محمد حنفیه

نوشته‌ها

امام حسین (ع) واحیا و ترویج فرهنگ گفتگو

 حسین ‏بن على(علیه السلام) براى اصلاح جامعه و احیاى سنت نبوى و علوى فرهنگ مذاکره و گفتگو احیا و ترویج نمودِ همان چیزی که مهمترین معجزه پیامبر در عصر حاکمیت استبداد قبیله ‏اى و خشونت جاهلى بود؛ زیرا بعثت نبوى در اصل در نهضت کلامى او تبلور مى‏ یافت و ترویج، تبلیغ و دفاع از باورهاى دینى در غالب اوقات با کلام صورت مى‏ گرفت مگر اینکه دشمن براى خاموش کردن او دست به اسلحه ببرد یا سّد راه تبلیغ و ترویج او گردد که در این صورت چاره ‏اى جز دست بردن به شمشیر و قلع و قمع تجاوزگران و برداشتن مانع نباشد؛ کلام پیامبر(ص) که از منبع زلال و لایزال الهى مایه مى‏ گرفت که بر قلب او فرود مى‏ آمد و از زبان او بر کویر خشک و خشن جاهلیت جارى مى ‏گشت و جان ها و روان هاى تشنه را حیات مى ‏بخشید.

گفتگو هاى پیامبر با مشرکان، کافران، سران مذاهب و ادیان، نشان از عزم استوار آن حضرت براى بسط فرهنگ گفتگو در جامعه مسلمانان داشت. این فرهنگ را اهل‏بیت پیامبر نیز به نیکى پاسدارى کردند و با گستردن آن میراث بزرگ و ارجمندى با نام «مناظرات» و «احتجاجات» از خود به یادگار گذاشتند و این سنت حسنه را به پیروان خویش آموزش و سفارش فرمودند. اما فرهنگ گفتمان ‏اسلامى، از همان نخست همواره توسط خودکامگان و زورمداران به ویژه در عصر امویان تهدید مى‏ شد زیرا آنان بر هیچ ‏منطق عقلى و عملى تکیه نداشتند و براى قانع کردن و جلب و جذب مردم هیچ منطق محکم و قابل ارائه ‏اى در دستشان نبود. آنان حاکمان بى‏ صلاحیتى بودند که در پى تحمیل خود و به بردگى گرفتن انسان‏ها بودند و هیچ منطقى انسانها را به پذیرش تحمیل و بردگى دعوت نمى ‏کند لذا چاره‏ اى جز استبداد و توسل به زور و سرکوب و تحمیل نداشتند.

حسین بن على به عنوان وارث پیامبر(ص) زوال فرهنگ دعوت و تبلیغ و ارشاد و جذب را آشکارا مشاهده مى ‏کرد، او مى ‏دید که خشونت و زور و ارعاب جایگزین منطق، دعوت، مشورت، و مناظره شده است. لذا امام با عمّال حاکمیت استبدادى (ولید و مروان) به گفتگو پرداخت و چون این شیوه را اثر بخش نیافت و عزم هجرت از مدینه به مکه نمود، دوستان و بزرگان خاندان خویش را براى مشورت فراخواند.

«اطرف» برادر آن حضرت امام را از درگیرى با یزید بر حذر داشت زیرا نمى ‏خواست که به برادرش آسیبى برسد.[۱]

ام سلمه نیز با یادآورى پیش‏گویی هاى پیامبر(ص) سفر به عراق را پرخطر و حسین(علیه السلام) را به ترک آن سفارش مى ‏کرد.

محمد حنفیه برادر دیگر آن حضرت بیعت با یزید را مردود، اما امام را از درگیرى با حزب حاکم اموى پرهیز مى‏داد و چون حسین را در عزم خود استوار یافت، پیشنهاد کرد که امام از رفتن به کوفه خوددارى کند و به شهرهایى چون مکه و یمن یا به بیابان ها و کوه ها پناه ببرد.

آن حضرت، به همه نصایح و پیشنهادات افراد خاندان خویش با سماحت و متانت گوش فراداد و از خیرخواهى و مهربانى و دلسوزى آنان سپاسگزارى کرد و همگان را با پاسخهاى مناسب و کلمات لطیف نواخت. [۲]

در مکه نیز عبداللَّه بن عمر و عبداللَّه بن زبیر را به حضور پذیرفت و با آنان به گفتگو پرداخت و بخصوص در برابر منطق محافظه ‏کارانه فرزند عمر که خبر از ناکامى حق و پیروزى خودکامگان صاحب زور و شمشیر مى ‏داد ایستاد و آن را محکوم کرد، و آنگاه از رجعت جامعه به خشونت جاهلى سخن به میان آورد و به او خاطرنشان ساخت که این پدیده نخستین بار و آخرین بار نخواهد بود، زیرا که در مقاطعى از تاریخ همواره تکرار شده است چنانکه در قوم بنى‏ اسرائیل اتفاق افتاد و آنها در وضعیتى قرار گرفتند که خشونت و خونریزى سیرت ایشان شد، آنان خون بى ‏گناهان و پیامبران را مى ‏ریختند و به گونه ‏اى عادى به کار روزانه خود مى‏ پرداختند.[۳]

امام حسین(علیه السلام) در تمامى طول نهضت، از آغاز سفر تا لحظه شهادت، به شیوه گفتگو پایبند بود، او نه تنها که از مکه تا کربلا با گروه هاى مختلف اجتماعى به مذاکره مى ‏پردازد بلکه بنا به نقل طبرى حتى با ابن سعد هم سه و یا چهار بار مذاکره مى‏ کند.[۴]

احتجاج ها و اتمام حجت هاى امام با لشکر جرّار قدّار تا آخرین لحظات عمر نشان از اهمیت و پایبندى آن حضرت با اصل مذاکره در مواقع و مواضع مختلف دارد. او مکرر در برابر سپاه دشمن به سخنرانى مى ‏پردازد؛ آنان را نصیحت مى ‏کند، و ایشان را به حَسَب و نسب خویش آگاه مى ‏کند و به آنان مى‏ گوید:

آیا من پسر دختر پیامبر شما، فرزند پسر عموى او که نخستین مسلمان بود نیستم؟ آیاحمزه ‏سیدالشهدا و جعفر طیار عموهاى من نیستند؟ آیا سخن پیامبر خدا به شما نرسیده که‏ فرمود:

این دو تن سرور جوانان اهل بهشتند؟ اگر شما مرا دروغ‏گو مى‏ پندارید از کسانى چون جابربن ‏عبداللَّه انصارى، اباسعید خدرى، سهل بن سعد ساعدى، زید بن ارقم وانس ‏بن‏ مالک بپرسید!

آیا من کسى از شما کشته ‏ام که به خونخواهى برخاسته ‏اید؟ یا مالى از شما نابود کرده ‏ام که تقاص مى‏ کنید یا زخمى بر کسى زده ‏ام که قصاص مى‏ نمائید»؟

آنها هیچ نگفتند.

آنگاه امام فریاد زد:

«اى شبث بن ربعى، اى حجار بن ابجر، اى قیس بن اشعث، اى یزید بن حارث، آیا شما ننوشتید که میوه‏ اى اینجا رسیده، باغها سرسبز شده و اینک بشتاب که به سوى لشکرى آماده مى ‏آیى؟ نه به خدا هرگز مانند مردمان دون، دست بیعت نمى ‏سپارم و مانند بردگان فرارنمى‏ کنم».[۵]

امام(علیه السلام) با این جمله، به عدم تنافى منطق گفتمان با اصول‏گرایى و ذلت‏ ناپذیرى تأکید مى‏ ورزد.

سیرت نظرى و عملى امام در گسترش این فرهنگ از سوى پیروان و هواداران آن حضرت نیز پیگیرى مى ‏شد چنان که عباس بن على، زهیر بن قین و حبیب بن مظاهر در مواضع گوناگون با دشمن جرّار قدار به گفتگو مى ‏پرداختند.[۶]

پی نوشتها:

[۱]. لهوف، ص‏۱۲ و ۱۱٫

[۲]. ارشاد، ص‏۲۰۱ و ۲۰۲٫ کامل، ج‏۴، ص‏۱۶٫

[۳]. لهوف، ص‏۱۴، خوارزمى، ج‏۱، ص‏۱۹۰٫

[۴]. طبرى، ج‏۵، ص‏۴۱۴

[۵]. طبرى، ج‏۵، ص‏۴۲۴-۴۲۷٫

[۶]. طبرى، ج‏۵، ص‏۴۱۷٫

نقش مادر در تربیت کودک

مـحمد حنفیه، فرزند امام على بن ابى طالب(علیه السلام) است. البته مادر وى، حضرت فاطمه(سلام الله علیها) نیست. او در جنگ جـمـل، عـلمدار لشکر امیرالمومنین على(علیه السلام) بود. حضرت به او فرمان حمله داد. محمد حنفیه حمله کرد، ولى ضربات و حملات دشمن با نیزه و تیر، در او ایجاد ترس نمود و دیری نپایید که از پیشروی بازایستاد. در نتیجه حرکت سپاه امام، متوقف شد.
حضرت با دیدن این صحنه به سرعت خود را به او رساند و فرمود: از ضربات دشمن مترس، حمله کن.
با این نهیب حضرت، وى نیرویی دوباره گرفت و قدرى پیشروى کرد ولى باز در اثر شدت حملات دشمن به هراس افتاد و متوقف شد!
وقتی امام على(علیه السلام) این صحنه را دید، از ضعف فرزندش سخت آزرده خاطر شـد. نـزدیـک او آمـد و بـا قـبـضـه شـمـشـیر، به دوشش ضربه‌ای زد و فرمود: این ضعف و ترس را از مادرت به ارث برده‌اى! [یعنى من که پدر تو هستم، ترسى ندارم].

(منبع: محمد تقی فلسفی؛ کودک از نظر وراثت و تربیت؛ ج۱، ص۶۵)

مناظره امام حسين(ع) با عايشه

وقتی‌كه امام حسن ـ علیه‎السّلام ـ وفات نمود،برادر بزرگوارش امام حسین ـ علیه السلام ـ بدن شریفش را بر تابوت گذارده، آنرا بطرف محل نماز پیامبر ـ صلی‎الله علیه و آله ـ برد، در آنجا بر جنازه برادر نماز خوانده، آنگاه آنرا وارد مسجد، پیامبر كرد؛ همینكه حضرت بالای قبر رسول خدا ـ صلی‎الله علیه و آله ـ ایستاد خبر به عایشه رسید، به او گفتند كه: «جنازه حسن بن علی را آورده‎اند تا كنار پیامبر خدا ـ صلی‎الله علیه و آله ـ دفن كنند.»

عایشه بلافاصله سوار بر قاطری زین شده گردید‎( در اسلام اولین زنی كه بر زین سوار شد عایشه بود) فریاد زد: «فرزندتان را از خانه من دور كنید، كه در خانه من كسی دفن نخواهد شد وكسی حق ندارد كه پرده رسول خدا ـ صلی‎الله علیه و آله ـ را بردَرد!»

اینجا بود كه حضرت حسین ـ علیه‎السّلام ـ به عایشه فرمود:«قدیماً هَتَكْتِ انتِ و أبوكِ حجابَ رسولِ الله ـ صلی‎الله علیه و آله ـ وَ أدْخَلْتِ بَیْتَهُ مَنْ لا یُحِبُّ رسولُ الله ـ صلی‎الله علیه و آله ـ قُرْبَهُ، و اِنَّ اللهَ یَشأَلُكِ عن ذلكَ یا عایشهُ، اِنَّ اخی اَمَرَنی اَنْ اقَرِّبُهُ مِنْ أبیهِ رَسولِ الله ـ صلی‎الله علیه و آله ـ لِیُحْدِثَ بهِ عًهْداً.» ؛ تو و پدرت پیش از اینها پرده پیامبر را دریدید، تو كسی را وارد منزل پیامبر ساختی (و در كنار رسول خدا ـ صلی‎الله علیه و آله ـ دفن كردی) كه پیامبر ـ صلی‎الله علیه و آله ـ هرگز جوار و نزدیكی با او را دوست نداشت؛ ای عایشه روزی خواهد آمد كه خداوند درباره این گناه تو را مورد بازپرسی قرار دهد؛ برادرم به من امر كرده است كه او را نزدیك پدرش پیامبر خدا ـ صلی‎الله علیه و آله ـ بگذارم تا با او تجدید عهدی نماید.  «وَ اعْلَمی أنَّ أخی أعْلَمُ النّآسِ باللهِ و رَسولِهِ، وَ أعْلَمُ بِتَأویلِ كِتابِهِ مِنْ أنْ یَهْتِكَ عَلی رَسُولِ اللهِ سَتْرَهُ لأنَّ اللهَ تبارَكَ و تعالی یقولُ:«یا أیها الّذینَ آمنُوا لا تَدْخُلوا بُیوتَ النَّبیِ اِلاّ اَنْ یُؤذَنَ لَكُمْ»[1] و قَدْ اَدْخَلْتِ اَنْتِ بَیْتَ رسولِ اللهِ الرِّجالَ بِغَیْرِ إذنِهِ.» ؛ این را هم بدان كه برادرم از همه كسی به خدا و رسولش آگاه‎تر است، و از همه كس به تأویل كتاب خدا عالم ‎تر است و او كسی نیست كه پرده رسول خدا ـ صلی‎الله علیه و آله ـ را بردَرد؛ زیرا خداوند می‏فرماید: «ای كسانی كه ایمان آورده‎اید، وارد منزل‎‎های پیامبر نشوید، مگر آنگاه كه به شما اجازه دهند» و اما تو ای عایشه بدون اجازه پیامبر مردانی را وارد منزل او ساختی. «و قد قالَ اللهُ عزّ وجلّ: «یا ایُّها الّذینَ آمَنوا لا تَرْفعوا أصْواتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبّیِ[2] وَ لَعَمْری لَقَدْ ضَرَبْتِ اَنْتِ لأبیكِ و فاروقِهِ عِنْدَ اُذُنِ رَسولِ اللهِ ـ صلی‎الله علیه و آله ـ المعاوِلَ، وَ قَدْ قالَ الله عزّوجلّ: «اِنَّ الّذینَ یَغُضُّونَ اَصْواتَهُمْ عِنْدَ رَسولِ اللهِ، أولئكَ الّذینَ امْتَحَنَ اللهُ قلوبَهُم لِلتَّقوی»[3]  [از طرف دیگر] با اینكه خداوند فرموده است: «ای كسانی كه ایمان آورده‎اید صداهای خویش را بلندتر از صدای پیامبر نسازید»، بجان خودم سوگند كه تو بخاطر پدرت و رفیق پدرت عمر بن الخطاب بیخ گوش پیامبر ـ صلی‎الله علیه و آله ـ كلنگ‎ها بر زمین زدی (و آن دو را كنار پیامبر دفن كردی) با اینكه خداوند متعال فرموده است: «كسانیكه نزد پیامبر آهسته حرف می ‎زنند، خداوند دلهایشان را برای تقوی امتحان كرده است» «وَ لَعَمْری لَقَدْ أدْخَلَ أبُوكِ و َفاروقِهِ عَلی رَسولِ اللهِ ـ صلی‎الله علیه و آله ـ بِقُرْبِهِما مِنْهُ الأذی، وَ مارِ عَیا مِنْ حَقِّهِ ما اَمَرَهُما اللهُ بِه عَلی لِسانِ رَسولُ الله ـ صلی‎الله علیه و آله ـ اِنَّ اللهَ حَرَّمَ عَلیَ المؤمنینَ اَمْواتاً ما حَرَّمَ مِنْهُمْ أحْیاءً وَ تاللهِ یا عایشهُ لو كانَ هذا الَّذی كَرَهْتیهِ مِنْ دَفْنِ الحَسَنِ عِنْدَ أبیهِ جائزاً فیما بَیْنَنا وَ بَیْنَ اللهِ لَعَلمْتِ اَنَّهُ سَیُدْ فَنُ وَ إنْ رَغَمَ مَعْطِسَكِ»؛  بجان خودم كه پدرت و رفیقش عمر با نزدیك شدن (و دفن شدن) نزد پیامبر، او را شكنجه داده و اذیت كردند، زیرا در دوران زندگی آن حضرت، حقوقی را كه خداوند با زبان پیامبرش به آنان فرمان داده بود رعایت نكردند (و اشكال نكن كه پیامبر اكنون رحلت كرده) زیرا خداوند برای مرده مؤمنین همان حرمت را كه برای زندگان آنان است در نظر گرفته است. ای عایشه برادرم وصیت كرده بود كه اگر كسی مانع شد، او را در اینجا دفن نكنم‎ـ بخدا سوگند اگر بینی و بین الله بر خلاف وصیّت برادرم ‎ـ جائز بود او را در كنار قبر پیامبر دفن كنم، هر چند كه برای تو ناگوار بود، ولی حتماً برادرم را همین جا دفن می‎كردم تا دماغت بخاك مالیده شود».

سپس محمد بن حنفیه برادر حضرت، به سخن در آمده گفت: «ای عایشه تو بخاطر دشمنی با بنی ‎هاشم روزی بر قاطر و روزی بر شتر سوار می‎شوی، نه سر از پای خویشتن می‎شناسی ونه در یك سرزمین آرام می‎گیری».

عایشه از شدّت عصبانیّت رو به محمد حنیفه كرده و گفت: «یابن الحنفیَّه، هؤلاءِ الفواطمُ یتكلَّمونَ، فما كلامُكَ»؟
ای فرزند حنفیه! اینان پسران فاطمه ‎اند كه می‎ بینی سخنوری می‎‎ كنند، تو را با سخنرانی چه كار؟

در این لحظه حضرت حسین ـ علیه‎السّلام ـ به دفاع از برادر پرداخته و فرمود: «وَ انْتِ تَبعُدینَ مُحَّمداً من الفَواطِم؟ فوَاللهِ لَقَدْ وَلَدَتْهُ ثلاثُ فَواطمٍ: فاطمهُ بنتِ عمرانِ بنِ عائذِ بن مخذومٍ، و فاطمهُ بنتِ أسدِ بن هاشمٍ و فاطمهَ بنتِ زائدهِ بنِ الأصمِ بن رُواحهِ ابْنِ حُجْرِ بْنِ مُعَیْصِ بْنِ عامِرٍ»[4] ای عایشه! تو می‎خواهی برادرم محمد را از فرزندان فاطمه دور سازی؛ بخدا سوگند كه او بجای یك فاطمه از سه فاطمه نسب دارد: فاطمه بنت عمران، فاطمه بنت أسد بن هاشم و فاطمه بنت زائده».

[1] . احزاب آیه 53.

[2] . حجرات آیه 2.

[3] . حجرات آیه 3.

[4] . بحارالانوار جلد 1.ـ بلاغه الحسین(ع) ص48.

