محمدجواد طبسى

نوشته‌ها

عابس بن ابى ‏شبیب شاکرى

اشاره

یکى از آثار خوب مطالعه و بررسى تاریخ و سرگذشت پیشینیان این است که نه تنها ما را بر بسیارى از فراز و نشیبهاى زندگى افراد و گروه‏ها و طوایف و قبایل و نحوه عملکردهایشان آگاه مى ‏سازد و در بسیارى از موارد، سرمشق زندگى آیندگان را نیز ترسیم مى‏ کند. از این رو آگاهى یافتن بر زوایاى مجهول مردانى با تقوا و زاهد و شب زنده‏ دار همچو عابس بن ابى شبیب شاکرى نقش مهمى را در ساختن فرد یا جامعه خواهد داشت. شخصیتى که در عین زهد و تقوى و تهجدش با جریانات سیاسى آن روز آشنایى کامل داشته و با حمایتهاى بى ‏دریغ خود از على (علیه السلام) در جنگ صفین و پشتیبانى از مسلم بن عقیل در کوفه و جانبازی هایش در کربلا درس خوبى را به دشمن داده است. اینک در این نوشتار کوتاه نگاهى گذرا به نقش مهم عابس خواهیم داشت.

خاندان

عابس فرزند ابى‏ شبیب بن شاکر شاکرى است و از طایفه بن وشاکرشمرده مى ‏شود که در حقیقت تیره‏اى از طایفه همدان است.

این طایفه از جمله قبایلى بودند که اخلاص و وفادارى ‏شان به ‏على(ع) بسیار مشهور است. و همین اخلاص و ولایشان باعث آن همه‏ رشادتها و فداکارى ‏ها در جنگ صفین بود. امیرمومنان(ع)در تقدیر وستایش از بن وشاکر در صفین فرمود:

«لو تمت عدتهم الفا لعبدالله حق عبادته‏»

اگر عده آنها به هزار مى ‏رسید، خداوند به حقیقت عبادت مى‏ شد.

عابس از رجال شیعه، رئیس، شجاع، خطیب، عابد ومتهجد بوده‏ است.

و به نقل شیخ طوسى، یکى از یاران امام حسین(ع)که در کربلاهمراه آن حضرت به شهادت رسیده است و در زیارت ناحیه و رجبیه براو سلام داده شده است.

همراهى با على(ع)در جنگ صفین

عشق و ولایى که عابس به اهل‏بیت(علیهم السلام)و خصوصا على‏بن ابى‏طالب(ع) داشت، وى را بر آن داشت تا نداى امامش را لبیک گفته،در جنگ صفین حضور یابد و نقش به سزایى داشته باشد. و هنگامى که ‏با دشمن خدا در کربلا به جنگ مى ‏پردازد، ربیع بن تمیم همدانى به ‏یاد دلاوری هایش در جنگ صفین مى‏ افتد و چنین مى‏ گوید: وقتى عابس ‏رادیدم به طرف ما مى‏ آید، وى راشناختم؛ زیرا قبلا او را در مغازى‏ و جنگها و خصوصا در جنگ صفین دیده بودم و از شجاعترین مردم‏ بود…

مجروحیت از ناحیه پیشانى در جنگ

بسیارى از تاریخ نویسان به تبعیت از طبرى نوشته ‏اند که برپیشانى عابس بن ابى‏شبیب اثر ضربتى بود؛ اما نه او و نه دیگران‏ هیچ اشاره ‏اى به علت این ضربت و این که در کجا برپیشانى عابس‏ وارد شده نکرده ‏اند. جالب این است که این ضربت در جنگ صفین دررویارویى و جنگ بادشمنان خدا وارد شده است که برخى امثال طبرى‏ کلمه صفین را از روى عمد یا اشتباها انداخته اند. چنانچه حائرى‏عین نقل طبرى را آورده اما با اضافه کلمه صفین وى مى ‏نویسد:

«ثم مضى بالسیف مصلتا نحو القوم و به ضربه على جبینه یوم ‏صفین فطلب البراز. »

عابس با شمشیر کشیده به طرف سپاه دشمن رفت در حالى که اثرضربتى بر پیشانى ‏اش از جنگ صفین مانده بود.

جالب تر این که این ضربت‏ به پیشانى عابس اصابت کرده که نشان‏ده شجاعت و دلیرى این مرد بزرگ و قهرمان بوده است.

