مدینه

نوشته‌ها

ورود حضرت امام على بن موسى الرضا (ع) به مرو ۱شوال

اشاره:

از جمله رویدادهای مهمی که در تاریخ ایران از جایگاه والایی برخوردار است، سفر امام رضا علیه السلام به ایران و استقرار ایشان در مرکز خلافت، یعنی مرو(خراسان) در جایگاه ولایتعهدی است. هر چند این سفر با اصرارهای مأمون، خلیفه وقت عباسی، صورت پذیرفت؛ اما در عمل دارای آثار و پیامدهای درخشانی است. حضرت علی بن موسی، ملقب به رضا، در سال ۱۴۸ هجری قمری ۱۱ ذیقعده در مدینه به دنیا آمد.[۱] پدر آن حضرت امام موسی بن جعفر علیه السلام  و نام مادرش را نجمه، سمانه و تُکْتَمْ و ام البنین ذکر کرده اند .[۲] به نظر می رسد بعد از ولادت امام رضا علیه السلام  طاهره نامیده شده است .[۳] امام رضا  علیه السلام بعد از شهادت امام کاظم علیه السلام، در ۳۵ سالگی عهده دار مسئولیت امامت و حفظ مبانی اسلامی و رهبری شیعیان شد.

مدت امامت امام هشتم حدود ۲۰ سال بود که می‌توان آن را به سه بخش جداگانه تقسیم کرد: ۱۰ سال اول امامت آن حضرت که همزمان با دوره زمامداری هارون بود. ۵ سال بعد از آن که مقارن با خلافت امین، فرزند هارون بود. ۵ سال آخر امامت آن بزرگوار که مصادف با خلافت مأمون و تسلط او بر قلمرو اسلامی آن روز بود.[۴]

امام رضا علیه السلام در هر یک از این سه دوره، به مقتضای مسئولیت خطیر امامت، با اوضاع و احوال پیچیده خلافت آن روز که به نام اسلام بر مردم حکومت می شد و با وجود نابسامانی‌های زیادی که از جهات مختلف در زندگی اجتماعی مردم وجود داشت، وظایف متناسب خود را در راه خدمت به اسلام انجام می داد.

اهداف و انگیزه های مأمون از پیشنهاد ولایت عهدی و دعوت از  امام رضا  علیه السلام به خراسان :

چنان که می دانیم عباسیان با سوء استفاده از شعار الرضا من آل محمد و محبت ایرانیان نسبت به علویان قدرت را قبضه کردند و پس از به قدرت رسیدن به علویان سخت گرفتند و بسیاری از آنان را از جمله محمد نفس زکیه[۵]، حسین بن علی شهید فخ [۶] و امام جعفر صادق[۷] و امام موسی کاظم علیهما السلام[۸] را به شهادت رساندند؛ ولی تاریخ ثابت کرد که این سیاست عباسیان با شکست مواجه شد . مردم بیش از پیش به اهل بیت عصمت علیه السلام گرایش پیدا کردند و این گرایش حتی در میان خانواده خلفا و درباریان نیز رسوخ کرد. چنانکه گویند: زبیده، همسر رشید و نوه منصور و بزرگترین زن عباسی، شیعه شد و چون هارون الرشید از آن آگاهی یافت، سوگند خورد که طلاقش دهد [۹]. روایت ‏شده است که وقتی جسد مطهر امام کاظم علیه السلام را به جمع پاسبانان حکومت آوردند و با سخنان زشت‏ خبر مرگ آن بزرگوار را اعلام کردند، سلیمان، پسر منصور دوانیقی، فرزندان و غلامانش را فرمان داد جلوی این کار را بگیرند. او، خود، با پای برهنه در پی جنازه حرکت کرد و قضیه را کتباً به اطلاع هارون الرشید رساند. هارون در پاسخ گفت: ای عمو، صله رحم کردی، خداوند به تو پاداش نیک دهد؛ به خدا سوگند، سندی بن‏شاهک این کار را به دستور ما انجام نداده است.[۱۰] همه این کارها به خاطر هراس از شورش علویان سامان یافت. چه اینکه سلیمان بن ابی‏جعفر نیز از برگزیدگان دولت عباسی بود. مؤید این سخن اظهارات هارون در پاسخ به یحیی بن‏خالد برمکی است. یحیی نخست در باره امام کاظم علیه السلام سعایت کرد و مقدمات شهادت آن حضرت را فراهم آورد[۱۱]؛ آنگاه در باره امام رضا علیه السلام به هارون گفت: پس از موسی بن‏جعفر پسرش جای او نشسته، ادعای امامت می‏کند. هارون، از عواقب قتل موسی بن‏ جعفر علیه السلام بیم داشت، به یحیی گفت: آنچه با پدرش کردیم کافی نیست؟ می‏خواهی یکباره شمشیر بردارم و همه علویان را بکشم؟[۱۲] امام رضا علیه السلام با استفاده از فرصت‏ بدست آمده، آشکارا اظهار امامت کرده؛ در حالی که می‏دانیم امام صادق علیه السلام، پنج نفر را وصی خود خواند تا وصی برگزیده از گزند دشمنان در امان ماند[۱۳]. بدین ترتیب باید گفت که عباسیان طی ۱۵ سال آغازین امامت امام رضا علیه السلام یا در هراس از علویان به سر می‏بردند و یا به منازعات داخلی بین دو برادر، امین و مامون، مشغول بودند. مأمون که در زمان پدرش از طرف وی والی خراسان بود،  سرانجام، پنج روز پیش از پایان محرم سال ۱۹۸ ق، امین را از خلافت ‏خلع و به قتل رساند[۱۴] و مرکز خلافت را از بغداد به مرو منتقل کرد. در این دوره حکومتهای مستقلی چون ادارسه‏ و اغالبه‏ در شمال آفریقا  پای گرفتند و قیام ابوالسرایا در عراق  به دستور محمد بن ابراهیم بن حسن بن حسن بن علی علیه السلام معروف به ابن طباطبا روی داد.[۱۵] در این قیام بیش از بیست‏هزار نفر شرکت داشتند و شهرهای زیادی به تصرف قیام‏کنندگان درآمد. در سال‏۱۹۹ هجری، ابوالسرایا به دست نظامیان مامون کشته شد. در اینجا لازم است نام برخی از والیان شهرهایی که در این قیام شیعی به تصرف در آمده است را نام ببریم تا نفوذ شیعیان در آن زمان و وخامت پیش آمده را بیشتر نشان دهیم.

بصره : ابوالسرایا زید بن موسی بن جعفر را به فرماندهی بصره منصوب کرد و زید در آن شهر برضد عباسیان قیام کرد و آنان و هوادارانشان را از شهر بیرون راند و خانه هایشان را به آتش کشید و به همین سبب زید النار ملقب شد.[۱۶]

یمن : ابراهیم بن موسی بن جعفر علیه السلام : در سال ۲۰۰ ھ.ق در یمن قیام کرد و گروه های زیادی را گرد خود جمع کرد. وی پس از تسلط بر یمن، طرفداران عباسی را تار و مار کرد و گروهی از آنان را کشت و اموالشان را ضبط کرد.[۱۷]

مکه : حسین بن حسن افطس علوی که از سوی ابو السرایا به حکومت مکه منصوب شده بود، در سال ۲۰۰ ھ.ق در این شهر قیام کرد  و بر حجاز و یمن  سیطره کامل پیدا کرد، با شنیدن شکست یاران خود در جبهه عراق پس از کشته شدن ابوالسرایا ، در ششم ربیع الثانی ۲۰۰ ھ.ق  به محمد بن جعفر صادق علیه السلام ، برادر امام کاظم علیه السلام پیوست و با او بیعت کرد.[۱۸] مأمون، سپاهی را به فرماندهی عیسی بن زید جلودی برای سرکوب این قیام  به حجاز فرستاد و جلودی توانست این قیام را با دادن امان نامه به محمد بن جعفر سرکوب کند و محمد بن جعفر را مجبور کرد تا خودش را از خلافت عزل کند و به خلافت مأمون اقرار کند.[۱۹]حتی اوضاع عباسیان وخیم تر از این هم بود، چرا که تشیع حتی به درون دستگاه خلافت مأمون همانند دوره پدرش نفوذ کرده بود و ریشه های خود را تا اعماق دربار وی گسترده بود ؛ زیرا بنابر مشهور، فضل بن سهل (ذوالریاستین ) و طاهر بن حسین (ذوالیمینین) و دیگر افراد خاندان طاهر، که برتمام امور سیاسی و نظامی خلافت استیلا داشتند، نیز از جمله شیعیان یا علاقه مندان و پشتیبانان آنان بودند .[۲۰]

تزلزل شخصیت مأمون و قیامها و حکومتهای مستقلی که در اندک مدتی جان گرفته بود،  و همچنین بویژه پس از قیام زید بن علی در زمان بنی امیه و آمدن یحیی بن زید به خراسان که در آنجا بسیاری از مردم به وی پیوستند، پس از آن مردم این سرزمین علاقه خاصی به علویان نشان می دادند و روز به روز طرفداران آنان افزایش پیدا می کرد،  او را بر آن داشت تا به همان سیاست پیشین عباسیان، که با شعارهایی به نفع علویان حکومت عباسی را از آن خود ساختند، تمسک جوید و رژیم عباسی را با تدبیری زیرکانه از سقوط حتمی نجات بخشد.

بیشتر حکومتهای به استقلال رسیده و عموم قیام کنندگان و رهبران آنها از خاندان پیامبر بودند. چنانکه در قیام ابوالسرایا دو تن از برادران امام رضا علیه السلام ولایت‏ یمن و اهواز را به دست گرفته بودند . مامون، که پس از شهادت امام کاظم علیه السلام از امامت علی بن‏موسی الرضا علیه السلام آگاهی داشت، وی را ولیعهد خود ساخت تا آتش انقلابها و شورشهای شیعی را فرو نشاند.

احمد شبلی می‏ گوید: … چه بسا انگیزه بیعت گرفتن مامون برای ولایتعهدی امام رضا علیه السلام آن بود که می‏خواست‏ به آمال اهل خراسان پاسخ بدهد؛ زیرا آنان به اولاد علی علیه السلام تمایل بیشتری داشتند[۲۱].

علامه جعفر مرتضی عاملی می‏ گوید:

در ارزیابی شورشهای ضد عباسی به این نکته پی می‏بریم که از سوی علویان خطری جدی آنان را تهدید می‏کرد؛ زیرا این شورشها در مناطق بسیار حساسی برمی‏خاست و رهبریشان نیز در دست افرادی بود که از استدلال قوی و شایستگی غیر قابل انکاری برخوردار بودند و بدان لحاظ هرگز با عباسیان قابل مقایسه نبودند .

اینکه مردم رهبران این شورشها را تایید می‏کردند و دعوتشان را به سرعت پاسخ می‏گفتند، خود دلیلی بود بر میزان درک طبقات مختلف ملت از خلافت عباسیان و نیز شدت خشمشان که بر اثر استبداد، ظلم و رفتارشان با مردم و بویژه با علویان برانگیخته شده بود.  در این میان، مامون بیش از هر کس دیگری می‏دانست که اگر امام رضا علیه السلام  بخواهد از آن فرصت استفاده کند و به تحکیم موقعیت و نفوذ خویش بر ضد حکومت جاری بپردازد، چه فاجعه‏ای در انتظارش است[۲۲] . با توجه به موقعیت پیش آمده، مأمون باید دست ‏به کاری می‏زد تا از ورطه هلاکت رهایی یابد. فرو نشاندن شورشهای علویان، مشروعیت بخشیدن‏به حکومت عباسی، از میان بردن محبوبیت علویان، جلب اعتماد و مهر عرب، خشنود ساختن عباسیان، مستمر ساختن تایید ایرانیان، تقویت‏حسن اطمینان مردم به خلیفه‏ای که برادر خود را کشته است و از میان بردن خطر قیام رضوی بخشی از حقایقی بود که مامون را در اندیشه نیرنگ فرو برد چنان اندیشید که برای خلافت امام رضا علیه السلام از مردم بیعت ‏بگیرد، تا امام را خلیفه مسلمانان و امیر بنی‏هاشم، اعم از عباسیان و طالبیان، قرار دهد. حضرت امام رضا علیه السلام با پیشنهاد مامون مخالفت کرد. اصرار مامون و خودداری امام دو ماه به طول انجامید.[۲۳] سرانجام خلیفه به حضرت رضا علیه السلام چنین پیام داد  تو همیشه به گونه ناخوشایندی با من برخورد می‏کنی، در حالی که تو را از سطوت خود ایمنی بخشیدم. به خدا سوگند، اگر ولیعهدی را پذیرفتی که هیچ، و گر نه مجبورت خواهم کرد که آن را بپذیری، اگر باز همچنان امتناع بورزی، گردنت را خواهم زد[۲۴]. نا گفته پیداست که پیشنهاد خلافت هرگز جدی نبود، چگونه ممکن بود مامون، که برای به دست آوردن خلافت‏ برادرش را از میان برد و عباسیان را از خود رنجاند، آن را به امام علیه السلام واگذار کند؟این برنامه، مقدمه مساله ولایتعهدی امام رضا علیه السلام بود؛ پس از این طرح هوشمندانه مأمون با فرستادن چند نامه و پیک از امام رضا علیه السلام به شهر مرو دعوت کرد.[۲۵]

انگیزه دیگر مأمون در واگذاری خلافت و ولایتعهدی احتمالاً این بوده که نشان بدهد ائمه علیهم‏السلام هم به دنبال کسب ریاست و خلافت هستند؛ چون مردم کوچه و بازار خبر نداشتند که امام علیه‏السلام با اصرار و فشار مأمون، ولایتعهدی را پذیرفته است؛ امّا امام علیه‏السلام با توجّه به اینکه از نیت واقعی مأمون خبر داشت ، شرط کرد که هرگز در هیچ یک از امور سیاست حکومت دخالت نداشته باشد .[۲۶] مسئله مهم دیگر نقش وزیر مأمون (فضل بن سهل) در تحمیل مسئله دعوت از امام علیه‏السلام برای آمدن به خراسان بسیار پر رنگ بوده است.[۲۷]

جغرافیای تاریخی و سیاسی و اجتماعی سفرنامه رضوی:

آنچه در این مقاله مورد بررسی و دقت قرار گرفته، جغرافیای تاریخی، سیاسی و اجتماعی شهرهایی است که حضرت رضا علیه السلام به دستور مأمون از آن جا عبور کرده و یا در آن جا توقف داشته است. مبدأ این خط سیر مدینه و مقصد آن مرو بود. مسیری که مامون تاکید داشت حضرت رضا را از آن عبور دهد یکی از راههای متداول آن زمان به شمار می رفت و آن از مدینه به بصره و از طریق سوق الاهواز(اهواز) به فارس و سپس از راه کویر و بیابان میان ایالت های فارس و خراسان می گذشت و به مرو ختم می شد. این مسیر در نقشه با رنگ سبز مشخص شده است.

راه دیگری که در آن زمان متداول بود از مدینه به سمت کوفه و مدینه الاسلام (بغداد) می رفت و سپس از آن جا به سمت ری، قم و خراسان و بالاخره به مرو منتهی می شد. این مسیر در نقشه با رنگ زرد مشخص شده است و چنانکه ملاحظه می شود این مسیر در ابتدا تا معدن نقره و از نیشابور تا انتها ( مرو) با مسیر اول مشترک است. ولی در نقد مسیر دوم می توان به این مطلب اشاره کرد: عبور از سه شهر کوفه، بغداد و قم؛ از این سه شهر کوفه و قم مرکز تجمع شیعیان در آغاز قرن سوم اسلامی بود و عبور امام رضا  علیه السلام از این دو شهر می توانست به قدرتمندی شیعیان این نواحی و شورش احتمالی آنان بیانجامد. و شهر سوم یعنی بغداد و مرکز تجمع و قدرت عباسیان که از ولایت عهدی امام رضا  علیه السلام خشمگین بودند و آن را انتقال قدرت از آل عباس به آل علی  علیه السلام قلمداد می کردند، پس در هر دو صورت این مسیر و انتخاب آن به زیان مامون بوده است، بنابراین،  دلایل عقلی و منطقی علاوه بر دلایل و مستندات تاریخی بر مسیر اول مرتبت است. از این رو مسیری که مامون برای انتقال امام رضا  علیه السلام از مدینه به مرو انتخاب کرده بود از دیدگاه جغرافیای طبیعی، اجتماعی، سیاسی و مذهبی بسیار حساب شده و زیرکانه بود. سفر امام رضا  علیه السلام از مدینه تا مرو را در ۵ بخش زیر می توان دسته بندی کرد:

۱- از مدینه تا بصره

۲- از بصره تا فارس

۳- از فارس تا یزد

۴- از یزد تا خراسان

۵- امام  علیه السلام در خراسان

۱-    ازمدینه تا بصره :

دو تن از ماموران مامون به نام های رجاء بن ابی ضحاک و یاسر خادم به همراه نامه ای مامور انتقال امام از مدینه به مقر حکومت وی بودند. رجاء بن ابی ضحاک و یاسرخادم به منزل امام رفتند و نامه مامون را به حضرت تسلیم کردند.[۲۸] امام با فرستادگان مامون سخنی نگفت و با کراهت نامه را خواند و به ناچار پیشنهاد مامون را پذیرفت و آماده سفر شد و در اولین گام قبل از آغاز سفر به سوی مرو، امام دست به اقداماتی زد که ماهیت پذیرش ولایت عهدی را آشکار ساخت .  امام رضا علیه السلام با دست زدن به اقداماتی نظیر وداع با مرقد مطهر رسول اکرم (ص)، که همراه با گریستن بود [۲۹]؛  تعیین جانشین و اعلام امامت امام جواد علیه السلام[۳۰] و وداع با خانواده خویش که به آنان گفت اطراف ایشان گرد آیند و برای وی بگریند ، با این کار نشان دادند که ولایت عهدی ظاهری آراسته و مجلل بر چهره تبعید و نفی بلد است.[۳۱] منابع اولیه و سایر تواریخ معتبر آغاز حرکت امام رضا  علیه السلام را از مدینه به سوی بصره ذکر کرده اند.[۳۲] با این وجود برخی از منابع به خصوص تذکره های متاخر می نویسند: حضرت ، ابتدا به مکه رفته و در این سفر امام جواد  علیه السلام نیز همراه ایشان بوده است، امام  علیه السلام با خانه خدا وداع کرده و سپس از مکه به سفر ادامه داده اند.  بنا به گفته آقای عرفان منش  گزارش منابع مختلف درباره سفر امام رضا  علیه السلام از مدینه به مکه سپس به بصره متناقض و نامشخص است. برخی امام جواد را همراه پدر بزرگوارشان علیهما السلام در مکه دیده اند، برخی نامه ای از امام رضا در مکه دریافت داشته برای امام جواد  علیه السلام به مدینه برده اند، اینگونه اقوال از نامشخص و متناقص بودن سفر امام رضا  علیه السلام به مکه حکایت دارد. علاوه بر این، اوضاع مکه در آن زمان چندان آرام نبود. بنابراین،  سفر امام رضا  علیه السلام به مکه… به لحاظ سیاسی مغایر سیاست مامون و دستور وی به فرستادگانش است . به همین دلیل نمی توان سفر امام رضا  علیه السلام از مدینه به مکه و سپس به مرو را داری حجت های آشکار تاریخی دانست و به احتمال زیاد باید بر این باور بود که در سفر از مدینه به مرو امام رضا  علیه السلام به مکه سفر نکرده اند.[۳۳] اما باید متذکر شد  که امام را به سمت شهری داشتند می بردند که از قدیم طرفدار عثمان بودند (بصره) و از اینجا ماهیت دعوت مأمون و از اینکه این راه را انتخاب کرده بر ما مشخص می شود و امام و مأموران مأمون پس از گذر از بیابانهای عربستان خود را به نباج می رسانند و در نباج( بروزن کتاب) که در۶ منزلی بصره است توقف می کنند و پس از استقبال شیعیان آن منطقه عازم بصره می شوند.

۲-    ازبصره تا فارس :

۲-۱- ازبصره تا سوق الأهواز :

از دیار عرب( عراق) تا خوزستان دو راه وجود دارد، یکی از بغداد به واسط و از واسط به خوزستان و راه دیگر از بصره به خوزستان که کوتاهترین راه و فاصله میان ایران و عراق آن روز محسوب می شد.

راه بصره- اهواز در آن زمان بر اساس نوشته های جغرافیدانانی همچون جیهانی، اصطخری و ابن حوقل ۹ منزل و سی و شش فرسنگ بود،  به ترتیب: ابله؛ بیان؛ حصن مهدی؛ باستیان؛ خان مزدویه؛ دورق؛ قریه دایرا ؛ آسک؛ و ارجان.[۳۴] ولی از نامهای قدیم منازل این مسیر در نقشه های امروزین اثری نمانده است از اینرو به سختی می توان مسیر حرکت امام را مشخص کرد. امام رضا  علیه السلاماز بصره به اهواز حرکت کرد ولی از جزئیات مسیر حرکت امام و منزل گاههایی که حضرت در آن توقف فرمود منابع هیچ گزارشی ارائه نکرده اند. با ورود امام رضا  علیه السلام به اهواز، امام  علیه السلام مریض می شود. منابع دلیل بیماری امام  علیه السلام را هوای بسیار گرم و مرطوب این شهر بیان می کنند، امام  علیه السلام در زمان بیماری طبیبی خواسته برایش فراهم می کنند. با آمدن طبیب به بالین حضرت، امام  علیه السلام از وی گیاهی را همراه با نیشکر طلب می کند با توجه به اینکه فصل نیشکر نبوده طبیب می گوید هر دو یافت نمی شود چون نیشکر زمستان درو می شود. ولی امام می گوید بگردید هر دو یافت می شود پس از  قدری گشتن و با راهنمایی خود امام  علیه السلام هر دو را می یابند .[۳۵]

چنانکه از نقشه برمی آید از اهواز دو خط زرد رنگ به شوشتر و دزفول ترسیم شده که بیانگر مسیراحتمالی امام  علیه السلام است . سه بقعه به نام امام رضا  علیه السلام در شوشتر، دو بقعه به نام شاخراسون( شاه خراسان) در دزفول و شوشتر و دو بقعه دیگر به نام های امام ضامن وجود دارد که بایستی با نظری نقادانه به آن نگریست. این بناها( یادبود امام رضا  علیه السلام) که تعدادشان قریب به ده بنا می رسد اگر چه از حیث کثرت، گذر امام رضا را در ایندو شهر قوت می بخشند، اما به لحاظ اعتبار، متزلزل و مبهم هستند. سه بقعه امام رضا دیمی  که  دو تای آن در شوشتر و یکی از آنها در دزفول که عوام آن را محل توقف حضرت رضا می دانند وجود دارد.[۳۶]علاوه بر بقاع امام رضا دیمی بقعه ای بنام بقعه شاخراسون ( شاه خراسان )یکی در دزفول و دیگری در شوشتر وجود دارد که باتوجه به برخی نوشته ها خالی از شک نیست[۳۷].

تاریخ های محلی سفر امام به این دو شهر را تائید نمی کنند. همچنین با توجه به نقشه و موقعیت جغرافیایی شوشتر و دزفول گذر حضرت رضا  علیه السلام را از این دو شهر دور از واقع نشان می دهد؛  چرا که امام بایستی راه رفته به شوشتر را بازگشته و سپس به دزفول می رفتند که این سفر عقلانی نیست.

۲-۲- از اهواز تا فارس:

درباره ادامه مسیر حرکت امام علی بن موسی الرضا  علیه السلام به فارس منابع توضیحی نمی دهند که حضرت از کدام راه به سمت فارس و از آن جا به خراسان عزیمت کرده است. و ما تنها از طریق اتصال نقاط جغرافیایی روشن که در منابع ذکر شده می توانیم جزئیات مسیر حرکت حضرت  علیه السلام و منازل بین راه را به دست آوریم و یا حدس بزنیم زیرا مسیر راه خوزستان به فارس منحصر به یک راه نیست. از اهواز به فارس ۲۴ منزل و در مجموع ۱۰۲ فرسنگ راه بوده است. که معروفترین منازل این راه که از ارجان شروع می شود به این شرح است : بندق (بندک)، خان حماد، نوبندگان(نوبنجان)، کرکان، خراره، خلان، خلار، و جویم (گویم).[۳۸] احتمال دارد حضرت  علیه السلام در سفر تاریخی خود به مرو از راه ارجان، رامهرمز گذشته باشند زیرا نسبت به ابتدا و میانه این راه گزارش هایی از عبور آن حضرت در دست داریم .

درباره خروج امام  علیه السلام از اهواز خبر دقیقی وجود دارد که امام  علیه السلام از پل اربق یا اربک عبور کرده اند و این خود کلیدی برای حل این معماست. در ادامه مسیر پل اربک (اربق)  در شهر ارجان قدیم( بهبهان) قدمگاهی است موسوم به قدمگاه امام رضا  علیه السلام.[۳۹] وجود این قدمگاه در این مکان مسیر امام علی بن موسی الرضا  علیه السلام را روشن می کند. قدمگاه بعدی که در منابع تاریخ محلی به تناوب از آن یاد شده شهر ابرقو یا ابرکوه است که در منتهی الیه جاده شمالی شیراز به شهر یزد است.[۴۰] منابع تاریخی اطلاع می دهند که امام رضا  علیه السلام از اهواز و از طریق فارس و نه شهر شیراز به سمت خراسان رفته اند. از ورود حضرت علی بن موسی الرضا  علیه السلام به شیراز در منابع گزارش موثقی ثبت نشده است و در منابع محلی تاریخ این شهر هیچگاه قدمگاه و یا بنای یادبودی به آن حضرت منسوب نیست.[۴۱] این موضوع احتمال عبور حضرت رضا  علیه السلام را از راه باستانی اهواز به پاسارگاد که بعد از ارجان از طریق راههای کوهستانی منطقه کهکیلویه به جلگه مرودشت اصطخر می پیوست قوت می بخشد.

۳-    از فارس تا یزد :

ابن بلخی منازل شیراز به یزد را ۹ منزل و مسافت میان این دو شهر را ۵۴ فرسنگ یاد کرده است.[۴۲] در آن روزگار یزد نه شهر مهمی به قاعده امروز بلکه از توابع شهر اصطخر و نام قدیم شهر یزد، کثه بوده است.[۴۳] در این منطقه چند قدمگاه و بنای یادبود امام رضا علیه السلام وجود دارد: از جمله قدمگاه خرانق (مشهدک)[۴۴] و قدمگاه ده شیر فراشاه که نامش را احتمالاً از شیرکوه گرفته است.[۴۵] با توجه به تاکید منابع به عبور آن حضرت از راه کویر به سوی مرو، بر اعتبار این قدمگاه ها افزوده می شود. ولی چنانکه گفته شد یزد در قرن دوم اسلامی نه یک شهر که یک منطقه بیابانی بوده است بنابراین،  از عبور حضرت رضا  علیه السلام از یزد در منابع اولیه به صراحت نامی به میان نیامده است و تنها به ذکر عبور آن حضرت از یک کویر و یا بیابان اشاره کرده اند .[۴۶]

برخی بر این باورند که امام ر ضا  علیه السلام در طی مسیر وارد شهر قم شده و در منزل یکی از اهالی این شهر منزل کرده اند که این مکان امروزه به مدرسه رضویه یا ماموریه شهرت یافته است.[۴۷] ولی باید اذعان کرد که مامون گذر امام از شهرهای محل تجمع شیعیان را ممنوع کرده بود  .بنابراین ، حضور امام  علیه السلام در این شهر سند محکم ندارد از سوی دیگر  در مورد توقف حضرت در قم منابع تاریخ محلی نیز آن را تائید نمی کند.  تاریخ قم که از قدیمی ترین منابع تاریخ محلی است( ۳۷۸ ق، نوشته­ی حسن قمی) هیچگونه اطلاعی از عبور حضرت رضا  علیه السلام از شهر قم نمی دهد. کلینی نیز در کافی می نویسد: مامون آن حضرت را از بصره و شیراز(که شیعیانش کمتر بودند) به مرو حرکت داد.

۴-    از یزد تا خراسان :

به طور کل تعیین خط مسیر دقیق سفر امام رضا به واسطه گزارش های متعدد و گاه متناقض منابع دشوار است. به همین سیاق تعیین مسیر حرکت امام رضا از یزد تا خراسان نیز با دشواری همراه است. تنها نقطه روشن که در این مسیر از منابع اولیه به دست می آید اشاره ای است که شیخ صدوق و سایر منابع معتبر به مسیر راه کویر و ورود آن حضرت به نیشابور کرده اند. با توجه به نقشه در خرانق و رباط پشت بادام نشانه هایی دال بر عبور امام رضا  علیه السلام از این مناطق وجود دارد. برخی معتقدند که امام  علیه السلام از رباط پشت بادام به دامغان سپس به نیشابور رفته( مسیر آبی و سپس زرد رنگ) و برخی منابع معتقدند که امام  علیه السلام با گذر از جناح شرقی کویر لوت به نیشابور وارد شده اند. از آن جا که دامغان به لحاظ جغرافیایی در خط سیر حرکت حضرت رضا  علیه السلام  واقع شده، گذر آن حضرت از این منطقه محتمل به نظر می رسد.

۵ – امام در خراسان :

خوشبختانه از ورود امام رضا به نیشابور گزارش های متعدد و مستندی وجود دارد به ویژه حدیث سلسله الذهب که امام در این شهر ایراد فرموده اند خود به قوت گزارش های ورود امام به نیشابور افزوده است. در مورد چگونگی ادای حدیث سلسله الذهب گفته شده است که چند تن از عالمان شهر گرد آن حضرت جمع شدند و از ایشان خواستند تا حدیثی از پدران بزرگوارش بیان کنند .

حضرت پس از فراخواندن حضار به سکوت حدیثی که اسناد آن را  از امام موسی کاظم علیه السلام تا رسول خدا (ص) متصل کرد. از قول خداوند متعال فرمود : کلمه لا اله الا الله دژ من است . هرکس به دژ من وارد شود از عذاب من در امان خواهد بود . پس از آن مرکب امام به حرکت در آمد . حضرت سر مبارکشان را از کجاوه بیرون آورد و خطاب به مردم فرمودند : بِشُروطِها و أنا مِن شُروطِها ( البته شروطی دارد که من از شروط آن هستم ).[۴۸]  این حدیث به دلیل ناب بودن سلسله اسنادش به سلسله الذهب معروف است.  مهمترین و معتبرترین گزارشی که از توقف حضرت رضا  علیه السلام در نیشابور ضبط شده است. روایت عبدالسلام بن صالح ابوصلت هروی است که حدیث مشهور و معروف سلسله الذهب را از امام رضا در نیشابور نقل می کند.

امام رضا علیه السلام اساسی ترین پایه ایمان به یگانگی خداوند متعال پذیریش امامت خود که به معنای پذیریش امامت سایر امامان علیهم السلام نیز هست معرفی کرده است .[۴۹]

گفته شده است امام هنگام ورود به نیشابور در محله فرد، فرود آمدند که در آن چشمه ای جاری  است که معروف به چشمه کهلان که امام در آن غسل کرده و در کنار حوض آن به نماز ایستاده اند.[۵۰]  مردم تا به امروز به آن چشمه می روند و به آب آن چشمه استشفا می کنند؛ بنا بر آنچه مورخان معاصر ذکر کرده اند این چشمه بعد از مدتی به حمام رضا  علیه السلام معروف شد و همچنان در شهر نیشابور وجود دارد . و همچنین قدمگاه نیشابور در ۲۶ کیلومتری آن شهر یکی از یادگاری های مستند و مستدل حضور امام رضا در این شهراست. پس از حرکت از نیشابور در راه به چشمه آبی رسیدند و در کنار آن چشمه تخته سنگی بود که امام بر روی آن ایستاد و نماز خواند، که بعدها بر روی ان بنای یادبودی ساختند که تا به امروز وجود دارد .[۵۱] باید توجه داشت که نیشابور در آن زمان از شهرهای آباد و بزرگ خراسان به شمار آمده و ابر شهر نامیده می شد از این رو  بعید نیست که مکان فعلی قدمگاه نیشابور که اینک در جاده نیشابور به مشهد واقع شده است ، آن زمان در خود شهر نیشابور و یا در حومه آن بوده باشد. امام رضا  علیه السلام پس از نیشابور به طوس، ده سرخ و کوه سنگی سفر کرده اند داستان های مشهور بین مردم این ناحیه خود گویای حضور امام  علیه السلام در این منطقه است.

در ده سرخ امام  علیه السلام به منظور دستیابی به آب جهت وضو زمین را به دست خویش اندکی حفر کرده، چشمه ای می جوشد که تاکنون موجود است.[۵۲]

در کوه سنگی، امام برکت سنگ های این ناحیه را که از آن دیگ ها و ظروف سنگی می تراشیدند طلب می کنند که تا امروز نیز همچنان این شغل در این ناحیه برجاست.[۵۳] بعداز کوه سنگی مقصد بعدی طوس بود ایشان هنگامی که وارد طوس شدند و در قریه سناباد از ناحیه نوقان که از مستملکات حمید بن قحطبه طایی به شمار می رفت و در آن منزل و باغ داشت، اقامت کردند. مقبره هارون الرشید نیز در آن باغ قرار داشت. این همان مکانی بود که امام پیش از این بارها گفته بود که در آن محل به خاک سپرده خواهند شد. در آن مکان نماز خواند .در این شهر نیز مورد استقبال گرم مردم و بزرگان و عالمان شهر قرار گرفت.[۵۴]

مسیر سفر بعد از طوس به سرخس منتهی می شد؛ بنا به نوشته جغرافیدانان مسلمان از نیشابور  به مرو ده منزل و تا هرات هم ده منزل بوده است . و از نیشابور تا سرخس شش منزل است [۵۵]. در هنگام ورود امام به سرخس بنا به دستور مأمون ایشان را زندانی می کنند ، این خود گواه است که ولایتعهدی امام تحمیلی بود  که مأمون انجام داده بود . مأمون بنا به دو دلیل دستور حبس امام را در شهر سرخس داد . یک با بیان حدیث سلسله الذهب در واقع هم حقانیت خود و خاندانش را در برابر سلطه عباسیان به مردم گوشزد کرد و شرط ورود به دژ امن خداوند متعال را امامت و ولایت خود و خاندانش خواند و موضوع خلافت و زعامت عباسیان را زیر سؤال برد . دلیل دوم استقبال گرم مردم نیشابور بود چرا که هدف مأمون از اینکه مسیر سفر امام را طوری طراحی کرده بود که با شیعیان ارتباط برقرار نکند و بی سر و صدا به مرو برسد که عملاً چنین نشد و محبت مردم را نسبت به امام رضا علیه السلام را که دید بر خود لرزید. از این رو مأمون به حبس امام در سرخس دستور می دهد. ولی مأمون شایع کرد که  امام  رضا علیه السلام ادعای الوهیت کرده است  و به همین خاطر وی را زندانی کرد.  تا شاید از این طریق تماس امام با مردم را غیرممکن سازد.[۵۶]سرخس آخرین شهر پیش از مرو و یا مقصد حرکت است امام رضا  علیه السلام در شهر مرو با وجود سلطه آشکار مامون مورد استقبال مردم واهالی آن شهر قرار می گیرند، و در همین شهر است که به ناچار ولایت عهدی مامون را می­پذیرند. ولایتعدی ای که سرانجامی جز شهادت به زهر کین خاندان سیاه جامه و سیاه دل بنی عباس، نداشت.

به این ترتیب مسیر هجرت امام علیه السلام به این شرح است : مدینه، مکه (برخی این شهر را مسیر هجرت نمی دانند)، نباج، بصره، اهواز، اربق (اربک)، ارجان ( بهبهان)، ابرکوه (ابرقوه)، ده شیر (فراشاه)، یزد، قدمگاه خرانق ( مشهدک)، رباط پشت بادام، نیشابور، قدمگاه نیشابور، ده سرخ، طوس، سرخس و سرانجام مرو.

علی جلیلی / کارشناسی ارشد تاریخ تمدن اسلامی از دانشگاه تهران و همکار گروه تاریخ اجتماعی بنیاد دائره المعارف اسلامی

فهرست منابع:

۱.        شیخ مفید ، الإرشاد ، ج۲ ، ص ۲۴۷ .

۲.        طبرسی ، اعلام الوری بأعلام الهدی ، ص ۳۱۲

۳.        مناقب آل أبی طالب (ع) ، ج۴ ، ص ۳۶۷ .

۴.        یعقوبی، تاریخ، ج۲، ص ۴۳۰ و ۴۴۲.

۵.        یعقوبی، تاریخ، ج ۲، ص ۳۷۶.

۶.        مسعودی، مروج الذهب، ج ۳، ص ۳۳۶؛ ابوالفرج اصفهانی، مقاتل الطالبیین، ص ۳۰۰.

۷.        یعقوبی، همان، ج ۲، ص ۳۸۱؛ کلینی، الکافی، ج ۲، ص ۳۸۴.

۸.        همان، ج ۱، ص ۳۹۷.

۹.        شیخ صدوق در کتاب الأمالی و رجال مامقانی زیر عنوان زبیده؛  البته برخی این مسئله را منکر شده اند؛ نک. تعلیقات محدث ارموی بر کتاب النقض،  تعلیقه ۹۵ که به نقل از علامه قزوینی نیز آمده است.

۱۰.     شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا، ج ۱ ، ص ۹۸ ؛ مجلسی ، ج ۴۸ ، ص ۲۲۵ .

۱۱.   شیخ مفید، الإرشاد، ج ۲ ، ص ۲۳۷ – ۲۴۳ ؛ ابن شهرآشوب، مناقب آل أبی طالب، ج ۴، ص ۳۲۶.

۱۲.     شیخ صدوق، عیون، ج ۲، ص ۲۲۶؛ اربلی، کشف الغمه، ج ۳، ص ۱۰۵.

۱۳.     کلینی، الکافی، ج ۱، ص ۳۱۰.

۱۴.   مسعودی ، التنبیه و الإشراف ، ص ۳۲۳ .

۱۵.     یعقوبی، همان، ج ۲، ص ۴۴۵؛  طبری، تاریخ، ج ۸، ص ۵۷۴-۵۷۵.

۱۶.     شیخ مفید ، همان ، ص ۴۸۶.

۱۷.   ابن اثیر ، الکامل فی التاریخ، ج ۶ ، ص ۳۱۰-۳۱۱ .

۱۸.      خطیب بغدادی ، تاریخ بغداد ، ج ۲ ، ص ۱۱۳-۱۱۴ .

۱۹.     طبری، همان، ج ۷ ، ص ۱۲۶-۱۲۷ .

۲۰.     نک : ابن اثیر ، ج ۷ ص ۱۳۲ که خاندان طاهر را شیعه و از پشتیبانان اهل بیت (ع) می داند .

۲۱.     التاریخ الأسلامی و الحضاره الإسلامیه ، ج ۳ ، ص ۱۰۷ .

۲۲.     الحیاه السیاسیه للإمام الرضا، ص ۱۸۷ .

۲۳.     ابن طقطقی، تاریخ فخری، ص ۱۲۷؛ ابن کثیر، ج ۱۰، ص ۲۵۰.

۲۴.   علامه مجلسی ، بحار الأنوار ، ج ۴۹ ، ص ۱۲۹ .

۲۵.     یعقوبی، تاریخ، ج ۲، ص ۴۶۵؛ کلینی، الکافی، ج ۱، ص ۵۵۵؛ شیخ مفید، ج ۲، ص ۲۵۹.

۲۶.     مرحوم مجلسی در مورد اجبار امام رضا (ع) برای پذیرش ولیعهدی روایات بسیاری آورده است ( نک. بحار الأنوار ، ج ۴۹ ، ص ۱۲۹-۱۳۰ .

۲۷.     برای اطلاع بیشتر رجوع شود به: شیخ صدوق ، عیون اخبار الرضا، ج ۲، ص ۱۶۵؛ سیف الدین حاجی بن نظام عقیلی ، آثار الوزراء، ص ۷۶.

۲۸.     یعقوبی، تاریخ، ج ۲، ص ۴۶۵؛ کلینی، الکافی، ج ۱، ص ۵۵۵؛ شیخ مفید، همان، ج ۲، ص ۲۵۹.

۲۹.     شیخ صدوق، عیون الأخبار الرضا، ج۲، ص ۴۶۴؛ ابن شهر آشوب، المناقب، ص ۱۹۶.

۳۰.     همانجا؛ اثبات الوصیه، منسوب به مسعودی،  ص ۳۹۴.

۳۱.     شیخ صدوق، عیون الأخبار الرضا، ج۲، ص ۴۶۴؛ علامه مجلسی، بحار الأنوار، ج ۱۲، ص ۱۰۵.

۳۲.     اثبات الوصیه، منسوب به مسعودی،  ص ۲۰۵؛ کلینی، الکافی، ج ۲، ص ۴۰۷؛ ابن طقطقی، تاریخ فخری، ص ۳۰۰.

۳۳.     جغرافیای تاریخی هجرت امام رضا علیه السلام از مدینه تا مرو ، ص ۱۷-۱۸ .

۳۴.     جیهانی، اشکال العالم، ص ۱۰۷-۱۰۸؛ ابن حوقل، صوره الأرض، ص ۳۰؛ اصطخری، المسالک و الممالک، ص ۹۳- ۹۴.

۳۵.     عرفان منش، جغرافیای تاریخی هجرت امام رضا (ع) از مدینه تا مرو، ص ۴۹ – ۵۰.

۳۶.     اقتداری، دیار شهریاران، بخش اول، ج۱، ص ۷۷۷و ۵۵۴ و ۳۶۸.

۳۷.     همان، ص ۳۲۰؛ دزفولی، تذکره الأخبار  و مجمع الأبرار، ص ۳۸.

۳۸.     قدامه بن جعفر، کتاب الخراج، ص ۲۷ – ۲۸ ؛ ابن رسته، اعلاق النفیسه، ص ۲۲۲ ؛ جیهانی، ص ۲۷ -۲۸ ؛ ابن بلخی، فارسنامه، ص ۲۳۱ – ۲۳۲ .

۳۹.     اعتماد السلطنه، مرآت البلدان، ج ۱، ص ۳۶۸.

۴۰.     عرفان منش، همان، ص ۸۶.

۴۱.     نک . : ابن بلخی، فارسنامه؛ فسایی، فارسنامه ناصری؛ زرکوب شیرازی، شیرازنامه.

۴۲.     ابن بلخی ، همان ، ص ۲۳۲ .

۴۳.   لسترنج ، جغرافیای تاریخی سرزمینهای خلافت شرقی ، ص ۳۰۶ .

۴۴.     ایرج افشار، یادگارهای یزد، ج ۱، ص ۱۷۳.

۴۵.   همان ، ج ۱ ، ص ۲۸۰ .

۴۶.   شیخ صدوق ، عیون الأخبار الرضا ، ج۲ ، ص ۴۶۴ ؛ علامه مجلسی ، بحارالأنوار ، ج ۱۲ ، ص ۲۹ .

۴۷.   عبدالکریم بن طاووس حسنی ، فرحه الغری ، ص ۱۳۱ .

۴۸.     شیخ صدوق ، التوحید ، ص ۲۵ .

۴۹.     محمود حیدری آقایی ، خانجانی و دیگران ، تاریخ تشیع ، ج ۱ ، ص ۲۷۲ .

۵۰.   شیخ صدوق ، عیون الأخبار الرضا ، ج ۲ ، ص ۳۷۶ ؛ علامه مجلسی ، بحار الأنوار ، ج ۱۲ ، ص ۱۱۱ .

۵۱.     بسطامی، تحفه الرضویه، ص ۱۹۰.

۵۲.     شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا، ج ۲ ، ص ۳۷۶؛ مجلسی، ج ۱۲، ص ۱۱۳؛ ابوالقاسم سحاب، زندگانی امام رضا، ص ۲۵۶.

۵۳.   مجلسی ، همانجا ؛ بدیع نگار، مشهد الرضا،  ص ۴.

۵۴.   اثبات الوصیه ، منسوب به مسعودی ،  ص ۳۹۱ ؛ شیخ صدوق ، عیون ، ج ۲ ، ص ۴۷۳ ؛ یحیی خزاعی ، بحرالأنساب ، ص ۱۰۴ – ۱۰۷ .

۵۵.     یعقوبی ، البلدان ، ص ۵۴ ؛ اصطخری ، المسالک و الممالک ، ص ۲۹۷ .

۵۶.     شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا، ج ۲، ص ۴۲۶ – ۴۲۷؛ علامه مجلسی، بحار الأنوار، ج ۱۲، ص ۱۵۹.

غزوه بَنى سَلیم در «کدر»۱شوال

ابن اسحاق مى ‏گوید: رسول خدا صلى الله علیه و آله در بازگشت از بدر جز هفت شب در مدینه نماند که بار دیگر براى «غزوه بنى سلیم» (۱) از مدینه بیرون رفت و «سباع بن عرفطه غفارى» یا «ابن أم مکتوم» را در مدینه جانشین گذاشت، تا به آبگاهى از بنى سلیم که به آن «کدر» مى ‏گفتند، رسید، در آنجا سه شب اقامت گزید و سپس بى آنکه جنگى روى دهد یا با دشمنى برخورد کند، به مدینه بازگشت و بقیه شوال و ذى القعده را در مدینه ماند و در همین مدت بود که اسیران قریش باز خریده شدند.ابن سعد مى‏ نویسد: لواى رسول خدا  صلی الله علیه و آله در این جنگ به دست على علیه السلام بود.و این غزوه بدان جهت روى داد که رسول خدا شنید که جمعى از «بنى سلیم» و «غطفان» بر ضد مسلمانان فراهم آمده‏اند، اما با کسى برخورد نکرد جز با چند شبان، از جمله: غلامى به نام «یسار» که اسیر شد و در سهم رسول خدا صلی الله علیه و آله افتاد، و چون دید که او نماز مى‏ خواند آزادش کرد.و پانصد شتر هم در این غزوه به دست مسلمانان افتاد که پس از اخراج خمس به هر مردى از اصحاب غزوه که دویست نفر بودند دو شتر سهم رسید.و شترها را در «صرار» سه منزل مدینه قسمت کردند.مدت این غزوه پانزده روز بود (۲) .

پى ‏نوشت‏ها:
۱ ـ به ضم اول و سکون دال آبگاهى است براى بنى سلیم، و این غزوه را «غزوه قرقره الکدر» و «قراره الکدر» و «قرقره بنى سلیم و غطفان» نیز گویند.طبقات: نیمه محرم سال سوم، ۲۳ ماه پس از هجرت (ج ۲، ص ۳۱، م).
۲ ـ ابن سعد تاریخ این غزوه را نیمه محرم سال سوم هجرت نوشته است (ر.ک: پاورقى گذشته)
منبع: تاریخ پیامبران اسلام، ص ۲۹۳

گزارش پیامبر و قرآن از یهودیان مدینه

اشاره:

هجرت پیامبر اکرم ـ صلى‏ اللّه ‏علیه ‏وآله ـ از مکه به مدینه، وى را با فرهنگ و آداب و سنن جدیدى مواجه ساخت که پیشتر در مکه کمتر با آن برخورد داشت. مردم مکه عموما فرهنگى همگون داشتند و به سختى پایبند آداب و سنن قبیله‏اى بودند و در چهارچوب آموزه‏ هاى بت پرستى زندگى مى‏کردند. ارتباط آنان با اهل کتاب بسیار اندک بود و جمعیتى به عنوان اهل کتاب در مکه وجود نداشت و اگر ارتباطى بین مردم مکه و اهل کتاب هم به وجود مى‏آمد، بیشتر در برخوردهاى تجارى و یا سیاسى بود و تعداد انگشت شمارى از مردم در سطوح رهبرى و رؤساى قیبله‏ ها از این قبیل مراودات داشتند.

