محمّد

نوشته‌ها

گزارش پیامبر و قرآن از یهودیان مدینه

اشاره:

هجرت پیامبر اکرم ـ صلى‏ اللّه ‏علیه ‏وآله ـ از مکه به مدینه، وى را با فرهنگ و آداب و سنن جدیدى مواجه ساخت که پیشتر در مکه کمتر با آن برخورد داشت. مردم مکه عموما فرهنگى همگون داشتند و به سختى پایبند آداب و سنن قبیله‏اى بودند و در چهارچوب آموزه‏ هاى بت پرستى زندگى مى‏کردند. ارتباط آنان با اهل کتاب بسیار اندک بود و جمعیتى به عنوان اهل کتاب در مکه وجود نداشت و اگر ارتباطى بین مردم مکه و اهل کتاب هم به وجود مى‏آمد، بیشتر در برخوردهاى تجارى و یا سیاسى بود و تعداد انگشت شمارى از مردم در سطوح رهبرى و رؤساى قیبله‏ ها از این قبیل مراودات داشتند.

گروه اندکى هم به عنوان حنفاء وجود داشتند که دیدگاه بسیار نزدیکى با آموزه‏هاى دین اسلام داشتند، اما از وزنه‏اى لازم براى طرح دیدگاه‏هاى خود برخوردار نبودند. بر خلاف مردم مکه، مردم مدینه از دیرباز نه تنها با اهل کتاب اعم از یهودیان و مسیحیان و مجوس مرتبط بودند که با آنان معاشرت مداوم داشتند، با آنان جنگیده بودند، گاه شکست خورده و زیر سلطه اهل کتاب قرار مى‏گرفتند و گاه بر آنان چیره شده و زیر بیرق حکومت و مدیریت خود مى‏آوردند و زمانى دیگر چون دو همسایه به زندگى مسالمت‏آمیز پرداخته و با یکدیگر پیمان هم زیستى مسالمت‏آمیز داشتند. این که اهل کتاب و به ویژه یهودیان از چه زمانى قدم در جزیره العرب و به ویژه در مدینه گذاشته بودند، جاى بحث و تحقیق خاص دارد و خود نوشته‏اى مستقل مى‏طلبد و در این نوشته در پى آن نیستیم، بلکه در این بحث، بیشتر در پى بازکاوى برخورد پیامبر اکرم ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ به صورت خاص و اسلام و مسلمانان به صورت عام با یهودیان مدینه از نگاه قرآن و پیامبر هستیم.

قرآن یهودیان مدینه را به سه گروه تقسیم مى‏کند: گروه بى سوادى که ترسیم روشنى از آداب و سنن دینى یهود و آموزه‏هاى توحیدى نداشتند، گروه دیگرى که افراد نیک سیرت و مؤمن به یهودیت و تعالیم دین موسى ـ علیه‏السلام ـ بودند و در برابر پیامبر اکرم ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ عنادى نداشتند و گروه سوم که عموما افراد با سواد و به ویژه روحانیون بودند که در این گروه جاى داشتند. آنان نیرنگ باز و منفعت جو بودند و بیشترین برخورد مسلمانان و به ویژه پیامبر اکرم ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ با این گروه بود.

در این بحث به بررسى هر سه گروه مى‏پردازیم:

۱ ـ بى سوادان

قرآن کریم در این مورد مى‏فرماید:

«و منهم امّیون لا یعلمون الکتب الاّ امانىّ و ان هم اِلاّ یظنون»

«بعضى از آنها بى سوادانى هستند که کتاب را جز خیالات خام نمى‏دانند، و فقط گمان مى‏برند.»

تصورى که این گروه از یهودیان از کتاب آسمانى داشتند، خیالاتى خام و ابتدایى بود و تصور روشنى از دین و کتاب آسمانى نداشتند و در دنیاى پندارها غرق بودند. در بسیارى از جوامع بشرى، به ویژه در گذشته‏ها توده‏هاى بى سواد برداشت روشنى از دین نداشتند و چیزهایى را به عنوان دین قبول داشتند که به شدت آمیخته به خرافات بود. بدیهى است این بخش از مردم جامعه، مهمترین نیرو و ارزان‏ترین آنها براى بهره دهى براى بخش سودجو ونیرنگ باز جامعه‏ها هستند. آیا آنان همان‏هایى نیستند که خداوند متعال در سوره توبه، آنان را چنین توصیف مى‏کند:

«و قالت الیهود عزیز ابن الله و قالت النصارى المسیح ابن الله ذلک قولهم بأفواههم یضاهؤن قول الذین کفروا من قبل قاتلهم الله انى یؤفکون اتخذوا احبارهم و رهبانهم اربابا من دون الله و المسیح بن مریم و ما امروا اِلاّ لیعبدوا الها واحدا لا ارله اِلاّ هو سبحانه عمّا یشرکون»

«یهودیان گفتند: عزیر پسر خداست، و نصارى گفتند: مسیح، پسر خداست. این سخنى است که به زبان مى‏آورند، و به گفتار کسانى که پیش از این کافر شده‏اند، شباهت دارد خدا آنان را بکشد چگونه (از من)باز گردانده مى‏شوند؟ آنان دانشمندان و راهبان خود و مسیح، پسر مریم را به جاى خدا به الوهیت گرفتند، با آنان که مأمور نبودند جز این که خداى یگانه را بپرستند که هیچ معبودى جز او نیست، منزه است او از آنچه شریک مى‏گردانند.»

خداوند متعال در این دو آیه ویژگى‏هاى این توده‏هاى عظیم بى سواد و ناآگاه را بیان مى‏کند کافران و بت پرستان همه حقیقت، قدرت و علم و خدایى را در وجود بت هایشان مى‏دیدند و در نتیجه عزیر و مسیح را فرزند خدا، مى‏شمارند و به اطاعت کورکورانه و بدون هر گونه تعقل از احبار و رهبانان مى‏پردازند.

خداوند متعال در آیه‏اى دیگر از این گروه با تعبیر «ناس» به معناى توده‏هاى مردم یاد مى‏کند و مى‏فرماید:

«یا ایهاالذین آمنوا ان کثیرا من الأحبار و الرهبان لیأکلوا اموال الناس بالباطل و یصدون عن سبیل الله…»

«اى کسانى که ایمان آورده‏اید! بسیارى از عالمان (یهود و نصارى را)، اموال مردم را به ناروا مى‏خورند و (آنان را) از راه خدا باز مى‏دارند.»

این گروه معمولا مورد نیرنگ قرار مى‏گیرند و به باورهایى ایمان مى‏آورند که زمینه ساز بهره‏مندى گروه شیادان و رهبران نیرنگ باز دینى میشود. تعصب و اعتقاد به نجات مندى انحصارى، باورهایى است که رهبران دینى در بین این قبیل افراد به وجود مى‏آورند و در نتیجه این افراد به نیروهایى کاملا مطیع و گوش به فرمان تبدیل مى‏شوند. قرآن کریم در مورد این گروه یهودیان آن روز جزیره العرب و باورهاى تعصب آلود و انحصار گرایانه آنان چندین گزارش دارد. در جایى مى‏فرماید:

«و قالت الیهود و النصارى نحن ابناء الله و أحبّوه قل فلم یعذبکم بذنوبکم بل انتم بشر ممن خلق یغفر لمن یشاء و یعذب من یشاء و لله ملک السموات و الأرض و ما بینهما و الیه المصیر»

«یهودیان و ترسایان گفتند: ما پسران خدا و دوستان او هستیم. بگو: پس چرا شما را به گناهانتان کیفر مى‏دهد؟ بلکه شما (هم)بشرید، از جمله کسانى که آفریده است. هر که را بخواهد مى‏آمرزد، و هر که را بخواهد عذاب مى‏کند، و فرمانروایى آسمان‏ها و زمین و آنچه میان آن دو مى‏باشد از آن خداست، و بازگشت (همه)به سوى اوست.» چنان که در این گزارش قرآنى از باور توده‏هاى یهودى و مسیحى آمده است، آنان به نوعى نجات مندى انحصارى باور داشتند و بدیهى است چنین باورى از آنان انسان هایى به وجود بیاورد بسیار متعصب، کم هوش و کاملا گوش به فرمان که براى ورود به هر میدانى تنها نیازمند تحریک احساسات باشند. این باور انحصار گرایانه نسبت به نجات مندى را قرآن در آیه دیگرى صحیح‏تر و روشن‏تر بیان کرده است:

«و قالوا لن یدخل الجنّه اِلاّ من کان هودا أو نصارى تلک امانیهم قل هاتوابرهانکم ان کنتم صادقین»

«گفتند: هرگز کسى به بهشت در نیاید، مگر آن که یهودى یا ترسا باشد. این آرزوى واهى ایشان است. بگو: اگر راست مى‏گویید، دلیل خود را بیاورید.»

بدیهى است که چنین باورى زاییده اندیشه توده‏هاى بى سواد نیست بلکه آبشخور این اندیشه، رهبران و سردمداران دینى هستند که در راستاى منافع خود آن را ایجاد مى‏کنند و با تکرار و تلقین آن را به یک باور و اعتقاد تبدیل مى‏کنند و در ذهن توده‏ها جاى مى‏دهند. البته وقتى که چنین عقیده‏هایى به باور و اعتقاد تبدیل شد، در نسل‏هاى بعدى همه افراد آن جامعه اعم از باسواد و بى سواد به آن باور اعتقاد پیدا مى‏کنند و به اصل و جوهر دین تبدیل مى‏شود. به همین علت که خداوند متعال در قرآن این باور را نخست به عالمان دینى یهود و نصارى نسبت مى‏دهد و تأکید مى‏کند که توده‏هاى بى سواد هم سخنى جز سخن آنان را تکرار نمى‏کنند:

«قالت الیهود لیست النصارى على شى‏ء و قالت النصارى لیست الیهود على شى‏ء و هم یتلون الکتب کذلک قال الذین لایعلمون مثل قولهم فالله یحکم بینهم یوم القیامه فیما کانوا فیه یختلفون»

«یهودیان گفتند: مسیحیان برحق نیستند، و مسیحیان گفتند: یهودان برحق نیستند، با این که آنان کتاب (آسمانى) را مى‏خوانند. افرادى که چیزى نمى‏دانند نیز سخنى چون سخن آنان گفتند. پس خداوند، روز رستاخیز در آنچه با هم اختلاف مى‏کرند، میان آنان داورى خواهد کرد.» این نوع نفى باورهاى دیگران و اعتقاد به این که تنها خودشان برحق هستند، روش هایى است که معمولا سودجویان از اعتقاد و باورهاى مردم، براى دست یابى به اهداف دنیایى خودشان، به کار مى‏گیرند. گستراندن چنین باورهایى در بین توده‏هاى نادان، موجب مى‏شود که توده‏ها به سربازان بى اجر و مزد و فداکار تبدیل شوند و به راحتى براى سودجویى به کار گرفته شوند. این توده‏هاى نادان استوارترین و رسوخ ناپذیرترین سد در برابر تلاش پیامبران و مصلحان بودند. از جمله موانع جدى در راه تبلیغ و گسترش پیام رسول اکرم ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ درمدینه، همین نادانى و تعصب توده‏هاى یهودى بود و با توجه به این که رهبران دینى یهود، منافع دنیایى خودشان را در تعصب دینى و نژادى این توده عظیم مى‏دید، تلاش مى‏کرد بین پیام رسول اکرم ـ صلى اللّه‏علیه‏وآله ـ و آنان سدى معنوى و اعتقادى قوى ایجاد کند و پیامبر ـ صلى اللّه‏علیه‏وآله ـ نتواند به توده‏ها دسترسى پیدا کند. تأثیر در این گروه بسیار دشوارتر از تأثیر گذارى در اعراب مشرک و بت پرست بود؛ زیرا آنان از اعتقادى برخوردار بودند که بر اصالت آن ایمان داشتند و تنها راه نجات را راه خودشان مى‏دانستند و به اعتبار این که اهل کتاب بودند، از اعتماد به نفس بیشترى نسبت به اعراب مشرک برخوردار بودند. گرچه این اعتماد به نفس پشتوانه‏اى جز جهل و نادانى نداشت.

گروه دوم

گروه دوم از یهودیان در مدینه، عالمان و روحانیان یهودى بودند. این گروه خود به دو گروه تقسیم مى‏شدند و قرآن کریم نیز آنان را به دو گروه تقسیم کرده است: گروهى مؤمن و فهیم که بسیار اندک بودند و گروهى شیاد و تاجر پیشه که فراوان بودند.

۱ ـ گروه مؤمن

این گروه بسیار اندک بودند و قرآن به اندک بودن آنان تصریح کرده‏است:

«… و لو آمن اهل الکتاب لکان خیرا لهم منهم المؤمنون و اکثرهم الفاسقون»

«اگر اهل کتاب ایمان آورده بودند به یقین برایشان بهتر بود. برخى از انان مؤمن‏اند، و بیشترشان منحرف هستند.»

خداوند متعال ادامه ویژگى‏هاى این جمع اندک را چنین بیان مى‏دارد:

«لیسوا سواء من اهل الکتاب امه قائمه یتلون آیات الله آناء اللیل و هم یسجدون یؤمنون بالله و الیوم الآخر ویأمرون بالمعروف و ینهون عن المنکر و یسارعون فى الخیرات و اولئک من الصالحین و ما یفعلوا من خیر فلن یکفروه و الله علیم بالمتقین»

«یکسان نیستند از میان اهل کتاب، گروهى درست کردارند که آیات الهى را در دل شب مى‏خوانند و سر به سجده مى‏نهند، به خدا و روز قیامت ایمان دارند، به کار پسندیده فرمان مى‏دهند و از کار ناپسند باز مى‏دارند؛ و در کارهاى نیک شتاب مى‏کنند، و آنان از شایستگان هستند. و هر گاه کار نیکى انجام دهند، هرگز درباره آن ناسپاسى نبینند، و خداوند به تقوا پیشگان داناست.»

نگاه قرآن کریم به افراد، نگاهى مطلق نیست. به تعبیر دیگر، همه را سیاه یا سفید نمى‏بیند، بلکه نگاهى واقعى است و با آن که به تصریح قرآن یهودیان سرسخت‏ترین دشمن پیامبرـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ بودند. اما پیامبر ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ، به تبع قرآن آنان را با یک چوب نمى‏راند و بر همه یک حکم روا نمى‏دانست، خوبى‏هاى آنان و خوبانشان را مى‏دید و بر آنان تأکید مى‏کرد و بدى‏ها و بدان آنان را هم مى‏دید و معرفیشان مى‏کرد.

این گروه اندک خوبان یهودى، در مدینه در برابر پیامبر اسلام ـ صلى اللّه‏ علیه و آله ـ مخالفت نمى‏ورزیدند و چنان که در آیات بالا دیدیم، با پیامبر ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ اهدافى مشترک داشتند و از روحیه خیرخواهى و درست کردارى برخوردار بودند. آنان افرادى امین و پاک بودند که هیچ گاه تحت تأثیر وسوسه‏هاى مال اندوزى و چپاول اموال دیگران نبودند و قرآن درباره آنان مى‏گوید:

«و من اهل الکتاب من ان تأمنه بقنطار یؤده الیک»

«از اهل کتاب، کسانى هستند که اگر او را بر مال فراوانى امین قرار دهى، آن را به تو بر مى‏گرداند.»

این افراد معمولا سخن منطقى را مى‏پذیرفتند و در مورد باورهاى دینى خود تعصب کورکورانه نداشتند و همواره خرد و شعور خودشان را براى یافتن مسیر درست به کار مى‏گرفتند. قرآن کریم به پیامبر ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ و مؤمنان دستور داده بود که با این گروه با استدلال و منطق و به بهترین شیوه مناظره کنند:

«ولا تجادلوا اهل الکتاب الا بالتى هى احسن الاّ الذین ظلموا منهم و قولوا آمنا بالذى انزل الینا و انزل الیکم و الهنا و الهکم واحد و نحن له مسلمون و کذلک انزلنا الیک الکتاب فالّذین آتینا هم الکتاب یؤمنون به و من هؤلاء من یؤمن به و ما یجحد بآیاتنا الا الکافرون»

«با اهل کتاب، جز به روشى که بهتر است، مجادله مکنید ـ مگر با کسانى از آنان که ستم کرده اندـ و بگویید: به آنچه به سوى ما نازل شده و به سوى شما نازل گردیده، ایمان آوردیم؛ و خداى ما و خداى شما یکى است و ما تسلیم اوییم. همچنین ما قرآن را بر تو نازل کردیم. پس آنان که به ایشان کتاب آورده‏ایم به آن ایمان مى‏آورند. از میان آنان کسانى‏اند که به آن مى‏گروند، و جز کافران آیات ما را انکار نمى‏کند.»

این گروه اندک از دانشوران اهل کتاب در پى حق بودند، اهل منطق و استدلال بودند و آیات الهى را انکار نمى‏کردند، به خداى واحد ایمان داشتند و با مسلمانان نقاط اشتراک بسیار داشتند. پیامبر اکرم ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ در برخورد با آنان مشکلى نداشت و به راحتى برایشان استدلال مى‏کرد و حقانیت اسلام را براى آنان مى‏نمود و شمارى از یهودیان که به پیامبر ـ صلى اللّه‏علیه‏وآله ـ ایمان آوردند از همین گروه بودند و مورخان نام تعدادى از آنان را در آمار خود آورده‏اند.

۲ ـ گروه دوم

این گروه از یهودیان عالم و آشنا به متون دینى که در واقع سومین گروه نسبت به تقسیم بندى آغازین بحث هستند، گروهى بودند شیاد و دنیا دوست که سرسخت‏ترین برخورد را با دین اسلام داشتند و پیامبر اکرم ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ در برخورد با آنان دچار مشکلات فراوان بود. در گزارش‏هاى قرآن از یهودیان و اهل کتاب بیشترین حجم گزارش‏ها مربوط به این گروه مى‏شود و این گروه بارزترین و برجسته‏ترین بخش از مخالفان دین اسلام و شخص پیامبر ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ را تشکیل مى‏دادند و همواره به توطئه‏اى جدیدى علیه آن حضرت دست مى‏یازیدند و آن حضرت را با دشوارى جدیدى مواجه مى‏کردند.

قرآن در مورد آنان چنین گزارش مى‏دهد:

«… ان کثیرا من الأحبار و الرهبان لیأکلوا اموال الناس بالباطل و یصدون عن سبیل الله والذین یکنزون الذهب و الفضه و لاینفقونها فى سبیل الله فبشرهم بعذاب الیم»

«بسیارى از دانشوران یهود و راهبان، اموال مردم را به ناروا مى‏خورند، و (مردم)رااز راه خدا باز مى‏دارند، و کسانى که زر و سیم را ذخیره مى‏کنند و ان را در راه خدا هزینه نمى‏کنند، آنان را از کیفرى دردناک خبر بده.»

این گروه، دانش دینى خودشان را ابزار تجارت و مال اندوزى قرار داده بودند؛ و دین برایشان وسیله‏اى براى چپاول ثروت توده‏هاى ناآگاه بود. آنان خودشان را ارباب توده‏هاى ناآگاه مى‏شمردند و براى آنان در جایگاه خدایى نشسته بودند. این افراد معمولا ظاهرى فریبنده داشتند و خود را مشغول ذکر گفتن و یا خواندن کتاب آسمانى مى‏دادند و به این وسیله مردم را گول مى‏زدند. قرآن از این ظاهر فریبى آنان چنین یاد مى‏کند:

«و انّ منهم لفریقا یلوون السنتهم بالکتاب لتحسبوه من الکتاب و ما هو من الکتاب و یقولون هو من عندالله و ما هو من عندالله و یقولون على الله الکذب و هم یعلمون»

«از میان آنان گروهى هستند که زبان خود را به (خواندن) کتاب مى‏چرخانند تا آن را کتاب آسمانى پندارید، با آن که آن (چه مى‏خوانند) از کتاب (آسمانى) نیست. و مى‏گویند: از جانب خداست، در صورتى که از جانب خدا نیست، و بر خدا دروغ مى‏بندند، با آن که خودشان مى‏دانند.»

آنان با این کتاب آسمانى خواندن هایشان، مى‏خواستند بر توده‏هاى ناآگاه القا کنند که آنان موجوداتى الهى و قدسى هستند و توده‏ها باید در برابرشان کرنش کنند:

«ما کان لبشر أن یؤتیه الله الکتاب و الحکم والنبوه ثم یقول للناس کونوا عبادا لى من دون الله و لکن کونوا ربانیین بما کنتم تعلمون الکتب و بما کنتم تدرسون»

«هیچ بشرى را که خدا به او کتاب و حکمت مى‏دهد، روا نیست به مردم بگوید: به جاى خدا، بندگان من باشید، بلکه [حق دارد بگوید] به سبب آن که کتاب تعلیم مى‏دادید و از آن رو که درس مى‏خواندید، علماى دین باشید… .»

آنان با جدیت به تحریف تورات مى‏پرداختند و چیزهایى را به عنوان تورات به خورد مردم مى‏دادند که ربطى به آن کتاب آسمانى نداشت. قرآن از این کار آنان چنین گزارش مى‏کند:

«فویل للذین یکتبون الکتاب بایدیهم ثم یقولون هذا من عندالله لیشتروا به ثمنا قلیلا فویل لهم مما کتبت ایدیهم و ویل لهم ما یکسبون»

«پس واى بر کسانى که کتاب را با دستهاى خود مى‏نویسند، سپس مى‏گویند… این از جانب خداست تا بدان بهاى ناچیزى بدست آورند؛ سپس واى بر ایشان از آنچه دستهایشان نوشته، و واى بر ایشان از آنچه (از این راه)به دست مى‏آورند.»

خداوند متعال در این آیه هم از روش عالمان یهودى که نوشته‏ها خودشان را به عنوان سخن خداوند متعال به خورد توده‏هاى مردم مى‏دادند، سخن گفته است و هم از هدف آنان از چنین کار ناشایست را بیان کرده است. هدف آنان دین دارى و یا تبلیغ پیام‏هاى آسمانى موسى ـ علیه‏السلام ـ نبود، بلکه در پى کسب درآمد بودند، خرید و فروشى که در آن، کالاى فروخته شده سخنان بیهوده‏اى بود که لباس تقدس بر قامت آن پوشانده بودند و بهایى که دریافت مى‏شد نان بخور و نمیرى بود که توده‏هاى بى سواد و ناآگاه در اختیار داشتند.

این روحانیون و رهبران دینى على رغم آن که خود را آسمانى وفوق بشرى قلمداد مى‏کنند و همواره خودشان را مشغول به خواندن کتاب آسمانى نشان مى‏دادند، بسیار دنیا دوست بودند و چنان که در قرآن آمده است به ذخیره سازى طلا و نقره مى‏پرداختند و چیزى از آنچه از مردم مى‏گرفتند، در راه خدا خرج نمى‏کردند حرص و دنیاطلبى آنان را قرآن چنین گزارش مى‏کند:

«و لتجدَّنهُم أَحرصَ الناس على حیوهٍ و من الّذین اشرکوا یَوَدُّ احدهم لَو یُعمَّر الف سنهٍ و ما هو بمُزَحزحه مِنَ العذابِ ان یُعَمَّر والله بصیر بما یعملون»

«آنان را مسلما آزمندترین مردم به زندگى، و (حتى حریص‏تر)از کسانى که شرک مى‏ورزند، خواهى یافت. هر یک از ایشان آرزو دارد که کاش هزار سال عمر کند با آن که اگر چنین عمرى هم به او داده شود، وى را از عذاب دور نتواند داشت و خدا بر آنچه انجام مى‏دهند، بیناست.»

همین دنیاطلبى این گروه موجب شده بود که در برابر پیام آسمانى رسول اکرم ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ مقاومت نشان بدهند و توده‏ها را علیه نهضت آن حضرت تحریک مى‏کردند. آنان از هر روش ممکن براى مبارزه علیه آن حضرت بهره مى‏گرفتند. قرآن به شمارى از روش‏هاى آنان در برخورد با پیامبر ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ اشاره مى‏کند:

۱ ـ ایجاد تردید و دو دلى

یکى از روشهاى مبارزاتى آنان علیه پیامبر اکرم ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ ایجاد تردید و دودلى در بین توده‏هاى مؤمن به پیامبر ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ بود. آنان پیروان خودشان را تشویق مى‏کردند تا با اعلان ایمان به پیامبر ـ صلى اللّه‏ علیه و آله ـ و بازگشت دوباره و تکرار این ماجرا جریان پیامبر ـ صلى اللّه‏ علیه و آله ـ را به تمسخر بگیرند و از جدیت موضوع بکاهند. قرآن این روش آنان را چنین گزارش مى‏کند:

«و قالت طائفه من اهل الکتاب آمنوا بالّذى اُنزل على الّذین آمنوا وجه النّهار و اکفُرُوا آخرَهُ لعلهم یرجعون»

«جماعتى از اهل کتاب گفتند: در آغاز همان روز به آنچه برمؤمنان نازل شد، ایمان بیاورید، و در پایان انکار کنید، شاید آنان (از اسلام)بر گردند.»

در آیه دیگرى چنین گزارش مى‏کند:

«و اذا لقوا الذین آمنوا قالوا آمنا و اذا خلوا بعضهم الى بعض قالوا اتحدثونهم بما فتح الله علیکم لیحاجوکم به عند ربکم افلا تعقلون»

«(همین یهودیان) چون با کسانى که ایمان آورده‏اند برخورد کنند، مى‏گویند… ما ایمان آورده‏ایم و وقتى با همدیگر خلوت مى‏کنند، مى‏گویند: چرا از آنچه خداوند بر شما گشوده است، براى آنان حکایت مى‏کنید تا آنان به آن، پیش پروردگارتان ضد شما استدلال کنند؟آیا فکر نمى‏کنید؟»

این روش موجب مى‏شد توده‏هاى مؤمن به پیامبر ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ دو دل شوند به ویژه آن که عرب‏هاى غیر یهودى مدینه، تصورى ویژه از اهل کتاب داشتند. و مى‏پنداشتند. آنان به بسیارى از امور آگاهى دارند و از دیگران نسبت به درستى و نادرستى ادعاها آگاه‏تر مى‏باشند. و این نمایش دو دلى و تردید، آنان را نسبت به حقیقت اسلام مردد مى‏ساخت. شاید به همین جهت بود که اسلام، مسلمانان را از ارتباط گسترده با اهل کتاب برحذر مى‏داشت؛ زیرا در این ارتباط‏ها زمینه براى ایجاد شک و تردید فراهم مى‏آمد و در نهایت افرادى که از قدرت استدلال و دفاع قوى برخوردار نبودند، تحت تأثیر القائات آنان قرار مى‏گرفتند. خداوند به مؤمنان چنین توصیه مى‏کند:

«یا ایّها الذین آمنوا لا تتخذوا الیهود والنصارى اولیاء بعضهم اولیاء بعض و من یتولهم منکم فانه منهم ان الله لایهدى القوم الظالمین»

«اى کسانى که ایمان آورده‏اید! یهود و نصارى را دوستان [خود] نگیرید، [زیرا] بعضى از آنان دوستان بعضى دیگر هستند و هر کس از شما آنها را به دوستى گیرد، از آنان خواهد بود. آرى! خدا گروه ستمگران را راه نمى‏نماید.»

این هشدار موجب مى‏شد تا مؤمنان تحت تأثیر القائات یهودیان شیاد و نیرنگ باز قرار نگیرند و به تردید و دودلى کشانده نشوند و نقشه آنان «نقش بر آب شود.

۲ ـ تمسخر دین و پیامبر جدید

یکى از روشهایى که آنان به کار مى‏گرفتند، به تمسخر و استهزا گرفتن دین جدید و پیامبر جدید بود. قرآن از این حرکت ناشایست آنان چنین گزارش مى‏دهد:

«من الذین هادوا یحرفون الکلم عن مواضعه، و یقولون سمعنا و عصینا و اسمع غیر مسمع و راعنا لیا بالسنتکم و طعنا فى الدین…»

«برخى از آنان که یهودى هستند، کلمات را از جاهاى خود بر مى‏گردانند، و با پیچاندن زبان خود و به قصد طعنه زدن در دین مى‏گویند: شنیدیم و نا فرمانى کردیم، و بشنو، [کاش] ناشنوا بودى و [نیز به تمسخر مى‏گویند:[ راعنا [به زبان عبرى یعنى خبیث ما].»