مسئولیت‌پذیرى در خانواده

اهمیت خانواده در اسلام

خانواده، اجتماع کوچکى است که اجتماعات بزرگتر در آن نهفته است. از این رو، هر گونه کردار نیک یا بدخانوادگى در سوق دادن اجتماع به نیکى یا بدى مؤثر است. جامعه‌اى که براى تربیت اجتماعى افراد اهتمام مى‌ورزد، اولین اقدام پرورشى خود را از خانواده آغاز مى‌کند. با نگاهى گذرا به آموزه‌هاى اسلام، درمى‌یابیم که این دین فطرى تا چه حد خانواده را با اهمیت دانسته و با تعیین حقوقى همه جانبه، در رشد و حفاظت از آن کوشیده و حس مسئولیت را در آن برانگیخته است. در این نهاد مقدس، به طور کلى سه نوع مسئولیت وجود دارد: مسئولیت همسران در قبال یکدیگر؛ مسئولیت والدین در برابر فرزندان و مسئولیت فرزندان در برابر والدین. (مجله پاسدار اسلام، حسین مظاهرى، «مسئولیت خانوادگى»، ش ۱۷۷، صص ۱۵ – ۱۷)

احترام متقابل و ایجاد محبت؛ یکى از مسئولیت‌هاى همسران در قبال یکدیگر

سنگ نخستین نباى مقدس خانواده، با پیوند زن و شوهر نهاده مى‌شود و در نتیجه، اولین مسئولیت نیز از همین پیوند و رابطه شکل مى‌گیرد. زن و شوهر به محض پیوند مشترک، مسئولیت‌هایى برایشان به وجود مى‌آید که اگر به درستى عمل کنند، محیط خانواده و در نتیجه اجتماع، یکپارچه لبریز صفا و صمیمیت مى‌شود و رنگ معنویت به خود مى‌گیرد. اگر زن و شوهر به یکدیگر مهر بورزند، خانه به محیطى امن و آرام و مناسب براى رشد و کمال خود و فرزندان تبدیل خواهد شد. همه دستورهایى که در اسلام درباره چگونگى صدا کردن یکدیگر، سلام کردن، پیشباز و بدرقه رفتن، خداحافظى کردن، غذاى خوب پختن، ایراد نگرفتن از کارهاى یکدیگر، تمیزى و نظافت، زینت و خودآرایى، سپاس و قدردانى از یکدیگر، عیب پوشى، تبسم و خوش رویى، خوش زبانى و مسائل دیگرى از این قبیل به ما رسیده است، به منظور ایجاد محبت و تحکیم روابط خانوادگى است. امام صادق(علیه السلام) در سخنى زیبا فرمود: «کوشش در زیاد کردن محبت به همسر، در حقیقت کوشش براى افزودن مراتب ایمانى است.» حتى تأکید شده است که این محبت را اظهار کنید و بر زبان آورید، در این صورت است که هرگز از یادشان نمى‌رود.(مکارم الاخلاق، ص ۵۰)

عفو و گذشت، از دیگر مسئولیت‌هاى همسران

زن و شوهر در ابتداى زندگى، یکدیگر را محک مى‌زنند. از این رو، به شکل ظریفى کردارهاى هم را زیر نظر دارند. از آنجا که هر دو بشر هستند، مسلماً دچار اشتباه‌هایى مى‌شوند و اگر گذشت و چشم پوشى نکنند، اختلاف‌ها و درگیرى‌ها سر مى‌گیرید و کم کم به جاى احترام، اهانت و در عوض محبت، قهر و کینه نمود مى‌یابد. نتیجه این بى‌گذشتى، سستى ارکان خانواده و تربیت فرزندانى ناهنجار و پرمشکل است. پس، اگر همسران محبت و احترام را مى‌خواهند، باید از همان ابتداى زندگى مشترک شان بکوشند که روحیه عفو و گذشت را در خود تقویت کنند و در حقیقت، صاحب این کلید مشکل گشاى زندگى شوند. بنابراین، اگر همسران عزت و سربلندى خانواده را خواستارند، باید عفو و گذشت پیشه کنند؛ چراکه پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) نیز فرموده است: علیکم بالعفو لا یَزیدُ الْعبدَ اِلّا عِزّاً یُعِزُکُمُ فَتَعافَوا اللَّهُ. (محمدبن یعقوب کلینى، اصول کافى، ج۳،ص ۱۶۷) بر شما باد که عفو و گذشت داشته باشید، زیرا عفو موجب عزت بنده است. یکدیگر را عفو کنید تا خدا شما را عزیز کند.

پاى بندى به معنویت و رعایت احساسات یکدیگر، از مسئولیت‌هاى همسران

زن و شوهر در بسیارى زمینه‌هاى جسمى و روانى، با هم متفاوتند. از این رو، در نوع احساسات هم تفاوت دارند. این دوگانگى احساس را مى‌توان در عشق‌ورزى و علاقه، خواسته‌ها و ایده‌آل‌ها، انتخاب الگوها، واکنش‌هاى گوناگون در موقعیت‌هاى اجتماعى، میزان پاىبندى به آداب و رسوم و مسائلى این گونه، به خوبى مشاهده کرد. پس بر مرد و زن لازم است که هم از اختلاف احساسات آگاهى داشته باشند و هم به آن احترام بگذارند و در صدد جریحه دار کردن آن برنیایند؛ زیرا بیشتر درگیرى‌هاى خانوادگى ناشى از رعایت نکردن احساسات است. اعتقاد به معنویت و حفظ همیشگى آن نیز از مسئولیت‌هاى مهم خانوادگى است. زن و مرد چه در دورانى که هنوز فرزندى ندارند و چه زمانى که فرزندان به گرمى و صمیمیت محفلشان مى‌افزایند، باید بکوشند فضاى معنوى خوبى را در خانه حاکم کنند تا در این فضاى معنوى هم اطرافیان و هم فرزندان که به دنیا مى‌آیند، با دیدن این الگوها به خوبى رشد کنند؛ زیرا داشتن الگو مؤثرترین و طبیعى ترین وسیله براى انتقال ارزش‌هاى اخلاقى و فرهنگى است.

مسئولیت والدین در برابر فرزندان

فرزند، نعمتى است که خداوند متعال به والدین عطا مى‌کند. در روایت‌هاى معصومان، از فرزند به برکت، گلى از گل‌هاى بهشت و جگرگوشه مؤمن تعبیر شده است. از حسن بصرى نقل شده است که مى‌گفت: «فرزند چیزى است که اگر زنده بماند، رنجورم مى‌کند و چون بمیرد، مرگش بى‌تاب و توانم مى‌سازد.» چون این سخن به گوش امام سجاد(علیه السلام) رسید، فرمود: به خدا قسم، دروغ گفت. فرزند، بهترین نعمت است. اگر بماند، دعایى است حاضر؛ یعنى دعایش در حق والدین مستجاب است و چون بمیرد، شفاعت کننده‌اى است که انسان او را پیشاپیش مى‌فرستد. (میرزا حسین نورى، مستدرک الوسائل، ج۱۵، ص ۱۱۲) پس، والدین باید شکر این نعمت را به جاى آورند، بدین صورت که مسئولیت‌هایى را که در برابر فرزندان دارند، انجام دهند. برخى به اشتباه مى‌پندارند که فقط والدین بر گردن فرزند حق دارند و براى فرزندان هیچ حقى نیست. ابو رافع روزى از پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) پرسید: «مگر فرزندان بر ما حقى دارند، همان گونه که ما بر آنها حق داریم؟ فرمود: آرى و آن گاه حقوقى را برشمرد». (علاءالدین متقى هندى، کنز العمال، ج۱۶، ص ۴۴۴)

مراقبت‌هاى اولیه والدین از فرزندان

مسئولیت پدر و مادر در تربیت فرزندان، از هنگام انتخاب همسر و نیز از زمان انعقاد نطفه و سپس دوران باردارى آغاز مى‌شود. مرورى کوتاه بر دستورهاى اسلام در این باره، اهمیت نهاد خانواده را در این مکتب نشان مى‌دهد. پیشوایان معصوم ما براى داشتن فرزند خوب ابتدا به گزینش همسر شایسته تأکید کرده اند. رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) مى‌فرمود: أُنْظُرْ فى أَىِّ شَى ءٍ تَضَعُ وَلَدَکَ فَاِنَّ الْعِرْقَ دَسّاسٌّ. (شیخ عباس قمى، تتمه المنتهى، ص ۱۲) ببین نطفه خود را در چه محلى قرار مى‌دهى، زیرا رگ و ریشه خانوادگى بر فرزندان اثر مى‌گذارد. محمد حنفیه، فرزند امام على(علیه السلام) است وى در جنگ جمل پرچم دار لشکر بود. على(علیه السلام) به او فرمان حمله داد، محمد حنفیه حمله کرد، ولى دشمن با ضربت تیر جلوى او را گرفت و او از پیشروى بازماند. حضرت خود را به او رساند و فرمود: از ضربه‌هاى دشمن مترس و حمله کن. وى قدرى پیشروى کرد، ولى باز متوقف شد. امام على(علیه السلام) از ضعف فرزندش سخت آزرده خاطر شد، نزدیک آمد و با قبضه شمشیر به دوش وى کوبید و فرمود: این ترس را از مادرت به ارث برده اى. (المسطرف، ج ۲، ص ۲۱۸) امام على(علیه السلام) آن چنان به این مهم توجه داشت که به برادرش عقیل سفارش کرد زنى شجاع و نیرومند برایش انتخاب کند تا از او فرزندانى شجاع به دنیا آید. عقیل، از طایفه بنى کلاب زنى را با این اوصاف براى امیرالمؤمنین على(علیه السلام) خواستگارى کرد که بعدها او را «ام البنین» خواندند و قمر بنى هاشم، حضرت ابوالفضل العباس(علیه السلام) در دامان او پرورش یافت. البته پس از گزینش همسر مناسب، مراقبت‌هاى لازم در هنگام انعقاد نطفه و نیز دوران باردارى، از مسئولیت‌هاى زیربنایى والدین به شمار مى‌آید.

تربیت صحیح اسلامى

مسئولیت اساسى والدین در برابر فرزندان، تربیت صحیح است. هر چند تربیت، خود واژه‌اى عالى است که همه کردارها و فعالیت‌هاى والدین را در تمامى زمینه‌ها شامل مى‌شود، منظور ما در اینجا آراستن فرزند به آداب اسلامى است. این مهم، از پیش از انعقاد نطفه آغاز مى‌شود و در دوران باردارى، زمان تولد و دوران کودکى و دوره‌هاى پس از آن ادامه مى‌یابد. این مسئولیت به اندازه‌اى با اهمیت است که پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) مى‌فرماید: لَأنْ یُؤدِّبُ اَحَدُکم وَلدَه خیرٌ لَه مِنْ أن یَتَصدَّقَ بِنِصْفِ صالحِ کلِّ یَوْم. (مستدرک الوسائل، ج۱۵، ص ۱۶۶) اگر هر یک از شما به تربیت فرزند خود بپردازد، براى او نیکوتر از آن است که هر روز نیمى از درآمد خود را در راه خدا صدقه بدهد. همچنین ایوب بن موسى، از نبى خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) روایت مى‌کند: «ما نَحلُ والِدٍ أَفْضَلُ مِن أَدَبِ حَسَنٍ؛ هیچ هدیه‌اى از طرف پدر به پسر، بهتر از حُسن ادب و تربیت نیکو نیست». (همان، ص ۱۶۴) والدین با تربیت صحیح، بهترین میراث را براى فرزندان خود بر جاى مى‌گذارند، چرا که بنا به فرمایش پیامبر گرامى(صلی الله علیه و آله و سلم): «ما وَرَّثَ والِدٌ ولَدَهُ أَفْضَلَ مِنْ أدَبٍ؛ هیچ میراثى از ادب و تربیت صحیح براى فرزند بهتر نیست». (کنز العمال، ج۱۶، ص ۴۶۰)

تغذیه حلال و مناسب

همگان بر این نکته آگاهند که تغذیه کافى و مناسب در رشد انسان، به ویژه کودکان مؤثر است. از این رو، مى‌کوشند انواع ویتامین‌ها و مواد نیرودهنده لازم را براى بدن تأمین کنند. اسلام نیز بر این مسئله تأکید و نقش تغذیه را گوشزد کرده است. روایت‌هاى بسیارى از پیشوایان معصوم: در این زمینه به ما رسیده است و بر اساس آنها کتاب‌هاى سودمندى درباره خواص گیاهان، خوردنى‌ها و آشامیدنى‌ها نوشته شده است. در کنار اینها اسلام به یک نکته مهم دیگر هم اشاره کرده است که بسیارى، از آن غافل هستند و آن «تغذیه حلال» است. آرى، لقمه حلال کمک مؤثرى به سالم سازى روح و آماده کردن آن براى درک معارف الهى مى‌کند. بنابراین، والدین باید بکوشند از همان دوران شیرخوارگى، کودک را با غذاى حلال پرورش دهند. همه تأکیدهایى که درباره انتخاب دایه شده، به خاطر تأثیر شیر بر تربیت است. امام صادق(علیه السلام) از حضرت على(علیه السلام) روایت مى‌کند: تَخَیَّرُ و الِلْرِّضاعِ کَما تَتَخَیَّرُونَ لِلنّکاح فَاِنَّ الرِّضاعَ یُغَیِّرُ الطِّباعَ. (فروع کافى، ج۲، ص ۹۳) در امر دایه و شیردادن کودک، دقت کنید و بهترین و سالمترین افراد را انتخاب کنید، همچنان که در انتخاب همسر دقت مى‌کنید؛ زیرا شیر دادن، طبیعت کودک را تغییر مى‌دهد. تأثیر شیر پاک را مى‌توان از روى داستانى از شیخ انصارى به خوبى مشاهده کرد. وقتى به مادر عفیفه و بزرگوار شیخ انصارى در داشتن چنین فرزندى تبریک مى‌گویند و علت زهد و نبوغ علمى او را جویا مى‌شوند، مى‌گوید: چیزى نشده است، زیرا با آن زحمتى که در پرورش او به کار بردم، انتظار داشتم که به کمالات بیشترى برسد. گفتند: مگر چه کرده اى؟ جواب داد: من در تمام مدت دو سال شیرخوارگى‌اش هیچ گاه او را بى‌وضو شیر ندادم. بنابراین، با چنین مراقبتى که من از او به عمل آوردم، رسیدن به چنین مرتبه‌اى بعید نیست. (زندگى و شخصیت شیخ انصارى، ص ۷۰)

انتخاب نام نیک

معمولاً بر نوزاد، نامى نهاده مى‌شود که تا پایان عمر بدان خوانده مى‌شود. نام‌هاى زیبا و با معنا و محتواى اسلامى، نشان دهنده شخصیت خانوادگى هر فرد است. بنابراین، پدر و مادر باید بر این مسئولیت خویش آگاه باشند و براى فرزندان خود نام‌هاى نیک انتخاب کنند. ابن عباس از پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) نقل مى‌کند که فرمود: «حَقُّ الوَلَدِ عَلَى الْوالِدِ أَنْ یُحَسِّنَ اسْمَهُ وَ یُحَسِّنَ أَدَبَهُ؛ حق فرزند بر پدر آن است که نام خوبى بر او بگذارد و به بهترین شکل تربیتش کند». (کنز العمال، ج۱۶، ص ۴۷۷) امیرالمؤمنین على(علیه السلام) از رسول گرامى اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) روایت مى‌کند: «اولین هدیه‌اى که هر یک از شما به فرزندش مى‌بخشد، نام خوب است. پس، بهترین نام را براى فرزند خود انتخاب کنید». (شیخ حسن حر عاملى، وسائل الشیعه، ج۱۵، ص ۱۲۲) در اخبار اسلامى آمده است که روزى مردى در حالى که دست فرزندش را گرفته بود، به حضور رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) رسید و پرسید: این فرزند من چه حقى بر من دارد؟ حضرت فرمود: نام خوبى برایش برگزینى و خوب تربیتش کنى و او را در جایگاهى نیکو قرار دهى. (همان، صص ۱۲۳ و ۱۲۴)

سواد آموزى

مسئولیت دیگر والدین، سوادآموزى به فرزندان است. تلاش در ایجاد انگیزه براى آموختن، ویژگى ارزشمند و برجسته یک خانواده فرهنگى و رشد یافته است و این علاقه را باید والدین در فرزندان خود به وجود آورند. امیرمؤمنان على(علیه السلام) فرمود: «مُرّوا اولادَکم بطلب العلم؛ فرزندانتان را به فراگیرى دانش برانگیزید». (کنزل العمال، ج ۱۶، ص ۵۸۴) همچنین، در همین زمینه امام صادق(علیه السلام) مى‌فرماید: لقمان فرزندش را این گونه پند مى‌داد که فرزندم! در روزها و شب‌ها و ساعت هایت سهمى براى آموختن علم قرار ده؛ زیرا هیچ از دست داده‌اى همانند از دست رفتن علم و دانش نیست. (محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج ۱۳، ص ۴۱۵) در روایتى زیبا از پیامبر اکرم اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) نیز آمده است: از حقوقى که فرزند بر پدر دارد، سه چیز است: نام نیکى براى او انتخاب کند، خواندن و نوشتن یادش دهد و چون به سن بلوغ برسد، همسرى برایش برگزیند. (وسائل الشیعه، ج ۱۵، ص ۲۱۰)

مسئولیت فرزندان در برابر والدین

نکته اساسى در نهاد خانواده، رعایت حقوقى است که پدر و مادر بر گردن فرزند دارند. بى‌شک، یکى از حقوق اساسى والدین، احترام به آنهاست. پدر و مادر در همه مراحل زندگى، از فرزندان خود توقع احترام دارند. قرآن کریم نیز به این امر بسیار اهمیت داده است. به گونه‌اى که در آیه اى، احسان به پدر و مادر را بعد از پرستش خداى یگانه ذکر فرموده است: وَ قَضى رَبُّکَ أَلاَّ تَعْبُدُوا إِلاَّ إِیَّاهُ وَ بِالْوالِدَیْنِ إِحْسانًا إِمَّا یَبْلُغَنَّ عِنْدَکَ الْکِبَرَ أَحَدُهُما أَوْ کِلاهُما فَلا تَقُلْ لَهُما أُفِّ وَ لا تَنْهَرْهُما وَ قُلْ لَهُما قَوْلاً کَریمًا؛ وَ اخْفِضْ لَهُما جَناحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَهِ وَ قُلْ رَبِّ ارْحَمْهُما کَما رَبَّیانی صَغیرًا. (اسراء: ۲۳ و ۲۴) پروردگارت مقرر داشت که جز او را نپرستید و به پدر و مادر نیکى کنید. هرگاه تا [زمانى که] تو زنده هستى، هر دو یا یکى از آن دو سالخورده شوند، آنان را میازار به درشتى خطاب مکن حتى به آنان اف هم مگو و با آنان به اکرام سخن بگوى. در برابرشان از روى مهربانى سر تواضع فرود آور و بگو:‌ اى پروردگار من! همچنان که مرا در خردى پرورش دادند، بر آنها رحمت آور. در این آیه شریفه نکته‌هاى عمیق و آموزنده‌اى وجود دارد که با نگاه دقیق به آنها، حقوق والدین و منزلت آنان به خوبى آشکار مى‌شود:

۱٫ احترام و احسان به پدر و مادر رادر کنار پرستش خداوند ذکر فرموده و این نشان دهنده اهمیت بالاى موضوع است.

۲٫ به هیچ روى نباید والدین را اذیت کرد و سخنان آزاردهنده‌اى به آنان گفت.

۳٫ هنگامى که سالخورده شدند و حوصله، توقع، روش و منش ودیگر خصوصیات اخلاقى آنان با شما سازگارى نداشت، نباید بى‌تاب و عصبى و کم حوصله شوید و حتى در این هنگام نباید به آنان »اف« بگویید.

۴٫ در حضور والدین، کمال تواضع را داشته باشید. تعبیر قرآن در آیه گفته شده این است که در برابر آنان »خفض جناح« کنید. اگر شما پرنده‌اى را دنبال کنید، این پرنده تا آنجا که مى‌تواند، بال مى‌زند و فرار مى‌کند و هرگاه نتوانست، بر زمین مى‌دود، ولى اگر باز هم نتوانست برود، بال هایش را پهن مى‌کند و تسلیم مى‌شود، این حالت را «خفض جناح» مى‌گویند؛ یعنى بال‌ها را به نشانه التماس، پهن کردن و تسلیم شدن.

۵٫ در حق والدین دعا کردن و براى آنان طلب رحمت کردن. این آموزه‌هاى مؤکد اسلامى، نشان از شکوه و قرب والدین در دین اسلام دارد. چه بسا فرزندانى که باخدمت به والدین، به سعادت دنیا و آخرت دست یافته اند و در مقابل، در لا به لاى تاریخ دیده مى‌شود که عاقبت بى‌احترامى به پدر و مادر، عاق والدین بوده است که براى فرزندان بسیار شوم و نکبت بار است.

منبع: راسخون

مراحل شكل گيرى قيام خونين سيدالشهداء (عليه السلام) ‏

قيام سرخ سيد الشهداء (عليه السلام) سرچشمه خيرات و بركات فراوانى در طول تاريخ براى بشريت و به ويژه مسلمانان و شيعيان بوده است. اين بركات پس از اين نيز ادامه خواهد داشت. قيامى كه بزرگ ترين مانع، بر سر راه ستمگران و ظالمان بوده و خواب راحت را از چشمان آنان ربوده است. ظلم ستيزى حسين بن على (عليه السلام) امرى نيست كه بتوان آن را انكار كرد يا مخفى نگاه داشت. آنچه بيش از همه باعث شده فرمانروايان ستمگر همواره از پى گيرى و سرمشق گيرى مردمان از راه آن حضرت در هراس باشند، همين ظلم ستيزى مى باشد كه پيام اصلى حركت اصلاح طلبى حسين (عليه السلام) بوده است.

