محمد تقی

نوشته‌ها

امام جواد (علیه السلام) پاسدار حریم وحى

اشاره:

حضرت امام محمدتقى علیه السلام در دهم ماه رجب سال ۱۹۵ . ق در مدینه منوره چشم به جهان گشود . پدر بزرگوارش حضرت رضا علیه السلام و مادر ارجمندش بانویى مصرى تبار به نام سبیکه مى باشد . ریحانه و خیزران از دیگر نامهاى مادر امام جواد علیه السلام است . حضرت رضا علیه السلام در مورد منزلت فرزندش امام جواد علیه السلام و مادر مکرمه آن حضرت، به یارانش فرمود: من داراى پسرى شده ام که همچون موسى علیه السلام شکافنده دریاها [ى علم] است و همانند عیسى علیه السلام مادرى قدسیه و پاکیزه دارد . (۱.

پیشواى نهم در سن ۷ سالگى به امامت رسید و هفده سال رهبرى شیعیان را به عهده داشت . دوران امامت حضرتش با دو نفر از خلفاى ستم پیشه عباسى مامون و معتصم مقارن بود . حضرت جواد علیه السلام در داشتن تمام صفات زیباى اخلاقى و انسانى سرآمد خوبان روزگار بود . پارسایى، علم و دانش و بخشندگى اش موجب شده بود که با القاب جواد، تقى، مرتضى و منتجب شناخته شود . اما در این میان لقب «ابن الرضا» بخاطر شکوه و جلالت امام رضا علیه السلام در میان مردم شهرت بیشترى داشت و حتى بعد از آن حضرت، مردم امام دهم و یازدهم علیهما السلام را نیز با همین لقب بیشتر مى شناختند . امام رضا علیه السلام هنگام خطاب به یگانه فرزندش، بیشتر، از کنیه «ابو جعفر» – که نشانه احترام خاصى است – استفاده مى کرد . (۲.

امام محمدتقى علیه السلام که در نوجوانى به مقام رفیع امامت نائل شده بود، در سن ۲۵ سالگى و در عنفوان جوانى به دستور معتصم عباسى و توسط همسر بى وفایش ام الفضل (دختر مامون. در شهر بغداد به شهادت رسید .

حضرت جواد علیه السلام از همسر دیگرش، سمانه مغربیه، داراى چهار فرزند پسر، به نامهاى: ابوالحسن امام على النقى علیه السلام، ابو احمد موسى مبرقع، ابو احمد حسین و ابو موسى عمران; و چهار فرزند دختر، به نامهاى: فاطمه، خدیجه، ام کلثوم و حکیمه بود . (۳. حکیمه دختر امام جواد علیه السلام همان بانوى با فضیلت و مؤدب است که در هنگام تولد حضرت مهدى علیه السلام در منزل برادر زاده اش امام حسن عسکرى علیه السلام حضور داشت و به نرجس خاتون یارى مى کرد .

شایسته ترین ترجمان قرآن

امامان معصوم علیهم السلام که بعد از رسول خدا صلى الله علیه و آله حجت خدا و جانشین پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله به شمار مى روند شایسته ترین ترجمان وحى و آشناترین کس به تفسیر قرآن مى باشند . بر این اساس اگر بخواهیم کلام وحى را معنا کنیم، اول باید به سراغ امامان معصوم علیهم السلام برویم .

امیر مؤمنان على علیه السلام فرمود: «این قرآن، خطوطى است که در میان جلد پنهان است، با زبان سخن نمى گوید و نیازمند مفسر و ترجمان است … .» و سپس فرمودند: «فنحن احق الناس به; ما [امامان معصوم علیهم السلام] براى [تفسیر و ترجمان] قرآن از همه مردم شایسته تریم .» (۴.

امام باقر علیه السلام در معناى آیه «و ما یعلم تاویله الا الله والراسخون فى العلم » (۵. ; فرمود: یعنى «معنى تمام قرآن را جز خداوند و کسانى که راسخ در علم هستند (۶. نمى دانند .» و امام صادق علیه السلام راسخان در علم را چنین معرفى کرد: «نحن الراسخون فى العلم و نحن نعلم تاویله; ما [اهل بیت] راسخان در علم هستیم و ما تاویل قرآن را مى دانیم .»

پیشواى پنجم ضمن گفتار روشنگرانه اى که در مورد امتیازات اهل بیت علیهم السلام بیان فرموده است، به این نکته اشاره کرده، مى فرماید: «نحن تراجمه وحى الله; (۷. ما مترجمان وحى الهى هستیم .» امام صادق علیه السلام در معناى آیه: «بل هو آیات بینات فى صدور الذین اوتوا العلم » ; (۸. «ولى این قرآن آیات روشنى است که در سینه دانشوران [و اهل علم] جاى دارد .» فرمود: «مقصود از اهل علم که دانش تفسیر قرآن را در سینه خود جاى داده اند، امامان معصوم علیهم السلام هستند .» (۹.

با توجه به نکات فوق در این نوشتار سعى شده است که برخى از نکته هاى تفسیرى و مفاهیم قرآنى از سیره و سخن امام جواد علیه السلام استخراج شده و به مبلغان و مخاطبان گرامى عرضه شود، تا با پیروى از شیوه تبلیغى آن حضرت در عرضه مطالب بلند وحیانى، با برخى از معانى آیات الهى نیز آشنا شویم .

ترویج آیات قرآن

حضرت جواد علیه السلام بر این باور بود که آیات الهى باید در جامعه فراگیر شود و تمام مسلمانان در گفتار و رفتار و استدلالهاى روزمره خود از قرآن و معارف بلند آن بهره گیرند، به همین جهت سعى مى کرد که در گفتگوها و معاشرت و برخورد با مردم از آیات قرآن استفاده کند . داستان زیر نمونه اى از این حقیقت است .

قاسم بن محسن مى گوید: در سفرى که به مکه رفته بودم در راه به شخص ضعیف و مستحقى برخورد کردم، از من چیزى خواست و من هم یک قرص نان به او صدقه دادم، سپس به راه خود ادامه دادم، در راه گردباد تندى وزید و عمامه ام را با خود برد . من هر چه تلاش کردم نفهمیدم که به کدام سمت برد . هنگام بازگشت در مدینه به حضور امام جواد علیه السلام رفتم، امام به من فرمود: اى قاسم! عمامه ات را در راه باد با خودش برد؟ گفتم: بلى . امام به خادم خود فرمود: برو عمامه قاسم را بیاور و او عینا عمامه خودم را برایم آورد . من با شگفتى تمام به حضرت عرضه داشتم: اى پسر رسول خدا! این عمامه چگونه بدست شما رسید . امام پاسخ داد: تو در راه به مستمندى صدقه دادى و خداوند احسان تو را پذیرفت و به شکرانه آن، عمامه ات را به تو برگرداند . حضرت جواد علیه السلام در ادامه سخن خویش این آیه را قرائت کرد: «ان الله لا یضیع اجر المحسنین » (۱۰. ; «خداوند متعال مطمئنا پاداش نیکوکاران را ضایع و تباه نمى سازد (۱۱. .»

کودکى در مسند امامت

روزى على بن اسباط (یکى از شیعیان کوفی. در دوران کودکى امام جواد علیه السلام به حضور آن حضرت شرفیاب شد . او مى گوید: من دقیقا به قد و قامت آن بزرگوار خیره شده و قیافه و حرکات و سکناتش را زیر نظر داشتم تا در موقع مراجعت، شکل و شمایل امام جواد علیه السلام را بهتر براى یارانم در مصر نقل کنم . درست در همین هنگام که با این اندیشه به او نگاه مى کردم، آن حضرت نشست و رو به سوى من کرده و گفت: «اى على بن اسباط! خداوند کارى را که در مسئله امامت کرده، همانند کارى است که در مسئله نبوت انجام داده است . گاهى در قرآن مى فرماید: «و آتیناه الحکم صبیا» (۱۲. ; «ما به یحیاى پیامبر علیه السلام در دوران کودکى فرمان [نبوت] دادیم .» و گاهى در مورد انسانها مى فرماید:

«حتى اذا بلغ اشده و بلغ اربعین سنه » (۱۳. ;

«تا زمانى که به کمال قدرت و رشد عقلى برسد و به چهل سالگى بالغ گردد .» با توجه به این آیات همانگونه که ممکن است خداوند متعال حکمت را به انسانى در کودکى بدهد، در قدرت اوست که آن را در چهل سالگى بدهد .» (۱۴. و به این ترتیب هر گونه شک و شبهه را در مورد امامتش از ذهن على بن اسباط زائل نمود .

براى توضیح بیشتر نقل روایتى از امام رضا علیه السلام در اینجا مناسب مى نماید: روزى صفوان بن یحیى به حضرت رضا علیه السلام عرضه داشت: قبل از آنکه خداوند متعال فرزندت – حضرت ابوجعفر – را به شما عطا کند، مى فرمودید که خداوند به من پسرى خواهد بخشید . اینک خداوند متعال او را به شما ارزانى کرد و چشم ما به جمالش روشن شد . حال مى پرسیم، – خداى نکرده – اگر خبرى شد [و شما از دنیا رفتید!] بعد از شما ما به چه کسى رجوع کنیم؟ امام رضا علیه السلام به فرزندش حضرت جواد علیه السلام – که پیش رویش ایستاده بود – اشاره کرد . صفوان بن یحیى با کمال تعجب گفت: ایشان که کودکى سه ساله هستند؟! [چطور مى شود یک کودک امام باشد؟] امام فرمودند:

«و ما یضره من ذلک شى ء قد قام عیسى بالحجه و هو ابن ثلاث سنین; کودک بودن او در امامتش مشکل ایجاد نمى کند، عیسى علیه السلام در سه سالگى به حجیت الهى قیام نموده [و به نبوت رسید] .» (۱۵.

على بن اسباط مى گوید: روزى به امام جواد علیه السلام عرض کردم: اى مولاى من! مردم به کوچکى سن شما ایراد مى گیرند و به این جهت از پذیرفتن امامتتان سر باز مى زنند . امام در پاسخ فرمودند: چرا آنان این نکته را بر من ایراد مى گیرند؟ به خدا سوگند! خداوند متعال به پیامبرش صلى الله علیه و آله فرمود: «قل هذه سبیلى ادعوا الى الله على بصیره انا و من اتبعنى » (۱۶. ; «بگو: این راه من است! من و هر کسى که پیرو من باشد، با بصیرت کامل، [همه مردم را] به سوى خدا دعوت مى کنیم .»

و غیر از على علیه السلام در اول اسلام کسى از رسول الله صلى الله علیه و آله پیروى نکرد . و آن حضرت در آن هنگام ۹ ساله بود و من هم ۹ سال دارم . (۱۷. [که با بصیرت کامل مردم را به سوى خدا هدایت مى کنم؟]

سوگندهاى قرآن

یکى از مهمترین عوامل پیشرفت جوامع، سوق دادن افراد آن به سوى علم و دانش و تفکر است . قرآن کریم با شیوه هاى مختلفى انسانها را به تفکر واداشته است . یکى از این شیوه ها، سوگندهاى آن است . معمولا امور مقدس و ارزشمند مورد قسم قرار مى گیرند . خداوند متعال در موارد متعددى از کتاب خویش به پدیده هاى طبیعى جهان آفرینش قسم مى خورد; و شب و روز و ستاره و خورشید و ماه و امثال آن مورد سوگند خداوند متعال قرار گرفته اند . على بن مهزیار درباره سوگندهاى قرآن از محضر امام جواد علیه السلام نکته اى را نقل کرده است که قابل دقت و بررسى است . او روزى از پیشواى نهم سؤال کرد: سوگندهاى قرآن همانند: «و اللیل اذا یغشى والنهار اذا تجلى والنجم اذا هوى » و نظائر اینها براى چه در قرآن مورد قسم قرار گرفته است؟ امام فرمود: خداى تعالى [براى بیدارى انسان و تحریک اندیشه و عقل وی] مى تواند به هر یک از مخلوقاتش که بخواهد سوگند یاد کند ولى مردم جز به ذات او، به چیز دیگرى نباید سوگند یاد کنند . (۱۸.

هدایت گمراهان با آیات الهى

قاسم بن عبدالرحمن به مذهب زیدیه گرایش داشت، اما با شنیدن آیاتى از قرآن که امام جواد علیه السلام بر وى قرائت کرد، با حقیقت آشنا شده و به امامت امام جواد علیه السلام و سائر ائمه اعتقاد پیدا کرد . او در این مورد مى گوید: من زمانى به مذهب زیدیه تمایل داشتم تا اینکه به بغداد سفر کردم و مدتى آنجا بودم، در همان ایام روزى در یکى از خیابانهاى بغداد، دیدم مردم با شور و شوق وصف ناپذیرى به یک نقطه معلومى متوجه هستند; بعضى مى دوند، بعضى بالاى بلندیها مى روند، بعضى ایستاده و آنجا را تماشا مى کنند . پرسیدم: چه خبر است؟ گفتند: ابن الرضا! (حضرت جواد فرزند امام رضا علیه السلام. مى آید . گفتم: من هم باید او را ببینم . تا آنکه حضرت جواد علیه السلام سوار بر قاطر نمایان شد . من همچنان که به او خیره شده بودم، پیش خودم گفتم: خداوند گروه امامیه را از رحمت خود دور کند، آنها اعتقاد دارند که پروردگار متعال، اطاعت این جوان را بر مردم واجب گردانیده است! همین که این اندیشه در ذهن من خطور کرد، آن حضرت راهش را به سوى من کج کرد و رو به من کرده، این آیه را قرائت کرد: «ابشرا منا واحدا نتبعه انا اذا لفى ظلال و سعر» (۱۹. ; [قوم ثمود گفتند:] آیا ما بشرى از جنس خود را پیروى کنیم؟ در این صورت ما در گمراهى و جنون خواهیم بود .»

