مخالفین

نوشته‌ها

مقاومت در برابر صلح امام حسن (علیه السلام)

دقیقاً روشن کنید چه گروه‌ها و افرادی در برابر صلح امام حسن (علیه السلام ) مقاومت کردند؟ لطفاً توضیح دهید؟

پاسخ :

اگر ما تاریخ اسلام را از متون اصلی و مورد اعتماد به دقت مورد بررسی قرار دهیم خواهیم دید که امام حسن (علیه السلام ) در واقع اقدام به صلح نکرد، بلکه صلح به آن حضرت تحمیل شد. یعنی شرایط جامعه اسلامی به گونه‌ای بود که صلح غیر قابل اجتناب بود. لذا صلح امام حسن (علیه السلام ) با معاویه، از دشوارترین حوادثی بود که اهل‌بیت ( علیهم السلام) پس از رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) از ناحیه این امت بدان دچار شدند. امام حسن با این صلح مصائب و دردهای رنج آوری را تحمل کرد که هیچ کس جز امام معصوم به کمک خداوند، قدرت تحمل آن را ندارد. اما در رابطه با جواب سؤال فوق که مخالفین صلح امام چه کسانی و چه گروه‌هایی بودند باید ابتدا به ترکیب نیروهای اردوگاه امام نگاه کرد، که چه افرادی و چه گروه‌هایی با چه هدف‌هایی در این اردو شرکت کرده بودند. بعد ببینیم چه کسانی و چرا مخالفت با صلح می‌کردند.

ترکیب سپاه امام طوری بود که هر گروهی با اهداف خاص خود، در آن شرکت داشتند. گروه اول: جمعی از شیعیان امام و پدرش. گروه دوم: جمعی از طرفداران حکمیت (خوارج) که به هر طریقی در صدد جنگ با معاویه بودند، گروه سوم: طرفداران هرج و مرج و آشوب و طمعکاران غنیمت جنگی و احیاناً شکاک؛ و گروه چهارم: صاحبان عصبیت‌های قبیله‌ای که دنباله‌رو سران قبایل بودند و دین انگیزه آنان نبود.[۱]

لذا با توجه به این ترکیب، معلوم است که هدف همه موافقین مبارزه و جنگ یکی نبود. بلکه برای برخی منافع شخصی یا قبیله‌ای (نه تکلیف شرعی) اهمیت داشت، لذا امام در جواب حجر بن عدی (که خواهان ادامه جنگ بود) فرمود: ای حجر همه مردم آنچه را که تو دوست می‌داری، دوست ندارند و عقیده آنان همچون عقیده تو نیست و آنچه که من کردم فقط برای این بود که تو و امثال تو باقی بمانید و خداوند هر روز در شأنی است.[۲]

معترضان به امام حسن در جریان صلح آن حضرت بیشتر از دو گروه بودند، یکی خوارج که به هر نحو ممکن می‌خواستند به هدف خود که همان کشتن معاویه بود برسند. به همین دلیل با امام علی (علیه السلام ) نیز به مقابله برخاستند. و گروه دوم تعدادی از شیعیان که روحیه انقلابی و‌ آتشین داشتند و با تسامح میانه‌ای نداشتند. آنها با صلح مخالف بوده و گاه و بیگاه به امام اعتراض می‌کردند و حتی با عبارت‌های نامناسب امام حسن (علیه السلام ) را خطاب کرده، «یا مذل المؤمنین» می‌خواندند.[۳] ولی امام این گروه را با بیان هدف خود و تشریح وضع موجود قانع می‌کردند. آنها هم قبول کرده و پیروی از امام می‌نمودند. امام در جواب‌شان می‌فرمود: من مذل المؤمنین نیستم، بلکه معز المؤمنین هستم.

امام در جواب معترضان در جای دیگر فرمودند: که اقدام من شبیه اقدام آن عالم (حضرت خضر) همراه موسی است که کشتی را سوراخ کرد و هدف او حفظ کشتی برای صاحبانش بود و هدف من هم حفظ اصل دین و تشیع است.[۴]

از میان معترضان می‌توان به افرادی همچون حجر بن عدی، مالک بن حمزه، مسیب بن نجبه و سلیمان بن صرد خزائی و قیس بن سعد اشاره کرد که از بزرگان صحابه امیرالمؤمنین (علیه السلام ) و امام حسن مجتبی (علیه السلام ) بودند.

قیس بن سعد که با صلح مخالف بود بعد از صلح مضطرب بود. روزی به مجلسی که معاویه هم در آن بود وارد شد و متوجه حضرت امام حسین (علیه السلام ) شد و از آن حضرت پرسید که بیعت کنم؟ حضرت اشاره به امام حسن کرد و فرمود: او امام من است و اختیار با او است.[۵] این مطلب در منابع اهل‌سنت به صورت مخالفت امام حسین با امام حسن (علیه السلام ) آمده، که البته نمی‌تواند درست باشد زیرا امام حسین (علیه السلام ) تا وقتی که امام حسن (علیه السلام ) زنده بودند، خود را مطیع برادر و امام خویش می‌دانستند و هیچگاه کوچک‌ترین اعتراضی نکرده است. او می‌دانست که برادرش هر تصمیمی بگیرد، بهترین تصمیم است. البته منابع تاریخی که توسط متعصبین سنی مذهب به رشته تحریر در آمده از همان ابتدا سعی دارند که امام حسن (علیه السلام ) را یک فرد صلح طلب معرفی کنند و این طور القا کنند که این امام حسن (علیه السلام ) بود که درخواست صلح کردند و به دنبال این طرز تفکر است که خیلی از یاران و حتی برادر امام حسن (امام حسین (علیه السلام )) را در زمره مخالفین صلح قرار می‌دهند. آنها امام حسن (علیه السلام ) را تبرئه می‌کنند و مظلوم و صلح‌طلب نشان می‌دهند تا به دیگران تهمت بزنند. اما آنچه از منابع معتبر شیعی بر می‌آید این است که معاویه ابتدا درخواست صلح کرده و از طرف دیگر با حیله و ترفند با توجه به اینکه نیروهای موجود در اردوگاه امام از تیره‌های مختلف بودند سعی کرد اختلاف افکنی کند و تا حدودی هم موفق شد و لذا وضعی پیش آمد که امام مجبور به صلح شدند. حضرت در جواب معترض دیگری فرمود: از صلح با معاویه منظوری جز این نداشتم که شما را از کشته شدن برهانم.[۶]

بنابراین در رابطه با مخالفت عده‌ای با صلح امام حسن می‌توان گفت: کسانی که امام را به راحت طلبی و عافیت اندیشی متهم کرده‌اند، اغلب از خوارج و کسانی بودند که به دنبال منافع شخصی خود بودند. هر چند و در این میان گروهی از شیعیان بودند که تحت تأثیر شور و احساس، و داشتن روحیه انقلابی و همچنین برای کسب پیروزی در مقابل معاویه یا گرفتن امتیاز از معاویه با صلح مخالفت می‌کردند. ابن اثیر معتقد است مخالفت قیس بن سعد با صلح و عدم بیعت او با معاویه گرفتن امتیازات بیشتر در رابطه با شیعیان بوده.[۷]

معرفی منابع، جهت مطالعه بیشتر:

۱ـ اخبار الحسن، هیثم بن عدی ثعلبی.

۲ـ صلح حسن و معاویه، احمد بن محمد.

۳ـ مقاتل الطالبیین، ابوالفرج اصفهانی.

۴ـ جاودانه‌ترین نرمش قهرمانانه تاریخ، شیخ راضی یاسین، ترجمه سید علی خامنه‌ای.

۵ـ حسن کیست؟، فضل الله کمپانی.

پی نوشت:

[۱] . شیخ مفید، ارشاد، ج ۲، انتشارات اهل بیت، چاپ اول، ۱۴۱۳، قم، ص ۱۳٫

[۲] . ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج ۷، ترجمه محمود مهدوی دامغانی، نشر نی، چاپ اول ۷۴، ص ۹٫

[۳] . جعفریان، رسول، حیات فکری سیاسی ائمه، انتشارات انصاریان، چاپ پنجم ۸۱، ص ۱۵۳٫

[۴] . محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج ۴۴، مؤسسه وفا، بیروت، لبنان، چاپ دوم، ۱۴۰۳، ص ۱۹٫

[۵] . بحارالانوار، پیشین، ص ۶۱٫ منتهی الآمال، شیخ عباس قمی، ج ۱، انتشارات هجرت، چاپ هشتم، ۷۳، ص ۴۳۲٫

[۶] . آل یاسین، شیخ راضی، صلح امام حسن، ترجمه سید علی خامنه‌ای، انتشارات آسیا، چاپ یازدهم، ۶۵، ص ۳۲۴٫

[۷] . ابن اثیر، الکامل، ترجمه عباس خلیفی، ج ۱، انتشارات علمی، ص ۲۵۱٫

علی علیه السلام از زبان مخالفین.

اشاره:

مخالفت های آشکار و پنهان معاویه بن ابی سفیان و عمال او، و طغیان های بی حد و حساب آنان در برابر امیرالمؤمنین علی علیه السلام زبانزد خاص و عام است، و کسی نیست که این واقعیت را انکار کند. عداوت معاویه نسبت به علی علیه السلام از حد فزون است، به گونه ای که دشمنی های او نسبت به علی علیه السلام و یارانش در مقایسه با عداوت ها و ظلم های پدرش ابوسفیان نسبت به پیامبراکرم صلی الله علیه و اله و مسلمین بیشتر بوده است. عین حال از معاویه اعترافات مهم و قابل توجهی در مورد عظمت علی علیه السلام نقل شده است.

علی علیه السلام از نگاه معاویه

قیس بن ابی حازم: «مردی نزد معاویه آمد، و مسئله ای پرسید، معاویه گفت: «برو از علی بن ابی طالب بپرس، زیرا او اعلم و داناتر است». مرد گفت: من از تو پاسخ می خواهم. معاویه گفت: «وای بر تو، خوش نداری پاسخ مردی را بشنوی که رسول خدا صلی الله علیه و اله طعام دانش را از زبان خود در کام جان او ریخت است و رسول خدا صلی الله علیه و اله به او گفت: تو نسبت به من، در مقام هارون نسبت به موسی می باشی.»(۱)

بی مانندی علی علیه السلام در ساده زیستی

احنف بن قیس: «روزی احنف بن قیس در ماه مبارک رمضان بر سفره معاویه به افطار نشسته بود. انواع زیاد و فراوان غذا او را متحیر کرد؛ اشکش جاری شد. معاویه علت را پرسید؛ گفت: به یاد افطاری افتادم که در خانه ی علی علیه السلام دعوت بودم که چه ساده بود. معاویه گفت: از علی مگوی که او را مثل و مانند نیست.»(۲)

خبر شهادت علی علیه السلام و عکس العمل معاویه

معاویه سئوالاتی که جواب آن ها را نمی دانست، از علی علیه السلام استفتا می کرد، وقتی خبرشهادت امیرالمؤمنین به معاویه رسید گفت: «فقه و علم با مردن علی بن ابی طالب رخت بربست.»(۳)

ستایش علی علیه السلام از زبان معاویه

روزی محصن ضبی بر معاویه وارد شد، معاویه از او پرسید از کجا می آیی؟ او گفت: از نزد بخیل ترین مردم، علی بن ابی طالب! در این حال معاویه بانگ برآورد وگفت: «وای بر تو، چگونه علی را ابخل الناس می گویی در حالی که علی علیه السلام اگر یک خانه پر از طلا و یک خانه پر از نقره داشت، طلاها را بیشتر از نقره ها به بینوایان می داد، و به طلا و نقره می گفت: ای طلای زرد و ای نقره ی سفید! غیر علی را فریب دهید، آیا متعرض من می شوی یا مرا تشویق می کنی و می فریبی؟ هرگز، هرگز فریب تو را نمی خورم، به تحقیق که تو را سه طلاقه کردم که دیگر رجوعی در این نیست.»(۴)

اعترافات معاویه به فضایل علی علیه السلام

معاویه در نامه ای به علی علیه السلام نوشت: «به جانم سوگند که من منکر فضایل اسلام و خویشاوندی تو با رسول خدا صلی الله علیه و اله نیستم.»(۵)

معاویه به ابوهریره گفت: «گمان نمی کنم که من برای زمامداری، از علی علیه السلام، سزاوارتر باشم.»(۶)

امام احمد بن حنبل و دیگران از قیس بن ابی حازم نقل کرده اند که گفت: مردی به نزد معاویه رفت و از مسئله ای سئوال نمود. معاویه گفت: «از علی علیه السلام سئوال کن که او از من داناتر و آگاه تر است.آن مرد گفت: ای امیر به نظر من جواب تو از این مسئله خوشایندتر از جواب علی علیه السلام باشد. معاویه گفت: چه بد حرفی زدی و به انگیزه ی کار ناشایسته ای بدین جا آمدی! تو از مردی کراهت می ورزی که رسول خدا صلی الله علیه و اله ـ همانند مرغی که جوجه اش را غذا می دهد ـ وی را از علم ودانش فراوان سیر و سیراب می نمود…».

علی علیه السلام با حق است و حق با علی علیه السلام

ابن عساکر و دیگر شخصیت های حدیث و تاریخی اهل سنت نقل کرده اند: معاویه در سفر حج به مدینه رفت، پس در مجلسی که ابن عباس، سعد بن ابی وقاص و عبدالله بن عمر حضور داشتند شرکت کرد وپس از بحث و گفت گو با ابن عباس و سعد بن ابی وقاص که: چرا حق مرا از باطل غیر نشناختی؟ سعد به معاویه پاسخ داد به این که من خودم شنیدم که رسول خدا صلی الله علیه و اله به علی علیه السلام گفت:

«انت مع الحق، و الحق معک حیثما دار؛ ای علی تو با حق هستی و حق هم با تو است، به هر جهتی که حق دور زند.»

معاویه گفت: باید برای این ادعا شاهد بیاوری. سعد گفت: این ام سلمه ـ زوجه پیامبر ـ حی و حاضر است و بدان شهادت می دهد. پس همه برخاستند و به خانه ام سلمه رفتند، و ام سلمه شهادت داد که رسول خدا صلی الله علیه و اله این حدیث را در همین خانه من خطاب به علی علیه السلام ایراد فرمود. در این موقع معاویه خطاب به سعد گفت:

«ای ابواسحق هم اکنون در نزد من از تو پست تر کسی نباشد، که خود این حدیث را درباره ی علی علیه السلام از رسول خدا شنیده ای و از بیعت و همکاری با او سرپیچی و تخلف نموده ای ! همانا اگر من این سخن را از پیامبر صلی الله علیه و اله شنیده بودم تا به هنگام مردنم خادم و نوکر علی علیه السلام بودم.»(۷)

علی علیه السلام یگانه رواج دهنده فصاحت در بین قریش

ابن ابی الحدید نوشته است: روزی که محفن بن ابی محفن ضبی بر معاویه وارد شد. معاویه از او پرسید از کجا آمده ای؟ گفت: از نزد کسی آمده ام که ناتوان ترین کس در اداء سخن و گفتگو باشد و مقصودش علی علیه السلام بود. پس معاویه گفت: «وای بر تو پسر گنده دهن، آیا درباره ی علی علیه السلام این چنین سخن می گویی؟ چگونه او ناتوان ترین شخص در ایراد سخن بود، در حالی که به خدا قسم جز علی کسی فصاحت و گویایی در سخن را در بین قریش رواج نداد و برقرار نکرد.»(۸)

ابن قتیبه چنین آورده که عبدالله بن ابی محجن وارد بر معاویه شد و گفت: ای امیرالمؤمنین من از نزد شخصی کند زبان، ترسو و بخیل به نزد تو آمده ام و او ابن ابی طالب باشد.

معاویه گفت: «خدای را در نظر بگیر، تو فهمیدی چه گفتی؟

اما این گفتی: او کُند زبان است. پس به خدا قسم اگر زبان های همه مردم را در یک جا جمع و آن ها همه را در یک زبان قرار دهند، زبان علی علیه السلام به تنهایی در برابر آن خودنمایی کند و پاسخ گو باشد. و اما این که گفتی: او ترسو باشد. پس مادرت به عزایت بنشیند، آیا دیده ای او با کسی مبارزه کند و وی را نکشد. و اما این که گفتی: او بخیل است. پس به خدا قسم اگر او را دو انبار پر از طلا و کاه باشد، نخست انبار طلا را ببخشد و سپس انبار کاه را.

پس ابو محجن گفت: در این صورت چگونه به مقاتله و کشتار با وی برخاسته ای؟ معاویه پاسخ داد: به خاطر خون خواهی عثمان».

خوبان خلق خدا

ابن عساکر به نقل از جابر آورده است که گفت: در حالی که نزد معاویه بودم سخن از علی علیه السلام به میان آمد. پس معاویه از علی و پدر و مادرش تمجید کرد، آن گاه گفت: «چگونه این چنین دم از خوبی آن ها نزنم در حالی که این ها خوبان خلق خدا باشند و عترت پیامبرش، خوبان، فرزندان خوبان.»(۹)

تنها معلم قانون سخن

معاویه بن ابی سفیان: «به خدا قسم راه فصاحت و بلاغت را بر قریش کسی غیر از علی علیه السلام نگشوده و قانون سخن را کسی غیر از او تعلیم نکرده است.»(۱۰)

گریه کردن معاویه در شهادت علی علیه السلام

جریر از مغیره نقل می کند: «زمانی که علی علیه السلام شهید شد معاویه خواب بود، او را بیدار کردند و خبرشهادت آن حضرت را به وی رساندند. پس معاویه برخاست، نشست و سپس شروع کرد به گریه و گفت: «اناالله و اناالیه راجعون».

زن او فاخته هم از خواب بیدار شد و گفت: تو دیروز بر علی علیه السلام طعن می زدی و در حق وی ناسزا می گفتی و امروز برای او گریه می کنی؟ معاویه گفت: «وای بر تو! من گریه می کنم بر کسی که مردم از علم، حلم و بردباری اش محروم شدند. وای بر تو ای فاخته، آن چه از علم و فضل و سوابق او از بین رفت تو نمی دانی».

ابن عبدالبرقرطبی نوشته است: وقتی خبرشهادت حضرت علی علیه السلام به معاویه رسید گفت: «با مرگ پسر ابوطالب فقه و علم از میان رفت».

ذکر اوصاف علی علیه السلام و گریه معاویه

حقانیت و مظلومیت امیرالمؤمنین علیه السلام تا بدان جا واضح بود که حتی معاویه با خصومت شدید و دیرینه ای که نسبت به این حضرت داشت نتوانست آن را انکار کند و گاه بدان اعتراف می نمود؛ از جمله هنگام بود که «ضرار بن ضمره» ـ یکی از یاران علی علیه السلام . را طلبید و از او خواست تا از علی علیه السلام برایش سخن بگوید. و ضرار از بیم جان امتناع ورزید و معاویه او را سوگند داد و در امان داشت. آن گاه ضرار با عباراتی جذاب فصلی از فضایل امیرمؤمنان علیه السلام را بر شمرد که خلاصه ترجمه آن چنین است:

به خدا او را همتی والا، و توانی فوق العاده بود. حق می گفت، و به عدل داوری می کرد. علم از پیرامونش می جوشید، و حکمت از زبانش سخن می گفت. از دنیا و زیبایی هایش گریزان، و با شب و تنهایی اش مأنوس بود. اشکی ریزان، و تفکری عمیق داشت. از لباس، کوتاه، و از غذا، ناگوارش را می پسندید. در میان ما چون یکی از ما بود. به پرسش هایمان پاسخ می داد، و دعوتمان را اجابت می نمود و به خدا با این که ما را به خود نزدیک می کرد و از ما فاصله نمی گرفت، هیبت و شخصیت او مانع سخن گفتن ما می شد. او دین داران را بزرگ می شمرد، و به مستمندان نزدیک می شد. قدرتمندان، طمع به باطلش نمی بستند، و ضعیفان از عدلش مأیوس نبودند. به خاطر دارم لحظه هایی را که شب، پرده تاریکش را گسترده و ستارگان در دل آسمان پنهان شده و او محاسن خود را به دست گرفته و هم چون مارگزیده به خود می پیچید و با گریه های اندوهناک می گفت: ای دنیا! غیر مرا بفریب. آیا به دلربایی من چشم دوخته ای؟ هیهات! که من تو را سه طلاقه کرده ام، طلاقی که رجوع در آن نباشد. عمر تو کوتاه است، و ارزش تو ناچیز، آه! آه! من قله الزاد و بعد السفر و وحشه الطریق؛ آه! آه! از ره توشه اندک و سفر طولانی و راه پر وحشت.

معاویه با شنیدن این سخنان گریست و گفت: «رحم الله أبالحسن. کان والله کذلک؛ خدا ابوالحسن را رحمت کند. به خدا او چنین بود.»(۱۱)

مشاعره معاویه و عمر و عاص در بیان فضایل علی علیه السلام

در کتب تاریخ ثبت است روزی معاویه در مسجد شام جلسه با عظمتی فراهم آورد و به خطیبی پول زیادی داد تا این که او در بالای منبر از علی علیه السلام مذمت کند، و خطیب پس از این که از آل سفیان مدح فراوانی کرد به علی علیه السلام که رسید فقط گفت: علی «انزع البطین» است، و از منبر پایین آمد. معاویه او را خواست و به او پرخاش زیادی کرد که چرا از علی علیه السلام انتقاد نکردی؟ گفت: برای آن هر چه دقت کردم در او چیزی را در مذمتش پیدا کنم چیزی به نظرم نیامد، و همین که گفتم او انزع البطین است مردم خیال کردند مذمت او نمودم و حال آن که این دو صفت همین در علی علیه السلام بیان فضیلت او می باشد. برای این که «انزع» به کسی می گویند که جلو سر او کم مو باشد و کمی مو در جلو سر نشانه عقل، زکاوت و خرد شخص است، و اما این که گفتم «بطین» است زیرا سینه ی او ظرف متراکم تمام علوم نبی اکرم صلی الله علیه و اله است، و خود معاویه هم روز با عمر و عاص مشاعره کردند که هر یک شعری در فضیلت علی علیه السلام بگویند تا شعر هرکس بهتر بود قالیچه ی نفیسی را که از مصر آورده بودند بردارد. معاویه ابتدا این شعر پر محتوا و پر معنی را گفت:

خیرالوری من بعد احمد حیدر

الناس ارض و الوصی سماء

یعنی، بهترین مردم بعد از احمد حیدر است؛ زیرا تمام مردم به منزله ی زمین می باشند و علی علیه السلام به مثابه آسمان است، و هر چه برکت از زمین به دست می آید از آسمان است، و هر چه برکت از زمین به ست می آید از آسمان است؛ زیرا اگر آسمان نبارد و آفتاب به زمین نتابد… هرگز از زمین چیزی روییده نخواهد شد و حقاً شعر خوبی انشاد کرده است.

عمر و عاص در مقابل او گفت:

و هو الذی شهد العدو بفضله

و الفضل ما شهادت به الأعداء

یعنی، علی کسی است که مثل معاویه دشمن او، او را ستایش و تمجید می کند، و فضیلت آن است که دشمن بگوید: پس علی علیه السلام کسی است که دوست و دشمن اعتراف به فضل او دارند و او را ستایش می کنند.( ۱۲)

در امر خلافت جزعلی علیه السلام کسی شایستگی ندارد

ابوسفیان در مورد ولایت حضرت علی علیه السلام خطاب به فرزندان هاشم می گوید: «فرزندان هاشم! سکوت را بشکنید تا مردم خصوصاً قبیله های «تمیم» و «عدی» در حقوق مسلم شما چشم طمع ندوزند. امر خلافت مربوط به شما و به سوی شماست و برای آن جز علی علیه السلام کسی شایستگی ندارد».(۱۳)

اعتراف مروان بن حکم

«روزی مروان بن حکم، که پس از یزید بن معاویه به خلافت رسید، با امام سجاد علیه السلام روبرو شد و گفت: «هیچ کس از مسلمانان بیش از علی علیه السلام از عثمان طرفداری نکرد و مانع کشتن و نشد.» امام سجاد علیه السلام فرمود: پس چرا بر منابر دشنامش می دهید؟» مروان گفت: «کار ریاست و سلطنت ما جز به این گونه استوار نمی شود.»(۱۴)

فضایل علی علیه السلام از زبان خواهر عمرو بن عبدود

در جنگ خندق نبرد سختی بین علی علیه السلام و عمر و بن عبدود از شجاعان عرب در گرفت. در نبرد طولانی و سخت، عمر و فرصتی پیدا کرد و شمشیر خود را بر سر امیرالمؤمنین علیه السلام فرود آورد، به ان حضرت جراحتی رسانید. حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام چون شیر زخم خورده شمشیری بر پای او زد و پای او را قطع کرد عمرو، به زمین افتاد، حضرت برسینه اش نشست، عمرگفت: «یا علی قد جلست منی مجلساً عظیماً؛ ای علی در جای بزرگی نشستی.» آن گاه گفت: چون مرا کشتی جامه از تن من باز مکن، حضرت فرمود: این کار بر من خیلی آسان است.

ابن ابی الحدید و دیگران گفته اند: چون امیرالمؤمنین علیه السلام از عمرو ضربت خورد چون شیر خشمناک بر عمرو شتافت و با شمشیر سر پلیدش را از تن جدا کرد و بانگ تکبیر برآورد، مسلمانان از صدای تکبیر علی علیه السلام دانستند که عمرو کشته گشت. پس رسول خدا صلی الله علیه و اله فرمود: «ضربت علی علیه السلام در روز خندق بهتر است از عبادت جن و انس تا روز قیامت».

خواهر عمرو، وقتی بر بالین او رسید دید زره عمرو را که مثل آن در عرب پیدا نمی شد با سایر اسلحه و جامه از تن عمرو و بیرون نیاورده اند، گفت: «ما قتله الا کفو کریم؛ برادر مرا نکشته است مگر مردی کریم.» سپس پرسید، کیست کشنده ی برادرم؟ گفتند علی بن ابی طالب علیه السلام. آن گاه این دو بیت شعر را سرود:

لو کان قاتل شمرو غیر قاتله

لکنت ابکی علیه آخر الأبد

لکن قاتله من لا یغاب به

من کان یدعی ابوه بیضه البلد

یعنی، اگر کشنده ی عمرو، غیر کشده ی او «علی علیه السلام» می بود، هر آینه گریه می کردم بر او تا آخر الزمان لیکن کشنده ی عمرو کسی است که به او عیب گرفته نمی شود. عمرو به دست کسی کشته شد که پدرش مهمتر و سرور مردم بود.

پی نوشت:

۱. جوینی، فرائد السمطین، ج ۱، ص ۳۷۱٫

۲. سراج، محمد ابراهیم، امام علی علیه السلام خورشید بی غروب، ص ۳۴۴٫

۳. همان.

۴. همان، ج ۳۴۵٫

۵. همان.

۶. همان.

۷. ابن عساکر، ترجمه الأمام علی بن ابی طالب علیه السلام، ج ۳، پاورقی، ص ۱۵۶٫

۸. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج ۱، ص ۲۴.۲۵٫

۹. ابن عساکر، ترجمه الأمام علی بن ابی طالب علیه السلام، ج ۳، ص ۷۷٫

۱۰. شیخ عباس قمی، منتهی الأمال، ج ۱، ص ۲۵۲، نشر پیام آزادی.

۱۱. رهبر، محمدتقی، علی علیه السلام ابرمرد مظلوم، ص ۱۱۵.۱۱۶، نقل از صواعق المحرقه، ص ۳۸۴.۳۸۵٫

۱۲. محمدی اشتهاردی، محمد، پندهای جاویدان، ج ۳، ص ۱۳۹.۱۴۰٫

۱۳. انصاری، عذرا، جلوه ی ولایت، ص ۲۸۶٫

۱۴. سراج، محمد ابراهیم، امام علی علیه السلام خورشید بی غروب، ص ۳۵۲٫

پیدایش وهابیت

بت پرست حجاز

مسلک وهابیت، منسوب به محمد عبدالوهاب نجدى است و علّت این که آن را به خود شیخ محمد نسبت نداده‏ اند و نگفته‏اند «محمدیه» به جهت این بوده است که مبادا پیروان این مذهب، نوعى شرکت در نام پیامبر را پیدا کنند

براى شناخت وهابیت و آگاهى از خطرات آنها نسبت به دین اسلام، باید این مسلک انحرافى را از زوایاى مختلف مورد مطالعه قرار دارد، از جمله: نحوه پیدایش و بوجود آمدن آن، و طرز تفکر آنان نسبت به دین و اولیاى الهى و شعائر اسلامى، عملکرد آنها در حوزه اجتماع وسیاست و …

الف) مسلک وهابیت،

مسلک وهابیت، منسوب به محمد عبدالوهاب نجدى است و علّت این که آن را به خود شیخ محمد نسبت نداده‏اند و نگفته‏اند «محمدیه» به جهت این بوده است که مبادا پیروان این مذهب، نوعى شرکت در نام پیامبر را پیدا کنند.
محمد بن عبدالوهاب، در سال ۱۱۱۵ ه. ق در شهر «عیینه» چشم به جهان گشود. از کودکى به کتاب‏هاى تفسیر، حدیث و عقاید، علاقه داشت و از همان دوران جوانى، اعمال مذهبى مردم «به خدا» را زشت مى‏شمرد، وى به مدینه رفت و در آن جا توسل مردم به پیامبر (ص) را ناپسند شمرد. محمد بن عبدالوهاب، بعد از مرگ پدر، افکار و عقاید خود را که قبلًا از سوى ابن تیمیه و شاگردش ابن قیم پى‏ریزى شده بود اظهار نمود به تبلیغ و ترویج و رسمیت دادن آن همت گماشت.

