معتصم

نوشته‌ها

نگاهى به شیوه‏ هاى رهبرى امام هادى علیه السلام

اشاره:

امام هادى علیه السلام در نیمه ذیحجه سال ۲۱۲ هجرى در اطراف مدینه در محلى به نام «صریا» (۱. به دنیا آمد. پدرش پیشواى نهم، امام جواد علیه السلام و مادرش بانوی گرامى «سمانه مغربیه‏» است که زنى با فضیلت، شب‏ زنده ‏دار و با تقوا بود. آن حضرت در سال ۲۲۰ ه . ق در ۸ سالگی، پس از شهادت پدر گرامی ‏اش به امامت رسید. امام على النقى علیه السلام در طول ۳۳ سال امامت‏خویش، با چند تن از خلفاى عباسى هم عصر بود، که به ترتیب عبارتند از:

۱ – معتصم، برادر مامون (۲۱۷ – ۲۲۷.

۲ – واثق، پسر معتصم (۲۲۷ – ۲۳۲.

۳ – متوکل، برادر واثق (۲۳۲ – ۲۴۸.

۴ – منتصر، پسر متوکل (۶ ماه.

۵ – مستعین، پسر عموى منتصر (۲۴۸ – ۲۵۲.

۶ – معتز، پسر دیگر متوکل (۲۵۲ – ۲۵۵.

امام هادى علیه السلام در زمان خلیفه آخر و به دست عوامل وی مسموم گردیده و به شهادت رسید و ایشان را در شهر سامرا و در خانه خود به خاک سپردند.

به مناسبت میلاد آن حضرت به شیوه‏هاى رهبرى ایشان در عصر تاریک ۶ تن از خلفاى جائر عباسى نگاهی می‏اندازیم و محورهاى مهم اقدامات آن امام همام را در مدت امامت و رهبرى امت مورد بررسى قرار داده و با استفاده از منابع تاریخى و شواهد موجود، تصمیمات مدبرانه و مواضع حکیمانه ایشان را در تنویر افکار شیعیان و در برابر گروه‏هاى منحرف داخلى بازشناسى می‏کنیم.

روش‏های مبارزاتى امام هادى علیه السلام

۱ – نفوذ در میان دولتمردان

روش‏های حکیمانه و کمالات علمی، معنوى انسانى امام هادی علیه السلام سبب شد که آن بزرگوار در میان کارگزاران حکومت و دولتمردان عصر خویش محبوبیت‏خاصى پیدا کند.

مثلا هنگامى که هرثمه، آن حضرت را وارد بغداد کرد، اسحاق بن ابراهیم طاهرى که والى بغداد بود به او گفت: تو متوکل را می‏شناسی (که چه قدر فرد خبیث و بدسرشتى است. اگر او را بر قتل این آقا تحریک کنی، امام را خواهد کشت و حضرت رسول اکرم‏صلى الله علیه وآله در روز قیامت‏خصم تو خواهد بود و او گفت: «سوگند به خدا، جز نیکى از او ندیده‏ام.» (۲.

وصیف ترکى یکى از امراى بزرگ ترک در دستگاه خلافت، در سامرا هرثمه را تهدید کرد که اگر مویى از سر او (امام هادی‏علیه السلام. کم شود تو مسؤول خواهى بود.

امام هادى علیه السلام نه تنها مورد تکریم برخى از خواص حکومت‏بود، بلکه بعضى از رجال و کارکنان دربار به آن حضرت ارادتی خالصانه داشتند. غلامان و خادمان دربار، هنگام ورود آن حضرت به پایتخت کشورهاى اسلامى سخت در احترام و اعزاز ایشان می‏کوشیدند. تا آنجا که این کار موجب حسد و ناراحتی بعضى از درباریان شده بود.

عوامل نفوذ امام هادی‏ علیه السلام در میان دولتمردان

الف. حل مشکلات

متوکل خلیفه خودخواه و مستبد عباسى در اثر دملى که روى بدن او پدید آمده بود، در بستر مرگ افتاده بود. هیچ یک از پزشکان به خود جرات نمی‏داد تا براى جراحى کاردى تیز به بدن او بزند. مادرش چاره کار را در آن دید که نذر کند. او نذر کرد که در صورت بهبودى فرزندش، مقدار فراوانى از اموال خویش را به امام هادى علیه السلام برساند.

فتح بن خاقان (وزیر دربار خلافت. به متوکل پیشنهاد کرد که اگر کسی را به نزد امام علیه السلام بفرستى و از او راه درمان این بیمارى را بخواهی، شاید او دارویى بشناسد که با استفاده از آن، شفا یابی. متوکل گفت: کسى را نزد او بفرستید. پیک متوکل نزد امام رفت و چنین پیغام آورد که: پشکل گوسفندى را که زیر پا مالیده شده با گلاب بخیسانید و بر روى دمل بگذارید که به اذن خدا سودبخش است. برخى از کسانى که در محضر متوکل حاضر بودند، از شنیدن این سخن به خنده افتادند. اما فتح بن خاقان به آن‏ها گفت: چه عیبى دارد که سخن او را نیز تجربه کنیم؟ به خدا سوگند! من امیدوارم به آن چه او گفته خلیفه از این بیمارى بهبود یابد. از این رو مقدارى پشکل آورده در گلاب خیساندند و بر روى دمل نهادند. سر دمل باز شد و هر چه در آن بود بیرون آمد. مادر متوکل از بهبودی فرزند خویش بسیار خوشحال شد و ده هزار دینار مختوم به مهر خویش براى آن حضرت فرستاد و متوکل از مرگ نجات یافت. (۳.

ب. دانش سرشار

یحیی بن هرثمه می‏گوید: «در یکى از روزهاى بهاری که آسمان صاف بود و خورشید می‏درخشید، امام هادی علیه السلام با پوشیدن لباس بارانى از خانه بیرون آمد، من و همراهان از کار او تعجب کردیم. چون به میان صحرا رسیدیم، ابرى پرباران ظاهر شد و بارانى سخت‏باریدن گرفت، در آن حال هیچ کس جز امام هادى علیه السلام از باران و عواقب آن در امان نماند. آن حضرت به من رو کرده و فرمود: من می‏دانم که تو از آنچه که از من دیدى بسیار تعجب کردى و گمان کردی که من درباره باران چیزى می‏دانستم که تو نمی‏دانستی، ولى آن گونه نیست که تو گمان کردی (براساس علم امامت نیست.، بلکه من در صحرا زیسته‏ام و بادهای باران‏آور را می‏شناسم. امروز صبح بادى وزید، من بوی باران را از آن استشمام کردم، از این رو براى آن آماده شدم.» (۴.

بدین‏وسیله بسیارى از مردم و کارگزاران حکومت‏به سوى دانش بی‏پایان حضرتش راهنمایى شدند. آن حضرت می‏کوشید تا به این وسیله در عصر خفقان خلفای عباسى از موقعیت مثبتى که در جهت مصلحت دعوت الهی براى او فراهم آمده بود بهره‏بردارى کند. و این کار البته با حکمت و استقامت و بردبارى در راه خدا امکان‏پذیر می‏شد.

ج. رفتار کریمانه

روزی ابوعبدالله محمد بن قاسم بطحائى که از خاندان ابوطالب ولى از پیروان بنی‏عباس بود از آن حضرت نزد متوکل بدگوئى کرد و گفت: در خانه او اموال و سلاح است. متوکل به سعید حاجب دستور داد که شبانه به منزل آن حضرت هجوم برده و تمام اموال و سلاح‏هایى را که در خانه او یافت می‏شود براى وى بیاورد. ابراهیم بن محمد این واقعه را از زبان سعید حاجب چنین نقل می‏کند: شبانه به سراى امام هادى علیه السلام رفتم. نردبانى همراه داشتم، به وسیله آن خود را به بالاى بام خانه رسانیدم و در تاریکى از پلکان فرود آمدم. نفهمیدم که چگونه به صحن خانه رسیدم که ناگهان آن حضرت مرا از درون خانه صدا کرد و گفت: «یا سعید مکانک حتى یاتوک بشمعه، سعید همان جا بمان تا برایت‏ شمع بیاورند!» مدتى نگذشت که برایم شمعی آوردند و من به صحن منزل رفتم. آن حضرت کلاه و رداى پشمین در تن نموده و روى سجاده‏اش که بر حصیرى پهن بود، رو به قبله نشسته بود. به من گفت: «این اتاق‏هاست، برو بگرد.» وارد اتاق‏ها شدم و آن‏ها را مورد بازرسى قرار دادم و چیزى در آن‏ها نیافتم. تنها کیسه زرى دیدم که به مهر مادر متوکل ممهور بود، و کیسه‏هایى نیز یافتم که از همان مهر داشتند. امام هادى فرمود: «این سجاده!» سجاده را بالا زدم، شمشیری یافتم که غلاف نداشت. من نیز کیسه‏ها و شمشیر را برداشته براى متوکل بردم. چون متوکل به مهر مادرش بر روى کیسه نگریست، کسى را در پى او فرستاد، مادرش نزد او آمد. متوکل درباره آن کیسه‏ها پرسید و مادرش پاسخ داد: من به هنگام بیمارى تو نذر کردم که اگر بهبودى یابی، ده هزار دینار براى حضرت هادى ببرم و این دینارها همان است. چنان که می‏بینى امام حتى کیسه‏ها را باز هم نکرده است !!

متوکل کیسه آخر را گشود، در آن چهارصد دینار بود. آن گاه دستور داد که کیسه‏ها را پیش کیسه‏هاى دیگر ببرند و با دینارهایى که در آن‏ها بود به علاوه شمشیر به امام هادى علیه السلام بازگردانند.

وی می‏گوید: من کیسه‏ها را به همراه شمشیر دوباره بازگرداندم، از او خجالت می‏کشیدم، از این رو به او گفتم: سرورم! بر من گران بود بدون اجازه شما وارد خانه شما شوم، اما چه کنم که مامور بودم. امام فرمود:

«و سیعلم الذین ظلموا اى منقلب ینقلبون‏»، (۵.

«آنان که ستم کردند به زودى خواهند دانست که بازگشت‏شان به کجا خواهد بود.» (۶.

رفتار متوکل با آن حضرت به ظاهر محترمانه بود، ولى پیوسته او را تحت نظر داشت و شکوه و جلال اجتماعى آن حضرت را برنمی‏تابید.

گاهی به حبس و توقیف و جست وجوى منزل آن حضرت فرمان می‏داد و با انواع دسیسه‏ها سعى می‏کرد از شکوه آن حضرت در میان مردم بکاهد. مثلا هنگامى که متوکل آن حضرت را بر خلاف میلش از مدینه به سامرا آورد، اول تصمیم گرفت که از قدر و منزلت آن حضرت در نزد مردم بکاهد، از این رو ابتدا خود را به آن حضرت نشان نداد بلکه دستور داد امام را پیش از آن که نزد وى ببرند مدتى در «خان الصعالیک‏» که محل تجمع گدایان و مستمندان بود جاى دهند. یکى از پیروان امام هادى علیه السلام به نام صالح بن سعید، در همان مکان محقر به محضر آن حضرت رسیده و گفت: «فدایت‏شوم! اینان خواسته‏اند نور تو را خاموش سازند و جلال و عظمت تو را در میان مردم بشکنند و براى همین در این جاى ناپسند شما را فرود آورده‏اند.» امام هادى علیه السلام با نیروى اعجاز خویش توجه صالح بن سعید را به نقطه‏اى جلب نمود و با دست مبارک خویش محلى را نشان داد. وقتى صالح به آن جا نگاه کرد، باغ‏هاى سرسبز و قصرهاى زیبایى را مشاهده نمود که از دیدن آن همه مناظر حیرت‏انگیز، چشم‏هایش خیره شده و تعجب نمود. امام هادى علیه السلام در این هنگام به وى فرمود: «حیث کنا فهذا لنا یا ابن سعید لسنا فى خان الصعالیک، (۷.

ای پسر سعید، هر جا که باشیم این براى ما مهیا است، ما در سراى گدایان و بیچارگان نیستیم.»

به این ترتیب توطئه‏هاى متوکل یکى پس از دیگرى با شکست مواجه می‏شد و هر روز که بر زندگى حضرت هادى علیه السلام می‏گذشت، ابعاد وجودى و چهره الهی و سیماى ملکوتى آن گرامی، در میان مردم و حتی دولتمردان حکومتى تجلى بیشترى پیدا می‏کرد. بدین جهت‏خشم و کنیه متوکل نسبت‏به آن حضرت افزایش می‏یافت، تا جایى که وجود امام علیه السلام براى او غیر قابل تحمل گردید و تصمیم گرفت آن حضرت را به قتل برساند. (۸.

۲ – پاسخ به پرسش‏هاى علمى

یکی دیگر از شیوه‏هاى امام هادى علیه السلام در رهبرى جامعه اسلامى پاسخ به پرسش‏هاى علمى و شرعی بود که به دو مورد اشاره می‏کنیم:

الف. در عصر متوکل، فردى مسیحى با زنى مسلمان زنا کرد، آن گاه اسلام آورده و شهادتین بر زبان جارى نمود. او را دستگیر کرده و نزد متوکل عباسى آوردند. از میان دانشمندان حاضر، یحیى بن اکثم مهم‏ترین دانشمند عصر، در مورد این عمل چنین حکم نمود: مسلمان شدن او پلیدى کفر و عمل غیر شرعى او را از بین می‏برد و حد شرعى بر او جاری نمی‏شود. عده‏اى از فقها گفتند: باید بر او سه بار حد جارى شود. برخى دیگر از فقها نظراتى دیگر اظهار داشتند. متوکل در مورد این مساله متحیر شده و ناچار حقیقت‏حکم را از امام هادى علیه السلام جویا شد. آن حضرت با رؤیت صورت مساله فرمود: «یضرب حتى یموت، آن قدر باید شلاق زده شود تا بمیرد.» یحیى بن اکثم و سایر فقهای عصر اعتراض کرده و گفتند: یا امیر! چنین حکمى در کتاب خدا و سنت پیامبر وجود ندارد، از او مدرک این فتوا را بخواه. هنگامی که متوکل از امام على النقى علیه السلام مدرک خواست، حضرت با اشاره به آیاتى از سوره غافر براى او چنین نوشت: «بسم الله الرحمن الرحیم، «فلما راوا باسنا قالوا آمنا بالله وحده و کفرنا بما کنا به مشرکین فلم یک ینفعهم ایمانهم لما راو باسنا سنت الله التى قد خلت فى عباده و خسر هنالک الکافرون‏»، (۹. «هنگامی که عذاب شدید ما را دیدند گفتند: هم اکنون به خداوند یگانه ایمان آوردیم و به معبودهایى که همتاى او می‏شمردیم کافر شدیم. اما هنگامى که عذاب ما را مشاهده کردند ایمانشان براى آن‏ها سودى نداشت. این سنت‏خداوند است که همواره در میان بندگانش اجرا شده و آن جا کافران زیان‏کار شدند.»

متوکل پاسخ امام هادى علیه السلام را پسندیده و دستور داد آن قدر به آن مرد مسیحى فاسق شلاق بزنند تا بمیرد. (۱۰.

ب. ابوعبدالله زیادى می‏گوید: هنگامى که متوکل مسموم شد، نذر کرد که اگر خداوند او را عافیت‏بخشد، مال زیادى صدقه دهد و از قضا سلامت‏خود را بازیافت و در مورد مقدار نذر خویش از فقهاى عصر استفسار نمود، آنان در مصداق و مقدار «مال کثیر» اختلاف نمودند. حسن که حاجب متوکل بود به وى گفت: یا امیرالمؤمنین! اگر من پاسخ صحیح این مشکل را براى شما بیاورم، مرا در نزد شما چه پاداشى خواهد بود؟ متوکل گفت: اگر جواب صحیح را بیاورى ده هزار درهم پاداش می‏گیرى و گرنه صد تازیانه بر تو خواهم زد. حسن گفت: می‏پذیرم. آن گاه نزد امام هادى علیه السلام رفت و از او درباره مقدار مال کثیر سؤال نمود. امام به او پاسخ داد: «یتصدق بثمانین درهما، هشتاد درهم صدقه دهد». متوکل پرسید: به چه دلیل؟ حسن دوباره نزد امام رفته و از او لت‏حکم را جویا شد. امام هادی‏علیه السلام فرمود: «چون خدای تعالى به پیامبرش فرمود: لقد نصرکم الله فى مواطن کثیره، (۱۱. خداوند شما را در جاهاى بسیار یارى کرد (و بر دشمن پیروز شدید.. و شمار مواطنى که خداوند، پیامبرش را یاری داده به هشتاد می‏رسد.»

حسن با شنیدن این جواب به نزد متوکل آمد و او را از پاسخ امام آگاه ساخت، متوکل نیز از این دلیل قرآنى خوشحال شده و ده هزار درهم به وى عطا نمود. (۱۲.

۳ – سازماندهى مبارزات سرى

یکی از شیوه‏هاى رهبرى امام هادى علیه السلام، مدیریت مبارزات مخفیانه با حکومت استبدادى و طاغوتی عصر بود. آن حضرت این کار را از راه‏هاى مختلفى انجام می‏داد:

الف. محمد بن داود قمى و محمد طلحى نقل می‏کنند: اموالى از قم و مناطق اطراف آن که شامل وجوهات شرعی، نذورات، هدایا و جواهرات بود، براى امام هادى علیه السلام حمل می‏کردیم. در راه پیک امام رسید و به ما خبر داد که باز گردیم، زیرا موقعیت‏براى تحویل اموال مناسب نیست. ما بازگشتیم و آن چه را نزدمان بود هم چنان نگه داشتیم. تا آن که پس از مدتى امام دستور داد اموال را بر شترانى که فرستاده بود، بار کنیم و آن‏ها را بدون ساربان به سوى آن حضرت روانه کنیم. ما اموال را به همین کیفیت‏حمل کرده و فرستادیم. بعد از مدتى که به حضور امام‏علیه السلام رسیدیم فرمود: «به اموالى که فرستاده‏اید بنگرید!» دیدیم در خانه امام اموال به همان حال محفوظ است. (۱۳.

ب. محمد بن شرف می‏گوید: «همراه امام هادى علیه السلام در مدینه راه می‏رفتم. امام علیه السلام فرمود: آیا تو پسر «شرف‏» هستی؟ عرض کردم: آری. آن گاه خواستم از حضرت پرسشى کنم. امام علیه السلام از من پیشى گرفت و فرمود: «نحن علی قارعه الطریق و لیس هذا موضع المساله، ما در حال عبور از شاهراه هستیم و این محل براى طرح سؤال مناسب نیست.» (۱۴.

در موارد متعددى شبیه همین موارد آن حضرت فعالیت‏هایش را استتار کرده و دور از چشم عاملان حکومت انجام می‏داد.

۴ – مبارزه با اندیشه هاى انحرافى

برخورد با غلاه (تندروها.:

در عصر امام هادى علیه السلام عده‏اى از «غلاه‏» در مورد معصومین‏علیهم السلام افراط می‏کردند و آن بزرگواران را تا حد مقام خداوندى بالا می‏بردند و گروهى را با این افکار باطل به گمراهى کشانیده بودند. پیشواى دهم با گفتار حکیمانه، رفتار مدبرانه و نامه‏هاى روشنگرانه خود مرز افراط و تفریط را مشخص می‏نمود. آن حضرت دوستداران واقعى اهل بیت علیهم السلام را از ا نحراف و تمایل به سوى اندیشه‏هاى نادرست و آراء باطل بر حذر می‏داشت. افرادى مانند: على بن حسکه قمی، قاسم یقطینی، حسن بن محمد باباى قمی، محمد بن نصیر و فارس بن حاتم قزوینى و … از جمله این کج‏اندیشان منحرف بودند. امام هادى علیه السلام با شیوه‏هاى مختلف با این افراد برخورد می‏نمود:

الف. گفتارها و نامه‏ها:

در مورد عقاید باطل و انحرافى این گروه یکى از یاران امام هادى علیه السلام به آن حضرت نامه نوشته و اعتقادات على بن حسکه را شرح داد خلاصه نامه چنین است: «فدایت گردم اى آقا و سرور من! على بن حسکه معتقد است تو ولى او و همان خداى قدیم هستی، و خود را پیامبرى می‏داند که از جانب شما ماموریت‏یافته مردم را به سوى شما دعوت کند.» آن حضرت پاسخ می‏دهد: «ابن حسکه دروغ گفته است. من او را در شمار دوستان خود نمی‏دانم … به خدا سوگند، خداوند محمد صلى الله علیه وآله و پیامبران پیش از او را جز به آیین یکتاپرستی و نماز و زکات و حج و ولایت نفرستاده است. محمد صلى الله علیه وآله تنها به خداى یکتاى بی‏شریک دعوت کرده است و ما جانشینان او نیز، بندگان خداییم و به او شرک نمی‏ورزیم. در صورت اطاعت از خدا مورد رحمت او قرار گرفته و چنانچه از فرمانش سرپیچى کنیم، عقوبت و عذاب خواهیم شد. ما حجتی بر خداوند نداریم و خداوند بر ما و تمام مخلوقاتش حجت دارد. من از کسی که این سخنان را به زبان آورده بیزارى جسته، به خدا پناه می‏برم – خدا آنان را لعنت کند – شما نیز از آنان دوری کنید و آنان را در تنگنا قرار داده و تکذیبشان کنید. و اگر به یکى از این افراد دسترسى پیدا کردید سرش را با سنگ بشکنید.» (۱۵.

ب. اقدامات عملی:

فارس بن حاتم بن ماهویه قزوینى در ابتدا از یاران نزدیک امام هادى علیه السلام و نماینده آن حضرت بود. اما بعدها از خط دین و امامت‏خارج شده و با اظهار عقاید کفرآمیز مردم را به سوى انحراف از حق و بدعت در دین دعوت می‏کرد. او که در میان مردم نماینده امام هادى علیه السلام شناخته شده بود، اموال و وجوهات شرعیه را از مردم گرفته و برخلاف مصالح دین و خواسته امام هادی‏علیه السلام در آن تصرف می‏کرد. یکى از علل لغزش و سقوط وى دنیاپرستى و علاقمندى به جاه و مال دنیوی بود که او را از جاده مستقیم حقیقت و امامت دور کرده و به سوی باطل کشانید. فارس بن حاتم در پیمودن راه باطل و ایجاد فتنه و تفرقه در میان شیعیان آن چنان افراط نمود که حکم ارتداد و کفر وى از طرف امام على النقى علیه السلام صادر گردید. متن حکم آن حضرت چنین بود: «هذا فارس – لعنه الله – یعمل من قبلى فتانا داعیا الى البدعه، و دمه هدر لکل من قتله، فمن هذا الذى یریحنى منه یقتله و انا ضامن له علی الله الجنه، (۱۶. فارس – که خدا او را لعنت کند – خود را نماینده من می‏داند در حالى که ا و مردى آشوبگر و فتنه‏ساز است و مردم را به سوى بدعت می‏خواند، قتل او واجب است و هر کس او را بکشد و مرا از شر او راحت نماید، بهشت را برایش ضمانت می‏کنم.» مدتی گذشت و چون کسى اقدام به قتل وى ننمود، حضرت هادى علیه السلام یکى از شیعیان شجاع، متدین و مورد اعتماد خویش را به نام جنید مامور اجراى حکم نمود و او در فرصتی مناسب، دستور امام‏علیه السلام را به اجرا درآورد. (۱۷.

مبارزه با صوفیه

محمد بن ابى خطاب می‏گوید: به همراه جمعى از یاران امام هادى علیه السلام در مسجدالنبى در محضر آن حضرت نشسته بودیم، ناگاه جماعتى از صوفیان وارد مسجد شدند و به گرد هم حلقه زده و به ذکر «لا اله الا الله‏» مشغول گردیدند. امام هادى علیه السلام به ما رو کرده و فرمودند: «لاتلتفتوا الى هؤلاء الخداعین، فانهم خلفاء الشیاطین و مخربوا قواعد الدین یتزهدون لراحه الاجسام و یتهجدون لتعبید الانعام، به این دغل‏بازان ریاکار توجه نکنید، آن‏ها هم پیمانان با شیطان‏ها و ویرانگران بنیادهاى دین هستند، آن‏ها برای آسایش جسم پارسایى نشان می‏دهند و شب‏زنده‏داری آن‏ها براى به چنگ آوردن غذاهاى چرب و شیرین است . ..» و سپس فرمود: فمن ذهب الى زیاره احد منهم حیا و میتا فکانما ذهب الى زیاره الشیطان و عبده الاوثان …، کسى که به دیدار زنده و مرده آن‏ها برود، گویى به دیدار شیطان و بت‏پرستان رفته است … .»

در این هنگام که سخن امام هادی‏علیه السلام به این جا رسید، یکى از شیعیان گفت: «گرچه به امامت و حقوق شما معتقد و معترف باشد؟» امام هادى علیه السلام خشمگین به او نگریسته و فرمود:

«این تصورات نادرست را رها کن، کسى که امامت ما را پذیرفته، برخلاف روش و رضایت ما گام برنمی‏دارد، آیا نمی‏دانى که آن‏ها پست‏ترین گروه صوفیان هستند؟» سپس فرمود:

«والصوفیه کلهم من مخالفینا، و طریقتهم مغایره لطریقتنا، و ان هم الا نصارى و مجوس هذه الامه اولئک الذین یجهدون فى اطفاء نور الله والله یتم نوره و لو کره الکافرون، همه صوفیان از مخالفان ما هستند و برنامه و روش آن‏ها با برنامه و روش ما مغایرت دارد، آن‏ها مطمئنا نصارى و مجوس این امت هستند، آن‏ها کسانى هستند که در خاموش نمودن نور خدا سعى می‏کنند، خداوند نور خود را کامل می‏کند، گرچه کافران نپسندند.» (۱۸.

امام هادى و واقفیه

یکی از گروه‏هاى منحرف که در مقابل امامان معصوم علیهم السلام ایستاده و موجب مزاحمت‏ها شدند، گروهک واقفیه بودند، آن‏ها معتقد بودند که امام کاظم علیه السلام زنده است و آخرین امام و مهدی موعود است. امام هادى علیه السلام در برابر آن‏ها موضع قاطعی اتخاذ کرده و با آنان مقابله نمود. روزى یکى از شیعیان نامه‏اى به امام نوشته و در ضمن آن پرسید: فدایت‏شوم، این افراد را می‏شناسید، آیا در قنوت نماز آن‏ها را لعن و نفرین بکنیم؟ امام هادى علیه السلام نوشت: «نعم، اقنت علیهم فى صلاتک، آرى در قنوت نماز آن‏ها را نفرین کن.» (۱۹.

۵ – احیاى فرهنگ غدیر و امامت

یکی دیگر از روش‏هایى که در سیره امام هادى علیه السلام مورد توجه بوده نشر معارف ائمه و فرهنگ اهل بیت علیه السلام در آن عصر ظلمانى می‏باشد. هنگامى که معتصم خلیفه عباسی حضرت هادى علیه السلام را در روز غدیر احضار نمود، آن حضرت در آن موقعیت ‏حساس به زیارت جد بزرگوارش امام على علیه السلام شتافته و بانواى ملکوتى و عبارات دلنشین خویش، فضائل و مناقب حضرت على علیه السلام را بار دیگر در خاطره‏ها زنده کرد. محتواى این زیارت درباره فرهنگ غدیر و زندگى ارزشمند و باشکوه امیر مؤمنان على علیه السلام است و محورهاى مهمى در زیارت غدیر مورد توجه و تاکید امام هادی‏ علیه السلام قرار گرفته است.

فضائل امام علی ‏علیه السلام در قرآن از جمله آیات ولایت، شراء، بلاغ، جهاد و سایر آیاتى که در مورد امام علی‏علیه السلام نازل گردیده، در این زیارت مورد اشاره قرار گرفته است: از همه مهم‏تر اشاره به واقعه تاریخى غدیر است که محور زیارت غدیر در کلام امام هادی‏علیه السلام است. در فرازى از این زیارت امام هادی‏علیه السلام خطاب به جد بزرگوار خویش می‏فرماید:

«اشهد یا امیرالمؤمنین ان الشاک فیک ما آمن بالرسول الامین و ان العادل بک غیرک عائد عن الدین القویم الذى ارتضاه لنا رب العالمین و اکمله بولایتک یوم الغدیر و اشهد انک المعنى بقول العزیز الرحیم و ان هذا صراطى مستقیما فاتبعوا السبل، (۲۰. اى امیر مؤمنان! شهادت می‏دهم هر کس در مورد تو تردید داشته باشد، به رسول اکرم‏صلی الله علیه وآله که امین خداوند است ایمان نیاورده و کسى که از ولایت تو به سوى غیر تو عدول کند از دین استوار خداوند – که پروردگار جهانیان براى ما برگزیده و در روز غدیر با ولایت تو آن را کامل نموده – برگشته است و گواهی می‏دهم که معنى این آیه تو هستى که فرمود: این راه مستقیم من است، از او پیروى کرده و راه‏های دیگر را پیروى نکنید.»

زیارت جامعه یا منشور امامت

امام هادی‏علیه السلام علاوه بر زیارت غدیر، برای تبیین جایگاه امامت و مشخص شدن منزلت پیشوایان معصوم‏علیهم السلام یکى از آثار ماندگار خویش را به نام زیارت «جامعه کبیره‏» که یک دوره امام‏شناسى جامع و کامل می‏باشد، به شیفتگان معارف اهل بیت‏علیهم السلام عرضه نموده است. به گفته علامه مجلسی، این زیارت از نظر سند صحیح‏ترین و از جهت محتوى فراگیرترین زیارت‏ها نسبت‏به ائمه اطهارعلیهم السلام می‏باشد و در مقایسه با دیگر زیارت‏ها از فصاحت لفظ و بلاغت معنى و شان و منزلت والایی برخوردار است. (۲۱.

۶ – بهره‏ گیرى از موقعیت‏ها

هنگامی که بدخواهان در نزد متوکل، از امام هادی‏علیه السلام سعایت و بدگویى کرده و گفتند: در منزل او سلاح و نوشته‏ها و اشیای دیگرى است که از طرف شیعیان به وى رسیده و او قصد قیام بر ضد دولت تو را دارد، متوکل گروهى را به منزل آن حضرت فرستاد، آنان شبانه به خانه امام‏علیه السلام هجوم بردند، ولی چیزى به دست نیاوردند، آن‏ها دیدند که حضرت تنها در اطاقى دربسته نشسته و در حالى که جامه پشمین بر تن دارد و بر زمین خاکى روى شن و ماسه نشسته، به عبادت خدا و تلاوت قرآن مشغول است. امام را با همان حال دستگیر کرده و نزد متوکل بردند و به او گزارش دادند که در خانه‏اش چیزى نیافتیم و او را رو به قبله دیدیم که قرآن می‏خواند. متوکل چون امام را دید، از عظمت و هیبت امام بی‏اختیار ایشان را احترام نموده و در کنار خود نشانید و با کمال گستاخى جام شرابى را که در دست داشت‏به امام علیه السلام تعارف نمود. امام سوگند یاد کرده و فرمود: «گوشت و خون من با چنین چیزى آمیخته نشده است، مرا معاف دار!» متوکل حضرت را معاف نمود و گفت: شعرى بخوان! حضرت فرمود: «من شعر کم می‏خوانم‏». متوکل گفت: «باید بخوانی!» امام هادی علیه السلام آن گاه که اصرار وى را دید اشعارى را قرائت نمود که تمام اهل مجلس متاثر شده و به گریه افتادند و بزم شراب و عیش به سوگ و عزا تبدیل شده و آنان جام‏هاى شراب را بر زمین کوبیدند. اشعار امام چنین بود:

باتوا علی قلل الاجبال تحرسهم

غلب الرجال فلم تنفعهم القلل

واستنزلوا بعد عز عن معاقلهم

واسکنوا حفرا یا بئس ما نزلوا

ناداهم صارخ من بعد دفنهم

این الاساور و التیجان والحلل

این الوجوه التى کانت منعمه

من دونها تضرب الاستار والکلل

فافصح القبر عنهم حین سائلهم

تلک الوجوه علیها الدود یقتتل

قد طال ما اکلوا دهرا و ما شربوا

واصبحوا بعد طول الاکل قد اکلوا، (۲۲.

«[گردنکشان مغرور و پادشاهان مقتدر] بر قله کوهسارها شب را به روز آوردند در حالى که مردان نیرومند از آنان پاسدارى می‏کردند، ولى قله‏ها نتوانستند آنان را از خطر مرگ برهانند.

آنان پس از مدت‏ها عزت از جایگاه‏هاى امن به زیر کشیده شدند و در گودال‏ها جایشان دادند. چه منزل و آرامگاه ناپسندی!

پس از آن که به خاک سپرده شدند، فریادگرى فریاد برآورد: کجاست آن دست‏بندها، تاج‏ها و لباس‏هاى گران قیمت و فاخر؟

کجاست آن چهره‏هاى در ناز و نعمت پرورش یافته که به احترامشان پرده‏ها می‏آویختند؟ گور به جاى آنان پاسخ داد: اکنون کرم‏ها بر سر خوردن آن چهره‏ها با هم می‏ستیزند! آنان مدت درازى در دنیا خوردند و آشامیدند، ولى بعد از خوردن طولانی، خود خورده شدند!»

پی‏ نوشت‏:

۱. صریا روستایى است‏به فاصله سه میل از مدینه که توسط امام کاظم‏علیه السلام تاسیس شده است.

۲. انوار البهیه، ص ۴۴۹ و ۴۵۰٫

۳. بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۱۹۸٫

۴. انوار البهیه، ص ۲۸۸ و ۲۸۹٫

۵. الشعرا/ ۲۲۷٫

۶. بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۱۹۹ و ۲۰۰٫

۷. بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۱۳۲ و ۱۳۳٫

۸. همان، ص ۱۹۴ و ۱۹۵٫

۹. غافر/ ۸۴ و ۸۵٫

۱۰. وسائل الشیعه، ج ۲۸، ص ۱۴۱٫

۱۱. توبه/ ۲۵٫

۱۲. بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۱۶۲ و ۱۶۳٫

۱۳. همان، ج ۵۰، ص ۱۸۵٫

۱۴. بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۱۷۶٫

۱۵. همان، ج ۲۵، ص ۳۱۷، رجال کشی، ص ۵۱۸٫

۱۶. معجم رجال الحدیث، ج ۱۴، ص ۲۵۹٫

۱۷. همان، ۲۶۰، بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۲۰۵٫

۱۸. سفینه البحار، ج ۲، ص ۵۸ و طبع جدید، ج ۵، ص ۱۹۹ و ۲۰۰٫

۱۹. بحارالانوار، ج ۸۲، ص ۲۰۳، رجال کشی، ص ۳۹۱٫

۲۰. هدیه الزائرین، ص ۱۷۶٫

۲۱. همان، ج ۹۹، ص ۱۴۴٫

۲۲. همان، ج ۵۰، ص ۲۱۱ و

عبد الکریم پاک‏نیا

 

حکومت و سیاست در سیره امام جواد علیه السلام

اشاره:

شیعیان به طور عام خصوصاً علویان که امامان شیعه در رأس آنها بودند، در عصر خلفاى بنى امیه و عصر خلافت منصور و مهدى عباسى، در بدترین حالت به سر مى‌بردند، و قیام‌هاى شیعى یکى پشت سر دیگرى توسط دستگاه حاکم سرکوب مى‌شد. و به طور کلى شیعه بودن جرم بزرگى بود که به واسطه آن، کشتن و زندان و مصادره اموال و ویرانى خانه‌هاى شیعیان، براى دستگاه خلافت امر مشروع و قانونى بود، و امامان شیعه نیز در حال تقیه به سر مى‌بردند، و ارتباط‌هاى سیاسى با شیعیان به شکل پنهانى انجام مى‌گرفت.