نقش عابس در حوادث کوفه

تاریخ به خوبى نشان مى‏دهد که عابس از کسانى نبود که خود رااز حرکت و قیام مردم در کوفه دور بدارد. او با داشتن سوابق ‏درخشان در جنگ صفین باردیگر باآمدن سفیر و نماینده امام‏ حسین(ع)در کوفه به وظیفه اسلامى خود که حمایت از مسلم بن عقیل‏ بود. عمل کرد. دونکته ‏اى که مورخان در این راستا ثبت کرده ‏اند،عبارت است از:

۱- سخنان پرشور در تایید مسلم

پس از ورود مسلم بن عقیل به کوفه و استقرار در منزل مختاربن ‏ابى ‏عبیده و قرائت نامه امام حسین(ع)بر شیفتگان‏ ابى‏ عبدالله(ع)، عابس از جاى برمى‏ خیزد و در آن جمعى که براى‏ بیعت‏ حضور پیدا کرده بودند، چنین اظهار مى ‏دارد:

اما بعد، من خبر نمى ‏دهم شما را از مردم و نمى ‏دانم چه در دل‏ ایشان است و مغرور نمى‏ سازم شما را به ایشان، به خدا سوگند که ‏من خبر مى‏ دهم شما را از آنچه که نفس خود را برآن آماده کرده ‏ام،به خدا قسم که جواب دهم شما را هرگاه مرا بخوانید و کارزارخواهم کرد، البته با دشمنان شما. و پیوسته دریارى شما شمشیرمى ‏زنم تا خدا را ملاقات کنم و مزد از کسى نخواهم جز از خدا.

این سخن چنان در دیگران اثر گذاشت که بلافاصله حبیب بن مظاهراز جاى برخاسته، سخنان عابس را چنین تایید مى‏ کند:

«رحمک الله فقد قضیت ما فى نفسک بواجز من قولک والله الذى لااله الا هو على مثل ما انت علیه

خدا تو را رحمت کند اى عابس، همانا آنچه را در دل داشتى، به ‏بیان کوتاهى اداکردى، قسم به خدا، من نیز با تو هم عقیده ‏ام.

۲- پیک مسلم به امام حسین(ع)

نقش دوم عابس بن‏ابى شبیب این بود که وى ماموریت‏ یافت نامه‏ حضرت مسلم بن عقیل را که در باره اوضاع کوفه و بیعت آنها نوشته‏ بود، به مکه خدمت امام حسین(ع)ببرد.

استاد باقر شریف قرشى مى‏ نویسد: «عابس به همراه عده اى از اهل ‏کوفه، نامه مسلم بن عقیل را جهت تسلیم به امام حسین(ع)به مکه‏ برد و ضمن تسلیم نامه به امام(ع) گزارشى از ورود مسلم و اجتماع ‏مردم جهت‏ بیعت ‏با او، دادند که حضرت با دریافت نامه و گزارش‏ پیک مسلم آماده سفر به کوفه شد.»

همسفر امام حسین(ع)از مکه تا کربلا

در این که عابس بن ابى‏شبیب پس از تسلیم نامه به امام‏ حسین(ع)بار دیگر به کوفه برگشته باشد، ظاهرا هیچ مورخى به آن‏اشاره نکرده و تصور هم نمى‏ شود که وى به کوفه برگشته باشد. عابس‏ در مکه ماند و با کاروان امام حسین (ع)بود تا همراه آن حضرت‏ وارد کربلا شد. علامه مازندرانى مى‏ نویسد:

«وکان مع الحسین الى ان نزل معه کربلا مع شوذب

همراه حسین بن على(ع)بود تا این که همراه آن حضرت در کربلافرود آمدند.

نقش عابس در کربلا

همان گونه که از بیانات عابس بن ابى ‏شبیب پیدا بود، وى خودرا آماده فداکارى و جانبازى در راه سبط پیامبر و تحقق آرمان هاى‏ آن حضرت کرد. بدین جهت دست از همه چیز شسته و با حضرت به کربلارفت تا این عقیده راسخ را به اثبات برساند و جانش را فداى ‏ابى ‏عبدالله(ع) کند.

عابس هم خود و هم شوذب را که آزادشده شاکر و یکى از بزرگان ‏و شجاعان کوفه که در سفر، عابس را همراهى کرده بود. آماده کردتا او هم به فیض شهادت برسد.

تشویق عابس از شوذب

در روزعاشورا شوذب را که همراه خود به کربلا آورده بود.

مخاطب قرار داده، مى‏ گوید: اى شوذب! امروز چه در خاطردارى؟ شوذب‏ گفت:

مى‏ خواهى چه در خاطر داشته باشم؟

قصدکرده ‏ام با تو در رکاب پسر پیامبرخدا(ص)مبارزه کنم تا کشته‏ شوم. عابس گفت:

گمان من هم به تو همین بود. هم اکنون به خدمت آن حضرت بشتاب ‏تا تو را چون دیگر یاران در شمار شهدا به حساب گیرد؛ زیرادراین ساعت اگر کسى همراهم بود که من به او ازتو نزدیکتر بودم‏ به رفتنش بسیار خرسند مى ‏شدم، بدان که از پس امروز چنین سعادتى ‏به دست هیچ کس نیاید. بدین جهت، سزاوار است در چنین روزى در حدتوان به دنبال اجر و ثواب برویم، زیرا از پس امروز عملى درکارنیست و روز جزا فرا مى ‏رسد. شوذب خدمت‏ حضرت شتافت و پس از رخصت‏ میدان رفتن، سلام وداع گفته، روانه میدان شد و جنگید تا به فیض‏ شهادت نائل آمد.

