مسلمان شدگان

نوشته‌ها

على استفان گردشگر جوان اتريشى در ايران مسلمان شد 

على استفان گردشگر جوان اتريشى در ايران مسلمان شد

استفان پيبر جوان 19 ساله اتريشى كه براى يك سفر 25 روزه تفريحى به ايران سفر كرده، در جريان اين سفر و براساس علاقه قبلى خود به دين مبين اسلام مشرف شد.

استفان كه اكنون نام علي را براى خود برگزيده است، روز چهارشنبه در گفت‌وگو باخبرنگار ايرنا، گفت: در 13 سالگى با ديدن يك خواب دچار تحولى درونى شده و به مطالعه و بررسى اديان مختلف الهى علاقه‌مند شده‌است.

وى افزود: در همين ارتباط با مطالعه كتب‌هاى موجود در اتريش در زمينه دين اسلام و همچنين مطالعه قرآن كه به زبان آلمانى ترجمه شده، به دين اسلام با توجه به ويژگيها و شرايط آن علاقه شديدى پيدا كردم.

اين گردشگر تازه مسلمان شده سپس اظهار داشت: شش سال به بررسى و مطالعه اديان مختلف الهى پرداختم و در نهايت دين اسلام را به عنوان كاملترين و برترين دين الهى و آسمانى دريافتم.

وى در خصوص ميزان شناخت خود از دين اسلام گفت: براساس مطالعاتى كه دراين زمينه داشتم، اسلام را دينى با ويژگي‌ها و مشخصات منحصربفردى مي‌دانم كه برابرى، برادرى، مساوات، عدالت و حق و حقيقت از جمله مشخصه‌هاى اصلى اين دين الهى است.

به گفته على استفان ، دين اسلام به عنوان دين برتر از سوى عيسي(علیه السلام) به پيروان خود بشارت داده شده و اين نشانه برترى و كامل بودن اين دين نسبت به ساير اديان است.

وى افزود: حضرت محمد(صلی الله عله وآله وسلم) پايه‌گذار دين اسلام است و انسانى مهربان، امين و حامى محرومان و مظلومان بوده است.

وى كه در طول سفر خود به شهرهاى مشهد و قم سفر كرده و با يكى از مراجع تقليد نيز ديدارى داشته است، گفت:

شهرهاى مذهبى داراى ويژگيهاى خاصى هستند به ويژه در صحن مرقد مطهر امام رضا(علیه السلام)، انسان دنيا را فراموش كرده و شور و شوق عجيبى به انسان دست مي‌دهد.

اين گردشگر اتريشى علت انتخاب نام على براى خود را، شناخت از امام اول شيعيان با توجه به مطالعاتى كه داشته عنوان كرد و افزود: از نظر من امام علي(ع) شخصيتى عادل، عالم، باتقوى و رئوف بوده كه فرزندان بزرگ و مهربانى داشته است.

على استفان گفت: من در تشرف به دين اسلام راه صحيح را انتخاب كرده‌ام و هيچگاه از اين انتخاب پشيمان نخواهم شد.

وى ادامه داد: اسلام از نظر من دين داراى وحى و الهى است و دينى با ارزش، بخشنده و بزرگ است، چراكه هر مسلمان چه سياه، سفيد، هندو و با هر فرقه‌اى از نظر اسلام داراى ارزش است و اسلام كسى را بر كسى برتر نمي‌داند مگر در داشتن دين و عدالت.

وى اظهار داشت: اسلام دينى جامع و اجتماعى است و در اين دين بيشتر شاهد كارهاى اجتماعى و مشاركتى هستيم.

على استفان در پايان با بيان اينكه علاقه زيادى براى تشرف به مكه و زيارت خانه خدا دارد، اظهار اميدوارى كرد كه در آينده زمينه براى زندگى و حضور بيشتر در كشور ايران برايش فراهم شود.

وى در اين گفت‌وگو با آشنايى اندكى كه با زبان فارسى و عربى پيدا كرده است، با لهجه‌اى شيرين شهادتين را خواند.

منبع: www.rahyaftegan.com

خوليو سزار مارتين خبرنگار اروگوئه اى روزنامه ال ناسيونال به دين اسلام گرويد

خوليو سزار مارتين خبرنگار اروگوئه اى روزنامه ال ناسيونال به دين اسلام گرويد

خبرنگار روزنامه ال ناسيونال اروگوئه که سال گذشته براى پوشش مراسم ارتحال امام به تهران سفر کرده بود، به دين مبين اسلام مشرف گرديد.

آقاى خوليو سزار مارتين خبرنگار اروگوئه اى روزنامه ال ناسيونال، تحت تأثير جو معنوى مراسم سالگرد امام خمينى (ره) به اسلام علاقمند شد.

وى سپس با سفر به شهر مقدس قم و مطالعه بيشتر به دين مبين اسلام مشرف گرديد.

مارتين پس از بازگشت به اروگوئه، با ارسال نامه اى به وزارت امور خارجه کشورمان اين تشرف را رسماً اعلام کرد.

منبع : خبرگزارى اخبار شيعيان

شمس‌الدين واسيلينوف

شمس‌الدين واسيلينوف

دکتر شمس الدين واسيلينوف در سال 1962 در شهر صوفيا پايتخت بلغارستان به‌دنيا آمد و در سال 1989 از دانشگاه صوفيا در رشته زبان عربي در مقطع فوق ليسانس فارغ‌التحصيل شده سپس در دانشگاه صوفيا و دانشسراي عالي اسلامي به‌مدت 10 سال مشغول به تدريس زبان عربي گرديد و از سال 1999 ميلادى در دانشگاه مرمره استانبول در رشته تصوف و عرفان در مقطع دكتري به تحصيلات ادامه داد.

در سال 1992 مؤسسه خيريه مولانا جلال‌الدين رومي را با هدف نشر فرهنگ اسلامي به‌ويژه عرفان اسلامي و گفتگوي بين اسلام و ديگر اديان تأسيس كرد و در زمينه ترجمه كتب اسلامي تاكنون صحيفه سجاديه، دعاي كميل علي (علیه السلام) و تاريخ فلسفه هانري كربن را به زبان بلغارى به اتمام رساند و نيز ترجمه قرآن كريم به زبان بلغاري را تصحيح نمود.

وى به زبانهاي عربي، فارسي، تركي، انگليسى، فرانسوى، اسپانيولى، روسي و بلغارى آشنايي و تسلط دارد.

او از كودكي به مسائل ديني همت گماشت و در حين تحصيل در دانشگاه صوفيه مطالعه قرآن كريم را آغاز كرد و اين امر تا مدت سه سال ادامه داشت تا اينكه در سال 1989 به دين مبين اسلام مشرف شد و به يقين كامل رسيد.

وى خود در اين باره مى گويد: يقين دارم كه عنايت پيامبر اكرم (صلی الله علیه وآله) و حضرت علي (علیه السلام) در پيدايش اين اعتقاد در من مؤثر بود. معتقدم كه ميراث اسلامي غني و گرانبهاست و اين گنجي بزرگ است و بر ماست كه از آنها درس بگيريم و اسرار پنهان آنها را كشف كنيم.

عبدالواحد يحيى (رنه گنون)

عبدالواحد يحيى (رنه گنون)

عبدالواحد يحيى در پانزدهم نوامبر 1886 در شهر بلوئيس فرانسه به دنيا آمد. پدران او كاتوليك و فرانسوى بودند. تحصيلات ابتدايى را نزد خاله خود كه معلم بود گذراند و آموزش متوسطه را نيز در مدرسه اى دينى به انجام رساند در سال 1902 م به عنوان دانشجوى بلاغت شروع به تحصيل كرد. امّا در سال 1903 م تصميم گرفت در رشته فلسفه ادامه تحصيل دهد و در همان سال موفق شد گواهينامه فلسفه و ادبيات را اخذ كند.

او به علت بيمارى از رشته رياضى انصراف داده و به تحقيق در نظرات مكتب روح گرايان جديد متمايل شد و توسط يكى از دوستانش با رهبران يك جمعيت سرّى كه با علوم باطنى و پنهان مشغول بودند آشنا شد در سال 1908 م دبير كنگريه فراماسونرى و روح گرايى شد و توسط عالم مالكى و شيخ الازهر در سال 1912 م به اسلام گرديد.

سر انجام در هفتم ژانويه 1951 م از دنيا رفت. روز بعد بر اساس وصيت وى در مسجد سيدنا حسين (علیه السلام) بر جنازه اش نماز خواندند و آنگاه پيكرش را در حومه كوه مقدم در گورستان درّ اسه به خاك سپردند.

گرويدن دو نفر از اشراف زادگان  انگلستان به دين  اسلام

جاناتان برت پسر شاهزاده برت و اما كلارك نوه دخترى نخست‏ وزير انگليس هربرت اسكويس، تنها دو تن از چهارده هزار انگليسي‏ اند كه به اسلام گرويده‏ اند.

در اولين تحقيق جدى كه روى اين موضوع كه توسط روزنامه‏ ى «ساندى تايمز» در فوريه گذشته انجام گرفت، مشخص شد عده ‏اى از مشهورترين مالكان و شخصيت‏هاى مهم و افرادى از خانواده‏ هاى ثروتمند انگليسى پس از اين كه از ارزش‏هاى غربى زده شده بودند، به اسلام گرويده‏ اند. مطالعه جديد درباره‏ ي يحيى برت «جانات برت سابق»، فرزند لرد برت رييس سابق شبكه‏ ى بي. بي. سي در انگلستان اولين اطلاعات قابل اعتماد از ورود مسيحيان به دين اسلام را به دست مي ‏دهد. آمارها نشانگر آن است كه تا كنون 14200 نفر از سفيدپوستان انگليس مسلمان شده‏ اند.

يحيى مي‏ گويد: ابتدا بايد شخصيت‏هاى روحانى درباره‏ ى اسلام صحبت كنند تا بتوانيم آن را بپذيريم و همچنين بايد كساني باشند كه بتوانند به طور كامل يك زبان بيگانه را به زبان محلي ما ترجمه كنند. وى اضافه مي‏ كند: تصاويرى كه توسط جنبش‏هاى سياسى اسلام عرضه مي‏ شوند، سيماي جذابى ندارند. اما آنچه مرا به اسلام آوردن تشويق كرد، ژرف‏نگري، تعادل و منطقى بود كه در اين دين و شيوه‏ي زندگى مسلمانان ديده مي‏ شد.

در همين زمان، متوجه شديم كه اما كلارك، نوه‏ى دخترى بزرگ نخست‏ وزير سابق انگليس نيز به اسلام گرويده است. كلارك نوه‏ى هربرت اسكويس يعنى همان كسى است كه انگليس را وارد جنگ جهانى اول كرد.

شواهد نشان مي‏ دهند كه اسلام به طور رسمي، پذيرشى عام از سوى همگان پيدا كرده است. حتي اين مسئله در قلب دستگاه حكومتى نيز ديده مي ‏شود. ملكه‏ى انگليس به تازگى ترتيبى داده تا كارمندان مسلمان كاخ بوكينگ‏هام به مرخصى بروند و در نماز جمعه مساجد شركت كنند. گروهى ديگر از اين افراد از طريق دوستان خود با اسلام آشنا شده و به آن گرويده‏اند.

كريستين بيكر كه زمانى با شخصى به نام عمران خان دوست بوده، ادعا مي‏ كند كه از طريق دوست خود با مذهب آشنا شده اما پس از اين كه از هم جدا شده‏اند به اسلام گرويده است.

او مي‏ گويد: عمران دانه ‏هاى اين تغيير را پاشيد، اما هنگامى كه رابطه ‏ى ما قطع شدخود دين، نيرويي براى حركت به او داد. او همچنين اضافه مي‏ كند: كسانى كه ايمان مي‏ آوردند، بايد تبعيض را هم از جانب كساني كه مسلمان به دنيا آمده ‏اند و هم از طرف كسانى كه مسلمان نيستند، تحمل كنند.

منابع: :   http://www.hawzah.net

دکتر عبدالکريم جرمانوس خاورشناس مجارستانى

دکتر عبدالکريم جرمانوس يک خاورشناس معروف اهل مجارستان است و دانشمندى است که شهرت جهانى دارد.

در بين دو جنگ جهانى از هندوستان ديدار کرد و مدتى هم با دانشگاه« شانتى ناکتنِ » «تاگور» مرتبط بود. بعدها به جامعه ملى دهلى آمد و همين جا بود که اسلام را پذيرفت.

دکتر جرمانوس يک زبان شناس است و بر زبان و ادبيات ترکى مسلّط است و از طريق مطالعات خاورشناسانه بود که به اسلام هجرت کرد.

در حال حاضر دکتر عبدالکريم جرمانوس به عنوان استاد و رييس دانشکده مطالعات اسلامى و خاورشناسى در دانشگاه بوداپست مجارستان مشغول به فعاليت است.

مسلمان شدن خاورشناس مجارستانى دکتر عبدالکريم جرمانوس

1. دکتر عبدالکريم جرمانوس يک خاورشناس معروف اهل مجارستان است و دانشمندى است که شهرت جهانى دارد.

در بين دو جنگ جهانى از هندوستان ديدار کرد و مدتى هم با دانشگاه« شانتى ناکتنِ » «تاگور» مرتبط بود.

بعدها به جامعه ملى دهلى آمد و همين جا بود که اسلام را پذيرفت.

دکتر جرمانوس يک زبان شناس است و بر زبان و ادبيات ترکى مسلّط است و از طريق مطالعات خاورشناسانه بود که به اسلام هجرت کرد.

در حال حاضر دکتر عبدالکريم جرمانوس به عنوان استاد و رييس دانشکده مطالعات اسلامى و خاورشناسى در دانشگاه بوداپست مجارستان مشغول به فعاليت است.

2. يک بعدازظهر بارانى در دوره نوجوانى ام بود که داشتم يک مطلب مفصل را به دقت مطالعه مى کردم.

مسايل روزمره که با رويا وخيالات مخلوط شده بود، توضيحاتى درباره سرزمينهاى دوردست که هر صفحه اين توضيحات متفاوت بودند.

صفحات را با بى اعتنايى مرور مى کردم تا اينکه يک صفحه نظرم را به خود جلب کرد.

تصوير، خانه هايى را با سقف هاى مسطح نشان مى داد که از گوشه و کنار آن مناره ها و گنبدهايى در آسمان تيره که با نور هلال ماه روشن شده بود، سر بلند کرده بودند.

سايه مردانى که بر روى سقف خانه ها با رداهاى عجيب و غريب چمباتمه زده بودند به خطوط مبهمى کشيده شده بود.

آن تصوير خيال مرا به خود مشغول کرد.

اين تصوير بسيار از مناظر معمول اروپايى متفاوت بود: يک منظره شرقى، جايى در شرق عربى و يک قصه گو که داستانهاى شگفت اش را براى جمعيت رداپوش تعريف مى کرد. خيلى واقع گرايانه بود که من در تخيّل خودم مى توانستم صداى دلپذير او را که ما را سرگرم مى کرد بشنوم.

آرى ما را يعنى مستمعين عرب و يک دانش آموز16 ساله که در يک صندلى راحتى در مجارستان نشسته است.

اشتياق مقاومت ناپذيرى را براى شناختن نورى که در آن تصوير با ظلمت مبارزه مى کرد در خودم احساس کردم. شروع به يادگرفتن زبان ترکى کردم.

خيلى زود برايم واضح شد که زبان ادبى ترکى تنها تعداد اندکى از لغات ترکى را در بر دارد.

عرصه نظم را فارسى و عرصه نثر را اجزاء ادبيات عرب غنا بخشيده اند.

تلاش کردم که در بر هر سه احاطه پيدا کنم تا بتوانم به دنياى روحانى اى وارد شوم که چنان نور پرتشعشعى را بر انسانيت مى تابانيد.

3. در طول يکى از تعطيلات تابستانى اين فرصت برايم فراهم شد که سفرى داشته باشم به «بوسنى» که نزديک ترين کشور در مجاورت کشور ما بود که فرهنگى شرقى داشت.

همين که در يک هتل مستقر شدم به سرعت براى ديدن مسلمانانى که در آنجا زندگى مى کردند حرکت کردم.

زبان ترکى آنها که با الفباى پيچيده عربى نوشته مى شد برايم آنچنان غيرقابل فهم بود که گويى تنها با زبان اشاره چيزهايى را به من مى فهماندند.

شب بود و در خيابان هايى که کمى روشن بودند، زود يک کافه محقر پيدا کردم که در آنجا بر روى نيمکت هاى حصيرى دو بوسنيايى داشتند از وقتشان لذت مى بردند.

آنها شلوارهاى سنتى بادکرده شان را که با يک کمربند پهن روى کمر مى ايستاد پوشيده بودند و زير آن هم خنجر گذاشته بودند.

پوشش سر و لباس غير معمول آنها به من احساس خشونت را القا کرد.

در حاليکه قلبم به شدت مى تپيد وارد قهوه خانه شدم و با اضطراب در يک گوشه پرت قهوه خانه نشستم.

بوسنيايى ها با چشمانى کنجکاو به من نگاه مى کردند و من همانجا همه داستانهاى وحشتناکى را که در کتابهاى تعصب آميز درباره نابردبارى مسلمانان خوانده بودم به ياد آوردم.

متوجه شدم که آنها داشتند بين خودشان نجوا مى کردند و موضوع اين نجواها هم حضور غير منتظره من بود.

تصورات بچه گانه ام در حال ترس و وحشت من زبانه کشيد.

قطعاً آنها قصد داشتند خنجرهايشان را بر يک کافر فرودآورند که بدون دعوت وارد مکان آنها شده است.

آرزو کردم که به سلامت از آن محيط پرتهديد بيرون بروم، اما جرأت نداشتم جم بخورم.

4. چند لحظه گذشت و قهوه چى يک فنجان قهوه خوشبو برايم آورد و به آن گروه از مردان هولناک اشاره کرد.

من چهره ترسانم را به سوى آنها گرداندم و همان لحظه يکى از آنها به آرامى و با لبخند به من سلام کرد.

با دو دلى با لب هاى لرزانم لبخندى زورکى زدم.

دشمنان خيالى به آرامى برخاستند و به ميز من نزديک شدند.

قلبم از من پرسيد” حال چه کنم آيا مرا از قهوه خانه بيرون مى اندازند؟” براى بار دوم به من سلام کردند و دور من نشستند.

يکى از آنها به من سيگارى تعارف کرد و من در نور سوسوى آتش آن سيگار متوجه شدم که جلوه جنگى و خشن آنها روح مهمان نوازشان را مخفى کرده است.

همه توانم را جمع کردم و با ترکى دست و پاشکسته اى که بلد بودم به آنها جواب دادم.

اين کار مانند يک چوب جادو عمل کرد.

چهره آنها با حالت دوستانه اى که بيشتر به مهربانى مى مانست درخشيد…. به جاى خصومت مرا به خانه هايشان دعوت کردند و به جاى خنجرهايى که به اشتباه انتظار آن را مى کشيدم، کرم و سخاوت آنها را ديدم.

اين اولين برخورد شخصى من با مسلمانان بود.

5. سال هايى گذشت و در اين سال ها اتفاقات و مسافرت هاى متعددى برايم پيش آمد و مطالعات مختلفى هم داشتم که هريک چشم اندازهاى تازه اى در برابر ديدگانم قرار دادند.

من از همه کشورهاى اروپايى گذر کرده ام.

در دانشگاه « کنستانتينوپل» تحصيل کرده ام، شگفتى هاى تاريخى آسياى صغير و سوريه را ديده و تحسين کرده ام.

زبانهاى ترکى، فارسى و عربى را آموخته ام و کرسى استادى مطالعات اسلامى را در دانشگاه «بوداپست» به دست آورده ام.

