مستشرق

نوشته‌ها

تاریخ کوفه از منظر یک مستشرق فرانسوی+

اشاره:

این کتاب ترجمه فارسی اثری است از ماسینیون که توسط «تقی محمد المصعبی» به عربی ترجمه و بر آن تعلیقاتی اضافه شده و پس از آن «کامل سلمان ‌الجبوری» شرح و تعلیقاتی دیگر بر آن افزوده است. ماسینیون این متن را با تاسیس کوفه شروع کرده و سپس از راه‌ها، مقابر، محلات، نقشه اقتصادی شهر، دارالاماره، میدان، مسجد جامع و دیگر مساجد کوفه، محله مشهور کناسه، نجف و مزار امام علی(ع) سخن گفته است.

کوفه روبه‌‌روی حیره واقع شده است، جایی که دماغه‌ای از شن به صورت عمودی به فرات نزدیک می‌شود. بین زمینی هموار و آبگیر در مشرق و زمینی خشک و پست که در مغرب آن قرار گرفته است. اینجا بر کرانه صحرا، پستی دیده‌بانی برای نگهبانی از پل زوارق قرار دارد. این پل که بر روی رودخانه فرات بسته است، پیشتر به جاده تیسفون منتهی می‌شده و امروزه به جاده بغداد متصل است.

پیش از تاسیس کوفه، حیره پایتخت لخمیان بود که مدت سه قرن تحت حمایت ایرانیان بودند. با وجود این، این شهر تنها شهری بیابانی و پیوسته محلی برای مبادله کالا میان دست‌نشاندگان و ماموران دولت ایران از یک سو و شترداران بزرگ بادیه‌نشین از سوی دیگر بود. همان گونه که محل تلاقی و ارتباط مسیحیان متعصب شهرها و قریه‌های آرامی و عشیره‌های کوچک گوسفندچرانی بود که به رفت و آمد به آنجا خو گرفته بودند.

کوفه از حیره به فرات نزدیک‌تر و بر پلی مسلط بوده که پیوسته برپا بوده است تا دسترسی به راه بازرگانی بزرگی که نقاط دوردست آسیا را به دورترین نقطه یمن وصل می‌کرده، ممکن باشد.

پیش از اسلام، نام‌های این مکان بر پایه شبکه‌بندی نهرها و زمین‌های مساحی شده از دوران‌های بسیار قدیم انتخاب شده بودند.(ایرانی‌ها در دوره ساسانی، اسامی تقسیمات کشوری‌شان را این‌گونه انتخاب می‌کردند).

کوفه در قرن چهارم هجری، شهر مرکزی یکی از استان‌های شش‌گانه عراق شد که توابع آن عبارت بودند از: بابل و عین‌التمر(مناطق ۲-۱ و ۶-۵ از استان دهم) سورا و النیل(مناطق شماره ۲ و ۴ از استان یازدهم) و در دوره عثمانی به منطقه‌ای ساده از ناحیه نجف(استان کربلا) تنزل یافت و اکنون نیز در تقسیمات کشوری عراق، همین موقعیت را دارد. جز اینکه استان کربلا را که پیشتر سنجق کربلا می‌گفتند، اکنون لواء کربلا می‌نامند.

لویی ماسنیون ـ‌مستشرق مشهور فرانسوی‌ـ که در میان شرق‌شناسان او را با کسانی مانند «نولدکه» و «گولدزیهر» مقایسه کرده‌اند، در پاریس به دنیا آمد. پدرش فرناند ماسینیون پس از آنکه در طب به تحصیل پرداخته بود، آن را رها کرده و به هنر روی آورد. او در پیکر تراشی و به ویژه قلم‌زنی روی گچ مهارت داشت. برخی معتقدند پیشه پدر بر بینش پسر نیز تاثیر گذاشت.

 ماسینیون در سال ۱۹۰۰ میلادی، دیپلم ادبیات و فلسفه و یک سال بعد دیپلم ریاضیات گرفت. وی همچنین در مدرسه ملی زبان‌های زنده شرقی، عربی آموخت. در سال ۱۹۰۱ میلادی سفر کوتاهی به الجزایر کرد. در سال ۱۹۰۴ میلادی به مراکش سفر کرد و تحقیقی مختصر درباره آنجا نوشت و با ارائه آن موفق به اخذ دیپلم تحقیقات عالی در بخش علوم دینی از دانشگاه سوربن شد. او از همین سال‌ها شرق‌شناسی را شروع کرد. در سال ۱۹۰۵ میلادی در چهاردهمین کنفرانس جهانی خاورشناسان که در الجزایر بر پا بود، شرکت کرد و با برخی شرق‌شناسان بزرگ از جمله گولدزیهر آشنا شد. یک سال بعد دانشجوی مرکز فرانسوی آثار شرقی در مصر شد و به مصر رفت و در آنجا به تحقیق پرداخت. در همین سال‌ها آثاری نیز منتشر کرد که از آن جمله می‌توان به تصویری از جغرافیای مغرب در ۱۵ سال اول قرن شانزدهم، راه فاس و مراکش پس از فتح عربی اشاره کرد.

 در سال ۱۹۰۷ میلادی به واسطه اشعار عطار با حلاج آشنا شد و این آشنایی تا پایان عمر و تحقیق در شرح حال و آثار و افکار این عارف مشهور تاریخ اسلام را به یکی از فعالیت‌های اصلی او تبدیل کرد.

طی سال‌های ۸-۱۹۰۷ مامور انجام تحقیقاتی باستان‌شناسی در عراق شد. او در بغداد میهمان خانواده مشهور آلوسی شد و در ابنیه و آرامگاه‌های عراق به خصوص در جنوب این کشور پژوهش‌هایی صورت داد. از جمله به دیدن قریه سلمان پاک رفت، کوفه و بصره قدیم را کاوش و کاخ اخیضر را کشف کرد. نتیجه کاوش‌های باستان‌شناسانه او در کتابی دو جلدی با عنوان Mission en Mesopotamie (ماموریت در بین‌النهرین) منتشر شد. او در سال ۱۹۱۰ میلادی مقالاتی با عناوین: «کوچ مردگان در بغداد»، «المحمره»، «جنگ اخیر بین رفاعیه و قادریه»، «حج مردمی در بغداد» و تحقیقاتی درباره نسخه‌های خطی در بغداد منتشر کرد.

 ماسینیون درباره فرقه‌های شیعی، آثاری قابل توجه دارد. از آن جمله است: فهرستی از منابع درباره فرقه نصیریه، فهرست منابع درباره قرامطه و خانواده بنی‌فرات. او تحقیقاتی نیز درباره حضرت زهرا(س) منتشر کرد. اثری نیز تحت عنوان «مباهله در مدینه» به رشته تحریر درآورد. یکی از مشهورترین کارهای او در این باب کتاب «سلمان پاک» و «نخستین شکوفه‌های معنویت اسلام ایران» است.

 ماسینیون به موضوع اصحاب کهف نیز توجه و نوشته‌هایی در این باب منتشر کرد. آخرین اثر او مقاله‌ای تحت عنوان ابرهای ماژلان و اکتشاف آنها توسط اعراب بود.

 وی طی سال‌ها فعالیت در کالج دوفرانس، خطابه‌هایی بسیار درباره اوضاع و نظامات اجتماعی اسلام و مسلمانان ایراد کرد که متاسفانه هیچ‌کدام تدوین نشدند. شمار آثار ماسینیون را بالغ بر ۶۵۰ عنوان تالیف، ترجمه، مقاله، خطابه و… دانسته‌اند. او عضو مجامع علمی مهمی از جمله جمعیت آسیایی، مجمع‌اللغوی مصر و مجمع العلمی ‌العربی دمشق بود.

ماسینیون در ایران بیشتر به واسطه دکتر علی شریعتی که مدتی را نزد او شاگردی کرده بود، می‌شناسند. از وی تاکنون دو اثر به فارسی ترجمه شده است: سلمان پاک و نخستین شکوفه‌های معنویت اسلام ایران، که دکتر شریعتی آن را ترجمه و منتشر کرد و قوس زندگی منصور حلاج که به وسیله عبدالغفور روان‌فرهادی ـ‌نویسنده افغانی که او نیز شاگرد ماسینیون بوده‌ـ به فارسی برگردانده شده است. این کتاب با مقدمه مختصری از مرحوم حسین خدیوجم به چاپ رسیده است.

 لویی ماسنیون، علاوه بر مراجعه به متون و منابع مکتوب، طی دو سفر به کوفه، از آثار باقی‌مانده در این شهر بازدید کرده و در عراق به حفاری‌های باستان‌شناسی دست زده است. یکی از دلایل اهمیت این کتاب، قدمت تالیف آن نسبت به کتاب‌هایی است که در دوره‌های اخیر درباره کوفه نوشته شده‌اند.