 بعد از امام کاظم علیه السلام که فعالیت‌هاى سیاسى زیر پرده امامان علیهم السلام کم کم به ثمر مى‌رسید، شیعه توانست ابراز وجود نماید و جمعیتشان رو به فزونى گرفت. پس از گذشت سالیان درازى که شیعیان نمى‌توانستند در مورد امامت امامان ابراز عقیده نمایند، هم اکنون عظمت و منزلت ائمه علیهم‌السلام نزد مردم تا بدان جا رسیده بود که خلفاى عباسى دیدند، نمى‌توانند به طور علنى و بى‌پرده عواطف مردم را برانگیزند، و احساساتشان را جریحه‌دار سازند و به ائمه علیهم السلام آسیب برسانند و از طرف دیگر نمى‌توانستند امامان را به حال خود واگذارند، تا آزادانه و مطابق خواست و اراده خود هر چه مى‌خواهند بکنند، از این رو مناسب دیدند در برابر امامان، سیاست جدیدى اتخاذ نمایند.

بعد از شهادت امام رضا علیه السلام مأمون به جهت رسیدن به مقاصد، راه خود را ادامه داد، و توطئه خود را علیه حرکت تشیع و موقعیت اجتماعى آن، که حکومت عباسیان را تحت تأثیر قرار داده بود، ادامه داد. مأمون که بالاى سر هر کسى یک خبرچین داشت، و کنیزکان خود را براى جاسوسى به هر که مى‌خواست هدیه مى‌داد و ازدواج دخترش ام حبیبه با امام رضا علیه السلام و دختر دیگرش ام الفضل با امام جواد علیه السلام نیز بیشتر به منظور اطلاع‌یابى و جاسوسى بود، او با این خصوصیات قطعاً از حرکت‌هاى شیعى بعد از امام رضا علیه السلام و ارتباط شان با امام جواد علیه السلام مطلع بود، و به توانایى حضرت جواد علیرغم خردسالى نسبت به پاسخ تمامى مسایل دقیق و مشکل کاملاً آگاهى داشت .

سازش مأمون با امام هشتم علیه السلام ـ رهبر و مقتداى شیعیان ـ میزان نفوذ و توان این فرقه را در صحنه‌هاى فکرى و سیاسى بالا برد، مقر حضرت رضا علیه السلام به خراسان و شبکه وکلاى آن حضرت و حضرت جواد علیه‌السلام در نواحى و نقاط مختلف مملکت اسلامى، موجب شد که شیعیان بتوانند ابراز وجود نمایند، و ارتباطات سیاسى خود را مستقیماً در مقر حج در مدینه و مکه با خود امام جواد و یا با وکلاى آن حضرت برقرار نمایند. شیعیان امام جواد علیه السلام در بغداد و مداین، سواد عراق و در مصر در صحنه ظاهر شدند، خراسان و رى به صورت دو مرکز بزرگ شیعى درآمد، اینان علاوه بر ارتباط با وکلاى امام خود نیز در سفر حج در مدینه و مکه به دیدار امام مى‌شتافتند، بدین ترتیب ارتباط خود را با امام حفظ مى‌کردند. قم یکى از مراکز اصلى شیعه بود، و در دوران امامت امام جواد علیه السلام ارتباط خود را با آن جناب حفظ کرده بود، و در عین حال در آن زمان مردم قم با عاملان حکومتى که از طرف مأمون مى‌آمدند، مخالفت مى‌کردند، و درگیرى‌هایى را به وجود آوردند، که موجب آن درخواست کاهش خراج و مالیات بود که از طرف حکومت پذیرفته نشد، تا این که با لشکرکشى مأمون توسط على ابن هشام سرکوب گردید، ولى باز هم به طور پراکنده براى مدتى ادامه داشت . و همچنین در فارس و اهواز و خراسان و سیستان، تشکل‌هاى شیعى کم کم علنى و ارتباطات خود را مستقیماً با امام علیه السلام در سفر حج و یا توسط وکلاى آن حضرت برقرار مى‌کردند.

مأمون عباسى که سیاستمدارترین، زیرک‌ترین و دور اندیش‌ترین عباسیان است، خود را در چهره حامى علم و مدافع آزادى بیان و احترام به عقاید ظاهر مى‌ساخت، و این به هدف آنان براى ماندنشان بر اریکه قدرت کمک مى‌کرد. این پوشش مزورانه، نیرنگ‌ها و گمراهى‌هاى بسیارى را در خود نهفته داشت. و نتیجه آن عبارت بود از محو بسیارى از حقایقى که با سیاست حکام و منافعشان سازگارى نداشت .

همانطور که امام رضا علیه السلام را ولیعهد خود قرار داد و به نام او سکه زد، و دخترش را به عقد آن حضرت درآورد، نسبت به امام جواد علیه السلام نیز همان نیرنگ سیاسى را به کار برد، و در سال ۲۱۱ هجرى امام جواد علیه السلام را از مدینه به بغداد آورد، تا فعالیت‌هاى فکرى و سیاسى او را زیر نظر بگیرد، و هرگاه زیان و خطرى را از ناحیه وى احساس کند، فوراً راهها را بر وى ببندد، و روابط او را با شیعیانش قطع کند و نیز آرزو داشت که با نیرنگ‌ها و شیوه‌هایش با فریب دادن امام و یا تهدید او در آینده آن حضرت را جلب و جذب کرده و داعى و مبلغ خود و دولتش بگرداند. جلب خوش‌بینى شیعیان نسبت به خود، و مبراء نشان دادن خود از مسموم کردن امام هشتم علیه السلام یکى دیگر از هدف‌هاى مأمون بود که دنبال مى‌کرد و مى‌خواست براى مردم تثبیت کند که او هیچ گونه منافاتى بین خط امام و روش خود به عنوان سلطان و حاکم نمى‌بیند.

مأمون، معاصر امام جواد علیه السلام بود، و امام بخش بزرگى از زندگانى خود را همزمان با او به سر برد. مأمون به منظور کسب پیروزى نهایى و قطعى براندیشه شیعى امامى، چه در زمان امام هشتم و چه در زمان امام جواد کوشش‌هاى فراوانى را به عمل آورد. او پس از آن که اشتباه گذشتگانش را نسبت به رفتار با ائمه اهلبیت تجربه کرده، سعى نمود که با آنان با روش نو، و در نوع خود بى نظیر که در پس آن نیرنگ سخت‌تر و توطئه بزرگتر نفته بود، رفتار کند. تشکیل جلسات، مباحثه‌هاى علمى، و دعوت از فقها و متکلمین و عالمان نامدار، براى بحث و جدل علمى، بدین منظور بود که چه امام رضا و چه امام جواد علیهماالسلام را که خردسال هم بود، حداقل در یک مسئله علمى شکست دهند، و بدین وسیله لیاقت، محبوبیت و وجهه مذهبى و مردمى آنها را زیر سؤال برد، و با شکست امام، در مسئله امامت، مذهب تشیع از مبنا سقوط کند، و براى همیشه ستاره شیعه و امامان شیعه خاموش گردد، و بدین ترتیب بزرگترین منبع و مصدر مشکلات و خطراتى که مأمون و دیگر حاکمان غاصب را تهدید مى‌کنند، از میان بردارد و مى‌گفت: چیزى از این که منزلت او کاسته شود، نزد من محبوبتر نیست . بعد از شهادت امام رضا علیه السلام نیز این مرد به جهت رسیدن به مقاصد، راه خود را ادامه داد، و توطئه خود را علیه حرکت تشیع و موقعیت اجتماعى آن، که حکومت عباسیان را تحت تأثیر قرار داده بود، ادامه داد. مأمون که بالاى سر هر کسى یک خبرچین داشت، و کنیزکان خود را براى جاسوسى به هر که مى‌خواست هدیه مى‌داد و ازدواج دخترش ام حبیبه با امام رضا علیه السلام و دختر دیگرش ام الفضل با امام جواد علیه السلام نیز بیشتر به منظور اطلاع‌یابى و جاسوسى بود، او با این خصوصیات قطعاً از حرکت‌هاى شیعى بعد از امام رضا علیه السلام و ارتباط شان با امام جواد علیه السلام مطلع بود، و به توانایى حضرت جواد علیرغم خردسالى نسبت به پاسخ تمامى مسایل دقیق و مشکل کاملاً آگاهى داشت .

امام برخلاف انتظار مأمون، فعالیت‌هاى خود را بسیار دقیق و حساب شده انجام مى‌داد، و در هر زمینه‌اى که فرصت فعالیت بود، فعالیت مى‌کرد، حتى ماندن در بغداد برایش مشکل تمام مى‌شد، به قصد زیارت خانه خدا از بغداد بیرون شد و در برگشت در مدینه ماند، تا از مراقبت و تسلط مأمون به دور باشد، و نقشه‌هاى او را خنثى کرد اما وقتى که معتصم برادر مأمون به خلافت نشست به عبدالملک ابن زیاد نوشت: تقى و ام الفضل را به سوى او بفرستد و دوباره امام جواد علیه السلام را به بغداد آورد، تا شخصاً حرکت‌هاى امام را زیر نظر بگیرد. اما امام علیرغم تلاش‌ها و حیله‌هاى مأمون و معتصم روز به روز نفوذ و عظمت و محبوبیت بیشترى مى‌یافت و در میان مردم ریشه مى‌دوانید، به گونه‌اى که براى نظام حاکم هراس آور بود با آن که خردسال بود، انگشت نما شده و موافق و مخالف و دوست و دشمن به علم و فضل او معترف شدند، مردم شیفته جمال او بودند، وقتى که در خیابان‌هاى بغداد راه مى‌رفت، مردم بر فراز تپه‌ها و بلندى‌ها مى‌رفتند تا جمال او را ببینند و دیدن او براى آنان رویداد مهم به حساب مى‌آمد.

وجود امام جواد علیه السلام با آن سن کم، در مقام امامت که مسؤولیت‌هاى رهبرى را به عهده داشت، به خودى خود براى نظام حاکم خطرناک بود، مأمون حزم و احتیاط نموده و براى مقابله با هر رویداد ناگهانى احتمالى، آمادگى لازم را اتخاذ مى‌کرد و لذا براى فرو خواباندن خشم و اعتراض شیعیان علیه خود، همانطور که امام رضا علیه السلام را ولیعهد خود قرار داد و به نام او سکه زد، و دخترش را به عقد آن حضرت درآورد، نسبت به امام جواد علیه السلام نیز همان نیرنگ سیاسى را به کار برد، و در سال ۲۱۱هجرى امام جواد علیه السلام را از مدینه به بغداد آورد، تا فعالیت‌هاى فکرى و سیاسى او را زیر نظر بگیرد، و هرگاه زیان و خطرى را از ناحیه وى احساس کند، فوراً راهها را بر وى ببندد، و روابط او را با شیعیانش قطع کند و نیز آرزو داشت که با نیرنگ‌ها و شیوه‌هایش با فریب دادن امام و یا تهدید او در آینده آن حضرت را جلب و جذب کرده و داعى و مبلغ خود و دولتش بگرداند. جلب خوش‌بینى شیعیان نسبت به خود، و مبراء نشان دادن خود از مسموم کردن امام هشتم علیه السلام یکى دیگر از هدف‌هاى مأمون بود که دنبال مى‌کرد و مى‌خواست براى مردم تثبیت کند که او هیچ گونه منافاتى بین خط امام و روش خود به عنوان سلطان و حاکم نمى‌بیند.

تلاش‌ هاى مأمون براى کاستن از وجهه و لیاقت و محبوبیت امام جواد علیه السلام به جایى نرسید و براى نیرنگ خواست دخترش را به عقد امام درآورد. مأمون که در زیرکى و شعور سیاسى کم نظیر بود، با تزویج دخترش به امام جواد علیه السلام همان هدفى را دنبال مى‌کرد که در مورد سپردن ولایتعهدى به امام هشتم علیه السلام و ازدواج دخترش با آن حضرت دنبال مى‌کرد. زیرا شیعیان و علویان در آن زمان نیروى عظیمى را تشکیل مى‌دادند، و مأمون تنها از همین‌ها مى‌ترسید، از این رو با ازدواج دختر خود با آن حضرت که زعیم و پیشواى اهل‌بیت و شیعیان بود مى‌خواست شعله‌هاى انقلابات را خاموش سازد.

اما امام برخلاف انتظار مأمون، فعالیت‌هاى خود را بسیار دقیق و حساب شده انجام مى‌داد، و در هر زمینه‌اى که فرصت فعالیت بود، فعالیت مى‌کرد، حتى ماندن در بغداد برایش مشکل تمام مى‌شد، به قصد زیارت خانه خدا از بغداد بیرون شد و در برگشت در مدینه ماند، تا از مراقبت و تسلط مأمون به دور باشد، و نقشه‌هاى او را خنثى کرد اما وقتى که معتصم برادر مأمون به خلافت نشست به عبدالملک ابن زیاد نوشت: تقى و ام الفضل را به سوى او بفرستد و دوباره امام جواد علیه السلام را به بغداد آورد، تا شخصاً حرکت‌هاى امام را زیر نظر بگیرد. اما امام علیرغم تلاش‌ها و حیله‌هاى مأمون و معتصم روز به روز نفوذ و عظمت و محبوبیت بیشترى مى‌یافت و در میان مردم ریشه مى‌دوانید، به گونه‌اى که براى نظام حاکم هراس آور بود با آن که خردسال بود، انگشت نما شده و موافق و مخالف و دوست و دشمن به علم و فضل او معترف شدند، مردم شیفته جمال او بودند، وقتى که در خیابان‌هاى بغداد راه مى‌رفت، مردم بر فراز تپه‌ها و بلندى‌ها مى‌رفتند تا جمال او را ببینند و دیدن او براى آنان رویداد مهم به حساب مى‌آمد.

بدینسان نفوذ اجتماعى و محبوبیت آن حضرت، علیرغم توطئه‌هاى خلافت گسترده مى‌شد، که دستگاه خلافت را به وحشت انداخته بود، زیرا مى‌دیدند امام توانسته است آن چه را که به عقیده حکومت براى او نقطه ضعف به شمار مى‌رفت، نقطه قوت خود قرار داده و حتى در میان رجال دولتى نفوذ کرده است . مردى از بنى حنیفه از اهالى سیستان گوید: سالى در سفر حج همراه با امام جواد علیه السلام بودم، روزى که با هم سر سفره بودیم و عده‌اى از درباریان معتصم نیز حضور داشتند، عرض کردم که حاکم ما مردى است که دوستدار شما اهل‌بیت است، و در دیوان او براى من مالیاتى مقرر شده است به او نامه بنویسید که به من نیکى کند، فرمود: من او را نمى‌شناسم، گفتم از دوستان شما است. پس نوشت بسم الله الرحمن الرحیم، رساننده این نامه، مذهب و مرام جمیل از تو یاد مى‌کند، عمل مفید براى تو آنست که به مردم نیکى کنى . وقتى وارد سیستان شدم و نامه را به حاکم دادم، آن را گرفته به چشم مالید و پرسید مشکل شما چیست؟ گفتم: در دیوان شما مالیاتى سنگینى براى من مقرر شده است، دستور داد آن مالیات را از من بردارد و گفت: تا من حاکمم مالیات پرداخت نکن.

حضرت امام جواد علیه السلام پایه‌هاى امامت را استوار ساخت و خط وصایت و رهبرى را در اهل‌بیت حفظ کرد، لیاقت و برازندگى خود را براى امامت امت به اثبات رساند، مناظرات آن حضرت با متکلمین و فقها از جمله یحیى ابن اکثم که از بزرگان فقها بود و تفوق آن حضرت بر حریفانش در رشته‌هاى علوم، به جاى آن که از پاسخ ناتوان بماند و منظور دستگاه خلافت برآورده شود، وسایل گسترش پیام اهل‌بیت علیهم السلام و نفوذ آنان را فراهم نمود، و بى لیاقتى و عدم کفایت خلفاى زمانشان را براى مردم به اثبات رساند و پرده‌هاى فریب و تزویر را از چهره‌هاى آنان بالا زد، و این خطر بزرگى براى آنان بود و به خصوص در زمینه سیاسى اثر حتمى داشت.

از آن که در آن مجلس برخى از دربارنشینان معتصم بودند، امام على الظاهر تجاهل مى‌کند که او را نمى‌شناسم، تا آسیبى به او نرسد، آنگاه با چند جمله‌اى موعظه گونه منظورش را مى‌نویسد، ولى نفوذ و تأثیرش به آن اندازه است که حاکم سیستان به عنوان یک مرید دلباخته، فرمان امام را اجرا مى‌نماید. در مورد مبارزات ائمه معصومین علیهم السلام با دستگاه حاکمه مى‌توان گفت: همه زندگى آنان طبیعت مبارزاتى داشته است به صورتى که تمام کلمات، و حرکات و جهت‌گیرى‌ها و سیره و روش زندگى آنان حتى اکل و شرب،(خوردن و آشامیدن) مشى و رکوب،(راه رفتن و سوار شدن) و رنگ لباس و القاب و نقش انگشترشان، معنادار و پر از رمز و راز بوده است. حضرت امام جواد علیه السلام جمله «نعم القادر الله» را براى نقش انگشتر خود انتخاب کرده بود که با این انتخاب در واقع تمامى مظاهر سرکشى و ستم عباسیان را محکوم مى‌نماید، آنان که به آخرین آرمان‌هاى‌شان رسیده بودند که عبارت بود از مستحکم نمودن پایه‌هاى حکومت و سلطنتشان به طورى که دیگر هیچ نیرویى توان ایستادن در برابر جبروت و سرکشى آنان نداشته باشد.

حضرت امام جواد علیه السلام پایه‌هاى امامت را استوار ساخت و خط وصایت و رهبرى را در اهل‌بیت حفظ کرد، لیاقت و برازندگى خود را براى امامت امت به اثبات رساند، مناظرات آن حضرت با متکلمین و فقها از جمله یحیى ابن اکثم که از بزرگان فقها بود و تفوق آن حضرت بر حریفانش در رشته‌هاى علوم، به جاى آن که از پاسخ ناتوان بماند و منظور دستگاه خلافت برآورده شود، وسایل گسترش پیام اهل‌بیت علیهم السلام و نفوذ آنان را فراهم نمود، و بى لیاقتى و عدم کفایت خلفاى زمانشان را براى مردم به اثبات رساند و پرده‌هاى فریب و تزویر را از چهره‌هاى آنان بالا زد، و این خطر بزرگى براى آنان بود و به خصوص در زمینه سیاسى اثر حتمى داشت. دستگاه خلافت مى‌خواست، کرامت و فضیلت و شخصیت امام را مخفى نگه داشته، و یا به کلى محو کنند، تا مردم مجذوب او نگردند اما تکیه بر ترور شخصیت و مسخ تقدس و کرامت او، نتیجه برعکس داد، تا آن که با خوراندن زهر به طور مخفیانه و حذف فیزیکى توانستند خود را از خطرات که چه بسا حکومت‌شان نمى‌توانست در برابر آن مقاومت کند، نجات دهند.

پى‌نوشت‌:

۱. حیات فکری و سیاسی امامان شیعه، رسول جعفریان، ج ۲ ص ۲۱۲ به نقل از الغیبه: ص ۲۱۲

۲. همان، ص ۱۳۳/ زندگانى سیاسى امام جواد علیه السلام: عاملى، جعفر مرتضى، ترجمه: سید محمد حسینى، چاپ هفتم، قم انتشارات جامعه مدرسین، ۱۳۷۳و ر.ک : گسترش تشیع در رى و تاریخ تشیع در ایران: ص ۱۲۵ـ ۱۲۴

۳. زندگانى سیاسى امام جواد علیه السلام، عاملى، صص ۷۵ـ ۷۴ .

۴. همان .

۵. همان، ص ۷۶۶۹ .

۶. اعیان الشیعه، ج ۲، ص ۳۳ .

۷ . زندگانى سیاسى امام جواد علیه السلام، عاملى، ص ۱۱۷ .

۸. همان .

۹. مجلسى، بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۸۲٫

۱۰. بحاالانوار، مجلسى، ج ۵۰، ص ۸۷ ـ ۸۵ .

۱۱. ارشاد، شیخ مفید، صص ۳۲۰ـ ۳۱۹، انتشارات بصیرتى، قم .

منبع:اندیشه حکومت دینى، ج ۱، ص ۵۵۷ – ۵۶۴

زندانى شدن محمد بن قاسم علوى درنزدمعتصم ۱۵ ربیع الثانى

 سال ۲۱۹ هجرى قمرى

“محمد بن قاسم بن عمر بن على بن الحسین(علیه السلام) “، که نَسَبش با چهار واسطه، به “امام على بن ابیطالب (علیه السلام)” میرسد و بدین منظور به محمد بن قاسم علوى شهرت پیدا کرد، در عصر “معتصم عباسى” با خراسانیان همراه شد و بر علیه حاکمان معتصم در منطقه خراسان ، اقدام به قیام نمود وى در آغاز، در “جوزجان” (۱) مقیم شد و مردم آن ناحیه را به “الرضا من آل محمد” دعوت کرد و گروهى بسیار، دعوتش را اجابت کردند.

در آن زمان، از جانب معتصم بالّله (هشتمین خلیفه عباسى ) در خراسان و شرق عالم اسلام، عبدالله بن طاهر حکومت میراند و سیطره کاملى برمنطقه داشت .بدین جهت ، وجود این سید علوى را در آن ناحیه برنمى تافت و به حاکمان محلى و سرداران نظامى خویش دستور داد که با وى مبارزه کرده و نهضتش را خاموش گردانند.

فشارهاى روزافزون و تندرویهاى حاکمان محلى و سرداران نظامى عبدالله بن طاهر، مردم را به جوش و خروش آورد و آنان را در “طالقان”، به رهبرى “محمد بن قاسم علوى” وادار به قیام و شورش سراسرى و علنى نمود.

از آن پس، میان یاران سید علوى و سپاهیان عبدالله بن طاهر، درگیریهاى متعددى به وقوع پیوست و لى به خاطر برترى نیروهاى عبدالله بن طاهر و ضعف انقلابیون، محمد ناچار شد از جوزجان و طالقان (که هم اکنون در خاک کشور افغانستان قرار دارند) به “نسا” مهاجرت کند.

عامل نسا که از مهاجرت محمد با خبر شده بود، طى عملیاتى وى را دستگیر و به نزد عبدالله بن طاهر فرستاد.

عبدالله بن طاهر نیز وى را در غل و زنجیر کرد و به نزد معتصم عباسى در بغداد ارسال نمود.

محمد بن قاسم در نیمه ربیع‏الآخر و به قولى در نیمه ربیع الاول سال ۲۱۹ قمرى بر معتصم وارد شد و معتصم وى را در نزد “مسرور کبیر”، در جایگاهى تنگ و تاریک زندانى نمود و بر وى بسیار سخت گرفت. پس از سه روز، وى را از سلول انفرادى و جایگاه تنگ و طاقت فرسا بیرون آورد و در اتاقى دیگر زندانى نمود.

محمد بن قاسم در زندان معتصم، شب و روز را سپرى میکرد و از درد و ناراحتى می نالید و به نقل مورخان اهل سنت، در شب عید فطر که همگى مشغول جشن و شادمانى بوده و از وى غافل بودند، از زندان گریخت و خود را از بند دژخیمان عباسى رهانید. امّا کسى ندانست که وى، چگونه گریخت، به کجا رفت، زندگى او چگونه بود و یا به دست چه کسى کشته شد.(۲)

ولى بی تردید، فرار وى از زندان، نقشه خود دستگاه خلافت بود، تا از این راه وى را سر به نیست کرده و بدون این که حساسیتى در میان مخالفان خود به وجود آورند، وى را از سر راه خویش بردارند. برخى معتقدند که وى را در همان جا مسموم کرده و با زهر جفا شهیدش نمودند.(۳)

۱- هم اکنون در کشور افغانستان قرار دارد.

۲- البدایه و النهایه، ج ۱، ص ۳۰۹؛ تاریخ ابن خلدون، ج ۲، ص ۳۹۸

۳- مروج الذهب، ج ۴، ص ۶۱

یکى از علّت هاى شهادت امام جواد علیه السلام

ابو داود قاضى – یکى از قضات معروف خلفا بنى العبّاس – حکایت کند:

روزى مامورین دزدى را دست گیر کرده بودند و معتصم عبّاسى دستور مجازات او را صادر کرد و عدّه بسیارى از فقها و علما جهت اجرا حکم سارق در مجلس خلیفه حضور یافتند و هر یک نظریّه اى جهت قطع دست دزد بیان کرد.

معتصم به حضرت ابوجعفر، امام محمّد جواد علیه السلام رو کرد و گفت : یابن رسول اللّه ! نظر شما در این باره چیست ؟

امام علیه السلام فرمود: افراد، نظرات خود را دادند، کافى است .

معتصم گفت : من کارى به نظرات آن ها ندارم ، شما باید نظریّه خود را مطرح نمائى ؛ حضرت اظهار نمود: مرا از این کار معذور بدار؟

معتصم حضرت را به خداوند سوگند داد و گفت : باید نظریّه خود را براى ما بیان نمائى .

حضرت فرمود: اکنون که چاره اى جز جواب ندارم ، مى گویم که تمامى افراد اشتباه کردند و بر خلاف سنّت اسلام سخن گفتند؛ چون که قطع دست دزد باید از چهار انگشت باشد و کف دست به حال خود باقى بماند؛ و معتصم در حضور تمامى افراد گفت : آیا دلیل و مدرکى بر آن دارى ؟

امام علیه السلام فرمود: فرمایش پیامبر خدا صلى الله علیه و آله است ، که فرمود: سجده به وسیله هفت جاى بدن – پیشانى ، دو کف دست ، دو سر زانو و دو انگشت پاها – انجام مى گیرد.  چنانچه از مچ یا آرنج قطع شود، براى سجده جایگاهى باقى نمى ماند؛ و حال آن که خداوند متعال در قرآن کریم فرموده : سجده گاه ها حقّ خداوند است و کسى را نباید در آن ها مشارکت داد، پس براى محفوظ ماندن حقّ خداوند دو کف دست نباید قطع شود.

معتصم با این استدلال حیرت زده شد؛ و آن گاه دستور داد تا طبق نظریّه حضرت ابوجعفر، امام محمّد جواد علیه السلام دست دزد، قطع و مجازات گردد.

ابوداود قاضى گوید: در یک چنان موقعیّتى من براى خود آرزوى مرگ کردم و پس از گذشت دو سه روز، نزد معتصم رفتم و گفتم : یا امیرالمؤ منین ! من بر خود لازم مى دانم که مطالبى را به عنوان نصیحت به شما بگویم ، هر چند که به وسیله این گفتار، خود را داخل آتش جهنّم قرار مى دهم .

معتصم گفت : مطلب و پیشنهاد خود را مطرح کن .

گفتم : هنگامى که امیرالمؤ منین و خلیفه مسلمین تمامى فقها و دانشمندان را در یک مجلس براى بیان حدود الهى جمع مى کند و در نهایت در حضور تمامى وزرا و درباریان و بزرگان نظریّه همه افراد را مطرود مى سازد و به گفته کسى اهمیّت مى دهد و عمل مى کند که طائفه اى بر امامت و خلافت او معتقد هستند و طبق نظریّه او حکم مى دهد، آیا در آینده اى نزدیک چه خواهد شد؟!

وقتى معتصم مطالب مرا شنید، رنگ چهره اش بر افروخته گشت و گفت : خداوند تو را جزاى خیر دهد که مرا نصیحت و راهنمائى نمودى ، و در روز چهارم به یکى از وزرایش دستور داد که حضرت جواد علیه السلام را به منزل خود دعوت کند تا کارش را بسازد.

هنگامى که وزیر دربار، حضرت را دعوت کرد، حضرت نپذیرفت و فرمود: مى دانید که من به مجالس شما نمى آیم .

وزیر اظهار داشت : شما را به صرف طعام دعوت مى کنیم و خلیفه و برخى از وزرا، علاقه مند به حضور شما هستند؛ و در نهایت حضرت را مجبور کرد تا در مجلس و سفره شوم آن ها حاضر شود.

همین که حضرت وارد مجلس گردید و چند لقمه از غذائى که جلویش نهاده بودند تناول نمود، اثرات زهر را در خود احساس نمود و خواست که از منزل خارج شود، میزبان گفت : همین جا بمانید؟ حضرت فرمود: در منزل شما نباشم ، بهتر است .

و با گذشت یک شبانه روز، کاملا زهر در بدن نازنین امام جواد علیه السلام اثر کرد و همچون دیگر ائمّه علیهم‌السلام مسموم و به فیض شهادت نائل گشت .(۱)

۱-تفسیر عیّاشى : ج ۱، ص ۳۱۹، ح ۱۰۹، بحارالا نوار: ج ۵۰، ص ۵، ح ۷، حلیه الا برار: ج ۴، ص ۵۸۰، ح ۲٫

امام هادى (ع)، مشعلدار هدایت

جعفر انواری

خداوند متعال روح و جان انسان را گنجینه اى از گرایشها و بینشها قرار داده. حسّ حقیقت جویى یا گرایش به کشف حقایق نمونه اى از آن گرایشهاست. این حسّ و پاره ای دیگر از احساسات و تمایلات در گفتار روانکاوان به عنوان «تمایلات عالى انسان» نام گرفته است.

انسان با وجود این گرایش همواره بر آن است تا به راز و رمز موجودات و حقایق نهفته در گیتى دست یابد و هر روز غبار جهل را از چهره آنها بزداید. در این میان آنچه با انسان بیشتر ارتباط داشته، تأثیرش در زندگى و سعادت او روشن تر باشد؛ بیشتر مورد تمایل و گرایش او قرار مى گیرد و انگیزه او را در شناخت آن قوّت مى بخشد. شناخت پیشوایان دین از مهم ترین اهرمهاى انسان براى رسیدن به قله هاى سعادت به شمار مى آید و این، خود بیانگر جایگاه بلند و اهمیت این موضوع است.

در نگرش شیعی، «پیشوایان معصوم» پیش تازان راه سعادت و مشعل داران هدایت الهى هستند. با این رویکرد، تلاش در راه شناخت آن رهبران امرى است بایسته. در اهمیت این موضوع همین بس که در گفتار پیشوایان، شناخت خداوند در گرو شناخت امام معرفى شده است.(۱)

گرچه اندیشمندان و تاریخ نگاران، از دست یابى به تمام ابعاد زندگانى پیشوایان ناتوان اند؛ اما این بدان معنی نیست که ما از گام نهادن در این راه ناامید باشیم و خوشه اى از این گلستان برنچیده، باز گردیم.

با این نگرش به نگارش این نوشتار مى پردازیم و در این راه دست نیاز به خوان کرامت آن کریمان دراز مى کنیم، امید آنکه از فیض لطفشان محروم باز نگردیم.

امام هادى علیه السلام در یک نگاه

ولادت؛ شهادت

آن حضرت به سال ۲۱۲ ق. در نیمه ماه ذى حجه، دیده به جهان گشود(۲) و با قدومش ستاره اى دیگر در آسمان ولایت و امامت درخشید. نام آن حضرت، «علی» و مشهورترین لقبهایش «هادی» و «نقی» است.(۳) کنیه حضرتش «ابوالحسن»(۴) است و در میان راویان حدیث، به «ابوالحسن ثالث» شناخته مى شود.

آن حضرت به همراه فرزند ارجمندش امام عسگرى علیه السلام به شهر سامرّا تبعید شد. اقامتگاه ایشان در آن شهر به نام «عسکر» نام گذاری شده بود؛ از این رو از ایشان به عنوان «عسکریین» یاد مى شود.(۵) این امام همام بعد از اقامتى طولانی در سامرا، پس از ۳۳ سال رهبرى شیعیان، با نقشه شوم یکى از خلیفه هاى عباسى به درجه بلند شهادت نایل آمد و در همان شهر در بستر خاک آرمید. بارگاه ملکوتى اش زیارتگاه شیعیان و شیفتگان آن حضرت است.

امامت

امام هادى علیه السلام پس از شهادت پدر بزرگوارش امام جوادعلیه السلام به سال ۲۲۰ ق. در حالى عهده دار رهبرى شیعه گشت که تنها هشت بهار از عمر شریفش را پشت سر گذاشته بود. از آنجا که شیعیان، آغاز امامت امام جوادعلیه السلام در سنّ نه سالگی را مشاهده کرده بودند، پذیرفتن امامت امام هادى علیه السلام برایشان چندان دشوار نمى نمود. همین موضوع در مباحث کلامی از بحثهاى رایج روز به شمار آمد. در پاره اى از روایات، پیشوایان معصوم علیهم السلام با شاهد قرار دادن آیات قرآنى به اثبات این بحث کلامى پرداخته اند.

امام باقرعلیه السلام در پاسخ به پرسشى در مورد حجّت خدا بودن حضرت عیسى علیه السلام در کودکی، سخن حضرت عیسى را به عنوان شاهد بر این موضوع بیان مى فرماید.(۶) قرآن این جریان را مطرح نموده است.(۷) امام رضاعلیه السلام در مقام معرفى و دفاع از امامت امام جوادعلیه السلام به این جریان استناد جسته،(۸) و امام جوادعلیه السلام نیز در همین راستا از تساوى امامت و نبوت در این جهت، سخن به میان آورده است.(۹)

مجموع این روایات از عدم شرط سنّى در نبوت و امامت حکایت دارند. از دیدگاه عقلى و فلسفى نیز نمى توان بر این موضوع خرده گرفت؛ چه اینکه هیچ یک از موانع عقلى از قبیل محال ذاتى و وقوعى و… در اینجا وجود ندارد؛ در نتیجه با در نظر گرفتن قدرت نامحدود و اراده خداوند، تحققّ آن ضروری است.

امامت امام هادى علیه السلام هم چون امامت دیگر امامان معصوم علیهم السلام علاوه بر کرامات و پیشگویى معصومان پیشین، با معرفى روشن و صریح امام جوادعلیه السلام به اثبات مى رسد. اسماعیل بن مهران مى گوید: هنگامی که امام جوادعلیه السلام براى بار دوم عزم خود را براى سفر به عراق جزم نمود، به محضرش شرفیاب شدم و از نگرانى درونى خود پرده برداشتم و نظر آن حضرت را در مورد امام و حجّت پس از خود، خواستار گشتم. حضرت در پاسخ چنین فرمود: «الامر من بعدى الى ابنى علی علیه السلام؛(۱۰) رهبرى شیعه پس از من به دست فرزندم «علی» خواهد بود.»