با شنیدن این آیه – که از دل من گواهى مى داد – با خود اندیشیدم که: مثل اینکه او ساحر و پیشگو است که از اندیشه هاى نهانى من خبر مى دهد؟ حضرت جواد علیه السلام دوباره مرا خطاب کرده و این آیه را تلاوت فرمود:

«ء القى الذکر علیه من بیننا بل هو کذاب اشر» (۲۰. ;

«آیا از میان ما تنها بر او وحى نازل شده؟! نه، بلکه او آدم بسیار دروغگو و خودپسندى است .» وقتى که متوجه شدم حضرت جواد علیه السلام واقعا از اندیشه هاى قلبى من خبر مى دهد و این براى افراد عادى ممکن نیست، فهمیدم که او ولى خدا و امام مسلمین است . بعد از آن از مذهب زیدیه دست برداشته، اعتقادم به آن بزرگوار کامل شد و به امامت حضرتش اقرار کرده و اعتراف نمودم که او حجت خدا بر مردم است . (۲۱.

پیامبران مرسل

حضرت عبدالعظیم حسنى علیه السلام در تفسیر ذالکفل – که در آیه ۴۸ سوره ص مورد ستایش خداوند قرار گرفته – مى گوید: نامه اى به امام جواد علیه السلام نوشتم و در آن از نام «ذا الکفل » و اینکه آیا او پیامبر مرسل بود یا نه؟ پرسش نمودم . امام جواد علیه السلام در پاسخ فرمود: خداى متعال یکصد و بیست و چهار هزار پیامبر فرستاد، و سیصد و سیزده نفر از آنان مرسل بودند و «ذو الکفل » یکى از آن مرسلین است که بعد از سلیمان بن داود مى زیست، و در میان مردم مانند داود علیه السلام قضاوت مى کرد و جز براى خداى عزوجل خشمگین نمى شد و نام شریف او «عویدیا» بود . او همان است که خداى عز وجل در کتاب شریف خود از او نام برده و فرمود: «واذکر فى الکتاب اسمعیل والیسع و ذالکفل کل من الاخیار» (۲۲. ; «و در این کتاب به یاد آر «اسماعیل » و «یسع » و «ذو الکفل » را که همه از نیکان بودند .»

نامهاى خداوند

ابو هاشم جعفرى از امام جواد علیه السلام سؤال کرد که معناى واحد چیست؟ حضرت پاسخ داد: اجماع و اتفاق زبانهاى مردم به یگانگى و وحدانیت خداوند متعال مى باشد، چون خداوند در قرآن کریم مى فرماید: «و لئن سالتهم من خلقهم لیقولن الله » (۲۳. ; «و اگر از آنان بپرسى چه کسى آنان را آفریده است، قطعا همه آنان خواهند گفت: خدا .» (۲۴.

وى همچنین معناى صمد را – که در سوره توحید آمده است – از امام جواد علیه السلام چنین نقل مى کند:

«صمد یعنى بزرگى که تمام موجودات عالم در نیازهاى کوچک و بزرگ خود به او مراجعه کرده و محتاج اویند .» (۲۵.

مقابله با تحریف کنندگان قرآن

احمد بن محمد بن سیارى (۲۶. حدود صد و هشتاد و هشت روایت در مورد تحریف قرآن نقل کرده است . وى که فردى غیرقابل اعتماد و در نقل احادیث ضعیف و کذاب مى باشد مورد قدح امام جواد علیه السلام قرار گرفت . آن حضرت احمد سیارى را – که در مورد امامت دچار غلو شده بود و احادیثى را در مورد تحریف قرآن جعل مى کرد – در نامه هاى خود تکذیب نموده و ادعاهاى او را باطل و بى اساس خواند . (۲۷.

اندیشه هاى ناب در تفسیر قرآن

امام جواد علیه السلام به عنوان پاسدار حریم وحى از تفسیرهاى نابجا و غیر عقلانى آیات قرآن جلوگیرى کرده و علماء و دانشمندان را به سوى فهم صحیح آیات راهنمایى مى کرد . در اینجا به دو مورد اشاره مى کنیم:

۱ . روزى در مجلس معتصم، برخى از دانشمندان به آیه اى استناد کرده و یک حکم شرعى صادر نمودند . امام جواد علیه السلام که در آن جلسه حضور داشت خطاى آنان را گوشزد نموده و تفسیر صحیح را براى حاضرین ارائه نمود .

محمد بن مسعود عیاشى سمرقندى در تفسیر خود ماجراى آن مجلس را چنین آورده است: در زمان معتصم عباسى، عوامل خلیفه عده اى دزد را – که راههاى عمومى در بین شهرها را براى مسافرین و کاروانهاى حج نا امن کرده بودند – دستگیر کرده و از مرکز خلافت در مورد چگونگى مجازات آنان خواستار دستور بودند . خلیفه در مورد این حادثه حساس، مجلس مشورتى تشکیل داده و از دانشمندان عصر، کیفیت اجراى حد شرعى را در مورد آنان خواستار شد . آنان گفتند: قرآن در این مورد بهترین راهکار است، آنجا که مى فرماید: «انما جزاء الذین یحاربون الله و رسوله و یسعون فى الارض فسادا ان یقتلوا او یصلبوا او تقطع ایدیهم و ارجلهم من خلاف او ینفوا من الارض » (۲۸. ; «کیفر کسانى که با خدا و رسول او به جنگ و محاربه بر مى خیزند و در روى زمین در اشاعه فساد تلاش مى کنند، این است که: اعدام شوند یا به دار آویخته گردند یا دست و پاى آنان به عکس یکدیگر قطع شود و یا اینکه از سرزمین خود تبعید گردند .»

آنان به خلیفه پیشنهاد کردند طبق این آیه، یکى از کیفرهاى فوق را در مورد تبهکاران انتخاب کند . معتصم عباسى در همان جلسه از امام جواد علیه السلام نیز نظر خواست . آن حضرت اول از اظهار نظر خوددارى کرد، اما وقتى که با اصرار خلیفه مواجه شد، نظر خود را چنین اعلام کرد: اینان در استدلال به آیه خطا کردند . استنباط حکم شرعى از این آیه دقت بیشترى مى طلبد و باید تمام جوانب مسئله در نظر گرفته شود و نسبت به جرمهاى مختلف کیفرها فرق مى کند; زیرا این مسئله صورتهاى مختلف و احکام جداگانه دارد:

۱٫ اگر این راهزنان فقط راه را نا امن کرده اند; نه کسى را کشته و نه مال دیگرى را به غارت برده اند، مجازات آنان فقط حبس است و این همان معناى نفى از ارض است.

۲ . اگر راه را ناامن کرده و افراد بى گناهى را کشته اند، اما به مال دیگران تجاوز نکرده اند، مجازات آنان اعدام است.

۳ . اگر امنیت را از راههاى عمومى سلب کرده، انسانهاى بى گناه را کشته و مال مردم را نیز به غارت برده اند، کیفر آنان باید سخت تر باشد; یعنى اول دست و پایشان را به عکس همدیگر قطع مى کنند، پس به دار مجازات آویخته مى گردند .

معتصم این نظریه را پسندیده و به عامل خود دستور داد، طبق نظر امام جواد علیه السلام عمل کند . (۲۹.

۲ . زرقان، یکى از دوستان صمیمى احمد بن ابى داود، قاضى بغداد بود . او مى گوید: روزى دوستم احمد را دیدم که از مجلس معتصم – هشتمین خلیفه عباسى – مى آید; اما خیلى افسرده و ناراحت است . گفتم: چرا این قدر ناراحت و افسرده ای؟ پاسخ داد: امروز در مجلس خلیفه، ابو جعفر ابن الرضا علیه السلام چنان مرا عاجز و درمانده کرد که آرزو کردم، اى کاش بیست سال پیش از این مرده بودم و مثل چنین روزى را نمى دیدم! ! گفتم: مگر چه شده؟ گفت: امروز در مجلس خلیفه نشسته بودیم، شخصى را به اتهام دزدى پیش خلیفه آوردند و او به سرقت اعتراف کرد . در این حال، معتصم به دانشمندان و فقهاى مجلس رو کرده و گفت: چگونگى اجراى حد الهى بر این دزد را بیان کنید! دست او را چطور قطع کنیم؟

من گفتم: دست دزد را باید از مچ قطع کرد . خلیفه پرسید، به چه دلیل؟ گفتم: به دلیل آنکه دست، انگشتان و کف تا مچ را شامل مى شود و خداوند در آیه تیمم فرموده: «فامسحوا بوجوهکم و ایدیکم منه » ; «[با خاک پاک تیمم کنید و] از آن، بر صورت [پیشانی] و دستها [تا مچ] بکشید .»

بسیارى از علماء در این نظریه با من موافقت کرده و آن را تایید نمودند . اما عده اى دیگر گفتند: باید دست را از آرنج برید . خلیفه پرسید: به چه دلیل؟ گفتند: به دلیل آیه وضو که مى فرماید:

«فاغسلوا وجوهکم و ایدیکم الى المرافق » ; «[هنگام اقامه نماز] صورت و دستها را تا آرنج بشویید .» خداوند متعال حدود دست را در این آیه تا آرنج معین کرده است . برخى نیز فتوا دادند که: باید از شانه، دست را قطع کرد و استدلال مى کردند که دست از انگشتان تا شانه را شامل مى شود .

خلیفه با مشاهده اختلاف آراء در میان فقها متحیر شده و به محمد بن على علیهما السلام رو کرده و گفت: اى ابا جعفر! در این موضوع شما چه مى گویید! او پاسخ داد: علماء گفتارهاى خود را بیان کردند و شما شنیدید; مرا از بازگو کردن نظریه ام معاف بدار! خلیفه گفت: شما را به خدا سوگند نظر خود را در این موضوع بیان کنید .

حضرت جواد علیه السلام فرمودند: اکنون که قسم دادى، به ناچار نظر خود را مى گویم: این حدود که علماى مجلس تعیین کردند صحیح نیست، بلکه باید چهار انگشت او، بدون انگشت ابهام، بریده شود .

خلیفه گفت: دلیل شما براى این مدعا چیست؟ محمد بن على علیهما السلام پاسخ داد:

پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله فرموده است: «السجود على سبعه اعضاء: الوجه والیدین و الرکبتین والرجلین; سجده با هفت عضو انجام مى شود: پیشانى، دو [کف] دست، دو زانو و دو [انگشت ابهام] پا .» اى خلیفه! هرگاه دست را از مچ، یا از مرفق جدا کنند، دیگر دستى براى سجده باقى نمى ماند; در صورتیکه خداوند متعال در قرآن مى فرماید: «و ان المساجد لله » ; «مواضع سجده مخصوص خداوند است .» و هر چه براى خدا باشد بریده نمى شود . معتصم از این استدلال قرآنى شگفت زده شد و آن را تصدیق نمود . آنگاه دستور داد انگشتان دزد را طبق نظر محمد بن على علیهما السلام بریدند . (۳۰.

زرقان در ادامه سخن خود مى گوید: ابن ابى داود از آن روز به بعد سخت مضطرب و پریشان احوال بود و با خود مى گفت: چرا نظریه او – که قاضى مخصوص خلیفه است – پذیرفته نشد، اما فتواى یک جوان پذیرفته شد و او از شدت حسد بر خود مى پیچید، تا اینکه بعد از سه روز پیش معتصم رفته و چنین گفت: نصیحت و خیرخواهى امیرالمؤمنین بر من واجب است و من مى ترسم اگر این سخن را نگفته باشم، در روز قیامت در آتش جهنم بسوزم . پرسید: چه مى خواهى بگویی؟! ابن ابى داود گفت: وقتى شما مجلسى را مرکب از علماء و فقها تشکیل مى دهید، تا امر مهمى از امور دینى مطرح شود و در آن مجلس وزراء، امراء، فرماندهان نظامى، صاحب منصبان کشور، دربانان و خدمتگزاران حضور دارند، گفتگوها و مذاکرات این مجلس را مردم در خارج مى شنوند و به همه جا پخش مى شود، با این حال شما در چنین جلسه با شکوهى راى فقها را رد کرده و گفته یک مرد جوانى را مى پذیرید که عده زیادى به امامت او قائل هستند و آنان او را به مقام خلافت شایسته تر مى دانند، این عمل شما موجب مى شود که جایگاه محمد بن على علیهما السلام در میان مردم تقویت شده و حکومت شما تضعیف شود!

هنگامى که خلیفه عباسى سخنان کینه توزانه این قاضى حسود را شنید، رنگش تغییر یافت و به او گفت: خداى متعال به تو جزاى خیر دهد که مرا راهنمایى کرده و آگاه ساختى .

سخن چینى ابن ابى داود آنچنان خلیفه را دگرگون کرده و افکارش را پریشان ساخت که به فاصله چند روز امام جواد علیه السلام را مسموم کرده و به شهادت رساند . (۳۱.