 کتاب حاضر، برای دانشجویان رشته تاریخ و تمدن ملل اسلامی در مقطع کارشناسی و کارشناسی‌ارشد به عنوان منبع کمک درسی برای درس جغرافیای تاریخی تدوین شده است. همچنین قابل استفاده محققان و پژوهشگران رشته تاریخ و تاریخ اسلام نیز هست.

در انتهای این اثر، علاوه بر نمایه‌‌ای از اعلام، اماکن، قبایل، فرق و گروه‌ها و چند نقشه و تصویر از موقعیت کوفه (قدیم و جدید) نیز درج شده است.

چاپ نخست کتاب «جغرافیای تاریخی کوفه» در شمارگان ۲۰۰۰ نسخه، ۱۲۶ صفحه و بهای ۱۴۰۰۰ ریال راهی بازار نشر شد.

منبع: سایت حج

عقیده الشیعه ؛ اتهامات یک مستشرق+

اشاره:

م. دونلدسن  یک مستشرق غربی کتابی درباره شیعه نوشته و به خیال خود خواسته است مذهب شیعه را به جهانیان معرفی نماید. او بدون اطلاع کافی و بدون اینکه خودش مذهب شیعه را بشناسد در این کتاب قلمفرسایی کرده و از دیدگاه اهل سنت شیعه را برای جهانین معرفی نموده است. در این نوشته مختصر که از کتاب الغدیر نقل شده به اتهامات این مستشرق اشره شده است.

 

محققى که به این کتاب مراجعه کند، آن را رمزى از پاکى و بیرون از نسبت ناروا و فحش هاى گزنده، پندارد، ولى هر چه بیشتر در آن امعان نظر کند، نشانه هاى جهل مرکب مولف، بى اطلاعى او ازآراء و عقائد شیعه، و نادانى او از علم رجال و احوال و آثار و تالیفات آنان را، در خواهند یافت، گذشته ازاین ها، او را مردى مى یابد تهمت زن، جسور، بدزبان، دروغگو با اشتباههاى آشکار، در مواردى که حق دخالت نداشته، ولى دخالت کرده، همچون هیزم کش شبانه، که نمى داند در بسته هیزمش چه فراهم آورده، درباره امتى بزرگ مانند شیعه، قلمفرسائى مى کند و از عقائد آنان غالبا به استناد کتب قوم خودش که پر از مطالب یاوه، و افکار بى پایه، وسخنانى سراپا بى اساس، و آمیخته به افسانه هاى دروغ است، استناد مى جوید، و یا کتابهائى را ماخذ خود ساخته که بدست گروهى مردم جنجالى و آشوب طلب، از اهل سنت، پر شده با قلم هاى مسمومى که هر چه خواسته اند از روى هواهاى نفسانى و غرضهاى استعمارى خود نوشته اند، و آنگاه اوزشتى هاى آنان را با سخنانى مانند این سخن که در ص ۱۲۸ دارد، افشاء کرده است.

در کتاب خود ” قاموس اسلام ” صفحه ۱۲۸ قصه شیرینى از عید غدیر نقل کرده گوید: شیعیان را در هجدهم ذى الحجه عیدى است که در آن سه مجسمه ازخمیر درست مى کنند و شکم آنها را پر از عسل کرده، آنها را نمودارى از ابى بکر، عمر و عثمان مى دانند، آنگاه کاردى بر آنها کشیده، وقتى عسل ها براه افتاد، بدین وسیله ریختن خون خلفا را تجسم مى کنند و این عید را، عید غدیر مى نامند.

و یا مانند گفتارش در صفحه ۱۵۸ که مى گوید: ” بر تن ” notrvB نوشته است: ایرانیان در پاره اى از اوقات توانسته اند، جائى را که نزدیک قبر ابى بکر و عمر است با انداختن نجاستى که در یک قطعه کهنه پیچیده باشد، نجس کنند، این عمل بخاطر آن است که نشان دهند از طرف کسانى که به شبکه ها مراجعه مى کنند، هدایائى فرستاده شده است.

یا مانند گفتارى که در صفحه ۱۶۱ گوید: اما شیعه اثنى عشرى پافشارى دارند که بگویند امام جعفر صادق ” ع ” بر امامت فرزندبزرگش اسماعیل بعد از خود تصریح کرده است، ولى چون اسماعیل مشروب خوار بود، لذا امامت به موسى منتقل گردیداو فرزند چهارم در میان هفت فرزند است. و همین اختلاف باعث شده انشعاب بزرگى بین شیعه پدید آید چنان که ابن خلدون بدان اشاره کرده است.

یا مانند سخن او در صفحه ۱۲۸ که نویسد: ” عبد الله بن على بن عبد الله بن حسین ” ادعاى امامت کرد و گویند نمایندگانى مرکب از هفتاد و دومرد از خراسان به مدینه آمدند و با خود اموالى براى امام آوردند و امام را نمى شاختند، اول نزد عبد الله رفتند، او براى آنها زره پیامبر و خاتم و عصا وعمامه او را آورده تا به آنها نشان دهد. وقتى همه حاضر شدند امام محمد باقر از فرزندش جعفر خواست که انگشترى او را بیاورد، انگشترى را گرفت، کمى آن را تکان داد و کلماتى بر زبان راند، ناگاه زره، عمامه و عصاى پیامبر ” ص ” از انگشترى فرو ریخت.

امام، زره را به تن کرد و عمامه را بر سر نهاد و عصا را به دستش گرفت و مردم از دیدار او به وحشت افتادند. وقتى او را دیدند او عمامه را از سر و زره را از تن بیرون کرد و لبهایش را حرکت داد، همه آنهابه سوى انگشترى بازگشت آنگاه متوجه زائرایش گردید و گفت هیچ امامى نیست مگر مال قارون در اختیار اوست، و آنان همه حق امامت او را اعتراف کردند و اموال خود را به او دادند و در پاورقى اش گوید: مراجعه کنید به ” دائره المعارف الاسلامیه ” ماده قارون.

سبحان الله ما باورنمى کردیم مردى پیدا شود درباره جامعه بزرگى قلم بدست گرفته چیزى نویسد که مطالب آن را از مخالفان عقیدتى آنها گرفته باشد، و مانند این سخنان بى پایه را، بدون هیچ گونه ماخذ و مستندى افتراء بر آنها ببندد. و این گونه اراجیف را بدون هیچ گونه مجوزى به آنها نسبت دهد. من چه مى توانم درباره مولفى که نه از ماخذى سخن مى گوید و نه راهنمائى کسى را مى پذیرد، بگویم؟ شانزده سال بقول خودش که در مقدمه کتابش آورده در بلاد شیعه گردش کرده، به همه جا سر زده، در اجتماعات آنها حاضر شده، و در میان آنها زندگى کرده باشد، و در تمام مدت اثرى از آنچه خود میگوید ندیده، و کمترین سخنى درباره آن نشنیده و در هیچ کتاب شیعه اى حتى اگر آن کتاب از افراد متوسط آنها باشد، نخوانده، و در جنگ هیج نقالى آن را ندیده است. آنگاه آمده رشته برادرى اسلامى را بگسلاند، و بین صفوف اهل قرآن بابافته هاى دروغ و باطلش از آنچه متناسب خود اوست، شکاف ایجاد کند، و مترقى ترین جوامع را تهمتى که از آن بیزارند، زند، و چیزهائى به آنها نسبت دهد، که سلوک و رفتار شیعه و اصول و مبادى صحیحشان، آن راتکذیب کرده، حرام میشمارد، نسبتهائى که دست دشمنى ها و کینه جوئى هائى مرموز، براى آنها ساخته از نمونه نسبت هاى زننده ى نامبرده، گویا گوشهایش از تالیفات قدیم و جدیدشیعه که در زمینه اصول عقاید آمده سنگینى دارد و در جلو دیدگانش پرده اى پدید آمده، اینهمه تالیفات گرانقدرى که از فراوانى اش کتابخانه هاى جهان را پر کرده است نمى بیند. بلى، آنان که به خدا ایمان نیاورند در گوش هایشان گرانى است و نسبت به این مطلب آنها را نابینائى است خدا تباه سازد بهره مولفى را که اینست نمونه کار او، و خدا بشکند بینى اش را، و عواقب شوم کارش را در این دنیا قبل از عذاب آخرت گریبان گیرش کند.

گرفتارى بزرگ ما این است که این مرد پر دروغ ” که زائیده تمدن امروز است ” هر چه را از تالیفات شیعه نقل کند، گاهى در نقل آن دروغ مى گوید مانند اینکه در شرح حال کلینى صفحه ۲۸۴ گوید: مى گویند قبرش را گشوده، او را با لباسهایش وشکل و قیافه اش دیدند که هیچ گونه تغییرى نکرده و در پهلوى او کودکى بود که هنگام دفن، با او دفن شده بود. از این رو بر مزارش مسجدى ساختند، در پاورقى مى گوید در صفحه ۲۰۷ شماره ۷۰۹ فهرست طوسى چنین آمده است، ولى وقتى شما به فهرست شیخ طوسى مراجعه کنید اثرى از این گفتار نخواهید یافت.