شیخ مفید(ره) در گزارش خود این چنین آورده است: «امام پس از امام جوادعلیه السلام فرزندش على بن محمدعلیه السلام است؛ چه اینکه تمام ویژگیهاى امام در او جمع و از جهت فضیلت به نقطه اوج کمال رسیده است…». روایات در این زمینه بسیار فراوان است. اما از آنجا که شیعیان نسبت به امامت و رهبرى آن امام همام اتفاق نظر داشته و شخص دیگرى در آن زمان چنین ادعایى را مطرح نساخته بود، ارائه همه آن روایات چندان ضرورى نمى نماید.(۱۱)

حسن بن موسى نوبختى مى گوید: «اصحاب و هواداران نهمین امام علیه السلام، امامت فرزندش على بن محمدعلیه السلام را پذیرا شدند؛ تنها گروه اندکى به امامت موسى بن محمد (موسی مبرقع) گرویدند که آنان نیز پس از گذشت زمانى کوتاه، از این ایده روى گردان و به امامت امام هادى علیه السلام رهنمون شدند.(۱۲)

ویژگی هاى عصر امام هادى علیه السلام

حضرت در دوران امامت خود با شش تن از خلیفگان عباسى (معتصم، واثق، متوکل، منتصر، مستعین و معتز) هم زمان بود.(۱۳) معتصم و واثق همان سیاست مأمون را دنبال و برخوردى فریبنده وملایم داشتند. اما آن هنگام که متوکل بر مرکب خلافت سوار شد، صحنه سیاست، رنگى دیگر به خود گرفت و عرصه بر امام علیه السلام و پیروانش تنگ گشت.

ابوفرج اصفهانى جریان را این سان گزارش مى کند: «کار بد رفتارى متوکل با علویان، از تمام خلیفگان عباسى بدتر بود و ستمى که از ناحیه او بر آنان روا داشته شد، در دوره هیچ کدام از عباسیان دیده و گزارش نشده است.»(۱۴)

متوکل از حضور امام هادى علیه السلام در مدینه بیمناک بود و احتمال آنکه حضرت در آنجا دست به فعالیتهاى سیاسى بزند؛ آرامش خاطر او را بر هم زده بود. او هم چنان در اندیشه بود که چگونه این مشکل را از پیش پاى خود بر دارد، تا آنکه نقشه شیطانى تبعید امام علیه السلام از مدینه به سامرّا را در سر پرورانید. در این هنگام نامه عبدالله بن محمد که عهده دار اقامه نماز و اداره جنگ در مدینه بود، هر گونه تردیدى را از صفحه دل متوکل زدود. عبدالله در نامه خود چنین آورده بود: «اگر نیازى به مکه و مدینه داری، على بن محمد الهادى را از آن دیار دور گردان؛ چرا که او مردم را به پذیرش امامت خود فرامى خواند و گروه زیادى به پیروى از او تن داده اند.»(۱۵)

امام علیه السلام در نامه اى به متوکل به تکذیب این گزارش پرداخت (۱۶) و متوکل در پاسخ، بر کنار شدن عبدالله بن محمد را به اطلاع او رساند و عزیمت حضرت به سوى سامرّا را خواستار شد. در اینجا به بخشى از آن نامه اشاره مى شود:

«بسم الله الرحمن الرحیم، اما بعد فان امیرالمؤمنین عارف بقدرک، راع لقرابتک، موجب لحقّک… و قد رأى [امیرالمؤمنین ]صرف عبدالله بن محمد عماکان یتولاّه من الحرب والصلاه بمدینه الرسول(ص)…»(۱۷)

در این نامه چند نکته شگفت انگیز است که به تحلیل آن می پردازیم:

۱٫ متوکل که در خود انبارى از باروت کینه و دشمنى آن حضرت را نهان داشت، در نگارش نامه از واژگان ادبى و اخلاقى بهره جسته و بدین سان خود را از شیفتگان آن حضرت قلمداد نموده؛ تا راه هر گونه شک و تردیدى را بر مردم ببندد.

۲٫ هشت بار واژه امیرالمؤمنین را در مورد خود تکرار مى کند تا هم چنان موضوع حاکمیت و رهبرى خویش را در خاطر مردم و به ویژه امام هادى علیه السلام زنده نگه دارد.

۳٫ وى گرچه امام علیه السلام را در چگونگى انجام سفر آزاد گذاشت؛ اما گماردن یحیى بن هرثمه و پاره اى از نظامیان همراه او به خدمت گزارى و همراهى حضرت، خود نوعى مراقبت و پیش گیرى از حرکتهاى احتمالى مخالفان به حساب مى آید.(۱۸)

امام هادى علیه السلام بدون هیچ گونه میل باطنی، بلکه با کراهت و اجبار، تن به این سفر مى دهند. حضرت خود از این کراهت چنین پرده برمى دارد: «یا ابا موسى اخرجتُ الی سرّمن رأى کرهاً».(۱۹)

اگر حضرت عزم بر این سفر نمى نمود، گفتار عبدالله بن محمد و دیگر سخن چینان، بیشتر به کرسى مى نشست و متوکل را در موضع خصمانه خود در برابر امام مصمّم تر مى ساخت.

به سوى سامرّا

شیخ مفید(ره) این جریان را چنین گزارش مى کند: «پس از آنکه نامه متوکل به دست حضرت رسید، حضرت آماده سفر شد. یحیى بن هرثمه در این سفر حضرت را همراهى می کرد. امام حسن عسکرى علیه السلام و دیگر اعضاى خانواده امام علیه السلام نیز همراه حضرت بودند. در طول این سفر، کراماتى از حضرت نمایان گشت. حضرت در بغداد مورد استقبال گرم مردم قرار گرفت پس از ورود حضرت به سامرّا، متوکل دستور داد حضرت را در کاروان سراى صعالیک (بى نوایان) اسکان دهند. صالح بن سعید راز این کار را کاهش قدر و منزلت امام معرفى مى کند».(۲۰)

در مجموع، این سفر آثار و پیامدهاى مثبتى به دنبال داشته است که پاره اى از آنها را مرور مى کنیم:

۱٫ رفتار اخلاقى و کراماتى که از امام آشکار شد، یحیی بن هرثمه را که در آغاز سفر روشى سخت در پیش گرفته بود، شیفته و ارادتمند امام علیه السلام ساخت.

۲٫ بدون شک یکى از مأموریتهاى مهم یحیى بن هرثمه گزارش دقیق چگونگى برخورد امام علیه السلام با نامه متوکل و مأموران او بود؛ بنابراین حضرت طورى رفتار خود را تنظیم کرد که او وادار شد در گزارشش امام را ستایش کند.

۳٫ یحیی، گرچه علاقه و ارادت مردم مدینه را نسبت به حضرت مشاهده کرده بود؛ اما شاید برداشت او این بود که این ابراز علاقه و محبت به مدینه محدود مى گردد و از مرز آن سامان عبور نخواهد کرد؛ اما استقبال گرم مردم بغداد؛ دومین پایتخت حکومت عباسیان، وى را به جایگاه بلند آن حضرت در سایر مناطق اسلامى آشنا ساخت.(۲۱)

در سامرّا

متوکل با این هدف که فعالیتهاى امام را از نزدیک کنترل و از هر گونه اقدام انقلابى جلوگیرى به عمل آورد، حضرت را به سامرّا تبعید نمود؛ اما وى هرگز بدان بسنده نکرده، پیوسته اندیشه ضربه زدن به شخصیت امام علیه السلام را در ذهن خود مى پروراند. البته این سیاست در برابر امام علیه السلام، یک سیاست شکست خورده بود و سرانجام متوکل را از دست یافتن به هدف شوم خود ناکام گذاشت.(۲۲)

موضعگیری هاى متوکل

در این مجال به چند نمونه از موضعگیرى هاى متوکل در برابر امام هادى علیه السلام اشاره مى شود:

به متوکل گزارش رسید که حضرت آیه شریفه «یوم یعض الظالم على یدیه»(۲۳)؛ «روزى که ستمکار دستهاى خود را به دندان مى گزد.»

را بر عده اى از خلیفگان تفسیر و تطبیق مى نماید. او در دیدارى با نزدیکان خود نظر آنان را در این باره خواستار شد و آنان در پاسخ گفتند: باید در حضور مردم (اهل سنّت) از حضرت خواسته شود تا به تفسیر این آیه شریفه بپردازد؛ اگر او آیه را همان گونه که به تو گزارش رسیده، تفسیر نماید، واکنش آنان تو را از هر اقدامى بى نیاز خواهد ساخت و اگر به گونه اى دیگر به تفسیر آن بپردازد، رسوا شدن نزد پیروانش را به دنبال خواهد داشت.

متوکل با پذیرفتن این نقشه شیطانى بر آن بود که حضرت را با اهل سنّت  که بیشتر مردم سامرّا از آنان بودند به ستیز بکشاند و با گل آلود کردن آب، ماهى مقصود خود را صید نماید؛ اما غافل از اینکه خداوند بهتر مى داند بار سنگین رسالت خود را بر دوش چه کسى بگذارد.

مدعى خواست که از بیخ کند ریشه ما

غافل از آن که خداوند هست در اندیشه ما

وقتی همه حضور یافتند، تفسیر آیه از حضرت پرسیده شد. حضرت در پاسخ فرمود:

«آنان، دو مردى هستند که خداوند با کنایه درباره آنان سخن رانده و با این پوشاندن نامشان بر آنان منّت نهاده؛ آیا خلیفه دوست دارد آنچه خداوند پنهان داشته، آشکار سازد؟» خلیفه در پاسخ گفت: دوست ندارم به این کار اقدام کنم.(۲۴)

آری حضرت این سان متوکل را در نقشه شیطانى اش ناکام و برگی دیگر بر دفتر رسوایى او افزود.

به متوکل گفته شد که امام هادى علیه السلام در منزل خود سلاح، نامه و دیگر چیزهایى که از سوى پیروانش به او داده مى شود، نگهدارى مى کند. متوکل به تنى چند از ترکان مأموریت داد تا در هجومى غافل گیرانه به خانه حضرت یورش برند. آنان نیز با یورش به خانه حضرت، مشاهده کردند که حضرت در اتاقى که جز ریگ فرشى نداشت، نشسته و پیراهنی مویین در بر دارد و با توجه و حضور قلب به تلاوت آیات قرآن مشغول است. در همان حال حضرت را دستگیر و به دربار متوکل بردند. او که جامى از شراب در دست داشت، با ورود امام علیه السلام ادای احترام کرد و امام را به نوشیدن آن فرا خواند. حضرت در واکنش به فراخوانى او، فرمود:

گوشت و خون من هرگز به شراب آلوده نشده، مرا از این کار معاف بدار. متوکل این عذر را پذیرفت اما او دگر بار حضرت را به خواندن اشعارى چند فرا خواند. حضرت فرمود:

من کمتر شعر مى خوانم. اما وى هم چنان برخواسته خود پاى می فشرد تا آنکه امام به خواندن این اشعار پرداخت:

باتوا على قلل الاجبال تحرسهم     

غلب الرجال فما اغنتهم القلل

و استنزلوا بعد عز عن معاقلهم

فاودعوا حفراً یا بئس ما نزلوا

نادا هم صارخ من بعد دفنهم

این الاساور و التیجان و الحلل

این الوجوه التى کانت منعّمه

من دونها تضرب الاستار و الکلل

فافصح القبر عنهم حین ساولهم

تلک الوجوه علیها الدود تنتقل

«آنان بر بلنداى حکومت آرمیده اند در حالى که مردان قوى از آنان نگهبانى مى کنند؛ اما زندگى بر این بلندیها، آنان را بى نیاز نمى سازد. پس از آنکه شکوه و عزت داشتند، از دژهایشان فرو کشیده شدند و در حفره هایى (گورها) قرار گرفتند که بد جایى است. آنگاه که مدفون مى شوند، منادی فریاد مى زند:

کجاست تختها، تاجها و لباسهاى گران قیمت؟ کجاست آن صورتهایى که در ناز و نعمت بوده و در پس پرده ها پوشیده بودند؟ به جاى آنان قبرشان پاسخ مى دهد: این صورتها در اینجا هستند و کرمها بر این صورتها با یک دیگر به جنگ برخاسته اند.»(۲۵)

حاضران در مجلس نسبت به حضرت بیمناک شدند؛ چراکه گمان مى کردند متوکل تصمیم ناگوارى در مورد حضرت خواهد گرفت؛ اما ناگاه گریه متوکل را به تماشا نشستند و آنان نیز همراه او گریستند و متوکل فرمان برچیدن بساط شراب را صادر کرد.(۲۶)

متوکل در این اندیشه بود که با دادن جام شراب مقام و عظمت آن بزرگوار را به چالش بکشاند و چون در این برنامه ناکام شد، راه دیگری برگزید و حضرت را به خواندن اشعار فرا خواند و چنین پنداشت که او اشعارى مانند سروده هاى رایج در میان مردم در ستودن شراب یا ستایش کنیزان خواهد سرود؛ اما حضرت با خواندن آن اشعار اخلاقی، گویا با پتکى سنگین بر مغز او ضربه اى وارد ساخت. مجلس شادى متوکل به مجلسى آکنده از حزن وغم دگرگون شد و متوکل ماند و مجلسى با پایان اشکبار.(۲۷)

متوکل امام هادى علیه السلام را به زندان افکنده بود. حضرت در زندان فرمود:

«من نزد خداوند از شتر حضرت صالح گرامى ترم.» و این آیه را تلاوت نمود: «تمتعوا فى دارکم ثلاثه ایام ذلک وعد غیر مکذوب»(۲۸)؛

تا سه روز در خانه هاى خود بهره مند باشید، این وعده اى است که دروغ در آن راه ندارد.

متوکّل یک روز پس از آن، با پوزش خواستن از حضرت، دستور آزادى او را از زندان صادر کرد. سه روز بیشتر از جریان زندانى ساختن امام نگذشته بود که ناگاه سه تن از ترکان بر متوکل یورش بردند و پرونده سیاه عمر او را براى همیشه بستند. پس از وى فرزندش منتصر به جانشینى او برگزیده شد.(۲۹)

در میدان سیاست

امام هادى علیه السلام بسان دیگر امامان پیشین با در نظر داشتن شرایط زمان، گام در وادى سیاست نهاد. در این مجال به گزارش پاره اى از موارد آن بسنده مى شود:

۱٫ طرح موضوع رهبرى معصومان علیهم السلام

حضرت این موضوع را که از جنبه سیاسى موضوعى بسیار با اهمیت و حسّاس است، در قالب دعا و زیارت تبیین ساخته. براى نمونه نگاهى به زیارات جامعه کبیره می افکنیم و این چنین مى خوانیم: «السلام علیکم یا اهل بیت النبوه… قاده الامم و ساسه العباد…».(۳۰) حضرت در این فراز، پیشوایان معصوم را به عنوان رهبران امتها و سیاست گذاران بندگان [خدا ]معرفى مى فرماید. این نوع تأکید بر رهبرى آن پیشوایان، خطّ بطلانى است بر زمامداری دیگر خلیفگان. حاکمیت مردم تنها از آنِ معصومان است و حکومت دیگران، نامشروع و غاصبانه است.

۲٫ نکوهش همکارى با حاکمان

حضرت در پاسخ پرسشى در مورد اجیر شدن براى بنى عباس چنین فرموده است: «اگر در انجام این کار مجبور باشی، خداوند عذر تو را خواهد پذیرفت؛ اما اگر جبرى در کار نباشد، کارى ناپسند خواهد بود.» شخص پرسشگر سؤال خود را تکمیل مى کند که: ورود من در میان کارگزاران حکومت عباسیان راهى است براى ضربه زدن بر پیکره نظام آنان. که حضرت در پاسخ، ضمن ستایش این کار، از وجود ثواب و اجر در آن خبر مى دهد.(۳۱)

۳٫ به کارگیرى واژه طاغوت در مورد متوکل

در فرهنگ قرآنی، طاغوت در برابر خداوند قرار دارد؛ آنجا که سخن از ولایت به میان مى آید، خداوند خود را ولى مؤمنان و طاغوت را ولى کافران مى خواند: «الله ولى الّذین امنوا یخرجهم من الظلمات الى النور و الذین کفروا اولیاءهم الطاغوت…»(۳۲)؛ خداوند ولى و سرپرست کسانى است که ایمان آورده اند، آنان را از تاریکى ها به سوى نور مى برد (اما) کسانى که کافر شدند، سرورانشان طاغوتهایند که آنها را از روشنایى به تاریکى مى برند.

در آیه دیگر رجوع کنندگان به طاغوت را نکوهش و بر لزوم کفر به آن تأکید مى ورزد: «یریدون ان یتحاکموا الی الطاغوت و قد امروا ان یکفروا به»(۳۳)؛ مى خواهند داورى به نزد طاغوت برند و حال آنکه فرمان یافته اند که به آن کافر شوند. هم چنین در وصف فرعون از این عنوان بهره مى جوید: «انه طغی»(۳۴)؛ فرعون طغیان کرده است.

حال با این نگرش قرآنى به کلام حضرت مى نگریم. «قال علی بن محمدعلیه السلام: لمّا بدء المتوکل بعماره الجعفرى من سرّمن رأی… یا على هذه الطاغیه یقتل بهذا البناء.»(۳۵)؛ وقتى متوکل ساختمان جعفرى را در سامرّا بنا نهاد، حضرت از آینده آن خبر داد که: این طاغوت در این ساختمان کشته خواهد شد.

۴٫ شبکه ارتباطى وکالت

شیعیان در طول تاریخ امامتِ پیشوایان خود همیشه با مشکلات سیاسى دست و پنجه نرم مى کردند و حاکمان در مورد رابطه آنان با پیشوایان معصوم محدودیت هایى اعمال می داشتند. این حساسیت و محدودیتها از زمان امام جوادعلیه السلام رو به فزونى نهاد. از این رو براى پاسدارى از هویت تشیع و پویا نگهداشتن هسته هاى مرکزى مقاومت، گسترش «شبکه وکالت» ضرورى مى نمود. در زمان امام هادی علیه السلام به دلیل اینکه سازمان وکالت، جایگاه و نقش خود را درمیان مردم یافته بود، متوکل با جذب و گزینش افرادى که بینش ضدّ علوى داشتند، مى کوشید تا مخالفان خود را از میان بردارد و فعالیتهاى سازمان یافته علویان به ویژه امامیه را نابود سازد.

خشونت و سخت گیرى دوران ۱۶ ساله زمامدارى او چنان بود که گروهی از وکیلان امام علیه السلام در سراسر نقاط اسلامی زیرشکنجه به شهادت رسیدند و یا به زندانهاى طولانی محکوم شدند. این نوع اقدامات بر پیکره سازمان وکالت لطمه های جدى وارد ساخت؛ اما حضرت هادى علیه السلام با تلاش حساب شده این شبکه را هم چنان فعال و پویا نگه داشت.(۳۶) على بن جعفر الوکیل، ابراهیم بن محمد همْدانی، حسین بن عبد ربّه و فرزندش على بن حسین و احمد بن اسحق رازى از وکیلان آن حضرت به شمار مى آیند.(۳۷)

در عرصه فرهنگ

امام هادى علیه السلام در عرصه فرهنگی، جلوه های زیبایى آفریده است که در این مجال نمونه هایى از آن را گزارش مى کنیم:

۱٫ ستیز با گرایشهاى غلوآمیز

موضوع «غُلُوّ» از جمله موضوعاتى است که در طول تاریخ تشیع مشکل آفرین بوده است. غلوّکنندگان، مقام امامان را بیش از حد بالا می بردند و در اظهار علاقه و محبت به ایشان راه افراط مى پیمودند. امیرمؤمنان علیه السلام در بیان خود، غلو را سرآغاز هلاکت مى شمارد: «هلک فى رجلان محبّ غال و مبغض قال (۳۸)؛ دو گروه در مورد من هلاک مى شوند: گروهى که در دوستى من غلو مى کنند و گروهى که با من سرستیز دارند».

این غالیان علاوه بر انحراف فکرى خود، از آن رو که چهره زشتى از مکتب تشیع نشان مى دهند، راه را براى دشمنان در ستیز با شیعه هموار مى سازند. پیشوایان معصوم علیهم السلام همواره خطر آنان را گوشزد کرده، برخود لازم مى دیدند غبار غلو را از چهره تابناک مکتب تشیع بزدایند و این سلاح را از کف دشمن برگیرند. اما غالیان نه تنها از این گونه سخنان پند نمی گرفتند؛ بلکه با حمل آنها بر تقیه، هم چنان بر مرام خود پاى می فشردند. حضرت در نامه اى به محمد بن عیسى چنین نگاشته:

«خداوند قاسم یقطینى و على بن حسکه قمى را مورد لعنت قرار دهد».

در حدیثى دیگر، حسن بن محمد، معروف به ابن بابا و محمد بن نصیر نمیرى و فارس بن حاتم قزوینى مورد لعنت حضرت قرار گرفته اند.(۳۹) احمد بن محمد سیارى از دیگر غالیان است، همو که بیشتر روایات تحریف قرآن را نقل کرده. نجاشی در وصف او مى گوید: «ضعیف الحدیث، فاسد المذهب.»(۴۰)

۲٫ شبهه زدایى و پاسدارى از مرزهاى عقیدتى

در زمان امام هادى علیه السلام چند موضوع اعتقادى به عنوان رایج ترین موضوعات کلامى مورد بحث و گفت و گو قرار می گرفت؛ از آن جمله موضوع «خلق قرآن» بود که پراکندگى و جدایی میان مسلمانان، از پى آمدهاى نامطلوب آن بود. گروهى بر این باور بودند که: قرآن مانند دیگر موجودات، پدیده و مخلوق است. و گروهى دیگر بر مخلوق نبودن آن اصرار داشتند. حضرت در این عرصه به ستیز با این پدیده شوم پرداخت و یارانش را از دخالت در این بحث بى فایده بازداشت. امام در نامه اى به شیعیان که عیسى بن عبید یقطینی آن را گزارش کرده، چنین نگاشته است:

«بسم الله الرحمن الرحیم… عصمنا الله و ایاک من الفتنه… نحن نری ان الجدال فى القرآن بدعه(۴۱)؛ …

خداوند ما و تو را از فتنه نگاه دارد؛ ما برآنیم که این سان جدال در مورد قرآن، نوعى بدعت است.»

موضوع «دیده شدن خدا در روز قیامت» نیز از موضوعات جنجال برانگیز آن دوران بود. احمد بن اسحق با نگاشتن نامه اى به امام خواستار اظهار نظر امام در این موضوع شد که حضرت در پاسخ با استدلالی منطقى هر گونه دیدن خداوند را مردود شمردند.(۴۲)

موضوع دیگرى که امام علیه السلام با بیان خود، راه را بر شبهه افکنان مسدود کرد مسأله «جبر و تفویض» بود. حضرت در گفتارى ابعاد و جوانب آن را تبیین نمود.(۴۳)

۳٫ تبیین جایگاه بلند پیشوایان معصوم علیهم السلام

امام هادى علیه السلام یک دوره درس امام شناسى در قالب زیارات «جامعه کبیره» ارائه فرمود که در منابع حدیثی معتبر گزارش گردیده است.(۴۴) و شرحهاى گوناگونى نیز بر آن نگاشته شده است. مرحوم آقا بزرگ تهرانى در الذریعه نام آنها را ضبط کرده است.(۴۵) در این مجال به فرازهایى از این زیارت نظر مى افکنیم و میزان شناخت خود را از پیشوایان معصوم علیهم السلام محک مى زنیم.

«السلام علیکم … و ابواب الایمان و امناء الرحمن…»؛ درهای ایمان و امین اسرار خداى رحمان. «السلام على محالِّ معرفه الله و مساکن برکه الله»؛ محلّ شناخت خداوند و منزل برکت الهی. «عصمکم من الزلل و آمنکم من الفتن و طهّرکم من الدّنس…»؛ خداوند شما را از هر لغزشی دور داشته و از هر فتنه اى در امان قرار داده و از پلیدى پاک گردانیده…. «و هُدِى من اعتصم بکم من اتبعکم فالجنه مأویه و من خالفکم فالنّار مثواه»؛کسى که به ریسمان هدایت شما چنگ زده، ره هدایت را یافته و کسى که پیروى شما را پیشه خود سازد، در بهشت برین جاى خواهد داشت و کسى که با شما از ره مخالفت درآید، جایگاهش دوزخ است.

۴٫ تربیت و پرورش شاگرد

تربیت شاگردانى زبردست و استفاده از آنان در موارد لازم، از جمله کارهای فرهنگى بود که امامان معصوم علیهم السلام بدان اهتمام می ورزیدند. انجام این امر مهم در طول دوران امامت دچار فراز و نشیب مى گشت و این، در گرو شرایط سیاسى حاکم بر جامعه اسلامى بود. عصر امام باقر و امام صادق علیهما السلام بهترین فراز این دوران به شمار مى آید؛ زیرا فشار سیاسى تا حدّ زیادى کاسته شده و زمینه برای گسترش بستر فرهنگى در جامعه اسلامى فراهم شده بود.

در زمان امام هادى علیه السلام خفقان شدید، عرصه فعالیت سیاسى را تنگ کرده بود؛ اما حضرت بدون اینکه کوچک ترین فرصتى را از دست بدهد، در این میدان گام نهاد و به پرورش نخبگانى پرداخت که نامشان در تاریخ به ثبت رسیده است. مرحوم شیخ طوسى در حدود ۱۹۰ نفر از صحابیان و شاگردان آن حضرت را بر مى شمرد.(۴۶) در این مجال به شرح زندگانى پاره اى از آنان نگاهى خواهیم افکند:

۱٫ حسن بن راشد (ابو علی)

امام هادى علیه السلام وى را چنین وصف فرموده: «ابن راشد رحمه الله فانه عاش سعیداً و مات شهیداً؛ ابن راشد که رحمت خداوند بر او باد، در این دنیا با سعادت زیست و با شهادت به سرای جاویدان شتافت.»(۴۷)

۲٫ حسن بن على بن ناصر

سید مرتضی(ره) وى را این گونه مى ستاید: «فضیلت او در علم و زهد و فقاهت، روشن تر از آفتاب است. او اسلام را در دیلم رواج داد تا آنکه این دعوت اثر خود را بخشید و مردم آن سامان را از جهل و گمراهى به سعادت رهنمون ساخت.»(۴۸)

۳٫ ایوب بن نوح

شیخ طوسی(ره) در مورد او این حدیث را گزارش نموده که: عمرو بن سعید مدائنى که خود فطحى مذهب بود، مى گوید: «در محضر امام هادى علیه السلام شرفیاب بودم که ایوب بن نوح وارد شد و پس از انجام کارش آنجا را ترک کرد. حضرت هادى علیه السلام به من فرمود: اى عمرو! اگر دوست دارى مردى از اهل بهشت را به تماشا بنشینی، به این شخص بنگر».(۴۹)

۴٫ عبدالعظیم حسنى علیه السلام

وی با چهار واسطه به امام مجتبى علیه السلام مى رسد (عبدالعظیم بن عبدالله بن على بن الحسن بن زید بن الحسن المجتبى علیه السلام). عظمت مقام و جایگاه بلند او بر تارک تاریخ مى درخشد. مرقد شریفش در منطقه رى زیارتگاه شیعیان و شیفتگان اهل بیت علیهم السلام است. از ویژگیهاى او این است که وى باورهای دینى خود را با عرضه بر امام هادى علیه السلام محک زد و بدین سان با زدن مهر تأیید حضرت بر باورهایش، آن باورها را بیمه ساخت. وى در شمارش امور واجب، موضوع ولایت را بر نماز و دیگر واجبات مقدم داشت.(۵۰)

پاره اى از روایات در عظمت آن شخصیت بزرگ در کتابهاى حدیثی آمده است که مرحوم آیت الله خویى درباره آنها می گوید: «این روایات ضعیف و بى سند هستند. بزرگوارى و عظمت و ایمان و پرهیزکارى او به گونه ای روشن است که براى اثبات آن از بهره گیرى از این نوع روایات بى نیاز هستیم».(۵۱)

۵٫ عثمان بن سعید

او شخصیتى است که در مکتب امام هادى علیه السلام تربیت یافت و تا آن حد به پیش رفت که از سوى امام هادى و امام حسن عسکرى علیهما السلام به عنوان وکیل معرفى شد، و همو اولین نایب خاصّ امام عصرعلیه السلام در زمان غیبت صغرى است.

امام هادى علیه السلام از دید مخالفان

۱٫ متوکل در نامه خود به حضرت، زبان به اعتراف مى گشاید که : «ان امیرالمؤمنین عارف بقدرک (۵۲)؛ همانا متوکل به مقام و عظمت تو آگاه است.»

۲٫ یحیى بن هرثمه که مأموریت انتقال حضرت را به سامرّا داشت، ورود خود به مدینه و منزل امام هادى علیه السلام را این گونه گزارش مى کند:

«وقتی وارد مدینه شدم، منزل حضرت را مورد تحقیق و تفحص قرار دادم. جز قرآن و کتابهاى علمى و کتابهایى در زمینه دعا، بر چیز دیگرى دست نیافتم. آن چنان عظمت حضرت در نظرم جلوه گر شد که خدمت گزارى او را خودم بر عهده گرفتم و با حضرت برخوردی نیکو داشتم.»(۵۳)

۳٫ ابن حجر عسقلانی، از عالمان سنّى مذهب، در وصف امام علیه السلام مى گوید: «و کان وارث ابیه علماً و سخاءً(۵۴)؛ در علم و بخشندگى وارث پدرش بود.»

۴٫ حافظ ابن کثیر دمشقی، از مورّخان قرن هشتم که با تعصب شدید خود، از شیعه به عنوان گروه گمراه یاد مى کند، در ستایش از حضرت این چنین مى گوید: «و قد کان عابداً زاهداً(۵۵)؛ به تحقیق او عبادتگرى زهد پیشه بود.» در این مجال به همین مقدار بسنده مى شود.(۵۶)

شهادت، مرگ برتر

در متون دینى از «شهادت» به عنوان برترین نوع مرگ یاد شده است. امام سجادعلیه السلام در گفتار تاریخى خود در برابر ابن زیاد، شهادت را افتخار خود مى شمارد.(۵۷) پیشوایان معصوم علیهم السلام با این مدال افتخار به لقاءِ الهى پیوسته اند.(۵۸)

امام هادى علیه السلام نیز مانند امامان دیگر به درجه بلند شهادت نایل آمد. معتز خلیفه عباسی، در اقدامى جنایت کارانه حضرت را مسموم نمود و به شهادت رساند و منافقانه بر جنازه حضرت نماز گزارد. «البته پیش از آنکه جنازه حضرت را براى تشییع از منزل خارج سازند؛ امام عسکرى علیه السلام بر جنازه مطهر پدر بزرگوارش نماز گزارده بود».(۵۹)

جنازه حضرت را پس از تشییع، به منزل باز گرداندند و عبادتگاه حضرتش را آرامگاهش قرار دادند(۶۰) و این آرامگاه، زیارتگاه عاشقان و شیعیان آن امام همام گشت.

به امید آنکه در دنیا به زیارتش نایل آییم و در سراى جاویدان از شفاعتش بهره جوییم.

پاورقیها:

۱٫ عن ابى عبدالله(ع) قال: خرج الحسین بن علی(ع) على اصحابه فقال: یا ایها الناس انّ الله جلّ ذکره ما خلق العباد الاّ لیعرفوه… فقال له رجل: یا ابن رسول الله بابى انت و امی، فما معرفه الله؟ قال: معرفه اهل کل زمان امامهم الذى – یجب علیهم طاعته – (بحارالانوار، ج ۵، ص ۳۱۲، دارالکتب الاسلامیه).

۲٫ مفید، محمد، ارشاد، ص ۳۲۷، مؤسسه اعلمی، بیروت.

۳٫ مجلسی، محمدباقر، تاریخ چهارده معصوم، ص ۹۷۵، انتشارات سرور.

۴٫ ابن شهر آشوب، محمد بن علی، مناقب، ج ۳، ص ۵۰۵، حیدریه نجف.

۵٫ صدوق، محمد، علل الشرایع، ص ۲۴۱، مکتبه الداوری، قم.

۶٫ کلینی، محمد، اصول کافی، ج ۱، ص ۴۴۶، بیروت، ب ۱۴۷، حالات الائمه فى السن.

۷٫ مریم/ ۲۹ و ۳۰٫

۸٫ کلینی، محمد، اصول کافی، ج ۱، ص ۳۸۰ و ۴۴۷، بیروت.

۹٫ همان، ص ۴۴۸، ب ۱۴۷٫

۱۰٫ همان، ص ۳۸۱٫

۱۱٫ ارشاد، ص ۳۲۹٫

۱۲٫ نوبختی، حسن بن موسی، فرق الشیعه، ص ۹۱، حیدریه نجف.

۱۳٫ طبرسی، امین الاسلام، اعلام الوری، ص ۳۳۹، دار المعرفه، بیروت.

۱۴٫ اصفهانی، ابوالفرج، مقاتل الطالبیین، ص ۳۹۵، حیدریه نجف.

۱۵٫ بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۲۰۹٫

۱۶٫ ارشاد، ص ۳۳۳٫

۱۷٫ همان.

۱۸٫ رفیعی، علی، دهمین خورشید امامت، ص ۶۷، مرکز انتشارات دفتر تبلیغات، قم.

۱۹٫ بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۱۲۹٫

۲۰٫ ارشاد، ص ۳۳۴٫

۲۱٫ دهمین خورشید امامت، ص ۶۷٫

۲۲٫ اعلام الوری، ص ۳۴۸٫

۲۳٫ فرقان/ ۲۷٫

۲۴٫ بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۲۱۴٫

۲۵٫ جعفریان، رسول، حیات فکرى و سیاسى امامان شیعه، ج ۲، ص ۱۴۹٫

۲۶٫ مسعودی، علی بن حسین، مروج الذهب، ج ۲، ص ۳۷۴، طبع مصر، ترجمه، ج ۲، ص ۵۰۲٫

۲۷٫ حسنی، هاشم معروف، سیره الائمه الاثنى عشر، ج ۲، ص ۴۷۲، دارالتعارف، بیروت.

۲۸٫ هود/ ۶۵٫

۲۹٫ بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۲۰۴٫

۳۰٫ صدوق، محمد، من لا یحضره الفقیه، ج ۲، ص ۶۰۹، طبغ تهران؛ عیون اخبار الرضا، ج ۲، ص ۲۷۲٫

۳۱٫ حرّ عاملی، محمد، وسائل الشیعه، ج ۱۷، ص ۱۹۰، داراحیاء التراث العربی.

۳۲٫ بقره / ۲۵۷٫

۳۳٫ نازعات/ ۱۷٫

۳۴٫ نساء/ ۶۰٫

۳۵٫ طبری، محمد بن جریر، دلائل الامامه، ص ۲۱۸، حیدریه نجف.