در اين ميان، آشنايى با قيام امام حسين (عليه السلام) و شناخت هر چه بيشتر ابعاد آن، ما را در بهره گيرى بيشتر و بهتر از آن حركت نورانى يارى مى نمايد و راه آن حضرت را روشن تر و پُر رهروتر مى سازد. جاى بسى شكر و سپاس است كه در اين موضوع، تاكنون آثار كوچك و بزرگ فراوانى از نويسندگان و انديشمندان بر جاى مانده است و تلاش در راه گسترش معرفت و شناخت تمامى زوايا و جوانب قيام عاشورا همچنان ادامه دارد; و صد البته اين مسئله، هنوز بررسى و مداقه بيشترى را مى طلبد; چرا كه نياز امروز جوامع بشرى به آشنايى با تفكر سيدالشهدا (عليه السلام) و راهى كه او براى آن از همه چيز خود گذشت بيش از هر زمان ديگرى احساس مى شود.

از راه هاى شناخت بهتر حركت اصلاحى امام حسين (عليه السلام) بررسى مراحل حركت آن حضرت از آغاز تا پايان است. اين نوع تقسيم بندى، مصلحان و ظلم ستيزان را يارى مى كند تا در حركت هاى اصلاحى و ظلم ستيزانه خود، درس بهترى از قيام سيدالشهداء (عليه السلام) بگيرند و البته از اين ره گذر، پاسخ برخى شبهات نيز روشن خواهد شد. بررسى دقيق وقايعى كه از زمان مرگ معاويه رخ داد و نيز دقت در چگونگى عملكرد حسين (عليه السلام) و سخنان آن حضرت و زمينه سازي هايى كه براى برپايى حركتى اصلاح طلبانه و بدعت زدايانه انجام داد، ما را به اين نتيجه رهنمون مى سازد كه قيام امام حسين (عليه السلام) را مى توان به سه مرحله تقسيم كرد: ـ اعلام مخالفت با حكومت يزيد ـ ارشاد عمومى ـ قيام مسلحانه.

الف ـ اعلام مخالفت با حكومت يزيد در اين بخش در پى آن هستيم تا به سه پرسش پاسخ دهيم: پرسش نخست: چرا يزيد برخلاف پدرش معاويه بر بيعت امام حسين (عليه السلام) پافشارى مى كرد؟ معاويه به صلح امام حسن (عليه السلام) راضى شد; اما فرزندش يزيد تنها به بيعت از سوى امام حسين (عليه السلام) رضايت مى داد و امام را در ميان انتخاب دو راه يعنى «بيعت» و يا «مرگ» مخير گذاشته در نامه اش به وليد بن عتبه والى مدينه چنين آورده بود: «اذا اتاك كتابى هذا فأحضر الحسين بن على و عبداللّه بن الزبير فخذهما بالبيعة فإن امتنعا فاضرب اعناقهما و ابعث الىّ برؤوسهما.»[1]

«هنگامى كه نامه ام به دستت رسيد حسين بن على و عبداللّه بن زبير را حاضر كن و از آن دو بيعت بگير، پس اگر از بيعت نمودن خوددارى كردند گردنهاى آنان را بزن و سرهايشان را براى من بفرست.» به نظر مى رسد توجه به جايگاه اجتماعى امام حسن (عليه السلام) در برابر معاويه و جايگاه اجتماعى سيد الشهدا (عليه السلام) در برابر يزيد، پاسخ اين پرسش را به مقدار بسيارى روشن مى سازد. پس از شهادت امام على بن ابى طالب (عليه السلام) مردم با امام حسن ـ(عليه السلام) بيعت كردند[2]

و آن حضرت، به عنوان خليفه مسلمين، بر مسند خلافت نشست، و همه مسلمانان در قلمرو اسلامى، از حجاز و يمن گرفته تا عراق، تحت امر امام مجتبى (عليه السلام) درآمدند و تنها شام و مصر بود كه در زمان امام على (عليه السلام) نيز از تحت حاكميت آن حضرت خارج شده و در اختيار معاويه و عمرو بن عاص درآمده بود. همين امر باعث بروز جنگ طولانى صفين و درگيرى شديد ميان لشكريان امام على (عليه السلام) و معاويه شده بود.

معاويه در مقابل اميرالمؤمنين (عليه السلام) از موضع ضعيف ترى برخوردار بود; زيرا آن حضرت در نظر مردمِ سراسر قلمرو اسلامى، خليفه مسلمانان شناخته شده بود، در حالى كه معاويه، والى متمرد و سركش به شمار مى رفت. پس از شهادت على (عليه السلام) و به خلافت رسيدن امام حسن (عليه السلام) باز هم همان وضعيت باقى ماند; يعنى معاويه هنوز در تمامى بلاد، حتى در شام، به عنوان يكى از واليان خليفه و دولت مركزى كه مقر آن در كوفه بود شناخته مى شد و هيچ كس او را خليفه قلمداد نمى كرد; اما شاميان بر اثر تبليغات انحرافى معاويه، چون او را صاحب حق مى دانستند، در برابر حكومت مركزى، از او حمايت مى كردند.

براى يك فرماندار ياغى كه خليفه مسلمين را در مقابل خود مى ديد، چيزى كه بيش از همه اهميت داشت، استحكام بخشيدن به مقر حكومتى خويش و نگهدارى منطقه تحت سلطه اش بود. گسترش سلطه خليفه و خلع نمودن او از مقامش از اولويت هاى بعدى به شمار مى رفت كه پرداختن به آن، تنها در صورت احساس توانمندى و فراهم آمدن شرايط ممكن بود. در چنين شرايطى وادار كردن خليفه به كناره گرفتن از قدرت و تسليم حكومت و امارت به او، حتى به نام صلح، بزرگ ترين فتح و پيروزى به شمار مى رفت، و معاويه اگر مى توانست امام حسن مجتبى (عليه السلام) را به پذيرش صلح و كناره گيرى از قدرت وادار نمايد، به بزرگ ترين پيروزى و بالاترين افتخار در نظر مردم خود، نائل آمده بود.

بنابراين در آغاز راه، درخواست بيعت از رقيبى كه از هر نظر، از جايگاه برترى برخوردار بود، نه تنها هيچ فايده اى به دنبال نداشت، بلكه امام (عليه السلام) و پيروانش را در نابود كردن مخالفان مصمم تر مى ساخت;[3] اما به تسليم واداشتن او و صلح كردن با او، خود برترين نتيجه اى بود كه مى توان در اين مبارزه به آن انديشيد و رقيب را در صورت احساس ضعف به تفكر واداشت.

از اين رو پس از آنكه سپاه پيشتاز امام حسن مجتبى (عليه السلام) به فرماندهى عبيدالله بن عباس در منطقه «مسكن»، يعنى نقطه تلاقى دو لشكرِ متخاصم مستقر شد، معاويه دست به كار شد و شايعه صلح امام حسن (عليه السلام) با خود را در ميان آنان رواج داد، و نيز در ميان لشكريان پشتيبان شايعه كرد كه قيس بن سعد، يعنى فرمانده سپاه پيش تازِ امام، با معاويه از در صلح وارد شده و از جنگ و خونريزى و برادركشى منصرف شده است.[4]

با اين توضيحات، به خوبى مى توان تفاوت موقعيت امام حسين (عليه السلام) با برادر بزرگوارش امام مجتبى (عليه السلام) و نيز تفاوت شرايط معاويه با شرايط يزيد را درك كرد; زيرا برخلاف معاويه كه در زمان امام على (عليه السلام) و نيز قبل از كناره گيرى امام حسن (عليه السلام) از جايگاه متزلزلى برخوردار بود و هيچ كس او را به عنوان خليفه رسمى مسلمانان نمى شناخت، يزيد عملاً بر مسند خلافت نشست و اختيارات و لوازم آن را در اختيار داشت و واليان و حاكمان تمام بلاد را عزل و نصب مى كرد.

همچنين نيروهاى نظامى در همه ولايات تحت امر او بوده و در يك كلام تمام لوازم حكومت بر جامعه را در اختيار داشته، مردم نيز در قلمرو اسلامى او را به عنوان خليفه مسلمين ـ هر چند خليفه اى جائر و غاصب ـ مى شناختند. چنين تفاوتى در حسنين ـ عليهما السلام ـ نيز وجود داشت; زيرا امام حسن (عليه السلام) رسماً خليفه مسلمانان بود و تمام اختيارات و لوازم يك خليفه را نيز دارا بود; در مقابل، امام حسين (عليه السلام) تنها به عنوان يك شهروند مطرح بوده و هيچ مسئوليت اجرايى بر عهده نداشت.

حسين (عليه السلام) از نفوذ فوق العاده اى در ميان مردم برخوردار بود و به آن حضرت بيش از هر شخص ديگرى احترام گذاشته مى شد; اما يزيد او را تنها شهروندى كه از قدرت نظامى بالفعل برخوردار نيست مى دانست و مردم نيز توان مقابله با حكومت يزيد را در امام حسين (عليه السلام) مشاهده نمى كردند; حكومتى كه پايه هايش در مدت بيست سال امارت معاويه بر شاميان و بيست سال حكومت و خلافت بر همه قلمرو اسلامى به خوبى پابرجا و مستحكم شده بود.

با توجه به آنچه گذشت مى توان حدس زد كه چرا براى يزيد، گرفتن بيعت از امام حسين (عليه السلام) بسيار مهم به شمار مى رفت و او در برابر امام كوتاه نمى آمد; بديهى است كه براى او صلح با سيدالشهداء (عليه السلام) اصلاً تصور نمى پذيرفت. براى يزيد صلح با كسى كه از قدرت نظامى برخوردار نبود و هيچ يك از شهرها و ولايات را در تصرف خود نداشت بى معنا، و سخن گفتن از صلح، آن هم از سوى او كه عنوان خليفه مسلمانان را با خود يدك مى كشيد و در اوج غرور و تكبر به سر مى برد، امرى محال به نظر مى رسيد.

از اين رو يزيد تنها به سه مسئله مى توانست بينديشد: «بيعت امام»، «خويشتن دارى و صبر در مقابل بيعت نكردن امام» و «برخورد قاطع و مقابله شديد با امام». اما گزينه نخست از سوى سيدالشهدا (عليه السلام) امكان پذير نبود; زيرا آن حضرت، هم به سبب شخصيت خود و هم به دليل خطر بزرگى كه با خلافت يزيد، متوجه احكام اسلام و سنت پيامبر شده بود، هرگز زير بار بيعت با او نمى رفت. اين مسئله را نيز بارها اعلام كرده بود و علل آن به تفصيل در همين مقاله خواهد آمد. امام حسين (عليه السلام) خلافت يزيد را هرگز به رسميت نمى شناخت و از اين رو بيعت با يزيد تحقق خارجى نمى يافت.

اما يزيد نيز نمى توانست از كنار بيعت نكردن حسين (عليه السلام) به راحتى بگذرد و با آن از در مسامحه وارد شود; زيرا او در آغاز حكومت خود، يعنى در يكى از بحرانى ترين زمانهاى دوران حكومت خويش به سر مى برد; هنوز تمامى بلاد سرسپردگى و تبعيت خود را نسبت به او اعلام نكرده بودند و احتمال مخالفت و آشوب، بويژه از ناحيه عراق و حجاز، به شدت وجود داشت. بنابراين مسامحه با حسين (عليه السلام) تبعات خطرناكى براى حكومت نوپاى او به بار مى آورد كه مى توان برخى از آنها را حدس زد: 1ـ مسامحه و مدارا با حسين (عليه السلام) از سوى يزيد، در حقيقت به معناى پذيرش فضيلت و برترى امام و عدم صلاحيت خود براى تصدى منصب خلافت به شمار مى رفت.

2ـ با پذيرفتن عدم بيعت آن حضرت، بقيه مخالفان نيز به بيعت نكردن با او به طمع مى افتادند و در نتيجه يزيد خود، زمينه بروز آشوب و قيام را در تمامى بلاد فراهم مى آورد. 3ـ يزيد با مدارا و مسامحه در برابر به رسميت نشناختن خلافتش از سوى حسين بن على (عليه السلام) در واقع خود را تحقير كرده و بى كفايتى خود را به اثبات مى رساند; زيرا همان گونه كه گذشت امام حسين (عليه السلام) بالفعل هيچ قدرتى در اختيار نداشت و براى حكومت يزيد بيش از يك شهروند نبود; پس عدم توانايى خليفه مسلمين در وادار كردن يك شهروند به تمكين در مقابل حكومت مركزى از نظر عوام، بى لياقتى و بى كفايتى او را به اثبات مى رساند.

همچنين او به خوبى مى دانست كه مخالفت امام با او تنها به عدم بيعت خلاصه نمى شد و بايد منتظر عواقب بعدى آن نيز مى بود; عواقبى همچون رو به رو شدن با صد هزار شمشير اهل حجاز و عراق، آن گونه كه پدرش معاويه تجربه كرده و خطر آن را به او گوشزد نموده بود. بنابراين تنها گزينه سوم، يعنى مقابله با آن حضرت باقى مى ماند كه بايد به گونه اى محقق مى شد. البته خامى، خيره سرى و غرور بيش از حد يزيد و عُمّالش ـ بويژه عبيداللّه بن زياد ـ باعث شد كه شديدترين، خَشِن ترين و وحشيانه ترين نوع مقابله با خاندان پيامبر ـ صلى الله عليه وآله وسلم ـ را برگزينند و براى مقابله با حضرت از همه درنده خويى و وحشى گرى خود استفاده نمايند.

بنابر آنچه گذشت، صلح با امام حسن (عليه السلام) براى معاويه پيروزى غرورانگيزى به شمار مى رفت.[5] اما تنها چيزى كه مى توانست غرور يزيد را حفظ كرده مانع از تحقير او شود و دولت او را از مواجه شدن با قيامها و مخالفت هاى جدى در امان دارد، بيعت گرفتن از مردم، بويژه مخالفان و حسين بن على (عليه السلام) بود. پرسش دوم: چرا امام حسين (عليه السلام) به بيعت با يزيد راضى نشد؟ آيا وضعيت او از امام مجتبى (عليه السلام) در جامعه بهتر بود و از موقعيت اجتماعى بهتر و قدرت نظامى بالاترى برخوردار بود؟! و آيا مردم در زمان او نسبت به خاندان پيامبر ارادت بيشترى از خود نشان مى دادند؟ يا اينكه وضعيت جامعه مسلمانان و احكام شريعت محمدى در آن زمان به قدرى اسف بار بود كه ديگر سكوت و بردبارى ـ حتى به قيمت ريخته شدن خون برترين انسانها و به اسارت رفتن شريف ترين خاندانها ـ به مصلحت نبود.

در پاسخ به اين پرسشها بايد به اين نكته توجه كرد كه امام مجتبى و سيدالشهداء (عليهماالسلام) حكومت معاويه را بالاترين مصيبت و فتنه براى مسلمانان مى دانستند; زيرا وضعيت اسف بار شيعيان در زمان معاويه و نيز پايمال شدن حقوق مسلمانان و بى توجهى به احكام شريعت محمدى ـ صلى الله عليه وآله وسلم ـ و رواج انواع بدعت ها، وضعيت جامعه را به قدرى دردناك كرده بود كه قيام براى اصلاح جامعه و عليه بانيان و مسببان آن را لازم و ضرورى مى نمود[6]

و تنها وجود موانعى چند، باعث شده بود كه ايشان در زمان معاويه سكوت اختيار كرده، از مبارزه مسلحانه صرف نظر نمايند; اما با روى كار آمدن يزيد، در واقع ديگر چيزى از اسلام باقى نمى ماند تا سكوت و صبر و تحمل سيدالشهداء (عليه السلام) توجيه پذير باشد. يزيد جوانى بود عياش، شراب خوار، زناكار، حيوان باز و تارك نماز. او از ارتكاب انواع محرمات و گناهان كبيره پروايى نداشت[7] و از همه بدتر بر پوشاندن و پنهان كردن چنين اعمال و رفتار نامشروعى نيز نمى كوشيد.

با اين اوصاف، جانشينى پيامبر و در دست گرفتن رهبرى جامعه اسلامى توسط او، براى هيچ مسلمان دردمندى، به ويژه حسين (عليه السلام) تحمل پذير نبود. از اين رو از كلام امام (عليه السلام) مى توان به دو عامل مهم براى بيعت نكردن آن حضرت با يزيد دست يافت: 1ـ تفاوت اساسى و بى شمار شخصيت امام حسين (عليه السلام) با يزيد همان گونه كه گذشت، شخصيت شيطانى يزيد كه نه تنها از اسلام، بلكه از انسانيت بويى نبرده بود با شخصيتى چون حسين (عليه السلام) فرزند على (عليه السلام) و فاطمه ـ سلام الله عليها ـ و نوه پيامبر اكرم ـ صلى الله عليه وآله وسلم ـ و چراغ هدايت بشر و حجت خدا بر روى زمين، مقايسه پذير نبود.

از اين رو امام حسين (عليه السلام) در اولين اظهار نظر خود در خانه وليد، اين مسئله را پيش كشيد و اين گونه بيان فرمود: «ايها الامير انّا اهل بيت النبوّة و معدن الرسالة و مختلف الملائكة و محل الرحمة بنافتح اللّه و بناختم و يزيد رجل فاسق شارب الخمر قاتل النفس المحرمة معلن بالفسق و مثلى لا يباع مثله.»[8] «اى امير، ما خاندان پيامبر و معدن رسالتيم، خاندان ماست كه محل نزول فرشتگان الهى و محل نزول رحمت خداست، خداوند اسلام را با خاندان ما آغاز كرد و با خاندان ما به پيش برد و حال آنكه يزيد مردى زشت كردار، شراب خوار، قاتل انسان بى گناه و آشكار كننده و تظاهر كننده به فسق است.

بنابراين كسى مانند من با كسى مانند او بيعت نخواهد كرد.» يا در پاسخ به عبداللّه بن زبير مى فرمايد: «انظر يا ابابكر انّى ابايع ليزيد و يزيد رجل فاسق معلن الفسق يشرب الخمر و يلعب بالكلاب و الفهود و يبغض بقية آل الرسول؟! لا واللّه لا يكون ذلك ابداً.»[9] «اى ابوبكر، ببين آيا من با يزيد بيعت كنم در حالى كه او مردى زشت كردار است، به فسق و فجور تظاهر مى كند، شراب مى خورد و با سگها و ميمون ها بازى مى كند و نسبت به بازماندگان خاندان پيامبر بغض مىورزد؟! نه به خدا سوگند هرگز چنين اتفاقى نخواهد افتاد.» و نيز در پاسخ مروان كه از آن حضرت مى خواست با يزيد بيعت كند، فرمود: «ويلك يا مروان! اليك عنّى فانّك رجس و انا اهل بيت الطّهارة الذين انزل اللّه عز و جلّ على نبيّه محمد ـ صلى الله عليه وآله وسلم ـ فقال انّما يريد اللّه ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهّركم تطهيراً.»[10]

«واى بر تو اى مروان! همانا تو پليدى و ما خاندان پاكى هستيم; كسانى كه خداوند متعال بر پيامبرش محمد ـ صلى الله عليه وآله وسلم ـ درباره آنان فرموده است: همانا خداوند خواسته است كه رجس و پليدى را از شما اهل بيت بزدايد و شما را پاك گرداند.» بنابراين امام با پيش كشيدن مسئله شخصيت و جايگاه رفيع معنوى و خانوادگى خود و مقايسه آن با شخصيت فرومايه يزيد، مسئله بيعت با او را به كلى منتفى دانست و سخن آخر را در همان آغاز با صراحت و روشنى بيان فرمود.

خطر يزيد براى اسلام انحراف هاى فراوانى در طول بيش از 20 سال حكومت معاويه در جامعه رخ داده بود; قاعدتاً بايد خليفه بعدى درصدد اصلاح آن امور بر مى آمد; اما در چنين وضعيتى فردى بر مسند خلافت مى نشيند كه نه تنها اصلاحگر نيست، بلكه از فاسدترين مردمان بوده، آشكارا مرتكب انواع جنايات و محرمات مى شود و از حرمت شكنى و پايمال كردن حريم شريعت و سنت ابايى ندارد.

