، پنج مرتبه واجب است، در شب معراج واجب شده است و شاید یکی از بهترین هدیه های خداوند در این سفر آسمانی نصیب پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ شد و خداوند بر پیامبر و امت او منت گذاشت که حداقل به صورت واجب در ۲۴ ساعت، ۵ نوبت در مقابل او به پا ایستند و نماز بخوانند، زیرا نماز خواندن در واقع سخن گفتن با خدا است.

به هر حال قدر مسلم آن است نماز در شب معراج واجب شد، اما این که معراج پیامبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ در چه تاریخی واقع شده دیدگاه های مختلفی وجود دارد و یکی از سخن ها آن است که پیامبر اسلام معراج های متعدد داشته است که در یکی از آنها نماز واجب شده است.

آیت الله جعفر سبحانی در این باره می گوید:

از مسلمات حدیث و تاریخ این است که در شب معراج ، خدا دستور داده است که امت پیامبر هر شبانه روز در پنج وعده نماز بخوانند. و نیز از لابلای تاریخ استفاده می شود که تا لحظه مرگ ابوطالب ـ علیه السلام ـ نماز واجب نشده بود، زیرا در لحظات مرگ وی سران قریش به حضور وی آمدند و از او درخواست کردند که کار آنها را با برادرزاده اش یکسره کند و او را از کردار خود باز دارد و در برابر آن هر چه می خواهد بگیرد.پیامبر گرامی(صلی الله علیه و آله) در آن محفل رو به سران کرد و گفت: من از شما فقط یک چیز بیشتر نمی خواهم و آن این که بگویید: لا اله الّا الله؛ یعنی گواهی به یگانگی خدا دهید. این کلمه را گفت و ابداً از نماز و فروع دیگر سخن به میان نیاورد و این خود گواه بر این است که در آن روز نماز واجب نشده بود وگرنه ایمان مجرد از کردار در زمینه‌ ای که عملی مانند نماز واجب شده بود بی فایده خواهد بود. علاوه بر این تاریخ نویسان کیفیت اسلام آوردن گروهی را مانند طفیل بن عمرو دوسی که پیش از هجرت به وقوع پیوسته است ذکر نموده و پیامبر گرامی فقط تعلیم شهادتین را اکتفاء فرمود و سخن از نماز به میان نیاورده اند. این نوع قضایا حاکی از این است که تاریخ این حادثه که در آن نماز واجب شده است چندی قبل از هجرت اتفاق افتاده است.[۱] از این بیان معلوم می شود که نماز در شب معراج واجب شد و معراجی که نماز در آن واجب شده است، اندکی قبل از زمان هجرت به مدینه واقع شده است. در این جا ممکن است این سوال مطرح شود که اگر نماز در زمان یاد شده واجب شده، پس چرا در برخی روایات آمده که حضرت علی ـ علیه السلام ـ  از سه سال قبل از بعثت ، با پیامبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ نماز می خوانده است؟

پاسخ آن است که منظور آن روایات این نمازهای یومیه که به صورتی خاص و مقید به زمانی خاص است نمی باشد، بلکه مراد آن روایات ، عبادت های مخصوص و غیرمحدود به وقت است که پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) و علی ـ علیه السلام ـ  قبل از بعثت داشته اند و یا مراد نمازهای مستحبی و عبادت های غیرواجب است.[۲]

مرحوم کلینی جریان وجوب نماز در شب معراج و نحوه انجام آن را ضمن حدیث معراج به تفصیل بیان کرده، از جمله آورده است:

در شب معراج خطاب به پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ گفته شد: یا محمد به نزد آبی که از پایین عرش جریان دارد و اسم آن (صلی الله علیه و آله) است، نزدیک شو و با آن آب وضوء نما و برای پروردگارت نماز بگذار، حضرت نزد آن آب رفت و با دست راست از آن آب برداشت ، خطاب شد: صورتت را بشوی زیرا تو بسوی عظمت من نگاه می کنی، بعد هر دو دست راست و چپ را بشوی، زیرا با دست خود کلام مرا می گیری، بعد سرت را بعد هر دو پایت را مسح کن زیرا بر تو برکت نازل می کنم و به جایی ترا می برم که هیچ کس نرفته است. بعد خطاب شد: یا محمد به سوی (حجرالاسود) روی گردان و تکبیر بگو: بعد خطاب شد: نام مرا بخوان، «بسم الله الرحمن الرحیم» بگو، بعد خطاب شد که مرا حمدکن (سوره حمد را تا آخر بخوان) بعد وحی شد: ای محمد اوصاف پروردگارت را بگو که در سوره توحید آمده است (قل هو الله احد…) را بخوان، بعد وحی شد که برای پروردگارت رکوع بجا آور و در آن خدا را تعظیم نما «سبحان ربی العظیم» بگو، بعد وحی شد، سرت را بردار و راست قامت بایست، بعد وحی آمد که برای پروردگارت سجده کن و بگو: «سبحان ربی الاعلی» بعد وحی شد راست بنشین، وقتی حضرت نشست و به سوی عظمت خداوند نگاه کرد که برای او تجلی کرده بود، دوباره سر به سجده گذاشت. بعد خطاب رسید سر از سجده بردار و دوباره راست قامت بایست و همان کار قبل را تکرار نما (در رکعت دوم به جای سوره توحید سوره قدر را دستور داده شد که حضرت بخواند که اوصاف و نسبت پیامبر و اهل بیت ـ علیهم السّلام ـ است بعد از انجام سجده دوم در رکعت دوم، حضرت راست نشست و تشهد خواند و بر خود و اهل بیت خود درود فرستاد، بعد دید که ملائکه ی الهی و انبیاء در اطراف او صف کشیده اند، حضرت طبق دستور خداوند فرمود: «السلام علیکم و رحمه الله و برکاته»[۳] البته در پایان لازم به ذکر است که نماز در ادیان آسمانی گذشته به شیوه های متفاوتی وجود داشته و بر امتهای گذشته نیز واجب بوده است.

پی نوشت:

[۱]  . سبحانی، جعفر، فروغ ابدیت، نشر دانش اسلامی، ۱۳۶۳ ش، ج ۱، ص ۳۸۵٫

[۲] . همان.

[۳] . کلینی، محمد بن یعقوب، الفروغ من الکافی، بیروت، نشر دار التعارف، ۱۴۰۱ ق، ج ۳، ص ۴۸۲ تا ص ۴۸۹،

شرح فرازی از دعای مکارم الاخلاق (۲)

اسلام علاوه بر آنکه مواسات و تعاون را به پیروان خود درس داده ، از ایثار که مرحله بالاترى از تعاون است نیز سخن گفته و آنان را به ایثار تشویق نموده است که به منظورى جلب خشنودى ذات اقدس الهى در مواقعى که بتوانند دگران را بر خویشتن مقدم دارند و چیزى که مورد احتیاج خود آنان است به مسلمانى که نیازمندتر است اعطا نمایند.

عن على علیه السلام قال : عند الایثار على النفس یتبین جواهر الکرماء(۲۵۶)

على (ع) فرموده است : در زمینه ایثار بر نفس گوهر طبع و رفعت روح افراد کریم النفس آشکار مى گردد.

احسان به مردم و اقناع تمایل دگردوستى منحصر به خدمات مالى نیست بلکه هر قسم خدمتى به دگران نشانه انسانیت و حاکى از فضیلت است . ناتوانى را دست گرفتن ، یتیمى را نوازش نمودن ، راه گم کرده اى را هدایت کردن ، نابینایى را از خیابان عبور دادن ، و دیگر خدماتى از این قبیل مورد ترغیب و تشویق اولیاى گرامى اسلام است .

قال رجل للنبى صلى الله علیه و آله : احب ان اکون خیر الناس . فقال : خیر الناس من ینفع الناس ، فکن نافعا لهم (۲۵۷)

مردى به رسول گرامى عرض کرد: دوست دارم که بهترین مردم باشم . حضرت فرمود: بهترین مردم کسى است که نفعش بیشتر عاید مردم گردد پس تو در راه نفع رساندن به مردم کوشا و جدى باش تا از بهترین مردم باشى .

یکى از خدمات ارزنده و پرارج نسبت به مردم دفاع از عرض و شرف آنان است و بدبختانه در محیط ما به این امر مهم کمتر توجه مى شود.

نال رجل من عرض رجل عند النبى صلى الله علیه و آله . فرد رجل من القوم علیه ، فقال رسول الله صلى الله علیه و آله : من رد عن عرض اخیه کان له حجابا من النار(۲۵۸)

مردى در حضور رسول گرامى نسبت به کسى سخن ناروا گفت و به عرض او تجاوز نمود. شخصى که در مجلس حاضر بود گفته او را رد کرد و از مرد مورد تجاوز دفاع نماید همان دفاع براى او در مقابل آتش ‍ حجابى مى شود و او را از خطر مصون و محفوظ مى دارد.

امام سجاد (ع) در پیشگاه الهى دعا مى کند:

و اجر للناس على یدى الخیر

بارالها! به دست من براى مردم خیر و خوبى جارى کن .

با توجه به اینکه خیر رساندن به مردم داراى معناى وسیع و گسترده اى است و افراد خیر مى توانند به اشکال مختلف و صور گوناگون به آنان نفع و خیر برسانند، امام (ع) از خدا مى خواهد که او را در طول ایام زندگى به انواع خوبى ها و خیرات نسبت به انسانها موفق و موید بدارد.

ناگفته نماند که نه تنها احسان و نیکى به مردم باعث جلب رحمت بارى تعالى است ، بلکه احسان به حیوان نیز مى تواند آدمى را مشمول رحمت خداوند بنماید و بر اثر آن گناهش مورد عفو قرار گیرد و در اینجا به طور نمونه یک مورد که در حدیث آمده است به عرض شنوندگان محترم مى رسد:

عن النبى صلى الله علیه و آله قال : اطلعت لیله اسرى على الجنه فرایت امراه زانیه ، فسالت عنها. فقیل انها مرت بکلب یلهث من العطش . فارسلت ازارها فى بئر فعصرته فى حلقه حتى روى . فغفر الله لها(۲۵۹)

رسول گرامى فرمود: در شب معراج به بهشت اشراف یافتم . در آنجا زن زانیه اى را دیدم ، پرسیدم این آلوده دامن چه عملى کرده است که بهشتى شده ؟

پاسخ دادند: او بر سگى گذر کرده است که زبانش بر اثر شدت عطش از دهانش درآمده و پیوسته نفس مى زد. آن زن و روپوش بلند سرتاسرى خود را از بر گرفت و در چاهى که در آن نزدیک بود آویخت ، روپوش به آب رسید، مقدارى از آب را به خود گرفت ، پارچه را بالا کشید، نقطه پرآب را در گلوى سگ تشنه فشرده و حیوان را سیراب نمود. خداوند بر اثر این خدمت ، گناهان زن را بخشید و او را بهشتى نمود.

شاید حدیث دیگرى نظیر روایت آن زن در اخبار آمده باشد که سعدى آن را دیده و به نظم آورده است :

یکى در بیابان سگى تشنه یافت

برون از رمق درحیاتش نیافت

کله دلو کردآن پسندیده کیش

چوحبل اندر آن بست دستار خویش

به خدمت میان بست و بازوگشاد

سگ ناتوان را دمى آب داد

خبر داد پیغمبر از حال مرد

که داورگناهان از او عفو کرد

الا گر جفاکارى اندیشه کن

وفاپیش گیروکرم پیشه کن

کسى با سگى نیکویى گم نکرد

کجا گم شود خیر با نیکمرد

کرم کن چنان کت برآید زدست

جهانبان درخیربرکس نبست

امام على (ع) در جمله دوم دعا که موضوع قسمتى از سخنرانى امروز است به پیشگاه خدا عرض مى کند:

ولا تمحقه بالمن

بارالها! خوبى و خیرى را که با دست من به جریان مى اندازى با منت گذاردن ، محو و نابود منما.

از این جمله استفاده مى شود که افراد خیر و نیکوکار اگر کار خوب خود را به منت آلوده کنند عمل خیرشان باطل و بى اثر مى شود و خداوند آن را محو و نابود مى کند، و این مطلب در قرآن شریف آمده است :

یا ایها الذین آمنوا لاتبطلوا صدقاتکم بالمن والاذى (۲۶۰)

اى مردم با ایمان ! صدقات خود را با منت گذاردن و اذیت کردن باطل ننمایید.

براى آنکه روشن شود چرا منت گذاردن صدقات را باطل مى کند لازم است در این باره توضیح مختصرى داده شود. اسلام ، دین تعاون و مواسات است و از افراد متمکن خواسته که قسمتى از اموال خود را به عنوان واجب یا مستحب به گروه کم بضاعت و تهیدست بدهند. ولى این کار باید به قصد قربت و با رعایت احترام کامل به تهی دستان انجام پذیرد و آنان مورد تحقیر و اهانت واقع نشوند.

آیین مقدس اسلام عز و شرافت مسلمانان را بسیار محترم شمرده و پرارج دانسته است و هیچکس حق ندارد کرامت نفس و بزرگوارى خود را با پول معامله کند و بر همین اساس است که تملق گویى و چاپلوسى ممنوع گردیده است .

کسى که به فرد بى بضاعتى کمک مى کند و خدمت خود را ماده منت نسبت به او قرار مى دهد با این عمل به عز و شرف او ضربه مى زند و به حیثیت انسانى وى آسیب مى رساند و خداوند چنین صدقه اى را هرگز نمى پذیرد و منت گذاردن موجب ابطال عمل خیر آن مرد خیر مى شود. تا جایى اسلام به این مهم عنایت دارد که فرموده است :

قول معروف و مغفره خیر من صدقه یتبعها اذى (۲۶۱)

بگرمى با فقیر سخن گفتن و از او عذرخواستن از اینکه نمى تواند به وى خدمتى نماید بهتراز صدقه اى است که آمیخته به منت گذارى و آزار او باشد. براى آنکه شنوندگان محترم هر چه بهتر و بیشتر به اهمیت این موضوع واقف گردند و خدمات مالى خود را با منت گذارى ، باطل و تباه ننمایند در اینجا قسمتى از روایات اولیاى گرامى اسلام که در کتب اخبار آمده است ذکر مى شود:

عن النبى صلى الله علیه و آله : من اسدى الى مؤ من معروفا ثم آذاه بالکلام اومن علیه فقد ابطل صدقته (۲۶۲)

کسى که به مؤ منى چیزى اعطا کند و به وى صدقه اى بدهد، سپس او را با کلام خود آزار نماید یا بر وى منت گذارد با این عمل ، صدقه خود را باطل نموده است .

و عنه صلى الله علیه و آله : من اصطنع الى اخیه معروفا فامتن به احبط الله عمله و ثبت وزره و لم یشکر له سعیه (۲۶۳)

و نیز فرموده است : کسى که به برادر دینى خود خدمتى نماید سپس بر وى منت گذارد خداوند عمل او را محو و نابود مى سازد و بار سنگین آن عمل بر دوش وى مى ماند و از خدمتى که انجام داده است بهره اى نمى برد.

عن ابیعبد الله علیه السلام قال : المن یهدم الصنیعه (۲۶۴)

امام صادق (ع) فرموده است : منت گذاردن عمل خیر انسان را نابود و فانى مى نماید.

اگر شخص مسلمانى صدقه بدهد و به کسانى که آن را دریافت نموده اند به طور مستقیم منت نگذارد و آزارشان ننماید ولى در غیاب آنان عمل خود را به این و آن بگوید و در نتیجه موجب هتک حرمت و تحقیر دریافت کنندگان صدقه گردد، چنین شخصى مشمول آیه کریمه ابطال صدقه با من واذى است ، زیرا غیرمستقیم بر فقرا منت گذارده و آنان را آزار داده است ، و این مطلب را امام جواد (ع) به شخصى فرمود که در یک روز به ده نفر فقیر عائله دار کمک نموده بود بدون آنکه بر آنها منت گذارد یا آنان را آزار دهد، ولى قضیه احسان و انفاق خود را براى امام جواد نقل نمود. امام به وى فرمود:

قد ابطلت برک باخوانک و صدقاتک ، قال : و کیف ذلک یابن رسول الله ؟ قال له محمد بن على : اقراء قول الله عزوجل : یا ایها الذین آمنوا: لا تبطلوا صدقاتکم بالمن والاذى ، قال الرجل : یا بن رسول الله ما مننت على القوم الذین تصدقت علیهم و لا آذیتهم ، قال له محمد بن على : ان الله عزوجل قال : لا تبطلوا صدقاتکم بالمن و الاذى و لم یقل لا تبطلوا بالمن على من تتصدفون علیه والاذى لمن تتصدقون علیه و هو کل اذى (۲۶۵)

تو با نقل این قضیه بر و نیکى خود به برادرانت را ابطال نمودى و از میان بردى ، عرض کرد: چگونه از میان بردم ؟ حضرت پاسخ داد: کلام خدا را بخوان که فرموده است :اى مردم با ایمان ! صدقات خود را با منت گذاردن و اذیت کردن ابطال منمایید، عرض کرد: یا بن رسول الله ! به کسانى که کمک نمودم نه بر آنها منت گذاردم و نه آزارشان دادم .

حضرت فرمود: خداوند فرموده صدقات خود را با منت گذاردن و اذیت کردن باطل نکنید و نفرموده است که : صدقات خود را با اذیت دادن و منت گذاردن مستقیم بر سر کسى که صدقه را دریافت مى نماید باطل نکنید.

این آیه ، شامل حال تمام اقسام منتها و آزارها مى شود، خواه کمک کننده ، خود مستقیما به گیرنده صدقه منت گذارد و آزارش دهد، خواه خدمت عملى و احسان خود را بدگران بگوید و این و آن را آگاه سازد و غیرمستقیم دریافت کنندگان را مورد منت یا مورد اذیت قرار دهد.

بیان امام جواد (ع) و نکته اى را که در آیه تذکر داده است براى افراد خیر و احسان کننده درسى آموزنده است و به آنان خاطرنشان مى فرماید: شما که براى خدا و به نیت قربت به فقیرى آبرومند کمک مى کنید به گونه اى باشد که فقط خدا بداند و شما بدانید و فقیر، دگرى از آن آگاه نشود تا آن احسان ذخیره قیامت شما گردد و اگر به دگران بگویید و آبروى فقیر را ببرید با گفته خود، احسان خویش را ابطال نموده اید و ممکن است بر اثر پرده درى و اهانت به فقیر، در قیامت استحقاق کیفر و عذاب داشته باشید.

نه تنها منت گذاردن و آزار دادن فقیر در زمینه صدقات ، ممنوع و نارواست ، بلکه اگر کیفیت پرداخت صدقات آبرومندانه و مناسب با عز و شرف مسلمان نباشد و موجب تحقیر و توهین وى گردد نیز در اسلام ممنوع و غیر مجاز است .

ائمه معصومین علیهم السلام که در آموختن وظایف دینى ، معلم مسلمانان بودند براى آنکه اصحاب و دوستانشان به راه خطا نروند همواره به آنان تذکرات لازم را مى دادند و آگاهشان مى ساختند تا اگر در مسیر ناصحیح قدم بر مى دارند باز گردند و به راه درست گرایش یابند.

عن اسحق بن عمار قال : قال لى ابوعبدالله علیه السلام : یا اسحق ! کیف تصنع بزکوه مالک اذا حضرت ؟ قلت : یاتونى الى المنزل فاعطیهم . فقال لى ما اراک یا اسحق الا قد ذللت المومنین و ایاک ایاک ، ان الله تعالى یقول : من آذى لى ولیا فقد ارصدلى بالمحاربه (۲۶۶)

اسحق بن عمار مى گوید: امام صادق (ع) به من فرمود: چگونه زکوه مالت را مى دهى ، گفتم : محصول را به منزل مى آورم . اهل استحقاق مى آیند و دریافت مى کنند امام فرمود: اسحق ! تو با این کار، مسلمانان را در معرض ذلت و خوارى قرار مى دهى ، از این کار پرهیز کن ، خداوند فرموده است هر کس دوست مرا خوار نماید براى جنگ با من مهیا گردیده است .

در پایان بحث امروز لازم است به شنوندگان محترم تذکرى بدهم و آن این است که بحث ما درباره دعاى (مکارم الاخلاق ) است . این دعاى شریف حاوى مطالب بسیار رفیع و بلند در شاءن انسانسازى و پرورش مکارم اخلاق در ضمیر مردم با ایمان است ، باید شنوندگان محترم حتما در هر قسمتى دقت نمایند و هر مطلبى را که امام سجاد (ع) به صورت دعا از زبان خود در پیشگاه الهى عرض مى کند آن را سرمشق خود قرار دهند و بر طبق آن عمل نمایند تا بتوانند از این دعا بهره علمى و اخلاقى ببرند و متخلق به سجایاى انسانى گردند.

مثلا از دو جمله مورد بحث امروز استفاده شود که تمام افراد به قدرى که قدرت دارند با مال و قلم و قدم خود به مردم خدمت کنند و دیگر آنکه خدمات خود را منت گذاردن بر سر مردم و به رخ آنان کشیدن نابود و فانى ننمایند و خویشتن را از پاداش خدا در قیامت محروم نسازند.

نام کتاب : شرح و تفسیر دعاى مکارم الاخلاق جلد ۱

نام مولف : محقق دانشمند مرحوم حجت الاسلام و المسلمین آقاى محمد تقى فلسفى

واحد دین واندیشه تبیان زنجان-

نماز تکرار نیست معراج وجودی نمازگزار است.

 

اشاره:

نمازگزاران و اولیاء خدا بر افکار و اندیشه های خود حاکمند نه محکوم آنها. آنان در اثربندگی خدا چنان ولایت و سلطه ای بر نفس خویش دارند که اجازه نمی دهند وسوسه های بر قلب آنها ظهور کند. آنان با نمازهای عارفانه و عشق ورزیدن به نماز نفس را کنترل و روح را در جهت رضای خدا قرار می دهند و بر هستی سلطه می یابند. دعاهای آنان مستجاب می شود و کارهای خدایی انجام می دهند.

بیشک در هر برهه ای از زمان شناخت دقیق دیدگاه های اسلام و نقش دستورات و احکام و اجرای آن نجات بخش جوامع بشری مسلمان بوده است و نماز که از ستون دین و کلید بهشت است، نقش مهمی در بازسازی افراد بخصوص قشر جوان و دانشجویان خواهد داشت. در این مقاله به بررسی اثر بازدارندگی نماز از گناه و فحشا و نقش نماز در تقوی، پاکی، کسب فضائل، احضار روح،یاد خدا بودن، جامعیت و قداست نماز، سیمای نماز و آثار و برکات نماز خواهیم پرداخت.

واستعینوا بالصبر و الصلوه و آنگاه که فشار نفس طاغوت زیاد شد از اهرم نماز و صبر کمک بگیرید.

قداست نماز

قداست نماز به قدری است که زمان اجرای بعضی مراسم مانند قسم و ادای شهادت، بعد از نماز قرار داده شده است.قرآن در سوره مائده آیه ۱۰۶ می فرماید: هرگاه کسی در سفر دچار مرض شد و در آستانه مرگ قرار گرفت، دو نفرمسلمان یا حتی غیرمسلمان را بر وصیت خود گواه گیرد، لکن مراسم ادای شهادت باید پس از نماز باشد. یعنی آن دو نفر را بازداشت کنید تا نماز تمام شود، آنگاه حاضر شده و با قسم خوردن شهادت دهند که فلان مسلمان در مسافرت چه وصیت کرده است. بیشک مشخص می گردد که قداست و عظمت و نتیجه نمازگزاران تا چه حد است و باید به این مقوله توجه بسیار شود.

جامعیت نماز

نماز یک هنرنمایی الهی است که خداوندتمام ارزشها را به نحوی در نماز قرار داده است چه کمالی است که برای انسان ارزش باشد اما در نماز یافت نشود؟ باید به ارزش ها و کمالاتی که در نماز نهفته شده توجه کرد تا جامعیت نماز بهتر روشن شود. یاد خدا یک ارزش و تنها وسیله آرامبخش دلهاست و نماز یاد خداست. یاد قیامت یک ارزش و بازدارنده از گناه و فساد است. نماز یادآور یوم الدین است. در خط انبیاء و شهداء و صالحان بودن یک ارزش است که ما در نماز از خدا می خواهیم در صراط الدین انعمت علیهم قرار بگیریم. انزجار و قرائت خود را از ستمپیشگان و گمراهان با جمله غیرالمغضوب علیهم ولاضالین اعلام می داریم.

عدالت که در رأس همه ارزشهاست در امام جماعت لازم شمرده شده است که به جای خودسری و تکروی باید تابع رهبر باشیم. رو به قبله ایستادن ارزش بسیاری دارد، که یادآور مکه، شکنجه گاه بلال، قربانگاه اسماعیل، زادگاه علی بن ابیطالب، پایگاه قیام مهدی، آزمایشگاه ابراهیم(علیه السلام) و عبادتگاه تمام انبیاء و اولیاست.

در نماز هرچه هست تحرک در هر صبح و شام است. تحرک در رکوع و سجود و قیام حرکت دررفتن به مسجد و مصلی، پس ساکن و ساکت و گوشه گیر نبودن از برکات نماز است. نماز به ما یاد می دهد که همواره در تلاش و حرکت باش البته در جهت خداوندی و به سوی او. در نماز روح و جان انسان، غبارروبی می شود. غبار تکبرش می ریزد چون هر شبانه روز ده ها بار بلندترین نقطه بدنش را با خاک می مالد و سجده بر خاک بهتر از سنگ است که تذلل در به خاک مالیدن است. بر زمین پاک سجده کردن که از راه بخش نمی توان به پاکی و سرچشمه پاکی ها رسید. گریه از خوف خدا یک ارزش است و قرآن سجده همراه با گریه را ستایش کرده است: سجدا و بکیّا.

نماز یک خط الهی است که از هنگام تولد تا لحظه مرگ ما ترسیم شده است. نوزاد که به دنیا آمد در گوش راست و چپ او اذان و اقامه می گویند و به هنگام مرگ نیز با خواندن نماز میت را دفن می کنند و در طول زندگی همواره در حال عبادت و پرستش خدا بودن و نماز گزاردن را سفارش می کنند. پس نماز پیوند انسان با طبیعت است برای شناخت وقت نمازها خصوصاً صبح و ظهر باید به خورشید نظر افکند، برای بدست آوردن قبله باید به ستارگان توجه کرد و برای انجام نمازهای مستحبی در ایام مبارکه به حرکات ماه باید دقت کرد. برای غسل و وضو رو به آب و برای سجده و تیمم به خاک روی آورد. این ارتباط باطبیعت برای نظر افکندن به پدید آورنده آنها و طراح حکیم و برنامه ریز است. از دیگر واجبات دین که به نوعی در نماز حضور دارند، گفته شده است که نمازگزار هم چون کسی است که به حج می رود، کعبه، قبله و محور کارهای اوست. نمازگزار هم چون کسی است که به جهاد می رود لکن به جهاداکبر که جهاد با نفس است. نماز خود بالاترین امر به معروف و نهی از منکر است.

زینت و نظافت یک ارزش است. اسلام سفارش می کند که خذو زینتکم عند کل مسجد ۲ به هنگام شرکت در مساجد خود را زینت کنید و زینتهای خود را برگیرید. با لباس پاکیزه و معطر وارد مسجد شوید، چنان که سفارش می کند زنان به هنگام نماز زیورهای خود را همراه داشته باشند و با آنها خود را زینت دهند و به مسأله مسواک هم توجه داشته که نماز با مسواک هفتاد برابر نماز بدون مسواک ثواب دارد و یا قبل از رفتن به مسجد سیر یا پیاز نخورید که بوی دهان شما دیگران را اذیت نکند ومردم را از مسجد فراری ندهد. حال با توجه به جامعیت وشناختن ارزش های حاکی از نماز به این مسأله مهم یعنی نقش نماز در معنویت نمازگزاران پی می بریم. پس اگر دانشجویان و جوانان نماز را سرلوحه کارهای خود قرار دهند و از نماز لحظهای غافل نشوند، بیشک در بازسازی معنوی آنها مؤثر خواهد بود و آنان را جوانانی پاک سیرت و با کمال و فضیلت خواهد نمود. نماز آنها را به صراط مستقیم هدایت خواهد کرد و معنویت را در آنها روشن خواهد کرد.

نماز بازدارنده از زشتی ها و بدی ها:

اتل ما اوحی الیک من الکتاب و اقم الصلوه ان الصلوه تهی عن الفحشاء و المنکر و لذکرالله اکر و الله یعلم ما تصنعون.

آنچه را از کتاب آسمانی به تو وحی شده تلاوت کن و نماز را برپا دارد که نماز (انسان را) از زشتی ها و منکرات باز می دارد و خداوند می داند شما چه کارهایی انجام می دهید. ۳ بعد از پایان بخش های مختلفی از سرگذشت زندگی گذشتگان در این آیه به فلسفه بزرگ نماز می رسیم زیرا می گوید: «نماز انسان را از زشتی ها و منکرات باز می دارد» ( ان الصلواه تنهی عن الفحشاء و المنکر ) طبیعت نماز چون انسانها را به یاد نیرومندترین عامل بازدارنده یعنی اعتقاد به مبداء و معاد می اندازد دارای اثر بازدارندگی از فحشاء و منکرات است. انسانی که به نماز می ایستد و تکبیر می گوید خدا را از همه چیز برتر و بالاتر می شمرد، به یاد نعمتهای او می افتد، حمد و سپاس میگوید او را به رحمانیت و رحیت می ستاید و به یادروز جزای او می افتد، اعتراف به بندگی او می کند، از او یاری می جوید، صراط مستقیم از او می طلبد و از راه کسانی که غصب بر آنهاشده و گمراهان به خدا پناه می برد. بدون شک در قلب و روح چنین انسانی جنبشی به سوی حق و حرکتی به سوی پاکی و جهشی به سوی تقوا پیدا می شود.

برای خدا رکوع می کند و غرق در عظمت او می شود و خودخواهی و برتر بینی را فراموش می کند. همه این امور موجی از معنویت را در وجود او ایجاد می کند، موجی که سد نیرومندی بر برابر گناهان محسوب می شود.

نهی از فحشاء و منکر سلسله مراتب و درجات زیادی دارد و هر نمازی به نسبت رعایت شرایط دارای بعضی از این درجات است. فحشاء اشاره به گناهان بزرگ پنهانی و منکر گناهان بزرگ آشکار است و یا فحشاء گناهانی است که بر اثر غلبه قوای شهویه و منکر بر اثر غلبه قوه غضبیه صورت می گیرد.

نماز وسیله پرورش فضائل و اخلاق و تکامل معنوی

نماز وسیله پرورش، فضائل و اخلاق و تکامل معنوی انسان است چرا که انسان را از جهان محدود ماده و چهار دیوار عالم طبیعت بیرون می برد، به ملکوت آسمانها دعوت می کند و با فرشتگان همصدا و همراز می سازد. خود را بدون نیاز به هیچ واسطه در برابر خدا می بیند و با او به گفتوگو می پردازد. تکرار این عمل در شبانه روز آن هم با تکیه روی صفات خدا، رحمانیت و رحمیت و عظمت او مخصوصاً با کمک گرفتن از سوره ی مختلف قرآن بعد از حمل که بهترین دعوت کننده به سوی نیکی ها و پاکی هاست اثر قابل ملاحظهای در پرورش فضائل اخلاقی در وجود انسان است. حضرت علی(علیه السلام) در حدیثی فرمود: «الصلوه قربان کلی تقی» نماز وسیله تقرب هر پرهیزکاری به خداست. ۴ نماز پاک سازی معنوی زندگی است چرا که می دانیم مکان نمازگزار، لباس نمازگزار، فرشی که برآن نماز می خواند، آبی که با آن وضو می گیرد و غسل می کند، باید از هرگونه غصب و تجاوز به حقوق دیگران پاک باشد، کسی که آلوده به تجاوز و ظلم و ربا، غضب، کم فروشی، رشوه خواری و کسب اموال حرام باشد، چگونه می تواند مقدمات نماز را فراهم سازد، پس تکرار نماز در پنج نوبت در شبانه روز خود دعوتی است به رعایت حقوق دیگران.

نماز خودبینی و کبر را در هم می شکند ۵ چرا که خود را ذره کوچکی در برابر عظمت خدا می بیند و صفری در برابر بین هایت، پرده های غرور و خودخواهی را کنار میزند، تکبر و برتریجویی را در هم می کوبد، خداوند ایمان را برای پاک سازی انسانها از شرک واجب کرده است و نماز را برای پاک سازی از کبر ۶ . توجه به خدا و مداومت ذکر خدا در پرتو نماز سبب می شود که انسان را از معاصی باز دارد و از انواع فساد جلوگیری کند ۷ در آیه ۲۸ سوره رعد می گوید: ذکر خدا مایه اطمینان و آرامش دلها است (الا بذکرالله تطمئن القلوب) نماز انسان را به یاد خدا می دارد، یادخدا نفس مطمئنه به او می دهد و نفس مطمئنه او را به مقام بندگان خاص و بهشت جاویدان می رساند.

نماز بزرگترین عامل تربیت

نماز یک ارتباط روحی و معنوی است و هدف از آن یاد خداست. اسلام خواسته است این روح را در قالب یک سلسله برنامه های تربیتی پیاده کند لذا شرایط زیادی را برای آن قرار داده است تا یک نمازگزار درس نظافت، پاکیزگی، استقلال و مراعات حقوق دیگران را بدهد.

نماز بهترین راه کنترل نفس سرکش است که انسان روزی چند مرتبه آن را در نزد خداوند احضار و غفلت زدایی می کند تا از غرق شدن در منجلاب مادیات نجاتش دهد. نماز ذکری است که مقدمه فکر و فکری که انگیزه عمل می باشد خواهد بود. یاد خدا کردن به هنگام انجام حلال و حرام ۸ بنابراین نماز بهترین عامل تربیت کننده خواهد بود.

آثار و برکات نماز

در این دنیای ناچیز اگر مخاطب انسان چیزی بزرگ و دانشمند و عالم و قادر باشد، انسان بوجود آن افتخار می کند و از مصاحبت با آن احساس غرور می کند و یک دانشجو هنگامی که به نماز می ایستد با پروردگار یکتا سخن می گوید، به او افتخار می کند. آثار و برکات نماز عبارتند از:

۱. احساس غرور و افتخار

۲. احساس عزت

۳. احساس قدرت

۴. احضار روح

۵. ولایت بر هستی و چه افتخاری از این بالاتر که انسان باخالق خود سخن بگوید و او کلام انسان را بشنود و بپذیرد.