آخرین دیدار و آخرین سخن با معشوق

پس از شهادت شوذب، عابس بن ابى‏شبیب نزد امام شتافته، نخست‏ سلام کرد و سپس عرضه داشت: یا اباعبدالله! هیچ آفریده‏ اى چه‏ نزدیک و چه دور، چه خویش و چه بیگانه در روى زمین در نزد من‏ عزیزتر و محبوبتر از تو نیست و اگر قدرت داشتم این ظلم و ستم وکشتن را از تو دفع کنم… در آن سستى نمى‏ کردم و آن را به پایان ‏مى‏ رسانیدم. آنگاه آن حضرت را سلام داد و گفت: گواه باش که من بردین تو و دین پدرت هستم. سپس راهى میدان شد.

عابس در میدان نبرد

هنگامى که عابس بن ابى‏شبیب پا به میدان نبرد گذارد در حالى‏که ضربتى برپیشانى او رسیده بود، ربیع بن تمیم که مردى ازلشکر عمربن سعد بود. تا نگاهش به عابس افتاد، بى درنگ او راشناخت و چون سابقه دلاورى ‏هاى او را از جنگ صفین در ذهن داشت‏ بى‏ اختیار فریاد زد:

«هذا اسد الاسود، هذا ابن ابى شبیب..

این شیر شیران است، ابن عابس بن ابى‏ شبیب است. هیچ کس به جنگ ‏او نرود و گرنه از جنگ او به سلامت نرهد.

علامه مجلسى اضافه مى‏ کند: عابس فریاد مى‏ کشید: «الا رجل،الا رجل؛ آیا هماوردى نیست، آیا مردى نیست که به جنگ من ‏بیاید؟»لشکر ابن سعد همچنان از نزدیک شدن به او خوددارى مى‏ کرد، این‏کار برابن سعد ناگوار آمد. بدین جهت، فریاد کشید: او راسنگباران کنید. سپاه به دستور او از هرسو عابس را سنگ باران‏ کردند. عابس که چنین دید زره از تن دور کرد و کلاه ‏خود را ازسربیفکند.

شمشیر به دست، مردانه وارد کارزار شد.

ربیع گوید: چون چنین دیدم، به عابس گفتم:

آیا پرهیز نمى‏ کنى و وحشتى ندارى که در گرماگرم جنگ‏ سربرهنه ‏اى؟! عابس در پاسخ گفت: آنچه از سوى دوست‏ به دوست ‏برسد،آسان است.

ربیع مى گوید: به خدا قسم مى ‏دیدم که عابس به هر طرف که حمله‏ مى‏ کرد، زیاده از دویست تن از پیش او مى‏ گریختند و بر روى یکدیگرمى‏ ریختندبه تعبیر مرحوم ملاحبیب الله شریف (به نقل از برخى راویان):

«فوالله لقد رایت الناس یجفلون من بین یدیه کما یجفل الغنم من ‏الذئب وهو یفرس فیهم مثل الاسد و هو یضربهم یمینا و شمالا فقتل‏ منهم تسع مائه فارس

به خدا قسم، دیدم لشکر را در پیش انداخته و ایشان چنان فرارمى‏کردند مانند گوسفندانى که از گرگ فرار مى‏کنند و او مانند شیرژیان میزند و مى‏کشد و از چپ و راست مى ‏اندازد. او همچنان مى ‏غریدو مى ‏رزمید تا آن که لشکر ازهرسو او را به محاصره خود در آورده ‏و از کثرت جراحت‏ سنگ و زخم شمشیر و سنان وى را از پاى درآوردندو به شهادت رساندند.

نزاع براى بریدن سر عابس

پس از شهادت عابس، دشمن به طرف پیکر پاکش شتافته تا سر مقدس ش‏را از بدن جدا کند؛ اما سخت‏ به نزاع افتادند، زیرا هریک مى‏ خواست‏ خودش این کار را انجام دهد. عمربن سعد که این اختلاف رامشاهده کرد، براى قطع نزاع، خود آمد و سر عابس را از تن جداکرد.

به نقل ربیع، چون سر او را بریدند، جماعتى از دلاوران هریک ‏مى‏ خواست کشته شدن عابس را به خود نسبت دهد. عمربن سعد گفت: بى‏ جهت نزاع نکنید؛ زیرا هیچ یک به تنهایى او را نکشته، همگى درکشتن او دست داشتید.

