مستشرقین

نوشته‌ها

نظر ادوارد برون درباره تواضع ايرانيان در مقابل قرآن و اسلام     

نظر ادوارد برون درباره تواضع ايرانيان

پیامبر اکرم (ص) در باب قرآن فرمود:«القرآن یجری کما یجری الشمس و القمر؛قرآن جریان دارد همانطور که خورشید و ماه جریان دارند».

یعنی همانگونه که ماه و خورشید در یک جا ثابت نیستند که فقط بر یک سرزمین معین بتابند و از آن سرزمین تجاوز نکنند، قرآن کتابی نیست که مال مردم معینی باشد، از مختصات یک ملت نیست بلکه دائما درحال طلوع کردن است.

اگر مردمی از قرآن رو برگرداندند، خیال نکنید قرآن از بین رفت، اقوام دیگری در دنیا خواهند بود که خیلی بهتر و بیشتر از آنها قرآن را استقبال می کنند.

یکی از اعجازهای قرآن که واقعا برای کسی که اهل مطالعه باشد اعجاز است، نسبتی است که قرآن با تفسیرهای قرآن دارد.

قرآن چهارده قرن است که نازل شده، از همان قرن اول مفسرین آن را تفسیر کردند.بسیاری از مفسرین از صحابه بودند مانند عبدالله بن عباس و عبدالله بن مسعود.طبقه بعد طبقه تابعین بودند مانند سدی و ابن شبرمه.در هر دوره ای مردم از قرآن همان را می فهمیدند که تفسیر می کردند.

بعد دوره عوض شده، علوم و فهم مردم تغییر کرده است، تفاسیری آمده تفاسیر قبل را نسخ کرده است.مردم می دیدند که تفاسیر قبل نسخ شده است.مردم می دیدند که تفاسیر قبل قابل مطالعه کردن نیست ولی خود قرآن زنده است.می دیدند قرآن با آنچه که امروز تفسیر شده بهتر تطبیق می کند تا آنچه که در گذشته تفسیر کرده بودند.یعنی قرآن جلو می آید، تفسیر قرن اول هجری را همانجا می گذارد.

در قرن دوم هم تفاسیری بر قرآن نوشته اند.درقرن سوم علوم توسعه پیدا می کند، بشر عالمتر می شود، تفسیر دیگری نوشته می شود.مردم این قرن می بینند این تفسیر انطباق بهتری با خود قرآن دارد و آن تفسیر قبلی مسخره است و به هیچ قیمتی نمی شود آن را زنده کرد.قرآن قرن به قرن جلو آمده و تفاسیر قرنهای پیش را کنار گذاشته است.

امروز شما می بینید یک عالم، یک متفکر امروزی وقتی قرآن را مطالعه می کند احساس می کند که این کتاب یک کتاب مطالعه کردنی است و از خواندن آن لذت می برد.

سخن ادوارد براون

ادوارد براون مستشرق معروف در جلد اول تاریخ ادبیات که تاریخ فکری ایرانیها را بیان می کند، راجع به وضع ایرانیها در صدر اول اسلام بحث می نماید.در آنجا حرف های بسیار خوبی دارد.

البته یک حرفهائی هم دارد که اشتباه است و اصلا یک نفر خارجی نمی تواند در اینگونه موارد اشتباه نکند.ولی یک حرفهائی دارد که حسابی است.

می گوید من کوشش می کنم که در این کتابم خودم را از یک اشتباه بزرگ که بعضی از هموطنانم مرتکب شده اند مصون بدارم.

آن اشتباه این است که بعضی از هموطنان من -که نظرش به سرجان ملکم است که کتاب تاریخ ایران را نوشته است – نام دو قرن اول اسلام برای ایران را دو قرن سکوت گذاشته اند که بعد از دو قرن دولت طاهریان و بعد سامانیان و بعد صفاریان تشکیل شد.در این دو قرن ایرانیها از خود حکومتی تشکیل نداده بودند و حکومت در دست عربها بود.

البته اینکه حکومت تشکیل نداده بودند یعنی ایرانی پادشاه یا خلیفه نبود والا قدرتهائی به اندازه قدرت خلیفه تشکیل داده بودند، وزارت می کردند بطوری که به اندازه خود خلیفه قدرت داشتند مانند برامکه یا فضل ذوالریاستین.

منظورشان این است که دو قرن اول اسلام از نظر ایران دو قرن سکوت و خاموشی بوده است، یعنی ایرانی اسلام را به طوع و رغبت نپذیرفت، زور سیاسی بود که بر آنها تحمیل شده بود و تا وقتی که از خود پادشاهی نداشتند در سکوت و خاموشی به سر می بردند.

این حرف سرجان ملکم انگلیسی است.

(که در ایران همین حرف را بصورت کتابی در آوردند و اسمش را دو قرن سکوت گذاشتند و در آن کتاب تا توانستند به اسلام حمله کردند).

این حرف را یک انگلیسی گفته است، بعد انگلیسی دیگر فاضلتر گفته است که این اشتباه است، ولی خود ایرانیها این حرف را رها نمی کنند.

ادوارد براون می گوید ولی من کوشش می کنم این اشتباه را مرتکب نشوم برای اینکه اگر ما به تاریخ ایران مراجعه بکنیم می بینیم به اندازه ای که ایرانی در آن دو قرن نشاط و فعالیت داشته است، هیچ ملتی در تاریخش نداشته است.