و گاهى سخن را از جاى خود تحریف مى کند و صورتش را دگرگون مى سازد، چنانکه درباره زیارت مولانا امیر المومنین صفحه ۸۰ که از کافى کلینى جلد ۲ صفحه ۳۲۱ نقل کرده که از پیش خود الفاظى افزوده که به هیچوجه نه در کافى و نه در جاى دیگر از کتب دیگر شیعه هیچ کجا یافت نمى شود.

از این زننده تر، جهل و نادانى او نسبت به رجال و تاریخ شیعه است. در ترجمه صحابى پیغمبر ” ص ” مرد شیعى بزرگ، سلمان فارسى گوید: بسیارى از شیعیان هنگام بازگشت از کربلا قبرش را در قریه ” اسبندور ” مدائن، زیارت مى کنند. وبرخى از آنها گویند او در مجاورت اصفهان، دفن شده است و در صفحه ۲۶۸ گوید: و مقداد که در مصر از دنیا رفت و در مدینه بخاک سپرده شد حذیفه الیمان که با پدر و برادرش در جنگ احد کشته شدند و در مدینه دفن گردیدند. و در صفحه ۲۶۸ گوید: کلینى در بغداد درگذشت و در کوفه دفن شد و از تبصره العوام سید مرتضى رازى، یکى از بزرگان قرن هفتم، زیاد نقل کرده و این نقل ها را همه به شریف علم الهدى، سید مرتضى با تاریخ وفات۴۳۶ ه نسبت داده است.

شاید ما بتوانیم درباره محتویات کتاب او که پر از اباطیل و مجعولات است در تالیفى جداگانه مشروحا سخن گوئیم و فساد مطالب صفحات:

۳۲۰ و۳۰۴ و ۲۹۶ و ۲۹۵ و ۲۸۴ و ۲۸۲ و ۲۸۰ و۲۶۸ و ۲۵۳ و ۲۳۵ و ۲۱۱ و ۲۰۸ و ۱۹۲ و ۱۸۵ و ۱۷۴ و ۱۷۰ و ۱۶۱ و ۱۵۸ و ۱۵۱ و۱۲۸ و ۱۲۶ و ۱۲۲ و ۱۱۵ و ۱۱۴ و ۱۱۱ و۱۱۰ و ۱۰۱ و ۱۰۰ و ۹۲ و ۹۱ و ۸۳ و ۸۰ و ۷۷ و ۷۲ و ۶۳ و ۶۰ و ۵۹ و ۴۷ و ۴۳ و۳۴ و ۲۴ و ۲۱ و ۲۰ و ۳۲۹-

کتاب او، و دیگر جاهاى آن را با استدلال، توضیح دهیم.

بر مترجم کتاب نباید پوشیده بماند که مابه دستهاى امین او بر ودائع علم، که در این کتاب با آنها بازى کرده و بر قباحتش افزوده است، آشنا هستیم او باید بداند که ما فهمیدیم چگونه در تحریف کتاب کوشیده و مطالب سطور آن را زشت تر و ناموزون تر ساخته و آنچه روحیه پستش آن را مى پسندیده، بر آن افزوده است. مرده باد مترجمى که چون مطالب کتاب از نظرحمله به شیعه و بدگوئى شیعیان، موردپسندش واقع شده، گناهان غربى ها را بدوش کشیده و در بین جامعه اسلامى منتشر ساخته و اهمیتى به حفظ ناموس اسلام و شرق نمى دهد و حیثیت عرب و دین خود را بباد مى دهد.

” اینان باید بار خود را بردارند و بارهاى گرانى دیگر را با بارهاى گران خود بردارند و روز قیامت در برابر تهمت خود، پاسخ دهند “

منبع: علامه امینی؛ الغدیر؛ج۶،

قرآن در اندیشه اندیشمندان و مشاهیر جهان در گفت‌و‌گو با یک پژوهشگر

اشاره:

دکتر «احمد‌على افتخارى»، از پژوهشگران حوزه علوم قرآنى و حدیث درباره قرآن در اندیشه مشاهیر جهان مصاحبه ای انجام داده است. وى در مصاحبه اول با اشاره به این‌که قرآن کریم کتابى جهانى و جاوید است که متضمن تعالیم آخرین آئین و شریعت الهى براى هدایت بشر است، به گفته‌هاى «یوهان ولفگانگ گوته»، شاعر و نویسنده مشهور آلمانى، دکتر «موریس» فرانسوى، علامه طباطبایى (ره) فیلسوف و مفسر بزرگ معاصر، «جلال‌الدین سیوطى»، دکتر «طه حسین»، نویسنده و سخنور مصرى و «شبلى شمیل»، مسیحى عرب و متفکر معاصر درباره قرآن پرداخت.

دکتر افتخارى در دومین بخش این گفت‌و‌گو به اندیشه‌هاى «مصطفى صادق‌رافعى»، «بارتلمى سنت هیلر»، خاورشناس فرانسوى، «ادموند برک»، پدر محافظه‌کارى و سیاستمدار بزرگ انگلیسى، «لومانس»، دانشمند آمریکایى، «پرلامس»، کشیش نامى مسیحى، «دیوید جویت»، اخترشناس دانشگاه هاوایى آمریکا، «سنالیسى»، «ادوارد لوهارت»، «فردیو» پروفسور ایتالیایى، دکتر «گوستاولبون» مستشرق مشهور فرانسوى، «گازیمرسگى»، «تئودور نولد» دانشمند و خاورشناس مشهور آلمانى، «ژول لابوم»، خاورشناس فرانسوى و «سدیو» دانشمند و مستشرق فرانسوى در مورد جایگاه و اهمیت قرآن پرداخت. اکنون قسمت سوم این مصاحبه از خاطرتان مى گذرد.

قسمت قبلى مصاحبه را این‌جا بخوانید:

وى گفت: «لئو تولستوى»، نویسنده برجسته، افسانه‌اى و مشهور روسى در مورد اهمیت قرآن کریم گفته است: «هر کس بخواهد به سادگى و بى پیرایگى اسلام پى ببرد. باید قرآن را مورد مطالعه قرار دهد، در آن‌جا قوانین و تعلیماتى بر مبناى حقایق روشن و آشکار صادر و به طور ساده براى عموم بیان شده است، در این کتاب آیات فراوانى است که به‌ خوبى بر مقام اعلاى اسلام و پاکى روح و روان آورنده آن گواهى مى دهد.»

وى افزود: همچنین تولستوى مردم را به خواندن قرآن ترغیب کرده و خطاب به آن‌ها گفته: «هر کسى بخواهد سادگى پیام الهى، بى‌پیرایگى اسلام، عظمت کلام و طراوت سخن را دریابد، قرآن بخواند.»

نویسنده کتاب «حماسه عاشورا؛ انقلاب حضرت مهدى (عج) و حکومت در عصر غیبت» به افکار دانشمند و خاورشناس بزرگ انگلیسى «کوسین دپرسوال» در مورد قرآن اشاره کرد و گفت: «دپرسوال» مى گوید: «مسئله وحى درباره قرآن از امورى است که بیش از حد، پر اشکال شمرده مى‏شود؛ زیرا که اهل جستجو و تحقیق هنوز راه حلى پسندیده براى آن نیافته‏اند و عقل در این‌جا سرگشته و حیران است که چگونه ممکن است این آیات از مردى درس نخوانده و بى سواد بیان نماید. مردم شرق عموما اعتراف دارند که قرآن آیاتى است که فکر بنى نوع بشر از آوردن، به مانند آن از حیث لفظ و معنى عاجز و ناتوان خواهد بود و آن آیاتى است که وقتى «عقبه بن ربیعه» شنید، در زیبائى و مجال آن حیران گردید و آن‌گاه که جعفر بن ابى‌طالب برخى از این آیات را براى نجاشى، پادشاه حبشه خواند اشک از چشمان او سرازیر شد!»

وى افزود: همچنین «دپرسوال» در جاى دیگرى گفته است: «زیبایى و حیرت قرآن مثال‌زدنى است.»

این محقق قرآنى بار دیگر به «لومانس»، دانشمند امریکایى اشاره کرد و گفت: لومانس در جاى دیگرى گفته است: «اولین شراره زیبا و با‌طراوت که نور از قرآن کریم مى باراد، عبارت بسم‌الله الرحمن‌الرحی” است که دنیایى از معنا است.»