ب) اعتقادات شاخص وهابیان

وهابیان معتقدند: هیچ انسانى، نه موحد است و نه مسلمان مگر این که امورى را ترک کند. این امور عبارت است از:
۱٫ به وسیله هیچ یک از رسولان و اولیا، به خداوند توسل نجوید. و در صورت توسل در راه شرک گام نهاده و مشرک مى ‏باشد
۲٫ زائران به قصد زیارت به آرامگاه رسول خدا نزدیک نشوند و بر قبر آن حضرت دست نگذارند و در آن جا دعا نخوانند و نماز نگذارند و ساختمان و مسجد بر روى قبر نسازند
۳٫ از پیامبر (ص) طلب شفاعت نکنند
۴٫ زیارت قبور و ساختن گنبد و بارگاه براى آنان، شرک است
۵٫ وهابیان بر این باورند که مسلمانان، در طى روزگار از آیین اسلام منحرف شده‏ اند
۶٫ هر گونه مراسم تشییع جنازه و سوگوارى حرام است.
و امثال این موارد که در این مجال نمى‏گنجد. براى آگاهى بیشتر در این زمینه باید کتاب‏هاى مربوطه را مطالعه کرده این منطق خشک و بى‏پایه، در تقابل با منطق وحى قرار دارد، چرا که قرآن در موارد یاد شده نظرات صریحى و مخالف وهابیان دارد:
۱٫ قل لا اسئلکم علیه اجرا الا الموده فى القُربى،(۱).
یکى از مصادیق ابراز علاقه به خاندان رسالت و اهل بیت و ذى القرى، قبرهاى آنان و تعمیر آنها است. این راه و رسم در میان ملت‏هاى جهان وجود دارد و یک نوع سنّت عرفى به حساب مى‏ آید.
۲٫ فقالوا ابنوا علیهم بنیانا قال الذین غلبوا على امرهم لنتخذّن علیهم مسجدا،(۲).
هنگامى که وضع اصحاب کهف بر مردم آن زمان روشن شد و مردم به دهانه غار آمدند، درباره مدفن آنان دو نظر ابراز داشتند. آیه شریفه متذکر آن مى‏شود انتقاد یا لحن اعتراضى نسبت به نظر آنها ندارد. با توجه به آیه شریفه، هرگز نمى‏توان تعمیر قبور اولیاى الهى و صالحان راعملى حرام و یا حتى مکروه قلمداد کرد، بلکه آیه شریفه، به نوعى تشویق مى‏کند که براى بزرگداشت اولیا و صالحان و حفظ قبرهاى آنان، باید کوشا بود.
۳. و استغفر لذنبک و للمؤمنین،(۳).
۴. وصلّ علیهم ان صلاتک سکن لهم،(۴).
۵٫ و لو انهم اذ ظلموا انفسهم جاءوک فاستغفروا الله و استغفر لهم الرسول لوجدوا الله توابا رحیما،(۵).
این آیات بیانگر این است که طلب آمرزش پیامبر در حق افراد، کاملًا مؤثر و مفید مى‏باشد. و موضوع شفاعت پیامبر (ص) و دعاى آن حضرت، نه تنها در آیات صریح بلکه در احادیث عامه و خاصه و سیره صحابه نیز مشهود است.
براى آگاهى بیشتر در این مورد به این منابع مراجعه شود :

۱٫ صحیح مسلم، ج ۱، ص ۵۴
۲٫ صحیح بخارى، ج ۱
۳٫ سنن ترمذى، ج ۴، ص ۴۲ (باب ما جاء فى شأن الصراط)
۴٫ مناقب ابن شهر آشوب، ج ۱، ص ۱۲
۵٫ شفاعت در قلمرو عقل و قرآن و حدیث، استاد جعفر سبحانى

ج. وهابیان تمام فرق اسلامی را کافر و خون آنها را مباح می دانند :

وهابیان قائل به جنگ با دیگر فرقه ‏ها و مذاهب اسلامى هستند و مدعى‏ اند که یا باید به آیین وهابیت در آیند و یا جزیه دهند. آنان مخالف خود را متهم به کفر و شرک مى کنند و اموال، نفوس و ناموس و دیگران را حلال مى‏دانند. خلاصه این که آیات قرآنى وارده درباره شرک و کفر را، بر مسلمانان مخالف خود منطبق مى‏ کنند. و این بزرگ‏ترین ضربه به پیکر جامعه اسلامى و مسلمانان است،(۶).
با این تفکر بسته و خشک وهابیت بود که وقتى که سعودى‏ها (در سال ۱۳۴۴ هجرى قمرى) بر مکه و مدینه و اطراف آن
تسلّط یافتند، مشاهده متبرک بقیع و آثار خاندان رسالت و صحابه پیامبر را شکستند و از بین بردند،(۷).
براى عملکرد و کارهایى که وهابیت در حوزه اجتماع و سیاست انجام داده‏ اند و نگرش آنان نسبت به مسائل اجتماعى، باید به کتاب‏هاى تاریخى مراجعه کرد. چهره خشن و متعصب وهابیت، در عرصه سیاست، حکومت و مردم‏دارى، همان بود که طالبان را در عمر موقت سیاسی خود در کشور افغانستان به منصه ظهور رساندند. خون مردم مسلمان را بى محابا به زمین ریختند. عرض و ناموس مسلمانان را هتک کردند. و از اسلام یک چهره زشت، خشن و عقب مانده براى جهانیان ترسیم نمودند.
بنابراین وهابیت، هم در نحوه پیدایش و انعقاد تفکّر، مبغوض علماى فرقه‏ هاى مختلف مسلمین بوده است و هم در نگرش نسبت به مسائل دینى مورد رد عالمان قرار گرفته است. حتى اولین کتابى که در رد وهابیت نگاشته شده الصواعق الالهیه فی الرد على الوهابیه به وسیله برادر محمد بن الوهاب (سلیمان بن عبدالوهاب) نوشته شده است.
در عرصه سیاست نیز جاده صاف کن دشمنان دین و اسلام بوده‏اند این آیین و مسلک، ساخته و پرداخته خود انگلیسى‏ ها مى‏باشد و چه ضربه و ضررى محکم‏تر و بیش از این بر اسلام و مسلمانان مى‏توان تصور نمود.
در اینجا به چند عواملى از فعالیت وهابیت اشاره مى کنیم:
چند عامل را مى توان در ارتباط با گسترش این فرقه نام برد:
۱٫ تشدید فعالیت هاى تبلیغاتى و فرهنگى وهابیت در داخل ایران و حوزه هاى مسلمان نشین خارجى (نظیر حوزه قفقاز، بالکان و سایر کشورهاى مجاور ایران) که آمادگى براى تأثیرپذیرى از انقلاب اسلامى ایران مشاهده مى شود، وهابیت به عنوان جریانى انحرافى در جهان اسلام و و ابسته به استعمارگران، وظیفه جلوگیرى از تداوم و گسترش جریان اسلام گرایى اصیل که به دنبال پیروزى انقلاب اسلامى در سطح جهانى در حال پیشرفت است را بر عهده داشته و از اینرو تخریب و ایجاد تزلزل در مبانى فکرى و اعتقادى شیعیان به عنوان محور اصلى این جریان را دنبال مى نماید. از این رو در سالهاى اخیر در جهت همسویى با تهاجم فرهنگى و نظامى آمریکا علیه کشورهاى اسلامى و به خصوص ایران، فعالیت هاى تبلیغى خود را در ایران توسعه بخشیده است. البته در مقابل این تهاجم حوزه هاى علمیه و نظام اسلامى، اقدامات و تدابیر امنیتى و فرهنگى مناسبى هر چند ناکافى اعمال نموده اند.
۲٫ وهابیت به دلیل افکار اعتقادى خاصى که در باب شفاعت، توسل، شرک و مانند آن دارد در تعارض کامل با مذهب شیعه است هر چند که اکثریت فرقه هاى اهل سنت با تفکرات این گروه مخالفند از این رو گروه یاد شده همواره در تلاش است تا با تبلیغات سازمان یافته (اعم از کتاب، مقاله، سخنرانى و مانند آن) بیشتر شیعه را بکوبد.
۳٫ خطر بزرگتر این گروه، روش هاى دور از منطق اسلامى است که در برخورد با دنیا پیش گرفته است از جمله: ظهور گروه طالبان و القاعده (به رهبرى ملاعمر و اسامه بن لادن) است که سبب بهانه جویى غربى ها شد که مسلمانان را به تروریسم و خشونت و مخالف تمدن معرفى کنند تا جایى که دست قدرت هاى استعمارى غرب به خصوص آمریکا را در منطقه باز گذاشته و زمینه دخالت هاى نظامى و سیاسى آنان در کشورهاى اسلامى فراهم ساخته، افغانستان و عراق دو نمونه بارز این دخالت ها به شمار مى آیند.

منبع:تبیان
پى‏ نوشت:‏
(۱) شورى، آیه ۲۳
(۲) کهف، آیه ۲۱
(۳) محمد، آیه ۱۹
(۴) توبه، آیه ۱۰۳
(۵) نساء، آیه ۴۶
(۶) تاریخ ادیان و مذاهب جهان، مبلغى آبادانى، ج ۳، ص ۱۴۳۲
(۷) الذریعه، ج ۸، ص ۲۶۱ کشف الارتباب، ص ۰۶ ۵۶

بهائیت و عقاید و احکام

اراجیف

قتی در قرن ١۳ هجری قمری شخصی به نام علی محمد شیرازی ادعای نیابت و باب امام زمان(ع) را کرد، با حمایت مستقیم کشورهای سلطه طلب توانست بین مردم ایران اختلاف اندازد و بر پایه همین حمایت‏‌ها بود که بعد ادعای مهدویت و سپس نبوت کرد و در آخر ادعا نمود که او خدا است و خداوند در او ظهور کرده و دوره دین اسلام به پایان رسیده است و در نهایت بر اثر واکنش علمای اسلام، در سال ١۲۶۶ قمری در تبریز اعدام گردید

وقتی در قرن ۱۳ هجری قمری شخصی به نام علی محمد شیرازی ادعای نیابت و باب امام زمان(ع) را کرد، با حمایت مستقیم کشورهای سلطه طلب توانست بین مردم ایران اختلاف اندازد و بر پایه همین حمایت ها بود که بعد ادعای مهدویت و سپس نبوت کرد و در آخر ادعا نمود که او خدا است و خداوند در او ظهور کرده و دوره دین اسلام به پایان رسیده است و در نهایت بر اثر واکنش علمای اسلام، در سال ۱۲۶۶ قمری در تبریز اعدام گردید و بعد از او میرزا حسینعلی ملقب به بهاء الله ادعای جانشینی او را کرد و گفت منم خدای عزیز که باب مژده آمدنم را داده بود و در کتاب هایی که نازل کرد تنها مقداری از احکام باب را نسخ کرد و پس از او پسرش عباس معروف به عبدالبها جانشین او شد.[۱]
در این نوشته قبل از بیان عقاید و احکام بهائیت اشاره ای خیلی کوتاه به حمایت های بیگانه گان از این فرقه می کنیم:
۱٫ حمایت روسیه: سفارت روسیه از اول فتنه بابیه و پیدا شدن فرقه بابیه و بهائیه از رهبران این فرقه حمایت می کرد. به عنوان مثال دالگورکی سفیر روسیه در تهران برای نجات بهاء الله از زندان پادرمیانی کرد و فرستاده خود را با وی همراه نمود تا به سلامت از ایران خارج شود.
۲٫ دولت انگلستان: بعد از انتقال رهبری بابیت و بهائیت به عراق و سپس فلسطین، رهبران این فرقه خود را به تبعیت استعمار انگلیس در آوردند به طوری که پس از پایان جنگ جهانی اول به پاس خدماتی که عبدالبهاء برای استعمار انگلیس انجام داده بود طی مراسمی لقب سِر(Sir) و بزرگترین نشان خدمتگزاری، نایت هود(Knight Hood) را دریافت کرد.
۳٫ آمریکا: در اثر حمایت های آمریکا، بهائیگری به ستون پنجم و یکی از ابزارهای استکباری آمریکا بعد از جنگ جهانی اول مبدّل شد.
۴٫ پادشاه عثمانی: برای قدردانی از حمایت های عثمانی از بهائیت، عبدالبهاء لوحی برای او نازل کرده و از او تشکر نمود.
۵٫ دولت غاصب اسرائیل: بهائیت از اول پیدایش خود با یهود همکاری داشت، به طوری که دکتر احمد شلبی عقاید این فرقه را در کتاب مقارنه الادیان الیهودیه می آورد که هیئت بین المللی حیفا در نامه ای به محفل روحانی ملی بهائیان ایران در اول ژوئیه ۱۹۵۲ رابطه شوقی افندی رابا حکومت اسرائیل اعلام داشت.[۲]
با توجه به مطالب فوق معلوم می شود که فرقه بهائیت از اول تأسیس تا زمان حال همیشه وسیله ای برای خیانت به مسلمانان و حمایت از دولت های استعماری بوده است.
اما در مورد عقاید آنان باید گفت کتابهائی که البهاء الله یعنی میرزا حسینعلی به گمان خودش نازل کرده و عقاید و احکامش را گفته است به عنوان نمونه اشاره می کنیم:
۱٫ الایقان ۲٫ مجموعه الالواح ۳ . الشیخ ۴٫ اقدس ۵٫ نبذه من تعالیم حضرت البهاء[۳]
عقاید بهائیت:
بیشتر عقاید بهائیت در محور بهاء الله است که در اینجا به چند نمونه اشاره می کنیم:
۱٫ شناخت: اولین چیزی که بر بندگان واجب شده است شناخت محل تابش وحی و طلوع امرالله است، یعنی معرفت به میرزا حسینعلی بهاء الله که در اثر این شناخت اعمال قبول می شود.
۲٫ بهاء الله همان خداست و پس از او شوقی افندی خدا شد.
۳٫ بهاء مژده انبیاء گذشته و باب است، یعنی سید علی محمد شیرازی باب فقط مژده رسان بهاء الله بود و با آمدن او قیامت نزدیک می شود.
۴٫ اسماء، صفات و افعالی که برای خداوند تبارک و تعالی ذکر می شود رموزی است برای اشخاصی که آنها مظهر الله هستند(یعنی خدا در آنها ظهور کرده است) و گرنه خداوند، اسماء و صفات و افعال ندارد.
۵٫ بهاء الله، احد و واحد است و شریکی در ملک برای او نیست، چرا که خداوند در او ظهور کرده است و این ظهور برای شناخت بیشتر خداوند است که در حجاب غیب از نظرها پوشیده است.
۶٫ بهائیت از همه ادیان گذشته بهتر است، چرا که خداوند در بهاء الله ظهور کرده است و ادیان دیگر با ظهور بهاء تمام می شوند و به مرحله کمال می رسند.
۷٫ دین اسلام تا آمدن بهاء الله معتبر بود و قرآن کریم هیچ گونه اعجازی ندارد و توسط باب نسخ شده است.
۸٫ بهاء الله یک معجزه است، زیرا بدون اینکه به مدرسه برود توانسته الواح مقدس فارسی و عربی را املاء نماید.
۹٫ شریعت بهائی فقط پس از هزار سال قابل تغییر است یعنی خداوند تبارک و تعالی می تواند بعد از هزار سال در شخص دیگری ظهور کند و دین بهائیت را نسخ کند، همچنانکه با ظهور خود در بهاء، دین اسلام را نسخ کرد.[۴]

احکام:

بهائیت برای خود احکامی را هم به گمان خویش نازل شده، دارند که به چند نمونه مهم اشاره می کنیم:
۱٫ نماز: صبح و ظهر و شام ۹ رکعت به صورت فرادی نماز می خوانند و قبله شان شهر عکا است که قبر میرزا حسینعلی بهاء (خدایشان) در آنجاست. در بهائیت نماز آیات نسخ شده و کسی که آب ندارد به جای وضو ، پنج بار می گوید: بسم الله الاطهر الاطهر.
۲٫ روزه: بهائیت می گویند هر سال ۱۹ ماه دارد و هر ماه نوزده روز پس روزه ۱۹ روز در آخرین ماه سال واجب است که عید نوروز عید فطرشان می شود.
۳٫ حج: زیارت محل تولد باب در شیراز و خانه حسینعلی میرزا در بغداد در همه ایام به جای زیارت کعبه قرار داده شده است.
۴٫ ازدواج: بیش از یک زن جایز نیست، ازدواج با زن پدر حرام ولی با بقیه محارم مانند مادر، خواهر و …. حلال است.
۵٫ طهارت: همه اشیاء روی دنیا پاک است مانند: بول، غائط، منی، سگ و … و این موهبت بهاء به بندگان اوست.
۶٫ مراکز اجتماع: «حظیره القدس» در عشق آباد و «مشرق الاذکار» در نزدیک شیکاگوی آمریکا از مراکثر اجتماع بهائیت به شمار می آیند.
۷٫ تربیت اولاد: درس و یاد دادن احکام به فرزند بر عهده پدر است و اگر فقیر باشد هزینه آن از بیت العدل داده می شود.
۸٫ یک سوم از دیه کسی که کشته شده است حق بیت العدل بهائیت است نه صاحب دم.
۹٫ زنا: حد زنا در مرحله اول ۹ مثقال طلا و در مرحله بعد ۱۸ مثقال به بیت العدل ریخته می شود.
۱۰٫ مهمانی: هر ماه یکبار مهمانی بر همه واجب است هر چند با دادن آب خالی.
۱۱٫ بهداشت: هر هفته یک بار غسل و ناخن گرفتن واجب است.
۱۲٫ عید: هر سال دو عید هست: که عبارت اند از روز بعثت باب(ادعای بابیت) و روز ولادت میرزا حسینعلی بهاء.
۱۳٫ دفن اموات: مرده ها باید در بلور، سنگهای قیمتی و چوب های محکم و لطیف و با انگشتر نقش دار به اسم بهاء، دفن شوند.
۱۴٫ آداب و معاشرت: با ادیان دیگر با محبت و مسالمت رفتار شود تا بوی خوش رحمان(بهاء الله) را بیابند.
۱۵٫ ارث: سهم دختر و پسر مساوی است همچنان که بلوغ هر دو در ۱۵ سالگی است.
۱۶٫ اسباب منزل: هر نوزده سال یک بار، باید اثاثیه منزل تغییر یابد.[۵]
با توجه به حمایت های علنی استکبار و ادعاهای بی منطق بهائیت باید بگوئیم بهائیت دین نیست بلکه نقشه استعماری است برای ضربه زدن به امت اسلامی و غلبه بر کشورهای اسلامی. زیرا اگر مردم این مکتب را بپذیرند دیگر مبارزه با ظلم، جهاد، امر به معروف و نهی از منکر مفهوم خودش را از دست می دهد و باید اشیای قیمتی را به حساب بهائیت در بیت العدل که به جای بیت المال رایج در دین اسلام است بریزند تا استکبار با خیال راحت بر کشورهای بزرگ اسلامی تسلط یابد و هیچ رقیبی هم نداشته باشد.

پی نوشت:
۱٫ انشعاب در بهائیت پس از مرگ شوقی ربانی، اسماعیل رائین.
۲٫ بهائیت در ایران، تهران، زاهد زاهدانی.[۱] . حسین طباطبائی، مصطفی، ماجرای باب و بهاء، تهران، روزنه، دوم، ۱۳۷۹ شمسی، ص ۴۵٫
رک: افراسیابی، بهرام، تاریخ جامع بهائیت، تهران، مهرفام، دهم، ۱۳۸۱ شمسی، ص ۲۷۱٫
و: امین، شریف یحیی، فرهنگنامه فرقه های اسلامی، ترجمه: موحدی، محمد رضا، تهران، باز، اول، ۱۳۷۸ شمسی، ص ۶۹، ص ۸۴٫
[۲] . تاریخ جامع بهائیت، ص ۲۷۱ و ۲۹۸ و ۳۲۳ و ۵۶۳٫
رک: ربانی گلپایگانی، علی؛ فرق و مذاهب کلامی، قم، امیر، اول، ۱۳۷۷ شمسی، ص ۳۴۱٫
و: شلبی، احمد، مقارنه الادیان الیهودیه، قاهره، مکتبه النهضه المصریه، سوم، ۱۹۷۳ میلادی، ص ۳۳۶٫
[۳] . همان.
[۴] . مقارنه الادیان(الیهودیه)، ص ۳۳۱، ورک: تاریخ جامع بهائیت، ص ۳۴۵٫
[۵] . فرق و مذاهب کلامی، ص ۳۴۳٫
رک: تاریخ جامع بهائیت، ص ۳۴۵٫

در ادله اثبات پیامبر نمای بهائیان

بی ریشه

سوگند به پروردگار که سر نخ در کارهایم گم گشته، و گیج و سرگردان شده‏‌ام نکته پایانی اینکه: آیاتی که گلپایگانی در این برهان پوشالی به آن استناد کرده اتفاقا در مقام رد مدعیان نبوت است و ازجمله باب و بهاالله است خداوند در این آیه مدعیان را بی نصیب از تاییدات خداوندی اعلام میکند و قدرت بر اعجاز که مهم‌ترین نشانه صدق مدعای یک پیامبر است را هرگز به آنان عطا نمی‌کند

بهاءالله در کتاب « ایقان » به این دلیل متمسک میشود تا داعیه سید علی محمد شیرازی را اثبات نماید وی مینویسد : « و دلیل برهان دیگر که چون شمس بین دلائل مشرق است استقامت آن جمال ازلی است بر امر الهی که با اینکه در سن شباب بودند و امری که مخالف کل اهل ارض از وضیع و شریف و غنی و فقیر و عزیز و ذلیل و سلطان و رعیت بود با وجود این قیام به آن امر فرمود چنانچه کل استماع نمودند و در هیچ کس و هیچ نفسی خوف ننمودند. و اعتنا نفرمودند. آیا میشود این به غیر امر الهی و مشیت مثبته ربانی [۱]

اولا : آنگونه که در منابع متعدد بابی و بهائی و مسلمان آمده است نه باب و نه بهاءالله در هیچ یک از دعاوی خود ثابت قدم نبوده اند
گاهی ،مدعی بابیت و گاه رسالت و نبوت و گاهی بالاتر حتی ادعای خدائی میکردند باب در لوح یحیی ازل خود را الله مهیمن القیوم میخواند و بهاءالله در لوح میرزا علی سیاح مراغه ای مینویسد : «بسم الله الابهی ان یاعلی فاشهد بانی ظهور الله فی جبروت البقاء … و کل خلقوا بامری و یطوفن فی حولی… [۲]

پس گواهی بده به این که من ظهور خدا هستم در جبروت بقاء … و همه با امر من خلق شدند و طواف کنندگان من هستند وقت دیگر به بابیان بغداد مینوشت: «این نامه از این نمله فانیه به سوی احبای خدا ارسال میشود [۳] گاهی خود را فرستاده ی خدا میخواند. [۴]

و زمان دیگر، خطاب به ناصرالدین شاه چنین مینگاشت:
یا ملک ارض إسمع نداء هذا «المملوک» إنّی «عبد» آمنت بالله و آیاته [۵]؛ ای پادشاه زمین فریاد این مملوک را بشنو من بنده ای هستم که به خدا و آیاتش ایمان آوردم.

ولی از آن سوی مدعی بود که همه خدایان و آن خدائی که به محمد صلی الله علیه وآله عیسی و موسی علیهما السلام وحی فرستاده است از فرمان من به وجود آمدند:
کلّ الاُلوه من رشح امری تألّهت *** وکلّ الربوب من طفح حکمی تربت [۶]
همه خدایان در تراوش امر من خدا شدند. و تمام پروردگاران در پی حکم پرورده شدند.
با این همه، به هیچ وجه حسینعلی میرزا در دوران اقامت در بغداد و اسلامبول و ادرنه، و عکا، جرأت میان مردم رفتن را نداشته و همیشه سنت و آداب و عقاید مردم مسلمان را احترام مینهاده و خود علی رغم نوشته هایش و نامه هائی که به ایران میفرستاد، همرنگ آنها و در لباس مسلمانی مرتبط با آنها بوده است

شوقی افندی تصریح میکند :
حسینعلی میرزا در بغداد پیشنماز مساجد مسلمین و در محراب امام جماعت، اقامه صلوه میکرده است و به نحوی تا پایان عمرش، اداء نماز را ترک نکرده و بعدها هم جانشین و فرزندش از ترس مؤاخذه پادشاهان عثمانی در نماز جماعت اسلامی حاضر میشده اند.
عباس افندی، پس از پدر، این شیوه را در نظر داشت، و در هنگام توقف در عکا، و حیفا… رعایت مصلحت را کاملا در نظر داشت. به نحوی که در چنین ایامی، مردم عرب زبان و مسلمان این شهرها، به هیچ وجه پی نبردند که در ذهن بهائیان چه میگذرد، و چه دعاوی جدیدی را برخلاف اصول مسلم اسلام در سر، و بر قلم جاری میسازند.

برای روشن شدن هرچه بیشتر این موضوع ذکر اقوالی موثق به نظر منطقی میرسد:

۱٫ صبحی مهتدی در ضمن بیان خاطرات خود مینویسد :
«… از روز نخست که بهاء و کسانش به عکا تبعید شدند عموم رعایت مقتضیات حکمت را فرموده متظاهر به آداب اسلامی از قبیل نماز و روزه بودند بنابراین هر روز جمعه عبد البهاء به مسجد میرفت و در صف جماعت اقتدا به امام سنت کرده به آداب طریقه حنفی که مذهب اهل آن بلاد است نماز میگذارد… [۷]

۲٫    مرحوم حسن نیکو مینویسد:
برای شاهد قضیه که میرزا در حدود فلسطین و سوریه ابداً دعوتی نکرده بلکه من باب احتیاط تبلیغ را هم در آن حدود حرام نموده که مبادا سر و صدائی بلند شود و مشت او نزد مسلمین آن اقلیم باز گردد، عین لوحی را که میرزا عباس برای شیخ فرج الله زکی الکردی در مصر (قاهره) فرستاده است درج میکنم
هو الله
ای شیخ محترم در السن و افواه ناس مفتریاتی چند انتشار یافته که ضرر به امر دارد لهذا باید من ملاقات با بعض نفوس مهمه نمایم و این افکار را زائل نمایم و تا بحال هر کس ملاقات نمود منقلب گردید اگر نفسی از احباء زبان به تبلیغ گشاید و به نفسی حرفی ولو به مدافعه بزند مردم بکلی فرار نمایند و نزدیک نیایند لهذا جمال مبارک تبلیغ را در این دیار حرام فرمودهاند مقصود این است که احباء باید که ایامی چند بکلی سکوت نمایند و اگر کسی سؤال نماید بکلی اظهار بیخبری کنند که همهمه و دمدمه (دقدقه!) قدری ساکت شود و من بتوانم که به مصر آیم وبا بعضی از نفوس مهمه ملاقات کنم زیرا حال حکمت اقتضا چنین مینماید لهذا جمیع احباء را بکلی از تکلم از این امر البته حال منع فرمائید و علیکم التحیه و الفضل و الاحسان من الرب المنان ع ع [۸]


اینجا ملاحظه کنید آقایان…برای چند روزه که میخواهند به مصر تشریف ببرند تبعهی خود را از تبلیغ کردن مرام و مبادی خود مخفی میکنند و با آنها تأکید میکند که ابداً اسم این امر را هم نبرید تا من مدتی که در مصر هستم خاموش محض شوید و مسلمان صرف گردید وقتی که من از مصر مراجعت، به حیفا برگردم پدر خودتان را در آورید و خودتان را به آتش بزنید… در اینجا به شیخ فرج الله آنطور دستور میدهد و در ایران که هرگز عبورش نمیافتد به من اینطور دستور میدهد:
«هو الله ایها الرجل الرشید …… فاستبشر ببشارت الله و شمر الذیل و لاتخف الویل واجتهد فی اعلاء کلمه الله فی تلک القدوه القصوی … علیک بهاءالابهی ۲۰ رمضان ۱۳۲۷ عبد البهاء عباس [۹]


ای مرد رشید پس بشارت بده به بشارتهای الهی  و نترس و هراسی نداشته باش و در اعلاء کلمه الهی بکوش (تبلیغ بهائیت ) نما……
۳٫    مسلم است اگر عباس افندی، عقاید خود را نشر داده بود و یا زعمای بهائیت در اظهار عقاید خود استقامت و پایداری میداشتند، مسلمانان هرگز تماس و ارتباطی به او  گرفتند و درتشییع جنازه ی او باقرآن وصلوات، زعمای ملت اسلام ، شرکت، نمیکردند .شوقی افندی در ذکر حالات عباس افندی، در آخرین هفته حیاتش تصریح میکند که: «در آخرین جمعه توقف مبارکش در جهان ناسوت با وجود خستگی و ضعف فراوان جهت ادای صلاه ظهر در جامع مدینه حضور بهم رسانید. [۱۰]


چنین شیوه ای از جانب حسینعلی میرزا و جانشینان و اطرافیانش از یک سوی، و از سوی دیگر بنا به اظهار دعاوی مختلف و متناسب با شرایط و مقتضیاتی، و رعایت مصلحت موجب گردید که حسینعلی میرزا آشکار بگوید: «تالله قد ضلّت راس الخیط فی امری و صرت متحیراً  . [۱۱]    سوگند به پروردگار که سر نخ در کارهایم گم گشته، و گیج و سرگردان شده ام [۱۲]


نکته پایانی اینکه :  آیاتی که گلپایگانی در این برهان پوشالی به آن استناد کرده اتفاقاً در مقام  رد مدعیان نبوت است و از جمله باب و بهاءالله است خداوند در این آیه مدعیان را بی نصیب از تأییدات خداوندی اعلام میکند و قدرت بر اعجاز که مهم ترین نشانه صدق مدعای یک پیامبر است را  هرگز به آنان عطا نمی کند  کما اینکه باب وبها هیچ یک  معجزه ای نداشته اند تا جائیکه به ناچار برای دفع سخنان معرضین که از آنان معجزه طلب میکردند مدعی عدم اعجاز از سوی سایر انبیا علیهم سلام الله اجمعین میشدند [۱۳]


دیگر آنکه چه بسیار کسان در این عالم مدعی نبوت شده ودیانتی را تأسیس کرده ودر ادعای خود ثابت قدم بوده و سخن شان در افرادی تأثیر نموده و شریعت شان  تا امروز باقی مانده  است  نمونه آن جناب غلام احمد قادیانی معاصر جناب میرزا حسینعلی نوری است که اتفاقاً نسبت به تعداد طرفداران  وی رشک بسیار می ورزید او می نویسد : «نفسی از اهل سنت و جماعت در جهتی از جهات ادعای قائمیت نموده و الی حین قریب صد هزار نفس اطاعتش نمودند و به خدمتش قیام کردند و قائم حقیقی به نور الهی در ایران قیام بر امر فرمود شهیدش نمودند [۱۴]


پی نوشت :

۱٫ایقان، ص١۵٣
۲٫گنج شایگان، عبدالحمید اشراق خاوری، مؤسسه ملی مطبوعات امری، ۱۲۴ بدیع (طهران).
۳٫آثار قلم اعلی، ج۴، ص۲۶۴
۴٫اقتدارات، ص۵۴
۵٫لوح سلطان، تنظیم عزیزالله سلیمانی اردکانی، مؤسسه ملی مطبوعات امری، چاپ مجدد، هند، ۱۳۲ بدیع.
۶٫گنچ شایگان، ص ۱۰٫
۷٫خاطرات صبحی، ص۹۸
۸٫مکاتیب ج۳، ص۳۲۷
۹٫فلسفه ی نیکو، ج۱، ص۱۰۹
۱۰٫قرن بدیع، ج۳، ص۳۱۸
۱۱٫  آثار قلم اعلی، ص۳۲۹
۱۲٫سید محمد باقر نجفی بهائیان صص۴۵۰تا۴۶۹ با اندکی تصرف و تلخیص
۱۳٫به سوی حقیقت علیرضا روزبهانی بروجردی ص ۱۳۵
۱۴٫اشراقات»، ص۷

فتنه های بابیت

خباثت

سیاسیون و سرکردههای بابی نیز از این فرصت استفاده نموده و به بهانه-های مختلفی، همچون آماده سازی برای ظهور موعود و نجات دهنده مردم و غیره، بخشی از مردم را نیز با خود همراه کرده و در سه شهر زنجان، مازندران و نیریز فارس، توانستند وقایع خونینی را پدید آورند که اگرچه در تمام آنها نیز شکست در اردوی بابیان رقم خورد اما به هر شکل این اتفاقات و حادثهها در سرزمین ایران و هر دو طرف نزاع فرزندان این کشور بودند.

عبدالقادر همایون

در دوران سلطنت محمدشاه و ناصرالدینشاه سراسر ایران دارای درگیری، شورشها و طغیانهای مردمی بود .بسیاری از این فتنه ها با بهانههای مختلفی رخ میداد و حتی برخی جنبه دینی نیز داشتهاست و البته ارتباطی با بابیت به طور مستقیم نداشت. از جمله این آشوبها میتوان به فتنه برعلیه علیاشرف ماکویی، حاکم زنجان و اخراج او به خاطر بدرفتاری با مردم و تعدی او به یک زن مسلمان، بدون موازین شرعی اشاره کرد.[۱]

فتنه ها و آشوب های دیگری نیز در شهرهای خراسان، تبریز، یزد، کرمان، کردستان، کرمانشاه، شیراز، رفسنجان، گیلان، مازندران و بسیاری از مناطق دیگر روی داد که در عمده این فتنه ها، آشوبگران فقط بهانه ای را میخواستند تا علیه حکومت و عمال حکومتی شورش کنند. سیاسیون و سرکردههای بابی نیز از این فرصت استفاده نموده و به بهانه-های مختلفی، همچون آماده سازی برای ظهور موعود و نجات دهنده مردم و غیره، بخشی از مردم را نیز با خود همراه کرده و در سه شهر زنجان، مازندران و نیریز فارس، توانستند وقایع خونینی را پدید آورند که اگر چه در تمام آنها نیز شکست در اردوی بابیان رقم خورد امّا به هر شکل این اتفاقات و حادثهها در سرزمین ایران و هر دو طرف نزاع فرزندان این کشور بودند. در این مجال اشارهای کوتاه به این سه فتنه میگردد.]