امام زین العابدین(علیه السلام) در مناجات خود میگوید:

«الهی کفی بی غیرا. ان اکنون لک عبدا» ۹ همین افتخار مرا بس که بنده تو باشم. اگر یک دانشجو به خدا متصل شود در برابر قدرتها و طاغوتها و مستکبرین احساس قدرت خواهد کرد. کلماتی هم چون الله اکبر به شخص این مژده را می دهد که طاغوتها در نزد انسان حقیر و او در برابر آنها عزیز خواهد بود. قرآن به ما دستور می دهد که در سختی ها و مشکلات از نماز و عبادت کسب قدرت و قوت کنیم.

«واستعینوا بالصبر و الصلوه ۱۰ از صبر و نماز دربرخورد با مشکلات نیرو بگیرید.خواندن نماز باعث ابراز دوستی زیاد به خدا خواهد بود. هر کس که کسی را دوست دارد، میل دارد بیشتر با او خرف بزند ودل از او نمی کند، چگونه ممکن است انسان ادعا کند خدا را دوست دارد ولی حال حرف زدن با او را نداشته باشد.

نماز و ارتباط با خدا:

ویژگی پرهیزکاران این است که نماز را برپای دارند. «یقیمون الصلوه» ۱۱ نماز رمز ارتباط با خداست. مؤمنانی را که به جهان ماوراء طبیعت راه یافته انددر یک رابطه دائمی و همیشگی با آن مبدأ بزرگ آفرینش نگه می دارد آنها تنها در برابر خدا سر تعظیم خم می کنند و تسلیم آفریننده بزرگ جهان هستی هستند و به همین دلیل دیگرخضوع در برابر بتها و یا تسلیم شدن در برابر جباران و ستمگران در برنامه آنها وجود نخواهد داشت. چنین انسانی احساس میکند از تمام مخلوقات دیگرفرا رفته و ارزش آن را پیدا کرده که با خدا سخن بگوید و این بزرگترین عامل تربیت او است. کسی که نماز می خواند با او راز و نیاز می کند و فکر او، عمل او، گفتار او همه خدایی می شود و چنین انسانی چگونه ممکن است برخلاف خواست او گام بردارد مشروط بر اینکه راز و نیازش به درگاه حق، از جان و دل سرچشمه می گیرد و با تمام قلب روبه درگاهش آورد.

یک دانشجو هنگامی که به نماز می ایستد هنگامی که الله اکبر می گوید اشاره به بزرگ بودن و عظمت خداوند می کند. با حضور قلبش بهخدا ازگناه دوری می کند تنها از خدا کمک می خواهد و تنها درراه رضای او گام برمیدارد و این توجه به خدا این معبود ازلیاست که در بازسازی معنوی روحی و جسمی او مؤثر واقع میشود و او را از زشتی ها و بدی ها باز می دارد.

تسلط برهستی با نماز

از برکات دیگر نماز این است که انسان به تدریج و گام به گام به هستی تسلط پیدا می کند. گام اول،

قرآن می فرماید:

«تقوی برای انسان نورانیت و بصیرت میآورد و به انسان دیدی میدهد که حق را از باطل تشخیص دهد».

ان تتقوالله یجعل لکم فرقاناً ۱۲ و در جای دیگر می فرماید: «یجعل لکم نوراً» ۱۳ پس تقوی که در رأس آن بندگی خدا ونماز است. گامی به سوی نورانی شدن و بصیرت پیدا کردن نمازگزار است.

گام دوم: کسانی که هدایت الهی را پذیرفتند و درمدار حق قرار گرفتند، خداوند هدایت آنها را زیادتر می کند. پس نماز گامی برای هدایت و بازسازی معنوی خواهد بود. نور هدایت نمازگزار متوقف نمی شود بلکه به خاطر تسلیم و بندگی دائماً در حال قرب و رشد خواهد بود.

گام سوم: در راه خدا تلاش کردن است. خداوند راه های زیادی را برای رسیدن به کمال نشان داده است. «والذین جاهدو فینا لنهدینهم سبلنا» ۱۴ گام چهارم: برای خودسازی و دوری از فحشا و منکر ناز بهترین عملاست. انسان بر نفس خود تسلط می یابد و نفس را مهار می کند و گرفتار وسوسه و لغزش نمی شود بلکه هرگاه فشار وسوسه و نفس طاغوت زیاد شد، باز هم از اهرم نماز و صبر کمک می گیرد.

گام پنجم: افراد با تقوی که وجودشان با نور الهی روشن شده با هر نماز یک گام به جلو میروند. زیرا نماز تکرار نیست بلکه معراج است. نماز بالا رفتن از نردبان کمال و عمق دادن به معرفت و ایمان است. نمازگزار اجازه نمی دهد عمرش چراگاه شیطان و لگدکوب او باشد.

سیمای نماز

. نماز برنامه هرصبح و شام است و اگر یک دانشجو هر روز را با نام و یاد خدا آغاز کند، بیشک در روحیات او مؤثر خواهد بود.

. نماز در سفر یا وطن در فقیر و غنی رمز آنست که در هر کجا باشیم و هرکه باشیم، باشیم باید مطیع خدا باشیم نه غیر او.

. نماز ایدئولوژی علمی مسلمانان است و استحکام بخش ارزش ها و جلوگیری از فروپاشی شخصیت افراد و اعضاء جامعه خواهد بود.

. اذان نماز شیپور توحید و یکتاپرستی است که سپاه متفرق اسلام را در یک صف و زیر یک پرچم فرا میخواند و آنان را پشت سر امام عادل قرار میدهد.

نماز هم امر به معروف است و هم نهی از منکر.

وقتی فرد نمازگزار هر روز در اذان اقامه می گوید، «حی علی الصلوه، حی علی الفلاح، حی علی خیرالعمل» که همه امر به بالاترین معروف ها یعنی نماز ختم می شود، بیشک راهی است به سوی معنویت و کمال. نماز خروج از خود و پرواز به سوی خداست.

امام خمینی(ره) می فرماید:

هجرت از خانه دل به سوی خدا یکی از مصادیق آیه است. هجرت از خودپسندی و خودخواهی و خودبینی و هجرت به سوی معنویات که بزرگترین هجرت هاست. ۱۵ پس نماز به منزله اسم اعظم الهی است و در میان عبادات مثل انسان کامل در میان انسانهاست. در نماز عزت رب وذلت عبد مطرح است که این دو مقام بس عالی است. نماز نشانه و علامت مسلمانی است و اهانت و بی توجهی به نماز، بی توجهی به کل دین است. پی این انسان نمازگزار و به خدا پیوسته از نتایج و برکات مادی و معنوی نماز برخوردار خواهد ردید و این طرز تفکر روح انسان را از بخل و حسد پاک خواهد کرد و جهان لاتنازع بقاءً را به دنیای تعاون و همکاری مبدل خواهد کرد. هم چون آفتاب نورافشانی می کند بیآن که انتظار پاداش داشته باشد. ۱۶ با نمازگزادرن و توجه به نماز دانشگاهیان و دیگر افشار جامعه خواهند توانست در آموزشگاه بزرگ جهان انسانیت برای پیش بردن انسانها در سیر تکاملشان گام گذارند و چه بسا نقش معنوی نماز است که آنها رابازسازی خواهد کرد، چنان که ابوعلی سینا این دانشمند بزرگ هرگاه نماز می گذارد آرامش مییافت و مشکلاتش را به راحتی حل می نمود. نماز وسیله تقرب هر پرهیزگاری به خداست. پس بیایید هرگز از نماز غافل نباشیم.

امید است مقاله حاضر مثمرثمر واقع گردد. از درگاه خداوند متعال دوام توفیق و خدمت گزاری به اسلام و احکام اسلامی را برای اعلم مسلمین مسألت می نماییم.

پی نوشت:

۱. سوره بقره آیه ۴۵

۲. سوره اعراف، آیه ۳۱

۳. تفسیر نمونه، ج ۱۶، صفحه ۲۸۳

۴. نهجالبلاغه، کلمات قصار، جمله ۱۳۶

۵. نهجالبلاغه، کلمات قصار، جمله ۲۵۲

۶. نهجالبلاغه، کلمات قصار، جمله ۲۵۲

۷. وسایل الشیعه، ج ۳، ص ۴

۸. بحارالانوار، جلد ۸۲، صفحه ۲۰۰

۸. بحارالانوار، جلد ۸۲، صفحه ۲۰۰

۹. بحا، ج ۷۷، ص ۴۰۲

۱۰. سوره بقره، آیه ۴۵

۱۱. تفسیر نمونه، ج ۹، صفحه ۲۷۶

۱۲. سوره انفال، آیه ۲۹

۱۳. سوره حدید، آیه ۲۸

۱۴. سوره عنکبوت، آیه ۶۹

۱۵. اسرار الصلوه، ص ۱۲

 منبع : لیلا معصوم زاده

ام هانى

ام  هانى ، نمونه فضیلت
نسبى شرافتمند
با مرور صفحات تاریخ به وجود شخصیت هاى نیک نامى برمی خوریم که عطر وجودشان نه تنها زندگى خود، بلکه اطرافیان و فضاى مقطعى از زمان را دست خوش تغییر و تحول نموده و تابش گوهر وجودشان تا ابدیت به نسل بشر روشنى داده و مشعل هدایت و راهبرى را با دستان باکفایت خود حمل می نمایند. از میان افرادى چنین، سهم زنان برجسته، لایق و صاحب خصایص ممتاز کم نیست که بعضا مورد کم توجهى قرار گرفته اند. مکتب رهایی بخش اسلام از ابتداى ظهور با پرورش نمونه هاى علمى و عملى، بانوان شایسته و نامى را با اوصاف پسندیده به جهان عرضه داشته که هر کدام به عنوان الگو می تواند مورد پیروى زنان، به ویژه مسلمانان واقع گردد.
از جمله این برگزیدگان، دختر ابوطالب و خواهر حضرت على ابن ابی طالب(ع) ام هانى (فاخته) است که نامش در ردیف زنان دانشمند و راوى حدیث ثبت شده است.
نیاى ام  هانى
وى از پدرى پرهیزگار و مجاهد و مادرى نیکوسیرت و محدثه قدم به جهان گذاشت. پدر ام هانى در خاندانى نجیب و خداشناس در مکه دیده به جهان گشود. او با عبداللّه  پدر بزرگوار پیامبر(ص) از یک مادر بودند. پدر او عبدالمطلب جد پیامبر اسلام است که بین همه گروههاى عرب به بزرگى یاد می شد. مردى بااقتدار و باکفایت که مبلّغ آیین حنیف ابراهیمى بود. کارهاى صحیح و خداپسندانه عبدالمطلب بهترین کلاس درس و آموزش براى ابوطالب بود. توجه خاص وى و حفاظت از پیامبر و کوشش بی دریغش در پرورش نواده خود، ابوطالب را بر آن داشت که بعد از فوت جد خویش سرپرستى حضرت محمد(ص) را به عهده گیرد و تا پایان عمر از وى پشتیبانى و اطاعت نماید. ابوطالب سعى داشت نمونه کاملى از شخصیت ارزشمند و محبوب پدر باشد. او همانند پدر در مسیر آیین یگانه پرستى ابراهیم خلیل قدم نهاد و منصب آب رسانى به زائران خدا را به عهده گرفت. پناه بی پناهان و مدافع مظلومان و دشمن متجاوزان بود و به نیازهاى اجتماعى مردم واقف بود و جهت برآورده شدن حاجات آنها کوشش می کرد. نمونه این تلاش را در قحطى مکه می توان مشاهده کرد. مردم که از کمبود ارزاق و نیامدن باران در رنج و عذاب بودند، به ابوطالب پناهنده شدند و از درماندگى شِکوه کردند. ابوطالب به همراه فرزند برادر در حالى که کودک را به کعبه چسبانده بود و دستان کوچکش به سوى آسمان بلند بود، از خدا طلب باران نمود. ناگهان از هر طرف ابر آسمان را فرا گرفت و باران بارید.
ابوطالب در حفظ و احترام حضرت محمد(ص) می کوشید. زمانى که چون پدرش بالش و فرشى برایش پهن می کردند بر آن می نشست و وقتى پیامبر می آمد او را بر فرش می نشاند و می گفت: «فرزند برادرم از بزرگى و شرف بسیار برخوردار است.» این تعبیر نهایت اعتقاد ابوطالب را به پیامبر می فهماند.(۱)

مادر

مادر «ام هانى» فاطمه دختر اسد بن هاشم است؛ اول زنى که بعد از حضرت خدیجه مسلمان شد. وى جزء نخستین زنانى است که به مدینه مهاجرت کرد. پسران وى «طالب»، «عقیل»، «جعفر» و «على» هر کدام به فاصله ده سال از دیگرى به دنیا آمد. دخترانش جمانه و ام هانى می باشند. فاطمه بنت اسد را فضایل بسیار است. او زنى است که خداوند در پاسخ راز و نیاز خالصانه اش دیوار کعبه را برابرش شکافت تا در آن محل امن و مقدس فرزندش را به دنیا آورد. افتخار مادرى شریف ترین شخص بعد از پیامبر و مادر شهید ذوالجناحین «جعفر بن ابی طالب» که با فرشتگان به بهشت پرواز کرد، ارزش والایى است که ذات اقدس الهى با قابلیت وجودى فاطمه آن را به وى ارزانى کرد. معدود افرادى در زمان بعثت پیامبر، بر آیین یکتاپرستى ابراهیمى بودند که از آن جمله بانو فاطمه بنت اسد است. ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه گفته است:
«فاطمه نخستین زنى است که با رسول خدا بیعت نمود (پس از خدیجه.)»
از ویژگیهاى این زن لطف و کرامتى است که در طول عمرش در حق پیامبر انجام داد. وى در گرامی داشت پیامبر با ابوطالب شرکت می جست و پیامبر را در مهر ورزیدن و نیکى کردن بر فرزندان خود مقدم می داشت تا جایى که پیامبر به پاس این محبتها او را به لقب «اماه» (مادر) مفتخر گردانید.
پیامبر از فاطمه چنین یاد می کند: «او پس از ابی طالب بهترین خلق خدا در رفتار با من بود. او مادر دیگر من پس از مادرم بود. ابوطالب نیکى می کرد و صاحب سفره بود و فاطمه ما را بر طعامى که تهیه دیده بود، گرد می آورد و از هر غذایى که بود سهم مرا از دیگران بیشتر می داد تا دوباره برگردم.»(۲) زمانى که خدیجه از دنیا رفت و فاطمه خردسال بود، آغوش محبت و مهر مادرى برایش گشود. احترام خاص پیامبر به فاطمه بنت اسد در کتب احادیث فراوان به چشم می خورد. کلینى در اصول کافى آورده است:
«روزى رسول خدا نشسته بود. امیرالمؤمنین(ع) گریان نزد او آمد. رسول خدا فرمود: براى چه گریه می کنى؟ عرض کرد:
مادرم از دنیا رفت. رسول خدا فرمود: به خدا مادر من هم.»(۳)
پس از وفاتش پیامبر او را در پیراهن خود کفن کرد و بر وى نماز خواند و هفتاد تکبیر گفت و در قبر او وارد شد و با دستش قبر را وسیع کرد. پس از تدفین فرمود: «ملائکه افق را پر کردند و درِ بهشت را براى او (فاطمه) گشودند و فرشهاى بهشتى را براى او گستردند و ریحان بهشتى به ملاقات او آمدند و او در رَوْح و ریحان و نعمت بهشتى غوطه ور است. قبرش باغى است از باغهاى بهشت.»(۴)
در خبر دیگر است که حضرت فرمود: «اى مادر من که بعد از مادرم مرا مادر بودى، خدا تو را رحمت بنماید.»(۵)
عمر رضا کحاله گوید: «فاطمه بنت اسد از راویان حدیث پیامبر است که ۴۶ حدیث از حضرت روایت کرده است.»(۶)

برادران ام  هانى

ابوطالب: برادر بزرگ ام هانى است و پدر ام هانى که عمرا نام داشت به ابوطالب معروف گشت.
عقیل: برادر دوم که دانشمندى سیاستمدار، جامعه شناس و روانشناس بود و این ویژگیها را به واسطه تیزهوشى داشت. عقیل اطلاعات بسیارى به تاریخ عرب، جنگها و صلحهاى آنان داشت. وى مردى نسّابه (نَسَب دان) بود. زبانى گویا داشت که کسى را با وى توان هماوردى نبود. از شخصیتى قوى و رأیى ثابت برخوردار بود. از جمله کسانى بود که با درک اسلام به همراهى على(ع) در میدان هاى رزم دلاورانه جنگید و پسرى چون مسلم و فرزندانش را براى یارى حسین بن على(ع) در قیام خونین و حماسى حق علیه باطل تربیت نمود.
جعفر: ام هانى افتخار داشتن برادرى چون جعفر طیار را دارد که به ذوالجناحین معروف شد. سومین پسر ابوطالب که ده سال قبل از برادرش على بن ابی طالب به دنیا آمد، از جهت شمایل و اخلاق شباهت زیادى به پیامبر داشت و کمى پس از امیر مؤمنان به اسلام گروید. وى دلسوز طبقه ضعیف بود تا جایى که پیامبر او را به لقب «ابوالمساکین» سرافراز نمود. مسؤولیت خطیر فرماندهى مهاجران حبشه را بر عهده داشت و در آن سفر به شایستگى از اسلام تبلیغ نمود و ضمن شناساندن اسلام به پادشاه حبشه، خود و همراهانش را در فضایى از صلح و ایمنى قرار داد. جعفر پس از بازگشت از حبشه زمانى که مطلع شد مسلمانان در نبرد با یهود هستند، با همراهان به خیبر آمد و شاهد پیروزى سپاه اسلام علیه یهود به همت والاى خیبرشکن دلاور على بن ابی طالب شد. در دشت موته جنگى بین اسلام و سپاهیان روم در گرفت. جعفر که فرماندهى را بر عهده گرفته بود در حین مبارزه به محاصره سربازان رومى در آمد. او براى دفاع از اسلام، پرچم سپاه را حفاظت کرد تا دو دستش قطع گردید ولى نگذاشت پرچم واژگون شود و آن را به زید بن حارثه سپرد. بعد از پایان جنگ جنازه جعفر را یافتند که بیش از هفتاد زخم در جلوى بدن او بود. این بیانگر آن است که هیچ گاه به دشمن پشت نکرد. پیامبر در همان روز فرمود که اکنون جعفر با دو بال در بهشت با فرشتگان هم پرواز است.(۷)
على(ع): دیگر شرف این بانوى پاک سیرت داشتن برادرى چون على بن ابی طالب(ع) بزرگ مرد تاریخ بشریت است و زبان از وصف وى قاصر است.

مرورى بر زندگى ام  هانى

فاخته دخترعموى پیامبر مشهور به ام هانى است. «او از زنان مجلله و نامى اسلام بوده است.»(۸) ام هانى ۴۶ حدیث از پیامبر نقل کرده است. طبرانى نزدیک به ۱۰۹ حدیث از ام هانى نقل کرده که بیشتر در باره نماز و روزه است.(۹) ام هانى از راویان حدیث ثقلین است. او حدیث غدیر را نیز روایت کرده است که رسول اللّه  فرمود: «هر که من مولاى او هستم على مولاى اوست.»(۱۰)
از امتیازهاى ام هانى آن است که عروج پیامبر به آسمان از خانه وى آغاز شد.(۱۱)
پیامبر طى روایت زیر از ام هانى به عنوان بانویى نمونه، ممتاز و شایسته یاد می کند و وى را مورد تمجید و ستایش قرار می دهد: «آیا می خواهید بهترین عمو و عمه را معرفى کنم؟ حسن و حسین عمویشان جعفر طیار است که با ملائکه پرواز می نماید و عمه آنها ام هانى است که در بهشت است.» بنا بر فرمایش رسول خدا، ام هانى اهل بهشت است و این نوع یاد کردن بیانگر پاکى و ایمان وى است.(۱۲)
از دیگر مقامات ام هانى حضور پیامبر در موقعیت هاى مختلف در خانه او و احترام خاص به آن بانو است. ابن اثیر از عبدالرحمن بن ابی لیلى به چند طریق از ام هانى روایت می کند که رسول خدا(ص) در روز فتح مکه به خانه او وارد شد. غسل انجام داده و هشت رکعت نماز به جاى آوردند. در ادامه ام هانى چنین گوید: «آن نماز با آنکه رکوع و سجود داشت به قدرى سریع و کوتاه بود که من ندیده بودم آن حضرت به این راحتى و سادگى نماز بخواند.»(۱۳)
نیز نقل می کنند در روز فتح مکه حارث بن هشام و به نقلى دو نفر از خویشان شوهر ام هانى که مشرک بودند به خانه او پناهنده شدند. خبر به حضرت على(ع) رسید. صورتش را پوشاند و به طورى که شناخته نشود، به خانه ام هانى وارد شد. ام هانى به دفاع از آن دو نفر با حضرت سخن گفت که: تو کیستى و چرا به خانه دخترعموى رسول خدا و خواهر على وارد شدى؟! می روم به رسول خدا شکایت می کنم. سپس هر طور بود شمشیر را از دست على بیرون آورد. در این وقت على(ع) نقاب از چهره برداشت. ام هانى برادر را شناخت. عرض کرد: جان من فداى تو باد. قسم یاد کردم شکایتت را به رسول خدا بنمایم. هر دو خدمت پیامبر رفتند. حضرت در چادرى مشغول غسل کردن بود. حضرت فاطمه نیز آنجا بود. پیامبر صداى ام هانى را شنید. آن را شناخت. به او گفت: خوش آمدى، ام هانى ماجرا را تعریف کرد. پیامبر فرمود: «امان دادم هر که را امان داده اى، لیکن على را خشمگین نکن، زیرا خدا به واسطه خشم على خشمگین می شود.» سپس فرمود: «اگر همه مردم فرزند ابوطالب بودند، همه آنها افراد دلاور و شجاعى بودند.»(۱۴)
ام هانى همسر هیبره بن عمر بن هائذ مخزومى بود. شوهر وى مشرک بود و زمانى که متوجه شد ام هانى به اسلام گرویده است از مکه فرار کرد و به نجران رفت و در حال شرک از دنیا رفت.
بعد از اسلام آوردن ام هانى و فرار هیبره رسول خدا از ام هانى خواستگارى کرد. وى گفت: یا رسول اللّه ، به خدا قسم! در جاهلیت تو را از همه کس بیشتر دوست می داشتم. اکنون که زمان اسلام رسیده است چگونه تو را دوست نداشته باشم؟! تو از چشم و گوشم نزد من محبوب تر و عزیزترى، اما اداى حق شوهر کارى سنگین و بزرگ است و من بیم آن دارم از انجام آن ناتوان باشم. من زنى مصیبت دیده ام و چند فرزند دارم (اگر به فرزندان برسم حق شوهر را ضایع کرده ام و اگر به شوهر برسم حق فرزندانم ضایع می شود) و براى تو جز زنى آزاد از گرفتارى و مشکلات زندگى نمی تواند کارساز باشد.
پیامبر وقتى این بیان را از ام هانى دید فرمود: «هیچ زنى در شترسوارى و مهربانى با اطفال و مدارا و رعایت حال اقتصادى همسر چون زنان قریش نیست.»(۱۵)
ام هانى در تربیت فرزندانش نهایت تلاش را نمود و زمانى که بین او و شوهرش جدایى افتاد وظیفه تربیت و نگهدارى آنان با مادر شد. رسول خدا که از غنایم جنگى به اشخاص مختلف حقوق پرداخت می کرد به ام هانى و فرزندانش نیز کمک می کرد.
از فرزندان وى یکى جعده نام داشت که مردى شجاع، و فقیهى با زبانى گرم و گویا بود. او از صحابه اى است که به هنگام فتح مکه پیغمبر را درک کرده و با مادر خود به حضور پیغمبر رسیده است. جعده از شیعیان امیرالمؤمنین بود که از طرف حضرت والى خراسان شد. جعده میان قریش داراى مقام و شرافت بلندى بود. زمانى که در جنگ صفین می جنگید عتبه بن ابی سفیان به او گفت: تو به خاطر عشق و محبت به دایى خود علیه ما می جنگى، وى گفت اگر تو هم دایى به این عظمتى داشتى پدر خود را فراموش می کردى.(۱۶)
ام هانى تا بعد از شهادت امیرالمؤمنین(ع) زنده بود، حتى زمان قیام حضرت سیدالشهداء(ع) حیات داشت. در بحار از کامل الزیاره از امام باقر(ع) نقل می کند: چون حضرت خواست از مدینه حرکت کند زنان و فرزندان عبدالمطلب جمع شدند و صدا به گریه بلند کردند. در این وقت عمه حضرت (ام هانى) آمد و سخت گریه کرد و گفت: اى نور دیده من حسین، شنیدم حسن را که با ناله این اشعار را سرود:
«و ان قتیل الطف من آل هاشم ه
اذل رقابا من قریش فذلت
حبیب رسول اللّه  لم یک فاحشا
ابانت مصیبتک الانوف وجلت»(۱۷)
اخلاق و رفتار ام هانى، نمونه یک زن مؤمن و متعهد است. وى چه در زمان جاهلیت و چه اسلام حامى افراد ضعیف، درمانده و بی پناه بود. این پاک بانوى صاحب نام تا سال ۶۰ هجرى در قید حیات بود، ولى از محل دفن و تاریخ وفات وى اطلاعى در دست نیست.(۱۸)
پى نوشتها:

۱ ـ ابوطالب آموزگار پاسدارى، محمد محمدی اشتهاردى.
۲ ـ الامام على رجل الاسلام النحله، به نقل از فاطمه بنت اسد، نوشته على محمد على دخیل، ترجمه صادق آئینه وند.
۳ ـ اصول کافى، ج۳، کتاب الحجه.
۴ ـ ریاحین الشریعه، ج۳، ص۱۱٫
۵ ـ همان.
۶ ـ محدثات شیعه، دکتر نهلا غروى نائینى؛ زنان نمونه، على شیرازى، ص۷۷٫
۷ ـ سیماى فداکاران، سیدمحمدکاظم دانش.
۸ ـ ریاحین الشریعه، ج۳، ص۴۴۹، ذبیح اللّه  محلاتى.
۹ ـ بانوان عالمه و آثار آنها، ص۹٫
۱۰ ـ محدثات الشیعه.
۱۱ ـ زندگانى حضرت محمد خاتم الانبیاء، سیدهاشم رسولى محلاتى.
۱۲ ـ محدثات الشیعه؛ زنان قهرمان.
۱۳ ـ همان.
۱۴ ـ ریاحین الشریعه، ج۳؛ زنان نمونه ـ زنان قهرمان، دکتر احمد بهشتى، ذیل شرح حال ام هانى.
۱۵ ـ کافى، ج۵، ص۳۲۶٫
۱۶ ـ ریاحین الشریعه، ج۳، ص۴۵۲٫
۱۷ ـ همان.
۱۸ ـ زنان نمونه، على شیرازى، ص۷۷٫
منبع :زهرا  نساجى؛پیام زن ، آذر ۱۳۸۱، شماره ۱۲۹  

معقولیت معراج از نظر علوم روز

در گذشته، بعضى از فلاسفه که معتقد به «افلاک نه گانه بطلمیوسى» پوست پیازى بودند، مانع مهم «معراج» را از نظر علمى وجود همین افلاک و لزوم خرق و التیام در آنها مى پنداشتند.

ولى، با فرو ریختن پایه هاى هیئت بطلمیوسى مسأله خرق و التیام، به دست فراموشى سپرده شد، اما با پیشرفتى که در هیئت جدید به وجود آمد، مسائل تازه اى در زمینه معراج مطرح شده که مى بایست پاسخ آنها را دانست:

۱ ـ براى اقدام به یک سفر فضائى، نخستین مانع، نیروى جاذبه است که باید با وسائل فوق العاده بر آن پیروز شد؛ زیرا براى فرار از «حوزه جاذبه زمین» سرعتى لااقل معادل چهل هزار کیلومتر در ساعت لازم است!.

۲ ـ مانع دیگر، فقدان هوا در فضاى بیرون جوّ زمین است که بدون آن انسان نمى تواند زندگى کند.

۳ ـ مانع سوم، گرماى سوزان آفتاب و سرماى کشنده اى است در قسمتى که آفتاب مستقیماً مى تابد و قسمتى که نمى تابد.

۴ ـ مانع چهارم اشعه هاى خطرناکى است که در ماوراء جوّ وجود دارد، مانند اشعه کیهانى و اشعه ماوراء بنفش و اشعه ایکس، این پرتوها هرگاه به مقدار کم، به بدن انسان بتابد، زیانى بر ارگانیسم بدن او ندارد، ولى در بیرون جوّ زمین این پرتوها فوق العاده زیاد، کشنده و مرگبار است، اما براى ما ساکنان زمین وجود قشر هواى جوّ، مانع از تابش آنها است.

۵ ـ مشکل بى وزنى است، گر چه انسان تدریجاً مى تواند به بىوزنى عادت کند، ولى، براى ما ساکنان روى زمین اگر بى مقدمه، به بیرون جوّ منتقل شویم و حالت بىوزنى دست دهد، تحمل آن بسیار مشکل، یا غیر ممکن است.

۶ ـ و سرانجام مشکل زمان، ششمین مشکل و از مهمترین موانع است؛ چرا که علوم روز مى گوید: سرعتى بالاتر از سرعت سیر نور نیست، اگر کسى بخواهد در سراسر آسمان ها سیر کند، باید سرعتى بیش از سرعت سیر نور داشته باشد.

در پاسخ، توجه به چند نکته لازم است

۱ ـ ما مى دانیم: با آن همه مشکلاتى که در سفرهاى فضائى است، بالاخره انسان توانسته است، با نیروى علم بر آن پیروز گردد، و غیر از مشکل زمان، همه مشکلات حلّ شده، و مشکل زمان هم، مربوط به سفر به مناطق دور دست است. ۲ ـ بدون شکّ، مسأله معراج، جنبه عادى نداشته، بلکه، با استفاده از نیرو و قدرت بى پایان خداوند، صورت گرفته است، و همه معجزات انبیاء، همین گونه است.

به عبارت روشن تر، معجزه باید عقلاً محال نباشد، و همین اندازه که عقلاً امکان پذیر بود، بقیه با استمداد از قدرت خداوند حلّ شدنى است.

هنگامى که بشر با پیشرفت علم، توانائى پیدا کند، وسائلى بسازد سریع، آنچنان سریع که از حوزه جاذبه زمین بیرون رود، سفینه هائى بسازد که مسأله اشعه هاى مرگبار بیرون جوّ را حلّ کند، لباس هائى بپوشد که، او را در برابر سرما و گرماى فوق العاده حفظ نماید و با تمرین، به بىوزنى عادت نماید.

خلاصه جائى که انسان بتواند، با استفاده از نیروى محدودش، این راه را طى کند آیا با استمداد از نیروى نامحدود الهى حل شدنى نیست؟!

ما یقین داریم خدا مرکب سریع السیرى که متناسب این سفر فضائى بوده، در اختیار پیامبرش گذارده است، و او را از خطراتى که در این سفر وجود داشته، زیر پوشش حمایت خود گرفته، این مرکب چگونه بوده است؟ و چه نام داشته؟ براق؟ رفرف؟ یا مرکب دیگر؟ در هر حال، مرکب مرموز و ناشناخته اى است، از نظر ما؟.

از همه اینها گذشته، فرضیه حداکثر سرعت که در بالا گفته شد، امروز در میان دانشمندان متزلزل شده، هر چند «اینشتاین» در فرضیه معروف خودش به آن سخت معتقد بوده است.

دانشمندان امروز، مى گویند: امواج جاذبه، بدون نیاز به زمان، در آن واحد، از یک سوى جهان به سوى دیگر، منتقل مى شود و اثر مى گذارد، و حتى این احتمال وجود دارد که در حرکات مربوط به گستردگى جهان، منظومه هائى وجود دارند، که با سرعتى بیش از سرعت سیر نور، از مرکز جهان دور مى شوند (دقت کنید).

کوتاه سخن این است: مشکلاتى که گفته شد هیچ کدام به صورت یک مانع عقلى، در این راه نیست، مانعى که «معراج» را به صورت یک محال عقلى در آورد، بلکه، مشکلاتى است که با استفاده از وسائل و نیروى لازم قابل حلّ است.

به هر حال، «معراج» نه از نظر استدلالات عقلى غیر ممکن است و نه از نظر موازین علم روز، و خارق العاده بودن آن را نیز همه قبول دارند، بنابراین، هر گاه با دلیل قاطع نقلى ثابت شود، باید آن را پذیرفت.(۱)

۱٫ تفسیر نمونه، جلد ۱۲، صفحه ۳۰٫

معراج پیامبر (ص) در دیدگاه عقل و وحى و آثار تربیتى آن

 محمدرضا ایزدپور

مقدمه

بحث از واقعه شگفت انگیز و محیرالعقول معراج پیامبر اعظم صلى الله علیه و آله از جمله مباحث جنجال برانگیزى به شمار می‌آید که از دیرباز تاکنون، بر سر زبان و قلم دوست و دشمن جریان داشته است. برخی از اندیشمندان و مفسران به فراخور بضاعت و توان علمى خود، در این زمینه مطالبى را به رشته تحریر درآورده و دیدگاه‌های خود را مطرح ساخته‌اند. نگارنده در این مجال در پى ارائه تحلیلی کوتاه، رسا و نسبتاً جامع از دو بُعد عقل و وحی، و گذرى بر آثار تربیتی پدیده معراج است که براى عموم مخاطبین در سطوح مختلف نیز قابل استفاده و درک باشد تا در سالى که به نام پربرکت پیامبراعظم صلی الله علیه و آله مزین گردیده است، خدمتى ناچیز به روح ملکوتى و بلند آن مقام عظما و عبد حقیقى بارى تعالی، قلمداد گردد.

علت اعجاب برانگیز بودن پدیده معراج، جسمانیت عروج پیامبر صلى الله علیه و آله به عوالم دیگر است. شکى نیست که اگر این واقعه تاریخی و سیر آسمانی، مربوط به روح پیامبر یا صرفاً مربوط به عالم رؤیا باشد، براى هیچ شخصى تعجب برانگیز نیست و هیچ کسى در مقام انکار آن بر نخواهد خاست و در حقیقت نقطه افتخار‌آمیزى براى مقام شامخ پیامبر خاتم قلمداد نخواهد شد. از این رو، تمام اهتمام ما در این نوشتار کوتاه، بر اثبات معراج آسمانى آن حضرت با هردو بعد جسم خاکى و روح ملکوتى اوست که در دیدگاه دانشمندان اسلامی، حقیقتى قابل قبول و اثبات براى دیگران است، و در طول تاریخ اسلام نیز پیوسته مورد تحلیل برخی از اندیشمندان اسلامى قرار گرفته است.

