مذهب

نوشته‌ها

خورشید مدینه

اشاره:

جعفر بن محمد معروف به امام جعفر صادق(ع) (۸۳-۱۴۸ق) ششمین امام شیعیان امامی بعد از پدرش امام باقر(ع) و پنجمین امام اسماعیلیه است. او به مدت ۳۴ سال (۱۱۴ تا ۱۴۸ق) امامت شیعیان را بر عهده داشت که با خلافت پنج خلیفه آخر اموی یعنی از هشام بن عبدالملک به بعد و دو خلیفه نخست عباسی سفاح و منصور دوانیقی هم‌زمان بود. امام صادق(ع) به جهت ضعف حکومت اموی، فعالیت علمی بسیار بیشتری نسبت به دیگر امامان شیعه داشت. شمار شاگردان و راویان او را ۴۰۰۰ نفر دانسته‌اند. بیشتر روایات اهل بیت(ع)، از امام صادق(ع) است و از این‌رو مذهب شیعه امامی را مذهب جعفری نیز می‌خوانند.

به یاد بحر حقایق، حضرت صادق(ع)

زبان رساى اسلام بود و مبین شریعت مصطفى(ص).

با سخنانى حکیمانه، منطقى استوار، علمى سرشار، برگزیده روزگاربه شمار مى‏آمد و… بنده شایسته پروردگار.

در سالهاى سیاهى که ابرهاى سلطه امویان، آسمان جهان اسلام راتاریک کرده بود و در سالهایى تیره‏تر، که حکومت عباسیان،مسلمانان را به تیرگى نشانده بود.

او خورشید مدینه دین و دانش بود.

در میان این دو فصل سیاه و سرد و ابرآلود، چند صباحى که خورشیدوجودش از افق مکتب و مذهب تابید، اسلام و قرآن را جان بخشید.

او آبیارى نهال حق کرد تا این بذر ایمان پاگرفت و در افق‏اندیشه‏ها تابان شد.

دین به نام او زنده گشت.

درخت علم، در بوستان کلامش رویید و به برگ و بارنشست.

گلشن فضل، از چشمه دانش او سیراب شد.

کتاب فقه، با «الفباى صادقى‏» نگاشته گشت.

وقتى چشمه فضل و فقه و علم و کمال او مى‏جوشید، حسودان و عنودان‏زبان به طعن مى‏گشودند و تیغ دشمنى بر مى‏کشیدند و پاى خصومت پیش‏مى‏گذاشتند.

ولى… کدام دانشور را مى‏توان شناخت و نام برد که از گنج دانش‏حضرت صادق(ع) بهره نبرده باشد؟

و کدام معلم را مى‏توان یافت که به اندازه او، تربیت‏یافته درمکتب عترت داشته باشد؟

حوزه‏هاى علمیه، نقش شاگردى او را به سردرهاى خویش نوشته‏اند.

فقیهان دین مدار، خوشه چین حدیث و حکمت صادقی‏اند.

آن چهار هزار گوش حکمت نیوش، که از زبان این حجت‏خدا حدیث‏مى‏شنیدند و آن چهار هزار زبان و قلم که به گفتن و نوشتن و ثبت‏و نشر حقایق دین از زبان او مى‏پرداختند، هرکدام منشورى بودندکه آن نورهاى تابان را در رواق اندیشه‏هاى بشرى مى‏تاباندند و آن‏معارف ناب و والا را از عرش بلند «علم لدنى‏» حضرتش، بر فرش‏کتابها و دفترها فرود مى‏آوردند.

خوشا به حال آن چهار هزار حکمت‏آموز محضرش!

آنان، همچون نسیمى خوشبوى، از کوى معارف او گذشته، در پهنه‏قلمرو اسلام، جوهره دین را پخش مى‏کردند و «قال الصادق‏» گویان،کام تشنگان معرفت را عطر آگین مى‏ساختند.

عصرى بود که بدعت گذاران و دین ستیزان، در قالبهاى مختلف به‏تحریف چهره آیین محمدى(ص) مى‏پرداختند.

امام صادق(ص) بود که خورشید گون مى‏تابید و آن اوهام و خرافات وتحریفات را مى‏زدود.

درود بر سلسله نورانى راویان احادیث،

آنان که حلقه‏اى از «تعبد» و «اطاعت‏» برگردن داشتند و برگرد«آل الله‏»، پروانه وار مى‏چرخیدند و خوشه چین محضر آن انوارتابناک مى‏شدند، تا جهان در ظلمت نماند و بشریت از این کوثر ناب‏و زلال، محروم نباشد.

ابان بن تغلب‏ها، هشام‏ها، مؤمن طاق‏ها، جمیل بن دراج‏ها،ابوبصیرها، زراره‏ها، سماعه‏ها، عمارساباطی‏ها، جابربن حیان‏ها،مفضل‏ها، صفوان‏ها و… صدها ستاره فروزان، هریک در فروغ گستری‏مکتب امام صادق(ع)، نقشى عظیم داشتند و حاملان و وارثان وراویان و ناشران آن علوم بودند.

سیراب شدگانى بودند از این زمزم جوشان!

باده نوشانى بودند از این ساغر کوثر گون!

آنان، کام دل را با حلاوت «مکتب عترت‏» آشنا ساخته بودند و ازپیشوایان دین، بویژه از صادق آل محمد، نه تنها علم، که عمل هم‏مى‏آموختند و نه تنها دانش، که عصاره دین را از زبان اومى‏گرفتند.

امروز، بام و در کشورما، «صادقیه‏» است.

اینک، در کشور امام صادق(ع)، فرهنگ اهل‏بیت علیهم السلام ، ساری‏و جارى است.

امروز، هرجا که شیعه‏اى است، جعفرى است.

و هرجا که حوزه‏اى است، صادقى است!…

منبع :کوثر ، تیر ۱۳۷۹، شماره ۴۰

جواد محدثى

امام صادق علیه السلام و تکریم شاگردان

اشاره:

نوشتار حاضر، سیرى گذرا و اجمالى در سیره علمى امام صادق علیه السلام و گوشه‏اى از برخوردهاى آن حضرت را در تکریم اصحاب و یاران و شاگردان خود – آن گونه که در تاریخ ثبت‏شده است – نشان مى‏دهد. این نوشته را به بهانه میلاد با سعادت حضرت امام جعفر صادق علیه السلام به شاگردان مکتب آن حضرت علیه السلام تقدیم مى‏کنیم. چهره مقدس و ملکوتى امام جعفر صادق علیه السلام آن قدر روشن و تابناک است که هرگز نیازى به تعریف و تمجید دیگران ندارد، بلکه این دیگران بودند که با درک محضر آن حضرت و استفاده از وجود پرفیضش به عالی‏ترین مراتب کمال مى‏رسیدند.

دوران ۳۴ ساله امامت ایشان فرصتى طلایى بود تا کام تشنگان معارف ناب الهى را از زلال سرچشمه وحى سیراب سازد. از این رو تمام برخوردهاى وى با افراد و گروهها حتى دگر اندیشان خود باخته، آموزنده بود. در این میان یاران و شاگردان آن حضرت بیشترین استفاده را بردند و درسهاى ارزنده‏اى را براى آیندگان به یادگار گذاشتند. او سالها بر کرسى درس و منبر پیامبر قرار گرفت و هزاران شاگرد را در مکتب خود تربیت کرد.

سلوک علمى امام صادق علیه السلام طى این سى و چند سال، برخورد شایسته یک استاد را با شاگردان خود به زیباترین وجه ترسیم مى‏کند.

الف. تشویق و تکریم شاگردان شایسته

تاریخ زندگى برخى یاران و شاگردان امام صادق علیه السلام و تعبیرات بسیار زیبایى که آن حضرت در حضور و یا در غیاب آنها مى‏فرمود، به خوبى نشانگر آن است که امام تا چه حد آنان را مورد تشویق و احترام قرار مى‏داد. اکنون نمونه‏هایى از رفتار احترام‏آمیز آن حضرت را در حق شاگردان خود ذکر مى‏کنیم.

۱- ابان بن تغلب

ابان بن محمد بن ابان بن تغلب گوید: از پدرم شنیدم که مى‏گفت‏به اتفاق پدرم ابان بن تغلب خدمت امام صادق علیه السلام رسیدیم; همین که نگاه امام به پدرم افتاد دستور داد بالش براى پدرم نهادند و با پدرم مصافحه و معانقه کرد و به او خوش آمد گفت. (۱.

۲- فضیل بن یسار

هرگاه امام فضیل بن یسار را مى‏دید مى‏فرمود: بشر المخبتین، سپس مى‏فرمود: هرکه دوست دارد به سوى مردى از اهل بهشت نظر کند، به او نگاه کند. و آنگاه مى‏افزود: فضیل از اصحاب پدر من است و من دوست مى‏دارم کسى را که دوست‏بدارد یاران پدرش را. (۲.

۳- هشام بن محمد:

امام علیه السلام نسبت‏به هشام بن محمد السائب کلبى بسیار عنایت داشت‏به گونه‏اى که هرگاه بر حضرت وارد مى‏شد، امام صادق او را در نزد خود مى‏نشانید و با او با گشاده‏رویى و انبساط سخن‏مى‏گفت. (۳.

۴- حمران:

بکیر بن اعین در ایام حج ‏بر امام صادق وارد شد. حضرت سراغ حمران را از او گرفت. بکیر گفت: امسال نتوانسته به حج ‏بیاید با آنکه شوق شدیدى داشت که به حضور شما شرفیاب شود، لکن به شما سلام رساند. حضرت فرمود: بر تو و بر او سلام باد … حمران مؤمن است و از اهل بهشت مى‏باشد… . (۴.

۵- چهار نفر از نیکان:

امام صادق علیه السلام در باره چهار نفر از یاران وشاگردان خود فرمود: استوانه‏هاى زمین و پرچمهاى دین چهار نفرند: محمد بن مسلم، برید بن معاویه، لیث‏بن البخترى مرادى و زراره بن اعین. (۵.

همچنین در باره این چهار نفر فرمود: همانا یاران پدرم افتخار ما هستند چه در حیات و چه پس از مرگشان که آنها زراره، محمد بن مسلم، لیث مرادى و برید عجلى مى‏باشند. قیام کنندگان به عدل و داد و صدق و راستى با آنانند، آنها پیشتازان پیشتازانند و آنان مقربان درگاه حق تعالى مى‏باشند. (۶.

۶- احترام شاگرد جوان و پرتلاش:

در میان یاران امام صادق علیه السلام شاگردان جوانى هم حضور داشتند. یکى از این جوانان هشام بن الحکم بود که به گفته شیخ مفید آنچنان در نزد ابی‏عبد الله علیه السلام مقام و منزلت داشت (۷. که گاهى برخى را به شگفتى وا مى‏داشت. وى مى‏نویسد: روزى هشام بن الحکم در منى بر آن حضرت وارد شد در حالى که تازه جوانى بیش نبود و در آن مجلس، بزرگان شیعه همانند حمران بن اعین و قیس ماصر و یونس بن یعقوب و ابوجعفر احول و غیر آنها حضور داشتند. در حالى که از تمامى حاضران کوچکتر بود، امام صادق علیه السلام او را بر همگان مقدم داشت. همین که امام دریافت که احترام به هشام بر حضار گران آمده است، فرمود: هذا ناصرنا بقلبه و لسانه و یده; (۸. «این با قلب و زبان و دستش یارى کننده ماست.»

ب. انس با شاگردان:

امام صادق علیه السلام شاگردان و یاران خود را دوست مى‏داشت و به هنگام دیدارشان شادى و خوشحالى مى‏کرد و بارها این سرور و شادمانى از آن حضرت دیده شد. اینها نمونه‏هایى از آن است:

عنبسه گوید: از امام صادق علیه السلام شنیدم که مى‏فرمود من از دست مردم مدینه و تنهایى خودم به خدا شکایت مى‏کنم تا اینکه شما بر ما وارد شوید و شما را ببینم و از دیدنتان شادمان شوم. اى کاش این طاغیه – ابوجعفر منصور – مرا آزاد مى‏گذاشت که خانه‏اى بگیرم و در آن سکونت کنم و شما را نیز همراه خود در آن جاى دهم. (۹.

روزى آن حضرت شخصى را به دنبال ابوحمزه فرستاد و او را طلبید. چون وارد شد، حضرت فرمود:

انى لاستریح اذا رایتک. (۱۰.

اى ابوحمزه وقتى که تو را مى‏بینم قلبم آرام مى‏شود.

ممکن است گفته شود امام صادق با یاران و شاگردانى که در کوفه داشته بسیار مانوس بوده است. دو حدیث‏یاد شده نیز دلالت‏بر همین مطلب مى‏کند. یاران و شاگردان آن حضرت در کوفه معرفت‏بسیار بالایى نسبت‏به امام داشته‏اند و بدین جهت‏حضرت نیز متقابلا از حضور آنها شاد مى‏گشته و اگر روزى یکى از آنها را نمى‏دیده است، وى را مورد تفقد قراد مى‏داده است و نسبت‏به برخى افراد همانند ابو حمزه، تقاضا مى‏کنند تا به حضورشان شرفیاب شود.

در پاسخ مى‏گوییم اگر چه ممکن است واقعیت امر همین باشد اما تکرار این ماجرا نسبت‏به برخى دیگر از یاران و شاگردان امام، این احتمال را که احترام آن حضرت مخصوص یاران و شاگردانشان در کوفه باشد، کم‏رنگ مى‏کند. به همین دلیل است که مى‏بینیم روزى که نگاه امام صادق علیه السلام به عقبه بن خالد که به همراه معلى بن خنیس و عثمان بن عمران بر حضرتش وارد شده بودند، افتاد; حضرت فرمود:

خوش آمدید! خوش آمدید! چهره‏هایى است که ما را دوست مى‏دارند و ما آنها را دوست مى‏داریم. سپس فرمود: جعلکم الله معنا فى الدنیا و الآخره. (۱۱. «خداوند شما را در دنیا و آخرت همراه ما قرار دهد.»

ج. اجازه سخن:

با اینکه در بسیارى از موارد هیبت امام صادق علیه السلام به هیچ کس اجازه نمى‏داد تا به خود جرئت‏سخن گفتن در محضر آن حضرت را بدهد و تمام یاران و شاگردان امام به گوش جان سپرده بودند اما این امام بود که به برخى از یاران دستور مى‏داد تا سخن گویند.

روایت‏شده است که عده‏اى در محضر آن حضرت مناظره و گفتگو مى‏کردند و حمران بن اعین ساکت‏بود. حضرت به او فرمود: اى حمران چرا تو ساکتى و سخن نمى‏گویى؟

حمران گفت: اى آقاى من! سوگند یاد کرده‏ام که در مجلسى که شما در آنجا حضور دارید هرگز سخن نگویم. حضرت فرمود: من به تو اذن دادم، حال سخن بگو. (۱۲.

د. بهره‏گیرى از افراد توانا و آموزش در حین کار

امام صادق علیه السلام با ارزیابى قابلیتها و توانمندیهاى شاگردان خود، برخى از آنها را براى پاره‏اى از مسائل و پیشآمدها و پاسخ به سؤالات و گفتگوهاى علمى پرورش داده بود. مثلا در مباحث کلام و مباحث اعتقادى بویژه مسائل امامت، زبدگانى همانند حمران بن اعین و هشام بن سالم و محمد بن النعمان احول و قیس ماصر و هشام بن الحکم و غیر آنها را تربیت کرده بود و بموقع از آنها استفاده مى‏کرد.

یونس بن یعقوب گوید: در خدمت امام صادق علیه السلام بودم که مردى از اهل شام بر آن حضرت وارد شد و اظهار داشت من مردى هستم صاحب کلام و فقه و فرایض; اکنون آمده‏ام تا با یارانت‏بحث و گفتگو و مناظره کنم. حضرت فرمود: این علم کلامى که تو از آن دم مى‏زنى از کلام رسول خداست‏یا ساخته ذهن خود تست؟

مرد گفت: بخشى از کلام رسول خدا و بخشى از خودم است. امام فرمود: پس تو شریک رسول خدا هستى؟ گفت: نه. حضرت فرمود: پس به تو وحى رسیده است؟ گفت: نه. حضرت فرمود: پس اطاعت تو واجب است همان گونه که اطاعت از پیامبر واجب مى‏باشد؟ گفت: نه.

اینجا بود که حضرت به من رو کرد و فرمود: اى یونس! این مردى است که پیش از آنکه سخن گوید خود را محکوم کرده است. سپس فرمود: اى یونس اگر کلام را خوب مى‏دانستى، با او مناظره مى‏کردى. یونس گفت: بسى جاى حسرت است ولى ما از شما شنیدیم که از کلام نهى کردید … حضرت فرمود: من گفتم واى بر مردمى که سخن مرا ترک گویند و به سوى آنچه که خود مى‏خواهند بروند.

سپس فرمود: اکنون بیرون رو و ببین چه کسانى از صاحبان کلام را مى‏یابى; آنها را نزد من بیاور. گوید: بیرون رفتم و حمران بن اعین و محمد بن النعمان احول و هشام بن سالم و قیس بن ماصر را دیدم، که همه آنها از متکلمین بودند. پس آنها را به حضور امام بردم وقتى که در چادر امام نشستیم، آن حضرت سر خود را از خیمه بیرون برده بود، گویا انتظار کسى را مى‏کشید. نگاهمان به شتر سوارى افتاد که از دور نمایان بود. حضرت فرمود: سوگند به خداى کعبه هشام است که مى‏آید.

ما خیال کردیم هشام مردى از اولاد عقیل است که امام بسیار او را دوست مى‏داشت. ناگهان هشام بن الحکم که در آن روز جوانى بود و تازه مو بر صورتش بیرون آمده بود از در وارد شد. امام پس از خوش آمد گویى، جایى براى او باز کرد و فرمود: ناصرنا بقلبه و لسانه و یده. سپس به حمران فرمود: با مرد شامى سخن بگو. حمران سخن را آغاز کرد و در گفتگوى خودبر او غالب شد. سپس به ابوجعفر احول فرمود: اى طاقى با او مناظره کن. او نیز به دستور امام با شامى سخن گفت و بر او غالب گشت. آنگاه هشام بن سالم را فرمود و او نیز به بحث و گفتگو پرداخت و غالب گشت. سپس به قیس ماصر دستور سخن داد و در پایان در حالى که از طرز سخن گفتن آنان و چیرگی‏شان بر شامى خوشنود بود و تبسم مى‏کرد، به او گفت‏با این جوان (هشام بن الحکم. گفتگو کن … (۱۳.

ه. تقدیر از تلاشهاى علمى

بسیارى از شاگردان امام صادق علیه السلام در حفظ آثار اهل بیت تلاشهاى فراوانى کردند و تقریبا در تمام ابواب فقهى و دیگر زمینه‏هاى عقیدتى و اخلاقى و غیر آن از حضرتش حدیث و روایت نقل کرده‏اند. زراره بن اعین و ابو بصیر و محمد بن مسلم و برید بن معاویه از همان چهره‏هاى محترم و شاگردان مکتب آن حضرت صادق علیه السلام هستند. بدین جهت امام علیه السلام این تلاشهاى صادقانه را مورد تقدیر قرار داده و در باره زراره فرموده است: «رحم الله زراره بن اعین، لولا زراره لا ندرست آثار النبوه و احادیث ابى; (۱۴. «خداى رحمت کند زراره بن اعین را. اگر زراره نبود آثار نبوت و احادیث پدرم از بین مى‏رفت.»

همچنین در باره وى و محمد بن مسلم و برید بن معاویه و لیث‏بخترى فرمود: اینان از نجبا هستند و از امناى الهى در حلال و حرام خدا مى‏باشند; اگر ایشان نبودند آثار نبوت منقطع مى‏شد و از بین مى‏رفت. (۱۵.

نیز به سلیمان بن خالد فرمود: هیچ کس احادیث پدرم را زنده نکرد مگر زراره و ابو بصیر و لیث مرادى و محمد بن مسلم و برید بن معاویه عجلى و … ; اینان حافظان دین و امناى پدرم بر حلال و حرام خدا هستند … (۱۶.

و. ارجاع مردم به شاگردان خود

از دیگر نشانه‏هاى روابط بسیار خوب امام و شاگردان خود آن است که بسیارى از مردم را که دور از مدینه به سر مى‏بردند و دسترسى به آن حضرت نداشتند، به برخى از شاگردان عالم و فقیه خود که پاسخگوى نیازهاى دینى و اعتقادى مردم بودند ارجاع مى‏داد; مثلا:

۱- به فیض بن مختار فرمود: هر وقت‏خواستى بر حدیث ما دست‏بیابى، آن را از این شخص که اینجا نشسته است‏بگیر; و با ست‏خود به زراره بن اعین اشاره فرمود. (۱۷.

۲- به شعیب عقرقوقى که به امام جعفر صادق علیه السلام گفته بود بسا مى‏شود به برخى از مسائل نیاز پیدا مى‏کنیم; آنها را از چه کسى بپرسیم؟ فرمود: بر تو باد بر اسدى یعنى ابوبصیر. (۱۸.

۳- به مسلم بن ابى حیه که پس از مدتى شاگردى در خدمت امام صادق علیه السلام مى‏خواست‏به وطنش برگردد و توصیه‏اى از آن حضرت درخواست کرده بود، فرمود: نزد ابان بن تغلب برو، زیرا وى احادیث زیادى از من شنیده است; پس هر چه از من براى تو روایت کرد، تو آنها را از من روایت کن. (۱۹.

۴- عبد الله بن ابى یعفور گوید: به حضرت امام جعفر صادق علیه السلام عرض کردم ممکن نیست همیشه خدمت‏شما برسم و بسا مى‏شود برخى سؤال مى‏کنند و جواب آن را آماده ندارم; در این گونه مواقع چه کنم؟

حضرت فرمود:

چرا با محمد بن مسلم تماس نمى‏گیرى; زیرا که او از پدرم گرفته و نزد او وجیه بوده است. (۲۰.

۵- در زمان حضرت صادق علیه السلام مردى شامى براى بحث و گفتگو با امام به مدینه آمده بود که حضرت او را به حمران ارجاع داد. آن مرد شامى گفت: من براى مناظره با تو به اینجا آمده‏ام نه با حمران!

حضرت فرمود: اگر بر حمران غلبه کردى مثل آن است که بر من غالب شده‏اى. پس آن مرد از حمران سؤال مى‏کرد و او پاسخ مى‏گفت چندانکه آن مرد شامى خسته شد. حضرت به وى فرمود: اى شامى! حمران را چگونه یافتى؟ گفت: بسیار حاذق است زیرا هر چه از او پرسیدم جواب مرا مى‏گفت. (۲۱.

ز. درخواست گزارش از فعالیتهاى تبلیغى

یونس بن یعقوب گوید: من و جمعى دیگر در محضر امام صادق علیه السلام بودیم و هشام بن حکم حضور داشت. حضرت رو به هشام نمود و فرمود: داستان خود را با عمرو بن عبید براى دوستانت نقل کن. هشام عرض کرد: شنیده بودم که عمرو بن عبید در بصره براى خود محلى در مسجد ترتیب داده و مردم اطراف او را مى‏گیرند و او مردم را گمراه مى‏کند. این مطلب بر من خیلى گران آمده بود. بدین جهت‏به سوى بصره سفر کردم. اتفاقا روز جمعه بود که وارد بصره شدم. به مسجد رفتم و او را دیدم که با کمال وقار و بزرگى نشسته و مردم اطراف او حلقه زده‏اند و پیوسته از او سؤال مى‏کنند.

من خود را در کنار آن مردم جاى دادم. آنگاه رو به او کردم و گفتم: اى دانشمند! من از تو سؤالى دارم. گفت: بگو. پرسیدم: آیا چشم دارى؟ گفت: اى پسرک این چه سؤالى است که مى‏کنى؟ مگر نمى‏بینى که چشم دارم؟ ! گفتم: سؤال من در همین حد است. گفت: بپرس، اگر چه سؤال تو احمقانه است. باز سؤال کردم: آیا چشم دارى؟ گفت: آرى. گفتم: چه استفاده‏اى از آن مى‏کنى؟ گفت: مردم را مى‏بینم و رنگها را تمیز مى‏دهم. گفتم: بینى دارى؟ گفت: آرى. گفتم: چه بهره‏اى از آن مى‏برى؟ گفت: بوها را استشمام مى‏کنم. گفتم: دهان دارى؟ گفت: آرى. گفتم: از آن چه فایده‏اى مى‏برى؟ گفت: غذاها را به آن وسیله مى‏چشم. گفتم: آیا قلب دارى؟ گفت: آرى. پرسیدم: با او چه مى‏کنى؟ گفت: آنچه را که اعضا و جوارح بدنم لمس کنند خصوصیات آن را با قلب تمیز مى‏دهم. گفتم: با آنکه این اعضا و جوارح، صحیح و سالم هستند چه نیازى به قلب است؟ گفت: قلب رئیس بدن است آنچنانکه هر چه انسان بشنود و در آن حیرتى باشد به وسیله قلب و تامل کردن در آن مى‏توان خصوصیات و واقعیت آن را کشف کرد.

گفتم: پس قلب به منزله رئیس و فرمانده اعضا و حواس انسان است و بدن از وجود چنین فرمانروایى مستغنى و بی‏نیاز نیست؟ گفت: آرى.

آنگاه گفتم: اى ابا مروان! خداوندى که براى اعضا و جوارح انسان رئیس و امامى قرار داده که در وقت جهل و حیرت خود به او رجوع کنند، چگونه ممکن است این امت را حیران و سرگردان در جهل خود فرو گذارد و براى آنان امام و رئیسى قرار ندهد تا در موارد حیرت و نادانى خود به او رجوع کنند؟ عمرو چون این کلام را از من شنید رو به من آورد و گفت: اهل کجایى؟ گفتم: اهل کوفه. گفت: پس یقین دارم که تو هشام هستى. بی‏درنگ از جاى برخاست و مرا در آغوش گرفت و در جاى خویش نشانید و تا وقتى که من در آن مجلس بودم هیچ سخن نگفت تا آن زمان که برخاستم.

حضرت صادق علیه السلام از این جریان خندید و فرمود: اى هشام! این مناظره را از کجا یاد گرفتى؟

هشام گوید: عرض کردم یابن رسول الله بر زبانم جارى شد. حضرت فرمود: اى هشام به خدا سوگند این مطالب در صحف ابراهیم و تورات موسى نگاشته شده است.

ح. راهنمایى و تذکر

هر دانشمندى هر چند که از نظر دانش، توانا باشد معمولا داراى ضعفهایى نیز هست که باید آنها را به قوت مبدل کند و اگرنقاط قوتى دارد باید بر آنها تکیه زند تا بهتر مورد استفاده قرار گیرد.

امام صادق علیه السلام در ضمن جلسات درسى و یا در ملاقاتها و نشستهاى علمى که با شاگردان خود داشت، هرگاه به نقاط ضعف یا قوت آنان برخورد مى‏کرد هرگز از یادآورى آن خوددارى نمى‏کرد.

امام پس از آنکه عده‏اى از شاگردان خود را براى بحث و گفتگو با یک مرد شامى فرا مى‏خواند، در پایان به نقاط مثبت و منفى که در آنها دیده است اشاره مى‏کند. در باره حمران مى‏فرماید:

اى حمران! تو در بحث، سخنى را دنبال مى‏کنى و به نتیجه مى‏رسانى.

به هشام بن سالم فرمود: مى‏خواهى بحث را دنبال کنى و به نتیجه برسانى اما توانایى ندارى و به احول فرمود: در بحث و مناظره بسیار قیاس مى‏آورى و حیله‏گرى مى‏کنى; باطل دیگران را به باطل جواب مى‏دهى و خرد مى‏کنى; جز اینکه باطل تو گویاتر و آشکارتر از باطل اوست. و به قیس ماصر فرمود: به هنگام گفتگو به حق نزدیک مى‏شوى اما از اخبار و احادیث پیامبر بسیار فاصله مى‏گیرى و حق را به باطل مى‏آمیزى، اما بدان که سخن حق اگر چه کم باشد تو را از باطل بسیار بی‏نیاز خواهد ساخت. سپس افزود: تو و احول در بحث و مناظره جنب و جوش خوبى دارید و بسیار حاذق و هوشیار هستید.

یونس گوید: یک لحظه با خود گفتم که شبیه همین سخنان را حضرت به هشام بن الحکم خواهد گفت اما دیدم که حضرت وى را مخاطب قرار داد و فرمود: اى هشام تو پیش مى‏روى اما همین که مى‏خواهى به زمین بخورى ناگهان پرواز مى‏کنى و همانند تو باید با مردم سخن گویند. از لغزش بپرهیز که امداد شفاعت در پشت‏سر تو خواهد بود. (۲۲.

ط. ابراز خشم از اسائه ادب بر شاگردان

جمیل بن دراج گوید روزى به قصد دیدار امام صادق علیه السلام به خانه ایشان روانه شدم. پیش از ورود، شخصى از اهل کوفه را دیدم که از محضر امام بیرون رفت.

وقتى بر آن حضرت وارد شدم، حضرت فرمود: آن کس را که هم‏اکنون از نزد من بیرون رفت ملاقات کردى؟ عرض کردم: آرى، او مردى از یاران ما و از کوفیان است. حضرت فرمود: خداى روح او را و هر که همفکر اوست پاک نگرداند. او از کسانى یاد کرد و عیب جویى نمود که پدرم آنها را بر حلال و حرام خدا امین شمرده بود و جایگاه علم پدرم بودند و امروز در نزد من چنین هستند. اینان جایگاه سر من مى‏باشند.

از یاران حقیقى پدرم بوده‏اند و اگر اهل زمین در اثر گناه، مستحق عذاب الهى باشند، خداوند به واسطه همین چهره‏ها سوء و عذاب را از آن مردم برطرف مى‏کند.

اینان ستارگان شیعیانم هستند چه زنده باشند و چه مرده. اینان کسانى هستند که یاد پدرم را زنده کرده‏اند. سپس گریه کرد. عرض کردم: اینان چه کسانى هستند؟

حضرت فرمود: کسانى هستند که مشمول صلوات و رحمت‏خداوند مى‏باشند چه زنده باشند و چه مرده; آنان برید عجلى و زراره و ابوبصیر و محمد بن مسلم هستند. (۲۳.

ی. تاثر از فوت یاران و اظهار همدردى

امام صادق علیه السلام با دریافت‏خبر رحلت غم‏انگیز برخى از یاران و شاگردان سخت متاثر مى‏شد و با صاحبان عزا اظهار همدردى مى‏کرد. چنانچه نقل گردیده وقتى که ابان بن تغلب از دنیا رفت و خبر وفات او به امام صادق علیه السلام رسید، حضرت بر او رحمت فرستاد و سوگند یاد کرد که مرگ ابان دل مرا به درد آورد. (۲۴.

ک. ترحم و طلب آمرزش

از آن حضرت سخنان بسیار مهم و ارزشمندى در باره برخى شاگردان که از دنیا رفته بودند شنیده شده است. در این سخنان زیبا نه تنها بر عدالت و وثاقت آن بزرگ مردان صحه گذاشته شده، بلکه به ثبات ایمان و اهل بهشت‏بودنشان نیز اشاره گردیده است. بهترین مصداق سخن آن حضرت افرادى همانند حمران بن اعین و عبد الله بن ابى یعفور و یونس بن ظبیان و بکیر بن اعین هستند.

۱- امام صادق علیه السلام پس از فوت یونس بن ظبیان فرمودند: رحمه الله و بنى له بیتا فى الجنه کان و الله مامونا على الحدیث .. . (۲۵.

خداى رحمت کند او را و خانه‏اى برایش در بهشت‏بنا کند. به خدا سوگند که اونسبت‏به ضبط و نقل حدیث امین بود.

۲- آن حضرت پس از فوت حمران بن اعین فرمود: مات والله مؤمنا (۲۶.

به خدا سوگند که وى به حالت ایمان از دنیا رفت.

۳- امام پس از فوت بکیر بن اعین فرمود: والله لقد انزله بین رسوله و امیرالمؤمنین صلوات الله و سلامه علیهما (۲۷. به خدا سوگند که پروردگارش جایگاه او را بین پیامبر و امیرمؤمنان قرار داد.

۴- و پس از وفات عبد الله بن ابى یعفور، نامه‏اى به مفضل بن عمر نوشت و چنین یادآور شد: خداوند او را قبض روح کرد در حالى که نیکنام بود، تلاشش مورد تقدیر، خودش آمرزیده و مورد رضایت‏خدا و پیامبر و امامش بود … در زمان ما کسى مطیع‏تر از او براى خدا و رسول و امامش یافت نمى‏شد و بر همان حال بود تا خداوند روحش را به سوى خود گرفت و به بهشت روانه‏اش ساخت. (۲۸.

ل. زیارت قبر یاران

عبد الملک بن اعین شیبانى کوفى یکى از یاران با وفا و از شاگردان امام صادق علیه السلام بود که در نزد امام، قرب و احترام فراوان داشت. حضرت پس از آنکه وى در مدینه از دنیا رفت، دست‏به دعا برداشت و فرمود: خدایا ما در نزد ابو ضریس از بهترین بندگانت‏بودیم; خدایا او را در روز قیامت جزو ثقل محمد صلى الله علیه و آله قرار ده. سپس در باره‏اش فرمود:

چه کسى همانند ابو ضریس است، بلکه همانند او کسى نیامده است. (۲۹.

آنگاه با یاران خود به زیارت قبر او در مدینه رفت (۳۰. و در کنار تربتش بر او رحمت فرستاد.

پى‏نوشت:

۱. رجال نجاشى، ص ۸

۲. سفینه البحار، ج ۲، ص ۳۷۰

۳. منتهى الآمال، ج ۲، ص ۱۷۹٫

۴. شاگردان مکتب ائمه، ج ۱، ص ۲۶۱ و اختصاص مفید، ص ۱۹۲

۵. همان، ص ۲۳۹

۶. منتهی‏الآمال، ج ۲، ص ۱۶۷٫

۷. سفینه البحار، ج ۲، ص ۷۱۹

۸. همان

۹. همان، ج ۲، ص ۲۱

۱۰. شاگردان مکتب ائمه، ص ۱۰۰

۱۱. تنقیح المقال، ج ۲، ص ۲۴۷

۱۲. سفینه البحار، ج ۱، ص ۳۳۴

۱۳. ارشاد مفید، ص ۲۶۱٫

۱۴. اختصاص مفید، ص ۶۱

۱۵. تنقیح المقال، ج ۱، ص ۱۶۵٫

۱۶. همان، ص ۱۶۵

۱۷. منتهى الآمال، ج ۲، ص ۱۷۱

۱۸. همان، ص ۱۷۵

۱۹. شاگردان مکتب ائمه، ص ۲، رجال نجاشى، ص ۱۰

۲۰. جامع الرواه، ج ۲، ص ۱۹۳

۲۱. منتهی‏الامال، ج ۲، ص ۱۷۰ و تنقیح المقال، ج ۱، ص ۳۷۱

۲۲. ارشاد مفید، ص ۲۶۲ و احتجاج طبرسى، ج ۲، ص ۱۲۲

۲۳. تنقیح المقال، ج ۱، ص ۱۶۵

۲۴. معجم رجال الحدیث، ج ۱، ص ۲۵

۲۵. منتهى الآمال، ج ۲، ص ۱۸۰

۲۶. جامع الرواه، ج ۱، ص ۲۷۸ و تنقیح المقال، ج ۱، ص ۳۷۰

۲۷. معجم رجال الحدیث، ج ۳، ص ۳۵۳

۲۸. منتهى الآمال، ج ۲، ص ۱۷۳

۲۹. جامع الرواه، ج ۱، ص ۵۱۹

۳۰. همان

منبع :مبلغان ، خرداد ۱۳۸۰، شماره ۱۷

با امام صادق(ع) در سایه قرآن

اشاره:

مرحوم شیخ کلینى در اصول کافى بخشى را به مسائل حجت و دلیل‏شیعیان اختصاص داده و در یکى از اخبار آن بخش چنین نقل کرده: منصور بن حازم گوید: به امام صادق(ع) عرض کردم: خداوند بالاتراز آن است که به وسیله مخلوقاتش شناخته شود بلکه این‏مخلوقاتند که به وسیله خدا شناخته می‏گردند.

امام صادق(ع) فرمود: راست گفتى.

گفتم: کسى که دانست‏براى او پروردگارى است، پس سزاوار است که‏بداند براى آن پروردگار رضا و سخطى است که جز از راه وحى ورسول شناخته نمی‏گردند، پس اگر به کسى وحى نشد سزاوار است که‏دست‏به دامان رسولان خدا شود، پس اگر آنها را ملاقات کرد، خواهددید که آنها حجت هستند و پیروى از ایشان واجب.

آنگاه به امام صادق(ع) می‏گوید که از مردم در مورد حجت‏بعد ازرسول خدا(ص) پرسیدم. آنها گفتند: قرآن، ولى من به آنها تذکردادم که قرآن بدون سرپرست و قیم کفایت نمی‏کند، چرا که گروههای‏مختلف از جمله مرجئه، قدریه و حتى زنادقه که به قرآن ایمان هم‏ندارند براى سخن خویش به قرآن استدلال می‏کنند و روى همین جهات‏است که گفتم قرآن نیاز به سرپرستى دارد که هرچه در مورد آن‏بفرماید حق باشد و در این میان کسانى چون ابن مسعود و عمر وحذیفه به عنوان سرپرست معرفى شدند اما من سوال کردم که آیاتمام قرآن را می‏دانستند؟ در جواب گفتند:

خیر، تنها على بود که آگاه به تمام قرآن بود. من گفتم: پس‏شهادت می‏دهم که علی(ع) قیم و سرپرست قرآن است و پیروى از اوواجب و پس از رسول خدا(ص) حجت‏بر مردم است و آنچه در موردقرآن ابراز عقیده کند حق است.

امام صادق(ع) پس از شنیدن سخنان او و استدلال زیبا و محکم وی‏او را با گفتن «رحمک الله‏» ستود و دعایش کرد. (۱)

سخنان جناب‏منصور را ضمیمه کنید به فرمایش حضرت امیرالمومنین که‏می‏فرماید:(ع) «این قرآن جز خطوطى که میان دو جلد نگاشته شده،چیزى نیست، به زبان سخن نمی‏گوید، ناچار باید ترجمانى داشته‏باشد» (۲)

در همین زمینه یکى از اصحاب امام صادق(ع) می‏گوید:

شنیدم که امام صادق(ع) می‏فرمود: «نحن ولاه امر الله و خزنه‏ علم الله و عیبه وحى الله.» (ما ولى امر «امامت و خلافت‏»خدا و گنجینه علم خدا و صندوق وحى خدائیم) (۳)

پدر گرامى آن‏حضرت، امام باقر نیز (ع)می‏فرماید: نحن تراجمه وحى الله‏» (مامترجمان وحى خدائیم.) (۴)

هرچه می‏خواهى در قرآن بجوى

در قرآن می‏خوانیم: «و نزلنا علیک الکتاب تبیانا لکل‏شى‏ء…» (۵)

امام صادق(ع) می‏فرماید: «خداوند در قرآن هرچیزی‏را بیان کرده است، به خدا سوگند آنچه که مورد احتیاج مردم‏بوده را کم نگذارده، تا کسى نگوید اگر فلان مطلب درست‏بود درقرآن نازل می‏شد، آگاه باشید همه نیازمندیهاى بشر را خدا در آن‏نازل کرده‏است.» (۶) آرى، قرآن کتاب تربیت و آدم سازى است.

تمام آنچه براى رسیدن به تکامل و قرب الهى لازم است در قرآن‏آمده، باطن قرآن نیز ژرفائى دارد که براى رسیدن بدان علم‏اهل‏بیت لازم دارد و همچنین جزئیات احکام و مطالب مختلف در قرآن‏است که همان علم خاندان وحى را می‏طلبد.

امام صادق(ع) می‏فرماید:

«ما من امر یختلف فیه اثنان الا و له اصل فى کتاب الله عزوجل‏و لکن لا تبلغه عقول الرجال‏» (هیچ امرى نیست که دو نفر در آن‏اختلاف پیدا کنند مگر آنکه اصل و ضابطه‏اى در قرآن دارد و لیکن‏عقول مردم بدان نمی‏رسد.) (۷)

در جاى دیگر امام فرمود: معنای‏این روایت که «هیچ آیه‏اى از قرآن نیست مگر آنکه ظهر و بطنی‏دارد»

این است که: ظهر قرآن تنزیل آن و بطن آن تاویلش‏می‏باشد که بخشى از آن سپرى گشته و بخش دیگر هنوز نیامده ومانند خورشید جریان دارد، آنچه از تاویل آمده همان گونه که‏شامل مردگان می‏گردد، زندگان را نیز شامل می‏شود و خداوندمی‏فرماید:

«تاویل آن را جز راسخان در علم نمی‏دانند» و ما از تاویل‏آن آگاهیم. (۸)

آن امام(ع) همچنین می‏فرماید: من به کتاب خداوندآگاهم و گوئى در کف دستم قرار دارد، در آن خبر آسمان و زمین وخبرهاى آینده و کنونى موجود است، خداوند می‏فرماید: «نزلناعلیک الکتاب تبیانا لکل شی‏ء» (۹)

اقسام ایمان در قرآن

امام صادق(ع) می‏فرماید: «ایمان‏» در قرآن چهارگونه مطرح گشته‏است:

۱ اقرار زبانى:

خداوند می‏فرماید:«یا ایهاالذین آمنوا خذوا حذرکم…» (ای‏کسانى که «ایمان‏» آورده‏اید با کمال دقت مراقب دشمن باشید(تا غافلگیرنشوید) و در دسته‏هاى متعدد یا به صورت اجتماع،(براى مبارزه) به راه افتید، در میان شما افرادى (منافق) وجوددارند که هم خودشان سست می‏باشند و هم دیگران را به سستی‏می‏کشانند، اگر مصیبتى به شما برسد می‏گویند: خدا به ما نعمت‏داد که با مجاهدان نبودیم تا شاهد صحنه‏هاى دلخراش گردیم. واگر با خبر شوند که مومنان واقعى پیروز شده‏اند و طبعا به‏غنائمى نیز دست پیدا کرده‏اند، همچون افراد بیگانه‏اى که هیچ‏ارتباطى میان آنها و مومنان نبوده، از روى حسرت می‏گویند: ای‏کاش ما هم با مجاهدان بودیم و سهم بزرگى نصیب ما می‏شد. ) (۱۰)

امام می‏فرماید: اگر اهل شرق و غرب این سخن را بر زبان جاری‏می‏ساختند از دایره ایمان بیرون می‏رفتند. اما با این حال چون‏اقرار زبانى کرده بودند خداوند آنها را مومن نامیده و به همین‏جهت مومنان دعوت می‏شوند که ایمان آورند: «یا ایهاالذین”آمنوا”، “آمنوا” بالله و رسوله‏» (۱۱) که خداوند به خاطراقرار زبانى آنها را مومن نامیده و به ایشان فرموده ایمان‏آورید یعنى تصدیق هم بنمائید.

۲ تصدیق قلبى:

خداوندمی‏فرماید: «الذین “آمنوا” و کانوا یتقون لهم البشرى فی‏الحیاه الدنیا و فى الاخره‏» (آنها “اولیاى خدا” کسانى هستندکه ایمان آورده و “قلبا تصدیق نمودند” و بطور مداوم تقوا وپرهیزکارى را پیشه خود ساخته‏اند، براى ایشان در زندگى دنیا ودر آخرت بشارت است.) (۱۲)

و همچنین در آنجا که خداوند از قول‏بنى اسرائیل چنین نقل می‏کند که: «یا موسى لن نومن لک…» (۱۳) یعنى اى موسى ما هرگز به تو ایمان نمی‏آوریم (و تو راقلبا تصدیق نمی‏کنیم) مگر آنکه خدا را (با چشم خود) آشکاراببینیم! و همچنین در آیه «یا ایهاالذین آمنوا» که در قسمت‏اول گذشت.)

۳ انجام واجبات:

خداوند می‏فرماید: «و ما کان الله لیضیع ایمانکم…» وقتی‏خداوند قبله پیامبرش را به طرف کعبه تغییر جهت داد، اصحاب‏رسول خدا(ص) گفتند: (واى برما) نمازهایى که به سوى بیت المقدس‏اقامه کردیم باطل گشت! خداوند در پاسخ، آیه فوق را نازل کرد وفرمود: «خداوند ایمان (نمازهای) شما را تباه نخواهدساخت.» (۱۴)

۴ تایید و حمایت:

خداوند می‏فرماید: «لا تجدقوما یومنون بالله و…» هیچ قوم و گروهى را که ایمان به خداو روز قیامت دارد نمی‏یابى که با دشمنان خدا و رسولش دوستی‏کنند، هرچند پدران یا فرزندان یا برادران یا خویشاوندان آنهاباشند، ایشان کسانى هستند که خدا ایمان (یعنى تایید و حمایت‏خود) را بر لوح و صفحه قلوبشان نوشته و با روحى از جانب خودش‏آنها را تقویت فرموده…» (۱۵)

اقسام کفر در قرآن

امام صادق(ع) می‏فرماید: در قرآن «کفر» به پنج معنا وارد شده‏است:

۱ انکار (که خود بر دوقسم است):

الف: از روى نادانى:

خداوند می‏فرماید: آنها (کفار نادان) گفتند:

چیزى جز همین زندگانى ما در دنیا چیز دیگرى نیست، گروهى از مامی‏میرند و گروهى زنده می‏شوند (و به دنیا می‏آیند و جاى آنها رامی‏گیرند) و چیزى جز گذشت زمان ما را هلاک نمی‏کند. «و مایهلکناالا الدهر» در حالى که آنها (کفار نادان) به این سخن خود (که‏معادى وجود ندارد) یقین نداشته و تنها گمانى بى اساس دارند.

«و مالهم بذلک من علم ان هم الا یظنون‏» (۱۶) و همچنین آنجا که‏خداوند می‏فرماید: آنهاى که (از روى نادانی) کافرگشتند برای‏آنها تفاوت نمی‏کند که آیا مرا از عذاب خدا بترسانى یا نترسانی‏ایمان نخواهند آورد. (۱۷)

ب از روى آگاهى

خداوند مى فرماید:

هنگامى که از طرف خداوند کتابى (قرآن) به آنها (یهود) رسید که‏موافق نشانه‏هایى بود که با خود داشتند، با اینکه پیش از این‏جریان، خود را به ظهور پیامبر اسلام(ص) دلگرم می‏کردند و امیدپیروزى بر دشمنان خود را داشتند، اما با ظهور وى (همه چیز رافراموش کردند و با آگاهی) به او (حضرت محمد«ص‏») کافر گشتند. (۱۸)

آرى، چنین است که هوا پرستى سبب می‏گردد تا ا نسانى که‏سالها در پى حقیقت‏بوده، از درک آن باز بماند و جالب است که‏در زمان ما نیز عده‏اى که پس از پیروزى شکوهمند انقلاب اسلامى دم‏از ارزشها می‏زدند اکنون وازده و جامعه غرب را به رخ جامعه‏اسلامى ما می‏کشند و از اینکه بوى ادکلن آنها ما را مست نکرده وهمچنان بر اصول خویش پا برجا مانده‏ایم تاسف می‏خورند وغضبناکند و اینجاست که باید همان سخن ارزشمند شهید دین وسیاست آیه‏الله دکتر بهشتى را گفت که خطاب به ارباب آنهافرمود: «به امریکا بگوئید از ما عصبانى باش و از این عصبانیت‏بمیر.» «موتوا بغیظکم‏» (۱۹)

۲ بیزارى:

خداوند از قول حضرت ابراهیم(ع) چنین نقل می‏کند:

شما غیر از خدا براى خود بتهایى انتخاب کرده‏اید که در زندگی‏دنیا وسیله محبت و دوستى میان شما گردند، اما بدانید روزقیامت این رشته علاقه و محبت گسسته گشته و هریک از شما ازدیگرى بیزارى می‏جوید «یکفر بعضکم ببعض‏» و یکدیگر را لعن ونفرین می‏کنند… (۲۰)

۳ ترک فرمان خدا:

خداوند می‏فرماید: بر ذمه عموم مردم است که آهنگ خانه او کنند،آنها که توانائى رفتن به سوى آن را دارند، حج‏برکسانى که‏مستطیع باشند واجب است) و هرکس کفر ورزد (و فرمان خدا را ترک‏گوید و حج‏بجاى نیاورد، تنها به خویشتن ضرر زده، چرا که)خداوند از همه جهانیان بى نیاز است. (۲۱)

۴ کفران نعمت:

خداوند از قول سلیمان چنین نقل می‏کند: «و هرکس خداى را شکرگذارد، به سود خویش شکر کرده و هرکس کفر ورزد (و کفران‏نعمتهاى خدا نماید، فقط به خویش خسارت وارد کرده، چرا که)پروردگار من بى نیاز و کریم است. (۲۲)

رنگ خدایى

خداوند می‏فرماید: رنگ خدائى بپذیرید، و چه رنگى از رنگ خدایی‏بهتر؟! «صبغه الله و من احسن من الله صبغه‏» (۲۳)

امام‏صادق(ع) فرمودند: مراد از «رنگ خدایی‏» اسلام است. (۲۴)

آرى،اگر مبانى و تعالیم آسمانى اسلام براى نسل جوان تبیین گرددآنان را شیفته خود کرده و روى از مکاتب ساخته دست‏بشر وبرآمده از هوا و هوسهایش رهایى می‏یابند و اثر جلوه گریهای‏سراب گونه و سم کشنده فرهنگ فاسد غرب در قالب خط و خال خوشرنگ‏از بین خواهد رفت.

معناى خشم و غضب خدا

خداوند (پس از بیان جنایات فرعون و پیروانش و مغالطه کاریهای‏آنها در برابر حضرت موسی(ع) و عدم پذیرش ارشادات و مواعظ آن‏حضرت) می‏فرماید: پس آن هنگام که ما را به خشم آورند، از ایشان‏انتقام گرفتیم و همه را غرق نمودیم. «فلما آسفونا انتقمنامنهم فاغرقنا هم اجمعین) (۲۵)

امام صادق(ع) می‏فرماید: خداوندمانند ما (انسانها) به خشم در نمی‏آید بلکه براى خود، اولیا ودوستانى دارد که آنها خشمگین و یا راضى می‏گردند، و خداوندرضاى آنها را رضاى خود و خشم آنان را خشم خویش قرار داده، چراکه آنان را راهنماى به سوى خود محسوب داشته و فرموده است:

هرکس به دوست من اهانت کند، با من به جنگ برخاسته و مرا به‏جنگ دعوت کرده است و همچنین خداوند فرموده است: کسى که ازپیامبر(ص) پیروى کند خدا را پیروى کرده است. «من یطع الرسول‏فقد اطاع الله‏» (۲۶) همچنین فرموده است: کسانى که با تو بیعت‏می‏کنند، در حقیقت‏با خدا بیعت نموده‏اند «ان الذین یبایعونک‏انما یبایعون الله‏» (۲۷)

چرا دعاهاى ما مستجاب نمی‏شود؟

خداوند می‏فرماید: اى رسول ما هنگامى که بندگانم از تو در باره‏من سوال کنند بگو که من نزدیکم. دعاى دعا کننده را آن هنگام‏که مرا می‏خواند اجابت می‏کنم. پس آنها باید دعوت مرا بپذیرند وبه من ایمان بیاورند تا به سعادت راه یابند. (۲۸) مردى نزدامام صادق(ع) آمد و همین آیه را مطرح نمود و گفت: من خدا رامی‏خوانم ولى دعایم به اجابت نمی‏رسد. چرا؟

امام فرمود: زیرا شما به عهد و پیمان خدا وفا دار نیستید،خداوند می‏فرماید: به عهد من وفا کنید تا به عهد شما وفا کنم.

«اوفوا بعهدى اوف بعهدکم.» (۲۹) آنگاه چنین ادامه دادند: به‏خدا سوگند اگر شما به پیمان تان با خدا وفا دار باشید (وفرامین او را اطاعت و نواهى او را ترک گوئید) خدا به پیمان‏خود با شما وفا می‏کند (و دعاهایتان را مستجاب و بهشت رانصیبتان می‏گرداند.) (۳۰)

کمترین اهانت‏به پدر و مادر، ممنوع!

خداوند می‏فرماید: پروردگارت فرمان داده جز او راپرستش مکنید و به پدر و مادر احسان و نیکى نمائید، هرگاه یکی‏از آنها، یا هردو ایشان، نزد تو به سن پیرى برسند، به آنها«اف‏» مگو. (کلمه اهانت‏آمیز به زبان نیاور) «فلا تقل‏لهمااف‏» و بر سر آنها فریاد مزن و گفتار کریمانه (لطیف وسنجیده) نثارشان گردان. امام صادق(ع) می‏فرماید: اگر چیزى کمتراز «اف‏» وجود داشت، خدا از آن نهى می‏کرد و این (کلمه اف) حداقل مخالفت و بى احترامى نسبت‏به پدر و مادر می‏باشد… (۳۱)

بهره هرکس از قرآن، به اندازه خویش

امام صادق(ع) می‏فرماید:

معارف قرآن ۴ دسته‏اند: عبارت، اشارت، لطائف و حقائق.

آرى، قرآن ظاهرى دارد و باطنى.

دسترسى به ظاهر قرآن براى کسانى که با لغت عرب آشنایى دارندمیسور است. اما از این مرحله که بگذریم یعنى اشارات و لطائف وحقائق قرآن در شعاع فکرى هرکسى نمی‏باشد و تنها عده‏اى مخصوص ازآنها بهره می‏برند.

هشدار به مدعیان دانش قرآن

امام صادق(ع) می‏فرماید:

بدانید! خداى رحمتتان کناد! هرگاه کسى از کتاب خدا، ناسخ ومنسوخ، خاص و عام، محکم و متشابه، اسباب نزول،… آشکار وعمیق، ظاهر و باطن، ابتدا و انتها،… قطع و وصل،… و سیاق‏کلام و… نداند آگاه به قرآن و اهل آن نیست و اگر کسى چنین‏ادعایى (بدون دلیل) کرد، دروغگو و اهل افترا و تهمت‏بر خدا ورسولش می‏باشد و جایگاه وى جهنم خواهد بود و بد سرانجامی‏است. (۳۲)

پى‏نوشت‏:

۱ اصول کافى، ج ۱، ص ۱۶۸، حدیث

۲ دارالکتب الاسلامیه تهران.

۲ نهج البلاغه خطبه ۱۲۵٫

۳ اصول کافى، ج ۱، ص ۱۹۲، حدیث ۱٫

۴ همان، حدیث‏۳٫

۵ نحل، آیه‏۸۹٫

۶ تفسیر نور الثقلین، ج‏۳، ص ۷۴۰٫

۷ همان، ج‏۳، ص ۷۵٫

۸ بصائرالدرجات، ص‏۲۱۶٫

۹ اصول کافى، ج ۱، ص‏۲۲۹٫

۱۰ نساء، ۷۱ تا۷۳٫

۱۱ همان، آیه‏۱۳۶٫

۱۲ یونس، آیات‏۶۳ و ۶۴٫

۱۳ بقره، آیه ۵۵٫

۱۴ همان، آیه‏۱۴۳٫

۱۵ مجادله، آیه ۲۲٫ تفسیر قمى، ج ۱، ص ۳۰، چاپ نجف.

۱۶ جاثیه، آیه ۲۴٫

۱۷ بقره، آیه‏۶٫

۱۸ همان، آیه‏۸۹٫

۱۹ آل عمران، آیه‏۱۱۹٫

۲۰ عنکبوت، آیه ۲۵٫

۲۱ آل عمران، آیه‏۹۷٫

۲۲ نمل، آیه ۴۰ و تفسیر قمى، ج ۱، ص ۳۲، چاپ نجف.

۲۳ بقره، آیه ۱۳۸٫

۲۴ تفسیر قمى، ج ۱، ص ۶۲٫

۲۵ زخرف، آیه ۵۵٫

۲۶ نساء، آیه ۸۰٫

۲۷ فتح، آیه ۱۰ و توحید صدوق، ص ۱۶۸٫

۲۸ بقره، آیه‏۱۸۶٫

۲۹ همان، آیه ۴۰٫

۳۰ تفسیر قمى، ج ۱، ص‏۴۶٫

۳۱ جامع السعادات، ج ۲، ص ۲۵۸٫

۳۲ همان، ج‏۹۳، ص ۲ و۳٫

منبع :کوثر ، اسفند ۱۳۷۷، شماره ۲۴

سفرهاى صادق آل محمد علیهم السلام

اشاره:

سفرهاى معصومین علیهم السلام از مهم‏ترین فرازهاى درخشان زندگى وتاریخ اهل بیت علیهم السلام است. این سفرها در بردارنده حوادث‏تاریخى و معارف الهى مهمى هستند. هجرت پیامبر(ص) و اهل بیت ازمکه به مدینه، حجه‏الوداع رسول خدا(ص)، غدیر خم و سفر تاریخى‏سیدالشهداء به کربلا از سفرهاى پر بار تاریخ اسلام هستند.

اینک به مناسبت ویژه نامه میلاد صادق آل محمد(ص)، به بررسى‏سفرهاى آن حضرت مى‏پردازیم .

امام صادق(ع) در سال‏۸۳ ه. ق. تولد یافت و در سال ۱۱۴ ه. ق. به امامت رسید و در سال ۱۴۸ شهید شد. دوران امامت آن حضرت بادوران ضعف امویان (۱۱۴ ۱۳۲ ه. ق.) و با سالیان آغازین حکومت‏عباسیان (۱۳۲ ۱۴۸ ه. ق.) همراه بود.

در عصر امویان، سراسر عمر آن حضرت در مدینه سپرى شد. آن حضرت‏در عهد امامت پدرش همراه وى از طرف هشام بن عبدالملک اموى به‏شام احضار و از مدینه خارج شد.

سفرهاى امام صادق(ع) در دوره عباسیان آغاز مى‏گردد که بیانگراوج تحولات سیاسى در این دوره است.

خلفاى عباسى گر چه با شعار اهل بیت علیهم السلام به قدرت رسیدندو در مقایسه با بنى امیه، به اهل بیت علیهم السلام و علویان‏نزدیک‏تر بودند اما در ظلم بر معصومین علیهم السلام و علویان ازامویان جلوتر و یا همانند آن‏ها بودند. (۱)

یکى از مهم‏ترین ظلم‏ها و آزارهاى خلفاى عباسى که نسبت‏به ائمه‏علیهم السلام روا داشتند اجبار ائمه علیهم السلام به سفر ازمدینه به مراکز حکومت، به منظور اذیت آن‏ها بود.

سفرهاى اجبارى ائمه علیهم السلام از عصر امام صادق(ع) شروع شد وتا شهادت امام عسگری(ع) تداوم یافت و زمینه ساز غیبت امام‏زمان(ع) گردید.

اهداف سفرها

محمد بن عبدالله اسکندرى، از ندیمان خاص منصور دوانقى مى‏گوید:

روزى از منصور که غرق غم و تفکر بود، پرسیدم چرا ناراحتی؟ اوگفت: از اولاد فاطمه حدود صد نفر و یا بیشتر را کشتم اما هنوزسید و پیشواى آنان، جعفر بن محمد(ع) زنده است. گفتم: عبادت‏جعفر بن محمد او را از توجه به خلافت و ملک باز داشته است.

منصور گفت: اما ملک عقیم است و تا از او خلاص نشوم، احساس راحتى‏نمى‏کنم. (۲) همین احساس خطر از موقعیت دینى، علمى و اجتماعى‏امام صادق(ع) باعث‏شد که وى بارها به سفرهاى اجبارى به مراکزحکومتى برود.گر چه تعداد این سفرها و احضارها زیاد بود ولى ازجزئیات آن‏ها اطلاعات دقیق در دسترس نیست. به ناچار ضمن دو عنوان‏کلى، به بررسى این سفرها مى‏پردازیم.