پرتاب کردن سر عابس به سوى امام حسین(ع)

گرچه روشن نیست عمر بن ‏سعد از پرتاب کردن برخى سرهاى شهدا به ‏سوى امام حسین(ع) چه هدفى را دنبال مى‏ کرد، اما این روشن است که ‏وى سرمقدس سه تن از شهدا را به طرف امام حسین(ع)پرتاب کرد:

۱- عبدالله بن عمیر کلبى.

۲- عمروبن جناده.

۳- عابس بن ابى‏ شبیب شاکرى.

پایان زندگى عابس

این بود خلاصه‏ اى از زندگى و راه و روش این مرد باوفا و بااخلاص و این مرد بى ‏نظیر و استثنایى. آرى، سلام برتو اى عابس، اى‏که سراسر زندگى ‏ات براى ما درس اخلاق بود و راه و رسم زندگى. به ‏آیندگان تفهیم کردى که عبادت و شب زنده‏ دارى بدون ولایت ‏اهل‏بیت(علیهم السلام)هیچ معنى و مفهومى ندارد و زندگى راهبانه ‏اى‏ که در عبادت و گوشه نشینى و کناره‏ گیرى از مردم بدون درک مسایل‏ سیاسى زمان و شناخت ولى ‏امر دوران خلاصه شود، جز زیان و از دست‏ دادن ایمان چیز دیگرى در برنخواهد داشت.

محمدجواد طبسى

منبع :فرهنگ کوثر – شماره ۳۸

سیره قرآنى امام رضا (علیه السلام)

اشاره:

نویسنده تفسیر عیاشى در تفسیر خود از صفوان نقل مى کند: از امام رضا (علیه السلام) اجازه گرفتم تا محمد بن خالد به محضر او شرفیاب شود. ضمناً به آن حضرت گفتم که او دست از گفته‌هاى قبلى خود برداشته و اظهار مى دارد که منظورم از این ملاقات پیروى از امام است. امام رضا (علیه السلام) فرمود: او را بیاور. وقتى که فرزند خالد بر امام وارد شد، اظهار داشت: فدایت شوم! بر گذشته پشیمانم و بر نفس خود ظلم کردم.

او به امام عرض کرد: من از گذشته خود استغفار مى کنم و دوست دارم عذر مرا بپذیرى و گذشته مرا عفو کنى .امام فرمود: آرى، مى پذیرم؛ زیرا اگر نپذیرم، این کار به معناى از بین بردن زحمات این و یارانش است (و سپس به صفوان اشاره کرد) و همچنین این کار مصداق گفته مخالفین است و خداوند به پیامبرش فرمود:

فَبِما رَحْمَهٍ مِنَ اللّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ کُنْتَ فَظّا غَلیظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضّوا مِنْ حَوْلِکَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَ شاوِرْهُمْ فِى اْلأَمْر؛[۱]

«به برکت رحمت الهى نرم و و مهربان شدی و اگر خشن و سنگدل بودى، از اطراف تو پراکنده مى شدند».

سپس از حال پدرش پرسید. پاسخ داد که پدرم از دنیا رفته است. حضرت براى او نیز استغفار کرد.

منظور حضرت امام رضا (علیه السلام) این بود که اگر عذر تو را نپذیرم، گفته‌هاى صفوان درباره ما از بین خواهد رفت و این دستاویزى براى مخالفین ما نیز خواهد بود و خواهند گفت که چرا امام شما عذر یک نفر را نپذیرفت.

گمانت را به خدا نیکو کن

محدث قمى در منتهى الامال مى نویسد : احمد بن عمر بن ابى شعبه جبلى و حسین بن یزید معروف به نوفلى گویند که بر حضرت امام رضا وارد شدیم و به او عرض کردیم: ما در گذشته در وسعت رزق و فراخى زندگى بودیم، لیک حال ما دگرگون گشت (یعنى فقیر شدیم). دعا کن که خداوند حالت قبل را به ما برگرداند.

امام در پاسخ فرمود: مى خواهید چگونه باشید؟ آیا مى خواهید همانند پادشاهان باشید؟ آیا خوشحال خواهید بود که حالتان همانند طاهر و هرثمه[۲] باشد؛ امّا از نظر عقیده بر خلاف آن باشید که هم اکنون هستید؟

عرض کردیم: نه به خدا سوگند هرگز چنین حالتى ما را خوشحال نخواهد کرد، گر چه دنیا و آنچه طلا و نقره در آن است، براى ما باشد.