همه دانش هاى خشک و قابل لمسى که در طى قرون جمع شده بود، همه هزاران صفحه کتابهاى آموزشى که با چشمانى مشتاق آنها را مى خواندم و مطالعه مى کردم اما هنوز روحم تشنه بود.

من سررشته طناب« آريادن»[1] را در کتابهايى که مى آموختم پيدا کردم اما دوست داشتم در باغ هميشه سبز تجربه ديني[2] باقى بمانم.

6. مغز و عقلم قانع شده بود اما روحم تشنه مانده بود.

بايد خودم را از بخش زيادى از مطالبى که آموخته بودم خلاص مى کردم تا آن را مجدد از راه تجربه درونى به دست آورم، علمى که در کوره آتش رنجها شريف گردد، همانند آهن خام که بر اثر درد ناشى از سرماى ناگهانى پس از حرارت بالا به فولاد انعطاف پذير و سخت بدل مى شود.

7. يک شب محمد رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) در برابرم ظاهر شد.

ريش بلند او با حنا خضاب شده بود، ردا و عباى او ساده اما بسيار نفيس بود که بوى خوشى از آنها به مشام مى رسيد. چشم هاى او به جرقه پرفروغى مى درخشيد و او مرا با صدايى مردانه خطاب کرد و گفت:” چرا نگرانى، راه راست در برابر توست که همانند سطح زمين گسترده و امن است، با گامهاى مطمئن و با نيروى ايمان، در آن مسيرحرکت کن”.

8. در رؤياى پر التهابم به زبان عربى گفتم:” اى فرستاده خدا، اين راه براى شما آسان است، شما که فراتر[از اين عوالم] هستيد، شما که بر دشمنانى چيره گشته ايد که هنگامى که هدايت آسمانى، شما را در ابتداى مسيرتان قرار داد با شما ستيزه کردند، و تلاش هاى شما با افتخار و عظمت ارج نهاده شده است.

اما من بايد هنوز تجربه کنم و چه کسى مى داند که چه وقت مى توانم آرام باشم؟”

9. او نگاه تندى به من کرد و به فکر فرو رفت اما پس از چند لحظه دوباره صحبت کرد.

عربى سخن گفتن او آنچنان واضح بود که هر کلمه اش مانند زنگى نقره اى بود که به صدا درمى آيد.

اين نوع لحن پيامبرانه که مشتمل بود بر فرمان الهى اکنون بر سينه ام مانند بارى کمرشکن سنگينى مى کرد:

او فرمود: “ الم نجعل الارض مهادا،

آيا ما زمين را همانند گهواره اى قرار نداديم و کوهها را همچون ميخ هايى محکم کننده نساختيم و شما را زوج زوج خلق کرديم و خواب را مايه آرامش شما قرار داديم…!” من با ناله اى دردناک گفتم:

” من نمى توانم بخوابم، من نمى توانم معماهاى رمزآلودى را که با پرده هايى غيرقابل نفوذ پوشيده شده اند حل کنم، کمکم کن، محمد! اى رسول خدا کمکم کن.”

10. بغض بريده بريده بى امانى از گلويم ترکيد.

با حال خفگى زير فشار اين خواب، غمناک و بى قرار شدم.

از خشم و غضب پيامبر ترسيدم.

بعد احساس کردم که گويى در[دره] عميقى فرورفته ام… و ناگهان بيدار شدم.

نبضم در شقيقه سرم مى کوبيد، بدنم خيس عرق بود و همه اندام بدنم درد مى کرد.

سکوت مرگبارى مرا فراگرفت و احساس غصه و تنهايى زيادى مى کردم.

11. جمعه پس از آن مسجد جمعه شهر دهلى که بسيار بزرگ است شاهد صحنه نادر و عجيبى بود.

يک غريبه موبور با صورتى رنگ پريده که افراد مسن تر همراهش بودند راه خود را با فشار دستانش باز مى کرد و از ميان انبوه جمعيت مؤمنين که هر لحظه هم بيشتر مى شدند پيش مى رفت.

من يک لباس هندى پوشيده بودم و بر سرم يک کلاه رامپورى گذاشته بودم و بر روى سينه ام فرمانهاى ترکى را که سلاطين گذشته به من هديه داده بودند سنجاق کرده بودم.

مؤمنين به من با حال تعجب و شگفتى نگاه مى کردند.

گروه کوچک ما به طور يکنواخت به سمت منبر پيش مى رفت.

اطراف منبر را افراد دانشمند و افراد مسن محترم گرفته بودند.

آنها با سلام بلندى به استقبال من آمدند.

من نزديک منبر نشستم و به قسمت جلويى مسجد که به زيبايى تزيين شده بود خيره شدم.

در راهروى ميانى آن زنبورهاى وحشى کندوى خود را ساخته بودند و بدون هيچ مزاحمتى به آنجا نقل مکان کرده بودند.

12. ناگهان صداى اذان بلند شد و مؤذن ها که در نقاط مختلف محوطه ايستاده بودند صداى خود را به دورترين گوشه هاى مسجد مى رساندند.

حدود چهارهزار مرد با اين فرمان همانند سربازهاى [يک لشکر] ايستادند در صفهايى به هم فشرده با هم جمع شدند و با توجهى عميق نماز را اقامه کردند.

من هم يکى در ميان آنها.

لحظه با شکوهى بود.

پس از اينکه خطبه ها به پايان رسيد،« عبدالحى » دست مرا گرفت و مرا به سوى منبر هدايت کرد.

مجبور بودم با احتياط قدم بردارم تا پايم را روى کسانى که نشسته بودند نگذارم. رويداد بزرگى اتفاق افتاده بود.

من بر روى پله هاى منبر ايستادم.

توده انبوهى از مردم شروع به حرکت کردند.

هزار سر عمامه پوش مانند چمنزارى پرگل بودند که با کنجکاوى در مورد من زمزمه مى کردند.

علمايى با ريش هاى خاکسترى دور من حلقه زدند و با نگاههاى تشويق آميزشان مرا نوازش مى کردند.

آنها ثبات و استحکامى غيرمعمولى را به من القا مى کردند و بدون تب و ترس من تا پله هفتم منبر بالا رفتم.

از آن بالا جمعيت بى پايان را برانداز کردم، جمعيتى که همانند يک درياى خروشان پايين تر از من با موجهايش مى خروشيد.

آنها که عقب تر ايستاده بودند گردن هايشان را به سوى من مى کشيدند و اينها باعث مى شد که همه محوطه در حال تحرّک به نظر بيايد.

يک نفر که نزديک به من بود گفت:” ماشاءالله” و نگاههاى گرم و مهربان از چشمان آنها به من حرارت مى تابانيد.

13. به زبان عربى صحبت را آغاز کردم:” أيها السادات الکرام (اى سروران گرانقدر)…

من اهل سرزمينى دور هستم و به اينجا آمده ام تا دانشى را که در خانه نمى توانستم به دست آورم اينجا کسب کنم.

من به خاطر آنچه به من الهام شده است به اينجا آمده ام و شما به نداى من پاسخ داديد.

” سپس صحبتم را ادامه دادم و درباره نقشى که اسلام در تاريخ جهان ايفا کرده است و درباره معجزه اى که خدا به واسطه پيامبرش ظاهر کرده سخن گفتم.

درباره عقب ماندگى و انحطاط مسلمين عصر ما و راههايى که از آن طريق مى توان مجدداً پيشرفت و تعالى را کسب کرد نيز صحبت کردم.

اين حرف يک مسلمان است که مى گويد همه چيز بستگى به اراده خدا دارد اما قرآن مجيد مى فرمايد که “خدا شرايط مردمان را تغيير نمى دهد مگر آنکه آنها خود تغيير کنند.

” من سخنان خود را بر مبناى اين عبارت قرآنى قرار دادم و با تجليل از زندگى مخلصانه و نبرد در مقابل شرارت و تباهى سخنانم را خاتمه دادم.

14. پس از آن نشستم.

از جوّى که به واسطه جاذبه صحبت هايم براى خودم ايجاد شده بود با فرياد « الله اکبر» که از همه گوشه و کنار مسجد بلند بود بيرون آمدم.

هيجان آنها بسيار زياد بود و من ديگر چيز زيادى را به ياد نمى آورم جز اينکه «اَسلام» مرا از بالاى منبر صدا کرد و بازوى مرا گرفت و به بيرون مسجد کشيد.

و از او پرسيدم:” چرا اينقدر عجله داري؟”

15. افرادى در برابرم مى ايستادند و مرا به آغوش مى کشيدند.

افراد فقير و رنجديده با چشمانى ملتمس به من مى نگريستند.

آنها مى خواستند که برايشان دعا کنم و مى خواستند سر مرا ببوسند.

من فرياد زدم”خدايا نگذار که اين ارواح پاک مرا بالاى سر خود بلند کنند.

من يک کرم در ميان کرم هاى روى زمينم که در برابر نور سرگردان شده ام، من به ناتوانى همه مخلوقات بيچاره ديگرهستم.” اميدها و افسوس هاى آن مردم بى گناه مرا طورى شرمنده کرد که گويى خيانت کرده ام يا دزدى کرده ام.

چه بار وحشتناکى است، بارى که بر دوش سياستمدارانى قرار مى گيرد که مردم به آنها اعتماد مى کنند.

کسانى که مردم اميد کمک و يارى از آنها دارند و آنها را بهتر از خودشان مى پندارند.

16. «اَسلام» مرا از آغوش هاى برادران تازه ام آزاد کرد، مرا در يک درشکه هندى انداخت و به خانه رساند.

روزهاى بعد مردم جمع مى شدند و به من تبريک مى گفتند و من آنقدر در روح خود از محبت آنها گرما و روحيه و انرژى ذخيره کرده ام که به نظرم تا آخر عمر برايم کافى است.

پاورقى:
[1] در افسانه هاى يونان آريادن، دختر مينوس (پادشاه جزيره اى در درياى مديترانه به نام کريت) و پاسيفا که به تيسوس طنابى را داد که او با آن توانست از شرايط سختى که مينوتار (جانورى که نيمى گاو و نيمى انسان بود) برايش ايجاد کرده بود، نجات پيدا کند.
[2] « Religious experience» را در فارسى همان «تجربه دينى» ترجمه کرده اند که به معنى احساس عوالم ماوراء ماده و نيز به معناى شهود است.

منبع : سايت ره يافتگان

فريتيوف شوان

 امروزه بزرگترين عرضه كننده آموزه هاى سنتى يا آن چيزى است كه حكمت خالده يا كليه نيز خوانده مى شود. آثارش، كه بيشتر در اصل به زبان فرانسه نوشته شده است، به اكثر زبانهاى اروپايى بويژه انگليسى، و نيز به اكثر زبانهاى كشورهاى اسلامى، مثل عربى، فارسى، مالايايى و اردو برگردانده شده و يكى از كتاب هايش اصلا در هند منتشر شده است.

تفكر او نه تنها در هر دو طرف اقيانوس اطلس بلكه در سرتاسر جهان، از مالزى تا مراكش، از جنوب آفريقا تا برزيل، از جمله اروپا و امريكاى شمالى شناخته شده است. با اين حال، درباره زندگى اين برجسته ترين معلم معنوى و عالم مابعدالطبيعه چيز چندانى نمى دانيم.

او ترجيح داده كه دور از چشم مردمان باشد، در عين حال كه بيش از نيم قرن است كه آن حكمت سرمدى يا خالده را، كه در قلب هر دين معتبرى نهفته است و انسانها در طول قرنها و ميليون ها سال كه از حيات انسان مى گذرد با آن زندگى كرده و مرده اند، با روشى بى نظير روشن كرده است.

گرچه با گذر سالها آثارش مخاطبان بيشتر و خوش فهم ترى پيدا كرده است، اما شوان شخصا بركنار و دور از دسترس مداقه عامه قرار گرفته و ترجيح داده تا چيزى درباره خويش ننويسد و همواره آنان را كه علاقمند به زندگى اش بوده اند به پيامش آن گونه كه در دستاورد غنى اش به صورت كتاب و مقالات آمده ارجاع داده است. بنابراين فراهم آوردن زندگى نامه اى مفصل از اين حكيم آسان نيست.

فريتيوف شوان در 1907 در شهر بازل (2) سوئيس در خانواده اى آلمانى زاده شد. پدرش موسيقيدان بود و او در حال و هوايى هنرى پرورش يافت. در محيط خانه علاوه بر موسيقى، هنرهاى ديگر بويژه ادبيات مورد توجه بود و در اين مرحله از زندگى اش بود كه اين استاد آينده مابعدالطبيعه و مطالعات تطبيقى اديان، نه تنها با ادبيات اروپايى، بلكه با ادبيات شرقى اى كه در آن زمان به صورت ترجمه در دسترس بود آشنا گشت.

اولين سالهاى زندگى شوان در بازل سپرى شد و همان جا به مدرسه ابتدايى رفت. پس از مرگ پدرش همراه مادرش كه اهل آلزاس (3) بود به فرانسه رفت و به تابعيت آنجا درآمد.

از اين رو توانست بر زبان فرانسه و آلمانى مسلط شود و به همين دليل است كه او در عين حال كه زبان مادرى اش آلمانى بود و اولين كتابش، ( Leitgedanken zur Urbesinnung ) و نيز دو جلد كتاب شعر روز و شب و سولاميت (4) به زبان آلمانى نوشته شد، همه كتابهاى بعدى اش را به زبان فرانسه نوشت. دستاورد ادبى اش در واقع يادآور هم وطنش مايستر اكهارت (5) است كه هم به آلمانى و هم به لاتين، كتاب مى نوشت. انسان مى تواند در شيوه نوشتن و تفكر شوان، ويژگى مابعدالطبيعى زبان آلمانى و وضوح زبان لاتين را ببيند كه به خوبى در زبان فرانسه منعكس شده است. زبان فرانسه مهم ترين عامل انتقال ميراث لاتين به تمدن اروپايى بوده است.

شوان به نحو شاخصى، شاگردى پيش رس بود; چرا كه در اوان جوانى آثار عمده فلسفه آلمان را خوانده و درك كرده بود. بعلاوه، در خردسالى با آثار كلاسيك فلسفه غربى، بويژه گفتگوهاى افلاطون و نيز برخى از آثار كلاسيك مابعدالطبيعه و معنويت شرقى آن گونه كه در بهگودگيتا (6) و اوپانيشادها (7) آمده است آشنا گشت.

نيز در همين سنين جوانى بود كه آثار رنه گنون (8) را كشف كرد; همان كسى كه مقدر بود كه بعدها در هنگام حياتش با او ملاقات كند و بيانش از معرفت سنتى را به صورتى بى سابقه ادامه و گسترش دهد.

برخلاف آنچه از طريق اين منابع مى آموخت، دوره تحصيلات آموزشى سخت و خشك در مدرسه كه هم درذات و هم در روش ضد سنتى بود، چيز بيشترى براى عرضه به شوان نداشت و به همين دليل وى در شانزده سالگى مدرسه را ترك كرد و طبع خود را در طراحى آزمود. او به هنر بازگشت كه از كودكى بدان عشق مى ورزيد، اما هنوز در آن به مهارتى دست نيافته بود.

اين فعاليت نمايانگر آغاز زندگى هنرى اوست كه سالها به موازات فعاليت عقلى ادامه يافت. زيرا شوان در عين حال كه عالمى مابعدالطبيعى است، نقاش و شاعرى برجسته نيز هست.

كمى پس از اين دوره فعاليت هنرى، شوان به ارتش فرانسه پيوست و يك سال و نيم در آنجا خدمت كرد. با پايان يافتن خدمتش، در پاريس رحل اقامت افكند و كارش را در طراحى ادامه داد.

در عين حال شروع به آموختن زبان عربى در مسجد پاريس كرد و توانست به تجربه دست اول هنر اسلامى و ديگر صورتهاى غير غربى هنر، كه هميشه بدان ها عشق مى ورزيد و آن همه صفحات درخشان را در سالهاى بعد درباره آنها نوشت، دست يابد.

موزه هاى غنى پاريس اين امكان را فراهم آوردند تا او از صورتهاى گوناگون هنر سنتى، از جمله هنر ژاپن كه عميقا آن را مى ستود، مطلع شود.

پاريس اين امكان را هم برايش فراهم كرد كه بيشتر با جنبه عقلى جهان هاى سنتى گوناگون آشنا شود، پيش از آن كه در 1932 عازم اولين سفرش به چنان جهانى شود. در آن سال او از الجزاير ديدن كرد كه مانند مراكش، در آن زمان هنوز شاهدى بر حضور پوياى زندگى سنتى بود.

در آنجا، شوان اولين مواجهه مستقيمش را با جهان اسلامى تجربه كرد و توانست به معرفتى عميق از سنت اسلامى، از درون دست يابد. اين معرفت نه تنها شامل هنر و تفكر اسلام بود، بلكه بويژه شامل بعد باطنى سنت اسلامى يا عرفان اسلامى مى شد. شوان بعدا حقايق عرفان اسلامى را به روشى خيره كننده، بر جهان غرب آشكار كرد.

در آنجا توانست برخى از نمايندگان مهم زنده عرفان اسلامى، از جمله يكى از بزرگترين چهره هاى عرفان اسلامى معاصر، شيخ احمد العلوى، را هم ملاقات كند. برخى از زيباترين اشعار آلمانى شوان منعكس كننده تاثيرات عميق اين سفر بر اوست كه نه تنها سفرى ظاهرى، كه سفرى معنوى نيز بود.

شوان به اروپا برگشت; همان جا كه توانايي هاى معنوى و عقلى اش در اولين مقالاتش آشكار شدند. در 1935 به شمال آفريقا بازگشت و اين بار نه تنها از الجزاير، بلكه از مراكش نيز ديدن كرد. در 1938 براى سومين بار به شمال آفريقا سفر كرد.

اين بار به مصر رفت و با رنه گنون ملاقات كرد و سالها با او مكاتبه داشت. يك سال بعد شوان تصميم گرفت از هند ديدن كند; كشورى كه سنتهاى حكمى اش از جوانى او را مجذوب كرده بود. يك بار ديگر در مصر توقف كرد و دوباره اوقاتى را با رنه گنون گذراند. آنگاه به هند رفت; هرچند كه به خاطر بروز جنگ جهانى دوم نتوانست زياد در آنجا بماند.

در نتيجه مجبور به بازگشت به فرانسه شد تا به ارتش فرانسه بپيوندد و در جنگ شركت كند. سربازان آلمان او را دستگير و زندانى كردند. اندكى بعد آلمانها تصميم گرفتند زنداني هاى آلزاسى الاصل را داخل ارتش آلمان كنند. شوان كه فهميد به زودى بايد در خط مقدم، به نفع آلمان بجنگد فرار كرد و به سوئيس رفت و در نهايت در همان جا ساكن شد و حتى تابعيت سوئيس را پذيرفت.

چهل سال بعدى زندگى شوان در سوئيس اكثرا در لوزان سپرى گشت. در آنجا بود كه در 1949 با يك خانم سوئيسى آلمانى ازدواج كرد كه تربيتى فرانسوى داشت. اين خانم عميقا علاقمند به مابعدالطبيعه و دين و نيز نقاشى بود. آنان همراه با هم گاه به گاه به مناطق دست نخورده آلپ سفر مى كردند; همان جا كه شوان بيش از هر زمان ديگرى در زندگى اش شكوه و زيبايى طبيعت بكر را تجربه كرد.

آنان به ديگر كشورهاى اروپايى و نيز به مراكش سفر كردند. بعلاوه، در 1968 از خانه باكره مقدس نزديك افسوس (9) در تركيه ديدن كردند.