پى نوشت:
۱. بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۱۵ .
۲. گفتنى است که امام جواد علیه السلام پسرى به نام جعفر نداشت تا مکنى به ابو جعفر باشد، اما از آنجایى که آن حضرت شباهت زیادى به جدش امام باقر علیه السلام داشت به ابو جعفر ثانى مشهور گردید .
۳. منتهى الآمال، ج ۲، ص ۳۵۰ .
۴. نهج البلاغه، خطبه ۱۲۵ .
۵. آل عمران/۷ .
۶. تفسیر صافى، ج ۱، ص ۳۱۸ .
۷. کافى، ج ۱، ص ۱۹۲ .
۸. عنکبوت/۴۹ .
۹. تفسیر الصافى، ج ۱، ص ۲۰ .
۱۰. توبه/۱۲۰ .
۱۱. الخرائج، ج ۱، ص ۳۷۷; کشف الغمه، ج ۲، ص ۳۶۷ .
۱۲. مریم/۱۲ .
۱۳. احقاف/۱۵ .
۱۴. کافى، مولد ابى جعفر محمد بن على الثانى، حدیث ۳ .
۱۵. المیزان، ج ۱۴، ص ۵۵ .
۱۶. یوسف/۱۰۸ .
۱۷. تفسیر قمى، ج ۱، ص ۳۵۸ .
۱۸. المیزان، ج ۲۰، ص ۳۰۷ .
۱۹. قمر/۲۴ .
۲۰. همان/۲۵ .
۲۱. کشف الغمه، ج ۳، ص ۲۱۶; معجم رجال الحدیث، ج ۱۵، ص ۲۶ .
۲۲. المیزان، ج ۱۷، ص ۲۱۶، ذیل آیه ۴۸ سوره ص .
۲۳. زخرف/۸۷ .
۲۴. المیزان، ج ۱۸، ص ۱۲۸ .
۲۵. المیزان، ذیل سوره توحید .
۲۶. نجاشى در مورد وى مى نویسد: وى در زمان امام عسکرى علیه السلام از نویسندگان آل طاهر بود . او داراى اعتقادات فاسد و در نقل حدیث ضعیف مى باشد . (رجال نجاشى، ص ۸۰.. شیخ طوسى نیز احمد سیارى را در کتاب رجال خود، بدون اینکه تایید یا توثیق نماید، در ردیف راویان امام هادى و امام عسکرى علیهما السلام به شمار آورده است . (رجال الشیخ، ص ۳۸۴ و ۳۹۷.. اما در کتاب فهرست خویش او را شدیدا تخطئه و تضعیف کرده و به اعتقادات نادرست وى اشاره نموده است . (فهرست شیخ طوسى، ص ۲۳..
۲۷. معجم رجال الحدیث، ج ۳، ص ۷۳ .
۲۸. مائده/۳۳ .
۲۹. تفسیر العیاشى، ج ۱، ص ۳۱۵ .
۳۰. وسائل الشیعه، ج ۲۸، ص ۲۵۳ .
۳۱. تفسیر عیاشى، ج ۱، ص ۳۱۹; جلوه هایى از نور قرآن، ص ۱۳۷ .

عبد الکریم پاک نیا

پرتوى از سیره و سیماى امام جواد(علیه السلام)

اشاره:

در تاریخ ولادت حضرت امام محمّد تقى، ملقّب به جواد، اختلاف است. قول مشهور این است که آن حضرت در دهم رجب سال ۱۹۵ قمرى در مدینه چشم به جهان گشوده است. کنیه آن حضرت ابوجعفر و پدر گرامىاش حضرت على بن موسى الرّضا و مادر بزرگوارش سبیکه، معروف به خیزران است. دوران زندگى جوادالأئمّه(علیه السلام)مصادف با دوران حکومت مأمون و معتصم عبّاسى بود و معتصم در بغداد تصمیم به قتل آن حضرت گرفت و سرانجام به وسیله أُمّ الفضل ، همسر امام و دختر مأمون، آن پیشواى معصوم را در ۲۵ سالگى، مسموم کرد و به شهادت رساند.
زندگانى امام محمّد تقى، جوادالأَئِمّه(علیه السلام)، ادامه راه خطّ و روش پدرش حضرت امام رضا(علیه السلام) بود.
مأمون کوشش مىکرد که دل امام را به دست آورد و او را به دارالخلافه نزدیک کند.
او توطئه خود را براى از میان بردن جنبش و حرکت تشیّع در چهارچوب خلافت عبّاسیان همچنان ادامه مىداد و هدفش این بود که بین امام و پایگاه مردمى او فاصله اندازد و آن حضرت را از مردم دور سازد، ولى مىخواست به طریقى این نقشه را اجرا کند که مردم تحریک نشوند.
مأمون، بر اساس همان نقشه قدیمى، در جامه دوستدار امام ظاهر شد و «امّ الفضل» دختر خود را به ازدواج او درآورد تا از تأیید امام(علیه السلام)برخوردار باشد و اصرار کرد که با کمال عزّت در کاخ مجلّل او زندگى کند.
امّا امام پافشارى مىورزید که به مدینه بازگردد تا نقشه مأمون را در کسب تأیید امام براى پایدارى خلافتى که غصب کرده بود، نقش بر آب سازد و مشروعیّت حکومت او را در دل مردم خدشهدار نماید.
امام جواد(علیه السلام) خطّ پدر بزرگوارش را ادامه داد و به آگاهى فکرى و عقیدتى دست یازید، فقیهان را از بغداد و شهرهاى دیگر، پیرامون خود، در مدینه فراهم آورد تا با او مناظره کنند و از او بپرسند و از راهنمایىهاى او بهره برگیرند.
شیخ مفید – رضوان اللّه علیه – گوید: «مأمون، امام جواد را دوست مىداشت، زیرا با وجود کمىِ سنّ، شخصى فاضل بود و به درجه والا از علم و دانش رسیده بود و در ادب و حکمت و کمال عقل، مقامى داشت که هیچ یک از مشایخ زمان، با او برابرى نمىتوانست کرد.»صغر سنّ امام(علیه السلام) از پدیده هاى اعجازآمیز اوست که در روحیه حاکمان آن زمان اثرى فوق العاده گذاشته بود.
وقتى پدر بزرگوارش درگذشت، از عمر امام جواد حدود هشت سال بیش نگذشته بود و در همان سنّ، عهده دار منصب امامت گردید.
امام(علیه السلام) با پایگاههاى مردمى طرفدار و مؤمن به رهبرى و امامتش به طور مستقیم در مسائل دینى و قضایاى اجتماعى و اخلاقى در تماس بود.
وقتى مأمون، امام(علیه السلام) را به بغداد یا مرکز خلافت آورد، امام(علیه السلام)اصرار ورزید تا به مدینه بازگردد، مأمون با این درخواست موافقت کرد و آن حضرت بیشتر عمر شریف خود را در مدینه گذراند.
معتصم از فعّالیّت و کوشش هاى او برآشفته بود، از این رو، آن حضرت را به بغداد فراخواند و هنگامى که امام(علیه السلام) وارد عراق گردید، معتصم و جعفر، پسر مأمون، پیوسته، توطئه مىچیدند و براى قتل آن بزرگوار حیله مىاندیشیدند، تا این که آن حضرت در سال ۲۲۰ هجرى در آخر ماه ذیقعده، به شهادت رسید.
از بیشتر روایات چنین برمىآید که وقتى امام رضا(علیه السلام) به درخواست مأمون به خراسان رفت، فرزندش ابوجعفر(امام جواد(علیه السلام)) را در مدینه به جاى گذاشت و مأمون پس از بازگشت به بغداد در سال ۲۰۴ هجرى امام جواد را به حضور خود فراخواند تا دخترش امّ الفضل را به ازدواج او درآورد، در آن هنگام، امام آن چنان که در روایت شیخ مفید و دیگران آمده است، در آغاز ده سالگى بود.
نویسنده متتبّع و معروف، هاشم معروف الحسنى، در کتاب «زندگى دوازه امام» در این باره چنین اظهار نظر مىکند:«البته من با وجود اینکه از روایات چیزى در دست ندارم که حکایت از همراه بردن خانواده و فرزند از سوى امام رضا(علیه السلام) به خراسان، داشته باشد بعید مىدانم که ایشان را در حجاز جا گذاشته و به تنهایى عازم سفر گردیده باشد، بویژه که خود نسبت به این سفر بدبین بود و وداعش با قبر پیامبر در مدینه و با کعبه در مکّه، وداع کسى بود که امید زیارت مجدّد، نداشت.
فرزند ایشان حضرت جواد(علیه السلام)، با وجود خردسالى، بیم و نگرانى پدر را به هنگام طواف وداع کاملاً درک و احساس مىکرد.
همچنانکه من ازدواج ایشان را در این سنِّ اندک با دختر مأمون، پس از گفتگویى که میان مأمون و بنى عبّاس از یک سو و امام جواد و قاضىالقضات از سوى دیگر به همین مناسبت جریان یافت بعید مىدانم.
ترجیح مىدهم که ایشان در خراسان نیز همراه پدر بودند و جز مرگ امام رضا(علیه السلام)، چیزى ایشان را جدا نکرد.
آن حضرت پس از وفات پدر با خانواده پدرى به مدینه بازگشتند و بعد از بازگشت مأمون به بغداد و محکم شدن جاى پاى او، ایشان را به بغداد فراخواند و به خود نزدیک ساخت و اظهار ارادت و دوستى نمود و دخترش را به ازدواج وى درآورد تا از تهمت ترور پدر ایشان، رهایى یابد که ناگزیر در چنین هنگامى، در سنّى باشند که بتوانند ازدواج کنند.»راویان روایت کرده اند که امام جواد(علیه السلام) پس از ازدواج با دختر مأمون، به اتّفاق همسرش «امّ الفضل» با بدرقه مردم، راهى مدینه گردید و هنگامى که به دروازه کوفه رسید با استقبال پرشور مردم روبه رو گردید، و آن چنان که در روایت شیخ مفید آمده است به دارالمسیّب وارد شدند و در آنجا به مسجد رفتند.
در محوّطه این مسجد، درخت سدرى بود که هنوز به بار ننشسته بود، حضرت کوزه اى آب خواستند و پاى این درخت به وضو پرداختند و سپس برخاسته، نماز مغرب را به جاى آوردند و پس از پایان نماز، اندک زمانى به دعا پرداختند و سپس نمازهاى مستحبّى خواندند و تعقیبات آن را به جاى آوردند و در این هنگام وقتى به سوى درخت سدر بازگشتند، مردم دیدند که این درخت به بار نشسته، در شگفت ماندند و از میوه اش خوردند، میوه شیرین و بدون هسته اى بود، آن گاه امام را وداع گفته و در همان زمان، امام(علیه السلام)راهىِ مدینه شدند و تا هنگامى که معتصم در آغاز سال ۲۲۵ ایشان را به بغداد فراخواند، در آنجا اقامت داشتند; از این پس در بغداد بودند تا این که در پایان ذىالقعده همان سال، وفات یافتند.
راویان، سالى را که امام، همراه همسرش امّ الفضل از بغداد عازم مدینه شدند و نیز تاریخ سال ازدواجشان را معیّن نکرده اند.
هرچند که روایت شیخ مفید گویاى این است که آن حضرت بعد از پیروزىاش بر یحیى بن اکثم در آن مناظره معروف در سنّ نُه سالگى، موفّق به ازدواج با دختر مأمون شد، ولى عبارت مسعودى در کتاب «اثبات الوصیّه» القاگر آن است که امام پس از آن که به سنّ مناسب ازدواج رسید، تن به این کار داد.
در «اعیان الشّیعه» آمده است: آن گاه امام جواد(علیه السلام) از مأمون اجازه رفتن به حجّ خواست و به اتّفاق همسرش از بغداد، قصد مدینه کرد.
پس از عزیمتِ امام جواد(علیه السلام) به مدینه، مأمون در طرطوس وفات یافت و با برادرش معتصم بیعت شد، سپس معتصم، امام جواد(علیه السلام) را فراخواند و ایشان را به بغداد آورد.
بدین گونه مىتوان گفت در مورد مدّت اقامت ایشان در مدینه و بغداد و تاریخ ازدواج و وفات ایشان در روایات، مطلب اطمینان بخش و قابل اعتمادى که به طور قطع بتوان برداشت شخصى از آن کرد، وجود ندارد.
آنچه مسلّم است این که ایشان بیشترین دوره زندگى خود را در زمان مأمون طى کرد و در این فاصله در تنگنا قرار نداشت و کنترلى بر او صورت نمىگرفت.
امام، چه در بغداد و چه در مدینه، از این فرصت براى انجام رسالت خود بهره بردارى کرد; شیعیان نیز در مورد امامت او اتّفاق نظر داشته و راویان، دهها روایت را در موضوع هاى مختلف از وى نقل کردهاند.
حضرت جوادالأَئِمّه(علیه السلام) فرموده: هر بنده اى آن گاه حقیقت ایمان خود را کامل مىکند که دین خود را بر شهوت هاى خویش ترجیح دهد، و هلاک نمىشود مگر آن که هواى نفس و شهوتش را بر دینش ترجیح دهد.
در اینجا چهل حدیث برگزیده را از میان کلمات نورانى آن حضرت، که هر کدام درسى از اخلاق و ارائه راه فضیلت و تقواست، به شیفتگان مکتب پربارش تقدیم مىدارم.

احادیث منتخب از امام محمد جواد علیه السلام

قالَ الاِْمامُ الجَواد(علیه السلام) :

۱- نیاز مؤمن به سه چیز

«أَلْمُؤْمِنُ یَحْتاجُ إِلى تَوْفیق مِنَ اللّهِ، وَ واعِظ مِنْ نَفْسِهِ، وَ قَبُول مِمَّنْ یَنْصَحُهُ.»:
مؤمن نیاز دارد به توفیقى از جانب خدا، و به پندگویى از سوى خودش، و به پذیرش از کسى که او را نصیحت کند.

۲- استوار کن، آشکار کن!

«إِظْهارُ الشَّىْءِ قَبْلَ أَنْ یُسْتَحْکَمَ مَفْسَدَهٌ لَهُ.»:
اظهار چیزى قبل از آن که محکم و پایدار شود سبب تباهى آن است.