توجیهات عقلانى معراج

در آغاز سخن، شایسته است به بررسى جایگاه عقلى این حادثه عظیم تاریخی- قبل از استناد به قرآن و احادیث- و تحلیل عقلانیت بپردازیم. در نگاه نخست، عقل آدمى غیر قابل باور می‌داند که روح انسان با بدن خاکى او در همه شرایط همگام باشد و او را در همه جا همراهی نماید. آنچه مسلّم و قابل درک است، همان مقدار از همراهى عادی‌ است که در عموم انسان‌ها قابل اتفاق می‌باشد؛ همانند همراهى روح و بدن و پیمودن مراتب مختلف هستى در عالم رؤیا یا همراهی این دو در مسائل روزمرّه زندگى و کارهاى عادى که به وسیله جسم انسان و با نظارت و تدبیر روح[۱] انجام می‌پذیرد. اما تبعیت جسم خاکى از روح در غیر از محدوده دنیا، امرى نامعهود و نامأنوس است و نمی‌توان با قواعد ظاهرى و فهم عمومى بشر به سادگی به ادراک آن دست یازید. با این همه، از آنجا که ما این مطلب را امرى مسلّم و قابل تحقّق می‌دانیم، جا دارد چند توجیه عقلانى را براى آن بیان نماییم.

توجیه نخست

برخى از فلاسفه بزرگ اسلامى بر این باورند که جسمانیت معراج باشکوه پیامبر اعظم صلى الله علیه و آله بدین‌سان قابل توجیه می‌باشد که تبعیت بدن از احکام روح در همه انسان‌ها، برابر نیست؛ در برخی از افراد عادی، روح متوجه به امرى است که ایجاد آن را مطالبه می‌نماید، اما بدن آنها به نافرمانى از روح می‌پردازد و به احکام آن تمکین نمی‌نمابد. این قانون در خصوص بدن مبارک پیامبراعظم صلی الله علیه و آله صادق نیست و درباره ایشان، موضوع کاملاً برعکس است. دلیل آنان بر این مدعا، این است که جسم مبارک پیامبر صلى الله علیه و آله در نهایت لطافت است و همانند آن را در اجسام دیگر نمی‌توان یافت و بنا بر قاعده «اشتراک معنوی وجود» که از قواعد مهم عقلى به شمار می‌اید، افق هر بدنی از حیث مرتبه وجود، مرتبط و متصل به افق وجودى روح است و تناسب مستقیمی میان جسم و روح یک انسان حکمفرماست. این قاعده در باره پیامبر صلى الله علیه و آله در بالاترین و کامل‌ترین حد قابل تطبیق است؛ زیرا روح بلند ایشان به سبب بالا بودن و تسلّط کاملش بر بدن خود، باعث عروج جسم به ملکوت و آسمان‌ها شد.[۲]

استاد سید ابوالحسن رفیعى قزوینى در جاى دیگر می‌گوید: چون رسول اعظم صلى الله علیه و آله به مقام محبوبیت کامل و مرتبه «قرب الفرایض» در درگاه خداوند دست یازیده است و در حقیقت از مرتبه محبّ بودن به محبوبیت رسیده است، بسیار به جا بود که از یک سو خداوند متعال، محبوب خود را به منزلگاه خود، یعنى به عوالم هستى که ملک واقعى اوست، دعوت کند و از سوى دیگر چنین دعوتى نیز اقتضا دارد که مدعوّ این میهمانى باشکوه، قادر و محیط بر پیمودن تمام آن عوالم باشد.[۳]

توجیه دوم

با توجه به آنکه قریب به اتّفاق مکاتب و مذاهب مختلف دنیا، اصل وجود شیطان در عالم هستی و القائات و وسوسه‌هاى او را در دل‌هاى آدمیان به خوبی قبول دارند، عقل حکم می‌کند که اگر سرعت ما فوق تصور شیطان، به عنوان موجودى مطرود از درگاه قرب الهی، براى بشر امرى پذیرفته شده است، پس در معراج بزرگ‌ترین پیامبر الهى و محبوب ترین انسان هاى عالم نمی‌توان تردید روا داشت.[۴]

توجیه سوم

هنگامى که از دیدگاه قرآن، حرکت حضرت سلیمان(ع) به وسیله باد، به مکان‌های دور دست در فاصله‌هاى زمانى کوتاه، امرى مسلّم انگاشته شده است، عقل ما می‌تواند به‌ خوبى این مطلب را درک کند که حرکت سریع و نامرئی، همانند حرکت باد، امرى ممکن می‌باشد.[۵] از همین رو، سیر معراجى پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله نیز می‌تواند امرى معقول و قابل ادراک به شمار بیاید.

توجیه چهارم

عقل انسان در پدیده‌ای نظیر معراج، به تنهایى می‌تواند به این نتیجه دست یابد که چنین پدیده خارق العاده‌اى نمی‌تواند عادى و طبیعى باشد و مسلّماً باید نیرویی مافوق نیروى تمام بشر، پشت این پدیده دست داشته باشد و آن نیرو، جز نیروى خدایى و ماوراى طبیعت نیست که رسول اعظم خود را بدان مقام بلند دست یافته است.

توجیه پنجم

از دید اندیشمندان عصر تکنولوژی، این فرضیه علمى پذیرفته شده است که امواج جاذبه زمین در لحظه‌اى کوتاه می‌تواند از یک سوی جهان به سوى دیگر آن انتقال یابد و تأثیرات خود را بر جای گذارد. وقتى احتمال اینکه در حرکات رو به تکامل هستی، منظومه‌هایی وجود دارند که با سرعتى چشمگیرتر از سرعت نور، از مرکز و قطب عالم دور می‌شوند[۶] و هنگامى که چنین پدیده‌هاى مافوق تصوّر عقل در جهان قابل تحقّق می‌باشند، پدیده‌اى نظیر معراج نیز محال عقلى نیست و با اصول علمى عصر جدید، قابل انطباق و توجیه می‌باشد.

توجیه ششم

می‌دانیم که هر حیوان و انسانی، زمانى که به اشیاى دیگر می‌نگرد، با شعاع نورى که به چشمان او برخورد می‌کند، با اشیاء خارجى اتصال پیدا کرده است؛ مثلاً یک انسان در هنگامى که از روى زمین، منظومه‌اى را که هزار سال نورى از او دورتر است، مشاهده می‌کند، به آن منظومه اتصال می‌یابد. در چنین فرضی، عقل ما می‌یابد هنگامى که چنین سرعت بسیار زیاد و لطیفى در یک لحظه می‌تواند به وقوع بپیوندد، سیر معراجى پیامبر نیز امرى ممکن و قابل قبول است و می‌تواند امرى معقول محسوب گردد.[۷]

معراج در ایات و احادیث

پس از اثبات عقلانیت پدیده معراج، برخى از ایات و احادیث مربوط به معراج را مورد دقت نظر قرار می‌دهیم.

الف) ایات

) سبحان الذی أسرى بعبده لیلاً من المسجد الحرام الى المسجد الاقصى الذی بارکنا حوله لنریه من ایاتنا انّه هو السّمیع البصیر([۸]؛ پاک و منزّه است خدایى که بنده خود را شبى از مسجدالحرام تا مسجد الاقصى که اطراف آن ر مبارک و پر نعمت گرداندیم، حرکت داد تا نشانه‌هاى عظمت خود را به او بنمایانیم. به درستى که خداوند شنوا و بیناست.

در ایه فوق، دو نکته در خور توجه می‌باشد:

یک: چنان که از عبارات ارباب لغت استفاده می‌گردد، «اسراء» به معناى حرکت و سیر شبانه است.[۹] بر خلاف «سیر» که به مسافرت در روز گفته می‌شود.

دو: هرچند در تعیین مصداق واژه مسجد الاقصى در میان برخى از مفسرین، اختلاف نظر وجود دارد، اما عمده آنان بر این باورند که مقصود از مسجدالاقصی، همان بیت المقدس است.[۱۰] مرحوم علامه طباطبایى درباره نام گذاری بیت المقدس به مسجد الاقصی، معتقد است که چون مسافت بیت المقدس تا محل زندگى پیامبر صلى الله علیه و آله و مخاطبین ایه، دور بوده است، به آن مکان مسجدالاقصى گفته شده است.[۱۱]

۲٫ و )لقد رآه نزله اخری، عند سدره المنتهی، عندها جنّه المأوی، اذ یغشی السّدره ما یغشی، ما زاغ البصر و ما طغی، لقد راى من ایات ربّه الکبری([۱۲]؛ یک بار دیگر نیز آن را مشاهده نمود در نزد سدره المنتهی. جایگاه بهشت است، آنگاه که سدره را می‌پوشاند. آنچه می‌پوشاند چشم (محمّد) منحرف نگردید و طغیان نکرد؛ به تحقیق نشانه‌هایى بزرگ از پروردگارش را مشاهده نمود.

بنابر نظر اکثر مفسران قرآن، می‌توان از این ایات استفاده کرد که معراج شگفت‌انگیز پیامبر صلى الله علیه و آله در بیدارى به وقوع پیوسته است. توجه به مفاهیمى همانند )ما زاغ البصر و ما طغی( به خوبی می‌تواند ما را به این دیدگاه رهنمون شود.[۱۳]

ب) احادیث

در احادیث به صورت مکرّر به معراج تصریح شده و جاى هرگونه تردید و انکار را در این باره مسدود نموده است؛ تا بدان جا که مرحوم علامه مجلسى بر این باور است که: اگر ما بخواهیم احادیث وارد شده در این زمینه را در یک مجموعه جمع‌آورى کنیم، به کتاب بزرگى تبدیل خواهد شد.[۱۴] در نگاه مرحوم علامه طباطبایى نیز این احادیث به درجه تواتر رسیده و راه جدال و تشکیک را براى همگان بسته است.[۱۵]

قضیه معراج براى اندیشمندان اسلامى از چنان روشنى و قطعیت برخوردار است که برخى از آنان بر این باور بوده‌اند که: معراج از ضروریات دین محسوب می‌گردد و منکر آن به عنوان کافر شناخته می‌شود.[۱۶] برخى از دانشمندان بزرگ شیعه بالاتر از این فرموده‌اند: اقرار به معراج پیامبر اعظم صلى الله علیه و آله و سفر به عوالم دیگر، از ویژگی‌هاى مذهب امامیه است.[۱۷]

۱٫ «عن الرّضا۷ أنّه قال: من کذّب بالمعراج فقد کذب رسول الله۶؛ امام رضا۷ فرمود: کسى که داستان معراج را انکار کند، در واقع پیامبر را تکذیب کرده است».[۱۸]

۲٫ عن ابی عبدالله۷ قال: لمّا عرج برسول الله۶ انتهى به جبرئیل الى مکان فخلّى عنه فقال له: یا جبرئیل تخلّینى علی هذه الحاله؟ فقال: أمضه، فوالله لقد وطئتَ مکاناً ما وطئه بشرٌ و ما مشى فیه بشرٌ قبلک.

امام صادق۷ می‌فرماید: هنگامى که پیامبراکرم۶ به معراج رفتند، به مکانى رسیدند که دیگر جبرئیل ایشان را همراهى نکرد و او را تنها گذارد. پیامبر سؤال کردند: اى جبرئیل! ایا مرا در این حال تنها می‌گذاری؟!

جبرئیل در پاسخ گفت: به خدا قسم به مکانى قدم نهادى که هنوز پاى هیچ بشرى قبل از تو بدان جا نرسیده است![۱۹]

آثار تربیتی معراج

بدون شک واقعه معراج علاوه بر آنکه باید به عنوان نقطه عطف بزرگ در تاریخ اسلام و بشریت، بر اساس اراده حتمى الهی، شمرده شود و تا روز رستاخیز ذرهّ‌اى از عظمت آن کاسته نشود و براى تمام ملل دنیا، شگفتی آفرین باشد، می‌بایستى آثار سازنده و نتایج پرباری نیز داشته باشد. دست‌یابى به این آثار پربار، در صورتی امکان پذیر است که از یک سو، از زاویه فوق به این پدیده منحصر به فرد نگاهى بیفکنیم، و از یک سو، در تمام وقایعی که پیامبر گرامى اسلام آنها را مشاهده کرده و براى ما انسان‌ها به یادگار گذارده است، دقت نماییم، و از سوى دیگر، در گفت و گویى که آن وجود نازنین با محبوب حقیقی خود (خداى متعال) در شب معراج داشته، تأمّل بورزیم. البته برای بهره‌مندى از این آثار، هر مسلمانى باید به این وقایع و مکالمات به عنوان داستان تاریخى بسان قصه اسفندیار و سهراب نظر نیفکند که در این صورت، نه تنها آثار سازنده‌اى بر این پدیده شگفت‌انگیز بارنمی‌گردد که چه بسا در برخى از انسان‌ها که صرفاً نگاهى تاریخى به این واقعه دارند، آثار مخرّبی نیز بر جاى گذارد و موجب قساوت و سنگدلى آنان نیز شود: ( ولا یزید الظّالمین الاّ خساراً )

اینک نگارنده از خواننده محترم می‌پرسد که: چگونه می‌شود مسلمانى به عنوان یک عضو از جامعه اسلامى و داراى قدرت تشخیص بالا، پدیده معراج را مورد مطالعه قرار دهد و اى بسا به عنوان یک طرح علمی براى همنوعان خود تبیین کند، اما در حین این کار ذرّه‌اى از این پدیده حیرت انگیز تأثیر نپذیرد؟!

داستان خانم دانشجویی به خاطرم رسید که یکى از اساتید دانشگاه نقل کرده است. این دانشجو براى کنفرانس علمى خود در کلاس درس، تحقیقى را درباره پدیده معراج آماده می‌سازد و در کلاس درس در حالى که درباره وقایع شب معراج و مشاهدات پیامبر اعظم صلى الله علیه و آله در زمینه بدحجابى و لااُبالی‌گرى زنان مسلمان نزد نامحرمان، سخن می‌گفت، خود او حجابى ناپسند داشت. در واقع، او در همان حال، از مصادیق همان زنانى بود که پیامبر در «شب معراج» آنان را در حال عذاب شدن دیده بود.[۲۰]

ایا این گونه برخورد، با مهم‌ترین وقایع تاریخ اسلام، سطحى و تاریخی‌نگرانه نیست؟ مگر نه این است که پیامبر اعظم صلى الله علیه و آله به عنوان سر سلسله مخلوقات هستی، هنگامى که می‌خواست برخی از مشاهدات خود را حکایت نماید، به شدت گریست؟ ایا این حزن و اندوه جانکاه پیامبر، نشان دهنده جدّى بودن آن قضایا در باره برخى از مسلمانان نیست؟ ایا ما نباید پیش از آنکه آثار سوء اعمالمان در برزخ و قیامت گریبانمان را بگیرد، اعمال خود را اصلاح کنیم؟

آری، چه زیبا گفتند که: «همواره سعى کنید غلط‌هایى را که در املای زندگى نگاشته‌اید، تصحیح نمایید تا از نمره سرنوشتتان کم نگردد». و اینکه «هر صعود و ترقّى از یک نقطه آغاز می‌شود. بهتر است این نقطه را از همین امروز آغاز نماییم».

در حدیث معراج که شامل گفت و گوى خداى متعال با حبیب خود، پیامبر اعظم صلى الله علیه و آله است، آموزه‌هاى انسان ساز دینی به خوبى به تصویر کشیده شده است و هر فراز از آن درخور توجه ویژه از سوى هر انسان مسلمانى می‌باشد. ما در خاتمه این نوشتار کوتاه، چند فراز کوتاه از آن را مورد بررسى قرار می‌دهیم.

در قسمتى از این گفت و گو، خداى متعال به پیامبر خود نکته اى را گوشزد می‌کند که امروزه غالب جوامع بشرى به آن توجّهى نشان نمی‌دهند و حتى نقطه مقابل آن را ترویج می‌کنند. آن نکته، این است:

«یا احمد محبّتى محبّته الفقراء مأذنُ الفقراء و قرّب مجلسهم و أبعد الاغنیاء و أبعد مجلسهم عنک فانّ الفقراء أحبّائی[۲۱]؛ اى احمد! تمام محبت من در جامعه به فقراى آن جامعه است. پس تو نیز با فقرا مأنوس و در مجالس آنان رفت و آمد کن، از مال اندوزان و ثروتمندان دور باش و در مجالس آنان نشست و برخاست نکن. این را بدان که دوستان من در روى زمین تنها فقرا هستند.»

پى ‏نوشتها:

[۱] . روح هر انسانى داراى دو بُعد است: یکى بعد تدبیرى که مربوط به زندگى دنیوى او می‌باشد و مهندسى امور مادى انسان را عهده دار است؛ دیگرى جنبه تعلّقى آن است که مربوط به عالم برزخ و آخرت است.

[۲]. مجموعه رسائل فلسفی، سید ابوالحسن رفیعی قزوینی، تصحیح و مقدمه دکتر غلامحسین رضانژاد، ص ۳۹٫

[۳]. رجعت و معراج، ص ۵۰٫

[۴]. بحارالانوار، ج ۱۸، ص ۲۸۵٫

[۵]. همان.

[۶]. تفسیر نمونه، ج ۱۲، ص ۱۹٫

[۷]. بحارالانوار، ج ۱۸، ص ۲۸۶٫

[۸]. اسراء / ۱٫

[۹]. مفردات راغب، ص ۲۳۷؛ قاموس المحیط، ج ۴، ص ۳۴۱؛ صحاح جوهری، ج ۶ ، ص ۲۳۷۶٫

[۱۰]. به عنوان نمونه، ر.ک: کشّاف، ج ۲، ص ۶۴۶ ؛ الدّر المنثور، ج۵ ،ص۱۸۲ ؛ مجمع البیان، ج۶، ص۳۹۶٫

[۱۱]. المیزان، ج ۱۳، ص ۹٫

[۱۲]. نجم / ۱۳ – ۱۸٫

[۱۳]. تفسیر نمونه، ج ۱۲، ص ۱۲٫

[۱۴]. بحارالانوار، ج ۶ ، ص ۳۶۸ ، طبع قدیم.

[۱۵]. المیزان، ج ۱۳، ص ۳۰٫

[۱۶]. نثر طوبی، علامه شعرانی، ج ۲، ص ۱۳۲٫

۱۷٫ امالی، صدوق، ص ۵۱۰٫

۱۸٫ بحارالانوار، ج ۱۸؛ ص ۳۱۲، ح ۲۳٫

[۱۹]. اصول الکافی، ج ۱، ص ۴۴۲، ح ۱۲٫

[۲۰]. پیامبراکرم حکایت کرده است: در شب معراج زنى را دیدم که با موهاى سرآویزان بود و آتش از مغز سر او زبانه می‌کشید. پرسیدم: این خانم کیست/ جبرئیل پاسخ گفت: او کسی است که موهاى سر خود را از نامحرمان نمی‌پوشاند. (ر. ک: بحارالانوار، ج ۸، ص ۳۰۹، ح ۷۵٫)

[۲۱]. ارشاد القلوب، ج ۱، ص ۲۰۱٫

معراج، سفرى اعجازآمیز

یکى از رخدادهاى شگرف و شگفت ‏انگیز که در صدر اسلام و براى شخص پیامبر اکرم (صلّى الله علیه و آله و سلّم) اتفاق افتاد، سفر اعجازآمیز «معراج» است که یکى از بزرگترین معجزه ‏هاى رسول اکرم (صلّى الله علیه و آله و سلّم) بوده و عقول بشرى از درک حقیقت آن عاجز است. این معجزه الهى در سایه عبودیت و بندگى خالص نبوى (صلّى الله علیه و آله و سلّم) حاصل شده است و آیات و روایات بسیارى، از آن با عظمت و شکوه یاد کرده است.

در حقیقت معراج، سفر رسول اکرم (صلّى الله علیه و آله و سلّم) از زمین به سوى عرش بود. در این باره اختلافها زیاد است، بعضى معتقدند که این سفر جسمانى بود و عده‏اى بر این باورند که سفرى روحانى بود.

در این نوشتار مختصر بر آنیم تا با مطالعه در آیات الهى و روایات اسلامى ضمن بیان عظمت این سفر اعجازآمیز، به برخى از ابهاماتى که درباره این موضوع مهم اسلامى وجود دارد، پاسخ دهیم.

● مفهوم معراج‏

عروج به معناى بالا رفتن است. به شبى که دعا بالا رود لیله المعراج گویند؛( ۱) و نیز حرکت (با جسم) در زمین و بر روى زمین را گویند،( ۲) و «اسار و اسراء» به معناى راندن است، یا سیر در شب را گویند،( ۳) و معناى روح و جسم هم روشن است. راغب اصفهانى، روح را به معناى نفس گرفته است.( ۴) بنابراین، حقیقت معراج، سیر در زمین و جهان‏هاى بالا و دوردست است.

نکته درخور توجه در اینجا این است که داستان معراج پیامبر اکرم(صلّى الله علیه و آله و سلّم) مرکب از دو قسمت بوده، قسمت نخست آن سفر با مرکب فضاپیمایى به نام «براق»( ۵) از مسجدالحرام تا مسجدالاقصى بود که آن حضرت در مدت کوتاهى در آن نقطه پایین آمد، و از نقاط مختلف مسجد، و «بیت اللحم» که زادگاه حضرت عیسى (ع) است و منازل انبیاء و آثار و جایگاه آنها دیدن کرد؛ و در برخى از منازل دو رکعت نماز گزارد. البته ناگفته نماند آن حضرت این مسیر را در یکى از شبها در دوران رسالت در مکه از طریق اعجاز طى کرده است، که این قسمت را اصطلاحاً در کتابها و تواریخ «إسراء» می ‏نامند و قسمت دوم داستان معراج، سیر آن حضرت از مسجدالاقصى به آسمانها انجام شده و «ستارگان و نظام جهان بالا را مشاهده کرد؛ و با ارواح پیامبران و فرشتگان آسمانى سخن گفت، و از مراکز رحمت و عذاب (بهشت و دوزخ) بازدیدى به عمل آورد؛ درجات بهشتیان و اشباح دوزخیان را از نزدیک مشاهد فرمود.»( ۶) این قسمت سفر اعجازآمیز آسمانى را اصطلاحاً «معراج» مى‏ نامند.

رسول اکرم (صلّى الله علیه و آله و سلّم) در این سیر آسمانى (معراج) با رموز هستى و اسرار شگفت‏انگیز دستگاه عظیم آفرینش و وسعت عالم خلقت و آثار قدرت بى‏پایان خداوند کاملاً آگاه گشت. سپس به سیر خود ادامه داد، و به «سدره المنتهى»( ۷) رسید، و آن را سراپا پوشیده از شکوه و جلال و عظمت دید. در این هنگام برنامه سفر اعجازآمیز وى پایان یافت، سپس مأمور شد از همان راهى که پرواز نموده بود بازگشت نماید. در برگشت نیز در «بیت‏ المقدس» فرود آمد، و روانه مکه و وطنش گردید.

● معراج در آینه آیات و روایات‏

هر موضوعى را که قرآن‏کریم بدان اشاره فرموده است از ضروریات دین در میان مسلمان می‏باشد. داستان نیز این چنین است. یعنى، معراج اجمالاً یکى از ضروریات دین و صریح قرآن و جمله مسلمات در میان تمام فرق اسلام است؛ پس انکار آن، انکار ضرورى دین و موجب ارتداد است؛ بنابراین، هر فرد مسلمان که معتقد به قرآن و روایات اسلامى و اتفاق مسلمانان باشد، نمی‏تواند آن را انکار نماید؛ زیرا، معراج ریشه قرآنى دارد و در دو سوره از قرآن‏کریم به سرگذشت این سیر جسمانى و روحانى تصریح شده است.

اول) سوره اسراء، که شروع این سفر اعجازآمیز را متذکر است:

«سبحان الذى اسراى بعبده لیلاً من المسجدالحرام الى المسجدالاقصى الذى بارکنا حوله لنریه من آیاتنا إنه هو السمیع البصیر»( ۸) پاک و منزه است آن خدایى که بنده‏اش را در یک شب از مسجدالحرام به مسجدالاقصى که در سرزمین مبارک و مقدسى واقع شده برد، تا آیات و نشانه‏هاى (عظمت) ما را ببیند، او شنوا و بینا است.

دوم) سوره «النجم» که به قسمتهایى از این سفر آسمانى اشاره دارد که در ضمن ۶ آیه، از آیه ۱۳ تا ۱۸ قسمت دوم معراج، یعنى سیر آسمانى را بیان می‏کند. آنجا که می‏ فرماید: «و لقد رءاه نزله اُخرى، عند سدره المنتهى، عندها جنه المأوى، اذ یغشى السدره ما یغشى، مازاغ البصر و ما طغى، لقد رأى من آیات ربّه الکبرى» آیا با او درباره آنچه (با چشم خود) دیده مجادله می‏کنید؟! و بار دیگر نیز او را مشاهده کرد، نزد «سدره المنتهى»، که «جنت المأوى» در آنجاست. در آن هنگام که چیزى (= نور خیره کننده‏ای) سدره المنتهى را پوشانده بود، چشم او هرگز منحرف نشد و طغیان نکرد (آنچه دید واقعیت بود). او پاره‏اى از آیات و نشانه‏هاى بزرگ پروردگارش را دید.

غالب مفسران، آیات سوره «النجم» را هم در ارتباط با قضیه معراج پیامبر (صلّى الله علیه و آله و سلّم) دانسته‏اند.(۹)

همچنین در آیه دیگرى از قرآن‏کریم به صورت اشاره، برخى از تماسهاى پیامبر(صلّى الله علیه و آله و سلّم) را در شب معراج تأیید می‏ کند و آن آیه ۴۵ سوره «زخرف» است: «و سئلْ مَن ارسلنا مِن قبلک من رسلنا اجعلنا من دون الرحمن ءالههً یُعبدون؛ اى پیامبر! از پیامبرانى که قبل از تو فرستادیم بپرس: آیا ما براى آنها معبودانى غیر از خداى رحمان براى پرستش قرار داده بودیم؟!»

آیا پرسش پیامبر اکرم (صلّى الله علیه و آله و سلّم) از انبیاى گذشته به جز با رویارویى با آنها ممکن است؟ و در کدام مجمعى غیر از آن شب معهود این امر مواجهه میسر شد؟

روایتى هم از امام باقر (علیه السّلام) در تفسیر این آیه شریفه به همین معنا وارد شده است و نیز علامه مجلسى در «جلد ۱۸ بحارالانوار، باب اثبات المعراج» این آیه شریفه را در زمره آیات معراج مطرح نموده است.

ناگفته پیداست که با امعان‏ نظر در مطالب یاد شده، بدون مراجعه به روایات تفسیرى معراج، تنها از تأمل در آیات سوره «اسرا» و «النجم» به تصویر نسبتاً روشنى از این سفر مبارک اعجازآمیز رسول خدا (صلّى الله علیه و آله و سلّم) دست می‏یابیم.

در منابع روایى اسلام روایات زیادى درباره معراج وارد شده که بسیارى از علماى اسلام ، تواتر یا شهرت آن را تصدیق کرده‏اند ، (۱۰) که به عنوان نمونه و رعایت اختصار به دو روایت و آن هم از طریق فریقین اشاره می‏کنیم:

۱) امام باقر (علیه السّلام) در ضمن روایتى که طولانى است فرمود: «و لکنّه اسرى به… و اشار بیده الى السماء؛ و لکن پیامبر را از مسجدالحرام تا آسمان ها سیر داد.»( ۱۱)

۲) زمخشرى حدیثى را نقل نموده است که در قسمتى از آن چنین آمده است: «و قد عرج به الى السماء فى تلک اللیله… و انه لقى الانبیاء و بلغ البیت‏المأمور و سدرهالمنتهی؛ در حالى که سیر داده شده بود بسوى آسمان در این شب و عجائب آسمان به او نشان داده شده، و انبیاء را ملاقات نموده بود و تا بیت‏المأمور و سدرهالنتهى سیر نمود.»(۱۲) در این حدیث «عرج به»، به معراج جسمانى اشاره دارد؛ از اینجا معلوم می‏شود روایاتى که فقط دلالت بر معراج روحانى دارد، چون مخالف ظاهر قرآن کریم است، قابل اعتماد نیست.

سخن از این که آیا تنها روح بزرگ پیامبر (صلّى الله علیه و آله و سلّم) در خواب و مکاشفه در این سفر همراه جبرئیل بوده و یا آن حضرت با این بدن خاکى دعوت به عالم بالا شده است، مورد اختلاف است. با این که صریح قرآن و روایات اسلامى گواهى قطعى بر جسمانى بودن آن می‏دهد؛ چنان که فقیه و مفسر بزرگ شیعه، مرحوم طبرسى، در تفسیر «مجمع البیان» اتفاق علماء را بر جسمانى بودن معراج نقل می‏کند.(۱۳)

همچنین محدث عالی قدر شیعه، علامه مجلسى (ره)، و مفسر معروف اهل سنت، فخررازى، معتقدند که اهل تحقیق بر این باورند که به مقتضاى دلالت قرآن‏ کریم و روایات متواتر شیعه و سنى، خداى متعال روح و جسد پیامبر اسلام (صلّى الله علیه و آله و سلّم) را از مکه به مسجدالاقصى و سپس از آنجا به آسمانها برد و انکار این مطلب، یا تأویل آن به عروج روحانى، یا وقوع آن در خواب، ناشى از کمى تتبع یا سستى دین و ضعف یقین است.(۱۴)

▪ براى اثبات این موضوع دلائل و شواهدى وجود دارد که:

۱) کلمه «عبد» نشان می ‏دهد،(۱۵) که این سفر در بیدارى و این سیر، جسمانى بوده است؛ چون وقتى گفته می‏شود: فلان شخص را به فلان نقطه بردم، یعنى خودش را با همان جسم و روح، نه این که در عالم خواب و خیال برده؛ مگر قرینه‏اى برخلاف باشد. بنابراین، از باب آن که قرآن خود مفسر خود است می‏بینیم در سوره «جن» آیه ۱۹ می ‏فرماید: «و انّه لمّا قام عبدالله یدعوه» و در سوره «علق» آیه ۱۰ می‏ فرماید: «عبداً اذا صلى» از عبد اراده مجموع روح و جسم شده است. یعنى پیامبر اسلام (صلّى الله علیه و آله و سلّم) با تن و جسم خود به عالم بالا عروج کرده است و این سیر جسمانى و روحانى بوده است، نه روحانى تنها، و معلوم است چنین سیرى، از مسجدالحرام تا بیت ‏المقدس (حدود یکصد فرسخ) در صورتى یک ارزش و معجزه حساب می ‏شود که با جسم بوده باشد.

همچنین در تأیید و تقویت بیشتر این نظر (جسمانى بودن معراج) آیت ا… سبحانى می‏ فرماید: «قریش از شنیدن این که پیامبر ادعا نمود من در ظرف یک شب همه این اماکن (سیر به مسجدالاقصى و عروج به آسمانها) را سیر نموده‏ام، سخت ناراحت شدند، و جداً به تکذیب او برخاستند؛ به طورى که جریان معراج وى در همه محافل قریش موضوع روز شد؛ هرگاه سیر این عوالم به صورت یک رؤیا بود، معنا نداشت که قریش به تکذیب حضرت برخیزند، و جنجالى راه بیندازند؛ زیرا گفتن این که من در شبى از شبها در هنگام خواب، چنین خوابى را دیده‏ام، هرگز موجب نزاع و اختلاف نمی‏گردد، چون سرانجام هر جه هست خواب است، و تمام امور محال و غیر ممکن و به دور از ذهن، در خواب به صورت ممکن درمی‏اید.»

ایشان می ‏افزاید: «این نظر (معراج در خواب و عالم مکاشفه بود) آن قدر ارزش ندارد، که ما آن را دنبال کنیم؛ ولى افسوس اینجاست که برخى از دانشمندان مصرى، مانند «فرید وجدى»( ۱۶) این نظر را پسندیده و با سخنان بی‏اساس، به تحکیم آن پرداخته است. با این همه، بهتر آن است که از این مطلب بگذریم.»( ۱۷)

شیخ طوسى (ره) در تفسیر «التبیان»، ذیل این آیه شریفه می‏فرماید: «علماى شیعه معتقدند که خداوند در همان شبى که پیامبرش را از مکه به بیت‏المقدس برد، او را به سوى آسمانها عروج داد، و آیات عظمت خویش را در آسمانها به او ارائه فرمود؛ و این در بیدارى بود، نه در خواب.»

۲) لفظ «سبحان» که در ابتداى سوره اسراء آمده حکایت از اعجازگونه بودن این جریان مهم دارد که خداوند متعال براى رفع استبعاد مردم، خود را از هرگونه عیب و نقص و ناتوانى تنزیه می‏ کند و گرنه سیر روح منهاى جسد که از محدویت‏هاى عالم مادى رها باشد، این تعبیر را نمی‏ طلبد.

۳) آن‏که در سوره «النجم» ماده «رؤیت» بکار رفته: «ما زاغ البصر و ماطغى، لقد رأى من آیات ربه الکبرى»؛ چشم پیامبر(صلّى الله علیه و آله و سلّم) دچار خطا و انحراف نشد. او نشانه‏ هاى بزرگ خداى خود را مشاهده کرد. این دو آیه شریفه به روشنى می‏رساند که این رؤیت با همین و حالت بیدارى پیامبر(صلّى الله علیه و آله و سلّم) رخ داده، نه در حالت خواب و عالم مکاشفه.