الف سفرهاى امام صادق(ع) در دوران خلافت‏سفاح

سفاح اولین خلیفه عباسى است که شهر حیره واقع در نزدیکى کوفه‏را پایتخت قرار داد. او چهار سال بیشتر حکومت نکرد. سفاح‏بیشتر دوران حکومتش را به پاکسازى مخالفان و جنگ‏هاى پراکنده باامویان پرداخت. او به شدت از امام صادق(ع) بیم داشت. لذا دراواخر حکومت‏خود، آن حضرت را به حیره احضار کرد.

کوفه پایگاه تاریخى تشیع بود. حدود ۹۰۰ راوى حدیث در مسجد کوفه‏سرود حدثنى جعفر بن محمد (۳) مى‏سرودند. کوفه پایگاه اصحاب خاص‏امام صادق(ع) و پدرش بود، پایگاه زراره، جابر جعفى، محمد بن‏مسلم، ابان بن تغلب و… . امام صادق(ع) هنگام ورود به کوفه بااستقبال عظیم‏مردم مواجه شد. یکى از اصحاب آن حضرت در این باره‏مى‏گوید: به خاطر شدت ازدحام مردم نتوانستم خدمت آن حضرت شرفیاب‏شوم تا این که در روز چهارم ورود آن حضرت به کوفه، ایشان مرادر میان جمعیت دید و مرا به نزد خود فراخواند. (۴)

سفر امام صادق(ع) به درازا کشید. آن حضرت در آغاز سفر در فضاى‏آزادترى بودند; به گونه‏اى که ملاقات مسلمانان با آن حضرت اوضاع‏را کاملا به ضرر حکومت نوپاى عباسیان پایان بخشید. متاسفانه‏اطلاعاتى از این سفر به دست ما نرسیده است. منصور در مجلس سفاح‏از امام صادق(ع) پرسید:

اى ابو عبدالله، چرا شیعیان به راحتى در بین مردم شناخته‏مى‏شوند؟ امام فرمود: به خاطر حلاوت و شیرینى ایمانى که درسینه‏هاى آن‏ها ست، آنرا آشکار ساخته، زود شناخته مى‏شوند. (۵) از ویژگى‏هاى این سفر این است که: امام صادق(ع) در دوره سفاح که‏خفقان کم‏تر بود، نیز در تقیه بسیار شدید قرار داشتند. حضرت‏فرمود: مرا نزد سفاح در حیره بردند او از من پرسید: در باره‏روزه امروز چه مى‏گویی؟ گفتم: شما پیشواى جامعه هستید، اگر روزه‏بگیرى ما هم روزه مى‏گیریم و اگر افطار کنى ما هم افطار مى‏کنیم.

پس او افطار کرد و من هم مجبور به افطار شدم، با این که به خداقسم! مى‏دانستم آن روز، رمضان بود آن افطار و قضاى آن برایم‏سهل‏تر بود از این که گردنم زده شود و خدا عبادت نگردد. (۶)

سفاح در اواخر حکومتش امام صادق(ع) را تحت نظر شدید قرار داد.

یکى از شیعیان به حیره آمده بود تا پاسخ سوالى شرعى را از آن‏حضرت بپرسد، اما امام تحت نظر شدید بود. و او در مانده بود که‏از چه راهى نزد آن حضرت برود.ناگهان چشمش به خیار فروش پشمینه‏پوش افتاد. با مبلغى قابل توجه همه خیارها را خرید و لباسش راامانت گرفت و بدین ترتیب نزد امام صادق(ع) رفت. (۷) سرانجام‏سفاح مجبور شد امام را به مدینه باز گرداند، تا ایشان را ازمرکز شیعه دور کند.

امام صادق(ع) و زیارت عتبات

بیشتر زیارت‏هاى ائمه علیهم السلام به ویژه زیارت امیرالمؤمنین وسیدالشهداء علیمهاالسلام و روایات بسیار در فضیلت زیارت آن‏ها ازامام صادق(ع) نقل شده است. امام صادق(ع) بارها همراه برخى ازاصحاب خاص خود به زیارت مرقد مطهر امیرالمؤمنین مشرف شد. (۸) محدث بزرگوار شیخ عباس قمى در مفاتیح الجنان مى‏نویسد: امام‏صادق(ع) فرمود: «چون زیارت کنى جانب نجف را، زیارت کنى عظام‏آدم و بدن نوح علیمهاالسلام و پیکر على بن ابى طالب(ع) را. زیرابا این کار زیارت کرده‏اى پدران گذشته و محمد(ص) خاتم پیغمبران‏و علی(ع) و بهترین اوصیا را» (۹)

در مفاتیح الجنان آمده است: سید بن طاووس مى‏گوید: صفوان جمال‏روایت کرده است! «چون با حضرت صادق(ع) وارد کوفه شدیم آنگاه‏که آن حضرت نزد منصور دوانیقى مى‏رفتند، فرمود که اى صفوان شتررا بخوابان که این نزدیک قبر جدم امیرالمؤمنین(ع) است. پس فرودآمدند و غسل کردند و جامه را تغییر دادند و پاها را برهنه‏کردند و فرمودند: تو نیز چنین کن. پس به جانب نجف روانه شدند وفرمودند که گامها را کوتاه بردار و سر را به زیر انداز که حق‏تعالى براى تو به عدد هر گامى که بر مى‏دارى صدهزار حسنه‏مى‏نویسد و صدهزار گناه محو مى‏کند و… پس آن حضرت مى‏رفتند و من‏مى‏رفتم همراه آن حضرت، با آرامش دل و بدن و تسبیح و تنزیه وتهلیل خدا، تا رسیدیم به تلها (تپه‏هاى مورد نظر) پس ایشان به‏جانب راست و چپ نظر کردند و با چوبى که در دست داشتند خطى‏کشیدند. پس فرمودند: جستجو نما. پس طلب کردم اثر قبرى یافتم.

پس آب دیده بر روى مبارکش جارى شد و گفت: انا لله و انا الیه‏راجعون و گفت: السلام علیک ایها الوصى… سپس خود را به قبرچسبانیده و گفتند: بابى انت و امى یا امیرالمؤمنین و… پس‏برخاست و بالاى سر آن حضرت چند رکعت نماز خواند و فرمود:….

صفوان مى‏گوید: به آن حضرت گفتم: اجازه مى‏دهید اصحاب خود را خبردهم از اهل کوفه و نشان دهم به آنها این قبر را. فرمودند: بلى‏و درهمى چند هم دادند که من قبر را مرمت و اصلاح کردم.

همچنین سیف بن عمیره مى‏گوید: پس از خروج امام صادق(ع) از حیره‏به جانب مدینه، همراه صفوان بن مهران و جمعى دیگر از شیعیان به‏سوى نجف رفتیم. پس از اینکه از زیارت امیرالمؤمنین(ع) فارغ‏شدیم، صفوان صورت خود را به کربلا برگرداند و گفت: از کنار سرمقدس امیرالمؤمنین زیارت کنید حسین(ع) را که اینگونه با ایما واشاره امام صادق زیارت کرد او را. پس صفوان همان زیارت عاشوراءرا که علقمه از امام باقر(ع) روایت کرده بود، با نمازش خواند وسپس با امیرالمؤمنین(ع) وداع کرد و سپس به جانب قبر حسین(ع)اشاره کرد و ایشان را هم وداع کرد به دعاء بعد از زیارت‏عاشورا.

پس از ختم دعا به صفوان گفتیم: اما علقمه دیگر این را روایت‏نکرده بود. صفوان گفت: هر چه انجام دادم و خواندم چیزى است که‏امام صادق(ع) انجام داده بود و مرا به آن سفارش کرده بود. (۱۰)

امام صادق(ع) در خلافت منصور

تعداد ملاقات‏هاى امام صادق(ع) با منصور را از هفت تا حدود بیست‏مرتبه شمرده‏اند.که برخى از آنها در سفر حج منصور بود. منصورچند بار امام صادق(ع) را به کوفه و بغداد احضار کرد. اینک چندمورد از آن‏ها را ذکر مى‏کنیم:

پس از شهادت محمد و ابراهیم، فرزندان عبدالله بن حسن (عبدالله‏محض) مردى قریشى به بغداد رفت و به منصور گفت: جعفر بن محمدغلامش، معلى بن خنیس را براى جمع آورى اموال نزد شیعیانش‏فرستاده است، تا با آن‏ها به یارى محمد بن عبدالله بشتابد.منصور از شدت غضب، به حاکم مدینه دستور داد که به سرعت امام رابه مرکز بفرستد و هیچ ملاحظه مقام یا نسبت او را نکند. حاکم‏مدینه با تهدید امام را مجبور به سفر کرد. صفوان جمال مى‏گوید:«امام مرا طلبیده، فرمود: وسایل سفر را آماده کن که فردا عازم‏مى‏شویم و همان ساعت‏برخاست در حالى که همراهش بودم به‏مسجدالنبی(ص) رفت، چند رکعت نمازخواند و دست‏به دعا بلند کردکه: یا من لیس له ابتداء و انقضاء…، و فردایش عازم عراق شدیم‏و…» (۱۱)

امام صادق(ع) درباره این سفر فرمود: پس از شهادت ابراهیم بن‏عبدالله بن حسن، تمام افراد بالغ از اهلبیت را مجبور به سفر به‏کوفه کردند. آن‏ها را یک ماه آن جا به گونه‏اى نگه داشتند که هرروز منتظر قتل خود بودند، تا این که روزى به آنها گفتند: دونفر از شما به نمایندگى از بقیه به دیدن خلیفه بیاید، پس من(امام صادق(ع‏» و حسن بن زید رفتیم و… (۱۲)

دربار  منصور

در تمام موارد احضارهاى امام، مامورى در کنار منصور یا درراهروى قصر آماده بودند تا با دیدن علامت منصور و یا قبل ازرسیدن امام به مجلس او، آن حضرت را بکشد. (۱۳) این نقشه هیچگاه‏پیاده نشد. علت آن را چنین نوشته‏اند:

ربیع خادم و مامور منصور مى‏گوید: روزى منصور مرا مامور آوردن‏جعفر بن محمد کرد. من نزد آن حضرت رفته، گفتم: اگر وصیتى یاعهدى دارى انجام بده. منصور تو را براى قتل طلبیده است. ایشان‏را به مجلس منصور بردم. جعفر بن محمد قبل از مواجهه با منصورمشغول ذکر گفتن بود. تا منصور ایشان‏را دید، بلند شد و احترام عجیبى کرد. آن حضرت را کنار خودنشاند و پس از اندکى صحبت، با احترام ایشان را مرخص نمود. دربازگشت از جعفر بن محمد سر این تحول را پرسیدم او فرمود: دعایى‏خواندم. از ایشان خواستم که آن دعا را به من هم بیاموزد. آن‏حضرت هم یاد داد. (۱۴)

آن حضرت در هر مرتبه احضار، ابتدا به درگاه خداوند متوسل مى‏شدو آن گاه نزد منصور مى‏رفت. این توسل یا در خانه، قبل از حرکت‏به سوى دربار بود و یا در مسیر راه و یا در راهرو قصر. در همین‏زمینه دعاهاى کوتاه و بلند و متنوعى از آن حضرت در دفع بلایا وشرور رسیده است که یک نمونه از آن‏ها را که به فرموده جدش، امام‏حسین(ع) در شدائد خوانده مى‏شود، نقل مى‏کنیم:

یا عدتى عند شدتى و یا غوثى عند کربتی; احرسنى بعینک التى‏لاتنام و اکفنى برکنک الذى لایرام. (۱۵) سید بن طاووس در مهج‏الدعوات تمام این دعاها را آورده است.

منصور بارها امام صادق(ع) را به قصرش احضار کرد و اتهاماتى به‏آن حضرت وارد آورد، همانند این‏که غائله و فتنه به پامى‏کند، (۱۶) از مردم براى خود بیعت مى‏گیرد تا خروج کند، (۱۷) علیه منصور توطئه چینى مى‏کند، (۱۸) مدعى است علم غیب مى‏داندو… (۱۹)

منصور در موارد متعددى افراد گوناگونى که مامور سعایت‏یاخبرچینى بودند، را در ضمن اتهاماتش به عنوان شاهد معرفى مى‏کرد.

بعضى از آن‏ها مامور رسمى خلیفه بودند و برخى نیز براى تقرب به‏منصور خبرچینى مى‏کردند. امام صادق(ع) همیشه منکر اتهام‏هامى‏شدند. امام براى این که حق را اظهار کرده وباطل را معرفى‏کرده باشد، در این موارد شیوه‏اى بدیع داشتند. امام به مدعى که‏قسم خورده بود مى‏فرمود: این قسم کافى نیست. در قسم خود ابتداقسم بخور که بیرون هستى از حول و قوه الهى و متکى هستى به حول‏و قوه خود، اگر حرفت دروغ باشد.

سعایتگران از قسم خوردن امتناع مى‏کردند اما با تهدید منصور،مجبور به قسم خوردن مى‏شدند. پایان قسم پایان عمر طبیعى آن‏هابود (خود به خود مى‏مردند) و آغاز ترس و وحشت منصور و عذرخواهى‏از امام که او را ببخشد. (۲۰)

در تمام موارد احضار، منصور سرانجام از قتل امام منصرف مى‏شد.

تحول طبیعى شخص منصور، (۲۱) ترس ماموران از کشتن امام و دچارشدن به فرجام شوم و ندیدن امام (۲۲) که بر اثر ادعیه کارگشاى‏امام صادق(ع) بود.

منصور پس از شکست‏شیوه‏هاى فوق به راه دیگر متوسل شد. او یک بار۷۰ ساحر را از منطقه بابل فراخواند تا از راه سحر حیوانى راتصویر و تصور کنند. سپس امام صادق(ع) را دعوت کرد تا او رامسخره و رسوا کند اما امام صادق(ع) تمام سحرها را باطل‏ساخت. (۲۳) منصور یک بار ابوحنیفه، فقیه معروف اهل سنت را دعوت‏کرد و از او خواست تا سؤال‏هاى مشکلى را از امام صادق(ع) بپرسد.

ابوحنیفه ۴۰ مسئله مشکل طرح کرده بود، اما در لحظه نخست‏رویارویى با امام صادق(ع) از هیبت امام برخود لرزید. منصور به‏امام گفت: اى ابوعبدالله! این مرد ابوحنیفه است. امام گفت: اوگهگاه نزد ما مى‏آید. (بدین گونه منصور و ابوحنیفه رسوا شدند.)منصور به ابوحینفه دستور داد تا سوالات را از امام بپرسد. امام‏به یکایک آن سؤال‏ها این گونه جواب مى‏داد:

شما (اهل سنت عراق) چنین مى‏گویید: اهل مدینه (اهل سنت‏حجاز)چنین مى‏گویند: و ما چنین مى‏گوییم. آن حضرت در پایان به‏ابوحنیفه مى‏فرمود: آیا از ما نشنیده‏اى که داناترین مردم کسى‏است که داناترین فرد به اختلاف (اقوال) مردم باشد. (۲۴)

منصور بارها امام صادق(ع) را مجبور به سفر طولانى به عراق کرد،به او اتهام زد و اذیت‏ها و اهانت‏ها روا داشت اما هیچ گاه‏نتوانست نور الهى را خاموش کند.

او بارها قصد قتل امام را در سر مى‏پرورد. اما هیبت امام مانع‏مى‏شد. او سرانجام سعى کرد که مردم را از محضر آن بزرگوار دورکند و مجلس درس او را تعطیل نماید اما باز هم ناموفق بود و به‏ناچار اجازه تدریس به آن حضرت داد; به شرط این که تدریس وى درپایتخت‏حکومت نباشد و فقط براى شیعه باشد (نه جمیع فرقه‏ها). (۲۵)

این سفرهاى امام صادق(ع) را با داستانى از آنچه که در مسیربازگشت آن حضرت از بغداد به مدینه، در کوفه روى داد به پایان‏مى‏بریم:

سید حمیرى، از شعرا و مدیحه سرایان اهل‏بیت علیهم السلام اماپیرو فرقه کیسانیه (امامت محمدبن حنفیه) بود. او در بستربیمارى افتاده زبانش بند آمده، چهره‏اش سیاه، چشمانش بى فروغ‏و… شده بود. امام صادق(ع) تازه وارد کوفه شده بود و خود رابراى عزیمت‏به مدینه آماده مى‏کرد. یکى از اصحاب امام صادق(ع)شرح حال سید حمیرى را به آن حضرت گفت; امام به بالین سید آمد،در حالى که جماعتى هم آنجا گرد آمده بودند. امام سید حمیرى راصدا زد. سید چشمانش را باز کرد، اما نتوانست، حرفى بزند، درحالى که به شدت سیمایش سیاه شده بود. حمیرى گریه‏اش گرفت.التماس گرایانه به امام صادق(ع) نگاه مى‏کرد. امام زیر لب دعائى‏مى‏خواند. سید حمیرى گفت: خدا مرا فدایتان گرداند. آیا بادوستداران این‏گونه رفتار مى‏نمایند؟ امام فرمود: سید! پیرو حق‏باش تا خداوند بلا را رفع کند و داخل بهشتى که به اولیائش وعده‏داده است، شوى. او اقرار به ولایت امام صادق(ع) نمود و همان‏لحظه از بیمارى شفا یافت. (۲۶)

پى نوشت:

۱- اگر جنایت عباسیان را با جنایات امویان بدون در نظرگرفتن فاجعه کربلا مقایسه کنیم در بسیارى از موارد عباسیان درمرتبه اول قرار دارند، مثلا شش امام توسط آن‏ها به شهادت رسید،در حالى که امویان تنها ۴ امام را شهید کردند.

۲- بحارالانوار، ج‏۴۷، ص ۲۰۱٫

۳- رجال نجاشى، ص ۲۸٫

۴- موسوعه الامام الصادق(ع)، قزوینى، ج‏۳، ص ۲۳۱٫به نقل ازفرحه‏الغرى، ص‏۵۹٫

۵- بحارالانوار، ج‏۴۷، ص‏۱۶۶٫

۶- کافى، ج ۴، ص ۸۲، حدیث‏۷٫

۷- بحارالانوار، ج‏۴۷ ص ۱۷۱٫

۸- کافى، ج‏۶، ص‏۳۴۷٫

۹- مفاتیح الجنان، باب زیارات مخصوصه امیرالمؤمنین.

۱۰- همان، زیارت سوم مطلقه امیرالمؤمنین و ذیل زیارت عاشورا.

۱۱- کافى، ج‏۶، ص ۴۴۵٫

۱۲- مقاتل الطالبین، ص ۲۳۲٫

۱۳- بحارالانوار، ج‏۴۷، ص ۱۷۰٫

۱۴- الخرائج، ج ۲، ص‏۷۶۳٫

۱۵- ارشاد مفید، ج ۲، ص ۱۸۲٫

۱۶- ارشاد مفید، ج ۲، ص ۱۸۲٫

۱۷- الخرائج، ج ۲، ص‏۷۶۳٫

۱۸- کافى، ج ۲، ص‏۴۴۶٫

۱۹- امالى طوسى، ص ۴۶۱٫

۲۰- الخرائج، ج ۲، ص‏۷۶۳ و بحارالانوار، ج‏۴۷، ص ۲۰۱ و ۱۶۴٫

۲۱- بحارالانوار، ج‏۴۷، ص ۱۶۲٫

۲۲- همان، ص‏۱۶۹٫

۲۳- دلائل الامامه، ص‏۲۹۹ و اختصاص، ص‏۲۴۶٫

۲۴- تهذیب الکمال، المزى، ج ۵، ص‏۷۹ و الکامل فى ضعفاء الرجال،ج ۲، ص‏۵۵۶٫

۲۵- بحارالانوار، ج‏۴۷، ص ۱۸۰٫

۲۶- همان، ص‏۳۲۷٫

منبع: ماهنامه کوثر تیر ۱۳۷۹، شماره   

محمد رضایى۴۰

اسماعیلیه در افغانستان

اشاره:

کیش اسماعیلی از آغاز پیدایش خود در افغانستان نفوذ پیدا کرد و در دهه پایانی قرن سوم هجری، فعالیت این مذهب در افغانستان بسیار اوج گرفت. ناصرخسرو بزرگ ترین نقش را در ترویج و گسترش کیش اسماعیلی در افغانستان قرن پنجم هجری داشته است. وی از سال ۴۴۴ تا ۴۸۱ق در بلخ و بدخشان، به عنوان داعی و حجت به تبلیغ آیین اسماعیلی مشغول بوده است. در این مقاله تاریخ اسماعیلیان در افغانستان مورد بررسی قرار گرفته است.

 

مقدمه

فرقه اسماعیلیه یکی از شاخه های درخت تنومند و پربار تشیع است که پس از وفات امام صادق (علیه‌السلام) پدیدار شد و در امتداد تاریخ، به آیین عرفانی و باطنی و جریان فلسفی خاص تبدیل گردید. این فرقه از همان آغاز در گوشه گوشه جهان اسلام نفوذ پیدا کرد و نقش بس مهمی در تکوین تمدن اسلامی و ایجاد میراث علمی، فرهنگی و فلسفی آن ایفا نمود.

هم­ اکنون، «اسماعیلیان پس از شیعیان دوازده امامی، دومین جماعت بزرگ مسلمانان شیعی مذهب را تشکیل می دهند، و امروز به عنوان اقلیتی دینی در بیش از بیست و پنج کشور، در آسیا، آفریقا، اروپا و آمریکای شمالی پراکنده هستند».[۱] افغانستان یکی از این کشورهاست و از دیرباز موطن اسماعیلیان بوده است.

اما در باب اسماعیلیان افغانستان تاکنون کاری صورت نگرفته و وضعیت ایشان در هاله ای از ابهام باقی مانده است. به دلیل عدم شناخت از عقاید اسماعیلیان این کشور، انواع افسانه ها و شایعات به ایشان نسبت داده می شود که در این میان، محقق در تفکیک بین عقاید واقعی و خرافات منسوب بدان­ها و ارزیابی صحت و سقم نسبت­های داده شده به ایشان، با دشواری بسیار مواجه است.

در نوشتار حاضر تلاش شده است که نقطه آغازی برای پژوهش در این موضوع ترسیم شود. با توجه به کمبود منبع در این زمینه، این نوشتار فقط می تواند به عنوان طرحی هرچند ناقص در باب مطالعه تاریخ و عقاید اسماعیلیه افغانستان تلقی شود.

الف) آغاز ورود اسماعیلیه به افغانستان

به نظر می رسد حضور اسماعیلیه در افغانستان تاریخ بلندی دارد. طبق روایت­هایی، محمدبن اسماعیل پس از وفات امام صادق (علیه‌السلام) به سوی ری و دماوند رفت و در آنجا مخفی شد. وی تعدادی از پیروان خود را به قندهار، هند و سند برای تبلیغ کیش اسماعیلی اعزام نمود.[۲] بنا بر نقل دیگر، زمانی­که محمدبن اسماعیل در دماوند (یا نهاوند) به سر می­برده است، هارون الرشید جمعی را برای دستگیری وی فرستاد، اما محمدبن اسماعیل از این موضوع اطلاع یافته و به فرغانه (در تاجیکستان کنونی) می­رود و قاضی شمس­الدین را برای تبلیغ به هرات می فرستد.۳

در قرن سوم، ناحیه ری پایگاه مرکزی دعوت اسماعیلی در منطقه جبال بود. در آن زمان یکی از فقهای اهل سنت به نام زعفرانی، مردم ری را بر ضد اسماعیلیه شوراند و غیاث، رهبر دعوت اسماعیلیه در ری را مجبور به فرار به طرف خراسان کرد. به گفته خواجه نظام­الملک در سیاست نامه، «این غیاث که از ری بگریخته بود و به خراسان شده، به مرو الرود مقام گرفت و امیرحسین علی مرورودی را دعوت کرد و اجابت یافت».۴ غیاث در حدود سال ۲۸۰ هجری به مرو الرود (بالا مرغاب امروز در شمال افغانستان) رفت و امیرحسین­بن علی مروزی را به کیش اسماعیلی درآورد. بسیاری از مردم در نواحی مجاور مرو الرود (طالقانِ افغانستان)، فاریاب، هرات، غور و غرجستان) نیز بر اثر نفوذ این امیر قدرتمند که بعدها خود یکی از داعیان اسماعیلی شد، بدین مذهب گرویدند.۵ و ۶

حسین­بن علی مروزی که از امیران و صاحب­منصبان مهم دستگاه سامانی بود، از سال ۳۰۷ تا ۳۱۲ق به عنوان داعی اسماعیلی در خراسان فعالیت می کند و پایگاه دعوت را از نیشابور به مرو الرود منتقل می نماید.۷ فعالیت اسماعیلیه در غور و غرجستان (در مرکز افغانستان کنونی) نیز در پایان قرن سوم هجری و در زمان حکومت امیر اسماعیل سامانی به وسیله فردی به نام ابوبلال اوج می گیرد که با سرکوب و عکس­العمل سریع و شدید وی مواجه می شود.۸

اگرچه اسماعیلیان با سرکوب شدید امیر اسماعیل سامانی مواجه گشتند و حسین مروزی نیز به دستور امیر نصر سامانی دستگیر و زندانی شد، جنبش اسماعیلیه در مناطق یاد شده نه تنها از بین نرفت، بلکه بر اثر تلاش احمد نسفی، جانشین حسین مروزی، در خراسان و ماوراء­النهر گسترش یافت؛ تا اینکه به دربار سامانیان وارد شد و حتی امیر نصر سامانی خود نیز دعوت اسماعیلیان را پذیرفت.

خواجه نظام­الملک می نویسد:

در جمله کار به جایگاهی رسید که نصر احمد دعوت او را اجابت کرد و محمد نخشبی (احمد نسفی) چنان مستولی گشت که وزیرانگیز و وزیر­نشان شد، و پادشاه آن کرد که او گفتی… ترکان و سران لشکر را خوش نیامد که پادشاه قرمطی شد… در وقت (در مجلس مهمانی) بتاختند و محمد نخشبی (احمد نسفی) را که داعی بود، بیاوردند و گردن بزدند.۹

ب) اسماعیلیه افغانستان در زمان غزنویان، غوریان و سلجوقیان

سلطان محمود غزنوی (۴۰۹ ـ ۳۷۷ هـ.ش) که دامنه حکومتش از قزوین (در ایران) تا دریای ستلج (هندوستان شمالی) و از خوارزم تا دریای عرب گشوده بود، در تمام مناطق قلمرو خود به قلع و قمع شیعیان پرداخت. محمود، اسماعیلیان بسیاری از ساکنین شهر ری را به دار زد.۱۰ به همین ترتیب، محمود غزنوی با اسماعیلیان غور و دیگر نواحی افغانستان نیز با شدت بسیار برخورد نمود. وی با تکفیر اسماعیلیان غور، به قلع و قمع آنان می پرداخت.

با یک نگاه به طرح جهانی اسماعیلی در می یابیم که خراسان یک جزیره مستقل و مناطق اسماعیلی­نشین در افغانستان امروزی و ماوراءالنهر، همه، زیرمجموعه این جزیره بوده است. شاهد این مطلب این است که ناصرخسرو خود را حجت خراسان می خواند، و در عین حال، عمده فعالیت او در شمال افغانستان (بلخ) و شمال شرق (بدخشان) بوده است. در حالی که ایوانف، با تکیه بر اطلاعاتی درباره جمعیت اسماعیلیه، از بدخشان به عنوان یک جزیره مستقل یاد می کند.۱۱ ابوالمعالی از داعی ای در غزنی نام می برد که هم­شأن حسن صباح و ناصرخسرو و از مؤسسان نهضت اسماعیلی در آن مناطق بوده است.۱۲

طبق نظر سوم، بدخشان، ری (ایران) و مناطق جنوبی افغانستان، باید هرکدام جزیره ای جداگانه و مستقل از خراسان بوده باشند، و این خود دلالت بر فعال بودن اسماعیلیه در غزنی (پایتخت حکومت غزنویان) دارد. مارشال گ. هاجسن نیز به این تقسیم بندی سه­گانه جغرافیایی در سرزمین­های ایران ـ خراسان و ماوراءالنهر اذعان دارد، ولی احتمال می دهد که این تقسیم بندی، مدت درازی دوام نداشته است.۱۳

در دوره پس از تجزیه افغانستان امروزی به دو دولت غوری و غزنوی، اسماعیلیان، علاءالدین حسین سلطان غور را به کیش خود درآوردند و با کمک او آزادانه به تبلیغ آیین خود پرداختند.۱۴ امر دیگری که در گسترش تشیع در غور و غرجستان مؤثر بود، علاقه امرای آن به اهل بیت است که قزوینی نیز بدان اشاره دارد.۱۵

با این حال، رابطه تیره اسماعیلیه پس از علاءالدین حسین با فرزند او سیف­الدین محمد و فقهای اهل سنت، نشان آشکاری از وضعیت نامناسب اسماعیلیه افغانستان در این مقطع است. سیف­الدین محمد، همه داعیانی را که پدرش در سال ۵۳۴ق به غزنی دعوت کرده بود و نیز بسیاری دیگر از کسانی را که تازه به این کیش درآمده بودند، از دم تیغ گذراند.۱۶ حکمرانان غوری پس از او نیز بارها علیه اسماعیلیه دست به اقدامات جنگی زدند.

نفوذ فقهای اهل سنت در دستگاه حکومتی سلاطین بعدی غور، شاید از عوامل مهم سخت گیری ایشان بر اسماعیلیه بوده است. غیاث­الدین که بر غور و مناطق ضمیمه آن حکومت می کرد، شافعی شده بود و برادرش شهاب­الدین که بر غزنی و مناطق اطراف آن حکومت می کرد، حنفی شده بود.۱۷ در حدود سال ۵۵۷ق از فقهای بلخ و سمرقند سؤال شده بود که با اسماعیلیانی که قصد توبه دارند، چگونه باید رفتار کرد. ملایم ترین جواب­ها این بوده است که آنان باید تمامی کسانی را که گمراه ساخته و به کیش خویش در آورده اند، به دین اسلام برگردانند. ولی عموماً توبه فرد اسماعیلی پذیرفته نمی شد و برای او چاره ا ی جز مرگ نبود؛ به این دلیل که صریح ترین اظهارات ممکن بود در اندیشه فرد اسماعیلی، قابل تعبیر به معنای مغایری باشد.۱۸

ج) ناصرخسرو و اسماعیلیه افغانستان

بدون تردید بزرگ ترین نقش را در گسترش کیش اسماعیلی و تعمیق تعالیم آن در افغانستان، ناصرخسرو داشته است. وی که متکلمی دانشمند، فیلسوفی توانا، جهانگردی ادیب و شاعری نامور در زبان فارسی بود، در سال ۳۹۴ق در بلخ متولد شد.۱۹

ناصرخسرو، پس از دوران جوانی و تحول عظیم روحی،۲۰و۲۱ سفر هفت ساله ای را به قصد حج آغاز می کند و در آخر این سفر، به دیدار ابوتمیم معدبن علی المستنصر بالله، خلیفه فاطمی در مصر نایل می آید و با داعی­الدعات، مؤید­الدین شیرازی رابطه دوستی برقرار می کند.۲۲ وی قبل از این سفر به کیش اسماعیلی درآمده بود.۲۳ ناصرخسرو سه سال در قاهره ماند و به عنوان داعی تعلیم و تربیت یافت و در سال ۴۴۴ق به بلخ بازگشت و به عنوان داعی، یا به گفته خودش «حجت خراسان»، کار خود را آغاز کرد و پایگاه سرّی خود را در بلخ مستقر ساخت. اما پس از مدت کوتاهی، موفقیت­های او دشمنی علمای سنی را که از پشتیبانی حکمرانان سلجوقی برخوردار بودند برانگیخت. سنیان او را به الحاد متهم کردند و قرمطی و رافضی خواندند، خانه او را ویران کردند و حتی قصد جانش را نیز داشتند. سرانجام، او را مجبور کردند تا خانه خود را ترک کند و به دره یمگان در بدخشان پناه ببرد. یمگان در آن زمان جزء قلمرو امیر خودمختار بدخشان، علی­بن اسد بود که مذهب اسماعیلی و رابطه نزدیکی با ناصرخسرو داشت.۲۴

در یمگان نیز ناصرخسرو به تبلیغات اسماعیلی خود ادامه داد و در همان حال، مکاتبات خود را با داعی­الدعات، مؤید­الدین شیرازی و مرکز دعوت فاطمی در قاهره حفظ کرده بود.۲۵ مطابق روایات محلی اسماعیلیان امروز بدخشان که از ناصرخسرو به عنوان «شاه سید ناصر» نام می برند و هنوز برای او احترام بسیاری قائل اند و برخی از آثارش را حفظ کرده اند، این ناصرخسرو بود که مذهب اسماعیلی را در بدخشان رونق بیشتری بخشید. بدخشان پس از این یکی از مراکز اسماعیلیه و پایگاه اسماعیلیان نزاری پس از تخریب قلعه­الموت در ایران شد و به گنج­خانه نوشته های نزاری تبدیل گردید.

ناصرخسرو دست کم تا هفتاد سالگی زنده بود و در یمگان در تاریخ نامعلومی بعد از سال ۴۶۵ق درگذشت.۲۶ قبر او که بر فراز تپه کوچکی قرار دارد، در یمگان و در قریه امروزی حضرت سید نزدیک فیض­آباد (پایتخت بدخشان افغانستان) واقع شده است. ساکنان محلی که مقبره را همچون زیارتگاهی پاس می دارند و مدعی اند که سید و از اعقاب ناصرخسرو هستند، در نهایت شگفتی، همه، سنیان متعصبی هستند که شدیداً اسماعیلیان بدخشان و جاهای دیگر را از آمدن به زیارت مقبره منع می کنند. آن­ها همچنین معتقدند که جدشان، ناصر، یک پیر صوفی و مانند خودشان سنی مذهب بوده و هیچ رابطه ای با اسماعیلیه نداشته است.۲۷

قابل ذکر است که برخی محققان ورود اسماعیلیه در بدخشان را هم­زمان با ورود ناصرخسرو به آنجا و به دست او می دانند.۲۸ اما اسماعیلیه از قرن سوم هجری در این منطقه فعال بوده و ورود کیش اسماعیلی حداقل در پایان قرن سوم در بدخشان و نواحی آن قطعی است. علی­بن اسد، حکمران خودمختار بدخشان، خود، اسماعیلی بوده و ناصرخسرو با علم به اینکه اسماعیلیان بدخشان و درّه های آنجا پناهگاه امنی برای او خواهند بود، به آنجا پناه می برد.

در روزگار محمدبن بزرگ امید، سومین داعی قهستانی (۵۵۷ ـ ۵۳۲ق)، داعیان نزاری قهستان کوشش­های بسیاری برای رخنه در مرکز افغانستان (غور) به خرج دادند۲۹ و در اواخر دوره ­الموت، نزاریان قهستان دو داعی به قهستان فرستادند.۳۰ از زمان ناصرخسرو تا حمله مغول، از تاریخ اسماعیلیان افغانستان و آسیای مرکزی اطلاع فراوانی در دست نیست. در دوره اخیر الموت بود که اسماعیلیان بدخشان و احتمالاً غور در نتیجه فعالیت­های داعیان قهستانی، به امامت نزاری قائل شدند. پیش از این تاریخ، اسماعیلیان این منطقه، بیرون از دایره شقاق نزاری ـ مستعلوی و خارج از محدوده دولت نزاریان در ایران قرار داشتند. این امر را روایات محلی نزاریان بدخشان که آغاز دعوت نزاری را در آن منطقه در نیمه قرن ششم قرار می دهند، تأیید می کنند.۳۱

نخستین داعی قهستانی، سید شاه ملنگ بود که حکمرانی خود را در شغنان، یکی از نواحی عمده بدخشان، مستقر ساخت. به دنبال او داعی دومی به نام میر سید حسن شاه خاموش روی کار آمد. این داعیان، سلسله پیران و میران را تشکیل دادند که بر شغنان، روشان و نواحی مجاور بدخشان در منطقه آمودریای بالا (جیحون علیا) تا روزگاران جدید حکومت می کردند.۳۲

د) اسماعیلیان افغانستان در دوره مغولیان و تیموریان (قرن هفتم تا نهم هجری)

حمله چنگیز به افغانستان در سال ششصد قمری آغاز شد که علی­رغم مقاومت سرسخت مردم افغانستان، مغول­ها بر بیشتر این سرزمین مسلط شدند. پیامد حمله مغول به این کشور، آسیب­های بزرگی بود که بر فرهنگ، اقتصاد و اجتماع آن وارد شد و شهرهای گوناگون تخریب گردید. حدود صد سال پیش از این مقطع، یعنی در سال ۴۸۷ق، اسماعیلیه در مجموع جهان اسلام به دو شاخه نزاری و مستعلوی تجزیه شده بود و در قهستان ایران سلسله نزاری حاکم بود. قلعه الموت (پایگاه اسماعیلیان نزاری در ایران) در سال ۶۳۳ق به دست مغول­ها تخریب گردید و حکومت قهستان توسط مغولان به حاکمان سنی آل­کرت (حاکمان هراتی) واگذار شد.

حکیم سعدالدین­ بن شمس ­الدین، معروف به نزاری قهستانی، نخستین مؤلف نزاری پس از الموت، در آغاز جوانی در دستگاه اداری مؤسس آل­کرت، یعنی شمس­الدین محمد اول (۶۷۶ ـ ۶۴۳ق) و جانشینان او خدمت می کرد. روش نزاری قهستانی که بیانی شاعرانه و صوفیانه داشت تا اندیشه های اسماعیلی خود را پنهان کند، الگوی بسیاری از نویسندگان بعدی نزاری در افغانستان، ایران و آسیای مرکزی شد.۳۳ کوه­های پامیر و هندوکش و مناطق بدخشان که در حصار این کوه­ها بود، از بلیه مغول مصون ماند۳۴ و پناهگاهی برای اسماعیلیان نزاری شد که از بیم قتل­عام مغول از قهستان فرار کرده بودند.

در این دوره، اسماعیلیان بدخشان و نواحی پیرامون آن که پیش از سقوط الموت به امامان نزاری ایمان آورده بودند، از تأثیرات حمله مغول به دور ماندند و در دوره بعد از الموت، سنت ادبی تا حدی ویژه از آن خود به وجود آوردند. اینان با اهمیت دادن ویژه به آثار ناصرخسرو، مقدار زیادی از آثار موجود نزاری را از دوره الموت و بعد از آن که به زبان فارسی نوشته شده بود، حفظ کردند.۳۵

قاسم شاه، فرزند شمس­الدین محمد، نیز شمس­الدین سبزواری را با اعطای منصب پیر به سوی شرق ایران فرستاد. وقتی شمس­الدین سبزواری وارد بدخشان شد، مردم بسیاری به دیدار او شتافتند و او آنان را به پذیرش مذهب اسماعیلی و ادای سوگند بیعت با امام قاسم شاه ملزوم ساخت. وی پس از آن در تبت صغیر، غزنی، چیناب، وانل­نگری، دره های هندوکش و پامیر، کشمیر و هندوستان به انجام مأموریت پرداخت.۳۶

بدخشان و نواحی آن در نیمه نخست قرن نهم هجری جزء امپراطوری تیموری درآمد. پس از آن، بدخشان را ازبک­ها گرفتند، ولی میران اسماعیلی شغنان، همانند سلسله تیموریان محلی، پیوسته در برابر ازبک­ها مقاومت می­کردند. در سال ۹۱۳ق شاه رضی­الدین­بن طاهر، یکی از امامان محمد شاهی، از پایگاه دعوت خود در شرق ایران به بدخشان آمد و به کمک پیروان محلی خود زمام حکومت بخشی از بدخشان را به دست گرفت. در جنگ سال ۹۱۵ هجری، شاه رضی­الدین کشته شد و در نتیجه، نزاریان بدخشان که آن زمان از شاخه محمد شاهی بودند، به شدت به وسیله امیران تیموری محل مورد آزار و اذیت قرار گرفتند.۳۷

پس از این، رابطه اسماعیلیه با تصوف پررنگ شد و اسماعیلیان خود را در پشت خرقه صوفیان پنهان کردند.۳۸ سلطه مغولان و تیموریان بر افغانستان به صورت کلی سبب شد که مدارس، کتابخانه ها، نخبگان و مجموعه فرهنگ به شدت صدمه ببیند و گونه ای روحیه تقدیرگرایی به وجود آید. تحت چنین شرایطی، علاوه بر اسماعیلیان، مردمان دیگری نیز به زیّ صوفیان درآمدند که تا امروز هم این جریان به اشکال گوناگون در این سرزمین به حیات خود ادامه داده است.۳۹

ه) اسماعیلیان افغانستان در دوره انجدان (قرن نهم و دهم هجری)

در نیمه نخست قرن نهم هجری، امامان نزاری قاسم شاهی در زیّ پیران صوفی در انجدان سر برآوردند. انجدان که در مرکز ایران، در حوالی محلات و قم واقع است، مدتی بیش از دو قرن مقر امامان نزاری قاسم شاهی باقی ماند.۴۰ مستنصر بالله دوم (۸۸۵ ـ ۸۶۸ش) نیز عده ای از داعیان معتمد خویش را به نقاط مختلف ایران، افغانستان و آسیای مرکزی فرستاد.۴۱

وقتی شاه اسماعیل صفوی (۹۳۰ ـ ۹۰۷ق) دستور قتل شاه طاهر، معروف ترین امام سلسله نزاری قاسم شاهی در دوره انجدان را در سال ۹۲۶ق صادر کرد، شاه طاهر به هندوستان گریخت و فعالیت­ها و خدمات خود را در احمدنگر هندوستان آغاز کرد. در دوره ای که او در احمدنگر به سر می برد، چند نفر از داعیان بدخشان، از جمله میرزا صوفی و میرزاجان محمد کابلی و سید حیدرشاه، سیدشاه محمد و برخی دیگر از بدخشانی­ها، به دیدار او آمدند و امام آنان را راهنمایی نمود.۴۲

دوره انجدان شاهد تجدید حیات فعالیت­های ادبی نزاریان بود. قدیمی ترین نتیجه این تجدید حیات ادبی به زبان فارسی به وسیله ابواسحاق قهستانی (نیمه دوم قرن نهم هجری) و خیرخواه هراتی (متوفای بعداز ۹۶۰ق) پدید آمد. محمدرضا بن سلطان حسین غوریانی هراتی، معروف به خیرخواه هراتی، نویسنده و شاعری پرکار بود. امام مستنصر بالله دوم او را به عنوان داعی به جانشینی پدرش که از داعیان یا پیران محلی در زادگاه خویش در مغرب افغانستان بود، نصب کرده بود.۴۳

سخنان مستنصر بالله دوم در کتاب پندیات جوانمردی و دیگر آثار خیرخواه هراتی منعکس شده است. نسخه های پندیات جوانمردی هنوز در مجموعه های خطی نزاری در بدخشان و دیگر مناطق اسماعیلی­نشین افغانستان نگهداری می شود. عبدالسلام شاه نیز به تبعیت از پدرش، مستنصر بالله دوم، نزاریان محمد شاهی افغانستان را دعوت کرد که بیعت خود را تغییر دهند و به متابعت از امامان بر حق، یعنی امامان قاسم شاهی بپردازند.۴۴

در قرن نهم، باید از یکی از نویسندگان سرشناس اسماعیلیان در بدخشان، یعنی سهراب ولی بدخشانی نام برد که در حوالی ۸۵۶ به تألیف اشتغال داشته است. از نوشته های مهم او سی و شش صحیفه است که در زبان بدخشانی­های امروز بدین نام مشهور است و در اصل صحیفه الناظرین نام داشته است. کتاب دیگر او رساله ای بدون عنوان است. علاوه بر این، رسالات و کتب دیگری نیز برای او نام برده اند. بدخشانی­ها در قرن نهم و دهم نویسندگان دیگری نیز داشته اند.

و) اسماعیلیان افغانستان در قرون اخیر

۱٫ ابهامات و کمبود اطلاعات

متأسفانه، درباره تاریخ جدید اسماعیلیان افغانستان اطلاعات چندانی در دست نیست. نه محققان خارجی در این زمینه کار مناسبی ارائه داده اند و نه مورخان افغانستان به تاریخ و تحولات اسماعیلیه افغانستان بذل توجه نموده اند. خود اسماعیلیان افغانستان نیز از قرن یازدهم به بعد و پس از خیرخواه هراتی و سهراب ولی بدخشانی، نویسنده و شخص مطلع قابل توجهی نداشته اند. اسماعیلیان افغانستان در دوره های اخیر تا حدی از لحاظ علمی و فرهنگی در انحطاط افتادند و در عقایدشان خرافی تر شدند و سرشان را در لاک تقیه فرو بردند و این تقیه افراطی ایشان کار را برای محقق دو چندان مشکل می­نماید.

۲٫ آقاخان ها و اسماعیلیان افغانستان

آقاخان محلاتی که رهبر نزاریان و از نوادگان رهبران انجدان بود، در زمان فتحعلی­شاه قاجار با حکومت درگیر شد و در سال ۱۲۵۸ق به افغانستان فرار نمود. آقاخان در قندهار مستقر شده بود و نمایندگان پیروانش از بدخشان و اماکن دیگر دور او جمع شدند.۴۵ جوامع اسماعیلی این مناطق اکنون می کوشیدند تا تماس­های مستقیم تری با امام خویش برقرار کنند.

انگلیسی­ها وضعیت اسماعیلیان کابل و اطراف آن را نیز بررسی کرده بودند. راولینس، تحصیلدار انگلیسی قندهار، گفته بود که یکصد خانوار در کابل اعتقاد به خدا بودن آقاخان دارند.۴۶ سرانجام، قیام محمد اکبرخان در قندهار سبب شد که آقاخان به تبع انگلیسیان شهر را ترک گوید و به سند پناه ببرد.۴۷

۳٫ عبدالرحمن خان و سرکوب اسماعیلیان

عبدالرحمن خان که در استبداد گوی سبقت را از همه حکام افغانستان برده بود، به طور گسترده به قلع و قمع شیعیان پرداخت. طبیعتاً مظالم عبدالرحمن بر اسماعیلیان افغانستان نیز بی­سابقه بوده است.

در سال ۱۳۰۵هـ­. اسماعیلیان به دلیل استنکاف از پرداخت مالیات، توسط عبدالرحمن تحت تعقیب قرار می گیرند. هزاره های اسماعیلیِ مناطق ترکمان، پارسا و شیخ علی (مناطقی در ولایت پروان) سرکشی می کنند و با حاکم محلی خود درگیر می شوند و او را زندانی می کنند. در سال ۱۳۰۶هـ.. مناطق چندی که اسماعیلی­نشین بودند، توسط دولت سرکوب و احیاناً از جایی به جایی کوچ داده می شوند. این مناطق عمدتاً در ولایت بدخشان بوده است (مثل رستاق، شغنان، دوشان، حضرت امام و…).۴۸

اسماعیلیان، یا به تعبیر ملا فیض محمد کاتب هزاره، «هزاره­های آقاخان محلاتی مشرب»، از مناطق شیخ علی و تاله و برفک در سال ۱۳۰۷هـ. به تمرد از حکومت پرداختند و در پی آن، حکومت به سرکوب آنان می­پردازد و در این سرکوب، غیر اسماعیلیان منطقه نیز به کمک نیروهای دولتیِ اعزام شده از کابل برمی­خیزند. پس از مدتی در همین سال درگیری شدید دیگری بین نیروهای دولتی و اسماعیلیان از طوایف «کرم علی»، «علی جم» و «نیک پی» (از هزاره­های شیخ علی) اتفاق می­افتد. در ادامه جنگ و گریز، سرانجام هزاره های اسماعیلی به سنگلاخ­ها و مغارات و سوراخ­های کوه­ها پناه می برند و عبدالرحمن خان دستور می دهد که جنگجویان دولتی همه اموال ایشان را تملک کنند و اسیران را به کابل بفرستند.۴۹

دو درگیری شدید دیگر نیز در همان سال بین اسماعیلیان شیخ علی و نیروهای دولتی اعزامی از کابل پیش می آید و در نتیجه، حکومت عده ای از هزاره های اسماعیلی را از شیخ علی به فیض آباد بدخشان، چند خانوار را به دره نعلبک دوآب و ۵۳ خانوار از اهل ترمیشی را به بلخ و مزار شریف تبعید می کند و عده­ای هم به کوه­ها پناه می­برند. برخی از اسماعیلیان شیخ علی نیز به گرشک و لهوگرد در هرات تبعید می­شوند و تعدادی هم درکارگاه­های پرده­بافی و کرسی نیین و کارخانه چرم­گیری و حکاکی به کار گمارده می شوند.۵۰

در سال ۱۳۰۸هـ. نیز بین نیروهای دولتی با اسماعیلیان هزاره شیخ علی درگیری پیش می­آید که در اثر آن، اسماعیلیان به شدت سرکوب می شوند و افسران دستور می­دهند که نظامیان، اموال، حیوانات، زنان و دختران ایشان را تملک کنند. اما این خودسری افسران ظاهراً مورد پسند عبدالرحمن واقع نمی­شود و دستور به بازگرداندن اموال و زنان و دختران اسماعیلیان می­دهد. اسماعیلیان که دیگر رمقی برای مقابله با دولت نداشتند، با هر وسیله­ای می­خواستند حکومت را از خود راضی کنند؛ به همین جهت، اموالی را که افسران و نظامیان از آن­ها به تاراج برده بودند، حتی پس از دستور عبدالرحمن به بازگشت آن، به حکومت و شاه بخشیدند۵۱ تا شاید باعث دل­نرمی حضرت والا نسبت به خودشان شوند.

۴٫ جغرافیای انسانی امروز اسماعیلیان افغانستان

وضعیت خفقان و استبداد و سرکوب­های شدید اسماعیلیان به دست حاکمان کشور در سده های اخیر سبب شد که اسماعیلیان سر در لاک خود فرو ببرند و با پنهان­کاری و لزوم حفظ اسرار، برای شهروندان افغانستان ناشناخته باقی بمانند. اما آن­گونه که قرائن نشان می دهد، اسماعیلیان هرچند در مقیاس محدود، در اکثر شهرهای افغانستان حضور دارند. ایشان در برخی موارد خود را اثناعشری معرفی می کنند و در موارد دیگری، در پوستین سنیان یا صوفیان سنی درآمده اند و تشخیصشان برای دیگران تا اندازه ای مشکل است؛ هرچند در برخی ولایات مذهب خود را آزادانه آشکار می کنند. آنچه مسلم است، شیعیان اسماعیلی در ولایات ذیل حضور دارند:

۱٫ بدخشان: از زمان ناصرخسرو به بعد، تمرکز بیشتر اسماعیلیان در بدخشان و نواحی آن بوده است. اسماعیلیان نزاری بدخشان که از آغاز قرن سیزدهم هجری از فرقه محمدشاهی به پیروی از امامان قاسم­شاهی گرویدند، بیشترین اسماعیلیان افغانستان هستند. بر اثر تعیین مرز بین روسیه و انگلیس، تماس اسماعیلیان با رهبرانشان کم شد. آخرین تماس آقاخان سوم با پیروانش در این مناطق، در سال ۱۹۲۳ بود که در این سال وی پیر سبزعلی (متوفای ۱۹۳۸م) را که از مردم خوجه بود، به عنوان سفیر خویش در بدخشان منصوب کرد.۵۲

نظام شورایی متحدالشکل و هیأت­های وابسته آن که بر اساس «قانون اساسی مسلمانان شیعه امامی اسماعیلی» در سال ۱۹۸۶م و به دست پرنس کریم آقاخان چهارم ایجاد شد، جماعت­های اسماعیلی بدخشان افغانستان و تاجیکستان و دیگر اسماعیلیان افغانستان را در بر نگرفته است، چنان که اسماعیلیان ایران نیز از شمول آن خارج اند.۵۳ این جوامع از طریق نظام­های دیگری که مبتنی بر کمیته های خاص است اداره می شوند. در سال­های اخیر، توجه خاصی به امور مذهبی و اجتماعی ـ اقتصادی اسماعیلیان بدخشان می شود.

سنت ادبی خاص جماعت نزاری بدخشان و نواحی مجاور آن، لایه های متعددی از ادبیات اسماعیلی را عرضه می دارد. ایشان کتاب مجهول المؤلف ام الکتاب، آثار اصلی و جعلی ناصرخسرو، آثار فارسی دوره الموت و بعد از الموت، از جمله رسالاتی را که تلفیق آرای اسماعیلی را با اندیشه های صوفیانه نشان می دهد، و آثار ناشناخته ای را که انتساب آن­ها به نزاریان قطعی نیست، برای ما حفظ کرده اند و نقش بسیار مهمی در حفظ ادبیات نزاری که به زبان فارسی نوشته شده است، داشته اند.۵۴

آن­ها در سید بودن ناصرخسرو تردیدی به خود راه نمی دهند و اسناد و مدارکی نیز در این زمینه ارائه می کنند.۵۵ قبر ناصرخسرو امروزه به عنوان یک زیارتگاه در یمگان مطرح است، ولی بیشتر زائران و خادمان آن اهل سنت اند که معتقدند سید و از اولاد شاه سید ناصرند.۵۶

یکی از خصوصیات اصلی بدخشانیان این است که عنوان اصلی کتاب را نمی آورند و تعداد ابواب یا فصول آن را عنوان قرار می دهند. آنان کتاب روضه التسلیم، منسوب به خواجه نصیرالدین طوسی را که به ۲۸ تصور تقسیم شده است، تصورات نام نهاده اند. کتاب صحیفه الناظرین سید سهراب ولی بدخشانی که به ۳۶ صحیفه تقسیم شده است، سی و شش صحیفه نام گرفته است؛ چنان­که یکی از کتب اصلی ناصرخسرو نیز به شش فصل شاه سید ناصر معروف است.

در مقدمه تاریخ بدخشان به نقل از استاد خلیل­الله خلیلی راجع به مقبره ناصرخسرو مطالبی درج شده است که به آگاهی افزون تر از نفوذ مذهب اسماعیلیه و جایگاه آن در بدخشان کمک می کند.۵۷

۲٫ کابل: در ولایت کابل و نواحی آن نیز تعدادی اسماعیلی حضور دارند که ایشان نیز تا قرن یازدهم و دوازدهم هجری پیرو سلسله نزاری محمدشاهی بوده اند، ولی پس از آن به سلسله قاسم­شاهی گرویده اند و از امامان آقاخانی پیروی می کنند.۵۸ اسماعیلیان کابل و نواحی آن به «علی­اللهی» معروف اند.۵۹

۳٫ بامیان: در ولایت بامیان، اسماعیلیان در این مناطق زندگی می کنند: ۱. شیبر؛ ۲. شنبل؛ ۳. عراق و ۴. درّه شکاری.۶۰ حاج کاظم زیدانی می گوید:

در مناطقی چون درّه شکاری و بامیان، آثار قلعه های مخروبه زیادی به جای مانده است که به نظر می رسد از آن اسماعیلیان بوده اند. زیرا باقلاع «الموت» و سایر قلعه های اسماعیلی شباهت دارند.۶۱

۴٫ میدان: در ولایت وردک و میدان نیز اسماعیلیان در این مناطق حضور دارند: ۱. سیاه سنگ؛ ۲. کالو۶۲ و ۳. بهسود. اسماعیلیان بهسودی همانند اثناعشری­ها، مراسم محرم و عزاداری برپا می دارند و در آداب خود تفاوت چندانی با اثناعشری­ها ندارند، هرچند از سوی اثناعشری­ها تحقیر و به عنوان غلات شناخته می شوند.۶۳ بر اساس گفته برخی شاهدان عینی، اینان به ظواهر شرع و نماز و روزه نیز تقید و التزام ندارند. در برخی منابع نیز ایشان «علی­اللهی» نامیده شده اند. تیمور خانوف از برنس چنین نقل می کند:

«به شهادت برنس در سال ۳۰ قرن ۱۹ یک نفر از رهبران علی­اللهی که در ایران و ترکیه پیرو داشت، کوشش کرد در منطقه بهسود تبلیغاتی را به نفع خود راه اندازد، اما آن فعالیت­ها به یک جنگ واقعی مذهبی مبدل گشته و با نابودی کامل فرقه علی­اللهی پایان یافت.» (کتاب مسافرت به بخارا، قسمت ۱ـ۲، چاپ مسکو، ۱۸۹۴م، صص ۲۶۳ـ۲۶۴). روحانیون شیعه مذهب و همچنین رهبران طوایف هزاره دائماً می کوشند تا هیچ فرقه مذهبی دیگری در مناطق اشغالی آن­ها نفوذ ننماید.۶۴

۵٫ پروان: بعد از ولایت بدخشان، یکی از مراکز پرتراکم اسماعیلیه، ولایت پروان است و بیشتر اسماعیلیان امروزی ولایت کابل نیز از پروان بدانجا نقل مکان کرده اند. بیشترین مناطق اسماعیلی­نشین در پروان، درّه شیخ علی و سرخ پارساست که شامل این طوایف هزاره می شود: ۱. علی جم؛ ۲. کرمعلی؛ ۳. نیک پی؛ ۴. برمک و…۶۵ از ولایت پروان، دانشجویانی اسماعیلی در جمهوری اسلامی ایران مشغول تحصیل اند که متعلق به طایفه کرمعلی هستند. چنان­که قبلاً هم گفته شد، در اثر تنش­های طوایف شیخ علی و سرخ پارسا با حکومت عبدالرحمن خان جابر، بسیاری از خانواده های این طوایف در مناطق غربی و شمال شرقی افغانستان تبعید و پراکنده شدند. علاوه بر دانشجویان، خانواده های دیگری از طوایف شیخ علی و سرخ پارسا نیز امروز در ایران حضور دارند.

۶٫ بغلان: در ولایت بغلان، اسماعیلیان در این فرمانداری­ها سکونت دارند: ۱. دوشی؛ ۲. تاله؛ ۳. برفک؛ ۴. درّه کیان؛ ۵. کیله گی؛ ۶. لرخاب…۶۶ درّه کیان از مناطق مهم اسماعیلی­نشین است که برخی تصور می کنند اسماعیلی­ها عمدتاً در این منطقه حضور دارند. به همین جهت، گاهی در محاورات به اسماعیلی­های افغانستان «کیانی ها» گفته می شود. دلیل آن هم این است که در دوره های اخیر، رهبری اسماعیلیان افغانستان به دست سادات خانواده نادری بوده است و امروزه نیز سید منصور نادری پس از پدرش رهبری اسماعیلیان افغانستان را به عهده دارد. سید منصور نادری به «بچه (پسر) سید کیان» نیز معروف است؛ زیرا پدرش بیشتر به نام «سید کیان» شناخته می شده است. سید منصور نادری سواد چندانی ندارد و طبق گفته های بصیر احمد دولت­آبادی که یکی از مورخین معاصر افغانستان است و با اسماعیلیان تا اندازه ای مراوده دارد، باسوادترین فرد اسماعیلیان افغانستان، سید جعفر نادری، فرزند سید منصور نادری است که تحصیلات دینی و غیردینی دارد و در غرب هم تحصیلاتی داشته است.

سید منصور نادری امروز به عنوان نماینده پرنس کریم آقاخان چهارم در افغانستان فعالیت دارد و برخی طلاب اسماعیلی نیز با حمایت او به ایران فرستاده شده اند و از سوی او تأمین مالی می گردند.

یکی از دلایل دیگر شهرت اسماعیلیان دره کیان این بوده است که ایشان به رهبری خانواده نادری، حزب و دستگاه سیاسی نظامی داشته اند. البته ایشان در دوران جهاد علیه شوروی با دیگر شیعیان همگام نشدند و روابط نزدیک خود را با دولت کابل که مورد پذیرش مجاهدین نبود، حفظ کردند. پس از پیروزی مجاهدین و خروج شوروی از افغانستان، اسماعیلیان دره کیان و سید منصور نادری به ائتلاف شمال پیوستند و یک فرقه (لشکر) را نیز با مشارکت جنبش شمال (به رهبری ژنرال دوستم) و حزب وحدت اسلامی تشکیل دادند که فرماندهی فرقه نیز به دست حسام­الدین، یکی از معاونین سید منصور نادری بوده است.