این برخوردى بود که آنان با پیامبر ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ و دین جدید داشتند و آن قدر این تعبیر ناروا را در مورد پیامبر ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ به کار گرفتند که حتى مؤمنان هم بدون توجه به مفهوم آن در زبان عبرى، آن را درمورد پیامبر ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ مورد استفاده قرار مى‏دادند تا آن که آیه‏اى نازل شد و مفهوم ناشایست آن را در زبان عبرى روشن ساخت و مؤمنان را از به کار بردن آن واژه در مورد پیامبر ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ منع کرد.

این گروه از یهودیان با به کارگیرى واژه‏هاى ناشایست در زبان عبرى در مورد پیامبر ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ ابزار استهزا و ریشخند علیه آن حضرت را فراهم مى‏آوردند. و پیامبر ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ و دین آن حضرت را مورد تمسخر قرار مى‏دادند و مؤمنان را اذیت مى‏کردند. قرآن مؤمنان را از ارتباط با این گروه بر حذر داشت و به آنان دستور داد:

«یا ایّهاالذین آمنوا لاتتخذوا الذین اتخذوا دینکم هزوا و لعبا من الذین اوتو الکتب من قبلک و الکفار اولیاء و اتقوا الله ان کنتم مؤمنین»

«اى کسانى که ایمان آورده‏اید! کسانى را که دین شما را به ریشخند و بازى گرفته‏اند، از بین آنان که پیش از شما به آنان کتاب داده شده و [از بین[ کافران، دوستان [خود [مگیرید و اگر ایمان دارید از خدا پروا دارید.»

وقتى باورهاى افرادى که هنوز از استحکام لازم برخوردار نباشد، مورد تمسخر و استهزا مداوم از سوى کسانى قرار گیرد که به دانش و آگاهى شهرت دارند؛ فورا متزلزل مى‏شود و افراد براى فرار از مورد تمسخر قرار گرفتن، تلاش مى‏کنند خودشان را از وابستگى هایى که به سبب آن‏ها مورد استهزا واقع شده‏اند، دور کنند و رهبران یهودى از این ابزار روانى آگاهى داشتند و به همین سبب آن را به کار مى‏گرفتند. مقابله با این روش، در دور ساختن افراد مورد تمسخر از کسانى است که آنان را مورد تهاجم قرار مى‏دادند و قرآن دقیقا از همین روش بهره گرفت تا تازه مسلمانان به مقدار کافى نیرومند شوند و اعتماد به نفس پیدا کنند که بتوانند در برابر استهزا آنان مقاومت کنند و از باورشان دفاع کنند.

۳ ـ همکارى با دشمنان پیامبر صلى‏ الله‏ علیه‏ و‏آله

یهود و نصارا علاوه بر دشمنى روزمره از طریق به کارگیرى روشهاى روانى، با هر نیرویى که آمادگى درگیرى با پیامبر ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ را داشت، همکارى مى‏کردند و توده‏هاى زیر نفوذ خودشان را براى ورود به جنگ و یا ضربه زدن از پشت سر بر نیروهاى مسلمان تشویق مى‏کردند. در طول ده سالى که رسول خدا ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ در مدینه بود، آنان چندین جنگ علیه پیامبر ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ به راه انداختند و یا در جنگ‏هاى علیه پیامبر ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ مشارکت کردند. شاید مهم‏ترین این جنگ‏ها همکارى آنان با مشرکان قریش در جنگ احزاب بود. آنان به سران قریش قول همکارى و ضربه زدن از پشت سر بر نیروهاى مسلمان را دادند و اگر تیزهوشى نظامى مسلمانان و شخص پیامبر اکرم ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ نبود قطعا مسلمانان ضربه هولناکى مى‏دیدند. قرآن از این جریان در دو جا گزارش مى‏کند:

«و انزل الذین ظهروهم من اهل الکتاب من صیاصیهم و قذف فى قلوبهم الرعب فریقا تقتلون و تأمرون فریقا و اورثکم ارضهم و دیارهم و اموالهم و ارضا لم تطؤها و کان الله على کل شى‏ء قدیرا»

«کسانى از اهل کتاب را که با [مشرکان] هم کارى کرده بودند، از دژهایشان به زیر آورد و در دلهایشان هراس افکند، گروهى را مى‏کشتید و گروهى را اسیر مى‏کردید و زمینشان و خانه‏ها و اموالشان و سرزمینى را که در آن پا ننهاده بودید به شما میراث داد، و خدا بر همه چیزى تواناست.»

و در جاى دیگرى مى‏گوید:

«… هو الّذى اخرج الّذین کفروا من اهل الکتب من دیارهم لأول الحشر ما ظننتم ان یخرجوا و ظنّوا انّهم مانعتُهُم حُصُونهم من اللّه فأتهُم اللّهُ من حیث لم یحتسبوا وقذف فى قلوبهم الرعب یخرجون بیوتهم بأیدیهم و ایدى المؤمنین فأعتبروا یا اولى الابصار»

«او کسى است که از اهل کتاب، آنان را که کفر ورزیدند، در نخستین برخورد، اخراجشان کرد. گمان نمى‏کردید که بیرون روند و خودشان گمان داشتند که دژهایشان در برابر خدا مانع آنها خواهد بود. و خدا از آنجایى که تصور نمى‏کردند بر آنان درآمد و در دلهایشان بیم افکند، [به طورى که[ خود به دست خود و دست مؤمنان خانه‏هاى خود را خراب مى‏کردند. پس از خردمندان عبرت بگیرید.»

در هر دو آیه اشاره به جنگ هایى است که پیامبر ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ پس از جنگ احزاب، با یهودیان داشت سران و رهبران دینى یهودى که براى حفظ منافع خود، على رغم آگاهى از درستى رسالت پیامبر اکرم ـ صلى اللّه‏ علیه و آله ـ، آنان را انکار کرده و در پى خاموش کردن این حرکت بودند، و همکارى اطلاعاتى و نظامى گسترده‏اى با دشمنان پیشین پیامبر اکرم ـ صلى اللّه‏ علیه‏وآله ـ یعنى قریش و رهبران مکه داشتند. این رهبران، در پیروزى پیامبر اکرم ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ، نابودى خودشان را مى‏دیدند و موقعیت ممتازشان را در بین توده‏هاى یهودى و نیز مردم عادى مدینه، از بین رفته مى‏دانستند، از این رو، فرا روى خود راهى جز شکستن حرکت اصلاحى پیامبر ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ نمى‏دیدند و در نتیجه با قریشیان همکارى مستمر و بى وقفه داشتند. پیامبر اکرم ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ بارهاى بار تلاش کرد، آنان را از راه‏هاى مسالمت‏آمیز از سرکشى و دشمنى دور سازد و با گفت‏گو و ارائه راه حل‏هاى قابل قبول طرفین، آنان را از معرکه دیرپاى مکه دور کند، اما، آنان به چیزى جز شکست و نابودى پیامبر ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ نمى‏اندیشیدند. قرآن کریم یکى از راه حلهاى قابل بحث را که مى‏توانست مبناى توافق بین پیامبر ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ و اهل کتاب باشد، چنین نقل مى‏کند:

«قل یا اهل الکتاب تعالوا الى کلمه سواء بیننا و بینکم الاّ نعبد الا اللّه‏ و لانُشرک به شیئا و لایتّخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله فان تولوا فقولوا اشهدوا بانّا مسلمون»

«بگو اى اهل کتاب! بیایید بر سر سخنى که بین ما و شما یکسان است، توافق کنیم که جز خدا را نپرستیم و چیزى را شریک او نگردانیم، و بعضى از ما بعضى دیگر را به جاى خدا به خدایى نگیرد. پس اگر از این پیشنهاد اعراض کردند، بگویید: شاهد باشید که ما مسلمانیم.»

این پیشنهاد، بسیار منصفانه بود و اگر اهل کتاب و به ویژه یهودیان آن را مى‏پذیرفتند، هیچ گونه درگیرى بین مسلمانان و آنان اتفاق نمى‏افتاد. اما سران یهود و به ویژه روحانیون و رهبانان که منافع شغلى خودشان را کاملا در خطر مى‏دیدند، هرگز به پیدایش و استقرار دین جدید، رضایت نمى‏دادند. آنان اعراب را در سطحى نمى‏دیدند که از سوى خداوند مورد خطاب قرار گیرند و پیامبرى در بین آنان ظهور کند. قرآن باور آنان را در این خصوص چنین گزارش مى‏کند:

«ما یود الذین کفروا من اهل الکتاب و لاالمشرکین ان ینزل علیکم من خیر من ربکم و الله یختص برحمته من یشاء و الله ذو الفضل العظیم»

«کسانى که از اهل کتاب کافر شدند و نه مشرکان [هیچ کدام] دوست نمى‏دارند خیرى از جانب پروردگارتان بر شما فرود آید، با آن که خدا هر که را خواهد به رحمت خود اختصاص مى‏دهد، و خدا داراى بخششثى عظیم است.»

آنان چیزى جز پیروى همگان از کیش خود را قبول نداشتند:

«و لن ترضى عنک الیهود و لا النصارى حتى تتبع ملتهم»

«هرگز یهودیان و مسیحیان از تو راضى نمى‏شوند مگر آن که از کیش آنان پیروى کنى….»

به همین جهت، تلاش‏هاى پیامبر ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ براى حل مسالمت‏آمیز و یافتن راهى میانه براى از بین بردن اختلاف یهودیان و مسلمانان، با شکست مواجه شد و رسول خدا ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ على رغم خواست قلبى خود، چاره‏اى جز این ندید که مرکزیت یهود را در مدینه از بین ببرد و دژهاى استوار آنان را در هم بریزد و کانون فساد را نابود کند. نتیجه چنین اجبارى جنگ‏هایى شد که باید در جاى مناسب بدان پرداخت.

به هر حال، گروه سوم از یهودیان که همان احبار و روحانیون دنیا طلب یهودى بودند که توده‏هاى ناآگاه را زیر نفوذ خود داشتند، از سرسخت‏ترین دشمنان پیامبر اکرم ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ بود و بسیارى از آیات قرآنى که در مورد یهودیان آمده و در آنها گاه برخورد تند دیده مى‏شود، مربوط به همین گروه است.

منبع فرهنگ جهاد، بهار و تابستان ۱۳۸۵، شماره ۴۳ و ۴۴

محمد على سلطانى

پرتوى از سیره نبوى صلى الله علیه و آله و سلم در آینه آیات قرآن

اشاره:

او ستوده راستگو، محمد صلى الله علیه و آله وسلم است. جذبه هاى وجودى اش جان ها را شیفتگى، دیدگان را روشنایى، و ملت ها را حیات معقول و جاودانه مى بخشد. بویژه آن که خاتمیّت رسالت، او را در مرتبتى والا و جمالى غیر قابل وصف قرار داده که یک جا فیض رسالت و چشمه سارهاى نبوّت را بر انسان و جهان جارى ساخته است. حدیث زیبایى هاى محمدى، زمانى دل انگیزتر مى شود که آینه آن، وحى الهى باشد و آفاق زندگى و سیره عملى آن بزرگوار در میان گلواژه هاى قرآن جستجو شود. در این نوشتار، سیماى رسول خدا را در پرتو کلمات الهى به تماشا مى نشینیم و آیات حُسن یار را از زبان دلدار مى شنویم.

بشارت به میلاد

مژده وجودش از پیش، به بشریّت داده شده بود. کتاب هاى آسمانى زبور، تورات و انجیل او را با نشانه و علامت هاى روشن مشخص نموده اند. قرآن کریم مى فرماید:

«الّذین یتّبعون الرّسول النبىّ الاُمّىّ الّذى یجدونه مکتوباً عندهم فى التوریه و الانجیل یأمرهم بالمعروف و ینهیهم عن المنکر و یُحِلّ لهم الطیّبات و یحرّم علیهم الخبائث و یَضَعُ عنهم اِصْرَهم والاَغلال الّتى کانت علیهِم»۱

همان ها که از فرستاده «خدا» پیامبر امّى، پیروى مى کنند؛ پیامبرى که صفاتش را در تورات و انجیلى که نزدشان است، مى یابند. او آن ها را به معروف دستور مى دهد و از منکر باز مى دارد، اشیاء پاکیزه را براى آن ها حلال مى شمارد و ناپاکى ها را تحریم مى کند و بارهاى سنگین و زنجیرهاى گران را از دوش و گردنشان برمى دارد.

و در آیه دیگر مى فرماید:

«و اذ قال عیسى ابن مریم یا بنى اسرائیل انّى رسول اللّه الیکم مصدّقاً لما بین یدىّ من التوریه و مبشّراً برسولٍ یأتى من بعدى اسمُهُ احمد فلمّا جاء هم بالبیّنات قالوا هذا سحرٌ مبین»۲

و به یاد آورید هنگامى را که عیسى ابن مریم گفت: اى بنى اسرائیل! من فرستاده خدا به سوى شما هستم، در حالى که تصدیق کننده کتابى که قبل از من فرستاده شده «تورات» مى باشم، و بشارت دهنده به رسولى که بعد از من مى آید و نام او «احمد» است. هنگامى که او با معجزات و دلایل روشن به سراغ آنان آمد، گفتند: این، سحرى آشکار است.

حتى اوصاف پیروان خاتم پیامبران و ویژگى هاى آنان، با تمثیل در تورات و انجیل بیان شده و مى فرماید:

«محمدٌ رسول اللّه والّذین معه اشدّاء على الکفّار رحماء بینهم تریهم رکّعاً سجّداً یبتغون فضلاً من اللّه و رضواناً سیماهم فى وجوههم من اثر السجود ذلک مثلهم فى التوریه و مثلهم فى الانجیل کزرعٍ اخرج شَطْاَهُ فازره فاستغلَظَ فاسْتَوى على سُوقه یُعجبُ والزرّاع لیغیظ بهم الکفّار»۳

محمد صلى الله علیه و آله وسلم فرستاده خداست و کسانى که با او هستند در برابر کفّار، سرسخت و شدید و در میان خود، مهربانند. پیوسته آن ها را در حال رکوع و سجود مى بینى در حالى که همواره فضل خدا و رضاى او را مى طلبند. نشانه آن ها در صورتشان از اثر سجده نمایان است. این مَثَل آنان در تورات و انجیل همانند زراعتى است که جوانه برآورده سپس به تقویت آن پرداخته تا محکم شده و برپاى ایستاده است و به قدرى نموّ و رشد کرده که زارعان را به شگفتى وا مى دارد. این براى آن است که کافران را به خشم آورد.

عالم آل محمد صلى الله علیه و آله وسلم ، امام رضا علیه السلام در یکى از مناظراتى که با دانشمندان مسیحى و یهودى داشت، مستندات آن را چنین برمى شمارد:

اى نصرانى! آیا مى دانى که عیسى علیه السلام در انجیل فرمود: من به سوى پروردگار شما و پروردگار خود خواهم رفت و بارقلیطا (محمد صلى الله علیه و آله وسلم ) مى آید و او است که به حقانیّت من گواهى دهد، چنان چه من از براى او. و اوست که تفسیر کند از براى شما هرچیزى را و اوست کسى که رسوایى هاى امت ها را روشن سازد و همان که ستون کفر را درهم شکند.

و خطاب به رأس الجالوت ـ از دانشمندان یهود ـ فرمود: هل تنکر ان التوریه تقول لکم: قدجاء النّور من جبل طور سیناء و اضاء لنا من جبل ساعیر، و استَعلَنَ علینا من جبل فاران؛ آیا انکار مى کنى که در تورات است: «آمد نورى از کوه طور سینا و روشنى داد ما را از کوه ساعیر و عیان و آشکار گردید بر ما از کوه فاران»؟

رأس الجالوت گفت: این کلمات را مى شناسم ولى تفسیر آن را نمى دانم.

حضرت فرمود: منظور از آمدن نور از کوه طور سینا، وحى حق تعالى است که بر موسى علیه السلام نازل شده و منظور از روشنى دادن از کوه ساعیر، کوهى است که در آن بر عیسى علیه السلام وحى شد در آن زمان که بر بالاى آن کوه قرار داشت، و مقصود از آشکار شدن نور از کوه فاران، کوهى است در [حوالى [مکه که بین آن و مکه معظمه یک روز راه است.

و نیز فرمود: داوود در زبور آورده است: «پروردگارا! مبعوث گردان کسى را که برپا دارد سنّت را پس از محو شدن آثار نبوّت و فرسودگى دین.» آیا غیر از محمد صلى الله علیه و آله وسلم پیامبرى را مى شناسى که این چنین باشد؟

رأس الجالوت گفت: مى تواند عیسى علیه السلام باشد. حضرت فرمود: آیا نمى دانى که حضرت عیسى علیه السلام مخالفت سنّت ننمود بلکه موافق با سنّت تورات بود تا آن که حق تعالى او را به آسمان بالا برد؟!۴

روشنى نام حضرت محمد صلى الله علیه و آله وسلم در کتاب هاى آسمانى به حدّى بوده است که قرآن کریم مى فرماید: «یعرفونه کما یعرفون ابناء هم»۵؛ او را همانند فرزندان خود مى شناسند.

و از طریق همین نشانه ها بود که عدّه اى به آن حضرت ایمان آورده و حتى قبل از بعثت، او را مى شناختند و آینده آن حضرت را گوشزد مى نمودند. که به عنوان نمونه، دو مورد را ذکر مى کنیم:

الف ـ ایمان سلمان

طبرى در سرگذشت اسلام آوردن سلمان فارسى مى نویسد: پس از آشنایى سلمان با یکى از علماى نصرانى، او به سلمان مى گوید: در همین ایام در میان ملت عرب پیامبرى ظهور خواهد کرد که از تمام انبیا برتر است. عالم مزبور اضافه مى کند: من پیر شده ام؛ خیال نمى کنم او را درک نمایم. امّا تو جوانى، امیدوارم او را درک کنى ولى این را نیز بدان که این پیامبر نشانه هایى دارد از جمله، نشانه خاصّى برشانه اوست؛ او صدقه نمى گیرد. سلمان عالم نصرانى را در بیابان گم کرد. دو مرد عرب از قبیله بنى کلب رسیدند. سلمان را اسیر کرده و بر شتر سوار نموده به مدینه آوردند و او را فروختند. سلمان و غلام دیگر ارباب به نوبت، روزها گلّه او را به چرا مى بردند. سلمان در این مدت مبلغى پول جمع آورى کرد و انتظار بعثت پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله وسلم را مى کشید. در یکى از روزها که مشغول چرانیدن گلّه بود، رفیقش رسید و گفت: خبردارى امروز شخصى وارد مدینه شده و تصوّر مى کند پیامبر و فرستاده

این همان پیامبر موعود است که کتاب هاى آسمانى از رسالت جهانى و حکومت او خبر داده اند. نشانه هایى که من در کتاب ها خوانده ام، بر او منطبق است.

خداست؟ سلمان به رفیقش گفت: تو این جا باش تا من باز گردم. سلمان وارد شهر شد. در جلسه پیامبر صلى الله علیه و آله وسلم حضور پیدا کرد. اطراف پیامبر صلى الله علیه و آله وسلم مى چرخید و منتظر بود پیراهن پیامبر صلى الله علیه و آله وسلم کنار برود و نشانه مخصوص را در شانه او مشاهده کند. پیامبر صلى الله علیه و آله وسلم متوجه خواسته او شد. لباس را کنار زد. سلمان نشانه مزبور یعنى اوّلین نشانه را یافت. سپس به بازار رفت و گوسفند و مقدارى نان خرید و خدمت پیامبر آورد. پیامبر فرمود: چیست؟ سلمان پاسخ داد: صدقه است. فرمود: من به آن ها احتیاج ندارم، به مسلمانان فقیر ده تا مصرف کنند. سلمان بار دیگر به بازار رفت، مقدارى گوشت و نان خرید و خدمت رسول اکرم صلى الله علیه و آله وسلم آورد. پیامبر پرسید: این چیست؟ سلمان پاسخ داد: هدیه است. فرمود: بنشین. پیامبر صلى الله علیه و آله وسلم و تمام حضّار از آن هدیه خوردند. مطلب بر سلمان آشکار گشت. زیرا هرسه نشانه خود را یافته بود و بدین ترتیب، اسلام را برگزید.۶

ب ـ جریان بُحَیْرا

راهبى به نام بحیرا در سرزمین بُصرى زندگى مى کرد. پیامبراکرم صلى الله علیه و آله وسلم که در سنّ دوازده سالگى به شام مسافرت نمود، به این سرزمین مى رسد. جذبه سیماى ملکوتى پیامبر صلى الله علیه و آله وسلم راهب را تحت تأثیر قرار مى دهد. با نگاه نافذ خویش به آن حضرت خیره مى شود. به رازى بزرگ دست مى یابد و مى گوید: این، کودکِ کیست؟ ابوطالب گفت: او برادرزاده من است. پرسید: پدرش چه شد؟ پاسخ داد: هنوز به دنیا نیامده بود که پدرش وفات نمود. بحیرا گفت: این، همان پیامبر موعود است که کتاب هاى آسمانى از رسالت جهانى و حکومت او خبر داده اند. نشانه هایى که من در کتاب ها خوانده ام، بر او منطبق است. این، همان پیامبرى است که من نام او و پدر و فامیل او را درکتاب هاى دینى خوانده ام. بر شما لازم است او را از چشم یهودیان دور نگه دارید. زیرا اگر آنان بفهمند، او را خواهند کشت.۷

فراق پدر

غروب غم انگیز عبداللّه ـ پدر بزرگوارش ـ هاله اى از اندوه بر چهره اش ترسیم نموده است. قرآن کریم مى فرماید: «الم یجدک یتیماً فَاوى»۸ راستى چه حکمتى است که مى بایست خاتم پیامبران صلى الله علیه و آله وسلم با فراق پدر، روزهاى زندگى را استمرار بخشد و از دیدگان پرمهر پدر و فروغ چهره شاداب او، محروم شود؟ در این زمینه، دو جهت مى توان براى آن برشمرد:

الف ـ درد آشنایى

رسیدن به مقام خاتمیّت، تجربه اى از سختى ها و مشکلات را طلب مى کند. او که مى خواهد براى همیشه تاریخ پاسدار حقوق انسانى و پیام آور عدالت اجتماعى باشد، باید خود به صورت ملموس آن را تجربه کند تا دامن پرمهرش بتواند عواطف و احساسات والاى انسانى را متجلّى کند. قرآن کریم پس از یادآورى یتیمى و فقر و نیازهاى معنوى پیامبر، مى فرماید: «فامّا الیتیمَ فلاتَقْهَرْ و امّاالسّائل فلا تَنْهَْر و امّا بنعمه ربّک فحدّث»۹؛ پس چون خود این چنین بوده اى، یتیم را از خود مران و سؤال کننده را ردّ نکن و نعمت هاى پروردگارت را بازگو کن.

در آغاز ورود پیامبر صلى الله علیه و آله وسلم به مدینه، هنگامى که هریک از طوایف مى خواستند که پیامبر صلى الله علیه و آله وسلم افتخار میزبانى را به آن ها بدهد، پیامبر صلى الله علیه و آله وسلم فرمود: از پیشروى مرکب جلوگیرى نکنید؛ هرکجا که زانو بزند، من همان جا پیاده خواهم شد. ناگهان چشمان منتظر و مشتاق ـ که لحظه هاى حرکت پیامبر صلى الله علیه و آله وسلم را با شور و شوقى وصف ناپذیر همراهى مى کردند ـ مشاهده نمودند که ناقه پیامبر صلى الله علیه و آله وسلم در سرزمین وسیعى که در ملکیت دو طفل یتیم به نام هاى سهل و سهیل بود، زانو زد.۱۰ همان جایگاهى که بعدها مسجدالنبى نام گرفت تا باردیگر نقش آفرینى یتیم را در تحوّلات عظیم تاریخى به ظهور رسانده و جلوه اى زیبا از انس روحى و عشق پیامبر صلى الله علیه و آله وسلم به یتیم را در تاریخ رقم زند.

ب ـ آمادگى روحى

وحى الهى سرّى است عظیم که هرکس را توان تحمّل آن نبوده و نیست. قرآن کریم مى فرماید: «اللّه اعلم حیث یجعل رسالته»۱۱؛ خدا آگاه تر است که رسالت خویش را در کدام مکان قرار دهد. و از وحى الهى به عنوان گفتار سنگین یاد مى کند و مى فرماید: «انّا سنُلقى علیک قولاً ثقیلاً»۱۲

از سویى دیگر، تبلیغ این رسالت و وحى الهى نیازمند استقامت و پایدارى است. چنان که خداوند مى فرماید: «فاستقم کما اُمِرتَ و من تاب معک»۱۳؛ به آنچه دستور داده شده اى، استقامت کن و همچنین کسانى که با تو به سوى خدا آمده اند. آن هم در مقابله با حیله هاى انسان هاى فاسدى که قرآن کریم در باره آنان مى فرماید: «و عنداللّه مکرهم و ان کان مکرهم لتزول منه الجبال»۱۴؛ همه مکرهاى آن ها نزد خدا آشکار است هرچند مکرشان چنان باشد که کوه ها را از جا برکند.

بدین جهت است که باید از اوّل با مشکلات همراه شده تا بتواند نقش عظیم الهى خویش را ایفا نموده و راه گشایش و پیروزى را در دل سختى ها و ناملایمات بگشاید.

پیامبر اُمّى

تقدیر الهى بر این قرار گرفت که پیامبر خاتم فردى درس نخوانده باشد تا خود، سندى محکم بر اعجاز قرآن محسوب شود.

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت    به غمزه مسأله آموز صد مدرّس شد

و این مسأله اى است که قرآن کریم از آن به صراحت یاد مى کند و مى فرماید: «و کذلک اوحینا الیک روحاً من امرنا ما کنت تدرى ماالکتاب و لاالایمان و لکن جعلناه نوراً نهدى به من نشاء من عبادنا»۱۵؛ برتو نیز روحى را به فرمان خود وحى کردیم. تو پیش از این نمى دانستى کتاب و ایمان چیست ولى ما آن را نورى قرار دادیم که به وسیله آن هرکسى از بندگان خویش را بخواهیم، هدایت مى کنیم. و در جاى دیگر از آن حضرت با صفت امّى یاد مى کند و مى فرماید: «الذین یتّبعون الرّسول النّبىّ الامّىّ.» در آیه دیگر نیز مى فرماید: «فامنوا باللّه و رسوله النّبىّ الامّى»۱۶

راغب مى نویسد: «الاُمّىّ هوالّذى لایکتب ولایقرأ من کتاب؛ امّى به کسى مى گویند که: نمى نویسد و نوشته اى نمى خواند.» دشمنان اسلام که مى دیدند این حقیقت در زندگى پیامبر صلى الله علیه و آله وسلم خود گواه بر آسمانى بودن قرآن است، گفتند که آن را از فردى عجمى تعلیم مى گیرد. قرآن در پاسخ آنان مى فرماید: «ولقد نعلم انّهم یقولون انّما یُعلّمه بشر، لسان الّذى یُلحدون الیه اَعْجمىٌّ و هذا لسانٌ عربىٌّ مبین»۱۷؛ ما مى دانیم که آن ها مى گویند: این آیات را انسانى به او تعلیم مى دهد. در حالى که زبان کسى که این ها را به او نسبت مى دهند، عجمى است ولى این «قرآن» به زبان عربى رسا است.

بعثت پیامبر صلى الله علیه و آله وسلم

حضرت ابراهیم علیه السلام از خداى خویش خواست تا پیامبرى را از میان آن ها مبعوث کند. قرآن کریم مى فرماید: به یاد آورید هنگامى را که ابراهیم و اسماعیل پایه هاى خانه «کعبه» را بالا مى بردند و مى گفتند: پروردگارا! از ما بپذیر که تو شنوا و دانایى… پروردگارا! در میان آن ها پیامبرى از خودشان برانگیز تا آیات تو را بر آنان بخواند و آن ها را کتاب و حکمت بیاموزد و پاکیزه کند، زیرا تو توانا و حکیمى.۱۸

سرانجام زمان استجابت دعاى ابراهیم علیه السلام فرارسید. چنان که از پیامبر صلى الله علیه و آله وسلم نقل شده که فرمود: من، استجابت دعاى ابراهیم علیه السلام هستم.۱۹

کوه حرا آماده ظهور شکوهمندترین تحوّل تاریخى است. محمد صلى الله علیه و آله وسلم در حال عبادت و بندگى و غرق توجّه تام به معبود یکتا بود که فرشته وحى، جبرئیل امین بر او نازل شد و سوره علق را بر او خواند: «اقرأ باسم ربّک الّذى خلق» همه چیز به نام و یاد خدا آمده است تا بشر را رهنمون به توحید نماید و تمامى اعمال و حرکات انسان ها را به سمت و سوى خدایى سوق دهد. خواندن و دانش باید رنگ خدایى بگیرد؛ نماز و زندگى و مردن نیز باید در راه خدا باشد: «قل انّ صلاتى و نُسُکى و محیاى و مماتى للّه ربّ العالمین»۲۰

قرآنش به نام خدا، سوره هاى آن به نام خدا و پیامبرش دعوت کننده به سوى خدا.