۳۶٫ نصیری، رضى محمد، تاریخ تحلیلى اسلام، ص ۲۵۸٫

۳۷٫ کشّی، محمّد، رجال کشی، ص ۴۳۰، ۵۰۵ و ۵۰۸، مؤسسه اعلمی، کربلا.

۳۸٫ سید رضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، کلمات قصار، شماره ۱۱۷ و ۴۶۹٫

۳۹٫ رجال کشی، ص ۴۳۵٫

۴۰٫ نجاشی، احمد، رجال النجاشی، ج ۱، ص ۲۱۱، طبع بیروت.

۴۱٫ صدوق، محمد، توحید، ص ۲۲۴، مؤسسه نشر اسلامی.

۴۲٫ طبرسی، ابی منصور، احتجاج، ج ۲، ص ۲۵۱، نعمان نجف.

۴۳٫ همان.

۴۴٫ طوسی، محمد، تهذیب الاحکام، ج ۶، ص ۱۰۷، تهران.

۴۵٫ آقا بزرگ تهرانی، محمد حسن، الذریعه، ج ۱۳، ص ۳۰۵، داراضواء، بیروت.

۴۶٫ طوسی، محمد، رجال الطوسی، ص ۴۰۹، حیدریه نجف.

۴۷٫ رجال کشی، ص ۵۰۲٫

۴۸٫ خویی، سید ابوالقاسم، معجم رجال الحدیث، ج ۵، ص ۲۸، قم.

۴۹٫ طوسی، محمد، الغیبه، ص ۲۱۲، طبع نجف.

۵۰٫ وسائل الشیعه، ج ۱، ص ۲۱٫

۵۱٫ معجم رجال الحدیث، ج ۱۰، ص ۴۹٫

۵۲٫ ارشاد، ص ۳۳۳٫

۵۳٫ دخیل، علی محمد، ائمّتنا، ج ۲، ص ۲۵۱، بیروت.

۵۴٫ ابن حجر عسقلانی، على بن احمد، الصواعق المحرقه، ص ۲۰۷، قاهره.

۵۵٫ ابن کثیر دمشقی، حافظ، البدایه و النهایه، ج ۱۱، ص ۱۹، بیروت.

۵۶٫ براى آگاهی بیشتر ر.ک: به کتاب ائمتنا، ج ۲، ص ۲۵۰٫

۵۷٫ بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۱۱۸٫

۵۸٫ همان، ج ۲۷، ص ۲۰۹٫

۵۹٫ قمی، عباس، الانوار البهیه، ص ۲۹۹، مؤسسه نشر اسلامی، قم.

۶۰٫ قمی، عباس، منتهى الآمال، ج ۲، ص ۶۸۳، مؤسسه انتشارات هجرت، قم.

منبع : ماهنامه کوثر  ، شماره ۵۳ بهار ۱۳۸۱

امام حسن عسكرى (علیه السلام) از نگاه استاد مطهرى (ره)

وجود مقدس امام حسن عسكرى عليه السلام از ائمه اى هستند[كه تحت فشار بسيار بودند]چون هر چه كه دوران ائمه[به دوره امام عصر عليه السلام]نزديكتر میشد كار بر آنها سخت تر میگرديد.ايشان در سامرا بودند كه در آن وقت مركز خلافت بود.از زمان «معتصم »مركز خلافت از بغداد به سامرا منتقل شد. مدتى آنجا بود، دو مرتبه برگشت.علتش هم اين بود كه لشكريان معتصم خيلى به مردم ظلم میكردند و مردم شكايت كردند و ابتدا معتصم گوش نكرد ولى بالاخره هر طور بود راضیاش كردند و او براى اينكه سپاهيان از مردم دور باشند مركز را به سامرا منتقل كرد.

امام عسكرى و امام هادى عليهما السلام اجبارا در سامرا به سر میبردند، در محلى كه به نام «العسكر»يا«العسكری» ناميده میشد، يعنى محلى كه محل سپاهيان و در واقع پادگان بود، يعنى خانه اى كه در آن زندگى میكردند برايشان انتخاب شده بود كه مخصوصا در پادگان باشند و تحت نظر. ايشان در بيست و هشت سالگى از دنيا رفتند(پدر بزرگوارشان هم در حدود چهل و دو ساله بودند كه از دنيا رفتند)و دوره امامتشان فقط شش سال طول كشيد.

علت عمده اين كه اينقدر امام شديد تحت نظر بود اين بود كه اين مطلب شايع بود و میدانستند كه مهدى امت از صلب اين وجود مقدس ظهور میكند.

به نص تواريخ، تمام اين مدت شش سال يا در حبس بودند يا اگر هم آزاد بودند ممنوع المعاشرة و ممنوع الملاقات بودند.از نظر معاشرت آزادى نداشتند،اگر هم احيانا رفت و آمدهايى میشد يا گاهى حضرت را میخواستند،تحت نظر بودند،وضع عجيبى بود.

میدانيد كه هر يك از ائمه گويى يك خصلت خاص بيشتر در او ظهور داشته است كه خواجه نصير در آن دوازده بند خودش هر يك از ائمه را با يك صفتى توصيف میكند كه بيشتر در او ظهور داشته است. وجود مقدس امام عسكرى عليه السلام به جلالت و هيبت و رواء (1) به اصطلاح، ممتاز بودند يعنى اساسا عظمت و هيبت و جلالت در قيافه ايشان به نحوى بود كه هر كس كه ايشان را ملاقات میكرد تحت تاثير آن سيما قرار میگرفت قبل از اينكه سخن بگويند و او از علم ايشان چيزى بفهمد. وقتى كه سخن میگفتند درياى مواجى شروع میكرد به سخن گفتن، ديگر تكليفش روشن است.

در بسيارى از حكايات و روايات اين قضيه كاملا مشخص و محرز است. حتى دشمنان با اينكه ايشان را سخت تحت تعقيب داشتند و گاهى به زندان میبردند وقتى كه با حضرت روبرو میشدند وضع عجيبى داشتند، نمیتوانستند در مقابل ايشان خضوع نكنند، كه در اين زمينه داستانى را محدث قمى در كتاب الانوار البهيه از احمد بن عبيد الله بن خاقان، پسر وزير المعتمد على الله، و او از پدرش نقل میكند در حالى كه خودش هم حضور داشته است. داستان فوق العاده عجيبى است كه وقت گفتنش را عجالتا ندارم.

علت عمده اين كه اينقدر امام شديد تحت نظر بود اين بود كه اين مطلب شايع بود و میدانستند كه مهدى امت از صلب اين وجود مقدس ظهور میكند. همان كارى كه فرعون با بنى اسرائيل میكرد كه چون شنيده بود كسى از بنى اسرائيل متولد میشود كه زوال ملك فرعون و فرعونيها به دست او خواهد بود پسرهاى بنى اسرائيل را میكشت و فقط دخترها را زنده نگه میداشت و زنهايى را مامور كرده بود بروند در خانه هاى بنى اسرائيل و ببينند كدام زن حامله است و هر زنى را كه حامله بود تحت نظر بگيرند،عين اين كار را دستگاه خلافت با امام عسكرى عليه السلام انجام میداد.چه خوب میگويد مولوى:

حمله بردى سوى در بندان غيب

تا ببندى راه بر مردان غيب

اين احمق فكر نمیكرد كه اگر اين خبر راست است مگر تو میتوانى جلوى امر الهى را بگيرى؟!هر چند وقت يك بار میفرستادند به خانه حضرت به تفتيش، مخصوصا وقتى كه امام از دنيا رفت، چون گاهى میشنيدند كه حضرت مهدى متولد شده اند. راجع به ولادت ايشان هم داستان را همه شنيده ايد كه خداى متعال ولادت اين وجود مقدس را مخفى كرد و در حين ولادت كمتر كسى متوجه شد. ايشان شش ساله بودند كه پدر بزرگوارشان از دنيا رفتند.در دوران كودكى، شيعيان خاص از هر جا كه میآمدند حضرت ايشان را به آنها ارائه میدادند. ولى عموم مردم اطلاع نداشتند، اما اين خبر بالاخره پيچيده بود كه پسرى براى حسن بن على عسكرى متولد شده است و او را مخفى میكنند.

گاهى میفرستادند به خانه حضرت كه اين بچه را به خيال خود پيدا كنند و بكشند و از بين ببرند، ولى كارى كه خدا میخواهد مگر بنده میتواند بر ضد آن عمل كند؟!يعنى وقتى قضاى حتمى الهى در يك جا باشد ديگر بشر نمیتواند كارى در آنجا بكند. بعد از وفات حضرت و نيز مقارن با وفات حضرت، مامورين ريختند خانه امام را تفتيش كامل كردند و زنهاى جاسوسه خودشان را فرستادند كه تمام زنها، كنيز و غير كنيز را تحت نظر بگيرند، ببينند آيا زن حامله اى وجود دارد يا نه؟ يكى از كنيزان را احتمال دادند كه حامله باشد.او را بردند تا يك سال نگاه داشتند، بعد فهميدند كه اشتباه كرده اند و چنين قضيه اى نبوده است.

وجود مقدس امام عسكرى مادرى دارد به نام «حديث »كه به لقب «جده »معروف است.

چون جده حضرت حجت(عجل الله تعالى فرجه)بودند ايشان را«جده »میگفته اند. زنهاى ديگرى هم در تاريخ هستند كه به اعتبار اينكه شهرتشان به اعتبار نوه شان است اينها را«جده »میگويند، از جمله جده شاه عباس است كه دو تا مدرسه هم در اصفهان به نام «جده »داريم. زنى كه شهرتش به نام نوه اش باشد قهرا به نام «جده »معروف میشود. اين زن بزرگوار به نام «جده »معروف شد.ولى تنها جده بودن سبب شهرتش نشد، مقامى دارد، عظمتى دارد، جلالتى دارد، شخصيتى دارد كه نوشته اند(مرحوم محدث قمى رضوان الله عليه هم در الانوار البهية مینويسد)بعد از امام عسكرى مفزع الشيعه بود يعنى ملجا شيعه اين زن بزرگوار بود.

قهرا در آن وقت-چون امام عسكرى بيست و هشت ساله بوده اند كه از دنيا رفته اند،على القاعده مطابق سن امام هادى هم حساب كنيم-زنى بين پنجاه و شصت بوده است.اينقدر زن با جلالت و با كمالى بوده است كه شيعه هر مشكلى برايش پيش میآمد به اين زن عرضه میداشت.

میدانيد كه هر يك از ائمه گويى يك خصلت خاص بيشتر در او ظهور داشته است كه خواجه نصير در آن دوازده بند خودش هر يك از ائمه را با يك صفتى توصيف میكند كه بيشتر در او ظهور داشته است. وجود مقدس امام عسكرى عليه السلام به جلالت و هيبت و رواء (1) به اصطلاح، ممتاز بودند يعنى اساسا عظمت و هيبت و جلالت در قيافه ايشان به نحوى بود كه هر كس كه ايشان را ملاقات میكرد تحت تاثير آن سيما قرار میگرفت

مردى میگويد به خدمت عمه امام عسكرى حكيمه خاتون دختر امام جواد رفتم، با ايشان صحبت كردم راجع به عقايد و اعتقادات مساله امامت و غيره. ايشان عقايد خود را گفت تا رسيد به امام عسكرى. بعد گفت فعلا امام من فرزند اوست كه الآن مستور و مخفى است.گفتم حال كه ايشان مخفى هستند اگر ما مشكلى داشته باشيم به چه كسى رجوع كنيم؟ فت به جده رجوع كنيد.گفتم:عجب!آقا از دنيا رفت و به يك زن وصيت كرد؟!فرمود: امام عسكرى همان كار را كرد كه حسين بن على كرد.حضرت امام حسين وصى واقعیاش و وصى او در باطن على بن الحسين بود ولى مگر بسيارى از وصاياى خودش را در ظاهر به خواهرش زينب سلام الله عليها نكرد؟عين اين كار را حسن بن على العسكرى كرد. وصى او در باطن اين فرزندى است كه مخفى است ولى در ظاهر كه نمیشد بگويد وصى من اوست. در ظاهر وصى خودش را اين زن با جلالت قرار داده است.

باسمك العظيم الاعظم الاعز الاجل الاكرم يا الله…

پروردگارا ما را قدر دان اسلام و قرآن قرار بده.

پروردگارا ما را قدر دان پيغمبر اكرم قرار بده، ما را قدر دان اهل بيت اطهار قرار بده، انوار محبت و معرفت خودت در دلهاى ما بتابان، انوار معرفت و محبت پيغمبر و آل پيغمبر در دلهاى ما قرار بده. اموات ما مشمول عنايت و رحمت و مغفرت خودت بفرما.

پینوشت:

1- [به معنى حسن منظر].
منبع:مرتضى مطهرى، مجموعه آثا، ر جلد ، 18 صفحه 147

 

خردسالى امام جواد (عليه السلام) و امامت او

استاد عادل اديب

ترجمه: دكتر اسد الله مبشرى

زندگانى امام محمد جواد(علیه السلام)ادامه راه خط پدرش،امام رضا(علیه السلام)

مامون به امام جواد علاقه داشت و كوشش ميكرد و نقشه طرح ميكرد كه دل امام(علیه السلام)را بدست آورد و او را به دار الخلافه نزديك كند.مامون توطئه خود را براى از ميان بردن جنبش و حركت تشيع در چهار چوب خلافت عباسيان همچنان ادامه ميداد و هدف او از اين كار آن بود كه بين امام وپايگاههاى مردمى او فاصله ايجاد كند و امام را از مردم خويش دور سازد.

او ميخواست بطريقى اين نقشه را اجرا كند كه مردم تحريك نشوند، بخصوص كه امام(علیه السلام)با كمال عزت و تكريم در كاخهاى مامون و ساختمانهاى مجلل اوزندگانى ميكرد.اما محافظان كاخ همه حركات و سكنات امام(علیه السلام)را با دقت تمام زير نظر ميداشتند.

بنابر همان نقشه قديمى، مامون در برابر همه مردم در جامه دوستدار ومخلص امام ظاهر شد و«ام الفضل »دختر خود را به عقد ازدواج او در آورد تااز تاييد امام برخوردار باشد.لذا به او اصرار كرد كه در همانجا زندگانى كند.اما امام(علیه السلام)اصرار ورزيد كه بمدينه بازگردد تا نقشه مامون را در كسب تاييد امام براى پايدارى خلافتى كه غصب كرده بود،نقش بر آب سازد.زيراوقتى امام(علیه السلام)خلافت او را تاييد نميكرد،اين شبهه در دل مردم ايجاد ميشدكه حكومت او مشروعيتى ندارد.و از طرف ديگر،امام(علیه السلام)امامت خود رااثبات مى كرد و جدا بودن طرح و برنامه خود را از طرح و برنامه حكومت روز آشكار مى ساخت.

اما اگر امام(علیه السلام)مى پذيرفت كه با مامون و در دربار او زندگانى كند، مساله به اين طريق تلقى مى شد كه اين دو خط مشى در يكديگر ادغام شده است و اين امر در نظر مردم چنين نتيجه ميداد كه هيچ تناقض و اختلافى بين ايندواز جهت معالم و مسائل فكرى و عقيدتى خاص كه مميز نظريه امام بود،وجود ندارد.

امام جواد(علیه السلام)خط پدر بزرگوار را ادامه داد و از لحاظ برنامه ريزى فكرى و آگاهى عقيدتى، فقيهان را از بغداد و شهرهاى ديگر پيرامون خود،درمدينه فراهم آورد تا با او مناظره كنند و ازو بپرسند و از راهنمائى هاى اومستفيض گردند.

«هنگامى كه فصل حج فرا رسيد،فقيهان بغداد و شهرهاى ديگر و دانشمندان بلاد كه هشتاد تن بودند،به حج رفتند و سپس به سوى مدينه روى آوردندتا ابا جعفر را ديدار كنند.» (1)

امام جواد(علیه السلام)براى گستردن پايگاههاى مردمى خويش بوظايف ومسئوليتهاى خود در امر جهاد دست زد.اين امر به گوش «معتصم »رسيد و اورا جبرا به بغداد فرا خواند تا به قتل برساند و زندگانى شريف آن امام(علیه السلام)  را با خوراندن زهر به آن طريق به پايان رساند.ابن بابويه گويد:«معتصم  امام(علیه السلام)را مسموم گردانيد.» (2) زيرا امام(علیه السلام)براى حكومت خطرى محسوب ميشد و مواضع انحراف و موارد دورى حكومت را از اسلام براى مردم افشاءميكرد.نه تنها براى دستگاه خلافت اين خطر را داشت كه منزلت و برتريهاى فكرى او را با توجه به كمى سن و سال او همه ميدانستند،بلكه امام،فقهاو قضات را براى مناظره و مبارزه علمى مى طلبيد و بسيار متحرك بود و امورفكرى و عقيدتى مردم را بر عهده داشت(در يك مجلس سى هزار مساله ازوپرسيدند و او به همه آنها پاسخ داد و در آنوقت نه سال داشت.)

مفيد گويد:«مامون امام جواد(علیه السلام)را دوست ميداشت.زيرا با وجودكمى سن،شخصى فاضل بود و به درجه والا از علم رسيده بود و در ادب وحكمت و كمال عقل،مقامى داشت كه هيچيك از مشايخ زمان،با او برابرى نمى توانست كرد».

طبرى در اعلام الورى گويد:او(علیه السلام)در زمان خود با وجود اندك بودن سن و سال،به پايه اى از فضل و علم و حكمت و ادب رسيده بود كه هيچيك از اهل فضل به آن پايه نرسيده بود.» (3)

سخن خويش را در باب روش و برنامه امام جواد(علیه السلام)بهمين اندازه مختصر به پايان مى رسانيم زيرا نقش او همانند نقش پدرش امام رضا(علیه السلام)بود.

سخنها و پرسشهاى بيشمار،پيرامون وى گفته شده است و درباره پديده مرجعيت و رهبرى او در حاليكه بيش از هشت سال نداشت سخن بسيار است.

امام (علیه السلام) و خردسالى او

صغر سن امام(علیه السلام)از پديده هاى اعجاز آميز اوست كه در حكام آن زمان اثرى فوق العاده گذاشته بود.همه مآخذ تاريخى متفق القولند كه وقتى پدر مكرم امام جواد(علیه السلام)در گذشت عمر امام هشت سال يا هفت سال و چهار ماه بود (4) .در حقيقت هنگاميكه پس از پدر عهده دار امامت گرديد،در سن كودكى بود.

اين معنى نخستين بار در زندگانى پيشوايان اهل بيت(علیه السلام)در شخص امام جواد(علیه السلام)مصداق پيدا كرد و براى حكام منحرف،مايه حيرت و براى حقيقت امتداد خط امامت و مرجعيت امامان اهل بيت(علیه السلام)كه امام جواد(علیه السلام) نماينده و جانشين آنان بود،سندى حتمى و معجز آسا به شمار مى رفت.

اگر به حساب احتمالات تكيه زنيم،مى بينيم كه تنها صغر سن امام(علیه السلام)كافى است كه حقيقت امامت وى را بپذيريم و قبول كنيم كه او(علیه السلام)ادامه دهنده خط امامت بوده است و الا چگونه مى توان در دست گرفتن رهبرى شيعه را از طرف او در همه زمينه هاى نظرى و عملى تفسير كنيم؟

شايد اين معنى از ذهن بگذرد و بگويند،بسا كه براى شيعيان،امامت و رهبرى اين نوجوان از اهل بيت،با وضوح كشف و معلوم نشده باشد وبسا كه ادعائى ديگر نيز بر اين فرضيه ضميمه كنند همچنان كه احمد امين گويد:

«امامان از چشمها پنهان ميشدند و به دعوت پنهانى اكتفا ميكردند تا محبت و گرايش مردم نسبت به آنان باقى بماند (5) ».

ما اين فرضيه را رد ميكنيم و ميگوئيم:رهبرى امام جواد(علیه السلام)،رهبرى آشكار و علنى در برابر همه توده هاى مردم بود و هرگز رهبرى امامان چنين نبود كه پيرامونشان را پاسبانان محافظ، و نيروى ارتش و ابهت و جاه و جلال پادشاهان فرا گرفته باشد بطوريكه رهبر،دعوت را از توده مردم كه به آنان معتقد بودند و به رهبرى آنان حركت مى كردند،پنهان سازد بلكه رهبرى امام(علیه السلام)،رهبرى سرى از قبيل صوفيان و فاطميان نبود كه ميانشان فاصله ايجاد كند و بين رهبرى و پايگاه مردمى او جدائى افكند.

امام اهل بيت(علیه السلام)،دعوت خود را تا حدى آشكار انجام ميداد،وپايگاههاى مردمى طرفدار و مؤمن به رهبرى و امامتش بطور مستقيم در مسائل دينى و قضاياى اجتماعى و اخلاقى با شخص امام تماس و هماهنگى حاصل ميكردند.

وقتى مامون،امام(علیه السلام)را به بغداد يا مركز خلافت آورد،امام(علیه السلام) پاى فشرد تا به مدينه باز گردد.مامون با اين درخواست موافقت كرد و آن حضرت بيشتر عمر شريف را در مدينه گذرانيد.

امام جواد(علیه السلام)در صحنه اجتماعى با نشاط و فعاليت،حركت ميكردو نزد همه مسلمانان شناخته شده بود.منجمله نزد شيعيان كه به رهبرى وامامت او(علیه السلام)ايمان داشتند.

«اين مساله كه معتصم از فعاليتها و كوششهاى او برآشفته و در رنج بود حقيقت داشت و از اينروى وى را به بغداد خواست و هنگاميكه ابو جعفر(علیه السلام) وارد عراق گرديد،معتصم و جعفر پسر مامون،پيوسته توطئه مى چيدند وبراى قتل آن بزرگوار حيله مى انديشيدند».

مفيد گويد:«دو شب به ماه محرم سال 220 مانده وارد بغداد شد و درذيقعده همان سال در آنجا وفات كرد».

در روضة الواعظين آمده است كه «در بغداد با زهر بقتل رسيد (6) .

بر اساس اين مسلميات،فرضيه اى كه ميگويد:رهبرى امام جواد(علیه السلام)دربرابر مسلمانان عموما، و در برابر شيعيان خصوصا،رهبرى آشكار نبوده است،باطل است.اين سخن خلاف طبيعت علاقه و همبستگى بين اهل بيت و پايگاههاى مردمى آنانست.بخصوص كه مامون نورافكن ها را متوجه امامت و علم حضرت امام جواد(علیه السلام)كرد و او را در معرض آزمايش قرار داد تا در محظور قرار گيرد و مردم را از پيرامون او بپراكند.دانشمندان بزرگ رادعوت كرد و بين آنان و امام(علیه السلام)در برابر عباسيان،مجالسى منعقد نمود.

اما برترى علمى و فكرى امام(علیه السلام)با كمى سن و سال آشكار گرديد.

مامون از«يحيى بن اكثم »كه در آن روزگار از بزرگان و متفكران بود خواست كه براى پرسش از امام، مساله اى طرح كند تا امام را ناتوان سازد و از پاسخ گفتن به آن درماند. يحيی بن اكثم از امام پرسيد: «فدايت گردم آيا رخصت ميدهى سؤالى كنم؟».

ابو جعفر گفت:«آنچه ميخواهى بپرس ».

يحيى گفت:درباره كسيكه در احرام باشد و شكارى را بكشد چه نظردارى؟

امام(علیه السلام)فرمود:آيا وقتى صيد را كشت در«حل »بود يا«حرم »و آياآن مجرم به اين كار آگاه بود يا جاهل؟به عمد آنرا كشت يا به سهو؟آزادبود يا بنده؟صغير بود يا كبير؟آغاز كننده به قتل بود يا در مقام دفاع بود؟

آن شكار آيا از پرندگان بود يا نه؟از شكارهاى كوچك بود يا بزرگ؟درآنچه كرد پافشارى داشت و يا پشيمان شده بود؟قتل در شب روى داد يا درروز؟آيا براى عمره محرم شده بود يا براى حج؟

يحيى بن اكثم شگفت زده بر جاى ماند و در چهره اش ناتوانى ديده ميشدچندانكه اهل مجلس همه بدان پى بردند (7) .

درين مورد،فرضيه ها و اقوال ديگر وجود دارد و ما آنها را متواليامورد بحث قرار ميدهيم:

فرضيه نخست كه ميگويد:سطح علمى و فكرى طايفه شيعه در آن هنگام در پايه اى بود كه امكان داشت ازين موضوع غفلت كنند يا به بيان ديگر سطح فكرى و عقلى و روانى شيعه چندان بود كه آنان را به اين معنى كشانيد كه امامت كودكى را تصديق كنند و به آن ايمان آورند…حال آنكه او حقاامام نبود.

اين فرضيه قابل قبول نيست و واقعيات تاريخى آنرا تكذيب ميكند.

زيرا سطح علمى و فقهى اين طايفه در حدى بود كه از طرف همه مكاتب وحوزه هاى فكرى رقيب،مورد تحسين و بزرگداشت و تقدير بودند.مكتب فكرى عظيمى كه حاصل كوشش امامان باقر و صادق(علیه السلام)بود،بزرگترين حوزه فكرى و علمى اسلام بود كه در آن روزگار جهان اسلام بخود ديده بود و آنجادو نسل پياپى از شاگردان حضرت امام صادق(علیه السلام)و حضرت امام كاظم(علیه السلام)

فعاليت داشتند و آندو در ميدان فقه و تفسير و كلام و حديث،و در همه جوانب و اركان معرفت اسلامى در راس طايفه شيعه قرار داشتند.

در پرتو اين حقيقت،هرگز نمى توان فرض كرد كه سطح فكرى و علمى اين طايفه به پايه اى باشد كه از چنين موضوع مهم و بزرگى غفلت كرده باشند.

چگونه افراد يك طايفه كه در ميانشان چنين مكتبى وجود داشت و قطب پيشرفت فكر اسلامى به شمار ميرفت ازين موضوع غفلت كرده اند و به وهم يا از سرغفلت،امامت را در كودكى مجسم ديده اند كه از روى واقع و حق،امام نبوده است.بخصوص چنانكه گفتيم، مامت حضرت امام جواد(علیه السلام)بر رهبرى اوبر پايگاههاى مردمى و رهبرى آشكار بر همه مسلمانان استوار بود و هر فردعامى مى توانست با آن برخورد كند و صدق آنرا بيازمايد. بخصوص طايفه شيعه كه در جهان اسلام،بزرگترين مدرسه فكرى و عظيم ترين آن بطور كلى درميان آنان تحقق يافته بود و حوزه علمى آن تا كوفه و مدينه نيز امتداد داشت.

مدارس مزبور و مراكز فكرى،با امام(علیه السلام)رابطه داشتند و ازو فتوى ميخواستند و مسايل خود را مى پرسيدند و حقوق و اموال را از هر سوى نزداو ميفرستادند.پس چگونه امكان داشت كه با آن عقل و شعور شكوفا،يا با بودن مدرسه اى مانند آن حوزه بزرگ،از حقيقت كودكى كه امام نبود،غافل بمانند؟

فرضيه دوم:گروه شيعه در طول تاريخ خود تصويرى صحيح و واضح از مفهوم معناى امامت و امام نداشت.بلكه چنين مى پنداشت كه امام فقطرقمى در تسلسل نسبى و وراثتى است.بنابر اين امامت و شرايط لازمه را براى امامت نميدانست چيست.

مى گوئيم اين فرضيه نيز مردود است.چه،اساسا تشيع و امامت بر پايه مفهوم عميق الهى استوار است و آن بديهى ترين و روشنترين مفهوم تشيع است.

امام از نظر مفهوم عام شيعى،آن انسان بى همتا در علم و معرفت و گفتار وكردار و اخلاق است.اين مفهوم در دستاوردها و ابعادش،نزد شيعيان آشكاراست.هزاران نص،از روزگار امام على(علیه السلام)تا عهد امام رضا(علیه السلام)پيامى است كه اين مفهوم را معلوم كرده تا آنجا كه همه تفصيلات و توضيحات وخصوصيات تشيع در ذهن شيعيان،بسيار واضح و آشكارا نقش بسته است.

روايتى درين مضمون ميگويد:«پس از وفات امام رضا(علیه السلام)واردمدينه شديم و پرسيديم،بعد از امام رضا(علیه السلام)،خليفه كيست؟گفتند خليفه درروستائى نزديك مدينه است.به سوى آن روستا براه افتادم تا به آنجا رسيدم.

خانه امام موسى بن جعفر(علیه السلام)در آنجا كه به ارث به امام جواد(علیه السلام)رسيده بود،مملو از مردم بود.يكى از برادران رضا(علیه السلام)را ديدم كه بر بالاى مجلس نشسته بود و شنيدم كه مردم او را-اى برادر رضا(علیه السلام)-خطاب ميكردند.يعنى اوپسر امام نيست زيرا از امامان(علیه السلام)شنيده بودند كه امامت پس از حسن و حسين(علیه السلام)در دو برادر جمع نميشود (8) .

ازين حديث چنين نتيجه ميگيريم كه نزد شيعيان،همه تفصيل ها و خصوصيات تشيع و مفاهيم آن،واضح و روشن بود.اين مساله ادعاى صاحبان اين فرضيه را تكذيب ميكند.

فرض سوم و آخر:اين معنى،فداكارى و پافشارى در غرور و باطل از طرف شيعه و دوستداران آن بوده است.

ميگوئيم اين دعوى هم باطل است.نه فقط از نظر ايمان ما به تقواى شيعيان و قداست آنان، كه واقعيت اخلاص اين طايفه ترديد ناپذير است.هماناكه از خلال اين شرايط موضوعى كه طايفه ستمكش شيعه را احاطه كرده است،يك روز هم در سراسر ايامشان و در طول زندگى، راه به بزرگى و قدرت وثروت نداشته اند.بلكه شيعيان در سراسر تاريخ،گرفتار شكنجه و عذاب ومحروميت و زندان و ويرانى بوده اند.بلكه تشيع راهى بوده است كه انسان درهر گام آن با بيم و مراقبت دائمى روبرو بوده است.

امام باقر(علیه السلام)در باب اين محنتها و بلايا كه بر شيعه نازل ميشد فرمود:

شيعيان ما در همه شهرها كشته ميشوند و با تهمت،دست و پايشان را قطع ميكنند و هر كس از محبت ما ياد كند يا به سوى ما آيد، به زندان افكنده ميشود و اموالش را به يغما مى برند و خانه اش را درهم ميكوبند.»

فداكارى و از خود گذشتگى و پافشارى بر باطل هرگز انگيزه يا راه طمع مادى و دنيوى نبوده است.

چرا پس از اينهمه از خود گذشتگى و فداكارى و پافشارى از طرف على،طايفه شيعه يعنى مردمى دانا و روشنفكر براى امامتى باطل و دروغين و با توجه به اين كه اين از خود گذشتگى، انواع و اقسام ناراحتى و محروميت و عذاب و صدمه را براى آنان در بر دارد،در پى موهوم روند؟ لذا نمى توان از خود گذشتگى شيعه را در مورد امامت،جز اعتقاد حقيقى به امامت وآگاهى عميق از شرايط تحقق امامت چيزى ديگر دانست.

اينجاست كه بايد گفت،هيچيك از اين فرضيه ها را نمى توان پذيرفت و كسيكه به حقيقت تاريخ اين طايفه و شرايط و اوضاع موضوعى آن آگاه باشد،بخصوص به شرايط و اوضاعى كه پيرامون امام جواد(علیه السلام)بود،هرگز اين پندارها را نميپذيرد.

پس از عرضه داشتن اين فرضيات و مردود شناختن آن،فقط يك فرض باقى ماند كه با واقعيت تطبيق ميكند و آن اين است كه امام جواد(علیه السلام)،حقا امام است (9)

پى نوشتها:

1– بحار الانوار مجلسى ج 50 ص 10.

2- دائرة المعارف اسلامى شيعه ج 2 ص 92.

3- دائرة المعارف ج 2 ص 92.

4- مآخذ سابق.

5- مهدى و مهدويت ص 61-62.

6- دائرة المعارف ص 92.

7- تذكرة الخواص ص 368-372 و تحف العقول از آل رسول نوشته ابن صغبه ص 335.

8- بحار الانوار ج 50 ص 90.

9- شرح نهج البلاغه جزء 3 ص 15 از ابن ابى الحديد.

 

ماجرای عقیم بودن امام حسن عسکری(ع)

مقدمه

مسلمانان از سپیده دم طلوع خورشید اسلام تاکنون، حقانیت بشارت نبی اکرم(صلی الله علیه و آله) به ظهور مردی از خاندان شریف خود در آخرالزمان به نام مهدی را باور داشته اند همو که پس از لبریز شدن جهان از ستم و بی عدالتی، عدل و قسط را بر پهنه این کره خاکی خواهد گسترد. بنابراین، چشم انتظاری و لحظه شماری برای ظهور مهدی خاندان عصمت و طهارت(علیه السلام) در طول قرنهای متمادی در میان آحاد امت اسلامی استمرار یافته و مسلمانان بر این عقیده پای فشرده اند و تنها افراد انگشت شماری از زمره تجدد مآبان و مدعیان دانش و تمدن بوده اند که از پیکره جامعه اسلامی جدا گشته و نسبت به این ایده مقدس و سازنده ره به ناکجاآباد سپرده و دچار انحراف گشته اند انحرافی که محصول تقلید منفعلانه و تاثیرپذیری ایشان از نوشته ها و اظهار نظرهای تهی از حقیقت و مغرضانه مستشرقان بوده است؛ نوشته هایی مانند: آثار فان فلوتن، دونالدسن و گلدزهیر و سایر شرق پژوهانی که با روش عدل ستیز و حق گریز مفتضح خویش در بررسی ایدئولوژی اسلامی، کوشیده اند تا باور مقدس انقلاب مهدی در آخر الزمان را انکار کنند.