۳- کیفیّت بیعت زنان با رسول خدا(صلى الله علیه وآله)

«کانَتْ مُبایَعَهُ رَسُولِ اللّهِ(صلى الله علیه وآله وسلم) النِّساءَ أَنْ یَغْمِسَ یَدَهُ فى إِناء فیهِ ماءٌ ثُمَّ یُخْرِجُها وَ تَغْمِسُ النِّساءُ بِأَیْدیهِنَّ فى ذلِکَ الاِْناءِ بِالاِْقْرارِ وَ الاِْیمانِ بِاللّهِ وَ التَّصْدیقِ بِرَسُولِهِ عَلى ما أَخَذَ عَلَیْهِنَّ.»:
بیعت رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم) با زنان این چنین بود که آن حضرت دستش را در ظرف آبى فرو مىبرد و بیرون مىآورد و زنان [نیز] با اقرار و ایمان به خدا و رسولش، دست در آن ظرف آب فرو مىکردند، به قصد تعهّد آنچه بر آنها لازم بود.

۴- قطع نعمت، نتیجه ناسپاسى

«لا یَنْقَطِعُ الْمَزیدُ مِنَ اللّهِ حَتّى یَنْقَطِعَ الشُّکْرُ مِنَ الْعِبادِ.»:
افزونى نعمت از جانب خدا بریده نشود تا آن هنگام که شکرگزارى از سوى بندگان بریده شود.

۵- تأخیر در توبه

«تَأخیرُ التَّوْبَهِ إِغْتِرارٌ وَ طُولُ التَّسْویفِ حَیْرَهٌ، وَ الاِْعْتِذارُ عَلَى اللّهِ هَلَکَهٌ وَ الاِْصْرارُ عَلَى الذَّنْبِ أَمْنٌ لِمَکْرِ اللّهِ «فَلا یَأْمَنُ مَکْرَ اللّهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْخاسِرُونَ».»:
(سوره اعراف، آیه ۹۹) به تأخیر انداختن توبه نوعى خودفریبى است، و وعده دروغ دادن نوعى سرگردانى است، و عذرتراشى در برابر خدا نابودى است، و پا فشارى بر گناه آسودگى از مکر خداست. «از مکر خدا آسوده نباشند جز مردمان زیانکار.»

۶- نامه امام جواد به دوستش

«کَتَبَ إِلى بَعْضِ أَوْلِیائِهِ: أَمّا هذِهِ الدُّنْیا فَإِنّا فیها مُغْتَرَفُونَ وَ لکِنْ مَنْ کانَ هَواهُ هَوى صاحِبِهِ وَ دانَ بِدینِهِ فَهُوَ مَعَهُ حَیْثُ کانَ وَ الاْخِرَهُ هِىَ دارُ الْقَرارِ.»:
امام جواد(علیه السلام) به یکى از دوستانش نوشت: امّا در این دنیا ما زیر فرمان دیگرانیم، ولى هر که خواسته او خواسته امامش و متدیّن به دین او باشد، هر جا که باشد با اوست و دنیاى دیگر سراى جاودان است.

۷- مسئولیت گوش دادن

«مَنْ أَصْغى إِلى ناطِق فَقَدْ عَبَدَهُ، فَإِنْ کانَ النّاطِقُ عَنِ اللّهِ فَقَدْ عَبَدَ اللّهَ وَ إِنْ کانَ النّاطِقُ یَنْطِقُ عَنْ لِسانِ إِبْلیسَ فَقَدْ عَبَدَ إِبْلیسَ.»:
هر که گوش به گوینده اى دهد به راستى که او را پرستیده، پس اگر گوینده از جانب خدا باشد در واقع خدا را پرستیده و اگر گوینده از زبان ابلیس سخن گوید، به راستى که ابلیس را پرستیده است.

۸- پسندیدن، در حکمِ پذیرفتن

«مَنْ شَهِدَ أَمْرًا فَکَرِهَهُ کانَ کَمَنْ غابَ عَنْهُ، وَ مَنْ غابَ عَنْ أَمْر فَرَضِیَهُ کانَ کَمَنْ شَهِدَهُ.»:
کسى که در کارى حاضر باشد و آن را ناخوش دارد، مانند کسى است که غایب بوده، و هر که در کارى حاضر نباشد، ولى بدان رضایت دهد، مانند کسى است که خود در آن بوده است.

۹- نوشته امام جواد(علیه السلام)

«إِنَّ أَنْفُسَنا وَ أَمْوالَنا مِنْ مَواهِبِ اللّهِ الْهَنیئَهِ وَ عَواریهِ الْمُسْتَوْدَعَهِ یُمَتِّعُ بِما مَتَّعَ مِنْها فى سُرُور وَ غِبْطَه وَ یَأْخُذُ ما أَخَذَ مِنْها فى أَجْر وَ حِسْبَه فَمَنْ غَلَبَ جَزَعُهُ عَلى صَبْرِهِ حَبِطَ أَجْرُهُ وَ نَعُوذُ بِاللّهِ مِنْ ذلِکَ.»:
حضرت جوادالأئمّه(علیه السلام) به خطّ خود نوشت:جان و دارایى ما از بخششهاى گواراى خداست و عاریه و سپرده اوست، هر آنچه را که به ما ببخشد، مایه خوشى و شادى است و هر آنچه را بگیرد، اجر و ثوابش باقى است. پس هر که جزعش بر صبرش غالب شود اجرش ضایع شده و از این [صفت] به خدا پناه مىبریم.

۱۰- دوستى با دوستان خدا و دشمنى با دشمنان خدا

«أَوْحَى اللّهُ إِلى بَعْضِ الاَْنْبِیاءِ: أَمّا زُهْدُکَ فِى الدُّنْیا فَتُعَجِّلُکَ الرّاحَهَ، وَ أَمّا إِنْقِطائُکَ إِلَىَّ فَیُعَزِّزُکَ بى، وَ لکِنْ هَلْ عادَیْتَ لى عَدُوًّا وَ والَیْتَ لى وَلِیًّا.»:
خداوند به یکى از انبیا وحى کرد: امّا زهد تو در دنیا شتاب در آسودگى است و امّا رو کردن تو به من، مایه عزّت توست، ولى آیا با دشمن من دشمنى، و با دوست من دوستى کردى؟

۱۱-موعظه اى جامع

«تَوَسَّدِ الصَّبْرَ وَ أَعْتَنِقِ الْفَقْرَ وَ ارْفَضِ الشَّهَواتِ وَ خالِفِ الْهَوى وَ اعْلَمْ أَنَّکَ لَنْ تَخْلُوَ مِنْ عَیْنِ اللّهِ فَانْظُرْ کَیْفَ تَکُونُ.»:
صبر را بالش کن، و فقر را در آغوش گیر، و شهوات را ترک کن، و با هواى نفس مخالفت کن و بدان که از دیده خدا پنهان نیستى، پس بنگر که چگونه اى.

۱۲- پاسخ به یک سؤال فقهى

ظقالَ الْمَأْمُونُ لِیَحْیَى بْنِ أَکْثَمَ: إِطْرَحْ عَلى أَبى جَعْفَر مُحَمَّدِ بْنِ الرِّضا(علیهما السلام) مَسأَلَهً تَقْطَعُهُ فیها. فَقالَ یا أَبا جَعْفَر ما تَقُولُ فى رَجُل نَکَحَ امْرَأَهً عَلى زِنًا أَیَحِلُّ أَنْ یَتَزَوَّجَها؟ فَقالَ(علیه السلام): یَدَعُها حَتّى یَسْتَبْرِئَها مِنْ نُطْفَتِهِ وَ نُطْفَهِ غَیْرِهِ، إِذْ لا یُؤْمَنُ مِنْها أَنْ تَکُونَ قَدْ أَحْدَثَتْ مَعَ غَیْرِهِ حَدَثًا کَما أَحْدَثَتْ مَعَهُ. ثُمَّ یَتَزَوَّجُ بِها إِنْ أَرادَ، فَإِنَّما مَثَلُها مَثَلُ نَخْلَه أَکَلَ رَجُلٌ مِنْها حَرامًا ثُمَّ اشْتَریها فَأَکَلَ مِنْها حَلالاً فَانْقَطَعَ یَحْیى.»:
مأمون به یحیى بن اکثم گفت:مسـأله اى براى ابى جعفر (امام محمّد تقى) عنوان کن که در آن بمـاند و پـاسخى نتواند! آن گاه یحیى گفت: اى اباجعفر! چه گویى درباره مردى که با زنى زنا کرده، آیا رواست که او را به زنى گیرد؟امام(علیه السلام) در پاسخ فرمود: او را وانهد تا از نطفه وى و نطفه دیگرى پاک گردد، زیرا بعید نیست که با دیگرى هم آمیزش کرده باشد. پس از آن، اگر خواست او را به زنى گیرد، زیرا که مَثَل او مانند مَثَل درخت خرمایى است که مردى به حرام از آن خورده، سپس آن را خریده و به حلال از آن خورده است. یحیى درمانده شد!

۱۳- عالمانِ غریب!

«أَلْعُلَماءُ غُرَباءُ لِکَثْرَهِ الْجُهّالِ.»:
عالمان، به سببِ زیادى جاهلان، غریباند!

۱۴- در جواب یک معمّاى فقهى

«یا أَبا مُحَمَّد ما تَقُولُ فى رَجُل حَرُمَتْ عَلَیْهِ امْرَأَهٌ بِالْغَداهِ وَ حَلَّتْ لَهُ ارْتِفاعَ النَّهارِ وَ حَرُمَتْ عَلَیْهِ نِصْفَ النَّهارِ، ثُمَّ حَلَّتْ لَهُ الظُّهْرَ ثُمَّ حَرُمَتْ عَلَیْهِ الْعَصْرَ، ثُمَّ حَلَّتْ لَهُ المَغْرِبَ، ثُمَّ حَرُمَتْ عَلَیْهِ نِصْفَ اللَّیلِ ثُمَّ حَلَّتْ لَهُ الْفَجْرَ، ثُمَّ حَرُمَتْ عَلَیْهِ ارتِفاعَ النَّهارِ، ثُمَّ حَلَّتْ لَهُ نِصْفَ النَّهارِ؟ فَبَقِىَ یَحْیى وَ الفُقَهاءُ بُلْسًا خُرْسًا!فَقالَ الْمَأْمُونُ: یا أَبا جَعْفَر أَعَزَّکَ اللّهُ بَیِّنْ لَنا هذا؟ فَقالَ(علیه السلام): هذا رَجْلٌ نَظَرَ إِلى مَمْلُوکَه لا تَحِلُّ لَهُ، إِشْتَریها فَحَلَّتْ لَهُ. ثُمَّ أَعْتَقَها فَحَرُمَتْ عَلَیْهِ، ثُمَّ تَزَوَّجَها فَحَلَّتْ لَهُ، فَظاهَرَ مِنْها فَحَرُمَتْ عَلَیْهِ. فَکَفَّرَ الظِّهارَ فَحَلَّتْ لَهُ، ثُمَّ طَلَّقَها تَطْلیقَهً فَحَرُمَتْ عَلَیْهِ، ثُمَّ راجَعَها فَحَلَّتْ لَهُ، فَارْتَدَّ عَنِ الاِْسْلامِ فَحَرُمَتْ عَلَیْهِ، فَتابَ وَ رَجَعَ إِلَى الاِْسْلامِ فَحَلَّتْ لَهُ بِالنِّکاحِ الاَْوَّلِ، کَما أَقَرَّ رَسُولُ اللّهِ(صلى الله علیه وآله وسلم) نِکاحَ زَیْنَبَ مَعَ أَبِى الْعاصِ بْنِ الرَّبیعِ حَیْثُ أَسْلَمَ عَلَى النِّکاحِ الاَْوَّلِ.
امام جواد(علیه السلام) به یحیى بن اکثم فرمود:اى ابا محمّد! چه گویى درباره مردى که بامداد زنى بر وى حرام بود و روز که برآمد بر او حلال شد، نیمه روزش حرام شد و هنگام ظهرش حلال گردید و وقت عصر بر او حرام شد و مغربش حلال گردید و نیمه شب بر او حرام شد و سپیده دم بر وى حلال شد و روز که برآمد بر او حرام شد و نیمه روز بر او حلال گردید. یحیى و دیگر فقها در برابر او حیران گردیده و از کلام باز ماندند!مأمون گفت: یا اباجعفر! خداى عزیزت بدارد. این مسأله را براى ما بیان کن.
امام(علیه السلام) فرمود:این مردى است که به کنیزک دیگرى نگاه کرده و او را خریده و بر وى حلال شده، سپس آزادش کرده و بر او حرام شده سپس او را به زنى گرفته و بر او حلال شده و ظهارش کرده و بر او حرام شده و کفارّه ظهار داده و حلال شده و سپس یک بار طلاقش داده و حرام شده، سپس به او رجوع کرده و حلال شده، پس آن مرد از اسلام برگشته و زن بر او حرام شده و باز توبه کرده و به اسلام برگشته و به همان نکاح سابق بر او حلال شده، چنان که رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم) زینب را به ابىالعاص بن ربیع که مسلمان شد، به همان نکاح اوّل تسلیم نمود.