در لوزان بود كه شوان مهم ترين آثار عمده خود را به رشته تحرير درآورد. اولين كتابش به زبان فرانسه، وحدت (10) متعالى اديان بود. اين اثر بى درنگ او را يك حكيم و عالم مابعدالطبيعى بى نظير و معنوى ترين شارح آموزه هاى سنتى معرفى كرد.

شوان با اين كه از منظر عامه دور بود، كسانى كه مجذوب زندگى باطنى و حكمت خالده بودند او را تا حد بسيار زيادى شناختند. بسيارى از چهره هاى فكرى برجسته شرق و غرب براى ديدار با او به خانه اش كه مشرف به درياچه ژنو (11) بود مى آمدند; در عين حال كه او مكاتبات وسيعى با مراجع معتبر و سالكان معنوى قسمت هاى مختلف جهان داشت.

شوان همواره عشق زيادى به سرخپوستان شمال آمريكا، بويژه آنان كه ساكن دشتها بودند، احساس مى كرد. چرا كه اصالت و شكوه سنت ازلى را در آنان مى ديد. در 1959 به اتفاق همسرش براى اولين بار به آمريكا رفت و با سرخ پوستان قبيله سو (12) و كرو (13) در داكوتاى جنوبى و فونتانا ملاقات كرد. ملاقات دوم در 1963 بود.

او و همسرش به عنوان اعضاى قبيله سو پذيرفته شدند و با برخى از مراجع معتبر و مهم سنتى، كه على رغم همه حوادث غم بارى كه بر آنان گذشته بود در ميان سرخ پوستان آمريكا باقى مانده بودند، تماس پيدا كردند.

عشق ويژه شوان به جهان سرخپوستان سنتى آمريكا نه تنها در بيان نافذش از تعاليم مابعدالطبيعى و جهان شناسانه آنان منعكس است، بلكه در نقاشى هايش كه زيبايى بى نظيرى دارد و اكثر آنها درباره سرخ پوستان آمريكاست هم ديده مى شود.

به نظر مى رسد كه اين ديدارها از امريكا پيش درآمد آخرين مرحله زندگى شوان بوده است. زيرا در 1981 به آمريكا مهاجرت كرد. شوان در آمريكا به فعاليت هايش در زمينه فكرى و هنرى ادامه داد.

از هنگامى كه ساكن آمريكا شد آثار عمده متعددى از قلمش تراويد، در عين حال كه فعاليتش را به عنوان نقاش ادامه داد. او علاوه بر زبان آلمانى كه زبان مادرى اوست با زبانهاى فرانسه، انگليسى، عربى و سانسكريت آشنايى كامل داشت و آثار خود را به سه زبان آلمانى، فرانسه و انگليسى نگاشته است.

اولين اثر شوان، كتاب «وحدت متعالى اديان » آغازگر مسير مشخص او در حكمت الهى است كه در 1948 در پاريس و در 1953 در لندن و سپس به شش زبان ديگر در مناطق مختلف جهان منتشر شد. اين كتاب در واقع نمايان گر اصول تفكر وى در باب اديان و شاهكارى بى نظير در اين باب است. مهم ترين آثار او پس از كتاب وحدت متعالى اديان، عبارتند از: چشم دل (14) (1950) عرصه هاى روحانى و امور انسانى (15) (1953) طبقات و نژادها (16) (1957) راههاى معرفت يا عرفان: حكمت الهى (17) (1957) مواقف حكمت (18) (1958) (1959) فهم اسلام (20) (1961) تصاوير روح (21) (1961) نظرى بر جهانهاى قديم (22) (1965) به دنبال آيين بودا (23) (1968) ابعاد اسلام (24) (1969) منطق و تعالى (25) (1970) اسلام و حكمت خالده (26) (1976) صدف و گوهر تصوف (27) (1980).

شوان علاوه بر اين كتابها، همكارى منظمى با دو نشريه «مطالعات سنتى (28) » و «مطالعاتى در مقايسه اديان (29) » داشته است و متجاوز از بيست سال مقالات او در اين نشريات چاپ مى شده اند.

فريتيوف شوان، كه پس از درآمدن به دين اسلام نام شيخ عيسى نورالدين احمد را براى خود برگزيد، در اولين ساعات صبح پنجم ماه مى 1998 در خانه اش در بلومينگتون (30) در ايالت ايندياناى امريكا درگذشت و در جنگلى نزديك محل اقامتش به خاك سپرده شد.

پى نوشتها:
×. اين زندگى نامه با استفاده از منبع زير نوشته شده است:
1. Schuon Frithjof .
2. Basle .
3. Alsas .
4. Sulamith .
5. Eckhart Meister .
6. Bhagavad- Gita .
7. Upanishads .
8. Rene Guenon .
9. Ephesus .
10. …
11. Geneva .
12. Sioux .
13. Crow .
14. L|oeil du coeur .
15. Spiritual Perspectives and Human Facts .
16. Casts and Races .
17. Gnosis, Divine Wisdom .
18. Stations of Wisdom .
19. Language, of the Self .
20. Understanding Islam .
21. Images de L| esprit .
22. Light on the Ancient Worlds .
23. In Tracks of Buddhism .
24. Dimensions of Islam .
25. Logic andTranscendence
26. Islam and the perennial Philosophy .
27. Sufism, Veil and Quintessence .
28. Etudes Traditionells
29. Studies in Comparative Religion .
30. Bloomington .

كشيش بزرگ تگزاس چگونه مسلمان شد؟

إنّكَ لا تَهدي مَن أحببْتَ وَلكنَّ اللهَ يَهدي مَن يَشاء 1.

مبارزه و كشمكش بين حق و باطل از ازل جاريست و تا ابد ادامه دارد.

مذاهب، فرقه ها و گروههاي مختلفي با اغراض و اهداف متفاوت هميشه كوشيده اند تا به هر نوع ممكن در مقابل مذهب حق قد علم نموده و نور آن را خاموش سازند.

و بعد از اينكه دين مقدس اسلام ظهور كرد، باطل پرستان و كجروان سعي نمودند هر طوري كه شده جلو گسترش اين دين را بگيرند.

يهوديان از همان ابتدا (گرچه خود ياراي مقابله نداشتند) با نفاق و دو رنگي هميشه دشمنان اسلام را ياري رسانده اند و يا خود نيز تا آنجاي كه توان داشتند وارد ميدان شدند.

جهان مسيحيت كه يكي از بزرگترين اديان عالَم است نيز در سالهاي نخست دعوت اسلامي دست به كار شده، وفدي از علما و كشيش هاي نجران را جهت مناظره و بحث علمي به مدينه منوّره فرستادند.

و از آن پس برخورد هاي عسكري و نظامي بين مسيحيان و مسلمانان ادامه داشته تا اينكه در زمان عمر مسلمانان ضربه ي كاري را بر جهان مسيحيت وارد نموده، امپراطوري آنان را شكست فاحش دادند و همين طور در زمان خلفاي بني اميّه و بني عباس نيز در هر ميدان ذلت و خواري نصيب مسيحيان بوده است.

خلفاي مجاهد عثماني نيز از خود تقصير نشان ندادند، بارها تا قلب اروپا پيش رفتند و با دشمن در خانه ي خودش پيكارها نمودند تا اينكه سلطان محمد فاتح رحمه الله قسطنطنيه را فتح نموده و ضميمه امپراطوري قوي اسلامي نمود.

جنگهاي صليبي نيز تداوم همين كشمكش بوده و جهان مسيحيت اقدام به انتقامجوئي از مسلمانها نمود اما ابر مرد مسلمان صلاح الدين ايّوبي آنها را درهم شكسته، مجد و عظمت اسلام را براي همه به نمايش گذاشت.

در مقابل مسيحيها و صليبيان نيز از كوشش باز نايستاده حكومت اسلامي را در اندلس (هسپانيه) از بين برده و بزرگترين مراكز علمي جهان آنروز نظير قرطبه، اشبيليه و طليطله را بطور فجيع ويران نموده و محكمه هاي تفتيش عقائد هزاران مسلمان را به بد ترين وجه ممكن به قتل رساندند.

در اين اواخر نيز مسيحيان – بعد از فروپاشي اتحاد جماهير شوروي و نظام كمونيستي به بركت جهاد مردم مسلمان افغانستان- مسلمانان را تنها دشمن زنده خويش دانسته از هر فرصت مناسب استفاده مي نمايند تا ضربه كاري را بر اسلام و مسلمين وارد نمايند.

هجوم عسكري ايالات متّحده امريكا و متّحدين اروپائي اش به افغانستان و عراق، دعم و مساعدت هزاران مؤسسه تبشيري و عيسوي در قاره افريقا و كشورهاي فقير آسيائي تداوم همين كشمكش و مبارزه است.

اما غافل از اينكه “يريدون لِيُطفِئوا نور الله بأفواههم والله متمّ نوره ولو كره الكافرون2”

نور خدا به اين آساني خاموش شدني نيست… همه روزه در اخبارها و سايتهاي انترنيتي خبر مسلمان شدن عدّه زيادي از مسيحيان وبخصوص علما و كشيش هاي آنها را در داخل امريكا و اروپا مي خوانيم.

يكي از اشخاصي كه خداوند متعال به او رحم و كَرم خاص نموده، جناب شيخ يوسف استيس مي باشد، او داعي مسلماني است كه در شهر اسكندريه (الكساندريا) در ايالت ورجينيا، نزديك واشنگتن سكونت دارد.

او اصلاً از ايالت تگزاس است، بيشتر وقت لباس عربي سفيد رنگ پوشيده، شب و روز براي نشر و پخش دين اسلام در تلاش است و براي سربلندي آن از هيچ كوششي دريغ نمي كند.

اينك داستان اسلام او را از زبان خودشان مي شنويم: من از ساكنين ايالت تگزاس بوده و خويش را براي نشر دعوت مسيحيت وقف نموده بودم.

ما از اسلام و هر چيز متعلق به آن نفرت شديد داشتيم و بيشتر مردم در غرب همينطور هستند.

براي ما گفته بودند كه: مسلمانان به خدا ايمان ندارند، صندوق سياهي را در صحراي عربستان مقدس مي شمارند و روزانه پنج مرتبه زمين را مي بوسند.

وشنيده بوديم كه مسلمانها تروريست هستند، طياره ربائي ميكنند و بت مي پرستند و…

تعداد زيادي از مردم به شنيدن داستان مسلمان شدن يك كشيش و يا راهب مسيحي شوق وافر داشته و به طور خاص از من سوال مي كنند كه چطور مسلمان شده ام، و از آن جمله يكي از داكتران مسيحي از طريق اي ميل از من سوال نمود كه چرا؟ وچگونه مسيحيت را ترك كرده و دين اسلام را قبول نمودي؟!

من جوابي را كه به آن طبيب مسيحي نوشته ام در اين جا براي شما خوانندگان گرامي نيز مي نويسم واز همه كساني كه اين واقعه را خوانده و به آن اهميت مي دهند تشكر و قدر داني مي كنم.

اسم من يوسف استيس است، من رياست عمومي “اتحاديه هاي ديني مسلمانان” 3 امريكا را به عهده دارم كه در واشنگتن فعاليت مي كند و بخاطر وظيفه اي كه دارم به نقاط مختلف دنيا سفر مي كنم تا پيغام حضرت مسيح را كه در قرآن ذكر شده است براي همه جهانيان برسانم.

و هم چنين ما به اجراي گفتگوي ديني با بقيه اديان مي پردازيم، به نظريات آنها به خوبي گوش فرا داده و عقايد و افكار خويش را با استفاده از وسايل كه در دسترس ما است براي همه مي رسانيم.

بيشتر كار ما در ضمن مؤسسه هاي حكومتي و يا شخصي، در ارتش، پوهنتونها (دانشگاهها) و زندانها مي باشد.

هدف اول ما رساندن پيغام اسلام و آموزش دادن آن براي عامه ي مردم است و اينكه به آنها بفهمانيم كه مسلمانها چه كساني هستند و اسلام واقعي چيست؟

با وجود اينكه روز به روز بر عدد مسلمانها افزوده شده و اسلام كم كم با مسيحيت (بزرگترين دين بر روي زمين) مساوي ميشود باز هم تعداد زيادي از كساني كه ادعاي مسلماني مي كنند، اسلام را به طور صحيح نشناخته و نميتوانند كه نمايندگان واقعي اين دين مقدس باشند.

من در يك خانواده مسيحي ملتزم به دين در غرب وسط امريكا متولّد شدم، اجداد من از اولين كساني هستند كه درين منطقه مسكن گرفته، كليساها و مدارس زيادي را در آنجا تأسيس نمودند.

ما از سال ۱۹۴۹م در هيوستن (ايالت تكزاس) مقيم شديم و من آنگاه در مرحله ابتدائي درس ميخواندم.

در سن دوازده سالگي در سادينا (تگزاس) من را “غسل تعميد4” دادند، و قبل از اينكه به سن بلوغ برسم از كليساها و معابد مسيحي زيادي ديدن نمودم تا از نقطه نظرها و معتقدات آنها نيز اطلاع حاصل نمايم؛ بطور مثال به كليساهاي پروتستانها (كه مؤسس آن جان وزلي است) رفته و با اعضاي كليساي پروتستاني ناصريه، كليساي مسيح، كليساي رب، كليساي رب المسيح و همچنين اعضاي كليساي انجيل كامل كاتوليك5 ها ملاقات نمودم.

آغاز مطالعه گسترده

و پس از آن درباره ي اديان و مذاهب معروف شروع به تحقيق نمودم… در باره يهوديت، مذهب بودا، هندوئيسم، معتقدات ساكنين اصلي آمريكا و.. .

اما اسلام تنها ديني بود كه اصلاً در باره آن تحقيق و مطالعه ننمودم.

شايد سوال كنيد كه چرا؟ بلي سوال منطقي است.

انتخاب موسيقي ديني به حيث رشته تحصيلي

با مرور زمان به انواع مختلف موسيقي و به طور خاص موسيقي جوسبيك 6 علاقمند شدم؛ چرا كه افراد خانواده ام متدين بوده و موسيقي را دوست داشتند و من هم با شوق وافر به آموختن موسيقي پرداختم كه بعد از دو سال به رتبه كشيش (عالِم نصراني) در نزد كليساهاي كه با آن مرتبط بودم نائل شدم.

در سال ۱۹۶۰م شروع به استخدام كليد هاي موسيقي نمودم و در سال ۱۹۶۳م مالك چند استاديوي موسيقي در “لوريل” و “ماري لاند” شدم كه آنها را استاديو هاي موسيقي استيس نامگذاري نمودم.

احساس نا آرامي

در طول سي سال گذشته من و پدرم در ميدان تجارت نيز پيشرفت هاي چشمگيري نموديم بطوريكه نمايشگاه هاي بزرگ پيانو و اورگن در تگزاس، اوكلاهاما و فلوريدا برگذار مي نموديم كه از اين راه مليونها دالر امريكائي ربح برديم اما هيچگاه سكون و آرامش نفسي نداشتم، سوالهاي زيادي ذهنم را پريشان ساخته بود…

چرا پروردگار من را آفريده است؟ از من چي ميخواهد كه انجام دهم؟ يا اينكه اصلاً پروردگار كي هست؟ چرا ما به “گناه اصلي7” ايمان داريم؟ چرا فرزندان آدم مجبور باشند كه گناه او را تحمل كنند و تا ابد مورد عقوبت و سرزنش قرار بگيرند؟! و…

مشكل لاينحل اما از هر عالِم مسيحي كه اين سوالها را بپرسي در جواب خواهد گفت كه : بر تو لازم است كه به اين چيزها ايمان بياوري و حقيقت اين مسايل را هيچكس نمي فهمد.

از همه مهمتر مسئله “تثليث” را ببينيم: دنياي مسيحيت از حل اين موضوع عاجز مانده است كه چطور خداي واحد تبديل به “اقانيم سه گانه8” مي شود، و اينكه خداي قادر و توانا نمي تواند گناهان بشر را بيامرزد، پس ناچار به انساني تبديل شده و به زمين فرود ميايد و مثل انسانها زندگي مي كند و بعد از آن همه ي گناهان انسانها را به دوش مي كشد بدون اينكه فراموش نمائيم كه او پروردگار توانا و خالق آسمانها نيز هست!!

باور نكردني است! تا اينكه در يكي از روزها… در سال ۱۹۹۱م براي اوّلين بار بود كه فهميدم مسلمانها به تورات و انجيل نيز ايمان دارند، به عيسي مسيح عليه السّلام نيز ايمان دارند و اينكه عيسي پيامبر خدا است، معجزه آسا تولّد شده و پدر نداشته است، و عيسي به آسمانها رفته است!

تعجّب نمودم كه چگونه ممكن است كه اينطور باشد! اوّل نمي توانستم اين چيزها را باور كنم؛ چرا كه من اكثر با كشيش ها و دعوتگران مسيحي نشست و برخاست داشته و آنها نسبتهاي بدي به اسلام مي دادند تا جائيكه ما اصلاً دوست نداشتم با مسلمانها همنشيني و مصاحبت نمايم.

پدر من كه در دهه هفتاد به حيث كشيش تعيين شده بود فعاليت هاي زيادي به نفع كليسا داشت و مدارس زيادي را تمويل مي كرد.

پدر و مادر من بيشترِ مبشّرين و دعوتگران معروف مسيحيت و واعظ هاي كه در تلويزيون برنامه هاي تبليغي داشتند را مي شناختند تا جائيكه آنها از “اورال روبرتز” ديدن نمودند و در ساخت برج عبادتي در شهر “تيولا” سهم گرفتند و از طرفداران سرسخت جيمي سواگرت، تامي و جيم بيكر، جيري فول ويل و جان هاگي بودند.

و همچنين پدر و مادر من كيست ها (نوارهاي) مختلفي از سخنراني ها و محاضره هاي مبشّرين را در شفاخانه ها، منزل هاي متقاعد شدگان (باز نشسته ها) موسسه هاي نگهداري از بزرگسالان و غيره توزيع مي نمودند.

ديدار با يك مسلمان

در اواخر سال ۱۹۹۱م پدر من با يكي از تاجران مصري شروع به تجارت نمود و از من خواست كه با آن شخص ملاقات نمايم، من در قدم اوّل اهرامهاي مصر، مجسّمه ابوالهول و رودخانه ي زيبا و داستاني نيل را تصوّر نمودم…

پس از آن والدم گفت كه او مسلمان است.

باورم نيامد، امكان ندارد! چيزهاي را كه درباره مسلمانها شنيده بودم براي پدرم بازگو نمودم كه آنها دهشت گرد هستند، طياره ربائي مي كنند، انفجارات… با وجود همه اينها به پروردگار ايمان ندارند، زمين را روزانه پنج مرتبه مي بوسند و صندوق سياهي را در صحراي عربستان مقدّس مي شمارند! و…

من نمي خواستم با اين فرد مسلمان ملاقات داشته باشم اما پدرم خيلي اصرار نمود، و چون مجبور شدم اين ملاقات را با چند شرط پذيرفتم.

موعد ملاقات روز يكشنبه بعد از نماز در كليسا بود ومن پس از نماز مثل هميشه كتاب مقدّس در زير بغل و صليب در گردنم آويزان بود و بر سر كلاه مخصوصي داشتم كه روي آن نوشته شده بود “مسيح همانا پروردگار است”.

همسر و هر دو دختر من نيز در اين لحظات با من بودند و ما همه آماده ملاقات با يك مسلمان شده بوديم، و چون به شركت تجارتي داخل شدم از پدرم سوال نمودم:

مسلمان كجاست؟

او بطرف شخصي كه مقابلش نشسته بود اشاره كرد، با خود گفتم اين شخص نمينواند يك مسلمان باشد.