حضرت فرمود: حق تعالى مى فرماید: )اعْمَلُوا آلَ داوُودَ شُکْرًا وَ قَلیلٌ مِنْ عِبادِی الشّکُورُ(؛[۳]

آن گاه فرمود : ظن و گمانت را به خدا نیکو کن، و هر که گمانش به خدا نیکو باشد، خداوند نزد گمانش است. و آنکه به روزی کم راضى شد ، خدا از او عمل کم را قبول مى فرماید، و کسی که از حلال به کم راضى شد مئونه‌اش هم سبک خواهد شد، و اهل بیت او با نشاط و باطراوت خواهند بود، و خداوند او را به درد و درمان دنیا بینا مى کند او را از دنیا به سلامت به سوى دار السلام بیرون می برد.[۴]

استدلال‌هاى فقهى

پیش از ولادت امام رضا (علیه السلام) امام موسى بن جعفر (علیه السلام) درباره‌اش فرمود که امام صادق (علیه السلام) درباره او گفته: وى عالم آل محمد است.

ابوالصلت گوید:

محمد بن اسحاق بن موسى بن جعفر از پدرش نقل کرده که مى گفت پدرم موسى بن جعفر به پسران خود مى فرمود: ای فرزندان من، برادر شما على بن موسى عالم آل محمد است، از او معالم دین خود را سؤال کنید و سخنان او را حفظ کنید. همانا من بارها از پدرم جعفر بن محمد شنیدم که به من مى گفت: عالم آل محمد در صلب تو است و ای کاش او را درک مى کردم.[۵]

آرى، امام رضا (علیه السلام) در همه ابعاد، عالم آل محمد بودند؛ چرا که او بزرگ‌ترین مرجع و پناه علمی تمام علما و فقهاى زمان خود بود و همان گونه که گفته شد، تکیه گاه امام رضا (علیه السلام) قرآن کریم بوده، بدین معنى که به هر حکمى از احکام فقهى که اشاره مى فرمود به دلیل آن یعنی کتاب خدا استناد و استدلال مى کرد.

مرحوم شیخ حرّ عاملى در کتاب شریف وسائل الشیعه به این موارد اشاره کرده که به بخشى از این استدلال‌ها بسنده مى کنیم:

۱. درباره تحریم آواز، به این آیه استدلال مى فرمود: )وَ مِنَ النّاسِ مَنْ یشْتَرى لَهْوَ الْحَدیثِ لِیضِلّ عَنْ سَبیلِ اللّهِ بِغَیرِ عِلْمٍ وَ یتّخِذَها هُزُوًا أُولئِکَ لَهُمْ عَذابٌ مُهینٌ(.[۶]

۲. درباره حرمت استفاده از اموال ایتام، به آیه شریفه: )وَ لْیخْشَ الّذینَ لَوْ تَرَکُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرّیهً ضِعافًا خافُوا عَلَیهِمْ فَلْیتّقُوا اللّهَ(.[۷]

۳. درباره جواز استفاده پدر از اموال فرزند بدون اذن او، به آیه شریفه )یهَبُ لِمَنْ یشاءُ إِناثًا وَ یهَبُ لِمَنْ یشاءُ الذّکُورَ(.[۸]

۴. درباره جواز قبول ولایت از سوی حاکم جائر در حالت ضرورت، به آیه )اجْعَلْنى عَلى‏ خَزائِنِ اْلأَرْضِ إِنّى حَفیظٌ عَلیمٌ(.[۹]

۵. درباره علت تحریم تعلیم سحر و اجرت گرفتن در برابر آن به آیه شریفه )وَ ما هُمْ بِضارِّینَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلاّ بِإِذْنِ اللّهِ(.[۱۰]

۶. به وجوب یقین به خدا در رساندن روزى، به آیه شریفه )وَ کانَ تَحْتَهُ کَنْزٌ لَهُما(.[۱۱]

۷. درباره استجابت عفو و بخشش از دیگری به آیه شریفه )فَاصْفَحِ الصّفْحَ الْجَمیلَ (.[۱۲]

۸. در وجوب حج فقط براى یک مرتبه به آیه شریفه )فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ کُلّ‏ِ فِرْقَهٍ مِنْهُمْ طائِفَهٌ لِیتَفَقّهُوا فِى الدِّینِ وَ لِینْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذا رَجَعُوا إِلَیهِمْ لَعَلّهُمْ یحْذَرُونَ(.[۱۳]

۹. درباره استحباب گرفتن سه روز روزه در هر ماه به آیه شریفه )مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَهِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها(.[۱۴]

۱۰. در استحباب دادن صدقه از سوى طفل که او به دست خود صدقه بدهد، به آیه شریفه ) فَمَنْ یعْمَلْ مِثْقالَ ذَرّهٍ خَیرًا یرَهُ وَ مَنْ یعْمَلْ مِثْقالَ ذَرّهٍ شَرّا یرَهُ (.[۱۵]

۱۱. در عدم جواز مشارکت دادن دیگرى در وضو گرفتن در صورت عدم ضرورت، به آیه شریفه )فَمَنْ کانَ یرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْیعْمَلْ عَمَلاً صالِحًا وَ لا یشْرِکْ بِعِبادَهِ رَبِّهِ أَحَدًا(.[۱۶]