در چنين فضايى چه اميدى به حكومت اسلامى و آينده آن مى توان داشت؟! آيا آينده اى تاريك و وحشتناك در انتظار مسلمانان و دين اسلام نبود؟! آيا اگر حسين بن على (عليه السلام) صبر مى كرد و سر به زير مى انداخت، ممكن بود كه بتوان در آينده به برقرارى احكام اسلام در جامعه اسلامى اميدوار بود؟! سيدالشهداء (عليه السلام) در پاسخ به مروان كه از آن حضرت، بيعت با يزيد را مطالبه مى نمود، اين پرسش ها را با يك جمله پاسخ گفته و فرموده است: «انّا للّه و انّا اليه راجعون و على الاسلام والسلام اذ قد بليت الأمّة براع مثل يزيد.»[11] «همه از خداييم و به سوى او باز خواهيم گشت و بايد با اسلام وداع كنيم زيرا امت به حاكمى مانند يزيد مبتلا شده است.»

امام (عليه السلام) با كلمه استرجاع، اوج مصيبت وارده بر اسلام و مسلمين را بيان داشته، سپس مى فرمايد: و على الاسلام و السلام. اين جمله به معنى آن است كه اگر يزيد، پيشواى مسلمانان شود، بايد با اسلام وداع كرد; زيرا ديگر اثرى از آن باقى نخواهد ماند. پس اگر مسلمانى احساس خطر كند، بايد براى نجات دين كه چراغ هدايت و راهنماى بشر است، بپا خيزد و از تعلل و سستى دست بردارد. البته امام حسين (عليه السلام) چون امام و پيشواى راستين مسلمانان و نگهبان شريعت محمدى است، از هر انسان ديگرى براى اين امر، يعنى مخالفت با خليفه بى كفايتى چون يزيد و محافظت از احكام و شريعت اسلام مقدم تر است; آن حضرت خود تصريح مى فرمايد: «الا و ان هؤلاء قد لزموا طاعة الشيطان و تركوا طاعة الرحمن و اظهروا الفساد و عطلوا الحدود و استأثروا بالفيىء و احلّوا حرام اللّه و حرّموا حلاله و اَنا اَحق من غير.»[12]

«آگاه باشيد كه اين گروه پيروى از شيطان را برگزيدند و از فرمانبردارى خدا سر برتافتند، فساد را آشكار كرده، حدود الهى را تعطيل نمودند. فيىء را (كه مختص به رسول خدا و خاندان او بود) به تصرف خود درآوردند، حرام خدا را حلال و حلال خدا را حرام نمودند و من از غير خودم سزاوارتر (به ولايت و سرپرستى امت) هستم.» از اين رو امام حسين (عليه السلام) براى محافظت از دين پيامبر خاتم و زدودن هرگونه انحراف و بدعت و نيز براى نجات و رهايى امت از نادانى و جهالت در مبارزه با سردمدار جبهه باطل پيش قدم شد و با جملات و ارشادات فراوان خود، تلاش نمود تا مسلمانان خفته را از خواب غفلت بيدار كند و در اين راه با خود همراه سازد.

پرسش سوم: آيا امام حسين (عليه السلام) تا هنگام شهادت از بيعت با يزيد خوددارى نمود يا اينكه در روزهاى آخر بيعت را پذيرفت; اما لشكريان عبيدالله بن زياد از او نپذيرفتند؟ با بيان دو عامل مهم از عوامل بيعت نكردن امام با يزيد، مى توان به خوبى به پاسخ اين پرسش دست يافت; زيرا با گذشت چند ماه از آغاز قيام، نه شخصيت سيدالشهداء (عليه السلام) تغييرى كرد و نه يزيد انسان ديگرى شده بود. همچنين نه امام حسين (عليه السلام) دست از تلاش براى رسيدن به اهداف مقدسى كه در نظر داشت كشيده بود و نه يزيد از عناد و دشمنى با دين خدا و اولياى او دست برداشته بود.

پس در واقع حسين (عليه السلام) به همان دو دليل نمى توانست حتى تا هنگام مرگ سرخش بيعت را پذيرا باشد. البته با توجه به برخى از جملات امام كه در اواخر حركت اصلاح طلبانه خويش بيان داشته نيز مى توان به اين نكته رسيد. از جمله آنها، سخن آن حضرت با اصحاب و ياران خود در منزل ثعلبيه است كه پس از خبر شهادت مسلم و عبداللّه بن يقطر ايراد فرمود: «ايّها الناس … و قد خذلتنا شيعتنا و قُتِل مسلم و هانى و قيس بن مسهر و عبداللّه بن يقطر، فمن اراد منكم الانصراف فلينصرف.»[13]

«اى مردم آگاه باشيد، همانا پيروان و شيعيان ما، ما را خوار كردند و مُسلِم، هانى و قيس بن مسهّر و عبدالله بن يقطر به شهادت رسيدند، پس هر كس از همراهى ما پشيمان شده مى تواند بازگردد.» اجازه ترخيص اصحاب از سوى امام و اين عبارت كه هر كس قصد بازگشت دارد بازگردد به اين معناست كه اگر شما مى خواهيد برگرديد، اما بدانيد كه ما باز نمى گرديم و تا پايان ادامه خواهيم داد. اين بدان معناست كه حسين (عليه السلام) هرگز زير بار بيعت با يزيد نخواهد رفت. بنابراين اگر امام حسين (عليه السلام) تصميم داشت در صورت احساس خطر، بيعت نمايد، لزومى نداشت تا لشكريان خود را مرخص نموده، از آنان بخواهد كه در صورت تمايل بروند.

نيز در يكى از جملات امام به فردى كه آن حضرت را از رفتن به كوفه برحذر مى داشت، اين گونه آمده است: «فان نزل القضاء بما نحب فنحمد اللّه على نعمائه … و ان حال القضاء دون الرّجاء فلم يتعدّ من كان الحقّ نيّته و التقوى سريرته.»[14] «اگر قضاى الهى براساس آنچه ما دوست داريم محقق شود او را به خاطر نعمتهايش سپاس مى گوئيم، و اگر برخلاف آنچه ما اميدواريم رُخ دهد، آن كسى كه نيتش پيروى از حق بوده و پرهيزكارى و تقوا را پيشه خود ساخته است تجاوزكار نخواهد بود.» اين جمله نيز به خوبى گوياى آن است كه امام حركت خود را ادامه مى دهد و هرگز تسليم نمى شود و بيعت نمى كند، حال يا در اين حركت پيروز مى شود يا شكست مى خورد كه در هر حالت، يكى از دو نيكويى را درك كرده و چون نيتش جانبدارى از حق و حقيقت است، هيچ گاه تجاوزكار نخواهد بود.

امام نمى گويد اكنون به حركت خود ادامه مى دهيم و هر جا ديديم كه بن بست است تسليم مى شويم و بيعت مى كنيم; بلكه از تداوم حركت ـ حتى تا زمانى كه به آنچه اميدوارند (پيروزى) نائل نشوند ـ سخن مى گويد. سرانجام در آخرين لحظات عمر شريفش باز هم با صلابت تمام مى فرمايد: «الا انّ الدّعى ابن الدعى قد تركنى بين السّلة و الذلّة و هيهات ذلك منى هيهات منا الذلّة.»[15] «آگاه باشيد كه اين حرامزاده فرزند حرامزاده (عبيدالله) مرا بين انتخاب خوارى و ذلت يا كشته شدن مخيّر گذاشته است ـ غافل از آنكه نمى داند ـ هرگز ذلت و خوارى را بر نخواهم گزيد; زيرا خوارى و ذلت از خاندان رسالت به دور است.»

بديهى است كه ذلت در اينجا، تسليم شدن به عبيداللّه بن زياد و پذيرش بيعت با يزيد بود كه امام هرگز زير بار آن نرفت. ب ـ ارشاد عمومى پس از برداشتن نخستين گام، يعنى پرهيز از بيعت با يزيد، نوبت به گام بعدى، يعنى ارشاد امت مسلمان مى رسيد: ارشاد نسبت به وضعيت نگران كننده و بحرانى جامعه اسلامى، و پايمال شدن احكام و حدود الهى و سنت پيامبر و نيز خطرهاى ناشى از به خلافت رسيدن يزيد كه جامعه اسلامى را تهديد مى كرد.

به همين منظور، حسين بن على (عليه السلام) از همان آغاز كه اعلام كرد با يزيد بيعت نخواهد كرد، حركت ارشادى خود را نيز آغاز نمود و در هر فرصتى كه پيش مى آمد، اطرافيان خود و مردم را نسبت به مصيبت هاى وارد شده بر پيكره دين اسلام و جامعه اسلامى آگاه مى ساخت و با كنايه و صراحت از آنان دعوت مى كرد تا او را يارى كرده، براى محافظت از كيان اسلام عليه يزيد قيام كنند و براى بازگرداندن خلافت به جايگاه اصلى خود، يعنى خاندان اهل بيت ـ عليهم السلام ـ همدل و هم پيمان شوند.

از اين رو در نخستين اقدام خود، وصيت نامه اى نوشت و به برادرش محمد حنفيه سپرد و در آنجا به مسئله امر به معروف و نهى از منكر كه نقش ارشادى و هدايت جامعه را دارد، اشاره نمود. «… انّما خرجتُ لطلب الاصلاح فى أمّة جدّى اريد اَن آمُر بالمعروف و انهى عن المنكر.»[16] «… همانا خروج كردم زيرا خواستار اصلاح در امت جدم بودم و امر به معروف و نهى از منكر را قصد نمودم.» سيدالشهداء (عليه السلام) در پاسخ به نامه هاى كوفيان و براى ارشاد بيشتر آنها چنين آورد: «فقوموا مع ابن عمّى و بايعوه و انصروه و لا تخذلوه فلعمرى ليس الإمام العامل بالكتاب و العادل بالقسط كالّذى يحكم بغير الحقّ و لا يهدى و لا يهتدى.»[17]

«پس با پسرعمويم به پا خيزيد و با او بيعت كنيد و يارى اش نماييد و او را تنها و خفيف نگردانيد. به خدا سوگند امامى كه به كتاب خدا عمل مى كند و به عدل و داد حكم مى نمايد هرگز مانند كسى نيست كه به غير حق حكم كرده، نه خود هدايت شده و نه امت را هدايت و راهنمايى تواند كرد.» اين جمله كنايه از آن است كه كسى كه امروز در مسند خلافت است، عادل نيست و به عدل و داد رفتار نمى كند. او نه خودش هدايت شده، نه توانايى هدايت جامعه را دارد. نيز در نامه خود به بزرگان بصره نوشت: «و انا اَدعوكم الى كتاب اللّه و سنّة نبيه ـ صلى الله عليه وآله وسلم ـ فان السّنة قد اميتت و ان البدعة قد احييت و ان تسمعوا قولى و تطيعوا امرى أهدكم الى سبيل الرشاد.»[18]

«من شما را به سوى كتاب خدا و سنت پيامبرش فرا مى خوانم، ـ به راستى كه در اين زمان ـ سنت رسول خدا از بين رفته و بدعت جاى آن را گرفته است. بنابراين اگر سخنانم را شنوا باشيد و فرمانم را اطاعت كنيد شما را به سوى راه رشد و سعادت هدايت و راهنمايى مى كنم.» امام در نامه اى ديگر خطاب به كوفيان نوشت: «فقد علمتم انّ رسول اللّه ـ صلى الله عليه وآله وسلم ـ قد قال فى حياته: من رأى سلطاناً جائراً مستحلاّ لحرم اللّه ناكِثاً لعهداللّه مخالفاً لسنة رسول اللّه يعمل فى عباداللّه بالاثم و العدوان ثم لم يغيّر بقول و لا فعل كان حقيقاً على اللّه اَنْ يدخله مدخله و قد علمتم ان هؤلاء القوم قد لزموا طاعة الشيطان و تولّوا عن طاعة الرحمن و اظهروا الفساد و عطلوا الحدود و استأثروا بالفيىء و اَحَلّوا حرام اللّه و حرموا حلاله و انّى احق بهذا الامر لقرابتى من رسول اللّه ـ صلى الله عليه وآله وسلم ـ .»[19]

«شما مى دانيد كه پيامبر خدا در زمان حيات خود فرمود: هر كس سلطان بدكارى را ببيند كه حرام خدا را حلال مى كند، عهد خدا را مى شكند، مخالف سنت رسول خدا عمل كرده به گناه و دشمنى در ميان آنان رفتار مى كند، آن گاه با گفتار و كردار خود با آن سلطان به مخالفت برنخيزد خداوند او را نيز به همان جايى داخل مى سازد كه آن سلطان ستمگر را داخل مى سازد ـ يعنى جهنم ـ و شما آگاهيد كه اين قوم ـ بنى اميه ـ پيروى از شيطان را برگزيدند و از اطاعت خدا روى برتافتند، فساد و تباهى را آشكار و حدود الهى را تعطيل نمودند و فيىء را به تصرف خود درآوردند، حرام خدا را حلال و حلالش را حرام نمودند و حال آنكه من به اين امر ـ سرپرستى و حكومت بر مردم و جانشينى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) ـ سزاوارترم; به دليل جايگاهم نسبت به رسول خدا ـ صلى الله عليه وآله وسلم ـ .»

اين ارشادها و هدايت ها و افشاگري ها تا روز عاشورا ادامه داشت. اما در آن روز، سخنان امام به نوعى تغيير كرد و به جاى آنكه همچون روزهاى قبل، مفاسد حكومت يزيد را متذكر شود و انحرافها را خاطر نشان سازد، مجبور شد خود را معرفى كند و اصل و نسب خود را به ياد كوفيان آورد تا شايد آنان را از تصميم خطرناكى كه گرفته اند منصرف سازد. از اين رو با مظلوميت تمام، به لشكريان عمر بن سعد فرمود: «اما بعد فانسبونى فانظروا من اَنا، ثمّ ارجعوا الى انفسكم و عاتبوها فانظروها هل يحلّ لكم قتلى و انتهاك حرمتى؟ ألَسْتُ ابن بنت نبيّكم و ابن وصيّه و ابن عمه و اول المؤمنين باللّه و المصدق لرسوله بما جاء به من عند ربّه، اوليس حمزة سيّدا الشهداء عمّ ابي؟ أو ليس جعفر الشهيد الطيّار ذو الجناحين عمّى؟ أوَلم يبلّغكم قول مستفيض فيكم انّ رسول اللّه ـ صلى الله عليه وآله وسلم ـ قال لي و لأخي: هذان سيدا شباب اهل الجنّة؟»[20]

«اما بعد، مرا در مقابل ديدگان خود تصور كنيد و سپس بنگريد كه من چه كسى هستم. پس به خويشتن خويش بازگرديد و آن را مورد عتاب قرار دهيد، پس ببينيد آيا كشتن من و هتك حرمتم بر شما حلال است؟! آيا من پسر دختر پيامبر شما و فرزند وصى او و پسر عمويش و اولين مؤمن به خدا و تصديق كننده پيامبرش به آنچه از طرف پروردگارش آورده بود نيستم؟! آيا حمزه سيدالشهدا عموى پدرم نيست؟ آيا جعفر، شهيدى كه در بهشت با دو بال پرواز مى كند عموى من نيست؟ آيا آن روايت مستفيض به شما نرسيده است كه پيامبر خدا ـ صلى الله عليه وآله وسلم ـ درباره من و برادرم فرمود: اين دو آقاى جوانان بهشتند؟» امام حسين (عليه السلام) تا آخرين لحظات عمر خويش دست از ارشاد و هدايت مردم و امر به معروف و نهى از منكر آنان بر نداشت، و ما نيز شهادت مى دهيم كه «انّه قد اقام الصّلوة و اتى الزكوة و أمر بالمعروف و نهى عن المنكر.»

ج ـ قيام مسلحانه سومين و آخرين قدم در حركت اصلاح طلبانه سيد الشهداء (عليه السلام) قيام مسلحانه عليه حكومت جائر و فاسد عصر خويش بود. آن حضرت براى قيام خود اهدافى چون بازگرداندن خلافت به جايگاه اصلى خود، يعنى خاندان پيامبر ـ صلى الله عليه وآله وسلم ـ نجات و رهايى دين از انحرافات و بدعت ها و نجات امت از ظلم و جور خاندان اموى[21] را دنبال مى كرد، هر چند مى دانست در اين راه به شهادت مى رسد و در كوتاه مدت به اهداف خود نائل نمى گردد. تحقق دو مرحله نخست قيام امام، قائم به خواست و اراده خود او بوده است;

يعنى تكليفى بوده كه حتى در صورت تنهايى نيز متوجه امام (عليه السلام) مى شده و حمايت كسى را نياز نداشته است. از اين رو حسين (عليه السلام) خود به تنهايى از عهده آن بر مى آمد; يعنى امام هم خود به تنهايى مى توانست از بيعت با يزيد امتناع كند، اگرچه تمام امت با او بيعت كرده باشند و هم مى توانست به امر به معروف و نهى از منكر و ارشاد و هدايت امت مبادرت ورزد، هر چند احدى او را در اين كار پشتيبانى ننمايد.

مى دانيم كه امام در انجام دادن اين دو وظيفه كه وظيفه هر مسلمان ديگرى نيز هست هرگز كوتاهى نكرد و آنچه در توان داشت براى انجام دادن آن به كار گرفت; اما مرحله سوم كارى نبود كه به تنهايى بتوان آن را انجام داد يا با گروه اندكى آن را به پايان رساند; زيرا براى خلع كردن حاكم ظالم و فاسق، و تشكيل حكومتى براساس كتاب و سنت بايد مردم خود حركت كنند و از امام بخواهند تا تحت رهبرى او در اين امر پيروز شوند يا دست كم دعوت امام را لبيك گفته به حمايت او و اطاعت از او مبادرت ورزند.

حسين (عليه السلام) از هر دو مورد بهره گرفت; يعنى همزمان با امر به معروف و نهى از منكر و نيز سخنان ارشادگر خود از مردم دعوت مى كرد تا او را در راه مبارزه با ظلم و ستم حكومت فرزندان ابوسفيان يارى نمايند، و علاوه بر آن، از دعوت گسترده مردمان كوفه براى در اختيار گرفتن رهبرى آنان و مبارزه با يزيد استقبال نمود. اهل حجاز، و بصره را به حمايت و يارى طلبيد و از آنان در هر فرصتى مى خواست تا يارى اش كنند. او نه تنها به هنگامِ حضور در مكه، بلكه در ملاقاتهاى خصوصى و عمومى از مردم مى خواست كه دست از يارى اش برندارند، و براى مردم بصره نيز نامه نوشت و از آنان دعوت كرد تا براى قيام عليه يزيد مهيا شده به يارى او بشتابند.

كوفيان نيز در نامه هاى گونه گون و فراوان خود، بارها بيزارى خود را از يزيد اعلام كرده، از آن حضرت خواستند تا به كوفه رفته، هدايت جامعه اسلامى را بر عهده گيرد تا آنجا كه نقل شده بالغ بر چهل هزار نفر از طريق نامه با امام بيعت كردند و حمايت خود را اعلام داشتند.[22] از اين رو، امام كه از مدينه تنها براى نجات جان خويش از مكر دشمنان به سوى مكه حركت كرده بود; اما حركتش از مكه به كوفه علتى ديگر داشت.

حركت سيدالشهداء (عليه السلام) از مكه به سوى كوفه سرآغاز حركتى مسلحانه بر ضد حكومت يزيد به شمار مى رفت، و تا زمانى كه لشكر حُر راه را بر امام نبسته و بىوفايى و عهد شكنى كوفيان آشكار نشده بود، آن حركت ادامه داشت. پيشروى براى انجام دادن تكليف آيا امام (عليه السلام) با سخت شدن شرايط و پشت كردن كوفيان به سعادت دنيا و آخرتشان و نقض پيمان، دست از مبارزه كشيد؟ اگر دست كشيد، تا كدام مرحله عقب نشينى نمود؟! شايد از آنچه تاكنون گذشت، بتوان حدس زد كه امام تا چه ميزان از مبارزه با يزيد عقب نشينى نمود; زيرا همان گونه كه بيان شد، براساس احكام شرع مقدس، هر مسلمانى مكلف است براى اينكه در گناه و عقاب ستمگري هاى ائمه كفر شريك نباشد و وبالش دامنگير او نشود; در قلب خود از اعمال آنان بيزار باشد و در صورت امكان، آن بيزارى را اعلام نمايد و در عمل نيز با آن به مبارزه برخيزد.