گروه اندکى هم به عنوان حنفاء وجود داشتند که دیدگاه بسیار نزدیکى با آموزه‏هاى دین اسلام داشتند، اما از وزنه‏اى لازم براى طرح دیدگاه‏هاى خود برخوردار نبودند. بر خلاف مردم مکه، مردم مدینه از دیرباز نه تنها با اهل کتاب اعم از یهودیان و مسیحیان و مجوس مرتبط بودند که با آنان معاشرت مداوم داشتند، با آنان جنگیده بودند، گاه شکست خورده و زیر سلطه اهل کتاب قرار مى‏گرفتند و گاه بر آنان چیره شده و زیر بیرق حکومت و مدیریت خود مى‏آوردند و زمانى دیگر چون دو همسایه به زندگى مسالمت‏آمیز پرداخته و با یکدیگر پیمان هم زیستى مسالمت‏آمیز داشتند. این که اهل کتاب و به ویژه یهودیان از چه زمانى قدم در جزیره العرب و به ویژه در مدینه گذاشته بودند، جاى بحث و تحقیق خاص دارد و خود نوشته‏اى مستقل مى‏طلبد و در این نوشته در پى آن نیستیم، بلکه در این بحث، بیشتر در پى بازکاوى برخورد پیامبر اکرم ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ به صورت خاص و اسلام و مسلمانان به صورت عام با یهودیان مدینه از نگاه قرآن و پیامبر هستیم.

قرآن یهودیان مدینه را به سه گروه تقسیم مى‏کند: گروه بى سوادى که ترسیم روشنى از آداب و سنن دینى یهود و آموزه‏هاى توحیدى نداشتند، گروه دیگرى که افراد نیک سیرت و مؤمن به یهودیت و تعالیم دین موسى ـ علیه‏السلام ـ بودند و در برابر پیامبر اکرم ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ عنادى نداشتند و گروه سوم که عموما افراد با سواد و به ویژه روحانیون بودند که در این گروه جاى داشتند. آنان نیرنگ باز و منفعت جو بودند و بیشترین برخورد مسلمانان و به ویژه پیامبر اکرم ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ با این گروه بود.

در این بحث به بررسى هر سه گروه مى‏پردازیم:

۱ ـ بى سوادان

قرآن کریم در این مورد مى‏فرماید:

«و منهم امّیون لا یعلمون الکتب الاّ امانىّ و ان هم اِلاّ یظنون»

«بعضى از آنها بى سوادانى هستند که کتاب را جز خیالات خام نمى‏دانند، و فقط گمان مى‏برند.»

تصورى که این گروه از یهودیان از کتاب آسمانى داشتند، خیالاتى خام و ابتدایى بود و تصور روشنى از دین و کتاب آسمانى نداشتند و در دنیاى پندارها غرق بودند. در بسیارى از جوامع بشرى، به ویژه در گذشته‏ها توده‏هاى بى سواد برداشت روشنى از دین نداشتند و چیزهایى را به عنوان دین قبول داشتند که به شدت آمیخته به خرافات بود. بدیهى است این بخش از مردم جامعه، مهمترین نیرو و ارزان‏ترین آنها براى بهره دهى براى بخش سودجو ونیرنگ باز جامعه‏ها هستند. آیا آنان همان‏هایى نیستند که خداوند متعال در سوره توبه، آنان را چنین توصیف مى‏کند:

«و قالت الیهود عزیز ابن الله و قالت النصارى المسیح ابن الله ذلک قولهم بأفواههم یضاهؤن قول الذین کفروا من قبل قاتلهم الله انى یؤفکون اتخذوا احبارهم و رهبانهم اربابا من دون الله و المسیح بن مریم و ما امروا اِلاّ لیعبدوا الها واحدا لا ارله اِلاّ هو سبحانه عمّا یشرکون»

«یهودیان گفتند: عزیر پسر خداست، و نصارى گفتند: مسیح، پسر خداست. این سخنى است که به زبان مى‏آورند، و به گفتار کسانى که پیش از این کافر شده‏اند، شباهت دارد خدا آنان را بکشد چگونه (از من)باز گردانده مى‏شوند؟ آنان دانشمندان و راهبان خود و مسیح، پسر مریم را به جاى خدا به الوهیت گرفتند، با آنان که مأمور نبودند جز این که خداى یگانه را بپرستند که هیچ معبودى جز او نیست، منزه است او از آنچه شریک مى‏گردانند.»

خداوند متعال در این دو آیه ویژگى‏هاى این توده‏هاى عظیم بى سواد و ناآگاه را بیان مى‏کند کافران و بت پرستان همه حقیقت، قدرت و علم و خدایى را در وجود بت هایشان مى‏دیدند و در نتیجه عزیر و مسیح را فرزند خدا، مى‏شمارند و به اطاعت کورکورانه و بدون هر گونه تعقل از احبار و رهبانان مى‏پردازند.

خداوند متعال در آیه‏اى دیگر از این گروه با تعبیر «ناس» به معناى توده‏هاى مردم یاد مى‏کند و مى‏فرماید:

«یا ایهاالذین آمنوا ان کثیرا من الأحبار و الرهبان لیأکلوا اموال الناس بالباطل و یصدون عن سبیل الله…»

«اى کسانى که ایمان آورده‏اید! بسیارى از عالمان (یهود و نصارى را)، اموال مردم را به ناروا مى‏خورند و (آنان را) از راه خدا باز مى‏دارند.»

این گروه معمولا مورد نیرنگ قرار مى‏گیرند و به باورهایى ایمان مى‏آورند که زمینه ساز بهره‏مندى گروه شیادان و رهبران نیرنگ باز دینى میشود. تعصب و اعتقاد به نجات مندى انحصارى، باورهایى است که رهبران دینى در بین این قبیل افراد به وجود مى‏آورند و در نتیجه این افراد به نیروهایى کاملا مطیع و گوش به فرمان تبدیل مى‏شوند. قرآن کریم در مورد این گروه یهودیان آن روز جزیره العرب و باورهاى تعصب آلود و انحصار گرایانه آنان چندین گزارش دارد. در جایى مى‏فرماید:

«و قالت الیهود و النصارى نحن ابناء الله و أحبّوه قل فلم یعذبکم بذنوبکم بل انتم بشر ممن خلق یغفر لمن یشاء و یعذب من یشاء و لله ملک السموات و الأرض و ما بینهما و الیه المصیر»

«یهودیان و ترسایان گفتند: ما پسران خدا و دوستان او هستیم. بگو: پس چرا شما را به گناهانتان کیفر مى‏دهد؟ بلکه شما (هم)بشرید، از جمله کسانى که آفریده است. هر که را بخواهد مى‏آمرزد، و هر که را بخواهد عذاب مى‏کند، و فرمانروایى آسمان‏ها و زمین و آنچه میان آن دو مى‏باشد از آن خداست، و بازگشت (همه)به سوى اوست.» چنان که در این گزارش قرآنى از باور توده‏هاى یهودى و مسیحى آمده است، آنان به نوعى نجات مندى انحصارى باور داشتند و بدیهى است چنین باورى از آنان انسان هایى به وجود بیاورد بسیار متعصب، کم هوش و کاملا گوش به فرمان که براى ورود به هر میدانى تنها نیازمند تحریک احساسات باشند. این باور انحصار گرایانه نسبت به نجات مندى را قرآن در آیه دیگرى صحیح‏تر و روشن‏تر بیان کرده است:

«و قالوا لن یدخل الجنّه اِلاّ من کان هودا أو نصارى تلک امانیهم قل هاتوابرهانکم ان کنتم صادقین»

«گفتند: هرگز کسى به بهشت در نیاید، مگر آن که یهودى یا ترسا باشد. این آرزوى واهى ایشان است. بگو: اگر راست مى‏گویید، دلیل خود را بیاورید.»

بدیهى است که چنین باورى زاییده اندیشه توده‏هاى بى سواد نیست بلکه آبشخور این اندیشه، رهبران و سردمداران دینى هستند که در راستاى منافع خود آن را ایجاد مى‏کنند و با تکرار و تلقین آن را به یک باور و اعتقاد تبدیل مى‏کنند و در ذهن توده‏ها جاى مى‏دهند. البته وقتى که چنین عقیده‏هایى به باور و اعتقاد تبدیل شد، در نسل‏هاى بعدى همه افراد آن جامعه اعم از باسواد و بى سواد به آن باور اعتقاد پیدا مى‏کنند و به اصل و جوهر دین تبدیل مى‏شود. به همین علت که خداوند متعال در قرآن این باور را نخست به عالمان دینى یهود و نصارى نسبت مى‏دهد و تأکید مى‏کند که توده‏هاى بى سواد هم سخنى جز سخن آنان را تکرار نمى‏کنند:

«قالت الیهود لیست النصارى على شى‏ء و قالت النصارى لیست الیهود على شى‏ء و هم یتلون الکتب کذلک قال الذین لایعلمون مثل قولهم فالله یحکم بینهم یوم القیامه فیما کانوا فیه یختلفون»

«یهودیان گفتند: مسیحیان برحق نیستند، و مسیحیان گفتند: یهودان برحق نیستند، با این که آنان کتاب (آسمانى) را مى‏خوانند. افرادى که چیزى نمى‏دانند نیز سخنى چون سخن آنان گفتند. پس خداوند، روز رستاخیز در آنچه با هم اختلاف مى‏کرند، میان آنان داورى خواهد کرد.» این نوع نفى باورهاى دیگران و اعتقاد به این که تنها خودشان برحق هستند، روش هایى است که معمولا سودجویان از اعتقاد و باورهاى مردم، براى دست یابى به اهداف دنیایى خودشان، به کار مى‏گیرند. گستراندن چنین باورهایى در بین توده‏هاى نادان، موجب مى‏شود که توده‏ها به سربازان بى اجر و مزد و فداکار تبدیل شوند و به راحتى براى سودجویى به کار گرفته شوند. این توده‏هاى نادان استوارترین و رسوخ ناپذیرترین سد در برابر تلاش پیامبران و مصلحان بودند. از جمله موانع جدى در راه تبلیغ و گسترش پیام رسول اکرم ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ درمدینه، همین نادانى و تعصب توده‏هاى یهودى بود و با توجه به این که رهبران دینى یهود، منافع دنیایى خودشان را در تعصب دینى و نژادى این توده عظیم مى‏دید، تلاش مى‏کرد بین پیام رسول اکرم ـ صلى اللّه‏علیه‏وآله ـ و آنان سدى معنوى و اعتقادى قوى ایجاد کند و پیامبر ـ صلى اللّه‏علیه‏وآله ـ نتواند به توده‏ها دسترسى پیدا کند. تأثیر در این گروه بسیار دشوارتر از تأثیر گذارى در اعراب مشرک و بت پرست بود؛ زیرا آنان از اعتقادى برخوردار بودند که بر اصالت آن ایمان داشتند و تنها راه نجات را راه خودشان مى‏دانستند و به اعتبار این که اهل کتاب بودند، از اعتماد به نفس بیشترى نسبت به اعراب مشرک برخوردار بودند. گرچه این اعتماد به نفس پشتوانه‏اى جز جهل و نادانى نداشت.

گروه دوم

گروه دوم از یهودیان در مدینه، عالمان و روحانیان یهودى بودند. این گروه خود به دو گروه تقسیم مى‏شدند و قرآن کریم نیز آنان را به دو گروه تقسیم کرده است: گروهى مؤمن و فهیم که بسیار اندک بودند و گروهى شیاد و تاجر پیشه که فراوان بودند.

۱ ـ گروه مؤمن

این گروه بسیار اندک بودند و قرآن به اندک بودن آنان تصریح کرده‏است:

«… و لو آمن اهل الکتاب لکان خیرا لهم منهم المؤمنون و اکثرهم الفاسقون»

«اگر اهل کتاب ایمان آورده بودند به یقین برایشان بهتر بود. برخى از انان مؤمن‏اند، و بیشترشان منحرف هستند.»

خداوند متعال ادامه ویژگى‏هاى این جمع اندک را چنین بیان مى‏دارد:

«لیسوا سواء من اهل الکتاب امه قائمه یتلون آیات الله آناء اللیل و هم یسجدون یؤمنون بالله و الیوم الآخر ویأمرون بالمعروف و ینهون عن المنکر و یسارعون فى الخیرات و اولئک من الصالحین و ما یفعلوا من خیر فلن یکفروه و الله علیم بالمتقین»

«یکسان نیستند از میان اهل کتاب، گروهى درست کردارند که آیات الهى را در دل شب مى‏خوانند و سر به سجده مى‏نهند، به خدا و روز قیامت ایمان دارند، به کار پسندیده فرمان مى‏دهند و از کار ناپسند باز مى‏دارند؛ و در کارهاى نیک شتاب مى‏کنند، و آنان از شایستگان هستند. و هر گاه کار نیکى انجام دهند، هرگز درباره آن ناسپاسى نبینند، و خداوند به تقوا پیشگان داناست.»

نگاه قرآن کریم به افراد، نگاهى مطلق نیست. به تعبیر دیگر، همه را سیاه یا سفید نمى‏بیند، بلکه نگاهى واقعى است و با آن که به تصریح قرآن یهودیان سرسخت‏ترین دشمن پیامبرـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ بودند. اما پیامبر ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ، به تبع قرآن آنان را با یک چوب نمى‏راند و بر همه یک حکم روا نمى‏دانست، خوبى‏هاى آنان و خوبانشان را مى‏دید و بر آنان تأکید مى‏کرد و بدى‏ها و بدان آنان را هم مى‏دید و معرفیشان مى‏کرد.

این گروه اندک خوبان یهودى، در مدینه در برابر پیامبر اسلام ـ صلى اللّه‏ علیه و آله ـ مخالفت نمى‏ورزیدند و چنان که در آیات بالا دیدیم، با پیامبر ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ اهدافى مشترک داشتند و از روحیه خیرخواهى و درست کردارى برخوردار بودند. آنان افرادى امین و پاک بودند که هیچ گاه تحت تأثیر وسوسه‏هاى مال اندوزى و چپاول اموال دیگران نبودند و قرآن درباره آنان مى‏گوید:

«و من اهل الکتاب من ان تأمنه بقنطار یؤده الیک»

«از اهل کتاب، کسانى هستند که اگر او را بر مال فراوانى امین قرار دهى، آن را به تو بر مى‏گرداند.»

این افراد معمولا سخن منطقى را مى‏پذیرفتند و در مورد باورهاى دینى خود تعصب کورکورانه نداشتند و همواره خرد و شعور خودشان را براى یافتن مسیر درست به کار مى‏گرفتند. قرآن کریم به پیامبر ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ و مؤمنان دستور داده بود که با این گروه با استدلال و منطق و به بهترین شیوه مناظره کنند:

«ولا تجادلوا اهل الکتاب الا بالتى هى احسن الاّ الذین ظلموا منهم و قولوا آمنا بالذى انزل الینا و انزل الیکم و الهنا و الهکم واحد و نحن له مسلمون و کذلک انزلنا الیک الکتاب فالّذین آتینا هم الکتاب یؤمنون به و من هؤلاء من یؤمن به و ما یجحد بآیاتنا الا الکافرون»

«با اهل کتاب، جز به روشى که بهتر است، مجادله مکنید ـ مگر با کسانى از آنان که ستم کرده اندـ و بگویید: به آنچه به سوى ما نازل شده و به سوى شما نازل گردیده، ایمان آوردیم؛ و خداى ما و خداى شما یکى است و ما تسلیم اوییم. همچنین ما قرآن را بر تو نازل کردیم. پس آنان که به ایشان کتاب آورده‏ایم به آن ایمان مى‏آورند. از میان آنان کسانى‏اند که به آن مى‏گروند، و جز کافران آیات ما را انکار نمى‏کند.»

این گروه اندک از دانشوران اهل کتاب در پى حق بودند، اهل منطق و استدلال بودند و آیات الهى را انکار نمى‏کردند، به خداى واحد ایمان داشتند و با مسلمانان نقاط اشتراک بسیار داشتند. پیامبر اکرم ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ در برخورد با آنان مشکلى نداشت و به راحتى برایشان استدلال مى‏کرد و حقانیت اسلام را براى آنان مى‏نمود و شمارى از یهودیان که به پیامبر ـ صلى اللّه‏علیه‏وآله ـ ایمان آوردند از همین گروه بودند و مورخان نام تعدادى از آنان را در آمار خود آورده‏اند.

۲ ـ گروه دوم

این گروه از یهودیان عالم و آشنا به متون دینى که در واقع سومین گروه نسبت به تقسیم بندى آغازین بحث هستند، گروهى بودند شیاد و دنیا دوست که سرسخت‏ترین برخورد را با دین اسلام داشتند و پیامبر اکرم ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ در برخورد با آنان دچار مشکلات فراوان بود. در گزارش‏هاى قرآن از یهودیان و اهل کتاب بیشترین حجم گزارش‏ها مربوط به این گروه مى‏شود و این گروه بارزترین و برجسته‏ترین بخش از مخالفان دین اسلام و شخص پیامبر ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ را تشکیل مى‏دادند و همواره به توطئه‏اى جدیدى علیه آن حضرت دست مى‏یازیدند و آن حضرت را با دشوارى جدیدى مواجه مى‏کردند.

قرآن در مورد آنان چنین گزارش مى‏دهد:

«… ان کثیرا من الأحبار و الرهبان لیأکلوا اموال الناس بالباطل و یصدون عن سبیل الله والذین یکنزون الذهب و الفضه و لاینفقونها فى سبیل الله فبشرهم بعذاب الیم»

«بسیارى از دانشوران یهود و راهبان، اموال مردم را به ناروا مى‏خورند، و (مردم)رااز راه خدا باز مى‏دارند، و کسانى که زر و سیم را ذخیره مى‏کنند و ان را در راه خدا هزینه نمى‏کنند، آنان را از کیفرى دردناک خبر بده.»

این گروه، دانش دینى خودشان را ابزار تجارت و مال اندوزى قرار داده بودند؛ و دین برایشان وسیله‏اى براى چپاول ثروت توده‏هاى ناآگاه بود. آنان خودشان را ارباب توده‏هاى ناآگاه مى‏شمردند و براى آنان در جایگاه خدایى نشسته بودند. این افراد معمولا ظاهرى فریبنده داشتند و خود را مشغول ذکر گفتن و یا خواندن کتاب آسمانى مى‏دادند و به این وسیله مردم را گول مى‏زدند. قرآن از این ظاهر فریبى آنان چنین یاد مى‏کند:

«و انّ منهم لفریقا یلوون السنتهم بالکتاب لتحسبوه من الکتاب و ما هو من الکتاب و یقولون هو من عندالله و ما هو من عندالله و یقولون على الله الکذب و هم یعلمون»

«از میان آنان گروهى هستند که زبان خود را به (خواندن) کتاب مى‏چرخانند تا آن را کتاب آسمانى پندارید، با آن که آن (چه مى‏خوانند) از کتاب (آسمانى) نیست. و مى‏گویند: از جانب خداست، در صورتى که از جانب خدا نیست، و بر خدا دروغ مى‏بندند، با آن که خودشان مى‏دانند.»

آنان با این کتاب آسمانى خواندن هایشان، مى‏خواستند بر توده‏هاى ناآگاه القا کنند که آنان موجوداتى الهى و قدسى هستند و توده‏ها باید در برابرشان کرنش کنند:

«ما کان لبشر أن یؤتیه الله الکتاب و الحکم والنبوه ثم یقول للناس کونوا عبادا لى من دون الله و لکن کونوا ربانیین بما کنتم تعلمون الکتب و بما کنتم تدرسون»

«هیچ بشرى را که خدا به او کتاب و حکمت مى‏دهد، روا نیست به مردم بگوید: به جاى خدا، بندگان من باشید، بلکه [حق دارد بگوید] به سبب آن که کتاب تعلیم مى‏دادید و از آن رو که درس مى‏خواندید، علماى دین باشید… .»

آنان با جدیت به تحریف تورات مى‏پرداختند و چیزهایى را به عنوان تورات به خورد مردم مى‏دادند که ربطى به آن کتاب آسمانى نداشت. قرآن از این کار آنان چنین گزارش مى‏کند:

«فویل للذین یکتبون الکتاب بایدیهم ثم یقولون هذا من عندالله لیشتروا به ثمنا قلیلا فویل لهم مما کتبت ایدیهم و ویل لهم ما یکسبون»

«پس واى بر کسانى که کتاب را با دستهاى خود مى‏نویسند، سپس مى‏گویند… این از جانب خداست تا بدان بهاى ناچیزى بدست آورند؛ سپس واى بر ایشان از آنچه دستهایشان نوشته، و واى بر ایشان از آنچه (از این راه)به دست مى‏آورند.»

خداوند متعال در این آیه هم از روش عالمان یهودى که نوشته‏ها خودشان را به عنوان سخن خداوند متعال به خورد توده‏هاى مردم مى‏دادند، سخن گفته است و هم از هدف آنان از چنین کار ناشایست را بیان کرده است. هدف آنان دین دارى و یا تبلیغ پیام‏هاى آسمانى موسى ـ علیه‏السلام ـ نبود، بلکه در پى کسب درآمد بودند، خرید و فروشى که در آن، کالاى فروخته شده سخنان بیهوده‏اى بود که لباس تقدس بر قامت آن پوشانده بودند و بهایى که دریافت مى‏شد نان بخور و نمیرى بود که توده‏هاى بى سواد و ناآگاه در اختیار داشتند.

این روحانیون و رهبران دینى على رغم آن که خود را آسمانى وفوق بشرى قلمداد مى‏کنند و همواره خودشان را مشغول به خواندن کتاب آسمانى نشان مى‏دادند، بسیار دنیا دوست بودند و چنان که در قرآن آمده است به ذخیره سازى طلا و نقره مى‏پرداختند و چیزى از آنچه از مردم مى‏گرفتند، در راه خدا خرج نمى‏کردند حرص و دنیاطلبى آنان را قرآن چنین گزارش مى‏کند:

«و لتجدَّنهُم أَحرصَ الناس على حیوهٍ و من الّذین اشرکوا یَوَدُّ احدهم لَو یُعمَّر الف سنهٍ و ما هو بمُزَحزحه مِنَ العذابِ ان یُعَمَّر والله بصیر بما یعملون»

«آنان را مسلما آزمندترین مردم به زندگى، و (حتى حریص‏تر)از کسانى که شرک مى‏ورزند، خواهى یافت. هر یک از ایشان آرزو دارد که کاش هزار سال عمر کند با آن که اگر چنین عمرى هم به او داده شود، وى را از عذاب دور نتواند داشت و خدا بر آنچه انجام مى‏دهند، بیناست.»

همین دنیاطلبى این گروه موجب شده بود که در برابر پیام آسمانى رسول اکرم ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ مقاومت نشان بدهند و توده‏ها را علیه نهضت آن حضرت تحریک مى‏کردند. آنان از هر روش ممکن براى مبارزه علیه آن حضرت بهره مى‏گرفتند. قرآن به شمارى از روش‏هاى آنان در برخورد با پیامبر ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ اشاره مى‏کند:

۱ ـ ایجاد تردید و دو دلى

یکى از روشهاى مبارزاتى آنان علیه پیامبر اکرم ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ ایجاد تردید و دودلى در بین توده‏هاى مؤمن به پیامبر ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ بود. آنان پیروان خودشان را تشویق مى‏کردند تا با اعلان ایمان به پیامبر ـ صلى اللّه‏ علیه و آله ـ و بازگشت دوباره و تکرار این ماجرا جریان پیامبر ـ صلى اللّه‏ علیه و آله ـ را به تمسخر بگیرند و از جدیت موضوع بکاهند. قرآن این روش آنان را چنین گزارش مى‏کند:

«و قالت طائفه من اهل الکتاب آمنوا بالّذى اُنزل على الّذین آمنوا وجه النّهار و اکفُرُوا آخرَهُ لعلهم یرجعون»

«جماعتى از اهل کتاب گفتند: در آغاز همان روز به آنچه برمؤمنان نازل شد، ایمان بیاورید، و در پایان انکار کنید، شاید آنان (از اسلام)بر گردند.»

در آیه دیگرى چنین گزارش مى‏کند:

«و اذا لقوا الذین آمنوا قالوا آمنا و اذا خلوا بعضهم الى بعض قالوا اتحدثونهم بما فتح الله علیکم لیحاجوکم به عند ربکم افلا تعقلون»

«(همین یهودیان) چون با کسانى که ایمان آورده‏اند برخورد کنند، مى‏گویند… ما ایمان آورده‏ایم و وقتى با همدیگر خلوت مى‏کنند، مى‏گویند: چرا از آنچه خداوند بر شما گشوده است، براى آنان حکایت مى‏کنید تا آنان به آن، پیش پروردگارتان ضد شما استدلال کنند؟آیا فکر نمى‏کنید؟»

این روش موجب مى‏شد توده‏هاى مؤمن به پیامبر ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ دو دل شوند به ویژه آن که عرب‏هاى غیر یهودى مدینه، تصورى ویژه از اهل کتاب داشتند. و مى‏پنداشتند. آنان به بسیارى از امور آگاهى دارند و از دیگران نسبت به درستى و نادرستى ادعاها آگاه‏تر مى‏باشند. و این نمایش دو دلى و تردید، آنان را نسبت به حقیقت اسلام مردد مى‏ساخت. شاید به همین جهت بود که اسلام، مسلمانان را از ارتباط گسترده با اهل کتاب برحذر مى‏داشت؛ زیرا در این ارتباط‏ها زمینه براى ایجاد شک و تردید فراهم مى‏آمد و در نهایت افرادى که از قدرت استدلال و دفاع قوى برخوردار نبودند، تحت تأثیر القائات آنان قرار مى‏گرفتند. خداوند به مؤمنان چنین توصیه مى‏کند:

«یا ایّها الذین آمنوا لا تتخذوا الیهود والنصارى اولیاء بعضهم اولیاء بعض و من یتولهم منکم فانه منهم ان الله لایهدى القوم الظالمین»

«اى کسانى که ایمان آورده‏اید! یهود و نصارى را دوستان [خود] نگیرید، [زیرا] بعضى از آنان دوستان بعضى دیگر هستند و هر کس از شما آنها را به دوستى گیرد، از آنان خواهد بود. آرى! خدا گروه ستمگران را راه نمى‏نماید.»

این هشدار موجب مى‏شد تا مؤمنان تحت تأثیر القائات یهودیان شیاد و نیرنگ باز قرار نگیرند و به تردید و دودلى کشانده نشوند و نقشه آنان «نقش بر آب شود.

۲ ـ تمسخر دین و پیامبر جدید

یکى از روشهایى که آنان به کار مى‏گرفتند، به تمسخر و استهزا گرفتن دین جدید و پیامبر جدید بود. قرآن از این حرکت ناشایست آنان چنین گزارش مى‏دهد:

«من الذین هادوا یحرفون الکلم عن مواضعه، و یقولون سمعنا و عصینا و اسمع غیر مسمع و راعنا لیا بالسنتکم و طعنا فى الدین…»

«برخى از آنان که یهودى هستند، کلمات را از جاهاى خود بر مى‏گردانند، و با پیچاندن زبان خود و به قصد طعنه زدن در دین مى‏گویند: شنیدیم و نا فرمانى کردیم، و بشنو، [کاش] ناشنوا بودى و [نیز به تمسخر مى‏گویند:[ راعنا [به زبان عبرى یعنى خبیث ما].»

این برخوردى بود که آنان با پیامبر ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ و دین جدید داشتند و آن قدر این تعبیر ناروا را در مورد پیامبر ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ به کار گرفتند که حتى مؤمنان هم بدون توجه به مفهوم آن در زبان عبرى، آن را درمورد پیامبر ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ مورد استفاده قرار مى‏دادند تا آن که آیه‏اى نازل شد و مفهوم ناشایست آن را در زبان عبرى روشن ساخت و مؤمنان را از به کار بردن آن واژه در مورد پیامبر ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ منع کرد.

این گروه از یهودیان با به کارگیرى واژه‏هاى ناشایست در زبان عبرى در مورد پیامبر ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ ابزار استهزا و ریشخند علیه آن حضرت را فراهم مى‏آوردند. و پیامبر ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ و دین آن حضرت را مورد تمسخر قرار مى‏دادند و مؤمنان را اذیت مى‏کردند. قرآن مؤمنان را از ارتباط با این گروه بر حذر داشت و به آنان دستور داد:

«یا ایّهاالذین آمنوا لاتتخذوا الذین اتخذوا دینکم هزوا و لعبا من الذین اوتو الکتب من قبلک و الکفار اولیاء و اتقوا الله ان کنتم مؤمنین»

«اى کسانى که ایمان آورده‏اید! کسانى را که دین شما را به ریشخند و بازى گرفته‏اند، از بین آنان که پیش از شما به آنان کتاب داده شده و [از بین[ کافران، دوستان [خود [مگیرید و اگر ایمان دارید از خدا پروا دارید.»

وقتى باورهاى افرادى که هنوز از استحکام لازم برخوردار نباشد، مورد تمسخر و استهزا مداوم از سوى کسانى قرار گیرد که به دانش و آگاهى شهرت دارند؛ فورا متزلزل مى‏شود و افراد براى فرار از مورد تمسخر قرار گرفتن، تلاش مى‏کنند خودشان را از وابستگى هایى که به سبب آن‏ها مورد استهزا واقع شده‏اند، دور کنند و رهبران یهودى از این ابزار روانى آگاهى داشتند و به همین سبب آن را به کار مى‏گرفتند. مقابله با این روش، در دور ساختن افراد مورد تمسخر از کسانى است که آنان را مورد تهاجم قرار مى‏دادند و قرآن دقیقا از همین روش بهره گرفت تا تازه مسلمانان به مقدار کافى نیرومند شوند و اعتماد به نفس پیدا کنند که بتوانند در برابر استهزا آنان مقاومت کنند و از باورشان دفاع کنند.

۳ ـ همکارى با دشمنان پیامبر صلى‏ الله‏ علیه‏ و‏آله

یهود و نصارا علاوه بر دشمنى روزمره از طریق به کارگیرى روشهاى روانى، با هر نیرویى که آمادگى درگیرى با پیامبر ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ را داشت، همکارى مى‏کردند و توده‏هاى زیر نفوذ خودشان را براى ورود به جنگ و یا ضربه زدن از پشت سر بر نیروهاى مسلمان تشویق مى‏کردند. در طول ده سالى که رسول خدا ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ در مدینه بود، آنان چندین جنگ علیه پیامبر ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ به راه انداختند و یا در جنگ‏هاى علیه پیامبر ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ مشارکت کردند. شاید مهم‏ترین این جنگ‏ها همکارى آنان با مشرکان قریش در جنگ احزاب بود. آنان به سران قریش قول همکارى و ضربه زدن از پشت سر بر نیروهاى مسلمان را دادند و اگر تیزهوشى نظامى مسلمانان و شخص پیامبر اکرم ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ نبود قطعا مسلمانان ضربه هولناکى مى‏دیدند. قرآن از این جریان در دو جا گزارش مى‏کند:

«و انزل الذین ظهروهم من اهل الکتاب من صیاصیهم و قذف فى قلوبهم الرعب فریقا تقتلون و تأمرون فریقا و اورثکم ارضهم و دیارهم و اموالهم و ارضا لم تطؤها و کان الله على کل شى‏ء قدیرا»

«کسانى از اهل کتاب را که با [مشرکان] هم کارى کرده بودند، از دژهایشان به زیر آورد و در دلهایشان هراس افکند، گروهى را مى‏کشتید و گروهى را اسیر مى‏کردید و زمینشان و خانه‏ها و اموالشان و سرزمینى را که در آن پا ننهاده بودید به شما میراث داد، و خدا بر همه چیزى تواناست.»

و در جاى دیگرى مى‏گوید:

«… هو الّذى اخرج الّذین کفروا من اهل الکتب من دیارهم لأول الحشر ما ظننتم ان یخرجوا و ظنّوا انّهم مانعتُهُم حُصُونهم من اللّه فأتهُم اللّهُ من حیث لم یحتسبوا وقذف فى قلوبهم الرعب یخرجون بیوتهم بأیدیهم و ایدى المؤمنین فأعتبروا یا اولى الابصار»

«او کسى است که از اهل کتاب، آنان را که کفر ورزیدند، در نخستین برخورد، اخراجشان کرد. گمان نمى‏کردید که بیرون روند و خودشان گمان داشتند که دژهایشان در برابر خدا مانع آنها خواهد بود. و خدا از آنجایى که تصور نمى‏کردند بر آنان درآمد و در دلهایشان بیم افکند، [به طورى که[ خود به دست خود و دست مؤمنان خانه‏هاى خود را خراب مى‏کردند. پس از خردمندان عبرت بگیرید.»

در هر دو آیه اشاره به جنگ هایى است که پیامبر ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ پس از جنگ احزاب، با یهودیان داشت سران و رهبران دینى یهودى که براى حفظ منافع خود، على رغم آگاهى از درستى رسالت پیامبر اکرم ـ صلى اللّه‏ علیه و آله ـ، آنان را انکار کرده و در پى خاموش کردن این حرکت بودند، و همکارى اطلاعاتى و نظامى گسترده‏اى با دشمنان پیشین پیامبر اکرم ـ صلى اللّه‏ علیه‏وآله ـ یعنى قریش و رهبران مکه داشتند. این رهبران، در پیروزى پیامبر اکرم ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ، نابودى خودشان را مى‏دیدند و موقعیت ممتازشان را در بین توده‏هاى یهودى و نیز مردم عادى مدینه، از بین رفته مى‏دانستند، از این رو، فرا روى خود راهى جز شکستن حرکت اصلاحى پیامبر ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ نمى‏دیدند و در نتیجه با قریشیان همکارى مستمر و بى وقفه داشتند. پیامبر اکرم ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ بارهاى بار تلاش کرد، آنان را از راه‏هاى مسالمت‏آمیز از سرکشى و دشمنى دور سازد و با گفت‏گو و ارائه راه حل‏هاى قابل قبول طرفین، آنان را از معرکه دیرپاى مکه دور کند، اما، آنان به چیزى جز شکست و نابودى پیامبر ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ نمى‏اندیشیدند. قرآن کریم یکى از راه حلهاى قابل بحث را که مى‏توانست مبناى توافق بین پیامبر ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ و اهل کتاب باشد، چنین نقل مى‏کند:

«قل یا اهل الکتاب تعالوا الى کلمه سواء بیننا و بینکم الاّ نعبد الا اللّه‏ و لانُشرک به شیئا و لایتّخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله فان تولوا فقولوا اشهدوا بانّا مسلمون»

«بگو اى اهل کتاب! بیایید بر سر سخنى که بین ما و شما یکسان است، توافق کنیم که جز خدا را نپرستیم و چیزى را شریک او نگردانیم، و بعضى از ما بعضى دیگر را به جاى خدا به خدایى نگیرد. پس اگر از این پیشنهاد اعراض کردند، بگویید: شاهد باشید که ما مسلمانیم.»

این پیشنهاد، بسیار منصفانه بود و اگر اهل کتاب و به ویژه یهودیان آن را مى‏پذیرفتند، هیچ گونه درگیرى بین مسلمانان و آنان اتفاق نمى‏افتاد. اما سران یهود و به ویژه روحانیون و رهبانان که منافع شغلى خودشان را کاملا در خطر مى‏دیدند، هرگز به پیدایش و استقرار دین جدید، رضایت نمى‏دادند. آنان اعراب را در سطحى نمى‏دیدند که از سوى خداوند مورد خطاب قرار گیرند و پیامبرى در بین آنان ظهور کند. قرآن باور آنان را در این خصوص چنین گزارش مى‏کند:

«ما یود الذین کفروا من اهل الکتاب و لاالمشرکین ان ینزل علیکم من خیر من ربکم و الله یختص برحمته من یشاء و الله ذو الفضل العظیم»

«کسانى که از اهل کتاب کافر شدند و نه مشرکان [هیچ کدام] دوست نمى‏دارند خیرى از جانب پروردگارتان بر شما فرود آید، با آن که خدا هر که را خواهد به رحمت خود اختصاص مى‏دهد، و خدا داراى بخششثى عظیم است.»

آنان چیزى جز پیروى همگان از کیش خود را قبول نداشتند:

«و لن ترضى عنک الیهود و لا النصارى حتى تتبع ملتهم»

«هرگز یهودیان و مسیحیان از تو راضى نمى‏شوند مگر آن که از کیش آنان پیروى کنى….»

به همین جهت، تلاش‏هاى پیامبر ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ براى حل مسالمت‏آمیز و یافتن راهى میانه براى از بین بردن اختلاف یهودیان و مسلمانان، با شکست مواجه شد و رسول خدا ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ على رغم خواست قلبى خود، چاره‏اى جز این ندید که مرکزیت یهود را در مدینه از بین ببرد و دژهاى استوار آنان را در هم بریزد و کانون فساد را نابود کند. نتیجه چنین اجبارى جنگ‏هایى شد که باید در جاى مناسب بدان پرداخت.

به هر حال، گروه سوم از یهودیان که همان احبار و روحانیون دنیا طلب یهودى بودند که توده‏هاى ناآگاه را زیر نفوذ خود داشتند، از سرسخت‏ترین دشمنان پیامبر اکرم ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ بود و بسیارى از آیات قرآنى که در مورد یهودیان آمده و در آنها گاه برخورد تند دیده مى‏شود، مربوط به همین گروه است.

منبع فرهنگ جهاد، بهار و تابستان ۱۳۸۵، شماره ۴۳ و ۴۴

محمد على سلطانى

اسامى زیباى غدیر

اشاره:

نامها به سهولت در ذهنها جاى مى‏گیرند و به راحتى معانى بلند را منتقل مى‏کنند به همین دلیل و دلایل دیگر، نامگذارى روزها و یا هفته‏ها یکى از شیوه‏هاى تبلیغاتى مثبت و منفى شده است و مطرح شدن و رواج پیدا کردن ارزشها یا ضد ارزشها را در پى دارد. اسلام علاوه بر این که براى برخى از روزها اسمهاى خاصى مانند عید قربان، عید فطر، روز عرفه و … برگزیده بر همه این روزها نام ایام الله نهاده است تا عظمت و قداست این روزها هر چه بیشتر در ذهن و دل مؤمنان، نقش بسته و موجب تذکر و تنبه آنان گردد.

یکى از روزهایى که در اسلام براى تعظیم آن، از شیوه نامگذارى بهره گرفته شده “غدیر” است ویژگى غدیر این است که نامهاى گوناگونى براى آن قرار داده شده و این خود عظمت این روز را نسبت به روزهاى دیگر نشان مى‏دهد نامهاى روز غدیر، از اسرار و ابعاد این روز پرده برمى‏دارند هر نامى از این نامها درى تازه از قلعه بلند غدیر بر ما مى‏گشاید چرا که اسلام بر برگزیدن نامى براى زمان یا مکان و یا هر چیز دیگر، خصوصیات مسمى را در نظر داشته و به جنبه‏ها و زوایاى آن توجه کرده است. از این روى شناختن و شناساندن نامهاى روز غدیر یک ضرورت است. با این کار تصویرى روشن از این روز در ذهن و دل نقش بسته و بیش از پیش این روز بزرگ را مى‏شناساند.

شایسته است نامهاى غدیر را با بهترین شکل و زیباترین خط بنویسیم و محافل جشن و سرور عید غدیر را با آن، معنى و روحى تازه ببخشیم.

ویژگى غدیر این است که نامهاى گوناگونى براى آن قرار داده شده و این خود عظمت این روز را نسبت به روزهاى دیگر نشان مى‏دهد نامهاى روز غدیر، از اسرار و ابعاد این روز پرده برمى‏دارند هر نامى از این نامها درى تازه از قلعه بلند غدیر بر ما مى‏گشاید

آنچه در زیر مى‏آید پنجاه نام و یا صفت براى روز غدیر است که از روایات برگرفته‏ شده است :

۱ . بزرگترین عید خدا؛ “عیدالله الاکبر” (۱)

۲ . روز گشایش؛ “یوم وقوع الفرج” (۲)

۳ . روز خشنودى پروردگار؛ ” یوم مرضاه الرحمن” (۳)

۴ . روز زبونى شیطان؛ ” یوم مرغمه الشیطان” (۴)

۵ . روز مشعل فروزان دین؛ ” یوم منار الدین” (۵)

۶ . روز بپا خاستن؛ ” یوم القیام” (۶)

۷ . روز شادمانى؛ ” یوم السرور” (۷)

۸ . روز لبخند؛ ” یوم التبسم” (۸)

۹ . روز راهنمایى؛ ” یوم الارشاد” (۹)

۱۰ . روز بلندى گرفتن منزلت شایستگان؛ “یوم رفع الدرج” (۱۰)

۱۱ . روز روشن شدن دلایل خدا؛ ” یوم وضوح الحجج” (۱۱)

۱۲ . روز آزمایش بندگان؛ ” یوم محنه العباد” (۱۲)

۱۳ . روز راندن شیطان؛ ” یوم دحر الشیطان” (۱۳)

۱۴ . روز آشکار کردن حقیقت؛ ” یوم الایضاح” (۱۴)

۱۵ . روز بیان کردن حقایق ایمان؛ ” یوم البیان عن حقایق الایمان” (۱۵)

۱۶ . روز ولایت؛ ” یوم الولایه” (۱۶)

۱۷ . روز کرامت؛ ” یوم الکرامه” (۱۷)

۱۸ . روز کمال دین؛ ” یوم کمال الدین” (۱۸)

۱۹ . روز جداسازى حق از باطل؛ ” یوم الفصل” (۱۹)

۲۰ . روز برهان؛ ” یوم البرهان” (۲۰)

۲۱ . روز منصوب شدن امیرمؤمنان؛ ” یوم نصب امیرالمؤمنین(ع) ” (۲۱)

۲۲ . روز گواهى و گواهان؛ ” یوم الشاهد و المشهود” (۲۲)

۲۳ . روز پیمان؛ ” یوم العهد المعهود” (۲۳)

۲۴ . روز میثاق؛ ” یوم المیثاق المأخوذ” (۲۴)

۲۵ . روز آراستن؛ ” یوم الزینه” (۲۵)

۲۶ . روز قبولى اعمال شیعیان؛ ” یوم قبول اعمال الشیعه” (۲۶)

۲۷ . روز رهنمونى به رهنمایان؛ ” یوم الدلیل على الرواد” (۲۷)

۲۸ . روز امن و امان؛ ” یوم الامن المأمون” (۲۸)

۲۹ . روز آشکار کردن امور پنهان؛ ” یوم ابلاء السرائر” (۲۹)

۳۰ . عید اهل بیت(ع)؛ ” عید اهل البیت(ع)” (۳۰)

۳۱ . عید شیعیان؛ ” عید الشیعه” (۳۱)

۳۲ . روز عبادت؛ ” یوم العباده” (۳۲)

۳۳ . روز اتمام نعمت؛ ” یوم تمام النعمه” (۳۳)

۳۴ . روز اظهار گوهر مصون؛ ” یوم اظهار المصون من المکنون” (۳۴)

۳۵ . روز بر ملا کردن مقاصد پوشیده؛ ” یوم ابلاء خفایا الصدور” (۳۵)

۳۶ . روز تصریح برگزیدگان؛ ” یوم النصوص على اهل الخصوص” (۳۶)

۳۷ . روز محمد(ص) و آل محمد(ص)؛ ” یوم محمد(ص) وآل محمد(ص)” (۳۷)

۳۸ . روز نماز؛ ” یوم الصلاه” (۳۸)

۳۹ . روز شکرگزارى؛ ” یوم الشکر” (۳۹)

۴۰ . روز دوح (درختان پر شاخ و برگ)؛ ” یوم الدوح” (۴۰)

۴۱ . روز غدیر؛ “یوم الغدیر” (۴۱)

۴۲ . روز روزه‏ دارى؛ ” یوم الصیام” (۴۲)

۴۳ . روز اطعام؛ ” یوم اطعام الطعام” (۴۳)

۴۴ . روز جشن؛ ” یوم العید” (۴۴)

۴۵ . روز عالم بالا؛ ” یوم الملأ الاعلى” (۴۵)

۴۶ . روز کامل کردن دین؛ ” یوم اکمال الدین” (۴۶)

۴۷ . روز شادابى؛ ” یوم الفرح” (۴۷)

۴۸ . روز به صراحت سخن گشودن از مقام ناب؛ ” یوم الافصاح عن المقام الصراح” (۴۸)

۴۹ . روز افشاى پیوند میان کفر و نفاق؛” یوم تبیان العقود عن النفاق و الجحود” (۴۹)

۵۰ . روز گردهمایى و تعهد حاضران؛ ” یوم الجمع المسؤول” (۵۰)

پى‌نوشت‌:

۱٫ امام رضا(ع) مى‏فرماید: و هوعید الله الاکبر (عید غدیر، برترین عید خداوند است)، الغدیر، ج ۱، ص ۲۸۶٫

۲٫ قال على (ع): هذا یوم فیه وقع الفرج، مصباح المتهجد، ص‏ ۷۰۰٫

۳٫ قال الصادق(ع): و فیه مرضاه الرحمن (در این روز، رضایت خداوند نهفته است)، بحارالانوار، ج ۹۸، ص ۳۲۳٫

۴٫ قال الرضا(ع): انه یوم مرغمه الشیطان، بحارالانوار، ج ۹۸، ص ۳۲۳٫

۵٫ قال الصادق(ع): یوم منارالدین أشرف منهما (روز مشعل فروزان دین، از دو عید فطر و قربان گرامى‏تر است.

۶٫ قال الصادق(ع): ذلک یوم القیام (روزغدیر، روز بپاخاستن است) بحارالانوار، ج ۹۸، ص۳۲۳٫

۷٫ قال الصادق(ع): انه یوم السرور، الغدیر، ج ۱، ص ۲۸۶٫

۸٫ قال الرضا(ع): و هو یوم التبسم ،المراقبات، ص۲۵۷٫

۹٫ قال على(ع): هذا یوم الارشاد ، مصباح المتهجد، ص ۷۰۰٫

۱۰٫ قال على(ع): هذا یوم فیه … رفعت الدرج (این روزى است که منزلت شایستگان در آن، بلندى گرفت) مصباح المتهجد، ص ۷۰۰٫

۱۱٫ قال على(ع): هذا یوم … فیه … وضحت الحجج (این روزى است که دلایل خداوند در آن، روشن گشت).

۱۲٫ قال على(ع): هذا یوم محنه العباد، مصباح المتهجد، ص ۷۰۰٫

۱۳٫ قال على(ع): و هو … یوم دحرالشیطان، مصباح المتهجد، ص ۷۰۰٫

۱۴٫ قال على(ع): و هو یوم الایضاح (روزغدیر، روزآشکار کردن حقیقت است) مصباح المتهجد، ص۷۰۰٫

۱۵٫ قال على(ع): و هو … یوم البیان عن حقایق الایمان، مصباح المتهجد، ص ۷۰۰٫

۱۶٫ امام رضا(ع) در حدیثى مفصل، روزغدیر را روزعرضه ولایت به انسانها و مخلوقات معرفى مى‏کند، المراقبات، ص ۲۵۷٫

۱۷ امام صادق(ع): در هنگام ملاقات با برادر ایمانى خود بگو: الحمدالله الذى اکرمنا بهذا الیوم (حمد خداوند را که ما را در این روز کرامت داد) المرقبات، ص ۲۵۷٫

۱۸٫ قال على(ع) و هو … یوم کمال الدین، مصباح المتهجد، ص ۷۰۰٫

۱۹٫ قال على(ع): هذا یوم الفصل الذى کنتم توعدون، مصباح المتهجد، ص ۷۰۰٫

۲۰٫ قال على(ع): و هو … یوم البرهان، مصباح المتهجد، ص ۷۰۰٫

۲۱٫ قال الصادق(ع): الیوم الذى نصب منه رسول الله امیرالمؤمنین(ع)، الغدیر، ج ۱، ص ۲۸۵٫

۲۲٫ قال على(ع): وهو… یوم الشاهد و المشهود، مصباح المتهجد، ص۷۰۰٫ امام صادق(ع): نام غدیر در زمین روز به گواهى گرفته شدگان (جمع مشهود) است. بحارالانوار، ج ۹۸، ص ۲۳۱٫

۲۳٫ قال على(ع): و هو… یوم العهد المعهود، مصباح المتهجد، ص ۷۰۰ .