این محقق قرآنى به «وات ویلیام مونت‌گمرى» اسلام‌شناس معاصر انگلیسى و استاد بازنشسته مطالعات عربى و اسلامى دانشگاه ادینبورگ، اشاره کرد و اظهار کرد: مونت‌گمرى در مورد اهمیت قرآن گفته است: «قرآن وقتى تلاوت مى‏شود گویى از قلب بیرون مى‏آید و سپس به قلب نفوذ مى‏ کند.»

نویسنده کتاب «زن از دیدگاه‌ ملت‌ها، ادیان و بزرگان» در ادامه سخنانش به دیدگاه دانشمند فرانسوى «ربوا» درباره قرآن پرداخت و گفت: به زعم «ربوا»، «قرآن منطق و زیبایى دارد، به زور به کسى تحمیل نمى‏شود، بلکه لطیف است و در مقام اقناع به نیروى منطق مجهز است.»

دکتر افتخارى در ادامه سخنانش به مشهورترین دانشمند معاصر، «آلبرت انیشتین» فیزیکدان آلمانى و برنده جایزه نوبل اشاره کرد و گفت: انیشتین در مورد قرآن گفته است: «قرآن کتاب جبر یا هندسه یا حساب نیست، بلکه مجموعه‏اى از قوانین است که بشر را به راه راست، راهى که بزرگ‏ترین فلاسفه دنیا از تعریف و تعیین آن عاجزند، هدایت مى‏ کنند.»

نویسنده کتاب «زن از دیدگاه‌ ملت‌ها، ادیان و بزرگان» تأکید کرد: دانشمند انگلیسى «سرویلیام موئیس» در مورد اهمیت قرآن گفته است: «قرآن کریم آکنده از دلایل منطقى، علمى، قضایى، حقوقى، مدنى و مهم‏تر از همه لطافت است که در کتب آسمانى بى‌نظیر است.»

وى در ادامه سخنان به دانشمند ایتالیایى «مایکل آنجلو» پرداخت و گفت: وى گفته «آشنایى من با تعایم حیات‌بخش و معارف درخشان اسلام و قرآن، بینش جدید و عمیقى در من ایجاد کرد و طرز فکرم را درباره جهان آفرینش و فلسفه وجود به کلى دگرگون ساخت و احساس کردم که تعلیمات اسلام برخلاف تعالیم مسیحیت انسان را موجودى شریف و با شخصیت مى شناسد نه موجودى کثیف و ذاتا آلوده، مسلمانان به حکم کتاب آسمانى خود قرآن پیامبر والامقام خود را انسانى مانند انسان‌هاى دیگر مى دانند که خداوند او را براى تبلیغ و رسالت و راهنمایى انسان‌ها برگزیده است در این کتاب دستور و نحوه بهره گیرى از لذایذ این دنیا و حیات آن، به طرزى جالب و خردمندانه بیان شده است.»

وى افزود: دانشمند و مستشرق فرانسوى «سدیو» نیز معتقد بود «در قرآن که اوج زیبایى سخن‏ها است، چیزى از مقررات اجتماعى فروگذارى نشده است.»

این محقق علوم قرآنى به محقق و مورخ برجسته امریکایى «ویل دورانت» پرداخت و گفت: دورانت در مورد اهمیت قرآن گفته «در قرآن قانون و اخلاق و بسیارى از اصول و مبانى یکسان آمده است. در قرآن اگر از دین صحبت مى ‏کند، از دنیا چشم نمى‏ پوشد.»

وى افزود: همچنین دورانت در جاى دیگرى گفته است: «در قرآن، قانون و اخلاق یکى است، رفتار دینى در قرآن، شامل رفتار دنیوى نیز هست و همه امور از جانب خدا و به طریق وحى آمده است. قرآن شامل مقرات در خصوص ادب، تندرستى، ازدواج، طلاق، رفتار با فرزند و حیوان، تجارت، سیاست، ربا، دین ، امور زراعت، مجازات جنگ و صلح است … مدت چهارده قرن، قرآن در حافظه اطفال مسلمان محفوظ مانده، خاطرشان را تحریک کرده، اخلاقشان را فرم داده و قریحه صدها میلیون مرد را صیقلى کرده است.»

نویسنده کتاب «زن از دیدگاه‌ ملت‌ها، ادیان و بزرگان» گفت: خاورشناس مشهور آلمانى «ژوزف هوردوویچ» در مورد اهمیت و جایگاه قرآن گفته است: «قرآن عامل بسیار شگرفى در بالا بردن فکر مسلمانان بود و باعث ‏شد آنان به تحقیقات علمى و پدید آوردن اندیشه پیش از ما غربیان حرکت کنند.»

دکتر افتخارى گفت: قرآن حقیقتى است براى حقیقت‌جویانى مانند «راکستون»، ادیب اسکاتلندى که در این‌باره مى گوید: «سالیان دراز در جست‌و‌جوى حقیقت ‏بودم، آن‌را در اسلام و قرآن یافتم.»

وى در پایان سخنانش تأکید کرد: «سر ویلیام» انگلیسى در مورد قرآن کریم گفته است: قرآن محمد (ص) کتابى است پر از دلایل روشن و منطقى و مسائل بى شمار علمى و قوانین حقوقى و قضایى و دستورات عالیه براى حفظ حیات مدنى و اجتماعى که با عبارات ساده و در عین حال محکم و منظم آمده و خواننده را مجذوب خود مى نماید. از همان آغاز رسالت پیامبر بسیارى از معاندین و ملحدین چون ولید و ابوسفیان و … بر فضائل بى شمار قرآن معترف شدند و تاکنون نیز همه صاحبنظران و اندیشمندان آزاده جهان اعترافاتى این گونه را از خود به یادگار مى گذارند؛ زیرا قرآن در حدوث و بقا خود از حق جدا نشده و به حق نازل گشته است.»

منبع :خبرگزارى قرآنى ایران (ایکنا)

آرتور کریستین سن (۱۸۷۵م)

شرق ‏شناس برجسته دانمارکی

آرتور کریستین سَن، مستشرق دانمارکی در ۳۱ دسامبر ۱۸۷۵م در کپنهاک، پایتخت دانمارک به دنیا آمد. وی در دوران تحصیل در دوره متوسطه به زبان‏شناسی و امور مشرق علاقه ‏مند گردید و پس از فراگیری زبان فرانسه و لاتین و تاریخ، به آموختن زبان‏های فارسی، عربی، سانسکریت و ترکی پرداخت. کریستین سن پس ازپایان تحصیلات دانشگاهی، برای جمع آوری موادی برای رساله دکترای خود درباره عمر خیام نیشابوری، به کتابخانه ‏های لندن، پاریس و اسپانیا و نقاط دیگر سفر کرد و برای نخستین بار با ابنیه و آثار تمدن شرق و اسلامی در اسپانیا روبرو شد. وی در سال ۱۹۱۴م راهی ایران گردید و درباره فرهنگ، دین و زبان ایران، به تحقیق و نگارش پرداخت. حاصل این سفر و سفرهای بعد او به ایران، کتب و آثار متعددی است که در تحقیق لهجه ‏ها و فرهنگ مردم ایران نوشته است. کریستین سن در مطالعات لهجه ‏شناسی خود، فقط از نظر زبان‏شناسی به لهجه‏ ها نمی ‏نگریست، بلکه در ضمن تحقیق، مسائل و تحولات تاریخی و قومی را نیز در نظر داشت و هدفش این بود که صورت کنونی لهجه‏ های مختلف را با بررسی دقیق، تصویر کند و درک روشنی از وضع تحول و تطور زبان‏های مادی، پارتی، فارسی باستان، فارسی میانه و زبان ساسانیان به دست آورد. از پروفسور کریستین سن بیش از سی‏صد کتاب، رساله و مقاله به جای مانده است که تتبّعات انتقادی بر رباعیات خیام، شعرا و فلاسفه اسلامی، داستان بهرام چوبینه و ایران در زمان ساسانیان از آن جمله ‏اند. آرتور کریستین سن سرانجام در ۳۰ مارس ۱۹۴۵م پس از نزدیک به نیم قرن تحقیق پیرامون تاریخ و فرهنگ ایران، در هفتاد سالگی درگذشت.

منبع:سایت راسخون

برناردلوییس؛ آخرین پیامبر شرق شناسی

بررسی و نقد مهم ترین فاکتورهای آثار شرق شناسانه برنارد لوییس و همچنین به تصویر کشیدن پرده هایی از حیات سیاسی این مورخ شهیر هدف نوشتاری است که در پیش رو دارید.

لوییس در ایران مستشرق شناخته شده ای است تعداد زیادی از آثار او به زبان فارسی ترجمه شده اند ولی با تمام این ها هیچ گاه در ایران کسی به فکر نقد جدی لوییس نیفتاده است.