فتنه زنجان

در سال (۱۲۶۶) زنجان شاهد شورشی به سرکردگی ملامحمد علی زنجانی، ملقب به حجت شد. این فرد مدعی نیل به مرتبت اجتهاد بود و قبل از گرایش به بابیت به علت فتواهای نادرست خود در مسائل مختلف احکام همچون روزه عید فطر و سجده بر بلور صافی، مورد نفرت و خشم علمای زنجان گردید.

ملامحمد علی زنجانی در سال ۱۲۲۷ هجری قمری متولد شد. وی تحصیلات خود را در کربلا به پایان رساند و به ایران بازگشت. محمدشاه قاجار بعد از اعتراض مردم و علماء نسبت به فتواهای عجیب و غریب او، وی را به شهر زنجان روانه کرد. در زمان فتنه بابیه او نیز موقعیت را مناسب دید و با سید علی محمد باب مکاتباتی رد و بدل نموده و طریقه او را قبول کرد و مردم را به او دعوت کرد. جمعی دیگر گرد او آمدند و به ریاست او پا در راه تمرد نهادند و سید علیخان سرتیپ فیروزکوهی با جمعی دیگر به تنبیه این طایفه روانه شد.[۲] و این آغازی گردید برای فتنهای بزرگ در شهر زنجان.
بهائیان و بابیان ملامحمد علی زنجانی را به عنوان یکی از مجتهدین بنام شیعه معرفی کردهاند. وی از پیروان جدی باب بشمار میرفته است. اگر به نوشته نبیل زرندی درباره حجت زنجانی توجه شود او اساساً اعتقادی به امام زمان(عج) نداشته است. در مجلس محاکمه خود در تهران ضمن محاجه با علماء رسماً مدعی میشود و میگوید: عترت که یکی از دو ثقل است از بین رفته و در میان نیست … [۳]
همچنین بررسی حالات وی و نحوه ارتباط او با جریان بابیگری نشان میدهد که او اعتقادی به ادعاهای باب نداشته و تنها از آن به عنوان محملی برای دست-یابی به مقاصد خود بهره می جسته است.[۴] شاهد ما این است: شورش قلعه طبرسی (جزئیات آن خوهد آمد)، در وقتی اتفاق افتاد که او در تهران بود ولی او برای پیوستن به اصحاب قلعه حرکتی نکرد و اگر نوشته مورخین بهائی مورد اطمینان باشد تنها به اظهار تأسف اکتفاء کرد. اما هنگامی که جان خود را در معرض خطر دید بلافاصله به زنجان گریخت. اگر او یارای خروج از تهران را داشت، می بایست برای مساعدت سایر بابیان به مازندران میرفت؛ چرا که باب دستور داده بود: بر همهی مؤمنین واجب است که برای مساعدت جناب قدّوس به مازندران بروند؛ زیرا اطراف قدّوس و اصحاب را قوای دشمنان خونخوار و بیرحم احاطه کرده…[۵] و اگر خروج ممکن نبود چگونه توانست به زنجان بازگردد.
به هر حال، جاه طلبیها و منازعات او با حاکم و عالمان محلی زنجان به نزاع و کشتاری وحشتناک و به خاک و خون کشیده شدن بسیاری از افراد بیگناه تبدیل شد. این شورش هنوز به اتمام نرسیده بود که در تبریز علی محمد باب به دار آویخته و تیرباران شد. این شورش و آشوب نیز با مرگ ملامحمد علی زنجانی نیز پایان پذیرفت. بعد از اینکه ملامحمد بر اثر اصابت گلوله جان داد او را با همان لباسی که بر تن داشت دفن کردند و شمشیرش را نیز در کنار او به خاک سپردند بعد از هلاکت او میرزا رضا (سردار ملا محمد علی) و سلیمان بزاز که وزیر ملامحمد علی به حساب میآمد و دین محمد (پسر ملا محمد علی) که ملقب به ایلخانی نیز بود، نامهای به امیر اصلان خان نوشتند که اگر جان آنان در امان باشد دست از جنگ کشیده و خود را تسلیم می کنند. امیر اصلان خان نیز به خوبی فکر کرد که اگر بخواهد با جنگ و نبرد برای غلبه بر این گروه اقدام کند، گروهی از سربازان را از بین خواهد برد؛ پس به آنها اطمینان و امان داد و آن گروه نیز از سنگرهای خود بیرون آمده و خود را تسلیم قوای دولتی نمودند. و با این وصف این شورش به پایان رسید.[۶]
نکته دیگری که نباید از نظر دور بماند، حمایتهای منابع مجهول الهویه از ملامحمد علی زنجانی در نبرد خونین او با نیروهای مردمی و دولتی بود. نبیل زرندی (تاریخ نگار بهائی) می نویسد: مطلب دیگری که باعث تعجّب بود این بود که از راه غیر معلومی پیوسته زاد و توشه باصحاب میرسید.[۷]امان الله شفاء که خود روزگاری از مبلغین سینهچاک بهائیت به شمار میرفته است، در این باره مینویسد: شما خود میتوانید فکر کنید که در این موقع بابیت تقریباً در سایر نقاط به کمال ضعف رسیده بود، در خراسان و مازندران با ختم قضیه طبرسی دیگر تقریبا کسی باقی نمانده بود و در جنوب با ختم قضیه نیریز که تقریبا تمام کسانی که حاضر به فدا کاری بودند، کشته شده بودند، دیگر افراد مؤثری باقی نمانده بودند. حالا فکر کنید این توپ و تفنگها و این اسب و شمشیر و زرهها و این زاد و توشهها از کجا به زنجان میرسید. این مطلب نظریه کسانی را که معتقدند روسها، بابیان را کمک میکردند را تقویت مینماید.
فتنه مازندران (قلعه شیخ طبرسی)
در این شورش که ملا حسین بشرویه ای و ملامحمد علی بارفروشی، از اصلی-ترین یاران باب فرماندهی این نبرد را بر عهده داشتند و هر دو نیز در آن کشته شدند با حفر خندقی، اطراف قلعه خود را برای جنگ با قوای دولتی آماده ساختند.
شوقی افندی مینویسد: این کارزار که قسمت اعظم آن در جنگل مازندران به وقوع پیوست، مدّت یازده ماه بطول انجامید.[۸] نبیل زرندی تاریخ واقعه مازندران را از روزی که ملا حسین عمامه سبز باب را بر سر نهاد و از مشهد بسوی مازندران حرکت کرد، ثبت کرده است و مینویسد: وقوع این مطلب مهمّ تاریخی در روز نوزدهم شعبان سال هزار و دویست و شصت و چهار هجری بود.[۹]
از وقایع تأسف بار که ماهیت شیطانی یاران باب را به نمایش میگذارد، هجوم بر مردم ساده دل پیرامون قلعه است که هیچ توجیه قابل قبولی برای آن وجود ندارد. بابیان چون راهزنان با شقاوت و بیرحمی تمام به قتل و غارت ایشان می پرداختند. حاج میرزا جانی کاشی از مورخین بابی و علاقمندان به علیمحمد باب، در کتاب خود آوردهاست: جمعی رفتند و در شب یورش برده، ده را گرفتند و یک صد و سی نفر را به قتل رسانیدند، تتمه فرار نموده، ده را حضرات اصحاب حق، خراب نمودند و آذوقه ایشان را جمیعا به قلعه بردند.[۱۰]
شکست چیزی بود که ملامحمد علی بارفروشی (قدوس) رهبر بابیان، هرگز به آن نمی اندیشید. او و یارانش به پیروزی خود امید بسیار داشتند. پس میان ایشان و نیروی دولتی جنگ در گرفت و فتنه آنان با پیروزی قوای دولت و کشته شدن ملامحمد علی بارفروشی در سبزه میدان بارفروش (بابل فعلی)، در ۲۳ جمادی الثانی ۱۲۶۵ پایان گرفت.

واقعه نیریز فارس

واقعه نیریز یکی دیگر از فتنههای تاریخ بابی است. که در پی آشوب طلبی بابیان و به سرکردگی سید یحیی دارابی اتفاق افتاد. بنا به گفته عبدالبهاء، زرینتاج قزوینی [۱۱]سید یحیی را تشویق به ایجاد این فتنه نموده است. در این جنگ که بین نیروهای بابی و دولتی رخ داد، دست کم ۵۰۰ الی ۶۰۰ بابی کشته شدند.[۱۲] این واقعه در ماه مه و یا ژوئن ۱۸۵۰ میلادی در نیریز اتفاق افتاده است. [۱۳]

پی نوشت ها :
[۱] – لسان الملک سپهر، میرزا محمد تقی؛ ناسخ التواریخ، تهران، امیر کبیر، بی تا،جلد ۲، ص ۲۰۶و ۲۰۷
[۲] – اعتماد الدوله، محمد حسن خان؛ مرآه البلدان، به کوشش دکتر نوایی، دانشگاه تهران، بی تا، جلد ۲، ص ۹۷۲
[۳] – اشراق خاوری، عبدالحمید؛ مطالع الانوار ( تلخیص تاریخ نبیل زرندی ) ، موسسه چاپ و انتشارات مرآت، ۱۲۴ بدیع، ص ۵۰۲
[۴] – شفاء، امان الله؛ نامه ای از سن پالو ، تهران، دارالکتب الاسلامیه ، ۱۳۴۹هـ ق، ص۲۳۴
[۵] – اشراق خاوری، عبدالحمید ؛ تلخیص تاریخ نبیل زرندی ، موسسه چاپ و انتشارات مرآت ، ۱۲۴ بدیع، ص ۴۰۸
[۶] – نوائی، عبدالحسین ؛ فتنه باب ،تهران، چاپ بابک ، ۱۳۳۱، ص۷۰-۶۳
[۷] – اشراق خاوری، عبدالحمید؛ مطالع الانوار (تلخیص تاریخ نبیل زرندی ) ، موسسه چاپ و انتشارات مرآت، ۱۲۴ بدیع، ص ۵۲۸
[۸] – ربانی، شوقی (افندی)؛ قرن بدیع، ترجمه نصر الله مودّت، مؤسسهی معارف بهائی ،١۴٩ بدیع – ١٩٩٢م ، چاپ دوم، ص ۱۰۵
[۹] – اشراق خاوری، عبدالحمید؛ تلخیص تاریخ نبیل زرندی، موسسه چاپ و انتشارات مرآت ، ۱۲۴ بدیع ،ص ٢٩١
[۱۰] – کاشانی، حاجى میرزاجانى؛ نقطهالکاف ، ص ۱۶۲
[۱۱] – زرین تاج، ملقب به قرهالعین که جزء حروف حی و از اصحاب خاص علی محمد باب به شمار میرفت.
[۱۲] – محمد حسینی، نصرت الله؛ حضرت باب، مؤسسه معارف بهائی، ص ۵۱۷
[۱۳] – پیشین، ص۵۱۸

شیخیه، بستر پیدایش بابیت و بهائیت

فرزند نامشروع

فرقه شیخیه، براساس تعالیم عالم شیعى، شیخ احمد احسایى، در نیمه اول قرن سیزدهم به وجود آمد. وى در خصوص نام ‏گذارى شیخیه به (کشفیه) مى‏نویسد: (خداوند سبحان، حجاب جهل و کورى دین را از بصیرت‏ها و چشم‏هاى ایشان برداشته و ظلمت شک و ریب را از قلوب و ضمایر آن‏ها برطرف کرده است)

شیخیه

فرقه شیخیه، براساس تعالیم عالم شیعى، شیخ احمد احسائى، در نیمه اول قرن سیزدهم به وجود آمد. پیروان این فرقه مجموعاً از مردم بصره، حلّه، کربلا، قطیف، بحرین و بعضى از شهرهاى ایران بودند.(۱)

اساس این مذهب، مبتنى بر ترکیب (تعبیرات فلسفى قدیم) متأثر از آثار سهروردى با اخبار آل محمد صلى الله علیه وآله است.(۲) آموزه‏هاى ویژه بنیان‏گذار این فرقه، غیر از آن که مایه انشعاب داخلى فرقه شد؛ زمینه ساز پیدایش دو فرقه منحرف (بابیت) و (بهائیت) نیز گردید.

نام دیگر این گروه (کشفیه) است. کشفیه، کنایه از کشف و الهامى است که رهبران این فرقه، براى خود قائل بودند. مدعى جانشینى شیخ، فردى به نام (سید کاظم رشتى) بود. وى در خصوص نام ‏گذارى شیخیه به (کشفیه) مى‏نویسد:

(خداوند سبحان، حجاب جهل و کورى دین را از بصیرت‏ها و چشم‏هاى ایشان برداشته و ظلمت شک و ریب را از قلوب و ضمایر آن‏ها برطرف کرده است).(۳)

این فرقه به (پایین سرى) – در مقابل (بالاسرى) – نیز نامیده شده است. علّت نام‏گذارى آن ممنوع دانستن زیارت و اقامه نماز در بالاسر قبر امام معصوم‏علیه السلام است که مخالفان، آنان را (پایین سرى) مى‏خواندند.

شیخ احمداحسایى

شناخت شیخیه، با شناسایى (شیخ احمد) گره خورده است؛ چه این که شیخیه، به او منسوب‏اند و اساس تعالیم خود را، از او گرفته‏اند. مشرب و سیره شیخ احمد، دامنه تأثیر او را به پس از حیاتش رسانده، و تحولاتى را در تاریخ امامیه – از قرن سیزده به بعد – به بار آورده است. از این رو، دانستن شرح حال او(۴) و ذکر ویژگى‏هاى علمى و عملى وى، ضرورت دارد.

شیخ احمد، مشهور به (احسایى)؛ فرزند زین الدین بن ابراهیم است که در رجب ۱۱۶۶ به دنیا آمد و در ذیقعده سال ۱۲۴۱ به دیار باقى شتافت. وى را (عالم)، (حکیم) و (فقیه) نام‏دارى خوانده‏اند که با اظهار بعضى از عقاید و برداشت‏هاى فلسفى – عرفانى، مخالفت عده‏اى از فقیهان و متکلمان را برانگیخت تا جایى که برخى به (کفر) او شهادت دادند.

زادگاه شیخ احمد احسایى، روستاى (مُطَیرِفى) واقع در منطقه (احساء) در شرق عربستان است. به گفته احسایى، سابقه تشیع در نیاکان وى، به جدّ چهارم او (داغر) باز مى‏گردد. (داغر)، نخستین کس از خاندان او بود که بادیه‏نشینى را رها کرد و در (مطیرفى) اقامت گزید.(۵) وى پس از مهاجرت، به تشیع گروید و نسل او همگى بر این مذهب بودند.

دوران کودکى

شیخ احمد احسایى، در ذکر وقایع دوران کودکى‏خود، از چند حادثه طبیعى و سیاسى یاد مى‏کند که در سرزمینشان رخ داده و او را سخت به اندیشه درناپایدارى دنیا، وا داشته بود.(۶)

خاندان او، مانند دیگر مردم دیارشان، به سب دورى از شهر و نداشتن فردى عالم در میان خود، از معرفت احکام دین بى ‏بهره بودند. او خود مى ‏گوید:

(اهل منطقه ما به غفلت گرد هم مى‏آمدند و به لهو و طرب سرگرم مى‏شدند و من در عین خردسالى، به سیره آنان دلبستگى زیادى داشتم؛ تا آن که خداوند خواست که مرا از آن حالات رهایى بخشد).(۷)

دوران تحصیل و رؤیاهاى احسایى

روزى یکى از خویشاوندان شیخ احمد، نزد او از علم نحو نام برد و گفت: کسى که (نحو) نداند، به معرفت شعر راه نمى‏یابد. این سخن، شوق آموختن را در وى برانگیخت. پدرش از عزم او آگاه شده، وى را به روستاى (قُرَین) در (یک فرسنگى زادگاهش) نزد یکى از خویشاوندان (به نام شیخ محمد بن شیخ محسن) فرستاد و احسایى، مقدمات ادبیات عرب را، از او فرا گرفت.

شیخ احمد، از رؤیایى در ایام تحصیل خود یاد مى‏کند که در آن، شخصى تفسیر عمیقى از دو آیه قرآن به او ارائه کرده بود:

(این رؤیا، مرا از دنیا و آن درسى که مى‏خواندم، روى‏گردان ساخت. از زبان هیچ‏بزرگى که به مجلس او مى‏رفتم، نظیر سخنان آن مرد را نشنیده بودم و از آن پس تنها تنم، در میان مردم بود).(۸)

این حالت، سرآغاز تحوّلى معنوى، در زندگى احسایى بود که رؤیاهاى الهام بخش دیگرى را در پى آورد! او یک سلسله از این رؤیاها را براى فرزندش، بازگو کرده است:

(پس از آن که به دلالت یکى از رؤیاها، به عبادت و اندیشه بسیار پرداخته است، پاسخ مسائل خود را در خواب از ائمه اطهارعلیهم السلام دریافت مى‏داشته و در بیدارى به درستى و مطابقت آن پاسخ‏ها با احادیث پى مى‏برده است).(۹)

گزارش احسایى، جنبه‏هاى بارزى از مشرب او را نشان مى‏دهد که نوعى گرایش به (باطن شریعت) و تأکید بر مرتبه (قدسى امام) است. همین گرایش، موجب برداشت ویژه او، نسبت به بعضى از مفاهیم دینى گردیده، وى حتى پاى استدلال را بست و بدون اقامه دلیل، ادعاهاى خویش را نشر داد؛ چنان که در هنگام مباحث علمى، هرگاه بر آراى وى ایرادى وارد مى‏شد، مى‏گفت: (در طریق من مکاشفه و شهود است نه برهان و استدلال…).(۱۰)

بدیهى است که چنین طرز تلقّى، خطرناک بوده و جایگاهى در ارائه نظریات علمى نخواهد داشت و چه بسا سر از شرک و کفر درآورد. به عنوان مثال، حکیم متألّه حاجى سبزوارى در حواشى بحث (اصالت وجود) مى‏نویسد:

(از معاصران ما، برخى قواعد حکمت را قبول ندارند و به (اصالت وجود و ماهیت) قائل شدند و در بعضى از تألیفات آورده‏اند: (وجود)، منشأ کارهاى خیر و (ماهیت)، منشأ کارهاى شر است و همه این آثار، اصیل‏اند. پس منشأ صدور آن‏ها، به طریق اولى اصیل خواهد بود؛ در حالى که شرّ، عدم ملکه است و علّه العدم، عدم و ماهیت اعتبارى را تولید مى‏کند).

علاّمه حسن زاده آملى در تعلیقه بر این سخن، آورده است:

(شیخ احمد احسایى که قائل به اصالت وجود و ماهیت است و قواعد فلسفى را معتبر نمى‏داند، بدون آن که متوجه باشد، در گرداب ثنویت افتاده است که قائل به یزدان و اهریمن هستند و سهمى از توحید ندارند…).(۱۱)

سفرهاى گوناگون و پى‏درپى

احسایى، در پى شیوع بیمارى طاعون، در عراق، به وطنش (احساء) بازگشت و پس از اقامتى چهار ساله، در سال ۱۲۱۲ ه. ق رهسپار عتبات شد. در بازگشت، بعد از مدتى اقامت در بصره، به (ذورق) در نزدیکى بصره رفت و تا سال ۱۲۱۶ ه. ق در آن جا ماند. پس از آن نیز تا ۱۲۲۱ ه. ق چندین بار به طور موقّت در بصره و روستاهاى اطراف آن اقامت داشت. در این سال به عتبات رفت و از آن‏جا عازم زیارت مشهد رضوى شد و بین راه، در یزد توقفى کرد. اهل یزد، از او استقبال گرمى به عمل آوردند و وى به اصرار ایشان، پس از بازگشت از مشهد، در یزد مقیم شد.(۱۲)

در این زمان که آوازه احسایى در ایران پیچیده بود، فتحعلى شاه قاجار،(۱۳) باب نامه نگارى را با او گشود و از وى براى ملاقات در تهران، دعوت به عمل آورد.(۱۴) احسایى براى آن که دعوت شاه را نپذیرد، بهانه مى‏آورد تا آن که شاه در نامه‏اى دیگر، بدو نوشت که آمدنش به یزد با قشون بسیار، تهدیدى براى ارزاق مردم آن جا خواهد بود و بار دیگر خواستار آمدن احسایى به تهران شد. وى بالاخره به تهران رفت ولى اصرار شاه را مبنى بر مقیم شدن در تهران نپذیرفت و در سال ۱۲۲۳ ه. ق به همراه خانواده‏اش به یزد بازگشت.

احسایى در سال ۱۲۲۹ ه. ق در راه زیارت عتبات، به کرمانشاه وارد شد و با استقبال مردم و شاهزاده محمد على میرزاى دولت شاه (حاکم کرمانشاه) روبه‏رو گشت. حاکم اصرار به ملاقات وى، در کرمانشاه داشت و با تعهّدى که در مورد تدارک سفر هر ساله او به عتبات داد، وى را به اقامت راضى کرد. این اقامت در کرمانشاه – به جز سفرى دو ساله به حج و عتبات – حدود ده سال به طول کشید. سپس به مشهد، یزد، اصفهان و کرمانشاه رفت و پس از یک سال اقامت در کرمانشاه، رهسپار عتبات شد و چندى بعد آن جا را نیز به عزم مکه ترک کرد؛ اما در دو منزلى مدینه، درگذشت و در قبرستان بقیع، دفن گردید.(۱۵)

مقام علمى و اجازه روایت

شیخ احمد تا بیست سالگى در (احساء) علوم دینى متداول را فرا گرفت؛ اما جز درس آغازین او، از زندگى تحصیلى وى چیزى در دسترس نیست، لذا برخى بر این عقیده‏اند: وى در مراحل بعد، استاد خاصى نداشت و استفاده‏هاى او، از مجالس درس عالمان، تحصیل به معناى متعارف نبود. به ویژه آن که او در جایى از آثارش، به کسى به عنوان استاد، استناد نکرده است.(۱۶)

البته مهاجرت او به کربلا و نجف و حضور در درس استادان بزرگ و کسب اجازه روایت، نشان‏گر حضور تحصیلى او است؛ گرچه مدت آن کم بوده است.

احسایى در سال ۱۱۸۶ ه. ق ، مقارن با آشوب‏هاى ناشى از حملات عبدالعزیز حاکم سعودى به »احساء«، به کربلا و نجف مهاجرت کرد و در درس عالمانى چون سیدمهدى بحرالعلوم و آقامحمدباقر وحید بهبهانى، حضور یافت و مورد توجه آنان قرار گرفت.

وى در مدمت اقامت در عتبات، اجازه‏هاى متعدد روایى، از مشاهیر عالمان دریافت کرد. حسین على محفوظ مجموعه‏اى از این اجازه‏ها را – که حاوى آگاهى‏هاى سودمند رجالى است – جداگانه انتشار داده است. یکى از کسانى که به احسایى، اجازه روایت داده است، شیخ‏جعفر کاشف‏الغطا است. او براساس دو اثرى که از احسایى، در فقه وعقاید دیده بود، مقام علمى وى را در اجازه‏اش ستوده است.(۱۷)

دیگر مشایخ اجازه احسایى عبارت اند از: سیدمهدى بحرالعلوم، میرزا محمدمهدى شهرستانى، آقا سید على طباطبایى (معروف به صاحب ریاض)، شیخ احمد بحرانى‏دهستانى، شیخ موسى فرزند شیخ جعفر کاشف الغطاء، شیخ حسین آل عصفور و برادر او شیخ احمد.(۱۸)

از آثار به جاى مانده احسایى، برمى‏آید که وى علاوه بر فقه و دیگر علوم دینى متداول، در فلسفه تبحّر داشته و به دانش‏هاى گوناگون، مانند ریاضیات، طبیعیات قدیم و علوم غریبه، (علم حروف، اعداد و طلسمات) نیز آگاه بوده است. تعابیرى که مشایخ اجازه‏اش، درباره او به کار برده‏اند، از دانش گسترده وى در فقه و حدیث، حکایت مى‏کند.

شاگردان و دریافت کنندگان اجازه از احسایى

براى شناخت فرقه شیخیه و انشعاب‏هاى به وجود آمده در آن، آشنایى با شاگردان احسایى ضرورى است. البته ما در این جا در صدد برشمردن همه شاگردان وى نیستیم؛ چنان که در صدد بیان همه اساتید وى نبودیم.

(۱) ر.ک: معجم الفرق الاسلامیه، شریف یحیى الأمین، ص ۱۴۹٫
(۲) فرهنگ فرقه‏هاى اسلامى، دکتر محمد جواد مشکور، با مقدمه و توضیحات، کاظم مدیرشانه‏چى، ص ۲۶۶٫
(۳) دلیل المتحیرین، سیدکاظم رشتى، ص ۱۱ – ۱۰٫
(۴) منابع عمده شرح حال شیخ احمد احسایى عبارت است از:
الف) رساله‏اى کوتاه که وى به درخواست فرزند بزرگش محمد تقى نگاشته و در آن از سال‏هاى نخست زندگى و احوال درونى خود گفته است.
ب) اثرى است از فرزندش شیخ عبدالله.
بخش‏هایى از کتاب (دلیل المتحیرین) شاگرد و مدعى جانشینى او سید کاظم رشتى که حاوى مطالبى است افزون بر دو مأخذ پیشین.
در این گفتار، بخش‏هایى از مقاله آقاى زین‏العابدین ابراهیمى که در دائره المعارف بزرگ اسلامى ذیل احسایى با استناد به مدارک و منابع مذکور آمده، استفاده شده است، چنان که مصادر دیگر هم مورد توجه قرار گرفت.
(۵) میان (داغر) و پدرش رمضان، نزاعى درگرفت و (داغر) منطقه زندگى پدر را ترک گفت و در مطیرفى (یکى از روستاهاى احساء) سکونت گزید. اجداد شیخ احمد، تا داغر چنین است: احمد بن زین الدین بن ابراهیم بن صقر بن ابراهیم بن داغر. ر.ک: شیخى‏گرى بابى‏گرى از نظر فلسفه، تاریخ و اجتماع، مرتضى مدرّس چهاردهى، ص ۷٫
۶٫ ر.ک: شرح احوال شیخ احمد احسایى، عبدالله احسایى، ترجمه محمد طاهر کرمانى، کرمان، سال ۱۳۸۷ ه ق، ص ۱۳۴ – ۱۳۳٫
(۶) ر.ک: شرح احوال شیخ احمد احسایى، عبدالله احسایى، ترجمه محمد طاهر کرمانى، کرمان، سال ۱۳۸۷ ه ق، ص ۱۳۴ – ۱۳۳٫
(۷) همان، ص ۱۳۴٫
(۸) همان، ص ۱۳۶ – ۱۳۴٫
(۹) همان، ص ۱۴۱ – ۱۳۹٫
(۱۰) ر.ک: قصص العلماء، تنکابنى، ص ۳۵٫
(۱۱) ر.ک: شرح منظومه سبزوارى، ج ۲، ص ۶۵٫
(۱۲) شرح احوال شیخ احمد احسایى، همان، ص ۲۳ – ۱۹٫
(۱۳) وى از سال ۱۲۱۲ تا ۱۲۵۰ ه ق سلطنت کرد.
(۱۴) براى متن یکى از نامه‏ها ر.ک: فهرست کتاب مشایخ عظام، همان، ص ۱۶۶٫
(۱۵) شرح احوال شیخ احمد احسایى، همان، ص ۴۰ – ۲۶٫
(۱۶) دائره المعارف بزرگ اسلامى، ج ۶، ص ۶۶۲٫
(۱۷) همان، ص ۶۶۳ به نقل از: اجازات الشیخ احمد الأحسایى، حسین على محفوظ، صص ۴۰ – ۳۷، نجف، ۱۳۹۰ ق / ۱۹۷۱ م.
(۱۸) همان، به نقل از: انوار البدرین، على بحرانى، به کوشش محمد على طبسى، نجف، ۱۳۷۷ ه ق، ص ۴۰۷ – ۴۰۶؛ (چند اجازه)، احمد احسایى، ص ۱ و ۷ ۲؛ دلیل المتحیرین، سید کاظم رشتى، صص ۵۵ – ۵۱٫
 عزّ الدین رضانژاد

بهائیت و مدرنیته

هردو در اتش

حال چشم اعتساف را بسته بنظر عدل و انصاف باید ملاحظه نمود که کدام یک از این اساس محکم متین و بنیان حصین رزین مباین مقتضیات حسنه حالیه و منافی لوازم خیریه سیاسیه ایران و مخالف صوالح مستحسنه و منافع عمومیه جمهور است؟ آیا توسیع دایره معارف و تشیید ارکان فنون و علوم نافعه و ترویج صنایع کامله از امور مضره است زیرا که افراد هییت اجتماعیه را از حیز اسفل جهل باعلی افق دانش و فضل متصاعد میفرماید

به دفعات در آثار بهائی و گفتگوهای بهائیان دیده شده که آئین بهائی را آئینی نو برای این عصر و منطبق بر خواست های جهان مدرن معرفی کرده اند و از “وجود مفاهیم مدرن سیاسی و اجتماعی در آموزه های بهائیان چون تساوی حقوقی، آموزش و پرورش عمومی، رواداری اعتقادی و… بمثابه سیاست و فرهنگ مدرنیته” سخن گفته اند.امثال این اظهارات در سایت های بهائی مثل نگاه و نقطه نظر و…کم نیست:

“تجدید و تغییر در اساس ادیان الهی، بمنزله روح حقیقی مدرنیته محسوب میشود و بدون شک بمثابه سراجی عالم ظلمانی را مهتدی است و مانند نوشدارو جهت امراض عالم بشریت محسوب میگردد. “