این، دو قرن سکوت نیست، دو قرن نشاط است، دو قرن فعالیت است و راستی اینطور است.

اگر شما تمام دوره ساسانیان حتی قبل از ساسانیان را در نظر بگیرید، همان دوره ای که ایران از نظر سیاسی و نظامی در اوج عظمت بوده و با دولت روم رقابت می کرده است، می بینید ایرانی در تمام این دوره به اندازه نیمی از دویست سال دانشمند نداشته است.

اتفاقا این دو قرن، دوره آزادی ملت ایران است.نه اینکه بخواهم از حکومت عرب که همان حکومت بنی امیه است، دفاع بکنم.آنها که از نظر ما وضعشان روشن است.در عین اینکه این مردم کثیف حکومت می کردند، ملت ایران از لحاظ علم و فرهنگ آزادی ای داشته است که در قبل نداشته است.

حرف دیگری که این مرد می گوید راجع به زردشت است.می گوید چطور شد اسلام که آمد، دین زردشت منسوخ شد و حتی الفبای پهلوی رفت و الفبای عربی جای آن را گرفت؟ باز می گوید بعضی از مستشرقین شاید در اینجا بخواهند زور را مستمسک قرار بدهند ولی تاریخ نشان می دهد که ملت ایران دین زردشت را از روی رضا و رغبت رها کرد و با کمال رغبت دین اسلام را انتخاب نمود.

بعد می گوید حقیقت هم اینست.ما که یک نفر خارجی هستیم و نه مسلمانیم نه زردشتی، وقتی قرآن را جلویمان بگذاریم، کتاب زند و پا زند را، آثار زردشت را هم که می گویند مال زردشت است (والا زردشت آثار قطعی ندارد) جلویمان بگذاریم، می بینیم اصلا با قرآن طرف نسبت نیست.

اساسا قرآن یک کتاب زنده است، امروز هم یک کتاب زنده است و انسان خودش را از آن بی نیاز نمی بیند.

اما آثار زردشت چیزی نیست که قابل مطالعه باشد.بعد هم می گوید ایرانیان هزارساله که کور نبودند، از یک طرف قرآن را می دیدند و از طرف دیگر کتاب زردشت رامشاهده می کردند که این دو قابل مقایسه نیستند، قهرا قرآن را انتخاب می کردند.

این خودش دلیل بر رشد ملت ایران است، دلیل بر اینست که ملت ایران در عین اینکه به ملیت خودش علاقمند بوده است، ولی تعصب ملی چشم او را هرگز کور نکرده است.

یعنی به خاطر تعصبات ملی پا روی حقیقت نمی گذاشتندمسلم از جنبه ملیت، ملت ایران با ملت عرب خوب نبودندمعلوم است دو ملت و دو نژاد بودند.این، طبیعت بشر است ما می بینیم مردم دو قریه نسبت به  خودشان تعصب دارند، مردم دو شهر نسبت به شهرهای خودشان تعصب دارند، مردم دو کشور هم نسبت به کشور خودشان تعصب دارند.

این خاصیت بشر است و این را نمی شود به کلی از بشر گرفت مگر در مورد افراد معدودی بعضی از ملل، این تعصبات چشم آنها را کور می کند یعنی آنقدر تعصب دارند که وقتی در مقابل حقیقت قرار می گیرند به آن پشت می کنند.

ولی بعضی دیگر از ملل در عین حال تعصب، آنها را کور و کر نمی کنداین، فخر ملت ایران است که تعصب او را کور و کر نکردنگفت چون قرآن از میان ملت ما برنخاسته است، هر چه هم خوب باشد آن را نمی خواهیم، بلکه گفت خوب را باید گرفت.

اگر از میان ملت خودش هم چیزی برخاسته بود که آن را حقیقت نمی دانست، با آن مبارزه کرد، چنانکه با مانویت مبارزه کرد، با بابک خرم دین مبارزه کرد، افشین را که یک سردار ایرانی است کشت.

پس ملت ایران رشد خودش را در این جهت که اگر حقیقتی را ببیند ولو از خارج باشد آن را می پذیرد، ثابت کرده است همانطور که اسلام را پذیرفت، و اگر باطلی را ببیند ولو از میان ملت خودش باشد زیر بارش نمی رود.

این، نشانه رشد این ملت است.

منـابـع
مرتضی مطهری- اسلام و نیازهای زمان 1- صفحه 158-161

شرق شناسى و تاريخ اسلام

پژوهشگر اديان ، مذاهب، تمدن ها و فرهنگ ها به روشنى مي­داند که غربيان نخستين کسانى نبودند که با مطالعه تمدن هاى ديگر پرداخته اند.

قرن ها قبل از ايجاد تمدن غرب، دانشمندان و محققان يوناني و شرقى به مطالعه و بررسى فرهنگ جوامع ديگر پرداخته اند.

شرق شناسی- استشراق- گلدزیهر- پولدنایس- کربن- بروکلمان

شرق شناسى و تاريخ اسلام

درباره بسيارى از مسايل مربوط به پديده شرق‌شناسى در ميان محققان و نويسندگانى که در اين باره پژوهش هايى به انجام رسانده اند اختلاف نظرهايى وجود دارد.

تا آنجا که تعاريف ارائه شده از اين جريان نيز در تمام ابعاد از وحدت نظر برخوردار نيستند.