۲۴٫ امام صادق(ع): نام غدیر در زمین، روز میثاق گرفته شده است، بحارالانوار، ج ۹۸، ص ۳۲۱٫

۲۵٫ امام رضا(ع): روزغدیر، روز زینت است، المراقبات، ص ۲۵۷٫

۲۶٫ قال الرضا(ع): یوم تقبل اعمال الشیعه، المراقبات، ص ۲۵۷٫

۲۷٫ قال على(ع): هذا … یوم الدلیل على الرواد (این، روز رهنمونى به رهنمایان است) مصباح المتهجد، ص ۷۰۰٫

۲۸٫ قال على(ع): هذا یوم الامن المأمون، مصباح‏المتهجد، ص ۷۰۰٫

۲۹٫ قال على(ع): هذا یوم ابلاء السرائر، مصباح المتهجد، ص ۷۰۰٫

۳۰٫ قال الصادق(ع): جعله عیدا لنا، بحارالانوار، ج ۹۸، ص ۳۰۰٫

۳۱٫ قال الصادق(ع): جعله عیدا … لموالینا و شیعتنا، بحارالانوار، ج ۹۸، ص ۳۰۰٫

۳۲٫ امام صادق(ع): روزغدیر، روزعبادت است. الغدیر، ج ۱ ، ص ۲۸۵٫

۳۳٫ قال الصادق(ع): انه الیوم الذى… تمت فیه النعمه، الغدیر، ج ۱، ص ۲۸۵٫

۳۴٫ قال على(ع): هذا یوم اظهارالمصون من المکنون، مصباح المجتهد، ص ۷۰۰٫

۳۵ قال على(ع): هذا یوم ابدى خفایا الصدور و مضمرات الامور، مصباح المتهجد، ص ۳۶۷٫ قال على(ع): هذا یوم النصوص على اهل الخصوص (این، روز تصریح برگزیدگان است) همان.

۳۷٫ قال الصادق(ع):هوالیوم الذى جعله لمحمد(ص) و آله(ع) ، المراقبات، ص ۲۵۷٫

۳۸٫ امام صادق(ع): روزغدیر، روز نماز است. الغدیر، ج ۱ ص ۲۸۵٫

۳۹٫ امام صادق(ع): روزغدیر، روز شکرگزارى است. الغدیر، ج ۱، ص ۲۸۵٫

۴۰٫ قال على(ع): و انزل على نبیه فى یوم الدرج ما بین له عن ارادته فى خلصائه (و خداوند در روز دوم، اراده خویش را در حق بندگان خاص و گزیدگان خود اظهار داشت) مصباح المتهجد، ص ۷۰۰٫ مقصود ازدرج ، درختان پر شاخ و برگى است که در سرزمین غدیر وجود داشت و حضرت در سایه آنها قرار گرفت و ولایت امیرمؤمنان(ع) را ابلاغ فرمود.

۴۱٫ این نام، معروفترین نام غدیر است که از مکان واقعه گرفته شده است.

۴۲٫ قال الصادق(ع): ذلک یوم صیام (روز غدیر، روز روزه ‏دارى است) بحارالانوار، ج ۹۸، ص ۳۲۳٫

۴۳٫ امام صادق(ع): روز غدیر، روز اطعام است. بحارالانوار، ج ۹۸، ص ۳۲۳٫

۴۴٫ قال الصادق(ع): انه یوم عید، بحارالانوار، ج ۹۸، ص ۲۹۸٫

۴۵٫ قال على(ع): هذا یوم الملأ الاعلى … (این روز عالم بالا است…) مصباح المتهجد، ص ۷۰۰٫

۴۶٫ قال الرضا(ع): هو الیوم الذى اکمل الله فیه الدین، المراقبات، ص ۲۵۷٫

۴۷٫ قال الصادق(ع): انه یوم فرح، الغدیر، ج ۱، ص ۲۸۶٫

۴۸٫ قال على(ع): و هو … یوم الایضاح عن المقام الصراح (روزغدیر، روز به صراحت سخن گفتن از مقام ناب است) مصباح المتهجد، ص ۷۰۰٫

۴۹٫ قال على(ع): و هو یوم تبیان العقود عن النفاق و الجحود (غدیر، روز باز کردن گره پیوند میان کفر و نفاق است) مصباح المتهجد، ص ۷۰۰٫

۵۰٫ امام صادق(ع): نام غدیر در زمین، روز بازخواست شدگان است. بحارالانوار، ج ۹۸، ص ۳۲۰٫

منبع:ماهنامه کوثر، شماره ۲

خورشید مدینه

اشاره:

جعفر بن محمد معروف به امام جعفر صادق(ع) (۸۳-۱۴۸ق) ششمین امام شیعیان امامی بعد از پدرش امام باقر(ع) و پنجمین امام اسماعیلیه است. او به مدت ۳۴ سال (۱۱۴ تا ۱۴۸ق) امامت شیعیان را بر عهده داشت که با خلافت پنج خلیفه آخر اموی یعنی از هشام بن عبدالملک به بعد و دو خلیفه نخست عباسی سفاح و منصور دوانیقی هم‌زمان بود. امام صادق(ع) به جهت ضعف حکومت اموی، فعالیت علمی بسیار بیشتری نسبت به دیگر امامان شیعه داشت. شمار شاگردان و راویان او را ۴۰۰۰ نفر دانسته‌اند. بیشتر روایات اهل بیت(ع)، از امام صادق(ع) است و از این‌رو مذهب شیعه امامی را مذهب جعفری نیز می‌خوانند.

به یاد بحر حقایق، حضرت صادق(ع)

زبان رساى اسلام بود و مبین شریعت مصطفى(ص).

با سخنانى حکیمانه، منطقى استوار، علمى سرشار، برگزیده روزگاربه شمار مى‏آمد و… بنده شایسته پروردگار.

در سالهاى سیاهى که ابرهاى سلطه امویان، آسمان جهان اسلام راتاریک کرده بود و در سالهایى تیره‏تر، که حکومت عباسیان،مسلمانان را به تیرگى نشانده بود.

او خورشید مدینه دین و دانش بود.

در میان این دو فصل سیاه و سرد و ابرآلود، چند صباحى که خورشیدوجودش از افق مکتب و مذهب تابید، اسلام و قرآن را جان بخشید.

او آبیارى نهال حق کرد تا این بذر ایمان پاگرفت و در افق‏اندیشه‏ها تابان شد.

دین به نام او زنده گشت.

درخت علم، در بوستان کلامش رویید و به برگ و بارنشست.

گلشن فضل، از چشمه دانش او سیراب شد.

کتاب فقه، با «الفباى صادقى‏» نگاشته گشت.

وقتى چشمه فضل و فقه و علم و کمال او مى‏جوشید، حسودان و عنودان‏زبان به طعن مى‏گشودند و تیغ دشمنى بر مى‏کشیدند و پاى خصومت پیش‏مى‏گذاشتند.

ولى… کدام دانشور را مى‏توان شناخت و نام برد که از گنج دانش‏حضرت صادق(ع) بهره نبرده باشد؟

و کدام معلم را مى‏توان یافت که به اندازه او، تربیت‏یافته درمکتب عترت داشته باشد؟

حوزه‏هاى علمیه، نقش شاگردى او را به سردرهاى خویش نوشته‏اند.

فقیهان دین مدار، خوشه چین حدیث و حکمت صادقی‏اند.

آن چهار هزار گوش حکمت نیوش، که از زبان این حجت‏خدا حدیث‏مى‏شنیدند و آن چهار هزار زبان و قلم که به گفتن و نوشتن و ثبت‏و نشر حقایق دین از زبان او مى‏پرداختند، هرکدام منشورى بودندکه آن نورهاى تابان را در رواق اندیشه‏هاى بشرى مى‏تاباندند و آن‏معارف ناب و والا را از عرش بلند «علم لدنى‏» حضرتش، بر فرش‏کتابها و دفترها فرود مى‏آوردند.

خوشا به حال آن چهار هزار حکمت‏آموز محضرش!

آنان، همچون نسیمى خوشبوى، از کوى معارف او گذشته، در پهنه‏قلمرو اسلام، جوهره دین را پخش مى‏کردند و «قال الصادق‏» گویان،کام تشنگان معرفت را عطر آگین مى‏ساختند.

عصرى بود که بدعت گذاران و دین ستیزان، در قالبهاى مختلف به‏تحریف چهره آیین محمدى(ص) مى‏پرداختند.

امام صادق(ص) بود که خورشید گون مى‏تابید و آن اوهام و خرافات وتحریفات را مى‏زدود.

درود بر سلسله نورانى راویان احادیث،

آنان که حلقه‏اى از «تعبد» و «اطاعت‏» برگردن داشتند و برگرد«آل الله‏»، پروانه وار مى‏چرخیدند و خوشه چین محضر آن انوارتابناک مى‏شدند، تا جهان در ظلمت نماند و بشریت از این کوثر ناب‏و زلال، محروم نباشد.

ابان بن تغلب‏ها، هشام‏ها، مؤمن طاق‏ها، جمیل بن دراج‏ها،ابوبصیرها، زراره‏ها، سماعه‏ها، عمارساباطی‏ها، جابربن حیان‏ها،مفضل‏ها، صفوان‏ها و… صدها ستاره فروزان، هریک در فروغ گستری‏مکتب امام صادق(ع)، نقشى عظیم داشتند و حاملان و وارثان وراویان و ناشران آن علوم بودند.

سیراب شدگانى بودند از این زمزم جوشان!

باده نوشانى بودند از این ساغر کوثر گون!

آنان، کام دل را با حلاوت «مکتب عترت‏» آشنا ساخته بودند و ازپیشوایان دین، بویژه از صادق آل محمد، نه تنها علم، که عمل هم‏مى‏آموختند و نه تنها دانش، که عصاره دین را از زبان اومى‏گرفتند.

امروز، بام و در کشورما، «صادقیه‏» است.

اینک، در کشور امام صادق(ع)، فرهنگ اهل‏بیت علیهم السلام ، ساری‏و جارى است.

امروز، هرجا که شیعه‏اى است، جعفرى است.

و هرجا که حوزه‏اى است، صادقى است!…

منبع :کوثر ، تیر ۱۳۷۹، شماره ۴۰

جواد محدثى

مراحل شکل گیرى قیام خونین سیدالشهداء (علیه السلام) ‏

اشاره:

 قیام سرخ سید الشهداء (علیه السلام) سرچشمه خیرات و برکات فراوانى در طول تاریخ براى بشریت و به ویژه مسلمانان و شیعیان بوده است. این برکات پس از این نیز ادامه خواهد داشت. قیامى که بزرگ ترین مانع، بر سر راه ستمگران و ظالمان بوده و خواب راحت را از چشمان آنان ربوده است. ظلم ستیزى حسین بن على (علیه السلام) امرى نیست که بتوان آن را انکار کرد یا مخفى نگاه داشت. آنچه بیش از همه باعث شده فرمانروایان ستمگر همواره از پى گیرى و سرمشق گیرى مردمان از راه آن حضرت در هراس باشند، همین ظلم ستیزى مى باشد که پیام اصلى حرکت اصلاح طلبى حسین (علیه السلام) بوده است.

در این میان، آشنایى با قیام امام حسین (علیه السلام) و شناخت هر چه بیشتر ابعاد آن، ما را در بهره گیرى بیشتر و بهتر از آن حرکت نورانى یارى مى نماید و راه آن حضرت را روشن تر و پُر رهروتر مى سازد. جاى بسى شکر و سپاس است که در این موضوع، تاکنون آثار کوچک و بزرگ فراوانى از نویسندگان و اندیشمندان بر جاى مانده است و تلاش در راه گسترش معرفت و شناخت تمامى زوایا و جوانب قیام عاشورا همچنان ادامه دارد; و صد البته این مسئله، هنوز بررسى و مداقه بیشترى را مى طلبد; چرا که نیاز امروز جوامع بشرى به آشنایى با تفکر سیدالشهدا (علیه السلام) و راهى که او براى آن از همه چیز خود گذشت بیش از هر زمان دیگرى احساس مى شود. از راههاى شناخت بهتر حرکت اصلاحى امام حسین (علیه السلام) بررسى مراحل حرکت آن حضرت از آغاز تا پایان است. این نوع تقسیم بندى، مصلحان و ظلم ستیزان را یارى مى کند تا در حرکتهاى اصلاحى و ظلم ستیزانه خود، درس بهترى از قیام سیدالشهداء (علیه السلام) بگیرند و البته از این رهگذر، پاسخ برخى شبهات نیز روشن خواهد شد. بررسى دقیق وقایعى که از زمان مرگ معاویه رخ داد و نیز دقت در چگونگى عملکرد حسین (علیه السلام) و سخنان آن حضرت و زمینه سازیهایى که براى برپایى حرکتى اصلاح طلبانه و بدعت زدایانه انجام داد، ما را به این نتیجه رهنمون مى سازد که قیام امام حسین (علیه السلام) را مى توان به سه مرحله تقسیم کرد: ـ اعلام مخالفت با حکومت یزید ـ ارشاد عمومى ـ قیام مسلحانه. الف ـ اعلام مخالفت با حکومت یزید در این بخش در پى آن هستیم تا به سه پرسش پاسخ دهیم: پرسش نخست: چرا یزید برخلاف پدرش معاویه بر بیعت امام حسین (علیه السلام) پافشارى مى کرد؟ معاویه به صلح امام حسن (علیه السلام) راضى شد; اما فرزندش یزید تنها به بیعت از سوى امام حسین (علیه السلام) رضایت مى داد و امام را در میان انتخاب دو راه یعنى «بیعت» و یا «مرگ» مخیر گذاشته در نامه اش به ولید بن عتبه والى مدینه چنین آورده بود: «اذا اتاک کتابى هذا فأحضر الحسین بن على و عبداللّه بن الزبیر فخذهما بالبیعه فإن امتنعا فاضرب اعناقهما و ابعث الىّ برؤوسهما.»[۱] «هنگامى که نامه ام به دستت رسید حسین بن على و عبداللّه بن زبیر را حاضر کن و از آن دو بیعت بگیر، پس اگر از بیعت نمودن خوددارى کردند گردنهاى آنان را بزن و سرهایشان را براى من بفرست.» به نظر مى رسد توجه به جایگاه اجتماعى امام حسن (علیه السلام) در برابر معاویه و جایگاه اجتماعى سید الشهدا (علیه السلام) در برابر یزید، پاسخ این پرسش را به مقدار بسیارى روشن مى سازد. پس از شهادت امام على بن ابى طالب (علیه السلام) مردم با امام حسن ـ(علیه السلام) بیعت کردند[۲] و آن حضرت، به عنوان خلیفه مسلمین، بر مسند خلافت نشست، و همه مسلمانان در قلمرو اسلامى، از حجاز و یمن گرفته تا عراق، تحت امر امام مجتبى (علیه السلام) درآمدند و تنها شام و مصر بود که در زمان امام على (علیه السلام) نیز از تحت حاکمیت آن حضرت خارج شده و در اختیار معاویه و عمرو بن عاص درآمده بود. همین امر باعث بروز جنگ طولانى صفین و درگیرى شدید میان لشکریان امام على (علیه السلام) و معاویه شده بود. معاویه در مقابل امیرالمؤمنین (علیه السلام) از موضع ضعیف ترى برخوردار بود; زیرا آن حضرت در نظر مردمِ سراسر قلمرو اسلامى، خلیفه مسلمانان شناخته شده بود، در حالى که معاویه، والى متمرد و سرکش به شمار مى رفت. پس از شهادت على (علیه السلام) و به خلافت رسیدن امام حسن (علیه السلام) باز هم همان وضعیت باقى ماند; یعنى معاویه هنوز در تمامى بلاد، حتى در شام، به عنوان یکى از والیان خلیفه و دولت مرکزى که مقر آن در کوفه بود شناخته مى شد و هیچ کس او را خلیفه قلمداد نمى کرد; اما شامیان بر اثر تبلیغات انحرافى معاویه، چون او را صاحب حق مى دانستند، در برابر حکومت مرکزى، از او حمایت مى کردند. براى یک فرماندار یاغى که خلیفه مسلمین را در مقابل خود مى دید، چیزى که بیش از همه اهمیت داشت، استحکام بخشیدن به مقر حکومتى خویش و نگهدارى منطقه تحت سلطه اش بود. گسترش سلطه خلیفه و خلع نمودن او از مقامش از اولویتهاى بعدى به شمار مى رفت که پرداختن به آن، تنها در صورت احساس توانمندى و فراهم آمدن شرایط ممکن بود. در چنین شرایطى وادار کردن خلیفه به کناره گرفتن از قدرت و تسلیم حکومت و امارت به او، حتى به نام صلح، بزرگ ترین فتح و پیروزى به شمار مى رفت، و معاویه اگر مى توانست امام حسن مجتبى (علیه السلام) را به پذیرش صلح و کناره گیرى از قدرت وادار نماید، به بزرگ ترین پیروزى و بالاترین افتخار در نظر مردم خود، نائل آمده بود. بنابراین در آغاز راه، درخواست بیعت از رقیبى که از هر نظر، از جایگاه برترى برخوردار بود، نه تنها هیچ فایده اى به دنبال نداشت، بلکه امام (علیه السلام) و پیروانش را در نابود کردن مخالفان مصمم تر مى ساخت;[۳] اما به تسلیم واداشتن او و صلح کردن با او، خود برترین نتیجه اى بود که مى توان در این مبارزه به آن اندیشید و رقیب را در صورت احساس ضعف به تفکر واداشت. از این رو پس از آنکه سپاه پیشتاز امام حسن مجتبى (علیه السلام) به فرماندهى عبیدالله بن عباس در منطقه «مسکن»، یعنى نقطه تلاقى دو لشکرِ متخاصم مستقر شد، معاویه دست به کار شد و شایعه صلح امام حسن (علیه السلام) با خود را در میان آنان رواج داد، و نیز در میان لشکریان پشتیبان شایعه کرد که قیس بن سعد، یعنى فرمانده سپاه پیشتازِ امام، با معاویه از در صلح وارد شده و از جنگ و خونریزى و برادرکشى منصرف شده است.[۴] با این توضیحات، به خوبى مى توان تفاوت موقعیت امام حسین (علیه السلام) با برادر بزرگوارش امام مجتبى (علیه السلام) و نیز تفاوت شرایط معاویه با شرایط یزید را درک کرد; زیرا برخلاف معاویه که در زمان امام على (علیه السلام) و نیز قبل از کناره گیرى امام حسن (علیه السلام) از جایگاه متزلزلى برخوردار بود و هیچ کس او را به عنوان خلیفه رسمى مسلمانان نمى شناخت، یزید عملاً بر مسند خلافت نشست و اختیارات و لوازم آن را در اختیار داشت و والیان و حاکمان تمام بلاد را عزل و نصب مى کرد. همچنین نیروهاى نظامى در همه ولایات تحت امر او بوده و در یک کلام تمام لوازم حکومت بر جامعه را در اختیار داشته، مردم نیز در قلمرو اسلامى او را به عنوان خلیفه مسلمین ـ هر چند خلیفه اى جائر و غاصب ـ مى شناختند. چنین تفاوتى در حسنین ـ علیهما السلام ـ نیز وجود داشت; زیرا امام حسن (علیه السلام) رسماً خلیفه مسلمانان بود و تمام اختیارات و لوازم یک خلیفه را نیز دارا بود; در مقابل، امام حسین (علیه السلام) تنها به عنوان یک شهروند مطرح بوده و هیچ مسئولیت اجرایى بر عهده نداشت. حسین (علیه السلام) از نفوذ فوق العاده اى در میان مردم برخوردار بود و به آن حضرت بیش از هر شخص دیگرى احترام گذاشته مى شد; اما یزید او را تنها شهروندى که از قدرت نظامى بالفعل برخوردار نیست مى دانست و مردم نیز توان مقابله با حکومت یزید را در امام حسین (علیه السلام) مشاهده نمى کردند; حکومتى که پایه هایش در مدت بیست سال امارت معاویه بر شامیان و بیست سال حکومت و خلافت بر همه قلمرو اسلامى به خوبى پابرجا و مستحکم شده بود. با توجه به آنچه گذشت مى توان حدس زد که چرا براى یزید، گرفتن بیعت از امام حسین (علیه السلام) بسیار مهم به شمار مى رفت و او در برابر امام کوتاه نمى آمد; بدیهى است که براى او صلح با سیدالشهداء (علیه السلام) اصلاً تصور نمى پذیرفت. براى یزید صلح با کسى که از قدرت نظامى برخوردار نبود و هیچ یک از شهرها و ولایات را در تصرف خود نداشت بى معنا، و سخن گفتن از صلح، آن هم از سوى او که عنوان خلیفه مسلمانان را با خود یدک مى کشید و در اوج غرور و تکبر به سر مى برد، امرى محال به نظر مى رسید. از این رو یزید تنها به سه مسئله مى توانست بیندیشد: «بیعت امام»، «خویشتن دارى و صبر در مقابل بیعت نکردن امام» و «برخورد قاطع و مقابله شدید با امام». اما گزینه نخست از سوى سیدالشهدا (علیه السلام) امکان پذیر نبود; زیرا آن حضرت، هم به سبب شخصیت خود و هم به دلیل خطر بزرگى که با خلافت یزید، متوجه احکام اسلام و سنت پیامبر شده بود، هرگز زیر بار بیعت با او نمى رفت. این مسئله را نیز بارها اعلام کرده بود و علل آن به تفصیل در همین مقاله خواهد آمد. امام حسین (علیه السلام) خلافت یزید را هرگز به رسمیت نمى شناخت و از این رو بیعت با یزید تحقق خارجى نمى یافت. اما یزید نیز نمى توانست از کنار بیعت نکردن حسین (علیه السلام) به راحتى بگذرد و با آن از در مسامحه وارد شود; زیرا او در آغاز حکومت خود، یعنى در یکى از بحرانى ترین زمانهاى دوران حکومت خویش به سر مى برد; هنوز تمامى بلاد سرسپردگى و تبعیت خود را نسبت به او اعلام نکرده بودند و احتمال مخالفت و آشوب، بویژه از ناحیه عراق و حجاز، به شدت وجود داشت. بنابراین مسامحه با حسین (علیه السلام) تبعات خطرناکى براى حکومت نوپاى او به بار مى آورد که مى توان برخى از آنها را حدس زد: ۱ـ مسامحه و مدارا با حسین (علیه السلام) از سوى یزید، در حقیقت به معناى پذیرش فضیلت و برترى امام و عدم صلاحیت خود براى تصدى منصب خلافت به شمار مى رفت. ۲ـ با پذیرفتن عدم بیعت آن حضرت، بقیه مخالفان نیز به بیعت نکردن با او به طمع مى افتادند و در نتیجه یزید خود، زمینه بروز آشوب و قیام را در تمامى بلاد فراهم مى آورد. ۳ـ یزید با مدارا و مسامحه در برابر به رسمیت نشناختن خلافتش از سوى حسین بن على (علیه السلام) در واقع خود را تحقیر کرده و بى کفایتى خود را به اثبات مى رساند; زیرا همان گونه که گذشت امام حسین (علیه السلام) بالفعل هیچ قدرتى در اختیار نداشت و براى حکومت یزید بیش از یک شهروند نبود; پس عدم توانایى خلیفه مسلمین در وادار کردن یک شهروند به تمکین در مقابل حکومت مرکزى از نظر عوام، بى لیاقتى و بى کفایتى او را به اثبات مى رساند. همچنین او به خوبى مى دانست که مخالفت امام با او تنها به عدم بیعت خلاصه نمى شد و باید منتظر عواقب بعدى آن نیز مى بود; عواقبى همچون رو به رو شدن با صد هزار شمشیر اهل حجاز و عراق، آن گونه که پدرش معاویه تجربه کرده و خطر آن را به او گوشزد نموده بود. بنابراین تنها گزینه سوم، یعنى مقابله با آن حضرت باقى مى ماند که باید به گونه اى محقق مى شد. البته خامى، خیره سرى و غرور بیش از حد یزید و عُمّالش ـ بویژه عبیداللّه بن زیاد ـ باعث شد که شدیدترین، خَشِن ترین و وحشیانه ترین نوع مقابله با خاندان پیامبر ـ صلى الله علیه وآله وسلم ـ را برگزینند و براى مقابله با حضرت از همه درنده خویى و وحشى گرى خود استفاده نمایند. بنابر آنچه گذشت، صلح با امام حسن (علیه السلام) براى معاویه پیروزى غرورانگیزى به شمار مى رفت.[۵] اما تنها چیزى که مى توانست غرور یزید را حفظ کرده مانع از تحقیر او شود و دولت او را از مواجه شدن با قیامها و مخالفتهاى جدى در امان دارد، بیعت گرفتن از مردم، بویژه مخالفان و حسین بن على (علیه السلام) بود. پرسش دوم: چرا امام حسین (علیه السلام) به بیعت با یزید راضى نشد؟ آیا وضعیت او از امام مجتبى (علیه السلام) در جامعه بهتر بود و از موقعیت اجتماعى بهتر و قدرت نظامى بالاترى برخوردار بود؟! و آیا مردم در زمان او نسبت به خاندان پیامبر ارادت بیشترى از خود نشان مى دادند؟ یا اینکه وضعیت جامعه مسلمانان و احکام شریعت محمدى در آن زمان به قدرى اسف بار بود که دیگر سکوت و بردبارى ـ حتى به قیمت ریخته شدن خون برترین انسانها و به اسارت رفتن شریف ترین خاندانها ـ به مصلحت نبود. در پاسخ به این پرسشها باید به این نکته توجه کرد که امام مجتبى و سیدالشهداء (علیهماالسلام) حکومت معاویه را بالاترین مصیبت و فتنه براى مسلمانان مى دانستند; زیرا وضعیت اسف بار شیعیان در زمان معاویه و نیز پایمال شدن حقوق مسلمانان و بى توجهى به احکام شریعت محمدى ـ صلى الله علیه وآله وسلم ـ و رواج انواع بدعتها، وضعیت جامعه را به قدرى دردناک کرده بود که قیام براى اصلاح جامعه و علیه بانیان و مسببان آن را لازم و ضرورى مى نمود[۶] و تنها وجود موانعى چند، باعث شده بود که ایشان در زمان معاویه سکوت اختیار کرده، از مبارزه مسلحانه صرف نظر نمایند; اما با روى کار آمدن یزید، در واقع دیگر چیزى از اسلام باقى نمى ماند تا سکوت و صبر و تحمل سیدالشهداء (علیه السلام) توجیه پذیر باشد. یزید جوانى بود عیاش، شرابخوار، زناکار، حیوان باز و تارک نماز. او از ارتکاب انواع محرمات و گناهان کبیره پروایى نداشت[۷] و از همه بدتر بر پوشاندن و پنهان کردن چنین اعمال و رفتار نامشروعى نیز نمى کوشید. با این اوصاف، جانشینى پیامبر و در دست گرفتن رهبرى جامعه اسلامى توسط او، براى هیچ مسلمان دردمندى، به ویژه حسین (علیه السلام) تحمل پذیر نبود. از این رو از کلام امام (علیه السلام) مى توان به دو عامل مهم براى بیعت نکردن آن حضرت با یزید دست یافت: ۱ـ تفاوت اساسى و بى شمار شخصیت امام حسین (علیه السلام) با یزید همان گونه که گذشت، شخصیت شیطانى یزید که نه تنها از اسلام، بلکه از انسانیت بویى نبرده بود با شخصیتى چون حسین (علیه السلام) فرزند على (علیه السلام) و فاطمه ـ سلام الله علیها ـ و نوه پیامبر اکرم ـ صلى الله علیه وآله وسلم ـ و چراغ هدایت بشر و حجت خدا بر روى زمین، مقایسه پذیر نبود. از این رو امام حسین (علیه السلام) در اولین اظهار نظر خود در خانه ولید، این مسئله را پیش کشید و این گونه بیان فرمود: «ایها الامیر انّا اهل بیت النبوّه و معدن الرساله و مختلف الملائکه و محل الرحمه بنافتح اللّه و بناختم و یزید رجل فاسق شارب الخمر قاتل النفس المحرمه معلن بالفسق و مثلى لا یباع مثله.»[۸] «اى امیر، ما خاندان پیامبر و معدن رسالتیم، خاندان ماست که محل نزول فرشتگان الهى و محل نزول رحمت خداست، خداوند اسلام را با خاندان ما آغاز کرد و با خاندان ما به پیش برد و حال آنکه یزید مردى زشت کردار، شرابخوار، قاتل انسان بى گناه و آشکار کننده و تظاهر کننده به فسق است. بنابراین کسى مانند من با کسى مانند او بیعت نخواهد کرد.» یا در پاسخ به عبداللّه بن زبیر مى فرماید: «انظر یا ابابکر انّى ابایع لیزید و یزید رجل فاسق معلن الفسق یشرب الخمر و یلعب بالکلاب و الفهود و یبغض بقیه آل الرسول؟! لا واللّه لا یکون ذلک ابداً.»[۹] «اى ابوبکر، ببین آیا من با یزید بیعت کنم در حالى که او مردى زشت کردار است، به فسق و فجور تظاهر مى کند، شراب مى خورد و با سگها و میمونها بازى مى کند و نسبت به بازماندگان خاندان پیامبر بغض مىورزد؟! نه به خدا سوگند هرگز چنین اتفاقى نخواهد افتاد.» و نیز در پاسخ مروان که از آن حضرت مى خواست با یزید بیعت کند، فرمود: «ویلک یا مروان! الیک عنّى فانّک رجس و انا اهل بیت الطّهاره الذین انزل اللّه عز و جلّ على نبیّه محمد ـ صلى الله علیه وآله وسلم ـ فقال انّما یرید اللّه لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهّرکم تطهیراً.»[۱۰] «واى بر تو اى مروان! همانا تو پلیدى و ما خاندان پاکى هستیم; کسانى که خداوند متعال بر پیامبرش محمد ـ صلى الله علیه وآله وسلم ـ درباره آنان فرموده است: همانا خداوند خواسته است که رجس و پلیدى را از شما اهل بیت بزداید و شما را پاک گرداند.» بنابراین امام با پیش کشیدن مسئله شخصیت و جایگاه رفیع معنوى و خانوادگى خود و مقایسه آن با شخصیت فرومایه یزید، مسئله بیعت با او را به کلى منتفى دانست و سخن آخر را در همان آغاز با صراحت و روشنى بیان فرمود. خطر یزید براى اسلام انحراف هاى فراوانى در طول بیش از ۲۰ سال حکومت معاویه در جامعه رخ داده بود; قاعدتاً باید خلیفه بعدى درصدد اصلاح آن امور بر مى آمد; اما در چنین وضعیتى فردى بر مسند خلافت مى نشیند که نه تنها اصلاحگر نیست، بلکه از فاسدترین مردمان بوده، آشکارا مرتکب انواع جنایات و محرمات مى شود و از حرمت شکنى و پایمال کردن حریم شریعت و سنت ابایى ندارد. در چنین فضایى چه امیدى به حکومت اسلامى و آینده آن مى توان داشت؟! آیا آینده اى تاریک و وحشتناک در انتظار مسلمانان و دین اسلام نبود؟! آیا اگر حسین بن على (علیه السلام) صبر مى کرد و سر به زیر مى انداخت، ممکن بود که بتوان در آینده به برقرارى احکام اسلام در جامعه اسلامى امیدوار بود؟! سیدالشهداء (علیه السلام) در پاسخ به مروان که از آن حضرت، بیعت با یزید را مطالبه مى نمود، این پرسشها را با یک جمله پاسخ گفته و فرموده است: «انّا للّه و انّا الیه راجعون و على الاسلام والسلام اذ قد بلیت الأمّه براع مثل یزید.»[۱۱] «همه از خداییم و به سوى او باز خواهیم گشت و باید با اسلام وداع کنیم زیرا امت به حاکمى مانند یزید مبتلا شده است.» امام (علیه السلام) با کلمه استرجاع، اوج مصیبت وارده بر اسلام و مسلمین را بیان داشته، سپس مى فرماید: و على الاسلام و السلام. این جمله به معنى آن است که اگر یزید، پیشواى مسلمانان شود، باید با اسلام وداع کرد; زیرا دیگر اثرى از آن باقى نخواهد ماند. پس اگر مسلمانى احساس خطر کند، باید براى نجات دین که چراغ هدایت و راهنماى بشر است، بپا خیزد و از تعلل و سستى دست بردارد. البته امام حسین (علیه السلام) چون امام و پیشواى راستین مسلمانان و نگهبان شریعت محمدى است، از هر انسان دیگرى براى این امر، یعنى مخالفت با خلیفه بى کفایتى چون یزید و محافظت از احکام و شریعت اسلام مقدم تر است; آن حضرت خود تصریح مى فرماید: «الا و ان هؤلاء قد لزموا طاعه الشیطان و ترکوا طاعه الرحمن و اظهروا الفساد و عطلوا الحدود و استأثروا بالفیىء و احلّوا حرام اللّه و حرّموا حلاله و اَنا اَحق من غیر.»[۱۲] «آگاه باشید که این گروه پیروى از شیطان را برگزیدند و از فرمانبردارى خدا سر برتافتند، فساد را آشکار کرده، حدود الهى را تعطیل نمودند. فیىء را (که مختص به رسول خدا و خاندان او بود) به تصرف خود درآوردند، حرام خدا را حلال و حلال خدا را حرام نمودند و من از غیر خودم سزاوارتر (به ولایت و سرپرستى امت) هستم.» از این رو امام حسین (علیه السلام) براى محافظت از دین پیامبر خاتم و زدودن هرگونه انحراف و بدعت و نیز براى نجات و رهایى امت از نادانى و جهالت در مبارزه با سردمدار جبهه باطل پیش قدم شد و با جملات و ارشادات فراوان خود، تلاش نمود تا مسلمانان خفته را از خواب غفلت بیدار کند و در این راه با خود همراه سازد. پرسش سوم: آیا امام حسین (علیه السلام) تا هنگام شهادت از بیعت با یزید خوددارى نمود یا اینکه در روزهاى آخر بیعت را پذیرفت; اما لشکریان عبیدالله بن زیاد از او نپذیرفتند؟ با بیان دو عامل مهم از عوامل بیعت نکردن امام با یزید، مى توان به خوبى به پاسخ این پرسش دست یافت; زیرا با گذشت چند ماه از آغاز قیام، نه شخصیت سیدالشهداء (علیه السلام) تغییرى کرد و نه یزید انسان دیگرى شده بود. همچنین نه امام حسین (علیه السلام) دست از تلاش براى رسیدن به اهداف مقدسى که در نظر داشت کشیده بود و نه یزید از عناد و دشمنى با دین خدا و اولیاى او دست برداشته بود. پس در واقع حسین (علیه السلام) به همان دو دلیل نمى توانست حتى تا هنگام مرگ سرخش بیعت را پذیرا باشد. البته با توجه به برخى از جملات امام که در اواخر حرکت اصلاح طلبانه خویش بیان داشته نیز مى توان به این نکته رسید. از جمله آنها، سخن آن حضرت با اصحاب و یاران خود در منزل ثعلبیه است که پس از خبر شهادت مسلم و عبداللّه بن یقطر ایراد فرمود: «ایّها الناس … و قد خذلتنا شیعتنا و قُتِل مسلم و هانى و قیس بن مسهر و عبداللّه بن یقطر، فمن اراد منکم الانصراف فلینصرف.»[۱۳] «اى مردم آگاه باشید، همانا پیروان و شیعیان ما، ما را خوار کردند و مُسلِم، هانى و قیس بن مسهّر و عبدالله بن یقطر به شهادت رسیدند، پس هر کس از همراهى ما پشیمان شده مى تواند بازگردد.» اجازه ترخیص اصحاب از سوى امام و این عبارت که هر کس قصد بازگشت دارد بازگردد به این معناست که اگر شما مى خواهید برگردید، اما بدانید که ما باز نمى گردیم و تا پایان ادامه خواهیم داد. این بدان معناست که حسین (علیه السلام) هرگز زیر بار بیعت با یزید نخواهد رفت. بنابراین اگر امام حسین (علیه السلام) تصمیم داشت در صورت احساس خطر، بیعت نماید، لزومى نداشت تا لشکریان خود را مرخص نموده، از آنان بخواهد که در صورت تمایل بروند. نیز در یکى از جملات امام به فردى که آن حضرت را از رفتن به کوفه برحذر مى داشت، این گونه آمده است: «فان نزل القضاء بما نحب فنحمد اللّه على نعمائه … و ان حال القضاء دون الرّجاء فلم یتعدّ من کان الحقّ نیّته و التقوى سریرته.»[۱۴] «اگر قضاى الهى براساس آنچه ما دوست داریم محقق شود او را به خاطر نعمتهایش سپاس مى گوئیم، و اگر برخلاف آنچه ما امیدواریم رُخ دهد، آن کسى که نیتش پیروى از حق بوده و پرهیزکارى و تقوا را پیشه خود ساخته است تجاوزکار نخواهد بود.» این جمله نیز به خوبى گویاى آن است که امام حرکت خود را ادامه مى دهد و هرگز تسلیم نمى شود و بیعت نمى کند، حال یا در این حرکت پیروز مى شود یا شکست مى خورد که در هر حالت، یکى از دو نیکویى را درک کرده و چون نیتش جانبدارى از حق و حقیقت است، هیچ گاه تجاوزکار نخواهد بود. امام نمى گوید اکنون به حرکت خود ادامه مى دهیم و هر جا دیدیم که بن بست است تسلیم مى شویم و بیعت مى کنیم; بلکه از تداوم حرکت ـ حتى تا زمانى که به آنچه امیدوارند (پیروزى) نائل نشوند ـ سخن مى گوید. سرانجام در آخرین لحظات عمر شریفش باز هم با صلابت تمام مى فرماید: «الا انّ الدّعى ابن الدعى قد ترکنى بین السّله و الذلّه و هیهات ذلک منى هیهات منا الذلّه.»[۱۵] «آگاه باشید که این حرامزاده فرزند حرامزاده (عبیدالله) مرا بین انتخاب خوارى و ذلت یا کشته شدن مخیّر گذاشته است ـ غافل از آنکه نمى داند ـ هرگز ذلت و خوارى را بر نخواهم گزید; زیرا خوارى و ذلت از خاندان رسالت به دور است.» بدیهى است که ذلت در اینجا، تسلیم شدن به عبیداللّه بن زیاد و پذیرش بیعت با یزید بود که امام هرگز زیر بار آن نرفت. ب ـ ارشاد عمومى پس از برداشتن نخستین گام، یعنى پرهیز از بیعت با یزید، نوبت به گام بعدى، یعنى ارشاد امت مسلمان مى رسید: ارشاد نسبت به وضعیت نگران کننده و بحرانى جامعه اسلامى، و پایمال شدن احکام و حدود الهى و سنت پیامبر و نیز خطرهاى ناشى از به خلافت رسیدن یزید که جامعه اسلامى را تهدید مى کرد. به همین منظور، حسین بن على (علیه السلام) از همان آغاز که اعلام کرد با یزید بیعت نخواهد کرد، حرکت ارشادى خود را نیز آغاز نمود و در هر فرصتى که پیش مى آمد، اطرافیان خود و مردم را نسبت به مصیبتهاى وارد شده بر پیکره دین اسلام و جامعه اسلامى آگاه مى ساخت و با کنایه و صراحت از آنان دعوت مى کرد تا او را یارى کرده، براى محافظت از کیان اسلام علیه یزید قیام کنند و براى بازگرداندن خلافت به جایگاه اصلى خود، یعنى خاندان اهل بیت ـ علیهم السلام ـ همدل و هم پیمان شوند. از این رو در نخستین اقدام خود، وصیت نامه اى نوشت و به برادرش محمد حنفیه سپرد و در آنجا به مسئله امر به معروف و نهى از منکر که نقش ارشادى و هدایت جامعه را دارد، اشاره نمود. «… انّما خرجتُ لطلب الاصلاح فى أمّه جدّى ارید اَن آمُر بالمعروف و انهى عن المنکر.»[۱۶] «… همانا خروج کردم زیرا خواستار اصلاح در امت جدم بودم و امر به معروف و نهى از منکر را قصد نمودم.» سیدالشهداء (علیه السلام) در پاسخ به نامه هاى کوفیان و براى ارشاد بیشتر آنها چنین آورد: «فقوموا مع ابن عمّى و بایعوه و انصروه و لا تخذلوه فلعمرى لیس الإمام العامل بالکتاب و العادل بالقسط کالّذى یحکم بغیر الحقّ و لا یهدى و لا یهتدى.»[۱۷] «پس با پسرعمویم به پا خیزید و با او بیعت کنید و یارى اش نمایید و او را تنها و خفیف نگردانید. به خدا سوگند امامى که به کتاب خدا عمل مى کند و به عدل و داد حکم مى نماید هرگز مانند کسى نیست که به غیر حق حکم کرده، نه خود هدایت شده و نه امت را هدایت و راهنمایى تواند کرد.» این جمله کنایه از آن است که کسى که امروز در مسند خلافت است، عادل نیست و به عدل و داد رفتار نمى کند. او نه خودش هدایت شده، نه توانایى هدایت جامعه را دارد. نیز در نامه خود به بزرگان بصره نوشت: «و انا اَدعوکم الى کتاب اللّه و سنّه نبیه ـ صلى الله علیه وآله وسلم ـ فان السّنه قد امیتت و ان البدعه قد احییت و ان تسمعوا قولى و تطیعوا امرى أهدکم الى سبیل الرشاد.»[۱۸] «من شما را به سوى کتاب خدا و سنت پیامبرش فرا مى خوانم، ـ به راستى که در این زمان ـ سنت رسول خدا از بین رفته و بدعت جاى آن را گرفته است. بنابراین اگر سخنانم را شنوا باشید و فرمانم را اطاعت کنید شما را به سوى راه رشد و سعادت هدایت و راهنمایى مى کنم.» امام در نامه اى دیگر خطاب به کوفیان نوشت: «فقد علمتم انّ رسول اللّه ـ صلى الله علیه وآله وسلم ـ قد قال فى حیاته: من رأى سلطاناً جائراً مستحلاّ لحرم اللّه ناکِثاً لعهداللّه مخالفاً لسنه رسول اللّه یعمل فى عباداللّه بالاثم و العدوان ثم لم یغیّر بقول و لا فعل کان حقیقاً على اللّه اَنْ یدخله مدخله و قد علمتم ان هؤلاء القوم قد لزموا طاعه الشیطان و تولّوا عن طاعه الرحمن و اظهروا الفساد و عطلوا الحدود و استأثروا بالفیىء و اَحَلّوا حرام اللّه و حرموا حلاله و انّى احق بهذا الامر لقرابتى من رسول اللّه ـ صلى الله علیه وآله وسلم ـ .»[۱۹] «شما مى دانید که پیامبر خدا در زمان حیات خود فرمود: هر کس سلطان بدکارى را ببیند که حرام خدا را حلال مى کند، عهد خدا را مى شکند، مخالف سنت رسول خدا عمل کرده به گناه و دشمنى در میان آنان رفتار مى کند، آن گاه با گفتار و کردار خود با آن سلطان به مخالفت برنخیزد خداوند او را نیز به همان جایى داخل مى سازد که آن سلطان ستمگر را داخل مى سازد ـ یعنى جهنم ـ و شما آگاهید که این قوم ـ بنى امیه ـ پیروى از شیطان را برگزیدند و از اطاعت خدا روى برتافتند، فساد و تباهى را آشکار و حدود الهى را تعطیل نمودند و فیىء را به تصرف خود درآوردند، حرام خدا را حلال و حلالش را حرام نمودند و حال آنکه من به این امر ـ سرپرستى و حکومت بر مردم و جانشینى پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) ـ سزاوارترم; به دلیل جایگاهم نسبت به رسول خدا ـ صلى الله علیه وآله وسلم ـ .» این ارشادها و هدایتها و افشاگریها تا روز عاشورا ادامه داشت. اما در آن روز، سخنان امام به نوعى تغییر کرد و به جاى آنکه همچون روزهاى قبل، مفاسد حکومت یزید را متذکر شود و انحرافها را خاطر نشان سازد، مجبور شد خود را معرفى کند و اصل و نسب خود را به یاد کوفیان آورد تا شاید آنان را از تصمیم خطرناکى که گرفته اند منصرف سازد. از این رو با مظلومیت تمام، به لشکریان عمر بن سعد فرمود: «اما بعد فانسبونى فانظروا من اَنا، ثمّ ارجعوا الى انفسکم و عاتبوها فانظروها هل یحلّ لکم قتلى و انتهاک حرمتى؟ ألَسْتُ ابن بنت نبیّکم و ابن وصیّه و ابن عمه و اول المؤمنین باللّه و المصدق لرسوله بما جاء به من عند ربّه، اولیس حمزه سیّدا الشهداء عمّ ابی؟ أو لیس جعفر الشهید الطیّار ذو الجناحین عمّى؟ أوَلم یبلّغکم قول مستفیض فیکم انّ رسول اللّه ـ صلى الله علیه وآله وسلم ـ قال لی و لأخی: هذان سیدا شباب اهل الجنّه؟»[۲۰] «اما بعد، مرا در مقابل دیدگان خود تصور کنید و سپس بنگرید که من چه کسى هستم. پس به خویشتن خویش بازگردید و آن را مورد عتاب قرار دهید، پس ببینید آیا کشتن من و هتک حرمتم بر شما حلال است؟! آیا من پسر دختر پیامبر شما و فرزند وصى او و پسر عمویش و اولین مؤمن به خدا و تصدیق کننده پیامبرش به آنچه از طرف پروردگارش آورده بود نیستم؟! آیا حمزه سیدالشهدا عموى پدرم نیست؟ آیا جعفر، شهیدى که در بهشت با دو بال پرواز مى کند عموى من نیست؟ آیا آن روایت مستفیض به شما نرسیده است که پیامبر خدا ـ صلى الله علیه وآله وسلم ـ درباره من و برادرم فرمود: این دو آقاى جوانان بهشتند؟» امام حسین (علیه السلام) تا آخرین لحظات عمر خویش دست از ارشاد و هدایت مردم و امر به معروف و نهى از منکر آنان بر نداشت، و ما نیز شهادت مى دهیم که «انّه قد اقام الصّلوه و اتى الزکوه و أمر بالمعروف و نهى عن المنکر.» ج ـ قیام مسلحانه سومین و آخرین قدم در حرکت اصلاح طلبانه سید الشهداء (علیه السلام) قیام مسلحانه علیه حکومت جائر و فاسد عصر خویش بود. آن حضرت براى قیام خود اهدافى چون بازگرداندن خلافت به جایگاه اصلى خود، یعنى خاندان پیامبر ـ صلى الله علیه وآله وسلم ـ نجات و رهایى دین از انحرافات و بدعتها و نجات امت از ظلم و جور خاندان اموى[۲۱] را دنبال مى کرد، هر چند مى دانست در این راه به شهادت مى رسد و در کوتاه مدت به اهداف خود نائل نمى گردد. تحقق دو مرحله نخست قیام امام، قائم به خواست و اراده خود او بوده است; یعنى تکلیفى بوده که حتى در صورت تنهایى نیز متوجه امام (علیه السلام) مى شده و حمایت کسى را نیاز نداشته است. از این رو حسین (علیه السلام) خود به تنهایى از عهده آن بر مى آمد; یعنى امام هم خود به تنهایى مى توانست از بیعت با یزید امتناع کند، اگرچه تمام امت با او بیعت کرده باشند و هم مى توانست به امر به معروف و نهى از منکر و ارشاد و هدایت امت مبادرت ورزد، هر چند احدى او را در این کار پشتیبانى ننماید. مى دانیم که امام در انجام دادن این دو وظیفه که وظیفه هر مسلمان دیگرى نیز هست هرگز کوتاهى نکرد و آنچه در توان داشت براى انجام دادن آن به کار گرفت; اما مرحله سوم کارى نبود که به تنهایى بتوان آن را انجام داد یا با گروه اندکى آن را به پایان رساند; زیرا براى خلع کردن حاکم ظالم و فاسق، و تشکیل حکومتى براساس کتاب و سنت باید مردم خود حرکت کنند و از امام بخواهند تا تحت رهبرى او در این امر پیروز شوند یا دست کم دعوت امام را لبیک گفته به حمایت او و اطاعت از او مبادرت ورزند. حسین (علیه السلام) از هر دو مورد بهره گرفت; یعنى همزمان با امر به معروف و نهى از منکر و نیز سخنان ارشادگر خود از مردم دعوت مى کرد تا او را در راه مبارزه با ظلم و ستم حکومت فرزندان ابوسفیان یارى نمایند، و علاوه بر آن، از دعوت گسترده مردمان کوفه براى در اختیار گرفتن رهبرى آنان و مبارزه با یزید استقبال نمود. اهل حجاز، و بصره را به حمایت و یارى طلبید و از آنان در هر فرصتى مى خواست تا یارى اش کنند. او نه تنها به هنگامِ حضور در مکه، بلکه در ملاقاتهاى خصوصى و عمومى از مردم مى خواست که دست از یارى اش برندارند، و براى مردم بصره نیز نامه نوشت و از آنان دعوت کرد تا براى قیام علیه یزید مهیا شده به یارى او بشتابند. کوفیان نیز در نامه هاى گونه گون و فراوان خود، بارها بیزارى خود را از یزید اعلام کرده، از آن حضرت خواستند تا به کوفه رفته، هدایت جامعه اسلامى را بر عهده گیرد تا آنجا که نقل شده بالغ بر چهل هزار نفر از طریق نامه با امام بیعت کردند و حمایت خود را اعلام داشتند.[۲۲] از این رو، امام که از مدینه تنها براى نجات جان خویش از مکر دشمنان به سوى مکه حرکت کرده بود; اما حرکتش از مکه به کوفه علتى دیگر داشت. حرکت سیدالشهداء (علیه السلام) از مکه به سوى کوفه سرآغاز حرکتى مسلحانه بر ضد حکومت یزید به شمار مى رفت، و تا زمانى که لشکر حُر راه را بر امام نبسته و بىوفایى و عهد شکنى کوفیان آشکار نشده بود، آن حرکت ادامه داشت. پیشروى براى انجام دادن تکلیف آیا امام (علیه السلام) با سخت شدن شرایط و پشت کردن کوفیان به سعادت دنیا و آخرتشان و نقض پیمان، دست از مبارزه کشید؟ اگر دست کشید، تا کدام مرحله عقب نشینى نمود؟! شاید از آنچه تاکنون گذشت، بتوان حدس زد که امام تا چه میزان از مبارزه با یزید عقب نشینى نمود; زیرا همان گونه که بیان شد، براساس احکام شرع مقدس، هر مسلمانى مکلف است براى اینکه در گناه و عقاب ستمگریهاى ائمه کفر شریک نباشد و وبالش دامنگیر او نشود; در قلب خود از اعمال آنان بیزار باشد و در صورت امکان، آن بیزارى را اعلام نماید و در عمل نیز با آن به مبارزه برخیزد. سید الشهداء (علیه السلام) در عصر خویش، به سبب سنگینى مصیبتى که بر اسلام و مسلمین با به خلافت رسیدن فاسقى چون یزید وارد آمده بود، سکوت را به هیچ وجه جایز ندید و علاوه بر بیعت نکردن با او، در ارشاد امت مسلمان و نهى از منکر و امر به معروف، سعى فراوانى از خود نمایان ساخت و تا هنگامى که به شهادت رسید، هرگز حاضر نشد تا از دو مرحله نخست مبارزه دست برداشته یا عقب بنشیند. اما درباره طراحى و اجراى قیام مسلحانه، مسئله به گونه اى دیگر بود; یعنى امام حسین (علیه السلام) آنگاه که از دعوت مردم آگاه شد و تمام اقدامات معقول و منطقى را براى کسب اطمینان از صداقت دعوت کنندگان به عمل آورد، قدم در آن راه گذاشت و تا زمانى که لشکر حُر راه را بر حضرتش مسدود ساخت و یقین حاصل شد که مردم کوفه بیعت شکسته و عهد و پیمان خود را زیر پا نهاده اند، دست از حرکت خود برنداشت. امام حسین (علیه السلام) به عنوان یک مسلمان واقعى از حکومت فاسد یزید برائت جست و مردم را از پذیرش حکومت او برحذر داشت و چون بیش از هر فرد دیگرى نسبت به ارشاد و هدایت مسلمانان احساس تکلیف مى کرد، در انجام دادن آن قدم پیش نهاد و تلاش فراوان نمود; اما لبیک گویى به دعوت امام و حمایت از آن حضرت وظیفه مردم به شمار مى رفت. از این رو آنگاه که به آن حضرت لبیک گفتند حرکت نمود و آنگاه که دست از حمایت امام برداشتند و بیعت خود را شکستند امام نیز از حرکت خود در مرحله سوم بازایستاد; زیرا دیگر تکلیفى متوجه آن حضرت نبود. امام على (علیه السلام) نیز آنگاه که مردم از فرمانهایش سرپیچیدند و در محافظت از عزت و اقتدار خود در مقابل معاویه و گردن کشیهایش اهمال کردند، تنها به موعظه آنها بسنده کرد و خود را در وادار کردن مردم به انتخاب راه درست مکلف ندانست. آن حضرت در یکى از جملاتش خطاب به مردم فرمود: «همانا دیروز امیر شما بودم و امروز فرمانبردار شمایم: دیروز من شما را نهى مى کردم و امروز از سوى شما نهى مى شوم، و مى بینم که شما ماندن را و زندگى در دنیا را دوست دارید و بر من نیست که شما را وادار کنم به چیزى ـ جنگ با دشمن ـ که خوش نمى دارید.»[۲۳] از این رو حسین (علیه السلام) نیز آن هنگام که لشکر حُرّ راه امام را سد کرد تا روز عاشورا بارها نسبت به بازگشت از آن مسیرى که آمده بود یا حتى رفتن به جایى دور افتاده اظهار تمایل کرد. موارد زیر نمونه هایى از آن را نشان مى دهد: ۱ـ به هنگام نماز ظهر خطاب به لشکر حُر: «… و ان لم تفعلوا و کنتم لمقدمى کارهین و لقدومی علیکم باغضین انصرفت منکم الى المکان الذى جئت منه الیکم.»[۲۴] «… پس اگر حمایتم نمى کنید و آمدنم به کوفه را خوش نمى دارید و نسبت به ورودم بر شما بغض مىورزید از آمدن به سوى شما منصرف مى شوم و به آن مکانى که از آنجا آمده ام باز مى گردم.» ۲ـ پس از نماز عصر، در سخنانى خطاب به لشکر حُر: «و ان أنتم کرهتمونا وجهلتم حقنا و کان رأیکم غیر ما أتتنى کتبکم و قدمت به على رسلکم انصرفت عنکم.»[۲۵] «اگر حضور ما بر شما ناخوشایند است و نسبت به حق ما آگاه نیستید و رأى شما غیر از آن چیزى است که در نامه هاى خود برایم ارسال داشته اید باز مى گردم.» ۳ـ در پاسخ به نمایند عمر بن سعد که براى کسب اطلاع از علت حرکت امام به سوى کوفه به خدمت امام رسیده بود: «و امّا اذ کرهتمونى فانا انصرف عنکم.»[۲۶] «اما اگر مرا خوش نمى دارید از آمدن به سوى شما منصرف مى شوم.» ۴ـ پس از پایان ملاقات خصوصى و محرمانه امام با عمر بن سعد، نامه اى از سوى عمر بن سعد براى عبیداللّه بن زیاد ارسال شد که در آن نامه چنین آمده بود: «امّا بعد فانّ اللّه قد اطفأ النائره و جمع الکلمه و اصلح امر الأمّه هذا حین قد اعطانى ان یرجع الى المکان الذى منه أتى اَو ان نسیّره الى اىّ ثغر من ثغور المسلمین شئنا.»[۲۷] «اما بعد، همانا خداوند آتش فتنه را خاموش کرد و وحدت کلمه را ایجاد ساخت و امر امت را اصلاح نمود و این زمانى آشکار شد که ـ حسین ـ از من خواست که به سوى آن مکانى که از آنجا آمده است بازگردد یا ما او را به سوى هر یک از مرزهاى مسلمانان که بخواهیم تبعید کنیم.» ۵ـ خطاب به کوفیان پیمان شکن که شمشیر به روى او کشیده بودند در روز عاشورا فرمود: «ایّها الناس اذ کرهتمونى فدعونی انصرف الى مأمنى من الأرض.»[۲۸] «اى مردم! اگر دعوت شما از من از روى اکراه بوده است به سوى محل اَمن خویش باز مى گردم.» بنابراین امام (علیه السلام) دست کم در پنج موضع هم خطاب به فرماندهان و هم خطاب به لشکریان دشمن اعلام کرده که حاضر است به طور مسالمت آمیز بازگردد و از هرگونه جنگ و مبارزه مسلحانه با حکومت وقت صرف نظر نماید. این در حالى است که در هیچ یک از موارد سخن امام نکته اى حاکى از بیعت با یزید یا دست برداشتن از امر به معروف و نهى از منکر و افشاگرى اوضاع نابسامان اجتماعى و مفاسدى که منشأ آن حاکمان اموى و فرزندان ابوسفیان بودند، وجود ندارد; زیرا همان گونه که گذشت حسین (علیه السلام) بارها اعلام کرده بود که هرگز با یزید بیعت نخواهد کرد. نتیجه آنکه سیدالشهداء (علیه السلام) تنها حاضر شد از حرکت خود به کوفه که براى تدارک قیام مسلحانه بود دست بردارد، آن هم به دلیل آنکه مردم کوفه بیعت شکستند و امام را تنها گذاردند. اما چرا امام (علیه السلام) آنگاه که در منزل ثعلبیه خبر شهادت مسلم بن عقیل و عبداللّه بن یقطر را شنید و لشکریان خود را از ادامه راه مرخص نمود، خود نیز بازنگشت در حالى که در همان سخنرانى از پیمان شکنى کوفیان خبر مى دهد؟ چرا حسین (علیه السلام) به رغم آگاهى از نقض بیعت کوفیان به راه خود ادامه داد تا لشکر حُر راه را بر او بست و امکان بازگشت را نیز از امام گرفت، در حالى که امام در همان منزل مى توانست بدون هیچ مانعى بازگردد و به مکان دیگرى برود؟ از این پرسش، چند پاسخ مى توان ارائه داد: ۱ـ امام از پیمان شکنى کوفیان آگاه بود; اما این احتمال وجود داشت که به محض ورود به کوفه و مواجه شدن کوفیان با ابا عبداللّه الحسین (علیه السلام) دوباره بر سر عهد و پیمان خود مصمم شوند و از عهدشکنى خود شرمنده گردند. ۲ـ این احتمال وجود داشت که کوفه بر اثر فشار عبیداللّه بن زیاد منفعل شده و عبیدالله بن زیاد از این فرصت براى کشتن مسلم و عبداللّه بن یقطر و هانى و قیس استفاده کرده باشد; اما با این حال آنان منتظر باشند تا امام وارد شود و به یکباره بر ضد ابن زیاد شورش کنند و به یارى امام بشتابند. ۳ـ امام به کوفیان وعده داده بود که به کوفه رَود. از این رو تا آنجا که ممکن است به وعده خود وفا مى کند، مگر آنکه راه را بر او سد کنند، آن گونه که لشکر حُر سَد کرد. بنابراین اگرچه امام در منزل ثعلبیه از عهدشکنى کوفیان آگاه شده بود، چون هنوز اختیار داشت به حرکتش ادامه دهد، از رفتن به سوى کوفه و وفاى به عهد دست برنداشت. ۴ـ احتمال بسیار ضعیفى وجود داشت که تمام اخبار مربوط به شهادت مسلم ساختگى باشد، تا از این طریق امام را از رفتن به کوفه منصرف سازند. بنابراین حتى در منزل ثعلبیه پس از آنکه امام به لشکریان خود فرمود هر کس که به دنبال امرى غیر از کشته شدن است، مى تواند بازگردد، چنین احتمالى ـ هر چند خیلى ضعیف ـ وجود داشت. ۵ـ در صورت صحت خبر، سه نفر از نمایندگان و فرستادگان امام به دست عمال حکومتى به شهادت رسیده بودند و امام (علیه السلام) نمى توانست از کنار آن به راحتى بگذرد و مسیر بازگشت را پى گیرد. طبیعى است که امام داخل شدن به کوفه و مجازات قاتلان آنها را دنبال کند. در صورت بازگشت، پاسخ بازماندگان شهدا که به دستور آن حضرت وارد کوفه شده بودند و نیز پاسخ آیندگان در طول تاریخ دشوار مى بود. ۶ـ از آنجا که امام هرگز قصد بیعت با یزید را نداشت و نیز هرگز از دعوت مردم به پیروى از خود و مخالفت با یزید فاسق دست بر نمى داشت، مى دانست که به زودى به شهادت مى رسد و به هر مکان دیگرى که برود از دشمنى یزیدیان در امان نخواهد بود. حال که چاره اى جز شهادت نیست، پس چرا از رفتن به کوفه منصرف شود؟ در حالى که براى رفتن به کوفه دو حجت قوى علاوه بر تلاش براى افشاگرى حکومت فاسد یزید در اختیار داشت که نخستین آن دعوت کوفیان و دیگرى قصاص قاتلان مسلم بن عقیل و عبداللّه بن یقطر و قیس بن مسهر بود. انتخاب راه سرخ در پایان پس از عبور از منزل شراف که طى آن، لشکر حر راه را بر امام بست، حرکت امام براى برپایى قیام مسلحانه بر ضد حکومت یزید به پایان رسید. این مسئله با اظهار تمایل حسین بن على (علیه السلام) به بازگشت از مسیرى که آمده بود، قابل درک است. اما از این مرحله به بعد، حرکتى جدید با تدبیر آن حضرت پى ریزى شد; حرکتى که براى دفاع و محافظت از کرامت، عزت و شرافت انسانى بود. تا آن زمان حسین (علیه السلام) با دعوت کوفیان در راستاى انجام تکلیف شرعى خود نسبت به مبارزه عملى با حاکمى فاسق و ستمگر، عازم کوفه شده بود; اما پس از ملاقات با لشکر حُرّ، دیگر تکلیفى متوجه امام نبود. از این رو آمادگى خود را نسبت به بازگشت از همان مسیرى که آمده بود یا حتى به منطقه اى دور افتاده از حدود و مرزهاى قلمرو اسلامى اعلام نمود; اما حرّ مى خواست امام را دستگیر کند و به نزد عبیداللّه ببرد و این، چیزى بود که امام از پذیرش آن سرباز زد. حُر به امام عرض کرد: «ارید أن أنطلق بک الى عبیداللّه بن زیاد»; «مى خواهم تو را به نزد عبیدالله بن زیاد ببرم.» و امام در پاسخ او فرمود: «اذن و اللّه لا اتّبعک.»; «در این صورت به خدا سوگند که از تو تبعیت نمى کنم.»[۲۹] امام (علیه السلام) بیعت با یزید را جایز نمى دانست و هرگز نمى توانست تسلیم حُر شود تا دست بسته به نزد عبیداللّه برده شود; چرا که نتیجه اى جز شهادت در انتظارش نمى بود. پس از همان آغاز، تسلیم حُر نشد و به ذلت و خوارى تَن نداد. به راستى امامى که به اصرار و دعوت کوفیان به میهمانى آنان آمده بود و اهل حرم خویش را نیز به همراه خود آورده بود، آیا راضى مى شد همچون مجرمان دست بسته تسلیم حاکم خونخوار کوفه گردد؟! چرا باید امام حسین (علیه السلام) با ذلت و خوارى و شرمندگى اسیر همانهایى شود که او را دعوت کرده و نامه هاى بى شمار به محضرش ارسال داشته بودند. آیا کوفیان نباید به سبب بیعت شکنى و خیانت، محاکمه مى شدند؟! آیا کوفیان نباید پاسخگوى خون مسلم بن عقیل و عبداللّه بن یقطر مى بودند؟! پس اینجا جایى بود که مى بایست حضرت حسین بن على (علیه السلام) از عزت و کرامت خود دفاع نماید و خفت و خوارى را نپذیرد. حسین (علیه السلام) به دنبال دفاع از حق بود و در واقع کوفیان بودند که به عنوان دعوت کنندگان و میزبانان آن حضرت باید از او دفاع مى کردند و سینه خود را در مقابل شمشیرهاى یزیدیان سپر مى نمودند. اما اینکه آنان وظیفه خود را نشناختند و عهد و پیمان خود را شکستند، دلیلى بر پذیرفتن ذلت و خوارى نمى شود. از این رو امام در پاسخ حُر، آنگاه که حضرت را به جنگ و کشته شدن تهدید نمود فرمود: «افبالموت تخوّفنى! و هل یعدو بکم الخطب ان تقتلونى! ما أدرى ما أقول لک ولکن اقول کما قال أخو الأوس لابن عمّه …: سأمضى و ما بالموت عار على الفتى *** اذا ما نوى حقّاً و جاهد مسلماً و آسى الرجال الصالحین بنفسه *** و فارق مثبوراً و خالَفَ مجرماً.»[۳۰] «آیا مرا به مرگ مى ترسانى؟! و آیا به غیر از کشتن من از شما کار دیگرى بر مى آید؟ نمى دانم به تو چه بگویم، اما مى گویم آنچه را که برادر أوس به پسرعمویش گفت: من به سوى مرگ مى روم و مرگ براى جوانمرد هرگز عار و ننگ نیست اگر نیت و هدف او حق و در حالى که مسلمان است جهاد کرده باشد و بخواهد با ایثار جان از مردان نیک حمایت کرده و با جنایتکاران مخالفت نماید و از دشمنى با خدا دورى گزیند.» در روز عاشورا، خود را به لشکریان عمر بن سعد معرفى مى کند و متذکر مى شود که شما مرا دعوت کردید. سپس در پاسخ قیس بن اشعث که بیعت با یزید را مطالبه مى کند، مى فرماید: «أأنت أخو أخیک، أترید أن یطلبک بنو هاشم بأکثر من دم مسلم بن عقیل، لا واللّه لا أعطیهم بیدى اعطاء الذلیل و لا اقرّ إقرار العبید.»[۳۱] «آیا تو برادرت را برادرى؟ آیا مى خواهى که بنى هاشم بیشتر از خون مسلم بن عقیل از تو طلب کنند؟ نه به خدا سوگند که ذلیلانه به آنها دست همکارى نخواهم داد و همچون بندگان در نزد آنها ـ به آنچه مى خواهند – اقرار نخواهم نمود.» نیز در یکى دیگر از سخنانش به کوفیان فرمود: «اَلا و انّ الدّعى ابن الدّعى قد ترکنى بین السّلّه و الذّلّه و هیهات له ذلک منى، هیهات منا الذّلّه اَبى اللّه ذلک و رسوله و المؤمنون و حجور طهرت و جدود طابت ان یؤثر طاعه اللئام على مصارع الکرام.»[۳۲] «آگاه باشید که این حرامزاده فرزند حرامزاده مرا مخیّر گذاشته است بین انتخاب مرگ یا ذلت و خوارى، و حال آنکه او هرگز به خواسته اش درباره من نخواهد رسید و هرگز خوارى و ذلت را بر نخواهم گزید; زیرا خداوند ابا دارد که ذلت را نصیب رسولش و مؤمنان و آنانى که از رحِمهاى پاک و صُلبهاى طاهرند نماید و اطاعت از لئیمان را به جاى فروتنى در مقابل انسانهاى بزرگوار بر آنها نمى پسندد.» بنابراین شهید مظلوم کربلا مورد ظلم و ستم دو گروه واقع شد: نخست کوفیانى که از او دعوت کردند تا با عزت و کرامت حمایتش کرده، چون شمعى او را در برگیرند، اما به او پشت کردند و مى خواستند همچون اسیران و ذلیلان او را دستگیر و خوار گردانند; دیگر شیعیان آل ابوسفیان که او را تنها به جرم بیعت نکردن با خلیفه فاسق و شرابخوار و به جرم دفاع از قرآن و سنت به شهادت رساندند و اهل بیتش را به اسارت بردند. اما آن حضرت با سر فرو نیاوردن در مقابل پیمان شکنان سست عنصر و یزیدیان دون صفت از جان خویش درگذشت و از حریم قرآن و کرامت و عزت اهل بیت پیامبر ـ صلى الله علیه وآله وسلم ـ دفاع نمود. حسین (علیه السلام) با فدا کردن تمام هستى خود و فرزندانش حماسه اى آفرید و چراغ ولایت و امامت اهل بیت پیامبر و جانشینان بر حقش را چنان برافروخت که تا قیامت هیچ قدرتى توان خاموش ساختن آن را نخواهد داشت. حسین (علیه السلام) در راه دفاع از اسلام و سنت پیامبر اکرم از هیچ تلاشى فروگذار نکرد و با نرفتن به زیر بار ظلم و ستم و با نپذیرفتن ذلت و خوارى، پیشواى هر انسان آزاده و سرمشق جاودانه تاریخ شد. پى نوشت :