من فكر مي كردم كه شخص قوي هيكلي را خواهم ديد كه پيراهن بلند پوشيده، عمامه ي خيلي كلان بر سر دارد و ريش بلند او تا انتهاي پيراهنش خواهد رسيد و ابروهاي او پيشاني اش را پوشيده خواهد داشت.

اما اين شخص مسلمان مرد خيلي آرام، مهربان ومؤدب بود و ظاهري آراسته داشت، سلام و احترام خيلي گرمي نموده و با من مصافحه كرد، باورم نميشد… بايد اين شخص را هرچه زود تر از گمراهي نجات بدهم، لذا پس از مقدّمه خيلي كوتاهي از او سوال نمودم.

آغاز گفتگو

آيا بوجود پروردگار ايمان داري؟

بلي.

خوب، آيا به آدم و حوا ايمان داري؟

بلي.

به ابراهيم چي؟ و اينكه براي رضاي پروردگار تن به قرباني فرزند داد؟

بلي.

به موسي و معجزه هايش و اينكه دريا را شق نمود؟

بلي.

چه خوب است، مسأله از آنچه كه توقّع داشتم آسان تر است! داخل نمودنش در مسيحيت نياز به جدّ وجهد چنداني ندارد و من براي اين كار مناسب هستم.

من افراد زيادي را به مسيحيت داخل نمودم، اما اين يك كارنامه ي خيلي كلان خواهد بود كه فرد مسلماني را مسيحي نمايم.

گفتم: كه اگر ميل داشته باشي با هم چاي و يا قهوه ي بنوشيم و موافقت نمود، با هم به قهوه خانه ي كه در آن نزديكي بود رفته و درباره موضوع دوست داشتني من (اديان و اعتقادات) صحبت نموديم.

من بيشتر صحبت مي نمودم و در اثناي صحبت به سخت ترين وجه به اسلام حمله نمودم.

دوستي و تأثير پذيري

و دانستم كه او (مسلمان) خوب گوش مي گيرد، آرام و با وقار است و تا اندازه اي نيز خجالتي و اتفاق نيفتاد كه سخنم را قطع نمايد، محبّت او در قلبم جاي گرفت و با خود تصوّر نمودم كه اگر كوشش نمايم مي تواند مسيحي خيلي خوبي باشد اما نميدانستم كه اراده ي پروردگار چيز ديگري را خواسته است و من خود شكار اين مرد مسلمان خواهم شد.

با خوشحالي موافقت نمودم كه با اين مرد مشغول به كار شوم و حتي با هم چند سفر داشته باشيم، در هنگام سفر و يا هر فرصت مناسب ديگري از عقايد و اديان مختلف صحبت نموديم و من هر چند گاهي برايش كيست ها (نوارهاي) دعوتي وتبليغي ميدادم تا در باره مفهوم پروردگار، معناي زندگي و هدف از خلقت انسانها، در باره پيامبران و غرض از بعثت ايشان چيزهاي را در ذهن او جايگزين سازم و او نيز از معلومات و تجربه هاي خويش من را مستفيد مي گردانيد.

در يكي از روزها خبر شدم كه محمد (دوست مسلمان من) از منزل خويش براي چند روزي به مسجد منتقل مي شود، نزد پدرم رفتم و برايش گفتم: اگر امكان دارد دوست من در خانه ي ما و با ما زندگي نمايد و اينطور ميتوانيم در هماهنگي و پيشبرد كارها بيشتر با هم مساعدت نمائيم، و اگر من مسافرت نمودم او در منزل بماند.

پدرم موافقت نمود ومحمد نزد ما و در خانه ما سكونت اختيار كرد و من هم طبعاً دوستان مبشّر و كشيش خويش را كه در ايالت تكزاس و مرزهاي مكزيك مشغول دعوت و تبليغ به مسيحيت بودند، به خانه آورده تا محمد را به مسيحيت داخل نمائيم.

يك واقعه

يكي از دوستان مسيحي من كه دعوتگر نشيطي نيز بود و هميشه نوشته ها و جزوه هاي از مسيحيت را در بين مردم پخش مي نمود دچار مريضي قلب شد و در شفاخانه “ويتيرانس9” بستر شد، من در هر هفته چند مرتبه به ملاقات او مي رفتم و هر دفعه محمد را نيز همراه خود ميبردم و حول مسأله “عقائد و اديان” با هم به گفتگو مي پرداختيم، اما دوست من كه مريض بود نميخواست هيچ چيزي در باره اسلام بفهمد و اصلاً اهميت نميداد.

در آن اطاق مريض ديگري نيز خوابيده بود كه در يكي از روزها كنار بستر او رفته و از اسمش پرسيدم.

گفت: اهميتي ندارد كه اسم من چي است.

گفتم: از كجا هستي؟ گفت: از ستاره مشتري. با خود گفتم: من در بخش امراض قلي هستم يا در بخش امراض عقلي!

دانستم كه شخص دچار افسردگي شديد بوده و احساس تنهائي مي كند و احتياج به كسي دارد كه با او صحبت نمايد.

در باره ذات پروردگار با او صحبت كردم و قسمتي از داستان حضرت يونس در “عهد قديم انجيل10” را برايش خواندم كه چگونه پروردگار او را براي هدايت قوم مبعوث نمود اما قومش او را تكذيب كردند…

خلاصه ي داستان را برايش اينطور بيان كردم كه ما هيچگاه نمي توانيم از مشكلات فرار نمائيم و پروردگار هميشه بر ما احاطه دارد.

بعد از اينكه سخنانم به پايان رسيد آن شخص از من از بابت بد اخلاقي اش معذرت خواست و گفت كه تحت شرايط روحي سختي قرار دارد و مي خواهد چيزهاي را اعتراف نمايد، من گفتم:

من وظيفه ام شنيدن اعترافهاي مردم نيست و نه هم اينجا كليسا است.

گفت: ميدانم و من خود يك كشيش كاتوليك هستم.

من تعجّب نمودم و با خود گفتم چطور خواستم يك كشيش را موعظه نمايم!

او ادامه داد كه از مدّت دوازده سال به حيث مبشّر و دعوتگر در جنوب و وسط امريكا، نيويارك ومنطقه مكزيك خدمت كرده است… و بعد از اينكه از شفاخانه رخصت شد برايش پيشنهاد كردم كه با من در منزل ما سكونت نمايد؛ چرا كه قصد داشتم از هرجانب محمّد را احاطه نمايم، و او هم قبول كرد.

با كشيش جديد در باره اسلام صحبت نمودم، او چيزهاي زيادي از اسلام ميدانست و براي اوّلين بار برايم گفت:

كشيش هاي كاتوليك در باره ي اسلام معلومات زيادي دارند حتي كه شهادت دكتراي خويش را در باره اسلام مي گيرند.

بعد از اينكه به منزل آمديم هرشب بعد از غذا با هم مي نشستيم و در باره اديان و عقائد صحبت مي نموديم.

اختلاف اناجيل

پدر من نسخه “انجيل ملِك جايمز11” را با خود ميآورد، من نسخه ي “مراجعه12” را با خود داشتم، همسر من نسخه ديگري از انجيل داشت و جالب اينكه كشيش كاتوليك نسخه كاتوليكي با خود حمل ميكرد كه با انجيل هاي در دست داشته ما فرقهاي اساسي و كليدي داشت، و همين طور پروتستانت ها نسخه هاي ديگري دارند.

ما بجاي اينكه محمّد را قانع بسازيم كه اسلام را ترك كند، بيشتر وقت ما صرف اين ميشد كه كدام يك از نسخه هاي انجيل صحيح است.

و هر يك از ما ادّعاي صحيح بودن نسخه دست داشته خويش را كرده و بقيه اناجيل را تحريف شده ميدانست.

طرح يك سوال، قرآن واحد! يك شب كه در باره نسخه هاي انجيل بحث و مباحثه مي نموديم سوالي به ذهنم رسيد و از محمد پرسيدم: در طول ۱۴۰۰ سال كه از نزول قرآن گذشته، شما چند نسخه (متفاوت) قرآن داريد؟

محمّد با خونسردي جواب داد كه: قرآن فقط يك قرآن است و هرگز كوچكترين تغييري در آن رخ نداده است؛ بلكه آنگاه كه نازل شد صدها صحابه ي پيامبر خدا آن را حفظ نمودند و در كشورهاي مختلف نشر و پخش شد و هزاران مسلمان بدون كوچكترين خطا و يا اشتباهي اين كتاب مقدّس را حفظ نمودند و همين طور با تواتر (حفظ در قلب مليونها مسلمان و نوشته شده در مليارد ها نسخه) به ما رسيده است.

من از شنيدن اين مسأله خيلي تعجّب نمودم؛ چرا كه لغتي كه انجيل به آن نازل شده اصلاً در اين وقت كسي آنرا نمييداند و نسخه هاي اصلي انجيل نيز گم شده است و اما قرآن به همين سادگي به اينها رسيده و زبان عربي هم بدون كدام تغييري هم اكنون در بين مليونها نفر صحبت مي شود!!

نماز بدون موسيقي! در اين هنگام كشيش كاتوليك از محمّد خواست اگر امكان داشته باشد او را به مسجد ببرد تا كيفيت عبادت مسلمانها را مشاهده نمايد، و پس از اينكه برگشتند من از عبادت مسلمانها و شعائر مذهبي شان سوال نمودم، كشيش گفت: مسلمانها را مشاهده نمودم به حضور پروردگار نماز خواندند و پس از آن مسجد را ترك نمودند.

گفتم: از مسجد بيرون شدند بدون اينكه برنامه ي موسيقي و غيره داشته باشند؟!

گفت: بلي.

و پس از گذشت چند روز يك بار ديگر كشيش مسيحي از محمّد خواست او را به مسجد ببرد، اما اين مرتبه مثل دفعه ي قبل زود بر نگشتند و ما تا نصفه هاي شب انتظار نموديم و پريشان شديم كه حادثه اي براي آنها رخ نداده باشد.

كشيش را نشناختم! نيمه هاي شب آنها آمدند، چون دروازه را باز كردم محمّد را شناختم اما آن شخص ديگر را ابتدا نشناختم… لباس و كلاه سفيدي پوشيده بود…بلي! او چه كسي جز كشيش پروتستانت ميتواند باشد؟!

برايش گفتم: جناب كشيش مسلمان شدي؟

گفت: الحمد لله كه به اسلام مشرّف شدم.

به اطاق خود رفتم، من و همسرم در باره ي اسلام صحبت نموديم و دانستم كه زن من نيز تمايل قلبي شديدي به اسلام پيدا كرده و مي خواهد مسلمان شود.

به اطاق محمد رفتم و او را از خواب بيدار نمودم، از او خواستم بيرون رفته و كمي با هم قدم بزنيم.

تا نزديك نماز فجر با هم صحبت و مناقشه نموديم، آخرين شكوك و شبهاتي را كه در ذهن داشتم بي محابا عرض نمودم.

در اين هنگام به يقين كامل دانستم كه اسلام تنها دين حق بر روي زمين است و نوبت اين رسيده كه من نيز وظيفه ام را انجام داده و بيش از اين خويشتن را از حق محروم نگه ندارم.

لحظات خيلي عجيبي بود، توجّه بفرمائيد! شخص دعوت گر و نشيطي چون من كه زندگي ام را براي پخش و نشر مسيحيت وقف نموده بودم، مسيحيت را ترك كرده و براي هميش به ديني كه از همه بيشتر از آن نفرت داشتم داخل شوم!

بلي دين اسلام! كه تبليغات همگاني رسانه هاي غربي بر خلاف آن گوش جهانيان را كَر كرده، و دعاي شب و روز راهبان و كشيش هاي مسيحي با تلاشها و ثروت هاي اين حكومتها بر عليه آن مي باشد.

بار الها ! هدايتم كن به باغيچه ي پشت منزل مسكوني رفته و در آنجا پيشاني ام را به خاك (به جانب قبله مسلمانها) گذاشتم و با چشمان اشك آلود و حالت عجز و التماس و زاري از خداي بزرگ خواستم مرا به دين حق راهنمائي فرمايد، پس از لحظاتي سرم را بالا نمودم.

در آن هنگام فرشتگان را نديدم كه از آسمان پائين بيايند و نه هم روشنائي ديدم و نه صدائي شنيدم و نه هم كبوتران سفيد رنگ را ديدم؛ اما تغير خيلي عجيبي در درون خويش احساس نمودم، از گذشته ي سياه و تاريك به تاريكي كفر و شرك با گذراندن وقت در ناروا و حرام خواري سخت پشيمان شدم و افسوس خوردم، وبه آينده اي روشن و زيبا به زيبائي اسلام و تابنده چون طلوع آفتاب از شرق مطمئن شدم.

اسلام، دين زيبائي ها

به اطاق خود باز گشتم، غسل نموده و لباس جديد و سفيد رنگ پوشيدم (چونكه ميخواستم زندگي جديد و تازه اي شروع نمايم).

ساعت حدود يازده ظهر در مقابل دو شاهد كه يكي كشيش سابق معروف به “پدر پيتر جاكوب” و ديگري “محمّد عبد الرّحمن مصري” مرد مسلمان و متعهّدي كه باعث هدايت ما شده بود، شهادتين را به زبان آوردم “أشهد أن لا إله إلّا الله و أشهد أنّ محمّداً عبده ورسوله” و پس از لحظاتي همسر من نيز ايمان آورد، اما به حضور سه شاهد كه من شاهد سوّم بودم.

پدر من هنوز محتاط بود و به موضوع به ديده شك مي نگريست، و بعد از چند ماه او نيز ايمان آورد و همراه ما به مسجد ميرفت.

اما اطفال ما: آنها را از مدارس نصرانيها بيرون كرده و به مدارس اسلامي داخل نموديم.

آنها پس از گذشت چند سال، بيشتر قرآن كريم را حفظ نمودند و تعليمات شيوا و زيباي اسلام را فرا گرفتند.

و اين تنها ما نبوديم كه به اسلام پيوستيم بلكه تعداد زيادي از كشيش ها و روحانيون مسيحي را مي شناسم كه بعد از تحقيق و مطالعه در باره ي اسلام، به اين دين مبارك داخل شده اند كه از آنجمله محصّلي كه در فاكولته (دانشكده) تعميد در تكزاس درس مي خواند و اسمش “جو” بود، را ديدم كه مسلمان شده است، او علّت اسلام آوردن خويش را مطالعه و تدبّر در قرآن كريم بيان كرد.

و همچنين شخصي را ميشناسم كه پس از اينكه هشت سال به حيث كشيش كاتوليك در افريقا به دعوت مسيحيت پرداخته بود مسلمان شد و اسم خويش را “عمر” گذاشت و هم اكنون مقيم ايالت تكزاس امريكا است.

1. سوره ى قصص، آيه: 56.

2. سوره ي صف، آيه:8.

3. National Muslim Chaplain.

4. در آئين مسيحيت براي اينكه طفل عضو كليساي مسيحي باشد او را در مراسمي غسل مي دهند و يا چند قطره آب بر سر او مي ريزند و اين عمل را Baptized و يا غسل تعميد ميگويند، و هر آن شخصي كه تازه مسيحي شود اين غسل بر او اجباري است.

5. قابل ياد آوري است كه مسيحيان به سه فرقه ي كاتوليك، ارتدوكس و پروتستانت تقسيم مي شوند، تفاوت آراء و اختلاف عقيده هر گروه با گروه ديگر مثل اختلاف يك دين با دين ديگري مي باشد.

6. از انواع موسيقيهاي ديني نزد نصارا.

7. Original Sin .

8. يعني الله، روح الأمين و عيسي.

9. شفاخانه اي در ايالت تكزاس مخصوص كارمندان قديمي دولت.

10. قابل ياد آوري است كه كتاب مقدّس مسيحيان (انجيل) به دو بخش؛ عهد قديم Old testamentو عهد جديد New testamentتقسيم شده است.

11. King Gyms Bible

12. Standard Revised Version

منبع: سايت صادقين

محمد لگنهاوزن

دكتر محمد (گرى) لگنهاوزن در سال (1953م) در يك خانواده مذهبى (كاتوليك) در شهر نيويورك متولد شد و تحصيلات متوسطه را در دبيرستان كاتوليك گذراند.

وى در دانشگاه ايالت نيويورك و پس از آن، در دانشگاه رايس، در رشته فلسفه به تحصيل پرداخت و موفق به اخذ مدرك دكترا شد.

او هنگام تدريس در دانشگاه تگزاس جنوبى با دانشجويان مسلمان آشنا شد و بعد از تحقيق درباره اسلام، كه تقريباً سه سال به طول انجاميد، به آيين اسلام و مذهب تشيع گرويد و انجمن دانشجويان مسلمان را در آن دانشگاه تشكيل داد.

وى درباره اسلام چنين مى گويد: ببينيد وقتى من به اسلام و تشيع نگاه كردم اين طور نبود كه پاسخ تمامى سؤالاتم را در آنجا پيدا كردم.

آن چيزى كه در اسلام بيش تر از همه براى من جاذبه داشت، اين بود كه چقدر اين دين از اين نوع سؤالاتى كه من در ذهن داشتم، استقبال مى كرد.

من به راحتى مى توانستم افراد ديگرى را در اين دين بيابم كه با اين مسائل درگير بودند و تحقيقاتشان در راستاى پاسخ به همين سؤالات بود.

اين ويژگى يك احساس برادرى در من ايجاد مى كرد.

من در اسلام با اين مسئله روبرو نشدم كه كسى بگويد اشكال شما اين و جوابش هم اين است.

اصلاً اين طور نبود.

براى مثال من سؤال مى كردم كه از عدالت چه مى فهميد؟

بعضى از مسلمانان مى گفتند: در روايت داريم كه امام على (علیه السلام) فرمودند: «عدالت بدان معناست كه هر چيزى در جاى خودش باشد» من سؤال مى كردم كه خوب اين جمله يعنى چه؟ اصلاً جاى هر چيز كجاست؟ و….

آنها پاسخ مى دادند كه ما هم مى خواهيم بفهميم كه اين حديث به چه معنايى است؟ و چه ايده اى را مى توان از آن استخراج كرد.

من فكر كردم كه اين روش تحقيقى خيلى خوبى است.

يك نوع چارچوب كلى وجود دارد و محقيقين به دنبال پركردن اين چارچوب هستند.

آن چيزى كه براى من در اسلام جاذبه داشت، آن بود كه دعوت به تحقيقات بيش تر در تعاليم اين دين وجود داشت و در اين راه جواب آماده و حاضرى از قبل وجود نداشت.

در مورد دين مسيحى، تجربه من اين بود كه چنين حالتى وجود نداشت و مسيحيت به سؤال ها اصلاً جهت نمى داد.

آن هايى كه سنتى بودند مى گفتند كه جواب اين سؤال ها داده شده و اين پاسخ ها خيلى مشخص و روشن است.

اما وقتى كه با بچه هاى مسلمان بحث مى كردم، مى ديدم كه اين جا يك جهتى وجود دارد.

آنها با بررسى روايات جهت پيدا مى كردند و به همين جهت مى ديدم كه با بررسى بيش تر مسائل به پاسخ هاى روشن ترى مى رسند.

مانكني كه حجاب را برگزيد !

ماشا اليليكينا

«ماشا اليليكينا» نام مشهوري در روسيه و مناطق روسي زبان است. او حدود 2 سال پيش به عنوان يك هنرپيشه جذاب و يك مدل زيبا مطرح بود و شهرت و محبوبيتش با اوج گرفتن “گروه رقص و موسيقي فابريك” در روسيه، به بالاترين حد رسيد.