به جرات می توان ادعا که در هیچ برهه ای به اندازه عصر حاضر روابط جهان اسلام با غرب این قدر متشتت نبوده است و به نظر نگارنده آثار برخی مستشرقان مانند برنارد لوییس از مسائلی بودند که در افزایش هر چه بیشتر تضاد و تنش در روابط فی مابین جهان اسلام و غرب تاثیرگذار بوده اند.

هر چند قدمت جریان شرق شناسی به قرن سیزده میلادی باز می گردد ولی آغاز شرق شناسی جدید با عصر انقلاب کبیر فرانسه در تقارن بوده است.

اولین مرکز شرق شناسی تحت عنوان مدرسه مطالعات زبان های شرقی در سال ۱۷۹۳ در فرانسه تاسیس شد.

حمله ناپلئون به مصر اولین ورود همه جانبه و جدی غرب به جهان اسلام و مشرق زمین محسوب می شود و در همان زمان در فرانسه کتابی ۳۸ جلدی تحت عنوان توصیف مصر منتشر که از جمله اولین آثار شرق شناسی جدید به شمار می رود.

جریان شرق شناسی در طول قرون هیجده و نوزده با ظهور شرق شناسان مطرحی همچون رابرتسون اسمیت، هنریک فلیشر، لئون کاتانی، ارنست رنان، ادوارد لین و… ادامه یافت و میراث آنان در عصر کنونی به مستشرقانی همچون گوستاو وان بروک، فیلیپ حتی، برنارد لوییس و … رسید.

هر چند به اعتقاد بسیاری از مورخان علوم، دوران شرق شناسی دیگر به پایان رسیده است ولی با تمام این ها در میان شرق شناسان باقی مانده هیچ یک ارزش و اعتبار برنارد لوییس را پیدا نکرده اند.

اهمیت لوییس از آن جا نشأت می گیرد که بسیاری از سیاست مداران و دانشگاهیان غربی با عینک افکار و نظریات او به مسائل خاورمیانه و جهان اسلام می نگرند.

او تاکنون بیست و چهار جلد کتاب پیرامون تاریخ، فرهنگ و سیاست در اسلام و خاورمیانه نگاشته است که دو کتاب آخر آن یعنی کتاب های «چه اتفاق افتاده است؟» و «بحران اسلام» بعد از وقایع یازدهم سپتامبر ۲۰۰۱ نگاشته شده اند.

لوییس سوای از این که از وجهه علمی برخوردار است، در عالم سیاست هم یک چهره تاثیر گذار به شمار می رود.

او از روابط عمیقی با بسیاری از سیاسیون آمریکا و اسرائیلی برخوردار است و حتی مدتی هم با اینتلیجنت انگلستان همکاری هایی داشته است.

تعداد زیادی از نومحافظه کاران آمریکا مانند پل وولفویتز، الیوت آبرامز، ریچارد پرل، فرانک گافنی و … که در دوران جرج بوش به کاخ سفید راه یافتند همه تحت تاثیر افکار و نظرات او بودند و از او مشاوره می گرفتند.

سوای از این، لوییس با گلدا مایر نخست وزیر اسبق اسرائیل و آریل شارون هم دوستی تنگاتنگی داشت و همین امر نیز باعث شد که او در سال های دهه ۱۹۸۰ در مرکز موشه دایان مشغول به کار شود.

به قدرت رسیدن نومحافظه کاران در ایالات متحده آمریکا و وقوع حوادث یازدهم سبتامبر در این کشور را می توان عصر سیاسی شدن هر چه بیشتر آراء و نظرات لوییس عنوان کرد.

افکار او نقش محوری در تدوین سیاست خارجی جدید آمریکا ایفا کرد، به گونه ای که دکترین جدیدی را در سیاست خارجی این کشور به وجود آورد که از آن به عنوان دکترین لوییس یاد می کنند. دکترین لوییس پانزدهمین دکترینی است که در طول قرن بیستم در سیاست خارجی آمریکا به کار گرفته شده است، اما آن چه که این دکترین را با سایرین متفاوت می کرد، توجه و تمرکز این دکترین بر منطقه حساس خاورمیانه است که این منطقه را به مرکز ثقل سیاست خارجی آمریکا تبدیل کرد.

به عبارتی دیگر، دکترین لوییس سیاست خارجی آمریکا را در قبال خاورمیانه بعد از نیم قرن متحول و دگرگون کرد.

تا قبل از ظهور این دکترین، سیاست خارجی آمریکا در خاورمیانه مبنی بر حمایت از رژیم های دیکتاتور متحد آمریکا بود که در دوران هشت ساله جورج بوش به سیاست گسترش دموکراسی (استیلای سفید) در منطقه مبدل شد.

بخش مهمی از طرحی را که اصطلاحا خاورمیانه بزرگ نامیده می شد و توسط جرج بوش در سال ۲۰۰۳ در نشست سالانه گروه هشت اعلام شده بود را برنارد لوییس و شاگردش فواد عجمی طراحی و پیشنهاد کرده بودند.

بعد از وقوع حوادث یازدهم سپتامبر، لوییس از جمله کسانی بود که به تببین و تحلیل حوادث فوق پرداخت و افکار و نظرات او بیش از پیش مورد توجه عموم قرار گرفت. لوییس هشت روز بعد از وقوع حوادث به شورای سیاست دفاعی آمریکا رفت و در سخنرانی خود خواستار اشغال نظامی عراق به منظور جلوگیری از تروریسم خطرناک تر در آینده شد.

(به همین دلیل بسیاری لوییس را از معماران جنگ عراق عنوان می کنند.)

همان گونه که در سطور قبل نیز اشاره شد، لوییس دارای روابط نزدیکی با برخی سیاسیون سرشناس اسرائیلی است.

قسمت اعظم شهرت او مدیون نظراتی است که او درباره مسئله اسرائیل و فلسطینی ها ارائه کرده است.

از اواسط دهه ۱۹۷۰ میلادی لوییس مقاله ای را در نشریه کامنتری (ارگان نشراتی یهودیان آمریکا) منتشر کرد که در آن دیدگاه معروف خود را پیرامون ریشه های تاریخی اسرائیل در فلسطین تشریح کرد.

لوییس در آن مقاله نوشته بود که: «عرب های فلسطینی به هیچ وجه حق ادعای تاریخی نسبت به این سرزمین (فلسطین اشغالی) و یا هیچ سرزمین دیگر را ندارند، چرا که مقولات فلسطین و فلسطینی قبل از قیومیت انگلیسی ها در سال ۱۹۱۸ به هیچ وجه وجود نداشته اند.»

لوییس در آن مقاله این نظر را مطرح کرده بود که فلسطین هیچ گاه در مقام یک ملت وجود نداشته است.

انتشار مقاله لوییس با استقبالی بی نظیر در اسرائیل مواجه شد به گونه ای که حتی گلدا مایر نخست وزیر وقت اسرائیل خواندن آن را به تمامی اعضای کابینه خود توصیه می کرد. به پاس نظریاتی از این دست است که سالهاست دانشگاه عبری اسرائیل با حضور تعداد زیادی از سیاسیون و دانشگاهیان صهیونیست روز تولد لوییس را جشن می گیرند.

یکی از مهم ترین آثار برنارد لوییس که در سال ۱۹۹۴ منتشر شد خاورمیانه (تاریخ مختصر دو هزار سال) نام دارد.

کتابی که به عقیده بسیاری تاریخ پژوهان می تواند سبک و سیاق تاریخ نویسی و دیدگاه های تاریخی را منعکس سازد.

این کتاب حامل دو نظریه مهم لوییس می باشد.

اول این که رویدادها و تحولات سال ها و دهه های اخیر ممالک اسلامی از جنوب شرق آسیا گرفته تا شمال آفریقا از حرکت های اصلاح طلبانه اسلامی گرفته تا خیزش های انقلابی و مخصوصا انقلاب اسلامی ایران نیز در گذشته رخ داده اند و چیزی جز تکرار مکررات تاریخی نیست.

این رویدادها در واقع تداوم اختلاف چند صد ساله ای است که میان تمدن اسلامی و غرب وجود داشته است.

نظریه دوم این که در این رقابت و مواجهه تاریخی این تمدن غرب است که خود را بر اسلام و مسلمانان تحمیل خواهد کرد.

لوییس دلیل شکست مسلمانان را در این رویارویی با غرب در این نکته می داند که در قرون گذشته اسلام و جوامع اسلامی، افکار و اندیشه های جدیدی که یارای برابری با اندیشه های غرب را داشته باشد، ارائه نکرده است.

لوییس این مسئله را علت شکست مسلمانان در برابر تمدن غرب در گذشته، حال و آینده می داند.

لوییس بر این باور است که کشورهای اسلامی به طرز اسفباری در نوسازی و توسعه جوامع خود شکست خورده اند و از این رو به خارج متوسل شده و این بار نیز به آمریکایی ها روی آورده اند.