پى‏ نوشت‏:

[۱] – تاریخ یعقوبى، ج ۲، ص ۲۱۵; کامل ابن اثیر، ج ۴، ص ۱۴٫

[۲]- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج ۴، ص ۱۱: مردم کوفه در روز بیست و یکم ماه مبارک رمضان، یعنى روز شهادت امام على (علیه السلام) و پس از سخنرانى امام حسن (علیه السلام) به توصیه عبیدالله بن عباس با آن حضرت بیعت کردند و سپس مردم بصره، مدائن، حجاز، یمن و فارس با امام حسن (علیه السلام) بیعت کردند. ر.ک: به ترجمه کتاب صلح امام حسن (علیه السلام) ، شیخ راضى آل یاسین، ص ۸۴ و ۸۵٫

[۳]- از این رو معاویه در ابتدا تمام تلاش خود را بر تحمیل صلح بر امام حسن (علیه السلام) مصروف داشت و پس از آنکه امام صلح را پذیرفت، مسئله بیعت را نیز مطرح نمود.

[۴]- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج ۴، ص ۱۵; تاریخ یعقوبى، ج ۲، ص ۱۹۰٫

[۵]- اگرچه پس از تحقق صلح، سخن از بیعت پیش آمد و امام حسن (علیه السلام) پس از آن بیعت نیز کرد، اما در آغاز هرگز سخن از بیعت در میان نبود.

[۶]- رجوع شود به کتاب اسد الغابه و الکامل، ج ۳، ص ۱۷۷٫

امام حسن (علیه السلام) در پاسخ به دستورى از معاویه که مسئولیت سرکوبى یکى از غائله هاى مسلمانان را به آن حضرت واگذار کرده بود، نوشت: «لو آثرت ان اقاتل احداً من اهل القبله لبدأت بقتالک». این جمله امام مجتبى (علیه السلام) نشان مى دهد که آن حضرت ضرر هیچ کس را بالاتر از ضرر معاویه براى اسلام و مسلمین نمى دانست; و همچنین در کتاب الامامه و السیاسه، ج ۱، ص ۲۰۳ از امام حسین (علیه السلام) نقل شده است که در پاسخ به یکى از نامه هاى معاویه نوشته است: «و انى لا اعلم فتنه اعظم من امارتک علیها». بنابراین دو جمله فوق به روشنى نمایانگر بزرگى مفسده اى است که حکومت معاویه براى اسلام و مسلمین به دنبال داشت و همچنین ضرورت قیام علیه او را در صورت امکان قیام نشان مى دهد.

[۷]- البدایه و النهایه، ج ۲، ص ۲۱۶; کامل ابن اثیر، ج ۴، ص ۴۵; تاریخ ابن عساکر، ج ۷، ص ۳۷۲; تاریخ الخلفاء، ص ۸۱; مروج الذهب، ج ۲، ص ۹۲ و ۹۵٫

[۸]- الفتوح، ج ۵، ص ۱۴; مقتل خوارزمى، ج ۱، ص ۱۸۴; مثیر الاحزان، ص ۲۴; بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۳۲۵٫

[۹]- الفتوح، ج ۵، ص ۱۱; مقتل خوارزمى، ج ۱، ص ۱۸۲٫

[۱۰]- الفتوح، ج ۵، ص ۱۸; مقتل خوارزمى، ج ۱، ص ۱۸۵٫

[۱۱]- الفتوح، ج ۵، ص ۱۷; مقتل خوارزمى، ج ۱، ص ۱۸۴; اللهوف، ص ۱۰; مثیر الاحزان، ص ۲۵; بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۳۲۶٫

[۱۲]- تاریخ طبرى، ج ۴، ص ۳۰۳; انساب الاشراف، ج ۳، ص ۱۶۹; ارشاد مفید، ج ۲، ص ۷۰٫

[۱۳]- تاریخ طبرى، ج ۴، ص ۳۰۱ (۵/۴۰۲).

[۱۴]- ارشاد مفید، ج ۲، ص ۶۷٫

[۱۵]- احتجاج، ص ۳۳۶; مناقب، ابن شهرآشوب، ج ۴، ص ۱۱۰٫

[۱۶]- بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۳۲۹٫

[۱۷]- الفتوح، ج ۵، ص ۳۵; مقتل خوارزمى، ج ۱، ص ۱۹۵٫

[۱۸]- تاریخ طبرى، ج ۳، ص ۲۸۰; مثیر الاحزان، ص ۲۷; بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۳۴۰٫

[۱۹]- الفتوح، ج ۵، ص ۹۱; مقتل خوارزمى، ج ۱، ص ۲۳۴; بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۳۸۱٫

[۲۰]- تاریخ طبرى، ج ۴، ص ۳۲۲; ارشاد مفید، ص ۲۳۴; کامل ابن اثیر، ج ۲، ص ۵۶۱; بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۶٫

[۲۱]- مقتل خوارزمى، ج ۱، ص ۱۸۸; تاریخ الطبرى، ج ۴، ص ۲۶۶; مثیر الاحزان، ص ۲۷۰; مصباح المتهجّد، ص ۷۸۸; کامل الزیارات، ص ۴۰۰٫

[۲۲]- مثیر الأحزان، ص ۱۵٫

[۲۳]- نهج البلاغه، خطبه ۲۰۸٫

[۲۴]- تاریخ الطبرى، ج ۴، ص ۳۰۳; ارشاد مفید، ص ۲۰۵٫

[۲۵]- تاریخ الطبرى، ج ۴، ص ۳۰۳٫

[۲۶]- تاریخ الطبرى، ج ۴، ص ۳۱۱; ارشاد مفید، ص ۲۰۹; اخبار الطوال، ص ۲۲۷٫

[۲۷]- تاریخ الطبرى، ج ۴، ص ۳۱۳٫

[۲۸]- تاریخ الطبرى، ج ۴، ص ۳۲۳٫

[۲۹]- تاریخ الطبرى، ج ۴، ص ۳۰۴٫

[۳۰]- تاریخ الطبرى، ج ۴، ص ۳۰۵٫

[۳۱]- تاریخ الطبرى، ج ۴، ص ۳۲۳٫

[۳۲]- احتجاج، ص ۳۳۶; مناقب ابن شهر آشوب، ج ۴، ص ۱۱۰; بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۸۳٫

منبع: مجله فرهنگ جهاد ، شماره ۳۳ و۳۴ پاییز و زمستان ۸۲

محمدتقى سبحانى نیا‏‏

شهرهاى مقدس شیعه

اشاره:

 مناطقى که اهل‌بیت(ع) نشانى از خود دارند در منظر شیعیان از قداست و شرافت خاصى برخوردار است. اگر شهر مدینه شرافت و عظمت پیدا کرد به‌خاطر قدوم مبارک رسول خدا(ص) بود و امروز هم به‌خاطر وجود قبر شریف آن حضرت و اهل‌بیت‌اش از قداست خاصى برخوردار است و همچنین شهرها و مناطق دیگرى که با حضور و شهادت اهل‌بیت(ع) شرافت و قداست یافتند در نزد شیعیان عزیز مى‌باشند. منظور از شهرهاى مقدس شیعه جاها و شهرهایى است که به نوعى وابسته به پیامبر(ص) و اهل‌بیت آن حضرت مى‌باشد که به‌طور خلاصه به معرفى این شهرها مى‌پردازیم.

 شهرهاى مقدس در عربستان

 مدینه

شهر یثرب که بعد از ورود رسول خدا ـ صلى الله علیه و آله ـ به این شهر «مدینهٔ النبی» و به اختصار مدینه خوانده شد، ‌در حدود ۴۵۰ کیلومترى شمال مکه واقع است که جمعیت آن در سال ۱۴۱۵ هجرى ۶۶ هزار نفر بوده است. آب و هواى مدینه در مقایسه با مکه بسیار بهتر است چرا که زمین‌هاى حاصل‌خیز و آب نسبتاً مکفى دارد با این حال باید گفت مدینه هم سرزمین کم آبى به حساب مى‌آید.

با ورود پیامبر ـ صلى الله علیه و آله ـ در سال ۶۲۲ میلادى به مدینه این شهر به مدینهٔ النبى تبدیل شد و نور ایمان در قلب اکثر قبایل تابید و همگى اسلام آوردند. رسول خدا ـ صلى الله علیه و آله ـ در همان آغاز، مدینه را چون مکه «حرم» دانست. براین اساس مکه حرم خدا و مدینه حرم رسول الله است و این بهترین شرافتى بود که مدینه مى‌توانست به‌دست آورد. پیامبر بزرگوار اسلام در سخنان بى‌شمارى مدینه را تمجید کرده و مردم آن را بسیار ستوده است. این شهر در طول تاریخ از نظر پیشرفت شهرى همواره سیر صعودى داشته و امروزه وجود مرقد شریف و مطهر رسول خدا ـ صلى الله علیه و آله ـ و در کنار آن، مزار شریف ائمه بقیع و مزار سایر اصحاب بزرگ رسول خدا ـ صلى الله علیه و آله ـ به این شهر قداست و عظمت خاصى بخشیده؛ مخصوصاً وجود قبور شریف حضرت زهرا ـ سلام الله علیها ـ ، امام حسن مجتبى ـ علیه السلام ـ ، امام زین‌العابدین ـ علیه السلام ـ ،‌امام باقر و امام صادق ـ علیهما السلام ـ این شهر را به یکى از مقدس ترین شهرهاى جهان اسلام مخصوصاً تشیع تبدیل کرده به‌طورى که سالانه قلوب پر مهر و محبت میلیون‌ها عاشق از سراسر دنیا را به خود جذب کرده و با دریاى برکت و فیوضات خود دل این ارادتمندان را از برکات بى‌شمار خود سیراب مى‌کنند.

 شهرهاى مقدس شیعه در عراق

سرزمین عراق بنابر کاوش‌هاى باستان ‌شناسان، یکى از کهن‌ترین جایگاه‌هاى سکونت انسان و تمدن بشرى است و پیشینه تاریخى آن به هزاران سال پیش از میلاد مسیح باز مى‌گردد. ارتش اسلام در سال ۱۴ یا ۱۵ ه‍. به فرماندهى سعدبن ابى‌وقاص به عراق حمله کرد و طى چند سال جنگ در سال ۱۶ هجرى ارتش ساسانى را شکست داد و عراق را به تصرف درآورد. از این تاریخ، عراق جزئى از متصرفات اسلامى گردید. سرزمین عراق یکى از سرزمین‌هاى مقدس براى مسلمانان مخصوصاً شیعیان مى‌باشد. این سرزمین، ‌مدفن و آرامگاه امامان بزرگوار شیعه ـ علیهم السلام ـ ، صحابه پیامبر ـ صلى الله علیه و آله ـ تابعین، امامان مذاهب سنى، رؤساى فرقه‌ها و گروه‌ها و طوایف مى‌باشد که ما در اینجا به شهرهاى مهم و مقدس آن به‌طور خلاصه مى‌پردازیم.

نجف اشرف:

این شهر که در ۱۶۰ کیلومترى جنوب غربى بغداد و در کناره دشت بى‌آب و علف صحراى شام واقع است، ‌داراى آب و هواى بسیار گرم و زمینى خشک و کم آب مى‌باشد. در منابع شیعه، روایات فراوانى درباره فضیلت و قداست سرزمین نجف آمده است، به همین جهت هر مؤمنى آرزوى زیارت این سرزمین و زندگى و دفن شدن در آن را دارد. امروزه این شهر مرکز یکى از استان‌هاى عراق و از شهرهاى مهم این کشور به شمار مى‌رود.

شهر نجف یکى از مقدس‌ترین شهرهاى شیعیان مى‌باشد. وجود پر برکت حرم مطهر حضرت على ـ علیه السلام ـ به این شهر قداست خاصى بخشیده و شیعیان براى این شهر احترام زیادى قائل هستند. جدا از وجود مرقد شریف امام اول شیعیان در این شهر، آثار و ابینه‌هاى تاریخى فراوانى باعث عظمت این شهر شده است که به بعضى اشاره مى‌شود:

۱) قبرستان وادى‌السلام:

این قبرستان یکى از مقدس‌ترین گورستان‌هاى مسلمانان و شیعیان است.

۲) مقام حضرت حجّت:

این مقام در گورستان وادى السلام قرار دارد و جایگاه مقدسى است که به حضرت ولى عصر ـ عج الله تعالى فرجه الشریف ـ نسبت داده مى‌شود.

۳) آرمگاه حضرت هود و حضرت صالح.

۴) آرامگاه کمیل بن زیاد نخعی.

۵) آرامگاه علماء و مراجع بزرگى مانند شیخ طوسى، علامه حلى، ‌مقدس اردبیلى، شیخ انصارى و … .

همه این عوامل باعث شده تا شیعیان از سرتاسر جهان هرساله این شهر را چون نگینى در آغوش بگیرند و به این شهر با دیده احترام بنگرند.

کوفه:

شهر کوفه نخستین شهر اسلامى است که در سال ۱۷ ه‍. به دستور خلیفه دوم و به دست سعد ابن ابى‌وقاص در بخش میانى عراق ساخته شد. کوفه براى نخستین بار در سال ۳۶ ه‍. پایتخت دولت اسلامى گردید و این هنگامى بود که على ـ علیه السلام ـ براى جنگ جمل، مدینه منوره را به قصد عراق ترک کرد. بعدها به‌تدریج بر اهمیت شهر افزوده شد و یکى از مراکز مهم علمى و سیاسى جهان اسلام گردید. جمعیت آن را در آن زمان افزون بر یک میلیون نفر دانسته‌اند.

امروزه شهر کوفه موقعیت پیشین خود را از دست داده و به‌عنوان یک بخش از شهر نجف شمرده مى‌شود و فاصله دو شهر هشت کیلومتر است که تقریباً به یکدیگر متصل مى‌باشند. این شهر به علت موقعیت جغرافیایى‌اش از آب و هواى ملایم و خنک‌تر از نجف برخوردار است.

این شهر به علت مرکزیت حکومت حضرت على ـ علیه السلام ـ و وجود اماکن و ابینه‌هاى تاریخى از آن زمان، ‌از قداست خاصى در میان مسلمانان و به‌خصوص شیعیان دارد.

که به این اماکن به‌صورت خلاصه اشاره مى‌شود:

۱) مسجد جامع کوفه:‌ این مسجد یکى از چهار مسجد مهم و مقدس جهان اسلام است. در درون این مسجد جایگاه‌هاى مقدسى وجود دارد مانند ستون‌ها و محراب‌هاى هفت‌گانه که محل نمازگزارى برخى از معصومان مى‌باشد،‌ محراب على ـ علیه السلام ـ که محل شهادت آن حضرت نیز مى‌باشد و … .

۲)حرم مسلم بن عقیل؛

۳) آرامگاه هانى بن عروه؛

۴) آرامگاه مختار ثقفى؛

۵) خانه امیرالمؤمنین ـ علیه السلام ـ ؛

۶) آرامگاه میثم تمّار؛

۷) مسجد سهله که یکى از مساجد مقدس مى‌باشد و … .

منبع :سایت اندیشه قم

مختار اصلانى

امام صادق علیه السلام و تکریم شاگردان

اشاره:

نوشتار حاضر، سیرى گذرا و اجمالى در سیره علمى امام صادق علیه السلام و گوشه‏اى از برخوردهاى آن حضرت را در تکریم اصحاب و یاران و شاگردان خود – آن گونه که در تاریخ ثبت‏شده است – نشان مى‏دهد. این نوشته را به بهانه میلاد با سعادت حضرت امام جعفر صادق علیه السلام به شاگردان مکتب آن حضرت علیه السلام تقدیم مى‏کنیم. چهره مقدس و ملکوتى امام جعفر صادق علیه السلام آن قدر روشن و تابناک است که هرگز نیازى به تعریف و تمجید دیگران ندارد، بلکه این دیگران بودند که با درک محضر آن حضرت و استفاده از وجود پرفیضش به عالی‏ترین مراتب کمال مى‏رسیدند.

دوران ۳۴ ساله امامت ایشان فرصتى طلایى بود تا کام تشنگان معارف ناب الهى را از زلال سرچشمه وحى سیراب سازد. از این رو تمام برخوردهاى وى با افراد و گروهها حتى دگر اندیشان خود باخته، آموزنده بود. در این میان یاران و شاگردان آن حضرت بیشترین استفاده را بردند و درسهاى ارزنده‏اى را براى آیندگان به یادگار گذاشتند. او سالها بر کرسى درس و منبر پیامبر قرار گرفت و هزاران شاگرد را در مکتب خود تربیت کرد.

سلوک علمى امام صادق علیه السلام طى این سى و چند سال، برخورد شایسته یک استاد را با شاگردان خود به زیباترین وجه ترسیم مى‏کند.

الف. تشویق و تکریم شاگردان شایسته

تاریخ زندگى برخى یاران و شاگردان امام صادق علیه السلام و تعبیرات بسیار زیبایى که آن حضرت در حضور و یا در غیاب آنها مى‏فرمود، به خوبى نشانگر آن است که امام تا چه حد آنان را مورد تشویق و احترام قرار مى‏داد. اکنون نمونه‏هایى از رفتار احترام‏آمیز آن حضرت را در حق شاگردان خود ذکر مى‏کنیم.

۱- ابان بن تغلب

ابان بن محمد بن ابان بن تغلب گوید: از پدرم شنیدم که مى‏گفت‏به اتفاق پدرم ابان بن تغلب خدمت امام صادق علیه السلام رسیدیم; همین که نگاه امام به پدرم افتاد دستور داد بالش براى پدرم نهادند و با پدرم مصافحه و معانقه کرد و به او خوش آمد گفت. (۱.

۲- فضیل بن یسار

هرگاه امام فضیل بن یسار را مى‏دید مى‏فرمود: بشر المخبتین، سپس مى‏فرمود: هرکه دوست دارد به سوى مردى از اهل بهشت نظر کند، به او نگاه کند. و آنگاه مى‏افزود: فضیل از اصحاب پدر من است و من دوست مى‏دارم کسى را که دوست‏بدارد یاران پدرش را. (۲.

۳- هشام بن محمد:

امام علیه السلام نسبت‏به هشام بن محمد السائب کلبى بسیار عنایت داشت‏به گونه‏اى که هرگاه بر حضرت وارد مى‏شد، امام صادق او را در نزد خود مى‏نشانید و با او با گشاده‏رویى و انبساط سخن‏مى‏گفت. (۳.

۴- حمران:

بکیر بن اعین در ایام حج ‏بر امام صادق وارد شد. حضرت سراغ حمران را از او گرفت. بکیر گفت: امسال نتوانسته به حج ‏بیاید با آنکه شوق شدیدى داشت که به حضور شما شرفیاب شود، لکن به شما سلام رساند. حضرت فرمود: بر تو و بر او سلام باد … حمران مؤمن است و از اهل بهشت مى‏باشد… . (۴.

۵- چهار نفر از نیکان:

امام صادق علیه السلام در باره چهار نفر از یاران وشاگردان خود فرمود: استوانه‏هاى زمین و پرچمهاى دین چهار نفرند: محمد بن مسلم، برید بن معاویه، لیث‏بن البخترى مرادى و زراره بن اعین. (۵.

همچنین در باره این چهار نفر فرمود: همانا یاران پدرم افتخار ما هستند چه در حیات و چه پس از مرگشان که آنها زراره، محمد بن مسلم، لیث مرادى و برید عجلى مى‏باشند. قیام کنندگان به عدل و داد و صدق و راستى با آنانند، آنها پیشتازان پیشتازانند و آنان مقربان درگاه حق تعالى مى‏باشند. (۶.

۶- احترام شاگرد جوان و پرتلاش:

در میان یاران امام صادق علیه السلام شاگردان جوانى هم حضور داشتند. یکى از این جوانان هشام بن الحکم بود که به گفته شیخ مفید آنچنان در نزد ابی‏عبد الله علیه السلام مقام و منزلت داشت (۷. که گاهى برخى را به شگفتى وا مى‏داشت. وى مى‏نویسد: روزى هشام بن الحکم در منى بر آن حضرت وارد شد در حالى که تازه جوانى بیش نبود و در آن مجلس، بزرگان شیعه همانند حمران بن اعین و قیس ماصر و یونس بن یعقوب و ابوجعفر احول و غیر آنها حضور داشتند. در حالى که از تمامى حاضران کوچکتر بود، امام صادق علیه السلام او را بر همگان مقدم داشت. همین که امام دریافت که احترام به هشام بر حضار گران آمده است، فرمود: هذا ناصرنا بقلبه و لسانه و یده; (۸. «این با قلب و زبان و دستش یارى کننده ماست.»

ب. انس با شاگردان:

امام صادق علیه السلام شاگردان و یاران خود را دوست مى‏داشت و به هنگام دیدارشان شادى و خوشحالى مى‏کرد و بارها این سرور و شادمانى از آن حضرت دیده شد. اینها نمونه‏هایى از آن است:

عنبسه گوید: از امام صادق علیه السلام شنیدم که مى‏فرمود من از دست مردم مدینه و تنهایى خودم به خدا شکایت مى‏کنم تا اینکه شما بر ما وارد شوید و شما را ببینم و از دیدنتان شادمان شوم. اى کاش این طاغیه – ابوجعفر منصور – مرا آزاد مى‏گذاشت که خانه‏اى بگیرم و در آن سکونت کنم و شما را نیز همراه خود در آن جاى دهم. (۹.

روزى آن حضرت شخصى را به دنبال ابوحمزه فرستاد و او را طلبید. چون وارد شد، حضرت فرمود:

انى لاستریح اذا رایتک. (۱۰.

اى ابوحمزه وقتى که تو را مى‏بینم قلبم آرام مى‏شود.

ممکن است گفته شود امام صادق با یاران و شاگردانى که در کوفه داشته بسیار مانوس بوده است. دو حدیث‏یاد شده نیز دلالت‏بر همین مطلب مى‏کند. یاران و شاگردان آن حضرت در کوفه معرفت‏بسیار بالایى نسبت‏به امام داشته‏اند و بدین جهت‏حضرت نیز متقابلا از حضور آنها شاد مى‏گشته و اگر روزى یکى از آنها را نمى‏دیده است، وى را مورد تفقد قراد مى‏داده است و نسبت‏به برخى افراد همانند ابو حمزه، تقاضا مى‏کنند تا به حضورشان شرفیاب شود.

در پاسخ مى‏گوییم اگر چه ممکن است واقعیت امر همین باشد اما تکرار این ماجرا نسبت‏به برخى دیگر از یاران و شاگردان امام، این احتمال را که احترام آن حضرت مخصوص یاران و شاگردانشان در کوفه باشد، کم‏رنگ مى‏کند. به همین دلیل است که مى‏بینیم روزى که نگاه امام صادق علیه السلام به عقبه بن خالد که به همراه معلى بن خنیس و عثمان بن عمران بر حضرتش وارد شده بودند، افتاد; حضرت فرمود:

خوش آمدید! خوش آمدید! چهره‏هایى است که ما را دوست مى‏دارند و ما آنها را دوست مى‏داریم. سپس فرمود: جعلکم الله معنا فى الدنیا و الآخره. (۱۱. «خداوند شما را در دنیا و آخرت همراه ما قرار دهد.»

ج. اجازه سخن:

با اینکه در بسیارى از موارد هیبت امام صادق علیه السلام به هیچ کس اجازه نمى‏داد تا به خود جرئت‏سخن گفتن در محضر آن حضرت را بدهد و تمام یاران و شاگردان امام به گوش جان سپرده بودند اما این امام بود که به برخى از یاران دستور مى‏داد تا سخن گویند.

روایت‏شده است که عده‏اى در محضر آن حضرت مناظره و گفتگو مى‏کردند و حمران بن اعین ساکت‏بود. حضرت به او فرمود: اى حمران چرا تو ساکتى و سخن نمى‏گویى؟

حمران گفت: اى آقاى من! سوگند یاد کرده‏ام که در مجلسى که شما در آنجا حضور دارید هرگز سخن نگویم. حضرت فرمود: من به تو اذن دادم، حال سخن بگو. (۱۲.

د. بهره‏گیرى از افراد توانا و آموزش در حین کار

امام صادق علیه السلام با ارزیابى قابلیتها و توانمندیهاى شاگردان خود، برخى از آنها را براى پاره‏اى از مسائل و پیشآمدها و پاسخ به سؤالات و گفتگوهاى علمى پرورش داده بود. مثلا در مباحث کلام و مباحث اعتقادى بویژه مسائل امامت، زبدگانى همانند حمران بن اعین و هشام بن سالم و محمد بن النعمان احول و قیس ماصر و هشام بن الحکم و غیر آنها را تربیت کرده بود و بموقع از آنها استفاده مى‏کرد.

یونس بن یعقوب گوید: در خدمت امام صادق علیه السلام بودم که مردى از اهل شام بر آن حضرت وارد شد و اظهار داشت من مردى هستم صاحب کلام و فقه و فرایض; اکنون آمده‏ام تا با یارانت‏بحث و گفتگو و مناظره کنم. حضرت فرمود: این علم کلامى که تو از آن دم مى‏زنى از کلام رسول خداست‏یا ساخته ذهن خود تست؟

مرد گفت: بخشى از کلام رسول خدا و بخشى از خودم است. امام فرمود: پس تو شریک رسول خدا هستى؟ گفت: نه. حضرت فرمود: پس به تو وحى رسیده است؟ گفت: نه. حضرت فرمود: پس اطاعت تو واجب است همان گونه که اطاعت از پیامبر واجب مى‏باشد؟ گفت: نه.

اینجا بود که حضرت به من رو کرد و فرمود: اى یونس! این مردى است که پیش از آنکه سخن گوید خود را محکوم کرده است. سپس فرمود: اى یونس اگر کلام را خوب مى‏دانستى، با او مناظره مى‏کردى. یونس گفت: بسى جاى حسرت است ولى ما از شما شنیدیم که از کلام نهى کردید … حضرت فرمود: من گفتم واى بر مردمى که سخن مرا ترک گویند و به سوى آنچه که خود مى‏خواهند بروند.

سپس فرمود: اکنون بیرون رو و ببین چه کسانى از صاحبان کلام را مى‏یابى; آنها را نزد من بیاور. گوید: بیرون رفتم و حمران بن اعین و محمد بن النعمان احول و هشام بن سالم و قیس بن ماصر را دیدم، که همه آنها از متکلمین بودند. پس آنها را به حضور امام بردم وقتى که در چادر امام نشستیم، آن حضرت سر خود را از خیمه بیرون برده بود، گویا انتظار کسى را مى‏کشید. نگاهمان به شتر سوارى افتاد که از دور نمایان بود. حضرت فرمود: سوگند به خداى کعبه هشام است که مى‏آید.

ما خیال کردیم هشام مردى از اولاد عقیل است که امام بسیار او را دوست مى‏داشت. ناگهان هشام بن الحکم که در آن روز جوانى بود و تازه مو بر صورتش بیرون آمده بود از در وارد شد. امام پس از خوش آمد گویى، جایى براى او باز کرد و فرمود: ناصرنا بقلبه و لسانه و یده. سپس به حمران فرمود: با مرد شامى سخن بگو. حمران سخن را آغاز کرد و در گفتگوى خودبر او غالب شد. سپس به ابوجعفر احول فرمود: اى طاقى با او مناظره کن. او نیز به دستور امام با شامى سخن گفت و بر او غالب گشت. آنگاه هشام بن سالم را فرمود و او نیز به بحث و گفتگو پرداخت و غالب گشت. سپس به قیس ماصر دستور سخن داد و در پایان در حالى که از طرز سخن گفتن آنان و چیرگی‏شان بر شامى خوشنود بود و تبسم مى‏کرد، به او گفت‏با این جوان (هشام بن الحکم. گفتگو کن … (۱۳.