چنان که قرآن مى فرماید: «انّا ارسلناک شاهداً و مبشّراً ونذیراً، داعیاً الى اللّه باذنه و سراجاً منیراً»۲۱

او مى بایست بشریت را به سوى هدف آفرینش خویش که عبودیت و بندگى است، رهنمون سازد که فرمود:

«و ما خلقتُ الجنّ و الانس الاّ لیعبدون»۲۲ و این، جز در سایه یاد و نام یکتا آفریننده هستى میسّر نخواهد شد. «اقرأ و ربّک الاکرم، الّذى علّم بالقلم، علّم الانسان مالم یعلم»۲۳

این آیات، بیانگر استوارى و استحکام پیام الهى و وحى قرآنى است. او از مردم دانش و خواندن مى خواهد و مى داند که هرچه بشریّت به سوى فرهیختگى و کمال علمى گام بردارد، جلوه هاى زیباى وحى قرآن را بهتر درک مى کند.

اوّلین تجلّى وحى الهى، روح بزرگ او را بى تاب نموده است. از حرا پایین مى آید، احساس مى کند که همه موجودات با او همنوایى دارند و او را به رسالت سلام مى دهند. به خانه برمى گردد.

به خدیجه مى گوید: «دثّرینى؛ مرا بپوشان.» بار دیگر آیات وحى روح پاکش را نوازش مى دهد و او را به قیام و انذار دعوت مى کند و مى فرماید: «یا ایّها المدّثّر، قم فانذر، و ربّک فکبّر، و ثیابک فطهّر»؛ اى جامه خواب به خود پیچیده! برخیز و انذار کن و پروردگارت را بزرگ شمار و لباست را پاک ساز. و براى این که او را آماده این رسالت بزرگ نماید و او را هرچه بیشتر مستغرق در عظمت خداى هستى بخش قرار دهد، مى فرماید: «یا ایّها المزّمّل، قم اللّیل الاّ قلیلاً، نصفه اَوِ انقُص منه قلیلاً او زِد علیه و رتّل القرآن ترتیلاً، انّا سنُلقى علیک قولاً ثقیلاً»۲۴

اى جامه به خود پیچیده! شب را جز کمى به پا خیز، نیمى از شب را یا اندکى از آن را کم کن یا بر نصف آن بیفزا. و قرآن را با دقّت و تأمّل بخوان چرا که به زودى سخنى سنگین به تو القا خواهیم کرد.

اینک محمد آماده است تا جمال خداى را بنماید و رسالت خویش را اظهار کند. به دستور الهى که فرموده است: «واَنذر عشیرتک الاقربین»۲۵ باید از خویشان و اقوام خود شروع کند. از آنان دعوت مى کند و پیام خویش را با آنان در میان مى گذارد. اما عمویش ابولهب از همه بیشتر سرسختى نشان مى دهد و با عناد، مجلس را ترک مى کند. به این مقدار بسنده نمى کند، بعدها به همراه همسرش به صورتى گسترده تر وارد عمل مى شود. قرآن کریم او را براى همیشه خوار مى سازد تا همه کافران و عنودان، سرنوشت خویش را دریابند، و مى فرماید: «تبّت یدا ابى لهب و تبّ، ما اغنى عنه ماله و ما کسب، سیصلى ناراً ذات لهب، و امرأته حمّاله الحطب، فى جیدها حبلٌ من مسد.»

به نقل مرحوم مجلسى، پس از دعوت خویشاوندان براى مدتى وحى منقطع مى شود.۲۶

کافران آن حضرت را مورد شماتت قرار مى دهند که: پروردگارش او را رها کرده و دشمن داشته. هرچه زمان مى گذرد، شوق پیامبر به ملاقات جبرئیل شدیدتر مى شود که ناگهان جبرئیل نازل مى شود و سوره «والضّحى» را برایش مى خواند: «سوگند به روز در آن هنگام که آفتاب برآید و قسم به شب در آن هنگام که آرام گیرد، خداوند هرگز تو را وانگذاشته و مورد خشم قرار نداده است. و مسلّماً آخرت براى تو از دنیا بهتر است و به زودى پروردگارت آن قدر به تو عطا خواهد کرد که خوشنود شوى». سه سال مى گذرد، دستور مى رسد که دعوت عمومى خویش را آغاز کند: «فاصدع بما تُؤمر»؛۲۷ آنچه را مأموریّت دارى آشکارا بیان کن.

بدین جهت برکوه صفا، روى سنگ بلندى قرار گرفت و فرمود:

اى مردم! هرگاه من به شما گزارش دهم که پشت این کوه دشمنان شما قصد جان و مال شما را دارند، آیا قبول مى کنید؟ همگى گفتند: آرى! ما در زندگى از تو دروغى نشنیده ایم. پس از آن، فرمود: اى گروه قریش! خود را از آتش نجات دهید؛ من براى شما در پیشگاه خدا نمى توانم کارى انجام دهم. من شما را از عذاب دردناک مى ترسانم. موقعیت من همان موقعیّت دیدبانى است که دشمن را از نقطه اى دور مى بیند و فوراً به سوى قوم خویش شتافته و با شعار «یا صباحاه» آنان را از این پیشامد باخبر مى سازد.۲۸

اینک سال هاى سختى را در پیش دارد؛ توطئه هاى سنگین، شکنجه هاى دوستان، استهزاء و تمسخر و محاصره اقتصادى از آن جمله است. سیزده سال در مکه مى ماند؛ دیگر این شهر جاى ماندن نیست، باید هجرت کند و اهداف الهى خویش را در مدینه پى گیرى کند. بویژه آن که از سوى آن شهر دعوت شده است و سران آن با حضرتش بیعت کرده اند. شبانه حرکت مى کند اما نگاه حسرت بارش به مسجدالحرام و شهر ابراهیم علیه السلام او را بسیار متأثّر مى سازد. پیک وحى نازل مى شود و او را به بازگشت، مژده مى دهد و مى فرماید: «انّ الّذى فَرَضَ علیک القرآن لرادّک الى معاد»۲۹؛ آن کس که بر تو قرآن و تبلیغ آن را واجب ساخت، تو را به جایگاهت باز خواهد گرداند.

پیامبر صلى الله علیه و آله وسلم در حالى هجرت مى کند که با معراجى شگفت و عظمتى غیر قابل وصف زیباترین و کامل ترین درس هاى آفرینش الهى را دیده و ملائک را در حسرت افق والاى پرواز خویش متحیّر ساخته است.

بار دیگر از ملک پرّان شوم

آنچه اندر وهم ناید آن شوم

ده سال در مدینه ماند. جنگ هاى بدر، احد، احزاب و تبوک را پشت سرگذاشت. مکه فتح شد. قدرت هاى عنود در سیطره حکومت اسلامى قرار گرفتند و اسلام بر سرتاسر جزیره العرب حاکم شد. دین را براى مردم کامل ساخت و با کلام الهى «الیوم اکملتُ لکم دینکم»۳۰ آن را اعلام داشت. سوره «نصر» و در نامى دیگر، «تودیع» نازل مى شود؛ دستور مى دهد که تسبیح و حمد ۱الهى پیشه سازد و آمرزش الهى را وجهه همت خود قرار دهد. و مى فرماید: «اذا جاء نصراللّه والفتح، و رایت الناس یدخلون فى دین اللّه افواجاً، فسبّح بحمد ربّک و استغفره انّه کان توّاباً»

پیامبر صلى الله علیه و آله وسلم احساس مى کند که این دستور، خبر رحلت و سفر به عالم آخرت است. لذا این ذکر را بسیار تکرار مى کند:

«سبحانک الّلهمّ و بحمدک، الّلهمّ اغفرلى انّک انت التّوّاب الرّحیم؛۳۱ بار خدایا! منزّهى؛ تو را سپاس مى گویم. خدایا! بیامرز مرا که تو توبه پذیر مهربانى.»

سرانجام خورشید وجودش به سوى ملأ اعلى پرکشید و دل هاى مشتاقان و شیفتگان خویش را در محاق غم فرو برد؛ در حالى که قرآن و عترت را به عنوان دو یادگار گران بهاى خویش باقى گذارد تا آن هنگام که با ظهور دولت حضرت بقیه اللّه(عجّ) دین اسلام در تمامى گیتى گسترش یافته و تشنگان حقیقت و پویندگان راه وصال، در جهانى پر از عدل و داد به سوى کمال انسانى و چشمه سارهاى فضیلت و ایمان گام بردارند.

به امید آن روز

پى نوشت:

  1. اعراف / ۱۵۷٫
  2. صف / ۶٫
  3. فتح / ۲۹٫
  4. بحارالانوار، ج ۱۰، ص ۳۰۵ و ۳۰۸٫
  5. بقره / ۱۴۶٫
  6. تفسیر نمونه، ج ۱، ص ۲۸۶ و ۲۸۷ به نقل از تفسیر طبرى.
  7. تفسیر طبرى، ج ۱، ص ۳۳ و ۳۴ و سیره ابن هشام، ج ۱، ص ۱۸۰ ـ ۱۸۳

۸ و ۹٫ والضّحى، آیات ۶، ۹ و ۱۱٫

  1. بحارالانوار، ج ۱۹، ص ۱۰۸٫
  2. انعام / ۱۲۴٫
  3. مزّمّل / ۵٫
  4. هود، / ۱۱۲٫
  5. ابراهیم / ۴۶٫
  6. شورى / ۵۲٫
  7. اعراف / ۱۵۷ و ۱۵۸٫
  8. نحل / ۱۰۳٫
  9. بقره / ۱۲۹٫
  10. ر.ک: مجمع البیان، ج ۲ـ۱، ذیل آیه.
  11. انعام/ ۱۶۲٫
  12. احزاب/ ۴۵ و ۴۶٫
  13. ذاریات / ۵۶٫
  14. مدّثر، آیات ۱ـ۴٫
  15. مزّمّل، آیات ۱ـ۵٫
  16. شعراء / ۲۱۴٫
  17. بحارالانوار، ج ۱۸، ص ۱۹۷٫
  18. حجر/ ۹۴٫
  19. فروغ ابدیت، ج ۱، ص ۲۱۷، به نقل از سیره حلبى، ج ۱، ص ۳۲۱٫
  20. قصص / ۸۵٫
  21. مائده/ ۳٫
  22. ر.ک: مجمع البیان، ج ۱۰ـ۹، ذیل سوره۱ نصر.

منبع:فرهنگ کوثر،شماره ۵۰

 

سرّ نامگذاری پیامبر به احمد و محمد صلی الله علیه و آله و سلم.

چکیده:

اسم «احمد» که به گفتۀ امام خمینی اسم ملکوتی پیامبر اعظم است، رمزی از تجلی احدیت در وجود ختمی مرتبت است و به جهت آن که حقیقت وجود آن حضرت تجلی احدیت است، اسم ملکوتی او «احمد» و اسم مُلکی او «محمد» است.

محمد

به راستی خورشید سپهر عالم حقیقت، نقطۀ پرگار آفرینش، تجلی اعظم و مجلای اتم اسما و صفات الهی، مقام ختمی مرتبت صلی الله علیه و آله وسلم فارغ و بی نیاز از هرگونه مدح و تعریف است. در عین حال از آن جا که معرفت و شناخت جلوه های صفاتی و کمالات وجودی آن حضرت غیر از آن که جزو وظایف ایمانی است، به جان ها نورانیت و به دل ها صفا و به اندیشه ها روشنایی و به انسان آگاهی می بخشد و در یک جمله معرفت به او بعد از شناخت توحید بالاترین کمال و سعادت آدمیان است.

برخی با استناد به آیات، چهارصد اسم برای پیامبر در قرآن برشمرده اند،[۱] که از آن میان دو اسم مبارک «احمد» و «محمد» است. اسم «احمد» در قرآن یک بار ذکر شده است، آن جا که سخن حضرت عیسی علیه السلام را خطاب به بنی اسرائیل می خوانیم که فرمود: «وَمُبَشِّراً بِرَسُولٍ یَأْتِی مِنْ بَعْدِی اسْمُهُ أَحْمَدُ»[۲] اما اسم مبارک «محمد» چهار بار در قرآن آمده است؛ یکی در آن جا که فرمود: «وَآمَنُوا بِمٰا نُزِّلَ عَلیٰ مُحَمَّدٍ»[۳] و نیز آن جا که فرمود: «مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّه »[۴] و دیگری آیه: «مٰا کٰانَ مُحَمَّدٌ أَبٰا أَحَدٍ مِنْ رِجٰالِکمْ»[۵] و بالاخره آیه: «وَ مٰا مُحَمَّدٌ إِلاّٰ رَسُولٌ».[۶]

حال باید دید که چرا آن حضرت به اسم احمد و محمد خوانده شده است. به لحاظ ادبی، از سیبویه نقل شده که گفته است: «احمد» بر وزن «افعل» و «الف» آن برای تفضیل است که دلالت بر فضیلت آن حضرت بر سایر انبیا می کند.

«محمد» بر وزن «مفعّل» و تشدید آن برای مبالغه است که دلالت می کند بر این که آن حضرت از سایر انبیا ستوده تر بوده است.[۷]

اما به لحاظ روایی، در حدیثی نقل شده که وقتی از رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم سبب نامگذاری او را پرسیدند، حضرت در پاسخ فرمود: «أمّا محمد فإنّی محمود فی الأرض، وأمّا أحمد فإنّی محمود فی السماء».[۸] و در روایتی دیگر از امام باقر علیه السلامنقل شده است که فرمود: به جهت کردار پسندیده پیامبر، خداوند از او در کتاب های انبیای پیشین به «احمد» یاد کرده است، و به جهت آن که خدا و فرشتگان و تمام انبیا و فرستادگان و همۀ امت های انبیا آن حضرت را ستایش می کنند و بر او درود می فرستند، خداوند او را «محمد» نامیده است.[۹] حضرت امام خمینی در تحلیل سرّ نامگذاری پیامبر اسلام به احمد و محمد صلی الله علیه و آله وسلمبا رویکرد عرفانی به نکتۀ ژرفی اشاره کرده است:

و اما مقام محمدی عبارت از مقام برزخیت کبری و جمع کنندۀ وحدت و کثرت و جامع حق و خلق [و مظهر اسما ]«هُوَ اْلأَوَّلُ وَالاْخِرُ وَالظّٰاهِرُ وَالْبٰاطِنُ»[۱۰] است، و «محمد» نام مُلکی آن حضرت است، به همین سبب حروف اتصال در آن بیش تر به کار رفته، و «احمد» نام ملکوتی اوست و به این جهت در احاطۀ حروف انفصال قرار گرفته است، و در این که حرف انفصال[۱۱] در آخر نام «محمد» ایشان به کار رفته، سرّ بلکه اسراری نهفته دارد.[۱۲]

برای روشن شدن کلام امام خمینی، لازم است مباحثی را در قالب چند نکته مطرح کنیم:

۱ ـ امام خمینی با الهام از روایات یاد شده و با تکیه بر مبانی عرفانی، اسم مبارک «محمد» را مُلکی و اسم «احمد» را ملکوتی خوانده است.

۲ ـ حروف الفبا یا حروف هجا به لحاظ کتابت به دو قسم انفصال و اتصال تقسیم می شوند؛ شش تا از آن ها را حروف انفصال می گویند که عبارتند از: «ا، د، ذ، ر، ز، و». و بقیه را حروف اتصال می نامند. حروف انفصال به ما قبل خود متصل می شوند، ولی به ما بعد خود اتصال نمی یابند؛ به همین جهت آن ها را حروف انفصال می گویند. اما حروف اتصال از دو طرف (قبل و بعد) قابل اتصال هستند؛ از این رو آن ها را حروف اتصال خوانند.[۱۳]

۳ ـ در کتاب فصوص الحکم چنین آمده است: اولین نعمت خداوند به حضرت «داود» این است که به او اسمی عنایت فرمود که حرف اتصال در آن نیامده است و از این رهگذر نشان داد که حضرت داود از این عالَم بریده و منقطع است و این انقطاع از عالم از طریق انتخاب نام «داود» از حروف انفصال به خوبی معلوم می شود، چون بین اسم و مسمیٰ تناسب کامل برقرار است و اسم داود رمزی از مسمای او و کاشف از آن است که «داود» از غیر حق و عالم کثرت کاملاً منقطع بوده است، اما خاتم انبیا را با ترکیب حروف اتصال (م، ح) و انفصال (د) محمد نامید تا حروف اتصال اسم او، رمزی از اتصال آن حضرت به حق تعالی، و حروف انفصال آن رمزی از انقطاع او از عالم باشد. بنابراین معلوم می شود حضرت «داود» تنها به لحاظ معنا و مسمیٰ جمع بین اتصال به حق و انفصال از عالم نصیبش شد، ولی خاتم انبیا صلی الله علیه و آله وسلماز نظر اسم و مسمیٰ بین آن دو حالتْ جمع کرد.[۱۴]

اینک با توجه به سه نکتۀ مذکور، به اختصار در تبیین کلام امام خمینی می کوشیم. نخست یادآور می شویم که قیصری در ضمن شرح سخن ابن عربی می گوید: اتصال حروف اسم «داود» به ما قبل خود در غیر این اسم، سبب آن نمی شود که آن حروف مطلقاً حروف اتصال به حساب آیند.[۱۵]

امام خمینی در مقام تحلیل این مسأله که چرا اتصال حروف یاد شده (د، ا، و، د) به ما قبلشان در غیر اسم «داود» باعث نمی شود که آن ها حروف اتصال محسوب شوند، بحث را به فراتر از عالم حرف و لفظ ترقی داده و گفته است: اتصال به ما قبل نه تنها نقصی برای انسان نیست بلکه دلیل کمال است چون اتصال به ما قبل همان اتصال به حقیقت غیبی است که همۀ موجودات به آن متصلند؛ لذا قرآن کریم فرمود: «مٰا مِنْ دَابَّهٍ إِلاّٰ هُوَ آخِذٌ بِنٰاصِیَتِهٰا».[۱۶] به عبارت دیگر اتصال به ما قبل در واقع اتصال به مقام اسمائی حق تعالی است، و این کمال بنده است و زمینه را برای انقطاع از ما بعد (عالم کثرت) فراهم می سازد، و اگر انقطاع از حروف ما بعد (موجودات عالم) برای کسی حاصل نشود، اتصال به مقام اسمائی حق نصیب او نمی شود.

اما دربارۀ وجود حضرت ختمی مرتبت صلی الله علیه و آله وسلم باید توجه داشت که مقام ایشان برزخ بین عالم کثرت و وحدت (حق و خلق) است، زیرا او مظهر اسمای مبارک «الاول، الآخر، الظاهر، الباطن» است و چنین مظهر کاملی بین مُلک و ملکوت هم به لحاظ اسم و هم به لحاظ مسمی جمع کرده است. به همین دلیل اسم مُلکی آن حضرت «محمد» است که حرف آخر آن از حرف انفصال و بقیۀ آن از حروف اتصال است، اما اسم ملکوتی او «احمد» است که از اول و آخر، دو حرف از حروف انفصال، آن را احاطه کرده است. پس سرّ نامگذاری پیامبر صلی الله علیه و آله وسلمبه «احمد» و «محمد» از دید عرفانی امام خمینی این است که چون آن حضرت برزخ بین واجب و ممکن است، اسم محمدی او ناظر به جنبۀ ملکی و اسم احمدی وی ناظر به جنبۀ ملکوتی ایشان است.

گفتنی است، قرآن کریم همان طور که از جنبۀ ملکی آن حضرت خبر داده و فرموده: «قُلْ إِنَّمٰا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکمْ»[۱۷]، از جنبۀ ملکوتی و فنای مطلق و اتصال او به حق تعالی نیز چنین یاد کرده است: «ثُمَّ دَنٰا فَتَدَلّیٰ * فَکٰانَ قٰابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنیٰ».[۱۸] عارفان معتقدند که مراد از «قٰابَ قَوْسَیْنِ»تعیّن ثانی و مراد از «أَوْ أَدْنیٰ»تعیّن اول است که گاهی از آن به «حقیقت محمدیه» نیز یاد می شود و مراد از «قوسین» قوس وجوب و امکان یا وحدت و کثرت است.[۱۹]

و بر این اساس، شاعر گفته است:

احد در میم احمد گشت ظاهر                           درین دور اول آمد عین آخر

زاحمد تا احد یک میم فرق است                        جهانی اندر آن یک میم غرق است

مقام دلگشایش جمع جمع است                       جمال جانفزایش شمع جمع است

شده او پیش و دل ها جمله در پی                      گرفته دست جان ها دامن وی[۲۰]

از آن جا که «احد» اسم ذات حق به لحاظ انتفای تعدد اسما و صفات و نسبت ها است، و چون مظهر حقیقی «احد» حقیقتِ احمدی است و سایر مراتب موجوداتْ همه مظاهر آن حقیقت هستند، شبستری گفته است: «احد» در میم «احمد» یعنی در تعیّن محمدی تجلی کرده و تفاوت احد با احمد در همان حرف «میم» است که آن حرفْ رمز تعیّن است و با عنایت به این نکته که احمد مظهر جامع کمالات و اسما و صفات حق است، لذا از او به عنوان شمع انجمن دل ها و جامع میان وحدت و کثرت نام برده می شود. برخی از عارفان در این باره گفته اند:

مقام دلگشای آن حضرت جمع جمع است، جمع در اصطلاح این طایفه مقابل فرق است و فرق احتجاب است از حق به خلق، یعنی همۀ خلق بیند و خلق را مِن کل الوجوه غیر داند. جمع مشاهدۀ حق است بی خلق و این مرتبۀ فنای سالک است، چون تا زمانی که هستی سالک بر جای باشد، شهود حق بی خلق نیست. و جمع الجمع شهود خلق است قائم به حق، یعنی حق را در جمیع موجودات و مخلوقات مشاهده می نماید، و این مقام بقای باللّه  است و صاحب این مقام وحدت در کثرت و کثرت در وحدت مشاهده می نماید و لذا فرمود: این کامل وحدت آیینۀ کثرت است و کثرت آیینۀ وحدت.[۲۱]

معلوم می شود اسم «احمد» که به گفتۀ امام خمینی اسم ملکوتی پیامبر اعظم است، رمزی از تجلی احدیت در وجود ختمی مرتبت است و به جهت آن که حقیقت وجود آن حضرت تجلی احدیت است، اسم ملکوتی او «احمد» و اسم مُلکی او «محمد» است.

[۱] مناقب آل أبى طالب، ج ۱، ص ۱۹۵٫ [۲] «و به فرستاده ‏اى که پس از من مى‏ آید و نام او احمد است بشارتگرم»؛ صف (۶۱): ۶٫ [۳] «و به آنچه بر محمد نازل آمده، گرویده ‏اند»؛ محمد (۴۷): ۲٫ [۴] «محمد فرستادۀ خدا است»؛ فتح (۴۸): ۲۹٫ [۵] احزاب (۳۳): ۴۰٫ [۶] آل عمران (۳): ۱۴۴٫ [۷] بحار الأنوار، ج ۱۶، ص ۱۱۴، ح ۴۲٫ [۸] «به جهت محمود و ستوده بودنم، مرا اهل زمین محمد خوانند و اهل آسمان احمد گویند»؛ بحار الأنوار، ج۶، ص ۹۴ و ۹۶، ح ۲۸ و ۳۳٫ [۹] همان، ج ۱۶، ص ۹۸، ح ۳۷٫ [۱۰] حدید (۵۷): ۳٫ [۱۱] لازم به یادآورى است که در نسخۀ موجود تعلیقات حضرت امام خمینى بر فصوص الحکم شاید به جهت اشتباه در چاپ و یا در نگارش به‏ جاى «انفصال» تعبیر حرف «اتصال» آمده که نادرست است؛ چون همان‏طور که به تفصیل خواهد آمد «حرف دال» از حروف انفصال است و امام خمینى در همین کلامش گفته است: اسم احمد را حروف انفصال احاطه کرده است. [۱۲] تعلیقات على شرح فصوص الحکم و مصباح الاُنس، ص ۱۹۶، فص داودى. [۱۳] میرزا محمدرضا قمشه‏ اى؛ به نقل از: سید جلال ‏الدین آشتیانى، شرح فصوص الحکم (قیصرى)، ج ۲، فص‏داودى، ص ۹۴۹ (پانوشت). [۱۴] شرح فصوص الحکم (قیصرى)، ج ۲، فص داودى، ص ۱۰۴۴ ـ ۱۰۴۶ (با تصحیح و تحقیق حسن‏زاده آملى). [۱۵] همان، ص ۱۰۴۵٫ [۱۶] «هیچ جنبنده ‏اى نیست مگر این‏که او مهار هستى ‏اش را در دست دارد»؛ هود (۱۱): ۵۶٫ [۱۷] «بگو من هم مثل شما بشرى هستم»؛ کهف (۱۸): ۱۱۰٫ [۱۸] «سپس نزدیک آمد و نزدیک‏تر گشت تا فاصله ‏اش به ‏قدر طول دو کمان یا نزدیک‏تر شد»؛ نجم (۵۳): ۸ ـ ۹٫ [۱۹] نقد النصوص فى شرح نقش الفصوص، ص ۳۶٫ [۲۰] مفاتیح الإعجاز فى شرح گلشن راز، ص ۷۲۵٫ [۲۱] همان، ص ۲۷٫

منبع:

پیامبر اعظم در نگاه عرفانی امام خمینی، محمد امین صادقی ارزگانی، موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی، ص ۲۱-۲۷.

پیامبر رحمت در نگاه جلال الدین محمد.

اشاره:

حمد و سپاس خداوند و وصف پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله)، زینت بخش دیوان اکثر قریب به اتفاق شاعران ایرانی است. مولوی نیز از جمله این شاعران است و عشق محمدی (صلی الله علیه و آله) در اشعار او خصوصاً در مثنوی مولوی نمودی یگانه دارد. داستان انبیاء (علیهم السلام) در لابلای دفاتر شش گانه مثنوی مولوی، حضوری چشمگیر دارد، تا آنجا که می توان گفت تقریباً نام تمام پیامبرانی که در قرآن به آنها اشاره شده در مثنوی نیز راه یافته است. اشاره مثنوی به لطایف و اسرار زندگی انبیاء، ورای اشارات و قصه بافی های معمولی است که مخاطبین آنها تنها به ماجرای داستان توجه می‌کنند.

اوصاف پیامبر از نگاه مولوی

سخنان مولانا برخاسته از اصالت فکر و استقلال رأی و استنباط های عرفانی اوست. به اعتقاد دکتر زرین کوب‌، مولوی شناس معاصر محبت زائدالوصفی که در مثنوی هر دم بوسه بر دامان انبیاء می‌زند، ازجمله زیباترین و پرشکوه ترین فرازهای مثنوی است.

این شکوه و جلال با نام خاتم پیامبران، محمد مصطفی (صلی الله علیه و آله) به اوج خود می رسد. مولوی هرگاه که از احمد (صلی الله علیه و آله) و خصایل او سخن می گوید، گویی که مرغ جانش در آسمانها پرواز می کند و گاه تا بدانجا می‌رسد که سخن نیز یارای بیان احساس او را ندارد.

تصویری که در مثنوی از سیمای حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) عرضه می شود، نه فقط متضمن تعظیم و تقدیس فوق العاده در حق پیامبر بزرگ خدا است، بلکه درین حال، نهایت عشق و ارادت مولوی را در حق این مربی بشریت نشان می دهد.

در سراسر مثنوی ما شاهد مدایح پرشور، در عین حال پرمعنای مولوی در حق رسول بزرگوار اسلام ، حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) هستیم “.

بهر این خاتم شدست او که به جود

مثل او نه بود و نه خواهند بود

هست اشارات محمد المراد

کل گشاد اندر گشاد اندر گشاد

در مثنوی مولوی، لفظ و نام پیامبر اسلام، نزدیک به پانصد بار و به مناسبت‌های مختلف، فضای مثنوی را عطرآگین کرده است.

شیوه ای که مولوی برای وصف پیامبر اکرم (ص ) در کتاب خویش برگزیده است، با دیگر شاعران پیش و پس از او تفاوت دارد. در دیوان شاعران بزرگ فارسی، پس از حمد خداوند، به وصف پیامبر پرداخته اند اما در مثنوی، شیوه کار به گونه ای دیگر است. نام پیامبر در سراسر مثنوی ذکر شده است و جای معینی ندارد.