متاسفانه در جبهه خودی نیز برخی از روشنفکران مرعوب و متاثر از ژستهای علمی مستشرقان، با حسن نیت و به قصد دفاع از اسلام، نغمه های ناساز تجدید نظر و بازنگری در اصول و بنیانهای بینش ناب اسلامی را سر دادند و در جهت سازگار جلوه دادن عقاید اسلامی با مفروضات بشری تمدن معاصر کوشیده اند. بر پایه این پندار، آنان با زدودن اصل مهدویت از صحیفه معتقدات اسلامی میتوانستند آغازگر دفاع تجاوزسوزی علیه اندیشه تعصب آلود صلیبی غرب باشند، اندیشه خزنده و گزنده ای که در پس نقاب فریبنده و دروغین بی روح شرق پژوهی و مطالعات استشراقی، کمر به قطع ریشه های شجره طوبای اندیشه مشعشع اسلامی بسته است.[1]

دشمنان مهدویت و بیخبران، ترفندها و بهانه های بسیاری را برای اثبات ادعای خود به کارمیگیرند مثلا یکی از شبهات این است که:

امام حسن عسکری(علیه السلام) عقیم بوده و فرزندی نداشته است و حتی ترجمه عسگری که نام ایشان است به معنای عقیم میباشد. پس مسلمانان چگونه وجود امام زمان را اثبات میکنند؟

در پاسخ به این شبهه باید گفت که اولا لقب امام عسکری بوده نه عسگری! درزبان عرب اصلا ما حرف (گ، چ، ژ، پ) نداریم که بگوییم عربها به امام عسگری میگفته اند و معنای آن در بعضی زبانها عقیم میشود! و نتیجه بگیریم به دلیل عقیم بودن حضرت به او این لقب را داده اند!!! اینکه در ایران و جاهای دیگر به اشتباه لفظ عسگری برای ایشان به کار میرود به دلیل قرابت تلفظ حروف (ک و گ)در زبان فارسی است و مردم از روی راحتی تلفظ و قرابت واجی نام امام را عسگری میگویند و اگر نظرخواهی کنید متوجه میشوید که مردم اعتراف میکنند چون عسگری راحت تر در زبان می آید و از روی عادت است که اینگونه میگویند ولی این به معنای تصدیق عقیم بودن ایشان نیست و کسی چنین قصدی ندارد پس لقب امام در میان اعراب عسکری بوده و این اصلا به معنای عقیم نیست. عسکری به معنای سپاه و لشکراست، از آنجا که پیشواى یازدهم به دستور خلیفه عباسى در سامراء، در محله عسکر(محل سکونت نظامیان ) سکونت اجبارى داشت، به همین جهت عسکرى نامیده مى‏شود.[2]

دلیل دیگری که میتوان آورد این است که: معتصم خلیفه عباسی سپاهیان فراوان داشت روزی با خود خیال کرد که جلالت‏ خود را بر حضرت امام حسن ‏عسکری(علیه السلام) بنماید و وی را خوار گرداند. به صحرا رفت و امام را احضار نمود امام آمد و خلیفه به سپاه صد هزار نفری خود دستور داد که در کنار دشتی تپه ای برای وی درست کنند تا از بالای آن به تماشا و تفرج گلها و گیاهان دشت بپردازد و برای این کار دستور داد هر سواری یک‏ توبره خاک آورده، در یک جا بریزند تا تپه ای درست شود در عرض نیم ساعت تپه بزرگی درست شد فورا بر بالایش فرش انداختند و خلیفه به عشرت پرداخت. چون کار آن ‏تپه به اتمام رسید، خلیفه از امام(علیه السلام) پرسید که چقدر سوار نیاز است که ‏در نیم ساعت چنین تپه ای درست شود؟ امام(علیه السلام) فرمودند که این سوار پیش سواران ‏خداوند بزرگ ارزشی ندارد و کسی ایشان را لشکری نمی‏شمارد(لشکر تو مقابل لشکر خداوند ناچیز است و به حساب نمی آید) و اگر میخواهی آن را ببینی میان دو انگشت من نگاه کن ‏و به ذلت خود چاره ای کن. معتصم چون در میان دو انگشت آن حضرت نگاه کرد، هوش از سرش پرید. دید که همه روی زمین لشکر ابلق سوار است و همه زره‏پوش و نیزه‏دار. فورا از بیم و ترس دیده بر هم نهاد و زبان به تمجید آن حضرت گشود. از آن روز آن حضرت مشهور به امام حسن عسکری (علیه السلام)گردید.[3]دوما عقیم بودن ایشان کذب محض است دروغ و شایعه ای است که مخالفان و معاندان ولی عصر(علیه السلام) از خود بافته اند تا وجود مقدس ایشان را زیر سئوال ببرند حال بررسی میکنیم که این شایعه توسط چه کسانی و چگونه به وجود آمده است:

دلایل به وجود آمدن شایعه عقیم بودن امام حسن عسکری(علیه السلام) اختفای ولادت امام و نام ایشان:

یکی از وظایف امام حسن عسکری(علیه السلام) حفظ و حمایت امام دوازدهم(علیه السلام) از شمشیر عباسیان و دستگاههای حکومتی بود که تمام نیروهای خود را علیه امام دوازدهم و حجت خدا بسیج کرده بودند و این موقعیتی برای حضرت پیش آورده بود که خیلی باریک و دشوار مینمود از این رو بهترین راه نجات از این تنگنا این است که از ولادت مولود جدید به کلی اعلان عمومی نشود و در اذهان عمومی طوری وانمود شود که اصلا خبری نیست و اتفاقی نیافتاده است وقتی شک ایجاد نگردد کنجکاوی هم به دنبال آن نخواهد بود حتی پس از ولادت امام زمان(علیه السلام) یاران نزدیک و شاهدان ولادت از آوردن نام او منع میشوند تا مبادا دشمنان به وجود وی پی برده و او را ازبین ببرند و کسی از وجود او سخن نمیگویدتازه هریک از شیعیان و دوستان هم که با آن شرایط امام مهدی(علیه السلام) را میدید و یا از امام حسن عسکری(علیه السلام) وجودش را میشنید به دو چیز ملزم بود:

1-وجوب کتمان و سرپوشی ولادت امام  حرمت اطلاع احدی برنام شریف آن حضرت

وقتی مردمی که کماکان منتظر ولادت فرزند امام حسن(علیه السلام) هستند این وضعیت را مشاهده میکنند گمان میبرند که امام حسن فرزندی ندارد و دلیلی به جز عقیم بودن حضرت برای آن پیدا نمیکنند و این شایعه کم کم در اذهان عمومی شکل میگیرد که البته در به وجود آمدن آن دشمنان سهم بسزایی داشتند.

2-پخش شدن این شایعه توسط دشمنان امام حسن عسکری(علیه السلام) و معاندان اسلام و شیعیان

افراد بسیاری بودند که از روی حسادت و غرض ورزی و به علت کینه دیرینه خود سعی در خراب کردن چهره اهل بیت داشتند و سخنان آنان را خیالی و دروغ میپنداشتند.

عنوان شدن این موضوع توسط زبیری عالم: (زبیری) زبیر بن بکاربن عبدالله بن مصعب بن ثابت بن عبدالله بن زبیر بن عوام از علمای بسیار مشهور اهل تسنن در زمان امام حسن عسکری(علیه السلام) بود و در انساب عرب تسلطی به کمال داشت متوکل عباسی او را برای تعلیم و تربیت اولادش به سامره آورد زبیر زمانی که در سامره بود نسبت به علویون و خصوصا شخص امام حسن عسکری(علیه السلام) عداوت می ورزید و شدیدا به علم و حسب و نسب حضرت و شهرت او رشک میبرد و همین باعث نابودیش و فروافتادن به پرتگاه شیطان شد حسادت او آن قدر شدید شد تا جایی که امام را تهدید به قتل کرد و گفته بود که با کشتن وی نسل امام قطع خواهد شد او در میان مردم به بدگویی امام میپرداخت و عنوان میکرد امام عقیم است. اما پس از چندی به قتل رسید و به سزای اعمالش رسید. شیخ صدوق در کتاب کمال الدین از معلی بن محمد روایت نموده که گفت: از امام حسن عسکری(علیه السلام) نقل شده که چون زبیری به قتل رسید فرمود: این است پاداش کسی که نظر رحمت حق را نسبت به اولیائش دروغ دانست و گفته بود مرا خواهد کشت و فرزندی نخواهم داشت که جانشین من باشد ولی او دید که خود کشته گشت و خداوند فرزندی به نام (م ح م د ) به من موهبت کرد این روایت در غیبت شیخ طوسی هم آمده است.ذکر این نکته ضروری است که به دلیل شهرت زبیری در میان سنی مذهبان و عدم رویت فرزند امام بسیاری از مردم حرف او را که گفته بود امام عقیم است قبول کردند(حسادت با انسان چه میکند).

عنوان شدن این موضوع توسط جعفر کذاب برادر ناخلف امام حسن عسکری(علیه السلام)

جعفر کذاب فردی شرابخوار و گناهکار بود و آرزوی امامت بر مسلمین را داشت او که گمان میکرد امام حسن فرزندی ندارد همین را دستمایه قرار داد و در میان مردم شایعه کرد که امام فرزندی ندارد و عقیم میباشد. او تنها یک هدف داشت: او خوب میدانست که بالاخره طاغوتیان نمیتوانند وجود مبارک امام حسن را تحمل کنند و او را به طریقی به شهادت میرسانند و اگر فرزندی برای او نباشد میتواند خود را در میان مردم امام دوازدهم معرفی کند و همین کار راهم کرد اما دست سرنوشت آبروی او را برد و هنگامی که خود را امام معرفی کرد و خواست بر جنازه برادرش نماز بخواند امام زمان در میان مردم حضور پیدا کردند و او را کنار زده و بر جنازه پدر نماز خواندند و خود را ولی مسلمین معرفی کردند….

اما پلیدی روح جعفر کذاب به اینجا ختم نمیشود او که آرزوهای خود را بر باد رفته میدید فورا به قصر عباسیان رفت و امام زمان را لو داد تا او را بکشند اما بازهم دست تقدیر نقشه او را برآب کرد و امام زمان(علیه السلام) از نظرها غایب شدند

جعفر کذاب که هنوز امید خود را از دست نداده بود و با حسادت و کینه ای که در دل گرفته بود به تبلیغ این پرداخت که امام حسن عسکری(علیه السلام) عقیم بوده و چگونه میتوانسته فرزندی داشته باشد او تبلیغات گسترده ای انجام میداد تا به هدفش برسد و متاسفانه کم هم نبودند کسانی که حرف او را قبول کنند افرادی ساده لوح که قداست امام حسن(علیه السلام) را زیر سئوال میبردند و او را عقیم میخواندند(برای اطلاعات بیشتر به زندگینامه امام حسن عسکری (علیه السلام) مراجعه شود(

عنوان شدن این موضوع توسط مسلمانان سنی مذهب و فرقه های مختلف

بعد از وفات امام حسن عسکرى، علیه السلام، جز عده معدودى از ثقات اصحاب و خواص دوستانش کسى از فرزندش اطلاعى نداشت و بدین جهت پیروانش به چندین گروه منشعب شدند چنانکه نوبختی در کتاب «فرق الشیعه » و سعد بن عبدالله اشعری در «المقالات و الفرق » نوشته اند، بعد از وفات امام حسن عسکری پیروانش چهارده فرقه شدند. جمعیت قلیلی از آنان گفتند که امام حسن عسکری فرزندی دارد و اوست مهدی موعود و غایب است. ولی طرفداران این عقیده، خیلی کم بودند، چنانکه نعمانی که در زمان غیبت صغری می زیسته می نویسد:این جمعیت کمی که در این عقیده پا بر جا ماندند همانهایی هستند که علی بن ابیطالب درباره شان می فرماید: «در پیمودن راه حق از کمی نفرات وحشت نکنید».[4] بعد از شهادت امام فرقه ها یی بودند همانند سبائیه، محمدیه، مفوضه، کیسانیه، زیدیه، اسماعیلیه، فاطمیان، واقفیه که همگی به گونه ای برای خود اعتقادات و مدعیان مهدویت ایجادکرده بودند مثلا ادعای واقفیه درباره ی مهدی بودن امام کاظم علیه السلام از مشهورترین و مهم ترین انحراف ها در این موضوع است. فرقه واقفیه معتقدند امام موسی کاظم (علیه السلام) هنوز زنده است و امام غایب اوست و اعتقادی به امام زمان بودن فرزند امام حسن عسکری (علیه السلام) وامامت ایشان ندارند. نوبختى سایر فرقه هاى امامیه را ذکر مى کند که ذکر آنها در اینجا لزومى ندارد.[5]از طرفی اهل سنت معتقدند: مهدی نوعی است و هنوز به دنیا نیامده است اما در آینده متولد می‏شود و بعد از بزرگ شدن قیام می‏کند و حکومت جهانی واحد تشکیل می‏دهد.

و متاسفانه چون جمعیت عظیم مسلمانان را سنی تشکیل میدهد این عقیده بسیار رواج پیدا کرده است
 عنوان شدن این موضوع توسط خلفای عباسی و افراد آنها

همانطور که گفته شد خلفای عباسی که مدتها در جستجوی فرزند امام حسن عسکری (ع(بودند بالاخره از یافتن او مایوس شدند و احتمال دادند که امام فرزندی ندارد واگرداشت حتما جاسوسان سرنخی از او پیدا میکردند آنها باید برای منافعشان اذهان عمومی را به نکته جلب میکردند که اصلا امم حسن عسکری (علیه السلام) عقیم است و فرزندی ندارد اما این نقشه چگونه باید صورت میگرفت تا کسی به آن شک نکند؟ پس از شهادت امام مردم متوجه شدند که امام حسن عسکری (علیه السلام) ماترک خود را به مادرش جده بخشیده است و او را وصی خود معرفی نموده است بی آنکه نامی از جانشین خود ببرد!!

 البته این از دور اندیشی امام برای حفظ جان فرزندش بود تا کارگذاران حکومت را متقاعد سازد که امامیه دیگر امامی ندارد و بنابراین هرگونه فعالیتی از ناحیه ایشان بی اثر است فصول العشره شیخ مفید ص  13 خلفا پس از کلی تفحص وقتی دیدند فرزندی وجود ندارد ارثیه امام حسن عسکری را میان افراد خود تقسیم کردند و قضیه وصیتنامه را دستمایه قرار داده و شایعه کردند که امام حسن عسکری (علیه السلام) عقیم بوده و فرزندی ندارد و از این فرصت به خوبی استفاده کردند چنانکه دیدیم جمعیت قلیلی از مسلمانان گفتند که امام حسن عسکری فرزندی دارد و اوست مهدی موعود و غایب است. ولی طرفداران این عقیده، خیلی کم بودند، چنانکه نعمانی که در زمان غیبت صغری می زیسته می نویسد:این جمعیت کمی که در این عقیده پا بر جا ماندند همانهایی هستند که علی بن ابیطالب درباره شان می فرماید: «در پیمودن راه حق از کمی نفرات وحشت نکنید».[6]

آن جمعیت کم هم کاملا در تقیه و تحت فشار مخالفان بودند و نمی توانستند عقیده خودشان را اظهار دارند. حتی جرات نداشتند که نام امام غایب را در یکی از مجالس عمومی بر زبان جاری سازند. زیرا اگر چنین سخنی از دهان یک نفر صادر می شد، جانش در معرض خطر قرار می گرفت.حسن بن موسی نوبختی و سعد بن عبدالله اشعری که در همان عصر می زیسته اند می نویسند: بر ما جایز نیست که درباره امام غایب بحث کنیم و در جستجویش باشیم زیرا جانمان در معرض خطر قرار می گیرد. و ما حق نداریم امام دیگری برای خودمان اختیار کنیم، زیرا خدا آن حضرت را برای ما انتخاب نموده و خودش بهتر صلاح ما را می داند. و خود امام وظیفه خودش و اوضاع زمانه را بهتر می داند.

عنوان این موضوع توسط وهابیون وکافران در سراسر جهان

دیدیم که چگونه ماجرای عقیم بودن امام حسن عسکری(علیه السلام) ریشه پیدا کرده وبه وجود آمده است و متاسفانه در حال حاضر دشمنان اسلام خصوصا دشمنان شیعیان چگونه از این موضوع برای مقاصد پلیدشان که همان اسلام ستیزی و اسلام هراسی است سوء استفاده میکنند و تبلیغات گسترده ای را در انواع مختلف سایت و رسانه ها من جمله شبکه های ماهواره ای به راه می اندازند و نتیجه گیری میکنند که مهدی موهوم است و از تخیلات شیعیان نشات گرفته بسیار مشاهده شده که با استفاده از سفسطه و روشهای دیگر سخن خود را منطقی جلوه داده وبسیاری را باخود هم کلام میکنند همانند شبکه پارس در ماهواره، شبکه ای تحت پوشش وهابیون واسرائیل که در فرصتهای مختلف به تمسخر داشته های مسلمانان میپردازند و با میزگردهای مسخره ای که راه می اندازند عنوان میکنند که مهدی موهوم است و اصلا وجود ندارد و با دلایل مختلف و مدارک ساختگی آن را مورد اثبات قرار میدهند.

3-به امامت رسیدن حضرت در سن خردسالی و عدم قبول این موضوع از طرف مسلمانان سست عنصر و بی ایمان

همانطور که میدانیم امام زمان هنگام شهادت پدر بزرگوارشان 5 ساله بوده اند و این مساله ای بود که عده زیادی از مسلمانان سست عنصر از آن سوء استفاده کرده و حاضر به قبول ایشان به عنوان امام و پیشوای خود نشدند و عده ای هم برای موجه جلوه دادن کار شنیع خود در اذهان عمومی عنوان کردند از کجا معلوم که او امام است اصلا چه کسی فرزند امام را دیده و نتیجه گیری میکردند که امام حسن عسکری (علیه السلام) عقیم بوده و اگر فرزندی میداشت حتما به ما خبر میداد.

4طولانی بودن عمر حضرت و غیبت ایشان و عدم قبول و باور عده ای به این امر

همانگونه که مستحضرید طولانی بودن عمر امام زمان(عج) در طول تاریخ مورد سؤال بوده است. خصوصا عمری که قرنها فراتر رود بسیاری عنوان میکنند که این امر از دیدگاه‌های گوناگون امری شدنی و ممکن نیست و به افسانه شباهت دارد از همین جهت این موضوع را دلیل برانکار وجود امام زمان(علیه السلام) می گیرند.


[1]– در انتظار ققنوس ص 41

[2]– صدوق، علل الشرایع، قم، مکتبة الطباطبائى، ج 1، باب 176، ص 230 ؛ همو، معانى الأخبار، تهران، مکتبة الصدوق – مؤسسة دار العلم، 1379 ه’. ق، ص 65؛ مجلسی،بحارالانوار، ج 50، ص 113، ح 1.

[3]– پایگاه حوزهwww.hawzah.net

[4]– غیبت نعمانی، ص 9

[5]– برگرفته شده از «پیداى پنهان » ویژه نامه نیمه شعبان 1419 ق. ستاد بزرگداشت نیمه شعبان مسجد آیة الله انگجى تبریز

[6]– غیبت نعمانی، ص9

 

امام حسن عسکری علیه السلام طلایه دار عبادت و عرفان(1)

سخن آغازین

از منظر فرهنگ وحیانی قرآن، کمال غایی انسان تنها به وسیله عبادت آگاهانه به دست می آید و هدف نهایی آفرینش جن و انس نیز ریشه در همین حقیقت دارد (1) .

عبادت بارزترین جلوه ارتباط انسان با خداست، خداوندی که در بینش حق باوران به همه آفریده های خود احاطه کامل دارد .

او همه جا حاضر و ناظر است و از همه چیز به انسان نزدیکتر و از هر چیزی بالاتر می باشد .

پروردگاری که از اسرار دل انسانها آگاه و از نجواهای مخفیانه و تصمیمهای افراد باخبر است .

مولای عارفان علی علیه السلام فرمود: «قد علم السرائر وخبر الضمائر، له الاحاطة بکل شی ء، والغلبة لکل شی ء والقوة علی کل شی ء؛ (2)

خدا به تمام اسرار نهان آگاه و از باطن همه چیز با خبر است، به همه چیز احاطه دارد و بر همه چیز غالب و پیروز و بر هر شیئی تواناست .»

همچنین از منظر قرآن ارتباط انسان با چنین خدای قادر و قاهر و عالمی، ارتباطی آسان و سهل الوصول است .

همه کس در همه جا و در همه حال می توانند با آفریدگار خود نجوا کرده و راز دل خود را در میان بگذارند و درهای بیکران رحمت الهی را با مناجات و دعا و نماز به روی خود بگشایند .

«واذا سالک عبادی عنی فانی قریب اجیب دعوة الداع اذا دعان » ؛ (3)

«هرگاه بندگانم از تو درباره من بپرسند، [بگو:] من نزدیکم و دعای دعا کننده را – هنگامی که مرا می خواند – اجابت می کنم .»

بر این اساس عبادت، ارتباط آسان انسان ناتوان با آفریدگار جهان است که هر لحظه اراده کند و خود را نیازمند پناهگاهی مطمئن و زوال ناپذیر ببیند، می تواند به این وسیله به قدرت لایزال آفریدگار هستی تکیه کرده و آرامش از دست رفته خود را باز یابد .

او با روی آوردن به عبادت آگاهانه، ارتباطی صمیمانه با سرچشمه و پدید آورنده نیکیها و زیبائیها برقرار نموده و کارسازترین سلوک را در زندگی انتخاب می کند .

سحر با باد می گفتم حدیث آرزومندی

خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی

دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است

بدین راه و روش می رو که با دلدار پیوندی

عبادت و سلوک معنوی دستآوردهای ارزشمندی به بشر هدیه می کند .

کسب بینشهای متعالی، رسیدن به عظمت روحی و روانی، به دست آوردن ملکه تقوی (بالاترین معیار ارزش انسان)، صفای باطن و آزادگی روح، دوری از زشتیها و گرایش به خوبیها، آثار جسمانی، بهداشتی، فردی و اجتماعی، نمونه ای از ره آورد رفتار عبادی افراد است .

افزون بر این، مقامات معنوی همچون: اخلاص، توکل، اطاعت از خداوند، حضور قلب و مواردی از این قبیل نیز از ثمرات پربار عبادت و ارتباط با پروردگار متعال می باشد .

در یک کلام بالاترین ارمغان عبادت و عرفان حقیقی، آزادی بی قید و شرط انسان از تمام تعلقات غیر الهی و پناه گرفتن در سایه لطف حضرت حق می باشد که وجود او را از تمام موجودات حتی فرشتگان، ارزشمندتر و شایسته تر می نماید و قلب و جان او را در عشق ورزیدن به مبدا کائنات تسخیر می کند و در نتیجه شمع وجودش در آسمان و زمین می درخشد .

گرنور عشق حق به دل و جانت اوفتد

بالله کز آفتاب فلک خوبتر شوی

از پای تا سرت همه نور خدا شود

در راه ذوالجلال چو بی پا و سر شوی

از آنجا که طی چنین مسیر حساسی در وادی عبادت و عرفان نیازمند الگو و راهنما می باشد و بدون راهبر راستین و آگاه، انسان نه تنها سرگشته و حیران می ماند بلکه ممکن است افرادی سودجو و گروههایی فرصت طلب او را از صراط مستقیم هدایت، گمراه کرده و الی الابد دچار هلاکت نمایند، پس برای سلوک عبادی و عرفانی شایسته است راهنمایی در خور انتخاب کرده و پیروی نمود .

چه شایسته است که برای وصول به سعادت حقیقی در این مسیر از سیره و سخن رهبران الهی و پیشوایان معصوم علیهم السلام که مطمئن ترین و کاملترین الگوی بشریت هستند مدد بگیریم .

با توجه به نکات یاد شده و اهمیت عبادت در زندگی انسان، کوشیده ایم در این فرصت ، گذری بر حیات عبادی و عرفانی حضرت امام حسن عسکری علیه السلام داشته باشیم، به این امید که گفتار و رفتار عرفانی آن مظهر اسماء حسنای الهی، همچون نوری درخشان در پیمودن راه حساس و پر خطر زندگی ما را رهنمون شود .

عبادت به چه معناست؟

عبادت و ستایش پروردگار یک مفهوم وسیع و فراگیر دارد که هر کار نیک و مفیدی را که با انگیزه خدایی انجام پذیرد شامل می شود .

یعنی عبادت از دو رکن اساسی تشکیل می شود که یکی نیت و دومی انجام عمل پسندیده است .

اساسا عبادت از دیدگاه اسلام از هنگام بلوغ بشر شروع شده و تا لحظه مرگ ادامه می یابد .

«واعبد ربک حتی یاتیک الیقین » ؛ (4) «پروردگارت را عبادت کن تا لحظه یقین [مرگ] فرا رسد .»

با توجه به این نکته، یک انسان مسلمان می تواند تمام گامهای خویش را که در راه زیستن بهتر و انجام اعمال پسندیده بر می دارد، همه را برای خدا و با انگیزه الهی همراه کند و به این ترتیب در تمام لحظات عمر خود در حال عبادت باشد .

او با بهره گیری از سفره گسترده رحمت الهی، خود را در فضای ملکوتی و نورانی عبادت داخل کرده و با انجام هر عمل خیری به نیت تقرب الی الله گامی دیگر به سوی تکامل برمی دارد و به این ترتیب محبوب خدا شده و تمام وجودش خدائی می شود . خداوند متعال می فرماید:

«ما یزال عبدی یتقرب الی بالنوافل حتی احبه فاذا احببته کنت سمعه الذی یسمع به و بصره الذی یبصر به ویده الذی یبطش بها ورجله التی یمشی بها؛ (5) ان دعانی اجبته وان سالنی اعطیته؛ (6)

پیوسته بنده من به وسیله نافله ها و عبادتهای مستحبی به من نزدیک می شود تا اینکه محبوب من می شود، وقتی که محبوبم شد من گوش او می شوم که با آن می شنود و چشم او می شوم که با آن می بیند و دست او می شوم که با آن عمل می کند و پای او می شوم که با آن راه می رود، اگر مرا بخواند او را اجابت می کنم و اگر چیزی از من بخواهد به او عطا می کنم .»

اما با این حال برخی اعمال عبادی جلوه بیشتری دارند و سفر به مقصد حقیقی انسان را سریعتر می نمایند .

حضرت عسکری علیه السلام می فرماید: «الوصول الی الله سفر لا یدرک الا بامتطاء اللیل؛

رسیدن به لقاء الله سفری است که در آن نمی توان به مقصد رسید مگر به وسیله شب زنده داری .»

یکی از عرفای بزرگ در مورد این حدیث نکاتی فرموده است که خالی از فایده نیست .

آن بزرگوار می فرماید: از این حدیث استفاده می شود که:

1 – وصول به لقای حق ممکن است و ممتنع نیست .

2 – رسیدن به حضور حق با حرکت و سلوک امکان دارد نه با سکون و تحجر .

3 – راه وصول سخت و طولانی است و وسیله ای کارساز و مرکبی راهوار همانند سحرخیزی می طلبد .

4 – عبادتهای شبانه نیرومندتر و سریعتر از عبادتهای روزانه انسان را به مقصد می رساند (7) .

به همین جهت حضرت عسکری علیه السلام در پیامی که به علی بن بابویه قمی (پدر شیخ صدوق) فرستاده است، بر این نکته تاکید ورزیده و می فرماید:

«وعلیک بصلاة اللیل، فان النبی صلی الله علیه وآله اوصی علیاعلیه السلام فقال: یاعلی علیک بصلاة اللیل، ومن استخف بصلاة اللیل فلیس منا، فاعمل بوصیتی وآمر جمیع شیعتی حتی یعملوا علیه؛ (8)

بر تو باد که نماز شب بخوانی، همانا پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله به علی علیه السلام وصیت نموده و فرمود: ای علی! بر خودت نماز شب را لازم بدان! و کسی که خواندن نماز شب را سبک بشمارد از ما نیست .

ای علی بن بابویه! به وصیت من عمل کن و به جمیع شیعیان من نیز فرمان بده که چنین کنند .»

دست آوردهای شب زنده داری

در طول تاریخ بزرگان زیادی از عالمان وارسته و مؤمنین به حق پیوسته به این توصیه حضرت عسکری علیه السلام عمل نموده و از شب زنده داری و سحرخیزی نتایج سودمند و توفیقات چشمگیری را نصیب خود کرده اند .

در اینجا با چند تن از این پاسداران حریم دل، دیداری تازه کرده و تجدید خاطره می کنیم: 1 – عالم بزرگوار مرحوم محمد تقی مجلسی، پدر بزرگوار علامه محمد باقر مجلسی در خاطرات خود می گوید: در یکی از شبها پس از اینکه از نماز شب و تهجد سحری فارغ شدم، حال خوشی برایم ایجاد شد و از آن حالت فهمیدم که در این هنگام هر حاجت و درخواستی از خداوند نمایم، اجابت خواهد شد، فکر کردم چه درخواستی از امور دنیا و آخرت از درگاه خداوند متعال نمایم که ناگاه صدای گریه فرزندم محمد باقر در گهواره اش بلند شد و من بی درنگ به خداوند متعال عرضه داشتم: پروردگارا! به حق محمد و آل محمد، این کودک را مروج دینت و ناشر احکام پیامبر بزرگت قرار ده و او را به توفیقاتی بی پایان موفق گردان . (9)

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی

آن شب قدر که این تازه براتم دادند

این همه شهد و شکر کز سخنم می ریزد

اجر صبری است کز آن شاخ نباتم دادند

همت حافظ و انفاس سحر خیزان بود

که زبند غم ایام نجاتم دادند

و این چنین بود که دعای این عارف سحرخیز به اجابت رسید و فرزند دانشمندش آنچنان توفیقاتی در ترویج دین و نشر احکام پیامبر به دست آورد که موافق و مخالف را به حیرت واداشت، تا جائی که امروزه هیچ پژوهشگری در حوزه دین و علوم اسلامی از تالیفات این عالم وارسته و سخت کوش بی نیاز نمی باشد .

2 – آیت الله العظمی مرعشی نجفی، بزرگ فرهنگبان میراث اهل بیت علیهم السلام، در بیشتر علوم اسلامی صاحب نظر بود و تالیفات ارزشمند ایشان – که نزدیک به 150 اثر در موضوعات مختلف است – گواه روشنی بر این حقیقت است .

کرامات معنوی، دریافت بیش از چهارصد اجازه اجتهادی و روایتی از علمای بزرگ اسلامی، تدریس متجاوز از 67 سال در حوزه علمیه قم و نجف، تربیت هزاران شاگرد و تاسیس صدها مدرسه علمی، مسجد، حسینیه و مراکز فرهنگی، رفاهی و درمانی و ایجاد بزرگترین و مشهورترین کتابخانه در جهان اسلام از جمله توفیقات این فقیه فرزانه می باشد .

او این همه توفیقات را از هفتاد سال مناجاتهای سحری و دعاهای نیمه شبی و کرامات اهل بیت علیهم السلام می داند و با تاکید تمام وصیت می کند که: «سجاده ای که هفتاد سال بر روی آن نماز شب به جا آورده ام با من دفن شود . (10) »

اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت

باقی همه بیحاصلی و بی خبری بود

هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ

از یمن دعای شب و ورد سحری بود

3 – آیت الله شهید مرتضی مطهری، یکی دیگر از عالمان وارسته ای است که تمام توفیقات خود را مرهون عبادت خالصانه و ارتباط حقیقی با مبدا جهان آفرینش است .

آن شهید والا مقام و قهرمان میدانهای علم و اندیشه و عمل بر این باور بود که: «ما یک سلسله لذتهای معنوی داریم که معنویت ما را بالا می برد .

برای کسی که اهل تهجد و نماز شب باشد، جزء صادقین، صابرین و مستغفرین بالاسحار باشد، نماز شب لذت و بهجت دارد [. . . آنان] به لذتهای مادی که ما دل بسته ایم هیچ اعتنا ندارند . . . آدمی اگر بخواهد از چنین لذتی بهره مند شود، ناچار از لذتهای مادی تخفیف می دهد تا به آن لذت عمیق معنوی برسد . (11) »

استاد مطهری رحمه الله عمیقا به این گفتار خود اعتقاد داشت و چنان به مناجاتهای سحری دلبسته بود و از لذتهای معنوی آن سرمست می شد که زمزمه های عاشقانه اش دیگران را نیز متاثر می ساخت .

حضرت آیة الله خامنه ای رهبر معظم انقلاب اسلامی در خاطرات خود آورده است: «مرحوم مطهری یک مرد اهل عبادت، اهل تزکیه اخلاق و روح بود .

هر شبی که ما با مطهری بودیم، این مرد نیمه شب تهجد با آه و ناله داشت، یعنی نماز شب می خواند و گریه می کرد، به طوری که صدای گریه و مناجات او افراد را از خواب بیدار می کرد . . .

بله، ایشان نماز شب می خواند همراه با گریه، با صدایی که از آن اتاق می شد آنرا شنید! (12) »

4 – علامه عارف مرحوم سید علی آقا قاضی نیز سعادت دنیا و آخرت را در سحرخیزی و نماز شب می دانست .

آن یگانه دوران و استاد اخلاق و عرفان، نه تنها خود به این گفتار عامل بود، بلکه شاگردانش را نیز در فرصتهای مناسب به این عمل توصیه و ترغیب می کرد .

علامه طباطبائی می فرماید: چون به نجف اشرف برای تحصیل مشرف شدم، یک روز در مدرسه ای ایستاده بودم که مرحوم قاضی از آنجا عبور می کردند، چون به من رسیدند دست خود را روی شانه من گذاردند و گفتند: «ای فرزند! دنیا می خواهی نماز شب بخوان، و آخرت می خواهی نماز شب بخوان . (13) »

حضرت عسکری علیه السلام در یکی از سخنان گهر بار خویش به فوائد روانی و جسمانی شب زنده داری اشاره فرموده و آرامش روحی و جسمی را یکی از دستاوردهای سحرخیزی می داند و می فرماید: «سحر خیزی لذت خواب را بیشتر می نماید و گرسنگی (روزه داری) لذت خوراک را افزایش می دهد . (14) »

اهمیت دادن به نماز

نماز در سیره و سخن حضرت عسکری علیه السلام همانند پدران بزرگوارش جایگاه ویژه ای دارد، در این زمینه چند روایت را می خوانیم:

الف) ابوهاشم جعفری (15) می گوید: روزی به حضور حضرت عسکری علیه السلام داخل شدم و مشاهده کردم آن حضرت مشغول نوشتن است .

در همین موقع وقت نماز داخل شد .

آن بزرگوار از کار نویسندگی دست کشیده و برای اقامه نماز به پا خواست .

من با شگفتی تمام دیدم که قلم بر روی کاغذ همچنان حرکت می کرد و می نوشت تا اینکه کار کتابت کاغذ به پایان رسید .

من به شکرانه این کرامت به سجده افتادم و امام از نماز برگشته و قلم را بدست گرفته و به مردم اجازه ورود داد (16) .

ب) عقید خادم می گوید: هنگامی که حضرت عسکری علیه السلام در بستر بیماری بود و واپسین لحظات حیات خویش را می گذرانید، مقداری داروی جوشانده خواست، ما آنرا آماده کرده و به محضرش آوردیم، امام متوجه شد که وقت نماز صبح رسیده است، فرمود:

می خواهم نماز بخوانم، سجاده حضرت را در بسترش گستردیم، امام از خادمه ایکه در آنجا حضور داشت آب وضو را گرفته و بعد از اینکه با آن آب وضوی کاملی را به جا آورد، آخرین نماز صبح را در همان بسترش خواند و لحظاتی بعد روح بلند آن حضرت به عالم بالا عروج نمود (17) .

ج) شیخ طوسی از حضرت عسکری علیه السلام روایتی نقل می کند که در آن به جا آوردن پنجاه و یک رکعت نماز در هر روز یکی از نشانه های شیعیان راستین شمرده شده است .

طبق این روایت، یک مؤمن واقعی نه تنها در هر روز 17 رکعت نمازهای واجبش را به جا می آورد بلکه خواندن سی و چهار رکعت نافله های آنرا نیز بر خودش لازم می شمرد .