اما ماشا همانقدر كه بسرعت در آسمان شهرت و محبوبيت طلوع كرد خيلي زود نيز از صحنه ناپديد شد. اين امر نه به دليل افول ستاره ي بخت وي بود و نه به علت از دست دادن “زيبايي چهره” يا “سحر صدا” ؛ بلكه به اين دليل بود كه:«ماشا مسلمان شد و لباس عفت و ايمان را بر درخشش هاي كاذب دنيوي ترجيح داد».

تفاوت بزرگ او با بسياري از هنرمندان و خوانندگان ديگري كه اسلام و حجاب را برگزيده اند در اين است كه وي در اوج شهرت، زيبايي و طراوت، و در زماني كه تازه پيشنهادهاي اغواكننده به سويش ره سپار شده بود حجاب و عفاف را انتخاب كرد.

ماشا اليليكينا، ستاره سابق سينما، رقص و موسيقي، اينك حجابي اسلامي در بر دارد و به تدريس در مدارس مشغول است. وي مي گويد از جلوه هاي كاذب سابق متنفر است و اكنون احساس خوشبختي مي كند.آنچه در پي مي آيد مصاحبه سايت روسي Islsm.ru با اين هنرمند مسلمان شده است كه همكاران نسخه روسي سايت ابنا، آن را به فارسي ترجمه كرده اند. خواندن اين مصاحبه را به همه خوانندگان توصيه مي كنيم مخصوصاً به دختران مسلماني كه گاه با وسوسه هاي مختلف و تحت تأثير زرق و برق هاي ظاهري تمدن غرب، قدر گوهر وجود خود و نيز قيمت ارزشهايي نظير حجاب را نمي دانند:چطور شد كه تمام موفقيت ها و درخشش هاي خود روي صحنه را زير پا گذاشتي و به اسلام گرويدي؟

ماشا: من به لطف خداوند به سوي او گام برداشتم. اين اراده خدا بود.

در زماني كه يك خواننده بودي آيا فكر مي كردي كه روزي اسلام بياوري، روزه بگيري و به حج بروي؟

ماشا: نه ؛ حتي به ذهنم خطور هم نمي كرد كه روزي به حج بروم و از بهترين و گواراترين آب ـ يعني آب زمزم ـ بنوشم.

آيا راهي كه براي مسلمان شدن طي كردي، مسيري طولاني بود؟

ماشا: من دو سال است كه مسلمان شده ام. يك روز مطلع شدم كه يكي از نزديك ترين دوستانم بر اثر يك حادثه در شهري ديگر به حالت كما رفته است. من نمي دانستم كه چطور مي توانم به او كمك كنم. آن روز براي اولين بار نماز خواندم و دست به دعا برداشتم و از خداي بزرگ كمك خواستم.

روز بعد همان دوستم با من تماس گرفت و گفت: «در آن حالات بيهوشي من تو را مي ديدم و تو خيلي زياد به من كمك كردي!» ، من در آن لحظه بسيار گريستم ؛ زيرا براي اولين بار در زندگي ام بود كه چيزي از خدا مي خواستم.

در حال حاضر به چه كاري مشغولي؟

ماشا: من پنج زبان اروپايي بلد هستم و در حال حاضر در مدرسه و دانشگاه تدريس مي كنم. ضمناً برخي از نت هاي مجاز شرعي را نيز مي نويسم.

آيا موسيقي هم گوش مي دهي؟

ماشا: بله ؛ كارهاي “گروه ريحان”، “گروه سامي يوسف” و “گروه كت استيونس” ( كه پس از اسلام آوردن نام خود را “يوسف اسلام” گذاشت) را گوش مي كنم.

آيا چيزي از قرآن هم آموخته اي؟ آيا آمادگي داري كه زبان عربي را هم به آن پنج زبان اروپايي اضافه كني؟

ماشا: در ابتدا فكر مي كردم كه آموختن زبان عربي مشكل باشد ؛ اما آن را شروع كرده ام و خيلي هم آن را دوست دارم و فكر مي كنم كليدي براي فهم دانش برتر باشد.

چرا گرايش به اسلام نسبت به اديان ديگر بيشتر است؟ و چرا بيشتر كساني كه به اسلام مي گروند از بين اهالي هنر و فعالان در كنسرت و موسيقي هستند؟

ماشا: اسلام نسبت به اديان ديگر، محكم ترين اساس را دارد. تمام قواعد اسلام در زندگي كاربرد دارند. راه اسلام سعادت بخش است.

از اينكه مسلمان شده اي چه احساي داري؟

ماشا: احساس خوشبختي. امروز من اين فرصت را دارم كه مقايسه كنم قبلاً چه بودم و حالا چه هستم. من اكنون با حيات واقعي آشنا شده ام، پس خوشبختم.

و چه تفاوتي با قبل داري؟

ماشا: ايمان به خدا زندگي مرا متحول كرد. ميل به عبادت خداوند در فطرت و وجود همه انسان ها نهاده شده است. من اطمينان دارم كه خداوند به ما تفكر و تعقل نداده است تا بياييم، زندگي كنيم، بخوريم، بخوابيم و بميريم. خدا به ما فرصت زندگي كردن داده است تا به او برسيم.

آيا گاهي به موفقيت ها و درآمد سابق خود فكر نمي كني؟ حسرت آن دوران را نمي خوري؟!

ماشا: آن جلوه ها، پس از مسلمان شدن، برايم بي ارزش و منفور هستند.

از اينكه آشكارا خود را مسلمان معرفي مي كني هراس نداري؟

ماشا: نه نمي ترسم. برعكس، تكليف و وظيفه خود مي دانم كه ديگران را از راه گمراهي باز دارم و به عنوان الگويي براي آنها باشم.

از اينكه عكس هاي سابقت در اينترنت هست ناراحت نيستي؟

ماشا: من خودم دوست ندارم به اين عكس ها نگاه كنم. اما اشكال ندارد كه مردم آنها را ببينند تا برايشان عبرت شود و بدانند كه انسان مي تواند تولد ديگري داشته باشد و از نو به دنيا بيايد. انسان مي تواند توبه كند و با انجام كارهاي خوب، تمام سياهي هاي گذشته اش را پاك كند، ان شاء الله.

اينك چه چيزي از “اسلام” مي تواني به ديگران بگويي؟

ماشا: اسلام مي گويد: «اگر نمي تواني راجع به خدا بيانديشي حداقل سعي كن از قيد خودت رهايي يابي و پليدي هاي نفست را مهار كني؛ رذايلي مانند خودپسندي، تكبر، حسد، ظلم، دروغ، خودستايي و خودنمايي». اگر كسي مي خواهد به سوي اسلام گام بردارد فقط بايد انديشه كند و از فطرت خود مدد بگيرد.

چه پيامي براي مسلمانان داري؟

ماشا: آرزو مي كنم كه كارهاي نيك و عبادات برادران و خواهران ديني من مورد قبول خداوند متعال قرار بگيرد و رحمت خدا بر خانه هاي آنان ببارد.

و براي غير مسلمانان؟

ماشا: اميدوارم كساني كه هنوز به دين اسلام مشرف نشده اند لحظه اي به خود بيايند و فارغ از انبوه اطلاعات پوچ و بيهوده اي كه چشم و گوش مردم اين عصر را فرا گرفته است كمي انديشه كنند.

منبع : خبرگزاري ابنا

پروفسور خالد بلانكين شيپ

پروفسور خالد بلانکین شیپ تا سال (1973م) عضو کلیساى پروتستان در آمریکا بود و در این سال به دین مبین اسلام مشرف شد وى در سال (1983م) فوق لیسانس خود را در رشته تاریخ اسلامى از دانشگاه قاهره دریافت کرد و در سال (1988م) توانست در رشته تاریخ که یکى از رشته هاى خاورشناسى است از دانشگاه واشنگتن نائل به درجه پرفسورى PH.D شود .

او در بخش ادیان دانشگاه تمپل آمریکا عضو افتخارى بوده و به همراه پروفسور محمود ایوب که سمت استادى در آن دانشگاه دارد دپارتمانى را با نام ادیان شناسى تأسیس نموده اند که در زمینه حدیث، فقه، تاریخ، سیره پیامبران براى دانشجویان تدریس مىکنند .

او درباره اسلام مى گوید: گسترش اسلام بسیار مهم است ، زیرا اسلام دینى است که رستگارى دیگران را نیز مى خواهد .

پیتر شوت/آشنایی با فیلسوف شیعه

پيتر شوت (Peter Schütt) شاعر و گزارش گر متولد ۱۹۳۹ آلمان، سال ۱۹۶۷ با درجه ي دكتراي فلسفه از دانشگاه فارغ التحصيل شد.

وي از بنيان گذاران حزب كمونيست آلمان است.

تمام آثار او در خدمت ايدئولوژي كمونيسم بوده، به گونه اي كه برخي رسانه هاي آلماني، او را «شاعر درباري» حزب مي خواندند.

به نوشته سايت «زمانه»، او در سال ۱۹۸۸ از حزب بيرون آمد و با نوشتن كتاب و مقاله هاي انتقادي، از گذشته اش فاصله گرفت.

در سال ۱۹۸۷ با زني ايراني ازدواج كرد و در سال ۱۹۹۰ به دين اسلام و مذهب شيعه گرويد و در سال ۱۹۹۶ به حج رفت.

شوت در مقاله اي در روزنامه دي ولت روز دهم سپتامبر، علت مسلمان شدن اش را نوشته است.

به علت طولاني بودن متن مقاله در زبان آلماني، ترجمه ي كوتاه شده ي آن را كه شامل رئوس گفته هاي او در مقاله ي ياد شده است، در زير مي خوانيد:

جذابيت اسلام در دوران كودكي و جواني من

من نه مسلمان زاده ام و نه به طور ناگهاني با اسلام مواجه شده ام.

بيش از نيمي از عمرم را در جستجوي ديني واقعي بوده ام.

فقط يك بار در زندگي دينم را عوض كرده ام.

در ۱۹ سالگي براي اين كه از تنگناي لوتري خانه ي پدري فراركنم، كاتوليك شدم و ۳۰ سال بعد، اعتقادم به اسلام را اعلام كردم.

اسلام از دوران كودكي برايم جذابيت داشت.

در سال هاي پس از جنگ، منطقه ي ما در اشغال نيروهاي انگليسي بود.

در روستاي ما شش سرباز هندي مسلمان با عمامه، نماينده ي اين قدرت بودند.

آن ها در رستوران روستا اسكان داده شدند و ما بچه ها را به طرز غريبي جلب مي كردند.

به ما خرما و انجير مي دادند و وقتي مراسم عبادي به جا مي آوردند، اجازه مي دادند كه تماشاي شان كنيم.

به اين ترتيب مراسم عبادي اسلامي خيلي زود در ذهنم حك شد.

كارستن نيبور، كه گوته او را «نخستين حاجي آلماني» خوانده است، ۲۰۰ سال پيش به كشورهاي عربي سفر و به عنوان نخستين آلماني، توصيف دقيقي از اماكن مقدس در مكه و مدينه منتشر كرده بود.

در كليسايي كه نزديك روستاي ما قرار داشت، بخش هايي از اين گزارش موجود بود كه پاسخي شد به قلب جوان و كنجكاو من و نخستين جهت دهنده ي سفر دروني ام.

در دروان تحصيلات دانشگاهي هم با اسلام تماس پيداكردم.

تز دكترايم را درباره ي نمايش نامه هاي عصر باروك نوشته ي آندره آس گريفوس نوشته ام.

يكي از اين نمايش نامه ها «كاتاريناي گرجستاني» است و نيمي از آن، در اصفهان مي گذرد.

طرف مقابل كاتارينا، شاه عباس است.

او مي كوشد با حيله و وعده و وعيد، كاتارينا را به حرمسرايش بكشاند.

آثار گريفيوس بهانه اي شد تا به طور اساسي به هنر و فرهنگ شرق اسلامي بپردازم.

از زندگي در خوابگاه دانشجويي بين المللي در هامبورگ بهره ها ي روشنفكرانه و معنوي بسيار برده ام.

چهار سال، ديوار به ديوار دانشجويان ايراني، مصري و نيجريه اي بودم.

شب و روز با هم بحث مي كرديم؛ آن هم نه فقط درباره ي مسايل عقيدتي.

در كتابخانه ي خوابگاه به طور منظم با مسيحي ها، يهودي ها و مسلمانان بحث هاي ديني داشتيم.

آن وقت ها اسلام براي من در وحله ي اول تئوري رهايي بخش خلق هاي جهان سوم بود.

هميشه اين را به سكوت برگزار مي كنند كه آمدن شاه در بهار ۱۹۶۷ به آلمان نه تنها محرك اصلي جنبش دانشجويي بود، بلكه محرك نخستين مناقشات روشنفكري درباره ي اسلام در آلمان نيز شد.

در برنامه هايي كه بهمن نيرومند، تقريباْ در تمام دانشگاه ها راه مي انداخت، هميشه اين مسأله مورد بحث بود كه آيا انقلاب يا اسلام، ايران و ديگر كشورهاي در حال توسعه را از فقر رهايي مي بخشد يا نه.

اشتباهات گذشته

پس از پايان يافتن جنبش دانشجويي به حزب كمونيست آلمان پيوستم كه طرفدار مسكو بود.

به عنوان عضو حزب و هيأت اجرايي آن، مرتكب اين اشتباه شده بودم كه اسلام و سوسياليسم مثل دو روي يك سكه متعلق به يكديگرند: سوسياليسم راه عدالت روي زمين را نشان مي دهد و اسلام راه عدالت الهي را.

مهمان مفتي تاشكند، بالاترين نماينده ي اسلام در اتحاد جماهير شوروي بودم.

با جان و دل به آموزش هاي والاي او درباره ي علم اخلاق اسلامي گوش مي دادم و نمي خواستم باوركنم كه او كارش را به سفارش «كا.گ.ب» انجام مي دهد.

در كتابم «به سوي سيبري» توصيف كردم كه اسلام و كمونيسم چگونه در آسياي ميانه كه تحت سلطه ي اتحاد شوروي بودند، يكديگر را به نحو احسن تكميل مي كنند.

در كنفرانسي در انستيتوي شرق شناسي هامبورگ درباره ي خاورميانه، براي اولين بار با «آنه ماريه شيمل» آشنا شدم.

مدتي طولاني به جلد كتابم كه داس و چكش روي آن مي درخشيد، نگاه كرد و بعد گفت: «لطفاْ چكش را برداريد.

مي ماند فقط داس، كه آن هم تبديل به هلال ماه مي شود و راه به اسلام را به شما نشان خواهد داد.»

اين پيشنهاد را با جان و دل پذيرفتم و از آن پس هميشه از او چاره جويي مي كردم.

كتاب هايش در مورد اسلام براي من راه گشا شد.

سال ۱۹۸۷ به عنوان كسي كه در جستجوي اسلام است، به ايران دعوت شدم.

تأثير اين سفر روي من مخرب بود.

چند سالي ديگر نياز داشتم تا بتوانم در سال ۱۹۹۱ به طور قطعي مسلمان بشوم.

تجزيه و تحليل دقيق دين

مركز اسلامي هامبورگ از همان روزهاي اول انقلاب اسلامي، حتي قبل از عضويت رسمي در گروه، نقطه عزيمت مهمي براي من شده بود.

امروز بيش از يك و نيم دهه است كه عضو انجمن مسلمانان آلماني زبان هستم كه سال ۱۹۶۷ توسط مهدي رضوي تأسيس شد.

جمعي هستيم كه بعدازظهر شنبه ها دور هم جمع مي شويم.

به كسي براي عوض كردن مذهب فشار نمي آوريم.

بلكه برعكس، آن هايي كه سر راهمان سبز مي شوند و فوراْ دين شان را عوض مي كنند، از نظر ما مشكوك اند.

تجربه نشان مي دهد كه ماندگار نيستند.

اين ها چيز زيادي از اسلام و قرآن نمي دانند و اغلب تصورشان كاملا غلط است.

رضوي در سال ۱۹۶۷ تفسير سوره ي اول را شروع كرد و حليمه كرآوزن كه دو سال پيش جانشين اش شد، حالا به سوره ي ۴۱ رسيده است.

مسلمان شدن، روي كاغذ كار سختي نيست. فقط بايد در برابر شاهد، شهادت بدهي.

اما يك روزه نمي شود مسلمان واقعي شد.

براي اين كه با جان و دل مسلماني تسليم اراداه الهي بشوي، به چيزي بيشتر از حرف خالي نياز داري.

منبع :سايت صادقين

خانم مارگرت ماركوس ( مريم جميله )

خانم مارگرت ماركوس تحصيل كرده در دانشگاه نيويورك كه بعد از مسلمان شدنش نام مريم جميله بر خود نهاد مى گويد:

در حين تحصيل مريض شدم و مدت دو سال در بيمارستان بسترى شدم، در آنجا بود كه نذر كردم خوب شوم تا زودتر به اسلام و مسلمانان ملحق شوم. بيمارى من به طور غير منتظره بهبودى يافت و پس از مرخصى از بيمارستان در شهر نيويورك در به در به دنبال پيدا كردن مسلمانى به جستجو پرداختم و با شريف ترين افراد مسلمان بر خوردكردم و با كمال افتخار اسلام آوردم.

از آثار او مى توان به موارد ذيل اشاره كرد:

1 ـ نقش اسلام در برابر غرب

2 ـ منشور نهضت اسلام

3 ـ اسلام و غرض و زريهاى خاورشناسان

4 ـ اسلام و مدرنيسم

5 ـ اسلام در تئورى و عمل

6 ـ اسلام در بارابر اهل كتاب ( يهودى، مسيحى، زرتشتى و صابئين ) در گذشته و حال

7 ـ احمد خليل ( شرح حال يك پناهنده عرب فلسطين )

8 ـ اسلام، مورد حمله از خارج و داخل

9 ـ تمدن غرب بالذات محكوم است

10ـ جاذبه اسلام.

تانيا پولينگ

مصاحبه زیر گفتگویی است با یك خانم آلمانی كه به دین اسلام گرویده است .

تانیا پولینگ ، در یك خانواده مسیحی متولد شده است واز اهالی هامبورك است .

وی بیست و دو سال سن دارد و برداشت وی از دین اسلام بسیار جالب و شنیدنی است .

همچنین او علت سرزندگی اش را ، آشنایی با اسلام میداند.

او در پاسخ به این سوال كه شرح حال خود را باز گو كند چنین میگوید: تانیا پولینگ (Tania Poling ) از اهالی هامبورگ است .

چهره جوان ، شاداب و سرزنده اش حاكی از رضایت درون است.

22 سال سن دارد علت سرزندگی اش را « آشنایی با اسلام » می داند.

از او می خواهیم تا شرح حال خود را بازگو كند.

من در خانواده ای تقریباً مرفه زندگی می كردم و در واقع به ظاهر همه چیز داشتم.

دوستان زیادی داشتم و همیشه پس از كار با آنها به گردش و تفریح می رفتم.

اگر چه در جمع بودم اما همیشه احساس سرگردانی و پوچی داشتم و در عین خوشی دردل به دنبال چیزی می گشتم.

بیش از هر چیز از اینكه نمی دانستم این احساس چیست و به دنبال چیستم، مضطرب بودم.

یكی از روزها كه با دوستانم در مركز خرید شهر هامبورگ مشغول گشتن بودیم ، ناگهان به یك زن مسلمان محجبه برخورد كردم.

با غرور خاصی شروع به مسخره كردن او كردیم و من به او گفتم : این چه قیافه ای است كه برای خودت درست كرده ای ؟ برخلاف انتظار من كه فكر می كردم او را خرد كرده ام ، بلافاصله جواب داد:

این چه وضعیت برهنگی است كه تو برای خودت درست كرده ای ! گفتگویی غافلگیركننده بین ما در گرفت و آن خانم مسلمان نه تنها از خود هیچ ضعفی نشان نداد بلكه تمام مدت نیز سعی كرد تا به من بفهماند كه حفظ حیا و پوشش نشانه سلامت روح و روان است.