مولانا در موقعیتهای مختلف، یادآوری نام پیامبر را در ذهن خویش لازم می‌بیند و خاضعانه از نام مبارک آن حضرت برای حضور در مثنوی دعوت می کند. این گونه مطالب به اقتضای حال عرفانی مولوی در هنگام سرودن مثنوی مطرح شده است. مولوی در توصیف خاتم پیامبران و برای بیان مقام آن حضرت در مقایسه با سایر پیامبران الهی، به مسأله جزء و کل اشاره می کند. او معتقد است که نام احمد نام جمله انبیاء است. همچنان که کل شامل جزء هم می شود و وقتی که عدد صد بیاید، نود هم در ضمن آن موجود است .

نام احمد نام جمله انبیاست

چون که صد آمد نود هم پیش ماست

مولوی وجود خاتم انبیاء را جامع همه کمالات می داند. چراکه معتقد است که در وجود خاتم پیامبران، همه لطایف و اسرار انبیاء نهفته است.

مولوی اخلاق و منش رسول گرامی اسلام را نمودار کمال مراتب تمام اولیا و سالکان طریق حق می داند و او را مقدم بر همه پیامبران می شناسد، اگرچه پس از همه آنان به رسالت رسیده است. مولوی برای فهم این مسئله به یک مثال ساده اکتفا می کند و آن این است که همواره میوه که غایت مراتب وجودی درخت است، پس از آن به وجود می آید.

او در مقایسه با سایر پیامبران بسان میوه ای است که درخت نبوت به بار آورده است. لذا به رغم آنکه در آخر همه آنها قرار گرفته بر همه آنها تقدم دارد.

مولوی همین تمثیل را برای خاتمیت پیامبر نیز مطرح می کند زیرا پیامبر در ظاهر آخرین پیامبر است، اما در حقیقت درخت نبوت در طول تاریخ به حیات خود ادامه داده تا میوه ای چون محمد(صلی الله علیه و آله) را به بار آورد. پس نبوت به واسطه پیامبر استمرار و اکمال یافته است.

گر به صورت من ز آدم زاده ام

من به معنی جدّ جدّ افتاده ام

تصویری که از حضرت رسول در مثنوی ارائه می شود، بیانگر نهایت عشق و ارادت مولوی در حق این مربی و مرشد بزرگ بشریت است. مولوی احوال رسول گرامی اسلام را نمودار کمال مراتب اولیاء و سالکان طریق حق می داند.

مولوی سیرت و سنت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) را کمال مطلوب اهل عرفان معرفی می کند و از آن در جهت تعلیم عرفان عملی استفاده می‌کند. بهترین گواه بر این ادعا، کتاب مثنوی اوست».

یکی از نمونه های توجه بسیار مولوی به حضرت رسول و سیره ایشان، استفاده مکرر از احادیث ایشان است که به این وسیله مخاطب با محتوای برخی احادیث آشنا می شود.

برای مثال آنگاه که درباره نفس سخن گفته و به مذمت نفس و وسوسه های آن پرداخته، به حدیثی از حضرت رسول اشاره کرده است.

مولوی نیز همچون دیگر عرفا، جهاد با کفار را جهاد کوچکتر و جهاد با نفس را جهاد اکبر( بزرگتر) می داند.

وقتی جمعی از یاران حضرت رسول از جنگ با کفار بازگشتند، پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) فرمودند:  «ما از جهاد اصغر ( کوچک ) بازگشتیم و حالا زمان جهاد اکبر ( بزرگتر ) است ». مولوی معتقد است که مجاهدتهای پویندگان راه حق هم براساس همین سخن رسول اکرم( ص) است. مولوی به سالکان طریق حق و حقیقت نشان می دهد که دشمن عمده ای که هر مومن مخلص را تهدید می کند، دشمن بیرونی و ظاهری نیست ، بلکه این خصم در درون او است که همانا نفس اوست .

ای شهان کشتیم ما خصم برون

ماند خصمی زو بتر در اندرون

کشتن این، کار عقل و هوش نیست

شیر باطن، سخره خرگوش نیست

دوزخ است این نفس و دوزخ اژدهاست

کو به دریاها نگردد کم و کاست

سالک راه حق برای رسیدن به مقصود باید مراحل گوناگونی را با تمام سختی هایش طی کند و طبق نظر عرفا از وادی های سخت و صعب بگذرد.

یکی از این مراحل، فقر است. مولوی در مثنوی با استناد به حدیث « الفقر فخری» یعنی فقر مایه افتخار من است از رسول اکرم (صلی الله علیه و آله)‌، به اهمیت و نقش فقر در نیل به تقوی اشاره می کند و فقر را عز و ناز پنهان می داند.

فقر از این رو فخر آمد جاودان

که به تقوا ماند دست نارسان

مولوی معتقد است که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) فقری را مایه فخر می داند که مبداء حرکت در سیر و سلوک راه حق باشد. فقری که به تقوی منتهی می شود و از شوق و وصال حق سرچشمه می گیرد. این فقر معنوی است و با فقر مادی که گاه موجب کفر نیز می شود، تفاوت بسیار دارد. فقر در نزد عرفا، نیازمندی به خدا و بی نیازی از غیر اوست. این نیاز، موجب ارتباط مداوم انسان با محبوب خویش یعنی پروردگار عالم می شود .

فقر فخری بهر آن آمد سنی

تا ز طماعان گریزم در غنی

گنج ها را در خرابی زان نهند

تا ز حرص اهل عمران وارهند

آزار و جفایی که رسول خدا، در مکه از مخالفان و کفار قریش می بیند، در مثنوی مخصوصاً در طرز رفتار ابوجهل تصویر می شود. در اشعار مولوی از بین مخالفان حضرت رسول، ابوجهل، مظهر و نماد تمام شرک جاهلی محسوب می شود.

خصومت ابوجهل با دین اسلام و پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) تا آنجا بود که وی  حضرت رسول و یارانش را با نفرت و کینه می نگریست . دشمنی او در حق پیامبر تا بدان پایه بود که پیامبر او را فرعون امت خوانده است. مولوی با استناد به این توصیف درمورد ابوجهل، وی را رمز نفسانیت و مظهر تن معرفی می کند، کسی که باید از پیروی او دوری کرد .

بت شکستن سهل باشد نیک سهل

سهل دیدن نفس را جهل است جهل

هر نفس مکری و در هر مکر زان

غرقه صد فرعون با فرعونیان

در خدای موسی و موسی گریز

آب ایمان را ز فرعونی مریز

دست را وندر اَحَد و احمد بزن

ای برادر واره از بوجهل تن

به اعتقاد مولوی، گفتگوی ابوجهل با حضرت رسول همچون گفتگوی فرعون با حضرت موسی (ع) است و تصویری از احوال نفسانی ابوجهل را نشان می دهد. مولوی به عنوان مصداق و شاهد این سخن خود حکایتی را نقل می کند که روزی پیامبر اکرم (ص ) در پاسخ توهینی که ابوجهل به او کرد، او را راستگو خطاب کرد. در همان هنگام، یکی دیگر از یاران پیامبر در همان مجلس حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) را آفتاب خطاب کرد، پیامبر اسلام به او نیز گفت که راست می گویی. یکی از افراد حاضر در مجلس از پیامبر رمز این کار را جویا شد که درباره این دو قول متفاوت یک نظر دادید. علت آن چیست ؟ حضرت پاسخ داد که هریک از آنها در آینه وجود من، نقش خویش را می بیند و چون ابوجهل، تصویر نفسانیت محض را که صورت خود اوست، در وجود رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) جستجو می کند، پیامبر را آنطور که هست نمی بیند.

دید احمد را ابوجهل و بگفت

زشت نقشی کز بنی هاشم شکفت

گفت احمد مر ورا که راستی

راست گفتی گرچه کار افزاستی

دید صدیقش بگفت ای آفتاب

نی ز شرقی نی ز غربی خوش بتاب

گفت احمد راست گفتی ای عزیز

ای رهیده تو ز دنیای نه چیز

حاضران گفتند ای صدر الوری

راست گو گفتی دو ضد گو را چرا

گفت من آیینه ام مصقول دست

ترک و هندو در من آن بیند که هست

به اعتقاد مولوی  آنچه مخالفان رسول و امثال ابوجهل و ابولهب را به دشمنی با پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) و اسلام وادار می کند، تعلق آنها به عالم جسم و نفس است، چنانکه مومنان صدیق در اثر تجانس با رسول خدا ، مجذوب وی می شوند.

خلاصه کلام آنکه تصویری که در مثنوی از سیمای محمد(صلی الله علیه و آله) عرضه می شود نه فقط متضمن تعظیم و تقدیس فوق العاده در حق این سرور کائنات است بلکه در عین حال نهایت عشق و ارادت را در حق این مربی و مرشد هستی که سلسله هدایت نفوس انسانی به جانب حق به وی ختم می شود نیز در سراسر این تصویر جلوه بارز دارد . در نگاه مولوی و تمامی عرفای مسلمان، پیامبر اسلام نمونه مطلق انسان کامل است و در تمام ادب و عرفان اسلامی به ویژه مثنوی مولوی نشان این محبت و تکریم فوق العاده همه جا جلوه گر است.

منبع:

http://parstoday.com/fa/iran-i153890

عدم بشارت رسالت پیامبر اسلام در انجیل

شبهه

مسیحیان می گویند: دین اسلام را حضرت عیسی بشارت نداده و خود قرآن نیز می گوید که «عیسی آمدن پیامبری را که نامش احمد است» بشارت داده ولی پیامبر اسلام نامش محمد است و مسیحیان از کجا بدانند محمد(صلی الله علیه و آله) همان پیامبری است که انجیل به آن بشارت داده است؟

پاسخ شبهه

اگرچه بشارات پیامبران پیشین و تطبیق آنها بر پیامبر بعدی یکی از راه های اثبات حقانیت دعوت و ایمان به صدق گفتار و قبول آیین آن پیامبر است، امّا باید توجه داشت که برای اثبات این مهم، راه های دیگری از جمله توجه به شخصیت فردی و اجتماعی ایشان، توجه به آموزه ها و تعالیم و دقت در معجزات مقطعی و دائمی و… نیز وجود دارد. خود مسیحیان هم در اثبات مدعای حضرت عیسی ـ علیه السّلام ـ بن مریم (سلام الله علیها) و حقانیت آیین ایشان هرگز به بشارت های تورات و سایر کتاب های معتبر انبیاء سابق اکتفاء نمی کنند و به ادله عقلی و نقلی مختلف استناد می نمایند.

بهر روی برای آنکه دانسته شود که پیامبر اسلام از بشارات پیامبران قبلی از جمله حضرت مسیح ـ علیه السّلام ـ برخوردار بوده است در نوشتار ذیل اجمالاً به این موضوع پرداخته می شود:

بنا بر آموزه های اسلامی هر پیامبری موظف است در کنار دعوت مردم به مبدأ و معاد و تبلیغ پیام خداوند ویژگی های پیامبر پس از خود را نیز بگوید، ضمن آنکه خداوند از همه پیامبران پیمان گرفته است که ظهور حضرت محمد ـ صلی الله علیه و آله ـ را به مردم بشارت دهند و آنانرا به پیروی از او سفارش کنند.

امیر المؤمنین در مواردی پرشمار از این حقیقت سخن گفته است، در یکی از جملات ایشان می خوانیم:

خداوند هیچ پیامبری را مبعوث نکرد مگر آنکه از او پیمان گرفت که اگر محمد را مبعوث کرد و او زنده بود به او ایمان آورد و یاری اش کند و پیامبران را موظف کرد که همین پیمان را از قوم خویش باز گیرند(۱)

قرآن کریم هم بر این تکلیف پیامبران که پیامبران را حمایت کنند و او را تبلیغ نمایند و بدو ایمان آورند، تأکید نموده و می فرمایند:

خداوند از پیغمبران پیمان تبلیغ گرفت آنگاه که به شما کتاب و حکمت بخشید پس برای هدایت شما اهل کتاب رسولی از جانب خدا آمد که گواهی براستی کتاب و شریعت شما میداد تا ایمان آورده و او را یاری کنید، خداوند فرمود آیا (براستی من و به آنچه در کتاب آسمانی او قرآن فرستادم اقرار داشته) و از پیمان من پیروی خواهید کرد همه گفتند اقرار داریم خداوند فرمود شما (برخویش و امت های خویش) گواه باشید من هم با شما گواه خواهم بود(۲).

و در مواردی بر بشارت حضرت موسی و حضرت عیسی به آمدن پیامبر اشاره می کند(۳).

چنانکه از متون حدیثی و تاریخی بر می آید بسیاری از ویژگی های جغرافیایی، فرهنگی و اجتماعی عصر ظهور پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله ـ برای پیروان ادیان پیشین خصوصاً برای یهودیان و مسیحیان معلوم بوده است.

حتی آنان ویژگی های ظاهری و خصوصیات اخلاقی پیامبر اکرم را نیز می دانستند، تا جائیکه گروهی از مردم به امید آنکه پیامبر موعود از خانواده و قبیله آنان برگزیده شود، نام فرزندان خود را محمد می گذاشتند(۴) در برخی از روایات، یکی از انگیزه های یهودیان برای هجرت به شبه جزیره عربستان و سکونت در پیرامون مدینه، آگاهی آنان از مکان ظهور پیامبر و آمادگی برای پیروی و دفاع از او عنوان شده است(۵). آنان در برابر آزار اوس و خزرج قبایل اصلی مدینه، پیوسته از ظهور پیامبر خاتم خبر می دادند(۶).

قرآن کریم در این باره می فرماید:

«و هنگامی که از سوی خداوند کتابی آمد که مؤید چیزی بود که نزد آنان است و از دیر باز (در انتظارش) بر کسانیکه کافر شده بودند پیروزی می جستند. ولی همین که آنچه (اوصافش) را می شناختند برایشان آمد انکارش کردند پس لعنت بر کافران باد»(۷).

داستان مشهور بحیرای راهب که پیامبر اکرم را در نوجوانی همراه عموی بزرگوارش ابوطالب در راه شام می بیند و ویژگی های پیامبر موعود را در چهره اش باز می شناسد، اعتقاد پیروان ادیان گذشته را به پیامبر خاتم نشان می دهد.

قرآن کریم آگاهی آنان را از ویژگی های شخصی پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله ـ چنین بیان می کند:

کسانیکه به ایشان کتاب داده ایم همانگونه که پسران خود را می شناسند او را می شناسند و بی گمان گروهی از ایشان حقیقت را نهفته می دارند و خود نیز میداند(۸).

گفتنی است بنا بر پژوهش های بسیار، مجموعه کتاب های عهد عتیق سالها پس از موسی ـ علیه السّلام ـ و به دست نویسندگان بی نام و نشان پدید آمده اند به گونه ای که تاریخ نگارش نخستین بخش های تورات، سه یا چهار قرن پس از رحلت موسی برآورد شده است(۹). همچنین به اعتقاد همه اندیش مندان مسیحی، کهن ترین انجیل یعنی انجیل مرقس حدود سی سال پس از حضرت عیسی نوشته شده است(۱۰).

اصولاً مسیحیان هرگز حضرت عیسی را دارای کتاب نمی دانند «و هرگز نمی گویند عیسی کتابی بنام انجیل آورد، آوردن وحی توسط عیسی به گونه ای که مسلمانان در مورد قرآن و پیامبر اسلام معتقدند در مسیحیت جایی ندارد، مسیحیان عیسی را «تجسّم وحی الهی» می دانند و به عقیده آنان وی نه حامل پیام، بلکه عین پیام بوده است بدین سبب مسیحیان خواستار انجیلی نیستند که عیسی آنرا نوشته یا به شاگردانش املاء کرده باشد(۱۱).

نتیجه آنکه تورات و انجیل کنونی در واقع کتابهایی جعلی و بشر ساخته اند(۱۲). بنابراین نباید انتظار یافتن چنین معارفی را در آنها داشت.

با این حال در همین تورات و انجیل مطالبی بدست آمده است که می توان آنها را شواهدی بر ظهور حضرت محمد دانست:

در اینجا به موردی که به گونه ای هم در تورات و هم در انجیل آمده است اشاره می کنیم «یهوه، خدایت، نبی ای را از میان برادرانت مثل من برای تو مبعوث خواهد گردانید او را بشنوید(۱۳)».

«نبی را برای ایشان از میان برادران ایشان مثل تو مبعوث خواهم کرد و کلام خود را به دهانش خواهم گذاشت و هر آنچه به او امر فرمایم، به ایشان خواهد گفت و هر کس که سخنان مرا که او به اسم من گوید نشنود، من از او مطالبه خواهم کرد…(۱۴)».

ایندو فقره آمدن پیامبری را با این ویژگی ها معرفی می کند:

  1. او مانند موسی ـ علیه السّلام ـ است و این ویژگی به معنی این است که او مانند موسی ـ علیه السّلام ـ شریعتی خاص آورده است و هیچ یک از انبیاء بنی اسرائیل واجد چنین ویژگی نبوده اند، حتی حضرت عیسی ـ علیه السّلام ـ به گفته انجیل ها همان شریعت موسی ـ علیه السّلام ـ را اجرا می کرد. و مأموریتش برای همین بوده(۱۵).
  2. ویژگی دیگر این است که آن پیامبر از میان برادران بنی اسرائیل است که مشخص است که برادران بنی اسرائیل، بنی اسماعیل هستند که پیامبر اسلام از این قوم است. در انجیل آمده است:

«و این است شهادت یحیی در وقتی که یهودیان از اورشلیم، کاهنان و لاویان را فرستادند تا از او سؤال کنند که کیستی که معترف شد و انکار ننمود بلکه اقرار کرد که من مسیح نیستم آنگاه از او سؤال کردند پس چه، آیا تو الیاس هستی گفت نیستم، آیا تو آن نبی هستی؟ جواب داد که نی(۱۶)».

در این باره چند نکته قابل ذکر است:

  1. مفسران کتاب مقدس عبارت آن نبی را اشاره به همان پیامبری می دانند که در سفر تثنیه باب ۱۸ حضرت موسی ـ علیه السّلام ـ وعده داده بود.
  2. سؤال کنندگان از یحیی ـ علیه السّلام ـ ، مسیح ـ علیه السّلام ـ را غیر از «آن نبی» می دانستند.
  3. آن پیامبر میان آنها (بنی اسرائیل) چنان معروف بوده که اشاره کوتاه آن نبی برای انتقال به آن کافی بوده است.

به گفته برخی آنها منتظر پیامبری بودند که سید انبیاء و بزرگترین آنها بوده است.

  1. سؤال کنندگان افراد عادی نبوده بلکه کاهنان و برگزیدگان مرکز یهودیت آن زمان یعنی اورشلیم بوده اند.
  2. وقتی آنها از یحیی ـ علیه السّلام ـ پرسیدند که آیا تو مسیح ـ علیه السّلام ـ هستی و او جواب منفی داد و باز از او پرسیدند تو آن نبی هستی، اگر آن نبی در واقع حضرت عیسی بود یحیی می دانست و به جای آنکه بگوید نه آن نبی هم نیستم، باید می گفت آن نبی و عیسی یک نفر هستند. چون وظیفه انبیاء هدایت است.

اما در مورد اینکه نام پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) احمد هم بوده است حضرت آیت الله سبحانی می نویسد:

هر کسی مختصر مطالعه ای در زندگی رسول اکرم ـ صلی الله علیه و آله ـ داشته باشد میداند که آن حضرت از دوران کودکی دو نام داشت و مردم او را با هر دو نام خطاب می کردند، یکی محمد که جد بزرگوارش عبدالمطلب برای او انتخاب کرده بود و دیگری احمد که مادرش آمنه او را به آن نامیده بود. و لذا عموی گرامی وی ابوطالب در اشعاری که درباره برادر زاده خود سروده است، گاهی او را به اسم احمد و گاهی به نام محمّد اسم برده است و این خود حاکی از آن است که در آن زمان یکی از نامهای معروف وی همان احمد بوده است(۱۷).

خانم آن‌ماری شیمل، اسلام شناس معروف در مورد نام احمد می نویسد:

در میان نام های پیامبر، احمد، در علوم اسلامی الهی اهمیت خاصی یافته است (از زبان حضرت عیسی) حکایت می کند که خداوند پیامبری بنام احمد می فرستد، یا پیامبری می فرستد که دارای نامی بس ستوده است. این جمله را مسلمانان از همان روزهای نخست اشاره به فارقلیط می دانستند که ظهورش را انجیل یوحنای مسیحیان از پیش خبر داده بود. قرائت کلمه پاراکلتوس Paracletos به صورت پریکلتوس Pericletos که می توان آنرا «ستوده ترین» معنی کرد، آن تفسیر را ممکن ساخته است و از این رو همگان پذیرفتند که احمد نام پیامبری است که در تورات و انجیل آمده است.

مولانا جلال الدین بلخی در دفتر اول مثنوی خود می گوید که نصرانیان کهن وقتی نام احمد را در انجیل دیدند آنرا بوسیدند و به شکرانه برکت آن از جور و جفای امیران و وزیران امان یافتند(۱۸).

نام احمد این چنین یاری کند

تا که نورش چون نگه داری کند

نام احمد چون حصاری شد حصین

تا چه باشد ذات آن روح الامین

پی نوشتها

۱.طبرسی، امین الاسلام، مجمع البیان، تصحیح رسولی محلاتی، بیروت، دارالاحیا لتراث العربی، ۱۴۰۶، ج ۲ـ۱، ص ۵۹۷.
۲.آل عمران:۸۱.
۳.اعراف:۱۵۷ و صف:۶.
۴.هیثمی، علی بن ابی بکر، مجمع الزوائد و منبع الفوائد، بیروت، دارالکتاب، چاپ ۲، ۱۹۶۷، ج ۸، ص ۲۴۳، ۲۳۰.
۵.کلینی محمد بن یعقوب، کافی، تهران، دارالکتب الاسلامیه، چاپ ۵، ۱۳۶۳، ج۸، ص۳۱۰ـ ۳۰۸.
۶.طباطبایی، المیزان، قم، دفتر نشر اسلامی، چاپ ۴، ۱۴۱۴، ج۱، ص ۲۲۲.
۷.بقره:۸۹.
۸.بقره:۱۴۶.
۹.جان بی ناس، تاریخ جامع ادیان، ترجمه علی اصغر حکمت، تهران، انتشارات علمی فرهنگی، چاپ نهم، ۱۳۷۷، ص ۴۹۱.
۱۰.توماس میشل، کلام مسیحی، ترجمه حسین توفیقی، قم، مؤسسه مطالعات و تحقیقات ادیان، ۷۷، ص ۴۷ـ۴۳.
۱۱.همان، ص ۵۰ـ۴۹.
۱۲.برای توضیح بشر، ر.ک توفیقی، حسین، نگاهی به ادیان زنده جهان، ص ۱۵۱، ۱۲۶.
۱۳.تورات، سفر تثنیه ۱۵:۱۸.
۱۴.تورات، سفر تثبیه ۱۵:۱۸.
۱۵.انجیل متی (۵: ۱۷ـ۱۹).
۱۶.انجیل یوحنا (۱: ۱۹ـ۲۱).
۱۷.سبحانی، جعفر، فروغ ابدیت، قم، دفتر تبلیغات اسلامی، نوبت ۸، ۱۳۷۲، ص ۱۵۷.
۱۸.آنماری شیمل، محمد رسول خدا، ترجمه حسن لاهوتی، انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ۱، بهار۸۳، ص۱۹۳ـ۱۹۴.

منبع: نرم افزار پاسخ ۲ مرکز مطالعات حوزه

نام هاى پیامبر اکرم (ص)

«یکی از آثار ارزشمند فارسی در زمینه ی زندگی پیامبر اکرم و پیامبران الهی «حیوه القلوب » علامه محمد باقر مجلسی است .

این کتاب بارها توسط ناشران مختلف چاپ شده است . بخش زندگی نبی اکرم ۶ از کتاب حیوه القلوب در سال ۱۳۷۶ ش . در دو جلد بزرگ، هر کدام حاوی هشتصد صفحه وزیری، به همت انتشارات سرور قم منتشر شده است .

شایسته دیدیم، فصل نخست کتاب علامه را به خوانندگان فرهنگ کوثر تقدیم داریم و دل را با حیوه القلوب او زندگی بخشیم .»

این بابویه به سند معتبر از جابرانصاری روایت کرده است که حضرت رسول صلی الله علیه وآله وسلم فرمود که: من شبیه ترین مردم به حضرت آدم علیه السلام و حضرت ابراهیم علیه السلام شبیه ترین مردم بود به من در خلقت و خلق؛ و حق تعالی مرا از بالای عرش عظمت و جلالت خود به ده نام نامیده و صفت مرا بیان کرده و به زبان هر پیغمبری بشارت مرا به قوم ایشان داده است، و در تورات و انجیل نام مرا بسیار یاد کرده است وکلام خود را تعلیم من نمود و مرا به آسمان بالا برد، و نام مرا از نام بزرگوار خود اشتقاق نمود .

یک نام او «محمود» است و مرا «محمد» نام کرده، و مرا در بهترین قرن ها و در میان نیکوترین امت ها ظاهر گردانید و در تورات مرا «احید» نامید زیرا که به توحید و یگانه پرستی خدا جسدهای امت من بر آتش جهنم حرام گردیده است، و در انجیل مرا «احمد» نامید زیرا که من محمودم در آسمان و امت من حمد کنندگانند، و در زبور مرا «ماحی » نامید زیرا که به سبب من از زمین محو می نماید عبادت بت ها را، و در قرآن مرا «محمد» نامید زیرا که در قیامت همه امت ها مرا ستایش خواهند کرد به سبب آن که به غیر از من کسی در قیامت شفاعت نخواهد کرد مگر به اذن من . و مرا در قیامت «حاشر» خواهند نامید زیرا که زمان امت من به حشر متصل است، و مرا «موقف » نامید زیرا که من مردم را نزد خدا به حساب می دارم، و مرا «عاقب » نامید زیرا که من عقب پیغمبران آمدم و بعد از من پیغمبری نیست، و منم رسول رحمت و رسول توبه و رسول ملاحم یعنی جنگ ها و منم «مقفی » که از قفای انبیا مبعوث شدم، و منم «قثم » یعنی کامل جامع کمالات . و منت گذاشت بر من پروردگار من و گفت: ای محمد! من هر پیغمبری را به زبان امت او فرستادم و بر اهل یک زبان فرستادم و تو را بر هر سرخ و سیاهی مبعوث گردانیدم و تو را یاری دادم به ترسی که از تو در دل دشمنان تو افکندم و هیچ پیغمبر دیگر را چنین نکردم، و غنیمت کافران را بر تو حلال گردانیدم و برای احدی پیش از تو حلال نکرده بودم بلکه می بایست غنیمت ها که از کافران بگیرند، بسوزانند . و عطا کردم به تو و امت تو گنجی از گنج های عرش خود را که آن سوره فاتحه الکتاب و آیات آخر سوره بقره است، و برای تو و امت تو جمیع زمین را محل سجده و نماز گردانیدم بر خلاف امت های گذشته که می بایست نماز را در معبدهای خود بکنند، و خاک زمین را برای تو پاک کننده گردانیدم، و الله اکبر را به تو و امت تو دادم، و یاد تو را به یاد خود مقرون کردم که هر گاه امت تو مرا به وحدانیت یاد کنند، تو را به پیغمبری یاد کنند، پس طوبی برای تو باد ای محمد و برای امت تو . (۱)

و در حدیث معتبر دیگر روایت کرده است که: گروهی از یهود به خدمت حضرت رسول صلی الله علیه وآله وسلم آمدند و سؤال کردند که: به چه سبب تو را محمد و احمد و ابوالقاسم و بشیر و نذیر و داعی نامیده اند؟

فرمود که: مرا «محمد» نامیدند زیرا که ستایش کرده شدم در زمین؛ و «احمد» نامیدند برای آن که مرا ستایش می کنند در آسمان ؛ و «ابوالقاسم » نامیدند برای آن که حق تعالی در قیامت، بهشت و جهنم را به سبب من قسمت می نماید، پس هر که کافر شده است و ایمان به من نیاورده است از گذشتگان و آیندگان به جهنم می فرستد و هر که ایمان آورد به من و اقرار نماید به پیغمبری من، او را داخل بهشت می گرداند ؛ و مرا «داعی » خوانده است برای آن که مردم را دعوت می کنم به دین پروردگار خود؛ و مرا «نذیر» خوانده است برای آن که می ترسانم به آتش هر که را نافرمانی من کند؛ و «بشیر» نامیده است برای آن که بشارت می دهم مطیعان خود را به بهشت . (۲)

و در حدیث موثق روایت کرده است که حسن بن فضال از حضرت امام رضاعلیه السلام پرسید که: به چه سبب حضرت رسالت پناه صلی الله علیه وآله وسلم را ابوالقاسم کنیت کرده اند؟

فرمود که: زیرا فرزند او قاسم نام داشت .