اينکه ايا پژوهش هاى دانشمندان غربى درباره مشرق زمين بايد اطلاق شرق شناسى کرد؟ يا اين‌که شرق شناسى لزوماً رويکرد دانشمندان غير مسلمان اروپايى و آمريکايى به فرهنگ ملل شرقى است.

و يا اين که به دانشمندان مسيحى و يهودى که به شناخت اديان شرقى و به ويژه دين اسلام با اهداف خاص استعمارى پرداخته اند يا به دانشمندان شرقى که به شناخت فرهنگ و آداب و رسوم ملل سرزمين خود به روش و با اهداف غربيان پرداخته اند نيز مي­توان شرق شناس اطلاق کرد يا خير؟ خود بيانگر اختلاف نظرها در تعريف اين اصطلاح است.

آنچه بيش از هر چيز در برداشت از اين واژه نمايان است.

مسأله تمايز ميان دو منطقه از کره زمين، يعنى شرق و غرب است؛ اين‌که ايا تمايز ميان اين دو تنها در مساله فاصله مکانى يا محدوده جغرافيايى ايفاى نقش مي­ کند يا بيش از آن حکايت‌گر تفاوت دو سيستم ارزشى و يا مبين تمايز ميان دو فرهنگ است.

از مسائل مهم و کليدى در اين‌گونه مطالعات است و به تعبيرى توجيه گر برخى پيش داورى ها و استنتاجات و در نتيجه انتقادپذيرى اين جريان است.

دهخدا در لغت نامه مي­ نويسد: پژوهش هاى علمى دانش مندان غربى درباره ملل، تمدن، مذاهب، ادبيات، و تاريخ مشرق زمين را شرق شناسى مي­ گويند[1] بر اين اساس شرق شناس نيز دانشمند باخترى است که در فرهنگ و تمدن خاوريان به تحقيق و تفحص مي­ پردازد.

به هر ترتيب مفهوم « شرق شناسى»، برگردان کلمه« استشراق» عربى است که از واژه « شرق» به معنى نور، روشنايى و طلوع گرفته شده است و بدين لحاظ مستشرق يا شرق شناس کسى است که در پى شناخت شرق و راه يابى به نور ره مي­ سپارد؛ بدون آن که عناصرى چون دين، مذهب، قوميت، نژاد، خدمت يا خيانت، منطقه جغرافيايى تاثيرى در ساخت، جهت دهى، تجزيه يا ترکيب اين اصطلاح داشته باشد هر چند در همه يا اکثر تعاريف بر پژوهش هاى دانشمندان غربى در اين زمينه تاکيد شده است.

پيشينه شرق شناسى

پژوهشگر اديان ، مذاهب، تمدن ها و فرهنگ ها به روشنى مي­داند که غربيان نخستين کسانى نبودند که با مطالعه تمدن هاى ديگر پرداخته اند. قرن ها قبل از ايجاد تمدن غرب، دانشمندان و محققان يوناني

و شرقى به مطالعه و بررسى فرهنگ جوامع ديگر پرداخته اند.

مسعودى(287-348 ه . ق)

يعقوبي (وفات 284 ه.ق)

فردوسي (329-411 ه.ق)

ابوريحان بيروني (362-440 ه.ق) رشيد الدين ابن طوطه (703 – 779 ه . ق)، و ديگران در زمينه‌هاى فوق بررسى هايى را به انجام رسانده اند که غالب آنها به منظور انتقال و گسترش علم و فرهنگ انجام گرفته است.

اين دانشمندان بر آن بودند که آداب و رسوم نيکوى سرزمين هاى ديگر به هموطنان خود بشناسانند و البته چنين تلاشى در خور ستايش و افتخار است.

اما درباره آغاز پژوهش هاى مصطلح غربيان درباره مشرق زمين به طور عام و درباره اديان اين منطقه و دين اسلام به طور خاص اختلاف نظرهايى وجود دارد.

برخى تولد شرق شناسى را مربوط به سال 1250 م.

مي­دانند که در آن سال در«وين» و در انجمن علماى مسيحى تصميم بر آن شد که در دانشگاه ها و مراکز علمى بزرگ مانند « پاريس»، « آکسفورد»، «سالامانکا» کرسى زبان هاى عربى گشايش يابد.

ابتکار اين انديشه منتسب به شخصى به نام «ريمون لول» است.

ريمون لول بر اين عقيده بود که، با شناخت زبان عربى مي­توان بهتر به مطالعه فرهنگ، رسوم و معتقدات اعراب پرداخت و آنگاه به راحتى ميان آنان نفوذ کرد.[2]

برخى آغاز فعاليت اين پديده را زمانى پيش‌تر مي‌ دانند، آنگاه که بخش هاى شرقى و جنوب شرقى اروپا به وسيله مسلمانان گشوده شد و خلافت اروپايى مسلمانان در سرزمين پهناور «اندلس» شکل گرفت و بدين ترتيب اولين بستر مناسب براى آشنايى جدى غرب مسيحى با اسلام و مسلمانان فراهم آمد.

بر اساس اين گزارش، پيشتاز شرق شناسى شخصى است موسوم به «پطروس آلفوسى» روحانى يهودى اسپانيايى که در سال 1106 م.

به مسيحيت گرويد.

[3] او نخستين مترجم و ناقل داستان هاى شرق به زبان لاتين و تلاش گر در راه نشر علوم اسلامى در اروپاست.