۱۲. درباره علت وجوب قضا و کفاره روزه اگر بیمار در بین دو رمضان خوب شد و روزه نگیرد، به آیه شریفه )فَصِیامُ شَهْرَینِ مُتَتابِعَینِ مِنْ قَبْلِ أَنْ یتَمَاسّا فَمَنْ لَمْ یسْتَطِعْ فَإِطْعامُ سِتِّینَ مِسْکینًا …(.[۱۷]

۱۳. درباره علت اینکه خمس پیامبر به امامان مى رسد، به آیه شریفه )وَ اعْلَمُوا أَنّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَی‏ءٍ فَأَنّ لِلّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرّسُولِ وَ لِذِی الْقُرْبى(.[۱۸]

۱۴. در بیان علت وجوب تکبیر در نماز عید، به آیه شریفه )وَ لِتُکَبِّرُوا اللّهَ عَلى‏ ما هَداکُمْ وَ لَعَلّکُمْ تَشْکُرُونَ(.[۱۹]

۱۵. درباره علت وجوب تحریم صدقه واجب بر اهل بیت به آیه شریفه )إِنّمَا الصّدَقاتُ لِلْفُقَراءِ وَ الْمَساکینِ(.[۲۰]

۱۶. در بیان علت وجوب زکات به آیه شریفه )لَتُبْلَوُنّ فى أَمْوالِکُمْ وَ أَنْفُسِکُمْ۰.[۲۱]

البته ما در اینجا براى اختصار به وجه استدلال امام رضا اشاره نکردیم و خواننده در صورت تمایل مى تواند به منبع استفاده مراجعه بفرماید.

پاسخ‌ هاى قرآنى

امام رضا (علیه السلام) در طول زندگی پربرکتش با افراد و چهره‌هاى منفى و مثبتى رو‌به‌ رو‌ ‌شده و با هر یک به فراخورحالش سخن گفته، و در برابر اظهار علاقه یا جسارت و بى ادبی آنها با رعایت آداب الهى و رهنمودهاى قرآنى، کریمانه برخورد مى کرد.

در نمونه‌هاى زیر دقت فرمایید:

۱. روشن کردن ابهامات براى بزنطى

حمیرى در قرب الاسناد از فرزند عیسی از بزنطى نقل کرده که به امام رضا (علیه السلام) نوشتم: من فردی از اهل کوفه هستم و خود و خانواده‌ام؛ با اطاعت شما به خداى متعال تقرّب مى جویم، بسیار اشتیاق دارم به ملاقات شما بیایم تا برخى از مسائل دین را از محضرتان بپرسم. ضمناً برخى شنیده‌ ها وجود دارد که گروهى آنها را از شما براى ما نقل کرده‌اند؛ همان افرادى که گمان کرده‌اند پدرت هنوز زنده است و نیز گمان کرده‌اند که برخى از پاسخ‌هاى شما به آنها، برخلاف گفته پدرانت بوده است.

امام در پاسخ نامه‌اش چنین نوشت: به نام خدا. نامه‌ات را به من رساندند، در نامه نوشته بودى که دوست دارى به ملاقات من بیایى تا برخى از مسائل برایت روشن گردد. آرى باید خودت بیایى تا پاره‌اى از مسائل را از نزدیک با تو در میان بگذارم. اما اینکه که گفته شده: چیزهایی از من برایت نقل کرده‌اند که برخلاف آن است که از پدرانم رسیده، قسم به جانم که جز خدا، کران و کوران را نخواهند شنواند و هدایت نخواهد کرد.

خداى مى فرماید:

مَنْ یرِدْ أَنْ یضِلّهُ یجْعَلْ صَدْرَهُ ضَیقًا حَرَجًا کَأَنّما یصّعّدُ فِى السّماءِ کَذلِکَ یجْعَلُ اللّهُ الرِّجْسَ عَلَى الّذینَ لا یؤْمِنُونَ.[۲۲] )

إِنّکَ لا تَهْدى مَنْ أَحْبَبْتَ وَ لکِنّ اللّهَ یهْدى مَنْ یشاءُ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدینَ.[۲۳]

آن کس را که خدا بخواهد هدایت کند، سینه‌اش را براى «پذیرش» اسلام گشاده مى سازد و آن کس را که به سبب اعمال خلافش بخواهد گمراه سازد، سینه‌اش را آن چنان تنگ مى کند که گویا مى خواهد به آسمان بالا برود. این گونه خداوند پلیدى را بر افرادى که ایمان نمى آوردند، قرار مى دهد». و فرمود: «تو نمى ‌توانى کسى را که دوست دارى، هدایت کنى، ولى خداوند هر کس را که بخواهد هدایت مى کند و او به هدایت یافتگان آگاه تر است».