سيد الشهداء (عليه السلام) در عصر خويش، به سبب سنگينى مصيبتى كه بر اسلام و مسلمين با به خلافت رسيدن فاسقى چون يزيد وارد آمده بود، سكوت را به هيچ وجه جايز نديد و علاوه بر بيعت نكردن با او، در ارشاد امت مسلمان و نهى از منكر و امر به معروف، سعى فراوانى از خود نمايان ساخت و تا هنگامى كه به شهادت رسيد، هرگز حاضر نشد تا از دو مرحله نخست مبارزه دست برداشته يا عقب بنشيند.

اما درباره طراحى و اجراى قيام مسلحانه، مسئله به گونه اى ديگر بود; يعنى امام حسين (عليه السلام) آنگاه كه از دعوت مردم آگاه شد و تمام اقدامات معقول و منطقى را براى كسب اطمينان از صداقت دعوت كنندگان به عمل آورد، قدم در آن راه گذاشت و تا زمانى كه لشكر حُر راه را بر حضرتش مسدود ساخت و يقين حاصل شد كه مردم كوفه بيعت شكسته و عهد و پيمان خود را زير پا نهاده اند، دست از حركت خود برنداشت.

امام حسين (عليه السلام) به عنوان يك مسلمان واقعى از حكومت فاسد يزيد برائت جست و مردم را از پذيرش حكومت او برحذر داشت و چون بيش از هر فرد ديگرى نسبت به ارشاد و هدايت مسلمانان احساس تكليف مى كرد، در انجام دادن آن قدم پيش نهاد و تلاش فراوان نمود; اما لبيك گويى به دعوت امام و حمايت از آن حضرت وظيفه مردم به شمار مى رفت. از اين رو آنگاه كه به آن حضرت لبيك گفتند حركت نمود و آنگاه كه دست از حمايت امام برداشتند و بيعت خود را شكستند امام نيز از حركت خود در مرحله سوم بازايستاد; زيرا ديگر تكليفى متوجه آن حضرت نبود.

امام على (عليه السلام) نيز آنگاه كه مردم از فرمانهايش سرپيچيدند و در محافظت از عزت و اقتدار خود در مقابل معاويه و گردن كشيهايش اهمال كردند، تنها به موعظه آنها بسنده كرد و خود را در وادار كردن مردم به انتخاب راه درست مكلف ندانست. آن حضرت در يكى از جملاتش خطاب به مردم فرمود: «همانا ديروز امير شما بودم و امروز فرمانبردار شمايم: ديروز من شما را نهى مى كردم و امروز از سوى شما نهى مى شوم، و مى بينم كه شما ماندن را و زندگى در دنيا را دوست داريد و بر من نيست كه شما را وادار كنم به چيزى ـ جنگ با دشمن ـ كه خوش نمى داريد.»[23]

از اين رو حسين (عليه السلام) نيز آن هنگام كه لشكر حُرّ راه امام را سد كرد تا روز عاشورا بارها نسبت به بازگشت از آن مسيرى كه آمده بود يا حتى رفتن به جايى دور افتاده اظهار تمايل كرد. موارد زير نمونه هايى از آن را نشان مى دهد: 1ـ به هنگام نماز ظهر خطاب به لشكر حُر: «... و ان لم تفعلوا و كنتم لمقدمى كارهين و لقدومي عليكم باغضين انصرفت منكم الى المكان الذى جئت منه اليكم.»[24] «… پس اگر حمايتم نمى كنيد و آمدنم به كوفه را خوش نمى داريد و نسبت به ورودم بر شما بغض مى ورزيد از آمدن به سوى شما منصرف مى شوم و به آن مكانى كه از آنجا آمده ام باز مى گردم.» 2ـ پس از نماز عصر، در سخنانى خطاب به لشكر حُر: «و ان أنتم كرهتمونا وجهلتم حقنا و كان رأيكم غير ما أتتنى كتبكم و قدمت به على رسلكم انصرفت عنكم.»[25]

«اگر حضور ما بر شما ناخوشايند است و نسبت به حق ما آگاه نيستيد و رأى شما غير از آن چيزى است كه در نامه هاى خود برايم ارسال داشته ايد باز مى گردم.» 3ـ در پاسخ به نمايند عمر بن سعد كه براى كسب اطلاع از علت حركت امام به سوى كوفه به خدمت امام رسيده بود: «و امّا اذ كرهتمونى فانا انصرف عنكم.»[26] «اما اگر مرا خوش نمى داريد از آمدن به سوى شما منصرف مى شوم.»

4ـ پس از پايان ملاقات خصوصى و محرمانه امام با عمر بن سعد، نامه اى از سوى عمر بن سعد براى عبيداللّه بن زياد ارسال شد كه در آن نامه چنين آمده بود: «امّا بعد فانّ اللّه قد اطفأ النائرة و جمع الكلمة و اصلح امر الأمّة هذا حين قد اعطانى ان يرجع الى المكان الذى منه أتى اَو ان نسيّره الى اىّ ثغر من ثغور المسلمين شئنا.»[27] «اما بعد، همانا خداوند آتش فتنه را خاموش كرد و وحدت كلمه را ايجاد ساخت و امر امت را اصلاح نمود و اين زمانى آشكار شد كه ـ حسين ـ از من خواست كه به سوى آن مكانى كه از آنجا آمده است بازگردد يا ما او را به سوى هر يك از مرزهاى مسلمانان كه بخواهيم تبعيد كنيم.»

5ـ خطاب به كوفيان پيمان شكن كه شمشير به روى او كشيده بودند در روز عاشورا فرمود: «ايّها الناس اذ كرهتمونى فدعوني انصرف الى مأمنى من الأرض.»[28] «اى مردم! اگر دعوت شما از من از روى اكراه بوده است به سوى محل اَمن خويش باز مى گردم.» بنابراين امام (عليه السلام) دست كم در پنج موضع هم خطاب به فرماندهان و هم خطاب به لشكريان دشمن اعلام كرده كه حاضر است به طور مسالمت آميز بازگردد و از هرگونه جنگ و مبارزه مسلحانه با حكومت وقت صرف نظر نمايد.

اين در حالى است كه در هيچ يك از موارد سخن امام نكته اى حاكى از بيعت با يزيد يا دست برداشتن از امر به معروف و نهى از منكر و افشاگرى اوضاع نابسامان اجتماعى و مفاسدى كه منشأ آن حاكمان اموى و فرزندان ابوسفيان بودند، وجود ندارد; زيرا همان گونه كه گذشت حسين (عليه السلام) بارها اعلام كرده بود كه هرگز با يزيد بيعت نخواهد كرد. نتيجه آنكه سيدالشهداء (عليه السلام) تنها حاضر شد از حركت خود به كوفه كه براى تدارك قيام مسلحانه بود دست بردارد، آن هم به دليل آنكه مردم كوفه بيعت شكستند و امام را تنها گذاردند.

اما چرا امام (عليه السلام) آنگاه كه در منزل ثعلبيه خبر شهادت مسلم بن عقيل و عبداللّه بن يقطر را شنيد و لشكريان خود را از ادامه راه مرخص نمود، خود نيز بازنگشت در حالى كه در همان سخنرانى از پيمان شكنى كوفيان خبر مى دهد؟ چرا حسين (عليه السلام) به رغم آگاهى از نقض بيعت كوفيان به راه خود ادامه داد تا لشكر حُر راه را بر او بست و امكان بازگشت را نيز از امام گرفت، در حالى كه امام در همان منزل مى توانست بدون هيچ مانعى بازگردد و به مكان ديگرى برود؟ از اين پرسش، چند پاسخ مى توان ارائه داد: 1ـ امام از پيمان شكنى كوفيان آگاه بود; اما اين احتمال وجود داشت كه به محض ورود به كوفه و مواجه شدن كوفيان با ابا عبداللّه الحسين (عليه السلام) دوباره بر سر عهد و پيمان خود مصمم شوند و از عهدشكنى خود شرمنده گردند.

2ـ اين احتمال وجود داشت كه كوفه بر اثر فشار عبيداللّه بن زياد منفعل شده و عبيدالله بن زياد از اين فرصت براى كشتن مسلم و عبداللّه بن يقطر و هانى و قيس استفاده كرده باشد; اما با اين حال آنان منتظر باشند تا امام وارد شود و به يكباره بر ضد ابن زياد شورش كنند و به يارى امام بشتابند. 3ـ امام به كوفيان وعده داده بود كه به كوفه رَود. از اين رو تا آنجا كه ممكن است به وعده خود وفا مى كند، مگر آنكه راه را بر او سد كنند، آن گونه كه لشكر حُر سَد كرد. بنابراين اگرچه امام در منزل ثعلبيه از عهدشكنى كوفيان آگاه شده بود، چون هنوز اختيار داشت به حركتش ادامه دهد، از رفتن به سوى كوفه و وفاى به عهد دست برنداشت.

4ـ احتمال بسيار ضعيفى وجود داشت كه تمام اخبار مربوط به شهادت مسلم ساختگى باشد، تا از اين طريق امام را از رفتن به كوفه منصرف سازند. بنابراين حتى در منزل ثعلبيه پس از آنكه امام به لشكريان خود فرمود هر كس كه به دنبال امرى غير از كشته شدن است، مى تواند بازگردد، چنين احتمالى ـ هر چند خيلى ضعيف ـ وجود داشت. 5ـ در صورت صحت خبر، سه نفر از نمايندگان و فرستادگان امام به دست عمال حكومتى به شهادت رسيده بودند و امام (عليه السلام) نمى توانست از كنار آن به راحتى بگذرد و مسير بازگشت را پى گيرد. طبيعى است كه امام داخل شدن به كوفه و مجازات قاتلان آنها را دنبال كند.

در صورت بازگشت، پاسخ بازماندگان شهدا كه به دستور آن حضرت وارد كوفه شده بودند و نيز پاسخ آيندگان در طول تاريخ دشوار مى بود. 6ـ از آنجا كه امام هرگز قصد بيعت با يزيد را نداشت و نيز هرگز از دعوت مردم به پيروى از خود و مخالفت با يزيد فاسق دست بر نمى داشت، مى دانست كه به زودى به شهادت مى رسد و به هر مكان ديگرى كه برود از دشمنى يزيديان در امان نخواهد بود. حال كه چاره اى جز شهادت نيست، پس چرا از رفتن به كوفه منصرف شود؟ در حالى كه براى رفتن به كوفه دو حجت قوى علاوه بر تلاش براى افشاگرى حكومت فاسد يزيد در اختيار داشت كه نخستين آن دعوت كوفيان و ديگرى قصاص قاتلان مسلم بن عقيل و عبداللّه بن يقطر و قيس بن مسهر بود.

انتخاب راه سرخ در پايان پس از عبور از منزل شراف كه طى آن، لشكر حر راه را بر امام بست، حركت امام براى برپايى قيام مسلحانه بر ضد حكومت يزيد به پايان رسيد. اين مسئله با اظهار تمايل حسين بن على (عليه السلام) به بازگشت از مسيرى كه آمده بود، قابل درك است. اما از اين مرحله به بعد، حركتى جديد با تدبير آن حضرت پى ريزى شد; حركتى كه براى دفاع و محافظت از كرامت، عزت و شرافت انسانى بود. تا آن زمان حسين (عليه السلام) با دعوت كوفيان در راستاى انجام تكليف شرعى خود نسبت به مبارزه عملى با حاكمى فاسق و ستمگر، عازم كوفه شده بود; اما پس از ملاقات با لشكر حُرّ، ديگر تكليفى متوجه امام نبود.

از اين رو آمادگى خود را نسبت به بازگشت از همان مسيرى كه آمده بود يا حتى به منطقه اى دور افتاده از حدود و مرزهاى قلمرو اسلامى اعلام نمود; اما حرّ مى خواست امام را دستگير كند و به نزد عبيداللّه ببرد و اين، چيزى بود كه امام از پذيرش آن سرباز زد. حُر به امام عرض كرد: «اريد أن أنطلق بك الى عبيداللّه بن زياد»; «مى خواهم تو را به نزد عبيدالله بن زياد ببرم.» و امام در پاسخ او فرمود: «اذن و اللّه لا اتّبعك.»; «در اين صورت به خدا سوگند كه از تو تبعيت نمى كنم.»[29] امام (عليه السلام) بيعت با يزيد را جايز نمى دانست و هرگز نمى توانست تسليم حُر شود تا دست بسته به نزد عبيداللّه برده شود; چرا كه نتيجه اى جز شهادت در انتظارش نمى بود.

پس از همان آغاز، تسليم حُر نشد و به ذلت و خوارى تَن نداد. به راستى امامى كه به اصرار و دعوت كوفيان به ميهمانى آنان آمده بود و اهل حرم خويش را نيز به همراه خود آورده بود، آيا راضى مى شد همچون مجرمان دست بسته تسليم حاكم خون خوار كوفه گردد؟! چرا بايد امام حسين (عليه السلام) با ذلت و خوارى و شرمندگى اسير همان هايى شود كه او را دعوت كرده و نامه هاى بى شمار به محضرش ارسال داشته بودند.

آيا كوفيان نبايد به سبب بيعت شكنى و خيانت، محاكمه مى شدند؟! آيا كوفيان نبايد پاسخگوى خون مسلم بن عقيل و عبداللّه بن يقطر مى بودند؟! پس اينجا جايى بود كه مى بايست حضرت حسين بن على (عليه السلام) از عزت و كرامت خود دفاع نمايد و خفت و خوارى را نپذيرد. حسين (عليه السلام) به دنبال دفاع از حق بود و در واقع كوفيان بودند كه به عنوان دعوت كنندگان و ميزبانان آن حضرت بايد از او دفاع مى كردند و سينه خود را در مقابل شمشيرهاى يزيديان سپر مى نمودند. اما اينكه آنان وظيفه خود را نشناختند و عهد و پيمان خود را شكستند، دليلى بر پذيرفتن ذلت و خوارى نمى شود.

از اين رو امام در پاسخ حُر، آنگاه كه حضرت را به جنگ و كشته شدن تهديد نمود فرمود: «افبالموت تخوّفنى! و هل يعدو بكم الخطب ان تقتلونى! ما أدرى ما أقول لك ولكن اقول كما قال أخو الأوس لابن عمّه …: سأمضى و ما بالموت عار على الفتى *** اذا ما نوى حقّاً و جاهد مسلماً و آسى الرجال الصالحين بنفسه *** و فارق مثبوراً و خالَفَ مجرماً.»[30]

«آيا مرا به مرگ مى ترسانى؟! و آيا به غير از كشتن من از شما كار ديگرى بر مى آيد؟ نمى دانم به تو چه بگويم، اما مى گويم آنچه را كه برادر أوس به پسرعمويش گفت: من به سوى مرگ مى روم و مرگ براى جوانمرد هرگز عار و ننگ نيست اگر نيت و هدف او حق و در حالى كه مسلمان است جهاد كرده باشد و بخواهد با ايثار جان از مردان نيك حمايت كرده و با جنايتكاران مخالفت نمايد و از دشمنى با خدا دورى گزيند.» در روز عاشورا، خود را به لشكريان عمر بن سعد معرفى مى كند و متذكر مى شود كه شما مرا دعوت كرديد.

سپس در پاسخ قيس بن اشعث كه بيعت با يزيد را مطالبه مى كند، مى فرمايد: «أأنت أخو أخيك، أتريد أن يطلبك بنو هاشم بأكثر من دم مسلم بن عقيل، لا واللّه لا أعطيهم بيدى اعطاء الذليل و لا اقرّ إقرار العبيد.»[31] «آيا تو برادرت را برادرى؟ آيا مى خواهى كه بنى هاشم بيشتر از خون مسلم بن عقيل از تو طلب كنند؟ نه به خدا سوگند كه ذليلانه به آنها دست همكارى نخواهم داد و همچون بندگان در نزد آنها ـ به آنچه مى خواهند – اقرار نخواهم نمود.» نيز در يكى ديگر از سخنانش به كوفيان فرمود: «اَلا و انّ الدّعى ابن الدّعى قد تركنى بين السّلّة و الذّلّة و هيهات له ذلك منى، هيهات منا الذّلّة اَبى اللّه ذلك و رسوله و المؤمنون و حجور طهرت و جدود طابت ان يؤثر طاعة اللئام على مصارع الكرام.»[32]

«آگاه باشيد كه اين حرامزاده فرزند حرامزاده مرا مخيّر گذاشته است بين انتخاب مرگ يا ذلت و خوارى، و حال آنكه او هرگز به خواسته اش درباره من نخواهد رسيد و هرگز خوارى و ذلت را بر نخواهم گزيد; زيرا خداوند ابا دارد كه ذلت را نصيب رسولش و مؤمنان و آنانى كه از رحِمهاى پاك و صُلبهاى طاهرند نمايد و اطاعت از لئيمان را به جاى فروتنى در مقابل انسانهاى بزرگوار بر آنها نمى پسندد.» بنابراين شهيد مظلوم كربلا مورد ظلم و ستم دو گروه واقع شد: نخست كوفيانى كه از او دعوت كردند تا با عزت و كرامت حمايتش كرده، چون شمعى او را در برگيرند، اما به او پشت كردند و مى خواستند همچون اسيران و ذليلان او را دستگير و خوار گردانند; ديگر شيعيان آل ابوسفيان كه او را تنها به جرم بيعت نكردن با خليفه فاسق و شرابخوار و به جرم دفاع از قرآن و سنت به شهادت رساندند و اهل بيتش را به اسارت بردند.

اما آن حضرت با سر فرو نياوردن در مقابل پيمان شكنان سست عنصر و يزيديان دون صفت از جان خويش درگذشت و از حريم قرآن و كرامت و عزت اهل بيت پيامبر ـ صلى الله عليه وآله وسلم ـ دفاع نمود. حسين (عليه السلام) با فدا كردن تمام هستى خود و فرزندانش حماسه اى آفريد و چراغ ولايت و امامت اهل بيت پيامبر و جانشينان بر حقش را چنان برافروخت كه تا قيامت هيچ قدرتى توان خاموش ساختن آن را نخواهد داشت. حسين (عليه السلام) در راه دفاع از اسلام و سنت پيامبر اكرم از هيچ تلاشى فروگذار نكرد و با نرفتن به زير بار ظلم و ستم و با نپذيرفتن ذلت و خوارى، پيشواى هر انسان آزاده و سرمشق جاودانه تاريخ شد.