متن روایت چنین است: «علامات المؤمنین خمس: صلوة الاحدی والخمسین، وزیارة الاربعین، والتختم فی الیمین، وتعفیر الجبین، والجهر ببسم الله الرحمن الرحیم؛ (18)

علامت اهل ایمان پنج تا است: بجای آوردن 51 رکعت نماز [در هر روز]، خواندن زیارت اربعین، قرار دادن انگشتر [مجاز] در انگشتان در دست راست، مالیدن پیشانی [در هنگام سجده] بر خاک و بلند گفتن بسم الله الرحمن الرحیم [در حال قرائت نماز ].»

در توضیح فراز اول روایت لازم است به این نکته اشاره شود که مقصود حضرت از 51 رکعت نماز، 17 رکعت نمازهای واجب و 34 رکعت نوافق آنهاست .

البته نافله به نمازهای مستحبی می گویند اما چون برای نافله های نمازهای واجب تاکید فراوان شده و بویژه در مورد نافله های شب سفارش بیشتری صورت گرفته است، به این جهت در این روایت انجام آنها در کنار نمازهای فریضه یکی از نشانه های اهل ایمان و شیعیان اعلام شده است .

ترتیب آنها همچنانکه در کتابهای فقه و حدیث و دعا آمده است در غیر روزهای جمعه این چنین می باشد:

نافله نماز صبح دو رکعت و قبل از فریضه خوانده می شود .

نافله نماز ظهر هشت رکعت و پیش از نماز ظهر، نافله عصر همانند ظهر هشت رکعت و قبل از فریضه می باشد و نافله نماز مغرب چهار رکعت، بعد از فریضه مغرب بوده و نافله نماز عشاء بعد از فریضه و دو رکعت نشسته خوانده می شود و یک رکعت محسوب می گردد، و یازده رکعت هم نافله شب است که وقت آن از نصف شب تا اذان صبح می باشد .

با این حساب 34 رکعت نافله و 17 رکعت فریضه جمعا 51 رکعت نماز برای مؤمنین در هر روز منظور شده و در این حدیث بدان اشارت رفته است .

د) حضرت عسکری علیه السلام در یک روایتی به درجات اهل نماز اشاره کرده و فرمودند: زمانی که بنده به سوی جایگاه نمازش می رود تا نماز بخواند خدای عزوجل به ملائکه اش می فرماید: «آیا بنده مرا نمی بینید که چگونه از همه خلائق بریده و به سوی من آمده است، در حالی که به رحمت و جود و رافت من امیدوار است؟ شما را شاهد می گیرم که رحمت و کرامت خود را مخصوص او گردانیدم . (19) »

یادی از نماز خوبان

از امام حسن عسکری علیه السلام در ذیل آیه «ویقیمون الصلوة » داستانی در مورد نماز ابی ذر نقل شده است که مروری بر آن در اینجا مناسب می نماید .

امام حسن عسکری علیه السلام فرمود:

روزی حضرت ابوذر غفاری به محضر رسول خداصلی الله علیه وآله آمده و عرضه داشت: یا رسول الله! من در حدود 60 راس گوسفند دارم و نمی خواهم بخاطر آنها همیشه در بادیه باشم و از فیض محضر شما محروم شوم و همچنین دوست ندارم آنها را به یک شبانی بسپارم تا به آنها ستم کرده و حقوقشان را رعایت نکند؛ تکلیف من چیست؟

رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: فعلا برو و گوسفندانت را بچران .

ابی ذر طبق فرمان پیامبر به صحرا رفت و در روز هفتم به نزد پیامبر آمد .

رسول خداصلی الله علیه وآله از وی سؤال کرد: ای اباذر! گوسفندانت را چه کردی؟ او پاسخ داد: یا رسول الله گوسفندان من قصه شگفت انگیزی دارند! پیامبر فرمود:

ای اباذر مگر چه شده؟ چه قصه ای؟ اباذر در پاسخ اظهار داشت: یا رسول الله! من مشغول نماز بودم، گرگی به گوسفندانم حمله کرد، پس گفتم:

خدایا نمازم، خدایا گوسفندانم! در آن حال من متحیر بودم که نمازم را بشکنم و از گوسفندان دفاع کنم یا نمازم را ادامه دهم .

ادامه نماز را انتخاب کردم، در این حال شیطان مرا وسوسه کرد و به من گفت: ای اباذر! چه می کنی؟ اگر گرگ گوسفندانت را هلاک کند و تو همچنان نمازت را ادامه دهی در دنیا سرمایه ای برای زندگی ات نخواهد ماند .

به شیطان پاسخ دادم: برای من ایمان به وحدانیت خداوند و ایمان به رسالت حضرت محمدصلی الله علیه وآله و ولایت برادرش علی علیه السلام و دشمنی با دشمنان آن بزرگواران بهترین سرمایه است که باقی خواهد ماند؛ بعد از اینها هر چه از من فوت شود اهمیتی ندارد .

در این حال نمازم را ادامه دادم و گرگ یکی از گوسفندانم را ربود، اما با حیرت تمام دیدم که در آن لحظه شیری پیدا شد و گرگ را کشته و آن گوسفند را از چنگال وی رهانیده و به داخل گله بازگردانید .

سپس مرا مورد خطاب قرار داده و [با زبان فصیحی] گفت: ای اباذر! نمازت را با خیال راحت ادامه بده، خداوند تبارک و تعالی مرا مامور کرده که از گوسفندانت مواظبت نمایم تا اینکه از نماز فارغ شوی .

من نماز را به پایان رساندم در حالی که حیرت و تعجب تمام وجودم را فرا گرفته بود و خدا می داند که چه حالی داشتم .

در این موقع شیر به نزدم آمده و به من گفت: «امض الی محمدصلی الله علیه وآله فاخبره ان الله تعالی قد اکرم صاحبک الحافظ لشریعتک ووکل اسدا بغنمه یحفظها؛

نزد حضرت محمدصلی الله علیه وآله برو و به آن حضرت خبر بده که:

خداوند متعال دوست تو را که از شریعتت پاسداری می کرد گرامی داشت و برای گله اش شیری را به محافظت گماشت .»

با شنیدن این ماجرا، همه حاضران از قصه اباذر شگفت زده شدند .

پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله فرمود: ای اباذر! راست گفتی و به یقین من، علی، فاطمه، حسن و حسین علیهم السلام به راستی تو و قصه ات ایمان آوردیم .

اما برخی از منافقین که در حدود 20 نفر بودند، گفتند: محمدصلی الله علیه وآله با اباذر تبانی کرده اند که ما را بفریبند .

ما باید خودمان او را تعقیب کنیم و ببینیم آیا واقعا شیری در هنگام نماز از گله اباذر محافظت می کند؟ آنها آمدند و با چشمان خود دیدند که اباذر در حال نماز است و شیری گله او را می چراند و از آنها مواظبت می کند .

هنگامی که اباذر دوباره به حضور رسول الله صلی الله علیه وآله شرفیاب شد، پیامبرصلی الله علیه وآله خطاب به وی فرمود:

«یا اباذر انک احسنت طاعة الله، فسخر الله لک من یطیعک فی کف العوادی عنک، فانت افضل من مدحه الله عزوجل بانه یقیم الصلاة؛

ای اباذر! تو اطاعت خدا را به نحو احسن انجام دادی و خداوند کسی را برای پاسبانی گوسفندانت در تسخیر تو درآورد که در وسط بیابان از تو اطاعت می کند، پس تو گرامی ترین کسی هستی که خداوند متعال او را به اینکه نماز اقامه می کند ستوده است! (20) »

سجده و حالتهای ملکوتی

بندگان راستین الهی از هنگامی که حلاوت عبادت و عبودیت و نیایش با پروردگار عالمیان را چشیده اند، سعادت و عزت خود را در سجده های عاشقانه و خضوعهای خاکسارانه در پیشگاه حضرت حق می بینند .

آنان آرامش، نشاط و سرور دل را در تعظیم حضرت رب العالمین جستجو می کنند و بر این باورند که سجده نزدیکترین حالات یک عبد در حضور معبود است .

جبین بر خاک سائیدن و در دل شبهای تار زمزمه عشق سر دادن عادت همیشگی مردان خداست . آنان در این حال نورانی می شوند و از میان فرشیان به سوی عرشیان پرواز می کنند و در آن حال است که: «عظم الخالق فی انفسهم وصغر ما دونه فی اعینهم؛ (21) تنها آفریدگار جهان در نظر آنان بزرگ است و ماسوی الله در منظرشان کوچک و حقیر می باشد .»

در اینجا چند روایت در مورد عبادتهای عاشقانه و سجده های طولانی حضرت عسکری علیه السلام را می خوانیم: 1 – محمد شاکری از همراهان امام عسکری علیه السلام در توصیف سیره عبادی – عرفانی آن حضرت می گوید: او در محراب عبادت می نشست و سجده می کرد در حالی که من پیوسته می خوابیدم و بیدار می شدم و می خوابیدم در حالی که او در سجده بود . او کم خوراک بود .

برایش میوه هایی می آوردند، او یکی دو دانه از آنها را می خورد و می فرمود: محمد! اینها را برای بچه ایت ببر (22) .

2 – عده ای از عوامل خلیفه عباسی نزد زندانبان امام عسکری علیه السلام – که شخصی به نام صالح بن وصیف بود – آمده و به او گفتند: هر چه می توانی بر ابو محمدعلیه السلام سخت بگیر و هیچگونه آسایشی برایش نگذار! صالح بن وصیف در پاسخ آنان گفت: چه کنم؟ دو نفر از بدترین و شرورترین مامورانم را برای وی گماشته بودم، اینک هر دو در اثر معاشرت با ابو محمدعلیه السلام نه تنها او را به دیده یک زندانی نمی نگرند، بلکه در عبادت و نماز و روزه به جایگاه رفیعی دست یافته اند .

سپس دستور داد تا آن دو را حاضر کردند، عوامل خلیفه به آن دو گفتند: وای بر شما، مگر شما را چه شده که در مورد این مرد زندانی کوتاهی می کنید؟ آنان اظهار داشتند: در مورد شخصی که روزها روزه می گیرد و تمام شب را به عبادت و سحرخیزی سپری می کند، چه بگوئیم؟ او با کسی غیر از خدا همسخن نمی شود و به غیر عبادت و راز و نیاز با پروردگار متعال به کار دیگری نمی پردازد .

هنگامی که به ما می نگرد ارکان بدنمان می لرزد و هیبت و جلالت او تمام وجودمان را فرا می گیرد . عوامل عباسی وقتی چنین دیدند با ناامیدی و حسرت تمام آنجا را ترک گفتند (23) .

عبادتها، ذکرها و سجده های آن حضرت آن چنان عاشقانه و پر سوز و گداز بود که در و دیوار و سایر موجودات و حتی دشمنانش را متاثر می ساخت و این همان مصداق آیه شریفه است که در مورد حضرت داودعلیه السلام می فرماید: «یسبحن بالعشی والاشراق » (24) ؛ «کوهها [به همراه حضرت داودعلیه السلام] هر شامگاه و صبحگاه تسبیح می گفتند .»

حضرت عسکری علیه السلام همواره در مورد سجده های طولانی به شیعیانش توصیه کرده و می فرمود: «اوصیکم بتقوی الله والورع فی دینکم والاجتهاد لله طول السجود؛ (25) شما را به پارسایی، پرهیزگاری در دینتان و تلاش برای خدا . . . و انجام سجده های طولانی سفارش می کنم .»

سجده های طولانی و خاکساری در برابر حق آثار ارزشمندی برای بندگان خدا جوی به همراه دارد و نزدیکترین و میانبرترین راه به سوی حق زمانی است که انسان سر بر آستان ربوبی گذاشته و نهایت بندگی خود را به نمایش می گذارد .

رسول خداصلی الله علیه وآله روزی مشغول تعمیر خانه اش بود و مردی از آنجا عبور می کرد .

از نزدیک آمده و عرضه داشت: یا رسول الله! من بنایی بلدم، آیا به شما کمک کنم؟ پیامبرصلی الله علیه وآله به او اجازه داد .

بعد از اتمام کار، حضرت رسول صلی الله علیه وآله به او فرمود: حالا در مقابل زحمت خود از ما چه می خواهی؟ بنا بلافاصله گفت: بهشت می خواهم .

رسول الله لحظه ای سر به پایین انداخت و سپس پیشنهاد او را پذیرفت .

هنگامی که مرد با خوشحالی تمام از پیامبرصلی الله علیه وآله جدا شد، حضرت او را صدا کرده و فرمود: «یا عبد الله! اعنا بطول السجود؛ (26) ای بنده خدا! [البته] تو هم ما را با سجده های طولانی یاری کن!»

پی نوشت ها:
1) وما خلقت الجن والانس الا لیعبدون » ؛ «جن و انس را جز برای عبادت خلق نکردم .» (ذاریات/56).
2) نهج البلاغه، خطبه 86 .
3) بقره/186 .
4) حجر/99 .
5) الغدیر، ج 1، ص 408 .
6) بحارالانوار، ج 72، ص 155 .
7) بحارالانوار، ج 75، ص 380؛ الانوار البهیه، ص 319 .
8) مستدرک الوسائل، ج 3، ص 63؛ الامامة و التبصره، علی بن بابویه قمی، ص 162 .
9) الفیض القدسی، ص 11 .
10) وصیتنامه الهی – اخلاقی، ص 22 .
11) حق و باطل، ص 170 .
12) سرگذشتهای ویژه، ص 88 .
13) مهرتابان، ص 26 .
14) بحارالانوار، ج 75، ص 369 و 379 .
15) داود بن قاسم بن اسحاق بن عبدالله بن جعفر ابن ابی طالب که به ابوهاشم جعفری نیز معروف است، یکی از یاران نزدیک و مورد اطمینان امام حسن عسکری علیه السلام می باشد .
وی به خاطر انتسابش به جناب جعفر طیار (برادر گرامی امیرمؤمنان علیه السلام) جعفری لقب گرفته است .
او از سرشناسان قبیله خود در بغداد و همنشین چهار امام معصوم – (امام رضا، امام جواد، حضرت هادی و امام عسکری علیهم السلام – ) بوده و از این گرامیان حدیث نقل کرده است، همچنانکه پدرش نیز از راویان امام صادق علیه السلام به شمار می رود .
ابوهاشم در اوائل غیبت صغری از ناحیه حضرت مهدی علیه السلام به عنوان وکیل و کارگزار آن وجود گرامی انجام وظیفه می کرد .
او افزون بر نقل روایات متعددی از پیشوایان معصوم علیهم السلام، در علم حدیث کتابی مستقل نیز تالیف نمود .
ابوهاشم مردی آزاده، شجاع و با شهامت بود، هنگامی که سر یحیی بن حسین بن زید (یکی از علویان پارسا و شجاع که بر علیه حکومت ستمگر مستعین عباسی قیام کرده و به شهادت رسید) و دیگر یاران وی را در بغداد نزد محمدبن عبدالله بن طاهر (حاکم مستبد عباسی) آوردند، سرشناسان بغداد و رجال دربار برای عرض تبریک به نزد حاکم رفتند و کشته شدن یحیی را تبریک گفتند .
ابوهاشم جعفری نیز به نزد حاکم رفت و در حالیکه اعیان و اشراف و بزرگان مجلس حضور داشتند، بدون ترس و واهمه خطاب به حاکم گفت: ای امیر! این مردم درباره این کشته به تو تبریک می گویند، اما اگر رسول الله صلی الله علیه وآله اینجا بود به او تسلیت می گفتند .
ابوهاشم در نزد اهل بیت علیهم السلام دارای مقام و منزلت ویژه ای بود و با بیان و اشعار حماسی خود از حریم اهل بیت علیهم السلام دفاع می کرد و به همین جهت در سال 252 به همراه گروهی از طالبیین به سامرا تبعید شده و در آنجا زندانی گردید .
(رجال نجاشی، ص 156؛ معجم رجال الحدیث،
ج 23، ص 85 و ج 8، ص 122؛ شاگردان مکتب ائمه علیهم السلام، ج 2، ص 138) .
16) بحارالانوار، ج 50، ص 304 .
17) کمال الدین، ص 473؛ بحارالانوار، ج 50، ص 331 .
18) مصباح المتهجد، ص 788؛ وسائل الشیعه، ج 14، ص 478 .
البته در کتاب وسائل الشیعه در فراز اول روایت «صلوة الخمسین » آمده است .
19) جامع احادیث الشیعه، ج 4، ص 22 .
20) تفسیر امام العسکری علیه السلام، ص 72 به بعد؛ بحارالانوار، ج 81، ص 231، 232، 233، با تلخیص .
21) نهج البلاغه، فرازی از خطبه همام .
22) بحارالانوار، ج 50، ص 253 .
23) کشف الغمه، ج 3، ص 290 .
24) ص/18 .
25) تحف العقول، ص 487 .
26) وسائل الشیعه، ج 6، ص 378 .
منبع : عبدالکریم پاک نیا؛مبلغان – اردیبهشت 1382، شماره 41 ، صفحه 10

در سوگ جواد آل محمد(صلی الله علیه و آله) شهادت مظلومانه

 اشاره:

محمد بن علی بن موسی مشهور به امام جواد و امام محمدِ تقی (۱۹۵.۲۲۰ق) امام نهم شیعیان اثناعشری است. کنیه او ابوجعفر ثانی است. او ۱۷ سال امامت کرد و در ۲۵ سالگی به شهادت رسید. در میان امامان شیعه، وی جوان‌ترین امام در هنگام شهادت بوده است. سنّ کمِ او در هنگام شهادت پدر، سبب شد تا شماری از اصحاب امام رضا(علیه السلام)، در امامت او تردید کنند؛ برخی، عبدالله بن موسی را امام خواندند و برخی دیگر به واقفیه پیوستند، اما بیشتر آنان امامت محمد بن علی(علیه السلام) را پذیرفتند.

در مقاله حاضر نویسنده با بیان جریان ازدواج تحمیلى امام جواد(علیه السلام) با دختر مأمون (ام الفضل) و خیانت او، به تشریح یکى از مناظرات علمى آن حضرت با دانشمندان عصر خود در سن نوجوانى مى پردازد که گویاى عظمت و فضل و کمال آن امام همام مى باشد. نویسنده مقاله، مرحوم حجت الاسلام اشتهاردى از نویسندگان پرکار و باسابقه در عرصه ترویج مبانى و آموزه هاى اسلام و اهل بیت است که در طول عمر پربرکت خود دهها کتاب پرارزش تألیف و ترجمه کرده و تقدیم جامعه مسلمانان نمود که کتاب سوگنامه آل محمد یکى از این ذخایر ارزشمند ایشان است. وى در سال ۸۵ در سالگرد شهادت امام جواد(علیه السلام) دعوت حق را لبیک گفت. مقاله حاضر گزیده اى از کتاب فوق الذکر است که به مناسبت سالروز ارتحال آن مرحوم تقدیم خوانندگان عزیز مى گردد.

حضرت محمدتقى امام جواد(علیه السلام) در روز دهم رجب سال ۱۹۵ هجرى در مدینه متولد شد و در آخر ذیقعده سال ۲۲۰هـ. ق در سن ۲۵سالگى بر اثر زهرى که همسرش ام الفضل به دستور معتصم (هشتمین خلیفه عباسی) به او خورانید، مسموم شد و به شهادت رسید. مرقد شریفش در شهر کاظمین (نزدیک بغداد) است، او یگانه فرزند حضرت رضا(علیه السلام) است، و حضرت رضا(علیه السلام) غیر از او فرزندى نداشت. آن حضرت هفده سال (از سال۲۰۳ تا ۲۲۰ هـ. ق) امامت کرد. بیشتر عصر امامت آن حضرت (از سال ۲۰۳ تا سال ۲۱۸هـ. ق) در عصر خلافت مأمون بود، و حدود دو سال و نیم آن در عصر خلافت معتصم برادر مأمون بود. جریان ازدواج با ام الفضل امام جواد(علیه السلام) هنگام شهادت پدرش حضرت رضا(علیه السلام) در مدینه بود و حدود هفده سال داشت، مأمون عباسى در همین سال دختر خود ام الفضل را که نه سال داشت به عقد ازدواج امام جواد(علیه السلام) درآورد. توضیح اینکه: پس از شهادت امام رضا(علیه السلام) در سال ۲۰۳ هـ. ق مأمون از خراسان به بغداد رفت (از نظر سیاسى براى حفظ حکومت خود چنین صلاح دانست که با امام جواد(علیه السلام) پیوند خویشى برقرار کند). مأمون در بغداد نامه اى براى امام جواد(علیه السلام) نوشت، و آن حضرت را به بغداد احضار کرد. وقتى که بنى عباس از تصمیم مأمون آگاه شدند، زبان به اعتراض گشودند، و از هر سو به او انتقاد کردند، که اگر مأمون این کار را انجام دهد، ترس آن است که مقام خلافت از بنى عباس به بنى هاشم منتقل گردد. لبه تیز انتقاد آنها این بود که چرا مأمون خود را آنقدر کوچک مى کند و دخترش را به یک کودک مى دهد، این برخلاف شئون و شوکت خلافت است. مأمون مى گفت: درست است که حضرت جواد نوباوه است ولى از نظر علم و کمال، سرآمد همه بزرگان و دانشمندان سالخورده و باتجربه مى باشد، ولى بنى عباس این سخن را از مأمون نمى پذیرفتند. سرانجام مأمون در بغداد مجالسى تشکیل داد و در حضور سران بنى عباس و دیگران، عظمت علمى و اوج کمال امام جواد(علیه السلام) را به آنها نشان داد. امام جواد(علیه السلام) قهرمان میدان علم به عنوان نمونه، مأمون مجلس عظیمى تشکیل داد و علماى بزرگ را به آن مجلس دعوت کرد که یکى از آنها «یحیى بن اکثم» قاضى بغداد و اعلم علماى زمان بود، امام جواد(علیه السلام) را در صدر مجلس جاى دادند و مأمون نیز کنار آن حضرت نشست. در آن مجلس، یحیى در حضور اشراف و شخصیتها، پس از اجازه، به امام جواد (علیه السلام) رو کرد و گفت: «در حق کسى که در احرام حج بود و حیوانى صید کرد و آن را کشت چه مى فرمائید؟». امام جواد(علیه السلام) فرمود: این مسأله داراى شاخه هاى بسیار است:

۱ . آیا آن محرم در حرم (مکه و اطرافش تا چهار فرسخ) بود یا در بیرون حرم ۲ . آیا او آگاه به مسأله بود یا ناآگاه؟ ۳ . آیا او عمدا آن صید را کشت یا از روى خطا؟ ۴ . آیا آن محرم آزاد بود یا برده؟ ۵ . آیا او صغیر بود یا کبیر؟ ۶ . آیا این بار، نخستین بار او به صید رفتن بود یا قبلا نیز صید کرده بود؟ ۷ . آیا آن صید از پرندگان بود یا غیر پرندگان؟ ۸ . آیا آن حیوان صیدشده، کوچک بود یا بزرگ؟ ۹ . آیا او به کار خود اصرار داشت و یا اظهار پشیمانى مى کرد؟ ۱۰ . آیا او در شب صید کرد یا در روز؟ ۱۱ . آیا او در احرام حج بود یا در احرام عمره؟ یحیى با شنیدن این مسائل متحیر ماند و هوش از سرش رفت، و درماندگى از چهره اش پدیدار گشت و زبانش لکنت پیدا کرد و عظمت کمال و مقام علمى امام بر حاضران معلوم شد. پاسخ سؤالات یازده گانه فوق را از آن حضرت خواستند، آن بزرگوار به هر یک از آن مسائل با بیان شیوا پاسخ داد. مأمون فریاد زد احسنت، احسنت! و همه حاضران از بیان شیوا و دلنشین امام جواد(علیه السلام) حیران شدند، و به عظمت مقام علمى او اعتراف نمودند. (۱) در همان مجلس، به تقاضاى مأمون، امام جواد(علیه السلام) خطبه و عقد ازدواج را خواند و ام الفضل رسماً همسر امام جواد(علیه السلام) گردید، و مراسم باشکوهى به عنوان عروسى برگزارشد. روى کارآمدن معتصم و شهادت امام جواد(علیه السلام) مأمون در هفده رجب ماه ۲۱۸ هـ. ق از دنیا رفت و برادرش معتصم بجاى او بر مسند خلافت نشست. معتصم که همانند سایر طاغوتها مى خواست همه مردم دربست همچون برده او باشند، و شخص دیگرى داراى شخصیت و پیشرو نباشد، تصمیم گرفت امام جواد(علیه السلام) را که درمدینه داراى شخصیت و مقام بود به بغداد احضار کند، سرانجام روز ۲۸ محرم سال ۲۲۰ هـ. ق امام جواد با همسرش به بغداد آمدند.

در این ایام ام الفضل همسر امام جواد(علیه السلام) با برادرش جعفربن مأمون با عمویش معتصم همدست شدند و توطئه قتل امام جواد(علیه السلام) را طرح کردند، و چنین تصمیم گرفته شد که ام الفضل آن حضرت را با زهر مسموم کند. (۲) معتصم و جعفر، براى اینکه مبادا خلافت از بنى عباس به علویین منتقل گردد، به ام الفضل تلقین کردند و به او گفتند: تو دختر و برادرزاده خلیفه هستى و احترامت از همه کس لازم است، ولى محمدبن علی(امام جواد) مادر امام هادى را برتو مقدم مى دارد… همین امور باعث شد که ام الفضل تهییج شد و تصمیم گرفت شوهرش را مسموم نماید. معتصم و جعفر سمى را در انگور رازقى تزریق کردند و براى ام الفضل فرستادند، ام الفضل نیز آن را در میان کاسه اى گذاشت و جلو همسر جوانش امام جواد(علیه السلام) نهاد و از آن انگور توصیف بسیار نمود و سرانجام امام جواد(علیه السلام) از آن انگور خورد، طولى نکشید که آنحضرت آثار سم را در جگر خود احساس نمود و کم کم درد شدید بر او عارض گردید و موجب رنج و ناراحتى سخت امام شد. درهمان حال ام الفضل پشیمان شده و گریه مى کرد، حضرت به او فرمود: «چرا گریه مى کنی؟ اکنون که مرا کشتى گریه تو سودى ندارد. این را بدان که بخاطر این خیانتى که کردى چنان به دردى مبتلا مى شوى که هرگز علاج ندارد، و چنان به فقر و تنگدستى مبتلا گردى که جبران ناپذیر باشد». پیش گویى امام درست از آب درآمد و در مخفى ترین اعضاى ام الفضل دردى پدیدار گردید، همه اموالش را در راه معالجه آن مصرف کرد ولى سودى نبخشید و با نکبت بارترین شکل به هلاکت رسید و برادرش جعفر نیز در حال مستى به چاه افتاد و جسد بى جانش را از چاه بیرون آوردند. ۳ بدین ترتیب آن امام بزرگوار در جوانى درحالى که ۲۵ بهار بیشتر از عمرش نگذشته بود این گونه مظلومانه به شهادت رسید، او نیز مانند پدرش مهمان و در دیار غربت بود، براستى عجب مهمان نوازى کردند.

محمد محمدى اشتهاردى

پى نوشت:

۱ . کشف الغمه ج۳ص۲۰۷ و. ۲۰۸
۲ . کامل ابن اثیر ج. ۵ص۲۳۸ ۳ . الانوار البهیه، محدث قمی، ص۲۹۸
منبع: روزنامه کیهان

تحولات سیاسى و اجتماعى در تاریخ تشیع

مظلومین

در ایران مذهب تشیع به عنوان دین رسمى شناخته شد و جدال و نزاع مذهبى رخ نداد، ولى در سایر ممالک اسلامى که دولت هاى غیر شیعى حکومت مى کند و به ویژه در مناطقى که وهابیون نفوذ کلمه دارند، شیعیان از شرایط سیاسى مطلوبى برخوردار نبوده اند

مذهب شیعه در طول تاریخ حیات خود تحولات سیاسى و اجتماعى بسیارى را پشت سر گذاشته که در سرنوشت آن از نظر فعالیتهاى مذهبى و کلامى مؤثر بوده است. در این مقاله گوشه هایى از این تحولات را به طور گذرا یادآور مى شویم.

۱- عصر خلفا

در اکثر این دوره شیعه از شرایط اجتماعى و سیاسى مطلوبى برخوردار نبود، ولى در دوران خلافت ظاهرى امام على علیه‏السلام شرایط مطلوبى به دست آورد، و توسط امیر المؤمنین علیه‏السلام معارف توحیدى تبیین گردید و دانشمندان بسیارى در زمینه‏هاى تفسیر، فقه و کلام از دریاى بیکران علوم وى سیراب گردیدند. البته تبیین معارف توحیدى و تربیت دانشمندان توسط امام على علیه‏السلام در دوره قبل از خلافت او نیز انجام مى‏گرفت، ولى در دوران خلافت آن حضرت رشد فزاینده‏اى یافت.

۲- عصر امویان

در اکثر این دوره شرایط سیاسى کاملا علیه شیعه بود و آنان متحمل آزارها و شکنجه‏هاى جسمى و روحى بسیارى از جانب حکام اموى گردیدند. ولى با این حال از رسالت دینى و کلامى خود غافل نبوده و در پرتو هدایت‏هاى آموزگاران معصوم کلام، در حد توان به رسالت‏خویش جامه عمل پوشاندند.

در بخش پایانى حکومت امویان و بخش آغازین حکومت عباسیان، یعنى بخشى از دوران امامت‏حضرت باقر و حضرت صادق علیهما السلام شرایط سیاسى نسبتا خوبى براى اهل بیت و شیعیان فراهم گردید، زیرا حکومت امویان رو به سقوط و انقراض بود و حاکمان اموى در اضطراب روحى و فکر به سر مى‏بردند. در نتیجه، فرصت و مجال اعمال فشار علیه علویان را نداشتند، و در آغاز حکومت عباسیان نیز به خاطر عدم استقرار و ثبات لازم، و نیز به دلیل اینکه آنان به انگیزه دفاع از علویان بر امویان غلبه یافته بودند، اهل بیت و پیروان آنان از شرایط خوبى برخوردار بودند، و به همین جهت نهضت علمى و فرهنگى شیعه توسط امام باقر و امام صادق پایه‏گذارى و شکوفا گردید.

۳- از منصور تا هارون

در زمان منصور بار دیگر علویان تحت فشار سیاسى سختى قرار گرفتند، چنانکه سیوطى گفته است:

«منصور اولین خلیفه (عباسى) بود که میان علویان و عباسیان آتش فتنه را برانگیخت. در سال ۱۴۵ (پس از گذشت نه سال از حکومت منصور) محمد و ابراهیم، فرزندان عبد الله بن حسن بن حسن بن على بن ابى طالب، علیه منصور قیام کردند، ولى آن دو و گروه بسیارى از اهل بیت توسط وى به شهادت رسیدند» . (۱)

محمد اسقنطورى مى‏گوید: بر منصور وارد شدم و دیدم در فکر عمیقى فرو رفته است. گفتم چرا فکر مى‏کنید؟پاسخ داد: از اولاد فاطمه علیها السلام بیش از هزار نفر را کشته‏ام، ولى بزرگ آنان (حضرت صادق علیه‏السلام) را نکشته‏ام. (۲)

آزار و شکنجه‏هاى علویان توسط منصور در زندانهاى تاریک و نمناک و قرار دادن آنان در لاى دیوار مشهور است. (۳)

از کسانى که به دستور منصور به شهادت رسید، معلى بن خنیس از شیعیان و اصحاب مقرب و متصدى امور مالى امام صادق علیه‏السلام بود. منصور از داود بن عروه فرماندار مدینه خواست تا وى را به قتل برساند. داود معلى را احضار نمود و او را تهدید به قتل کرد و از وى خواست تا نام شیعیان را به او بگوید. معلى مقاومت نموده و گفت: به خدا سوگند اگر نام یکى از آنان در زیر پاى من باشد، پایم را بر نخواهم داشت. داود وى را کشت و سرش را به دار آویخت.

او سرانجام امام صادق علیه‏السلام را مسموم کرد و به شهادت رسانید. (۴)

این وضعیت در عصر حکومت مهدى عباسى (۱۶۹- ۱۵۸) ، و هادى عباسى (پانزده ماه) و هارون الرشید (۱۹۳- ۱۷۰) نیز ادامه یافت و آنان در اعمال فشار و شکنجه، زندان، تبعید و قتل علویان راه منصور را ادامه دادند. محمد بن ابى عمیر و فضل بن شاذان به دستور او زندانى و شکنجه شدند. وى حکم دستگیرى هشام بن حکم را صادر کرد، ولى او مخفى گردید. و داستان جنایت‏حمید بن قحطبه به دستور هارون مشهور است. (۵)

۴- از امین تا واثق (۲۳۲- ۱۹۳)

پس از هارون، محمد امین به حکومت رسید و مدت چهار سال و چند ماه حکومت کرد. ابو الفرج در مقاتل الطالبیین مى‏نویسد: «روش امین درباره اولاد على بن ابى طالب برخلاف گذشتگان بود. علت آن این بود که او به فکر خوشگذرانى و تهیه وسائل آن بود و پس از آن در بحران جنگ خود با مامون قرار گرفت، تا اینکه کشته شد» .

مامون برادر خود را کشت و قدرت سیاسى را به دست آورد و حدود بیست‏سال (۲۱۸- ۱۹۸) حکومت کرد.

در زمان مامون تشیع در اکثر شهرهاى اسلامى نفوذ کرد و اثر آن در باره مامون نیز ظاهر گردید، چنانکه فضل بن سهل ذو الریاستین، وزیر مامون و طاهر بن الحسن خزاعى فرمانده ارتش وى شیعه بودند.

مامون وقتى کثرت شیعه را دید و دانست که حضرت رضا علیه‏السلام مورد توجه و محبوب مردم است و مردم از پدر او (هارون) ناراضى هستند و نسبت‏به حکومت‏هاى قبلى بنى عباس اظهار دشمنى مى‏کنند، ظاهرا روش تفاهم و دوستى با علویان را برگزید و بدین طریق افکار عمومى را متوجه خود ساخت، لذا از در نفاق و ریا اظهار تشیع نموده، از خلافت، حقانیت، و برترى على علیه‏السلام بر ابو بکر و عمر دفاع مى‏کرد، و حتى مساله واگذارى خلافت و سپس ولایتعهدى را مطرح نمود، ولى در حقیقت او هدفى جز حفظ قدرت و تثبیت موقعیت‏خود نداشت، و سرانجام نیز امام رضا علیه‏السلام را به وسیله زهر مسموم ساخت. ولى در هر حال همین ملایمت و نرمش ظاهرى، موجب فراهم شدن زمینه نسبتا مناسبى براى ترویج و نشر عقاید شیعه گردید.