سؤالى که در اینجا مطرح می‏شود این است که بر اساس تناسب بین رائى و مرئى (بیننده و دیده شده)، این چشم مادى تنها آنچه را که از جنس خود باشد را می‏بیند نه روح مجرد را و فرشتگانى که در ذات وجوشان طبیعت مادى راه ندارد. بنابراین، دیدارهاى پیامبر(صلّى الله علیه و آله و سلّم) با انبیاى گذشته و برپا شدن نماز جماعت در بیت‏ المقدس که آن تمامى انبیاء و رسل به خاتم خود (پیامبر اسلام) اقتداء کردند و حجت با فرشتگان و رؤیت اهل بهشت و جهنم که شرحش در اخبار آمده، چگونه صورت گرفته است؟

پاسخ آن است که: این امر با تمثل ارواح در ابدان مناسب خود، و مفارقت نوریه در قالب‏هاى مثالى، شدنى است؛ چنان که جبرئیل(علیه السّلام) در برابر حضرت مریم به صورت مردى ظاهر گشت. ناگفته نماند که ما این برخوردها را در نقل روایاتى که در این‏باره رسیده، تا جایى می‏ پذیریم که برهان عقلى آن را مردود نداند و بر این اصل، آن قسمتهایى که در پاره‏اى از روایات، مراحل نهایى و اوج صعود حضرت را بازگو می‏ کند که ملاقات با پروردگار است و چگونگى آن که ملازم است با جسمیت خداى متعال، به هیچ وجه پذیرفته نیست؛

به عنوان نمونه: ابن هوازن قشیرى (متوفى ۴۶۵) در کتاب معراجش روایت می‏کند که پیامبر (صلّى الله علیه و آله و سلّم)، پروردگارش را با همین چشم سر دید، یا آن که از پیامبر نقل کرده است که: خداى خود را دیدم در حالى که دو کفش از طل در پاى وى بود و در نوشته‏ هاى برخى از خاورشناسان آمده است: در آخرین آسمان، پیامبر (صلّى الله علیه و آله و سلّم) به خداوند به اندازه‏اى نزدیک شد که صداى قلم خدا را می ‏شنید و می‏ فهمید که خدا مشغول نگاهدارى حساب افراد می ‏باشد.(۱۸)

متأسفانه جریان معراج پیامبر (صلّى الله علیه و آله و سلّم) مانند بسیارى دیگر از جریان‏هاى صحیح تاریخى، از روى غرض‏ورزى یا ساده‏ لوحى و اعمال سلیقه ‏هاى شخصى در طول تاریخ آمیخته با خرافات عجیب و غریبى شده است که قیافه اصلى آن را از نظر کسانى که مطالعه کافى در این قسمت ندارند، ناپسند نشان داده است.

درباره مطالب مزبور (دیدن خداوند و…) می‏ گوییم: لازمه رؤیت با چشم، محدود بودن مرئى است و هر محدودى، محدودکننده‏اى باید، پس او نمی‏ تواند واجب الوجود باشد و آیا نشنیده‏اید این کلام امام على (ع) را که در جواب «ذعلب یمانى» فرمود: «لاتدرکه العیون بمشاهده العیان و لکن تدرکه القلوب بحقایق الایمان…»( ۱۹) و فرازى دیگر از کلام ۱۸۲ می ‏فرماید: او مکان ندارد و با حواس ظاهرى ادراک نگردد و با مردمان مقایسه نشود. او با موسى سخن گفت و آیات خویش را به او نمایاند، بدون آن که از اعضا و جوارح و ابزارى همانند بشر استفاده کرده باشد.

آخرین ابهام و یا سؤالى که در باره معراج مطرح می‏شود این است: آیا معراج پیامبر(صلّى الله علیه و آله و سلّم) به عنوان یک بشر، از نظر علوم طبیعى امکان‏پذیر است؟

در پاسخ، مقدمه ذکر می‏ کنیم: اساساً اعتقاد ما بر آن است که شریعت حیات‏ بخش اسلام و قوانین نورانى آن از طرف خالق هستی ‏بخش حکیم، تنظیم و توسط بهترین‏ ها که انبیا، و ائمه معصومین (علیهم السّلام) هستند به بشر ابلاغ شده است. ازاین‏رو، آنچه که جنبه خرافى داشته و با عقل و علم و حکمت منافى باشد در آن راه ندارد. ما پیرو مذهبى هستیم که علوم روز آن را تأیید می‏ کند، بلکه این مذهب پویا خود، دانشهایى را پایه‏ گذارى کرده است، ولى باید متوجه بود که منظور از علوم تنها آن دسته از مسائلى است که صد در صد جنبه قطعى به خود گرفته، نه هر آنچه که به عنوان علم مطرح شود؛ زیرا ممکن است در پرتو اکتشافات دیگرى دیر یا زود دگرگون شود و این دسته در میان علوم کم نیستند.

کوتاه سخن آن که ما می‏ گویى میان عقائد مسلمان مذهبى و مسائل قطعى علوم، رابطه تنگاتنگ وجود دارد و هر کدام دیگرى را تقویت می‏ کند.

از این مقدمه نتیجه می‏گیریم که بسیارى از موانع سفر انسان به فضا با اختراعات و اکتشافات علم روز از میان بر داشته شده است و امورى که زمانى غیرمعقول انگاشته می‏شد با پیشرفت بشر در عرصه‏ هاى علمم و صنعت و فناورى به امرى ممکن و معقول مبدل شد و انسان در این عصر تسخیر فضا و … توانست بر مشکل جاذبه زمین، پرتوهاى خطرناک شهابهاى آسمان، فقدان اکسیژن، مشکل بى وزنى فائق آید.

ولى سخن در این است: آیا تنها این موجود ضعیف (بشر) که سراپا فقر و نیاز است، و پس از گذشت قرنها تلاش و کوشش طاقت‏ فرسا با تجهیزات کذائى، توان سفر به کرات آسمانى را دارد؟ و آیا خالق قادر متعال او از ابداع وسیله‏ اى که بهتر از سفینه‏ هاى فضایى مدرن، این مأموریت را انجام دهد، عاجز است؟!

روى سخن با مسلمانان است آیا هیچ فرد خداپرستى که ایمان به قدرت لایزال و بی ‏پایان الهى دارد. (ان الله على کل شی‏ء قدیر) می‏ تواند انکار کند؟ آیا براى خداى متعال مانعى دارد که وسیله مرموزى که از فکر محدود بشر بیرون است در اختیار پیامبرش بگذارد تا بتواند در آسمانها سیر کند و عجائب آیات پروردگارش مشاهده نماید؟ جواب البته منفى است. چه مانعى در مقابل عظمت و قدرت خداى متعال می‏تواند ابراز وجود کند!

جایى که بشر با این فکر محدود در پرتو صنعت و تکنولوژى، همه موانع را برطرف کرد و توانست فضانوردانى را در قمر (کرات آسمانی) پیاده کند و در ماوراء جوّ به حرکت درآورد، به یقین پیامبران الهى می ‏توانند با عنایت خداوند بزرگ که قدرت او مافوق قدرتها است و خالق تمام موجودات و قدرتهاست بدون اسباب ظاهرى و خارجى ایجاد کنند.

پیامبر اسلام (صلّى الله علیه و آله و سلّم) با عنایت خداوند بزرگ به معراج رفته است. هرگاه برنامه سیر تاریخى پیامبر، در پرتو عنایت الهى انجام گرفته باشد، به طور مسلم تمام این قوانین طبیعى در برابر اراده قاهره وى تسلیمند، و هر آنى در قبضه قدرت او هستند؛ از این رو، چه اشکالى دارد: خدایى که به زمین جاذبه داده است و به اجرام آسمانى اشعه کیهانى بخشیده، بنده برگزیده‏اش را به وسیله قدرت نامتناهى خویش، بدون اسباب ظاهرى و خارجى از مرکز جاذبه خارج نماید، و اشعه‏ هاى خطرناکى که در ماوراء جو وجود دارد، مانند اشعه ماوراءبنفش، اشعه ‏ایکس و اشعه کیهانى، مصون بدارد.

پى نوشت :

۱. حسین راغب اصفهانى، المفردات، دفتر نشر الکتاب، دوم ۱۴۰۴ ق، ص ۳۲۹.

۲. همان، ص ۲۴۷.

۳. احمد سیاح، فرهنگ جامع ، تهران: کتاب فروشى اسلام، ۱۳۵۴ ، ج ۱- ۲ ،ص ۶۹۰.

۴. مفردات راغب، ص ۲۰۵.

۵. براق نام مرکوبى است که بنا بر روایات، حضرت رسول(صلّى الله علیه و آله و سلّم) شب معراج برپشت او آسمانها را درنوردید.

۶. طبرسى، مجمع البیان، سوره اسراء،ج ۳ ، ص ۳۹۵.

۷. سدره یا سدره المنتهى، نام درخت کُنار بزرگى است که بنابر روایات اسلامى بر بالاى آسمان هفتم قرار دارد و برگش مانند گوش فیل و میوه اش مانند کوزه است. علم ملائکه و سایر مخلوقات به آن منتهى شود و از آن درنمى گذرد. هیچ موجودى، بجز پیامبر اسلام (صلّى الله علیه و آله و سلّم) در شبِ معراج از آن درنگذشته است و آنچه وراى آن است جز خداى نداند. از پاى این درخت رودهایى از آب صاف روشن و شیر تازه و باده خوشگوار، براى نوشندگان روان مى گردد. درباره آن گفته اند که اسب سوار، در سایه اش هفتاد سال راه مى پیماید و یک برگ از آن روى تمام مردم سایه مى افکند.(جعفر یاحقّى، دکتر جعفر محمّد: فرهنگ اساطیر و اشارات در ابیّات فارسى، ص ۲۴۱ – ۲۴۲.)

۸. سوره اسراء، آیه ۱.

۹. ر.ک: محمود زمخشرى، الکشاف، دارالکتاب العربى، بیروت، چ سوم، ۴۰۷ ق، ج‏ ۴ ، ص ۴۱۹.

۱۰. تفسیر نمونه، ج ۱۲ ، ص ۱۲.

۱۱. محسن فیض کاشانى، تفسیر صافى، بیروت: مؤسسه الاعلمى مطبوعات، ج ۳ ، ص ۱۶۶-۱۷۱.

۱۲. الکشاف، ج ۲ ، ص ۶۴۷.

۱۳. مجمع البیان، ج‏ ۷ ، ص ۳۹۵.

۱۴. بحارالانوار، چاپ مؤسسه الوفاء، بیروت، ج ۱۸ ، ص ۲۸۹ فخررازى، مفاتیح الغیب، ج ۵ ، ص ۵۴۰ – ۵۴۶.

۱۵. تفسیر نمونه، ج ۱۲ ، ص ۹.

۱۶. دایره المعارف، ج ۷ ، ص ۳۲۹ ، ماده «عرج».

۱۷. آیت اللّه جعفر سبحانى، فروغ ابدیت، مرکز انتشارات دفتر تبلیغات اسلامى، قم چاپ نهم، ۱۳۷۳ ، ج‏ ۱ ، ص ۳۸۶.

۱۸. « محمد پیامبرى که از نو باید شناخت»، ص ۱۲۵.

۱۹. نهج البلاغه صبحى صالح، کلام ۱۷۹.

منبع : پاسدار اسلام ـ ش ۲۹۶ – مرداد۸۵

عسکرى اسلام پور

معراج ؛ سفرى اعجازآمیز

 یکى از رخدادهاى شگرف و شگفت‏ انگیز که در صدر اسلام و براى شخص پیامبر اکرم (صلّى الله علیه و آله و سلّم) اتفاق افتاد، سفر اعجازآمیز «معراج» است که یکى از بزرگترین معجزه ‏هاى رسول اکرم (صلّى الله علیه و آله و سلّم) بوده و عقول بشرى از درک حقیقت آن عاجز است. این معجزه الهى در سایه عبودیت و بندگى خالص نبوى (صلّى الله علیه و آله و سلّم) حاصل شده است و آیات و روایات بسیارى، از آن با عظمت و شکوه یاد کرده است. در حقیقت معراج، سفر رسول اکرم (صلّى الله علیه و آله و سلّم) از زمین به سوى عرش بود. در این باره اختلاف ها زیاد است، بعضى معتقدند که این سفر جسمانى بود و عده ‏اى بر این باورند که سفرى روحانى بود. در این نوشتار مختصر بر آنیم تا با مطالعه در آیات الهى و روایات اسلامى ضمن بیان عظمت این سفر اعجازآمیز، به برخى از ابهاماتى که درباره این موضوع مهم اسلامى وجود دارد، پاسخ دهیم.

● مفهوم معراج‏ عروج به معناى بالا رفتن است. به شبى که دعا بالا رود لیله المعراج گویند؛( ۱) و نیز حرکت (با جسم) در زمین و بر روى زمین را گویند،( ۲) و «اسار و اسراء» به معناى راندن است، یا سیر در شب را گویند،( ۳) و معناى روح و جسم هم روشن است. راغب اصفهانى، روح را به معناى نفس گرفته است.( ۴) بنابراین، حقیقت معراج، سیر در زمین و جهان‏هاى بالا و دوردست است. نکته درخور توجه در اینجا این است که داستان معراج پیامبر اکرم(صلّى الله علیه و آله و سلّم) مرکب از دو قسمت بوده، قسمت نخست آن سفر با مرکب فضاپیمایى به نام «براق»( ۵) از مسجدالحرام تا مسجدالاقصى بود که آن حضرت در مدت کوتاهى در آن نقطه پایین آمد، و از نقاط مختلف مسجد، و «بیت اللحم» که زادگاه حضرت عیسى (ع) است و منازل انبیاء و آثار و جایگاه آنها دیدن کرد؛ و در برخى از منازل دو رکعت نماز گزارد. البته ناگفته نماند آن حضرت این مسیر را در یکى از شبها در دوران رسالت در مکه از طریق اعجاز طى کرده است، که این قسمت را اصطلاحاً در کتابها و تواریخ «إسراء» می‏نامند و قسمت دوم داستان معراج، سیر آن حضرت از مسجدالاقصى به آسمانها انجام شده و «ستارگان و نظام جهان بالا را مشاهده کرد؛ و با ارواح پیامبران و فرشتگان آسمانى سخن گفت، و از مراکز رحمت و عذاب (بهشت و دوزخ) بازدیدى به عمل آورد؛ درجات بهشتیان و اشباح دوزخیان را از نزدیک مشاهد فرمود.»( ۶) این قسمت سفر اعجازآمیز آسمانى را اصطلاحاً «معراج» مى ‏نامند. رسول اکرم (صلّى الله علیه و آله و سلّم) در این سیر آسمانى (معراج) با رموز هستى و اسرار شگفت ‏انگیز دستگاه عظیم آفرینش و وسعت عالم خلقت و آثار قدرت بى‏ پایان خداوند کاملاً آگاه گشت. سپس به سیر خود ادامه داد، و به «سدره المنتهى»( ۷) رسید، و آن را سراپا پوشیده از شکوه و جلال و عظمت دید. در این هنگام برنامه سفر اعجازآمیز وى پایان یافت، سپس مأمور شد از همان راهى که پرواز نموده بود بازگشت نماید. در برگشت نیز در «بیت ‏المقدس» فرود آمد، و روانه مکه و وطنش گردید.

● معراج در آینه آیات و روایات‏ هر موضوعى را که قرآن‏ کریم بدان اشاره فرموده است از ضروریات دین در میان مسلمان می ‏باشد. داستان نیز این چنین است. یعنى، معراج اجمالاً یکى از ضروریات دین و صریح قرآن و جمله مسلمات در میان تمام فرق اسلام است؛ پس انکار آن، انکار ضرورى دین و موجب ارتداد است؛ بنابراین، هر فرد مسلمان که معتقد به قرآن و روایات اسلامى و اتفاق مسلمانان باشد، نمی ‏تواند آن را انکار نماید؛ زیرا، معراج ریشه قرآنى دارد و در دو سوره از قرآن‏ کریم به سرگذشت این سیر جسمانى و روحانى تصریح شده است. اول) سوره اسراء، که شروع این سفر اعجازآمیز را متذکر است: «سبحان الذى اسراى بعبده لیلاً من المسجدالحرام الى المسجدالاقصى الذى بارکنا حوله لنریه من آیاتنا إنه هو السمیع البصیر»( ۸) پاک و منزه است آن خدایى که بنده اش را در یک شب از مسجدالحرام به مسجدالاقصى که در سرزمین مبارک و مقدسى واقع شده برد، تا آیات و نشانه‏ هاى (عظمت) ما را ببیند، او شنوا و بینا است. دوم) سوره «النجم» که به قسمتهایى از این سفر آسمانى اشاره دارد که در ضمن ۶ آیه، از آیه ۱۳ تا ۱۸ قسمت دوم معراج، یعنى سیر آسمانى را بیان می ‏کند. آنجا که می‏ فرماید: «و لقد رءاه نزله اُخرى، عند سدره المنتهى، عندها جنه المأوى، اذ یغشى السدره ما یغشى، مازاغ البصر و ما طغى، لقد رأى من آیات ربّه الکبرى» آیا با او درباره آنچه (با چشم خود) دیده مجادله می‏ کنید؟! و بار دیگر نیز او را مشاهده کرد، نزد «سدره المنتهى»، که «جنت المأوى» در آنجاست. در آن هنگام که چیزى (= نور خیره کننده‏ای) سدره المنتهى را پوشانده بود، چشم او هرگز منحرف نشد و طغیان نکرد (آنچه دید واقعیت بود). او پاره‏اى از آیات و نشانه‏ هاى بزرگ پروردگارش را دید. غالب مفسران، آیات سوره «النجم» را هم در ارتباط با قضیه معراج پیامبر (صلّى الله علیه و آله و سلّم) دانسته ‏اند.(۹)

همچنین در آیه دیگرى از قرآن‏ کریم به صورت اشاره، برخى از تماسهاى پیامبر(صلّى الله علیه و آله و سلّم) را در شب معراج تأیید می‏ کند و آن آیه ۴۵ سوره «زخرف» است: «و سئلْ مَن ارسلنا مِن قبلک من رسلنا اجعلنا من دون الرحمن ءالههً یُعبدون؛ اى پیامبر! از پیامبرانى که قبل از تو فرستادیم بپرس: آیا ما براى آنها معبودانى غیر از خداى رحمان براى پرستش قرار داده بودیم؟!» آیا پرسش پیامبر اکرم (صلّى الله علیه و آله و سلّم) از انبیاى گذشته به جز با رویارویى با آنها ممکن است؟ و در کدام مجمعى غیر از آن شب معهود این امر مواجهه میسر شد؟ روایتى هم از امام باقر (علیه السّلام) در تفسیر این آیه شریفه به همین معنا وارد شده است و نیز علامه مجلسى در «جلد ۱۸ بحارالانوار، باب اثبات المعراج» این آیه شریفه را در زمره آیات معراج مطرح نموده است. ناگفته پیداست که با امعان‏ نظر در مطالب یاد شده، بدون مراجعه به روایات تفسیرى معراج، تنها از تأمل در آیات سوره «اسرا» و «النجم» به تصویر نسبتاً روشنى از این سفر مبارک اعجازآمیز رسول خدا (صلّى الله علیه و آله و سلّم) دست می ‏یابیم. در منابع روایى اسلام روایات زیادى درباره معراج وارد شده که بسیارى از علماى اسلام ، تواتر یا شهرت آن را تصدیق کرده ‏اند ، (۱۰) که به عنوان نمونه و رعایت اختصار به دو روایت و آن هم از طریق فریقین اشاره می‏ کنیم: ۱) امام باقر (علیه السّلام) در ضمن روایتى که طولانى است فرمود: «و لکنّه اسرى به… و اشار بیده الى السماء؛ و لکن پیامبر را از مسجدالحرام تا آسمان ها سیر داد.»( ۱۱) ۲) زمخشرى حدیثى را نقل نموده است که در قسمتى از آن چنین آمده است: «و قد عرج به الى السماء فى تلک اللیله… و انه لقى الانبیاء و بلغ البیت ‏المأمور و سدرهالمنتهی؛ در حالى که سیر داده شده بود بسوى آسمان در این شب و عجائب آسمان به او نشان داده شده، و انبیاء را ملاقات نموده بود و تا بیت‏ المأمور و سدرهالنتهى سیر نمود.»(۱۲)

در این حدیث «عرج به»، به معراج جسمانى اشاره دارد؛ از اینجا معلوم می‏ شود روایاتى که فقط دلالت بر معراج روحانى دارد، چون مخالف ظاهر قرآن کریم است، قابل اعتماد نیست. سخن از این که آیا تنها روح بزرگ پیامبر (صلّى الله علیه و آله و سلّم) در خواب و مکاشفه در این سفر همراه جبرئیل بوده و یا آن حضرت با این بدن خاکى دعوت به عالم بالا شده است، مورد اختلاف است. با این که صریح قرآن و روایات اسلامى گواهى قطعى بر جسمانى بودن آن می‏ دهد؛ چنان که فقیه و مفسر بزرگ شیعه، مرحوم طبرسى، در تفسیر «مجمع البیان» اتفاق علماء را بر جسمانى بودن معراج نقل می ‏کند.(۱۳) همچنین محدث عالیقدر شیعه، علامه مجلسى (ره)، و مفسر معروف اهل سنت، فخررازى، معتقدند که اهل تحقیق بر این باورند که به مقتضاى دلالت قرآن‏ کریم و روایات متواتر شیعه و سنى، خداى متعال روح و جسد پیامبر اسلام (صلّى الله علیه و آله و سلّم) را از مکه به مسجدالاقصى و سپس از آنجا به آسمانها برد و انکار این مطلب، یا تأویل آن به عروج روحانى، یا وقوع آن در خواب، ناشى از کمى تتبع یا سستى دین و ضعف یقین است.(۱۴)

▪ براى اثبات این موضوع دلائل و شواهدى وجود دارد که: ۱) کلمه «عبد» نشان می ‏دهد،(۱۵) که این سفر در بیدارى و این سیر، جسمانى بوده است؛ چون وقتى گفته می ‏شود: فلان شخص را به فلان نقطه بردم، یعنى خودش را با همان جسم و روح، نه این که در عالم خواب و خیال برده؛ مگر قرینه ‏اى برخلاف باشد. بنابراین، از باب آن که قرآن خود مفسر خود است می‏ بینیم در سوره «جن» آیه ۱۹ می‏فرماید: «و انّه لمّا قام عبدالله یدعوه» و در سوره «علق» آیه ۱۰ می‏فرماید: «عبداً اذا صلى» از عبد اراده مجموع روح و جسم شده است. یعنى پیامبر اسلام (صلّى الله علیه و آله و سلّم) با تن و جسم خود به عالم بالا عروج کرده است و این سیر جسمانى و روحانى بوده است، نه روحانى تنها، و معلوم است چنین سیرى، از مسجدالحرام تا بیت ‏المقدس (حدود یکصد فرسخ) در صورتى یک ارزش و معجزه حساب می‏شود که با جسم بوده باشد. همچنین در تأیید و تقویت بیشتر این نظر (جسمانى بودن معراج) آیت ا… سبحانى می‏ فرماید: «قریش از شنیدن این که پیامبر ادعا نمود من در ظرف یک شب همه این اماکن (سیر به مسجدالاقصى و عروج به آسمانها) را سیر نموده ‏ام، سخت ناراحت شدند، و جداً به تکذیب او برخاستند؛ به طورى که جریان معراج وى در همه محافل قریش موضوع روز شد؛ هرگاه سیر این عوالم به صورت یک رؤیا بود، معنا نداشت که قریش به تکذیب حضرت برخیزند، و جنجالى راه بیندازند؛ زیرا گفتن این که من در شبى از شبها در هنگام خواب، چنین خوابى را دیده ‏ام، هرگز موجب نزاع و اختلاف نمی‏ گردد، چون سرانجام هر جه هست خواب است، و تمام امور محال و غیر ممکن و به دور از ذهن، در خواب به صورت ممکن درمی‏ اید.» ایشان می ‏افزاید: «این نظر (معراج در خواب و عالم مکاشفه بود) آن قدر ارزش ندارد، که ما آن را دنبال کنیم؛ ولى افسوس اینجاست که برخى از دانشمندان مصرى، مانند «فرید وجدى»( ۱۶) این نظر را پسندیده و با سخنان بی ‏اساس، به تحکیم آن پرداخته است. با این همه، بهتر آن است که از این مطلب بگذریم.»( ۱۷)

شیخ طوسى (ره) در تفسیر «التبیان»، ذیل این آیه شریفه می‏ فرماید: «علماى شیعه معتقدند که خداوند در همان شبى که پیامبرش را از مکه به بیت‏ المقدس برد، او را به سوى آسمانها عروج داد، و آیات عظمت خویش را در آسمانها به او ارائه فرمود؛ و این در بیدارى بود، نه در خواب.» ۲) لفظ «سبحان» که در ابتداى سوره اسراء آمده حکایت از اعجازگونه بودن این جریان مهم دارد که خداوند متعال براى رفع استبعاد مردم، خود را از هرگونه عیب و نقص و ناتوانى تنزیه می‏کند و گرنه سیر روح منهاى جسد که از محدویت‏هاى عالم مادى رها باشد، این تعبیر را نمی ‏طلبد. ۳) آن‏که در سوره «النجم» ماده «رؤیت» بکار رفته: «ما زاغ البصر و ماطغى، لقد رأى من آیات ربه الکبرى»؛ چشم پیامبر(صلّى الله علیه و آله و سلّم) دچار خطا و انحراف نشد. او نشانه ‏هاى بزرگ خداى خود را مشاهده کرد. این دو آیه شریفه به روشنى می ‏رساند که این رؤیت با همین و حالت بیدارى پیامبر(صلّى الله علیه و آله و سلّم) رخ داده، نه در حالت خواب و عالم مکاشفه. سؤالى که در اینجا مطرح می شود این است که بر اساس تناسب بین رائى و مرئى (بیننده و دیده شده)، این چشم مادى تنها آنچه را که از جنس خود باشد را می‏ بیند نه روح مجرد را و فرشتگانى که در ذات وجوشان طبیعت مادى راه ندارد. بنابراین، دیدارهاى پیامبر(صلّى الله علیه و آله و سلّم) با انبیاى گذشته و برپا شدن نماز جماعت در بیت‏ المقدس که آن تمامى انبیاء و رسل به خاتم خود (پیامبر اسلام) اقتداء کردند و حجت با فرشتگان و رؤیت اهل بهشت و جهنم که شرحش در اخبار آمده، چگونه صورت گرفته است؟ پاسخ آن است که: این امر با تمثل ارواح در ابدان مناسب خود، و مفارقت نوریه در قالب‏هاى مثالى، شدنى است؛ چنان که جبرئیل(علیه السّلام) در برابر حضرت مریم به صورت مردى ظاهر گشت. ناگفته نماند که ما این برخوردها را در نقل روایاتى که در این‏باره رسیده، تا جایى می ‏پذیریم که برهان عقلى آن را مردود نداند و بر این اصل، آن قسمتهایى که در پاره‏ اى از روایات، مراحل نهایى و اوج صعود حضرت را بازگو می‏کند که ملاقات با پروردگار است و چگونگى آن که ملازم است با جسمیت خداى متعال، به هیچ وجه پذیرفته نیست؛ به عنوان نمونه: ابن هوازن قشیرى (متوفى ۴۶۵) در کتاب معراجش روایت می ‏کند که پیامبر (صلّى الله علیه و آله و سلّم)، پروردگارش را با همین چشم سر دید، یا آن که از پیامبر نقل کرده است که: خداى خود را دیدم در حالى که دو کفش از طل در پاى وى بود و در نوشته‏ هاى برخى از خاورشناسان آمده است: در آخرین آسمان، پیامبر (صلّى الله علیه و آله و سلّم) به خداوند به اندازه ‏اى نزدیک شد که صداى قلم خدا را می‏ شنید و می ‏فهمید که خدا مشغول نگاه دارى حساب افراد می‏باشد.(۱۸)

متأسفانه جریان معراج پیامبر (صلّى الله علیه و آله و سلّم) مانند بسیارى دیگر از جریان‏هاى صحیح تاریخى، از روى غرض ‏ورزى یا ساده ‏لوحى و اعمال سلیقه‏ هاى شخصى در طول تاریخ آمیخته با خرافات عجیب و غریبى شده است که قیافه اصلى آن را از نظر کسانى که مطالعه کافى در این قسمت ندارند، ناپسند نشان داده است. درباره مطالب مزبور (دیدن خداوند و…) می‏گوییم: لازمه رؤیت با چشم، محدود بودن مرئى است و هر محدودى، محدودکننده ‏اى باید، پس او نمی‏ تواند واجب الوجود باشد و آیا نشنیده ‏اید این کلام امام على (ع) را که در جواب «ذعلب یمانى» فرمود: «لاتدرکه العیون بمشاهده العیان و لکن تدرکه القلوب بحقایق الایمان...»( ۱۹) و فرازى دیگر از کلام ۱۸۲ می‏فرماید: او مکان ندارد و با حواس ظاهرى ادراک نگردد و با مردمان مقایسه نشود. او با موسى سخن گفت و آیات خویش را به او نمایاند، بدون آن که از اعضا و جوارح و ابزارى همانند بشر استفاده کرده باشد. آخرین ابهام و یا سؤالى که در باره معراج مطرح می ‏شود این است: آیا معراج پیامبر(صلّى الله علیه و آله و سلّم) به عنوان یک بشر، از نظر علوم طبیعى امکان‏پذیر است؟ در پاسخ، مقدمه ذکر می‏ کنیم: اساساً اعتقاد ما بر آن است که شریعت حیات‏بخش اسلام و قوانین نورانى آن از طرف خالق هستی‏ بخش حکیم، تنظیم و توسط بهترین‏ ها که انبیا، و ائمه معصومین (علیهم السّلام) هستند به بشر ابلاغ شده است. ازاین‏ رو، آنچه که جنبه خرافى داشته و با عقل و علم و حکمت منافى باشد در آن راه ندارد. ما پیرو مذهبى هستیم که علوم روز آن را تأیید می‏کند، بلکه این مذهب پویا خود، دانشهایى را پایه ‏گذارى کرده است، ولى باید متوجه بود که منظور از علوم تنها آن دسته از مسائلى است که صد در صد جنبه قطعى به خود گرفته، نه هر آنچه که به عنوان علم مطرح شود؛ زیرا ممکن است در پرتو اکتشافات دیگرى دیر یا زود دگرگون شود و این دسته در میان علوم کم نیستند. کوتاه سخن آن که ما می‏گویى میان عقائد مسلمان مذهبى و مسائل قطعى علوم، رابطه تنگاتنگ وجود دارد و هر کدام دیگرى را تقویت می‏ کند.

از این مقدمه نتیجه می‏گیریم که بسیارى از موانع سفر انسان به فضا با اختراعات و اکتشافات علم روز از میان بر داشته شده است و امورى که زمانى غیرمعقول انگاشته می‏شد با پیشرفت بشر در عرصه‏ هاى علم و صنعت و فناورى به امرى ممکن و معقول مبدل شد و انسان در این عصر تسخیر فضا و … توانست بر مشکل جاذبه زمین، پرتوهاى خطرناک شهابهاى آسمان، فقدان اکسیژن، مشکل بى وزنى فائق آید. ولى سخن در این است: آیا تنها این موجود ضعیف (بشر) که سراپا فقر و نیاز است، و پس از گذشت قرنها تلاش و کوشش طاقت‏ فرسا با تجهیزات کذائى، توان سفر به کرات آسمانى را دارد؟ و آیا خالق قادر متعال او از ابداع وسیله ‏اى که بهتر از سفینه‏ هاى فضایى مدرن، این مأموریت را انجام دهد، عاجز است؟! روى سخن با مسلمانان است آیا هیچ فرد خداپرستى که ایمان به قدرت لایزال و بی‏ پایان الهى دارد. (ان الله على کل شی‏ء قدیر) می‏تواند انکار کند؟ آیا براى خداى متعال مانعى دارد که وسیله مرموزى که از فکر محدود بشر بیرون است در اختیار پیامبرش بگذارد تا بتواند در آسمانها سیر کند و عجائب آیات پروردگارش مشاهده نماید؟ جواب البته منفى است. چه مانعى در مقابل عظمت و قدرت خداى متعال می‏تواند ابراز وجود کند! جایى که بشر با این فکر محدود در پرتو صنعت و تکنولوژى، همه موانع را برطرف کرد و توانست فضانوردانى را در قمر (کرات آسمانی) پیاده کند و در ماوراء جوّ به حرکت درآورد، به یقین پیامبران الهى می‏ توانند با عنایت خداوند بزرگ که قدرت او مافوق قدرتها است و خالق تمام موجودات و قدرتهاست بدون اسباب ظاهرى و خارجى ایجاد کنند. پیامبر اسلام (صلّى الله علیه و آله و سلّم) با عنایت خداوند بزرگ به معراج رفته است. هرگاه برنامه سیر تاریخى پیامبر، در پرتو عنایت الهى انجام گرفته باشد، به طور مسلم تمام این قوانین طبیعى در برابر اراده قاهره وى تسلیمند، و هر آنى در قبضه قدرت او هستند؛ از این رو، چه اشکالى دارد: خدایى که به زمین جاذبه داده است و به اجرام آسمانى اشعه کیهانى بخشیده، بنده برگزیده ‏اش را به وسیله قدرت نامتناهى خویش، بدون اسباب ظاهرى و خارجى از مرکز جاذبه خارج نماید، و اشعه ‏هاى خطرناکى که در ماوراء جو وجود دارد، مانند اشعه ماوراءبنفش، اشعه ‏ایکس و اشعه کیهانى، مصون بدارد.

عسکرى اسلام پور

پى نوشت :

۱. حسین راغب اصفهانى، المفردات، دفتر نشر الکتاب، دوم ۱۴۰۴ ق، ص ۳۲۹.

۲. همان، ص ۲۴۷.

۳. احمد سیاح، فرهنگ جامع ، تهران: کتاب فروشى اسلام، ۱۳۵۴ ، ج ۱- ۲ ،ص ۶۹۰.

۴. مفردات راغب، ص ۲۰۵. ۵. براق نام مرکوبى است که بنا بر روایات، حضرت رسول(صلّى الله علیه و آله و سلّم) شب معراج برپشت او آسمانها را درنوردید.

۶. طبرسى، مجمع البیان، سوره اسراء،ج ۳ ، ص ۳۹۵.

۷. سدره یا سدره المنتهى، نام درخت کُنار بزرگى است که بنابر روایات اسلامى بر بالاى آسمان هفتم قرار دارد و برگش مانند گوش فیل و میوه اش مانند کوزه است. علم ملائکه و سایر مخلوقات به آن منتهى شود و از آن درنمى گذرد. هیچ موجودى، بجز پیامبر اسلام (صلّى الله علیه و آله و سلّم) در شبِ معراج از آن درنگذشته است و آنچه وراى آن است جز خداى نداند. از پاى این درخت رودهایى از آب صاف روشن و شیر تازه و باده خوشگوار، براى نوشندگان روان مى گردد. درباره آن گفته اند که اسب سوار، در سایه اش هفتاد سال راه مى پیماید و یک برگ از آن روى تمام مردم سایه مى افکند.(جعفر یاحقّى، دکتر جعفر محمّد: فرهنگ اساطیر و اشارات در ابیّات فارسى، ص ۲۴۱ – ۲۴۲.)

۸. سوره اسراء، آیه ۱.