۷٫ کنر، لغمان، کاپیسا و ننگرهار: در این استان­ها بیشتر نورستانی­ها حضور دارند که اصالت یونانی دارند و جدید­الاسلام گفته می شوند، زیرا بعدها به دین اسلام مشرف شده اند.۶۷ مناطق ایشان پس از تشرف به دین اسلام نورستان نام گرفت و پیش از آن به کافرستان معروف بوده است.۶۸ نورستانی­ها از چهار قوم نسبتاً بزرگ کاموز، هلار، سلار، کاموج و پانزده فرقه کوچک تر دیگر در پانزده فرمانداری و بخش­داری در این استان­ها و از جمله استان بدخشان زندگی می کنند. ایشان با زبان سانسکریت تکلم می کنند.۶۹

نورستانی­ها بیشتر به علی­ اللهی معروف اند، ولی قرائن بسیاری در دست است که ایشان با دیگر اسماعیلیان افغانستان تفاوت چندانی ندارند. ایوانف می گوید:

در بعضی نقاط افغانستان جماعت نزاری­ها هنوز به نام علی اللهی خوانده می شوند، گرچه آنان در واقع با علی­ اللهی های ایران و کردستان فرق دارند و به احتمال زیاد از اعقاب قرامطه هستند.۷۰

در منابع متعددی که درباره اسماعیلیان نوشته شده است، و نیز در کتب تاریخی افغانستان، گاهی اسماعیلیان این کشور به عنوان علی­ اللهی معرفی می شوند و گاهی تصریح می شود که ایشان اسماعیلی اند و علی­ اللهی لقب گرفته اند.۷۱ قبلاً هم اشاره شد که اسماعیلیه کابل و بهسود نیز به علی­ اللهی معروف اند.

در بخش عقاید اسماعیلیه افغانستان اشاره خواهیم کرد که عقایدی که به علی­ اللهی های افغانستان نسبت داده می شود، همان عقاید سایر اسماعیلیان این کشور است. سید جمال­الدین نیز در تتمه البیان فی تاریخ الافغان۷۲ به برخی عقاید ایشان اشاره می کند که با عقاید سایر اسماعیلیه افغانستان تشابه زیادی دارد. روابط نورستانی­ها با اسماعیلیه بدخشان نیز برقرار است و عده ای از ایشان اساساً در بدخشان توطن گزیده اند. یادآوری این نکته هم ضروری است که بخشی از نورستانی­ها، شیعه اثناعشری اند.۷۳

۸٫ سمنگان: در ولایت سمنگان، اسماعیلی­ها در فرمانداری­ها و بخشداری­های دره صوف و روی دو آب زندگی می کنند.۷۴

۹٫ زابل: در ولایت زابل، طوایف پاینده محمد (دادخان، صحبت خان و محمد خان) که از طوایف دایچوپان می باشند، اسماعیلی هستند.۷۵

غیر از ولایت­های نامبرده، در ولایت­های قندهار، فاریاب، جوزجان، بلخ و… نیز احتمالاً گروه­هایی از اسماعیلیان حضور دارند که اطلاع تفصیلی از آن­ها در دست نیست. مذهب اسماعیلی به ویژه در ولایت قندهار ریشه دیرینه دارد. آقا محمدخان با حمایت اسماعیلیان، سپاهی تشکیل داد و آهنگ فتح هرات را داشت. در زمان عبدالرحمن­خان جابر نیز تعدادی از خانواده های اسماعیلی شیخ علی و سرخ پارسا از ولایت پروان به قندهار، گرشک و… تبعید شدند.

لازم است یادآوری شود که از نظر تمایزات نژادی، اسماعیلیان بدخشان تاجیک، نورستانی­ها یونانی­تبار و سایر اسماعیلیان افغانستان عمدتاً از نژاد هزاره و بخشی هم از سادات هستند. اسماعیلیان قندهار نیز احتمالاً از سه نژاد هزاره، بلوچ و پشتون اند.

۵٫ وضعیت فرهنگی و جهان­بینی امروز اسماعیلیان افغانستان

از باورهای اسماعیلیان امروز افغانستان اطلاعات دقیق و زیادی در دست نیست. دست­یابی به عقاید ایشان نیازمند تحقیق میدانی گسترده است؛ به­ویژه اینکه آنان در زمینه حفظ اسرار مذهبی خود بسیار سختگیرند.

من خود به مدت پنج سال با یکی از اسماعیلی مذهبان روابط نزدیکی داشته و دارم، اما در این پنج سال از مذهب او مطلع نشده ام. پس از آگاهی از اسماعیلی بودنش نیز هرچه کوشیدم اطلاعاتی در زمینه اسماعیلیان افغانستان ارائه دهد، سودی نداشته و حتی یک جمله در این خصوص به زبان نیاورده و فقط وعده معرفی محققان دیگری را داده است که آن نیز تاکنون عملی نشده است.

همین پنهان­کاری سبب رواج شایعات گوناگون در میان غیراسماعیلیان کشور شده است. یکی از شایعات به­ویژه در میان اهل سنت این بوده است که سید منصور نادری، رهبر اسماعیلیان افغانستان، بر سر دروازه خانه خود نوشته بوده است: «اینجا عرش است؛ جای پر زدن جبرئیل نیست»! یک سنی که این نوشته را می بیند، در زیر آن می نویسد: «فرعون گشته ای، اینجا رود نیل نیست»!

اطلاعات غیراسماعیلیان افغانستان درباره عقاید اسماعیلیان بسیار محدود است و حتی اثناعشری­ها دیدگاهی بسیار منفی درباره آن­ها دارند، اما این روشن است که خرافات دامن اسماعیلیان افغانستان را گرفته است و آنان بر اثر فقدان افراد آگاه، در دوره های اخیر افت فرهنگی شدیدی داشته اند.

حاج کاظم یزدانی، از مورخان معاصر افغانستان، که تا اندازه ای در باب اسماعیلیه و عقایدشان تحقیق کرده است، می گوید:

شاید قریب سه درصد از جمعیت افغانستان، شیعه اسماعیلی باشند… شیعیان اسماعیلی افغانستان از محروم ترین و مظلوم ترین طبقات این کشور بوده اند و در طول تاریخ، مصائب و آلام بی شمار دیده اند. علاوه بر آنکه از طرف رژیم­های وقت افغانستان تحت فشار قرار می گرفتند، اکثریت ملت افغانستان نیز آنان را یک فرقه غالی و حتی مشرک پنداشته، انواع توهین و تحقیر و آزار را در حقشان روا می داشتند. حتی شیعیان دوازده امامی که خود مورد توهین و تحقیر از طرف اکثریت قرار می گرفتند، اسماعیلی­ها را از خود طرد می کردند؛ در صورتی­که اسماعیلی­ها اتهام غلو را رد نموده، خود را مسلمان می دانند و فقط یک گروه از اسماعیلیه را که به نام نصیریه۷۶ یاد می شوند، غالی می دانند.

مذهب اسماعیلیه در افغانستان امروز سخت دچار انحطاط فکری شده است. خرافات بسیار در آن راه یافته و جهان­بینی فعلی شان گویا بدین قرار است که: «خداوند جهان را آفرید، اختیار و اراده آن را به دست حضرت علی (علیه‌السلام) سپرد و آن حضرت، قاسم ارزاق است و اوست که در بالین هر محتضر، چه مؤمن و چه کافر، حاضر می شود. قبض روح شیعیان و حساب روز قیامت به دست اوست. آنچه برای یک انسان سعادت می آورد، میزان عشق و علاقه او به حضرت علی و ائمه اسماعیلیه می باشد. بهترین عمل، کاری است که امام زمان از آن خوشش آید. بنابراین، اگر یک شیء گران­بها در نزد یکی از اسماعیلیه باشد، او موظف است که آن را اول به امام زمان یا نایبش عرضه کند؛ اگر قبول کرد، از آن امام است، وگرنه صاحب اصلی اش دوباره می تواند آن را تصرف کند. مردم وظیفه دارند که از راه­های گوناگون اسباب لذت و کامرانی امام را فراهم کنند. لذت بردن امام عیب نیست؛ زیرا جهان به طفیل او خلق شده است و تمام ثروت­های جهان در واقع از آن اوست و او صاحب اختیار اصلی زمین می باشد. اگر مالی در دست دیگران باشد، امانتی است از امام. اسماعیلیان سالانه مبالغی به عنوان عشریه به امام و یا نماینده او می دهند. تعدادی از هزاره ها که از ظلم عبدالرحمن در بخارا فراری شده بودند… در همان حال موظف بودند که سالانه مبلغی برای امام در بمبئی ارسال دارند… همه ساله از طرف رهبرانشان رمز شناخت برایشان می رسد که کسی جز اسماعیلیان از این رمز آگاه نمی شود.» ۷۷

هالیستر نیز ضمن آنکه می گوید اسماعیلیان نزاری در مناطق پشتو زبان شمال کابل «علی­اللهی» نامیده می شوند، از ایوانف نیز نقل می کند که در بعضی نقاط افغانستان، جماعت نزاری­ها هنوز به نام «علی­اللهی» خوانده می شوند که در حقیقت از اعقاب قرامطه هستند. سپس از زبان ایوانف اضافه می کند که اکبر مشایخ تکفیر شده را به قندهار فرستاد تا در ازای ایشان چند اسب بفرستند و با علوی­ها نیز همین­گونه رفتار شد.۷۸ به گفته ایوانف، علی­اللهی ها یا همان اسماعیلیان افغانستان عقیده دارند که ارواح سماوی بارها به صورت محسوس و ملموس ظاهر شده اند و حق در وجود علی (علیه‌السلام) که ایشان او را به عنوان «علی­الله» می پرستند، متجلی گردیده است. اینان برای این تجلی، لفظ «جسم» و گاهی «لباس» را به کار می برند. این فرقه به تقمص و تناسخ ارواح اعتقاد دارند و لذا گوشت نمی خورند. به عقیده آن­ها وقتی علی (علیه‌السلام) از جهان رفت، به آفتاب بازگشت که همان علی بود و بدین مناسبت آفتاب را هم «علی­الله» می خوانند. آنان اصالت قرآن موجود را مخدوش می دانند و برخی نیز آن را مجهول دانسته اند. این اصل که روح خداوند در امامی دمیده می شود و از کالبد او به کالبد امام دیگر منتقل می گردد، مورد قبول آن­هاست. ایشان معتقدند محمد (ص)، رسولِ «علی­الله» بوده است و چون خدا دانست که محمد (ص) برای امور رسالت تنهاست، خود به جهت یاری پیامبرش به کسوت بشری درآمد. در آداب و رسومشان نیز وجوه اشتراک فراوانی با خوجه های هندی دارند: مسجد ندارند، آداب طهارات را لازم نمی دانند، گوشت خوک نمی خورند، شراب نمی نوشند، چند زنی را جایز نمی دانند، طلاق را جایز نمی دانند و به نظام عالمی غریب و خاص اعتقاد دارند.۷۹

به نظر می رسد برخی از آداب و رسوم ذکر شده به خوجه های افغانستان اختصاص داشته باشد. این آداب در مورد همه اسماعیلیان این کشور عمومیت ندارد؛ هرچند خوجه ها و اسماعیلیان در بسیاری از آداب و رسوم با هم اشتراک دارند. علامه حسن­الامین که ظاهراً خود نیز سفری به افغانستان داشته است، می گوید:

فرقه خوجه در افغانستان به نام «موالی» حضور دارند. این فرقه هرچند به آقاخان تعلق ندارند، ولی عقاید دینی شان با آغاخانیه شباهت دارد.۸۰

فرهاد دفتری از میان آداب و رسوم اسماعیلیان افغانستان، به احترام خاص به مردگان و آیینهای بومی ویژه ای چون رسم «چراغ روشن» برای مردگان اشاره می کند.۸۱ البته باید گفت احترام ویژه به مردگان شامل دیگر مردم افغانستان نیز می شود. بسیاری از دوازده امامی­ها از خاک یا ریگ­های قبر بزرگ خانواده به عنوان تبرک استفاده می کنند و چه بسا معتقدند که روح او همواره در خانه حضور دارد… .

سید جمال­الدین نیز درباره اسماعیلیان شیخ علی و طایفه جمشیدی می گوید:

این دو طایفه بهره ای از مذهب شیعه نبرده اند؛ مگر دشمنی با خلفا، دوست داشتن علی (علیه‌السلام) و برپایی عزاداری در عاشورا… هیچ­کس از ایشان از اظهار مذهب خود تقیه نمی کند… حتی اگر از مذهب آنان پرسیده شود، با غلو و بدون مبالات می گویند «ما بنده علی هستیم». ایشان در مذهب خود بسیار دلبستگی دارند… فرد سنی ای که یک کنیز اسماعیلی داشته است، بر او سخت می گیرد و مورد آزارش قرار می دهد تا سنی شود، اما کنیزش به شدت خشمگین می شود و می گوید: «اگر سگ باشم آسان تر است بر من تا اینکه سنی باشم»! از آدابشان این است که اموات خود را در هنگام دفن با کلمات ذیل تلقین می دهند: «هرگاه نکیر و منکر نزد تو آمد، نترس. مولایت علی (علیه‌السلام) نزد تو خواهد آمد و آن دو را از پیش تو دور خواهد ساخت»! خانواده و اهل مرده مقداری از موی خود را کنده و بعد از دفن مرده بر سر قبر او می اندازند… حکومت از ایشان «بز» به عنوان مالیات می گیرد و در صورتی که در ادای آن تأخیر کنند و با تراکم مالیات، از پرداخت آن عاجز شوند، حکومت دخترانشان را به­جای بز مالیات می گیرد! ایشان شرفاء (سادات) را بی­نهایت تعظیم می کنند و شرفاء از دیگران، با ویژگی تکبر و سلام ندادن هنگام ورود در مجالس و به کار بردن فحش در گفتگویشان با دیگران مشخص می شوند.۸۲

آنچه درباره عقاید و آداب و رسوم جماعت اسماعیلی افغانستان گفته آمد، تا حد زیادی با اظهارات برخی طلاب بدخشانی در مورد عقاید و آداب و رسوم اسماعیلیان بدخشان تطابق دارد. بر اساس اطلاعات به­دست آمده از ایشان، می توان موارد ذیل را درباره جهان­بینی و آداب اسماعیلیان بدخشان و نواحی آن مشخص کرد:

۱٫ ایشان ملتزم به روزه ماه مبارک رمضان نیستند؛ البته برخی از ایشان در روزهای اول، پانزدهم و آخر ماه روزه می گیرند.

۲٫ آن­ها نماز نمی خوانند، و البته گاهی یک نماز جماعت به شکل مدور برپای می کنند که آن هم طبق برنامه و نظم و ترتیب خاصی نیست و بیشتر تصادفی است. توجیه ایشان در عدم التزام به نماز و روزه این است که ما معصوم از خطا نیستیم و همواره مرتکب گناه و لغزش می شویم و نماز و روزه بدون مصونیت از معصیت و خطا سودی ندارد!

۳٫ آنان برای امامانشان جایگاه محوری در هستی قائل اند و در ارتباط با امام به غلو، حلولیت و تناسخ می رسند. ایشان معتقدند امروز پرنس کریم آقاخان تجسم حضرت علی است و روح آن حضرت در کالبد ایشان مجسم شده است و حضرت علی تجسم یافته در کالبد آقاخان، همان خداست؛ بنابراین، خدا، حضرت علی و آقاخان هر سه یکی هستند. تنها وظیفه ما کسب رضایت آقاخان و اطاعت از او و احترام اوست و همین مایه نجات خواهد بود.

۴٫ برای همه مایملک و درآمدهایشان خمس می پردازند و حتی اگر پنج پیمانه آب از نهر بردارند، باید یک پیمانه را به عنوان خمس و به یاد آقاخان در کنار درخت یا روی سبزه ای بریزند. همچنین از پنج دختر یکی را باید به عنوان خمس به رهبران محلی خود بدهند و آنان این دختران را برای آقاخان نگهداری می کنند تا او چه دستور دهد؛ خود تملک کند، یا به عقد کس دیگری در آورد.

در مجموع، اسماعیلیان امروز افغانستان از فقر فرهنگی شدیدی رنج می برند و افراد آگاه نیز در میانشان بسیار محدود است. به گفته بصیر احمد دولت­آبادی (مورخ معاصر که با اسماعیلیان مراوده دارد)، آگاه ترین فرد ایشان همان فردی است که قبلاً از آن یاد شد. فرد مذکور نیز با سفارش و حمایت ویژه سیدمنصور نادری و از سوی او به ایران آمده است. ایشان در مدتی که در ایران بوده است، با «مرکز تحقیقات اسماعیلیه» در لندن نیز مرتبط بوده و سفرهایی هم بدانجا داشته است.

آن­گونه که قرائن نشان می دهد، ایشان و طلاب اسماعیلی از وضعیت فرهنگی اسماعیلیان افغانستان، به­ویژه عملکرد خانواده نادری و شخص سید منصور، رضایت خاطر ندارند. در کتاب شناسنامه انقلاب افغانستان نوشته بصیر احمد دولت­آبادی، نقدهای عین­الدین (نماینده اسماعیلیه افغانستان در سفارت افغانستان در تهران) که بر بخش مربوط به اسماعیلیه نگاشته است، درج شده است که برای شناخت اسماعیلیان معاصر افغانستان کمک می­کند.۸۳

۶٫ صدمه فرهنگی طالبان به اسماعیلیان و میراث مکتوب افغانستان

از فرهنگ­ستیزی طالبان نه کتابخانه ها در امان بود، نه موزه ها و نه بت­های بامیان و دیگر آثار باستانی و فرهنگی بسیار باقدمت افغانستان.

برخی از کتابخانه ها که دربرگیرنده آثار خطی نفیس افغانستان بود، از جمله کتابخانه های ولایت بدخشان و دره کیان، در اختیار اسماعیلیان این کشور قرار داشته است. بسیاری از کتبی که در این کتابخانه ها نگهداری می شد، تک نسخه بوده است که متأسفانه برخی از آن­ها برای همیشه از دست رفته است.

یکی از نزدیکان سیدمنصور نادری، رهبر فرقه اسماعیلیه افغانستان، خاطرنشان می ساخت که وقتی آقای نادری از کتابخانه ملی ایران درخواست کتاب برای کتابخانه خود در دره کیان نمود، کتابخانه ملی از ما لیست کتب موجود در کتابخانه را خواست تا کتاب­هایی را که ما نداشته باشیم بدهند. وقتی لیست کتاب­های موجود درکتابخانه دره کیان را دادیم، آن­ها وحشت­زده شدند، زیرا کتاب­هایی در لیست ما بود که اصلاً در ایران وجود نداشت و شناخته شده نبود.

همین کتابخانه با هزاران جلد کتاب نفیس و نایاب و کم­یاب خود، وقتی در سال ۱۳۷۷ به دست طالبان افتاد، به آتش کشیده شد و تمام کتاب­های آن سوزانده و یا به غارت برده شد.۸۴

۷٫ دولت جدید افغانستان و آغاز فصل جدید برای اسماعیلیان

سقوط طالبان و روی کار آمدن دولت انتقالی اسلامی در افغانستان، به تمام مردم این کشور، از جمله اسماعیلیان، فرصت داد تا نفسی تازه کنند و به امید فردای بهتر بنشینند. اوضاع از جهاتی شکننده می نماید، اما همین فضای نسبتاً آزاد در مدت یک سال و نیم پس از سرنگونی طالبان، مجال تحرک دوباره برای بسیاری از شهروندان، فرهنگیان و گروه­های گوناگون این کشور را فراهم نمود. اسماعیلیان این مرز و بوم نیز در این مدت آشکارا جانی تازه گرفتند و به تکاپو برای بهبود اوضاع سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی ـ مذهبی خویش افتادند.

در پاییز سال ۱۳۸۱، آقاخان چهارم در کابل و بدخشان به بازدید از پیروان خود شتافت و پس از چند سال محرومیت اسماعیلیان افغانستان از دیدار او، پیروان افغانی اش به استقبال او رفتند. آقاخان چهارم در این سفر با حامد کرزای، رئیس دولت انتقالی افغانستان، و سایر دولتمردان در کابل نیز دیدار کرد و از آن­ها وعده همکاری با پیروانش را دریافت نمود و متقابلاً خود وعده همکاری با دولت کابل در پروژه های بازسازی این کشور را سپرد.۸۵

در ۲۲ آذر سال ۱۳۸۱، شصت و ششمین سالگرد تولد پرنس کریم آقاخان از سوی اسماعیلیان افغانستان در شهر کابل و در مسجد کابل و در مسجد جامع اسماعیلیان این شهر (جماعت­خانه) گرامی داشته شد. در مراسم بزرگداشت تولد آقاخان، سیدمنصور نادری، رهبر اسماعیلیان افغانستان، سخنرانی نمود و بر لزوم رعایت حقوق اقلیت­های مذهبی در قانون اساسی جدید تأکید کرد.۸۶

فهرست منابع:

  1. ادموند باسورث، کلیفورد، تاریخ غزنویان، ترجمه حسن انوشه، چ ۲، تهران، امیرکبیر، ۱۳۶۲.
  2. اقبال آشتیانی، عباس، تاریخ مغول، چ ۶، تهران، امیرکبیر، ۱۳۶۵.
  3. الامین، حسن، الاسماعیلیون و المغول و نصیرالدین طوسی، چ ۲، قم، مرکز الغدیر للدراسات الاسلامیه، ۱۴۱۷ق.
  4. بدخشی، میرزا سنگ، تاریخ بدخشان، ویراسته م. ستوده، تهران، بی نا، ۱۳۶۷.
  5. بوس، ماهر، آقاخان ها، ترجمه محمود هاتف، چ ۱، تهران، کتابفروشی فروغی، بی تا.
  6. بیهقی، ابوالحسن علی­بن زید، تاریخ بیهق، تصحیح احمد بهمنیار، تهران، کتابفروشی فروغی، بی تا.
  7. بیهقی، ابوالفضل محمدبن حسین، تاریخ بیهقی، چ ۴، تهران، انتشارات خواجو، ۱۳۷۰.
  8. پرویز، عباس، تاریخ دیالمه و غزنویان، چ ۲، تهران، انتشارات علمی، ۱۳۶۳.
  9. بارتولد، و. ، گزیده مقالات تحقیقی، ترجمه ک. کشاورز، تهران، بی نا، ۱۳۵۸.
  10. جمعی از نویسندگان، اسماعیلیان در تاریخ، ترجمه یعقوب آژند، چ ۱، تهران، مولی، ۱۳۶۳.
  11. جمعی از نویسندگان، دانشنامه جهان اسلام، زیر نظر غلامعلی حداد عادل، ج ۲، تهران، بنیاد دایره­المعارف اسلامی، ۱۳۷۸.
  12. جمعی از نویسندگان، اسماعیلیه (مجموعه مقالات)، قم، مرکز مطالعات و تحقیقات ادیان و مذاهب، ۱۳۸۰.
  13. الجوینی، علاءالدین عطا ملک­بن بهاءالدین، تاریخ جهانگشا، تصحیح محمد قزوینی، لیدن هلند، مطبعه بریل، ۱۹۱۶م.
  14. حسینی الافغانی، سید جمال­الدین، تتمه البیان فی تاریخ الافغان، لندن، دار ریاض الریس.
  15. خانوف، تیمور، تاریخ ملی هزاره، ترجمه عزیز طغیان، چ ۱، قم، اسماعیلیان، ۱۳۷۲.
  16. خراسانی، فدایی، هدایه المؤمنین الطالبین، تصحیح الکساندر سیمنوف، چ ۱، تهران، اساطیر، ۱۳۶۲.
  17. خواجه نظام­الملک طوسی، سیاست­نامه، تصحیح جعفر شعار، چ ۱، تهران، شرکت سهامی کتابهای جیبی، ۱۳۸۰.
  18. دفتری، فرهاد، تاریخ و عقاید اسماعیلیه، ترجمه فریدون بدره ای، چ ۱، تهران، فرزان، ۱۳۷۸.
  19. مختصری در تاریخ اسماعیلیه، ترجمه فریدون بدره ای، چ ۱، تهران، فرزان، ۱۳۷۸.
  20. دولت آبادی، بصیر احمد، شناسنامه انقلاب افغانستان، قم، مؤلف، ۱۳۷۳.
  21. «توسعه افغانستان»، مجله سراج، شماره ۱۹، سال نهم، تابستان ۱۳۸۱.
  22. الزرکلی مصری، خیرالدین، الاعلام، چ ۲، قاهره، بی نا، ۱۹۴۵.
  23. غبار، میرغلام محمد، افغانستان در مسیر تاریخ، چ ۱، قم، صحافی احسانی، ۱۳۷۵.
  24. فرهنگ، میرمحمد صدیق، افغانستان در پنج قرن اخیر، قم، اسماعیلیان، ۱۳۷۴.
  25. قزوینی، زکریابن محمدبن محمود، آثار البلاد و اخبار العباد، ترجمه جهانگیر میرزا قاجار، چ ۱، تهران، امیرکبیر، ۱۳۷۳.
  26. کاتب هزاره ملا فیض محمد، سراج التواریخ، تهران، مؤسسه تحقیقات و انتشارات بلخ، ۱۳۷۳.
  27. لوئیس، برنارد، تاریخ اسماعیلیان، ترجمه فریدون بدره ای، تهران، انتشارات طوس، ۱۳۶۲.
  28. ناصرخسرو، زاد المسافرین، تهران، کتابفروشی محمودی، بی تا.
  29. دیوان، تصحیح مجتبی مینوی، چ ۲، تهران، دانشگاه تهران، ۱۳۶۵.
  30. سفرنامه، به کوشش محمد دبیر سیاقی، چ ۲، تهران، کتابفروشی زوار، ۱۳۶۳.
  31. ناصری داودی، عبدالمجید، تشیع در خراسان عهد تیموریان، چ ۱، مشهد، آستان قدس رضوی، ۱۳۷۸.
  32. هاجسن، مارشال گ.س، فرقه اسماعیلیه، ترجمه فریدون بدره ای، تهران، کتابفروشی تهران، ۱۳۴۳.
  33. هالیستر، جان نورمن، تشیع در هند، ترجمه آزرمیدخت مشایخ فریدنی، تهران، مرکز نشر دانشگاهی، ۱۳۷۳.
  34. یزدانی، حسین علی حاج کاظم، پژوهشی در تاریخ هزاره ها، چ ۲، قم، امین شریفی، ۱۳۷۲.
  35. هفته­نامه وحدت، ۱۳۶۹ و ۱۳۷۱، پاییز و زمستان ۱۳۸۱.
  36. روزنامه جمهوری اسلامی، ۲/۱۱/۸۱.
  37. روزنامه بازار کار، سال سوم، شماره ۱۰۶، شنبه ۲۴/۱۲/۱۳۸۱.

پی­ نوشت­:

  1. فرهاد دفتری، مختصری در تاریخ اسماعیلیه، ص ۱ (مقدمه).
  2. خیرالدین الزرکلی مصری، الاعلام، ج ۱، ص ۳۰۷؛ عبدالحی حبیبی، تاریخ افغانستان بعد از اسلام، صص۷۸۳ ـ۷۸۴.
  3. فدایی خراسانی، هدایه المؤمنین الطالبین، ص ۴۵.
  4. خواجه نظام الملک، سیاست­نامه، ص ۲۵۳.
  5. Poona wala, Bio, p.33 and al – Hamadani some anknown Ismaili Authors. p.p. 365-369.
  6. در نسخه ای از سیاست­نامه که دکتر جعفر شعار تصحیح کرده است، این حادثه مربوط به سال دویست هجری دانسته شده است، اما در نسخه نخجوانی، سال ۲۸۰ ثبت شده است. به نظر می رسد سال ۲۸۰ مقرون به صحت باشد.
  7. خواجه نظام الملک؛ پیشین، ص ۲۵۵؛ عبدالحمید ناصری داودی؛ تشیع در خراسان عهد تیموریان، ص ۸۰.
  8. پیشین، ص ۲۶۶.
  9. همان، ص ۲۵۳ ـ ۲۵۸.
  10. ابوالفضل محمدبن حسین بیهقی، تاریخ بیهقی، صص ۲۷ ـ ۱۷؛ ابوالحسن علی­بن زید بیهقی، تاریخ بیهق، ص ۷۱؛ کلیفورد ادموند باسورث، تاریخ غزنویان، ترجمه حسن انوشه، ج ۱، ص ۱۳۱ و ۵۱؛ میر غلام محمد غبار، افغانستان در مسیر تاریخ، ج ۱، صص ۲۱۶ ـ ۲۱۷.
  11. جان نورمن هالیستر، تشیع در هند، ص ۲۹۶.
  12. مارشال گ. هاجسن، فرقه اسماعیلیه، ص ۱۵۰.
  13. همان.
  14. عباس پرویز، تاریخ دیالمه و غزنویان، ص ۴۲۲؛ میرغلام محمدغبار، افغانستان در مسیر تاریخ، ج ۱، ص ۲۵۲ ـ ۲۵۴.
  15. زکریا بن محمدبن محمود قزوینی، آثار البلاد و اخبار العباد، ترجمه جهانگیر میرزا قاجار، ص ۴۳۰ ـ ۴۳۱.
  16. طبقات ناصری، ترجمه هـ. داورتی، ص ۲۶۳.
  17. میرغلام محمدغبار، افغانستان در مسیر تاریخ، ج ۱، ص ۲۵۶.
  18. مارشال گ. هاجسن، فرقه اسماعیلیه، ص ۲۴۹.
  19. ناصرخسرو، دیوان، ویراسته مجتبی مینوی، ص ۵۰۷؛ فرهاد دفتری، مختصری در تاریخ اسماعیلیه، ص ۱۴۱.
  20. ناصرخسرو، سفرنامه، ص ۱؛ ناصرخسرو، دیوان، ص ۵۰۷؛ فرهاد دفتری، تاریخ و عقاید اسماعیلیه، ص ۲۴۹.
  21. همان، صص ۲ ـ ۱؛ جمعی از نویسندگان، اسماعیلیه در تاریخ، ترجمه یعقوب آژند، ص ۴۱۱.
  22. فرهاد دفتری، تاریخ و عقاید اسماعیلیه، ص ۲۵۱؛ جمعی از نویسندگان، اسماعیلیه در تاریخ، ص ۴۱۲.
  23. در باب مذهب ناصرخسرو پیش از گرایش به مذهب اسماعیلی، سخنان گوناگون است. ایوانف و کرین معتقدند که او پیش از عزیمت به مصر، اثناعشری بوده است (فرهاد دفتری، تاریخ و عقاید اسماعیلیه، ص ۲۴۹؛ اسماعیلیه در تاریخ، ص ۴۱۲). برخی دیگر او را پیش از سفر به مصر، پیرو یکی از مذاهب سنی خراسان می دانند (گروهی از نویسندگان، اسماعیلیه در تاریخ، ص ۴۱۰).
  24. ناصرخسرو، زاد المسافرین، ص ۲۸۰؛ فرهاد دفتری، تاریخ و عقاید اسماعیلیه، ص ۲۵۰؛ مختصری در تاریخ اسماعیلیه، ص ۱۴۲.
  25. فرهاد دفتری، پیشین، ص ۲۵۱.
  26. فرهاد دفتری، تاریخ و عقاید اسماعیلیه، ص ۲۵۱؛ مختصری در تاریخ اسماعیلیه، ص ۱۴۳.
  27. همان.
  28. بصیر احمد دولت آبادی، شناسنامه انقلاب افغانستان، ص ۲۹۵؛ فرهاد دفتری، پیشین، ص ۲۵۱. دفتری ضمن اینکه می گوید علی­بن اسد، حکمران بدخشان، دوست ناصرخسرو و اسماعیلی مذهب بوده است، اضافه می کند که ناصرخسرو کیش اسماعیلی را به بدخشان آورد!
  29. بدخشی و سرخ افسر، تاریخ بدخشان، ویراسته بولدیرف، صص ۲۲۷ ـ ۲۵۳.
  30. مقاله «بدخشان» در دایره المعارف اسلام، و. بارتولد، ج ۱، صص ۸۵۱ ـ ۸۵۴.
  31. همان.
  32. فرهاد دفتری، مختصری در تاریخ اسماعیلیه، ص ۲۲۸.
  33. علاءالدین الجوینی، تاریخ جهانگشا، ج ۳، صص ۱۳۶ ـ ۱۳۴؛ میرغلام محمد غبار، افغانستان در مسیر تاریخ، ج ۱، ص ۳۵۴؛ بدخشی و سرخ افسر، تاریخ بدخشان، ویراسته بولدیرف، صص ۲۲۷ ـ ۲۵۳؛ فرهاد دفتری، مختصری در تاریخ اسماعیلیه، صص ۲۲۴ ـ ۲۲۵.
  34. عباس اقبال، تاریخ مغول، ص ۱۱۰.
  35. فرهاد دفتری، تاریخ و عقاید اسماعیلیه، ص ۴۹۸؛ مختصری در تاریخ اسماعیلیه، ص ۱۷۳ و ۲۲۲.
  36. فدایی خراسانی، هدایه المؤمنین الطالبین، صص ۱۱۷ ـ ۱۱۹؛ پیشین، ص ۳۷۱.
  37. و بارتولد، گزیده مقالات تحقیقی، ترجمه ک. کشاورز، ص ۳۲۶.۳.
  38. فرهاد دفتری، مختصری در تاریخ اسماعیلیه، ص ۲۲۷.
  39. میرغلام محمد غبار، افغانستان در مسیر تاریخ، ج ۱، ص ۴۰۷.
  40. نظام­الدین شامی، ظفرنامه، ویراسته ف. توئر، ص ۱۳۶؛ دانشنامه ایرانیکا، مقاله «انجدان» (فرهاد دفتری)، ج ۲، ص ۷۷.
  41. همان­ها؛ فرهاد دفتری، مختصری در تاریخ اسماعیلیه، ص ۲۳۵.
  42. فدایی خراسانی، هدایه المؤمنین الطالبین، صص ۱۲۹ ـ ۱۳۱.
  43. فرهاد دفتری، مختصری در تاریخ اسماعیلیه، ص ۲۳۵.
  44. ایوانف. ادبیات اسماعیلی، صص ۱۴۱ ـ ۱۴۰؛ یونا والا، کتابشناسی، ص ۲۶۹؛ به نقل از: فرهاد دفتری، تاریخ و عقاید اسماعیلیه، صص ۵۳۱ ـ ۵۳۸.
  45. ماهربوس، آقاخان ها، ترجمه محمود هاتف، ص ۳۱ ـ ۳۲.
  46. برنارد لوئیس، تاریخ اسماعیلیان، ترجمه فریدون بدره ای، ص ۴۵.
  47. همان­ها.
  48. کاتب هزاره، ملا فیض محمد، سراج التواریخ، ج ۳، بخش ۱، ص ۲۴ و صص ۴۵۸- ۴۵۹ و ۴۹۸ ـ ۵۰۲.
  49. همان، ص۵۳۰، ۵۶۰ و ۵۶۱.
  50. همان، صص۵۸۴- ۵۸۵.
  51. همان، ص۶۱۱.
  52. فرهاد دفتری، مختصری در تاریخ اسماعیلیه، ص ۲۸۰.
  53. همان، ص ۲۸۳.
  54. فرهاد دفتری، تاریخ و عقاید اسماعیلیه، ص ۵۰۳.
  55. جمعی از نویسندگان، اسماعیلیان در تاریخ، ترجمه یعقوب آژند، ص ۴۱۱.
  56. پیشین، ص ۲۵۱.
  57. میرزا سنگ بدخشی، تاریخ بدخشان، دیباچه، ص ۹ ـ ۱۱.
  58. همان، ص ۵۶۱.
  59. جان نورمن هالیستر، تشیع در هند، ص ۴۴۱.
  60. سیدمحمد حسین فرهنگ، جامعه­شناسی و مردم­شناسی شیعیان افغانستان، ص ۷۲.
  61. پژوهشی در تاریخ هزاره ها، ج ۱، ص ۸۵.
  62. پیشین، همان صفحه.
  63. واژه «غلات» را نیز مردم این منطقه به شکل «غلاّت» تلفظ می کنند که معمولاً به عنوان یک ناسزا استفاده می شود.
  64. به نقل از: تیمور خانوف، تاریخ ملی هزاره، ص ۴۳.
  65. سراج التواریخ، ج ۳، بخش ۱، ص ۵۵۴.
  66. سیدمحمد حسین فرهنگ، جامعه­شناسی و مردم­شناسی شیعیان افغانستان، ص ۷۲.
  67. همان، ص ۵۰.
  68. تیمور خانوف، تاریخ ملی هزاره، ص ۴۵.
  69. پیشین، همان صفحه.
  70. جمعی از نویسندگان، اسماعیلیان در تاریخ، ترجمه یعقوب آژند، ص ۴۰۵.
  71. جان نورمن هالیستر، تشیع در هند، ص ۴۴۱.
  72. السید جمال­الدین الحسینی الافغانی، تتمه البیان فی تاریخ الافغان، ص ۱۸۴.
  73. سیدمحمد حسین فرهنگ، جامعه­شناسی و مردم­شناسی شیعیان افغانستان، ص ۵۰.
  74. همان، ص ۷۷.
  75. ل. تیمور خانوف، تاریخ ملی هزاره، ص ۴۳.
  76. فرقه نصیریه (یا علویه / انصاریه) که از فرق غلات است، به رهبری نصیر نامی در قرن پنجم هجری پدید آمد و پیروان آن به الوهیت علی (علیه‌السلام) قائل اند و مرکزشان شمال غربی سوریه است. این فرقه به صورت رسمی در افغانستان وجود ندارد؛ هرچند عقاید اسماعیلیان افغانستان، به ­ویژه قول به حلولیت، آنان را به فرقه نصیریه بسیار نزدیک می سازد.
  77. حاج کاظم یزدانی، پژوهشی در تاریخ هزاره ها، ج ۱، صص ۸۴ ـ ۸۷.
  78. جان نورمن هالیستر، تشیع در هند، ص ۴۰۵.
  79. همان، ص ۴۰۶.
  80. حسن الامین، الاسماعیلیون و المغول و نصیرالدین الطوسی، ص ۱۷۱.
  81. فرهاد دفتری، مختصری در تاریخ اسماعیلیه، ص ۲۷۹.
  82. السید جمال­ الدین الحسینی الافغانی، تتمه البیان فی تاریخ الافغان، صص ۱۸۱ ـ ۱۸۲.
  83. ر.ک. به: بصیر احمد دولت آبادی، شناسنامه انقلاب افغانستان، صص۲۹۹- ۳۱۰.
  84. مجله سراج، شماره ۱۹ (سال نهم، تابستان ۱۳۸۱)، مقاله «توسعه و بازسازی افغانستان؛ راهکارها و چالش­ها»، (بصیر احمد دولت آبادی)، ص ۱۷۹ و ۱۸۱.
  85. ر.ک به: هفته­نامه وحدت، شماره های ۴۰۳، ۱۱ میزان (مهر) ۱۳۸۱، و ۴۰۵، ۹ عقرب (آبان) ۱۳۸۱.
  86. روزنامه بازار کار، سال سوم، شماره ۱۰۶، شنبه ۲۴/۱۲/۱۳۸۱.

 منبع :طلوع – پاییز ۱۳۸۲، شماره ۷.

نگاهی به جایگاه تشیع در مغرب در عصر حاضر

اشاره:

پس از اعلام قطع روابط سیاسی با ایران از سوی مغرب و در سایه اوضاع متشنج، به ویژه با بزرگ نمایی تبلیغاتی و رسانه ای و سیاسی شدنِ سخن گفتن از تشیع در این کشور، به نظر می رسد که برای قطع ریشه فتنه و باز گرداندن اوضاع به حالت عادی، ضروری است تا مسئله تشیع را در مغرب بازکاوی کنیم. که من در این مقال می کوشم تا به سه پرسش اساسی در این زمینه پاسخ گویم: قضیه تشیع در مغرب چیست؟ شیعیان مغرب چه رابطه ای با ایران دارند؟ آینده تشیع در مغرب چگونه خواهد بود؟

 

حقیقت تشیع در مغرب

تشیع در مغرب، گرایش ولایی نسبت به میراث اهل بیت است. این گرایش برآمده از موضعی فکری است، که صاحبان آن پس از بحث و جست و جوی ژرف در اصول استدلال دینی از قرآن و سنت، و سیره و تاریخ و علم کلام بدان دست یافته اند.

بنابراین پدیده انتقال از یک مکتب و مذهب فکری به مکتب و مذهب دیگر، پدیده نو پیدایی نبوده و دارای پیشینه ای دراز و رفتاری انسانی و طبیعی است، که ممکن است در فرایند مناقشات و بحث ها و جست و جوها اتفاق افتد.

اگر پای حرف کسانی بنشینیم که به مذهب اهل بیت روی آورده اند، خواهیم دید که همه آنان پیش از اعلام تغییر مذهبشان به لحاظ فکری و روانی، وضعیت بغرنجی داشته اند،به ویژه آن که این اقدام نوعی رویارویی با فرهنگ سنتی و محیط اجتماعی اشان به شمار می آید و در فضای آمیخته با جهل و سرکوب، از سوی برخی، با تکفیر استقبال می شود و از سوی پاره ای دیگر با انگ خیانت موصوف می گردد.

البته آشنایی مردم مغرب با مذهب اهل بیت خارج از کانال های ایرانی نبوده است؛ زیرا در سایه حکومت سرکوب گر صدام حسین، اندیشه شیعی در عراق فرصتی برای ظهور و تحرک نداشت و شیعیان خلیج هم بنا به اسباب داخلی، جرأت ظهور نداشتند.بنابراین نخستین عامل شیعه شدن برخی از مردم مغرب، کانال رادیو (عربی) تهران و یا کتاب های چاپ ایران است، که برخی شهروندان مغربی در ایام تعطیلات تابستانی با خود از اروپا به وطن برده اند.

هر چند به مرور زمان، انتقال کتاب های شیعی به مغرب، در دهه نود قرن بیستم، شکل رسمی و قانونی به خود گرفت، اما این بار غالب این کتاب ها، کتاب های منتشر شده از سوی ناشران لبنانی بوده است. البته چیزی نگذشت که ابرازهای ارتباطی دیگر؛ مانند اینترنت و ماهواره هم از راه رسید؛ به گونه ای که استقبال مغربی ها از کتاب، کاهش قابل ملاحظه ای یافت و شاید همین عامل در بسته شدن و ورشکستگی بسیاری از کتابفروشی ها، از جمله کتاب فروشی هایی که تنها کتاب های شیعی را عرضه می کردند، مؤثر بوده است؛ کتابفروشی ای در طنجه و دیگری در مکناس از این دست کتابفروشی ها هستند.

البته این بدان معنا نیست که کتاب های شیعی جایگاه و جذابیت خود را نزد مغربیان از دست داده باشند، بلکه وسایل ارتباطی، مانند اینترنت و ماهواره تا حد زیادی جای کتاب را گرفته و به مهم ترین کانال ارتباطی مردم مغرب با مکتب اهل بیت تبدیل شده اند.

بنابراین با ظهور شبکه های ماهواره ای و اینترنتی، که به تضعیف نقش کتاب انجامیده طبعا نقش شیعیان مغربی ساکن اروپا در انتقال کتاب و لوح فشرده حاوی آموزه های شیعی به داخل کشور، نیز کم رنگ شد و شیعیان داخل مغرب به خود کفایی و استقلال از هم وطنان اروپانشین خود روی آورده اند.

نتیجه طبیعی پذیرش تشیع از سوی گروه هایی از مردم مغرب، احساس نیاز به تفقه و تفکر بیشتر در این مذهب بود تا بتوانند نیاز علمی درونی خود را برآورده کنند. از این رو ایده توجه به حوزه های علمیه در جوانان این کشور پدید آمد و با ورود عده ای از جوانان تازه شیعه شده به حوزه های علمیه، منبع محلی و داخلی آشنایی با این بخش از میراث اسلامی فراهم آمد.

ورود اندیشه اهل بیت به مغرب به تصمیم و حمایت هیچ کس نبوده است، بلکه اقدامی فردی بوده که ابرازهایی؛مانند کتاب، نوار، اینترنت، ماهواره ها و حوزه علمیه آن را زمینه سازی کردند. با این حال قطع و یقین دارم، که تشیع در مغرب حرکتی فردی و غیر سیاسی است و تنها، دغدغه های علمی و معنوی در آن دخالت داشته است. اما نادانی و جهالت برخی و حیله گری برخی دیگر سبب شد تا این مسئله آفتابی شده و افرادی وارد تحلیل و تفسیر این قضیه شوند، که هیچ گونه اطلاعی از تشیع ندارند و ذهنشان لبریز از حرف های وهابیان است و می کوشند تا میان ایران و شیعیان تمام جهان ربط برقرار کنند.

رابطه شیعیان مغرب با ایران

شکی نیست که مذهب رسمی جمهوری اسلامی ایران، مذهب جعفری است و در قانون اساسی هم بر این امر تأکید شده است، اما جمهوری اسلامی مسئول شیعه شدن کسانی نیست، که از آغاز دهه هشتاد میلادی با هزار ضرب و زور پیچ رادیوشان را به این طرف و آن طرف چرخانده اند تا رادیو تهران را بگیرند و دعای کمیل و احادیث اهل بیت پیامبر را گوش کنند… چنان که مسئولیت دفاع شهروندان ایرانی ساکن در اروپا مذهب خود و تبلیغ و ترویج آن را ندارند، که وقتی مورد پرسش و یا اتهام از سوی سنی های مغربی واقع شدند، مذهب خود را معرفی کردند.

جمهوری اسلامی ایران، مسئولیت انتشار کتاب هایی را که در لبنان و عراق چاپ می شود، ندارد و حق ندارد مراجع دینی قم، نجف و لبنان را از تبلیغ و معرفی تشیع منع کند.

تشیع در مغرب، حالتی صرفا مذهبی است و اسباب و انگیزه ها و کانال های متعددی دارد، اما ربط دادن این مسئله به ایران و سیاسی کردن آن، مسئله ای فکری برای رسیدن به اهدافی معین است؛ زیرا در مرحله صدور انقلاب اسلامی نیز، در مغرب، الجزایر و تونس ثابت شد که جنبش های اسلامی سنی، در برقراری روابط با ایران پیش قدم شده بودند تا بتوانند با فشار سیاسی و امنیتی ای که بر آنها وارد می شد مقابله کنند و هیچ گاه ثابت نشد که نو شیعیان این کشور وارد فاز سیاسی شده باشند؛ زیرا غرض آنان خوشه چینی از معارف مدرسه اهل بیت بوده است.

اما در مرحله بازسازی روابط ایران با جهان عرب و بهبود مناسبات دیپلماتیک، برخی مراکز و نهادهای فرهنگی و دینی ای که هیچ ارتباطی با ایران ندارند، توانستند از طریق نمایشگاه های بین المللی کتاب، اینترنت و در مراحل بعد از طریق ماهواره، میراث اهل بیت را به مغرب برسانند. بنابراین اگر کسی پایگاه های اینترنتی و کانال ماهواره ای شیعی را مطالعه کند. متوجه خواهد شد که برای مثال شبکه «المنار» (حزب الله لبنان) صبغه ای سیاسی دارد و نه مذهبی؛ در حالی که شبکه های دیگر شیعی، که هیچ ارتباطی با ایران ندارند، بیشتر بر بعد مذهبی و تبلیغی تمرکز دارند.

بیشترین بینندگان شبکه المنار در مغرب از اهل سنت هستند، در حالی که شیعیان مغرب، بیشتر به شبکه «الانوار» و «اهل البیت» گرایش دارند؛ زیرا نیاز آنان به آگاهی مذهبی را برآورده می کند. افزون بر این، بیشتر مغربی ها و کسانی که از ایران دیدن کرده اند، اسلام گرایان سنی بوده اند و هم آنانن بیشترین همبستگی اشان به جایی و به حدی رسید که مقامات مغربی – در آن زمان – رهبران حزب عدالت و توسعه را از حرکت در آن مسیر بر حذر داشتند.

با توجه به مطالب گفته شده، می توان نتیجه گرفت که تشیع سیاسی، خطی است که اهل سنت مغرب آن را دنبال می کنند و توده های عظیم مردمی و هواداران فراوانی در احزاب سیاسی اسلامی و غیر اسلامی در این خط قرار دارند. اما تشیع مذهبی، عقیده افرادی است که شمارشان در قیاس با مجموع جمعیت مغرب اندک به نظر می رسد و دغدغه اشان خود سازی معنوی و روحی است.

در درون جریان تشیع مذهبی در مغرب، کسانی سخن از مغربی سازی یا بومی سازی تشیع به میان آورده و در پی آنند که جریان با بستر واقعی و ملی موجود همساز شود تا آنها بتوانند آرامش و تعادل روانی خود را حفظ کرده و بدین وسیله تشیع مذهبی از بهره برداری های سیاسی به دور بماند. البته در این مسیر تلاش هایی هم انجام شده تا شیعیان مغربی از درون جامعه و به عنوان شهروندان طبیعی به فعالیت اجتماعی بپردازند – آنان با تأسیس «جمعیه الغدیر» در شهر مکناس و «جمعیه انوار المودّه» در شهرطنجه آمادگی خود را برای کار فرهنگی گروهی ابراز داشتند. اما این تلاش ها از سوی دولت با ممانعت مواجه شد. برخی نیز تأسیس این گونه انجمن ها را به تلاش برای شکستن یکپارچگی جامعه و نهادهای مغربی تفسیر کردند تا توجیه لازم برای تبعید بخشی از شهروندان مغربی در داخل کشورشان را فراهم آوردند. سبب این همه جار و جنجال آن است که اینان از درون اسلام واحد، مکتب و مدرسه فکری اصیل و ریشه داری را پذیرفته اند، که همانا مکتب و مدرسه اهل بیت است.

آینده شیعیان در مغرب

حالت تبعید در وطن و فراهم نبودن آزادی برای یکی از عناصر فرهنگی و اجتماعی، به طور طبیعی واکنش خودجوش شیعیان مغرب را در پی خواهد داشت، که همانا فرو رفتن در تقیه و روی آوردن به درون با هدف تثبیت آگاهی طایفه ای و مذهبی و در مقابل، رها کردن احساسات ملی است. البته این امر آثار منفی فراوانی را، هم بر روی شیعیان و هم بر روی محیط و جامعه ملی مغرب خواهد داشت.

هراس از تشیع سیاسی، توجیه درستی برای متهم کردن شیعیان مغرب با خارج (ایران) نیست و اگر چنین اتهامی درست باشد، مگر اخوان المسلمین مصر شیعه است؟ مگر حماس و جهاد اسلامی شیعه اند؟ مگر جنبش هایی مانند الاتجاه الاسلامی در تونس و جنبش های اسلام گرای مغربی، که از قدیم متهم به ارتباط با ایران بوده اند، شیعه اند؟

من معتقدم که باید میان تشیع سیاسی و تشیع مذهبی تفکیک قائل شویم؛ زیرا انگیزه ها و تجلی های تشیع سیاسی و تشیع مذهبی از یکدیگر متفاوت است. مفهوم این سخن آن است که در تعامل با تشیع سیاسی نیاز به رهیافتی سیاسی است و در تعامل با تشیع مذهبی، رهیافتی فرهنگی و اجتماعی و لذا آنچه که در اینجا مورد نظر است، آینده تشیع مذهبی در مغرب است. و طبعا پای بسیاری از اجبارها، تحمیل ها و شرایط، چه مرتبط با بستر دینی رسمی و چه مرتبط با اسلام گرایان و کل جامعه به میان خواهد آمد.

ایده ای که من برای ادغام شیعیان مغرب در جامعه ملی مغرب دارم، مبتنی بر اصل و قاعده شهروندی است و نه مذهب؛ زیرا دیگر نیازی به مذهب ملی یکدست و فراگیر و حذف تنوع و تکثر و به انزوای فرهنگی و اجتماعی کشاندن بخش هایی از جامعه نیست و باید تفسیری منعطف از وحدت مذهبی ارائه شود، که اولویت قانون گذاری و امور عمومی را به مذهب غالب سنی مالکی می دهد، ولی نیازی به تأسیس محکمه های تفتیش مذهبی برای مصادره دیگر مذاهب اسلامی نمی بیند.

* روحانی شیعه مغربی، که همانند بسیاری از مردم مغرب نسبش به امام حسن مجتبی(ع) می رسد. وی در لبنان تحصیل کرده و شاگرد درس فقه آیت الله سید محمد حسین فضل الله بوده است.

طارق البشری (متفکر مصری و نوه شیخ سلیم البشری، شیخ اسبق الازهر)

تهدید پنداری اهل سنت و مسئولیت حفظ وحدت

اخیرا برخی از علمای مسلمان از اهل سنت و صاحب نظران مسائل عمومی اسلام از موضوعی که آن را فعالیت تبشیری شیعیان در صفوف اهل سنت و ظهور دوباره حرف های برخی شیعیان تندرو قدیمی پیرامون صحابه نامیده اند، سخن به میان آورده و نسبت به آن موضع گرفته اند. آنان، حرف ها و باورهای گروه اندکی از شیعیان را به همه آنان تعمیم داده و جمهور شیعیان را به سبب آنچه که این گروه اندک ابراز کرده اند بازخواست می کنند.

من در این نوشتار می خواهم چند مسئله را با خوانندگان محترم در میان بگذارم:

۱. این که مذهب شیعه جعفری یکی از مذاهب اسلامی است که شیعیان آن را پذیرفته اند. این مذهب در چارچوب اصول دین اسلام قرار دارد، که عامّه مسلمانان آن را ثوابت عقیدتی خود قرار داده اند. اختلاف میان مذهب شیعه و مذاهب اهل سنت، اختلاف بر سر فروع است و نه بر سر اصول. البته موضع جمهور مسلمانان در کشورهای ما و نهادهای علمی و تبلیغی رسمی و غیر رسمی نیز همین است که بیان شد.

۲. جابه جایی هایی که گاه در میان مذاهب معتبر اسلامی اتفاق می افتد- تا زمانی که در چارچوب پایبندی به امور ثابت و اوامر و نواهی دین باشد – این جا به جایی ها در درون جماعت مسلمانان است و می توان این گونه جابه جایی ها را به مثابه تنوع و تکثر اجتهادها در دایره مرجعیت عام ضوابط اسلامی دانست.

اگر چه ما نسبت به انجام شدن این گونه جابه جایی ها به مشکلی که موجب برخورد میان مذاهب مختلف اسلامی شود، هشدار می دهیم، اما به این نکته توجه می دهیم که باید چنین مسئله ای را در مقایسه با محنت ها، خطرها و بحران هایی که اکنون اسلام شاهد آن است، از امور ثانوی به شمار آورد.

۳. ما اکنون در شرایط تاریخی و سیاسی ای قرار داریم که ایجاب می کند تا معیار طبقه بندی و تمییز مواضع، گروه ها، احزاب، نهادها و اشخاص را «مقاومت در برابر تجاوز و تهدیدات استعمار و صهیونیسم نسبت به ملت ها، سرزمین ها و فرهنگ هایمان قرار دهیم و میان هیچ یک از فرقه ها و مذاهب، تفاوتی قائل نشویم و پیروان هر مذهبی را به عنوان جماعت یکدست و یکپارچه و یکصدایی ننگریم و با هر گروه و دسته ای به تناسب موضعی که در پیش گرفته اند و در صفوف مقاومت، پایداری و یا ذلت و سستی قرار گرفته اند، رفتار کنیم.

۴. خطرناک ترین مشکلی که اکنون امت اسلام می تواند با آن روبرو شود این است که موج تبلیغاتی ای به نام همه اهل سنت، علیه عامه شیعیان به راه افتد. این کار، به جای آن که نیروی کوبنده مسلمانان را متوجه متجاوزان و اشغالگرانی کند که آنان را از سرزمین هایشان بیرون کرده اند، متوجه گروهی از خودشان می کند.

در ارزیابی وضعیت واقعی نیز درست نیست که با صرف گمانی درباره فعالیت تبلیغی ـ مذهبی شیعیان در میان اهل سنت، که مورد تحقیق هم قرار نگرفته و قطعی نیست، هراس تمام اهل سنت را نسبت به چنین خطر موهومی برانگیزانیم؛ آن هم در شرایطی که اهل سنت ۵۴ جمعیت مسلمانان جهان را تشکیل می دهند.

هم چنین درست نیست که اکثریت سنی، خود را طایفه ای جدا از طایفه دیگر به شمار آورد و درست نیست که این اکثریت (اهل سنت) این نکته را نادیده بگیرد که به حکم حجم و وزن خود، بزرگ ترین مسئولیت را در حفظ وحدت جماعت مسلمانان و پیوند گروه ها و نزدیک سازی آنان به یکدیگر دارد.

۵. اگر ما اهل ادیان مختلف هم بودیم، حق این بود که در برابر دشمنان مشترک متجاوز همدست و یکدست شویم، نه این که این چنین در رویارویی با تجاوز و اشغال و سرکوب و تلاش برای محو خویش که دشمنان ما در پی آنند، به جان یکدیگر بیفتیم. این بار تفرقه و اختلاف از سوی کسانی می وزد که دوست مسلمانان نیستند و در مسیر تثبیت تفرقه در میان ما به خیر و صلاح و کرامت هیچ کدام از ما ـ نه شیعی و نه سنی ـ نمی اندیشند.

۶. ما از اینکه این موج و سر و صدا، هم از سوی کسانی که به اعتدال و میانه روی شناخته شده اند و هم از سوی تندروان و خشونت طلبان به راه افتاده است، ابراز شگفتی می کنیم. شگفت است که هر دو دسته در موضع سیاسی و مقطع زمانی خود همداستان بوده اند و هر دو دسته در این کار پیشدستی کرده اند، بی آنکه چیزی اتفاق افتاده باشد، که موجب هراس اهل سنت از اهل تشیع را فراهم آورده باشد.

همه ادله ادعایی این موضع گیری ها، یک سری بیانیه ها، سخن ها و نوشته ها است که هدفشان صرفا فتنه انگیزی و واژگون نمایی واقعیت و عطف توجه مردم از مسئله ای به مسئله ای دیگر است. تمام این اتفاقات زمانی رخ می دهد که دستگاه سیاسی امریکا و اسرائیل تلاش خود را برای محاصره و نابودی حزب الله لبنان به کار گرفته است. حزب الله اکنون از مهم ترین قدرت های مقاومت ملی است که عرب ها در اختیار دارند. این حزب، پشتیبان جنبش مقاومت فلسطینی سنی است. دستگاه سیاسی امریکا و اسرائیل در شرایط کنونی هم چنین تمام قدرت خود را برای سرنگونی نظام ملی ایران که در برابر تجاوزگری امریکا و اسرائیل در منطقه مقاومت می کند، به کار گرفته است. اسرائیل بارها ایران را به حمله هوایی برق آسا تهدید کرده و از این رو است که دستگاه سیاسی امریکا و اسرائیل می کوشد تا نیروهای مقاومت را در جهان عرب و اسلام از کار بیندازد تا آسان تر بتواند ایران را از سر راه بردارد و لذا از این رو است که می کوشد تا نفرت مسلمانان را از خطر حقیقی صهیونیسم به نفرت از خطر موهوم شیعه تبدیل کند.