عامل مؤثر دیگرى نیز در این باره وجود داشت، و آن گسترش و افزایش ترجمه کتب فلسفى و علمى بسیار از زبان یونانى و سریانى و غیر آنها به زبان عربى بود که به گرایش مسلمانان به علوم عقلى و استدلالى سرعت‏بخشید، به ویژه آنکه مامون نیز معتزلى مذهب بود و به خاطر علاقه‏مندى به بحث‏هاى استدلالى، مباحث کلامى در زمینه ادیان و مذاهب را آزاد گذاشته بود، و دانشمندان و متکلمان شیعه از فرصت استفاده کرده و به تبلیغ مذهب اهل بیت علیهم السلام همت گماردند.

در عصر معتصم (متوفاى ۲۲۷) و واثق (متوفاى ۲۳۲) نیز تقریبا شرایط سیاسى در مورد اهل بیت همانند زمان مامون بود، به ویژه آنکه آن دو نیز به کلام معتزله گرایش داشته و با بحث‏هاى استدلالى و کلامى موافق بودند. پرسشهاى کلامى و دینى بسیارى که از امام جواد علیه‏السلام شده است نیز گواه بر این است که ارتباط مردم با آن حضرت در عصر معتصم نبود، هر چند معتصم در باطن امر نسبت‏به امام علیه‏السلام عداوت مى‏ورزید و سرانجام نیز دستور قتل وى را صادر نمود. پس از شهادت امام علیه‏السلام، جمعیت انبوهى براى تشییع جنازه آن حضرت اجتماع نمودند. على رغم اینکه معتصم تصمیم داشت آنان را از شرکت در مراسم تشییع منع کند، ولى آنان به تصمیم وى اعتناء نکرده و شمشیر بر دوش بر گرد خانه امام اجتماع نمودند. این مطلب نیز گواه بر قدرت و کثرت شیعه در آن زمان است. (۶)

۵- عصر متوکل و پس از آن

با به حکومت رسیدن متوکل (۲۴۷- ۲۳۲) شرایط دگرگون، و سخت‏گیرى و کینه توزى آشکار با علویان تجدید شد، و ارتباط با اهل بیت علیهم السلام جرم سیاسى به شمار آمد. دستور وى به ویران نمودن قبر امام حسین علیه‏السلام و منع زیارت آن مشهور است. (۷)

خصومت متوکل، به شیعیان اختصاص نداشت، بلکه وى با فلسفه و کلام و عقل گرایى مخالفت مى‏ورزید. جرجى زیدان مى‏نویسد: از روزى که متوکل به خلافت رسید تا آخرین نفس در آزار و شکنجه فیلسوفان و طرفداران راى و قیاس و منطق کوشش داشت. (۸)

پس از متوکل حکومت عباسیان گرفتار آشفتگیها و کشمکشهاى بسیار گردید، و هر چند گاهى درباریان بر سر کسب قدرت، به جدال و کشتار دست مى‏زدند، تا زمان معتضد عباسى (۲۷۹- ۲۴۷) پنج تن از حکام عباسى، به نامهاى منتصر، مستعین، معتز، مهتدى و معتمد به حکومت رسیدند، و با به قدرت رسیدن معتضد (۲۸۹- ۲۷۹) بار دیگر دستگاه عباسى اقتدار یافت. چنانکه سیوطى درباره وى نوشته است:

«وى را سفاح ثانى لقب دادند، زیرا فرمانروایى بنى عباس را تجدید حیات کرده، و قبل از او از زمان متوکل به بعد گرفتار اضطراب و فرسودگى و ضعف شده و در آستانه زوال بود» . (۹)

بنابر این در عداوت و دشمنى عباسیان با اهل بیت علیهم السلام و پیروان آنان جاى تردید نیست، ولى با توجه به اضطراب و نابسامانى حاکم بر دستگاه عباسى در دوره یاد شده، و شورشها و انقلابهایى که در گوشه و کنار سرزمین اسلامى رخ مى‏داد، شرایط مناسب براى عباسیان، در جهت اعمال فشار بر علویان فراهم نبود، و آنان نسبت‏به عصر منصور و هارون، از شرایط بهترى برخوردار بودند.

۶- عصر آل بویه، فاطمیان و حمدانیان

قرن چهارم و پنجم هجرى از نظر شرایط سیاسى از بهترین دوران‏هاى شیعه به شمار مى‏رود، زیرا خاندان بویه (۴۷۷- ۳۲۰) که مذهب شیعه داشتند، در دستگاه حکومت عباسى از نفوذ و اقتدار زاید الوصفى برخوردار بودند. فرزندان بویه به نامهاى على، حسن و احمد که قبلا در فارس حکومت مى‏کردند، در زمان «المستکفى‏» به سال ۳۳۳ وارد بغداد شده، به مقر حکومت راه یافته و مورد تکریم خلیفه قرار گرفتند. احمد، «معز الدوله‏» ، حسن، «رکن الدوله‏» ، و على، «عماد الدوله‏» لقب یافتند. معز الدوله که منصب امیر الامرائى را داشت، چنان اقتدارى به دست آورد که حتى براى مستکفى حقوق و مقررى تعیین کرد. به دستور وى در روز عاشورا بازارها تعطیل و براى امام حسین علیه‏السلام مراسم سوگوارى بر پا گردید، و مراسم عید غدیر با شکوه بسیار انجام شد. کوتاه سخن آنکه آل بویه در ترویج مذهب امامیه اثنا عشرى اهتمام بسیار ورزیدند.

در بغداد، مرکز حکومت اسلامى، که قبل از آل بویه مردم پیرو مذهب اهل سنت‏بودند، با به قدرت رسیدن آنان مذهب شیعه نشو و نما کرد و آیین‏هاى مخصوص شیعیان با شکوه فراوان انجام مى‏شد. شیخ مفید، متکلم نامدار امامیه که در این زمان مى‏زیست، مورد تجلیل و تکریم بسیار بود. مسجد «براثا» در منطقه کرخ بغداد به وى اختصاص داشت، و شیخ مفید در آن علاوه بر اقامه نماز و موعظه، به تعلیم و تدریس مى‏پرداخت. وى در پرتو موقعیت ویژه‏اى که از جنبه‏هاى علمى و اجتماعى داشت، توانست فرق مختلف شیعه را انسجام بخشیده، آرا و عقاید شیعه را تحکیم و ترویج نماید.

خدمات آل بویه به مذهب تشیع اختصاص نداشت، بلکه آنان به ادب و فرهنگ و تمدن اسلامى خدمات شایان نمودند. غناوى در کتاب «الادب فی ظل بنى بویه‏» مى‏نویسد: یکى از امتیازات دوره آل بویه بالا رفتن سطح دانش و فرهنگ بود که خود و وزراى ایشان تاثیر به سزایى در این زمینه داشتند، زیرا وزرا همیشه از طبقات نویسندگان و دانشمندان مبرز برگزیده مى‏شدند. . . آوازه‏شان در فضا طنین‏انداز شد، تا آنجا که دانشمندان و اهل ادب از هر سو به جانب ایشان روى آورده و از توجهشان برخوردار شدند. در میدان ادب و فلسفه و دانش، و در سازندگى و به کار انداختن اندیشه‏ها گوى سبقت را از سروران خود (خلفاى عباسى) ربوده بودند» . (۱۰)

در قرن چهارم فاطمیین نیز در مصر به قدرت رسیدند و حکومت آنان تا اواخر قرن ششم هجرى (۵۶۷) ادامه یافت. حکومت فاطمیان بر مبناى دعوت به تشیع پایه گذارى شد و اگر چه آنان دوازده امامى نبوده، پیرو مذهب اسماعیلیه بودند، و میان این دو مذهب اختلافاتى وجود دارد، ولى در حفظ شعائر مذهب تشیع، و نیز فراگرفتن تعالیم اسلامى از طریق خاندان وحى، و تشویق مردم به این روش، هر دو مذهب هماهنگ‏اند.

سیوطى مى‏نویسد: «در سال ۳۵۷ هجرى قرامطه بر دمشق استیلا یافته و بر آن شدند که مصر را نیز به تصرف خود در آورند، ولى عبیدیون (۱۱) فاطمیون) مالک آن گردیده و دولت رفض (تشیع) در سرزمینهاى مغرب، مصر و عراق استقرار یافت، و این بدان هت‏بود که پس از مرگ کافور اخشیدى، حاکم مصر، نظم مصر مختل گردید و سربازان در مضیقه مالى قرار گرفتند. گروهى از آنان نامه‏اى براى المعز لدین الله (فرمانرواى مغرب) نوشته از او خواستند تا وارد مصر گردد. وى فرمانده ارتش خود به نام «جوهر» را با هزار سواره عازم مصر نمود، و او وارد مصر گردید. در سال ۳۵۸ از پوشیدن لباس سیاه و خواندن خطبه‏اى که بنى عباس مى‏خواندند منع کرد و دستور داد جامه سفید پوشیده و خطبه زیر را بخوانند:

«اللهم صل على محمد المصطفى، و على على المرتضى، و على فاطمه البتول و على الحسن و الحسین سبطی الرسول. . . » .

او در سال ۳۵۹ دستور تاسیس دانشگاه الازهر را صادر کرد، و بناى آن به سال ۳۶۱ پایان یافت. همچنین دستور گفتن «حى على خیر العمل‏» را در اذان صادر نمود. مشابه همین دستور توسط جعفر بن فلاح فرماندار دمشق از جانب المعز بالله صادر گردید. (۱۲)

حمدانیان و مذاهب شیعه

در قرن چهارم هجرى حکومت‏شیعى دیگرى نیز در جهان اسلام پدید آمد، و آن کومت‏حمدانیان (۳۹۱- ۲۹۳) بود. برجسته ترین زمامدار آل حمدان على بن عبد الله بن حمدان ملقب به سیف الدوله (۳۰۳- ۳۵۰) بود. وى انسانى خردمند، دانش دوست و سلحشور بود و بیشتر ایام عمر خود را در جنگ با تجاوزگران رومى به سر برد. در عصر حمدانیان سرزمین سوریه، مانند حلب و اطراف آن، بعلبک و توابعش، جبل عامل و سواحل آن مملو از شیعیان بود، و به ویژه شهر حلب پایگاه عالمان شیعه و به خصوص بنو زهره به شمار مى‏رفت. از کسانى که در تحکیم و نشر مذهب تشیع نقش مهمى ایفا نمود، ابو فراس (متوفاى ۳۵۷) شاعر نامدار آل حمدان بود،

چنانکه قصیده میمیه او از شهرت به سزایى برخودار است و مطلع آن چنین است:

الحق مهتضم والدین محترم

و فیى‏ء آل رسول الله مقتسم. (۱۳)

حمدانیین هیچ کس را به پیروى از مذهب شیعه مجبور ننموده، به وسیله مال و مقام هم نفریفتند، بلکه مردم را به اختیار خود واگذار کردند تا هر چه مى‏پسندند براى خود برگزینند. فقط مبلغان با اخلاص حقایق را براى مردم بازگو مى‏کردند، بر عکس اموى‏ها و عباسى‏ها و صلاح الدین ایوبى که مردم را با ارعاب و خشونت‏به مذهب تسنن فرا مى‏خواندند.

حمدانیین مردمى روشنفکر و آزاد منش بودند. به همین جهت پناهگاه دانشمندان، فلاسفه، ادبا و روشنفکران از همه مذاهب و ادیان شدند، تا آنجا که هنرمندان از روم گریخته و به سوى سیف الدوله مى‏آمدند. (۱۴)

شیعه در عهد سلجوقیان و ایوبیان

در اواسط قرن پنجم هجرى دولت مهمى با نام دولت‏سلجوقى پدید آمد و حکومت‏سنى مذهب بغداد را که رو به زوال و فنا بود از سقوط نجات داد و از پیشرفت‏شیعیان در مصر، عراق، شام، فارس و خراسان جلوگیرى نمود. حکومت‏سلجوقیان تا اواخر قرن هفتم هجرى استقرار یافت.

حکومت مقتدر دیگرى که در نیمه دوم قرن ششم (۵۶۵) تاسیس گردید، حکومت ایوبیان به دست‏سردار نامى صلاح الدین ایوبى بود، که تا سال ۸۴۸ دوام یافت. (۱۵)

فداکارى‏هاى صلاح الدین در جنگ با صلیبیان در خور تقدیر و تحسین است، ولى تعصب شدید او نسبت‏به مذهب تسنن و خصومت و عداوت او با مذهب تشیع، نقطه ضعفى بس بزرگ و غیر قابل اغماض است. وى پس از استیلاى بر مصر با فاطمیان با خشونت تمام عمل نمود. در کتاب «الازهر فى الف عام‏» آمده است: «ایوبیها در مطلق آثار شیعه دخالت کرده و آنان را نابود کردند. صلاح الدین دولت فاطمى را عزل کرد و اقوام خود را در یک شب به منازل آنان وارد نمود و ناله‏هاى جگر خراش و گریه‏هاى جانسوز به قدرى بلند بود که مردم فکر خود را از دست داده بودند. . . » . (۱۶)

وى دستور داد روز عاشورا که بنى امیه و حجاج عید مى‏گرفتند، مجددا عید باشد و حى على خیر العمل را از اذان برداشت و در سخت‏گیرى با شیعیان تا آنجا پیش رفت که دستور داد گواهى کسى باید قبول شود که معتقد به یکى از مذاهب چهارگانه اهل نت‏باشد، و کسى حق سخنرانى یا تدریس داشت که پیرو آن مذاهب باشد و حتى کتابخانه‏هاى بزرگى که فاطمیین تاسیس کرده بودند و کتابهاى نفیسى در فنون مختلف در آنها گردآورى شده بود، به دست وى متلاشى گردید و در نتیجه این روش خصمانه، مذهب تشیع در مصر فراموش گردید.(۱۷)

شیعه در عصر حکومت مغول

دولت مغول در سال ۶۵۰ هجرى توسط هولاکوخان در ایران تاسیس و به سال ۷۳۶ با مرگ سلطان ابو سعید پایان یافت.

هولاکوخان در دومین حمله خود به عراق، حکومت‏بنى عباس را برانداخت، و همه مذاهب را در انجام مراسم مذهبى و ترویج تعالیم آنان آزاد ساخت و دانشمندان را تکریم نمود. به عبارت دیگر قتل و غارتهایى که هولاکوخان به آن دست مى‏زد، انگیزه دینى نداشت. بدین جهت در مناطقى که به تصرف او در مى‏آمد ادیان مختلف از آزادى یکسان برخوردار بودند.

در اینکه آیا هولاکوخان به دین اسلام تشرف یافت‏یا نه، اختلاف است. هر چند برخى حتى تشیع او را نیز مسلم دانسته‏اند. ولى قدر مسلم این است که چهار تن از سلاطین مغول به نامهاى نکواداربن هولاکو (احمد) ، غازان خان (محمود) ، نیقولاوس (سلطان محمد خدابنده) و بهادر خان، اسلام آوردند. حکومت احمد چندان بر جاى نماند و در مورد «غازان خان‏» نیز شواهد تاریخى بر تشیع او دلالت دارد. سلطان محمد خدابنده در آغاز پیرو مذهب حنفى بود، ولى چون نظام الدین عبد الملک شافعى که اعلم دانشمندان اهل سنت در آن زمان بود، از طرف وى به عنوان قاضى القضاه منصوب گردید و او در مناظره‏اى با علماى حنفى غالب، شد، سلطان، مذهب شافعى برگزید.

سرانجام پس از مناظره‏اى که میان علامه حلى (متوفاى ۷۲۶) و نظام الدین واقع شد، و علامه بر وى غالب گردید، سرانجام سلطان خدابنده آیین شیعه را انتخاب کرد و دستور داد تا سرتاسر قلمرو فرمانروایى او مراسم مذهب امامیه اجرا گردد. به در خواست وى علامه حلى کتاب معروف خود «نهج الحق و کشف الصدق‏» را تالیف نمود. پس از وى فرزندش بهادر خان، آخرین سلطان مغول نیز پیرو آیین شیعه بود.

در عصر سلاطین مغول دانشمندان بزرگى از شیعه ظهور کردند که از آن جمله‏اند: محقق حلى صاحب شرایع (متوفاى ۶۷۶) ، یحیى بن سعید (متوفاى ۶۸۹) ، مؤلف کتاب «الجامع الشرایع‏» ، علامه حلى (متوفاى ۷۲۶) ، پدرش سدید الدین حلى، فرزندش فخر المحققین (متوفاى ۷۷۱) ، سید رضى الدین بن طاووس (متوفاى ۶۶۴) ، سید غیاث الدین بن طاووس (م ۶۹۳) ، ابن میثم بحرانى (متوفاى ۶۷۹ یا ۶۹۹) ، خواجه نصیر الدین طوسى (متوفاى ۶۷۲) ، قطب الدین رازى (متوفاى ۷۶۶) و دیگران.

موضوع جالب توجه در این دوره، پیدایى «مدرسه سیار» است که به پیشنهاد علامه حلى و توسط سلطان خدا بنده تاسیس گردید. داستان آن این است که عادت سلاطین مغول بر این بود که در فصل گرما، در مراغه و سلطانیه، و در فصل سرما در بغداد اقامت مى‏گزیدند، و از طرفى سلطان خدابنده در سفر و حضر، علماى بزرگ را با خود همراه مى‏داشت و چون به علامه حلى علاقه فراوان داشت، به وى پیشنهاد کرد که با او همراه باشد. رد این پیشنهاد از طرف علامه مصلحت نبود، زیرا ممکن بود مخالفان و حسدورزان نسبت‏به علامه این عمل را به گونه‏اى نادرست تفسیر نموده و علیه او استفاده نمایند، و از طرفى علامه نمى‏خواست‏به طور دربست در اختیار سلطان قرار گرفته و از فعالیت علمى باز ماند، بدین جهت پیشنهاد تاسیس مدرسه سیار را مطرح کرد که در مورد قبول سلطان قرار گرفت و بدین وسیله علامه حلى توانست‏به نشر عقاید و معارف امامیه و تربیت‏شاگردان بسیارى همت گمارد. (۱۸)

عصر صفویان و عثمانیان

شیعه از نظر شرایط سیاسى تا قرن دهم هجرى تقریبا همان وضع پیشین (دوران ایوبیان و سلجوقیان) را داشت. ولى در طلیعه این قرن، دولت صفویه توسط شاه اسماعیل اول تاسیس گردید، و مذهب شیعه به عنوان مذهب رسمى پذیرفته شد. ایران در آن هنگام به صورت ملوک الطوایفى اداره مى‏شد و هر بخشى را امیر، وزیر خان و بزرگ قبیله‏اى به دست گرفته و بر آنجا فرمانروایى مى‏کرد. هنوز از عمر اسماعیل، چهارده سال پیش نگذشته بود که از مریدان و پیروان پدرش ارتشى تشکیل داد و به اندیشه یکپارچگى ایران از اردبیل قیام کرد و مناطق مختلف را یکى پس از دیگرى فتح کرد و آیین ملوک الطوایفى را برانداخت، و ایران قطعه قطعه را به شکل یک کشور منسجم در آورد و در تمام قلمرو حکومت‏خود مذهب شیعه را رسمیت داد.

پس از درگذشت وى (۹۳۰ هجرى) پادشاهان دیگر صفوى تا اواسط قرن دوازدهم هجرى (۱۱۴۸) حکومت کردند و همگى رسمیت مذهب شیعه را تایید و تثبیت نمودند و به ترویج آن همت گماردند.

مراکز دینى مانند مساجد، مدارس علمى و حسینیه‏هاى بسیار ساختند، و به تعمیر و توسعه مشاهد مشرفه اقدام نمودند. عامل این اقدامات، علاوه بر جاذبه فطرى دینى و معنوى، نفوذ علماى بزرگى نظیر شیخ بهایى و میرداماد در دربار صفویان بود که آنان را به تعظیم شعایر دینى و پرورش دانشمندان بزرگ علوم مختلف تشویق مى‏کردند. از مشاهیر علماى این دوره مى‏توان میرداماد، محقق کرکى، شیخ بهایى و پدرش شیخ حسین عبد الصمد، صدر المتالهین، علامه مجلسى، محقق اردبیلى، ملا عبد الله یزدى و فیض کاشانى و. . . را نام برد. (۱۹)

در این دوران دولت عثمانى نیز بر بخش وسیعى از سرزمینهاى اسلامى حکومت مى‏کرد و نسبت‏به مذاهب اهل سنت متعصب بود و با شیعیان خصومت مى‏ورزید، تا آنجا که از گروهى روحانى‏نما امضا گرفت که شیعیان از اسلام خارج بوده و قتل آنان واجب است. سلطان سلیم در آنا طول چهل هزار یا هفتاد هزار نفر را به جرم شیعه بودن کشت. در حلب به دنبال فتواى شیخ نوح حنفى به کفر و وجوب قتل شیعه دهها هزار شیعه کشته شدند و ما بقى فرار کردند، و حتى یک نفر شیعه در حلب نماند، در صورتى که در ابتداى دولت‏حمدانیها، تشیع در حلب کاملا رسوخ کرده و منتشر شده بود، و حلب جایگاه دانشمندان بزرگى در فقه امثال آل ابى زهره و آل ابى جراده و. . . بود که نام آنان در کتاب «امل الآمل‏» ثبت است. از علماى بزرگ امامیه که به دست عثمانى‏ها به شهادت رسید، شهید ثانى است.

عثمانیها شیعیان را از دستگاههاى دولتى اخراج کردند و آنان را از انجام وظایف اختصاصى دینى باز داشتند و در شهرهاى شام و مکانهایى که اقلیت‏شیعى زندگى مى‏کردند مانع انجام اعمال دینى شدند. این جریانها و مصائب، چهار قرن (۱۱۹۸- ۱۵۱۶) میلادى ادامه داشت. (۲۰)

پس از آن نیز تقریبا همین شرایط سیاسى براى شیعیان ادامه یافت. در ایران مذهب تشیع به عنوان دین رسمى شناخته شد و جدال و نزاع مذهبى رخ نداد، ولى در سایر ممالک اسلامى که دولت‏هاى غیر شیعى حکومت مى‏کند و به ویژه در مناطقى که وهابیون نفوذ کلمه دارند، شیعیان از شرایط سیاسى مطلوبى برخوردار نبوده‏اند، ولى پیروزى انقلاب اسلامى در ایران و رهنمودها و سیاست‏هاى حکیمانه بینانگذار انقلاب، حقایق بسیارى را درباره مذهب و عقاید شیعه روشن کرد، به گونه‏اى که شمار طرفداران و هواداران آن افزایش یافت، ایادى استعمار در گوشه و کنار دنیاى اسلام همچنان به سیاست تفرقه‏افکنى و ایجاد جو عداوت و اختلاف ادامه مى‏دهند.

پى‏نوشت‏ها:
۱- تاریخ الخلفاء، سیوطى، ص ۲۶۱٫
۲- الشیعه و الحاکمون، محمد جواد مغنیه، ص ۱۴۹٫
۳- ر. ک: تاریخ مسعودى، ج ۳، ص ۳۱، تاریخ ابن اثیر، ج ۴، ص ۲۷۵٫
۴- بحار الانوار، ج ۴۷٫
۵- اعیان الشیعه، ج ۱، ص ۲۹٫
۶- تاریخ الشیعه، ص ۵۷٫
۷- ر. ک: تاریخ الخلفاء، ص ۴۳۷٫
۸- تاریخ تمدن اسلامى، جرجى زیدان، ص ۵۸۷٫
۹- تاریخ الخلفاء، ص ۳۶۹، و نیز ر. ک: تاریخ تمدن اسلامى، ص ۸۲۰- ۸۱۴٫
۱۰- ر. ک: تاریخ الشیعه، ص ۲۱۳- ۲۰۶، الشیعه و التشیع، ص ۱۴۸- ۱۵۹، شیعه در اسلام علامه طباطبایى، ص ۲۹- ۳۰، فلاسفه الشیعه، شیخ عبد الله نعمه، ص ۱۵۶- ۵۱۹٫
۱۱- فاطمیون را «عبیدیون‏» نیز مى‏نامند که منسوب به عبید الله مهدى نخستین خلیفه فاطمى است. وى در سال ۲۹۶ هجرى به حکومت رسید.
۱۲- تاریخ الخلفاء، ص ۴۰۱- ۴۰۲٫
۱۳- تاریخ الشیعه، ص ۱۳۹- ۱۴۱٫
۱۴- الشیعه و التشیع، ص ۱۷۷- ۱۸۸٫
۱۵- تاریخ تمدن اسلامى، ص ۸۲۲- ۸۲۵٫
۱۶- الازهر فى الف عام، خفاجى، ج ۱، ص ۵۸٫
۱۷- تاریخ الشیعه، ص ۱۹۲- ۱۹۴، الشیعه و الحاکمون، ص ۱۹۰- ۱۹۳ به نقل از خطط مقریزى، ج ۲ و ۳، الازهر فی الف عام، ج ۱، تاریخ ابن اثیر، ج ۹، اعیان الشیعه، ج ۱٫
۱۸- ر. ک: تاریخ الشیعه، ص ۲۱۴- ۲۱۹، مقدمه کتاب الالفین، سید مهدى خرسان.
۱۹- تاریخ الشیعه، ص ۲۲۰- ۲۲۴، شیعه در اسلام، ص ۳۱، الشیعه و التشیع، ص ۱۹۸- ۱۹۰٫
۲۰- الشیعه و الحاکمون، ص ۱۹۴- ۱۹۷٫

نفوذ سياسى و موقعيت اجتماعى امام جواد عليه السلام

اولين اقدامى که معتصم انجام داد احضار امام به بغداد بود. امام جواد(عليه السلام) در محرم سال220 هجرى يعنى در همان سالى که به شهادت رسيدند وارد بغداد شدند.[1]

موقعيت سياسى، نفوذ اجتماعى و فعاليتهاى گسترده امام جواد(عليه السلام) از نظر معتصم و دست اندرکاران حکومت او پنهان نبود از اين رو خليفه عباسى، پس از استقرار در مسند خلافت و فراغت از امر بيعت مردم، بلافاصله به سراغ حضرت جواد(عليه السلام) رفت و در صدد کنترل ايشان برآمد.

معتصم به ظاهر امام(عليه السلام) را اکرام و تعظيم کرد و هدايايى براى ايشان وام الفضل فرستاد.[2] ولى در نهان کينه آن حضرت را به دل داشت و در انتظار فرصتى بود تا همان نقشه اى را درباره ايشان پياده کند که برادرش، مأمون، نسبت به امام رضا(عليه السلام) پياده کرده بود. اما يکى کارهايى که خليفه معدوم کرده بود اين بود که عهد بسته بود که امام در آرامش به سر برد، همچنين ايشان محل احترام و تعظيم ملت اسلام بودند به خاطر همين معتصم وحشت کرده بود که مبادا توطئه اى عليه حکومت بوجود آورد.[3]

نفوذ سياسى و موقعيت اجتماعى پيشواى نهم(عليه السلام) در ميان اقشار جامعه تنها در حد مردم عادى محدود نمى شد بلکه دل برخى از دولتمردان را نيز تسخير کرده، آنان را دلباخته حاکم اصلى اسلامى و پيشواى واقعى مسلمانان ساخته بود.

امام جواد (عليه السلام) شاگردان زيادى را تربيت کرد که هريک استوانه اى عظيم در جهان فرهنگ و ستاره اى درخشان در آسمان علم و دانش مى باشند. در دوران ايشان مکتب تشيع علاوه بر نقل احاديث نياز به فهم و استنباط دقيق و متعهدانه از «کتاب» و «سنت» داشت تا محتواى حقيقى را از اين دو منبع کشف و حکم واقعى را ارائه نمايد. به علاوه در اين مرحله به علوم عقلى هم اهميت داده مى شد؛ زيرا مباحث فلاسفى رونق خاصى يافته بود. از اين رو امام جواد(عليه السلام) با استفاده از اين روش به شبهات اعتقادى پاسخ مى گفت.

همچنين تفسير قرآن کريم از ديگر فعاليتهاى امام محمد تقي(عليه السلام) بود آن هم در زمانى که از قرآن مجيد برداشتهاى مختلفى مى شد و علماى دربارى براى خوشايند ستمگران آن را تفسير به رأى مى کردند. حضرت در بسيارى از سخنان خود به آيات قرآن استشهاد مى کردند. تا مسلمانان از طريق علماى دربارى به خطا و اشتباه نيافتند و معارف قرآن را آنچنان که هست بياموزند. امام جواد(عليه السلام) با فرقه هاى منحرف و افکار باطل برخورد داشت و شيعيان را در اتخاذ موضوع صحيح در برابر آنان راهنمايى کرد.

درخواست معتصم براى آمدن امام به بغداد، نمى توانست بى توجه به جنبه هاى سياسى قضيه باشد. دشمنى عباسيان با آل علي(عليه السلام) به ويژه امام شيعيان که در آن زمان جمعيت بسيارى مستقلاً از آنان پيروى مى کردند، و نيز فراخوانى ايشان به بغداد و رحلت آن حضرت در همان سال در بغداد، همگى نشانه اى به شهادت آن بزرگوار به دست عاملان معتصم عباسى مى باشد.[4]

دستگاه خلافت قبل از آن هم در پى مسموم کردن امام(عليه السلام) برآمد اما تا آن زمان موفق به اجراى نقشه شوم خود نگشته بود.[5]

معتصم پس از چند بار عدم موفقيت اين بار کسى را براى اجراى اين توطئه انتخاب کرد که يقين داشت به وسيله او به هدف پليد خود مى رسد و او مأمور و جاسوس ويژه دستگاه خلافت در اندرون خانه امام(عليه السلام) يعنى «ام الفضل»، دختر مأمون بود.

وقتى از سوى معتصم با دستيارى «جعفر بن مأمون» اين مأموريت به او پيشنهاد شد، پذيرفت چه آنکه آنها نقطه ضعف او را مى دانستند و ام الفضل از ابتداى زندگى با آن حضرت ناراضى بود. زيرا که زندگى اى که او با آن خو گرفته بود با زندگى حضرت تناسبى نداشت.[6]

ام الفضل زهر دريافتى از معتصم را در انگور قرار داد و خدمت امام جواد(عليه السلام) آورد و آن حضرت را مسموم ساخت. هرچند او پس از اين که امام(عليه السلام) را از انگورها خورد (به ظاهر) پشيمان شد و شروع به گريه کرد اما به منظور پليد آنان جامه عمل پوشاند.[7]

امام(عليه السلام) در آخر ذيقعده سال220 هجرى، در حالى که25 سال از عمر پربرکتشان مى گذشت به شهادت رسيدند و پيکر پاک ايشان در کنار جد بزرگوارشان حضرت موسى بن جعفر(عليه السلام) در قبرستان قريش در بغداد به خاک سپرده شدند.[8]

بارگاه ملکوتى اين پيشواى معصوم(عليهما السلام) هم اکنون به «کاظمين» معروف است و زيارتگاه و کعبه آمال شيفتگان حق و دوستداران مکتب امامت و ولايت است.درود خدا و فرشتگان و مؤمنان بر آنان باد.

منبع:سايت امام جواد (ع)

پی نوشتها:

[1] . سيد محمد حسينى، همان، ص209 ؛ به نقل از مناقب، ج4، ص384 ؛ شيخ مفيد احضار امام(عليه السلام) و شهادت را سال225 ه. ذکر کرده است. رک: محمد بن محمد نعمان، مفيد، الارشاد، ج2، ص410.

[2] . محمدباقر، مجلسى، بحارالانوار، ج50، ص8.

[3] . جواد، فاضل، معصومين چهارگانه، تهران، چاپخانه على اکبر علمى، 1338، ص200.

[4] . رسول جعفريان، حيات فکرى و سياسى امامان شيعه، ج2، ص121.

[5] . رک: سيد محمد، حسينى شاهرودى، زندگانى امام جواد(عليه السلام)، ص125؛ به نقل از مدينه المعاجز، ص534، به نقل از حياه اولى النهى، ص168.

[6] . رک: محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج50، ص83.

[7] . همان، ص17.

[8] . سيد محمد، حسينى شاهرودى، زندگانى امام جواد(عليه السلام)، به نقل از دلائل الامامه، ص208 ؛ مناقب، ج4، ص379.

فعالیتهاى امام علی النقی (ع) در مدینه

 در متون تاریخى، به طور تفصیل و مشخص، به خدمات و فعالیتهاى فرهنگى، سیاسى و اجتماعى امام هادى (علیه السلام) در «مدینه » تصریح نشده است، ولى از شواهد و قراین تاریخى و گفتگوهاى آن حضرت با افراد، مى توان به جلوه و نمودارى از تلاشهاى آن حضرت پى برد. اینك پاره اى از قراین و موضوعات روشنگر این حقیقت:

1 – ارتباط مداوم دانش دوستان و علاقه مندان به خاندان پیامبر(صلی الله علیه و آله) با امام (علیه السلام) و آمد و رفت چهره هاى سرشناس و نمایندگان مردم از راههاى دور و نزدیك به خانه آن حضرت.

«داویت. م. رونلدسن» پس از بحث مفصلى درباره امام هادى (علیه السلام) مى نویسد:

«گروه زیادى از شهرهاى شیعه نشین همچون عراق، ایران و مصر، براى استفاده از محضر او به سوى مدینه می شتافتند.»[1]

2 – گزارش مسؤول امور نظامى و نماز از امام (علیه السلام) نزد متوكل و اینكه وجود آن حضرت در «مدینه» موجب بیرون رفتن دو پایگاه مهم توحید از سیطره و حاكمیت حكومت عباسى خواهد گشت.

3 – ترتیب اثر دادن متوكل به گزارشات رسیده و اقدام سریع وى جهت تبعید امام (علیه السلام) به «سامرا» و تحت نظر گرفتن آن حضرت.

4 – شكل مكاتبه متوكل با امام (علیه السلام) و نحوه برخورد او با آن حضرت در نامه و نیز انتخاب یكى از فرماندهان نظامى همراه سیصد سرباز، براى انتقال امام (علیه السلام) به «سامرا».

5 – آگاه ساختن افراد از برخى جریانات سیاسى.

«خیران اسباطى » مى گوید: «در مدینه خدمت على بن محمد (علیه السلام) رسیدم. پرسید: از واثق چه خبر؟

– جانم به فدایت، در كمال سلامتى است، من به تازگى – یعنى ده روز است كه – از او جدا شده ام و او در سلامتى كامل بود.

– مردم مدینه مى گویند كه او مرده است.

– عرض كردم، من تازه او را دیده ام.

– مردم مى گویند كه او در گذشته است.

وقتى امام فرمود: مردم مى گویند، فهمیدم كه مقصود از مردم خود آن حضرت است.

سپس امام (علیه السلام) پرسید: متوكل در چه وضعى بود؟

– وقتى من آمدم او در بدترین وضع در زندان بود.

– او هم اكنون زمامدار است، «ابن زیات » (محمد بن عبد الملك زیات وزیر واثق) چه مى كرد؟

– مردم فرمانبر او هستند و فرمان، فرمان اوست.

– این مقام براى او شوم است و دچار نكبت خواهد شد.

امام (علیه السلام) لحظاتى سكوت كرد، سپس فرمود: اى خیران! ناگزیر مقدرات و دستورات الهى باید اجرا شود. «واثق » مرد و «متوكل » بر جاى او نشست و «ابن زیات » كشته شد.