۹. ر.ک: محمود زمخشرى، الکشاف، دارالکتاب العربى، بیروت، چ سوم، ۴۰۷ ق، ج‏ ۴ ، ص ۴۱۹.

۱۰٫ تفسیر نمونه، ج ۱۲ ، ص ۱۲.

۱۱. محسن فیض کاشانى، تفسیر صافى، بیروت: مؤسسه الاعلمى مطبوعات، ج ۳ ، ص ۱۶۶-۱۷۱.

۱۲. الکشاف، ج ۲ ، ص ۶۴۷.

۱۳. مجمع البیان، ج‏ ۷ ، ص ۳۹۵.

۱۴٫ بحارالانوار، چاپ مؤسسه الوفاء، بیروت، ج ۱۸ ، ص ۲۸۹ فخررازى، مفاتیح الغیب، ج ۵ ، ص ۵۴۰ – ۵۴۶.

۱۵. تفسیر نمونه، ج ۱۲ ، ص ۹.

۱۶. دایره المعارف، ج ۷ ، ص ۳۲۹ ، ماده «عرج».

۱۷. آیت اللّه جعفر سبحانى، فروغ ابدیت، مرکز انتشارات دفتر تبلیغات اسلامى، قم چاپ نهم، ۱۳۷۳ ، ج‏ ۱ ، ص ۳۸۶.

۱۸. « محمد پیامبرى که از نو باید شناخت»، ص ۱۲۵.

۱۹. نهج البلاغه صبحى صالح، کلام ۱۷۹.

داستان «شق الصدر» درباره پیامبر اسلام(ص)

یکی از داستان هایی که در تاریخ اسلام مورد بحث و ایراد قرار گرفته و در برخی از روایات و کتاب های اهل سنت آمده است، داستان «شق صدر»، پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ می باشد. پیش از ورود در اصل داستان باید این مطلب را یادآور شویم که بر اساس نقل اهل تاریخ و سیره نویسان، رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ حدود پنج سال در میان قبیله بنی سعد و در نزد حلیمه سعدیه بود. بدین ترتیب که پس از پایان دو سال دوران شیرخوارگی، حلیمه آن بزرگوار را طبق قرار قبلی نزد آمنه مادر مکرّمه و عبدالمطلب جدّ بزرگوار آن حضرت آورد، ولی روی علاقه بسیاری که به آن حضرت پیدا کرده بود با اصرار زیادی دوباره او را از مادرش گرفته و به میان قبیله برد و این جریان «شق صدر» به گونه ای که نقل شده در سال های چهارم یا پنجم عمر شریف آن حضرت اتفاق افتاده است.[۱]

ما اصل داستان را از منابع و کتاب های اهل سنت مطرح نموده و سپس نقض و ابرام هایی که از ناحیه دانشمندان و اهل تحقیق نسبت به این حادثه در کتب تفسیر و تاریخی مطرح گردیده است با ذکر منابع آن ذکر می کنیم:

این داستان را بسیاری از محدثین و سیره نویسان اهل سنت نقل کرده اند مانند «مسلم» در کتاب صحیح، در ضمن چند حدیث، و ابن هشام در کتاب «سیره اش» و طبری در کتاب «تاریخ» خود، و…[۲] اینک یکی از روایاتی را که در صحیح مسلم آمده در اینجا نقل می کنیم و سپس به بحث های جنبی و صحت و سقم آن می پردازیم: «مسلم از انس بن مالک روایت کرده[۳] که روزی جبرئیل هنگامی که رسول خدا با پسر بچه ها بازی می کرد نزد وی آمد و او را گرفت و بر زمین زد و سینه او را شکافت و قلبش را بیرون آورد و از میان قلب آن حضرت لکه خونی بیرون آورده و گفت: این بهره شیطان بود از تو، و سپس قلب آن حضرت را در طشتی از طلا با آب زمزم شستشو داده آن گاه آن را به هم پیوند داده و بست و در جای خود گذارد… پسر بچه ها به سوی مادرش (حلیمه دایه حضرت) آمده و گفتند: محمد کشته شد! آنها به سراغ او رفته و او را در حالی که رنگش پریده بود مشاهده کردند، انس گفته: من جای بخیه ها را در سینه آن حضرت می دیدم».

در سیره ابن هشام از حلیمه روایت کرده که گفت: آن حضرت به همراه برادر رضاعی خود در پشت خیمه های ما به چراندن گوسفندان مشغول بودند که ناگهان برادر رضاعی او به سرعت نزد ما آمد و به من و پدرش گفت: این برادر قرشی ما را دو مرد سفید پوش آمده و او را خوابانده و شکمش را شکافتند و می زدند.! حلیمه گفت: من و پدرش به نزد وی رفتیم و محمد را که ایستاده و رنگش پریده بود مشاهده کردیم، ما که چنان دیدیم او را به سینه گرفته و از او پرسیدیم: ای فرزند تو را چه شد؟ فرمود: دو مرد سفیدپوش آمدند و مرا خوابانده و شکم مرا دریدند و به دنبال چیزی می گشتند که من ندانستم چیست؟ حلیمه می گوید: ما او را برداشته به خیمه های خود آوردیم.[۴] در هر دوی این نقل ها هست که همین جریان سبب شد تا حلیمه آن حضرت را به نزد مادرش آمنه باز گرداند.

این داستان تدریجاً در روایات توسعه یافته تا آنجا که گفته شده داستان شق صدر در دوران زندگی آن حضرت چهار یا پنج بار اتفاق افتاده است؛ در سه سالگی (همان گونه که ذکر شد) در ده سالگی و هنگام بعثت و در داستان معراج و در این باره اشعاری نیز از بعضی شعرای عرب نقل کرده اند.[۵] بلکه برخی از مفسّران سوره انشراح و آیه «الم نشرح لک صدرک» را بر این داستان منطبق داشته و شأن نزول آن دانسته اند.[۶]

این داستان به گونه ای که ملاحظه شد از چند جهت مورد خدشه و ایراد واقع شده است:

اختلاف میان این نقل و نقل های دیگر در مورد علت بازگرداندن رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ به مکه و نزد مادرش آمنه که در این دو نقل سبب بازگرداندن آن حضرت همین جریان ذکر شده و این ماجرا طبق این دو روایت در سال سوم از عمر آن حضرت اتفاق افتاده، در صورتی که در روایات دیگر و از جمله در همین سیره ابن هشام (ص۱۶۷) برای بازگرداندن آن حضرت علت دیگری نقل شده و آن گفتار نصارای حبشه بود که چون آن کودک را دیدند به یکدیگر گفتند ما این کودک را ربوده و به دیار خود خواهیم برد چون وی سرنوشت مهمی دارد. هم چنان سال بازگرداندن آن حضرت را نیز در روایات دیگر سال پنجم عمر آن حضرت ذکر کرده اند.[۷] در کیفیت اصل داستان نیز میان نقل ابن هشام و طبری و یعقوبی اختلاف است، چنان که در سیره المصطفی و در روایت طبری آمده که چند نفر برای غسل و التیام باطن آن حضرت آمده بودند که یکی از آنها امعاء آن حضرت را بیرون آورده و غسل داد و دیگری قلب آن حضرت را و سومی آمده و دست کشید و خوب شد و آن حضرت را از زمین بلند کرد.[۸] که همین اختلاف سبب ضعف نقل مزبور می شود.

خیر و شرّ و خوبی و بدی قلب انسانی، از امور اعتقادی و معنوی است و چگونه با عمل جرّاحی و شکافتن قلب و شستشوی آن می توان مادّه شر و بدی را به صورت یک لخته خون بیرون آورد و شتسشو داد؟ و یا این غدّه بدی و شر فقط در سینه رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ بوده و دیگران ندارند…؟ و امثال این گونه سئوال ها؟ از این رو مرحوم طبرسی در مجمع البیان در داستان معراج فرموده است: «این که روایت شده که سینه آن حضرت را شکافته و شتسشو دادند ظاهر آن صحیح نیست، و قابل توجیه هم نیست مگر به سختی، زیرا آن حضرت پاک و پاکیزه از هر بدی و عیبی بوده و چگونه می توان دل واعتقادات درونی آن حضرت را با آب شستشو داد؟…».[۹]

از این گذشته چگونه این عمل چند بار تکرار شده و حتی پس از نبوت و بعثت آن بزرگوار باز هم نیاز به این عمل پیدا شد؟ آیا این غده هر بار که عمل می شد دوباره عود می کرد و فرشته های الهی مجبور می شدند به دستور خدای تعالی مجدداً این عمل شکافتن صدر آن بزرگوار را تکرار می کردند و موجبات ناراحتی آن حضرت را فراهم می ساختند؟!

چگونه می توان معنای این روایات را با آیاتی که در قرآن کریم آمده و هر نوع تسلط و نفوذی را از طریق شیطان در دل پیغمبران و مردان الهی و حتی مؤمنان و متوکلان سلب و نفی کرده جمع کرد؟ مانند آیه شریفه:« إِنَّهُ لَیْسَ لَهُ سُلْطَانٌ عَلَى الَّذِینَ آمَنُواْ وَعَلَى رَبِّهِمْ یَتَوَکلُونَ[۱۰]» و آیه «قَالَ رَبِّ بِمَآ أَغْوَیْتَنِی لأُزَیِّنَنَّ لَهُمْ فِی الأَرْضِ وَلأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ ـ إِلاَّ عِبَادَک مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ[۱۱]» و نیز آیه شریفه تطهیر.

به هر صورت این روایت که متضمن شق صدر است از جهاتی مورد خدشه و ایراد واقع شده و حتی بعضی گفته اند: این نقل در قالب روایت ساخته و پرداخته مسیحیان و کلیساها است و مؤید روایت دیگری است که در صحیح بخاری و مسلم آمده است «که جز عیسی بن مریم همه فرزندان آدم هنگام ولادت مورد دستبرد شیطان واقع می شود و شیطان در او نفوذ می کند و سبب گریه نوزاد می گردد، فقط عیسی بن مریم بود که در حجاب و پرده بود و از دستبرد شیطان محفوظ ماند…».[۱۲]

در برابر این ایرادها پاسخ هایی هم در حمایت از این حادثه داده شده که اجمالاً به خلاصه آن اشاره می کنیم تا حق مطلب به خوبی ادا گردد:

حکمت در این داستان آشکار کردن امر رسالت و آماده ساختن رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ برای عصمت و وحی از زمان کودکی بوده است نه ریشه کن کردن غده شرّ و بدی از جسم رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ تا این اشکال ها پیش آید.[۱۳] (و در واقع این حادثه خودش یک معجزه و خارق عادت است مثل خشک شدن دریاچه ساوه و فرو ریختن کنگره های طاق کسرا هنگام ولادت آن حضرت).

از نویسندگان و دانشمندان شیعی، هاشم معروف حسینی نیز در کتاب سیره المصطفی پس از آن که اختلاف نقل ها را ذکر می کند گفته است: این اختلافات اگر چه موجب می شود تا انسان در اصل داستان تردید کند به خصوص اگر سندهای آن را بر اصولی که در روایات مورد قبول است عرض کنیم، ولی با این حال این مطلب به تنهایی برای انکار این داستان از اصل و اساس و متهم کردن نقل کنندگان کافی نیست، زیرا آن چه اینان نقل کرده اند نوعی از اعجاز است و عقل چنین حوادثی را محال ندانسته و قدرت خدای تعالی را برتر می داند از آن چه عقل ها بدان احاطه ندارد و اوهام و پندارها درک آن نتواند و زندگی رسول اعظم خداوند، مقرون است با امثال این گونه حوادثی که برای دانشمندان و محققان قابل تفسیر و توجیه نبود، و جز اراده ذات باری تعالی انگیزه نداشته «و لیس ذلک علی الله بعزیز».[۱۴]

علامه طباطبایی در کتاب شریف المیزان در دو جا داستان شق صدر را نقل کرده یکی در ذیل داستان معراج در سوره «اسری» و دیگری در ذیل آیه «الم نشرح لک صدرک» و در هر دو جا بدون این که اصل قضیه را انکار کند، آن را حمل بر «تمثُّل برزخی» نموده که در عالم دیگری شستشوی باطن آن حضرت به این کیفیت در پیش دیدگان رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ مجسم گشته و مشاهده گردیده است و داستان های دیگری را نیز که در روایات معراج آمده به همین معنا حمل کرده است.[۱۵]

نویسنده محترم کتاب درس هایی از تاریخ اسلام می گوید: این داستان را محدث بزرگوار شیعه مرحوم ابن شهر آشوب در کتاب مناقب به گونه دیگری نقل کرده که بسیاری از این اشکال ها بر آن وارد نیست و آن این که: از حلیمه سعدیه نقل کرده که در خاطرات زندگی آن بزرگوار در سال پنجم از عمر شریفش می گوید: من پنج سال و دو روز آن حضرت را تربیت کردم، در آن هنگام روزی به من گفت: برادران من هر روز کجا می روند؟ گفتم گوسفند می چرانند، محمد گفت: من امروز به همراه ایشان می روم، و چون با ایشان رفت فرشتگان او را گرفته و بر قله کوهی بردند و به شتسشو و تنظیف او پرداختند، در این وقت پسرم به نزد من آمد و گفت: محمد را دریاب که او را ربودند! من به نزد وی رفتم و نوری دیدم که از وی به آسمان ساطع بود، او را بوسیده و گفتم: چه بر سرت آمد؟ پاسخ داد: محزون مباش که خدا با ما است و سپس داستان خود را برای او بازگو کرد، و در این وقت از وی بوی مشک خالص به مشام می رسید و مردم می گفتند: شیاطین بر او چیره شده اند و او می فرمود: چیزی بر من نرسیده و باکی بر من نیست.[۱۶]

اینک بر طبق این نقل می گوییم: گذشته از این که نقل های پیشین مورد اشکال بود و با یک دیگر اختلاف داشت با این نقل هم مخالف است، و اگر بنای پذیرفتن این داستان باشد همین نقل که خالی از اشکالات پیشین است برای ما معتبرتر است و نیازی هم به توجیه و تأویل نداریم. و تأویلی هم که مرحوم علامه طباطبایی(ره) کرده اند، اگر داستان مربوط به معراج رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ تنها بود توجیه خوبی بود، چون در پاره ای از روایات که در مورد مشاهدات دیگر آن حضرت رسیده به همان لفظ تمثیل آمده است و با قرینه آنها می توان این داستان را نیز همان گونه توجیه و تفسیر کرد، اما آن گونه که معلوم شد این داستان در کودکی آن حضرت اتفاق افتاده و اگر در موارد دیگر هم اتفاق افتاده باشد این تفسیر و توجیه در همه جا دشوار به نظر می رسد، مگر آن که همان توجیه را با قرینه ای که ذکر شد شاهد و نمونه ای برای موارد دیگر بنگریم.

در پایان ذکر این نکته هم جالب است که در خاتمه روایت صحیح مسلم همان گونه که ملاحظه شد آمده که انس بن مالک گفته بود: من جای التیام آن زخم را در سینه رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ می دیدم: گویا او تصور کرده بود که این شکافتن و بستن با چاقو و یا کارد و نخ و سوزن بوده در صورتی که اگر ما داستان را این گونه که نقل شده  بپذیریم به عنوان یک معجزه و امر خارق عادت می پذیریم.[۱۷]

پی نوشت ها:

[۱]. رسولی محلاتی، درس هایی از تاریخ تحلیلی اسلام، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، ج۱٫

[۲]. صحیح مسلم، ج۱، ص۱۰۱ـ۱۰۲؛ سیره ابن هشام، ج۱، ص۱۶۴ـ۱۶۵؛ تاریخ طبری، ص۵۷۵٫

[۳]. صحیح مسلم، ج۱، ص۱۰۱ـ۱۰۲٫

[۴]. سیره ابن هشام، ج۱، ص۱۶۴ـ۱۶۵٫

[۵]. رسولی محلاتی، درس هایی از تاریخ تحلیلی اسلام، ج۱، به نقل از الصحیح من السیره، ج۱، ص۸۳٫

[۶]. تفسیر مفاتیح الغیب، فخر رازی، ج۳۲، ص۲٫

[۷]. بحارالانوار، ج۱۵، ص۳۳۷ـ۴۰۱٫

[۸]. هاشم معروف حسینی، سیره المصطفی، ص۴۶٫

[۹]. مجمع البیان، ج۳، ص۳۹۵٫

[۱۰]. نحل / ۹۹٫

[۱۱]. حجر / ۴۰ ـ ۴۱٫

[۱۲]. الصحیح من السیره، ج۱، ص۸۷٫

[۱۳]. محمد سعید بوطی، فقه السیره، ص۶۳٫

[۱۴]. سیره المصطفی، ص۴۶٫

[۱۵]. طباطبایی، سید محمد حسین، المیزان، ج۱۳، ص۳۳ و ج۲۰، ص۴۵۲٫

[۱۶]. درسهایی از تاریخ تحلیلی اسلام، همان، ج۱٫

[۱۷]. ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی طالب، ج۱، ص۳۳٫

 منبع: نرم افزار پاسخ۲ مرکز مطالعات حوزه علمیه قم

بعثت رسول الله (ص)

   چهل سال از عمر گذشته بود که به طور آشکار فرشته وحى به آن حضرت نازل شد و آن بزرگوار به نبوت مبعوث گردید .

    بیست و هفت روز از ماه رجب گذشته بود و رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) در غار « حرا » به عبادت مشغول بود . روز دوشنبه بود و حضرت خوابیده بود . رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) دو فرشته را در خواب دید که وارد غار شدند و یکى در بالاى سر آن حضرت نشست و دیگرى پایین پاى او ، آنکه بالاى سرش نشست نامش جبرئیل و آن که پایین پای آن حضرت نشست نامش میکائیل بود .

    محمد ( صلی الله علیه و آله ) بارها فرشتگان را در خواب دیده بود و در بیدارى نیز صداى آنها را مى شنید که با او سخن مى گفتند , ولى این نخستین بار بود که آشکارا فرشته الهى را پیش روى خود مى دید . گفته اند در این وقت جبرئیل ورقه ای از دیبا به دست او داد و گفت : « اقراء » یعنى بخوان .

    فرمود : چه بخوانم ! من که نمى توانم بخوانم !

    براى بار دوّم و سوّم همین سخنان تکرار شد و براى بار چهارم جبرئیل گفت :

    بخوان به نام پروردگارت که ( جهان را ) آفرید ، ( خدایى که ) انسان را از خون بسته آفرید ، بخوان و خداى تو مهمتر است ، خدایى که ( نوشتن را به وسیله ) قلم بیاموخت .

    پیغمبر بزرگوار الهى به خانه بازگشت و به خاطر آنچه دیده و شنیده بود دگرگونى زیادى در حال آن حضرت پدیدار گشته بود .

    پیغمبر خدا آنجه را دیده و شنیده بود به خدیجه گفت و خدیجه با شنیدن سخنان همسر بزرگوار چهره اش شکفته گردید . سخنان رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) که تمام شد لرزه اى اندام آن حضرت را فرا گرفت و احساس سرما در خود کرد از این رو به خدیجه فرمود :

    « من در خود احساس سرما مى کنم مرا با چیزى بپوشان » .

    خدیجه گلیمى آورد و بر بردن آن حضرت انداخت و رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) در زیر گلیم آرمید .

    خدیجه محمد ( صلی الله علیه و آله ) را در خانه گذارد و لباس پوشیده پیش ورقه آمد و آنچه را شنیده بود بدو گفت و بازگشت و رسول خدا همچنان که خوابیده بود احساس کرد فرشته وحى بر او نازل گردید و از این رو گوش فرا داد تا چه مى گوید .

    « اى گلیم به خود پیچیده برخیز و ( مردم را از عذاب خدا ) بترسان ، و خدا را به بزرگى بستاى ، و جامه را پاکیزه کن ، و از پلیدى دورى گزین ، و منّت مگزار ، و زایده طلب مباش ‌، و براى پروردگارت صبر پیشه ساز . » (۱)

نخستین مسلمان ، نخستین دستور

این مطلب از نظر تاریخ و گفتار مورّخین چون ابن اسحاق ، ابن هشام و دیگران مسلّم است که نخستین مردى که به رسول خدا ایمان آورد على بن ابى طالب و نخستین زن خدیجه بوده است .

 نخستین دستورى هم که به پیغمبر اسلام نازل گردید دستور نماز بود . بدین ترتیب که در همان روزهاى نخست بعثت ، روزى رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) در بالای شهر مکه بود که جبرئیل نازل گردید و با پاى خود به کنار کوه زد و چشمه آبى ظاهر گردید . سپس جبرئیل براى تعلیم آن حضرت با آن آب وضو گرفت و رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) نیز از او پیروى کرد ،‌ آن گاه جبرئیل نماز را به آن حضرت تعلیم داد و نماز خواند .

    پس از على ابن ابى طالب ( علیه السلام ) دومین مردى که به رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) ایمان آورد زید بن حارثه ، آزاد شده آن حضرت بود . تدریجاً با دعوت پنهانى رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) گروه معدودى از مردان و زنان ایمان آوردند که از آن جمله اند :

  جعفر بن ابى طالب و هسمرش اسماء دختر عمیس ، عبدالله بن مسعود ، خباب بن ارت ، عمّار بن یاسر ، صهیب بن سنان – که اهل روم بود و در مکه زندگى مى کرد – عبیده بن حارث ، عبدالله بن حجش و جمع دیگرى که حدود ۵۰ نفر می شدند . (۱)

اظهار دعوت

پیغمبر بزرگوار اسلام از جانب خداى تعالى مأمور شد تا دعوت خویش را اظهار کرده و به طور علنى مشرکین مکه را به اسلام دعوت کند و در مرحله نخست خویشان و نزدیکان خود را انذار نماید .

 چون آیه شریفه و انذر عشیرتک الاقربین نازل گردید رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) خویشان نزدیک خود را از فرزندان عبدالمطلب که در آن روز حدود چهل نفر یا بیشتر بودند به خانه خود و صرف غذا دعوت کرد و غذاى مختصرى را که معمولاً خوراک چند نفر بیش نبود براى آنها تهیه کرد . چون افراد مزبور به خانه آن حضرت آمده و غذا را خوردند همگى را کفایت کرده و سیر شدند .

در این وقت بود که ابولهب فریاد زد : « براستى که محمد شما را جادو کرد !

 رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) که سخن او را شنید آن روز چیزى نگفت . روز دیگر به على ( علیه السلام ) دستور داد به همان گونه میهمانى دیگرى ترتیب دهد و خویشان مزبور را به صرف غذا در خانه آن حضرت دعوت نماید و چون على ( علیه السلام ) دستور او را اجرا کرد و غذا صرف شد رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) شروع به سخن کرده چنین فرمود :

« بدانید که هر یک از شما به من ایمان آورده و در کارم مرا یارى کند و کمک دهد او برادر و وصیّ و وزیر من و جانشین پس از من در میان دیگران خواهد بود …. »

  سخنان رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) به پایان رسید ، ولى هیچ کدام از آنها جز على ( علیه السلام ) دعوت آن حضرت را اجابت نکرد و براى بیعت با او از جاى برنخاست .

    سران مکّه براى جلوگیرى از پیشرفت مرام مقدس اسلام به فکر افتادند به نزد ابوطالب عموى پیغمبر که سمت ریاست بنى هاشم و کفالت رسول خدا را به عهده داشت بروند و با وى در این باره مذاکره کنند .

ابوطالب سخنان آنها را شنید و با خوشرویى و با ملایمت آنها را آرام ساخته و با خوشحالى از نزدش بیرون رفتند .

سران مکه چون ادامه کار رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) را مشاهده کردند براى بار دوم به نزد ابوطالب آمدند .

ابوطالب خود را در محذور سختى مشاهده کرد . از طرفى دشمنی و جدایى از قریش برایش سخت و مشکل بود و از سوى دیگر نمى توانست رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) را به آنها تسلیم کند و یا دست از یارى اش بردارد . این بود که محمد ( صلی الله علیه و آله ) را خواست و گفتار قریش را به اطلاع آن حضرت رسانید و به دنبال آن گفت : « اى محمد اکنون بر جان خود و من نگران باش و کارى که از من ساخته نیست و طاقت آن را ندارم بر من تحمیل نکن . »

  رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) گمان کرد که عمویش مى خواهد دست از یارى او بردارد . از این رو فرمود : «به خدا سوگند اگر خورشید را در دست راست من بگذارند و ماه را در دست چپ من قرار دهند ، من دست از این کار برنمى دارم تا در این راه هلاک شوم یا آنکه خداوند مرا برایشان نصرت و یارى دهد و بر‌ آنان پیروز شوم . »

  و سپس اشک در چشمان آن حضرت حلقه زد و گریست و از جا برخاست و به سوى در اتاق به راه افتاد . ابوطالب که چنان دید آن حضرت را صدا زد و گفت : «فرزند برادر برگرد» و چون رسول خدا بازگشت بدو گفت : « برو و هر چه خواهی بگو که به خدا سوگند هرگز دست از یارى تو برنخواهم داشت !»

 مشرکان که از ملاقات هاى مکرّر با ابوطالب نتیحه ای نگرفتند به فکر آزار بیشترى نسبت به رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) و مسلمانانى که به آن حضرت ایمان آورده بودند افتادند .

ابوطالب فرزندان هاشم و مطلب را طلبید و از ایشان خواست تا او را در دفاع از رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) کمک دهند . آنان نیز پس از استماع گفتار ابوطالب سخنش را پذیرفتند ، تنها ابولهب بود که از قبول آن پیشنهاد خوددارى کرد .

 روز به روز فشار مشرکین نسبت به افراد تازه مسلمان و پیروان رسول خدا بیشتر مى شد .

 مسلمانان نیز تا جایى که تاب تحمل داشتند و مقدورشان بود تحمل مى کردند . شاید گاهى هم به رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) شکوه مى کردند . شکنجه و فشار به حدّى بود که رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) نیز دیگر تاب تحمل دیدن آن مناظر رقّتبار را نداشت . از این رو به آنها دستور داد به سرزمین حبشه هجرت کنند . از این رو گروه های زیادى آماده سفر و مهاجرت به حبشه شدند که نخستین کاروان مرکّب بود از یازده نفر مرد و چهار زن .

 مشرکین قریش براى جلوگیرى از گسترش دین اسلام و تعالیم رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) نقشه تازه و خطرناکى کشیدند و تصمیم به عقد قراردادى همه جانبه براى قطع رابطه و محاصره بنى هاشم و نوشتن تعهدنامه اى در این باره گرفتند . چهل نفر از بزرگان قریش و بر طبق نقلى هشتاد نفر از آنها پاى آن را امضا کردند .

  مندرجات و مفاد آن تعهدنامه که شاید مرکب از چند ماده بوده در جملات زیر خلاصه مى شد :

    امضا کنندگان زیر متعهد مى شوند که :

    . از این پس … هر گونه معامله و داد و ستدى را با بنی هاشم و فرزندان مطلب قطع کنند .

    . به آنها زن ندهند و از آنها زن نگیرند .

    . چیزى به آنها نفروشند و چیزى از ایشان نخرند .

    . هیچ گونه پیمانى با آن ها نبندند و در هیچ پیشامدى از ایشان دفاع نکنند و در هیچ کارى با ایشان مجلس و انجمنى نداشته باشند .

. تا هنگامى که بنى هاشم محمد را براى کشتن به قریش نسپارد و یا به طور پنهانى یا آشکار محمد را نکشند پایبند عمل به این قرارداد باشند .

  این تعهدنامه ننگین را در خانه کعبه آویختند ابوطالب که دید بنى هاشم با این ترتیب نمى توانند در خود شهر مکه زندگى را به سر برند ، آنها را به درّه اى در قسمت شمالى شهر مکه که متعلق به او بود – و به شعب ابى طالب موسوم بود – برده ، و جوانان بنى هاشم و بخصوص فرزندانش على ، طالب و عقیل را مأمور کرد که شدیداً از پیغمبر اسلام نگهبانى و حراست کنند .

براى مقابله با این محاصره اقتصادى ، خدیجه آن همه ثروتى را که داشت همه را در همان سالها خرج کرد و خود ابوطالب نیز تمام دارایى خود را داد .

 براى سه سال یا چهار سال – بنابر اختلاف تواریخ – وضع به همین منوال گذشت .

  استقامت و پایدارى بنى هاشم در برابر مشرکین و تعهدنامه ننگین آنها و تحمل آن همه شدّت و سختى به سود رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) و پیشرفت اسلام تمام شد ، زیرا از طرفى موجب شد تا جمعى از بزرگان قریش که آن تعهدنامه را امضا کرده بودند به حال آنان رقّت کرده و عواطف و احساسات آنها را نسبت به ابوطالب و خویشان خود که در زمره بنى هاشم بودند تحریک کند و در فکر نقض آن پیمان ظالمانه بیفتند . از سوى دیگر افراد زیادى بودند که در دل متمایل به اسلام گشته ، ولى از ترس قریش جرئت اظهار عقیده و ایمان به رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) را نداشتند و نگران آینده بودند .

 در خلال این ماجرا شبى رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) از طریق وحی مطلع گردید و جبرئیل به او خبر داد که موریانه همه آن صحیفه ملعونه را خورده و تنها قسمتى را که « بسمک اللّهم » در آن نوشته شده بود باقى گذارده و سالم مانده است .

 این دو ماجرا سبب شد که قریش به دریدن صحیفه حاضر گردند و موقتاً دست از لجاج و عناد و قطع رابطه بردارند .(۱)

معراج

 داستان معراج رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) در یک شب از مکه معظمه به مسجدالاقصى و از آنجا به آسمانها و بازگشت به مکه در قرآن کریم ، در دو سوره به نحو اجمال ذکر شده ؛ یکى در سوره « اسراء » و دیگرى در سوره مبارکه « نجم » . در چند حدیث آن شب را شب هفدهم ربیع الاول و یا شب بیست و هفتم رجب ذکر کرده و در نقلى هم شب هفدهم رمضان و شب بیست و یکم آن ماه نوشته اند .

 حبرئیل در آن شب بر آن حضرت نازل شد و مرکبى را که نامش « براق » بود براى او آورد و رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) بر آن سوار شده و به سوى بیت المقدس حرکت کرد و در راه در چند نقطه ایستاد و نمار گزارد ، یکى در مدینه و هجرتگاهى که سالهاى بعد رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) بدانجا هجرت فرمود ، یکى هم مسجد کوفه ، دیگر در طور سینا و بیت اللحم – زادگاه حضرت عیسى ( علیه السلام ) – و سپس وارد مسجد اقصى شد و در آنجا نماز گزارد و از آنجا به آسمان رفت .

 در روایات آمده که در آن شب دنیا به صورت زنى زیبا و آرایش کرده خود را بر آن حضرت عرضه کرد ، ولى رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) بدو توجهى نکرده از وى در گذشت .

 بر طبق روایتى که على بن ابراهیم در تفسیر خود از امام صادق ( علیه السلام ) روایت کرده رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) فرمود :

 « به گروهى گذشتم که پیش روى آنها ظرفهایى از گوشت پاک و گوشت ناپاک بود و آنها ناپاک را مى خوردند و پاک را مى گذاردند ، از جبرئیل پرسیدم : اینها کیان اند ؟ گفت : افرادى از امت تو هستند که مال حرام مى خورند و مال حلال را وامى گذارند ؛ و مردمى را دیدم که لبانى چون لبان شتران داشتند و گوشت های پهلوشان را چیده و در دهانشان مى گذاردند ، پرسیدم : اینها کیان اند ؟ گفت : اینها کسانى هستند که از مردمان عیب جویى مى کنند ؛ مردمان دیگرى را دیدم که سرشان را به سنگ مى کوفتند و چون حال آنها را پرسیدم پاسخ داد : اینان کسانى هستند که نماز شامگاه و عشاء را نمى خواندند و مى خفتند . مردمى را دیدم که آتش در دهانشان می ریختند و از نشیمنگاهشان بیرون مى آمد و چون از وضع آنها پرسیدم ، گفت : اینان کسانى هستند که اموال یتیمان را به ستم مى خورند .

 و از آنجا به آسمان دوم رفتیم و در آنجا دو مرد را شبیه به یکدیگر دیدم و از جبرئیل پرسیدم : اینان کیان اند ؟ گفت : هر دو پسر خاله یکدیگر یحیى و عیسى ( علیه السلام ) هستند ، بر آنها سلام کردم و پاسخ داده تهنیت ورود به من گفتند و فرشتگان زیادى را که به تسبیح پروردگار مشغول بودند در آنجا مشاهده کردم .

 و از آنجا به آسمان سوم بالا رفتم و در آنجا مرد زیبایى را دیدم که زیبایى او نسبت به دیگران همچون ماه شب چهارده نسبت به ستارگان بود و چون نامش را پرسیدم جبرئیل گفت : این برادرت یوسف است ، بر او سلام کردم و پاسخ داد و تهنیت و تبریک گفت و فرشتگان بسیارى را نیز در آنجا دیدم .

  از آنجا به آسمان چهارم بالا رفتم و مردى را دیدم و چون از جبرئیل پرسیدم گفت : او ادریس است که خدا وى را به اینجا آورده .

  سپس به آسمان پنجم رفتیم و در آنجا مردى را به سن کهولت دیدم که دورش را گروهى از امتش گرفته بودند و چون پرسیدم کیست ؟ جبرئیل گفت : هارون بن عمران است .

  آن گاه به آسمان ششم بالا رفتم و در آنجا مردى گندم گون و بلند قامت را دیدم که مى گفت : بنى اسرائیل پندارند من گرامى ترین فرزندان آدم در پیشگاه خدا هستم ولى این مرد از من نزد خدا گرامى تر است و چون از جبرئیل پرسیدم : کیست ؟ گفت : برادرت موسى بن عمران است .

  سپس به آسمان هفتم رفتیم و در آنجا به فرشته اى برخورد نکردم جز آنکه گفت : اى محمد حجامت کن و به امّت خود نیز سفارش حجامت را بکن و در آنجا مردى را که موى سر و صورتش سیاه و سفید بود و روى تختى نشسته بود دیدم و جبرئیل گفت ، او پدرت ابراهیم است ، بر او سلام کرده جواب داد و تهنیت و تبریک گفت ، و مانند فرشتگانى را که در آسمان هاى پیشین دیده بودم در آنجا دیدم ، و سپس دریاهایى از نور که از درخشندگى چشم را خیره مى کرد و دریاهایى از ظلمت و تاریکى و دریاهایى از برف و یخ لرزان دیدم و چون بیمناک شدم جبرئیل گفت : این قسمتى از مخلوقات خداست .