آنگاه امام رضا (علیه السلام) در نامه خود، به برخى اتهامات که مخالفان امام یعنى واقفیان بر او وارد کرده بودند، اشاره فرمود و به علت مخالفت برخى افراد همچون ابن السراج و ابن ابى حمزه و دیگران اشاره کرد.[۲۴]

۲. پاسخ به اتهامات

صدوق در عیون و امالى از ریان نقل مى کند که بر على بن موسى الرضا (علیه السلام) وارد شدم و به او عرض کردم: اى فرزند رسول خدا، مردم مى گویند: تو وارد این امر شدى، با اینکه به دنیا زهد پیشه‌ بودى.

امام (علیه السلام) فرمود: خدا مى داند که از پذیرش این امر کراهت داشتم، امّا هنگامى که خود را بین کشته شدن یا قبول کردن ولایتعهدى مخیر دیدم، این امر را اختیار کردم. واى بر آنها! آیا نمى دانند وقتی که ضرورت ایجاب کرد که یوسف خزائن عزیز مصر را سرپرستی کند، به او گفت: )اجعلنى على خزائن الارض انى حفیظ علیم(.[۲۵] ؛

« مرا سرپرست خزائن سرزمین (مصر) قرار ده که نگه دارنده و آگاهم».

من نیز به حکم ضرورت این امر را از روی اکراه و اجبار قبول کردم. گذشته از این من در این امر داخل نشدم، مگر مانند داخل شدن کسى که مى خواهد از آن خارج شود. پس به خدا شکایت مى کنم که اوست یار من.

همچنین از حسن بن موسى روایت کرده که اصحاب ما از امام رضا (علیه السلام) روایت کرده‌اند که مردی به آن حضرت گفت: اصلحک الله! چرا به سوى این امر رفتى؟ گویا بر حضرت ایراد گرفته بود.

امام رضا (علیه السلام) به او فرمود: ای مرد، بگو بدانم کدام افضل است: پیامبر یا وصى پیامبر؟ در پاسخ گفت: پیامبر أفضل است.

امام فرمود: کدام بدتر است آیا مسلمان یا مشرک؟

گفت البته مشرک بدتر است.

امام فرمود: بدان که عزیز مصر مشرک بود و حضرت یوسف پیامبر خدا، و امّا مأمون مسلمان و من وصى و جانشین پیامبر، و در عین حال یوسف (علیه السلام) از عزیز مصر خواست که وى را سرپرست قرار دهد، زمانى که به وى گفت:

اجْعَلْنى عَلى‏ خَزائِنِ اْلأَرْضِ إِنّی حَفیظٌ عَلیمٌ؛ «و مرا مجبور کردند بر پذیرش ولایتعهدى».[۲۶]

۳. پاسخ به برخى از صوفیان

محقق اربلى در کشف الغمه از آبى در نثر الدرر نقل کرده که گروهى از صوفیان در خراسان بر آن حضرت وارد شدند. آنان اظهار داشتند که امیرمؤمنان مأمون نظر کرد در آنان که خداوند آنها را ولى امر قرار داده. از این رو، به شما اهل بیت نظر کرد و تو را سزاوار تر از دیگرى بر مردم دانست و سپس چنین دید که خلافت را به تو واگذار کند. امّا امت به فردى نیاز دارد که از غذاهاى سخت استفاده کند و لباس زبر و پشمینه بپوشد و بر الاغ سوار شود و به عیادت بیماران برود.

راوى مى گوید: امام رضا (علیه السلام) که در آن هنگام تکیه داده بود، با شنیدن این سخنان از جاى جست و فرمود: حضرت یوسف پیامبر خدا بود، امّا قبایی از دیباج که به طلا مزین بود، به تن مى کرد و بر تکیه گاه‌های فرعونیان تکیه مى زد و حکم و داورى مى کرد.

(واى بر شما) مردم از امام قسط و عدل مى خواهند و اینکه اگر سخنى گفت راستگو باشد و اگر حکم و داورى کرد، به عدالت رفتار نماید، اگر وعده دهد، وفا کند؛ چرا که هرگز خداوند لباس یا عذایى را بر آنان حرام نکرده. سپس این آیه کریمه را تلاوت فرمود: )

قُلْ مَنْ حَرّمَ زینَهَ اللّهِ الّتی أَخْرَجَ لِعِبادِهِ وَ الطّیباتِ مِنَ الرِّزْقِ([۲۷]؛

«بگو چه کسى زینت‌هاى الهی را که براى بندگان خود آفریده و روزى هاى پاکیزه را حرام کرده است».[۲۸]

۴. استدلال بر فضیلت امیرمؤمنان

از جمله آیاتى که امام رضا (علیه السلام) به آنها استدلال فرموده است، آیه شریفه مباهله است. در گفتگویی که مأمون با آن حضرت درباره بزرگ‌ترین فضیلت امیرمؤمنان داشت، امام (علیه السلام) به همین آیه استدلال کرد.