ه. تقدیر از تلاشهاى علمى

بسیارى از شاگردان امام صادق علیه السلام در حفظ آثار اهل بیت تلاشهاى فراوانى کردند و تقریبا در تمام ابواب فقهى و دیگر زمینه‏هاى عقیدتى و اخلاقى و غیر آن از حضرتش حدیث و روایت نقل کرده‏اند. زراره بن اعین و ابو بصیر و محمد بن مسلم و برید بن معاویه از همان چهره‏هاى محترم و شاگردان مکتب آن حضرت صادق علیه السلام هستند. بدین جهت امام علیه السلام این تلاشهاى صادقانه را مورد تقدیر قرار داده و در باره زراره فرموده است: «رحم الله زراره بن اعین، لولا زراره لا ندرست آثار النبوه و احادیث ابى; (۱۴. «خداى رحمت کند زراره بن اعین را. اگر زراره نبود آثار نبوت و احادیث پدرم از بین مى‏رفت.»

همچنین در باره وى و محمد بن مسلم و برید بن معاویه و لیث‏بخترى فرمود: اینان از نجبا هستند و از امناى الهى در حلال و حرام خدا مى‏باشند; اگر ایشان نبودند آثار نبوت منقطع مى‏شد و از بین مى‏رفت. (۱۵.

نیز به سلیمان بن خالد فرمود: هیچ کس احادیث پدرم را زنده نکرد مگر زراره و ابو بصیر و لیث مرادى و محمد بن مسلم و برید بن معاویه عجلى و … ; اینان حافظان دین و امناى پدرم بر حلال و حرام خدا هستند … (۱۶.

و. ارجاع مردم به شاگردان خود

از دیگر نشانه‏هاى روابط بسیار خوب امام و شاگردان خود آن است که بسیارى از مردم را که دور از مدینه به سر مى‏بردند و دسترسى به آن حضرت نداشتند، به برخى از شاگردان عالم و فقیه خود که پاسخگوى نیازهاى دینى و اعتقادى مردم بودند ارجاع مى‏داد; مثلا:

۱- به فیض بن مختار فرمود: هر وقت‏خواستى بر حدیث ما دست‏بیابى، آن را از این شخص که اینجا نشسته است‏بگیر; و با ست‏خود به زراره بن اعین اشاره فرمود. (۱۷.

۲- به شعیب عقرقوقى که به امام جعفر صادق علیه السلام گفته بود بسا مى‏شود به برخى از مسائل نیاز پیدا مى‏کنیم; آنها را از چه کسى بپرسیم؟ فرمود: بر تو باد بر اسدى یعنى ابوبصیر. (۱۸.

۳- به مسلم بن ابى حیه که پس از مدتى شاگردى در خدمت امام صادق علیه السلام مى‏خواست‏به وطنش برگردد و توصیه‏اى از آن حضرت درخواست کرده بود، فرمود: نزد ابان بن تغلب برو، زیرا وى احادیث زیادى از من شنیده است; پس هر چه از من براى تو روایت کرد، تو آنها را از من روایت کن. (۱۹.

۴- عبد الله بن ابى یعفور گوید: به حضرت امام جعفر صادق علیه السلام عرض کردم ممکن نیست همیشه خدمت‏شما برسم و بسا مى‏شود برخى سؤال مى‏کنند و جواب آن را آماده ندارم; در این گونه مواقع چه کنم؟

حضرت فرمود:

چرا با محمد بن مسلم تماس نمى‏گیرى; زیرا که او از پدرم گرفته و نزد او وجیه بوده است. (۲۰.

۵- در زمان حضرت صادق علیه السلام مردى شامى براى بحث و گفتگو با امام به مدینه آمده بود که حضرت او را به حمران ارجاع داد. آن مرد شامى گفت: من براى مناظره با تو به اینجا آمده‏ام نه با حمران!

حضرت فرمود: اگر بر حمران غلبه کردى مثل آن است که بر من غالب شده‏اى. پس آن مرد از حمران سؤال مى‏کرد و او پاسخ مى‏گفت چندانکه آن مرد شامى خسته شد. حضرت به وى فرمود: اى شامى! حمران را چگونه یافتى؟ گفت: بسیار حاذق است زیرا هر چه از او پرسیدم جواب مرا مى‏گفت. (۲۱.

ز. درخواست گزارش از فعالیتهاى تبلیغى

یونس بن یعقوب گوید: من و جمعى دیگر در محضر امام صادق علیه السلام بودیم و هشام بن حکم حضور داشت. حضرت رو به هشام نمود و فرمود: داستان خود را با عمرو بن عبید براى دوستانت نقل کن. هشام عرض کرد: شنیده بودم که عمرو بن عبید در بصره براى خود محلى در مسجد ترتیب داده و مردم اطراف او را مى‏گیرند و او مردم را گمراه مى‏کند. این مطلب بر من خیلى گران آمده بود. بدین جهت‏به سوى بصره سفر کردم. اتفاقا روز جمعه بود که وارد بصره شدم. به مسجد رفتم و او را دیدم که با کمال وقار و بزرگى نشسته و مردم اطراف او حلقه زده‏اند و پیوسته از او سؤال مى‏کنند.

من خود را در کنار آن مردم جاى دادم. آنگاه رو به او کردم و گفتم: اى دانشمند! من از تو سؤالى دارم. گفت: بگو. پرسیدم: آیا چشم دارى؟ گفت: اى پسرک این چه سؤالى است که مى‏کنى؟ مگر نمى‏بینى که چشم دارم؟ ! گفتم: سؤال من در همین حد است. گفت: بپرس، اگر چه سؤال تو احمقانه است. باز سؤال کردم: آیا چشم دارى؟ گفت: آرى. گفتم: چه استفاده‏اى از آن مى‏کنى؟ گفت: مردم را مى‏بینم و رنگها را تمیز مى‏دهم. گفتم: بینى دارى؟ گفت: آرى. گفتم: چه بهره‏اى از آن مى‏برى؟ گفت: بوها را استشمام مى‏کنم. گفتم: دهان دارى؟ گفت: آرى. گفتم: از آن چه فایده‏اى مى‏برى؟ گفت: غذاها را به آن وسیله مى‏چشم. گفتم: آیا قلب دارى؟ گفت: آرى. پرسیدم: با او چه مى‏کنى؟ گفت: آنچه را که اعضا و جوارح بدنم لمس کنند خصوصیات آن را با قلب تمیز مى‏دهم. گفتم: با آنکه این اعضا و جوارح، صحیح و سالم هستند چه نیازى به قلب است؟ گفت: قلب رئیس بدن است آنچنانکه هر چه انسان بشنود و در آن حیرتى باشد به وسیله قلب و تامل کردن در آن مى‏توان خصوصیات و واقعیت آن را کشف کرد.

گفتم: پس قلب به منزله رئیس و فرمانده اعضا و حواس انسان است و بدن از وجود چنین فرمانروایى مستغنى و بی‏نیاز نیست؟ گفت: آرى.

آنگاه گفتم: اى ابا مروان! خداوندى که براى اعضا و جوارح انسان رئیس و امامى قرار داده که در وقت جهل و حیرت خود به او رجوع کنند، چگونه ممکن است این امت را حیران و سرگردان در جهل خود فرو گذارد و براى آنان امام و رئیسى قرار ندهد تا در موارد حیرت و نادانى خود به او رجوع کنند؟ عمرو چون این کلام را از من شنید رو به من آورد و گفت: اهل کجایى؟ گفتم: اهل کوفه. گفت: پس یقین دارم که تو هشام هستى. بی‏درنگ از جاى برخاست و مرا در آغوش گرفت و در جاى خویش نشانید و تا وقتى که من در آن مجلس بودم هیچ سخن نگفت تا آن زمان که برخاستم.

حضرت صادق علیه السلام از این جریان خندید و فرمود: اى هشام! این مناظره را از کجا یاد گرفتى؟

هشام گوید: عرض کردم یابن رسول الله بر زبانم جارى شد. حضرت فرمود: اى هشام به خدا سوگند این مطالب در صحف ابراهیم و تورات موسى نگاشته شده است.

ح. راهنمایى و تذکر

هر دانشمندى هر چند که از نظر دانش، توانا باشد معمولا داراى ضعفهایى نیز هست که باید آنها را به قوت مبدل کند و اگرنقاط قوتى دارد باید بر آنها تکیه زند تا بهتر مورد استفاده قرار گیرد.

امام صادق علیه السلام در ضمن جلسات درسى و یا در ملاقاتها و نشستهاى علمى که با شاگردان خود داشت، هرگاه به نقاط ضعف یا قوت آنان برخورد مى‏کرد هرگز از یادآورى آن خوددارى نمى‏کرد.

امام پس از آنکه عده‏اى از شاگردان خود را براى بحث و گفتگو با یک مرد شامى فرا مى‏خواند، در پایان به نقاط مثبت و منفى که در آنها دیده است اشاره مى‏کند. در باره حمران مى‏فرماید:

اى حمران! تو در بحث، سخنى را دنبال مى‏کنى و به نتیجه مى‏رسانى.

به هشام بن سالم فرمود: مى‏خواهى بحث را دنبال کنى و به نتیجه برسانى اما توانایى ندارى و به احول فرمود: در بحث و مناظره بسیار قیاس مى‏آورى و حیله‏گرى مى‏کنى; باطل دیگران را به باطل جواب مى‏دهى و خرد مى‏کنى; جز اینکه باطل تو گویاتر و آشکارتر از باطل اوست. و به قیس ماصر فرمود: به هنگام گفتگو به حق نزدیک مى‏شوى اما از اخبار و احادیث پیامبر بسیار فاصله مى‏گیرى و حق را به باطل مى‏آمیزى، اما بدان که سخن حق اگر چه کم باشد تو را از باطل بسیار بی‏نیاز خواهد ساخت. سپس افزود: تو و احول در بحث و مناظره جنب و جوش خوبى دارید و بسیار حاذق و هوشیار هستید.

یونس گوید: یک لحظه با خود گفتم که شبیه همین سخنان را حضرت به هشام بن الحکم خواهد گفت اما دیدم که حضرت وى را مخاطب قرار داد و فرمود: اى هشام تو پیش مى‏روى اما همین که مى‏خواهى به زمین بخورى ناگهان پرواز مى‏کنى و همانند تو باید با مردم سخن گویند. از لغزش بپرهیز که امداد شفاعت در پشت‏سر تو خواهد بود. (۲۲.

ط. ابراز خشم از اسائه ادب بر شاگردان

جمیل بن دراج گوید روزى به قصد دیدار امام صادق علیه السلام به خانه ایشان روانه شدم. پیش از ورود، شخصى از اهل کوفه را دیدم که از محضر امام بیرون رفت.

وقتى بر آن حضرت وارد شدم، حضرت فرمود: آن کس را که هم‏اکنون از نزد من بیرون رفت ملاقات کردى؟ عرض کردم: آرى، او مردى از یاران ما و از کوفیان است. حضرت فرمود: خداى روح او را و هر که همفکر اوست پاک نگرداند. او از کسانى یاد کرد و عیب جویى نمود که پدرم آنها را بر حلال و حرام خدا امین شمرده بود و جایگاه علم پدرم بودند و امروز در نزد من چنین هستند. اینان جایگاه سر من مى‏باشند.

از یاران حقیقى پدرم بوده‏اند و اگر اهل زمین در اثر گناه، مستحق عذاب الهى باشند، خداوند به واسطه همین چهره‏ها سوء و عذاب را از آن مردم برطرف مى‏کند.

اینان ستارگان شیعیانم هستند چه زنده باشند و چه مرده. اینان کسانى هستند که یاد پدرم را زنده کرده‏اند. سپس گریه کرد. عرض کردم: اینان چه کسانى هستند؟

حضرت فرمود: کسانى هستند که مشمول صلوات و رحمت‏خداوند مى‏باشند چه زنده باشند و چه مرده; آنان برید عجلى و زراره و ابوبصیر و محمد بن مسلم هستند. (۲۳.

ی. تاثر از فوت یاران و اظهار همدردى

امام صادق علیه السلام با دریافت‏خبر رحلت غم‏انگیز برخى از یاران و شاگردان سخت متاثر مى‏شد و با صاحبان عزا اظهار همدردى مى‏کرد. چنانچه نقل گردیده وقتى که ابان بن تغلب از دنیا رفت و خبر وفات او به امام صادق علیه السلام رسید، حضرت بر او رحمت فرستاد و سوگند یاد کرد که مرگ ابان دل مرا به درد آورد. (۲۴.

ک. ترحم و طلب آمرزش

از آن حضرت سخنان بسیار مهم و ارزشمندى در باره برخى شاگردان که از دنیا رفته بودند شنیده شده است. در این سخنان زیبا نه تنها بر عدالت و وثاقت آن بزرگ مردان صحه گذاشته شده، بلکه به ثبات ایمان و اهل بهشت‏بودنشان نیز اشاره گردیده است. بهترین مصداق سخن آن حضرت افرادى همانند حمران بن اعین و عبد الله بن ابى یعفور و یونس بن ظبیان و بکیر بن اعین هستند.

۱- امام صادق علیه السلام پس از فوت یونس بن ظبیان فرمودند: رحمه الله و بنى له بیتا فى الجنه کان و الله مامونا على الحدیث .. . (۲۵.

خداى رحمت کند او را و خانه‏اى برایش در بهشت‏بنا کند. به خدا سوگند که اونسبت‏به ضبط و نقل حدیث امین بود.

۲- آن حضرت پس از فوت حمران بن اعین فرمود: مات والله مؤمنا (۲۶.

به خدا سوگند که وى به حالت ایمان از دنیا رفت.

۳- امام پس از فوت بکیر بن اعین فرمود: والله لقد انزله بین رسوله و امیرالمؤمنین صلوات الله و سلامه علیهما (۲۷. به خدا سوگند که پروردگارش جایگاه او را بین پیامبر و امیرمؤمنان قرار داد.

۴- و پس از وفات عبد الله بن ابى یعفور، نامه‏اى به مفضل بن عمر نوشت و چنین یادآور شد: خداوند او را قبض روح کرد در حالى که نیکنام بود، تلاشش مورد تقدیر، خودش آمرزیده و مورد رضایت‏خدا و پیامبر و امامش بود … در زمان ما کسى مطیع‏تر از او براى خدا و رسول و امامش یافت نمى‏شد و بر همان حال بود تا خداوند روحش را به سوى خود گرفت و به بهشت روانه‏اش ساخت. (۲۸.

ل. زیارت قبر یاران

عبد الملک بن اعین شیبانى کوفى یکى از یاران با وفا و از شاگردان امام صادق علیه السلام بود که در نزد امام، قرب و احترام فراوان داشت. حضرت پس از آنکه وى در مدینه از دنیا رفت، دست‏به دعا برداشت و فرمود: خدایا ما در نزد ابو ضریس از بهترین بندگانت‏بودیم; خدایا او را در روز قیامت جزو ثقل محمد صلى الله علیه و آله قرار ده. سپس در باره‏اش فرمود:

چه کسى همانند ابو ضریس است، بلکه همانند او کسى نیامده است. (۲۹.

آنگاه با یاران خود به زیارت قبر او در مدینه رفت (۳۰. و در کنار تربتش بر او رحمت فرستاد.

پى‏نوشت:

۱. رجال نجاشى، ص ۸

۲. سفینه البحار، ج ۲، ص ۳۷۰

۳. منتهى الآمال، ج ۲، ص ۱۷۹٫

۴. شاگردان مکتب ائمه، ج ۱، ص ۲۶۱ و اختصاص مفید، ص ۱۹۲

۵. همان، ص ۲۳۹

۶. منتهی‏الآمال، ج ۲، ص ۱۶۷٫

۷. سفینه البحار، ج ۲، ص ۷۱۹

۸. همان

۹. همان، ج ۲، ص ۲۱

۱۰. شاگردان مکتب ائمه، ص ۱۰۰

۱۱. تنقیح المقال، ج ۲، ص ۲۴۷

۱۲. سفینه البحار، ج ۱، ص ۳۳۴

۱۳. ارشاد مفید، ص ۲۶۱٫

۱۴. اختصاص مفید، ص ۶۱

۱۵. تنقیح المقال، ج ۱، ص ۱۶۵٫

۱۶. همان، ص ۱۶۵

۱۷. منتهى الآمال، ج ۲، ص ۱۷۱

۱۸. همان، ص ۱۷۵

۱۹. شاگردان مکتب ائمه، ص ۲، رجال نجاشى، ص ۱۰

۲۰. جامع الرواه، ج ۲، ص ۱۹۳

۲۱. منتهی‏الامال، ج ۲، ص ۱۷۰ و تنقیح المقال، ج ۱، ص ۳۷۱

۲۲. ارشاد مفید، ص ۲۶۲ و احتجاج طبرسى، ج ۲، ص ۱۲۲

۲۳. تنقیح المقال، ج ۱، ص ۱۶۵

۲۴. معجم رجال الحدیث، ج ۱، ص ۲۵

۲۵. منتهى الآمال، ج ۲، ص ۱۸۰

۲۶. جامع الرواه، ج ۱، ص ۲۷۸ و تنقیح المقال، ج ۱، ص ۳۷۰

۲۷. معجم رجال الحدیث، ج ۳، ص ۳۵۳

۲۸. منتهى الآمال، ج ۲، ص ۱۷۳

۲۹. جامع الرواه، ج ۱، ص ۵۱۹

۳۰. همان

منبع :مبلغان ، خرداد ۱۳۸۰، شماره ۱۷

سوگوارى خاندان سیدالشهدا(ع) در کربلا، مدینه، کوفه و شام

اشاره:

سوگوارى براى خاندان عترت و بخصوص سالار شهیدان و امامى که همراه با یاران وفادار خود، خالصانه براى زنده نگاه داشتن آیین حق و ارزش‏هاى معنوى، به ستیز و مبارزه با ستمگران عصر خویش برخاست و از سیماى پلید دستگاه فاسد بنى ‏امیه پرده برافکند، حرکتى است اسلامى و در واقع شعارى است که از شعور و معرفت افراد حکایت دارد. روش ائمه هدى و بانوان اهل بیت در این زمینه مى‏ تواند براى علاقه‏ مندان مفید و آموزنده باشد. آن انوار فروزان تأکید داشتند از طریق مجالس عزادارى و جارى ساختن اشک از دیدگان، مى ‏توان واقعه کربلا را چون مشعلى فروزان، روشن و پرفروغ نگاه داشت.

چشمه اشک در کویر غم‏

بر اساس سنت‏هاى شیعه، گریه بر فداکارى عاشورا، فریاد قلب و نبرد عاطفى با همه ستمگران تاریخ است. در حال گریه آدمى بیش از هر حالتى خود را به محبوبى که برایش سوگوارى مى‏کند، نزدیک مى‏بیند.

راز بقاى نهضت امام حسین(ع) این است که علاوه بر تأیید منطق و خرد، در عمق احساسات و عواطف راه یافته است. گریه‏هایى این گونه مى‏تواند حماسه کربلا را در اعماق جان‏ها استوار نماید به شرط آنکه بهره‏بردارى درستى بشود. حرمت اشک و مقام ارزشمند آن در این راز نهفت ه است که ساختگى و در اختیار انسان نمى‏باشد، یعنى تا دل نسوزد و سینه نگدازد، چنین جویبارى بر گونه‏هاى آدمى جارى نمى‏شود و کسى که درون پاک و اندیشه‏اى صادقانه دارد، مى‏تواند بگرید. چنین اشکى گواهى مى‏دهد که صاحبش با امام حسین(ع) به چه میزان صمیمیت دارد، زی را با تمام وجود رخدادهاى کربلا را تصدیق مى‏کند و خود را دلبسته و وابسته به چنین حماسه‏اى مى‏داند. این ویژگى مى‏تواند رفتار فرد را در جهت خودسازى معنوى و تزکیه درونى دگرگون کند.

نخستین کسانى که وقایع عاشورا را بیان کردند و سوگوارى و ماتم‏دارى را در سرزمین حجاز، عراق و سوریه متداول ساختند، بانوانى از خاندان عترت بودند. از این جهت آشنایى با چگونگى سوگوارى‏ها و نوحه ‏خوانى‏ ها و گریستن آنان مى‏تواند براى خوانندگان مفید و آموزنده باشد.

پیشینه عزادارى زنان‏

از امورى که در سیره خاندان عصمت و طهارت در ارتباط با شهادت ائمه مطرح است، مرثیه‏سرایى و گریه مى‏باشد که هم خود آن بزرگواران در سوگ بزرگان خویش اشک مى‏ریخته‏اند و هم دیگران را به گریستن و ندبه تشویق مى‏ کرده ‏اند.

نکته دیگر اینکه: گریه و زارى به هیچ عنوان با صبر، رضا و پذیرش خواست خدا منافاتى ندارد و نمایانگر رحمت و دلسوزى در نهاد انسانى است اما گریبان چاک کردن، لطمه زدن به صورت و خراشیدن گونه در هنگام عزادارى، توسط رسول اکرم(ص) و ائمه هدى نهى شده است.(۱)

در نبرد احد که سپاهیان اسلام هفتاد شهید تقدیم نمودند، زنان مسلمان مدینه در سوگ آن مجاهدان جامه سیاه بر تن و فریاد خویش را بر گریه و زارى بلند کردند.(۲) حضرت فاطمه زهرا(س) هر دو، سه روزى یک بار به مزار شهیدان این غزوه مى ‏آمد و در آنجا دعا مى‏ خواند و گریه مى‏ کرد. «ام‏ سلمه» – همسر پیامبر(ص) – هر ماه یک روز بر سر قبر آن به خون خفتگان مى‏ آمد و بر آنها درود مى‏فرستاد و تمام روز را در آن مکان مقدس مى‏ماند. روزى با خدمتکارش آمد اما وى به آنان سلام نگفت. ام ‏سلمه او را توبیخ کرد و گفت: «چرا به آنان سلام نمى ‏گویى . به خدا سوگند! هر کس بر این شهیدان درود بفرستد، تا رستاخیز جوابش را تکرار مى‏ کنند و این سنتى است که رسول اکرم(ص) بنیان نهاد.» «فاطمه خزاعیه» که محضر نبى اکرم(ص) را درک کرده است، به قتلگاه کشتگان احد آمد و در آنجا سوگوارى کرد.(۳)

زنان پیامبر(ص) وقتى آن حضرت رحلت نمود، جامه تیره در بر کردند و به سوگوارى و ماتمدارى پرداختند چنان که «حسان بن‏ ثابت» در چکامه‏اى به این موضوع اشاره دارد.(۴)

هنگامى که «جعفر طیّار» در جنگ موته به شهادت رسید، پیامبر همچون پدرى مهربان و دلسوز به خانه وى رفت و بر سر کودکان یتیمش دست نوازش کشید و ضمن دلجویى از همسرش – «اسماء بنت عمیس خثعمى» – به دیگر زنان فرمود: با خانواده جعفر همدردى کنند، در ضمن به این بانو فر مود: سه روز لباس سیاه ماتم بپوش. ام‏سلمه نقل کرده است که اسماء سه روز در سوگ جعفر گریست، و چون به شدت سوگوارى کرده بود، پیامبر تأکید نمود بر چشمش مرهم نهد، زیرا چشمانش آسیب دیده بود.(۵) پیشقدم شدن براى ندبه و زارى بر امام حسین(ع)

حضرت صدیقه طاهره(س) در روز ولادت امام حسین(ع) و پس از آن که رسول خدا(ص) خبر شهادت فرزندش را داد، نیز به مناسبت‏هاى مختلف (که جبرئیل مى‏ آمد و خبرى به پدر بزرگوارش در باره حماسه کربلا و شهادت امام سوم مى‏ داد) به سوگوارى مى‏ پرداخت.(۶)

«ام‏ ایمن» سال‏ها پیش از واقعه کربلا حدیثى را که از رسول خدا(ص) در خصوص کربلا و شهادت امام حسین(ع) و یارانش و اسارت عقیله بنى‏هاشم، شنیده بود، براى زینب کبرا(س) بیان کرد و گریست.(۷)

در روز عاشورا ام‏سلمه رسول اکرم(ص) را در رؤیا مشاهده کرد، حضرت ناراحت و گریان بود و سر شریف‏شان خاک ‏آلود. از حضرت پرسید: این چه حالتى است که در شما مى ‏بینم؟ فرمود: امام حسین(ع) کشته شده است. در این حال با سوگ و زارى بانوان هاشمى را فرا خواند و به آنان گ فت اى زنان عبدالمطلب، مرا یارى کنید براى گریستن، زیرا آقایمان به شهادت رسیده است.(۸)

امام باقر(ع) فرمود: هنگامى که حسین بن‏ على(ع) قصد داشت از مدینه به سوى مکه حرکت کند، بانوان هاشمى آمدند و گریستند. حضرت سیدالشهدا تشریف آورد و فرمود: چرا شما گریه مى ‏کنید و دیگران را بر این مسافرت آگاه مى‏ نمایید. بانوان گفتند: چرا در اشک ریختن پیشى نگیری م و حال آنکه وقتى شهید مى‏شوید، نزد ما مانند روز رحلت جدتان رسول‏ اللَّه(ص)، شهادت على مرتضى، فاطمه زهرا(س) و امام حسن مجتبى است. سوگند مى‏دهیم شما را که مانع گریه ما نشوید. خداوند ما را فداى شما گرداند.

یکى از عمه‏ هاى حضرت در حالى که گریه مى‏ کرد گفت: گواهى مى ‏دهم اى حسین که شنیدم طایفه جنّ بر تو مى‏ گریستند.(۹)

در کربلا

هنگامى که حضرت حسین بن‏على(ع) در کربلا به شهادت رسید، نخستین کسى که بر آن حضرت گریست و نوحه خواند، حضرت زینب(س) بود. «قروه بن ‏قیس حنظلى» نقل مى ‏کند:

به خدا سوگند! فراموش نمى‏ کنم که دختر على براى برادرش سوگوارى مى‏کرد و با صوتى حزین و قلبى داغدار روضه مى‏ خواند. مرثیه‏ سرایى این بانو، دوست و دشمن را متأثر کرد.(۱۰)

البته تاریخ گزارش کرده که زینب حتى پیش از کشته شدن برادرش، به مناسبت‏هایى سوگوارى مى ‏کرده است. در عصر تاسوعا وقتى سید شهیدان جلوى خیمه نشسته بودند و سر مبارک روى زانویشان بود، لحظه‏اى خواب ایشان را فرا گرفت. ناگهان صداى فریاد خواهرشان زینب را شنیدند که مى‏ گفت لشکر دشمن نزدیک شده است. اباعبداللَّه(ع) فرمود: خواهرم، رسول خدا(ص) را در عالم رؤیا دیدم که فرمود: تو نزد ما مى‏آیى؛ که حضرت زینب(س) با صداى بلند گریست، امام ایشان را ساکت کرد.(۱۱)

شب عاشورا نیز وقتى سالار شهیدان از بى‏ وفایى دنیا سخن گفت، زینب کبرا(س) نالید و بی هوش بر زمین قرار گرفت که امام آن بانوى گرامى را به هوش آورد و نکاتى را فرمود.(۱۲)

وقتى زینب کبرا(س) خبر شهادت برادرش حضرت عباس را شنید، فریاد برآورد: واى برادر، واى عباس، واى از وضع ما پس از تو. زنان گریستند و چون حضرت اباعبداللَّه(ع) براى آخرین وداع نزد بانوان حرم آمد، صداى گریه آنان برخاست. امام حسین(ع) آنان را دعوت به صبر و سکوت کرد.(۱۳)

زنان هاشمى و علوى با دیدن ذوالجناح که با زین واژگون و یال خونین از گودال قتلگاه بازگشته بود، از خیمه ‏ها بیرون آمدند و در حالى که به شدت ناراحت بودند، ناله خود را بلند کردند و به سوى مقتل شتافتند. لشکر ستم براى غارت اموال به خیمه‏ ها یورش بردند. در این حال زنان فاطمى و علوى با گریه و ناله و فریاد از خیمه ها بیرون آمدند و رو به بیابان نهادند(۱۴) و چون خیمه‏ ها آتش گرفت، زن‏ها به شدت مى‏گریستند. در همین زمان عقیله بنى‏ هاشم با قلبى محزون فرمود: اى محمد(ص)، درود ملائک آسمان بر تو، این حسین توست که به خون آغشته گردیده، اعضایش قطع شده و دخترانت آواره ‏اند.(۱۵)

روز عاشورا دختر کوچکى از امام حسین(ع) در قتلگاه کنار پدر قرار گرفت و در حالى که به شدت مى‏گریست، شانه باباى خویش را گرفت و انگشتان پدر را بر سینه نهاد و گاهى بر دیدگانش مى‏ کشید و مى‏گفت: آیا نمى‏نگرى بر اوضاع ما و دل‏هاى غمگین ما و تازیانه خوردن عمه ‏ام! از مرثیه‏سرایى وى چشم‏ها گریان و اشک‏ها روان گردید.(۱۶)

«مصقله طحان» مى‏ گوید: از امام صادق(ع) شنیدم که فرمود: چون امام حسین(ع) شهید شد، همسر او براى حضرت ماتم برپا کرد و گریست. زنان نیز سوگوارى کردند، چنان اشک ریختند که چشمان‏شان خشک گردید. در این میان کنیزى بود که مدام مى‏گریست و قطرات اشک همچنان از دیدگانش جارى بود. به او گفتند: تو را چه شده که اشکت تمام نمى‏شود. گفت: شربتى از سویق نوشیده ‏ام. پس همسر امام توصیه کرد طعام و سویق (آرد برنج) حاضر کردند و از آن خورده و نوشیدند تا توان بیشترى براى عزادارى امام حسین بیابند.(۱۷)

در مرکز فرمانروایى بنى‏ امیه‏

وقتى اهل بیت(ع) به شام آمدند، وارد بارگاه یزید شدند، در حالى که آنان را در دو ردیف به ریسمان‏هایى بسته بودند. چون زینب کبرا(س) سرِ بریده برادر را دید، با ناله و گریه جانسوزش دل‏ها را جریحه‏دار کرد و فریاد زد: اى حسین، اى حبیب رسول خدا، اى فرزند مکه و منا، اى پسر فاطمه زهرا(س) سرور زنان، اى پسر دختر مصطفى.

راوى مى ‏گوید: به خدا قسم! هر کس در آن مجلس بود، گریست.(۱۸)

مردى از اهالى شام مى ‏گوید: وقتى یزید لعین با چوب خیزران بر لب و دندان امام حسین(ع) مى‏زد، زنى را دیدم که با دست‏هاى بسته و چشم گریان، ایستاده بود، با سوز دل مى‏نالید و از دیده اشک مى ‏بارید و آهسته مى‏ گفت: اى برادر، کاش خواهرت زینب تو را به این حال مشاهد ه نمى‏ کرد.

حضرت رقیه(س) نیز زمانى که در خرابه شام لب‏ها را بر دهان مبارک پدر نهاد، جان به جان آفرین تسلیم کرد. وقتى اهل بیت این حال را دیدند صداى خود را به ناله و شیون بلند کردند و مرد و زن از این رخداد گریان شدند.(۱۹)

در برخى منابع آمده است فاطمه دختر دیگر امام حسین(ع) وقتى سرِ پدر را دید، همراه با دیگر بانوان ضجه ‏اى زد و نالید و گفت: اى یزید، آیا دختران پیامبر اسیر باشند؟ آنگاه همه حاضران و اهل خانه یزید به طورى گریستند که صداها بلند گردید.

سپس زنى از بنى‏ هاشم که در خانه فرزند معاویه به سر مى‏ برد، براى امام حسین(ع) ندبه و عزادارى کرد و صدا مى ‏زد: یا حبیبا! اى سرور خاندان ما، اى فرزند محمد(ص)، اى پناه بیوه ‏زنان و یتیمان، اى کسى که توسط فرزند زناکارى کشته شدى. هر کس صداى این بانو را شنید گریه کرد.

«رباب» دختر امرءالقیس و مادر عبداللَّه شیرخوار و سکینه(س) که میان اسیران بود، سر امام را برداشت و به آغوش کشید و آن را بوسید. پس از آن سه روز پشت سر هم عزادارى برپا شد، این اولین مجلس عزادارى عمومى بود که در شام براى سیدالشهدا و یارانش برپا گردید.

فرداى آن روز که همسر یزید خوابى شگفت و عبرت‏ انگیز دید و شوهر را از پیامد جنایتش باخبر ساخت، یزید اسراى اهل بیت را خواست و به آنان گفت: چه چیزى را بیشتر دوست دارید، ماندن نزد من یا بازگشت به مدینه را؟ گفتند: بیش از هر چیز دوست داریم بر امام حسین(ع) بگریی م. گفت: هر چه مى‏خواهید انجام دهید. سپس حجره ‏ها و منازلى را در دمشق برایشان فراهم ساخت تا به سوگوارى بپردازند. زنى از بنى‏ هاشم و اهل یثرب باقى نماند جز آن که به نشانه عزادارى، لباس سیاه بر تن کرد و تمام آنها به مدت هفت روز ندبه و زارى کردند.(۲۰)

برخى مقتل‏ نویسان افزوده‏اند که زنان شامى و اموى نیز با آنان در سوگوارى همدردى مى‏ کردند. همچنین وقتى اسیران از این مجلس بیرون رفتند، مدت سه روز در خانه یزید بودند و آنجا هم مشغول نوحه‏ سرایى شدند.

دختر عقیل بن‏ ابى ‏طالب براى حسین(ع) و همراهانش مرثیه مى‏ خواند و مى ‏گفت: اى چشم من، با اشک و ناله بگرى و اگر ندبه کردى، بر آل پیامبر زارى کن. شهیدانى که شش نفرشان از نسل على(ع) و پنج نفر از صُلب عقیل بودند.(۲۱)

در شهر بى ‏وفایان‏

«عمرسعد» دستور داد پس از حادثه اسفناک عاشورا، زنان، دختران، خواهران و کودکان امام حسین(ع) به همراه حضرت على بن‏ الحسین(ع) به سوى کوفه حرکت داده شوند. وقتى اسیران وارد شهر شدند، مردم براى تماشا دور آنان را گرفتند. زنى متوجه آنان شد و پرسید: شما از کدام اسیران هستید؟ اهل بیت امام پاسخ دادند ما اسیران آل‏ محمدیم. آن بانو از خانه بیرون آمد و برایشان پیراهن و مقنعه تهیه کرد. در این هنگام اهل کوفه ضجه زدند. امام سجاد(ع) فرمود: براى ما نوحه ‏سرایى مى‏ کنید؟! پس ما را چه کسى کشته است؟ در این هنگام حضرت زینب کبر ا خطبه خواند، آنگاه فاطمه دختر امام حسین(ع) و سپس ام‏ کلثوم و امام زین‏ العابدین خطبه خواندند که پس از پایان هر سخنرانى، اهالى کوفه با فریاد شدید گریه و زارى سر مى ‏دادند. در آن روز هیچ مرد و زنى نبود که عزادارى نکند. نقل کرده ‏اند در اواخر خطبه فاطمه دختر ا مام، ندبه‏ ها افزایش یافت و شنوندگان و حاضران گفتند: بس است اى دختر پاکان، قلب ما را آتش زدى و گلویمان را خشک نمودى و اندرون‏ مان را شعله ‏ور ساختى.

مقتل ‏نویسان گزارش کرده‏ اند: «بشر بن‏خزیم اسدى» مى‏ گوید: آن روز هیچ زن باحیایى را ندیدم که نطقش بهتر از زینب باشد. مثل اینکه از زبان امیرالمؤمنین(ع) سخن مى‏ گوید، آنجا که به مردم اشاره کرد: ساکت شوید. در همان حال نفس‏ها در سینه‏ ها محبوس گشت، سکوت مطلق حکم فرما گردید و زنگ‏هاى شتران از صدا بازماند.

سپس فرمود: حمد مختص خداست و درود بر حضرت محمد و خاندان طاهرینش باد؛ اما بعد، اى اهل کوفه! امید آنکه هیچ گاه اشک ‏تان خشک نشود و ناله‏ هایتان قطع نشود.

سید بن‏ طاووس پس از نقل تمام خطبه حضرت زینب اضافه مى ‏کند: سوگند به خداوند! آن روز اهالى کوفه را حیرت فرا گرفته بود، در حالى که دست‏ها را بر دهان نهاده و مى‏ گریستند.

اهل کوفه ضمن عبرت و ناله، از روى رحمت و رأفت به کودکان نان و خرما مى ‏دادند. در اینجا حضرت زینب(س) فریاد زد: صدقه بر ما اهل بیت حرام است. زنانى که در کوچه‏ ها و پشت‏ بام‏ها بودند با شنیدن این سخن با شدت بیشترى گریستند.(۲۲)

هنگامى که اهل بیت را بر ابن‏ زیاد ملعون وارد نمودند، امر کرد سرِ مبارک امام حسین(ع) را آوردند و در برابرش گذاشتند. او بر آن مى‏ نگریست و مى ‏خندید و چوب بر دندان‏هاى حضرت مى‏ زد! «انس بن‏ مالک» و «زید بن ‏ارقم» که در مجلس حضور داشتند بر این عمل زشت اعتراض کرد ند. زید از جاى برخاست و گفت: شما پسر فاطمه را کشته‏اید و فرزند مرجانه را امیر خود کرده‏ اید. سوگند به خداوند، نیکان شما را خواهد کشت و بَدان را بنده خود مى‏ نماید. از رحمت الهى دور باد کسى که به ذلت و ننگ رضایت دهد.

سپس ابن‏ زیاد سخنانى بر زبان آورد که بخشى از آن این بود: خداوند بر اثر کشته شدن حسین و سرکشان و نافرمایان خاندان او، دل مرا شفا داد!

حضرت زینب(س) گریست و فرمود: به جان خودم سوگند! بزرگ فامیل مرا کشتى و شاخه‏ هاى مرا بُریدى و ریشه‏ هایم را برکندى.

«رباب» دختر امرئ‏القیس از دیدن آن سر مطهر بى‏تاب شد، به حدى که از جاى برخاست و آن را برداشت و بوسید و ناله جانگدازى سر داد.

پس از این قضایا ناله و نوحه اهل کوفه اعم از مرد و زن براى اسیران ادامه پیدا کرد و هر چه در دست آنان بود، از شدت بى‏ تابى و هول و هراس بر زمین انداختند. در این موقع حضرت ام‏ کلثوم با گریه گفت: اى اهل کوفه، واى بر شما، چرا به برادرم حسین(ع) این چنین جسارت ک ردید و او را کشتید؟! اموالش را غارت کردید و خانواده ‏اش را اسیر نمودید. مرگ بر شما باد! مى‏دانید چه خون‏هایى را بر زمین کربلا جارى ساختید و چه بانوانى را به اسارت گرفتید؟! بعد اشعارى سوزناک را برایشان خواند. در همین لحظات صداى مردم کوفه با ضجه و گریه بلند شد. زن‏ها بیشتر پریشان بودند و خاک بر سر مى‏ ریختند و جزع و فزع مى‏ کردند و مى‏ گفتند: واى بر ما.(۲۳)

بازگشت به نینوا

اسیران را در هنگام مراجعت به مدینه از میدان خونین کربلا عبور دادند. در آن زمان زمین نینوا هنوز به خون‏هاى خشکیده برخى شهیدان، نیز قطعاتى از بدن‏هاى آن فداکاران مزیّن بود. نوحه‏ سرایان اهل بیت سه روز در آنجا عزادارى کردند. صداى ناله آنان خاموش نمى‏ شد و اشک‏شان بند نمى ‏آمد.

در بعضى کتب تاریخ آمده است: وقتى که اهل بیت در کربلا به محل شهادت امام حسین(ع) رسیدند، مشاهده کردند «جابر بن‏ عبداللَّه انصارى» و جمعى از بنى‏ هاشم و افرادى از خاندان پیامبر براى زیارت امام حسین(ع) وارد آن سرزمین شده ‏اند. همگى همزمان به هم رسیدند و با گریه و حزن و در حالى که بر سر و صورت مى‏زدند، یکدیگر را ملاقات کردند.

اهالى روستاهاى اطراف کربلا و شاید برخى عشایر آن نواحى نیز به جمع مزبور پیوستند و چند روز عزا برپا کردند. «اعمش» از عطیه کوفى نقل کرده است: با جابر براى زیارت قبر امام بیرون آمدم و چون وارد کربلا شدیم، مشاهده کردیم خاندان رسول خدا(ص) از راه مى‏رسند، براى استقبال رفتیم. نزدیک‏تر که آمدیم دیدیم امام سجاد(ع)، عمه‏ها و خواهرانش هستند. جابر با سر و پاى برهنه راه افتاد تا نزد امام زین‏العابدین رسید. امام به وى فرمود: آیا تو جابرى، گفت: بلى، اى فرزند رسول خدا. امام فرمود: اى جابر! سوگند به خداوند! مردان ما را کشتند و کودکان ما ذبح و زنان ما اسیر و خیمه‏هاى ما غارت گردید.

تاریخ این ملاقات‏ها بیستم صفر سال ۶۱ هجرى است و هر ساله هزاران نفر از مسلمانان در این روز که اربعین امام حسین(ع) است گرد مى‏آیند و به نوحه‏ سرایى و ماتمدارى مى‏پردازند. کاروان اسیران پس از سه یا چهار روز از کربلا به سوى مدینه حرکت کرد.(۲۴)

بازگشت به مدینه‏

«عبدالملک بن‏ابى‏ الحدیث سلمى» مأمور گردید از سوى یزید به مدینه برود و خبر شهادت امام حسین(ع) را به والى شهر یعنى «عمرو بن‏ سعید بن‏ عاص» بدهد. وى مى‏گوید: وقتى بر کارگزار یزید وارد شدم، گفت: چه خبرى آورده‏اى؟ گفتم: ماجراى کشته شدن فرزند على را. عمرو بن ‏سعید گفت: بیرون برو و خبر مزبور را به مردم برسان. چنین کردم و هیچ ناله‏اى نشنیدم که مثل بانوان بنى‏هاشم باشد، وقتى که شنیدند فرزند دختر رسول خدا به قتل رسیده است. «ام‏لقمان» و خواهرانش «ام ‏هانى»، «اسماء»، «رمله» و «زینب» چون این خبر را شنیدند براى کشته‏ هاى خود در کربلا عزادارى کردند. ام‏لقمان ابیاتى مى‏خواند که ترجمه‏اش چنین است: چه مى‏گویید وقتى که پیامبر به شما بگوید: پس از رفتن من با عترت و خاندانم چه کردید؟! شما که آخرین امت‏ها هستید، بعضى از آنها را اسیر و برخى را به خون آغشته ساختید، درست نمى‏باشد که پس از من به خویشاوندانم بدى کنید.

مدینه با اهلش به گریه و زارى در آمد و در همان حوالى که با کاروان حسینى وداع کرده بودند، استقبال شایانى از بازماندگان عاشورا به عمل آوردند. سپس به خانه‏هاى خود رفتند و بساط ماتم و ندبه برگزار کردند. فریاد وا حسین، وا حسین از تمامى منازل بلند بود. خانه‏ اى نبود مگر اینکه به عزاخانه تبدیل گردید و نوحه‏سرایى براى شهیدان روزها و شب‏هاى متوالى در آنجا برپا بود. تا آنکه از شدت گریه، اشک‏هاى آنان به پایان رسید و بینایى زنان در خطر قرار گرفت. گلوى بانوان نیز از بس که نوحه ‏سرایى کردند، خشک شده بود.

«رباب» همسر امام، در مدینه مجلس عزاى ویژه‏ اى برپا کرد، پس از مدتى که اشراف عرب از وى خواستگارى کردند، سر باز زد و گفت: دیگر نمى‏ توانم ازدواج کنم. تا یک سال بعد که حیات داشت، زیر سایه نمى‏ رفت.

مورخان نقل کرده ‏اند وقتى کاروان اسیران به اطراف مدینه رسید، «بشیر بن ‏جذلم» به توصیه امام سجاد به داخل مدینه رفت و با گریه و زارى در حوالى مسجد پیامبر اشعارى را خواند که ترجمه‏ اش چنین است:

اى اهل یثرب (مدینه)، ماندن براى شما در مدینه روا نیست زیرا امام حسین کشته شد. پى در پى بگریید چون در کربلا بدنش به خون آغشته شد و سرش بر سر نیزه ‏ها گردید.

بشیر مى ‏گوید: به اهل مدینه گفتم: على بن ‏حسین با عمه ‏ها و خواهرانش آمده ‏اند و من فرستاده او هستم که وضع کنونى ایشان را به شما بگویم.

سپس اضافه مى‏ کند: در مدینه هیچ زن پرده ‏نشین و باحجابى نماند مگر اینکه از شهر بیرون آمد تا با بازماندگان عاشورا همدردى کند. هیچ گاه گریه‏ کنان را بیشتر از آن روز عزادار ندیدم. زنى بر امام نوحه ‏سرایى مى‏ کرد و مى ‏گفت: اى خبردهنده شهادت حسین(ع)، اندوه مرا نسبت به اباعبداللَّه زنده کردى و زخمى در دل‏هاى ما به وجود آوردى که مداوا نمى‏ شود.

«ام‏ البنین» فاطمه دختر حزام بن‏ خالد العامریه کلابیه، همسر امام على و مادر عباس و سه برادرش پس از کشته شدن چهار فرزندش، هر روز در مدینه به بقیع مى ‏رفت و عبیداللَّه فرزند عباس را نیز با خود مى ‏برد و براى آنان با ناله‏ اى دردناک و دلسوز گریه مى ‏کرد. به طورى که مردم مدینه جمع مى‏ شدند و گریه ‏هایش را گوش مى‏ دادند. ام ‏البنین اشعارى را م ى‏خواند که مفهومش چنین است:

مرا ام‏ البنین نخوانید چون با این نام، شیران بیشه را به یادم مى ‏آورید. آن وقت که پسرانى داشتم، با این اسم معروف بودم ولى حالا که آنان را از دست داده‏ ام دیگر مایل نیستم با این عنوان فراخوانده شوم.

حضرت زینب کبرا نیز مدینه را خطاب قرار داد و فرمود: اى مدینه، ما با خاندان خود از تو بیرون رفتیم ولى حالا که بازگشتیم، نه مردان و نه فرزندان خود را داریم. در هنگام خروج، دور هم بودیم اما حالا پریشان و غارت شده ‏ایم. بزرگ و مولایمان امام حسین بود ولى اکنون با ما نمى ‏باشد. بدون پشتیبان و نوحه‏ کنان بر برادرمان آمده ‏ایم، بر شتران دشمن سوار شدیم و شهرها را درنوردیدیم.

زنان بنى‏ هاشم در مدینه تا مدت‏ها لباس‏هاى سیاه و خشن بر تن کرده و از سرما و گرما شکایت نمى ‏کردند و به دلیل برپایى عزادارى نمى‏ توانستند غذا درست کنند.(۲۵)

پى نوشت:

۱) در این مورد بنگرید به کتاب مسکن الفواد، به قلم شهید ثانى.