بعد از شکست غرب در جنگ هاى صليبى، پژوهش در عقايد، فرهنگ، آداب، رسوم، تمدن تاريخ اسلام و مسلمانان از سوى اروپائيان هويت يافت و افرادى از طبقات اجتماعى مختلف در لباس بازرگان، جهانگرد، درويش، سفير و ايلچى، دورترين نقاط سرزمين بزرگ اسلام را در نورديدند و از «همه چيز» و «همه کس» اطلاعات گرد آوردند، که مجموع آنها تا کنون بالغ بر هزاران کتاب، سفرنامه، يادداشت، تحقيق و خاطره است.

برخى ديگر« پطرس کلونى» را اولين برنامه ريز شرق شناسى و اسلام شناسى دانسته اند.

گفته شده است اولين ترجمه قرآن به زبان لاتين زير نظر او انجام گرفته است.[4]

به هر تقدير براى اولين بار در سال 1769 م.

واژه شرق شناسى ـ که شامل همه شاخه هاى دانشى مي­ شد که به پژوهش پيرامون ملت هاى شرق قاره اروپا مي­ پردازد ـ در فرهنگ انگليسى آکسفورد به کار رفت و در سال 1838 م.

همين واژه در فرهنگ علمى فرانسه درج گرديد.

از اواخر قرن نوزدهم بنا به دلايلى، مساله تربيت علمى آموزش يافتگانى که نسبت به مسايل شرق آشنا بوده و داراى نظريه تخصصى مي­ باشند.

به عنوان يک اصل ضرورى پذيرفته شد و کرسى درس تربيت کارشناس، اسلام شناس و ايران شناس در دانشگاه ها و مراکز علمى و موسسات تحقيقاتى اروپا برقرار و اعطاى سمت رسمى مشاوره به آنها رايج گرديد.

دانشمندانى مانند آربرى انگليسى( 1905 – 1969 م.)

ارپنيوس هلندى( 1584 – 1624 م.)

اشتاين اشتايلر اتريشي( 1861-1907 م)

براون انگليسي( 1862-1926 م.)

ماگليوث ( 1858 – 1940 م.)

، پالاسيوس(1871ـ 1944 م.)

گلدزيهر يهودى( 1850 – 1921 م.)

هنرى کربن (1903 – 1979 م.)

ويليام مونت گمرى وات مسيحى ( تولد 1909 م.)

ويلفرد مادلونگ( تولد 1930 م.)؛

آن مارى شيمل آلمانى(تولد 1922 م.)

دانش آموختگان مدرسه ودانشگاه و از بنيان گذاران و تلاش‌ گران مراکز تحقيقاتي شرق شناسي‌اند سال‌هاست گردهمايي در مؤسسات بزرگ مانند مرکز مطالعات شرق شناسى دانشگاه ليدن، موسسه مطالعات شرق شناسى و آفريقايى دانشگاه لندن و ده ها مرکز ديگر با بديع‌ ترين روش‌ها و بهره گيرى از ابزار علمى جديد و دستاوردهاى انقلاب صنعتى به تحقيق و مطالعه در اين باب مشغول‌اند.[5]

تحولات دهه هاى پايان قرن بيستم مانند رشد برخى نهضت ها در جهان اسلام، خصوصا مصر، تحولات پاکستان، رويدادهاى افغانستان و به ويژه پيروزى اميد بخش انقلاب اسلامى ايران، چشم اندازهاى نوينى را در برابر اروپا گشود و سبب رويکرد جدى و روز افزون به پژوهش هاى اسلامى و شرقى شد.[6]

خاستگاه و پيامدهاى جريان شرق شناسى

اگر چه به دست آوردن شناختى دقيق از خاستگاه شرق شناسى و اظهار نظر درباره کم و کيف و پيامدهاى اين پديده، کنکاش همه جانبه و جدى ترى را مي­ طلبد ولى در يک ارزيابى کلى شايد بتوان گفت که در کنار هدف هاى سازنده موتور اصلى و پيش برنده اين مطالعات، اهداف استعمارى بوده است.[7]

اين‌ که بخشى از اين تحقيقات بر پايه شناخت شرق به عنوان جغرافياى فرهنگى ديگر، مجموعه ادبى و هنرى ديگر و جوامعى با خصوصيات ويژه و متفاوت؛ به يارى روش هاى علمى و با هدف روشنگرى معارف تاريخى بشر انجام گرفته است؛ امرى انکار ناپذير است و يگانه دانستن نياى ساکنان زمين، نيازانسان ها به شناخت متقابل؛ فطرى بودن کنجکاوى درباره انسان و جهت صعودى حرکت جوامع انسانى را مي‌توان منشأ اين باور تلقى کرد.

براى اين بخش از تحقيقات و دانشمندانى که با چنين اهدافى اقدام به پژوهش‌هاى شرق شناسانه کرده اند، مي­توان نمونه هايى را نشان داد.

روشنفکرانى که با رعايت انصاف و با روش علمى و متکى به منابع و اسناد درجه اول و معتبر درباره اسلام و مسلمانان، فرهنگ ها، آداب و رسوم مشرق زمين به پژوهش پرداخته اند و گاه برخى از آنها به حقانيت اسلام پى برده و بدان ايمان آورده اند.

” ليو پولدنايس” شرق شناس اتريشى، طى پژوهش هايش به حقيقت اسلام ايمان آورد و مسلمان شد و خود را «محمد اسد» ناميد و تحريفات بسيارى از شرق شناسان و اصحاب کليسا را افشا کرد.[8]

« هنرى کربن» شرق باورى که مستبصر شد و از اين طريق اشتياق قلبي‌ اش به آموختن زبان عربى و فارسى و بهره مندى از آثار متفکران مسلمان را به کمال رساند، يکى ديگر از اين حقيقت جويان است.