صدوق در عیون اخبار الرضا آورده که روزی مأمون عباسى به امام رضا گفت: مرا به بزرگ‌ترین فضیلت امیرمؤمنان که قرآن بر آن دلالت دارد، آگاه کن.

امام (علیه السلام) فرمود:

همانا آیه مباهله است. خداى جل جلاله ‌فرمود: )فَمَنْ حَاجّکَ فیهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ..([۲۹] ؛

پس رسول خدا(ص) امام حسن (علیه السلام) و امام حسین (علیه السلام) را براى مباهله دعوت کرد که هر دوی آنها فرزندانش بودند و همچنین فاطمه را دعوت کرد که در آن هنگام وی جزء زنان مورد اشاره آیه بود، و نیز امیرمؤمنان را فرا خواند که به حکم آیه شریفه، نفس رسول خدا به شمار مى رفت.

پس ثابت شد که هیچ یک از بندگان خدا والاتر از رسول خدا وافضل از او نبوده‌اند و همچنین لازم آمده که احدی افضل از نفس رسول خدا که على بود، به دلالت آیه شریفه وجود نداشته باشد.

مأمون گفت: این استدلال درباره امام حسن (علیه السلام) و امام حسین (علیه السلام) و فاطمه (علیها السلام) صحیح است، امّا درباره على (علیه السلام) درست نیست؛ چون ممکن است رسول خدا شخص خود را در حقیقت گفته باشد، نه فرد دیگرى را. پس آیه فضیلتى براى امیرمؤمنان نخواهد بود.

امام رضا (علیه السلام) در پاسخ فرمود: این سخن صحیح نیست؛ چرا که شخص دعوت کننده همواره غیر از خود را دعوت مى کند، نه خود را. همان طور که فرد دستور دهنده، همیشه به دیگری امر مى کند نه به خود.] پس این که حضرت فرمود: )فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَکُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَکُمْ وَ أَنْفُسَنا..(؛ به این معنى نیست که خودمان را دعوت کنیم و وقتى که رسول خدا فردى غیر از امیرمؤمنان را در مباهله فرانخواند، ثابت مى شود که على همان نفس پیامبر است که خداوند در قرآن‌به‌آن‌اشاره‌کرده‌است.

مأمون که از پاسخ امام رضا (علیه السلام) شگفت زده شده بود، گفت وقتى که جواب آمد، سؤال جایگاه خود را از دست مى دهد.[۳۰]

محمدجواد طبسى

پى ‏نوشت‏:

۱. تفسیر عیاشى، ج۱، ص۲۰۳.
۲. دو نفر از کارگزاران مأمون عباسى بودند.
۳. سبا / ۱۳.
۴. منتهى الامال، ج۲، ص۲۸۰.
۵. منتهى الامال ج۲، ص۲۶۰؛ اعلام‌الهدى،‌ص۳۲۸.
۶. وسائل الشیعه، ج۱۲، ص۲۳۰.
۷. همان، ص۱۸۱.
۸. همان، ص۱۹۷.
۹. همان، ص۱۵۰ و ۱۴۷.
۱۰. همان، ص۱۰۷.
۱۱. همان، ج۱۱، ص۱۵۹.
۱۲. همان، ج۸، ص۵۱۹.
۱۳. همان، ص۷.
۱۴. همان، ج۷، ص۳۰۶.
۱۵. وسائل الشیعه، ج۶، ص۲۶۱.
۱۶. همان، ج۱، ص۳۳۵.
۱۷. وسائل الشیعه، ج۷، ص۲۴۶.
۱۸. همان، ج ۶، ص۳۵۹.
۱۹. همان، ج ۵، ص۱۰۵.
۲۰. همان، ج۶، ص۳۵۹ و۳۶۰.
۲۱. همان، ج۶، ص۵.
۲۲. انعام / ۱۲۵.
۲۳. قصص / ۵۶.
۲۴. قرب الاسناد، ص۱۵۲؛ بحار الانوار، ج۴۹، ص۲۹۵.
۲۵. عیون الاخبار الرضا، ج۲، ص۱۳۹؛ علل الشرایع، ج۲، ص۲۲۷.
۲۶. عیون الاخبار الرضا، ج۲ ص۱۳۸.
۲۷. سوره اعراف، آیه ۳۲،
۲۸. کشف الغمه، ج۲، ص۳۱۰
۲۹. آل عمران / ۶۱.
۳۰. الفصول المختاره، ص۳۸؛ بحارالانوار، ج۴۹ ص۱۸۸.
منبع: فصلنامه کوثر، ‌شماره ۶۹