حسن گفت: عرض کردم که: آیا مرا قابل زیاده از این می دانی؟

فرمود که: بلی، مگر نمی دانی که حضرت رسول صلی الله علیه وآله وسلم فرمود که: من و علی پدر این امتیم؟

گفتم: بلی .

فرمود: مگر نمی دانی که حضرت رسول صلی الله علیه وآله وسلم پدر جمیع امت است ؟

گفتم: بلی .

فرمود که: مگر نمی دانی که علی قسمت کننده بهشت و دوزخ است؟

گفتم: بلی .

فرمود: پس پیغمبر پدر قسمت کننده بهشت و دوزخ است و به این سبب، حق تعالی او را به «ابوالقاسم » کنیت داده است .

گفتم: پدر بودن ایشان چه معنی دارد؟

فرمود که: یعنی شفقت حضرت رسول صلی الله علیه وآله وسلم نسبت به جمیع امت خود مانند شفقت پدران است بر فرزندان، و علی علیه السلام بهترین امت آن حضرت است، و همچنین شفقت علی علیه السلام بعد از آن حضرت برای امت مانند شفقت آن حضرت بود زیرا که او وصی و جانشین و امام و پیشوای امت بعد از آن حضرت بود؛ پس به این سبب فرمود که: من و علی هر دو پدر این امتیم . و حضرت رسول صلی الله علیه وآله وسلم روزی بر منبر بر آمده فرمود که: هر که قرضی و عیالی بگذارد بر من است و هر که مالی بگذارد و وارثی داشته باشد، مال او از وارث اوست . پس به این سبب آن حضرت اولی بود نسبت به امت خود از جان های ایشان و همچنین امیرالمؤمنین بعد از آن حضرت اولی بود به امت از جانهای ایشان . (۳)

و در حدیث موثق دیگر روایت کرده است از امام محمد باقرعلیه السلام که: حضرت پیغمبرصلی الله علیه وآله وسلم را ده نام بود، پنج نام در قرآن هست و پنج نام در قرآن نیست، اما آن ها که در قرآن است: محمد و احمد و عبدالله و یس و نون ؛ و اما آن ها که در قرآن نیست: فاتح و خاتم و کافی و مقفی و حاشر . (۴)

و علی بن ابراهیم روایت کرده است که حق تعالی آن حضرت را «مزمل » نامیده است زیرا که وقتی وحی بر آن جناب نازل شد، خود را به جامه ای پیچیده بود (۵) ؛ و خطاب «مدثر» به اعتبار رجعت آن حضرت است پیش از قیامت، یعنی: ای کسی که خود را به کفن پیچیده ای! زنده شو و برخیز و بار دیگر مردم را از عذاب پروردگار خود بترسان . (۶)

و در روایات معتبره بسیار وارد شده است که حضرت رسول صلی الله علیه وآله وسلم فرمود که: حق تعالی من و امیرالمؤمنین را از یک نور خلق کرد و از برای ما دو نام از نام های خود اشتقاق کرد، پس خداوند صاحب عرش، «محمود» است و من «محمد» ، و حق تعالی «علی اعلا» است و امیرالمؤمنین «علی » است . (۷)

و ابن بابویه به سند صحیح از امام محمد باقرعلیه السلام روایت کرده است که: نام حضرت رسول صلی الله علیه وآله وسلم در صحف ابراهیم «ماحی » است و در تورات «حاد» ، و در انجیل «احمد» و در قرآن «محمد» .

پس پرسیدند که: تاویل ماحی چیست؟

فرمود: یعنی محو کننده بتها و قمارها و صورت ها و هر معبود باطلی؛ و اما «حاد» یعنی دشمنی کننده با هر که دشمن خدا و دین خدا باشد، خواه خویش باشد و خواه بیگانه ؛ و اما «احمد» برای آن گفتند که حق تعالی ثنای نیکو گفته است برای او به سبب آنچه پسندیده است از افعال شایسته ی او؛ و تاویل «محمد» آن است که خدا و فرشتگان و جمیع پیغمبران و رسولان و همه امتهای ایشان ستایش می کنند او را و درود می فرستند بر او و نامش بر عرش نوشته است: «محمد رسول الله » (۸) .

و صفار روایت کرده است به سند معتبر از حضرت صادق علیه السلام که: حضرت رسول صلی الله علیه وآله وسلم را ده نام است در قرآن: محمد و احمد و عبدالله و طه و یس و نون و مزمل و مدثر و رسول و ذکر؛ چنانچه فرموده است که «و ما محمد الا رسول » (۹) و «و مبشرا برسول یاتی من بعدی اسمه احمد» (۱۰) و «لما قام عبد الله یدعوه کادوا یکونون علیه لبدا» (۱۱) و «طه × ما انزلنا علیک القرآن لتشقی » (۱۲) «و یس× والقرآن الحکیم » (۱۳) و «ن والقلم و ما یسطرون » (۱۴) ، و «یا ایها المزمل » (۱۵) و «یا ایها المدثر» (۱۶) و «انا انزلنا الیکم ذکرا رسولا» .

پس حضرت صادق علیه السلام فرمود که «ذکر» از نام های آن حضرت است و مائیم «اهل ذکر» که حق تعالی در قرآن امر کرده است که: «هر چه ندانید از اهل ذکر سؤال کنید» . (۱۷)

و بعضی از علما از قرآن مجید چهارصد نام برای آن حضرت بیرون آورده اند، و مشهور آن است که نام آن حضرت در تورات «مودمود» است و در انجیل «طاب طاب » و در زبور «فارقلیط » و بعضی گفته اند در انجیل «فارقلیط » ؛ و اما اسما و القاب که اکثر علما از قرآن استخراج کرده اند – به غیر از آنچه سابق مذکور شد – این هاست: «شاهد» و «شهید» و «مبشر» و «بشیر» و «نذیر» و «داعی » و «سراج منیر» و «رحمه للعالمین » و «رسول الله » و «خاتم النبیین » و «نبی » و «امی » و «نور» و «نعمت » و «رؤوف » و «رحیم » و «منذر» و «مذکر» و «شمس » و «نجم » و «حم » و «سما» و «تین » . (۱۸)

در کتاب سلیم بن قیس مسطور است که: چون حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام از جنگ صفین برمی گشت، به دیر راهبی رسید که از نسل حواریان عیسی علیه السلام و از علمای نصارا بود، پس از دیر فرود آمد و کتابی چند در دست داشت و گفت: جد من بهترین حواریان عیسی بوده است و این کتاب ها به خط اوست که عیسی گفته و او نوشته است، و در این کتاب ها مذکور است که پیغمبری از عرب مبعوث خواهد شد از فرزندان ابراهیم خلیل علیه السلام از شهر مکه و او را چند نام خواهد بود: محمد و عبدالله و یس و فتاح و خاتم و حاشر و عاقب و ماحی و قائد و نبی الله و صفی الله و حبیب الله . و هر گاه نام خدا مذکور شود باید که نام او مذکور شود، و او محبوب ترین خلق است نزد خدا . و حق تعالی خلق نکرده است احدی را نه ملک مقرب و نه پیغمبر مرسل از آدم تا آخر پیغمبران که بهتر و محبوب تر باشد نزد خدا از او . و حق تعالی در قیامت او را بر عرش خود خواهد نشانید و او را شفیع خواهد گردانید، و برای هر که شفاعت نماید قبول خواهد کرد . و به نام او جاری شده است قلم بر لوح که: محمد رسول الله . (۱۹)

و در احادیث معتبره بسیار از امام محمد باقر و امام جعفر صادق علیهما السلام منقول است که: حضرت رسول صلی الله علیه وآله وسلم چون نماز می کرد، بر انگشتان پاهای خود می ایستاد تا آن که پاهای مبارکش ورم می کرد؛ پس حق تعالی فرستاد که: «طه × ما انزلنا علیک القرآن لتشقی » (۲۰) ، یعنی: «ای محمد! ما قرآن را بر تو نفرستادیم که خود را به تعب افکنی .» و «طه » به لغت طی به معنی «محمد» است . (۲۱)

و در حدیث دیگر از حضرت صادق علیه السلام منقول است که: «طه » یعنی ای طلب کننده حق و هدایت کننده به سوی حق! «یس » یعنی ای سامع و شنونده وحی من! (۲۲) و در حدیث دیگر: یعنی ای سید! (۲۳)

و اخبار بسیار از طریق خاصه و عامه منقول است که: «یس » نام محمدصلی الله علیه وآله وسلم است و «آل یس » اهل بیت آن حضرتند که حق تعالی در قرآن بر ایشان سلام فرستاده است و فرموده است که: «سلام علی آل یس » (۲۴) وبر غیر پیغمبران در قرآن سلام نفرستاده است مگر بر ایشان (۲۵) ، و در قرائت اهل بیت علیهم السلام چنین است .

و در روایت دیگر وارد شده است که: «یس » را نام مکنید که نام آن حضرت است و رخصت نداده اند که دیگری را نام کنند . (۲۶)

و در حدیث معتبر از حضرت موسی بن جعفرعلیه السلام منقول است در تفسیر «حم × والکتاب المبین » (۲۷) فرمود که: «حم » نام محمدصلی الله علیه وآله وسلم است در کتابی که خدا بر هودعلیه السلام فرستاده بود، و «کتاب مبین » امیرالمؤمنین علیه السلام است . (۲۸)

و در روایات معتبره وارد شده است در تفسیر قول حق تعالی «والنجم اذا هوی » که حق تعالی قسم یاد فرمود به پیغمبر در هنگامی که به معراج رفت یا از دنیا رفت و مراد از «نجم » آن حضرت است که نجم فلک هدایت است . (۲۹)

و همچنین احادیث وارد شده است در تفسیر قول حق تعالی «و علامات و بالنجم هم یهتدون » (۳۰) که «علامات » ، ائمه علیهم السلام اند که نشانه های راه هدایتند؛ و «نجم » ، حضرت رسول صلی الله علیه وآله وسلم است که ایشان به او هدایت یافته اند . (۳۱)

و اخبار بسیار وارد است در تفسیر «والشمس و ضحیها» (۳۲) که مراد از «شمس » ، خورشید فلک رسالت است ؛ و مراد به «قمر» ، ماه اوج امامت است یعنی امیرالمؤمنین علیه السلام که تالی آن است ؛ و مراد به «نهار» ، ائمه اطهارند که جهان به نور هدایت ایشان روشن است . (۳۳)

و در تفسیر «والتین » وارد شده است که مراد از «تین » ، سید المرسلین صلی الله علیه وآله وسلم است که بهترین میوه های شجره نبوت است ؛ و «زیتون » ، امیرالمؤمنین علیه السلام است که علم او روشنی بخش هر ظلمت است ؛ و «طور سینین » ، حسن و حسین علیهما السلام اند که کوه وقار و تمکین اند: و «بلد امین » ، ائمه مؤمنانند که شهرستان علم یزدانند . (۳۴)

و از حضرت امام رضاعلیه السلام منقول است که به راس الجالوت فرمود: «در انجیل نوشته است که فارقلیط بعد از عیسی خواهد آمد و تکلیف های گران را بر شما آسان خواهد کرد و شهادت به حقیت من خواهد داد چنان چه من شهادت به حقیت او دادم و او تاویل هر علم را برای شما خواهد آورد .» راس الجالوت گفت: بلی چنین است . (۳۵)

و از طریق عامه از انس بن مالک روایت کرده اند که: روزی حضرت رسول صلی الله علیه وآله وسلم فرمود که: ای گروه مردم! هر که آفتاب را نیابد، دست از ماه برندارد . و هر که ماه را نیابد، زهره را غنیمت شمارد . و هر که زهره را نیابد، در فرقدان چنگ زند . پس فرمود که: منم شمس، و علی است قمر، و فاطمه زهره است، و حسن و حسین فرقدانند . (۳۶)

پی نوشت ها:

۱) علل الشرایع، ۱۲۸؛ خصال، ۴۲۵ ؛ معانی الاخبار، ۵۱ .

۲) علل الشرایع، ص ۱۲۷؛ امالی، شیخ صدوق، ص ۱۵۸ و ۱۵۹ ؛ معانی الاخبار، ص ۵۱ .

۳) علل الشرایع، ص ۱۲۷؛ معانی الاخبار، ص ۵۲ .

۴) خصال، ص ۴۲۶ .

۵) همان، ص ۳۹۲ .

۶) تفسیر قمی، ج ۲، ص ۳۹۳ .

۷) علل الشرایع، ص ۱۳۴ و ۱۳۵؛ معانی الاخبار، ص ۵۶ .

۸) امالی، شیخ صدوق، ص ۶۷؛ من لایحضر . الفقیه، ۴/۱۷۷ .

۹) آل عمران/۱۴۴ .

۱۰) صف/۶ .

۱۱) جن/۱۹ .

۱۲) طه/۱ و ۲ .

۱۳) یس/۱ و ۲ .

۱۴) قلم/۱ .

۱۵) مزمل/۱ .

۱۶) مدثر/۱ .

۱۷) بصائر الدرجات، ص ۵۱۲، و در آن برای دهمین نام، آیه «ما انت بنعمه ربک بمجنون » آمده است .

۱۸) مناقب ابن شهر آشوب ۱/۱۹۵ با (اندکی تفاوت) .

۱۹) کتاب سلیم بن قیس، ص ۱۱۵ – ۱۱۷ (بااندکی تفاوت) ؛ غیبت نعمانی، ص ۷۱ – ۷۳ .

۲۰) طه/۱ و ۲ .

۲۱) تفسیر قمی ۲/۵۷ و ۵۸ .

۲۲) معانی الاخبار، ص ۲۲ .

۲۳) شرح الشفا ۱/۴۹۰ .

۲۴) اشاره به آیه ۱۳۰ سوره صافات .

۲۵) عیون اخبار الرضا ۱/۲۳۶ و ۲۳۷ . و نیز رجوع شود به تفسیر فرات کوفی، ص ۳۶ و تفسیر ابن کثیر ۴/۲۱ و شواهد التنزیل ۲/۱۶۵ .

۲۶) کافی ۶/۲۰ .

۲۷) دخان/۱ و ۲ .

۲۸) کافی ۱/۴۷۹ .

۲۹) تفسیر قمی ۲/۳۳۳ ؛ تفسیر فرات، کوفی، ص ۴۴۹ .

۳۰) نحل/۱۶ .

۳۱) کافی ۱/۲۰۶ ؛ مجمع البیان ۳/۳۵۴ ؛ شواهد التنزیل ۱/۴۲۵ .

۳۲) شمس/۱ .

۳۳) تفسیر قمی ۲/۴۲۴ ؛ تاویل الآیات الظاهره ۲/۸۰۵ ؛ شواهد التنزیل ۲/۴۳۲ .

۳۴) تفسیر قمی ۲/۴۲۹ .

۳۵) توحید شیخ صدوق، ص ۴۲۸ ؛ احتجاج ۲/۴۱۶ .

۳۶) فرائد السمطین ۲/۱۷ ؛ شواهد التنزیل ۲/۲۸۸ .

منبع :فرهنگ کوثر – بهار ۱۳۸۰، شماره ۴۹

همسر و فرزندان امام هادى علیه السلام

على احمدى

همسر امام

همسر امام هادى (ع)سوسن نام داشت. وى کنیزی از اهالى نوبه[۱] بود. دست تقدیر او را به مدینه و خانه امام هادى‏(ع) رساند و پس از مدتى امام حسن عسکرى‏(ع) از او متولد شد. وى از زنان عارف و فاضل عصر خود و به نام‏هاى «سلیل، حدیثه، حربیه» معروف و مشهور بود. قبل از آنکه امام هادى‏(ع) با آن خانم ازدواج کند، امام جواد(ع) در وصف آن بانو گفت:

«سلیل»، یعنى بیرون کشیده از هر آفت و پلیدى و ناپاکى (بعد، از آینده او خبر داد) و فرمود: اى سلیل! زود است خداوند به تو، حجت خود را عطا فرماید که زمین را از عدل پر کند، بعد از آنکه از ستم پر شده باشد.[۲]

همچنین امام هادى‏(ع) او را ستود و درباره او ‏فرمود:

«سلولٌ مسلولهٌ من الآفات و الانجاس؛ سلول (یکى از القاب سوسن) از بدى‏ها و آلودگی‌ها پاک است».

سوسن به قدرى با فضیلت بود که وقتى امام حسن عسکرى‏(ع)به شهادت رسید، به عنوان پناهگاه شیعیان به شمار مى‏آمد. احمد بن ابراهیم مى‏گوید: از حکیمه دختر امام جواد(ع)پرسیدم: در این دوران اضطراب و نگرانى شیعه (دوران غیبت حضرت ولى عصر)، شیعیان به چه کسى مراجعه کنند؟ در جواب فرمود: «الى الجده امّ ابى محمد».

در سال ۲۵۹ ق. امام حسن عسکرى‏(ع)،سوسن و امام زمان را به سفر حج فرستاد و قبل از حرکت، اسم اعظم، سلاح و… را به حضرت مهدى واگذار فرمود. سوسن و نوه گرامی‌اش، به سفر مکه مشرف شدند و سپس به مدینه رفتند. در آن‏جا باخبر شد که فرزند دلبندش به شهادت رسیده است؛ پس با عجله به طرف سامرا حرکت کرد. هنگامى که به سامرا رسید، متوجه شد جعفر کذّاب ادعاى ارث و وصایت حضرت امام حسن(ع) دارد و خود را وصىّ و وارث امام معرفى مى‏کند. سوسن نزد جعفر کذاب رفته و فرمود: «وصىّ امام حسن من هستم». جعفر قبول نکرد. وى براى اثبات مدعاى خود، نزد «ابوالشّوارب»، قاضى سامرا، رفت و وصایت خود را به اثبات رساند.

سوسن وصیت کرد: هرگاه از دنیا رفتم، مرا در کنار قبر شوهرم امام هادى و فرزندم امام حسن عسکرى‏(ع) دفن کنید. هنگامى که از دنیا رفت، خواستند به وصیتش عمل کنند، جعفر کذاب به بهانه اینکه وارث برادر و مالک منزل حضرت است، از دفن کردن سوسن خوددارى کرد. در این لحظه به امر پروردگار حضرت مهدى‏(ع)ظاهر شد و خطاب به عموى ناخلفش فرمود: «اى جعفر! آیا این خانه، خانه توست یا خانه من است؟!» و از نظرها غایب گردید. جعفر که به شدت تحت تأثیر قرار گرفته بود، خود را کنار کشید و به این ترتیب سوسن در کنار شوهر و فرزند معصومش به خاک سپرده شد.[۳]

فرزندان

اکثر علماى شیعه چهار فرزند پسر براى امام هادی(ع) ذکر کرده‏اند، اما در تعداد دختران ایشان اختلاف وجود دارد.

حضینى مى‏نویسد: فرزندان امام هادى(ع)عبارت‌اند از: امام حسن (ع)، محمد، حسین و جعفر که مدّعى امامت و به کذّاب معروف بود.[۴]

شیخ مفید مى‏نویسد: جانشین آن حضرت ابامحمد حسن است که امام بعد از اوست و حسین و محمد و جعفر و دخترى به نام عایشه.[۵]

شیخ طبرسى غیر از عایشه، دخترى به نام دلاله را هم به عنوان دختر امام هادى(ع) معرفى می‌کند.[۶] و ابن شهر آشوب دخترى به نام علیّه براى ایشان نام مى‏برد.[۷]

البته با توجه به قرائن و شواهد امکان دارد که امام هادى(ع) فقط داراى یک دختر بود که نام‌هاى متفاوتى داشته است. از سخنان علماى اهل سنّت هم این مطلب استفاده مى‏شود که حضرت امام هادى(ع) چهار فرزند پسر و یک دختر به نام عایشه داشته‏است[۸].

ابن عنبه معتقد است که نسل امام هادى(ع) از طریق دو فرزندش (امام حسن عسکرى و جعفر) ادامه یافت.[۹]

اینک به صورت گذرا به شرح حال فرزندان آن حضرت می‌پردازیم:

۱٫ امام حسن عسکرى

امام حسن عسکرى در روز جمعه هشتم[۱۰] ماه ربیع الثانى سال ۲۳۲ق. در مدینه منوره، دیده به جهان گشود.[۱۱]

مادر گرامی‌ا‌ش، «حُدَیث» بانویى بزرگوار، باتقوا و نیکوکار بود. از دیگر نام‏هاى او «سوسن»، «سلیل» و «جدّه» است.

دوران کودکى آن حضرت، تحت سرپرستى پدر بزرگوارش امام هادى‏(ع)سپرى شد. امام هادى‏(ع)در حق فرزندش مى‏فرماید:

«فرزندم ابومحمد، اصیل‏ترین چهره خاندان نبّوت و استوارترین حجت (خدا) است. او بزرگِ فرزندانم و جانشین من است و امامت و احکام به سوى او باز مى‏گردد».[۱۲]

روایات بسیارى از امام هادى‏(ع)نقل شده است که در آنها بر امامت و رهبرى امام حسن عسکرى‏(ع)تأکید شده است. صقر بن ابى دلف مى‏گوید: از امام هادى شنیدم که فرمود:

امام بعد از من، حسن و بعد از حسن، پسرش «قائم» است؛ کسى که زمین را پر از قسط و عدل مى‏کند؛ همانطور که از جور و ظلم پر شده باشد.[۱۳]

امام حسن عسکرى‏(ع)، عابدترین فرد زمان خود بود و بیش از همه به عبادت خداوند و انجام دستورهاى الهى مى‏پرداخت. شب‏ها را تا بامداد به تلاوت قرآن، نماز و سجده براى خدا مى‏پرداخت. نماز اول وقت را بر هر کارى مقدم مى‏داشت و هر گاه به نماز مى‏ایستاد، با تمام وجود نیایش مى‏کرد و تا وقتى که از نماز فارغ نشده بود، هیچ چیزى توجه او را به خود معطوف نمى‏کرد. ابوهاشم جعفرى مى‏گوید:

خدمت امام حسن عسکرى‏(ع)شرفیاب شدم. امام مشغول نوشتن چیزى بود. وقت نماز فرا رسید، امام از نوشتن دست کشید و به نماز ایستاد.[۱۴]

سخاوت از اخلاق کریمه امام حسن عسکرى‏(ع)است. او بخشنده‏ترین مردم زمان خویش بود. هیچ فقیر و تهى‏دستى از منزل آن حضرت، دست خالى بر نمى‏گشت. سعى داشت، قبل از آن‏که ابراز فقر شود به آنان کمک کند. آن حضرت در بیشتر مناطق اسلامى، وکیلانى تعیین فرمود تا حقوق شرعى را از مردم وصول و به فقیران و درماندگان برسانند و به آنان اجازه داده بود که از آن اموال در راه حل اختلاف میان مسلمانان و دیگر موارد خیر مصرف کنند.[۱۵]

۲٫ سیّد محمد

سید محمد بنابر برخى از منابع، حدود سال ۲۲۸ ق. متولد شد.[۱۶] بنا بر این قول، سید محمد، فرزند اول امام است؛ ولى طبق برخى روایات سید محمد فرزند دوم و از امام حسن عسکرى‏(ع)کوچک‌تر بود. على بن مهزیار نقل مى‏کند: به امام هادى‏(ع)گفتم: اگر شما از دنیا بروید، به چه کسى رجوع کنیم؟

امام فرمود: «عهدى الى الاکبر من ولدى».[۱۷]

سید محمد به اندازه‌اى جلیل القدر و عظیم الشأن بوده است که شیعیان خیال مى‏کردند او امام بعدى است. یاران امام هادى‏(ع)نیز درباره امامت وى از امام سؤال مى‏کردند. على بن عمرو نوفلى مى‏گوید:

همراه ابى الحسن‏(ع)در حیاط منزلشان بودیم که پسرش محمد از جلوى ما گذشت. گفتم: فدایت شوم، آیا امام ما بعد از شما این است؟ امام در جواب من فرمود: نه، امام شما بعد از من، حسن است[۱۸].

علاقه امام به سید محمد

امام هادى‏(ع)و فرزندش امام حسن عسکرى‏(ع)به محمد بسیار ابراز علاقه مى‏کردند؛ به طورى که امام براى او مجلس ختم برگزار کرد. جمعى از بنى هاشم، از جمله حسن بن حسن افطس نقل کرده‏اند:

روز وفات سید محمد، به خانه امام هادى‏(ع)رفتیم، مشاهده کردیم که در صحن خانه بساط گسترده‏اند و مردم دور تا دور نشسته‏اند. جمعیت را تخمین زدیم، به جز موالى و سایر مردم ۱۵۰ نفر از آل ابى طالب، بنى هاشم و قریش حضور داشتند. ناگهان امام حسن‏(ع) وارد شد و در کنار پدرش ایستاد. ما حضرت را نمى‏شناختیم. پس از ساعتى امام هادى‏(ع)رو به او کرد و فرمود: «یا بنى احدث للّه شکرا فقد احدث فیک امرا».

امام حسن‏(ع) گریه کرد و گفت: الحمد للّه رب العالمین، ایاه نشکر نعمه علینا و انا للّه و انا الیه راجعون».

پرسیدم: او کیست؟ جواب دادند: حسن‏(ع)فرزند امام على النقى(ع). در آن وقت بیست ساله به نظر مى‏رسید، ما فهمیدیم که پس از پدر، او امام است.[۱۹]

وفات

سید محمد در سال ۲۵۲ق. براى زیارت خانه خدا، قصد سفر کرد. هنگامى که به قریه بلد[۲۰] رسید، مریض شد و درگذشت. شیعیان او را در همان‌جا دفن کردند.[۲۱]

کرامات

کرامات زیادى از این فرزند بزرگوار امام هادی(ع) دیده شده است، میرزا حسین نورى در النجم الثاقب مى‏نویسد:

سید محمد صاحب کرامات متواتر است و حتى نزد اهل سنت هم معروف است. مردم عراق حتى اعراب بادیه نشین هم مى‏ترسند به نام او قسم یاد کنند. اگر آنها را به برداشتن مالى متهم کنند، آن را بر مى‏گردانند، ولى به سید محمد قسم نمى‏خورند؛ زیرا عذاب آن را دیده‏اند.[۲۲]

تعدادى از علما، درباره کرامات سید محمد کتاب هایى نوشته‏اند؛ از جمله: رساله‏اى در کرامات سید محمد بن على الهادى، تألیف مهدى آل عبد الغفار کشمیرى. در اینجا به نمونه‏اى از کرامات وى اشاره مى‏شود:

علامه سید هادى خراسانى بجستانی[۲۳] از سید حسن آل خوجه، از خدام آستانه عسکریین‏(ع)، نقل مى‏کند:

در صحن شریف ابى جعفر سید محمد نشسته بودم. متوجه شدم شخصى عرب در حالى که یکى از دست‌هایش را به گردن بسته بود، وارد آستانه شد. نزدیک رفتم و از علت مریضى او سؤال کردم. در جوابم گفت: سال گذشته، روزى به منزل خواهرم رفتم. دیدم در حیاط، گوسفندى بسته است. خواستم ذبح کنم و بخورم، خواهرم اجازه نداد و گفت: این گوسفند نذر سید محمد است. من به حرف او توجه نکردم و آن را ذبح کردم، پس از سه روز آثار شلى در دستم نمایان و روز به روز بدتر شد. من متوجه علت آن نبودم، تا اینکه در این اواخر متوجه عملم شدم. حالا هم پشیمانم و براى شفا به آستانه سید محمد آمدم. سپس با همراهیان وارد حرم شد و شروع به گریه و زارى کردند. پس از ساعتى دیدم دستش را حرکت مى‏دهد. سجده شکر به جا آورد و نذر کرد هر سال گوسفندى بیاورد و به نیت سید محمد ذبح کند.[۲۴]

۳٫ حسین

درباره حسین بن علی(ع) مطلب زیادى به ما نرسیده است. شیخ عباس قمى مى‏نویسد:

«معروف است که در نزد قبر عسکریین قبور جمله‏اى از سادات عظام است که از جمله آنهاست حسین پسر امام على نقی(ع) و من بر حال حسین مطلع نشدم، لیکن آنچه به نظرم مى‏رسد آن است که سید جلیل القدر و عظیم الشأن بوده؛ زیرا که من از بعضى روایات استفاده کردم که از مولاى ما حضرت امام حسن عسکرى و برادرش حسین بن على تعبیر به سبطین مى‏کردند و تشبیه مى‏کردند این دو برادر را به دو جدّشان دو سبط پیغمبر اکرم(ص) امام حسن و امام حسین(ع).