این مضمون فرمایش حضرت عبدالبهاء به درک این عبد است. تغییر و تبدیل از لوازم اشیا است و عضو لا ینفک عالم طبیعت است. مانند حرارت که لازمه آتش است و یا رطوبت که لازمه آب است و انفکاکشان چیز دیگری تولید مینماید که دیگر نامش را آب و آتش نمی توان گذاشت؛ به همین منوال تغییر و تبدیل لازمه لا ینفک موجودات است و بهمین جهت است که انسان در عالم چیزی را نیافته که در حال تغییر و تبدیل نباشد… مدنیتی که بواسطه تعالیم هر یک از مظاهر الهیه(پیامبران) بعد ظهورشان استقرار یافته غیر قابل انکار است…”محور مدرنیسم – صرفنظر از ادلّه طیف موافقان یا مخالفان آن- بر آزادی انسان ، و تاکید برتجدد و تنوع و تکثر با ابزار علم و تجربه و تکنولوژی در جهت تسهیل زندگی و تامین حقوق بشر، تقسیم کار و تخصصی شدن روش‏ها و نهادهای اجتماعی بمنظور حل مشکلات زندگی و پیشرفت مدنی و اقتصادی است و مجازاتهائی مانند “طرد” اصولا با این معنا از مدرنیته سازگار نیست زیرا بخاطر نوع فکر ، انسانى را از ارتباط با همسر و فرزند و دوست و همکیش و نظامات اداری که سالیان متوالى با آنها زیسته است اجباراً محروم می نماید.
از همین قبیل است دستور نتراشیدن موی سر، بلند نکردن مو ، انگ زدن به پیشانى دزد، سوزندان فردی که خانه ای را آتش زده ، ایجاد جریمه نقدی طلا براى زانى، عدم سفر به اسرائیل بدون اجازه بیت العدل، اجبار بر تبلیغ تهاجمى در یکجا و منعش در جاى دیگر،و دهها حکم دیگر تشکیلات بهائی که هیچکدام منطبق بر مدرنیته نیست.
در دنیاى مدرن ، اصلا پذیرفته نیست که کسی ، در امور شخصی یا اجتماعى افراد( به هر دلیلی خواه درست یا غلط توسط دین یا غیر دین) دخالت کند و آزادی هاى آنها را محدود نماید. این است که دستورات بهائیت با جهان مدرن امروزی با ویژگى هائی که دارد اصلا سازگار نیست.
بهائیت حتی با ادبیات جهان امروز هم سازگاری ندارد. نحوه نثر کتابهاى بهائی ، زبان مغلق و تصنعى فارسی در کتابهاى فارسی آنها – صرفنظر از کتاب های عربی- منطبق با زبان جهان مدرن نیست یعنى اصلا زبان امروزی نیست و این باصطلاح دین نه ادبیاتش نه احکامش با جهان امروز منطبق نمی باشد. متون اصلی بهائیت زبانش ، زبان امروزی نیست .آئینی که مدعی است برای جهان مدرن امروزی آمده است باید متون اصلیش به زبان مردم امروزی باشد. برای نمونه متنی از جناب عبدالبها در رساله مدنیه آورده میشود که مشخص میکند آئینی که خود را برای جهان مدرن معرفی مینماید متونش از نظر زبانی با زبان و گفتمان های رایج امروزی سازگاری ندارد.
عبدالبهاء ، رساله مدنیه صفحه 18-20 (به نقل از سایت نقطه نظر):
“جزئیّات این کیفیّات تمدّنیّه در ممالک سائره مراراً و کراراً تجربه گشته و فوائدش درجهء وضوح یافته که هر اعمای غبیّ ادراک نموده . حال چشم اعتساف را بسته بنظر عدل و انصاف باید ملاحظه نمود که کدام یک از این اساس محکم متین و بنیان حصین رزین مباین مقتضیات حسنهء حالیّه و منافی لوازم خیریّهء سیاسیّهء ایران و مخالف صوالح مستحسنه و منافع عمومیّهء جمهور است ؟ آیا توسیع دائرهء معارف و تشیید ارکان فنون و علوم نافعه و ترویج صنایع کامله از امور مضرّه است زیرا که افراد هیئت اجتماعیّه را از حیّز اسفل جهل باعلی افق دانش و فضل متصاعد میفرماید ؟ و یا خود تأسیس قوانین عادله موافق احکام الهیّه که کافل سعادت بشریّه است و حقوق هیئت عمومیّه را در تحت صیانت قویّه محفوظ داشته این حرّیّت حقوق عمومیّهء افراد اهالی مباین و مغایر فلاح و نجاح است ؟

و یا خود بعقل دوربین از قرائن احوال حالیّه و نتایج افکار عمومیّهء عالم وقوعات ازمنهء استقبالیّه را که در حیّز قوّه است بالفعل ادراک نموده در امنیّت حال استقبال بذل جهد و سعی نمودن منافی اطوار حکیمانه است ؟ و یا خود تشبّث بوسائل اتّحاد با امم مجاوره و عقد معاهدات قویّه با دول عظیمه و محافظهء علاقات ودادیّه با دول متحاربه و توسیع دائرهء تجارت با امم شرق و غرب و تکثیر مدفوعات طبیعیّهء مملکت و تزیید ثروت امّت مخالف عاقبت اندیشی و رأی مستقیم و منحرف از نهج قویمست ؟ و یا خود حکّام ولایات و نواحی مملکت را از حرّیّت مطلقهء سیاسیّهء ( یتصرّف کیف یشاء ) بازداشته بقانون حقّانیّت مقیّد و اجراآت قصاصیّه چون قتل و حبس و امثالها منوط باستیذان از دربار معدلت مدار و در مجالس عدلیّهء مقرّ سریر سلطنت بعد از تحقیق و تعیین درجات شقاوت و جنایت و قباحت جانی و اجراء ما یستحقّ مشروط بصدور فرمان عالی نمودن مخرّب اساس رعیّت پروری است ؟

و یا خود سدّ ابواب رشوت و بِرطیل که الیوم بتعبیر ملیح پیشکش و تعارف معبّر سبب تدمیر بنیان معدلت است ؟ و یا خود هیئت عسکریّه را که فی الحقیقه فدائیان دولت و ملّتند و جانشان در کلّ احیان در معرض تلف از ذلّت کبری و مسکنت عظمی نجات داده در ترتیب مآکل و مشاربشان و تنظیم البسه و مساکنشان کوشیده و در تعلیم فنون حربیّه بصاحبان مناصب عسکریّه و در تدارک اکمال مهمّات و آلات و ادوات ناریّه کمال سعی و اهتمامرا مبذول داشتن از افکار سقیمه است ؟ ”

در ادامه به برخی از نمونه هایی که در آیین بابیت و بهائیت با مبحث مدرنیته در تناقض است اشاره می شود.

در حاکمیت بابی:

1-جز کتاب بیان میرزا علیمحمد باب،کتاب دیگری نباید تدریس شود.(1)
2-تمام کتاب های غیر بابی ، باید محو و نابود و سوزانده شود.(2)
3-پادشاه دین بیان و حتی همه بابی ها، باید همه غیر بابی ها را قتل عام و نابود کنند.(3)
4-مصرف هر نوع دارو حرام و غیر مجاز است. (4)
5-خرید و فروش هر نوع دارو و مسکرات حرام و غیر مجاز است.(5)
6-ازدواج با غیر بابی ممنوع است. (6)
7-لزوم بچه دار شدن هر بابی حتی از طرق غیر معمول. (7)
8-غیر بابیان حق هیچ مالکیتی را ندارند. (8)
9-خرید و فروش عناصر اربعه و تنباکو و آنچه از خراسان حمل شود حرام است.(9)
10-تمام عبادتگاه های غیر بابی باید تخریب شود. (10)

در آئین بهائی:

1-همه غیر بهائیان ،از چهارپایان محسوب می شوند و انسان نیستند. (11)
2-نباید به معرضین از بهائیت لقب انسان داد و برای آنها رتبه و مقامی قائل شد. (12)
3-مخالفان بهاءالله و بهائیت، زنا زاده اند. (13)
4-سیاهان آفریقائی ،گاوهائی در صورت بشرند. (14)
5-هرکس در پذیرش بهائیت درنگ کند جاهل محسوب می شود.(15)
6-مهریه زن شهری با زن روستائی متفاوت است .مهریه اولی طلا و دومی نقره است.
7-ارث زنان در مواردی از ارث مردان کمتر است مثلادختر از خانه پدری ارث نمی برد و…
8-زن بهائی نمیتواند عضو بیت العدل شود.
9-زن بهائی از بعضی عبادات مثل حج محروم است.
10-در دیدگاه بهائیت مردان نسبت به زنان مثل حیوانات، اقدم و اقوی هستند. (16)
11-هرکس با بیت العدل مخالفت کندمشمول مجازات طرد می شودواز معاشرت باخانواده و حق رای محروم می شود.
12-سفر به اسرائیل بدون اخذ اجازه از بیت العدل ممنوع است.(17)
13-تبلیغ تهاجمی وظیفه دینی است و کسی که این تبلیغ را انجام ندهد بهائی واقعی محسوب نمی شود. به گفته عبدالبها ،هر بهائی باید سالانه حداقل یکنفر را بهائی کند.
14-دخالت در سیاست ، شرکت در احزاب و رای دادن برای بهائیان مجاز نیست.
15-اطاعت از هر حکومتی ولو ظالم و فاسق و خونخوار و گرگ صفت،واجب است. (18)
16-تراشیدن موی سر و بلند کردن آن بیش از حد گوش حرام و ممنوع است.
17-بهائیان حق ملاقات و معاشرت با معرضین و مشرکین و منافقین را ندارند. (19)
18-شیعیان هم مشرک محسوب می شوند و مشمول حکم مشرکین هستند. (20)
19-وسائل خانه را باید هر نوزده سال تجدید نمود.
20- از عالمانی که با بهائیت مخالفند باید اعراض نمود.
21-به پیشانی دزدان باید انگ زد تا در جامعه شناخته شوند.
22-از زناکاران باید نه مثقال طلا بنفع بیت العدل دریافت نمود.این جریمه در هرنوبت تکرار، مضاعف می شود.
23-هر کس خانه ای را آتش بزند باید خودش را آتش زد.
24-هرکس ،فردی را محزون کند باید نوزده مثقال طلا بدهد.
25-بهائیان حق ندارند دعاوی را در محاکم ببرند و باید در داخل تشکیلات خودشان مطرح کنند.

قضاوت را به عهده خوانندگان محترم واگذار کنیم که آیا این نگاه حقوقی به انسان (خواه بهائی یا دگر اندیش) با نظامات اجتماعی حاضر بویژه نظام مدرنیته (که بهائیت ادعای تطابق با این نظام مدرن را دارد)سازگار است یا خیر؟

رابطه دین و مدرنیته

از غفلت های مدعیان انطباق بهائیت با الزامات جهان مدرن و مدرنیته، غفلت از ماهیت مدرنیته و رابطه اش با دین است.شناخت ابعاد مدرنیته نشان می دهد که اصولا ماهیتی که دائما خواستار تجدد است(یعنی مدرنیته)با ماهیتی که دارای اصول پایه لایتغیر است و ثوابتی دارد (یعنی دین) کاملا و صد در صد همخوانی ندارند و باهم سازگاری و انطباق نخواهند داشت.
ملکیان در مورد رابطه دین و مدرنیته نوشته است:
“پیدایش مدرنیسم یا تجددگرایى درغرب را مى توان واکنشى برضد سنت و دین مسیحیت دانست. تکون تاریخى تجدد تکونى است. ذاتاً نافى غیر. معناى این سخن آن است که تجدد، خود را از راه سلب غیرتعریف مى کند و این غیر، سنت مسیحى و دین مسیحى بوده است. وقتى تجدد دامن گستر شد و از اروپا به بخشهاى دیگر جهان پاگذاشت این ویژگى ضدیت با «سنت» و «دین» را کما بیش در خود حفظ کرد. به این اعتبار، مدرنیسم درهرجاى جهان در قبال «سنت» و «دین»، موضع مى گیرد و این ویژگى مشترک نظامهاى برآمده از مدرنیسم است…”
وی سپس هشت ویژگی برای مدرنیته ذکر می کند شامل :
انسان گرائی،
تجدد و پیشرفت و نگاه به جلو ،
مادیگری ،
عقل گرائی ،
تجربه گرائی ،
مساوات خواهی و هر نفر یک رآی،
فرد گرائی ،
احساس گرائی و لذت خواهی.
ملکیان سپس نتیجه می گیرد این ویژگی ها هرگز نمی تواند بطور کامل بر دین منطبق شود:
“جهان نگرى که این ۸ ویژگى را داشته باشد چاره اى ندارد جز اینکه دست در آغوش علوم تجربى داشته باشد. روى آوردن به علوم تجربى نتیجه چنین جهان نگرى است. وقتى علوم تجربى رشد مى کند طبعاً تکنولوژى و فناورى هم رشد مى کند.به این اعتبار مى توان گفت که جهان نگرى مدرنیته، جامعه صنعتى و تکنولوژیک را به دنبال خواهد داشت و این تکنولوژى که در تمدن مدرن وجود دارد همه با چند واسطه متأثر از این هشت ویژگى مدرنیسم هستند.

اگر جامعه اى به این ۸ ویژگى قائل باشد باید علوم تجربى هم داشته باشد و بالمآل باید این علوم تجربى را به علم و صنعت تبدیل کند چرا که اگر مى خواهد تجسد این علوم تجربى را ببیند چاره اى جز این ندارد… به این اعتبار هم فرد مى تواند به طور ذومراتب مدرن شود و هم جامعه مى تواند ذومراتب مدرن باشد. بنابراین وقتى مدرنیته ذومراتب شد طبیعتاً جمع بین «مدرنیته» و «دین» هم ذومراتب مى شود. به این اعتبار آیا مى توان انسان مدرنى داشت که متدین هم باشد. با این حال به عقیده من، تمام مدرنیته با تمام تدین قابل جمع نیست. به عبارت دیگر ناممکن به نظر مى رسد که فرد یا جامعه اى با حفظ تمام ویژگى هاى مدرنیته، یک دیندار با تمام مشخصات و شاخص هاى تفکر دینى (منظورم ادیان تاریخى نهادینه است ) باشد.” (21)

در ادامه باید گفت این طبیعی است زیرا دستورات وحی که از ناحیه خداوند صادر شده است و ناظر به مصالحی است که خالق انسان تشریع نموده است ،با روح بعضی از این ویژگی ها همخوانی ندارد…. حال چگونه بهائیت مدعی انطباق با مدرنیته است نشان غفلت از ویژگی های پدیده مدرنیسم است. آیا انسان مدرن که همه تاکیدش بر آزادی انسان ، دوری از هر جبری در محیط و فرار از الزامات محیطی و حزبی و گریز از محدودیت هاست می پذیرد خودش را اسیر آئینی کند که برای تراشیدن موی سرش و تغییر لوازم خانه اش هم آداب و باید و نباید تعیین کرده است چه رسد به شرکت در احزاب و رای دادن و رابطه جنسی و سفر به کشور اسرائیل ومراجعه به دگر اندیشان و مخالفت با بیت العدل که منجر به”طرد” گردد؟!

مدرنیته و زنان بهائی

یکی از جهاتى که بهائیت نمى تواند با مدرنیته همراه باشد دیدگاهش در مورد زنان است.در بهائیت زنان از ورود به بیت العدل محروم هستند. یعنى زنان حق کاندیداتورى برای انتخاب ٩ نفر عضو بیت العدل را ندارند و نتیجتا نمی توانند در جمع مدیران اصلى اداره تشکیلات بهائی حاضر باشند.چیزی که اصلا با تعاریف و الزامات مدرنیته سازگار نیست و به هیچ وجه زنان مدرن را قانع نمی کند.

یعنی در شرایطی که در جهان مدرن می بینند بعضی زنان به بالاترین پست های سیاسی و اجتماعى مثل ریاست بریتانیا (ملکه) و ریاست جمهوری و نخست وزیری و وزارت و ریاست صندق بین المللی پول و … می رسند و جائی نیست که منع شوند، حالا یک تشکیلاتى به اسم دین بیاید و بگوید زنان صلاحیت ورود به بیت العدل را ندارند و نمی توانند جزو ٩ عضو مصون از خطا(!) باشند…همین موضوع یعنی نگاه تبعیض آمیز به زن برای دینی که معتقد است برای جهان مدرن فعلی آمده و قرار است تا حداقل هزارسال و حداکثر پانصد هزارسال(طبق نصوص بهائی) حاکمیت داشته باشد اصلا با مدرنیته سازگارى ندارد.هزار سال پیشکش همین الان هم اعتراضات زیادی از سوی زنان بهائی به این تبعیض آشکار و فاحش در راستاى مدرنیته با لحن های تند و غیض آلود اظهار می شود.

برای نمونه به قسمت هایی از مقاله مریم درویش یکی از زنان بهائی اشاره می شود:
“اگر من از کارتهایم خوب استفاده کرده بودم، ممکن بود تابحال دستیار و معاون پاپ ، عضویت در بیت¬العدل می¬شدم. بهائیان هیئت حاکمه عالیه خود را – بیت¬العدل جهانی- انتخاب کردند و همانطور که ابویاسمین در سال 2004 پیش¬بینی کرد، یکی از آنهایی که ما می¬شناختیمش ( در زمانی که من کارت عضویت بهائیت را داشتم از من خواسته بود که دستیارش بشوم) ، یعنی شهریار رضوی ، از دارالتبلیغ بین¬المللی سُر خورد و وارد بیت¬العدل شد اگر شما در جامعه بهائی یک بیل¬زن باشی می¬توانی به بالاترین سلسله مراتب برسی ( تنها مردان می¬توانند وارد بیت¬العدل بشوند) ؛ یعنی:

-چندین دفعه کتابهای روحی را تدریس کنی؛ با عضو محلی گروه معاونین دوست باشی (عضویت در محفل محلی را فراموش کن ، چرا که تو را از کارهای دیگر می¬اندازد.)
-بعنوان دستیار یکی از اعضای گروه معاونین منصوب بشی، و بازهم دوره کلاسهای روحی را تدریس کنی. وقتی اعضای گروه معاونین به رتبه بالاتری رفتند، مشاور قاره¬ای شدند، آنوقت تو را برای معاون شدن پیشنهاد می¬کنند.
-دقت کن که همه کارها را مرتب انجام بدهی، حتی باز کردن درب پاکت نامه را! اینطوری اگر یک پست مشاور قاره¬ای خالی بشه، همه تو را بیاد می¬آورند.
-پس از آنکه مشاور شدی، حالا باید سعی کنی تا خودت را به دارالتبلیغ برسانی. اگر مدیریت پروژه است خوب باشد که چه بهتر. اگر دست به قلم باشی و مطالب با مزّه بنویسی و مثل شوقی افندی خشک و رسمی ننویسی ، که دیگر کارت تمام است!
-چنانچه وارد دارالتبلیغ شدی، دیگر راهت تا بیت¬العدل روشن و هموار است. چرا که فقط باید صبر کنی تا کسی بمیرد و یا اعلام انصراف کند؛ چرا که بیت¬العدل یک جایگاه مادام¬العمر . آپارتمان و اتومبیل و امکانات شیک و مرتب. فقط ولی باید تو حیفا- اسرائیل – زندگی کنی، که آنهم خوشبختانه جای زیبا و رومانتیکی است.
خوب حالا اگر شما تخمدان داشته باشی، قضیه یک کمی سخت می¬شد. البته میشه تغییر جنسیت داد، ولی باید آنرا پنهان نگهداری! زیرا اگر رأی دهنده¬ها بفهمند که تخمدانها را با بیضه عوض کردی، ممکنه یه جورهایی فکر کنند تو دیانت ما تبعیض جنسی وجود دارد! ای لعنت به این چیزهای کوچک بی¬ارزش .”

روشن است که تعلیم “تساوی حقوق رجال و نساء ” با ممنوعیت ورود نساء به بیت العدل سازگار نیست و اخیرا بعضی از بهائیان سرشناس ، بعد از برگزاری انتخابات بیت العدل لب به سخن گشوده و به این تناقض اعتراف نموده و گفته اند متاسفانه این موضوع باید اصلاح شود و حتى اگر جناب بهاءالله در کتاب اقدس گفته باشند اعضاى بیت العدل باید از رجال باشند ، باید تفسیر از رجال را تغییر داده و طوری تفسیر کنیم که زنان را هم شامل شود و آنها هم بتوانند وارد بیت العدل شوند!علاوه بر تناقض اشاره شده، ممنوع کردن زنان از مشارکت در مدیریت جامعه بهائی، با مدرنیته و تطابق با مقتضیات زمان ادعائی هم سازگار نیست.

1- بیان فارسی صفحه ی 130
2- بیان فارسی صفحه ی 198
3- بیان فارسی صفحه ی 262
4- بیان عربی صفحه 42
5- بیان عربی صفحه ی42
6- بیان فارسی صفحه ی 298
7- بیان فارسی صفحه ی 298
8- بیان عربی صفحه ی 18
9- بیان عربی صفحه ی 43 و بیان فارسی صفحه ی 322
10- بیان فارسی صفحه ی 135
11- کتاب بدیع صفحه ی 213
12- کتاب بدیع ، صفحه ی 140
13- گنج شایگان صفحه ی 79 و مائده آسمانی صفحه ی 355 باب یازدهم
14- خطابات بزرگ صفحه ی 119
15- اقتدارات ص 111
16- گلزار تعالیم بهائی صفحه 288
17- توقیعات مبارکه صفحه ی 41
18- مکاتیب جلد 3 صفحه ی 160
19- مائده آسمانی، ج4، ص 280
20- مائده ج 4 ص 140 و رحیق مختوم ص 595
21-مصطفی ملکیان،ارزیابی مدرنیته،پایگاه خبری آفتاب

محمد بن عبد الوهاب و حرکت وهابیت

فتنه ابن تیمیه خاموش شده بود، و اندیشه هاى او و شاگردش ابن القیم مى رفت که در لابلاى کتابها دفن شود، که ناگهان چهار قرن بعد، این افکار مجددا جان تازه اى به خود گرفت و توسط محمد بن عبد الوهاب احیاء گردید.

محمد بن عبد الوهاب در سال ۱۱۱۵ در شهر«عیینه »واقع در صحراى «نجد»عربستان چشم به جهان گشود و در سال ۱۲۰۶ یا ۱۲۰۷ دیده از جهان فرو بست.

پدرش عبد الوهاب از علماى حنبلى و مورد احترام مردم شهر خود (عیینه) بود.

فرزند عبد الوهاب پس از به پایان رساندن دروس مقدمات، زادگاهش را ترک گفت و به مدینه مهاجرت کرد و پس از اقامت کوتاهى در مدینه به بصره و سپس به بغداد و آنگاه به کردستان و همدان و اصفهان روانه شد و در هر یک از این شهرها مدتى چند اقامت گزید تا آنجا که به شهر«قم »نیز آمد و سرانجام تصمیم گرفت که به زادگاه خود برگردد و پس از بازگشت، هشت ماه از مردم دورى گزید، و سپس مردم را به آیین جدیدى فرا خواند (۱) .

در بسیارى از کتابهاى عربى، مسافرت شیخ به شهرهاى مختلف و اقامت او در آن مناطق آمده است. و قدیمى ترین کتاب فارسى که در آن نامى از محمد بن عبد الوهاب و پاره اى از عقاید او به میان آمده است، کتاب «ذیل تحفه العالم »نوشته «عبد اللطیف شوشترى »است (۲) .

وى سالها در هند اقامت داشت و با محمد بن عبد الوهاب معاصر بود.

کتاب فارسى دیگرى که از این مردم نام برده، کتاب مآثر سلطانیه تالیف عبد الرزاق دنبلى ت (۱۰۶۷) – م (۱۲۴۲) است که توقف طولانى شیخ را در اصفهان براى فراگیرى فقه و اصول متذکر شده است (۳) سومین کتاب فارسى که از او نام برده کتاب سفرنامه میرزا ابو طالب اصفهانى است که او نیز با شیخ معاصر بوده و مسافرت او به اصفهان و اکثر بلاد ایران و خراسان تا سر حد غزنین را آورده است (۴) .

غالب بیوگرافى نویسان، درباره محمد بن عبد الوهاب یادآور میشوند که از همان دوران جوانى سخنان زننده اى از او شنیده مى شد، و پدر او که مرد صالحى بود، نیز انحراف او را پیش بینى میکرد.

شیخ در جوانى غالبا به مطالعه زندگى نامه کسانى که مدعى نبوت شده بودند مانند مسیلمه کذاب و سجاج و اسود عنسى و طلیحه اسدى علاقه خاصى داشت (۵) .

اگر این گزارش درست باشد، حاکى از آن است که او از همان آغاز، سوداى رهبرى را در سر مى پرورانده و سرانجام این سودا در دعوت وهابیگرى جلوه کرد، و از این طریق به تکفیر تمام فرق اسلامى پرداخته و دیگران را جاهل و نادان و مشرک و بدعت گذار نامیده و این سیره همه بدعت گذاران و فرقه سازان است.

انتقال به «حریمله»

پدر محمد بن عبد الوهاب از محل اصلى خود به نام عیینه به بخش حریمله منتقل شد و در آنجا زیست تا در سال ۱۱۴۳ مرگ او فرا رسید. او از فرزند خود راضى نبود و پیوسته او را سرزنش میکرد. حتى برادرش سلیمان بن عبد الوهاب از مخالفان سر سخت وى بود و بعدها کتابى در رد اندیشه هاى او نوشت. وقتى پدر فوت کرد، او محیط را براى اظهار عقاید خود بى مانع دید، ولى با هجوم عمومى مردم حریمله روبرو شد و نزدیک بود که خونش را بریزند. ناچار از آنجا به زادگاه خود عیینه باز گشت، پس از ورود به زادگاهش با امیر آنجا به نام عثمان بن معمر پیمان بست که هر یک از آن دو، بازوى دیگرى باشد و امیر اجازه دهد او عقاید خود را بى پرده مطرح کند.

شاید نتیجه آن، این باشد که امیر بر همه امیر نشینهاى منطقه نجد که عیینیه نیز یکى از آنهاست تسلط یابد. آنگاه براى اینکه پیوند محمد بن عبد الوهاب با امیر استوارتر گردد، وى خواهر امیر را گرفت و پس از بستن عقد، و وعده همکارى صمیمانه، شیخ به امیر گفت:امید است خدا نجد و اعراب نجد را به تو ببخشد!

بدینگونه پیمانى میان شیخ و امیر بسته شد که در حقیقت داد و ستدى بیش نبود (۶) .

شیخ، منطقه را به امیر بخشید، در حالى که نه از تقواى او آگاهى صحیح داشت و نه از سرانجام کار او!پس از این پیمان نخستین اثر آن این شد که قبر زید بن الخطاب، برادر خلیفه دوم، با خاک یکسان گشت زیرا از دید شیخ، بناى بر قبور بدعتى بود که باید از میان مى رفت، ولى همین کار، واکنشهایى در منطقه ایجاد کرد و امیر احساء و قطیف به نام سلیمان حمیرى، به امیر عینیه (عثمان بن معمر) فرمان داد که هر چه زودتر این فتنه را بخواباند و شیخ را به قتل برساند امیر عیینیه ناچار شد که عذر شیخ را بخواهد تا او عیینیه را ترک کند. در این موقع شیخ منطقه سومى را به نام «درعیه »برگزید و در سال ۱۱۶۰ به آنجا منتقل شد. این بخش همان زادگاه مسیلمه کذاب بود.

شیخ پس از آمدن به درعیه با امیر منطقه محمد بن سعود، نیاى خاندان سعودى، تماس گرفت و همان پیمانى که با امیر عیینیه بسته بود، با محمد بن سعود بست، و همان طور که منطقه را با عربهاى ساکن آن، به عثمان بن معمر فروخته بود، این بار به ابن سعود فروخت. (۷)

ناگفته پیداست جنگها و نبردهاى آنان با کفار و مشرکان نبود. حملات آنان در یک قرن و نیم تنها به قبائل اسلامى و کشورهاى همجوار بود که همگى گوینده «لا اله الا الله، محمد رسول الله »بودند و پیوسته خدا را عبادت میکردند و فرائض را به جاى مى آوردند.

اما چرا مردم از نظر محمد بن عبد الوهاب کافر و مشرک بودند؟دلیل آن این است که بر قبور صالحان سایبانى ساخته و به زیارت قبر پیامبر مى آمدند و به ارواح مقدسه توسل مى جستند!!

ابن سعود از پیمان خود با شیخ فوق العاده خوشحال بود، ولى دو چیز را با او مطرح کرد:

۱ – اگر ما تو را یارى کردیم و کشورها را گشودیم میترسیم ما را ترک کنى و در نقطه دیگرى سکنى گزینى!

۲ – ما در فصل رسیدن میوه ها از مردم درعیه مالیات مى گیریم. مى ترسیم که تو مالیات را تحریم کنى!

شیخ در پاسخ گفتار ابن مسعود گفت:من هرگز تو را با دیگرى عوض نخواهم کرد و خدا در فتوحاتى که نصیب ما خواهد کرد، غنائمى قرار خواهد داد که تو را از این مالیات ناچیز بى نیاز خواهد ساخت (۸) سپس براى تحکیم روابط میان دو خانواده، امیر درعیه دختر شیخ را به ازدواج فرزند خود عبد العزیز در آورد، و از این طریق رابطه زناشوئى میان دو خانواده برقرار شد و تا کنون نیز این رابطه در شعاع گسترده اى محفوظ مانده است (۹) .

موحدى جز من و جز چند نجدى نیست

پیمان شیخ با«محمد بن سعود»به مرور زمان استحکام بیشترى یافت. نخستین برنامه اى که شیخ براى محاربه با کفار!ریخت، گرفتن انتقام از امیر«عیینه »به نام «عثمان بن معمر»بود، زیرا وى به اشاره امیر«احساء»و«قطیف »که در منطقه از مقام برترى برخورددار بود، پیمان خود را شکست. اندیشه انتقام هنگامى قوت گرفت که شیخ آگاه شد وى با امیر«احساء»مکاتبات سرى دارد، و در صدد خیانت به شیخ مى باشد، از این جهت دو نفر از جانب شیخ به نامهاى «احمد بن راشد»و«ابراهیم بن زید»اعزام شدند که امیر عیینه را ترور کنند. هر دو نفر پس از ورود به منطقه او را در حال خواندن نماز جمعه ترور کردند، و این مطلبى است که هم اکنون سعودیها به آن اقرار دارند، و در کتابى که اخیرا به عنوان «رسائل محمد بن عبد الوهاب »با نظارت عبد العزیز بن باز مفتى عربستان سعودى منتشر شده چنین آمده است:

«عثمان بن معمر مشرک و کافر بود و مسلمانان وقتى از کفر و شرک او آگاه شدند، تصمیم گرفتند که او را بکشند. »

از این جهت در ماه رجب ۱۱۶۳ وقتى او از نماز جمعه فارغ گشت، هنوز از مصلى خارج نشده بود که او را به قتل رساندند. سه روز پس از قتل او، خود شیخ وارد عیینه شد و براى آنان حاکمى به نام «مشارى بن معمر»تعیین کرد (۱۰) .

این نخستین خونى بود که بوسیله ایادى شیخ، در منطقه ریخته شد. و در حقیقت نخستین کافرى!!!که به دست آنان کشته شد، مردى بود که در سنگر عبادت، اقامه نماز مى کرد!و هنوز دقایقى از پایان نماز نگذشته بود که به خون خود در غلطید. او جرمى جز این نداشت که حاضر به خضوع در برابر شیخ نشده بود. (و ما نقموا منهم الا ان یؤمنوا بالله العزیز الحمید) (البروج – ۸)

ترور امیر عیینه به اتهام کفر و شرک، حاکى از عقیده شیخ درباره همه مردم نجد، بلکه تمام مسلمانان است، زیرا جز گروه معدودى در«درعیه »همه مردم نجد و همه مسلمانان با امیر«عیینه »هم عقیده بودند. اگر انگیزه قتل او، کفر و شرک او بود، مى بایست همه را به این جرم بکشند.

اتفاقا کلیه لشکر کشى ها و نبردهاى شیخ با طوائف نجد و قبائل منطقه روى این اصل بود. و در حقیقت همه مسلمانان جهان جز شیخ و اتباع او کافر و مشرک بودند!!!

نظامى که شیخ در عیینه به وجود آورد و امیرى را که براى مردم آنجا نصب کرد، نتوانست رضایت مردم را جلب کند. سرانجام بر او شوریدند. وقتى خبر به شیخ و محمد بن سعود رسید، فورا با گروهى بر عیینه حمله و همه شهر را با خاک یکسان کردند، تا آنجا که درختها را سوزاندند، و چاهها را پر کردند و مردها را کشتند و زنان را اسیر کردند و به نوامیس مردم تجاوز نمودند و فزون تر از آن نیز جنایاتى کردند که قلم از بیان آن شرم دارد و این شهر تا به امروز، به صورت ویرانه اى باقى مانده است. به عقیده شیخ، این عذابى بود که خدا براى آنان فرستاد (۱۱) .