۱۵- پاسخ مبسوط امام جواد به یک سؤال فقهىِ حجّ

«قالَ الْمأْمُونُ: یا یَحْیى سَلْ أَبا جَعْفَر عَنْ مَسْأَلَه فِى الْفِقْهِ لِتَنْظُرَ کَیْفَ فِقْهُهُ؟ فَقالَ یَحْیى: یا أَبا جَعْفَر أَصْلَحَکَ اللّهُ ما تَقُولُ فى مُحْرِم قَتَلَ صَیْدًا؟ فَقالَ أَبُو جَعْفَر(علیه السلام):قَتَلَهُ فى حِلٍّ أَوْ حَرَم، عالِمًا أَوْ جاهِلاً، عَمْدًا أَوْ خَطَأً، عَبْدًا أَوْ حُرًّا صَغیرًا أَوْ کَبیرًا، مُبْدِئًا أَوْ مُعیدًا، مِنْ ذَواتِ الطَّیْرِ أَوْ غَیْرِهِ؟مِنْ صِغارِ الطَّیْرِ أَوْ کِبارِهِ. مُصِرًّا أَوْ نادِمًا بِاللَّیْلِ أَوْ فى أَوْکارِها أَوْ بِالنَّهارِ وَ عَیانًا، مُحْرِمًا لِلْحَجِّ أَوْ لِلْعُمْرَهِ؟قالَ : فَانْقَطَعَ یَحْیى إِنْقِطاعًا لَمْ یَخْفَ عَلى أَحَد مِنْ أَهْلِ الَْمجْلِسِ إِنْقِطاعُهُ وَ تَحَیَّرَ النّاسُ عَجَبًا مِنْ جَوابِ أَبِى جَعْفَر(علیه السلام).
…فَقالَ الْمأْمُونُ: یا أَبا جَعْفَر إِنْ رَأَیْتَ أَنْ تُعَرِّفَنا ما یَجِبُ عَلى کُلِّ صِنْف مِنْ هذِهِ الاَْصْنافِ فى قَتْلِ الصَّیْدِ؟فَقالَ(علیه السلام): إِنَّ الُمحْرِمَ إِذا قَتَلَ صَیْدًا فِى الْحِلِّ وَ کانَ الصَّیْدُ مِنْ ذَواتِ الطَّیْرِ مِنْ کِبارِها فَعَلَیْهِ الْجَزاءُ مُضاعَفًا. وَ إِنْ قَتَلَ فَرْخًا فِى الْحِلِّ فَعَلَیْهِ حَمَلٌ قَدْ فُطِمَ فَلَیْسَتْ عَلَیْهِ الْقیمَهُ لاَِنـَّهُ لَیْسَ فِى الْحَرَمِ. وَ إِذا قَتَلَهُ فِى الْحَرَمِ فَعَلَیْهِ الْحَمَلُ وَ قیمَهُ الْفَرْخِ. وَ إِنْ کانَ مِنَ الْوَحْشِ فَعَلَیْهِ فى حِمارِ الْوَحْشِ بَقَرَهٌ وَ إِنْ کانَ نَعامَهً فَعَلَیْهِ بَدَنَهٌ. فَإِنْ لَمْ یَقْدِرْ فَإِطْعامُ سِتّینَ مِسْکینًا. فَإِنْ لَمْ یَقْدِرْ فَلْیَصُمْ ثَمانِیَهَ عَشَرَ یَوْمًا. وَ إِنْ کانَ بَقَرَهً فَعَلَیْهِ بَقَرَهٌ، فَإِنْ لَمْ یَقْدِرْ فَلْیُطْعِمْ ثَلاثینَ مِسْکینًا، فَإِنْ لَمْ یَقْدِرْ فَلْیَصُمْ تِسْعَهَ أَیّام. وَ إِنْ کانَ ضَبْیًا فَعَلَیْهِ شاهٌ، فَإِنْ لَمْ یَقْدِرْ فَلْیُطْعِمْ عَشَرَهَ مَساکینَ، فَإِنْ لَمْ یَجِدْ فَلْیَصُمْ ثَلاثَهَ أَیّام.
وَ إِنْ أَصابَهُ فى الْحَرَمِ فَعَلَیْهِ اْلْجَزاءُ مُضاعَفًا «هَدْیًا بالِغَ الْکَعْبَهِ» حَقًّا واجِبًا أَنْ یَنْحَرَهُ إِنْ کانَ فى حَجٍّ بِمِنًى حَیْثُ یَنْحَرُ النّاسُ. وَ إِنْ کانَ فى عُمْرَه یَنْحَرُهُ بِمَکَّهَ فى فِناءِ الْکَعْبَهِ وَ یَتَصَدَّقُ بِمِثْلِ ثَمَنِهِ حَتّى یَکُونَ مُضاعَفًا، وَ کَذلِکَ إِذا أَصابَ أَرْنَبًا أَوْ ثعْلَبًا فَعَلَیْهِ شاهٌ وَ یَتَصَدَّقُ بِمِثْلِ ثَمَنِ شاه. وَ إِنْ قَتَلَ حَمامًا مِنْ حَمامِ الْحَرَمِ فَعَلَیْهِ دِرْهَمٌ یَتَصَدَّقُ بِهِ. وَ دِرْهَمٌ یَشْتَرى بِهِ عَلَفًا لِحَمامِ الْحَرَمِ. وَ فِى الْفَرْخِ نِصْفُ دِرْهَم. وَ فِى الْبَیْضَهِ رُبْعُ دِرْهَم وَ کُلُّ ما أَتى بِهِ الُمحْرِمُ بِجَهالَه أَوْ خَطَإ فَلا شَىْءَ عَلَیْهِ إِلاَّ الصَّیْدَ. فَإِنَّ عَلَیْهِ فیهِ الْفِداءَ بِجَهالَه کانَ أَمْ بِعِلْم، بِخَطَإ کانَ أَمْ بِعَمْد. وَ کُلُّ ما أَتى بِهِ الْعَبْدُ فَکَفّارَتُهُ عَلى صاحِبِهِ مِثْلُ ما یَلْزَمُ صاحِبَهُ. وَ کُلُّ ما أَتى بِهِ الصَّغیرُ الَّذى لَیْسَ بِبالِـغ فَلا شَىْءَ عَلَیْهِ. فَإِنْ عادَ فَهُوَ مِمَّنْ یَنْتَقِمُ اللّهُ مِنْهُ. وَ إِنْ دَلَّ عَلَى الصَّیْدِ وَ هُوَ مُحْرِمٌ وَ قُتِلَ الصَّیْدُ فَعَلَیْهِ فیهِ الْفِداءُ. وَ المُصِّرُّ عَلَیْهِ یَلْزَمُهُ بَعْدَ الْفِداءِ الْعُقُوبَهُ فِى الاْخِرَهِ. وَ النّادِمُ لا شَىْءَ عَلَیْهِ بَعْدَ الْفِداءِ فِى الاْخِرَهِ. وَ إِنْ أَصابَهُ لَیْلاً أَوْکارَها خَطَأً فَلا شَىْءَ عَلَیْهِ إِلاّ أَنْ یَتَصَیَّدَ بِلَیْل أَوْ نَهار فَعَلَیْهِ فیهِ الْفِداءُ، وَ الُْمحْرِمُ لِلْحَجِّ یَنْحَرُ الْفِداءَ بِمَکَّهَ.
مأمون به یحیى بن اکثم گفت: از ابوجعفر (امام محمد تقى) مسأله اى فقهى بپرس تا بنگرى در فقه چگونه است.
یحیى گفت: اى ابا جعفر! خدا کارت را رو به راه کند، چه مىگویى درباره مُحرمى که شکارى را کشته است؟امام جواد(علیه السلام) گفت: آن صید را در حِلّ کشته یا در حَرَم؟ عالم بوده یا جاهل؟ به عمد بوده یا به خطا؟ آن مُحْرم بنده بوده یا آزاد؟ صغیر بوده یا کبیر؟ نخستین صید او بوده یا صید دوباره او؟ آن صید پرنده بوده یا غیر آن؟ پرنده کوچک بوده یا بزرگ؟ مُحرم باز قصدِ صیدِ پرنده دارد و مُصِّر است یا تائب؟ این صید در شب بوده و از آشیانه بوده یا در روز و آشکارا؟ مُحرم براى حجّ بوده یا عُمره؟راوى گوید: یحیى بن اکثم طورى واماند که واماندگىاش بر احدى از اهل مجلس پوشیده نماند و همه مردم از جواب امام جواد(علیه السلام)در شگفت ماندند.
بعد از آن که مردم پراکنده شدند، مأمون گفت: اى اباجعفر! اگر صلاح بدانى، آنچه را که بر هر صنف از این اصناف در قتل صید، واجب است به ما بشناسان! امام جواد(علیه السلام) در پاسخ فرمود:چون مُحرم، صیدى از پرنده هاى بزرگ را در حِلّ بکشد، یک گوسفند کفّاره بر او باشد. و اگر در حرم باشد کفّاره دوچندان است. و اگر جوجه اى را در حلّ بکشد برّه از شیر گرفته اى بر اوست و بها بر او نیست چون در حرم نبوده است. و اگر در حرم باشد برّه و بهاى جوجه هر دو به عهده اوست. و اگر آن صید حیوان وحشى باشد، در گورخر وحشى گاوى باید. و اگر شتر مرغ است یک شتر باید. و اگر نتواند شصت مسکین را اطعام کند. و اگر آن را هم نتواند هجده روز روزه بدارد. و اگر شکار، گاو باشد بر او گاوى است. و اگر نتواند سى مسکین را طعام بدهد. و اگر آن را هم نتواند نُه روز روزه بگیرد. و اگر آهو باشد یک گوسفند بر اوست، و اگر نتواند ده مسکین را طعام دهد. و اگر نتواند سه روز را روزه بدارد. و اگر در حرم شکارش کرده کفّاره دوچندان است و باید آن را به کعبه رساند و قربانى کند و حقِّ واجب است که اگر در احرام حجّ باشد، کفّاره را در منى بکشد آنجا که قربانگاه مردم است. و اگر در عمره باشد در مکّه و در پناه کعبه بکشد. و به اندازه بهایش هم صدقه بدهد تا دو چندان باشد. و همچنین اگر خرگوشى یا روباهى صید کند یک گوسفند بر اوست و به اندازه بهایش هم باید صدقه بدهد. و اگر یکى از کبوتران حرم را بکشد یک درهم صدقه دهد و درهم دیگرى هم دانه بخرد براى کبوتران حرم. و اگر جوجه باشد نیم درهم. و اگر تخم باشد یک چهارم درهم. و هر خلافى که مُحرم از راه نادانى و یا خطا مرتکب شود کفّاره ندارد، جز همان صید که کفّاره دارد، جاهل باشد یا عالم، خطا باشد یا عمد. و هر خلافى بنده کند تمام کفّارهاش بر مولاى اوست. و هر خلافى کودک نابالغ کند چیزى بر او نیست. و اگر بار دوّمِ صید او باشد خدا از او انتقام کشد [و کفّاره ندارد]. اگر مُحرم شکار را به دیگرى نشان بدهد و او آن را بکشد کفّاره بر اوست. و آن که اصرار دارد و توبه نکرده پس از کفّاره، عذاب آخرت هم دارد. و اگر پشیمان است پس از کفّاره، عذاب آخرت ندارد. اگر شبانه از آشیانه به خطا شکار کرده چیزى بر او نیست، مگر قصد شکار داشته باشد. و اگر عمداً شکار کند، در شب باشد یا روز، کفّاره بر اوست. و آن که مُحرم به حجّ است باید کفّاره را در مکّه قربانى کند.

۱۶- سرچشمه دانش على(علیه السلام)

«عَلَّمَ رَسُولُ اللّهِ(صلى الله علیه وآله وسلم) عَلِیًّا(علیه السلام) أَلْفَ کَلِمَه، کُلُّ کَلِمَه یَفْتَحُ أَلْفَ کَلِمَه.»:
پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله وسلم)، هزار کلمه [از علوم را] به على(علیه السلام)آموخت که از هر کلمه اى هزار کلمه منشعب مىشد.

۱۷- سفارش پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) به فاطمه(علیها السلام)

«إِنَّ رَسُولَ اللّهِ(صلى الله علیه وآله وسلم) قالَ لِفاطِمَهَ(علیها السلام): إِذا أَنـَامِتُّ فَلا تُخْمِشى عَلَىَّ وَجْهًا، وَ لاتُرْخى عَلَىَّ شَعْرًا، وَ لا تُنادى بِالْوَیْلِ وَ لا تُقیمى عَلَىَّ نائِحَهً، ثُمَّ قالَ: هذَا الْمَعْرُوفُ الَّذى قالَ اللّهُ عَزّوَجَلَّ فى کِتابِهِ «وَ لا یَعْصینَکَ فى مَعْرُوف» (سوره ممتحنه، آیه ۱۲)
رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم) به فاطمه(علیها السلام) گفت:وقتى که من از دنیا رفتم به خاطر من صورت را نخراش، و مو را پریشان منماى، و واویلا نکن و بر من نوحه نخوان، سپس فرمود: این همان معروفى است که خداوند عزّوجلّ در کتابش فرموده: «و تو را در معروفى نافرمانى نکنند.»

۱۸- مهدى منتظَر

«إِنَّ الْقائِمَ مِنّا هُوَ الْمَهْدِىُّ الَّذى یَجِبُ أَنْ یُنْتَظَرَ فى غَیْبَتِهِ وَ یُطاعَ فى ظُهُورِهِ، وَ هُوَ الثّالِثُ مِنْ وُلْدى.»:
همانا قائم از ماست او همان مهدىاى است که واجب است در زمان غیبتش منتظرش باشند و در وقت ظهورش اطاعتش کنند و او سومین نفر از اولاد من است.

۱۹- دیدار با دوستان

«مُلاقاتُ الاِْخْوانِ نَشْرَهٌ وَ تَلْقیحٌ لِلْعَقْلِ وَ إِنْ کانَ نَزْرًا قَلیلاً.»:
ملاقات و زیارت برادران سبب گسترش و بارورى عقل است، اگرچه کم و اندک باشد.

۲۰- هواى نفس

«مَنْ أَطاعَ هَواهُ أَعْطى عَدُوَّهُ مُناهُ.»

:کسى که فرمان هواى نفس خویش را بَرَد، آرزوى دشمنش را برآوَرَد

.۲۱- مرکب شهوت

«راکِبُ الشَّهَواتِ لا تُسْتَقالُ لَهُ عَثْرَهٌ.»:
کسى که بر مرکب شهوات سوار است، از لغزش درامان نخواهد ماند.