پروفسور «ويلفر مادلونگ» يکى ديگر از فرهيختگان عرصه تحقيقات درباره اسلام فرق اسلامى و شيعى و به طور کلى نهضت هاى کلامى و مذهبى قرون اوليه اسلام است.

آخرين اثر مادلونگ که حاصل بيش از سه دهه تحقيق ايشان است تحت عنوان «مسأله جانشينى حضرت محمد (ص) به فارسى ترجمه و منتشر شده است.

هر چند در اين کتاب مي­توان مواردى را نشان داد که با تحليل‌هاى اماميه از تاريخ صدر اسلام سازگارى ندارد، اما رويکرد تحليلى مؤلف نسبت به مساله جانشينى با تکيه بر بسيارى از اصيل ترين مأخذ تاريخ اسلام و منابع شيعه آن هم بر پايه استناد به ايات قرآن، از امتيازات منحصر به فرد اين دسته از تحقيقات و نشان از روحيه علمى و منصفانه اين نويسنده است.

در کنار اين دسته از محققان، از افرادى چون« ويليام مونت گمرى وات» مي­توان نام برد که در طبقه دوم، از قلم معتدل ترى برخوردارند و به تعبير استاد سيد جعفر شهيدى، کينه توزى هاى برخى از هم پيشه هاى وى در آثار او کمتر ديده مي­شود.

نکته اى که نبايد درباره برخى لغزش هاى اين گروه از متفکران غربى نسبت به تاريخ اسلام، فراموش شود، اين است که آنان غالب مسيحى اند و ديد عموم مسيحيان به مسأله نبوت و شخصيت پيغمبران الهى با اعتقادى که مسلمانان از برکت تعليم پيغمبر آخرالزمان(ع) درباره آنان دارند تفاوتى بسيار دارد.

بنابر اين نبايد انتظار داشت، قضاوت امثال مونت گمرى وات در تاريخ اسلام و زندگانى رسول خدا (ص) مانند قضاوت تاريخ و سيره نويسان مسلمان باشد.[9]

براى قابل فهم کردن هر چه بيشتر اين نکته، درباره مستشرقان مي­توان به نوشته هاى برخى دانشمندان مسلمان از فرق مختلف و اشتباهات و تحريفات آنها در مواجهه با تاريخ اسلام، منابع اسلامى و فهم قرآن اشاره کرد؛ دانشمندانى که مسلمان زاده شدند، در دامن اسلام و گاه با سرمايه اسلام رشد يافتند و تقويت شدند ولى آثار آنها حتى با نوشته هاى برخى از مسيحيان و ارباب کليسا نيز قابل مقايسه نيست و عجيب اين است چنين آثار و انديشه هايى روبه فزونى است.

علاوه بر اين اختلاف انظار و اقوالى که در برخى منابع اسلامى نسبت به کيفيت حوادث تاريخى و يا کميت وقايع مهم تاريخ اسلام که امروزه به هيچ روى مورد قبول اسلام و عقل سليم نيست، کم نيست؛ لذا ما عقيده داريم که پژوهش در تاريخ اسلام آنگاه علمى و کاشف از حقيقت است که واجد شاخص هايى چون«امکان عقلى»، «استناد معتبر»، «هماهنگى محتوا»، «سازگارى با وقايع قطعى تاريخى» و « قرائن خارجى» بوده و مخالف «قرآن» و «روايات صحيح» نباشد.[10]

از سوى ديگر به عقيده بسيارى، سياست هاى جهان گشايانه، حس نژاد پرستى و قوم گرايى بر تار و پود بسيارى از اين تحقيقات و تلاش ها سايه افکنده است و غبار بدبينى بر اين فعاليت ها نشانده است.

به طورى که، برخى شرق شناسى را بخشى از استراتژى سياسى قدرت‌هاي غربى و معبر گذر غرب براى پايمال کردن ميراث فرهنگى، اصول اخلاقى و ارزش هاى دينى شرقيان شمرده و ادعاى دانش و بى طرفى را غير قابل پذيرش دانسته اند.

گره خوردن پيدا و پنهان شرق شناسى علمى با اهداف سياسى تا آنجا پيش رفته که حتى برخى از شرق شناسان در شمار منتقدان جدى آن قرار گرفته اند به طورى که يکى از پژوهشگران مي­ نويسد:

اگر مستشرقى گفت، ماست سفيد است، هميشه جاى اين احتمال را در ذهن خود نگه داريد که يا ماست اصلاً سفيد نيست و يا اثبات سفيدى ماست مقدمه اى براى نفى سياهى از ذغال است.[11]

خانم « آن مارى شيمل» در بيان کيفيت ارتباط و عملکرد شرق شناسى و به ويژه ارباب کليسا نسبت به اسلام مي­ نويسد: از ميان همه اديانى که مسيحيت با آن مواجه بوده، دين اسلام بيش از همه مورد سوء تفاهم و در نتيجه حمله شديد آن قرار گرفته است.

تصويرى که راويان سده هاى ميانه از اسلام و پيامبر آن (حضرت) محمد (ص) در ذهن دارند، حقيقتاً مخدوش و تحريف شده است.