۷. در تحلیل انگیزه های این سر و صداها و موج تبلیغاتی علیه تشیع، موضع برخی دولت های منطقه جالب توجه است. این دولت ها که عادت کرده اند تا به نام اسلام و اهل سنت سخن بگویند و نیز عادت کرده اند که از سیاست های امریکا که در جانبداری از اسرائیل است حمایت کنند، همان دولت هایی هستند که دستشان در دستان شاه شیعی فارسی صفوی ایران بود و در دهه شصت قرن بیستم در ضدیت با سیاستمداران ملی گرای مصر و دیگر سیاستمداران ملی عرب آن زمان همراه شاه بودند، با آن که آن سیاستمداران، عرب و مسلمان بودند. بنابراین می توان گفت: موضع آنان در برابر شیعیان، ثابت نبوده است، بلکه موضعشان در جانبداری و پشتیبانی از سیاست امریکا ثابت مانده است.

۸. ما از آن دسته از عالمان (اهل سنت) که ارج و قدرشان را در اجتهاد فقهی و تبلیغ اسلام و حمایت از مواضع ملی شناخته ایم، امید داریم که خود را از وضعی که نظرها و آرائشان در غیر آنچه که می پسندند و در مسیری غیر از آن که حیاتشان را در آن سپری و تلاش خود را مصروف دفاع از آن کرده اند، مورد سوء استفاده قرار گیرد دور نگه دارند و آن مسیرها نانوزایی و خیزش مسلمانان و مقاومت در برابر دشمنان اسلام است.

منبع :پگاه حوزه – ۲۹ فروردین ۱۳۸۸ – شماره ۲۵۲ –

نقش تشیع در جنبش های سیاسی صوفیان قزلباش

اشاره:

ایلات و عشایر آذربایجان و اران و آسیای صغیر که اندک اندک به تشیع رو آورده و در خانقاه صوفیان اردبیل از شیخ صفی الدین اردبیلی به این سو پرورش یافته بودند به دفاع از این سلسله صوفیه (صفویه) برخاستند. آنان به تدریج از جنبه ی معنوی به سیاست و حکومت گری کشیده شده و با تشکیل اتحادیه ی قزلباش پایگاه عقیدتی و نظامی خود را پدید آورده و به مرور با تقویت آن توانستند شاه اسماعیل صفوی را به پادشاهی برسانند. این امر تاریخی که هویت و وحدت ایران را نیز در برداشت در جامعه مقبولیت یافت و نهایتاً سلطنت صفویه، ایران گیر شد.

درآمد

قزلباش (سرخ سر) نام و عنوان اتحادیه ای از ترک زبانان آناتولی و اران و آذربایجان است که به ایل ها و اویماق های کوچک و بزرگ، چون استاجلو، افشار، تکلو، ذوالقدر، روملو، شاملو، قاجار، ورساق و گروه هایی از صوفیان قراباغ و دیگر متمایلان روستایی و منطقه ای شیعی تعلّق داشته اند.

این اتحادیه ی مذهبی – سیاسی با قدرت نظامی خود سلطان حیدر صفوی و به ویژه فرزندش شاه اسماعیل را در ترویج تشیع و رسیدن به سلطنت یاری رساند. و به علّت داشتن کلاه نمدی سرخ رنگ (خونخواهی شهیدان) با نوکی بلند و پیچیده در دستاری سپید یا سبز رنگ (نماد شیعه و سیادت)، از پشم و ابریشم، در دوازده تَرک (نماد مذهب اثنی عشری)، نام «قزلباش» را مختص خود کرد و در سازمان مجهّز خود در دوستی شاه (شاهسونی) و دفاع از او، به عنوان «مرشد کامل»، فداکاری و از خودگذشتگی نشان داد و سرانجام با« ایمان و قدرت بسیار، مرشد» بزرگ خود را بر اریکه ی سلطنت ایران نشاند.

حرکت مذهبی – سیاسی این طوایف بر ضد ستم و اجحاف حاکمان و زمین داران مال اندوزِ گذشته، با در نظر گرفتن جنبه های تاریخی، از سویی استقلال و مرکزیت سیاسی ایران را در شرایط نابهنجار ملوک الطوایفی حاکم بر کلیت ایران زمین(۱) فراهم آورد و در رویارویی با عثمانیان و ازبکان (از غرب و شرق) هویت ملی و فرهنگی ایران پایدار ماند و از سوی دیگر به دلیل تعصّب در باورهایی که بر آن نام تشیع و ولایت نهاده بودند، بخش هایی از سرزمین تاریخی ایران را به حکومت های سنّی مذهب مجاور علاقه مند و وابسته کرد و به گونه ای یگانگی فرامذهبی ایران زمین را متزلزل ساخت.

چگونگی این جنبش خودجوش و «سازمان یافته» در تحلیل اسلام باوری ایرانیان و برخورداری های تاریخی و فرهنگی و عقیدتی آنان بازشناسی شده و نحوه ی قیام و سرانجام حاکمیت قزلباش تبیین گردیده است.

قزلباشان سلسله ای را به قدرت رساندند که هنوز هم نزد ایرانیان، به ویژه ساکنان اران و آذربایجان، مرتبت اسطوره ای «اسکندر» و «خضر» و «اولیاءاللَّه» را دارا هستند؛ و به قول استاد عبدالحسین نوایی:

سلطنت صفویه غیر از جنبه ی سیاسی، از نظر ایرانیان جنبه معنویتی داشت و آن همان روح ارشادی بود که شیخ صفی و فرزندش صدرالدّین موسی و فرزندش خواجه علی سیاه پوش در دل ها دمیده بودند، به همین جهت مردم ایران گذشته از احترامی که بدیشان به عنوان رهبر سیاسی ابراز می داشتند، قلباً نیز بدان خاندان ارادتی تمام و علاقه ای فراوان احساس می کردند و آنان را نه تنها رهبر سیاسی، بلکه پیشوای معنوی خود می دانستند.(۲)

جنبش قزلباشان و تشیع منطقه ای – روستایی آنان در دوره ی به قدرت رسیدن و حاکمیت، در چنبر چند تقابل فکری اجتماعی قرار گرفت:

نخست در تقابل با تشیع حوزه ای – شهرنشینی و تضادهای آنان (معارضات فکری و تعلّقات عربی – ایرانی)؛ و دیگر تقابل با قدرت و حاکمیت و گرایش یافتن به آن که اندک اندک جنبش ساده ی عدالت خواهانه ی قزلباش را از ارزش های اولیه دور می کرد به گونه ای که در اوج سلطنت صفویه، تزلزل های عقیدتی آن چشم گیر گردید و، سرانجام، با آن که بسیاری از «حقانیت های» تاریخی – اجتماعی آن، هنوز هم کارایی و توانمندی داشت، در سراشیب انحلال و نابودی قرار گرفت و سلطنت بلندآوازه ی صفویه، با پدید آمدن تفرقه و تشتّت، پایه های اصلی پایداری خود را از دست داد و با حمله ی گروه هایی نه چندان نیرومند از ساکنان شرقی ایران زمین (قبایل و عشایر افغان) و ناراضیان دیگر از پای درآمد. ۱. اسلام باوری ایرانیان

عوامل اجتماعی – سیاسی و فرهنگی حاکم بر سراسر ایران زمین تاریخی، از آغاز پیدایش دیانت مقدّس اسلام، شرایط و زمینه هایی را پدید آورد که این آیین جدید به سهولت توانست در جامعه گسترش یابد و ارزش های معنوی و آداب و مناسک نوین آن با روش های دیرین زندگی فردی و اجتماعی «ایرانیان» درآمیخت و آن سان یگانگی و همسویی یافت که نه تنها بر بسیاری از اختلافات و چندگانگی های «درون جامعه ای» پایان داد، بلکه آسیب های ناشی از اغتشاش های چند صد ساله ی «برون جامعه ای» از آن میان جنگ های ایران و روم را برای همیشه ترمیم کرد. این وضع نیاز چندانی به عملیات جنگی و اقدامات نظامی نداشت.

جامعه ی «ایده آل» توحیدی اسلام که توسط پیامبر گران قدر محمد مصطفی صلی الله علیه وآله وسلم بنیان یافته بود، در دوره ی زمام داری خلفای راشدین (۴۱ – ۱۱ق) نیز حیات ثمربخش خود را ادامه داد؛ اما با به قدرت رسیدن امویان (۴۱ – ۱۳۲ق) که به گونه ای تفکیک سیاست از دیانت (حکومت از عقیده) حاصل شد، پاره ای معیارهای جاهلیت و هنجارهای سیاسی – نظامی مبتنی بر نیازهای صاحبان قدرت و اقتباس شیوه هایی از عملکردهای رومی بیزانس جای گزین آن گردید.

مسأله ی عرب و غیرعرب، حکومت کننده (حاکم) و حکومت شونده (محکوم)، آرمان خواه مذهبی (مؤمنان حجاز) و قدرت مدار سیاسی (بزرگان دمشق)، مسلمان و غیر مسلمان (به تشخیص صاحبان قدرت) تار و پود وحدت نسبی پیش آمده را در هم ریخت و جنبش های دینی و عقیدتی و سیاسی گوناگونی پدید آورد که البته بر این امر برخوردهای اجتماعی و فرهنگی ملل و اقوام منطقه را نیز باید افزود(۳) واقعیات یاد شده و رویدادها و حرکات دیگر در جامعه ی ایران، که به تحقیق از لحاظ مدنی و آگاهی اجتماعی پیشرفته بود، نمی توانست بی تأثیر باشد؛ از این رو پس از شهادت امیرمؤمنان علی علیه السلام بسیاری از نهضت های ضد اموی که در بخش های پراکنده ای از «سرزمین اسلام» آغاز گردید، به صورتی در پیوند با ایران و ایرانیان شکل گرفت. این حرکت، که «علویان» از قوی ترین محورهای آن بودند، در آغاز اجتماعی – سیاسی به نظر می رسید، لکن به مرور صبغه ی عقیدتی – مذهبی یافت، تا این که تشیع، شکل تاریخی خود را بر پایه ی امامت علی علیه السلام و خاندان او و اصلِ عدالت خواهی به دست آورد.(۴) الف) کانون های اعتراض

سرزمین ایرانیان از آن سوی خراسان و ماوراءالنهر تا میان رودان و منطقه های غربی، یکی از مهم ترین مرکزهای شورش و اعتراض علیه ستم و ستمگری امویان شده بود که با قیام انتقام خواهان شهادت حسین بن علی علیه السلام و خیزش های مسلمانان و پیروان علی علیه السلام و حتی غیر مسلمانان آغاز گشته و با انقلاب خراسان به رهبری ابومسلم ابعاد سیاسی و نظامی بساط حکومت دمشق از هم پاشیده شد و عبّاسیان بر اریکه ی قدرت در بغداد ( ۶۵۶ – ۱۳۲ق) نشانده شدند و حکومت جدید رنگ ایرانی، خاصّه ساسانی، پیدا کرد و رنگ رومی حکومت بنی امیه از میان برداشته شد.

با این که تغییر خلافت امویان به عباسیان بسیار با اهمیت بود، اما نتوانست به علت دگرگون نشدن «ساخت حکومت»، احیا کننده ی ارزش های اسلامی دوره ی رسول اللَّه صلی الله علیه وآله وسلم باشد؛ به همین دلیل مردم نومسلمان و ستمدیده ی ایران در وضعی قرار گرفتند که، ناچار شدند با هر اعتقاد و گرایش فرقه ای و مذهبی اسلامی و غیر اسلامی، نسبت به خلافت جدید نیز اندیشمندانه و محتاطانه رفتار نمایند و به خاندان علی علیه السلام علاقه مندی بیش تری داشته باشند و از لحاظ فکری و مذهبی با تشیع هم جوشی فزون تری احساس کنند، یا جدای از امر فقاهت و با پای بندی به مذهب های اسلامی موجود، در منطقه ها در یک زمینه ی اجتماعی و فرهنگی عام علاقه مند یا پذیرای اسلام اشراق و عرفان باشند و این حالت و «حوالت» تاریخی یکی از ارکان وحدت و هماهنگی «ملّی» در سراسر ایران بود.(۵) ب) نقش تشیع

شیعیان پیدایش مذهب خود را از زمان رسولِ خداصلی الله علیه وآله وسلم دانسته و اعتقاد دارند که بار سنگین امامت و رهبری «امّت اسلام» در واقعه ی غدیر خم بر عهده ی علی بن ابیطالب علیه السلام نهاده شده بود؛ لکن برخلاف انتظار، عده ای، که در «اکثریت» نیز بودند، پس از رایزنی در سقیفه ی بنی ساعده این وظیفه ی بنیادی اسلام را بر عهده ی ابوبکر (۱۳ – ۱۱ق) نهادند. و پس از او عمربن خطّاب (۲۴ – ۱۳ق) به توصیه ی همو و سپس، عثمان بن عفان (۳۶ – ۲۵ق) با نوعی دسیسه ی بدفرجام خلیفه ی مسلمانان شدند و در پایان علی علیه السلام به مقام خلافت و اداره ی امور جامعه ی اسلامی (۴۱ – ۳۶ق) رسید که تا این زمان نابکاری های بسیاری صورت گرفته بود.

شیعیان، یا پیروان علی علیه السلام، در «اقلیت» بودند و در این ماجرا نه تنها نسبت به خلفای یاد شده در بالا (راشدین) – به استثنای خلیفه ی چهارم (نخستین امام) – نظر موافق نداشتند، بلکه با طرح امامت در برابر حکومت های موروثی بعد امویان و عباسیان به طور کامل در جبهه ی مخالف قرار گرفتند و با بودن زمینه های تبلیغاتی به صورت های مختلف، گروه های زیادی از محرومان جامعه، ستمدیدگان پاره ای مناطق، مسلمانان غیر عرب و اقلیت های غیر اسلامی را به خود جلب نمودند و بر روی هم ایران زمین را سنگر اساسی مبارزات خود قرار دادند.

در سال ۲۶۰ قمری دوازدهمین امام شیعیان، مهدی موعودعلیه السلام، از نظرها پنهان شد و مدت هفتاد سال (غیبت صغری ) فقط با چهار تن از صحابه ی خود (نوّاب اربعه) در رابطه و گفت وگو بود که آخرین آنها، علی بن محمد السمری، در سال ۳۲۹ قمری درگذشت و از آن زمان رابطه ی مستقیم امت با امام غایب قطع گردید (غیبت کبری ) و مشتاقان «قسط الهی» در انتظار فرج وی و روزی هستند که بیدادگری از روی زمین ریشه کن گردد.

از آن روزگار و حتی پیش از آن، شیعیان در برابر هر نوع حکومت واکنش نشان می دادند، در نتیجه، هیچ گاه توافق کامل با نهادهای سیاسی جامعه حاصل نمی کردند. این امر جدای از جنبش های متعددی است که ایرانیان گاه در لوای شیعه و دوستی خاندان ولایت در پیوند با باورهای فرهنگی ایران پیش از اسلام ظاهر ساختند. در نظر شیعیان شاهان ایران و حکام جامعه های اسلامی، جز در مواردی نادر که از مدافعان و حامیان تشیع بودند، بر روی هم از ستمگران و غاصبان حق الهی رهبری جامعه به شمار می آمدند. قیام ها و نهضت های خونینی که از واقعه ی کربلای حسینی به سال ۶۱ قمری آغاز شد، بی تردید همه از آن حماسه ی حق طلبانه الهام گرفته اند. بدین سان چهره ی عدالت خواهی تشیع در تاریخ اسلام همواره خونین و مظلومانه بود و محرومان و ستمدیدگان، از هر قوم و طایفه و صنف و گروه، طی این دوران به این طریق فرا خوانده شدند، تا روزی حقیقت و عدالت در جامعه روایی یابد.

با توجه به این که مذهب اکثریت مردم این سرزمین تسنن، خاصه حنفی و شافعی بود و اداره ی حکومت ها غالباً در دست سنّیان قرار داشت و در پناه و حمایت آنان فقیهان و قاضیان مذاهب اهل سنت به فقاهت و قضاوت می پرداختند و، در نتیجه ی اعمال آنان، گاه ستمگری و تعصّب نیز چهره خوفناک و ضد دینی خود را به مظلومان جامعه و آزادگان و احرار نشان می داد، اما گویی در نهان دیانت ایرانیان به دور از دادخواهی و عدالت نبود و تشیع – بی آن که احکام مذهبی منظور باشد – در سراسر ایران حضور معنوی و روحانی یافت و این امر در تاریخ فرهنگی جامعه انعکاس چشم گیری داشت. ج) اشراق ایرانی

ساکنان مناطق مختلف، اعم از شیعی (فرقه ی ناجیه) و پیروان امامان فقه اهل سنت، در فلسفه و کلام از طریق منطق و استدلال و در عرفان و تصوّف با زبان محبت و عشق و کشف و شهود، حقانیت و درستی طریقت خود را آشکار ساختند و در هر دو مسیر معنوی و روحانی بالاتر از «قیل و قال مدرسه» و «یجوز و لایجوز» قرار داشتند. این تساهل و مدارای عقیدتی در کم تر سرزمینی در جهان ظهور عملی یافته است.

در این مورد با وجود سلیقه های گوناگون، اختلاف های شدید و زحمت افزا پدید نیامده است، با آن که بر روی هم، توحید ایرانیان، «اشراقی»، و توحید ساکنان آن سوی اروندرود بیش تر «عددی» بود، لکن در یکدیگر نیز تأثیر داشتند.

اما شیعیان که خود با اشراق آشنایی دیرینه داشتند، در برابر اندیشه ها و مکتب ها و شرایط گوناگون اجتماعی و سیاسی و شعبه های چندگانه ی مذهبی چون: زیدی و اسماعیلی و اثنی عشری – سه فرقه ی مهم – تقسیم شدند و به مرور نیز در درون هر یک انشعاباتی پدید آمد. شیعه ی اثنی عشری به جهت سازمان یافتگی فکری – کلامی و عملی – فقهی و بر روی هم فرهنگی، به ویژه نوشتاری، قوی ترین فرقه های شیعی نظام یافته بود که در ایران، خاصّه در بخش های مرکزی به گونه ی مکتبی با ساختارهای همه جانبه، مورد قبول اهل اندیشه قرار گرفت و کمابیش با عرفان و اندیشه های اشراقی مدغم شد و به علت شرایط تاریخی و اجتماعی رشد و بالندگی پیدا کرد و برای مردم نیز پایگاه دفاعی گردید. د) زبان فارسی

با تحوّل زبان پهلوی و پدید آمدن زبان جدید فارسی و گویش مردم در سراسر کشور به این زبان پویا و نگارش کتاب ها و رسائل گوناگون در زمینه های علمی و عقیدتی و ذوقی و خلاقیت های ادبی و هنری مستقل و یگانه ساز ایرانی، ابعاد فرهنگی هویت تاریخی ساکنان این منطقه را فراهم آورد. این زبان که به علت ویژگی های ذاتی زبان شناختی و رشد در محیط فرهنگی پویا و زایا، بستر بیان ها و خواسته های عرفانی و اشراقی شد، شعر فارسی را پدید آورد که خود چراغ عرفان و اشراق بود و در همین روند، خودِ زبان به غنای تاریخی رسید.

بدین سان اسلام باوری ایرانیان در پیوند با کانون های گوناگون اعتراض و انگیزه های عدالت خواهی بالنده شد و در ژرفای تشیع جنبه های ضد قدرت پیدا کرد و هماهنگ با مذهب های دیگر، گاه در بعد سیاسی – نظامی و گاه در عرفان و اشراق و عشق به توحید و توحّد، در راستایی «فرامذهبی» قرار گرفت و این خصلت را از طریق آسیای مرکزی (خراسان و ماوراءالنهر) به چین و ماچین؛ از طرف شرق ایران زمین (پامیر و سند) به هند و مناطق آسیای جنوب شرقی؛ و از سوی آذربایجان و اران به آن سوی جبال قفقاز؛ و از مسیر آسیای صغیر تا بالکان و سواحل شرقی آدریاتیگ انتقال داد و در همه ی این سرزمین ها، با زبان فارسی و نوشتارهای فارسی، محاورات علمی و فقهی و زمزمه های عشق و محبت، فراتر از «نطق و ایما و سجل» تحقّق پیدا کرد. ه ) پیامدهای یورش مغولان

حمله ی مغول آسیب های فراوانی بر نهادهای اقتصادی و فرهنگی ایران و سرزمین های هم جوار وارد ساخت و پاره ای از رشته های وحدت دینی و فرهنگی ممالک اسلامی را از هم گسست. خلافت عربی عباسیان را از میان برد لکن زندگی اجتماعی نوین را به مرور در چارچوب هویت های سیاسی مستقل تر قرار داد و در یگانگی های تاریخی – فرهنگی ساکنان ایران زمین که در ابعاد دیانت و مذهب و اشراق و هنر، جلوه های جهان گستری یافته بود، خدشه ایجاد کرد. بی تردید زمینه های «درون جامعه ای» گسست های اجتماعی و فرهنگی را هیچ گاه نباید از نظر دور داشت، حکومت های اولیه ی مغول در بخش هایی از ایران، و به مرور تسلّط ایلخانیان (۷۵۶ – ۶۵۶ ق) و، سرانجام، یورش تیمور و حکومت تیموریان (۹۰۶ – ۷۷۱ ق)، هیچ یک نتوانستند پیوندهای یاد شده ی ایرانیان با اسلام و ارزش هایی که خاندان رسالت و امامت بیانگر آن بودند و نیز خصلت های فرهنگی و ذوقی و عقیدتی ساکنان این سرزمین را ناتوان سازند.

سلسله ی آل مظفّر (۷۹۵ – ۷۱۳ق) و ایلخانان کوچک (۷۵۶ – ۷۳۶ق)، آل جلایر (۸۱۴ – ۷۳۶ق) در نظام ملوک الطوایف پا گرفتند. قیام های مردمی با ارزش های شیعی، حکومت هایی نظیر سربداران (۷۸۴ – ۷۳۷ق) را پدید آوردند؛ به دیگر سخن، امپراتوری تیموری به سرعت تجزیه شد: ترکمانان قراقویونلو (۸۷۳ – ۸۱۰ق) با گرایش شیعی، و ترکمانان آق قویونلو (۹۲۰ – ۸۷۲ق) با تمایلات سنّی. هم زمان با حاکمیت بازماندگان تیمور در بخش های شرقی ایران زمین و دیگر قدرت های محلی در سیستان و مناطق مرکزی و خراسان و ماوراءالنهر و درگیری های آنان با یکدیگر، گویی شرایطی را در نظام تاریخی حکومت در ایران ملوک الطوایف به وجود آورد که جامعه ی گسترده ی ایرانی در برابر امپراتوری نوپای عثمانی، خاصّه، از سال ۸۵۷ قمری (۱۴۵۳م) سال فتح قسطنطنیه، که به نوعی یادآور حکومت بیزانس و خلافت امویان و عباسیان بود، خواستار وحدت اجتماعی و سیاسی بر مبنای آرمان و فرهنگ تاریخی باشد.

دوران پیش از حمله ی مغول و سده های پس از آن ایرانیان با گرایش های مختلف نسبت به مذهب تشیع، هر چند به صورت «اقلیت» همیشه چشم به راه رفع تجاوزها و اجحاف ها و برکناری «ظلَمه» و استقرار «سلطنت عدل» بر روی زمین بوده اند. بسیاری از جنبش های اجتماعی – سیاسی شیعیان ایران پیش از ظهور صفویان، از جمله سربداران، در این اعتقاد عمیق مذهبی ریشه داشته است. «تصوّف اسلامی – ایرانی» در بسیاری از این حرکت ها، با هر نوع اندیشه – اعم از فلسفی یا سیاسی – اثرات زیادی گذاشته بود؛ به عبارت دیگر، جامعه در انتظار پاسخ پُرمعنا و با اقتداری بود تا بتواند به جنبش های نافرجام سامان دهد. صفویان اردبیل با پذیرش تشیع به شیوه ای که خود می اندیشیدند، یکی از پیشگامان این دگرگونی تاریخی در ایران شدند.

پطروشفسکی با اعتقاد به این که در بسیاری از نقاط کشور سنّیان شافعی و حنفی اکثریت داشتند، نوشته است:

رنگ عقیدتی نهضت هایی که علیه فاتحان مغول و بهره کشی فئودالی [اصطلاح از پطروشفسکی است ] بر پا شده بود، تشیع بود و بس، حتی اگر فرض کنیم که در قرن های هشتم و نهم هجری شیعیان ایران در اقلیت بودند، باید اذعان کنیم که این اقلیت، به هر تقدیر، مهمّ و فعّال و از حسن توجّه روستاییان و لایه های پایین شهری برخوردار بود.

همو افزوده است:

در این زمان ها، همواره موضوع انتظار مهدی در ایران شدت داشت و عامه ی مردم ظهور او را انقلابی اجتماعی در قالب دین می دانستند که قرن ها پیش، زمینه ی آن آماده می شد.(۶)

این دگرگونی یک باره صورت نگرفت و در زمان های مورد بحث هیچ گاه به طور کامل تحقق نیافت؛ اما صفویان و عملکرد سلطنت خواهان قزلباش نوعی درخشش امیدهای اجتماعی بود.

۲. برخورداری های تاریخی – اجتماعی و عقیدتی

شناخت باورمندی های قزلباش در پیوند با تحولات عقیدتی و خواست های سیاسی صوفیان اردبیل تبیین می شود. این امر تاریخی با آن که مورد توجه بسیاری از مورخان قرار گرفته است اما، هنوز کاملاً روشن نیست. در بندهای زیر به طور نسبی در چگونگی آن گفت وگو شده است: الف) باورمندی شیعی – صوفیانه خاندانی

تا آن جا که اسناد و مدارک تاریخی گواهی داده اند، شیخ صفی الدّین اردبیلی (مرید و داماد و جانشین شیخ زاهد گیلانی) از صوفیان منزّه و خوش نام و مورد توجه خاصّ حاکمان وقت و قدرت مداران سیاسی بود. شیخ زاهد گیلانی بر پایه ی اعتقادات مریدانش، پیش از آن که شیخ صفی الدّین را دیده باشد، درباره ی او گفته بود:

ای مریدان، مژده باد شما را که شیخ المعصومین و عارف به علوم اسرار حضرت ربّ العالمین شیخ صفی الدّین اسحق موسوی شفقت کرده به جانب بقعه ی من می آید.

و افزود:

به خدا این جوان محرم بارگاه حق… و برگزیده ی حضرت خدای عالم است.

و حتی در مورد فرزندان وی پیش بینی می کند که

روز به روز در ترقی خواهند بود تا زمان قائم آل محمدعلیه السلام.(۷)

پس از درگذشت شیخ صفی الدین اردبیلی به سال ۷۳۵ قمری در اردبیل، پسرش شیخ صدرالدین جایش را گرفت تا سال ۷۹۴ قمری که او نیز درگذشت. هر دو تن شافعی مذهب و احتمالاً کرد زبان بودند و مراد و هادی صوفیان منطقه ی وسیعی از اران و آذربایجان و گیلان و کردستان، به مرکزیت اردبیل، به شمار می رفتند.(۸)

از زمان خواجه علی سیاه پوش پسر شیخ صدرالدین، که به سال ۸۳۰ قمری در سرزمین فلسطین درگذشت، مسأله ی تشیع خاندان شیخ صفی الدین آشکار شد. وی با امیر تیمور گورکانی ملاقات کرد. این امر و دیگر رویدادهای تاریخی، اهمیت و اعتبار او را به عنوان مرشد صوفیان شیعی مذهب، چشم گیر نموده است.(۹) پسر وی شیخ ابراهیم بر طریق پدر، نخستین مرشد این طریقت است که بر خلاف احساسات و تمایلات حاکمان قره قویونلو لقب «شیخ شاه» به خود داده و، در منطقه ی نفوذ اجدادش، بسیاری از تهی دستان روستاها و عشیره های شیعی مذهب را به خود جلب کرد آنان که پس از درگذشت مرشد والامقام خود به سال ۸۵۱ قمری، بدون ترس و محابا، نزد فرزندش شیخ جنید گرد آمدند و با برملا کردن ادعای سلطنت و حکومت تحت لوای تشیع، از یکسو بر بسیج طرف داران خود تندی دادند و از سوی دیگر، سوءظن جهانشاه شیعی مذهب قره قویونلو را افزون تر ساختند.

امیر یحیی بن عبداللطیف قزوینی در تاریخِ مشهور خود به نام لب التّواریخ پس از اشاره به این که «شیخ حیدر داعیه ی سلطنت صوری فرمودند»(۱۰)، اضافه کرده است:

«میرزا جهانشاه از سلاطین قراقویونلو، به سبب توهمِ زوال ملک، آن حضرت را از قلمرو خود عذر خواست. آن حضرت با جمعی کثیر از اصحابِ ارادت به جانب حلب رفتند. بعد از مدتی به دیار بکر، که والی آن جا امیرکبیر ابونصر حسن بیک بود و با میرزا جهانشاه مخالفت و مخاصمت می نمود، تشریف بردند و حسن بیک به قدم اعزاز و تعظیم استقبال ایشان نمودند و به مصاهرت با آن حضرت مفاخرت جسته خواهر اعیانیه ی خود را، مهدعلیا خدیجه بیگم آغا، به نکاح آن حضرت درآوردند و حضرت صفدر ابوالغازی سلطان حیدر از این خاتون متولد شد و حضرت سلطان جنید بعد از چند وقت با مردم بسیار از دیار بکر به عزم غزو کفار به طرف طرابزون [ترابوزان ] رفتند [و] با کفار آنجا غزا کردند.(۱۱)

و سرانجام افزوده است که وی در جنگ با امیر خلیل، والی شیروان، کشته شد.(۱۲)

از ازدواج شیخ جُنید شیعی مذهب با خدیجه بیگم آغا (خواهر اوزون حسن) آق قویونلوی سنی مذهب شیخ حیدر متولد شد و اوست که در روند حرکت های دینی – سیاسی اجداد خود، سازمان نظامی متشکل و جانباز، مبتنی بر «عقیده»، زیر عنوان قزلباش پدید آورد.(۱۳) ب) پای بندی به اندیشه های ایرانی

با در نظر گرفتن گرایش ها و جنبش های پس از قیام های مانویان و مزدکیان (در ایران باستان) و حرکت های سیاسی – فرهنگی آرام و گاه تند و ضدحکومتی (در عصر اسلامی) و بررسی طیف های گوناگون هر یک از آنها، روند تاریخ ساخته و کمابیش یگانه ای را می توان بازشناسی کرد. این امر از همان زمان ها نیز مورد عنایت مخالفان صفویه و قزلباش قرار گرفته بود.

در نامه های سلطان بایزید و سلطان سلیم و، به تقلید از آنان در بسیاری از منشآت عثمانیان، درباره ی پاره ای از نمادهای این حرکت ضد تسنن «جمله»ها و «واژه»های نابهنجار به وفور آمده است از آن میان درباره ی قزلباش گفته شده:

– «طایفه یاغیه قزلباشیه خذّلهم اللَّه»؛

– «طایفه ملاحده قزلباش»؛

– «زنادقه اوباش و ملاحده قزلباش دمرهم اللَّه و خذلهم»؛

– کلاه سرخ نکبت اندود»؛

– و «مجوسان».

در مورد ایران آمده است:

– «میل آتش (آتش پرستی) در آن سرزمین نمایان شده است».

و درباره شاه اسماعیل آمده است:

– «صوفی بچه ی لئیم ناپاک، اثیم افّاک، ذمیم سفّاک»و…

فضل اللَّه بن روزبهان خنجی (م ۹۲۵ق) که از مورخان غیر شیعی و ضد صفوی است، در یکی از کتاب های خود، به نام عالم آرای امینی، در یک رباعی درباره ی شیخ حیدر، که نشان دهنده ی داوری های اوست، چنین گفته است:

آنچه هرگز نکرده بود، صلوه

و آنچه هرگز نداده بود، زکوه

آنچه نگرفته هیچ گه، روزه

و آنچه نشناخته، رهِ عرفات

و آن گاه افزود:

«بعد از فتح بلاد آذربایجان، با وجود صغر سن، سجاده شیخوخت در چلّه خانه اردبیل بدو تفویض فرمودند و بر ادامه ی سلوک طریق زهادت و اقامه ی رسوم عبادت تحریض نمودند. سابق، قضا، شیخ حیدر را از زمره ی اشقیا نوشته و طینتش به سیاست سرشته بود. از اسباب شقاوتش آن که خلفای هدر از هر سو بدو ره آوردند و دعوای اولوهیت او را به شهادت سفاهت آشکار کردند. شیخ زاده را وفور اطاعت مردم روم بر کسب اخلاق مذموم و اطوار میشوم باعث آمد: نخست در مکتب باید نشست نه بر مرکب سوار شد، لوح هجا در دامن بایست نهاد، از لوح کنار گرفت، به جای درس مقامات معنوی، داستان طایبات پهلوی خواندی و به عوضِ قلم بر کتاب جلیل، شمشیر بر کلاب اردبیل راندی و در خانه اش جز کمان چله گیر نبود و در خلوتش جز شمشیر… اکثر اوقاتش در تهیه مقدمات لشکرکشی، از نیزه ساختن و تیغ پرداختن معروف بود و خلقی بسیار از مردم روم و طالش و سیاه کوه در مرکبش مجتمع گشته، گویند همگنان او را معبود خویش می دانستند و از وظایف نماز و واجبات اعراض کرده، جنابش را قبله و مسجود خود می شناختند. شیخ هم دین اباحت را برای ایشان ترویج داد و قواعد شریعت خرمیان بابکی در میانشان نهاد… تمامت زندگانی را در ورزش طریق پهلوانی صرف کردی.(۱۴)

همین وقایع نگار متعصب در کتاب دیگر خود آورده است:

فتح طایفه ی قزل برگ و دشمنی با ایشان و مقاتله با مردم صواب ایشان، بسیار فاضل تر از غزا با کفّار افرنج است که هیچ تردد در کفر ایشان نیست… این فقیر… فتوی داده ام که طایفه ی سرخ کلاه [ = قزلباش ] بدتر از کفار افرنجند و مقاتله با ایشان افضل از مجاهده با کفار افرنج است؛ زیرا اول، که غزای فرنگ است، فرضِ کفایت است، حالی و این فرض عینی.(۱۵)

با پذیرش سیادت ساختگی صوفیان اردبیل، نخست نسل خود را به امام زین العابدین علیه السلام رسانده، آن گاه در وجود آن امامِ «نیمه ایرانی» نژاد خود را باز یافته اند. صرف نظر از درستی یا نادرستی این انتساب و داستان ازدواج شهربانو دختر یزدگرد ساسانی با حضرت حسین بن علی علیه السلام، آنچه به لحاظ تاریخی اهمیت یافته، قبولِ نسبی جامعه و حقانیت جامعه شناختی این نسبت است؛ به زبان دیگر، ایرانیان می خواستند این داستان صحت تاریخی پیدا کند؛ گویی به درست بودن آن نیاز ملی – مذهبی داشته اند.(۱۶) ج) «فره ایزدی» و نهاد سلطنت

واژه ی «فره ایزدی» که به صورت «خریزما» یا «شریزما»(Charisme )Kharisma() به زبان های اروپایی وارد شده و در روانشناسی اجتماعی و جامعه شناسی سیاسی مفهوم بحث انگیزی گردیده است،((در بسیاری از اندیشه های سیاسی، خاصه در جامعه شناسی سیاسی ماکس وبر) Charismatique.) در اصل نوعی حالت معنوی و خدادادی بود که دارنده آن را متصف به صفات برجسته ای می نمود، به گونه ای که جنبه های کرداری آن جامعه را در مسیر عدالت و انسانیت و آزادی قرار می داد و اگر صاحب قدرتی، به هنجارهای نامردمی و بیدادگرانه روی می آورد، «فرّه ایزدی» از او دوری می گزید و دارنده پیشین آن نه تنها در زمره ی مردم عادی قرار می گرفت، بلکه گاه به صورت «دیو» در می آمد.(۱۷)

قزلباشان درباره ی شیخ حیدر کمابیش چنین اعتقادی داشتند؛ اما درباره ی شاه اسماعیل به روشنی تمام «القابی» را نسبت داده اند که سیاحان و مورخان اروپایی، چون مفاهیم یاد شده را به درستی درک نمی کردند، اعتقاد ورزیده اند که قزلباشان، برای شاه، «الوهیت» قائل شده اند.

پاره ای از القاب به کار رفته برای نخستین پادشاه صفویه به نقل از عالم آرای شاه اسماعیل از این قرار است:

پادشاه جم جاه، پادشاه عالم پناه، خسرو زمان، خاقان سلیمان شأن، خاقان اسکندرشأن، خاقان گیتی ستان، ظل اللَّه، حضرت ظلّ اللّهی، نوّاب ظل اللّهی، نوّاب همایونی ظل اللّهی نوّاب همایون، نوّاب گیتی ستانی، نوّاب عادل، نوّاب عالی، نوّاب اعلی، نوّاب کام یاب، نوّاب گیتی ستان، نوّاب مرشد کامل، نوّاب خاقانی، حضرت خاقانی، نوّاب خاقان سلیمان نشان، نوّاب جهانبانی، نوّاب اشرف، ولی نعمت، ولی نعمت عالمیان، مرشد کامل، کامل مکمّل، حضرت اشرف، ابوالمظفّر، ابوالمنصور، پادشاه دین مبین صاحب خروج.

قزلباشان با گزینش چنین شخصیتی (۱۳ – ۱۲ ساله) به زعامت و رهبری جدیدِ سیاسی – نظامی و مذهبی خود، حرکت کم نظیری را در استواری سلطنت واحد در «ایران زمین» آغاز کردند و از سال ۸۹۹ قمری که سلطان علی، برادر شاه اسماعیل، کشته شد، تا سال ۹۳۰ قمری که شاه اسماعیل در سی و هشتمین بهار زندگی خود در قلعه صاین، نزدیک سراب، به بیماری سل درگذشت، قزلباشان با اعتقاد و صمیمیت تمام گرد او حلقه زده، تا مرز پرستش از او تمکین و اطاعت کردند. ۳. قیام و حاکمیت قزلباش

جامعه ی ایران آماده پذیرش آرمانی جدید در مقاومت تقابلی با کانون های ستم داخلی و سلطه ی خارجی و برقراری عدالت، سرانجام تشیع را، به معنای وسیع، و تصوّف را، به معنای محدودتر، بشارت دهنده ی راه خود قرار داد. در تشیع، حق طلبی و دادگری و دوری از ریاکاری و تعصب را دریافته بود و در تصوف، جدا از بعد منفی گوشه گیری و دوری از زندگی، که رسم پاره ای از «درویشان» بود، برخورداری از مواهب حیات شرافتمندانه، شهامت و مبارزه جویی و گستاخی را یافته بود.

زبان فارسی با این که در این جریان به ظاهر جایگاهی نداشت، اما تصور بر این بود که توان استحاله ی اقوام ناآشنا به زبان فارسی را خواهد داشت. با آن که پیش از حمله مغولان چندین حرکت سازنده از شیعیان ظاهر شده بود، اما از آن زمان بدین سو، همواره تلاش های آنان در آمیختگی با پاره ای از ارزش های فرهنگی – سیاسی ایران زمین، جامعه را به نوعی حکومت مستقل با هویت ایرانی، مبتنی بر عدالت، سوق داده بود.

سازمان عقیدتی – سیاسی و نظامی جنبش جدید، با عنوان «قزلباش» تجلی دهنده ی خواست های یاد شده یا برخی از آنها بود و در آن، روح جوان مردی و فتوّت و عیاری از یک سو و تندی و قاطعیت و گاه تندخویی و بی رحمی و قساوت در برابر دشمنان جای یافت. این سازمان متحدالشکل و نظام یافته با بسیج توده های روستایی و تهی دست شهری و ایلات و عشایر، پس از سال ها نبرد و خون ریزی و شکست و پیروزی، شاه اسماعیلِ جوان را، با انتساب های برشمرده، بر تخت سلطنت نشاند.(۱۸)

این نهضت واکنش ده قرن سلطنت و حکومت هایی بود که در جامعه ی بزرگ اسلامی به نام اهل سنت جریان داشت، و شیعیان گاه با روش های «کتمان و تقیه» و گاه با «مبارزه مستقیم و سر به نیست شدن»، آن را تحمل کرده، صمیمانه، هماهنگ با بسیاری از معترضان اجتماعی، برای رسیدن به «عدالت» و «رهایی» از هر نوع ستم، تلاش و پایداری نشان داده بودند. این امر که گاه از نظرها پنهان مانده است، از آغاز نهضت قزلباش تا استواری سلطنت صفویان با عنایت بر دو مقوله تبیین می شود: الف) خروج شاه اسماعیل

جهانشاه پس از امیر قرایوسف ترکمان، که در سال ۸۷۲ قمری به دست اوزون حسن آق قویونلو کشته شد، روزی از منجّمان خود خواست تا او را از احوال صوفیان اردبیل و ستاره ی فرزندان شیخ صفی الدین اردبیلی با خبر کنند، منجمانِ با فراست چنین گفتند:

ای شهریار، آنچه از شمار اختران بر ما ظاهر شده عرض کنیم، یا آن که خوش آمد گوییم؟ نزدیک شده که یکی از اولاد شیخ صفی به اندک روزگاری خروج کند و تمام ولایت ایران و پاره ای از ممالک هندوستان و پاره ای از ولایت ترکستان را مسخّر گرداند و صاحب خروج خواهد شد و مذهب را تغییر خواهد داد و او به ضرب تیغ آبدار تمام ولایت را برهم خواهد زد و به تصرف خود درخواهد آورد و آن مذهب را رواج خواهد داد و روز به روز ترقی خواهد یافت و دولت ایشان زوال ندارد تا هنگام خروج صاحب الامرعلیه السلام و در رکاب آن حضرت شمشیر خواهند زد و پادشاهی به ملازمان آن حضرت خواهند سپرد و خود در بندگی آن حضرت خواهند ماند.(۱۹)

اسماعیل صفوی نیز خود پیش از آن که بر اریکه ی قدرت تکیه زند، در جواب نامه ای به الوند میرزا، که حاضر بود حتی اردبیل را به صوفیان و قزلباش ببخشد، چنین نوشت:

از اولاد حسن پادشاه [اوزون حسن ] بی ادبی، بی حرمتی و بی مروّتی بی سبب، به اولاد شیخ صفی بسیار واقع شده و با وجود این همه آزار که رسیده، نوّاب همایون ما از سرخون پدر و جدم گذشتم و مرا داعیه ی سلطنت و پادشاهی نیست و می خواهم که دین آبا و اجدادم حضرات معصومین را رواج دهم و تا جان در تن خواهم داشت در راه خدا و رسول و دین مبین شمشیر خواهم زد، تا حق [ = عدالت ] به مرکز خود قرار گیرد. می باید که از روی صدق و اعتقاد درست دست بر دامن پاک حضرات ائمه زده، زبان به ذکر علیاً ولی اللَّه گویا گردانید، تا سعادت دو جهان یافته و در میان پادشاهان گوی سعادت برده باشی و هر ولایت که فتح کنم به نام توسکه زده و خطبه ی تو گفته شود و تو را برادر بزرگ دانم و اگر از بی سعادتی، این سعادت را درنیابی خوش باشد، بیا به میدان که خون برادر بی گناه خود را از تو خواهم گرفت، دیگر تو می دانی و به هر کدام راضی شوی ما را اعلام کن والسلام.(۲۰) ب) رسمیت مذهب و واکنش ها

شاه اسماعیل صفوی با اعتقادات شیعی و متعصّبانه و تندروی های خصمانه علیه اهل سنت با پشتیبانی کامل قزلباش، مذهب شیعه ی جعفری اثنی عشری را، که بیش از همه ی فرقه های اسلامی دارای پویایی ذاتی بود، در سراسر قلمرو خود رسمیت داد و امر کرد تا مؤذنان و خطیبان «اشهدانّ علیاً ولی اللَّه» و «حی علی خیرالعمل» را در اذان و اقامه ی خود اعلام نمایند. حسن روملو، مورخ عصر آغازین صفویه، در ارتباط با تبریز آورده است که شاه اسماعیل بدون بیم و هراس و دلهره و نگرانی وارد مسجد جمعه ی تبریز شد و امر کرد:

خطبای ممالک خطبه ی ائمه ی اثنی عشر – علیه صلوات اللَّه الملک الاکبر – خوانند. «اشهدانَّ علیاً ولی اللَّه» و «حی علی خیر العمل» – که از آمدن سلطان طغرل بیک بن میکائیل بن سلجوق و فرار نمودن بساسیری، که از آن تاریخ تا سنه ی مذکوره پانصد و بیست و هشت سال است، از بلاد اسلام بر طرف شده بود – با اذان ضم کرده، بگویند؛ و فرمان همایون شرفِ نفاذ یافت که در اسواق، زبان به طعن و لعن ابابکر و عمر و عثمان بگشایند و هرکس خلاف کند، سرش را از تن بیندازند.(۲۱)

رسمیت مذهبی مبتنی بر فشار، موجب شد که در بخش های گوناگون جامعه واکنش هایی پدید آید و شیوه های مبتنی بر عناد و مخالفت جویی، گروه های گسترده ای از ایرانیان را که بر روال گذشته اهل سنت بودند (به ویژه بخش های شرقی ایران زمین) و همسانِ همه ی مردم از حکومت ها هم آزردگی داشتند و نسبت به خاندان رسالت و امامت و ولایت مهر می ورزیدند، خوش نیاید و در دوره های بعد برای حکومت معضل آفرین شود.

بنیان گذار سلسله ی صفوی سکه ای به نام خود با نقش «لا اله الا اللَّه، محمّد رسول اللَّه و علی ولی اللَّه» ضرب کرد و در آن خود را «بنده ی شاهِ ولایت» نامید.

سخت گیری و فشار نسبت به ایرانیانِ سنّی مذهب، که اکثریت جامعه ی تاریخی ایران بودند، و ترویج مذهب تشیع، به صورتی که خود می خواستند، به تحقیق، از «تشیع واقعی» دور بود؛ حتی شاه به نصایح علمای مذهب توجه نمی کرد. برخی از اصحاب علم و فقاهت تبریز، که نگران اوضاع بودند، شبی پیش از تاج گذاری نزد شاه اسماعیل رفته، چنین گفتند:

قربانت شویم؛ دویست، سیصد هزار خلق که در تبریز است، چهار دانگ آن همه سنی اند و از زمان حضرت تا حال این خطبه را [اشهدانّ علیاً ولی اللَّه ] کسی بر ملا نخوانده و می ترسیم که مردم بگویند که پادشاه شیعه نمی خواهیم و – نعوذ باللَّه – اگر رعیت برگردند چه تدارک در این باب توان کرد؟

شاه اسماعیل به هیأت علما که به گونه ای حکایتگر گرایش «رعیت» غیرِشیعی به «پادشاه شیعه» بودند چنین پاسخ داد:

مرا به این کار باز داشته اند و خدای عالم و حضرات ائمه ی معصومین همراه من اند. از هیچ کس باک ندارم به توفیق اللَّه تعالی اگر رعیت حرفی بگویند، شمشیر می کشم و یک کس را زنده نمی گذارم.(۲۲)

شاه اسماعیل که «قطب» قزلباش و «مرشد کامل» صوفیان و «پادشاه» ایران شده بود و، به قول عده ای از سیاحان ونیزی، «خدا» فراموش گشته و «مرشد کامل» جای گزین آن شده بود(۲۳) آنچه اراده می کرد و می خواست، به یاری فداکاران قزلباش تحقق می یافت. اسکندربیک ترکمان در این مورد نوشته است:

هر چند که از جانب پادشاهِ ولی نعمت بی عنایتی مشاهده نموده، مورد قهر و سخط مرشدکامل گردند، در راه طلب و منهج قدمی اخلاص، آن را از نقص خود دانسته، موجب تزکیه ی نفس و پاکی طینت شمرند… به هزار گونه آزار و الم صوری و معنوی صابر بوده، روی از درگاه مرشد کامل نتابند تا آلایش آن نقص را به عرق خجالت و زلال ازدیاد خدمت پاک گردانیده خود را آماده ی توجه و التفات ظاهر و باطن گردانند.(۲۴)

شاه اسماعیل که اندک اندک برای مریدان جنبه ی «الوهیت» پیدا کرده بود، خود نیز گویی به راه و روش خویش و نحوه ی اعتقاد طرف دارانش، به باوری استوار رسیده بود و این امر با اسلامِ برخاسته از قرآن، و فرهنگ ایران و باورهای دینی جامعه و، در نتیجه، وحدت و یک پارچگی ایرانیان در سراسر ایران زمین مغایرت داشت. نامه ی زیر نشان دیگری از این باور است:

از چمن دلگشای خاندان نبوّت و ولایت نهال بلند برومند وجود اینجانب سرافرازی کشید و از گلشن عالم آرای دودمان سیادت، چراغ گیتی افروز این دولت روزافزون… روشن گشت.(۲۵)

اعتقاد عمومی شیعیان قزلباش، که بدون داشتن امتیازات علمی و اخلاقی در منصب قیادت نشسته بودند، در برداشتی سیاسی چنین بود:

ز مشرق تا به مغرب گر امام است

علی و آل او ما را تمام است.(۲۶)

این شعار و شعارهای دیگر توسط گروه های متعدد «تبرائیان» در گذرها به آواز بلند خوانده می شد و سه خلیفه ی اول مسلمین و دشمنان علی علیه السلام و فرزندانش مورد طعن و لعن قرار می گرفتند و مردمی که پیش از این سنی بودند، می بایستی در ادامه ی لعنت ها با صدای رسا بگویند: «بیش باد و کم مباد.» و اگر از این فرمان سرپیچی می کردند خونشان به دست تبرداران قزلباش بی درنگ ریخته می شد. ج) تبلیغ و رواج شیعه گری

قزلباشان با آشنایی سطحی که از اسلام و تشیع داشتند، هماهنگ با خصلت های ایلی و عشیره ای، مذهب خود را تبلیغ می کردند که گاه با تشیع شهری و «حوزه ای» در تعارض قرار می گرفت و در تشیع خود نیز شیوه ی پایداری نداشتند و با آن که «قدرت های تبلیغی» کارا و توانمندی داشتند، خاصه در دوره ی سلطنت، اما ماهرانه از آن سود نمی جستند. جامعه ی ایران (شهرنشینان و گروه های آگاه دینی) در آن زمان، «اتحادیه ی قزلباش» را کمابیش نیروی منسجم و ایران گیر یافته بود، لکن در برابر بسیاری از کردارهای واپس گرایانه آنان، که عقب تر از حروفیان و نوربخشیان و همانند آنان بود، واکنش های غیرمستقیم نشان می داد. با این حال کوشش ها و هنجارهایی نشان داده، تا از این کانون، حتی المقدور، برای رسیدن به هدف های بنیادی تاریخی، که شامل استقلال و مرکزیت سیاسی بود، به طور کامل استفاده گردد.

بدین سان می توان گفت که تشیع در این دوره بیش تر به عنوان پرچم مبارزات سیاسی و اجتماعی جمعیت هایی درآمده بود که علیه فرمان روایان پیشین به مبارزه برخاسته بودند و با این که از لحاظ فرهنگی توان لازم را نداشتند، اما به سبب های پیش گفته، مورد علاقه ی نسبی ایرانیان بودند و این امر درست در زمانی تحقق می یافت که امپراتوری عثمانی، زیر عنوان «خلافت جدید»، در حال توسعه ی متصرفات خود در جهان اسلام بود.

جنبش سیاسی و اجتماعی قزلباش با صبغه ی چشم گیرِ مذهبی، بدان صورت که گمان می بردند، توسعه می یافت و فشار بر مردم و قدرت نمایی حکومتی بخش بارز آن بود؛ در عین حال، همان اعتقادات نیز دگرگونی هایی پیدا می کرد. غزلی نه چندان محکم و هنرمندانه از شیخ علی صفوی به فارسی و غزل دیگری از شاه اسماعیل به ترکی، نقل شده است که در غزل نخستین هیچ احساس ضدّ سنی دیده نمی شود، حال آن که در غزل دوم، برداشت کاملاً شیعی است و حتی تعلق به «مذهب غالیان» را هم رسانده است:

عزل نخستین (به زبان فارسی)

منم آن بحر بامعنی که موج پر گهر دارم

منم آن روح روحانی که از معنی خبر دارم

نیم از عالم صورت که با صورت درآویزم

به ملک عالم معنی مقامی معتبر دارم

در این زندان جسمانی دل و جانم فرو ماند

نه آخر طالب خاکم که حرص سیم و زر دارم

که من از عالم جانم درین پستی کجا مانم

ببال همت معنی ز نُه ایوان گذر دارم

منم شهباز سلطانی به وقت صید در معنی

بسی قطع منازل ها برون از بال و بر دارم

طلسم جسم بشکستم، به کوی دولت بنشستم

تو این معنی که می بینی من از جای دگر دارم

چنان مستغرق عشقم به غیرم نیست سودایی

ره وحدت گزین کردم نه در سر شور و شر دارم

علی بردار دل از جان اگر مشتاق دیداری

ز جان باید گذر کردن چو بر جانان نظر دارم(۲۷) غزل دوم (به زبان ترکی)

منم بو تنده کی جانم علیدر

منم هم دین و ایمانم علیدر

کیجه گوندر گزرم روضه سنده

منم روضه ی رضوانم علیدر

حسن ایله حسنیک باغچه سنده

منم بلبل خوش خوانم علیدر

منم بر قطره سو شاهنگ یولنده

منم دریای عمانم علیدر

حاجیلر حج ایدر حنّان و منّان

منم حنّان و منّانم علیدر

منکا بو دفتر و دیوان گرگمر

منم دفتر و دیوانم علیدر

یوزنک مصحفیفه بسزد خطایی

بیان علم قرآنم علیدر(۲۸)

جانشین شاه اسماعیل، پس از ترک «شراب خواری»، بیش از پیش خود را مذهبی نشان داده است. نوشته اند در نامه ای ملاّ مقدّس اردبیلی (احمدبن محمد) او را برادر خطاب کرده است. شاه تهماسب که متوجه این الطاف شده بود، فرمان داد تا کفنش را بیاورند و نامه را در آن نهاد و وصیت کرد او را با همان نوشته به خاک بسپارند.(۲۹) در نامه ای مجعول از ملامقدّس اردبیلی که در سال ۹۹۳ قمری، یعنی سه سال پیش از سلطنت شاه عباس اول، فوت کرده است، و پاسخی مجعول از شاه عباس به آن، قدرت علمای دینی و پذیرش نظام صفوی از یک سو و تمکین شاهان صفوی از علمای دینی از سوی دیگر مشهود است. نامه ی ملا مقدّس اردبیلی، که در باب شفاعت از یک گناه کار است، بدین شرح است:

بانی ملک عاریت عباس بداند؛ اگر چه این مرد اول ظالم بود، اکنون مظلوم می نماید؛ چنانچه از تقصیر او بگذری، شاید که حق سبحانه و تعالی از پاره ای تقصیرات تو بگذرد. کتبه بنده ی شاه ولایت احمد الاردبیلی.

شاه عباس نه تنها از خطاب وی نمی رنجد، بلکه در جواب می نویسد.

به عرض می رساند عباس؛ خدماتی که فرمودید به جان منت داشته به تقدیم رسانید. امید که این محب را از دعای خیر فراموش نکنند. کتبه کلب آستان علی، عباس.(۳۰)

نیرومندی حاکمیت قزلباش همواره با ضرب شمشیر و کشتار مخالفان و سخت گیری بر دشمنان تحقق نیافته و تبلیغات در میان مردم ساده و مشتاق نیز نقش عمده ای داشته است. کتاب برای تبلیغات به قدری کم یاب بود که بزرگان را دچار مشکل می کرد. عالمی به نام قاضی نصراللَّه زیتونی، که در تبریز با جد و جهد فراوان به ترویج این مذهب مبادرت کرده بود و در مدارس این شهر به تدریس کلام و فقه اشتغال داشت، کتاب شرایع الاسلام علامه حلّی را اساس تعلیمات مذهب شیعی معرفی کرد و، از آن زمان، نوشتن کتاب هایی به زبان ساده و گاه غیر علمی برای فهم عامه آغاز شد و با فرستادن این گونه کتاب ها به شهرهای بزرگ و تأسیس مدارس مذهبی در کشور، مردم را به خواندن و تبلیغ مذهب شیعه ترغیب و تشویق کردند و از میان همین گروه ها اندک اندک عالمانی پدید آمدند و در نظام صفوی ادغام شدند.

منبع : ناصر تکمیل همایون تاریخ اسلام – نهم فروردین ماه سال ۱۳۸۲ شماره سیزدهم –

مراکز شیعه نشین منطقه خلیج فارس

اشاره:
نحوه ی توزیع و پراکندگی جمعیت های شیعی کشورهای حوزه ی خلیج فارس، از جنبه های مختلف اهمیت دارد. در برخی از این کشورها همانند امارات متحده ی عربی، عربستان، عراق و عمان، حضور آن ها را به صورت متمرکز در برخی شهرها شاهدیم که این تمرکز، از جنبه های مختلف می تواند برای این کشورها خطرآفرین باشد. از یک سو زندگی در کنار یکدیگر، به حس مشترک محرومیت دامن زده و زندگی جمعی، جسارت و شهامت مبارزه را تقویت نموده، احتمال شورش و اغتشاش آنان را افزایش می دهد.
 مسائلی از قبیل جدایی طلبی و گرایش های گریز از مرکز، به ویژه در شهرهای مرزی مطرح می شود. نیز در برخی از این کشورها، تجمع آنان در مناطق استراتژیک و به ویژه مراکز نفتی، سبب شده نفوذ قابل توجهی در اقتصاد کشورها داشته باشند و این مسأله، از جنبه های مختلف برای دولت ها بحران زاست.
حضور آن ها در کارخانه ها، پالایشگاه ها، مراکز تجاری و…، درصد بالای احتمال اعصاب و امکان فلج نمودن اقتصاد کشور را به همراه دارد و یا حتی دور و نزدیکی به پایتخت، از اهمیت ویژه ای برخوردار است. نزدیک بودن محل تمرکز آنان به مراکز سیاسی، از یکسو میزان آگاهی سیاسی آنان را از حقوق شهروندی خویش بالا برده و از سوی دیگر، بازتاب شورش و اعتراض آنان را گسترش داده، احتمال انتشار آن را به مراکز دیگر افزایش می دهد. در مجموع، محل تجمع شیعیان منطقه خلیج فارس، ممکن است از چند جهت قابل توجه و استراتژیک باشد:
۱.به لحاظ دور و نزدیکی به پایتخت
۲.به لحاظ دور و نزدیکی به مرزها
۳.قرار گرفتن در مراکز نفتی و استراتژیک
۴.واقع شدن در مراکز زیارتی و مهاجرپذیر
۵.قرار گرفتن در مراکز تجارتی
برای مثال در کشور عمان، تعداد زیادی از شیعیان در نزدیکی شهر مسقط، پایتخت سیاسی این کشور زندگی می کنند و بنابراین، این حضور می تواند برای دولت سنی عمان بسیار خطرآفرین باشد. هم چنین در پایتخت عراق نیز شاهد چنین تمرکزی در محله های کرخ و براثا هستیم و آن گونه که در کتاب های تاریخی آمده، حضور این شیعیان به گذشته های دور باز می گردد.
کرخ در سمت غربی دجله واقع و از محله های دیگر آبادتر و محل سکنای بازرگانان ثروتمند بوده است. این محله از آغاز بنای بغداد، شیعه نشین بوده و جزء محله های کوچک تری که ویژه شیعیان بودهاست. با اشاراتی که ابن جوزی به شورش های محله ای دارد، می توان گفت که علاوه بر کرخ در غرب بغداد، محله های مسکونی دیگری در همان منطقه در نهر الطابق و در شهر بغداد، محل های سوق السلاح باب الطاق، سوق یحی، قلایین، ثلاثاء، اساکنه و اهل درب سلیمان مرکز شیعیان بوده است.(۱)
حضور در مراکز سیاسی و پایتخت ها افزون بر اهمیت سیاسی، به لحاظ اقتصادی نیز می تواند حائز اهمیت باشد. برای مثال، یکی از بزرگ ترین بازارهای بغداد، بازار بزرگ کرخ بوده که به دلیل قرار گرفتن در محله ی شیعیان، همواره در انحصار این گروه بوده است و بیش تر کسبه ی آن را شیعیان تشکیل می دهند. به واقع،
می توان گفت تجارت بغداد، در دست همین بازاریان شیعه مذهب بوده است.(۲)
از سوی دیگر، مراکز سیاسی کشورها موقعیت مرکزی دارند، هم به لحاظ تمرکز مهم ترین تشکیلات دولتی و سازمان های اداری و شرکت های تجاری داخلی و بین المللی، و هم به لحاظ وجود رسانه های گروهی و فضای باز سیاسی و تبادل اطلاعات و ارتباطات گسترده در سطح داخلی و بین المللی. بنابراین، تمرکز شیعیان در پایتخت ها یا حتی در حواشی آن ها، همواره به عنوان عاملی تنش زا از سوی دولت های سنیِ منطقه تلقی شده است. این طرز تلقی، باعث شده تا دولت مردانِ برخی از این کشورها هم چون عربستان سعودی، همواره بکوشند از تمرکز شیعیان در پایتخت ها و حواشی آن جلوگیری کنند. البته حاکمان سعودی، درگیر مشکل ژئوپولیتیکی در پایتخت ها و حواشی آن جلوگیری کنند. البته حاکمان سعودی، درگیر مشکل ژئوپولیتکی بزرگ تری شده اند؛ چرا که شیعیان، در محل هایی زندگی می کنند که یکی از استراتژیک ترین مناطق عربستان است. مناطقی که اینک عمیق ترین میادین نفتی خلیج فارس را در بردارد؛ یعنی مناطق الاحساء و قطیف واقع در استان شرقیه عربستان.
عمده ی ذخایر نفتی عربستان سعودی، دقیقاً در این منطقه واقع است و هفتاد درصد کارکنان شاغل در این میدان های نفتی، اعراب شیعی هستند. وجود جمعیت های شیعی، مشکل دائمی حاکمیت ریاض است.(۳)
چرا که آنان ناخواسته بر شاهرگ حیات اقتصادی عربستان سایه انداخته اند.
گرچه حاکمان سعودی با فشارهای روزافزون و محرومیت ها در طول تاریخ، همواره این اقلیت مذهبی را تضعیف نموده اند، ولی وجود آنان، واقعیت این سرزمین هاست و خواه ناخواه باید پذیرفته شود. این حقیقتی است که سیاست مداران سعودی نیز بدان آگاهی یافته و به این نتیجه رسیده اند که برای برقراری امنیت منطقه، به ناچار باید از جمعیت های محلی و به ویژه شیعیان بهره برد. افزون بر عربستان، در کشورهای عمان، عراق، بحرین، امارات، کویت و قطر نیز شیعیان در مناطقی زندگی می کنند که از مهم ترین مراکز نفت خیز منطقه به شمار می آید.