پى‏ نوشت‏ها:
[1]- تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 215; كامل ابن اثير، ج 4، ص 14.
[2]- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 11: مردم كوفه در روز بيست و يكم ماه مبارك رمضان، يعنى روز شهادت امام على (عليه السلام) و پس از سخنرانى امام حسن (عليه السلام) به توصيه عبيدالله بن عباس با آن حضرت بيعت كردند و سپس مردم بصره، مدائن، حجاز، يمن و فارس با امام حسن (عليه السلام) بيعت كردند. ر.ك: به ترجمه كتاب صلح امام حسن (عليه السلام) ، شيخ راضى آل ياسين، ص 84 و 85.
[3]- از اين رو معاويه در ابتدا تمام تلاش خود را بر تحميل صلح بر امام حسن (عليه السلام) مصروف داشت و پس از آنكه امام صلح را پذيرفت، مسئله بيعت را نيز مطرح نمود.[4]- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 15; تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 190.
[5]- اگرچه پس از تحقق صلح، سخن از بيعت پيش آمد و امام حسن (عليه السلام) پس از آن بيعت نيز كرد، اما در آغاز هرگز سخن از بيعت در ميان نبود.[6]- رجوع شود به كتاب اسد الغابه و الكامل، ج 3، ص 177.
امام حسن (عليه السلام) در پاسخ به دستورى از معاويه كه مسئوليت سركوبى يكى از غائله هاى مسلمانان را به آن حضرت واگذار كرده بود، نوشت: «لو آثرت ان اقاتل احداً من اهل القبلة لبدأت بقتالك». اين جمله امام مجتبى (عليه السلام) نشان مى دهد كه آن حضرت ضرر هيچ كس را بالاتر از ضرر معاويه براى اسلام و مسلمين نمى دانست; و همچنين در كتاب الامامه و السياسة، ج 1، ص 203 از امام حسين (عليه السلام) نقل شده است كه در پاسخ به يكى از نامه هاى معاويه نوشته است: «و انى لا اعلم فتنة اعظم من امارتك عليها». بنابراين دو جمله فوق به روشنى نمايانگر بزرگى مفسده اى است كه حكومت معاويه براى اسلام و مسلمين به دنبال داشت و همچنين ضرورت قيام عليه او را در صورت امكان قيام نشان مى دهد.
[7]- البداية و النهاية، ج 2، ص 216; كامل ابن اثير، ج 4، ص 45; تاريخ ابن عساكر، ج 7، ص 372; تاريخ الخلفاء، ص 81; مروج الذهب، ج 2، ص 92 و 95.[8]- الفتوح، ج 5، ص 14; مقتل خوارزمى، ج 1، ص 184; مثير الاحزان، ص 24; بحارالانوار، ج 44، ص 325.
[9]- الفتوح، ج 5، ص 11; مقتل خوارزمى، ج 1، ص 182.
[10]- الفتوح، ج 5، ص 18; مقتل خوارزمى، ج 1، ص 185.
[11]- الفتوح، ج 5، ص 17; مقتل خوارزمى، ج 1، ص 184; اللهوف، ص 10; مثير الاحزان، ص 25; بحارالانوار، ج 44، ص 326.
[12]- تاريخ طبرى، ج 4، ص 303; انساب الاشراف، ج 3، ص 169; ارشاد مفيد، ج 2، ص 70.
[13]- تاريخ طبرى، ج 4، ص 301 (5/402).
[14]- ارشاد مفيد، ج 2، ص 67.
[15]- احتجاج، ص 336; مناقب، ابن شهرآشوب، ج 4، ص 110.
[16]- بحارالانوار، ج 44، ص 329.
[17]- الفتوح، ج 5، ص 35; مقتل خوارزمى، ج 1، ص 195.
[18]- تاريخ طبرى، ج 3، ص 280; مثير الاحزان، ص 27; بحارالانوار، ج 44، ص 340.
[19]- الفتوح، ج 5، ص 91; مقتل خوارزمى، ج 1، ص 234; بحارالانوار، ج 44، ص 381.
[20]- تاريخ طبرى، ج 4، ص 322; ارشاد مفيد، ص 234; كامل ابن اثير، ج 2، ص 561; بحارالانوار، ج 45، ص 6.
[21]- مقتل خوارزمى، ج 1، ص 188; تاريخ الطبرى، ج 4، ص 266; مثير الاحزان، ص 270; مصباح المتهجّد، ص 788; كامل الزيارات، ص 400.
[22]- مثير الأحزان، ص 15.
[23]- نهج البلاغه، خطبه 208.
[24]- تاريخ الطبرى، ج 4، ص 303; ارشاد مفيد، ص 205.
[25]- تاريخ الطبرى، ج 4، ص 303.
[26]- تاريخ الطبرى، ج 4، ص 311; ارشاد مفيد، ص 209; اخبار الطوال، ص 227.
[27]- تاريخ الطبرى، ج 4، ص 313.
[28]- تاريخ الطبرى، ج 4، ص 323.
[29]- تاريخ الطبرى، ج 4، ص 304.
[30]- تاريخ الطبرى، ج 4، ص 305.
[31]- تاريخ الطبرى، ج 4، ص 323.
[32]- احتجاج، ص 336; مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 110; بحارالانوار، ج 44، ص 83.
منبع: مجله فرهنگ جهاد ، شماره 33 و34 پاييز و زمستان 82
 
محمدتقى سبحانى نيا‏‏
 

تربیت شاخه گلی برای بهشت(۱)

چکیده: از آن جا که دین، نسخه ی کامل راهنمایی انسان‌ها به سوی کمال می‌باشد، با ارایه راه کارهای مناسب در مورد زندگی او، زمام امور وی را به دست می‌گیرد تا با راهی متقن و محکم او را، به سرمنزل مقصود برساند. واکنش‌های رفتاری فرد در دوران بزرگسالی، تا حدود زیادی بر مبنای شکل‌گیری او در دوران کودکی تا جوانی او انجام می‌گیرد. دورانی که غالبا در کانون خانواده سپری می‌شود. پس رفتار خانواده در این دوران، نمی‌تواند بدون تأثیر در شکل‌گیری فرد باشد.

در این مقاله در ابتداء اشاره ای به اهمّیّت تربیّت در متون دینی و بیان تفاوت آن با تعلیم می‌شود و سپس با عصاره‌گیری از آیات قرآن و روایات اهل بیت(علیهم السّلام)، روزنه ای جدید به دنیای تربیّت دینی برای مخاطب باز می‌گردد. تربیّت دینی فرزندان دارای مراقبت‌های فراوانی است که در این جا حدود ۱۹ تا از آن‌ها توضیح داده شده است.
از جمله: مراقبت‌های دوران ازدواج، شب زفاف، بارداری، شیردهی، امور جنسی، به بچّه‌ها محبّت کنیم، آنها را ببوسیم و در آغوش بگیریم، برای آنها نام نیکو انتخاب کنیم، آن‌ها را کامل و درست صدا بزنیم، با آنها حرف بزنیم، صدای آنها را بشنویم، در مشکلات با آنها همدرد شویم، با آنها قهر نکنیم، آنها را تشویق کرده و به آنها هدیّه بدهیم، با آنها مهربانی و مدارا کنیم، آشنا کردن آنها با خدا و دین، بازی کردن با بچّه ها، ازدواج فرزندان و لقمه حلال؛

کلید واژه: تربیّت فرزند، تربیّت دینی، مراقبت‌های تربیّتی، وظایف والدین در تربیّت فرزندان؛

مقدمه: اهمّیّت تربیّت در متون دینی

أَمَّا حَقُّ وَلَدِکَ فَأَنْ تَعْلَمَ أَنَّهُ مِنْکَ وَ مُضَافٌ إِلَیْکَ فِی عَاجِلِ الدُّنْیَا بِخَیْرِهِ وَ شَرِّهِ وَ أَنَّکَ مَسْئُولٌ عَمَّا وَلِیتَهُ بِهِ مِنْ حُسْنِ الْأَدَبِ وَ الدَّلَالَهِ عَلَى رَبِّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ الْمَعُونَهِ لَهُ عَلَى طَاعَتِهِ فَاعْمَلْ فِی أَمْرِهِ عَمَلَ مَنْ یَعْلَمُ أَنَّهُ مُثَابٌ عَلَى الْإِحْسَانِ إِلَیْهِ مُعَاقَبٌ عَلَى الْإِسَاءَهِ إِلَیْه.(۱)
اما حق فرزند بر تو، این است که بدانی این فرزند از تو و خوبی و بدی اش در جهان منسوب به توست. از این جهت که ولایت او بر عهده توست، نسبت به ادب کردن او و راهنمایی او به سمت پروردگارش و کمک به او در اطاعت خداوند مسؤول هستی. به گونه ای در تربیّت او تلاش کن که گویا می‌دانی اگر او عمل خوبی انجام دهد، تو نیز در ثواب آن عمل شریک هستی و اگر بدی نیز از او سر بزند، تو نیز بر بدی او عقوبت می‌شوی.

قسمتی از رساله حقوق امام سجّاد(علیه السّلام)

از جمله وظایف مهمّ که در آیات و روایات اهمّیّت زیادی نسبت به آن داده شده است، مسؤولیت پدر و مادر نسبت به تربیّت فرزندانشان می‌باشد. در اهمّیّت این وظیفه، همین بس که در روایتی، پیامبر خدا(صلی الله و علیه و آله و سلم) ارزش تربیّت فرزند را بالاتر از صدقه دادن ذکر کرده اند: وَ عَنِ النَّبِیِّ ص أَنَّهُ قَالَ لَأَنْ یُؤَدِّبَ أَحَدُکُمْ وَلَدَهُ خَیْرٌ لَهُ مِنْ أَنْ یَتَصَدَّقَ بِنِصْفِ صَاعٍ کُلَّ یَوْم(۲)؛ اگر هر کدام از شما وقت خود را به ادب کردن فرزندش بپردازد، این کار او نزد خداوند، از این که هر روز نصف صاع صدقه بدهد، با ارزش تر است. یا در روایتی دیگر امیرالمومنین(علیه السّلام) می‌فرمایند: عَنْ عَلِیٍّ ع أَنَّهُ قَالَ مَا نَحَلَ وَالِدٌ وَلَداً نُحْلًا أَفْضَلَ مِنْ أَدَبٍ حَسَنٍ(۳)؛ هیچ هدیّه ای از طرف پدر و مادر، با فضیلت تر از ادب برای فرزندانشان نیست. در قرآن کریم، خداوند متعال، انسان را امر می‌کند که علاوه بر آن که خود از آتش جهنّم محفوظ می‌دارند، از خانواده اش نیز غافل نشده و آن‌ها را نیز باید از این عذاب سوزناک برهاند.

یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا قُوا أَنْفُسَکُمْ وَ أَهْلیکُمْ ناراً وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَهُ عَلَیْها مَلائِکَهٌ غِلاظٌ شِدادٌ لا یَعْصُونَ اللَّهَ ما أَمَرَهُمْ وَ یَفْعَلُونَ ما یُؤْمَرُون(۴)؛ ای کسانی که ایمان آورده اید، خود و خانواده تان را نجات دهید از آتشی که آتش گیرانه ی آن مردمان و سنگ‌هایی بوده و بر آن آتش فرشتگان خشم آلوده گمارده شده‌اند که از دستور خدا به هیچ گونه سر پیچی نکرده و امر خدا را در عذاب مردمان انجام می‌دهند. البته این وظیفه خطیر آن چنان مشکل است که در انجام آن از خداوند مهربان نیز باید یاری جست و چون امام سجاد(علیه السّلام) دست به دعا برداشته و با خداوند این گونه مناجات کنیم که: وَ أَعِنِّی عَلَى تربیّتهِمْ وَ تَأْدِیبِهِمْ، وَ بِرِّهِم‏(۵)؛ بار الها! خودن مرا در تربیّت و ادب فرزندان و نیکی به آنها، یاری فرما….

در این نوشته کوتاه، شما با قسمتی از این وظایف از دیدگاه آیات و روایات آشنا می‌شوید.

فصل اول: معنای تربیّت

حَدِیثِ النَّبِیِّ(صلی الله علیه و آله و سلم): کُلُّ مَوْلُودٍ یُولَدُ عَلَى الْفِطْرَهِ فَأَبَوَاهُ یُهَوِّدَانِهِ وَ یُنَصِّرَانِهِ وَ یُمَجِّسَانِه‏(۶)؛ همه ی انسان‌ها با فطرت الهی به دنیا می‌آیند. اما از آن رو که خیر عالم بر مختار بودن انسان و حرکت نظام جهان بر اسباب و مسببات قرار گرفته است، احتمال انحراف این فطرت، از مسیر اصلی اش وجود دارد. برای حفظ او در این مسیر، باید او را تربیّت کرد.

محقّقان و نویسندگان بحث‌های تربیّتی، واژه تربیّت را به گونه‌های مختلفی تعریف کرده اند: تربیّت عمل عمدى فردى رشید است که می‌خواهد رشد را در فردى که فاقد ولى قابل آنست، تسهیل کند. تربیّت، سرپرستى از جریان رشد، یعنى اتّخاذ تدابیر مقتضى جهت فراهم ساختن شرایط مساعد براى رشد است.(۷) تربیّت عبارت است از انتخاب رفتار و گفتار مناسب، ایجاد شرایط و عوامل لازم و کمک به شخص مورد تربیّت تا بتواند استعدادهاى نهفته ‏اش را در تمام ابعاد وجود و به طور هماهنگ پرورش داده، شکوفا سازد و به سوى هدف و کمال مطلوب تدریجا حرکت کند.(۸) تربیّت این است که هر چیزى را از مرتبه استعداد و قابلیّت، به مقام فعلیّت رسانده و کمالات لائق به او بخشیده‏ شود.(۹)

کتاب لغوی مفردات، واژه تربیّت را در ماده ی “ربب ” آورده و می‌گوید: الرَّبُّ فی الأصل: التربیه، و هو إنشاء الشی‏ء حالا فحالا إلى حدّ التمام(۱۰)؛ ربّ، در اصل از ماده تربیّت است. تربیّت این است که چیزی را پیاپی و پشت سر هم ایجاد کنی تا به نقطه کمال و اتمام برسانی. برخی اشاره کرده‌اند که نمی‌توان برای تربیّت معنای جامعی در سخنان اندیشمندان پیدا کرد.
“حقیقت این است که جستجوى یک تعریف صحیح و صریح در کتابهاى مهمّى که در زمینه تربیّت نوشته شده است، کار بیهوده‏ اى است”(۱۱) به نظر می‌رسد مفهوم تربیّت، از جمله مفاهیمی چون محبّت و علاقه یا دشمنی و کینه، مفهومی عام است که همه معنای آن را می‌دانند ولی در آوردن یک تعریف جامع و مانع در مورد آن عاجزند. پس سزاوار است در تبیین و توضیح این مفاهیم، به جای تعریف حقیقی، به تعریف لفظی یا تعریف به مصداق پناه ببریم.

همان گونه که حضرت ابراهیم(علیه السّلام) ربّ و پروردگار خود را این طور برای بت پرستان معرفی می‌کند: فَإِنَّهُمْ عَدُوٌّ لِی إِلاَّ رَبَّ الْعالَمِینَ(۷۷) الَّذِی خَلَقَنِی فَهُوَ یَهْدِینِ(۷۸)وَ الَّذِی هُوَ یُطْعِمُنِی وَ یَسْقِینِ(۷۹) وَ إِذا مَرِضْتُ فَهُوَ یَشْفِینِ(۸۰) وَ الَّذِی یُمِیتُنِی ثُمَّ یُحْیِینِ(۸۱) وَ الَّذِی أَطْمَعُ أَنْ یَغْفِرَ لِی خَطِیئَتِی یَوْمَ الدِّینِ(۸۲)(۱۲)؛ همه آنها(آن بت‌ها و خدایان دروغین شما) دشمن منند مگر پروردگار عالمیان. آن کسى که مرا آفرید و هدایت می‌کند. و کسى که مرا غذا می‌دهد و سیراب می‌نماید. و هنگامى که بیمار شوم مرا شفا مى‌‏دهد. و کسى که مرا می‌میراند و سپس زنده می‌کند. و کسى که امید دارم گناهانم را در روز جزا به بخشد.

به بیان دیگر می‌توان گفت تربیّت یعنی، یک سلسله کارهای مراقبتی، در جدا نشدن انسان از مسیر کمال که این نقطه کمال در انسان، همان فطرت اوست. تربیّت یعنی این که فرد را به گونه ای در مسیر زندگی هدایت کنیم که با برآورده شدن نیازهایش، روز به روز به نقطه اوج و کمالش نزدیکتر شود. باید توجه داشت که با این بیان، تعلیم قسمتی از تربیّت است.

فصل دوم: تفاوت تعلیم با تربیّت

تعلیم، معنایی بسیار متفاوت با تربیّت را دارا می‌باشد. تعلیم از ماده علم و به معنای یاد دادن است. یا طبق تعریفی، تعلیم یعنی  آموزش، “عبارت است از فعالیت‌هایى که به منظور ایجاد یادگیرى در یادگیرنده از جانب معلم طرح ریزى می‌شود و به صورت کنش متقابل جریان می‌یابد.”(۱۳)
در این صورت باید دانست بین این دو واژه، این تفاوت‌ها وجود دارند:

۱ ـ پرورش غیر از آموزش است، در پرورش(تربیّت)، هدف رشد دادن و شکوفایى همه قابلیت‏‌ها و توانایی‌هاى بالقوه انسان است، بخلاف آموزش که هدف اصلى آن، انتقال معلومات است.

٢ـ به همین دلیل در مقایسه با تعلیم، تربیّت به مدت زمان بیشترى نیاز دارد.

٣ ـ در تعلیم، فقط(و یا به عبارتى بیشتر) با یک بعد از ابعاد وجودى انسان یعنى بعد شناختى و عقلانى او سر و کار داریم اما تربیّت، فراگیر و همه جانبه است و بیشتر با دل و قلب و روان او سروکار داریم.

۴ ـ تعلیم معمولاً بیشتر به وسیله معلم و در جاى معینى همچون مدرسه و کلاس درس صورت می‌گیرد ولى در تربیّت، همه عوامل موجود در محیط، به نحوى بر فرد تأثیر می‌گذارند.(۱۴)

فصل سوم – دو اصل اساسی در تربیّت

۳-۱- زمان شروع تربیّت

خیلی‌ها ممکن است فکر کنند تربیّت فرزندان، از موقعی شروع می‌شود که بچّه‌ها به سن فهم و درک نسبی یا تقریبا سن بلوغ رسیده باشند. در صورتی که برنامه ریزی برای تربیّت فرزند، نه از بدو بلوغ و نه از زمان بسته شدن نطفه، بلکه از زمانی که فرد، تصمیم به ازدواج می‌گیرد باید شروع شود.

قال رسول الله(صلی الله علیه و آله و سلم): و انظر فی أیّ نصاب تضع ولدک فانّ العرق دسّاس(۱۵)؛ بنگر که نطفه ات را در چه ظرفی قرار می‌دهی. رگ و ریشه ادامه پیدا می‌کند.

همسری که من برای خود بر می‌گزینم، مادر آینده ی فرزند من است. فرزند من اکثر روز را به طور معمول با او همراه و هم صحبت است. نزدیک ترین و مؤثر ترین گزینه ای که نقش مستقیمی در سعادت یا شقاوت او را دارا می‌باشد. از سوی دیگر، مرد خانواده، دو کارکرد اصلی در کانون خانه و خانواده دارد. او، هم مدیر اصلی خانه و هم عهده دار تأمین معاش خانواده است. آیا این مدیر تا چه حد با مبانی تربیّتی خانواده آشنایی دارد و یا اهمّیّت این موضوع تا چه حد برای او تبیین شده است؟ آیا نظر او در مورد مراجعه به یک مشاور دانا و دلسوز در مسیر زندگی چیست؟ آیا غیر از وظیفه تأمین ضروریات زندگی، تا چه مقدار برای ارتباط عاطفی با خانواده سرمایه گذاری می‌کند؟دیدگاه او در مورد کتاب، رسانه و عوامل اثرگذار دیگر مانند ارتباطات خانوادگی و دوستانه ای که باعث اوج یا افول بنیان یک خانواده است، چگونه می‌باشد؟ بر اساس مبانی دینی ما و گفتار بزرگان، لقمه، اثر فراوانی بر تربیّت در خانواده دارد. آیا مرد زندگی آینده ی من تا چه حد پایبند به رعایت حقوق مالی جامعه خویش می‌باشد؟(توضیح بیشتر در بخش۴-۱بحث ازدواج و بخش۴-۱۹-بحث لقمه ی حلال).

۳-۲- سبقت گرفتن در تربیّت فرزندان  

علاوه بر دقّت‌ها و مراقبت‌های تربیّتی که در فصل بعد به پاره ای از آنها اشاره می‌کنیم، از دیگر نکاتی که در روایات بر آن تأکید شده است، سبقت گرفتن و عجله کردن در شروع تربیّت است. منظور از سبقت در تربیّت، عجول بودن و شتاب زده عمل کردن نیست؛بلکه منظور ربودن گوی سبقت در شروع تربیّت و مدیریت آن است قبل از آن که دیگران، این کار را به عهده بگیرند. تربیّت را ما پیش ببریم نه این که تربیّت فرزندمان، مقهور تربیّت جامعه و اطرافیّان شود. انسان به مقتضای طبعش، همیشه به دنبال یافتن و کنجکاوی است. نفس انسان، به دنبال یافته‌های نو و سرگرمی‌های جدید است. این حس یافتن و سرگرمی، باید اشباع شود. اگر تو برای آن، مقابلش را تعریف کنی به سوی آن می‌رود اما اگر کسی برای اشباع این حس، برنامه نداشته باشد چه بسا به وسیله اسباب دیگری، از مسیر سعادتش خارج شود.”نفس را باید مشغول کرد که اگر تو آن را مشغول نکنی، او تو را مشغول می‌کند.