اين تغيير شکل و تحريف، گاهى چنان ابعادى پيدا مي­کرد که در آن(حضرت) محمد (ص) که معمولاً در مغرب زمين به صورت (Mahomet) نوشته و تلفظ مي­ شود، نوعى خداى متعال قلمداد مي­ شد و راجع به پرستش و ستايش مجسمه هاى طلايين وى سخن گفته مي­شد! تشبيه « تنديس طلايى محمد»[12] يا پيکره و تمثال طلايى(حضرت) محمد (ص) که در اشعار رمانتيک اوايل قرن نوزدهم آلمان زياد به کار گرفته مي­شد.

اين حد از تحريف و سوء برداشت از دينى که حتى کوچکترين نشانه هاى بت و بت پرستى را به شدت نهى مي­کند و پيامبر آن خود، را چيزى بيش از يک بشر معمولى و بنده خدا نمي­داند مي­تواند ناشى از عدم درک صحيح زبان دين اسلام باشد.

طى سالهاى( 1143 – 1616 م.) معدودى از صاحب نظران پيدا شدند که بدون انگيزه هاى تبليغى و ميسيونرى، کم کم به قرآن و زبان عربى علاقه نشان دادند اما در قرن شانزدهم و هفدهم ميلادى، به رغم آشنايى تدريجى و فزاينده با زبانهاى عربى و تاريخ اسلام، تعدادى کتاب که عامدا جنبه ضد اسلامى داشت، تأليف شد.

خانم شيمل سپس براى بيان روحيه صاحب نظران منورالفکر اين دوره کلام «هرمان ساموئل ريماروس» ( 1694 – 1768 م.) را نقل مي­کند که نوشته است:

من متقاعد شده ام که ( در ميان آنان که دين اسلام را به نقصان متهم مي­کنند) تنها تعداد معدودى وجود دارند که کتاب قرآن را مطالعه کرده اند، و نيز از ميان آنان که در واقع اين کتاب را خوانده اند تعداد بسيار کمترى وجود داشته اند که سعى کرده اند به کلمات و عبارات موجود در آن، معناى درست و صحيحى را که به واژه مستعد آن است ببخشند….

علايق استعمارى هر دو کشور فرانسه و انگلستان در خلال قرن نوزدهم موجب شد تا حجم قابل ملاحظه اى از متون ادبى و نوشته هاى گوناگون درباره آداب و رفتار مسلمانان به وجود آيد.

در قرن نوزدهم ميلادى يک نگرش علمى و محققانه نسبت به اسلام آغاز گشت.

در سال (1842 م.) « گوستاف ويل» کوشش کرد تا زندگانى محمد(ص) را بر مبناى جداسازى آنچه ظاهرا حوادث و وقايع تاريخى به نظر مي ­رسيد، از افسانه ها و داستان هايى که بعدها مومنين ستايشگر آن حضرت ساخته بودند، شرح دهد.

در دهه هاى پس از آن « ويليام موئير»، « الويس اسپرنگر اطريشى» و « د. ف .

مارگوليوت» تمايل داشتند تا چهره اى منفى از محمد (ص) به دست دهند، به گونه اى که وى را فردى احساساتى، هيجان زده ، مريض معرفى کنند و يا اين که در بهترين صورت ممکن، وى را صرفاً يک مصلح اجتماعى خواندند.

«کارل هاينريش بکر» زمانى نوشت: ما براى جنبه خيالى بخشيدن به محمد (ص) چيزهاى زيادى مي­دانيم، اما براى عادلانه برخورد کردن با وى چيز چندانى نمي­دانيم.

[13] يکى از خاور شناسانى که تحقيقات بسيارى درباره تاريخ اسلام انجام داده و سخت مورد نقد و اعتراض حتى غير مسلمانان قرار گرفته « هنرى لامنس» است.

دانشمند منصف مسيحي«جرج جرداق» در نقد عالمانه از غرض ورزى اين کشيش بلژيکى اظهار تاسف کرده و اين گونه آثار را خلاف روحيه و روش علمى مي­داند.[14]

« تاريخ اسلام دانشگاه کمبريج: يکى از آثار جديد شرق شناسان درباره تاريخ اسلام است که به عنوان دريافتى نوين و به هدف گسترش فهم و ادراک اسلام ارائه شده است.

ادوارد سعيد ـ پژوهش گر مشهور مسيحى فلسطينى مقيم آمريکا ـ درباره اين اثر مي­ نويسد: …. نه تنها کتاب تاريخ اسلام تاريخ اسلام دانشگاه کمبريج، اسلام را به عنوان يک دين، بسيار بد مي­فهمد و عرضه مي­کند، بلکه هيچ ايده واحدى هم به منزله يک تاريخ از خود ندارد…. در صدها صفحه اى که جلد اول اين تاريخ را به خود اختصاص داده است، معنا و مفهومى که از اسلام مستفاد مي­ شود، به عبارت از يک سلسله جنگ هاى بي­پايان، سلطنت ها، مرگ و ميرها، ظهور و سقوط ها، آمدن و رفتن هاست که بخش عمده آن با يکنواختى هولناکى نوشته شده است.[15]

عرصه هاى خيانت

در يک جمع بندى درباره گره خوردن شرق شناسى، با انگيزه هاى استعمارى به امور زير که ريشه در تاريخ اسلام دارد مي­توان اشاره کرد:

1. تلاش بسيار گسترده از جانب عوامل يهودى و مسيحى اين جريان، مبنى قلمداد کردن دين اسلام به عنوان فرا دوره اديان پيشين، که از گذشته تا حال ادامه دارد.