و در روایت ابوالطّیب است که صداى حضرت حجّت (صلوات الله علیه) شبیه بود به صداى حسین و در شجرهالاولیاء تألیف فقیه، محدّث، و حکیم سید احمد اردکانى یزدى در ذکر اولاد حضرت امام على نقى(ع) است که حسین، فرزند آن حضرت، از زهّاد و عباد بود و به امامت برادر خود اعتراف داشت و شاید متتبّع ماهر بیابد غیر از آنچه ذکر شد، چیزى که دلالت کند بر جلالتش».[۲۵]

۴٫ جعفر

جعفر در تاریخ، به جعفر کذّاب معروف است. روایاتى هم از اهل بیت(ع) در نکوهش وى وارد شده است. ابن سیابه مى‏گوید:

«هنگامى که مى‏خواست جعفر به دنیا بیاید، در خانه‏ى امام هادى(ع) بودم. دیدم اهل منزل همه خوشحال هستند؛ امّا امام خوشحال نبود. گفتم: اى سید و آقاى من! چرا به آمدن این مولود خوشحال نیستید؟ حضرت فرمود: یهوّن علیک امره فانّه سیضلّ خلقاً کثیراً».[۲۶]

از برخى روایات استفاده مى‏شود که وى در زمان حیات امام هادى(ع) تلاش مى‏کرد که خود را امام بعد از پدر معرفى کند. احمد بن سعد کوفى مى‏گوید:

«به همراه گروهى از شیعیان نزد امام هادى(ع) رسیدیم و از امامت بعد از ایشان سؤال کردیم و گفتیم که برخى مى‏گویند امام بعد از شما، جعفر است و نه حسن.

امام فرمود: [از این سخن‏] بپرهیزید، همانا جعفر دشمن من است؛ اگرچه فرزند من است. همچنین او دشمن برادرش حسن است و حسن او امام بعد از من است…».[۲۷]

همچنین امام هادى(ع) در روایت دیگرى مى‏فرماید:

«از فرزندم جعفر دورى کنید، آگاه باشید همانا نسبت او [به من‏]، همچون حام به نوح است».[۲۸]

همچنین ابوخالد کابلى از امام سجّاد(ع) روایت مى‏کند که رسول گرامى اسلام هنگامى که امامان بعد از خود را معرفى مى‏فرمود، موقع ذکر امام صادق(ع) این گونه فرمود:

«… جعفر بن محمد که او را صادق مى‏نامند. پس براى پنجمین فرزندش )امام هادى(ع)( هم فرزندى است به نام جعفر که ادّعاى امامت مى‏کند و به خداوند دروغ مى‏بندد! پس او نزد خداوند جعفر کذّاب و افترا زننده به خداوند و مدّعى امرى است که اهل آن نیست. همچنین او مخالف پدرش و حاسد برادرش است….».[۲۹]

سؤال: آیا جعفر به همین وضعیت باقى ماند یا توبه کرد؟

در تاریخ یا در سخنان اهل بیت: چیزى در این زمینه وارد نشده است. فقط على علوى عمرى در المجدى فى الانساب مى‏نویسد:

«قولى هست که او قبل از پدرش برگشت و توبه کرد، ولى پس از شهادت برادرش امام حسن، چون گمان مى‏کرد فرزندى ندارد، ادّعاى امامت بعد از برادرش را کرد و به کذّاب معروف شد».[۳۰]

احمد بن اسحاق، وکیل امام حسن عسکرى(ع) مى‏گوید:

«جعفر کذّاب کتابى نوشته و مدّعى شده بود که در این کتاب، علم حلال و حرام و همه‏ علوم تا ابد نوشته شده است کتاب را خواندم و درباره آن براى امام زمان(ع) نامه‌اى نوشتم. حضرت در جواب نوشتند:

«… از عبارت کتاب معلوم است که چه کسى نوشته است. خداوند حق را بر اهل آن حفظ کند! خداوند ابا دارد از اینکه امامت را بین دو برادر، بعد از امام حسن و امام حسین، جمع کند…».[۳۱]

جعفر در سال ۲۷۱ق در سامرا، در حالى که ۴۵ سال داشت، مرد. او را در کنار قبر پدرش در سامرا به خاک سپردند.[۳۲]

پی‌نوشت‌ها
[۱] . نوبه، نام سرزمین وسیعى در جنوب مصر است. رسول گرامى اسلام اهالى آن دیار را ستود و درباره آنها ‏فرمود: من لم یکن له أخ فلیتخذ اخاً من النوبه. «هر کس برادرى ندارد شخصى از اهالى نوبه را به برادرى بگیرد.
[۲] . کشف‏الغمه، ج ۳، ص ۱۹۷؛ منتهى الآمال، ج ۲، ص ۷۰۱ و…
[۳] . زنان مرد آفرین، محمد محمدى اشتهاردى، ص ۱۸۵٫
[۴] . الهدایه الکبراى، ص ۳۱۳، س ۱۲٫
[۵] . الارشاد، ص ۳۳۴٫
[۶] . دلائل الامامه، ص ۴۱۲٫
[۷] . المناقب، ج ۴، ص ۴۰۲٫
[۸] . الفصول المهمه، ص ۲۸۳؛ الصواعق المحرقه، ص ۲۰۷؛ ینابیع الموده، ج ۳، ص ۱۲۹، نور الابصار، ص ۳۳۷٫
[۹] . عمده الطالب، ص ۱۷۹٫
[۱۰] . بعضى از مورخین روز ولادت آن حضرت را دهم ربیع الثانى، بعضى روز چهاردهم همان ماه و بعضى روزهاى دیگر گفته‏اند؛ ولى مشهور همان روز هشتم ربیع الثانى است. (بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۲۳۵
[۱۱] . الارشاد، ج ۲، ص ۳۱۳؛ بحارالانوار، ج ۵، ص ۲۳۵؛ منتهى الآمال، ج ۲، ص ۷۰۱ و… .
[۱۲] . اعیان‏الشیعه، ج ۲، ص ۴۱٫
[۱۳] . همان، ج ۵۰، ص ۲۳۹٫
[۱۴] . بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۳۰۴؛ اثبات الهداه، محمد بن حسن حر عاملى، ج ۳، ص ۴۳۰،.
[۱۵] . الامام الحسن العسکرى، ص ۴۰؛ مناقب آل ابى‏طالب، ج ۴، ص ۴۲۳٫
[۱۶] . دایره المعارف تشیع، ج ۳، ص ۴۱۰٫
[۱۷] . موسوعه کلمات الامام الهادى، پژوهشکده باقر العلوم، ص ۱۲۶٫
[۱۸] . کافى، ج‏۱، ص ۳۲۵
[۱۹] . بحار الانوار، ج ۵۰، ص ۲۴۵؛ منتهى الآمال، ج ۲، ص ۶۸۸٫
[۲۰] . هم اکنون شهر بلد در هشتاد کیلومترى بغداد و در مسیر بغداد ـ سامرا قرار دارد. اکثر اهاى این شهر کوچک شیعه هستند و ارادت ویژه‌اى به سید محمد عابد دارند.
[۲۱] . المجدى، ص۱۳۰٫
[۲۲] . ابو جعفر محمد بن على الهادى، غروى اردوبادى، ص ۴۰٫
[۲۳]. زندگى این عالم بزرگوار در گلشن ابرار جلد۵، ص۳۲۹٫ آمده است.
[۲۴] . همان، ص ۴۲٫
[۲۵] . مفاتیح الجنان، ص ۱۰۱۲٫
[۲۶] . اکمال الدین و اتمام النعمه، ص ۳۲۱٫
[۲۷] . الهدایه الکبرى، ص ۳۲۰٫
[۲۸] . همان، ص ۳۸۱٫
[۲۹] . اکمال الدین و اتمام النعمه، ص ۲۱۹؛ اثبات الهداه، ج ۱، ص ۲۷۵، ح ۱۲۹٫
[۳۰] . المجدى فى الانساب، ص ۱۳۰٫
[۳۱] . الغیبه، شیخ طوسى، ص ۲۸۷٫
[۳۲] . همان، ص ۸۴٫
منبع :کوثر ، تابستان ۱۳۸۶، شماره ۷۰

بعثت در کلام خاندان رسالت

اشاره: در مورد بعثت نبی اکرم حضرت محمد بن عبدالله،صلی الله علیه وآله، سخنهای بسیاری گفته شده و شاعران، ادیبان، حکیمان و نویسندگان، هر یک به فراخور حال خود، این واقعه شگرف را به نظم و نثرکشیده اند.

اما شاید هیچ کس مانند خاندان پیامبر خاتم، صلی الله علیه وآله، که در درک اسرار بعثت یگانه همه اعصار و در شیوایی و رسایی سخن سرامد روزگار بوده اند، نتوانسته است حق مطلب را ادا کند و چنانکه شایسته این رویداد عظیم است در مورد آن سخن گوید.

از این رو شایسته دیدیم که گزیده ای از بیانات دو گل سرسبد خاندان رسالت; امیر بیان مولا علی بن ابی طالب، علیه السلام، و سیده زنان سخنور حضرت فاطمه زهرا، علیهاالسلام، را تقدیم شما خوانندگان عزیز موعود کنیم.

  1. بعثت در کلام امیر مؤمنان علی، علیه السلام

در اولین خطبه نهج البلاغه، امیرمؤمنان، علیه السلام، درباره پیامبران و از جمله پیامبر خاتم می فرماید:

پس هر چند گاه پیامبرانی فرستاد و به وسیله آنان به بندگان هشدار داد تا حق میثاق الست بگزارند، و نعمت فراموش کرده را به یاد آرند. با حجت وتبلیغ، چراغ معرفتشان را بیفروزند تابه آیتهای خدا چشم دوزند; از آسمانی بالا برده و زمینی زیرشان گسترده، وآنچه بدان زنده اند و چسان می میرندو ناپاینده اند، و بیماریهای پیرکننده و بلاهای پیاپی رسنده. و هیچگاه نبود که خدا آفریدگان را بی پیامبربدارد، یا کتابی در دسترس آنان نگذارد، یا حجتی بر آنان نگمارد، یا ازنشان دادن راه راست دریغ دارد.

پیامبران که اندک بودند و مخالفشان بسیار، و در دام شیطان گرفتار، در کارخویش در نماندند و دعوت حق را به مردم رساندند. گاه پیامبر پیشین نام پیامبر پس از خود را شنفته، و گاه وصف پیامبر پسین را به امت خویش گفته. زمان اینچنین گذری شد، وروزگار سپری. پدران رفتند و پسران جای آنان را گرفتند تا آنکه خدای سبحان محمد، صلی الله علیه وآله، راپیامبری داد تا دور رسالت را به پایان رساند و وعده حق را به وفا مقرون گرداند، طومار نبوت او به مهرپیامبران ممهور و نشانه های او درکتاب آنان مذکور، و مقدم او بر همه مبارک و موجب سرور; حالی که مردم زمین، هر دسته به کیشی گردن نهاده بودند، و هر گروه پی خواهشی افتاده،و در خدمت آیینی ایستاده; یا خدا راهمانند آفریدگان دانسته، یا صفتی که سزای او نیست بدو بسته، یا به بتی پیوسته و از خدا گسسته. پروردگارآنان را بدو از گمراهی به رستگاری کشاند و از تاریکی نادانی رهاند. سپس دیدار خود را برای محمد،صلی الله علیه وآله، گزید – و جوارخویش او را پسندید – و از این جهانش رهانید. او را نزد خود برد تا درفردوس اعلی نشیند، و بیش سختی این جهان نبیند.

پس بزرگوارانه او را دیدار ارزانی داشت و او میراثی که پیامبران می نهند برای شما گذاشت، چه آنان امت خویش را وانگذارند مگر با نشان دادن راهی روشن و نشانه ای معین:

کتاب پروردگار در دسترس شماست، حلال و حرام آن پیداست،واجب و مستحب آن هویداست، ناسخ و منسوخش روشن، رخصت و عزیمت آن معین، خاص و عامش معلوم، پند ومثلهایش مفهوم، مطلق و مقیدش پدیدار، محکم و متشابهش آشکار،مجمل آن تفسیر شده، و نامفهومش تعبیر شده، از حکمی که بدانند و انجام دادنی است، و آنچه ندانند وواگذاردنی است; حکمی است وجوب آن در قرآن معین، و نسخ آن در سنت مبرهن; و حکمی که سنت گوید باید، وکتاب رخصت دهد که ترک آن شاید; وحکمی که در وقتی خاص بر مکلف نوشته است، و چون وقتش سپری شدتکلیف هشته است; و حرامهایی ناهمسان، با کیفرهایی سخت و یاآسان; گناهی بزرگ که کیفرش آتش آن جهان است، و گناهی خرد که برای توبه کننده امید غفران است، یا آنچه مقبول، میان دشوار و آسان است. (۱)

آن حضرت در قسمتی از خطبه ۳۳ بعثت پیامبر اکرم،صلی الله علیه وآله، را چنین توصیف می کند:

خدا محمد را برانگیخت و از عرب کسی کتابی نخوانده بود و دعوی پیامبری نکرده بود. محمد،صلی الله علیه وآله، مردم را به راهی که بایست کشاند، و در جایی که بایدنشاند، و به رستگاری رساند، تا آنکه کارشان استوار و جمعیتشان پایدارگردید. (۲)

در خطبه ۹۴ نیز در وصف سلسله پیامبران الهی می فرماید:

پس آنان را در بهترین ودیعت جای به امانت سپرد، و در نیکوترین قرارگاه مستقر کرد. از پشتی به پشت دیگرش داد، همگی بزرگوار، وزهدانهایی پاک و بی عیب و عار. چون یکی از آنان درگذشت، دیگری برای حمایت دین برخاست، و جانشین اوگشت; تا آنکه تشریف بزرگواری ازسوی خدای باری، به محمد،صلی الله علیه وآله، رسید، و او را ازبهترین خاندان و گرامیترین دودمان برکشید. از درختی که پیامبران خود رااز آن جدا کرد، و امینان خویش رابرگزید و بیرون آورد. فرزندان اوبهترین فرزندانند، و خاندانش نیکوترین خاندان; و دودمان اوبهترین دودمان. در گرداگرد مکه روییدند، و در کشتزار بزرگواری بالیدند. شاخه هایشان بلند و سر به آسمان کشیده است و دست کسی به میوه آن نارسیده.

او پیشوای کسی است که راه پرهیزگاری پوید، و چراغ آن است که راهنمایی جوید. چراغی است که پرتوآن دمید، و درخشی است که روشنی آن بلند گردید، و آتشزنه ای است، که نور آن درخشید. رفتار او میانه روی در کار است، و شریعت او راه حق رانمودار. سخنش حق را از باطل جداسازد، و داوری او عدالت است – و ستم را براندازد – او را هنگامی فرستاد که پیامبران نبودند – و مردمان – به خطاکار می نمودند، و امتان در گولی ونادانی می غنودند.

خداتان بیامرزاد! به کار پردازید، ونشانه های آشکار را پیشوای خودسازید تا که راه گشاده است و راست،و شما را به خانه ای می خواند که سلامت آنجاست. شما در خانه ای به سر می برید که باید خشنودی خدا رادر آن به دست آرید، در مهلت وآسایش خاطری که دارید، که نامه هاگشوده است و خامه فرشتگان روان،تن ها درست است و زبانها گردان.

توبه شنفته است و کردارها پذیرفته. (۳)

امیر مؤمنان، علیه السلام، درخطبه ۹۵ به توصیف وضعیت مردمان تا پیش از برانگیخته شدن حضرت ختمی مرتبت، صلی الله علیه وآله، پرداخته می فرماید: او را برانگیخت، در حالی که مردم سرگردان بودند، و بیراهه فتنه رامی پیمودند. هوا و هوسشان سرگشته ساخته، بزرگی خواهی شان به فرودستی انداخته. از نادانی گرفتار.

او که درود خدا بر وی باد، خیرخواهی را به نهایت رساند، به راه راست رفت،و از طریق حکمت و موعظه نیکو مردم را به خدا خواند. (۴)

آن حضرت در قسمتی از خطبه ۹۶ نیز حضرت ختمی مرتبت را چنین توصیف می کند: قرارگاه او بهترین قرارگاه است. وخاندان او را شریفترین پایگاه است، ازکانهای ارجمندی و کرامت، و مهدهای پاکیزگی و عفت. دلهای نیکوکاران به سوی او گردیده. دیده ها در پی اودویده. کینه ها را بدو بنهفت و خونهابه برکت او بخفت. مؤمنان را بدو برادران هم کیش ساخت; و جمع کافران را پریش; خواران را بدو ارجمندساخت و سالار، و عزیزان را بدو خوار. گفتار او ترجمان هر مشکل است وخاموشی او زبانی گویا برای اهل دل. (۵)

و سرانجام در خطبه ۱۱۰ در ذکرپیامبر اکرم، صلی الله علیه وآله،می فرماید:

دنیا را خوار دید، و کوچکش شمرد،سبکش گرفت و هیچش به حساب آورد; و دانست که خدا دنیا را از اوگرفت چون چنین خواسته بود، ودیگری را ارزانی داشت چون حقیرمی بود. پس به دل از آن روی برگرداند، و یادش را در خاطر خویش میراند; و دوست داشت که زینت دنیااز دیده اش نهان شود تا از آن رختی گرانبها نگزیند، و امید ماندن در آن به دلش ننشیند. رسالت پروردگار راچنان رساند، که برای کسی جای عذرنماند; و امت خود را اندرز گفت وترساند; و مژده بهشتشان داد، و بدان خواند.

ما درخت نبوتیم و فرود آمد نگاه رسالت، و جای آمد شد فرشتگان رحمت، و کانهای دانش وچشمه سارهای بینش. یاور و دوست ما، امید رحمت می برد; و دشمن وکینه جوی ما، انتظار قهر و سطوت. (۶)

۲ بعثت در کلام فاطمه زهرا،علیهاالسلام

پاره تن رسول خدا، حضرت فاطمه زهرا، علیهاالسلام، که در خانه وحی پرورده شده بود و صدای بال جبرئیل را شنیده بود پس از رحلت نبی اکرم، صلی الله علیه وآله، و در پی جفای بزرگی که امت پیامبر در حق خاندان او روا داشتند، با قلبی پرخون به مسجد مدینه درآمده و رو به مردم غفلت زده خطبه ای ایراد می کند که درتاریخ سخنوران عرب جاودانه می شود. آن حضرت در این خطبه به زیباترین بیان بعثت و رسالت نبی اکرم، صلی الله علیه وآله، به وصف می کشند و حال و روز مردم جزیرالعرب را قبل و بعد از بعثت به تصویر در می آوردند.

حضرت فاطمه زهرا،علیهاالسلام، در ابتدای خطبه مزبوربه حمد و ثنای الهی پرداخته ومی فرماید:

ستایش خدای را بر آنچه ارزانی داشت و سپاس او را بر اندیشه نیکوکه در دل نگاشت. سپاس بر نعمتهای فراگیر که از چشمه لطفش جوشید. وعطاهای فراوان که بخشید. و نثاراحسان که پیاپی پاشید. نعمتهایی که از شمار افزون است. و پاداش آن ازتوان بیرون. و درک نهایتش نه در حداندیشه ناموزون. سپاس را مایه فزونی نعمت نمود و ستایش را سبب فراوانی پاداش فرمود. و به درخواست پیاپی برعطای خود بیفزود. گواهی می دهم که خدای جهان یکی است. و جز او خدایی نیست. ترجمان این گواهی دوستی بی آلایش است. و پای بندان این اعتقاد،دلهای با بینش. و راهنمای رسیدن بدان، چراغ دانش. خدایی که دیدگان اورا دیدن نتوانند، و گمانها چونی وچگونگی او را ندانند. همه چیز را ازهیچ پدید آورد. و بی نمونه ای انشاکرد. نه به آفرینش آنها نیازی داشت. نه از آن خلقت سودی برداشت. جزآنکه خواست قدرتش را آشکار سازد وآفریدگان را بنده وار بنوازد. و بانگ دعوتش را در جهان اندازد. پاداش رادر گرو فرمانبرداری نهاد. و نافرمانان را به کیفر بیم داد. تا بندگان را ازعقوبت برهاند، و به بهشت کشاند. (۷)

آن حضرت در ادامه در بیان آفرینش و بعثت حضرت ختمی مرتبت می فرماید:

گواهی می دهم که پدرم محمد بنده او و فرستاده اوست. پیش از آنکه او رابیافریند برگزید. و پیش از پیمبری تشریف انتخاب بخشید و به نامیش نامید که می سزید. این هنگامی بود که آفریدگان ازدیده نهان بودند. و در پس پرده بیم نگران. و در پهنه بیابان عدم سرگردان. پروردگار بزرگ پایان همه کارها را دانا بود. و بر دگرگونی های روزگار در محیط بینا. و به سرنوشت هر چیز آشنا. محمد، صلی الله علیه وآله، را برانگیخت تاکار خود را به اتمام و آنچه را مقدرساخته به انجام رساند. پیغمبر که درود خدا بر او باد دید: هر فرقه ای دینی گزیده. و هر گروه در روشنایی شعله ای خزیده. و هر دسته ای به بتی نماز برده. و همگان یاد خدایی را که می شناسند از خاطر سترده اند.

پس خدای بزرگ تاریکیها را به نور محمد روشن ساخت و دلها را ازتیرگی کفر بپرداخت  و پرده هایی که بر دیده ها افتاده بود به یک سوانداخت. سپس از روی گزینش ومهربانی جوار خویش را بدو ارزانی داشت. و رنج این جهان که خوش نمی داشت، از دل او برداشت. و او را درجهان فرشتگان مقرب گماشت. و چتردولتش را در همسایگی خود افراشت و طغرای مغفرت و رضوان را به نام او نگاشت.

درود خدا و برکات او بر محمد، صلی الله علیه وآله، پیمبر رحمت،امین وحی و رسالت و گزیده ازآفریدگان و امت باد. (۸)

آنگاه رو به مجلسیان کرده وآنچه را که پیامبر خاتم،صلی الله علیه وآله، بر آنها ارزانی داشته بود، چنین برمی شمارد:

شما بندگان خدا! نگاهبانان حلال وحرام، و حاملان دین و احکام، وامانت داران حق و رسانندگان آن به خلقید. حقی را از خدا عهده دارید. و عهدی را که با او بسته اید پذیرفتار. ماخاندان را در میان شما به خلافت گماشت. و تاویل کتاب الله را به عهده ما گذاشت. حجتهای آن آشکار است، وآنچه درباره ماست پدیدار. و برهان آن روشن. و از تاریکی گمان به کنار. وآوای آن در گوش مایه آرام و قرار. وپیرویش راهگشای روضه رحمت پروردگار. و شنونده آن در دو جهان رستگار. دلیلهای روشن الهی را در پرتوآیتهای آن توان دید. و تفسیر احکام واجب او را از مضمون آن باید شنید. حرامهای خدا را بیان دارنده است. وحلالهای او را رخصت دهنده. ومستحبات را نماینده. و شریعت راراهگشاینده. و این همه را با رساترین تعبیر گوینده. و با روشنترین بیان رساننده. سپس ایمان را واجب فرمود و بدان زنگ شرک را از دلهاتان زدود. با نماز خودپرستی را از شمادور نمود. روزه را نشان دهنده دوستی بی آمیغ ساخت. و زکات رامایه افزایش روزی بی دریغ. و حج راآزماینده درجات دین. و عدالت رانمودار مرتبه یقین. و پیروی ما را مایه وفاق. و امامت ما را مانع افتراق. ودوستی ما را عزت مسلمانی. وبازداشتن نفس را موجب نجات، وقصاص را سبب بقا زندگانی. وفا به نذر را موجب آمرزش کرد. و تمام پرداختن پیمانه و وزن را مانع ازکم فروشی و کاهش. فرمودمی خوارگی نکنند تا تن و جان ازپلیدی پاک سازند و زنان پارسا راتهمت نزنند، تا خویشتن را سزاوارلعنت نسازند. دزدی را منع کرد تا راه عفت پویند. و شرک را حرام فرمود تابه اخلاص طریق یکتاپرستی جویند«پس چنانکه باید، ترس از خدا را پیشه گیرید و جز مسلمان ممیرید!» آنچه فرموده ست بجا آریدو خود را از آنچه نهی کرده بازدارید که «تنها دانایان ازخدا می ترسند». (۹)

حضرت زهرا، علیهاالسلام، دربخش دیگری از این خطبه به تلاشی که پدر ارجمندش برای گسترش توحید و اسلام متحمل شد اشاره کرده و می فرماید:

مردم، چنانکه در آغاز سخن گفتم من فاطمه ام و پدرم محمد، صلی الله علیه وآله، است «هماناپیمبری از میان شما به سوی شما آمد که رنج شما بر او دشوار بود، و به گرویدنتان امیدوار و بر مؤمنان مهربان و غمخوار».

اگر او را بشناسید می بینید او پدرمن است، نه پدر زنان شما. و برادر پسر عموی من است نه مردان شما. او رسالت خود را به گوش مردم رساند. وآنان را از عذاب الهی ترساند. فرق وپشت مشرکان را به تازیانه توحیدخست. و شوکت بت پرستان را در هم شکست. تا جمع کافران از هم گسیخت. صبح ایمان دمید و نقاب از چهره حقیقت فرو کشید. زبان پیشوای دین در مقال شد. و شیاطین سخنور لال. (۱۰)

آن حضرت وضعیت مردم را درپیش از بعثت چنین به تصویرمی کشد:

در آن هنگام شما مردم بر کنار مغاکی از آتش بودید خوار  و در دیده همگان بی مقدار. لقمه هر خورنده  وشکار هر درنده. و لگدکوب هر رونده و نوشیدنیتان آب گندیده و ناگوار. خوردنیتان پوست جانور و مردار. پست و ناچیز و ترسان از هجوم همسایه و همجوار. تا آنکه خدا بافرستادن پیغمبر خود، شما را از خاک مذلت برداشت  و سرتان را به اوج رفعت افراشت.

پس از آن همه رنجها که دید و سختی که کشید. رزم آوران ماجراجو  و سرکشان درنده خو  و جهودان دین به دنیا فروش  و ترسایان حقیقت نانیوش، از هر سو بر وی تاختند. و با او نرد مخالفت باختند.

هر گاه آتش کینه افروختند، آن راخاموش ساخت. و گاهی که گمراهی سر برداشت  یا مشرکی دهان به ژاژ انباشت، برادرش علی را در کام آنان انداخت. علی، علیه السلام، بازنایستاد تا بر سر و مغز مخالفان نواخت  و کار آنان با دم شمشیر بساخت.

او این رنج را برای خدا می کشید ودر آن خشنودی پروردگار و رضای پیغمبر را می دید. و مهتری اولیای حق را می خرید. اما در آن روزها، شما درزندگانی راحت آسوده و در بستر امن و آسایش غنوده بودید. (۱۱)

فاطمه زهرا، علیهاالسلام، درادامه سخن به جفایی که امت محمد، صلی الله علیه وآله، پس از وفات ایشان با خاندانش روا داشتند اشاره کرده و می فرماید: چون خدای تعالی همسایگی پیمبران را برای رسول خویش گزید، دورویی آشکار شد، و کالای دین بی خریدار. هر گمراهی دعوی دار و هرگمنامی سالار. و هر یاوه گویی درکوی و برزن در پی گرمی بازار.