او در کل بر این باور است که این تحولات و رویدادها مقطعی است و سایه آن ها به زودی از سر جوامع اسلامی رفع خواهد شد.

(همان گونه که در گذشته رفع شده است)

شاه بیت نظریات و عقاید لوییس در این نکته خلاصه شده است که رفتار جوامع اسلامی در قبال غرب مبتنی بر یک نفرت تاریخی است.

لوییس بر این باور است که مسلمانان در زمان خلافت عثمانی وقتی برای دومین بار در سال ۱۶۸۳ در تصرف وین ناکام ماندند، خود را تحقیر شده یافتند و از آن به بعد یک رفتار خشونت بار و مخاصمه آمیز را در برابر غرب در پیش گرفته اند.

او بعدها نیز در مقاله ای تحت عنوان ریشه های خشم مسلمانان که در ۱۹۸۵ منتشر شد به بررسی وضع روحی جهان اسلام پرداخت و بار دیگر به این دیدگاه خود تاکید کرد.

او در این مقاله به نحوی به توجیه و دفاع از نظریه برخورد تمدن ها که توسط ساموئل هانتینگتون تشریح شده است پرداخت و اشاره داشت که ۲۰۰ سال است که تمدن غرب (مسیحی، یهودی، اروپایی و آمریکایی) از منظرهای مختلف سیاسی، اقتصادی، نظامی، فرهنگی و… سیطره داشته اند و همین امر را می توان ریشه خشونت های مسلمانان از حزب الله لبنان گرفته تا شبکه القاعده عنوان کرد.

نقد گفتمان لوییس

هر چند برنارد لوییس را به عنوان بزرگترین شرق شناس غرب می شناسند اما بسیارند کسانی که به نقد و کالبد شکافی آثار لوییس پرداخته اند و اصول و مبانی آن را زیر سوال برده اند.

لوییس هر چند یک چهره آکادمیک است ولی گرایشات سیاسی و صهیونیستی اش بر آثار او بی تاثیر نبوده است.

ادوارد سعید اندیشمند شهیر فلسطینی و استاد فقید دانشگاه کلمبیای آمریکا که کتاب گران سنگ شرق شناسی از آثار اوست لوییس را به تحریف تاریخ متهم می کند.

وقتی از سعید پرسیدند که درباره آثار لوییس چه نظری دارد، او فقط یک جمله گفت: «تحریف تاریخ برای توجیه و بزرگنمایی فتوحات غرب.»

هوان کول استاد دانشگاه میشیگان هم در نقد لوییس بر این باور است که افکار لوییس در صورت اجرایی و عملیاتی شدن، شکاف، تضاد و تنش را میان دنیای اسلام و جهان غرب افزایش می دهد. هوان کول در پاسخ به اظهارات لوییس پیرامون بحران عراق که معتقد بود، عراق دروازه ورود دموکراسی به جهان عرب خواهد بود گفت:

«عراق امروز بیشتر از آن که نمایشگاهی برای دموکراسی در منطقه باشد به بستری مستعد برای رشد تروریسم تبدیل شده است.»

نگرش لوییس به تاریخ کاملا یک سویه است و تاریخ در آن متوقف شده به یک امر تقریبا ایستا تبدیل شده است.

مثلا در همین کتاب خاورمیانه که ذکر آن در سطور قبل رفت.

او وقتی از رنسانس و دوران اصلاح دینی و عصر روشنگری غرب روایت می کند به هیچ وجه از نقشی که آثار و تمدن اسلامی در تحول غرب آن زمان داشته سخن نمی گوید.

یا زمانی که به بررسی تاریخ معاصر خاورمیانه می پردازد، هیچ اشاره ای به اثرات سوء استعمار بر عقب ماندگی این جوامع نمی کند. در کتاب ها و مقالات لوییس، تصویری که از غرب ارائه می شود کاملا ایده آل و یوتوپیایی است و به هیچ وجه به بحران های سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، اخلاقی و… که در غرب ریشه دوانیده اند اشاره ای نمی شود.

یکی از بدیهی ترین اشکالاتی را که می توان بر نظریات جدید و ضدتروریستی او وارد آورد، این است که لوییس نقش مستقیم و غیر قابل انکاری را که دولت های ایالات متحده و برخی کشورهای غربی در تاسیس و تجهیز گروه های افراطی اسلامی مانند القاعده و… دارند را بالکل فراموش کرده است.

القاعده هر چند در شرایط فعلی به عنوان بزرگترین سازمان ضدآمریکایی و با صبغه ای اسلامی جلوه داده می شود ولی در روزگاری نه چندان دور بخشی از جبهه وابسته به غرب بودند که با هدف مهار کمونیسم در افغانستان و پاکستان و جلوگیری از امواج انقلاب اسلامی ایران به دیگر نقاط خاورمیانه و جهان اسلام ایجاد شده بودند.

در منطق تاریخی لوییس رابطه تمدن اسلام و غرب کلا از زوایای افتراقات و اختلافات نگریسته و هیچ گونه توجهی به اشتراکات تمدنی دو مقوله نکرده است.

از این دست نقاط ضعف در آثار لوییس بسیار به چشم می آیند که اعتبار علمی کتاب ها و مقالات او را به شدت کاهش می دهند.

منبع: سایت باشگاه اندیشه

خاورشناسان و پژوهش‌هاى قرآنى ؛استشراق و مستشرق

تعريف استشراق

استشراق در تعبيرى موجز عبارت از آن دسته از پژوهش‌هاى غربيانى است که در خصوص ميراث شرق و به ويژه مسايلى مرتبط با تاريخ، زبان، ادبيات، هنر، علوم، عادات و سنن آن انجام مى‌پذيرد.1

بنابراين خاورشناس فردى است از ديار مغرب‌زمين که ميراث شرق و هر آن‌چه را که به نوعى به تاريخ و زبان و ادبيات و هنر و علوم و عادات و سنن او تعلق دارد، بررسى مى‌کند و مى‌کاود.

يک خاورشناس براى کاوش اين ميراث ناگزير از داشتن ابزارهايى است که او را به هدف مورد نظر خود رهنمون مى‌شوند.

يکى از ابزارهايى که يک مستشرق بايد به آن مجهز گردد فراگرفتن کامل زبان مشرق‌زمين، و تخصص يافتن در زبانى است که آثار عمده و برجسته‌اى در زمينه‌هاى تاريخ، هنر، ادب و علوم از خود بر جاى نهاده است.

اين زبان بي‌ترديد «زبان عربي» است.

به همين دليل است که «آلبرت ديتريش» خاورشناس معاصر آلمانى عقيده دارد که مستشرق پژوهنده‌اى است که مى‌کوشد شرق را بکاود و بفهمد و از اين رو تا زمانى که زبان شرق را به طور کامل فرا نگرفته باشد نمى‌تواند به نتايج درست، دست يابد.2

اصطلاح استشراق به دوران قرون وسطى و حتى به دورتر از آن بازمى‌گردد يعنى به دورانى که درياى مديترانه در آن هنگام وجود داشت.

چنان که گفته شده است اين دريا در وسط جهان واقع شده بود و تمام جهات اصلى در ارتباط با آن مشخص مى‌شد.

هنگامى که مرکز ثقل رويدادهاى سياسى از درياى مديترانه به شمال انتقال يافت، باز هم اصطلاح شرق از بين نرفت تا خود دال بر کشورهايى باشد که در شرق درياى مديترانه قرار گرفته بودند.3

به نظر مى‌رسد که اصطلاح شرق از نظر جغرافيايى تنها منحصر به اين نقطه نشده بلکه نقاط غربى جزيرةالعرب و نيز شمال افريقا را هم در بر مى‌گرفته است.

اين اصطلاح پس از فتوحات اسلامى رواج يافت.

بنابراين کشورهايى نظير مصر، مغرب و شمال افريقا و مردم ساير کشورهاى شرقى که عربيت را اختيار کردند، در قلمرو اصطلاح شرق برشمرده شدند، چرا که دين آن‌ها اسلام و زبانشان عربى بود.

همچنان که اصطلاح شرق از مرزهاى جغرافيايى پا فراتر نهاد و تا غرب شبه‌جزيره و شمال افريقا را فراگرفت، اصطلاح استشراق هم از حوزة غربي‌ها خارج شد و به طور کلى بر هر عرب شناس اطلاق گرديد هرچند که آنان مسلمان نبودند و به زبان عربى هم سخن نمى‌گفتند.

کار اين دسته از خاورشناسان هم آن بود که در زبان و ادبيات شرق به کاوشگرى و تحقيق بپردازند هرچند که خود نيز شرقى بودند.

از همين رو اين تعريف و اصطلاح نيز شامل حال آنان شد و آن‌ها هم در جرگة «خاورشناسان» جاى گرفتند.