برای مثال، در عراق

شیعیان در جاهایی قرار دارند که اهمیت آن ها فوق العاده استراتژیک است. در جنوب، علاوه بر سیطره بر حوزه های مهم نفتی عراق، بر گلوگاه ارتباط دریایی عراق تسلط دارند. … در تمام حاشیه ی دجله، شیعیان ساکن هستند و سنی ها دورتر سکونت دارند. در کرکوک هم که بالاترین نقطه ی نفتی عراق است و کردها به آن چشم دوخته اند، شیعیان نیز حضور فعال دارند.(۴)
به لحاظ فرهنگی نیز منطقه جنوب حائز اهمیت است. این منطقه که محل تلاقی دو رود دجله و فرات در آن واقع است،
محل افسانه ای سومر. اولین تمدن بین النهرین. است. دو رودخانه ی مذکور، پس از منطقه ی باتلاقی، به مصبّ گسترده ای جریان می یابند که وسیع ترین مناطق نخلستانی عراق است. منطقه سرسبز و پرآب بین النهرین جنوبی، به اندازه ی شهرهای مقدس نجف و کربلا، درخودآگاهی فرهنگی شیعی نقش دارد.(۵)
در برخی از این کشورها نیز تجمع شیعیان را در مراکز تجاری شاهدیم. برای مثال، در امارات متحده عربی، بیش تر شیعیان در امیرنشین دوبی زندگی می کنند و جالب این جاست که این شیخ نشین، پس از ابوظبی مهم ترین شیخ نشین امارات است و از بعد تجاری، یکی از پر رونق ترین شهرهای منطقه به شمار می آید و به لحاظ جمعیتی نیز از پرجمعیت ترین امیرنشین های امارات است.
بارزترین ویژگی این شیخ نشین، موقعیت آن به عنوان یک مرکز تجارتی پیشرو در میان بقیه شیخ نشین های متحده عربی است.(۶)
گرچه دبی به لحاظ منابع معدنی، پس از ابوظبی مهم ترین منابع نفتی کشور امارات را در بردارد، ولی رونق واقعی این شیخ نشین، مرهون تجارت و بازرگانی است.
دبی با جمعیتی بالغ بر ۷۵۰ هزار نفر، به عمده فروشی و خرده فروشی کالاها، بیش از نفت متکی است. حضور گردشگران خارجی و تجار و سرمایه گذاران ملل مختلف که از مالیات کم بهره جسته و به تجارت کالا در دبی می پردازند، به اقتصاد این امیرنشین در سالهای گذشته رونق زیادی بخشیده بود.(۷)
این شهر دارای یک منطقه آزاد تجاری به نام «جبل علی» است. در جبل علی، سرمایه گذاران سالهاست که به داد و ستد کالا می پردازند. این بندر آزاد، دروازه ی ورود کالاهای ساخته شده ی شرق آسیا و مرکز صادرات مجدد این گونه کالاها به کشورهای حوزه ی خلیج فارس است.(۸)
بندر جبل علی، یکی از بزرگ ترین بندرهای منطقه است و مکان جذابی برای فعالیت های صنعتی و تجاری به شمار می آید.
با این اوصاف، این مهم ترین امیرنشین امارات متحده عربی که مرکز تجمع بازرگانان و تاجران سراسر منطقه آسیای شرقی و خاورمیانه است، محل تمرکز شیعیان این کشور می باشد و بنابراین، شیعیان نیز از موقعیت خاص تجاری و مرکزی این شهر استفاده و بهره ی لازم را می برند.تعداد دیگری از این شهرها، از جنبه های مذهبی مورد توجه هستند. شهرهای مکه و مدینه در عربستان و کربلا، نجف، کاظمین و سامرا در عراق، از این دسته می باشند. برای مثال کربلا، به دلیل وجود مرقد مطهر امام حسین علیه السلام برای تمامی مسلمانان به ویژه شیعیان جهان اهمیت دارد. از این رو، هر ساله شاهد هزاران زائر هستیم که برای زیارت مرقد مطهر ایشان مشتاقانه به این مکان مسافرت می کنند. نجف نیز میزبان قبر مطهر امام علی علیه السلام است. به علاوه، این شهر از دیرزمان، مرکز تجمع هزاران طلبه شیعه بوده و همواره مدارس علمیه در آن دایر بوده است.
مرکز علمی شیعه در این شهر، برای قرن ها، صدها عالم شیعی را پرورش داده که محقق حلی و بعداً علامه حلی، از بزرگ ترین این عالمان به شمار می رفتند.(۹)
خلاصه ی کلام آن که، شیعیان زیادی از کشورهای کشمیر، لبنان، افغانستان، هندوستان و کشورهای حاشیه خلیج فارس، به ویژه بحرین و عربستان برای تحصیل علوم دینی به این حوزه آمده و مدارج علمی را در آن می گذراند. البته مدارس علمیه در کاظمین و سامرا و برخی شهرهای دیگر عراق نیز برقرار است، ولی در این میان، نجف اشرف موقعیت ویژه ای دارد و توجه تمام شیعیان جهان به این خطه دوخته شده است.
هم چنین باید دانست که کربلا و سایر عتبات شیعی در بغداد و به ویژه نجف، تأثیر فراوانی در کوچ دادن شیعیان نقاط دیگر به این دیار داشته و این خود در رواج تشیع تأثیر فراوانی داشته است.(۱۰)
بارگاه شش امام بزرگ شیعیان در شهرهای مختلف عراق قرار دارد و همین رفت و آمد زائران و طلبه ها، شیعیان این کشور را با سراسر جهان تشیع مرتبط می سازد.
در عربستان نیز عده ی زیادی از شیعیان این کشور در حواشی دو شهر مهم و زیارتی، یعنی مکه و مدینه سکنی گزیده اند و بنابراین، از موقعیت مرکزی این شهرها بهره مند می شوند.
ملاحظه فرمودید که تمامی شهرهای شیعی نشین خلیج فارس، از موقعیت استراتژیک و مرکزی برخوردارند و از این رو، حائز اهمیت می باشند. نکته دیگر قابل تأمل آن است که تقریباً در همه ی این کشورها، شیعیان در یک خط ساحلی، مرزهای آبیِ خلیج فارس را در انحصار خویش دارند. این خط ساحلی، مهم ترین منابع نفتی را در خود دارد.
حضور در این سواحل، از جنبه های دیگر، مشکلات ژئوپولیتیکی فراوانی را به بار می آورد. برای مثال، مسائلی چون جدایی طلبیِ این گروه ها و فعالیت های گریز از مرکز را موجب می شود، به ویژه آن که مهم ترین همسایه شمالی خلیج فارس یعنی ایران اسلامی، هم کیش این اقلیت است.

نتیجه گیری

بر اساس آن چه در این فصل بدان پرداختیم، شیعیان حاشیه ی خلیج فارس در یک خط ساحلی که تقریباً تمامی سواحل خلیج فارس را در بردارد، ساکن بوده و با توجه به نفت خیز بودن این سرزمین ها، به طور کلی می توان گفت به لحاظ جغرافیایی، مهم ترین بخش های خلیج فارس در انحصار شیعیان است. این بخش ها که هم شامل سواحل شمالی (سواحل ایران) و هم سواحل جنوبی است، در بخش جنوب، سواحل عراق، کویت، استان های شرقی عربستان سعودی، سواحل بحرین و قسمت هایی از سواحل قطر و بندر دوبی را در امارات متحده در بر می گیرد و حتی تا سواحل باطنه دریای عمان نیز امتداد می یابد. به بیان دیگر،
خلیج فارس از نظر جغرافیای مذهبی، تحت سلطه ی شیعیان است.(۱۱)
از بعد جمعیتی نیز کشورهای ایران، عراق و بحرین، اکثریت قابل توجهی از شیعیان را در خود جای داده اند که از میان این سه کشور، ایران و عراق از پرجمعیت ترین کشورهای منطقه هستند. افزون بر آن، کشور کویت نیز با جمعیت چهل درصدی شیعیان خود مورد توجه است.
حتی بر اساس آمارهای رسمی ارائه شده. گرچه در صحت و سقم آنان شک و تردید وجود دارد. این منطقه از نظر جمعیتی نیز تحت سلطه ی شیعیان است و تقریباً حدود هفتاد درصد جمعیت منطقه شیعی مذهب هستند.
اما از بعد اقتصادی، گرچه شیعیان همواره در تلاش بوده اند تا جایگاه ویژه ای را در این حوزه به خود اختصاص دهند و در برخی کشورها تا حدودی نیز موفق عمل کرده اند، ولی از آن جا که به لحاظ سیاسی همواره تحت سیطره اقلیت سنی مذهبی بوده و می باشند، در بیش تر موارد ناکام مانده اند. محرومیت های اقتصادی که تماماً تحمیلی بوده و بر مبنای سیاست های اقتصادی حاکمان سنی اعمال شده، در کشورهایی چون عربستان و عراق بیش از دیگر کشورها به چشم می خورد.
اما محرومیت های این گروه مذهبی از بُعد سیاسی اسف بارتر است. آنان نه تنها از دسترسی به شغل های کلیدی و حساس بازداشته شده اند، بلکه حتی در برخی کشورها چون عربستان سعودی، از حداقل آزادی ها و حقوق سیاسی نیز محروم گشته اند، به گونه ای که اطلاق شهروند درجه دوم به آن ها، بر اساس وضعیتی که در آن به سر می برند، توصیف به جایی است.
تأسف برانگیز است در دنیایی که در آن حتی حیوانات از حقوق و آزادی هایی برخوردارند و کوچک ترین تعدی به آن ها، اعتراض عده ای را برمی انگیزد، در حق شیعیان تا به این حد اجحاف صورت می گیرد و در حالی که آن ها حتی از حداقل حقوق انسانی نیز محروم گشته اند، هیچ کس حتی منادیان حقوق بشر هم، سری به علامت تأسف تکان نمی دهند.

پی نوشت:

۱. حسن موسوی، زندگی سیاسی و فرهنگی شیعیان بغداد، ص ۳۵.
۲. همان، ص ۴۰.
۳. فرانسوا توال، پیشین، ص۹۸.
۴. علی اصغر محمدی، پیشین، ص ۲۰۹.
۵. گراهام ای. فولر و رند رحیم فرانکه، پیشین، ص۱۶۱.
۶. مهدی مظهری، پیشین، ص۱۱۳.
۷. «اقتصاد دبی از کاهش شمار گردشگران روس آسیب دیده است»، نشریه بررسی های بازرگانی، ش ۱۴۲، ص۱.
۸. همان، ص۱.
۹. رسول جعفریان، پیشین، ص۵۵.
۱۰. همان، ص۵۴.
۱۱. فرانسوا توال، پیشین، ص۱۰۲.

منبع: کتاب جغرافیای سیاسی شیعیان منطقه خلیج فارس

شیعیان پاکستان

اشاره:

جمهوری اسلامی پاکستان در جنوب آسیا قرار گرفته و وسعت آن ۹۴۳/۸۰۳ کیلومتر مربع است. (در این رقم، مناطق گلگت و بتستان به وسعت ۵۲۰/۷۲ کیلومتر مربع و کشمیر آزاد به مساحت ۶۳۹/۱۱ کیلومتر مربع، جوناگری و مناوادر در نظر گرفته نشده اند.)(۱) پاکستان از غرب با ایران و از شمال با افغانستان و از شمال شرق با چین و از شرق با هند هم مرز است و از جنوب به دریای عمان و آب های آزاد راه دارد. این کشور از لحاظ جمعیت، دومین کشور اسلامی به شمار می رود. بنابر سرشماری سال ۱۳۷۷ ه/ ۱۹۹۸ م میزان جمعیت آن ۵۷۱/۵۷۹/۱۳۰ نفر بوده است.(۲) پاکستان در گذشته جزو سرزمین هند بود.

پاکستان دارای نظام فدرالی و جمهوری اسلامی است. قوانین اسلامی در محاکم قضایی آن تا حدی اجرا می شوند. در دهه ۸۰ میلادی رئیس جمهور ضیاء الحق (۱۹۷۷ ۱۹۸۸) کوشید تا گام های بیشتری در جهت اسلامی کردن کشور بردارد، اما پس از او این تلاش ها دوباره متوقف شدند. پاکستان دارای چهار ایالت است: پنجاب، سند، بلوچستان و سرحد، اما در تقسیمات اداری آن، دو ناحیه دیگر نیز وجود دارند که خارج از محدوده ایالات چهارگانه می باشند: یکی نواحی شمالی که گلگت و بتستان را در برمی گیرد؛ دوم اسلام آباد پایتخت آن کشور. تقسیمات اداری معمولاً بر مبنای توزیع و ترکیب گروه های قومی صورت گرفته است. پنج گروه قومی عمده در این کشور وجود دارند: پنجابی، سندی، بلوچ، پتان / پشتون، گلگتی و بلتی.

زبان رسمی کشور «اردو» است. هرچند اردو اصالتا گویندگان بسیار کمی در این کشور دارد، اما از این که در دوران قبل از استقلال پاکستان، زبان رسمی مسلمانان به شمار می آمد، پس از استقلال به عنوان زبان رسمی پاکستان انتخاب شد. زبان انگلیسی نیز در ادارات رایج است. اسناد اداری عمدتا به زبان انگلیسی و یا اردو انگلیسی تنظیم یافته اند و در دانشگاه ها به عنوان زبان علمی، اهمیت بیشتری نسبت به زبان اردو دارد. غیر از اردو، که زبان ملّی کشور است، زبان پنجابی، سندی، بلوچی، پشتو، فارسی، بلتی، گلگتی و تبتی نیز در این کشور رایج است.

ادیان و مذاهب

در پاکستان، ادیان و مذاهب متعددی وجود دارند، اما اکثریت قاطع مردم آن را مسلمانان تشکیل می دهند. طبق سرشماری سال ۱۹۸۱ م / ۱۳۶۰ ه.، ۶۸/۹۶ درصد مسلمان، ۵۵/۱ درصد مسیحی و ۵۱/۱ درصد هندو و بقیه بودایی، سیک، زرتشتی و از دیگر ادیان می باشند.(۳) در میان مسلمانان آن، اهل سنّت، که اکثرا حنفی مذهب هستند، اکثریت دارند. مسلمانان اهل سنّت به سه گرایش مختلف تقسیم شده اند: «دیوبندی» که منسوب به پیروان مدرسه دیوبند هستند که در سال ۱۲۸۳ ق در قصبه ای به همین نام در ایالت اُتار پرادش هند به وسیله مولانا محمد قاسم ناناتوی تأسیس شد.(۴) «بریلوی» که منسوب به پیروان احمد رضا خان بریلوی اند که مدرسه ای در شهر بریلی هند بنا کرد و در مقام مخالفت با مکتب دیوبندی برآمد. بریلوی ها معمولاً صوفی مسلک و معتقد به تقدّس اولیا و رهبران مذهبی هستند و زیارت قبور اولیا و شفاعت و یاری طلبیدن از ارواح آنان را در حل مشکلات و برآوردن حاجات خود مؤثر می دانند.(۵) گرایش سوم، گرایش اهل حدیث است که گروهی به شدت سنّتی و محافظه کار، شبیه گروه اخباری در میان شیعیان، می باشند. اهل حدیث پاکستان روابط نزدیکی با وهّابیان عربستان دارند و مذهبیان عربستان کمک های زیادی در تأسیس مدارس و تأمین هزینه های آموزشی این گروه کرده اند.

پس از اهل سنّت، دومین گروه مذهبی عمده را شیعیان تشکیل می دهند. شیعیان پاکستان به دو گروه دوازده امامی و اسماعیلیه تقسیم می شوند. اکثریت قاطع شیعیان جزو گروه اول هستند، اما تعدادی از فرقه اسماعیلیه نیز در کراچی، گلگت، ملتان و سند زندگی می کنند.

پیشینه تشیّع در پاکستان

بر اساس برخی شواهد تاریخی، تشیّع در نیمه اول قرن یکم هجری به سرزمین شبه قاره هند راه پیدا کرده است. در دوران حکومت حضرت علی علیه السلام نیروهای عرب از مرزهای سند عبور کردند. بخشی از مردم «جات» ارادتی عمیق به حضرت پیدا کردند، به طوری که به غلو و الوهیت کشیده شدند.(۶)

«شنسب جد غوریان که فاتح شمال هند بود به دست حضرت علی بن ابی طالب اسلام آورد و با امام پیمان وفاداری بست و از ایشان مقررات و دستورالعمل هایی را گرفت. در مراسم تاج گذاری حاکم جدید، میثاقی که توسط حضرت علی بن ابی طالب علیه السلام نوشته شده بود، به زمامدار جدید تحویل داده شد و او نیز متعهد شد که به شرایط و مفاد آن عمل کند. آنان مریدان حضرت علی بودند و عشق آن حضرت و اهل بیت پیامبر عمیقا در عقایدشان ریشه دوانده بود.»(۷)

محمد قاسم فرشته، مورّخ معروف هندی، نیز در کتاب خود می نویسد که شنسب و قبیله او همیشه بر دوستی و طرف داری خاندان اهل بیت باقی ماندند.(۸) سلسله «شنسبانی» در جریان قیام ابومسلم، که منجر به سقوط اموی ها گردید، از قیام ابومسلم حمایت کرد.

مردم سند پس از تشرّف به اسلام، روابط خود را با اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله حفظ کردند. به گفته ابن قتیبه، یکی از همسران امام سجّاد علیه السلام به نام حمیدان از اهالی سند بود و زید شهید نیز از فرزندان همسر سندی امام سجّاد علیه السلام بوده است. در عصر امام صادق علیه السلام نیز افراد زبده ای از ناحیه سند نزد امام صادق علیه السلام مشغول فراگیری علوم اسلامی بودند که از آن میان می توان به ابان سندی، خلاد سندی و فرج سندی اشاره نمود.

در زمان منصور، خلیفه دوم عباسی، عمرو بن حفص به فرمان داری سند منصوب شد. او یکی از طرفداران جدّی حضرت علی علیه السلام بود و از قیام محمّد «نفس زکیّه» حمایت کرد و برای عبدالله اشتر، فرزند محمّد، که در بصره مشغول جمع آوری سلاح و تجهیزات بود، پول هایی فرستاد تا اسب و شمشیر تهیه کند. پس از جریان شهادت محمّد نفس زکیه، عبدالله اشتر، فرزند وی، به عمرو بن حفص در سند پناهنده شد و عمرو او را نزد یکی از راجه های هندی فرستاد تا از ایشان نگه داری نماید. عبدالله ده سال در سرزمین راجه هندی به تبلیغ آیین تشیّع پرداخت.(۹)

در قرن سوم و چهارم هجری، تشیّع اسماعیلی در هند گسترش یافت. در سال ۲۷۰ ق / ۸۸۳ م هیثم از طرف ابن جوثب منصور الیمان، داعی اسماعیلی مذهب یمنی، برای تبلیغ به سند فرستاده شد و او این مذهب را در ناحیه سند گسترش داد. در سال ۳۷۳ ق العزیز، خلیفه فاطمیان، سپاهی به فرمان دهی ابن شیبان به سمت ملتان اعزام کرد. او ملتان را تسخیر نمود و به نام خلیفه فاطمی خطبه خواند، اما در سال های ۳۹۹ و ۴۰۰ در پی لشکرکشی سلطان محمود غزنوی به هند، حکومت طرفدار خلیفه فاطمی سرنگون و تعدادی از طرفداران این فرقه به قتل رسیدند. هجوم غزنوی هادرکل نتوانست به حکومت و اقتدار اسماعیلیه در سند پایان بخشد.

اسماعیلی ها پس از اندک زمانی دوباره به سازمان دهی خود پرداخته، سلسله حکومت مستقل «سومره» را در سند به وجود آوردند که تا چهار قرن استمرار یافت.(۱۰)

شیعیان به تدریج در سده های بعد، قدرت بیشتری کسب کردند. آن ها در نواحی گوناگون هند، به ویژه شمال آن، حکومت های مستقلی تأسیس نمودند. سلسله حکومت های شیعی«اوده»،«بیجاپور» و «عادل شاهان» در هند معروفند.

پس از سلطه استعمار انگلیس بر شبه قاره هند در قرن هجدهم، قدرت مسلمانان، به ویژه شیعیان، رو به زوال نهاد. در واقع، دوران سلطه دو قرنه استعمار بر هند، دوران انتقال قدرت از مسلمانان به هندوها بود که تا امروز نیز این وضعیت در سرزمین هند ادامه دارد. اما در پاکستان، که در سال ۱۹۴۷ استقلال خود را از هند و انگلیس به دست آورد، قدرت دوباره در دست مسلمانان قرار گرفت، اما شیعیان به دلیل در اقلّیت بودن نتوانسته اند نقش سرنوشت سازی در صحنه سیاسی پاکستان ایفا نمایند.

جمعیت شیعه

شیعه در پاکستان دومین گروه مذهبی را از لحاظ جمعیت تشکیل می دهد، اما آمار دقیقی از میزان جمعیت آن وجود ندارد. محققان و کارشناسان مسائل پاکستان ارقام بسیار متفاوتی ذکر کرده اند که از ۱۰ تا ۲۵ درصد را در برمی گیرد. در دائره المعارف مسیحی جهان در سال ۱۹۸۰، جمعیت شیعیان ۵/۱۴ درصد ذکر شده است.(۱۱) دانشنامه جهان اسلام میزان جمعیت شیعیان این کشور را بین ۱۵ تا ۲۰ درصد تخمین زده است.(۱۲) نویسنده دائره المعارف تشیّع در سال ۱۳۷۳ جمعیت شیعه را ۶/۲۰ درصد ذکر کرده که در مجموع ۰۰۰/۸۸۵/۱۶ نفر از کل جمعیت ۸۳ میلیونی آن کشور را در دو دهه قبل تشکیل می داده اند.(۱۳) فرانسوا توال جمعیت شیعی پاکستان را ۰۰۰/۰۰۰/۳۰ نفر تخمین می زند.(۱۴)

در پاکستان، ارائه آمار دقیق از پیروان مذاهب اسلامی بسیار مشکل است؛ زیرا برخی پیروان مذاهب اسلامی به دلایل مذهبی و یا سیاسی، هویّت مذهبی خود را پنهان نگه می دارند، چنان که عده ای از شیعیان روستایی ایالت سرحد، که در مناطق سنّی نشین هم مرز با افغانستان واقع شده اند و همچنین برخی روستانشینان شیعه مذهب بلوچستان و سند همیشه در تقیّه زندگی می کنند و شیعه بودن خود را مخفی نگه می دارند.

توزیع جمعیت

بر خلاف بسیاری از کشورهای اسلامی که شیعیان در آن ها از نوعی تمرکز جغرافیایی برخوردارند، در پاکستان چنین چیزی به چشم نمی خورد. شیعیان این کشور در تمام شهرها و شهرستان ها پراکنده اند و این پراکندگی در سطح روستاها نیز به چشم می خورد. مهم ترین شهرهایی که شیعیان در آن ها سکونت دارند، عبارتند از: کراچی، لاهور، ملتان، راولپندی، اسلام آباد، جنگ، سیالکوت، حیدرآباد، پیشاور، پاراچنار، کوهات، اسکردو و کوئته.

پنجاب پر جمعیت ترین ایالت این کشور، بیشترین جمعیت شیعه را در خود جای داده است. در لاهور، مرکز پنجاب، قریب نیم میلیون شیعه در سال های آخر دهه ۶۰ شمسی زندگی می کردند(۱۵) که امروز با توجه به رشد زاد و ولد در آن کشور و همچنین مهاجرت روستاییان به آنجا، ممکن است این تعداد به دو برابر افزایش یافته باشد. شیعیان لاهور عمدتا در محلّه «موچی دروازه» و «بازار حکیمان» ساکن هستند و عده ای نیز به طور متفرقه در سایر نقاط شهر سکونت گزیده اند.

لاهور یک شهر مهم تاریخی و فرهنگی است که نزد شیعیان نیز همین موقعیت را دارا می باشد. در این شهر، گروه ها و انجمن های مذهبی و فرهنگی زیادی مستقرند که برخی در محدوده لاهور و پنجاب مشغول فعالیت می باشند و برخی دیگر در سراسر پاکستان فعالیت می کنند. مهم ترین انجمن ها و گروه های شیعی مستقر در آنجا عبارتند از: «اداره تحفّظ حقوق شیعه»، «کنفرانس سراسری شیعیان پاکستان»، «وفاق علمای شیعه پاکستان» که این سه گروه در سطح کل شیعیان پاکستان فعالیت دارند «انجمن رضاکاران حسینی»، «حمایت اهل البیت»، انجمن اقامه نماز به نام «معین الصلاه»، انجمن حمایت از امور اموات به نام «معین الاموات» و مؤسسات فرهنگی دیگر مانند «امامیه مشن» و «معارف اسلام».(۱۶)

یکی دیگر از شهرهای مهم پنجاب، «ملتان» است که در جنوب غرب لاهور واقع شده است. ملتان شهری بسیار قدیمی است و مرکز برخورد تمدن های بودا، هندوئیسم و اسلام شناخته شده. اسلام در قرن اول هجری، به وسیله محمد بن قاسم در این سرزمین راه یافت و به مرور زمان، تشیّع نیز در آنجا نفوذ کرد. امروز بیش از ۳۰% جمعیت این شهر را شیعیان تشکیل می دهند.(۱۷) آن ها در نواحی جلال پور پیراله، سالار وطن سادات، جک حیدرآباد، قتال پور، خانیوال، دهاری، میلسی، لودهران و تنکسی زندگی می کنند. گفته می شود که قدیمی ترین حسینیه جهان نیز در همین شهر تأسیس گردیده است که تاریخ آن به عصر همایونازسلاطین مغول برمی گردد.

در کراچی مرکز ایالت سند، نیز جمیعت زیادی از شیعیان زندگی می کنند. پس از تقسیم شبه قاره هند، تعداد زیادی از شیعیان هند به این شهر مهاجرت کردند که امروز به نام «خوجه ها» یاد می شوند. خوجه ها قوم ثروتمند و تحصیل کرده ای هستند که در ادارات دولتی نیز نفوذ قابل توجهی دارند. قدیمی ترین محله شیعه نشین کراچی محله «کرادر» است، اما پس از مهاجرت شیعیان هندی به این شهر، محلّه های ناظم آباد، لیاقت آباد، حیدرآباد، بحش، محمودآباد، بهادرآباد، محلّه محمدعلی، محلّه سادات، سعودآباد، شارع دریغ، ملیر، حسین آباد، محمدآباد، ولانی و بنکلور نیز بر آن افزوده شدند.(۱۸) امروز تعدادی از شیعیان فارسی زبان قوم هزاره نیز در محلّه «حسین گوت» این شهر زندگی می کنند که ا کثرا از کوئته به آنجا مهاجرت کرده اند.

شهر مهم دیگری که تعداد قابل توجهی جمعیت شیعه را در خود جای داده، شهر «کوئته»، مرکز ایالت بلوچستان، است. شیعیان این شهر عمدتا در جنوب شهر (علمدار رود و مری آباد) و شمال غرب آن (بروری و کرانی) تمرکز یافته اند. آن ها از لحاظ قومی، به قومیت های هزاره، قندهاری، پنجابی، گلگتی، بلتی و تبتی تقسیم می شوند، اما اکثریت عمده آن ها را مردم هزاره تشکیل می دهند. هزاره ها به زبان فارسی تکلّم می کنند و از نظر فرهنگی و آداب و رسوم اجتماعی، تفاوت های محسوسی با سایر اقوام دارند. آنان نسبت به باورهای مذهبی، سنّت های اجتماعی خود و حجاب زنان حساسیت فوق العاده ای نشان می دهند. مراسم دینی، به ویژه ایّام محرّم و صفر، با جوش و حرارت زاید الوصفی از سوی آنان برگزار می شود.

یکی از مراسم دینی مهم آنان، برگزاری مراسم نماز جمعه است که به نوبت، به امامت حجج اسلام یعقوبعلی توسّلی و شیخ مهدی نجفی در مسجد جامع شیعیان واقع در مرکز شهر برگزار می شود. در سیزدهم شهریور ماه سال ۱۳۸۲ ش یک حمله تروریستی وحشتناک از سوی افراد وابسته به «لشکر جنگوی» علیه نمازگزاران در حین ادای نماز صورت گرفت که در اثر آن ۵۱ تن از نمازگزاران کشته وبیش از۷۰نفرزخمی شدند.

در آخرین نقطه های شمال شرقی پاکستان، سرزمین کوهستانی گلگت و بتستان واقع شده که دست کم از قرن هشتم هجری به این طرف، مسکن ثابت شیعیان بوده است. گسترش شیعه به این ناحیه دور دست کوهستانی، به داستان مهاجرت میرسید علی همدانی (۷۱۴ ۷۸۶ ه) با جمعی از یارانش از ایران در دوران سلطه تیمور لنگ برمی گردد. نواحی گلگت و بتستان در پی تلاش های سیدمیر علی همدانی به آیین شیعه رو آوردند که امروز یکی از پایگاه های مستحکم شیعه در پاکستان به شمار می روند. به گفته یکی از نویسندگان، «ناحیه گلگت دارای پانصد تا ششصد هزار نفر جمعیت، و ناحیه بتستان نیز دارای پانصدهزار نفر جمعیت است. تقریبا عموم سکنه آن مسلمانند و در بتستان، اکثریت قریب به اتفاق با شیعیان است. در گلگت نیز قبلاً اکثریت با پیروان مذهب شیعه بوده است که کوششی مصروف گشته است تا با اسکان وهّابی ها و افاغنه سنّی مذهب، شیعیان آن را از اکثریت بیندازند.»(۱۹)

در ایالت سرحد نیز شیعیان حضور چشم گیری دارند. گرچه در خود شهر پیشاور، مرکز این ایالت، تعداد شیعیان چندان چشمگیر نیست، اما در برخی مناطق دیگر این ایالت، به ویژه پاراچنار و کوهات، شیعیان حضور نسبتا وسیعی دارند. در پاراچنار، نزدیک به نیمی از جمعیت شهر را شیعیان تشکیل می دهند.(۲۰) رهبر پیشین شیعیان پاکستان شهید عارف حسین حسینی نیز از همین ناحیه بود. او با فعالیت های اجتماعی، علمی و فرهنگی خود، نقش مهی در رشد فرهنگ شیعی در پاراچنار ایفا کرد. شیعیان پاراچنار به دلیل موقعیت خاص جغرافیایی و سیاسی آن، که در جوار مرز با افغانستان و مناطق قبایل آزاد واقع شده است، همیشه در معرض تهدید و درگیری های مذهبی قرار دارند. مردم این نواحی اکثرا مسلّح می باشند و پس از آغاز جنگ و جهاد در افغانستان، انواع سلاح های سبک و نیمه سنگین به این مناطق سرازیر شده اند که در درگیری های قومی و مذهبی، مورد استفاده قرار می گیرند. در مناطق قبایلی این ایالت، که دولت بر آن ها کنترل ندارد، هر نوع سلاح و مهمّات جنگی خرید و فروش می شود. در کوهات نیز، که در ۴۰ کیلومتری شهر پیشاور واقع شده است، تعداد قابل توجهی شیعه زندگی می کنند. یکی از قبایل مهم شیعه مذهب این شهر، «بنگش» می باشد که در اعتقادات مذهبی خود، بسیار متعصّب و سرسخت است.

روحانیت و اجتماع

جامعه پاکستان در کل، یک جامعه سنّتی و مذهبی است که مردم آن برای ارزش ها و سنّت های دینی اهمیت فراوانی قایلند. دین و مذهب عنصر اصلی شکل دهنده هویّت مردم به شمار می آید. اسلام تنها عنصر مشترک قومیت های گوناگون کشور است که به جامعه چند قومی و چند زبانی کشور روح وحدت و یگانگی می دمد. زمانی که پاکستان به عنوان یک کشور مستقل شکل گرفت، اسلام به عنوان نماد اصلی وحدت در برابر ملت هندو مطرح شد و هم اکنون نیز این نماد مورد احترام دولت و ملت می باشد.

در جامعه مذهبی پاکستان، روحانیان از موقعیت اجتماعی خوبی برخوردارند. روحانیان نه تنها اداره امور مذهبی را در اختیار دارند، بلکه در اداره امور اجتماعی و سیاسی نیز نقش فعّالی ایفا می کنند. در برخی مناطقی که شیعیان تمرکز دارند مانند بلتستان روحانیان در ایفای نقش قضاوت نیز فعّال هستند. به گفته نویسنده کتاب سیمای پاکستان، «در مسائل سیاسی، اجتماعی و قضایی، روحانیت [در بلتستان [نقش ویژه ای دارد: محاکم آن ها محاکم شرعی و دارای شرع است. چنانچه محکمه دولتی دیگری هم باشد، مردم ترجیح می دهند مشکلات حقوقی و قضایی خود را نزد رهبران دینی حل و فصل کنند. ناحیه بلتستان دارای حاکم شرع (رئیس دیوان عالی ایالت) است، گرچه اداره آن شورایی است. رئیس آن شیخ غلام محمّد است.»(۲۱)

روحانیان اداره امور مدارس و مساجد را نیز در اختیار دارند. در مساجد، نماز جماعت برپا می شود. هر مسجدی دارای یک هیئت امنا می باشد، اما روحانیان نیز در اداره برخی از آن ها نقش اساسی دارند. مهم ترین وظیفه روحانیان محلّه ها تشکیل کلاس های قرآن و احکام است. مردم فرزندان خود را نیمه وقت نزد علمای محل برای آشنایی با احکام اسلامی می فرستند و این یکی از مهم ترین مجاری ارتباطی روحانیان با مردم است.

همچنین روحانیان در مراسم شادی و غم مردم شرکت دارند. در مراسم عقد، پس از خواندن عقد توسط روحانی، ازدواج زوجین به صورت رسمی نزد روحانیان ثبت می شود. حکومت پاکستان این اجازه را به علمای شیعه داده است که در احوالات شخصیه، بر مبنای فقه خود عمل کنند. از این رو، علما برای ثبت ازدواج ها از فرم های رسمی دولتی و مهر رسمی خودشان استفاده می کنند و اسناد آن ها نزد محاکم دولتی کاملاً اعتبار دارد.

در برخی شهرها، روحانیان برای ارائه خدمات رفاهی به اقشار آسیب پذیر جامعه مؤسسات و مراکز خیریه تشکیل داده اند؛ چنان که در کراچی و کوئته و لاهور مواردی از آن را می توان مشاهده کرد. در کوئته، «شهدا ویلفر» از طرف حجه الاسلام محمدجمعه اسلامی و جمعی از افراد خیّر دیگر برای کمک به خانواده شهدا تأسیس شده است. همچنین ایشان یک مرکز کمک به ایتام و خانواده های فقیر را نیز سرپرستی می کند که به مستمندان کمک های نقدی و جنسی ارائه می دهد.

در پاکستان، روحانیت یک سازمان مذهبی فراگیری دارد که مرکز آن در لاهور است. «وفاق علمای شیعه پاکستان» بزرگ ترین سازمان مذهبی روحانیان است که ریاست آن را حافظ ریاض حسین، سرپرست مدرسه «جامعه المنتظر» لاهور به عهده دارد. «وفاق علما» در پنجاب از نفوذ ویژه ای برخوردار است و در تمام مدارس مهم این ایالت دارای شعبه می باشد و در خارج از پنجاب نیز شعبه هایی دارد. «وفاق»سالانه یک نشست عمومی در سطح پاکستان برگزار می کند که در آن، گزارشی از فعالیت های یک ساله ارائه می دهد و برنامه ریزی برای سال بعد انجام می گیرد. فعالیت این سازمان معمولاً فرهنگی و تبلیغی است، اما گاهی در فعالیت های سیاسی نیز دخالت می کند.

در پاکستان، مدارس دینی زیادی وجود دارند. با توجه به این که جمعیت شیعه در تمام شهرها پراکنده اند، مدارس دینی آنان نیز این پراکندگی را حفظ کرده اند؛ مهم ترین آن ها عبارتند از: «جامعه المنتظر» در لاهور، «جامعه اهل البیت» در اسلام آباد، «مدرسه آیت الله حکیم» در راولپندی، مدرسه «مشارع العلوم» در حیدرآباد، مدرسه «امام صادق» و «دارالعلم جعفری» در کوئته، مدرسه «جعفریه» در پاراچنار، و مدرسه «باب العلوم» در راولپندی.

اعیاد و مناسبت ها

اعیاد رسمی مسلمانان پاکستان عید فطر و قربان است. در این اعیاد، دست کم سه روز تعطیل عمومی اعلام می شود. مردم با پوشیدن لباس های نو، رفتن نزد بزرگان و دوستان و نزدیکان، پذیرایی با انواع شیرینی ها و برگزاری بازارهای موقّت، آن ها را گرامی می دارند. روبرت لانگ آمریکایی، که در سال های ۱۹۶۰ و ۱۹۶۱ در دانشگاه پنجاب سمت استادی داشت، مشاهدات خود را در این باره چنین می نویسد: «به همان اندازه که مسیحیان در عید قیامت مسیح احساس سرور می کنند، مسلمانان در عید فطر خرسند و خوشحال هستند. فطر روز شادی و سرور عمومی است. مردان و پسران برای نماز فطر به مسجد می روند. صحن مسجد از ده ها هزار نمازگزار موج می زند… پس از نماز و مجلس موعظه، انبوه جمعیت، که در صورت استطاعت مالی لباس های نو بر تن دارند، در خیابان ها به راه می افتند. بعضی از زنان صورت خود را با برقع سیاه یا کم رنگ معمولی پوشانده اند، ولی دختران با گیسوهای بافته و آویخته از پشت سر، لباس های فاخر روشن، اطلس صورتی یا آبی مزیّن به نقره یا طلا بر تن می کنند. همه جا سلام است و “عید شما مبارک”. همه رفتار دوستانه دارند. بازار فروش شیرینی و نقل و مربّاجات گرم است و فروشندگان سوغاتی ها را به غریبه ها قالب می کنند. اقوام به دیدار یکدیگر می روند یا برای هم هدیه می فرستند …»(۲۳)

همچنین ایشان درباره عید قربان می گوید: «در جریان آخرین ماه از سال اسلامی (هجری) عید قربان فرا می رسد. این عید بزرگی است به یادکرد ماجرای اجابت حضرت ابراهیم به قربانی نمودن فرزندش. معمولاً به این مناسبت، گوسفند سر بریده می شود، نماز خوانده می شود وسپس با گوشت قربانی زعفران پلو می پزند. کشاورزان فرادست گاو قربانی می کنند. … خانواده های فرادست روستایی برای عید قربان به قدر کافی غذا می پزند، طوری که به همه برسد. گوشت قربانی را به سه قسمت تقسیم می کنند. یک قسمت برای اهل خانه، یک قسمت برای اقوام و نزدیکان و قسمت دیگر برای فقرا …»(۲۴)

شیعیان علاوه بر عید فطر و قربان، تولّد حضرت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و امام علی علیه السلام را نیز با برگزاری مراسم جشن و سخنرانی گرامی می دارند. در برخی مناطق، «نوروز» نیز جشن گرفته می شود؛ مانند کوئته و بلتستان، اما این جشن تنها مربوط به اولین روز از ماه فروردین است و این روز، تعطیل رسمی نیست.

مهم ترین و باشکوه ترین مراسم شیعیان پاکستان، مراسم عزاداری دهه محرّم و اربعین شهادت امام حسین علیه السلام است. عزاداری دهه محرّم قداست و احترام فوق العاده ای نزد شیعیان دارد. محرّم از نظر شیعیان این کشور صرفا یک تجلیل ساده از نهضت امام حسین علیه السلام نیست، بلکه نمادی از شکوه و اقتدار شیعیان به شمار می رود. این تنها فرصتی است که شیعیان در آن ضمن راه اندازی راهپیمایی های گسترده در سطح شهر، قدرت خود را به طور همه جانبه به نمایش می گذارند و سخنرانان و خطیبان به تبلیغ از مکتب تشیّع در اثبات حقّانیت شیعه می پردازند. به اعتقاد آن ها، مراسم محرّم تأثیر بسزایی در گسترش شیعه در شبه قاره هند داشته است و هر سال تعدادی تحت تأثیر معنویت عزاداران حسینی قرار گرفته و یا از طریق شرکت در مجالس سخنرانی و آگاه شدن از حقایق تاریخی، به شیعه گرایش پیدا می کنند.

یکی از مسائل قابل توجه در ارتباط با ایّام محرّم در این کشور، احترام عزاداری امام حسین علیه السلام نزد سنّیان این کشور است. اکثریت قاطع سنّیان این کشور نسبت به عزاداری دهه محرّم احساسی مثبت دارند و تنها عده اندکی تحت تأثیر افکار افراطی، با مراسم شیعیان مخالفت ورزیده و با تهدید و اعمال خشونت، کوشیده اند با آن مبارزه کنند. در تقویم دولت، روز دهم محرّم (عاشورا) تعطیل رسمی اعلام شده و رادیو و تلویزیون دولتی اخبار عزاداری را به خوبی پوشش می دهد و به خطبای مشهور فرصت می دهند تا در شب یازدهم از رادیو و تلویزیون سخنرانی نموده، ذکر مصیبت بخوانند. دولت پاکستان تاکنون به سیاست «تکثّرگرایی مذهبی» و آزادی های مذهبی به نحو شایسته ای احترام گذاشته و در روز عاشورا، با بسیج ده ها هزار نیروی پلیس و ارتش، امنیت مراسم را تأمین کرده است.

شیعه و سیاست

نظام سیاسی کشور و دولت پاکستان یک نظام باز است که تبعیضات مذهبی کم تر در آن اعمال می شوند. شیعیان گرچه در میان اکثریت سنّی، اقلّیت به شمار می روند، اما از نظر سیاسی، از موقعیت خوبی برخوردار بوده اند. گفته می شود که قائد اعظم محمدعلی جناح، بنیانگذار پاکستان، شیعه بوده و همچنین اسکندر میرزا، رئیس جمهور بین سال های ۱۹۵۵ تا ۱۹۵۸ م، نیز شیعه مذهب بوده است. هرچند در چند دهه اخیر تمام رؤسای جمهور و نخست وزیران این کشور از میان سنّیان انتخاب شده اند، اما شیعیان در سطوح پایین تری در تمام نهادهای دولتی حضور دارند. امروز افسران و ژنرال های زیادی از شیعیان در ارتش مشغول خدمتند و در مجلس سنا و ملّی نیز شیعیان کم و بیش حضور دارند که از آن میان می توان به سناتور حجه الاسلام سیدمحمدجواد هادی روحانی، شیعه مذهب اهل پاراچنار، در حکومت نواز شریف (قبل از ۱۹۹۹) اشاره نمود.

شیعیان تا اوایل دهه ۸۰ میلادی فاقد یک حزب سیاسی مستقل بودند. حضور آن ها در سیاست از طریق عضویت در احزاب «مسلم لیگ» و «مردم» و یا به صورت آزاد تأمین می شد، اما در سال ۱۹۷۹ شیعیان حزب «نهضت اجرای فقه جعفری» را در شهر «بکر» تأسیس کردند. مفتی جعفر حسین روحانی، انقلابی خوش نام کشور، ریاست این حزب را به عهده گرفت. او اولین حرکت سیاسی خود را در ژوییه ۱۹۸۰ با راه اندازی راهپیمایی بزرگی در اسلام آباد با پیروزی به پایان برد.(۲۵) پس از او شهید عارف حسین حسینی، که در دهم فوریه ۱۹۸۴ به رهبری حزب برگزیده شده بود، روند مشارکت فعّال تر شیعیان در سیاست را تسریع بخشید. او در کنگره حزبی سال ۱۹۸۷ در لاهور، با ایجاد اصلاحات جدّی در «نهضت اجرای فقه جعفریه» آن را به سطح یک حزب رسمی سیاسی ارتقا داد.(۲۶)

شهید حسینی در پنجم اوت ۱۹۸۸ بر اثر یک اقدام تروریستی در پیشاور به شهادت رسید و پس از او حجه الاسلام والمسلمین ساجد علی نقوی معاون اول او به جانشینی او تعیین گردید.

در دوران رهبری ساجد علی نقوی، فعالیت «تحریک جعفریه»(۲۷) در صحنه سیاسی همچنان ادامه پیدا کرد. شیعیان تحت رهبری «تحریک» در انتخابات حضور پیدا می کنند و به کاندیداهای حزب رأی می دهند، «تحریک» تاکنون در صحنه مبارزات انتخاباتی چندان موفق نبوده، ولی ائتلاف آن با احزاب سیاسی و یا اسلامی دیگر توانسته است دست کم آن را از انزوا و مرگ سیاسی نجات دهد.

پس از حادثه ۱۱ سپتامبر امریکا و بسیج جامعه جهانی برای مبارزه با احزاب تندرو اسلامی، گروه های تندرو اسلامی در پاکستان غیر قانونی اعلام شدند که این حکم شامل «تحریک جعفریه» نیز گردید. بنابراین، شیعیان پاکستان اکنون فاقد یک حزب قانونی فعّال در صحنه سیاسی هستند، اما تشکیلات «تحریک» و رهبری آن به فعالیت های زیر زمینی خود ادامه می دهد. «تحریک» در انتخابات سال ۲۰۰۲ به ائتلاف احزاب اسلامی تحت عنوان «مجلس متحده عمل» پیوست که ائتلاف مزبور در انتخابات موفقیت شایانی به دست آورد و ۴۴% آراء را از آن خود کرد.(۲۸) هم اکنون سید ساجد علی نقوی مقام معاونت ریاست «مجلس متحده عمل» را داراست.

تهدیدات و آسیب ها

جامعه شیعی پاکستان با برخی تهدیدها و آسیب ها روبه روست که تاکنون صدمات فراوانی از ناحیه آن ها متوجه شیعیان گردیده. بزرگ ترین تهدید و خطر، تهدید تروریسم فرقه ای است که توسط «سپاه صحابه» و «لشکر جنگوی» هدایت می شود. افراطیون مذهبی اهل سنّت از سال ۱۹۸۵ به این طرف، به صورت سازمان یافته و فعّال مبارزه با شیعیان را آغاز کرده اند. تاکنون چهره های سیاسی، مذهبی و اجتماعی زیادی قربانی این ترور گردیده اند که از آن جمله، می توان به ترور رهبر فقید شیعیان علاّمه عارف حسین حسینی (پنجم اوت ۱۹۸۸) و دبیر کل نهضت جعفریه، انور علی آخوندزاده (۲۳ نوامبر ۲۰۰۰ / ۳ آذر ۱۳۷۹) و ده ها عضو فعّال دیگر «تحریک» اشاره نمود. تنها در سال ۱۳۸۲ ده ها تن از شیعیان قربانی تروریسم شدند که فقط در دو حادثه مهم آن، که در کوئته اتفاق افتادند، به ترتیب ۱۲ تن (در تاریخ ۱۸/۳/۱۳۸۲) و ۵۱ تن (در مراسم نماز جمعه روز ۱۳/۴/۱۳۸۲) از شیعیان کشته و ده ها نفر نیز زخمی گردیدند.

خطر تروریسم مذهبی با این که یکی از خطرات بسیار جدّی کشور پاکستان است، اما دولت این کشور تاکنون نتوانسته بر این بحران غلبه کند. «لشکر جنگوی»، گروه تندرو دیوبندی مذهب، نقش اصلی را در این ترورها به عهده دارد. گرچه دولت پرویز مشرّف در دو سال اخیر فشارهایی بر «سپاه صحابه» و «لشکر جنگوی» اعمال کرده و سرکردگان «لشکر جنگوی»، اکرم لاهوری و ریاض بسرا، را به بهانه هایی به قتل رسانده (۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۱ / ۱۴ می ۲۰۰۲)، اما این فشارها تاکنون نتوانسته است تأثیری جدّی بر رفتار تندروان بگذارد. در اوایل مهرماه سال ۱۳۸۲، اعظم طارق، سرکرده «سپاه صحابه» و چهره جنجالی تندروان مذهبی، که حزب او قریب دو دهه حوادث خشونت های مذهبی را رهبری می کرد، مورد حمله افراد ناشناس قرار گرفت و به قتل رسید. هنوز هیچکس نمی تواند به درستی پیش بینی کند که مناقشات مذهبی چه وقت در این کشور فروکش می کنند؟

نتیجه گیری

پاکستان در کل، شرایط مناسبی برای شهروندان خود در عرصه های اجتماعی، فرهنگی و سیاسی فراهم کرده است. علی رغم آن که تعصّب مذهبی در میان توده های عوام به شدت ادامه دارد، اما ساختار سیاسی در مجموع کمتر از آن متأثر شده است. هرچند نفوذ برخی تندروان مذهبی در ساختار دولت، زمینه خشونت های فرقه ای را به نحوی فراهم ساخته و در مواردی مانع اجرای قانون نسبت به مجرمان گردیده، اما بدنه اصلی دولت بر مشی غیرمذهبی خود ادامه داده و بی طرفی را در ارائه خدمات و استخدام افراد تا حد زیادی رعایت نموده است. شیعیان پاکستان می توانند از شرایط موجود به خوبی استفاده نمایند، اما پراکندگی جمعیتی آنان مانع از حضور قدرتمندانه آنان در عرصه انتخابات و مشارکت سازمان یافته در دولت می گردد. در عرصه های فرهنگی، آن ها از شرایط بسیار خوبی برخوردارند، اما سنّت گرایی بیشتر رهبران مذهبی و توده های جامعه مانع از تحولات جدّی در آینده ای نزدیک خواهد شد.

پی نوشت:

  1. دانشنامه جهان اسلام، تهران، بنیاد دائره المعارف اسلامی، چاپ اول، ۱۳۷۵، ج ۵، ذیل واژه «پاکستان».
  2. همان، ص ۴۴۵٫
  3. همان، ص ۱۹۴٫
  4. قاسم صافی، سفرنامه پاکستان، تهران، کلمه، ۱۳۶۶، ص ۱۹۲٫
  5. همان، ص ۱۹۴٫
  6. سیدعباس اطهر رضوی، شیعه در هند، قم، دفتر تبلیغات اسلامی، ج ۱، ۱۳۷۶، ص ۲۲۹٫
  7. همان، ص ۲۳۰ به نقل از: طبقات ناصری، کلکته، ۱۸۴۶، ص ۲۹٫
  8. محمدقاسم فرشته، تاریخ فرشته، ج ۱، ص ۳۱۲٫
  9. سیدعباس اطهر رضوی، پیشین، ص ۲۳۲۲۳۳٫
  10. علی حسین رضوی، تاریخ شیعیان علی، کراچی، امامیه اکیدمی، ۱۹۹۲، ص ۳۶۶٫
  11. دائره المعارف تشیّع، تهران، مؤسسه دائره المعارف تشیّع، ۱۳۷۱، ج ۴، ص ۳۹۸
  12. دانشنامه جهان اسلام، ۱۳۷۹، ج ۵، ص ۴۴۶٫
  13. دائره المعارف تشیّع، ج ۴، ص ۳۹۸٫
  14. فرانسوا، توال، ژئوپولیتیک شیعه، ترجمه قاسم آقا، تهران، آمن، ۱۳۷۹، ص ۱۴۵٫
  15. همان، ج ۳، ص ۶۲۴٫
  16. حسن الامین، دائره المعارف الاسلامیه الشیعه، بیروت، دارالتعارف للمطبوعات، ج ۱۰، ص ۵۴٫
  17. همان، ص ۳۰۶٫
  18. همان، ص ۳۰۵٫
  19. محمدکاظم محمدی، سیمای پاکستان، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، ۱۳۶۸، ص ۳۲٫
  20. دانشنامه جهان اسلام، ج ۵، ۱۳۷۹، ص ۳۶۷٫
  21. محمدکاظم محمدی، پیشین، ص ۳۴٫
  22. همان، ص ۳۴٫
  23. روبرت لانگ، سرزمین و مردم پاکستان، ترجمه داود حاتمی، شرکت انتشارات علمی فرهنگی، ۱۳۷۲، ص ۲۰۰٫
  24. همان، ص ۲۰۱۲۰۲٫
  25. محمد اکرم عارفی، جنبش اسلامی پاکستان، قم، بوستان کتاب، ۱۳۸۲، ص ۱۲۱٫
  26. همان، ص ۱۲۲٫
  27. «نهضت اجرای فقه جعفری» یا «تحریک نفاز فقه جعفری» که به صورت مخفف «تحریک جعفریه» گفته می شود.
  28. روزنامه جمهوری اسلامی، دوشنبه، ۲۲ مهر ۱۳۸۱، ص آخر.

۱ عضو هیئت پژوهشی مؤسسه شیعه شناسی.

منبع : فصلنامه شیعه شناسی، شماره ۳ و ۴ , عارفی، محمد اکرم

معرفی اجمالی شیعه

 شیعه در لغت به معنی پیروان و یاران و تابعان شخص معینی است و چون شیعیان به لایت حضرت علی بن ابی طالب(علیه السلام) و به پیروی از مکتب روحانی آن حضرت اعتقاد داشتند از این جهت ایشان را شیعه علی(علیه السلام) یعنی پیروان علی(علیه السلام) گفته اند، که بعدها در اثر کثرت استعمال مضاف الیه علی(علیه السلام) را از آخر آن حذف کردند و معروف به شیعه شدند.

پیش از این که از اختلاف شیعه و مخالفان اموی ایشان بعد از قتل عثمان سخن گوئیم، بهتر است به عقب برویم و اختلاف بین بنی هاشم و بنی عبد شمس را در روزگار جاهلیت جستجو نمائیم.

چنان که می دانیم نفوذ و سلطه قریش بر مکّه و خانه کعبه از زمان قصی بن کلاب نیای بزرگ رسول خدا آغاز می شود. قصی قبیله قریش را در مکّه و پیرامون کعبه جای داد و برای آنان انجمنی به نام دار الندوه ساخت و منصب کلیدداری و سقایت و رفادت (آب دادن و پذیرایی از زائران) را به عهده گرفت، تا این که نوبت به هاشم بن عبد مناف نواده او رسید. هاشم با وجود آن که از برادرش عبد شمس خردسال تر بود ولی چون توانگر و بخشنده بود و برادرش عبد شمس غالبا به سفر می رفت فرصت آن را یافت که مناصب سقایت و رفادت و کلیدداری کعبه و ولایت بر قریش را بخود اختصاص دهد.

برادرش عبد شمس به گمنامی درگذشت، امّا پسر او امیه بن عبد شمس از عموی خود هاشم اطاعت ننمود و دعوی ریاست بر قریش کرد. اختلاف در میان آن دو بالا گرفت و کار به داوری کاهنی خزاعی انجامید. وی امیه را محکوم ساخت و حق را به جانب هاشم داد، در نتیجه این داوری امیه ناگزیر شد که مدت ده سال از مکّه تبعید شود و به شام رود. این نخستین دشمنی بین خاندان عبد مناف بود که حاصل آن منتهی به کینه دیرینه و اختلاف بین بنی هاشم و بنی عبدمناف گردید. این دشمنی تا زمان بعثت رسول خدا ادامه داشت.

به قول مقریزی: هاشم و عبد شمس دو پسر توامان (دوقلو) بودند و عبد شمس پیش از هاشم سر از زهدان مادر درآورد در حالی که انگشت یکی از آن دو به پیشانی دیگری چسبیده بود. برای آن که آن دو بچه توامان را از یکدیگر جدا کنند شمشیر کشیده و انگشت یکی را از پیشانی دیگری جدا کردند. از آن روز عرب درباره آنان تطیّر زده و گفتند: جنگ و ستیز در بین فرزندان آن دو تا ابد ادامه دارد.

چون رسول خدا به پیغمبری مبعوث شد، ابو سفیان بن حرب بن امیه بن عبد شمس که در آن هنگام از بزرگان قریش به شمار می رفت و پس از درگذشت جناب ابوطالب ریاست آن طایفه را بر عهده داشت تا آن جا که توانست با رسول خدا دشمنی ورزید و چون طالع حضرت محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) را بلند یافت و آینده سیاسی او را درخشان دید، عباس بن عبد المطلب عموی آن حضرت را وسیله قرار داد و به خاطر دنیا و نه دین، قبول اسلام کرد تا بتواند برای خود و فرزندانش در دستگاه محمدی مقام و منصب جدیدی پیدا کند.

گویند: در زمان خلافت عثمان، روزی وی از مسجد به سرای خود می شد و بنی امیه در گرد او بودند. ابو سفیان در آمد و گفت: «یا بنی امیه تلقفوها تلقف الکره فوالذی یحلف به ابوسفیان ما من عذاب و لا حساب و لا جنه و لا نار و لا بعث و لا قیامه. » یعنی: ای بنی امیه (منظور عثمان و خویشاوندان اوست) این پادشاهی را چون گوی در دست گیرید و به یکدیگر دهید، سوگند به کسی که ابوسفیان به او قسم می خورد عذاب و حساب و بهشت و دوزخ و آتش و رستاخیز و قیامتی نیست.

چنان که می دانیم با حیله هایی که بنی امیه بکار بردند پس از حضرت علی(علیه السلام) خلافت به معاویه بن ابوسفیان رسید و امویان بنی عبد شمس انتقام خود را از بنی هاشم گرفتند.