کشتن امیر عیینه و لشکر کشى مجدد و ویران کردن شهر و کشتن مردان و اسیر کردن زنان، رعب و وحشتى در منطقه بوجود آورد، و شیخ و محمد بن مسعود را بر توسعه حکومت تشویق کرد. از این جهت محمد بن عبد الوهاب نامه هایى به مردم نجد نوشت، و آنان را به مذهب توحید!!!دعوت کرد. آنان که آئین او را مى پذیرفتند، در امن و امان بودند. ولى آنان که مذهب او را رد مى کردند، پیوسته مورد هجوم اتباع شیخ بودند، و سالیان درازى نبرد میان نجد و احساء برقرار بود.

حملات وحشیانه اتباع شیخ، گروهى را بر آن داشت که پرده از اعمال شیخ بردارند. و جهان را متوجه جنایات وى سازند. برادر شیخ (سلیمان بن عبد الوهاب) در کتاب خود به نام «الصواعق الالهیه »به شیخ و اتباعش چنین خطاب مى کند:

«شما به کوچکترین چیز، بلکه با کوچکترین ظن و گمان مردم را تکفیر مى کنید. شما کسانى را که آشکارا معترف به اسلامند، کافر مى شمارید. حتى آنان را که در تکفیر این گروه توقف مى کنند، نیز کافر مى دانید» (۱۲) .

دعوت شیخ به آیین توحید و تظاهر به مبارزه با شرک، در آغاز کار بسیار جالب و فریبنده بود و افرادى که از دور ناظر بر دعوت شیخ بودند، مجذوب آوازه دعوت او شده، حتى سید محمد بن اسماعیل که یکى از امراى یمن بود، در یک قصیده طولانى شیخ را ستود که مطلع آن چنین است:

سلام على نجد و من حل فی نجد

و ان کان تسلیمی على البعد لا یجدى!

درود بر نجد و کسانى که در آنند

هر چند درود من از دور، سودى ندارد

ولى هنگامى که خبر کشتارها و حملات وحشیانه وهابیان به وى رسید، از قصیده اى که در مدح او سروده بود، پشیمان شد و قصیده دیگرى در نکوهش او سرود که مطلع آن چنین است:

رجعت عن القول الذی قلت فى نجد

فقد صح لی عنه خلاف الذی عندی!

از سخنى که درباره نجد گفته بودم، برگشتم، زیرا خلاف آنچه که در گذشته فکر میکردم، براى من ثابت شد.

شاعر یمنى به قصیده دوم اکتفاء نکرد و این قصیده را شرح کرد و نام آن را«محو الحوبه فی شرح ابیات التوبه »نهاد (۱۳) .

تکفیر مسلمین، یگانه شعار محمد بن عبد الوهاب!

آیین وهابیت، آیین نفاق افکن و تفرقه آفرینى است که از روز نخست چنین پیامدى را بدنبال داشت. محمد بن عبد الوهاب در خطبه هاى نماز جمعه مى گفت هر کس به پیامبر متوسل شود، کافر شده است، و عجیب این که برادرش سلیمان سخت با او مبارزه مى کرد. روزى به برادرش گفت:ارکان اسلام چند است؟گفت:پنج تا (شهادتین، بپا داشتن نماز، و پرداختن زکات، فریضه حج، روزه رمضان) (۱۴) . برادر گفت:تو رکنى را نیز بر آن افزوده اى، و آن اینکه هر کس از تو پیروى نکند مسلمان نیست و این نیز رکن ششم است (۱۵) .

روزى به برادر خود گفت:خدا در هر شب از شبهاى ماه رمضان چند نفر را از آتش دوزخ آزاد مى کند؟گفت:در هر شب صد هزار نفر، و در شب آخر ماه رمضان به اندازه همه کسانى که در آن ماه آزاد کرده، یکجا آزاد مى فرماید.

برادر گفت:پیروان تو به یک دهم این مقدار نیز نرسیده است، پس این مسلمانانى که خدا آنها را آزاد مى کند، کجا هستند؟تو که مسلمانان را در خود و اتباع خود محصور ساخته اى!شیخ در پاسخ برادر ماند و چیزى نگفت.

کار نزاع میان دو برادر به جایى رسید که سلیمان بر جان خود ترسید و در عیه را به قصد مدینه ترک گفت و در آنجا رساله اى بر رد برادر نوشت و برایش فرستاد. متاسفانه رساله مؤثر واقع نشد، بلکه کتابهاى دیگرى نیز که علماى حنبلى و دیگران نوشتند، در او مؤثر نیفتاد.

شعار وهابیان: تکفیر مسلمانان جهان

کفر چو منى گزاف و آسان نبود

محکم تر از ایمان من، ایمان نبود

در دهر یکى چو من، و آنهم کافر

پس در همه دهر، یک مسلمان نبود!

از روزى که احمد بن تیمیه مکتب خود را پى ریزى کرد، تلویحا و تصریحا خود و اتباع خود را موحد و مسلمان دانسته و دیگر طوائف را کافر و مشرک مى شمرد. برخى از اعمال مسلمانان از قبیل توسل به پیامبر و سفر براى زیارت قبر وى و جشن گرفتن در موالید را شرک و بدعت توصیف مى کرد و مفاد آن این بود که مرتکبین این اعمال، مشرک بوده و طبعا کافر نیز خواهند بود. پس از ابن تیمیه (کاسه لیس) سفره او محمد بن عبد الوهاب همین شعار را تکرار کرد و در رساله «اربع قواعد»در قاعده چهارم مى گوید:

«مشرکان زمان ما بدتر از مشرکان گذشته اند، زیرا مشرکان گذشته، در حال رفاه، شرک مى ورزیدند، اما در حال سختى به خداى یگانه پناه مى بردند و خالصانه، تنها او را مى خواندند، اما اینان در هر دو حال به پیامبر متوسل شده و مى ورزند»!! (۱۶) .

و در رساله دیگر مى گوید:

«توحیدى که مشرکان زمان ما آن را انکار کرده اند، توحید در عبادت است » (۱۷) .

ما در تحلیل عقاید وهابیت توحید و شرک را به صورت منطقى تعریف کرده و حد و مرز آن را بیان خواهیم کرد و روشن خواهیم ساخت که اگر معیارى را که این دو نفر براى توحید و شرک ترسیم مى کنند، صحیح باشد، هرگز در روى زمین نمیتوان موحدى یافت و اساس اشتباه هر دو نفر این است که براى عبادت حد صحیحى قائل نشده و هر نوع توسل به اسباب را پرستش سبب خوانده اند، و میان تعلق به سبب، و عبادت سبب فرقى قائل نشده اند.

شعار وهابیان در تکفیر مسلمانان به قدرى افراطى و شور است که به اصطلاح «حتى خان هم فهمیده »تا آنجا که یکى از طرفداران آنان مانند آلوسى صاحب تاریخ نجد، بر آنان خرده گرفته و مى گوید:

«سعود بن عبد العزیز به اطراف لشکرکشى کرد و بزرگان عرب در برابر او سر فرود آوردند ولى متاسفانه او مردم را از زیارت خانه خدا باز داشت و بر خلیفه عثمانى خروج کرد و مخالفان خود را تکفیر نمود و در قسمتى از احکام شدت عمل به خرج داد و درباره برخى از اعمال مسلمین با دیدى ظاهر بینانه قضاوت کرد و آنان را متهم به شرک ساخت، در حالى که اسلام، آیین سهل و آسان است، نه آیین سخت، آنچنان که علماى نجد اندیشیده اند و پیوسته بر مسلمانان منطقه یورش برده و اموال آنان را به عنوان جهاد فى سبیل الله غارت مى کنند» (۱۸) .

دگرگونى در موضع وهابیان

همان طور که گفته شد اساس وهابیت را ایجاد تفرقه و دو دستگى میان مسلمانان تشکیل مى دهد و این ایده تا آغاز زمامدارى عبد العزیز (۱۳۰۴ ه – ) باقى بود، ولى پس از اشغال حجاز به دست او و تماس وهابیان با ملل مختلف اسلامى، موضع آنان به تدریج دگرگون گردید، زیرا وهابیان پیش از اشغال حرمین در صحراها و بادیه ها زندگى مى کردند، و با گروه هاى معدود تماس داشتند، واقعا فکر مى کردند که اسلام واقعى همان است که فرزند عبد الوهاب به آنان آموخته است و جز آنان در جهان مسلمانى نیست، و پس از تسلط بر حرمین شریفین و گسترش تماسها، فکر خشونت به تدریج کاهش افت خصوصا پس از مرگ عبد العزیز و روى کار آمدن فرزندان او مانند سعود، و فیصل، که مدتها در اروپا و آمریکا زندگى کرده بودند، فکر خشونت و تکفیر مسلمین – به دست فراموشى سپرده شده و تصمیم گرفتند که دامنه تبلیغات را گسترده سازند. ولى موضع آنان نسبت به شیعه تغییر نکرد، بلکه پس از پیروزى انقلاب اسلامى ایران، موضع آنان سخت تر شده است، زیرا پیوسته از آن میترسند که موج انقلاب به سرزمین آنان برسد و توده مستضعف بر آنان بشورند و ارکان سلطنت را متزلزل سازند و لذا ماه و یا هفته اى نمى گذرد که جزوه اى، رساله اى، نشریه اى و یا کتابى بر ضد شیعه ننویسند و پیوسته همان دروغهاى شاخدارى را که در ده قرن گذشته پشت سر شیعه گفته شده، تکرار مى کنند.

پى نوشت ها:
(۱) احمد امین:زعماء الاصلاح، ص ۱۰، ط بیروت.
(۲) سید عبد اللطیف:ذیل التحفه، ص ۸ به بعد. چاپ بمبئى.
(۳) دنبلى، عبد الرزاق:المآثر السلطانیه، ص ۸۲ به بعد.
(۴) میرزا ابو طالب:سفرنامه، ص ۴۰۹ به بعد.
(۵) صدقی الزهادی:الفجر صادق، ص ۱۷ و احمد زینی دحلان:فتنه الوهابیه، ص ۶۶٫
(۶) فیلبی، عبد الله:تاریخ نجد، ص ۳۶ – چاپ بیروت.
(۷) فیلبی، عبد الله:تاریخ نجد، ص ۳۹٫
(۸) ابو علیه:محاضرات فی تاریخ الدوله السعودیه الاولى، ص ۱۳ – ۱۴٫
(۹) فیلیب حتی:تاریخ العرب، ج ۲، ص ۹۲۶٫
(۱۰) فلیبی، عبد الله:تاریخ نجد، ص ۹۷٫
(۱۱) ناصر السعید، تاریخ آل سعود، ص ۲۲ و ۲۳٫
(۱۲) الصواعق الالهیه، ص ۲۷ – ۲۹ چاپ – ۱۳۰۶٫
(۱۳) الامین، سید محسن:کشف الارتیاب، ص ۱۶٫
(۱۴) صحیح بخارى کتاب ایمان، ۱/۷٫
(۱۵) سید احمد زینی دحلان:الدرر السنیه، ص ۳۹ – ۴۰٫
(۱۶) محمد بن عبد الوهاب:اربع قواعد، ص ۴٫
(۱۷) محمد بن عبد الوهاب:کشف شبهات، ص ۳٫
(۱۸) سید محسن امین، کشف الارتیاب، ص ۹ به نقل از تاریخ نجد.

نویسنده: استاد جعفر سبحانى

پرورش یافته در دامان صهیونیسم

فرقه بهائیت از سال ۱۲۶۰ قمری توسط علی محمد باب که خود را«باب»امام‏ زمان(عج) و وسیله تماس مردم با آن حضرت معرفی می‏کرد، به وجود آمد. وی به سبب‏ عقاید کفرآمیزش در سال ۱۲۶۶ به دست امیر کبیر کشته شد. پس از او، دو برادر مدعی جانشینی وی شدند و بدین ترتیب، میان پیروان این فرقه اختلاف افتاد. گروهی‏ پیرو«صبح ازل»(بابی‏ها) و عده‏ای پیرو برادر دیگر، «بهاء ا…»(بهایی‏ها) شدند و در اثر درگیری بین آن‏ها تعداد بسیاری جان خود را از دست دادند. دولت عثمانی‏ برای پایان دادن به درگیری‏ها، بهاء ا… و طرفدارانش را به«عکا»در فلسطین‏ اشغالی و صبح ازل و یارانش را به قبرس تبعید کرد. از آن‏جا که بهائیان در مسائلی چون اسلام‏ستیزی دارای هدف مشترک با صهیونیست‏ها بودند، پس از تشکیل رژیم غاصب اسرائیل و راه‏اندازی تشکیلات مرکزی‏ این فرقه در شهر حیفا، به طور کامل در خدمت این رژیم‏ قرار گرفته و فعالیت آن‏ها بر اساس خواسته‏های‏ صهیونیست‏ها تنظیم شد. در نوشتار ذیل‏ می‏کوشیم، برخی از زوایای پیدا و پنهان روابط متقابل این دو پدیده جعلی را بررسی‏ کنیم.
علی محمد شیرازی ملقب به باب/ مؤسس فرقه بابیه‏ ۱۲۶۶-۱۲۳۵ هـ.ق
به گواهی اسناد تاریخی،پنج سال پیش‏ از آغاز دعوت علی محمد باب و درست‏ اندکی پس از استقرار کمپانی ساسون‏ در بوشهر و بمبئی، یهودیان مشهد بدون هیچ فشاری به طور دسته‏جمعی‏ مسلمان شدند و نخستین کسانی هم که‏ در خراسان بابی شدند، همین یهودیان‏ جدید الاسلام مشهد بودند. همچنین‏ ورود بابی‏گری به«سیاهکل»توسط میرزا ابراهیم، یهودی جدید الاسلام ساکن‏ رشت، صورت گرفت. «دایره المعارف‏ یهود»، یهودیان جدید الاسلام مشهد را در شمار یهودیان مخفی(انوسی‏ها) دسته‏بندی می‏کند-نه ذیل مرتدین-و این نشان می‏دهد که آن‏ها بر اساس طرح‏ و برنامه و به دستور محافل دینی خود و برای فریب افکار عمومی به این کار تن‏ داده بودند. به نوشته والتر میشل-محقق‏ یهودی-این یهودیان مخفیانه به دین‏ یهود پایبند بودند.۱
حسن نیکو- مبلّغ پیشین بهائیت‏ -می‏نویسد: طبقه دیگر[بهائیان‏]، یهودی هستند که با چه بغض و عناد به‏ اسلام معروفند.در چنین صورتی اگر کسی علمی بلند کند که باعث تفریق‏ منبر مسجد وکیل شیراز/محلی که علی محمد باب‏ اعلام کرد امام زمان می‏باشد! و پس از چندی پیامبر جدید شد! و تشتیت جمعیت اسلام شود و سبب‏ تفریق مسلمین گردد، البته دشمن… دلشاد گردیده وی را استقبال می‏کند… [یهودیان‏]در دخول در مجامع و محافل‏ بهائیان سه فایده مسلّم برای خود تصور داشته: اول آن‏که لااقل سیاهی لشکر دشمنی می‏شوند که بر ضد اسلام قیام‏ کرده و رایت تشتیت و تفریق را بلند نموده است.دوم آن‏که از مسأله اجتناب‏ و دوری که در مسلمین شیعه نسبت به‏ یهود بود، مستخلص می‏شوند و با آن‏ها معاشرت می‏کنند بلکه وصلت می‏نمایند.
عباس افندی(عبد البهاء)رهبر دوم فرقهء بهائیت‏ ۱۳۴۰/-۱۲۶۰ هـ.ق
سوم آن‏که اگر باعث غلبه و قدرت‏ بهائیان گردد، عجالتا در حزب آنان وارد کرده باشند.۲بنابراین طبیعی است که از پیشرفت و گسترش این فرقه ساختگی‏ خوشحال شوند و از هیچ کمکی در این‏ راه دریغ نورزند.
نکته قابل توجه در این میان این است‏ که دلدادگی بهائیان به یهودیان، ریشه‏ای‏ دیرینه‏تر از عمر رژیم اسرائیل دارد، به‏ گونه‏ای که میرزا حسینعلی بهاء(مؤسس‏ بهائیت) تجمع و عزت‏یابی یهودیان در ارض موعود را مطرح می‏کند و ده‏ها سال بعد، بشارت‏های او مبنی بر تأسیس‏ اسرائیل با آب و تاب در مطبوعات غربی‏ منعکس می‏شود:«روزنامه‏ها[ی ایتالیا] در اهمیت امر مبارک مقالاتی نوشتند. حتی بشارات حضرت بهاء ا… را به جهت‏ بنی اسرائیل و عزت و اجتماع آنان را در سرزمین موعود و اسرائیل یادآوری نموده‏ بودند.»۳همچنین عباس افندی(از دیگر رهبران بهائیت)در سال ۱۹۰۷ میلادی‏ خطاب به یکی از یهودیان بهایی شده‏ می‏گوید:«این‏جا فلسطین است، اراضی‏ مقدسه است، عن قریب قوم یهود به این‏ اراضی بازگشت خواهند نمود، سلطنت‏ داوودی و حشمت سلیمانی خواهند یافت. این از مواعید صریحه الهیه است‏ و شک و تردید ندارد…»۴
بن زوی(از فعالان صهیونیست که‏ بعدها به ریاست جمهوری رژیم اشغالگر قدس رسید)نیز به ملاقات خویش با میرزا یحیی نوری ملقب به صبح ازل۱۳۳۰/-۱۲۴۷ هـ ق عباس افندی ۴۰ سال پیش از تأسیس‏ اسرائیل تصریح می‏کند،که به خوبی‏ عمق استراتژیک روابط میان یهودیان و بهائیان را نشان می‏دهد.
در این میان، مواضع سران بهائیت در برابر تشکیل رژیم جعلی اسرائیل گویای‏ بسیاری از واقعیت‏ها است. روز سوم‏ ژوئن سال ۱۹۲۲ میلادی انتشار یادداشت‏ چرچیل(نخست‏وزیر وقت انگلستان) مبنی بر این‏که دولت متبوع وی در نظر دارد یک کانون ملی یهود در فلسطین بنا کند، باعث اعتراض‏های شدید مسلمانان‏ شد، به گونه‏ای که پای سازمان ملل را نیز به میان کشید و«کمیته مخصوص‏ رسیدگی به مسأله فلسطین»تشکیل شد. در آن مقطع، ارزیابی‏های گوناگون مورد بررسی قرار گرفت و ماهیت بسیاری از گروه‏ها و افراد بیش از پیش روشن شد. نامه شوقی افندی(رهبر وقت بهائیان) در این‏باره خطاب به رئیس کمیسیون‏ مزبور، ماهیت سران فرقه را به خوبی‏ روشن می‏کند:«…تنها یهودیان هستند که علاقه آن‏ها نسبت به فلسطین تا اندازه‏ای قابل قیاس با علاقه بهائیان به‏ این کشور است؛ زیرا در اورشلیم بقایای‏ معبد مقدسشان قرار داشته و در تاریخ‏ قدیم، آن شهر مرکز مؤسسات مذهبی و سیاسی آنان بوده است.»۵
روحیه ماکسول(از رهبران بهائیت و همسر شوقی افندی)نیز تصریح می‏کند: «من ترجیح می‏دهم که جوان‏ترین ادیان‏ (بهائیت)از تازه‏ترین کشورهای جهان‏ (اسرائیل)نشو و نما نماید و در حقیقت‏ باید گفت آینده ما (بهائیت و اسرائیل) چون حلقات زنجیر به هم پیوسته است.»۶ بهائیان همچنین ستاره‏ داوود را مانند بابیه‏ اسم اعظم می‏دانند و برای جلب محبت، اسم اعظم را که شعار بهائیت است، ترسیم‏ و در قبرستان یهودیان‏ مدفون می‏سازند.۷
ارادت بهائیت‏ به صهیونیسم تا حدی است که شوقی‏ افندی یکی از مهم‏ترین وظایف«شورای‏ بین المللی بهائیان»را برقراری رابطه با دولت اسرائیل قلمداد می‏کند و در نقشه‏ ده ساله‏اش حمایت از اسرائیل را بر همه دولت‏های جهان ترجیح می‏دهد.۸ ماری(روحیه)ماکسول/همسر شوقی افندی‏ رهبر انشعابیون انگلیسی بهائیت چنان چه  در نشریه رسمی محفل ملّی‏ -بهائیان ایران هم آمده‏ -است، می گوید:«با نهایت افتخار و -مسرّت،بسط و گسترش رابطه‏ -بهائیت با اولیای امور دولت‏ -اسرائیل را به اطلاع بهائیان‏ -می‏رسانیم-در ملاقات با بن‏ -گورین،نخست‏وزیر اسرائیل، -احساسات صمیمانه بهائیان را -برای پیشرفت دولت مزبور به‏ -او اعلام نمودند و او در جواب‏ -گفته است: از ابتدای تأسیس‏ -حکومت اسرائیل، بهائیان‏ -همواره روابط صمیمانه با دولت‏ -اسرائیل داشته‏اند.»
او همچنین به بهائیان فرمان می‏دهد به‏ تشکیل محافل روحانی و ملی بر مبنای‏ قوانین و مقررات دولت اسرائیل اقدام‏ کنند:«در ارض اقدس، بر حسب قوانین‏ و مقررات حکومت جدید التأسیس… این‏گونه محافل را به وجود آورید»۹ در حالی که در تشکیل همین محافل‏ در کشورهای دیگر،رعایت قوانین و مقررات دولت‏ها را مطرح نمی‏کند!۱۰
بدین‏گونه رابطه بین سران بهائیت با رژیم اشغالگر قدس هر روز صمیمانه‏تر می‏شود و شورای بین المللی بهائیان‏ طی نامه‏ای به محفل ملّی بهائیان ایران‏ می‏نویسد:«روابط حکومت‏[اسرائیل‏]با حضرت ولی امر اللّه و هیأت بین المللی‏ بهائی، دوستانه و صمیمانه است و فی‏ الحقیقه جای بسی خوشوقتی است که‏ راجع به شناسایی امر-[بهائیت‏]در ارض‏ اقدس-[اسرائیل‏] موفقیت‏هایی حاصل‏ گردیده است.»۱۱در نشریه رسمی محفل‏ ملّی بهائیان ایران هم آمده است:«با نهایت افتخار و مسرّت، بسط و گسترش‏ رابطه بهائیت با اولیای امور دولت‏ اسرائیل را با اطلاع بهائیان می‏رسانیم… در ملاقات با بن گورین، نخست‏وزیر اسرائیل،احساسات صمیمانه بهائیان را برای پیشرفت دولت مزبور به او اعلام‏ نمودند و او در جواب گفته است: از ابتدای تأسیس حکومت اسرائیل، بهائیان‏ همواره روابط صمیمانه با دولت اسرائیل‏ داشته‏اند.»۱۲
البته دولت غاصب صهیونیستی نیز همراهی بهائیان را ارج می‏نهد، به گونه‏ای‏ که«نرمان نیویج»(یکی از مهره‏های مهم‏ دولت اسرائیل) فرقه ساختگی بهائیت را در ردیف اسلام،مسیحیت و یهودیت‏ قرار می‏دهد و آن را یک دین جهانی‏ می‏نامد: «اکنون فلسطین را نباید فی‏ الحقیقه منحصرا سرزمین سه دیانت‏ محسوب داشت، بلکه باید آن را مرکز و مقر چهار دیانت به شمار آورد؛ زیرا مرام بهایی که مرکز آن حیفا و عکا است‏ و این دو مدینه زیارتگاه پیروان آن است، به درجه‏ای از پیشرفت و تقدم نایل گشته‏ که مقام دیانت جهانی و بین المللی را احراز نموده است و همان‏طور که نفوذ این آیین در سرزمین مذکور روز به روز رو به توسعه و انتشار است، در ایجاد تفاهم و اتحاد بین المللی ادیان مختلفه‏ عالم نیز عامل بسیار مؤثری به شمار می‏آید.»۱۳همچنین بهائیان توانستند نخستین معبد بزرگ خود-مشرق‏ الأذکار-را در آن‏جا بنا کنند: «موقوفات‏ بین المللی بهایی بر صفحه جبل کرمل‏ با امضای قراردادی با مقامات اسرائیلی‏ برای ابتیاع قطعه زمینی به مساحت ۳۶ هزار متر مربع واقع در رأس جبل کرمل‏ جنب غار ایلیا به مقدار زیاد افزایش یافته. همچنین با تملک نقطه‏ای که به قدوم‏ مبارک حضرت بهاء ا… متبرک و محل‏ نزول لوح کرمل بود، به قیمت یکصد و هشت هزار دلار خریداری گردید و قرار شد اولین مشرق الاذکار ارض اقدس در آن ساخته شود.»۱۴  و نیز«دولت اسرائیل‏ آن‏قدر نسبت به بهائیان خوش‏بین‏ است که در فرودگاه خود، احیا[بهائیان‏] را بازرسی نمی‏کند، به طوری که وقتی‏ رئیس کاروان به پلیس اظهار می‏دارد این‏ها بهایی هستند، حتی یک چمدان‏ را باز نمی‏کنند. ولی بقیه مسافرین- حتی کلیمی‏ها-را بازرسی می‏کنند، به طوری که یک کلیمی اعتراض کرده‏ بود چرا بهائیان را بازرسی نمی‏کنید و ما را که این‏جا موطن‏مان است مورد بازرسی قرار می‏دهید؟!»۱۵ البته دامنه‏ محبت‏ها به این‏جا محدود نمی‏شود؛ بلکه«موقوفات بهایی در ارض اقدس‏ از رسومات دولتی معاف و این معافیت‏ بعدا شامل بیت مبارک حضرت عبد البها و مسافرخانه شرقی و غربی نیز گردید… عقدنامه بهایی به رسمیت شناخته شد. وزارت ادیان، قصر مزرعه را تسلیم نمود و وزارت معارف اسرائیل، ایام متبرکه‏ بهایی را رسمیت شناخت.»۱۶ با توجه‏ به این امتیازات ویژه است که شوقی‏ افندی تصریح می‏کند:«دولت اسرائیل، وسایل راحتی ما را فراهم کرد.»۱۷
از سوی دیگر، دیدارهای سران عالی‏ رتبه رژیم صهیونیستی و فرقه بهائیت نیز سطح بالای روابط میان آن‏ها را نشان‏ می‏دهد. لروی آیواس،منشی کل شورای‏ بهائیان،طی نامه‏ای به محفل بهائیان ایران‏ در شرح ملاقات شوقی افندی و رئیس‏ جمهور وقت اسرائیل می‏نویسد:«در این‏ روز تاریخی، رئیس جمهور و خانمشان‏ کل هیأت بین المللی بهایی را…به‏ حضور پذیرفتند. پس از لحظه‏ای رئیس‏ جمهور و همراهان با اتومبیل روانه بیت‏ مبارک شدند. حضرت ولی امر اللّه و حرم مبارک از رئیس جمهوری و خانم با لطف و محبت خاصی پذیرایی نمودند. ضمن مذاکرات دوستانه و غیر رسمی، حضرت ولی ا… مقصد و مرام بهائیت‏ را توضیح‏[دادند] و نظر مساعد و تمایل بهائیان را نسبت به اسرائیل بازگو کردند و آرزوی بهائیان را برای ترقی‏ و سعادت اسرائیل برشمردند… وقت‏ خداحافظی،از طرف رئیس جمهور شوقی افندی/رهبر سوم فرقهء بهاییت۶۳۳۱/-۶۷۲۱ هـ.ش از اسرائیل سپاسگذاری فراوان شد و ضمن‏ تقدیر از اقدامات و مجاهدات بهائیان در کشور اسرائیل، آرزوی قلبی خویش را برای موفقیت جامعه بهائیان در اسرائیل‏ و سراسر گیتی اظهار داشتند.»۱۸
شوقی افندی در تلگرافی به محفل‏ بهائیان ایران خاطرنشان می‏کند:«رئیس‏ جمهور دولت اسرائیل به اتفاق قرینه‏ محرمه…اعتاب مقدسه را در جبل‏ کرمل زیارت نمودند.این زیارت، اولین‏ تشریف‏فرمایی رسمی است که از طرف‏ یکی از دول مستقله از مقامات مقدسه‏ حضرت اعلی و مرکز میثاق حضرت‏ بهاء اللّه به عمل آمده است.»۱۹
امام خمینی(ره)هم در دوران‏ نهضت باشکوه اسلامی،بارها در سخنان‏ روشنگرانه خود درباره خطر بهائیان‏ هشدار دادند:«آقایان باید توجه داشته‏ باشند که بسیاری از پست‏های حسابی‏ به دست این فرقه است که حقیقتا عمّال‏ اسرائیل هستند. خطر اسرائیل برای اسلام‏ و ایران بسیار نزدیک است»۲۰
«این جانب حسب وظیفه شرعیه به‏ ملت ایران و مسلمین جهان اعلام خطر می‏کنم. قرآن کریم و اسلام در معرض‏ خطر است، استقلال مملکت و اقتصاد آن در معرض قبضه صهیونیست‏هاست‏ که در ایران به‏[صورت‏]حزب بهایی‏ ظاهر شدند… »۲۱
پس از پیروزی انقلاب‏ نیز سران فرقه بهایی و رژیم صهیونیستی دیدارها و روابط خود را گسترش‏ داده‏اند: رئیس مجلس‏ رژیم صهیونیستی در ۱۴ تیر ۱۳۷۷ ضمن بازدید از مرکز بهائیت در شهر حیفا، خواستار آزادی عمل پیروان‏ آن در ایران شد.۲۲
در اول خرداد ۱۳۸۰ مصادف با ۲۸ صفر-سالروز رحلت پیامبر اکرم(ص) و امام حسن مجتبی(ع)-رژیم صهیونیستی‏ به مناسبت تجمع بهائیان برای افتتاح‏ ساختمان مرکزی این فرقه در حیفا مراسم‏ جشن و پایکوبی مفصلی به راه انداخت. ساخت این مجموعه ۲۵۰ میلیون دلاری‏ با حمایت مستقیم اسحاق رابین، نخست‏ وزیر وقت رژیم صهیونیستی،از سال‏ ۱۳۷۲ آغاز شده بود.۲۳
در شهریور ۱۳۸۲ آریل شارون، نخست‏وزیر وقت رژیم صهیونیستی، در سفر به هند از مرکز بهائیان در دهلی‏نو که به‏ «نیلوفر آبی»شهرت دارد، بازدید کرد.۲۴
در ۱۷ دی ۱۳۸۵ اولمرت،نخست‏وزیر کنونی اسرائیل، در دیدار با سران فرقه‏ ضاله بهائیت، مراتب ارادت خود را به‏ آنان اعلام کرد و اطمینان داد که به احترام‏ مقدسات بهایی‏ها در ایران، از حمله به‏ این کشور منصرف شده است
سخن پایانی این‏که فارغ از عقاید خرافی،کفرآمیز و ضد اسلامی موجود در بهائیت، واقعیتی که راه را بر هرگونه‏ سستی در برخورد قاطع با این فرقه ضاله‏ می‏بندد، پیوند دیرین بهائیت با صهیونیسم‏ است که باید مسؤولان امنیتی و قضایی‏ کشورهای اسلامی‏ با در نظر داشتن این‏ وابستگی،استوارتر از گذشته در خشکاندن‏ ریشه‏های فاسد این‏ فرقه بکوشند
پی‏نوشت‏ها:
(۱).عبد اللّه شهبازی،فصلنامه تاریخ معاصر ایران، ش ۲۷٫
(۲).به نقل از وبلاگ عبد اللّه شهبازی
(۳).آهنگ بدیع،نشریه جوانان بهایی ایران،سال‏ ۱۳۴۷ ش ۸ و ۷ ص ۲۰۹٫
(۴).آهنگ بدیع،سال ۱۳۳۰ ش ۳ ص ۵۳٫
(۵).بهرام افراسیابی،تاریخ جامع بهائیت،ص‏ ۵۶۰٫
(۶).اخبار امری(ارگان بهائیان ایران)ش ۱۰٫
(۷).نور الدین چهاردهی،چگونه بهائیت پدید آمد، ص ۷۱٫
(۸).سعید زاهد زاهدانی،بهائیت در ایران،ص‏ ۲۵۷٫
(۹).اسماعیل رائین،انشعاب در بهائیت،ص ۱۷۰٫
(۱۰).روزنامه جمهوری اسلامی،۱۳۸۲/۱۱/۸٫
(۱۱).اخبار امری،ش ۵٫
(۱۲).همان
(۱۳).اسماعیل رائین،پیشین،صص ۱۷۱-۱۷۰٫
(۱۴).عباس افندی،قرن بدیع،ج ۲ صص ۲۳۱ -۲۳۰٫
(۱۵).جواد منصوری،تاریخ قیام پانزدهم خرداد به‏ روایت اسناد،ج ص ۳۳۰٫
(۱۶).سالنامه جوانان بهایی ایران،ج ۳ ص ۱۳۰٫
(۱۷).اخبار امری،ص ۱۰۷٫
(۱۸).همان،ش ۳٫
(۱۹).همان،ش ۱۲٫
(۲۰).همان،ش ۵٫
(۲۱).همان،ش ۸٫
(۲۲).عبد اللّه شهبازی،ظهور و سقوط سلطنت‏ پهلوی،ج ۲ ص ۳۸۵٫
(۲۳).بهرام افراسیابی،پیشین،ص ۷۵۲٫
(۲۴).مؤسسه مطالعات و پژوهش‏های سیاسی، سازمان‏های یهودی و صهیونیستی در ایران،ص‏ ۵۳۶٫
(۲۵).علی زهیری،«عوامل مؤثر در شکل‏گیری‏ رفتار سیاسی ایران در قبال اسرائیل فصلنامه انقلاب‏ اسلامی،پیش شماره یک،ص ۱۵۹٫
(۲۸-۲۶). Kayhannews ir
(۲۹).محمد رضا نصوری،«پیوند و همکاری‏ متقابل بهائیت و صهیونیسم»فصلنامه انتظار موعود، ش ۱۸٫
(۳۰).صحیفه نور،ج،ص ۴۴٫
(۳۱).همان،ج ص ۴۳٫
(۳۲).روزنامه جمهوری اسلامی،۱۵ تیر ۱۳۷۷٫
(۳۳). www mouood org
(۳۴).روزنامه جام‏جم،۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۳٫
(۳۵).روزنامه جمهوری اسلامی،۲۰ دی ۱۳۸۵٫

منبع: ماهنامه فرهنگ پویا شماره۷

 

کتاب اقدس

می خواهیم بحث تازه کتاب شناسی را در مورد کتاب اقدس تصنیف میرزا حسین علی بهاء بر پژوهندگان بی طرف عرضه داریم و برخی نکات و دقایق را که در طی مراجعه و مقایسه نسخه های متعدد خطی و چاپی این کتاب در یافته ایم ، بر بساط پژوهش و سنجش قرار دهیم تا نظر خوانندگان را به سیر نظر درباره آن جلب کند .