در پرتو آن‌چه گفته شد، اطلاق استشراق روسى بر کسى که با ابزارهاى ياد شده، مسايل فرهنگى شرق را مى‌کاورد بي‌راه نخواهد بود.

همچنين اطلاق استشراق ژاپنى يا استشراق امريکايى يا استشراق انگليسي.

اسلام و زبان عربى در نظر استشراق به عنوان موضوعى پربار جلوه کرد و بر ديگر موضوعات برترى جست براى قرآن کريم تقدير چنين بود که در يک زمان اسلام و زبان عربى را در آغوش خود بپرورد تا آنجا که قرآن يکى از غني‌ترين موضوعات در نظر خاورشناسان در آمد.

آنان تمام جزئيات و کليات قرآن را کاويدند و بررسي‌ها و تحقيقات آکادميک را در پيرامون قرآن به شکلى جالب توجه و اعجاب‌آور مطرح ساختند.

انگيزه‌هاى استشراق

به طور کلى استشراق در بررسى و کاوش‌هاى عربى و اسلامى خود داراى انگيزه‌هايى بوده است.

اين انگيزه‌ها از نظر شدت و ضعف با يکديگر تفاوت دارند و در کل مى‌توان آن‌ها را به سه دسته تقسيم کرد:

1. پژوهش‌ها و بررسي‌هايى که به انگيزه‌هاى تبشيرى انجام پذيرفته است.

2. پژوهش‌هايى که در پس آن‌ها اغراض و اهداف استعمارى نهفته است.

3. تحقيقات و پژوهش‌هايى که صرفاً به انگيزه‌هاى علمى، انجام يافته است.

اينک براى روشن‌تر شدن حقيقت، به تشريح هر يک از موارد سه‌گانة فوق مى‌پردازيم.

1. انگيزه‌هاى تبشيرى

«رودى بارت» بر اين عقيده است که هدف اصلى تلاش‌هاى خاورشناسان در سال‌هاى آغازين قرن دوازدهم ميلادى و نيز در قرون بعدى، عبارت از همان «تبشير» بوده است. وى تبشير را چنين تعريف مى‌کند:تبشير يعنى به مسلمانان با زبان خودشان بباورانند که اسلام دين باطلى است و در عوض زمينة گرايش و جذب آن‌ها را به دين مسيح فراهم سازند.

مى‌توان همين نکته را از کتاب بزرگى که به قلم «نورمن دانيل» و با عنوان اسلام در سال 1960م نگارش يافته به خوبى استنباط کرد.4

اتهامات خاورشناسان تبشيرى دربارة اسلام و قرآن و پيامبر در کتابى به نام المبشرون و المستشرقون فى موقفهم من الاسلام به قلم استاد «محمد البهيّ» ذکر شده و مؤلف کوشيده است تا آن‌ها را اثبات کند.

اين کتاب از سوى دکتر «محمد يحيى الهاشمي» مورد نقد و بررسى قرار گرفت.

وى ضمن ردّ کل کتاب، بيشتر مقاصد حاشيه‌اى خاورشناسان را نيز مورد انتقاد قرار داد و تمام آن‌ها را نفى کرد.5

البته ما نمى‌توانيم اين اتهامات را اجمالاً و يا مفصلاً نفى کنيم.

زيرا برخى از اين اتهامات تا حدودى هم صحيح و درست به نظر مى‌آيند، از طرفى ما نمى‌توانيم تمام تحقيقات و تلاش‌هاى خاورشناسان را بي‌فايده بخوانيم و آن‌ها را همه از نوع تلاش‌هاى تبشيرى بدانيم.

چنين قضاوتى خالى از غلو و تندروى نيست.

بلکه ما مى‌توانيم برخى از تلاش‌هاى خاورشناسان را درست و صواب قلمداد کنيم و برخى ديگر را مورد اتهام قرار دهيم.

طبيعى است که خاورشناسان هم انسانند و در ميان انسان‌ها هم افراد سطحى يافت مى‌شوند و هم افراد دقيق و ژرف‌نگر.

مشاهده مى‌شود که گروهى از خاورشناسان چه در زمان‌هاى گذشته و چه حتى در زمان ما ادعا مى‌کنند که قرآن معجونى است از خرافات و اسلام مجموعه‌اى است از بدعت‌ها و مسلمانان، افرادى وحشى و خونريزند.

کسانى همچون «نيکلا دکيز»، «فيفش»، «فراچي»، «هوتنگر»، «ويلياندر» و «بريدو» در جرگة همين مستشرقان جاى دارند.6

اين گروه از خاورشناسان به انگيزه‌هاى تبشيرى مردم را به چشم‌پوشى از قرآن و اسلام مى‌خوانند و مى‌کوشند اهميت اين دو را اندک جلوه دهند و مردم را از اطراف آن‌ها پراکنده سازند و براى فريب ساده‌لوحان و بدگمانان پرده‌هاى ضخيمى بر تاريخ درخشان اسلامى بيفکنند.

اما اظهارنظرهايى که تحت اين نقاب‌ها و پوشش‌ها انجام مى‌پذيرد، به سخنان و اظهارنظرهاى احساسى و عاطفى شبيه‌ تر است و لذا نمى‌تواند مقبول نظر پژوهندگان واقع شود.

گروهى از خاورشناسان آلمانى و يهودى همچون «ويلژف گلدزيهر» و بول به اين باور گراييده‌اند که قرآن پس از وفات پيغمبر(ص) و در همان دوران صدر اسلام تحريف و تبديل شده است.

اينان همچنين درباره شخص پيغمبر(ص) مى‌گويند که آن حضرت مبتلا به صرع بود! و آن‌چه را که وى وحى مى‌ناميد همان سخنانى بوده که در پى نوبه‌هاى صرع بر او فرود مى‌آمد! پيغمبر در حالت صرع، تعادل خود را از دست مى‌داد، عرق مى‌کرد و دچار تشنجات بسيارى مى‌شد و کف از دهانش بيرون مى‌آمد آن گاه چون بهبود يافت ادعا مى‌کرد که به او وحى شده است و سپس آن‌چه را که وحى پروردگارش مى‌پنداشت، بر مؤمنان مى‌خواند.7

گروهى از خاورشناسان منصف و به خصوص «سرويليام موير» در کتاب خود به نام زندگى محمد به اين ادعاهاى دروغ پوشالى پاسخ گفته‌اند.

آن‌چه موير در اين کتاب دربارة مقام قرآن و عدم تحريف آن گفته خود بهترين رديه بر اين شرارت‌ها و کينه‌توزي‌هاى کورکورانه است.

موير سخنان اين مستشرقان را فرار از بحث استوار علمى تلقى کرده است.

وى در اين کتاب به بحث دربارة پديدة وحى پرداخته و دروغ‌ها و ادعاهاى نادانان دربارة حالات صرع آن حضرت را نفى کرده است.

وى مى‌گويد:کسى که به صرع مبتلاست از آن‌چه که در اثناى اين حالت بر او واقع مى‌شود چيزى به ياد نمى‌آورد.

زيرا حرکت شعور و انديشه کاملاً در اين حالت متوقف مى‌ماند.8

اين نکته‌اى است که ما در حالت بي‌هوشى و اغما هم آن را آشکارا مشاهده مى‌کنيم.

پدر«هنرى لامنس» و «ون هامر» نيز عقيدة «موير»‌را دربارة تفاوت ميان حالت صرع و وحى، تأکيد کرده‌اند.9

برخى از اين خاورشناسان نيز ادعا مى‌کنند که پيامبر(ص) جادوگر بوده و از آن‌جا که از رسيدن به مقام پاپ ناکام مانده دست به اختراع آيين جديدى زد تا از دوستانش انتقام گيرد.10

«اميل در منگهام» يکى از مستشرقانى است که به اين ياوه‌گويى رسواخيز پاسخ داده و با حمله به اين دروغ‌گويان اباطيل و اتهامات سخيف و مخالف با واقع ايشان را رد کرده است.11

بدين ترتيب در واقع خاورشناسان تندرو پاسخ خود را از دهان مستشرقان منصف شنيدند.

واقعيت آن است که بسيارى از راه‌هايى که برخى از مستشرقان پوييده‌اند، فاقد ويژگى يک تحقيق علمى است.

و به همين خاطر از سوى ديگر مستشرقان مردود شناخته شده‌اند.

چرا که اين تحقيقات متکى به هيچ دليل دينى يا تاريخى يا واقعيت اجتماعى شناخته شده‌اى نبود و تنها بر هواهاى نفسانى و گرايش به عواطف و احساسات اتکا داشت که از اين بابت بايد واقعاً اظهار تأسف کرد.