شیطان از کمینگاه خود سر برآورد وشما را به خود دعوت کرد. و دید چه زود سخنش را شنیدند و سبک در پی او دویدید و در دام فریبش خزیدید. وبه آواز او رقصیدند. (۱۲)

پی نوشتها:

  1. شهیدی، سید جعفر، ترجمه نهج البلاغه،ص ۶ – ۷٫
  2. همان، ص ۳۴٫
  3. همان، ص ۸۷٫
  4. همان، ص ۸۸٫
  5. همان.
  6. همان، ص ۱۰۶٫
  7. شهیدی، سید جعفر، زندگانی فاطمه زهرا، علیهاالسلام، ص ۱۲۶ – ۱۲۷٫
  8. همان، ص ۱۲۷ – ۱۲۸٫
  9. همان، ص ۱۲۸ – ۱۲۹٫
  10. همان، ص ۱۳۰٫
  11. همان، ص ۱۳۰ – ۱۳۱٫
  12. همان، ص ۱۳۱٫

 

امام جواد؛ پیشواى جوان شیعه

اکبر خوردچشم

آنچه از کتب تواریخ بر می‌آید، امام جواد(ع)، امام نهم شیعیان در روز دهم ماه رجب از سال ۱۹۵ هـ در شهر پیامبر(ص) «مدینه» به دنیا آمدند. نام اصلى شان محمد بود، اما به خاطر فضایل و مکارمى که داشتند به جواد(ع) و تقی(ع) معروف شدند. هر چند که در این میان القابى چون «رضى»، «متقى»، «مختار»، «منتخب»، «مرتضى»، «عالم» و… هم به آن حضرت اطلاق می‌شد. ایشان تنها فرزند امام رضا(ع) است که مادر گرامی‌شان «ام ولد» بود که به آن بزرگوار «سبیکه» هم گفته می‌شد. امام رضا(ع) پیشاپیش حلول این اختر نهم امامت را مژده داده بودند. چنانچه در اغلب کتب تاریخى در این مورد مطالب بسیار و مستندى نقل شده است؛ فى المثل در کتاب «عیون المعجزات» به سند معتبر از «کلیم بن عمران» روایت شده است که؛ «او گفت: به خدمت امام رضا(ع) عرض کردم که دعا کن حق تعالى تو را فرزندى کرامت فرماید. حضرت فرمودند که حق تعالى به من یک پسر کرامت خواهد کرد و او وارث امامت من خواهد بود. چون حضرت امام محمد تقی(ع) متولد شدند، حضرت فرمودند که حق تعالى به من فرزندى عطا کرده است که شبیه است به موسى بن عمران(ع) که دریاها را می‌شکافت و نظیر عیسی‌بن مریم(ع) که حق تعالى مقدس و مطهر گردانیده بود مادر او را و طاهر و مطهر آفریده شده بود. پس حضرت فرمود که این فرزند من به جور وستم کشته خواهد شد و بر او خواهند گریست اهل آسمان‌ها و حق تعالى غضب خواهد کرد بر دشمن او و کشنده او و ستم کننده بر او و بعد از شهادت او از زندگانى بهره نخواهد برد و…»

بنابر آنچه امام رضا(ع) بیان می‌کنند، پر واضح است که آن حضرت، چون دیگر ائمه اطهار(ع) همواره در برابر ستم و ظلم غاصبان ولایت و جانشینى بحق رسول خدا(ص) بودند و وجود مبارک ایشان را خطرى بسیار دردناک براى خود و حکومت غصبی‌شان احساس می‌کردند. پس سعى بسیار داشتند تا آن حضرت را که بعد از شهادت پدر بزرگوارشان، امام رضا(ع) تنها هفت و به قولى هشت سال داشتند، از امر جانشینى پدر دورسازند؛ آن طور که پس از شهادت امام هشتم، امام رضا(ع) در اواخر ماه صفرسال ۲۰۳ مقام امامت به ایشان رسید. اما کسانى چون مامون عباسى که همانند سایر خلفاى عباسى از پیشرفت معنوى و نفوذ باطنى امامان معصوم(ع) و گسترش فضایل آنها در بین مردم هراس داشتند، دست به کار شدند. چنانچه مامون عباسى، دختر خودش یعنى «ام الفضل» را به ازدواج آن حضرت در آورد، تا مراقبى دائمى در خانه بر آن امام گمارده باشد. جالب آنکه رنج‌هایى که امام جواد(ع) از این زن در خانه خویش دیده است، در تاریخ بسیار مشهور و معروف است.

همان طور که می‌دانیم، امام جواد(ع) اولین امامى است که در سن کم به امامت برگزیده شدند؛ یعنى بین هفت یا هشت سال و همین کم سن بودن ایشان در جامعه اسلامى آن زمان اتفاقاتى را در پى داشت؛ از یک طرف افرادى چون مامون عباسى که به صورت زیرکانه دنبال فرصت بودند که سلسله امامت را منقطع سازند، به ظاهر با آن حضرت رفتارى خوب داشتند، اما در پس این رفتار به ظاهر مهربانانه تلاش می‌کردند تا جامعه اسلامى را متقاعد کنند که دیگر بعد از شهادت امام رضا(ع)، مسئله و بحثى چون امامت و جانشینى آن بزرگوار در میان نیست؛ زیرا ابن‌الرضا(ع)، کودک است و توانایى اداره جامعه اسلامى را ندارد و پاسخگوى بسیارى از سوالات و شبهات پیش آمده نمی‌باشد. بنابراین ابتدا مامون و پس از او دیگران تلاش بسیارى کردند تا با برگزارى جلسات علمى و سوال و جواب‌ها شخصیت آسمانى امام را زیر سوال ببرند. غافل از آنکه امام جواد(ع) علی‌رغم سن کم، از سرچشمه معرفت و علم الهى سیراب بودند و در آن جلسات معروف سوال‌ها و جواب‌هاى علمى، به درستى هر آنچه از آن حضرت پرسیده می‌شد، پاسخ می‌دادند. آرى، امام(ع) با آن حال که عمر کوتاهى از ایشان گذشته بود، در دوره‌اى بودند که فرقه‌هاى مختلف اسلامى و غیر اسلامى در میدان‌اندیشه و استدلال رشد و نمو یافته بودند و دانشمندان بزرگى در این دوران زندگى می‌کردند و از آن طرف علوم و فنون سایرملت‌ها پیشرفت نموده و کتاب‌هاى بسیارى به زبان عربى ترجمه شده و در دسترس قرار گرفته بود. حال در این اوضاع و شرایط از نظر افرادى چون مامون تنها اسلحه برخورد با سلسله امامت و ولایت، برگزارى جلسات بحث و مناظره بود. غافل از آنکه همین موقعیت‌هاى پیش آمده بهترین فرصت براى اثبات حقانیت جانشینان واقعى رسول خدا(ص) می‌باشد. جالب آنکه در باب همین مسئله روایات بسیار دقیق و مستندى نقل شده که هر کدام گویاى علم الهى امام(ع) می‌باشد. به عنوان مثال شیخ کلینى و دیگران روایت کرده‌اند از یکى از راویان به نام «على بن ابراهیم» که از پدرش نقل می‌کند؛ «روزى رخصت خواستند گروهى از اهل نواحى از ورود بر حضرت جواد(ع) آن جناب اذن دادند. پس داخل شدند و سوال کردند از آن حضرت در یک مجلس از سی‌هزار مسئله، حضرت به درستى جواب دادند همه را و در آن وقت، آن حضرت ده سال داشتند.»

علاوه بر مامون عباسى و دسیسه‌هاى او علیه امام جواد(ع) عده بسیارى از شیعیان هم در باب اینکه کسى در سن هفت، هشت سالگى بتواند هدایت عده کثیرى از مسلمانان، بخصوص شیعیان را بر عهده بگیرد، دچار شک و تردید شده بودند و جالب آنکه همین شک و تردید، رفته رفته باعث شده بود شیعیان از جریان و خط فکرى اصلى خودشان منحرف شوند. اما برخورد ایشان با امام خردسال و شنیدن سخنان ایشان و بیان مباحث بسیار عقیدتى از جانب آن حضرت، نه تنها شبهات ایشان را بر طرف ساخت، بلکه خود عاملى شد براى ثبات قدم آنان در داشتن اعتقادات شیعى و اینکه هنوز نسل امامت پابرجاست. البته در این باب روایات بسیارى نقل کرده‌اند. مثلا مرحوم علامه مجلسى روایت می‌کند که؛

«سن شریف حضرت جواد(ع) در وقت وفات پدر بزرگوارشان هفت یا هشت سال بود. در هنگام شهادت حضرت امام رضا(ع) آن جناب در مدینه بود و بعضى از شیعیان از صغر سن در امامت آن جناب تاملى داشتند تا آنکه علما و افاضل و اماثل شیعه از اطراف عالم متوجه درحج گردیدند و بعد از فراغت از مناسک حج به خدمت آن حضرت رسیدند و از وفور مشاهده معجزات و کرامت و علوم و کمالات، اقرار به امامت آن منبع سعادات نمودند و رنگ شک و شبهه از آیینه خاطره‌هاى خود زدودند.»

وسرآخر آنکه امام رضا(ع) خود به یکى از یارانشان به نام «محمد بن خلاد» فرمودند:

«من ابوجعفر را در جاى خود نشاندم و جانشین خود قرار دادم. ما خاندانى هستیم که کوچکترین ما، مو به مو از بزرگانمان ارث می‌برند.»

در باب زندگى امام جواد(ع) و اینکه همسرش، ام الفضل چه آزارها و اذیت‌هایى به ایشان رسانده، سخنان بسیارى بیان شده است. البته ذکر این نکته ضرورى است که امام(ع) از همسرشان، ام‌الفضل فرزندى نداشتند، بلکه از همسر دیگرى به نام «سمانه مغربیه» که گاه از او هم تحت عنوان «ام ولد» یاد می‌شود، هشت فرزند داشته‌اند که چهار فرزند پسر بودند به نام‌هاى حضرت «ابوالحسن امام علی‌النقی(ع)»، «ابواحمد موسى مبرقع»، «ابواحمد حسین» و «ابو موسى عمران» و چهار دختر تحت نام‌هاى «فاطمه»، «خدیجه»، «ام‌ کلثوم» و حکیمه.

منبع: روزنامه – رسالت – تاریخ شمسى نشر ۱۱/۰۴/۱۳۸۸

معنای فارقلیط در انجیل یوحنا

این اسم پیامبر اسلام و بشارت به نبوت آن حضرت در کتاب های انجیل و تورات اصلی به شکل فراوان و آشکار وجود داشته است که در اثر تحریف این دو کتاب این موارد حذف شده اند؛ تقریباً بیشتر محققین یهودی و مسیحی و همه علمای مسلمان متفقند که کتاب تورات تحریف شده است و تورات کنونی پس از اسارت بابلی و در دوره کاهنان (یعنی ۵۰۰ سال قبل از میلاد و قرن ها بعد از وفات حضرت موسی) تألیف شده است[۱] و قرآن نیز می فرماید یهودیان « … کلمات را از موردش تحریف می کنند …»[۲] و «پس وای بر آن ها که کتاب را با دست خود می نویسند، سپس می گویند: این از طرف خداست تا آن را به بهای کمی بفروشند …»[۳]

در مورد انجیل هم مسلمانان معتقدند که انجیل نازل شده بر حضرت عیسی از بین رفته و مسیحیان نیز اعتقاد دارند که اصلاً کتابی بر حضرت عیسی نازل نشده چون وی خود وحی مجسم و کلمه الله است و انجیل های چهارگانه موجود که از میان نزدیک به صد انجیل انتخاب شده اند تألیف حواریان و یا شاگردان حواریان حضرت عیسی ـ علیه السّلام ـ می باشند.[۴]

با توجه به مقدمه فوق که دال بر تحریف تورات و از بین رفتن انجیل می باشد و این امر مورد تأیید محققان یهودی و مسیحی است نباید انتظار داشت که نام صریح پیامبر اسلام ـ‌ صلّی الله علیه و آله ـ به صورت صریح در تورات موجود و اناجیل وجود داشته باشد.

پس اینکه قرآن کریم می فرماید«وَ إِذْ قالَ عیسَى ابْنُ مَرْیمَ یا بَنی‏ إِسْرائیلَ إِنِّی رَسُولُ اللَّهِ إِلَیکُمْ مُصَدِّقاً لِما بَینَ یدَی مِنَ التَّوْراهِ وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ یأْتی‏ مِنْ بَعْدِی اسْمُهُ أَحْمَدُ فَلَمَّا جاءَهُمْ بِالْبَیناتِ قالُوا هذا سِحْرٌ مُبین‏؛ و عیسى بن مریم گفت: اى بنى اسرائیل، من پیامبر خدا بر شما هستم. توراتى را که پیش از من بوده است تصدیق مى ‏کنم، و به پیامبرى که بعد از من مى‏آید و نامش احمد است، بشارتتان مى ‏دهم. چون آن پیامبر با آیات روشن خود آمد، گفتند: این جادویى است آشکار»[۵] مستند به جملاتی است که در انجیل واقعی وجود داشته است.

ولى با این حال شکی نیست که قسمتى از تعلیمات  عیسى علیه السلام و محتواى کتاب آسمانى او در ضمن گفته ‏هاى پیروانشان به این کتابها انتقال یافته است، به همین دلیل نمى ‏توان همۀ آنچه را که در اناجیل آمده است پذیرفت، و نه همه آن قابل انکار است، بلکه مخلوطى است از تعلیمات این پیامبر بزرگ با افکار و اندیشه‏ هاى دیگران.

بنا بر این جای تعجبی ندارد که در انجیل یوحنا تعابیری وجود داشته باشد که بر پیامبر آخرالزمان مطابقت داشته باشد و لذا در کتابهاى موجود تعبیرات فراوانى که بشارت به ظهور پیامبر بزرگى که نشانه‏ هاى آن جز بر اسلام و آورنده آن تطبیق نمى ‏کند دیده مى‏ شود.[۶]

 یکی از این موارد همین کلمۀ «پارقلیط یا فارقلیط» به زبان سریانی است که در انجیل یوحنا آمده است این کلمه در زبان عربی «فارقلیط» تلفظ شده است و در زبان یونانی «پریکلتوس» ترجمه شده است. در این سخن کسی نمی تواند تردید کند که حضرت مسیح علیه السلام بشارت آمدن کسی به نام پارقلیط یا پریکلتوس را بعد از خود داده است. بر حسب نقل انجیل، حضرت عیسی ـ علیه السلام ـ بعد از خود از شخصی خبر می دهد که شرعش ابدی و حکومتش برای همیشه باقی خواهد بود.

ما در اینجا برخی از این جملات را می آوریم:

 «و بسیار چیزهای دیگر دارم به شما بگویم لیکن اکنون طاقت تحمل آن ها را ندارید ولی چون او، یعنی روح راستی آید، شما را به جمیع راستی هدایت خواهد کرد زیرا که از خود تکلم نمی کند بلکه به آن چه شنیده است سخن می گوید و از امور آینده به شما خبر می دهد.»[۷]

«من از پدر خواهم خواست که او فارقلیطای دیگری به شما خواهد داد که تا ابد با شما باشد.»[۸]

«چون بیاید آن پارقلیطا که من سوی شما خواهم فرستاد از جانب پدر، روح راستی که از جانب پدر می آید او درباره من شهادت خواهد داد.[۹]»

«لیکن من راست می گویم به شما، که شما را مفید است که اگر من نروم پارقلیطا سوی شما نخواهد آمد اما اگر بروم او را نزد شما خواهم فرستاد.»

«و چون او بیایدجهان را به گناه و صدق و انصاف ملزم خواهد کرد… .»

«… و چون او بیاید شما را به تمام راستی ارشاد خواهد نمود زیرا که او از پیش خود چیزی نخواهد گفت و هرچه خواهید شنید خواهد گفت و شما را به آینده خبر خواهد داد.»

«و او مرا جلال خواهد داد.»

هر آنچه پدر دارد از آنِ من است از همین سبب گفتم که آنچه از من است خواهد یافت و شما را خبر خواهد داد.»[۱۰]

پارقلیطا همان گونه که قبلا اشاره شد در زبان سریانی به معنای بسیار ستوده است که به زبان عربی به فارقلیطا تلفظ می شود. و معنای معادل عربی «احمد» را دارد که در قرآن به آن اشاره شده است. اصل اناجیل به زبان سریانی بوده و بعدا به زبانی یونانی برگردانده شده و کلمه پارقلیطا به پاریکلتوس یا پریکلتوس ترجمه شده است.

قبل از اسلام در این که پارقلیطا پیامبر موعود انجیل است هیچ اختلافی بین علمای مسیح و مفسرین انجیل وجود نداشته است حتی افرادی از مسیحیان خود را موعود انجیل خواندند و به این لفظ تمسک جستند. ولیم میور در کتاب خود که در سال ۱۸۴۸ میلادی نوشته، آورده است که فردی از آسیای صغیر بنام «منتس» دعوی رسالت کرد و خود را پارقلیطای موعود انجیل خواند و گروهی هم وی را پذیرا شدند.[۱۱]

اما علماء مسیحی بعد از اسلام وقتی به این آیات رسیدند فارقلیطا را بمعنی پاراکلتوس، که بمعنی تسلی دهنده است و بر روح القدس اطلاق می شود ترجمه کردند تا بشارت ظهور محمدی را محو نمایند.

لکن می توان به ادله متعددی ثابت کرد که فارقلیطا روح القدس نیست بلکه همان پیامبر موعود است که حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم باشد. نظریه علمای مسیحی به این دلیل مردود است که این آیات از آمدن کسی بعد از حضرت مسیح خبر می دهد که اولا مشروط به رفتن مسیح بوده و آمدن روح القدس مشروط به چنین شرطی نبوده است زیرا روح القدس بارها قبل از آن به حضور حضرت مسیح رسیده و پیام الهی آورده است و اگر چنین باشد سخن حضرت مسیح لغو خواهد بود که فرمود تا من باشم او نخواهد آمد.

ثانیا او پارقلیطای دیگری است که برای همیشه و تا انقراض جهان شخصیت و آئین اش بر بشریت حکومت می کند. اگر پارقلیطا روح القدس باشد پارقلیطای دیگر روح القدس دیگر است و این مطلب اعتقادات خود مسیحیان را زیر سؤال می برد که می گویند خدا در سه جزء پدر و پسر و روح القدس جلوه گر است. زیرا عده اقانیم را از ۳ به ۴ و بیشتر افزایش می دهد و این خود مخالف تثلیث مورد ادعای آنهاست.

با نگاهی به سیره و خصوصیات اسلامی پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ می بینیم تمام این ویژگی ها که حضرت عیسی ـ علیه السلام ـ به آنها اشاره کرده و به مسیحیان سفارش پیروی از او نموده در پیامبر اسلام جمع است مانند:

پیامبر اسلام هم چو عیسی بشر و پیامبر است؛

از لقب های حضرت محمد ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ رئیس الخلائق یعنی رئیس جهان است؛

در قرآن بارها به حضرت عیسی ـ علیه السلام ـ و حقانیتش در رسالت گواهی داده است؛

هیچ گاه از پیش خود سخن نمی گوید و هر چه می گوید وحی الهی است که توسط جبرئیل از خداوند دریافت کرده است.

به امور آینده هم خبر داده است همانند غلبه روم در اول سوره روم. و نیز روایاتی که بر حوادث آخر الزمان دلالت دارند.

«فخر الاسلام» مؤلف کتاب «انیس الاعلام» که خود یکى از کشیشان بنام مسیحى بوده، و تحصیلات خود را نزد کشیشان مسیحى به پایان رسانیده است و به مقام ارجمندى از نظر آنان نائل آمده در مقدمه این کتاب ماجراى عجیب اسلام آوردن خود را چنین شرح مى‏دهد:

 بعد از تجسس بسیار و زحمات فوق العاده و گردش در شهرها کشیش والا مقامى رسیدم، که از نظر زهد و تقوا ممتاز بود، من نزد او مدتى مذاهب مختلفه نصارا را فرا مى ‏گرفتم، او شاگردان فراوانى داشت، ولى در میان همه به من علاقه خاصى داشت. کلیدهاى منزل  همه در دست من بود فقط کلید یکى از صندوق خانه‏ ها را پیش خود نگاهداشته بود.

در این بین روزى کشیش مزبور را عارضه ‏اى رخ داد به من گفت به شاگردها بگو: حال تدریس ندارم. وقتى نزد شاگردان آمدم دیدم مشغول بحث در لفظ«فارقلیطا» در سریانى و « پریکلتوس» به زبان یونانى هستند.

وقتی که این داستان اختلاف بحث را به کشیش منتقل کردم بعد از چند سوال و جوابی بین من و کشیش گفت حق و واقع خلاف همه این اقوال است، زیرا حقیقت این را نمى‏ دانند مگر راسخان فى العلم، از آنها هم تعداد کمى با آن حقیقت آشنا هستند، من اصرار کردم که معنى آن را برایم بگوئید، وى سخت گریست و گفت: هیچ چیز را از تو مضایقه نمى‏ کنم در فرا گرفتن معنى اسم اثر بزرگى است، ولى به مجرد انتشار، من و تو را خواهند کشت! چنانچه عهد کنى به کسى نگویى این معنى را اظهار مى ‏کنم من به تمام مقدسات قسم خوردم که نام او را فاش نکنم، پس گفت: این اسم از اسماء پیامبر مسلمین است و به معنى« احمد» و« محمد» است.

پس از آن کلید آن اطاق کوچک را به من داد و گفت: درِ فلان صندوق را باز کن و فلان و فلان کتاب را بیاور، کتابها را نزد او آوردم، این دو کتاب به خط یونانى و سریانى پیش از ظهور پیامبر اسلام بر پوست نوشته شده بود.

در هر دو کتاب لفظ« فارقلیطا» را به معنى، احمد و محمد، ترجمه نموده بودند سپس استاد اضافه کرد: علماء نصارا قبل از ظهور او اختلافى نداشتند که«فارقلیطا» به معنى«احمد و محمد»است، ولى بعد از ظهور محمد (ص) براى بقاى ریاست خود و استفاده مادى، آن را تاویل کردند و معنى دیگر براى آن اختراع نمودند و آن معنى قطعا منظور صاحب انجیل نبوده است.[۱۲]

پی نوشت ها:

[۱] . ر.ک: عبدالرحیم سلیمانی اردستانی، یهودیت، ص ۱۹۱٫

[۲] . سوره مائده، آیه ۱۳٫

[۳] . سوره بقره، آیه ۷۹٫

[۴] . ر.ک: میشل توماس، کلام مسیحی، ترجمه حسین توفیقی (مرکز مطالعات و تحقیقات ادیان و مذاهب، چاپ  اول، ۱۳۷۷ش) ص ۴۳ تا ۵۰٫

[۵] .صف/۶٫

[۶] . تفسیر نمونه، ج۲۴ص۷۵٫

[۷]. انجیل یوحنا، باب ۱۶٫ آیه های ۱۲و ۱۳٫

[۸]. یوحنا. ۱۴: ۱۶٫

[۹]. همان فصل، آیه ۲۶٫

[۱۰]. انجیل یوحنا، فصل سی و پنج، باب ۱۶، آیات ۷ تا ۱۵،

[۱۱]. بشارات عهدین، محمد صادقی، دارالکتب الاسلامیه، چاپ چهارم، تهران، ص ۲۳۱٫

[۱۲] . رک: تفسیر نمونه، ج۱ص۲۱۱-۲۱۴٫

نویسنده: حمیدالله رفیعی

احتجاج امام علی علیه السّلام با مرد یهودی

 ابو طفیل عامر بن واثله می گوید،آن گاه که لقب  «امیر المؤمنین»برای خلیفه دوم تثبیت گردید،روزی  نزد او نشسته بودیم که مردی یهودی از اهل مدینه  وارد شد. وی بر این باور بود ک از نوادگان هارون، برادر حضرت موسی است! نزد خلیفه ایستاد و به وی گفت: «ای امیر مؤمنان! کدام یک از شما آگاه تر به دانش پیامبر و کتاب پروردگارتان هستید تا من از او آنچه را می خواهم، پرسش کنم؟!»

خلیفه اشاره ای به سمت علی بن ابی طالب علیه السّلام کرد، مرد یهودی گفت:آیا چنین است ای علی!؟امام فرمود: آری،هرچه می خواهی بپرس. مرد یهودی گفت،از تو دربارهء سه مطلب پرسش می کنم، بعد از سه مطلب  و سپس از یک مطلب.امام علی علیه السّلام فرمود:برای چه  نمی گویی از هفت مطلب از تو پرسش می کنم؟!

یهودی گفت:زیرا سه مطلب از شما می پرسم، اگر پاسخ صحیح دریافت کردم،از سه مطلب دیگر سؤال می کنم،و اگر جواب صحیح دادید،مطلب آخر را می پرسم؛اما اگر در سه مطلب اول خطا کردید، دیگر از شما سؤالی ندارم، فرمود:تو از کجا می دانی که  جواب های من به شما صحیح است یا خطا؟

در این هنگام،مردم یهود از جیب لباس خود کتاب  کهنه ای را خارج کرد و گفت:این کتاب را که من از پدران و اجدادم به ارث برده ام،املای حضرت موسی  و دست خط هارون است.در این کتاب مطالبی که  می خواهم بپرسم،وجود دارد.

امام علی علیه السّلام فرمود:پس باید در صورتی که جواب  صحیح به تو دادم،به سرعت اعتراف کنی.مرد یهودی  گفت: به خدا سوگند! اگر جواب مرا به شکل صحیح  بدهی،حتما در جلوی چشمان شما تسلیم خواهم شد. امام فرمود:پس بپرس.

مرد یهودی گفت:به من بگو اولین سنگی که بر زمین قرار گرفت،کدام بود؟اولین درختی که بر زمین  رویید،چه بود؟اولین چشمه ای که بر زمین جوشید، چه نام داشت؟

امام علی علیه السّلام فرمود:ای یهودی! اولین سنگ روی  زمین،حجر الأسود بود که خداوند آن را همراه حضرت  آدم در بهشت قرار داد، سپس آن را به عنوان رکن بیت  خود(خانه کعبه)قرار داد؛به گونه ای که مردم آن را مسح کرده،می بوسند و بدو میثاق خود را با پروردگار خویش با آن سنگ تجدید می کنند؛اگرچه یهودیان  بر این باورند که اولین سنگ،همان صخره است  که در بیت المقدس وجود دارد.مرد یهودی با شنیدن  اولین پاسخ، بلافاصله گفت:خدا را شاهد می گیرم که  درست گفتی.

امام علی علیه السّلام فرمود:اما اولین درختی که روی زمین  رویید،درخت خرمایی بود که میوه ای به نام عجوه  داشت و خداوند آن را در بهشت با حضرت آدم قرار داد؛ اما یهودیان بر این باورند که آن درخت،درخت زیتون  است.مرد یهودی با شنیدن این پاسخ،گفت:خدا را شاهد می گیرم که درست گفتی.

امام فرمود:اما اولین چشمه ای که روی زمین  جوشید،چشمه حیاتی است که یار همراه موسی در آن، ماهی شور را از روی فراموشی جا گذاشت و وقتی آب  چشمه با آن ماهی تماس پیدا کرد،ماهی زنده شد و حرکت کرد.مرد یهودی گفت:خدا را شاهد می گیرم  که بی گمان درست گفتی.

امام علی علیه السّلام به او فرمود:بپرس! یهودی گفت: به  من بگو آیا در امت اسلامی بعد از پیامرشان پیشوای  عادلی وجود دارد؟ به من بگو منزلگاه ابدی محمد کجاست و او در کجای بهشت جای دارد؟همچنین چه  کسانی با او در آن منزلگاه ساکن و محشورند؟

امام علی علیه السّلام فرمود:ای یهودی!برای این امت بعد از پیامبرشان دوازده پیشوای عادل مقرر گردیده که  مخالفت مخالفان و دشمنان آنان، بدان ها هیچ ضرری  نمی رساند.یهودی با شنیدن این جواب مجددا پاسخ را تصدیق کرد.

امام فرمود:اما منزلگاه محمد صلّی اللّه علیه و اله در بهشت،همان  بهشت عدنی است که در وسط بهشت قرار داشته، نزدیک ترین نقطه به عرش الهی محسوب می گردد. یهودی گفت:راست گفتی.

امام فرمود:اما کسانی که با محمد صلّی اللّه علیه و اله در بهشت  فوق محشور می شوند،همان دوازده پیشوا هستند. یهودی گفت:خدا را شاهد می گیرم که درست گفتی.

امام علی علیه السّلام فرمود:بپرس! یهودی گفت:از وصی  محمد صلّی اللّه علیه و اله برایم بگو که از خانواده و اهل او محسوب  می گردد،چقدر بعد از وی در دنیا زندگی می کند؟آیا با مرگ طبیعی از دنیا می رود یا کشته می گردد؟

امام علی علیه السّلام فرمود:ای مرد یهودی! او بعد از پیامبر، سی سال زندگی می کند. بعد امام اشاره ای به سر خودکرده، فرمود:سر او با خون خضاب می گردد! مرد یهودی این کلام امام علی علیه السّلام را نیز تصدیق کرد و بلافاصله گفت:

«اشهد ان لا اله الاّ اللّه و أنّ محمدا رسول اللّه و أنّک وصیّ رسول اللّه».[1]

[1] . کمال الدین،ص 271؛بحار الانوار،ج 01،ص 02-22.  برگرفته از فرهنگ کوثر شماره 82.