 و در حدیثى است که فرمود :

چون به حجاب هاى نور رسیدم جبرئیل از حرکت ایستاد و به من گفت : برو !

    در حدیث دیگرى فرمود :

    از آنجا به « سدره المنتهى » رسیدم و در آنجا جبرئیل ایستاد و مرا تنها گذارده و گفت : برو !

    گفتم : اى جبرئیل در چنین جایى مرا تنها مى گذارى و از من مفارقت مى کنى ؟

    گفت : « اى محمد اینجا آخرین نقطه اى است که صعود به آن را خداى عزّ و جلّ براى من مقرّر فرموده و اگر از اینجا بالاتر آیم پر و بالم مى سوزد .

    اگر سر موُى برتر پرم فروغ تجلى بسوزد پرم (۱)

 وفات ابوطالب و خدیجه

 مشرکین انواع آزار و صدمه را نسبت به رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) انجام مى دادند ، ولى با این همه احوال حمایت ابى طالب از آن حضرت مانع بزرگى بود که آنها نتوانند از حدود استهزا و آزارهاى زبانى قدم فراتر نهند . اما در این میان دست تقدیر دو مصیبت ناگوار براى رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) پیش آورد که دشمنان آن حضرت جرئت بیشترى در اذیت پیدا کرده و آن حضرت را در مضیقه بیشترى قرار دادند به گفته مورخین چند بار نقشه قتل و تبعید او را کشیده تا سرانجام نیز رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) از ترس آنها شبانه از مکه خارج شد و به مدینه هجرت کرد . یکى مرگ ابوطالب و دیگرى فوت خدیجه بود که طبق نقل معروف هر دو در یک سال و به فاصله کوتاهى اتفاق افتاد .

    معروف آن است که مرگ هر دو در سال دهم بعثت ، سه سال پیش از هجرت اتفاق افتاد ، و ابوطالب پیش از خدیجه از دنیا رفت . فاصله میان مرگ خدیجه و ابوطالب را نیز برخى سه روز ، جمعى سى و پنج روز و برخى نیز شش ماه نوشته اند .

    هنگامى که خبر مرگ ابوطالب را به رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) دادند اندوه بسیارى آن حضرت را فراگرفت و بى تابانه خود را به بالین ابوطالب رسانده و جانب راست صورتش را چهار بار و جانب چپ را سه بار دست کشید آن گاه فرمود :

« عموجان در کودکى مرا تربیت کردى و در یتیمى کفالت و سرپرستى نمودى و در بزرگى یارى و نصرتم دادى خدایت از جانب من پاداش نیکو دهد . »

  در وقت حرکت دادن جنازه پیشاپیش آن مى رفت و درباره اش دعاى خیر مى فرمود .

  هنوز مدت زیادى و شاید چند روزى از مرگ ابوطالب و آن حادثه غم انگیز نگذشته بود که رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) به مصیب اندوه بار تازه اى دچار شده و بدن نحیف همسر مهربان و کمک کار وفادار خود را در بستر مرگ مشاهده فرمود و با اندوهى فراوان در کنار بستر او نشسته و مراتب تأثر خود را از مشاهده آن حال به وی ابلاغ فرمود آن گاه براى دلدارى خدیجه جایگاهى را که خدا در بهشت براى وى مهیا فرموده بدو اطلاع داده و خدیجه را خرسند ساخت .

 هنگامى که خدیجه از دنیا رفت رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) جنازه او را برداشته و در « حجون » ( مکانى در شهر مکه ) دفن کرد ، و چون خواست او را در قبر بگذارد ، خود به میان قبر رفت و خوابید و سپس برخاسته جنازه را در قبر نهاد و خاک روى آن ریخت .

نخستین زنى را که رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) پس از مرگ خدیجه و پیش از هجرت به مدینه به ازدواج خویش درآورد سوده دختر زمعه بود که در زمره مسلمانان اولیه و مهاجرین حبشه هستند و چون از حبشه بازگشتند شوهرش سکران بن عمرو در مکه از دنیا رفت . رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) در چنین شرایطى او را به ازدواج خویش درآورد . (۱)

 سفر به طائف

پس از فوت ابوطالب رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) درصدد برآمد تا در مقابل مشرکین ، حامی و پناه تازه اى پیدا کند .

  در این میان به فکر قبیله ثقیف افتاد و درصدد برآمد تا از آنها که در طائف سکونت داشتند استمداد کند . به همین منظور با یکى دو نفر از نزدیکان خود چون على ( علیه السلام ) و زید بن حارثه و یا چنانکه برخى گفته اند تنها به سوی طائف حرکت کرد و در آنجا به نزد سه نفر که بزرگ ثقیف بودند رفت .

 پیغمبر خدا هدف خود را از رفتن به طائف شرح داد و اذیت و آزارى را که از قوم خود دیده بود به آنها گفت و از آنها خواست تا او را در برابر دشمنان و پیشرفت هدفش یارى کنند ، اما آنها تقاضایش را نپذیرفته و هر کدام سخنی گفتند . یکى از آنها گفت : « من پرده کعبه را دریده باشم اگر خدا تو را به پیغمبری فرستاد باشد ! »

  رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) مأیوسانه از نزد آنها برخاست – و به نقل ابن هشام – هنگان بیرون رفتن از آنها درخواست کرد که گفتگوى آن مجلس را پنهان دارند و مردم طائف را آگاه نسازند .

اما آنها درخواست پیغمبر خدا را نادیده گرفته و ماجرا را به گوش مردم رساندند و بالاتر آنکه اوباش شهر را وادار به دشنام و استهزاى آن حضرت کردند . همین سبب شد تا چون رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) خواست از میان شهر عبور کند از دو طرف او را احاطه کرده و زبان به دشنام و استهزا بگشایند و بلکه پس از چند روز توقف ، روزى بر آن حضرت حمله کرده سنگ بر پاهاى مبارکش زدند و بدین وضع ناهنجار آن بزرگوار را از شهر بیرون کردند . (۱)

مقدمات هجرت

در شهر یثرب – که بعدها به مدینه معروف گردید، دو قبیله به نام اوس و خزرج زندگى مى کردند و در مجاورت ایشان نیز تیره هایى از یهود سکونت داشتند .

میان قبیله اوس و خزرج سالها آتش جنگ و اختلاف زبانه مى کشید و هر چند وقت یک بار به جان هم مى افتادند . اوس و خزرج که خود را برای جنگ تازه اى آماده مى کردند و هر دو دسته مى کوشیدند قبایل دیگر عرب را نیز با خود هم پیمان کرده نیروى بیشترى براى سرکوبى و شکست حریف پیدا کنند . دو قبیله اوس و خزرج به سوى قبایل مکه متوجه شده و هر کدام درصدد برآمدند تا آنها را با خود هم پیمان و همراه کنند و از نیروى آنها علیه دشمن خود کمک گیرند .

وقتى پیغمبر خدا از ورود قبیله اوس به مکه با خبر شد به نزد آنها آمده و پیش از آنکه آنها را به اسلام و ایمان به خداى تعالى دعوت کند فرمود :

من کارى را به شما پیشنهاد مى کنم که از آنچه به خاطر آن به این شهر آمده اید بهتر است.

 پرسیدند : آن چیست ؟

فرمود : « به خداى یگانه ایمان آورید و اسلام را بپذیرید.» سپس جریان نبوّت خویش را به آنها اظهار کرده و چند آیه از قرآن نیز بر آنها تلات کرد .

نخستین فردى که از قبیله خزرج اسلام آورد ، اسعدبن زراره بود . یک سال پس از مسلمان شدن اسعد ، در موسم حج ، اسعد با پنج یا هفت تن دیگر مردم یثرب به مکه آمد و رسول خدا را در عقبه دیدار کرده و به آن حضرت ایمان آوردند .

 سال دوازدهم بعثت اسعد با یازده تن دیگر نزد رسول خدا آمدند هنگامى که مى خواستند به یثرب بازگردند براى تعلیم قرآن از رسول خدا درخواست کمک کردند و رسول خدا مصعب بن عمیر را همراه آنان به یثرب فرستاد .

منبع :سید هاشم رسولى محلاتى کتاب خلاصه زندگانی حضرت محمد(ص)

قرض الحسنه

« تشویق به قرض در صورت نیازمندی »

۱.قال الامام کاظم علیه السلام : مَنْ طَلَبَ الرِّزْقَ مِنْ حِلِّهِ فَغُلِبَ فَلْیَسْتَقْرِضْ عَلَی اللّه عَزَّ وَ جَلَّ وَ عَلَی رَسُولِهِ صلی الله علیه و آله.۱

فروع من الکافى، ج۵، ص ۹۳

امام موسی کاظم علیه السلام : کسی که به دنبال کسب روزی حلال برود، ولی در زندگی درمانده شود، باید قرض کند. خداوند و رسولش، او را [برای ادا] یاری خواهند کرد.

«عبور از صراط»

 عن رسول الله – صلی الله علیه و آله – : … وَ مَنْ اَقرَضَ اخاهُ المومِنَ بکلِّ درهمٍ أقرضَهُ وزنَ جبلِ اُحُدٍ و جَبَلِ رضوانٍ و طُورِ سیناءَ حسناتٍ … .

«ثواب الاعمال، ص ۴۱۴»

رسول خدا – صلی الله علیه و آله – فرمود: کسی که به برادر مومن خود قرض بدهد، در برابر هر درهمی که قرض داده هم وزن کوه اُحد، رضوان و طور سینا، حسنات خواهد داشت و اگر برای باز پس گیری آن مدارا کند، از پلِ صراط همچون برق جهنده، بدون حساب و عذاب خواهد گذشت.

«مقایسه قرض وصدقه»

  قال الامام الصادق – علیه السّلام – : عَلی بابِ الجنّهِ مکتوبٌ: القرضُ بثمانیهَ عَشْرٍ و الصَّدَقَهُ بِعشرَهٍ.

«بحار الانوار، ج ۱۰۳، ص ۱۳۸»

امام صادق – علیه السّلام – فرمود: بر روی درب بهشت این گونه نوشته شده است: قرض دادن هیجده برابر پاداش دارد و صدقه ده برابر.

«الویت های پاداش»

 قال رسول الله – صلی الله علیه و آله – : الصّدقهُ بعشرَهٍ و القرضُ بثمانیهَ عشر و صِلَهُ الاخوان بعشرین و صلهُ الرّحم باربعهٍ و عشرین.

«الکافی، ج ۴، ص ۱۰»

رسول خدا – صلی الله علیه و آله – فرمود: پاداش صدقه ده برابر، پاداش قرض هیجده برابر، پاداش پیوند و ارتباط با برادران دینی بیست برابر و پاداش صله رحم و پیوند با خویشاوندان، بیست و چهار برابر می باشد.

«افزایش اموال»

  قال الامام الصادق – علیه السّلام – : لِأَنْ اُقرِضَ قرضاً أَحَبُّ اِلیَّ من انْ أصِلَ بمثلِهِ.

«بحار الانوار، ج ۱۰۳، ص ۱۳۹»

امام صادق – علیه السّلام – فرمود: قرض دادن مال را، بیشتر دوست دارم تا آن که آن را ببخشم.

«وصیت امام علی ع به فرزندش در مورد قرض»

 من وصایا امیر المومنین – علیه السّلام – لابنه الحسن – علیه السّلام – : وَ اغْتَنِم مَنِ اسْتَقَرضَکَ فی حالِ غناک لِیَجْعَلَ قضَاءَهُ لک فی یوم عُسْرَتِکَ.

«نهج البلاغه، نامه ۳۱»

امام علی – علیه السّلام – در وصیت به فرزندشان امام حسن – علیه السّلام – فرمود: اگر کسی در حال بی نیازی ات از تو قرض خواست، آن را غنیمت بشمار تا اینکه در روز تنگدستی و احتیاج، او نیز قرض تو را جبران نماید.

«پاداش روز شمار قرض»

 قال الامام الصادق – علیه السّلام – : ما من مُومنٍ اقرَضَ مومناً یلتمسُ به وجه الله الاّحسب الله له أجرَه بحساب الصّدقه حتی یرجع الیه ماله.

«الکافی، ج ۴، ص ۳۴»

امام صادق – علیه السّلام – فرمود: هیچ مومنی نیست که به خاطر خدا به مؤمن دیگر قرض دهد، جز آنکه خداوند هر روز ثواب صدقه دادن آنرا به حساب وی ثبت کند تا زمانی که آن مال به او باز گردد.

«خصلت قرض»

 قال الامام الرّضا – علیه السّلام – : انّ اجرَ القَرض ثمانیهَ عَشَرَ ضِعفاً من اجرِ الصّدقه لانّ القرضَ یصلُ الی مَنْ لا یَضع نفسَهُ للصَّدَقَه لأخذِ الصّدقه.

«بحار الانوار، ج ۱۰۳، ص ۱۴۰»

امام رضا – علیه السّلام – فرمود: پاداش قرض دادن هیجده برابر اجر صدقه است، زیرا قرض به کسی می رسد که خود را برای گرفتن صدقه، ضایع (و کوچک) نمی کند.

«ضرر قرض کردن»

 قال الامام علی – علیه السّلام – : ایّاکم و الدِّیْن، فانّهُ همٌّ باللّیل و ذلٌّ بالنّهار

«وسائل الشیعه، ج ۱۳، ص ۷۷»

امام علی – علیه السّلام – فرمود: از قرض کردن پرهیز نمائید، چون قرض باعث غم و اندوه شب و خواری انسان در روز است.

«حج وازدواج»

 قالَ ابی موسی: قلت لابی عبدالله – علیه السّلام – : جُعِلْتُ فداک یستقرِضُ الرجُلُّ و یحُجُ؟ قالَ: نَعَم، قلتُ: … .

«وسائل الشیعه، ج ۱۳، ص ۸۲»

ابو موسی می گوید: به امام صادق – علیه السّلام – عرض کردم، فدایت شوم، آیا شخصی می تواند قرض بگیرد و فریضه حج را با آن انجام دهد؟ فرمود: آری. عرض کردم: آیا می تواند برای ازدواج قرض بگیرد؟ فرمود: آری، قرض کند و ازدواج نماید و شب و روز منتظر روزی خدا باشد.

«سود دربرابر عدم پاداش»

  قال الامام الصادق – علیه السّلام – : … فان اعطاهُ اکثَرَ ممّا اخذَهُ من غیر شرطٍ بینهما فهو مباحٌ له، و لیسَ لَهُ عندَ اللهِ ثوابٌ فیما اقرَضَه.

«بحار الانوار، ج ۱۰۳، ص ۱۵۷»

امام صادق – علیه السّلام – فرمود: اگر قرض گیرنده بدون قرار قبلی، سودی به صاحب مال بدهد مباح است، ‌ولی آن قرض دهنده پاداشی از خدا نخواهد گرفت.

«بخشودگی قرض گیرنده»

 قال الامام الباقر – علیه السّلام – : کلُّ ذَنبٍ یکفُرُهُ القتلُ فی سبیلِ الله الاّ الدَّین لا کَفّارهَ لَه الاّ اداءُهُ او یَقضی صاحِبَهُ، او یَعفُوَ الذّی لَهُ الحقّ.

«وسائل الشیعه، ج ۱۳، ص ۸۳»

امام باقر – علیه السّلام – فرمود: هر گناهی با شهادت در راه خدا بخشیده و پاک می شود، مگر قرض که کفّاره ای ندارد جز اینکه توسط شخص بدهکار یا شخص دیگری پرداخت شود و یا اینکه طلب کار گذشت نماید.

«لطف اللهی»

 قال رسول الله – صلی الله علیه و آله – : مَنْ ارادَ ان یُظلّهُ اللهُ فی ظلِّ عَرْشِهِ یومَ لا ظِلَّ اِلاّ ظلُّهُ فلینظُر مُغسِراً او لِیَدَعْ لَهُ عن حَقّهِ.

«بحار الانوار، ج ۱۰۳، ص ۱۵۰»

پیامبر اکرم – صلی الله علیه و آله – فرمود: کسی که مایل است (در روز قیامت) زیر سایه خدا باشد، روزی که هیچ سایه ای جز سایه خدا نیست، پس به انسان تنگدستِ بدهکار مهلت دهد یا اینکه به نفع او از حقّش بگذرد.

«مهلت دادن»

 قال الامام الصادق – علیه السّلام – : اِنّ اللهَ عزوجلَّ یُحِبُّ انظارَ المُعْسِر وَ مَنْ کانَ عزیمُهُ معسِراً فَعلیه ان ینظُرَهُ الی مَیْسَرهِ.

«بحار الانوار، ج ۱۰۳، ص ۱۵۳»

امام صادق – علیه السّلام – فرمود: خداوند متعال مهلت دادن به تنگدست را دوست دارد و کسی که بدهکارش تنگدست است، باید به او مهلت دهد تا توانمند گردد.

«ادائ دین»

 عن النبی – صلی الله علیه و آله – : کَما لا یَحلُّ لِغَریمک ان یُمطِلَکَ وَ هُوَ مُؤسِرٌ، فکذلِکَ لا یَحِلُّ لَکَ ان تُعسِرَهُ اذا علِمْتَ أَنَّهُ معسِرٌ.

«بحار الانوار، ج ۱۰۳، ص ۱۳۹»

رسول خدا – صلی الله علیه و آله – فرمود: همان طور که برای کسی که از تو قرض گرفته و توانگر است (توان پرداخت قرضش را دارد)، جایز نیست که اداء آن را به تاخیر اندازد، برای تو هم جایز نخواهد بود که با اینکه می دانی او تنگدست است، از او مطالبه قرضت را بکنی.

«برآورده شدن حوایج»

 قال رسول الله – صلی الله علیه و آله – : مَن یَسَّرَ عَلی مؤمِنٍ و هُوَ مُعْسِرٌ، یَسَّرهُ الله علیه حوائجهُ فی الدّنیا و الاخرَه.

«بحار الانوار، ج ۱۰۳، ص ۱۵۲»

رسول خدا – صلی الله علیه و آله – فرمود: کسی که با انسان تنگدست مؤمن مدارا نماید (در گرفتن قرض خود به او مهلت داده و یا آن را ببخشد)، خداوند در برآوردن حوائج دنیا و آخرتِ او مدارا خواهد کرد.

«تعجیل در پرداخت دین»

 قال النبی – صلی الله علیه و آله – : مَنْ یُمطِلُ عَلی ذی حَقٍّ حقَّهُ و هُوَ یقدِرُ علی اداءِ حقِّهِ فَعَلیهِ کلَّ یَومٍ خطیئَه‌ُ عَشّارٍ.

«بحار الانوار، ج ۱۰۳، ص ۱۴۶»

پیامبر اکرم – صلی الله علیه و آله – فرمود: کسی که قادر به پرداخت حق دیگران است، اگر طلبکار را معطل کند، در مقابل هر روز تاخیر، گناه شخص باج گیر در نامه علمش ثبت خواهد شد.

«امتیاز مهلت دادن»

 قال الامام الصادق – علیه السّلام – : «مَنْ اقرَضَ قَرْضاً فَضَرَبَ لَهُ اجَلاً فَلَمْ یُؤتَ بِهِ عندَ ذلِکَ الاجَلِ، فاِنَّ لَهُ من الثّوابِ … .

«بحار الانوار، ج ۱۰۳، ص ۱۳۹»

امام صادق – علیه السّلام – فرمود: هر گاه انسان به شخصی قرض دهد و برای باز پرداخت آن زمان مشخص نماید، چنانچه در موعد مقرر مال او پرداخت نشود، یک دینار صدقه، به ازای هر روز در نامه عملش ثبت خواهد شد.

«برگرداندن قرض»

  عن الامام الرضا – علیه السّلام – : اِعلَمْ انَّ مَنِ اسْتَدانَ دَیناً و نَوی قضاءَهُ، فهو فی امانِ الله حَتّی یقضیه، فاِنْ لَمْ یَنْوِ قضاءَهُ فهو سارقٌ.

«بحار الانوار، ج ۱۰۳، ص ۱۵۰»

امام رضا – علیه السّلام – فرمود: کسی که قرض بگیرد در صورتی که تصمیم داشته باشد آن را پس دهد، در امانِ خداست تا آن را اداء کند، ولی اگر تصمیم نداشته باشد آنرا به صاحبش برگرداند، پس او دزد محسوب می شود.

«نمونه ظلم»

 قال رسولِ الله – صلی الله علیه و آله – : مَطَلُ الغنیِّ ظلمٌ.

«وسائل الشیعه، ج ۱۳، ص ۹۰»

پیامبر اکرم – صلی الله علیه و آله – فرمود: تاخیر در پرداخت قرض توسط انسان توانمند و غنی، ظلم است.

«ثواب زکات»

 قال رسول الله – صلی الله علیه و آله – : مَنْ اقرَضَ مومناً قرضاً ینتظِرُ بِهِ مَیْسورَهُ کانَ مالَهُ فی زکاهٍ و کانَ هو فی صلاهٍ منَ الملائکه‌ِ حتّی یودّیهُ الیه.

«بحار الانوار، ج ۱۰۳، ص ۱۳۹»

رسول خدا – صلی الله علیه و آله – فرمود: هر کس به مومنی قرض بدهد و منتظر بماند تا قرض گیرنده فراخی یابد، آن مال ثواب زکات خواهد داشت و قرض دهنده مورد درود فرشتگان می باشد تا این که قرضش ادا شود.

«طلب یاری»

قال الامام علی بن الحسین – علیه السّلام – : طَلَبُ الحوائج اِلَی النّاسِ مَذَلَّهٌ لِلْحیاه و مذهبهٌ لِلْحَیاءِ و استخفافٌ بِالوَقارِ وَ هو الفقر الْحاضِر … .

«بحار الانوار، ج ۷۵، ص ۱۳۶»

امام سجاد – علیه السّلام – فرمود: دست نیاز به سوی مردم دراز کردن، سبب ذلّت و خواری در زندگی خواهد بود و نیز موجب از بین رفتن حیاء و خوار و ناچیز شدن شخصیت و وقار خواهد گشت به طوری که همیشه احساس نیاز و تنگدستی نماید و هر چه کمتر به مردم رو بیندازد و درخواست کمک کند، بیشتر احساس بی نیازی و خود کفائی خواهد داشت.

«گنجهای ۴ گانه نیکی»

 قال الامام الباقر – علیه السّلام – : اربعٌ من کنُوزِ البرّ: کتمانُ الحاجَه وَ کِتمانُ الصّدقَه و کتمانُ الوَجَع و کتمان المُصیبهِ.

«بحار الانوار، ج ۷۵، ص ۱۷۵»

امام باقر – علیه السّلام – فرمود: چهار چیز از گنج های خیر و نیکی است: پوشاندن حاجت و نیاز خود از دیگران، دادن صدقه و کمک به افراد به صورت مخفیانه، کتمان رنج و ناراحتی ها و تحمل مصیبت.

«الویت ثواب در معراج»

قال رسول الله – صلی الله علیه و آله – : رایتُ لیلهً اُسری بی علی بابِ الجَنّهِ مکتوباً الصّدَقَهُ بعَشْرِ امثالِها و القرضُ بثمانیهَ عشرٍ. فقلتُ: یا جبرئیل … .

«کنز العمّال، ح ۱۵۳۷۴»

رسول خدا – صلی الله علیه و آله – فرمود: شبی که به معراج برده شدم دیدم که روی درب بهشت این چنین نوشته بود: صدقه ده برابر پاداش دارد و قرض هیجده برابر. به جبرئیل گفتم: چرا قرض برتر از صدقه است؟ گفت: چون قرض گیرنده فقط به خاطر نیازش قرض می گیرد ولی سائل تقاضای کمک می کند، اگر چه بی نیاز باشد.

«استجابت دعا»

 قال رسول الله – صلی الله علیه و آله – : مَنْ ارادَ ان تُستَجابُ دعَوَتُهُ و اَن تکشِفَ کُرْبَتُه فَلیُفَرّج عَن مُعسرٍ.

«کنز العمال، ح ۱۵۳۹۸»

رسول خدا – صلی الله علیه و آله – فرمود: کسی که مایل است خداوند دعایش را مستجاب نموده و غم و اندوهش را بزداید، پس باید تلاش کند که غم و اندوه انسان تنگدست را برطرف نماید.

«غنیمت شمار»

 قال الامام علی علیه السلام : اغْتَنِمْ مَنِ اسْتَقْرَضَکَ فِی حَالِ غِنَاکَ لِیَجْعَلَ قَضَاءَهُ فِی یَوْمِ عُسْرَتِکَ

تصنیف غرر الحکم و درر الکلم ؛ ص۳۹۹

امام علی علیه السلام فرمود : کسی را که در روزگار بی نیازی ات از تو قرض بخواهد غنیمت شمار تا اینکه ادای قرضش را در روزگار سختی تو قرار دهد.

«قرض دادن به خدا»

قال الامام علی علیه السلام : مَنْ أَقْرَضَ اللَّهَ جَزَاه

تصنیف غرر الحکم و درر الکلم ؛ ص۳۹۹

امام علی علیه السلام فرمود : هر که به خدا قرض دهد خداوند جزایش دهد.

«هجده برابر»

قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه وآله : الصَّدَقَهُ بِعَشَرَهٍ وَ الْقَرْضُ بِثَمَانِیَهَ عَشَر

مکارم الأخلاق ؛ ص۱۳۵

رسول خدا – صلی الله علیه و آله – فرمود: صدقه ده برابر و قرض دادن هجده برابر (پاداش دارد).

«بوی بهشت»

قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه وآله : مَنِ احْتَاجَ إِلَیْهِ أَخُوهُ الْمُسْلِمُ فِی قَرْضٍ وَ هُوَ یَقْدِرُ عَلَیْهِ فَلَمْ یَفْعَلْ حَرَّمَ اللَّهُ عَلَیْهِ رِیحَ الْجَنَّه

مکارم الأخلاق ؛ ص۴۳۱

رسول خدا – صلی الله علیه و آله – فرمود: هر که مسلمانى بوى محتاج شود که قرض گیرد و او بتواند و قرض ندهد خداوند بوى بهشت را بر او حرام می کند.

« زاهدان دنیا»

 قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه وآله : یَا أَبَا ذَرٍّ طُوبَى لِلزَّاهِدِینَ فِی الدُّنْیَا الرَّاغِبِینَ فِی الْآخِرَه ؛ اتَّخَذُوا کِتَابَ اللَّهِ شِعَاراً وَ دُعَاءَهُ دِثَاراً یَقْرِضُونَ الدُّنْیَا قَرْضا

مکارم الأخلاق ؛ ص۴۶۴

رسول خدا – صلی الله علیه و آله – فرمود: ای اباذر ! خوشا به حال زاهدان در دنیا و راغبان به آخرت، کتاب خدا را شعار و دعا را دثار خود قرار دادند و دنیا را از خود قیچى کردند و خود را از دنیا جدا ساختند.

« زکات شمرده شدن قرض »

 قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه وآله : مَنْ أقْرَضَ مُؤمِنا قَرْضا یُنْظِرُ بِهِ مَیْسُوَرَهُ کَانَ مَالُهُ فِی زَکَاهٍ وَ کَانَ هُوَ فِی صَلاَهٍ مِنَ الْمَلَائِکَهِ حَتَّی یُؤَدِّیَهُ الیه

میزان الحکمه، ج ۸، ص ۱۲۶

رسول خدا صلی الله علیه و آله فرموده است: هر کس به مؤمنی قرض دهد، مدت زمانی که صبر می کند تا وضع قرض گیرنده بهتر شود، مالش در حکم زکات خواهد بود و خودش هم با فرشتگان در حال نماز است تا بده کارش قرض خود را ادا کند.

« آسان گرداندن قرض »

 قال الامام صادق علیه السلام : اللَّهُمَّ لَحْظَهً مِنْ لَحَظَاتِکَ تَیَسَّرْ عَلَی غُرَمَائِی بِهَا الْقَضَاءَ وَ تَیَسَّرْ لِی بِهَا الاِقْتِضَاءَ إِنَّکَ عَلَی کُلِّ شَی ءٍ قَدِیرٌ.

مفاتیح الجنان، ص ۱۳۵۵

امام صادق علیه السلام : خدایا، توجهی می خواهم از توجهاتت که بدان بازپرداخت را بر طلب کارانم و وام گیری را بر من آسان گردانی که به راستی تو بر هر چیزی توانایی.

« نماز با فرشتگان »

 قال الامام باقر علیه السلام : مَنْ أقْرَضَ رَجُلاً قَرْضا إِلَی مَیْسَرَهٍ کَاَن مَالُهُ فِی زَکَاهٍ وَکَانَ هُوَ فِی الصَّلَاهِ مَعَ الْمَلاَئِکَهِ حَتَّی یَقْضِیَهُ.

اصول کافى، ج ۳، ص ۵۵۸.

امام باقر علیه السلام فرمود: هر کس به دیگری قرض بدهد تا وقت توانگری پرداخت کند، مال او در زکات است و خودش هم با فرشتگان در حال نماز است تا بده کار قرض خود را بپردازد.

« ثواب همیشگی صدقه در قرض »

 قال الامام صادق علیه السلام : ما مِن مُؤمِنٍ اَقْرَضَ مؤمناً یَلْتَمِسُ به وَجْه اللّه الاّ حَسِبَ اللّه لهُ اَجْره بِحسابِ الصدَقه حَتّی یَرْجعَ الیه مآلِه.

اصول کافى، ج ۴، ص ۳۴.

امام صادق علیه السلام فرمود: مؤمنی نیست که برای خشنودی خدا به مؤمن دیگر قرض دهد، مگر اینکه خداوند تا بازگشت مالش، برای او ثواب صدقه را منظور کند.

« قرض دادن محبوب تر از صدقه دادن »

 قال الامام صادق علیه السلام : َأَنْ أقْرِضَ قَرْضا أحَبُّ إلَیَّ مِنْ أنْ أَتَصَدَّقَ بِمِثْلِهِ وَ کَانَ یَقُولُ مَن أَقْرَضَ قَرْضا وَ ضَرَبَ لَهُ أجَلاً فَلَمْ یُؤْتَ بِهِ عِنْدَ ذَلِکَ الْأجَلِ کَاَنَ لَهُ مِنَ الثَّوَابِ فِی کُلِّ یَوْمٍ یَتَأَخَّرُ عَنْ ذَلِکَ الْأجَلِ بِمِثْلِ صَدَقَهِ دِینَارٍ وَاحِدٍ فِی کلِّ یَوْمٍ.

. وسائل الشیعه، ج ۱۳، ص۸۷.

امام صادق علیه السلام فرمود: اگر قرضی بدهم نزد من محبوب تر است از آنکه مانند آن را صدقه بدهم. (نیز می فرمود:) هر که قرضی بدهد و موعد بازپرداختی معیّن کند و در وقت مقرر پرداخت نشود، برای هر روزی که تأخیر افتد، ثواب صدقه دیناری را دارد که در هر روز داده شود.

« محبوب تر از صله رحم »

قال الامام صادق علیه السلام : لِاَنْ أُقْرِضَ قَرْضا اَحَبُّ اِلیِّ مِنْ اَنْ اَصِلَ بِمِثْلِهِ.

بحارالانوار، ج ۱۰۰، ص ۱۳۹

امام صادق علیه السلام می فرماید: من قرض دادن را از انجام دادن صله رحم، دوست تر می دارم»

« تعهد ادای قرض »

 قال الامام صادق علیه السلام : لا یأخُذُ اَمْوالَ الناس الاّ وَ عِنْدَهُ وَفَاءٌ لِما یأخُذُ مِنْهُمْ… فَاِنَّ اللّه یَقُولُ یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاَ تَأکُلوا اَمْوالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْباطِلِ اِلاّ اَنْ تَکُونَ تِجَارَهً عَنْ تَراضٍ مِنْکُمْ.

تفسیر عیاشى، ج ۱، ص ۲۳۶

امام صادق علیه السلام می فرماید: اموال مردم را نباید از آنها گرفت؛ مگر اینکه با تعهد ادای آن همراه باشد؛ زیرا خداوند در قرآن کریم می فرماید: اموالتان را میان خودتان به باطل مصرف نکنید جز از طریق تجارتی که میان شما مورد توافق قرار گرفته باشد.

« برابر بودن بازنگرداندن قرض با دزدی »

 السُّراقُ ثَلاثَهٌ مانِعُ الزَّکاهِ وَ مُسْتَحِلُّ مُهُورِ النِّساءِ وَ کَذَلِکَ مَنِ اسْتَدانَ وَ لَمْ یَنْوِ قَضاءَهُ.

بحارالانوار، ج ۹۳، ص ۱۲

امام صادق علیه السلام : دزدها سه دسته اند: کسی که از دادن زکات خودداری کند؛ کسی که از پرداخت مهریه زنان خود سر باز زند و آن را حلال بداند؛ کسی که از دیگری قرض کند و به هنگام قرض کردن، قصد ادای آن را نداشته باشد.

« قرض، مایه شادی خدا و رسول »

 قال الامام صادق علیه السلام : اَلْقَرْضُ عِنْدَنَا بِثَمَانِیَهَ عَشَرَ وَ الصَّدَقَهُ بِعَشَرَهٍ… یَا عُثْمَانُ اِنَّکَ لَوْ عَلِمْتَ مَا مَنْزِلَهُ الْمُؤْمِنِ مِنْ رَبِّهِ مَا تَوَانَیْتَ فِی حَاجَتِهِ وَ مَنْ أَدْخَلَ عَلَی مُؤْمِنٍ سُرُورا فَقَدْ أَدْخَلَ عَلَی رَسُولِ اللّه صلی الله علیه و آله وَ قَضَاءُ حَاجَهِ الْمُؤْمِنِ یَدْفَعُ الْجُنُونَ وَ الْجُذَامَ وَ الْبَرَصَ.

فروع من الکافى، ج۴، ص ۳۴

امام صادق علیه السلام : نزد ما، قرض، هجده و صدقه، ده ثواب دارد… . ای عثمان، اگر بدانی که شأن مؤمن نزد خدا چه قدر است، هرگز در برآوردن حاجت او سستی نخواهی کرد و هر کس دل مؤمنی را شاد کند، همانا دل رسول خدا صلی الله علیه و آله را شاد کرده است. برآوردن حاجت مؤمن، دیوانگی و پیسی و جذام را دور می سازد.