و بر عكس برهنگی نشانی از بیماری و عدم سلامتی روح است.

طبیعتاً در آن وضعیت همه حرفهای او را رد كردم و هر كدام از ما به راه خود ادامه داد.

اما این برخورد مرا شدیداً به فكر فرو برده بود و روزها به شخصیت محكم و پرصلابت آن زن محجبه فكر می كردم.

همین فكر حس كنجكاوی مرا برانگیخت و بالاخره یك روز از روی كنجكاوی به مسجد امام علی (علیه السلام) در هامبورگ رفتم.

حضور ملیتهای مختلف حتی آلمانی مسلمان بسیار برایم جالب بود و بهت زده اعمال آنان را زیر نظر گرفته بودم .

آن روز با عده ای نیز صحبت كردم و خصوصاً كه متوجه شدم، دین اسلام فقط مخصوص شرقی ها نیست و اروپایی های زیادی نیز به این دین مشرف شده اند .

از سوی دیگر روابط عاطفی آنان خیلی مرا مجذوب خود كرده بود.

احساس می كردم همه با هم هستند و كسی احساس تنهایی ندارد، اگر چه در اقلیت هستند.

مقایسه می كردم با زندگی خودم و می دیدم ، ما اگر چه در جمع هستیم ، در كنار یكدیگر زندگی می كنیم ، دوست و رفیق و آشنا زیاد داریم، بعضاً با خانواده نیز زندگی می كنیم ، اما در واقع هر كسی برای خودش زندگی می كند.

نمی دانم شاید بهتر است بگویم ما حتی برای خود نیز نبودیم ، از آنجایی كه هیچ كس حتی به خودش نیز فكر نمی كرد و فكر نمی كرد برای چه در دنیا آمده است، یا برای چی زندگی می كند ، آخر خط چیست ؟

من این حالت را در مسلمانان ندیدم.

آنها سرگردان نبودند و می دانستند برای چه زندگی می كنند.

از هر كه سؤالی می كردم ، جوابی داشت و همه جوابها تقریباً یكی بود.

آنها انسان را در مقابل همه چیز مسؤول می دانستند.

در حالی كه من یاد گرفته بودم، انسان فقط در برابر خودش مسؤول است.

فرد هنگامی كه در جمع مطرح می شد،دیگر معنایی نداشت و من بر عكس از فرد و حقوق فرد شنیده بودم.

اینجا بود كه دریافتم اینها با هم هستند چون قلبهایشان برای یك چیز می تپد.

ارتباط من بدین صورت با مسجد هامبورگ به طور مداوم ادامه یافت و در این رفت و آمدها با برخی از مسلمانان ، خصوصاً ایرانی ها ارتباطم بیشتر شد.

استدلال های آنان را كاملاً قبول داشتم و این گفتگوها و رفت و آمدها تا بدانجا پیش رفت كه بالاخره احساس كردم من هم « یك مسلمان هستم » و بدین ترتیب شهادتین را به جا آوردم.

اگر بخواهید در یكی دو جمله بیشترین عامل مؤثر در مسلمان شدن خود را ترسیم كنید ، كدام عامل را اصلی می بینید؟

رابطه معنوی مسلمانان با خدا ، صمیمیت بین آنان ، هدفمندی و منصب دینی آنان از جمله نكاتی بودند كه مرا مجذوب كرده و به سمت اسلام كشیدند.

روابط خانوادگی امروز شما ، پس از مسلمان شدن مستحكم تر شده یا به علت مسلمان شدن دچار مشكل هستید؟

من در حال حاضر با خانواده ام زندگی می كنم.

البته مسلمان شدن من همراه بود با یك سری مشكلات و همه دوستان قدیمی ام مرا طرد كردند.

والدینم نیز اصلاً نمی توانستند تغییرات من خصوصاً تغییرات ظاهری ام را بپذیرند.

به همین علت جرو بحث های زیادی داشتیم.

تا بالاخره آنها متوجه شدند كه من در عقیده و انتخابم راسخ هستم مدتی است كه دیگر بحثی میان ما وجود ندارد و اخلاق اسلامی من باعث شده است تا آنها « تانیای امروزی »را بر« تانیای دیروزی» ترجیح دهندو من رضایت را در چشمان آنها می بینم.

البته حجاب من برایشان ثقیل است ، چون اطرافیان نیز آنها را راحت نمی گذارند.

جالب است بدانید اگر چه تمام دوستان سابقم را از دست داده ام ، اما اصلاً احساس تنهایی نمی كنم.

امروز اگر چه در جمع دوستانم نیستم ، اما خود را در جمع می بینم.

در جمع امت اسلامی و این احساس زیبایی است.

وقتی به مسجد می روم ، می بینم كه تنها چیزی كه آنجا اهمیت ندارد، ملیت است ، ظاهر ملاك نیست و آنچه دیگران را به سوی انسان جلب می كند ، اعتقاد واحد به خداوند بزرگ است.

و این بزرگی مرا چنان مجذوب كرده كه حتی حاضر به نگاه كردن به عكسهای یك سال پیش خود نیستم.

شما با پذیرش اسلام ، دچار مشكلات زیادی شده اید.

عدم پذیرش جامعه ، استهزا دیگران ، از دست دادن موقعیت اجتماعی ودوستان ، از همه چیز صرف نظر كرده اید ، در مقابل چه به دست آورده اید؟

من خودم را به دست آوردم، كه از همه چیزهایی كه قبلاً داشتم مهمتر است.

و پس از خودم ، خدا را یافتم.

من با خدا بیگانه بودم و در زندگی گذشته ام خدا هیچ نقشی نداشت و به همین علت در همه شرایط احساس پوچی داشتم حتی در به ظاهر شیرین ترین لحظات .

اما امروز شیرینی واقعی ام را پیدا كردم.

با اسلام به آرامش روحی رسیده ام.

امروز می دانم كیستم، چرا هستم و به كجا خواهم رفت.

من دوستان قدیمی ام را از دست داده ام اما در عوض خواهران و برادران دینی را در سرتاسر دنیا به دست آورده ام.

و بالاخره قرآن كه پیام الهی است و بزرگترین سرمایه من .

و امروز حتی حاضر نیستم در مقابل تمام سالهای گذشته ، یك لحظه اینها را از دست بدهم.

شما قبلاً اشاره كرده اید كه آن خانم مسلمانی كه در مركز خرید هامبورگ ملاقات كردید، در جواب استهزاء شما نسبت به حجاب ، حجاب را نشانه سلامت روح دانسته است.

عقیده امروز شما با توجه به اینكه خود نیز محجبه شده اید، چیست؟

طبیعی است كه امروز آن را قبول دارم و به همین علت نیز ، آن را برگزیده ام.

البته در این جامعه و برای یك اروپایی این قدم اصلاً ، قدم راحتی نیست.

اما وقتی انسان تصمیم می گیرد، خداوند به او اراده ای قوی می دهد.

با حجاب انسان متحمل یك سری سختی های ظاهری می شود، اما از خیلی چیزها در امان می ماند.

و من در ارتباط با مردان كاملاً این امنیت را احساس می كنم.

قبلاً اكثر نگاهها معنی دار بود و انتظار هر مردی را می شد در نگاهش خواند.

ما در جامعه ای زندگی می كنیم كه ارزش وجودی زن در درجه اول به ظاهر او بستگی دارد.

زن باید زیبا باشد ، خوش پوش باشد ، او باید لوند باشد، شما اگر برنامه های تبلیغاتی ، شوهای تلویزیونی و نشریات را بررسی كنید ، می بینید كه از زن تنها یك انتظار وجود دارد، او بایستی لوند باشد، تمام مدهای لباس برای این است كه او را لوندتر جلوه دهند و در این میان آن دسته از زنانی كه معیارهای لوندی از قبیل اندام خوب را ندارند ، در این جوامع دچار عقده های روحی روانی می شوند.

زنها هر روز باید به این فكر باشند كه چه كار كنند تا زیباتر باشند، خوب ببینید، چه انرژی ای از انسان به هدر می رود، به هر حال همیشه یك كسی خوشگلتر از دیگران وجود دارد.

حجاب نفی همه این تبلیغات است.

با حجاب یك سری از ملاكهای ظاهری پنهان می شود و زن دیگر به عنوان موجودی كه باید برای خوش آمدن دیگران لوند و دلربا باشد ، مطرح نمی شود.

و دیگران در مقابله با زنان با حجاب در می یابند كه آنان را همان طور كه هستند بپذیرند ، بدون لحاظ ارزشهای ظاهری شان و برابری اینجاست كه مفهوم می یابد.

انسان در مقابل انسان .

نه موجودی دلربا در مقابل خریدار .

این حس علی رغم مشكلات برخورد مردم ، حسی كاملاً غرور آمیز است و انسان را به اعتماد به نفس می رساند.

با تشكر اگر پیامی دارید بفرمایید؟

تعصب دینی و حس اعتماد به نفس مسلمانانی كه با آنها برخورد كردم، مرا به سوی اسلام كشاند.

اگر مسلمانانی سر راه من قرار می گرفتند كه با اسلام بیگانه بودند و بی تفاوت نسبت به آن ، شاید من هرگز جذب اسلام نمی شدم.

این دو صفت ، صفتی است كه از سوی دشمنان اسلام شدیداً مورد حمله قرار می گیرد و اگر این دو صفت مسلمانان از دست برود، سرنوشت اسلام همان سرنوشت مسیحیت خواهد شد.

پس مسلمانان بایستی ارزشهای خود را شناخته و آنها را پاس بدارند.

منبع: نشريه پيام زن

محمد مارمادوك پيكتال

محمد مارمادوك ويليام پيكتال سيّاح، رمان نويس، كارشناس آموزش و پرورش و اهل انگلستان بود كه بيشترين شهرت خود را مديون ترجمه انگليسي قرآنش با عنوان معناي قرآن كريم2 است. وي در 17 آوريل 1875 در لندن و در خانواده‏اي مذهبي متولد شد. پدر و پدربزرگش كشيش كليساي انگليكان، و دو خواهرخوانده ‏اش راهبه بودند. نخستين سال‏هاي كودكي را در منطق ه‏اي روستايي در سافولك3 گذراند و پس از فوت پدرش در 1881، با مادر خود به شهركي نزديك لندن منتقل شد. هنگام تحصيل در مدرسه‏اي در هارو4 همكلاس وينستون چرچيل بود و چون نتوانست جذب ارتش شود، با مادرش در سافولك به زندگي آبرومندانه روستايي‏ اش ادامه داد.

در سال‏هاي 1894-1896 در برخي كشورهاي خاورميانه از جمله فلسطين، لبنان و سوريه و نيز مدتي در تركيه و بالكان به مسافرت پرداخت كه افزون بر يادگيري زبان‏هاي عربي و تركي، اين گشت و گذار و آشنايي‏ اش با فرهنگ و اديان خاورميانه آينده فكري و سياسي او را سمت و سو بخشيد. برخي گفته ‏اند در همين زمان وزارت امور خارجه انگلستان پيشنهاد سركنسولي شهر حيفا را به او داد، اما وي به دليل سن اندكش ــ حدود 20 سال ــ آن را نپذيرفت.

پيكتال در بيست و يك سالگي و پس از مراجعت از فلسطين با خانم ماريل اسميت ازدواج و از همان سال انتشار داستان‏ هايش را آغاز كرد. داستان‏ هاي او يا درباره فرهنگ و تمدن خاورميانه (و مربوط به كشورهاي سوريه، فلسطين، يمن، مصر و تركيه) بود و يا حال و هواي انگليسي و به ويژه رنگ و بوي فرهنگ مردم منطقه سافولك را داشت، كه پيكتال خود در آن‏جا نشو و نما يافته بود.
در دوران جنگ جهاني اول، وي مدتي به تركيه رفت و تا پايان جنگ در 1916، همواره عليه سياست‏ هاي استعماري انگلستان درباره تركيه عثماني فعاليت مي‏كرد، كه اين اقدامات سبب شد موقعيت ‏هاي شغلي مهمي ــ از جمله نمايندگي انگلستان در دفتر كشورهاي عرب (قاهره) ــ را از دست بدهد.5 با آن كه پيكتال ظاهرا از مدت‏ها پيش متمايل به دين اسلام شده و گويا تغيير مذهب داده بود، در 29 نوامبر 1917 رسما تشرف خود به دين اسلام را اعلام كرد و از آن پس، نام محمد را براي خود برگزيد.
از آن زمان تا سال 1920، پيكتال به دليل تسلّط بر قرآن و آشنايي با فرهنگ و تمدن اسلامي، خطيب و امام جماعت مسجد لندن و مدتي نيز در ناتينگ‏هيل6 بود. مقالات و سخنراني‏ هاي او درباره مسائل فرهنگي و سياسي جهان اسلام و تبليغ جهاني دين اسلام، در اين مدت وي را در بسياري از كشورهاي اسلامي از جمله تركيه و شبه قاره معروف ساخته بود.

در سال 1920، پيكتال به افتخار مولانا محمد علي لاهوري (1874-1951)، از رهبران فرقه احمديه و مترجم معروف قرآن به زبان انگليسي،7 ميهماني باشكوهي در انگلستان برپا كرد و در مدت اقامت لاهوري در انگلستان چندين‏بار با وي ملاقات و گفت و گو كرد. همين امر كانون توجه او را از مسائل و حوادث فرهنگي و سياسي تركيه به سوي شبه قاره معطوف ساخت و البته اتهام تمايل يا تبعيت از فرقه قاديانيه (احمديه) را براي وي به همراه آورد، ليكن وي همواره اين اتهام را از خود نفي مي‏كرد.

پيكتال در سال 1920 به دعوت هيئت مديره وقايع نامه بمبئي8 براي سردبيري اين مجله به شهر بمبئي در هندوستان رفت و از آن زمان حدودا پنج سال در اين شهر و ده سال در حيدرآباد دكن به سر برد. در سال 1925، در پيِ اختلاف با مديران نشريه وقايع نامه بمبئي از سمت خود استعفا كرد و به خدمتِ دولت ايالتي «نظام حيدرآباد»9 درآمد. نخست به مدت سه سال مدير يك دبيرستان پسرانه اسلامي و مسئول آموزش و پرورش كارمندان دولتي حيدرآباد بود و در 1927، سردبير فصلنامه دولتيِ فرهنگ اسلامي10 شد. اين مجله همچنان به صورت فصلنامه در حيدرآباد منتشر مي‏شود.

در سال‏هاي 1928ـ1930، پيكتال بيشتر وقت و تلاش فكري خويش را در پايان رساندن ترجمه قرآن به زبان انگليسي صرف كرد. در اين راه، وي دائما با برخي منتقدان و محققان اروپايي و برخي عالمان مسلمان در شبه قاره و هند رايزني مي‏كرد. عاقبت اين ترجمه در دسامبر 1930 در نيويورك منتشر شد، اما مترجم با وجود تلاش بسيار نتوانست تأييد يا تقريظي از رياست دانشگاه الازهر مصر بر كار خويش به دست آورد

درباره ترجمه انگليسي پيكتال از قرآن حرف و حديث بسيار گفته ‏اند. اين اثر اولين ترجمه انگليسي قرآن به قلم يك مسلمان است كه زبان مادري‏ اش انگليسي بوده است. پيش از اين بسياري از غير مسلمانان انگليسي همچون جورج سيل (1734)، الكساندر راس (1649)، ادوارد هنري پالمر (1880)، جان م. رادول (1861) و برخي از مسلمانان شبه ‏قاره چون محمدعبدالحكيم خان (1905)، ميرزا ابوالفضل (1911-1912)، محمد علي لاهوري (1917) و ميرزا حيرت دهلوي (1916) ترجمه‏ هاي كامل يا ناقصي از قرآن كريم انجام داده بودند.11 اما گويا پيكتال نخستين كسي است كه در مقدمه ترجمه ‏اش، به صراحت كار خويش را برگردانِ مفهوم و معناي قرآن كريم مي‏ نامد و از به كار بردنِ نام ترجمه (Translation) درباره آن خودداري مي‏كند.

او در همان‏جا، علت اين امر را ناتوانيِ انسان‏ها در تقليد و بازگردانيِ سبك بيان و نيز مضامين قرآني مي‏داند. شايد امروزه به تبعِ پيكتال است كه غالبِ مترجمان مسلمان قرآن و به ويژه مسلمانان عرب زبان ترجمه خود را «ترجمه معانيِ قرآن كريم» و نه ترجمه خود قرآن مي‏نامند.
ترجمه پيكتال از جمله ترجمه‏هاي متداول و مشهور در جهان اسلام، به ويژه در پاكستان، هند و آسياي جنوب شرقي است. اكمل الدين احسان اغلو در كتاب‏شناسي معروف خود از بيست و سه چاپ مختلف اين ترجمه (تا سال 1980) ياد مي‏كند.12
نثرِ ترجمه پيكتال بسيار شبيه به الگوهاي مترجمان پيشين كتاب مقدس است؛ يعني وي ضماير و صيغه‏ هاي افعال را به شيوه انگليسيِ كهن مي ‏آورد. اين امر امروز براي مسلمانان انگليسي زباني كه به اين نثر عادت ندارند مشكلاتي ايجاد مي‏كند؛ از اين‏رو، برخي ترجمه پيكتال را بازنگاري كرده و كوشيده‏ اند در ويرايش جديدِ آن، قواعد انگليسي امروز را به كار برند.

پيكتال در مقدمه ترجمه خود از همكاري و همياري علميِ برخي از روحانيون مصري از جمله محمد احمد الغمراوي، سليم الحجازي و شيخ مصطفي المراغي و نيز دكتر كرنكو13 تشكر كرده و آثاري چون تفسير الجلالين، انوارالتنزيل بيضاوي، الكشاف زمخشري، سيره ابن‏ هشام، صحيح بخاري و اسباب النزول واقدي را منابع خويش شمرده است، اما شگفت آن است كه شلابير14 يك سال پس از انتشار اين ترجمه، در مقاله‏اي شباهت‏ هاي بسيار ميان ترجمه پيكتال و ترجمه مولانا محمد علي لاهوري را نشان داد و مدعي شد اساس ترجمه پيكتال ترجمه محمد علي لاهوري (1917) است.
شلابير خاطر نشان مي‏كند كه در مقاله‏اي كه در نقد و بررسي ترجمه قرآن پيكتال در روزنامه رسمي مصر15 منتشر شده، وي متهم به «پيوستن به فرقه احمديه» شده است، اما در پاسخ به اين مقاله، پيكتال چنين نسبتي را به كلي نفي كرده و گفته است:«من هيچ وقت به فرقه احمديه نپيوستم؛ نه آن روز كه مسلمان مي‏شدم حتي يك‏بار نام اين فرقه را شنيده بودم و نه در هيچ زمان ديگري تمايلي به پيوستن به ايشان را داشته ‏ام».

پس از نقل بخش‏هايي ديگر از اين نزاع، شلابير خود چنين قضاوت مي‏كند كه مقابله دقيق ترجمه قرآن پيكتال با ترجمه مولانا محمد علي، مترجم فرقه احمديه، به طور قاطع نشان مي‏دهد كه كار پيكتال چيزي بيش از بازنگاري و تجديد نظر در نسخه محمد علي نيست. وي بدين منظور 40 آيه از سوره بقره، 60 آيه از سوره آل عمران، 40 آيه از سوره مريم و تمام 15 سوره آخر قرآن را در اين دو ترجمه مقايسه كرده و شباهت ميان اين دو ترجمه را غيراتفاقي و غيرعادي دانسته است.