هنگامی که معاویه در می گذشت به پسرش یزید وصیت کرد که بکوشد بنی امیه و آل بنی عبد شمس را بر آل ابوتراب یعنی علی بن ابی طالب(علیه السلام) مقدم دارد.

زمانی که سر مبارک حضرت حسین بن علی(علیه السلام) را به مجلس یزید در دمشق بردند او به سر بی تن آن حضرت نگریسته و این ابیات را بخواند:

لیت اشیاخی ببدر شهدوا

وقعه الخزرج من وقع الاسل

لست من عتبه ان لم انتقم

من بنی احمد ما کان فعل

لعبت هاشم بالملک

فلاخبر جاء و لا وحی نزل

کاش بزرگان قریش که در بدر (واقعه خزرج) به شمشیر محمدی شهید شدند در اینجا حاضر بودند (و این سر بی تن حسین بن علی هاشمی را می دیدند)، من از خاندان عتبه بن ربیعه بن عبد شمس نباشم اگر انتقام آنان را از فرزندان احمد نگیرم. (باید دانست که عتبه بن ربیعه بن عبد شمس از بنی امیه و کفار قریش بود که در سال دوم هجری در جنگ بدر کشته شد. )

هاشم با پادشاهی و ملک بازی کرد حال آن که نه خبری رسیده است و نه وحی نازل شده است.

مقریزی گوید: چون خلافت به عثمان بن عفان بن ابوالعاص بن امیه رسید ابو سفیان سخت شادمان شد و بر سر قبر حمزه بن عبدالمطلب عموی رسول خدا و نخستین شهید اسلام رفت و پای بر آن کوفت و گفت: «بیهوده با ما جنگیدی و خود را به کشتن دادی، دیدی سرانجام فرمانروایی به بنی امیه رسید!»

همین اختلاف دیرین بین بنی هاشم و بنی امیه بود که پس از قتل عثمان موجب تجاوز معاویه به ابوسفیان به حق مسلم علی(علیه السلام) در خلافت گردید که به عکس العمل منطقی و حقانی به نام مذهب شیعه انجامید.

حدیث غدیر: بنا بر سیره ابن هشام و تاریخ طبری، در اواخر ذیقعده سال دهم هجری رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) با زنان و یاران و کسان خود به زیارت کعبه رفت و چون این سفر در آخرین سال زندگی پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) روی داد، آن را «حجه الوداع » خوانده اند. حضرت علی(علیه السلام) در این هنگام از یک ماموریت جنگی فرا رسیده بود. کسی را به جای خود بر لشکریان گمارد و به رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) پیوست. لشکریان که با وی از یمن آمده بودند، غیبت آن حضرت را مغتنم داشته و از غنائم جنگی چند دستی جامعه برداشته و بی اجازت آن حضرت بر تن کردند.

پس از ادای مراسم حج حضرت علی(علیه السلام) بازگشت، چون لشکریان را در آن حال دید برآشفت و به گمارده خود گفت: چرا این جامه ها را پوشیده اند؟

وی گفت: برای آن جامه ها را به او پوشانیدم تا آراسته باشند.

حضرت علی(علیه السلام) گفت: جامه ها را برکنند تا آنها را بین مستحقان واقعی قسمت کنند.

لشکریان او سخت برنجیدند و شکایت پیش رسول خدا بردند. پیغمبر برای فرونشاندن این فتنه برخاست و فرمود:

«ایها الناس لا تشکوا علیا فو اللّه انه لا خشن فی ذات اللّه او فی سبیل اللّه من یشکی. »

یعنی ای مردم از علی(علیه السلام) شکوه نکنید، به خدا سوگند وی در امری که مربوط به خدا باشد سخت گیرتر از آنست که از او گله توان کرد.

پس از مراسم حج رسول خدا با لشکریان خود به مدینه بازگشت و در هجدهم ذیحجه همان سال در راه آبگیری به نام غدیرخم که نزدیک محلی به نام جحفه بود رسید. مسلمانان با رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) از ستوران خود فرود آمدند تا چندی بیاسایند.

در اخبار شیعه آمده که آیه

«یا ایّها الرّسول بلّغ ما انزل الیک من ربّک و ان لّم تفعل فما بلّغت رسالته و اللّه یعصمک من النّاس. . . » مائده/۶۷٫

یعنی ای پیغمبر برسان آنچه را بر تو از رسول پروردگار نازل شده و اگر چنین نکنی پیغام خدایت نرسانیده باشی، خداوند ترا از مردم نگاه می دارد، نازل شد.

سپس پیغمبر بر منبری از جهاز شتر بالا رفت و علی را با خود بالا برد و پس از خواندن خطبه ای که محدثان عامّه و خاصه آن را خطبه «حجه الوداع » گویند، دست حضرت علی(علیه السلام) گرفت و فرمود: «من کنت مولاه فهذا علی مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه. » یعنی هر که من سرور اویم علی(علیه السلام) سرور اوست، خدایا دوست بدار دوستش را و دشمن بدار دشمن او را. . .

همه مورّخان عامه و خاصه این حدیث را نقل کرده اند، منتهی مورخان عامه آن را مربوط به نارضایی لشکریان حضرت علی(علیه السلام) از او می دانند ولی محدّثان خاصّه بنابه آیه

«. . . الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دینا. . . » مائده/۳٫

یعنی امروز دین شما را کامل کردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و اسلام را بر شما پسندیدم، حدیث غدیر را دلیل جانشینی علی(علیه السلام) می دانند. (۱)

مقارن رحلت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) هنگامی که علی(علیه السلام) و ابن عباس مشغول غسل دادن جسد و کفن و دفن آن حضرت بودند. انصار یا مسلمانان مدینه در زیر سقفی که آن را «سقیفه بنی ساعده » می گفتند گردآمدند و خواستار امارت سعد بن عباده خزرجی شدند، سپس ابوبکر و عمر با ابوعبیده جراح و گروهی از مهاجران به «سقیفه » رفتند.

ابوبکر برخاست و گفت: ای انصار همین مهاجران بودند که پیش از شما به دین اسلام درآمدند و برای فرونشاندن اختلاف این حدیث را از پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) روایت کرد که فرمود: «الائمه من قریش » یا «الخلیفه من قریش » یعنی امامان و جانشین رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) باید از قریش باشند.

بر اثر حسن عقیدتی که مهاجر و انصار به رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) داشتند بدون آن که در صحت و سقم این سخن تحقیقی کرده باشند آن را پذیرفتند و ابوبکر را که پدر زن رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) بود به خلافت برداشتند.

در این هنگام مسلمانان به چهار دسته شده بودند، گروهی کثیر طرفدار بیعت با ابوبکر بودند، دسته ای از انصار از امارت سعد بن عباده حمایت می کردند و عدّه ای قلیل از بنی هاشم و انصار طرفدار خلافت علی(علیه السلام) بودند و گروه چهارم عثمان و بنی امیه بودند که هنوز در امر خلافت تردید داشتند و نمی دانستند که به کدام دسته روی آورند.

بنی هاشم و چند تن از انصار در خانه علی(علیه السلام) و فاطمه(س) جمع شدند و از بیعت با ابوبکر خودداری کردند و می خواستند علی(علیه السلام) را به امامت برگزینند.

به قول ابن قتیبه: حضرت علی(علیه السلام) به نزد ابوبکر آمد و گفت که: من به این امر از شما سزاوارترم و بر شماست که با من بیعت کنید و در این مورد به من ستم روا داشته اید.

ابوبکر گفت: ای علی(علیه السلام) تو هیچگاه از خلافت دور نیستی و نوبت تو فرا خواهد رسید.

حضرت علی(علیه السلام) از بیم شکاف در بین مسلمانان قصد بیعت داشت ولی حضرت فاطمه(س) او را از این کار مانع می شد و تا آن حضرت در حیات بود با ابوبکر بیعت نکرد و پس از رحلت حضرت فاطمه(س) برای این که اختلافی در میان مسلمانان روی ندهد با ابوبکر بیعت کرد. (۲)

دلایل امامت علی(علیه السلام): شیعه امامیه به روایات متواتر به حدیث غدیر و نص جلی پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) درباره جانشینی علی(علیه السلام) استناد کنند و این آیات را دلیل ولایت آن حضرت دانند:

«انّما ولیّکم اللّه و رسوله و الّذین آمنوا الّذین یقیمون الصلوه و یؤتون الزّکوه و هم راکعون. » مائده / ۵۵٫

«. . . الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دینا. . . » مائده/۳٫

«یا ایّها الرّسول بلّغ ما انزل الیک من ربّک و ان لم تفعل فما بلّغت رسالته و اللّه یعصمک من النّاس. . . » مائده/۶۷٫

«و ان تظاهرا علیه فانّ اللّه هو مولیه و جبریل و صالح المؤمنین. . . » تحریم / ۴٫

دیگر آیه مباهله است:

«. . . تعالوا ندع ابناءنا و ابناءکم و نسائنا و نسائکم و انفسنا و انفسکم ثمّ نبتهل فنجعل لعنت اللّه علی الکاذبین. » آل عمران / ۶۱٫

گویند مقصود همه این آیات ولایت حضرت علی بن ابیطالب (علیه السلام) است.

همچنین به احادیثی از این قبیل استناد جویند: انت الخلیفه من بعدی و انت وصیّی و قاضی دینی.

انت منّی بمنزله هارون من موسی الاّ انه لا نبی بعدی.

انا مدینه العلم و علی بابها.

انّ علیا منی و انا منه و هو ولیّ کل مؤمن بعدی، مثل اهل بیتی کمثل سفینه نوح من رکبها نجی و من تخلف عنها غرق.

اهل سنت و جماعت بدون این که حق خلافت را از خلفای سه گانه پیش علی(علیه السلام) سلب کنند، علی(علیه السلام) را مردی صاحب فضیلت و معرفت و از حیث تقوی برتر از دیگر اصحاب می دانند. (۳)

اهل سنت و جماعت به دنبال نام صحابه رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) و سه خلیفه اوّل عبارت رضی اللّه عنه، یعنی خداوند از او راضی باشد، ذکر کنند و تنها در مورد حضرت علی بن ابیطالب(علیه السلام) از جهت فضل و علوّ مقامی که دارد به مناسبت آن که در جاهلیت کودک بوده و مانند دیگر اصحاب بت نپرستیده است و روی بر بتان نمالیده از این جهت برای وی عبارت کرّم اللّه وجهه یعنی خداوند رویش را درخشان سازد و قدر و منزلتش را بیفزاید بکار برند.

پس از قتل عثمان سرانجام مسلمانان حضرت علی(علیه السلام) را به خلافت برداشتند و با او بیعت کردند (ذیحجه سال ۳۵ ه. ).

حضرت علی(علیه السلام) زیربار خلافت نمی رفت، ولی او را بدینکار ناگزیر ساختند و مشکلات بسیاری برایش ایجاد کردند.

چنان که می دانید پس از مدت کوتاهی حضرت علی(علیه السلام) با زبیر و طلحه که در بصره بر او شوریده بودند به جنگ برخاست و چون عایشه در این جنگ با ایشان همراه بود و بر اشتری سوار گشته بود، آن جنگ را «جنگ جمل » گفتند. این جنگ در جمادی الاخر سال ۳۶ هجری به شکست طلحه و زبیر انجامید.

پس از آن معاویه سر به شورش آورد و در محلی به نام «صفین » جنگی بین او و حضرت علی(علیه السلام) روی داد (ذیحجه سال ۳۶ ه. )، سرانجام در رمضان سال ۳۷ به داوری عمرو بن عاص و ابو موسی اشعری خاتمه یافت.

سپس خوارج بر او شوریدند و پس از شکستهای پی در پی سرانجام یکی از ایشان به نام عبد الرحمن بن ملجم آن حضرت را در سر نماز در نوزدهم رمضان سال ۴۰ هجری با شمشیر زهرآگین ضربت زد و آن حضرت در ۲۱ همان ماه از آن زخم به شهادت رسید.

پس از رحلت آن حضرت شیعیان کوفه با حسن بن علی(علیه السلام) بیعت کرده ولی در عهد خود وفادار نماندند چنان که آن حضرت ناچار شد با معاویه صلح کند و او بدون مصلحت دید و شورای مسلمانان به این امر خطیر، خود را به عنف و زور بر مسند خلافت نشانید و خلافت را در خاندان خود موروثی کرد.

معاویه بر خلاف قرارداد صلحی که با حسن بن علی(علیه السلام) بسته بود پس از نشستن بر مسند خلافت، دستور داد علی(علیه السلام) را بر سر منابر دشنام دهند و برای توهین به وی او را با کینه ابوتراب سبّ می کردند غافل از این که این کنیه را رسول خدا به آن حضرت داده بود.

در این زمان بنی امیه و معاویه بن ابوسفیان انتقام دو صد ساله خود را از بنی هاشم گرفتند.

معاویه دستور داد: هر کس دوستدار علی(علیه السلام) باشد نامش را از دیوان عطا و بیت المال حذف کنند و او را مورد شکنجه و آزار قرار دهند.

از مظالم بنی امیه بر شیعه آن بود که چون عبید اللّه بن زیاد بر مسلم بن عقیل ست یافت هر که را که گمان می کرد از شیعیان و هواخواهان علی(علیه السلام) است او را به زندان می افکندند چنان که دوازده هزار تن از شیعیان در زندان او بودند.

شهادت حسین(علیه السلام): پس از معاویه پسرش یزید خلافت یافت. وی جوانی فاسق و فاجر بود و مسلمانان از خلافت آن جوان هوسباز راضی نبودند، از این جهت مردم کوفه که بیشتر شیعه و پیرو علی(علیه السلام) بودند در نامه هایی به حسین بن علی(علیه السلام) نوشته او را از مدینه به کوفه طلب کردند و به آن حضرت وعده یاری دادند.

حضرت پسر عم خود مسلم بن عقیل را برای تحقیق به کوفه فرستاد. مسلم در آغاز پیشرفت زیادی داشت و گروه زیادی با او بیعت کردند، امّا بزودی یزید عبیداللّه را که والی بصره بود به کوفه گسیل داشت. عبیداللّه با حیله و تزویر مسلم بن عقیل و هانی بن عروه حامی او را بکشت.

امام حسین(علیه السلام) بر اثر نامه هایی که قبلا مسلم به او نوشته بود با اهل و عیال خود از مدینه بیرون آمد و پس از زیارت کعبه به کوفه رهسپار شد و چون آلات و عدتی نداشت با هفتاد و دو تن از فرزندان و نزدیکانش به شهادت رسید.

این واقعه غم انگیز در نزدیکی بابل قدیم در کربلا (۴) نزدیک رود فرات واقع شد. دهم محرم ۶۱ هجری مطابق با دهم اکتبر سال ۶۸۰ میلادی و هجدهم مهرماه ۵۸ شمسی. به قول الفخری: «محققا فاجعه ای ننگین تر از شهادت امام حسین(علیه السلام) در اسلام روی نداده است. » این واقعه دردناک موجب عکس العمل مثبتی در تقویت شیعه و جاودانی آن مذهب گردید.

بعد از شهادت حضرت حسین بن علی(علیه السلام) مردم کوفه سخت اندوهگین شدند و از یاری نکردن به آن حضرت پشیمان شده و توبه کردند و خود را توّابین خواندند و با پیشوایی سلیمان بن صرد خزاعی قیام کردند.

سلیمان بن صرد (۲۸ – ۶۵ ه. ) از اصحاب پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و علی(علیه السلام) بود با یاران خود خلع مروان بن حکم را خواستار شدند. مروان عبید اللّه بن زیاد را به جنگ ایشان فرستاد و با کشته شدن سلیمان شورش کوفیان فرونشست (۶۵ ه. ).

بعد از شکست قیام توّابین، مختار بن ابو عبید ثقفی هواخواهان علی(علیه السلام) را در کوفه گرد کرد و به خونخواهی برخاست (۶۶ ه. )، سپس قاتلان و کسانی را که در کشتن امام حسین(علیه السلام) دست داشتند دستگیر کرده همه را بکشت و سرانجام خود وی در ۶۸ هجری از مصعب بن زبیر شکست خورد در مذار میان واسط و بصره به قتل رسید و از لشکریان او قریب هفت هزار تن اسیر شدند که اغلب ایشان ایرانی بودند و همه از دم تیغ لشکر مصعب گذشتند.

مختار برای پیشرفت کار خود نخست شیعیان را دعوت به پیشوایی علی بن حسین (علیه السلام) (زین العابدین) و سپس محمد بن حنفیه برادر امام حسن(علیه السلام) و امام حسین(علیه السلام) نمود و پیروان او را «حنفیه » یا «کیسانیه » گویند. کیسانیه.

بزرگترین قیام پس از شهادت حسین بن علی(علیه السلام)، قیام زید بن علی بن الحسین بود. وی در سال ۱۲۲ هجری بر عامل عبد الملک بن مروان در کوفه خروج کرد و در آن واقعه به شهادت رسید. زیدیه.

زیدیه بر خلاف امامیه که قائل به «نص جلی » درباره خلافت حضرت علی(علیه السلام) هستند، قایل به «نص خفی » شدند و گفتند: نصی را که پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) درباره علی(علیه السلام) کرد «نص خفی » یا تعیین پنهان است و آن حضرت بنابر مصالحی راز امام علی(علیه السلام) را به بعضی از پیروانش فرموده است، از این جهت بر خلاف شیعه امامیه، خلافت ابوبکر و عمر و عثمان را شرعی دانند.

بعد از زید فرزندان و نوادگان او یکی پس از دیگری بر علیه امویان قیام کردند تا تنی چند از ایشان به گیلان و مازندران گریخته و در پناه کوه های بلند آن سرزمین حکومت هایی برای خود تشکیل دادند که آنان را علویان گیلان و طبرستان خوانند.

شیعه جعفری: تا زمان حضرت امام محمد باقر(علیه السلام) و فرزند ارجمند او امام جعفر صادق(علیه السلام)، شیعیان بیشتر جنبه سیاسی (۵) داشت و پیروان خلافت حضرت علی(علیه السلام) و فرزندانش را شیعیان علی(علیه السلام) می گفتند، ولی از زمان این امامین همامین شیعه جنبه مذهبی پیدا کرد و در مقابل سنت و جماعت قرار گرفت.

در مجلس درس آن دو امام بسیاری از روات حدیث و بزرگان تلمذ می کردند و بر اثر درک محضر آن دو امام چهارصد رساله در شرایع اسلام نگاشته شد که آنها را «اصول اربعمائه » یعنی ریشه های چهارصد گانه نامیدند.

از آن زمان تا سال ۳۰۰ هجری که تقریبا دویست سال باشد، شیعیانی که از ائمه دور و یا بواسطه غیبت صغری از امام غایب مهجور بودند به این چهارصد رساله که هر کدام محتوی بابی از ابواب «فقه شیعه » بود عمل می کردند.

به قول شیخ مفید (در گذشته در ۴۱۳ ه. )، محدثان امامیه از زمان حضرت علی(علیه السلام) تا عهد امام حسن عسگری(علیه السلام)، چهارصد کتاب تالیف کرده بود و آنها را «اصول » می خواندند تا این که در حدود سال ۳۰۰ هجری، ثقه الاسلام محمد بن یعقوب کلینی (در گذشته در ۳۲۸ ه. ) بر مسند فقاهت نشست و با کمال دقت در مدت بیست سال توانست آن چهارصد رساله اصل را جمع نموده و در پنج مجلد یکی در اصول و سه در فروع دین و یکی مواعظ تبویت نماید و هر یک را در چند کتاب و چند باب ترتیب دهد و آن را «الکافی » نام نهاد. جمله اخبار کافی بالغ بر ۱۶۱۹۹ حدیث است و جمله کتب آن سی و دو جلد است.

پس از کلینی، ابو جعفر محمد بن علی بن بابویه قمی (در گذشته در سال ۳۸۱ ه. ) معروف به شیخ صدوق بر اساس همان رسائل چهارصد گانه کتب «من لا یحضره الفقیه » را تالیف کرد که جمله اخبار آن بالغ بر ۵۹۶۳ حدیث است.

پس از شیخ صدوق به فاصله چند سال شیخ ابو جعفر محمد بن حسن طوسی (۳۸۵ – ۴۶۰ ه. ) ظهور کرد و بر اساس همین اصول چهارصد گانه دو کتاب معروف «الاستبصار فی ما اختلف من الاخبار» و «تهذیب الاحکام » را تالیف کرد.

شیعه در مسائل اختلافی فقهی خود بر اساس حدیث «خذ ما خالف العامه و فیه الرشاد» حدیث و رایی را که بر خلاف عامه یعنی اهل سنت و جماعت باشد اختیار (۶) کرده اند و از این جهت موجودیت و شخصیتی در برابر آن طایفه برای خویش ایجاد نموده اند.

فقه جعفری منسوب به ششمین امام شیعه حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام) است. چون روزگار زندگی آن حضرت مصادف آخرین دوره بنی امیه و اوایل بنی عباس بود و به سبب اختلاف، کمتر مزاحم «شیعه امامیه » می شدند، مضافا بر این که عمر امام جعفر صادق(علیه السلام) از دیگر ائمه طولانی تر بود و آن حضرت موفق شد نظم و ترتیبی به شیعه بدهد و فقه شیعه را ترتیب دهد.

بیشتر احادیث فقهی شیعه از آن حضرت روایت شده و بدین جهت فقه شیعه را فقه جعفری گفته اند و مذهب شیعه را مذهب «جعفری » نام نهادند. جعفریه.

در امر نکاح «زیدیه » بیش از چهار زن مانند دیگر اهل سنت و جماعت اختیار نمی کنند ولی شیعه امامیه بر اساس ازدواج «متعه » به شرط استطاعت مالی و جسمی هر قدر که بخواهند می توانند زن اختیار کنند.

یکی از اعتقادات اکثر شیعه انتظار ظهور مهدی آل محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) است. هر کدام از فرق شیعه بنا به اختلافاتی که میان خود دارند آخرین امام فرقه خود را مهدی دانند که در آخر الزمان ظهور کرده و گیتی را پس از پر شدن از ظلم و جور پر از عدل و داد می فرماید.

غیر از فرق بسیار کم اهمیتی که در شیعه وجود دارد چهار فرقه از میان آن فرق مهمترند و عبارتند از: زیدیه – امامیه – اسماعیلیه – غلاه هستند. به فرق مزبور.

کلام شیعه بر «امامت » استوارست و این طایفه آن را بر پنج اصل بنیاد نهادند:اول «قاعده لطف » و وجوب عقلی نصب امام. گویند: امامت امری الهی است و به همان دلیل که بر خداوند عقلا لازم است که برای هدایت بندگان خود برایشان پیغمبری بفرستد باید پس از درگذشت پیغمبرش نیز امامی برایشان نصب کند که احکام دین او را به طریقی صحیح اجرا فرماید و از افتادن مردم در گمراهی جلوگیری کند. وجود امام «لطف الهی » بر مردم است و خداوند باید چنین لطفی را درباره ایشان برقرار سازد.

دیگر این که امام باید «معصوم » باشد زیرا مجری امر الهی و برگزیده پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) اوست.

دیگر این که امام باید «افضل » و برتر از مردم باشد و اگر کمتر از دیگران باشد مقدم داشتن کسی که فضلش کمتر است بر کسی که فضلش بیشتر است قبیح خواهد بود از این جهت حضرت علی(علیه السلام) از خلفای ثلاثه افضل و اعلم بود.

دیگر این که امام باید از طریق «نصّ » معین شود و چون امام معصوم از گناه ست بر خداوند واجب است که چنین شخصی را از راه نصّ بر مردم بنمایاند.

دیگر این که پس از حضرت محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) امام بلا فصل امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) است.

چنانکه درباره فرقه «ادریسیه » گفتیم ادریسیه، اولین دولت مستقل شیعه علوی را ادریس بن عبد اللّه حسنی در سال ۱۷۲ در مراکش تاسیس کرد. پس از آن در قرن سوم دولتی «زیدی » به زعامت قاسم بن ابراهیم بن طباطبا الرسی (در گذشته در ۲۴۶ ه. ) در یمن بنیاد نهاده شد و در زمان نواده او یحیی بن الحسین در سال ۲۸۸ تاسیس گردید و پیش از آن یعنی در سال ۲۵۰ هجری دولتی زیدی در کنار دریای خزر تاسیس شد.

در سال ۲۶۸ هجری نخستین دعوت مسلح اسماعیلیه به دست یکی از دعاه آن فرقه به نام حسین بن حوشب که در اصل ایرانی بود در یمن پدید آمد.

در سال ۳۰۳ هجری عبید اللّه المهدی سلسله «فاطمیان » مصر را در مهدیه در جزیره الخلفا در تونس تاسیس کرد و سپس فاطمیان مصر را تسخیر کرده و قاهره را ایتخت ساختند.

در سال ۳۱۷ ه. آل حمدان که از شیعه به شمار می رفتند در موصل و حلب سلطنت داشتند.

معز الدوله دیلمی که از شیعیان اثنی عشری بود و در سال ۳۳۴ بغداد را تسخیر کرد و حکومتی شیعی در ایران و عراق بنا نهاد.

چون طغرل بیک سلجوقی که از ترکان سنی مذهب بود در سال ۴۴۷ به بغداد رفت و بساط حکومت شیعه را برچید و دولت شیعه اثنی عشریه آل بویه بر افتاد.

در اواخر قرن سوم هجری طرفداران حمدان قرمط از طرف رئیس فرقه پنهانی خود که صاحب الظهور نامیده می شد و محل اقامتش مجهول بود دولتی در بحرین که مرکز آن الاحساء بود تاسیس کردند (سال ۲۸۳ ه. ).

در زمان خلافت المستنصر فاطمی از کسانی که به دین اسماعیلی در آمدند مردی به نام حسن صباح از مردم ری بود. وی در سال ۴۷۳ ه. به دعوت مردم ایران به مذهب نزاریه اسماعیلی پرداخت و در سال ۴۸۷ ه. بر قلعه الموت در نزدیکی قزوین دست یافت و دولت نزاری اسماعیلی را در قلاع آن طایفه که از خراسان تا شام امتداد داشت تاسیس کرد. دعوت حسن صباح را به مذهب اسماعیلی «دعوت جدید» خواندند.

دولت نزاری اسماعیلیه در زمان رکن الدین خورشاه آخرین امیر آن سلسله در ۶۵۴ هجری به دست هلاکوی مغول برانداخته شد و اسماعیلیه نزاری از بیم سلاطین مغول در پرده استتار رفتند. از آن زمان شیعه اثنی عشریه تقویت شد و اکثر اسماعیلیه نزاریه به آن مذهب در آمدند.

در زمان ایلخانان مغول، الجایتو یا سلطان محمد خدابنده به هدایت ابن المطهر علاّمه حلی (در گذشته در ۷۲۶ ه. ) مذهب شیعه را پذیرفت. الجایتو بر اثر ملول شدن از مباحثات شافعیان و حنفیان و تبلیغات اطرافیان شیعی خود به مذهب تشیع گروید، و دستور داد تا نام خلفای ثلاثه را از خطبه و سکه بیاندازند.

علاّمه حلی به رسم تحفه دو کتاب در اصول عقاید شیعه تالیف کرد و نزد الجایتو برد، یکی کتاب «نهج الحق و کشف الصدق » و دیگری کتاب «منهاج الکرامه فی باب الامامه » است.

در دولت ترکمانان قراقویونلو در سده نهم هجری در آذربایجان توسعه عقاید شیعه به حدی رسید که جهانشاه بن قرایوسف ترکمان به داشتن آن مذهب، مباهات می کرد.

تا آغاز قرن نهم هجری بیشتر مردم ایران سنی مذهب بودند و به جز چهار شهر سبزوار و کاشان و قم و آوه (آوج) باشد همگی سنی بودند.

حمد اللّه مستوفی در «نزهه القلوب » می نویسد که: شیعیان امامیه در عراق عرب در نواحی کوفه و بصره و حلّه اکثریت داشتند و در غرب ایران در نواحی ری و آوه و قم و اردستان و فراهان و نهاوند بسیاری شیعه بودند. در اطراف ساوه مردم شیعه امامی بودند. در کاشان شیعیان امامی در شهر و سنیان در روستاهای اطراف اکثریت داشتند.

یکی از قیام های شیعه در ایران، قیام سربداران یعنی از جان گذشتگان در خراسان بود که از سال ۷۳۸ – ۷۸۳ ه. در ناحیه سمرقند، و در سال ۷۶۷ ه. در کرمان، و در سال ۷۷۵ ه. نهضت های مشابهی در مازندران، و از سال ۷۵۱ تا ۷۶۲ ه. و سالهای بعد در گیلان، از سال ۷۷۲ به بعد و قیام سربداران در سبزوار تا سال ۷۸۳ ادامه یافت و هضت حروفیه که در قرن نهم هجری پهنه عظیمی از خراسان تا ترکیه عثمانی را فرا گرفت و قیام شیخ مولوی بدر الدین سماوی و برکلیوجه مصطفی در ترکیه در سال ۸۱۹ و قیام مشعشعیان در خوزستان در سال ۸۴۵ همه نهضت های شیعی علیه سنیان بود.

از لحاظ تاریخی نهضت سربداران خراسان از دیگر نهضت های مهمتر بوده است. شیخ خلیفه مازندرانی که مؤسس سلسله ویژه ای از دراویش بود، در سبزوار ناحیه بیهق در حجره مسجد جامع شهر مسکن گزید و به تبلیغ عقاید شیعی خود پرداخت و سرانجام به فتوای فقیهان سنی مذهب مرتد شمرده شد و در سال ۷۳۶ ه. به قتل رسید.

در میان شاگردان شیخ خلیفه مردی به نام حسن جوری از همگنان پیشی جست. وی مدرسه ای تاسیس کرد و به تبلیغ و تدریس عقاید شیعه امامیه پرداخت. اکثر پیروان او صاحبان حرفه یعنی پیشه وران بودند و هر یک از مریدان که وارد سلسله او می شد سوگند می خورد تا سلاح آماده نگاهدارد.

این فرقه به نام حسن جوری «حسنیه » نامیده شدند. حسن جوری مدت سه سال در نیشابور و بلاد خراسان از قبیل مشهد و ابیورد و خبوشان و هرات به تبلیغ پرداخت و سپس به فرمان ارغونشاه از مغولان صحرانشین خراسان گرفتار گشت. مدتها پیش از این واقعه دو برادر روستایی از قریه باشتین از ناحیه بیهق ایلچی مغولان را که بر زنان ایشان دست تعدی گشاده بودند به قتل رسانیدند. مردم باشتین به سرکردگی عبدالرزاق نامی بر مغولان قیام کردند، این شورش در شعبان سال ۷۳۷ ه. آغاز شد. بیشتر روستائیان از مریدان شیخ حسن جوری بودند. در سال ۷۳۷ ایشان شهرهای جوین و اسفراین را به زیر فرمان خود آوردند. امیر عبد الرزاق پیشوای این انقلاب به نام خویش سکه زد و دولتی به نام سربداران که از ۷۳۷ تا ۷۸۳ بر پا بود، تاسیس یافت.

در قلمرو دولت سربداران که از مغرب به مشرق از دامغان تا تربت جام و از شمال به جنوب از قوچان تا کاشمر امتداد داشت مذهب شیعه امامیه رایج گشت و نام دوازده امام را در خطبه ها ذکر می کردند.

نهضت مشابهی در حدود سال ۷۵۹ ه. در مازندران نیز آغاز گشت. سید قوام الدین مرعشی که شیعی امامی بود پس از مرگ حسن جوری به مازندران رفت و آن مذهب را در آن دیار رواج داد. کیا افراسیاب امیر مازندران بر اثر غلبه آنان ناچار شد که به وی دست ارادت دهد. سرانجام بین کیا افراسیاب و پیروان سید قوام الدین نزاع درگرفت و به شکست و هلاک کیا افراسیاب پایان یافت.

بعد از سید قوام الدین اخلاف او که سادات شیعه مرعشی بودند در آن ناحیه حکومت می کردند.

در سال ۷۶۸ ه. قیام سربداران سمرقند وقوع یافت که به دست امیرتیمور گورگانی سرکوب شد.

در سال ۷۷۵ ه. در کرمان نهضتی از نوع جنبش سربداران پدید آمد. این نهضت گذشته از یک نهضت مذهبی، جنبشی اشتراکی بود. شورشیان زمینهای مالکان بزرگ را تصرف کردند و فقیهان سنی مذهب را اعدام نموده یا به زندان افکندند تا سرانجام لشکریان شاه شجاع از آل مظفر پس از نه ماه محاصره کرمان، شورشیان را سرکوب و آتش فتنه را خاموش کردند.

در سال ۷۸۳ لشکر تیمور سبزوار را اشغال کرد و به موجودیت دولت سربداران پایان داد.

در قرن نهم هجری در زمان شاهرخ پسر تیمور فرقه تازه ای از شیعه به نام «حروفیه » پدید آمدند. – حروفیه.

در سال ۸۴۵ ه. قیامی شیعی به پیشوایی سید محمد مشعشع در خوزستان پدید آمد. وی از غلاه شیعه بود و خویشتن را باب امام غایب یعنی مقدمه ظهور مهدی آل محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) می دانست. مشعشعیان.

صفویه: از میان نهضت های شیعی در ایران، نهضت شیعیان صفوی از همه مهمتر بود. صفویه از نوادگان شیخ صفی الدین اسحاق اردبیلی (۶۵۰ – ۷۳۵ ه. ) بودند. وی از صوفیان بزرگ قرن هفتم و هشتم هجری به شمار می رفت. تاریخ زندگی او را ابن بزازیا درویش توکل در حدود سال ۷۶۰ هجری در کتاب «صفوه الصفا» نوشته است.

ظاهرا این خاندان در اصل آذربایجانی نبوده بلکه از کردان مهاجر به آذربایجان بودند و در اردبیل می زیستند و به زبان فهلوی آذری تکلم می کردند و مذهب سنی شافعی داشتند.

بر اثر ارادتی که مردم ایران به شیخ صفی الدین و طریقه صوفیه صفوی داشتند، نفوذ ایشان در این کشور بسیار گشت و حتی عده ای از بزرگان و حکام به آن خاندان دست ارادت دادند.

جانشینان شیخ صفی الدین یعنی شیخ صدر الدین موسی (۷۳۵ – ۷۹۵ ه. ) و شیخ خواجه علی یا سلطانعلی (۷۹۵ – ۸۳۳ ه. ) در اردبیل زندگی می کردند.

شیخ ابراهیم (۸۳۳ – ۸۵۱ ه. ) که خود را شاه می خواند، فرمانروای اردبیل بود. بنا به گفته حمد اللّه مستوفی، شیخ صفی الدین سنی شافعی بود و شیخ ابراهیم به فکر آن افتاد که تخته پوست درویشی را تبدیل به تخت سلطنت کند، پس بر آن شد که مریدان شمشیر زنی بیابد تا بتواند به مقصود خود برسد. چون شنید که در آسیای صغیر عدّه بسیاری از ایلات ترک صحرانشین که شیعه مذهب بودند ساکنند. برای جلب توجه آنان خود مذهب شیعه امامیه را پذیرفت و پیشوای طریقت و شریعت شیعیان شد.

فرزند شیخ ابراهیم، شیخ جنید و فرزند او شیخ حیدر مذهب شیعه اثنی عشری داشتند. جنید به قدری در میان ایلات شیعه آسیای صغیر نفوذ معنوی داشت که به قول فضل اللّه روزبهان، آن ترکان او را مانند مسیحیان، ثالث ثلاثه می دانستند و شیخ جنید را اللّه و فرزند او حیدر را ابن اللّه می خواندند.

قبایل ترک صحرانشین آسیای صغیر تکیه گاه و نیروی اصلی سلسله صفویان بودند. نام این قبایل عبارت است از: شاملو، استاجلو، روملو، تکلّو، افشار، قاجار، ذوالقدر. ولی از قرن نهم هجری به بعد دیگر قبایل ترک به صفویان پیوستند که عبارتند از: ترکان بیات، کرمانلو، بایبورتلو و صوفیان قراچه داغ. این قبایل غالبا از «غلاه » شیعه و علی اللّهی بودند.

شیخ حیدر پسر شیخ جنید سازمان استوارتری برای ایشان ایجاد کرد و آنان را وادار کرد که به جای کلاه ترکمن پیشین خود، کلاهی با دوازده ترک سرخ به نام دوازده امام شیعه اثنی عشر بر سر گذارند و از آن زمان این ایلات صحرانشین را بطور اخص و دیگر مریدان شیخ صفی را بطور اعم «قزلباش » نامیدند که به معنی کله سرخ می باشد. قزلباشان ریش را می تراشیدند و سبیلها را دراز کرده می تابیدند و کاکلی بر سر تراشیده خویش باقی می نهادند و چون جنگی آغاز می شد به زبان ترکی به آواز بلند می گفتند: «ای پیرو مرشد جانم به فدایت ».

پس از شیخ حیدر در پایان سال ۹۰۵ هجری هفت تن از جنگجویان قزلباش در زیر پرچم شاه اسماعیل جوان گرد آمدند و در ییلاق ارزن جان امرای ایالات جلسه ای تشکیل داده، تصمیم گرفتند نخست علیه شروانشاه اقدام به حمله کنند و در بهار سال ۹۰۵ ه. شهر بادکوبه را مسخر ساختند و در سال ۹۰۶ ه. لشکریان الوند پادشاه آق قویونلو را مغلوب کرده وارد تبریز شدند.

اسماعیل جوان را که ظاهرا در آن زمان چهارده سال داشت به پادشاهی برداشتند. اکثر مردم تبریز در آن زمان شافعی مذهب بودند و چون اسماعیل قدرت یافت به قول حسن روملو فرمانی صادر کرد تا در میدانهای تبریز مردم زبان به لعن ابوبکر و عمر و عثمان بگشایند و هر که مخالفت کند سر از تنش جدا سازند.

به قول روملو در «احسن التواریخ » شاه اسماعیل پس از تاجگذاری خطیبان کشور را مامور ساخت که دو شهادت مخصوص شیعه یعنی «اشهد ان علی ولی اللّه » و «حی علی خیر العمل » را در اذان و اقامه وارد کنند. شعارهای مذکور از زمان طغرل سلجوقی از آنگاه که وی آل بویه و بساسیری را در عراق از میان برداشت یعنی ۵۲۸ سال در طاق نسیان مانده بود.

نظر به کمیابی کتب مذهبی شیعه در آن زمان، شیعیان بر اثر بی اطلاعی از احکام آن مذهب دچار مشکلاتی شدند، لیکن قاضی نصر اللّه زیتونی جلد اول «قواعد الاسلام » تالیف جمال الدین علی مطهر الحلّی را از کتابخانه خود بیرون آورد و کتاب مذکور اساس تعلیمات دینی آن مذهب گردید.

شاه اسماعیل دو چیز را بر آذربایجان تحمیل کرد: یکی مذهب شیعه و دیگری زبان ترکی قبایل قزلباش بود که بر اثر مهاجرت آن قبایل از آسیای صغیر به آذربایجان به تدریج زبان ترکی جای زبان فهلوی آذری را گرفت و چون شاه اسماعیل و شاهان صفوی زبان ترکی را زبان درباری خود قرار داده بودند به تدریج مردم آذربایجان زبان ایرانی پیشین خود را فراموش کرده با زبان ترکی سخن گفتند.

سپس به همت شاه اسماعیل مذهب شیعه در سراسر ایران زمین رواج یافت و تنها کردان ایران در مغرب و مردم طالش در شمال گیلان و عدّه ای از قبایل فارس و لار و سواحل خلیج فارس به مذهب شافعی و ایرانیان شرقی از قبیل بلوچان و افغانان و مردم ماوراء النهر در مذهب حنفی خویش باقی ماندند.

این عقیده که مورّخان غرب صفویه را یک دولت ایرانی خوانده اند، کاملا بی مورد است. مینورسکی صفویه را مرحله سوم حاکمیت ترکمانان در ایران و سرزمینهای مجاور آن می داند.

تدوین مجدّد معارف شیعه: شاه طهماسب صفوی که بالغ بر پنجاه سال سلطنت کرد به فکر آن افتاد که برای مردم شیعه مذهب که تا روزگار او علی اللهی و از غلاه بودند بر طبق «فقه جعفری » معارف جدیدی ایجاد کند، از این جهت بر آن شد که از جبل عامل در لبنان و بحرین و احساء که مردمان آن از قدیم شیعه بودند و معارف درستی برای خود داشتند دعوت کند تا مردم ایران را که مذهب جدیدی پذیرفته بودند هدایت نمایند.

جبل عامل ناحیه حاصلخیزی در لبنان جنوبی است و از قدیم جزء مراکز عمده تشیع به شمار می رفته است و عدّه ای از علما از قبیله کهن عامله در این ناحیه بود که از این بزرگان می توان از شیخ محمد حسن حرّ عاملی (در گذشته در ۱۱۰۴ ه. ) صاحب «وسائل الشیعه » و شیخ علی بن عبدالعالی عاملی کرکی را نام برد، که در تربیت علمای ایرانی و گسترش معارف شیعه در ایران سهم بزرگی دارند.

سرسلسله این طایفه علاّمه زمان خود، محقق کرکی است که نام او را نورالدین علی بن عبدالعالی عاملی کرکی (در گذشته در ۹۳۷ ه. ) نوشته اند. وی در زمان خود «ولایت فقیه » داشت و همه فقهای شیعه در سراسر ایران تحت نظر او بودند و حق عزل و نصب ایشان با وی بود و به اجرای حدود و تعزیرات و اقامه فرایض می پرداخت.

شیخ حرّ عاملی از علمای سابق الذکر در اصفهان با ملاّ محمد باقر مجلسی و شاه سلیمان صفوی ملاقات کرد و عنوان قاضی و شیخ الاسلام داشت.

از دیگر علمای جبل عامل لبنان عز الدین حسین بن عبدالصمد بن محمد عاملی (در گذشته در ۹۸۴ ه. ) و پسرش شیخ الاسلام محمد بن حسین بن عبدالصمد معروف به «شیخ بهایی » است که در دو زبان عربی و فارسی استاد بود و دارای تالیفات بسیاری است. وی در سال ۱۰۳۱ ه. در اصفهان درگذشت و جنازه او را به مشهد برده در آنجا مدفون ساختند.

مراجع تقلید: علمای شیعه امامیه گویند که: عمل به تقلید به دلایل عقلی و نقلی لازم است. عقل دستور می دهد که فرد نادان از عالمی دانا راهنمایی بجوید و از او تقلید کند. دانشمندترین علمای هر ناحیه شیعه نشین عنوان مرجع تقلید دارند و او محل مراجعه مقلدان خود می باشد.

مرجع تقلید مجتهد است و قوانین اسلام را بر اساس «قرآن » و «سنت » و «اجماع » و «عقل » استنباط می کند. سلسله مراجع بزرگ تقلید از رحلت چهارمین نایب ویژه امام غایب یعنی ابوالحسن علی بن محمد سمری در سال ۳۲۹ هجری ببعد آغاز می شود. در این سلسله نام محمد بن یعقوب کلینی و محمد بن علی بن بابویه قمی و ابوجعفر محمد بن حسن طوسی تا امام خمینی که همه از مجتهدان شیعه و مراجع تقلید می باشند باید ذکر شود.

از مراجع تقلید عرب شانزده تن اهل عراق و هفده تن اهل لبنان و یک تن اهل بحرین بوده اند.

نجف اشرف از زمان شیخ طوسی مرکز دانشگاهی شیعه قرار گرفت و مجتهدان بزرگ بیشتر در آن جا به تحصیل علم پرداختند.

به نظر نمی رسد که نهاد مرجع تقلید جنبه مرکزیت عام – تا پیش از زمان شیخ محمد حسن اصفهانی نجفی (درگذشته در ۱۲۶۶ ه. ) – یافته باشد.

جانشین بلا فصل شیخ محمد حسن اصفهانی نجفی صاحب کتاب «الجواهر»، شیخ مرتضی انصاری (درگذشته در ۱۲۸۱ ه. ) است که بزرگترین مجتهد زمان خود به شمار می رفت. از آخرین مراجع تقلید که به رحمت ایزدی پیوسته اند و در زمان خود قبول عام داشتند مرحومین آقا سید ابوالحسن اصفهانی (درگذشته در ۱۳۲۶ شمسی) و حاج آقا حسین بروجردی (درگذشته در ۱۳۴۰ شمسی) را می توان نام برد.

کتاب النزاع و التخاصم فی ما بین بنی امیه و بنی هاشم.

تاریخ اعثم کوفی.

اسلام در ایران، ص ۳۷۱ – ۳۹۹٫

ادبیات معاصر ایران، ادوارد براون، ص ۲۷ – ۴۳٫

الکنی و الالقاب.

تشیع و مشروطیت در ایران، ص ۸۱ – ۸۴٫

تاسیس الشیعه لعلوم الاسلام.

عقاید الامامیه.

تاریخ شیعه و فرق اسلام تا قرن چهارم.

دول الشیعه فی التاریخ.

اصل الشیعه و اصولها.

دائره المعارف اسلامیه، ج ۱۴، ص ۵۷ – ۸۱٫

شیعه در اسلام.

سیره ابن هشام، ص ۲۴۸ – ۲۵۲٫

Shorter Encyclopedia of Islam p . 534 – 541 .

پی نوشت ها:

(۱) علمای اهل سنت در معنی مولی (که به عقیده شیعه به معنی صاحب ولایت و ذی تصرف است) تصرّف می کنند و آن را به معنی محب (دوست دارنده) یا معانی دیگر مولی گرفته اند ولی شیعه علاوه بر اشکالاتی که در آن معانی است، قرینه مقامیه را (که پیغمبر مردم را در غدیر و گرمای روز نگهداشته و این خطبه را انشاء فرموده است) دلیل معنی اعلام ولایت گرفته اند.

(۲) این قسمت مخالف عقیده شیعه است، بلکه علی(علیه السلام) خلافت را به نص رسول حق خود می دانست و واگذاری آن را خلاف تکلیف الهی می شمرد، منتهی تا حضرت فاطمه(س) حیات داشت، دیگران جرات تهدید وی را نداشتند، بعدا به ناچار تسلیم گردید.

(۳) اکثر اهل سنت فضیلت را بر حسب مرتبه خلافت (یعنی به ترتیب ابو بکر و عمر و عثمان و سپس علی) می دانند و فقط معتزله بغداد که مفضله اند علی را از سایرین مقدم می شمارند.

(۴) کلمه «کربلا» در اصل به زبان اکدی «کرب ایلا» یعنی مزرعه خداوند ایلا خدای بابلیان قدیم بوده است.

(۵) ظاهرا شیعه در این زمانها دو اطلاق داشته یکی شیعه علی در مقابل شیعه عثمان یا آل ابوسفیان که این جمع با اعتقاد به خلافت شیخین، علی را بر عثمان یا آل ابوسفیان ترجیح می دادند. دیگر شیعه بمعنی واقعی آن که معدودی بیش نبودند و به هر حال هر دو فریق جنبه اعتقادی داشته است.

(۶) این اختیار طرف مخالف عامه فقط در مورد دو حدیث متعارض است که از جهات دیگری ترجیح نداشته باشد ولی اینطور نیست که هر رایی که بر خلاف عامه باشد شیعه اختیار کند، زیرا شیعه در اکثر احکام با اهل سنت موافقند.

منبع : فرهنگ فرق اسلامی , مشکور، محمد جواد

 

تروریسم و جهاد- جهاد در اسلام

اشاره:

کسانی که اطلاعات کافی از آموزه ههای دین اسلام ندارند تروریسم را مترادف با جهاد گرفته اند در حالی که این دو واژه با هم مترادف نیست و گفتنی است که مرز بین تروریسم و جهاد، مبتنى بر عدم مشروعیت تروریسم و مشروعیت جهاد از دیدگاه اسلام مى باشد. براى دستیابى به پاسخى صریح و شفاف، ابتدا لازم است به صورت جداگانه یک بحث مفهوم شناختى در مورد این مفاهیم ارائه و جایگاه هر کدام را در متون و منابع اسلامى مورد بررسى قرار دهیم.

 

بخش اول- بررسى تروریسم از دیدگاه اسلام:

دیوید آرون شوارتز در مقاله ى نخست عنوان «تروریسم بین الملل و حقوق اسلامى» مى نویسد: «توجه قضایى صحیح به این پدیده، نباید به یک معناى منحصرا غربى از قانونیت محدود شود. غرب براى فهم کامل و در نهایت کنترل تروریسم بین المللى، نخست باید تحقیق کند که نظریه حقوق اسلامى؛ یعنى، شریعت، چگونه ترور، خشونت را به مفهوم کشیده و به چه نحو به آن پاسخ داده است»، (مجله سیاست خارجى، سال هفتم، تابستان و پاییز ۱۳۷۲، شماره ۲ و ۳، ص ۴۳۰).

بر این اساس براى روشن شدن مطلب، ابتدا لازم است که مسأله «ترور» در ادبیات غرب و در ادبیات اسلامى، مورد بررسى قرار گیرد.

الف) ترور(Terror) در ادبیات غرب: ترور در فرهنگنامه هاى غربى عبارت است از: «رفتار اجبارآفرین فردى یا دسته جمعى با به کارگیرى استراتژى هاى خشونت بار همراه با ترس و وحشت که با یک هدف و انگیزه سیاسى و قدرت طلبى صورت مى گیرد»، (همان، ص ۴۳۱). در هر صورت مفهوم ترور در ادبیات غرب، مفهومى بسیار مبهم است که هر کشور براساس منافع خود، تعریفى از آن ارائه داده و این خود اختلاف بر سر مصادیق را پدید آورده است؛ مثلاً آیا اقدامات خشونت بارى که همه گروه هاى محروم از حق تعیین سرنوشت، مرتکب مى شوند – حتى در صورتى که این خشونت متوجه غیر نظامیان نباشد – مشمول مفهوم تروریسم است؟ آیا فلسطینى هایى که از همه حقوق خود محروم شده اند و بدین وسیله پاسخ اسرائیل را مى دهند محکوم اند و در نتیجه باید تسلیم تجاوزگران اسرائیل شوند و یا آن که منشأ این اقدامات خشونت بار را دولت متجاوز اسرائیل و کلاً دولت هایى که به ناحق مردم را از حق تعیین سرنوشت خود محروم کرده اند، دانست.

ب ) ترور در ادبیات اسلامى: در ادبیات اسلامى این واژه مترادف با کلمه «فتک» به معناى کشتن غافلگیرانه آورده شده است، (محمدى رى شهرى، میزان الحکمه، ج ۹، ص ۴۵۰۸).

از نظر فقه اسلامى مى توان گفت:

۱. کشتن انسان هاى بى گناه – از هر فرقه یا مذهب و در هر مکانى که باشد – حرام است. مقام معظم رهبرى (درخصوص حادثه ۱۱ سپتامبر نیویورک و واشنگتن و انهدام مرکز تجارت جهانى و پنتاگون – که منجر به کشتار انسان هاى بى گناه زیادى شده است) در دیدار مسؤولان نهاد نمایندگى ولى فقیه و مدیران گروه هاى معارف اسلامى دانشگاه هاى سراسر کشور، با اشاره به حوادث اخیر آمریکا و دیدگاه اسلام در محکومیت هرگونه قتل عام در کشتار انسان هاى بى دفاع اعم از مسلمان، مسیحى و افراد دیگر، در هر مکان و با هر وسیله و سلاحى اعم از بمب اتم، موشک دوربرد و سلاح هاى میکروبى و شیمیایى و یا هواپیماى مسافرى و جنگى، از جانب هر سازمان یا کشورى و یا افراد نفوذى تصریح کردند: تفاوتى ندارد که این کشتار در هیروشیما و یا ناکازاکى، در قانا و یا صبرا و شتیلا، در دیریاسین و یا بوسنى و کوزوو، در عراق و یا در نیویورک و واشنگتن باشد».

لذا روایت منقول از رسول خدا(ص) که فرمودند «الایمان قید الفتک» یا «الاسلام قید الفتک؛ ایمان یا اسلام مانع کشتن به نحو غافلگیرانه است، (محمدى رى شهرى، میزان الحکمه، ج ۹، ص ۴۵۰۹). به فرض صحت آن (زیرا روایت با توجه به لحاظ راوى آن که ابوهریره است ضعیفالسند مى باشد) مربوط به همین مورد است. البته اطلاق این روایت با توجه به ادله دیگر که خواهد آمد مقید مى شود.

۲. افرادى به دلیل جرمى که مرتکب شده اند، مهدورالدم شناخته مى شوند. کشتن این افراد براساس ضوابطى واجب مى گردد. جرم آنها ممکن است شرکت در جنگ علیه مسلمین و نظام اسلامى باشد (کفار حربى) و یا توطئه علیه مقدسات اسلامى. مثلاً ناسزا گفتن به پیامبر(ص) و ائمه(ع) و یا اذیت و آزار آنان و یا شرکت فعال در تحکیم پایه هاى حکومت طاغوتى و ستمگر که دست هاى آن به خون هزاران مسلمان بى گناه آلوده است.

این که از مسلمات تاریخ اسلام است که رسول مکرم اسلام(ص) در جریان فتح مکه پیش از آن که لشکریان اسلام وارد شاه راه هاى مکه شوند، تمام فرماندهان را احضار نموده، خطاب به آنان فرمود: تمام کوشش من این است که فتح مکه بدون خونریزى صورت گیرد، لذا از کشتن افراد غیرمزاحم باید خوددارى شود. ولى باید ده نفر ذیل را هر کجا یافتید ولو آن که به پرده هاى خانه خدا آویخته باشند، آنان را دستگیر و بلافاصله اعدام کنید. آن ده نفر عبارتند از: عکرمه ابن ابى جهل، هبار بن الاسود، عبدالله بن سعد ابى سرح، مقیس صبابه لیثى، حویرث بن نقیذ، عبدالله بن خطل، صفوان بن امیه، وحشى بن حرب (قاتل حمزه)، عبداللّه بن الزبیرى و حارث بن طلاطله و چهار زن (از جمله آنان هند همسر ابوسفیان بود) دو نفر از آنان آوازخوان بوده و در مذمت رسول خدا(ص) سخنان زشت مى گفتند. تمام این افراد به نحوى مجرم یا توطئه گر بودند و رسول خدا(ص) به حکم حکومتى دستور قتل آنان را صادر فرمودند. براى آگاهى بیشتر در این باره ر.ک:

۱. ابن هشام، السیره النبویه، ج ۴، بیروت، دارالقلم، صص ۵۱ – ۵۴

۲. الطبرسى ابن على الفضل بن الحسن، مجمع البیان فى تفسیرالقرآن، ج ۹ و ۱۰، بیروت، دارالمعرفه، ۱۴۰ه، ص ۸۴۸ (ذیل تفسیر سوره النصر)

۳. القمى، عباس، سفینه البحار، ج ۷، پیشین، ص ۱۷

۴. واقدى، محمد بن عمر، مغازى، تاریخ جنگ هاى پیامبر(ص)، ج ۲، ترجمه: محمود مهدوى دامغانى، تهران، مرکز نشر دانشگاهى، ۱۳۶۶ ،ص ۶۳۱

۵. سبحانى، جعفر، فرازهایى از تاریخ پیامبر اسلام(ص)، تهران، نشر مشعر، چاپ هفتم، ۱۳۷۶، ص ۴۴۳

نکته اى که بسیار حائز اهمیت است، ساز و کار اجرایى این مسأله است:

اولاً، اصل این حکم، یک امر مخفى و پوشیده و سرى نیست. هرگاه ولى امر مسلمین تشخیص دهد که فردى یا افرادى توطئه گرهستند و تحت تعقیب هستند و از کیفر اسلامى مى گریزند و یا در دسترس حکومت اسلامى نیست، به طور علنى و آشکار چنین دستورى را صادر خواهد کرد، همان گونه که رسول مکرم اسلام(ص) فرمان اعدام افراد فوق الذکر را به وسیله فرماندهان به تمام سربازان اعلام نمود، (سبحانى، پیشین، ص ۴۴۳) لذا هم همه لشکریان اسلامى مى دانستند که چه کسانى باید کشته شوند و هم کفار مى دانستند که چه کسانى مهدورالدم هستند، (ر.ک: همه مدارک و منابع پیشین) لذا هرگز این قضیه به معناى سلب امنیت از شهروندان حکومت اسلامى یا دیگران نخواهد بود، بلکه قاعده اولیه همانا حرمت جان و مال و ناموس و حفظ حقوق همه انسان ها با هر مسلک و مذهب و اعتقادى است مگر آن که مرتکب خیانت یا جرمى گردیده و در این صورت نیز مسأله به روشنى بیان مى شود.

همان گونه که حضرت امام به صراحت در مورد سلمان رشدى، این حکم را صادر نموده و فرمودند: به اطلاع مسلمانان غیور سراسر جهان مى رسانم، مؤلف کتاب آیات شیطانى که علیه اسلام و پیامبر و قرآن، تنظیم و چاپ و منتشر شده است، هم چنین ناشرین مطلع از محتواى آن، محکوم به اعدام مى باشند. از مسلمانان غیور مى خواهم تا در هر نقطه که آنان را یافتند سریعا آنان را اعدام نمایند تا دیگر کسى جرأت نکند به مقدسات مسلمین توهین نماید و هر کس در این راه کشته شود شهید است «ان شاءالله». ضمنا اگر کسى دست رسى به مؤلف کتاب دارد ولى خود قدرت اعدام او را ندارد، او را به مردم معرفى نماید تا به جزاى اعمالش برسد، (ر.ک: صحیفه نور، ج ۲۱، ص ۸۶).

ثانیا، عموما در مواردى که نیاز به ضرب و جرح است، چند نکته را باید مد نظر داشت:

الف) باید به اذن و اجازه رهبرى آگاه اسلامى (پیامبر(ص) یا ائمه(ع) و یا در عصر غیبت، فقهاء عظام) صورت پذیرد، (الامام الموسوى الخمینى، السید روح الله، التحریرالوسیله، ج ۱، تهران، مکتبه  العلمیه  الاسلامیه، ص ۴۶۲ (مسأله ۱۱ ذیل: القول فى مراتب الامر بالمعروف والنهى عن المنکر).

ب ) در زمان وجود حکومت اسلامى، خود حکومت که در رأس آن فقیهى آگاه، عادل و مدیر و مدبر قرار دارد، اقدام قانونى به این امر خواهد نمود. ولى هنگامى که حکومت اسلامى و ولى فقیه نافذالرأى در سراسر بلاد وجود نداشته باشد، صدور اذن به وسیله هر یک از فقهاى عظام ممکن است.

ج ) این اجازه ممکن است به جمع یا گروه خاصى با تحدید موارد آن واگذار گردد. مثلاً اصل تلاش براى نابودى حکومت طاغوتى سابق و کارگزاران آن در رأس برنامه هاى مبارزاتى فقیه شامخ و بى بدیل عصر؛ یعنى، حضرت امام خمینى قرار داشت و قهرا گروه هاى مبارز که خود را پایبند به مسائل شرعى مى دانستند مانند هیأت مؤتلفه و فدائیان اسلام به نحوى با پایگاه مرجعیت مرتبط بوده، قطعا حکم اعدام امثال هژبر، کسروى و… با کسب اجازه از مجتهد جامع الشرایط صورت مى گرفت و فتواى مجتهد و حکم ولى امر شرعى جهان نظر قانونى و معتبر در اسلام است و لذا ترورهایى که صرفا به جهت مسایل سیاسى و بدون پشتوانه احکام فقهى و یا بدون کسب اجازه از مقام مرجعیت صورت میگرفت مانند ترورهایى که توسط سازمان مجاهدین خلق یا کمونیست ها، خارج از موازین و هنجارهاى شرع بوده، مورد قبول اسلام نبوده و نیست.

۳- اما در مسأله ناسزاگویى به رسول مکرم اسلام(ص) و ائمه(ع) و نیز حضرت صدیقه طاهره، حکمى جداگانه مقرر شده است.