معراج پیامبر(صلى الله علیه وآله) در قرآن و احادیث

 در دو سوره از سوره هاى قرآن، به این مسأله اشاره شده است:

نخست، سوره «اسراء» در آیه یک، که تنها بخش اول این سفر را بیان مى کند (یعنى سیر از مکّه و مسجد الحرام به مسجد اقصى و بیت المقدس). خداوند مى فرماید:

«منزّه است آن خداوندى که بنده اش را در یک شب از مسجد الحرام به مسجد اقصى که گرداگردش را پر برکت ساخته ایم، برد» (سُبْحانَ الَّذِی أَسْرى بِعَبْدِهِ لَیْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الأَقْصَى الَّذِی بارَکْنا حَوْلَهُ).

این سیر شبانه خارق العاده «به خاطر آن بود که: بخشى از آیات عظمت خود را به او نشان دهیم» (لِنُرِیَهُ مِنْ آیاتِنا).

و در پایان اضافه مى کند: «چرا که خداوند شنوا و بینا است» (إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْبَصِیرُ).

دیگر، در سوره «نجم» طى شش آیه، از آیه ۱۳ تا ۱۸ که قسمت دوم «معراج»، یعنى سیر آسمانى آمده است، آنجا که مى فرماید:

وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَهً أُخْرى * عِنْدَ سِدْرَهِ الْمُنْتَهى * عِنْدَها جَنَّهُ الْمَأْوى * إِذْ یَغْشَى السِّدْرَهَ ما یَغْشى * ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغى * لَقَدْ رَأى مِنْ آیاتِ رَبِّهِ الْکُبْرى:

خلاصه مفاد این شش آیه چنین است: پیامبر(صلى الله علیه وآله) براى دومین بار، فرشته وحى «جبرئیل» را به صورت اصلى، مشاهده و ملاقات کرد (مرتبه اول در آغاز نزول وحى در کوه «حرا» بود).

این، ملاقات در نزد بهشت جاویدان صورت گرفت.

پیغمبر(صلى الله علیه وآله) در مشاهده این منظره، دچار خطا و اشتباه نشد.

آیات و نشانه هاى بزرگى را از عظمت خدا مشاهده کرد.

این آیات، که به گفته اکثر مفسران، از «معراج» سخن مى گوید، نیز نشان مى دهد: این حادثه در بیدارى اتفاق افتاده است، مخصوصاً جمله «ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغى» (چشم پیامبر دچار خطا، انحراف و طغیان نشد) گواه دیگر بر این موضوع است.

از نظر حدیث، روایات بسیار زیادى در زمینه مسأله معراج، در کتب معروف اسلامى نقل شده که بسیارى از علماى اسلام تواتر، یا شهرت آن را تصدیق کرده اند، به عنوان نمونه:

فقیه و مفسر بزرگ «شیخ طوسى» در تفسیر «تبیان» ذیل آیه مورد بحث، چنین مى گوید: «علماى شیعه، معتقدند: خداوند در همان شبى که پیامبرش را از «مکّه» به «بیت المقدس» برد، او را به سوى آسمان ها عروج داد، و آیات عظمت خود را در آسمان ها به او ارائه فرمود، و این در بیدارى بود، نه در خواب».

مفسر عالیقدر مرحوم «طبرسى» در تفسیر خود «مجمع البیان»، ذیل آیات سوره «نجم» چنین مى گوید:

«مشهور در اخبار ما این است که: خداوند پیامبر را با همین جسم در حال بیدارى و حیات، به آسمان ها برد و اکثر مفسران را نیز عقیده همین است».

محدّث شهیر «علامه مجلسى» در «بحار الانوار» مى گوید: «سیر پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله)از مسجد الحرام به بیت المقدس، و از آنجا به آسمان ها، از جمله مطالبى است که آیات و احادیث متواتر شیعه و سنى، بر آن دلالت دارد، و انکار امثال این مسائل یا تأویل و توجیه آن به معراج روحانى، یا خواب دیدن پیامبر، ناشى از عدم اطلاع از اخبار ائمه هدى و یا ضعف یقین است».

آن گاه اضافه مى کند: «اگر بخواهیم اخبارى را که در این باره رسیده جمع آورى کنیم کتاب بزرگى خواهد شد».

از میان دانشمندان اهل تسنن «منصور على ناصف»، از علماى معاصر، از دانشمندان «الازهر» و نویسنده کتاب معروف «التاج» است در کتاب خود احادیث معراج را جمع آورى کرده است.

«فخر رازى»، مفسر معروف در ذیل آیه مورد بحث، پس از ذکر یک رشته استدلالات عقلى بر امکان وقوع معراج، مى گوید:

«از نظر حدیث، احادیث معراج از روایات مشهوره است که در کتب صحاح اهل سنت، نقل شده، و مفاد آنها سیر پیامبر(صلى الله علیه وآله) از مکّه به بیت المقدس و از آنجا به آسمان ها است».

«شیخ عبد العزیز بن عبد الله بن باز»، رئیس ادارات «بحوث علمیه و افتاء و دعوت و ارشاد» از علماى متعصّب وهابى معاصر، در کتاب «التحذیر من البدع» مى گوید:

«شکّ نیست که اسراء و معراج از نشانه هاى بزرگى است که دلالت بر صدق پیامبر(صلى الله علیه وآله)، و بلندى مقام و منزلت او مى کند».

تا آنجا که مى گوید: «اخبار متواتر از پیامبر(صلى الله علیه وآله) نقل شده که خدا او را به آسمان ها برد و درهاى آسمان را به روى او گشود».

ذکر این نکته، کاملاً ضرورت دارد که: در لابلاى روایات «معراج» احادیث مجعول یا ضعیفى به چشم مى خورد، که به هیچ وجه قابل قبول نیست.

لذا، مفسر بزرگ مرحوم «طبرسى» ذیل آیه ۱ سوره «اسراء»، احادیث معراج را به چهار گروه تقسیم کرده است:

۱ ـ روایاتى که به حکم تواتر، قطعى است، مانند اصل موضوع معراج.

۲ ـ احادیثى که قبول آنها هیچ مانع عقلى ندارد، و در روایات به آن تصریح شده است، مانند مشاهده بسیارى از آیات عظمت خدا در پهنه آسمان.

۳ ـ روایاتى که با ضوابط و اصولى که در دست داریم، مخالف است ولى مى توان آنها را توجیه کرد، مانند احادیثى که مى گوید: پیامبر(صلى الله علیه وآله) در آسمان ها جمعى را در بهشت و گروهى را در دوزخ دید که باید گفت: منظور مشاهده صفات بهشتیان و دوزخیان بوده است (یا بهشت و دوزخ برزخى).

۴ ـ روایاتى که مشتمل بر امور نامعقول و باطل مى باشد، و وضع آنها گواه روشنى بر ساختگى بودن آنها است، مانند روایاتى که مى گوید: پیامبر(صلى الله علیه وآله) خدا را آشکارا دید، با او سخن گفت، و با او نشست، که با هیچ منطقى سازگار نمى باشد، بلکه مخالف دلیل عقل و نقل است، و بدون شک این گونه روایات مجعول است.

تاریخ وقوع معراج، در میان مورخان اسلامى اختلاف نظر است:

بعضى آن را در سال دهم بعثت شب بیست و هفتم ماه «رجب» دانسته.

بعضى آن را در سال دوازدهم شب ۱۷ ماه «رمضان».

و بعضى آن را در اوائل بعثت ذکر کرده اند، ولى اختلاف در تاریخ وقوع آن، مانع از اتفاق در اصل وقوع آن نیست.

ذکر این نکته نیز لازم است که: این تنها مسلمین نیستند که عقیده به معراج دارند، این عقیده در میان پیروان ادیان دیگر، کم و بیش وجود دارد از جمله: در مورد حضرت «عیسى»(علیه السلام) به صورت سنگین ترى دیده مى شود، چنان که در «انجیل مرقس» باب ۶، و «انجیل لوقا» باب ۲۴، و «انجیل یوحنا» باب ۲۱، مى خوانیم که: «عیسى» پس از آن که به دار آویخته، کشته و دفن شد، از مردگان برخاست و چهل روز در میان مردم زندگى کرد، سپس به آسمان ها صعود نمود (و به معراج همیشگى رفت).

ضمناً، از بعضى از روایات اسلامى نیز استفاده مى شود که: بعضى از پیامبران پیشین نیز داراى معراج بوده اند.(۱)

۱٫ تفسیر نمونه، جلد ۱۲، صفحه ۲۴٫

معجزات و کرامات پیامبر اعظم « صلى الله علیه وآله »