به رغم ادّعاي شلابير، مي‏توان گفت، شباهت ترجمه پيكتال به ترجمه مولانا محمد علي چندان نيست كه اولي را رونويسي از دومي بدانيم؛ تنها اين نكته مسلّم است كه پيكتال در ترجمه خود به كار مولانا محمد علي و نيز به ترجمه انگليسي رادول نظر داشته و در موارد بسياري از آنها الگو گرفته است.16

ترجمه قرآن پيكتال علاوه بر تأثير در جهان انگليسي زبان و برخي ترجمه‏ هاي انگليسي متأخر، مورد توجه و گاه مبناي كار برخي مترجمان ديگر زبان‏ها نيز بوده است. از جمله اين ترجمه ‏ها مي‏توان به ترجمه ‏اي پرتغالي (انتشار يافته در موزامبيك) و ترجمه‏ اي به زبان تاگالوگ17 (توسط مسلمانان مورو در فيليپين) اشاره كرد. در نقد و بررسي همه جانبه اين ترجمه مقاله مهمي تأليف نشده است. بجز مقاله شلابير با عنوانِ «آيا مسلمان مي‏تواند قرآن را ترجمه كند؟» كه در بالا بدان اشاره كرديم، اقبال حسين انصاري كتاب مختصري با عنوانِ تصحيح اغلاط ترجمه انگليسي پيكتال از قرآن كريم18 تأليف كرده است كه عبدالرحيم قدوايي نقدهاي اين كتاب را بي‏ارزش و از سر ناآگاهي به مسائل و فنون ترجمه مي‏داند.19

علاوه بر ترجمه قرآن و داستان‏هاي زيادي كه پيكتال را در انگلستان و كشورهاي اسلامي نامدار كرده است، مهم‏ترين اثرِ وي كتاب بُعدِ فرهنگي اسلام20 است. اين كتاب در واقع گرد آمده از مجموعه هشت سخنراني پيكتال است كه وي در سال‏هاي 1925 و 1926 به دعوت «انجمن مسلمانان مدرس»21 در شهر مدرس ايراد كرده و نخستين بار در 1927 در همان شهر به چاپ رسيده است. عناوين هشت سخنرانيِ وي عبارتند از: فرهنگ اسلامي، علل رشد و انحطاط، برادري، علم و هنر و ادب، تسامح، اتهام جبرگرايي، روابط زن و مرد، و مدينة اللّه‏.
وي با تسلّط نسبتا زياد بر آيات قرآن و احاديث نبوي، در اين كتاب مي‏كوشد پاره ‏اي از اتهامات مستشرقان و برخي آراء را كه در افكار عمومي غربيان رواج يافته است مردود شمارد و به دفاع از باورهاي فرهنگي صحيح در دين اسلام بپردازد.

پيكتال پس از 15 سال اقامت در شهرهاي بمبئي و حيدرآباد، در سال 1935 به دليل بيماري بازنشسته شد و با همسرش به زادگاه خود در انگلستان بازگشت و يك سال بعد در نوزدهم ماه مه 1936 بر اثر انسداد شريان اكليلي قلب درگذشت. وي را در گورستان مسلمانان در شهرِ بروك وود22 به خاك سپردند.

فهرستي از داستان‏ ها و ديگر آثار پيكتال به ترتيب انتشار به شرح زير است:

1ـ حرف‏هاي يك انگليسي23؛ 2ـ همه ابله‏ ها24؛ 3ـ سعيد ماهيگير25؛ 4ـ انيد26؛ 5ـ برندل27؛ 6ـ خانه اسلام28؛ 7ـ كوته نظران29؛ 8ـ بچه ‏هاي نيل30؛ 9ـ وادي سلاطين31؛ 10ـ آبگوشت32؛ 11ـ چراگاه شوخي و شيطنت33؛ 12ـ زنان در پس پرده34؛ 13ـ همراه با تركان در زمانه جنگ35؛ 15ـ خانه جنگ36؛ 16ـ شهسواران عرب37؛ 17ـ برخوردهاي شرقي38؛ 18ـ سِر ليمپيدوس39؛ 19ـ نخستين ساعات40؛ 20ـ ما در نگاهِ ديگران41؛ 21ـ بُعد فرهنگي اسلام42؛ 22ـ معناي قرآن كريم43؛ 23ـ مواعظ قرآني44 (بدون تاريخ)؛ 24ـ امين: زندگي پيامبر اكرم45.

منابع
1ـ مقاله «پكْتهال» (بدون مؤلف) در اردو دائره معارف اسلام، لاهور: دانش‏گاهِ پنجاب، 1390 / 1971، ج 5، صص 638-640.
2- Shellabear, W. G. “Can a Moslem translate the Koran?” in The Muslim Wrold, vol. 21, no. 2, April 1931, pp. 287-303.
3-Bosworth, C.E. “Pickthall” inEncyclopaedia of Islam, new ed., 1995, vol. VIII, pp. 305-306.
4- Pickthall, Mohammad Marmaduke. The Meaning of the Glorious Koran: An ExplanatoryTranslation.
5- Pickthall, Mohammad Marmaduke. Cultural side of Islam. 2eded., New Delhi: Kitab Bhavan, 1981.
6- Clark, Peter. Marmaduke Pickthall, British Muslim, London: Quartet Books, 1986.
 

جان كيرچ

1) من يك مسيحي متديست تربيت شدم اما حتي ازكودكي احساس مي كردم اين دين مشكلي دارد.

براي من تثليث به عنوان يك نقص بزرگ مسيحيت باقي مانده است، در واقع تثليث كاملا غلط است.

اگر شما مسيحي باشيد ممكن است فكر كنيد (چگونه مي تواند كسي چنين حرفي بزند)خوب كتاب مقدس چنين مي گويد : گوش كن اسرائيل (يعقوب) خداي پروردگار ما واحد است (سفر6:04) – من اعلام مي كنم خداوند به من [داوود] گفته است، تو فرزندم هستي، امروز من تو را آفريدم ( مزامير2:7) – هنگامي كه در راه پيش مي رفت كسي به سوي دويد ونزدش زانو زد و از او پرسيد :خدا و سرورم، چه كنم تا حيات ابدي را به ميراث ببرم ؟ مسيح به او گفت چرا مرا خدا مي خواني ؟ خدايي نيست جز يكي او (خداي يكتا) است . (18-10:17)

2) از آيه (7-2 مزامير) در ميابيم كه فرزند آفريده شده شخصيتي منحصر در مسيح نيست و بنا هم نيست به معناي ادبي و لغوي آن فهميده شود.

بلكه خيلي ساده به اين معناست كه خدا ما را آفريده است و اينكه پيامبران خدا نيز آفريده اويند و از ما به او نزديكترند دو نمونه ديگر كاملا مفهوم توحيد و يكتايي خدا ( و نه تثليث و سه خدايي) را تاييد مي كند پاسخ مسيح به آن مرد اين بود كه او از ده فرمان(موسي) پيروي كند نه اينكه انسان بايد مسيح را به عنوان وجود الوهي و به عنوان دومين اقنوم ازاقانيم سه گانه عبادت كند .

نخستين كار مسيح اين بود كه به آن مرد بفهماند كه او (مسيح) نيست، او سرور و خدا نيست چون تنها يك خداهست و آن هم خداي يگانه است همان خدايي كه پيشتر در سفر تثنيه يادآوري شده است (خداي پروردگار ما خداي واحد است)

3) اگر مي خواهيد راجع به سنديت و اعتبار عهد جديد بيشتر بدانيد مقاله كوتاهي با موضوع گفتگوي بين اديان چاپ 12با عنوان (عهد جديد) مثال هاي زيادي را همراه با آيه و شماره آيه به دست مي دهد كه مي -توانيد كتاب مقدس خود را باز كنيد و خودتان بسنجيد كه آيا حاضريد سرنوشت وتقدير روح خود را بر مبناي اين متون قمار كنيد يا نه ؟

4) از آنجا كه مسيحيت در شكل قرن بيستمي آن – پس از دگرگوني اش توسط پولس و ديگران در خلال قرن ها نتوانست آنچه را به دنبالش بودم به من بدهد، من يك جستجو 20 ساله را براي يافتن حقيقت آغاز كردم .

من به دنبال ديني نبودم كه لزوماً با شخصيت، طرز زندگي و با راحتي ام سازگار باشد مي خواستم راه صحيح را پيداكنم ، و مهم نبود كه اعمال و نظام اعتقادي آن چقدر سخت و نا مطبوع باشد .

همانطور كه متوجه شديد من راضي نمي شد كه دين آباء و اجدادم را فقط بر مبناي سنتي بپذيرم .

5) در تمام اين مدت تحقيق و مطالعه كردم خيلي وقتها از تحقيق دست كشيدم و به الحاد كشيده شدم .

من بوديسم ، هندوييسم ، آيين اِست و آيين هاي يكتا پرستي را ملاحظه كردم و مورمونهاي مسيحي رامطالعه كردم به (شاهدان يهود) گوش فرا دادم و با افرادي كه مي خواستند مرا نسبت به عقايد خود متقاعد كنند بحث كرده ام.

6) حدود 10 سال پيش به طور متمركز تري بر روي يهوديت شروع به تحقيق كردم .

همه وقت خالي ام را در بخش الهيات كتابخانه دانشگاهي در كشور آلمان كه درآن وقت در آن مشغول به تحصيل بودم مي گذراندم .

يهوديت در ابتدا به خاطر يكتا پرستي و نيز ارتباطش با مسيحيت مرا به خود جذب كرد :

چون مسيح و حواريون او يهودي بودند و كتاب مقدس هم بيشتر مشتمل بر ترجمه تورات يهودي ها و پيامبران آنهاست مثلا بخش (عهد عتيق) .

7) پس از حدود يك سال يادگيري زبان عبري و احكام و شعائر يهودي (كه در خانه و نيز در كنيسه برگزار مي شوند) داشتم به اينكه واقعا تغيير دين بد هم فكر مي كردم .

درهمه اين سالها از كتابها دين را مي آموختم و هنوز نياز داشتم كه از يهوديان اطلاعاتي بگيرم و در مقام عمل آن را بهتر بشناسم .

در آلمان كه آن وقت هنوز در آنجا مشغول تحصيل بودم به علت طرز برخورد آلماني ها با يهوديان و نيز به خاطر قضيه هولوكاست يهوديان زيادي زندگي نمي كردند.

به هر حال درشهري كه من در آن زندگي مي كردم جمعيت كوچكي از يهوديان (كه البته مطابق استانداردهاي امريكايي بودند) زندگي مي كردند و من با مردي كه كنيسه را اداره مي كرد ملاقات كردم او كمك چنداني به من نكرد .

در مراسم روز شنبه آنجا شركت مي كردم و همه عبادات را به تنهايي به جا مي آوردم .

هيچكس حتي به خودش زحمت نداد خودش را به من معرفي كند.

8) ازطريق يك دوست اسرائيلي كه يهودي نبود با يك يهودي اسرائيلي آشنا شدم كه براي ملاقات نامزدش كه دختري آلماني بود به آلمان آمده بود و نامزدش مي خواست دينش را تغيير دهد .

موشه كه يهودي و اسرائيلي بود بسيار فرد مهرباني بود او در زمينه بسياري از سوالاتم به من كمك كرد آخرين باري كه با موشه صحبت كردم پس از آن بود كه او به اسرائيل برگشته بود و من تعطيلات را در آنجا به سر مي بردم .

بسيار دلخور بود از اينكه براي تغيير دين(تانجا) همسر آلماني اش به يهوديت به شكل رسمي بايد 5000 دلار پرداخت مي كرد بعدا در همان سفر در (ايلات) با راهنماي تور درباره امكان تغيير دين به يهوديت بحث كردم و او كه مردي مسن و يهودي بود پاسخ داد: «چي ؟ مگر به اندازه كافي مشكلات نداري ؟»

9) از دست دادن علاقه ام به يهوديت يك فرايند تدريجي بود كه در سفر اولم به اسرائيل و پس از ديدن زندگي روزانه و عملي يهوديان شروع شد.

اگر بخواهم دلايلم را براي يهودي نشدن برشمرم عبارتند از :

1- اين دين مخصوص قوم يهود است ومن يهودي نيستم .

قانون اصلي تورات براي پذيرش غير يهوديان به اين دين براي كساني است كه در ميان يهوديان زندگي مي كنند .

از آنجايي كه يهوديان در كشور من در ميان مردم من زندگي مي كنند من بايد تلاش مي كردم كه شرايطي مصنوعي را خلق كنم .

2- تفاسير امروزي قوانين موسي پس از قرن ها بدعت و دگرگوني زبان عبري به طوري است كه اگر حضرت داوود ناگهان در خيابان هاي امروز (ماشديم) قدم مي زد دين و زبان خود را نمي شناخت

3- يهوديان از اينكه چيزي از پيامبرشان مسيح بياموزند سرباز زدند زيرا كه پيام اصلاح او مستقيماً ايشان را هدف گرفته بود نه غير يهوديان را.

(كه بعدا مفصلا بدان خواهم پرداخت) و در نتيجه قوم يهود نسبت به غير يهودياني كه اهل دو دين جهاني ديگر مي باشند رحم و دلسوزي ندارند.

4- يهوديان در صورتيكه كسي بخواهد براي ازدواج با يك يهودي تغيير مذهب دهد او را كمك مي كنند تا يهودي گردد.

براي آنها اهميتي ندارد كه مردمي بخواهند خدا را مانند آنان پرستش كنند .

اگر فردي كه مي خواهد تغيير دين به يهودي بدهد قبلا با غير يهودي ازدواج كرده باشد …

بايد آن را فراموش كرد يك خاخام هرگز وقت خود را به شما نخواهد داد مگر آنكه هم شما و هم همسرتان بخواهيد يهودي شويد وهمسر من قصد يهودي شدن نداشت

5- مهم نيست مردم چه مي گويند اين عقيده را از خيلي از يهوديان شنيده ام كه يك فرد يهودي شده مثل يك فرد يهودي زاده نيست البته مي دانم كه يك خاخام با اين مخالفت خواهد كرد.

اما اكنون دارم درباره انسانهاي معمول جامعه يهودي صحبت مي كنم يادم هست كه يك دانشجوي يهودي در اينجا آمريكا به من گفت: ( تو فكر مي كني فرهنگ يهودي را مي شناسي اما نمي شناسي) اين اشاره داشت به اينكه هيچ فرقي ندارد چقدر تورات و تلمود را فرا گرفته ام اما براي هميشه يك غير يهودي ِ يهودي شده بودم و شايد در نظر يهودي زادگان يك انسان نيمه يهودي مي بودم .

10) من فرهنگ يهودي را نمي شناسم و در حال حاضر واقعا نمي خواهم بيش از آنچه آن را مي شناختم آن را بشناسم .

از لحاظ نظري آموزه هاي خوبي دارد اما مسئله اين است كه كساني كه بر اساس يهوديت زندگي مي كنند به نظر مي رسد به ميزان آموزه هايشان رحم و شفقت كه باعث شود مايل باشند به افراد ديگر از غير هم كيشان خود فرياد رسي و كمك كنند ندارند .

بسياري از گروههاي نژادي از شادي سرريز مي شوند اگر ببينند كه ديگران براي يادگيري راه و عقايد آنها بسيار كوشش مي كنند.

اكثريت زيادي از يهودياني كه تا كنون با آنها مرتبط شده ام هيچ از اينكه من اشتياقم را به يهودي شدن ابراز كنم خوشحال نمي شدند در حاليكه برادران من در دين جديدم (اسلام) هنگامي كه من مسلمان شدم از صميم قلب ابراز شادماني خالصانه مي كردند .

11) پس از اين دوره بسيار ناخوشايند با يهوديت تصميم گرفتم خدا را به روش آدم و نوح بپرستم، چون هيچيك يهودي يا مسيحي نبودند .

من اعتقاد داشتم كه عيسي مسيح مردي الهي بوده است و براي اصلاح انحرافات و خطاهاي مناسك مذهبي يهوديان فرستاده شده است خطاهايي كه هنوز هم بدان دچارند .

از قبيل اينكه : از الفاظ قانون وشريعت پيروي مي كنند اما روح قانون را فرومي گذارند.

به عنوان مثال نظر درباره ابتدا و انتهاي محدوديت هاي يوم السبت را كه حتي يهودي هاي ارتودوكس هم محدوديت اين روز را به آن محدود مي كنند بسيار بيشمار است و نمي توان اينجا همه را ذكر كرد به علاوه عقيده نقش بسيار كوچكي در يهوديت ايفا مي كند و حتي مي توان گفت هيچ نقشي ندارد .

(برخلاف آن) مسيحيت مدرن هيچ چيزي جز عقيده و ايمان نمي طلبد اگر بيرون از منزل كسي را بكشي ولي بگويي باور داري كه مسيح به خاطر گناهان ما مرده است و از عيسي مسيح طلب مغفرت كني به بهشت خواهي رفت متاسفانه نه قلب و نه عقل من اين را نسبت به خدا نمي پذيرند.

در فهم من از خدا اعمال صالح و عبادات روزانه آن چيزي است كه خدا از ما مي خواهد.

به علاوه خدا از يك قاتل پيش از بخشيدن او شكلي از توبه و ندامت را مي خواهد تا چنين گناه عظيمي را ببخشايد حتي كتاب مقدس ما مي گويد عقيده بدون عمل بي ارزش است .

12) ” برادران من اگر كسي بگويد عقيده دارد ولي عملي انجام نمي دهد، چه فايده اي دارد؟ آيا عقيده مي تواند او را نجات دهد؟.

اگر برادر يا خواهري عريان باشد (لباس نداشته باشد) و غذاي روزانه نداشته باشد و يكي از شما به او بگويد راهي آرامش و امان باشد گرم باش و سير باش ولي هيچكدام از شما به او آنچه براي بدنش و جسمش ضروري است به او ندهد آيا (اين گفتار) براي او سودي دارد حتي اگر عقيده و ايمان تنها باشد و با عمل قرين نباشد مرده است (17-2114 جميز)

13) در كشوري مثل آمريكا كه 159 ميليون نفر معترف به عضويت در كليساي مسيحي هستند (%60 جمعيت) نبايد انسان نيازمندي مشاهده مي شود چنين نيست؟ مطمئناً اگر از هر 10 آمريكايي 6 نفر مسيحي باشند و دين آنها همانطور كه از آنها عقيده مي خواهد عمل هم مي خواهد فقر نبايد در اين كشور وجود داشته باشد . واقعيت اين است كه 5/36 ميليون آمريكايي زير خط فقر زندگي مي كنند كه چيزي حدود 7/13% جمعيت آمريكاست ( به نقل از نيويورك تايمز 1999 آلماناك ص 320)

14) به هر حال به اين نتيجه رسيدم كه امروزه بسياري از مردم مي خواهند خدا را به همين روش من بپرستند .