براى آشنایى بیشتر با جزئیات بحث و فروع بیشتر آن از جمله دشنام دادن به انبیاء دیگر(ع) ر.ک:

۱- الفاضل اللنکرانى، آیه الله العظمى الشیخ محمد، تفصیل الشریعه فى شرح تحریرالوسیله، کتاب الحدود، قم: المطبعه العلمیه، ۱۴۰۶ه، صص ۳۱۸ – ۳۲۵٫

۲- الموسوى الاردبیلى، آیت الله العظمى السید عبدالکریم، فقه الحدود والتعزیرات، قم، مرکز النشر، مکتب الاعلام الاسلامى، ۱۴۱۳ه، صص ۵۱۱ – ۵۲۱٫

خلاصه سخن آن که اسلام با کشتار انسان هاى بى گناه با هر عنوان و نام، ترور یا غیرترور و با هر انگیزه اى سیاسى یا مذهبى و… و از هر فرقه اى که باشد مسیحى، یهودى یا مسلمان و در هر کجاى عالم که باشند و با هر وسیله اى مخالف است، بلکه این کار جنایت است و باید محکوم و عامل آن مجازات گردد.

بخش دوم – بررسى جهاد از دیدگاه اسلام:

در اسلام، جنگى مشروعیت دارد که منطبق با مفهوم جهاد باشد. جهاد در اصل به معناى تلاش و کوشش است؛ ولى در فقه اسلامى جهاد دو مفهوم عام و خاص دارد. در معناى عام، هرگونه کوشش و مبارزه در راه خدا را جهاد گویند (مانند مبارزه با نفس یا جهاد اکبر). جهاد با این معانى، فاقد جنبه هاى نظامى است و اساسا در رابطه با پاسخ مورد نظر نیست. اما جهاد در معناى خاص، جنگ مقدس و یا مبارزه به خاطر دین و در راه حق و دفاع از آزادى هاى والاى اسلامى است. در قرآن کریم براى جهاد، بیشتر از واژه «قتال» استفاده شده است. این مبارزه داراى ابعاد مختلف عقیدتى، نظامى، اقتصادى، سیاسى و… است.

قرآن کریم تنها جهاد فى سبیل الله و یا قتال فى سبیل الله را جنگ مشروع مى داند «وقاتلوا فى سبیل الله الذین یقاتلونکم ولا تعتدوا»، (بقره، آیه ۱۹۰). امام على(ع) مى فرماید: «ان افضل ما توسل به المتوسلون الى الله – سبحانه و تعالى – الایمان به و برسوله و الجهاد فى سبیله فانه ذروهُ الاسلام و کلمه الاخلاص فانها الفطره»، (نهج البلاغه، خطبه ۱۰۹).

گفتنى است که جهاد یا قتال فى سبیل الله، داراى شرایط و مقررات ویژه اى است که در آیات و روایات فراوان به آن ها اشاره شده است:

الف) فلسفه و هدف جهاد در اسلام: جهاد در اسلام جنبه تدافعى دارد و خشونت مطلقى که به اسلام نسبت مى دهند واقعیت ندارد. خداوند دستور مى دهد که با حکمت و موعظه حسنه مردم را به حق فرا خوانید: «ادع الى سبیل ربک بالحکمه والموعظه الحسنه وجادلهم بالتى هى احسن»، (نحل، آیه ۱۲۵) چرا که اصولاً اعتقاد اکراه بردار نیست: «لا اکراه فى الدین قد تبین الرشد من الغى»، (بقره، آیه ۲۵۶).

از آن جا که اسلام دین و آیین اجتماعى و عقیدتى است؛ باید پیام هاى آسمانى خود را به گوش همه جهانیان برساند خداوند از پیامبر اکرم(ص) خواسته است که: «و ما ارسلناک الاکافه للناس بشیرا و نذیرا؛ تو را به عنوان پیامبر مژده بخش و هشداردهنده تمام بشریت رسالت دادیم»، (سباء، آیه ۲۸).

اهداف نهایى اسلام در سطح جهانى عبارت است از:

۱. تبلیغ جهان بینى توحید براساس آخرین وحى الهى و آسمانى به پیامبر گرامى اسلام.

۲. اعتقاد به کرامت انسان و جانشینى او از خداوند در روى زمین.

۳. انهدام و تخریب مبانى تفکر نژادپرستى و نژادگرایى و از بین بردن تبعیضات قومى و نژادى.

۴. نابودى هرگونه ظلم و ستم و برقرارى نظام عدل و قسط و برادرى و اخوت.

۵. تأسیس حکومت واحد جهانى بر مبناى شریعت و قوانین اجتماعى اسلام.

بنابراین از آن جا که دین اسلام دین اجتماعى و سیاسى است و قصد دفاع از حقوق انسان ها را دارد، نمى تواند در مقابل ظلم و تعدى ساکت بنشینید. قرآن کریم مى فرماید: «اُذن للذین یقاتلون بانهم ظلموا و ان الله على نصرهم لقدیر * الذین اخرجوا من دیارهم بغیر حق الا ان یقولوا ربنا الله ولولا دفع الله الناس بعضهم ببعض لهدمت صوامع و بیع و صلوات و مساجد یذکر فیها اسم الله کثیرا و لینصرن الله من ینصره ان الله لقوى عزیز. الذین ان مکناهم فى الارض اقاموا الصلوه و آتوا الزکوه و امروا بالمعروف و نهو عن المنکر و لله عاقبه الامور»، (حج، آیات ۴۱ – ۳۸).

بنابراین اگر دین تمام عیار و کامل باشد و بخواهد اهداف فرهنگى خود را محقق سازد، چاره اى جز پرداختن به دیگر شؤون اجتماعى (از قبیل شؤون سیاسى، نظامى، اجتماعى و اقتصادى) ندارد. بنابراین اسلام هیچ گاه افراد را مورد تهاجم قرار نمى دهد تا خود را به اجبار بر آنان تحمیل کند. بلکه تنها نظام هاى کفر و شرک را که نگهبانان ضوابط طبقاتى، عامل اصلى نابسامانى هاى اقتصادى و اجتماعى و مانع آگاهى انسان ها مى باشند مورد تهاجم قرار مى دهد تا همه مردم را از تأثیرات گمراه کننده اى که فطرت آنان را فاسد ساخته و آزادى را از آنان مى گیرد برکنار سازد»، (سید قطب، سیماى جهاد اسلامى، فلسفه جهاد در اسلام، ص ۱۱۱).

ب ) بررسى شرایط و مقررات جهاد در اسلام: جهاد و جنگ در اسلام، شرایط و مقررات ویژه اى دارد که مجاهدان اسلام باید آنها را فرا گرفته و مراعات کنند، از جمله:

۱. مبادرت به جنگ ابتدایى مستلزم وجود امام یا نایب خاص او است.

۲. ممنوعیت جنگ ابتدایى در ماه ها و مکان هاى حرام. اسلام جنگیدن در ماه هاى حرام یا ماه هاى مقدس (رجب، ذیقعده،ذیحجه و محرم) و نیز جنگیدن در مسجد الحرام را منع کرده و مسلمانان را از مبادرت به جنگ در آنها برحذر داشته است، (توبه، آیه ۵ وآیات ۱۹۱ و ۱۹۴ بقره).

۳. دعوت به اسلام قبل از جنگ ابتدایى. حضرت رسول اکرم(ص) در هر یک از لشکرکشى هاى خود، به جنگجویان توصیه مى فرمود که پیش از آن که دشمن را به دین اسلام دعوت نکرده اند از هرگونه حمله اى خوددارى کنند و همیشه از صلح و آشتى درآیند. حضرت على(ع) در این باره مى فرماید: «پیامبر مرا روانه یمن کرد و فرمود: اى على! تا کسى را دعوت به اسلام نکرده اى با او نجنگ؛ به خدا قسم اگر خدا یک تن را به دست تو هدایت کند، بهتر از چیزهایى است که خورشید بر آن طلوع و غروب مى کند و

وظیفه تو اى على دوست داشتن و سرپرستى اوست»، (اصول کافى، ج ۱، ص ۳۳۵).

۴. شخص مجاهد قبل از پرداختن به جهاد با دشمن، باید با نفس خود جهاد کند؛ یعنى، خودسازى نماید و خود را از هرگونه هواهاى نفسانى و انگیزه هاى شخصى و… تزکیه کند. اهمیت این مطلب تا حدى است که در کتاب هاى فقهى و حدیثى مباحث جهاد نفس بیشتر از جهاد با دشمن مى باشد.

۵. مجاهدان باید از امام معصوم و یا نایب او فقیه جامع الشرایط اطاعت کنند و رهنمود بگیرند.

۶. آموزش نظامى و جنگى. مجاهدان باید آموزش دیده باشند.

۷. مجاهدان باید به قصد تقرب پیدا کردن به خدا و جلب رضایت الهى، جهاد کنند و مبارزه با هر قصد و نیت دیگرى باطل است و اگر کشته شود شهید نیست.

۸. اعطاى تأمین؛ یعنى، اگر فردى از کافران به مسلمین پناهنده شود، همه مى توانند به او پناهندگى بدهند.

۹. اگر یکى از کافران، به خیال این که به او امان داده اند، وارد حدود مسلمین شود، او را نباید کشت و باید به محل اولش مراجعت داد.

۱۰. کشتن زنان، اطفال، معلولان و نابینایان حرام است.

۱۱. کشتار حیوانات اهلى دشمن مجاز نیست؛ مگر گاو، گوسفند و شتر (به اندازه رفع گرسنگى).

۱۲. مثله کردن جنازه هاى دشمن. یعنى بریدن بینى، لب، چشم و گوش آنان حرام است.

۱۳. غدر کردن حرام است؛ یعنى کشتن کافران بعد از آن که آنها را مطمئن سازى که در امان هستند.

۱۴. تخریب و انهدام هدفهاى غیراستراتژیکى و غیرنظامى دشمن جایز نیست.

۱۵. زهر و سم در آب آشامیدنى ریختن حرام است.

و بسیارى از شرایط دیگر که تفصیل آنها در کتب روایى و فقهى موجود مى باشد.

بخش سوم – نتیجه گیرى:

با توجه به توضیحاتى که در مورد تروریسم و جهاد، مفهوم و شرایط هر کدام در متون اسلامى ارائه شد، مى توان به تفاوت هاى اساسى و بنیادى میان تروریسم و جهاد پى برد. حاصل سخن آن که، تروریسم در دیدگاه اسلام عمل نامشروع، غیرانسانى و مخالف با اهداف و ارزش هاى والاى الهى بوده و هیچ گونه سنخیتى با فریضه جهاد – که یکى از استراتژى هاى مهم اسلام براى اصلاح جامعه بشرى براساس مکانیزم هاى اخلاقى و انسانى و بشردوستانه است – ندارد.

براى آگاهى بیشتر ر.ک:

۱. مرتضى مطهرى، جهاد

۲. ابوافضل شکورى، فقه سیاسى اسلام، ص ۴۳۰

۳. دکتر محمد رضا ضیائى بیگدلى، اسلام و حقوق بین الملل، ص ۱۱۷

۴. سید صادق حقیقت، مسؤولیت هاى فرا ملى در سیاست خارجى دولت اسلامى، ۲۹۵

۵. جعفر سبحانى، پیامبر در میدان نبرد، مجله درسهایى از مکتب اسلام، شماره ۱۰، سال ششم

۶. مجید خدورى، جنگ و صلح در قانون اسلام، ص ۱۹۶

۷. جلال الدین فارسى، حقوق بین الملل اسلامى

۸. محمد دشتى، امام على(ع) و امور نظامى (لوح فشرده پرسمان، اداره مشاوره نهاد رهبری، کد: ۳/۲۰۰۷۱۷)

منبع: پرسمان دانشجویان

افسانه عبد الله بن سبا

اشاره:

تفکر شیعی از دوران رسالت آغاز شده و در نخستین روزهای پس از رحلت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله درباره مسئله خلافت و امامت، به صورت یک مذهب خاص اعتقادی در جهان اسلام ظاهر گردید. ولی در برخی از کتب تاریخ و ملل و نحل، تاریخ و پیدایش مذهب شیعه، در زمان خلافت عثمان بن عفان دانسته شده، و پدیدآورنده آن، عبد الله بن سبا به شمار آمده است. در این مقاله این نظربه به صورت مختصر مورد نقر قرار گرفته است.

 

اساس این نظریه به فردی به نام سیف بن عمر در قرن دوم هجری باز می گردد، و پس از وی برخی از متاخرین از نویسندگان اهل سنت و مستشرقین آن را ترویج کرده اند و حاصل آن این است: از تشیع در زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله و خلافت شیخین نشان و اثری نبود، تا آنکه در زمان خلیفه سوم فردی به نام عبد الله بن سبا که در آغاز یهودی بود و سپس اظهار اسلام نمود، مسلمانان را به بیعت با علی بن ابی طالب علیه السلام دعوت کرد، و شایسته تر بودن او را به امر خلافت مطرح ساخت، و عده ای از مسلمانان نیز از او پیروی کردند و به نام «شیعه علی » نامیده شدند. (۱)

نقد و بررسی

این نظریه از سوی عده ای از محققان شیعه و اهل سنت و نیز برخی از مستشرقین مورد نقد قرار گرفته است که چند نمونه را یادآور می شویم:

علامه امینی

وی در نقد این نظریه می گوید: لازم است در این باره راه حزم و احتیاط را برگزینیم، و مقام مسلمانان صدر اسلام را بالاتر از این بدانیم که فردی یهودی از صنعا که به دروغ اظهار اسلام کرده، آنان را بفریبد، به گونه ای که مردم و سیاستمداران و متصدیان امر حکومت همگی تسلیم مکر و نیرنگ او شوند و او به گونه ای که خود می پسندد عقاید مسلمانان را به بازی بگیرد، اینها نه مورد قبول عقل است و نه ارزش تاریخی دارد. (۲)

طه حسین

طه حسین پس از تحلیل و بررسی داستان مربوط به عبد الله بن سبا او را فردی خیالی و حکایت وی را ساخته و پرداخته دشمنان شیعه دانسته است. دلایل وی بر این مدعا چنین است:

۱- همه مورخان معتبر اسلامی داستان او را نقل نکرده اند.

۲- اساس این داستان از سیف بن عمر است که در دروغ پردازی و حدیث سازی او شکی نیست.

۳- کارهایی که به عبد الله بن سبا نسبت داده شده، از قبیل معجزه است، و از یک فرد عادی ساخته نیست.

۳- کارهایی که به عبد الله بن سبا نسبت داده شده، از قبیل معجزه است، و از یک فرد عادی ساخته نیست، مگر آنکه مسلمانان را در نهایت بلاهت و ساده لوحی بدانیم.

۴- با قبول چنین داستانی، سکوت خلیفه (عثمان) و کارگزاران او در برابر آن قابل توجیه نخواهد بود، در حالی که او با کسانی چون محمد بن ابی حذیفه و محمد بن ابی بکر و عمار و دیگران با شدت برخورد می کرد.

۵- از فردی به نام عبد الله بن سبا در جنگ صفین و جمل اثر و نشانی یافت نمی شود. (۳)

برنارد لوئیس

عده ای از مستشرقین نیز نظریه مزبور را بی اساس دانسته اند. برنارد لوئیس (۴) ضمن بی پایه دانستن آن، دیدگاه «ولهوزن » (۵) و «فرید لیندر» (۶) را در این باره یاد آور شده که پس از نقد و بررسی مصادر به این نتیجه رسیده اند که داستان عبد الله بن سبا ساخته و پرداخته متاخرین است. (۷)

کاشف الغطاء

آیت الله شیخ محمد حسین کاشف الغطاء در رد داستان عبد الله بن سبا می گوید:«کتب شیعه به اتفاق، عبد الله بن سبا را لعن کرده و از او تبری جسته اند و عادی ترین تعبیر آنان درباره او این است که وی پلیدتر از آن است که از او یاد شود. (۸)

علامه عسکری

علامه سید مرتضی عسکری در این باره دست به تحقیق گسترده و عمیقی زده و ثابت کرده است که مدرک داستان یاد شده، تاریخ طبری، و راوی آن سیف بن عمر است که به گواهی علمای رجال متهم به جعل حدیث، و زندقه است. و طبعا نمی توان به روایت وی در این باره استناد نمود. (۹)

سخن پایانی

در کتب ملل و نحل از سبئیه (بر وزن نظریه) به عنوان یکی از فرقه های غلات یاد شده است. چنانکه بغدادی نخستین فرقه از فرقه هایی را که منتسب به اسلام اند ولی در حقیقت از فرقه های اسلامی نیستند، فرقه سبئیه دانسته و درباره آن گفته است: «سبئیه پیروان عبد الله بن سبا هستند که در حق علی علیه السلام غلو کردند، نخست او را پیامبر و سپس خدا خواندند. و جمعی از مردم کوفه دعوت او را پذیرفتند، و هنگامی که خبر آنها به علی علیه السلام داده شد، دستور داد آنان را بسوزانند، ولی چون سوزاندن همه آنها را صلاح ندانست، ابن سبا را به ساباط مداین تبعید کرد، و پس از آنکه امام به شهادت رسید، وی شهادت آن حضرت را انکار کرد و گفت او به سان عیسی بن مریم علیه السلام به آسمان بالا رفته است و بار دیگر به زمین باز خواهد گشت و از دشمنان خود انتقام خواهد گرفت » . (۱۰) پس بر فرض که عبد الله بن سبا وجود خارجی داشته است، نقش او در حد تاسیس یکی از فرقه های غلات بوده، و هیچ گونه ارتباطی با مذهب شیعه ندارد. در این صورت قبول سبئیه به عنوان یکی از فرقه هایی که در جهان اسلام پدید آمده است، با انکار وجود شخصی به نام عبد الله بن سبا و آنچه درباره وی در زمان خلافت عثمان در مورد پایه گذاری مذهب تشیع از سوی محققان نقل گردید، هیچ گونه منافاتی ندارد.

پی نوشت:

۱- المذاهب الاسلامیه، ابو زهره، ص ۴۶، نشاه الفکر الفلسفی فی الاسلام، دکتر علی سامی النشار، ص ۱۸، السنه و الشیعه، رشید رضا، ص ۴- ۶.

۲- الغدیر، ج ۹، ص ۲۲۰.

۳- علی و بنوه، ص ۹۸- ۱۰۰، فصل ابن سبا.

۴ -Bernard Lewis.

۵ -Wellhausen.

۶ -Fried lander.

۷- نشاه التشیع، ص ۵۷- ۵۸.

۸- اصل الشیعه و اصولها، ص ۱۰۶.

۹- ر. ک: عبد الله بن سبا. تالیف علامه عسکری. اسد حیدر، نویسنده کتاب «الامام الصادق و المذاهب الاربعه » نیز در جلد سوم کتاب خود تحقیق جامعی در این باره دارد. (ص ۴۵۶- ۴۹۳) .

۱۰- الفرق بین الفرق، ص ۲۲۳- ۲۲۴.

منبع : فرق و مذاهب کلامی , ربانی گلپایگانی, علی

اشاره ای به معرفی مذهب شیعه

اشاره:

کلمه شیعه از ریشه «شاع» به معنای انتشار و تقویت گرفته شده است[۱] و در لغت به معنای گروه و جماعتی است که در انجام کاری همکاری می‌کنند و گاهی نیز به تبعیت کننده از یک فرد اطلاق می‌شود.[۲]  شیعه در اصطلاح  به کسانی گفته می‌شود که به امامت و خلافت بلافصل علی ـ علیه السلام ـ معتقدند، و بر این عقیده اند که امامت او از طریق نص جلی یا خفی ثابت شده است و امامت حق او و فرزندان او است.[۳]  هرچند این عنوان بر فرقه های زیدیه و اسماعیلیه نیز اطلاق می‌شود لکن به صورت مطلق و بدون قید بر پیروان مذهب جعفری اطلاق می‌گردد. در این نوشته به وجه تسمیه این مذهب اشاره شده است.

 مذهب شیعه با چهار نام شناخته شده است:

مذهب شیعه

یکی از نام های این مذهب شیعه و تشیع است. معنای شیعه پیرو و یار است و لذا شیعه­ ی هر کسی به اتباع و انصار او گفته می ­شود. در قرآن نیز شیعه به همین معنا استعمال شده است: «فَوَجَدَ فِیها رَجُلَیْنِ یَقْتَتِلانِ هذا مِنْ شِیعَتِهِ وَ هذا مِنْ عَدُوِّهِ»[۴]؛ موسى در شهر دو مرد را دید که مقاتله می‌کردند یکى از پیروان و یکى از دشمنانش بود.[۵] وجه تسمیه این مذهب به شیعه این است که پیروان حضرت علی- علیه السلام- در صدر اسلام شیعه نامیده شده اند و دلیل آن هم اینست که پیامبر- صلی الله علیه و آله و سلم- در زمان حیات خویش این اسم را بارها برای نزدیکان و دوست داران علی- علیه السلام- به کار برده است، چنانچه از عبدالله انصاری و ابن عباس نقل شده که پیامبر- صلی الله علیه و آله و سلم- در تفسیر آیه «إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ أُولئِکَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیَّهِ»[۶]؛ «کسانی که ایمان آوردند و اعمال صالح انجام دادند، بهترین مخلوقات اند»، به علی اشاره کرده و فرمودند «تو و شیعیانت، روز قیامت رستگار خواهید بود.»[۷].

مذهب اهل بیت

اسم دیگری که برای این مذهب به کار برده می­ شود مذهب اهل بیت است. این اسم به این دلیل اختصاص به این مذهب پیدا کرده است که در این مذهب اهل بیت رسول الله- صلی الله علیه و آله و سلم- در کنار قرآن به عنوان رهبران دینی و علمی قرار داده شده اند؛ زیرا در روایات نبوی که در بسیاری از متون حدیثی اهل سنت هم نقل شده، بر پیروی از اهل بیت تاکید گردیده است. مثلا در صحیح مسلم آمده است: «رسول خدا – صلی الله علیه و آله و سلم- در بین راه مکه و مدینه در محلی به نام «خم» بعد از ستایش خدا و موعظه مردم فرمود: «اما بعد الا ایّهاالناس فانّما انا بشر یوشک ان یأتی رسول ربّی فأجیب و انا تارک فیکم الثقلین اولهما کتاب الله فیه الهدای و النور فخذوا بکتاب الله و استمسکوا به و اهل بیتی اذکرکم الله فی اهل بیتی اذکرکم الله فی اهل بیتی اذکرکم الله فی اهل بیتی».[۸] در المستدرک حاکم و کتابهای دیگر از قبیل تفسیر روح المعانی، تفسیر کبیر، و الدر المنثور و امثال آنها آمده که پیامبر اسلام- صلی الله علیه و آله و سلم- فرمود: «یا ایهاالناس انی تارک فیکم امرین لن تضلوا ان اتبعتموهما و هما کتاب الله و اهل بیتی عترتی»؛[۹] یعنی من در میان شما دو چیز را بجا می­ گذارم اگر از هردوی آنها متابعت کنید هرگز گمراه نمی­ شوید و آن دو کتاب خدا و اهل بیتم عترتم هستند. البته این حدیث به صورت های گوناگون در کتاب های شیعه و سنی نقل شده است.

مذهب امامیه اثنا عشریه

اسم سومی که برای این مذهب به کار می­رود نام «امامیه اثناعشریه» است. یعنی مذهب امامان دوازده گانه. علت این نام گذاری برای این مذهب اینست که از میان تمام مذاهب اسلامی، این مذهب برای امامان دوازده گانه که در روایات پیامبر اسلام- صلی الله علیه و آله و سلم- آمده دوازده نفر از اولاد آن حضرت را به عنوان امام و پیشوایان دینی و علمی پذیرفته است. این روایات و احادیث در کتاب های اهل سنت تحت عنوان دوازده خلیفه، دوازده امیر و امثال این عناوین نقل گردیده است. و می توان این روایات را به سه دسته تقسیم نمود:

دسته اول روایاتی است که در آنها عنوان دوازده خلیفه ذکر شده است. این دسته از روایات به صورت مکرر در مسند احمد، صحیح مسلم و سنن ابی داود بیان گردیده و مضمون همه آنها چنین است که پیامبر- صلی الله علیه و آله و سلم- فرمود: اسلام پیوسته با دوازده خلیفه که همه آنان از قریش اند، عزیز خواهد بود.[۱۰]

دسته دوم روایاتی است که عنوان دوازده امیر در آنها ذکر شده است. و با تعبیرات مختلفی در کتاب­ های اهل سنت آمده است و مضمون آنها چنین است که پیامبر اسلام- صلی الله علیه و آله و سلم- فرمود: پیوسته این دین بر کسی که آنرا دشمن دارد، غالب است و هیچ مخالف و معاندی به آن ضرر نمی­زند تا اینکه دوازده امیر از امت من را پشت سر بگذرانند که همگی آنان از قریش اند، یا کار مردم پیوسته بگذرد تا اینکه دوازده امیر بر آنان حکومت کنند که همه آنها از قریش اند.[۱۱]

دسته سوم روایاتی است که پیامبر اسلام- صلی الله علیه و آله و سلم- تعداد خلفاء بعد از خود را مساوی با تعداد نقباء بنی اسرائیل، بیان نموده است. از عبدالله بن مسعود روایت شده است که ما از پیامبر اسلام- صلی الله علیه و آله و سلم- پرسیدیم که خلفاء بعد از تو چند نفرند. رسول الله – صلی الله علیه و آله و سلم- فرمود: دوازده نفر به تعداد نقباء بنی اسرائیل هستند. و نیز از پیامبر اسلام- صلی الله علیه و آله و سلم- نقل شده که فرمود: همانا تعداد خلفاء بعد از من به تعداد نقباء موسی    است. به همین مناسبت در مجمع الزوائد ج ۵، صفحه ۱۹۰، یک باب به صورت مستقل بنام «خلفاء‌ اثنی عشر»، اختصاص داده شده است.[۱۲]

مذهب جعفری

چهارمین و معروف ترین نام این مذهب، «جعفری» منسوب به اسم امام صادق- علیه السلام- است. علت این نام گذاری این است که امام صادق- علیه السلام- با توجه به شرایط مناسب اجتماعی و کاسته شدن اختناق و فشار­های سیاسی، توانستند تعالیم اسلامی و احادیث نبوی را بیشتر از سایر امامان گسترش داده و تبلیغ نماید و حتی برای این هدف توفیق پیدا کرد که در شهر جدش مدینه منوره مدرسه علمیه‌ای تاسیس نماید و هزاران شاگرد را در آن پرورش داده و دانشمندان زیادی را در حوزه های مختلف مانند فقه، حدیث، تفسیر، کلام، کیمیا، طبابت، جغرافیا و… تحویل جامعه اسلامی دهد. افزون بر اینها در زمان حیات آن حضرت و بعد از آن مذاهب چهارگانه اسلامی از طرف مسلمانان به رسمیت شناخته شدند، مذهب اهل بیت نیز بر همین اساس در این زمان به نام مذهب جعفری در کنار مذاهب اسلامی دیگر معروف گردید.

پی نوشت:

[۱] . راغب اصفهانی، حسین بن محمد، المفردات فی غریب القرآن، بیروت، دارالعلم الدارالشامیه، چ۱۴۱۲، ص۴۷۰.

[۲] . سبحانی، جعفر،  المذاهب الاسلامیه، انتشارات موسسه امام صادق ـ علیه السّلام ـ، چ اول، ۱۴۲۳ ق، ص ۱۴۵.

[۳]. شهرستانی، محمد بن عبدالکریم، الملل و النحل، ج۱، ص ۱۴۶، دار المعرفه، بیروت.

[۴] . قصص، ۱۵.

[۵] . قرشی، سید علی اکبر، قاموس قرآن، ج۴، ص۹۵، تهران، دارالکتب الاسلامیه، ۱۳۷۱ش.

[۶] . بیّنه/۷.

[۷] . سیوطی، الدر المنثور، دارالفکر، ج ۸، ص ۵۸۹، هم چنین به الغدیر، ج ۲، ص ۵۷ و ۵۸ رجوع شود.

[۸] . نیشاوری، مسلم بن حجاج، صحیح مسلم، ج۴، ص۱۸۷۳، بیروت ، دار احیاء التراث العربی.

[۹] . حاکم نیشابوری، محمد بن عبدالله، المستدک علی الصحیحین، ج۳، ص۱۱۸، بیروت، دارالکتب الغلمیه، اول، ۱۴۱۱ق.

[۱۰] . امام احمدبن حنبل، مسند احمد، بیروت، دار صادر، بی تا، ج۵، ص۹۰، ۹۳، ۹۸ و ۱۰۰؛ و مسلم بن حجاج نیشابوری، صحیح مسلم، بیروت، دارالفکر، بی تا، ج۶، ص۳ و ۴؛ و سجستانی، سلیمان بن اشعث، سنن ابی داود، بیروت، دارالفکر،چاپ اول، ۱۴۱۰ ق، ج۲، ص۳۰۹.

[۱۱] . احمد بن حنبل، مسند احمد، بیروت، دار صادر، بی تا، ج ۵، ص۸۷، ۹۰، ۹۲، ۹۴، ۹۵، ۹۸، ۱۰۱؛ بخاری، محمد بن اسماعیل، صحیح بخاری، بیروت، دارالفکر، بی تا، ج۸، ص۱۳۷؛ و ترمذی، محمد بن عیسی، سنن ترمذی، بیروت، دارالفکر، ۱۴۰۳ ق، ج۳، ص۳۴، حدیث ۲۳۲۳، طبرانی، سلمیان بن احمد، المعجم الکبیر، قاهره، مکتبه ابن تیمیه، بیتا، ج۲، ص۱۹۰ ـ ۲۵۵؛ و المعجم الاوسط، دارالحرمین، ج۱، ص۲۶۳ و ج۴، ص۱۸۹.

[۱۲] . مسند احمد، ج۱، ص۳۹۸، و حاکم نیشابوری، محمدبن محمد، مستدرک، بیروت، دارالمعرفه، ۱۴۰۶ ق، ج۴، ص۵۰۱. و هیثمی، نورالدین، مجمع الزوائد، بیروت، دارالمکتب العلمیه،۱۴۰۸ ق، ج۵، ص۱۹۰؛ و عسقلانی، ابن حجر، فتح الباری، بیروت، دارالمعرفه للطباعه والنشر، دوم، بی تا، ج۱۳، ص۱۸۳. و المباد کفوری، تحفه الاحوذی فی شرح الترمذی، بیروت، دارالکتب العلمیه، اول. ۱۴۱۰ ق، ج۶، ص۲۹۴؛ و المتقی هندی، کنزالعمال،ج۱۲، ص۲۳ حدیث ۳۳۸۵۷ و ۲۳۸۵۸، و ج۶، ص۸۹؛ حدیث ۱۴۹۷۱، بیروت، موسسه الرساله و المعجم الکبیر ج۱۰، ص۱۵۸؛ و سیوطی، جلال الدین، الجامع الصغیر، بیروت، دارالفکر، ج۱، ص۳۵، حدیث ۲۲۹۷، و ابوریّه، شیخ محمود، اضواء علی السنه المحمدیه، دارالکتاب الاسلامی، بی تا، ص۲۳۴، و ابویعلی موصلی، احمد بن علی، مسند ابی یعلی، دارالمأمون للتراث، ج۸، ص۴۴۴ و ج۹، ص۲۲۲.

نویسنده: حمیدالله رفیعی

معیار مذهب حق

 اشاره:

اعتقاد به چیزی که آن چیز همان طور هست، این اعتقاد متصف به حق می­ شود و طرف مقابل آن، اعتقاد باطل خواهد بود. این معنای حق و باطل از ثمراتی است که در ادیان و مذاهب کاربرد دارد؛ زیرا تمام اختلافات بین ادیان و مذاهب از همین جا نشأت می ­گیرد. بعضی از ادیان و مذاهب معتقد به چیزی است که مذهب و دینی دیگر معتقد به ضد آن است به همین دلیل مسائل اعتقادی معرکه و میدان ضدیت آراء و تخالف نظرها و حتی مایۀ خونریزی‌ها و نابودی تمدن‌ها شده و می‌شود، پس توجّه به مسائل اعتقادی و ایمانی از زاویۀ حق و باطل امری است لازم و واجب و بحث در پیرامون آن  ارزش حیاتی دارد.

 

حق در برابر باطل قرار دارد. این دو عنوان در حوزه های مختلف استفاده می شود.

علامه طباطبایی در این باره می‌فرماید: حق که در مقابل باطل قرار دارد به چیزی ثابت و واقع از آن جهت که واقع است اطلاق می‌شود و به حقّ مالی و سایر حقوق اجتماعی به خاطر ثبوت آنها در نظر اجتماع حق گفته می ‌شود.[۱]

شهید مطهّری می‌فرماید: حق و حقیقت هر دو دارای یک ریشه می ‌باشند و در امور تکوینی به چیزی گفته می‌شود که وجود و واقعیّت داشته باشد و در مقابل آن باطل به چیزی اطلاق می‌ شود که دارای وجود و واقعیّت نباشد. بنابراین چون خداوند واجب الوجود است و وجود و واقعیّتش بالذات است، پس او حق بالذات می ‌باشد و سایر موجودات و مخلوقات چون وجود دارند نیز حق‌اند لکن حق بالغیرند نه بالذات.[۲]

علّامه برای اثبات این مطلب به آیه‌ای از قرآن متمسّک شده و در ذیل آیه «ذلک بانّ الله هو الحق[۳] می‌فرماید: که وجود ضمیر فصل و معرفه بودن خبر با «لام»‌ مفید حصر مبتدا در خبر است. به این معنا که حق منحصر در خداست و فقط او ثابتی است که هیچ بطلان در او راه ندارد، زیرا به هر تقدیری موجود است و وجودش مطلق و غیر مقیّد به قیدی و غیر مشروط به شرطی است. بنابراین چون وجودش ضروری و عدمش ممتنع است، پس او حق بالذات است و حقیّت سایر موجودات از حقیّت او گرفته شده است.[۴]

حق و باطل در اعتقادات.

 مسئلۀ حق و باطل نقش اساسی در جوهر و پیکرۀ ادیان و مذاهب دارد و سعادت واقعی و رستگاری دنیوی واخروی بشر متوقف بر حقانیت دین و مذهب و سایر امور اعتقادی بوده و خسران و زیان ابدی بشر ناشی از بطلان امور اعتقادی است.

وقتی که دین و اعتقاد حق مشخص شد، نیازی به معرفی عقاید و ادیان باطل وجود ندارد؛ زیرا اولا هرچیزی که حق نبود باطل است و ثانیا از حیث نظری، شناخت حق قطعا مستلزم شناخت باطل است واما شناخت باطل مستلزم شناخت حق نمی ­تواند باشد. دلیل آن این است که حق یکی و باطل بی شمار است.  ثالثا از حیث عمل و اعتقاد اگر باطلی طرد شود معلوم نیست که گرایش و عمل به حق تحقق پیدا کرده باشد ولی اگر گرایش به حق و عمل به آن تحقق پیدا کند به طور قطع باطل از حوزۀ اعتقاد و عمل دور شده است.

پس حقیّت اعتقاد معیار خاص خودش را دارد و آن این است که اگر اعتقادی به چیزی پیدا شود به طوریکه این اعتقاد مطابق باشد با آنچه که آن چیز در نفس خودش هست این اعتقاد یک اعتقاد حق است و اگر چنین مطابقتی در بین نباشد این اعتقاد یک اعتقاد باطل خواهد بود پس دو چیز  رکن بحث را در این مسأله تشکیل میدهد:

۱. اینکه اعتقاد و ایمان از امور ذات الاضافه است و دارای متعلق می‌باشد وبدون متعلق قوام پیدا نمی‌کند.

۲. حقیّت و عدم حقیّت اعتقاد از متعلق و طرف اعتقاد نشأت می­ گیرد خود اعتقاد بما هو دارای هیچ یکی از این دو بار نیست؛ بنابراین، مسأله حقیّت عقیده باید از ناحیۀ متعلق اعتقاد و ایمان مورد بررسی قرار گیرد.

پیروان هر دین و مذهبی به یک سلسله عقایدی معتقداند که حقانیت و بطلان آنها مبتنی بر حقانیت آن چیزی است که به آن اعتقاد دارند. از این‌رو ممکن است برخی از عقاید دینی آنان حق و برخی باطل و یا تمام عقایدآنان حق یا برعکس باطل باشد.

 بنابراین در تشریعیات و اعتقادیات وجود و واقعیت، معیار حقیّت نمی‌باشد، چون این امور از پدیده‌هایی است که با گرایش و ایمان قلبی در اعتقادیات و با عمل در احکام تحقق پیدا می‌کنند، پس حق در عالم تشریع و ظرف اجتماع دینی، بنا به گفته علامه به چیزی اطلاق می‌شود که خداوند آن را حق گردانده باشد.[۵]

مسئله امامت و جانشینی پیامبر اسلام ـ صلّی الله علیه و آله ـ که مرز افتراق بین شیعه و سنّی شده است یکی از اموری است که باید حقّیت آن از سوی خداوند مورد جعل یا تأیید قرار گرفته باشد، به عبارت دیگر امامت در دین اسلام که دین حقّ است در صورتی می‌تواند از مؤلّفات دین حق باشد، تا مسلمانان عقلاً و شرعاً ملزم به گرایش و ایمان به آن گردند که به نحوی به خداوند متّصل باشد و گرنه هیچ نوع الزام و تعهدی متوجّه هیچ کس نخواهد گردید.

پس بر شیعه و سنّی که هر دو مدعی حقیّت مذهب خودشان هستند لازم است که به نحوی اتّصال مذهب خودشان را به خدا ثابت کنند تا حقّیت و حقانیت آن به اثبات رسیده و آثار اعتقادی و احکام فرعی بر آن در جهات مختلف مترتب گردد.

شیعه و پیروان علی ـ علیه السّلام ـ برای اثبات مدعایشان بعد از این که ثابت کرده‌اند که خداوند افراد کامل، عالم و معصوم را برای عهده داری این مقام خطیر امامت خلق نموده، پس نصب آنان هم باید با نصّ الهی انجام گرفته و برای مسلمانان معرفی گردد. شیعه ادله‌ای زیادی از قرآن و سنّت نبوی در مقام استدلال عرضه نموده‌اند که در رأس این دلایل آیه شریفه اطاعت قرار دارد که می‌فرماید: «اطیعو الله و اطیعو الرسول و اولی الامر منکم[۶]» در این آیه شریفه اطاعت اولی الامر به عنوان امام و جانشین پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ بر مسلمین مثل اطاعت خدا و رسول بدون قید و شرط فرض و واجب گردیده است. همان طوری که فخر رازی عالم و مفسّر بزرگ اهل سنّت در ذیل همین آیه در کتاب تفسیر کبیرش گفته است، که این اطلاق اطاعت از اولی الامر مانند اطاعت از خدا و رسول، مقتضی عصمت در امام و اولی الامر می‌باشد، علامه نیز می‌فرماید که این اطاعت نه در آیات قرآن و نه در روایات مقید به قیدی نشده است، پس لازمه آن عصمت در جانب اولی الامر می‌باشد.[۷]

حال که اولی الامر و جانشین پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ باید معصوم بوده و از اعتبار الهی برخوردار باشد، ممکن نیست آنان در میان امّت رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ وجود نداشته و برای مردم قابل تشخیص و دسترسی نباشند. بنابراین در مذهب شیعه برای این مسئله آیات و روایات متعددی به عنوان دلیل شرعی و نقلی اقامه شده است. هر چند که هر کدام از آنها کافی در اثبات مدعای این مذهب می‌باشد، ولی در اینجا به ناچار به خاطر اختصار گویی به طور فهرست وار به ذکر عناوین این آیات و روایات اکتفاء می‌شود که عبارتند از: آیه تطهیر، آیه ولایت با شأن نزول آنها، آیه مباهله، آیه مودّت و حدیث غدیر، حدیث منزلت، حدیث ثقلین، حدیث سفینه، حدیث دار، حدیث مدینه العلم، حدیث دوازده خلیفه یا دوازده امیر، حدیث نجوم، که اکثر این احادیث از طریق شیعه و سنّی در کتاب‌های مختلف روایی نقل گردیده‌اند و هیچ ابهامی را نسبت به تشخیص امامان منصوب از طرف خداوند باقی نمی‌گذارند.[۸]

امّا اهل سنّت برای اثبات این که مذهب آنان در مسئله امامت ناشی از دستورات خداوند و متصل  به وحی می‌باشد نمی‌تواند دلیلی اقامه کند، زیرا آنان بر این اعتقادشان پافشاری دارند که نصب امام و جانشین پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ به مردم واگذار شده و هیچ نصی از طرف خداوند و پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ بر آن نداریم.[۹] این اعتقاد آنان هیچ نوع جایگاه دینی و وحیانی ندارد و از هیچ نوع تقدّس غیبی و الهی برخوردار نیست تا برای امّت اسلام از نظر اعتقادی و یا لااقل از نظر وجوب پیروی الزام‌ آور باشد.

پی نوشت:

[۱] . طباطبایی، محمّد حسین، المیزان، مؤسسه نشر اسلامی، بی‌تا، ج۱، ص۲۲۶.

[۲] . مطهری، مرتضی، الهیات شفاء، ج۲، ص۲۹۲.

[۳] . حج/۶ و ۶۲.

[۴] . المیزان، ج۱۶، ص۲۳۲.

[۵] . المیزان، ج۱، ص۲۲۶.

[۶] . نساء/۵۴.

[۷] . المیزان، ج۴، ص۳۹۱.

[۸] . میلانی، سید علی، تحت عنوان هر یکی از این آیات و روایات جزواتی تألیف نموده است که در صورت لزوم مراجعه شود.

[۹] . ابو سعید، عبدالرحمن، الغنیه فی اصول الدین، بیروت، مؤسسه الخدمات و الابحاث الثقافه، ۱۹۸۹ ق، ص ۱۸۰ و ۱۸۱، و الایجی، عضد الدین عبدالرحمن، المواقف ۳، بیروت، دار الجیل، ۱۹۹۷ ق.

نویسنده: حمیدالله رفیعی

پیدایش تشیّع در عصر پیامبر؟

اولين مذهب از مذاهب چهارگانه اهل سنت، مذهب حنفي منتسب به ابوحنيفه نعمان بن ثابت، متولد سال 80 هجري و متوفاي سال 150 هجري و شاگرد امام صادق عليه السلام است. دومين مذهب ،‌ مذهب مالكي منتسب به مالك بن انس، متولد سال 93 هجري و متوفاي سال 179 هجري است. سوم مذهب شافعي است كه منتسب به محمد بن ادريس شافعي، ‌متولد سال 150 هجري و متوفاي سال 204 هجري است. چهارم مذهب حنبلي است كه منتسب به احمد بن حنبل،‌ متولد سال 164هجري و متوفاي سال 241 هجري است. بنيانگذار اولين مذهب اهل سنت، يك قرن و نيم بعد از طلوع خورشيد اسلام، به عرصه اجتماعي آمده و اين مذهب را ارائه كرده است. اما موسس مذهب حقه تشيع خود نبي مكرم صلی الله علیه وآله بوده است. در زمان رسول اكرم صلی الله علیه وآله از زبان ایشان روايات متعددي در رابطه با كلمه شيعه علي علیه السلام مطرح بوده است.حدود 42 روايت در منابع معتبر اهل سنت آمده كه وا‍‍ژه «شيعه علي» از زبان پيامبر اكرم صلی الله علیه وآله استعمال شده است. از جمله،‌ عبارتي است كه سيوطي در كتاب در المنثور آورده است در ذيل آيه شريفه: إِنَّ الَّذِينَ آَمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ أُولَئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ سوره بينه آيه 7 . در حقيقت كسانى كه گرويده و كارهاى شايسته كرده‏اند آنانند كه بهترين آفريدگانند

جابر بن عبد الله انصاري مي‌گويد: ما در كنار نبي مكرم صلی الله علیه وآله بوديم و اميرالمؤمنين حضرت علی علیه السلام آمد و پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم فرمود:

وَأخرج ابْن عَسَاكِر عَن جَابر بن عبد الله قَالَ كُنَّا عِنْد النَّبِي صلى الله عَلَيْهِ وَسلم فَأقبل عَليّ فَقَالَ النَّبِي صلى الله عَلَيْهِ وَسلم: وَالَّذِي نَفسِي بِيَدِهِ إِن هَذَا وشيعته لَهُم الفائزون يَوْم الْقِيَامَة[1]

اين علي و شيعيانش، نجات يافتگان در روز قيامت هستند.

شیعه

خیر البریه

و روايات متعددي را بزرگان اهل سنت از اصحاب نبي مكرم صلي الله عليه و آله و سلم نقل كرده اند.

دسته دوم از روايات اين است كه نبي مكرم صلي الله عليه و آله و سلم فرمود آيه شريفه: أُولَئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ سوره بينه آیه 7 . درباره حضرت علي عليه السلام نازل شده است.

طبري به اسناد خودش نقل مي كند از ابي الجارود از امام باقر عليه السلام كه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم فرمود:

انت يا علي و شيعتك

مراد از اين آيه، كه بهترين انسان هاي روي زمين هستند، اي علي! تو شيعيان تو هستند.[2]

شیعه

همچنين در رابطه با اين آيه شريفه، روايت ديگري را سيوطي نقل كرده است كه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم فرمود:

انت و شيعتك يوم القيامة راضين مرضيين.

يا علي! فرداي قيامت، تو و شيعيان تو وارد مي شويد كه هم تو و شيعيان تو از خداوند راضي هستيد و هم خداوند از شما راضي است.[3]

دسته ديگري از روايات اين است كه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم به نقل از ابو سعيد خُدري و ام سلمه،‌ به اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود:

أنت و شيعتك في الجنة[4](

شيعيان تو در بهشت هستند.

فضائل اهل بیت

واژه علي عليه السلام و شيعيانش، ‌41 بار در منابع اهل سنت واژه هايي مانند:

انت و شيعتك هم الفائزون، انت و شيعتك في الجنه، انت و شيعتك راضين مرضيين و …  آمده است.

در رابطه با اينكه لغت شناسان يا بزرگان اهل سنت چه آورده اند،ابن اثير لغت شناس اهل سنت در النهاية في غريب الحديث كه تمام روايات نبي مكرم صلي الله عليه و آله و سلم از نظر لغتي در اين كتاب جمع كرده است. مي‌گويد:

وَقَدْ غلَب هَذَا الِاسْمُ عَلَى مَنْ يَتَوالى عَلِيًّا وأَهلَ بَيْتِهِ، رِضْوَانُ اللَّهِ عَلَيْهِمْ أَجمعين، حَتَّى صَارَ لَهُمُ اسْمًا خَاصًّا فإِذا قِيلَ: فُلَانٌ مِنَ الشِّيعة عُرِف أَنه مِنْهُمْ

واژه شيعه درباره كساني استعمال مي شود كه بر اين باور هستند حضرت علي عليه السلام ولي و امام است و معتقدند حضرت علي عليه السلام و اهلبيت او از جانب خداوند عالم ولي هستند؛ طوري كه كلمه شيعه، اسم ويژه اين افراد قرار گرفته است.[5]

تشیع در لغت

در زمان نبي مكرم صلي الله عليه و آله و سلم تعدادي از صحابه بودند مانند سلمان فارسي و ابوذر غفاري و مقداد و عمار ياسر كه به شيعه علي مشهور بودند.

جالب تر اينکه، محمد كرد علي، ‌رئيس مجمع علمي عربي دمشق، ‌متوفاي 1293 كه از شخصيت هاي برجسته اهل سنت است و زركلي از علماي وهابي در كتاب الاعلام، ج6، ص203 ترجمه مفصل محمد كرد علي را آورده است. نظرات او مورد تأئيد تمام فرق اسلامي است. ايشان مي‌گويد:

عرف جماعة من كبار الصحابه بموالاة علي في عصر رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم.[6]

تعدادي از بزرگان صحابه در زمان پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم شناخته شده بودند به موالات علي و اصحاب علي.

شیعه

بعد روايتي مي آورد که ابو سعيد خدري گفت:

أمر الناس بخمس، فعملوا بأربع و تركوا واحدة و لما سئل عن الأربع؟ قال: الصلاة و الزكاة و صوم شهر رمضان و الحج و قيل: فما الواحدة التي تركوها؟ قال: ولاية علي بن أبي طالب، قيل له: و إنها لمفروضة معهن؟ قال: نعم.

پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم به مردم دستور داده بود كه به پنج چيز به عنوان ركن اسلام عمل كنند، مردم به چهار ركن عمل كردند و ركن پنجم را رها كردند. پرسيدند آن چهار ركن عمل شده كدامند؟ گفت:

نماز، روزه، حج، زكات. پرسيدند: آن ركني كه ترك كردند كدام است؟

گفت: ولايت علي بن ابيطالب.

پرسيدند: آيا ولايت علي مانند نماز و زكات و حج و روزه، بر مردم واجب بوده؟

گفت: بله، همانطوري كه آنها واجب هستند، ولايت علي هم بر مردم واجب بود.

واجب بودن ولایت

اين روايت شيعي نيست؛ بلكه سني است.

بعد اشاره به نام اصحاب بزرگ پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم دارد كه شهرت داشتند به مواليان و معتقدين به ولايت حضرت علي عليه السلام: مثل أبي ذر الغفاري و عمار بن ياسر و حذيفة بن اليمان و ذي الشهادتين خزيمة بن ثابت و أبي أيوب الأنصاري و خالد بن سعيد بن العاص و قيس بن سعد بن عبادة، سلمان فارسي، ابوذر غفاري، عمار ياسر، حذيفه يماني، ذو شهادتين، ابو ايوب انصاري، ‌خالد بن سعيد، قيس بن سعد و …[7]

شیعیان علی

نكته جالب دیگر، اينكه: يكي از صحابه، ابو طفيل عامر بن واثله است و ابن عبد البر كه از علمای رجال اهل سنت است، مي‌گويد:

وَكَانَ فاضلًا عاقلًا، حاضر الجواب فصيحًا، وَكَانَ متشيعًا فِي علي ويفضله، ويثني عَلَى الشيخين أبي بكر وعمر، ويترحم عَلَى عُثْمَان[8]

ايشان جزء كساني بود كه به عنوان شيعه علي شناخته شده بود.

شیعه

خطيب بغدادي نكته ظريفي دارد:

از يكي از بزرگان به نام عبد الله بن أحرم سؤال كردند كه چرا بخاري در صحيح خود، ‌حديث ابو طفيل عامر بن واصله را با اينكه از صحابه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم است نياورده؟ گفت:

أَخْبَرَنَا مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ يَعْقُوبَ , أَخْبَرَنَا مُحَمَّدُ بْنُ نُعَيْمٍ الضَّبِّيُّ , قَالَ: سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ بْنَ الْأَخْرَمِ الْحَافِظَ , وَسُئِلَ: لِمَ تَرَكَ الْبُخَارِيُّ حَدِيثَ أَبِي الطُّفَيْلِ عَامِرِ بْنِ وَاثِلَةَ , قَالَ: «لِأَنَّهُ كَانَ يُفْرِطُ فِي التَّشَيُّعِ»

(الكتاب: الكفاية في علم الرواية ج1 ص131،المؤلف: أبو بكر أحمد بن علي بن ثابت بن أحمد بن مهدي الخطيب البغدادي (المتوفى: 463هـ)،المحقق: أبو عبدالله السورقي , إبراهيم حمدي المدني،الناشر: المكتبة العلمية – المدينة المنورة)

زيرا او از كساني بود كه در تشيع و شيعه علي بودن آدم قرص و محكمي بود.

شیعه

عبارتي را دكتر صبحي صالح از علماي اهل سنت دارد بر اينكه:

كان بين الصحابة حتى في عهد النبي شيعة لربيبه علي، منهم: أبوذر الغفاري، المقداد بن الأسود، جابر بن عبد الله، أبي بن كعب، أبو الطفيل عمر بن واثلة، العباس بن عبد المطلب و جميع بنيه، عمار بن ياسر، أبو أيوب الأنصاري.

در زمان پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم تعدادي از صحابه مشهور بودند به عنوان اينكه شيعه اميرالمؤمنين عليه السلام هستند. از جمله ابوذر، مقداد، جابر، عمار و …[9]

دكتر محمد عبدالله عنان مصري با اينكه نظريه ضد شيعي دارد، صراحت دارد بر اينكه:

من الخطأ أن يقال: إن الشيعة ظهرت و لأول مرة عند انشقاق الخوارج؛ بل كان بدء الشيعة و ظهورهم في عصر الرسول (صلى الله عليه و آله و سلم).

اينكه برخي مي گويند شيعه، بعدها پيدا شده است، ‌اشتباه است؛ بلكه آغاز مذهب شيعه از زمان نبي مكرم صلي الله عليه و آله و سلم صورت گرفته است.

روح التشيع عبدالله نعمة، ص20

بزرگان اهل سنت نقل مي كنند در ذيل آيه شريفه 45 سوره زخرف:

وَ اسْأَلْ مَنْ أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رُسُلِنَا  (زخرف/45)

از عبد الله بن مسعود نقل مي كنند كه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم فرمود:

أخبرنا الحسين بن محمد الدينوري، حدثنا أبو الفتح محمد بن الحسين بن محمد بن الحسين الأزدي الموصلي، حدثنا عبد الله بن محمد بن غزوان البغدادي. حدثنا علي بن جابر، حدثنا محمد بن خالد بن عبد الله ومحمد بن إسماعيل، قالا: حدثنا محمد بن فضل، عن محمد ابن سوقة، عن إبراهيم، عن علقمة، عن عبد الله بن مسعود، قال: قال رسول الله: صلّى الله عليه وسلم «أتاني ملك فقال: يا محمد وَسْئَلْ مَنْ أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رُسُلِنا على ما بعثوا، قال: قلت: على ما بعثوا، قال: على ولايتك وولاية علي بن أبي طالب[10]

ملكي آمد نزد من و به من فرمود:

از پيامبران قبلي بپرس كه بعثت و رسالت شما بر چه محوري بوده است؟ گفت: مگر پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم گذشته چه مبعوث شده اند؟ گفت: تمام پيامبران گذشته، بر ولايت تو و ولايت علي بن ابيطالب عليه السلام مبعوث شده اند.

سنت

همچنين ديلمي در كتاب فردوس الاخبار، ج3، ص399 نقل مي كند از ابوهريره كه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم فرمود:

ليلة أسرى بي جمع الله بيني و بين الأنبياء عليهم السلام و أوحي الله إليّ: سلهم يا محمد على لماذا بعثتم؟ قالوا بعثنا على شهادة أن لا إله إلا الله و الإقرار بنبوتك و الولاية لعلي بن أبي طالب.

وقتي من به معراج رفته بودم، پيامبران به دور من جمع شده بودند … ما همه پيامبران بر توحيد و نبوت تو اي پيامبر و ولايت علي مبعوث شده ايم.اين سرآغاز ولايت حضرت علي عليه السلام است.اما فرجام ولايت حضرت علي عليه السلام

در ذيل آيه شريفه است که می فرماید: وَقِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْئُولُونَ (صافات/24)

روايات متعددي آورده اند كه مِن جمله آلوسي سلفي وهابي در كتاب تفسير روح المعاني، ج23، ص80 مي‌گويد:

خطاب مي آيد كه مردم را متوقف كنيد تا از اينها پرسش شود. از چه سؤال مي‌شود؟

أخرج الديلمي عَن أبي سعيد الْخُدْرِيّ أَن النَّبِي صلى الله عَلَيْهِ وَسلم قَالَ (وقفوهم إِنَّهُم مسؤولون عَن ولَايَة عَليّ)[11]

(اينها را نگه داريد تا در مورد ولايت حضرت علي عليه السلام از آنها پرسيده شود.

نبي مكرم صلي الله عليه و آله و سلم در سال سوم بعثت خود،‌ اولين باري كه بنا شد رسالتش را علني كند، بعد از نزول آيه شريفه: وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ  (شعراء/214)

40 نفر از بزرگان قريش را جمع كرد و سه مطلب را براي مردم بيان كرد. به مردم گفت:

….ثُمَّ قَالَ: ان هذا أخي ووصى وَخَلِيفَتِي فِيكُمْ، فَاسْمَعُوا لَهُ وَأَطِيعُوا….[12]

اين علي، برادر و وصي و خليفه من است. از او حرف شنوي داشته باشيد و از او پيروي كنيد.

ابن جرير طبري مي‌گويد روايت صحيح است.متقي هندي در كنزالعمال، ج13، ص128 نقل مي كند.

هيثمي در مجمع الزوائد، ج8، ص302 نقل مي كند و مي‌گويد روايت صحيح است.حاكم نيشابوري در مستدرك الصحيحين،‌ ج3، ص132 و ذهبي در تلخيصش مي‌گويد روايت حديث الدار، روايت صحيحي است.يعني قضيه ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام و امامتش، مسئله اي است كه آنچنان با آئين مقدس اسلام و رسالت نبي مكرم صلي الله عليه و آله و سلم، بلكه با رسالت تمام انبياء عجين گشته كه قابل انفكاك نيست.

روايتي ابن حجر عسقلاني نقل مي كند كه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم فرمود:

2872- زياد بن مطرف «2»

: ذكره مطيّن، والباوردي، وابن جرير، وابن شاهين في الصّحابة، وأخرجوا من طريق أبي إسحاق عنه، قال: سمعت رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه وآله وسلّم يقول: «من أحبّ أن يحيا حياتي ويموت ميتتي ويدخل الجنّة فليتولّ عليّا وذرّيته من بعده»«3» . وقال ابن مندة: لا يصحّ.قلت: في إسناده يحيى بن يعلى المحاربي، وهو واه.[13]

هر مسلماني كه دوست دارد همانند من زندگي كند، همانند من بميرد و داخل بهشت شود، بايد علي و فرزندانش را به عنوان وليّ براي خودش قرار بدهد.

توضیح اینکه:کلمه «واه» در اصطلاح علم رجال يعني: به شدت ضعيف است.آقاي ابن حجر وقتي اين روايت را نقل مي‌کند، اشکال ديگري نمي‌تواند بگيرد، مي‌گويد: يحيي بن يعلي خيلي ضعيف است؛ ولي خود وی در تقريب التهذيب ايشان مي‌گويد:

7675- يحيى ابن يعلى ابن الحارث المحاربي الكوفي ثقة من صغار التاسعة مات سنة ست عشرة خ م د س ق(تقريب التهذيب، ج 1، ص 598) و در تهذيب التذيب مي‌گويد: وقال أبو حاتم ثقة (تهذيب التهذيب، ج 3، ص 35)(برای دیدن اسکن این موضوع کلیک کنید)

ابو حاتم که يکي از استوانه‌هاي رجال است، گفته ثقه است.ابن حبان هم در کتاب الثقات آورده است. در نتیجه این حدیث صحیح است و آقای ابن حجر از عنادی که با اهل بیت (علیهم السلام) داشته است به یحیی بن الحارث المحاربی چوب ضعف زده در حالیکه خود وی در کتاب دیگرش وی را جزو ثقات آورده است!

روايتي ديگر:

أوصي من آمن بي و صدقني بولاية علي بن أبي طالب، فمن تولاه فقد تولاني و من تولاني فقد تولى الله و من أحبه فقد أحبني و من أحبني فقد أحب الله و من أبغضه فقد أبغضني و من أبغضني فقد أبغض الله عزوجل.