“امام علی(علیه السّلام) در نامه ای به امام مجتبی(علیه السّلام) می‌نویسد: إِنَّمَا قَلْبُ الْحَدَثِ کَالْأَرْضِ الْخَالِیَهِ مَا أُلْقِیَ فِیهَا مِنْ شَیْ‏ءٍ قَبِلَتْهُ فَبَادَرْتُکَ بِالْأَدَبِ قَبْلَ أَنْ یَقْسُوَ قَلْبُکَ وَ یَشْتَغِلَ لُبُّکَ(۱۶)؛ قلب جوان(و نوجوان) مانند زمینی بایر و بکری است که هر آنچه در آن کشت کنی، همان را قبول می‌کند. پس من قبل از آن که قلب تو کشتزار تیرگی‌ها شود و فکرت به جای دیگری(غیر از آنچه سعادت تو در آن است) مشغول شود، شروع به ادب کردن تو نمودم.

ربودن گوی سبقت در تربیّت فرزندان، اگر همیشه دارای اهمّیّت بوده است، در این دوره، با توجه به هجوم سرمایه گذاری‌های استکبار و شیاطینی که تنها به فکر پر کردن جیب خود هستند، اهمّیّت دو چندانی یافته است. سیل برنامه ریزی‌هایی که در نهایت آن، از بین بردن روحیه علم خواهی، کمال طلبی و غیرت دینی و ملّی در فرزندان ما و سلطه اقتصادی، سیاسی و فرهنگی بر جامعه هدف می‌باشد.

امام صادق(علیه السّلام) در مبارزه با این تفکرات شیطانی، ما را به اجرای برنامه ای پیشگیرانه فرا خوانده اند: عَلِّمُوا صِبْیَانَکُمْ مَا یَنْفَعُهُمُ اللَّهُ بِهِ لَا تَغْلِبُ عَلَیْهِمُ الْمُرْجِئَهُ بِرَأْیِهَا(۱۷)؛ به کودکان خود چیزى بیاموزید که خدا آن‏ها را بدان سود دهد تا مبادا طائفه مرجئه(یکی از فرقه‌های گمراه) عقیده خود را به آن‌ها تحمیل کنند.

فصل چهارم: مراقبت‌های تربیّتی

برای تربیّت صحیح فرزندان و داشتن یک جامعه سالم انسانی، باید این مراقبت‌ها را در نظر گرفت:

۴-۱- مراقبت‌های مورد نظر در انتخاب همسر و ازدواج  

نِساؤُکُمْ حَرْثٌ لَکُمْ فَأْتُوا حَرْثَکُمْ أَنَّى شِئْتُمْ وَ قَدِّمُوا لِأَنْفُسِکُمْ وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّکُمْ مُلاقُوهُ وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنِینَ(سوره بقره –آیه ۲۲۳)؛ ازدواج، وسیله ای برای تولّد انسان‌هایی صالح است که به عنوان مقدمه ای نیک، برای آخرت پیش فرستاده می‌شوند.
در تفسیر نمونه، به نکته ای زیبایی در مورد این آیه شریفه اشاره شده است. به این نکته توجه کنید:”در اینجا زنان، تشبیه به مزرعه شده ‏اند و این تشبیه ممکن است براى بعضى، سنگین آید که چرا اسلام درباره نیمى از نوع بشر، چنین تعبیرى کرده است در حالى که نکته باریکى در این تشبیه نهفته شده، در حقیقت، قرآن می‌خواهد ضرورت وجود زن را در اجتماع انسانى نشان دهد که زن، وسیله اطفاء شهوت و هوس رانى مردان نیست، بلکه وسیله ‏اى است براى حفظ حیات نوع بشر، این سخن در برابر آنها که نسبت به جنس زن همچون یک بازیچه یا وسیله هوس بازى می‌نگرند، هشدارى محسوب مى‌شود.”(۱۸)

ازدواج و نزدیکی، برای بقاء نسل بشر و به وجود آمدن انسان‌هایی است که خلیفه پروردگار شوند. هیچ فردی برای جهنّمی شدن، به دنیا نمی‌آید. اما سهل انگاری در ازدواج، ابتذال و بی بند وباری، عدم آشنایی خانواده با روش‌های تربیّتی، عدم توجه به تربیّت صحیح فرزندان، پایین بودن سطح فرهنگی جامعه، ضعف اعتقادات و بسیاری مشکلات دیگر همه دست به دست هم داده و باعث جدایی و دور افتادن افراد از مسیر درست زندگی می‌شود.

خداوند در سوره بقره و نور، مومنان را از ازدواج با افراد بی ایمان و اهل فحشاء بر حذر می‌دارد:
وَ لا تَنْکِحُوا الْمُشْرِکاتِ حَتَّى یُؤْمِنَّ وَ لَأَمَهٌ مُؤْمِنَهٌ خَیْرٌ مِنْ مُشْرِکَهٍ وَ لَوْ أَعْجَبَتْکُمْ وَ لا تُنْکِحُوا الْمُشْرِکِینَ حَتَّى یُؤْمِنُوا وَ لَعَبْدٌ مُؤْمِنٌ خَیْرٌ مِنْ مُشْرِکٍ وَ لَوْ أَعْجَبَکُمْ أُولئِکَ یَدْعُونَ إِلَى النَّارِ وَ اللَّهُ یَدْعُوا إِلَى الْجَنَّهِ وَ الْمَغْفِرَهِ بِإِذْنِهِ وَ یُبَیِّنُ آیاتِهِ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ(۱۹)؛

و با زنان مشرک و بت‏پرست، تا ایمان نیاورده ‏اند، ازدواج نکنید! (اگر چه جز به ازدواج با کنیزان، دسترسى نداشته باشید، زیرا) کنیز با ایمان، از زن آزاد بت‏پرست، بهتر است، هر چند(زیبایى، یا ثروت، یا موقعیت او) شما را به شگفتى آورد. و زنان خود را به ازدواج مردان بت ‏پرست، تا ایمان نیاورده ‏اند، در نیاورید!(اگر چه ناچار شوید آنها را به همسرى غلامان با ایمان در آورید، زیرا) یک غلام با ایمان، از یک مرد آزاد بت‏ پرست، بهتر است، هر چند(مال و موقعیت و زیبایى او،) شما را به شگفتى آورد. آنها دعوت به سوى آتش می‌کنند، و خدا دعوت به بهشت و آمرزش به فرمان خود می‌نماید، و آیات خویش را براى مردم روشن می‌سازد، شاید متذکّر شوند.

الزَّانِی لا یَنْکِحُ إِلاَّ زانِیَهً أَوْ مُشْرِکَهً وَ الزَّانِیَهُ لا یَنْکِحُها إِلاَّ زانٍ أَوْ مُشْرِکٌ وَ حُرِّمَ ذلِکَ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ(۲۰)؛ مرد زناکار جز با زن زناکار یا مشرک، ازدواج نمى‌‏کند، و زن زناکار را، جز مرد زناکار یا مشرک، به ازدواج خود در نمی‌آورد، و این کار بر مؤمنان تحریم شده است‏.

امام صادق(علیه السّلام) فرمودند: پدر در حقّ فرزند خود، سه وظیفه دارد: گزینش مادر خوب براى او، انتخاب نام نیکو براى او، و سعى بلیغ در تربیّت او(۲۱)

قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله و سلم): وَ إِیَّاکُمْ وَ تَزْوِیجَ الْحَمْقَاءِ فَإِنَّ صُحْبَتَهَا بَلَاءٌ وَ وُلْدَهَا ضَیَاع(۲۲)؛ مبادا با زن احمق، ازدواج کنید که همنشینی با او، بلاست و فرزندان او، بهره ای از درستی ندارند.

قال رسول الله(صلی الله علیه و آله و سلم): و انظر فی أیّ نصاب تضع ولدک فانّ العرق دسّاس(۲۳)؛ بنگر که نطفه ات را در چه ظرفی قرار می‌دهی. رگ و ریشه ادامه پیدا می‌کند.

و عنه(صلی الله علیه و آله و سلم): لا تنکحوا القرابه القریبه فانّ الولد یخلق ضاویا.(۲۴)؛ و نیز پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده است: با بستگان نزدیک، ازدواج نکنید که فرزند ضعیف و لاغر بوجود می‌آید.

محمّد حنفیّه، یکى از فرزندان حضرت على(علیه السّلام) است، حضرت على(علیه السّلام) در جنگ جمل، او را پرچمدار لشکر نمود، حضرت به او فرمان حمله داد، محمّد حمله کرد، اما دشمن با بارش تیر، مانع از حمله او شد، او صبر کرد تا تیرها کمتر شود، حضرت خود را به او رسانید و فرمود: نترس! در میان نیزه‌ها حمله کن که مرگ، سپر خوبى است. او کمى پیش روى کرد، ولى باز متوقّف شد، على(علیه السّلام) از این ضعف فرزندش آزرده شد، نزدیک آمد و با قبضه شمشیر بر او کوبید و فرمود: «ادرکک عرق من امک»، این ضعف و ترس را از مادرت به ارث برده‌اى!؛ آرى، اگر پدرى همچون حضرت امیر(علیه السّلام) که قهرمان بى‌همتاى میدان نبرد است، براى کسى باشد اما مادر او داراى برخى صفات نباشد، باز تاثیر مادر، سبب انتقال آن ضعف به فرزند مى‌شود.(۲۵)
یحیى بن عمران حلبى گوید: امام صادق(علیه السّلام) فرمود: شجاعت و دلیرى، در خراسانی‌ها است و شهوت و غریزه جنسى بسیار در سودانیها، و جود و کرم، و رشک و حسد در اعراب، پس توجّه کنید براى داشتن فرزندان، چه ظروفى را انتخاب می‌کنید.(۲۶) البته مترجم محترم این جمله را با کلمه “شرح ” اضافه می‌کند که: شرح: «این گونه اخبار، بیشتر ناظر به خریدارى کنیزان می‌باشد که در آن زمان مرسوم می‌بوده است».
اما به هر حال، مفهوم اصلی این روایت، مویّد دقّت در انتخاب همسر و به تعبیری مادر آینده فرزند این مرد می‌باشد. شیخ حسین انصاریان در کتاب ارزنده نظام خانواده در اسلام در بحث نقش تربیّتی مادر این داستان زیبا را نقل می‌کند: نوشته‌اند جوانى محکوم به اعدام شد، از او خواستند اگر وصیّت دارد بنویسد، گفت: وصیّت ندارم، ولى بسیار مایلم در این لحظات آخر عمر، مادرم را ببینم. مادرش را آوردند، هنگام وداع مادر، زبان و لب مادر را چنان گاز گرفت که مادر از شدت درد ضعف کرد، به او حمله کردند که ستمگر ظالم، این چه کارى بود کردى؟ گفت: ستمگر ظالم، این مادر است، این دار اعدام من، برپاشده مادر است، آن روزى که کودک بودم از همسایه یک عدد تخم مرغ دزدیدم مرا تشویق کرد تا شتردزد شدم و سپس قاتل از آب درآمدم!(۲۷)

۴-۲-مراقبت‌های شب زفاف

در احادیث اهل بیت(علیهم السّلام) علاوه بر توصیه در دقّت در ازدواج با مومنان صالح و خوش اخلاق، به دستوراتی نیز در مورد شب زفاف پرداخته و مومنان را توصیه می‌کند که با مراقبت‌های لازم، از به وجود آمدن فرزند ناقص و بی ایمان جلوگیری کنند. از امام صادق(علیه السّلام) روایت است که به یکى از اصحاب خود فرمود: چون همسرت به خانه‌ات آمد،(شب عروسى) دست به پیشانى او بگذار و رو به قبله بایست و بگو: «خداوندا! امانت تو را گرفتم و با کلمات تو(صیغه عقد)، ناموس و عورت او را بر خود حلال کردم، اگر از او فرزندى به من دادى، او را مبارک و سالم بدار و شیطان را در نطفه ‏اش، شریک مکن». و در روایت دیگرى است که: «پروردگارا! به پیروى کتاب تو، تزویج نموده‏ ام و به امانت تو، دست گذارده‌ام»، تا آخر. از کتاب نجات: روایت از ائمه(علیهم السلام): چون زفاف نزدیک گشت، مستحب است که به همسرت دستور دهى دو رکعت نماز بخواند و چون بر تو وارد شد، با وضوء باشد و تو نیز باید همین طور نماز بخوانى و خدا را سپاس بگو و بر پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و آل او درود بفرست و بگو: «خداوندا! مهر و الفت و دوستى و محبّت و خشنودى او را نصیبم کن و او را وسیله خوشدلى و دلشادى من قرار ده و بین ما را به بهترین صورت و راحت‏ترین همکارى، با هم جمع کن که تو حلال را دوست دارى و از حرام بیزارى». و به هنگام آمیزش بگو: «خداوندا! فرزندى به من عطا کن که پاک و متقى باشد و در او نقص و اضافه‏ اى نباشد، و پایان کارش بخیر انجامد» و به هنگام جماع(بسم اللَّه…) بگو.(۲۸)

فِقْهُ الرِّضَا(علیه السلام): فَإِذَا دَخَلَتْ عَلَیْکَ فَخُذْ بِنَاصِیَتِهَا وَ اسْتَقْبِلِ الْقِبْلَهَ بِهَا وَ قُلْ اللَّهُمَّ بِأَمَانَتِی أَخَذْتُهَا وَ بِمِیثَاقِی اسْتَحْلَلْتُ فَرْجَهَا اللَّهُمَّ فَارْزُقْنِی مِنْهَا وَلَداً مُبَارَکاً سَوِیّاً وَ لَا تَجْعَلْ لِلشَّیْطَانِ فِیهِ شِرْکاً وَ لَا نَصِیبا(۲۹)؛ در کتاب فقه الرضا(علیه السّلام) آمده است که وقتی بر همسرت داخل شدی، موی پیشانی اش را بگیر و روی به قبله کن و بگو:….خدایا فرزندی با برکت و سالم نصیبم کن و در او، نصیب و سهمی برای شیطان قرار مده.(بنده خوب و صالح تو باشد)

دَعَائِمُ الْإِسْلَامِ، عَنْ عَلِیٍّ(علیه السلام) أَنَّهُ قَالَ: النَّظَرُ إِلَى الْمُجَامَعَهِ یُورِثُ الْعَمَى‏(۳۰)؛ امام علی(علیه السّلام) فرمودند: هنگام نزدیکی، به شرمگاه نگاه نکنید که باعث کوری فرزند می‌شود.

عَنْ رَسُولِ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله و سلم) أَنَّهُ قَالَ: یَا عَلِیُّ لَا تَتَکَلَّمْ عِنْدَ الْجِمَاعِ فَإِنَّهُ إِنْ قُضِیَ بَیْنَکُمَا وَلَدٌ لَا یُؤْمَنُ أَنْ یَکُونَ أَخْرَسَ(۳۱)؛ در وقت جماع سخن مگو که اگر کودکی از این عمل حاصل شود بیم آن می‌رود که لال شود.

وَ لَا تُجَامِعْ فِی أَوَّلِ الشَّهْرِ وَ فِی وَسَطِهِ وَ فِی آخِرِهِ فَإِنَّهُ مَنْ فَعَلَ ذَلِکَ فَلْیُسَلِّمْ لِسِقْطِ الْوَلَدِ وَ إِنْ تَمَّ أَوْشَکَ أَنْ یَکُونَ مَجْنُوناً أَ مَا تَرَى أَنَّ الْمَجْنُونَ أَکْثَرُ مَا یُصْرَعُ فِی أَوَّلِ الشَّهْرِ وَ وَسَطِهِ وَ آخِرِه‏(۳۲)؛ در اول و وسط و آخر ماه، نزدیکی نکن که در این صورت بچّه سقط می‌شود و اگر بماند بیم آن می‌رود که دیوانه شود.

اطاعت از شوهر، با وجود اهمّیّت بسیار و جهاد محسوب شدن برای زنان در برخی موارد که این اطاعت، باعث تولّد فرزند ناقص می‌شود، توسط شرع مقدس منع شده است. از جمله این موارد وقتی است که زن در ایام عادت ماهیانه قرار دارد و یا شوهر دچار گناه یا زشتی یا نقصی می‌باشد که باعث تولّد یک فرزند ناصالح می‌شود.(۳۳)؛ وَ قَالَ(علیه السلام) أَیُّمَا امْرَأَهٍ أَطَاعَتْ زَوْجَهَا وَ هُوَ شَارِبُ الْخَمْرِ کَانَ لَهَا مِنَ الْخَطَایَا بِعَدَدِ نُجُومِ السَّمَاءِ وَ کُلُّ مَوْلُودٍ یَلِدُ مِنْهُ فَهُوَ نَجِسٌ وَ لَا یَقْبَلُ اللَّهُ تَعَالَى مِنْهَا صَرْفاً وَ لَا عَدْلًا حَتَّى یَمُوتَ زَوْجُهَا أَوْ تَخْلَعَ عَنْهُ نَفْسَهَا(۳۴)؛ هر زنی که از شوهر شراب خوارش اطاعت کند، به عدد ستارگان آسمان، برای او گناه می‌نویسند و هر مولودی که از او به دنیا بیاید، نجس می‌باشد. خداوند هیچ خیری را از او نمی‌پذیرد تا این که یا شوهرش بمیرد و یا او از این شوهر طلاق بگیرد.

۴-۳- مراقبت‌های دوران بارداری  

پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: أَطْعِمُوا حَبَالاکُمْ السفرجل یُحَسِّنْ أَوْلَادَکُم(۳۵)؛ به زنان باردار میوه به بدهید که باعث نیکویی فرزندانشان می‌شود.

وَ عَنِ الرِّضَا(علیه السلام) قَالَ: أَطْعِمُوا حَبَالاکُمُ اللُّبَانَ فَإِنْ یَکُنْ فِی بَطْنِهَا غُلَامٌ خَرَجَ ذَکِیَّ الْقَلْبِ عَالِماً شُجَاعاً وَ إِنْ تَکُنْ جَارِیَهٌ حَسُنَ خُلُقُهَا وَ خِلْقَتُهَا وَ عَظُمَتْ عَجِیزَتُهَا وَ حَظِیَتْ عِنْدَ زَوْجِهَا(۳۶)؛ امام رضا(علیه السّلام) فرمود: به زنان آبستن خود، کندر بخورانید که اگر در شکم، پسر دارند هوشمند و دلیر گردد و اگر دختر باشد، خوش خلق و زیبا گردد و کفلش بزرگ شود و نزد شوهر خوش‏بخت و بهره‏مند شود.

أَبِی الْبَخْتَرِیِّ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام) قَالَ: مَا اسْتَشْفَتْ نُفَسَاءُ بِمِثْلِ الرُّطَبِ لِأَنَّ اللَّهَ أَطْعَمَ مَرْیَمَ جَنِیّاً فِی نِفَاسِهَا «۲»(۳۷)؛ امام صادق(علیه اسلام) فرموند: چیزی به مانند رطب برای زنی که تازه وضع حمل کرده، شفابخش نیست. زیرا خداوند مریم(سلام الله علیها) را در نفاسش به آن اطعام نمود.