چقدر تا به حال از مردم شنيده ايد كه (من به خدا اعتقاد دارم اما از دين رسمي خوشم نمي آيد) اين نتيجه پس از سفر اول من به اسرائيل به دست آمد

15) دقت بيشتر به عهد جديد ، جهت صحيح را به من نشان داد ( اين بخش از كتاب مقدس) مشخص مي كند كه مسيحيت هرگز دين جديدي نيست بلكه هديه اي الهي بود كه يهوديان (حداقل اكثر آنان) از پذيرش آن سر باز زدند، آنها قبول نكردند كه :”اما او (عيسي مسيح) پاسخ داد و گفت من فرستاده نشده ام مگر براي گوسفندان گم گشته خانه اسرائيل [يعقوب]” (15:24متي)

16) اين دوازده گروه بودند كه مسيح به سوي آنها فرستاده شد، به ايشان فرمان داد و گفت به راه كافران قدم مگذاريد و به شهرهاي سامارتين داخل نشويد، بلكه به سوي گوسفندان گم گشته خانه اسرائيل برويد و همچنان كه مي رويد ( ايشان را) موعظه كنيد و بگوييد كه حكومت بر بهشت در دسترس است (متي : 7-5-10)

17) “اكنون مي گويم كه عيسي مسيح مامور بود به خاطر خدا ختنه كند تا به عهدي كه پدران او بسته بودند وفا كند “(روميان 15:8)

18) از اين عبارتها به خوبي مشخص مي شود كه عيسي حقيقتاً همان موشيا (مسيح) اي بود كه يهوديان انتظار او را مي كشيدند رسالت او متوجه كافران وغير يهوديان نبود .

بلكه مخاطب رسالت او قوم يهود بودند .

نيز او هيچ دين جديدي را تبليغ نكرد ماموريت او اين بود كه يهوديان را به راه مستقيم بازگرداند و به ايشان كمك كند روح شريعت را بياموزند.

فراميني كه در كوه سينا به ايشان داده شده بود .

19)” گمان نكنيد كه من (عيسي) آمده ام تا قانون و يا پيامبران را براندازم .

من براي نسخ و براندازي نيامدم بلكه براي تكميل دين آمده ام.

و به همين خاطر مي گويم : تا آسمان و زمين مي گردند، بيخردي نكيند كه ذره اي و نقطه اي از قانون تجاوز كنيد تا همگي قوامين را اطاعت نماييد” (متي: 18-5:17)

20) اين پولس بود كه دقيقا مخالف عيسي مسيح برخي از قوانين را ملغي و منسوخ كرد .

از آنجايي كه بيشتر بخشهاي كتاب عهد جديد توسط پولس نوشته شده و خط مشي او به وضوح بر خلاف آموزه هاي عيسي مسيح است، كتابهاي پولس را بايد يك بدعت ناميد او براي ما كتاب عهد جديد را به يادگار گذاشت كه در بهترين حالت و تعبير مخدوش و ناقص است وبي شك كلام خدا نيست .

هيچگاه خدا مسيح را براي ايجاد يك دين جديد براي غير يهوديان نفرستاد .

پولس بود كه اين كار را از جانب خود انجام داد و به همين علت مسيحيت يك نام بي مسمي است و اگر بخواهيم جانب صداقت را رعايت كنيم بايد آن را (پوليسيت) بناميم .

21) يك شب در آلمان داشتم در يك مغازه كه فيلمهاي ويدئويي اجاره مي داد گشت مي زدم كه به فيلمي با بازي آنتوني كوئين به نام محمد رسول الله برخوردم عنوان انگليسي و آمريكايي آن پيامي داشت هوس كردم آن را ببينم .

در باره اسلام و محمد (صلوات الله و سلامه عليه) بسيار كم مي دانستم، اما مي دانستم كه يكي از اديان توحيدي است كه مسيحي ها خيلي آن را دوست نمي دارند.

از آنجا كه من و همسرم در حومه كلن و با جمعيت زياد ترك زندگي مي كرديم به نوعي علاقه در من ايجاد شد تا دين اين خارجي هاي مقيم آلمان را بهتر بفهمم و بشناسم .

22) پيامي كه من دريافت كردم فيلمي بود درباره زندگي محمد و از نقطه اي از زندگي او شروع مي شد كه او شروع به دريافت وحي مي كند .

اين فيلم روند دشواري را به تصويرمي كشد كه او براي گسترش كلام و پيام الهي به كافران و عربهاي زمان خود با آن مواجه است .

از اين فيلم درباره اينكه اسلام واقعا چيست بسيار آموختم و برخي از اين آموزه ها در تضاد با افسانه هايي بود كه توسط غربي ها از زمان جنگ هاي صليبي پخش شده بود پس از ديدن اين فيلم احساس كردم آنچه را كه به دنبالش بودم يافته ام اما از آنجا كه روحيه پرسشگر و شكاكي دارم تصميم گرفتم اسلام را ابتدائاً تحت همان دقت موشكافانه اي كه پيش ازآن يهوديت را با آن ارزيابي كرده بودم قرار دهم و اين دين را براساس تفسير و ترجمه يك كارگردان فيلم نپذيرم .

23) پس از آن بلافاصله و بطور اتفاقي و شانسي برايم اين فرصت پيش آمد كه دوباره به اسرائيل سفر كنم و در آنجا توانستم مسلمانان و رفتار آنان را مشاهده كنم و البته اين بار واقع بينانه تر و بي طرفانه تر .

هنوز ارزش و فضيلت زيادي در طريقه يهود مي ديدم فكر مي كردم اسلام (از اين جهت) براي من مناسب است كه من يك غير يهودي (-زاده) هستم .

دربيت المقدس (اورشليم) توانستم با مسلمانان ديدار كنم و با آنها صحبت كنم .

دريافتم كه ميهمان نوازي آنها اگر از آنچه در اين سفر و سفر قبل به اسرائيل از يهودي ها ديدم بيشتر نباشد خوب است .

24) مسلمانها هيچ دليل منطقي براي مهربان بودن با آمريكايي ها ندارند .

اين دولت ما است كه از ارتش اسرائيل، يهوديان اسرائيلي حمايت مي كند و (درمقابل) يهوديان اسرائيل هم هر دليلي (تصوركنيد)براي مهربان بودن با توريست هاي آمريكايي دارند، اما هنوز يهوديان محافظه كار تر مي توانند يك (بي ادبي) نوعي اسرائيلي را به نمايش بگذارند كه التبه با پررويي برابري نمي كند هرچند گاهي با آن هم مرز مي شود .

اين را من در سفر اولم به اسرائيل وقتي تلاش مي كردم كتاب معيني از يك پروفسور آلماني كه درتاريخ يهود متخصص بود بخرم، تجربه كردم .

صاحب مغازه كتابفروشي در اورشليم كه بايد بسيار علاقمند به آوردن اين كتاب مبهم باشد عملا مرا درباره اين پروفسور و آنچه كه او درس مي دهد به شكل غير دوستانه اي مورد استنطاق قرار داد اگر روابطم را با يهوديان كه بسيار پيچيده بود خلاصه كنم بايد بگويم : عده كمي از آنها مثبت بودند، بسيار خنثي و بي اعتنا و اندكي هم منفي در نقطه مقابل روابطم با مسلمانان كاملا مثبت بود.

بررسي رفتار مسلمانان بر مبناي مواجهاتي است كه درمنزل، خارج، در مسافرتهاي تفريحي، در دانشگاه در اماكن مختلف كاري (و مواجهات تصادفي روزمره) با آنها داشته ام .

مطمئنم كه در برخي جاها مسلماناني (و يا حداقل مردمي كه خود را مسلمان يه شمار مي آورند) هستند كه بدرفتار و تند خو و خشن هستند و از آمريكايي ها متنفرند هرچند تا به حال با آنها برخورد نكرده ام .

25) اگر بخواهيم منصف باشيم، هنگام مقايسه و مطالعه تطبيقي اديان مهم است كه نه تنها رفتار پيروان هر دين بلكه آموزه هاي قوانين و اعتقادات هر دين را هم بسنجيم اگر قرار بود مردم مسيحيت را تنها بر اساس رفتار پيروان اين دين از زمان تاسيس آن توسط پولس مورد قضاوت قرار دهند هرگز آن را يك آيين بر حق ارزيابي نخواهند كرد به خصوص با توجه به جناياتي نظير دادگاه هاي تفتيش عقايد، جنگ هاي صليبي، شكنجه يهوديان، جنگهاي ميان كشورها، رفتارهاي وحشيانه با ساكنان بومي مناطقي در جهان كه اقوام مسيحي در آنجا سكني گزيدند كه اين كار با هدف گسترش امپراطوري شان صورت مي گرفت و غيره به يقين هر كسي را از توجه به اين دين باز مي دارد بنابراين بايد جذابيتي در سيستم اعتقادي و يا سيستم اعمال و مناسك آن وجود داشته باشد وگرنه هرگز شايع ترين دين درجهان نمي شد.

26) به داستان خود بازگرديم وقتي هنوز در آلمان بودم تصميم گرفتم كه همان تحقيقات جدي را كه پيشتر روي يهوديت انجام داده بودم بر روي اسلام هم پياده كنم . وجه مردم شناسانه اين دين (اسلام) (منظور اثر اسلام بر پيروان خود است) بسيار عظيم به نظر مي رسيد ولي هنوز احتياج بود كه روي قوانين و عقايد و نيز آموزه هاي كليدي اخلاقي آن هم مطالعه كنم .

تلاش كردم يك كپي از قرآن همراه با ترجمه انگليسي آن از اورشليم (بيت المقدس) تهيه كنم البته برنامه ريزي كردم كه مجموعه كوچكي از بخش هاي قرآن را در كتابفروشي هاي عربي هم خريداري كنم .

جالب است يادآوري كنم كه مغازه دار پولي بابت اين از من دريافت نكرد.

27) ناگهان اوضاع زندگي من عوض شد .

همسرم باردار شد و بسيار بابت اين خوشحال بوديم .

به هر حال مطالعات ما از آنچه توقع داشتيم داشت بيشتر طول مي كشيد و از لحاظ مالي هم به مشكلاتي برخورديم وقت بازگشت به ايالات متحده و اتمام مدارج علمي مان در آنجا رسيده بود.

ناگهان زندگي من بر روي بقاي اقتصادي متمركز شد دختر ما سارا به دنيا آمد و زندگي مان به كلي عوض شد .

برنامه ريزي كردم كه به نحوي (به همسرم) براي نگهداري از سارا كمك كنم و نيز ترم آخر دوره تمام وقت را با نمرات خوب به پايان برم پس از آن جستجو براي شغل شروع شد .

دو شغل اول حتي كفاف قبض هاي ماهيانه را نمي داد پس ازشبهاي طولاني كه صرف مطالعه شخصي براي آشنايي با آخرين تكنولوژي هاي موجود در زمينه حرفه كاري ام كردم توانستم استراحتي كنم .

در آنوقت روزگار و اوضاع مالي ام آرامتر شد و ديگر احتياج نبود كه براي ادامه زندگي شب ها را هم زحمت بكشم .

28) جالب است كه ايمان قوي يك همكار مسيحي بود (كه در آخر ايميل خود پس از امضا به يك آيه از كتاب مقدس كلامش را ختم مي كرد) كه مرا يادآوري مي كرد كه بايد مراقب چه مطلبي باشم عهدي كه با خود بسته بودم تا مطالعه اسلام را به پايان برسانم نسخه اي از قرآن كه شامل هم اصل عربي و هم ترجمه انگليسي آن مقابل هر آيه بود- تهيه كردم و شروع به مطالعه آن كردم .

پس از مطالعه چند فصل آن احساس كردم (گمشده ام همين است) هنوز مراقب و محتاط بودم زيرا كه پذيرفتن يك دين جديد پيش از آنكه كاملا بدان مطمئن باشيم مي تواند يك فاجعه باشد در نتيجه به جستجو در اينترنت پرداختم و سايت هاي موافق و مخالف اسلام را ديدم .

با يك همكار سابق كه مسلمان بود هم راجع به افكارم صحبت و گفتگو كردم .

عجيب است كه هرچه ادبيات ضد اسلامي را در سايت هاي مسيحي بيشتر مي خواندم بيشتر به سمت اسلام كشيده مي شدم استدلالات آنها عليه اسلام سست بود و نگاه آنها به دين، معوج و نا راست بود.

آنها به من كمك كردند تا آخرين ميخ را به تابوت حضور سنت مسيحيت و يهودي آمريكايي در زندگي ام بكوبم .

29) در خلال مطالعه قرآن و مجموعه كوچكي از حديث، بسيار احساس اطمينان كردم كه مي خواهم مسلمان شوم .

هر چند هنوز بسيار نگران بودم ترك كردن زندگي گذشته ام و تسليم شدن به پنج نماز يوميه و روزه ماه مبارك رمضان كمي برايم دلوا پسي آوره بود آيا مي توانستم مسلمان خوبي باشم؟ اگر برايم خيلي سخت باشد چه؟

احساس مي كردم پيش از مراجعه به مسجد محلي و طي مراحل رسمي اسلام آوردن و تغيير دين به اسلام به علامتي و نشانه اي از طرف خدا احتياج دارم .

به همين خاطر در درگاه خدا دعا كردم و از او درخواست يك علامت و نشانه ( كه چيزي در امور كاري ام بود) كردم، علامتي كه از نظر آمار و ارقام غير محتمل بود .

با خدا عهد بستم كه اگر او برايم اين لطف را كه خواسته ام انجام دهد، مسلمان شدنم را به تاخير نيندازم .

همچنين از خداخواستم اگر او نمي خواهد من يك مسلمان باشم اين كار را انجام ندهد.

30) سپاس و ستايش خدا را كه بزرگترين است او خواسته ام را به تمام به جا آورد .

او حقيقت نا محتمل را جامه تحقق پوشانيد و من هم بدون تاخير به مسجد رفتم.

دروقتي رفتم كه موقع نماز نبود اما اطلاعات كافي به دست آوردم تا بتوانم با مسجد از طريق ايميل مطالبم را مطرح كنم .

به علت برخي حوادثي كه درمسجد اتفاق افتاده بود تا حدود 2 هفته بعد نتوانستم با مسجد تماس بگيرم و در اين وقت تلفني از آنها پرسيدم كه مي توانم جمعه آتي شهادتين را به جاي آورم .

بسيار شگفت انگيز است كه (الله) علامتي را كه دوباره خواسته بودم مجددا تكرار كرد و (درخواست اوليه ام را سه برابر اجابت كرد) : در 8 جولاي در 15 جولاي و در 22جولاي . چه كسي مي گويد خدا به دعاها جواب نمي دهد؟ در 23 جولاي 1999 من مسلمان شدم.

31) از زماني كه مسلمان شدم خيلي از مردم (هم مسلمان و هم غيرمسلمان) از من مي پرسند كه چه ابعادي از اسلام بيشترين اثر را در تصميم من براي تسليم شدن كامل در برابر الله داشته است .

بعد از اينكه خوب فكر مي كنم آنها را به ترتيب اهميتي كه شخصا برايم داشته اند اين چنين بر مي شمارم :

1- اسلام آيين يكتا پرستي خالص است مسلمانان محمد را نمي پرستند.

اگر به خدا اعتقاد داريد و يكتا پرستيد و يهودي زاده نيستيد گزينه ديگري نداريد .

بايد مسلمان شويد (درواقع يهودياني كه با محمد و قرآن آشنا شده اند بايد مسلمان شوند زيرا كه قوانين موسي با هديه خدا به بشر يعني قرآن ملغي و منسوخ شده است) اگر كسي به ديني جز اسلام (تسليم در برابر الله) مايل باشد از او پذيرفته نخواهد شد و در روز واپسين در شمار خسارت زدگان خواهد بود(آل عمران 85)

2 – پيام خدابه ماازطريق محمد (صلوات الله عليه و آله) به شكل قرآن حاوي علومي است كه در زمان محمد معلوم بشر نبوده است دانشي كه تنها مي توانسته از جانب خدا منشا گرفته باشد .

مطالعه قرآن براي اينكه كسي را مايل به مسلمان شدن كند كافي است.

3- پنج ستون اصلي دين يك تاثير واحد بر انسان دارند هركس به دنبال ورود و پذيرفته شدن در يك سازمان سري خصوصي و انحصاري است بسيار بايد از اسلام نااميد باشد.

نژاد، مليت، جنسيت، ضريب هوشي، توانمندي ها، ثروت و واقعا هرآنچه كه مردم براي غلبه بر يكديگر بر عليه هم به كار مي برند تا اثبات كنند كه از فرد يا گروه ديگر از مردم برترند هيچ معنا و مفهومي در اسلام ندارند.

نماز يكسان و به يك زبان واحد در همه مساجد هه عالم برگزار مي شود نژاد پرستي پذيرفته نمي شود .

(درحاليكه) چه بسيار ديده مي شود مراسم كليسا فقط براي سفيد ها يا برخي كليسا ها براي آمريكايي هاي سياه پوست مراسم برگزار مي كنند.

چرا هنوز در همه جاي امريكا مشكلات نژادپرستانه وجود دارد كشوري كه مسيحيت درآن نفوذ تام دارد .

شايد به علت آنكه بنيان مسيحيت ماسه اي است درحاليكه بنياد ساختار اسلام پنج ستون گرانيتي است

4- سنديت و اعتبار كلام خدا در قرآن: آيات وحي را كه توسط محمد(صلی الله علیه وآله وسلم) دريافت شد خيلي از مردم مشاهده كردند .

محمد از مردم خواست كه آن را بنگارند و براي اوبازخواني كنند تا صحت نسخه ها را تاييد كند .

اين سطح از وثوق و مورد تاييد بودن را هرگز نمي توان به كتاب مقدس نسبت داد

5- يكي از مقدس ترين مكانهاي روي زمين براي هر سه دين جهاني تپه معبد در اورشليم (بيت المقدس) است كه محل معابر قبلي يهوديان بوده است .

آيا هيچ كليسايي بر روي تپه وجود دارد؟ خير- آيا هيچ كنيسه يا معبد يهودي بر روي تپه وجود دارد؟ خير آيا مسجدي در اين تپه وجود دارد ؟ بله مسجد الاقصي (كه شامل دو ساختار است مسجد بزرگ عمر و مسجد الصخره).

مطمئنا اگر خدا مي خواست كه همه بشريت مسيحيت را برگزينند اجازه مي داد مسيحيان يك كليساي بزرگ بر اين مكان مقدس برپا كنند .

يا اگر قصد داشت كه مردم استمرار عمل به يهوديت را در كنار مسيحيت و به عنوان يك شكل معتبر پرستش كه مورد قبول او (خدا) باشد بپذيرند، به يهوديان اجازه مي داد كه معبد خود را بازسازي كنند .

اما نه، تنها مسجد الاقصي است كه در اين مكان مقدس به عنوان نمادي براي همه بشريت برپاست نمادي كه به ما تنها شكل پرستش مورد قبول خدا را نشان مي دهد .

7- سطح معلومات مسلمين در مقايسه با مسيحيان و يهوديان بسيار شگفت آور است.

مثلا همه مسلمانان حداقل بايد سه سوره از قرآن را حفظ كنند تا بتواند نمازهايشان را به جاي آورند.

اينكار بايد به زبان عربي باشد كه زبان قرآن است .

براي خيلي از مسلمانان (اگر نگوييم بيشتر آنان) عربي، زبان مادري آنان شمره نمي شود .

برخي از عوام مردم همه قرآن را از حفظ دارند .

در نمازجماعت امام جماعت دو سوره بلند را براي نمازهاي خاصي از حفظ و با صداي موزون مي خواند مثل سوره فجر در نماز صبح كه پيش از طلوع آفتاب خوانده مي شود، كه بايد كاملا از حفظ باشد .

نماز خواندن هرگز فرآيندي كه شامل از روي قرآن خواندن باشد نيست بلكه بايد ازحفظ خوانده شود .

وقتي اين را با مسيحيت مقايسه مي كنم مي بينم كه كشيش و مبلغين كمي هستند كه بتوانند برخي بخش هاي عهد جديد را از حفظ بخوانند.

همينطور برايم عجيب است كه چرا كشيش هاي كمي مي توانند اصل عبري عهد عتيق و يا اصل يوناني عهد جديد را بخوانند.

* جان كيرچ: مهندس در صنعت IT آستين تگزاس، ايالات متحده آمريكا

منبع:سايت صادقين