 چکیده
کارهای خارق العاده بسیاری به دست پیامبر اعظم(صلی الله علیه وآله) یا برای تأیید آن حضرت رخ داده که برخی از آنها معجزه اصطلاحی و برای اثبات نبوّت حضرت بوده است; مانند: قرآن کریم، شقّ القمر، شهادت حیوانات به نبوّت ایشان، تسبیح سنگ ریزه در دست حضرت و خبر از مسموم بودن غذا با علم غیب. برخی دیگر از این امور نه برای اثبات نبوّت، بلکه به عنوان کرامات حضرت رخ داده است; مانند: معراج، تصرف در ادراک دیگران، انداختن رعب در دل دشمنان و آرامش در دل مؤمنان، یاری شدن با سپاه غیبی، فزونی بخشیدن به غذا، چاق و پر شیر کردن گوسفند، شفا دادن امراض، اخبار از غیب، آگاهی از ضمیر افراد و اسامی و اوصاف اشیا بدون دیدن آنها، خبر از گم شدگان و آگاهی به زبان و حالات حیوانات. قسم سوم کارهای خارق العاده پیش از بعثت ایشان و برای ایجاد زمینه برای بعثت بوده که «ارهاص» نام دارد; مانند: حرکت ابر بالای سر حضرت برای سایه افکندن بر ایشان. این مقال نیم نگاهی به معجزات و کرامات آن حضرت دارد.
مقدّمه
توجه و مطالعه در زوایای گوناگون شخصیت، اعمال، رفتار و زندگی پیامبر اعظم(صلی الله علیه وآله)برای ما مسلمانان از اهمیت بسزایی برخوردار است و آثار علمی و عملی فراوان دارد. یکی از مسائل مهم درباره آن حضرت، کارهای خارق العاده و معجزاتی است که به دست آن حضرت و یا برای تأیید ایشان انجام گرفته است. در این باره، نخست چند نکته به عنوان پیش نیاز بحث یادآوری می گردد:
۱٫ توجه به معجزه، به زمان صدور معجزات به دست پیامبران
الهی(علیهم السلام) باز می گردد. طبق بیان قرآن کریم، مردم از مدعیان
نبوّت، نشانه خدایی می خواستند:
گفتند: شما جز بشری مثل ما نیستید. می خواهید ما را از آنچه پدرانمان می پرستیدند، باز دارید؟ پس برای ما حجتی بیاورید. (ابراهیم: ۱۰)
دانشمندان علوم ادیان الهی نیز از دیرباز، با نگاه های گوناگون، در باب معجزه تحقیق داشته اند.۱
۲٫ «معجزه» اسم فاعلِ باب افعال از «عجز» (ضعف و ناتوانی)۲ به معنای ناتوان کننده، در سه اصطلاح به کار می رود:
الف. در اصطلاح عام، هر کار خارق العاده ای است که به اتّکای قدرت خداوند انجام گیرد.
ب. در اصطلاح خاص، هر کار خارق العاده ای است که به اتّکای قدرت خداوند و برای اثبات مقامی الهی (نبوّت یا امامت) انجام گیرد.۳
ج. در اصطلاح اخص، چیزی است که پیامبر به عنوان دلیل نبوّت خود ارائه می دهد۴ که عبارت است از: کار خارق العاده ای که با عنایت ویژه خداوند۵ به دست مدعی نبوّت، برای اثبات صدق مدعای خویش انجام می گیرد و همراه با تحدّی۶ و مطابق مدعای مدّعی نبوّت است.
۳٫ قرآن کریم واژه «معجزه» را به کار نبرده است۷ و از معجزات پیامبران با واژگان دیگر یاد می کند که بر خلاف واژه «معجزه» دارای ارزش معرفتی اند; مانند: «آیه»،۸ «بینه»،۹ «برهان»،۱۰ «سلطان».۱۱
۴٫ «معجزه» اصطلاحی با سایر امور خارق العاده متفاوت است:
الف. فرق «معجزه» با «کرامت» در این است که کرامت به رغم خارق العاده و به اذن الهی بودنش، همراه با ادّعای نبوّت نیست.
ب. فرق «معجزه» با «ارهاص»۱۲ در این است که ارهاص پیش از بعثت، برای فراهم کردن زمینه نبوّت انجام می گیرد.۱۳
ج. فرق معجزه با کارهای خارق العاده مدعیان دروغین نبوّت این است که کارهای آنها بر خلاف ادعاهایشان رخ می دهد; مثلا، مسیلمه کذّاب مدعی شد آب دهانش چاه کم آب را پر آب می سازد، ولی بر خلاف ادعایش، آب دهان او چاه را کاملا خشک کرد.۱۴
د. فرق معجزه با سحر و عمل مرتاضان این است که بر خلاف معجزه، اولا کار ساحران و مرتاضان محدود است. علاوه بر این، هر کدام از آنها فقط بر انجام کار خاصی قادرند. ثانیاً، کار آنها قابل تعلیم و تعلّم است و برای هر کسی میسّر است. ثالثاً، سحر و عمل مرتاضان مغلوب عامل ماورای طبیعی و یا عامل طبیعی دیگر واقع می شود.
۵٫ معجزه علت مادی ناشناخته یا علت معنوی دارد۱۵ که با موهبت الهی در نفس پیامبر محقق می شود. بنابراین، بدون توجیه طبیعی آن۱۶ یا مستثنا دانستن آن از قانون علّیت۱۷ یا تفسیر قانون علّیت به توالی اشیا،۱۸ می توان وقوع معجزه را پذیرفت. قرآن کریم تمام جنّیان و انسان ها را به هماوردی دعوت می کند و شاهدی زنده بر امکان و وقوع معجزه است.
۶٫ شناخت پیامبران ـ فی الجمله ـ مبتنی بر معجزه است و آگاهی از مجموعه قراین مربوط به شخصیت، پیروان و محتوای دعوت و بشارت پیامبر پیشین یا هم عصر نسبت به تمام انبیا و همه مردم عمومیت ندارد و یقین آور نیست; زیرا اولا، در مواردی مانند حضرت عیسی(علیه السلام) به خاطر کمی سن، زمینه بروز و شناخت شخصیت وی فراهم نخواهد شد. ثانیاً، مردم نمی توانند ویژگی های پیامبران الهی و پیروان ایشان را به طور دقیق تشخیص دهند. ثالثاً، همه مردم توان درک موافقت محتوای دعوت انبیا را با عقل و فطرت ندارند. رابعاً، بشارت پیامبر پیشین در مورد اولین پیامبر قابل تصور نیست; ولی معجزه نسبت به تمام انبیا و همه مردم عمومیت دارد و حجت را بر آنان تمام می کند. بدین روی، مردم به رغم شناخت پیامبران، از آنان نشانه الهی می خواستند.۱۹
۷٫ از کاربردهای قرآنی درباره معجزه مانند آیه، بیّنه، برهان و سلطان و روایات ائمّه اهل بیت(علیهم السلام)۲۰ استفاده می شود که اگر معجزه به دست مدّعی نبوّت همراه با دعوت دیگران به هماوردی واقع شود، دلالتش بر صدق مدّعا و نبوّتِ آورنده آن عقلی۲۱ و برهانی است;۲۲ زیرا اولا، خداوند حکیم است. ثانیاً، حکمت خداوند اقتضا دارد که پیامبرانی را برای هدایت انسان ها بفرستد. ثالثاً، مردم به گونه ای آفریده شده اند که ادعای نبوّت را از کسی که معجزه می آورد، سوء سابقه ندارد و بر خلاف عقل سخن نمی گوید، می پذیرند. رابعاً، با توجه به مقدّمات بیان شده، اگر سخن مدّعی نبوت، که معجزه آورده است، دروغ باشد، چون موجب گم راهی مردم می شود، باید خداوند رسوایش کند، وگرنه مردم به گم راهی می افتند و این خلاف حکمت الهی است. نتیجه آنکه چون مدّعی نبوّت معجزه آورده است و خداوند رسوایش نمی کند، پس در مدعایش راستگوست.
۸٫ علاوه بر اثبات نبوّت آورنده، امور متعدد دیگری نیز جزو قلمرو دلالت معجزه۲۳ است; مانند تعیین مصداق واقعی خدا،۲۴ توحید، علم و قدرت فوق العاده خداوند، نبوّت عامّه، علم یا قدرت فوق العاده پیامبر و صدق گفتار پیامبر.
۹٫ قرآن کریم و روایات نقل شده از طریق شیعه۲۵ و اهل تسنّن۲۶ کارهای خارق العاده بسیاری برای پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله)برشمرده اند. طبق سند صحیح، امام موسی کاظم(علیه السلام) قریب به سی کار خارق العاده برای حضرت بیان می نماید.۲۷ طبق آنچه درباره اصطلاح «معجزه» گذشت، این امور خارق العاده تحت سه عنوان «معجزات» و «کرامات» و «ارهاص» بیان می گردد:
معجزات حضرت پیامبر اعظم(صلی الله علیه وآله)
امور خارق العاده ای که خداوند مستقیم و یا به دست پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) برای اثبات نبوّت آن حضرت انجام داده عبارت است از:
۱٫ قرآن کریم
قرآن کریم معجزه جاویدی است که خداوند بر امّت آخرالزّمان منّت گذاشته و آن را بر پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله)فرو فرستاد تا همیشه راهنمای بشر به نیک بختی باشد. قرآن بزرگ ترین و روشن ترین معجزه پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) از حیث دلالت بر نبوّت آن حضرت است; زیرا خود همان وحی ادعا شده و نیز معجزه است و گواه آن در خودش بوده و دلیل و مدلول در آن جمع شده است.۲۸ با عنایت به اینکه مباحث مربوط به اعجاز قرآن کریم بحث مفصلی می طلبد، که خارج از حوصله این نوشته است، در اینجا تنها به بیان چند مطلب کلی بسنده می شود:
۱٫ قرآن کریم معجزه بودن خود را با تحدّی ثابت می کند; زیرا از همگان می خواهد اگر در الهی بودن آن شک دارند، با همکاری فکری و معنوی با همدیگر، همانند قرآن،۲۹ ده سوره۳۰ و یا یک سوره مانند سوره های آن بیاورند. اعلام می دارد: اگر تمام انسان ها و جنّیان به یاری هم برخیزند، نمی توانند مانند قرآن بیاورند.۳۱ و در نهایت، می خواهد اگر در الهی بودن قرآن شک دارند، از هر کسی جز خدا یاری بطلبند و همانند آن یک سوره بیاورند; ولی هرگز نخواهند توانست:۳۲
(وَ إِن کُنتُمْ فِی رَیْب مِمَّا نَزَّلْنَا عَلَی عَبْدِنَا فَأْتُواْ بِسُورَه مِن مِثْلِهِ وَادْعُواْ شُهَدَاءکُم مِن دُونِ اللّهِ إِنْ کُنْتُمْ صَادِقِینَ فَإِن لَمْ تَفْعَلُواْ وَلَن تَفْعَلُواْ فَاتَّقُواْ النَّارَ الَّتِی وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَهُ أُعِدَّتْ لِلْکَافِرِینَ)(بقره: ۲۳ـ۲۴); و اگر در آنچه بر بنده خود نازل کرده ایم شک دارید، پس اگر راست می گویید سوره ای همانند آن بیاورید و گواهان خود را از غیر خدا فراخوانید. پس اگر نکردید و هرگز نمی توانید کرد، از آتشی که سوختش مردمان و سنگ هایند و برای کافران آماده شده است، بپرهیزید.
از آیه شریفه استفاده می شود که راه آزمایش و پی بردن به معجزه بودن قرآن، همواره باز است و انسان ها در هر دوره ای می توانند از راه آزمایش بدان برسند.
طبق شواهد تاریخی، پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) به قرآن با عنوان یک امر خارق العاده الهی برای اثبات نبوّت خویش تحدّی کرده و مخاطبان آن حضرت، به ویژه ادبای فصیح و بلیغ، برای همانندآوری آن تلاش فراوان کرده اند، ولی به این امر موفق نشده اند. بنابراین، ثابت می شود که قرآن کریم معجزه الهی است.
۲٫ قرآن کریم از وجوه گوناگون معجزه است که مهم ترین آن عبارت است از:
الف. فصاحت و بلاغت: پیامبران برای اثبات رسالت الهی خود، متناسب با شرایط زمان و توانایی علمی و عملی مردم عصر خویش، معجزه می آوردند. قرآن هنگامی در میان مردم عرب نازل شد که فصاحت و بلاغت رواج فراوان داشت و آنان در این زمینه سرآمد دوران بودند. امام رضا(علیه السلام) ضمن بیان راز تنوّع معجزات پیامبران می فرمایند:
خداوند آنگاه محمّد(صلی الله علیه وآله) را برنگیخت که سخنوری و خطابه میان مردم رواج داشت. پس او از جانب خدا پندها و حکمت هایی آورد و کلام آنان را باطل نمود.۳۳
قرآن کریم از فصاحت و بلاغت اعجازی برخوردار است و کلماتی شیوا و تلفّظی روان و آهنگی دلنشین و سخنی رسا و گویا دارد. این ویژگی قرآن کریم از همان روزهای نخست نزول مورد توجه ادیبان فصیح و بلیغ بوده است. برای نمونه، ولید هنگام شنیدن آیاتی از قرآن کریم گفت:
به خدا سوگند، سخنی از محمّد شنیدم که از کلام آدمیان و پریان نیست. به راستی، برای آن شیرینی ویژه ای است و شادابی خاص، شاخصارش پرثمر، و ریشه هایش پر برکت. به راستی که آن کلام همواره برتری می یابد و کلامی بر آن برتری نمی یابد.۳۴
ب. هماهنگی و عدم اختلاف: آیه ذیل دلالت دارد بر اینکه در قرآن کریم، هیچ گونه اختلاف نیست، و حال آنکه ۲۳ سال نازل شده است، و اگر غیر الهی بود حتماً در آن اختلاف یافت می شد:
(أَفَلاَ یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَلَوْ کَانَ مِنْ عِندِ غَیْرِاللّهِ لَوَجَدُواْ فِیهِ اخْتِلاَفاً کَثِیراً) (نساء: ۸۲);
آیا در [معانی] قرآن نمی اندیشند و اگر از جانب غیر خدا بود، قطعاً در آن اختلاف بسیاری می یافتند.
ج. امّی بودن آورنده آن: آیات ۲۳ و ۲۴ سوره بقره ـ که بیانش گذشت ـ طبق این احتمال، که ضمیر «مثله» به پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله)بازگردد، بر معجزه بودن قرآن کریم از حیث آورنده آن دلالت دارند. در روایتی از امام سجاد(علیه السلام)آمده است که مراد از «مِن مثله»، «من مثل محمّد» است که هیچ گاه آموزش ندید و چیزی ننوشت.۳۵ و نیز آیه ذیل بر این مطلب دلالت دارد:
(قُل لَوْ شَاء اللّهُ مَا تَلَوْتُهُ عَلَیْکُمْ وَلاَ أَدْرَاکُم بِهِ فَقَدْ لَبِثْتُ فِیکُمْ عُمُراً مِن قَبْلِهِ أَفَلاَ تَعْقِلُونَ)(یونس: ۱۶);
بگو: اگر خدا می خواست آن را بر شما نمی خواندم و [خدا] شما را بدان آگاه نمی گردانید. قطعاً پیش از [آوردن] آن روزگاری در میان شما به سر برده ام، آیا فکر نمی کنید؟
د. خبرهای غیبی و پیشگویی ها: نمونه روشن پیش گویی قرآن کریم، خبر از شکست ایران به دست لشکر روم است. خداوند در قرآن می فرماید:
(الم. غُلِبَتِ الرُّومُ) (روم: ۱و۲);
روم مغلوب شد.
در سبب نزول این آیه شریفه، آمده است که امپراتور ایران لشکری به فرماندهی شهریران به سوی رومیان فرستاد و بر آنها پیروز شدند. این خبر به پیامبر و یاران او، که در مکّه بودند، رسید و بر آنان بسیار گران آمد; زیرا پیامبر دوست نداشت که مجوس بر رومیان، که اهل کتاب بودند، پیروز شوند. بر خلاف پیامبر، کفّار مکّه شادمان گشتند و هر زمان، یاران پیامبر را مشاهده می کردند، به آنان دشنام می دادند و می گفتند: شما اهل کتاب هستید و رومیان هم اهل کتابند. ما «امیّون» هستیم و فارسیان هم «امّیّون»اند. همان گونه که اهل فارس بر رومیان پیروز شدند، اگر ما هم با شما بستیزیم، بر شما چیره خواهیم شد. خداوند این آیه را فروفرستاد: (الم غُلِبَتِ الرُّومُ… .) در این آیه، خداوند از پیروزی رومیان بر فارسیان در آینده نزدیک خبر داده است. این پیش گویی چند سال بعد (همزمان با جنگ بدر)۳۶ به وقوع پیوست و ایرانیان شکست سختی از رومیان خوردند.
هـ. گستردگی قلمرو: آیات تحدّی با دلالت التزامی، بر گسترگی قلمرو قرآن دلالت دارند; زیرا از هر جهت، هماورد می خوانند که لازمه اش آن است که قرآن کریم از تمام جهات، از جمله «گستردگی قلمرو» معجزه باشد. علاوه بر آیات تحدّی، آیات دیگر نیز بر گستردگی محتوای قرآن کریم دلالت دارند; ازجمله می فرماید:
(وَ یَوْمَ نَبْعَثُ فِی کُلِّ أُمَّه شَهِیداً عَلَیْهِم مِنْ أَنفُسِهِمْ وَجِئْنَا بِکَ شَهِیداً عَلَی هَـؤُلاء وَ نَزَّلْنَا عَلَیْکَ الْکِتَابَ تِبْیَاناً لِکُلِّ شَیْء وَهُدی وَ رَحْمَهً وَ بُشْرَی لِلْمُسْلِمِینَ)(نحل: ۸۹);
و به یاد آور روزی را که در هر امّتی گواهی از خودشان برایشان برانگیختیم و تو را هم بر این امّت گواه آوردیم و این کتاب را، که روشنگر هر چیزی است و برای مسلمانان رهنمود و رحمت و بشارتگر است، بر تو نازل کردیم.
مراد از «الکتاب» قرآن عربی نازل شده موجود در دست مسلمانان است، و «تبیان»، حالت مبالغه دارد و به معنای بیان بلیغ است.۳۷ از این عبارت استفاده می شود که خود قرآن به طور مستقیم بیانگر است; زیرا بیانگری غیرمستقیم با مبالغه سازگاری ندارد. بنابراین، درست نیست بیان قرآن نسبت به «کل شیء» را بیان اجمالی بدانیم.۳۸
البته جامعیت تام قرآن کریم، که این آیات بیانگر آن هستند، ویژه پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) و ائمّه اهل بیت(علیهم السلام) است; زیرا به نظر می رسد که «واو» عاطفه بوده و صدر و ذیل آیه با هم مرتبط است. قسمت نخست آیه وجود گواه در هر امّت و گواه بودن پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) بر همه گواهان یا تمام انسان ها را مطرح می کند و چون به علت زیادی انسان ها و کثرت اعمال آنان، این پرسش پیش می آید که چگونه پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) می تواند به این همه اعمال آگاه شود و در قیامت بدان ها شهادت دهد؟ قسمت دوم آیه جامعیت قرآن را مطرح می کند تا بفهماند همه آنچه پیامبر می خواهد بدان شهادت بدهد، در قرآن کریم آمده است; چون بیانگر همه چیز است.
در روایات نیز به جامعیت قرآن کریم اشاره شده است.۳۹ حمّاد نقل می کند که امام صادق(علیه السلام) فرمودند:
به خدا سوگند، ما آنچه در آسمان و زمین و بهشت و جهنم و آنچه را بین آنهاست، می دانیم. من با بهت به حضرت نگاه کردم، سپس فرمود: یا حمّاد! اینها در کتاب خداست ـ سه مرتبه ـ سپس آیه (نَزَّلْنَا عَلَیْکَ الْکِتَابَ تِبْیَاناً لِکُلِّ شَیْء…); را تلاوت نمود.۴۰
نیز طبق نقل موثّق،۴۱ امام صادق(علیه السلام) فرمودند:
من به کتاب خدا آگاهم و آغاز آفرینش و آنچه تا روز قیامت واقع می شود و خبر آسمان و خبر زمین و خبر بهشت و جهنم و خبر آنچه بوده است و آنچه را خواهد بود در آن هست. من این را همانند کف دست خود می دانم. خداوند می فرماید: در قرآن بیان همه چیز هست.۴۲
دسته دیگری از روایات، پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) و ائمّه اهل بیت(علیهم السلام)را صاحب این دانش گسترده قرآن می داند;۴۳ مثلا، با سند صحیح۴۴ از امام صادق(علیه السلام)نقل شده است:
«کتاب الله فیه نبأ ما قبلکم وخبر ما بعدکم و فصل ما بینکم و نحن نعلمه»;۴۵
خبر پیش از شما و خبر پس از شما و داور بین شما در قرآن کریم هست و ما آن را می دانیم.
بنابراین، چنان که علّامه طباطبائی اشاره دارد، قرآن برای فرد بلیغ در بلاغت و فصاحتش و برای حکیم در حکمتش و برای دانشمند در دانشش و برای عالم اجتماعی در مسائل اجتماعی و برای قانونگذار در قانون گذاری و برای سیاست مداران در سیاستشان و برای حاکمان در حکم رانی شان و برای همه عالمیان در حقایقی مانند امور غیبی و اختلاف در حکم و علم و بیان، که راهی برای کشف آن ندارند، معجزه است.۴۶
برخی از قرآن پژوهان نیز، یکی از وجوه اعجاز قرآن را اعجاز در محتوا و اشتمال آن بر علوم فراوان دانسته و در این باره، به آیه ۴۹ قصص استناد کرده اند۴۷ که تحدّی به همانندآوری در باب هدایت می کند:
(قُلْ فَأْتُوا بِکِتَاب مِنْ عِندِاللَّهِ هُوَ أَهْدَی مِنْهُمَا أَتَّبِعْهُ إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ) (قصص: ۴۹);
بگو: پس اگر راست می گویید، کتابی از جانب خدا بیاورید که از این دو هدایت کننده تر باشد تا پیروی اش کنم.
دلالت این آیه بر جامعیت محتوایی قرآن کریم از این جهت است که از مردم می خواهد: کتابی بیاورند که بهتر و بیشتر از قرآن کریم هدایتگر باشد و آنچه در هدایت نقش دارد محتواومعارف است.
۲٫ شقّ القمر
یکی دیگر از معجزاتی که قرآن کریم برای حضرت محمّد(صلی الله علیه وآله)بیان می کند، دو پاره شدن ماه به دست آن حضرت است:
(اقْتَرَبَتِ السَّاعَهُ وَ انشَقَّ الْقَمَرُ وَ إِن یَرَوْا آیَهً یُعْرِضُوا وَ یَقُولُوا سِحْرٌ مُسْتَمِرٌّ وَ کَذَّبُوا وَاتَّبَعُوا أَهْوَاءهُمْ وَکُلُّ أَمْر مُسْتَقِرٌّ);
قیامت نزدیک شد و ماه دو پاره گردید. و اگر کافران معجزه ای ببینند، روی بگردانند و گویند: جادویی دایم است. و دروغ شمردند و هوس های خویش را دنبال کردند. و هر کاری را قراری است.
آیه شریفه اشاره به معجزه «شقّ القمر» دارد که خداوند به دست حضرت محمّد(صلی الله علیه وآله) پیش از هجرت، به درخواست مشرکان مکّه انجام دادند،۴۸ ولی مشرکان آن را جادو خواندند و به خاطر پیروی از هوا و هوس های خود، آن حضرت را دروغگو شمرده، نبوّتش را نپذیرفتند.
در روایات فراوانی از شیعه و اهل سنّت آمده است: شب چهاردهم ماه ذی الحجه، هنگامی که ماه تازه طلوع کرده بود، پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) اشاره کردند و ماه به دو نیم تقسیم شد و لحظاتی به همان حال باقی بود، سپس به هم چسبید و به شکل اولش درآمد.۴۹
بنابراین، بدون شک، مراد از «انشّق القمر» همان شقّ القمری است که به دست پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) انجام گرفت.
پاسخ به چند شبهه: درباره دلالت این آیه بر «شق القمر» و نیز اصل مسئله «شق القمر» از سوی ناباوران به خوارق عادات، شبهاتی مطرح شده است که در ذیل به برخی از آنها اشاره می شود:۵۰
۱٫ این آیه (قمر: ۱) مربوط به قیامت است۵۱ و دلالت دارد بر اینکه ماه در قیامت دو تکّه می شود; و چون حتماً واقع می شود، با لفظ ماضی آمده است. ذکر «اقتربت السّاعه» پیش از آن، شاهد بر این مطلب است.
پاسخ این است که ظاهر آیه با این سخن سازگار نیست; زیرا اولا، آیه شریفه درباره قیامت می فرماید: (اقْتَرَبَتِ السَّاعَهُ)، ولی درباره دو تکّه شدن ماه می فرماید (وَ انشَقَّ الْقَمَرُ)، که از امر واقع شده حکایت می کند و نفرموده است: «اِقْتَربَ اِنشِقاقُ الْقَمر» یا «اقتربت السّاعه و انشقاق القَمر.» گرچه قرآن کریم آثاری برای قیامت بیان می کند که روایات آنها را «اَشْرَاط السَاعَه»۵۲ نامیده است، اما اینها معمولا با کلمه «اذا» بیان می شود; مانند: (اِذَا السَّمَاء انفَطَرَتْ) (انفطار: ۱) و (اِذَا السَّمَاء انشَقَّتْ.)(انشقاق: ۱)
ثانیاً، آیه بعدی که اشاره دارد: آنها هر آیه دیگری را نیز ببینند حمل بر سحر می کنند، شاهد بر این است که دو پاره شدن ماه نشانه ای الهی و معجزه ای بود که مردم آن را دیدند، ولی سحرش خواندند. مضمون این آیه با وقوع «انشقاق القمر» در قیامت تناسب ندارد; زیرا قیامت عالم ظهور حقایق است و کسی نمی تواند حقایق را انکار کند و هر نشانه الهی را که دید، سحرش بخواند.
۲٫ آیه به این حقیقت علمی اشاره دارد که ماه از زمین جدا شده است. یکی از نظریه های کیهان شناسی این است که زمین از خورشید جدا شده و ماه نیز از زمین. از این روست که ماه به دور زمین می چرخد و قمر زمین است.۵۳
این سخن نیز درست نیست; زیرا اولا، همانند دیدگاه پیشین، خلاف ظاهر آیه است; چون این واقعه به عنوان نشانه الهی و معجزه بوده، نه به عنوان یک امر طبیعی تکوینی. ثانیاً، واژه (انشّق) بر جدا شدن ماه از زمین دلالت ندارد; زیرا (انشّق)به معنای «پاره شد، از هم جدا شد و شکافت» است. اگر خداوند می خواست جدا شدن ماه از زمین را بیان نماید، باید می فرمود: «اِشتَقَّ القمرُ» یا «اِنفَصَلَ القمرُ».
۳٫ اگر واقعاً چنین حادثه مهمی رخ می داد و ماه در آسمان به دو نیم تقسیم می شد، می بایست مردم دیگر سرزمین ها نیز می دیدند و تاریخ نویسان آن را ثبت می کردند و دانشمندان نجوم نیز به آن توجه می کردند و در کتاب های علمی خود می آوردند، و حال آنکه نه در کتاب های تاریخی موجود خبری از آن هست و نه در کتاب های علم نجوم.
پاسخ این است که اولا، معجزه دو نیم شدن ماه یک حادثه غیرمنتظره بود و مردم نیز همواره چشم به آسمان نبودند تا حتماً دو نیم شدن ماه را در صورت وقوع دیده باشند. چه بسیار حوادث جوّی که رخ داده است و یا رخ می دهد، ولی مردم از آن آگاه نشده اند. ثانیاً، این حادثه در ابتدای زمان طلوع ماه و به مدت زمان اندکی رخ داده است که با توجه به اختلاف افق ها، هنوز ماه در بسیاری از مناطق طلوع نکرده بود. بنابراین، رؤیت نشدن آن در مناطق دیگر دلیل بر عدم وقوع آن نیست. ثالثاً، در آن زمان، وضع بدین صورت نبود که تمام حوادث و وقایع ضبط شده، به همه خبر داده شود; زیرا وسایل ارتباط جمعی وجود نداشت.۵۴
۴٫ دو نیم شدن ماه و به هم چسبیدن آن ممکن نیست; زیرا ماه در صورتی می تواند دو نیم شود که جاذبه میان دو نیمه از بین برود، و اگر جاذبه میان دو نیمه از بین رود، ممکن نیست دوباره به هم بچسبد. بنابراین، اگر ماه دو نیم شده باشد، باید تا ابد به همان صورت بماند.
پاسخ این است که دو نیم شدن و چسبیدن دو باره ماه محال عقلی ندارد، گرچه ممکن است با توجه به قوانین حاکم بر آن، محال عادی باشد. و معجزه ـ چنان که گذشت ـ یک امر غیر عادی است، نه محال.۵۵
۳٫ شهادت حیوانات و نباتات به رسالت حضرت
برخی از مشرکان به حضرت محمّد(صلی الله علیه وآله) گفتند: اگر واقعاً پیامبر خدا هستی، از آن درختی که وسط بیابان است بخواه جلو بیاید و به رسالت تو شهادت دهد. پیغمبر اکرم(صلی الله علیه وآله)اشاره کردند، درخت پیش آمد و به رسالت ایشان شهادت داد.۵۶
نیز امام صادق(علیه السلام) فرمودند: گرگی به رسالت پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله)شهادت داده است.۵۷
۴٫ تسبیح سنگ ریزه ها در دست حضرت
در روایت است که برخی از کفّاربه آن حضرت گفتند:اگرواقعاًپیامبرخدا هستی سنگ ریزه ها در دستت سخن بگویند. حضرت سنگ ریزه ها را در دست گرفتند و صدای تسبیح از آنها بلند شد.۵۸
۵٫ خبر از مسموم بودن غذا
فردی نزد حضرت غذای مسموم آورد به این نیّت که اگر ایشان پیامبر باشد خداوند وی را به آن آگاه خواهد ساخت. حضرت به علم الهی، از مسموم بودن آگاه شدند و از آن نخوردند.۵۹
کرامات پیامبر اعظم(صلی الله علیه وآله)
قرآن کریم و روایات از امور خارق العاده دیگری نیز برای حضرت محمّد(صلی الله علیه وآله)یاد می کنند که برای اثبات نبوّت آن حضرت نبوده، بلکه برای ایشان کرامت به شمار می آید; مانند اتفاقات خارق العاده ای که به دست پیامبر اعظم(صلی الله علیه وآله)رخ داده و کمک های غیبی الهی به آن حضرت و امّت اسلامی به برکت وجود ایشان. بعضی از این امور خارق العاده عبارت است از:۶۰
۱٫ معراج
از شواهد و دلایل قطعی، استفاده می شود که حضرت محمّد(صلی الله علیه وآله)معراج داشته اند. معراج حضرت دو مرحله داشت: یکی سیر غیر عادی حضرت از مکّه به بیت المقدس و دیگری سیر از بیت مقدس به آسمان ها و ملکوت. قرآن کریم تنها به سیر پیامبر اکرم از مکّه به بیت المقدس تصریح دارد:
(سُبْحَانَ الَّذِی أَسْرَی بِعَبْدِهِ لَیْلا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَی الْمَسْجِدِ الأَقْصَی الَّذِی بَارَکْنَا حَوْلَهُ لِنُرِیَهُ مِنْ آیَاتِنَا إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ البَصِیرُ)(اسراء: ۱);
منزّه است آن [خدایی] که بنده اش را شبانگاهی از مسجدالحرام به سوی مسجدالاقصی که پیرامون آن را برکت داده ایم، سیر داد تا از نشانه های خود به او بنمایانیم که او همان شنوای بیناست.
«اسری» فعل ماضی از مصدر «الاسراء» به معنای سیر شبانه است.۶۱ مرجع ضمیر «ه» در (عبده) حضرت محمّد(صلی الله علیه وآله)است. و از (لَیْلا)، که مفعول فیه است، استفاده می شود، این سیر در شب بوده است.۶۲ مراد از «مسجدالاقصی» به قرینه (الَّذِی بَارَکْنَا حَوْلَهُ)بیت المقدس است و بدین روی، نسبت به «مسجدالحرام»، که برای حضرت محمّد(صلی الله علیه وآله) در مکان دورتری قرار داشت، به این نام خوانده شده است.۶۳ از عبارت (لِنُرِیَهُ مِنْ آیَاتِنَا)استفاده می شود که هدف از این سیر، نشان دادن آیات الهی به حضرت محمّد(صلی الله علیه وآله) است.
این آیه شریفه دلالت دارد بر اینکه خداوند پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله)را در یک شب، برای نشان دادن آیات و نشانه های خود، از مسجدالحرام تا بیت المقدس سیر داد. با توجه به فاصله بین آن دو مکان، معلوم می شود که این انتقال غیر عادی و به صورت خارق العاده بوده است.
گرچه قرآن کریم به مرحله دوم و اصل معراج تصریح ندارد، ولی با کمک روایات، می توان آن را از آیات ذیل استفاده کرد:۶۴
(ثُمَّ دَنَا فَتَدَلَّی فَکَانَ قَابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنَی فَأَوْحَی إِلَی عَبْدِهِ مَا أَوْحَی مَا کَذَبَ الْفُؤَادُ مَا رَأَی أَفَتَُمارُونَهُ عَلَی مَا یَرَی وَلَقَدْ رَآهُ نَزْلَهً أُخْرَی عِندَ سِدْرَهِ الْمُنْتَهَی عِندَهَا جَنَّهُ الْمَأْوَی)(نجم: ۸ـ۱۵);
سپس نزدیک آمد و نزدیک تر شد تا [فاصله اش] به قدر [طول] دو [انتهای] کمان یا نزدیک تر گشت. آنگاه به بنده اش آنچه را باید وحی کند، وحی نمود. آنچه را دل دید انکار[ش] نکرد. آیا در آنچه دیده است، با او جدال می کنید؟ و قطعاً بار دیگری هم او را دیده است; نزدیک سدره المنتهی، در همان جا که جنه الماوی است.
البته این برداشت ـ طبق احتمالی است که فاعل (دَنَا فَتَدَلَّی)حضرت محمّد(صلی الله علیه وآله) و فاعل (اَوْحی) خداوند باشد.۶۵ روایات نیز ـ که برخی از آنها صحیح است ـ این تفسیر را تأیید می کنند;۶۶ از جمله طبق نقل صحیح،۶۷ امام جواد(علیه السلام)فرمودند: رسول خدا(صلی الله علیه وآله) به آسمان هفتم و نزد سدره المنتهی۶۸ رسید. [به حضرت] گفت: آفریده ای پیش از تو بر من نگذشته بود. سپس [رسول خدا] نزدیک آمد و نزدیک تر شد، تا [فاصله اش از خداوند] به قدر [طول] دو [انتهای] کمان یا نزدیک تر گردید. آنگاه [خداوند] به بنده اش آنچه را باید وحی کند، وحی نمود. (ثُمَّ دَنَا فَتَدَلَّی فَکَانَ قَابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنَی فَأَوْحَی إِلَی عَبْدِهِ مَا أَوْحَی.)سپس کتاب أصحاب الیمین و کتاب أصحاب الشمال را به ایشان داد. رسول خدا کتاب أصحاب الیمین را با دست راست گرفت، باز کرد و در آن اسامی اهل بهشت، پدران و خویشاوندان آنان را دید. و در کتاب أصحاب الشمال نگاه کرد و در آن اسامی اهل آتش و پدران و خویشاوندان آنان را دید. سپس فرود آمد و آن دو کتاب را با خود آورد و به علی بن أبی طالب [(علیه السلام)] داد.۶۹
نیز طبق نقل صحیح از امام صادق(علیه السلام)، آیات ۲۸۵ـ۲۸۶ سوره بقره و آیه ۸۹ سوره زخرف در شب معراج طی گفتوگوی خداوند با حضرت محمّد(صلی الله علیه وآله) بیان شده است.۷۰
امام صادق(علیه السلام) از حضرت علی(علیه السلام) نقل می نماید: آیات (وَ هُوَ بِالْأُفُقِ الْأَعْلَی ثُمَّ دَنَا فَتَدَلَّی فَکَانَ قَابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنَی فَأَوْحَی إِلَی عَبْدِهِ مَا أَوْحَی) ردّ کسی است که معراج را انکار می کند.۷۱
معراج گرچه غیر عادی است، ولی همانند معجزات دیگر، از نظر عقلی امکان دارد۷۲ و علاوه بر آیات و روایات بیان شده، روایات متعددی از طریق اهل سنّت۷۳ و شیعه۷۴ نقل گردیده که بر وقوع آن دلالت می کنند. از این روایات استفاده می شود که حضرت محمّد(صلی الله علیه وآله) با جسم و روح۷۵ در حالت بیداری به معراج رفتند.۷۶
در روایتی صحیح، علی بن ابراهیم قمی از پدرش از محمّدبن ابی عمیر، از هشام بن سالم از امام صادق(علیه السلام) نقل می کند که در واقعه معراج، جبرئیل و اسرافیل و میکائیل سواره فضایی به نام «براق» آوردند و حضرت محمّد(صلی الله علیه وآله) بر آن سوار شدند و به بیت المقدس و از آنجا به آسمان اول رفتند و تا آسمان هفتم سیر کردند و با انبیای الهی دیدار نمودند و بسیاری از آیات بزرگ الهی را مشاهده کردند.۷۷
طبق نقل علی بن ابراهیم از امام صادق(علیه السلام)، پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله)فردای شب معراج برای مردم بیان نمودند: خداوند دیشب مرا به بیت المقدس برد و آثار جایگاه پیامبران را به من نشان داد و در بازگشت، به کاروانی برخوردم که شتری از آنها گم شده بود و در ظرفی آبی داشتند که مقداری از آن را نوشیدم و بقیه را زمین ریختم و آن کاروان فردا هنگام طلوع صبح، به شهر مکّه می رسد، در حالی که شتر نر و سرخ مویی پیشاپیش آن حرکت می کند. فردای آن روز مردم دیدند که هنگام طلوع خورشید، کاروانی با همان نشانی که حضرت بیان نموده بودند، رسید. کاروانیان به ماجرای گم شدن شتر و ریختن آب نیز شهادت دادند.۷۸
۲٫ تصّرف در ادراک مردم
خداوند در جنگ بدر، که بین مسلمانان و مشرکان مکّه رخ داد،۷۹ در ادراک مسلمانان و مشرکان تصرّف کرد، به گونه ای که جمعیّتی را کم و یا زیاد می دیدند و این امر موجب پیروزی مسلمانان شد. در دو آیه شریفه، به این موضوع اشاره شده است:
(قَدْ کَانَ لَکُمْ آیَهٌ فِی فِئَتَیْنِ الْتَقَتَا فِئَهٌ تُقَاتِلُ فِی سَبِیلِ اللّهِ وَ أُخْرَی کَافِرَهٌ یَرَوْنَهُم مِثْلَیْهِمْ رَأْیَ الْعَیْنِ وَاللّهُ یُؤَیِّدُ بِنَصْرِهِ مَن یَشَاء إِنَّ فِی ذَلِکَ لَعِبْرَهً لَأُوْلِی الأَبْصَارِ)(آل عمران: ۱۳);
قطعاً در آن دو گروه، که به هم رسیدند، برای شما نشانه ای [و درس عبرتی] بود: گروهی در راه خدا می جنگیدند و دیگر [گروه] کافر بودند که آنان [مؤمنان] را به چشم دو برابر خود می دیدند و خدا هر که را بخواهد به یاری خود تأیید می کند. یقیناً در این [ماجرا]، برای صاحبان بینش عبرتی است.
درباره فاعل (یَرَوْنَهُم) و مرجع ضمیر «هم» در آن و «هم» در (مِثْلَیهِمْ) وجوه گوناگونی مطرح شده که عبارت است از:
۱٫ فاعل (یَرَوْنَ) و و مرجع ضمیر در آن و در (مِثْلَیهِمْ)همه مؤمنان هستند. مسلمانان در مقابل، تعداد قریب هزار نفری کفّار، تنها ۳۱۳ نفر بودند. خداوند مؤمنان را در چشمان خودشان دو برابر نشان داد تا به پیروزی امیدوار باشند.
۲٫ فاعل (یَرَوْنَ) مؤمنان است و ضمیر اول به کفّار و ضمیر دوم به مؤمنان برمی گردد; یعنی مسلمانان کافران را دو برابر خودشان و ۷۲۶ نفر می دیدند.۸۰
۳٫ فاعل (یَرَوْنَ) کفّار است، ولی دو ضمیر (هُمْ) به مسلمانان برمی گردد. در نتیجه، تصرف الهی در ادراک کفّار، آنان مؤمنان را دو برابر می دیدند.۸۱
۴٫ فاعل (یَرَوْنَ) کفّار است و ضمیر در (مِثْلَیهِمْ) به کفّار برمی گردد; یعنی در اثر تصرف خداوند در ادراک کفّار، مؤمنان را دو برابر خودشان و قریب دو هزار نفر می دیدند.
قول چهارم به واقع نزدیک تر است; زیرا به رغم اندک بودن مسلمانان، در صورتی در دل کافران ترس ایجاد می شد که مسلمانان را بیشتر از خود می دیدند که فقط طبق این قول چنین است. هر کدام از این سه وجه درست باشد، آیه در صدد بیان این نکته است که خداوند در ادراک گروهی به صورت غیر عادی تصرف کرد و در نتیجه، جمعیتی را دو برابر می دیدند و این در پیروزی مؤمنان مؤثر بود. این امر کرامتی برای حضرت محمّد(صلی الله علیه وآله)به شمار می آید.
(وَ إِذْ یُرِیکُمُوهُمْ إِذِ الْتَقَیْتُمْ فِی أَعْیُنِکُمْ قَلِیلا وَ یُقَلِّلُکُمْ فِی أَعْیُنِهِمْ لِیَقْضِیَ اللّهُ أَمْراً کَانَ مَفْعُولا وَ إِلَی اللّهِ تُرْجَعُ الأمُورُ) (انفال: ۴۴);
و [یاد آور] آنگاه که چون به هم رسیدید آنان را در دیدگان شما اندک جلوه داد و شما را [نیز] در دیدگان آنان کم نمودار ساخت تا خداوند کاری را که انجام شدنی بود، تحقق بخشد و کارهابه سوی خدا بازگردانده می شود.
این آیه شریفه نیز مربوط به جنگ بدر است،۸۲ و دلالت دارد بر اینکه مشرکان و مسلمانان همدیگر را کم می دیدند و این امر موجب پیروزی مسلمان بر مشرکان شد. اگر مؤمنان از ابتدا جمعیت کفار را به تعداد واقعی شان می دیدند، می ترسیدند و بر جنگ جرئت نمی کردند. خدا کفّار را در نظر آنان کم جلوه داد که نترسند. و حکمت اینکه خداوند مؤمنان را در چشم کافران کم نشان داد این است که اگر آنها مؤمنان را از ابتدا زیاد می دیدند، فرار می کردند و این جنگ واقع نمی شد، و مسلمانان پیروز نمی گردیدند.
جمع این آیه شریفه با آیه پیشین به این است که دو واقعه کم دیدن همدیگر و زیاد دیدن کفّار مسلمانان را در یک لحظه نبوده است، بلکه خداوند ابتدا مؤمنان و کافران را در چشم همدیگر کم نشان داد تا هر دو جرئت به جنگ پیدا کنند و جنگ واقع شود: (لِیَقْضِیَ اللّهُ أَمْراً کَانَ مَفْعُولا.) اما وقتی درگیر شدند و جای فرار نبود، خداوند مسلمانان را در چشم کافران دو برابر نشان داد، در نتیجه، کافران ترسیدند و شکست خوردند.
۳٫ وحشت انداختن در دل کافران
از جمله کرامات حضرت محمّد(صلی الله علیه وآله) این است که خداوند به یُمن وجود ایشان، در موارد متعددی به نفع مسلمانان و برای پیروزی آنان، در دل دشمنان وحشت انداخته است. در روایات نیز آمده است که پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله)یاری شده با وحشت (مَنصُورٌ بِالرُّعبِ) بودند.۸۳ با حمله مؤمنان به کفّار، به طور خارق العاده ترس در دل آنان می افتاد که موجب شکستشان می شد. قرآن کریم درباره مشرکان می فرماید:۸۴
(إِذْ یُوحِی رَبُّکَ إِلَی الْمَلآئِکَهِ أَنِّی مَعَکُمْ فَثَبِّتُواْ الَّذِینَ آمَنُواْ سَأُلْقِی فِی قُلُوبِ الَّذِینَ کَفَرُواْ الرَّعْبَ) (انفال:۱۲);
هنگامی که پروردگارت به فرشتگان وحی می کرد که من با شما هستم، پس کسانی را که ایمان آورده اند، ثابت قدم بدارید، به زودی در دل کافران وحشت خواهم افکند.
درباره ایجاد وحشت در دل اهل کتاب آمده است:۸۵
(وَ أَنزَلَ الَّذِینَ ظَاهَرُوهُم مِنْ أَهْلِ الْکِتَابِ مِن صَیَاصِیهِمْ وَقَذَفَ فِی قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ فَرِیقاً تَقْتُلُونَ وَ تَأْسِرُونَ فَرِیقاً)(احزاب: ۲۶);
و [خداوند] کسانی از اهل کتاب را که از [مشرکان] حمایت کرده بودند از دژهایشان به زیر آورد و در دل هایشان هراس افکند; گروهی را می کشتید و گروهی را اسیر می کردید.
۴٫ افتادن انداختن بر دل پیامبر و مؤمنان
خداوند برای پیروزی دین اسلام و سپاه مسلمانان، علاوه بر ایجاد وحشت در دل دشمنان، در دل پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) و مؤمنان نیز آرامش می انداخت. آیات متعددی به این موضوع اشاره دارد; از جمله:
(ثُمَّ أَنَزلَ اللّهُ سَکِینَتَهُ عَلَی رَسُولِهِ وَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ وَأَنزَلَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْهَا وَ عذَّبَ الَّذِینَ کَفَرُواْ وَذَلِکَ جَزَاء الْکَافِرِینَ) (توبه: ۲۶);
آنگاه خدا آرامش خود را بر فرستاده خود و بر مؤمنان فرود آورد و سپاهیانی فرو فرستاد که آنها را نمی دیدید و کسانی را که کفر ورزیدند عذاب کرد و سزای کافران همین بود.۸۶
پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) هنگام مهاجرت از مکّه به مدینه در غار «ثور» توقّف نمودند. خداوند برای استوار ساختن دین اسلام و یاری پیامبر خود، در دل آن حضرت آرامش افکند:
(فَأَنزَلَ اللّهُ سَکِینَتَهُ عَلَیْهِ وَ أَیَّدَهُ بِجُنُود لَمْ تَرَوْهَا وَ جَعَلَ کَلِمَهَ الَّذِینَ کَفَرُواْ السُّفْلَی وَ کَلِمَهُ اللّهِ هِیَ الْعُلْیَا وَاللّهُ عَزِیزٌ حَکِیمٌ)(توبه: ۴۰);
پس خدا آرامش خود را بر او فرو فرستاد و او را با سپاهیانی که آنها را نمی دیدید، تأیید کرد و کلمه کسانی را که کفر ورزیدند پست تر گردانید و کلمه خداست که برتر است و خدا شکست ناپذیر حکیم است.
برخی آیات فرود آمدن آرامش بر دل مؤمنان را نیز بیان می نماید.۸۷
(لَقَدْ رَضِیَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِینَ إِذْ یُبَایِعُونَکَ تَحْتَ الشَّجَرَهِ فَعَلِمَ مَا فِی قُلُوبِهِمْ فَأَنزَلَ السَّکِینَهَ عَلَیْهِمْ وَأَثَابَهُمْ فَتْحاً قَرِیباً) (فتح: ۱۸);
به راستی، خدا هنگامی که مؤمنان زیر آن درخت با تو بیعت می کردند از آنان خشنود شد و آنچه را در دل هایشان بود، بازشناخت و بر آنان آرامش فروفرستاد و پیروزی نزدیکی را به آنها پاداش داد.
۵٫ یاری شدن با سپاه غیبی و باد
کرامات دیگر پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) این بود که در مواردی، حضرت و مسلمانان با سپاهیان غیبی و باد یاری شده اند. چنان که ملاحظه شد، ذیل بیشتر آیات مربوط به فروفرستادن آرامش بر قلب پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) و مؤمنان، به این نکته اشاره دارد که خداوند برای یاری آنان، سپاهیانی از آسمان فروفرستاد که مردم آنها را نمی دیدند; از جمله می فرماید:۸۸
(ثُمَّ أَنَزلَ اللّهُ سَکِینَتَهُ عَلَی رَسُولِهِ وَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ وَأَنزَلَ جُنُوداً لَّمْ تَرَوْهَا.)(توبه: ۲۶)
در بعضی از این آیات، علاوه بر «جنود»، «ریح» نیز ذکر شده است; یعنی خدا بادی را فرستاده که این باد موجب پیروزی مسلمانان و شکست کفّار شده است:
(یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اذْکُرُوا نِعْمَهَ اللَّهِ عَلَیْکُمْ إِذْ جَاءتْکُمْ جُنُودٌ فَأَرْسَلْنَا عَلَیْهِمْ رِیحاً وَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْهَا وَ کَانَ اللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِیراً)(احزاب: ۹);
ای کسانی که ایمان آورده اید; نعمت خدا را بر خود به یاد آرید آنگاه که لشکرهایی به سوی شما [در] آمدند. پس بر سرشان بادی و لشکرهایی که آنها را نمی دیدید، فرستادیم و خدا به آنچه می کنید، همواره بیناست.
احتمالا این سپاهیان فرشتگان بوده اند; زیرا برخی آیات تصریح دارد که خداوند فرشتگان را برای یاری مسلمانان فروفرستاد، گرچه ذکری از دیدن یا ندیدن آنها نیست:
(وَ لَقَدْ نَصَرَکُمُ اللّهُ بِبَدْر وَأَنتُمْ أَذِلَّهٌ۸۹ فَاتَّقُواْ اللّهَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ إِذْ تَقُولُ لِلْمُؤْمِنِینَ أَلَن یَکْفِیکُمْ أَن یُمِدَّکُمْ رَبُّکُم بِثَلاَثَهِ آلاَف مِنَ الْمَلآئِکَهِ مُنزَلِینَ)(آل عمران: ۱۲۳ـ۱۲۴);
و یقیناً خدا شما را در [جنگ] بدر، با آنکه ناتوان بودید، یاری کرد. پس از خدا پروا کنید. باشد که سپاس گزاری نمایید. آنگاه که به مؤمنان می گفتی: آیا شما را بس نیست که پروردگارتان شما را با سه هزار فرشته فرودآمده، یاری کند؟
مؤمنان در دل خود احساس ضعف می کردند که با این عدّه کم در مقابل این انبوه کفّار و این همه ساز و برگ جنگی، چگونه می توان مقاومت کرد؟ قرآن کریم با اشاره به دو عنصر اساسی صبر و تقوا، می فرماید:
(بَلَی إِن تَصْبِرُواْ وَتَتَّقُواْ وَیَأْتُوکُم مِن فَوْرِهِمْ هَـذَا یُمْدِدْکُمْ رَبُّکُم بِخَمْسَهِ آلاف مِنَ الْمَلآئِکَهِ مُسَوِّمِینَ)(آل عمران: ۱۲۵);
آری، اگر شکیبایی ورزید و پرهیزگاری نمایید و آنان [دشمن] با همین خشم و شتاب بر شما بتازند، پروردگارتان شما را با پنج هزار فرشته نشاندار یاری خواهد کرد.
در این آیه، وعده ای است که خدا فرشتگان را به کمک شما می فرستد. اما آیا خداوند فرشتگان را فرستاد یا نه، آیه دلالتی ندارد، و از آیه دیگر استفاده می شود که خداوند فرشتگان را به یاری مؤمنان فرستاد:
(إِذْ تَسْتَغِیثُونَ رَبَّکُمْ فَاسْتَجَابَ لَکُمْ أَنِّی مُمِدُّکُم بِأَلْف مِّنَ الْمَلآئِکَهِ مُرْدِفِینَ) (انفال: ۹);
[به یاد آورید] زمانی را که پروردگار خود را به فریاد می طلبیدید. پس دعای شما را اجابت کرد که من شما را با هزار فرشته پیاپی یاری خواهم کرد.
پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) و مؤمنان در جنگ بدر دست به دعا برداشتند و از خدا کمک خواستند. خدا دعای آنان را مستجاب کرد. استجابت دعا به این بود که خدا فرمود: «من هزار ملک به کمک شما نازل خواهم کرد.»۹۰ این هزار فرشته مقدّمه بودند; زیرا قرآن آنها را با واژه «مردِفین» توصیف می نماید. «مردف» یعنی: کسی که در جلو برود و دیگری را به دنبال خود بیاورد.۹۱ نخست این هزار فرشته فرود آمدند که دو هزار فرشته دیگر را به دنبال خود می آوردند. پس همان سه هزار فرشته فرود آمدند که آیه ۱۲۴ سوره آل عمران بدان اشاره دارد. اما فرود آمدن پنج هزار فرشته، که در آیه ۱۲۵ بیان گردیده، منوط به پایداری و پرهیزگاری مؤمنان شده بود.
از قرآن کریم استفاده می شود که وظیفه فرشتگان در جنگ بدر، تنها تقویت روحیه مؤمنان و تأییدات معنوی آنان بود; زیرا می فرماید:
(إِذْ یُوحِی رَبُّکَ إِلَی الْمَلآئِکَهِ أَنِّی مَعَکُمْ فَثَبِّتُواْ الَّذِینَ آمَنُواْ)(انفال: ۱۲);
هنگامی که پروردگارت به فرشتگان وحی می کرد که من با شما هستم. پس کسانی را که ایمان آورده اند، پایدارشان بدارید.
در روایات نیز آمده است: فرشتگانی که برای یاری مؤمنان فرود آمدند، کسی را نکشتند. بیشتر کشتگان در جنگ بدر، به دست حضرت علی(علیه السلام)و بعضی دیگر از اصحاب کشته شدند.۹۲
۶٫ فزونی بخشیدن به غذا
از جمله کرامات حضرت محمّد(صلی الله علیه وآله) این بود که در موارد متعدد، به غذا و نوشیدنی، به صورت خارق العاده فزونی بخشیدند;۹۳ از جمله، در نخستین ایّام رسالت، چهل نفر از قریش را، که برای ابلاغ رسالت دعوت نموده بودند، با غذای سه نفر سیر کردند و ابوجهل با دیدن این منظره، حضرت را به افسونگری متهم کرد.۹۴نیز مانند اطعام صدها نفر با غذای اندکی که جابربن عبداللّه تهیه دیده بود.۹۵
۷٫ چاق و پر شیر شدن گوسفند به دعای حضرت
پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) در هجرت از مکّه به مدینه، بر روی گوسفند پیرزن فقیری که در بیابان زندگی می کرد، دست کشیدند; آن چاق و شیردار شد.۹۶
۸٫ شفای امراض
حضرت مکرر با دعا، مریضانی را شفا دادند;۹۷ از جمله چشم درد حضرت علی(علیه السلام) در جنگ خیبر با دعای حضرت محمّد(صلی الله علیه وآله)شفا یافت.۹۸ نیز در سفری که شتر یکی از اصحاب مریض شده بود، حضرت بر ظرف آبی دعا کردند و آن را مضمضه نمودند، سپس دستور دادند آن را در دهان و سر آن شتر ریختند، شفا یافت.
۹٫ اخبار از غیب
طبق نقل علی بن ابراهیم از امام صادق(علیه السلام)، پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله)فردای شب معراج، برای مردم فرمودند: خداوند دیشب مرا به بیت المقدّس برد و آثار جایگاه پیامبران را به من نشان داد و در بازگشت، به کاروانی برخوردم که شتری از آنها گم شده بود و ظرفی آبی داشتند که مقداری از آن را نوشیدم و بقیه را بر زمین ریختم و آن کاروان فردا هنگام طلوع صبح به شهر مکّه می رسد، در حالی که شتری نر و سرخ موی پیشاپیش آن حرکت می کند. فردای آن روز مردم دیدند که هنگام طلوع خورشید، کاروانی با همان نشانی که حضرت بیان نموده بود، رسید. کاروانیان به ماجرای گم شدن شتر و ریختن آب نیز شهادت دادند.۹۹
۱۰٫ خبر دادن از ضمیر افراد
گاه حضرت محمّد(صلی الله علیه وآله) از نهان و نیّت افراد خبر می دادند; مثلا، به تعدادی از یهودیان که نزدشان آمده بودند، فرمودند: در مورد ذوالقرنین سؤال دارید و سپس فرمودند: ذوالقرنین جوانی از اهل روم بود که شرق و غرب زمین را تصرف کرد.۱۰۰ نیز از نیّت وابصه بن معبدالاسدی، که برای پرسش از نیکی و گناه نزد حضرت آمده بود، خبر دادند و در جواب فرمودند: نیکی آن است که دلت بدان اطمینان دارد و گناه شک در دلت است.۱۰۱
۱۱٫ خبر از اسامی و اوصاف اشیا بدون دیدن آنها
گروهی از «عبدالقیس» نزد حضرت آمدند که همراه خود، از انواع خرما آورده بودند. حضرت اسامی انواع آن خرماها و سرزمین آنها را برایشان وصف نمودند. آنها با تعجب پرسیدند: آیا به آن منطقه آمده اید؟ حضرت فرمودند: خیر.۱۰۲
۱۲٫ خبر دادن از گم شدگان
طبق سند صحیح، امام صادق(علیه السلام) فرمودند: در سفری، شتر یکی از اصحاب گم شد. صاحب آن گفت: اگر حضرت محمّد(صلی الله علیه وآله)پیامبر بود، از محل آن خبر داشت. این سخن به گوش حضرت رسید. حضرت فرمودند: غیب را جز خدا کسی نمی داند، سپس به صاحب شتر فرمودند: برو فلان جا، آنجا زمام شترت به درختی بسته شده است. او رفت و شترش را آنجا یافت.۱۰۳
۱۳٫ آگاهی به زبان و حالات حیوانات
از امام صادق(علیه السلام) با سند صحیح نقل شده است که حضرت از کنار شتری که بر زمین افتاده بود، گذشتند و فرمودند: این حیوان از بدرفتاری سرپرستی صاحبش شکوه دارد. به صاحبش گفتند: آن را بفروش و از ملک خود خارج کن. شتر بلند شد و در پی حضرت رفت. حضرت فرمود: از من می خواهد که آن را سرپرستی کنم. سپس آن را برای حضرت علی(علیه السلام) خریدند و تا جنگ صفّین با آن حضرت بود.۱۰۴ نیز شتری به مسجد حضرت آمد و سرش را بر دامان حضرت گذاشت و خرخر کرد. حضرت فرمودند: این حیوان می داند که صاحبش می خواهد آن را برای ولیمه فرزندش قربانی کند. کسی گفت: این شتر فلانی است که می خواهد چنین کند. حضرت فردی را نزد صاحب شتر فرستادند و از وی خواستند که آن را قربانی نکند و او پذیرفت.۱۰۵
ارهاص حضرت رسول(صلی الله علیه وآله)
چنان که گذشت، برخی از کارهای خارق العاده پیامبران(علیهم السلام)پیش از بعثت و مرتبط با آن، برای ایجاد زمینه نبوّت رخ می داد که «ارهاص» نام دارد.۱۰۶ روایات از این نوع کارهای خارق العاده برای حضرت پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) نیز سخن گفته اند; از جمله با سند صحیح، روایت شده است که در سفری که حضرت پیش از بعثت با گروهی از قریش به شام داشتند، هنگامی که نزدیک دیر بحیر راهب فرود آمدند، او، که عالم به تورات بود و در آن، گذر حضرت را از آنجا در تورات خوانده بود، آنان را برای غذا دعوت کرد. صفت پیامبر موعود را در افرادی که نزدش آمده بودند نیافت. گفت: آیا از کاروان شما کسی باقی مانده است؟ گفتند: بله، جوانی یتیم. بحیر برخاست و دنبال حضرت رفت و دید حضرت خوابیده و ابری بر سر حضرت سایه افکنده است. از افراد کاروان خواست که از ایشان بخواهند که تشریف بیاورد. حضرت آمدند، در حالی که ابر بالای سرشان حرکت می کرد. بحیر حضرت را شناخت و به افراد کاروان گفت: وی به زودی در میان شما به پیامبری برانگیخته می شود.۱۰۷
از مجموع آنچه بیان شد این نتیج%