پیش از آغاز بحث، باید راجع به کیفیت تصنیف این کتاب نظری افکند و دید با وجودی که از تاریخ جدایی فرزندان میرزا بزرگ نوری در ۱۲۸۰ ق و تشکیل دو فرقه بهائی و ازلی و تفرقه میان آنها از سال ۱۲۸۵، هر دو گروه در کشور عثمانی زیر اسم بابی به سر می بردند و بنا به تعهداتی که هنگام توقف بغداد و قبول تابعیت سپرده بودند درباره عقیده مذهبی خود ، که نوعی از تصوف معرفی شده بود ، حق هیچ گونه تبلیغ و ترویج شفاهی و کتبی نداشتند و به همین سبب در طول مدت چهل سال ، قادر به جذب افرادی از عنصر عرب و ترک  حتی به تعداد شماره انگشتان دو دست نشدند و هر کاری انجام می دادند ، خواه در عکا و خواه در قبرس و از پیش در ادرنه و بغداد، در پرده استتار انجام می گرفت و مربوط به همان عده ایرانی بود که از کاشان و اصفهان و شیراز و تبریز و بلده نور دنبال ایشان به کشور عثمانی رفته بودند .

پس از بیست و اندی سال ، چند بار اظهار و انکار و تکرار ادعا و سکوت ، عاقبت در سال ۱۲۹۰ یا ۱۲۹۲ ق دفتری مشتمل بر شش هفت هزار کلمه به نام اقدس به زبان عربی برای تسجیل انفصال و استقلال خود از بابیان ، در عکا تدوین شد که صورتهای متعددی از آن به خط چند تن خطاط که با خود از ایران برده بودند در پرده استتار نوشته و به اتباع مطمئن سپرده شد.

در ضمن تکرار استنساخ ، نسخه ها گاهی به دست افراد عربی دانی می افتاد که در آن آثار ضعف انشاء و نقص ماده ادبی می جستند .

در سال ۱۳۰۸ که مدتی بود میرزا حسین علی به واسطه پیری و بیماری ، کارهای دنیوی و دینی خود را میان دو پسرش: عباس افندی (غصن اعظم ) و میرزا محمد علی ( غصن اکبر) قسمت کرده بود و هر کدام در بخشی از امور دسته جمعی مشغول انجام بودند ، میرزا محمد علی را که خطی زیبا داشت با میرزا آقا جان کاشی خادم که از آغاز ادعا تا این تاریخ همواره یار و خادم وفادار بهاء مانده بود به بمبئی فرستاد تا کتابها و نوشته های او را به چاپ برسانند .

در ضمن بدیشان اجازه داد که در اصلاح عبارت کتابها تا جایی که زبان عیب جو بسته شود از سعی لازم دریغ نورزند .

در نتیجه ، صورت چاپ شده آثار بهاء نسبت به صورت خطی قبل از انتشار آنها ، اختلاف صورت پیدا کرد.

اکنون پس از تقدیم مقدمه ، به اصل مطلب می پردازیم .

از نسخه های چاپی و خطی اقدس که تا بیست و پنج سال پیش ، گاهی دیده بودم ، هرگز ذهن متوجه به امکان وجود اختلاف صورت و کم  بیش در مندرجات آنها نشده بود ، تا آن که بیست و چهار سال پیش نسخه اقدس چاپ حروف سربی بغداد را در آن شهر دیدم که از مطابقه چند نسخه خطی با یکدیگر ، به تفاوتهای موجود در آنها پی برده و در پاورقی صفحه های ضبط کرده بود.

صرف نظر از اختلاف کلمه و کلمات ، گاهی در برخی از صفحات آن تا چند سطر هم کم و بیشی دیده می شد .

تا آ«که چند سال پیش ، به نسخه چاپ ممتاز و معتمد که در حیات مصنف و با اجازه صریح او ، به وسیله میرزا محمد علی غصن اکبر پسرش و میرزا آقاجان خادم کاشی در بمبئی اندکی پیش از مرگ صاحب کتاب به ضمیمه مقداری از نامه های عربی بهاء به اشخاص مختلف بر خوردم که در یک مجموعه مشتمل بر ۳۸۰ صفحه با خط نسخ خوب و خوانا به چاپ رسیده که تنها ۶۴ صفحه آن به متن اقدس اختصاص یافته و  ۳۱۵  صفحه دیگرش شامل نامه های بی عنوانی می شود که محل فصل و وصل غالب آنها در متن مشخص و معین نشده است .

متأسفانه در این موقع ، نسخه اقدس چاپ بغداد یا نسخه خطی مربوط به قبل از تاریخ ۱۳۰۸هجری نخستین چاپ کتاب ، در دسترس نبود تا با مطالعه ، معلوم دارد آیا اختلاف نسخه ها در نسخه چاپ استاندارد بمبئی هم وجود دارد یا نه ؟

پنج سال پیش از این ، شادروان حبیب الله عقیقه فروش اصفهانی چند جلد کتاب چاپی و خطی از آثار بهائیان را که در بمبئی به چاپ رسیده بود با دو مجموعه خطی از مکاتیب میرزا حینعلی را برای فروش و تقدیم بر این جانب عرضه داشت که از آن میان یک مجموعه اش در ۱۲۹۴ هجری یعنی شانزده سال پیش از مرگ بهاء نوشته شده بود و جلب توجه مرا کرد .

پس از تعیین بهای کتابها ، از او خواستم این مجموعه ۹۴ را یکی دو روز در دسترس من بگذارد و با اجازه او ، از اول و آخر بخش اول آن مجموعه ، زیرا کسی برداشته شد.

خط این مجموعه به خط متعارف میرزا محمد علی و میرزا عباس و برخی از نویسندگان نزدیک به میرزا حسین علی فوق العاده نزدیک بلکه بیشتر به خط عباس افندی پیش از دران پیری و لرزش دست و خط شباهت دارد.

خوشبختانه چند نسخه از این مجموعه خطی و چاپی را یکی از کتاب دوستان معاصر خیده و اکنون در تصرف دارد و نمی دانم که او بدانچه در این مقاله از بابت نسخه شناسی مجموعه مکاتیب معهود گفته می شود آگاهی یافته یا نه ؟

محتویات این مجموعه (۹۴) عبارت است از :

۱- کتاب اقدس که در پایانش تاریخ چهارشنبه ۷ صفر المظفر ۱۲۹۴ دارد .

در ذیل آخرین صفحه ، صورت مکتوبی از بهاء به یکی از مریدان او نشوته شده که طف مکاتبه معلوم نیست .

۲- کلما مکنونه فارسی که بعداً در حاشیه صفحات آن چیزهایی افزوده شد و تاریخ آن ۱۴ صفر ۱۲۹۴ است.

۳- سر مکنون عربیه که در همان زمان و به همان قلم نوشته شده ولی رقم تاریخ ندارد.

۴- نوشته ای است مفصل در اثبات حقانیت دعوی بهاء که نویسنده آن شاید عبدالبهاء یا میرزا آقاجان باشد. چه ، در ضمن آن می نویسد :

(( این عریضه ای است از این عبد موسوم به عبد حاضر لدی العرض به سوی شاربان رحیق … و به لسان پارسی عرض می شود …)).

۵- مکتوبی است کوتاه از بهاء به آقا جمال بروجردی که پیش این دو فرقه ، بعدها معروف به کفتار ، و مطرود شده بود.

۶- مکتوبی است به شیخ مرتضی انصاری علیه الرحمه که شاید هرگز به دست آن مرحوم نرسیده باشد .

۷- مکتوب دیگری است که مخاطب آن معلوم نیست .

۸- نوشته ای است مفصل بر رد [ برادر بها ، میرزا یحیی صبح ازل ] به طرفدارای از بهاء که با خط بدی در کنار صفحه اولش این عنوان را یافته است : (( کتاب حب حبیب و بطلان ازل )).

۹- دعایی برای شفای بیمار از بها.

۱۰- لوح سلطان ایران یا عریضه بهاء به ناصر الدین شاه در سلب تهمت شرکت با بیان در سوء قصد به شاه .

۱۱- زیارت نامه بدیع که باید ۹ مرتبه رو به طرف مشرق بخوانند.

۱۲- مناجات گونه ای از بهاء که در حاشیه آن دعای کارگشایی او نوشته شده است .

۱۳-مکتوبی به خط متوسط ، که طف خطاب بهاء در این نامه محمد علی دهجی است که پیک نامه بر بهاء در ایران بود و در همین نامه هم مأموریت داشته که به کرمان و شهر بابک و حسن آباد و بهرام آباد برود و پیام برساند.

آنچه که از این مجموعه ، مورد نظر ما در این مقاله قرار دارد همانا اقدس ، یعنی بخش اول آن مجموعه است که چهار ده سال پیش از چاپ استاندارد بمبئی ، به خط یکی از یاران نزدیک به بهاء نوشته شده و در آخر آ« این عبارت (( ختمتها فی یوم چهار شنبه ۷ شهر صفرالمنظر سنه ۱۲۹۴)) است .

از روی جمله (( حتمتها )) فرینه اصالت خاصی به دست می دهد که گمان خط مؤلف بودن را پیش می آورد.

این نسخه دو یا چهار سال ( نسبت به دو قول منقول ) بعد از تدوین اصل کتاب قلمبند شده و نمی دانیم آیا نسخه ای بدین قدمت در اختیار حضرات بهائی در فلسطین و ایران هست یا نه ؟

پنج شش سال پیش آنان می خواستند به مناسبت تصادف سال ۱۳۹۰ هجری با صدمین سال قمری تدوین اقدس ، کتاب مزبور را در صورت تازه ای با تشریفات جشن خطی و چاپی تازه ای از آن در اختیار مریدان قرار نگرتفه بود اقدس چاپ جدیدی در دسترس ایشان قرار دهند .

نمی دانم چه باعث شد که بار دیگر بلاحاصل ، و تصمیم به سکوت و نسیان امر گرفته شد.

شاید موضوع زبان کتاب ، باعث بر این تصمیم به فروگذاشت شده باشد .

چه ، در میان این فرقه به ندرت پرو عرب زبانی پیدا می شود که از این متن عربی بتواند استفاده کند و آنان که زبان عربی را نیکو آموخته باشند از درک معنی و لفظ عبارات ، آن لذتی را که از یک اثر ادبی و مذهبی و اخلاقی معروف عربی می بدند انتظار نخواهند داشت .

چنان که می دانیم نود و هفت درصد کسانی که در آسیا و امریکا و آفریقا به این اسم و رسم شناخته شده اند ، فارسی زبان مادری ایشان است و به زبان اقدس که عربی خاصی است کوچک ترین آشنایی ندارند.

در این صورت انتشار ترجمه فارسی آن ، به طور مسلم بر چاپ متن عربی خیلی ترجیح دارد.

عجب است که در طی صد سال متوالی ، هرگز حضرات درصدد ترجمه این کتاب مهم خود به زبان دیگری اعم از فارسی و انگلیسی و اردو و ترکی و غیره برنیامده اند و تاکنون اگر احیاناً به زبان دیگری ترجمه شده باشد از طرف مسیحیان روسی و امریکایی بوده ، چنانکه تومانیسکی خاور شناس روس در ۱۸۹۹ میلادی ترجمه ای از اقدس به روسی کرد و در ۱۹۶۱ این دفتر به وسیله الدرو میلر، از داعیان پروتستانی امریکایی ، که سالها در ایران زیسته بودند ، به زبان انگلیسی ترجمه و چاپ و انتشار یافت ، در صورتی که هنوز یک فرد یا هیئت بهائی در شرق و غرب دست به چنین اقدامی نزده است ، این مسامحه و دفع الوقت در ترجمه و تفسیر و چاپ متن اقدس به تدریج تولید چنین بدگمانی کرده که این فرقه بدین کتاب اساسی خود توجهی ندارد ، در صورتی که جز آن هم مبنایی برا تشخیص وظایف و تکالیف شرعی خود نمی توانند سراغ کنند.

اقدس از حیث حجم مطلب تخمیناً به اندازه یک نهم کتاب خدا است که جمع کلمات قرآن کریم بنا به محاسب ای شصت و شش هزار کلمه می باشد و هفت هزار کلمه عربی برای ترجمه یا چاپ تازه چندان تولید زحمت وقت نمی کند .

پس این بی توجهی را باید معلول علت اساسی دیگری دانست که برای امثال اغیار درست آشکارا نیست .

وقتی به این متن قدیمی اقدس دسترسی حاصل شد که چهار اسل پس از تاریخ تدوین اصل و چهارده سال پیش از تاریخ نخستین انتشارش تحریر یافته و همه قوائن نسخه شناسی از خط و کاغذ و اسلوب تحریر، اصالت و قدمت نسخه را تأیید می کرد ، موقع را برای تطبیق آن با نسخه چاپ استاندارد بمبئی غنمیت شمرد و آنها را با یکدیگر از آغاز تا انجام سنجید .

در ضمن تطبیق به ندرت صفحه ای از نسخه چاپی را با متن خطی قدیم (۹۴) مطابق یافت ، بلکه مورد اختلاف در ۶۴ صفحه به بیش از دویست مورد می رسید که در صفحه ۵۷ و ۶۰ حتی چند سطرمتوالی از نسخه چاپی حذف شده بود .

نسخه خط ۱۲۹۴ چنین به پایان می رسد : (( هذا سبب الاتحاد لو انتم تعلمون و العله الکبری للا تفاق و التمدن لو انتم تشعرون .

انا جعلنا الامرین علامتین لبولوغ العالم و هو الاس الا عظم نزلناه فی الواح اخری ، و الثانی نزل فی هذا اللوح البدیع .

ختمتها فی یوم چهارشنبه ۷ شهر صفرالمنظفر سنه ۱۲۹۴)).

در صورتی که نسخه چاپ بمبئی بدین سالن پایان می پذیرد: (( … و الثانی نزل فی هذا اللوح البدیع .

قد حرم علیکم شرب الافیون انا نهیناکم عن ذلک نهیاً عظیماً فی الکتاب و الذی شرب انه لیس منی ، اتقوا الله یا اولی الالباب )).

بدین ترتیب ، معلوم می شود حرمت شرب افیون یا به عبارت دیگر کشیدن تریاک بدین صراحت سالها بعد از تدوین کتاب اقدس و در حین اقدام به طبع ، بر آن افزوده شده است.

پس از تطبیق نسخه چاپی با نسخه خطی ، موارد اختلاف را در کنار صفحه ها بر حاشیه ها یاد داشت کرد و به بررسی آنها پرداخت و دریافت آنچه که در نسخه چاپی غالباً تغییر یافته همانا کلماتی بوده که از نظر قواعد زبان عربی به نظر ناشران مجاز کتاب، درست نیامده و بنا به اجازه ای که از طرف بهاء در دست داشتند به اصلاح و تبدیل آن پرداخته اند.

این اصلاحات ، گاهی املایی بوده مانند عفی در سطر ۷ از صفحه ۵ نسخه خطی که به عفای چاپی اصلاح شده و یا آنکه از نظر نحوی ، تصور اشکالی می شده مانند (( ان یبلغ رشد هم )) خطی که (( ان یبلغوا رشد هم )) در نسخه چاپی شده است .

این نوع تغییر کلمات ، قسمت اعظم اختلاف را در بر می گیرد و گم کردن چند سطر در صحفحه های ۵۷ و ۶۰ گویی به رعایت بلاغت لازم شده ولی افزایش حکم تریاک در پایان نسخه چاپی شدید بنا بر ضرورتی مربوط به موقع چاپ صورت گرفته باشد و آن موضوع دخالت فقهای شیعه ایران در کار کشیدن تنباکو و توتون و تأثیر فوق العاده ای که فتوای حرمت دود در ایران بخشیده بود سران این فرقه را هم به بذل همتی وادار ساخته است .

به هر صورت چنانکه در نسخه: (( هو صاحب الحب و الوفاق فی بیان …))

که در ۱۳۱۵ هجری هنگام بالا گرفتن اختلاف میان فرزندان میرزا حسین علی در بمبئی به چاپ رسیده میرزا محمد علی غصن اکبر و میرزا آقا جان خادم اجازه تجدید نظردر نوشته های بهاء و از جمله اقدس داشته اند و بر این اساس ، آنچه را که در اقدس از آرایش دو افزایش و کاهش لفظ عبارت روا دیده اند به کار برده اند و در نتجه میان اقدس خطی و چاپی اختلاف صورت فوق العاده به وجود آورده اند.

پیش از آنکه نسخه اقدس چاپ بغداد انتشار یابد ، مردم عرب زیان عراق و سوریه و فلسطین و مصر به ندرت از وجود چنین کتابی در دست حضرات آگاهی داشند و دور اندیشی عقلای فرقه در دور نگاه داشتن کتاب اقداس از چشم قوم عرب ، شاید تنها مربوط به مخالفت وجود چنین کتابی با صورت ظاهر ادعای آنان نبوده که فرقه ای از صوفیه شمرده می شدند ، بلکه برای عدم استحضار فضلا و ادبای عرب بر اسلو تحریر چنین کتابی بوده که الااقل در هر صفحه آن از لحاظ عربی نویسی به طور متوسط سه چهار مورد قابل اعتراض به نظر می رسید.

پیش از بروز اختلاف میان فرزندان بهاء، چنین معمول شده بود که اقدس را با وصیت نامه بهاء یا کتاب عهد [ی] و مجموعه  سوال و جوابی درباره احکام غیر منصوص با هم بنویسند ، در یک مجموعه که نسخه ای از آن به خط زین المقربین در سال ۱۳۱۰ به اختیار انور و دود ( مهاجر بهائی زاده و برگشته از حیفا و عکا ) بود که از آن در کتاب ردیه خود جمله ها و کلیشه های متعدد نقل کرده است و نوشته که نسخه دیگری از همین مجموعه را یکی از خویشاوندان او به موزه بریتانیا داده است .

بعدها که موضوع کتاب عهدی منتفی شد و اغصان آن شجره مورد سب و طعن بهائیان قرار گرفتند ، گویی در میان آن رساله سوال و جواب فارسی با متن عربی اقدس جنسیتی دیده نمی شد که هر دو افندی و شوقی افندی که میرزا محمد علی غصن اکبر و میرزا آقا جان خادم را ناقض و دشمن و سزاوار سب و لعن می داند ، حاضر نیست کتابی را که این دو تن هنگام چاپ به اصلاح آن همت گماشته اند و حتی الامکان از نقاط قابل اعتراص آن کاسته اند به چشم رضا و رغبت بنگرد و یا آنکه به تجدید چاپ و انتشار آن همت گمارد .

چه، این اقدس ، در حقیقت ، اقدس غصن اکبری است نه غصن اعظمی .

از طرف دیگر ، صرف نظر کردن از اصلاحات و تغییرات مسطور و مطبوع و بازگشت به صور خطی نامطبوع ، بار دیگر سراسر متن اقدس را در معرض انتقاد ناقدان خودی و بیگانه قرار می دهد و به اشکالات املایی و صرفی و نحوی و بیانی آن ناگزیر از اشاره خواهند بود .

پس همان بهتر که این کتاب پر ماجرا را مانند هشتاد سال گذشه نادیده بگیرند و از آن مانند مجردات نامقید و غیر قابل مشاهده سخن بگویند.

 استاد محیط طباطبایی

«باب» و جریان شناسی انحرافی «بابیت»

اینک‌ با توجه‌ به‌ اهمیت‌ مساله، و تناسب‌ مباحث‌ گذشته، در بخش‌ معرفی‌ فرقه‌های‌ انحرافی‌ در مورد حضرت‌ مهدی (ع) – که‌ از فرقه‌ ضاله‌ سخن‌ به‌ میان‌ آمد – در این‌ نوشتار به‌ مساله‌ به‌ عنوان‌ لقبی‌ ارزش‌مند و از و به‌ عنوان‌ انسان‌های‌ برجسته‌ سخن‌ خواهیم‌ گفت‌ و سپس‌ با شناسایی‌ اجمالی‌ مدعیان‌ دروغین‌ بابیت‌ در عصر حضور و غیبت، عده‌ای‌ را معرفی‌ خواهیم‌ کرد

فردوسی‌ – سید محسن‌ عاملی‌ امین‌ – کشّی‌

«باب» و جریان شناسی انحرافی «بابیت»

از آن روی که واژهِ مقدس (با تعابیر مختلف دیگری که دارد) دستاویزی برای ادعاهای ناصواب عده ای در طول تاریخ مسلمانان به ویژه در قرن سیزدهم گشته و گمراهی و ارتداد بسیاری را به دنبال داشت، در این مقاله به بازخوانی مسألهِ و مدعیان و مصادیق راستین آن پرداخته، تعدادی از مدعیان دروغین در عصر حضور و غیبت معرفی گردیده اند.

عنوان‌ لقبی‌ مقدّس‌ دراحادیث‌ و روایات‌ رسیده‌ از پیامبر و اهل‌ بیت‌ اطهار (ع) است‌ و افرادی‌ از اصحاب‌ برجستهِ‌ پیشوایان‌ معصوم(ع) به‌ خاطر ویژگی‌هایی‌ که‌ بر شمرده‌ خواهد شد، به‌ عنوان‌ خوانده‌ می‌ شدند.
در این‌ میان، عدّه‌ای‌ جهت‌ رسیدن‌ به‌ امیال‌ و هواهای‌ نفسانی‌ خویش، از این‌ واژهِ‌ مقدّس‌ در تعالیم‌ دینی‌ و شیعی، بهره‌ جسته‌ و به‌ دروغ‌ خود را معرّفی‌ کرده‌اند.

البتّه‌ خوانندگان‌ محترم‌ بر این‌ امر آگاهند که‌ در طول‌ تاریخ، عدّه‌ای‌ با ادّعای‌ دروغینِ ، ، و ، هم‌ خود از راه‌ حق‌ منحرف‌ شدند و هم‌ عدّه‌ای‌ از مردم‌ ناآگاه‌ یا مغرض‌ و سود جو را به‌ انحراف‌ کشاندند.
در جریان‌شناسی‌ انحرافی‌ دقیقاً تکرار همین‌ نکته‌ را می‌بینیم.

از این‌ رو، بر عالمان‌ دین‌ و دست‌ اندرکاران‌ امور دینی‌ – فرهنگی‌ فرض‌ است‌ که‌ ضمن‌ بازخوانی‌ تاریخ‌ گذشته، به‌ شناسایی‌ زمینه‌های‌ این‌ نوع‌ انحراف‌ در عصر کنونی‌ پرداخته‌ و با اطّلاع‌ رسانی‌ لازم‌ و هشدار به‌ هنگام، از پیدایش‌ دروغین‌ و گرایش‌ به‌ آن‌ جلوگیری‌ به‌ عمل‌ آید.

اینک‌ با توجّه‌ به‌ اهمیّت‌ مسأله، و تناسب‌ مباحث‌ گذشته، در بخش‌ معرّفی‌ فرقه‌های‌ انحرافی‌ در مورد حضرت‌ مهدی(ع) – که‌ از فرقهِ‌ ضالهِ‌ سخن‌ به‌ میان‌ آمد – در این‌ نوشتار به‌ مسألهِ‌ به‌ عنوان‌ لقبی‌ ارزش‌مند و از و به‌ عنوان‌ انسان‌ های‌ برجسته‌ سخن‌ خواهیم‌ گفت‌ و سپس‌ با شناسایی‌ اجمالی‌ مدّعیان‌ دروغین‌ بابیّت‌ در عصر حضور و غیبت، عدّه‌ای‌ را معرّفی‌ خواهیم‌ کرد.

صفتی‌ برجسته‌

یا در برخی‌ از احادیث‌ اسلامی‌ به‌ عنوان‌ صفت‌ پیامبر اکرم(ص) و دوازده‌ امام‌ معصوم (ع) به‌ کار گرفته‌ شد.

چنان‌ که‌ واژه‌های‌ دیگری‌ مانند: ، ، و که‌ همه‌ تعبیرهای‌ دیگری‌ از اند، برای‌ ائمّه(ع) به‌ کار رفته‌ است.۱

امام‌ باقر(ع) به‌ پیامبر(ص) لقب‌ و داده‌ است: .۲ حضرت‌ علی(ع) نیز، در چند روایت‌ به‌ و و خوانده‌ شده‌ است.

مانند: .۳٫ .۴

. این‌ حدیث‌ صحیح‌ و متواتر است.۵

فردوسی‌ آن‌ را چنین‌ معنی‌ کرده‌ است: که‌ من‌ باب‌ علمم‌ علیَم‌ در است‌ ‌درست‌ این‌ سخن‌ گفت‌ پیغمبر است‌

و مولانا جلال‌ الدین‌ رومی‌ آن‌ را چنین‌ تفسیر کرده‌ است: چون‌ تو بابی‌ آن‌ مدینهِ‌ علم‌ را چون‌ شعاعی‌ آفتاب‌ حلم‌ را باز باش‌ ای‌ باب‌ بر جویای‌ باب‌ تا رسند از تو قشور اندر لباب‌ باز باش‌ ای‌ باب‌ رحمت‌ تا ابد بارگاه‌ اله‌ کفواً احد

در حدیثی‌ معروف‌ که‌ به‌ روایت‌های‌ گوناگون‌ و در حدّ تواتر در کتاب‌های‌ حدیثی‌ اهل‌ سنّت‌ و شیعه‌ نقل‌ شده‌ است، پیامبر (ص) خود را شهر علم، حکمت، فقه، بهشت‌ و خانهِ دانش‌ و حکمت‌ (، ، ، و ، ، ) و حضرت‌ علی(ع) را آن‌ خوانده‌ است.۶

عنوانی‌ است‌ که‌ حضرت‌ رسول(ص) به‌ امام‌ علی(ع) داد و فرمود: چنان‌ که‌ در حدیث‌ دیگر، پیامبر(ص) حضرت‌ علی (ع) را و نامیده‌ است.۷

کنایه‌ از امام‌ حسین(ع) است. پیامبر اکرم(ص) فرمود: .۸ در احادیث‌ و روایات‌ تفسیری، اهل‌ بیت‌ اطهار و امامان‌ معصوم (ع) – که‌ واسطهِ‌ میان‌ خدا و خلق‌اند – خوانده‌ شده‌اند؛ هم‌ چنان‌ که‌ از آنان‌ به‌ و و و تعبیر شده‌ است.

امام‌ سجاد (ع) در معرّفی‌ خود و اهل‌ ۹٫ حضرت‌ علی(ع) می‌ فرماید:

بیت‌ اطهار(ع) می‌ فرماید: ۹٫ حضرت‌ علی (ع) می‌ فرماید: .۱۰ جملهِ‌ اخیر آن‌ حضرت،

اشاره‌ای‌ است‌ به‌ آیهِ‌ شریفهِ: .۱۱ برخی‌ از مفسّران‌ نیز مقصود از را در این‌ آیه، ائمّه (ع) دانسته‌ اند که‌ و راه‌ یافتن‌ به‌ مدینهِ‌ علم‌ پیامبرند.۱۲

از حضرت‌ رضا (ع) معنای‌ را در آیهِ‌ ۱۳ پرسیدند و او در پاسخ‌ فرمود: .۱۴

در این‌ تفسیر در معنای‌ مجازی‌ به‌ کار رفته‌ است؛ یعنی‌ آب‌ وسیلهِ‌ حیات‌ است‌ و اگر آب‌ ها بخشکند، راه‌ حیات‌ بسته‌ است.

امامان‌ معصوم(ع) مانند آبی‌ هستند که‌ حیات‌ معنوی‌ مردم‌ به‌ ایشان‌ وابسته‌ است‌ و در حقیقت‌ ابواب‌ وصول‌ به‌ حیات‌ معنوی‌ و واقعی‌اند و اگر در جهان، امام‌ و حجّتی‌ نباشد، باب‌ حیات‌ معنوی‌ مسدود است‌ و کسی‌ یا آب‌ گوارای‌ زندگی‌ معنوی‌ را به‌ انسان‌ها نخواهد چشاند.

ابواب‌ ائمّه(ع)

در زمان‌ حضور ائمّه(ع)، افرادی‌ از صحابه‌ به‌ عنوان‌ آنان‌ معرّفی‌ شده‌اند.