2. انگيزه‌هاى استعمارى

گاه انگيزه‌هاى استعمارى در کشورهاى عربى و اسلامى مستشرقان را بر آن مى‌داشت که زبان شرق را فراگيرند و در يکى از فنون مربوط به شرق تخصص حاصل کنند.

وجود همين انگيزه گاه سبب مى‌شدکه در نزد مستشرق احساسى خاص نسبت به مسايل شرق ايجاد شود، اما اين احساس به گونه‌اى نبود که بر سرشت استعمارگرى آنان غالب آيد، بلکه اين احساس تابع طرح‌هاى از پيش ترسيم شدة استعمار مى‌شد.

مثلاً در اين راستا کوشش مستشرقان آن بود که مسلمانان را در اعتقادات خود دچار ترديد و دودلى کنند و يا آرمان‌هاى آنان را سبک بشمارند و پيشوايان ايشان را مورد انتقاد و نکوهش قرار دهند و از اهميت ميراث آنان بکاهند.

گاه سرشت کار اين نکته را برمستشرق ديکته نمى‌کرد اما هدف اول و آخر استعمار از تلاش و کار مستشرق در اين‌جا و آن‌جا همين بود.

از اين رو گاه شيوة استعمارى، با برنامه‌هايى که براى کار مستشرق تدارک مى‌ديد، همچون ايجاد تفرقه در ميان مسلمانان و برجسته کردن وجوه اختلاف و يا تعدد مذاهب کار استشراق را به رسوايى مى‌کشانيده ملحوظ کردن اين اهداف خاورشناس را به بزرگ کردن اين گرايش‌ها و درگيري‌ها سوق مى‌داد و آن‌گاه بود که او مى‌توانست از ميان اين شکاف‌ها زهر خود را در ميان مردم بپراکند و چنين وانمود کند که اسلام دين تفرقه و دشمنى و شکاف است.

در اين گونه موارد خاورشناس اغلب امورى را که در دين نبود به اصطلاح به صورت «من درآوردي» به دين مى‌افزود و مسايلى را که اتفاق نيفتاده بود، واقع شده مى‌پنداشت و آن‌ها به مناقشه مى‌پرداخت.

اين موارد به ويژه در امورى که به دين، ميراث، تاريخ کشورها يا به تصوير کشيدن جامعه و يا پژوهش‌هاى روان‌شناختى ملت‌هاى استعمار شده مربوط مى‌شد، رواج بيشترى مى‌يافت.

به عنوان نمونه «کريستين اسنوک هورگرونيه» (1857 ـ 1936 م) يکى از مستشرقانى است که بر آگاهي‌هاى علمى او از شرق بسيار تکيه مى‌شود.

وى مؤلف رساله‌اى است موسوم به العيد المکى که در سال 1880 م منتشر شده و تاکنون نيز ارزش خود را از دست نداده است.

او در اين رساله به بررسى انتقادى آيات مربوط به ابراهيم در قرآن و اين‌که او نخستين نياى اسلام و سازندة کعبه مى‌باشد پرداخته است.

با اين همه وى در سال 1885م شش ماه به طور مخفيانه به منظور خدمت به اهداف استعمارى، در ميان مسلمانان مکه زندگى کرد و در راه انجام مأموريت استعمارى هلندى ـ هندى خويش کتابى درباره مکه نوشت.12

کشورهاى استعمارگر امکانات و کمک‌اى گوناگونى در اختيار مستشرقان قرار مى‌دادند تا آن‌جا که مى‌توان گفت انگيزه اقتصادى يا رسيدن به دستاوردهاى شخصى يا سياسى به طمع برخوردارى از مقام و پول و ثروت، محرک برخى از مستشرقان در امر شرق شناسى يا يکى از مرحجات و مقتضيات علاقمندى آنان به اين پيشه شد.

استاد «نجيب العقيقي» در اين باره مى‌گويد: هنگامى که حکومت‌هاى غربى دست اندرکار برقرارى روابط سياسى با حکومت‌هاى شرقى شدند و خواستند مواريث آن‌ها را به يغما برند، از ثروت‌هايشان برخوردار شوند و ملل شرق را تحت استعمار خويش درآورند، مستشرقان را به جمع اطرافيان خويش افزودند و آن‌ها را محرم اسرار خود گرفتند و ايشان را در پوشش نظامى‌گرى و يا امور ديپلماتيک به کشورهاى شرقى روانه کردند و کرسى زبان‌هاى شرقى را در دانشگاه‌هاى بزرگ و يا مدارس مخصوص و کتاب‌خانه‌هاى عمومى و چاپ‌خانه‌هاى دولتى به آنان سپردند و حقوق فراوانى هم براى آنان در نظر گرفتند و به القاب بزرگ و عضويت در مجامع علمى مفتخرشان کردند.13

گاه انگيزة اقتصاديى که کوشش‌هاى استعمارى آن را موجب شده بود با اهداف علمى پيوند مى‌خورد بدين اعتبار که استشراق مأموريت و شغلى عملى بود که نخبگان و متخصصان بايد عهده‌دار آن مى‌شدند.

«بنابراين استادان و مترجمان زبان‌هاى شرقى در قرون وسطى و مستشرقان اوليه و علماى فن جدل و… به خاطر بنيان نهادن نهضت اروپا بر ميراث عربى به پاداش‌هاى بسيار بزرگى دست يافتند».14

3. انگيزه‌هاى علمى

در حين بررسى جنبش خاورشناسى، متوجه اين نکته شد که کلاً هدف علمى از پژوهش قرآن کريم و ميراث عربى يکى از سالم‌ترين انگيزه‌ها و شريف‌ترين اهداف بوده است.

بسيارى از اين مستشرقان زبان عربى را به عنوان فرهنگ، ادب و تمدن لمس کرده‌اند و قرآن را نقطة اوج اين زبان دانسته و با انگيزه‌هاى علمى و تنها به خاطر آگاهى از قرآن و لذت بردن ازآن به کاوش و پژوهش در اين کتاب بزرگ پرداخته‌اند و آثار بزرگ و قابل ستايشى در اين راه از خود بر جاى نهاده‌اند.

البته اين قضاوت جنبة عمومى ندارد و موارد شاذّ و نادرى نيز برخلاف آن‌چه گفته شد يافت مى‌شود اما مى‌توان ادعا کرد که آن‌چه ما گفتيم در مورد بيشتر اين مستشرقان درست مى‌نمايد.

به هر حال انگيزة علمى، با تمام ضمايم آن، والاترين انگيزه و هدف اين دسته از خاورشناسان قلمداد مى‌شود.

شايان ذکر است که همواره جدالى بزرگ ميان دانشمندان و اديبان ما و اين مستشرقان دربارة درستى اين انگيزه و يا نادرستى آن جريان دارد.

استاد نجيب العقيقى ضمن نقل اين جدال‌ها به بررسى آن‌ها پرداخته و مخلصانه جانب مستشرقان را گرفته و گفته است که استشراق کارى علمى و آزادانه است که پايه‌هاى آن بر اصول تحقيق و ترجمه و تصنيف قرار دارد.15

با وجود آن‌چه گفته شد، ما وظيفه داريم که در مقابل آثار و تلاش‌هاى مستشرقان در ارتباط با پژوهش‌هاى قرآنى موضع احتياط را رعايت کنيم.

زيرا آنان معمولاً مى‌خواهند قرآن را از طريق راه‌ها و شيوه‌ها و استنتاجات خود که از فهم اصيل قرآنى هم به دور است، به ويژه در زمينة تفسير و ترجمه، مقهور سازند. اما تفسير هر چند که دقيق باشد، باز نمى‌تواند مقصود قرآن را آن چنان که به زبان عربى قادر است، به زبان ديگر بيان کند و ترجمه نيز هر چقدر هم که لفظ به لفظ صورت پذيرد باز هم با اصول بلاغى و ساختارهاى زيباشناختي‌اى که قرآن ارايه کرده است بسيار تفاوت دارد.

همچنان که ما بايد در برابر تفسير و ترجمة قرآن توسط مستشرقان، جانب احتياط را از دست ندهيم اين وظيفه را نيز عهده‌دار هستيم که در کتاب‌هايى که آنان دربارة تاريخ قرآن نگاشته‌اند و در آن‌ها مدعى تحريف قرآن شده‌اند به دقت بنگريم تا مبادا به همان لغزش‌ها و خلط‌هايى که مستشرقان بدان‌ها دچار گشته‌اند، مبتلا شويم.

اين ديدگاه نه بدان معناست که ما ارزش و اصالت تلاش‌هاى مستشرقان را ناديده مى‌انگاريم بلکه اين امر ما را به بررسى انتقادى تلاش‌هاى آنان در جهت رسيدن به حقيقت علمى محض، سوق مى‌دهد.

منبع: روزنامه – اطلاعات .

محمد محسن على الصغير .

ترجمه: محمد صادق شريعت .