۲) سیره ابنهشام، ج۳، ص۱۶۰ – ۱۵۹٫

۳) المغازى، واقدى، ج اول، ص۳۱۸ – ۳۱۳٫

۴) دیوان حسان بنثابت، ص۶۷٫

۵) وسائلالشیعه، شیخ حر عاملى، ج۲، ص۹۳۲؛ معجم الکبیر، طبرانى، ج۲۴، ص۱۳۹٫

۶) بحارالانوار، علامه مجلسى، ج۴۴، ص۲۳۳٫

۷) بحارالانوار، ج۱۵، ص۱۸۳٫

۸) همان، ج۴۵، ص۲۳۰٫

۹) همان، ص۸۹ – ۸۸٫

۱۰) ذریه النجاه، گرمرودى، ص۱۶۸٫

۱۱) الارشاد، شیخ مفید، ج۲، ص۸۹٫

۱۲) مقتل الحسین، خوارزمى، ج اوّل، ص۲۳۷٫

۱۳) نفس المهموم، ص۳۴۶٫

۱۴) بحارالانوار، ج۱۰۱، ص۳۲۲ و ج۴۵، ص۵۸٫

۱۵) همان، ج۴۵، ص۵۸٫

۱۶) مقتل جامع مقدم، ج ۲، ص۶۹٫

۱۷) اصول کافى، ج اوّل، ص۴۶۶٫

۱۸) معالى السبطین، ج۲، ص۱۵۵٫

۱۹) نفس المهموم، ص۴۵۶٫

۲۰) مقتل ابىمخنف، ص۲۲۲ – ۲۲۰٫

۲۱) مجالس السّنیه، ص۱۳۴؛ موسوعه آلالنبى ذیل رباب، نهضه الحسین، ص۱۴۷٫

۲۲) موسوعه آلالنبى، عایشه بنت عبدالرحمن، ص۷۳۴؛ نهضه الحسین، ص۱۳۸ – ۱۳۷؛ مجالس السّنیه، ص۱۲۳٫

۲۳) بحارالانوار، ج۴۵، ص۱۰۹ و ۱۱۳٫

۲۴) موسوعه آلالنبى، ص۷۴۷؛ مجالس السّنیه، ص۱۴۲٫

۲۵) محاسن، برقى، حدیث ۱۹۵، ص۲۰۵؛ وسائلالشیعه، ج۲، ص۸۹۰؛ سکینه بنت الحسین، بنت الشاطى، ص۶۸ و ۲۱۸؛ مجالس السّنیه، ص۱۴۴؛ امالى، شیخ طوسى، ص۳۹٫

منبع: مجله پیام زن  ، شماره ۱۶۸ اسفند ۸۴

غلامرضا گلى زواره

کاروان اسیران کربلا از شام تا مدینه

اشاره:

پس از هفت روز که اهل بیت در شام بودند، به دستور یزید نعمان بن بشیر (۱) وسائل سفر آنان را فراهم نمود و به همراهی مردی امین آنان را روانه مدینه منوره کرد (۲) . در هنگام حرکت، یزید امام سجاد علیه السلام را فرا خواند تا با او وداع کند، و گفت: خدا پسر مرجانه را لعنت کند! اگر من با پدرت حسین ملاقات کرده بودم، هر خواسته ای که داشت، می پذیرفتم! و کشته شدن را به هر نحوی که بود، گرچه بعضی از فرزندانم کشته می شدند از او دور می کردم! ولی همانگونه که دیدی شهادت او قضای الهی بود! ! چون به وطن رفتی و در آنجا استقرار یافتی، پیوسته با من مکاتبه کن و حاجات و خواسته های خود را برای من بنویس! (۳) آنگاه دوباره نعمان بن بشیر را خواست و برای رعایت حال و حفظ آبروی اهل بیت به او سفارش کرد که شبها اهل بیت را حرکت دهد و در پیشاپیش آنان خود حرکت کند و اگر علی بن الحسین را در بین راه حاجتی باشد برآورده سازد؛ و نیز سی سوار در خدمت ایشان مأمور ساخت؛ و به روایتی خود نعمان بن بشیر را و به قولی بشیر بن حذلم را با آنان همراه کرد (۴) .
و همانگونه که یزید سفارش کرده بود به آهستگی و مدارا طی مسافت کردند و به هنگام حرکت، فرستادگان یزید بسان نگهبانان گرداگرد آنان را می گرفتند، و چون در مکانی فرود می آمدند از اطراف آنان دور می شدند که به آسانی بتوانند وضو سازند.

اربعین

اهل بیت علیهم السلام به سفر خود ادامه دادند تا به دو راهی جاده عراق و مدینه رسیدند، چون به این مکان رسیدند، از امیر کاروان خواستند تا آنان را به کربلا ببرد، و او آنان را بسوی کربلا حرکت داد، چون به کربلا رسیدند، جابر بن عبد الله انصاری (۵) را دیدند که با تنی چند از بنی هاشم و خاندان پیامبر برای زیارت حسین علیه السلام آمده بودند، همزمان با آنان به کربلا وارد شدند و سخت گریستند و ناله و زاری کردند و بر صورت خود سیلی زده و ناله های جانسوز سر دادند و زنان روستاهای مجاور نیز به آنان پیوستند (۶) ، زینب علیها السلام در میان جمع زنان آمد و گریبان چاک زد و با صوتی حزین که دلها را جریحه دار می کرد می گفت: «وا اخاه! و احسیناه! و احبیب رسول الله و ابن مکه و منی! و ابن فاطمه الزهراء! و ابن علی المرتضی! آه ثم آه!» پس بیهوش گردید.
آنگاه ام کلثوم لطمه به صورت زد و با صدایی بلند می گفت: امروز محمد مصطفی و علی مرتضی و حضرت فاطمه از دنیا رفته اند؛ و دیگر زنان نیز سیلی به صورت زده و گریه و شیون می کردند .
سکینه چون چنین دید، فریاد زد: وا محمداه! و اجداه! چه سخت است بر تو تحمل آنچه با اهل بیت تو کرده اند، آنان را از دم تیغ گذراندند و بعد عریانشان نمودند! (۷)
عطیه عوفی (۸) می گوید: با جابر بن عبد الله به عزم زیارت قبر حسین علیه السلام بیرون آمدم و چون به کربلا رسیدیم جابر نزدیک شط فرات رفته و غسل کرد و ردائی همانند شخص محرم بر تن نمود و همیانی را گشود که در آن بوی خوش بود و خود را معطر کرد و هر گامی که بر می داشت ذکر خدا می گفت تا نزدیک قبر مقدس رسید و به من گفت: دستم را بر روی قبر بگذار! چون چنین کردم، بر روی قبر از هوش رفت.
من آب بر روی جابر پاشیدم تا به هوش آمد، آنگاه سه مرتبه گفت: یا حسین! سپس گفت: «حبیب لا یجیب حبیبه!» ، و بعد اضافه کرد: چه تمنای جواب داری که حسین در خون خود آغشته و بین سر و بدنش جدائی افتاده است! ! و گفت:
فاشهد انک ابن خیر النبیین و ابن سید المؤمنین و ابن حلیف التقوی و سلیل الهدی و خامس اصحاب الکساء و ابن سید النقباء و ابن فاطمه سیده النساء، و مالک لا تکون هکذا و قد غذتک کف سید المرسلین و ربیت فی حجر المتقین و رضعت من ثدی الایمان و فطمت بالاسلام فطبت حیا وطبت میتا غیر ان قلوب المؤمنین غیر طیبه لفراقک و لا شاکه فی الخیره لک فعلیک سلام الله و رضوانه و اشهد انک مضیت علی ما مضی علیه اخوک یحیی بن زکریا.
من گواهی می دهم که تو فرزند بهترین پیامبران و فرزند بزرگ مؤمنین می باشی، تو فرزند سلاله هدایت و تقوایی و پنجمین نفر از اصحاب کساء و عبایی، تو فرزند بزرگ نقیبان و فرزند فاطمه سیده بانوانی، و چرا چنین نباشد که دست سید المرسلین تو را غذا داد و در دامن پرهیزگاران پرورش یافتی و از پستان ایمان شیر خوردی و پاک زیستی و پاک از دنیا رفتی و دلهای مؤمنان را از فراق خود اندوهگین کردی پس سلام و رضوان خدا بر تو باد، تو بر همان طریقه رفتی که برادرت یحیی بن زکریا شهید گشت.
آنگاه چشمش را به اطراف قبر گردانید و گفت:
السلام علیک ایتها الارواح التی حلت بفناء الحسین و اناخت برحله، اشهد انکم اقمتم الصلوه و آتیتم الزکوه و امرتم بالمعروف و نهیتم عن المنکر و جاهدتم الملحدین و عبدتم الله حتی اتاکم الیقین.
سلام بر شما ای ارواحی که در کنار حسین نزول کرده و آرمیدید، گواهی می دهم که شما نماز را بپا داشته و زکوه را ادا نموده و به معروف امر و از منکر نهی کردید، و با ملحدین و کفار مبارزه و جهاد کرده، و خدا را تا هنگام مردن عبادت نمودید.
و اضافه نمود: به آن خدائی که پیامبر را به حق مبعوث کرد ما در آنچه شما شهدا در آن وارد شده اید شریک هستیم.
عطیه می گوید: به جابر گفتم: ما کاری نکردیم! اینان شهید شده اند.گفت: ای عطیه! از حبیبم رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که می فرمود: «من احب قوما حشر معهم و من احب عمل قوم اشرک فی عملهم» (۹) «هر که گروهی را دوست داشته باشد با همانان محشور گردد، و هر که عمل جماعتی را دوست داشته باشد در عمل آنها شریک خواهد بود» . اربعین و اختلاف اقوال
در تاریخ حبیب السیر آمده است: یزید بن معاویه سرهای مقدس شهدا را در اختیار علی بن الحسین علیه السلام قرار داد، و آن بزرگوار در روز بیستم ماه صفر آن سرها را به بدنهای پاکشان ملحق نمود و آنگاه عازم مدینه طیبه گردید (۱۰) .
ابو ریحان بیرونی در آثار الباقیه گفته است: در روز بیستم ماه صفر، سر مقدس حسین علیه السلام به بدن مطهرش باز گردانیده و دفن شد به هنگامی که اهل بیت امام حسین علیه السلام بعد از بازگشت از شام در روز اربعین جهت زیارت آمده بودند (۱۱) .
سید ابن طاووس در اقبال می گوید: چگونه روز بیستم ماه صفر، روز اربعین است در حالی که حسین صلوات الله علیه روز دهم محرم به شهادت رسید، بنابر این اربعین، روز نوزدهم ماه صفر باید باشد (۱۲) .
آنگاه سید می گوید: محتمل است ماه محرم سال ۶۱ کم بوده است، یعنی ۲۹ روز بوده که طبعا بیستم ماه صفر، روز اربعین است، و احتمال دارد که ماه محرم تمام بوده ولی چون امام حسین علیه السلام در پایان روز عاشورا شهید گردیده لذا روز عاشورا را به حساب نیاورده اند .و در مصباح آمده است: حرم حسین علیه السلام در روز بیستم ماه صفر بهمراه علی بن الحسین به مدینه رسیدند، و شیخ مفید همین قول را اختیار کرده است، و در غیر مصباح آمده است که ایشان در روز بیستم ماه صفر بعد از مراجعت از شام به کربلا رسیدند (۱۳) .
همانگونه که در نقلهای ذکر شده مشهود است اهل بیت علیهم السلام در همان سالی که حادثه کربلا رخ داد سال ۶۱ پس از مراجعت از شام و در روز اربعین به کربلا آمدند، و یا اینکه در سنه ۶۲ یعنی یک سال بعد از شهادت رهسپار کربلا شده اند؛ و ما در اینجا به صورت اختصار عینا آنچه در این رابطه گفته و یا نوشته شده است ذکر می کنیم:
قول اول: اهل بیت در همان سال ۶۱ پس از مراجعت از شام و در روز بیستم صفر به کربلا وارد شدند، و این همان قول صاحب تاریخ حبیب السیر است که قبلا بازگو کردیم، و در الآثار الباقیه ابو ریحان نیز همین قول آمده و ظاهر عبارت سید ابن طاووس در الملهوف هم همین مطلب را می رساند (۱۴) و ابن نما در مثیر الاحزان نیز همین قول را نقل کرده است (۱۵) .
قول دوم: اهل بیت علیه السلام همان سال در روز بیستم صفر به کربلا و قبل از رفتن به شام از کربلا عبور نمودند و بر مزار شهیدان خود عزاداری کردند، و سپهر مؤلف ناسخ التواریخ بر این قول است.و این احتمال گرچه بعید به نظر می رسد، زیرا در نقلی بدان اشاره نشده است ولی احتمالی است که ثبوتا مانعی ندارد و دلیلی برای اثبات آن نیست (۱۶) .قول سوم: آل البیت در سال ۶۲، یعنی یک سال بعد و در روز بیستم صفر به کربلا آمده اند .صاحب قمقام زخار می گوید: مسافت و عادت تشریف فرمائی به حرم حضرت سید الشهداء علیه السلام در روز اربعین سال ۶۱ هجری به کربلای معلی مشکل، بلکه خلاف عقل است؛ زیرا امام حسین علیه السلام در روز عاشورا به درجه رفیعه شهادت نائل آمد و عمر بن سعد یک روز برای دفن کشتگان خود در آنجا توقف و روز یازدهم به جانب کوفه حرکت کرد و از کربلای معلی تا کوفه به خط مستقیم تخمینا هشت فرسخ است، و چند روزی هم عبید الله بن زیاد اهل عصمت را در کوفه برای معرفی آنان و کار بزرگی که صورت گرفته و ارعاب قبایل عرب نگاه داشت تا از یزید خبر رسید که پردگیان حرم را به دمشق اعزام دارد و او هم اسیران را از راه حران و جزیره و حلب به شام فرستاد که مسافت دوری است و فاصله کوفه تا دمشق به خط مستقیم تقریبا صد و هفتاد و پنج فرسخ است و پس از ورود به شام به روایتی تا شش ماه اهل بیت را نگاه داشتند تا آتش شعله ور غضب یزید خاموش شد و پس از حصول اطمینان از عدم شورش مردم موافقت کرد که حضرت سجاد با پردگیان حرم به مدینه بازگردد، پس چگونه اینهمه وقایع می تواند در چهل روز صورت گرفته باشد، قطعا ورود اهل بیت علیه السلام به کربلا در سال دیگر بوده است (۱۷) که سال شصت و دو هجری باشد و هر کس به نظر تدبر در این مسأله بیندیشد نامه نگار را تصدیق خواهد کرد، و جابر بن عبد الله هم در اربعین شصت و دو به زیارت مشرف شده است و شرافت جابر در این است که او اولین کسی است که از صحابه کبار و مخلصین سوگوار که شد رحال کرده و به این سعادت نایل آمده است، کفی به فخرا، و نامه نگار در این قول منفرد است: می گویم و می آیمش از عهده برون! و الله ولی التوفیق (۱۸) .
قول چهارم: احتمال دیگری وجود دارد که اهل بیت ابتدا به مدینه آمدند و از مدینه عازم کربلا شدند و سر مقدس امام را نیز در این سفر با خود برده و به بدن مطهر حسین علیه السلام ملحق نموده اند، اما نه در اربعین سال ۶۱ هجری بلکه پس از مراجعت به مدینه به کربلا رفته اند.ابن جوزی از هشام و بعضی دیگر نقل کرده است که سر مقدس حسین علیه السلام با اسیران به مدینه آورده شد، و سپس به کربلا حمل گردیده است و با بدن مطهر دفن شده است (۱۹) .
و از بعضی از مورخان نقل شده است که: صورت حال جریان اقتضاء می کند که اهل بیت در مدتی بیش از چهل روز از زمان شهادت امام حسین علیه السلام به عراق یا به مدینه رفته باشند، و بازگشت آنها به کربلا، ممکن است، ولی روز بیستم صفر نبوده است زیرا جابر بن عبد الله انصاری هم از حجاز آمده بود و رسیدن خبر به حجاز و حرکت جابر از آنجا قهرا زمانی بیش از چهل روز را می طلبد.یا اینکه باید بگوئیم جابر از مدینه نیامده بود بلکه از کوفه و یا از شهری دیگر عازم کربلا شده بود (۲۰) .

توقف در کربلا

خاندان داغدیده رسالت پس از ورود به کربلا برای شهیدان خود به عزاداری پرداختند، چون هنگام حرکت بسوی کوفه اجازه عزاداری به آنان نداده بودند، و همانگونه که سید ابن طاووس در الملهوف نقل کرده است که «و اقاموا المآتم المقرحه للاکباد» (۲۱) «ماتمهای جگرخراش بپا داشتند» ، و تا سه روز امر بدین منوال سپری شد (۲۲) . حرکت از کربلا
اگر زنان و کودکان در کنار این قبور می ماندند، خود را در اثر شیون و زاری و گریستن و نوحه کردن هلاک می نمودند، لذا علی بن الحسین علیه السلام فرمان داد تا بار شتران را ببندند و از کربلا به طرف مدینه حرکت کنند.چون بارها را بستند و آماده حرکت شدند، سکینه علیها السلام اهل حرم را با ناله و فریاد به جانب مزار مقدس امام جهت وداع حرکت داد و جملگی در اطراف قبر مقدس گرد آمدند.سکینه قبر پدر را در آغوش گرفت و شدیدا گریست و به سختی نالید و این ابیات را زمزمه کرد:
الا یا کربلا نودعک جسما
بلا کفن و لا غسل دفینا
الا یا کربلا نودعک روحا
لاحمد و الوصی مع الامینا (۲۳) بازگشت به مدینه
ام کلثوم علیها السلام در حالی که همراه کاروان کربلا عازم شهر مدینه گردید می گریست و این اشعار را می خواند (۲۴) :
مدینه جدنا لا تقبلینا
فبالحسرات و الاحزان جینا
خرجنا منک بالاهلین جمعا
رجعنا لا رجال و لا بنینا
و کنا فی الخروج بجمع شمل
رجعنا حاسرین مسلبینا
و کنا فی امان الله جهرا
رجعنا بالقطیعه خائفینا
و مولانا الحسین لنا انیس
رجعنا و الحسین به رهینا
فنحن الضائعات بلا کفیل
و نحن النائحات علی اخینا
و نحن السائرات علی المطایا
نشال علی الجمال المبغضینا؟
و نحن بنات یس و طه
و نحن الباکیات علی ابینا
و نحن الطاهرات بلا خفاء
و نحن المخلصون المصطفونا
و نحن، الصابرات علی البلایا
و نحن الصادقون الناصحونا
الا یا جدنا بلغت عدانا
مناها و اشتفی الاعداء فینا
لقد هتکوا النساء و حملوها
علی الاقتاب قهرا اجمعینا (۲۵)
مدینه! کاروانی سوی تو با شیون آوردم
ره آوردم بود اشکی که، دامن دامن آوردم
مدینه! در به رویم وا مکن! چون یک جهان ماتم
ولی اکنون گلاب حسرت از آن گلشن آوردم!
اگر موی سیاهم شد سپید از غم، ولی شادم
که مظلومیت خود را گواهی روشن آوردم
اسیرم کرد اگر دشمن، بجان دوست خرسندم
به پایان خدمت خود را به نحو احسن آوردم
مدینه! یوسف آل علی را بردم، و اکنون
اگر او را نیاوردم، از و پیراهن آوردم!
مدینه! از بنی هاشم نگردد با خبر یک تن؟ !
که من از کوفه، پیغام سر دور از تن آوردم!
مدینه! اگر به سویت زنده برگشتم، مکن منعم
که من این نیمه جان را هم به صد جان کندن آوردم!
مدینه! این اسیریها نشد سد رهم، بنگر!
چها با خطبه های خود به روز دشمن آوردم؟ ! (۲۶) . پاداش همراهی خوب
حارث بن کعب می گوید: فاطمه دختر علی بن ابی طالب، علیه السلام به من گفت: به خواهرم زینب علیها السلام گفتم: این مرد شامی که از شام به همراه ما آمد، شرائط خدمت را نیکو بجای آورد، بجاست که او را صلتی و یا پاداشی دهیم.
زینب علیها السلام گفت: بخدا سوگند چیزی نداریم که به او هدیه کنیم بجز همین زیورها ! گفتم: همین ها را به او خواهیم داد!
فاطمه دختر علی علیه السلام می گوید: من دست بند و بازوبند خود را بیرون آوردم و خواهرم نیز چنین کرد! و آنها را برای آن مرد شامی فرستادیم و عذر خواسته و برای او پیغام فرستادیم که این پاداش همراهی خوب تو با ما است.
آن مرد شامی زیورهای ما را باز پس فرستاد و گفت: اگر من برای دنیا هم این خدمت را کرده بودم پاداشی کمتر از این نیز سزاوار من بود، ولی بخدا سوگند که آنچه کرده ام برای خشنودی خدا بوده و به پاس خویشاوندی شما با رسول خدا بوده است (۲۷) . بشیر در مدینه
کاروان آل البیت به جانب شهر مدینه رهسپار شد.
بشیر بن جذلم می گوید: به آرامی می رفتیم تا به شهر مدینه نزدیک شدیم، حضرت سجاد علیه السلام فرمود تا بار از شتران برداشته خیمه ها را برافراشتند و اهل حرم در آن خیمه ها فرود آمدند، امام علی بن الحسین مرا طلبید و فرمود: خدای تعالی پدرت جذلم را رحمت کند که شاعری نیکو بود، آیا تو را از شعر بهره ای هست؟
عرض کردم: آری یابن رسول الله!
فرمود: هم اکنون وارد شهر مدینه شو! و خبر شهادت ابی عبد الله علیه السلام و ورود ما را به مردم ابلاغ کن!
بشیر گوید: بر اسب خویش سوار شدم و با شتاب وارد شهر مدینه شدم و به جانب مسجد نبوی رفتم، چون بدانجا رسیدم با صدایی بلند و رسا این اشعار را که مرتجلا سروده بودم، خواندم :
یا اهل یثرب لا مقام لکم بها
قتل الحسین و ادمعی مدرار
الجسم منه بکربلا مضرج
و الرأس منه علی القناه یدار (۲۸)
سپس روی به مردم کردم و گفتم: این علی بن الحسین علیهما السلام است که با عمه ها و خواهرانش در بیرون شهر مدینه فرود آمده اند و من فرستاده اویم که شما را از ماجرایی که بر آنان رفته است آگاه سازم.
وقتی این خبر را به مردم رساندم، در مدینه هیچ زنی نماند مگر اینکه از خانه خود بیرون آمد در حالی که زاری می کرد و می گریست، و من همانند آن روز را به یاد ندارم که گروه بسیاری از مردم یکدل و یکزبان گریه کنند و بر مسلمانان تلختر از آن روز را ندیدم (۲۹) .
در آن هنگام شنیدم که بانویی برای حسین علیه السلام چنین نوحه سرائی می کرد:
نعی سیدی ناع نعاه فاوجعا
و امرضنی ناع نعاه فافجعا
فعینی جودا بالدموع و اسکبا
وجودا بدمع بعد دمعکما معا
علی من وهی عرش الجلیل فزعزعا
فاصبح هذا المجد و الدین اجدعا
علی ابن نبی الله و ابن وصیه
و ان کان عنا شاحط الدار اشسعا (۳۰)
پس از خواندن این ابیات، آن بانو به من گفت: ای مرد! مصیبت و اندوه ما را در سوگ حسین تازه کردی و زخمهایی را که هنوز التیام نیافته بود از نو چنان خراشیدی که دیگر امید بهبودی نیست، خداوند تو را بیامرزد، تو کیستی؟ !
گفتم: بشیر بن جذلم، مولایم علی بن الحسین مرا فرستاد تا خبر ورودشان را به اهل مدینه بدهم، و او با اهل بیت ابی عبد الله در فلان نقطه فرود آمده است (۳۱) . استقبال از کاروان کربلا
بشیر گوید: مردم مدینه یکپارچه بسوی کاروان حرکت کردند، و من نیز اسبم را بسرعت راندم و دیدم مردم همه راهها را با حضور خود سد کرده اند، بناچار از اسب
پیاده شدم و با زحمت از میان مردم گذشتم و خود را به خیمه های آل البیت رساندم.
علی بن الحسین علیه السلام داخل خیمه بود، بیرون آمد و دستمالی در دست آن حضرت بود که اشک از رخسار مبارکش پاک می کرد، مردی منبری آورد و آن حضرت بر آن نشست و اشک از دیدگانش جاری بود، صدای مردم به گریه بلند شد و زنان ناله و زاری می کردند و مردم از هر طرف به آن حضرت دلداری و تسلیت می گفتند، آن منطقه پر از شیون و فریاد شده بود، تا آنکه حضرت سجاد علیه السلام با دست خویش اشاره کرد که ساکت شوند و سپس این خطبه را ایراد فرمود: خطبه امام سجاد علیه السلام
الحمد لله رب العالمین، مالک یوم الدین، باری ء الخلائق اجمعین، الذی بعد فارتفع فی السموات العلی و قرب فشهد النجوی، نحمده علی عظائم الامور و فجائع الدهور و الم الفجائع و مضاضه اللواذع و جلیل الرزء و عظیم المصائب الفاظعه الکاظه الفادحه الجائحه.
ایها القوم! ان الله و له الحمد ابتلانا بمصائب جلیله و ثلمه فی الاسلام عظیمه، قتل ابو عبد الله الحسین علیه السلام و عترته و سبی نساؤه وصیته و داروا برأسه فی البلدان من فوق عالی السنان و هذه الرزیه التی لا مثلهارزیه.
ایها الناس! فای رجالات منکم تسرون بعد قتله؟ ! ام ای فؤاد لا یحزن من اجله؟ ام ایه عین منکم تحبس دمعها و تضن عن انهمالها؟ ! فلقد بکت السبع الشداد لقتله و بکت البحار بامواجها و السموات بارکانها و الارض بارجائها و الاشجار باغصبانها و الحیتان و لجج البحار و الملائکه المقربون و اهل السموات اجمعون.
یا ایها الناس! ای قلب لا ینصدع لقتله؟ ! ام ای فؤاد لا یحن الیه؟ ! ام ای سمع یسمع هذه الثلمه التی ثلمت فی الاسلام و لا یصم.
ایها الناس! اصبحنا مطرودین مشردین مذودین و شاسعین عن الامصار کأنا اولاد ترک و کابل من غیر جرم اجترمناه و لا مکروه ارتکبناه و لا ثلمه فی الاسلام ثلمناها، ما سمعنا بهذا فی آبائنا الاولین
ان هذا الا اختلاق (۳۲) .
و الله لو ان النبی صلی الله علیه و آله تقدم الیهم فی قتالنا کما تقدم الیهم فی الوصایه بنا لما ازدادوا علی ما فعلوا بنا، فانا لله و انا الیه راجعون من مصیبه ما اعظمها و اوجعها و افجعها و اکظها و افظعها و امرها و افدحها فعند الله نحتسب فیما اصابنا و ما بلغ بنا فانه عزیز ذوانتقام (۳۳) .
حمد و سپاس خداوندی را سزاست که پروردگار عالمیان و مالک روز جزا و آفریننده همه خلایق است، آن خدایی که مقامش آنقدر رفیع است که گویا در بلندترین مرتبه آسمانها قرار گرفته (و از دسترس عقل و فکر بلند پروازان بشری بسیار دور است) و آنقدر به آدمی نزدیک است که حتی زمزمه ها را می شنود، او را بر سختیهای بزرگ و آسیبهای زمانه و آزار و حوادث ناگوار و مصائب دلخراش و بلاهای جانسوز و مصیبتهای بزرگ و سخت و رنج آور و بنیان سوز سپاسگزارم.
ای مردم! خداوند تبارک و تعالی، که حمد مخصوص اوست، ما را به مصیبتهای بزرگی مبتلا کرد و شکاف بزرگی در اسلام پدید آمد، ابو عبد الله الحسین و عترتش کشته شدند! اهل حرم و کودکان او را اسیر کردند و سر مبارک او را در شهرها و بر نیزه گردانیدند! و این مصیبتی است که همانندی ندارد.
ای مردم! کدامیک از مردان شما بعد از شهادت او می تواند شادی کند؟ ! یا کدام دلی است که به خاطر او محزون نباشد؟ ! و یا کدام چشمی است که بتواند اشک خود را نگاه دارد و آن را از ریختن باز دارد؟ ! هفت آسمان که دارای بنائی شدید است (۳۴) در شهادت او گریستند، دریاها با امواجشان و آسمانها با ارکانشان و زمین از همه جوانب و درختان و شاخه های درختان و ماهیان و لجه های دریاها و فرشتگان مقرب و نیز ساکنان آسمانها تمام بر او گریستند.
ای مردم! کدامین دل است که از کشته شدن او از هم نشکافد؟ ! و یا کدامین دل است که برای او ننالد؟ ! یا کدامین گوش است که صدای شکافی را که در اسلام پدید آمده بشنود و کرد نشود؟ !
ای مردم! ما صبح کردیم در حالی که رانده شدیم، از هم پراکنده شدیم و از وطن خود دور افتادیم، گویا ما فرزندان ترک و کابل بودیم، بدون آنکه جرمی کرده یا ناپسندی مرتکب شده باشیم با ما چنین کردند، حتی چنین چیزی را در مورد نیاکان بزرگوار پیشین خود نشنیده ایم، «و این بجز تزویر نیست» .
بخدا سوگند که اگر رسول خدا به جای آن سفارشها، به جنگ با ما فرمان می داد، بیش از این نمی توانستند کاری انجام دهند! ! انا لله و انا الیه راجعون.چه مصیبت بزرگ و دردناک و دلخراشی و چه اندوه تلخ و بنیان کنی؟ ! از خدا اجر این مصیبت را که به ما روی آورده است، خواهانم که او پیروز و منتقم است (۳۵) . صوحان بن صعصعه (۳۶)
در این هنگام، صوحان بن صعصعه بن صوحان عبدی از جای برخاست او مردی زمین گیر بود و از امام عذر خواهی کرد که: پاهای من علیل و ناتوان است.امام سجاد علیه السلام عذر او را پذیرفت و خشنودی خود را از او ابراز داشت و بر پدرش صعصعه درود فرستاد (۳۷) . محمد بن حنفیه
بشیر می گوید: محمد بن حنفیه از آمدن اهل بیت و شهادت برادرش حسین اطلاعی نداشت، پس از شنیدن، صیحه ای زد و گفت: بخدا سوگند که همانند این زلزله را ندیده ام مگر روزی که رسول خدا از دنیا رفت، این صیحه و شیون چیست؟ !
و چون سخت بیمار بود، کسی را قدرت آن نبود که ماجرا را به او بگوید، زیرا بر جان او بیمناک بودند.
محمد بن حنفیه در پرسش خود پافشاری کرد، یکی از غلامانش به او گفت: ای فرزند امیر مؤمنان ! برادرت حسین به کوفه رفت و مردم با او نیرنگ کردند و پسر عموی او مسلم بن عقیل را کشتند و هم اکنون او و اهل حرم و بازماندگانش بازگشته اند!
از آن غلام پرسید: پس چرا به نزد من نمی آیند؟ !
گفت: در انتظار تو هستند!
از جای برخاست و در حالی که گاه می ایستاد و گاهی می افتاد و می گفت: «لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم» ، و گویا این مصیبت را احساس کرده بود گفت: بخدا سوگند که من مصائب آل یعقوب را در این کار می بینم.و می گفت: «این اخی؟ این ثمره فؤادی؟ این الحسین؟» «برادرم کجاست؟ میوه دلم کجاست؟ حسین کجاست؟» .
به او گفتند که: برادرت حسین علیه السلام در بیرون مدینه و در فلان مکان بار انداخته است، او را بر اسب سوار کردند و در حالی که خادمان او در جلو حرکت می کردند او را به بیرون مدینه بردند، چون نگاه کرد و بجز پرچمهای سیاه چیزی را ندید، پرسید:
این پرچمهای سیاه چیست؟ ! بخدا قسم که فرزندان امیه، حسین را کشتند! !
پس صیحه ای زد و از روی اسب به زمین افتاد و از هوش رفت.
خادم او نزد امام زین العابدین علیه السلام آمد و گفت: ای مولای من! عموی خود را دریاب پیش از آنکه روح از بدن او جدا شود.
امام سجاد علیه السلام به راه افتاد در حالی که پارچه ای سیاه در دست داشت و اشک دیدگان خود را با آن پاک می کرد.امام، بر بالین عمویش محمد بن حنفیه نشست و سر او را به دامن گرفت.
چون محمد بن حنفیه به هوش آمد، به امام گفت: «یابن اخی! این اخی؟ ! این قره عینی؟ ! این نور بصری؟» ! این ابوک؟ ! این خلیفه ابی؟ ! این اخی الحسین علیه السلام؟ !»«ای پسربرادرم ! برادرم کجاست؟ نور چشمم کجاست؟ پدرت کجاست؟ جانشین پدرم کجاست؟ برادرم حسین کجاست؟» .
امام علی بن الحسین علیه السلام پاسخ داد: «یا عماه! اتیتک یتیما»«عمو جان! به مدینه یتیم بازگشتم» و بجز کودکان و بانوان حرم که مصیبت دیده و گریانند دیگر کسی را بهمراه نیاورده ام.ای عمو! اگر برادرت حسین را می دیدی چه می کردی در حالی که طلب کمک می کرد ولی کسی به یاری او نمی شتافت و با لب تشنه شهید شد؟ ! !
محمد بن حنفیه باز فریادی زد و از هوش رفت (۳۸) . ورود به مدینه
اهل بیت علیهم السلام در روز جمعه هنگامی که خطیب سرگرم خواندن خطبه نماز جمعه بود، وارد مدینه شدند و مصائب حسین علیه السلام و آنچه را بر او وارد شده بود برای مردم بازگو کردند.
داغها تازه شد و باز حزن و اندوه آنان را فرا گرفت و در سوگ شهیدان کربلا نوحه سرایی کرده و می گریستند و آن روز همانند روز رحلت نبی اکرم صلی الله علیه و آله بود که تمام مردم مدینه اجتماع کرده و به عزاداری پرداختند.
ام کلثوم علیها السلام در حالی که می گریست وارد مسجد پیامبر صلی الله علیه و آله شد و روی به قبر پیامبر صلی الله علیه و آله کرد و گفت: سلام بر تو ای جد بزرگوار من، خبر شهادت فرزندت حسین علیه السلام را برای تو آورده ام!
پس ناله بلندی از قبر مقدس رسول خدا صلی الله علیه و آله برخاست! و چون مردم این ناله را شنیدند بشدت گریستند و ناله و شیون همه جا را گرفت.
سپس علی بن الحسین علیه السلام به زیارت قبر پیامبر صلی الله علیه و آله آمد و صورت بر روی قبر مطهر نهاده گریست (۳۹) .
راوی گوید: زینب علیها السلام آمد و دو طرف در مسجد را گرفت و فریاد زد: یا جداه! من خبر مرگ برادرم حسین را آورده ام.و اشک زینب هرگز نمی ایستاد و گریه و ناله او کاستی نمی گرفت و هر گاه نگاه به علی بن الحسین علیه السلام می کرد، حزن و اندوه او تازه و غمش افزوده می شد (۴۰) .
برخیز و حال زینب خونین جگر بپرس
از دختر ستمزده حال پسر بپرس
همراه ما به دشت بلاگر نبوده ای
من بوده ام، حکایتشان سر بسر بپرس

پی نوشت:

۱.نعمان بن بشیر همان کسی است که هنگام ورود مسلم بن عقیل به کوفه از طرف یزید امیر کوفه بود، یزید او را برکنار و به جای او عبید الله بن زیاد را به امارت کوفه برگزید .نعمان به شام آمد و از هواداران معاویه و یزید بود.پس از هلاکت یزید، مردم را به بیعت عبد الله بن زبیر فرا خواند، اهالی حمص با او مخالفت کرده و او را بعد از واقعه مرج راهط در سال شصت و چهار هجری کشتند. (الاستیعاب ۴/۱۴۹۶) .
۲.قمقام زخار .۵۷۹
۳.تاریخ طبری ۵/ .۲۳۳
۴.قمقام زخار .۵۷۹
۵.او جابر بن عبد الله بن عمرو بن حرام انصاری است، مادرش نسیبه دختر عقبه می باشد، در بیعت عقبه ثانیه در مکه با پدرش حضور داشته ولی کودک بوده است؛ بعضی او را از شرکت کنندگان در جنگ بدر ذکر کرده اند؛ او با پیامبر صلی الله علیه و آله در ۱۸ غزوه شرکت نمود، و بعد از رسول خدا در صفین در خدمت علی علیه السلام بوده و از کسانی است که سنت پیامبر بسیار از او نقل شده است؛ او در آخر عمر نابینا گردید؛ در سال ۷۴ یا ۷۸ و یا ۷۹ در سن ۹۴ سالگی در مدینه رحلت نمود. (الاستیعاب ۱/۲۱۹) .
۶.الملهوف .۸۲
۷.الدمعه الساکبه ۵/ .۱۶۲
۸.عطیه عوفی را شیخ طوسی از اصحاب امیر المؤمنین در رجال خود ذکر کرده و او معروف به بکالی است که قبیله ای از همدان می باشد، و او دارای تفسیر قرآنی بوده است در پنج قسمت و خود او می گوید: قرآن را با تفسیرش سه بار بر ابن عباس عرضه کردم و اما قرائت قرآن را هفتاد مرتبه نزد او قرائت نمودم. (تنقیح المقال ۲/۲۵۳) .
۹.بحار الانوار ۶۵/ .۱۳۰
۱۰.نفس المهموم .۴۶۶
۱۱.مقتل الحسین مقرم .۳۷۱
۱۲.مسار الشیعه ۶۲.و مرحوم شیخ بهائی رحمه الله بر اساس همین احتمال روز اربعین را روز نوزدهم ماه صفر قرار داده است. (توضیح المقاصد ۶) .
۱۳.قمقام زخار .۵۸۵
۱۴.الملهوف .۸۲
۱۵.مثیر الاحزان .۱۰۷
۱۶.ناسخ التواریخ احوالات امام حسین ۳/ .۱۷۶
۱۷.از این مقدمات، نمی توان نتیجه گرفت که اهل بیت علیه السلام در اربعین سال شصت و دو به کربلا آمده اند؛ زیرا اولا نگاه داشتن اهل بیت در کوفه به مدت زیاد، قطعی نیست با توجه به اینکه بعضی ورود اهل بیت را به شام در روز اول ماه صفر ذکر کرده اند چنانچه گذشت و آن مقدمات چون قطعی نیست بنابر این نتیجه قطعی هم بدست نمی دهد؛ ثانیا احتمال دارد همانگونه که بعضی گفته اند اهل بیت در همان سال ۶۱ و قبل از رفتن به شام از مسیر کربلا عبور کرده و بر قبور شهیدان عزاداری کرده باشند چنانچه مرحوم سپهر مؤلف ناسخ التواریخ گفته است، مضافا بر اینکه مرحوم قاضی طباطبائی رحمه الله کتابی بنام «تحقیق در روز اربعین امام حسین علیه السلام» تألیف نموده و تمام ایرادهای وارده را مبنی بر آمدن اهل بیت در اربعین سال ۶۱ را پاسخ داده است، بنابر این به صرف استبعاد نمی توان به نتیجه قطعی رسید و آمدن اهل بیت را به کربلا مانند بعضی در اربعین اول انکار کرد .
۱۸.قمقام زخار .۵۸۶
۱۹.تذکره الخواص ۱۵۰.ولی در این نقل مذکور نیست که سر مقدس امام توسط چه کسی به کربلا حمل شده است، و آیا اهل بیت همراه سر مقدس به کربلا آمده اند یا تنها سر مقدس به کربلا حمل و دفن شده است؟
۲۰.قمقام زخار ۵۸۶.ولی این احتمال با تصریح بزرگانی همانند سید ابن طاووس و ابن نما و شیخ بهائی
که جابر بن عبد الله و اهل بیت در روز اربعین همزمان در کربلا بوده اند منافات دارد .
۲۱.الملهوف .۸۲
۲۲.ذریعه النجاه .۲۷۱
.۲۳ «ای کربلا! بدنی را در تو به ودیعه گذاردیم، که بدون غسل و کفن مدفون شد؛ ای کربلا ! کسی را به یادگار در تو نهادیم که او روح احمد و وصی اوست» .
۲۴.الدمعه الساکبه ۵/ .۱۶۳
۲۵.قمقام زخار .۵۸۳
این اشعار را صاحب قمقام نقل کرده است و می گوید: نسبت دادن این اشعار به آن حضرت با روایت کامل بهائی که گفته ام کلثوم در دمشق وفات یافت خالی از اشکال نیست.
ولی ما در همین کتاب از مسعودی مؤلف مروج الذهب نقل کردیم که امام علی بن ابی طالب دو فرزند به نام ام کلثوم داشته و کنیت زینب عقیله نیز ام کلثوم بوده است؛ بنابر این ممکن است مراد از ام کلثوم بر فرض صحت نقل کامل بهائی، زینب علیها السلام باشد، بعلاوه ممکن است که مراد همان ام کلثوم باشد که همراه اهل بیت به مدینه آمده و سپس به شام مراجعت کرده و در آنجا وفات یافته است.و بعضی بر این عقیده اند.
.۲۶ «ای مدینه جد ما! نپذیر ما را، که ما با حسرت و اندوه ها بازگشتیم؛ از تو با همه خویشان بیرون رفته، و چون بازگشتیم نه مردان و نه کودکانی با ماست؛ در هنگام خروج جمع ما کامل بود و اکنون در بازگشت برهنه و غارت شده ایم؛ در ظاهر در امان خدا بودیم و اکنون که بازگشتیم هنوز بر ستم ظالمان و بریدن پیمانشان بیمناک هستیم؛ انیس ما مولایمان حسین بود، و چون آمدیم حسین را در کربلا گرو گذاردیم؛ مائیم که سرگردان و بدون کفیل شدیم، مائیم که بر برادر خود نوحه کردیم؛ و مائیم که بر شتران حمل شدیم، و ما را بر شتران درشت خوی سوار کردند؛ ما دختران یاسین و طاهائیم، و مائیم که در سوگ پدر خود گریستیم؛ پاکان بدون خفاء مائیم، و مخلصان و برگزیدگان مائیم؛ ما بردباران بر بلا هستیم، و ما راستگویان ناصحیم؛ ای جد ما! دشمنان ما به آرزویشان رسیدند، و تشفی یافتند به سبب قتل ما؛ حرمت زنان را هتک نمودند و تمام آنها را بر جهاز شتران به قهر حمل کردند» .
۲۷.مرحوم مجلسی این اشعار را زیاده بر آنچه ما آوردیم، ذکر کرده است؛ به بحار الانوار ۴۵/۱۹۷ مراجعه شود.
۲۸.شعر از محمد جواد غفور زاده کاشانی (شفق) است.
۲۹.تاریخ طبری ۵/ .۲۳۳
.۳۰ «ای مردم مدینه! دیگر اینجا جای اقامت شما نیست، که حسین کشته شد و اشک من در سوگ او روان است؛ پیکر مطهرش در کربلا به خاک و خون آغشته است، و سر منورش را بر روی نیزه از شهری به شهر دیگر می برند» .
۳۱.نفس المهموم .۴۶۷
.۳۲ «خبر دهنده ای، خبر مرگ بزرگ و سالار مرا داد و دلم را به درد آورد، و با دادن آن خبر مرا بیمار کرد؛ ای چشمان من! اشک بریزید و بسیار بگریید، باز هم اشک بریزید و باز هم بگریید، در سوگ آن کسی که مصیبت او عرش خدا را به لرزه در آورد، و شکوه و جلالت دین را کاست؛ (گریه کنید) بر پسر پیامبر و فرزند وصی او، اگر چه منزل و جایگاه او از ما دور است» .
۳۳.قمقام زخار .۵۸۱
۳۴.سوره ص: .۷
۳۵.الملهوف .۸۴
۳۶.تفسیر المیزان ۲۰/۱۶۳ «و بنینا فوقکم سبعا شدادا» ای سبع سماوات شدیده فی بنائها .
۳۷.الدمعه الساکبه ۵/ .۴۲۷
۳۸.پدرش صعصعه بن صوحان، مردی بلند مرتبه و بلند قدر و از اصحاب امیر المؤمنین علیه السلام است.از امام صادق علیه السلام نقل شده است: کسی از اصحاب امیر المؤمنین علی علیه السلام نبود که حق امام علی علیه السلام بشناسد مگر صعصعه و اصحاب و یاران صعصعه.او دارای مناقب بسیاری است و ابن عبد البر او را از اصحاب رسول خدا دانسته.
صعصعه از کسانی است که عهدنامه امیر المؤمنین علیه السلام را به مالک اشتر نقل کرده است. (تنقیح المقال ۲/۹۸) .
۳۹.الملهوف .۸۵
۴۰.الدمعه الساکبه ۵/ .۱۶۴
۴۱.الدمعه الساکبه ۵/ .۱۶۲
۴۲.بحار الانوار ۴۵/ .۱۹۸
منبع : قصه کربلا، ص ۵۲۳ , نظری منفرد ، علی
 

ضرورت بحث اربعین

اشاره:

یکی از مهم ترین راه های مبارزه با تحریف و دروغ پردازی در بیان واقعه کربلا تبیین و تحلیل صحیح و فنی این حادثه است و تنها در صورت روشن شدن مرز بین دروغ و واقعیت است که بحث های آموزنده اخلاقی و تربیتیِ آن معنا پیدا می کند. بررسی دقیق این مسئله، مستلزم ارائه نگرشی صحیح از مدت اقامت آل ا… (ع) در کوفه و شام، ترسیم مسیر حرکت از کوفه به شام و از آنجا به مدینه، زمان و چگونگی دفن سر مقدس سیدالشهداء (ع)، تعیین تاریخ و چگونگی زیارت جابر بن عبدا… انصاری از کربلا و … است.

ریشه اختلافات در چیست؟

اساس و ریشه اختلاف های موجود در بیان حادثه کربلا را باید در عظمت بی مانند واقعه و در نتیجه، مبهوت ماندن گزارشگران نخستین، سعی دشمن در سانسور و تحریف، کمبود وسایل اطلاع رسانی دقیق و صحیح در آن زمان، بی دقتی و اشتباه های راویان و نویسندگان و … جست وجو کرد.»

روش بررسی گزارش های تاریخی

نویسنده تأکید دارد که باید در بررسی روایت های تاریخی این نکات را در نظر داشت:

۱. همه منابع نخستین در اختیار نویسندگان کتاب هایی همچون ارشاد و … نبوده است.

۲. چه بسا اگر به متنی هم دسترسی داشته اند، هنگام نگارش از مراجعه به آن غفلت ورزیده اند.

۳. مرحوم مفید در ارشاد و نیز دیگران، از شیوه گزینشی استفاده کرده اند؛ یعنی روایت هایی را برگزیده اند که هم آنها را مهم می دانسته اند و هم از راوی و یا راویان نخستین، سند داشته باشند؛ پس صرف نیامدن یک گزارش در کتاب هایی مثل ارشاد و … دلیل بر سستی آن نخواهد بود.

پیام رسانی در گذشته های دور

نویسنده، به جهت ارائه فهم صحیحی از سرعت حرکت کاروان، به معرفی مفهومی به نام «برید» می پردازد. یکی از راه های پیام رسانی در صدر اسلام استفاده از اسب سوارانی چالاک و تیزپا به نام «برید» بوده است.

برید و چاپار سرعت خیره کننده و شگفت آوری داشته، به گونه ای که گفته اند: «هیچ جنبنده ای از آن سریع تر حرکت نمی کرده تا آنجا که «دُرنا» نیز نمی تواند به سرعت چاپارها حرکت کند و اگر این، گفته ای اغراق آمیز باشد، مسلّم است که کسی نمی تواند به سرعت چاپارها مسافرت کند.

نمونه هایی از سرعت سیر در مسافرت های گذشته

کاروان های همراه مسافر و بار، حتی با مرکب های غیربرید، مسیرهای طولانی تری را در یک روز طی می کرده اند.

بسیاری از مورّخان نوشته اند: «حضرت سیدالشهداء (ع) به همراه اهل بیت (ع) و یارانش، روز یکشنبه ۲۸ رجب سال شصت هجری، از مدینه خارج و در شب جمعه، سوم شعبان، وارد مکه شدند.»۱ همین طور گفته اند: «فاصله این دو شهر، ۸۶ فرسنگ بوده»۲ نیز نوشته اند: «بین این دو مکان مبارک، ۱۰ منزل قرار داشته است.»۳ آن گونه که از سفرنامه «رفعت پاشا» برمی آید: «او این راه را در چهارده روز پیموده است.»۴ روشن است طی کردن مسیری که به صورت معمولی حداقل ۱۰ روز وقت می طلبد، در مدت چهار یا پنج روز، به دلیل در امان ماندن از یزیدیان و فرار از بیعت بوده است.

نویسنده، در ادامه برای تقطیع زمان ها و دستیابی منطقی به زمان چهل روزه بعد از دهم محرم ۶۱ هجری تا بیستم صفر به تقطیع فواصل مکانی می پردازد. به این صورت که:

۱ـ مدت سفر از کربلا تا کوفه

۲ـ مدت اقامت در کوفه

۳ـ مدت سفر از کوفه تا دمشق(شام)

۴ـ مدت توقف در دمشق

۵ـ مدت سفر از دمشق تا کربلا

۶ـ مدت سفر از کربلا تا کوفه

اهل بیت (ع) را بعد ازظهر روز یازدهم محرم، از کربلا به سمت کوفه حرکت دادند.۵ مرحوم مفید می فرماید: «فردای روزی که سر مقدس را به کوفه وارد کردند، کاروان اهل بیت (ع) به آن شهر رسیدند.»۶

کاروان هنگامی که به دروازه کوفه رسید دروازه شهررا بسته دید.