(الكتاب: تاريخ دمشق ج42 ص 240،المؤلف: أبو القاسم علي بن الحسن بن هبة الله المعروف بابن عساكر (المتوفى: 571هـ)،المحقق: عمرو بن غرامة العمروي،الناشر: دار الفكر للطباعة والنشر والتوزيع،عام النشر: 1415 هـ – 1995 م)

توصيه مي كنم تمام مسلماناني را كه به من ايمان آورده اند و پيامبري مرا تصديق كرده اند، به ولايت علي بن ابي طالب معتقد باشند. هر كس ولايت حضرت علي عليه السلام را بپذيرد، ‌ولايت مرا پذيرفته است و هر كس به ولايت من متمسك شود،‌ در حقيقت به ولايت خداوند تمسك جسته؛ و هر كس حضرت علي عليه السلام را دوست بدارد، ‌مرا دوست داشته و هر كس مرا دوست بدارد، خدا را دوست داشته؛ هر كس با حضرت علي عليه السلام دشمني كند، با من دشمني كرده و هر كس با من دشمني كند، ‌با خداوند دشمني كرده است.

[1] . درالمنثور، ج8، ص589 المؤلف: عبد الرحمن بن أبي بكر، جلال الدين السيوطي (المتوفى: 911هـ)، الناشر: دار الفكر – بيروت، عدد الأجزاء: 8

فتح القدير، ج5، ص582 المؤلف: محمد بن علي بن محمد بن عبد الله الشوكاني اليمني (المتوفى: 1250هـ)، الناشر: دار ابن كثير، دار الكلم الطيب – دمشق، بيروت، الطبعة: الأولى – 1414 هـ

تاريخ دمشق، ج42، ص371 المؤلف: أبو القاسم علي بن الحسن بن هبة الله المعروف بابن عساكر (المتوفى: 571هـ)،المحقق: عمرو بن غرامة العمروي، الناشر: دار الفكر للطباعة والنشر والتوزيع، عام النشر: 1415 هـ – 1995 م، عدد الأجزاء: 80 (74 و 6 مجلدات فهارس)

[2] . درالمنثور، ج8، ص589 المؤلف: عبد الرحمن بن أبي بكر، جلال الدين السيوطي (المتوفى: 911هـ)، الناشر: دار الفكر – بيروت، عدد الأجزاء: 8

تفسير روح المعاني، ج30، ص207 المؤلف: شهاب الدين محمود بن عبد الله الحسيني الألوسي (المتوفى: 1270هـ)، المحقق: علي عبد الباري عطية، الناشر: دار الكتب العلمية – بيروت، الطبعة: الأولى، 1415 هـ، عدد الأجزاء: 16 (15 ومجلد فهارس)

[3] . درالمنثور، ج8، ص589 المؤلف: عبد الرحمن بن أبي بكر، جلال الدين السيوطي (المتوفى: 911هـ)، الناشر: دار الفكر – بيروت، عدد الأجزاء: 8 اسکن در بالا موجود است .

[4] . معجم اوسط طبراني،‌ ج6، ص354 – تاريخ بغداد خطيب بغدادي، ج12، ص353 – مجمع الزوائد هيثمي، ج9، ص173 – كنزالعمال متقي هندي، ج1، ص323)

[5] . النهاية في غريب الحديث، ج2، ‌ص519 – لسان العرب ابن منظور، ج8، ص189 المؤلف: محمد بن مكرم بن على، أبو الفضل، جمال الدين ابن منظور الأنصاري الرويفعى الإفريقى (المتوفى: 711هـ)، الناشر: دار صادر – بيروت، الطبعة: الثالثة – 1414 هـ، عدد الأجزاء: 15 قاموس المحيط فيروزآبادي، ج3، ص47 – تاج العروس زبيدي، ج5، ص405.

[6] . (الكتاب: خطط الشام ج 6 ص 245،المؤلف: محمد بن عبد الرزاق بن محمَّد، كُرْد عَلي (المتوفى: 1372هـ)،الناشر: مكتبة النوري، دمشق،الطبعة: الثالثة، 1403 هـ – 1983 م)

[7] . خطط الشام، ج5، ص256 – 251

[8] . (الكتاب: الاستيعاب في معرفة الأصحاب ج 4 ص 1697،المؤلف: أبو عمر يوسف بن عبد الله بن محمد بن عبد البر بن عاصم النمري القرطبي (المتوفى: 463هـ)،المحقق: علي محمد البجاوي،الناشر: دار الجيل، بيروت،الطبعة: الأولى، 1412 هـ – 1992 م)

[9] . النظم الإسلامية، ص96

[10] . (الكتاب: الكشف والبيان عن تفسير القرآن ج8 ص338/المؤلف: أحمد بن محمد بن إبراهيم الثعلبي، أبو إسحاق (المتوفى: 427هـ)/تحقيق: الإمام أبي محمد بن عاشور/مراجعة وتدقيق: الأستاذ نظير الساعدي/الناشر: دار إحياء التراث العربي، بيروت – لبنان/الطبعة: الأولى 1422، هـ – 2002 م/عدد الأجزاء: 10/الكتاب: تاريخ دمشق ج42 ص 241/المؤلف: أبو القاسم علي بن الحسن بن هبة الله المعروف بابن عساكر (المتوفى: 571هـ)/المحقق: عمرو بن غرامة العمروي/الناشر: دار الفكر للطباعة والنشر والتوزيع/عام النشر: 1415 هـ – 1995 م/عدد الأجزاء: 80 (74 و 6 مجلدات فهارس)/شواهد التنزيل حاكم حسكاني، ج2، ص223 – مناقب خوارزمي، ص221)

[11]  . الكتاب: الصواعق المحرقة على أهل الرفض والضلال والزندقة ج2 ص 437/المؤلف: أحمد بن محمد بن علي بن حجر الهيتمي السعدي الأنصاري، شهاب الدين شيخ الإسلام، أبو العباس (المتوفى: 974هـ)/المحقق: عبد الرحمن بن عبد الله التركي – كامل محمد الخراط/الناشر: مؤسسة الرسالة – لبنان/الطبعة: الأولى، 1417هـ – 1997م/عدد الأجزاء: 2)

[12] . (الكتاب: تاريخ الطبري = تاريخ الرسل والملوك، وصلة تاريخ الطبري ج2 ص 321/المؤلف: محمد بن جرير بن يزيد بن كثير بن غالب الآملي، أبو جعفر الطبري (المتوفى: 310هـ)/(صلة تاريخ الطبري لعريب بن سعد القرطبي، المتوفى: 369هـ)/الناشر: دار التراث – بيروت/الطبعة: الثانية – 1387 هـ/عدد الأجزاء: 11)/الكتاب: الكامل في التاريخ ج1 ص 661/المؤلف: أبو الحسن علي بن أبي الكرم محمد بن محمد بن عبد الكريم بن عبد الواحد الشيباني الجزري، عز الدين ابن الأثير (المتوفى: 630هـ)/تحقيق: عمر عبد السلام تدمري/الناشر: دار الكتاب العربي، بيروت – لبنان/الطبعة: الأولى، 1417هـ / 1997م/عدد الأجزاء: 10)

[13] . (الكتاب: الإصابة في تمييز الصحابة ج2، ص485/المؤلف: أبو الفضل أحمد بن علي بن محمد بن أحمد بن حجر العسقلاني (المتوفى: 852هـ)/تحقيق: عادل أحمد عبد الموجود وعلى محمد معوض/الناشر: دار الكتب العلمية – بيروت/الطبعة: الأولى – 1415 هـ/عدد الأجزاء: 8الاصابة، ج2، ص485)

دولت آل بویه

فعالیت های دینی و مذهبی در دوره آل بویه

روند اسلام گرایی در ایران تا قرن چهارم هجری

تاکنون به طور پراکنده، مطالبی درباره نفوذ اسلام در ایران آورده ایم.در اینجا به این مناسبت که قرن چهارم قرن سیطره کامل اسلام در ایران است، به برخی از نکات تاریخی و تحلیلی نفوذ تدریجی اسلام در ایران اشاره می کنیم.در واقع، در این قرن دیگر خبری از شورش های ضد دینی مانند خرم دینان که در قرن دوم و سوم در خراسان یا آذربایجان شاهد آن بودیم، نیست.

از نظر تاریخی، نفوذ اسلام در ایران، همراه ورود سپاهیان اعراب مسلمان به ایران بود .آنها با یک دست قرآن و با دست دیگر شمشیر، وارد ایران شدند و پس از آن که سپاه ساسانی را شکستند، به تعلیم قرآن میان مردم پرداختند.کتاب خدا، آن اندازه زیبا و پر محتوا و با معنویت بود که مورد توجه مردم ایران از سوی همه طبقات واقع شد.با این حال، اعراب مسلمان، آیین زرتشتی را به رسمیت شناختند و در تحمیل دین اسلام، جز نسبت به بت پرستان بودایی در شرق ایران که آن هم با احتیاط بسیار همراه بود.مورد اجبار و اکراه قرار نگرفت .

یک بررسی عالمانه، نشان داده است که روند مسلمان شدن ایرانیان از قرن نخست با کندی آغاز شد و به تدریج بر شدت آن افزوده گردید.این شدت، در قرن چهارم به اوج خود رسید و تقریبا به جز برخی جمعیت های قومی مانند آشوری ها در غرب یا جوامع کوچک زرتشتی در یزد و شیراز، سایر مردم به اسلام گرویدند.

فراگیر شدن اسلام در جامعه ایرانی، در مقایسه با برخی از مناطق دیگر دنیای اسلام، نکته ای شگفت انگیز است.اشپولر محقق آلمانی در کتاب تاریخ ایران نوشته است:

تقریبا تمام ایرانیان، بدون اعمال زور و فشار خارجی معتنابهی از طرف فاتحان، در مدت قرون اندکی به اسلام گرویدند.در بین النهرین، سوریه، فلسطین، مصر و اسپانیا تا قرن های متمادی، دسته های بزرگ مذهبی مسیحی، موجودیت خود را حفظ کردند و سرانجام یا به طور کلی بر مسلمین غلبه نمودند چنان که در اسپانیا با تسلط مجدد دولت شمال آن صورت گرفت و یا آن که به صورت دسته های کوچک تری پایداری نموده، باقی ماندند [مانند قبطیان در مصر] .

یکی از مهم ترین عوامل نفوذ سریع اسلام در جامعه ایران، حضور اعراب در شهرهای ایران بود.در مجلد نخست در این باره سخن گفتیم که اساسا در ادامه هر فتحی که صورت می گرفت، جمعی از افراد قبایل عربی، در شهرهای ایران ساکن می شدند.به همراه سکونت اینان، مساجد ایجاد می شد و به تدریج با برخاستن صدای اذان، اسلام در آن شهر بسط می یافت.نام برخی از محلات شهرها که به همین مناسبت نامگذاری شده، گویای این مطلب است.در یزد، محله تازیان خاطره ای است از سکونت شماری از افراد قبیله بنی تمیم در قرن نخست هجری.ما در جای دیگری درباره تسلط اسلام بر ماوراء النهر، مطالب مشابه ای را درباره بخارا آوردیم.

عامل دیگر این تحول، آن بود که مردم مناطق مختلف، تحت سیطره دهقانان که اشراف زمین دار آن روزگار بودند، قرار داشتند.اینان که دولت ساسانی را از دست رفته می دیدند، برای حفظ موقعیت خود، می بایست شرایط جدید را به راحتی می پذیرفتند.تغییر عقیده مذهبی در آنها، می توانست عاملی مؤثر در روند اسلام پذیری میان سایر مردم باشد.

افزون بر اینها، اسلام به سرعت، یک طبقه عالم را به وجود آورد که بر اساس یک وظیفه دینی و قرآنی، می بایست افراد مسلمان به مراکز علمی بروند و پس از گرفتن آموزش های دینی لازم، به محیط خود بازگشته به تبلیغ اسلام بپردازند.این دستوری است که در قرآن بر روی آن به صراحت تأکید شده است.بنابراین، از میان اعراب ساکن ایران یا تازه مسلمانان ایرانی، کسانی برای تحصیل به شهرهای بزرگ مانند نیشابور، بخارا، ری و اصفهان یا حتی بغداد رفته و در بازگشت، به عنوان یک عالم مذهبی اسلام را میان توده های مردم تبلیغ می کردند.به سخن دیگر، احساس وظیفه مذهبی برای هدایت دیگران، به قدری میان مسلمانان نیرومند بود که هر مسلمانی در برخورد با فرد یا افراد کافر، بلافاصله شروع به تبلیغ از اسلام می کرد.

برخورد مناسب برخی از امیران عرب در شهرهای ایران نیز عامل مؤثری برای رواج بیش تر اسلام بود.مؤلف تاریخ سیستان درباره ربیع حارثی نوشته است: ربیع بیامد به سیستان و سیرت ها نیکو نهاد و مردمان را جبر کردند تا علم و قرآن و تفسیر آموختند و داد و عدل فرو نهاد و بسیار گبرکان مسلمان گشتند از نیکویی سیرت او.

تنوع آیین های مذهبی در اسلام، مانند نمازهای پنج گانه، روزه رمضان، حج و بسیاری از آیین های مستحب، تنوع خاصی به نظام مذهبی موجود در اسلام داده و جاذبه ویژه ای را برای آن به وجود می آورد.در کنار آن، مجالس وعظ گسترده نیز جمعیت زیادی از توده های مردم را با زبان ساده، با معارف دینی آشنا می کرد.

بی شبهه نفوذ اسلام در میان خراسانیان و ترکان ماوراء النهر از هر نقطه دیگری از ایران، سریع تر بوده و به احتمال بسیار قوی، عدم نیرومندی دین سابق در میان این مردم و احساس نوعی خلاء فکری، عامل مؤثر گرایش سریع آنها به اسلام بوده است.

شیعیان در قرن چهارم و پنجم

نگاهی به دولت های مستقل اسلامی در قرن چهارم، نشان می دهد که تشیع در این قرن، شانس بزرگی در تسلط بر تمامی جهان اسلامی را داشته است.به همین دلیل، این قرن را قرن پیروزی شیعه نام گذاری کرده اند، اما به دلیل اختلافات موجود میان دولت های شیعه، که بخشی از آنها جنبه سیاسی و نژادی به مانند عربی، دیلمی، و غیره داشت، تشیع نتوانست چیرگی خود را بر دنیای اسلام تکمیل کند.به علاوه، نوع عقاید شیعی هر گروه، متفاوت از دیگری بود.برخی زیدی مذهب، برخی اسماعیلی و برخی دیگر امامی مذهب بودند.با این حال قدرت شیعه در قرن چهارم واقعا اعجاب آور است.از یک سوی فاطمیان بر شمال افریقا و مصر حکم می راندند .از سوی دیگر، حمدانیان در شمال و شمال غرب عراق تا حلب و احیانا دمشق، حاکمیت داشتند .آل بویه بر عراق و بخش های وسیعی از ایران حکومت می کردند.یمن در اختیار امامان زیدی بود.بنابر این اتحاد آنها می توانست جهان اسلام را به طور کامل در اختیار این مذهب قرار دهد.افزون بر اختلافات سیاسی و نژادی، اختلاف مذهبی میان خود شیعیان نیز مانع عمده ای بر سر راه اتحاد آنها بود.فاطمیان مصر، خود را امام دانسته و از دیگران انتظار داشتند تا ریاست کامل آنها را بپذیرند.

افزون بر آن، وجود برخی از افکار انحرافی در میان فاطمیان، مانع از آن بود که از سوی علمای مذهب امامیه مورد تأیید قرار گیرند.گر چه زمانی که قادر عباسی، منشوری در سید نبودن امامان فاطمی صادر کرد، علمای شیعه حاضر به تأیید آن نشدند.

در همین حال، آل بویه که خواستار اعمال قدرت خود بود، برای حفظ دولت خویش، خلافت عباسی را نگاه داشت.این هم خود مانعی اساسی در راه پیشرفت تشیع بود.

شاید یکی از مهم ترین مشکلات، عدم آمادگی فرهنگی شیعه برای تغذیه فکری همه کسانی بود که به نوعی، به این نحله مذهبی بستگی داشتند.افراطی های شیعه نیز که به آنها غالی گفته می شد، عامل پرهیز دیگران از مذهب تشیع امامی بودند.

گسترش تشیع در دوره آل بویه

پیش از روی کار آمدن آل بویه، تشیع در ایران و عراق نفوذی داشت.در دوران الراضی بالله عباسی (خلافت ۳۲۲ ۳۲۹) تشیع در بغداد نفوذ چشمگیری به دست آورد.چهار سال پس از وی بود که بویهیان بر بغداد مسلط شدند.الراضی ضمن اعلامیه ای در بغداد، اهل حدیث و حنابله را مورد حمله قرار داد، به ویژه از این ناحیه که آنها، شیعیان اهل بیت را متهم به کفر و گمراهی می کنند.

با آمدن آل بویه به عراق تشیع در بغداد رشد چشمگیری یافت.عالمان زیادی از بلاد مختلف به بغداد که مرکزیت داشت مهاجرت کرده و به کار رواج آثار شیعی پرداختند.شیخ محمد بن یعقوب کلینی (م ۳۲۹) که در اصل در ری و قم تحصیل کرده بود، بیست سال پایانی عمر خویش را در بغداد سپری کرد.وی یادداشت های خود در آنجا منظم کرده کتاب عظیم الکافی را تألیف نمود.به طور یقین او می بایست در آنجا پایگاه مهمی می داشته تا بتواند چنین کار سترگی را به انجام برساند.

در ایران، مهم ترین مرکز شیعه از قرن دوم به این سو، شهر قم بود.در این شهر، شمار زیادی از محدثان و عالمان شیعه بودند که در قرن سوم و چهارم به ری و بغداد نیز رفت و شد داشتند .نام صدها تن از راویان اخبار شیعی که قمی هستند، در منابع رجالی شیعه ضبط شده است.بسیاری از آنان که از خاندان اشعری بودند، صاحب کتاب و تألیف در مسائل حدیثی، فقهی، تاریخی و جغرافیایی بوده اند.

یکی از عالمان بزرگ شیعه این عهد قم، ابو القاسم جعفر بن محمد معروف به ابن قولویه قمی (م ۳۶۹) است که کتاب کامل الزیارات او بر جای مانده است.از دیگر عالمان این عهد قم، علی بن الحسین معروف به ابن بابویه قمی است که هنوز مرقد وی در شهر قم، مورد اعتنای اهالی این شهر است.

فرزند وی ابو جعفر محمد بن علی معروف به شیخ صدوق (م ۳۸۱) برجسته ترین محدث شیعی روزگار خویش است.او سخت مورد اعتنای بویهیان ری بوده و هم آنان وی را از قم به ری دعوت کردند .صدوق پس از آمدن به ری، به شهرهای زیادی سفر کرد و با رهبران و عالمان جوامع کوچک شیعه در آن شهرها ملاقات کرد.او بارها برای زیارت امام رضا علیه السلام به مشهد سفر کرد و مدت ها در آن شهر و نیشابور ماند.

شیخ صدوق همچنین به سرخس، مرو الروذ، بلخ، سمرقند، ایلاق، فرغانه، و برخی دیگر از شهرهای ماوراء النهر نیز برای شنیدن حدیث و تقویت ایمان

شیعیان سفر کرد.در ماوراء النهر بود که برای رفع نگرانی شیعیان درباره وجود حضرت مهدی (ع) کتاب با ارزش کمال الدین و تمام النعمه را نگاشت.

مکتب قم و مکتب بغداد

درباره تشیع، یک نکته دانستنی در این دهه ها آن است که اساسا دو مکتب مهم برای تشیع از نظر منطقه ای وجود داشت.مکتب قم که خلاصه در شیخ صدوق (م ۳۸۱) شد و پس از آن رو به افول رفت.دوم مکتب بغداد که تا زمان حضور امامان علیه السلام از رهبری آنان بهره مند شدند.پس از آن تحت سرپرستی نایبان چهارگانه امام زمان (ع) قرار گرفتند.این افراد عبارت بودند از: عثمان بن سعید سمان، محمد بن عثمان بن سعید، ابو القاسم حسین بن روح نوبختی و علی بن محمد سمری.دوران ریاست این چهار نفر را غیبت صغرا می نامند که تا سال ۳۲۹ به درازا کشید.پس از آن رهبری جامعه شیعه به دست عالمان و فقیهان و چهره های برجسته شیعه در بغداد افتاد.یکی از مهم ترین خاندان های شیعه این شهر، خاندان نوبختی بود که در علم و سیاست، زبدگی و شهرت داشتند.

ویژگی عمده مکتب قم، اخبار گرایی بود که در عین حال، از فرقه گرایی و افراطی گری غلو به مقدار زیادی دور بود.عمده تألیفات علمای قم، به صورت کتاب حدیث بود و در عین حال که بر اساس احادیث اهل بیت از تشبیه و عقاید نادرست نسبت به خداوند دور بودند، اما با استدلال عقلی نیز میانه ای نداشتند.در حقیقت آنها اعتقادات عقلی خود را از متن روایات امامان علیهم السلام بر می گرفتند.

در برابر، شیعیان مکتب بغداد، از زمان هشام بن حکم معاصر امام صادق و کاظم (ع) و بعد از آن، به گرایش عقلی علاقه بیش تری نشان دادند.البته غلو گرایی، فرقه گرایی و انحراف فکری در شیعیان بغداد وجود داشت.

نتایج مکتب حدیثی قم، توسط شیخ کلینی (م ۳۲۹) به بغداد برده شد.البته در بغداد نیز مکتب حدیثی وجود داشت و میراثی از کتاب هایی که اصحاب امامان علیه السلام تألیف کرده بودند، در اختیار شیعیان بود.محصول مکتب بغداد، در شیخ مفید (م ۴۱۳) تبلور یافت.وی عالمی اهل بحث و مناظره و تا حدود زیادی عقل گرا و در عین حال ضد معتزلی بود.او آثار زیادی در علم کلام شیعی و نیز فقه شیعه تألیف کرد.او همچنین آثاری در تاریخ اسلام و زندگی امامان دارد که بسیار با ارزش است.

بهترین شاگرد شیخ مفید، سید مرتضی معروف به علم الهدی (م ۴۳۶) است که از متکلمان و عالمان برجسته دنیای اسلام به شمار می آید.وی در بیش تر علوم اسلامی صاحب نظر بود و در هر زمینه کتاب های مهمی تألیف کرد که در همه اعصار مورد توجه عالمان شیعه و غیر شیعه قرار داشت .کتاب الشافی فی الامامه او در چهار جلد، از بهترین کتاب هایی است که درباره امامت از نظرگاه شیعه نوشته شده است.

مهم ترین شاگرد سید مرتضی، شیخ طوسی (م ۴۶۰) است که دانش او جمع کامل میان مکتب حدیثی قم و مکتب عقلی بغداد است.وی از یک سو محدث و از سوی دیگر فقیه، متکلم و مفسر بود.کتاب مهم تفسیری او التبیان فی تفسیر القرآن و کتاب فقهیش المبسوط و النهایه است.او رساله های بی شماری در علوم مختلف اسلامی نوشته است.

از قرن سوم تا پنجم، هزاران عنوان کتاب از سوی مؤلفان شیعه نوشته شد که یکی از شاگردان شیخ طوسی با نام نجاشی، فهرست آن کتاب ها و مؤلفان آنها را در کتاب رجال خود آورد.نام بسیاری از این کتاب ها را ابن ندیم نیز در کتاب الفهرست خود آورده است.

تشیع آل بویه

به تشیع آل بویه باز گردیم.آل بویه در طبرستان به اسلام گرویده بودند.با توجه به گرایش شیعی آنها، می توان گفت اسلام آنها به دست علویان بوده است.زمانی که فعالیت نظامی خود را آغاز کردند، تشیع خود را آشکار نکردند.اکنون محققان برآنند که آل بویه، از آغاز بر مذهب تشیع زیدی بوده اند، اما بعدها به تشیع امامی گرویدند.دلایل زیادی وجود دارد که این مطلب را تأیید می کند.

زمانی که معز الدوله در بغداد بود، یک عالم علوی با نام ابو عبد الله داعی (محمد) به عنوان رهبر غیر رسمی در کنار وی بود، اما روشن نیست چرا این شخص در سال ۳۵۳ از بغداد گریخت و به دیلم و طبرستان رفت و در آنجا یاران فراوانی یافت و ضمن جنگی با یکی از فرماندهان وشمگیر، نیروهای زیاری را به شکست کشاند.بعدها نیز کار وی پیشرفت چشمگیری داشت.ممکن است، او که عالمی زیدی بوده، با گرایش معز الدوله به مذهب امامی، نتوانسته باشد در کنار وی بماند.

معز الدوله با استقرار در بغداد، فعالیت های شیعی خود را آغاز کرد.شروع کار شیعی او با فرمانی بود که وی در سال ۳۵۱ صادر کرد.ابن اثیر می نویسد:

در ربیع الثانی این ماه، شیعیان بغداد به دستور معز الدوله، متنی را در همه مساجد نوشتند .این متن چنین بود: خداوند معاویه را لعنت کند.و لعنت کند کسی که فدک را که حق فاطمه بود غصب کرد، و لعنت کند کسی که مانع از دفن امام حسن علیه السلام در کنار قبر جدش شد .و کسی که ابو ذر را تبعید کرد و کسی که عباس را داخل در شورا [ی شش نفره ] نکرد.

شب هنگام برخی از اهل سنت آن نوشته ها را محو کردند.این بار معز الدوله به توصیه وزیر قدرتمندش ابو محمد مهلبی دستور داد تا تنها بنویسند: لعن الله الظالمین لآل محمد، در ادامه نام معاویه را نیز نوشتند.

در محرم سال ۳۵۲ فرمان جدیدی از معز الدوله صادر شد.وی دستور داد تا مردم، روز عاشورا، مغازه های خود را تعطیل کرده و مجالس سوگواری و عزاداری بر پا کنند.سنیان قادر به ممانعت از این مراسم نبودند و دلیل آن هم این بود که دولت آل بویه پشتیبان آن بود.بویهیان این رسم را می بایست در طبرستان و ری، میان شیعیان آموخته باشند.

در روز غدیر همان سال، باز معز الدوله دستور داد تا شهر را آذین بسته و آتش بازی کنند .شب هنگام، به مانند سایر اعیاد، همه بازارها را باز کرده و طبل و بوق بزنند.

پس از آن، هر سال، مراسم عاشورا و غدیر توسط شیعیان برگزار می شد.اندک اندک، سنیان بغداد، به ویژه حنابله که افراطی بودند، در اندیشه مقابله افتادند.این مقابله به دو صورت انجام شد:

نخست در برابر روز غدیر، روز غار درست شد، روزی که پیامبر (ص) همراه ابو بکر به غار رفت! همچنین در برابر عاشورا، روزی را برای عزاداری برای مصعب بن زبیر که توسط حجاج کشته شد، معین کردند.

شیوه دوم برای مقابله با شیعیان، ایجاد درگیری و برهم زدن مراسم مذهبی و سوگواری و حمله به خانه های شیعیان در محله کرخ در بغداد بود.طی سال ها، این درگیری ها، منجر به کشته شدن بسیاری از مردم بغداد از دو سو شد.

محله کرخ که محله تجار و شیعیان بود، هر بار به بهانه ای توسط عیاران و مردمان سایر محلات، بیش تر به بهانه های مذهبی مورد دستبرد و قتل و غارت قرار می گرفت.در این میان، فتنه سال ۳۶۱ بسیار گسترده بود.همین وضعیت در شعبان سال ۳۶۲ نیز برای محله کرخ پیش آمد .آتش سوزی این سال، منجر به کشته شدن هفده هزار نفر و سوختن سیصد باب مغازه شد.

زمانی که قادر عباسی در سال ۳۸۱ به جای الطائع به قدرت رسید، اندک اندک قدرت بویهیان رو به ضعف می رفت.به همین دلیل، وی تلاش خود را برای احیای مذهب سنی در بغداد آغاز کرد .در این سوی، محمود غزنوی در سال ۳۸۷ قدرت را به دست گرفت، همانند سامانیان در کوبیدن معتزله و شیعه فعالیت سختی را آغازکرد.بنابراین، از دو سوی شیعیان گرفتار محدودیت شدند .به همین دلیل، اوضاع بر شیعیان در عراق و ایران سخت شد.ما در جای دیگری درباره سیاست مذهبی غزنوی ها صحبت خواهیم کرد.

زمانی که نزاع شیعه و سنی در بغداد بالا گرفت، حاکم بغداد مجبور شد شیخ مفید عالم برجسته شیعی را از این شهر تبعید کند.نزاع های شیعه و سنی محدود به بغداد نبود، بلکه در شهر واسط عراق نیز همین درگیری ها ادامه داشت.در سال ۴۰۷ درگیری سختی در این شهر رخ داد که که سنیان بر شیعیان غلبه کرده و رهبران شیعه به علی بن مزید اسدی پناه بردند.

این درگیری ها برای سالهای بعد نیز ادامه داشت.یکی از سخت ترین آنها، درگیری سال ۴۴۳ بود که در بغداد پیش آمد.اهالی شیعه کرخ برج هایی ساخته و با طلا بر روی آنها نوشتند :

محمد و علی خیر البشر، فمن رضی فقد شکر، و من ابی فقد کفر.محمد و علی بهترین انسان ها هستند.هر کس بپذیرد، شکر کرده و هر کس نپذیرد کفر ورزیده است.

این مسأله سبب بروز فتنه از سوی حنابله بغداد شد.در ضمن درگیری به مشهد کاظمین حمله شد و تمامی اسباب و اثاثیه آن به غارت رفت و حتی ضریح نیز آتش گرفت.زمانی که این خبر به دبیس بن علی مزیدی رسید، از خطبه خواندن به نام القائم عباسی خودداری کرد، چرا که منطقه او، یعنی حله همه شیعه نشین بود.

گفتنی است که درگیری های شیعه و سنی تنها در بغداد نبود، بلکه در برخی از شهرهای ایران نیز کما بیش مطرح بود.زمانی که در سال ۳۴۵ در اصفهان میان سنیان و شیعیان قمی حاضر در آن شهر درگیری پیش آمد، رکن الدوله بویهی بر ضد سنیان مداخله کرد.

دولت فاطمی در مغرب و مصر

در اینجا به مناسبت، لازم است تا گزارش کوتاهی از پیدایش دولت فاطمی در شمال افریقا داشته باشیم، چرا که دولت مزبور، تأثیر مهمی در تحولات دنیای اسلام در قرن چهارم تا ششم داشته و به علاوه با فرستادن داعیان فراوانی به ایران، در این کشور نیز تأثیر زیادی داشته است.از آن جمله، فرستادن حسن صباح و تشکیل دولت نزاری الموت است که بعد از این از آن، سخن خواهیم گفت.

امامان اسماعیلی، در فاصله میان امام صادق علیه السلام تا آخرین امام مستور و پنهان اسماعیلیه که محمد بن احمد است، تاریخ روشنی ندارند، اما به نظر می رسد که آنها فعالیت پنهانی خود را در نیمه دوم قرن دوم و نیمه نخست قرن سوم داشته اند.

امام محمد بن احمد، در نیمه دوم قرن سوم هجری، یکی از داعیان مهم خود را با نام ابوالقاسم بن حوشب به یمن فرستاد تا دعوت اسماعیلی را در آنجا نشر دهد.وی توفیق فراوانی در آن دیار حاصل کرد، جز آن که بعدها، زیدیه در آنجا غلبه یافتند، گر چه تا به امروز کسانی از پیروان مذهب اسماعیلی در یمن زندگی می کنند.

به دنبال آن، داعی دیگری با نام حسین بن احمد معروف به ابو عبد الله شیعی به یمن رفت تا نزد ابن حوشب تربیت شود و پس از آن برای تبلیغ به نقطه ای دیگر برود.وی بعد از آن با حاجیان شهر کتامه، از شهرهای مغرب برخورد کرد و به آنجا رفت.شمار فراوانی از علویان نیز که از عباسیان گریزان بودند، به شمال افریقا رفتند.

ابو عبد الله شیعی در آنجا به نشر دعوت اسماعیلی پرداخت و خبر از ظهور قریب الوقوع مهدی داد.وی توانست یاران زیادی را فراهم آورد.امام اسماعیلی که در شهر سلمیه شام بود، به سوی مصر حرکت کرده از آنجا به مغرب رفت.وی وارد شهر سجلماسه شد که در آنجا به زندان افتاد.اسماعیلیان او را از زندان رهانیدند.وی در ۲۱ ربیع الثانی سال ۲۹۷ وارد شهر رقاده شده همان زمان با لقب المهدی لدین الله تشکیل دولت فاطمی را اعلام کرد و خود را امیر المؤمنین نامید.

بیست سال پس از آن در سال ۳۱۷، دولت امویان در اندلس نیز رسما اعلام کرد که خلیفه آنها نیز عنوان امیر المؤمنین دارد.بنابراین در قرن چهارم و پس از آن، سه خلافت در جهان اسلام وجود داشت.دو خلافت سنی از عباسیان و امویان اندلس و یک خلافت شیعی از فاطمیان.

فاطمیان دشواری های فراوانی در شمال افریقا داشتند.در آنجا مردم بر مذهب مالکی بودند و سخت بر ضد شیعه فعالیت می کردند، امام مهدی اسماعیلی، نخست شهر بزرگی با نام مهدیه در سمت ساحل شرقی مغرب ساخت و پس از استقرار در آن شهر که امنیت کاملی برای آن تدارک دیده بود، فعالیت خود را در بسط سلطه دولت خود آغاز کرد.خلفای فاطمی/سالهای خلافت

ابو عبد الله شیعی (داعی و مؤسس/۲۸۸ ۲۹۸

عبید الله المهدی/۲۹۷ ۳۲۲

ابو القاسم محمد القائم/۳۲۲ ۳۳۴

ابو طاهر اسماعیل المنصور/۳۳۴ ۳۴۱

ابو تمیم معد معز/۳۴۱ ۳۶۵

در سال ۳۵۸ مصر فتح شد و معز در سال ۳۶۲ وارد قاهره شد

ابو منصور نزار العزیز/۳۶۵ ۳۸۶

ابو علی منصور الحاکم/۳۸۶ ۴۱۱

ابو الحسن علی الظاهر/۴۱۱ ۴۲۷

ابو تمیم معد المستنصر/۴۲۷ ۴۸۷

ابو القاسم احمد المستعلی/۴۸۷ ۴۹۵

ابو علی المنصور الآمر/۴۹۵ ۵۲۴

ابو المیمون عبد المجید الحافظ/۵۲۵ ۵۴۴

ابو المنصور اسماعیل الظافر/۵۴۴ ۵۴۹

ابو القاسم عیسی الفائز/۵۴۹ ۵۵۵

هدف مهم آنها تصرف مصر بود.خود مهدی در این باره فعالیت کرد، اما به جایی نرسید.فرزند او القائم در سال ۳۲۳ در این باره کوشید، اما توفیقی به دست نیاورد.با این حال، داعیان آنها در مصر سخت مشغول فعالیت بودند.همین زمان، آنان ایده های بزرگتری داشتند.برای آنها شرق اسلامی، به ویژه خراسان اهمیت زیادی داشت.به همین دلیل داعیان فراوانی را به سوی ایران گسیل کردند.همین فعالیت هاست که در نهایت به تشکیل دولت فاطمی در الموت رودبار و قهستان در جنوب خراسان منجر شد.

در میانه قرن چهارم، دولت اخشیدی مصر رو به ضعف می رفت.این زمان مغربی های طرفدار فاطمیان به شدت مشغول فعالیت بودند.با آشفتگی اوضاع مصر در حوالی سالهای ۳۵۷ و پس از مرگ کافور اخشیدی، بسیاری از مصری ها، از معز فاطمی درخواست کردند تا به سوی مصر حرکت کند.در محرم سال ۳۵۸ سپاه یک صد هزار نفری معز فاطمی که بسیاری از آنان بربرهای مغربی بودند به سوی مصر حرکت کرد.سپاه جوهر، فرمانده فاطمیان، تقریبا بدون مشکل در شعبان همان سال مصر را تصرف کرد.این نخستین بار بود که مصر تحت سلطه دولتی در می آمد که خلافت عباسی را قبول نداشت.

فاطمیان، درست همانند کاری که در مغرب کردند، به تأسیس شهر جدیدی دست زدند تا به خوبی بر آن مسلط باشند.این شهر، همان شهر بزرگ قاهره است که تا امروز مرکزیت خود را برای این کشور بزرگ حفظ کرده است.جوهر در طی چهار سال امارت بر مصر از طرف معز، این کشور را از هر جهت برای تثبیت دولت فاطمی آماده کرد.رنگ سیاه عباسی از میان رفت و سکه های جدید با نام معز فاطمی و شعارهای شیعه بر روی آن، به جریان افتاد.در ادامه، جمله حی علی خیر العمل در اذان افزوده شد.بعد از گذشت چهار سال معز فاطمی وارد قاهره شد.

شگفت آن بود که سپاه فاطمی در سال ۳۵۹ دمشق را نیز گشود و در انطاکیه با رومیان هم مرز شد.در این سال که حمدانیان نیز در حلب و شمال عراق به نام فاطمیان خطبه می خواندند، حی علی خیر العمل در تمامی مأذنه های شمال افریقا و شام شنیده می شد.

با این حال، از تاریخ مصر به خوبی می توان دریافت که فاطمیان با تسامح مذهبی فراوانی با مصریان برخورد کرده و کسی را وادار به ترک مذهب نکردند.

دولت فاطمی با شدت و ضعف بر بخشی از شامات و حتی گاه بر مکه و مدینه، حکومت می کرد و همان گونه که گذشت، در پی تسلط بر تمامی جهان اسلام بود.شگفت آن که در سال ۴۵۰ در بغداد خطبه به نام فاطمیان خوانده شد و خلیفه عباسی نیز یقین کرد که بساط دولت عباسی برچیده شده است.تنها با آمدن سلجوقیان به بغداد خلافت عباسی برای دو قرن دیگر پایدار ماند.

مصر تا سال ۵۶۷ که صلاح الدین ایوبی خلافت فاطمیان را از میان برد، در اختیار فاطمیان باقی بود.در تمام این سال ها، فاطمیان، جنگ های زیادی با رومیان کرده و مانع از نفوذ بیش تر آنها به جهان اسلام شدند.یکی از ارجمندترین کارهای آنان، افزون بر تأسیس شهر قاهره، تأسیس دانشگاه الازهر بود که پیش از نظامیه های خواجه نظام الملک بود.به عقیده بسیاری از محققان، نظام الملک تنها برای مقابله با فارغ التحصیلان آن دانشگاه، نظامیه ها را برای تقویت مذهب اهل سنت در شرق ایجاد کرد.

عالیت دیگر فرقه های مذهبی در قرن چهارم

حنابله و اهل حدیث

پیش از آمدن آل بویه، از زمان ظهور احمد بن حنبل، یک گرایش مذهبی افراطی در بغداد به وجود آمده بود.گروهی را که به این گرایش وابسته بودند حنابله می نامیدند.در دفتر نخست این کتاب اشاره کردیم که نام اصلی آنها اهل حدیث بود که به تدریج خود را اهل سنت نامیدند .اینها با سایر فرقه های مذهبی موجود بغداد و نیز معتزله و شیعه سخت درگیر بودند.زمانی که طبری، مورخ برجسته ایرانی مقیم بغداد، به سال ۳۱۰ درگذشت، حنابله مانع از تشییع جنازه وی شدند، درست همان طور که در زمان حیات وی، مانع از تدریس او شدند.دلیل این اقدام آنها این بود که وی برخی از عقاید جزیی آنها را نمی پذیرفت.

در اصل، حنابله خود را سنی واقعی معرفی کرده و سایر فرقه های اهل سنت و همچنین شیعه و معتزله را اهل بدعت می دانستند.زمانی که هنوز مذهب اشعری که تازه در نیمه نخست قرن چهارم در عراق پدید آمده بود رواجی نداشت، بیش تر سنیان شرق اسلامی، به ویژه در شهرهایی مانند اصفهان، همدان و برخی شهرهای دیگر اهل حدیث بودند.در آن هنگام حنفیان و شافعیان در مقابل اهل حدیث شناخته می شدند.فقه اهل حدیث بیش تر شافعی و حنبلی بود که به مرور از میان رفت.با پدید آمدن مذهب اشعری، بیشتر شافعیان به مذهب اشعری پیوستند و آنان که تأکید بیشتری بر پیروی از احمد بن حنبل داشتند، در زمره اهل حدیث باقی مانده با اشعریان نیز دشمنی کردند.

پیش از آمدن معز الدوله بویهی به بغداد، حنابله قدرت زیادی داشتندو آشوب های زیادی بر ضد مخالفان خود در بغداد به وجود می آوردند.گزارش شده است که آنها در سال ۳۲۳ قدرت فوق العاده ای به دست آوردند.الراضی که این زمان خلیفه بود، ضمن اعلامیه ای به نکوهش آنها پرداخت.از این اعلامیه برخی از عقاید آنها به دست می آید.

..یکی از کارهای بد شما، پرچانگی درباره خداوند بزرگ، که منزه باد نام او، و پیامبر و عرش و کرسی است.دیگر ناسزاگویی شما به نیکان امت، نسبت دادن شما شیعیان اهل بیت پیامبر (ص) را به کفر و گمراهی، در کمین نشستن برای شکنجه و آزار ایشان در هر کوی و برزن، دیگر، خواندن شما مسلمانان را به دینداری با آن همه بدعت های آشکار و باورهای کفرآمیز شما که نه از قرآن بر می آید و نه آیین پروردگار آن را می پذیرد…خدا لعنت کند آن آموزگار را که این ناشایست ها را به شما آموخت که چقدر پست بوده است…

ده سال بعد که معز الدوله وارد بغداد شد، آنها پشتوانه حکومتی خود را از دست دادند و تا یک صد و اندی سال بعد، تنها با اتکای به توده های حامی خود، به آزار شیعیان و سایر مخالفان خود پرداختند.یک بار در سال ۴۴۷ درگیری مفصلی میان حنابله و شافعیان در بغداد در گرفت.

نکته شگفت درباره حنابله، مخالفتشان با شیعه و حمایت شان از دولت اموی است.به نوشته ابن اثیر، عبد المغیث بن زهیر (م ۵۸۳) یکی از علمای بزرگ حنبلی بغداد، کتابی در فضائل یزید بن معاویه نوشت که خشم برخی از علمای سنی بغداد، مانند ابن جوزی را برانگیخت.

حنابله سخت با فلسفه مخالف بوده و هر نوع تمایلات فلسفی را با زندقه گری یکسان می شمردند .آنها عقاید کلامی خویش را تنها بر اساس روایات نقل شده مبتنی کرده و محتوای آنها را حتی اگر از نظر عقل مردود بود، می پذیرفتند.به همین دلیل، یکی از عقاید رایج آنها، بر اساس یک حدیث، آن بود که همه بهشتیان، در روز قیامت، خداوند را با چشم سر خواهند دید .این مسأله حتی مورد قبول اشعری ها نیز قرار گرفت.حنابله بر اساس حدیث دیگری، اظهار می کردند که خداوند روز قیامت روی عرش می نشیند، و پیامبرش را نیز در کنارش می نشاند! در بسیاری از روایاتی که آنان به پیامبر (ص) منسوب می کردند، برای خدا دست، پا و یاحالت هایی مانند خندیدن ثابت شده بود!

آنها از نظر سیاسی نیز سخت وفادار به «سلطان» بوده و هر گونه شورش و مبارزه بر ضد سلطان، حتی اگر فاسق و فاجر باشد، غیر شرعی عنوان می کردند.بر همین اساس، در مواردی، حتی قیام امام حسین (ع) بر ضد یزید را نیز غیر شرعی می دانستند! اهل حدیث که چندان انضباط فکری و عقیدتی، در میان خود نداشتند، به مرور و در بیشتر مناطق، جای خود را به اشاعره، یعنی پیروان ابو الحسن اشعری دادند.این تحول تا آنجا پیش رفت که در دوره های بعد، اهل حدیث یا حنابله بسیار محدود شدند و تا به امروز، هنوز اقلیت بسیار کوچکی را تشکیل می دهند .

معتزله

قرن چهارم و پنجم، قرن گسترش اندیشه های اعتزال بود.این مذهب در شهرهای جنوبی ایران، به ویژه خوزستان، توسعه مردمی شگرفی به دست آورد.مقدسی نوشته است که بیش تر مردم خوزستان معتزلی اند، اما در بغداد، اعتزال محدود به شماری عالم بود که بیش تر به کارهای فرهنگی و علمی می پرداختند.

معتزله از یک سو، مورد طعن سنیان بودند و از سوی دیگر، آل بویه به دلیل داشتن مذهب تشیع، میانه چندانی با آنان نداشتند.به تدریج، بسیاری از معتزله تحت تأثیر شیعه قرار گرفته و سخت به اهل بیت و امام علی (ع) اظهار علاقه کردند.نزدیکی معتزله و شیعه، معلول شرایط ویژه ای بود که آل بویه ایجاد کردند، هر چند پیش از آن نیز نزدیکی برخی از روشهای عقلی میان دو مکتب راه را برای نزدیکی آنها هموار کرده بود.به همین دلیل، در قرن چهارم بسیاری از شیعیان عمدتا زیدی مذهبان معتزلی بوده و مذهب زیدیه و معتزله بسیار به یکدیگر نزدیک شده بود.امامی مذهبان فاصله خود را با معتزله حفظ می کردند.

صاحب بن عباد یک عالم شیعه به احتمال نزدیک به یقین امامی مذهب با معتزله مناسبات خوبی داشت و در اشعار خود، به گرایش شیعی معتزلی خود افتخار می کرد.مجلس وی، همیشه مملو از عالمان شیعه و معتزلی بود.گفتنی است که وی سخت طرفدار شعر عربی بود و با این که ایرانی بود، هیچ تلاشی برای زبان فارسی و احیای آن نداشت.

حضور معتزله در شهرهای ایران نیز مشهود بود.در شهر ری، معتزلیان فراوانی زندگی می کردند .یکی از مشهورترین عالمان آنها قاضی عبد الجبار همدانی (م ۴۱۴) بود که در زمان صاحب بن عباد به سمت قاضی القضاه ری منصوب شد.بحث های زیادی با عالمان شیعه داشت و ردیه های زیادی میان وی و برخی از علمای شیعه بر ضد یکدیگر نوشته شد.او دست کم، مهم ترین متفکر معتزلی در روزگار خود به شمار می آید.

از مهم ترین رهبران معتزله در این قرن، ابو علی جبائی (م ۳۰۳) و فرزندش ابو هاشم جبائی (م ۳۲۱) بود که گر چه پیش از عصر بویهی می زیستند، اما اندیشه های آنها در قرن چهارم بسیار رایج بود.

معتزله، یک گرایش عقلانی مذهبی است که تقریبا به جز در مواردی اندک، نتوانسته است هواداری توده های مسلمان را جذب کند.میراث معتزله در ری، پس از سقوط آل بویه، توسط غزنوی ها ضربه اساسی خورد.بعدها، مذهب اعتزال، در قرن هفتم هجری به طور کامل از میان رفت.با این حال، میراث با ارزشی در هر زمینه از عالمان معتزلی بر جای ماند.این میراث بیش از همه مورد استفاده شیعیان قرار گرفت.

اسماعیلیه و قرامطه

پیش تر گفتیم که اسماعیلیه به امامت اسماعیل فرزند امام صادق علیه السلام اعتقاد داشتند .آنها پس از وی به سلسله امامانی از نسل او معتقد شدند.فعالیت داعیان اسماعیلی در شهرهای ایران در قرن سوم جدی بود و نه تنها در ری و طبرستان، بلکه در ماوراء النهر نیز فعالیت هایی داشته اند.

ابو حاتم رازی، از دانشمندان اسماعیلی مذهب، در دهه های نخست قرن چهارم هجری، به عنوان رهبر داعیان ری و طبرستان مطرح بود.گفته اند که وی در میان دیلمیان سپاه اسفار بن شیرویه و مرداویج نفوذ فراوانی داشته است.او چندین کتاب داشته که یکی از آنها کتاب اعلام النبوه می باشد.کتاب دیگر او با نام کتاب.الزینه اثری منحصر به فرد در شناخت فرقه های اسلامی و تشریح برخی از آیات قرآنی درباره صفات خداوند است.

در نیمه دوم قرن چهارم هجری، بسیاری از داعیان اسماعیلی ایران، از طریق فاطمیان تغذیه شده و پس از آموزش هایی که در مغرب یا قاهره می دیدند، به ایران اعزام می شدند.

به طور معمول گفته می شود که قرامطه شاخه ای از اسماعیلیه هستند.حمدان قرمط رهبر این فرقه، در نیمه های قرن سوم در اطراف کوفه به تبلیغ مرام خود مشغول بود.زمانی که آشوب بصره را فرا گرفت و صاحب الزنج به مدت پانزده سال این منطقه را در آتش انقلاب فرو برد، زمینه بیش تری برای برآمدن قرمطیان فراهم شد.این گروه متهم بودند که چندان به ظاهر شریعت وفادار نبوده و به امامت امامان اسماعیلی اعتقاد دارند.آنها ظهور مهدی را قریب الوقوع دانسته و پای بندی به شریعت را تا آغاز ظهور لازم می دانستند.واقعیت آن است که در آثار بر جای مانده از اسماعیلیان، گر چه تفاوت هایی با عقاید و فقه سایر مسلمانان یافت می شود، اما اعتقاد به شریعت و عمل به آن، مورد اعتنا بوده است.

نخستین شورش قرمطیان از سال ۲۷۸ در عراق آغاز شد.در ادامه ابو سعید جنابی گناوه ای به هواداران حمدان قرمط پیوست و در قطیف و بحرین به فعالیت پرداخت.آنان ده سال بعد، توانستند در اطراف بصره سپاه بغداد را به شکست بکشانند.قرامطه بحرین را مرکز خویش قرار داده و با تسلط بر راه های مکه، موقعیت ممتازی به دست آوردند، چرا که دولت های هم جوار باید مبالغ هنگفتی پول به آنان می دادند تا حجاجشان بتوانند به راحتی و با امنیت کامل به مکه و مدینه سفر کنند.

قدرت قرمطیان در دهه های نخست قرن چهارم تا آنجا بالا رفت که نماینده ای در بغداد داشتند و مناسبات ویژه ای نیز با بویهیان برقرار کردند.آنها هم چنین با فاطمیان نیز قرار دادهایی داشتند.در میان جغرافی دانان برجسته این قرن، ابن حوقل در شمار هواداران قرامطه شناخته می شود.

پس از ابو سعید که به سال ۳۰۱ کشته شد، فرزندش ابو طاهر سلیمان جانشین وی شد.در دوره او بود که دولت قرمطی بحرین به اوج پیروزی های خود رسید.یکی از اقدامات شگفت انگیز ابو طاهر آن بود که در سال ۳۱۷ به مکه حمله کرد و حجر الاسود را به پایتخت خود برد و در سال ۳۳۹ آن را به جایش باز گرداند.هیچ کس به درستی دلیل این اقدام ناهنجار و بی معنا را درنیافت.

بعدها، در داخل ایران، مخالفان دولت سامانی یا غزنوی به قرمطی گری متهم شده و گاه و بی گاه بدون دلیل روشنی، به وسیله این اتهام، اموالشان مصادره می شد.نمونه هایی از آن در دوران محمود غزنوی گزارش شده است.

صوفیان

توصیه به تهذیب نفس و پرهیز از دنیاگرایی، در قرآن و روایات اسلامی، به صراحت آمده.در عین حال، انزوای از مسائل دنیوی به طور کامل، همیشه مورد انکار دین مبین اسلام بوده است.قرآن به استفاده از زینت دنیوی الهی که خداوند برای انسان مجاز شمرده، توصیه کرده و کسانی را که آنها را بر خود حرام کرده اند، نکوهش می کند.

گرایش به انزوای دینی از همان زمان رسول خدا (ص) به صورت نمونه های محدود وجود داشت، اما به طور طبیعی با گسترش حوزه دنیای اسلام و تأثیر و تأثر میان فرهنگ های دینی مختلف، دامنه گرایش های انزوا طلبانه دینی توسعه یافت.از طرف دیگر، ابتذال سیاسی دینی در دوران امویان، بسیاری از متدینان را به کناره گیری از حوزه اجتماع کشاند و راه را برای گسترش تصوف هموار کرد.گفتنی است که این شیوه اندیشیدن و عمل کردن، اختصاص به جامعه اسلامی نداشت و در جامعه مسیحی، مانوی و انواع ادیان و مذاهب شرقی و غربی، پیشینه طولانی و عمیق داشته است.

به طور معمول، گفته اند که تصوف از صوف به معنای پشم، و در اصل، به معنای پشمینه پوشی است.آنچه اهمیت دارد، اصولی است که به طور مشترک در میان کسانی که به عنوان صوفی خوانده شده اند وجود داشته است.

از نظر معرفتی، جریان تصوف، به شناخت شهودی و عرفانی اعتقاد دارد.یعنی چندان به ظواهر قرآن و حدیث و نیز عقل پای بند نیست.پیمودن این طریق در شناخت خداوند و سایر حقائق عالم راه و ابزار ویژه خود را دارد.این راه، عبارت از تهذیب نفس با اعمال سخت گیرانه مذهبی است که باید همراه پرهیز از هر آن چیزی باشد که انسان را به دنیا آلوده می کند و میان او و خداوند حجاب می شود.آنها یادگیری دانش را به صورت مدرسه ای علم اکتسابی چندان باور نداشتند و معرفت را که درک باطنی بود، بر آن ترجیح می دادند.

معمولا خط تصوف را در دنیای اسلام از حسن بصری (۲۱ ۱۱۰ هجری) که گامی نخست، اما بسیار بلند است، آغاز می کنند.این هنوز آغاز راه است.در قرن دوم هجری از ابراهیم ادهم (م ۱۶۳) که از اعراب مقیم ماوراء النهر بود، باید یاد کرد که سفرهایی به شام داشته است.کلمات کوتاه فراوانی از او در نکوهش دنیا، نقل شده است.

شقیق بلخی (م ۱۹۴) از چهره های دیگر تصوف در این قرن است که در نبرد کولان در سرزمین های ترک کشته شد یا در گذشت.وی مراد بسیاری از علاقه مندان به تصوف بوده و در کتاب های داستانی صوفیان، مطالب فراوانی درباره اش نقل شده است.

فضیل بن عیاض (م ۱۸۷) از چهره های برجسته تصوف قرن دوم هجری است که در اصل از قبیله بنی تمیم بوده و در خراسان زندگی می کرده است.شهرت بیش تر از آن روست که در اوایل زندگی شغل راهزنی داشت و پس از توبه به تصوف گروید.وی یکی از استوانه های تصوف به حساب می آید .

به طور معمول، از هر یک از اینان، یک سری کلمات قصار و نیز یک سری داستان های عارفانه نقل شده که بعدها، مجموعه اینها، ادبیات صوفیانه و عارفانه را که در زبان فارسی جایگاه بالایی داشته و دارد، تشکیل داده است.

تصوف در قرن سوم، با ظهور جنید و حلاج از مردم فارس در بغداد به اوج خود می رسد .ظهور حلاج جنگ میان صوفیان و مخالفان را نیز برانگیخت و ادبیات منازعه میان صوفیان و فقیهان را به همراه داشت.هر یک از آنها، دیگری را به نوعی به بی دینی متهم می کرد.فقیهان از سوی صوفیان به قشری گری و دنیا طلبی، و صوفیان از سوی فقیهان به فرار از شریعت دینی متهم می گشتند.زبان هر دو گروه در حق دیگری، بسیار تند و شدید بود.حلاج که در سال ۳۰۹، پس از تحمل هشت سال زندان، با فتوای عالمان سنی بغداد به دار آویخته شد، برخی از باورهای صوفیانه را چنان بیان می کرد که به عنوان افشاگر اسرار حق اسرار مگو از طرف یارانش مشهور گردید.به یک نمونه از رفتارهای او توجه کنید.

یک بار ناگهان در بازار قطعیه ظاهر می شد.اشک می ریخت و فریاد می زد: مردم از دست خدا به دادم برسید.مرا از من ربوده است و به خود بازم نمی گذارد.طاقت حضورش را ندارم، از هجران می ترسم و از این که در پی آن، غایب و محروم گردم.وای بر آن کس که از پس حضور به غیبت گرفتار شود و بعد از وصل به هجران دچار آید.مردم از گریه وی به گریه می افتادند و دنبال وی روان می شدند…گاه به جامع منصور در می آمد و از مردم در می خواست به حرف وی گوش دهند.می گفت: یاران! بدانید که خداوند خون من بر شما روا کرد.مرا بکشید.بعضی مردم از این حرف به گریه می افتادند.

بعدها حافظ درباره افشای اسرار حق توسط حلاج چنین سرود:

گفت آن یار کزو گشت سر دار بلند*جرمش آن بود که اسرار هویدا می کرد

به تدریج تصوف و در درازای زمان، دو ویژگی یافت.نخست آن که جریانی نظام مند و سازمان یافته و تشکیلاتی و حتی حزبی شد.دوم آن که، به صورت یک مذهب مشخص و متمایز درآمد، به طوری که پیروان آن به مقدار زیادی، از پیروان سایر مذاهب اسلامی مشخص و ممتاز بودند .البته این ممکن بود که از هر مذهبی هم کسانی در سلک تصوف در آیند.

پیدایش خانقاه خانه گاه مثل زیارت گاه، شکارگاه و… عامل دیگری در استقلال و تشکیل آنها به شمار می آمد.این مکان در آغاز گونه ای کاروان سرا بوده که صوفیان مسافر بی خانمان که به سیاحت می پرداخته اند و برای دیدار مشایخ به شهرهای مختلف سفر می کرده اند، در آنجا اجتماع کرده و از آن به عنوان سکونت گاه موقت استفاده می کردند.خانقاه به احتمال در قرن سوم ایجاد و در قرن چهارم و پنجم گسترش یافت.گفته شده که خانقاه در نخستین مرحله، ساخته اندیشه فرقه کرامیه در خراسان بوده است.

رباط ها نیز که در قرون نخست برای جنگجویان حافظ مرزها بود، به تدریج، مورد استفاده درویشان و صوفیان قرار گرفت.بعدها مکان های دیگری به عناوین زاویه و تکیه و خرابات نیز بر آن افزوده شد.

مهم ترین فرقه ای که خانقاه را در شرق ایران و بعدها، سایر نقاط رواج داد، فرقه کرامیه بود.رئیس این طایفه، ابو عبد الله محمد بن کرام زاهد و صوفی سیستانی بود که در زرنج بالید و مرامش در خراسان فراگیر شد و از خراسان تا سرزمین شام نیز هوادارانی به دست آورد.این طایفه، در هر نقطه ای که بودند، خانقاه های بهم پیوسته ای را ایجاد کردند و پیروان فراوانی به دست آوردند.آنها از نظر فقهی، تابع مذهب حنفی بودند، اما از نظر اصول دین، از محمد بن کرام پیروی می کردند.از یکی از شاعران فارسی زبان کرامیه با نام ابوذر بوزجانی شاعر نیمه دوم قرن چهارم اشعاری در مضامین عرفانی در دست است:

هر کوز پی کام و هوا رفت زیان کرد*مسکین تن بیچاره اسیر گنهان کرد

بسیار تهی کرد هوا صومعه ها را*بس عابد و بس زاهد خدام بتان کرد

بس چیره زبان را به مناجات سحرگاه*کین شوخ هوا، خشک لب و بسته دهان کرد

بس کس که وی امید همی داشت به فردا*مرگ آمد و ناگاه ورا قصد جان کرد

می گفت به هر گه که «بود توبه کنم من» *آمد اجل و مهل ندادش که چنان کرد

جدای از کرامیه، تصوف در بسیاری از شهرهای عراق و ایران، به تدریج رو به توسعه گذاشت .آثاری که صوفیان تا این زمان پدید آوردند، کتاب های بی شماری بود که یکی از برجسته ترین آنها کتاب قوت القلوب از ابو طالب مکی (م ۳۸۶) است.این کتاب، سرشار از آثار و کلمات صوفیانه ای است که تا قرن چهارم از طرف مشایخ صوفیه ارائه شده و مشتمل بر آموزه های صوفیانه در هر زمینه است.

منبع : از طلوع طاهریان تا غروب خوارزمشاهیان , جعفریان، رسول