۲۲- متمسّکین به خدا

«کَیْفَ یُضیعُ مَنْ أَللّهُ کافِلُهُ، وَ کَیْفَ یَنْجُوا مَنْ أَللّهُ طالِبُهُ وَ مَنِ انْقَطَعَ إِلى غَیْرِ اللّهِ وَکَلَهُ اللّهُ إِلَیْهِ.»:
چگونه ضایع مىشود کسى که خدا، عهده دار و سرپرست اوست؟ و چگونه فرار مىکند کسى که خدا جوینده اوست؟ کسى که از خدا قطع رابطه کند و به دیگرى توکّل نماید، خداوند او را به همان شخص واگذار نماید.

۲۳- شناخت آغاز و انجام

«مَنْ لَمْ یَعْرِفِ الْمَوارِدَ أَعْیَتْهُ الْمَصادِرُ.»:
کسى که محلّ ورود را نشناسد، از یافتن محلّ خروج درمانده گردد.

۲۴- نتیجه تلاش استوار

«إِتَّئِدْ تُصِبْ أَوْ تَکِدّ.»:
سخت بکوش تا به مقصود دست یابى، و گرنه در رنج فرومانى.

۲۵- سپاسِ نعمت

«نِعْمَهٌ لا تُشْکَرُ کَسَیِّئَه لا تُغْفَرُ.»:
نعمتى که براى آن شکرگزارى نشود، مانند گناهى است که آمرزیده نگردد.

۲۶- سازش با مردم

«مَنْ هَجَرَ الْمُدارهَ قارَبَهُ الْمَکْرُوهَ.»:
کسى که سازش و مدارا با مردم را رها کند، ناراحتى به او روى مىآورد.

۲۷- نتیجه کارِ بدونِ آگاهى

«مَنْ عَمِلَ عَلى غَیْرِ عِلْم ما یُفْسِدُ أَکْثَرُ مِمّا یُصْلِحُ.»:
کسى که کارى را بدون علم و دانش انجام دهد، اِفسادش بیش از اِصلاحش خواهد بود.

۲۸- قضاى حتمى

«إِذا نَزَلَ الْقَضاءُ ضاقَ الْفَضاءُ.»:
چون قضاى الهى فرود آید، عرصه بر آدمى تنگ آید.

۲۹- افشاگرى زمان

«أَلاَْیّامُ تَهْتِکُ لَکَ الاَْمْرَ عَنِ الاَْسْرارِ الْکامِنَهِ.»:
روزگار و گذشت زمان، پرده از روى کارهاى نهفته برمىدارد.

۳۰- دقّت و خودپایى

«أَلتَّحَفُّظُ عَلى قَدْرِ الْخَوْفِ.»:
خود را پاییدن به اندازه ترس است.

۳۱- چنین مباش!

«لا تَکُنْ وَلِیًّا لِلّهِ فِى الْعَلانِیَهِ، عَدُوًّا لَهُ فِى السِّـرِّ.»:
در ظاهر دوست خدا و در باطن دشمن او مباش.

۳۲- چهار عاملِ محرّک

«أَرْبَعُ خِصال تَعَیَّنَ الْمَرْءَ عَلَى الْعَمَلِ: أَلصِّحَّهُ وَ الْغِنى وَ الْعِلْمُ وَ التَّوْفیقُ.»:
چهار چیز است که شخص را به کار وا مىدارد: سلامت، بىنیازى، دانش و توفیق.

۳۳- رضایتى که در حکم عمل است

«أَلْعالِمُ بِالظُّلْمِ وَ الْمُعینُ عَلَیْهِ وَ الرّاضى بِهِ، شُرَکاءُ.»:
کسى که آگاه به ظلم است و کسى که کمک کننده بر ظلم است و کسى که راضى به ظلم است، هر سه شریکاند.

۳۴- گناهان مرگ خیز

«مَوْتُ الاِْنْسانِ بِالذُّنُوبِ أَکْثَرُ مِنْ مَوْتِهِ بِالاَْجَلِ وَ حَیاتُهُ بِالْبِّرِ أَکْثَرُ مِنْ حَیاتِهِ بِالْعُمْرِ.»:
مرگ آدمى به سبب گناهان، بیشتر است از مرگش به واسطه اَجَل، و زندگى و ادامه حیاتش به سبب نیکوکارى، بیشتر است از حیاتش به واسطه عمر طبیعى

.۳۵- عوامل جلب محبّت

«ثَلاثُ خِصال تُجْلَبُ بِهَا المَوَدَّهُ: أَلاِْنْصافُ وَ الْمُعاشَرَهُ وَالْمُواساهُ فِى الشِّدَّهِ وَ الاِْنْطِواءُ عَلى قَلْب سَلیم.»:
سه چیز است که به وسیله آن دوستى حاصل گردد:انصاف، و معاشرت و همیارى در وقت سختى، و سپرى نمودن عمر با قلب پاک.

۳۶- اعتماد به خدا، نردبان ترقّى

«أَلثِّقَهُ بِاللّهِ ثَمَنٌ لِکُلِّ غال وَ سُلَّمٌ إِلى کُلِّ عال.»:
اعتماد به خداوند بهاى هر چیز گرانبها و نردبان هر امر بلند مرتبه اى است.

۳۷- سرعت تقرّب، با دلهاى پاک

«أَلْقَصْدُ إِلَى اللّهِ تَعالى بِالْقُلُوبِ أَبْلَغُ مِنْ إِتْعابِ الْجَوارِحِ بِالاَْعْمالِ.»:
با دلها به سوى خداوند متعال آهنگ نمودن، رساتر از به زحمت انداختن اعضا با اعمال است.

۳۸- پرهیز از آدمِ شَرور

«إِیّاکَ وَ مُصاحَبَهَ الشَّریرِ فَإِنَّهُ کَالسَّیْفِ الْمَسْلُولِ یَحْسُنُ مَنْظَرُهُ وَیَقْبَحُ أَثَرُهُ.»:
از همـراهى و رفاقت بـا آدم شَرور و بـدجنس بپـرهیز، زیرا که او ماننـد شمشیر بـرهنه است کـه ظاهـرش نیکـو و اثرش زشت است.

۳۹- مانعِ خیر، دشمن آدمى است

«قَدْ عاداکَ مَنْ سَتَرَ عَنْکَ الرُّشْدَ إِتِّباعًا لِما تَهْواهُ.»:
کسى که به خاطر هواى نفسش هدایت و ترقّى را از تو پوشیده داشته، حقّا که با تو دشمنى ورزیده است.

۴۰- اسباب رضوان خدا و رضایت آدمى

«ثَلاثٌ یَبْلُغَنَّ بِالْعَبْدِ رِضْوانَ اللّهِ تَعالى:کَثْرَهُ الاِْسْتِغْفارِ، وَلینُ الْجانِبِ، وَ کَثْرَهُ الصَّدَقَهِ وَ ثَلاثٌ مَنْ کُنَّ فیهِ لَمْ یَنْدَمْ: تَرْکُ الْعَجَلَهِ وَ الْمَشْوَرَهِ وَ التَّوَکُلِّ عَلَى اللّهِ عِنْدَ الْعَزْمِ.»:
سه چیز است که رضوان خداوند متعال را به بنده مىرساند:۱ ـ زیادى استغفار،۲ ـ نرم خو بودن،۳ ـ و زیادى صدقه. و سه چیز است که هر کس آن را مراعات کند، پشیمان نشود:۱ ـ ترک نمودن عجله،۲ ـ مشورت کردن،۳ ـ و به هنگام تصمیم، توکّل بر خدا نمودن.

شهادت امام جواد

اشاره:

امامان اهل بیت(علیهم‌السلام) همگی یکی پس از دیگیری به شهادت رسیده اند. دشمنان حق و همیشه در پی نابودی حقیقت بوده و هستند. خداوند متعال اهل بیت(علیهم‌السلام) در کنار قرآن کریم برای هدایت بشر قرا داد، اما کساین که دم از قرآن و اسلام می زدند، به جای دوستی با اهل بیت و پیروی از آنان، باعث آزار و اذیت و در نهایت شهادت اهل بیت شده اند. در این مقاله کوتاه چگونگی شهادت امام جواد (علیه‌السلام) بازگو گردیده است.

 

خلفای عباسی دو بار امام محمد تقی(علیه‌السلام) را به بغداد احضار کردند. سفر اول در زمان مأمون چندان طولانی نبود.[۱] بار دوم، در ۲۸ محرم سال ۲۲۰ق، به دستور معتصم وارد بغداد شد و در ذ‌ی‌القعده[۲] یا ذی‌الحجه[۳] همان سال در بغداد به شهادت رسید. روز شهادت وی، در بیشتر منابع، آخر ذی‌القعده است؛[۴] اما در برخی منابع پنجم[۵] یا ششم ذی الحجه[۶] نیز آمده است. پیکر او را در کنار جدش موسی بن جعفر(علیه‌السلام) در مقبره قریش در کاظمین به خاک سپردند.[۷] سن او را به هنگام شهادت ۲۵ سال گفته‌اند[۸] از این رو جوانترین امام شیعیان به هنگام شهادت بوده است.

برخی علت شهادت وی را سعایت ابن ابی‌داود (قاضی بغداد) در نزد معتصم عباسی دانسته‌اند. دلیل آن هم پذیرفته‌شدن نظر امام درباره قطع دست سارق بود که باعث شرمندگی ابن ابی‌دُواد و شماری از فقیهان و درباریان شده بود.[۹]

درباره چگونگی شهادت پیشوای نهم شیعیان اختلاف است؛ در برخی از منابع آمده است که معتصم به وسیله منشی یکی از وزیرانش او را مسموم کرد و به شهادت رساند.[۱۰] برخی معتقدند که معتصم به وسیله ام الفضل محمد بن علی را مسموم کرد.[۱۱] به گزارش مسعودی، معتصم و جعفر بن مأمون در اندیشه کشتن محمد بن علی(علیه‌السلام) بودند. چون جوادالأئمه از ام الفضل فرزندی نداشت، جعفر، ام الفضل (خواهرش) را تحریک کرد که محمد بن علی را مسموم کند. آن دو سمی را در انگور نهادند و امام از آن خورد. ام الفضل پس از آن که جوادالأئمه را مسموم کرد، پشیمان شد و می‌گریست اما امام او را نفرین کرد.[۱۲] درباره چگونگی شهادت او به دست ام الفضل سخنان دیگری نیز گفته شده است.[۱۳]

بر اساس روایتی دیگر، وقتی مردم با معتصم بیعت کردند. او به عبدالملک زیات والی مدینه نامه نوشت که محمد بن علی(علیه‌السلام) را همراه با ام الفضل روانه بغداد کند. وقتی امام جواد وارد بغداد شد، معتصم به ظاهر او را احترام می‌کرد و تحفه‌هایی برای او و امّ الفضل فرستاد. بر پایه این روایت، معتصم شربت پرتقالی به وسیله غلام خود به نام اشناس برای او فرستاد. اشناس به امام گفت: خلیفه، پیش از شما از این شربت به گروهی از بزرگان از جمله احمد بن ابی‌داود و سعید بن خضیب نوشانده و امر کرده که شما هم از آن بنوشید. امام فرمود:«آن را در شب می‌نوشم» اما اشناس اصرار می‌کرد که باید خنک نوشیده شود و یخ آن آب می‌شود سپس امام از آن نوشید و بر اثر آن به شهادت رسید.[۱۴]

شیخ مفید در شهادت جوادالأئمه تردید کرده و گفته است شهادت او برای من ثابت نشده است[۱۵] برخی از محققان شیعه با استناد به روایت «ما مِنَا الا مقتول شهید» و همچنین ذکر شواهدی که از شهادت امام جواد حکایت دارد، سخن شیخ مفید را رد کرده‌اند.[۱۶]

پی نوشت:

  1.  رک: ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی‌طالب، نشر علامه، ج۴، ص۳۸۰.
  2.  مفید، الارشاد، ۱۴۱۳ق، ج۲، ص۲۹۵.
  3.  ابن ابی‌الثلج، تاریخ الائمه، ۱۴۰۶ق، ص۱۳.
  4.  اشعری، المقالات و الفرق، ۱۳۶۱ش، ص۹۹؛ طبرسی، اعلام الوری، ۱۴۱۷ق، ج۲، ص۱۰۶.
  5.  ابن ابی‌الثلج، تاریخ الائمه، ۱۴۰۶ق، ص۱۳.
  6.  ابن فتال، روضه الواعظین، ۱۳۷۵ق، ج۱، ص۲۴۳.
  7.  مفید، الارشاد، ۱۴۱۳ق، ج۲، ص۲۹۵.
  8.  مفید، الارشاد، ۱۴۱۳ق، ج۲، ص۲۷۳، ۲۹۵.
  9.  ر. ک. عیاشی، تفسیر، ۱۳۸۰ق، ج۱، ص۳۲۰.
  10.  عیاشی، التفسیر، ۱۳۸۰ق، ج۱، ص۳۲۰.
  11.  مجلسی، بحارالانوار، ۱۴۰۳ق، ج۵۰، ص۱۳، ۱۷.
  12.  مسعودی، اثبات الوصیه، ۱۴۲۶ق، ص۲۲۷.
  13.  ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی‌طالب، نشر علامه، ج۴، ص۳۹۱.
  14.  ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی‌طالب، نشر علامه، ج۴، ص۳۸۴؛ مجلسی، بحارالانوار، ۱۴۰۳ق، ج۵۰، ص۸.
  15. مفید، الارشاد، ۱۴۱۳ق، ج۲، ص۲۹۵.
  16.  ر. ک. عاملی، الصحیح من سیره النبی الاعظم، ۱۴۲۶ق، ج۳۳، ص۱۸۱-۱۹۳؛ صدر، تاریخ الغیبه، ۱۴۱۲ق، ج۱، ص۲۲۹-۲۳۷؛ جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه، ۱۳۸۱ش، ص۴۸۱-۴۸۲.