عَلِیٍّ(علیه السلام) قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله و سلم) لِیَکُنْ أَوَّلُ مَا تَأْکُلُ النُّفَسَاءُ الرُّطَبَ فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ قَالَ لِمَرْیَمَ بِنْتِ عِمْرَانَ- وَ هُزِّی إِلَیْکِ بِجِذْعِ النَّخْلَهِ تُساقِطْ عَلَیْکِ رُطَباً جَنِیًّا قِیلَ یَا رَسُولَ اللَّهِ فَإِنْ لَمْ یَکُنْ إِبَّانَ الرُّطَبِ قَالَ سَبْعُ تَمَرَاتٍ مِنْ تَمَرَاتِ الْمَدِینَهِ فَإِنْ لَمْ یَکُنْ فَسَبْعُ تَمَرَاتٍ مِنْ تَمَرَاتِ أَمْصَارِکُمْ فَإِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى قَالَ وَ عِزَّتِی وَ جَلَالِی وَ عَظَمَتِی وَ ارْتِفَاعِ مَکَانِی لَا تَأْکُلُ نُفَسَاءُ یَوْمَ تَلِدُ الرُّطَبَ فَیَکُونُ غُلَاماً إِلَّا کَانَ حَلِیماً وَ إِنْ کَانَتْ جَارِیَهً کَانَتْ حَلِیمَهً.(۳۸)؛

پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: اولین چیزی که باید به زن نفساء داده شود، رطب است. سؤال شد که یا رسول الله! اگر خرما تازه نباشد چه کنیم؟ پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) جواب دادند: اگر رطب نبود، هفت عدد از خرمای روستا و منطقه خودتان و اگر آن هم در دسترس نبود، هفت خرما از خرماهای شهر به او بدهید. خداوند باری تعالی فرموده است: به عزت و جلال و عظمتم سوگند، اگر زنی در روز زایمانش، رطب بخورد، اگر فرزندش پسر باشد یا دختر، بردبار و صبور خواهد شد.

یَا عَلِیُّ إِذَا حَمَلَتِ امْرَأَتُکَ فَلَا تُجَامِعْهَا إِلَّا وَ أَنْتَ عَلَى وُضُوءٍ فَإِنَّهُ إِنْ قُضِیَ بَیْنَکُمَا وَلَدٌ یَکُونُ أَعْمَى الْقَلْبِ بَخِیلَ الْیَد(۳۹)؛ ای علی! وقتی که همسرت باردار است، نباید با او نزدیکی کنی مگر این که وضو داشته باشی و گرنه بچّه شما، کور یا بخیل خواهد شد.

۴-۴- مراقبت‌های دوره شیر دهی  

مادر شیخ انصارى، همیشه فرزندش را با وضو شیر مى‌داد. یکى از بزرگترین علماء شیعه که کتاب‌هاى ارزنده وى، هم اکنون در حوزه‌هاى علمیه تدریس مى‌شود، آیت الله العظمى شیخ مرتضى انصارى(ره) است. به مادر شیخ گفته شد: فرزندت به درجات عالیه اى از علم و تقوى رسیده است. پاسخ داد: من ترقى بیشترى هم از او انتظار داشتم، زیرا هنگام شیر دادن، هرگز او را بدون وضو شیر ندادم، حتى در شبهاى سرد زمستان هم وضو مى‌گرفتم و سپس به وى شیر مى‌دادم. طبق روایات اعتقادات، اخلاق و حتی رفتار، زمان شیردهی زنی که طفل شیر او را می‌خورد بر خلق و خوی او اثر گذاشته و سنگ بنایی در شکل‌گیری شخصیّت فرد می‌شود.

قَالَ لِی أَبُو جَعْفَرٍ(علیه السلام): اسْتَرْضِعْ لِوَلَدِکَ بِلَبَنِ الْحِسَانِ وَ إِیَّاکَ وَ الْقِبَاحَ فَإِنَّ اللَّبَنَ قَدْ یُعْدِی(۴۰)؛ برای شیر خوردن طفل، زنان نیکو را انتخاب کنید و از زنان بدسیرت بپرهیزید که شیر تجاوز می‌کند.

عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام) قَالَ قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ(علیه السلام): انْظُرُوا مَنْ تُرْضِعُ أَوْلَادَکُمْ فَإِنَّ الْوَلَدَ یَشِبُّ عَلَیْه(۴۱)؛ در انتخاب زنان شیرده، دقّت کنید که فرزند شما بر آن شیری که می‌خورد بزرگ می‌شود (خلق و خوی زنی که به او شیر می‌دهد، از طریق این شیر به بچّه منتقل شده و در او اثر می‌گذارد).

عَنِ الرِّضَا(علیه السلام) عَنْ آبَائِهِ(علیهم السلام) قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله و سلم): لَا تَسْتَرْضِعُوا الْحَمْقَاءَ وَ لَا الْعَمْشَاءَ فَإِنَّ اللَّبَنَ یُعْدِی‏(۴۲)؛ طفل را برای شیر خوردن به زن احمق و کور ندهید. شیر تعدی و تجاوز می‌کند (این که این شیر از سینه چه کسی مکیده می‌شود، مهمّ است و اخلاق زن شیرده، بر اخلاق بچّه اثر می‌گذارد.)

عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام) قَالَ: لَا تَسْتَرْضِعُوا لِلصَّبِیِّ الْمَجُوسِیَّهَ وَ اسْتَرْضِعْ لَهُ الْیَهُودِیَّهَ وَ النَّصْرَانِیَّهَ وَ لَا یَشْرَبْنَ الْخَمْرَ وَ یُمْنَعْنَ مِنْ ذَلِک‏(۴۳)؛ امام صادق(علیه السّلام) فرمودند:برای شیردهی طفل، او را به زن مجوسی ندهید. و زن یهودی و مسیحی نیز زمانی می‌توانند به او شیر دهند که شراب نخورده باشند و مواظب باشید که در زمان شیر دهی، سراغ شراب نروند.

عَنِ الصَّادِقِ(علیه السلام) عَنْ أَبِیهِ(علیه السلام) قَالَ قَالَ عَلِیٌّ(علیه السلام): لَا تَسْتَرْضِعُوا الْحَمْقَاءَ فَإِنَّ اللَّبَنَ یَغْلِبُ الطِّبَاع‏(۴۴)؛ فرزندتان را برای شیر به زن احمق ندهید که شیر بر طبع‌ها غلبه می‌کند (این که فرد، شیر چه کسی را بخورد بر طبیعت و خلق و خوی او اثر می‌گذارد).

جَعْفَرِ بْنِ محمّد عَنْ آبَائِهِ(علیهم السلام) قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله و سلم): إِیَّاکُمْ أَنْ تَسْتَرْضِعُوا الْحَمْقَاءَ فَإِنَّ اللَّبَنَ یَشِبُّ عَلَیْه‏(۴۵)؛ فرزندتان را برای خوردن شیر به زن احمق ندهید که فرزند بر شیر بزرگ می‌شود (این شیر بر خلق و خوی او تا دوران بزرگیش اثر می‌گذارد).

عن الکاظم(علیه السّلام) سئل عن امرأه زنت هل یصلح أن تسترضع؟ قال: «لا یصلح و لا لبن ابنتها التی ولدت من الزنا».(۴۶) از امام کاظم(علیه السّلام) سؤال شد که آیا سزاوار است طفل شیرخوار را برای خوردن شیر به زن زناکار بدهیم؟ امام فرمودند که نه تنها صلاح نیست طفل را به او بسپارید بلکه اگر دختری نیز از زنا برای او به دنیا بیاید، طفل شیرخوار را به آن دختر نیز نمی‌توان سپرد.

۴-۵- مراقبت‌هایی در امور جنسی(تربیّت جنسی)  

سوره نور، از پر محتواترین سور قرآنی است که محور اصلی آن، سوق دادن افراد و جوامع بشری به سمت پاکی و عفّت است.

در آیه ۶۰ سوره نور می‌خوانیم: یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لِیَسْتَأْذِنْکُمُ الَّذِینَ مَلَکَتْ أَیْمانُکُمْ وَ الَّذِینَ لَمْ یَبْلُغُوا الْحُلُمَ مِنْکُمْ ثَلاثَ مَرَّاتٍ مِنْ قَبْلِ صَلاهِ الْفَجْرِ وَ حِینَ تَضَعُونَ ثِیابَکُمْ مِنَ الظَّهِیرَهِ وَ مِنْ بَعْدِ صَلاهِ الْعِشاءِ ثَلاثُ عَوْراتٍ لَکُمْ لَیْسَ عَلَیْکُمْ وَ لا عَلَیْهِمْ جُناحٌ بَعْدَهُنَّ طَوَّافُونَ عَلَیْکُمْ بَعْضُکُمْ عَلى‏ بَعْضٍ کَذلِکَ یُبَیِّنُ اللَّهُ لَکُمُ الْآیاتِ وَ اللَّهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ(۵۸) وَ إِذا بَلَغَ الْأَطْفالُ مِنْکُمُ الْحُلُمَ فَلْیَسْتَأْذِنُوا کَمَا اسْتَأْذَنَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ کَذلِکَ یُبَیِّنُ اللَّهُ لَکُمْ آیاتِهِ وَ اللَّهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ(۵۹) وَ الْقَواعِدُ مِنَ النِّساءِ اللاَّتِی لا یَرْجُونَ نِکاحاً فَلَیْسَ عَلَیْهِنَّ جُناحٌ أَنْ یَضَعْنَ ثِیابَهُنَّ غَیْرَ مُتَبَرِّجاتٍ بِزِینَهٍ وَ أَنْ یَسْتَعْفِفْنَ خَیْرٌ لَهُنَّ وَ اللَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ(۶۰)؛

اى کسانى که ایمان آورده ‏اید، باید بردگان شما و همچنین کودکانتان که به حد بلوغ نرسیده ‏اند، در سه وقت از شما اجازه بگیرند: قبل از نماز فجر، و در نیمروز هنگامى که لباس هاى(معمولى) خود را بیرون می‌آورید، و بعد از نماز عشاء، این سه وقت خصوصى براى شما است، اما بعد از این سه وقت گناهى بر شما و بر آنها نیست(که بدون اذن وارد شوند) و بر گرد یکدیگر طواف کنید(و با صفا و صمیمیت به یکدیگر خدمت نمایید) این گونه خداوند آیات را براى شما تبیین می‌کند و خداوند عالم و حکیم است.
آیت الله مکارم شیرازی در تفسیر نمونه در بیان فلسفه این دستور الهی در عنوان ” فلسفه استیذان و مفاسد عدم توجه به آن ‏” این گونه می‌نویسند: براى ریشه کن ساختن یک مفسده اجتماعى مانند اعمال منافى عفّت، تنها توسل به اجراى حدود و تازیانه زدن منحرفان کافى نیست، در هیچ یک از مسائل اجتماعى، چنین برخوردى نتیجه مطلوب را نخواهد داد، بلکه باید مجموعه‏ اى ترتیب داد از آموزش فکرى و فرهنگى آمیخته با آداب اخلاقى و عاطفى، و همچنین آموزش‌هاى صحیح اسلامى و ایجاد یک محیط اجتماعى سالم، سپس مجازات را به عنوان یک عامل در کنار این عوامل در نظر گرفت. به همین دلیل در این سوره نور که در واقع سوره عفّت است، از مجازات تازیانه مردان و زنان زناکار شروع می‌کند و به مسائل دیگر مانند فراهم آوردن وسائل ازدواج سالم، رعایت حجاب اسلامى، نهى از چشم‏ چرانى، تحریم متهم ساختن افراد به آلودگى ناموسى، و بالآخره، اجازه گرفتن فرزندان به هنگام ورود به خلوتگاه پدران و مادران، گسترش می‌دهد.
این نشان می‌دهد که اسلام، از هیچ یک از ریزه‏ کاری‌هاى مربوط به این مساله، غفلت نکرده است. خدمتکاران، موظفند به هنگام ورود در اطاقى که دو همسر قرار دارند، اجازه بگیرند.

کودکان بالغ نیز موظّفند در هر وقت، بدون اجازه وارد نشوند، حتى کودکان نابالغ که مرتّبا نزد پدر و مادر هستند نیز آموزش داده شوند که لا اقلّ در سه وقت(قبل از نماز صبح و بعد از نماز عشاء و هنگام ظهر که پدران و مادران به استراحت می‌پردازند) بدون اجازه وارد نشوند. این، یک نوع ادب اسلامى است هر چند متاسّفانه امروز کمتر رعایت می‌شود و با این که قرآن صریحا آن را در آیات فوق بیان کرده است، در نوشته‏‌ها و سخنرانى‏‌ها و بیان احکام نیز کمتر دیده می‌شود که پیرامون این حکم اسلامى و فلسفه آن بحث شود و معلوم نیست به چه دلیل این حکم قطعى قرآن، مورد غفلت و بى‌توجّهى قرار گرفته؟!
گر چه ظاهر آیه، وجوب رعایت این حکم است حتى اگر فرضا آن را مستحبّ بدانیم، باز باید از آن سخن گفته شود و جزئیات آن مورد بحث قرار گیرد. بر خلاف آنچه بعضى از ساده‏ اندیشان فکر می‌کنند که کودکان، سر از این مسائل در نمی‌آورند و خدمتکاران نیز در این امور باریک نمی‌شوند، ثابت شده است که کودکان(تا چه رسد به بزرگسالان)، روى این مساله فوق العاده حساسیت دارند و گاه می‌شود سهل‏ انگارى پدران و مادران و بر خورد کودکان به منظره ‏هایى که نمی‌بایست آن را ببینند، سرچشمه انحرافات اخلاقى و گاه بیماری‌هاى روانى شده است. ما خود، با افرادى بر خورد کردیم که به اعتراف خودشان، بر اثر بى‌توجهى پدران و مادران به این امر و مشاهده آنان در حال آمیزش جنسى یا مقدمات آن، به مرحله ‏اى از تحریک جنسى و عقده روانى رسیده بودند که عداوت شدید پدر و مادر در سر حد قتل! در دل آنها پیدا شده بود، و خود آنها نیز شاید تا مرز انتحار پیش رفته بودند!

اینجا است که ارزش و عظمت این حکم اسلامى، آشکار می‌شود که مسائلى را که دانشمندان امروز به آن رسیده ‏اند، از چهارده قرن پیش در احکام خود پیش- بینى کرده است و نیز در همین جا لازم می‌دانیم به پدران و مادران توصیه کنیم که این مسائل را جدى بگیرند و فرزندان خود را به گرفتن اجازه ورود، عادت دهند و همچنین از کارهاى دیگرى که سبب تحریک فرزندان می‌گردد از جمله خوابیدن زن و مرد در اطاقى که بچّه‏‌هاى ممیز مى‌‏خوابند، تا آنجا که امکان دارد پرهیز کنند و بدانند این امور، از نظر تربیّتى، فوق العاده در سرنوشت آنها مؤثر است.(۴۷)

جالب این که در حدیثى از پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) می‌خوانیم که فرمودند: ایاکم و ان یجامع الرجل امرأته و الصبى فى المهد ینظر الیهما:” مبادا در حالى که کودکى در گهواره به شما می‌نگرد، آمیزش جنسى کنید”(۴۸)
تربیّت سالم یک نوجوان و جوان، بایسته‌ها و مراقبت فراوانی نیاز دارد از جمله ی این بایسته ها، دور نگه داشتن آن‌ها از محیط‌هایی است که زمینه ساز انحراف جنسی در آن‌ها می‌شود، خوابیدن به صورت برهنه، خوابیدن پسر و دختر با هم جنس یا جنس مخالف خود با یک روانداز، روبرو شدن با حرکات جنسی یا مقدمات زناشویی، شنیدن و مشاهده مسایل مربوط به روابط جنسی از جمله نکاتی است که در روایات مورد توجه قرار گرفته است.

عن ابى عبداللَّه(علیه السّلام) قال: لا یجامع الرّجل امرأته و لا جاریته و فی البیت صبىّ فانّ ذلک ممّا یورث الزّنا.(۴۹)؛ امام صادق(علیه السّلام) می‌فرمود: موقعى که در اطاق، کودکى حضور دارد مردان با زنان یا کنیزان خود نیامیزند، زیرا این عمل، طفل را به راه بى‏ عفّتى و زناکارى سوق می‌دهد.

قال ابو جعفر(علیه السّلام): ایّاک و الجماع حیث یراک صبىّ بان یحسن ان یصف حالک.(۵۰)؛ امام باقر(علیه السّلام) می‌فرمود: بپرهیز از مواقعه در جایى که کودک ممیزى تو را می‌بیند و رفتارت را، آن چنان درک می‌کند که قادر است به خوبى براى دیگران توصیف و تشریح نماید.

قال علىّ(علیه السّلام): مباشره المرأه ابنتها اذا بلغت ستّ سنین شعبه من الزّنا.(۵۱)؛ على(علیه السّلام) فرمود: دست مالى کردن مادر به آلت دختر بچّه ی شش ساله خود، یک قسم زنا محسوب است.

بوسیدن، در آغوش گرفتن، روى زانو نشاندن، به عضو مخصوص طفل دست زدن، عواملى براى تهییج تمایل جنسى هستند. براى این که غریزه جنسى کودکان از شش سال به بالا، در حال خمود و اختفاء بماند، اسلام در برنامه‏‌هاى تربیّتى خود، اولیاء اطفال را از این اعمال بر حذر داشته است.(۵۲)

قال رسول اللَّه(صلّى اللَّه علیه و آله و سلم): اذا بلغت الجاریه ستّ سنین فلا یقبّلها الغلام و الغلام لا تقبّله المرأه اذا جاوز سبع سنین.(۵۳)؛ رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) می‌فرمود: دختر بچّه شش ساله را، پسر بچّه نبوسد و همچنین زنها از بوسیدن پسر بچّه ‏اى که سنش از هفت سال تجاوز کرده است خوددارى کنند.

عن ابى الحسن(علیه السّلام) قال: اذا اتت على الجاریه ستّ سنین لم یجز ان یقبّلها رجل لیست هى بمحرم له و لا یضمّها الیه.(۵۴)؛ حضرت ابى الحسن(علیه السّلام) فرموده است: وقتى دختر بچّه، شش ساله شد، مرد نامحرم حق ندارد او را ببوسد و همچنین نمی‌تواند او را در آغوش بگیرد.

عن ابى عبداللَّه(علیه السّلام) قال: اذا بلغت الجاریه ستّ سنین فلا ینبغى لک ان تقبّلها.(۵۵)؛ امام صادق(علیه السّلام) به راوى حدیث فرموده است: وقتى دختر بچّه به سن شش سالگى رسید، براى تو شایسته نیست او را ببوسى.

و عنه(علیه السّلام) سأله احمد ابن النّعمان فقال عندى جویریه لیس بینى و بینها رحم و لها ستّ سنین. قال: فلا تضعها فی حجرک و لا تقبّله(۵۶)؛ احمد بن نعمان از امام(علیه السّلام) سؤال می‌کند که دختر بچّه شش ساله ‏اى نزد من است و با من محرم نیست. امام در جواب فرمود: او را نبوس و در دامن خود قرار نده.

قال رسول اللَّه(صلّى اللَّه علیه و آله و سلم): الصّبىّ و الصّبىّ، و الصّبىّ و الصّبیّه، و الصّبیّه و الصّبیّه یفرّق بینهم فی المضاجع لعشر سنین.(۵۷)؛ رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) می‌فرمود: بستر خواب پسر بچّه با پسر بچّه و پسر بچّه با دختر بچّه و دختر بچّه با دختر بچّه، در سن ده سالگى باید از هم جدا شود.

عن الباقر(علیه السّلام) قال: یفرّق بین الغلمان و النّساء فی المضاجع اذا بلغوا عشر سنین.(۵۸)؛ امام باقر(علیه السّلام) می‌فرمود: بایستى بستر خواب پسر بچّه ده ساله را از زنها جدا کنید.

عن ابن عمر قال قال النّبىّ(صلّى اللَّه علیه و آله و سلم): فرّقوا بین اولادکم فی المضاجع اذا بلغوا سبع سنین.(۵۹)؛ رسول اکرم(صلّى اللَّه علیه و آله و سلم) می‌فرمود: موقعى که فرزندان شما هفت ساله شدند، بستر خوابشان را از یکدیگر جدا کنید.

روى انّه یفرّق بین الصّبیان فی المضاجع لستّ سنین.(۶۰)؛ در حدیث دیگرى آمده است که بستر خواب کودکان در شش سالگى از هم جدا می‌شود.

عن موسى بن جعفر قال قال علىّ(علیه السّلام): مروا صبیانکم بالصّلاه اذا کانوا ابناء سبع سنین و فرّقوا بینهم فی المضاجع اذا کانوا ابناء عشر سنین.(۶۱)؛ حضرت موسى بن جعفر(علیهما السّلام) از امام على(علیه السّلام) نقل کرده است که فرمود: در هفت سالگى، فرزندان خود را به نماز وادارید و در ده سالگى، بستر خواب آنها را از یک دیگر جدا کنید.

ادامه دارد…