گویا این‌ تعبیر در زمان‌ ائمه(ع) رواج‌ داشت، هرچند در سخنان‌ خود ائمه(ع) و در کتاب‌ های‌ رجال‌ از آنان‌ با عنوان‌ تعبیر نشده‌ است، ولی‌ در کتب‌ تراجم‌ و مناقب‌ امامان‌ شیعه (ع) (مانند کتاب‌ مناقب‌ آل‌ ابی‌طالب . ۱۵

و الفصول‌ المهمّه‌ فی- معرفه‌ احوال‌ الائمّه(ع) ۱۶ و…)

از عدّه‌ای‌ به‌ عنوان‌ یا تعبیر شده‌ است.

مانند: سلمان‌ ، سفینه‌ ، ابوخالد کابلی‌ و یحیی‌ بن‌ امّ الطویل‌ و افرادی‌ دیگر که‌ خود را به‌ دروغ‌ باب‌ ائمّه(ع) معرّفی‌ می‌کردند، مذمّت‌ شده‌اند و مورد تکذیب‌ و نفرین‌ قرار گرفته‌اند.

دستهِ‌ اوّل، آنانی‌ بودند که‌ با ائمّه‌ ارتباط‌ خاص‌ داشتند، و علاوه‌ بر بهره‌وری‌ از علوم‌ و معارف‌ ائمه (ع)، در برخی‌ امور وکیل‌ و مباشر کارهای‌ ایشان‌ و در شرایط‌ حسّاس‌ سیاسی، واسطهِ‌ ائمّه (ع) و پیروان‌ آنان‌ بوده‌اند.

برای‌ نمونه: ابوخالد کابلی‌ و یحیی‌ بن‌ ام‌ الطویل‌ از یاران‌ نزدیک‌ امام‌ سجّاد(ع) و سال‌ها در خدمت‌ آن‌ حضرت‌ بودند.

جابر بن‌ یزید جُعفی‌ از اصحاب‌ سرّ اهل‌ بیت‌ و از نزدیکان‌ امام‌ باقر(ع) بود.

مفضّل‌ بن‌ عمر، که‌ بنا بر روایات، از علوم‌ ائمّه(ع) آگاهی‌ داشته‌ و مورد توجّه‌ خاص‌ امام‌ صادق (ع) بوده‌ است، به‌ نمایندگی‌ از آن‌ حضرت‌ به‌ کارهای‌ شیعیان‌ رسیدگی‌ می‌ کرد و در منازعات‌ مالی‌ ایشان‌ برای‌ رفع‌ اختلاف، به‌ وکالت‌ از آن‌ حضرت، اموالی‌ پرداخت‌ می‌ کرد.

وی‌ هم‌چنین‌ مباشر کارهای‌ مالی‌ امام‌ کاظم (ع) بود و آن‌ حضرت‌ خود شخصاً پرداخت‌های‌ مالی‌ شیعیان‌ را نمی‌پذیرفت.

از سوی‌ دیگر، در کتاب‌های‌ سیره‌ و تاریخ، نوّاب‌ اربعهِ‌ امام‌ زمان (ع) در دورهِ‌ غیبت‌ صغری‌ نیز خوانده‌ شده‌اند.

طبرسی‌ از آنان‌ به‌ عنوان‌ نام‌ می‌ برد.۱۷ ابن‌ اثیر دربارهِ‌ حسین‌ بن‌ روح‌ نوبختی، یکی‌ از نوّاب‌ اربعه، می‌گوید که‌ امامیه‌ او را می‌ نامیدند.۱۸

عثمان‌ بن‌ سعید عمروی، محمّد بن‌ عثمان‌ و حسین‌ بن‌ روح‌ نوبختی‌ گذشته‌ از سفارت‌ امام‌ زمان (ع) به‌ عنوان‌ باب‌ های‌ امام‌ جواد، امام‌ هادی‌ و امام‌ عسکری (ع) نیز نام‌ برده‌ شده‌اند و در روایات‌ بر وثاقت، علم‌ و نزدیکی‌ آنان‌ به‌ ائمه(ع) تصریح‌ شده‌ است.۱۹

امام‌ مهدی(ع)

علاوه‌ بر نوّاب‌ اربعه‌ که‌ هر یک‌ پس‌ از دیگری، باب‌ حضرت‌ حجّت(ع) بودند، کسانی‌ دیگر نیز به‌ معروف‌ هستند؛ او در عصر خود، از ثقات‌ و برجستگان‌ شیعه‌ به‌ شمار می‌رفت‌ و به‌ دست‌ سفرای‌ اربعه‌

توقیعات‌ به‌ نام‌ آن‌ها از طرف‌ حضرت‌ مهدی(عج) صادر گشته‌ است.

برخی‌ از بزرگان‌ شیعه‌ که‌ در کتاب‌ های‌ تراجم‌ و مناقب‌ از آن‌ها به‌ تعبیر شده‌ است،

عبارتند از:

۱- ابوالحسین، محمدبن‌ جعفر اسدی‌ کوفی‌ رازی، باب‌ حضرت‌ حجّت(عج) در ؛ اردبیلی‌ (صاحب‌ جامع‌ الرواه) می‌ گوید: .۲۰
۲- ابوعلی، احمدبن‌ اسحاق‌ اشعری‌ قمی‌ از اصحاب‌ حضرت‌ جواد(ع) و علی‌الهادی(ع) و باب‌ حضرت‌ حجّت(عج) در قم؛ وی‌ به‌ خدمت‌ حضرت‌ حجّت (عج) رسید و باب‌ امام‌ در قم‌ بود.۲۱
۳- ابراهیم‌ بن‌ محمد همدانی، باب‌ امام‌ مهدی(عج) که‌ چهل‌ بار حج‌ انجام‌ داده‌ است.۲۲
۴- ابواسحاق‌ ابراهیم‌ بن‌ مهزیار اهوازی، باب‌ امام(ع)؛ کشی‌ دربارهِ‌ او می‌گوید:
.۲۳ ۵- احمدبن‌ حمزه‌بن‌ الیسع‌ قمی، باب‌ امام‌ حجّت (عج).۲۴
۶- ابوهاشم، داوود بن‌ القاسم‌ بن‌ اسحاق‌ بن‌ عبدالله‌ بن‌ جعفر بن‌ ابی‌ طالب، باب‌ حضرت‌ حجّت(عج).۲۵
۷- محمدبن‌ علی‌ بن‌ بلال‌ از اصحاب‌ حضرت‌ حجّت‌بن‌ الحسن(عج)؛ سیّدبن‌ طاووس‌ در ربیع‌ الشیعه‌ می‌ گوید: .۲۶
۸- ابومحمد الوجنائی، باب‌ امام‌ حجّت(عج).
۹- محمدبن‌ ابراهیم‌ بن‌ مهزیار؛ اردبیلی‌ می‌ گوید: وی‌ نیز مانند پدرش، ابراهیم‌ بن‌ مهزیار، از ابواب‌ امام‌ و وکیل‌ آن‌ حضرت‌ بود.۲۷
۱۰- عمر اهوازی‌ از ابواب‌ حضرت‌ حجّت(عج).
۱۱- ابوجعفر، عبدالله‌ ا‌بو غانم‌ قزوینی‌ که‌ به‌ نام‌ وی‌ از حضرت‌ حجّت (عج) توقیع‌ صادر گردید.

وی‌ باب‌ امام(ع) در قزوین‌ بود.۲۸

یادآوری‌

۱- چنان‌ که‌ سید محسن‌ عاملی‌ امین‌ گفته‌ است: ظاهراً نوّاب‌ اربعه‌ که‌ به‌ باب‌ امام‌ نیز معروف‌ هستند دارای‌ نیابت‌ عامه‌ بودند و دیگر سفرا و ابواب‌ امام، دارای‌ سفارت‌ و وکالات‌ در امور خاصّه‌ بودند.۲۹
۲- برخی‌ بر این‌ عقیده‌اند که‌ اگرچه‌ تعبیر در برخی‌ از کتب‌ تراجم، مناقب‌ و سِیَر ائمّه(ع) برای‌ یاران‌ نزدیک‌ و خاصّ ایشان‌ به‌ کار رفته، ولی‌ در سخنان‌ خود پیشوایان‌ معصوم (ع) و سپس‌ در نوشته‌های‌ محدّثان‌ و رجالیان، از به‌ کار بردن‌ آن‌ در مفهوم‌ مثبت، پرهیز می‌شده‌ است؛ هم‌چنان‌ که‌ نوّاب‌ اربعه‌ را نیز عموماً، و می‌خوانده‌اند و از نمایندگان‌ امام‌ کاظم(ع) به‌ تعبیر می‌کرده‌اند.

در مقابل‌ از کسانی‌ چون‌ نمیری‌ و شلمغانی، به‌ عنوان‌ مدّعیان‌ نام‌ می‌برده‌اند.

البتّه‌ اصل‌ وجود واسطه‌ میان‌ امام‌ و شیعیان، چه‌ در زمینهِ‌ بیان‌ احکام‌ و معارف‌ دینی‌ و چه‌ در امورمالی، هیچ‌ گاه‌ انکار نشده‌ است.۳۰

بابیّت‌ دروغین‌

چنان‌ که‌ اشارت‌ رفت، در عصر حضور کسانی‌ خود را به‌ دروغ‌ باب‌ ائمّه (ع) معرّفی‌ کرده‌ و بدین‌ سبب‌ به‌ تکذیب‌ و نفرین‌ ایشان‌ گرفتار شده‌اند.

در این‌ بخش‌ از نوشتار، به‌ شناسایی‌ برخی‌ از این‌ افراد در عصر حضور و غیبت‌ می‌ پردازیم‌ تا ضمن‌ اطّلاع‌ رسانی‌ تاریخی، هشداری‌ باشد برای‌ شناختن‌ و دوری‌ جستن‌ از مدّعیان‌ دروغین‌ بابیّت‌ یا وکالت‌ و نیابت‌ خاصّه‌ در این‌ عصر – که‌ از راه‌های‌ گوناگون‌ مانند:

اینترنت‌ به‌ فعّالیّت‌ و انحراف‌ مردم‌ می‌ پردازند – و در نتیجه‌ بستن‌ راه‌های‌ نفوذ و ترویج‌ باطل.

برخی‌ از مدّعیان‌ دروغین‌ بابیّت‌ در عصر حضور عبارتند از:

۱- علی‌ بن‌ حسکه‌
۲- قاسم‌ یقطینی‌
۳- محمدبن‌ فراست‌
۴- ابن‌ بابا؛
کشّی‌ در کتاب‌ رجال۳۱ از این‌ چهارتن‌ به‌ عنوان‌ افرادی‌ نام‌ می‌ برد که‌ ضمن‌ نشر اندیشه‌ های‌ انحرافی، مدّعی‌ بابیّت‌ امام‌ عسکری‌ و امام‌ رضا (ع) بوده‌اند، ولی‌ ائمّه(ع) آنان‌ را به‌ شدّت‌ رد کرده‌ و شیعیان‌ را از تماس‌ با ایشان‌ برحذر داشته‌اند.

برخی‌ از مدّعیان‌ دروغین‌ در عصر غیبت‌

در میان‌ شیعیان، گروهی‌ از همان‌ آغاز غیبت‌ به‌ کذب‌ و افترا، ادّعای‌ بابیت‌ و سفارت‌ نمودند که‌ برخی‌ از آن‌ها عبارتند از:
۱- ابو محمد شریعی؛ وی‌ که‌ از اصحاب‌ امام‌ یازدهم(ع) بود، نخستین‌ شخصی‌ است‌ که‌ را به‌ دروغ‌ مدّعی‌ گردید و این‌ مقام‌ را به‌ خود نسبت‌ داد.۳۲
۲- محمد بن‌ نصیر نمیری؛ مؤ‌سّس‌ فرقهِ‌ که‌ پس‌ از ابومحمد شریعی‌ ادّعای‌ بابیّت‌ نمود و از غلات‌ است‌ و حضرت‌ حجّت (عج) او را لعن‌ فرمود، هنگام‌ مرگ‌ زبانش‌ سنگین‌ شد، به‌ گونه‌ای‌ که‌ وقتی‌ پیروانش‌ از او پرسیدند باب‌ بعد از تو کیست؟ او با لکنت‌ گفت: احمد.

پیروانش‌ مقصود او را که‌ غرض‌ کدام‌ احمد است، نفهمیدند و به‌ سه‌ فرقه‌ تقسیم‌ شدند؛ فرقه‌ای‌ گفتند:

مقصود او احمد فرزندش‌ است‌ و فرقهِ‌ دوم‌ گفتند:

احمدبن‌ موسی‌ بن‌ الفرات‌ است‌ و فرقهِ‌ سوم‌ به‌ احمدبن‌ ابی‌ الحسین‌ بن‌ بشر گرویدند و هر سهِ‌ آنان‌ ادّعای‌ بابیّت‌ نمودند.۳۳
۳- حسین‌ بن‌ منصور حلاج، عارف‌ مشهور، از مدّعیان‌ بابیّت.۳۴
۴- ابو جعفر، محمدبن‌ علی‌ شلمغانی‌ معروف‌ به‌ ابن‌ ابی‌ العزاقر از مدّعیان‌ بابیّت.۳۵
۵- ابوبکر،  محمدبن‌ احمدبن‌ عثمان‌ بغدادی، برادرزادهِ‌ ابوجعفر محمدبن‌ عثمان‌ بن‌ سعید عمری‌ سفیر دوم‌ حضرت‌ حجّت(عج) از مدّعیان‌ بابیّت.۳۶
۶- احمدبن‌ هلال‌ کرخی‌ (۱۸۰-۲۶۷ه . ق) از مدّعیان‌ بابیّت؛ دربارهِ‌ وی‌ گفته‌اند: .۳۷
۷- ابودلف‌ مجنون، محمدبن‌ مظفّر الکاتب‌ ازدی، صاحب‌ کتاب‌ از مدّعیان‌ بابیّت.۳۸
۸- عبدالله‌ بن‌ میمون‌ القداح‌ در سال‌ ۲۵۱ ه . ق‌ مدّعی‌ نیابت‌ خاصه‌ گردید.
۹- یحیی‌ بن‌ زکرویه‌ (ذکرویه) در سال‌ ۲۸۱ ه . ق‌ مدّعی‌ نیابت‌ خاصه‌ و باب‌ امام‌ گردید.
۱۰- محمدبن‌ سعد شاعر کوفی‌ متوفّای‌ سال‌ ۵۴۰ ه .ق‌ مدّعی‌ باب‌ امام‌ گردید.
۱۱- احمدبن‌ حسین‌ رازی‌ متوفّای‌ سال‌ ۶۷۰ ه . ق‌ مدّعی‌ باب‌ امام‌ گردید.
۱۲- سید شرف‌ الدین‌ ابراهیم‌ متوفّای‌ سال‌ ۶۶۳ ه . ق؛ مدّعی‌ نیابت‌ خاصه‌ و باب‌ امام‌ گردید.

سپس‌ مدّعی‌ امامت‌ شد.

از شیراز به‌ خراسان‌ رفته، مدّتی‌ در خراسان‌ بود و هنگام‌ برگشتن‌ به‌ شیراز داعیهِ‌ خود را آشکار کرد.۳۹

۱۳- حسین‌ بن‌ علی‌ اصفهانی‌ کاتب‌ متوفّای‌ ۸۵۳ ه .ق‌ صاحب‌ کتاب‌ .
۱۴- علی‌ بن‌ محمد سجستانی‌ بغدادی‌ متوفّای‌ سال‌ ۸۶۰ ه .ق‌ صاحب‌ کتاب‌ .
۱۵- محمد نوربخش، رئیس‌ و مؤ‌سّس‌ فرقهِ‌ نوربخشیه‌ (۷۹۵ – ۸۹۶ ه .ق)؛ در سال‌ ۸۲۶ ه .ق‌ مدّعی‌ نیابت‌ و باب‌ امام‌ گردید و سپس‌ مهدویت‌ خود را اعلام‌ نمود.
۱۶- سیّد محمد هندی‌ متوفّای‌ سال‌ ۹۸۷ ه .ق؛ وی‌ که‌ ادیب‌ و شاعر بود، در مشهد می‌زیست‌ و مدّعی‌ بابیّت‌ گردید.
۱۷- محمدبن‌ فلاح‌ مشعشع‌ رئیس‌ مشعشعین‌ خوزستان‌ که‌ دعوی‌ نیابت‌ خاصه‌ و بابیت‌ نمود.

سپس‌ مدّعی‌ مهدویت‌ شد و در سال‌ ۸۴۱ ه .ق‌ دعوت‌ خود را آشکار نمود.

وی‌ سال‌ ها در خوزستان‌ حکومت‌ نمود تا آن‌ که‌ در سال‌ ۸۷۰ ه .ق‌ وفات‌ یافت.۴۰

۱۸- عباس‌ فاطمی؛ در اواخر قرن‌ هفتم‌ می‌ زیسته‌ ادّعای‌ بابیّت‌ خاصه‌ و مهدویت‌ نمود.

وی‌ دارای‌ پیروانی‌ بوده‌ و دولتی‌ تشکیل‌ داد و شهر فاس‌ را تصرّف‌ نمود و در پایان‌ کار به‌ مکر و حیله‌ به‌ قتل‌ رسید و دولت‌ وی‌ منقرض‌ گشت.۴۱

۱۹- درویش‌ رضا قزوینی؛ متوفّای‌ ۱۰۴۱ ه .ق‌ مدّعی‌ بابیت‌ بود و در عصر شاه‌ صفی‌ صفوی‌ خروج‌ کرد.

وی‌ از طایفهِ‌ مانلو است‌ و در زیِّ درویشان‌ و قلندران‌ به‌ سیاحت‌ پرداخت.

سپس‌ به‌ مقام‌ ریاست‌ و رهبری‌ رسید.۴۲

۲۰- شیخ‌ مهدی‌ مشهدی‌ متوفّای‌ ۱۲۹۱ ه .ق‌ دارای‌ تألیفاتی‌ چون‌ الاسرار و الملاحم‌ است، مدّعی‌ بابیّت‌ گردید.
۲۱- سیّد علی‌ مشهدی‌ بزّاز که‌ در زمان‌ سلطنت‌ سلطان‌ سلیمان‌ صفوی‌ می‌ زیسته‌ مدّعی‌ بابیّت‌ گردید.
۲۲- محمّد فاسی‌ مغربی‌ متوفّای‌ ۱۰۹۵ ه .ق‌ صاحب‌ کتاب‌ سبیل‌ الاولیاء مدّعی‌ بابیّت‌ گردید.

۲۳- میرزا محمد هروی؛ مدّتی‌ در هندوستان‌ بود و تألیف‌ هایی‌ دارد که‌ نظم‌ کلمات‌ قصار حضرت‌ امیرمؤ‌منان (ع) از آن‌ جمله‌ است.

وی‌ در زمان‌ فتحعلی‌ شاه‌ قاجار پس‌ از آن‌ که‌ مدّعی‌ بابیت‌ گردید، به‌ قتل‌ رسید.

۲۴- محمدبن‌ عبداللّه‌ حسان‌ المهدی، پس‌ از تحصیل‌ در علوم‌ دینی‌ به‌ حج‌ رفت‌ و از مکّه‌ به‌ صومال‌ بازگشت‌ و از مدّعیان‌ اصلاح‌ بود و در سال‌ ۱۸۹۹ میلادی‌ خود را باب‌ و سپس‌ مهدی‌ موعود اعلان‌ نمود. وی‌ مؤ‌سّس‌ فرقهِ‌ صالحیه‌ است.

۲۵- محمد احمدبن‌ عبدالله‌ سودانی‌ (۱۸۴۳ – ۱۸۸۵ م) از خاندان‌ سادات‌ حسینی، پس‌ از تکمیل‌ علوم‌ دینی‌ به‌ حج‌ رفت‌ و در بازگشت‌ از مکّهِ‌ مکرّمه‌ خود را باب‌ امام‌ سپس‌ مهدی‌ موعود اعلام‌ نمود و تمام‌ قبایل‌ کردخان‌ و دارخور و بحرالغزال‌ و سودان‌ شرقی‌ با وی‌ بیعت‌ کردند او به‌ جنگ‌ با انگلیسی‌ها که‌ سودان‌ را تصرّف‌ کرده‌ بودند پرداخت‌ و خرطوم‌ پایتخت‌ سودان‌ را فتح‌ نمود و در ام درمان‌ وفات‌ یافت.۴۳

علاوه‌ بر این‌ عدّه‌ای‌ که‌ اسامی‌ آنان‌ ذکر شد، هر از چند گاهی، افرادی‌ به‌ دروغ‌ ادّعای‌ بابیت‌ می‌کنند.

در قرن‌ سیزدهم‌ هجری‌ آن‌ که‌ در این‌ ارتباط‌ گروهی‌ را به‌ انحراف‌ کشانید، سید علی‌ محمد شیرازی‌ بود که‌ فرقهِ‌ ضالّهِ‌ بابیه‌ را بنا نهاد و تفصیل‌ ماجرای‌ وی‌ در همین‌ مجلّه‌ آمده‌ است.

در سال‌های‌ اخیر، برخی‌ دیگر از این‌ موضوع‌ سوء استفاده‌ کرده‌ و به‌ دروغ‌ ادّعاهایی‌ را مطرح‌ کردند، ولی‌ مورد قبول‌ دیگران‌ قرار نگرفته‌اند.

به‌ خواست‌ خداوند، در نوشتار آتی‌ از فرقهِ‌ ضالّه‌ بهائیت‌ که‌ پس‌ از بابیّت‌ به‌ وجود آمد، سخن‌ خواهیم‌ گفت.

پی‌ نوشت‌ها:
۱٫ دانشنامهِ‌ جهان‌ اسلام، زیر نظر سید مصطفی‌ میرسلیم، ج‌ ۱، ص‌ ۱۰؛ لازم‌ به‌ یادآوری‌ است‌ که‌ در این‌ مقاله‌ علاوه‌ بر مصادر معرّفی‌ شده‌ در پا نوشت، مصادر زیر هم‌ استفاده‌ و اقتباس‌ شده‌ است: دانشنامهِ‌ جهان‌ اسلام، ج‌ ۱، ص‌ ۱۰ – ۱۲، مقالهِ‌ عباس‌ زریاب‌ و حسن‌ طارمی؛ دایره‌المعارف‌ تشیع، جلد سوم، واژهِ .
۲٫ بصائرالدرجات‌ فی- فضائل‌ آل‌ محمد، محمدبن‌ حسن‌ صفار قمی، ص‌ ۱۹۹، چاپ‌ محسن‌ کوچه‌ باغی‌ تبریزی، قم‌ ۱۴۰۴٫
۳٫ اصول‌ کافی، ۱/۴۳۷٫
۴٫ همان: ۲/۳۸۸ – ۳۸۹٫
۵ و۶ . علاوه‌ بر مصادر پیش‌ گفتهِ‌ شیعی، برای‌ اسناد این‌ حدیث‌ نگاه‌ کنید به: حلیه‌الاولیاء: ۱/۶۵، ۷/۳۴؛ المستدرک‌ علی‌ الصحیحین، حاکم‌ نیشابوری: ۳/۱۲۶؛ تاریخ‌ بغداد: ۲/۳۷۷؛ الاستیعاب‌ فی- معرفه‌ الاصحاب، ابن‌ عبدالبر: ۲/۴۶۲، ۴۶۳٫
۷٫ ر.ک: بحارالانوار: ۴۰/۲۰۰-۲۰۷؛ الغدیر: ۶/۶۱-۸۱؛ احقاق‌ الحق‌ و ازهاق‌ الباطل، نورالله‌ شوشتری، ج‌ ۵،
ص‌۴۶۸-۵۱۵٫
۸٫ بحار: ۲۶/۲۶۳٫
۹٫ بحار: ۲۴/۱۲٫
۱۰٫ نهج‌البلاغه، خطبه‌ ۱۵۴٫
۱۱٫ بقره‌ / ۱۸۹٫
۱۲٫ ر.ک: مجمع‌البیان‌ طبرسی، ذیل‌ آیه؛ تفسیر فیض‌ کاشانی، ذیل‌ آیه.
۱۳٫ ملک‌ / ۳۰٫
۱۴٫ بحار: ۲۴/۱۰۰٫
۱۵٫ ر.ک: مناقب‌ آل‌ ابی‌ طالب، ابن‌ شهرآشوب، ج‌ ۴، ص‌ ۷۷، ۱۷۶، ۲۱۱، ۲۸۰، ۳۲۵، ۳۶۸، ۳۸۰، ۴۰۲، ۴۲۳٫
۱۶٫ الفصول‌ المهمّه، ابن‌ صبّاغ، ص‌ ۲۲۹، ۲۴۱، ۲۶۲، ۲۷۴، ۲۸۱٫
۱۷٫ ر.ک: الاحتجاج، ص‌ ۴۷۷٫
۱۸٫ ر.ک: الکامل‌ فی‌ التاریخ: ۸/۲۹۰٫
۱۹٫ در کتاب‌ الهدایه‌الکبری‌ فی‌ تاریخ‌ الائمّه‌ (حسین‌ بن‌ حمدان‌ خصیبی… – ۳۵۸ ه .ق) کسانی‌ به‌ عنوان‌ نام‌ برده‌ شده‌اند که‌ ) بودند و در عین‌ حال‌ برای‌ هر امام‌ وکلایی‌ نیز معرّفی‌ شده‌اند که‌ واسطهِ‌ امام‌ با شیعیان‌ در کارهای‌ مالی‌ و غیر آن‌ بودند.
۲۰٫ جامع‌الرواه: ۲/۸۳٫
۲۱٫ همان: ۱/۴۱؛ رجال‌ ابن‌ داود، ص‌ ۲۴٫
۲۲٫ رجال‌ کشی، ص‌ ۵۰۸ – ۵۰۹؛ جامع‌الرواه: ۱/۳۳٫
۲۳٫ رجال‌کشی، ص‌ ۴۴۶؛ و نیز ر.ک: رجال‌ ابن‌ داود، ص‌ ۱۹؛ جامع‌الرواه: ۱/۳۵٫
۲۴٫ ر.ک: اعیان‌ الشیعه: ۲/۴۸؛ رجال‌ ابن‌ داود، ص‌ ۲۷؛ جامع‌الرواه: ۱/۴۹٫
۲۵٫ جامع‌الرواه: ۱/۳۰۷؛ فهرست‌ شیخ‌ طوسی، ص‌ ۱۳۱٫
۲۶٫ جامع‌ الرواه: ۲/۱۵۳؛ رجال‌ ابن‌ داود، ص‌ ۲۴٫
۲۷٫ جامع‌الرواه: ۲/۴۴٫
۲۸٫ ضیافه‌الاخوان، ص‌ ۶۶؛ الغیبه، شیخ‌ طوسی، ص‌ ۱۷۲٫
۲۹٫ ر.ک: ا
 
عزالدین رضانژاد

گذری بر فرقه بهاییت آموزه های دوازده‌ گانه بهاییت

 برخی دیگر هم در دوره‌های پیش از بهاءالله وجود داشته و بسیار علمی‌تر و منطقی‌تر از آنچه عبدالبهاء در سخنانش ادعا می‌کرد، درباره آنها بحث شده است.

این اصول بعدها به اصول دوازده‌گانه بهاییت شهرت یافت.

این آموزه­ها را در فصل اعتقادات نیز می­شد بررسی کرد، ولی از آنجا که بهاییت برای این آموزه­ها تبلیغات گسترده­ای به راه انداخته، به‌گونه‌ای که گویا تنها راه رسیدن به زندگی سعادتمندانه، عمل به این آموزه­هاست، برای کندوکاو در اهمیت، اصالت و قابلیت اجرایی این اصول، فصلی جداگانه را به آنها اختصاص دادیم.

۱٫ تحری حقیقت

تحری حقیقت، به معنای آزادسازی حقیقت است؛ یعنی انسان باید آزادانه عقیده‌اش را انتخاب کند.

آزادی در انتخاب عقیده در تمام ملل و ادیان، اصلی پذیرفته شده است و امتیاز بشر، در همین مسئله است.

قرآن نیز به عنوان منشور هدایت و آخرین کتاب آسمانی، بر این مورد تأکید بسیار کرده و تقلید کورکورانه از پدران، پیروی از بزرگان منحرف قوم و پذیرفتن آنچه را اکثریت می‌گویند، نکوهش کرده است.

نمونه‌هایی از آیات قرآن را در این زمینه می‌‌آوریم: و چون به ایشان گفته شود به سوی فرستاده الهی و پیامبر بیایید، می‌گویند: آنچه نیاکانمان را برآن یافته­ایم برای ما کافی است.

حتی اگر نیاکانشان چیزی ندانسته باشند.

(مائده: ‌۱۰۴)

بلکه گویند ما پدرانمان را بر عقیده­ای یافته ­ایم و با پیروی از آنان، هدایت شده ­ایم و بدین‌سان پیش از تو در هیچ آبادی، هشدار دهنده­ای نفرستادیم مگر آنکه نازپروردگان آن قریه گفتند: ما پدرانمان را بر عقیده­ای یافتیم و ما دنباله­رو آنان هستیم.

بگو حتی اگر برای شما راهنما‌تر از آنچه پدرانتان را پیرو آن یافتید، بیاوریم؟ گفتند: ما رسالت شما را منکریم.

پس از ایشان انتقام گرفتیم.

پس بنگر که عاقبت منکران چه بوده است.

(زخرف: ۲۲ و ۲۳)

روزی که چهره‌هاشان در آتش جهنم دگرگون می‌شود، می‌گویند: ای کاش از خداوند و رسول اطاعت کرده بودیم و گویند: پروردگارا! ما از پیشوایانمان اطاعت کردیم، آن­گاه آنان ما را به گمراهی کشاندند. پروردگارا! به آنان دو چندان سهم از عذاب بده و لعنتشان کن، بزرگترین لعنت­ها.

(احزاب: ۶۶ ـ ۶۸)

نکته مهم در این زمینه آن است که تحری حقیقت در بهاییت، شعار و پنداری بیش نیست؛ زیرا از یک‌سو ادعا می‌شود هر کس باید با توکل بر خداوند، با گوش خود بشنود و با چشم خود ببیند و بخواند و با عقل خود بیندیشد.

از سوی دیگر، بهاءالله، خود، این ادعاها را به کناری می‌گذارد و می­گوید: فهم کلمات الهیه و درک بیانات حمامات معنویه، هیچ دخلی به علم ظاهری ندارد. این منوط به صفای قلب و تزکیه نفوس و فراغت روح است.۱

بنابراین، وقتی شنیدن با گوش و دیدن با چشم و اندیشیدن با عقل که اسباب علم ظاهری ­اند، تأثیری در فهم کلمات الهیه ندارند، تحری حقیقت نیز ادعایی بیش نخواهد بود.

همچنین مطالعه سرگذشت کسانی که از بهاییت کناره گرفته‌اند، گویای نبودن آزادی عقیده و اندیشه، در این جماعتِ مدعی تحری حقیقت است.۲

۲٫ وحدت عالم انسانی

از دیگر آموزه­ های دوازده­گانه بهاییان، وحدت عالم انسانی است.

تمام انسان­ها خواهان جهانی متحدند که در آن همدل و یار و همراه هم باشند، ولی این وحدت در صورتی ارزش دارد که بر پایه ایمان باشد.

وحدت عالم انسانی به آن معنا که در بهاییت آمده است، در اسلام پذیرفته نیست، بلکه برخلاف خرد و وجدان است. اسلام نه تنها با این وحدت بی‌معنا مخالف است، بلکه کافران سیاه­دل را از چهارپایان هم بدتر می‌داند.