     منبع: بخشی از مقاله امام جواد در سایت ویکی شیعه

امام جواد (علیه‌السلام) و استدلال به قرآن

اشاره:

یکی از مسائلی که برای برخی پذیرش آن مشکل است امامت برخی از امامان در خردسالی است. یعنی چگونه ممکن است کسی که به سن بلوغ نرسیده می تواند پیشوای امت اسلامی باشد. مسئله امامت حضرت جواد(علیه‌السلام) در خردسالی از این مسائل است که در عصر امامت خود ایشان نیز مطرح بود. از این‌رو این مسئله  از خود ان حضرت سؤال شده و آن حضرت هم از قرآن این سؤال را پاسخ داده که در اینجا به این مطلب اشاره شده است.

مرحوم کلینی می نویسد:

شخصی محضر امام جواد(علیه‌السلام) شرف یاب شد و گفت: یابن رسول اللّه! عدّه ای از مردم نسبت به موقعیت امامت شما شبهه ایجاد می کنند. حضرت در پاسخ چنین فرمود: خداوند متعال به حضرت داود(علیه‌السلام) وحی کرد که فرزندش سلیمان(علیه‌السلام) را جانشین خود قرار دهد، با این که سلیمان کودکی خردسال بود.

این موضوع را برخی از دانشمندان بنی اسرائیل نپذیرفتند و در اذهان مردم شک و شبهه ایجاد کردند، به همین جهت خداوند به حضرت داود(علیه‌السلام) وحی کرد که عصا و چوب دستی اعتراض کنندگان و سلیمان(علیه‌السلام) را بگیر و هر کدام را با علامتی مشخص کن که از چه کسی است؟ سپس آن ها را شبانگاه در جایی پنهان نما. فردای آن روز به همراه صاحبان آن ها بروید و چوب دستی ها را بردارید. چوب دستی هر کس سبز شده باشد، همان شخص جانشین و حجّت بر حق خدا خواهد بود.

همگی این پیشنهاد را پذیرفتند و چون به مرحله اجرا درآوردند، عصای حضرت سلیمان(علیه‌السلام) سبز شده بود. پس از آن همه افراد پذیرفتند که او حجّت و پیامبر خداست.[۱]

«علی بن اسباط» یکی از یاران امام محمد تقی(علیه‌السلام) می گوید:

روزی به محضر آن حضرت رسیدم در حالی که در مورد امامت ایشان در خردسالی شک و تردید داشتم. در همان لحظه امام در برابر من نشست و فرمود:خداوند درباره امامت حجّت آورده، همان طوری که درباره نبوت حجّت آورده است.

قرآن کریم درباره حضرت یحیی(علیه‌السلام) می فرماید:

«…و آتیناه الحکم صبیّاً؛[۲] ما به یحیی در کودکی فرمان نبوت دادیم.» و درباره حضرت یوسف(علیه‌السلام) می فرماید: «و لمّا بلغ اشدّه آتیناه حکماً و علماً…؛[۳] هنگامی که به حدّ رشد رسید، به او حکم نبوّت و دانش دادیم» بنابراین همان گونه که ممکن است خداوند علم و حکمت را در سن چهل سالگی به شخصی عنایت کند، ممکن است همان حکمت رادر دوران کودکی نیز عطا کند.[۴]

پی نوشت:

[۱] . اصول کافی، محمد بن یعقوب کلینی، ج ۱، ص ۳۸۳.

[۲] . سوره مریم، آیه ۱۲.

[۳] . سوره یوسف، آیه ۲۲.

[۴] . اصول کافی، ج ۱، ص ۳۸۴.

منبع: پایگاه اطلاع رسانی حوزه. بر گرفته از پاسدار اسلام – آذر ۱۳۸۷ – شماره ۳۲۴ – ۴۴.

دوستى و تعامل با همنوعان در سيره امام جواد(ع)

آغازین سخن

نهمین ستاره فروزان آسمان امامت و ولایت حضرت امام محمد تقی (ع) معروف به جوادالائمه (ع) در روز دهم ماه رجب سال 195 ه.ق در مدینه دیده به جهان گشود.[1] پدر بزرگوارش حضرت علی بن موسی الرضا (ع) و مادر مکرّمه اش بانویی مصری تبار به نام سبیکه از خاندان ماریه قبطیّه همسر پیامبر اسلام (ص) بود، به طوری که امام رضا (ع) از او به عنوان بانویی قدسیه و پاکیزه یاد می کرد.[2]

امام جواد (ع) در سن هفت سالگی به امامت رسید و مدّت هفده سال رهبری شیعیان را به عهده گرفت. دوران امامت حضرتش با دو نفر از خلفای ستم پیشه عباسی به نام های مأمون و معتصم مقارن بود. آن حضرت در آخر ماه ذی قعده سال 220 ه.ق در سن 25 سالگی و در عنفوان جوانی به دستور معتصم عباسی و توسط همسر بی وفایش ام الفضل (دختر مأمون) با انگور زهرآلود مسموم و در بغداد به شهادت رسید.[3] آن بزرگوار همانند دیگر امامان معصوم (ع) دارنده تمام کمالات و فضایل اخلاقی در مرتبه اعلی بود و به رغم جوان بودن، آن چنان بر قلّه شکوهمند کمال و فضیلت قرار داشت که نه تنها دوستان و پیروانش او را ستوده اند، بلکه دشمنان کینه توز و سرسخت به مدح و ستایش آن گوهر نبوی پرداخته اند.

ایشان در سیره عملی و شیوه رفتاری خود دستورالعمل های فردی، اجتماعی و تربیتی را به شیعیان آموزش داد و از این رهگذر موفق گردید که به رغم تهاجم عقیدتی و نیرنگ بازی های دو خلیفه ملعون عبّاسی، مکتب اهل بیت (ع) را به جهانیان معرفی کند.

رهنمودهای حکیمانه امام نهم شیعیان در زمینه انسان سازی و تهذیب نفس برگ زرّینی است در کتاب تاریخ شیعه که در این نوشتار به بیان مقوله دوستی و تعامل با همنوعان از دیدگاه آن امام خواهیم پرداخت. امید است که مورد عنایت خوانندگان محترم قرار گیرد.

کیمیای سعادت

انسان موجودی است اجتماعی و پویا که به منظور تأمین نیازهای جسمی، روحی و عاطفی همیشه با همنوعان خود در حال تعامل است و بدون ارتباط با دیگران نمی تواند توانمندی های خویش را در جهت انجام وظایف فردی و اجتماعی توسعه دهد.

تمام انسان ها جهت تأمین نیاز به دلبستگی و ارتباط با همنوعان به دنبال یافتن کسانی هستند که در کنار آنان احساس آرامش، آسایش و خوشبختی کنند، لذا اسلام به عنوان جامع ترین دین در جهت تحقّق چنین هدفی آداب و ظرفیّت های وسیعی را در نظر گرفته است و از تمام راهبردها و شیوه های شناختی و عاطفی مؤثّر در امر هدایت و سعادت انسان ها استفاده می کند و در چارچوب دعوت به آموزه های نجات بخش، زمینه بالندگی، تعالی و شکوفایی فردی و اجتماعی انسان را فراهم نموده است. یکی از این آداب فرآیند دوستی و تعامل با همنوعان است که افراد را گرد هم جمع می نماید و بستر آسایش و زیبا زیستن را برای آنان مهیّا می کند.

دوستی و ارتباط با افراد صالح و فرهیخته یکی از اهرم های مهم زندگی و از عوامل سعادت و سرافرازی انسان قلمداد می شود. با دوستان شایسته و وارسته انسان می تواند از گردنه های سخت زندگی عبور کند و به اهداف و آرمان های حقیقی خویش نایل گردد.

ره یافت های دینی و روان شناختی نشان می دهد انسانی که از نعمت دوستی و تعامل با همنوعان محروم است، غریب و تنهاست چنین شخصی حرف دل خود را کتمان می کند و نمی تواند خودش را آن چنان که هست بشناسد، به طوری که در زندگی از شکوفایی عقلی محروم می گردد و نشاط و شادابی خود را از دست می دهد. امام جواد (ع) در این رابطه می فرماید: ملاقاة الاخوان نشرةٌ و تلقیحٌ للعقل و ان کان نزراً قلیلاً؛[4] دیدار و ارتباط با دوستان باعث شادابی و زیادی عقل می شود. هر چند مدت دیدار کم باشد.

از دیدگاه نهمین فروغ امامت کسانی دوستان واقعی محسوب می شوند که آیینه اخلاق، محرم اسرار و معاون افکار در مصائب و مشکلات زندگی باشند و دیگران را در راه دینداری و بالا بردن سطح معرفت یاری رسانند؛ به شرطی که در این زمینه حد اعتدال را رعایت کنند، زیرا رعایت اعتدال و میانه روی در دوستی و رفاقت ضامن بقای رشته مؤدّت است به گونه ای که این نوع دوستی کارساز و چاره ساز است و پیوند آن به قدری محکم است که هرگز گسسته نمی شود. لذا انسان باید هوشیار باشد و افرادی را برای دوستی برگزیند که لطف و رحمت خداوند شامل حال آنان باشد و کاری نکرده باشند که خشم خداوند را برانگیزند. در حقیقت دوستی با بندگان صالح گرایش به سوی رحمت خداوند و ترک دوستی با افراد ناصالح گریز از خشم و غضب اوست.

قرآن کریم در این زمینه می فرماید: یا ایّها الّذین آمنوا لاتتولّوا قوماً غضب اللّه علیهم قد یئسوا من الآخرة کما یئس الکفّار من اصحاب القبور؛[5] ای کسانی که ایمان آورده اید! با افرادی که مورد غضب خداوند واقع شده اند، طرح دوستی نیندازید، زیرا آنان از آخرت مأیوس و ناامید هستند همان طوری که کافران از خفتگان در گور ناامید شده اند.

کدام دوستی؟

دوستی و تعامل با دیگران وقتی که به خاطر خدا و بر پایه هویّت انسانی بنا شده باشد و از رنگ مطامع دنیوی پیراسته باشد، پایدار خواهد ماند، زیرا مبنایش امور ثابت و عامل انعقاد آن رضایت و خشنودی الهی است. این نوع دوستی زمینه رشد و تعالی هویّت افراد جامعه را فراهم می سازد به طوری که همه به بالاترین درجه سعادت و خوشبختی می رسند…

امام محمد تقی (ع) پیرامون دوستی و رفاقت راستین می فرماید: من استفاد اخاً فی اللّه فقد استفاد بیتاً فی الجنّة؛[6] هر کس در راه خدا برادر و دوست پیدا کند، خانه ای در بهشت به دست می آورد.

کلام گهر بار آن بزرگوار متضمّن این حقیقت است که دوستی هایی که به خاطر رضایت و خشنودی خداوند باشد، رسیدن به بهشت و برخورداری از نعمت های اخروی را بر فرد مؤمن و صالح واجب می گرداند، چون انسان صالح و با تقوا در اثر معاشرت و مصاحبت با اخیار و نیکان انجام اعمال نیک و عادات پسندیده را در نهاد خویش تقویت می کند که پیامد آن سعادت و فوز ابدی است.

امّا اگر دوستی و مصاحبت با دیگران در راه غیر خدا و بدور از تقوای الهی باشد، دیر یا زود به دشمنی تبدیل خواهد شد.

قرآن کریم می فرماید: الاخلّاء یومئذٍ بعضهم لبعض عدوٌّ الّا المتّقین؛[7] دوستان در آن روز بعضی دشمن بعضی دیگرند مگر افراد باتقوا و پرهیزکار.

رفاقت معرّف شخصیّت

شخصیّت هر انسانی را در جامعه با دوستان او می سنجند. تأثیری که گروه دوستان در رفتار، گفتار و کردار فرد به جا می گذارد، پدیده ای انکار ناشدنی است تا آن جا که می توان به واسطه دوستان به شخصیت افراد پی برد. لذا یکی از بهترین معیارهای واقعی شناخت فرد، دوستان و رفقای او هستند.

سرور کائنات حضرت محمد (ص) در این باره می فرماید: لاتحملوا علی رجلٍ بشی ءٍ حتّی تنظروا الی من یصاحب فانّما یعرف الرّجل باشکاله و اقرانه و ینسب الی اصحابه و اخدانه؛[8] درباره انسانی قضاوت نکنید مگر این که به دوستانش نظر بیفکند، زیرا هر انسانی به وسیله دوستان و همنشینان خویش شناخته می شود و به یاران و برادرانش منسوب می گردد.

اساساً دوستی با انسان های آلوده و منحرف فرد را از گروه نیکان و صالحان جدا می کند و در صف افراد شرور و ناهنجار قرار می دهد، به طوری که فرد دیگر به نصیحت انسان های وارسته و صالح توجه نمی کند و حتی نسبت به آنان سوءظن پیدا می کند. به همین علت حضرت جواد الائمه (ع) می فرماید: مجالسة الاشرار تورث سوء الظّنّ بالاخیار؛[9] همنشینی با بدان باعث می شود که انسان نسبت به افراد خوب و نیک بدبین شود. بنابراین یکی از متقن ترین معیارهای واقعی شناخت انسان دوستان و رفقای او هستند که این گونه افراد آیینه تمام نمای وجود وی می باشند، زیرا انسان به اشخاصی روی می آورد که از نظر باطنی و ساختار شخصیّت با آنان همسان است.