در حالى که شباهت اديان ابراهيمى با يکديگر برخاسته از ويژگى هايى چون يگانه پرستى است.

2. فعاليت زياد در نفى مبانى کلامى و فقهى شيعه و اثبات اين که مکتب تشيع تحت تاثير زرتشتى يا احساسات خاص ايرانيان است و به طور کلى منشاء عربى تشيع و پيدايش آشکار آن از نخستين روزهاى رحلت رسول اکرم (ص) وجود ندارد.

3. ترغيب به آخرت گرايى محض و توجه زياد به صوفى گرى و تهى کردن دين از نقش اجتماعى و سياسى اش.

4. تبليغات غرض ورزانه درباره علل پيشرفت اسلام و ارائه چهره اى خون ريز، شمشير به دست و بيرحم از مسلمانان و به ويژه پيامبر اکرم (ص).

5. متهم کردن رسول خدا (ص) به بت پرستى و فراگيرى مفاهيم و معارف اسلامى از اهل کتاب در ملاقات و آميزش با آنها.

6. ايجاد بدبينى ميان پيروان مذاهب و فرق اسلامى از طريق دامن زدن به احساسات نژادى، مذهبى، زبانى و منطقه اى.

7. تقويت عواطف ملى گرايانه و جدايى طلبانه ـ پان ترکيسم، پان عربيسم و مشابه آن هاـ که از هم پاشيدگى امپراطورى عثمانى يک نمونه از نتايج بارز اين تلاش هاست.

8. معرفى ناشايست از مصلحان اجتماعى و دانشمندان اسلامى و گشودن باب اهانت و بى حرمتى نسبت به آنان.

9. تبليغ شديد شعارهايى چون آزادى و لزوم عدم دخالت در آزادى ديگران که در نتيجه آن ارکان و اصول اجتماعى مهمى چون امر به معروف و نهى از منکر و جهاد در راه خدا را دچار تزلزل ساختند.

10. معرفى « حج» به عنوان آئين ملى اعراب جاهلى که بنابه مصلحت اقتصادى توسط رسول خدا(ص) مورد قبول واقع شده است.

11. بدگويى از حجاب و تحقير و کم جلوه دادن نقش زن مسلمان، که موجبات از هم پاشيدن نظام مستحکم خانواده در اسلام را فراهم مي­ساخت.

12. تحريف مساله معراج پيامبر اکرم(ص).

13. تحريف قرآن و تفاسير شيعى.

14. تحريف نظرگاه اسلام درباره شخصيت انسان، مقوله انديشه و تفکر و صدها مساله ديگر که مي­توان به عنوان انگيزه ها يا پيامدهاى استعمارى پديده استشراق شمرد.[16]

بدين ترتيب اين ادعا که شرق شناسى جلوه شوق بى نهايت غرب به شناخت شرق و پنهانى هاى آن سخت مورد ترديد و انکار واقع مي­ شود.

در اينجا به عنوان شواهد علمى به مواردى از سخنان و نوشته هاى برخى پرچمداران اين پديده در راستاى آنچه عرصه خيانت آنان شمره مي ­شود بسنده مي­کنيم:

« اگناس گولدزيهر» مي­ نويسد: «نشو و نماى اسلام نوعى رنگ هلينيزم داشته و پديده آمدن تشريعات فقهى آن به روزگار خليفگان عباسى، نشان از حقوق و سياست رومى دارد و اثر افکار و نظريات ايرانى در آن ديده مي­شود.

تصوف اين دوران جز آراء فلسفه هندى و نو افلاطونى چيزى نيست… محمد پايه گذار آن نه فکر تازه اى آورد و نه درباره روابط انسان با بالاتر از حسش چيز تازه اى گفت…. پيام اين پيغمبر تازى چيزى جز گلچينى آميخته از اطلاعات و عقايد مذهبى نيست که آنها را فرا گرفته يا در برخورد با شخصيت هاى يهودى و مسيحى و جز آن به دست آورده و سخت تحت تاثير آنها قرار گرفته بود: اين افکار چنان در نفس او اثر ژرف نهاده بود که الهامات درونى خويش را وحى الهى مي­ديد…..»[17]

«بروکلمان» در کتاب خود ضمن نسبت بت پرستى به پيامبر اکرم(ص) مي ­نويسد: « روايات چنان نشان مي­دهد که محمد در سفرهاى خود با برخى از يهوديان و نصارا روابطى پيدا کرد.. به تدريج خداى يگانه(الله) جاى خدايان ديگر را در قلب او گرفت ليکن چنان که ظاهر است او در سالهاى نخستين پيامبرى اش سه تا از بت هايى را که در کعبه قرار داشتند و هم ميهنانش آنها را دختران خدا مي­ ناميدند، پذيرفته بوده است که در يکى از ايات … غرانيق ناميده شده اند.»[18]

« پطروش فسکى» نويسنده پر آوازه روسى در کتاب اسلام در ايران، بعد از بحث درباره امامان دوازده گانه شيعه، از قول « د. ب.

ماکدونالد» مي­نويسد: « اين سنت ـ سنت تسلسل امامت دوازده امام ـ به طور قطع فقط در قرن پنجم هجرى مکوّن گشت و شيعيان اماميه را اثنى عشر به (هواخواهان دوازده امام) نيز ناميدند.»[19]

در حالى که نويسنده خود در صفحات قبلى کتابش سلسله دوازده امام ر ا تا نيمه اول قرن سوم هجرى مي ­شمارد، اين که مدعى مي ­شود تسلسل دوازده امام در قرن پنجم هجرى مکون شده است.