مناظره امام حسن علیه السّلام با پادشاه روم

 در حدیثی از امام صادق علیه السّلام آمده است: هنگامی  که به پادشاه روم، فرمان امیرمؤمنان علی علیه السّلام و فرمان  معاویة بن ابی سفیان ابلاغ گردید و خبر رسید که دو سفیر از طرف آنان به دیدار پادشاه می آیند تا فرمان  یاد شده را پی گیری کنند، پادشاه گفت:آنان از چه  سمتی خارج می گردند؟ به او گفته شد:مردی از کوفه  و مردی دیگر از شام. پادشاه به وزرای خویش گفت: ببینید آیا کسی از تجار عرب آن دو نفر را می شناسد؟

دو نفر از تجار شام و دو نفر از تجار مکه احضار شدند. پادشاه از آنان درباره خصوصیات آن دو سفیر پرسش کرد و آنان نیز توضیحاتی دادند. سپس پادشاه  به خزانه داران اموال خود گفت: برای من مجسمه ها را بیاورید.آنها را آوردند. نگاهی به آنها انداخت و گفت: شامی،گمراه و کوفی،هدایت شده است.

بعد برای معاویه نوشت: آگاه ترین فرد خانوادهء خود را به سوی من بفرست. به امیر مؤمنان علیه السّلام نیز نوشت: برترین و آگاه ترین اهل بیت خود را به سوی من  بفرست تا سخنان هر دو را بشنوم و در انجیل نگاه کنم  و به شما بگویم کدام یک از شما به این امر(خلافت) سزاوارتر است.

معاویه،فرزند خود یزید را فرستاد و امیر مؤمنان علیه السّلام، فرزند خود امام حسن علیه السّلام را. هنگامی که یزید بر پادشاه  وارد شد، پادشاه دست او را گرفت و صورتش را بوسید و یزید نیز متقابلا بر سر پادشاه بوسه ای زد. بعد امام  حسن علیه السّلام داخل شد و فرمود:«حمد و سپاس خدایی  را که مرا یهودی، نصرانی، مجوسی، خورشید پرست، ماه پرست، بت پرست، گاوپرست، و از مشرکان قرار نداد، بلکه مرا مسلمان قرار داد…».بعد بر جای خود نشست  و چشم خود را نیز به سوی بالا انداخت.

پادشاه روم به هر دو نفر نگاهی افکند و سپس آن  دو را از یکدیگر جدا ساخت.اول یزید را احضار کرد و سیصد و سیزده صندوق آماده ساخت که در آنها تماثیل  انبیا وجود داشت…سپس مجسمه ای را خارج کرد و به یزید نشان داد.یزید آن را نشناخت، این کار را درباره  مجسمه ای دیگر نیز انجام داد،اما یزید نتوانست هیچ  کدام را شناسایی کند و از ارائه پاسخ درمانده گردید. بعد پادشاه از او درباره «روزی خلایق» و مکان «ارواح  مؤمنین و کفار» بعد از مرگ پرسش کرد که یزید به  هیچ یک از سؤال ها نتوانست پاسخی بدهد.

سپس حسن بن علی علیه السّلام را فراخواند و گفت:اول از یزید بن معاویه آغاز کردم تا بداند تو آگاهی بر آنچه او آگاه نیست و پدر تو آگاه است به آنچه پدر او نمی داند. به درستی که پدر تو و پدر او از پیش معرفی گردیده اند. من در انجیل نظر افکندم و دیدم محمد صلّی اللّه علیه و اله، رسول  خدا و وزیر او،علی علیه السّلام است. در بین اوصیا نگاه کردم  و دیدم پدر تو وصّی محمد صلّی اللّه علیه و اله است.حسن بن علی علیه السّلام  به پادشاه فرمود: بپرسید از من از آنچه به ذهن شما خطور می کند؛از مجموعهء علومی که در انجیل،تورات  و قرآن وجود دارد.

پادشاه،مجسمه ها را بر امام حسن علیه السّلام عرضه کرد. اولین آنها در شمایل ماه بود.امام فرمود:این مجسمه، توصیف آدم ابو البشر است. بعد مجسمه دیگری آورد در شمایل خورشید،امام فرمود:این مجسمه،توصیف  حوا، امّ البشر است. مجسمه دیگری آورد که بسیار زیبا و خیره کننده بود.امام فرمود:این مجسمه،توصیف  شیث بن آدم است. بر همین روال نمونه های دیگری را عرضه و پاسخ را از امام دریافت کرد.

پادشاه در خاتمه گفت:شهادت می دهم ای اهل  بیت محمد که به شما دانش اولین و آخرین، دانش  تورات، انجیل، زبور، صحف ابراهیم و موسی، یکجا داده شده است!

در ادمه،پس از گفت و گوی بسیار طولانی دیگر، یزید ساکت شد و غمگین نشست. پادشاه جایزه ای به  حسن بن علی علیه السّلام داد و پس از احترام خاصی که به وی  گذاشت،گفت:از پرودرگات بخواه تا دین پیامبر تو را نصیبم گرداند.

یزید بن معاویه را نیز به سوی پدرش بازگردانید و برای معاویه چنین نوشت: «…کسی که خداوند پس از پیامبر شما به او علم  عنایت کرده و از تورات و انجیل و زبور و فرقان و آنچه  در این کتاب هاست،آگاه گردانیده،حق با او و جانشینی  پیامبر،مختص به اوست».

بعد برای امیر مؤمنان علی علیه السّلام نوشت: «به درستی که حق و خلافت برای توست و نبوت  در تو و فرزندت تجلی یافته است، پس بستیز با هر که با تو در ستیز باشد؛خداوند دشمن تو را به دست  تو عذاب و در دوزخ ابدی جای می دهد. به درستی  که نامی از دشمنت را در انجیل نیافتم، لعنت و نفرین  خداوند، فرشتگان و تمام اهل آسمان و زمین بر او باد.[1]

[1] . تفسیر قمی،ص 595-995؛بحار الانوار،ج 01،ص 231-631. (برگرفته از فرهنگ کوثر شماره82)

فضيلت صلوات بر پيامبر و آل پیامبر (ص)

 یکی از دعاها فرستادن صلوات بر پیامبر و آل  پیامبر است. خداوند متعال فرموده است: «إِنَّ اللَّهَ وَ مَلائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِيماً»؛[1]  خداوند و فرشتگانش بر پيامبر درود مى‏فرستند، اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد بر او درود فرستيد و سلام گوييد و تسليم فرمانش باشيد.

روايت كرده ‏اند روزى پيامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم  وارد شد  در حالى كه اثر خوشحالى در چهره آن حضرت ديده مى‏شد، فرمود: «جبرئيل بر من وارد شد و گفت: خداوند متعال مى‏فرمايد: آيا راضى نمى‏شوى كه از امّتت هر كس بر تو صلوات بفرستد من ده صلوات بر او بفرستم، و هر كس از امّتت به تو سلام گويد من ده سلام به او گويم».[2] روایاتی از رسول گرامی اسلام  در فضیلت صلوات در متون اهل سنت نقل شده که به آنها اشاره می شود:

  1. «هر كس بر من صلوات بفرستد مادام كه صلوات مى‏ فرستد فرشتگان بر او درود مى‏ فرستند خواه بنده كم گويد و خواه بسيار.»[3]
  2. «سزاوارترين مردمان به من كسى است كه بر من بيشتر صلوات بفرستد.»[4]
  3. «مؤمن را از بخل همين بس كه در نزد او نام من برده شود و بر من صلوات نفرستد.»[5]
  4. «در روز جمعه بر من زياد صلوات بفرستيد.»[6]
  5. «هر كس از امّتم بر من صلوات بفرستد ده حسنه براى او ثبت و ده گناه از نامه عمل او محو مى‏ گردد.»[7]
  6. «هر كس به هنگامى كه اذان و اقامه را مى‏شنود بگويد: اللّهم ربّ هذه الدّعوة التّامة و الصّلاة القائمة صلّ على محمّد عبدك و رسولك و أعطه الوسيلة والفضيلة و الشّفاعة يوم القيامة، شفاعت من او را فرا مى‏ گيرد.»[8]
  7. «هر كس در كتابى بر من صلوات بفرستد مادام كه نامم در آن كتاب است فرشتگان براى او طلب آمرزش مى‏ كنند.»[9]
  8. «در زمين فرشتگانى است كه در گردشند و سلام امّتم را به من مى‏رسانند.»[10]
  9. «هر كس بر من سلام كند خداوند روحم را به من برمى‏ گرداند تا پاسخ سلام او را بدهم.»[11]

يكى از بزرگان گفته است: من احاديث را مى‏نوشتم و در آن صلوات بر پيامبر  صلی الله علیه و آله و سلم  را ذكر مى‏ كردم، ليكن سلام را نمى ‏نوشتم. پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم  را به خواب ديدم، فرمود: «آيا در كتابت صلوات را بر من كامل نمى فرستى؟» من پس از آن هر چه نوشتم صلوات و سلام را بر آن حضرت ذكر كردم.[12]

در متون حدیثی شیعه نیز روایاتی در این خصوص نقل شده است:

  1. كافى از ابى بصير روايت كرده كه گفته است ابو عبد اللّه علیه السلام فرمود: «هنگامى كه نام پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم  برده شود بر او زياد صلوات بفرستيد، زيرا هر كس يك صلوات بر پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم  بفرستد خداوند هزار بار در هزار صف از فرشتگان بر او صلوات مى ‏فرستد، و بر اثر صلوات خداوند و فرشتگان چيزى از آفريدگان نمى ‏ماند جز اين كه بر اين بنده درود مى ‏فرستد، و هر كس در اين فضيلت رغبت نكند نادان و مغرور است و خداوند و پيامبر و خاندانش از او بيزارند.»[13]
  2. از ابى عبد اللّه علیه السلام روايت شده كه پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرموده است: «كسى كه بر من صلوات بفرستد خداوند و فرشتگانش بر او صلوات مى‏فرستند، هر كه خواهد كم و هر كه خواهد زياد فرستد.»[14]
  3. و نيز از آن حضرت نقل شده كه پيامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرموده است: «صلوات بر من و خاندانم نفاق را برطرف مى‏ كند.»[15]
  4. و نيز از آن حضرت نقل شده كه پيامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرموده است: «صداهايتان را با صلوات بر من بلند كنيد كه نفاق را از ميان مى‏ برد.»[16]
  5. و نيز آن حضرت فرموده است: «كسى كه ده صلوات بر محمّد و آل او بفرستد خداوند و فرشتگانش صد صلوات بر او مى‏ فرستند و كسى كه صد صلوات بر محمّد و آل او بفرستد خداوند و فرشتگانش هزار صلوات بر او مى‏ فرستند. آيا گفتار خداوند را نشنيده‏اى كه فرموده است: هُوَ الَّذِي يُصَلِّي عَلَيْكُمْ وَ مَلائِكَتُهُ لِيُخْرِجَكُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ وَ كانَ بِالْمُؤْمِنِينَ رَحِيماً».[17]
  6. از امام باقر يا امام صادق علیهماالسلام روايت شده كه فرموده است: «هيچ چيزى در ترازوى عمل سنگين‏ تر از صلوات بر محمّد و آل محمّد صلی الله علیه و آله و سلم نيست. همانا كسى باشد كه روز قيامت اعمالش را در ترازو مى‏ گذارند و سبك باشد. پس پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم ثواب صلوات بر او را بيرون مى‏ آورد و در ترازو مى ‏نهد به سبب آن سنگين مى‏ گردد و بر كفّه ديگر مى‏ چربد.»[18]
  7. عبد السّلام بن نعيم گفته است: به ابى عبد اللّه علیه السلام عرض كردم: من وارد خانه (كعبه) شدم و هيچ دعايى جز صلوات بر محمّد و آل او به خاطر نداشتم، فرمود: «بدان هيچ كس مانند تو (در فضيلت و ثواب) از خانه بيرون نيامده است.»[19]
  8. عبيد اللّه بن عبد اللّه دهقان گفته است: خدمت حضرت رضا علیه السلام شرفياب شدم، آن حضرت به من فرمود: «معناى گفتار خداوند كه فرموده است: وَ ذَكَرَ اسْمَ رَبِّهِ فَصَلَّى‏[20] چيست؟» عرض كردم: يعنى هر زمان نام پروردگارش را به ياد آورد نماز گزارد، فرمود: اگر چنين است خداوند تكليفى نابجا و طاقت ‏فرسا كرده است، عرض كردم: قربانت شوم پس معناى آن چگونه است؟ فرمود: «هر زمان نام پروردگارش را ياد كند بر محمّد و آل او صلوات فرستد.»[21]
  9. از ابى عبد اللّه علیه السلام روايت شده كه فرموده است: «هرگاه يكى از شما نماز بخواند و در نمازش نام پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم  و آل او را نبرد با اين نماز راهى غير از راه بهشت مى‏ رود.» پيامبر خدا  صلی الله علیه و آله و سلم فرموده است: «هر كس نام من نزد او برده شود و بر من صلوات نفرستد به دوزخ مى ‏رود و خداوند او را (از رحمت خود) دور مى‏ كند»؛ و فرمود: «هر كس نام من نزد او برده شود و فرستادن صلوات را بر من فراموش كند راه بهشت را گم كرده است.»[22]

10 از امام صادق علیه السلام  روايت شده كه پيامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم  فرموده است: «هر كس من نزدش نام برده شوم و فراموش كند كه بر من صلوات بفرستد خداوند او را به راهى غير از راه بهشت خواهد برد.»[23]

  1. و نيز امام صادق علیه السلام فرموده است: «پدرم شنيد مردى به پرده كعبه درآويخته و مى‏گويد: اللّهم صلّ على محمّد. پدرم به او فرمود: اى بنده خدا صلوات را ناقص مگو و به حقّ ما ستم مكن، بگو اللّهم صلّ على محمّد و أهل بيته.»[24]

[1] . احزاب/ 56.

[2] . سنن دارمى، ج 2، ص 317؛ المصابيح بغوى، ج 1، ص 64.

[3] . سنن ابن ماجه از عامر بن ربيعه از پدرش، شماره 907.

[4] . ترمذى، ج 2، ص 269 و آن را حديثى حسن دانسته است؛ ابن حبّان از ابن مسعود؛ الدّر المنثور، ج 5، ص 218.

[5] . مسند احمد، ج 1، ص 201 از حسين بن على( ع)؛ ترمذى، ج 13، ص 63، از على( ع) با الفاظ ديگرى.

[6] . سنن ابو داود، ج 1، ص 241، ضمن حديثى ديگر، ابن ابى شيبه و ابن مردويه او اضافه كرده كه فرموده است: … زيرا بر من عرضه مى‏شود»؛ الدّر المنثور، ج 5، ص 219.

[7] . ابو يعلى به نحوى ديگر، مجمع الزوائد، ج 10، ص 161، نسائى در باب« في اليوم و اللّيلة» با اضافه‏اى، المغنّى.

[8] . صحيح بخارى، ج 1، ص 150 با اختلاف كمى در الفاظ؛ اوسط طبرانى؛ مجمع الزوائد، ج 1، ص 333.

[9] . اوسط طبرانى؛ ابو الشيخ در الثّواب و المستغفرى در« الدّعوات» از حديث ابى هريره با سند ضعيف، المغنى.

[10] . سنن دارمى، ج 2، ص 317؛ المصابيح بغوى، ج 1، ص 64.

[11] . ابو داود، ج 1، ص 470؛ الدّعوات الكبير بيهقى؛ مشكاة المصابيح، ص 86؛ اوسط طبرانى، مجمع الزوائد، ج 10، ص 162.

[12] . راه روشن؛ ترجمه المحجة البيضاء فى تهذيب الإحياء، ج‏2، ص: 430.

[13] . همان مأخذ، ج 2، ص 492، شماره 6.

[14] . همان مأخذ، ج 2، ص 492، شماره 7.

[15]. كافى، ج 2، ص 492، شماره 8.

[16] . همان مأخذ، ج 2، ص 493، شماره 13.

[17] .همان مأخذ، ج 2، ص 493، شماره 13.

[18] . همان مأخذ، ج 2، ص 494، شماره 15.

[19] . همان مأخذ، ج 2، ص 494، شماره 17.

[20] . اعلى/ 15: و نام پروردگارش را به ياد آورد و نماز بخواند.

[21] . همان مأخذ، ج 2، ص 494، شماره 18.

[22] . همان مأخذ، ج 2، ص 495.

[23] . همان مأخذ، ج 2، ص 495، شماره 20، اين حديث گوياى اين است كه فراموشى مجازاتى است از سوى حقّ تعالى در برابر برخى اعمال زشت بنده كه سبب محروميّت وى از اين فضيلت شده است. هر چند فراموشى به دليل: رفع عن امتى الخطأ و النّسيان … مجازات ندارد.

[24] . همان مأخذ، ج 2، ص 495، شماره 21.

مناظره امام علی بن موس الرضا علیه السلام با رأس الجالوت یهودی

 این مناظره در حضور جمعیت بسیار انجام می گرفت  امام رو به رأس الجالوت كرده فرمود : اكنون ، من از تو پرسش كنم يا تو مى پرسى؟

گفت: من مى پرسم و تنها جوابى را قبول مى كنم كه يا از تورات باشد يا از انجيل و يا از زبور داود ، يا صحف ابراهيم و موسى .

امام فرمود : پاسخى را از من نپذير مگر اينكه از تورات موسى يا انجيل عيسى و يا زبور داود باشد .

رأس الجالوت گفت : از كجا نبوّت محمّد را اثبات مىكنى؟

امام فرمود: يهودى ! موسى بن عمران ، عيسى بن مريم ، داود خليفهء خدا در زمين ، به نبوّت او گواهى داده‌اند.

رأس الجالوت گفت : گفتهء موسى بن عمران را ثابت كن.  امام فرمود: مگر قبول ندارى كه موسى به بنى اسرائيل سفارش نموده و گفت: «پيامبرى از برادران شما خواهد آمد، او را تصديق كرده و از وى اطاعت نمائيد». حال اگر خويشاوندى بين اسرائيل (يعقوب) و اسماعيل و رابطهء بين آن دو را از طرف ابراهيم عليه السّلام مى دانى، آيا قبول دارى كه بنى اسرائيل برادرانى غير از فرزندان اسماعيل نداشتند؟

رأس الجالوت گفت: آرى. اين همان گفتهء حضرت موسى است و ما آن را ردّ نمى كنيم. فرمود : آيا از برادران بنى اسرائيل پيامبرى غير از محمّد صلَّى الله عليه و آله آمده؟ گفت : نه . فرمود : آيا از نظر شما اين مطلب صحيح نيست؟ گفت : آرى صحيح است ، ولى دوست دارم صحّت آن را از تورات برايم ثابت كنى. امام فرمود: آيا منكر اين مطلب هستى كه تورات به شما مى گويد: « نور از جانب طور سينا آمد و از كوه ساعير بر ما درخشيد و از كوه فاران بر ما آشكار گرديد»؟ رأس الجالوت گفت: با اين كلمات آشنا هستم ولى تفسير آن را نمى دانم.

امام فرمود : من برايت خواهم گفت. جملهء «نور از جانب طور سينا آمده» اشاره به وحى خداوند است كه در كوه طور سينا بر موسى عليه السّلام نازل كرد و جملهء : «از كوه ساعير بر ما درخشيد» اشاره به كوهى است كه خداوند در آن بر عيسى بن مريم عليهما السّلام وحى فرمود و جملهء «از كوه فاران بر ما آشكار گرديد» اشاره به كوهى از كوه هاى مكَّه است كه فاصله اش تا مكَّه يك يا دو روز مى باشدو شعياى پيامبر طبق گفتهء تو و دوستانت در تورات گفته است: « دو سوار را مى بينم كه زمين برايشان مى درخشد؛  يكى از آنان سوار بر درازگوشى است و آن ديگرى سوار بر شتر» ، سوار بر درازگوش و سوار بر شتر كيستند؟

رأس الجالوت گفت : آنان را نمى شناسم، ايشان را معرّفى كن.  امام فرمود: آنكه بر درازگوش سوار است  عيسى است و آن شتر سوار محمّد صلَّى الله عليه و آله. آيا اين مطلب تورات را منكر هستى؟ گفت : نه ، انكار نمى كنم.

امام عليه السّلام پرسيد: آيا حيقوق پيامبر را مى شناسى؟ گفت: بله  مى شناسم.

امام فرمود: حيقوق چنين گفته است و كتاب شما نيز همين مطلب را مى گويد: «خداوند از كوه فاران «بيان» آورد و آسمانها از تسبيح گفتن محمّد و امّتش پر شده است، سوارانش را بر دريا و خشكى سوار مى كند [ كنايه از تسلَّط امّت اوست بر دريا و خشكى ] ، بعد از خرابى بيت المقدّس كتابى جديد براى ما مى آورد [منظور كتاب فرقان است] آيا به اين مطالب ايمان دارى؟

رأس الجالوت گفت : اين مطالب را حيقوق گفته است و ما منكر آن نيستيم.

امام فرمود : داود در زبورش كه تو نيز آن را مىخوانى گفته است: «خداوندا ! برپاكنندهء سنّت بعد از فترت را مبعوث كن». آيا پيامبرى غير از محمّد صلَّى الله عليه و آله را مى شناسى كه بعد از دوران فترت سنّت را احياء و برپا كرده باشد؟

رأس الجالوت گفت: اين سخن داود است و آن را قبول دارم و منكر نيستم؛ ولى منظور او عيسى بوده است و روزگار عيسى همان دوران فترت است. امام فرمود: تو نمى دانى و اشتباه مى كنى، عيسى با سنّت تورات مخالفت نكرد؛  بلكه موافق آن سنّت و روش بود تا آن هنگام كه خداوند او را به نزد خود بالا برد  و در انجيل چنين آمده است: « پس زن نيكوكار مى رود و فارقليطا بعد از او خواهد آمد و او كسى است كه سنگينىها و سختىها را آسان كرده و همه چيز را براي تان تفسير مى كند  و همان طور كه من براى او شهادت مى دهم او نيز براى من شهادت مى دهد، من امثال را براى شما آوردم او تأويل را براي تان خواهد آورد»، آيا به اين مطلب در انجيل ايمان دارى؟ گفت: بله ، آن را انكار نمى كنم.

امام فرمود : اى رأس الجالوت ، از تو در بارهء پيامبرت موسى بن عمران مى پرسم. گفت: بفرمائيد. فرمود: چه دليلى بر نبوّت موسى هست؟

مرد يهودى گفت : معجزاتى آورد كه انبياى پيشين نياورده بودند. امام فرمود : مثل چه چيز؟ گفت : مثل شكافتن دريا و تبديل كردن عصا به مار و ضربه زدن به سنگ و روان شدن چند چشمه از آن، يد بيضاء و نيز آيات و نشانه هايى كه ديگران قدرت بر آن نداشتند و ندارند. امام فرمود : در مورد اينكه دليل موسى بر حقّانيّت دعوتش اين بود كه كارى كرد كه ديگران نتوانستند انجام دهند، درست مى گويى. حال هر كس كه ادّعاى نبوّت كند سپس كارى انجام دهد كه ديگران قادر به انجام آن نباشند آيا تصديقش بر شما واجب نيست؟

گفت: نه ، زيرا موسى به خاطر قرب و منزلتش نزد خداوند نظير نداشت و هر كس كه ادّعاى نبوّت كند  بر ما واجب نيست كه به او ايمان بياوريم، مگر اينكه معجزاتى مثل معجزات موسى داشته باشد. امام فرمود: پس چگونه به انبيائى كه قبل از موسى عليه السّلام بودند ايمان داريد و حال آنكه آنان دريا را نشكافتند و از سنگ ، دوازده چشمه ايجاد نكردند ، و مثل موسى « يد بيضاء » نداشتند ، و عصا را به مار تبديل نكردند. يهودى گفت: من كه گفتم ، هر گاه براى اثبات نبوّتشان معجزاتى بياورند – هر چند غير از معجزات موسى باشد – تصديقشان واجب است.

امام فرمود: پس چرا به عيسى بن مريم ايمان نمى‌ آورى؟ با اينكه او مرده زنده مى كرد و افراد نابينا و مبتلا به پيسى را شفا مى داد و از گِل پرنده اى گلى مى ساخت و در آن مى دميد و آن مجسّمهء گلى به اذن خداوند به پرنده اى زنده تبديل مى شد؟

رأس الجالوت گفت: مى گويند كه او اين كارها را انجام مى داد، ولى ما نديده‌ايم. امام فرمود : آيا معجزات موسى را ديده اى؟ آيا اخبار اين معجزات از طريق افراد قابل اطمينان به شما نرسيده است؟ گفت: بله، همين طور است. امام فرمود: بسيار خوب ، همچنين در بارهء معجزات عيسى اخبار متواتر براى شما نقل شده ، پس چرا موسى را تصديق كرديد و به او ايمان آورديد ولى به عيسى ايمان نياورديد؟ مرد يهودى جوابى نداد.

حضرت در ادامه فرمودند: همچنين است موضوع نبوّت محمّد صلَّى الله عليه و آله و نيز هر پيامبر ديگرى كه از طرف خدا مبعوث شده باشد. از جمله معجزات پيامبر ما اين است كه يتيمى بوده فقير كه چوپانى مى كرد و اجرت مى گرفت ، دانشى نياموخته بود و نزد معلَّمى نيز آمد و شد نداشت و با همهء اين اوصاف ، قرآنى آورد كه قصص انبياء عليهم السّلام و سرگذشت آنان را حرف به حرف در بردارد و اخبار گذشتگان و آيندگان را تا قيامت بازگو كرده است و از اسرار آنها و كارهايى كه در خانه انجام مى دادند خبر مى داد ، و آيات و معجزات بى شمارى ارائه دارد.

رأس الجالوت گفت: مسألهء عيسى و محمّد از نظر ما به ثبوت نرسيده است و براى ما جائز نيست به آنچه كه ثابت نشده است ايمان آوريم.  امام فرمود: پس شاهدى كه براى عيسى و محمّد صلَّى الله عليه و آله گواهى داد، شهادت باطل داده است؟ يهودى جوابى نداد.[1]

[1] . شیخ طبرسی، احتجاج (فارسی) مترجم: جعفری، ج2، صص440- 445.

مناظره حضرت رضا علیه السلام با هربذ زردشتی

 در مجلس مأمون عباسی  که برای مناظره امام رضا علیه السلام ب دانشمندان ادیان دیگر ترتیب داده شده بود، امام هربذ بزرگ را فراخواند و فرمود: دليل تو به پيامبرى زردشت چيست؟

گفت : چيزهايى آورده كه قبل از او كسى نياورده است. البتّه ما  خود او را نديده‌ايم ولى اخبارى از گذشتگان ما در دست است كه او چيزهايى را كه ديگران حلال نكرده‌اند بر ما حلال كرد ، لذا از او پيروى مى كنيم .

امام فرمود : مگر نه اين است كه به خاطر اخبارى كه به شما رسيده ، از او پيروى مى كنيد . گفت : بله همين طور است ، امام فرمود : ساير امّتهاى گذشته نيز چنين اند ، اخبارى مبنى بر دين پيامبران و موسى ، عيسى و محمّد – صلوات الله عليهم – به دستشان رسيده است ، عذر شما در عدم ايمان به آنان و ايمان بغير آنان بدين امور چيست ؟ هربذ خشكش زد![1]

[1] .  شیخ طبرسی، احتجاج (فارسی)، ترجمه جعفری، ج2 ص 447.

محمد بن عبدالله بن جعفر بن ابی طالب(علیهم السلام)

پسر حضرت زینب و عبدالله بن جعفر ، که روز عاشورا در رکاب سیدالشهداء (ع) به شهادت رسید . او و برادرش عون ، پس از خروج امام حسین (ع) از مکه ، در میان راه به او پیوستند و در کربلا در نبرد تن به تن با دشمن در محاصره قرار گرفتند و شهید شدند . (1) رجز او در میدان مبارزه اینگونه بود :

نَشکو اِلَی اللهِ مِنَ العُدوانِ

قِتالَ قَومٍ فِی الردی عُمیانِ

قَدْ تَرَکوا مَعالِمَ القُرآنِ

وَ مُحکمَ التنزیلِ وَ التبیانِ

وَ أظهَرُوا الکفرَ مَعَ الطغیانِ(2)

1 – انصارالحسین ، ص 115 .

2- عوالم ( امام حسین ) ، ص 277 .