اکنون به سخنان شیخ مفید برمی گردیم که فرمود: «فردای روز ورود سر مبارک به کوفه، اسیران را وارد کوفه نموده و در مجلس ابن زیاد حاضر ساختند.» بنابراین تاریخ ورود آل ا… (ع) به شهر کوفه، روز دوازدهم بوده است.

مدت توقف آل ا… (ع) در شهر کوفه

پیش تر اثبات کردیم که روز ورود اسیران به کوفه، روز دوازدهم محرم بوده است و در وضعیتی که با توجه به زندانی بودن آل ا… (ع) و ندامت مردم کوفه، هر آن احتمال برپایی انقلاب و شورشی مردمی می رود بسیار طبیعی است که ابن زیاد برای حرکت دادن اسیران و سرهای شهیدان عجله داشته باشد. حال اگر این حقیقت را اضافه کنید به اینکه هیچ مدرک معتبری نداریم که اهل بیت (ع) را حداکثر بعد از بیستم محرم هم در کوفه نگاه داشته باشند، پس باید زمان خروج آل ا… (ع) را بین هجدهم۷ تا حداکثر بیستم۸ محرم دانست.

مدت سفر از کوفه تا دمشق (شام)

قبل از پرداختن به مدت زمان سیر کوفه تا شام، به بیان شیخ مفید۹ مبنی بر اینکه سرهای شهداء زودتر از کاروان به شام فرستاده شده است، پاسخ داده می شود. وی می گوید: «با مراجعه به تاریخ درمی یابیم که در مسیر کوفه به دمشق سرهای شهیدان همراه با کاروان اسیران حرکت داده می شده، بلکه از برخی منابع معتبر برداشت می شود که از همان هنگام حرکت از کوفه نیز به همراه هم بوده اند.»۱۰

در مورد نوع مرکب کاروان دو نظریه مطرح است. دیدگاه نخست، نظری مرحوم عمادالدین طبری۱۱ است که کاروان اهل بیت با چارپایان خود، کوفه تا شام را سفر کردند و دیدگاه دوم که نویسنده آن را نظریه صحیح می داند و دیگری نظری مرحوم آیت ا… قاضی است که مرکب آنها را همان مرکب برید می داند.۱۲ روشن است که کوفیان فاتح! می خواستند هرچه زودتر به دمشق برسند و این خبر مسرت آور! را به یزید پلید برسانند. به علاوه، چون احتمال شورش هم داده می شد، از این رو باید اسیران را بر مرکب هایی سوار کنند که بتوانند در موقع لزوم از معرکه فرار کنند.

نویسنده درباره مسیرکاروان می گوید: «در هیچ مدرک معتبری، مسیر دقیق حرکت قافله اسیران تبیین و ترسیم نشده است»، اما باید این نکات مهم را نیز از نظر دور نداشت:

سرهای مقدس شهیدان، همسفر اسیران بوده است و در برخی از شهرها، مکان هایی به نام «مشهد رأس الحسین (ع)» مشاهده می شود و این تسمیه از آن روست که در مسیر حرکت، مدتی سر مقدس در آنجا قرار داشته و چه بسا کرامتی از آن ظاهر شده است. در نتیجه باید اعتراف کنیم که قافله اسیران نیز از این شهرها عبور کرده اند.

با در نظر گرفتن مخالفت هایی که با حکومت یزید شروع شده بود، تغییر مسیر دادن و گاهی از بیراهه رفتن قابل توجیه است.

ما هرگز نمی توانیم با گزارش هایی که مبتنی بر توقف کاروان در بین راه، بیش از آنچه برای استراحت نیاز بوده، موافقت کنیم، زیرا؛

اولاً: در هیچ منبع کاملاً معتبری به آن اشاره نشده است.

دوم: عجله دشمن برای رسیدن به دمشق بسیار طبیعی و قابل توجیه است.

و مهم تر اینکه؛ باید حرکت قافله را به گونه ای ترسیم کرد که آنها روز اول صفر در دمشق حاضر باشند.

مدت توقف در دمشق

محبوس بودن اهل بیت (ع) برای مدتی در خرابه و یا زندانی که آنان را از سرما و گرما محفوظ نمی داشت، مسلم است.۱۳

آن گاه که یزید پلید از شعله ور شدن آتش خشم مردم و تزلزل ارکان حکومت نامشروعش هراسان شد، دستور داد اهل بیت (ع) را از زندان آزاد کنند و در بخشی از کاخ خود استقرار دهند.۱۴

تمام مدت اقامت آن بزرگواران در شهر دمشق، شش یا هفت روز بیشتر نبوده است و آنان حداکثر هشتم صفر، آنجا را ترک کرده اند.

جابر اولین زائر حسینی

اصل تحقق زیارت جابر، مسلم است برخلاف سید بن طاووس که می فرماید: «چگونه ممکن است جابر پس از گذشتن مدتی که خبر شهادت به مدینه رسیده است، از آنجا حرکت کند و این مسیر طولانی را طی کند و در روز اربعین در کربلا باشد؟»۱۵

نویسنده در پاسخ به این استبعاد سید می گوید:

اولاً: جناب جابر از دوستداران مخلص اهل بیت (ع) بوده و طبیعی است در همان روزهای نخستین با توجه به گزارش های غیررسمی (که به آن اشاره کردیم) جزو گروهی باشد که از ماجرا آگاه شده و بار سفر را بسته باشد. در این صورت زمان برای رسیدن به کربلا بسیار زیاد است.

ثانیاً: گفتیم پیک رسمی دستور داشت خود را سریع به مدینه برساند، پس حتی اگر جابر پس از انتشار خبر به صورت رسمی هم حرکت کرده باشد، باز به خوبی می توانست به کربلا برسد.

ثالثاً: حتی اگر بر فرض بپذیریم پیک، ۲۴ روز پس از شهادت به مدینه رسید و بر فرض بپذیریم که جابر تا آن موقع حرکت نکرده باشد، باز پیمودن مسیر حدود بیست مرحله ای، در حدود چهارده روز، در آن زمان امری مرسوم بوده و ابداً بعید نیست.»

نویسنده در ادامه راز زیارت اربعین و تأکید امام سجاد (ع) و کاروان اهل بیت (ع) بر آن را دانسته نه تأسی به اولین زائرحسینی که جابر باشد.

مدت سفر از دمشق تا کربلا

کاروان اهل بیت (ع) پس از توقف حداکثر هفت روزه در دمشق و آزاد شدن از قید اسارت، به همراهی نعمان بن بشیر به سوی مدینه الرسول (ص) حرکت کردند.۱۶

طول مسیر دمشق ـ مدینه

با نگاهی به نقشه پی خواهید برد که راه مستقیم شام (سوریه) به حجاز (عربستان)، هرگز از عراق عبور نمی کند و این دو مسیر قدر مشترکی ندارند که با دوراهی از یکدیگر جدا شوند، ولی در عین حال باید در نظر داشت اگر کسی به قصد حجاز و شهر مدینه از دمشق خارج شد و مقدار زیادی هم سیر کرد، ولی بعد تصمیم او عوض شد و خواست به عراق و شهر کربلا برود، به طور قطع این شخص مجبور نیست، همه مسیر را دوباره برگردد و از دمشق به عراق برود.

جمع بندی گزارش ها درباره مسیر دمشق (شام) تا مدینه

درباره مسیر شام تا مدینه هفت دسته روایت و گزارش متفاوت وارد شده که جمع بندی آنها به این صورت است:

از آنجا که دسته اول درباره همه حوادث و وقایع بین راه و نیز تاریخ ورود به مدینه ساکت است، پس هیچ گونه تعارضی با بقیه روایات ندارد.

از دسته دوم روایات استفاده می شود که آل ا… (ع) روز بیستم صفر وارد شهر مدینه شده اند. نهایت این است که در کلام این دو بزرگوار، دو احتمال داده می شود: یکی اینکه اهل بیت (ع) در روز بیستم از دمشق به سوی مدینه خارج شده باشند و دوم اینکه، آنان در این روز وارد مدینه شده باشند، در این صورت عبارت مجمل می شود و دیگر هیچ کس توان استشهاد به آن را نخواهد داشت.

اما دسته سوم تا ششم؛ نه تنها هیچ گونه تعارضی بین این روایات نیست، بلکه هر یکی مکمل و مؤید دیگری است و نتیجه مجموع اینها چنین است: امام سجاد (ع) به همراه اهل بیت (ع) و نیز به همراهی سر مقدس پدر از دمشق خارج شدند و امام سجاد (ع) در همان روز سر مبارک پدر را به بدن ملحق ساخت و در همین سرزمین با جابر بن عبداللَّه انصاری ملاقات کردند.۱۷

و اما دسته هفتم که می گویند سر مقدس حسین (ع) به همراه اهل بیت (ع) به مدینه برده و پس از آن به بدن ملحق شد؛ این گزارش به طور اساسی پذیرفتنی نیست.

دو عامل مؤثر در سرعت سیر

به نظر ما دو عامل بسیار مهم در سرعت سیر اهل بیت (ع) دخالت داشته است:

۱ـ آن داغدیدگان هنوز مزار شهیدان خود را زیارت نکرده بودند و آزادانه در کربلا مجلس سوگواری تشکیل نداده بودند. حال که خود می توانستند مسیر کاروان را تعیین کنند، دل آنها برای رسیدن به کربلا پر می زد.

مهم تر اینکه راز اصلی استحباب زیارت اربعین، در خود عدد چهل نهفته است.

۲ـ دومین محرک برای عجله داشتن و سرعت در سیر، این بوده که باید هر چه زودتر این سر به بدن ملحق شود، چرا که قطعاً مسامحه در این امر، جسارت به سر مطهر خواهد بود.

حرکت شبانه

به گفته مورخان، یزید به «نعمان بن بشیر» (کاروان دار) دستور داد، شبانه حرکت کنند.۱۸

این دستور یزید چند علت داشته است:

۱ـ یکی اینکه با تظاهر به مهربانی بگوید: «آنها شب ها حرکت کنند تا پس از این همه رنج و مشقت، از گرمای روز در امان باشند.»

۲ـ دیگر آن که در مناطقی که اکثریت با حامیان بنی امیه بود (بیشتر محدوده شام شامل عده ای بود که از موضع جدید یزید آگاه نبودند) به کاروانیان جسارت نورزند که نتیجه این عمل، تشدید خشم محبّان اهل بیت (ع) و در نتیجه، سست تر شدن حکومت او بود.

۳ـ حرکت شبانه و آرام در محدوده کربلا ـ مدینه با حال و وضع آل ا… (ع) سازگارتر بود، چون چندان عجله ای نداشتند، علاوه بر اینکه به این وسیله، کاروان از حرارت خورشید و گرمای روز آسیبی نمی دید.

نتیجه مطالب فوق، این است که می پذیریم حرکت کاروان تا آن هنگام که در شام حرکت می کردند، شبانه بوده و قبول می کنیم قافله در مسیر بازگشت از کربلا به مدینه، شبانه حرکت کرده است.

اهل بیت (ع) دیگر اسیر نبودند که فقط کاروان دار تصمیم بگیرد، بنابراین هیچ مانعی نیست که بگوییم از آن هنگام که پیشنهاد رفتن به کربلا مطرح شد، در روز هم حرکت می کردند تا هر چه سریع تر به آرزوی خود، یعنی زیارت مرقد شهیدان برسند و هر چه سریع تر سر امام را به بدن ملحق سازند.

بررسی اشکال ها

چکیده همه این اخبار این است که امام سجاد (ع) به همراه اهل بیت (ع) و سر نورانی سیدالشهداء (ع) و به گفته ابن اعثم در فتوح و دیگران، سرهای دیگر شهیدان را نیز با خود بردند. از دمشق خارج شدند و در مسیر بازگشت، پیش از آنها همان روز، گروهی اندک از جمله جابربن عبداللَّه انصاری به همراه عطیه برای زیارت آمده اند، آن گاه همگی به مزار شهیدان رفتند و به سوگواری جانسوزی پرداختند و در همان روز امام سجاد (ع) سر پدر را به بدن ملحق ساخت. جابر و عطیه، همان روز کربلا را به سمت کوفه ترک کردند، اما خاندان داغدیده، چند روزی در آن سرزمین ماندند و مجلس سوگ تشکیل دادند و در مجلس عزاداری آن بانوان محترم، زنان روستاهای اطراف هم حاضر شده و همنوا با آنان گریستند.

اشکال نخست

اهل بیت (ع) خود تصمیم گیرنده نبوده اند و باید رضایت یزید برای حرکت سمت به کربلا جلب شود و با خبث طینتی که در این پلید سراغ داریم، گمان نمی رود او این اجازه را به آنان داده باشد.

پاسخ

ما در جواب، سه گزینه مطرح می کنیم:

گزینه اول: خود یزید پیشنهاد رفتن به مدینه از سمت عراق را داده باشد و احتمال قوی هم می داده که در این صورت، اهل بیت (ع) به کربلا خواهند رفت. در توجیه این احتمال می گوییم: چه مانعی دارد یزید که پایه های حکومت نامشروع خود را سست و ویران می بیند، چنین دستوری بدهد تا بتواند با مهربانی ظاهری با خاندان نبوت از بی اعتمادی مردم بکاهد؟

گزینه دوم: پیشنهاد اصلی رفتن از مسیر دمشق ـ عراق ـ مدینه، از طرف خود اهل بیت (ع) مطرح شده باشد و یزید هم می داند که این پیشنهاد به منظور رفتن به کربلاست، ولی باز موافقت می کند؛ به همان دلیلی که در گزینه پیشین اشاره کردیم.

گزینه سوم: اهل بیت (ع) به صورت طبیعی از دمشق در جاده دمشق ـ مدینه، به حرکت درآیند و در بین راه تصمیم خود را نسبت به رفتن به عراق و آن گاه کربلا مطرح سازند. یعنی در دمشق به طور کلی صحبتی از رفتن به عراق و کربلا در میان نیامده باشد.

اشکال دوم

کاروانی که در آن بانوان و کودکان، خسته و زجر کشیده بودند، کاروانی که با نهایت احترام و وقار حرکت می کردند، کاروانی که شبانه سیر می کردند، اگر در مسیر مستقیم دمشق ـ کربلا هم به راه افتاده باشند، اگر هر شب هشت فرسنگ راه بروند، ۲۲ روز باید بگذرد تا به مقصد برسد، آن گاه چگونه روز بیستم صفر در کربلا باشند؟

پاسخ

در جواب این ایراد باید گفت: کاروانی که از هر لحاظ بسیار مجهز بوده، کاروانی که محافظانی داشته و مصیبت دیدگانی که هنوز آلام آنها تسکین نیافته و آنچه آرامش نسبی به آنها می دهد، زیارت مرقد امام حسین (ع) است، قافله ای که سر مقدس حسین (ع) را همراه دارد که باید هرچه زودتر آن را به بدن ملحق سازند، بزرگوارانی که می خواهند هر چه سریع تر به فیض بی مانند زیارت اولین اربعین برسند، قافله ای که دیگر اسیر نیست و خود می تواند تصمیم بگیرد، اگر هم بر فرض همه مسیر را شبانه حرکت کرده باشند، این چنین کاروانی از هر مسیری که برود به خوبی می تواند خود را روز اربعین به کربلا برساند و چنان که همین قافله مسیر۱۰مرحله ای مدینه ـ مکه را به نصف تقلیل داد، اینجا هم می تواند چنین کند.

اشکال سوم

اگر عطیه که به همراه جابر بوده، امام سجاد (ع) را ملاقات کرده، چرا تنها به ذکر کلمات جابر به هنگام زیارت می پردازد، ولی هیچ گونه اشاره ای به نحوه خواندن زیارت از طرف امام نمی کند؟ آیا حق این نبود که عطیه، این مطلب مهم را هم می گفت؟ و چون چنین چیزی در گزارش عطیه نیست، پس باید گفت او امام سجاد (ع) و اهل بیت (ع) را ملاقات نکرده است.

پاسخ:

باید توجه کرد در روز اربعین نخست جابر و عطیه وارد شدند و زیارت کردند و آن گاه خاندان نبوت وارد شدند؛ از این رو عطیه گزارش زیارت جابر را نقل کرده است؛ اما پس از آنکه اهل بیت (ع) داغدار وارد شدند و پس از آنکه بر اساس گفته مرحوم سید در مصرع و مقتل شهیدان به سوگواری عمومی مشغول شدند، بسیار طبیعی است که نامحرمان از جمله جابر و عطیّه به کناری بروند تا بانوان داغدیده و رنج کشیده بهتر بتوانند زیارت و سوگواری کنند و در این هنگام بوده که امام سجاد (ع) به همراه اهل بیت (ع) به زیارت و سوگواری خانوادگی پرداخته اند و عطیه حاضر نبوده تا گزارش کند.

توضیح:

در کتاب «ثارالله» هفت اشکال بررسی شده است که دراینجا به سه اشکال عمده آن پرداخته شد.

فرجام سخن

نتیجه اینکه اهل بیت (ع) بزرگوار امام حسین (ع) در مسیر بازگشت از شام به سوی مدینه در روز اربعین سال ۶۱ هجری(اولین اربعین) وارد کربلا شده اند و همه احتمال های سست و بی مدرکی که گروهی ادعا کرده اند از جمله:

۱ـ ورود اهل بیت (ع) در اربعین سال ۶۲ بوده است.۱۹

۲ـ ورود آنان در اربعین سال ۶۱ بوده است، منتها قبل از رفتن به شام۲۰

۳ـ ورود آنان در اربعین دوم یعنی چهل روز دوم (۸۰ روز بعد از عاشورا) بوده است که مرحوم قاضی این احتمال را از بعضی نقل کرده و آن را رد می کند.۲۱

و … احتمال های دور از ذهن و غیرمستند دیگر، قطعاً و جزماً مردود و باطل است، بلکه دوباره می گوییم حتی اگر دو کتاب شریف «ملهوف» و «مثیر الاحزان» را نداشته باشیم، باز می شود با استناد به مدارک محکم دیگر، این مطلب را اثبات کرد.

پی نوشت:

۱. الارشاد، ج ۱، ص ۳۴و۳۵. اریخ الطبری، ج ۵، ص ۳۴۱ و ۳۸۱

۲. نزههالقلوب،ص ۱۶۹

۳. مسالک الممالک، ص۲۷

۴. مرآهالحرمین،ص۳۹۵و ۴۰۹

۵. الارشاد،ج۲، ص ۱۱۴؛ الملهوف، ص ۱۸۹ و تاریخ الطبری، ج ۵، ص ۴۵۵

۶. الارشاد،ج۲،ص۱۱۴

۷. اربعین الحسینیه، ص۲۵۵

۸. تحقیق درباره اربعین حضرت سیدالشهداء (ع)، ص۳۷

۹. الارشاد، ج ۱، ص۱۱۹

۱۰. الکامل فی التاریخ، ج ۴، ص ۸۳ و ۸۴؛

۱۱. کامل بهایی، ج ۲، ص۲۹۱

۱۲. تحقیق درباره اربعین حضرت سیدالشهداء (ع)، ص۱۰۹ و ۱۱۰

۱۳. امالی (شیخ صدوق)، ص۱۶۷، اللهوف، ص ۲۱۹، بصائر الدرجات، صص۳۳۸ و ۳۳۹

۱۴. الکامل فی التاریخ، ج ۴، ص ۸۶، تاریخ الطبری، ج ۵، ص ۴۶۲، البدایه

۱۵. اقبال الاعمال، ص ۵۸۹

۱۶. تاریخ الطبری، ج ۵، ص ۴۶۲، الارشاد، ج ۲، ص ۱۲۲ و الکامل فی التاریخ، ج ۴، ص ۸۷ و ص ۸۸

۱۷. تاریخ حبیب السیر، ج ۲، ص ۶۰، الملهوف، ص ۲۲۵ و مثیر الأحزان، ص ۱۵۷

۱۸. الارشاد، ج ۲، ص ۱۲۲ و روضه الواعظین، ص۲۳۱

۱۹. قمقام زخار، ج ۲، ص۵۸۶

۲۰. ناسخ التواریخ، ج ۶، ص۳۵۴

۲۱. تحقیق درباره اربعین حضرت سیدالشهداء، صص ۱۹۵ و ۱۹۶

وضعیت شیعه در عربستان

اشاره:

آنچه در پی می آید گزارشی است از چگونگی وضع شیعیان در عربستان، که بر اساس آگاهی های برگرفته شده از شاهدان عینی و شیعیان آن دیار و گفتگو با مردمان آن سامان به قلم آمده است؛ از این رو نمی توان از آن انتظار پژوهشی دقیق و مستند بر آمار و واقعیت های ملموس و با دقت در همه جوانب را انتظار برد.

 

این مجموعه به قلم آمده بود تا در گزارش حج سال ۱۳۷۲ که با عنوان «با کاروان عشق» نشر یافته است، منتشر شود، امّا به لحاظی در آن مجموعه نیامد و اکنون مجال نشر می یابد. برای آگاهی از چگونگی وضع شیعیان در آن دیار، خواندن کتاب «الشیعه فـی المملکـه الـعـربیه السعودیه» جلـد دوّم «العهـدالسعـودی ۱۹۱۳ ـ ۱۹۹» سودمند است.

در مدینه شهر پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) شهر رسالت، شهر امامت، دیاری که قرن ها چهره های بلند تشیّع و ستیغ اندیشان علوی را در کوی و برزنش جای داده بود. شهری که روزگاری کوچه بنی هاشم در قلب آن چونان دُر می درخشید، زمانی فاطمیان بر آن سلطه داشتند و مدتی زیدیان بر آن دیار حکم می راندند.

آری این شهر که روزگاری آمیخته بود با یاد علی و آل علی (علیه‌السلام) اکنون چگونه است؟ شیعیان در آن دیار چه می کنند؟ جمعیت شیعیان چه اندازه است و چگونه روز می گذرانند، در گوشه و کنار دیگر حجاز و عربستان چگونه اند و بر شیعیان چه می گذرد؟! شیعیان در این دیار هماره استقلال مذهبی و هویت مکتبی خویش را حفظ کرده اند؛ و علی رغم محدودیت ها و دشواری هایی که در حاکمیت آل سعود بر آنها روا شده است، همچنان استوار و با صلابت ایستاده اند. یکی از آشنایان به وضع شیعیان در مدینه ـ و از شیعیان این دیار ـ در گفتگویی مستقیم می گوید:

تعداد شیعیان مدینه حدود سی هزار نفر و تعداد سادات مدینه حدود سیزده هزار نفر است در مدینه حدود ۲۰ حسینیه وجود دارد. بسیاری از شیعیان مدینه تهیدست هستند.

وضعیت به جهات گونه گون اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی، چندان مناسب نیست. شیعیان «احساءِ»، «قطیف»، و «دمام» نیز وضع بهتری از اینان ندارند. گو این که آنان از آزادی عمل و فعالیت بیشتری برخوردارند.

شیعیان مناطق یاد شده به لحاظ حضور عالمان شیعه در آن دیار، آگاهی های فرهنگی خوبی دارند. گفتگو با آنان بویژه تحصیل کرده هایشان، نشان می دهد که در آگاهی از جاریهای جهان اسلام ازسطح مطلوبی برخوردارند. پی گیری آنان از مسائل و مواضع سیاسی ـ فرهنگی ایران و آگاهیشان از تحوّلات درونی جامعه ایرانی و حتّی تحوّلات حوزوی، اعجاب آور است. سؤالها از چگونگی مرجعیت و رهبری، تفکیک وظایف این دو نهاد، تحولات حوزه علمیه قم و… همه نشانگر حساسیّت و اطلاعات بالای آنان از ایران و مسائل ایران است. آشنایی آنان با وضع اجتماعی و سیاسی خودشان و لزوم موضع گیری های مناسب نیز نشان می دهد که دست کم نسل تحصیکرده آنان موضع اجتماعی و سیاسی خود را بدرستی درمی یابند. دانشجویی می گفت:

ما در دبیرستان ها در نماز جماعت شرکت می کردیم و به فتوای امام عمل می کردیم و مُهر نمی گذاشتیم تا هماهنگی خود را با آنان حفظ کنیم ولی آنان برخورد مناسبی با ما نداشتند و هیچگاه بدیده اعتماد بر ما نمی نگریستند، و با ما گرم نمی گرفتند.

بهرحال شیعیان هوشمند و آگاه آن دیار؛ بویژه در سه منطقه یاد شده، به نیکی دریافته اند که برای حضور عینی در اجتماع و تداوم حیات فرهنگی، اجتماعی و سیاسی، باید حزم، دوراندیشی و استوارنگری را پیشه سازند و چنین نیز کرده اند. آنان در موضع مذهبی با صلابت هستند اما در برخورد، با تسامح و هوشمند.

در مدینه، شیعیان در قسمت های مختلف شهر سکونت دارند، آنان پیشتر و قبل از توسعه جدید شهر در بخش های جنوبی و شرقی، در حاشیه مسجدالنبی نیز زندگی می کردند؛ اما اکنون بیشتر در محلّه عزیات، خیابان علی بن ابیطالب، حوالی مسجد قبا، خیابان های قربان، گاز و طالع ساکن هستند.

هنگامه حج و فرا رسیدن ایّام مراسم حج، همه ساله سبب خوشنودی آنان است، آنان در این روزها کسانی را می نگرند که براحتی می توانند در برابر آنها راز دل بگشایند و از آرمانها، دردها و رنج هایشان سخن بگویند. در سعی صفا و مروه متوجه شدم حج گزاری که در پیش رویم حرکت می کند، از دیار دیرپای قطیف است، دست بر شانه اش نهادم و گفتم «بارک اللّه بقطیف»، نگاهم کرد، چهره اش شکُفت و گفت: ایرانی هستی؟

گویا انتظار نداشت کسی جز ایرانی بر او و سرزمینش درود بفرستد. آغوشش را باز کرد و چون برادری که سالها هجران کشیده، مرا بغل گرفت، راز دل گشود و از حقایق تلخ و شیرین بسیاری گفتگو کرد. جوانی بسیار مطلع و آگاه با درد دل های بسیار در مقابل حجر اسماعیل با ما سخن گفت. او بر این باور بود که هوشمندی شیعیان می تواند در چگونگی روابط آنان با حکومت و ایجاد مناسبات درست و سودمند کمک شایان توجهی کند.

گزارش دیگر نشانگر آن است که:

رفتار اصولی و استوار شیعیان عربستان بسیاری از تبلیغات سوء وهابیان علیه آنان را خنثی کرده است. این مطلب تا بدان حدّ است که حساسیت های منفی، علیه شیعه در دانشگاه ریاض کم رنگ شده است.

برخی دیگر از گزارش ها نیز نشانگر آن بود که:

وضع اقتصادی شیعیان رو به بهبودی است و بعضا از گرفتن کمک ها خودداری کرده اند.

شیعیان قطیف و احساء از روحیّه حماسی بالایی برخوردارند. جوانی به نام «علی» از دیار قطیف که در دعای کمیل مدینه شرکت کرده بود، می گفت:

من می دانم که این ها فیلم برداری می کنند و حضور ما را کنترل می کنند، امّا من هراسی ندارم.

او با این که از عدم امکان سفر به مکه اندوهگین بود امّا به موضع قاطع و انقلابیش افتخار می کرد. امسال از آغاز ایام حج بر در حسینیه شیعیان در نگاشته کوچک نوشته شده بود: که شیعیان ایران به آنجا مراجعه نکنند. این تشدید و منع در روزهای پایانی سال گذشته ایام حج نیز اعمال شده بود،(۱) امّا امسال از آغاز گویا چنین سختگیری ها اعمال می شده است. دو نفر از روحانیون به قصد شرکت در نماز جماعت آقای عمراوی به مسجد وی می روند از آنها خواسته می شود که در آنجا نمانند، آنان می گویند قبل از ایّام حج از آقای عمراوی خواسته اند که در ایّام حج، وی با ایرانیان ارتباط نداشته باشد.

دانشجویی از دمّام، نیز گزارش می دهد که:

فشار بر شیعیان عربستان بسیار زیاد است و آنها بخاطر شیعه بودن از بسیاری از حقوق و موقعیت های اجتماعی محرومند.

در گفتگویی دیگر شیعیان مدینه اظهار می کنند:

وضع ما در این دیار خوب نیست و ما در حالت بسیار بدی بسر می بریم، البته امسال از جهاتی وضع بهتر است و در نهایت باید بگوییم که چگونگی اوضاع ما و رفتار حکومت با ما تا حدود زیادی بستگی به چگونگی ارتباط ایران با عربستان دارد. چند تن از شیعیان را دستگیر کرده بودند که با بهبودی روابط رها کردند. همه چیز ما، حرکت، زندگی و اجتماعات ما زیر نظر است. ما نیاز شدید به کتاب های شیعی و آثار اسلامی داریم و نمی توانیم به دست بیاوریم، ما شرایط شما (ایرانیان) را درک می کنیم ولی شما هم ما را فراموش نکنید.

روزی در جمع برخی از استادان و دانشوران به آهنگ دیدار از آثار تاریخی در مدینه، به گشت و گذار پرداختیم و برای ردیابی «مسجدالشمس» به منطقه ای که آن مسجد واقع بوده است رفتیم. در کناری تنی چند از پیرمردان حصیری گسترده بودند، و با قلیانی که در وسط نهاده بودند لحظه ها را می گذراندند، از جمع ما استقبال خوشی کردند و سؤالات ما را با دقت جواب دادند، آنان می گفتند در ایام سوگواری ما به سختی جمع می شویم یکی از این خانه ها را حسینیه قرار داده ایم و عزاداری می کنیم. پس از اندکی گفتگو از چگونگی حال و هوای آنان، دریافتیم که از توقف بسیار ما بیم دارند برای آنان آرزوی توفیق کرده و جدا شدیم.

چنان که در برخی بخش های این گزارش آورده ایم(۲) وهابیان با ذهنی آلوده و تفکر انحرافی با شیعه برخورد می کنند، آنان به هیچ روی از حقیقت اندیشه شیعی آگاهی ندارند. یکی از عالمان سنگال در مدینه به کتاب فروشی مراجعه می کند و از کتاب های شیعی جستجو می کند، او در پاسخ می گوید:

اینجا مدینه است، شهری مقدس، در این شهر مقدس اسم شیعه را که کافر هستند بزبان نیاور. با این پندار طبیعی است که شیعیان وضع مناسبی در محیط عربستان که در نهایت در سیطره فکری وهابیان است، نداشته باشند.

در پایان این گزارش گونه، گفتگوی تنبه آفرینی را که نویسنده ای به قلم کشیده است می آوریم:

از یکی از کتابفروشی های اطراف مسجدالحرام، سراغ «سفینه البحار» را گرفتم.

گفت: چنین کتابی را ندیده ام، از کیست؟

گفتم: از محدّث قمّی.

گفت: از ائمّه اهل سنت و جماعت هرچه بخواهی داریم، صحیح بخاری، سنن بیهقی و…

گفتم: ما در ایران، در کتابفروشی ها و کتابخانه هایمان به وفور، کتب شما را داریم. هم مطالعه می شود و هم خرید و فروش، شما چطور از کتب شیعه هیچ ندارید؟

گفت: ما کتب مجوسیان را توزیع نمی کنیم.

من که انتظار چنین سخنی را از یک فرد آشنا به کتاب نداشتم، گفتم:

اعتقاد و دین، مربوط به کشور و شهر خاصّی نیست، به صرف ایرانی بودن نمی توان کسی را مجوس دانست. درست است که ایران، قبل از اسلام دین زردشتی داشت، ولی ایرانیان از آیین حضرت رسول (صلی‌الله علیه و آله) استقبال کردند و از مسلمانان راستین شدند. از جمله سلمانِ فارسی که از ایران بود.

گفت: پیامبر او را «سلمان محمدی» خطاب کرد.

گفتم: این از شدّت ایمان و بخاطر فضیلت بسیار و قرب سلمان به حضرت رسول بود.

گفت: ایرانی مجوس است.

گفتم: اوّلاً ـ ما مسلمانیم و از ایران برای زیارت خانه خدا و مرقد مطهر پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) آمده ایم. مجوسی ها کجا به حج می آیند؟!

ثانیا ـ بسیاری از دانشمندان بزرگ شما اهل سنت، ایرانی بوده اند. مثلاً بعضی از نویسندگان صحاح و سنن شما، مثل بیهقی، بخاری، ترمذی، نسائی، ابن ماجه و… ایرانی هستند. ابو حنیفه، پیشوای مذهب حنفی، ایرانی است. مفسّرین مشهوری چون طبری، زمخشری، فخر رازی و… همه ایرانی بودند. اگر صِرف ایرانی بودن دلیل بر مجوسیّت است، پس باید این علما هم مجوسی باشند!

صدای اذان برخاست، خداحافظی کردم و به طرف مسجدالحرام روانه شدم.

بهرحال در فضا و محیطی که بگفته دانشمند و دانشجویی هوشمند و شیعی، حقد، کینه و یکسر کذب و جعل از شیعه در دانشگاه ها و محیط های علمی تدریس و عرضه می شود و به گفته دانشجویی منصف و کتاب خوان ـ پس از گفتگو و مباحثه ـ : متأسفانه همه آگاهی ما ـ دانشجویان دانشگاه های سعودی ـ از شیعه مستند است به منابع فرقه شناسی که هیچکدام از آنها به منابع اصیل خود شیعه مستند نیست. باری، آیا در چنین فضایی جز این می توان انتظار داشت؟ خوب است اینجا خاطره ای دیگر را نیز نقل کنم:

در یک کتابفروشی بسیار بزرگ در مدینه که کتاب های متعدّدی علیه شیعه داشت، با جوانی افغانی که دانشجوی دانشگاه مدینه بود سخن گفتم. از کشورم سئوال کرد، گفتم ایرانیم، از مذهبم سؤال کرد، گفتم شیعی هستم. شانه هایش را بالا انداخت و با بی اعتنایی سخنی ناروا گفت. من با خوشرویی گفتم چرا چنین داوری می کنی، او سخنان تباه بسیاری را که از استادانش فراگرفته بود برای من بافت و در نهایت گفت شما معتقد به تحریف قرآن هستید، قرآنی جز این قرآن دارید، و روایات در منابع شما درباره تحریف بسیار است من پاسخ گفتم، و تأکید کردم که عالمان محقق شیعه بر این باور نیستند و این روایات را قبول ندارند، او گفت وعده می گذاریم و من فردا کتابی می آورم که این مطالب از منابع مهم شما نقل کرده است. گفتم لازم نیست بیاورید، من آن کتاب را دیده ام، خوانده ام سخن استواری ندارد، گفت: من نگفته ام چه کتابی، چگونه می گویی من آن را دیده ام. گفتم مگر مرادت کتاب «الشیعه والقرآن» احسان ظهیر الهی نیست؟! جوان بهتش زد، و بالمرّه آرام شد و من ادامه دادم و آنگاه گفتم اکنون با هم فارسی حرف می زنیم؛ و فارسی حرف زدیم و او سبکبال از آنچه فهمیده و شرمسار از داوری پیشین، مدّت زیاد با من به گفتگو نشست و برای روز بعد وعده دیدار نهاد و… .

اکنون لازم است خلاصه گزارشی را بیاوریم که از یکسوی حقایق قابل توجهی درباره حضور فیزیکی، فکری، اجتماعی و سیاسی شیعیان در عربستان دارد و از سوی دیگر نشان گر آن چیزی است که پیشتر آوردیم، از نتیجه برخوردهای هوشمندانه و دقیق شیعیان آن دیار. در این گزارش یکی از وهابیان به نام ناصر بن سلیمان العمر حضور جدّی شیعیان در عربستان را نمایانده و به مسؤولان آن کشور در این باره هشدار داده است. لحن گزارش گزنده است و کینه توزانه، ما گزارش را خلاصه کرده ایم امّا در لحن آن تغییری نداده ایم تا نشانگر جریانی باشد از برخورد با شیعیان در آن دیار.

وضعیت رافضیان در سرزمین توحید

حضرت شیخ عبدالعزیز بن عبداللّه بن باز (حفظه اللّه ) حضرات گرامی، اعضای کبار العلماء (وفّقهم اللّه )

سلام علیکم

به استناد حدیث نبوی«الدّینُ نصیحهٌ» بر خود واجب می دانم در این یادداشت شما را نسبت به خطر رافضیان و فعالیت های آنان و اهداف پنهان و خطرناکشان باخبر سازم.

سـروران!

من این حقایق را در اختیار شما می گذارم و شما خود می دانید برای برائت ذمّه و کمک به مسلمانان چگونه عمل کنید.

رافضیان و تراکم جمعیتی آنان

رافضیان مدعی هستند که ۲۵% از شهروندان این کشور را آنان تشکیل می دهند. لیکن در حقیقت، تعدادشان به ۵% نیز نمی رسد.

آنان سخت هوادار ازدواج در سنین پایین، تکثیر نسل و داشتن همسران متعدّد هستند و هر روزه در قطیف اعلامیه هایی بر در و دیوار می بینیم که خبر از مراسم ازدواج های متعدد می دهد؛ مثلاً تنها در یک شب، در سیهات، طی یک جشن ۴۴ زوج ازدواج کردند که این مطلب، بی خبرانه و ساده لوحانه مورد استقبال و تشویق مطبوعات و جراید نیز قرار گرفت.

فعّـالیتهـای علمـی رافضیـان

۱. تعلیمات عمومی

در کلیه روستاهای قطیف مدارسی وجود دارد که مملو از دانش آموزان است.

۲. آموزش حرفه ای

آموزشگاه های حرفه ای، صنعتی و بهداشتی و دانشکده های فنی، پر است از رافضیان؛ زیرا آنان، برخلاف بیشتر اهل سنت، میل و علاقه غریبی به آموختن این هنرها دارند. لذا در قطیف آموزشگاه خاصی برای تعلیمات حرفه ای و یک دبیرستان بازرگانی وجود دارد.

۳. آموزش عالی

آنان حضور فعالی در دانشگاه ها دارند و از آنها بسیار بهره می برند. برای نمونه به آمار زیر بنگرید:

دانشگاه ملک فیصل در دمام و احساء: رافضیان در این دانشگاه در پی تخصص های قوی و علمی هستند. همچنان که در رشته های ادبیات و زبان عربی به تحصیل اشتغال دارند. آنان در برخورد با اساتید به شبهه انگیزی می پردازند و در جاهای مختلف دانشگاه نماز می خوانند.

دانشگاه نفت و معدن ملک فهد در ظهران: برخی از رافضیان در رشته های حساسِ نفت، به تحصیل مشغولند و عده ای حتی به استادی در این دانشگاه دست یافته اند.

دانشگاه ملک سعود در ریاض: تعداد بسیاری از رافضیان که از منطقه شرقی می آیند، به تدریس در این دانشگاه مشغولند. برخی از دانشجویان رافضی به توزیع پاره ای نوشته ها که بیانگر عقاید آنان است، دست می زنند و حتی اطلاعیه های مربوط به برپایی جشن عروسی در حسینیه های خود را به در و دیوار می زنند و همچنین کارگران و دانشجویان خارجی را به مذهب باطل! خود فرا می خوانند.

آمـوزش و پـرورش

۱. معلمان. کمتر مدرسه ای در منطقه شرقی یافت می شود که در آن معلمی رافضی یافت نشود. بیشتر معلمان رافضی در علوم، ریاضیات، زبان و علوم اجتماعی تخصّص یافته و تا آن جا پیش رفته اند که در این دروس، منطقه را از معلمین دیگر بی نیاز کرده اند.

در مدینه و روستاهای اطراف آن بیش از ۳۰۰ معلم رافضی وجود دارد. آنان چه در داخل مدرسه ـ روزنامه های دیواری و جز آن ـ و چه در فعالیتهای خارج از مدرسه مانند سفرها، سخت فعالیت می کنند و می کوشند دل دانش آموزان را به دست آورند و سپس آنان را وسوسه کنند و دچار شبهه سازند.

این مطلب در مورد معلمان زن نیز صادق است. آنان در قطیف و روستاهای آن و مناطق سنی نشین ـ چه دور و چه نزدیک ـ درس می دهند و تعداد معلمان زن رافضی در منطقه مدینه نبوی نزدیک به ۳۰۰ تن می رسد. طبیعی است که زنان و مردان معلم رافضی، از مذهب خود دفاع می کنند و با نشان دادن اخلاقی خوش و ارائه الگویی خوب، می کوشند تا احساسات اهل سنت را تحت کنترل خود درآورده و دلهای آنان را تسخیر کنند.

حال چه خطری بر معتقدات اهل سنت، مهمتر از آن است که معلمان ـ مرد و زن ـ رافضی و بدعت گذار الگوی جوانانشان باشند؟! «لا حول و لا قوه الا باللّه و الیه المشتکی»(!)

۲. اداری ها. کافی است بدانید غالب مدیران، ناظمان و گردانندگان مدارس قطیف و روستاهای آن رافضی هستند. نتیجه بودن این تعداد فراوان از رافضیان در عرصه آموزش و پرورش، آن است که اینک خواستار انجام خدمات آموزشگاهی بیشتری مانند ایجاد دانشگاه در قطیف یا ایجاد شعبه های دانشگاهی در آن جا شده اند و حتی خواهان ایجاد نظام آموزشی منطبق بر عقایدشان در مناطقی که اکثریت آن رافضی هستند، شده اند.

فعالیتهای اداری

رافضیان در بسیاری از ادارات و مؤسسات دولتی و غیر دولتی نفوذ کرده اند و در برخی از آنها مانند وزارت کشاورزی، وزارت بهداشت، وزارت برق و پست و تلفن و وزارت تبلیغات، اکثریت را تشکیل می دهند. عجیب آن که در وزارت حج و اوقاف نیز تعدادی از آنان یافت می شوند.

اما در بخش های نظامی، وزارت دفاع، نیروی انتظامی و راهنمایی و رانندگی تعدادشان بسیار است همچنان که در نیروی دریایی ـ که بسیار حسّاس است ـ کسانی از آنان به رتبه های بالا دست یافته اند.

آنان نفوذ گسترده ای در ادارات دولتیِ مدینه پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) بویژه بهداشت و راهنمایی و رانندگی این شهر دارند.

فعالیتهای تجاری و کشاورزی

رافضیان علاوه بر قطیف، در دمام، جبیل و دیگر شهرهای این سرزمین، فعالیّت تجاری گسترده و قابل توجهی دارند. برخی از تاجران رافضی شهرت بسیار کسب کرده اند و شرکت هایشان معروف است مانند: «شرکه المخاب زالوطنیّه» که به تولید انواع نان و لبنیات می پردازند. بازار میوه جات و سبزیجات در منطقه شرقی عمدتا در اختیار آنان است و لذا چندان شگفت آور نیست که نرخ میوه ها و سبزیها در ایام سوگواری؛ بویژه در روز عاشورا افزایش می یابد؛ زیرا تعداد بسیاری از فروشندگان رافضی در این اوقات از داد و ستد خودداری می کنند.

تجارت خرما بویژه خرمای احساء ـ که کیفیت آن زبانزد است ـ در اختیار رافضیان است.

فعالیتهای علمـی و تبلیغی

در قطیف و اطراف آن، بسیاری از عالمان بزرگ رافضی با پیروانی کوشا و مدافع مذهب خود، وجود دارند. در تمام روستاهای قطیف، غیر از واعظانی که «ملاّ» نامیده می شوند، عالمی رافضی حضور دارد.

آنان فعالیت های گسترده ای در زمینه های علمی و تبلیغی دارند؛ از جمله:

۱. درس ها و سخنرانی ها

بدور از چشم مسؤولان مربوط، اطلاعیه های متعددی بر در و دیوار مساجد و حسینیه های آنان به چشم می خورد که خبر از درس و سخنرانی رافضیان می دهد. این درس ها موجب برافروختن آتش فتنه و ایجاد محبت نسبت به تهران و قم و دشمنی با حاکمان و رهبران این سرزمین می شود. در این جا عنوان برخی از سخنرانی ها و سخنوران را ذکر می کنم:

ـ اهل بیت در قرآن سید علی السید ناصر

ـ مهدی در قرآن شیخ محسن المعلم

ـ تشیع و ولایت سید عبداللّه الموسوی

ـ تقیه و حدود آن سید منیر الخباز

ـ رحلت امام علی شیخ مهدی المصلی

۲. مساجد و حسینیه ها

در مناطق رافضی نشین، مساجد و حسینیه های بسیاری وجود دارد که اگر پیش آید هنگام اذان وارد قطیف شوی، از شنیدن بانگ: «اشهد ان علیا ولی اللّه و حی علی خیر العمل» که در فضا پیچیده است، نباید تعجب کنی. در این مساجد مردمی را می بینی که بر رانهای خود می کوبند و بر سنگ سجده می کنند. اگر در این خطه از مساجد اهل سنت بپرسی، تعداد آن کم، بلکه نادر است.

حسینیه ها تریبون تبلیغاتی برای رافضیان و تقویت روحیه هم بستگی و احساسات مذهبی آنان و کینه توزی نسبت به اهل سنت در مناسبت های مختلف به شمار می رود. حیرت آور آن که حسینیه ها عجیب زیادند، تا آن جا که در یک محله، بیش از یک حسینیه با موقوفه خاص و صبغه قداست وجود دارد. از جمله می توان این حسینیه ها را نام برد: حسینیه الزهراء، حسینیه الامام المنتظر و حسینیه الناصر، در سیهات، حسینیه الزائر در قطیف، حسینیه الامام زین العابدین و حسینیه الرسول الاعظم.

۳. نمایشگاه های کتاب

رافضیان در قطیف و توابع آن، هر سال نمایشگاه هایی برگزار می کنند و در آنها بسیاری از کتابها و اباطیل (!) خود را به فروش می رسانند. در روز چهارشنبه ۱۲/۱۰/۱۴۱۲ق، ششمین نمایشگاه کتاب به مدت پانزده روز در قطیف با ویژگی ها و فعالیت های جنبی زیر برگزار شد:

ـ برگزاری مسابقه بزرگی با جوایز ارزنده

ـ اختصاص برخی از روزها به آقایان و پاره ای روزها به بانوان

ـ تخفیف برخی از کتاب ها در روزهای خاص

ـ و برگزاری مسابقه های روزانه

همانطور که می بینیم این «ششمین» نمایشگاه است؛ یعنی قبلاً پنج نمایشگاه از این دست برگزار شده است.

همچنین در سال ۱۴۱۲ ق . نمایشگاه کتابی در باشگاه ورزشی الهدی و جزیره تاورت، برگزار شد.

باز در آغاز سال ۱۴۱۳ ق . نمایشگاه کتابی در باشگاه ورزشی ابتسام در روستای «ام الحمام» با مشارکت بیش از ده ناشر برگزار شد. عجیب آن که اطلاعیه ها و پلاکاردهای بازدید از این نمایشگاه را در شهر دمام آویخته بودند و عجیب تر آن که مدیر کل آموزش و پرورش منطقه شرقی آن را افتتاح کرد.

در این نمایشگاه، کتابهایی دیده می شود که از مذهب رافضیان سخن می گوید، به آن دعوت می کند، عقیده اهل توحید را مخدوش و پیروان آن را نکوهش می کند، با ستایش و غلو از اهل بیت، از دیگران با ناسزا یاد می کند. از جمله می توان این کتابها را نام برد: التوحید نوشته ابن بابویه قمی، موسوعه العتبات المقدسه، نوشته جعفر خلیلی، صد و پنجاه صحابی ساختگی نوشته مرتضی عسکری و الآیات البینات، نوشته محمد حسین کاشف الغطاء که ردّی است بر وهابیت.

۴. جمعیت های خیریه

در تمام روستاهای رافضی نشین، جمعیت های خیریه ای وجود دارند که به فعالیت های گسترده ای دست می زنند؛ از جمله:

الف ـ کمک های مالی برای ازدواج.