شوقی افندی، وحدت عالم انسانی را سرآمد تمام آموزه­های بهایی معرفی کرده و در آثار عبدالبهاء آمده است:

جفاکار را مانند وفادار به نهایت محبت رفتار کنید و گرگان خون‌خوار را مانند غزالان ختن و ختا، مشک معطر به مشام رسانید.۳

البته بهاییت باید به چند پرسش اساسی پاسخ دهد:

۱٫ مقصودشان از وحدت عالم انسانی چیست؟

۲٫ راهکار دست‌یابی به این وحدت چیست؟

۳٫ در صورت ایجاد این وحدت، رهبران و اداره­ کنندگان این جهان متحد با توجه به پراکندگی و فراوانی عقاید متفاوت، چگونه انتخاب خواهند شد تا حقوق اقلیت‌ها نیز رعایت شود؟

اگر مراد از وحدت عالم انسانی، کنار گذاشتن بدبینی و حسادت و نفرت و تجاوز و تعصب­های فردی و غیره و در یک جمله، تلاش همگانی برای خوب شدن باشد که موضوع تازه‌ای نیست و همه ادیان الهی این را گفته ­اند.

اگر مقصود، احترام ملت­ها به همدیگر و رعایت متقابل حقوق یکدیگر است که این موضوع در بهاییت مصداق ندارد. برای نمونه،

در یکی از سخنرانی­های خود در مقام تعریف و ستایش از سیاهان امریکایی در مقایسه با سیاهان افریقایی، با اهانت به سیاه ­پوستان افریقا، آنها را گاوهایی به صورت انسان خوانده و گفته است:

مثلاً چه فرق است میان سیاهان افریک و سیاهان امریک؛ اینها خلق‌ الله البقر علی صوره البشرند، ‏آنان متمدن و باهوش و… .۴

۴٫ بهاییتی که مدعی وحدت عالم انسانی است، چگونه قانون وحشیانه و دور از تمدن «طرد روحانی» را توجیه می­کند؟ طرد فرد قانون‌شکن در بهاییت، به اندازه‌ای غیر انسانی اجرا می‌شود که از طاعونی شمرده شدن هم برای او دشوارتر است.

بر اساس آموزه‌های بهاییت، هیچ‌کس حتی نزدیکترین افراد به فرد طرد شده، مثل پدر و مادر و فرزند و همسر، حق گفت­وگو و ارتباط با او را ندارند و ازاین‌رو، شاید بتوان طرد را از مرگ هم سخت‌تر و ناراحت­ کننده‌تر دانست.

جالب است بدانید «طرد روحانی» گاهی به دلایلی بسیار پیش پا افتاده اتفاق افتاده است.

۵ برای مثال، سفر بهاییان به اسرائیل برای زیارت باید به‌طور دقیق با برنامه­ریزی تشکیلات صورت گیرد و یک بهایی حق ندارد بدون اجازه آنها به اسرائیل سفر کند.

به‌گونه­ای‌که وقتی یکی از بهاییان به نام صادق آشچی بدون اجازه شوقی به فلسطین سفر کرد و خبر آن به شوقی رسید، چنان از این عمل او خشمگین شد که بی‌درنگ ‌در نامه­ای، شدید‌ترین مجازات در بهاییت یعنی «طرد روحانی» را برای او معیّن کرد و به تشکیلات دستور اجرای آن را داد.

بیت‌العدل پس از شوقی همین رویه را ادامه داد و سفر بهاییان به اسرائیل را به‌طور کامل کنترل و اقامت بیش از نه روز و سکونت و تبلیغ در آنجا را ممنوع اعلام کرد تا هیچ بهایی در آنجا سرجنبانی نکند و رازهای پنهان، مانند چگونگی پیوند سرنوشت بهاییت و اسرائیل را که همچون حلقه‌های یک زنجیر در هم تنیده‌اند، نفهمد و در بازگشت خود این خبر‌ها را به گوش دیگر بهاییان نرساند.

پیام شوقی درباره طرد آقای صادق آشچی فرزند آقا محمدجواد، به دلیل سفر به فلسطین، دربردارنده نکاتی جالب است:

در موضوع صادق، فرزند آقا محمد جواد آشچی، فرمودند بنویس: این شخص بداخلاق و پست ‏فطرت، اخیراً مخالف دستور این عبد، مسافرت به فلسطین نموده و وارد ارض اقدس گشته، ‏تلغرافی راجع به طرد و اخراج او از جامعه به آن محفل مخابره گردید.

به والدش صریحاً اظهار و ‏انذار نمایند مخابره با او به هیچ وجه من الوجوه جائز نه، تمرد و مخالفت نتایجش وخیم است!۶

این پیام را با ادعای وحدت عالم انسانی و حقوق بشر در هزاره سوم و در عصر ارتباطات و مراودات جهانی فرهنگ‌ها بسنجید.۷
نکته پایانی دراین­باره این است که هم‌اکنون در پی آموزه­های به اصطلاح الهی بهاییت و در نتیجه شعار وحدت عالم انسانی، گروه‌هایی از بهاییت جدا شده و به نامهای:
۱٫ بهاییان سابق (former bahais)
۲٫ بهاییان واقعی ( orthodox )
۳٫ بهاییان طردشده ( bahais-ex )
۴٫ بهاییان هم‌جنس‌گرا ( gay bahais )
۵٫ بهاییان اصلاح‌طلب ( reformer bahais )
بدون هیچ­گونه وحدت و تفاهمی، در حوزه‌های خود مشغول فعالیت هستند.

۳٫ تشکیل دادگاه بین‌المللی

از جمله اصول عبدالبهاء، تشکیل انجمنی از نمایندگان سرتاسر دنیا به منظور حل مسائل جهانی است.

اگر مقصود جناب بهاء از این دادگاه، چیزی شبیه سازمان ملل کنونی است که نمی‌تواند نماینده ملت­ها باشد؛ زیرا نمایندگان آن را دولت‌ها برمی­گزینند.

پس این سازمان و مانند آن با هر نامی، بیشتر برای حل اختلاف دولت‌ها با یکدیگر است و این با رسالت ادیان که باید اداره‌کننده امور ملت‌ها باشند، سازگار نیست.

اگر مقصود دیگری است، که از پیروان و رهبران این فرقه جز شعار، هیچ راهکار مناسبی دیده و شنیده نشده است.

مقصود نهایی عبدالبهاء در این جمله است:

در تشکیل اتحادیه آینده ملل، یک نوع حکومت مافوق حکومت‌ها باید تدریجاً به وجود آید که دارای تأسیسات و تشکیلات وسیعه است.۸

و حتماً آن حکومتی بهایی است.

۴٫ پرهیز از دخالت در امور سیاسی

مجله اخبار امری وابسته به ارگان رسمی تشکیلات بهاییت در ایران، به منظور اجرای فرمان­های رهبران خود با بیان جمله­ای از عبدالبهاء، بهاییان را از دخالت در سیاست بازمی­دارد و می‌نویسد:

میزان بهایی بودن و نبودن این است که هر کس در امور سیاسیه مداخله کند و خارج از وظیفه خویش حرفی زند و یا حرکتی نماید، همین برهان کافی است که بهایی نیست.

دلیل دیگر نمی‌خواهد.۹

اهل بهاء به نصوص قاطعه الهیه از مداخله به امور سیاسیه ولو به شق شقه ممنوعند و از دخول به احزاب متخاصمه به صریح بیان مبارک معذور …

بر کل، واضح و مبرهن گشته است که بهاییان از منازعات و مشاجرات احزاب سیاسیه دور و برکنارند و به هیچ وجه من‌الوجوه در امری که از آن رایحه سیاست استشمام شود، مداخلتی ندارند.۱۰

احمد یزدانی، در کتاب نظر اجمالی در دیانت بهایی می­نویسد: اهل بهاء… در امور سیاسیه که مخصوص مقامات رسمی مملکتی است و نیز در امور احزاب و فرق سیاسی به هیچ وجه ادنی مداخله‌ای ننمایند… .

حضرت ولی امر الله می‌فرماید: از امور سیاسیه و مخاصمات احزاب و دول باید قلباً و ظاهراً و لساناً و باطناً به کلی کنار و از این‌گونه افکار فارغ و آزاد باشی.۱۱

در این آموزه، نکته ظریفی نهفته و آن این است که در حقیقت، این دستور، نه آموزه‌ای دینی، بلکه تاکتیکی کاملاً سیاسی از سوی تشکیلات رهبری فرقه است برای جلب همراهی حاکمان و دولت‌مردان دیکتاتور که از دخالت توده‌های مردم در سیاست بیم دارند و آن را تهدیدی برای حاکمیت خود می­دانند.

بیشتر رژیم‌های معاصر دوره شکل­گیری بهاییت، از این دست بوده‌اند و امروزه هم شاهد حکومت­هایی استبدادی هستیم که از این­گونه دستورهای ستم­پرور استقبال می­کنند.۱۲

پژوهشگر گران‌قدر، سید محمدباقر نجفی این آموزه­ را چنین تحلیل می­کند: اگر به حسن نظر و بر اساس ظواهر [به] تصریحات مذکور بنگریم، بهاییان طبق دستورهای مکرر زعمایشان، در هر کشوری که سکونت گزیدند و یا از اهل هر مملکتی که باشند، بی‌تفاوت‌ترین مردم نسبت به سرنوشت و مصالح ملی آن کشورند؛ زیرا با توجه به مسائل مورد بررسی تحت عنوان عدم مداخله در امور سیاسی، و این بیان خاص عباس افندی [که]: «بهاییان نه با اهل سیاست همراز و نه با حریت­طلبان دمساز… نه در فکر حکومت، نه مشغول به ذم احدی از ملت… یاران باید بر مسلک خویش (بهاییت) برقرار باشند و از علو و استکبار بیگانگان، تغییر و تبدیل در روش و سلوک ندهند و در هیچ امری مداخله نکنند و به هیچ مسئله­ای از مسائل سیاسیه نپردازند…

این است روش و تکلیف بهاییان…ع ع»،۱۳ بی‌تفاوتی و بی‌علاقگی آشکار بهاییان را به مصالح و استقلال و تمامیت ارضی مملکت نشان داده، طبق دستور زعمایشان حاضر به هیچ نوع مساعدت و مشارکت با ملت ایران و دیگر ملت‌ها در راه مبارزه با بیگانگان و متجاوزان و جنبش‌های استقلال‌ طلب و آزادی‌خواه و ضد استعماری نیستند.

تأکیدهای مکرر محفل ملی بهاییان ایران در طول سال‌های ۱۳۲۴ ـ ۱۳۲۵ مندرج در نشریات اخبار امری و در نشریه هفتگی محفل روحانی بهاییان تهران۱۴ ارگان رسمی بهاییان، مبنی بر عدم مداخله در امور سیاسی، مستقیماً در شرایطی از اوضاع سیاسی ایران تصریح می‌گردید که از یک‌سو، ایران در برابر حساس‌ترین لحظات سیاسی خود در جدایی آذربایجان از خاک ایران و حکومت متفقین قرار گرفته بود و از سوی دیگر، خاک و استقلال مملکت زیر ضربات بیگانگان، خون وطن ­خواهان ایرانی را به جوش آورده بود.

محفل بهاییان ایران، در چنین ایامی، که طوایف انگلیس و امریکا و روس به قلمروی این مملکت دست انداخته بودند، جمله برگزیده نشریه اخبار امری را در قسمت فوقانی نام نشریه، به این بیان عباس افندی اختصاص داده بود که: «بهاییان به امور سیاسیه تعلقی ندارند و در حق کلّ طوائف و آراء مختلفه دعا نمایند و خیرخواه‌اند».۱۵

 ۵٫ ترک تعصب‌های جاهلانه

بی ­تردید، هیچ انسان آزاداندیشی تعصب­های جاهلانه را قبول ندارد، ولی رهبر بهاییت می­ کوشد با به کار بردن تعبیرهایی همچون «ترک تعصب»، احساسات را برانگیزد و از این راه بسیاری از خواسته‌های خود را عملی سازد:

… تعصب دینی،‌ تعصب جنسی و تعصب وطنی و تعصب سیاسی سبب جدال است و هادم بنیان انسانی، باید جمیع این تعصبات را ترک نمود…۱۶ تعصب دینی، تعصب وطنی، تعصب سیاسی هادم بنیان انسانی است و تعصب، مخرب اساس نوع بشر است از هرقنبیل باشد… .۱۷

بر اساس سخن عبدالبهاء، میان تعصب، با غیرتمندی که پیامبر بزرگوار اسلام و دیگر پیامبران بر آن تأکید کرده­اند، تفاوتی نیست.

بنابراین، بهاییان باید به نوامیس مادی و معنوی خود کاملاً بی‌اعتنا باشند.

۶٫ برابری حقوق زن و مرد

نمی‌توان پذیرفت که بهاءالله، منادی برابری حقوق زن و مرد باشد؛ زیرا نوشته ­ها و احکامی که از او بر جای مانده است، ثابت می‌کند وی به برتری ذاتی مردان معتقد بوده،ص ۵۶٫

و دستور‌های دین ساختگی خود را بر پایه این اندیشه بنا نهاده است.

برای مثال، در بدائع الآثار از کتاب­های معتبر بهایی آمده است: سؤال خانمی به حضور مبارک عرض شد که گفته بود تا به حال از جانب خدا زنی مبعوث نشده و همه مظاهر الهیّه، رجال بوده‌اند.

فرمودند: «هرچند نساء با رجال در استعداد و قوا شریکند، ولی شبه ه­ای نیست که رجال اقدمند و اقوی، حتی در حیوانات مانند کبوتران و گنجشکان و طاووسان و امثال آنان هم این امتیاز مشهود است».۱۸

دقت در واژگان «اقدم» و «اقوی» و توجه به محتوای پرسش و معنای کلام جناب بهاء در این مثال، هیچ تردیدی باقی نمی­گذارد که وی به این اصل بی‌اعتقاد است. افزون بر این متن، بهاءالله حضور زنان را در بیت‌العدل که مهم­ترین نهاد مدیریتی در سازمان شبه دینی بهایی است، ممنوع و در تمام لوح­های مربوط به این نهاد، از کلمه رجال استفاده کرده است.

وی در احکام دینی در کتاب اقدس نیز میان مردان و زنان تفاوت قائل شده است که به مواردی اشاره می­کنیم:

الف) محرومیت دختران از ارث پدر

یقرار دادیم خانه مسکونی و البسه خصوصی میت را برای اولاد ذکور، و اولاد اناث و ورثه دیگر حق ندارند.

به درستی که اوست عطاکننده فیاض.۱۹

با توجه به این نکته که خانه مسکونی، مهم‌ترین دارایی افراد به شمار می‌ آید و اموال دیگر اهمیت چندانی ندارد، این حکم در حق دختران بسیار دور از انصاف است.

ب) توهین به جنسیت زن

بهاء‌الله بر اساس دیدگاه و اندیشه خود که مردان را دارای برتری ذاتی می‌داند، در ستایش زن می­گوید:
امروز هر یک از اِما که به عرفان مقصود عالمیان فائز شد، او در کتاب الهی از رجال محسوب می­شود.۲۰

و نیز گفته است: امروز اِما الله از رجال محسوب طوبی لهن و نعیما لهن. ۲۱

باید از طرفداران اندیشه‌های بهاءالله پرسید: آیا واقعاً جنس مذکر این‌قدر اهمیت دارد که اگر زنی به عرفان مقصود عالمیان۲۲رسید، مرد به شمار می‌آید.

ج) نظر اسلام درباره این تساوی

استاد مطهری می‏نویسد: از نظر اسلام، این مسئله هرگز مطرح نیست که آیا زن و مرد، دو انسان متساوی در انسانیت هستند یا نه؟… از نظر اسلام، زن و مرد هر دو انسانند و از حقوق انسانی متساوی بهره ‏مندند.

آنچه از نظر اسلام مطرح است، این است که زن و مرد به دلیل اینکه یکی زن است و دیگری مرد، در جهات زیادی مشابه یکدیگر نیستند… .

خلقت و طبیعت آن را یکنواخت نخواسته است و همین جهت ایجاب می‏کند که از لحاظ بسیاری از حقوق و تکالیف و مجازات‏ها، وضع مشابهی نداشته باشند.۲۳

تفاوت جنسیت سبب می‏شود زن و مرد در دو گونه از یک نوعِ واحد قرار گیرند.

بنابراین، اختلاف میان آنها لازمه نوعشان و براین‌اساس، تفاوت حقوقی میان زنان و مردان واجب است.

به بیان دیگر، بر اساس آنچه جنسیت اقتضا می­کند، تفاوت میان آنها همیشگی و در پی آن، حقوق طبیعی‏شان نیز متفاوت خواهد بود.

لازمه طبیعت هدف‌دار حقوق طبیعی است و با توجه به این هدف، استعدادهایی در وجود موجودات نهاده و شایستگی­‏هایی به آنها داده شده است.

راه تشخیص حقوق طبیعی، مراجعه به آفرینش است. هر استعداد طبیعی، سندی طبیعی برای حقی طبیعی است.۲۴

این اندیشه به ظاهر پیشرفته، در حقیقت، یک کلی­گویی سطحی و بی‌ارزش است؛ زیرا در طول تاریخ، صلح همواره مهم و ارزشمند بوده و حتی برخی جنگ‌ها که در گذشته‌های دور و نزدیک رخ داده، با انگیزه ایجاد صلح بوده است.

در این ‌میان، عرضه راهکاری مناسب برای جلوگیری از کشتار انسان‌های بی­گناه و گسترش صلح، مهم است. تا آنجا که از نتیجه بررسی­های پژوهشگران مختلف در متون بهایی آگاهیم، این فرقه از عرضه راهکاری مناسب و مهم ناتوان بوده است.

بهاءالله در لوح شیخ نجفی معروف به لوح ابن ذئب آورده است:

سلاطین آفاق وفّقهم اللّه باید به اتفاق به این امر که سبب اعظم است از برای حفظ عالم، تمسک فرمایند.

امید آنکه قیام نمایند بر آنچه سبب آسایش عباد است.

باید مجلس بزرگی ترتیب دهند و حضرات ملوک و یا وزرا در آن مجلس حاضر شوند و حکم اتحاد و اتّفاق را جاری فرمایند و از سلاح به اصلاح توجه کنند و اگر سلطانی بر سلطانی برخیزد، سلاطین دیگر بر منع او قیام نمایند.

در این صورت عساکر و آلات و ادوات حرب لازم نه (لازم نه؛ یعنی لازم نیست) الّا علی قدر مقدور لحفظ بلادهم و اگر به این خیر اعظم فائز شوند، اهل مملکت کلّ به راحت و مسرّت به امور خود مشغول گردند و نوحه و ندبه اکثری از عباد ساکن شود.۲۵

در این راهکار بهاءالله دو نکته وجود دارد: ۱٫ گویا رهبر بهاییت، مردم را دارای هیچ صلاحیتی نمی‌داند؛ زیرا در این حکم و احکام مشابه، تنها پادشاهان را منبع اثر و قدرت در اجتماع دانسته و برای توده‌های مردم هیچ ارزش و جایگاهی قائل نشده است.

۲٫ این طرح اجرا نشدنی است؛ زیرا پیش از تشکیل این مجلس بزرگ آرمانی، باید تا اندازه­ای توافق و تفاهم میان رهبران و سران کشورها ایجاد کرد.

ثمره این تفاهم، چیزی شبیه سازمان ملل متحد امروز خواهد شد که با وجود توافق­های مهم بین­ المللی و پیمان­نامه‌های گوناگون سیاسی و نظامی، اقدام چشم‌گیری در راه صلح انجام نشده است.

۸٫ تعدیل معیشت عمومی و رفع مشکلات اقتصادی

این تعبیر زیبا، درحقیقت به تبلیغ انتخاباتی شبیه­تر است؛ زیرا بهاییت در دستورهای خود یک راهکار مناسب برای این پیشنهاد ارائه نمی‌کند.

افزون بر آن، با روا شمردن مسائلی چون رباخواری، از وجود یک جامعه سرمایه ­داری خبر می­دهد، نه آنکه در مسیر تعدیل معیشت گام بردارد.

پس با این کار در راه منافع سرمایه ­داران حرکت می­کند و پویایی را از اقتصاد می­گیرد.

۹٫ جهان بشری نیازمند نفثات روح القدس است

این آموزه، کوششی است برای توجیه ادعای پیامبری باب و بهاءالله که بعد از ظهور آخرین پیامبر، با داعیه بابیت و قائمیت و مظهریت، اسلام را باطل اعلام کردند و دینی جدید آوردند.

شیعه نیز به دوام فیض الهی معتقد است، ولی نه آن­گونه که بهاییان معتقدند.

بهاییان می­گویند: انسان‌ها افزون بر نیاز مادی، نیازهای معنوی هم دارند که برآورده ساختن آنها فقط با هدایت پیامبران امکان‌پذیر است و هر دوره­ای برای خود شرایطی دارد که ایجاب می‌کند خداوند، متناسب با دگرگونی­های زمان، مردمان را از فیض خود بهره ­مند سازد.

ازاین­ رو، لازم است در هر دوره‌ای دین جدیدی عرضه شود و به گمان بهاییت، پایان رسالت و نبوت، شرایط زمانه و تداوم فیض الهی است.

به گفته سید محمد باقر نجفی، طرح مسئله فیض، در حقیقت به خاطر اثبات دعوی میرزا حسین‌ علی است، نه اینکه به تداوم فیض و در اساس به فیوضات ربانی ایمان و اعتقادی داشته باشند.

دلیل این امر در آثار بهاییت آشکار است.

میرزا حسین‌علی یک بار می‌نویسد: و نفسی الحق قد انتهت الظهورات الی هذا الظهور الاعظم و من یدعی بعده انه کذاب مفتر.۲۶
سوگند به نفس که همه ظهورات به این ظهور بزرگ­تر پایان گرفت، هر کس که پس از چنین ظهوری، مدعی ظهور جدیدی شود، او دروغ‌گو و تهمت‌زننده است.

ولی بار دیگر، در کتاب اقدس به صراحت می­گوید: من یدعی امراً قبل اتمام الف سنه کامله انه کذاب مفتر.۲۷
هر کس پیش از پایان هزار سال کامل مدعی امری شود، دروغ‌گو و افترازننده است.

۱۰٫ تعلیم و تربیت عمومی و اجباری

بر اساس آموزه­های بهاءالله، تعلیم و تربیت حق هر کودک است و باید از این نعمت بهره‌مند شود.

بنابراین، تعلیم و تربیت کودکان بر والدین آنها لازم است و در صورت ناتوانی والدین از این امر به هر دلیلی، بیت‌العدل آن را بر عهده خواهد گرفت.

این آموزه نیز افزون بر آنکه موضوع جدیدی نیست، همچون دیگر آموزه­های بهایی ارزش اجرایی و عملی ندارد؛ زیرا دستوری بسیار کلی است و مقصود از تعلیم و تربیت در آن به درستی مشخص نیست.

۱۱٫رسالت پیامبران در اصل، برطرف کردن اختلاف­های بشر و ایجاد انس و محبت میان مردم است، در غیر این صورت به گفته :

اگر دین هم که خود باید درمان اختلاف­ها باشد، سبب اختلاف و جنگ و جدایی شود، بی­دینی بهتر است.۲۸

درباره این آموزه بهایی به سه نکته می­توان اشاره کرد:‌ ۱٫ تاریخ بابیت و بهاییت پر از دشمنی‌ها و درگیری­ها میان رهبران با رهبران و رهروان با رهروان و اختلاف­های داخلی اعضای این فرقه است که هر یک سرفصلی مهم در تاریخ بهاییت به شمار می­روند، از جمله:

الف) کشمکش­های بابیان برای به‌دست آوردن عنوان

«من یظهره الاهی»؛

ب) کشمکش­های بهاء و ازل و به پیروی از آنها بهاییان و ازلیان؛

ج) کشمکش­های عباس افندی با محمد‌علی افندی؛۲۹

د) کشمکش­های شوقی با بسیاری از یاران قدیمی بهاییت؛

هـ) کشمکش­های روحیه ماکسول و سازمان ایادی با میسن ریمی، رئیس هیئت بین‌المللی بهایی.

۲٫ آیینی که به پیروان خود دستور می­دهد: «کن شعله النار علی اعدائی و کوثر البقأ لاحبائی؛

بر دشمنانم شعله آتش باش و برای دوستانم کوثر بقا»۳۰ نمی­تواند مدعی صلح عمومی باشد.

۳٫ پیشینه بهاءالله پر از شرارت است. عباس افندی در نامه­ای به عمه خود (لوح عمه)، مقام میرزا حسین‌علی بهاء را در عراق ترسیم کرده و در آن، ناخواسته از تهدیدها و شرارت­ها و جنایت­های بابیان که به رهبری پدرش صورت می‌گرفت، پرده برداشته است.

وی می‌نویسد: زلزله در ارکان عراق انداخت و اهل نفاق (شیعیان) را همیشه خائف و هراسان داشت.

سطوتش چنان در عروق و اعصاب نفوذ نموده بود که نفسی در کربلا و نجف در نیمه شب جرئت مذمّت نمی‌نمود و جسارت بر شناعت نمی‌کرد… .۳۱

توبه‌کننده بهایی، عبدالحسین آیتی که مدتی از عمر خود را با نام آواره در میان بهاییان سپری کرده است، درباره صلح­ جویی رهبران بهایی می‌نویسد:

عباس افندی… مخالف علنی خود را که در بساط محرم و مجرم شده و اسرار را شناخته و به کشف آن پرداخته برای افناء و اعدامش می‌کوشید و اگر موفق می‌شد، عربده اقتدار معنوی می‌کشید که ببینید:

قدرت حق به کمر فلان(مخالف) زد.۳۲

۱۲٫عبدالبهاء در این مورد می­گوید: دیگر آنکه دین باید مطابق با عقل باشد، مطابق با علم باشد؛ زیرا اگر مطابق با علم و عقل نباشد، اوهام است.

‏خداوند قوه عاقله داده تا به حقیقت اشیا پی ببریم و حقیقت هر شیء‌ را ادراک کنیم.

اگر مخالف علم و عقل باشد، ‏شبهه‌ای نیست که اوهام است.۳۳

این دستور بهایی نیز کاستی­های گوناگون دارد: ۱٫ گاه اطلاعات علمی که قرن­ها در انجمن­های علمی، اصولی پذیرفته شده بودند، در سال­های بعد به آنها شک شده است و انکار شده‌اند.

بنابراین، دانش­ها، ‌به ­ویژه دانش­های تجربی به دلیل بی­ثباتی، نمی‌توانند میزان واقعی سنجش مفاهیم دینی قرار گیرند.

۲٫ چگونه می­توان آیین بهایی را علمی و خودمحور دانست، درحالی‌که بهاءالله برخلاف نظر همه  شیمی‌دانان و کانی­شناسان، معتقد است مس پس از هفتاد سال به طلا تبدیل می­شود.۳۴

۳٫‌ بهاییت که در عصر اختراعات و اکتشافات مهم بشری خود را به جهان بشریت عرضه نموده است کدامیک از غوامض علمی جهان را حل نموده است که ادعای تطابق علم و دین را می‌نماید؟

پی نوشت :
۱٫ ایقان، ص ۱۶۳٫
۲٫ نک:‌ مهناز رئوفی، سایه شوم، انتشارات مؤسسه کیهان.
۳٫ مکاتیب، ص۱۶۰٫
۴٫ خطابات عبدالبهاء، ص ۱۱۹٫
۵٫ http://www.bahairesearch.ir/html/index.php?name=News&catid=&topic=4
۶٫ توقیعات مبارکه، (۱۰۲-۱۰۹) ص۴۱٫
۷٫http://www.bahairesearch.ir/html/modules.php?op=modload&name=News&file=article&sid=162
۸٫ جامعه عمومی دنیا، انتشارات لجنه جوانان بهایی، تهران، ۱۳۳۸، ص ۱۸٫
۹٫ مجله اخبار امری، ارگان رسمی بهاییان، ایران، ش ۵ (دی ۱۳۲۵).
۱۰٫ همان، ش ۹ (دی ۱۳۲۴).
۱۱٫ احمد یزدانی، نظر اجمالی در دیانت بهایی، ص۴۹٫
۱۲٫ نک: «کاش همه بهایی می­شدند»، ویژه­نامه ایام (جام جم)، ش ۳۹، شهریور ۱۳۸۶، ص ۴۰٫
۱۳٫مجله اخبار امری، ش ۹، (دی ۱۳۲۸).
۱۴٫ به‌ویژه در؛ ش ۹، (دی ۱۳۲۴)، ۴ و ۵ و ۱۱ مرداد و شهریور و اسفند ۱۳۲۵٫
۱۵٫ مجله اخبار امری، ش ۹، (دی ۱۳۲۴)؛ بهاییان، ص ۷۴۷٫
۱۶٫ خطابات عبدالبهاء،‌ ج ۲، ص ۵۶٫
۱۷٫ خطابات، ج‌۲، ص ۱۴۷٫
۱۸٫ ریاض قدیمی، گلزار تعالیم بهایی، نسخه‌های WORD وPDF موجود در سایت جامع آثار بهایی، ص۲۸۸، به نقل از: بدائع الآثار، ج ۱، ص ١۵٣.
۱۹٫ عبدالحمید اشراق خاوری، گنجینه حدود و احکام، مؤسسه ملّی مطبوعات امری، چ ۳، ص ١٢٨؛ بدیع، ص ۱۲۵٫
۲۰٫ پیام ملکوت، ص ٢٣٢.
۲۱٫ همان، ص ٢٣١.
۲۲٫ مقصود عالمیان، در نظر بهاییان شخص بهاءالله است.
۲۳٫ مرتضی مطهری، نظام حقوق زن در اسلام، تهران، صدرا، ۱۳۶۹، چ ۱۴، صص ۱۲۱ و ۱۲۲٫
۲۴٫ نک:‌ سیده معصومه http://www.bashgah.net/modules.php?name=Articles&op=peoples&pi d=2352 حسنی، ماه‌نامه حورا، ش ۸ ، (آبان و آذر۱۳۸۳ ).
۲۵٫ حسین­علی نوری، لوح شیخ محمّدتقی اصفهانی معروف به نجفی، کانادا، مؤسسه معارف بهایی، ص ۱۵۷؛ بدیع، صص ۲۳ و۲۴٫
۲۶٫ اقتدارات، ص۲۳۷٫ به نقل از: سید محمد باقر نجفی، بهاییان، ص ۴۲۳٫
۲۷٫ اقدس، ص۳۵، به نقل از: سیدمحمدباقر نجفی، بهاییان، ص ۴۲۳٫
۲۸٫ مکاتیب عبدالبهاء، به اهتمام: فرج‌الله زکی الکردی، مصر، ۱۹۲۱ م.، ج ۳، ص ۶۷٫
۲۹٫ عبدالبهاء طرفداران خود را ثابتین و طرفداران برادرش محمد علی افندی را ناقضین می‌خواند. در مقابل، محمدعلی افندی طرفداران خود را موحدین و طرفداران برادر را مشرکین می‌نامید.
۳۰٫ نسائم الرحمن، مجموعه الواح بهاءإلله،‌ محفل روحانی، شمال، افریقا، ۱۹۹۳م. چ ۴، صص ۲۵ و ۲۶٫
۳۱٫ مکاتیب، ج۲، ص۱۷۷٫
۳۲٫ کشف الحیل، ج ۳، ص ۱۱۹٫
۳۳٫ خطابات عبدالبهاء، ج ۲، ص ۲۱۹٫
۳۴٫ ایقان، ص ۱۰۴٫
منبع : کتاب “گذری بر فرقه بهاییت” – See more at: http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13900718001232#sthash.vX9wlpfK.dpuf