عرض كردم: فدایت شوم، چه زمان؟

فرمود: شش روز پس از بیرون آمدن تو از «سامرا».[2]

نكاتى در مورد این گفتگو:

الف – این فراز تاریخى بیانگر نحوه برخورد و تاكتیكهاى سیاسى امام (علیه السلام) در برابر جریانهاى سیاسى روز است. سؤال آن حضرت از وضعیت حكمران و وزیر او و نیز خلیفه آینده آن هم از شخصى كه با مسائل سیاسى آشنایى كامل داشته و با افراد مورد سؤال ارتباط نزدیك دارد، نشانگر این است كه امام (علیه السلام) هر چند در «مدینه » و دور از پایتخت است، ولى اوضاع و جریانات سیاسى حكومت را كاملا تحت نظر داشته و از آخرین تحولات مطلع است.

ب – امام (علیه السلام) خبر مرگ «واثق » را در آغاز از قول مردم «مدینه » نقل كرد تا جلو هر گونه خطر احتمالى را بگیرد، ولى هنگامى كه در طرف، آمادگى لازم را به وجود آورد و او احساس كرد این خبر جز از ناحیه امام (علیه السلام) و علم امامت امكان ندارد با این سرعت به «مدینه » رسیده باشد، موضوع را به صورت قطعى تشریح كرد.

ج – امام (علیه السلام) در این گفتگو به صرف بازگو كردن حادثه به عنوان یك خبر بسنده نكرد، بلكه آن را در چارچوب قدرت و علم و حاكمیت و فرمان خداوند دانست و با بیان ظریف و جالبى به یكى از سنتهاى تغییر ناپذیر الهى اشاره كرد و در حقیقت، ذلت و نكبت متوجه به سردمداران عباسى را معلول جنایات و ستمگریهاى آنان دانست. و این بیان، هشدارى به سردمداران آینده عباسى بود كه چنانچه آنان نیز روش نیاكان خود را دنبال كنند به سرنوشت ایشان دچار خواهند گشت.

6 – موقعیت امام (علیه السلام) با «بغاى بزرگ » یكى از افسران ارشد و متنفذ حكومت عباسى.

درباریان، فرماندهان و سرداران نظامى دستگاه خلافت عباسى همچون اربابانشان پایبند و دلبسته به حكومت و فرمانروایى بوده و نسبت به علویان به ویژه امامان علیهم السلام دشمنى و كینه خاصى داشتند، از این رو، پیشوایان دین به همان نسبت كه خود را از حكمرانان دور نگه داشته و در برخورد با آنان احتیاط لازم را معمول مى داشتند، نسبت به وابستگان حكومت نیز این روش را پى مى گرفتند. ولى در مواردى كه زمینه را مساعد مى دیدند؛ سعى مى كردند به بهانه اى با ایشان تماس گرفته و آنان را به مسیر حق رهنمون سازند و یا دست كم از وجود آنها براى رفع مشكلات شیعیان استفاده كنند. برخورد امام هادى(ع) با «بغاى بزرگ » در مدینه نمونه اى از این برخوردهاست.

پیش از بیان دیدار امام (علیه السلام) با «بغا» به پاره اى از اظهار نظر مورخان درباره این سردار بزرگ ترك اشاره مى كنیم تا به اهمیت و موقعیت برخورد امام (علیه السلام) با او پى ببریم. مسعودى مى نویسد:

«در میان تركها، «بغا» پایبند به دین بود و نسبت به علویان مهربانى و خوشرفتارى مى كرد. »[3]

سپس از قول خود او داستانى راجع به مهربانى وى نسبت به یكى از علویان نقل مى كند كه خلاصه آن چنین است:

«معتصم بر یكى از علویان خشم گرفت و به من دستور داد تا او را در میان حیوانات درنده بیاندازم تا طعمه درندگان گردد، ولى من تحت تاثیر دعاها و سخنان او قرار گرفتم و از این كار منصرف شدم و او را آزاد كردم و تعهد گرفتم كه تا معتصم زنده است خود را نشان ندهد. »[4]

سپس به خوابى كه دیده اشاره مى كند و مى گوید:

«در خواب به حضور پیامبر(ص) رسیدم، فرمود: اى بغا! تو نسبت به فردى از امت من مهربانى كردى. او درباره تو دعایى كرد كه به اجابت رسید. . .

عرض كردم: اى رسول خدا! از پروردگارت بخواه كه عمر مرا تا 95 سال طولانى كند. پیامبر(ص) دعا كرد. مردى در كنار رسول خدا بود، او نیز براى من دعا كرد و گفت: خدایا او را از آفت و بلا حفظ كن.

به او گفتم: تو كیستى؟ گفت: على بن ابیطالب. از خواب بیدار شدم در حالى كه نام على بن ابیطالب بر زبانم جارى بود.»[5]

تاریخ بین امام هادى علیه السلام و چنین فردى كه از چنان زمینه و ویژگیهایى برخوردار است دیدارى را ثبت كرده است: در سال 230 هجرى قمرى كه امام (علیه السلام) در مدینه بود، اطراف این شهر مورد هجوم و غارت اعراب «بنى سلیم » قرار گرفت، به گونه اى كه گروه زیادى كشته شدند و اموال و چارپایان آنان به غارت رفت.

كارگزار مدینه سپاهى را براى سركوبى شورشیان بسیج كرد ولى از آنان شكست خورد. «واثق » ناچار «بغاى كبیر» را با نیروى انبوهى براى سركوب شورشگران فرستاد.

«بغا» وارد مدینه شد و با شورشیان جنگید، عده اى از آنان را كشت و گروهى را به اسارت گرفت، بقیه نیز پراكنده شدند.[6] ابوهاشم جعفرى مى گوید:

«هنگامى كه «بغا» با سپاهش وارد مدینه شد تا به نبرد اعراب شورشى برود امام هادى (علیه السلام) به ما فرمود: با من بیرون آیید تا برویم و ببینیم این سردار ترك چگونه نیروهاى خود را براى سركوبى شورشگران آماده و مجهز كرده است. ما به بیرون رفتیم و بر سر راه ایستادیم. سپاهیان «بغا» از جلو ما گذشتند، هنگامى كه «بغا» در برابر ما قرار گرفت امام (علیه السلام) با او به زبان تركى سخن گفت. او از اسب فرود آمد و بر پاى مركب امام (علیه السلام) بوسه زد.

من (از این منظره شگفت زده شدم و) بغا را سوگند دادم و به او گفتم: امام (علیه السلام) به تو چه فرمود؟ بغا پرسید: آیا این فرد پیغمبر است؟

گفتم: نه. گفت: او مرا به اسمى خواند كه در كوچكى و در بلاد ترك بدان خوانده مى شدم و تا كنون كسى از آن آگاهى نداشت. »[7]

تاریخ از گفتگوهایى كه میان امام (علیه السلام) و بغا، همچنین میان یاران آن حضرت و بغا – به احتمال – صورت گرفته سخنى به میان نیاورده است.

آنچه از این گفتگو به دست مى آید دو نكته مهم است:

1 – روش عملى امام (علیه السلام) در برخورد با این جریان.

در شرایطى كه احساسات مردم بر اثر غارت و كشتار شورشیان جریحه دار شده بود و مردم از دفع فتنه آنان ناتوان مانده بودند، امام (علیه السلام) براى دیدار فرمانده مقتدر ترك و لشكریان او با یارانش به بیرون مدینه رفت و با این كار هم بر دلهاى جریحه دار و داغ دیده مردم مرهم نهاد و هم به عنوان رهبر و پیشواى مردم مدینه فرمانده ترك را بر ماموریتش تشویق و ترغیب كرد.

2 – نتیجه مهم این دیدار.

«بغا» كه از پیش متمایل به خاندان پیامبر(صلی الله علیه و آله) بود در این دیدار آنچنان تحت تاثیر رفتار و سخنان امام (علیه السلام) قرار گرفت و شیفته آن حضرت شد كه در محضر او به خاك افتاد و بر پاى مركبش بوسه زد.

كتاب: تحلیلى از تاریخ دوران دهمین خورشید امامت، ص 73

نویسنده: مركز تحقیقات سپاه پاسداران انقلاب اسلامى

پى نوشت ها:

[1] . عقیدة الشیعة، ص 215، به نقل ائمتنا، ج 2، ص 257.

[2] . اعلام الورى، ص 341، و الارشاد، ص 329.

[3] . مروج الذهب، ج 4، ص 75.

[4] . همان مدرك، ص 76.

[5] . همان مدرك، ص 76.

[6] . ر. ك. الكامل فى التاریخ، ابن اثیر، ج 7، ص 12 – 13.

[7] . اعلام الورى، ص 343.

مقام علمی ـ سیاسی امام جواد (علیه السلام)

امام جواد(ع) در دوره‌ای امامت خویش را آغاز کرد که به رغم اقتدار شیعیان، عرصه سیاسی و اجتماعی جامعه گرفتار چالش‏‌‌های عمیق عقیدتی و درگیری‏‌‌های مختلف شده بود. آنان دستورات ومطالب دینی را به عقل خویش عرضه می‌نمودند و آن چه را که عقلشان صریحا تایید می‌کرد، می‌پذیرفتند و بقیه را انکار می‌کردند و چون نیل به مقام امامت در سنین خردسالی با عقل ظاهر بینشان سازگار نبود، پرسش‏‌‌های دشوار و پیچیده‌ای را مطرح می‌کردند تا به پندار خویش حضرت جواد(ع) را در میدان رقابت علمی و سیاسی شکست دهند.

مقام علمی ـ سیاسی امام جواد (علیه السلام)

آغازین سخن

مطالعه سیره و زندگی ائمه اطهار(ع) و توجه به تلاش های علمی و سیاسی آنان نشان می دهد که آن بزرگواران چشمه های جوشان معرفت و گنجینه های علوم الهی هستند که چون چراغی پرفروغ و خاموش نشدنی در وادی جهل و ظلمت پرتوافشانی می کنند،به طوری که در عرصه علم و دانش تاریکی را از بین برده و در حوزه سیاست امید حق ستیزان را نومید می سازند.

امام جواد(ع) همانند دیگر امامان معصوم(ع) دارای کمالات علمی و اندیشه های سیاسی در مرتبه اعلی است که بعد از شهادت پدر بزرگوارش، در کودکی، امامت و رهبری شیعیان را به عهده گرفت و به رغم مشکلات حادّ جامعه مسلمین نقش شایسته ای در راه گسترش دانش و فرهنگ حیات بخش اسلام ایفا نمود.

مقاله ای که از نظر خوانندگان عزیز می گذرد گامی است در بیان تلاش های علمی و سیاسی آن گوهر نبوی.

امید است که ره توشه ای باشد برای پویندگان راه امامت و ولایت.

فضای سیاسی و اجتماعی

امام جواد(ع) در دوره ای امامت خویش را آغاز کرد که به رغم اقتدار شیعیان، عرصه سیاسی و اجتماعی جامعه گرفتار چالش های عمیق عقیدتی و درگیری های مختلف شده بود.

دوران امامت آن حضرت با خلافت دو نفر از خلفای ستم پیشه عباسی (مأمون و معتصم) مقارن بود.

مأمون به دلیل این که با قتل امام رضا(ع) دچار بدنامی و تزلزل شده بود، صلاح نمی دید که بیش از آن به آزار امام جواد(ع) بپردازد. هم چنین به دلیل قدرت شیعیان در آن روزگار تمام سعی خود را بر آرام نگه داشتن اوضاع مصروف می داشت، لذا به منظور دست یابی به چنین هدفی ناچار شد آن حضرت را مانند پدرش امام رضا(ع) در قدرت سهیم کند. امام ولایتعهدی را قبول کرد، مشروط بر این که هرگز در کاری دخالت نکند و این امر مشروع بودن حکومت خلیفه را با سؤال روبه رو می کرد. امام جواد با گذاشتن شروطی مبنی بر دخالت نکردن در امور، عملاً ناچار شدن خود را به پذیرش ولایت عهدی به نمایش گذاشت و نقشه خلیفه را که با این هدف درصدد کسب مشروعیّت بود، ناکام گذاشت.

مسأله مخاطره آمیزی که در این مقطع حسّاس شیعیان را تهدید می کرد، قدرت گرفتن و پیشرفت «مذهب معتزله» بود. مکتب اعتزال در آن زمان رواج و رونق بسیاری گرفته بود و حکومت وقت از طرفداران آن بسیار حمایت می کرد. آنان دستورات ومطالب دینی را به عقل خویش عرضه می نمودند و آن چه را که عقلشان صریحاً تأیید می کرد، می پذیرفتند و بقیّه را انکار می کردند و چون نیل به مقام امامت در سنین خردسالی با عقل ظاهر بینشان سازگار نبود، پرسش های دشوار و پیچیده ای را مطرح می کردند تا به پندار خویش حضرت جواد(ع) را در میدان رقابت علمی و سیاسی شکست دهند. امّا آن امام با پاسخ های قاطع و استدلال های قوی از این مناظره ها سربلند بیرون آمد و هرگونه تردید در مورد امامت خویش را از بین برد و اصل امامت را تثبیت نمود و نشان داد که برخورداری از منصب الهی در خردسالی هیچ مشکلی ندارد.

از دیگر مسائل مطرح در این عصر، تهاجم عقیدتی و نیرنگ بازی های دو خلیفه ملعون عباسی(مأمون و معتصم) با مردم بود. به گواهی تاریخ مأمون مکّارترین و منافق ترین خلیفه عباسی بود که برای کسب پیروزی نهایی و قطعی بر اندیشه شیعه بسیار کوشید و هدف نهایی وی از تشکیل مناظره با امامان شیعه شکست ایشان و در نهایت سقوط مذهب تشیّع بود، زیرا او می خواست برای همیشه ستاره تشیّع افول کند و بزرگ ترین مانع در برابر حاکمان غاصب و ستمگر از میان برداشته شود، امّا در چنین عصری امام محمد تقی(ع) قاطعانه و با اقتدار الهی تمام در برابر انحرافات، مسامحه ها، توهین ها و دیگر مکرهای خلفای باطل ایستاد و از حقانیّت دین اسلام و شیعیان دفاع کرد.(1) ایشان به رغم محدودیّت های موجود از سوی دستگاه خلافت، از طریق نصب وکلا و نمایندگان، ارتباط خود را با شیعیان حفظ می کرد. در سراسر قلمرو حکومت مأمون و معتصم آن حضرت کارگزارانی را اعزام می کرد و با فعالیّت های سیاسی گسترده از تجزیه نیروهای شیعه جلوگیری می نمود.

از جمله: آن بزرگوار به وکلای خود اجازه می داد که به درون دستگاه خلافت نفوذ کرده و مناصب حسّاس حکومتی را در دست بگیرند.

هم چنین برخی از کارگزاران امام نیز به عنوان حاکم شهرها منصوب شدند و همه امور را با دقّت تحت نظر داشتند.(2) در دوران امامت امام نهم بعضی از انحرافات عقیدتی مطرح بود که ریشه در دوران های قبل داشت، ولی آن بزرگوار به مناسبت هایی با این انحرافات برخورد می کرد و با اعلام موضع خویش، نظر حق و صائب را بیان می نمود و مردم را از باورهای ناصحیح و غلط باز می داشت.

امام جواد(ع) در برابر فرقه هایی که در دوران امامتش وجود داشت، شیعیان را راهنمایی می کرد. یکی از این فرقه ها اهل حدیث بود که مجسّمی مذهب بوده و خدا را جسم می پنداشتند. امام درباره آنان به شیعیان می فرمود:

که اجازه ندارند پشت سر هر کسی که خدا را جسم می داند، نمازگزارده و به او زکات بپردازند.(3)

واقفیّه یکی دیگر از فرقه های موجود انشعابی از شیعه بود که به صورت معضلی بزرگ در مقابل شیعیان مطرح شده بود؛ آنان کسانی بودند که پس از شهادت امام کاظم(ع) بر آن حضرت توقّف کرده و امامت فرزندش علی بن موسی الرضا(ع) را نپذیرفتند.

زیدیه نیز فرقه ای بود منشعب از شیعه که طعن آنان بر امامان معصوم(ع)، سبب موضع گیری تند ائمه در برابر این گروه شد، چنانکه در روایتی از امام جواد(ع) واقفیّه و زیدیّه مصداق آیه: «وجوهٌ یومئذٍ خاشعةٌ عاملةٌ ناصبة»(4) خوانده شدند و در ردیف ناصبی ها قرار گرفتند.(5)

منزلت علمی

با این که مناصب الهی وابسته به سن خاص نیست و خداوند مقام نبوّت را در کودکی به بعضی از پیامبران اعطا نموده، ولی با این حال امامت پیشوای نهم و مقام علمی او نه تنها از طرف مخالفان مورد تردید جدّی واقع شد، بلکه افراد عادّی از شیعیان و برخی از بزرگان و علمای شیعه نیز در این مسئله گفت و گو داشتند و در واقع این قضیّه به صورت یک معضل اعتقادی درآمده بود.

ابن رستم طبری از دانشمندان قرن چهارم می نویسد: «زمانی که سن امام جواد(ع) به شش سال و چند ماه رسید، مأمون پدرش امام رضا(ع) را به شهادت رساند و شیعیان در حیرت و سرگردانی فرو رفتند و در میان مردم اختلاف نظر پدید آمد و سن ابوجعفر را کم شمردند و شیعیان در سایر شهرها متحیّر شدند.»

(6) به همین جهت شیعیان اجتماعاتی تشکیل دادند و دیدارهایی با آن حضرت به عمل آوردند و به منظور آزمایش و حصول اطمینان از این که دارای علم امامت است، پرسش هایی را مطرح کردند و هنگامی که پاسخ های قاطع و روشن دریافت نمودند، مقام علمی آن بزرگوار را باور کردند و آرامش یافتند.

با طرح پرسش هایی از امام جواد(ع) نه تنها عظمت علمی آن حضرت در نزد شیعیان به اثبات رسید، بلکه علمای مذاهب دیگر این عظمت علمی را باور کردند.

از جمله: ابن حجر هیثمی می نویسد: «مأمون او را به دامادی انتخاب کرد، زیرا با وجود سن کم از نظر علم و آگاهی و حلم بر همه دانشمندان برتری داشت.»(7)

هم چنین دانشمندان دیگری که به مقام علمی و والای آن حضرت اعتراف نموده اند، عبارتند از:

احمد بن خطیب بغدادی (متوفای 463 ق) یحیی بن اکثم (متوفای 242 ق)، عزالدّین ابن اثیر جوزی(متوفای 630 ق)، ابن تیمیه حرّانی دمشقی (متوفای 758 ق) ابن عماد حنبلی دمشقی (متوفای 1089 ق) و دانشمندان دیگر…

از زیباترین و جالب ترین جلوه های علم و فضل امام نهم بازخوانی اندیشه ها می باشد. قاسم بن عبدالرحمان می گوید: به مذهب زیدیّه گرایش داشتم که به شهر بغداد سفر کردم.

مدّتی در آنجا بودم. روزی در یکی از خیابان های آن شهر، مردم را دیدم که با شور و شوق در جنب و جوش هستند. بعضی می دوند و برخی سعی می کنند تا خود را به نقاط بلند برسانند.

بعضی نیز ایستاده و به نقطه ای خیره شده اند، پرسیدم: مگر چه شده؟ گفتند: ابن الرضا(ع) می آید.

من هم ایستادم و به نظاره پرداختم حضرت سوار بر مرکب به سوی ما می آمد. همان طور که به او نگاه می کردم، با خودم گفتم:خداوند گروه امامیه را از رحمت خود دور کند.

آنان معتقدند که پروردگار سبحان، اطاعت از این جوان را بر مردم واجب گردانیده است. همین که این به ذهنم خطور کرد، حضرت خطاب به من این آیه را تلاوت کرد: «فقالوا ابشراً منّا واحدا نتّبعه انّا اذاً لفی ضلالٍ و سعر؛(8) قوم ثمود گفتند: آیا ما از بشری از جنس خود پیروی کنیم؟ اگر چنین کنیم، در گمراهی و جنون خواهیم بود. در این هنگام با خود گفتم: مثل این که او ساحر است و از دل من خبر می دهد.

بار دیگر حضرت خطاب به من این آیه شریفه را تلاوت کرد: «أالقی الذّکر علیه من بیننا بل هو کذّاب اسرٌ؛(9) آیا تنها به او وحی نازل شده است؟ نه او آدم بسیار دروغگو و خود پسند است.»

وقتی دیدم آن حضرت از اندیشه های قلبی من خبر می دهد، اعتقادم به آن بزرگوار کامل شد و از مذهب زیدیه دست برداشتم و به امامت ایشان اقرار کردم و اعتراف نمودم که او حجّت خدا بر مردم است.(10)

تربیت شاگردان

در دوره امام جواد(ع) تا زمان امام حسن عسگری(ع) به دلیل فشارهای سیاسی و کنترل شدید فعالیّت های آنان از طرف دربار خلافت، شعاع فعالیّت های علمی آن بزرگواران بسیار محدود بود، هر چند از علم وسیعی برخوردار بودند.

پیشوای نهم شیعیان با توجه به این که در سن جوانی به شهادت رسید، در عمر کوتاه و با برکت خویش علاوه بر انجام وظایف سنگین رهبری امّت، به تربیت شاگردانی که بتوانند پیام آسمانی خاندان نبوّت و امامت را به نسل بعدی منتقل سازند، توجه خاص داشت.

دانشمندان علم رجال و تراجم تعداد اصحاب و شاگردان امام محمد تقی(ع) را یک صدو ده نفر ذکر کرده اند.

(11) بیست و شش نفر از آنان مجموعاً هفتاد و هشت اثر نوشته اند که یکی از آنان «علی بن مهزیار» است با تألیف سی و پنج اثر. دیگری «محمد بن عبداللّه بن مهران» است که دارای هفت اثر می باشد و سومی «معاویه بن حکیم» با هفت اثر.(12)

یکی از اصحاب امام جواد(ع) حضرت عبدالعظیم حسنی(ع) است که مقدار قابل توجهی حدیث از امام نقل کرده است.(13)

از دیگر چهره های برجسته و درخشان از بین شاگردان و راویان آن حضرت می توان از «احمد بن محمد بن نصر بزنطی»، «زکریا بن آدم»،

«حسین بن سعید اهوازی» و «احمد بن محمد بن خالد برقی» که هر کدام در صحنه های علمی و فقهی وزنه ای خاص به شمار می رفتند، نام برد. قابل ذکر است که روایت کنندگان از امام جواد(ع) منحصر به راویان و محدّثان شیعه نمی باشند، بلکه محدّثان و دانشمندان اهل تسنّن نیز معارف و حقایقی از اسلام را از آن حضرت نقل کرده اند، از جمله: «خطیب بغدادی» احادیثی با سند خود از آن بزرگوار نقل کرده است.(14) هم چنین «ابوبکر احمد بن ثابت» و «ابواسحاق ثعلبی» در کتب تاریخ و تفسیر خویش روایاتی از آن امام نقل کرده اند.(15)

نکته قابل دقت در روایات رسیده از امام جواد(ع) تنوّع روایات در موضوعات مختلف و مورد نیاز آن زمان بوده است که به عنوان نمونه به این موضوعات می توان اشاره کرد:

1. توحید و بسیاری از شبهاتی که در این زمینه در آن زمان مطرح بوده است.(16)

2. تفسیر قرآن، تأویل و بیان بطون آیات.

3. روایات فقهی در باب نماز، زکات، حج و…

4. بیان فلسفه و علل احکام.

مناظره های علمی

دولت عباسی به منظور درهم شکستن چهره علمی امامان(ع) و زیر سؤال بردن دانش و حتی امامت آنان، جلسات مناظره و گفت وگوی علمی تشکیل می داد. البته با این کار عباسیان نه تنها به مقصود خویش نمی رسیدند، بلکه موجب رسوایی و فضاحت خود می شدند.

از آن جا که امام جواد(ع) نخستین امامی بود که در خردسالی به منصب امامت رسید، آن حضرت مناظرات و گفت و گوهایی داشته است که برخی از آن ها بسیار مهم و مفید بوده است.

راز برپایی آن مناظرات این بود که از یک طرف امامت آن امام به خاطر کمی سن برای بسیاری از شیعیان کاملاً ثابت نشده بود، از این رو برای اطمینان خاطر و به عنوان آزمایش، سؤالات فراوانی از ایشان می کردند. از طرف دیگر مکتب اعتزال و افراطی گری در بهره وری از عقل رونق یافته بود و حکومت وقت نیز از آنان پشتیبانی می کرد، لذا این گروه سؤالات عقلی دشواری مطرح می کردند تا به پندار خامشان حضرت را در میدان رقابت علمی شکست دهند، ولی در همه این مناظرات، امام جواد(ع) با علم امامت که ناشی از علم خداوندی است، با پاسخ های قاطع هرگونه شک و تردید را در مورد امامت خود از بین برد.

به همین جهت است که بعد از ایشان در دوران امامت امام هادی(ع) که در کودکی به امامت رسید، مشکلی ایجاد نشد و برای همه روشن شده بود که خردسالی مانع منصب امامت نمی شود.

مناظره آن بزرگوار با «یحیی بن اکثرم» و «ابن ابی داود» و غلبه بر آن دو از این نمونه مناظرات است.(17)

پاسدار حریم وحی

نهمین امام شیعیان بر این باور بود که آیات الهی باید در سطح جامعه فراگیر شود و تمام مسلمانان در گفتار و رفتار و استدلال های روزمره خود از قرآن و معارف بلند آن بهره گیرند. به همین جهت سعی می کرد که در گفت و گوها و معاشرت و برخورد با مردم از آیات قرآن استفاده کند.

امام جواد(ع) به عنوان پاسدار حریم وحی از تفسیرهای نابه جا و غیر عقلانی آیات قرآن جلوگیری کرده و علما و دانشمندان را به سوی فهم صحیح آیات راهنمایی می کرد.

روزی در مجلس معتصم برخی از دانشمندان به آیه ای استناد کرده و یک حکم شرعی صادر نمودند. امام که در آن جلسه حضور داشت، خطای آنان را گوشزد نمود و تفسیر صحیح را برای حاضرین بیان کرد. «محمد بن مسعود عیاشی سمرقندی» در تفسیر خود ماجرای آن مجلس را چینین آورده است:

در زمان معتصم عباسی عوامل خلیفه، عدّه ای دزد را دستگیر کرده و از مرکز خلافت در مورد چگونگی مجازات آنان خواستار دستور بودند.

خلیفه در مورد این حادثه حساس مجلس مشورتی تشکیل داد و از دانشمندان عصر، کیفیّت اجرای حدّ شرعی را در مورد آنان خواستار شد. آنان گفتند: قرآن در این مورد بهترین راه کار است، آن جا می فرماید: «انّما جزاء الّذین یحاربون اللّه و رسوله و یسعون فی الارض فساداً ان یقتّلوا او یصلّبوا او تقطّع ایدیهم و ارجلهم من خلافٍ اوینفوا من الارض…؛(18) کیفر کسانی که با خدا و پیامبرش به جنگ بر می خیزند و در روی زمین در اشاعه فساد تلاش می کنند، این است که اعدام شوند یا به دار آویخته شوند یا دست و پای آنان بر عکس یکدیگر قطع شود و یا این که از سرزمین خود تبعید گردند.»

آنان به خلیفه پیشنهاد کردند طبق این آیه یکی از کیفرهای فوق را در مورد تبهکاران انتخاب کند. معتصم عباسی در همان جلسه از امام نیز نظر خواست. آن حضرت اول از اظهار نظر خودداری کرد، امّا وقتی که با اصرار خلیفه مواجه شد، نظر خود را چنین اعلام کرد: ایشان در استدلال به آیه خطا کردند.

استنباط حکم شرعی از این آیه دقت بیش تری می طلبد و باید تمام جوانب مسأله در نظر گرفته شود و نسبت به جرم های مختلف کیفرها فرق می کند؛ زیرا این مسأله صورت های مختلف و احکام جداگانه دارد:

1ـ اگر این راهزنان فقط راه را نا امن کرده اند، و نه کسی را کشته و نه مالی را به غارت برده اند، مجازات آنان فقط حبس است و این همان معنی «نفی الارض» است.

2ـ اگر راه را نا امن کرده و افراد بی گناهی را کشته اند، امّا به مال دیگران تجاوز نکرده اند، مجازات آنان اعدام است.

3ـ اگر امنیّت را از راه های عمومی سلب کرده، انسان های بی گناه را کشته و مال مردم را نیز به غارت برده اند، کیفر آنان باید سخت تر باشد، یعنی اول دست و پایشان را به عکس هم دیگر قطع می کنند، سپس به دار مجازات آویخته می شوند. معتصم این نظریه را پسندید و به عامل خود دستور داد که طبق نظر امام جواد(ع) عمل کند.(19)

استدلال به قرآن

مسئله امامت حضرت جواد(ع) در خردسالی، در عصر امامت خود ایشان نیز مطرح بود،لذا این مسئله را از خود ان حضرت می پرسند.

مرحوم کلینی می نویسد: شخصی محضر امام جواد(ع) شرف یاب شد و گفت:

یابن رسول اللّه! عدّه ای از مردم نسبت به موقعیت امامت شما شبهه ایجاد می کنند. حضرت در پاسخ چنین فرمود: خداوند متعال به حضرت داود(ع) وحی کرد که فرزندش سلیمان(ع) را جانشین خود قرار دهد، با این که سلیمان کودکی خردسال بود.

این موضوع را برخی از دانشمندان بنی اسرائیل نپذیرفتند و در اذهان مردم شک و شبهه ایجاد کردند، به همین جهت خداوند به حضرت داود(ع) وحی کرد که عصا و چوب دستی اعتراض کنندگان و سلیمان(ع) را بگیر و هر کدام را با علامتی مشخص کن که از چه کسی است؟ سپس آن ها را شبانگاه در جایی پنهان نما. فردای آن روز به همراه صاحبان آن ها بروید و چوب دستی ها را بردارید. چوب دستی هر کس سبز شده باشد، همان شخص جانشین و حجّت بر حق خدا خواهد بود.

همگی این پیشنهاد را پذیرفتند و چون به مرحله اجرا درآوردند، عصای حضرت سلیمان(ع) سبز شده بود. پس از آن همه افراد پذیرفتند که او حجّت و پیامبر خداست.(20)

«علی بن اسباط» یکی از یاران امام محمد تقی(ع) می گوید: روزی به محضر آن حضرت رسیدم در حالی که در مورد امامت ایشان در خردسالی شک و تردید داشتم. در همان لحظه امام در برابر من نشست و فرمود:

خداوند درباره امامت حجّت آورده، همان طوری که درباره نبوت حجّت آورده است. قرآن کریم درباره حضرت یحیی(ع) می فرماید: «…و آتیناه الحکم صبیّاً؛(21) ما به یحیی در کودکی فرمان نبوت دادیم.» و درباره حضرت یوسف(ع) می فرماید: «و لمّا بلغ اشدّه آتیناه حکماً و علماً…؛(22) هنگامی که به حدّ رشد رسید، به او حکم نبوّت و دانش دادیم» بنابراین همان گونه که ممکن است خداوند علم و حکمت را در سن چهل سالگی به شخصی عنایت کند، ممکن است همان حکمت رادر دوران کودکی نیز عطا کند.(23)

احادیث و کلمات قصار

در منابع تشیّع و تسنّن از امام محمد تقی(ع) بیش از دویست و بیست حدیث در زمینه های مختلف فقهی، اخلاقی و اجتماعی به ما رسیده است. شایان ذکر است که تعداد یک صد و بیست نفر، احادیث صادره از آن حضرت را روایت کرده اند.

از این مقدار حدیث که از آن بزرگوار نقل شده می توان به عظمت علمی و احاطه ایشان بر مسائل فقهی، تفسیری، عقیدتی و نیز دعا و مناجات پی برد، چنان که در لابلای کلمات قصار زیبایی که از آن حضرت برجای مانده، کمالات اخلاقی ایشان به خوبی نمایان است.

بخشی از کلمات قصار امام را «ابن صبّاغ مالکی» در کتاب «الفصول المهمّه» آورده است. همین طور در کتاب «تحف العقول» و مصادر دیگر نیز این نوع کلمات فراوان یافت

می شود. هم چنین بخش عمده روایات فقهی امام را باید در نامه هایی که در پاسخ به بلاد مختلف اسلامی فرستاده اند، جست و جو کرد.(24) حسن ختام این نوشتار را با حدیثی زیبا و با برکت از آن امام همام زینت می دهیم که فرمود: «ثلاث خصالٍ تجتلب بهنّ المحبّة؛الانصاف فی المعاشرة و المواساة فی الشدّة و الانطواع و الرّجوع علی قلبٍ سلیمٍ؛(25) با سه چیز می توان محبت دیگران را جلب نمود: انصاف داشتن در برخوردها، همدردی با دیگران در سختی ها و راحتی ها و داشتن قلب سلیم.» امید است که این حدیث و سایر احادیث نورانی آن حضرت مشعل های فروزانی باشد در دهکده ظلمانی جهان امروز و چراغ هایی در کوره راه های دشوار زندگی.

پی نوشت ها:
1. بحارالانوار، علامه مجلسی، ج 50، ص 74.
2. تاریخ غیبت، امام دوازدهم، حسین جاسم، ترجمه سید محمد نقی، آیت اللّهی، ص 78 – 79.
3. التوحید، شیخ صدوق، ص 101.
4. سوره غاشیه، آیات 2 – 3.
5. حیات فکری و سیاسی امامان شیعه، رسول جعفریان، ص 490.
6. دلایل الامامة، محمد بن جریر طبری، ص 204.
7. الصواعق المحرقة، ابن حجر هیثمی، ص 205.
8. سوره قمر، آیه 24.
9. همان، آیه 25.
10. منتخب میزان الحکمه، محمد محمدی ری شهری، ص 51.
11. نک: رجال طوسی، ابوجعفر محمد بن حسن طوسی، ص 397 – 409.
12. نک: سیر حدیث در اسلام، سید احمد میرخانی، ص 266 – 278.
13. حیات فکری و سیاسی امامان شعیه)ع(، ص 491.
14. اعیان الشیعه، سید محسن امین، ج 2، ص 35.
15. مناقب آل ابی طالب، ابن شهرآشوب مازندرانی، ج 4، ص 384.
16. التوحید، ص 82.
17. نک: حیات فکری و سیاسی امامان شیعه)ع(، ص 482 – 486.
18. سوره مائده، آیه 33.
19. تفسیر عیاشی، محمد بن مسعود عیاشی، ج 1، ص 315.
20. اصول کافی، محمد بن یعقوب کلینی، ج 1، ص 383.
21. سوره مریم، آیه 12.
22. سوره یوسف، آیه 22.
23. اصول کافی، ج 1، ص 384.
24. حیات فکری و سیاسی امامان شیعه)ع(، ص 489 – 490.
25. کشف الغمّه فی معرفة الائمه، علی بن عیسی اربلی، ج 2، ص 349.

اسماعیل نساجی زواره
منبع :  پاسدار اسلام ؛ آذر 1387 – شماره 324؛ ، ص 44