خود از عجايب است.

پى نوشتها:
[1] لغت نامه دهخدا، ج 9/ 12548.
[2] ر.ک: شرق شناسى، ادوارد سعيد، ترجمه عبدالرحيم گواهى، ص 95؛ سير تاريخى و ارزيابى شرق شناسى، محمد دسوقى، ترجمه افتخارزاده، ص64.
[3] ر.ک: فرهنگ اسلام شناسان خارجى، حسين عبداللهى خروش، ج 1 ، ص 64؛ فرهنگ کامل خاور شناسان، عبدالرحمن دردى ترجمه خاکرند، ص 85، جريان شناسى تاريخ نگارى ها در ايران معاصر، ابوالفضل شکورى، ص 276.
[4] پطرس کلونى راهب مسيحى است که آتش جنگ اول صليبى را در سال 1095 عليه مسلمانان شعله ور ساخت.
[5] ر.ک فرهنگ کامل خاورشناسان، عبدالرحمان بدوى، ترجمه شکرالله خاکرند.
[6] برخى پژوهش گران براى پديده استشراق، چهار دوره قايل شده اند و براى هر يک از اين دوره ها مميزاتى را ذکر کرده اند. دوره نخست که از گشوده شدن اندلس به دست مسلمانان و فتح جزاير درياى مديترانه و جنوب ايتاليا آغاز شده است با پايان رسيدن جنگ هاى صليبى پايان يافت. دوره دوم از اين تاريخ تا نيمه سده هجدهم ميلادى ادامه يافت.دوره سوم تا پايان جنگ جهانى دوم ادامه داشت. دوره چهارم که پس از جنگ دوم جهانى آغاز شده است و تا کنون ادامه دارد. ارزيابى انديشه شرق شناسى، دکتر دسوقى، ترجمه افتخارزاده ص 107 به بعد.
[7] .ر. ک: شرق شناسى، ادوارد سعيد، ترجمه عبدالرحيم گواهى؛ غربزدگى، جلال ، فرهنگ آل احمد، ص 463؛ الفکر الاستشراقى تاريخه و تقويمه، محمد الدسوقى ص 141 – 193؛ الامام صادق و المذاهب الاربعه، اسد حيدر، ج 3، ص 18 – 28 و 377 ـ 390؛ تاريخ العرب فى الاسلام، جواد على، ص 10 – 35.
[8] برخى آثار اسلامى خاور شناس اتريشى(محمد اسد) عبارتند از:
– M0hammad Asad: The road Macca.
– Mohammad Asad: Islam at the Cross Road( 7 th ed I.C.R).
[9] براي اطلاع از برخى لغزش هاى جناب «وات» مراجعه کنيد به : فلسفه و کلام اسلامى، نوشته ويليام مونت گمرى وات، ترجمه ابوالفضل عزتى، همراه با يادداشتهاى سيد جعفر شهيدى، ص 209 – 219 و مقدمه کتاب.
[10] براى اطلاع بيش تر نگاه کنيد به: تاريخ تحليلى اسلام، نگارنده، ص 38 – 39.
[11] تصوف اسلامى در رابطه انسان و خدا، رينولد. ا. نيکلسون، ترجمه شفيعى کدکنى، ص 20، مقدمه مترجم.
[12] Golden Mahomsbilder.
[13] اقتباس کتاب: در آمدى بر اسلام، آن مارى شيمل، ترجمه و توضيحات عبدالرحيم گواهى، ص 11 – 18.
[14] ر. ک: الام على(ع) صوت العداله الانسانيه، جورج جورداق، ج 5، ص 238 – 248.
[15] . شرق شناسى، ادوارد سعيد، ترجمه عبدالرحيم گواهى، ص 538 – 539.
[16] براى اطلاع از چگونگى عملکرد پديده شرق شناسى در هر يک از عناوين فوق و ساير مقوله ها ر.ک: نقد آثار خاورشناسان، مصطفى حسينى طباطبائى: تاريخ العرب فى الاسلام، جواد على؛ انديشه هاى کلامى شيخ مفيد، مارتين مکدر موت، ترجمه احمد آرام؛ محمد(ص) پيغمبر شناخته شده، محمد على انصارى؛ الغدير، علامه امينى، ج 3، ص 10 – 26 و 323 – 330 ؛ المدخل الى التاريخ الاسلامى؛ محمد فتحى عثمان، ص 283 به بعد؛ زندگى فاطمه زهرا(س) سيد جعفر شهيدى؛ جريان شناسى تاريخ نگرى ها در ايران معاصر، ابوالفضل شکورى.
[17] . جريان شناسى تاريخ نگارى ها در ايران معاصر، ابوالفضل شکورى( به نقل از درسهايى درباره اسلام)، گلدزيهر، ترجمه على نقى تيروى، ص 5 – 7.
[18] جريان شناسى تاريخ نگارى ها در ايران معاصر، ( به نقل از تاريخ الشعوب الاسلاميه، کارل بروکلمان، ترجمه على منير بعلبکى و بنيه امين فارس.)
[19] اسلام در ايران، ايليا پاولويچ پطروشفسکى، ترجمه کريم کشاورز، ص 274.
منبع :معارف ،مهر 1380، شماره 2