ب ـ ایجاد شهر بازی برای کودکان.

ج ـ برگزاری کلاس های آموزش خیاطی، ماشین نویسی و کامپیوتر.

د ـ رسیدگی به بیماران و کوشش برای درمان آن.

درآمد یکی از این جمعیت های خیریه به نام «جمعیه العوامیه الخیریه» طی سال ۱۴۱۱ق . ۲۳۸۱۰۷۸ ریال سعودی بوده است. متأسفانه این جمعیت ها از طرف اهل سنت نیز مورد حمایت مالی قرار می گیرند و این غیر از پشتیبانی رسمی وزارت کار و امور اجتماعی از آنان است که گاه تا ۳۲۵۰۰۰ ریال سعودی به آنان پرداخت کرده است.

مظـاهـر شـرک و بـدعت گـذاری

رافضیان در درجه اول گورپرست و بندگان ضریح و آرامگاه ها هستند و رافضیان سعودی نیز چون دیگر رافضیانند.

از جمله مظاهر شرک علنی رافضیان در سرزمین توحید می توان موارد زیر را نام برد:

۱. آنان گورهای خود را محکم می کنند. آنها را می آرایند و بر می آورند و بر آن بنا می کنند و گاه عکس های مردگان را بر گورها نصب می کنند و برای آمرزش روح آنان فاتحه می خوانند و پرچم نصب می کنند.

۲ ـ آنان تصاویر منسوب به قبور اهل بیت مانند آرامگاه کاظم، باقر، مشهد، حسین و مانند آن را آشکارا در بازارهایشان می فروشند. همچنین عکس های عالمان و مجتهدان خود مانند خمینی و خویی را دست به دست می کنند و از داشتن آنها احساس سرافرازی می کنند و آنها را در بازارهایشان می فروشند یا می آویزند. بعلاوه اوراقی می فروشند که در آنها نام امامان، تاریخ تولد و وفات و آرامگاه هایشان بیان شده است.

۳ ـ بودن اوراد شرک آمیز مانند اوراد زیارت قبور و توسل به امامان که غلو در آن کاملاً آشکار است. از آن جمله است گفته آنان در زیارت علی ـ رضی اللّه عنه ـ : «السلام علی میزان الأعمال، و مقلب الاحوال… الحاکم یوم الدین… .»

۴ ـ ساختن حسینیه و گذاشتن بلندگو در آن و همچنین ساختن مساجد و گفتن اذان، در دیگر نواحی قطیف.

۵ ـ چراغانی، نصب پلاکارد، برگزاری سخنرانی ها، سمینارها و توزیع شیرینی در حسینیه های قطیف به مناسبت های خاص؛ مانند عید غدیر یا تولد این یا آن امام.

۶ ـ بسیاری از رافضیان قطیف و احساء، درست هنگام نماز ظهر و عصر و پس از اذان ـ بدون این که کسی اعتراض کند ـ از مسجد پیامبر خارج می شوند؛ مردم وارد می شوند و آنان بیرون می روند. رافضیان نماز ظهر و عصر را طبق اعتقاد خود با هم می خوانند. آنان حدود ساعت دو بعد از ظهر، به گونه ای که جلب توجه کند در مسجد نبوی گرد می آیند و نماز می خوانند.

۷ ـ بیشتر رافضیان هنگام حضور در مسجد نبوی، کتاب های متعلق به مذهب خود را همراه دارند و در آن جا می خوانند و حتی یکی از آنان دست به توزیع کتاب «اکذوبه تحریف القرآن بین السنه و الشیعه» زد. این کتاب اتهام تحریف قرآن را از شیعیان رد می کند و آن را به اهل سنت نسبت می دهد.

خـواست هـای شیعیـان

۱ ـ دولت سعودی، به تشیع چونان یکی از مذاهب اسلامی، احترام بگذارد و اعمال مذهبی شهروندان شیعه را به رسمیت بشناسد.

۲ ـ آزاد ساختن مساجد و حسینیه ها و بازسازی قبور امامان در بقیع و دیگر اولیاء، به شیعیان داده شود.

۳ ـ نظام آموزش دینی در مناطقی که بیشتر ساکنان آن شیعه هستند، طبق مذهب آنان باشد.

۴ ـ آزادی فکری و فرهنگی به شیعیان داده شود و آنان بتوانند کتاب های شیعی را وارد و مجلاتی با دیدگاه های شیعی طبق قانون، منتشر کنند.

۵ ـ شیعیان آزادی ایجاد حوزه های علمی و مدارس دینی را داشته باشند.

۶ ـ از توهین و اهانت به مذهب شیعه خودداری شود و آنان بتوانند از مذهب دفاع کنند.(۳)

پی نوشت:

۱. با کاروان ابراهیم، ص ۲۳۰٫

۲. مراد کتاب «با کاروان عشق» است که گزارشی است از حج سال ۷۲٫

۳.این گزارش مفصل را فاضل ارجمند جناب آقای سید حسن اسلامی ترجمه و تلخیص کرده اند.

منبع :میقات حج – زمستان ۱۳۷۳، شماره ۱۰ –

مى خواهم یک بار جمال دل آرایت را ببینم

اشاره:

محمد بن علی بن موسی مشهور به امام جواد و امام محمدِ تقی (۱۹۵-۲۲۰ق) امام نهم شیعیان اثناعشری است. کنیه او ابوجعفر ثانی است. او ۱۷ سال امامت کرد و در ۲۵ سالگی به شهادت رسید. در میان امامان شیعه، وی جوان‌ترین امام در هنگام شهادت بوده است. سنّ کمِ او در هنگام شهادت پدر، سبب شد تا شماری از اصحاب امام رضا(علیه السلام)، در امامت او تردید کنند؛ برخی، عبدالله بن موسی را امام خواندند و برخی دیگر به واقفیه پیوستند، اما بیشتر آنان امامت محمد بن علی(علیه السلام) را پذیرفتند.

صفوان بن یحیى و محمّد بن سنان حکایت کنند:

روزى در مکّه معظمّه به محضر شریف امام رضا علیه السلام حضور یافتیم و اظهار داشتیم : یاابن رسول اللّه ! ما عازم مدینه منوّره هستیم ، چنانچه ممکن است نامه اى براى فرزندت حضرت ابوجعفر محمّد جواد علیه السلام بنویس ، که ان شااللّه ما را مورد لطف و عنایت خود قرار دهد.

و حضرت رضا علیه السلام تقاضاى ما را پذیرفت و نامه را نگاشت ؛ و تحویل من داد، هنگامى که نامه را گرفتیم به سمت مدینه حرکت کردیم .

و چون به منزل حضرت جواد سلام اللّه علیه رسیدیم ، خادم حضرت به نام موفّق نزد ما آمد، در حالى که کودکى خردسال را . که حدود پانزده ماه داشت . در آغوش گرفته بود.

و ما متوجّه شدیم که آن کودک ، حضرت ابوجعفر، امام محمّد جواد علیه‌السلام مى باشد.

به موفّق ، خادم حضرت فهماندیم که ما نامه اى براى حضرت آورده ایم ؛ و نامه را تحویل خادم دادیم .

حضرت دست هاى کوچک خود را دراز نمود و نامه را از موفّق گرفت و به خادم اشاره نمود که نامه را باز کن .

و چون نامه را گشود، حضرت مشغول خواندن نامه گردید و در ضمن خواندن ، تبسّم بر لب داشت .

وقتى خواندن نامه پایان یافت ، به ما فرمود: شما از سرورم تقاضا کردید تا برایتان نامه اى بنویسد که بتوانید با من ملاقات و صحبت نمائید؟

عرض کردیم : بلى ، چنین است .

سپس محمّد بن سنان اظهار داشت : اى مولا و سرورم ! من از نعمت الهى . یعنى چشم . محروم و نابینا شده ام ، اگر ممکن است بینائى چشم مرا برگردان ، تا یک بار به جمال دل آراى شما نظر افکنم ؛ و دو مرتبه به حالت اوّل برگردم .

و این لطف و کرامت را پدرت و نیز جدّت حضرت موسى بن جعفر علیه السلام بر من عنایت فرمودند.

سپس حضرت دست مبارک خویش را دراز نمود و بر چشم من کشید؛ و در همان لحظه چشمم روشن و بینا گردید، به طورى که همه جا و همه چیز را به خوبى مى دیدم ، پس نگاهى به جمال دل آرا و مبارک حضرت افکندم.

و لحظه اى بعد از آن ، دست بر چشم من نهاد و دوباره همانند قبل نابینا شدم .

پس از آن ، من با صداى بلند اظهار داشتم : این جریان همچون حکایت فطرس ملک مى باشد.(۱)

سپس حضرت جواد الائمّه علیه السلام پاهاى خویش را بر سینه خادم نهاد و کلماتى را بر زبان مبارکش جارى نمود.(۲)

پی نوشت:

۱.حکایت فطرس مشهور است ، که چون در جرانى بالهایش سوخت ، به دستور حضرت رسول صلى الله علیه و آله بدن خود را به قنداقه یا گهواره امام حسین علیه السلام مالید و بالهاى سوخته اش به حالت اوّل بازگشت .

۲.هدایه الکبرى حضینى : ص ۳۰۰، س ۱۷، اختیار معرفه الرّجال : ص ۵۸۲، ح ۱۰۹۲، بحارالا نوار: ج ۵۰، ص ۶۷، ح ۴۴٫

خریداری غلام و آزاد کردن آن در راه خدا

اشاره:

حسن بن على علیه السلام فرزند ارشد امام علی علیه السلام و حضرت فاطمه سلام الله علیها و امام دوم شیعیان است. آن حضرت هفت سال از دوران پیامبر اسلام را درک نمود و پس از درگذشت پیامبر صلی الله علیه و آله تقریبا سى سال در کنار پدرش امام علی علیه السلام قرار داشت. پس از شهادت پدر (در سال ۴۰ هجرى) مردم با آن حضرت به عنوان جانشین امام علی علیه السلام بیعت نمودند اما به دلیل عدم حمایت از آن حضرت برای جنگ و سرکوب معاویه آن حضرت ناچار به قبول صلح با معاویه در سال ۴۱ هجری گردید. مدت امامت ایشان ۱۰ سال بود و در سال ۵۰ هجرى در حالی که ۴۸ سال سن داشت با توطئه معاویه مسموم و به شهادت رسید.

روزى امام حسن مجتبى علیه السلام در یکى از باغستان هاى شهر مدینه قدم مى زد، که ناگاه چشمش به یک غلام سیاه چهره افتاد که نانى در دست دارد و یک لقمه خودش مى خورد و یک لقمه هم به سگى که کنارش بود مى داد تا آن که نان تمام شد. حضرت با دیدن چنین صحنه اى ، به غلام خطاب کرد و فرمود: چرا نان را به سگ دادى و مقدارى از آن را براى خود ذخیره نکردى ؟

غلام به حضرت پاسخ داد: زیرا چشم هاى من از چشم هاى ملتمسانه سگ خجالت کشید و من حیاء کردم این که من نان بخورم و آن سگ گرسنه بماند.

امام حسن علیه السلام فرمود: ارباب تو کیست ؟

پاسخ گفت : مولاى من ابان بن عثمان است .

حضرت فرمود: این باغ مال چه کسى است ؟

غلام جواب داد: این باغ مال ارباب و مولایم مى باشد.

پس از آن حضرت اظهار داشت : تو را به خدا سوگند مى دهم که از جایت برنخیزى تا من باز گردم .

سپس حضرت حرکت نمود و به سمت ارباب غلام رفت ؛ و ضمن گفتگوهایى با ابان بن عثمان ، غلام و همچنین باغ را از او خریدارى نمود؛ و سپس به جانب غلام بازگشت و به او فرمود: اى غلام ! من تو را از مولایت خریدم .

پس ناگاه غلام از جاى خود برخواست و محترمانه ایستاد.

سپس حضرت در ادامه سخنان خود اظهار نمود: این باغ را هم خریدارى کردم ؛ و هم اکنون تو را در راه خداوند متعال آزاد نموده ؛ و این باغ را نیز به تو بخشیدم .(۱)

پی نوشت:

۱. تاریخ ابن عساکر ترجمه الا مام الحسن علیه السلام : ص ۱۴۸، ح ۲۴۹، احقاق الحقّ: ج ۱۱، ص ۱۴۶٫

ایثار پیرزن و عکس العمل امام حسن (علیه السلام)

اشاره:

حسن بن علی نخستین فرزند امام علی(علیه السلام) و فاطمه زهرا(سلام الله علیها) و نخستین نوه پیامبر(صلی الله علیه و آله) است. بنابر گزارش‌های تاریخی، نام «حسن» را پیامبر(صلی الله علیه و آله) برای او برگزید و او را بسیار دوست داشت. او هفت سال از عمر خود را با پیامبر(صلی الله علیه و آله) همراه بود و در بیعت رضوان و ماجرای مباهله با مسیحیان نجران حضور داشت.

روزى امام حسن مجتبى و برادرش حسین علیهمالسلام به همراهى شوهر خواهرشان – عبداللّه بن جعفر – به قصد مکّه و انجام مراسم حجّ از شهر مدینه خارج شدند.

در مسیر راه آذوقه خوراکى آن ها پایان یافت و آنان تشنه و گرسنه گشتند؛ و همین طور به راه خویش ادامه دادند تا به سیاه چادرى نزدیک شدند، پیرزنى را در کنار آن مشاهده کردند، به او گفتند: ما تشنه ایم ، آیا نوشیدنى دارى ؟

پیرزن عرضه داشت : بلى ، بعد از آن هر سه نفر از مَرکب هاى خود پیاده شدند؛ و پیرزن بُزى را که جلوى سیاه چادر خود بسته بود، به میهمانان نشان داد و گفت : خودتان شیر آن را بدوشید و استفاده نمائید.

میهمانان گفتند: آیا خوراکى دارى که ما را از گرسنگى نجات دهى ؟

پاسخ داد: من فقط همین حیوان را دارم ، یکى از خودتان آن را ذبح نماید و آماده کند تا برایتان کباب نمایم ؛ و آن را میل کنید.

لذا یکى از آن سه نفر گوسفند را سر برید و پوست آن را کَنْدْ؛ و پس از آماده شدن تحویل پیرزن داد؛ و او هم آن را طبخ نمود و جلوى میهمانان عزیز نهاد؛ و آن ها تناول نمودند.

و هنگامى که خواستند خداحافظى نمایند و بروند گفتند: ما از خانواده قریش هستیم ؛ و اکنون قصد مکّه داریم ، چنانچه از این مسیر بازگشتیم ، حتما جبران لطف تو را خواهیم کرد.

پس از رفتن میهمانان ناخوانده ، شوهر پیرزن آمد؛ و چون از جریان آگاه شد، همسر خود را مورد سرزنش و توبیخ قرار داد که چرا از کسانى که نمى شناختى ، پذیرائى کردى ؟!

 این جریان گذشت ، تا آن که سخت در مضیقه قرار گرفتند؛ و به شهر مدینه رفتند، پیرزن از کوچه بنى هاشم حرکت مى کرد، امام حسن مجتبى علیه السلام جلوى خانه اش روى سکّوئى نشسته بود، پیرزن را شناخت .

حضرت مجتبى علیه السلام فورا غلام خود را به دنبال آن پیرزن فرستاد، وقتى پیرزن نزد حضرت آمد فرمود: آیا مرا مى شناسى ؟

عرضه داشت : خیر.

امام علیه السلام اظهار نمود: من آن میهمان تو هستم که در فلان روز به همراه دو نفر دیگر بر تو وارد شدیم ؛ و تو به ما خدمت کردى و ما را از گرسنگى و تشنگى نجات دادى .

پیرزن عرضه داشت : پدر و مادرم فداى تو باد! من به جهت خوشنودى خدا به شما خدمت کردم ؛ و انتظار چیزى نداشتم .

حضرت دستور داد تا تعدادى گوسفند و یک هزار دینار به پاس ایثار پیرزن تحویلش گردد و سپس او را به برادر خود – حسین علیه السلام – و شوهر خواهرش – عبداللّه – معرّفى نمود؛ و آن ها هم به همان مقدار به پیرزن کمک نمودند.(۱)

۱. بحار الا نوار: ج ۴۳، ص ۳۴۱، ح ۱۵، و ص ۳۴۸، اءعیان الشّیعه : ج ۱، ص ۵۶۵٫

امام سجاد (ع) و واقعه حَرِّّه

اشاره:

واکنش حادثه کربلا نخست با آمدن اسیران به کوفه پدید گردید.با همه سختگیرى پسر زیاد در حوزه حکومت خود، و ترساندن مردمان از مخالفت با یزید، باز از آن مردم نیمه مرده، و ستم پذیرنده خرده گیرى دیده شد.روزى که پسر زیاد در مسجد، خطبه خواند و ضمن گفته هاى خود یزید و تبار او را ستود و حسین (علیه السلام) و پدران او را دشنام داد، عبد الله بن عفیف از مردم أزد که مردى پارسا ولى نابینا بود بر خاست و سخن را در دهان او شکست .دشنام هائى را که بخاندان پیغمبر داد بدو و آنکه او را به حکومت گماشته است، بر گرداند .مأموران دولت خواستند عبد الله را خاموش و دستگیر سازند، تیره ازد به حمایت وى در آمد و جنگی در گرفت (۲) هر چند این درگیرى سرانجام به سود عبید الله پایان یافت، ولى بهر حال مقدمه اى برای اعتراض هاى دیگر گشت.

در شام نیز چنانکه دیدیم آثار ناخشنودى پدید گشت، تا آنجا که یزید از روى ناچارى بظاهر خود را یکی از ناخشنودان از کشته شدن پسر دختر پیغمبر نشان داد، و گناه را به گردن عبید الله پسر زیاد افکند.اما واکنش حادثه در حجاز بیشتر از عراق بود.عبد الله پسر زبیر که از آغاز حکومت یزید خود را به مکه رسانیده این شهر را پایگاه خویش ساخته بود، و مردم را به بیعت خود می خواند، فاجعه محرم را دستاویزی استواربراى نکوهش یزید دید.وى در خطبه ای عراقیان را پیمان شکن و نامردم خواند و حسین علیه السلام را به بزرگوارى و تقوى و عبادت ستود.

مدینه نیز با آنکه در این سال در اداره ولید بن عتبه بن ابو سفیان بود، خاموش نماند، طبرى چنانکه روش اوست در باره ناآرامی این شهر چیزى ننوشته است.اما عوض شدن سه حاکم آن در ظرف دو سال وضع غیر عادى را نشان میدهد.

طبری نوشته است: پسر زبیر از درشت خوئى حاکم مدینه ـ ولید بن عتبه ـ به یزید شکایت کرد و از او خواست تا حاکمى نرم خو بدانجا بفرستد و یزید، عثمان بن محمد بن ابو سفیان را به حکومت آن شهر فرستاد (۳) اما بعید بنظر میرسد پسر زبیر در چنان موقعیتى با یزید نامه نگارى کند آن هم بر سر عوض کردن حاکم مدینه.آنچه به حقیقت نزدیکتر می نماید اینستکه یزید به شیوه پادشاهان خود کامه جوان نمی خواست مردان کار آزموده را بر سر کار بگذارد بدینجهت جوانان نورس را بحکومت می فرستاد و آنان چون مردم را چنانکه باید نمی شناختند، در اداره حکومت در می ماندند .و عثمان چنانکه طبری نویسد جوانى نورس و کار نیازموده بود. (۴)

به هر حال سبب هر چه بوده است، مقدم حاکم تازه بر او و مردم شهر مبارک نیفتاد، عثمان به گمان خویش خواست کفایتى نشان دهد، و بزرگان مدینه را از خود و یزید خشنود و حوزه حکومت را آرام سازد.

گروهی از فرزندان مهاجر و انصار را بدمشق فرستاد تا خلیفه جوان را از نزدیک ببینند و از بخشش ها و مرحمت هاى وى برخوردار گردند.

یزید چنانکه نوشته ایم تربیت دینى نداشت، بلکه میتوان گفت تربیت نیافته بود.پدرش در کودکى وى بخاطر خشمی که بر مادر او گرفت، مادر و فرزند را به بیابان فرستاد و یزید در قبیله و درون خیمه بزرگ شد.

آنچه در آنجا آموخت همان بود که صحرانشینان عرب می آموزند، گشاده زبانی، شعر نیکو سرودن و بشکار رفتن.پس از آنکه بحکومت رسید و دستگاه پر تجمل معاویه را صاحب شد، بجاى اندوختن معلومات به نگاهدارى سگ و یوز و بوزینه پرداخت.میگسارى و قمار نیز سرگرمى دیگر او بود .گذشته از این عیب ها چنانکه طبیعت چنین حکومت ها می خواهد، سالمندان تجربه آموخته گرد او را خالى کردند، و گروهى جوان چاپلوس و مال اندوز او را در میان گرفتند که آنچه میگفت و میکرد بر او آفرین می خواندند.

در سندها از سرجون مشاور رومى او نامى به میان آمده است.آیا این مرد ترسا در نهان، واژگون شدن حکومت یزید را که نام مسلمانى داشت می خواست، که او را چنان بد آموزى میکرد…؟ خدا میداند.

آنچه با اطمینان خاطر میتوان گفت اینست که یزید از کار اداره حوزه پهناور مسلمانى چیزى نمیدانسته است.آن شتاب و سخت گیرى در بیعت گرفتن از پسر دختر پیغمبر، آن فاجعه دلخراش در محرم سال شصت و یک از آن زشت تر باسیرى گرفتن خاندان رسول (ص) و بردن آنان بکوفه و در آوردن به شام، همه اینها رفتارى است که ناپختگى بلکه نابخردى او را نشان میدهد .

بدتر از همه، اینکه چون حاکم مدینه فرزندان مهاجر و انصار را نزد او فرستاد یزید آنان را چنان پذیره شد که گوئى گروهى از همسالان خود و یا هم بازیان دوره کودکیش را نزد او آورده اند.او اگر اندک خردى داشت یا اگر مشاورانى کار آزموده نزد او می بودند، باید در مدتى که مهمانان در کاخ او و در مهمانی او هستند رفتارى سنجیده داشته باشد.آنچه خلاف آئین مسلمانى است نکند، بلکه بظاهر خود را مسلمانى پاى بند دین نشان دهد.اما او نه دین را می شناخت نه مردم را.

مدینه پس از هجرت پیغمبر اسلام بدان شهر، مرکز حکومت اسلامى شد.پس از پیغمبر تا سال سى و پنجم هجرى پایگاه خلافت بود و سه خلیفه زندگانى خود را در آن شهر بسر بردند.چون على علیه السلام کوفه را مقر حکومت خود ساخت، مدینه باز هم رونق علمى و دینی خود را از دست نداد.گروهى از بزرگان مهاجر و انصار در آنجا زیستند و مردند، و سپس فرزندان آنان جاى ایشان را گرفتند.از آغاز هجرت موجى از پرهیزگارى شهر را فرا گرفت و بیش و کم همچنان پایدار بود. (۵)

یزید می بایست این مردم را بشناسد و روزى چند خویشتن دار شود.اما چنین نکرد.نمیدانم رخت پوشانیدن بر بوزینه و سوار کردن او بر خر و بمسابقه فرستادن او با اسبان، در همین روزها بود و یا نه، بهر حال داستانى است که سبک سرى او را نشان میدهد.چنانکه مسعودى نوشته است یزید را بوزینه اى بود پلید، که در مجلس شراب او حاضر می شد و بر بالش تکیه میداد.این بوزینه خرى وحشى داشت که رام وی کرده بودند.روزى بوزینه را بر خر نشاندند و با اسبان بمسابقه فرستادند، و خر بوزینه از اسبان یزید پیش افتاد و برنده مسابقه گردید یکى از شاعران شام در این باره گفته است:

تمسک أبا قیس بفضل عنانها

فلیس علیها إن سقطت ضمان (۶)

 ألا من رأی القرد الذى سبقت به

جیاد أمیر المؤمنین إتان (۷)

نوشته اند این شعرها را یزید خود سروده است و باید چنین باشد چه غرس النعمه، در پایان داستان گفتگوى ابن هبیره و زیاد بن عبید حارثى (۸) نویسد:

زیاد گفت چون نزد مروان رفتم از من پرسید گفتگوى تو و ابن هبیره بر سر چه بود؟ گفتم در اینکه آیا کنیه بوزینه ابو قیس است یا الیمن.مروان خندید و گفت درست است مگر این نیست که امیر المؤمنین یزید گفته است «تمسک أبا قیس بفضل عنانها… (۹)

یزید نمایندگان شهر مدینه را حرمت نهاد و به آنان بخشش فراوان کرد و به یکى از ایشان (منذر بن زبیر) صد هزار درهم بخشید، اما تربیت پست و کردار زشت او از دیده مهمانان پوشیده نماند.آنان چون به شهر خود باز گشتند در مسجد پیغمبر فریاد برداشتند و به بد گوئى از یزید پرداختند و گفتند ما از نزد کسی می آئیم که دین ندارد، می مینوشد.طنبور می نوازد و سگ بازى می کند، شب را با مردمان پست و کنیزکان آوازه خوان بسر میبرد.ما شما را گواه می گیریم که او را از خلافت خلع کردیم. (۱۰)

مردم شهر با عبد الله بن حنظله (غسیل الملائکه) (۱۱) بیعت کردند و بنى امیه راکه شمار آنان به هزار تن می رسید، نخست در خانه مروان پسر حکم بمحاصره افکندند، سپس از شهر بیرون راندند.در این روزهاى پر گیر و دار مروان نزد عبد الله بن عمر رفت و از او خواست تا خانواده وى را نزد خود نگاهدارد، عبد الله نپذیرفت .مروان چون از حمایت او مأیوس شد پناه به على بن الحسین (علیه السلام) برد و گفت من خویشاوند توام، مى خواهم که خانواده من با خانواده تو باشد.على بن الحسین با بزرگوارى خاص خود خواهش او را قبول فرمود و کسان مروان را همراه با زن و فرزند خود به ینبع (۱۲) فرستاد و مروان همیشه از این کرامت سپاسگزار بود.اینکه طبرى نوشته است:

علی بن الحسین با مروان دوستى قدیمى داشت (۱۳) بر اساسی نیست ،مروان هیچگاه به بنى هاشم روى خوش نشان نداده است،بنابر این جائى براى دوستى او با على بن الحسین نبوده، طبرى میخواهد جوانمردى را که خاندان هاشم از حد اعلاى آن بر خوردار بوده اند نادیده بگیرد و آنرا بحساب دوستى شخصى بگذارد.

باری خبر شورش مردم مدینه به دمشق رسید و یزید را سخت خشمگین ساخت.نخست خواست کار این شهر و کار مکه و سر کوبى پسر زبیر را بعهده عبید الله بن زیاد واگذارد، اما عبید الله نپذیرفت و گفت بخاطر این فاسق نمیتوانم قتل حسین و شکستن حرمت کعبه را در گردن بگیرم (۱۴) .

اگر این گفتار از پرداخته هاى داستان سرایان نباشد، و براستی عبید الله چنین سخنى بر زبان آورده، باید گفت، او چون از یزید دور اندیشى بیشترى داشت، میدانست که پایان حکومت سفیانیان نزدیک است و گرنه عبید کسى نبوده است که از گناه (هر چند هم بزرگ باشد) بیمى بخود راه دهد.یزید انجام مأموریت را از عمرو بن سعید حاکم پیشین مدینه طلبید، او نپذیرفت و گفت من دست خود را بخون قریش آلوده نمیکنم.بگذار کسى که بیگانه است این کار را عهده دار شود.

یزید ناچار مسلم بن عقبه را که پیرى ناتوان بود و در بیماری بسر می برد با لشکرى روانه مدینه ساخت.مسلم شهر را محاصره کرد و از سوى حره واقم (۱۵) بر سر مردم شهر رفت و گفت: شما را سه روز مهلت میدهم اگر تسلیم شدید مدینه را میگذارم و به سر وقت ابن زبیر به مکه میروم و گرنه معذور خواهم بود.

مردم شهر ایستادگى کردند ولى سرانجام شکست خوردند و تسلیم شدند.مسلم سه روز شهر را باختیار سپاهیان خونخوار شام گذاشت تا آنچه خواهند بکنند.سپس مردم مدینه را میان دو چیز آزاد گذاشت:

۱ـ اقرار کنند که بنده زر خرید یزیدند و او هر اختیاری درباره آنان دارد.

۲ـ کشته شوند.

گروهی شرط او را نپذیرفتند و کشته شدند، و بسیارى نیز پذیرفتند.تنها کسانى که بدون شرط از گزند وى ایمن ماندند على بن الحسین (علیه السلام) و على بن عبد الله عباس بودند.چرا مسلم على بن الحسین را نکشت؟ یا از او بدان صورت که خود گفته بود بیعت نگرفت؟ اسناد در این باره هم آهنگ نیست.

طبری نوشته است هنگامى که یزید، مسلم بن عقبه را به مدینه می فرستاد بدو گفت: على بن الحسین (علیه السلام) در کار شورشیان دخالتى نداشته است، دست از او بازدار و با وى به نیکوئی رفتار کن! و نویسد چون على بن الحسین (علیه السلام) نزد مسلم رفت، مسلم گفت: أهلا و مرحبا، سپس وى را بر تخت و مسند خود نشاند و گفت این خبیث ها (مردم مدینه!) نگذاشتند بکار تو برسم.امیر المؤمنین سفارش تو را بمن کرده است.پس از لختى درنگ گفت: شاید کسان تو ترسیده باشند؟ على بن الحسین (علیه السلام) گفت آری!

مسلم دستور داد چهارپاى او را زین کردند و او را سوار کرد و به خانه باز گرداند (۱۶)

مؤلف کشف الغمه نیز نوشته است: مسلم على بن الحسین (علیه السلام) را حرمت نهاد و استر خویش را براى او زین کرد و گفت ترا ترسانیدیم؟ ! على بن الحسین (علیه السلام) او را سپاس گفت و چون از خانه وى بیرون رفت، مسلم گفت: این مرد علاوه بر خویشاوندى که با رسول خدا دارد خیرى است که در او شرى نیست (۱۷)

ابن ابى الحدید نویسد: مسلم از مردم مدینه بیعت گرفت که برده یزیدند، جز على بن الحسین (علیه السلام) که او را حرمت کرد و بر تخت خود نشاند و همچون برادر امیر المؤمنین از او بیعت گرفت (۱۸) عبارت شیخ مفید نیز چنین است و اضافه دارد که مسلم گفت امیر المؤمنین مرا سفارش کرده است که حساب تو را از دیگران جدا سازم و نیز نوشته است که بدو گفت اگر در دست ما چیزى بود چنانکه سزاوار هستى ترا صله میدادم (۱۹)

اما طبرى در روایت دیگر آورده است که: «چون على بن الحسین خواست نزد مسلم برود عبد الملک و پدرش مروان را در دو سوى خود قرار داد و نزد وى رفت، چون بر مسلم در آمد مروان نوشیدنى خواست و اندکى نوشید سپس آنرا به على بن الحسین (علیه السلام) داد چون على ظرف را در دست گرفت مسلم گفت:

ـ از نوشیدنى ما میاشام ُ!

علی بن الحسین (علیه السلام) لرزان قدح را نگاه داشت، مسلم گفت:

ـ با این دو تن آمده ای؟ .بخدا اگر واسطه تو آنان بودند ترا میکشتم.اما امیر المؤمنین سفارش تو را بمن کرده است و بمن گفت تو بدو نامه نوشته ای، حال اگر می خواهى بیاشام (۲۰)

و ابن اثیر نیز همین روایت را از آن مأخذ یا مأخذ دیگر برداشته است.

یعقوبی مى گوید: على بن الحسین (علیه السلام) به مسلم گفت: یزید می خواهد با تو به چه شرطى بیعت کنم؟

ـ بیعت برادر و پسر عمو!

ـ اگر می خواهى بیعت کنم که برده او هستم بیعت خواهم کرد!

ـ چنین تکلیفى را بتو نمی کنم!

و چون مردم دیدند على بن الحسین (علیه السلام) چنین گفت، گفتند او که فرزند رسول خداست چنین می گوید چرا ما با او به چنین شرط بیعت نکنیم (۲۱)

این گزارش و گزارش هاى آخر که از طبرى نوشتیم بطور قطع دروغ است و احتمالا سالها بعد کسانى از بزرگزادگان مدینه که پدرانشان از بیم جان با مسلم با چنان شرطى بیعت کردند آنرا برساخته اند تا کار گذشتگان خویش را نزد مردمان موجه جلوه دهند.چرا دروغ است؟ چون رفتاری که على بن الحسین درباره خانواده مروان کرد از چشم بنی امیه و شخص یزید و مأمور او مسلم، پوشیده نبود.

نیز على بن الحسین (علیه السلام) از آغاز شورش خود را کنار کشید و با مردم همداستان نگشت، چون پایان کار را میدانست.بنابر این مسلم دستور نداشته است که او را آزار دهد، بلکه مأمور بوده است بدو نیکوئى کند.از آن گذشته چنانکه نوشتیم یزید از کشتن حسین بن علی (علیه السلام) پشیمان شده بود و بهیچوجه نمی خواست خود را بد نام تر سازد.پس مسلما در باره على بن الحسین (علیه السلام) سفارش کرده است.بنابر این آنچه مفید و ابن شهر آشوب و طبرى در روایت نخستین خود نوشته اند درست می نماید.

مسعودی نوشته است: مسلم از مردم مدینه بیعت گرفت که برده یزید هستند و هر کس نپذیرفت کشته شد.جز على بن الحسین (علیه السلام) و على بن عبد الله بن عباس (۲۲)

ابن اثیر نویسد: چون نوبت بیعت به على بن عبد الله بن عباس رسید حصین بن نمیر گفت خواهرزاده ما نیز باید مانند على بن الحسین بیعت کند (۲۳)

نیز مسعودى نوشته است على بن الحسین (علیه السلام) به قبر پیغمبر پناه برده بود و دعا میکرد و او را در حالى نزد مسلم بردند که بر وی خشمگین بود و از او و پدرانش بیزارى می جست.چون علی بر او در آمد و چشم مسلم بدو افتاد، لرزید و برخاست و او را نزد خود نشاند و گفت حاجت خود را بخواه، و هر کسى را على بن الحسین (علیه السلام) شفاعت کرد نکشت (۲۴) این گفته نیز درست بنظر نمیرسد چه از خونخوارى مسلم بعید است به شفاعت على بن الحسین (علیه السلام) از کشتن کسى چشم بپوشد.آنچه مسلم است اینکه مسلم بدستور یزید نه تنها امام را تکلیفى دشوار نکرده بلکه او را حرمت نهاده است.اما حصین بن نمیر چنانکه یزید گفته بود همراه لشکر میرفت تا اگر مسلم از بیمارى جان نبرد او فرمانده لشکر باشد. ـ و سرانجام هم چنین شد ـ بنابر این دور نیست که وى میانجی على بن عبد الله بن عباس شده باشد.نوشته اند در حادثه حره امام على بن الحسین (علیه السلام) چهار صد خانواده از عبد مناف را در کفالت خود گرفت و تا وقتى که لشکر مسلم در مدینه بود هزینه آنانرا می پرداخت. (۲۵) .

و ما محمد إلا رسول قد خلت من قبله الرسل أفإن مات أو قتل انقلبتم على أعقابکم و من ینقلب على عقبیه فلن یضر الله شیئا (۲۶)

واقعه حره را باید یکى از حادثه هاى شگفت و در عین حال اسف ناک در تاریخ اسلام دانست، و برگى سیاه است که امویان بر دفتر کار خود افزودند.مردى که خود را جانشین پیغمبر میداند رخصت می دهد شهر پیغمبر، مدفن او، و مرکز حکومت اسلام و محل سکونت مردم پارسا و شب زنده دار، براى مدت سه روز در اختیار لشکریان دیوسیرت وى قرار گیرد، تا هر چه میخواهند ببرند و هر کار که می خواهند بکنند.چه مردان پرهیزکار در آن چند روز کشته شد؟ چه حرمت ها بر باد رفت، چه بى حرمتی ها که از آن درنده خویان سر زد، قلم از نوشتن آن شرم دارد، بى دینی امیر و مأمور بجاى خود، راستى جامعه مسلمان آنروز چگونه آن نامسلمانى و بلکه نامردمى را دید و خاموش ماند؟

یزید چنانکه نوشتیم از مسلمانى چیزى نمیدانست، در این سخن تردیدى نباید کرد، سربازان او هم همینکه شنیدند فرمانده اعزامى دست آنان را گشوده است شهر و آنچه را در آن بود مفت خود دانستند، اما مسلمانان اطراف چرا خاموش ماندند؟ پس از حادثه مدینه، شام، مصر و عراق تکانى نخوردند و عکس العملى جز نفرین نشان ندادند آنهم در گوشه و کنار و پنهان از دیده مأموران دولت و سپاهیان شام.گروهى بسیار ازتابعین (طبقه بعد از صحابه) از پسران مهاجر و انصار در مکه بسر میبردند، اینان چرا بر نخاستند و مردم را بریزید نشوراندند؟ و بیارى مسلمانان مدینه نیامدند؟ گیریم که مردم مدینه حق بر خاستن علیه حکومت را نداشتند، گیریم که حکومت اسلامى بر طبق اختیارات خود اجازه داشته که شورشیان را بر جاى خود بنشاند، اما قتل عام شهر با کدامیک از ابواب فقه اسلامى تطبیق میکند؟ هنوز از مرگ پیغمبر بیش از پنجاه سال نگذشته بود، گروهى از مردم هفتاد ساله که در شهرهاى مسلمان نشین بسر می بردند محضر او را دیده و سیرت او را پیش چشم داشتند.هنوز حرمت شهر پیغمبر در چشم زمامداران پس از وى از خاطر پنجاه سالگان نرفته بود و سى سالگان به بالا زهد و تقواى على را فراموش نکرده بودند.اینان چرا حادثه کربلا را در سال پیش و قتل عام مدینه را در آن سال دیدند .و لب فرو بستند؟ چرا باید چنین رویدادهاى غم انگیز یکى پس از دیگرى رخ دهد؟ کشتن فرزندزاده پیغمبر و اسیرى زنان و فرزندان او، ویران ساختن مدینه و بی حرمتى بزنان و دختران مسلمان، این حادثه ها بنظر شگفت و بلکه ناممکن میرسد.و شاید کسانى باشند که بگویند که بگویند تاریخ نویسان عصر عباسى خواسته اند چهره حکومت فرزند ابو سفیان را هر چه زشت تر نشان دهند.اما حقیقت اینست که در مدت این پنجاه سال جامعه اسلامى رنگ مسلمانى را از دست داد و خصلت و خوى جامعه عربى پیش از اسلام را گرفت.چرا چنین شد؟ علت یا علت هاى آنرا در کتاب پس از پنجاه سال نوشته ام و چنانکه در کتاب دیگر گفته ام (۲۷) ، این انگیزه ها در طول پنجاه سال اثر یا اثرهایى در جامعه حجاز، عراق و شام بجاى گذاشت که پدید آمدن چنین حادثه ها براى مردم طبیعی مینمود.

در این لشکر کشى امیر و مأمور هیچیک از فقه اسلام آگاهى نداشتند، و اگر داشتند خود را برعایت آن ملزم نمی دانستند.اسلام براى این مردم افزار قدرت بود نه قانون اجراى احکام خدا و اگر بظاهر خود را مسلمان نشان میدادند برای فریفتن مسلمانان بود، شگفت تر اینکه نوشته اند مسلم پس از پایان کار مدینه گفته است:

«خدایا.پس از شهادت به یگانگى تو و نبوت محمد (ص) هیچیک از کارهایم را که کرده ام، باندازه کشتار مردم مدینه دوست نمی دارم و در آخرت بمزد هیچ عملى چون این کار چشم نخواهم دوخت (۲۸)

مسلم در این مأموریت نود و اند سال داشت و به اصطلاح پایش لب گور رسیده بود، چنانکه کار خود را به پایان نرساند و به مکه نارسیده مرد.او از کسانى است که از مسلمانى تنها به نام آن بسنده کرده اند، و ظاهر قرآن و حدیث را به سود خود بر میگردانند تا مجوزی براى زشت کارى آنان باشد.وى از اخلاص کیشان معاویه بود و در صفین فرماندهى پادگان او را بر عهده داشت (۲۹)

محتملا او این حدیث را شنیده بود که پیغمبر (ص) فرموده است: خدایا! کسیکه بر مردم مدینه ستم کند و آنانرا بترساند او را بترسان و لعنت خدا و فرشتگان و همه مردمان بر او (۳۰) و در باره مدینه می فرمود: خدایا هر کس درباره مردم این شهر قصدى بد کند، او را همچون نمک در آب بگذار (۳۱) و یا اینکه فرمود که در مدینه کسی، کسى را نکشد، براى جنگ سلاح ندارد، (۳۲) و یا اینکه فرمود بار خدایا ابراهیم مکه را حرم قرار داد و من مدینه را حرم قرار میدهم .که خونى در آن ریخته نشود و براى پیکار جنگ افزار بر ندارند و برگ درخت آنرا جز براى خوردن دام نریزند (۳۳)

آری شنیده بود ولى هنگامیکه میدید، کسى که خود را جانشین پیغمبر میداند، فرزند او را می کشد و دختران او را گرد شهرها میگرداند و کسى بر او خرده نمیگیرد چرا او از ویران ساختن شهر پیغمبر بیمى بخود راه دهد؟

مسلم پس از سرکوبى مردم مدینه و فرونشاندن آشوب، رو به مکه نهاد تا کار پسر زبیر را نیز پایان دهد، لیکن در بین راه مرد.و چنانکه یزید دستور داده بود حصین بن نمیر فرماندهی لشکر او را بعهده گرفت.حصین مکه را محاصره کرد.منجنیق ها را نصب کردند و شهر را زیر پرتاب سنگ گرفتند.در این گیرودار آتش در خانه کعبه افتاد و علت آن آتش سوزى را گوناگون نوشته اند.در حالیکه مکه در محاصره بسر می برد، خبرمردن یزید بمردم شهر و محاصره کنندگان رسید.فرمانده سپاه شام که نمیدانست براى چه کسی باید بجنگد، با پسر زبیر بگفتگو پرداخت، که آماده است بیعت او را بپذیرد، بدان شرط که با او به شام برود.چون عبد الله شرط او را نپذیرفت، حصین با سپاهیان خویش به شام بازگشت.

گویا وى میخواست پسر زبیر را به شام بکشاند تا اگر کار او سامانى یافت، در کنار وى باشد و گرنه در آنجا او را بکشند و شر مخالفى را از سر خود باز کند.

در پایان این فصل مناسب است حدیثى را که مجلسى از روضه کافى آورده است بنویسم.

این حدیث از طریق ابن محبوب از ابو ایوب از یرید بن معاویه از امام صادق (علیه السلام) روایت شده است که فرمود:

یزید بن معاویه در سفر حج به مدینه رفت.در آنجا مردى از قریش را خواست و بدو گفت: آیا اقرار میکنى که بنده من هستی؟ اگر بخواهم ترا می فروشم و اگر نه نگاهدارم؟ مرد گفت:

ـ یزید! بخدا سوگند تو در قریش از من شریف تر نیستى پدرت نیز چه در جاهلیت و چه در اسلام از من گرامی تر نبود چگونه چنین اقرار کنم؟

ـ اگر اقرار نکنى تو را خواهم کشت.

ـ کشتن من از کشتن حسین مهم تر نیست.یزید دستور کشتن او را داد.سپس على بن الحسین (علیه السلام) را طلبید و با او همان سخنان را گفت، على بن الحسین (علیه السلام) پاسخ داد:

ـ اگر چنان اقرار نکنم مرا مانند مردى که امروز کشتى خواهى کشت، ـ آری!

ـ چنانکه می خواهى اقرار میکنم می خواهى مرا بفروش و می خواهى نگاه دار!

ـ این براى تو بهتر بود خونت ریخته نشد و از شرافتت نکاست (۳۴)

اگر در انتساب روضه به کلینى تردید نکنیم، تردید در این حدیث بجاست.بلکه این حدیث بى گمان دروغ است.مجلسى نیز به نقطه ضعف آن توجه کرده است.یزید مدت سه سال حکومت کرد و از شام بیرون نرفت تا به سفر حج و رفتن بمدینه و گفتگوى او با على بن الحسین (علیه السلام) چه رسد.

بودن چنین حدیث و مانند آن در کتاب هاى دانشمندان طبقه اول از محدثان نشان میدهد که آنان بیشتر به نقد روایتى حدیث ها توجه داشته اند و کمتر به نقد آن از جهت درایت پرداخته اند .به نظر می رسد این حدیث را نیز فرزندان کسانى ساخته اند، که پدرانشان از بیم جان با پسر عقبه چنان بیعتى کردند اما یکى از راویان عمدا یا سهوا جاى مسلم بن عقبه را با یزید عوض کرده است.

پی نوشت:

۱.با بد کارى مردمان تباهى در خشکى و دریا، آشکار شد. (روم: ۴۱)

۲.طبری.ج ۷ ص ۳۷۳ـ ۳۷۴ خوارزمى مقتل ص ۵۳ـ ۵۵ ج ۲

۳.ج ۷ ص ۴۰۲

۴.بخش ۲ ص ۴۰۲

۵.پس از واقعه حره و از خلافت عبد الملک به بعد بود که این قداست بتدریج از میان رفت .

۶.ابو قیس افسار خر را محکم بگیر که اگر از آن بیفتى بر خر تاوانى نیست.

۷.چه کسى بوزینه اى را دیده است که ماده خر وحشی، آنرا از اسبان امیر المؤمنین پیش اندازد . (مروج الذهب ج ۲ ص ۹۴)

۸.نگاه کنید به ص ۷۳ و ۷۴ پس از پنجاه سال از نویسنده و به کتاب زندگانى حضرت فاطمه از همین سلسله کتاب ها ص ۱۸۱ـ ۱۸۲

۹.و الهفوات النادره ص ۱۳۱ـ ۱۳۲

۱۰.طبری ج ۷ ص ۴۰۲ـ ۴۰۳

۱۱.شستشو داده فرشتگان.این لقب را حنظله از رسول خدا گرفت.حنظله در جنگ احد شهید شد و پیغمبر به زن او فرمود حنظله را فرشتگان شستشو دادند.

۱۲.چشمه سارى است نزدیک مدینه از جانب راست کوه رضوی. (معجم البلدان)

۱۳.طبری ج ۷ ص ۴۰۹

۱۴.طبری ج ۷ ص ۴۰۸

۱۵.سنگستان جانب شرقى مدینه

۱۶.تاریخ طبرى ج ۷ ص ۴۲۱

۱۷.کشف الغمه ج ۲ ص ۸۹

۱۸.شرح نهج البلاغه ج ۳ ص ۲۵۹

۱۹.ارشاد ج ۲ ص ۱۵۲

۲۰.ج ۴ ص ۴۱۹

۲۱.تاریخ یعقوبى ج ۲ ص ۲۲۳

۲۲.مروج الذهب ج ۲ ص ۹۶

۲۳.ج ۴ ص ۱۲۰

۲۴.ج ۲ ص ۹۶

۲۵.کشف الغمه ج ۲ ص ۱۰۷

۲۶.و محمد نیست جز پیمبرى که پیش از او پیمبران بودند.اگر بمیرد یا کشته شود شما بگذشته خود باز میگردید؟ و کسیکه بگذشته خود باز گردد خدا را زیانى نمیرساند. (آل عمران: ۱۴۴)

۲۷.تاریخ تحلیلى اسلام ج ۲ ص ۶۳

۲۸.کامل ج ۴ ص ۱۲

۲۹.الاصابه ج ۳ ص ۴۹۳ـ ۴۹۴

۳۰.کنز العمال.کتاب فضائل حدیث ۳۴۸۸۴

۳۱.همان مأخذ حدیث ۳۴۸۳۹

۳۲.همان مآخذ حدیث ۳۴۸۱۱

۳۳.وفاء الوفاء، ص ۹۰.سفینه البحار ج ۲ ص ۵۳۰

۳۴.بحار ج ۴۶ ص ۱۳۸.روضه کافى ص ۲۳۵

منبع : سید جعفر شهیدى؛ زندگانى على بن الحسین (علیه السلام)، ص ۷۹  .