پرهیز از دوستی با نا اهلان

انتخاب دوست خوب اساسی ترین نقش را در موفقیّت انسان در عرصه های مختلف زندگی ایفا می کند و کم توجهی یا بی توجهی نسبت به این انتخاب، مایه بدبختی و هلاکت فرد می شود، زیرا به همان اندازه که دوستان صالح و نیکو آدمی را در رسیدن به آرمان های واقعی زندگی یاری می دهند، به همان اندازه دوستان ناشایست او را از مرحله موفقیّت دور می کنند و زمینه هلاکت و نابودی وی را فراهم می کنند. قرآن کریم درباره عواقب دوستی با نااهلان از زبان اهل جهنّم چنین نقل می کند: و یوم یعضّ الظّالم علی یدیه یقول یالیتنی اتّخذت مع الرّسول سبیلاً یا ویلنی لیتنی لم اتّخذ فلاناً خلیلا؛[10] روز قیامت انسان ظالم انگشت حسرت به دهان می گیرد و می گوید: ای کاش من در دنیا با پیامبر دوست و همراه می شدم. وای بر من! کاش فلان شخص فاسق و گمراه را به عنوان دوست انتخاب نمی کردم.

امام محمد تقی (ع) با الهام از آموزه های وحیانی در سیره خود می فرماید: ایّاک و مصاحبة الشّریر فانّه کالسّیف المسلول یحسن منظره و یقبح آثاره؛[11] از رفاقت و دوستی با انسان های بد بشدّت پرهیز کن، زیرا انسان شریر مانند شمشیر برهنه است که ظاهر زیبا و آثار زننده دارد.

آن امام بزرگوار در این کلام گهربار خاطرنشان می کند که فرد مسلمان و مؤمن باید از همنشینی و تعامل با افراد ناشایست و نالایق جداً اجتناب نماید، زیرا معاشرت و مصاحبت با این گونه افراد بذر رذایل اخلاقی را در نهاد انسان می پاشد و مایه قساوت قلب می شود و ممکن است انسان را در قهر و عذاب الهی سهیم گرداند.

روزی پدر بزرگوار امام جواد (ع) به شخصی از نزدیکان خود به نام سلیمان بن جعفر جعفری که با امام هادی (ع) رفت و آمد داشت، فرمود: چرا تو را نزد عبدالرحمان بن یعقوب می بینم و با او رابطه دوستی داری؟ سلیمان پاسخ داد: او دایی من است.

امام فرمود: او انسان منحرفی است و درباره خداوند حرف های نادرستی می زند و به جسم بودن خدا معتقد است. سلیمان گفت: او هرچه می خواهد بگوید! من فقط با وی دوست هستم. وقتی به گفته هایش اعتقادی نداشته باشم، دوستی ما چه اشکالی دارد؟ امام فرمود: یا با او دوست باش و ما را رها کن و یا ما را دوست داشته باش و با وی قطع دوستی و رابطه کن، چون ممکن نیست که هم ما را دوست داشته باشی و هم او را.

بدان که اگر عذابی بر او نازل شود، دامان تو را هم می گیرد. سپس امام هادی (ع) داستان جوانی را تعریف کرد که خودش از دوستان حضرت موسی (ع) بود و پدرش از یاران فرعون، لذا در ادامه فرمود: وقتی لشکر فرعون در کنار رود نیل به حضرت موسی (ع) و پیروان او رسید، جوان از گروه موسی جدا شد تا پدرش را نصیحت کند و به راه راست هدایت نماید، امّا پدرش بصیرت و گوش شنوا نداشت و اندرز پسر در او تحولی ایجاد نکرد و سرسختانه به پیروی از فرعون ادامه داد. در این هنگام یاران موسی از رود نیل گذشتند و نجات یافتند.

امّا پسر چون نزد پدرش ماند، به همراه او غرق شد. موضوع را به اطلاع حضرت موسی رساندند. اصحاب از حال جوان پرسیدند که آیا او اهل رحمت است یا عذاب؟ حضرت موسی (ع) فرمود: جوان مشمول رحمت الهی است چون با پدر هم عقیده نبود، ولی هنگامی که عذاب نازل می شود، نزدیکان افراد گناهکار نیز گرفتار عذاب می شوند و آتش شرارت بدکاران افراد صالح را نیز به کام خود فرو می برد.[12]

پرهیز از منّت گذاری

فرد مؤمن باید از هر نوع رفتاری که سبب منّت گذاشتن بر دوستان می شود، بپرهیزد. مردی نزد امام جواد (ع) آمد که بسیار خوشحال و خندان به نظر می رسید. امام علت خوشحالی اش را بپرسید، و گفت: یابن رسول اللّه! از پدرت شنیدم که فرمود: شایسته ترین روز برای شادی یک بنده روزی است که در آن، انسان توفیق نیکی و انفاق به دوستانش را به دست آورد و امروز ده نفر از دوستان و برادران دینی که فقیر و عیالوار بودند، از فلان شهرها به نزد من آمدند و من هم به هر کدام چیزی بخشیدم. به همین خاطر خوشحال شدم. آن حضرت فرمود: لعمری انّک حقیق بان تسرّ ان لم تکن احبطته او لم تحبطه فیما بعد؛[13] به جانم سوگند! شایسته است که خوشحال باشی، امّا ممکن است که اثر کار خود را از بین برده باشی یا بعداً از بین ببری او با شگفتی پرسید: چگونه عمل نیک من بی فایده می شود و از بین می رود؟ در حالی که من از شیعیان خالص شما هستم.

امام فرمود: با همین سخنی که گفتی، کارهای نیک و انفاق های خود را در حق دوستان از بین بردی، او توضیح خواست و آن حضرت، این آیه را تلاوت کرد: یا ایّها الّذین آمنوا لاتبطلوا صدقاتکم بالمنّ و الاذی؛[14] ای مؤمنان صدقه ها و بخشش های خود را با منّت و اذیّت کردن باطل نکنید.

مرد گفت: من که به آن افراد منّت نگذاشتم و آزارشان ندادم.

امام فرمود: همین که گفتی: چگونه عمل نیک من بی فایده می شود و از بین می رود؟ و یقیناً خود را جزء شیعیان خالص ما قرار دادی، ما را آزردی! آن مرد بعد از اعتراف به تقصیر خود پرسید: پس چه بگویم امام فرمود: بگو من از دوستان شما هستم. دوستان شما را دوست دارم و دشمنان شما را دشمن می دارم.[15] مرد قبول کرد و امام جواد فرمود: الآن قد عادت الیک مثوبات صدقاتک و زال عنها الاحباط؛[16] اکنون پاداش بخشش هایت به تو برگشت و حبط و بی اثر بودن آن زایل شد.

راهبردهای تحکیم دوستی

1 – مشورت و همفکری: مشورت در امور یکی از مؤلّفه های تحکیم دوستی و تعامل با دیگران و یکی از عوامل جذب دوستان می باشد.

در قرآن کریم فرآیند مشورت در چند آیه مورد توجه قرار گرفته است و از همه مهم تر این که سوره ای به نام شوری در این کتاب آسمانی وجود دارد. خداوند برای زنده کردن شخصیّت انسان ها و تحکیم رفاقت و تعامل با یکدیگر به پیامبر (ص) دستور می دهد که در کارها با مسلمانان مشورت کن: …و شاورهم فی الامر فاذا عزمت فتوکّل علی اللّه…؛[17] و با آنان در امور مشورت کن و هنگامی که تصمیم گرفتی، بر خدا توکّل کن.

پیامبراکرم (ص) قطع نظر از وحی آسمانی چنان فکر نیرومندی داشت که نیازی به مشاوره نداشت، امّا برای این که از یک سو مسلمانان را به اهمیّت مشورت متوجه سازد و از سوی دیگر نیروی فکر و اندیشه را در افراد پرورش دهد، در امور عمومی مسلمانان که جنبه اجرای قوانین الهی را داشت، جلسه مشاوره تشکیل می داد و برای رأی افراد صاحب نظر ارزش خاصّی قائل بود؟ به طوری که برای احترام به دوستان از رأی خود صرف نظر می نمود؛[18] بنابراین گاهی انسان قادر به تصمیم گیری نیست. در چنین مواقعی می توان با دوستان صالح و نیک اندیش مشورت نمود و از نظرات آنان در پیشبرد اهداف خویش بهره گرفت. کسانی که با دوستان شایسته و خوب مشورت می کنند، در کارهایشان پشیمان نخواهند شد. نهمین

امام شیعیان در این راستا می فرماید: ثلاثٌ من کنّ فیه لم یندم: ترک العجلة و المشورة و التّوکّل عند العزم علی اللّه؛[19] سه ویژگی در هر انسانی باشد از کار خود پشیمان نمی شود: در کار خود عجله نکند، مشورت و همفکری با دوستان و نزدیکانش داشته باشد و هنگامی که تصمیم می گیرد که کاری را انجام دهد، بر خداوند توکّل نماید. بنابراین مشورت با دوستان در تحکیم دوستی و گسترش تعامل مؤثر است، چرا که انسان در مشورت با دیگران علاوه بر این که از نظرات مختلف بهره می برد، برای دوستان خود نیز شخصیت و احترام قائل می شود و یقیناً احترام به دیگران افزایش محبّت آنان را در پی خواهد داشت.

2 – خوش رویی: یکی دیگر از راهبردهای تحکیم دوستی و جذب دوستان حقیقی و یاران صمیمی خوش رویی و گشاده رویی در معاشرت با دیگران است. امام نهم شیعیان در این زمینه چنین تصریح نموده اند: انّکم لن تسعوا باموالکم فسعو هم بطلاقة الوجه و حسن اللّقاء؛[20] شما هرگز با مال و منال دنیا نمی توانید به مردم توسعه دهید و آنان را راضی کنید. پس تلاش کنید تا با گشاده رویی و خوش برخوردی آنان را راضی نمایید.

از آن جایی که انسان برای تداوم زندگی و غلبه بر مشکلات و پیمودن راه تکامل به همراهان و همفکران نیازمند است، لازم است که این عامل کارساز را در معاشرت با دیگران به کار گیرد و هر روز دوستان زیادی را برای خود کسب کند که این امر در پرتو خوش خلقی و گشاده رویی با دیگران تحقق می یابد. به همین دلیل است که مولای متقیان حضرت علی (ع) ناتوان ترین افراد جامعه را کسانی می داند که از به دست آوردن دوست و رفیق عاجز باشند، لذا می فرماید: اعجز النّاس من عجز عن اکتساب الأخوان و اعجز منه من ضیّع من ظفر به منهم؛[21] ناتوان ترین مردم کسی است که از پیدا کردن دوست، ناتوان باشد و عاجزتر از او کسی است که دوستانی را که به دست آورده از دست دهد.

3 – دیدار و همدردی: شایسته است که فرد مسلمان روابط اجتماعی خود را با دیگران تقویت کند و با برادران دینی و دوستان خود دیدار و همدردی داشته باشد، زیرا گوشه گیری از مردم و فاصله گرفتن از آنان عواقب زیانباری را به دنبال دارد و ارتباط و تعامل با دیگران سبب جذب دوستان می شود. بدین سبب امام جواد (ع) می فرماید: ثلاث خصالٍ تجتلب بهنّ المحبّة: الانصاف فی المعاشرة و المواساة فی الشدّة و الانطواع و الرّجوع علی قلبٍ سلم؛[22] با سه چیز محبّت دوستان جلب می شود: انصاف داشتن در برخوردها و دیدارها، همدردی با آنان در سختی ها و راحتی ها و داشتن قلب سلیم.

همیشه با مال و مناصب دنیوی نمی توان دل ها را رام کرد. دیدار و ملاقات دیگران همراه با برخورد محبت آمیز مانند باران بهاری لطافت، نشاط و سرسبزی را به دنبال دارد. گاهی دیدار صمیمانه معجزه می کند و تحوّل می آفریند، به طوری که تداوم آن پیوند رفاقت و دوستی را عمق و ژرفا می بخشد. بنابراین دیدار و برخورد صادقانه با دیگران سرآمد فضایل اخلاقی و سجایای انسانی است و امام محمد تقی (ع) مانند سایر پیشوایان معصوم در سیره خود آن را از مؤلّفه های مهم خوشبختی و بهزیستی قلمداد می کند، زیرا این پدیده تعامل بین افراد را در جامعه مسلمین مستحکم می نماید و دوستان آنان را زیاد می کند.

 نویسنده: اسماعيل نساجى زواره

منبع :پاسدار اسلام ، آبان 1388 – شماره 335

پی نوشت ها :

[1] . بعضی ولادت آن بزرگوار را در ماه مبارک رمضان سال 195 ه.ق می دانند. نک: الارشاد، شیخ مفید، ص 16.

[2] . بحارالانوار، علّامه مجلسی، ج 50، ص 15.

[3] . اصول کافی، کلینی، ج 2، ص 492.

[4] . منتهی الآمال، شیخ عباس قمی، ج 2، ص 229.

[5] . سوره ممتحنه، آیه 13.

[6] . موسوعة کلمات الامام الجواد (ع)، ج 2، ص 352.

[7] . سوره زخرف، آیه 67.

[8] . تفسیر نمونه، آیت اللّه مکارم شیرازی و دیگران، ج 15، ص 73.

[9] . امالی شیخ صدوق، ص 531.

[10] . سوره فرقان، آیات 28 27.

[11] . منتهی الآمال، ج 2، ص 228.

[12] . بحارالانوار، ج 74، ص 95.

[13] . همان، ج 68، ص 159.

[14] . سوره بقره، آیه 264.

[15] . بحارالانوار، ج 74، ص 159.

[16] . همان، ص 160.

[17] . سوره آل عمران، آیه 159.

[18] . نک: تفسیر نمونه، ج 3، ص 146 142.

[19] . کشف الغمّه فی معرفة الائمه (ع) علی بن عیسی اربلی، ج 2، ص 343.

[20] . امالی شیخ صدوق، ص 531.

[21] . نهج البلاغه، ترجمه محمد دشتی، ص 626، حکمت 12.

[22] . بحارالانوار، ج 75، ص 82.